«چشم فقط چیزی را میبیند که ذهن آماده است بفهمد.»
-هانری برگسون
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
91 پاسخ
نوشتن وقتی خوبه که با کاغذ صادقی.
نمره امروز:۳/۵
➖یک انسانشناس،آندره لهروا-گورهان، اینگونه خوش داشت: «دوست دارم فکر کنم اولین اختراعِ انسانهای ماقبل تاریخ، نخستین شرط بقای آنها، شوخطبعی بوده است.»
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖خودپند روز: قدردانِ زندگی باش که تو را به داستان رسانده است.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: روزنویسی به زبانی دیگر، به قصد زبانآموزی یا دیدن دنیا به شیوهای دیگر.
➖روزواژه: «پاییزوش»
«بر خوانِ پاییزوشیِ زمستانی زودرس»
-م. مؤید، چقدر نمیمیری تو!، ص۱۶
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «کودکنویس»
➖کلاس خصوصی: بازنویسی موشکافانهی رمان
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: از بازیابی کودکی در آفرینش هنری گفتیم، با نگاهی به کتاب بهزاد حاتم دربارهی آثار سروناز علمبیگی: «یادداشتهای روزانه». و سپس ۲۵ دقیقه آزادانه قصه نوشتیم.
➖هزارکلمه داستاننویسی: اینبار دربارهی نقاشی که در کشیدن کوسهای سفید بر زمینهای سیاه امتناع میورزد…
➖برگزاری جلسهی اول کارگاه «کودکنویس»: با حضور ۹۰ تن از همسفران مدرسه نویسندگی. خوش و خوشخوشک گذشت. کل بحث را با مطالعهی کامل ۷ داستان کودک پیش بردیم. با متنی ضعیف آغازیدیم تا لقمانوار بیاموزیم چه نباید کرد و سپس به نوشتههای درخشانی رسیدیم که میتوانند سرمشقی باشند در بهترنویسی برای کودکان. روی دو جرقهی داستان هم کار کردیم و کوشیدیم بازگردیم به حسوحال کودکی، تلفیق نقاشی و نوشتن. شعار کارگاه این است: «داستان کودک را مثل کودک باید نوشت.» من هم همراه بچهها قصهای بداهه پرداختم که حتمن تا هفتهی آینده کاملش میکنم.
➖موسیقی کلاسیک: زارت زارت موتزات، لای هر کاری یعنی.
➖داستان کودک: بازخانی ۷ داستان کودک به بهانهی کارگاه کودکنویس
➖پرسه در سفرنامهی ناصرخسرر: اول کیفِ اینکه میتوانی از نثری هزارساله را بفهمی و سرگرمش شوم. دوم، چه توصیفها و تشبیههای دقیقی. بنگرید به این سطرها:
«و چون از دور شهر مصر را نگاه کنند پندارند کوهیست، و جایی هست که چهارده طبقه از بالای یکدیگر است و خانهای هفتاشکوبه. از ثقات شنیدم که: شخصی بر بام هفت طبقه باغچهای کرده بود و گوسالهای بر آنجا برده و پرورده تا بزرگ شده بود و آنجا دولابی ساخته که این گاو میگردانید و آب از چاه برمیکشید، و بر آن بام درختهای نارنج و ترنج و موز و غیره کشته و همه در بار آمده…»
بده شش.
➖رمان: بازگشت «خانم نویسنده» از طاهره علوی
➖فیلم: «You Don’t Belong Here» اول بگویم که ضربآهنگ فیلم کُند است. اما کُند بودن یا تند بودن ضربآهنگ امتیاز خاصی نیست، مهم آن است که فیلم ضربآهنگ مناسبِ خود را داشته باشد. بنابراین این فیلم ضربآهنگِ کُند اما بهنسبت مناسبی دارد. چند نکتهی دیگر:
-فیلم متأثر سینمای نوریبیلگه جیلان است و منابع الهام او در سینمای مدرن اروپا.
– نماها اغلب ثابت و طولانیست. بنابراین دکوپاژ فیلم ربطی به شیوهی رایج در سینمای جریان اصلی ندارد.
-دیالوگها پرُگو و گاه شعاری جلوه میکند اما با قرارداد نمایشی فیلم سازگار است و چندان آزاردهنده نیست.
در کل: میارزد به تماشا. البته اگر حوصلهاش را دارید، پایانش تکانتان میدهد.
«شما به اینجا تعلق ندارید» در ذهن من میماند، بهخاطر نمایش دردناک ناامیدیِ والدین از فرزندان.
➖همرسانیِ شعرهای محبوبم در اینستاگرام
➖پیادهروی: چُسمتر بر وزنِ گُلچهر
➖از مزایای گزارش نیک: در طول روز که نمنمک بنویسیش تیزبینترت میکند؛ میبینی به بهانهی نوشتن همه چیز را دو بار میبینی، سه بار مرور میکنی، چار بار میسنجی.
➖خوب نوشتن وامدارِ جرأتِ بازی است.
➖از دیوان همامالدین تبریزی:
«اگر کنند به روی تو نسبتی گل را
ز شوق باز شود غنچه را دهان ای دوست»
«مغرور عشوههای جهانی و بیخبر
کین غول را چه خوب عزیزان به گردن است»
«وصل تو که که محبوبتر از عمر و جوانیاست
حیف است که او نیز چو عمرم گذران است»
«عمر دراز دانی بهر چه دوست دارم؟
تا بیشتر نمایم کوشش به جستجویت»
«زیستن بی روی او صورت نمیبندد مرا
وین تصور خود مرا بیش از فراقش قاتل است»
«دمی وصال تو از هر چه در جهان خوشتر
شبی خیال تو از ملک جاودان خوشتر»
احساس میکنم خیلی زود رفتیم به پیشواز پاییز به خاطر هوای ابری این چند روز. یکی ازم پرسید هوای شاعرانه و ابری رو دوست داری یا هوای آفتابی و پُر انرژی؟ اغلب دومی رو ترجیح میدم و گاهی اولی.
شروع روز با صفحات صبحگاهی. گاهی جرقههای خوبی شکل میگیره. کمتر خوندم و بیشتر نوشتم.
شب، کارگاه کودکنویس بود. هفت داستان کودک بررسی شد. هم داستانهای خوب و هم بد. داستان موردعلاقهم چوپان گلولههای برفی بود. بخشی از کارگاه که باهم نوشتیم و نقاشی کردیم خیلی چسبید.
روز واژه: گرگ و میشحالی
از آسمان امروز، وهم میبارید. از شبی که تا ظهر بیدار بودم، از خوابهای موهوم به بیداریام، از انتخاب واحد و حتی علامت سرخ سایت بهستان که توجه جلب میکرد. سرخ میزد و میگفت تو اجازهی درخواست خوابگاه نداری! هاج و واج نگاهش میکردم که نمیتوانی در این مواجهه پس از روزها دوری، بکوبی در صورتم که باز این سایت کوفتیات ایرادی پیدا کرده است و مرا گرفتار ناکارآمدی هایش کرده. اسکرین داشتم از ثبت کردنش و او قرمز میزد که نه، ثبت نکردهای. نمیدانستم باید استرس داشته باشم یا بسپارم به کتف و فقط بخوابم. روی پلی ایستاده بودم که مه زیر پایم اجازه نمیداد ببینم از پس این پل، زمین است یا درهای تا سیارهی بعدی. این خاکستری، سیاهی دره است، یا سفیدی زمین؟ شاید درهایی است که راه دارد به سیاه چاله فضایی. شاید پر از آدم فضایی و هزار نوآوری عجیب است که ما از آنها خبر نداریم. نکند این سیاستمداران مزخرفی که دنیا را به گوه کشیدهاند، آدم فضاییها را اینجا قایم کردهاند؟ نکند شهاب سنگ منقرض کننده دایناسورها، همهی موجود دیرینه را بلعیده و اینجا پنهان کرده؟ میخواهم مثل عصر یخبندان، برون آنجا و از سر و کول دایناسورهای سبز و آبی و سرخ و زرد و سیاه بالا بروم و بگویم نشانم دهند زمین سالهای دور را…
در نهایت، ساعت دوازده در برقیای که گرما را به صورتم نمیکوباند، به خواب رفتم. خوابی که در خلاف تمام روزهای گذشته، اصلا عمق نداشت و پس، غریق نجات هم نه… تمام این چهار ساعت را روی تاب بلندی بین خواب و بیداری گذراندم. جملاتی از این دنیا و صحنههایی از آن دنیا. سراسر وهم و خیال و گرگ و میشحالی… ساعت چهار بیدار شدم که برای کلاس عصر، خواب نمانم. آخرش معلوم شد آن سرخی، فقط پیاماس حالی سایت بوده و هیچ چیز آنقدر جدی نبود که شلوغش کرده بود. هیچ چیز نخورده، نشستم سر کلاس و باز به پیوند میان افسانه و وهم رسیدم. تجربهای که دو روز است مرا از این دنیا میکند و میبرد در دنیایی که رنگ دارد و خاکستری نیست. میبینید که، هنوز هم همانجا هستم. ردی از آن سفر، روی تمام نوشتههایم است. سفری که سالها میترسیدم از نزدیک شدن به آن، آخر سر، مثل تمام سفرهای دیگرم، به یکباره مرا به خود دعوت کرد…
بعد از آن هم پادکستی گوش دادم، در تاسفی زیاد، دقیقهها اسکرول کردم و بعـد به کلاسی رسیدم که بیش از دو ساعت مرا به خود بلعید. لذت آموزش و فهم را همیشه اینگونه میخواستم و مراد حالا، پس از سالها حاصل شده.
امروز را دوست داشتم چون در
میان این وهم هم، قدمی برای
او برداشتم.
فردا روز بهتری است. برایتان
شعر خواهم خواند. برایتان خودم
را خواهم خواند. منتظرم بمانید.
دوستدار شما، مریم.
https://t.me/marymamirii
#روزمره
تاریخ: ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
لوکیشن: رنگینْ دنیا
ضریب ۱۰۴
سالواژهام: نظم
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم. البته ظهر بیدار شدم. پس ظهرگاهی.
۲. گشتم و گشتم تا پیدایشان کردم. فرآیند خرید کفش پیچیدهترین الگوها را دارد.
۳. فیلم گمشده در ترجمه را دیدم. خیلی خوب این موضوع تو همهجای فیلم نشان داده شده بود. عینی و ذهنی. حتی تو حرفهای آخر دو شخصیت اصلی. که ما نشنیدیم و گم شدند.
دیشب فیلم زیبای آمریکایی را هم تمام کردم. همهی شخصیتها دنبال تصویری از خودشان بودند. و همینکه نزدیک بود بهش برسند یا رسیدند، فهمیدند که خودشان را نمیشناختهاند. این هم ناشی از سرکوب بود. ریکی اما اینشکلی نبود. زیبایی را در کیسهی پلاستیکی و جین میدید.
۴. وبینار نویسندهساز بودم. استاد کتاب جالبی خواند و بعدا هزار کلمه داستان که نشد برسم. چون بیرون بودم.
۵. از کتاب منحنی خلاقیت بیشتر خواندم. طوری که نویسنده تمام جنبههای قضیه را بررسی کرده و از صفر شروع کرده، باعث میشود بتوانم بهش اعتماد بکنم. و فکر کنم کتاب خوبیست. اینبار نتایج آزمایشها و تحقیقات مختلف را بررسی کرده بود. که اولا نشان میداد خلاقهایی که طبق زنگوله خلاقیت کار کرده بودند موفقتر بودند.
و بعد بررسی اینکه هوش و خلاقیت آدمها چقدر بهم ارتباط دارد. بعد از یک حدی، آیکیوی ۱۰۴، هوش توضیحدهندهی تفاوت خلاقیت نیست. تمرین هدفمند و دشوارکردن کار مهمتر میشود.
۶. بستنی شکلاتی تلخ را با بستنی نسکافهای امتحان کنید.
سال واژهام: تحسیــن
۱. به محض رسیدن دم بانک دیدم ای داد بیداد، کاور مدارک را جا گذاشتهام. قبل از اینکه غر زدنهای شیونوارم شروع شود، محمدامین گازش را گرفت تا مدارک را بیاورد. گفتم از وقت استفاده کنم. نوبت گرفتم و منتظر شدم. نوبتم که شد، گفتند کارت ملی. گفتم دارد میآید. گفتند هر وقت آمد بیا. آخر مسخرههای عوضی، قیافه من به دزدها میخورد؟؟ اصلا دزد میآید کارت بانکی بدزدد؟
۲. صدای شکسته شدن بلور ظریف دلم را از درون شنیدم. اما ایستادم و به روی خودم نیاوردم. فکر نمیکردم چنین خیانتی به من بکند.
خیلی راحت گفت فروختم. گوشوارههایم را که در بیمارستان دستش امانت داده بودم فروخته! آخر چطور فروختی و به روی خودت هم نیاوردی؟ چطور قیافهام را دم در اتاق عمل که گوشوارههایم را میکندم یادت نیامد تا وجدانت را بیدار کند؟ باشد. در تنهایی خودم سوگواری میکنم برای گوشوارههای از دست رفتهام. برای اعتماد آسیب دیدهام. برای تنهاییام. آنقدر قوی هستم که این را هم در دریای صبرم غرق کنم. غرق فراموشی. بهتر است بگویم غرق بیاعتنایی.
۳. پناه بردم به « چنین کنند بزرگان ». چه طنز جالبی. گاهی احساس میکنم مشغول خواندن کتابی تاریخی هستم اما به ناگاه طنز پیچیده در لفافهای از میان واژگان بیرون میزند.
۴. مادرم یک سینی بزرگ سبزی روبه رویم گذاشت تا پاک کنم. بعد از آن هم بلافاصله بساط سالاد را جلویم گذاشت. کلافه شدم اما چیزی نگفتم. انگشتهایم برای نوشتن گزگز میکردند.
۵. دقیقه نود کارگاه کودکنویس شرکت کردم. اُ.کلانتری فوقالعاده است. چه خوب ما را به شوق میآورد. جلسه کودکنویس را در حالی که روی چمنهای خیس زمین فوتبال نشسته بودم گذراندم. برادرزادهام را برده بودم باشگاه فوتبال .
به نام خدا
گزارش نیک: ۱۲۴
امروز صبح، دوباره تجربهاش کردم. سنگینیاش نفسم را میبرید؛ تمام اعضای بدنم فلج شده بودند. انگار در چاهی عمیق فرو میرفتم و هیچ راهی برای کمک گرفتن نبود. گوشهایم میشنیدند و مغزم فرمان بیداری صادر کرده بود، اما عضلاتم سرپیچی میکردند. خوشبختانه مدتش کوتاه بود، شاید پنج دقیقه، اما همین زمان کوتاه هم کافی است تا ببینی سزای سرپیچی کردن از مغزت چیست. علمیاش را میگویند «فلج خواب»، اما در میان ما همان «بختک» است؛ تجربهای که هر بار، با تمام تکرارها، هنوز وحشتناک است.
بعد از تجربهی نافرمانی از مغزم، به نوشتن پناه بردم، سه صفحه صفحات صبحگاهی نوشتم که بیشتر آزاد نویسی بود. البته همراه با یک موسیقی بیکلام که خیلی لذت بخش بود.
امروز خاندم از کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق»:
«در واژهها میفرساییم
حوصلهی کلمات را سر بردهایم. حالا این وسط یکی عذاب وجدان میگیرد و دست به هر جنگولکی میزند تا دل واژهها واز شود. اسمش را میگذاریم «شاعر» و «نویسنده».
در حوصلهی کلمات گنجیدن، نویسنده شدن.»
خاندم چند صفحه از کتاب «خسرو خوبان». که چه حیف به پایان کتاب نزدیکم.
خاندم داستانی از کتاب «هیچکاک و آغاباجی». با اینکه تکراری میخانم اما در هر تکرار انگار نویسنده برایم داستان جدیدی نوشتهاست.
امروز جزوههای دورهی محبوبم شعر را دوباره خاندم. و در کتابها شعری که در این دوره معرفی شدهاند، پرسهای زدم. و چند شعرک و بیتی هم در دفتر شعرم نقش بست که بیشتر باید روی آنها کار کنم.
وقتی در دورهی شعر شرکت کردم، هدفم اصلن شاعر شدن نبود فقط میخواستم با ذات شعر آشنا شوم تا از خواندنش بیشتر لذت ببرم. پیش از آن، آگاهی چندانی از شعر نداشتم و فقط همان دانش سطحیِ دوران مدرسه و دانشگاه دربارهی قافیه، ردیف و برخی آرایههای ادبی را در ذهنم داشتم. حتی اولین تمرین شعرم را هم با ترس و خیلی زودتر از بقیهی دوستان فرستادم میترسیدم با دیدن کارهای دوستانم، از فرستادن کار خودم منصرف شوم. اما بعد از اینکه آقای کلانتری شعرها را نقد کردند، کنجکاویام بیشتر شد؛ شروع کردم به خواندن دقیقترِ شعرها و مرور جزوهها.
اعتراف میکنم که از جلسه سوم به بعد، واقعن به شعر نوشتن علاقهمند شدم. حالا کار کردن روی شعرکهای خامدستانهام و بهتر کردن آنها برایم لذتبخش شده است؛ اینکه چطور کلمهای را پیدا کنم که هم آهنگ داشته باشد، هم معنا را باز کند و هم آن حس کشف شاعرانه را منتقل کند. میدانم تا رسیدن به ایدهآلها راه درازی در پیش دارم، اما همین تلاش کوچک برایم بسیار دلنشین است.
ظهر کمی از شعر و کلمهها فاصله گرفتم و به شغل خانهداری پرداختم. ناهارکی پختم و همراه با مادر که میگوید: «این روزها بیحوصله غذا میپزی» خوردیم.
امروز عصر، در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. در این جلسه، آقای کلانتری کتاب «ذهن گسترده» را معرفی کردند. همچنین کتاب «یادداشتهای روزانه» اثر بهزاد حاتم معرفی شد که دربارهی نقاشیهای سروناز علمبیگی بود؛ کتاب بسیار جذابی بود که آن نقاشیهای کودکانه و دلنشین، روح تازهای به متن میبخشید. یکی از جملات این کتاب خیلی در دلم نشست: «بزرگترین منبع الهامم خودم هستم.»
امروز هم مثل هر روز، بیست دقیقه تایپ کردیم. موضوع تمرین نوشتن داستان، دربارهی شخصیت یک نقاش بود. من داستانی را نوشتم که در آن، نقاشی در پیِ سوگواری و رفع دلتنگیِ از دست دادن همسرش است؛ او میخواهد همان نقاشیای را دوباره بکشد که همسرش زمانی دوست داشت، اما در حین کشیدن، با سوالاتی روبرو میشود که تمام عمر از همسرش نپرسیده بود. وبینارها اوقات خوشی هستند.
امروز خوشبختانه در کارگاه کودکنویس هم شرکت کردم. آقای کلانتری هفت داستان کودک خواندند که هر کدام سبک خاصی از داستان کودک را بیان میکردند. جذابترینشان هم داستانهای«بابای دلخواه» و «دل بده، دل بده!» بودند. اصلاً فکر نمیکردم داستانهای کودک هم بتوانند اینقدر
جذاب و تأثیرگذار باشند.و اما بهترین قسمت کارگاه، وقتی بود که با چشمهای نیمهباز نقاشی کشیدیم؛ خیلی حس خوبی داشت. حس نقاشیهای کودکی که در آنها بیشتر از کشیدنشان، از رنگ کردنشان لذت میبردم. خیلی خوشحالم که در این کارگاه شرکت کردم.
آخر شب هم گذشت به آزادنویسی، آزادنویسی، آزادنویسی
محبوب امروز: «آتشناک»
«آه آتشناک من بوی دل مجنون دهد
گر نسوزد دل، کجا این روشنی بیرون دهد؟»
(بابافغانی شیرازی، از کتاب فرهنگواره فارسی خلاق)
رشد پله ای
با دوستی که اکثر دوستاش بخاطر یکسری تغییرات ظاهری و اعتقادی تنهاش گذاشتن صحبت کردم. ذهنم واقعا درگیر شده.
خیلی راحت میگذره و دیگه از رفتن آدما ناراحت نمیشه و خداروشکر میکنه از این بابت.
واقعا عجیبه اتفاقاتی که براش میوفته .
یه لحظه یاد خودم افتادم که یه مدت خیلی درگیر این شعر بودم
«به مردم چون پناه آوردم از تنهایی ام دیدم
که از تنها شدن جانکاه تر احساس تنهایی ست»
ولی از یه جایی به بعد پذیرفتم و رها کردم و به معنای واقعی کلمه سبک شدم.
دیر بیدار میشوی. نمیدانی اسمش لذت است یا نه، اما آخرهاش است تا لنگ ظهرخوابیدنها. فسردن تابستان. کتاب میخوانی، همان همیشگیِ این روزها. هر بار میپرسیدی چرا اسمش شده پرنده خارزار. حالا چندبار پرندهی بیچاره آواز مرگش را خوانده و پایانش تیرهات کرده. بالاخره با کتاب ضخیمت وداع میکنی. بقیهی داستان اسباببازیها را میبینی و رقیق میشوی از برگشتن به سالهایی که محبوبت بودند اسباببازیها و داستانشان. لباس هم میشوری. چندتایی که هرکدام یک رنگی میدهد و باید جدایشان کنی از هم. میپری توی نویسندهساز و اینبار ۷۰۰ کلمه مینویسی. ذوق. داستان نقاشی که نقاشیهایش برای فروش نیستند اما هر روز توی خیابان بساط میکندشان. پایان نداشت اما. وبیکار سرزبان را بودی. مسئله ارتباط بود و حدسهای رابطه. که انتظار داری ناراحتیات را نگویی و آدمها خودشان بفهمندش. یا حدسی از روی ابهام، که طرف چون نمیداند چهات شده حدسهایی میزند. مبینا ملایی هم آمد دفتر شعری جذاب خواند و از ترجمهی شعر گفت. بعد هم چشمخسته پریدی توی کودکنویس. نقاشی کشیدی کودکانهتر از خاهرزادک و روزمرهتر از او. خلاقیتت خشکش زده بود که چقدر نداریاش. توی دورهی شعر هم فهمیدی که خیال و خلاقیتت خشکیده اما نرفتی پی بازساختنش. چندوقت بود نمیکشیدی چیزکی؟ چندوقت بود مغزورزی نکرده بودی؟ ۷ داستان کودک خواندید و لذت، لذت. آخرین بار که اینقدر در یک روز رقیقِ دیدهها و شنیدهها بودی را یادت هست؟
https://t.me/mahnameyeman
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
این روزها با درد عجیبی در انگشتهایم از خواب بیدار میشوم. انگار که بیحس شده باشند؛ همگی ورم میکنند و نمیتوانم دستم را مشت کنم. بعد از گذشت حدود ده دقیقه، آرامآرام ورمشان کمتر میشود و به حالت عادی برمیگردند.
خیلی دوست دارم این ۴۰ روز آخر هم بگذرد و با ورمهای بارداری برای همیشه خداحافظی کنم.
صبح، مثل همیشه، سراغ نوت گوشیام رفتم و برنامه روزانهام را یادداشت کردم. همزمان با صبحانه خوردن، به ویس کلاس شعر که هفته پیش در آن غایب بودم گوش دادم.
ظرفها را شستم و برای ناهار شامی و خیارماست درست کردم.
امروز چند استوری کوتاه از چیدمان اتاق دخترکم گرفتم. سپس با مامان تلفنی حرف زدیم. گفت: «دوست دارم زودتر بیام آنجا تا با هم به فروشگاه سیسمونی برویم و اگر چیزی کموکسر است، تهیه کنیم.»
مامان هیچ اشتیاقی برای دیدن طبیعت شمال ندارد؛ تمام ذوق زندگیاش در خرید خوراکی و حالا خرید برای نوهاش خلاصه میشود.
بعد از ناهار کمی دراز کشیدم و سپس حاضر شدم تا به کلاس بارداری بروم. با وجود ترافیک سنگینی که بود، از همه مادرها زودتر رسیدم.
پنج نفر بودیم.
یکی از مادرها ۳۹ هفته داشت و هنوز کودکش قصد بیرون آمدن نداشت. میگفت: «جا خوش کرده و انگار نه انگار که نوه اول است و همه منتظرش هستند.»
مادر دیگری بارداری تمام گردنش را لک کرده بود و حسابی ورم داشت. گفت ۳۴ هفته دارد و بچهاش سه کیلو و دویست گرم بوده. از نگرانی بالابودن وزن بچهاش در این هفته، ناهار را حذف کرده بود.
گفتم: «آن طفل معصوم چه گناهی کرده! نهایتش اینه که سزارین میکنی؛ تروخدا غذایت را بخور.»
مادر دیگر نجار بود. گفت کمد دیواری و تخت کودک را خودش آماده میکند. این روزها بیشتر از قبل احساس خستگی میکرد، اما تلاش و پشتکارش برایم ستودنی بود.
مادر دیگری خارش شکم داشت. میگفت گاهی آنقدر شکمش را میخاراند که قرمز میشود. یکی از مادرها در جوابش گفت: «خواهر من با چنگال شکمش را میخاراند؛ آنقدر که بعد از زایمان، شکمش را جراحی زیبایی کرد.»
مادر دیگر قد بلندی داشت و از دیدن ویدیوهای آموزشی درباره نحوه زایمان میترسید. هر چند دقیقه یکبار هم بلند میشد و قدم میزد و میگفت: «نمیتوانم یکجا بنشینم.»
و من، تنها مادر دختردار جمع بودم. ماما میگفت: «حواست باشد، اینها پسر دارند؛ دخترت را محاصره کردهاند!»
و تنها مادری بودم که شکمش از همه کوچکتر بود و تمام امیدم به روزهای آینده بود؛ بلکه فرجی بشود و شکمم به چشم بیاید و بتوانم عکس بارداری بگیرم.
یک ساعت ورزش کردیم و یک ساعت دیگر درباره زردی نوزاد، بند ناف، نحوه قنداق کردن و حمام کردن کودک مطالبی آموختیم.
بعد از کلاس، به سیسمونی نزدیک همیشگی رفتم و دو لباس دیگر برای دخترم خریدم. سپس اسنپ گرفتم و مستقیم به آرایشگاه رفتم تا بالاخره ابروهایم را اصلاح کنم.
بعد از آرایشگاه، به مغازه همسرم که در نزدیکی آن بود رفتم و کمی از هوای خنک بیرون، با پیادهروی لذت بردم.
شاگرد همسرم امروز از گیلان آمده بود و برایمان پنیر سیاهمزگی، که یکی از معروفترین پنیرهای محلی و خوشمزه است، و کلوچه فومن آورده بود. آنقدر گرسنه بودم که خوردن تکهای از کلوچه نجاتم داد.
سپس با همسرم به تشکفروشی کنار مغازه رفتیم و برای دخترم روتختی و بالش خریدیم. از مغازه خودمان هم یک فلاسک آب جوش گرفتم.
آخر شب، داشتم از ورم دستهایم پیش همسرم شکایت میکردم که «تو باردار نیستی و نمیتوانی درک کنی»، که دخترکم ضربهای محکم نثار پهلویم کرد.
همسرم خندید و گفت: «نگاه کن، او از حالا پشت من است!»
گفتم: «این همه زحمت بکش، دختر بزرگ کن که آخرش پشت پدرش را بگیرد؟! اصلاً صبر کن به دنیا بیاید؛ دخترت را تحویلت میدهم و خودم در اتاقی دیگر میخوابم. آنوقت شببیداریهایش را هم خودت بکش!»
دوباره ضربهای در پهلویم حس کردم.
هر دو خندیدیم. انگار که لیلیا تمام حرفهایمان را شنیده بود.
همستر زیادهگو میگوید:
امروز روز خلق کردن نبود، اما به همه کارهایی که مدتها بود به تعویق انداخته بودی رسیدی. خریدهایت را انجام دادی، به کلاس بارداری رفتی، ابروهایت را مرتب کردی و حتی چند لباس دیگر برای دخترت خریدی.
فردا نوبت خانه ماندن و نقاشی کردن است. امیدوارم مثل امروز بهت خوش بگذرد. 🌱
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 نقاشی و آفرینش: ۰
🥗 تغذیه و آب: ۶
✍🏻 نوشتن: ۵
📖 کتابخوانی: ۰
🏠 نظم خانه: ۱۰
🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
🤰🏻 حرکت و ورزش: ۱۰
📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۵
😴 خواب و استراحت: ۷
❤️ روابط و محبت: ۱۰
امتیاز امروز: ۶۳ از ۱۰۰
گزارش۱۲۴
سال واژه: خوددوستی 🌷
مخلوط مینویسم. نه مثل ترشی، نه حتی آش شله قلمکار
امروزم پر از اتفاقات مختلف بود اما من چهارتا از بهترینهایش را برای نوشتن انتخاب کردهام.
•داستانت را میخواند•
بیایید برویم تمرینجا، من تمرینی ننوشتهام، به آنجا میروم تا یاد بگیرم آنچه را که نیاز به تکرار دارد.
میخواهم تابلویی شود تا بر دیوار حافظه بکوبم.
استاد شروع به خواندن از او میکند.
از او که باهم دیوانهایم.
از او که خوب مینویسد و دوست جانجانی من است.
استرس میگیرم.
اصلا چرا من استرس گرفتهام؟
چه حس عجیبی.
او را تشویق میکنم و با افتخار مینویسم که او دوست من است.
خواندن متنات تمام شد.
سربلند شدهایم. خوشحالم.
تجربهی عجیبی بود، جای تو بودن و استرس گرفتن برای تمرینی که دیگر تمرین تو نیست، تمرین ما شده بود.
•تو را اخیراً یافتهام•
دوست عجب گنجیست.
با مینا مینویسم، در گفتگوی خصوصی.
ما چقدر شبیه بودیم در خودزنی.
در حس فشار مغزی.
من او را نوازش میکنم، او مرا ناز میکند.
سبک شدهایم.
عجب مکالمهی رهایی.
•خاطرهانگیزی هنر•
امروز بالاخره بر غول تنبلی غلبه کردم و بخشی از گردگیری خانه را انجام دادم.
از قلاببافی که هنر دست خواهرم بود و به من هدیه داده برای زیبا شدن بخشهایی از خانه استفاده کردم و هربار میبینمش، ذوق شکل قند در دلم را میگیرد شاید هم به قول
مینا «شکل کله قند میگیرد و آب میشود».
هربار خاطره انگیز بودنش شیرینم میکند.
•اول نقاشی بِکش، بعد بنویسش•
حُسن ختام امشب شرکت در دورهی کودک نویس است.
آن هم ثبتنام در لحظات آخر.
قرار بود این ماه دورهای ثبت نام نکنم. اما در نویسندهساز گولیده¹ شدم وسریع ثبتنام کردم تا جا نمانم از قافلهی کودک نویسان.
از تصمیمم راضیام.
استاد هفت داستان برایمان خواند و چقدر تصویر سازیها خوب بودند.
مخصوصا کتاب بابای دلخواه با تصویرسازیهای فوق العاده جالباش.
نقاشی کردیم چون کودکان، ساده و بدون پیچیدگی. داستان نوشتیم دور هم بدون سختگیری.
و کودک شدیم میان صفحات کتابها.
هفت کتاب برایمان خواند بابای کلاس.
بنویسم تا بماند در نوشتههایم:
– بابای دلخواه، یکی از قشنگترین تصویرسازیها را داشت.
– جنگ، متنی غیر داستانی داشت که چندان تصاویر متاسب کودک نداشت و نویسنده با کمک خانوادهاش شغلی خانوادگی راه انداخته بود.
– دیکتاتور کیه، متن غیر داستانی و نه چندان کودکانهای داشت که جالب نبود.
– چوپان گلولههای برفی
– دل بده، دل بده
– شاه کوچولوی بی اعصاب، خنگ ترین و بانمکترین تصویرسازی را داشت.
– دعوا نکنیم و گفتگو کنیم، میمونهایش بلاترین میمونهایی هستند که دیدهاید به عمرتان.
۱. وسوسه شدم – گول خوردم 😄
امروز ساعت ۷صبح بیدار شده ام چای دم بود برایم در فنجان ریختم و سپس کتاب و گوشیم رو برداشتم و رفتم بیرون عکاسی کردم بعد چای را همان طور که کتاب می خواندم می نوشیدم دمای هوا . ۲۹° بود
در این لحظه حتی صدای کلاغ هم شنیدنی بود
اما آرامشم را می گرفت.
اما صدای افتادن برگ ها از درختان واقعاً شنیدنی بود همه چیز خیلی عالی بود تا اینکه یکی از دوستان قدیمیم با من تماس گرفت و من قطع کردم رویش حوصله اش را نداشتم واقعاً زیادی حرف میزند
تصمیم گرفتم سریالم را نگاه کنم انگار در آن لحظه دوست نداشتم هیچکس آرامشم را بهم بزند حتی آن گربه که نمی دانم از کجا داشت گریه می کرد و اصلا دلش از کجا پر بود که ساکت نمیشد
تصمیم گرفتم جایم را عوض کنم رفتم به سوی نیمکت های پر خاک و رویشان نشستم تا می خواستم سریالم را نگاه کنم از آن طرف صدای مادری می آمد که به فرزندش می گفت بیا خونه…
دیگر یک تصمیم جدی تر گرفتم برگشتم به سوی خونه و پریدم روی تخت و خوابیدم از خواب که بیدار شدم با صورت داداشم روبه رو شدم یادم آمد که قرار بوده از آن عکاسی کنم بیدارش کردم رفت دوش گرفت و تا آن تمام می شد گفتم به خواهرم بیا از من عکاسی کن که نتوانستم یک عکس درست حسابی بگیرد خیر سرش
رفتم از گل ها عکاسی کردم و به چشم سبزم غذا دادم کمی والیبال کردم و ساکم را آماده کردم برای فردا حال هم باید بخوابم….
گزارشنیک”1405/6/22″ شهریور. روز یکشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور را خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
کارگاه کودک نویس شرکت کردم.
امروز داستانی که در نویسندهساز نوشتم با موضوع نقاش از همهی اینایی که تا حالا نوشتم هم بهتر شد، هم بیشتر نوشتم.
شعری در کانالم هوا کردم.
آجی عکسی از پیشی کوچولوهای تازه دنیا آمده گرفت. گذاشتم در کانالم عکس دلبرها را.
https://t.me/speechoff
مضحک به نظر میرسد، ساعتی وقت گذاشتن تنها برای تغییر تم و پسزمینهی گوشی. برای من اما الزام است، گاهی چیزهای ناچیز اطرافم را تغییر دهم، که هر بار چیزی تازه چشمم را پر کند.
و اما
آنچه امروز خاندم:
چند صفحه از کتاب پادزهر:
«برای بدبختی هزار راه وجود داره اما آسودگی فقط از یک راه ممکنه، اینکه دائم به دنبال شادی نگردی.»
آنچه در نویسندهساز گذشت:
امروز هم داستانی دیگر نوشتیم. اینبار با سرنخ پیش رفتیم. بنا شد داستان دربارهی شخصیتی نقاش باشد.
«+ از چی حرف میزنید استاد؟ چه فقدانی؟
_ رنگ را میگویم. چرا تابلوهایت دیگر رنگ و نوا ندارند؟»
گزارش نیک | یکشنبه بیستودوم شهریورماه ۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۴ از ۱۰
این روزها نمرهی روزم قرار نیست به این زودیها بالا برود. نه اینکه نخواهم. اتفاقاً دلم میخواهد چند روزی را بنشینم و بخوانم و بنویسم و به کارهای خودم برسم. اما فعلاً بخش بزرگی از روزم افتاده روی دوشِ پیدا کردن خانه. کاری که دوستش ندارم، آن هم در شرایطی که دلت یک چیزی را میپسندد و پولت یک چیز دیگر را.
دلت میگوید این خانه را میخواهم. پولت میگوید عزیزم، کمی پایینتر.
و تو میمانی وسط این گفتوگوی خانوادگیِ دل و جیب، با چندتا فایل آگهی باز روی گوشی و خانهای که هنوز پیدا نشده.
با این حال، امروز سه نمره را از جایی گرفتم که هنوز میشود در آن، حتی وسط این همه درگیری، کمی بچگی کرد.
در کارگاه کودکنویسی، هفت کتاب خواندیم، نوشتیم و نقاشی کشیدیم. از دنیای بزرگترها بیرون آمدیم و رفتیم جایی که میشد با چند کلمه و یک مداد، چیزی را ساخت که قبلش وجود نداشت. خیلی کیف داد. از آن کیفهایی که آدم یادش میرود چند ساعت قبل مشغول حسابوکتاب خانه و پول و جابهجایی بوده.
یک نمرهی دیگر هم میرسد به تماشای مینیسریال مانتیست.
امروز همین بود. چهار نمره، از روزی که بیشترش درگیر خانه بود و گوشههای کوچکش را خودم پیدا کردم.
فعلاً جسارت برای من شاید همین باشد. اینکه وسط پیدا کردن خانهای که پولم به آن نمیرسد، هنوز بتوانم یک خانهی کوچک برای کلمهها و خیالهایم نگه دارم.
https://t.me/MashgheBodan
امروز صبح با پیادهروی طولانی شروع شد. صفحهکلید جدید گرفتم. شبیه ماشین تایپهای قدیمی است.
بعدازظهر در یک جمع فامیلی بودم، شب در جمع دوستانه.
روز شلوغی بود.
داشتم کتاب شعرِ ایهفته که استاد گذاشته میخوندم چشام به ساعت افتاد ۱۱ است. گفتم بیآم گذارشنیک بعد از نیک سیهمین رو بدم بعد بیآم دوباره شروع خوندن کنم. بلی ای واژهای سیهمین خودم ساختم به معنیای در بینِ سیاهای گیر ماندن است. استاد گفت شبی به کتاب امروز بگید تقلید کنید!
چشم، هر چه از بالا امر باشه چشم!
شروعکنم:
اول گذارش بدم از ایکه حال پنج صفحه ره نویسداری کنم. ولی نکردم پسرم بیدار شد ولی تا صبح حتمن نویسداری خاد کردم. از صبح پسرم پهلو چپ بیدار شده؛ به هیچکاری مره نذاشت متاسفانه در وبینار حدودن ۱۵ دقیقه بعد شروع کردم هرچه نویسداری شده بود بعدن ویرایش کردم گذاشتم تو کانالم از صبح شعر بازی دارم برای سهشنبه آماده میشم نمِه فهمم میخام ایبار خیلیساده نویسداری کنم ووس نفرستم بعد میگم تنبلی نکن برو برو نویسنده سخنران شو رایگان به ضرفِ سهدقیقه خودشناسی بیاموز!
و پروژه بدی تعویل به استاد!
امروز روزی زن بود حتی داخلِ وبینار استاد. گفت هواسم پرت شه به زن فک کنم!
ایگو مشکلی همه مردا هسته
مه همیشه دیدگاه کانالها نویسندهها میخونم بهمه عیده میده حتی زیادتر جوکها از دیدگاه عیده میگیرم ای دیدگاه در مورد جستن از پروژه نویسندهسخنران بود از سارا چکنیخانوم؛ یک مرد حدودن ۵۰سال اش بود تو دیدگاه نویسداری کرده بود( مهاول خوندم یادِ از زنبازی یا دختربازی آمَد بعد که پائینه خوندم فهمیدم چی میگی ) و یک سوال مره کنجگاپکرده معمولن مردها میگند دختر کجاست به زنها خود شوخی میکنند چرا استاد گفت: زن😒😒😒
— سرِ شام داشتم با دگرا شام میخوردِم یهوای بحثِ سند شد ازم پرسیدند اوج جوُوّنی بنظر شما کییه؟
مه گفتم ۳۰سالهگی همه خندیدن حتی یکی گفت واسطِ ۳۰ سالهگی صدیقه نزدیکه گفته خوب زنه دگه دوست نداره پیر شه، تو رو خدا هم ازم سوال میکنند جواب میگیرند قانیع نمیشند مهام سوال ره برعکس پرسیدم گفتم بنظرِ شما جوونی چهوقته که جمعن هر چهار نفر گفتند نهایتند تا ۲۵ سالهگی اما دختر تا ۱۸ سالهگی مهام برداشتم گفتم همینه ما زنها به پشِ شما مردها کم ارزشهستِم گفتند نه زن به افغانستان خیلی ارزش داره مهام گفتم زن حقِ هیچی نداره خوشبخته همه رو سر اش یک حکومتگرا هستند کجاای خوبه یک زن یک روز نمِه تونه به واسطِ خود زیست کنه! کجاای خوبه ؟
گفت: اِنه ما مردها تا نصفِ شب کار میکنِم جونما بالا میآره واسطِ شما
مهام برداشتم گفتم زندان هم شکم زندانیها سیر میکنه، اگه شما ایجازه بدید خودِما شکمِه خوده سیر میکنِم و کو یکی به شما شرطوشروط بزاره تحمل میکنید؛ چو جواب نداشتند دوباره گفتند تا نصفِ شب ما کار میکنیم!
یک چیزی اعتراف کنم به افغانستان خوبه ۳۰ساله باشی به ولا قسم همه آزادی برِ آدم یکم میدند یعنی بهتر از نوجوانی زندگی میکنی مه از ۱۲ سالهگی بخورما قسم منتظیر ۳۰ سالهگی خونَم آزادی ۳۰سالهگی هنوز چند سال دگه مونده افسوس وقتِ آدم کم ثبات باشه یعنی ایکه تا ۳۰ سالهگی بیعقلی پروداکسِ بچهگی داری اما وقتی ۳۰ ساله میشی تازه قدر لحظهها خوده میفهمی کسی بهای درک برسه به ۳۰ ساله گی بهترین زندگی میکنه اما در افغانستان به ۳۰ سالهگی همه خوده میپاشونند میگند سندِ ازما گذشته مابینِ چجور آدمها زندگی میکنم دلم بخودم میسوزه به خورما قسم میسوزه
آخر گفتم پیری وقتیست که دگه نتونی راه بری!
خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
امروز کمی ناخوش و احوال بودم. فقط خوابیدم. تنها چیزی که از امروز به خاطر میآورم خوابیدن و سیر رویاست. شاید پانزده شانزده ساعتی خوابیده باشم. و در کمال تعجب بیخوابی برای یک روز هم که شده تصمیم گرفت مرا رها کند.
من معمولا وقتی درد دارم آگاهانه انتخاب میکنم دنیای اطرافم را خاموش کنم و به خواب برم.
تقریباً همزمان با بالا آمدن ماه از خواب بیدار شدم. و تنها کاری که بعدش کردم این بود که سری به نوشته هایم بزنم. بخشی از ادامه داستانم را نوشتم و خودم نقدش کردم.(یه لحظه واقعا فاز استاد رو گرفته بودم😅) و تصمیمی گرفتم که مطمئناً بعداً به خاطرش آن النای درونی که باعث و بانی اش بود را نفرین میکنم. تصمیم گرفتم از اول شروع کنم و موقع بازنویسی و ویرایش آن را به قالب سومشخص در بیاورم.
ناگفته نماند بین خوابیدن هایم به فاصله های یه ربع الی بیست دقیقه از خواب بیدار میشدم و کتاب دیجیتال میخواندم. نمیدانم حکمتش چه بوده😅
دوست داشتم برای امروز هزارکلمه هم بنویسم… اما فکر میکنم بهتر باشد برگردم به خوابم.
دستکوتاهی
صبح بود که برنامه باردار شد ناگهان. دستبهماه، پا میجنبانید، لای لباسها. ترکیبهای جدید. بپوش. چشمهای بیذوق و حسود آینه. دربیار. بپوش. چشمهای از حدقه بیرونزدهی آینه. دربیار. بپوش. چشمهای کور آینه.
در بیدار میشود. پلک میزند و ناخداگاه، مرا به دستور ساعتدیواری، به بیرون هل میدهد.
آسانسورها را ایستاده میدوم. پلهها را پل میزنم. میرسم.
چشمهایی که بیکینگپودر خوردهاند. نُه ساعت در فر بحث، در دمای اشکها پخته شدهاند. شمری آنها را ناگهان در فریزر خیابانها گذاشته بود. بیصبحانه.
شکمِ بشقابها را نصف کردیم. نصف، نرمی سیبزمینی، نصف، برفیِ گوشتها. لای لایهلایهی نانهای پرصدا. پنج چلچلهی چای با قندها. در فاصلهی خجالت سر بزرگ قاشق، تا کمر باریک لیوانها.
حرفهای سکوتباز. ناراحتیهای لال، میان پناهگاه مژهها.
_به چی فکر میکنی؟
_به اون درخته. تو چی؟
_به اون درخته.
درخت برگ میگشاید و به گوش ریشههایش اخبار اعجاب میرساند.
چایها از سر ریخته میشوند. حرفها از ته. معدهها خجالت را از تخت برکنار میکنند. بشقاب سیر میشود.
به مغازهی تشنگی که میرسیم، بطری آبها یک لیر میشوند. کیسهکیسه ارزشمند میشوند.
به لب دریا که میرسیم، موجها گرانتر از بطریها میشوند. بالا میکشند. به شانه و پاها میریزند. سختیِ رقص میشوند. پاها چفت و قفل زبان من میشوند. چمنها را با شمارهی یک دو سه، چهار پنج شش، ورق میزنند. تشویق دومتر میشود. دومتر فرار میشود. گلهگله گول میزند. بازیبازی بروز میکند. میرقصیم. رقصمان سرود گنجشکها میشود.
پل به لبهای فواره، در عینک تو بوسه میزند. من عینکت را تمیز میکنم. و بوسههایشان را در چین دامنم نگه میدارم. فواره عرق سردش را بر گونههای ما میساید. پل زبان میکشد و از پیچ موی تو آنان را میلیسد.
زردی دوست ظاهر میشود. زمانمان زنگ میزند. حالا ثانیهها کندتر از داروهای دلدرد، بر تن عمرم اثر میکنند. ور ور نمیشونم. اسم اسم نمیشنوم. قصهی ضعیف و بیمار اصلن نمیشنوم. الیف و زینب و ییت حتا از لبهی لالهی گوشم هم رد نمیشوند. پس من به این لم آفتابِ زِلّ بر پوست سفیدِ دوستم مینگرم. و این ثانیهها همساز طوفان نمیشوند.
انتظار، مواد بیخماری میشود. روبروی کافهی پرتردد کشدارترین کشیدنی میشود.
ماشینش میایستد. سوار میشوم.
کوچهای کنار رودهی قایقهای مومیایی، لنگر نامههایمان میشود. مینویسم. مینویسد. بعد از بلعیدن صبر، نامهها خانده میشود.
تاریکی کمکم به فاصلهی میان ما دستکوتاهی میکند. مرغ دریایی به شیشهی ماشین، خشم و اشک و ناتوانی حواله میکند.
و من بیطاقتیام را در گوش کش به گردش موهایش، فریاد میکنم.
بعد ترسها سر باز میکنند. و سرباز مشتهای بیگره میشوند.
آغوش، آغاز راه به سمت غذا میشود. رستوران بسته، هوس راویولی را سراب میکند.
پایمان دوباره به مسیر قدیمی باز میشود. دستهایمان، روبروی ویترین ماهیهای تشنهمرده مردد میشود.
ماهی دورادا بدشانسترین میشود. اما زبان ما را خرکیف میکند.
گفتم آنافورا بگوییم: «من خوشحالم که…». خوشحال شدیم. سرانجام با دستی ناکام، از دست چراغهای خطرناک به خانه بازگشتیم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
گزارش نیک / ۲۲ شهریور
۹ – ۱۰
کنارِ رختخواب مهرنگار. مینویسم: «عاشقتم، با اینکه…» و فهرست قدردانیها.
۱۰ – ۱۱
مهرنگار؛ روی پایم، من؛ ول میگردم توی کلهام.
۱۱ – ۱۲
بیدار میشود. صبحانه.
۱۲ تا ۱۵:۳۰
تا مادرش برگردد، ناهار و آشپزخانه.
۱۵:۳۰ – ۱۶
شاید دوربین لپتاپم درست شد! خب، تلاشم بینتیجه میماند…
۱۶ – ۱۷
گپوگفت آنلاین امروز. ساده، راحت، کمی هم شلخته؛ ولی هنوز محبوبه. با چادر بندری مینشینم.
۱۷ – ۱۸
قهوه. سرک میکشم به نویسندهساز. میخواند از بهزاد حاتم درباره سروناز علمبیگی. من هم هزار کلمه مینویسم.
۱۸ – ۱۹
مهرنگار دنبال همبازی است.
۱۹ – ۲۰
باید صدای گفتوگو را بندازم توی FTP.
۲۰ – ۲۲
دایی میآید مهمانی. وقتی میگوید «سلام»، کیفور میشوم.
کاش هر سلام من هم از هر بنگی نئشهانگیزتر باشد.
۲۲ – ۲۳
مسئولیتپذیری و پذیرش.
نه، نه؛ هنوز نمیتوانم دربارهشان چیزی بگویم. باید بعد از کالبدشکافی، معادلی نوتر براشان بیابم.
۲۳ – ۲۴
خب، صفحهٔ پادکستها را میسازم.
۰۰
با مهرنگار نقاشی میکشیم.
یاد مادرش میافتد.
دختر که میرود،
مینویسم:
گزارش نیک / ۲۲ شهریور
نیکروز تلنگر خاطرات
هوا اندکی رو به خنکی رفته. واپسین روزهای تابستان زمین تشنهی شهرمان را قدم میزند. همهی شهرها را سیل برده و دریغ از قطرهای باران در سپاهان.
مادر کلهپاچه دوست دارد. کمخوراک و تیتیش است ولی از کودکی به یاد دارم دیگ کلهپاچه را هر دو هفته یکبار برای اهل خانواده و میهمانان پدر، بار میگذاشت. صد البته که آن سالها گوسفندها طاقچهبالا نمیگذاشتند و کلههاشان را میلیونی پیشکش خلقالله نمیکردند.
من تا حالا این متاع را نپختهام. با همسرمشتری پروپاقرص لقمهایم، توی حکیم شفایی. صبح کلهپاچهای میخریم و با همسرجان راهی خانهی مادر میشویم.
برایش لقمه میگیرم تا به دلش بچسبد. سه چهار لقمه بیشتر نمیخورد. تا یاد دارم کمخوراک بوده.
دمپختک ماش و خرما برای ناهار میپزم.
بعدترش چالش داستانک «وصیتنامه» است. چند خطی مینویسم و میفرستم برای پشتیبان کانال داستانکنویس ماه.
با داستانکم میگریم اما یواشکی.
عصرش وبینار نویسندهساز است و باز تمرین نوشتن هزار کلمه داستان.
ساعت از شش و نیم گذشته که پرستار مادر میآید. با اتوبوس به خانه برمیگردم.
توی مسیر پرسهای در کانال همسفران مدرسهی نویسندگی میزنم. پاسخ کامنتهای دوستان را میدهم.
در گروه همکلاسیهای دانشگاه چالشمان خواندن و نقد دوئل چخوف است. آقای سلاحی، نقد و بررسی جانانهای دارد که در قالب چند فایل صوتی توی گروه میفرستد. پیدیاف کتاب بهترین داستانهای کوتاه چخوف را با ترجمهی احمد گلشیری میفرستم توی گروه تا برنامه دورهمی مجازی هفتهی آیندهمان رنگ و بوی کتاب بگیرد.
برای اولین بار در عمرم کینوا میپزم، برای آنیتا.
کنارش سویای بافتدار با طعم جوجه و سالاد کاهو میگذارم و کلی ادای اداییهای رژیمی را درمیآورم.
میخواهم فیلم دوئل چخوف را دانلود کنم، نمیشود. باید بروم بخوابم، آخر فردا صبح زود قرار صبحانه دارم با ناهید راستی، مرضیه یارمحمدی و مهسا جعفری در جوار مقبرهی پروفسور پوپ نزدیک پل خواجو. گزارش نیک را بفرستم روی سایت مدرسهی نویسندگی، قول میدهم بروم بخوابم.
۱۴۰۵/۶/۲۲
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
گزارش نیک ۱۲۴فرح
از دیشب دو بسته مرغ بیرون گذاشتم، و صبح زود مرغ آلو بار گذاشتم. کته پختم با ته دیگ نان لواش. بعد کته نیم پز را لابه لایش مواد شیرین پلو خلال بادام وپسته و زرشک و زعفران، پودر هل گذاشتم. البته کمی هم شکر لابه لای پلو پاشیدم. البته دخترم با مصرف شکر مخالفه و میگه استخوان دردهای من بیشتر مال شیرینیجات که مصرف میکنم.
یک پرس فراوان برای مادرم بردم. در راه خونه مادرم در اسنپ رفت و برگشت بازخورد شعر ماهی را گوش دادم و همش خندیدم و چه بارونی و رعد و برقی زمینه فایل صوتی بطور طبیعی شده خیلی حظ کرد و در را ه منم به وجد اومدم و با پسوند مال و مالی چند قطعه کوچولو در یادداشت موبایل چیزکی نوشتم.
از امروز عصر خواهر میاد پیش مادرم و تا آخر هفته پیش مادرم میمونه. به خونه مادرم رسیدم کمی از سوپر محله شون پنیر و ماست و تخممرغ خریدم.
امروز از خونه مادرم زود آمدم که به پیاده روی در حوضچه اب گرم و آب درمانی و شنا برسم و درضمن وبینار ساعت ۵ نویسنده ساز را هم از دست ندم. اما دخترم دیر آمد و برنامهی منو کمی عقب انداخت . کلن برنامه من با او جور نبود. به من گفت ۴/۵ بریم استخر ، منم قبول نکردم. او هم گفت منو به استاد شاهینجانت و وبینار هر روزت ترجیح دادی 😂
ساعت سه بلاخره به پیاده روی در حوضچه اب گرم رسیدم . اما اول وبینار را از دست دادم. اما بعدن سیو و ضبط آنرا شنیدم و حظ کردم.
امروز با گروه نویسندهساز ننوشتم. افسوس خوردم ، ولی سعی میکنم، اخرشب بنویسم اگر شد. از کتاب سروناز علمبیگی و طرز کارش خوشم آمد. گفتگو و دیالوگی بهزاد حاتم و انتقاد و تاییدهایش از سروناز در کتاب برام جالب بود.
سال واژهام: طبیب الهی
امروز در وبینار نویسندهساز، ۷۳۴ کلمه داستان نوشتم.
داستان جالبی شد. به ذهنم اجازهی پرواز دادم. از زبان یک سگ نوشتم که در اواسط داستان تبدیل شد به سگها…
به متن سخنرانیم برای کارگاه نویسندهسخنران فکر کردم و چند بار سخنرانی رو تمرین کردم.
در طی روز، به تکتک دوستانم فکر کردم که دیشب سخنرانی کرده بودن و از فکر کردن به هر کدوم، پر از حس زندگی شدم.
بعد از یک سال، حدود سه ساعت با دوستی قدیمی که ساکن اتریشه صحبت کردم.
از روزای جنگ گفت، از حسهای سوگی که تجربه کرده، به خاطر قطع اینترنت و جدا افتادن از ایران.
از تجربههای دردناک و درکنشدنی مهاجرت گفت.
از اینکه چقدر دوست داره و چقدر نیاز داره که با هم در ارتباط باشیم.
1. سالواژهام: استمرار
2. یه حس ناامیدی شدید داشتم شروع کردم به نوشتن و توی آزادنویسی به آنها پرداختم. بعد از نوشتن حالم بهتر شد به طوری که دیگر بالا روده بزرگ آن رو حس نمیکردم.
3. یادم باشد یه بازبینی بکنم برنامههام رو که ببینم کدومها را باید حذف کنم و چه برنامههای جدیدی رو باید اضافه بکنم.
♠️گزارش پیک
♤ بگذار یادم بیاید امروز چه کار کردم… چه کار… چهکار… امروز…؟ مممم. آهان. یادم آمد. امان از این فراموشخاطریهای پیدرپی. راستش کیفور کارگاه کودکنویس بودم که دامن گل از دستم برفت. تریپ سعدی برداشیم. بله فلواندرفلو بودم. همان غرقگی خودمان؛ آسیمهسر موری در ژرفاژرف کاسهی عسل.
حالا چرا اینقدر جوگیر شدی؟ یک کلاس اینقدر غلو ندارد. دِ دارد جاندلم. وقتی تدریس از جانودل باشد به جانودل هم میجلوسد. طوری که نفهمی گذر زمان را. مزهاش زیر زبانم است، اننشششاالله در مرحلهی داسخورد، توی عسلش فلفل نباشد. هرچند که باشد هم میخوریم. عادت به تندی داریم. تازه اشتهامان باز میشود برای پتکخورد و احیانن بمبخورد.
♤ امروز از آخر به اول گزارش نیکم را نوشتم. خاستم نخست از شیرینترین جایش بگویم. سپس بقیه را. پیشترش وبینار دیدم. از کتاب یادداشتهای روزانه بهزاد حاتم گفتند. دربارهی فضای کودکانهی نقاشیهای سروناز علمبیگی، نقاش و فیلمساز. توی یادداشتها گفتگوی دو هنرمند را داریم؛ بازخورد حاتم به نقاشیها، عکسالعمل سروناز در برابر آن. که روال یادداشتها را میسازند.
نقاشیهایی که هنوز منشی کودکانه دارند و سیالند و رها. این کودکانگی از ناپختگی و ناتوانی نیست. برعکس از آگاهی و شناختی است اصیل و درونجوش که به آموزههای خشک آکادمیک تن نسپرده. نقاش بر کارش پافشاری دارد. چرا که استادان دانشگاه هم همنظر در ارزش یک اثری هنری نیستند. پس چرا خودمان را منتر کنیم. بنده هم میگویم موافقم. هرهریمسلکی و ملانخودیدَرسَکی میخشکاند خلاقیت را.
یادم میآید این مشکل من هم بود در دانشگاه. یک استاد میگفت اَهاَه این کارت کلیشهست و بازاری، دیگری میگفت بهبه عجب بیلنگهست، چه سری چه دمی عجب پایی. یکی هم خودش بلد نبود نظر دهد. ماست ماست نگاهت میکرد، وقتی از کار دفاع میکردی. دفعهی بعد ولیاش را میآورد؛ استاد مافوق. که بالا سرمان نظر بدهد و ماست بگوید من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود.
♤ بازم هزارکلمهیی نوشتیم مسلسلی. داستان یک نقاش. یاد دو نقطهی سیاه افتادم. اسم داستانم هم همین شد. نمیدانم چرا اول کار اسمش آمد تو ذهنم. نقاش هرچه میکشد دونقطهی سیاه روی بومش پدیدار میشود و هی درشتتر و درشتتر. هرچقدر رویشان را میپوشاند با رنگ، دوباره آشکار میشوند. تکثیر میشوند. حتی تو خابش رو دیوار مسجد روبهرو، بیرون پنجره. لای زیتون ظرف صبحانهاش. خلاصه کارش دارد به جنون میکشد و… بقیه را اینجا نمینویسم که داستانم از تبوتاب نیفتد. کامل کردم میگذارم در کانال غیرعمومیم. آخر هنوز عمومیش نکردم. خجالت دارد این شدت لسی در رونمایی از کانال والا.
♤ مقالهی فریبآرایی را نصفهنیمه خاندم. تعریفش برای بعد. خابآلودم و میترسم از این به بعد گندآلود شوم به قیقاجنوشتن و بازم «عزیز مادر» بگوید هاشم در ویرایش رستگار شد، تو از شلختگی در ویرایش نه.
مشترکهای متفاوت
از کتاب «آمار کاربردی برای دانشمندان داده»:
کتاب، کار تبیین مفاهیم و کلیدواژهها را به بهترین نحو انجام داده. چرا چنین میگویم؟
در آمار و علمداده یکسری کلیدواژهها مشترکاند اما مفاهیمی متفاوت از هم دارند.
مثلا «گراف»(Graph):
در علمداده، گراف، یکی از ساختارهای داده است. شبکهای از گرهها که توسط یالهایی بههم متصلاند.
در آمار اما، گراف، مجموعهای از نمودارهاست که در به تصویر کشیدن دادهها کاربرد دارند. مثل نمودارهای میلهای و هیستوگرام و از این دست.
مثال دیگر «نمونه»(Sample) است:
در علمداده، نمونه، یک سطر از جدولِ دادههاست. مثلا نمونه ۱، نمونه ۲، … تا نمونه nام، که هر کدام یک ردیف از جدولاند.
اما در آمار، نمونه، تنها یک ردیف را شامل نمیشود و مجموعهای از ردیفهاست. به بیانی دیگر، کلِ جدول، یک نمونه از یک جامعهی آماری است.
این شکل از قیاس مفاهیم برای پردهبرداری از تفاوتهای دو حوزهی آمار و علمداده یکی از لذتهای خواندن این کتاب است.
گوش سپردم به یکی دیگر از جلسات ضبط شدهی کتابنقد۵. صحبت از مقالهی محمد قائد بود.
در این مقاله، آقا قائد، پرسشهای «وهوشِ بدلی» را پاسخ میدهد.
امشب آخرین قسمت سریال مانتیس(The Mantis) را دیدم.
از «دیوان خروس لاری» و «بهتر بنویسیم» خواندم.
#گزارش_نیک
https://t.me/mraliabarashi
سالواژهام: ارتباط
داستان کوتاهی با عنوان «تاریکی در پوتین» از بیژن نجدی خاندم. دوبار خاندمش. و لازم است که باز هم بخانمش تا چیزهای بیشتری دستگیرم شود.
پیادهروی کردم.
نویسندهساز را بودم. استاد از گزارش نیک و اینکه باید با دیدی جدیتر به آن بنگریم، گفتند.
چه خوب میشود اگر روی آن دید کار کنم. نوشتن از خاندهها و دیدهها و شنیدههایم را بیاموزم. برای مثال باید به این فکر کنم که دقیقن چه چیز موسیقی فیلم «آخرین موهیکان» مرا به وجد میآورد؟
سه فصل «کجرفتاری» خاندم. نکتهی جالب: انسانهای ریسکگریز از معاملههای تکشرطی بیشتر از چندشرطی میترسند. چراکه احتمال برد را در معاملههای چندشرطی بیشتر میدانند.
برای مثال در شرطبندییی که پنجاه درصد احتمال برد ۲۰۰ دلار دارند و پنجاه درصد احتمال باخت صد دلار، شرکت نمیکنند. در عوض در صدتا معامله از همین جنس، شرکت میکنند. چراکه اینگونه احتمال برد را بیشتر میبینند.
با مادر خرید کردم. برای آخرینبار به تمام مغازههای اطراف سر زدیم. فردا به زاهدان برمیگردیم.
و حالا دارم بخش عصر زرین از کتاب «اسطوره در جهان امروز» را میخانم. همتای ایرانی افسانهی پنج دوران را در آن یافتم. و واقعن خوشحالم. چه جالب که در هردوی این افسانهها ما در دوران آهن زندگی میکنیم.
سخت بود دل کندن از رخت خاب آخرش بعد از کلی اینور اونور شدن پاشدم از جام کمک مامانم کردمو ظرفا رو شستم تو تمرینجا بودم بچهها متنای خوبی نوشته بودن تو وبینار نویسنده سازم بودم خوبه امروزم بیشتر تونستم بنویسم کتاب خوندم زبان تمرین کردم تو کارگاه کودک نویسم بودم تجربه خوبی بود داستان کودک خوندیم خیال کردیم اگه از ی کتاب کودک خوشمون بیاد اون چه نقاشی میتونه داشته باشه کودک درونم خیلی خوشش اومد کلی شکلات با طرح های مختلف کشیدم . با خاهرم فیلم دیدیم
صبح اگه هوا ابری بود و آفتاب روم نمیافتاد، مجبور نبودم زود بلند شم. باید امروز کاری که همش عقب میانداختم رو تکمیل میکردم. صبحانه مختصری زدم که روشن شم و بعد نشستم پشت سیستم. هرچی بلد بودم و نبودم رو نوشتم. متن که آماده شد، یه سری اصلاحات انجام دادم و بعد اینفوگرافیش رو درست کردم و دکمه ضبط رو زدم.
بهخاطر تپقی که موقع توضیح دادن زدم، مجبور شدم هر ویدیو رو دو بار از اول ضبط کنم. حوصله ادیت نداشتم. زمانش هم اونقدر زیاد نشده بود که حیفم بیاد. خلاصه که دو تا ویدیوی آخری که قاسمپور خواسته بود رو ضبط کردم و فرستادم. انرژی صبحم تمومِ تموم رفت. کارای اداری فارغالتحصیلی رو دوباره موکول کردم به فردا.
کانال چندتا از بچهها رو خوندم. بعدم دو قسمت دیگه از سریال چینیمو نگاه کردم. چه کاپل نازی و چه داستان جالبی.
عصر یه جلسه تیمی داشتیم، ولی قاسمپور شلوغ بود و نتونست بیاد. خیلی وقت بود جلسه نداشتیم. شنیدن صدای بچهها خوشحالکننده بود. یاد روزای کارآموزی و جلسههای هفتگیمون افتادم. زمان چقدر زود گذشت و چقدر جمعمون کوچیکتر شد.
نویسندهساز و نوشتن داستان هم به راه بود. داستان امروزم راجع به نقاشی بود که استادش جلو کلاس کارشو زیر سوال برده بود و اینم با موکتبر افتاده بود به جون نقاشیش. همین وسطها نگاهش میافته به پنجره و میبینه یه گربه سیاهه بهش زل زده. گربهه میاد پیشش و کمکش میکنه و ماجراهای بعدشم نمیدونم چی میشه.
من تا قبل از اینکه یه بعدازظهر اتفاقی دوستم رو تو دانشکده هنر ندیده بودم، نمیدونستم محیط کار نقاشا چطوریه. اون روز یه همچین اتفاقی با درجه درامای کمتر برای اون اتفاق افتاده بود. البته اون داشت با تلاش بیشتری کارشو میکرد. منم ساکت نشسته بودم کنارش و نقاشی کردن خودش و دوستاشو نگاه میکردم. مشاهدهام از اون مکان تو شکل دادن داستانم خیلی کمککننده بود.
بعد جلسه رو رپورتاژها کار کردم. تا شب مشغول نوشتن بودم. کارم نصفه موند. یادداشت فرشته رو خوندم و بعد رفتم یه قدمی بزنم.
روز با خوندن زبان و یاد گرفتن یه لغت چینی تموم شد.
https://t.me/MaedehJavadiCHN
|نقلقول|
«روح عاشق هیچگاه در خانه نیست.»
-کارل فریدریش ویلهلم واندر
|سال واژه:خالقیت|
۱. صبحخوانی و صفحهی صبح. سپس پیادهروی تا باشگاه.
۲. بعد از ناهار ادامهی «ویکنت دو نیمشده» را خواندم. عجیب و شدید این داستان را دوست دارم. با این که فضای غریبی دارد اما با شخصیتپردازی قوی و روایت ساده و با جزئیات دلپذیر، انگار من جایِ آن پسربچه (راوی) هستم.
۳. یادداشتِ اول. برای کودکنویس هیجان دارم.
۴. هزار کلمه نویسی. دربارهی یک طراح با وسواسی خاص نوشتم. مجموعه داستانهای این تمرین را که بالا و پایین میکنم، احساس غرور میکنم. در عین سادگی، کاری بزرگ انجام میدهیم.
۵. قبل از کارگاه، ادامهی ویکنت را خواندم. دو فصلش ماند. و رفتیم کودکنویسی.
۶. در کودکنویس هفت داستان خوب و بد خواندیم. کودکانه طراحی کردیم و ایدهپردازی. بینهایت کیف داد.
۷. یادداشتِ آخر. و برای بخش فهرستنِ کانال، لینک نقاشیهایی که دوست دارم را پیدا کردم.
۸. تمرین شعر. برای تمرین شعر سپید، از روی دست شعرها میخوانم و بدون فاصله آزادانه هرچه به ذهنم آمد مینویسم. برای وقتهایی که ایده ندارم کمک میکند.
|از کتاب|
«فقط مرگ است که احساس هامان را برمیانگیزد؟»
-سقوط، آلبرت کامو
|شعر|
بر لبت، چون یکی حباب شوم
بوسم آن را، ز شوق و آب شوم.
-ابوالحسن ورزی
https://t.me/Shallwejustbegin
ویلویلی
– شب دیر خابیدم و صبح، زود بیدار شدم. کانال دوستانم را خاندم و کامنتیدم. از آنجا که از استیکرهایی که کامنت میکنم استقبال شده، آنقدر برای همه میگذارم تا شورش دربیاید.
– آزادنویسی میکنم. هذیاننویسی هم. کمتر هذیان مینویسم این اواخر. سعی میکنم آن لالوها بیتکی هم بسرایم. بعدش شروع میکنم به هزار کلمه داستاننویسی. امروز بعدازظهر سر کارم و نویسندهساز را نیستم. پس خودم تنهایی مینشینم به جفنگیدن. ۸۰۰وخردهای کلمه شد اما ۲۵ دقیقه نه. داستان هیولایی را نوشتم که منتظر عشق واقعی خودش است. روزی وقتی یک شکارچی برای شکارش میآید، آنقدر اصرار میکند تا شکارچی شک میکند که نکند عاشق هم باشند. از آنجا که یک هیولا با قامت کوچولوست، شکارچی از در خانهاش رد نمیشود. قرار میگذارند سال بعد هم را بییند تا هیولا در بهتری برای خانهاش بسازد. دری که شکارچی را عبور بدهد. در ضمن خود هیولا هم کمی بزرگ شود. شکارچی بعد از رفتن از جنگل فکر میکند هیولا گولش زده و فردا برای شکار برمیگردد. اما هیولا که از دیدن شکارچی خوشحال میشود. به او ابراز علاقه میکند و پیشنهاد میکند بروند خانهی او زندگی کنند. شکارچی که متوجه میشود هیولا را بد قضاوت کرده، او را به خانه میبرد. هیولا که خانه را میبیند با خودش میگوید همیشه دوست داشته در چنین خانهی بزرگی زندگی کند. میاندیشد که میتواند ظرف یک سال، از شر شکارچی خلاص شود.
– کمی از کتاب روزنویسی استاد کلانتری را خاندم. خاندم و ازش کلمهبرداری کردم. استاد میگوید که کلمات تازه میتوانند نوشته را تازهتر کنند. تمرین من با کلمات، بیشتر وقت شعر نوشتن است. دوست دارم این کتاب را. دلم میخاهد یک روز من هم کتابی داشته باشم از یادداشتهای روزانهام. روزی که یادداشتهایم واقعن ارزش کتاب شدن داشته باشند.
– رفتم خیاطی. فکر میکردم لباسم را بد دوختهام اما استاد گفت مشکلی ندارد و چون هنوز کامل نشده اینطور به نظرم میآید. یا هم اینکه خیلی کشیدمش. در مورد پارچهی دیگرم هم راهنماییام کرد و برگشتم خانه.
– بلخره بعد از چند روز پلو پختم. سیبزمینی سرخ کردم و ترکیبی با ماست و خیار و هویج و کدوخیاری خوردم.
– مطالب کلاس را آماده کردم و کمی خابیدم. فکر کنم از دیشب تا امروز ته تهش چهار ساعت خابیدم. خاب بعدازظهر هم نیم ساعت بود. خستهام.
– شاگردم آمد و درس دادم. بعد هم پیاده تا خانه قدم زدم. کمی از وبیکار الیزاده را توانستم شرکت کنم و مدار شیما را هم کلن از دست دادم.
– شعر روزانهام را نوشتم و تیکش را برای لادن و ساجده فرستادم. استراحت کردم. قسمت جدید انیمههای عروس اُگر و یک انیمهی درازنام دیگر را دیدم. واقعن زیاد بهدردبخور نیستند اما عادت کردم بهشان.
https://t.me/havirism
سرم درد میکند و دردش به چشمانم هم نفوذ کرده. ظهر میخواستم با خواب کمش کنم. سرتقتر از این حرفها بود. تازه نخوابیدم. بیدار ماندم. این روزها بخاطر ذوق داستاننویسی سر ساعت پنج در وبینار حاضر میشوم.
ظهر تمرینجا را رفتم. اصلا در برنامهام نبود. یکهو دیدم ساعت دو شده و گوشی بهدستم پس رفتم و کلی نکتهبرداری کردم. فهمیدم اصلا شیوهٔ نوشتن اصولی چگونه است و کدامش بهتر است و مخاطبپسندتر.
ساعت پنج وبینار بودم. کتاب معرفی شده تلفیق هنر نویسندگی و نقاشی بود. هنرها از ارزش والایی برخوردارند و اگر تلفیق شوند، انگار هنر جدیدی میآفرینند. بعد از آن موضوع داستاننویسی هزار کلمهای شد همان نقاش و نقاشی.
داستانی که در وبینار نوشتم از شخصیت دختری نوجوان بود که کمکم هنر نقاشی را یاد میگیرد و در راستای هنرمندی زندگی را نیز میآموزد و شخصیتی شکل میگیرد که شبیه به آدمیست که او را متصور میشده. در این میان به افراد بیبضاعت، هم نقاشی میآموزد تا از این هنر بهرهمند شوند.
آمدم بروم سر وبینار الهه جان که نتم تمام شد. نتوانستم اینترنت بخرم. پس نتوانستم در ادامه حضور داشته باشم.
سه صفحه روی کاغذ آزادنویسی کردم و نمیدانم چه نوشتم و چه ننوشتم.
در کانالم ظهر آنافورایی نوشتم و بخاطر سردردم بار اول که خواندم نفهمیدم دو تا از فعلهایم مناسب نیستند و بعد از چند ساعت ویرایش کردم.
شعر خواندم از بیژن جلالی و رضا براهنی. چند پاره از اشعار جلالی در وجودم رخنه کردند و هر چه درد رسوب کرده بود را آرام کرد.
« تهی را
با خون خویش
آبیاری کردم
و برای خواباندن او
آوازها خواندم
ولی این میهمان ناخوانده
جای مرا در دل من
گرفته است
و اینک من هستم
که با آواز او
به خواب میروم.»
رمان « توتال» نسترن مکارمی بخش دوماش را آغاز کردم. «جهنم را بر دوش میکشم». یحیی چرا روح خود را فروخت؟ چرا فراموش کرد هدفش از آمدن به آن دیار چه بود؟ چرا تسلیم خواستههای نفسانی شد؟ این عادت به این زندگی چه بود که او را از گذشته و هویتش دور کرده بود؟ چقدر نثر دلنشین و گیرایی دارد خانم مکارمی نازنین. دلم نمیخواست کتابش را زمین بگذارم اما سرم دارد میترکد و همه این کارها را در حالی که سردرد دارم انجام دادم و این گزارش را با شدت گرفتن درد نوشتم. باشد که فردا را با درد بیدار نشوم.
https://t.me/zahraballampour
-کارگاه «کودک نویس» را شرکت کردم. و چه دوستش داشتم. هم شاد شدم و هم غمگین.
شاد از طراوت و سادگیِ دنیای کودکانه و غمگین از اینکه چه دور افتادم از آن غزالهی خیالباف.
اما چه خوب که شرکت کردم در این کلاس. عالیست، عالی.
-ظهر برای انجام کاری دو ساعت و نیم، مداوم راه رفتم و جان از بدنم به تناوب ورد و خروج کرد.
-همچنان چند صفحه از «شب یک شب دو» را خاندم. هرچه بیشتر میخانم بیشتر تکه کلامهای استاد را درش میبینم. البته طبیعیست. طبق روایتِ خودشان، در یکسال ۱۵ بار خاندهاش. هارهارهار.
-داش فیروز بعدِ قرنی جواب پیامم را داد و دیدیم که زنده است خداروشکر. گفت امشب گزارش نیک مینویسد. تا ببینیم.
-تمرین شعر سرودن نمودم. باید بفهمم که چه میشود که گاهی شعر خودش در من جاری میشود و گاهی به ملال میآید. نکبتبازی در نیار.
-بخش بعدی روزگفتارم را ضبط نومودم و در کانال گزاردم یا گذاردم؟ این را نمیدانم با مصدر زاریدن است یا ذاریدن. معذور بدارید.
البته اگر از برگزاری بیاید با زاریدن است ولی اگر از گذاشتن بیاید با ذاریدن. اما نمیدانم گز/ذاردن برگزار میشود یا گذاشته میشود. قاعدتن باید گذاشته شود. نمیدازنم. الانم خیلی خستهام و توان سِرچیدن ندارم.
باشد که رستگار شوم.
اوداافظظظ.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
امروز باز هم زیاد خوابیدم اما از رو نرفتم و ساعت ۹صبح،پانزده دقیقه دویدم.
صبحانه و چای را با دخمل خوردم.
آزادنویسی کردم. آخرش با خودم دعوام شد.
یک پیرنگ کوتاه نوشتم. کلیشهای شد.
باقیماندهای فایل هنرپیرنگ را خواندم.
به مادربزرگ سر زدم.
شب ِ تولدم بود اما نمیدانم چرا سورپرایز نمیشوم با اینکه تلاششان را کردند.
لعنت بر مسئولینی که باعث و بانی گرانیِ طلا شدند، آخر زن باید شب تولدش فقط گل و کیک کادو بگیرد؟ طفلی مردها با اینهمه توقع از آنها.
شب برای هشت نفر خوراک لوبیا قارچ بار گذاشتم برای صبحانهی همسر تا به سرکار ببرد.
امشب، خواب، جن بود و چشمانِ من، بسمالله.
شاد و پیروز باشید.
خردهعادت
گزارش هفدهم
میخواهم در دنیای نوشتن بمانم. اما انگار رویاییست که نیشگونِ حقیقت میخواهد از آن بیدارم کند. من اما زنجیرم را به این جهان محکم تر میکنم.
امشب پریشانم و پریشانیِ افکارم سر میخورد روی زبانم اما راهی به بیرون نمییابد. قورتش میدهم و جریان مییابد در دستانم و میلغزد در این صفحه.
گزارش خوانی صبحگاه انجام شد. گزارش های دوست داشتنیام: فاطمه مهرآور، مهناز روئینتن، محبوبه گلکار
نویسنده ساز ۵۳۳ را پایانیدم.
نسخه اولِ اولین رخدادک نگاشته شد.
قسمت سوم مانتیس را دیدم بعد چهارم و پنجم و تا آخر. چند قسمت آخر را دوست داشتم. آنقدر کشش داشت که همینطور پشت هم ادامه دهم.
مسافرنامهی مسکوب را هم تمام کردم.
حالا که فکر میکنم روز بدی نبوده پس چرا حالم با خودم اینطور است؟ ها میگویم هر چیزی هم که از دست برود آخرش نوشتن که برایمان می ماند؟ مگر نه؟
الان کتاب خوندن. قراره بخونم.
کامنت برای دوستانم. چند تا کتاب خوب در این حین رفت توی لیستم.
وبینار نویسنده ساز که وسط نوشتن داستان 1٠٠٠ کلمه ای خوابم برد. به اینجای داستانم رسیدم که مردی با کشتن آدمها و گرفتن خون شون نقاشی می کرد.
با ماشین دور دور زدن با برادرم.
عاشق شمالم، ایکاش خونه مون اینجا بود.
وسط یه دعوای جانانه بین x و y یه حرفی زدم که علاوه بر x و y ، شخص شخیص z هم زد زیر گریه.
قدرت کلام رو امروز، با پوست و استخونم حس کردم.
تلاش برای گوش دادن به درد و دل های خاله ام.
و شرکت در کلاسی مرتبط با اهمال کاری که واقعا برام مفید بود.
آها یادم رفت بگم که دوش گرفتم و سبک شدم.
و رفتم عکاسی از طبیعت بکر.
پ. ن : راستی فردا هم قراره بریم یجا دعوا. نمیدونم اومدیم مسافرت یا دادگاه.
چنان بیحال و کمجان بودم که مرخصی گرفتم برای استراحت بیشتر. نتیجهی آزمایشم را شنبه گرفتم. باید به دکتر نشان بدهم.
ساعت 9 و نیم بیدار شدم. خوشبختانه پارههایی از خوابم یادم مانده بود، نوشتمش.
تئوری شعر خواندم. تا دیروقت توی رختخواب ماندم. دلتنگی از دیروز خودش را توی امروزم هم انداخته بود. باهاش خلوت کردم. کمی هم نوشتم.
صبحانه از نانیوخههایی که خواهر از سفرش به شیراز آورده بود خوردم با چای.
آشپزی کردم و به کارهای آشپزخانه سروسامان دادم. در همین حین شعرک امروزم هم درآمد: صد کیسه خاطره/ ناگاه از کجا/ پیدا و باز شد/ وقتی که دیدمت؟
با دولینگو زبان خواندم. روز 28م.
مقالهی داریوش آشوری را خواندم: «بازاندیشی در زبان فارسی.»
کمی آزادنویسی و بعد با «دریا» جملهورزی کردم. جالب بود که به دو حکایت رسیدم. خودم هم هرهر میخندیدم موقع نوشتن.
در کارگاه کودکنویس شرکت کردم. استاد از طریق هفت داستان کودکی که خواند ما را با نکات مختلفی آشنا کرد. کمی هم تمرین کردیم. نقاشی و نوشتن. من از همان تصویر اولی که کشیدم داستانکی درآوردم ولی ترسناک است. بچهی دیوار آدم را به هول و هراس میاندازد. باید ببینم میتوانم تلطیفش کنم. میخواستم مثل داستانهای رولد دال بشود ولی بیشتر شبیه انیمههای میازاکی شد.
دستی به سر و گوش جملهورزیام کشیدم و راهی کانالش کردم.
گزارش نیک نوشتم و حالا میروم کمی گور و گهواره بخوانم. به همین راحتی دوتا داستان را خواندم و حالا داستان سومم. با هرم عادتهای انعطافپذیر. استاد خیلی متشکرم.
سالواژهام: ریلگذاری
خوابم را نوشتم. چه خواب خوبی بود. حیف میآمد که نتوانم همهٔ جزئیاتش را به خاطر بیاورم. گرچه به نظرم یک روز مسخره مثل بقیهٔ روزها بود، ولی یادآوری رؤیایم شیرین بود.
به پرندهها رسیدگی کردم.
سریال «صد» را دیدم. با همسرم صبحانه خوردیم.
فایل صوتی وبینار نویسندهساز را گوش دادم و با برنامهٔ ساحلک آشنا شدم. با برنامهٔ ساحلک ۱۰۰ جمله آزادنویسی کردم و همهٔ عصبانیتی که از صبح در وجودم وول میخورد را روی کاغذ آوردم.
یک داستانک نوشتم و در کانالم گذاشتم.
کمی از کتاب «نام من سرخ» را خواندم.
شام پختم؛ پلو با خورشت نخود.
دخترم را بردم کلاس بسکتبال. مامانم را بردم چشمپزشکی که نوبت بگیرد. بعد هم با مامان رفتیم بازار.
بعد از شام، ظرفها را شستم و آشپزخانه را تمیز کردم.
با خانوادهٔ دختر عمویم به ناژوان رفتیم. بعد هم رفتیم ناژلند، چای خوردیم و از موسیقی زنده لذت بردیم. چقدر به این بیزونرفتن احتیاج داشتم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲۳
امروزدرتمرین هزار کلمه نویسی یه داستان کوتاه نوشتم :
امروز همه چیز تغییرکرده بود،کسی صدای من را نمی شنید.ازرختخواب بلند شدم ودیدم به اندازه خرس جاکلیدی شده ام .به سمت آشپزخانه راه افتادم ولی چون قدم هایم کوچک شده بود،ظهر به آشپزخانه رسیدم.دیگرازوقت صبحانه گذشته بود.تصمیم گرفتم ناهاردرست کنم.ولی کوتاه شده بودم و قد من به کابینت واجاق گازویخچال نمیرسید.برای همین تصمیم گرفتم که نردبان درست کنم.ولی با خودم گفتم نردبان با چی؟؟
غصه ام شده بود و همین جوری کهداشتم به اطرافم نگاه می کردم ،چشمم به ریش ریش های بالای فرش افتاد.سلانه سلانه خودم را به فرش پذیرایی رساندم وقسمت بالای فرش نشستم وشروع کردم به کندن نخهای بالای فرش.نخها را می کندم وبهم گره می دادم ویک طناب بزرگ درست کردم.طناب رابرداشتم وبه آشپزخانه برگشتم.
کناریخچال ایستادم وطنابی راکه با نخهای فرش درست کرده بودم قلاب کردم وانداختم توی دسته یخچال وآرام آرام بالا می رفتم.هرچقدربالا می رفتم بازم فاصله ام با درب یخچال زیادبود .حسابی خسته شده بودم ودستهایم دردگرفته بود.سرعتم رابیشتر کردم که زودتربه بالا برسم.ولی انگار قدری به سمت پایین کشیده شدم .توجه نکردم وبه مسیرم ادامه دادم ولی این دفعه کشش بیشتری رو به سمت پایین احساس کردم.نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد .همچنان به بالا رفتنم ادامه می دادم ولی یهو رها شدم وبه سمت پایین پرتاب شدم.چشمهایم رابستم وانگار داشتم پرواز می کردم محکم به روی زمین افتادم و درد زیادی را احساس کردم.بدنم به شدت تکان خورد وباصدای مادرم که من را صدا میزدازخواب پریدم …
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
با سردرد مینویسم. نتیجهی گریههای بعدازظهر است. عصری بعد از کاراموزی کمی خوابیدم و سپس یک خواب مسخره دیدم و تحلیلش شد اعصاب خوردی و گریه. بعد دفترم را برداشتم و با هندزفری و گوشی سری به حیاط خوابگاه زدم. مریم و طهورا_دو تا از هماتاقیهام_ آنطرف حیاط سخت ورزش میکردند. خلوت پر جنب و جوششان را به هم نزدم و روی نیمکت آبی، زیر درختی نشستم. شجریان گوش میدادم و به شدت درگیر تحلیل بودم. گاهی آن وسط چیزکی هم یادداشت میکردم. همین بین بود که یکهو آهنگی از تُهی پلی شد و خلوت شاعرانهام را خدشه دار کرد. همین را کردم رخدادکی در تهِ نوت گوشیم. دستم به نوشتن گرم شد و چند تا رخدادک دیگر از روزم هم درآوردم و قدم زدم و موسیقی گوش دادم. باد که شروع شد جانم را برداشتم و رفتم بالا. باد قوچان اصلا شوخی بردار نیست.
بقیهی روزم را پر قدرت درس خواندم. بهترین حرکت روزم. زور زدم و اسم تک تک واکسنها را حفظ کردم. حفظ کردن برایم عذاب آور ترین کار دنیاست. مخصوصا حفظ کردن اسم و چیزهای بی ربط به هم.
شب را دوباره با هماتاقیها فیلم دیدیم. تصمیم داریم از این روزهای سبک نهایت استفاده را ببریم. این یکی هم شبیه عاشقانه های زرد بود ولی بدم نیامد. کلیشه نداشت. هیچ کجای فیلم جز اینکه دونفر عاشق هم شدند کلیشه نبود. باعث شد به خیلی چیزها بیاندیشم و همین برای اینکه بگویم فیلم خوبی بود کافیست.
راستی از صبحم نگفتم.
امروز دو تا کودکِ زر زرو را ترساندم. البته من کاری نکردم. فقط صرف اینکه روپوش سفید تنم بود ترسیدند و گریه کردند. لحظات بدی بود. اینکه یک بچه از آدم بترسد واقعا بد است. هر چه گفتم:« خاله به خدا کاریت ندارم» باز ساکت نشد. دیگر این آخریها میخواستم روپوشم را در بیاورم که مادرش دستش را گرفت و رفتند.
برای یک بچهی دیگر هم واکسن ۶سالگی زدیم. واکسن DTP و فلج اطفال. البته آنجا نمیدانستم چه میزنیم. الان که آن مبحث را خواندم، میدانم.
تا آمدم بترسم و هول کنم، استاد خودش زد و رفت. فکر کنم چون اولین بار بود خودش زد. چون گفت از این به بعد واکسنها با خودتان.
یک سوتی هم دادم.
مادرباردار برای مراقبت مراجعه کرده بود. کارش را راه انداختیم. ولی دمِ رفتنی استاد گفت علائم خطر را برای مادر توضیح بده.
این کار را همیشه میکنیم. یکسری علائم خطر پیش از زایمان را آموزش میدهیم تا در صورت مشاهده سریعا پیگیری شود. خلاصه استاد یکهو به من گفت توضیح بده و من هم شوکه شدم و زبانم بند آمد و بِر و بِر فقط نگاهشان کردم. خدا سر هیچ دانشجویی نیاورد. خیلی لحظهی بدی بود. دوستم نجاتم داد و کار را دست گرفت.
مادرباردار که رفت استاد خندید و گفت:«حسینزاده چی شد هنگ کردی چرا؟»
استاد، استاد. آخ استاد. قربان گل رویتان بروم که شلاقم نزنید. ترم پیش همین سناریو با استاد نکویی اتفاق افتاد و بعدش چنان تخریبم کرد که هنوز رد شلاقش روی تنم درد میکند.
خلاصه که امروزم پر از حرکت بود. از فصلواژهی جدیدم راضیام. یک تودهی غمگین در حال حرکت خیلی بهتر از یک تودهی در رکود است.
https://t.me/ravaanehh
پرسید: «چطوری؟»
دنبال جمله گشتم: «چارهای جز خوب بودن ندارم.»
از صبح خزیدم و خودم را کشیدم، تا ده شب. دکمهی بقایم روشن بود امروز. خسته و ملول و بیحس بودم اول. بعدش هم مشوش شدم و بعدترش هم تلوتلو خوردم.
کمکمَک شدم پر از حرفهایی که رویم نمیشد به زبان بیاورم؛ منطقم اجازه نمیداد.
اما چه کردم؟
مثل گذشته زانوی غم، بغل؟
نه. خودم را به کارهایم مشغول کردم و تنم را به شب کشاندم.
-نهار خوشمزهای پختم امروز. دستوپنجهام مریزاد دارد. گوشتها را با پیاز فراوان توی قابلمه کردم، پنبهای و کاراملی تحویل گرفتم. اعتقاد دارم نام «امیرالمومنین» و «امام زمان» چنینش کردند. غذاهایی که نذر امیرالمومنین میکنم، مزهی دیگری دارد.
-برای کارروان نوشتم و قربانصدقهی متنم رفتم. فکر نمیکردم پیشنویسِ خامی که داشتم، ایدهای خفن بهم بدهد.
-دوباره چندکاری برای کارروان داشتم. ازم زمانْ زیاد برد. اما ارزشش را داشت و همینکه سر موعد تمامش کردم کلی بهم انرژی داد.
-حتا کنار نهار، نخودآب هم درستیدم. غذای سادهای است. اما از قوه و مزهاش هرچه گویم، کم گفتم.
-وبینارهای «شادزی» و «نویسندهساز» و «معماری تفکر» را شرکت کردم. سابقه نداشت این همه با هم. ولی حس خوبی داشت دیدن دوستانم. ازشان یاد گرفتم بسیار.
-گفتم نماز ظهر و عصرم را اول وقت خاندم؟ نماز مغرب را هم تقریبن. تازه امروز به جای دو صفحه قرآن، چهارتا خاندم. سورهی شعرا را تمامیدم.
-بعد نماز مغرب، قرآن را به نیتی گشودم. آیهای آمد که میگفت: «تمام آسمانها و زمین، دست اوست. او بخاهد زنده میکند، بخاهد میمیراند.» این آیه، با نیتم جور بود. گویی که خدا رودررو حرفش را زده بود. حرف خدا به جانم نشست، اما سنگین هم بود. تاب و توانم را شکست. حس کردم، کم آوردم.
-«دیگریام» آمد و به دادم رسید. از کورهی داغ و تاریک بیرونم کشید. بردتم بیرون و آبپرتقالی ترش برایم خرید. برایم حرف زد. باهام حرف زد. آبی روی آتشم ریخت. نگفته بودم که چطورم است. اما حرفهایش به هدف میرسید. یقین دارم خدا گفته بود بیاید. با قلبم حس کردم، که نتیجهی همان آیه است. خدا آوردش تا حرفی بزند و بفهمم قضا و قدرش، با آنی که من بعد خاندنِ آیه انگاشتم، فرق دارد.
-توفیق نیمهاجباری شد با پدر و مادرم هم تلفنی حرف بزنم. حرفهای عجیب. شنیدن صدایشان همهی منفیجات را ازم زدوده است.
امروزم اگرچه سینهخیز آغاز شد. اما تهش خدا بهم گفت حواسم بهت هست. به خودت، نگرانیهایت، دغدغه و آرزوهایت. به آدمهایت.
درد داشتم امروز-دیروز. دردِ تن. عصبی بود یا نه، نمیدانم. هرچه بود حالم بهتر است. خدا گفت: «ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن. وین سر شوریده بازآید به سامان، غم مخور.»
-کوثر محمودآبادی
#گزارش_نیک (۴)
https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey
-دو صفحۀ خیلی بزرگِ صبحگاهی. چسبید.
– ثبت900کلمه در ساحلک
– با پینترست یه والپیپر جدید برای کامپیوترم ساختم.خیلی کار جالبی بود.
– ورق زدن چندتا کتاب کودک و عکس گرفتن از تصاویرشون.
– کادوی تولد بهاره.
-غصه خوردن برای ماژیکی که آرزو داشت وایتبرد باشد ولی جوهرش سرسخت تر از تختهپاککن بود.
گزارش میگ میگ
۱. صبح پا شدم و رفتم دنبال گرفتن مجدد کارت گم شده. بانک خلوت بود و کارت را داد. گفتم همراه بانکم را فعال کند و فعال کرد.
رفتم سر کار و ثبت و ثبت و ثبت. شاخصهای سه ماهه دوم از رگ گردن به ما نزدیک، تر است و من مثل قاطر بارکش دارم کار میکنم. پیگیری و ثبت و پیگیری و لقمه به دهان. پیگیری و قهوه به ببینی.
۲. ظهر آمدم و سه قسمت سریال کرهای دیدم «همسر خانهدار قاتل» توجهام به تفاوت شخصیت در جاهای مختلف جلب شد. تناقضی که کارش با توجهاش به کودک چهارسالهاش داشت.
۳. بعد خوابیدم گوشی را کوک کردم که نویسندهساز را بباشم که خواب ماندم، یعنی زنگ نخورد و بیدار که شدم شش شده بود.
۴. این روزها درگیرم با سفارش دادن یک لپتاپ مناسب انقدر که گزینهها را بالا پایین کردم که دیگه دیگه…
۵. جلسه الهه علیزاده را بودم اما باید ویس را دوباره گوش کنم.
۶. کارگاه کودک نویس را بودم. و هفت داستان کودک خواند استاد و نقاشی و نوشتن بود و کیف.
۷. دست به دامن ندا شدم و کمی شعر نوشتم برای پست کانال.
۸. بازنویسی طرح فیلم را انجام دادم و گذاشتمش توی جاکامنتیاش.
نیکنویسی شبانه
سالواژه: تحول
با قطعی برق و جاماندن از نویسندهساز،
مشغول روزنگاری شدم.
ثبت تجربههای جدید همیشه لذتبخش است.
کارگاه شیرین کودکنویسی از بهترین لحظههای روزم بود. از آشنایی و تحلیل ۷ کتاب کودک، نکتههای ارزندهای آموختم.
با شنیدن خبر آسمانی شدن دوست قدیمیام، تمام خاطراتش از سالهای دور، تا همین چند روز پیش، سراغم آمد و اشکم را درآورد.
عطر باران شمال و شببوهای حیاط توی سرم پیچیده.
امشب از اون شبهای بیخوابی و پرسهگردی در کتابهاست . شاید بهترین گریزگاهم باشد.😔
امتیاز ۸ روزم
امروز که داستانی نویس برای چندمین بار لذت وافری بردم. و چه حیف آنانی که نمیسوند. و فراریاند.
یک
.
زودتر از همیشه بیدار شدم.
خیلی سبک بودم. یه سبکیِ گذرکرده از دلِ یه طوفان سخت.
هوا هم خنک و سبک. باد باوقاری میوزید.
بهاندازه، نه تند و نه کمجون. شاخهها و برگا رو موزون و مواج میرقصوند.
چرخی زدم. دیدم نارنجا باردارن. تشنه بودن. شلنگای آب رو که از وسط راه، دستشون از هم جدا شده بود رو پیدا کردم و دستشونو باز تو دست هم گذاشتم.
خاک خشک پای انجیر هم آب میخواست. بهش رسوندم و به آب خوشامد گفت.
انبه هم گفت منم ببین. دیدم و دست خیس آب رفت تا به ریشهش برسه.
💠💠💠💠💠
دو
.
وقتی چایی میخوردم از آتشفشان نوشتم. از خودم. ادامهشو گذاشتم سرفرصت.
ظهر برق بود ولی من نبودم. نه توی هوای نوشتن نه فکر کردن.
از دیروز توی معبد سکوتم. دست سكوت روی شونهمه و حرف من توی سینه.
با سکوت ادامه میدم. بیصدا.
💠💠💠💠💠
سه
.
خوندن رو شروع کردم.
فعلا تنها کاریه که منو نگه میداره. چند روزه هیچی ننوشتم و نگاه میکنم که دور و بریا قطعش نکردن.
فعلا تماشا میکنم توی سکوت. دستاورد نهال سکوت، شاید به وقتش صدای پختهای بده. میدونم چِمِه و همین لنگر مناسبیه فعلا که توی این طوفان، روی آب بمونم.
💠💠💠💠💠
چار
.
بلبلا امروز بیشتر اومدن سراغم.
اهلیتر دلیتر.
سگا از بوی هر آدمی میفهمن که بیماره یا سالم، شاده یا افسرده.
روزایی که سگ خواهرم مث دیگران گول ظاهرمو نمیخورد یادمه. بیحال میشِست یه گوشه ولی همنوعای خودم فکر میکردن همه چی روبراهه.
تقصیری هم ندارن، سگا آدمشناسن.
حالا پرندهها هم بهش اضافه شدن.
با اینکه بابت غذا میومدن سراغم ولی همینکه پرخوری همیشگی رو نداشتن و بیشتر پیشم وقت گذاشتن، یعنی بو بردن من الان راهب سکوتم.
سکوت سبکی و سنگینی رو با هم داره.
سبکی از بار حرف و حرص، سنگینی از بار خلوت با خودت.
فکر کنیم روز اول زندگیمان است
– نقاشی حلزونتون تو حال و هوای همون نقاشیهای داستان کودکتون شده به چشمام.
– در صفحههای صبحگاهی امروز، خودم را پند دادم. از نو پختم خودم را. دوباره یادآوری کردم برای خودم که خودت را اولویت خودت قرار بده. که نمیشود احوال آدمها را فهمید مگر خودشان بخاهند به تو بگویند.
– مریم سادات صداقت نازنینم پیام گذاشته بود برایم. باهم کمی دربارهی تدوین حرف زدیم. و چه خوشحالم که این صحبتها شکل میگیرد و ازهم یاد میگیریم. که این دوستیها شکل میگیرد و عمیقتر میشود. در این گفتگوی کوتاه، یادم آمد باید بروم سراغ یادگیری بهتر و جدیدتر تدوین. لازم است یکی دو پله خودم را بالا بکشم برای ادامهی مسیر. میخاهم بگردم و یک دورهی خوب پیدا کنم، همسو با خاستهام از تدوین.
– اصلاحیهی کار جدید را زدم. موزیکها باهم یکی نمیشدند. مشکل بود یکی کردن موزیکی که در کنسرت اجرا و موزیکی که در استودیو ضبط شده است. یکی دو راه جدید را از دوستمان چت جیپیتی یاد گرفتم و اجرا کردم. یکی از آنها جواب داد. کار بهتر درآمد از آب. خودم که رضایت داشتم. کارفرما؟ او هم رضایت داد.
– عصر را رفتم بیرون برای انجام کاری. بعد از اتمام کار، گفتم تا مترو را پیادهروی کنم و هزینهی اسنپ ندهم. بغل مترو، شهرکتاب بود. (کاش با اسنپ برگشته بودم همان اول کار.) منهم که پایی دارم لغزنده. وارد شدم. کمی گشتم. دنبال هدیهای هستم برای دوستی. یکچیزهایی پیدا کردم اما گفتم بازهم بگردم. داشتم وسوسه میشدم کتاب بخرم. جلوی خودم را گرفتم. فقط بیرون آمدنی، برای خودم یک بسته ماژیک خریدم. ذوق زده آمدم بیرون و دیدم گوشی شارژ زیادی ندارد و با مترو و اتوبوس بخاهم برگردم خاموش میشود و مامان نگران. همین شد که اسنپ را گرفتم و برگشتم. (من همان لحظه رو به خودم: ریده بیدی بِه از این بید.) حالا که دارم مینویسم، میبینم میشد اطلاع بدهم که با اتوبوس برمیگردم و ممکن است دیر شود. اما آن لحظه به ذهنم نرسید.
– در لحظههای آخر، برای ثبتنام در کارگاه «کودکنویس» اقدام کردم. و چه خوب که اینکار را کردم. بعد از مدتها آزادانه کار کردم. باهم هفت کتاب کودک خاندیم. دربارهی تصویرسازیهایشان حرف زدیم. اینکه خوب است اینگونه نوشتن برای کودک یا نه؟ اینکه بهتر است چطور بنویسیم؟ دربارهی چی بنویسم. از «اما» حرف زدیم در دل داستان. باهم نقاشی کردیم. و چه خوب که آن ماژیکها را خریدم برای خودم. کمک کرد باذوق بیشتری دل به کار بدهم. حالا من، یک دست همهچیزخار دارم. دستی که هرچه از آن خوشش بیاید را برمیدارد برای خودش. ذوق کردم برایش. با مشکی و نارنجی طرح زدم. کیفور شدم در این کارگاه. کودک شدم دوباره انگار. یادم آمد برای اینکه بتوانی برای کودک بنویسی، باید بتوانی مثل او هم فکر کنی. باید بتوانی دنیا را دوباره از دید او ببینی. این را هم یادم آمد که چقدر کارگاه بودن دورهای سودمند است. اگر استاد میآمد و میگفت چنین است و چنان و میرفت، من هیچگاه نمیرفتم آن روشها را امتحان کنم. اما همین که همگی باهم، همزمان شروع به کار میکنیم، راه میاندازد آدم را. دوباره خوشحال شدم بابت شناختن استاد کلانتری.
– امشب به این فکر کردم که یکی دو هفته است که زندگیام، خیلی شلوغ میگذرد. راضیام از شلوغی و وقتدزدیهایم بین شلوغی. واقعن وقتدزد شدهام این یکی دو هفته. در هر زمان کوچک و بزرگی تلاش میکنم بخشی از کارهای لای دست ماندهام را به سرانجام برسانم. اما امشب فکر کردم که میان این همه شلوغی، از بعضی کارهای موردعلاقهام دور افتادهام. و اینکه بشود برای آنهاهم وقت دزدید، نیازمند کمی برنامهریزی است انگار. یادم آمد این یکی دو هفته از حجم کارها، نرسیدم برنامهریزی کنم، حتا در ذهنم. نشستم و برنامهای نوشتم برای یک هفتهی باقی مانده از نیمهی اول سال. طوری برنامه ریختم که انگار اولین روز سال است. همانقدر جدی و درست چون فکر میکنم هرروز که شروع کنیم و کارمان و خودمان را جدی بگیریم، به اندازهی همان اولین روز از اولین سال زندگیمان ارزش دارد.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
داستان آموزشی خواهم نوشت؟
صفحات صبحگاهی نوشتم.
ادامهی مشاوره تحصیلی دانشجویان و کمک برای تصمیمگیری برای انتخاب واحد.
یکبار دیگر فایل ارائهی پروپزالم را خواندم و یک مقاله هم کنارش. مقاله را هوش مصنوعی برایم خلاصه کرد و توضیح داد. در برخی بخشها استفاده از هوش مصنوعی حلال است.
طرح دورهی یکی از درسهایم را به روز کردم و در فرمت جدید نوشتم. با نوشتن طرح دوره مخالفت که ندارم، دوستش هم دارم. اما فرمت بازی را در این مورد نمیپسندم. گرچه پسندیدن من و امثال من اصلاً شرط نیست. دستور دادهاند باید اطاعت شود. به ویژه که در دعوای افزایش حقوق ماهانه داریم مچ هم را میگیریم.
امروز خودم را به وبینار نویسندهساز رساندم. استاد کلانتری از یادداشتهای روزانهی بهزاد حاتم دربارهی آثار سروناز علمبیگی میخواند. حاتم نقاشیهای سروناز را به خاطر آزادی و رهاییاش میستود و اینکه سروناز نگر دیروزش را دو دستی نمیچسبد و هر روز نقاشی جدید میآفریند. واژهی «نگر» را شنیدم یاد میترا جاجرمی افتادم که از این واژه زیاد استفاده میکرد. در هزار کلمه آزادنویسی داستانی، خودم را گذاشتم زیر پرسش که آن کدام دورهی استاد بود که استاد روش داستاننویسی آموزشی را یاد داد؟ برو دوره را مرور کن و هر روز یک داستان آموزشی بساز. دیگر هم استرس ایدهی داستانی نداشته باش. رفتم پوشه دورههای استاد را دیدم و دوره را یافتم «آموزهنویسی». استاد در این دوره نقشهی نوشتن ده فصل را داده و چند صفحه هم از کتاب «من، آقای نویسنده و … بانو» را به عنوان نمونه گذاشته است. چند صفحه خواندم. گمانم بتوانم کاری بکنم. یادم هست آن موقع تصمیم داشتم با این چارچوبی که استاد داده بروم سروقت کتاب «سوالاتت را تغییر بده تا زندگیات تغییر کند» و آن را به صورت داستان آموزشی درآورم. الان اما دارم به روزمرگیهایم فکر میکنم. امروز در گروه مقالهنویسی یکی دربارهی پرامپت برای درآوردن خلاصه کامل مقاله پرسیده بود، در حد خودم جواب دادم. همین را میتوانم داستانیاش کنم. یا اینکه دانشجوها دنبال این هستند که یک هوشمصنوعی پیدا کنند تا مقالههایی که با کمک هوش مصنوعی درمیآورند را انسانیزه کند، و من میدانم این نشدنی است و آنها به جای تلاش بی حاصل برای این، بهتر است دنبال رفع مشابهتهای مقالات با مقالهها و ادبیات پژوهشی موجود باشند. چه قدر موضوع گیر آوردم. همین بند خودش شد یک «رخدادک» مگر نه؟
در وبیکار سرزبان، الهه علیزاده تا برسد برایمان موزیک ویدئو گذاشت، دانلودش کردم که با دقت ببینم. امروز الهه علیزاده باز از تابع زبانی و مفهومسازی گفت تحت عنوان «چطوری از نو شروع کنیم و شکست نخوریم؟» مهمان جان هم که مبینا ملائی بود از ترجمهی شعر و سرقت ادبی گفت. اسم بیژن الهی را آورد. با بیژن نجدی اشتباه گرفته بودمش. با صحبتهای مبینا یاد کارگاه «تورم جمله در زبان انگلیسی» افتادم. ربطش چی بود؟ با نکتههایی که میگفت میتوانستیم در ترجمه از فارسی به انگلیسی یا برعکس بهتر عمل کنیم.
امروز مطالعه هم داشتهام و روح طاقچه را با شنیدن کتاب صوتی «ایرانیتر» نهال تجدد و خواندن فصل 65 از کتاب «گاه ناچیزی مرگ» خوشنود کردم. این فصل با این جمله از ابنعربی شروع میشد: «بر من حرجی نیست اگر عقیدهام را میگویم. بگذار جاهلان، حق را باطل جلوه دهند.» از کتاب بازاندیشی زبان فارسی آن فصلی که الهه علیزاده در فکریشهی 4 مشخص کرده بود خواندم. چقدر وقت برای خواندن کم میآورم. یک زمانی هر ماه چند کتاب میخریدم و هرکس میپرسید وقت میکنی بخوانی؟ میگفتم برای روزهای بازنشستگیام هستند. دوستی روزی گفت شنیدهام بازنشسته شدی حوصلهی خواندن نخواهی داشت. فکر میکنم اگر با جریانهای نوشتن و خواندن مدرسهی نویسندگی و توابعش آشنا نمیشدم، سخن دوستم درست درمیآمد. این روزها به خاطر افت هورمونی که دارم وقتهایی هست که حوصلهی خودم را ندارم، اما حوصلهی خواندن و نوشتن را دارم. این هم یک «رخدادک» دیگر. تمرین در دل تمرین.
دعا کنید امشب داغ و یخ کردن گرگرفتگی بگذارد بخوابم. خواب عمیق و خوبی برای همهیتان آرزومندم.
1405.6.22
قهرمانی
#گزارش_نیک
@bidemajnoon9
عه ماه آبی حلزون شد.
صفحات صبحگاهی. اینبار بیشتر نوشتم.
تمرینجا.
نویسندهساز. نوشتن داستان. هفتمین روز. هفتمین داستان. هفتمین هزار کلمه داستان. دربارهی نقاشی بود که نمیتوانست نقاشی کند.
وبینار رقص و رقص و خوش گذراندن.
کودکنویس را نبودم اما یکهویی بودم. فرشته برایم گرفته بود هدیه. میگوید هر جایی که نقاشی و کودک باشد باید بروی. و یکهویی آمدم توی کودکنویس. خوب بود و خوش گذشت.
هفت تا داستان کودک خاندیم. نقاشی کردیم. خطخطی. دنبال ایده گشتیم. کلی خوش گذراندیم. ممنون از فرشتوکم.
با فائزو شعر نوشتیم. چندتاییش خوب شد. کمی ویرایش لازم دارد.
پستم را نوشتم.
سریال دیدم و تمامش کردم.
https://t.me/yaddashtneda
شروع روز با تایچی در کوچهباغهای شیراز. هوا کمکم بوی پاییز میدهد.
هزار کلمه آزادنویسی. البته آنقدر این و آن آمدند و رفتند و تماس پشت تماس گرفتند که به هشتصد کلمه رضا دادم و رها کردم. دیگر نشستن پشت این میز بیقرارم میکند، هرچند از پنجرهام آسمان و درخت میبینم و گذر فصلها را. با این حال میدانم که اینجا جای من نیست. از اول فهمیده بودم.
مطالعهی قسمتهای ناخواندهی «ژورنالینگ چیست؟».
بیست و پنج دقیقه مراقبه. جالب است که این روزها همه چیز بر مدار بیست و پنج دقیقه میچرخد.
خوانش خسرو خوبان حین سرخ کردن پیاز. نزدیک بود بسوزد پیازها.
در شیفت عصر بین آمد و شد بیماران، پایاننامهی بهار را میخوانم. اینبار اما خدا را شکر داورم و کمتر حرص میخورم از نحوهی نگارش. مداد دست گرفتهام و اینجا و آنجا «ی» میانجی اضافه میکنم. اوضاع نیمفاصلهها اما بهتر است.
بیست و پنج دقیقه تمرین پیانو. راستش پنج دقیقهی آخر مدام چشمم به ساعت بود که بر مدار بمانم.
معمولن فرصت نمیکنم همهی گزارشهای نیک همسفران را بخوانم. جسته گریخته سرکی میکشم. در گزارش نیک ۱۶ شهریور میچرخیدم که دیدم ساره شوندی به درد من اشاره کرده است و نگرانیاش. راستش را بگویم، گمان نمیکردم کسی یادداشتهای مرا بخواند. ناخودآگاه لبخند زدم. حس جدیدی بود. اینکه کسی تو را ندیده است، تو هم او را ندیدهای، حتا با هم حرف نزدهاید، اما دوست یکدیگرید. ممنونم ساره جان.
https://t.me/Darang_Farzaneh
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صبح صفحات صبحگاهی نوشتم. بعد خوابنگاری کردم. گلو درد داشتم، البته بیشتر خارش گلو بود تا درد. قرص لوراتادین خوردم دوباره خوابیدم. بیدار که شدم ساعت ده صبح شده بود. امروز باید زود کارها را انجام میدادم چون عصر جایی کار داشتم.
روی صفحهی گوشی نوشتهام: «میشه اول کمی بنویسی، کمی شعر بخونی، کمی کتاب بخونی، چند خط شعر بنویسی بعد بری موبایلگردی». این مدت که دارم متعهدانهتر عمل میکنم حالم بهتر است، کمتر احساس سرخوردگی میکنم. و به نظرم خلاقتر شدهام.
متاسفانه امروز هم به وبینار نویسندهساز نرسیدم. روزهای اخر تابستان مانند دَمِ عید آدم را به تکاپو میاندازد.
امروز هم با آدمهای جدید آشنا شدم. دیدار خوبی بود. آدمهای خوب و مهربانی بودند که باهاشان احساس راحتی میکردم. زیر گل گاغذی باغچهشان قیم زده بودند که مثل چتری سبز و گلی شده بود.
شعر از حسین منزوی خواندم و کتاب دال دوست داشتن. کمی تکبیتی هم خواندم از «تکبیتیهای سمندر».
https://t.me/mahnaz_roointan
استرس شیرین
دیشب خوش گذشت. کلاس نویسنده سخنران را میگویم. چون کلاسهامان آنلاین است معمولا اعضای کلاس را نمیبینیم؛ ولی دیشب هم را دیدیم. هر کداممان سخنرانی سه دقیقهای داشتیم. هم دیدمشان هم پسندیدمشان. گذشته از این اتفاق قشنگ. احساس کردم توی راه درستی دارم قدم میگذارم. درست است آمادگی برگزاری وبینار را دارم، ولی یک هیجان که استرس هم چاشنیش شده رهام نمیکند. یک استرس شیرین.
هانیه آصفی✔️
۲۲شهریور ۱۴۰۵
https://t.me/haniasefi
https://haniyeasefi.ir/
📝#گزارش _نیک ۱۲۴
1️⃣درست کردن ماکارانی با سویا و گوشت مرغ برای شام. 2️⃣تحلیل سمفونی مردگان در گروه همخوانی کتاب و انتخاب نهایی ۱۹۸۴ طبق رای گیری برای فردا(خودم زیاد موافق نبودم). 3️⃣دیدن قسمت آخر دختر امپراطور خانوادگی. 4️⃣پادکست صوتی قمار باز به همراه مطالعه ۶٠ صفحه اولش با ترجمه سروش حبیبی طبق برنامه گروه همخوانی کتاب. 5️⃣متاسفانه آپ رمز دومم خراب بود و قسمت نشد کارگاه کودک نویس رو که خیلی امروز منتظرش بودم شرکت کنم. 6️⃣شرکت در وبینار نویسنده ساز آقای کلانتری و 7️⃣شرکت در وبینار روزانه خانم الهه علیزاده. 8️⃣بلند خوانی مجدد کتاب درخت ها به خانه بخت می روند از شهرام پور رستم. 9️⃣نوشتن داستانک درباره وصیت نامه برای چالش داستانک نویس ماه آقای ابوترابی و احسان شانسا .
حلزون پرسید اخم کردهای؛ گفتم تو برین روی اخمها باز شوند
-اول یلدداشتی که در ذهن پرورده بودم روی کاغذ آوردم و ویراسته منتشرش کردم.
– جلسهی سوم شعر و جلسه دوم بازخورد را شنیدم و یادداشت برداشتم.
-فریبآرایی.های نازه را مرور کردم. کتاب مانی را ورق زدم. شعرهای عبدالله کوثری را خاندم و هر چه استاد فرستاده بودند را مرور کردم.
-یک عالمه ایدهی شعر سپید آمد و تعدادی را یادداشت کردم روی کاغذ و با کلمات بازی کردم. اما دریغ از یک بیت شعر موزون
-امروز سهچهار ساعت حانکندن شعر موزون بگویم هیچجوره نشد که نشد. شعری شرتکی فتمکه به درد در کوزه میخورد.
-زورآزمایی من و شعر کلاسیک به یک بیت کجومعوج رسیدم. نمیتوانم شعر موزون بگویم. خیای انرزیام را میگیرد. برایم خیلی وقتگیر است و چون چیزی دیتم را نمیگیرد و به وجد نمیآیم حالم را میگیرد.
-فقط خلندن شعر کلاسیک را دوست دارم گفتنش را اصلن چون مهارتش را ندارم و انگار برای گفتن حرفهای مهم و امروزی چیزی کم دارد.
– ده صفحهای هم ازخاطرات شهرنوش پارسیپور را خاندم.
تا همین الان هم زور زدم و ای
– از سر صبح مادری کردم و شیتم و پختم و کلاس بردم و آوردم و نانوایی رفتم و ملافهها را شستم و… هر کاری که چشمک زد، انجامش دادم. الان هم ازم بپرسید چکار کردهای اگر نمینوشتم یادم نمیآمد. دلم میخاهد کمتر کار داشتم و بیشتر به مطالعه و نوشتن میگذراندم.
سراغ کتاب شعر دوستم رفتم. همه خوب بود و کشتم خودم را بالاخره یک بیت از سعدی برداشتم شعری سرهم کردم امید که مقبول استاد بیفتد.
@marzie_yarmohamadi
پیادهروی صبحگاهی میرسد به جستجوی خرماعسلی. از چند فروشگاه و سوپرمارکت توی مسیر میپرسم، ندارند.
فصل، فصل خرما تازهست، چرا نه توی سهشنبهبازار بود نه فروشگاه؟ کجا بردن خرماها را؟ کجا بردن شادیها را؟
رطب یا خاصویی خیلی شیرین است چون مدام میخورم، دلم را میزند. مجبور شدم خرما خشک بگیرم، خوشمزهست.
دو روز است با اپلیکیشن «ساحلک» یادداشت روزانه مینویسم. در چالش پنج جملهاش با موضوع پیشفرض برنامه، رویا، شرکت میکنم. رونویسی از غزلیات حافظ را در بخش شعر، مینویسم.
کار احسان، کارستان است. حتا در مهمانی میتوان وقت دزدید و در ساحلک نوشت. سپاس از طراحان ساحلک.
در چند کتاب پرسه میزنم. «تقویم بیهدفی»، با عنوان دوم، «دربارهُ سرگردانی خلاقانه، زیباییشناسی پراکندگی و کلاژ تجربه»
نکتههایی دارد در مورد بیهدفی و ادبیات، بیهدفی و سفر، بیهدفی و بطالت، بیهدفی و زندگی.
در مورد واژه کلاژ جستجو میکنم، چسباندن تکههای مختلف برای ایجاد یا خلق یک تصویر است. اینجا مراد، چیدن تکههایی از تجربه است.
در نویسندهساز قصهی پنجم را بداهه مینویسم. اینجا در این بیستوپنج دقیقه از تمام آزادنویسیها بیشتر لذت میبرم. بدون فکر، شخصیت، گفتگو و تصویرسازی میکنم.
امروز به پیشنهاد استاد شخصیت اصلی نقاش بود. سر نامگذاری تابلوی تازه، با کاراکتر تابلو گفتگو میکند. اگر مینشستم و تصمیم میگرفتم که قصه بنویسم، بعید است اینطور خلاقانه میشد.
در سرزبان الههجان در ادامهی «مفهومپردازی، پیامد و تابعسازی»، میخاهد در زندگی روزمره یکی از رنجهایمان را تابعسازی کنیم. یعنی عملکرد آن را بسنجیم. یا ببینیم چرا بارها و بارها راهی را میرویم اما شکست میخوریم. کجای راه را اشتباه میرویم؟
مبیناجان از ترجمهی شعر میگوید و اشعاری میخاند از مجموعهی «خُرده آسمان انگار هیچ» با ترجمهی مدیا کاشیگر. کتابی از مصاحبه با احمد پوری معرفی میکند «ناممکنِ ممکن» در مورد سرقت ادبی نکاتی را میخاند.
از عملکردم راضی نیستم. دیشب کم و بریده خابیدم، امروز دوست داشتم بیشتر بنویسم تا بخانم. البته که باید بیشتر بنویسم. اما از برنامهام برای خاندن مقاله، عقب ماندم.
نمرهی هفت برای امروز مناسب است.
روزشمار هفته و یکشنبهگاه.
جاماندم از گزارش دیروز. آمدم بنویسمش خواب من را ربود.
اولین شبی بود در اسارت خواب گزارش از دستم سرید و من قال ماندم از گفتن نگفتهها.
امروز میان کوچهای بودم که عبور از آن من را آزرده میکند.
خاطرههایی زخمتازهکن و عذابآور.
و زخمهایی که مانده است.
اما مجبور بودم در خانهای باشم از همان خانهها، در بکوبم و وارد شوم.
گاهی دیوارها میخوابند. در خوابی سرد سرد.
گویی هیچگاه دیوار نبودهاند. خوابیده در خلسهای که فراموش میکنند تکیهگاه بودن را.
چرا بودم؟ بودم چون تکهای از من آنجا بود و کمک میخواست. خواهر که باشی میدانی چه میگویم.
و اما از وبینار، وبینار امروز در هیاهویی پر رفتوآمد بر من گذشت. صدبار قطع شدم و باز خود را چپاندم لابلای ثانیههایی که بر وبینار میگذشت.
و کارگاه کودک امشب انگیزهای جذاب داشت. دنیای بچهها دلم را به گریه میاندازد. دلم تنگ میشود. دلم میخندد و هزارجور بچه میشود. و قصهگفتن ریسمانیست که کودک را در آغوشت میاندازد.
سالواژه: پیوستگی 🐜
از آن روزهایی بود که مامان میگفت: «زری از دندهی چپ بیدار شده.»
بدعنقیِ بیدلیل.
شاید در امتداد شب و خوابی که دیدم بود.
تا دیر نشده، بچسبانمش بر سینهی دفتر که نپرد وسط روزمرگی و گم شود، خوابکم.
ناهار و آزادنویسی را در هم آمیختم تا طعم و رنگ گوشت و بادمجان خوشرنگ و خوشطعم، آزادنویسیام را هم خوشطعم کند.
در جلسهی «سمن و سایه مولانا» با حضور دکتر براتی شرکت کردم و غزلی دیگر از دیوان شمس حالم را بهتر کرد.
کارگاه داستان کودک با استاد کلانتری و همراهان قدیم، جدید و معرفی هفت کتاب کودک و تمرینی در کلاس و تمرینی برای جلسهی آینده.
داستانم را در دست گرفتم تا همراه شخصیتها، از درِ تونل زمان، از سالهای ۵۰ و ۶۰ گذر کنم.
از کنار تختم بوستان سعدی را برداشتم و حکایتی دیگر را خواندم و مهمان ذهن و ناخودآگاهم کردم تا امشب در گلزارهای شیراز قدم بزنم.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
دریا صدف حلزون رو بُرد. حلزون هم دریا رو کول کرد جا صدفش.
شایدم حلزون با آسمون معاملهی کالا به کالا کرده. صدف گرفته و خورشید آبی مرد کوسهای رو داده.
صبح رفتم جایی. تو راه برگشت یهو به اسنپ گفت نگه داره چون شهرکتاب دیدم. ۳ طبقه. ۱ ساعت توی طبقهی قصههای کودکش چرخیدم لای کتابهای کودک. اسم بعضیهاشم یادداشت کردم.
دست خالی و کلهپر خارج شدم از کتابفروشی.
پیادهروی کردم و مغزم بازم خالی شد.
هر وقت میرم بیرون مغزم پر از چالش و حاشیه میشه و سوال. فقط پیادهروی یکم میشوره میبردشون چون مغزم در حال ترکیدن میشه از سوال و حیرت و سوال و سوال.
با نویسندهساز داستانی ۷۰۰ کلمهای نوشتم. کامل نشد ولی جالب شد. ۴۰۰ کلمهم آزاد نوشتم.
۳ تا نقاشی کشیدم. یه نقاشی رو دلم میخواد چند مدل امتحانش کنم. دو مدلشو امروز کشیدم. نمیدانم چرا همش این سوال را دارم از نقاشی کشیدنهام. خب میخواهی چه کنی؟ کیف میدهد کشیدنشان خیلی. و کشف های جدید خیلی. قابل توصیف نیست اما اما آن جای خالی که نمیدانم چیست و نمیدانم چطور پرش کنم! باید پرش کنم؟ کجاست اصلا؟ چیست؟ چرا هست؟ نمیدانم. برای نوشتن این احساسات عجیب را ندارم اما نقاشی…
کارگاه کودکنویس چقدررررر چسبید. ۷ قصهی کودک. لجی و لذیذ. مخلوط. کاش باز هم ادامه یابد این کودکنویسها.
کارهای دیگری هم کردم که ولشان کن.
باز هم نیکگزارشم شد ترکیبی از کتابی و شکسته. عجب داستانیست. شاید چون مدام ذهنم میپرد اینطور میشود و راستش شبهاست و جان ویرایش و اصلاحم نیست.
از درک بالایتان سپاسگزارم.
شببخیر.
نیکوست، اگر در وصف امروز بگویم:
همچنان در جستجو
دنبال چی؟
فراموششدگان
نتیجه؟
یک کانال تبلیغاتی سر زدم . انگار نه انگار پول دادیم و قرار بود هر روز در آگهی باشیم. تیکت هم که زدم پشتیبان با قلدری و کوتاه گفته بود: تمامی محصولات فعال است.
قبلترش اسکرین گرفته بودم. فرستادم. اصلاح کرد. لینک نمایش اصلاح شده را فرستاد. تشکر کردم. تمام
به 3 دوست زنگ زدم. همگی سرشلوغ و مایل به دیدار حضوری.
کی؟
زمانهایی که خودشان خالی بودند. دیالوگها مشابه بود: “برای تو هم بهتره اون زمان”.
چطور تشخیص دادند؟
علوم غریبه شاید و حضور همیشگی من شایدتر.
قطعی شد؟
پاس دادم به آینده. شاید وقتی دیگر.
قیمتهای ماه جدید را جایگزین کردم. در مقایسه با 7 رقیب بدبدن اون وسط مساطها بودیم. ادامه اقدامات سئویی و فروش
اعلام جلسه به اعضای تیم دادم برای بارش فکری
در آینه نگاهی به پوستم کردم. وقت کرکپرانی و پشمزنی بود. آرایشگاه الکی گران است. خواهرم زحمت کشید و پوستم را برق انداخت. سشوار سفتی هم به موهای زدم تا افشان و رقصان باشند در نیمچه بادهای نسبتا پاییزی
هزار کلمه بودم و داستان مردی نقاش را نوشتم که پایانی سورئال داشت مانند تابلوهایش.
بهزاد حاتم را جستجو کردم: طراح سایتش ” گروه طراحی ماز” بود
نمونه کارهایش یک به یک خلاقانه و بینهایت دلبرانه
با پیشنهاد هر کتاب در وبینار نویسندهساز، دلم پر میزند برای کتابخوانی. بعد خودم را دلداری و حواله میدهم به آخر شب.
مقدمه کتاب ” خوش به حال میکباتها” را خواندم:
نويسنده دنيل اف. ڱلؤى مترجم اميرمحمد شيرازيان ويراستار دلبر يزدانﭘناه
دربارهی انسان بیرنج است.
“خوشا به حال میکباتها نیز ادامهدهندهی این دغدغه است؛ اینکه اگر انسان بتواند بهواسطهی آفریدههایش از دلهرهها و دردهای جسمانی رها شود، این آسودگی را با چه چیزی تاخت خواهد زد؟ این داستان بازخوانی کنایهآمیزی از موعظهی مشهور عیسی بر فراز کوه است: وقتی غرور و زیادهخواهی آدمیان به نقطهی اوج برسد، چه کسانی وارث زمین خواهند شد؟”
پیادهروی داشتم.بیشتر قدمپراکنیست. من با پرسه بیشتر خوشحالم تا رفت و آمدهایی که در رسته پیادهروی میگذارم.
روزواژه قاپیدم از کانالی در تلگرام:
فیچینگ/fitching/fech-uhng/ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فعلِ لازم. رویگردانیِ بیاختیار و وسواسگونه از آثارِ هنریای که بینهایت خوب هستند؛ گویی میخواهید به نمایشِ فیلم پایان دهید و سالن را ترک کنید، یا کتابی را تنها اندکاندک و در تکههای کوچک، دیوانهوار ببلعید؛ چرا که فرکانسش چنان درست و دقیق در وجودِ شما طنینانداز میشود که تا اعماقِ باطنتان را به لرزه میاندازد و این سبب میشود خودِ خودتان بودن برایتان قدری سخت و آزاردهنده باشد.
برگرفته از کلمهٔ انگلیسی «بیچینگ» (/bitching/) به معنایِ بینهایت خوب + «فیچ» (fitch)، موشِ خرمایِ وحشیِ اروپایی؛ حیوانی که اغلب مغزِ طعمهٔ خود را با دندانهایش سوراخ میکند تا فلج شود و سپس طعمه را — که هنوز زنده است — در لانهٔ خود ذخیره میکند تا بعد بازگردد و آن را بخورد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جان کونیگ. واژهنامهٔ حزنهایِ ناشناخته؛ ترجمهٔ: سوما زمانی، انتشاراتِ میلکان.
دقایقی هم تولدبازی داشتیم برای یک شهریوری خوشبخت.
شعر هم از فروغی بسطامی
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را…
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهی چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
گزارش:
_دفتر شعر «ستاره در شن» از میرزا آقا عسگری را خواندم. از این بخشش خوشم آمد.
«آمدن را سرودی خواهم کرد
تا بر گریز خیابان
و باد
که گونهات را سرخ میکند.
و خستگی را
کنار چشمانت بر زمین مینهم.»
_آزادنویسی کردم.
_کتاب «ابزار پیرنگسازی» از لیندا جی.کوگل ترجمهی حسین شیرزادی را خواندم.
_چرتکی زدم که خیلی کیف داد.
_کتاب «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» از رضا قاسمی را خواندم. بخشی ازش را خوشم آمد و در متن تلگرامیم جا دادم. هیچ ایدهیی نداشتم برای گسترشش. فقط نوشتم.
نمره روز ۵ از ده
صبح پا شدم رفتم سرکار. بخشمم نتونستم عوض کنم آخرش موندم همونجا. واقعا بخش اطفال جای بیمار جراحی نیست. امروز صبح اسنپِ بیمارستان بودم. شیش تا بیمار جراحی داشتم یکیشون پگ بود بقیه ختنه. اول اونی که میخواست عصر بره اتاق عمل پگ بذاره رو بردم درمانگاه بعدش دیگه یکی یکی بیمارا رو ورداشتم بردم اتاق عمل واسه ختنه کردن. از طبقه چهار به طبقه یک با پله. دیگه انقدر رفتم و اومدم ۵ کیلو وزن کم کردم. به هیچ کاری نرسیدم. اخرشم مجبور شدم تا ساعت چهار بمونم بیمارستان که کارامو تموم کنم. دیگه حالم از هرچی ختنهست به هم میخوره. از بس ختنه بردم و اوردم ختنه مغزمو پرکرد نتونستم خوب به تمرینای روزانم برسم. باورم نمیشه یه همچین روز ختنهای رو سپری کردم ۵ نمره خیلی زیادشه باید صفرم بهش نمیدادم
گزارش نیک ۲۱
گفتند تب ندارد. سرحال شده. اما همچنان بداخلاق است.
اینکه حالش بهتر است، برایم بهترین خبر دنیاست.
فردا پدرم به ملاقاتش میرود. من نمیروم. تحمل دیدنش در این حال را ندارم. وقتی خوب شد و برگشت، به اندازهی تمام این چند روز نگاهش میکنم و قربانش میروم.
یادداشتی شخصی بر «رگتایم» نوشتم و در کانال تلگرامم قرار دادم.
چند صفحه آزادنویسی کردم. همچنان روزهای سخت تمام نشده. تا کامل خوب نشود، روزها سختند و شبها سختتر.
«شب یک، شب دو» را آغازیدم. هیچ نوشتهای برای من بهاندازهی داستان عاشقانهی خوب، زیبا نیست. و عجب داستان عاشقانهایست این «شب یک، شب دو».
تمرین «نویسندگی خلاق پیشرفته» را بهطور کامل عوض کردم. تمرین جدید برای «گازخورد» ارسال شد.
مشق شعر کردم و شعر خواندم. آرامش نهفته در شعر، فریادرس خوبی برای این روزهای بیصداست.
فیلم و سریال ندیدم و نمیبینم. حوصلهاش نیست. او که خوب شد، اعصابم که آرام گرفت، دوباره شروع میکنم.
حال حرف زدن با دوستانم را ندارم. از احوالپرسیهای کوتاه فراتر نمیروم.
شب زود میخوابم. عادتیست قدیمی، در شبهایی که برای فردایش مضطربم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۶/۵ از ۱۰
روزم را با نوشتن نامهای به پدرم شروع کردم، چون دیشب خوابش را دیده بودم. از دلتنگیام گفتم و جور زمانه.
کاری از قهوهای که در خانه با آبوتاب برای خودم ساخته بودم، برنیامد. ملول و مشوش به شرکت رسیدم.
آدمهای آنجا گاهی انرژیخوارند. چطور؟ یک مثال از امروز میآورم. سرگرم رد کردن گزارشی بودم که همکارم آمد بالای سرم و بدون مقدمه گفت: «چرا اینقدر زشت شدهای امروز؟ باکیته؟( مشکلی داری؟) خوب نخوابیدهای؟»
و من هاجوواج مانده بودم که چه فعلوانفعالاتی در مغزش صورت گرفت که بیهوا این را پرسید؟
بگذریم.
پستچی که بستهام را آورد، حالوهوایم بهکل عوض شد. یک کارتن کتاب خریده بودم، با قیمتی مناسب که خیلی هم زود به دستم رسید.
«نویسندهساز» را در مطب دکتر، میان کشمکش منشی و بیماران بابت افزایش نرخ ویزیت، شرکت کردم. بقیه هم در صندلیهای انتظار، انگار منتظر یک جرقه بودند. یکجا شورش کردند، تا جایی که اشک منشی بیچاره درآمد. خلاصه، بد وضعیتی بود.
شب با خواهرانم تلفنی حرف زدم. تقریباً نصف کتاب «غصهای و قصهای» از محمود کیانوش را که در بستهٔ امروز بود، خواندم. یک شعر از مولانا خوشنویسی کردم و بالاخره رخدادکی هم نوشتم.
روز من هنوز به پایان نرسیده، اما عرض دیگری ندارم.
شب بخیر
حلزونوارگیهایم:
➖واژهزیستی:
۱۰۰۰کلمه آزاد نویسی کردم.
در وبینار هم ۹۵۰ کلمه، داستان کوتاه آغاز کردم.
➖زیبانوشی:
نرمیِ صدا. جرأت. اشتیاق. سفید. رعدوبرق. باران. روحِ خالص. خاب دیدم در یک سرزمین عجیب و غریبم، همه چیز داشت از هم میپاشید و سوارِ موجودی عجیب و هاله مانندی شدیم و در آسمان دورِ دور شدیم.
دلم برف میخواهد، عاشقِ آب شدنِ گلهای برفی روی انگشتمم. چقدر این دانههای گل متنوعاند، کاش زودتر برف میبارید. شاید برفهای نَجدی مرا هوایی کرده.
از توریِ پارهی پنجرهی اتاق، پروانهی سفیدی داخل شد، عجیب بود. معمولن همه چیز رو به بیرون میرود، این پروانه داشت داخل میشد. رفته بالای قفسهی کتاب نشسته و زل زده به ناکجاآباد. میترسم برایش میزبان خوبی نباشم.
➖ورقنشینی:
از کتاب « یوزپلنگانی که با من دویدهاند» داستانِ « استخری پر از کابوس» را خاندم. چقدر برایم عجیب و جالب است که هر بار این داستانهای بیژنِ نجدی مرا به داستانی در ذهنم میدوزد. چرا یاد داستان « محاکمه»ی فرانتس کافکا افتادم؟
انگار شباهتی در ساز و کار داستانی دارند.
در محاکمه، یوزف یک روز دستگیر میشود، اما هیچکس دقیقن به او نمیگوید جرمش چیست. او در یک سیستم قضاییِ نامفهوم گرفتار میشود و هرچه بیشتر دنبال توضیح میگردد، وضعیت غیرمنطقیتر میشود و منطق داستان عمدن شبیه منطق خاب میشود و رابطهی علت و معلولیِ اتفاقات غیرطبیعی.
این همان حسی است که در داستان نجدی هم داشتم. آدمی که میخاهد قو را نجات دهد، قاتل عنوان میشود. قانون مجرمِ واقعی را نمیبیند، قانون خودش مجرم است و خودش را نمیبیند و قربانیِ قابلدسترس را مجازات میکند.
چقدر فضاسازیِ داستان را دوستداشتم. همه چیز به هم میآمد و هیچ چیزِ مصنوعی و تلقیحی نبود. نثر شاعرانهاش اصلن توی ذوق نمیزد که اتفاقن امضای نجدی باشد فکر میکنم. نه که زیادی شاعرانه باشد اما توصیفهایش بسیار زیرپوستی و نغمهگون و تصویردار است. دوستش دارم خیلی زیاد.
بخشهایی از کتاب که دوستداشتم:
«…نوک قو روی سفیدیِ برف خط میانداخت»
«حیاطِ شهربانی بیآنکه بوی زندان داشته باشد، حیاطِ زندانها را به یاد میآورد»
«…زنِ پیری با لثههای سرخ و دهانی بیدندان…»
«…داشت فکر میکرد که بخاریِ بدونِ شعله به لعنتِ خدا هم نمیارزد.»
«…آنقدر به صدای تلفن نگاه کرد تا بلاخره ستوان گوشی را برداشت.»
«…آن قو مالِ همهی ما بود…»
«…ستوان پروندهی نازکِ قو را باز کرد…»
«مرتضا گفت: قو رو؟ بفروشم؟ قو رو بخورم؟…»
«سفیدیِ خیابانی را به مرتضا نشان داد که تهِ آن، برف و صبح به هم چسبیده بود.»
«… فقط پامالهای مرتضا روی برف راه میرفت…»
«…واسه اینکه صدای پاهام پشتِ سرم بود…»
«… با یک قو راحتتر میشود حرف زد.»
«فنجان از روی میز بلند شد و باغهای چای اتاق را دور زد…»
«قند حتا بعد از آب شدن توی دهانِ مرتضا، باز هم سفیدیاش را داشت.»
«…فکر میکنم با پارو. نمیدونم…»
«…گازوییل مثلِ استفراغ قاطیِ استخر میشد…»
«…گرمای اتاق با برفی که بیرون میبارید، جور در نمیآمد…»
«…هنوزم پالتوم بوی نفت میده…»
«…تنش توی بغلم بود و سرش افتاده بود کفِ قایق…کفِ قایق…کفِ قایق…»
«…قوی نمیدانست که مردهست…»
فکر میکنم تواناییِ ساعتها صحبت در مورد این دست از داستانهای به ظاهر کوتاه، اما در واقع بلند و ادامه دار در ذهن را دارم. در مورد بند، بندِ این جملاتِ بالا میشود حرف زد و باز هم به نکات بیشتری پی برد.
➖دانشاندوزی:
وبینار که مثل همیشه پایهی دانشاندوزیِ روزانهام است.
۹۵۰ کلمه در مورد قویی نوشتم که یک نقاش آن را کشیده بود.قویی سفید و زیبا روی دریاچه در دل شب. ستاره و کهکشان و جهانِ خودم هم درونش موج میزد. جالب بود که نقاش درونِ تابلوی خودش رفت و از درونِ نقاشی داستان را میساخت. هنوز تمام نشده، شاید روزی دوباره سراغش برگردم.
جالب است. داستانی که صبح از نجدی خاندم و قوی داخلِ داستان به داستانِ من هم نفوذ کرده بود. فکر میکنم گازوئیلِ داستانِ نجدی تبدیل به دریاچهی سیاه شده بود.
فکر نمیکنم اینچنین نوشتهها تقلید باشد، بیشتر تاثیر است. تاثیرِ چیزهایی که هر روز با آنها سر و کار داریم یا تعریفمان میکند.
و کارگاهِ کودک نویسی که در آن ۷ داستان را بررسی کردیم و تمرینی داشتیم به نوشتن برای کودکان به شکل درست. چقدر چسبید. غرق شدم در نقاشی و چقدر این مهندسی معکوس را دوستداشتم. هنوز هم ذهنم دارد قصه میبافد و نقاشی تصور میکند.
➖نغمهگوشی:
دریاچه قو
➖هنرورزی:
بال بخشیدم به موجودی خاص. جهانش را با تصوراتم آبرنگی کردم.
➖ستارهزیستی:
بعد از کارگاه کودکنویس، غرق شدم در جادوی ستارههای بالای سرم. چقدر این جهانِ شب را دوست دارم.
➖توصیه به خود:
خودت باش و عشق بورز.
🪽 سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
سال واژه: تداوم.
– انتظار بینتیجه برای یک تماس.
– خواندن داستان دور از خانه از آنتون چخوف.
داستان پسر بچهای به اسم ایگور است که به همراه دایی و… برای ادامه تحصیل و داشتن زندگی بهتر در آینده راه سفر را در پیش میگیرد.
آموزندهترین درس را به انسان، زندگی و روابطش با آدمها به او میدهند و اینکه انسان برای رسیدن به اهدافش گاهی مجبور است پا در سرنوشت نامعلومی بگذارد.
– رفتن به باشگاه.
– خواندن چند صفحه به نام نرگس و زرین دهن از هرمان هسه. «نارسیس و گلدموند» ترجمهی سروش حبیبی. چاپ اول در سال 1350 انتشارات رز.
کامل که خوندم نظرمو حتمن براتون مینویسم.
– وبینار نویسندهساز ساعت 17.
خواندن چند صفحه از کتاب «یادداشتهای روزانه: نقاشیهای سروناز علم بیکی».
25دقیقه نوشتن هزار کلمه داستاننویسی که خیلی خیلی عالی بود.
من از تجربه گم شدن تابلوی نقاشی عکس بچگی خودم که در کلاس هنرهای تجسمی دانشگاه کشیده بودم، نوشتم .
بعدها متوجه شدم که این تابلو توسط پسری که به من علاقه داشته و خودم خبر نداشتم ربوده شده، که ماجرای خیلی جالبی داشت. شاید یک وقتی داستانشو نوشتم.
– شرکت در کارگاه کودکنویس.
عالی بود فقط همین رو میتونم بگم.
خیلی خستهام. آنقدر که در قسمت کامنتها در کارگاه کودک نویس به جای بود نوشتم دود، که سوژهی استاد شد.
– به خودم از یک تا ده عدد 8 را میدم.
تا گزارش نیک بعدی شب خوش.
سالواژه: تکرار
نوشتن هر شبم نشانم میدهد چقدر عادتهایم را تکرار کردهام.
امروز احساس سهشنبه داشتم. همهاش فکر میکردم آخرهای هفتهایم و فردا چهارشنبه است. شاید چون پنجشنبه و جمعه دانشگاه بودم.
روزم فشرده بود. صبح بیدار شدم، رفتم آزمایشگاه و بدو بدو کار کردم و آزمایش انجام دادم و نتیجه خواندم و نتیجه بدک نبود و آمدم خانه.
چشمهایم خوابِ خواب بود. اما عادتهایم را انجام دادم. چه خوب که در اوج خستگی هم مثل بچهی آدم رفتم سراغ کار. برایم راحتتر شده. شاید یک ماه پیش میپیچاندم.
بعدش دیگر هوش و حواسم از بین رفته بود و چشمهایم نمیدید و خوابیدم. ساعت گذاشتم نیم ساعت بعد ولی یک ساعتی خوابیدم و چقدر نیازش داشتم و چقدر حال داد.
بعدش رفتم سراغ کارهای دیگر. بعضی عادتها خیلی خوب جا افتاده و برایم خودکار شده. باید بقیه را هم تمرین کنم که مرتب انجام دهم.
https://t.me/f_mahmudpur
بازگشت به برنامه
یکهویی که نمیشود. امروز سه تا کار اساسی که دیروز انتخاب کرده بودم را انجام دادم: یوتیوب، کار مشتری، مرور مطالب حسابداری.
برای ویس یوتیوب، قسمتی از کتاب «خیمهات کاغذی» را خواندم؛ قطعههایی از مارگارت اتوود، عاشقانهای با صفحهی سفید.
از برنامهی روزانهی فردایم شش کار را انتخاب کردم تا فردا در اولویت انجام قرار دهم.
صبح باید زودتر از خواب بیدار شوم و کانالگردی کنم و به برنامهای که ریختم رسیدگی کنم.
با اینکه کارهایی که اولویت قرار داده بودم را انجام دادم، اما چندان راضی نیستم. میتوانستم بهتر عمل کنم.
امیدوارم فردا موفقتر باشم در اجرای برنامههایم.
https://t.me/meslenafas
بیست و دوم شهریور
شروع روز با صفحات صبحگاهی.
انتخاب واحد با تاخیر.
چند صفحه کتاب.
پیام دادن به یک دوست.
فکر کردن به پیشنهاد سفر دوستانه قبل از دانشگاه.
کمی غیبت، کمی غر.
دیدن خانوادهی مادری بعد از فاصلهای طولانی.
گزارش نیک بیست و چهارم.
الان که گزارش نیک را می نویسم دراز کشیدم و گوشه ی خانه بی حال و زرد افتاده ام.
این بلا از دیشب به سرم آمده است.
مریض شدم فکر کنم ویروس جدید درونم نفوذ کرده است. از این مریضی هایی که تو رو از پا در میاره و اجازه نمیده هیچ کاری انجام بدی. نه اینکه خودت نخواهی، نمی توانی از پس کاری بربیای چون بی حالی و حال و حوصله ی کسی را نداری.
این مریضی چه بود و از کجا آمد که من را اسیر خودش کرد؟
انگشتانم هم حس تایپ کردن ندارند ، اما برای اینکه بین گزارش نیک ها وقفه نیفتد باید حتما تلاش می کردم که چند جمله ای بنویسم برای اینکه من متعهد شدم و به خودم قول دادم.
تنها کاری که امروز انجام دادم شرکت در وبینار محبوبم نویسنده ساز بود ، اما در نقش شنونده.
حتی نتوانستم در هزار کلمه نویسی شرکت کنم و بنویسیم.
همیشه بابت سلامتی و سالم بودنتون از خداوند سپاسگزاری کنید، چون هیچ نعمتی بالاتر از آن نیست.
دعا کنید که حالم تا فردا بهتر شود.
امروز ۲۲ شهریور روز ۲۲ سالگی دخترم بود،ومن با پرکردن دوتا بادکنک ویک شمع والبته هدیه واریزی ،تولدش را تبریک گفتم.من خیلی سختگیر م در هرکاری حتی شادی باید درست باشد .ولی به لطف خواندن کتاب الان دارم افکار دیکته شده راپاک میکنم،عادتها اگر شکل بگیرند ،دیگر تغییر یک آرزو میشود،دوساعت ونیم همراه مهمان در کودک نویس بودم،داستانکها به راحتی با ذهنم ارتباط میگرفت ،نمره ام ۷ است از کلمات کتاب دفتر خاطرات وفراموشی : دنج،ناظم ذوق،ذوق عالی،جوهر معرفت،ذوق سلیم،درک صحیح ،ادا وبریز بپاش،دراز به دراز،بخت برگشته،بذل جان،عشرتنامه
گزارش نیک تأثیر فوقالعادهای بر زندگیام گذاشته: روزهایم را پربارتر و معنادارتر از قبل کرده. به زندگیام نظم بخشیده. باعث شده هر روز کارهای مفیدی انجام دهم و از پرسهزدنِ بیهوده در شبکههای اجتماعی و وبگردیهای بیثمر دور بمانم. برای دقیقه به دقیقۀ روزم برنامه بریزم تا در گزارش نیکم حرفی برای گفتن یا بهتر بگویم کاری برای نوشتن داشته باشم.
اما دربارۀ هزار کلمه داستاننویسی، هر روز که مینویسم تفاوت را با روز قبل کاملاً حس میکنم. روزهای اول قلمم خشکیده بود و روی کاغذ جاری نمیشد، گویی توان حرکت نداشت، امروز اما از جایی به بعد حس کردم داستان دارد مرا پیش میبرد نه من داستان را.
کارهای نیک امروزم:
✅ آزادنویسی صبحگاهی.
✅ باز هم چخوف و داستانکوتاههایش: خواندم و کلمه برداشتم و لذتش را بردم.
✅ یک ساعتی در شهر کتاب میان قفسهها لولیدم و تورق کردم و صفا و انرژیدرمانی. کتاب «عادتهای خرد» بیجیفاگ و «یکسال تا نویسندهشدن» را خریدم. چند کتاب ناب دیگر را هم نشان کردم برای خرید بعدی.
✅ باشگاه رفتم.
✅ مسیری طولانی را پیادهروی کردم.
✅ کیک تمشک پختم، رژیمی، بدون شکر و روغن.
✅ در تمرینجا شرکت کردم: از بازخورد استاد به نوشتههای دوستان نکتههای دقیقی آموختم: فشردهنوشتن، بدیهیات را ننوشتن، زیادهگویی نکردن در متن و…
✅ آب فراوان نوشیدم.
✅ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
✅ هزارکلمه داستاننویسی امروز خیلی چسبید. استاد سوژه را که داد و درواقع نقشۀ راه را ترسیم کرد، کار برایم آسانتر شد. آخر من بیشتر در همان قدم اول گیر میکنم: انتخاب سوژه.
استاد پیشنهاد داد دربارۀ نقاش و نقاشی بنویسیم. من هم در حد توان داستانکی ساختم دربارۀ پسری که نقاش بود و عاشق دختری پریچهرنام.
«آنچه میتواند به مانعی در برابرتان تبدیل شود، فقط نیروی ارادۀ شماست. اندکی «شانس» تلقینی و حس کنترل کافی است تا در مسیر موفقیت قرار بگیرید.»
از کتاب «اثر انتظار» نوشتۀ دیوید رابسن
سالواژه: شوق زندگی
تبدارم. بیحالم. بیرمق روی تختخاب ولو شدهام. تازه کارگاه کودکنویس به اتمام رسید. خوشحالم شرکت کردم. همان روزی که استاد در کانال معرفی کرد، چشمم را گرفت. یاد آن روزها افتادم. آن چند روزی که باید فقط یک صحنه از زندگی آیندهام تصور میکردم. یک صحنه با یک احساسی که از قبل خاسته بودمش. رهایی بود. و تصویر، من هستم در حیاط سرسبزم. نسیم میوزد. یک میز سه نفره در قسمت جلویی حیاط است. میز رو به خانه است. پنجرهی آشپزخانه دیده میشود و بوی کیک در حیاط پیچیده. خورشید غروب کرده و لامپهای حیاط را روشن کردهام. کمی خنک است ولی لباسهایم کاملن مناسب است. یک بلوز و شلوار راحت. به رنگ شیری. پارچهای لطیف. موهایم را هایلایت کردهام. موهایم کمی بلندتر شده و گردنم را پوشانده. نشستهام و یک کتاب جلد تخت جلویم باز است با صفحات گلاسه و جذاب و رنگارنگ. بادکنکهای توی صفحه کاملن واضح است. چند ورق کاغذ هم هست و روی آنها مینویسم. چند لحظه کتاب را میبندم. روی میز دو کتاب دیگر است. میدانم یکی از آنها پر از تصویر است و زیبا. آن یکی را یادم نیست چه بود. به منظرهی جلوی میز نگاه میکنم. درِ چوبی ورودی. به رنگ قهوهای تیره. با دو نور زرد رنگ کوچک در دو طرف آن. پنجرهی آشپزخانه کنارِ درِ ورودی است. مستطیل افقی است. کسی در آشپزخانه است. صدایش را خیلی مبهم میشنوم. جلوی پنجرهی آشپزخانه باغچه است و در آن شمشاد کاشتیم و چند گل و گیاه دیگر. در باغچههای دو طرف دیوار حیاط که بزرگترند درختان میوه کاشته شده. یک ضلع ساختمان یک باغچهی خطی است پر از گلهای رز. رزهای زیبای من. نور حیاط کم است و من سعی میکنم از همان جا که نشستم رنگ گلهای رز را تشخیص بدهم. نسیم میوزد. کمی سردم میشود. کتاب را دوباره باز میکنم و مشغول خاندن میشوم. دوباره مینویسم. کتاب با تصاویر رنگارنگ و جلدی سخت و کاغذهای گلاسه روی میز پهن است…
یادم آمد چند ماهِ قبل این تصویر را چند بار مرور کرده بودم. بیدلیل نیست که حالا پوستر کارگاه کودک نویس را میبینم.
خاهرزادهام در کنارم خابیده. باید تمامش کنم.
https://t.me/Neveshtkhaneh
➖سالواژهام: بینجامیدن.
✔️صبح خود را با آهنگ شروع کردم و نزدیک یک ساعت غرق شدم درش. چسبید.
✔️صفحات صبحگاهی نوشتم.دوصفحه شد.
✔️امروز اول ماهه و عمم همیشه آش میده. اومدیم خونه عمم. زنعموها هم هستن. بعد از ناهار اومدم خونه کارامو بکنم.
✔️باز هم آهنگ گوش کردم.
✔️میخاستم به نویسندهساز برم اما شیطون گولم زد و نرفتم. دوباره عهدمو با خودم زیر پا گذاشتم. ای کاش بتونم ترک عادت کنم.
✔️دوباره اهنگ گوش دادم.
✔️نشستم پای داستانک و چالش. بعد از نوشتن چهارمی دلم به چهارمی رضایت داد و بالاخره فرستادم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
*امروز اولینکاری که کردم نرمش صبحگاهی بود. بعد هم درست کردن یک صبحانه مقوی و یک قهوه ترک مَشتستانی و گوش سپردن یه موسیقی سنتی. بعد هم آزادنویسی در کاغذی کاهی
*چند صفحهای از کتاب مادران و دختران را خواندم و بعد از درست کردن غذا و خوردن آن به محفل قهوهی قجری معین پایدار رفتم. ۲ ساعت تمام کتاب فریده جریده را خواندیم، کلمات کمتر شناختهشده را شکافتیم. در مورد موضوعی که نویسنده به آن اشاره کرده بود پرداختیم و بعد هم بحث به جوانها، بیحوصلگی و بیانگیزیشان و اشکالات سیستم آموزشی کشور کشید.
*به کلاس آموزش خانواده رفتم. در مورد احساس نیاز در آدمها صحبت کردیم که لازمهی پیشرفت و رشد آدمی است. و نیازهای واقعی و کاذب را بررسی کردیم.
*یک قسمت از سریال مانتیس را دیدم و در حیرت این اتفاق بودم که چطور ذهنم شبیه یک کارآگاه مسائل مختلف را بررسی میکند تا به قاتل اصلی برسد. تعلیق داستان برایم جذابیت داشت.
*یک شعر دیگر از نصرت رحمانی را خواندم و در دفتر نوشتم که به نظرم بیگانگیمان را یادآور میشود.
و شبهنگام
چون جرم سایهها
در هرم تیرگی
تبخیر میشدیم
در پرسههای شبانگاهی
بر جادههای پرت مهآلود
چون برگهای مردهی پاییز
دنبال یکدیگر
زنجیر میشدیم
در زیر پای رهگذر مست لحظهها
تسلیم میشدیم، لگدکوب میشدیم
نابود میشدیم.
با اشکهایمان
تهمت به جاودانهگی درد میزدیم
با دردهایمان
بهتان به عشق
بیگانهگی رسالت ما بود.
✍آرزو بابایی
#گزارش_نیک
https://t.me/arezoobabaee
صفحات صبحگاهی نوشتم. روی کاغذ و امروز هم نیایشگونه. تصمیم دارم نوشته اول صبحم را با نیایش شروع کنم. همه با بخشی از آن.
خواستههای ذهنی و رفتاری خودم که از آنها غافل میشوم را طلب میکنم. فکر میکنم وقتی مینویسم و از خدا میخواهم یاریم کند، در طول روز بیشتر حواسم به رعایت آنهاست.
وقت صبحانه و چرخیدن توی آشپزخانه کتاب داستان جاوید را شنیدم.
جاوید پسر زرتشتی یزدی است که به دنبال پدر و مادرش به تهران میرود و در منزل شاهزاده قاجار ستمهایی میبیند بدوی و وحشیانه. داستان جاوید چهارمین رمان اسماعیل فصیح است که از طاقچه بینهایت میشنوم. امروز تمام شد.
کار بیرون داشتم باید میرفتم خرید. داشتم آماده میشدم که برق رفت. بیاعتنا پوشیدم کامل. رفتم تو حیاط چادر ماشین برداشتم کیفم گذاشتم داخلش خواستم در باز کنم یادم آمد ای وای برق نیست که. این هم از بدی در برقی. هرچیزی بالاخره خوبی دارد و بدی. در برقی اگر برای باز و بسته کردن مجبور نیستی پیاده شوی. وقتی برق نیست، دستت تو حنا میگذارد.
هوا خیلی گرم بود. با وجود بادی که میآمد ولی داغ و شرجی بود.
برگشتم داخل، لباسها را در آوردم. یه کم تو آشپزخونه کار کردم کمی با گوشی ور رفتم و چند صفحه از کوچه ابرهای گمشده خواندم. برق که آمد، رفتم.
از وانت ماهی فروش دم خیابان ماهی کخو خریدم. کوچک، کیلو چهارصد و پنجاه. گذاشتم پیش خودش تا برگردم. از قصابی سمت دیگر گوشت خریدم آن هم پیش خودش گذاشتم، تا برگردم. تو این گرما چند دقیقه تو ماشین بماند، فاسد میشه.
رفتم شربت مگنی میلک برای مادر بگیرم. داروخانه اولی نداشت. دومی نداشت از چهارمین داروخانه گرفتم. هر بار که پیاده شدم و سوار شدم، داغی ماشین سوزاندم تا کولر خنک کند، برگشتم با ماهی و گوشت و همچنین هندوانه.
روز بسیار گرمی بود. نه تنها عرق ریزان، که صورت را میسوزاند.
هر روزی از تابستان بیرون رفته بودم اندازه امروز گرم نبود. وقتی برگشتم لباسهای زیر و رو همه خیس بود.
عصری گوشتها را بسته بندی کردم و قسمت آخر داستان جاوید را شنیدم.
بعد از مغرب چند صفحه دیگر از کوچه ابرهای گمشده خواندم و بعد از شام همین یادداشت را نوشتم. خسته بودم امشب شام درست نکردم. پنیر، هندوانه با نون خوردیم.
صبح را با چهار صفحه آزاد نویسی آغاز کردم.
در وبینار شرکت کردم. داستان نویسی و آزاد نویسی. مردی که رویایی دیده و تلاش میکند تا آن را رویا را روی بوم نقاشی بیاورد.
متن پشمک را ویرایش کردم. میدانم باز هم مشکل دارد.
از هوشنگ گلشیری داستان خواندم.
پیاده روی داشتم و سوالات عجیب غریبی به ذهنم رسید. بعضیهاشان را نوشتم
بعضیها هم از ذهنم پریدند.
بخشی از کتاب حق نوشتن را خواندم. در یکی از تمرینها جولیا کامرون توصیه میکند کاغذ و قلم را برداریم گوش بدهیم و هر صدایی که میشنویم را به صفحه کاغذ بیاوریم. شروع کردم. باران میبارد. شرشر. کمی آرام آرام، کمی تند. آسمان شکافته شد. رعدوبرق زد انگار چیزی شکست. صدای جیک جیک جوجهها، به هم میپریدند و به دنبال هم میدویدند. سگ و گاوی دعوایشان شد. از دورترها صدایشان میآمد. گاو بیحوصله صدایش را کشید و فریاد زد. سگ هم تند تند و عصبانیت جوابش را داد. صدای تیز و تند موتور از دور به گوش میرسید نزدیک و نزدیکتر شد. از کنار خانه که گذشت صدا به اوج رسید و سپس کم کم صدایش محو شد. ماشینی وارد حیاط شد روی سنگها لغزید و ایستاد. آسمان دوباره غرید. شرشر باران. آرامتر. خروس قوقولی قوقو کرد. کسی از ماشین پیاده شد. پاهایش را روی سنگها کشید و در ماشین با ضربهای محکم بسته شد.
نیمی از فیلم Atonement را تماشا کردم. غمگینم کرده. دستهایشان به هم میرسد؟
از نصرت رحمانی شعر خواندم. چند وقتی بود به حریق باد سر نزده بودم.
یک فصل از کتاب دولت و فرزانگی مارک فیشر را خواندم. از قدرت کلمه گفت. از این که چه به خورد مغزمان میدهیم.
نقل قول:
در واقع تجارب به دست آمده در طول زندگی و حتی کلماتی را که شنیدهاید به صورتی پایدار در ضمیر پنهان و ناهوشیار شما نقش بسته و با گذشت زمان این تجارب پراکنده تبدیل به اطلاعات طبقهبندی شده میگردد. حاصل این فرایند طولانی تصویری از خویشتن است که در ضمیر پنهان شما تاکنون شکل گرفته است. این تصویر ذهنی در بردارندهی ویژگیهای شخصیتی، معیارها، تمایلات و جهان بینی شما است.
تصورات و باورهای منفی شما از چنان نیروی بازدارنده و کاهندهای برخوردار است که بتواند تقدیر زندگی شما را در جهتی ناخواسته و منفی رقم بزند.
برای دستیابی به موفقیت باید تصویرهای ذهنی تازه و مثبتی را از خود و در ضمیر پنهان خود ایجاد کنید.
۱۴۰۵/۶/۲۲
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
بیست و دوی شش سال پنج
امروز صبح طبق معمول همیشه آغازیدم
نوشتن یک صفحه و نیم آزاد نویسی و شروع روز کاری.
قبل از دفتر، رفتن به همان ادارهی نامحترم.
کار و کار تا ساعت یک بعد از ظهر که برق رفت و UPS دیگر جواب نداد. کتاب رضا مشایخی ( همهی آن سالهای بیخاطره) را باز کردم و آماده کشتی گرفتن شدم ، دروغ چرا آقا؟ تا قبر آ آ آ
فهمش برای من راحت نیست.
در جایی اواخر کتاب به جملهای برخوردم که اینقدر تاثیرگذار بود، پستی در کانال درباره اش هوا شد .ترغیب شدم به اندیشیدن دربارهی این سوال؛ ظاهر زندگیم چقدر شبیه به یک نویسنده است؟
وبینار و نوشتن هزار کلمه داستان نویسی و تمجیدن از کودکانه ماندن در هنر و هنرمندی. داستانی دربارهی یک نقاش نوشتم که پس از گم شدن یکی از آثارش ، تصمیم میگیرد خودش به دنبال سارق بگردد. من وقتی شروع کردم، نمیدانستم سارق کیست. مثل نقاش، خودم هم در حال کشف بودم. این همسفر شدن با شخصیت، بهترین بخش بداهه نوشتن است. جایی خواندم «اگر از اول همهچیز را میدانستم، داستان مرده به دنیا میآمد.»
از همه مهمتر اینکه جایی از داستان احساس کردم سارق شاید خود نقاش باشد، تنها کسی که ارزش واقعی آن کار را میداند. بهرحال داستان من تمام نشد ولی شاید روزی ادامه نویسی شود.
بعد از وبینار کمی در وبیکار سرزبان بودم . بحث جالبی ارائه شد که البته من خیلی چیزی درباره اش نخواندم و کتابی که مورد تحلیل واقع شده بود هم نداشتم . پس عدم فهم کامل طبیعی آن بود.
کتاب آی آی زندگی محمود کیانوش را خواندم، لطیف بود و ساده و البته خواندنی. بعدتر کتاب سنگ صبور صادق چوبک را دست گرفتم ، همان ابتدا صد و پنجاه و هفت صفحه خواندم ، لذت پرور و مسلط نگاشته شده. توضیح فهم من از کتاب بماند برای بعد.
پیاده نرویدم.
نمرهی امروز هشت
امروز خیلی پر کار بودم. دو داستانی که نوشته بودم ویرایش کردم. فردا در کانالم میگذارم. چند شعر نوشتم . از خیام خواندم. از شعرهایی که استاد گذاشتن هم لذت بردم. وبینار شرکت کردم. در هزار کلمه خو دم را نقاشی تصور کردم . در دل جنگل کلبهای دارم. در آن محیط اسرارآمیز نقاشیهایی میکشم که همراه با احساسم در آمیخته. خیلی لذتبخش بود. کتاب فسقلیها را خواندم . چندین داستان کودک بود. در کلاس کودکنویس شرکت کردم. استاد هفت داستان خواند و خیلی چیزهای جدید یاد گرفتم.
از ده به خودم هشت میدهم .
– صفحۀ ژورنالیگ را کامل خواندم. خواندنی بود و الهامبخش. نکتههای بسیاری آموختم. یکیاش دیدن «از منظر ابدیت». آنقدر شیفتۀ این مفهوم شدم که میخواهم دربارهاش حسابی تحقیق کنم. دومی، نترسیدن از تکرار و زیبانویسی با تکرار و تکرار و تکرار. نباید واهمه داشت از تکرار. سومی، نوشتن از هر چیزی که به ذهن میآید و خفهکردن شبح سانسور که از بچگی مثل عزرائیل دنبالمان است.
– آزادنویسی را با تکرارنویسی جلو بردم. حدود ۷۰ جمله با این عبارت نوشتم: تعرض یعنی… . تجربۀ خارج از چارچوبی بود برای منی که پیشتر گمان میکردم تکرار دور از خلاقیت است.
– فیلم «نابغه» را دیدم. دوستش داشتم و به یک بار دیدن میارزد. برای من آن قسمتهایی جذاب بود که شیفتگی نویسنده به نوشتن و جدالهایش با ویراستار را نشان میداد. همچنین دریافتم که نویسندگان بزرگ، بسیار مینویسند و خطاست این که فکر کنیم از همان اول باید شستهورفته نوشتن را بیاغازیم.
https://t.me/zahrahabibi9626
با درد بیدار شدم. قرص مسکن را از روی پاتختی برداشتم و خودم را تا آشپزخانه کشاندم. برای اینکه مسکن معدهام را به فنا ندهد، بیسکوئیتی خوردم.
دوباره دراز کشیدم و خوابم برد. مامان که برای ناهار بیدارم کرد باز هم درد داشتم. اما شدید نبود و توانستم تحملش کنم. تمرینجا را شنیدم و کیسهی آب گرم را روی شکمم گذاشتم و خوابیدم.
تمام امروز همین بود. هی با درد خوابیدم و با درد بیدار شدم و مسکن خوردم. وبینارها را بودم اما نه با تمرکز. نه با حواس جمع. بیحال و بدحال بودم. امروز هم نشد در چالش هزار کلمه باشم و چه حیف.
هنوز هم درد دارم. چقدر باید مسکن بخورم؟ چقدر باید بخوابم؟ تا حالا از خوابیدن خسته شدهاید؟ از دراز کشیدن بدندرد گرفتهاید؟ من هر ماه تجربهاش میکنم.
در چالش داستانکنویس ماه شرکت نکردهام اما میخواهم همراه هفت نفر منتخب داستانک بنویسم. موضوع اولین چالش وصیتنامه است و راویاش دومشخص. تا آخر شب مینویسم و منتشر میکنم.
-سالواژهام: تدریس.
-بلاخره یکی از داستانکها را انتخاب کردم. ویرایشی جزئی لازم داشت. فرستادمش برای پشتیبانی.
-نشستم پای داستان کوتاهم. چند ساعتی طول کشید. نسخهی اولش تقریبن کامل شد. ولی به دلم نَشست. ایراد از پیرنگ بود. میلنگید. باید از نو بسازمش.
-رسیدم به کودکنویس. وای که چه ذوقی دارم برای این کارگاه. ۷ تا داستان کودک با هم خواندیم. نقاشی کشیدیم. شخصیتهای بامزه ساختیم. قرار شد تا هفتهی آینده هم داستانمان را بنویسیم.
-داستانکی هوا کردم تو کانال.
-گزارش نیک امروز را هم نوشتم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
✔️صفحهی صبحگاهی در دفتر، یوگای صبحگاهی، رونویسی از شعر حافظ و چهل و پنج دقیقه تا یک ساعت نوشتن را یک ماه است که هر روز ادامهدادهام.
✔️یک کلاس آنلاین و یک کلاس حضوری یوگا داشتم.
نوشتن تسلط کلامیام را بهبود بخشیده. بسیار مشتاق بودم که در نویسندهسخنران شرکت کنم ولی شرایطم اجازه نمیداد. گوش بهزنگ فراخان دورهی بعد هستم.
✔️در تمرینجا شرکت کردم و بازخورد استاد، چشمم را به روی متنم باز کرد. مو را از ماست بیرون میکشند استاد.
✔️در هزارکلمهنویسی امروز نقاشی به شهروندان شهر داستانم افزوده شد. مردی که نقاش فضاها و محیطهای شهری است، به هنگام اسبابکشی همسایه و سرگیجهی باربر، به کمکش میشتابد ولی به علت ناتوانی و ناآشنایی با باربری، دست راستش که دست غالب بوده زیر یخچال میماند و باید قطع شود.
تلاش برای راضی کردن پزشک و قطع نکردن دستش بینتیجه است.
به تدریج کارفرما نقاش دیگری را جایگزینش میکند و شغلش را از دست میدهد. زنش ترکش میکند.
دکتر پیشنهاد پروتز میدهد اما او پروتز را نمیپسندد و به فکر پیوند دست میوفتد. در جریان جستجوی بیمار مرگ مغزی که دستش با بدن او سازگار باشد با شرایط و دغدغههای خانوادههای بیماران مرگ مغزی آشنا میشود و زمانی که دست موردنظر پیدا میشود، پشیمان میشود و زیر بار عمل نمیرود.
میکوشد با دست چپ نقاشی را یاد بگیرد و بقیهی تابلوهایش تا پایان عمر، مختص بیماران مرگ مغزی و خانوادههای آنان است.( شرمنده اگر ناساز و بیقواره است. صحت و سقم مسائل پزشکی و منطق علمی، نیازمند پژوهش و مطالعه است.
این متن نخستین طرح داستانی منطبق با آموزههای کلاس نویسندگی خلاق است)
✔️روزواژهام گوشتمند بود که در پست کانال استفاده کردم.
✔️پیادهروی کردم.
✔️کتاب یوگا از نگاه یونگ، دفترهای دوکا و بیلنگر را خاندم.
یک شنبه ۲۲ شهریور
گزارش نیک ۱۲۴
سال واژه تغییر
سه صفحه صبحگاهی را نوشتم.
کمی از کارهایم را انجام دادم بعد یادم آمد لیست کارهای امروزم را که باید انجام بدهم در دفترم یادداشت نکرده ام هنوز به عادت تبدیل نشده برایم، باید این مهم را در اولویت قرار دهم.
نیمه های راه به وبینار نویسنده ساز پیوستم به تمام معنا نویسنده ساز است این حرکت
از نوشتن در ۲۵ دقیقه لذت می برم و چقدر هم کارگشاست انگار کلیدی ست بر قفل دستانم و روغنی ست که باعث شده بند بند انگشتانم روان شده و قلم در دستم سریع حرکت کند و ذهنم بی پروا و بدون باز خواستی بنویسد و بنویسد تجربه شیرینی است.
از ابتدای نوشتن در ۲۵ دقیقه( البته من کمی دیرتر به جمع پیوستم)حیران بودم تا اینکه بعد از نوشتنِ چند جمله، دختری را مجسم کردم که اسباب بازی و عروسک نداشت.همین طور که جلو می رفتم او را در اتاق کنار مادربزرگش به تصویر کشیدم و در اواخر نوشتن او صاحب عروسکی پارچه ای شد که مادربزرگش برایش دوخت.
چند روز است فایل صوتی وبینار را هر طور شده هر روز گوش می کنم.
از فیض پیاده روی محروم ماندم.
کتاب روزهای اسلامی ندوشن را می خوانم.
مقدمه کتاب که برایم جالب بود:
ما بر پشت شتر سفر کرده ایم و با جت نیز،به نوای نی چوپان ها گوش داده ایم و به کنسرت بتهون،مولوی و شکسپیر را در کنار هم نشانده ایم.از کوه های طبس تا ایستگاه های فضایی را درنوردیده ایم، در دنیایی که مالامال از خبر است.
از ۱۰ به خودم ۷ می دهم.
گزارش نیک مثل اسمش خوب است. اگر چند روزی نباشم، احوالاتم را اینجا جویا میشوی. من هم همینطور؛ از اینجا مطمئن میشوم که همه چیز سر جایش بوده و اگر هم نبوده، سعی کردهای تا چیزهایی را سر جایش بگذاری.
حتی بعد از من هم میتوانی اسمم را جستجو کنی و ببینی فلان روز چکار کردهام یا چه احوالاتی داشتم. سرگرمی خوبی ازش درمیآید. هر روز یک صفحه برای خاندن داری. پس تا آن روز، هر روز اینجا مینویسم.
بیدار شدم و دو لقمه خوردم و زدم بیرون. بابا جلوتر از من بود، سرعتهایمان فرق میکند و غمگینم که مثل سابق تندتند راه نمیرود. نمیتوانستم به او برسم و همیشه غر میزدم. یکبار هم رشت که بودیم گفتم بابا چرا همهش داری میدوی؟ بیا قدم بزنیم، راه برویم، ببینیم. گفت آخه کار هست، مشتری میاد منتظر میمونه، گفتم میدونم ولی پس تو چی؟ تندتند که راه میری متوجه اطرافت میشی؟ یادم نمیآید جوابم را چه داد.
ولی چند روز پیش دیدم پایش درد میکند انگار.
توی اتاقمم بیشتر. به طرز عجیبی از اینکه تغییراتشان را میبینم میهراسم. نمیخاهم ببینم. زیباست ها، ولی ترسناک است.
با فاطمه رفتیم. امروز کلاس داشتیم. ترویج شیر مادر. از اول تا آخر ممه دیدیم. باران شدیدی صبح میبارید و رعد و برق اما بعدش یکهو هوا گرم و آفتابی شد. یادم رفته بود این ویژگی پاییز را. پاییز خردادی است.
زن که زایمان کرد بچه را گذاشتند روی شکمش و بچه بالا آمد و خودش را به میمی رساند. چشمانم اکلیل میپاشاند. به فاطمه گفتم هوس زایمان آسان توی هوای بارانی را کردهام. گفت چه بگویم. چه میگفت؟ منم خودم را گیر آوردهام با آن لبخند اسکلیام.
زایمان آسان هم مگر داریم؟
لعنت به این زندگی، من نمیدانم چگونه این موجودات چروک کوچک که اینقدر هم نیازمندند حتا دیدنشان اینقدر آدم را دگرگون میکند. به خدا میدانم سخت است، اقتصاد و کوفت و زهرمار، و دهان آدم صاف میشود، ولی میبینی یکهو میبینی و دلت دارد ضعف میرود.
خیلی ناز بودند بچههایی که شیر میخوردند. باتمرکز، مهمترین کار زندگیشان خوردن ممه است. خر، خر، خرررر. گوگولیهای خرررر.
بعد رفتیم بانک و کارهای بانکی.
بعد بازار و کارهای بازاری.
بعد کافه و کارهای پیتزایی.
بعد تمرینجا و کارهای تمرینجایی.
بعد خانه و کارهای خانهای.
بعد خاب و…
مرض
ول هم نمیکنی.
نویسندهساز بود و نوشتن داستان کوتاه. بعد این چند روز، این اولین داستانی بود که نوشتم و گفتم آره، همین را باید رویش کار کنی. بگذار چیزی را بگویم، ایده واقعن واقعن خود تو هستی. تجربهها و احساسات، همانها که با تخیل قاتی میشوند، همانها میشوند داستان.
وقتی داشتم این را مینوشتم تجربهی شیرینی شد از تصور چیزهایی که دوست دارم با آدمش. لذت همین است.
بعد هم وبینار رقص بود و رقصیدیم. این هفته شدت رقصم را عمدن دارم بیشتر میکنم و دلیل هم دارد.
بعد هم شام و پوشیدن و درآوردن لباسهای پاییزی و ذوقمرگ شدن.
سعی میکنم با عقل و منطق فکر کنم و رفتار دیگران رویم تاثیری نداشته باشد. هر کس مشکلات خود را دارد، اما بعضی از افراد میخواهند مشکلات خود را روی دوش دیگران بیندازند تاخودشان آرامش یابند. من امروز بعد از بیداری همان کارهای اولیهی صبحگاهی را انجام دادم. بیدار شدم، وضو ، نماز، دعا، و سراغ نوشتن رفتم. امروز بیست دقیقه بی وقفه نوشتم. سراغ پیادهروی رفتم و ساعتی بس خوش و خرم را در هوای صبح قدم زدم. امروز هوای صبح خنک و دلپذیر بود.چیزی که ناراحتم کرد خیل ماشینهای پارک شده در کنار خیابان و پیادهرو و جلوی پلهای رفت و آمد مردم بود. کار این کشور با تولید این همه ماشین و مصرف بنزین به کجا میخواهد برسد خدا بخیر کند. خاطرهای که برایم زنده شد برای چند ماه پیش و دوران جنگ بود. وقتی با ترس به خیابان میرفتم اثری از ماشینها نبود خیابان خلوت و سکوت ترسناکی بود. از جهت خلوتیاش بد بود و به نوعی شهر در حال نفس کشیدن بود که این بخش خوب بود. اگر سالواژهام تعهد ورزی است، طبیعیست که ناراحت شوم و نگران آینده مملکت باشم. نمرهی امروزم را هشت میدهم. امروز وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم و بعد از آن هم در دوره و کارگاه کودک نویس شرکت کردم و خیلی نکتههای آموختنی در باره کودک و داستان کودک از زبان استاد شنیدم. و تا هفته آینده که باید یک داستان کودک بنویسیم کلاس پایان یافت. از خوردن چند بادام لذت بردم. یک فیلم مستند دیدم. با دوستم تلفنی حرف زدم و حرف زیاد بود اما وقت نداشتم و خداحافظی کردم. امروز کتاب صوتی گوش کردم و شعر حافط خواندم به کانال تلگرام مهرابی سر بزنید خوشحال میشوم👇
https://t.me/notetoday1
۱. دلم میخواستم خودم را به تخت میخ کنم. دلم میخواست هوار بکشم که دنیا بشنود محتاج خوابم و کسی دلش بسوزد و یک مقداری خواب به من قرض بدهد. با نیم ساعت تاخیر از تخت بیرون آمدم اما چه فایده باید در عرض پنج دقیقه آمادهی رفتن میشدم.
۲. قبل از اینکه پشت میز بنشینم و مشغول کار شدم، دفترم را باز کردم کمی آزادنویسی کنم که شاید کمی از بیقراریام کم شود ولی تا بخواهم یه چهار خطی بنویسم ظهر شد. دقیقا سر هر یک کلمه، یک مشتری داشتم.
۳. یکم برای دوستم دلتنگی کردم. چرا انقدر فاصله؟
۴. با یکی از همکارانم درمورد کلی مسئلهی مهم و غیر مهم حرف زدیم، گفتو گوی مفیدی داشتیم.
۵. به لطف مهمان امروز، زودتر از همیشه به خانه برگشتم ولی باز چه فایده وقتی نتوانستم بخوابم؟
۶. بالاخره خودم را به تختم رساندم، دراز کشیدم و گزارش نوشتم. مورد هفتم خوابیدن است.
۲۲شهریور
گزارش ۱۲۴
چقدر به معیار روزت نزدیک بودی چه نمرهای میدی؟
راضی بودم. ۹
۱.ناشتا آب ولرم خوردی؟
بلی
۲.صفحات صبحگاهی؟
۳ صفحه کامل
۳.توجه به شعر؟
به نیما:
«یاد میآید مرا از کودکی
همره من بوده همواره یکی
قصهای دارم از این همراه خود
همره خوشظاهر بدخواه خود»
۴.رمان یا داستان چطور؟
بله،داستان عیادت بیمار از چخوف
«دختر به نظر او، روی هم رفته باوقار، خوشاندام و در عینحال سروساده بود و تمایل پیدا کرد که او را نه با دارو نه با اندرز، بلکه با گفتههای ساده و محبتآمیز آرام کند.»
۵.وظایف کاری؟
بله،بسیار دقیق و مسئولانه
۶.کیفیت ارتباط؟
بعضی از رابطههایم شفافیت و قاطعیت بیشتری لازم دارند.
۷.تمرینات دوره نویسندگی؟
بله، شخصیت طرح دوم را نوشتم.
۸.آزادنویسی؟
در احوالات شرم و خجالت
۹. کتاب تخصصی هم خوندی؟
فرزندپروری برای والدین
۱۰.انتشار پست در کانال تلگرامی؟
بله انجام شد
۱۱.ورزش؟
بعد از چند روز💪🏻
✨نکتهای یا یادآوری واسه امروزت نداشتی؟
پیشرفت و بارز شدن هر تغییری که تدریجی باشد مطمئنتر و امیدوارکنندهتر است تا ناگهانی. از اینکه از طریق نوشتن و مدرسه نویسندگی، دوستان و روابط جدید پیدا کردم،خوشحالم.
http://t.me/fahimsaadat0401
– تمرینجا کفایت میکند برای یک عمر یادگیری، نیاز به چیز بیشتری نیست. امروز هزار بار قطع شدم، اما در عوض جایی را در خانه کشف کردم که وقتی برق میرود هنوز اینترنت باشد. کشف خیلی مهمی بود، به مراتب مهمتر از کشف جاذبه؛ جاذبه اگر کشف هم نمیشد به هر حال ما سروته نمیشدیم و در هوا معلق نمیماندیم. کشف جاذبه باعث نشد پاهای ما روی زمین قرار بگیرد، اما کشف این مکان سبب میشود پای من در تمرینجا قرار بگیرد. واقعن کشف جاذبه به چه کاری میآید؟ توضیح واضحات است که. حالا نه اینکه بخواهم زحمات برادرمان را زیر سوال ببرم، بههر حال عشق ابدیام سیب هم دستی در این اکتشاف داشته است، نمیشود آن را نادیده گرفت. (رفتم کمی خواندم در مورد جاذبه ماذبه.)
– همین من که دیروز نگران جان یک عدد مورچه بودم امروز صبح با سمپاشی نسلکشی کردم، چون صبح جمعی از آنها را در سینک آشپزخانه دیدم، گفتم دوستان عزیز این دیگر پردهدری است، هی داشتم مراعاتتان را میکردم، گفتم از این خانه میروم بگذار خاطرهی خوشی از هم داشته باشیم، انصافن چهار سال است که دارم «شما را در این وادی رعایت میکنم.» آشپزخانه خط قرمز است دیگر، همان حمام و دستشویی بس نبودتان؟
– آدم به هر مکانی وارد میشود حس میکند باید به همه سلام کند؛ حتی توالت عمومی.
– اوضاع داستاننویسی باز هم اندکی بهتر شده بود امروز، شاید چون سوژهای تعریف شد؛ گفتم بههرحال تو الان یک نقاش داری، باید یک کاری با این آدم بکنی. نقاش بینوا را عملن فرستادم پی دریوزگی، اما در نهایت به ایدهی یک کسبوکار در زمینهی نقاشی رسید که میتوانست درآمد زیادی برایش داشته باشد. البته که نصفه ماند. حتی در خیال هم وقتی قرار است به جاهای خوبش برسیم ساعت زنگ میخورد.
– ماشین نداشتن سبب شد بروم به یک پیادهروی جوگیرانهی سه ساعته. امیدوارم فردا پادرد نگیرم.
– حس مرا گفته است ابوسعید ابوالخیر:
«من بی تو دمی قرار نتوانم کرد / احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زفان شود هر مویی / یک شکرِ تو از هزار نتوانم کرد»
(زفان همان زبان است اینطور که لغتنامه میگوید.)
قربان قشنگیهایت بروم من که مدتها پیش از آنکه ما به مرحلهی نیاز برسیم همه چیز را کنار هم میچینی که وقتی میرسیم ببینیم مهیاست هر چیزی که لازم است برای گذشتن از آن مرحله. تو نمیگذاری ترس بر قدمهایمان بنشیند یا غم بر قلبهایمان.
– الهی شکرت…
داستان چی ببافم؟
ــ گزارش نیکم را خاب برد. گوشی به دست منتظر پست گزارش نیک بودم که یکهو خابم رفت. همینقدر یادم مانده که زور میزدم برای بیداریدن. آخر این روزها یک دستمان داخل گچ است، دیگریاش در رنگ.
ــ نیمساعت مطالعه میکنیم باهم. هرروز در شادزی. موضوع کتابمان تفکر سریع و کند. سیستم یک، سیستم دو.
ــ در سرزبان مبینا ملائی برایمان از ترجمه میگوید و شعر میخاند. شعرهایی از کلود استبان. ترجمهی مدیا کاشیگر.
راندمت، جستمت،
باز مییابمت
بر بوتهزار سریش
مردهتر از یک سنگ
زیباتر از همهی این گلهای چندروزه
این را قلبم میداند
ــ در نوشتن، آدم قبل نوشتن نیستم. این را در تمرین هزار کلمه داستاننویسی نویسندهساز کشفیدم. کافیست شل کنی، احتمال دارد سر از جاهای خوبی درآوری. پس ایمان بیاورید به نوشتن و اعتماد کنید، باشد که رستگار شوید.
داستانی نوشتم دربارهی نقاشی که جنون میگیردش و مردم را تشویق میکند به زیبایی بعد مرگ. تابلویی سردر خانهاش نصب کرده که گفته: اگر زشت بدنیا بیایید، این اشتباه شما نیست؛ اما اگر زشت باشید بعد مرگ، این اشتباه خودتان است.
او ادعا دارد که موج جدیدی از سبک کلاژ را رقم زده، با ابزاری که اعضای بدن انسان است.
تمرین امروز را، در امروز دوست میدارم. شاید ادامه دادمش بعدها. شاید.
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
https://t.me/Mohammadfaty2