گزارش نیک ۱۳۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«بزرگ‌ترین دشمن کتاب، فیلمش است.»
-جی. دی. سالینجر

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

13 مهر 1404

13 مهر 1404

4 خرداد 1402

4 خرداد 1402

4 خرداد 1403

4 خرداد 1403

38 پاسخ

  1. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    یک هفته است که به یکی از تعهداتی که به خودم داده‌ام عمل کرده‌ام و سعی می‌کنم زود بخوابم. نتیجه‌اش را هم در همین مدت کم دیدم.
    صبح با حال بهتری از قبل بیدار می‌شوم و سرحال‌ترم.
    سعی می‌کنم گوشی‌ام را به اتاقم نبرم که وسوسه نشوم موقع خواب یا صبح که بیدار می‌شوم سراغش بروم.

    دفتر خواب‌نگاری و روزانه‌نویسی‌ام کنار دستم است و امروز خواب دیگری را نوشتم تا بعد کاملش کنم برای انتشار.

    امروز خاطرات هرسال روز اول مهر برایم تداعی شد.
    مروری سریع بر ۳۰ سال معلمی و خاطرات رنگارنگ و تلخ و شیرینش را نوشتم.

    و باز هم دوست دارم کلاس و بچه‌ها را.

    رفتم سراغ فصل دیگری از کتاب «اصول داستان‌نویسی» جعفر مدرس‌صادقی، درباره‌ی داستان کوتاه.

    گوشت چرخ‌کرده، یاور همیشه مؤمن برای تهیه‌ی سریع ناهار!
    با پیاز تفت دادم و همراه رشته‌ی پلویی لابه‌لای برنج خواباندم و دم کردم. خوشمزه‌اس. بانوان محترم امتحانش کنید!

    در محضر استاد کلانتری آموختم و کیفور شدم از تشویق‌هایشان.

    عصر دوستی قدیمی تعدادی از دوستان را دعوت کرده بود. رفتم و چند ساعتی دور هم بودیم؛ مرور خاطرات گذشته و حال و اینکه چه آینده‌ای خواهیم داشت که هیچ‌کدام نمی‌دانستیم.

    آخر شب هم‌نشینی با گلستان سعدی و نوشتن گزارش نیک، در اولین روز پاییز ۱۴۰۵.

    #گزارش_نیک
    ✍️ زری قوام

  2. این هفته حالم مثل خاورمیانه پر تلاطم بود. امروز پر تلاطم‌تر. همین بود که 17 خط بیشتر آزادنویسی صبحم طول نکشید. در دانشکده هم زینب عجولم بالا زده بود و بدون جمع‌آوری مدارک لازم می‌خواست وقت دفاع از پروپزال بگیرد و همین کمی کارشناس محترم گروه مشاوره را کفری کرد. اما در کل زینب بزرگسال توانسته بود مدیریت کند که خیلی خود و دیگران را شَل و پَل نکند.

    تا عصر و خواب بعد از ظهرم توانسته بودم 22 درصد از رمانِ کوتاه «یادداشت‌های سرگردان روی آب» نوشته‌ی بابک لک‌قمی و ترجمه‌ی احمدپوری را بخوانم. نمی‌دانم روح طاقچه از این اندازه مطالعه خوشنود شده یا نه.

    برقمان 16 تا 18 رفته بود. امروز نشد وبینار نویسنده‌ساز حاضر شوم. گرچه دو ساعت پیش (9 شب) دو پاره از کتاب «باغ درون» از مورین گارت را که ضمیمه‌ی وبینار امروز بود را خواندم. سوژه تجسم‌نویسی است. فردا پادکست وبینار را گوش خواهم داد و باز به این کتاب باز خواهم گشت. آخرین جلسه «جریان قصه قصه» را از دست دادم. وقتی روی مود نیستی خیلی نمی‌توانی از بازه‌های کم زمانی‌ات درست استفاده کنی. وبیکار سرزبان امشب هم با برنامه درمانم تداخل داشت و فردا پادکستش را گوش می‌دهم و یادداشت‌برداری می‌کنم.

    این حال و روحیه‌ی بد را رساندم به جلسه درمان. درمانگرم دکتر محمد طاهری با پرسش‌گریش و دیگر فنون درمانگریش، توانستم ببینم آن چیست که باعث می‌شود این قدر حالم بد شود. یک عامل نیست. یک الگوی قدیمی است که در گذشته دنبال خطاهایم می‌گردم خطاهایی که اصلاً برای من نیست و اما منِ سرزنش‌گرم قوی‌تر از این حرفهاست، بازخوردهای مثبت را نمی‌بیند و کوچکترین بازخورد منفی را بزرگ می‌کند و بزرگسال سالمم را بیچاره می‌کند. خیال کرده آنقدر اینجا و اکنون بازی در آورم که منِ سرزنش‌گرم، این والد قلدر نامهربان، پیدایش بشود هم نتواند کاری بکند.

    بعد از جلسه رفتم پیش دایی جان و عمه جانم که آمده بودند شب‌نشینی نشستم.

    حالا گاه‌شمارم را نوشته‌ام، در ساحلک 5 خط از دریا نوشته‌ام و می‌رم ادامه‌ی فیلم «داستان‌های موازی» اصغر فرهادی را ببینم.

    1405.7.1
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  3. 01/07/1405
    گزارش نیک 134
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. حدود ساعت هفت بیدار شدم.
    2. تا حوالی ساعت ده مدیتیشن و تمرین ری-کی را انجام دادم.
    3. به خواهرم کمک کردم که درخواست صدور دانشنامه‌اش را ثبت کند.
    4. خواهرم را با نقشه‌ای پنهانی به دو ساعت پیاده‌روی بردم. در راه خاطرات کلاس زبان کودکی برایم زنده شد.
    می‌دانستم خواهرم عادت ندارد. برای همین او را از مسیری بردم که تاکسی‌ خور نباشد. یک کاپوچینوی کم کافین هم مهمانش کردم. بنده خدا مدام وسط راه می‌نشست. فکر این را هم کرده‌بودم. مسیری سرسبز پراز نیمکت را انتخاب کردم. می‌خواهم همین برنامه را فردا هم برایش پیاده کنم. چون آخرش سرحال به خانه برگشتیم.
    راستی چه خاطراتی برایم زنده شد. از همان مسیری رفتیم که با خواهرم به کلاس زبان انگلیسی می‌رفتم. البته وقتی کلاس‌هایمان یک ساعت بود. اتفاقاً ساختمانش هم همان ساختمان بود اما پیش دبستانی شده‌بود. یادم آمد که وقتی تنها بودم، همیشه آخرین شاگرد بودم که مادرم کیسه‌های خرید به دست و پیاده به دنبالم می‌آمد. موسسه یک بابای مدرسه هم داشت که دو زن داشت. یک زنش چروک‌هایی بیشتر از مادربزرگم داشت و زن دومش کوچکتر از مادرم من، با چشم‌های بیرون زده و فک پایین جلو زده، بی صدا بود. زن جوان در بوفه خوراکی می‌فروخت و قطعاً محبوب من بود و زن پیر هم وقتی من جای مقنعه روسری سر می‌کردم به من تذکر می‌داد. همیشه بغض می‌کردم، مادرم هم اجازه نمی‌داد که به او بگویم به تو چه؟ تازه یکبار هم که به خواهرم گفتم که آن زن من را دعوا کرده و مگر روسری چه مشکی دارد؟ طرفداری‌اش را کرد و گفت که من بی‌انظباتم. سرکلاس هم جواب May I speak Farsi? همیهشه No بود. خلاصه آخرسر یک روز از خستگی مدرسه و تذکرهای آن زن بیش از حد لاغر یک هو در کلاس زبان زدم زیر گریه. از آن دو هوو می‌گفتم. زن دوم پسری کوچک دنیا آورده بود و زنِ‌حجاب‌-تذک-بده هم هیچ وقت نمی‌گذاشت زن جوان به کودکش دست بزند. صدای شوهر مو و ریش سفید را هرگز نشنیدم، اما پیرمرد همیشه تا مادرم برسد، دم در موسسه کنارم می‌ماند. همیشه روابط دو زنش را با چشم‌های گرد شده نگاه می‌کردم. فکر می‌کردم شوهر ظالم‌ترین مرد دنیا ست که اجازه می‌دهد زن اولش مدام بچه را به خودش بچسباند. اما همیشه وقتی در تاریکی کنارمی‌ماند تا مادرم برسد، از او تشکر می‌کردم و او را برای لحظاتی مهربان می‌دیدم.
    5. با آهنگ Sxeyback از Justin Timberlake رقصیدم و اتاقم را مرتب کردم.
    6. چند نکته در مورد کارمندی، مدیریت، همکار سمی، عملکرد بهتر در جلسات خواندم. یاد گرفتم که جلسات از آنچه که فکر می‌کردم مهمتر است. باید به تمام مسائلی که در جلسه می‌خواهم مطرح کنم اشراف داشته‌باشم. مراقب کلام، زبان بدنم باشم و روی فن بیان باید بیشتر از این‌ها کار کنم.
    7. امروز80 درصد مواقع در حالت شکرگزاری ماندم. فقط سرخواهرم غر زدم که چرا به فکر سلامتیش نیست. اما سریع آرام شدم.
    8. سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای یک روز آرام و بی دغدغه که به کارهای روزانه‌ام رسیدم.
    سپاسگزارم برای مسیر پیاده‌روی پر از درخت‌های سرسبز، شمشادهای سبز و ابلق، آدم‌های در فضای بیرون کافه نشسته، خانم‌های با حجاب و بی‌حجاب در شهر.
    سپاسگزارم برای گزارش نیک که من را به نوشتن نزدیک نگه می‌دارد.
    سپاسگزارم برای این جمع اهل تداوم و استاد شاهین.

  4. من اصلاً سر در نیاوردم از این مریضی. شدید بود، کم شد، خوب شد، باز زیاد شد، الان هم شده مثل روز اولش.

    صبح بیدار شدم و مغز سرم برای جمجمه‌ام لق بود‌. به زور توانستم بلند شوم و دو لقمه‌ای غذا بخورم.

    بقیه‌ی روز به خواب و آبریزش و اشک و سرفه گذشت.

    عصر خواهرم آمد و برایم یک کتاب گرفته بود. از نسخه‌های اولیه‌ی کتاب Winnie the Pooh.

    ذوق‌مرگ شدم. من عاشق تصویرسازی کتاب‌های کودکانم. از این تصویرهای قدیمی دو بعدی. Pooh هم از بهترین مثال‌هایش است. سخت گیرش آورده. ۶۰ سالش است کتاب. همین‌طوری نشسته‌ام در رخت‌خواب و نگاهش می‌کنم.

    کاش تا فردا بهتر شوم. دلم برای کارهای روزانه‌ام تنگ شده. آدم وقتی انجامشان می‌دهد سختش است. اما الان دوباره دوست دارم برگردم و فقط چند ساعت مرتب بنشینم پای کار.

    https://t.me/f_mahmudpur

  5. خابم می‌آید.

    صبح، نوشتن، خاندن، رقصیدن، صبحانه، رفتن، کار.
    آمار جوان و تیروئید.
    حال همان دختر ۶ ساله‌ای را دارم که پدر و مادرش اول مهر او را آورده‌اند واکسن بزند و به جشن نمی‌رود.

    تمرینجاییدم. با نصیرو هم می‌گفتیم که انگار تمرین‌جا فرق می‌کند با بازخورد دیگر. از پایه دوباره یادآوری می‌کند و دقیقن به همین نیاز دارم.

    اکسِپلورگردی.

    نویسنده‌ساز. داستان‌نویسی. گریه کردم. مهم نیست که پرتر شدم و گریه آرامم نکرد ولی خوبیش این بود یکی از ترس‌هایم را نوشتم و تا تهش رفتم.

    شام پختم.

    با نصیرو حرف زدیم و اوف‌اوف. ساختمان کشیدیم و البته من دوست دارم کمی خوشگل‌ترش کنم. شاید بچسبانمش به دیوار.
    روزنویسی را هم نوشتم و در سایت منتشر کردم.

    یوتوب را گشتم.

    گفتم بخانم و بعد بخابم. ولی چراغ‌ها را خاموش کرده‌ام و دارم از خاب می‌روم.

  6. گزارش ۱۳۴
    چقدر به معیار روزت نزدیک بودی چه نمره‌ای میدی؟
    نزدیک بودم. میشه ۹ بدم.
    ۱.ناشتا آب ولرم خوردی؟
    اهوم
    ۲.صفحات صبحگاهی؟
    ۳ صفحه کامل همراه با فهرست کارهای روزم. نردبان نوشتن در پنج تا پنج دقیقه رو هم کشیدم تا یادم بمونه.😍
    ۳.توجه به شعر؟
    شعر «رسیده» از کتاب درخت‌ها به خانه بخت می‌روند:
    «یک روز می‌آیی
    وقتی خسته‌گی‌ها را
    از هلالک ساحل می‌آویزم
    موج‌ها در تنهایی‌ام قدم می‌زنند
    یک روز می‌آیی
    وقتی انارها
    از صمیم قلب می‌شکنند»
    ✨ ریا نباشه دو سه روزیه از حافظ رونویسی می‌کنم.☺️
    ۴.رمان یا داستان چطور؟
    شب هول:
    اون بخشی که داره از ازدواج و نقش زن و مرد میگه. چه جذابه واقعا. از همه چی میگه. جامعه، ادبیات، روانشناسی، خانواده. خیلی لذت می‌برم.
    «ستم تاریخ بر زن ایرانی بیش از ستم تاریخ بر اهل ایران است.»😔
    ۵.وظایف کاری؟
    اهوم. همش تلفن بود و حرف‌زدن. هلاک شدم.
    ۶.کیفیت ارتباط؟
    آره بابا. خوشروتر بودم امروز.
    ۷.تمرینات دوره نویسندگی؟
    بلی. تمرین ۱۰۰ کلمه و نوشتن انتزاعی. البته که باید حواسم باشه دلنوشته ممنوعهههه.
    ۸.آزادنویسی؟
    بله. در چندین مرحله
    ۹. کتاب تخصصی هم خوندی؟
    فقط در حد ورق زدن چند کتاب فرزندپروی در تئوری انتخاب
    ۱۰.انتشار پست در کانال تلگرامی؟
    آری. یکی از هذیان‌نویسی گذشته رو تو کانالم بار گذاشتم.
    ۱۱.ورزش؟
    امروز دیگه به جان چربی‌های شکم افتادم.
    ✨نکته‌ای یا یادآوری؟
    نه امشب نکته‌ای نیست☺️
    http://t.me/fahimsaadat0401

  7. از زندگی‌نامه و روزنویسی متنفرم، اما می‌نویسم،چون اینجا یکی از معدود جاهاییه که می‌تونم توش نوشتن رو تمرین کنم. گزارش‌هام احتمالاً حوصله‌سربر، بی‌محتوا و پر از آه‌وناله‌ان، اما از امروز تصمیم گرفتم هر روز بنویسم. امیدوارم حداقل برای شما، برخورد روزمره‌ی من با چالش‌ها مفید باشه.

    برای من، بیدار شدن و فعال بودن در صبح‌ها معمولاً سخت‌ترین کاره. با اینکه از ساعت شش صبح بیدارم، غیر از شکایت کردن راه دیگه‌ای ندارم! تازگیا دارم یه روش جدید از طب سنتی چینی رو امتحان می‌کنم و صبح‌ها فقط یه لیوان آب داغ می‌خورم و با شکم خالی می‌زنم بیرون.

    باید بگم تأثیر جالبی داشته،اما نداشته. فقط باعث شده چون گرسنه‌ام، با انگیزه‌ی بیشتری تلاش کنم زودتر برسم سر کار تا بتونم اون یه لقمه‌ای رو که صبح‌ها آماده می‌کنم، با چای بخورم و از گرسنگی نمیرم. به این ترتیب، مشکل بی‌انگیزگی صبحگاهی‌ام رو بدون خشونت حل کردم.

    دوستان، توی شب های بعدی بقیه‌ی چالش‌هاتون رو هم یکی‌یکی حل می‌کنم، نگران نباشید. فقط سعی کنید این رهنمودها رو پیوسته توی زندگی‌تون اجرا کنید.خب من الان دوتا کار نیک کردم.درسته! اول گزارش نیک نوشتم و تازه مشکل بی انگیزگی صبحگاهی هم حل کردم.

  8. گزارش بیست و هفتم
    سال واژه: تبدیل
    پاییز رسیده است، یک مهر است و من عازم سایت مدرسه‌ی نویسندگی.
    _امروز اولین تجربه‌ی صفحات صبحگاهی را داشتم. نمی‌دانم درست انجامش دادم یا نه اما سعی کردم هر طور شده صفحات را پر کنم. معجزات هر چیزی در تداومش پیدا می‌شود. پس صبر می‌کنیم.
    _نویسنده ساز ۵۳۹ را همراهی کردم و صد کلمه‌ی احوالاتم را نوشتم.
    _سریال دامر را تمام کردم. گاهی وقت‌ها فکر می‌کردم چطور همچین چیزی واقعی بوده. همچین آدمی. اول دلم برای پدرش در جلسه بعد دادگاه سوخت اما بعد با مصاحبه‌ها و کتاب نوشتنش فهمیدم هنوز هم سمی است. اما سوال اینجاست که اگر جفری یک خانواده‌ی سالم و کامل داشت، به آن هیولا تبدیل نمی‌شد؟
    راهی برای فهمیدنش نیست و چقدر حیف که نشد مطالعاتی روی مغزش انجام بگیرد.
    با خودم فکر می‌کنم وقتی واقعیت اینقدر غیرقابل باور است چرا خیالِ یک نویسنده نباشد؟
    _در تمرینجا بودم و بسی خوش گذشت. قرار است با لیدا پورسلیم فیت بدهم و به دلیل اندک شباهت ناممان به قول استاد داداشی شویم. نمی‌دانم اینجا هست یا نه.
    _اتاقم کم کم دارد شکل خانه‌ی من را می‌گیرد. خانه‌ی روح و روانم. ذره ذره اثراتی از من، خاطراتی برای من در این اتاق می‌ماند که این اتاق را بیشتر برای من می‌کند.
    _کمی تولید محتوای کار و اینستاگردی بعد از مدت‌ها انجام شد. کمی هم قربان صدقه‌ی هنر دست‌های خودم رفتم.
    خدایا شکرت که فرصت نوشتن دارم.
    خدایا شکرت که قدرتی در دست‌هایم دارم که با آن‌ها می‌نویسم، رنگ‌بازی می‌کنم و در آغوش می‌کشم.
    _ها کمی هم شب هول خواندم. یکمی خواندنش برایم دشوار شده است و این می‌تواند از بدتربیت شدن در خوانشم باشد. به هر حال تا آخرش خواهم خواند.

  9. گزارش: به من چه‌م را فعال کنم

    _ویس جلسه‌ی پیش دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق را گوش کردم. تمرین جالب و در عین حال چالش‌برانگیزی باید بنویسیم. داستانی انتزاعی. برعکس تمام داستان‌هایی که نوشتم.

    _میوه شستم.

    _حمام رفتم.

    _کلمه‌یی ذهنم را درگیر کرد. مهربانی. به این فکر کردم اگر مهربانم، چگونه در این راه قدم برمی‌دارم؟ آیا باعث می‌شود تا بهم آسیب بزند؟ مثل قبل مهربانیِ بی‌حدومرزی دارم یا چارچوبی معین برایش گذاشتم؟ اگر چارچوب بگذارم، روی این ویژگی سرپوش نمی‌گذارم؟ اگر سرپوش بگذارم چه حسی دارم؟ تمام این‌ها برای این بود که قبلن بی‌مهابا مهربانی می‌کردم و آسیب دیدم. چون انتظار داشتم. انتظار داشتم این مهربانی پاسخی داشته باشد. اما حالا مهربانی‌م، طبق چارچوب است. بله. شاید کمی عجیب بیاید اما برای امنیت خودم باید این کار را بکنم. به نظرم هر چیزی به تعادل نیاز دارد. حالا هم به‌نسبت به تعادل رسیدم اما گاهی از زیر دستم در می‌رود و آن روی مهربانم بالا می‌زند اما می‌دانم خبری از آسیب نیست. دلیلش هم واضح است. انتظاری ندارم. بله خب. یک انتظار ساده، پشت‌بندش ویژگی‌ست که باعث آسیب می‌شود. پس اگر مهربانی‌ را کنترل کنم، انتظاری هم شکل نمی‌گیرد.

    این منِ قبلی، به خاطر انتظار بود که آسیب دید نه خود مهربانی. حالا که انتظاری ندارم، پس خبری هم از آسیب و هزارتا اتفاق بعدش نیست.

    _گفتم به من ربطی ندارد؟ نه. نگفتم. توی ذهنم گفتم و این‌جا نگفتم. من نباید به واسطه‌ی رابطه‌ی فامیلی، دخالتی در کارها داشته باشم. خب به من چه؟ هر کسی می‌خواهد کاری انجام دهد. به من چه؟ نظر می‌دهم تا جایی که حدومرزها حفظ شود. اما باید بعضی اوقات، باید به من چه را فعال کنم.

    اگر این «به من چه را»، سرلوحه زندگی کنم و وِرد روزانه‌م باشد، دیگر اعصاب داشته و نداشته‌م هم سراغم نمی‌آید و روی گلویم نمی‌نشیند.

    https://t.me/elireine

  10. روبات مدرسه رو
    1- صبح زود بيدارشدم
    ٢-معجون ليمو عسل زنجبيل برای پسر درست كردم
    ٣-صبحانه مدرسه اش روآماده كردم به همراه ناهارش تو كيفك گذاشتم
    ٤- بيدارش كردم
    ٥-آماده شديم
    ٦- باماشين تا مترو رفتيم و از آنجا بامترو تا مدرسه
    ۷-در مترو نصیحت های آموزشی – انضباطی به پسر در مقطع جدید تحصیلی
    ۸-از مترو پیاده در سربالایی تا مدرسه وبازگست از مدرسه در سر پایینی . حسابم با پیاده روی روز صاف شد
    ۹- بازگشت به خانه
    ۱۰-باشگاه
    ١۱- آماده كردن ناهار
    ۱۲-نه كتابي خوانده شد ونه فيلمي ديده شد
    ۱۳-شرکت در جلسه تمرین جا فهمیدم که تا حالا تمرین جا را اشتباه می فرستادم
    ۱۴- رساندن کتاب های کمک آموزشی برای مناطق کم برخوردار به دست صاحبش
    ۱۵-سردرد
    ۱۶- عدم شرکت در وبینار نویسنده ساز
    ۱۷ – ادامه سردرد
    ۱۸- برای ادامه روز برنامه ریزی نشده بودم …

  11. فرزند انار

    روز بی‌مدرسه و بی‌دانشگاه. اهمال کاری باعثش، شاید هم لجبازی. حقت است حالا استرس بکش تا دق‌مرگ شوی.
    مدام دانش‌آموز و دانشجو ببین و حسرت بخور. بترس از حرف‌هایت. از خاطرات.
    ساعت شش بیداری، برای چه؟ که چه کنی؟ به تو چه که داداش کوچیکه مدرسه دارد. دلت چه می‌خواهد؟
    غم یا استرس. معلوم است هیچ کدام.
    بعد از میل نمودن دو تخم‌مرغ ربی سراغ تمیزکاری خانه رفتی. شستن ظرف‌ها. جارو برقی و در فاصله‌ی هر دو فرش مقداری خواندن گزارش نیک.
    روز اولی بود که تمام صفحه را خواندی. رفتن یک ربع برق هم مساعدت کرد. همه بدو بدو دارند. تو چرا بیکاری. خجالت دارد والا. بیکار اللاف. ناهار آماده بود پس در آشپز‌خانه به شکم دراز شده و آزاد‌نویسی کردی. بخش زیادی از کانال ساحل خسروی را خواندی. ویسی هم در باره‌ی پرسشگری از او شنیدی. مطلبی در کانالت منتشر کردی. خانواده دور هم جمع شدند. خوردن چای و استامبولی.
    چرخ در تلگرام و نوشتن مطلبی دیگر اما این اینترنت با تو لج است.
    تو لجباز، او لجباز چه می‌شود. کمی از داستان دوم گور و گهواره را مرور کردی. پتوی داداش را کشیدی رویت و خوابت برد.
    راستی آب قطع بود، برق را هم با خود برد. هنوز داشتی کیف می‌کردی که داداش گفت: «اب امد» خواستی بی‌توجه باشی حتی وقتی او پتویش را برداشت و به رسم نمی‌دانم چی برایت پتوی دیگر آورد ولی پریده بود دیگر.
    شستن، پاک کردن، دم کردن، کردن، کردن، کردن، عه بی است دیگر.
    خب فهمیدیم خیلی کاری هستی.
    لجبازیت جواب داد و مطابقت رفت.
    یادت اومد من یک ماهه شده‌ام و لطف نموده تبریک گفتی.
    فیلم دیدی، شام خوردی و حس کردن پاییز با خوردن مروارید‌های اولین انار درخت حیات‌تان.
    چرا اینقدر انار دوست داری؟
    چون من مثل او متولد پاییزم.
    خب ربطش چیه؟
    به تو چه. خوابم می‌آید برو دنبال کارت.
    ۱-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  12. – دیروز خیلی خیلی بد بودم؛ چون آشغال خوردم و بدنم طوری آشغال را پس داد که تا ابد از یادم نرود. به معنای واقعی معده آمد توی دستم و دوباره آن را جا زدم. فکر می‌کنم حق مطلب ادا شده باشد. تا من باشم که هر آشغالی را در معده‌ی نازنینم نریزم.

    – داستان‌نویسی امروز تجربه‌ی جالبی بود؛ شاید برای اولین بار شخصیت تا حدی از کنترل من خارج شد و خودش دست به کاری زد یا با موقعیتی مواجه شد. در واقع راوی او را هدایت کرد. همیشه ناراحت بودم از اینکه شخصیت‌ها انگار کارهای از پیش تعیین‌شده را انجام می‌دهند و اختیار عمل ندارند. امروز تا حدی متفاوت بود. شاید دوباره امتحانش کنم.

    – یک مادر ناآگاه بسیار بیش از هر دشمنی به فرد آسیب می‌رساند؛ منظورم این است که آدم‌ها از دیگران آنقدر آسیب نمی‌بینند که از مادرشان می‌بینند اگر او دانسته یا ندانسته اهل آسیب‌ رساندن باشد. نمی‌دانم چطور می‌شود مادر آگاهی بود یا دست‌کم مادر ناآگاهی نبود اما تصور می‌کنم حتمن راهی برایش وجود دارد؛ مثل هر کار دیگری. به گمانم بهترین شیوه دستکاری‌نکردن است؛ اضافه‌کاری یکی از نشانه‌های ناآگاهی است که برای هر رابطه‌ای مصداق دارد و شاید مادران بیش از همه دچار اضافه‌کاری می‌شوند. چیزهایی که می‌گویم صرفن بر اساس مشاهداتم است؛ دو مادر را می‌شناسم که به معنای واقعی اضافه‌کاری می‌کنند و حقیقتن به فرزندانشان آسیب زده‌اند و این آسیب حتی بعد از چهل سالگی در آن‌ها نمود دارد.

    – به حرف‌هایش عمیقن گوش کردم و به او قوت قلب دادم.

    – نوشتن لیست کارها سبب می‌شود اعجاز نوشتن دست به کار شود و همه‌ی کارها منظم و به‌موقع انجام شوند. بدون نوشتن ساعت‌ها دور خودمان می‌چرخیم و وقتی حسابی از پا درآمدیم می‌بینیم هنوز خیلی از کارها انجام نشده‌اند.

    – پروردگارا، ما به سادگی قدرت را از شما می‌گیریم و آن را به دولت، خانواده، شغل، پول و از همه دردناک‌تر به خودمان می‌دهیم. شرکْ مکتب ما آدم‌های ضعیف است که فرصت امن‌بودن در دستان شما را تاخت می‌زنیم با خفت و ناامیدی و ترس فقط چون نمی‌توانیم به آنچه نمی‌بینیم اعتماد کنیم. با این همه شما دستت را عقب نکش که دست ما کوتاه است.

    – الهی شکرت…

  13. ۱. خواب منظمی نداشتم، همین خسته بیدارم کرد. دیر از جا بلند شدم و با عجله حاضر شدم. روزم در سردرگمی شروع شد.
    ۲. خیال‌پردازی امروز در مسیر شرکت، جذاب‌تر ‌از حد انتظار پیش رفت . واقعا تصاویر نازنینی در ذهن داشتم.
    ۳. مدتی نشستم و به دوستم فکر کردم، پیام دادم و حرف زدیم.
    ۴. روز کاری جالبی نداشتم. با یک مشتری بی‌ادب سر و کله زدم. برای اولین روز پاییز اصلا مشتری لایقی نبود.
    ۵. برای آخر این هفته تمرین‌ سفالگری انتخاب کردم و در خیالم چندین بار ساختم و خراب کردم. سه ساعت مشغول همین کار بودم.
    ۶. سریال دیدم.
    ۷. نوشتم.

  14. #گزارش_نیک۱۳۴

    *📍آدمیزاد پُر از تاریکی و خلاء‌های پیدا و پنهان است حتی اگر نداند.*

    سال واژه: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهی مثبت 

    *•تاب بازی دستمال زرد*
    از پشت پنجره به تاب تاب عباسی کردن‌های دستمال زرد آشپزخانه روی طناب نگاه می‌کردم که باد او را هُل می‌داد و آفتاب نم تنش را خشک می‌کرد.
    دستمال زرد آویزان برایم تداعی‌کننده‌ی کودکی شاد بود.
    ظرف می‌شستم و به این صحنه نگاه می‌کردم. بدنم هنوز کوفته بود از ورزشی که بعد از مدتها شروعش کردم، با دیدن آن صحنه انگار کمی جان گرفته بودم و دلم می‌خواست روز را ادامه بدهم.

    بعد از تمام شدن فرایند آب کشیدن ظرف‌ها، مشغول سرخ کردن مرغ‌ها شدم.
    سرخ کردن مرا به یاد اولین روزهایی انداخت که با همسرم به شمال آمدیم.

    راستش در دوران مجردی‌ام صدای سرخ‌کردنی خیلی در خانه‌ی ما شنیده نمی‌شد. اما وقتی عروس خانواده‌ی شمالی شدم و اینجا را برای زندگی انتخاب کردیم، جریان زندگی برایم شکل دیگری داشت. مردمانی پویاتر که صدای حرف زدنشان با همسایه‌ها بلند بود وصدای سرخ‌کردنی‌هایشان بلندتر. بوی ماهی سرخ‌کرده می‌آمد و شروع شدن روز نمایان‌تر بود.
    من این صداها و بوها و گفتگوها را دوست داشتم. دیدن نارنج و گل‌های شمعدانی حیاط همسایه را دوست داشتم.
    حس می‌کردم آمدم جایی که زندگی معنای دیگری برایم دارد. حالا هر بار که غذای سرخ‌کردنی درست می‌کنم، یاد آن روزها می‌افتم و برایم شیرین است.

    امروز بیشتر به استراحت گذشت، مثل اینکه بدنم بسیار طالب آن بود.
    غذا پختن، ظرف شستن، مرتب کردن خانه، حمام رفتن و شستن کیسه‌های خرید وقتم را پر کردند.
    دیر به تمرین‌جا رسیدم و خوشحال شدم که استاد از دوستم ترانه و تمرین صحنه‌پردازی‌اش تعریف کرد. همان‌قدر هم ناراحت شدم وقتی بیش از حد دوستم مینا را در تمرین داستان کودک مذمت کرد.
    همه چیز در تعادلش زیباست.

    به وبینار نرفتم چون خواب مرا خورد و دیر بیدار شدم.
    و ظرف‌های ناهار که در سینک مانده بود را شستم و ادامه‌ی سریال بی‌خوابی (Vigil) را در کنار همسرم دیدم. شاید این هم حُسن ختام آرام امشبم بود.

    ۱۴۰۵/۰۷/۰۱
    نشانی جایی که میتوانید بیشتر بخوانیدم.
    https://t.me/pichesabz

  15. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -کمک مامان رفتم خرید.
    -داستان کودکی که استاد تو کانال کارگاه گذاشته‌ بود خواندم.
    -به نیت یادداشت نشستم پای نوشتن. داستانکی شکل گرفت‌ برای کانال.
    -به امروزم نگاه کردم. بیش‌تر روز دراز کشیده بودم و هیچ‌کاری نمی‌کردم. خسته بودم و بی‌حوصله. هنوز هم هستم. فردا باید گزارش نیکم را پُربارتر کنم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  16. ۱- رفتم پارک، اما دوستم هنوز نیامده بود. شروع کردم به دور زدن پارک و قدم زدن در مسیر همیشگی. از کنار خانم مسنی رد شدم که با لحنی مادرانه به من صبح‌بخیر گفت. همان دو کلمه ساده، حس خوبی در وجودم ریخت. من هم با لحنی پرانرژی و مهربان جوابش را دادم. هنوز یک دور کامل نزده بودم که دوستم رسید و پیاده‌روی صبحگاهی‌مان شروع شد.

    ۲- تمام هنرم را وسط گذاشتم و بهترین آبگوشت عمرم را پختم. خوردنش با نان سنگک تازه و دوغ ترش محلی، که عاشقش هستم، دست به دست هم دادند تا لذتی بیشتر از حد تصورم نصیبم شود.

    ۳- هنوز رمانم تمام نشده و در نتیجه، خواندن رمان جدیدی را هم شروع نکرده‌ام. یکی از جذابیت‌های «سقوط»، مهماندار هواپیما بودن نویسنده در گذشته است. برایم قابل تحسین است که نویسنده رؤیایش را فراموش نکرده و در طول پرواز، زمانی که مسافران خواب بوده‌اند، رمانش را نوشته است. تصور اینکه نویسنده میان پرواز، در حالی که مسافران در خواب بوده‌اند، مشغول نوشتن داستانش بوده، برایم جذاب است.

    ۴- با خودم عهد بستم تمام تلاشم را برای حفظ حال خوبم به کار بگیرم و به هیچ محرکی اجازه ندهم آرامشم را خدشه‌دار کند. برای همین، هر چیزی را که می‌دانم می‌تواند حالم را بهتر کند فهرست کردم تا وقتی پاییز و زمستان از راه می‌رسند، دستم خالی نباشد و بتوانم روزهای بهتری را نسبت به سال گذشته برای خودم رقم بزنم.

    ۵- نگران بودم شرایطی پیش بیاید که ناگهان خودم را در موقعیتی ببینم که دیگر فرصتی برای تصمیم‌گیری نداشته باشم و کار از کار گذشته باشد. در نهایت به این نتیجه رسیدم که مهم نیست چه اتفاقی می‌افتد؛ مهم این است که تصمیم نهایی را خودم می‌گیرم و اختیار انتخاب از دستم خارج نمی‌شود.

    ۶- این روز از من نمره ۸ گرفت. هم کارهایی که باید انجام می‌دادم تیک خوردند، هم به کارهای مورد علاقه‌ام رسیدم. در جاهایی هم که نیاز به کمک داشتم، کمک دریافت کردم و همین واقعاً حالم را خوب کرد. با همه اینها، حس ۱۰ یا حتی ۹ نداشتم. نمره ۸ هم عدد قابل قبول و رضایت‌بخشی است؛ بنابراین همین را می‌پذیرم و می‌گذارم روز برود پی کارش.

  17. صبحم را با آزادنویسی آغاز کردم. صندوق پستی‌ام پر از نامه بود. نامه‌هایی که خودم به خودم نوشته بودم. آزادنویسی فرصت خواندن آن نامه‌ها بود.

    آب‌دهان اسبی است سرکش. با دیدن آلو‌های آغشته به گلپر، لواشک‌های ترش و ملس، آلوچه‌های غلطیده در نمک، افسار را پاره می‌کند و از زندان دهان به بیرون می‌جهد.

    از کتاب در حال‌ و هوای جوانی شاهرخ مسکوب خواندم: و رودخانه‌ای که با تلاشی جاودان از زیر و روی سنگ‌ها خود را به سوی دریا می‌کشاند تا در عین پیوستگی از سرچشمه‌هایش جدا شود و به دریا بریزد که همیشه در گریز از سرچشمه‌های خودیم و همیشه در بند آنیم. با جهان برادروار و یگانه بودم و انگار همه‌ی حالاتش را احساس می‌کردم، اما طبیعت چه احساسی می‌تواند داشته باشد؟ من هرگونه احساسم را به ابر و باد و کوه داده بودم و سپس از آن‌ها پس گرفته بودم. با طبیعت وحدت بازیافته‌ای داشتم و … در این میان پیوندی بود که مرا به جهان پیوسته بود، دریچه‌ای بود که از راه او باغ شگفت گرداگرد و بیرون از خود را می‌نگریستم. عشق پیوند است. ( اینجا از سه نقطه به عنوان اشاره به زنی که همراه و همدم نویسنده بود استفاده شده.)

    بخشی از کتاب نظم زمان را خواندم:«هیچ چیز همیشه و همه جا صحیح نیست. همیشه دیر یا زود با چیزی جدید مواجه می‌شویم.»
    مثل همان جمله‌ای که می‌گوید هیچ وقت نگو هیچ وقت. به این فکر افتادم حتی در علم هم قطعیتی وجود ندارد. حقیقت ما جزئی از یک حقیقت کل است که به تنهایی کشف شده. جزئی که در قالب کل معنا
    نشده، شاید برخلافش باشد.

    اما آزادنویسی‌ام در وبینار امروز. یکهو دیدم نوجوانی عبوس و ناراحت از پله‌های خانه‌ای پایین می‌آید. آسمان سیاه شروع کرد به باریدن.‌ پسرک بارانی سیاه رنگی پوشیده، کلاهش را هم روی سرش کشیده ‌است. راه قبرستان را در پیش گرفته از گربه‌‌ها نیز بیزار است.
    حالا باد هم وارد داستان شده. پسرک به قبرستان می‌رسد. بیلچه را از زیر بارانی‌اش بیرون می‌کشد. شروع می‌کند به کندن.
    ادامه‌اش؟ راستش خودم هم تا همین جایش را می‌دانم.

  18. یکم مهرماه
    از صبح هرجا را باز می‌کنم، تبریک فرارسیدن فصل سوم سال را می‌بینم. چه می‌دانم حتما این هم رسم نانوشته‌ای شده و من از آن عقب مانده‌ام. من یکی که تا ابری شدن آسمان را نبینم، آمدن پاییز را باور نمی‌کنم. اصلا هم به اینکه باور کردن من چند درصد مهم است، اهمیت نمی‌دهم.
    آنقدر شلوغ بود که از تصمیمم مبنی بر نوشتن صفحات صبحگاهی در محل کار، دور از جانتان مثل سگ پشیمان شدم و در نهایت هم چیزی ننوشتم.
    چند روزی می‌شود هیچ چیزی در کانالم نگذاشته‌ام، همان شد که فکرش را می‌کردم. از ترس اینکه خوب ننویسم به ننوشتن رو آورده‌ام.
    موقع استراحت ظهر به این فکر کردم که به عنوان یک جوان بیست و یک ساله بیش از اندازه تن و بدنم درد می‌کند.
    دوستانم فردا به مسافرتی می‌روند که تا سه روز پیش قرار بود من هم جزئی از آن باشم اما به دلیل شغلم لغوش کردم. انگار خاصیت بزرگسالی همین است که می‌پذیری بخاطر اولویت‌هایت باید از برخی خوشی‌ها بگذری. دلم می‌خواست بیکاری که با دوستانش به مسافرت می‌رود باشم، اما شدم کسی که فکر می‌کرد با مسافرت نرفتن می‌تواند شغلش را حفظ کند و درنهایت، نتوانست. اکنون بیکاری هستم که حتی مسافرت هم نرفته.
    کمی غمگینم اما وقتی برای پرداختن به آن ندارم. به حال خودش می‌گذارم تا ببینم چه زمانی سر باز می‌کند.
    در راه برگشت هم کمی کتاب خواندم
    و… همیین.

  19. «استاد معلم چو بود بی آزار
    خرسک بازند کودکان در بازار»

    به سعدی برسانید، نویسنده ساز معلمی می کند، اما تکلیف نمی دهد، نمره نمی دهد بی آزار است، حتی مشوق شاگردانش به خرسک بازی است، اما شیوه ی معلمی کردن را خوب می داند.
    به طوری که شاگردان با رغبت و داوطلبانه مشق می نویسند، قبل از خواب و بعد از بیدار شدن هزار کلمه می نویسند،حتی گاهی هم در میانه بازار در موبایل می نویسند.

    و گزارش نیک ۱۳۴ در اولین روز مهر به پایان رسید.

  20. گزارش‌نیک”1405/6/1″ مهر. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    شماره شعرهای کانال شعرم دیدم اشتباه شده‌ست.
    از پایین رفتم تا اول کانال بعد دیدم ای‌بابا یک شعر اضافه آمده‌ست و بی‌عدد مانده‌ست.
    دوباره از اول کانال عدد گذاری کردم آمدم پایین. متوجه شدم از عدد اول بیشتر شده‌ست.
    تازه عدد ۵ را هم ندیده بودم کلن.
    بلاخره درست شد.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    قصه‌قصه را شرکت کردم.

    ترانه‌ام را در کانالم هوا کردم.

    اینم از نیک‌نیک امروز.
    گزارش‌نیک”1405/6/1″ مهر. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    شماره شعرهای کانال شعرم دیدم اشتباه شده‌ست.
    از پایین رفتم تا اول کانال بعد دیدم ای‌بابا یک شعر اضافه آمده‌ست و بی‌عدد مانده‌ست.
    دوباره از اول کانال عدد گذاری کردم آمدم پایین. متوجه شدم از عدد اول بیشتر شده‌ست.
    تازه عدد ۵ را هم ندیده بودم کلن.
    بلاخره درست شد.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    قصه‌قصه را شرکت کردم.

    ترانه‌ام را در کانالم هوا کردم.

    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  21. دوباره سردرد. سر و کله‌اش پیدا نبود. آمد و اشک‌ریزان و نورگریزان. کم‌خاب که می‌شوم، باید منتظر قدوم مبارکش باشم. کم خونی ارثی هم تنورش را داغ‌تر می‌کند. نتیجه. لش‌کردن و نگاه به سقف. نه کتابی نه نوشتنی.

    هرازگاهی رفتن کنار مادر و خاهر نشستن، که دلگرم وجودشان، اندوه هیچ‌کاری را از یادبردن. الان دیدم حالم بهتر است. ویسی گوش دادم. از ارتباط و فن بیان.

    بعدش وبینار ندیده‌ی امروز را گوشیدم. چه جالب. کتابی برای تجسم. مثل مراقبه. گوش دادم و تجسم کردم. چه تجسمی؟ قصر گوتیکی غرق نور. پرواز می‌کردم. فضا مثل تصاویر هوش مصنوعی. رفتم بالا و بالاتر. سبک. خنک. لباس سفید و نازکی برتن…

    «ممممممییییو… ففففف…» هه. سقوط آزاد به واقعیت. جنگ گربه‌ها. چخه چخخه پیشته می‌گم پیشته. ممممممییو…ففففف.» بله باید با زبان خودشان حرف‌فهم‌شان کرد تا هر که برود به سی خود.

    بعدش هزارکلمه‌ داستان ننوشتم. گفتند مثل روش کتاب شخصیت داستان را بفرستیم تو دل ماجرا. چه کردم؟ رو تخت لم دادم فکر کردم. مممم… شخصیتم دستش را گم کرده… ممممم… کجا؟ تو قابلمه‌ی پخت اسپاگتی؟ نه شاید موقع شستشوی توالت‌فرنگی رفته تو کاسه‌ی خلاب؟

    برود بگردد تو باغ. شاید موقعی که داشته برنج پخته برای کلاغ‌ها می‌ریخته، پرتش کرده تو باغ. حالا گم شده. به هر دلیل.

    چه کند؟ باید بگردد. کجاست… کجاست؟… آها. آنجاست لای شمشادها. باید بکاردش. آخر پژمرده می‌شود. یک دستی، دست دیگر را می‌کارد توی باغ.

    صبح می‌بیند تمام درخت‌ها شاخه‌هاشان شده دست و پرنده‌ها نشسته‌اند رویشان. یکی دارد دانه می‌خورد از کف. یکی دیگر نشسته روی انگشت اشاره زیر ناخ‌ها را توک می‌زند و… عجب! مثل خاب‌های هچل‌هفتم شد. بگذریم. خاستم ننویسم. همین بهانه شد. بنویسم. هرچند هضیان.

    این شعر هم به ذهنم آمد مناسب حس‌وحال:

    یک شعر از دهان سقف چکید
    چشمم تشت شد و قاپید
    باز
    چک
    چک

    تنهایی.

  22. اول مهر مرا برد به دوران کودکیم. روزی که با مادرم برای ثبت‌نام اول ابتدایی راهی مدرسه قدیمی روستا شدم. گریه می‌کردم. مادرم دستم را محکم گرفته بود ومی‌کشید. اشک می‌ریختم ومی‌گفتم که می‌ترسم. از مدرسه ومعلم می‌ترسم. مادرم عصبانی بود وناراحت. به شانس بدِ خود لعنت می‌فرستاد. گریه‌ام را به بد شانسی خود حواله می‌کرد. از برادر بزرگترم قصه‌ی کتک زدن معلمان ومداد گذاشتن لای انگشتانِ دست ومحکم فشار دادن راشنیده بودم، که شد دلیل ترسیدنم از مدرسه.
    پدرخدابیامرزم خیاطِ بسیار دقیق وماهری بود. هفته‌ی اول مهر که کتابها را تحویل می‌گرفتیم، با صبروحوصله‌ی زیاد کتابهایمان را جلد پلاستیکی می‌گرفت. کتابهای من وسه برادرم را. بارها می‌دیدم که سنجاق منگه در انگشت دستش فرو می‌رفت، ولی به روی خودش نمی‌آورد.همیشه آرزوی معلم وکارمند شدن بچه‌هایش را داشت. فقط من توانستم اورا به آرزویش برسانم. همان دخترکی که از مدرسه رفتن می‌ترسید.
    صبح زود با پارس کردن لکسی وجیمی ،سگای دوست داشتنی‌مان از خواب پریدم. با عصبانیت به سراغشان رفتم. با دیدنم ساکت شدند. کنار پله نشستند.سربه زیر نگاهم می‌کردند. از حالتشون متوجه شدم پسر بازیگوشم شامشان را نداده بود. ظرف غذایشان را پر کردم. باولع غذا را بلعیدند وبه سراغ لانه‌شان رفتند. خواب از سرم پرید. بعداز خواندن نماز به سراغ صفحات صبحگاهی رفتم. با بی‌حوصلگی شروع کردم به نوشتن. سه صفحه را از اتفاقات روز‌ِ قبل پر کردم. واقعا تخلیه ذهنی خوبی بود. صبحانه را به تنهایی می‌خورم. همسرجان برای پروژه‌اش به تهران رفته وامروز برمی‌گردد. به دوران تدریسم فکر می‌کنم که چگونه اول صبح بیدار شده و غذا درست می‌کردم. دخترم را برای رفتن به مدرسه بیدار می‌کردم .با عجله صبحانه خورده نخورده پسر‌نوازدم را لای پتو می‌پیچیدم به خانه پدرم می‌بردم، بعداز رساندن دخترم به مدرسه‌اش، مسافت طولانی رانندگی می‌کردم وساعت هفت ونیم در مدرسه دفتر حضور وغیاب را امضا می‌کردم. دلخوشیم دیدن شادی چهره مظلوم شاگردانی بود که از راه دور پیاده به مدرسه می‌آمدند، تا سواد بیاموزند.
    -رمان مادران ودختران را تا فصل هفدهم خواندم.
    -بعداز ناهار استراحتی کردم ودر وبینار نویسنده ساز به همراه استاد ودوستان هزارکلمه داستان نوشتم به صورت تجسم نویسی برگرفته از کتاب باغ درون.

  23. چهارشنبه، آغاز پاییز
    امروز خداراشکر حالم بهتر بود. خوددرمانی‌ جواب داد: دمنوش پونه‌ی کوهی+زنجبیل، مایعات فراوان، درخانه‌ماندن و استراحت‌کردن.
    صبح که از خواب برخاستم دقایقی به مغزم فشار آوردم تا خواب دیشب را به‌خاطر آورد. حس کردم خواب قشنگی دیده‌ام. خواستم در صفحات صبحگاهی ثبتش کنم اما به یادم نیامد که نیامد.
    در صفحات صبحگاهی، کاغذ پُر شد از دلتنگی و خیس شد از دوری.
    کتاب «فلسفه‌ی پیاده‌روی» را پی گرفتم.
    کلمه‌برداری کردم.
    در تمرینجا متن‌های فوق‌العاده دیدم و نکته‌ها از استاد شنیدم. با سایت محمد قائد آشنا شدم. پرسه‌ای زدم در سایت و اندکی خواندم از نوشته‌هایش.
    هزار کلمه داستان‌نویسیِ امروز شگفت‌انگیز بود. مرغ خیالم به پرواز درآمد. نوشتنِ امروز نوعی مراقبه بود و مدیتیشن.
    خودپندِ روز: برای داشتن آرامش باید زندگی را با تمامیتش پذیرفت.
    پذیرفتن امور فهم‌ناپذیر و دست‌کشیدن از تلاش برای فهمیدن همه‌چیز، کلید حال خوب است.
    اما نیک‌ترین کار امروزم سفر به دنیای درون بود: تمرینِ آهستگی، دربند زمان نبودن، ثانیه‌ها را جرعه‌جرعه نوشیدن نه به یکباره سرکشیدن، لذت‌بردن از لحظه و چشم ندوختن به نتیجه.
    خودم را از لابه‌لای روزمرگی‌ها بیرون کشیدم. قرارم با خویشتنِ خویش این شد که زین پس مزمزه‌ کنم زندگی را.
    خواندن و نوشتن
    لذت‌بردن از فرایند
    همین و بس.
    مسابقه‌ای در کار نیست.

  24. یک هفت سال پنج:
    و
    تابستان، تاب ستان گذشت.

    صحنه ۱ — صبح. دفتر. اعداد.

    دو صفحه ای نوشتم و راه افتادم.
    اینقدر خیابان ها شلوغ بود که یک ربع بعد از هشت رسیدم. از همان لحظه‌ای که نشستم، شروع شد. ستون‌ها، ردیف‌ها، جمع‌هایی که هیچ‌وقت با هم مهربان نیستند. چشم‌هایم می‌سوزند. کمرم می‌گیرد. ساعت را نگاه می‌کنم: هنوز ۱۰ صبح است.
    خستگی از حسابداری، فقط خستگی جسم نیست. یک نوع فرسودگی ذهنی است. انگار مغزت را گذاشته‌اند در ماشین حساب و دکمه‌ی مساوی را چسبانده‌اند.

    صحنه ۲ — عصر. خانه. فیلم.
    بعد از کار، ته مانده‌ی انرژی را با سریال سوزاندم. چهار قسمت از فصل چهارِ سریال Monster. هر قسمت، یک لایه از تاریکی. هر دیالوگ، یک آینه. بین قسمت‌ها، ذهنم معلق بود، چند ساعت تماشاگرِ هیولاهایی که بیرون از من نبودند. وجه مشترک تمامی فصل‌ها ،هیچکس از ابتدا هیولا نیست.

    صحنه ۳ — تلنگر روز.
    وسط همین معلق بودن، یک جمله در ذهنم ایستاد. نه از سریال. از درون:
    «تفاوت تقلید و تحقیق :
    به جای تقلید از آدم‌های موفق،
    تصور کن اگر استادت یا آن آدم موفق
    الان در همین فضای فکری تو بود،
    چه می‌کرد؟»

    شاید در ابتدای راه یاد گرفتن یعنی کپی کردن. یعنی راه رفتن با رد پای کسی که موفق شده، اما کافی نیست. باید به درون‌بری. یعنی استاد را نه در رفتارش، بلکه در طرز فکرش ببینی. یعنی بپرسی: «اگر او جای من بود، با این جای زندگی چطور انجامش می‌داد ؟ با وجود این دل زدگی و خستگی چه می‌کرد؟
    تقلید، تقلید از نتیجه است.
    تحقیق، تحقیق در فرایند.
    دری وری بس. حالم خوب نیست.
    دستم به نوشتن نمی‌رود ، چون نیازمند فکریدن است و من این روزها از سکوت از تنها و فکری شدن فراری ام.

    تو فقط هستی که باشی؟!
    نمی‌دانم

  25. صفحات صبحگاهی را نوشته و باشگاه رفتم.
    رفتم دانشگاه و توانستم کارهای انتخاب واحدم را به سرانجام برسانم. در کل دو دقیقه هم طول نکشید و با یک کلیک گفتند مشکل بر طرف شده. دلم می‌خواست داد بزنم: «به خاطر همین یک کلیک گفتید برو و چهارشنبه بیا و دوباره من را کشاندید تهران؟»
    راسته خیابان خوش را پیاده‌روی کرده و دو دسته گل داوودی خریدم.
    یک کافه جدید پیدا کردم که به تازگی به آنجا منتقل شده بود. آیس موکای حسابی و به صرفه‌ای داشت و دکور درونش دوستانه بود. در حال نوشیدن قهوه چند غزل از حسین منزوی خواندم.
    «رازی‌ست در آن چشم سیاهت، بنمایش
    شعری نسروده‌ست نگاهت، بسرایش
    خوش می‌چرد آهوی لبت، غافل از این لب
    این لب که پلنگانه کمین کرده برایش»
    دو، سه قسمتی How I met your mother را دیدم.

  26. سلام همگی؛ اول صبح با صدای زن دایی از خواب پریدم:«مهمون نیستی که بلند شو» بعد خوردن آش، سبزی برای صبحانه همراه مهناز و زن دایی برای ناهار دمپخت گوشتی درست کردیم و بعد ناهار دوش گرفتم و چرتی خوابیدم عصر مش مریم که خاله لاله(عروس آینده پسر خاله کوچیکمه) اومد و شیر برنج درست کردیم زیور هم دور مسقطی بود از دور دیدم تانمی پیر با عصا میاد و خاله صغری سمتش میره نشناخته خواستم خودی نشون بدم و با دستش رو گرفتم غافل از اینکه طرف فرد ممنوعه عمه ما زینب(عمه مامانم) بود وقتی فهمید منم کمکش کردم بیاد و حتی واسش صندلی بردم گریه کرد و جریان جادو شدن پسرش توسط نوه اون خانم و عقدشون رو تعریف کرد پشیمون گفتم «برم کفشاشو قایم کنم؟» خندش گرفت؛ خرما ها رو با مغز گردو درست کردیم و آخر شب کتاب صوتی جای خالی سلوچ زو تا صفحه ۲٠ گوش کردم و شروع و کتاب۱۹۸۴ رو تموم کردم و تحلیل و نقد هاشم کامل خوندم شب من و هستی و ملیکا و آزاده جفت هم توی یه اتاق خوابیدیم فردا روز آخر مراسه وبینار نویسنده ساز هم نرسیدم شرکت کنم.
    ۱ مهر۱۴٠۵ مریم باقری
    @Maryamwriter_2

  27. دامنه‌ی تغییرات این چند روز

    چند روزی است غمی مثل خوره‌ افتاده به جانم. هر حسی را که نشانی از شادی دارد می‌خورد و از میان می‌برد. تنها راه چاره‌ای که می‌شناسم نوشتن است. می‌نویسم، شاید بی‌خیالم شود و خودش برود پیِ کارش. البته امروز، چایکوفسکی به کمکم آمد و تسکینی موقت شد بر حالِ غمناکم.

    از کتاب «آمار برای دانشمندان داده»:
    دامنه‌ی تغییرات، یکی دیگر از شاخص‌های پراکندگی، از تفاضل بزرگترین و کوچکترین مقدارِ یک مجموعه داد‌ه‌ حاصل می‌شود. هر چه دامنه‌ی تغییرات بزرگتر باشد احتمال حضور داده‌های پرت نیز بیشتر است.

    از کتاب «شکارچی کرم ابریشم»:
    امروز تمامش کردم. پَکَر مانده‌ام در مرز میان خیال و واقعیت. اصلا می‌توان مرزی کشید؟ انگار در آنی، این دو آنچنان درهم می‌آمیزند که بازشناسی‌شان‌ ازهم می‌شود کاری ناممکن.

    سری زدم به فایل‌های تمرینجا و کتابنقد۵:
    مرور نکات بود و یادآوری این موضوع: «چرا آنطور که باید به سراغ کارهای قائد و یارشاطر و ناتلِ خانلری نرفته‌ام. وای بر من.»
    #گزارش_نیک
    https://t.me/mraliabarashi

  28. خونه‌ی ما بین دو کوچه‌ست. خانه‌ای در کوچه‌ی راستی حدودا یک هفته‌‌ای میشود که پدر خانواده فوت شده. صدای گریه میاد و بوی حلوا. کوچه‌ی سمت چپ بوستانی داره، صدای اهنگ فتانه و دست میاد و بوی کباب.
    میان غم و شادی یک خانه فاصله‌ست و ما ساکن اون خونه.

    ما خنثی داخل خونه نشستیم. بابا جا زده‌. از وقتی زاده شده جا زده اما زنده‌ به خط پایان نمی‌رسه چون، مامان هیچوقت جا نزده!
    الاکلنگ خونه‌مون اهرمش رو مامان نصب شده. کاش اگه قراره مامان یه‌روزی جا بزنه، کوچه سمت راست بوی حلوا بیاد و ارکیده ی ختمی که دختر خانواده فوت شده. ترجیحا صدای گریه نیاد. آخه صدای گریه شبیه وقتیایی که مامان جا میزنه. من میخام روزی که مامان جا میزنه نباشم، نه که از نبودنم جا بزنه. کاش مامان هیچوقت جا نزنه.

    بابا کنارمونه دور هم نیست ولی وقتی جا بزنی فراموش میشی حتی تو خونه‌ی خودت. بابا فراموش شده ولی از یادآوری خودش جا نمیزنه. میخاد به چشم بیاد حتی اگه زشت باشه. کاش بابا زودتر جا بزنه.

    منم سرسره‌ی این خونه‌ام. غصه‌ها از روم میرن و تا میرسن به زمین، دوباره ازم میان بالا و دوباره سُر و سر و سر..
    ازم خسته نمیشن. مثل دوستام می‌مونن، پایدار. تو آیینه نگاه میکنم ببینم به مامان رفتم یا بابا؟ چشم راستم نمره‌ش ۴ و نیم شده و جا زده از دیدن. چشم چپم مثل مامان جا نمیزنه که نمیزنه. چشم که جزئه منه. کل منم در تنشه.
    نیمی ازم جا زده و نیمی ازم، کاش جا نزنه.

  29. امروز هم با کابوسی از تب و لرز بیدار شدم نیم ساعتی طول کشید تا بنشینم و یادم آمد اسم و فامیلم چیست و کجا هستم و دوبار از هوش رفتم کابوس وار بیدار شدم. از درد گلو و تب و لرز به برزخ منتقل شدم در سکوت بودم اما درونم غوغا بود. تعهدورزی برایم بی معنی شده بود. و سال وروز را گم کرده بودم. دستی خنک روی پیشانی‌ام قرار گرفت و بلندم کرد و یک لیوان آب ولرم با قرص به من خوراند و خندید و گفت چرا اینطور شدی خوب می‌شوی. ظهر به هوش آمدم حالم بهتر بود و پرستارم برایم سوپ درست کرده بود که لب نزدم. در حالت عادی سوپ مثل فحش می‌ماند. امروز به علت بیماری همه‌اش خواب بودم. کانال تلگرام من 👇
    https://t.me/notetoday1

  30. دمپایی به جای فرش، چراغ به جای صندل، سماور به جای منتظر،
    سردرد یه جای دفتر، درخت به جای خانه، ماه به جای گوشی

    نشسته‌ام گوشه‌ی دمپایی‌های 3*4 کهنه و قرمز مسجد که وسط خیابان پهن کرده‌اند. چراغ‌های سفیدم را کنار دستم گذاشته‌ام. ماه را میان دست‌هایم گرفته‌ام و گزارش روزم را تایپ می‌کنم.

    سماورِ سیدم. سماور سید. چند روزی هست که نیامده، چند روزی هست که ندیدمشان.

    هم سیدرا، هم سید را.

    خانمی که کمی آن‌طرف‌تر روی گل دمپایی نشسته است، برمی‌گردد و به من می‌گوید: ببخشید، پشتم به شماست.

    سری تکان می‌دهم و سرم را بلند می‌کنم و به جمعیت نگاه می‌کنم، تکتم را پیدا نمی‌کنم. یک ماهی هست که از او خبری نیست.

    امروز چه کردم؟ از همان صبح که بیدار شدم حضور یک بغض کیفیت ۱۲۸ را در گلویم حس کردم. اما جدی‌اش نگرفتم.

    درخت را جمع کردم، جارو زدم، ظرف شستم، و به سؤال خواهرم که پرسید میای جای فلانی کار کنی، فلانی را به خاطر ندارم، یعنی می‌دانم صاحب کارش را می‌گفت، اما اسمش را یادم نیست.

    گفتم آره، در موقعیتی نیستم که ببینم خوشم می‌آید یا نه.

    گفت نه، خودت رو دست بالا بگیر.

    و من به این فکر کردم در کجای زندگی‌ام خودم را دست بالا گرفتم؟ گفتن این جمله برای او آسان است، سابقه‌ی کاری‌اش پر است، من اما تازه دارم سابقه می‌سازم.

    و شاید مشکل از من است، مشکل اعتماد به نفس است؟ هوشی می‌گوید طبیعی است.

    درست است به روحیاتم نمی‌خورد، اما کار بیرون کلاً به روحیاتم نمی‌خورد، نه فقط همین کار. به مشکلات درونی‌ام ربطی ندارد.

    دیگر چه کردم؟

    کمی فیلم دیدم، فیلم سلول‌های یومی، فصل سومش آمده، دوستش دارم، شبیه درون و بیرون است.

    از ظهر به بعد بود که بغضم به کیفیت ۴۸۰ رسید.

    بعد هم کمی از بی‌حوصلگی‌هایم را ریختم روی صفحه‌های سفید، این سردرد هم تمام نمی‌شود، چقدر طولانی شده، هرچه می‌خواهم تمامش کنم نمی‌شود که نمی‌شود.

    دلم سردرد جدید می‌خواهد.
    https://t.me/meslenafas

  31. حدود یک ساعت چرخیدن در کانال دوستانم و لذت از خواندن یاددشتها و شعرهایشان.
    خواندن داستان کودک «پالتوی قرمز» و کمی از «تئوری شعر» و قدری از مقاله‌ی «آشنایی‌زدایی چیست؟»
    1500 کلمه آزادنویسی.
    آشپزی.
    زبان خواندن.
    همراهی با جریان هزارکلمه داستان‌نویسی در وبینار نویسنده‌ساز.
    همراهی و همدلی با پاره‌ی جان .
    گپ و گفت با آیدا برای ایده‌پردازی هم‌نوشت بعدی‌مان.
    کمی چت با ساجده. دلم برایش تنگ است.
    احوال‌پرسی با مامان.
    نوشتن یادداشت کانال.

  32. غم دارم

    ــ غمی که شبیه هیچ غمی نیست. اما غم است. اما بیدار است. اما هست. همیشه. همه‌جا. با من. غم دارم. غمی که بزرگتر از خودم است. غمی که زندگی‌ام را فلج کرده. غمی که اگر تمام آب‌های اقیانوس جوهر شوند و تمام انسان‌های روی زمین زبان، باز عاجزند از گفتنش. باز عاجزند از نوشتنش. غم دارم. غمی که نمی‌دانم چیست، کیست. غم دارم. غمی بی‌شکل، بی‌مزه، بی‌رنگ. غمی که با چشم دیده نمی‌شود. هواست. غم دارم. غمی که پوست شده، گوشت شده و دارد استخان می‌شود.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  33. حلزون چرا شتک زده‌‌ای؟
    امروز کرونا گرفتم و به دوا درمان پرداختم. نای نوشتن و خاندن هم نیست. شب بخیر.

  34. کار بدی امروز انجام دادم که توان گفتنش را ندارم. خواستم ریسک‌پذیر باشم اما گند زدم. لعنت به من. امیدوارم شنبه چاره‌ای برای این گند بیابم. واقعا سخت است که تا شنبه مجبورم همین طوری ادامه بدهم. تمام انرژی‌ام تخلیه شده. حس می‌کنم جز خرابکاری چیز دیگری بلد نیستم.
    شب یک شب دو را به صفحهٔ ۱۸۰ رساندم. دوست داشتم بیشتر بخوانم. اما فکرم مشغول کار بدی بود که پیشتر برایتان گفتم. دو فصل هم از تقویم بی‌هدفی خواندم.
    ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم و به خودم فحش دادم.
    اسکریپت یوتوب را ویراستاری کردم ولی هنوز مانده است.
    امروز آخرین جلسۀ قصه قصه بود. اصلا نفهمیدم چه شد. کاش هنوز ادامه داشت.
    نتوانستم در نویسنده‌ساز شرکت کنم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  35. گزارش نیک چهارشنبه ۱ مهر پاییز ۰۵

    ✓ 🪩 گزارش نیک | رودخانه‌ای که بوی گذشته می‌داد
    خواب دیدم در رودخانه‌ای شنا می‌کنم که آبش کثیف بود، چیزی شبیه فاضلاب، با رنگی تیره و کدر، رنگ آبی که مدت‌هاست آسمان را ندیده باشد. آب نه آن‌قدر سیاه بود که چیزی در آن دیده نشود و نه آن‌قدر روشن که بتوان به آن اعتماد کرد. میان قهوه‌ای، خاکستری و سبز چرک، مثل خاطره‌ای قدیمی که سال‌ها در جایی بسته مانده باشد.
    بوی آب را هم به یاد دارم. بویی سنگین، مانده و مرطوب، آمیخته با بوی فاضلاب و گل و چیزهایی که زمانی در جایی دور زندگی کرده‌اند و حالا دیگر کسی نمی‌داند از کجا آمده‌اند. بویی که به‌طرز عجیبی مرا به کودکی نزدیک می‌کرد، به جوی‌های کنار خیابان، آب‌های جمع‌شده بعد از باران، کوچه‌هایی که تابستان در آنها بوی خاک خیس و فاضلاب با هم قاطی می‌شد و کودک هنوز نمی‌دانست چرا بعضی بوها سال‌ها بعد ناگهان از جایی در حافظه برمی‌گردند.
    اما عجیب این بود که در خواب، هیچ بیزاری‌ای نداشتم.
    بی‌تفاوت بودم.۸
    در آن آب شنا می‌کردم، درست همان‌طور که آدم در آب تمیز شنا می‌کند. نه از چیزی فرار می‌کردم، نه عجله‌ای برای بیرون‌آمدن داشتم. بدنم در میان آن آب تیره پیش می‌رفت و رودخانه، با تمام آلودگی‌اش، مرا با خود می‌برد.
    شاید خواب می‌خواست نشان دهد که بعضی چیزها وقتی زیاد در زندگی ما می‌مانند، دیگر حتی کثیفی‌شان را هم به رخ نمی‌کشند. آدم به آنها عادت می‌کند، مثل بوی خانه‌ای قدیمی که بعد از مدتی دیگر آن را حس نمی‌کند. چیزی که روز اول آزاردهنده بود، بعدها تبدیل می‌شود به بخشی از پس‌زمینه زندگی.
    و شاید همین‌جا بود که گذشته و حال در خواب به هم رسیدند.
    نمی‌دانم چرا آن رودخانه مرا به کودکی برد. شاید حافظه همیشه راه خودش را از میان بوها پیدا می‌کند، نه از میان تاریخ‌ها. گاهی یک بوی نامطبوع می‌تواند ناگهان دری را باز کند که پشت آن، کوچه‌ای قدیمی، تابستانی دور، صدای آدم‌هایی که دیگر مثل آن روزها نیستند و کودکی ایستاده باشد که هنوز نمی‌داند بعضی روزها روزی تبدیل به خاطره خواهند شد.
    در نهایت از رودخانه بیرون آمدم.
    آب پشت سرم ماند و من دیگر در آن شنا نمی‌کردم. چیزی تمام شده بود، بی‌آنکه در خواب برایش مراسمی برگزار شود. فقط از آب بیرون آمده بودم.
    بعد برادرم را دیدم و شروع کردم به تعریف‌کردن ماجرا برای او.
    انگار تا وقتی در رودخانه بودم، آن اتفاق فقط یک رؤیا بود، اما وقتی آن را برای دیگری تعریف کردم، تبدیل شد به خاطره‌ای که می‌شد نگهش داشت.
    حالا که بیدارم، بیشتر از خود رودخانه به این فکر می‌کنم که چرا از آن نترسیدم.
    شاید آدم گاهی از بعضی آب‌ها عبور می‌کند، بی‌آنکه بداند چه مدت در آنها شنا کرده است. و روزی که بیرون می‌آید، تازه می‌فهمد تمام این مدت، چیزی درونش مشغول عبور بوده است.
    من از رودخانه بیرون آمدم و فقط داستانش را برای برادرم گفتم.
    اما هنوز، جایی در حافظه‌ام، بوی آب مانده است.
    #رویانگاری

    ✓🪩تعبیر
    از نگاه فرویدی، رودخانه‌ی فاضلاب می‌تواند تصویری از محتویات ناخوشایند و پس‌زده‌شده‌ی روان باشد که دیگر صرفاً سرکوب نشده‌اند و راه خود را به سوی آگاهی و بیان باز کرده‌اند.
    از نگاه یونگی، آب نماد ناخودآگاه است و این رودخانه‌ی آلوده می‌تواند مواجهه با بخش‌های تاریک و طردشده‌ی روان، همان «سایه»، باشد. اما من در آن غرق نشدم. شنا کردم، بیرون آمدم و بعد تجربه‌ام را برای برادرم تعریف کردم.
    شاید پیام مشترک خواب همین باشد: می‌توان در میان بخش‌های ناخوشایند گذشته و روان حرکت کرد، بی‌آنکه در آنها غرق شد. آنچه زمانی فقط در تاریکیِ ناخودآگاه بود، حالا می‌تواند دیده و روایت شود.
    من در فاضلاب شنا کردم، اما فاضلاب نشدم.
    #رویانگاری
    ✓🪩 گزارش نیک | فال اوراکل برای پاییز

    ظهرِ نخستین روز پاییز، سه کارت اوراکل کشیدم: Go the Distance، Soul Mates، Blessed. بیرون، هنوز گرمای تابستان از دیوارهای شهر بالا می‌رفت، اما در هوا چیزی تغییر کرده بود، انگار پاییز پیش از آمدنش دستش را روی شانه‌ی تابستان گذاشته بود. نور، کمی زردتر به نظر می‌رسید و در ذهنم بوی برگ‌های خیس و خیابانِ بعد از باران می‌پیچید، هرچند هنوز بارانی در کار نبود.

    Go the Distance آمد و مرا به راه انداخت. یادِ جاده‌هایی افتادم که در آنها آدم ساعت‌ها حرکت می‌کند و کم‌کم صدای موتور، منظره‌ی پشت شیشه و گذر چراغ‌ها جای فکرهای پراکنده را می‌گیرند. پاییز گفت ادامه بده، اما نه با آن شتابی که آدم را از تماشای راه محروم می‌کند.

    بعد Soul Mates روی میز نشست. کارت، ناگهان مرا به نیمکت‌های خیس، کافه‌های گرم، بخارِ نشسته روی شیشه و گفت‌وگویی دو نفره در عصرهای زودتاریک پاییز برد. به آن امکانِ قدیمی و همیشه تازه فکر کردم که شاید کسی در جایی از این شهر، یا شهری دیگر، هنوز وارد داستان من نشده باشد. شاید عشق گاهی شبیه اولین بوی قهوه در یک عصر سرد است، پیش از آنکه بدانی از کجا آمده.

    و بعد Blessed. انگار فنجانی گرم در دستم گذاشت و گفت پیش از شمردنِ نداشته‌ها، کمی به داشته‌هایت نگاه کن. به آدم‌هایی که مانده‌اند، به راه‌هایی که هنوز بازند، به موسیقی، نوشتن، بدن، خاطره و همین فرصت ساده و عجیبِ دوباره شروع کردن.

    سه کارت، پاییز را برایم به سه تصویر تبدیل کردند: جاده‌ای که ادامه دارد، دستی که ممکن است روزی در دستم قرار بگیرد، و فنجانی گرم در میان هوای خنک.

    پاییز شاید فصلِ رسیدن نباشد. شاید فصلِ آهسته‌تر راه رفتن باشد، فصلِ بوی قهوه در کافه، نورِ کم‌جانِ عصر، خش‌خش برگ‌ها زیر کفش و این حسِ مبهم که چیزی در راه است، چیزی که هنوز نامش را نمی‌دانم.

    «ادامه بده، جا برای عشق باز کن، و آنچه را همین حالا در دست داری، برکت ببین.»

    ✓ 🪩 گزارش نیک | گزارش یک چت خصوصی

    امشب، شب از آن شب‌هایی بود که زمان روی صفحه‌ی گوشی آهسته‌تر می‌گذشت. پیام‌ها یکی‌یکی می‌آمدند و میان روشنایی سرد نمایشگر و تاریکی اتاق، گفت‌وگویی شکل گرفت که ابتدا شبیه گفت‌وگوهای معمولی بود، اما کم‌کم از سطح روزمرگی پایین‌تر رفت و به جایی رسید که آدم‌ها معمولاً فقط وقتی احساس امنیت می‌کنند، درِ آن را باز می‌گذارند: خاطره‌ها.

    او از گذشته گفت. از سال‌هایی که حالا پشت سرش مانده‌اند، اما هنوز در گوشه‌هایی از ذهن، با رنگ و بو و صدا زندگی می‌کنند. هر خاطره مثل دری کوچک بود که باز می‌شد و پشت آن، اتاقی از گذشته روشن می‌شد. من گاهی چیزی می‌پرسیدم و بیشتر وقت‌ها فقط می‌خواندم و می‌گذاشتم روایت خودش مسیرش را پیدا کند.

    عجیب است که آدم چگونه می‌تواند با چند خط نوشته، ناگهان به سالی دور سفر کند. کلمات، گاهی مثل بوی لباس‌های قدیمی یا صدای باران روی شیشه، حافظه را از جایی عمیق بیدار می‌کنند. صفحه‌ی گوشی در دستم بود و شب، آرام‌آرام اطرافم را خلوت‌تر می‌کرد. انگار جهان بیرون کمی عقب نشسته بود تا این گفت‌وگو را بهتر بشنوم.

    در میان حرف‌هایش، فقط اتفاق‌ها نبودند که برایم مهم شدند. لحن انتخاب کلمات، مکث‌های میان پیام‌ها، چیزهایی که به یاد آورده بود و چیزهایی که از کنارشان گذشته بود، همه تکه‌هایی از تصویری بودند که هنوز کامل نشده بود. شاید شناختن یک آدم همین باشد، نه پیدا کردن پاسخ‌های سریع، بلکه جمع کردن همین خرده‌تصویرها، بی‌آنکه بخواهی زودتر از خود زندگی، معنایشان را تعیین کنی.

    امشب چیزی را فتح نکردم و چیزی هم قرار نبود به نتیجه برسد. فقط فاصله‌ای که میان دو زندگی وجود دارد، برای چند ساعت با کلمات پوشانده شد. یک نفر از گذشته‌اش گفت و یک نفر دیگر گوش داد. همین نزدیکی کوچک، در این شب طولانی، برای من اتفاق کمی نبود.

    حالا که گفت‌وگو تمام شده و انتظار خواب، آرام‌آرام روی پلک‌هایم سنگینی می‌کند، به این فکر می‌کنم که شاید بعضی آشنایی‌ها از یک سؤال ساده آغاز نمی‌شوند، از یک خاطره آغاز می‌شوند. از لحظه‌ای که کسی جرئت می‌کند دریچه‌ای کوچک به گذشته‌اش باز کند و دیگری، به جای عجله برای وارد شدن، فقط کنار آن در بایستد و گوش کند.

    شب جلو می‌رود. نور گوشی خاموش می‌شود و خاطره‌ها، برای مدتی، در تاریکی ذهن باقی می‌مانند. شاید فردا دوباره حرف بزنیم و شاید قصه، آرام‌آرام، صفحه‌ی دیگری از خودش را نشان بدهد. فعلاً اما همین کافی است که امشب، میان این همه فاصله، چند کلمه توانستند دو جهان را برای مدتی کوتاه به هم نزدیک کنند.
    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  36. ببخشید اسممو دراز کردم.
    استاد راهنمای فوق‌لیسانسم، اسم من را به اشتباه در برگه خوش‌آواز ثبت کرده بود. و من دو هفته قبل از دفاع دوندگی کردم تا اسم فامیلم را درست کنم.
    همکاری دارم در همین اداره در ساختمان دیگری و با زمینه کاریم (پسماند)، به نام خانم خوش‌آرزو، همیشه ارباب‌رجوع‌ها را به اشتباه می‌اندازد.
    از اول مهرماه 1405
    شروع ساعت کاریم از 7 به 8 تغییر کرده و خیلی از این بابت خوشحالم. همین یک‌ساعت تقریبن همون‌طوری که می‌خاستم، طبق روتین دلخاهم تونستم پیش برم. در حیاط رفتم و آسمان را نگاه کردم. دوش آب سرد گرفتم. صفحات صبحگاهی نوشتم، قرص آهن با آب خوردم و … ، البته همه در حد حداقلی.
    بیش از نیمی از وقت فعالم در محیط کار می‌گذرد. و برای گفتن اتفاقاتی که روی می‌دهد، همیشه نگرانم. مبادا کسی از همکاران و آشنایان، بخاندش. تغییر و تحولاتی را این روزها در اداره شاهدم، که نمی‌دونم خوب یا بد است. معاون امروز عوض شد. همکار جدیدی آمد. و من هم در حال تحویل کار قبلی و شروع کار جدیدی هستم. کاش می‌شد بیش‌تر بگم.
    وبینار را شرکت کردم. نوشتن براساس مدیتیشن هدایت شده.
    ورزش کششی و قدرتی.
    خاندن مقاله‌ای از کتاب تقویم بی‌هدفی.
    رسیدگی به مادربزرگم در غیاب مادرم.
    شنیدن یک فایل دیگر از ارتباط با بدن.
    چرخیدن در اینستاگرام.

  37. سال واژه: ماراتن معکوس‌.
    چهل صفحه‌ کتاب «اولگا» خاندم.
    اخیراً با آدم‌هایی آشنا شدم که کتاب ‌ها رو از دیدی خیلی ساده نگاه و تفسیر می‌کنند(دغدغه نوشتن ندارن). برام جالبه چون چیزهای جالبی ازشون یاد گرفتم.
    امروز تولدم بود. هرچند دیروزم تولدم بود. اعتدال پاییزی؟
    کش آمدن بین تابستان و پاییز.
    تصمیم ایجاد روتین‌های جدید.

    https://t.me/setabdi

  38. گزارش نیک ۳۱

    آزادنویسی، اونم کله‌ی صبح، عجب حال داره. حس می‌کنم چند کیلو وزنم کم شد.
    «جنگ آخرالزمان» رو ادامه دادم. از اون رماناست که هرچی می‌ری جلوتر، قشنگ‌تر می‌شه. از ۹۰۰ صفحه تقریبا ۸۰۰ صفحه مونده‌. همین‌قدر کم.
    رفتم قرص «تاکسیدو» رو گرفتم. از امشب باید توی غذاش حل کنم. شانس بیارم بخوره. خیلی زرنگه. یه‌ذره بوی نامعمول از غذاش بفهمه، نمی‌خوره.
    شعر خوندم و چندتا شعرک گفتم.
    به «وبینار» رسیدم.
    آخرین جلسه‌ی «قصه‌قصه» برگزار شد. توی «قصه‌قصه» با کلی نویسنده و داستان کوتاه آشنا شدم. برای من خیلی دوره‌ی پرباری بود و کلی خوراک برای خوندن بهم داد.
    دو صفحه‌ای از ایده نداشتن نوشتن. چند خطش رو توی کانال تلگرامم گذاشتم. بقیه‌اش هم بد نبودا، ولی این چند خط رو بیشتر دوست داشتم.
    یکی از دوستای دوره‌ی دبیرستانم، چون باهاش بیرون نرفتم قهر کرد. بعضیا بی‌حوصلگی رو نمی‌فهمن.
    شب رو با ادامه‌ی «جنگ آخرالزمان» و سریال تموم می‌کنم.
    آخرشم که خواب.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad
    نمره‌ی امروز: ۸ از ۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *