گزارش نیک ۱۳۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«بزرگ‌ترین دشمن کتاب، فیلمش است.»
-جی. دی. سالینجر

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

27 آذر 1395

27 آذر 1395

2 دی 1403

2 دی 1403

17 تیر 1404

17 تیر 1404

6 بهمن 1403

6 بهمن 1403

123 پاسخ

  1. امروز دلچسب‌تر بود از دیروزهای رفته.
    امروز یک کمی رسیدم به عقربه‌هایی که می‌دوند.
    امروز ساعت با من راه می‌آمد و من شبیه خودم‌تر بودم تا بی‌خودی‌ بودنم در ساعت‌های رفته.
    امروز روز من شروع شد همان‌ ساعتی که دلم شروعش را دوست دارد. ۵ صبح. آغازیدم.
    بی‌التماس چشم‌ها و بی‌دغدغه‌ی هوس‌انگیز خواب.
    اندیشیدم. به خیال. به عمر. نگاهم خشکید روی کتاب‌های در صف انتظار. دلم هنوز پیش آنها که خوانده‌ام مانده است و دل‌کَن نمی‌شوم. مگر می‌شود رها کنم شب ملخ یا شب‌یک شب‌دو را. خوانده‌ام که خوانده‌ام. دلم می‌خواهد دوباره از سرشان بگیرم و با حالی بهتر بنشینم سرشان. واکاوی کنم این‌بار. بنویسم مکالمه‌ها و رویدادهای قصه‌هاشان را. مثل سنگ صبور. آن را هم دارم می‌خوانم و گاهی می‌نویسمش. اصطلاحات شیرازی و قدیمی. تیکه‌های بی‌ادب و بی‌حیا. روانی متن.
    گاهی می‌نشینم و می‌بافم خیال سطرهای کتاب‌هایی را که برایم جا میفتند. هر خطی که خرفهمم می‌شود یک دنیا ذوق می‌شود و آرام گوشه‌ی دلم جاخوش می‌کند. می‌ماند همان‌جا. میخکوب خیالم می‌شود و جم نمی‌خورد.

    زیادداشتن کتاب خوب است یا نه؟ بدی‌اش از حضورشان نیست، از ازدهام و کثرت‌شان نیست. بیچاره‌ها را ببین چه ساکت و بی‌آزار و اذیت سر در خود دارند و دم نمی‌زنند. همین ساکتی‌شان دل‌ریش می‌کندم.
    ۵صبح نخوابی و بنشینی فکر کنی به خوانده‌ها و مانده‌ها. خنده‌دارست؟
    نه. خنده ندارد. بحث کتاب هیچ‌وقت خنده ندارد. این‌که برنامه بچینم برای نه فقط خواندن، که فهم واژه‌‌ها. فهم جستارگونه‌شان.

    اندیشیدم به دوره‌دوره‌های سپری شده و دوره‌های پیشرو.
    من تا دستم می‌رسد، هر دوره‌‌ای را دستاویز می‌کنم و جوش می‌خورم با بروبچ مدرسه تا مرز پختگی. تا روزی سرریز شود از سر و دست و زبان‌مان آموخته‌ها و آمیخته‌ها. تا جان بگیرد دلی که می‌تپد در له‌له تشنگی. اما امروز اندیشیدم باز، به گوشیدن دوباره‌ی همه‌شان. با کتاب توفیری ندارند. هیچ فیلم یا کتابی را یک‌بار ببینی و بخوانی نمی‌ارزد. دوره‌ها چطور؟ همه را زیبا بایگانی کرده‌ام فایل‌فایل. در امن‌ترین گوشه‌ی لب‌تابم. که چه بشود دست آخر؟
    تا دوباره نشنوم و دوباره و دوباره تمرین را از سر نگیرم نمی‌شود آنچه که باید.  

    و بگویم از صفحات صبحگاهی. انگار تمام اخلاط شبانه‌ام را تفِ کاغذ کردم و گذاشتم تا گلوگاه نوشتارم تراوش کند ریزریز. و من چرا عادت نمی‌کنم به سانسور نکردن خودم؟ از کاغذ حیا می‌کنم یا از دیوارهای فال‌گوش ایستاده‌ی بی‌عار. نگاهم روی شنا‌کردن ماهی‌قرمزی ماند میان همان لحظات. حتی قدر ماهی که بی‌تکلف با آب‌ست، نیستم با خودکار. نیستم با کاغذ. چگونه می‌شود رها شد در میان کاغذ؟ تنیده‌شدن؟ محوشدن؟ بی‌هیچ شرمی. مثل ماهی. همان‌قدر بی‌‌ادعا. همان‌قدر ساده. همان‌قدر شناور.

    هوس کردم به رسم وبینارهای هر روز که گاه جامی‌مانم، ۲۵ دقیقه تایپ کنم. تمرین سرعت و انگشت‌ورزی و هیجان. سعی کردم شبیه تایپیست‌ها بتازم و بکوبم تق‌تق کیبورد را و شماره بالا رود و برسانم‌ به ۱۰۰۰.
    نه. نشد. نرسید. اما می‌شود حالا. می‌شود. کار نشد ندارد.

    دوری زدم در کانال بچه‌ها و گزارش‌های نیک‌شان.
    به وقت وبینار چرت من را فراگرفت. بودم. تا کتاب باغ درون و توصیفات و تصورات جالبش آمدم. قدم‌به‌قدم. اما چند لحظه به ۲۵ دقیقه نمانده خواب من را از این تمرین دلچسب ربود. شعورش نمی‌رسد خواب؟ یا تلافی صبح را سرم خالی می‌کند؟
    قضایش را به جا خواهم آورد.
    نگاهی به کتاب درخشش‌های تیره انداختم. چندی پیش در یکی از دوره‌ها استاد اندکی برای‌مان خوانده بود. به توصیه‌ی الهه‌جان دوباره دست‌گیرش شدم که تورق کردنش ارزش دارد.
    تاب‌آوری و مصمم‌بودن من را نگه می‌دارد. خیال دست‌کشیدن ندارم. هستم تا هرجا که باید.

    #نویسندگی‌خلاق
    #گزارش‌نیک

    ✍مانسه

    https://t.me/manesehchtgrh

  2. گزارش نیک ۹۴ من / چهارشنبه ۱ مهر ماه ۱۴۰۵
    ـ با صدای آلارم گوشی ساعت ۶ صبح و با گلودرد شدید و تبی که دیشب کم بود و در کمال تعجبم در یک شب تا صبح تا این اندازه شدید شده بیدار می‌شوم و تازه علت خوابآلودی و خستگی و بی‌حالی‌ام را در این چند روزه دریافته‌ام، اما با همان حالم در وبینار بیزنس کوچ بی‌پایان استاد علوی عزیز با عنوان تبلیغ‌نویسی می‌شرکتم و بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی و گزارش نیک روز قبلم و ارسالش به سایت و خواندن گزارش‌های نیک دوستان و استاد عزیز
    – ساعت ۱۰-۱۱ انجام جلسه کوچینگ میتراجان نازنین و بی محلی به حالم چون از قبل وقت ست کرده‌ام و نمی‌خواهم عقب بیندازم.
    – شرکت در جلسه معرفی محصولی و پرسش و پاسخ شرکت جدید از ۱۱تا ۱۲ ظهر بدلیل از قبل ست کردن و متعهد بودنم.
    – بعد از صبحانه اسپری دهانشویه‌ای که از شرکت جدیدی که تازگی سمت مشاوره گرفته‌ام و برای آلرژی گاهگاهی‌ام که در شمال عارض شده و در جنوب زیر کولر گاهی می‌شد گرفته‌ام را محض امتحان در گلو و گوشم اسپری می‌کنم و تا ۱۲ ظهر در هر دو جلسه سعی می‌کنم خوب باشم.
    _بعد از جلسات با احساس ضعف شدید دراز می‌کشم در حال خواندن رمان «رازهای سرزمین من» رضا براهنی یکساعتی به خواب می‌روم. با پریدن از خواب با سروصدای دوستم دوباره رمانم را ادامه می‌دهم. پودر کلاژن و سیلیس گرفته از شرکت جدید را که صبح بعد از صبحانه نوشیده‌ام نیز در این مداوا موثر می‌دانم بعد از ناهار اسپری را که مصرفش هر ۶ ساعت است در گلو و گوشم اسپری می‌کنم.
    – تمرینجا
    – دولینگوی ترکی استانبولی و در سوم دایموند ماندن
    -ارسال در هر دو کانالم صبحانه با شعرم باز بخشی از دفتر شعر «از سر بی‌حواسی» سعید عقیقی و ارسال کتاب صوتی چهار میثاق دون میگویل روییز بخش ۱۰ و یک پوستر ثبت‌نامی کوچینگ حامی‌اندیش دکتر پریسا احمدی‌منش و یک گزین‌گویه‌‌ی خودسروده‌ام: جهان «وقتی می‌بوسمت نبض من تندتر می‌زند یا جهان واقعی. من واقعی‌ترم، یا آن» + که در حال تب سرودن هم جز این نباید باشد.
    – ۴:۳۰ که وبینار شیما صادقی نازنین است و باز چون قبلش خابم برده تبم کمتر و گوش و گلویم به طرزی باورنکردنی بهبود یافته است از سرعت بهبودم بدون مصرف هیچ دارویی جز اسپری در حیرتم.
    – نویسنده ساز و تجسم‌نویسی و معرفی کتاب « باغ درون» با عنوان دوم تجسم‌های ذهنی برای ۹ تا ۹۰ ساله‌ها و خواندن بخشی از آن که خود مدیتیشن‌هایی است که با تجسمش انجام می‌دهم و برای بهبود حالم نیز خوبست. و در پایان تمرین محبوبم ۱۰۰۰ کلمه نویسی
    – وبیکار الهه جان علیزاده را هم با تب کاهش یافته گوش درد و سردرد می‌گذرانم و امروز میتاپ هم برگزار نمی‌شود و از دستش نمی‌دهم. مبحث دوست داشتنی‌اش را که «جنسیت بافتاری»است با دقت می‌گوشم و تمامش را یادداشت می‌کنم و معرفی کتاب «پدیدارشناسی ادراک» موریس مرلوپونتی را از طاقچه بی‌نهایت می‌گیرم و بعد از وبینار شروع‌ش می‌کنم و ده صفحه را که می‌خانم حس ضعفم موجب می‌شود بلند شوم و چون هنوز گلویم درد است شلیل و هلو انجیری نرمی به عنوان شام می‌خورم و دوباره با مرلوپونتی دراز کشیده، ادامه می‌دهم که فکر می‌کنم قبل از ساعت ۲۱ با تب و با اسپری در گوش و گلو افشاندن از شدت تب خابم می‌برد. از تب و گلو درد و به ویژه گوش درد شدید منزجرم و از امروز عاشق این اسپری شفابخش و مبلغ آنم. ارزش سلامتی همیشه داشته را امروز بیش از همیشه می‌دانم. با وجود تب و گوش‌درد گویا این روزم کم از روزهای سلامتم نبوده و از پا ننشستنم در بیماری هم برایم اکنون که نوشتم خیلی جالب و شاید یک تراپی است.
    https://t.me/mahro1402

  3. گزارش نیک ۱۳۴فرح

    بعد از انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه‌ها دانشجویان را به جاهای مختلف فرستادند .تا از وجودشان بهره‌مند بشوند.منو برای معلمی به مدرسه راهنمایی دخترانه ناشنوایان در خیابان ایران درست سرکوچه خانه‌ی پدریم فرستادند من بعد از دوسه روز که نتوانستم به انها کمک کنم و واقعن تحمل جیغ و داد آنها و فریاد زدن هنگام حرف زدن انها را نداشتم. جوان بودم و بی تجربه. اعتراض کردم که من زبان اشاره نمیدانم پس منو به مدرسه راهنمایی عادی فرستادند.
    سالها گذشت، با خودم عهد کردم که با وجود لیسانس روان شناسی کودکان استثنایی به کودکان کمک کنم خصوصن ناشنوایان، و کسانی که مشکلی دارند. در راستای هدفم ادامه تحصبل دادم. بعد در کلاس طراحی دانشگاه تهران سال ۸۷با دوستی که ناشنوا بود آشنا شدم و این دوستی را تا الان ادامه دادم. حتی همسرم با معرفی او به رئیس دانشگاه فرشتگان مقدمات کار و استخدام او را دردانشگاه فرشتگان واحد دانشگاه آزاد که مخصوص ناشنوایان هست فراهم کرد. البته که لطف خدا بود که این زنجیره دوستی برقرار شد.
    در جهان هفته آخر سپتامبر را هفته ناشنوایان گفته‌اند.. در ایران هم تقریبن هفته اول مهر می‌شود.
    منم در کانال فرحنامه این هفته را به همه خصوصن دوستان و استادان ناشنوا که در کانالم حضور دارند تبریک گفتم.
    امروز با عبارت “فرزندان کودا “ آشنا شدم . برام سوال بود که این کودکان چطور کودکانی هستند، پس سرچ و جست‌وجو اینترنتی را اغازیدم .
    ✍️کار نیک امروز من این کودکان بودند.
    دلم می خواد برای شما دوستان خوبم هم گزارشش را بنویسم.

    فرزندان کودا
    واژه کودا (CODA) مخفف عبارت انگلیسی Child of Deaf Adults (فرزند بزرگسالِ والدینِ ناشنوا) است.
    جزئیات و ویژگی‌های کوداها:
    • تعریف: به افرادی گفته می‌شود که از یک یا دو والد ناشنوا (یا کم‌شنوا) به دنیا آمده‌اند و معمولاً خودشون شنوا هستند (البته خودِ شنوا یا ناشنوا بودنِ فرزند در اصلِ این تعریف تاثیری ندارد).
    • دو فرهنگ و دو زبان: کوداها معمولاً هم‌زمان با دو فرهنگ (فرهنگ ناشنوایان و فرهنگ شنوایان) و دو زبان (زبان اشاره و زبان گفتاری/شفاهی) بزرگ می‌شوند.
    • نقش واسطه: آن‌ها اغلب در کودکی و بزرگ‌سالی پل ارتباطی بین والدین ناشنوای خود و دنیای شنوای اطراف (مثل ادارات، بیمارستان‌ها یا مغازه‌ها) هستند.
    • کودا در برابر کدا (KODA): به فرزندان زیر ۱۸ سالِ والدین ناشوا گاهی KODA (مخفف Kids of Deaf Adults) می‌گویند.
    (نکته سینمایی: این اصطلاح پس از موفقیت فیلم برنده اسکار کودا (CODA) محصول سال ۲۰۲۱ که درباره زندگی دختر شنوای یک خانواده ناشنوا بود، بسیار معروف شد)
    (از سرچ و جست‌وجو گوگل)
    امیدوارم بتونم حداقل خبر های و اطلاعات آگاهی دهنده در مورد ناشنوایان را به دوستانم برسونم،
    ✍️در وبینار نویسنده ساز هم مثل هر روز شرکت کردم و ۲۵ دقیقه از زمین خوردم در پیاده‌رو نوشتم و جریانی که اتفاق افتاد. الحمدالله جز سر زانوهای زخمی و کف دست های خراش برداشته مسئله‌ای خدا روشکر برام اتفاق نیفتاد.
    ✍️نماز خواندم و در نیایش شبانه نماز شکر خواندم که با گروه استثنایی ناشنوایان شهرستان مرند در ارتباطم.( به واسطه یادگیری زبان اشاره )
    چقدر این گروه که بیشتر ترک زبان هستند مطالب و داستانک های خوبی می‌نویسند .
    البته کم‌کم دارم زبان ترکی هم با آنها آموزش می‌بینم، البته در دوره کرونا یک دوره درس ترکی با فرادرس آموزش گرفتم. اما زبان تا حرف نزنی یادت میره .
    ✍️حلزون نویسندگی از خوشحالی روز اول مهر خودشو جوهری کرده امیدوارم سال تحصیلی خوبی را آهسته و‌پیوسته بپیماید
    من برای بار سوم گزارش نیک ۱۳۴ را پست میکنم.

  4. اوهو ساعت هشت‌و‌سی بیدارباش زدم. اما تا نه‌و‌نیم غلتاغلت زدم و از جایم جم نخوردم. صبح‌ها باید کاردک بزنند زیرم تا از رخت خواب کنده شوم. تازه آن یک‌ساعت اول بیداری هنوز نیازمند نرمی‌و‌گرمی رخت‌ خوابم. حسی شبیه بغل مامان می‌دهد. من هم بچه‌و‌لوس.
    خلاصه نه‌و‌نیم جمع‌و‌جور کردم خودم را و نشستم به آزادنویسی. باید بیاغازم خواندن روزنویسی آغوی کلانتری را هم. خودم هم این ایده را بقاپم و با حفظ ارجاع‌و‌رفرنس برای کار تخصصی استفاده کنم وگرنه، نه.

    یک‌ساعتی آزادانه نوشتم و هربار می‌گویم: «حقیقتا آدم چه آت‌و‌آشغال‌هایی که توی خودش جمع نمی‌کند.» دوستم قبل عروسی که لوازمش را جمع کرد تا برود خانه‌ی شوهر چیزی شبیه همین گفت. ماند توی ذهنم و دیدم من هم کم آشغال‌جمع‌کن نیستم. خصوصا که مشکل بزرگم همان شلوغی‌پلوغی‌های جاپاسفت‌کرده‌ایست که هرروز باید از میان‌شان رد شوم و برسم به یادداشت‌روزانه و تأمل و این داستان‌ها که این‌روزها وقت کم می‌آید و آن لالوها له‌و‌لورده می‌شوم.

    سارا گفت دونسخه. نسخه‌ی مال خودت و نسخه‌ی مال انتشار. گزارش روزانه را گفت. خیلی دوست دارم این ایده‌ را. حتی خودم هم هی می‌گفتم گلچینش را بنویس به عنوان گزارش روزانه. اما مسئله این است که نمی‌دانم اگر منتشر نکنم دیگر می‌خوانم‌شان یا نه؟ الان توی کامپیوترم و گوشیم پر است از انواع و اقسام نوشته‌ها و حرف‌ها و ایده‌ها و جستارهای نصفه‌و‌نیمه یا کاملی که نمی‌روم سراغ‌شان. منتشرشده را اما می‌خوانم و مرور می‌کنم و می‌شود راهی برای این‌که بسنجم و ببینم دارم چه می‌کنم؟

    چرایی انتشار چنین پاسخی برای من دارد. بیرون‌انداختنِ بی‌بازگشت برای بررسی. بله می‌دانم هر چقدر سرمخفی‌تر باشی ژذاب‌تری. هر چی رمزی بگویی ژذاب‌تری و ملت بیش‌تر دنبالت می‌افتند و به نظر قابل اعتماد به نظر می‌رسی و حتی ممکن است متین و خون‌سرد و حریم خصوصی‌ات قوی‌تر به نظر ‌آید. اما واقعیت این است چیزهایی که می‌نویسم مخفی نیستند. معلوم است که من آن‌جایی که نباید گفت و نباید نوشت را نه گفته‌ام و نه ننوشته‌ام. یعنی نوشته‌ام، نشر نداده‌ام. اما واقعیت این‌که در نوعی از خطای شناختی گمان می‌کنم آن وضعیت سرمخفی عمدتا از سر ترسی برای پنهان‌کاری یا کسب امتیازی یا سیاستِ دورویی عمل می‌کند. مثلا دیده‌ام کسانی که چون اگر واقعیت‌شان را بی‌پرده می‌کردند، معلوم می‌شد عجب گودزیلای هار و دزدِ سرِ گردنه‌ای آن پشت نشسته و سر همین لام‌تا‌کام حرف نمی‌زنند و خب… .
    نه این‌که هرکسی که سرمخفیست جاکش است ها، نه. ولی به طرز عجیبی اغلب سکوت‌هایی که دیده‌ام پشتش چیزی بوده که وقتی مشخص شده کاش مشخص نمی‌شده.

    حالا من خودم هم ولم کنید راستی‌راستی ممکن است یک‌کلمه هم حرف نزنم. اما امان از ارتباط و رنج ارتباط. حتی از این سطور. بگذریم.
    کجاها که سرک نمی‌کشد آدم موقع نوشتن از روز.

    گزارش نیک روز قبلِ امروز هنوز تأیید نشده. نمی‌دانم پس چرا باید هول بزنم برای ثبت. این‌که بنویسم دو روز هم بگذرد و تأیید نشده باشد کمی مخل است. چَرا؟ چون گزارش روزانه را می‌خوانم و مرور می‌کنم. جز تعهد، دلیل دیگر ایجاد بخش گزارش روزانه توی سایتم همین بود. که جلوی چشمم باشد تا خودم را ببینم و درگیر این‌که ندانم کی ثبت می‌شود نباشم. البته گلایه‌ای از آغوی کلانتری نیست. از چرایی‌ام گفتم. سایت خودش است، عشقش بکشد هروقت بخواهد تأیید می‌کند. نخواهد نمی‌کند. وقت کند، نکند.

    القصه. طرف‌های یازده هماهنگ کردیم و از یازده‌و‌ربع سوت را زدیم و یک‌ساعتی خواندیم و نوشتیم و جستجویی و برنامه‌ای و گپی و گفتی و تصمیم بر برون‌سپاری موضوعی به دوست‌مان و تا درودی دیگر، بدرود.

    بعدش رفتم محتوای وبیکار را آماده کردم و باز جانم بالا آمد. موضوع چه بود؟ جنسیت. که جنسیت با دیدگاه چه می‌کند؟ و مسئله‌ای بود عریض‌و‌طویل. نکته این‌که برای صحبت از این موضوع دنبال کلیشه و اشاره به این‌که تاریخ جنسیت چیست نداشتم. اول باید از چیستی جنسیت می‌گفتم و بعد از تأثیرش بر دیدگاه.

    بین منابع مختلف ده‌-بیست-سی‌-چهل نکردم. بله. فکر کردید کردم؟ آیا من برای شما یک لطیفه هستم؟ گشتیدم و گشتیدم تا به منبع رسیدم. منبعِ مناسب و روشن‌گر موضوع.

    درس‌برگ را آماده کردم و حمام و برق رفت. رفتم آواره‌ی کوی‌وبرزن پیِ سیمکارت ایرانسل که ببینم وقت بی‌برقی اینترنتش می‌کشد؟
    حالا قسمت خوب ماجرا. پول نقد همراهم نبود. اینترنت نبود و همراه‌بانک کار نمی‌کرد و دستگاه عابر برق نداشت و پول نمی‌داد. رفتنی پولم کشید. رفتم تا جایی که برق بود. ولی عابرها باز هم پول نمی‌دادند. اصلا گزینه پول‌دهی غیرفعال بود. رفتم سیم‌کارت را خریدم. کارت ملیَم را جا گذاشته بودم. با گواهینامه خریدم. به طرف گفتم اگر یک درصد احتمال می‌دهی مشکل پیش‌آید شماره‌ی مغازه را بده اسکن کارت ملی بفرستم. گفت نه.

    رفتم. چون هنوز برق نبود و اینترنت نبود و عابر هم پول‌بده نبود مجبور شدم مسیری که با ماشین یک‌ربع زمان می‌برد را پیاده گز کنم. حدود 45 دقیقه. تازه همان مسیر صاف را هم نتوانم بروم. چون بلوار است و هنوز پیاده‌رو ندارد تا نزدیک‌های شهرک و باید از توی خاک‌و‌خل می‌رفتم. زدم از آن شهرک عجیب‌و‌غریبه رفتم. که کلا فاز متفاوتی از فرهنگ دارد. ما به آن‌جا چیزی می‌گوییم که این‌جا نمی‌شود گفت.

    جایی با خانه‌هایی زشت‌و‌وزشت و بی‌سلیقه. با جوب‌هایی که بوی گوه می‌دهند و راه‌به‌راه تعمیرگاه دارد و بوی چسب و روغن می‌دهد. چسی نمی‌آیم. از این می‌گویم که چرا فقط یکی دو خیابان فاصله بین بخش‌های مختلف چنان تفاوت فرهنگی و رسیدگی می‌سازد که فکر می‌کنی از کشوری به کشوری دیگر رفته‌ای؟
    فرصتی بود برای تیزکردن حواس. شاهد خرده‌دعوایی هم بودم بین خانمی پیر و آقایی که داشت خانه‌ای را با پتک برای بازسازی آماده می‌کرد. رسیدم خانه.

    تندوتند حاضر شدم برای وبیکار. یادآوری را گذاشتم و پیام مسدودشدن سیم‌کارتِ نو به دلیل نقص مدارک آمد. ای بخشکی شانس. تازه یارو چهاربرابر قیمت اصلی سیم‌کارته را کرد توی پاچه‌ام.

    وبیکار را برگزار کردم. عجیب خوش‌گذشت دیروز. گفتیم و خندیدیم و خاطره و هم‌زبانی و زبان‌اندیشی و زبان‌آموزی و گفتگو و دیالوگ و تهش هم به عنوان جایزه‌ی بچه‌ها یکی-دوسانت از جلد کتابی که مولفه‌ها را از آن درآورده‌ام(نه پس فکر کردید از خودم می‌آیم برای ملت سسشر می‎بافم؟ آیا من برای شما یک لطیفه هستم؟(2)) را نشان دادم و زهرا هادی خیلی زیبا برایم کامنت گذاشت:
    «عجب کرمی‎ داریدها.»
    صراحت زهرا و صداقت و بلاییَش دوست‌داشتنیست. الهه‌نصیری هم متهمم کرد به کودک‌آزاری با این حرکت. من هم برایش خواندم به قول علیرضا آذر: «زندگی، سخت کودک‌آزار است» نیحی‌حیحی.
    دوستانی بعد از مدت‌ها آمده بودند که نمی‌دانم چرا باز ناپدید گشتند.

    بعدش هلک‌و‌هلک راه افتادم رفتم سیم‌کارته را از شعبه‌ی دو رفع مشکل کنم که طرف دبه کرد و دویست‌هزارتومن واسه‌ی ارسال کارت ملی و فرم ازم گرفت. سگ خرابی کند بر دهانش.

    آمدم. هنوز رفع نشده بود مسدودی. از بس برای سرفه‌ام شربت خوردم، خواب بر من مستولی گردید. دوباره وقت نوشتن یادداشت رسید. نگاه انداختم از دو-سه‌هزارکلمه‌ای که نوشته بودم حداقل سه ساعت زمان می‌خواستم برای بازنویسی و این داستان‌ها و من اما خسته.
    می‌دانم باید کارهای اداری یادداشتم را اگر می‌خواهم از آن استخوان‌دارهایش بنویسم صبح راست‌و‌ریست کرده باشم. البته لذت این روزهای نوشتن را هم دوست دارم. روزنویسی و نکته‌نویسی و فرم‌بازی.
    دیدم همین خستگیم از نوشتم را بکنم سوژه. جالب است که قبل از نوشتن خسته‌ام و بعدش خسته‌تر اما خستگی‌هایم هم با نوشتن یکی شده‌اند.

    بعدش با دوستانم جلوسیدیم و نقدوبررسی و تامام و تا دو-سه صبح دوباره غلت زدم تا خوابم برد.
    سایت هنوز کلی کار دارد. دیروز گفتم به شیما نمی‌فهم این‌هایی را که از اول می‌خواهند سایتی پر از دسته‌بندی و فهرست داشته باشند. من بعد دوسال‌و‌نیم تازه دارم سایتم را از پوشک می‌گیرم.

    آ-یّه.
    زد زیاد.
    https://t.me/channelelahehalizade

  5. گزارش نیک – ۱ مهر ۱۴۰۵

    ➖ فهرست کارهای روزم را نوشتم‌. مسیر امروز را مشخص کردم.

    ➖برنامه ورزشی‌ام را با ترم جدید آپدیت کردم و پرینت گرفتم. برای بچه‌ها هم فرستادم استفاده کنند. امروز جلسه ترم جدید و زون جدید بود. پیشرفتت مبارک. مربی جدید شد. از آن‌هاست که تشویقم می‌کند.

    ➖ آزادنویسی کردم. افکارم خیلی مشوش و چسناله‌ای نبودند. گزارش نیکم را هم نوشتم و هوا کردم. برای ثبت‌نام در کلاس نویسندگی خلاق اقدام کردم. امیدوارم قبول بشوم.

    ➖ یکی از پروژه‌های انرژی‌‌بری که مدت زیادی است با خودم حمل می‌کردم را انتخاب کردم و انجامش دادم. تواناییم حدی دارد‌‌ و متاسفانه این‌ روزها هم زیاد نیست. امیدوارم این را آدم‌ها بفهمند و فرت‌وفرت از آدم درخواست‌ نکنند.

    ➖ نویسنده‌ساز را بودم. هزارکلمه داستان نوشتم. داستانی غم‌انگیز از یکی از تجربه‌های زندگی‌ام و گریه کردم. برای اولین‌بار در این باره چیزی نوشتم. سخت بود. مثل تازه شدن یک زخم. نوشتن چه چیزهایی را از ته آدم می‌آورد بالا.

    ➖ ادامه کتاب «چرا تا به حال کسی این‌ها را به من نگفته بود؟» را خواندم. این قسمت درباره «کافی‌بودن» بود. خویشتن‌پذیری. خودشفقتی. آیا هنگام شکست، به خودت همچون ناظری شفیق نگاه می‌کنی؟
    «باید علاوه بر توجه به قسمت‌هایی از وجودمان که به آن‌ها افتخار می‌کنیم، باید به قسمت‌هایی که شاید ترجیح می‌دهیم در موردشان فکر نکنیم، چیزهایی که از آن‌ها بدمان می‌آید یا باعث اضطراب و احساس پشیمانی در ما می‌شوند، یا چیزهایی که می‌خواهیم تغییرشان دهیم نیز توجه کنیم. اگر قصدمان یادگیری است، باید هنگام فکرکردن درباره‌ی جنبه‌های ناخوشایند خود، به آن‌ها همچون ناظری شفیق نگاه کنیم.»
    خودشفقتی یعنی همانطور که با عزیزترین فرد زندگی‌ات هنگامی که از او رفتار یا عملی اشتباه سرزده، صحبت می‌کنی، به همان شکل هم با خودت صحبت کنی. آیا سرزنشش می‌کنی؟ یا می‌گویی اشکال ندارد، درستش می‌کنیم؟

    ➖ هوا بوی مشقِ شبِ مدرسه می‌دهد.

    فاطمه شَبِّه

    – https://t.me/faashnevesht

  6. سال واژه‌ام: زن
    گرگ‌ومیش صبح خابیدم. طلوع آفتاب را ندیدم.
    از کابوس بیدار شدم. هنوز تا آلارم ۴ دقیقه مانده بود.
    تخم‌مرغ را از یخچال درآوردم. شکستم. یخ زده بود. نمی‌دانم چرا و چگونه. ولی زیبا بود.
    در سه روز اخیر مجموعن ۷ ساعت خاب داشته‌ام. زیر چشمم کبود شده. ده دقیقه‌ را صرف color correcting و کانسیلر زدن کردم. موثر بود. درود بر make up.
    نیمه‌ی دوم سال ساعت‌ کاری از ۸ شروع می‌شود. البته که یادم نبود. یک‌ ساعت کمتر خابیدم و یک ساعت زودتر رفتم.
    سمفونی شماره ۳ برامس را پخش کردم و چند دقیقه‌ای چشم بستم.
    یک عالمه گیج‌بازی درآوردم. کم‌خوابی عقل را زایل می‌کند. راست می‌گویند.
    نکته‌ی مثبت صبح چت‌ کوتاهم با ث بود.
    ظهر به محض خروج از درمانگاه اول گوشی‌ام را زدم توی شارژ و آهنگ پخش کردم و بعد خودم را پرت کردم توی آشپزخانه.
    سریال دیدم.
    با مامان تلفنی حرف زدم.
    مقدار خیلی کمی درس خاندم. کاسه‌ی هر دو چشمم نبض می‌زد از درد. از این بخش راضی نیستم.
    ظرف‌های مانده را شستم.
    لباس‌ها را انداختم توی ماشین‌لباسشویی.
    فهمیدم مشکل تخم‌مرغ از درجه‌ی یخچال بوده. حواسم نبوده دستم خورده و گذاشته‌ بودم روی آخرین درجه. مربا و ترشی‌ام هم یخ‌ زده بود.
    الف گفت آمدنش به هفته‌ی آینده موکول می‌شود.
    نون پیام داده بود. سوال پرسیده بود. جوابش را دادم و چت کردن به درازا کشید.
    توی روستا عروسی بود. صدای ارکستر و آهنگ و خاننده که اسم تک‌تک آدم‌های حاضر را صدا می‌زد بروند قر بدهند توی مخم بود.
    سور و ساتشان که تمام شد چراغ‌ها را خاموش کردم.
    شوپن پخش کردم.
    سعی کردم زود بخابم. میدانم موفق نمی‌شوم. ولی خب.

  7. ـ برای ساعت ده و نیم وقت ترمیم بوتاکس داشتم. به موقع به مطب رسیدم. اما اینجا حسابی شلوغ است. احتمالن باید نیم ساعتی منتظر شوم. یک دفعه یادم افتاد گزارش نیک اول مهر خود را ننوشتم. کلن این روزها زمان از دستم در رفته است. مثل قبل مرتب نمی نویسم. دیدم حال که قرار است نیم ساعتی معطل شوم خوب است حداقل یک کار مفید انجام دهم و الکی در موبایلم پرسه نزنم.
    ـ صبح اول مهر را حدود ساعت شش آغازیدم تا هفت صبحانه خوردم و منتظر آمدن ماشین شدم. قرار بود بروم قزوین. روزم با برگزاری چند جلسه‌ی آموزشی و تهیه یک گزارش و شنیدن یک چالش جدید سپری شد.
    ـ مدتی است کیانا از اینکه هربار دست خالی از قزوین باز می‌گردم گله‌مند است. برای همین زودتر بیرون زدم و به داخل شهر رفتم. در «علاف بازار» اندکی پرسه زدم. کلی حجره‌ی میوه و سبزیجات داشت. اما من چهارشنبه بازار خودمان را بیشتر دوست دارم. سری هم به شیرینی «فرح» قزوین زدم و نیم کیلو «شیرینی چایی» خریدم. انتظارم از یک برند معروف یکم بیشتر از آنچه گرفتم بود.
    ـ حدود ساعت شش و نیم عصر به خانه رسیدم؛ با سوغاتی برای دختر.
    ـ این روزها با کیانا شروع کردم به دیدن سریال «How I Met Your Mother» حسن داشتن معلم خصوصی در خانه همین است. هم خستگی روز را به در می‌کنم، هم دو کلمه‌ی جدید می‌آموزم. شیرینی نوش جانت دختر جان.
    ـ حدود نه و نیم روی کاناپه بیهوش شدم. اندکی بعد با صدای دختر جان بیدار شده و به زور خود را روی تختم رساندم و دیگر تا چهار صبح چیزی به خاطر ندارم.
    ـ راستی رمان «سعادت زناشویی» تولستوی به فصل آخرش رسیده است.

  8. کتابفروشی بود کاشکی نیک
    امروز اول مهر بود. هوا هنوز گرم است و حال‌وهوای پاییز ندارد. مدرسه‌ها هم که یک ماه و نیم است مشغول به کارند، پس از هیجان اول مهر هم خبری نبود- هیجانی که البته اینجا هیچ‌وقت برای هیچ چیز نمی‌بینی، دست‌کم نه از آن نمونه‌ای که ما با آن بزرگ شده‌ایم.
    با جناب ناصرخسرو امروز راهی قزوین شدیم. میان راه به ده قوهه رسیدیم. قحطی پیش از ما رسیده بود و یک من نان جو را به دو درهم می‌دادند. سنگ به دلمان بستیم و گفتیم: زهر بخوریم بهتر ازتن دادن به این زورگیری سرِ گردنه!
    اما نگویم برایتان از قزوین که باغستان بسیار داشت، بی‌دیوار و خار. قدری آب کم بود منحصر به کاریزهای زیرزمین. شهری بود نیکو، با بازارهایی آباد.
    گفتم: جناب ناصرخسرو، این فقره را خوب آمدی! قزوین هنوز هم بازارهایی دارد آباد، یکی‌اش همین سعدالسلطنه که من پار اواخر زمستان آنجا بودم. به گمانم زمان شما هم بوده، اما رونقش را از عهد صفویه گرفته است. راهروها، سراها، سقف‌های طاق و تویزه و رواق‌هایش با آجرکاری شطرنجی دلچسب‌اند. از همه مهم‌تر، نورگیری فوق‌العاده‌اش از روزنه‌های سقف، دعوتی است به آفتاب در فضای تاریک و مطبوع بازار. آقا، کفشگرهایی دارد صنعتگر ، شما فقط بیاو بنگر.
    با جناب ناصرخسرو خداحافظی کردم و راهی جنوب شدم تا به حیرت شاسب نظری بدوزم که تو گویی پنج سال نه، پانزده سال نبوده، همه‌چیز در این شهر رخ عوض کرده و همه‌کس.
    نفس‌ها تنگی گرفته از خفقان. می‌خواهد کتاب‌هایش را به ثلث روی جلد بفروشد، اما کتابفروشی نیک چندان نیک با او راه نمی‌آید.
    خواندن «باغ درون» کوتاه و دلنشین و خیال‌انگیز بود.
    تولد دوستی عزیز بود. در ایران زنگیدم و ساعتی با هم فلسفیدیم. با عمویم هم گپ و گفتی داشتیم. از کناره‌ی جنوب‌غربی تا کناره‌ی شمال‌شرقی این پهناور کشور.
    قدری با شعر سروکله کوبیدم تا شعرکی عمل آمد.
    عصرتر با مامان رفتیم قدم زدیم و به دو داروخانه سر زدیم برای دواجات. بعد هم آقای همسر آمد و حالا هم که وقت کدو شدن کالسکه‌ی سیندرلاست، می‌شتابم تا از مهلکه بگریزم و سربزنگاه گزارش نیکم را در صندوق بیندازم..
    آدرس تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  9. گربه‌های کوچک بزرگ شده‌اند. نزدیک سه ماه است که کار هر روزم شده غذا دادن به آنها. یکیشان هنوز دور می‌ایستد و نگاه می‌‌کند. نه به فاصله‌ی اوایل اما همچنان قابل‌توجه. دیگری می‌چسبد به پاهایم و نوازش می‌خواهد.‌ گاهی ساعت‌ها می‌نشینم و دست می‌کشم به پرزهای نرمش. در جهان دو چیز است که بی‌قید و شرط آرامم می‌کند. یکی گربه و دیگری خواب.
    صبحانه درست کردم و با مامانم خوردیم. برق که رفت اینترنت هم پرید، وقت خوبی برای تمیزکاری گالری گوشی‌ بود.
    حجم ذخیره‌سازی که کم می‌شود من هم احساس سبکی می‌کنم.
    برای شام سوپ پختم. خوب شده بود. پابریکا در خوشمزگی سوپ به میزان زیادی تاثیر می‌گذارد.
    عصر کمی خوابیدم تا به چشم‌هایم که از کار با لپ‌تاپ قرمز شده بود استراحت داده باشم.

  10. 1405.07.01

    _ شروع روز با صفحات صبحگاهی

    _ روز اول مهر. اولین سالِ تدریس. مدرسه بودم تا ساعت ۱.۵. همه چیز را آماده کرده‌بودم. دوست داشتم آماده‌‌تر باشم و دست‌پر بروم. اما نمی‌دانستم تعداد دانش‌آموزهایم را و اینکه کلاس چندمی‌اند.
    زنگ اول جشن‌شان بود و ما توی دفتر نشستیم. زنگ دوم را رفتم تو. خواستم از خودشان بگویند کلاس دومی‌هایم. همه‌ی مسیر را با خودم زمزمه می‌کردم کاش کلاس دومی نشوم که شدم. من هم از خودم گفتم. آن‌ها هم از روستای‌شان گفتند و از خاطرات‌شان. از مورد علاقه‌هایشان.
    زنگ سوم را جمله نوشتیم باهم. با پنج تا کلمه. بعضی‌ها جمله‌های خوبی نوشته‌بودند. بعضی‌ها هم هیچ بلد نبودند.
    زنگ چهارم را قصه خواندم برایشان. یک کتاب کودک. «گرگی که از کتاب بیرون افتاد». شعر هم خواندم برای‌شان. آن‌ها قصه تعریف کردند.
    زنگ آخر را رفتیم سراغِ ریاضیِ سال قبل.
    همکارانم خوب بودند. مدیر هم مهربان بود و کمی استرسم فروکش کرد.‌

    _آزادنویسی کردم. پستی منتشر کردم توی کانالم.

    _ یک کتاب کودک خواندم. «چمدان شگفت‌انگیز هاپو». از تاثیرات دوستی و یافتن دوست حرف می‌زند این کتاب. منتهی با زبانی شیرین.

    _ آمده‌ام خانه‌ی مامان. تا نصف شب مشغول مرور کتاب‌های کلاس دوم بودم و نمی‌دانم کی خوابم برده که گزارش نیک فراموشم شده.

  11. – صفحات صبحگاهی، برای تمام روز متمرکزم می‌کند. می‌فهمم خودم نامیزانی بعضی روزها از کسریِ نوشتن است. برنامه‌ی روز هم همانجا معلوم می‌شود.
    – بقیه‌ی روز فیلم دیدن و عکاسی و نقاشی و خاندن و نوشتن و تماشای دو تا تئاتر جادویی.
    – اسم تئاترها می‌گفت کلاسیک کسل‌کننده باشند، اجرا؟ انقلاب. ساعتی نشستیم به تماشای تئاتری بدون یک جمله دیالوگ! محشر محشر. چه بازیگرهایی. چه نویسنده و کارگردانی. چه نابغه‌هایی.

  12. سلام
    من دیشب دوبار گزارش نیک روز رم را فرستلدم
    ننی دانم چرا ارسال نشذه
    قبل ار ۱۲ فرستادم

  13. خوب‌روزی بود امروز. و می‌حسم که می‌خاهم فلنگ را ببندم و این خوب‌روز را ننویسم. پس می‌نویسم.

    باز ظهر، باز ظهر، باز ظهر بیدار شدم. پنج صبح خابیدم گمانم، نه، هفت و هشت صبح، آره. چهارده و چهل بیدار شدم. ناهار، اولین‌ چیز. قبل از خاب، باز چسه‌یی دیدم از «مسافر» آنتونیونی.

    هیچ دیگر، گوشی گوشی گوشی و کوشی؟ ای نوشتن.

    سر نویسنده‌ساز، نوشتن. نوشتیم. بعد از شنیدن اصوات تخیل‌زا و خاب‌آلود و … . استاد از تمرین «تجسم‌نویسی» گفت و برای‌مان از کتابی خاند به اسم باغ چه؟ باغ خیال؟ باغ خیار؟ باغ درون؟ صفای باغ؟ همین الان یادم بودها. بگذار نگاه کنم. «باغ درون»، آره. استاد آغازید به خاندن و خاست تجسم کنیم. من هم که اول وبینارها همیشه لمیده‌ام روی تخت و شکمم از ناهار سیر، چشم‌هایم را بستم و سرم را گذاشتم روی نرمی دستم، تجسم که هیچ، نزدیک بود خاب کنم. حسابی گوشت شد. مردک (نویسنده) نوشته بود بروید توی گل رز. رفتم. و توی دماغم است هنوز، بوی توی گل رز. و آن چیزهایش، آن شهدهای داخل گل. شهد اسمش است؟ گرد؟ گرده؟ چیست اسمش آن‌که توی دل گل است و انگار گلبرگ‌ها از آن روییده‌اند؟ دشت شقایق. کوچولو بودم. ده یازده سالم. شاید کمتر. رفته بودیم یاسوج. دشت شقایقی دیدیم. مثل هر دشت بین‌راهی، کنارش کلی ماشین و آدم، برای عکس انداختن. ما هم ایستادیم. چند شاخه شقایق دستم گرفتم و خیره شدم به دوربین، با لبخند. لکه‌دار شد، شال آبی روشنم. کار شقایق بود. کار گرده‌یی که توی دل شقایق است. شاید هم کار رحم و تخمدان شقایق بود. شاید به پریودی سیکلش رسیده بود، در آبی شال من. شقایق خودت بگو، چه بود؟ یک ماشین خارجی لیمویی هم بود، آن‌جا. رنگش شبیه به ماشینی بود که به زور هدیه گرفته بودم از سوغاتی‌های سفر کربلای عمه‌ام. به زورش را که یادم نیست، می‌گویند این‌طور. که برای من و خاهرم عبا و این‌جوری چیزها آورده بوده و برای پسرعمویم ماشینی اسباب‌بازی، سبز و شاسی‌بلند. حتمن دوتا آورده بوده، نمی‌دانم آن یکی را می‌خاسته بدهد به کی، من چوب می‌کنم توی کون‌شان که من می‌خاهمش و بس. و دارا شدم. یک شاسی‌بلند سبز. برگردیم به نویسنده‌ساز. به نوشتن. نوشتیم. دوم شخص و به شیوه‌ی تجسم‌نوسی. داستان من با زنی آغازید که لخت می‌شود و بدنش را رنگی می‌کند و با حرکت بدنش نقاشی می‌کشد. اصرار دارد که این نقاشی‌ها را باید بکشد و بفرستد. برای کی؟ مردی که که زن گذشته‌یی دارد با او. این‌که چه گذشته‌یی را، در داستان باید خاند. دوست داشتم فضای داستانم را. اگر کار کنم رویش، سکسی‌جنایی خوبی می‌تواند در بیاید از آب. هزارکلمه‌نویسی‌ها،‌ روزبه‌روز داستان‌تر می‌شود. وقت نوشتن، یاد «آئورا» افتادم و «غیاب دانیال». دلم خاندشان را خاست، اما دلم خاندنشان را نخاند. می‌روم سراغ‌شان. یکی از خوبی‌های هزارکلمه‌ داستان‌نویسی، یادآوری داستان‌هایی است که پیش از این خانده‌یی.

    وبیکار سرزبان را بودم. الهه از «جنسیت» گفت و «بدن». پر از نکته بود، هر نکته یک بذر، یک ریشه. موضوع‌هایی هستند که در آزادنویسی‌‌ها و انتشارها دریافته‌ام برایم مهم و کنجکاوی‌برانگیزند ولی کم خانده‌ام درباره‎‌شان. «جنسیت» و «بدن» هم از این دسته موضوع‌ها هستند. می‌طلبد برگشت و دوباره شنید، وبیکار امروز را.

    ساعت بیست و چند با فرشته گفت‌وگوییدیم. از رشد و تمرین و برگزاری وبینار تا برنامه‌هایی که برای تخصصی‌کاری می‌توانیم پیش ببریم در رسانه‌ها‌مان. بعد از صحبت‌مان، نیم‌ساعت آزادنویسی کردیم. سرشار شدم از توان و چاره‌جویی. و آزادنویسی امروزم به سه هزار کلمه رسید.

    نوشتن سه فهرستی که آغازیده بودم را کامل کردم: یک. چک‌لیستی برای سنجش روزهایم دو. چک‌لیستی برای مسئولیت‌هایم در پشتیبانی مدرسه نویسندگی سه. فهرست کارهای فردا

    بعد از زدن شام، شنگول‌تر برگشتم و اگر گفتید بعد از این برگشت حالا وقت چی است؟ آفرین، وقت زدن زمان به باجه‌ی تناسلی گاو. وقت را به گاو پرداخت کردم. چند مسیئولیت را انجامیدم. ناترانه‌ی دیشب را اندکی بازنویسی کردم و منتشریدم. و یک کار بزرگ: به کامنت‌های کانالم پاسخیدم. و بعد باز رفتن به باجه‌ی گاو و زدن زمان. این‌بار ولی حالم بد شد. از خوب‌چیزهایی. حال بدم را با ضبط روزگفتار دگرگون ساختم. این دومین یا شاید سومین روزگفتاری بود که کتابی حرف می‌زدم. یک وقت‌هایی نمی‌توانم شکسته حرف بزنم، بخاهم شکسته حرف بزنم، می‌شکنم روزگفتار را و نمی‌ضبطم.

    و باز صبح شد. می‌بینی چه زود صبح می‌شود؟

    1. چقدر با کتابت نوشتن گزارش نیکتان دلچسب شد الهه عزیز. انگار که تکه‌ای از یک رمان درجه‌ یک را می‌خواندم

  14. ➖روزم را فهرست می‌کنم. خودم را فهرست می‌کنم. می‌تنم به هر چه فهرست. فهرستم، فهرستی از همه‌ی کسانی که دوست دارم.
    ➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
    ➖نوشتن پاره‌ی تازه‌ای برای «کتاب روزنویسی»: فهرستی از روزنویسه‌هایی که در قالب کتاب منتشر شده‌اند
    ➖روزواژه: «خودآرا»
    «تو خودآرا مشو ای یار بدین وجه خدا را
    که به هر روی که باشد ببری خاطر ما را»
    -محمدخان دشتی
    ➖اطلاع‌رسانی دوره‌های جدید مدرسه نویسندگی:‌ ۷۷مین دوره‌ی نویسندگی خلاق+۱۴مین کارگاه شعر
    ➖کلاس خصوصی: ۳ جلسه؛ شعر و داستان و یادداشت
    ➖جلسه‌ی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشته‌های همسفران دوره‌ی نویسندگی خلاق
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ تمرین «تجسم‌نویسی». چند پاره از کتاب «باغ درون» را برای بچه‌ها خاندم و بعد داستانی نوشتیم با زاویه دید دوم شخص.
    ➖هزارکلمه داستان‌نویسی: اولش پِت‌پِت می‌کنم ولی دویست‌سیصد کلمه‌ که پیش می‌رود چنان موتورم روی دور می‌افتد که آخرِ کار یکی باید میخ فرو کند تو پریزِ خانه‌شان تا به خودم بیایم.
    ➖برگزاری جلسه‌ی پایانی «قصه‌قصه»: نگاهی به آثار رضا جولایی. جولایی با این همه پُرکاری و کارنامه‌ی درخشانش یکبار در یکی از گفت‌وگوهایش گفت: «همواره آرزو داشتم جای خاصی برای نوشتن داشته باشم اما هنوز که هنوز است اتاقی ندارم. میز کار من میز ناهارخوری خانه است.» خلاصه که بله، گویا تحت هر شرایطی می‌توان آثار درخشان آفرید،‌ اگر اراده‌اش باشد.
    ➖این دو-سه شب هم محض رفعِ خستگی حسابی وقت گذاشتم برای مرتب کردن کتابخانه و حالا دیگر تقریبن هر کتابی سر جای خودش قرار گرفته. هزار تا کتاب را هم انباشته‌ام کنار تختم،‌ تا چه شود.
    ➖دال‌های مهم‌تر از مدلول. شاعر و دل به دال دادن.
    ➖بیدل گفت:
    «ما را به غم عشق
    همان عشق
    علاج است»
    ➖اگر تاریخ‌نگار بودی دوست داشتی تاریخ چه چیزی را بنگاری؟ مثلن امروز نویسنده‌ای را شناختم که تاریخ‌نگارِ حواس است.
    ➖حیوانات لب‌زی.
    ➖عمل خرِ حرف است.
    ➖نفرت می‌کنم از آن‌‌گونه ناامیدی که آدم را بیندازد به خودترحمی.

  15. نیمه شب است.
    راه می‌روم در خیابان. می گذرم از کوچه دل‌تنگی‌ها. سر آن پیچ، کنارِ جوی.
    لمیده است سگی.
    چشم‌ها بسته، خواب است یا مرده؟
    زنی تنها. آه.

    چنین کنند بی‌خوابان.
    می‌بافند بی‌معنا.
    به راستی خوابند یا بیدار؟
    لابد بی‌خواب‌ها در بیداری خواب می‌بینند.
    خواب خوابیدن
    باری خوابیدار رفتیم به خرید.
    کی ساعتی پیش.
    شهر خواب بود و هیچ‌کس نبود و آنکه بود ما را کاری نبود.
    باد گرم بود و نسیم نبود و چهره‌نواز بود.
    خرسند بودیم.
    خاصه‌تن، سفیدگربه‌ای به تورمان خورد، دست‌مالی‌اش کردیم.
    خوب گوربه‌ای بود.

    از قلم نیوفتد
    کتاب خوانیدم امشب!
    «چرا باید بیشتر حرف بزنیم؟»
    خواندنش به کنار، بخش اول را که تمامیدیم، فهرستی نبشتیم از حُسن پرگویی. که عمقی ببخشیم آموخته‌هایمان را.
    خویش خر کردیم که ز اهل یادگیرانیم.
    لذت داد.

    چه بود آن نکته؟
    آه یادم آمد. نقلی خواستم بکنم.

    «چگونه بفهمیم آدم بی‌سوادی هستیم؟
    حرف زدن باعث می شود سریع‌تر و دقیق‌تر به بی‌سوادی و کمبود دانش و اطلاعات خودمان پی ببریم.
    آیا این نکته‌ای منفی است؟ من فکر می‌کنم نه، می‌توانیم این موضوع را مصادره به مطلوب کنیم.
    بگذارید از تجربه شخصی خودم بگویم، بارها پیش آمده که فکر می‌کرده‌ام درباره بعضی موضوعات چیزهای زیادی می‌دانم، نوعی اعتمادبه‌نفس کاذب، ولی وقتی مجبور شده‌ام در گفت‌وگویی درباره همان مسائل حرف بزنم، مطلقن چیزی برای گفتن نداشته و کم آورده‌‌ام. هیچ استدلال و چفت و بست منطقی توی حرف‌هایم نبوده.
    حرف زدن بی‌سوادی ما را عیان می‌کند. شناسایی مشکل اولین قدم برای رفع آن است.»

    باری، خاطرمان مکدر مسئله‌ای بود، عزم نمودیم چاره‌ کنیم.
    ساعاتی تامل کرده، نوشته‌ها نوشتیم.

    سر آخر دریافتیم تشخیص مناسب‌ترین گزینه، تفکر استراتژیک می‌طلبد که ما را ز آن بهره‌ای نیست.
    پس رنجیده خاطر،دست از نوشتن برداشته چای سیاهی نوشیدیم.

    شما نیز بنویسید و حرف بزنید.
    که تشخیص مرض، نیمی از درمان است.

    https://t.me/Heydarnotes

  16. داستان‌های موازی از آقای اصغر فرهادی رو دیدم و واقعا خوب بود! خیلی کیف کردم، خیلی خوشم اومد، خیلی جالب بود، خیلی قشنگ بود واقعا دست خوش آقای فرهادی! خیلی آدام شخصیت دوست داشتنی‌ای بود. رو اعصاب بود ولی در نهایت جاشو تو دلم پیدا کرد. همه شخصیت‌ها خوب بودن واقعا و چه قدر نظم و دقت وجود داشت. خیلی، خیلی خوب بود… واقعا دمشون گرم.

  17. با خواب بیدار شدم. مگر می‌شود؟
    در طول روز چند آزادنویسی داشتم تا راوی‌ای با زبانی مشخص بیابم. چیزهایی دستگیرم شد.
    چند صفحه‌ای خواندم از شکارچی کرم ابریشم. حال بهتر می‌فهمم منظور از خرده پیرنگ چیست. اما باید اعتراف کنم از داستان خوشم نیامده.
    در یوتیوب چرخیدم و ویدیوهایی از حکمت اشراق و سهروردی دیدم.
    قدری از هفت پیکر خواندم. بی‌صبرانه منتظرم که به سوی اقبالنامه بروم.
    و در آخر، بالاخره پاییز.

  18. حفظ حداقل یک مسیر
    ‌
    فکر کردم بین این‌همه کار که نمی‌دونم باید اول کدوم رو شروع کنم، بهتره قبل همه‌اش بنویسم. حداقل این مسیر رو ناقص نکنم. فکر کردم که شاید نتونم همه‌ی کارها رو باهم پیش ببرم و کامل کنم، اما می‌تونم روی یکی دوتا تمرکز کنم و کامل‌شون کنم. بقیه رو درحدی که از دست نرن انجام بدم. همین شد که خودم رو بیدار نگه داشتم تا بنویسم. با اینکه در چهل‌و‌هشت ساعت اخیر، فقط حدود شیش ساعت خابیدم. اما خب، گفتم اول بنویس. اما بعدش قرار نیست گار دیگه‌ای انجام بدی. به خودم گفتم امشب، خابیدنم یکی از کارهای توئه. بنویس و بخاب.

    بعد فکر کردم درباره‌ی چی بنویسم؟ ذهنم یاری نکرد. احساس می‌کنم بیشتر به‌خاطر اینه که امروز به‌کل نوشتن رو یادم رفت. صبح نشد صفحه‌های صبحگاهی بنویسم. وبینار رو هم نتونستم شرکت کنم. همین شده که الان ذهنم یاری نمی‌کنه. البته بخشی از قفل شدن ذهنمم به‌خاطر حجم کارهاییه که باید انجام بدم. وقتی به اون حجم کار فکر می‌کنم، نمی‌تونم خوب بنویسم. نوشته‌هام فقط می‌شه آزادنویسی و تخلیه‌ی ذهن. نوشته‌هام فقط به‌درد خودم میخورن. اما خب باعلم به‌همین موضوع باز گفتم بنویس و منتشر کن. فقط نذار این چرخه قطع بشه. چرا؟ چون خودم رو می‌شناسم. اگه امشب ننویسم و یه وقفه بیفته بین انتشار، دیگه خیلی سخت می‌شه دوباره به این نظم برسم. پس فقط خاستم امشب، این ذهن شلوغ و خسته رو، صادقانه باهاتون مشترک بشم. فارغ از اینکه حرف جالبی داشته باشم براتون یا بتونم چیزی که یاد گرفتم رو یاد بدم.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  19. خانه‌داری تبذیل به پیچیده‌ترین کار دنیا می‌شود، وقتی مجبور باشی حواست را جمع صدها وظیفه‌ی ریز و درشت کنی.

    بعد از یک هفته ورزش کردم.

    بخش دیگری خاندم از رمان آئورا.

    آنچه در نویسنده‌ساز نوشتیم:
    هزار کلمه داستان.
    این بار با تخیل پیش رفتیم.
    رفتم به گذشته، محله‌ی قدیمی، خانه‌ی پدربزرگ، به آن باغ کوچکی که هم‌جوار خانه بود.

  20. گزارش نیک | چهارشنبه یکم مهرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    امروز اول مهر بود و آروین را بردم مدرسه. روز پرتنشی بود، از آن روزهایی که آدم از صبح دلش شور می‌زند و تا شب انگار یک گره کوچک جایی بین سینه و گلویش مانده.

    امروز بیشتر از خودِ مدرسه، از چیزی که میان بعضی از مادرهای بچه‌ها دیدم حالم گرفته شد. حس کسی را داشتم که وسط یک بازی، ناگهان فهمیده قانونش را نمی‌دانسته و بدجور رکب خورده. شاید چیزی که اذیتم کرد، بیشتر از رفتار آدم‌ها، تصویری بود که از خودم و جایگاهم میان آن‌ها دیدم.

    اول مهر برای من قرار بود شروع مدرسه آروین باشد، اما انگار خودم هم امروز یک درس تازه گرفتم. فقط هنوز نمی‌دانم اسم این درس چیست.
    https://t.me/MashgheBodan

  21. امروز روزم نبود تا نیمه‌هایش. فکرهای زشتم آمده بودند بالا ی بالا توی سرم. فقط دهانم را بسته بودم تا از آن‌جا نیایند بیرون و باز بخواهم کسی را ناراحت کنم. کمی “ایوانف” چخوف را خاندم. بعد غمگین و سنگین رفتم به دیدار دوستی قدیمی و عزیز. روحم تازه شد با دیدنش. آنقدر حرف‌ها داشتم که نمی‌دانستم. شب هم مهمان بودم. مهمانی‌های بیهوده و تکلیف‌وار.

  22. روز شلوغ دیگری شروع شد. صبح با خواهرزاده‌ام‌تماس گرفتم، بیاید تا برویم و بوفه‌ام را بیاوریم. رفتیم و استادم را هم دیدم و بوفه را آوردیم. بعد دوستم آمد دیدنم، برایم آینه و جاکلیدی چرم درست کرده بود. او که رفت، رفتم و عینک نزدیک‌بینم را دادم تا شیشه بزنند. رفتم بازار دنبال کفش چرم برای مدیرمان که آخر سر نخواست. یک ساعت بعد، عینک را تحویل گرفتم و عینک دوربینم را دادم تا شیشه بزنند. در تمام این مدت، پیاده رفتم و آمدم. دوستم برایم ناهار آورد. با هم ناهار خوبی خوردیم. او رفت و دوست دیگری آمد دیدنم. او هم هدیه آورده بود، هنوز باز نکردم ببینم چه است، بس که شلوغ بودم. او رفت و بعدش رفتم تا عینکم را بگیرم. بعد دوستم آمد دنبالم. برای شام مهمان بودیم. رفتیم خانهٔ خواهرم. خدا را شکر خوب بود. شب آمدم خانه و آخرین شب در خانهٔ تبریز را می‌گذرانم. فردا عازم اهوازم.
    یادداشت کانال را هم در مسیر این رفت‌وآمدها نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    این روزها خیلی شلوغ می‌گذرند. دلم می‌خواهد شهر را ذخیره کنم برای روز مبادایم در اهواز. شلوغی این‌جا کجا و خلوتی آن‌جا کجا. در اهواز هوا هنوز گرم است اما در تبریز من دیشب و امشب سردم بود. این‌ها به کنار، حضور پررنگ دوستانم هم هست که در اهواز جای خالی‌اش بدجور حس می‌شود.

  23. من هنوز نمی‌دانم در کدام جبهه فعالیت می‌کنم. در صلحم در جنگم. دشمنم؟ یا خودی. شاید هم نخودی. سردرگم و بلاتکلیف میان انبوهی از تکلیف‌ها و مسئولیت‌ها.

    اگر و کاش را از جملات محو می‌کنم و بجایش مستقیم و مختصر با خودم حرف می‌زنم. علتِ عصبی شدنم را می‌دانم. امکان ندارد دیوانه شوی و ندانی به چه علت مجنون شده‌ای؟ هر چه همت می‌کنم آرام بمانم بی‌فایده‌ست در برهه‌هایی پیچیدگی‌ عصب‌هایم حتی ساده‌ترین مسائل را برایم سیاه و حل نشدنی جلوه می‌دهد.

    دلم می‌خواهد در کنج خلوت و تنهایی مثل پرنده‌ای در جنگل درندشت تنها با خودم باشم. حفظ این حریم شخصی و کیفیت‌بخشی به آن از مهم نیز مهم‌تر است.

    شنبه راهیِ سفرِ یک هفته‌ای هستم به آستان قدس رضوی. خوشحالم و دارم کارهایم را سر و سامان می‌دهم و قدری شلوغ‌تر و پرکارتر از روزهای دیگرم.

    در وبینار امروز نوعِ جذاب و مدلِ جدیدی برای نوشتن در نظر گرفته شد. تجسم و خیال. پرواز روح مثل خواب دیدن. تجربه‌ای خاص و ساختن لحظاتی خاص‌تر با ذهنی پویا.

    داستانی که نوشتم سر و ته نداشت. اما تجسم باورها و خیال‌‌انگیز بودن و کشف لایه‌هایی حضور، راز دیگری را بر تو آشکار می‌کند که تو هنوز هم زنده‌ای.

    ثانیه‌های آخر نمی‌دانستم چه بنویسم و همان لحظه یک جمله کاریکلماتور خودش را به من رساند.

    https://t.me/zahraballampour

  24. جواب‌هایی آماده

    سال‌واژه‌ام: نظم

    صفحات صبحگاهی نوشتم. دیگه نوشتنش آسون‌تر شده برام.

    ۴یا۵ تا داستان کوتاه هم از چخوف خوندم. از کتاب چاپی و الکترونیکی.

    سریال پرسونا رو آغازیدم که متعجبم کرد. خیلی بهتر از سریال‌های ترکیه‌ای دیگه بود. تو دیالوگی گفت: آدما واقعا به هم گوش نمی‌دن، همه فقط جواب‌های اتوماتیک و آماده دارن. و بعدش خودشم یه جواب اتوماتیک داد.

    داستان برخورد دوطرفه از یالوم رو دیشب شروع کردم و امروز تموم. داستان مریضی که سر درمانگرش کلاه می‌ذاره. آخرش رابطه‌شون بهتر می‌شه و درمانم می‌شه. ولی طوری که مطمئن نشدم خوب تموم شد یا چی. اما دونستم کار درمانگره خوب بود. احساسات واقعی‌ش رو بروز داد و مثل ماشین رفتار نکرد. از اون به‌بعد بود که همه‌چیز بهتر شد. پس این‌همه بی‌طرفانه گوش کنیم چی؟

    فیلم داستان کوتاهی درباره‌ی عشق رو هم دیدم. البته تموم نکردم هنوز. فردا ازش می‌گم.

    وبینار نویسنده‌ساز هم بودم. داستانی نوشتیم به شیوه‌‌ای جالب و خیلی متفاوت. شخصیت اصلی خواننده‌ی داستان بود و من انگار مثل عروسک تکونش می‌دادم تا داستان رو نشونش بدم. برا من بیشتر یه سفر بود برای فرار از آدمی بد. شخصیت اصلی با دختری در حال فرار، نقشه کشیدن که نابودش کنن. نشد که تمومش کنم. اما اولین‌بار ۱۲۰۰ کلمه شد.

    قصه‌قصه هم بودم که با داستان‌های جدیدی آشنا شدیم و حیف که جلسه‌ی آخر بود. اما دوست دارم برگردم داستان‌هایی که نخوندم رو بخونم. خوشحالم کلی داستان خوب دارم.

    گیتارم تمرین کردم. دیگه کامل یادم اومدن هرچی قبلا بلد بودم. از فردا گیتار کلاسیک رو شروع می‌کنم.

    تو حموم با آهنگ For Your Love مانسکین خوندم.

    کلی آهنگ از لینکین‌پارک یافتم که نشنیده بودم.

    بهترین موسیقی میوووو میوووویی بنفش بود تو تنگ لیمویی قلبم.

  25. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۲

    امروز ساعت هشت صبح بیدار شدم‌.بعد ازخوردن صبحانه ، برای تزیینات کلاس به موسسه رفتم.

    عصر به خانه برگشتم.و فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
    شب تمرین آزادنویسی انجام دادم. وپس ازآن چند صفحه از رمانی که تازه شروع کرده بودم را خاندم.
    با دخترم درباره کتاب خواندن صحبت کردم .از علاقه ام به کتاب گفتم واو هم از علاقه اش به کتاب های هیجانی وفیلم های ترسناک گفت.با هم درباره کتاب هایی که خوانده بود وفیلم هایی که در این باره دیده بود صحبت کردیم.

  26. دروغ چرا؟ امروز واقعا کار خاصی انجام ندادم.
    امروز اول مهر بود و در حالت عادی باید می‌رفتم مدرسه ولی به دلیل تعمیرات تعطیل بود. پس من هم تا لنگ ظهر خوابیدم و از آخرین روزهایی که می‌تونم خواب داشته باشم نهایت استفاده رو بردم. هرچند برای کسی که بی‌خوابی داره و گاهی هم حتی 48 ساعت کامل نمی‌خوابه، این مدل خوابیدن ها نعمته.
    بعدش که کلی زمان گذاشتم تا موهام رو بعد از حموم حالت بدم. ارزشش رو داشت چون واقعا خوب شد و تصادفاً هم یه ترفند جدید برای بهتر شدنش کشف کردم.
    بعد از اون هم رفتم خرید. خریدن لوازم تحریر همیشه قشنگ ترین بخش زندگیم بود. وقتی وارد مغازه می‌شی و کلی چیز رنگانگ و ناز می‌بینی که چندان به دردت نمی‌خورن اما در هر صورت به خرید ها اضافه می‌کنی چون خوشگل بودن. مثلاً من نمی‌دونم هدفم از خریدن این همه روان‌نویس چی بود یا چرا یه دفترچه دیگه خریدم وقتی کلی دفترچه استفاده نشده توی کشوم دارن خاک می‌خورن.
    تا الا ن هم که تنها چیزهایی که نوشتم گزارش نیک و رخدادک بودن.
    حالا هم که تصمیم دارم بخوابم اون النای شیطانی درونم داره مدام دم گوشم حرف های توطعه‌آمیز می‌زنه تا دوباره من رو به اون غلطی که دوسال پیش کردم ترغیب کنه. و متأسفانه داره موفق می‌شه متقاعدم کنه موهام رو آبی کنم.

  27. آزادنویسی و انتشار یک یادداشت در کانال. سری هم به صفحه گزارش نیک زدم.
    امروز بیشتر از «یادداشت‌های یک دیوانه» خواندم. کمی هم از «سوگ» خواندم.

    امروز «قصه قصه» تمام شد. دوستش داشتم. پر از قصه بود. یک عالمه قصه قشنگ دارم که بخوانم و حالا حالاها دستم پر است. ولی توی جلسه امروز یک نکته راجع به «آه، استانبول» گفته شد. من این کتاب را خوانده‌ام، ولی به این مورد دقت نکرده بودم. این داستان‌هایی که معرفی شدند را باید پرینت بگیرم و چند بار بخوانم.

    نویسنده‌ساز و وبیکار را هم شرکت کردم. داستان امروز جانش حتی به ۵۰۰ کلمه هم نرسید. هی وسطش وایمیستادم و فکر می‌کردم. نکته قبل از شروع را خوب نگرفتم، فکر کنم اشتباه هم نوشتم. تازه از شخصیت داستان هم خوشم نیامد. دیگر به شهرک قصه‌هایم راهش نمی‌دهم.
    الهه انیمه «Black Butler» معرفی کرد. ولی گفت سریالش خوب نیست، فیلمش را ببینید. چک کردم، فکر کنم دو تا بود. ۲۰۱۴ را پیدا نکردم، ولی ۲۰۱۷ را دانلود کردم.

    ۴ تا فیلم دیدم.
    اولی پیشنهاد الهه بود. «Secret Window». دیگر مگر می‌شود جانی دپ بازی کرده باشد و تو ازش لذت نبری؟ پایانش کاملا متفاوت از سایر فیلم‌ها بود. قاتل به دام نیفتاد و قربانی‌هایش شدند ذرت ناهارش. نوش.
    دومی «Side Effects». این فیلم‌ها را از صفحه دانلود سایت شاهین کلانتری انتخاب می‌کنم. اکثرا جنایی‌اند، ولی خسته‌کننده نیستند. چون همش فکر آدم درگیر است. همش با خودت می‌گویی یعنی چه می‌شود بعدش.
    سومی «Department Q: The Keeper of Lost Causes (2013)». این را یک کم گذاشتم روی دور تند.
    چهارمی «Uncut Gems». از آن فیلم‌هایی بود که میوت کردم و روی 4X نگاه کردم. طرف خیلی اسکل بود. ولی می‌خواستم ببینم آخرش چه می‌شود، به خاطر همین تا آخر نگاه کردم.

    با دوستم هم حرف زدم. حرف از پروفایل تلگرام شد. واقعا چقدر بد است یک خانواده هنوز هم در سن ۲۵ سالگی روی این چیزهای بچه‌شان حساسیت داشته باشد. راه‌حل من چه بود؟ لینکدین. گفتم برود یک پروفایل خفن توی لینکدین بسازد و لینکش را بگذارد توی بایوش. طرف ارشدش دارد تمام می‌شود و قرار است برای دکتری ژنتیک اقدام کند. این خانم لینکدین نداشته باشد، چه کسی داشته باشد؟

  28. کتاب؟
    «جدال با مدعی».

    -شعر؟
    نچ.

    -پیاده‌روی؟
    بله. اندکی در حدود نیم‌ساعت و به شاخِ گاو زدن بابت خرید هله‌هوله‌ها و خوراکی‌های دلنشین.

    -نوشتن؟
    محتوای روزگفتار بعدیم را.

    -خاطره؟
    چیز خاصی نبود.

    -فیلم؟
    فیلم «Poetry-2010» محصول کشور کره را دیدم.
    داستان فیلم درمورد زنی شصت‌وپنج ساله‌ست که در مراحل شروع بیماری آلزایمرش به سر می‌برد و در این حین با چالشی درمورد نوه‌اش مواجه می‌شود.
    اما قسمت جالب برای من ثبت‌نام زن در کلاس شعر و سعی او در سرودن یک شعر بود.

    -قهوه؟
    بلی. عصر رفتم کافه‌ی «مُجی». خیلی وقت بود نرفته بودم. دکوراسیون کافه‌اش را تغییر داده بود. بهش تبریک گفتم و گفتم خیلی قشنگ‌تر شده. یک آمریکانو سفارش دادم. موقع حساب نگذاشت حساب کنم. گفت: «خیلی وقت بود نیومده بودی. اومدنت باعث افتخارمه. مهمون من باش. »
    بحث پول یه فنجون قهوه نیست. مُجی با اینکارش دوباره بهم نشون داد که چقدر حضور و بودن آدمها برای هم اهمیت داره. اخلاق چقدر باارزشه تو وجود آدمها. آدم‌حسابی بودن به پول جیب و موقعیت اجتماعیش نیست. به مرامه. به شعوره. دمش گرم، روزیش زیاااد.

    -به روزرسانی کانال گزارش نیک؟
    بلی تا روز ۵۴ رساندمش.

    -راضی هستی؟
    آره آره. حس امروز خوب بود. اول پاییز بود و فرداش پنجشنبه. :))

    و اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  29. ویل‌ویلی

    نوشتم.
    موسیقی گوش دادم.
    رفتم سر کار.
    یادداشت کانالم رو گذاشتم.
    روزگفتار ضبط کردم.
    وبینار سرزبان رو شرکت کردم.

  30. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    صبح صفحات صبحگاهی نوشتم و روزمو شروع کردم.

    وبینار «نویسنده‌ساز» دیروز رو اول صبح توی پارک گوش دادم و تجربه جالبی بود.

    به «خانه آشنا» رفتم و فیلم «No End» از کیشلوفسکی رو تماشا کردم، با تحلیل آقای حنیف شمیم.
    بار اول بود فیلمی از کیشلوفسکی می‌دیدم و خیلی علاقه‌مند شدم بقیه فیلم‌ها رو هم ببینم و بیشتر با فضای ذهنی‌ش آشنا بشم.
    تحلیل خوبی بود؛ متفاوت از جاهای دیگه‌ای بود که تجربه کرده بودم.

    چند صفحه‌ای هم از کتاب «سمفونی پاستورال» خوندم و ناراحتم که چرا فرصت نشد ادامه بدم.

    وبینار «نویسنده‌ساز» رو شرکت کردم و داستان هزار کلمه‌ای نوشتیم. از داستانم راضی نبودم، اما تجربه متفاوتی بود.

    امروز اول مهر دلچسبی رو شروع نکرده بودم و یکم ناراحت بودم و حرف استاد تلنگر خوبی بود. اینکه به هیچ تقویمی پایبند نیستن و نمونه‌ش وبینار «نویسنده‌ساز» دقایقی قبل از سال تحویل بود.
    الان میدونم که فردا رو با حال بهتری شروع میکنم.

  31. 🐌:
    ➖نوشتن برنامه برای نیمه‌ی دوم سال. بازبینیِ اهداف گذشته و افزودنِ دو هدف جدید.
    ➖نوشتن ۱۰۰۰ کلمه در وبینار.
    ➖روز‌نوشت در دفتر همراه با نقاشی.
    ➖دیدن فیلم Finding Neverland 2004
    و فیلم Peter Pan 2003
    حالا چرا این فیلم‌ها را همزمان در یک روز بازبینی کردم، دلیل دارد. پیوندشان برایم ناگسستنی‌ست. در واقع داریم به ساختِ یک مخلوق به دست خالق در دو تکه پازل می‌نگریم.
    بازبینیِ فیلم «پیدا کردن نا‌کجاآباد» مرا بُرد به سال‌ها پیش. آن‌قدر تحت تاثیر این فیلم و پیتر پن بودم که دست به قلم شدم و جهان پیتر پنی خودم را خلق کردم. یکی از آرمان‌ها زاده‌ی همین دنیاست.
    فیلم، فضای بسیار لطیف و احساسی دارد و از این نظر دوستش دارم و هم اینکه در آن مرز بین واقعیت و تخیل محو می‌شود. عاشق فضاهایی‌ام که تشخیص خیال از واقعیت یک چالش بزرگ می‌شود.
    دوباره این سوال را برایم به وجود آورد که، آیا تخیل برای ما راهی برای فرار از واقعیت است؟ یا یکی از راه‌های عمیق‌ترِ مواجهه با آن؟
    نِورلند یا ناکجاآباد، یک سرزمینِ خیالی نیست بلکه به نظرم پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و حتا پیتر پن هم یک شخصیت داستانی نیست بلکه بیشتر، چیزی مثل ایستاننده‌ی زمان است. مثل من که عاشق ساعت برناردم و اگر روزی آن را به چنگ بیاورم خدا می‌داند چقدر برای خودم زمان می‌خرم و کتاب می‌خانم و می‌نویسم و می‌بینم و می‌شنوم، نویسنده‌ی داستان پیتر پن هم دلش نمی‌خاست زمان بگذرد و گذرِ زمان و از دست دادن‌ها برایش دغدغه‌ی بزرگی بود، برای همین چنین جهانی خلق کرده.
    نکند منشأ این از یک فقدان باشد؟
    هر دو روایت تاکید دارند که کودک ماندن برای زنده نگه‌داشتنِ تخیل واجب است اما مگر سن و سال اهمیتی دارد وقتی تو تا همیشه تواناییِ زنده نگه‌داشتنِ تخیلت را داری؟ مگر نه این است که بلوغِ واقعی یعنی اینکه تخیل را با خودمان به بزرگسالی ببریم؟ این منطقی‌تر نیست؟
    برای همه بزرگ شدن یعنی پذیرفتن اینکه چیزهایی را از دست خواهند داد که نمی‌خاهند و در داستانِ پیتر پن در سرزمین نا‌کجاآباد همه کودک مانده‌اند تا، از دست ندهند.
    پیدا کردنِ ناکجاآباد شاید در واقع یعنی پیدا کردنِ جایی در درون خودمان که زمان در آن اهمیتی ندارد، جایی به نام « خیال‌دان». به نظرم هرچه بزرگ‌تر می‌شویم، بیشتر به تخیل نیاز داریم نه کمتر.
    تحقیق کردم و متوجه شدم «جیمز مَتیو بَری» واقعن با این خانواده در ارتباط بود و جرقه‌های ایده‌ی نوشتنِ پیتر پن شاید از همان‌جا و با همان پسر‌ها شکل گرفته. جالب‌تر شد. و چقدر دنیای فیلم را دوست‌داشتم. نحوه‌ی خلقِ ایده، دیدِ نویسنده وقتی از هر عنصری برای ایده‌یابی کمک می‌گیرد، درست مثل خودمان. حس خوبی دارد، اینکه بدانی خودت هم بخشی از جهان نویسندگانی. اینکه هر روز از هر اتفاق و احساس و عوامل بیرونی ایده می‌بافی و می‌نویسی. ایده‌پرورانِ جهانیم.
    ➖پاره‌ای از کتاب «باغ درون» را که استاد در وبینار نویسنده‌ساز خاندند دوباره خاندم.
    چه چیزی بهتر از اینکه بتوانی تخیلت را به پرواز در بیاوری؟ و در دلش هر‌چه و هر‌چیز می‌خاهی باشی. هر‌کجا می‌خاهی بروی.
    با هم مثل آلیس در سرزمینِ عجایب کوچک شدیم و به درونِ گلِ رز صورتی و لطیف جهیدیم. در حالی که شبنم از روی گلبرگِ مخملی روی سرمان می‌غلتید، غرق شدیم در آرامش و موحی از طراوت. بعد شروع کردیم به پرواز، بهترین حسِ دنیا، حس پرواز. می‌شود آن را در بعضی چیز‌ها جُست و یافت. سوار بر موسیقی پرواز کردم روی ابر‌ها. در جهانی بودم که باد خنک می‌وزید و ابرها زیر پاهایم بودند. من با سرعت از بالایشان رد می‌شدم و گاهی انگشتان پایم در توده‌ای ابری فرو می‌رفت. نرم و خنک. اوج می‌گرفتم و موهایم بلند‌تر از همیشه زیر نور طلاکوبِ خورشید می‌درخشید و در باد می‌پیچید.
    بعد شب شد و نور نقره‌تابِ ماه روی موهای سر تا‌ سر سفیدم می‌درخشید. بال‌هایم بزرگتر شد و اوج گرفتم تا خودِ ستاره‌ها و در میانِ تاریک‌ترین تاریکِ آسمان نور شدم.
    ➖«مرا بفرستید به تونل» از مجموعه‌ی «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» از بیژن نجدی را خاندم. وای بیژن جان علمی تخیلی هم نوشته. چقدر این نویسنده تو دل برو و کار درست است. نثر شاعرانه‌اش را بغل کرده و آورده در یک روایت علمی تخیلی. دنیایش مرا بُرد به داستانی از آسیموف و غرق شدم در نوجوانی و سر‌خوش از لذت، آدمی را یافتم که مُرده بود اما ذهن و آگاهی‌اش هنوز زنده بود. چقدر تأمل‌بر‌انگیز، چه تکان دهنده حتی پایانش هم عالی بود. آقای نجدی واقعن از زمانه‌ی خودش جلوتر می‌زیسته. عاشق اندیشمندانِ اینچنینی‌ام. اینکه تواناییِ نشان دادن تخیلاتی را دارند که هر انسانی به آن فکر نمی‌کند یا آنطور که باید فکر نمی‌کنند. حتمن بعدن مفصل در موردش می‌نویسم.
    ➖ از دفتر شعر حسین منزوی خاندم.
    ➖ چند صفحه ای از کتاب «الگو‌های ساخت واژه در زبان فارسی» را خاندم. گزارشم آنقدر بلند و بالا شده که مجال صحبت از آن نیست. اما هر روز یکی دو صفحه از آن مثل «فرهنگواره فارسی خلاق» به لیست مطالعه‌ام افزوده شد.
    ➖چند طرح اولیه برای داستان «ریشه‌ی نور» طراحی کردم. چنگی به دل نمی‌زند، هنوز خیال ندارد. جالب‌ است، حین طراحی ایده‌ی داستان دیگری به ذهنم رسید. شاید روزی خودم را در چنین فضایی یافتم، ترکیب شعر و نثر و نقاشی، شاید این یعنی خودِ من. همه‌ی اینها خیال دارد، دقیقن چیزی که من هستم.
    ➖پازلِ کلماتِ شعر را پس و پیش کردم و یک‌بار دیگر ثابت شد هنوز کلی راه دارم تا شاعر شوم. پازل را برای بچه‌ها هم فرستادم، کلی کیفور شدند و بعد حسابی حرص خوردند. به راستی شاعری و شعر بافتن کار سختی‌ست. روزی انجامش خاهم داد.
    راستی چقدر حل معما شگفت‌انگیز است. اصلن هم مهم نیست که داری در یک سریال پلیسی قبل از کارآگاه معما را حل می‌کنی یا حین خاندن یک داستان یا هر نوع پازل. خودِ معما ماهیت شگفت‌انگیزی دارد. همان کشش و جاذبه‌ی داستان‌ها و حتی تعلیقی که در انتظار یافتن درستیِ آنی.
    🪽بالِ خیال
    https://t.me/samiraneshanifar

  32. چهارشنبه ۱ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    امروز خوب خوابیدم؛ آن‌قدر عمیق و آرام که انگار تمام خستگی‌ها از تنم بیرون رفت.

    با مامان صبحانه‌ی مفصلی خوردیم و برای ناهار خورشت مرغ درست کردیم.
    سپس به حمام رفتم و آب‌گرم تنم را نوازش داد. احساس کردم حال خوبی دارم و انرژی‌ام دوبرابر شده.

    بعد از ناهار کمی دراز کشیدم. موهایم را سشوار زدم. میکاپ مختصری کردم و ناخن‌هایم را لاک زدم.
    همیشه وقتی به خودم می‌رسم، احساس نشاط بیشتری می‌کنم.
    میکاپی تازه، لباسی‌ متفاوت و رنگ لاکی جدید، ذوق‌های دخترانه درونم را زنده می‌کند.

    بعد از حاضر شدن به کلاس بارداری رفتم. وقتی رسیدم دوباره با دری قفل شده مواجه شدم.
    این روزها حواسم خیلی پرت است. آنقدر که به جای ساعت ۶ تا ۸، فکر می‌کردم ساعت ۵ تا ۷ کلاس دارم.

    یک ساعت وقت داشتم. تصمیم گرفتم پرسه بزنم. خیلی با این بخش از ساری آشنا نبودم. فرصت خوبی بود برای گشتن.

    نیم ساعت اول را به سمت راست خیابان رفتم.

    نوشت‌افزار بزرگی دیدم که توجهم را جلب کرد. عاشق این‌جور مغازه‌ها هستم. کلی کتاب و دفتر زیبا دیدم. یک ژورنال خریدم که باید با فهرست علاقه‌مندی‌هایم پرش می‌کردم. یک پلنر خاطرات نی‌نی هم خریدم. هرچند دوتای دیگر در خانه داشتم، این یکی خیلی کوچولو و خوشگل بود.

    در راه برگشت احساس کردم زیر شکمم درد می‌کند. دخترکم خیلی موافق پیاده روی نبود. روی نیمکتی نشستم و دیدم هنوز نیم ساعت وقت دارم.
    خستگی‌ام که برطرف شد به سمت چپ خیابان رفتم.

    اینبار پاساژ خلوتی دیدم که چند لباس فروشی داشت.
    لباس بلند پشت ویترین چشمم را گرفت. وارد شدم و به خانم فروشنده گفتم به دنبال لباسی که مناسب افراد باردار هست می‌گردم. به گرمی استقبال کرد و گفت عه شما باردارید، ببخشید متوجه نشدم. چند وقت دیگه فارغ میشید؟
    گفتم چیزی نمونده حدودا یه ماه دیگه.

    سریع برایم صندلی آورد و کلی حرف زدیم. آن‌قدر مهربان بود و گرم گرفت که نفهمیدم نیم ساعت چگونه گذشت.

    یک لباس بلند زیبا و دو جوراب خریدم و با هم دست دادیم و از مغازه خارج شدم.
    چندین بار گفت که چهره دلنشین و زیبایی دارم و دلش می‌خواهد باز هم به او سر بزنم. با خوش‌حالی و حال خوب از مغازه‌اش خارج شدم.

    در کلاس بارداری مثل همیشه همگی دورهم ورزش کردیم. اینبار ورزشم از همیشه سخت‌تر بود و ضربان قلبمان را بالا برد. البته آنقدر با خنده و رقصیدن همراه بود که سختی‌اش را حس نمی‌کردیم.

    در ساعت دوم کلاس هم ماما به همه‌ی سوال‌هایی که داشتیم پاسخ داد.
    بعد از شنیدن حرف‌های ماما، دوباره به زایمان طبیعی ترغیب شدم.

    شب که به خانه برگشتم، شام خوردیم و دورهم نشستیم و حرف زدیم.

    و در ساعت پایانی شب، کتاب صوتی گتسبی بزرگ را به پایان رساندم.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید: امروز یک اشتباه جزئی در ساعت کلاست، باعث شد یک ساعتی برای خودت پرسه بزنی و چند خرید حال خوب کن انجام دهی. روز متفاوت و قشنگی داشتی. هرچند این هفته فرصت نکردی نقاشی بکشی و از این بابت کمی ناراحتی. البته استاد شرایطت را درک خواهد کرد.
    ⸻
    نمره امروز :

    🎨 آفرینش و هنر: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۹
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۱۰
    📖 خواندن و شنیدن: ۵
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۸

    امتیاز امروز : ۸۷ از ۱۰۰

    https://t.me/zahraghasemi_channel

  33. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. کشیدن یک نقاشی بستنی لیوانی روی کاغذ. مزه داد.
    3. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز و نوشتن یک داستان که وسطش برق رفت اما من چغر بد بدنم. ادامه‌ی داستان را روی کاغذ نوشتم تا بیست و پنج دقیقه تمام شود.

    و در آخر ماچ به کله‌هاتون.

  34. سال واژه: پذیرش
    مهم ترین کار امروز، جمع کردن خود بود. نمی‌توانم حق مطلب را با واژه بیان کنم.
    بعد از سرکار دیروز، خود را فقط به خانه رساندم. تا همین امشب حوالی ساعت ۹ فقط خوابیدم. از شدت بی حالی و تب و عطسه های پی در پی، رمق برایم نمانده بود.
    سخت ترین کار امروز، جمع و جور کردن خودم بود. مجبور شدم با سرعت ۳۰ الی ۴۰ تا رانندگی کنم.
    بلخره به دکتر رسیدم، سروم زدم و دارو ها را با خود آوردم.
    اول مهر را با کرونا آغازید.
    اندر مزایای تنها زندگی کردن، این حجم از خود کفایی را در نظر بگیرید.
    جایی که کسی نیست یا اگر هم دورادور باشد حاضر نیستی به زحمت بیندازی شان. البته وقتی سالها تنها زندگی کنی فرق بین تعارف و عمل گرا بودن را به خوبی متوجه می شوید. برای همین ترجیح دادم مثل همیشه خود را یدک کشیده و به دکتر برسانم.

    باز هم گویا بهتر است استراحت کنم، فقط اميدوارم صبح حال بهتری را تجربه کنم.

  35. امروز پس از ماه‌ها رفتم مدرسه. گرچه این بین در تابستان هم رفته بودم اما حال و هوای اول مهر کجا و تابستان و مدرسه‌ی خشکیده کجا.
    در مدرسه بودن و دیدن بچه‌ها حالم را بهتر کرد و عصر وقتی خانه‌ی مامان بودم این متن را نوشتم و در کانالم منتشر کردم:
    مهربان است مهر؟
    اول مهر. اول مهر. مهر مهر مهر. مهربان است مهر؟
    مهر که می‌آید تاپ تاپ می‌زند قلبم. تاپ تاپ. پشت نیمکت بودم یا آن سمتش؟
    آن سمتش ایستاده بودم. بیست و شش جفت چشم. پلک پلک. خانم خانم. و ده جفت چشم که نبودند در کلاس.
    کنجکاوِ کنجکاو. درس نمی‌دی خانم؟ نمی‌نویسیم خانم؟
    می‌خواستم خوشحال باشند و دوستم داشته باشند همین اول کار. می‌توانستم؟ مدرسه می‌توانست؟ کلاس می‌توانست؟ من می‌توانستم؟
    ماموریت چیده بودم برای بچه‌ها. سه تا ماموریت. داستانمان از این قرار بود و با هم رفتیم جلو و تیم شدیم و اسم گذاشتیم روی خودمان. قهرمان کهکشان.
    قهرمان کهکشان؟ می‌شدیم؟ می‌خواستم بزرگ ببینند و قوی. پر باشند از شور که بعد از ماه‌ها، مدرسه ترس داشت. برای آن‌ها یا برای من؟
    گیر و گور داشتند بعضی بچه‌ها که دعوا می‌کردند و سرکشی و می‌ریختندم بهم که می‌توانم؟ می‌توانم دستشان را در دست بگیرم و قدم نزنند هر روز روی اعصابم؟ که کنارم باشند و کنارشان باشم؟
    هی می‌خواهم هر سال کمتر عصبانی بشوم. هر سال آرام‌تر و بانفوذتر باشم با این بچه‌دست‌اندازها. می‌توانم؟
    اصلا می‌گذارند که باشیم در کنار هم که دستشان را بگیرم؟ که تیم باشیم و قهرمان؟
    یا چندی بعد باید بنشینم پشت شاد و خون‌گریه کنم برای بچه‌ها؟ که چه آسان می‌رود کودکی‌شان دور از هم. تنها در خانه. زیر استرس و کسلی‌ها. که مدرسه می‌شود برای‌شان چند ویس و ویدئویی که نمی‌بینند و مامانی که کلافه است و معلمی که استیکر می‌فرستد.
    اول مهر است‌. مهرِ مهر. مهربان است مهر؟
    سی و شش جفت چشم منتظرند و نمی‌دانند که من هم سی‌ و هفتی‌ام. که من هم منتظرم و… امیدوار؟

    ظهر بعد از مدرسه وقتی رسیدم خانه‌ی مامان، الهام هم آن‌جا بود. شل و وارفته از مدرسه می‌گفتم. خسته بودم و هی ولو می‌شدم. فاطمه هم آمد و او هم از مدرسه گفت. از اینکه مهر شروع شده نمی‌دانستیم خوشخالیم یا ناراحت؟
    با فاطمه کلیپ خنده‌دار دیدیم و خندیدیم و مهر و سوال‌هایمان را فراموش کردیم. سهیل آمد دنبالم و با هم رفتیم خانه. کمی به کارهای خانه و شام خوردن گذشت و کلی هم حرف زدیم. از روزمان. از همه‌جا.
    راستش قبل از نوشتن گزارش نیک، من و سهیل تقریبا تمام روزها، گزارشی از صبح تا زمانی که فرصت صبحت کردن با هم پیدا کنیم، می‌دادیم و این به نزدیک‌تر شدنمان کمک می‌کرد و همچنان می‌کند. اینکه از روزهای تکراری‌مان می‌گوییم و خسته نمی‌شویم از شنیدن و گفتنش و گاه از میانش چیزی بیرون می‌کشیم برای صحبت بیشتر، ما را کنار هم نگه می‌دارد و سکوت را می‌شکند. و انگار هر روز دوبار گزارش نیک می‌فرستم. یک‌بار شفاهی به سهیل تعریف می‌کنم و یک‌بار می‌نویسمش.
    امروز هم کلی حرف زدیم و در میان صحبت‌هایمان تصمیم گرفتم فردا بروم دوچرخه‌سواری. با فاطمه. یعنی قرار بود برویم با دوستانمان که قرار کنسل شد و ما هم پیچیدیم که دو نفری برویم.
    در آخر هم آبی بر بدن زدم و حالا با موهای خیس نشسته‌ام به نوشتن گزارش نیک با سمفونی صدای نفس‌های سهیل.

  36. گزارش ۱۳۴ از چهارشنبه اول مهر
    ۱. امروز صفحات صبحگاهی ننوشتم، نوشتم ولی کم نوشتم بنابراین می‌گوییم ننوشتم.
    تصور کن در آبادی هستی و بیکاری و شب و روزت را نفله می‌کنی یا به گا میدهی. شب ها بیداری و ناخن هایت را میخوری و بیشتر روز را در خاب سر می‌کنی. بیدار که میشوی از درد بدن و ناراحتی به زمین و زمان فهش میدهی. تصمیم میگیری به بیرون بروی و هوایی بخوری. میروی و در حال قدم زدن صدایی از دور می‌شنوی که تا جان در بدن دارد تو را صدا میکند، صاحب صدا چنگیز است، چنگیز کلن با داد و بیداد حرف می‌زند
    چنگیز آمده تو را به باغشان ببرد تا چند ساعتی را با او بگذرانی. باغ چنگیز درخت زیاد دارد و تو پای یک درخت گردو منشینی و مشغول گردو خوردن میشوی در این حین چنگیز با کوله باری از هیزم سر می‌رسد و آتشی روشن میکند و دودی راه می اندازد و تو را در دود شریک می‌کند.
    وقتی از دود پر میشوی و به خارش می‌رسی به پشت دراز میکشی و سیگاری روشن می‌کنی و به شاخ و برگ درختها خیره میشوی، به طبیعت و بادی آرام میآید و می‌وزد و تو از آمدن باد راضی هستی و میخاهی که باشد و بوزد.
    تو در حال خودت غرق میشوی و به گذشته و آینده سفر می‌کنی. مینشینی که کمی با چنگیز حرف بزنی و از دور مردی را میبینی که کلاه به سر و عصا به دست نزدیک میشود، کمی که بیشتر نزدیک میشود او را میشناسی او «باونعلی» است پدر چنگیز. چنگیز رو به تو کرده و پشت به پدرش و هر چه تو به او میگویی پدرت دارد نزدیک میشود او میخندد و خیال می‌کند تو دروغ می‌گویی. باونعلی نزدیک میشود و نزدیکتر و وقتی چنگیز پدرش را میبیند فرار میکند و تو به دست باونعلی اسیر میشوی و خبر این اسارت به گوش اهالی آبادی می‌رسد و در خبر ها با تیتر بزرگ«دزد دودی» نام را مینویسند.
    ۲. راستش اصلن نمیتوانم بنویسم و به نوشتن دل بدهم. می‌نویسم ولی بیشتر هذیان می‌نویسم.
    امروز در وبینار نویسنده ساز تمرین«تجسم نویسی» داشتیم و استاد از کتاب«باغ درون» از مورین گارت چند پاره برایمان خاند و قرار شد ۲۵ دقیقه پایانی وبینار را به نوشتن در این مورد اختصاص دهیم و تجسم نویسی کنیم.
    وقتی من خاستم بنویسم قلم رو به تجسم نمیرفت و هذیان هایش را روی دفتر می‌ریخت و من هم بعد از یک ربع دست از کشیدن برداشتم و سرم را روی فرش گذاشتم و بیشتر از ۱۱۸ بار به خودم بهش دادم. چرا فهش دادم.
    ولمون کن آقای محترم. دوست دارم بیشتر به خودم بهش بدهم.
    تصور کن حالت از خودت بهم میخورد و دیگر توان راه رفتن هم نداری، در خانه مینشینی و وقتت به بتالت میگذرانی.
    بیکاری، بی عاری و نمی‌دانی پایان این قصه چه میشود. تصور کن پدر و مادری داری که به جای اینکه به آنها کمک کنی و عصای دستشان باشی باری روی دوششان شدی. بیکاری و نمی‌دانی بلند شوی و چکار کنی. از چشم همه افتاده ای. مسخره عام و خاص شده ای. زمینگیر شده ای و امیدی نداری. تو از افسردگی یک پله بالاتری. درد داری و نمی‌دانی درمان دردت چیست. احتمالن کار است و کار و مشغولی.
    بعدها اگر حالم بهتر شود این روزهایم را می‌نویسم، می‌نویسم که رفتار دیگران با من چطور بود و چگونه. می‌نویسم ولی شاید من به بعدن نرسم.
    بیشتر گزارش های من از روزهایم به ناامیدی می‌رسد، به ضجه زدن و گیر کردن لای بدبختی.
    دوست ندارم کسی گزارش های مرا بخوانید، اصلن دوست ندارم.
    به جان مادرم تنها چیزی که مانع تمام کردن و خاتمه دادن من به زندگیم است پدر و مادرم هستند. به هیچ وجه نمیخاهم و دوست ندارم بیشتر از این باری روی دوششان بگذارم. پدر من بیشتر از ۷۰ سال سن دارد ولی شب ها وقتی در آشپزخانه می‌نشیند مرا صدا می‌کند و مرا پیش خودش می‌نشاند و برای من حرف می‌زند و داستان میگویید تا مرا از فکر کردن در بیاورد. نگاهش که میکنم از خودم خجالت میکشم ولی نمیدانم باید چکار کنم. تنها جایی که از پدرم تشکر میکنم و بابت وجودش خدا را شکر می‌کنم در نوشته هایم است.
    وای که دیگر نمیتوانم.
    طرز فکر من اشتباه بود. خیال میکردم در راه خوبی قرار گرفته ام حالا که نتیجه راهم را میبینم دیگر نمیتوانم خودم را هم از زمین بلند کنم. من شکست خوردم، من به بدتر شکل ممکن شکست خوردم و این شکست را در وجودم خیلی خوب حس میکنم.
    اصلن اگر من از این حال خلاص شوم آنوقت نوشته هایم چه رنگی می‌شوند، از چه می‌نویسم و برای چه می‌نویسم.
    ۳. کنترلی روی ذهنم و افکارم ندارم. نمیدانم باید چکار کنم و نمی‌دانم چطور باید خودم را نجات دهم. گرفتارم گرفتار.
    گرفتار دردهایی که از گرفتنشان عاجزم. من نه باید با این وضع و حالم چیزی بنویسم شاید بهتر است نوشتن را به وقتی موکول کنم که حال بهتری دارم.
    بهتر است دیگر ادامه ندهم و ختم نوشتن را اعلام کنم.
    در پایان از خدا میخاهم مرا شرمنده پدر و مادرم نکند.

  37. ۱: امشب که دارم بعد از چندسال خاهرم رو می‌بینم یعنی دخترِ ایران قاچاقِ از افغانستان آمَده، آمَدم به دیدن خاهرم دارم از همه رو غیبت کنم!

    موضوع هزارکلمه:

    ۲: یک نفر داشت دم پنجره درباره باد هوا با خود صحبت می‌کرد و گاهی تو مابین گپ‌ها او بود تا به آخرین خط همی‌جوری بود که خودم سوپرایز شدم که ای نفر یکی دوست داشته و دشمن داشته بخاطری ای‌ره مجازات کنه عشق شو گوشته بودند. ای‌نفر سرقبر عشقِ خود هردم می‌رفت به احساسات خود غرق می‌شد می‌زد رو حساب او؛ بخاطری که می‌خاست پشِ عشق خود بره خراب‌کاری می‌گرد. یعنی دعوا ایجاد می‌کرد
    اما فقط دادگاه مجازات اوره موئقتن تيمارستان می‌کرد. همیشه به یک تيمارستان می‌‌فرستادند. اونم تا آزاد می‌شد می‌رفت دمِ پنجره از باد هوا ابر آسمان گپ می‌زد حس می‌کرد عشق او پشِ او هسته!

    خوب دارم با خاهرم حال، غیبت می‌کنم بخاطری همی‌ تا فردا شب خدانگهدار.

    https://t.me/sadegaalezadai

  38. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    امروز هم زود بیدار شدم. ساعت شش‌وخورده‌‌ای بود به گمانم. صفحات صبحگاهی نوشتم با خواب‌نگاری و برنامه‌ی روزم.
    بعد دوباره خوابیدم. به همین زیبایی.
    این روزها فقط باید خوابید. در واقع خواب وادارت می‌کند به آغوشش رفتن. البته همین دو روز است دیگر. از شنبه دینگ‌و‌دانگ مدرسه و سروکله زدن با دو چموش. از خواب بیدار کردنشان یک مکافات است و چه غذایی برای مدرسه‌شان بگذارم یک مکافات دیگر و بشین درست را بخوان هم که دیگر نگو.

    صبح دفتر شعر «زنان دل شده» از مریم جعفری آزمانی خواندم. زیبا می‌نویسد و دوست‌داشتنی.

    تا عصر درگیر مرتب کردن خانه و بشور و بپز بودم.

    عصر فرداد را راهی کلاس ریاضی کردم. دوباره به دست‌های سارا روغن سوختگی زدم. بعدش هم وبینار نویسنده‌ساز شروع شد. امروز آقای کلانتری اول پاره‌ای از کتاب «باغ درون» را خواند که تصویرسازی‌اش شبیه مراقبه بود. حین گوش دادن به شدت خوابم می‌آمد. و بعد هم هزارکلمه‌نویسی با داستان. اول از خودم در خانه شروع شد و آخرش رسیدم به برگی که با بادهای پاییزی سفر می‌کرد.

    امروز از آن روزهایی بود که دلم می‌خواست گریه کنم. پاییز تازه یک روز است آمده و این‌گونه با دلت بازی می‌کند.
    صبح تصویری از مادر ماکان نصیری، دانش‌آموز مفقودالاثر مینابی دیدم که در حیاط مدرسه‌ای که تلی از آوار و خاک بود با چشمان گریان قدم می‌زد. تصورش هم سخت بود. آن بچه و باقی بچه‌ها، یکی بودند مانند بچه‌های خودم. یادم است همان روز وقتی رفتم جلوی در مدرسه دنبال بچه‌ها، سارا گریه می‌کرد و بچه‌ها همه ترسیده بودند. چند موشک با ارتفاع کم از روی سرشان رد شده بود و بچه‌ها دیده بودند. اگر آن موشک این‌ مدرسه را هدف می‌گرفت؟

    شب برای این که از دمغی در بیایم برای بچه‌ها نون پختم. و تاکید کردم که از امشب زود‌تر بخوابند. حالا هر دو خوابند. و بعد هم تمامِ سطل‌ آشغال‌های خانه را شستم.

    کمی کتاب «تقویم بی‌هدفی» خواندم. نوشته بود: «نمونه‌ی اعلای کوچ‌نشینی چنگیزخان است؛ مردی که ولع انباشتن او را به پیش می‌راند.»

    https://t.me/mahnaz_roointan

  39. این حلزون امروز در جنب‌وجوش بسیار بود.

    صبح که چشمانش را باز کرد، پیش از هر کاری سراغ خیال‌های شبانه‌اش رفت. رویاهایی را که دیده بود، یکی‌یکی روی کاغذ آورد؛ شاید از میانشان ماده‌ی خامی برای داستانی تازه پیدا شود.

    بعد تصمیم گرفت خانه‌اش را به مناسبت پاییز، نارنجی و قهوه‌ای کند. دکوری‌های پاییزی‌اش را روی میز گذاشت و شمع‌هایی با بوی دارچین را مرتب کنار هم چید.

    واژه‌زیستی:
    وقتی همه‌چیز سر جای خودش قرار گرفت، حدود پنج صفحه آزاد‌نویسی در دفتر لیمویی‌رنگ جدیدش نوشت؛ پنج صفحه از هر آنچه در ذهنش می‌گذشت، بی‌آنکه بخواهد چیزی را سانسور یا مرتب کند.

    از شدت ذوق و هیجانش برای پاییز، صبحانه‌اش را با مردای موردعلاقه‌اش، یعنی مربای هویج، شروع کرد.

    ورق‌نشینی:
    کتاب «ناطور دشت» را تا فصل هشتم، با سرعتی که از یک حلزون بعید بود، خواند. چند داستان هم از کتاب «تاکسی‌سوار» خواند و خودش را کمی بیشتر در جهان کلمات غرق کرد.

    دانش‌اندوزی:
    درباره‌ی زندگی و آثار ویلیام میک‌پیس تکری، نویسنده‌ی قرن ویکتوریایی، تحقیق کرد؛ چند صفحه خواند و با تکه‌های تازه‌ای از زندگی او آشنا شد.

    و البته اولین سوپ پاییزی‌اش را هم خورد؛ چون پاییز بدون یک کاسه سوپ گرم، انگار چیزی کم دارد.

    دل‌نگاره:

    «من از سخنان پوچ خسته‌ام و دیگر توانی برای حرف زدن و شناساندن خودم به تو با کلمات ندارم…

    کاش تو مرا با کلام نه،
    بلکه با کتاب‌هایی که می‌خوانم بشناسی؛

    با طرز پیچاندن موهایم دور انگشتانم،
    با شعرهایی که دوست دارم،
    و با رفتارم با حیوانات.

    کاش بتوانی جهان را با قلب من حس کنی؛
    آسمان را،
    نور را،
    دریا را…

    و خودت را،
    با چشمان من ببینی.»

  40. سال‌واژه: تحول
    کار، زحمت، پادرد.
    خودنگاری، گویندگی، روزنگاری.
    کانال، کم‌گویی، کم‌خوانی.
    خسته، خسته، خسته.
    خواب، خواب،خواب.
    فردا، فردا، فردا.
    انتظار، امید، ادامه.
    شروع، شوریدگی، شکوفایی.
    همین.

  41. گزارش نیک ۱۳۴
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — به یاد اول مهر کلاس اول دبستانم ترانه‌ای نوشتم و در کانالم منتشر کردم. نه تنها کلاس اول دبستانم بلکه تمام اول مهرها گریان بودم. اما بروز نمی‌دادم. نمی‌دانم چه سختی داشت این رفتن به مدرسه. درس‌‌مان هم اگر خوب بود باز هم اسم مدرسه باعث عذاب بود.
    — کمی از کتاب «باغ درون» که امروز شاهین کلانتری در نویسنده‌ساز معرفی کرد، خواندم.
    — در کانال شعر نگاهی به ترانه‌‌های عبدالجبار کاکایی کردم. چقدر ساده و زیبا سروده.
    — بیست و پنج دقیقه آزاد‌نویسی را هر روز انجام داده‌ام. چند روز پیش داستانی نوشتم که بعدن کاملش کردم.
    با عنوان: تمام آن آدم‌های خوشحال
    نخل‌الدوله خاتون دل‌‌شان گرفته بود. تصمیم به پیاده‌روی گرفتند‌. چای عصرشان را خوردند و از روی مبل برخاستند.
    مانتوی سبز سدری‌شان که تا زیر زانو بود پوشیدند. شلوار لی سورمه‌ای پاچه تنگ قدیمی را به زحمت بالا بردند و با سختی زیپ و دکمه‌ی آن را بستند. فکر کردند خیلی چاق شده‌اند و بهتر است یا ورزش کنند یا غذای‌شان را کم نمایند. سپس روسری نقش‌دار قواره بزرگ صد و بیست در صد و بیست‌شان را بر سر نموده و دسته‌هایش را با کلیپسی کوچک زیر چانه‌شان محکم کردند بعد با یک کفش کتانی سفید رهسپار شدند‌.
    با خود گفتند‌ کجا بروم کجا نروم؟ فکر کردند حالا که آب زاینده‌ز‌رود بسته است کمی خیابان‌روی کنند.
    پیاده راه افتادند. با آن هیکل تپل و مُپُل‌شان کیف گنده‌ای روی شانه‌شان بود.
    تِلپ تِلپ، آهسته راه می‌رفتند. از خیابان چهار‌باغ بالا به خیابان نظر رسیدند. با دیدن پاساژها و فروشگاه‌های این طرف و آن طرف خیابان‌ هاج و واج شدند.
    رویت آن همه نورافکن بوتیک‌ها حال خراب‌شان را خوب کرد.
    جلوی بوتیک‌ها چند خانواده را دیدند. خانم‌ها همه کت و دامن یا لباس، با روسری ‌های هماهنگ، آقایان با کت و شلوار، کراوات و‌ کفش‌های نو و کودکان‌‌ لبخند به لب، همه لباس‌های نو و تر تمیز پوشیده بودند.

    دیدن آن همه زیبایی، برق از چشمانش ربود.
    نخل‌الدوله همین جور که می‌رفتند وارد پاساژی بزرگ شدند. چقدر زیبا بود این پاساژ. چرا تا به حال این‌جا نیامده بودند؟ چند زوج عروس و داماد را دیدند. عروس‌ها آرایش کرده و شادمان، دامادها مغرور و جنتلمن کنارشان. چه لباس‌های باشکوهی.
    نخل‌الدوله فکر کردند شاید پشت این پاساژ تالار عروسی، باشد که همه‌ی این زوج‌ها این‌گونه آماده‌‌اند.
    با خودشان گفتند کاش هر روز بوتیک‌گردی و پاساژ‌گردی بیایم. انگار بهتر از پارک رفتن است. این‌گونه روحیه‌ام عوض می‌شود.
    خلاصه که یک‌جا ایستاده محو تماشا بودند.
    تصمیم گرفتند هر عصر باز هم این‌جا بیایند. چقدر توی خانه بنشینند و خودخوری کنند؟ چقدر کانال‌های ترک و ایرانی مبتذل ببینند و هی چیپس و پفک و تخمه بخورند؟ بعد هم این قدر چاق و چله بشوند؟ هر چه توی خانه بمانند یا باید پای اجاق و تمیزکاری باشند یا باید با شوهر و بچه‌ها بر سر چیزهای بیخودی بحث داشته باشند.  
    سر آخر تصمیم گرفتند اصلن از صبح همین‌جاها بیایند و صبحانه و ناهارشان را بیرون تناول نمایند و تا غروب هم همین دور و برها بپلکند. شب‌ها هم فقط برای خواب و استراحت منزل تشریف ببرند.
    نخل‌الدوله در همین افکار بودند که کسی روی شانه‌شان زد. بانویی گفت: «سرکار خانم شما بیشتر از سی‌ دقیقه است به این ویترین‌ها خیره شده‌اید. پلک هم نزده‌اید. حال‌تان خوب است؟ نگران‌تان شدم.»
    اَی‌اَی اَی. نخل‌الدوله تازه متوجه شدند چقدر پاساژ خلوت است و به زحمت چهار پنج نفری توی این پاساژ بزرگ و چند طبقه راه می‌روند. تمام بوتیک‌ها و فروشگاه‌ها مثل روز روشنند، اما دریغ از یک مشتری‌. همه‌ی این آدم‌ها که مشاهده نموده‌اند مانکن‌های ویترین‌ها بوده‌اند که این‌قدر شیک و مرتب و شاد ایستاده‌اند.
    چه رودستی خوردند. فهمیدند مانکن‌ها با یک لباس ماه‌هاست توی ویترین‌ها مانده‌اند.
    ای وای پس دل‌خوشی‌های آدم‌ها در حد همین ویترین است؟
    بقول یک کسی، مردم همان شکم‌شان را سیر کنند از سرشان هم زیاد است، خرید پوشاک پیشکش‌شان. پول کجا بود؟
    نخل‌الدوله در راه برگشت به خانه تصمیم گرفتندکه فقط شکر خدا را به جای آورند و دیگر خیلی هم غرغر نکنند.
    در این زمانه بیشتر آدم‌های بی‌غم مانکن‌های توی ویترین‌ها هستند. پیاده‌روی توی پارک هم صد البته بهتر از پاساژگردی‌های بیهوده است.

    — اگر سرتان را درد آورم، اشکالی ندارد. خوب می‌شوید.
    — ما امیدوارانیم.

    https://t.me/nahid40rasti02

  42. چهارشنبه اول مهر
    گزارش نیک ۱۳۴
    سال واژه ام تغییر
    عبادت هر چند کم ولی روزم را سرشار از امید می کند امید به وجود خدایی که نعمت گستر است و دلسوز

    روزنویسی کردم در سه صفحه،از آغاز پاییز از اولین روز باز شدن مدارس به روی ماه عزیزانمان، به یاد خودم افتادم در روز اول مدرسه دست در دست خواهر بزرگم که ۳ سال از من بزرگتر بود راهی مدرسه شدیم.خواهرم به محض اینکه دوستانش را دید بی خیال وجودم شد و من تنها ماندم، گریه نکردم ولی بغضی سنگین و تلخ میانه گلویم به انتظار نشسته بود تا سر باز کند.جانب احتیاط را رعایت کردم اجازه ندادم هم کلاسی ها مسخره ام کنند و به یکدیگر نشانم دهند و بگویندم بچه ننه، زنگ خانه نواخته شد زی ای کشدار و رها شدم چون گنجشکی که در دستان پسربچه ای شرور جیک جیک مظلومانه اش را کسی نمی شنود. آن بغض سنگین و تلخ میانه گلو به محض دیدن مادرم سر کوچه که به پیشوازمان آمده بود چون بمبی ترکید و شر شر اشک هایم پهنای صورت معصوم مادرم را خیس کرد.( دوران مدرسه برایم دوران شیرینی نبود.)

    قدم هایم را روی گل های رنگارنگ قالی برداشتم و پیاده روی کردم بعضی از نتایج پیادوری:
    قوی داشتن مفاصل و عمری طولانی
    سلامت جسمی و روانی
    کاهش فشار خون و در نتیجه بهبود وضعیت قلب
    افزایش عملکرد قلب

    واژه هایی از فرهنگ عمید؛
    آجام=بیشه ها، نیزارها،جمع اجم و اجمه

    آذرخش=صاعقه، رعد و برق

    آجیدن=بخیه زدن، سوزن زدن

    شرح گلستان اثر دکتر محمد خزائلی را می خوانم.
    مقدمه کتاب:
    گلستان نثری است منظوم و بوستان نظمی است به روانی نثر، این یکی ما را با اختران پراکنده ی آسمان ادب مواجه می سازد و آن دیگری نظام حکمت آمیز عقد ثریا را در برابر چشم ما مصور می دارد.

    منت خدای را عزّ و جلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
    از دست و زبان که برآید
    کز عهده شکرش به درآید؟

    آب کافی نوشیدم.

    در چالش کتاب خوانی شرکت کردم کتاب دیدار از احمد محمود و جای خالی سلوچ اثر دولت آبادی را می خوانیم.

    در وبینار شرکت کردم استاد صفحاتی از کتاب باغ درون، تجسم های ذهنی برای نه تا نود ساله ها خواندند اثر مورین گارت که بسیار شیرین، دلنشین و ساده بود. ۲۵ دقیقه نوشتم باغ پدرم را مجسم کردم با انارهایش و کرم گلوگاهی شدم که چند سال است در باغ ها آشیان ساخته و به محصولات باغ به خصوص انار لطمه می زند.
    از این که هر روز علاوه بر سه صفحه روزانه در وبینار هم ۲۵ دقیقه می نویسم بسیار خدا را شاکرم.

    شب بعد از نماز عشا مراتب قدردانی را از خدایم به جای آوردم.
    نمره ام ۸

  43. سال‌واژه/فصل‌واژه: حرکت
    امشب دوباره برای دوستم خواستگار پیدا شد. خوشگلی و هزار دردسر. بلاتکلیف مانده بود و نظر می‌خواست و ما هم نظر ندادیم. به دلایل امنیتی جهت حفظ روابط خوابگاهی و دوستانه.
    بعد فیلمی گذاشتیم تا از آن حال و هوا خارج شویم. توی سرگرمی‌جاتِ سیاه‌چاله‌ی ساره گشتی زدم و فیلمی که کیان معرفی کرده بود را تماشا کردیم.
    دوستان تا به حال گوسفند درک کرده‌اید؟
    «گوسفندان کاراگاه»
    فیلم پر مفهومی بود. احساساتمان را توی دست گرفت و فشرد و فشرد و…
    لی‌لی شبیه ساره بود و سباستین مرا به یاد محمد انداخت.
    خودم هم با بچه گوسفند زمستانی همدلی کردم.
    جرج، صاحب مرزعه هم شبیه استاد شاهین بود. البته دور از جان استاد و محمد.
    دیگر ادامه نمی‌دهم. خودتان ببینید.
    صبح در یک اقدام یکهویی سری به دانشگاه زدم و مدیر گروه را گیر انداختم. انتخاب واحدم را دستش دادم و بخش بزرگی از استرسم حل شد.
    بعد یکهو یک صحنه از خواب چند روز پیش از جلوی چشمم رد شد. یادم آمد همچین صحنه‌ای را قبلا خواب دیده بودم و اتفاقا در خواب هم مشکلم حل شد.
    الحمدلله پیشگو هم شدیم.
    عصر هم با دوستم حیاط خوابگاه را قدم زدیم و از همه چیز گفتیم. به قول سلین در فیلم «پیش از غروب» اگر خدایی وجود داشته باشد در فاصله‌ی میان ما نشسته.
    ارتباطات جادویی نیستند؟
    برای من زندگی در همان لحظه‌ی اتصال اتفاق می‌افتد.
    وسط یک صحبت عمیق.
    هنگام درک یک آدم.
    قبل خواب با مریم و طهورا حرف می‌زدیم، زینب هم گوشه‌ای نشسته بود و چَت می‌کرد که ناگهان فروپاشید و زد زیر گریه.
    وحشت کردم. هق هقش جگرم را آب می‌کرد. از سر شب هم متوجه بودم که کمی گیج و پریشان شده.
    بغل شفاست.
    بغل کردیم. آبی خورد. نفسی گرفت و درحالی که سه جفت چشم منتظر و نگران نگاهش می‌کرد با صدایی گرفته و چشمان سرخ و پفیده زمزمه کرد:
    «بهم میگه بچه. میگه رفتارات و کارات مث بچه ‌هاس»
    و باز های‌های زارید‌.
    آه زینب عزیزم.
    من هم همین‌طور. من هم همین‌طور.
    دلیل قابل دفاعی داشت. این‌که یک پسر، بچه خطابت کند خیلی بد است دوستان. خیلی خیلی بد. مخصوصا این‌که تو در تمام طول زندگی‌ت برای بلوغ در تلاش باشی.
    اما با این‌حال خندیدیم و زدیم به در مسخره‌بازی و مسخره کردن.
    دوستان. پیشنهاد می‌کنم. مسخره کردن راه فراریست تمیز و بی‌نقص.
    اگر نمی‌توانیم گوسفند فراموشکار باشیم در عوض می‌توانیم انسان دلقکی باشیم.

    بعد تماشای فیلم گوسفندان کارآگاه به خودم قول دادم شب قبل خواب گریه کنم. ولی حالا اشکی ندارم. مسخره بازی واقعا جواب داد. حالا یک آدم دلقلک فراموشکارم.
    https://t.me/ravaanehh

  44. تعریف از خود نباشد امروز خیلی نیکوکار بودم.
    شش صبح بیدار شدم توی باران رفتم دانشگاه. بعد دنبال چترم گشتم. پیدایش نکردم. زیر باران برگشتم خانه.
    شعر خاندم از بیژن نجدی و رونویسی کردم.
    کتاب تئوری شعر را خاندم و چرخنده‌ی حق.
    زبان هم خاندم.
    دوتا از کلاس‌های دانشگاهمان هم آنلاین بود. شرکت کردم.
    وبینار را بودم. هزارکلمه داستان‌نویسی کردم.
    رفتم استخر. نیم‌ساعت شنا کردم.
    کمی هم رقصیدم.
    درس خاندم. (فارماکولوژی)
    کمی هم با دخترخاله و مادربزرگ‌جان تلفن حرف زدم.
    مقاله‌ی رقص را هم تمام کردم.
    می‌خاستم راجبش بنویسم که وقت نشد. به جایش رخدادکی در کانال هوا کردم.

  45. _ ساعت ۶ به‌زور بیدار شدم. دوش گرفتم. چند تا خرما و یک لیوان آب داغ خوردم.

    _ به مدرسه که رسیدم، دیدم که فقط دو نفر از بچه‌ها آمده‌اند. از اینکه چگونه این تابستان را گذراندیم گفتیم و بعد معاون جدیدمان گفت که برای سخنرانی اول مهر باید در صف قرار بگیریم.

    _ حوصله نداشتم، پس به دستشویی رفتم و یک ویدئوی یوتیوب مربوط به تکامل انسان دیدم. در خیال بودم و نفهمیدم مدیر کی سخنرنی‌اش را تمام کرد. پس کمی دیر به کلاس رسیدم.

    _ سه زنگ داشتیم و چون سه نفر بودیم، جز بازی با گوشی کار دیگری نکردیم.

    _ مدرسه تعطیل شد. با یکی از آن دو همکلاسی‌ام، به‌رغم آنکه هوا گرم بود، پیاده به خانه رفتیم؛ پسر خوبی است.

    _ بقیه روز را کاری نکردم، جز یوتیوب دیدن و انجام برنامه روزانه‌ام.

    _ آخرشب خبر قتل Q50 به‌ام رسید. LLQ50🕊

  46. ✔️پس از صفحه‌ی صبحگاهی، فهرست‌نویسی کردم و به تمام کارهایم رسیدم.
    با یوگای صبحگاهی بدنم را نرم کردم.
    بیست و پنج دقیقه آزادنویسی کردم و از روی این شعر حافظ نوشتم:
    عشقت نه سرسری‌ست که از سر به در شود
    مهرت نه عارضی‌ست که جای دگر شود
    ✔️پیاده‌روی کردم. آفتاب صبح، رنگ پائیز گرفته‌بود.
    ✔️چهارشنبه‌ها را بسیار دوست دارم. قطعه‌های تمرینی تار، معمولن در این روز در می‌آیند‌.
    ✔️ادامه فیلم مارتین ایدن را دیدم. تا اینجای فیلم یاد گرفتم که در مسیرم، چه کارهایی باید انجام بدهم و چه کارهایی را نباید.

    ✔️در تمرین‌جا، جسارت‌ورزی را از نوشته‌های دوستانم آموختم.
    ✔️در نویسنده‌ساز و پس از شنیدن گزیده‌هایی از کتاب باغ درون و یادگیری تجسم‌سازی، متنی نوشتم و پس از ویرایش به اینجا رسیدم؛

    《روی سکوی قهرمانی ایستاده‌ای، سالهایی را می‌بینی که دویده‌ای و دست‌اندازهای مسیرت را و
    گرد و خاکهایی را که به پا کرده‌ای.
    هنوز تیزی حرفها را روی پوستت حس می‌کنی، هنوز گوشهایت پُراند از کلماتی که می‌خواستند متوقفت کنند و صدای ديگرانی که تو را از دام‌چاله‌های مسیر می‌ترساندند.
    تلخی‌ِ افتادنها را هنوز روی زبانت حس می‌کنی.
    غرغر دستگاه گوارشت را به یاد می‌آوری که هضم دلسردی‌ها برایش آسان نبود.
    روی سکو ایستاده‌ای و طلاییِ مدال، اسیرت کرده.
    حالا فهمیده‌ای که یک قهرمان چه‌ بوهایی را به خوردِ بینی‌اش می‌دهد.
    قانون موفقیت، جاذبه‌ی خود را از دست داده و برای ادامه‌دادن، باید از سکوی قهرمانی پایین بیایی و باز هم دویدن را شروع کنی.》

    ✔️کتاب یی‌لنگر را خاندم. به پایان دفترهای دوکا نزدیک شدم.
    امروز ده از ده گرفتم چون نمایشنامه و کتاب تعلیم ریتا را آغازیدم.
    پرنده‌به پرنده را هم پیش بردم.
    برای تکرارآموزی، نگاهی به کتاب چهار میثاق اثر میگوئیل دوئیز انداختم.
    روزواژه‌ام هم‌داستان بود.

  47. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    بیم برمان داشت که نیک‌هایمان پودر نشود و به هوا نرود. این شد که بنای نوشتن کردیم در اینجا. مایکروسافت ورد.
    از شنبه، روزهایم مزه‌ی غم می‌دهند. تلخ. از شکلات تلخ 100درصد هم تلخ‌تر.
    هم غمینم هم شاد. می‌روم به آنجا. جایی که بالاخره پس از چندین‌ماه بتوانم او را ببینم. دلم قد یک نقطه شده‌است برایش. از همان دی‌ماه هنوز ندیدمش. زخم می‌زند به دلم این ندیدن‌ها. این فاصله. این دوری.
    چگونه آرام کنم دلم را؟ چگونه عادتش دهم به جدایی؟ این دل لامصب، رام این عقل دوراندیش نمی‌شود.
    بگذریم. اندر احوالات من بود. به رسم مقدمه‌چینی نوشتم.
    نیک‌های امروز:
    + پا شدم و زندگی کردم. نَشِستم گوشه‌ای و آبغوره‌ای و غمبرک زدنی.
    + عشق‌بازی کردم با کتاب‌ها. خواندنی در کار نبود. سودم و بوییدم وعشق کردم.
    +نویسنده‌ساز را بودم. داستانی نوشتم. خاطره‌ای به دلم مانده‌ بود. حسرت ساختنش. تجربه‌کردنش. در آن داستان، زندگی‌اش کردم. برای اولین‌بار از زبان راوی دوم‌شخص نوشتم. چقدر دلچسب و تازه و شگرف بود. می‌دانم که بعدا با خواندنش چشمانم بارانی می‌شوند. در چالش هزارکلمه‌نویسی به درک نویی از داستان رسیدم. دیگر داستان نوشتن، عذاب نیست. طاقت‌سوزی هم ندارد چندان. می‌دانی. یک بهانه برای زندگی کردن و تاب آوردن رنج پیدا کرده‌ام. داستان. داستان مرا از زمان و مکانی که در آن هستم، رها می‌کند. امکان‌های ناممکن را می‌دهد.
    + گفتاری من‌باب «رها کردن» ضبط کردم. تقریبا 3 دقیقه شد. سعی می‌کنم با همین قدم‌های کوچک، پیوستگی‌ام را در انتشار شب‌گفتار حفظ کنم.
    + آه. آزادنویسی. آزادنویسی کردم و آزاد شدم. خودکارم را دوست ندارم. ابزار نوشتن واقعا اهمیت دارد. بسیارتر از آنچه فکرش را می‌کنید.
    + وبیکار سرزبان را بودم. الهه علیزاده از تاثیر جنسیت روی دیدگاه گفت. اما جنسیت چیست؟ هسته‌ی جنسیت، بدن است. جنسیت به تعبیر الهه علیزاده، شیوه‌ی بودگی تن است. همه‌چیز از همین تن ما آغاز می‌شود. باید بیشتر بکاوم این مفهوم را.
    +وبینار «خیره به خورشید نگریستن» آقای متین چپانی را هم بودم. این وبینارها برای من حکم مواجه را دارند. مواجه با دردها، روان‌زخم‌ها و اختلال‌هایم. جلسات روانکاوی‌اند. آقای چپانی از انسان می‌گوید. روی واقعی انسان را می‌آورد جلوی چشممان. بدون هیچ سانسوری. عریان عریان.
    + یادداشتی نوشتم. در همین ورد. استاد قدغن کرده‌اند تحریر با گوشی را. ما هم که گوش به فرمان استاد. هرچه بیشتر یادداشت می‌نویسم، بهتر دستم می‌آید این فرم. پیوستگی‌ام را تا امروز که حفظ کرده‌ام.
    +نقشه‌ی راهی کشیدم برای پاییزم. به حول قوه‌ی الهی، این خزان بناست، بهار من شود.
    +پشتیبانی دوره را پیش بردم. چه پرسش‌ها که برای بشر پیش نمی‌آید. با مدیر کمی هم گپ زدیم و از مصائب پاسخگویی گفتیم.
    +یوتیوب‌گردی هم کردم. چه کنم. دیدن شادی دیگران می‌تواند کمی از اندوه دلم را کم کند.
    +کمی از اسباب‌های سفر جمعه‌ام را فراهم کردم. بلیط گرفتم برای جمعه.
    +گزارش نیک مفصلی نوشتم. چی از این بهتر؟
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  48. جدی‌جدی تابستان تمام شد و رسما وارد پاییز شدیم. از همین روز اولش غمم گرفته است و نمی‌دانم تا پایانش دوام می‌آورم یا نه. کاش حداقل پرباران باشد.

    در قرار امروز، آزادنویسی کردم. یک ساعت تمام. پس از آن بلافاصله با شیما و الهه خداحافظی کردم و دست به کار ناهار شدم. آشپزی را دوست دارم. غرقش می‌شوم و گذر زمان را متوجه نمی‌شوم. ناهار را زدم و رفتم تمرینجای دوست‌داشتنی. اینکه هر روز مطالب گذشته یادآوری می‌شود خوب است. انگار دوباره و دوباره نویسندگی خلاق را مرور می‌کنم.

    چند صفحه از «ساعت گرگ و میش» خواندم و بعد دارومارو به خورد خواهرم دادم. انگار باز هم سر و کله‌ی کرونا پیدا شده است. بعدش پریدم توی نویسنده‌ساز. استاد بخش‌هایی از کتاب «باغ درون» را خواند و بعدش داستان هزارکلمه‌ای نوشتیم.

    تا سرزبان شروع شود، وول خوردم توی شعر و ترانه. بعد الهه آمد و از ارتباط جنسیت با دیدگاه گفت. کتاب «پدیدارشناسی ادراک» را هم معرفی کرد.

    یادداشت امشب را نوشتم. درباره‌ی پاییز بود و مهرماهش. اما منتشرش نکردم. دوستش نداشتم. بعد هم به این نتیجه رسیدم که باید دور ریخته شود. پس رفت توی سطل آشغال.

    متین این هفته هم از صمیمیت گفت. از اینکه گاهی آرزو داریم کسی کنارمان باشد و درک‌مان کند اما وقتی کسی به ما نزدیک می‌شود اجتناب می‌کنیم از صمیمیت. از تفاوت خودافشایی و صمیمیت هم گفت. طلاست وبینارهای متین و چه ضرری می‌کنند آن‌ها که از دستش می‌دهند.

    شعرکی پرت کردم توی کانال و بعد کانال برخی از دوستانم را خواندم و بعدتر به جلوس شبانه با الهه و شیما پرداختم.

  49. شب بخیر
    بعد از یک هفته مریض‌داری و پرستاری مثل حلزون امشب آبله سوسکون زده‌ام.
    یک هفته مراقبت از خاهرم و آشپزی و بچه‌داری و پرستاری از جان‌وجریق خالی‌ام کرده است.
    – به محض بیدارشدن، رویای دیشبم را ثبت کردم. مثل خیلی وقت‌ها معنادار بود. بیش از یک خاب بود. رویای معناداری که زمان معنایش را اثبات می‌کند.
    – زبان خاندم. دخترها امروز زبان داشتند و من هم کنارشان بودم.
    – دخترها بعدازظهری بودند و ناهار را باید قبل از ۱۲ آماده می‌کردم.
    – دو ساعت از روزم را در گلفروشی مصنوعی طی کردم. دوتا از گلدان‌هام را پر از گل کردم. بعد از مدت‌ها همزیستی با گل‌های طبیعی، این تنوع هم خوب بود.
    – چرت یک‌ونیم ساعته داشتم و خستگی در کردم.
    – یادداشتم را ویرایش کردم.
    – در مسیر باشگاه دخترها بازخورد کلاس سعر را شنیدم.
    – برای یادداشت دوستانم کامنت گذاشتم.
    – شام پختم و خرید رفتم.
    – دخترها را از باشگاه برگرداندم ادامه‌ی بازخورد شعر را شنیدم. پرستاری اجازه نداد تمرین شعرم را ثبت کنم و ناراحتم از این بابت.
    – نمایشنامه‌ی پیکر زن میدان نبرد از مائتی ویسنی را می‌خانم.
    شب بخیر

  50. از ساعت پنج صبح با خودت کلنجار می‌روی که دوباره بخوابی. شقیقه‌هایت نمی‌گذارند انگار. شاید همه چیز زیر سرِ قندِ خونت است. بس که دست‌وپاچلفتی‌ست و به سانِ کودکی نوپا می‌ماند. تا می‌آید یک دوری درون رگ‌هایم بزند، می‌فهمد که نه کار من نیست این کار. درنتیجه تالاپ و تلوپ می‌افتد. قندم را می‌گویم.
    سرِ فرو کرده در بالشت را به زور و زحمت بلند می‌کنی و سرِ یخچال می‌روی. جای کیک با روکشِ گاناش و دسر موزی و ژله‌ای میوه خالی‌ست. ظرف پر از میوه با انگور های آویزان را یادم رفت بگویم. از همان‌هایی که در تبلیغاتِ یخچال نشان می‌دهند. آخر برج است، انگار یادت رفته. فقط خرما به تو چشمک می‌زند. ناچاری به او پادهی تا از سردرد نجات پیدا کنی.
    باز هم خواب جن شده و چشمانِ من بسم‌الله. ناگزیر بعد سه چهار ساعت شانه‌به‌شانه شدن، بی‌خیال خواب می‌شوی و به فکرت می‌رسد اول بروی بدویی. اما تشنگی و تنبلی دست در گردنِ هم، دمِ اتاقت ایستاده اند و خودت را تسلیم آن‌دو می‌کنی.
    ترجیح می‌دهی چای بگذاری. از کنار قوطی‌های قهوه با حسرت گذر می‌کنی و عایدی‌ات از آن‌ها فقط فرو بردنِ عطرشان به درون ریه‌هایت است. چرا که با کافئین سر ناسازگاری دارد سیستمِ بدنت.
    لیستِ کلماتِ همیشه‌نویسی ات را باز می‌کنی. برای همه‌ی آن‌ها دوست داری افاضات کنی. قلم را به دست می‌گیری و ساعتی دستت گرم می‌شود.
    صفحات صبحگاهی را که نوشتی و هفده دقیقه جانانه دویدی به دوش پناه می‌آوری.
    امروز فقط فرصت کردی آزاد نویسی کنی و دیگر هیچ.
    شعر هیچ.
    داستان کلاسیک هیچ.
    کتاب غیر داستانی هیچ.
    سایت هیچ.

    به قول شاعر:
    دنیا همه هیچ و اهل دنیا، همه هیچ
    ای هیچ، برای هیچ، بر هیچ مپیچ

  51. دخترم را راهی مدرسه کردم و بعد صفحات صبحگاهی نوشتم.
    نمی‌دانم چرا هوس اینستاگرام‌کردی کردم که دلم گرفت و مطلبی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    پادکست نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    برای ناهار لازانیا درست کردم.
    مامانم را بردم که از دکتر نوبت بگیرد، نشد‌. افتاد برای شنبه.
    ۱۰۰ جمله آزادنویسی کردم.
    کمی از «قمارباز» را خواندم.
    برای شام پلو با ماهی درست کردم.
    سریال pluribus را دیدم.
    شب با همسر و دخترم رفتیم پیاده‌روی.
    غزلی از وحشی بافقی خواندم، با این مطلع:
    «آه ، تا کی ز سفر باز نیایی؟ بازآ
    اشتیاق تو مرا سوخت. کجایی؟ بازآ»
    از روی یک صفحه از «سازه‌های نوشتن» رونویسی کردم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  52. امشب نمی‌خوام از حل‌حل بنویسم که دونه‌های بنفش از کهکشون داره می‌ریزه رو سرش و داره آرزو می‌کنه شاید برآورده شه.
    امشب شکسته.
    ۱۰۰۰ کلمه تایپ کردم. نقاشی کشیدم. همیشه کشیدن پرنده برام سخت بود چون سخت می‌گرفتم. امروز کشیدم عجق‌وجق ولی بانمک.
    سنگ صبوری خوندم.
    صبحم مدرسه داشتم. هنوز دو روز نشده عذاب وجدان گرفتم که کاش اون لحظه آروم‌تر بودم کاش اونو نمی‌گفتم به بچه کاش جاش اونو می‌گفتم. هر سال اینم هست از بدبختیام. هی خودخوری که نکنه اذیت کردم بچه رو با حرفم یا رفتارم. آخه بجه‌ها آدم‌بزرگیَن که هنوز بزرگ نشدن. پس عین آدم‌بزرگا مهمن. قد آدم‌بزرگا بزرگ و محترم.
    بچه‌های قبل‌ترام دیدم. قبون ریختشون بشم. کاش بزرگ که شدن رنج نکشن. کاش الانم رنج نمی‌کشیدن.
    بچه‌های امسال خیلیاشون ترس‌هایی دارن مثل صدای بلند و یهویی که والدینشون گفتن بعد از جنگ پیش اومده یا تشدید شده. طفلک بچه‌ها. طفلک بچه‌ها.
    زبانی و…
    یه عااالمه دوغ خوردم. کاملا خمارم هم‌اکنون.
    شب بخیر

  53. سال واژه: تداوم.
    من برگشتم چون نتونستم که نباشم و ادامه ندم. زندگی من بدون نوشتن و خوندن امکان پذیر نیست.
    من فهمیدم هرچند در نوشتن و خواندن و درک کتابها بی‌استعداد باشم. دیگه نباید اهمیت چندانی برام داشته باشه، وقتی دارم از این کار لذت می‌برم و خوشحال هستم.
    – بعد از برگشتن از ویلای بابلسر به خونه کلی کار برای انجام دادن داشتم.
    با وجود درد قاعدگی که از دیروز شده بود. هم زمان با گوش دادن به پادکست ربکا مشغول به رسیدگی کارهای منزل هم شدم.
    کتاب ربکا رو یک سال پیش خونده بودم، اما شنیدن پادکستش هم خالی از لطف نبود.
    – آزاد نویسی کردم درباره داستان ربکا نوشتم.
    یک بار دیگه داستان را به طور خلاصه از دیدگاه خودم بررسی کردم و نوشتم.
    – در کانال قصه‌قصه استاد فایل کتابی رو گذاشتن به اسم عیسی می‌آید. دو داستان از اون خوندم.
    – به خاطر خستگی بعداز تمیز کردن خونه و درد قاعدگی نزدیک دو ساعت خوابیدم.
    – شروع وبینار ساعت 17.
    خوندن بخشی از کتاب باغ درون از مورین‌گارت توسط استاد.
    و بعد هم نوشتن داستان هزار کلمه با نگاهی به کتاب باغ درون.
    این داستان تجربه‌ی بی‌نهایت جالبی بود. یکی از بهترین داستانها در تمرین‌های داستان‌نویسی در 25 دقیقه برای من بود.
    – شرکت در کلاس قصه‌قصه.
    آخرین جلسه.
    – خوندن ادامه داستان‌ عیسی می‌آید، که از خواندنش کلی لذت برم.
    به امروز خودم 7میدم از یک تا ده.
    تا گزارش یک بعدی بای.

  54. حلزون استاد امروز خال‌هاش ریخته. فکر کنم به خاطر سرعت شاگردای استاده. اینطور که من دارم میرم جلو حلزونه زود می‌رسه آخرش.
    دیدی جسماشون. بنده خدا مونده چه کنه با ما. مثلا امروز نه شعر خوندم. نه کتاب. بلندخوانی هم نکردم. متن جدیدی هم برا کانالم ننوشتم و یکی از متن‌های قدیمی رو بازنویسی کردم که بگم کاری کردم؛ ولی خودم که می‌دونم این کار نیست. خودگول‌زَنَکه. به نظرم این گزارشو اسمشو عوض کنیم بذاریم گزارش دیس‌نیک یا نانیک. یعنی گزارش کارهایی که فهرست کردی انجام بدی ولی انجام ندادی.
    بعد برای هر کدوم که انجام ندادیم یه تنبهی چیزی هم در نظر بگیریم. این نماد حلزون هم باید تنبیه بشه. مثلا حلزونی که با هفت‌تیر مغزشو شتک کرده رو گزارشهای نانیک ما. یا حلزونی که با گردن درازش خودشو دار زده. یا حلزونی که با گاز خودشو نفله کرده. من نمی‌دونم این حلزون باید اعدام بشه. کار اینجور یواش یواش نا‌میزونه. باید سرعت بره بالا. وقت نداریم آقا. وقت نداریم. باید برسیم زودتر.

  55. – نیک‌ترین کارِ امروز شاهنامه بود. ساعتها بالا و پایینش کردم و کلمه یادداشت کردم..مثلاً می‌دونستین نُخّاس به‌معنای برده‌فروشه؟
    – یه کتاب پیدا کردم، فرهنگِ نقل‌قول‌های مشاهیر، انتشارات فرس. خیلی عجیبه معلوم نیست کی و کِی خریده‌شده.
    – از استرس پنج و نیم بیدار شدم که خواهر خواب نمونه اول مهری. کل روز حوصله‌م سر رفته بود.
    – حلوا پختم جهت غافلگیریِ اموات.(هه‌ههه)
    – هنوزم با خودنویس درگیرم.
    – بطری‌های آب در حجم زیاد.
    – دارم به وبینار ها نمی‌رسم و شنیدن فایلِ صوتیش غمگینم می‌کنه.

  56. حالا می‌فهمم چرا ساحل ساحلک را ساخت. گزارش مفصل نوشتم. کپی کردم خاستم وارد کنم ولی تو حافظه‌اش نبود. جدن ای وای گویوم. خیلی خلاصه بگویم سری زدم به کتاب‌های کتاب‌خانه‌ی شعر. آزادنویسی و صدجمله و پنج‌جمله. کوششی برای تمرین پیشرفته. به لطف گزارش هم فهمیدم یا مثل بچه‌ی آدم تو ساحلک بنویسم یا برش را نزنم که اگر تو حافظه نبود باز کپی کنم.

  57. طلسم پذیرایی شکسته شد. شاید یک‌دوم پذیرایی. من و مامان، انبوهی از وسایل را چیدمان کردیم. اوضاع کمی بهتر شده است. آدم قبلی نیستم. ذوقی ندارم. کاش زودتر تمام شود.

  58. بیدار که می‌شوم درد هم با من بیدار می‌شود اما تصمیم گرفته‌ام امروز به رویم نیاورم. هر بار لب‌هایم را به هم فشار می‌دهم و به جای شکایت سکوت می‌کنم.
    قورباغه را همان صبح اول وقت قورت می‌دهم. البته قورباغه‌ی کوچک‌تر را. امروز قورباغه‌های زیادی برای قورت دادن دارم.
    کلی خرده‌کار هست که انجام می‌دهم اما هیچ‌کدام قورباغه نیستند. سرانجام می‌رسم به یکی از نسبتن چاق و چله‌ها. البته نه چاق‌ترین. سر قورباغه در دهانم بود که علیرضا زنگ زد. مجبور شدم علی‌الحساب بیرونش بکشم. تا چه شود.
    به خودم قول می‌دهم اگر این قورباغه‌ی نیم‌خورده را قورت بدهم جایزه‌ام نوشتن باشد. در همین افکارم که تلفنم زنگ می‌زند، از شرکت واریان فارمد، و یک قورباغه‌ی چاق و چله‌ی حسابی می‌گذارد در بغلم. خوب برای هفته‌ی آینده خوراک دلهره‌ام جور شد.
    القصه آن قورباغک نیم‌خورده را دوباره در دهان می‌گذارم که قورت بدهم اما در گلویم گیر می‌کند. لعنتی مقاله صبح در سایت ژورنال بارگزاری شده بود. حالا اما هر چه می‌کوشم فقط یک دایره‌ی چرخان به جای انگشت وسط حواله‌ام می‌دهد.

    دو پیکان منحنی
    سر در پی هم
    گرداب‌وار
    تا ابدیت انگار

    کاش می‌توانستید قیافه‌ی مرا ببینید. شبیه آن ایموجی‌ی کج‌دهانم. تا این گرداب به چرخیدن ادامه می‌دهد می‌روم سراغ سردوزامی. اما یک چشمم پیوسته به آن یکی صفحه است. سرانجام اینترنت را عوض می‌کنم. یاللعجب! اینترنت گوشی از مودم داروخانه بهتر جواب می‌دهد. اما از هزل روزگار فایل اشتباهی را بارگزاری کرده‌ام. حالیا آن ایموجی‌ی دهان‌صافم.
    سرانجام پس از تلاش‌های بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز، قورباغه از گلویم پایین می‌لغزد. اما هوای نامساعد این روزها هر آن ممکن است سبب شود غوک را درسته بالا بیاورم. و البته دیگر جانی برای جایزه دادن به خودم باقی نمانده است. همان سردوزامی را می‌خوانم.

  59. یادداشت روزانه
    گزارش نیک
    دانشگاه اینجا با اونجا متفاوته. اینجا مثل اونجا نیست.
    اولین فرقی که چشتو درمیاره همون دم دره.

    دیگه از اون آدم‌های بداخلاق که نگاهشان سرتا پایت را گاز می‌گرفت خبری نبود.

    از آن نگهبان که تو را مجرم می‌دانست و دانشجو بودنت جرم بود هم خبری نبود.
    می‌دانید اونجا سیگار کشیدن در محوطه دانشگاه ممنوع بود که هیچ، تا شعاع دویست متری هم ممنوع بود (من که ندیدم، شنیدم فقط).

    اما اینجا وسط حیاط دانشگاه میز و صندلی و زیرسیگاری بود.
    حالا این‌ها زیاد مهم نیست. ما اینجا زیتون را داریم؛ گربه‌ی دانشکده ارتباطات.

    یک سری به ما زد در سالن کنفرانس.
    اینجا خیلی چیزها هست که اونجا نبود.

    امروز کلاس دوربین‌های سینمایی داشتیم.

    کلاسمان داخل استودیو تلویزیونی برگزار شد.

    استادمان گفت هرکسی ارباب حلقه‌ها را ندیده بهش نمره منفی می‌دم، برید زودتر ببینید. همان‌جا به استاد موردعلاقه‌ام تبدیل شد.
    سلف دانشگاه سلف دانشگاه هست. غذای دانشجویی واقعاً تعریفی ندارد.
    بعد از دانشگاه سر از نشر چشمه درآوردم.

    چای ایرانی و نون خامه‌ای زدم بر بدن. هرچه کلاس ترکی داشتم را بشوید و ببرد.

    با آقا حسین نشستیم به حرف زدن. متوجه نشدم دو ساعتی حرف زدیم.
    شب جلسه‌ای با ماهان داشتیم.
    احساس خستگی زیاد است اما خوشحالم. خب یعنی تا خط هفتم این یادداشت حداقل بودم.

    احسان شناسا

  60. 🌱 ۳۱ شهریور ۱۴۰۵

    اول مهر است و من در خانه. روزگار است دیگر. آب‌ می‌پاشم به صورتم. در آینه چشمم به پوستم می‌افتد. دانه‌های قرمز گورشان را گم کرده‌اند. لک‌های ناشی از خشکی گوشه‌های لبم کمرنگ شده‌اند. پوستم مثل قبل برق می‌زند. به بدنم فکر می‌کنم. درد خاصی ندارم. دوباره به چهره‌ی توی آینه می‌نگرم. بهش لبخند می‌زنم و ته دلم می‌گویم: «به روش نیار از یکشنبه باز همه‌ی اون بدبختیا شروع میشه. بذار لذت ببره از این چند روز.» برایش بوس می‌فرستم.

    صبحانه می‌خورم و می‌آیم پشت میز کار. باید درباره‌ی بیماری شخصیت داستانم بیشتر بدانم تا بتوانم خوب از آب درش بیاورم. باید بدانم چه بر سر مغزش می‌آید. اولین مقاله‌ای که می‌خوانم درباره‌ی حافظه‌ی زندگینامه‌ای است. عنوانش خیلی برایم جذاب است و نمی‌گذارد بروم سراغ مقاله‌ای دیگر.

    هویت را شامل چنین بخش‌هایی می‌داند: زیرمولفه‌ای از خودپنداره+ عزت نفس+ رفتار. یکی از چیزهای جذابی که خواندم در رابطه با ویژگی‌های همین هویت بود: چندبعدی بودن، انسجام و تداوم. چندبعدی بودن در زمینه‌های اخلاقی، شخصی، فیزیکی، اجتماعی، خانوادگی و …، هویت‌های مختلف برای موقعیت‌های اجتماعی مختلف و هویت‌های مختلف در طول عمر. انسجام به این معنا که شخص به جای درک ذهنی تکه‌تکه‌ی هویت فردی، وحدتی در میان این تکه‌ها حس کند. و تداوم در این مفهوم که علی‌رغم تغییرات هویت در نقش‌ها و موقعیت‌های مختلف، خود را همان شخص بداند.

    و نکته‌ی جذاب‌تری که در ادامه می‌آید: «هویتِ دارای تداوم، محصولِ سوگیریِ تداوم است. سوگیری‌ای که امکان بازسازی یا ویرایش مجدد رویدادها و خاطرات را فراهم می‌آورد تا داستانی هموار و قابل پیش‌بینی شکل دهند. تداوم این‌گونه برقرار می‌شود؛ از طریق یکپارچه‌سازیِ خویشتن‌های گذشته، حال و آینده.»

    پیش از این خوانده بودم که ما خاطراتمان را آن‌طور که می‌خواهیم می‌سازیم، اما این متن دید تازه‌ای به من داد؛ پس هدف این است که بتوانیم خودمان را بپذیریم. قبول کنیم هنوز همان منیم. اگر این بازسازی و ویرایش رخ ندهد، با تناقض بزرگی که بین هویت فعلی و هویت گذشته‌مان وجود دارد چه کنیم؟ شگفت‌انگیز نیست این سازگار شدن؟
    و می‌فهمم تداوم و امتداد هویت فرد در گذر زمان، فرایندی‌ست که ذاتاً با حافظه‌ی زندگینامه‌ای (Autobiographical Memory) پیوند دارد؛ حافظه‌ای متشکل از دو بخش اصلی: حافظه‌ی رویدادهای شخصی و حافظه‌ی معنایی شخصی.

    حافظه‌ی زندگینامه‌ای همان چیزی‌ست که آگاهی فرد نسبت به معناهای شخصی، ویژگی‌هایش و تجربیاتش در طول زمان را حفظ می‌کند و این، امکانِ یکپارچه‌سازیِ خویشتنِ گذشته و حال را فراهم می‌کند و حس تداومِ هویت را می‌سازد.

    و نکته‌ی شگفت‌انگیز: هویت و حافظه‌ی زندگینامه‌ای، رابطه‌ای دوسویه دارند، یعنی هویت هم بر انتخاب، بازسازی و تفسیر خاطراتِ زندگی تاثیر می‌گذارد.

    متنی که در حال خواندنش هستم، مانند تکه‌ای از یک پازلِ حل‌نشده در ذهنم می‌نشیند. باید سایرِ قطعاتش را هم بیابم تا شخصیت و لحنش در ذهنم جان بگیرند. تا دنیای ذهنی و نگاهش به جهان را دریابم. امروز خواستم از زبانش چند خطی بنویسم ولی هنوز زبانش را نمی‌دانستم. تلاشِ ناموفق.

    با هانیه چت می‌کنیم و از دردهایی می‌گوید که هرگز به من نگفته. سی سال رفاقت کم نیست. تنم می‌لرزد از تصور روزهای وحشتناکی که گذرانده و نتوانسته با کسی از آن بگوید. صدای زنگ در می‌آید. بدوبدو لباس و مو تن می‌کنم و می‌روم پایین.

    کتاب‌های نازنینم رسیده‌اند: «درباره‌ی هنرمند جنجالی» که با ورق زدنش هوای تازه به ریه‌هایم می‌آید. «بوطیقای شعر نو» که قرار است دیدِ تازه‌ای درباره‌ی نیما بهم بدهد. و «بوطیقای ارسطو برای فیلمنامه‌نویسان» که بناست مرا با داستان‌نویسی آشتی دهد. دیدم بوطیقابخوان که نیستم. علی‌الحساب ساده‌شده‌اش را می‌خوانم.

    نهارِ تکراریِ دیروز را می‌خوریم و می‌نشینیم به دیدنِ ادامه‌ی I will find you. غافلگیری زیاد دارد و سوتی هم. و پایانش … اممم… نمی‌دانم. شاید زیادی هندی بود. ولی درکل به دیدنش می‌ارزید. در طول سریال از دیدنش لذت می‌بری و پیچش‌های داستان جذبت می‌کند.

    دلم حلوا می‌خواهد. زعفران نداریم و بدون زعفرانش را درست می‌کنم. دلم خیلی حلوا می‌خواهد خب. عجب چیزی هم شد. بدون زعفران و این‌قدر خوش‌رنگ و خوش‌طعم!؟ لعنت به این دست‌های هنرمند که از هر انگشتش یک جور حلوا می‌چکد:).

    شوستاکوویچ گوش دادنِ نصفه‌شبی یکی از بزرگترین اشتباهاتِ دیشبم بود. موسیقی‌هایی که پلی کردم قشنگ ظرفیت این را داشتند که بگذاری‌شان و تئوری توطئه بچینی. یا شروع کنی به جنایی ترسناک نوشتن:)

    می‌آیم پشت میزکار و همراه با موسیقیِ عموش شوستا شروع می‌کنم به نوشتن. گزارش روز و چکیده‌ی خوانده‌هایم. نوشتنم که بند می‌آید، می‌روم سراغ «تئوری شعر» نوری علاء. هنوز در پیشگفتارم؛ چه پیشگفتاری. کلمه برمی‌دارم و عبارت. و مفاهیمی برای جستجو.

    نوآمده
    مطالب سربسته و دم‌شکسته
    دام‌چاله‌های اغتشاش و گمراهی
    هم‌ریشگی «تقلید» و «قلاده»
    پیله‌ای از انزوا و به‌خودنیامدگی
    قلعه‌های پوکیده‌ی ما
    استبداد اندیشگی
    پرسش‌هایی که سی سال در من جوشیده‌اند

    پیام‌هایی از همکارانم می‌خوانم که گفته‌اند امروز در مدرسه جایم خالی بوده. دلتنگشان می‌شوم. دلتنگ مدرسه‌. که همیشه گریزان بودم ازش.

    و خوانشِ کاغذِ اولِ «درباره هنرمند جنجالی». نقل قول‌هایی از کتاب:
    «شکارچی باش و بدان چرا شکار می‌روی؟ برای تفریح تیر پرتاب کردن خطاست»«مدرن‌ها، اگر به خودمان دروغ نگوییم، از دل همین ضعف‌های شیرین متولد شدند، همان‌طور که روانشناسی مدرن از درون ذهن بیمار فروید و یونگ و لاکان و امثالهم بیرون ریخت. اصلاً مختصات دیوانگی را دیوانه‌ها بهتر می‌فهمند.» «اگر قرار شد انسان‌شناس باشی، از ذهن مریضِ برده‌فروش‌ها به انسان نگاه کن. مطمئنم که برده‌فروش‌ها پدران مردم‌شناسیِ مدرن هستند.» «در مورد نقاشی هم چنین حالتی هست و از آن‌جایی که نقاشی از هم‌آمیزیِ شکار و جادوگریِ انسانِ نخستین بیرون آمده، هنوز ژنوم چابکی و نیرنگ در آن باقی مانده است. آن شکارچی‌ها برای گشنه نماندن مجبور بودند حرکت گله‌های پستانداران را در ذهنشان خیالبافی کنند و بعد با دل‌ضعفه به آن خیالات، تیر و نیزه پرت کنند. برایت جالب نیست نقاشان امروز هم برای گشنه نماندن ناچارند به راه و روش پدرانشان وفادار بمانند؟»

    و سه‌سطریِ امشبم:

    ✨ خلجانِ هم‌آمیزی با تصویر

    که تو را رنگ است و
    مرا تقدیر

    🪾رستن‌راه
    https://t.me/naemehsajadi

  61. گزارش نیک سی و چهار را می نویسم تا بماند از من به یادگار.
    امروز اولین روز کاریم بود و من در ۱۴۰۵/۰۷/۰۱ استخدام شدم و شروع به کار کردم.
    حس خیلی خوبی بود.
    آدم های جدید و محیط جدید.
    کار خاصی نکردم فقط یه چند تا کار مربوط به مدارک انجام دادم و بیشتر با محیط و افراد آشنا شدم.
    صبح که بیدار شدم ، اول رفتم شرکت و بعد به من گفتند که برم طب کار و کارهای لازمه را انجام بدم.
    آزمایش خون.
    ترس از خون و بد شدن حالم. اما خدا رو شکر ایندفعه حالم بد نشد و روال بودم. یعنی سرگیجه و حال تهوع نداشتم.
    خب باید ناشتا باشی و چیزی نخورده باشی حتی آب.
    به خاطر کم خونی هر وقت خون بدهم حالم بد می شود.
    به پرستار گفتم من حالم بد میشه و کم خونی دارم.
    او هم گفت اشکالی ندارد روی تخت دراز بکش و سوزن سرنگ را در دستم فرو کرد و خون گرفت.
    کارش دو ثانیه هم طول نکشید.
    بعد از آزمایشگاه یه سر دیگه به طب کار زدیم و به سمت شرکت رفتم.
    مدارک را تحویل دادم.
    اتاقم را تحویل گرفتم و آشنایی با سالن تولید و با کاری که انجام می دهند آشنا شدم.
    بعد از ظهرم هم با مدیر انبار کمی صحبت کردیم.
    خلاصه روز خیلی خوبی بود.
    بعد برگشت از کار یک لیوان چای نوشیدم و بعد به اتاق رفتم و منتظر شروع وبینار محبوبم نویسنده ساز شدم.
    شاهین کلانتری امروز تیپ زده بود. تیشرت سفیدی پوشیده بود.
    به او گفتم تی شرت سفید بهتون می آد.
    تشکر کرد. در وبینار امروز کتاب باغ درون را داشتیم.
    چه تجسم های ذهنی خلاقانه ای داشت.
    من که حظ کردم و چشمانم را بستم و خودم را در آنجا تصور کردم.
    داستان هزارکلمه نویسی امروز هم که شلم شوربا شد.
    از همه چیز گفتم. تصویر سازی یا به عبارتی تجسم خلاقانه انجام دادم.
    تکه ای را برایتان می نویسم.
    از پنجره ی اتاقم به درختان قدبلند با برگ های پهن نگاه می کنم. باد آن ها را به همه ور تکان می دهد گویی که در حال رقصیدن و شادی کردن هستند.دلت قنج می رود. درخت ها و آن چوب های کهنی که سال ها درون خاک ریشه زدند و با هر اتفاقی باز ایستادند و جاودانه ماندند.
    سکوت. سکوتی محض همه جا را فرا گرفته.چشمانم را دوباره می بندم و در آرامش حال خود غرق می شوم.این چیست که می بینم. می شنوم. من از کالبد جدا می شوم و فقط با روح خوش گذرانی می کنم.
    روحم در آسمان به پرواز در می آید و تمام دلشوره ها و نگرانی از بین می رود.
    بعد از وبینار هم فیلم دیدم و ریلکس کردم.
    البته کاری را باید انجام می دادم که به اتمام نرسید از بس که سایتش مزخرف بود و من را معطل خودش کرد بیخیالش شدم.
    فردا دوباره امتحان می کنم شاید از غد بازی و لجی بودن دست بردارد و کارم را راه بندازد.

  62. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    بازی با آن بچه. بچه‌ها را بیش از یک ساعت نمی‌توانم تاب بیاورم. برگشته‌ام به زندگی؟ نه بابا.
    رونویسی از «شناخت اسطوره»
    خاندن زبان
    خاندن دو داستان از مجموعه‌ی «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند»
    «چشم‌های دکمه‌ای من» و «مرا بفرستید به تونل» تا کنون به آوارگی عروسک‌ها در جنگ، فکر نکرده بودم.

  63. مهرِ مهرآمیز

    بچه‌ها توی حیاط صف بسته بودند. مادرها از پشت درِ مدرسه نگاه می‌کردند. معلم‌ها یکی‌یکی وارد دفتر می‌شدند و سال تحصیلی جدید را تبریک می‌گفتند. من هم جز اولین نفرها بودم که رسیدم. خیابان‌ها خلوت بود. برعکس پارسال و سال‌های قبل، اول مهر پرشوری نبود. شاید به دلیل چهارشنبه بودن. چهارشنبه‌ی اول مهر را کسی گردن نمی‌گیرد.

    نگاهم به پنجره بود. منتظر بچه‌ها. معاون اعلام کرد کلاس‌ها آماده‌اند. لیستم را گرفتم و رفتم طبقه‌ی بالا، انتهای راهرو.

    تعداد بچه‌ها کم بود. یازده نفر غایب بودند. اول خودم را معرفی کردم و بعد آن‌ها یکی‌یکی خودشان را. کمی درباره‌ی فضای کلاس‌مان صحبت کردیم. بعد کاربرگ‌ درباره‌ی من را بهشان دادم که پر کنند جهت آشنایی بیشتر. سوال‌هایی از قبیل چه چیزهایی در کلاس تو را خوشحال می‌کند؟ چه چیزهایی ناراحت؟ کدام ویژگی خودت را بیشتر دوست داری؟ و…

    بعد با هم نقاشی کردیم. قرار شد یکی‌یکی بیایند پای تخته و روی کاغذ چسبانده شده، خودشان را بکشند. سی‌ صورتک روی کاغذ بود. هر صورتک برای یک نفر. با دیدن نقاشی بچه‌ها، کیفور شدم. هر کدام منحصربه‌فرد و خلاقانه. موهای هیچ‌کدام شبیه دیگری نبود. حتی چشم و ابرو و بینی و دهان.

    باز هم نقاشی کشیدند. این‌بار توی دفترشان. موضوع هم آزاد بود. چقدر زاویه دیدشان جالب بود. گل شبیه گل‌های معمولی نبود. درخت و میز و صندلی هم.

    زنگ آخر بازی کردیم. حرکتی و فکری. زمان خیلی زود گذشت. بچه‌های پارسالی را دیدم. روپوش‌های جدید، بزرگشان کرده بود. خوش‌وبش وخداحافظی.

    چُرتی زدم در خانه. زبان خواندم به جبران دیروز. آزادنویسی کردم زیاد. درحال‌وهوای جوانی خواندم. همذات‌پنداری با این قسمت: «نخواستیم، این بزرگان و برگزیدگان را نخواستیم. که به آن‌ها اجازه داده است که درباره‌ی سرنوشت دیگران تصمیم بگیرند. بشر را به حال خود رها کنند و این‌قدر غم بهروزی‌اش را نخورند.»

    وبینارهای اخیر را از دست دادم. آخر هفته فرصت مناسبی‌ست که گوش کنم.

    امیدوارم مهر امسال مهربان‌تر باشد و مهرآمیز. 

  64. به نام خدا
    _ نوشتن سه صفحه صفحات صبحگاهی آزاد‌نویسی.
    _ خاندن کتاب «فرهنگ‌واره‌ی فارسی خلاق»:
    رابطه‌ی عاشقانه‌ات را با کلمات علنی کن.
    کلماتی که ساخته‌ای با جدیت بیشتری ترویج کن.
    بله. بله. بله. تکرار کن. کلمات از تکرار خوششان می‌آید. این را مهر و توجه تو تلقی می‌کنند.
    برو فریاد بزن دوست داری کلمات را.
    کلماتی که ساخته‌ای با جدیت بیشتری ترویج کن.
    بله. بله. بله. تکرار کن. کلمات از تکرار خوششان می‌آید. این را مهر و توجه تو تلقی می‌کنند.
    برو فریاد بزن دوست داری کلمات را.
    صریح باش، هیچ دروغ نگو. این بهترین کاری‌ست که می‌توانی با کلمات انجام دهی.
    _خاندن کتاب «سنگ صبور».
    _خاندن چند صفحه از کتاب «تئوری شعر»؛ چقدر به این کتاب احتیاج داشتم.
    _از کتاب «مجموعه آثار چخوف» داستان «دوئل» را شروع کردم؛ خیلی طولانی است، احتمالاً چند روز طول می‌کشد.
    _در وبینار شرکت کردم. آقای کلانتری در ارتباط با موضوع تجسم‌نویسی بخش‌هایی از کتاب «باغ درون» را خواندند که خیلی زیبا و دلنشین بود. بعد قرار شد با همین موضوع بیست و پنج دقیقه بنویسیم، فقط پنج دقیقه توانستم بنویسم، بعد مهمان آمد، مجبور شدم بروم در جمع مهمان‌ها. اما بعد از وبینار نوشتن را ادامه دادم، خوب بود؛ اما در فضای وبینار نوشتن صفای دیگری دارد.
    _ قسمت دیگری از سریال «The Mantis» را دیدم. خیلی این سریال را دوست دارم؛ نمی‌دانم با تمام کنجکاویی که داشتم چطور توانستم چند روز این سریال را نبینم.
    _ کمی آزاد‌نویسی کردم و در این آزاد‌نویسی با موجود تازه‌ای از تخیلم آشنا شدم که درباره‌ی نوشتن هم‌صحبتم شده بود. خیلی مکالمه‌ی خوبی بود، باور نمی‌کردم همچین موجودی در تخیل من زندگی کند اسمش را گذاشتم: رفیق قلم.

    محبوب امروز:
    محبوبم! همه یک جهنم دارند. تنها منم که چند جهنم دارم؛ جهنم دوری از تو، جهنم تنهایی، جهنم بی‌کسی، جهنم بی‌صدایی.

  65. _ صفحات صبحگاهی
    _ صبحم شد کتاب‌های آراد و خرید لوازم تحریر.
    _ چه حال و هوایی. خیابونا شلوغ‌پلوغ. آدما در جوش و خروش. منم هیجان‌زده‌ی این همه تکاپو.

    _ نویسنده‌ساز:
    خیلی خسته بودم. استاد متنی خاند و ما را دعوت کرد به تجسم اینکه این شویم و آن، اینجا باشیم و آنجا.
    چشمان را به هوای تجسم بسته و از قضا خوابم برد. بیدار و خواب بودم. آخرای کلاس رسماً چرتم پرید ولی خواب کوفتی شد و سردردم کرد.
    سر کلاسم هم موقع خوابه آخه.
    _ داستان‌های قصه‌قصه رو یه چند تایی عقب بودم، به روز شدم.
    _ یه پیاده‌روی دو ساعته با پسرا
    _ یه شام هول‌هولی
    _ یه صفحه آزادنویسی

  66. “تجسم‌نویسی” هم جون میخواد. وقتی جرخورده هستی، جفتک می‌ندازی و جنم نوشتن نداری.
    این خواست، آن نخواست
    این خیره ماند، او خیره‌سری کرد
    این خیال کرد، آن خام خواند
    این خسته شد، آن خوف کرد
    این خر شد، آن خنجر خورد
    این خبر داد، آن خیر خواست
    این خنده کم کرد، آن خدا‌خدا کرد
    این خسبید، آن خوابید
    آنها خاموش شدند.
    اول مهر ۴۰۵ بوهای زیادی آمد
    بوی ماه مدرسه
    بوی فاضلاب
    بوی شیرینی دانمارکی تازه
    بوی رنگ سر
    بوی عطر تام‌فورد
    بوی تن
    بوی تنهایی
    روز دوم یوگا و پیلاتس با عبارت تاکیدی
    I give myself permision to heal inside and outside
    ۱۵ دقیقه مراقبه و برداشتن فشار از سر و گردن و فک
    سپاسگزاری و اعتماد به خیر آشکار و نهان در هستی
    ارسال سفارشات با ماهکس
    پیگیری احراز هویت پست و روش همکاری تاپین
    خرید عطر جدید با بوی آلبالوی تلخ
    پریشانی موها با باد سشوار
    تلاش برای تجسم‌نویسی که بیشنر گلایه‌نویسی شد.
    پیاده‌روی
    تحویل کتونی سفید به خشک‌شویی
    چرت ربع ساعتی در ابتدای شب
    چند شات خود‌اندازی
    از ملزومات هم‌سفری و همراهی، شوق ذاتیست( انسانک)
    یوگای عصرگاهی
    رقص دیدن و رقصیدن آزاد
    بررسی ویروسی‌شدن یا نشدن گوشی
    مصرف انواع مولتی‌ویتامین

  67. دو سه شب است حلزون دلبری می‌کند بیش از پیش.
    به گمان من، استاد ابتدا می‌نویسد شاهین و بعد با کم و زیاد کردن برخی خطوط حلزون را شکل می‌دهد.
    امروزم به روال‌تر از دیروز شد در باب نوشتن.
    بعد بیداری نوشتم ، بعد ورزش نوشتم، بعد ناهار نوشتم.
    بعد خانه‌ی مامان نوشتم.
    خدا برکت بدهد به نوشتن.
    پیاده جایی نرفتم که خوب نیست.
    نویسنده ساز را لایو نبودم که این هم خوب نیست.
    گرچه زود شنیدم، من از تجسم‌نویسی لذت بردم.
    مخصوصن در کنار عقاب‌ها خوش گذشت.
    آن موقع توی ماشین بودم.
    رسیدم خانه، استحمامی و معاشرتی با یار چهل ساله و کشف و شهودی در حفظ سلامتی و الان هم باید بروم برسم به خوابم.
    امروز با کلیپی که شیدا در اینستا فرستاد فهمیدم به بی‌خوابی مزمن دچارم. این خوب نیست.
    اینجا هم همچنان آباد است.👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh
    اول مهرتان هم خجسته،
    چه پاییزدوست باشید و چه نه.

  68. سردرد شدید. در انتظار بیرون‌روی از این حال. در انتظار پریودی که بشورد و ببرد این حال را. نمی‌دانم چه بنویسم. امروز هیچ نکردم و به قدر کفایت کردم. با تمام فرارها دو ساعت طراحی کردم. دانشگاه رفتم که کنسل شد و با پیچانده‌شدگان توسط استادمان رفتیم کافه. نشستیم به صحبت و خشم‌کاوی کردیم. فهمیدم تروماها و محرک‌های عصبانیتمان چه شبیه هم است. خانواده‌هایمان کلی چه شبیه همند. یکجا داشت گریه‌ام می‌گرفت از بس یکی بودیم.

    روی تخت افتاده بودم و همینطور سریال می‌دیدم در انتظار پریود شدن. نشدم گفتم ولش برویم ادامه طراحی. حوصله ندارم. احساس از سروا‌کُنی.
    حالا بیدارم. اینطور وقت‌ها تا جایی که بدن می‌کشد بیدار می‌مانم. سردرد شدید. بی‌حسی بدن. فقط گذشتن زمان را می‌خاهم. گذشتن درد و شروع ماهی دیگر‌. بیش از درد پریود ازش می‌ترسم. چرا که یک روزم را سیاه می‌کند. حالا در انتظار همان سیاهی‌ام که بیاید تکلیف مشخص کند‌. می‌خاهم بخابم اما می‌کشانم چون بدن اطاعت نمی‌کند از روتین‌مان.

    دو روز است که هزار کلمه‌نویسی را ننوشتم. امروز وبینار رفتم ولی ننوتشم. انرژی‌اش نبود، توانش هم. کاش از این مضخرف‌تایم بگذرم.
    این مضخرف‌تایم باید همش حواسم باشد سردی نخوری(از جمله پنیر گوجه خیار که عشقم)، هر لباسی نپوشی، قهوه نخوری(کمتر می‌خورم)، تازه کارهایت هم سبک باشند. تو انرژی روانی نداری و کارها خودبه‌خود سبک می‌شوند. مهم‌هایشان. می‌نشینی به سریالیدن به جایش. یا دیوارخیرگی.
    باز منتظری. منتظر گذشتن و بازگشتن به روتینت.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  69. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    یک هفته است که به یکی از تعهداتی که به خودم داده‌ام عمل کرده‌ام و سعی می‌کنم زود بخوابم. نتیجه‌اش را هم در همین مدت کم دیدم.
    صبح با حال بهتری از قبل بیدار می‌شوم و سرحال‌ترم.
    سعی می‌کنم گوشی‌ام را به اتاقم نبرم که وسوسه نشوم موقع خواب یا صبح که بیدار می‌شوم سراغش بروم.

    دفتر خواب‌نگاری و روزانه‌نویسی‌ام کنار دستم است و امروز خواب دیگری را نوشتم تا بعد کاملش کنم برای انتشار.

    امروز خاطرات هرسال روز اول مهر برایم تداعی شد.
    مروری سریع بر ۳۰ سال معلمی و خاطرات رنگارنگ و تلخ و شیرینش را نوشتم.

    و باز هم دوست دارم کلاس و بچه‌ها را.

    رفتم سراغ فصل دیگری از کتاب «اصول داستان‌نویسی» جعفر مدرس‌صادقی، درباره‌ی داستان کوتاه.

    گوشت چرخ‌کرده، یاور همیشه مؤمن برای تهیه‌ی سریع ناهار!
    با پیاز تفت دادم و همراه رشته‌ی پلویی لابه‌لای برنج خواباندم و دم کردم. خوشمزه‌اس. بانوان محترم امتحانش کنید!

    در محضر استاد کلانتری آموختم و کیفور شدم از تشویق‌هایشان.

    عصر دوستی قدیمی تعدادی از دوستان را دعوت کرده بود. رفتم و چند ساعتی دور هم بودیم؛ مرور خاطرات گذشته و حال و اینکه چه آینده‌ای خواهیم داشت که هیچ‌کدام نمی‌دانستیم.

    آخر شب هم‌نشینی با گلستان سعدی و نوشتن گزارش نیک، در اولین روز پاییز ۱۴۰۵.

    #گزارش_نیک
    ✍️ زری قوام

  70. این هفته حالم مثل خاورمیانه پر تلاطم بود. امروز پر تلاطم‌تر. همین بود که 17 خط بیشتر آزادنویسی صبحم طول نکشید. در دانشکده هم زینب عجولم بالا زده بود و بدون جمع‌آوری مدارک لازم می‌خواست وقت دفاع از پروپزال بگیرد و همین کمی کارشناس محترم گروه مشاوره را کفری کرد. اما در کل زینب بزرگسال توانسته بود مدیریت کند که خیلی خود و دیگران را شَل و پَل نکند.

    تا عصر و خواب بعد از ظهرم توانسته بودم 22 درصد از رمانِ کوتاه «یادداشت‌های سرگردان روی آب» نوشته‌ی بابک لک‌قمی و ترجمه‌ی احمدپوری را بخوانم. نمی‌دانم روح طاقچه از این اندازه مطالعه خوشنود شده یا نه.

    برقمان 16 تا 18 رفته بود. امروز نشد وبینار نویسنده‌ساز حاضر شوم. گرچه دو ساعت پیش (9 شب) دو پاره از کتاب «باغ درون» از مورین گارت را که ضمیمه‌ی وبینار امروز بود را خواندم. سوژه تجسم‌نویسی است. فردا پادکست وبینار را گوش خواهم داد و باز به این کتاب باز خواهم گشت. آخرین جلسه «جریان قصه قصه» را از دست دادم. وقتی روی مود نیستی خیلی نمی‌توانی از بازه‌های کم زمانی‌ات درست استفاده کنی. وبیکار سرزبان امشب هم با برنامه درمانم تداخل داشت و فردا پادکستش را گوش می‌دهم و یادداشت‌برداری می‌کنم.

    این حال و روحیه‌ی بد را رساندم به جلسه درمان. درمانگرم دکتر محمد طاهری با پرسش‌گریش و دیگر فنون درمانگریش، توانستم ببینم آن چیست که باعث می‌شود این قدر حالم بد شود. یک عامل نیست. یک الگوی قدیمی است که در گذشته دنبال خطاهایم می‌گردم خطاهایی که اصلاً برای من نیست و اما منِ سرزنش‌گرم قوی‌تر از این حرفهاست، بازخوردهای مثبت را نمی‌بیند و کوچکترین بازخورد منفی را بزرگ می‌کند و بزرگسال سالمم را بیچاره می‌کند. خیال کرده آنقدر اینجا و اکنون بازی در آورم که منِ سرزنش‌گرم، این والد قلدر نامهربان، پیدایش بشود هم نتواند کاری بکند.

    بعد از جلسه رفتم پیش دایی جان و عمه جانم که آمده بودند شب‌نشینی نشستم.

    حالا گاه‌شمارم را نوشته‌ام، در ساحلک 5 خط از دریا نوشته‌ام و می‌رم ادامه‌ی فیلم «داستان‌های موازی» اصغر فرهادی را ببینم.

    1405.7.1
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

    1. سال واژه‌: بی‌خیالی
      بی‌خیالی، ذراتِ روح، جاری در زمان حال

      🌻۹ ماهی که نوا را باردار بودم، ساعت ۶ صبح بدون هیچ برنامه‌ای چشمانم باز می‌شد. سر حال و بدون ذره‌ای میل به خاب‌. چند روزیست که بیدار شدن‌هایش در طول شب قطع شده و دقیقن ۶ صبح برای شیر خوردن بیدار می‌شود‌. قضیه برایم جالب شده.
      🌻دیشب تصمیم گرفتم تمام گزارش نیک‌ها را بخانم. چقدر جذاب بودند. نتوانستم تمام ۹۹ گزارش را بخانم. با خودم فکر می‌کنم بعید است کسی گزارش من را بخاند.
      گل‌ها را برای آن دوستی گذاشتم که شکایت کرده بود خط تیره نذاریم. می‌خواست در کاویدن متن استاد با متن‌های زِپِری ما معطل نشود.
      داشتم در یادداشت‌هایم می‌چرخیدم و دیدم چه جالب گزارش نویسی در دوره‌های برگزاری کمپ بوده. چقدر زیبا نوشته بودم، اما چه حیف یکی دو جا جزئیات را ننوشته بودم. انگار که خواننده‌ی آن موساد است و من دانشمند هسته‌ای‌. کاش می‌دانستم درباره‌ی کدام یک از بچه‌های آموزشگاه نوشته بودم. پس سعی می‌کنم با جزئیات بیش‌تر بنویسم برای آینده.

      🌻نوا ساعت ۶ بیدارم کرد. یک ربع بعد برای مهرسام لقمه‌ی نان و پرچم درست کردم‌. پرچم متشکل از پنیر، خیار،گوجه. اولین لقمه را مدل سمبوسه پیچیدم که به مزاق آقا خوش نیامد و دوتای بعد را رولی پیچیدم.
      پفیلا درست کردم و اجازه نداد طعم دارش کنم. و سه تا نارنگی پوست کندم.
      خودش گوشی را روی زنگ گذاشته بود و چنان با عجله به سمت آشپزخانه دویده بود که زنگ گوشی را خاموش نکرده بود.
      متوجه شدم فوبیای خواب ماندن را برایش ساخته‌ام. کلاس اول روز یکم مهر را خواب ماندیم. یعنی اصلا یادم نبود که باید مدرسه برود. اول خواستیم غیبت کند. بعد پشیمان شدم و به مدرسه روانه شدیم. سه تا از هزاران ناظمشان در حیاط در حال شور بودند و به طعنه فرمودند. «اولش که خاب می‌مونی آخرش چی‌ می‌شه»
      در درونم نسبت به حرفشان بی‌اعتنا بودم و با خودم فکر کردم در آینده خواهید فهمید با چه بچه‌ی بی‌نظیری طرفید. هر چند خیلی زود فهمیدم مدرسه استعداد کُش است و تمام.

      🌻سه صفحه‌ی صبحِ ناشتا را نوشتم. آخرین جمله برایم جذاب شد و این‌گونه ادامه‌اش دادم. و در کانال منتشرش کردم.

      سرزمینِ بی‌ مرز

      پادشاه به تخت ننشسته‌ی کدام سلسله‌ام؟
      که این چنین دعوی مالکیت دارم
      کدام سرزمین من است؟
      سیم‌هایی به دور شهرها؟
      مرزبان‌هایی تفنگ بر دوش؟
      شهرها را آزاد کنید
      بگذارید خاک‌ها در هم آمیزند
      شاید کویر لَه‌لَه می‌زند برای لاله‌ها
      بگذارید کوه‌ها در یک دسته برقصند
      شهرها را آزاد کنید
      شاید رودهای کشور همسایه تشنه‌ی وصال باشند
      شهرها را آزاد کنید
      شوق پرواز قالیچه‌ها را کشته‌اید
      و گرنه ما سلیمان بودیم
      شهر‌ها آزادند
      قلب‌های شما زندانی‌ست.

      🌻ساعت ۷ مهرسام رفت و من تا ۸ ورزش کردم. چقدر دلم کوفتگی بعد از ورزش را می‌خواهد. در آن حد پیش نرفت‌

      🌻مهرسام از مدرسه آمد. مدادی که هدیه داده بودند را به مهرزاد داد. اما مهرزاد منتظر خوراکی بود و استقبالی نکرد.
      کل ساعات مدرسه را تعریف کرد. از نقاشی خلاقانه‌ای که با نصف ابر کشیده بودند، تا پای تخته رفتنش و …
      ولی هم‌چنان معتقد است معلم پیش دبستانی‌اش خوب بوده.

      🌻برای ثنا، محمد مهدی، زینب، مهرسام و مهرزاد برچسب اسم درست کردم. شدیدا شخصی سازی شده. خیییلی از زمانم را گرفت.

      🌻 با زهرا صحبت کردم. به زودی مهمانم می‌شود.

      🌻بسیار فلسفیدم در مورد راضی بودن از میزان توانایی‌ام و احوالات شلوغ این روزهایم.

  71. 01/07/1405
    گزارش نیک 134
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. حدود ساعت هفت بیدار شدم.
    2. تا حوالی ساعت ده مدیتیشن و تمرین ری-کی را انجام دادم.
    3. به خواهرم کمک کردم که درخواست صدور دانشنامه‌اش را ثبت کند.
    4. خواهرم را با نقشه‌ای پنهانی به دو ساعت پیاده‌روی بردم. در راه خاطرات کلاس زبان کودکی برایم زنده شد.
    می‌دانستم خواهرم عادت ندارد. برای همین او را از مسیری بردم که تاکسی‌ خور نباشد. یک کاپوچینوی کم کافین هم مهمانش کردم. بنده خدا مدام وسط راه می‌نشست. فکر این را هم کرده‌بودم. مسیری سرسبز پراز نیمکت را انتخاب کردم. می‌خواهم همین برنامه را فردا هم برایش پیاده کنم. چون آخرش سرحال به خانه برگشتیم.
    راستی چه خاطراتی برایم زنده شد. از همان مسیری رفتیم که با خواهرم به کلاس زبان انگلیسی می‌رفتم. البته وقتی کلاس‌هایمان یک ساعت بود. اتفاقاً ساختمانش هم همان ساختمان بود اما پیش دبستانی شده‌بود. یادم آمد که وقتی تنها بودم، همیشه آخرین شاگرد بودم که مادرم کیسه‌های خرید به دست و پیاده به دنبالم می‌آمد. موسسه یک بابای مدرسه هم داشت که دو زن داشت. یک زنش چروک‌هایی بیشتر از مادربزرگم داشت و زن دومش کوچکتر از مادرم من، با چشم‌های بیرون زده و فک پایین جلو زده، بی صدا بود. زن جوان در بوفه خوراکی می‌فروخت و قطعاً محبوب من بود و زن پیر هم وقتی من جای مقنعه روسری سر می‌کردم به من تذکر می‌داد. همیشه بغض می‌کردم، مادرم هم اجازه نمی‌داد که به او بگویم به تو چه؟ تازه یکبار هم که به خواهرم گفتم که آن زن من را دعوا کرده و مگر روسری چه مشکی دارد؟ طرفداری‌اش را کرد و گفت که من بی‌انظباتم. سرکلاس هم جواب May I speak Farsi? همیهشه No بود. خلاصه آخرسر یک روز از خستگی مدرسه و تذکرهای آن زن بیش از حد لاغر یک هو در کلاس زبان زدم زیر گریه. از آن دو هوو می‌گفتم. زن دوم پسری کوچک دنیا آورده بود و زنِ‌حجاب‌-تذک-بده هم هیچ وقت نمی‌گذاشت زن جوان به کودکش دست بزند. صدای شوهر مو و ریش سفید را هرگز نشنیدم، اما پیرمرد همیشه تا مادرم برسد، دم در موسسه کنارم می‌ماند. همیشه روابط دو زنش را با چشم‌های گرد شده نگاه می‌کردم. فکر می‌کردم شوهر ظالم‌ترین مرد دنیا ست که اجازه می‌دهد زن اولش مدام بچه را به خودش بچسباند. اما همیشه وقتی در تاریکی کنارمی‌ماند تا مادرم برسد، از او تشکر می‌کردم و او را برای لحظاتی مهربان می‌دیدم.
    5. با آهنگ Sxeyback از Justin Timberlake رقصیدم و اتاقم را مرتب کردم.
    6. چند نکته در مورد کارمندی، مدیریت، همکار سمی، عملکرد بهتر در جلسات خواندم. یاد گرفتم که جلسات از آنچه که فکر می‌کردم مهمتر است. باید به تمام مسائلی که در جلسه می‌خواهم مطرح کنم اشراف داشته‌باشم. مراقب کلام، زبان بدنم باشم و روی فن بیان باید بیشتر از این‌ها کار کنم.
    7. امروز80 درصد مواقع در حالت شکرگزاری ماندم. فقط سرخواهرم غر زدم که چرا به فکر سلامتیش نیست. اما سریع آرام شدم.
    8. سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای یک روز آرام و بی دغدغه که به کارهای روزانه‌ام رسیدم.
    سپاسگزارم برای مسیر پیاده‌روی پر از درخت‌های سرسبز، شمشادهای سبز و ابلق، آدم‌های در فضای بیرون کافه نشسته، خانم‌های با حجاب و بی‌حجاب در شهر.
    سپاسگزارم برای گزارش نیک که من را به نوشتن نزدیک نگه می‌دارد.
    سپاسگزارم برای این جمع اهل تداوم و استاد شاهین.

  72. من اصلاً سر در نیاوردم از این مریضی. شدید بود، کم شد، خوب شد، باز زیاد شد، الان هم شده مثل روز اولش.

    صبح بیدار شدم و مغز سرم برای جمجمه‌ام لق بود‌. به زور توانستم بلند شوم و دو لقمه‌ای غذا بخورم.

    بقیه‌ی روز به خواب و آبریزش و اشک و سرفه گذشت.

    عصر خواهرم آمد و برایم یک کتاب گرفته بود. از نسخه‌های اولیه‌ی کتاب Winnie the Pooh.

    ذوق‌مرگ شدم. من عاشق تصویرسازی کتاب‌های کودکانم. از این تصویرهای قدیمی دو بعدی. Pooh هم از بهترین مثال‌هایش است. سخت گیرش آورده. ۶۰ سالش است کتاب. همین‌طوری نشسته‌ام در رخت‌خواب و نگاهش می‌کنم.

    کاش تا فردا بهتر شوم. دلم برای کارهای روزانه‌ام تنگ شده. آدم وقتی انجامشان می‌دهد سختش است. اما الان دوباره دوست دارم برگردم و فقط چند ساعت مرتب بنشینم پای کار.

    https://t.me/f_mahmudpur

  73. خابم می‌آید.

    صبح، نوشتن، خاندن، رقصیدن، صبحانه، رفتن، کار.
    آمار جوان و تیروئید.
    حال همان دختر ۶ ساله‌ای را دارم که پدر و مادرش اول مهر او را آورده‌اند واکسن بزند و به جشن نمی‌رود.

    تمرینجاییدم. با نصیرو هم می‌گفتیم که انگار تمرین‌جا فرق می‌کند با بازخورد دیگر. از پایه دوباره یادآوری می‌کند و دقیقن به همین نیاز دارم.

    اکسِپلورگردی.

    نویسنده‌ساز. داستان‌نویسی. گریه کردم. مهم نیست که پرتر شدم و گریه آرامم نکرد ولی خوبیش این بود یکی از ترس‌هایم را نوشتم و تا تهش رفتم.

    شام پختم.

    با نصیرو حرف زدیم و اوف‌اوف. ساختمان کشیدیم و البته من دوست دارم کمی خوشگل‌ترش کنم. شاید بچسبانمش به دیوار.
    روزنویسی را هم نوشتم و در سایت منتشر کردم.

    یوتوب را گشتم.

    گفتم بخانم و بعد بخابم. ولی چراغ‌ها را خاموش کرده‌ام و دارم از خاب می‌روم.

  74. گزارش ۱۳۴
    چقدر به معیار روزت نزدیک بودی چه نمره‌ای میدی؟
    نزدیک بودم. میشه ۹ بدم.
    ۱.ناشتا آب ولرم خوردی؟
    اهوم
    ۲.صفحات صبحگاهی؟
    ۳ صفحه کامل همراه با فهرست کارهای روزم. نردبان نوشتن در پنج تا پنج دقیقه رو هم کشیدم تا یادم بمونه.😍
    ۳.توجه به شعر؟
    شعر «رسیده» از کتاب درخت‌ها به خانه بخت می‌روند:
    «یک روز می‌آیی
    وقتی خسته‌گی‌ها را
    از هلالک ساحل می‌آویزم
    موج‌ها در تنهایی‌ام قدم می‌زنند
    یک روز می‌آیی
    وقتی انارها
    از صمیم قلب می‌شکنند»
    ✨ ریا نباشه دو سه روزیه از حافظ رونویسی می‌کنم.☺️
    ۴.رمان یا داستان چطور؟
    شب هول:
    اون بخشی که داره از ازدواج و نقش زن و مرد میگه. چه جذابه واقعا. از همه چی میگه. جامعه، ادبیات، روانشناسی، خانواده. خیلی لذت می‌برم.
    «ستم تاریخ بر زن ایرانی بیش از ستم تاریخ بر اهل ایران است.»😔
    ۵.وظایف کاری؟
    اهوم. همش تلفن بود و حرف‌زدن. هلاک شدم.
    ۶.کیفیت ارتباط؟
    آره بابا. خوشروتر بودم امروز.
    ۷.تمرینات دوره نویسندگی؟
    بلی. تمرین ۱۰۰ کلمه و نوشتن انتزاعی. البته که باید حواسم باشه دلنوشته ممنوعهههه.
    ۸.آزادنویسی؟
    بله. در چندین مرحله
    ۹. کتاب تخصصی هم خوندی؟
    فقط در حد ورق زدن چند کتاب فرزندپروی در تئوری انتخاب
    ۱۰.انتشار پست در کانال تلگرامی؟
    آری. یکی از هذیان‌نویسی گذشته رو تو کانالم بار گذاشتم.
    ۱۱.ورزش؟
    امروز دیگه به جان چربی‌های شکم افتادم.
    ✨نکته‌ای یا یادآوری؟
    نه امشب نکته‌ای نیست☺️
    http://t.me/fahimsaadat0401

  75. از زندگی‌نامه و روزنویسی متنفرم، اما می‌نویسم،چون اینجا یکی از معدود جاهاییه که می‌تونم توش نوشتن رو تمرین کنم. گزارش‌هام احتمالاً حوصله‌سربر، بی‌محتوا و پر از آه‌وناله‌ان، اما از امروز تصمیم گرفتم هر روز بنویسم. امیدوارم حداقل برای شما، برخورد روزمره‌ی من با چالش‌ها مفید باشه.

    برای من، بیدار شدن و فعال بودن در صبح‌ها معمولاً سخت‌ترین کاره. با اینکه از ساعت شش صبح بیدارم، غیر از شکایت کردن راه دیگه‌ای ندارم! تازگیا دارم یه روش جدید از طب سنتی چینی رو امتحان می‌کنم و صبح‌ها فقط یه لیوان آب داغ می‌خورم و با شکم خالی می‌زنم بیرون.

    باید بگم تأثیر جالبی داشته،اما نداشته. فقط باعث شده چون گرسنه‌ام، با انگیزه‌ی بیشتری تلاش کنم زودتر برسم سر کار تا بتونم اون یه لقمه‌ای رو که صبح‌ها آماده می‌کنم، با چای بخورم و از گرسنگی نمیرم. به این ترتیب، مشکل بی‌انگیزگی صبحگاهی‌ام رو بدون خشونت حل کردم.

    دوستان، توی شب های بعدی بقیه‌ی چالش‌هاتون رو هم یکی‌یکی حل می‌کنم، نگران نباشید. فقط سعی کنید این رهنمودها رو پیوسته توی زندگی‌تون اجرا کنید.خب من الان دوتا کار نیک کردم.درسته! اول گزارش نیک نوشتم و تازه مشکل بی انگیزگی صبحگاهی هم حل کردم.

  76. گزارش بیست و هفتم
    سال واژه: تبدیل
    پاییز رسیده است، یک مهر است و من عازم سایت مدرسه‌ی نویسندگی.
    _امروز اولین تجربه‌ی صفحات صبحگاهی را داشتم. نمی‌دانم درست انجامش دادم یا نه اما سعی کردم هر طور شده صفحات را پر کنم. معجزات هر چیزی در تداومش پیدا می‌شود. پس صبر می‌کنیم.
    _نویسنده ساز ۵۳۹ را همراهی کردم و صد کلمه‌ی احوالاتم را نوشتم.
    _سریال دامر را تمام کردم. گاهی وقت‌ها فکر می‌کردم چطور همچین چیزی واقعی بوده. همچین آدمی. اول دلم برای پدرش در جلسه بعد دادگاه سوخت اما بعد با مصاحبه‌ها و کتاب نوشتنش فهمیدم هنوز هم سمی است. اما سوال اینجاست که اگر جفری یک خانواده‌ی سالم و کامل داشت، به آن هیولا تبدیل نمی‌شد؟
    راهی برای فهمیدنش نیست و چقدر حیف که نشد مطالعاتی روی مغزش انجام بگیرد.
    با خودم فکر می‌کنم وقتی واقعیت اینقدر غیرقابل باور است چرا خیالِ یک نویسنده نباشد؟
    _در تمرینجا بودم و بسی خوش گذشت. قرار است با لیدا پورسلیم فیت بدهم و به دلیل اندک شباهت ناممان به قول استاد داداشی شویم. نمی‌دانم اینجا هست یا نه.
    _اتاقم کم کم دارد شکل خانه‌ی من را می‌گیرد. خانه‌ی روح و روانم. ذره ذره اثراتی از من، خاطراتی برای من در این اتاق می‌ماند که این اتاق را بیشتر برای من می‌کند.
    _کمی تولید محتوای کار و اینستاگردی بعد از مدت‌ها انجام شد. کمی هم قربان صدقه‌ی هنر دست‌های خودم رفتم.
    خدایا شکرت که فرصت نوشتن دارم.
    خدایا شکرت که قدرتی در دست‌هایم دارم که با آن‌ها می‌نویسم، رنگ‌بازی می‌کنم و در آغوش می‌کشم.
    _ها کمی هم شب هول خواندم. یکمی خواندنش برایم دشوار شده است و این می‌تواند از بدتربیت شدن در خوانشم باشد. به هر حال تا آخرش خواهم خواند.

  77. گزارش: به من چه‌م را فعال کنم

    _ویس جلسه‌ی پیش دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق را گوش کردم. تمرین جالب و در عین حال چالش‌برانگیزی باید بنویسیم. داستانی انتزاعی. برعکس تمام داستان‌هایی که نوشتم.

    _میوه شستم.

    _حمام رفتم.

    _کلمه‌یی ذهنم را درگیر کرد. مهربانی. به این فکر کردم اگر مهربانم، چگونه در این راه قدم برمی‌دارم؟ آیا باعث می‌شود تا بهم آسیب بزند؟ مثل قبل مهربانیِ بی‌حدومرزی دارم یا چارچوبی معین برایش گذاشتم؟ اگر چارچوب بگذارم، روی این ویژگی سرپوش نمی‌گذارم؟ اگر سرپوش بگذارم چه حسی دارم؟ تمام این‌ها برای این بود که قبلن بی‌مهابا مهربانی می‌کردم و آسیب دیدم. چون انتظار داشتم. انتظار داشتم این مهربانی پاسخی داشته باشد. اما حالا مهربانی‌م، طبق چارچوب است. بله. شاید کمی عجیب بیاید اما برای امنیت خودم باید این کار را بکنم. به نظرم هر چیزی به تعادل نیاز دارد. حالا هم به‌نسبت به تعادل رسیدم اما گاهی از زیر دستم در می‌رود و آن روی مهربانم بالا می‌زند اما می‌دانم خبری از آسیب نیست. دلیلش هم واضح است. انتظاری ندارم. بله خب. یک انتظار ساده، پشت‌بندش ویژگی‌ست که باعث آسیب می‌شود. پس اگر مهربانی‌ را کنترل کنم، انتظاری هم شکل نمی‌گیرد.

    این منِ قبلی، به خاطر انتظار بود که آسیب دید نه خود مهربانی. حالا که انتظاری ندارم، پس خبری هم از آسیب و هزارتا اتفاق بعدش نیست.

    _گفتم به من ربطی ندارد؟ نه. نگفتم. توی ذهنم گفتم و این‌جا نگفتم. من نباید به واسطه‌ی رابطه‌ی فامیلی، دخالتی در کارها داشته باشم. خب به من چه؟ هر کسی می‌خواهد کاری انجام دهد. به من چه؟ نظر می‌دهم تا جایی که حدومرزها حفظ شود. اما باید بعضی اوقات، باید به من چه را فعال کنم.

    اگر این «به من چه را»، سرلوحه زندگی کنم و وِرد روزانه‌م باشد، دیگر اعصاب داشته و نداشته‌م هم سراغم نمی‌آید و روی گلویم نمی‌نشیند.

    https://t.me/elireine

  78. روبات مدرسه رو
    1- صبح زود بيدارشدم
    ٢-معجون ليمو عسل زنجبيل برای پسر درست كردم
    ٣-صبحانه مدرسه اش روآماده كردم به همراه ناهارش تو كيفك گذاشتم
    ٤- بيدارش كردم
    ٥-آماده شديم
    ٦- باماشين تا مترو رفتيم و از آنجا بامترو تا مدرسه
    ۷-در مترو نصیحت های آموزشی – انضباطی به پسر در مقطع جدید تحصیلی
    ۸-از مترو پیاده در سربالایی تا مدرسه وبازگست از مدرسه در سر پایینی . حسابم با پیاده روی روز صاف شد
    ۹- بازگشت به خانه
    ۱۰-باشگاه
    ١۱- آماده كردن ناهار
    ۱۲-نه كتابي خوانده شد ونه فيلمي ديده شد
    ۱۳-شرکت در جلسه تمرین جا فهمیدم که تا حالا تمرین جا را اشتباه می فرستادم
    ۱۴- رساندن کتاب های کمک آموزشی برای مناطق کم برخوردار به دست صاحبش
    ۱۵-سردرد
    ۱۶- عدم شرکت در وبینار نویسنده ساز
    ۱۷ – ادامه سردرد
    ۱۸- برای ادامه روز برنامه ریزی نشده بودم …

  79. فرزند انار

    روز بی‌مدرسه و بی‌دانشگاه. اهمال کاری باعثش، شاید هم لجبازی. حقت است حالا استرس بکش تا دق‌مرگ شوی.
    مدام دانش‌آموز و دانشجو ببین و حسرت بخور. بترس از حرف‌هایت. از خاطرات.
    ساعت شش بیداری، برای چه؟ که چه کنی؟ به تو چه که داداش کوچیکه مدرسه دارد. دلت چه می‌خواهد؟
    غم یا استرس. معلوم است هیچ کدام.
    بعد از میل نمودن دو تخم‌مرغ ربی سراغ تمیزکاری خانه رفتی. شستن ظرف‌ها. جارو برقی و در فاصله‌ی هر دو فرش مقداری خواندن گزارش نیک.
    روز اولی بود که تمام صفحه را خواندی. رفتن یک ربع برق هم مساعدت کرد. همه بدو بدو دارند. تو چرا بیکاری. خجالت دارد والا. بیکار اللاف. ناهار آماده بود پس در آشپز‌خانه به شکم دراز شده و آزاد‌نویسی کردی. بخش زیادی از کانال ساحل خسروی را خواندی. ویسی هم در باره‌ی پرسشگری از او شنیدی. مطلبی در کانالت منتشر کردی. خانواده دور هم جمع شدند. خوردن چای و استامبولی.
    چرخ در تلگرام و نوشتن مطلبی دیگر اما این اینترنت با تو لج است.
    تو لجباز، او لجباز چه می‌شود. کمی از داستان دوم گور و گهواره را مرور کردی. پتوی داداش را کشیدی رویت و خوابت برد.
    راستی آب قطع بود، برق را هم با خود برد. هنوز داشتی کیف می‌کردی که داداش گفت: «اب امد» خواستی بی‌توجه باشی حتی وقتی او پتویش را برداشت و به رسم نمی‌دانم چی برایت پتوی دیگر آورد ولی پریده بود دیگر.
    شستن، پاک کردن، دم کردن، کردن، کردن، کردن، عه بی است دیگر.
    خب فهمیدیم خیلی کاری هستی.
    لجبازیت جواب داد و مطابقت رفت.
    یادت اومد من یک ماهه شده‌ام و لطف نموده تبریک گفتی.
    فیلم دیدی، شام خوردی و حس کردن پاییز با خوردن مروارید‌های اولین انار درخت حیات‌تان.
    چرا اینقدر انار دوست داری؟
    چون من مثل او متولد پاییزم.
    خب ربطش چیه؟
    به تو چه. خوابم می‌آید برو دنبال کارت.
    ۱-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  80. – دیروز خیلی خیلی بد بودم؛ چون آشغال خوردم و بدنم طوری آشغال را پس داد که تا ابد از یادم نرود. به معنای واقعی معده آمد توی دستم و دوباره آن را جا زدم. فکر می‌کنم حق مطلب ادا شده باشد. تا من باشم که هر آشغالی را در معده‌ی نازنینم نریزم.

    – داستان‌نویسی امروز تجربه‌ی جالبی بود؛ شاید برای اولین بار شخصیت تا حدی از کنترل من خارج شد و خودش دست به کاری زد یا با موقعیتی مواجه شد. در واقع راوی او را هدایت کرد. همیشه ناراحت بودم از اینکه شخصیت‌ها انگار کارهای از پیش تعیین‌شده را انجام می‌دهند و اختیار عمل ندارند. امروز تا حدی متفاوت بود. شاید دوباره امتحانش کنم.

    – یک مادر ناآگاه بسیار بیش از هر دشمنی به فرد آسیب می‌رساند؛ منظورم این است که آدم‌ها از دیگران آنقدر آسیب نمی‌بینند که از مادرشان می‌بینند اگر او دانسته یا ندانسته اهل آسیب‌ رساندن باشد. نمی‌دانم چطور می‌شود مادر آگاهی بود یا دست‌کم مادر ناآگاهی نبود اما تصور می‌کنم حتمن راهی برایش وجود دارد؛ مثل هر کار دیگری. به گمانم بهترین شیوه دستکاری‌نکردن است؛ اضافه‌کاری یکی از نشانه‌های ناآگاهی است که برای هر رابطه‌ای مصداق دارد و شاید مادران بیش از همه دچار اضافه‌کاری می‌شوند. چیزهایی که می‌گویم صرفن بر اساس مشاهداتم است؛ دو مادر را می‌شناسم که به معنای واقعی اضافه‌کاری می‌کنند و حقیقتن به فرزندانشان آسیب زده‌اند و این آسیب حتی بعد از چهل سالگی در آن‌ها نمود دارد.

    – به حرف‌هایش عمیقن گوش کردم و به او قوت قلب دادم.

    – نوشتن لیست کارها سبب می‌شود اعجاز نوشتن دست به کار شود و همه‌ی کارها منظم و به‌موقع انجام شوند. بدون نوشتن ساعت‌ها دور خودمان می‌چرخیم و وقتی حسابی از پا درآمدیم می‌بینیم هنوز خیلی از کارها انجام نشده‌اند.

    – پروردگارا، ما به سادگی قدرت را از شما می‌گیریم و آن را به دولت، خانواده، شغل، پول و از همه دردناک‌تر به خودمان می‌دهیم. شرکْ مکتب ما آدم‌های ضعیف است که فرصت امن‌بودن در دستان شما را تاخت می‌زنیم با خفت و ناامیدی و ترس فقط چون نمی‌توانیم به آنچه نمی‌بینیم اعتماد کنیم. با این همه شما دستت را عقب نکش که دست ما کوتاه است.

    – الهی شکرت…

  81. ۱. خواب منظمی نداشتم، همین خسته بیدارم کرد. دیر از جا بلند شدم و با عجله حاضر شدم. روزم در سردرگمی شروع شد.
    ۲. خیال‌پردازی امروز در مسیر شرکت، جذاب‌تر ‌از حد انتظار پیش رفت . واقعا تصاویر نازنینی در ذهن داشتم.
    ۳. مدتی نشستم و به دوستم فکر کردم، پیام دادم و حرف زدیم.
    ۴. روز کاری جالبی نداشتم. با یک مشتری بی‌ادب سر و کله زدم. برای اولین روز پاییز اصلا مشتری لایقی نبود.
    ۵. برای آخر این هفته تمرین‌ سفالگری انتخاب کردم و در خیالم چندین بار ساختم و خراب کردم. سه ساعت مشغول همین کار بودم.
    ۶. سریال دیدم.
    ۷. نوشتم.

  82. #گزارش_نیک۱۳۴

    *📍آدمیزاد پُر از تاریکی و خلاء‌های پیدا و پنهان است حتی اگر نداند.*

    سال واژه: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهی مثبت 

    *•تاب بازی دستمال زرد*
    از پشت پنجره به تاب تاب عباسی کردن‌های دستمال زرد آشپزخانه روی طناب نگاه می‌کردم که باد او را هُل می‌داد و آفتاب نم تنش را خشک می‌کرد.
    دستمال زرد آویزان برایم تداعی‌کننده‌ی کودکی شاد بود.
    ظرف می‌شستم و به این صحنه نگاه می‌کردم. بدنم هنوز کوفته بود از ورزشی که بعد از مدتها شروعش کردم، با دیدن آن صحنه انگار کمی جان گرفته بودم و دلم می‌خواست روز را ادامه بدهم.

    بعد از تمام شدن فرایند آب کشیدن ظرف‌ها، مشغول سرخ کردن مرغ‌ها شدم.
    سرخ کردن مرا به یاد اولین روزهایی انداخت که با همسرم به شمال آمدیم.

    راستش در دوران مجردی‌ام صدای سرخ‌کردنی خیلی در خانه‌ی ما شنیده نمی‌شد. اما وقتی عروس خانواده‌ی شمالی شدم و اینجا را برای زندگی انتخاب کردیم، جریان زندگی برایم شکل دیگری داشت. مردمانی پویاتر که صدای حرف زدنشان با همسایه‌ها بلند بود وصدای سرخ‌کردنی‌هایشان بلندتر. بوی ماهی سرخ‌کرده می‌آمد و شروع شدن روز نمایان‌تر بود.
    من این صداها و بوها و گفتگوها را دوست داشتم. دیدن نارنج و گل‌های شمعدانی حیاط همسایه را دوست داشتم.
    حس می‌کردم آمدم جایی که زندگی معنای دیگری برایم دارد. حالا هر بار که غذای سرخ‌کردنی درست می‌کنم، یاد آن روزها می‌افتم و برایم شیرین است.

    امروز بیشتر به استراحت گذشت، مثل اینکه بدنم بسیار طالب آن بود.
    غذا پختن، ظرف شستن، مرتب کردن خانه، حمام رفتن و شستن کیسه‌های خرید وقتم را پر کردند.
    دیر به تمرین‌جا رسیدم و خوشحال شدم که استاد از دوستم ترانه و تمرین صحنه‌پردازی‌اش تعریف کرد. همان‌قدر هم ناراحت شدم وقتی بیش از حد دوستم مینا را در تمرین داستان کودک مذمت کرد.
    همه چیز در تعادلش زیباست.

    به وبینار نرفتم چون خواب مرا خورد و دیر بیدار شدم.
    و ظرف‌های ناهار که در سینک مانده بود را شستم و ادامه‌ی سریال بی‌خوابی (Vigil) را در کنار همسرم دیدم. شاید این هم حُسن ختام آرام امشبم بود.

    ۱۴۰۵/۰۷/۰۱
    نشانی جایی که میتوانید بیشتر بخوانیدم.
    https://t.me/pichesabz

  83. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -کمک مامان رفتم خرید.
    -داستان کودکی که استاد تو کانال کارگاه گذاشته‌ بود خواندم.
    -به نیت یادداشت نشستم پای نوشتن. داستانکی شکل گرفت‌ برای کانال.
    -به امروزم نگاه کردم. بیش‌تر روز دراز کشیده بودم و هیچ‌کاری نمی‌کردم. خسته بودم و بی‌حوصله. هنوز هم هستم. فردا باید گزارش نیکم را پُربارتر کنم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  84. ۱- رفتم پارک، اما دوستم هنوز نیامده بود. شروع کردم به دور زدن پارک و قدم زدن در مسیر همیشگی. از کنار خانم مسنی رد شدم که با لحنی مادرانه به من صبح‌بخیر گفت. همان دو کلمه ساده، حس خوبی در وجودم ریخت. من هم با لحنی پرانرژی و مهربان جوابش را دادم. هنوز یک دور کامل نزده بودم که دوستم رسید و پیاده‌روی صبحگاهی‌مان شروع شد.

    ۲- تمام هنرم را وسط گذاشتم و بهترین آبگوشت عمرم را پختم. خوردنش با نان سنگک تازه و دوغ ترش محلی، که عاشقش هستم، دست به دست هم دادند تا لذتی بیشتر از حد تصورم نصیبم شود.

    ۳- هنوز رمانم تمام نشده و در نتیجه، خواندن رمان جدیدی را هم شروع نکرده‌ام. یکی از جذابیت‌های «سقوط»، مهماندار هواپیما بودن نویسنده در گذشته است. برایم قابل تحسین است که نویسنده رؤیایش را فراموش نکرده و در طول پرواز، زمانی که مسافران خواب بوده‌اند، رمانش را نوشته است. تصور اینکه نویسنده میان پرواز، در حالی که مسافران در خواب بوده‌اند، مشغول نوشتن داستانش بوده، برایم جذاب است.

    ۴- با خودم عهد بستم تمام تلاشم را برای حفظ حال خوبم به کار بگیرم و به هیچ محرکی اجازه ندهم آرامشم را خدشه‌دار کند. برای همین، هر چیزی را که می‌دانم می‌تواند حالم را بهتر کند فهرست کردم تا وقتی پاییز و زمستان از راه می‌رسند، دستم خالی نباشد و بتوانم روزهای بهتری را نسبت به سال گذشته برای خودم رقم بزنم.

    ۵- نگران بودم شرایطی پیش بیاید که ناگهان خودم را در موقعیتی ببینم که دیگر فرصتی برای تصمیم‌گیری نداشته باشم و کار از کار گذشته باشد. در نهایت به این نتیجه رسیدم که مهم نیست چه اتفاقی می‌افتد؛ مهم این است که تصمیم نهایی را خودم می‌گیرم و اختیار انتخاب از دستم خارج نمی‌شود.

    ۶- این روز از من نمره ۸ گرفت. هم کارهایی که باید انجام می‌دادم تیک خوردند، هم به کارهای مورد علاقه‌ام رسیدم. در جاهایی هم که نیاز به کمک داشتم، کمک دریافت کردم و همین واقعاً حالم را خوب کرد. با همه اینها، حس ۱۰ یا حتی ۹ نداشتم. نمره ۸ هم عدد قابل قبول و رضایت‌بخشی است؛ بنابراین همین را می‌پذیرم و می‌گذارم روز برود پی کارش.

  85. صبحم را با آزادنویسی آغاز کردم. صندوق پستی‌ام پر از نامه بود. نامه‌هایی که خودم به خودم نوشته بودم. آزادنویسی فرصت خواندن آن نامه‌ها بود.
    ‌
    آب‌دهان اسبی است سرکش. با دیدن آلو‌های آغشته به گلپر، لواشک‌های ترش و ملس، آلوچه‌های غلطیده در نمک، افسار را پاره می‌کند و از زندان دهان به بیرون می‌جهد.

    از کتاب در حال‌ و هوای جوانی شاهرخ مسکوب خواندم: و رودخانه‌ای که با تلاشی جاودان از زیر و روی سنگ‌ها خود را به سوی دریا می‌کشاند تا در عین پیوستگی از سرچشمه‌هایش جدا شود و به دریا بریزد که همیشه در گریز از سرچشمه‌های خودیم و همیشه در بند آنیم. با جهان برادروار و یگانه بودم و انگار همه‌ی حالاتش را احساس می‌کردم، اما طبیعت چه احساسی می‌تواند داشته باشد؟ من هرگونه احساسم را به ابر و باد و کوه داده بودم و سپس از آن‌ها پس گرفته بودم. با طبیعت وحدت بازیافته‌ای داشتم و … در این میان پیوندی بود که مرا به جهان پیوسته بود، دریچه‌ای بود که از راه او باغ شگفت گرداگرد و بیرون از خود را می‌نگریستم. عشق پیوند است. ( اینجا از سه نقطه به عنوان اشاره به زنی که همراه و همدم نویسنده بود استفاده شده.)

    بخشی از کتاب نظم زمان را خواندم:«هیچ چیز همیشه و همه جا صحیح نیست. همیشه دیر یا زود با چیزی جدید مواجه می‌شویم.»
    مثل همان جمله‌ای که می‌گوید هیچ وقت نگو هیچ وقت. به این فکر افتادم حتی در علم هم قطعیتی وجود ندارد. حقیقت ما جزئی از یک حقیقت کل است که به تنهایی کشف شده. جزئی که در قالب کل معنا
    نشده، شاید برخلافش باشد.

    اما آزادنویسی‌ام در وبینار امروز. یکهو دیدم نوجوانی عبوس و ناراحت از پله‌های خانه‌ای پایین می‌آید. آسمان سیاه شروع کرد به باریدن.‌ پسرک بارانی سیاه رنگی پوشیده، کلاهش را هم روی سرش کشیده ‌است. راه قبرستان را در پیش گرفته از گربه‌‌ها نیز بیزار است.
    حالا باد هم وارد داستان شده. پسرک به قبرستان می‌رسد. بیلچه را از زیر بارانی‌اش بیرون می‌کشد. شروع می‌کند به کندن.
    ادامه‌اش؟ راستش خودم هم تا همین جایش را می‌دانم.

  86. یکم مهرماه
    از صبح هرجا را باز می‌کنم، تبریک فرارسیدن فصل سوم سال را می‌بینم. چه می‌دانم حتما این هم رسم نانوشته‌ای شده و من از آن عقب مانده‌ام. من یکی که تا ابری شدن آسمان را نبینم، آمدن پاییز را باور نمی‌کنم. اصلا هم به اینکه باور کردن من چند درصد مهم است، اهمیت نمی‌دهم.
    آنقدر شلوغ بود که از تصمیمم مبنی بر نوشتن صفحات صبحگاهی در محل کار، دور از جانتان مثل سگ پشیمان شدم و در نهایت هم چیزی ننوشتم.
    چند روزی می‌شود هیچ چیزی در کانالم نگذاشته‌ام، همان شد که فکرش را می‌کردم. از ترس اینکه خوب ننویسم به ننوشتن رو آورده‌ام.
    موقع استراحت ظهر به این فکر کردم که به عنوان یک جوان بیست و یک ساله بیش از اندازه تن و بدنم درد می‌کند.
    دوستانم فردا به مسافرتی می‌روند که تا سه روز پیش قرار بود من هم جزئی از آن باشم اما به دلیل شغلم لغوش کردم. انگار خاصیت بزرگسالی همین است که می‌پذیری بخاطر اولویت‌هایت باید از برخی خوشی‌ها بگذری. دلم می‌خواست بیکاری که با دوستانش به مسافرت می‌رود باشم، اما شدم کسی که فکر می‌کرد با مسافرت نرفتن می‌تواند شغلش را حفظ کند و درنهایت، نتوانست. اکنون بیکاری هستم که حتی مسافرت هم نرفته.
    کمی غمگینم اما وقتی برای پرداختن به آن ندارم. به حال خودش می‌گذارم تا ببینم چه زمانی سر باز می‌کند.
    در راه برگشت هم کمی کتاب خواندم
    و… همیین.

  87. «استاد معلم چو بود بی آزار
    خرسک بازند کودکان در بازار»

    به سعدی برسانید، نویسنده ساز معلمی می کند، اما تکلیف نمی دهد، نمره نمی دهد بی آزار است، حتی مشوق شاگردانش به خرسک بازی است، اما شیوه ی معلمی کردن را خوب می داند.
    به طوری که شاگردان با رغبت و داوطلبانه مشق می نویسند، قبل از خواب و بعد از بیدار شدن هزار کلمه می نویسند،حتی گاهی هم در میانه بازار در موبایل می نویسند.

    و گزارش نیک ۱۳۴ در اولین روز مهر به پایان رسید.

  88. گزارش‌نیک”1405/6/1″ مهر. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    شماره شعرهای کانال شعرم دیدم اشتباه شده‌ست.
    از پایین رفتم تا اول کانال بعد دیدم ای‌بابا یک شعر اضافه آمده‌ست و بی‌عدد مانده‌ست.
    دوباره از اول کانال عدد گذاری کردم آمدم پایین. متوجه شدم از عدد اول بیشتر شده‌ست.
    تازه عدد ۵ را هم ندیده بودم کلن.
    بلاخره درست شد.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    قصه‌قصه را شرکت کردم.

    ترانه‌ام را در کانالم هوا کردم.

    اینم از نیک‌نیک امروز.
    گزارش‌نیک”1405/6/1″ مهر. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    شماره شعرهای کانال شعرم دیدم اشتباه شده‌ست.
    از پایین رفتم تا اول کانال بعد دیدم ای‌بابا یک شعر اضافه آمده‌ست و بی‌عدد مانده‌ست.
    دوباره از اول کانال عدد گذاری کردم آمدم پایین. متوجه شدم از عدد اول بیشتر شده‌ست.
    تازه عدد ۵ را هم ندیده بودم کلن.
    بلاخره درست شد.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    قصه‌قصه را شرکت کردم.

    ترانه‌ام را در کانالم هوا کردم.

    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  89. دوباره سردرد. سر و کله‌اش پیدا نبود. آمد و اشک‌ریزان و نورگریزان. کم‌خاب که می‌شوم، باید منتظر قدوم مبارکش باشم. کم خونی ارثی هم تنورش را داغ‌تر می‌کند. نتیجه. لش‌کردن و نگاه به سقف. نه کتابی نه نوشتنی.

    هرازگاهی رفتن کنار مادر و خاهر نشستن، که دلگرم وجودشان، اندوه هیچ‌کاری را از یادبردن. الان دیدم حالم بهتر است. ویسی گوش دادم. از ارتباط و فن بیان.

    بعدش وبینار ندیده‌ی امروز را گوشیدم. چه جالب. کتابی برای تجسم. مثل مراقبه. گوش دادم و تجسم کردم. چه تجسمی؟ قصر گوتیکی غرق نور. پرواز می‌کردم. فضا مثل تصاویر هوش مصنوعی. رفتم بالا و بالاتر. سبک. خنک. لباس سفید و نازکی برتن…

    «ممممممییییو… ففففف…» هه. سقوط آزاد به واقعیت. جنگ گربه‌ها. چخه چخخه پیشته می‌گم پیشته. ممممممییو…ففففف.» بله باید با زبان خودشان حرف‌فهم‌شان کرد تا هر که برود به سی خود.

    بعدش هزارکلمه‌ داستان ننوشتم. گفتند مثل روش کتاب شخصیت داستان را بفرستیم تو دل ماجرا. چه کردم؟ رو تخت لم دادم فکر کردم. مممم… شخصیتم دستش را گم کرده… ممممم… کجا؟ تو قابلمه‌ی پخت اسپاگتی؟ نه شاید موقع شستشوی توالت‌فرنگی رفته تو کاسه‌ی خلاب؟

    برود بگردد تو باغ. شاید موقعی که داشته برنج پخته برای کلاغ‌ها می‌ریخته، پرتش کرده تو باغ. حالا گم شده. به هر دلیل.

    چه کند؟ باید بگردد. کجاست… کجاست؟… آها. آنجاست لای شمشادها. باید بکاردش. آخر پژمرده می‌شود. یک دستی، دست دیگر را می‌کارد توی باغ.

    صبح می‌بیند تمام درخت‌ها شاخه‌هاشان شده دست و پرنده‌ها نشسته‌اند رویشان. یکی دارد دانه می‌خورد از کف. یکی دیگر نشسته روی انگشت اشاره زیر ناخ‌ها را توک می‌زند و… عجب! مثل خاب‌های هچل‌هفتم شد. بگذریم. خاستم ننویسم. همین بهانه شد. بنویسم. هرچند هضیان.

    این شعر هم به ذهنم آمد مناسب حس‌وحال:

    یک شعر از دهان سقف چکید
    چشمم تشت شد و قاپید
    باز
    چک
    چک

    تنهایی.

  90. اول مهر مرا برد به دوران کودکیم. روزی که با مادرم برای ثبت‌نام اول ابتدایی راهی مدرسه قدیمی روستا شدم. گریه می‌کردم. مادرم دستم را محکم گرفته بود ومی‌کشید. اشک می‌ریختم ومی‌گفتم که می‌ترسم. از مدرسه ومعلم می‌ترسم. مادرم عصبانی بود وناراحت. به شانس بدِ خود لعنت می‌فرستاد. گریه‌ام را به بد شانسی خود حواله می‌کرد. از برادر بزرگترم قصه‌ی کتک زدن معلمان ومداد گذاشتن لای انگشتانِ دست ومحکم فشار دادن راشنیده بودم، که شد دلیل ترسیدنم از مدرسه.
    پدرخدابیامرزم خیاطِ بسیار دقیق وماهری بود. هفته‌ی اول مهر که کتابها را تحویل می‌گرفتیم، با صبروحوصله‌ی زیاد کتابهایمان را جلد پلاستیکی می‌گرفت. کتابهای من وسه برادرم را. بارها می‌دیدم که سنجاق منگه در انگشت دستش فرو می‌رفت، ولی به روی خودش نمی‌آورد.همیشه آرزوی معلم وکارمند شدن بچه‌هایش را داشت. فقط من توانستم اورا به آرزویش برسانم. همان دخترکی که از مدرسه رفتن می‌ترسید.
    صبح زود با پارس کردن لکسی وجیمی ،سگای دوست داشتنی‌مان از خواب پریدم. با عصبانیت به سراغشان رفتم. با دیدنم ساکت شدند. کنار پله نشستند.سربه زیر نگاهم می‌کردند. از حالتشون متوجه شدم پسر بازیگوشم شامشان را نداده بود. ظرف غذایشان را پر کردم. باولع غذا را بلعیدند وبه سراغ لانه‌شان رفتند. خواب از سرم پرید. بعداز خواندن نماز به سراغ صفحات صبحگاهی رفتم. با بی‌حوصلگی شروع کردم به نوشتن. سه صفحه را از اتفاقات روز‌ِ قبل پر کردم. واقعا تخلیه ذهنی خوبی بود. صبحانه را به تنهایی می‌خورم. همسرجان برای پروژه‌اش به تهران رفته وامروز برمی‌گردد. به دوران تدریسم فکر می‌کنم که چگونه اول صبح بیدار شده و غذا درست می‌کردم. دخترم را برای رفتن به مدرسه بیدار می‌کردم .با عجله صبحانه خورده نخورده پسر‌نوازدم را لای پتو می‌پیچیدم به خانه پدرم می‌بردم، بعداز رساندن دخترم به مدرسه‌اش، مسافت طولانی رانندگی می‌کردم وساعت هفت ونیم در مدرسه دفتر حضور وغیاب را امضا می‌کردم. دلخوشیم دیدن شادی چهره مظلوم شاگردانی بود که از راه دور پیاده به مدرسه می‌آمدند، تا سواد بیاموزند.
    -رمان مادران ودختران را تا فصل هفدهم خواندم.
    -بعداز ناهار استراحتی کردم ودر وبینار نویسنده ساز به همراه استاد ودوستان هزارکلمه داستان نوشتم به صورت تجسم نویسی برگرفته از کتاب باغ درون.

  91. چهارشنبه، آغاز پاییز
    امروز خداراشکر حالم بهتر بود. خوددرمانی‌ جواب داد: دمنوش پونه‌ی کوهی+زنجبیل، مایعات فراوان، درخانه‌ماندن و استراحت‌کردن.
    صبح که از خواب برخاستم دقایقی به مغزم فشار آوردم تا خواب دیشب را به‌خاطر آورد. حس کردم خواب قشنگی دیده‌ام. خواستم در صفحات صبحگاهی ثبتش کنم اما به یادم نیامد که نیامد.
    در صفحات صبحگاهی، کاغذ پُر شد از دلتنگی و خیس شد از دوری.
    کتاب «فلسفه‌ی پیاده‌روی» را پی گرفتم.
    کلمه‌برداری کردم.
    در تمرینجا متن‌های فوق‌العاده دیدم و نکته‌ها از استاد شنیدم. با سایت محمد قائد آشنا شدم. پرسه‌ای زدم در سایت و اندکی خواندم از نوشته‌هایش.
    هزار کلمه داستان‌نویسیِ امروز شگفت‌انگیز بود. مرغ خیالم به پرواز درآمد. نوشتنِ امروز نوعی مراقبه بود و مدیتیشن.
    خودپندِ روز: برای داشتن آرامش باید زندگی را با تمامیتش پذیرفت.
    پذیرفتن امور فهم‌ناپذیر و دست‌کشیدن از تلاش برای فهمیدن همه‌چیز، کلید حال خوب است.
    اما نیک‌ترین کار امروزم سفر به دنیای درون بود: تمرینِ آهستگی، دربند زمان نبودن، ثانیه‌ها را جرعه‌جرعه نوشیدن نه به یکباره سرکشیدن، لذت‌بردن از لحظه و چشم ندوختن به نتیجه.
    خودم را از لابه‌لای روزمرگی‌ها بیرون کشیدم. قرارم با خویشتنِ خویش این شد که زین پس مزمزه‌ کنم زندگی را.
    خواندن و نوشتن
    لذت‌بردن از فرایند
    همین و بس.
    مسابقه‌ای در کار نیست.

  92. یک هفت سال پنج:
    و
    تابستان، تاب ستان گذشت.

    صحنه ۱ — صبح. دفتر. اعداد.

    دو صفحه ای نوشتم و راه افتادم.
    اینقدر خیابان ها شلوغ بود که یک ربع بعد از هشت رسیدم. از همان لحظه‌ای که نشستم، شروع شد. ستون‌ها، ردیف‌ها، جمع‌هایی که هیچ‌وقت با هم مهربان نیستند. چشم‌هایم می‌سوزند. کمرم می‌گیرد. ساعت را نگاه می‌کنم: هنوز ۱۰ صبح است.
    خستگی از حسابداری، فقط خستگی جسم نیست. یک نوع فرسودگی ذهنی است. انگار مغزت را گذاشته‌اند در ماشین حساب و دکمه‌ی مساوی را چسبانده‌اند.

    صحنه ۲ — عصر. خانه. فیلم.
    بعد از کار، ته مانده‌ی انرژی را با سریال سوزاندم. چهار قسمت از فصل چهارِ سریال Monster. هر قسمت، یک لایه از تاریکی. هر دیالوگ، یک آینه. بین قسمت‌ها، ذهنم معلق بود، چند ساعت تماشاگرِ هیولاهایی که بیرون از من نبودند. وجه مشترک تمامی فصل‌ها ،هیچکس از ابتدا هیولا نیست.

    صحنه ۳ — تلنگر روز.
    وسط همین معلق بودن، یک جمله در ذهنم ایستاد. نه از سریال. از درون:
    «تفاوت تقلید و تحقیق :
    به جای تقلید از آدم‌های موفق،
    تصور کن اگر استادت یا آن آدم موفق
    الان در همین فضای فکری تو بود،
    چه می‌کرد؟»

    شاید در ابتدای راه یاد گرفتن یعنی کپی کردن. یعنی راه رفتن با رد پای کسی که موفق شده، اما کافی نیست. باید به درون‌بری. یعنی استاد را نه در رفتارش، بلکه در طرز فکرش ببینی. یعنی بپرسی: «اگر او جای من بود، با این جای زندگی چطور انجامش می‌داد ؟ با وجود این دل زدگی و خستگی چه می‌کرد؟
    تقلید، تقلید از نتیجه است.
    تحقیق، تحقیق در فرایند.
    دری وری بس. حالم خوب نیست.
    دستم به نوشتن نمی‌رود ، چون نیازمند فکریدن است و من این روزها از سکوت از تنها و فکری شدن فراری ام.

    تو فقط هستی که باشی؟!
    نمی‌دانم

  93. صفحات صبحگاهی را نوشته و باشگاه رفتم.
    رفتم دانشگاه و توانستم کارهای انتخاب واحدم را به سرانجام برسانم. در کل دو دقیقه هم طول نکشید و با یک کلیک گفتند مشکل بر طرف شده. دلم می‌خواست داد بزنم: «به خاطر همین یک کلیک گفتید برو و چهارشنبه بیا و دوباره من را کشاندید تهران؟»
    راسته خیابان خوش را پیاده‌روی کرده و دو دسته گل داوودی خریدم.
    یک کافه جدید پیدا کردم که به تازگی به آنجا منتقل شده بود. آیس موکای حسابی و به صرفه‌ای داشت و دکور درونش دوستانه بود. در حال نوشیدن قهوه چند غزل از حسین منزوی خواندم.
    «رازی‌ست در آن چشم سیاهت، بنمایش
    شعری نسروده‌ست نگاهت، بسرایش
    خوش می‌چرد آهوی لبت، غافل از این لب
    این لب که پلنگانه کمین کرده برایش»
    دو، سه قسمتی How I met your mother را دیدم.

  94. سلام همگی؛ اول صبح با صدای زن دایی از خواب پریدم:«مهمون نیستی که بلند شو» بعد خوردن آش، سبزی برای صبحانه همراه مهناز و زن دایی برای ناهار دمپخت گوشتی درست کردیم و بعد ناهار دوش گرفتم و چرتی خوابیدم عصر مش مریم که خاله لاله(عروس آینده پسر خاله کوچیکمه) اومد و شیر برنج درست کردیم زیور هم دور مسقطی بود از دور دیدم تانمی پیر با عصا میاد و خاله صغری سمتش میره نشناخته خواستم خودی نشون بدم و با دستش رو گرفتم غافل از اینکه طرف فرد ممنوعه عمه ما زینب(عمه مامانم) بود وقتی فهمید منم کمکش کردم بیاد و حتی واسش صندلی بردم گریه کرد و جریان جادو شدن پسرش توسط نوه اون خانم و عقدشون رو تعریف کرد پشیمون گفتم «برم کفشاشو قایم کنم؟» خندش گرفت؛ خرما ها رو با مغز گردو درست کردیم و آخر شب کتاب صوتی جای خالی سلوچ زو تا صفحه ۲٠ گوش کردم و شروع و کتاب۱۹۸۴ رو تموم کردم و تحلیل و نقد هاشم کامل خوندم شب من و هستی و ملیکا و آزاده جفت هم توی یه اتاق خوابیدیم فردا روز آخر مراسه وبینار نویسنده ساز هم نرسیدم شرکت کنم.
    ۱ مهر۱۴٠۵ مریم باقری
    @Maryamwriter_2

  95. دامنه‌ی تغییرات این چند روز

    چند روزی است غمی مثل خوره‌ افتاده به جانم. هر حسی را که نشانی از شادی دارد می‌خورد و از میان می‌برد. تنها راه چاره‌ای که می‌شناسم نوشتن است. می‌نویسم، شاید بی‌خیالم شود و خودش برود پیِ کارش. البته امروز، چایکوفسکی به کمکم آمد و تسکینی موقت شد بر حالِ غمناکم.

    از کتاب «آمار برای دانشمندان داده»:
    دامنه‌ی تغییرات، یکی دیگر از شاخص‌های پراکندگی، از تفاضل بزرگترین و کوچکترین مقدارِ یک مجموعه داد‌ه‌ حاصل می‌شود. هر چه دامنه‌ی تغییرات بزرگتر باشد احتمال حضور داده‌های پرت نیز بیشتر است.

    از کتاب «شکارچی کرم ابریشم»:
    امروز تمامش کردم. پَکَر مانده‌ام در مرز میان خیال و واقعیت. اصلا می‌توان مرزی کشید؟ انگار در آنی، این دو آنچنان درهم می‌آمیزند که بازشناسی‌شان‌ ازهم می‌شود کاری ناممکن.

    سری زدم به فایل‌های تمرینجا و کتابنقد۵:
    مرور نکات بود و یادآوری این موضوع: «چرا آنطور که باید به سراغ کارهای قائد و یارشاطر و ناتلِ خانلری نرفته‌ام. وای بر من.»
    #گزارش_نیک
    https://t.me/mraliabarashi

  96. خونه‌ی ما بین دو کوچه‌ست. خانه‌ای در کوچه‌ی راستی حدودا یک هفته‌‌ای میشود که پدر خانواده فوت شده. صدای گریه میاد و بوی حلوا. کوچه‌ی سمت چپ بوستانی داره، صدای اهنگ فتانه و دست میاد و بوی کباب.
    میان غم و شادی یک خانه فاصله‌ست و ما ساکن اون خونه.

    ما خنثی داخل خونه نشستیم. بابا جا زده‌. از وقتی زاده شده جا زده اما زنده‌ به خط پایان نمی‌رسه چون، مامان هیچوقت جا نزده!
    الاکلنگ خونه‌مون اهرمش رو مامان نصب شده. کاش اگه قراره مامان یه‌روزی جا بزنه، کوچه سمت راست بوی حلوا بیاد و ارکیده ی ختمی که دختر خانواده فوت شده. ترجیحا صدای گریه نیاد. آخه صدای گریه شبیه وقتیایی که مامان جا میزنه. من میخام روزی که مامان جا میزنه نباشم، نه که از نبودنم جا بزنه. کاش مامان هیچوقت جا نزنه.

    بابا کنارمونه دور هم نیست ولی وقتی جا بزنی فراموش میشی حتی تو خونه‌ی خودت. بابا فراموش شده ولی از یادآوری خودش جا نمیزنه. میخاد به چشم بیاد حتی اگه زشت باشه. کاش بابا زودتر جا بزنه.

    منم سرسره‌ی این خونه‌ام. غصه‌ها از روم میرن و تا میرسن به زمین، دوباره ازم میان بالا و دوباره سُر و سر و سر..
    ازم خسته نمیشن. مثل دوستام می‌مونن، پایدار. تو آیینه نگاه میکنم ببینم به مامان رفتم یا بابا؟ چشم راستم نمره‌ش ۴ و نیم شده و جا زده از دیدن. چشم چپم مثل مامان جا نمیزنه که نمیزنه. چشم که جزئه منه. کل منم در تنشه.
    نیمی ازم جا زده و نیمی ازم، کاش جا نزنه.

  97. امروز هم با کابوسی از تب و لرز بیدار شدم نیم ساعتی طول کشید تا بنشینم و یادم آمد اسم و فامیلم چیست و کجا هستم و دوبار از هوش رفتم کابوس وار بیدار شدم. از درد گلو و تب و لرز به برزخ منتقل شدم در سکوت بودم اما درونم غوغا بود. تعهدورزی برایم بی معنی شده بود. و سال وروز را گم کرده بودم. دستی خنک روی پیشانی‌ام قرار گرفت و بلندم کرد و یک لیوان آب ولرم با قرص به من خوراند و خندید و گفت چرا اینطور شدی خوب می‌شوی. ظهر به هوش آمدم حالم بهتر بود و پرستارم برایم سوپ درست کرده بود که لب نزدم. در حالت عادی سوپ مثل فحش می‌ماند. امروز به علت بیماری همه‌اش خواب بودم. کانال تلگرام من 👇
    https://t.me/notetoday1

  98. دمپایی به جای فرش، چراغ به جای صندل، سماور به جای منتظر،
    سردرد یه جای دفتر، درخت به جای خانه، ماه به جای گوشی

    نشسته‌ام گوشه‌ی دمپایی‌های 3*4 کهنه و قرمز مسجد که وسط خیابان پهن کرده‌اند. چراغ‌های سفیدم را کنار دستم گذاشته‌ام. ماه را میان دست‌هایم گرفته‌ام و گزارش روزم را تایپ می‌کنم.

    سماورِ سیدم. سماور سید. چند روزی هست که نیامده، چند روزی هست که ندیدمشان.

    هم سیدرا، هم سید را.

    خانمی که کمی آن‌طرف‌تر روی گل دمپایی نشسته است، برمی‌گردد و به من می‌گوید: ببخشید، پشتم به شماست.

    سری تکان می‌دهم و سرم را بلند می‌کنم و به جمعیت نگاه می‌کنم، تکتم را پیدا نمی‌کنم. یک ماهی هست که از او خبری نیست.

    امروز چه کردم؟ از همان صبح که بیدار شدم حضور یک بغض کیفیت ۱۲۸ را در گلویم حس کردم. اما جدی‌اش نگرفتم.

    درخت را جمع کردم، جارو زدم، ظرف شستم، و به سؤال خواهرم که پرسید میای جای فلانی کار کنی، فلانی را به خاطر ندارم، یعنی می‌دانم صاحب کارش را می‌گفت، اما اسمش را یادم نیست.

    گفتم آره، در موقعیتی نیستم که ببینم خوشم می‌آید یا نه.

    گفت نه، خودت رو دست بالا بگیر.

    و من به این فکر کردم در کجای زندگی‌ام خودم را دست بالا گرفتم؟ گفتن این جمله برای او آسان است، سابقه‌ی کاری‌اش پر است، من اما تازه دارم سابقه می‌سازم.

    و شاید مشکل از من است، مشکل اعتماد به نفس است؟ هوشی می‌گوید طبیعی است.

    درست است به روحیاتم نمی‌خورد، اما کار بیرون کلاً به روحیاتم نمی‌خورد، نه فقط همین کار. به مشکلات درونی‌ام ربطی ندارد.

    دیگر چه کردم؟

    کمی فیلم دیدم، فیلم سلول‌های یومی، فصل سومش آمده، دوستش دارم، شبیه درون و بیرون است.

    از ظهر به بعد بود که بغضم به کیفیت ۴۸۰ رسید.

    بعد هم کمی از بی‌حوصلگی‌هایم را ریختم روی صفحه‌های سفید، این سردرد هم تمام نمی‌شود، چقدر طولانی شده، هرچه می‌خواهم تمامش کنم نمی‌شود که نمی‌شود.

    دلم سردرد جدید می‌خواهد.
    https://t.me/meslenafas

  99. حدود یک ساعت چرخیدن در کانال دوستانم و لذت از خواندن یاددشتها و شعرهایشان.
    خواندن داستان کودک «پالتوی قرمز» و کمی از «تئوری شعر» و قدری از مقاله‌ی «آشنایی‌زدایی چیست؟»
    1500 کلمه آزادنویسی.
    آشپزی.
    زبان خواندن.
    همراهی با جریان هزارکلمه داستان‌نویسی در وبینار نویسنده‌ساز.
    همراهی و همدلی با پاره‌ی جان .
    گپ و گفت با آیدا برای ایده‌پردازی هم‌نوشت بعدی‌مان.
    کمی چت با ساجده. دلم برایش تنگ است.
    احوال‌پرسی با مامان.
    نوشتن یادداشت کانال.

  100. غم دارم

    ــ غمی که شبیه هیچ غمی نیست. اما غم است. اما بیدار است. اما هست. همیشه. همه‌جا. با من. غم دارم. غمی که بزرگتر از خودم است. غمی که زندگی‌ام را فلج کرده. غمی که اگر تمام آب‌های اقیانوس جوهر شوند و تمام انسان‌های روی زمین زبان، باز عاجزند از گفتنش. باز عاجزند از نوشتنش. غم دارم. غمی که نمی‌دانم چیست، کیست. غم دارم. غمی بی‌شکل، بی‌مزه، بی‌رنگ. غمی که با چشم دیده نمی‌شود. هواست. غم دارم. غمی که پوست شده، گوشت شده و دارد استخان می‌شود.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  101. حلزون چرا شتک زده‌‌ای؟
    امروز کرونا گرفتم و به دوا درمان پرداختم. نای نوشتن و خاندن هم نیست. شب بخیر.

  102. کار بدی امروز انجام دادم که توان گفتنش را ندارم. خواستم ریسک‌پذیر باشم اما گند زدم. لعنت به من. امیدوارم شنبه چاره‌ای برای این گند بیابم. واقعا سخت است که تا شنبه مجبورم همین طوری ادامه بدهم. تمام انرژی‌ام تخلیه شده. حس می‌کنم جز خرابکاری چیز دیگری بلد نیستم.
    شب یک شب دو را به صفحهٔ ۱۸۰ رساندم. دوست داشتم بیشتر بخوانم. اما فکرم مشغول کار بدی بود که پیشتر برایتان گفتم. دو فصل هم از تقویم بی‌هدفی خواندم.
    ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم و به خودم فحش دادم.
    اسکریپت یوتوب را ویراستاری کردم ولی هنوز مانده است.
    امروز آخرین جلسۀ قصه قصه بود. اصلا نفهمیدم چه شد. کاش هنوز ادامه داشت.
    نتوانستم در نویسنده‌ساز شرکت کنم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  103. گزارش نیک چهارشنبه ۱ مهر پاییز ۰۵

    ✓ 🪩 گزارش نیک | رودخانه‌ای که بوی گذشته می‌داد
    خواب دیدم در رودخانه‌ای شنا می‌کنم که آبش کثیف بود، چیزی شبیه فاضلاب، با رنگی تیره و کدر، رنگ آبی که مدت‌هاست آسمان را ندیده باشد. آب نه آن‌قدر سیاه بود که چیزی در آن دیده نشود و نه آن‌قدر روشن که بتوان به آن اعتماد کرد. میان قهوه‌ای، خاکستری و سبز چرک، مثل خاطره‌ای قدیمی که سال‌ها در جایی بسته مانده باشد.
    بوی آب را هم به یاد دارم. بویی سنگین، مانده و مرطوب، آمیخته با بوی فاضلاب و گل و چیزهایی که زمانی در جایی دور زندگی کرده‌اند و حالا دیگر کسی نمی‌داند از کجا آمده‌اند. بویی که به‌طرز عجیبی مرا به کودکی نزدیک می‌کرد، به جوی‌های کنار خیابان، آب‌های جمع‌شده بعد از باران، کوچه‌هایی که تابستان در آنها بوی خاک خیس و فاضلاب با هم قاطی می‌شد و کودک هنوز نمی‌دانست چرا بعضی بوها سال‌ها بعد ناگهان از جایی در حافظه برمی‌گردند.
    اما عجیب این بود که در خواب، هیچ بیزاری‌ای نداشتم.
    بی‌تفاوت بودم.۸
    در آن آب شنا می‌کردم، درست همان‌طور که آدم در آب تمیز شنا می‌کند. نه از چیزی فرار می‌کردم، نه عجله‌ای برای بیرون‌آمدن داشتم. بدنم در میان آن آب تیره پیش می‌رفت و رودخانه، با تمام آلودگی‌اش، مرا با خود می‌برد.
    شاید خواب می‌خواست نشان دهد که بعضی چیزها وقتی زیاد در زندگی ما می‌مانند، دیگر حتی کثیفی‌شان را هم به رخ نمی‌کشند. آدم به آنها عادت می‌کند، مثل بوی خانه‌ای قدیمی که بعد از مدتی دیگر آن را حس نمی‌کند. چیزی که روز اول آزاردهنده بود، بعدها تبدیل می‌شود به بخشی از پس‌زمینه زندگی.
    و شاید همین‌جا بود که گذشته و حال در خواب به هم رسیدند.
    نمی‌دانم چرا آن رودخانه مرا به کودکی برد. شاید حافظه همیشه راه خودش را از میان بوها پیدا می‌کند، نه از میان تاریخ‌ها. گاهی یک بوی نامطبوع می‌تواند ناگهان دری را باز کند که پشت آن، کوچه‌ای قدیمی، تابستانی دور، صدای آدم‌هایی که دیگر مثل آن روزها نیستند و کودکی ایستاده باشد که هنوز نمی‌داند بعضی روزها روزی تبدیل به خاطره خواهند شد.
    در نهایت از رودخانه بیرون آمدم.
    آب پشت سرم ماند و من دیگر در آن شنا نمی‌کردم. چیزی تمام شده بود، بی‌آنکه در خواب برایش مراسمی برگزار شود. فقط از آب بیرون آمده بودم.
    بعد برادرم را دیدم و شروع کردم به تعریف‌کردن ماجرا برای او.
    انگار تا وقتی در رودخانه بودم، آن اتفاق فقط یک رؤیا بود، اما وقتی آن را برای دیگری تعریف کردم، تبدیل شد به خاطره‌ای که می‌شد نگهش داشت.
    حالا که بیدارم، بیشتر از خود رودخانه به این فکر می‌کنم که چرا از آن نترسیدم.
    شاید آدم گاهی از بعضی آب‌ها عبور می‌کند، بی‌آنکه بداند چه مدت در آنها شنا کرده است. و روزی که بیرون می‌آید، تازه می‌فهمد تمام این مدت، چیزی درونش مشغول عبور بوده است.
    من از رودخانه بیرون آمدم و فقط داستانش را برای برادرم گفتم.
    اما هنوز، جایی در حافظه‌ام، بوی آب مانده است.
    #رویانگاری

    ✓🪩تعبیر
    از نگاه فرویدی، رودخانه‌ی فاضلاب می‌تواند تصویری از محتویات ناخوشایند و پس‌زده‌شده‌ی روان باشد که دیگر صرفاً سرکوب نشده‌اند و راه خود را به سوی آگاهی و بیان باز کرده‌اند.
    از نگاه یونگی، آب نماد ناخودآگاه است و این رودخانه‌ی آلوده می‌تواند مواجهه با بخش‌های تاریک و طردشده‌ی روان، همان «سایه»، باشد. اما من در آن غرق نشدم. شنا کردم، بیرون آمدم و بعد تجربه‌ام را برای برادرم تعریف کردم.
    شاید پیام مشترک خواب همین باشد: می‌توان در میان بخش‌های ناخوشایند گذشته و روان حرکت کرد، بی‌آنکه در آنها غرق شد. آنچه زمانی فقط در تاریکیِ ناخودآگاه بود، حالا می‌تواند دیده و روایت شود.
    من در فاضلاب شنا کردم، اما فاضلاب نشدم.
    #رویانگاری
    ✓🪩 گزارش نیک | فال اوراکل برای پاییز

    ظهرِ نخستین روز پاییز، سه کارت اوراکل کشیدم: Go the Distance، Soul Mates، Blessed. بیرون، هنوز گرمای تابستان از دیوارهای شهر بالا می‌رفت، اما در هوا چیزی تغییر کرده بود، انگار پاییز پیش از آمدنش دستش را روی شانه‌ی تابستان گذاشته بود. نور، کمی زردتر به نظر می‌رسید و در ذهنم بوی برگ‌های خیس و خیابانِ بعد از باران می‌پیچید، هرچند هنوز بارانی در کار نبود.

    Go the Distance آمد و مرا به راه انداخت. یادِ جاده‌هایی افتادم که در آنها آدم ساعت‌ها حرکت می‌کند و کم‌کم صدای موتور، منظره‌ی پشت شیشه و گذر چراغ‌ها جای فکرهای پراکنده را می‌گیرند. پاییز گفت ادامه بده، اما نه با آن شتابی که آدم را از تماشای راه محروم می‌کند.

    بعد Soul Mates روی میز نشست. کارت، ناگهان مرا به نیمکت‌های خیس، کافه‌های گرم، بخارِ نشسته روی شیشه و گفت‌وگویی دو نفره در عصرهای زودتاریک پاییز برد. به آن امکانِ قدیمی و همیشه تازه فکر کردم که شاید کسی در جایی از این شهر، یا شهری دیگر، هنوز وارد داستان من نشده باشد. شاید عشق گاهی شبیه اولین بوی قهوه در یک عصر سرد است، پیش از آنکه بدانی از کجا آمده.

    و بعد Blessed. انگار فنجانی گرم در دستم گذاشت و گفت پیش از شمردنِ نداشته‌ها، کمی به داشته‌هایت نگاه کن. به آدم‌هایی که مانده‌اند، به راه‌هایی که هنوز بازند، به موسیقی، نوشتن، بدن، خاطره و همین فرصت ساده و عجیبِ دوباره شروع کردن.

    سه کارت، پاییز را برایم به سه تصویر تبدیل کردند: جاده‌ای که ادامه دارد، دستی که ممکن است روزی در دستم قرار بگیرد، و فنجانی گرم در میان هوای خنک.

    پاییز شاید فصلِ رسیدن نباشد. شاید فصلِ آهسته‌تر راه رفتن باشد، فصلِ بوی قهوه در کافه، نورِ کم‌جانِ عصر، خش‌خش برگ‌ها زیر کفش و این حسِ مبهم که چیزی در راه است، چیزی که هنوز نامش را نمی‌دانم.

    «ادامه بده، جا برای عشق باز کن، و آنچه را همین حالا در دست داری، برکت ببین.»

    ✓ 🪩 گزارش نیک | گزارش یک چت خصوصی

    امشب، شب از آن شب‌هایی بود که زمان روی صفحه‌ی گوشی آهسته‌تر می‌گذشت. پیام‌ها یکی‌یکی می‌آمدند و میان روشنایی سرد نمایشگر و تاریکی اتاق، گفت‌وگویی شکل گرفت که ابتدا شبیه گفت‌وگوهای معمولی بود، اما کم‌کم از سطح روزمرگی پایین‌تر رفت و به جایی رسید که آدم‌ها معمولاً فقط وقتی احساس امنیت می‌کنند، درِ آن را باز می‌گذارند: خاطره‌ها.

    او از گذشته گفت. از سال‌هایی که حالا پشت سرش مانده‌اند، اما هنوز در گوشه‌هایی از ذهن، با رنگ و بو و صدا زندگی می‌کنند. هر خاطره مثل دری کوچک بود که باز می‌شد و پشت آن، اتاقی از گذشته روشن می‌شد. من گاهی چیزی می‌پرسیدم و بیشتر وقت‌ها فقط می‌خواندم و می‌گذاشتم روایت خودش مسیرش را پیدا کند.

    عجیب است که آدم چگونه می‌تواند با چند خط نوشته، ناگهان به سالی دور سفر کند. کلمات، گاهی مثل بوی لباس‌های قدیمی یا صدای باران روی شیشه، حافظه را از جایی عمیق بیدار می‌کنند. صفحه‌ی گوشی در دستم بود و شب، آرام‌آرام اطرافم را خلوت‌تر می‌کرد. انگار جهان بیرون کمی عقب نشسته بود تا این گفت‌وگو را بهتر بشنوم.

    در میان حرف‌هایش، فقط اتفاق‌ها نبودند که برایم مهم شدند. لحن انتخاب کلمات، مکث‌های میان پیام‌ها، چیزهایی که به یاد آورده بود و چیزهایی که از کنارشان گذشته بود، همه تکه‌هایی از تصویری بودند که هنوز کامل نشده بود. شاید شناختن یک آدم همین باشد، نه پیدا کردن پاسخ‌های سریع، بلکه جمع کردن همین خرده‌تصویرها، بی‌آنکه بخواهی زودتر از خود زندگی، معنایشان را تعیین کنی.

    امشب چیزی را فتح نکردم و چیزی هم قرار نبود به نتیجه برسد. فقط فاصله‌ای که میان دو زندگی وجود دارد، برای چند ساعت با کلمات پوشانده شد. یک نفر از گذشته‌اش گفت و یک نفر دیگر گوش داد. همین نزدیکی کوچک، در این شب طولانی، برای من اتفاق کمی نبود.

    حالا که گفت‌وگو تمام شده و انتظار خواب، آرام‌آرام روی پلک‌هایم سنگینی می‌کند، به این فکر می‌کنم که شاید بعضی آشنایی‌ها از یک سؤال ساده آغاز نمی‌شوند، از یک خاطره آغاز می‌شوند. از لحظه‌ای که کسی جرئت می‌کند دریچه‌ای کوچک به گذشته‌اش باز کند و دیگری، به جای عجله برای وارد شدن، فقط کنار آن در بایستد و گوش کند.

    شب جلو می‌رود. نور گوشی خاموش می‌شود و خاطره‌ها، برای مدتی، در تاریکی ذهن باقی می‌مانند. شاید فردا دوباره حرف بزنیم و شاید قصه، آرام‌آرام، صفحه‌ی دیگری از خودش را نشان بدهد. فعلاً اما همین کافی است که امشب، میان این همه فاصله، چند کلمه توانستند دو جهان را برای مدتی کوتاه به هم نزدیک کنند.
    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  104. ببخشید اسممو دراز کردم.
    استاد راهنمای فوق‌لیسانسم، اسم من را به اشتباه در برگه خوش‌آواز ثبت کرده بود. و من دو هفته قبل از دفاع دوندگی کردم تا اسم فامیلم را درست کنم.
    همکاری دارم در همین اداره در ساختمان دیگری و با زمینه کاریم (پسماند)، به نام خانم خوش‌آرزو، همیشه ارباب‌رجوع‌ها را به اشتباه می‌اندازد.
    از اول مهرماه 1405
    شروع ساعت کاریم از 7 به 8 تغییر کرده و خیلی از این بابت خوشحالم. همین یک‌ساعت تقریبن همون‌طوری که می‌خاستم، طبق روتین دلخاهم تونستم پیش برم. در حیاط رفتم و آسمان را نگاه کردم. دوش آب سرد گرفتم. صفحات صبحگاهی نوشتم، قرص آهن با آب خوردم و … ، البته همه در حد حداقلی.
    بیش از نیمی از وقت فعالم در محیط کار می‌گذرد. و برای گفتن اتفاقاتی که روی می‌دهد، همیشه نگرانم. مبادا کسی از همکاران و آشنایان، بخاندش. تغییر و تحولاتی را این روزها در اداره شاهدم، که نمی‌دونم خوب یا بد است. معاون امروز عوض شد. همکار جدیدی آمد. و من هم در حال تحویل کار قبلی و شروع کار جدیدی هستم. کاش می‌شد بیش‌تر بگم.
    وبینار را شرکت کردم. نوشتن براساس مدیتیشن هدایت شده.
    ورزش کششی و قدرتی.
    خاندن مقاله‌ای از کتاب تقویم بی‌هدفی.
    رسیدگی به مادربزرگم در غیاب مادرم.
    شنیدن یک فایل دیگر از ارتباط با بدن.
    چرخیدن در اینستاگرام.

  105. سال واژه: ماراتن معکوس‌.
    چهل صفحه‌ کتاب «اولگا» خاندم.
    اخیراً با آدم‌هایی آشنا شدم که کتاب ‌ها رو از دیدی خیلی ساده نگاه و تفسیر می‌کنند(دغدغه نوشتن ندارن). برام جالبه چون چیزهای جالبی ازشون یاد گرفتم.
    امروز تولدم بود. هرچند دیروزم تولدم بود. اعتدال پاییزی؟
    کش آمدن بین تابستان و پاییز.
    تصمیم ایجاد روتین‌های جدید.

    https://t.me/setabdi

  106. گزارش نیک ۳۱

    آزادنویسی، اونم کله‌ی صبح، عجب حال داره. حس می‌کنم چند کیلو وزنم کم شد.
    «جنگ آخرالزمان» رو ادامه دادم. از اون رماناست که هرچی می‌ری جلوتر، قشنگ‌تر می‌شه. از ۹۰۰ صفحه تقریبا ۸۰۰ صفحه مونده‌. همین‌قدر کم.
    رفتم قرص «تاکسیدو» رو گرفتم. از امشب باید توی غذاش حل کنم. شانس بیارم بخوره. خیلی زرنگه. یه‌ذره بوی نامعمول از غذاش بفهمه، نمی‌خوره.
    شعر خوندم و چندتا شعرک گفتم.
    به «وبینار» رسیدم.
    آخرین جلسه‌ی «قصه‌قصه» برگزار شد. توی «قصه‌قصه» با کلی نویسنده و داستان کوتاه آشنا شدم. برای من خیلی دوره‌ی پرباری بود و کلی خوراک برای خوندن بهم داد.
    دو صفحه‌ای از ایده نداشتن نوشتن. چند خطش رو توی کانال تلگرامم گذاشتم. بقیه‌اش هم بد نبودا، ولی این چند خط رو بیشتر دوست داشتم.
    یکی از دوستای دوره‌ی دبیرستانم، چون باهاش بیرون نرفتم قهر کرد. بعضیا بی‌حوصلگی رو نمی‌فهمن.
    شب رو با ادامه‌ی «جنگ آخرالزمان» و سریال تموم می‌کنم.
    آخرشم که خواب.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad
    نمره‌ی امروز: ۸ از ۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *