گزارش نیک ۱۳۱: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هر واژه، یادآور خصوصیات ناشناخته‌ای است تا قدرت روح خویش را تعریف نمایید.»
-احمد نصراللهی، یک دقیقه‌ها، ص۴۱

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

4 آذر 1399

4 آذر 1399

19 فروردین 1400

19 فروردین 1400

5 اردیبهشت 1396

5 اردیبهشت 1396

119 پاسخ

  1. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    اول روز بی‌دلیل حوصله‌ی هیچ کاری را نداشتم ولی حتی شده یک قدم کوچک علیه کاهلی باید بردارم.

    دست دراز کردم و همان‌طور درازکشیده داستان «عشق یوسف و زلیخا» از ابوتراب خسروی را خواندم:
    «اول چیزی که خدا خلق کرد عقل بود. از خصوصیات عقل یکی شناخت خدا و دیگری شناخت خود و دیگر شناخت آنکه نبود» و…
    شیفته‌ی نگارش و زبان نویسنده شدم.

    پادکستی از دکتر ایمان فانی در مورد «اهمیت رقص‌های دیوانه‌وار» را همراه با صبحانه و مقدمات تهیه‌ی ناهار گوش کردم.

    داستانم را برای دوره‌ی پیشرفته‌ی خلاق برای چندمین بار بلند خواندم ویرایشکی کردم و در صفحه‌ی تمرین دوره ارسال کردم.

    از پسرم خواستم ادامه‌ی پخت ماکارونی را به دست بگیرد تا من به کارهایم برسم.

    پاییز چند روز است پیام آمدنش را می‌دهد، ولی چند سال است تابستان خودش را به اول پاییز هم تحمیل کرده است. با وجود گرما، کمی پیاده‌روی کردم.

    جلسه‌ی پنجم پیشرفته‌ی خلاق خیلی جالب و هیجان‌انگیز بود. چند نمونه داستان انتزاعی با زبان فلسفی و متفاوت، داستان‌هایی که طرح نداشتند، با خواندن استاد، حس عجیبی در من ایجاد کردند. دوست داشتم بنشینم و ساعت‌ها آزاد‌نویسی کنم. یک چیزی درونم زنده شد امشب.

    از گلستان سعدی حکایتی خواندم و در کانالم با مضمونش منتشر کردم.

    در جلسه‌ی بازخورد استاد کلانتری با صبوری و انرژی همیشگی، داستان‌های کودک را خواندند و بازخورد دادند.

    #گزارش_نیک
    ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
    ✍️ زری قوام

  2. گزارش نیک
    1-برای پاس‌داشت روزانه‌نویسی در سفر، امروز هم خدمت جناب ناصرخسرو رسیدم. این قسمت راهی دامغان می‌شود و از آنجا سمنان. مدتی مقام می‌کند و در طلب اهل علم است. استاد جوانی را نشان می‌دهند. ذوق‌مرگ فارسی حرف زدنش می‌شود، آن هم با گویش دیلمی! در محضر استاد، گروهی اقلیدس می‌خواندند، گروهی طب و گروهی حساب.
    استاد جوان، ضمن صحبت، باد به غبغب می‌اندازد که نزد ابوعلی سینا آموخته است. بحث درمی‌گیرد و وقتی ضمن افاضاتش می‌گوید «سیاق» نمی‌داند، ناصرخسرو متعجب محضرش را ترک می‌کند که: چه؟ کسی که خودش نمی‌داند، چگونه می‌خواهد بیاموزاند؟
    2-اتاق شماره ۶ را تا صفحه پنجاه خوانده بودم. برگشتم و از اول مرورش کردم و یادداشت‌ برداشتم.
    3-به دعوت دخترم برای ناهار رفتیم خانه‌شان. بنظرم لنا دل‌مشغولی‌هایم را بوکشید که خلاف رویه‌اش هرچه کردم نخندید. آقای داماد کمک کرد پرداخت‌های ایرانم را انجام بدهم. خیلی ذوقیدم، اگرچه آخرش هم میسر نشد از طاقچه کتاب بخرم! این هم از مصائب ساده‌ی فکر مشغول‌کنِ من.
    4-مرور و بازنویسی نجواها چندین ساعت زمان برد، اما بالاخره ساعت سه‌ونیم صبح تمام شد و با وجدان آسوده خوابیدم.
    5-یک قسمت از پیدات می‌کنم را دیدم. هنوز مشغول گره‌گشایی از ماجرای دزدیده شدن فرزند شخصیت اول و متهم کردن او به قتل هستند! به نظرم هالیوود و بالیوود خاله‌زاده‌یی چیزی باشند- یکی این‌جهانی و دیگری آن‌جهانی.
    ادرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  3. سال واژه‌ام: زن
    مامویت بخاطر مشکل ماشین و راننده کنسل شد. هورا کشیدم.
    همکارم یک هفته مرخصی گرفت. کار دوبرابر برای یک هفته. هیهات.
    از کار و درس می‌گذرم. تیکشان را زدم البته.
    غذای محبوبم را درست کردم. زیاد هم درست کردم که فردا هم برای ناهار گرمش کنم.
    دو قسمت سریال دیدم. گریه کردم. با اینکه زیاد هم ناراحت‌کننده نبود. نمیدانم چرا در برابر نوسانات احساسی شخصیت‌های تمام داستان‌ها این‌قدر سستم.
    سه ساعت تماس تصویری با خاهرم داشتم. خریدهایش را نشانم داد. بعدش بیهوش به خاب رفتم.

  4. بامداد بود که نشستم باز هم پنجره‌ی مخفی را دیدم. بعدش هوس افتادم گاوخونی را هم ببینم. دیدم. این‌که ترجمه‌ی انگلیسی عنوان فیلم «باتلاق» بود هم جالب بود. چون شاید گاوخونی برای فرنگستانی‌ها معنا نداشته باشد. البته می‌تانستند سرچ کنند ولی احتمالا سال هفتاد و هفت خیلی گوگل‌کردن به این شکل رایج نبوده نه؟

    چقدر حرص خوردم که تا اواخر فیلم از بهرام رادان فقط صدا بود. منظورم شخصیت اصلی قصه بود.
    اگر بخواهم بگویم با چه رمانی احساس هم‌رنجی کرده‌ام همین گاوخونیست. مسئله‌ی فضا و زمان و مکان. مسئله‌ی خواب‌های وابسته به فضاهای کودکی و تأثیر غریبی که بر زندگی می‌گذارند و تا هرگز رهایت نمی‌کنند. حتی توی بیداری. می‌شوند فیلتری و عین بختک می‌افتند روی زندگیت. آرزوهای پنهان. مرز ناپیدای واقعیت و خیال. یادم افتاد بچگیم با خانواده رفتیم لب رود. ماشین هم می‌شستیم. منم تند‌وتند می‌رفتم ظرف را پر می‌کردم می‌رساندم دست مامان‌و‌بابا که کف ماشین را بشورند. بخشی از کف رود را بتن‌ریزی کرده بودند. جلبک بسته بود. لیز بود. سر خوردم. پیشانی‌ام خورد توی بتن و کمی ورم کرد. توی دهانم آب رفت و با نفس‌فریادی که تا ته ریه‌ام را سوزاند از آب بیرون زدم. تا ده-دوازده‌سال بعدش فکر می‌کردم من آن روز که سرم خورد به بیتن مرده‌ام و حالا دارم برزخم را زندگی می‌کنم و همه چیز در عین واقعیت، خیال می‌نمود برایم.
    و سوالی برایم ماند. ما توی چه گاوخونی‌هایی زندگی می‌کنیم؟ حرف درباره‌ی گاوخونی بسیار است. فعلا همین‌جا ترمز می‌کشم. بعدش هم نشستم کمی ویدیو دیدم. قرار بود آزادنویسی کنم. نکردم.

    احساس سرماخوردگی داشتم. باد پاییز انگار داشت می‌رسید تا گلویم. موهایم هم نم داشت. بستم پنجره‌ را. تا ساعت شش و هفت صبح بیدار بودم. خوابم نمیبرد.
    می‌دانستم قرار را از دست می‌دهم. خوابم برد. با تماس و آلارم بیدار شدم. دیدم چشمم باز نمی‌شود. عذرخواهی کردم و یک‌ساعتی بیش‌تر خوابیدم.

    چه خواب کثافتی هم دیدم. باز خواب مدرسه‌ی دبستان و راهنمایی‌ام. کی این مدرسه‌ی کثافت و آن محله‌ی بچگی می‌خواهد دست از سر خواب‌هایم بردارد. روز آخر مدرسه بود. اما نمی‌دانم از چه مقعطی داشتم فارغ‌التحصیل می‌شدم؟ دوست قدیمیم را دیدم. قرار کردیم با هم برگردیم. توی خوابم کسی که دیگر باهاش ارتباطی ندارم هم بود متأُسفانه و داشت تلاش می‌کرد با تظاهر، مخ فلانی را بزند. حتی توی خوابم هم همان نسخه‌ی زاغارت واقعیش بود. بنا به دلایلی برگشتیم با دوستم به مدرسه. ظهری مایل به عصر بود. چقدر از مود خواب‌هایم بدم می‌آید. از نورش. از اتمسفرش. معلم‌های مدرسه زده بود به سرشان و یکیی‌شان مثل دلقک‌ها دور خودش می‌چرخید و حرکات قدیرژانگولری درمی‌آورد. سری از تأسف تکان دادم. رفتیم با دوستم نهار از سلف مدرسه بخوریم. ولی نکته اینکه مدرسه ما سلف نداشت. مشتی کتلت و سوپی پرقوام و خوش‌عطروبو بود. تمام ظرفها کثیف بود. توی ظرفی که نمی‌دانم گربه از آن آب خورده بود را خالی کردم و شستم و سوپ ریختم و تا آمدم کتلت‌ها یا کباب‌ها را بردند. ظاهرا من خار داشتم.
    آن دختره هم دلداریش دادم که عزیزم توی مخ‌زدنت موفق باشی، جفت‌تان لنگه‌ی هم هستید و دروتخته جور است. از سوپم خوردم و راه می‌رفتم که گمانم خوردم به کسی و پریدم از خواب.

    بعدش که بیدار شدم فقط یک سوال داشتم. که:
    «الهه شوخی کردی که اون ظرف دهنی گربه رو برداشتی توش سوپ ریختی خوردی دیگه نه؟»

    توی تمام این لحظات به سوال این ماه‌هایم بیش‌تر فکر می‌کردم که من چه کسی هستم؟ هر کدام که باشم، توانم را مشخص می‌کند یا حداقل حدود توانی‌ام و اشتغال ذهنی‌ام را مشخص می‌کند.

    یواش‌یواش دارم می‌روم سراغ پلی‌لیست پاییزه. به کتاب‌های سر طاقچه‌ام نوک می‌زدم.

    به وبیکار امروز فکر می‌کردم و اضطرابی توی تنم می‌لولید. باید از زمان و نقشش بر دیدگاه می‌گفتم و چه سخت. خدا شاهد است که چقدر سخت بود آمادگی برای وبیکار امروز. چون آن‌چه مقصود و منظورم بود به همان صورتی که توقع داشتم صورت‌بندی نشده بود و هر قدر منابع را زیرورو کردم دیدم در نهایت باید به کلاژی از آن برسم.

    به ترویج فکر می‌کنم و این‌که آیا آرام پیش می‌روم؟ عجله‌ای ندارم و دارم گره می‌زنم این روزها. تلاش می‌کنم گره بزنم فعالیت‌های نوشتاریم را دوباره به جمع و اجتماعات و جوامع. چندتاییش را به مدرسه‌ی نویسندگی گره زده‌ام. شاید راضی نباشم در بخش اجرایی اما خب لذت را که می‌برم. چندتایی‌اش هم که خیلی حیاتی‌اند برایم را نمی‌توانم به مدرسه‌ی نویسندگی گره بزنم. چون توی آن زمینه‌ها فعلا فکر کنم فعالیتی ندارند و اگر در آینده دیدم به آن‌ها هم خودم را گره می‌زنم.

    یک‌ساعت با لذتی حیوانی آزادنویسی کردم. وحشی. رها. پریشان. منسجم.

    خبر بدِ خوب. دوباره درگیر فرم و صورت‌بندی شده‌ام. جلد دوم این ماجرا.

    مطالب وبیکار را بارگذاری کردم. امروز برق نمی‌رفت و می‌تانستم هم وبینار مدار را باشم و هم نویسنده‌ساز را.

    دوباره باید روی سایت کار کنم. من هیچ‌وقت این‌هایی که می‌خواهند از همان اول سایت را پرفکت راه بیندازند نمی‌فهمم. من بعد دو سال هنوز دارم سایتم را طراحی و بازسازی می‌کنم.

    باید بخشی هم اختصاصی اضافه کنم برای این‌که روزانه مطالب تخصصی درباره‌ی پرسش بنویسم. وای خدا چقدر کار.

    توی وبینار شیما بحث کشید به خوراکی و غذا و فهمیدم نازلی، حاضر است با شکلات ازدواج کند. من هم به عنوان مادر معنوی‌اش نارضایتی خودم را از این وصلت اعلام کردم و دلیلم هم این بود که اگر نازلی با شکلات ازدواج کند از آن به بعد من چطور داماد خودم را بخورم؟

    امروز دیدن نامی مرا یاد دروغ(های)ی انداخت که هیچ نیازی به شنیدنش(ان) نداشتم و دروغ‌های دیگری که در بودونبودم ساخته‌و‌پرداخته می‌شد و هیچ‌وقت تلاش بر این دروغ‌گویی را نفهمیدم. نمی‌دانم شاید هم نفعی داشته بنده‌خدا و من بی‌خبرم. هعی.

    بعدش پریدم توی نویسنده‌ساز. دوست دارم جو این روزهای نویسنده‌ساز را. کارگاهی و جدی. دلتنگ این فرم وبینار بودم. چه قشنگ‌تمرینی هم شده گل مجلس. هزارکلمه داستان‌نویسی. اعتراف می‌کنم چندروز پیش پنیک کردم وقتی دیدم باید توی کم از نیم‌ساعت هزارکلمه داستان بنویسیم. چندبار پلک زدم وقتی دیدم اشتباه نمی‌بینم و بعدش پیش خودم پرسیدم: «شوخی می‌کنید آغوی کلانتری؟ تو نیم ساعت هزارکلمه داستان؟» کجای راهو اشتباه رفتم؟

    امروز که اوس‌کلونتری پیرو مدل دیروز، الگوی حل مسئله را پایه‌ی کار قرار داد اما ورق برگشت. خدا می‌داند چه لذتی بردم و هنوز کلمه‌ی مناسب برای بیان این حس را نیافته‌ام. رنجی چاق‌و‌چله را انداختم توی داستان و پرداختمش و پاسخی رسید که مادرِ سوال بعدی شد. بعضی‌ها سیگار بعدی را با سیگار قبلی روشن می‌کنند من پاسخ قبلی را با سوال بعدی(صدای زوزه‌ی گرگ‌های لوکزامبورگ).

    بعدش گرم کردم و بزک‌و‌دوزک برای وبیکار. امروز مبیناز می‌آمد. دلم می‌خواهد صدای مبیناز را شبها بغل کنم و بخوابم. یا مثلا با صدایش ازدواج کنم.
    صدای مبیناز گوش‌های آدم را به آغوش می‌کشد و نوازش می‌کند. امروز توی وبیکار برای شناخت «دیدگاه» به مولفه‌ی زمان پرداختیم. به سیستمِ مثقال‌مثقالی که داریم می‌رویم ایمان دارم که اگر تهش برای بیست‌نفر هم پرسش‌گری و زبان منطق و پایه‌های تفکر نقادانه و سیستماتیک را جا انداخته باشم(یکیش هم خودم)، می‌توانم بگویم بخش کوچکی از ترویج را انجام داده‌ام. صادقانه اعتراف می‌کنم تا همین‌جا بارها شکسته‌ام اما باور به سیستم و دستگاه نجاتم داده. خیلی سخت است این مسیر. خیلی سخت.
    قبل از شروع جلسه هم let it be بیتل‌ها را با هم نیوشیدیم. چقدر نیاز داشتم شنیدنش را.
    صوت و درس‌برگ را بارگذاری کردم و پست روزانه‌ی سرزبان را هم نوشتم. ذوق و شوق لحظاتی که تصویر برای پست انتخاب می‌کنم ستاره‌ای گوشه‌ی قلبم می‌زاید.

    هوس بستنی کردم. درواقع هوس قدم‌زدن شبانه.
    عادت کرده‌ام به قدم‌‎زنی شبانه توی آن خیابان منحنی. که کشیدگی‌اش از شمال شرق است تا جنوب غرب. دوست داریم فاصله‌ی جهتی را. بستنی نونی زعفرانی را می‌زدم توی رگ و توی خیابانی که نه زیاد روشن است و نه تاریک و لامپ‌حبابی‌های مجتمع و خانه‌های مردم بیش‌تر روشنش کرده قدم می‌زدم. سلانه‌سلانه. تن‌آرامی می‌آورد برایم.
    البته دو تا بستنی نونی زعفرانی زدم. سلام چاقی. سلام دیابت.

    برگشتمو نشستم به نوشتن پست. چندرقم پست نوشتم. از کیستی‌ام پرسیدم. از مجمع‌الجزایری‌ام نوشتم. عجب عجب عجب.
    و هنوز چقدر کارها. چقدر کارها.
    دلم برای تابستان دو-سه‌سال پیش که هیچ کاری نداشتم جز صبح تا شب نوشتن تنگ شده. چنین می‌خواهم. بیش‌ترنوشتن بیش‌تر نوشتن.

    با دوستانم گپ‌و‌گفت آخر شب‌مان را زدیم و قرار کردیم زودتر بخوابیم. من هم بروم بخوابم.

    آ-یّه.
    زد زیاد.

    اینم آدرس کانال خدمت شمایان:
    https://t.me/channelelahehalizade

  5. گزارش نیک – ۲۹ شهریور ۱۴۰۵

    چه روز نیکی. صبح پر بود از دیدارهای تازه. اخرین باری که رفتم دانشگاه، روز شروع جنگ بود. چه روز سوررئالی بود. دیدن دوستانم و اساتید بعد از مدت‌ها حالم را حسابی جا آورد (چرا این جمله حس بدی می‌دهد؟) جلسه دفاع هدا بود و با تمام وجود در نقش استاد راهنمایی‌ام فرو رفته بودم. از اینکه نتیجه اشک‌ها و عرق‌هایش را می‌دیدم، خوشحال بودم. دلم برای دانشگاه و در کنار دوستانم بودن تنگ شده است. چه روزهای خوبی، چه خاطرات خوبی. در این مکان من هر روز خود ایده‌آلم را زندگی می‌کردم. دو سال پر از تجربه و خاطره. به مناسبت تمام شدن این دوره زجر، رفتیم رستوران ژاپنی و دلی از عزا درآوردیم. قشنگ شست و برد. مرغ پرتغالی، جزو بهترین اتفاق‌های اخیرم بود. چه بودی تو لعنتی! ترافیک جردن و ۴۰ دقیقه زیر آفتاب بودن، سه تا از پنج‌تا جونم را از من گرفت. وقتی رسیدم خانه، تخت‌خواب من را در خود بلعید. روی داستان کودکم کار کردم و اصلاحات نهایی را انجام دادم و در کودک‌نیس فرستادم. حیرت‌زده از داستان‌های بچه‌ها. غبطه خوردم. روزی من هم چنین خوب می‌نویسم؟ سه ساعت و چهل دقیقه، استاد داستان خواند و بازخورد داد! طلا بگیرند چنین استادی را. بازخورد بقیه داستان‌ها از جمله داستان من موکول شد به بعد! بهتر وگرنه استاد می‌خواست بچه مرا هم لاتی کند. تا آخر وبینار دو جون باقیمانده را هم از دست دادم و غول میگرن با دندان‌های تیزش، از وسط نصفم کرد. کلافگی و درد. دیگر جونی نداشتم تا مبارزه کنم. مُردم.

    https://t.me/faashnevesht

  6. یکشنبه را با چند تماس و کمی حساب‌وکتاب آغاز کردم. پول‌ها را در ذهنم جابه‌جا کردم و میان چند خواسته و ضرورت، جای هرکدام را روی میز آینده مشخص کردم. فعلاً پژو ۲۰۷ جای خودش را در صف اول نشاند و موتور و گوشی ماندند برای روزهایی که دستم بازتر باشد.

    بعد نوبت به کارهای اداری رسید. بخشی از روز درگیر همان چیزهایی بود که زندگی بزرگسالانه با سماجت جلوی آدم می‌گذارد. پیگیری ایمیل‌ها و فضای پرشده‌ی Gmail هم یکی از همان خرده‌کارهایی بود که باید بالاخره سر و سامان می‌گرفت.

    در میانه‌ی روز، صدای انفجاری مهیب در گلستان اهواز پیچید. صدایی که برای چند لحظه شهر را از ریتم معمولش بیرون کشید و ذهن را به هزار احتمال برد. جست‌وجو کردم، خبرها را زیرورو کردم و دنبال توضیحی روشن گشتم، اما چیزی قطعی پیدا نشد. شهر دوباره به سکوت خودش برگشت و من ماندم و صدایی که در گوشم هنوز تمام نشده بود.

    غروب، حال و هوای روز کمی عوض شد. خریدها و کارهای کوچک روزانه یکی‌یکی انجام شدند و زندگی دوباره از شکل اداری و حساب‌وکتابی خودش بیرون آمد.

    شب اما رسید به موسیقی. یک وکال داشتم و دلم می‌خواست از دلش یک قطعه‌ی تازه بیرون بکشم. چند بار با ابزارهای مختلف ور رفتم، پرامپت نوشتم، صفحه‌ها را امتحان کردم و هر بار چیزی میان من و نتیجه فاصله انداخت. سرانجام بعد از این همه کلنجار رفتن، گفتم: «ولش کن.»

    و شاید همین هم بخشی از هنر زندگی باشد. اینکه گاهی بعد از چند بار تلاش، دست از کشتی گرفتن با یک چیز برداری و بگذاری برای شبی دیگر.

    یکشنبه تمام شد. با چند تصمیم، چند کار نیمه‌تمام، صدایی مهیب در دل شهر، کمی خرید و پیاده‌روی، و یک آهنگ که هنوز ساخته نشده بود.

    بعضی روزها نتیجه‌شان چیزی نیست که بتوانی در دست بگیری. گاهی فقط چند قدمی هستند که آدم را از دیروز به امروز می‌رسانند.

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  7. سلام به همگی:
    به قول استاد دوست‌داشتنی و خوبم الهی همیشه خوب باشید.
    نمی‌خوام زیاد بنویسم، که از حوصله خوندن خارج بشه.
    حدود 14 ماه پیش خواهرمو بر اثر بیماری از دست دادم.
    بدترین و دردناکترین دوران زندگیم بود. پیش روانپزشک رفتم و دارو گرفتم و …
    بعد از مدتی تراپی و خوردن قرص فهمیدم تنها کسی که می‌تونه کمکم کنه، خودم هستم.
    تغییر رفتار من بصورت ضعف بدنی و افسردگی که گاهی بصورت چند روز گوشه‌گیری و چند روز دیگه مثل دوران پی ام اس بود، می‌گذشت.
    همسرم کسی که همیشه همراه من بوده و هست، به هر دری زد که راهی پیدا کنه.
    من خودم هم بارها سعی کردم ناراحتی و غمم رو نشون ندم، اما از کسی که دوستت داره هیچ‌چیز پنهون نمی‌مونه.
    عید همون سال همه چیز رو رها کردیم و رفتیم شمال شهر بابلسر.
    اونجا سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم و برای خودم و کسی که عاشقم هست، دوباره شروع کنم.
    بیشتر اوقات داخل ویلا کتاب می‌خوندم و گاهی هم با همسرم دریاو رودخونه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم.
    همسرم برای روز ششم فروردین قرار بود سرکار باشه، اما من دلم نمی‌خواست برگردم حس می‌کردم، اینجا حالم بهتره.
    اما بعد از رفتن همسرم و تنها شدن دوباره همه چیز برگشت و حالم دوباره بد شد. تا آخر عید اونجا موندم چون حوصله‌ی برگشتن و عید دیدنی و … نداشتم.
    اون روزها اونجا فکر کردم و کتاب خودم، فکر کردم و راه رفتم، و …
    خواستم کاری کنم چون بیکار بودن بیشتر آزارم می‌داد.
    روانپزشک گفته بود سعی کن بنویسی از هر چیزی. مهم نیست اصلا چیز معنی‌داری باشه یا نه فقط درونت رو خالی کن.
    از سایتهای اینترنتی چشمم به مدرسه‌ی نویسندگی خلاق استاد شاهین کلانتری، افتاد.
    با خودم گفتم خوبه همینو شرکت می‌کنم.
    و بعد هم کلاس‌های دیگه از همین استاد.
    این که استعداد ندارم و خیلی وقتها اشتباه می‌نوشتم برام مهم نبود.
    فقط می‌خواستم بنویسم و این کاری بود، که دلم می‌خواست انجامش بدم.
    رشته دانشگاهی من ریاضی انفورماتیکه و ربطی به ادبیات نداره، ولی این دلیل نمی‌شد که پا روی خواستم می‌گذاشتم.
    در کلاسهای استاد بیشتر اوقات کامنت‌های منفی می‌گرفتم از غلط املایی و ویرایش و … اما باز هم ادامه می‌دادم.
    مدتی که گذشت کمی نا‌امید شدم، اما بعد با خودم گفتم من که از اولش هدفم چیز دیگه بود. دلیلی نداشت پا پس بکشم. من اومده بودم حالم خوب بشه.
    استاد دیگه‌ایی گرفتم که ایشون هم فوق‌العاده هستند.
    در این بین در بعضی از کلاسهای استاد کلانتری و در وبینارها هم تا دیروز شرکت کردم.
    نظر ایشون برام خیلی مهمه و هر نقد درباره‌ی کارام که خیلی وقتها خوب هم نیستند و می‌دونم که قطعن برای پیشرفت خودم می‌زنند.
    برام گرون تموم می‌شه، و اثر دلسردکننده‌ایی اونم خیلی زیاد در من ایجاد می‌کنه.
    چون دلم نمی‌خواست از این گروه جدا بشم. پس باز مدتی موندم و کار کردم.
    اما امروز تصمیم گرفتم از این جمع و استاد خوبم آقای کلانتری که از ایشون بسیار سپاسگزار م جدا بشم و برم.
    امیدوارم روزی اسم همه‌ی شما دوستان خوب و بااستعدادم رو روی جلد بهترین کتابهای دنیا ببینم.
    خدانگهدار همتون.
    دوستتون دارم. ببخشید اینجا پیامم رو نوشتم چون فکر کردم گزارش نیک جایی هست که پیامم احتمالا خونده میشه.
    من نتونستم اما شما می‌تونید پس ادامه بدید. تداوم ….
    زهره بیکی

  8. یکشنبه هم می‌تواند خوب باشد برای نو شدن.
    روز با صفحات صبحگاهی و فحش درمانی شروع می‌شود، وقتی چشم‌ها هنوز رمق ندارند جای خودکار را ببینند.
    بعد از صبحانه و بالاخره انتخاب لباس -این روزها فرساینده شده، معلوم نیست تمرین برقرار است یا لغو می‌کنند- می‌رویم سر کار و کرکره را بالا می‌دهیم یاعلی.
    لپ‌تاپ که روشن بشود اول کارهای پشتیبانی مدرسه نویسندگی سامان می‌گیرند بعد نوشتن ورقی برای پادمستی.
    بعد دیگر درس بود و کار و چرتکه‌های آخر ماه و اعلام و استعلام و این حرف‌ها.
    دو سه مدل خوراک نیم‌روزی و ناهار و ورزش و تمرین و کتاب.
    مثل بچه‌ی خسته و کوفته‌ای،‌ ساعت ۷ غروب خزیدم توی رختخاب و تا ۵ صبح فرداش نخاستم که بلند شوم.

  9. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    صبح هوس کرده بودم به نوشتن، اما نشد. تا چشم باز کردم دیدم ده و نیم شده. همه بیدار بودند الا من. نمی‌دانم چرا اضطراب به تنم افتاد. سریع گرفتم دور ظرف و غذا. چندباری خاستم لابه‌لای کارها بروم و کتابی بخانم، طراحی گرافیک را ورق بزنم یا برای ناعمه پیامی بگذارم، اما بی‌فایده بود. تمرکز نداشتم و مدام از این کار به آن کار می‌پریدم.

    یکشنبه‌ها موعد جمله‌ورزی من و لادن است. لادن خیلی درکم می‌کند. فضای امن و دوستانه‌ای که ایجاد کرده، باعث می‌شود حتی وقتی نمی‌توانم کاری بکنم، احساس نکنم از چیزی عقب مانده‌ام. نوشته بود خوش باش کنار مهمان‌ها، اما اصرار کردم کلمه‌ای انتخاب کنیم؛ شاید توانستم. کلمه‌ی «دیوار» را فرستادم، اما فرصت نکردم کاری کنم.

    ظهر احساس مریضی داشتم. استخان‌هایم به هم می‌کوبیدند و کسلی مبهم و خزنده‌ای توی تنم افتاده بود. قرص خوردم و شربت تقویتی. قرص‌ها اما بیشتر خشک و سنگینم کردند. بعد از ناهار رفتم توی اتاق که کاری کنم، اما پلکم سنگین شد و خابیدم.

    بیدار که شدم، بقیه تصمیم گرفته بودند برویم میدان انقلاب، تا برای خواهرشوهرم کتاب کنکور بخریم. اول گفتم نمی‌آیم. می‌خاستم به کارهایم برسم، اما دیدم حالم خوش نیست. آماده شدم و همراهشان رفتم.

    حال‌وهوای کتاب‌ها و کتابفروشی‌ای که دوستش دارم و هیچ‌وقت اسمش را به خاطر نمی‌سپارم، بهترم کرد. در ستون شعر معاصر، کلیات شعرهای نصرت رحمانی را دیدم؛ شامل همه‌ی کتاب‌ها و نوشته‌هایش. وسوسه‌انگیز بود و خب، نمی‌شد نخرم. مصطفی هم «تاریخ بین دو انقلاب» را خرید. چرخی زدیم و همان اطراف آش خوردیم. بعد پیاده رفتیم سمت ماشین.

    دلدرد گرفتم. برگشتنی میدان آزادی را دور زدیم. چقدر از این بنا خوشم می‌آید. عاشق برج آزادی‌ام. معماری و آن حس عجیبی که دارد، خیلی به دلم می‌نشیند.

    وقتی برگشتیم خانه، همسایه برایم کیک آورده بود. شب نشستیم چای و کیک خوردیم و عکس‌های قدیمی را دیدیم. بعد نامه‌ی نیما یوشیج به نصرت رحمانی را خاندم. این‌قدر حرف توی حرف بود که نمی‌توانستم تمرکز کنم.

    آخرشب شعر روزانه نوشتم و گزارش نیک. دلم می‌خاهد فردا را بهتر بگذرانم. حداقل مطالب چهارشنبه را آماده کنم و کتاب طراحی را ورقی بزنم. همین.

    دلم گرفته. تعریفش بماند برای بعد. چه راحت می‌شود چیزی که ذره‌ذره با کلی عاطفه و خاطره‌ی خوب ساخته شده، با بی‌معرفتی و بی‌ملاحظگی خراب کرد. بالاخره آدم گاهی گاو می‌شود. بده شیش!

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  10. گزارش نیک ۹۱ من/ یک‌شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
    ـ صفحات صبحگاهی ساعت پنجی با نوای باران و بوی خوش گل‌ها که از پنجره با نسیم سحری مشامم را می‌نوازد و مرا وادار به شکرگزاری از صمیم دل می‌کند.
    – نوشتن گزارش نیک شنبه و ارسال و بیشتر از یک‌ساعت گزارش نیک دوستان را خواندن و با لذت آموختن.
    – ادامه خاندن «اتاق شماره ۶» آنتوان چخوف با نت‌برداری و به پایان رساندنش.
    – ترکی استانبولی دایموندی
    – ارسال بخشی از دفتر شعر «از سر بی‌حواسی‌» سعید عقیقی در هر دو کانالم و بخش ۷ کتاب صوتی«۴میثاق» دون میگوئل روییز در تلگرامم
    – نوشتن دو شعر بلند با خاندن پنج صفحه از کتاب «یک لیوان شطح داغ» احمد عزیزی
    – شروع کتاب «چگونه می‌نویسم»از کاظم رهبر و شروع کتاب «تو آن هستی» جوزف کمپل در مورد اسطوره از طاقچه بی‌نهایت
    – نویسنده ساز و کلمه نویسی محبوبم. داستانک ۱۰۰۰ کلمه‌ای با ساختار متفاوت. مبینا ملایی و مقاله روزنویسی که اولین نفر نظر مرا نوشته که ذوق می‌کنم.
    – وبیکار الهه علیزاده و مهمانش مبینا ملایی ترجمه و معرفی کتاب «یادداشت‌های سرگردان روی آب» بابک لک قمی ترجمه احمد پوری از طاقچه بی‌نهایت می‌گیرم و در بین دو کلاسم نیم ساعت با لذت می‌خانم.
    – شرکت در وبینار انشا و نویسندگی یحیی قائدی با موضوع: «نوشتن و شدن»که عالی بود.

    https://t.me/mahro1402

  11. تو شرکت روزای آخر ماه همیشه پر دهن سرویسیه
    این ماه بیشتر
    نیم ساعت بیشتر موندم
    و تو همون نیم ساعت ۶۰ میلیون فروختم
    تو مخم میره تاپ سِلِر نباشم
    بین ۱۵نفر، نفر سوم بودم
    الان نفر دومم.
    باید تا ۳شنبه نفر اولمو پس بگیرم
    می‌گیرم
    باید بگیرم.
    راستی
    از افسردگی شدید تموم شدن شهریور، تموم شدن تابستون، چخبر؟ 🙂

  12. تمامِ امروز دلم می‌خواست کسی را خفه کنم. کار نیکم همین بود و بس.

  13. امروز خرما با چای خوردم.
    نه اتفاق مهمی بود، نه تجربه‌ای که ارزش ثبت در تاریخ داشته باشد. یک خرمای درشت و خوش‌قدوقواره بود که پوست نازکش کمی به گوشت نرمش چسبیده بود.
    یکی خوردم.
    شیرینی‌اش اندازه بود؛ نه آن شیرینی سمجی که تا چند دقیقه روی زبان می‌ماند. نرم بود و گوشتی و هسته‌اش هم بی‌دردسر جدا شد.
    دومی را هم خوردم.
    دستم که برای سومی رفت، چشمم افتاد به پشت بسته. چند کلمه‌ی ریز را خواندم که تا آن لحظه برایم اهمیتی نداشت.
    شنیدم که با صدای بلند گفت: «خوردی؟!»
    بسته را برگرداندم و دوباره خواندم. تازه متوجه اصل‌ونسب سرکار خرما شدم.
    بعد به خرمای توی دستم نگاه کردم.
    عجیب بود؛ همان خرما بود. همان رنگ، همان نرمی، همان شیرینی.
    خوردمش.
    برای چهارمی چشمانم را بستم.
    فهمیدم ذائقه نه سواد دارد، نه شعور .

  14. صفحات صبحگاهی‌ را در هوای آزاد نوشتم.
    بعدش ۴۵ دقیقه دورتادور پارک پیاده‌روی کردم. نیم ساعتی هم نرمش‌ و حرکات کششی و کار با دستگاه‌های ورزشی. یه جورایی جبران مافات کردم.
    داستان کوتاه «طبع معمایی» چخوف را در آلاچیق خواندم. سپس راهیِ کتابخانه شدم. جلد اول داستان کوتاه چخوف را تحویل دادم و جلد دوم را به همراه داستانی از ابراهیم گلستان به امانت گرفتم.
    خانم شاداب متصدی کتابخانه که خیلی هم شاد به‌ نظر نمی‌رسید، کتاب را که ثبت کرد گفت: من تا آخر هفته شیفت صبح اینجا هستم. هروقت داستان را خواندی بیا درباره‌اش برایم بگو.
    در تمرینجا استاد گفت: نثر باید فصیح باشد. نمونه‌های نثر خوب را زیر ذره‌بین بگیرید و از روی نثرهای خوب رونویسی کنید. برای متن‌های غیرداستانی از نوشته‌های شاهرخ مسکوب، محمدقائد و قاسم هاشمی‌نژاد الگو بگیرید.
    کتاب‌های «عادت‌های خرد»، «فلسفه‌ی پیاده‌روی» و «یکسال تا نویسنده شدن» را خواندم.
    در وبینار نویسنده‌ساز فهرست هفتگی کلمات را نوشتیم، حال ‌وهوای خودم را در قالب واژه روی صفحه‌ی سفید جاری کردم. در هزارکلمه‌ داستان‌نویسی حل مسئله داشتیم. وقتی داستانم به پایان رسید ذوق کردم. در بخش آخر وبینار هم مبینا ملائی درباره‌ی روزنویسی گفت. عجیب بود که من تابه‌حال فکر می‌کردم روزنویسی همان صفحات صبحگاهی است!
    بعد از وبینار نویسنده‌ساز نان حجیم کنجدی پختم.

  15. مریم ابراهیمی تیتر زده: یادگیری، یادگیری، یادگیری
    و بعد گزارشی نوشته که من حتی جرئت ندارم به کامل خوندنش فکر کنم.
    اونقدر که دست‌گیرم شد از کلاس دانشگاه گفته و آشناشدنش با یک کتاب مرجع، و تمرین کردن مدیریت زمان و تدوین و چیزهای دیگه.

    زری قوام هم روایتش از همه کارهای خوبش رو این‌جوری خلاصه می‌کنه که:
    «امروز هم خوابم را نوشتم، داستانم را ویرایش کردم، با مزه‌ها و بوها نوشتم و به کلاس‌ها رسیدم؛ رشته‌ی نوشتن، خواندن و یادگرفتن همچنان ادامه دارد.»

    گزارش پشت گزارش، حسم بد می‌شه
    به دوستام نه
    به خودم.

    با اینکه هم پیاده‌روی کردم، هم چندصفحه‌ای از «خاطرات فلان‌السلطنه» رو خوندم، حتی پاشدم رفتم باشگاه.
    اما همچنان یکی از ضعیف‌ترین روزهام رو سپری کردم.

    ساعت‌ها تو گوشی بودن، درحالی که فهرست کارهای روزانه‌ات پیش بُرده نشده
    قرار بود درس بخونم، مهارت‌آموزیم رو پیش ببرم، اما همش باد هوا شد.

    این چهارماه این‌طور نبود.
    سرکار به موبایل دسترسی نداشتم، و غیر از نیمه شب‌ها، در طول روز فقط چند دقیقه فرصت استفاده از موبایل پیش می‌اومد.
    چون مجبور بودم سر یه ساعت مشخصی خودم رو برسونم محل کارم.
    و این محدودیت، کمکم کرده بود قاطعانه، خیلی از استفاده‌‌های الکی رو بذارم کنار.
    و اولویت بندی کنم.
    امید داشتم حالا که در اومدم از اون کار، حداقل این مهارت، باهام بمونه و یه معنایی بده به این روزهایی که الکی گذشتن، بگم این مهارت از اون شغل، برام به یادگار موند.
    اما مثل اینکه باید بیشتر از این‌ها تلاش کنم و خودم این قصه رو بسازم.
    معناچپونی در روزهای از دست‌رفته.

    فکر کرده بودم به محض اینکه از کار جدا بشم، روزی پنج ساعت درس می‌خونم روزی پنج‌ساعت مهارت یاد میگیرم.
    زمان کمتری گذاشتن برای کانال هم مهم نیست.
    بگذار در حد همین بازنشر گزارش نیک‌ها باقی بمونه.

    اما الان حس می‌کنم هدفم کمی غیرواقع‌بینانه بود.
    روزی ده ساعت یادگیری دو مطلب سخت، خیلی شدنی به نظر نمی‌رسه.
    حداقل، الان. در آغاز.

    بعد هم به قول مریم، سعی کن پرسش‌گر بهتری باشی. به جای خودسرزنشی که چرا اینقدر تو گوشی وقت تلف کردی، بپرس اون موقع داشتم از چی به آغوش گوشی فرار می‌کردم؟ محواسم رو از چی می‌خواستم پرت کنم؟
    می‌بینی؟ الان خیلی معنادارتر شد.و پاسخ‌هایی میشه پیدا کرد برای این سوالا.

    و اتفاقا وقت گذاشتن برای کانال، هم می‌تونه رشدت در درس و کار رو سرعت ببخشه.

    وقت میذاری برای کانالت، جدی‌ش میگیری، جدی میشه برات.
    بیشتر ادامه میدی برای بهتر کردنش.
    این وسط، حس خوبی که مدام  دریافت می‌کنی، انرژیت رو ببیشتر می‌کنه که بهتر درس بخونی و بیشتر کار کنی.

    حالا هم به عنوان آخرین کار، میریم و گزارشی که حرفش شد رو کامل می‌خونیم بعد لالا.

    https://t.me/Heydarnotes

  16. به نام خدا.
    اومدم گزارش ۱۳۱ از روز یکشنبه را برا داداشا بنویسم و بفرستم.
    چرا اینقدر دیر اومدم؟
    چون تا الان مشغول نوشتن بودم. اون تمرین استاد را نوشتم و داستان ادامه دارد شد و الان که ساعت ۲:۲۷ دقیقه بامداد است به این نتیجه رسیدم که آن را متوقف کنم و یک گزارش نقلی بنویسم و بفرستم برا همه تان.
    ۱. امروز بد بیدار شدم. یعنی میخاستم به محض بلند شدن با مشت به سر و کول خودم بکوبم و دیوار را از راه به در کنم اما نکردم.
    خدایا خداوندا به من امید بده و خانواده ام را برای من در صلح و آرامش نگهدار. ای خالق من و ای خدای من کمکم کن که کمک حال پدر و مادرم باشم نه باری روی دوششان.
    مادرم و حسام منتظر من بودند که با موتور بریم سر زمین و خار ها را آتش بزنیم و رفتیم. وقتی وبینار شروع شد من چند دسته خار خشک دستم بود و آنها را روی آتش انداختم و تقریبن تا آخر وبینار وقتی که مبینا ملایی اومد بالا اونجا بودیم و بعد آتیش کردیم و برگشتیم.
    من اونجا فرصت نوشتن نداشتم، نه برای کلمه برداری و نه نوشتن ۲۵ دقیقه پایانی اما بیشتر از ۳ ساعت را فقط به نوشتن پرداختم و در مورد موضوع نوشتن وبینار امروز نویسنده ساز باید به عرض برسانم که بیشتر نوشته ام آزاد نویسی در اون موضوع بود که فردا اگر یادم باشد رویش کار میکنم و شاید در یک پکیج جدید آن را به معرض نمایش میگذارم.
    ۲. احساس میکنم خابم میاد و باید بخابم. از خدا میخاهم یار و یاورم باشد و مرا روشفید عالم کند. خدایا کمکم کن.
    خیلی نوشتم امشب. تا ببینیم فردا وبینار چه خبره.
    امیدوارم پر از خبر خوب و پر از خبر نور باشه.
    دلم میخاهد مثل این نقاشها که بداهه می‌شینند و رنگ میپاچند (می‌باشند) رنگ بپاشم و بپاچم.
    دلم میخاد برا پدر و مادرم نقاشی کنم. دلم میخاد هر دو تا یشان را به شادی و خوشی برسانم.
    بخوابیم تا فردا

  17. ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- دیشب چندین بار از خواب بیدار شدم. خوابم خیلی سبک شده، ولی خوشبختانه هنوز به‌راحتی دوباره خوابم می‌برد. با درد انگشت‌هایم هنگام صبح هم دیگر کم‌کم کنار آمده‌ام. اما از جا برخاستن و نشستن، روزبه‌روز سخت‌تر می‌شود.

    میز صبحانه را با مامان چیدیم و تصمیم گرفتم بالاخره امروز آشپزی کنم. برای ناهار هواری مرغ درست کردم، به همراه سالاد. البته حضور مامان و مادرشوهرم کارهایم را خیلی آسان‌تر کرده است.

    مادرشوهرم آدمی‌ست به‌شدت مرتب و شاید کمی حساس و وسواسی؛ البته بیشتر نسبت به محیط پیرامونش.

    مثلاً وقتی او در خانه حضور دارد، بطری‌های آب توی یخچال هرگز خالی نمی‌شوند و همیشه لبریز باقی می‌مانند. هیچ ظرفی توی آب‌چکان کنار سینک باقی نمی‌ماند؛ همین که ظرف‌ها شسته شدند، خشکشان می‌کند و در کابینت می‌گذارد. ظرف‌های ادویه همیشه لبریز هستند و جعبه‌ی دستمال‌کاغذی روی میز هرگز زاویه‌اش کج نمی‌شود.

    با حضور او در خانه، همه‌چیز مرتب و سر جای خودش قرار دارد.

    مامان بیشتر کار آشپزی و شستن ظرف‌ها را به عهده می‌گیرد. او هم همان لحظه ظرف‌ها را می‌شوید و نمی‌گذارد ظرفی توی سینک باقی بماند. ناهار را هم اگر به عهده‌اش بگذاری، به بهترین شکل ممکن از پسش برمی‌آید. ولی نسبت به زن‌عمو، کمتر به خودش سخت می‌گیرد.

    ظهر همگی دورهم ناهار خوردیم و بعد به اتاق دخترکم رفتیم. تعدادی از کمد و کشوها را مرتب و چیدمان کردم. از آنجایی که برچسب دیواری اتاقش را خیلی زیبا کرده بود، امروز یکی دیگر برای دیوار کناری‌اش سفارش دادم.

    حالا هر بار که از کنار اتاقش رد می‌شوم، باید یک نگاهی به آن بیندازم و لبخند روی لبم می‌آید.

    امروز بعد از ناهار دراز کشیده بودم و مثل همیشه از حرکت‌های دخترکم بعد از غذا لذت می‌بردم که توجه سودا جلب شد. کنارم آمد و دستش را روی شکمم گذاشت. می‌گفت اولین بار است که یک زن باردار را از نزدیک می‌بیند و شکمش را لمس می‌کند.

    حرکت لیلیا در شکمم برایش عجیب و جالب و شیرین و البته گاهی ترسناک بود. می‌گفت: «باورم نمی‌شود! چطور نفس می‌کشی؟ روده‌هایت که حالا حسابی تحت فشار قرار گرفته‌اند!»

    بعد نور گوشی‌اش را روی شکمم انداخت. دخترکم به نور واکنش نشان می‌داد و بیشتر تکان می‌خورد. کلی خندیدیم و همراهش بازی کردیم.

    بعدازظهر حاضر شدم که به کلاس آموزشی زایمان بروم. اما دودل بودم؛ از یک طرف دوست نداشتم رفیقم که امروز مهمانم بود را تنها بگذارم و از طرف دیگر باران شدیدی می‌بارید و ممکن بود اسنپ گیرم نیاید. وقتی دیدم دیرم هم شده، لباس‌هایم را عوض کردم و تصمیم گرفتم جایی نروم.

    البته بعداً که پیام‌ها را چک کردم، دیدم کلاس کنسل شده و به چهارشنبه موکول شده است!

    عوض رفتن به کلاس، به بالکن رفتم و کمی از باران زیبای آخر شهریور لذت بردم. هوا مه گرفته بود و زمین روبه‌روی خانه‌مان، سرسبز و زیبا به نظر می‌رسید.

    بعد با رفیقم نشستیم و کمی حرف زدیم و کوییز آف کینگ بازی کردیم.

    برایش از مشکلات بارداری گفتم. گفتم که اگر کمی بیشتر از حد معمول روی زمین سفت بنشینم، پاهایم ورم می‌کند. گفتم بلند شدن و نشستن برایم سخت شده و جدیداً حس می‌کنم زانوهایم هم درد گرفته‌اند و مچ پاهایم نیز درد می‌کنند.

    او گفت خیلی از این عوارضی که داری تجربه می‌کنی، افراد چاق مدت‌هاست با آن‌ها درگیرند.

    گفت: «تو فقط در شکمت احساس سنگینی می‌کنی و بعد از زایمان دوباره به زندگی قبلی‌ات برمی‌گردی؛ ولی فکر کن کسانی که وزن زیادی دارند یا شکم‌هایشان خیلی بزرگ است، چقدر سختی می‌کشند.»

    اوایل شب که شد، گفت که می‌خواهد کمی بخوابد. من هم بیرون رفتم و کمی استراحت کردم. سپس برای شام نودل سبزیجات درست کردم و مامان هم لبو آب‌پز کرد.

    هوای خانه بوی باران و بخار لبو می‌داد. دوست داشتم مثل آن موقع‌ها که از مدرسه برمی‌گشتم و در هوای سرد و بارانی، کنار بخاری نفتی به خواب می‌رفتم، بخوابم.

    شب دورهم نشستیم و از گذشته‌ها گفتیم. تلفنی با خواهرم حرف زدم. از اینکه تاریخ زایمانم مشخص نیست و ممکن است زایمان طبیعی داشته باشم، غمگین بود و غر می‌زد. می‌گفت: «حالا من کی باید بیام؟ این‌طوری تکلیف ما مشخص نمی‌شود. بچه‌هایم هم مدرسه‌ای هستند و شرایط خیلی سخت است.»

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    این روزها ریتم زندگی‌ات کاملاً تغییر کرده. شاید دیگر نباید نگران از دست رفتن زندگیِ پر از برنامه و پر از آفرینشِ دیروزت باشی.

    این روزها، لیلیا و روابط خانوادگی‌ات اهمیت بیشتری پیدا کرده‌اند.

    به خودت استراحت بده و سعی کن نسبت به این تغییرات منعطف باشی. شاید آفرینشِ این روزهای تو، شکل دیگری پیدا کرده باشد؛ شکلی که هنوز داری یاد می‌گیری چطور آن را زندگی کنی.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 نقاشی و آفرینش: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن: ۵
    📖 کتاب‌خوانی: ۰
    🏠 نظم خانه: ۱۰
    🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و ورزش: ۳
    📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۰
    😴 خواب و استراحت: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰

    امتیاز امروز: ۶۱ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  18. ➖منجیْ عشق است و کار. دومی سهل‌یاب‌تر. خوشا اگر عاشق کارت باشی.
    ➖پرسشی اساسی برای تداوم در نویسندگی: در نوشتن به چه چیز یا چیزهایی دست می‌یابی که از راه‌های دیگر میسر نیست؟
    ➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
    ➖نوشتن پاره‌ی تازه‌ای برای «کتاب روزنویسی»: دیروز «نردبان نویسندگی» را به کتاب افزودم و امروز به ارائه‌ی فهرستی از داستان‌‌های بلند و کوتاهی پرداختم که در قالب یادداشت روزانه نوشته شده‌اند.
    ➖روزواژه: «بلابار»
    شمشاد بلابار تو تا جلوه طراز است
    هر موی تن از ناله‌ام ابریشم ساز است
    -وحید قزوینی
    ➖اطلاع‌رسانی دوره‌های جدید مدرسه نویسندگی:‌ کارگاه شعر+۷۷مین دوره‌ی نویسندگی خلاق
    ➖کلاس خصوصی: بازنویسی موشکافانه‌‌‌ی رمان
    ➖جلسه‌ی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشته‌های همسفران دوره‌ی نویسندگی خلاق
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ اول «فهرست هفتگی کلمات» را نوشتیم و سپس در تمرین هزار کلمه داستان‌نویسی درباره‌ی شخصیتی نوشتیم که با در پی حل یک مسئله دو راه حل را می‌آزماید اما شکست می‌خورد تا اینکه با راه‌حل سوم موفق می‌شود. این شیوه می‌تواند نوشتن داستان را به مسائل شخصی خودمان بیامیزد تا از داستان‌نویسی برای سناریوپردازی در جهت حل مسائلمان بهره ببریم. در پایان وبینار هم مبینا ملائی آمد و از مقاله‌ی روزنویسی در وبگاه مدرسه نویسندگی گفت.
    ➖هزارکلمه داستان‌نویسی: درباره‌ی آدمی نوشتم که میان چند مسئله سرگردان است و نمی‌داند به کدام مسائل، به چه ترتیب و روشی، بپردازد. جالب بود که با نوشتن این داستان به راه‌حلی برای یکی از بغرنج‌های خودم دست یافتم.
    ➖برگزاری جلسه‌ی نقد و بررسی تمرین‌های کودک‌نویس: سه ساعت طول کشید تا به نیمی از داستان‌ها برسیم. بنا شد جلسه‌ی دیگری هم برگزار کنیم. قصه‌ی فوق‌العاده کم نبود در میان تمرین‌ها. امیدوارم بچه‌ها زودتر نوشته‌هایشان را منتشر کنند تا بخانید.
    ➖رمان: «جنگ آخرالزمان» از ماریو بارگاس یوسا
    ➖فیلم: دارم روی دور تند سریال «Monster: The Lizzie Borden Story». هنوز آن را به کسی پیشنهاد نمی‌کنم.
    ➖پیاده‌روی: در حد هفت-هشت دقیقه. ولی در همین مختصر هم چند ایده‌ی خوب به ذهنم رسید.
    ➖باز هم دو-سه ساعتی وقت گذاشتم برای مرتب‌کردن کتاب‌ها. قفسه‌ی داستان‌ ایران و جهان و تئوری و نقد شعر کامل سامان یافت.
    ➖مرور نکات نویسنده‌ساز:
    1. یادداشت‌ روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوه‌های گوناگون نوشتن و رسیدن به ایده‌های نو برای همه‌جور نوشتار.
    2. فراموش نکنیم که ایده‌‌ معمولن در هنگام نوشتن شکل می‌گیرد. پس بی‌درنگ بیاغازیم و نگران کمبود سوژه نباشیم.
    3. تا می‌توانیم همه چیز را فهرست کنیم. حتا فهرست‌های عجیب‌وغریب و به‌ظاهر غیرکاربردی بنویسیم. فهرست‌نگاری ایده‌پردازی را سهل‌تر می‌کند.
    4. زیستی پرسش‌‌گوهر بسازیم و در سه مرحله درباره‌ی مسائل گوناگون پرسش طرح کنیم. نخست با «چرا…؟» بیشمار سؤال بنویسیم، سپس گزینه‌های بسیاری را با طرح «چه می‌شود اگر…؟» بیافرینیم، و در نهایت گزینه‌یی را انتخاب و برای اجرای آن تمرکز کنیم روی: «چگونه…؟».
    5. با هویت رسمی خودمان کانالی تلگرامی بسازیم و هر روز پاره‌ای برگزیده از یادداشت‌های روزانه‌مان را ویرایش و در آن منتشر کنیم.
    6. انتقال آموخته‌های جدیدمان را در اولویت موضوعاتِ رسانه‌ی شخصی‌مان بگذاریم.
    7. پیش از انتشار متن بکوشیم هر جمله‌ی آن را به چند شکل دیگر هم بنویسیم تا به روان‌ترین و مناسب‌ترین شکل جمله برسیم.
    8. سبدی متنوع از آثار داستانی و غیرداستانی برای مطالعه فراهم کنیم؛ رمان‌های خوب را در اولویت بگذاریم.
    9. در کنار مطالب تازه، مطالعه‌ی مکرر یک یا دو متن کلیدی را در برنامه‌ی روزانه‌مان بگنجانیم.
    10. انس با شعر به افزایش سلیقه‌ی کلامی می‌انجامد. پیوندمان با شعر کهن و نو را همواره محکم‌تر کنیم.
    11. هر روز دستِ‌کم یک واژه‌ی تازه به دایره‌ی‌ واژگانمان بیفزاییم.
    12. پرورش مهارت نویسندگی‌مان را مانند پرورش نوزاد ببینیم. با توقعات نابهنگام به ذوق خودمان لطمه نزنیم.
    13. برای ارزیابی کیفیت روزهایمان سنجه‌های مشخصی در نظر بگیریم و در میانه‌ی روز و پایان آن،‌ به عملکردمان نمره بدهیم و سپس از خود بپرسیم: چگونه می‌توانم در ادامه‌ی روز یا فردا بر نمره‌ام بیفزایم؟
    14. چالش «گزارش نیک» را فراموش نکنیم. نوشتن سطری نیمه‌کاره هم بهتر از ننوشتن است.

  19. از نیک‌زی‌های امروزم؛ زنده ماندن بود پس از غرق‌شدن‌های پی در پی. وبینار را بودم و محصول فهرست کلمات این هفته تشویش و استرس بود. بعد هزار کلمه داستان نوشتم. داستانی که بنای آن طرح مسئله بود و رد شدن دو راه‌حل و موفقیت آمیز بودن راه حل سوم و جهتی که این تحول به زندگی می‌دهد. راجب پسری نوشتم که برای سالروز آشنایی چالشی داشت برای هدیه دادن، از درست کردن گل و نوشتن نامه گذر کرد و سرانجام با خرید گوشی معنای توجه را زنده کرد. پس از آن فهمیدم اصرار و پافشاری روی یک راه‌حل جز هرز رفتن انرژی و اتلاف وقت چیزی برای ارائه ندارد. باید فرصتی ایجاد کرد برای روی کار آمدن راه‌حل‌ها و ایده‌ها تا متوجه شد کدام جرقهٔ ذهنی ارزش پرداختن دارد. همچنین متنی نوشتنم که برخاسته از احوالات درونی‌ام‌ بود. و در کانال ارسال کردم.

    https://t.me/zahraballampour

  20. گزارش نیک ۱۳۱فرح
    امروز با مادرم ناهار خوردم.. و کمی تو اینستاگرام با مادر چرخیدیم. دوس داره از بچه‌هایی کوچولو که جدیدن با کامپیوتر کلیپ‌های خنده‌دار و جالب گذاشته‌اند چند کلیپ ببینه.. گاهی هم مدل‌های بافتنی را باهم می‌بینیم . چون مادرم هنرمند بوده ولی الان بخاطره تحلیل رفتن ماهیچه‌های دست‌هایش هیچ‌کاری نمی‌تواند بکند. پس با دیدن کلیپ های بافتنی خاطرات خوبی یادش میاد.
    از دوست و همسایه‌اش که براش پیراهن و دامن می بافته همیشه یاد میکند.
    بعداز ظهر پیاده روی در حوضچه آب کرم و شنا داشتم. (آب درمان)
    شرکت در وبینار نویسنده ساز.
    دیدن فیلم کره‌ای
    نوشتن روزانه نویسی از خونه مادرم و راننده‌های اسنپ .بعضی ها عجب داستان زندگی عجیبی دارند.
    سال‌واژه‌ام گفتگو است . تقریبن با مادرم گفتگو خوبی دارم ، با بعضی راننده ها اسنپ هم اگر فایل صوتی گوش ندم حتمن حرف زدن با آنها را ادامه میدهم.
    در مورد کاریکاتور حلزون:
    انگار حلزون در محیطی با حلزون دیگری فعلن طرح دوستی ریخته، رنگ محیط حلزون‌ها حاکی از شروع عشق‌کی را نشان می‌دهد. امیدوارم پایانش هم خوب باشه.

  21. ایده‌های نپزیده و فکرهای آشفته. نیک‌روز. نیک‌بو. رشت. باران و نم مدام. خاندن داستان‌هایی از کتاب رشت. سبزِ سبز. نویسنده‌ساز و کلمات هفته. جنگل. ویرایش داستان کودک در باران. چای. بازخورد کارگاه کودک در جاده‌ی نمین شفت. زنده‌ی بودن. شیرکله‌ایِ دیدن عمارت شهرداری. بنر به کمرتان. تهوعِ بازار ماهی‌فروش‌ها. گم شدن.

  22. روز علافی بود. هیچ کاری به مرادش نرسید جز آشغال‌هایی که بالاخره به سطل زباله رسید. کلاس اول صبح برگزار نشد. وقتی کلاس آنلاینی برگزار نمی‌شود تا آخر تایم آن کلاس باید بنشینی و هی چک کنی که آیا کلاس دیرتر شروع می‌شود یا اصلن شروع‌شدنی نیست. جنس این یکی از آن شروع‌نشدنی‌ها بود. قبل کلاس بعدی بلند شدم و برای خودم لقمه پیچیدم. از آن لقمه‌هایی که تا عصر هم سیر نگه‌ات می‌دارد. سر کلاسِ صرف برق رفت. اینترنتِ بی‌صاحاب افتاد به تِرتِر. کلمات را منقطع می‌شنیدم ولی نمی‌شد کلاس را بخاطر ثبت آن حضور لعنتی در سیستم ترک کرد. برای nبار حالم از همه چیز به هم خورد. هر چی بیشتر پیش می‌رویم بیشتر از دور زندگی آدمیزادی خارج می‌شویم. برق ۴ بار رفت و آمد. وقتی هم که آمد دست‌خالی نبود. با یک خط جدید روی مانیتور تلویزیون آمده بود. خیلی وقت است که حرص خوردن برایم روتین روزانه شده.
    سبزی‌های ترشیِ بادمجان را درشت خرد کردم. حوصله‌ نداشتم ریز ساطوری‌شان کنم. گرد و غبار میز و صندلی‌های خانه را گرفتم. یادم رفت کتیبه‌ی مبل‌ها را گردگیری کنم.
    ظرف شستم و گریه‌ام گرفت که چه شد که اینطوری شد. بلاتکلیفی رنج است. گریه این روزها در دایره‌‌ی لغات آزادنویسی‌ام زیاد تکرار می‌شود و در لغتنامه‌ی چشم‌هایم پررنگ‌تر شده. اگر مادربزرگ زنده بود برمی‌گشت و به من می‌گفت زیادی روزگار را جدی گرفته‌ای. که دنیا دو روز است.
    اصلن هم دو روز نیست. اگر هم هست دوست ندارم سهمیه دو روز عمرم را مفت از دست بدهم.
    هزار کلمه آزادنویسی کردم. از بی‌معنی‌ترین و زپرتی‌ترین آزادنویسی‌های عمرم بود. شاید هم مغز من امروز فاز کج‌اخلاقی گرفته بود. وقت نشد تکالیف زبانم را انجام بدهم. چای دم کردم و نشستم به خواندن خسرو خوبان. امروز تنها چیزی که سر جای خودش نشست و حس علافی و کار نصفه و نیمه انجام دادن نمی‌داد همین مطالعه بود.

    https://t.me/naghoftehayma

  23. گزارش نیک

    یک‌شنبه، بیست‌ونهم شهریورماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    امروز از آن روزهایی بود که انگار زندگی تصمیم گرفته بود همه‌چیز را یک‌جا بریزد روی سرم.

    هنوز خودم از شر سرماخوردگی خلاص نشده‌ام که آرتین کوچولو تب کرد. تبش تا ۴۰ درجه بالا رفت و استامینوفن هم چندان حریفش نشد. از آن طرف، با بنگاهی برای دیدن خانه هماهنگ کرده بودم، باید آروین را به کلاس می‌بردم و برمی‌گرداندم، و درست وسط این شلوغی، صاحبخانه‌ی جدید هم خبر داد که می‌خواهد بیاید برای اندازه‌گیری کابینت‌ها و کمد دیواری‌ها، تا قبل از شروع کارهایشان اندازه‌ها دستشان باشد.

    من هم، طبق معمول، وسط این همه «باید»، فقط می‌دویدم.

    برای ساعت شش وقت دکتر گرفتم. هفت‌ونیم هم کلاس آنلاین کارگاه کودک داشتم. تا هفت‌ونیم فقط در حالت بدو-بدو-بدو بودم. ناهار نخوردم. شام هم نخوردم. احتمالاً اگر کسی امروز مرا از دور می‌دید، فکر می‌کرد یک واحد مسکونیِ متحرکم که بین بنگاه، مطب، کلاس و خانه در رفت‌وآمد است.

    دکتر برای آرتین شیاف تجویز کرد. همان‌جا گذاشتم و طفلک بالاخره خوابید. من هم با همان بدن خسته و شکم خالی، خودم را رساندم به کلاس آنلاین.
    و آنجا، اتفاق دیگری افتاد. بچه‌ها داستان‌هایی نوشته بودند که یکی از یکی بهتر بود. آن‌قدر خوب که منِ خسته، همان‌جا یک گازخوردگیِ پیشاپیش برای از خودم گرفتم و با خودم گفتم: «خب، تمام شد. حالا استاد می‌رسد به داستان من و باقی ماجرا را هم جمع می‌کند.»

    حتی از شدت خستگی و تأثیر داستان‌ها، با خواندن دو تا از آنها اشکم درآمد. یکی داستان غزاله بود و یکی هم داستان یکی از همسفران آقا که اسمش را، با این مغزِ آب‌کشیده، یادم نیست. اما پایان داستانش ــ همان جایی که تا ابد راه می‌رفتند ــ جایی در ذهنم ماند و بعید می‌دانم به این زودی‌ها بیرون برود.

    بعد نوبت به داستان من رسید.

    و برخلاف تمام پیش‌بینی‌های بدبینانه‌ی مغزم، استاد از کارم تعریف کردند.

    همین چند کلمه کافی بود تا انگار کسی دکمه‌ی بازسازیِ نیک را زده باشد. خستگی، گرسنگی، تب آرتین، دویدن‌ها، استرس خانه و تمام آن روزِ شلوغ، یک‌باره از تنم پایین افتاد.

    امروز فهمیدم گاهی یک تعریفِ به‌موقع از یک آدم حسابی می‌تواند آدم را از تهِ یک روز خراب، بکشد بالا.

    و دلم می‌خواهد باز هم از شما تشکر کنم، استاد شاهین کلانتری.
    برای وقتی که می‌گذارید، برای انرژی‌ای که خرج می‌کنید و برای دلی که واقعاً پای این کار گذاشته‌اید.

    ممنونم که وسط این همه دویدن و خستگی، گاهی کاری می‌کنید آدم دوباره دلش بخواهد بدود.

  24. به نام خدا
    گزارش نیک ۱۳۱:
    امروز صبح که از خاب بیدار شدم اول رفتم سراغ داستان‌کودک. البته بین دو داستان مردد بودم، بلاخره یکی را انتخاب کردم و روش کار کردم. وقتی تمام شد و می‌خاستم ارسالش کنم متوجه شدم ۴۵۰ کلمه است، در صورتیکه حجم داستان ارسالی باید ۳۵۰ کلمه باشد و باید ۱۰۰ کلمه از داستان را حذف می‌کردم‌. نمی دانم چرا اینقدر بی‌دقتی کردم. کلن داستانم بهم ریخت، اما مجبور شدم جمع‌وجورش کنم چون وقت نداشتم روی داستان جدیدی کار کنم. امیدوارم داستانم حداقل یک داستان کودک باشد.
    تازه شدن با «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق»:
    چگونه با کلمات کار جالب‌تری انجام بدهم؟
    به هر کلمه وعده بده که تنهایی می‌بریش رو بیلبورد.
    برای کلمات ساعت مچی بخر.
    چند تا کلمه را بردار و با هم لژی فراماسونری تشکیل بدهید.
    کلمات چروک را اتو بزن.
    برای کلمات سبیل بکش.
    براشان کود مناسب بیاب.
    لای کلمات را با تپش‌های قلبت پر کن.
    برای کلمات کهنه عصا بخر.
    شب‌ها با لغتنامه‌ها بخاب.
    خاطر‌پردازی با «هیچکاک و آغاباجی»:
    امروز این کتاب برای بار دوم تمام شد. دوست دارم کتاب داستان کوتاه تازه‌ای شروع کنم هرچند دلتنگ این کتاب می‌شوم.
    کمی آهسته با «سنگ صبور»:
    معمولن کُند خان هستم و در خاندن کتاب‌ها عجله‌ای ندارم، البته وقتی به کتاب‌هایی که مشتاق خاندنشان هستم نگاه می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که شاید بهتر است تند‌تر کتاب بخانم. «سنگ صبور» از آن کتابهایی است که دوست دارم بیشتر در آن تأمل کنم.
    آزادنویسی کردم و سعی کردم به داستان کودکم فکر نکنم. می‌دانم اگر دوباره سراغش بروم کلن داستان را متلاشی می‌کنم، البته این کار را دوست دارم، از دل یک داستان به داستان دیگر رسیدن یا داستانی را آنقدر تغییر دهی که به یک داستان جدیدی برسی که شاید بیشتر دوستش داشته باشی و بخاهی روی آن جدی‌تر کار کنی.
    در وبینار نویسنده ساز فهرستی از کلمات نوشتم که کلمات این هفته را بیشتر دوست داشتم. بیست پنج دقیقه تایپ کردم و درباره‌‌ی مسئله‌ای که این روزها دغدغه‌ام است. شاید فقط یک راه‌حل داشتم برای حل کردنش، البته اگر با آن یک راه‌حل هم حل‌شدنی باشد. اما همینکه از مسئله‌ام نوشتم آرامش پیدا کردم. صحبتهای مبینا جان را درباره‌ی مقاله‌ی ژورنال‌نویسی گوش دادم، خوشحالم که دلایل من هم برای روز‌نویسی در این مقاله ثبت گشته‌است. وبینار‌ها اوقات خوشی هستند.
    ترانه‌هایی از کتاب «عشق تو نمی‌میرد» از علیرضا طبایی را خاندم، واقعن برایم لذت بخش بود.
    در کارگاه کودک‌نویس شرکت کردم، خیلی خوش گذشت. داستان‌های دوستام خیلی زیبا و خلاقانه بودند. نوبت داستان من نشد و آقای کلانتری خاندن داستان‌های باقی‌مانده را به جلسه‌ی دیگری موکول کردند.
    سری به کتاب«روزنویسی» زدم و «نردبان نویسندگی» را دیدم، نوشتن پنج‌ تا پنج دقیقه در روز و قواعد آن. این جدول من را برد به خاطرات گذشته، زمانی که با این جدول کار می‌کردم.‌ حتمن دوباره با آن کار خاهم کرد.

    محبوب امروز:
    «مرا به گردش صد قصه میبرد چشمت
    چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟»
    حسین منزوی

  25. ۱. خواندن
    _تقویم بی‌هدفی
    _آیا کسی می‌داند مترسک‌ها هم گاهی می‌ترسند؟ (کارگاه کودک‌نویس)
    ۲. نوشتن
    _بازنویسی داستان کودک
    ۳. زبان
    _یک درسنامه و نصفی
    ۴. پیانو
    _تمرین سرعت

  26. فراتر از کابوس است این‌روزهایمان. بی‌برقی، بی‌آبی، مثل امروز که مهمان دارم و کوهی از ظرف تلمبار شده است. بوی غذاهای مانده‌ی ظهر. رد سس‌های ریخته بر لبه‌ی سینک. شاشی که مدام می‌پیچد در مثانه و آخرسر با آب تنگ‌‌های یخچال دفع می‌شود.

    واما
    آنچه امروز خاندم:
    تنها چند صفحه از کتاب عادت‌های انعطاف‌پذیر:
    «تعهد داشتن، اگر عاشق چیزی باشید که به آن تعهد دارید لذت‌بخش است.»

    از عشق است که به عادت‌هایمان پایبندیم؟

    در نویسنده‌ساز چه گذشت؟

    کلمات هفته آوار شدند بر کاغذ. بی‌اندیشه، بی‌مکث. و در قیاس چه متفاوت بودند با هفته‌ی پیش.
    امروز هم کوشش این بود، به داستانی هزار کلمه‌ای برسیم. به این منوال که:
    شخصیت اصلی یک مسئله دارد. راهکار‌های متفاوت را می‌آزماید و سرخورده می‌شود. به چگونگی می‌اندیشد و به نتیجه می‌رسد.

    با دغدغه‌هایم شروع کردم و به داستان ختم نشد. یادداشتکی شد مونولوگ‌وار.
    مسئله، اول شخص بود؟

  27. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۳۰

    امروز صبح در مسیری که همیشه پیاده روی می‌کنم، چشمم به درختی افتاد که شاخه ‌ها وبرگهایش را قطع کرده بودند. وفقط نزدیک به دو متر ازتنه اش باقی مانده بود.ولی این درخت ازهمان جایی که زخمی شده بودبرگهایش سبز شده بود. برگهایش مثل موهای یک دختر موفرفری برروی شانه اش ریخته بود.وقتی که این درخت زیبا را دیدم به یاد درخت نخل افتادم که وقتی سرش قطع می‌شود،می‌خشکد‌.تفاوت این دو درخت برایم بسیار جالب بود.اولی مثل انسانی است که زخم خورده اما امیدش دوباره جوانه می‌زند.و دومی مثل انسانی است که با کوچکترین سختی ریشه امیدش خشک می‌شود. حکایت چنار ونخل حکایت انسان ضعیف و قوی است.

    دیدن این درخت خیلی بهم حس خوبی داد.وقتی به خانه برگشتم شروع کردم به برنامه ریزی وانجام کارها وانگیزه خوبی شد برای نوشتن ازخود درخت.
    امروز یکشنبه است ویکشنبه ها با :«اکنون من درفهرستی ازکلمات…» می‌گذرد.ومن هم این تمرین زیبا راانجام دادم‌. بعد ازشام فایل صوتی وبینار را گوش کردم. و درانتهای شب تا وقتی که چشمانم یاری کند کتاب می‌خانم.

  28. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    امروز از آن روزهایی است که عقربه‌های ساعت برای رسیدن به تمام برنامه‌هایم با من مسابقه می‌دهند. لیست کارهایم طولانی است: از حضور در محل کار تا ساعت ۵ عصر، تا یک ساعت تمرین متمرکز آیلتس، آپلود ویدیوهای آموزشی در گروه‌ها و برگزاری کلاس آنلاین. وقتی هم برای «خودم» باز کردم؛  به آرایشگاه رفتم، موهایم را مدل «باب» کوتاه کردم و رنگ دارچینی گرمی به آن‌ها زدم.

    ذهنم درگیر چرخه‌ی هزینه‌هاست. امروز خانمی کیف چرم گاوی برای فروش آورده بود؛ زیبا بود و من هم به یک کیف پول نیاز داشتم، اما برچسب ۲ میلیونی‌اش بدجور توی ذوق می‌زد. در این روزگارِ گرانی، همیشه بر سر یک دوراهی هستم: آیا باید برای جنس مرغوب هزینه کرد تا سال‌ها بماند، یا به دنبال گزینه‌های ارزان‌تر رفت؟ چاله و چوله‌های زندگی یکی دوتا نیست؛ از هزینه‌ی کتاب و کلاس‌های موسیقی (بلز)، نقاشی و شنای دخترم گرفته تا لوازم‌تحریر و خرج‌های ریز و درشت روزمره. گاهی حس می‌کنم دخل و خرج مثل دو خط موازی شده‌اند که به هم نمی‌رسند…

    تمیزکاری، شستن ظرف‌ها، تهیه شام و سروسامان دادن به گروه‌های کلاس‌ها و برنامه‌ریزی برای ترم جدید. حتی در این شلوغی، لذت نقاشی کشیدن با دخترم را از دست نمی‌دهم؛ کشیدن ماهی با اشکال هندسی ساده، دایره و چهارگوش و سه‌گوش.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  29. _ساعت ۸:۰۰ پاشدم. باران علف‌ها را خیس کرده بود. سفره پهن بود، ولی لقمهٔ دندان‌گیری پیدا نکردم، پس ناشتا رفتم سر درس و مشق.
    _وقتی عقربهٔ کوچک به ۱۰ رسید، حمام رفتم و در آنجا قورباغه‌ای یافتم. قورباغه را داخل پلاستیک انداختم و نایلون را پر از گاز کردم تا نعشه شود و دردِ نوک مرغ‌ها را نفهمد.(قورباقه مرد.)
    _برای شام، همراه با آهنگ I Wanna Be Your Slave سیب‌زمینی سرخ‌کرده درست کردم. خوب بود، ولی خانواده صبر کافی نداشتند، پس سفره را زود انداختند و دست‌پخت من را از دست دادند.
    _شب هم با برادر سومم تمام آهنگ‌های مشهور ۱۵ سال اخیر را دوره کردیم و از خاطرات گفتیم. آن زمان حدود ۵ سال سن داشتم، ولی تمام آهنگ‌های آن زمان را از برم.
    _امروز زیاد با موبایلم ور رفتم. فردا نباید این‌طور باشد.

  30. خوابی یا بیدار

    سال‌واژه‌ام: نظم

    تو ظهر بیدار شدی. چون دیشب داشتی فیلم پرتقال کوکی را می‌دیدی. تغییر اجباری شخصیت برایت جدید بود. اما شخصیتی شرور که علایق ظریفی مثل موسیقی دارد جدید نبود. منحنی خلاقیت.
    ظهر بیدار شدی و صفحات صبحگاهی نوشتی. ظهرگاهی. و فکر کردی چه خوب می‌شد می‌توانستی با شروع کلاس‌ها هم ادامه‌ش بدهی. بعدش اما یادت نمی‌آید چه کردی، فقط کمی گیتار تمرین کردی و سعی کردی داستان‌کوتاهت را بازنویسی بکنی. و چقدر تغییرش دادی. البته پیرنگ تغییر زیادی نکرد. اما به‌نظرت کلمه‌ها و جمله‌ها اصلا‌ جای درستی نبودند یا تو شکل درست. ناامید شدی از گذشته‌ی خودت. شاید آن‌موقع حواست بیشتر به پیرنگ بود.
    بعدش وبینار را بودی. صد کلمه نوشتی. این‌بار تو فایل قبلی نوشتی و مقایسه هم راحت‌تر شد. کلمه‌ها خیلی فرق داشتند. شاید چون محیط و آدم‌های اطرافت فرق داشتند. راستی چرا همیشه کلمه‌ی تیتاپ را داری. تو حتی دوستش نداری. شاید تلفظش زیادی تو ذهنم می‌چرخد.
    داستان هم نوشتی. تو داستانت به طرح فیلم‌نامه فکر کردی. شخصیتی داشتی که سه راه‌حل بافت و اتفاقا خودت هم به ایده‌ای رسیدی. قبول کن به‌زور جلوی خودت را گرفتی که از قبل فکر نکنی. و حالا خوشحالی. چون طی نوشتن فکر کردی. مغز کلمه‌ها.
    بعدش آهنگ گوش دادی از مانسکین و نصف فیلم انولا هولمز را با خواهرت دیدی. قبلا دیده بودیش. اما این‌بار همراه نودل و دقت به لهجه‌ی بریتیش. بعدش ۵یا۶ تا داستان‌کوتاه از چخوف خواندی. یکی را خیلی دوست داشتی پس تصمیم گرفتی فردا از رویش بنویسی. و تو یکی دیدی که راوی دوم‌شخص بود. به‌سرت زد امتحانش بکنی. البته تو داستانی که خواندی خیلی کاربرد جالبی داشت.
    بعدش هیچی کمی سریال آبکی دیدی. نتوانستی جلوی خودت را بگیری چون جلوی چشمت بود. و بعد یادآوری خاطرات زیبایت قلبت را لرزاند. فکر کردی که خوابی یا بیدار.
    و بعد بازی را از سرمیگیری و حالا می‌نشینی فیلم Memento را ببینی. مرسی که برایش مسواکش را جدا کردی و امروز لباس‌هایی متفاوت پوشیدی تا حوصله‌ت سرنرود. و مرسی برای کلی سوال خوب.

  31. ویل‌ویلی

    – دیروز خوب نخابیده بودم. امروز هم. صبحم رفت برای کار اداری. دیشب سرد بود و سرما خورده‌ام. شاید هم از مامان گرفته‌ام که مریض بود. نمی‌خاهم روزهای اول مدرسه مریض باشم.

    – مطالب کلاس را آماده کردم و بعد گذاشتم قرص‌مرص‌هایی که خورده‌ام مرا ببرند به دیار خاب. دل سیر نخابیدم راستش. حدود یک‌و‌نیم ساعت که به مظرم برای آدمی که هم مریض است و خم کمبود خاب دارد کم است.

    – به کلاس می‌روم. درس دادم. شاگردم هم مریض است. نمی‌دانمم کداممان بیشتر مریضیم. می‌خاستم کلاس کنسل شود اما خوب شد که نشد.

    – هذیا‌ن‌نویسی کردم و یادداشت کانالم را هم گذاشتم.روزگفتار را قبل از ۱۲ گرعتم اما نردیک یک ارسال شد.

    – رفتم دکتر و سرم خوردن.

  32. گفتم دیشب شرلوک دیدم؟ نیم‌ساعتِ آخرش را این‌بار، با همسرم دیدم. برایم واضح‌تر بود. چون پایانش روشن بود، راحتْ به تحلیل نشستم. توانستم با شخصیت‌هایش (خاهر و برادران هلمز) همذات‌پنداری کنم. اما عاقبت این‌کار برایم چی بود؟ برای همذات‌پنداری، دوباره به گذشته چسبیدم. مجبور شدم با خودم یکی بگیرمش و توهم بزنم که اوضاع هنوز همان است.
    می‌دانید؟ در این لحظه مرز بین گذشته و حال را گم کرده‌ام. پیش از آنکه پای قسمت آخر بنشینم، احساس ضعیفی شبیه به حس یُروس داشتم. ولی پس از آن، قوی‌اش را بخاطر آوردم. که همیشه خودم را در محفظه‌ای شیشه‌ای می‌دیدم (البته قدِ دنیای درونی‌ام). با این تفاوت که من از پشت شیشه دیگران را می‌دیدم و آن‌ها هم جای من، خودشان را می‌دیدند. یا حتا من هم کنترلی روی اوضاع نداشتم و حس می‌کردم تنها گیر افتاده‌ام و هیچ‌کس متوجهم نمی‌شود تا نجاتم دهد. دوباره اینجا فرق ظریفی میان من و یُروس هست. یُروس خودش را در هواپیمایی می‌دید که هرآن سقوط می‌کرد، من خودم را زیر آب می‌دیدم که دارم دست‌و‌پا می‌زنم، و هیچ‌کس نمی‌بیند قرار است غرق شوم.
    من با مایکرافت، که فرزند بزرگ خانواده هم بود، ارتباط گرفتم. با مسئولیتی که روی دوشش حس می‌کرد. با این قضیه که خودش را جلوتر از پدر و مادرش در قبال خاهر و برادرش می‌دید.

    می‌دانید؟ در سرم همه‌چیز گسترده‌تر است. اما وقتِ آن نیست که برای گزارش نیک، همه‌ی فکرم را پهنِ زمین کنم. امروز، ساعتی‌ست که تمام شده است و من هنوز نخابیده‌ام. استرس فردا را دارم. ذهنم مختل می‌شود اگر زیادی به همه‌چیز بها دهم.

    روز به شدت پرباری بود برایم. کاش می‌پذیرفتم که همه‌اش را شرح دهم. اما زمان در تعقیب من است، و من فراری‌ام.

    -کوثر محمودآبادی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey

  33. سماع می‌کنم

    خودم را زوری روی این صندلی و پشت کیبورد نشاندم. می‌دانستم فقط آغازش سخت است.
    لااقل یک جمله بنویس. یک جمله‌ای که بالاخره یک است و بهتر از هیچ‌چیز. بنویس. باقی‌اش می‌آید. و می‌آید.

    حیفم می‌آمد اگر بدون نوشتن از تجربه‌ی امروزم، می‌خابیدم. همانجا هم که بودیم دلم می‌خاست دفتر و مدادم را بردارم و شروع کنم به نوشتن. چون احساس می‌کردم فقط با نوشتن می‌توانم تجربه‌ی آن چرخش‌های پروازگون را توضیح دهم.

    به جلسه‌ای رفتیم. با راهبری خانم بیتا خداداد. معلم سماع و نویسنده‌ی کتاب چرخنده‌ی حق. گمانم جلسه حداقل سه ساعتی طول کشید. اما من نفهمیدم چگونه گذشت.

    اول مدیتیشن کردیم. او گفت با کودکی‌تان (اولین تصویر کودکی‌تان) ملاقات کنید. بهش سلام کنید و آن را پیش خودتان بنشانید. من ساحل شش ساله‌ای را دیدم که لباس سرهمی بنفشش را پوشیده بود و کیف قرمز ورنیِ کوچش را دست گرفته بود و عینک آفتابی زده بود. می‌خندید. در حیاط خانه‌ی مامانی ففر (مامانِ مامان‌بزرگم) ایستاده بود. کنار موتور دایی کاظم. دلم برایش تنگ شد. اشک ریختم.

    اشک‌ها ناخداگاه می‌آمد. می‌خاستم احساساتم را آزاد کنم به پیشنهاد او. و انگار بعد از زمانی طولانی از قفس می‌پریدند.

    گفت یکی از عزیزانتان را تصور کنید. و من اولین تصویرم، کسی بود که فکرش را نمی‌کردم. به گمانم دلم برایش تنگ شده بود. اما به روی خودم نمی‌آوردم.

    بعد از مدیتیشن صورتم خیس بود. و از این خوشحال بودم. حس سبکی می‌کردم.

    او از بین ما به پنج نفر سماع آموخت. یکی‌شان من بودم. در اولین سماعم، تعادلم را کمی از دست می‌دادم و می‌ترسیدم بیوفتم.
    بعدش دستانم یخ کرده بود. اما با این حال حس خوبی داشتم. آن لحظه‌‌‌ای که می‌چرخیدم و به دست چپم می‌نگریستم، به هیچ‌چیز دیگری نمی‌توانستم بیندیشم. به راستی با بدنم و فضای بی‌فضای اطرافم مراقبه می‌کردم.

    ازمان پرسید زمان برایمان چقدر گذشت؟ من گفتم سی ثانیه. شاید کمتر بود حتا. اما درواقع هشت دقیقه گذشته بود.
    آن موقع زمان از دستت درمی‌رود. غرق می‌شوی. مثل وقتی که غرق موردعلاقه‌ترین کارهایت می‌شوی. مثل نوشتن، رقص، نقاشی و…

    اما عمق و جنس این غرق، متفاوت بود. تا به حال تجربه‌اش نکرده بودم.

    اما قبل از خاتمه‌ی جلسه، سماع پایانی را داشتیم. با تمام این پنج‌نفر و خود خانم خداداد.
    در این واپسین سماع، تعادل بیشتری داشتم. کمتر نگران سرگیجگی بودم. و تنها کوشیدم لحظه‌ای بدنم و روحم را آزاد کنم. من به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. نه به اطرافم، نه به آدم‌هایی که به ما خیره شده بودند و فیلم می‌گرفتند، نه به لباسم، نه به خاطره‌ها، نه به حرف‌هایم. فقط من بودم و دنیایی که می‌چرخید. فقط پنج انگشت معصوم که بهَم خیره بودیم و هم را می‌فهمیدیم.

    این چه بود؟ نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم که به گردابی می‌مانیم. هم غرق می‌شویم. هم غرق می‌کنیم. از خود چیزی ساطع می‌کنیم. گرما؟ انرژی؟ احساس؟

    نمی‌دانم شاید ستاره‌ای می‌شدیم. عمیق‌ترین احساس ستاره‌ای کوچک. که در این کهکشان گم شده بود.

    بیتا خداداد گفت نام سماع را «رقص» نمی‌گذاریم. ما سماع می‌کنیم. رقص شان سماع را پایین می‌آورد. سماع عبادت است. نه یک حرکت نمایشی.
    هنوز بهش می‌اندیشم.
    اما مگر خود «رقص» هم نوعی عبادت نیست؟ شاید نه به معنای امروزی‌اش. نه برای همه.
    پس معنای حقیقی «رقص» چیست؟

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #از_رقص
    #خاطره

  34. سال واژه: رشد پله‌ای

    خب خب، می‌خواستم گزارش نیک امروز رو نفرستم چون طبق معیارام بخوام نمره بدم، منفی میشه چون نتونستم منعطف عمل کنم. :/

    اومدیم مسافرت و کلاً از صبح تو راه بودیم. حالا تا فردا.
    گزارش امروز هم در همین حد. باید بپذیرم امروز فقط قرار بوده در راه باشیم.

  35. ✔️صفحه‌ی صبحگاهی را در دفتر نوشتم، مدتی‌است خابهایم را به یاد می‌آورم و به محض بیدار شدن می‌نویسم.
    این صفحه‌ مانند یوگای صبحگاهی که خشکی عضلاتم را می‌گیرد، فکر و ذهنم را انعطاف می‌بخشد.
    ✔️یک کلاس آنلاین و یک کلاس حضوری یوگا داشتم.
    ✔️دومین داستان از هیچکاک و آغاباجی را خاندم و رد پنج‌ انگشت داستان و صحنه‌پردازی‌ها را دنبال کردم.
    در بی‌لنگر و دفترهای دوکا هم این مسیر را دنبال کردم.
    یک صفحه از کتاب یوگا اثر یونگ را هم خاندم‌.
    کلمه‌ها و عباراتی مانند زیر جُلکی عمل می‌کند، آب آهنگ‌دار، بازسازی ذوقی، دوباره بازیش پرملات شده و دارد دوباره شورش می‌کند، نیست هست‌نما/بربرمنشانه/نایاد/گوشتمند
    را هم به لیست کلمه‌برداری افزودم.
    ✔️در بخش گفتگوهای من و من، من و من فقط با هم گپ می‌زنند و به مرحله‌ی زد و خورد و مقابل هم ایستادن نرسیده‌اند.
    هر چه‌ دق و دلی دارم در دهان‌های من و من می‌گذارم.
    از هر یک ساعتی که سر کلاس نیستم، یک ربع را به نوشتن اختصاص می‌دهم. کم‌کم دستم راه افتاده.
    از یک شعر حافظ هم رونویسی کردم.
    ✔️در نویسنده‌ساز امروز، از زنی نوشتم که دو بار می‌کوشد تا رضایت شوهرش را برای نگه‌داری از سگ‌ها و مدیریت پناهگاه سگ‌ها جلب کند. دوستش بنفشه که صاحب فعلی پناهگاه سگهاست این پیشنهاد را به او کرده.
    دوبار سنگ می‌اندازد جلوی پای شوهرش و او شرایطش را می‌پذیرد، نخستین‌بار می‌گوید دوستی سی‌ساله‌اش را با یکی از هم‌کلاسی‌هایش قطع کند و مرد می‌پذیرد.
    دومین بار می‌‌خاهد که موسیقی را بعد از چهل سال کنار بگذارد و او می‌پذیرد.
    زن فهمیده که شوهرش با دوستش بنفشه، سر و سری داشته‌اند. ولی مردی سر راه بنفشه قرار می‌گیرد و میخاهد با او ازدواج کند و رابطه را با شوهر دوستش به هم می‌‌زند.
    زن بو برده ولی به روی هیچ‌کدام نیاورده. علت واگذاری مدیریت پناهگاه سگها هم مخالفت نامزد بنفشه است.
    مانع سوم ساخته نشد و تا همین‌جا پیش رفت.

    بانو ملایی در نویسنده‌ساز از روزنویسی گفت.

    ✔️پیاده‌روی کردم.
    ✔️پست جدیدم را در کانال منتشر کردم.
    ✔️هر روز در تمرین‌جا، نکته‌ای طلایی در مورد نویسندگی و داستان‌نویسی می‌آموزم.
    ✔️فیلم مارتین ادن را هم دانلود کردم تا تماشا کنم.
    ✔️تار نواختم.

  36. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    صبح رو با نوشتن صفحات صبحگاهی و بعد لیست کارهای روزانه شروع کردم.
    نوشتن در آغاز روز بخش زیادی از اضطراب‌هام رو کم کرده و باعث ‌شده در طی روز فکرم درگیر یک‌سری چیزها نباشه.

    آقای پستچی کتاب‌هامو آورد و من سر از پا نمی‌شناختم.
    «حافظ خودمانی» محشر بود، بهترین خریدم بود. «اتاقی در هتل پلازا»، «داستان یک رمان» و «خدمت به حقیقت، خدمت به آزادی» هم عضوهای جدید کتابخونه‌م هستن.

    به خوندن «آنا کارنینا» ادامه دادم و با شخصیت‌ها دوست شدم. آروم‌آروم دارم وارد خانواده‌شون می‌شم و می‌شناسمشون.

    در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم و داستان هزار کلمه‌ای نوشتم، ۷۵۰ کلمه شد. خیلی خوب نبود، ولی اینکه تونستم بدون برداشتن دستم از روی کیبورد ادامه بدم، عالیه. بعد هم مقاله‌ای که مبینا عزیز معرفی کردن راجع به روزانه‌نویسی رو خوندم. این روزها خوندن سایت «مدرسه نویسندگی» از تفریحات بسیار مفرح‌م شده.

    سریال «The Mantis» تموم شد. عجب سریالی بود.تازه تموم شده و هنوز توی شوک داستانم، ولی خیلی می‌تونم راجع بهش بنویسم. یکی از بهترین سریال‌هایی بود که در چند سال اخیر دیدم.

  37. امروز ساعت۷بیدار شدم گوشیم ۹ درصد بود منتظر بودم بابام بره از سوراخم بیام بیرون بعد داشتم پست اینا میزاشتم شارژم هم کم بود بعد رفتن زدم به شارژ کارام رو کردم کلاس استایل ،طراحی لباس،تحقیق دانشگاه،زبان اینا شرکت کردم طراحی کردم پادکست گوش دادم تکالیف زبانم رو انجام دادم بعد پیام دادم که برم خیاطی گفت بعدظهر بیا بعد ظهر رفتم فرار کردم آرتمیس نبینه منو اونجا کار کردیم مشتری زیاد بود دیگه رفتم کادو خریدم برای آرتمیس خودشم آمدم دنبالش بردمش رفتیم خونه داییم بود رفتیم تو حیاط استند نخ اینا درست کردیم آرتمیسم تو حیاط بازی کرد بعد آمدیم خونه شام خوردیم ورزش کردم وبینارم نگاه کردم چون ساعت وبینار دقیقا ساعت کلاس خیاطیم هست مجبورم بعد نگاه کنم بعدم که یکم حرف زدیم و الآنم که می خوابم

  38. صبح زود بیدار شدم و زدم بیرون. امروز قرار بود بروم به شهرستانی در اطراف تبریز. حدود سی کیلومتر با تبریز فاصله دارد. محل خدمتم بود و کارم را آن‌جا شروع کرده‌ام. اولین مدیرم، الان دوستی محسوب می‌شود که سالی یک بار می‌روم دیدنش و با هم می‌رویم به باغشان. امروز هم رفتم دیدنش. اول رفتیم اداره تا من کارت پرسنلی‌ام را که سال‌هاست آن‌جا مانده، بگیرم. طرف هرچه گشت، نیافت. آخر سر از توی کمدی کارت را پیدا کرد. گویا جزو متروک‌ها بودم. بعد با مدیر رفتیم باغ. در باغ از تنوع درخت‌ها و میوه‌ها لذت بردم و آن‌قدر میوهٔ نشسته خوردم که الان اوضاعم چندان جالب نیست. در باغ نشستیم و صبحانه خوردیم و گپ زدیم‌. ناهار مهمان دوستم بودم. ظهر برگشتم خانه. دوباره آماده شدم و رفتم خانهٔ دوستم. از محله برای بچه‌هاجامدادی گرفتم. ناهار خوردیم و دوباره تولدبازی راه انداختیم. پنجمین کیک تولد ده مردادی‌ام‌ را برش زدم.
    بعد از برگشتن به خانه، یادداشت کانال را هم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  39. از صبح به داستان کودک می‌اندیشیدم.‌ چیزهایی محو در ذهنم شکل گرفت. با یک عنوان «آبی دریا را کی دیده؟» وقتی به خانه برگشتم یک‌ ساعت خابیدم. بعد شروع به نوشتن کردم. تایپش کردم و در کانال دوره ثبت. و دوباره چندبار هم ویرایش.‌
    به ر سم دوست‌نوازی با دوستی که عزیزش را از دست داده بود صحبت کردم. فقط شنیدمش. با خاهرم رفتیم خرید.
    در جلسه بازخورد به صورت تقریبی حضور داشتم. کلی یاد گرفتم و کیف کردم از داستان‌های دوستانم. خوشحالم که در این دوره هستم.‌ چالش جدید شعری که استاد طرح می‌کند بسیار جذاب است. یک بیت به‌هم‌ریخته می‌دهد تا مرتبش کنیم. با جان و دل می‌انجاممش. از خاندنی‌ها بسنده کردم به چند صفحه «سنگ صبور » و «واقعیت رویای من است. این دو سطر را می‌نوشم:
    بیا با لهجه‌ی پاهای‌مان حرف بزنیم
    با گویش قدم‌هایت بر برنج کلمات و ساقه‌ی گریه
    و چند ترانه از «علیرضا طبایی.»

    https://t.me/zari_arezi

  40. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    زبان خاندم. مانده است نوشتن نکات امروز.
    یک فصل کج‌رفتاری خاندم.
    «شناخت اسطوره» را رونویسی کردم. نه همه‌اش را.
    با برادرزاده‌ام بازی کردم و گریستم. کودکان بزرگ‌ترین قربانی‌های حماقت بزرگسالان‌اند.
    توضیح علت گریه به بچه‌ هم، افسانه‌بافی‌های خودش را داشت.
    داستان کارگاه هفتم را بازنویسی کردم و بعد ارسال. داستان کارگاه ششم ماند برای فردا.
    به هزار نکبت توانستم این فیلم جدید فرهادی را داندول کنم.
    نویسنده‌ساز را بودم.
    برای اولین‌بار در وبینار رقق خانم یاوری شرکت کردم و متوجه شدم که رقص خودِ آشتی با بدن است. من چه قهر هستم با این بدن.
    پیش از وبینار فاطمه جان تماسی تصویری گرفت و گفت که می‌خاستم بعد از سخنرانی «نویسنده‌سخنران» پیام بدهم و بگویم آنجا که استاد گفت به خاهرت سلام برسان و تو همان‌جا سلام را رساندی خیلی بامزه بود.
    تازه فهمیدم چه گندی بالا آوردم.
    و بعد از آن تماس در دقایق باقی‌مانده جلوی آینه ایستادم و به‌ سیاق استاد به خودم گفتم: «این تازگی‌ها آکووادو خورانت زیاد دشده. نویسنده‌سخنران شرکت می‌کنی، تماس تصویری می‌گیری و این حرف‌ها. دستانت نمی‌لرزند.»
    باز هم گریه کردم. کاش دخترخاله امشب هم اینجا بود. نمی‌خاهم چون قبل، محافظه‌‌کار باشم‌. این هم روشی برای شکست شرم ابراز استاد بلخره.
    و دیدن ویدیوهای طراحی سایت تا همین الان.
    دوست داشتم مثل روزهای قبل، از چیزها که آموخته‌ام، بنویسم اما هوف‌.

  41. یادگیری یادگیری‌ یادگیری
    ‌
    – فکر می‌کنم از همیشه و هرروز، به سال‌واژه‌ام «تعهدورزی» نزدیک‌ترم.

    – کمی بیشتر یادگرفته‌ام که از زمان‌هایم درست استفاده کنم. که به‌موقع و درست استراحت کنم و به‌وقتش، کار کنم. همین دارد نجات می‌دهد. خودم را و زندگی‌ام را.

    – امروز رفتم دانشگاه. از هفته‌ی پیش کلاس‌ها شروع شد و بچه‌ها مثل چی، با کله رفتند همان هفته‌ی اول را. غیبت را خورده‌ام سر همه‌ی کلاس‌ها. اما خب، فدای یک تار موی گربه‌ی کوچه‌مان. کلاس‌های امروز را دوست داشتم زیاد. اولین کلاس، تجزیه و تحلیل آثار تجسمی بود. استاد گفت چهار جلسه‌ی اول را آموزش می‌دهد که چطور می‌شود یک پوستر یا نقاشی را تحلیل و تجزیه و نقد کرد. منبع حرف‌هایش‌هم کتاب «گرافیک، تجزیه، تحلیل، نقد» نوشته‌ی «علی عابدی» نشر «اختران» است. کنکجاو شدم سری بزنم به خود کتاب‌هم. قرار شد ماهم نفری یک پوستر انتخاب کنیم و بعد درباره‌اش حرف بزنیم و نقد کنیم آن را. جانمی جان، بروم بگردم و پوستر پیدا کنم که بشکافمش. بعد درباره‌ی گرافیک پویا و ایستا حرف زدیم. تفاوت‌هایشان را فهمیدیم. فهمیدیم گرافیک پویا بیشتر روی مخاطب تاثیر می‌گذارد. کلاس دوم، درسی بود عمومی که خب برگزار نشد و اصلن اهمیت‌هم ندارد. کلاس سوم، معرفی هنرهای معاصر را داشتیم با همان استاد. همان مکتب‌های نقاشی است. از امپرسیونیسم به بعد را یاد می‌دهد. دوست داشتم مرور آثار امپرسیون را. نقطه‌گذاری‌هایشان. رد قلموهایشان. قرار شد درباره‌ی «باسمه‌های اوکیوئه» بخانیم و یاد بگیریم. اگر دوست داشتید می‌توانم برای شماهم بنویسم ازشان. کلاس آخرهم تصویرسازی بود. دوست‌داشتنی‌ترین‌شان. امروز را البته یک کار تکراری کردیم. همانی که بی‌توجه خط‌خطی می‌کنی صفحه را و بعد تلاش می‌کنی از میان آن‌ها، شکل و فرم بیرون بکشی. استاد گفت هرچه فرم بی‌منطق‌تر باشد و به هیچ‌چیز شبیه نباشد بهتر است. خودم را سپردم به خط‌ها. گفتم ببینم خط کجا می‌بردم. کیف داد. مثل بازی است این تمرین.

    – برای یک ظرف سیب‌زمینی یک ساعت و پنج دقیقه، مثل لک‌لک ایستاده بودم پشت دخل بوفه. خانم نامحترم آَشپز، هرچه سیب‌زمینی‌ها آماده می‌شد می‌داد اول به پسرها و اگر می‌ماند می‌داد به ما! یکی دوبار اعتراض‌مان را هم با خنده‌ای زشت و کریه جواب داد. درنهایت‌هم برای ما شش نفر آخر، اندازه‌ی سه نفر سیب مانده بود و نصفه کردند ظرف‌ها را. پول را اما کامل گرفتند. فکر می‌کنم این‌ها همه برمی‌گردد به بی‌صاحب بودن دانشگاه و شهر و کشور. چون می‌دانند هرکی هرکی است. زور هرکی بیشتر همان او برنده، حاکم است اینجا.

    – الهه جانم، یادداشت دیروز را در کانال سرزبان همرسان کرد. بوس فراوان.

    – در راه برگشت مدام خاب می‌برد مرا. رسیدم خانه. یک‌ساعتی به‌تعریف روز و حرف با مامان گذشت. لپ‌تاپ را روشن کردم که نسخه‌ی نهایی داستان کودکم را بنویسم و همان را خابم برد. و بعد نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که آنقدر بد بیدار شدم از خاب. جفت دست‌هایم خاب رفته بود. از آن خاب‌رفتگی‌ها که دست برای خودش می‌پرد این‌طرف و آن‌طرف. بعد گیج و عصبی، زیرلب یک‌عالم غر زدم که دیر شد و دیگر به نوشتن داستان نمی‌رسم و وبینار را از دست دادم و حالا است که پارسا زنگ بزند برای گپ زدن. اما زود خودم را جمع کردم و نشستم به نوشتن. داستان را نوشتم و ثبت کردم در جاتمرینی.

    – بعد منتظر زنگ پارسا شدم. دیدم از شش و ربع، یک‌ربعی گذشت و زنگ نزد. نگران شدم. رفتم و سراغش را گرفتم اما یک‌دفعه یادم آمد قرارِ گپ‌و‍‌گفتمان برای فردا بوده. همان را برگشتم و رفتم کمی اتاق را مرتب کردم.

    – کمی برای مهارت جدید زمان گذاشتم و تمرین کردم. استادش می‌گوید استعداد دارم و می‌شود بهم امید داشت. فقط باید باهمین ذوق و شوق تمرین را ادامه بدهم.

    – بعد رفتیم سراغ جلسه‌ی بازخورد کارگاه «کودک‌نویس». سه ساعتی طول کشید جلسه. درآخرهم بیست تا مانده بود به داستان من، که استاد گفت بقیه را می‌گذاریم برای روزی دیگر. که هم شما لذت ببرید، هم من. آره خلاصه. خمیر تمام شد و تنور از داغی افتاد و ما بی‌نان ماندیم. رفتیم برای روزهای آینده که بی‌صبرانه منتظرشانم.

    – کمی نشستم پای تدوین. حدود یک پومودورو. کارفرما کاری که دو روز برایش وقت گذاشته بودم را به‌کل رد کرد. رنگ کار را که به‌نظرم خیلی خوب درآورده بودم اغراق‌آمیز خاند. نالایق. گفت درکل حرف‌ها بی‌سر‌وته‌اند. خاستم بگویم آن دیگر مشکل من نیست، مشکل حرف‌های شما است. نگفتم. ویدئو را اصلاح کردم و دوباره فرستادم برایش.

    – کمی سرماخورده به‌نظر می‌رسم. تاثیر آب‌بازی‌های چند روز پیش است. البته داداش بزرگه که به‌زور من را موش آب‌کشیده کرد، قبول ندارد این را. می‌گوید هم آب‌ها گرم بود و هم هوا. اما شما به من گوش کنید.

    – برویم بخابیم که فردا را هم باید زود بیدارشویم و برسیم به دانشگاه و استراحت نداریم تا شب.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  42. هِچ! دروغ بده البته. رفتم سر کار… مهمون داشتیم… خوش نگذشت… دلم می‌خواد برم به مرداب خودم به هرکیم که سر و کله‌ش پیدا می‌شه بگم، «در این قسمت شما باید فرار کنین! ها ها ها ها دیگه‌م برنگردین!» البته خوب نیستا ولی! نمی‌دونم! امیدوارم یه اتفاقی بیفته زندگیم از تعادل خارج شه ببینیم داستانمون چه شکلی می‌شه. الان رو پیش‌نویسم کار کردم و خیلی خوشحالم که دارم به جلو حرکت می‌کنم دیگه فقط درجا نمی‌زنم. گاهی درجا می‌زنما! ولی همیشگی نیست خیلی مطمئن تر و با ثبات‌تر دارم حرکت می‌کنم و همش هم به خاطر حضور تو کلاسای استاده و دیدن گل روی عزیزانی که شرکت می‌کنن واقعا همه جوره ازتون حال خوب می‌گیرم. کانالاتون! کانالاتون چه قدر خوبه! هیچ حرفی نمی‌شه زد همه هنرمندای خیلی درجه یکی هستین. دیگه… جدا از پیش‌نویس رو همون طرح رمان گنگستریه که استاد و بچه‌های ترم تابستان سمپوزیوم ازش خبر داشتن هم دارم کار می‌کنم تصمیم گرفتم از اینی به بعد طرح‌های ایده‌هامو هم حین نوشتن پیش‌نویس بنویسم. اونم تو وضعیت خوبیه و خیلی taxi 3 طوری دارم پیش می‌برمش. الان دیگه… برم برم شکارچی کرم شب‌تابو بخونم نه کرم ابریشم! شکارچی کرم ابریشم. بعدم برم یه داستان کوتاهی از سلطان همینگوی بخونم. هنوز فیلم داستان‌های موازی رو ندیدم ولی متوجه شدم که یکی از بازیگراش تو دوازده یار اوشن بود. همین دیگه بریم، بریم که کار داریم.

  43. دومین داستان کودک را توی اداره فهمیدم چطور بنویسم. بس که ذهنم را مشغول کرده بود. از دیروز همینجور تو نخش بودم. چند بار نوشتم و رها کردم. قدم زدم و قدم زدم تا دستم آمد که از زبان بچه‌دیوار بنویسم. آیدا گفت این یکی بهتر از اولی است . همین را ثبت کردم تو جاتمرینی. توی خانه پسر هم خواند و گفت همین بهتر است . گفت خیلی خوب است . جا دارد وارد کتابهای درسی بشود. وای چه حالی می‌دهد تشویق‌های پسر. مثل آن‌دفعه که کتاب روزنویسی استاد را نشانش دادم و شعرم را . چشمهاش باز شد و گفت خودت گفتی؟ بعد آن‌جور که آفرین گفت و رو دستم زد. وای که من چه روزهایی را گذراندم تا برسم به این پذیرش و تشویق‌ خانواده. هنوز هم گاهی روزهای دشواری می‌گذرانم. بارها کند شدم و حتا متوقف ولی ازش گذشتم. خوشحالم که اراده‌ی ادبی سرکوب‌شدنی نیست.
    و اما داستان کودک اولین تجربه‌ام بود. مشتاقم ببینم قبول می‌شود؟ تقریبن نیمی از جلسه‌ی بازخورد را بودم ولی نوبت به داستان من نرسید. چقدر داستان‌های غزاله فائق و سمیرا نشانی‌فر را دوست داشتم. دختران توانمند و باذوق.

    یکشنبه بود و موعد جمله‌ورزی. ساجده کلمه را انتخاب کرده و گفته بود اگر بتواند می‌نویسد. من هم 45 دقیقه نوشتم ولی به جمله‌ی رضایت‌بخش و چشمگیری نرسید. جملات سوالی از بقیه بهتر شد. شاید نشستم پایش تا ببینم می‌رسد به انتشار یا نه؟

    کمی تئوری شعر خواندم. مبحث مربوط به تصویر شعری و ابهام . از نظر اسماعیل نوری علا، ابهام اصیل و واقعی شعری صرفن ناشی از تصویرسازی است. این ابهام جا باز می‌کند تا خاطب شعر هم در کشف معنای شعر سهیم باشد.

    از اشعار میرزا آقا عسکری خواندم . چقدر لطیفند.

    تلاشی کردم برای سرودن ولی درنیامد و هنوز تیک شعرک را نزده‌ام پیش دوستان.

    با استاد و دوستان هزار کلمه داستان‌نویسی انجام دادم. این بار داستان پزشک متخصص طرحی در شهری دور از خانواده که گرفتار مزاحمت‌های عجیب و غریبی می‌شود و هر بار تلاش می‌کند راه‌حلی برایش بیابد. شکایت می‌کند. پلیس خبر می‌کند و بی‌فایده. کم‌کم دارد مریض می‌شود. انصراف از خدمت می‌زند و برمی‌گردد پیش خانواده. آنجا هم این مزاحمت‌های مرموز ادامه دارد. تا اینکه همسرش به راهکار نامه‌نگاری می‌رسد. همه‌ی حرفهای مهمشان را با نامه به هم بزنند و بعد در دم بسوزانند. و به این ترتیب از دست مزاحمان می‌جهند.

    کمی آزادنویسی کردم.

    با دولینگو زبان خواندم.

    رفتیم خانه‌ی بابا و دوباره بازی من درآوردی کویین مه‌لقا بازی کردیم با خواهرو خواهرزاده‌ها که همین شادترین بخش روزم بود.

  44. حل‌وارگی‌های امروز:

    ➖روزنویسی‌هایم را دیگر تایپ نمی‌کنم. مگر آدم از یک سوراخ چند بار گزیده می‌شود؟
    یک دفتر زیبا برایش ساخته‌ام و از دیروز شروع کرده‌ام به نوشتنِ مهمترین چیزهای روزم در این دفتر. زیبایی‌اش این است که می‌خاهم نقاشی هم تلفیق کنم به آن. چون برگه‌ها نازک است و مقاومتی مثل فابریانو ۳۰۰ ندارد باید با احتیاط از آب استفاده کنم و شاید همین، آن خیالی که دلم می‌خاهد را به نقاشی‌ها ندهد.
    ۱۱۵۰ کلمه در وبینار و دوباره من و نقطه و پایان و آغاز.

    ➖Groundhog Day 1993
    فکر می‌کنم باید بساطم را جمع کنم و به چندین سال پیش برگردم. کوچک‌تر که بودم، دلم می‌خاست ماشین زمان داشتم و با آن به آینده می‌رفتم‌. عاشق ربات‌ها و زندگی‌های مدرن و پیشرفته‌ی تخیلاتم بودم. ماشین‌های پرنده، قرص کوچک به جای غذا، بدو بدو و سرعت و پیش‌روندگیِ همه چیز. نمی‌دانم چرا آن‌قدر عجله داشتم. حالا که خودم را با آن آدم ده دوازده ساله مقایسه می‌کنم، می‌بینم چقدر در نقطه‌ی مقابل او ایستاده‌ام. هر چقدر او عاشق تکنولوژی و علم و دریافت و سرعت بود، من عاشق سکوت و خلوت و حرکتِ خیلی آرام در دنیایم درست مثل حلزون. آرام کتاب خاندن. آرام دیدن. آرام شنیدن. آرام نوشتن.آرام زیستن.
    اما اگر دوباره آن بچه را ببینم از او می‌خاهم خیال ببافد و از موجودات فضایی و زمین تخت و حمله‌ی ربات‌ها بنویسد و بخاند. حتا سعی می‌کنم بهترین کتابها را در این زمینه به او معرفی کنم. چون باور دارم اگر آن کودکِ ماجراجو و اکتشافاتش نبود، این من، وجود نداشت. تخیلی که برایم ساخت باعث شد طی چند سال اندازه‌ی چند قرن زندگی کنم. جهان‌های فانتزی، افسانه‌ای، علمی.
    به خاطرش که می‌آورم میبینم چقدر دلتنگش‌ام. معصومیت و باورش به جهان، کاش هنوز هم بود.
    خب در این بخش مثلن قرار بود در مورد فیلم امروز بگویم. روز موش خرما را بازبینی کردم. اینکه چرا بیشتر از دریافت جهان‌های تازه اغلب بازبینی و بازخانی می‌کنم دلایل مختلفی دارد. من همیشه اجازه می‌دهم بدن، ذهن و حسم کار خودش را انجام دهد. امروز احساسم دلش می‌خاست این فیلم را ببیند، ذهنم هم مشارکت کرد و گفت ببین، شاید در نوشتن تمرین فیلم‌نامه و ویرایش داستان کوتاه کمکت کند. کمک که نکرد هیچ، تخیلم را واداشت تا حسابی وقت تلف کند و پر‌چانگی کند در مورد این فیلم. وای چقدر دلم می‌خاهد با کسی که این فیلم را دیده و می‌فهمد حسابی در موردش صحبت کنیم. هنوز هم شگفت‌زده می‌شوم. واقعن عجیب است بعضی از فیلم‌ها با وجود بارها تماشا و آگاهی از بخش بخشِ آن هنوز هم جذاب است و اشتیاق‌برانگیز.
    وای فیلم «رفتن از ۱۳ به ۳۰ » یادم افتاد، چقدر دلم می‌خاهد دوباره ببینمش. خب فیلم بعدی هم تکلیفش مشخص شد.
    در مورد روز موش خرما می‌شود کلی صحبت کرد. بزرگترین سوالی که به ذهن من می‌آورد این است که، اگر من جای شخصیت اصلی بودم چه‌کار می‌کردم؟
    پایانش هم که فوق‌العاده و زیبا بود.

    ➖کتاب‌های مرتبط با کارگاه کودک‌نویس:
    «آقای رئیس‌جمهور گرسنه است»
    «آیا کسی می‌داند مترسک ها هم گاهی می‌ترسند»
    چقدر دنیای کودکانه را دوست‌دارم. داستان آقای رئیس‌جمهور مرا بُرد به داستان «ماتیلدا» از رولد دال. ذهنم همیشه دنبال اتصالی بین نویسندگان می‌گردد. نمی‌دانم چرا یا چگونه خاموشش کنم. کاهی حس می‌کنم نباید مقایسه کنم. البته همیشه مقایسه نیست، یافتن ویژگی‌های مشابه و شاید آموختن از آن است.
    حرف ماتیلدا شد. یکی از بهترین قصه‌هایی که هر وقت فرصت کنم دوباره در جهانش غرق می‌شوم. می‌دانستید رولد‌دال بعد از از دست دادن دخترش این قصه را نوشته؟ می‌دانستید ماتیلدا، همان دخترِ زنده شده‌ی رولد دال است که در داستان زندگی می‌کند؟
    داشتم فکر می‌کردم در روزهای ده دوازده سالگی که من شیفته‌ی ماتیلدا بودم و دلم می‌خاست مثل او باشم، جایی پدری در سوگِ فرزندش چنین شخصیتی را خلق کرده.
    خوب که فکر می‌کنم پوست و گوشت بشر گره خورده به غم. این غم لعنتی که هیچ‌وقت دست از بیخ گلوی آدم بر‌نمی‌دارد.
    نویسنده‌ها غم‌هایشان را داستان می‌کنند، نقاش‌ها تابلو. بقیه چه می‌کنند؟
    ➖امروز آن‌قدر فکر کرده‌ام که فکر می‌کنم فکرم، افکار پریشی گرفته. به طرح فیلمنامه فکر می‌کنم، انتخاب میانشان سخت است و هیچ کدام آنی نشده که می‌خاهم. به داستان کوتاه فکر می‌کنم، بیژن نجدی اثرش را گذاشته، می‌ترسم مصنوعی جلوه کند. انگار نجدی سوار ماشین مرسدس بنز نقره‌ای‌اش از کنار دنیای داستانم گذشته و کمی از عطر پیراهنش پاشیده روی برگه‌های داستان. داستان سایه را دوست ندارم، خیلی خام است و باید مدتها رویش کار شود تا چیزی شود که می‌خاهم. محدودیت باعث می‌شود حس رهایی نداشته باشم و داستانهایم آنی نباشد که من هستم.
    ➖نزدیک چهار ساعت در کارگاه کودک نویس بودیم و باز‌خوردِ استاد به داستان‌های بچه‌ها را می‌شنیدم. چه بچه‌های هنرمندی. لذت بردم. بعضی از داستان‌ها در ذهنم تصویر می‌ساخت. گربه‌ی سفید، اسپیکر صورتی، قورباغه، مداد رنگی و… حتی بافت تصویر بعضی را هم می‌دیدم، مداد‌رنگی هایی نقاشی شده با مداد‌رنگی.
    داستان خودم را دوست‌داشتم اما برای ارسالش مردد بودم. اینکه چنین داستانی برای کودک مناسب است؟
    چقدر از بازخورد استاد خوشحال شدم، دقیقن لحظه‌ای که منتظر بودم آسمان بشکافد و من به زمین پرت شوم، استاد گفت داستانت زیباست. و بعد جهان هم زیبا شد. تصاویر داستانم را با آبرنگ می‌کشم. بخش‌هایی از آن را طراحی کرده‌ام اما خیال می‌خاهم. تصاویری محو و مه مانند.

    ➖می‌دانی، حتا اگر تمام روز خودت را با هزاران کار سرگرم کنی، شب که می‌شود زندگی با تمام وزنش روی قلبت آوار می‌شود.
    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  45. امروز به زور از خواب بیدار شدم و تمام روز خواب‌آلود بودم.
    سکوت خانه هم مرا بیشتر کسل می‌کرد. برخلاف قبلا که برایم تمرکز می‌آورد حالا پس از گذران روزهایی در شلوغی، سکوت کسلم می‌کرد و دلگیر. انگار مچاله می‌شدم در خودم.
    با همه‌ی این‌ها بلند شدم به جمع و جور و تمیزکاری خانه. بهم ریخته و کثیف بود. گرچه کامل هم تمیز نشد اما مرتب چرا. موقع انجام کارها وبینار دیروز نویسنده‌ساز را گوش دادم و در جریان هزار کلمه داستان‌نویسی قرار گرفتم.
    حمام هم رفتم و بعد درگیر مدل موهای جدیدم شدم که چقدر لذت می‌برم ازشان.
    بعد از ناهار ظرف‌ها را رها کردم توی سینک و سر خوردم پشت لپ‌تاپ. نوشتم و نوشتم. تا نزدیکی‌های وبینار. چرتم گرفته بود بدجور. دراز کشیده وبینار را گوش می‌دادم و چشمانم افتاده روی هم که رسیدیم به هم‌نویسی داستان. می‌خواستم بیست و پنج دقیقه‌ای که بقیه داستان می‌نویسند را بخوابم اما بلند شدم. من هم شروع کردم. سخت بود اما فقط ادامه می‌دادم. در نهایت در اولین تجربه‌ام توانستم حدود هفتصد کلمه بنویسم. داستان هم به انتها نرسید. گیر کرده بودم. اما تجربه‌ی جالبی بود. ادامه دادنش را دوست دارم.
    بعد از وبینار تلفنی حرف زدم با مادرشوهرم و از رفتن زهرا گفتم.
    متنی هم که نوشته بودم بازنویسی و منتشر کردم. چقدر دوست داشتم هذیان‌نویسی امروز را.
    ایده‌پردازی برای ترانه را شروع کردم به خواندن اما آنقدر خوابم گرفت که کنارش گذاشتم تا فردا بخوانم.
    فاطمه زنگ زد و حرف زدیم. از زهرا خبر می‌گرفتم که بدانم کجاست و کی می‌رسد.
    سهیل آمد و شام خوردیم. ظرف‌ها را شستم. حرف زدیم و حساب کتاب کردیم. چای و میوه خوردیم و بعد از روزهای شلوغ زمانمان را با خیال راحت در کنار هم گذراندیم. تا وقتی که او خوابش برد و من هم نوشتم.
    باورم نمی‌شود چند روز دیگر پاییز می‌شود و مدرسه‌ها باز. شهریور مثل همیشه گازش را گرفت و رفت.

  46. غلط نویس‌داری شاعرانه از آهنگ امروز وبینار که بعد از خداحافظی استاد گذاشت:

    قافیه داره حجرت به حوض،خیابان که در چپ آسمان هسته هر قافیه مره مثلِ تیر می‌کشونه می‌کشونه می‌بره به ابرها گاه‌ای دمی هرگز نشود قافیه دید مثلِ یک شعر رویت خوده پیدا کند مره پاک کند لا کلمه‌ها دفترم خود به خود به هر جهت می‌کشوند گاهی بچه‌گی گاهی آینده و گاهی حال تیر تیر کشد قفس قفس تیر کشد نازنین تیر کشد هور هور هی‌هی هور‌هور باد کاغذه برده برده دگه هم کفتر هم پیدا کرده نوه تونه هی‌هی داره سنجه هی‌هی‌داره سنجه هی‌لوغمه کرده برده لغمه کرده برده هورهور لغمه کرده برده‌ باد به ولا برده بی‌‌جهت برده باد تو بگو کی‌کجا برده آروم آروم میشه آهنگ که رَوَه رَوَه رَوَه هورهور تیر کشه سوز چشم اشکم نه اشکم نه اشکم هورهور باریده رو سرم هور خرده رو سرم تیز تیر کشه بیا ببین زخم شده لمبه‌ها پامه هورهور هور هور تیرتیر تیرتیر حل‌حل کردد رو پاهامه زخم و تموم
    جیغ جیغ کشه

    هشت‌تک به‌یادِ کفتر!

    دگه دوتا داستانک نویس‌داری کردم گذاشتم توکانال خودم اما به‌ای‌که خوب شده اما حس می‌کنم یکی یکم ویرایش می‌خاد باید بررسی کنم یکم از رمانم نویس‌داری کردم آزاد نویس‌داری نداشتم بیادِ سال‌ها خسته‌گی امروز ره استراحت کردم دیشب اولین شب بود که خونه‌ای جدید بودم ولی خابم نبرد تا صبح آهنگ به هدفون گوش‌دادم و پیاده‌روی داخلِ خونه کردم بخورما قسم بیرون سپیده‌ای صبح‌گاه‌ای ره زده بود آسمان که خابیدم.
    / اولین دفعه بعد از چند سال به مغازه رفتم از خونه‌ام رفتم صبحانه گرفتم ولی دور نبود رو به رو کوچه ما بود چو که او خونه‌ای قبلی داخلِ شهرک بود ای‌جازه‌ای بیرونه نداشتم
    / فردا مدرسه‌ای دخترم چشنِ ورودی دارند باید ساعتِ ۳ اوجا باشم و چشن‌گیرم با بچه‌هام
    / باید برم که هرچه امروز در پنج دقیقه نویس‌داری، نویس‌داری کردم ره نیم‌کاله گذاشتم تکمیل کنم.
    و لباس‌شوئی دارم یعنی خلاصه خیلی کار دارم

    / دیروز ۵۰۰ تومن واریز کردم به دوره‌ای جدید شعرگپ که یادم رفت فی‌سه بفرستم!
    امروز فرستادم که متاسفانه پشتیبانی گفت ۹۰۰ تومن واریز کنید ای‌بابا مگه ما مهمان نیستِم پس چرا داخلِه دوره گذینه‌ای مهمانه می‌زنِم!

    خدانگهدار تا فردا
    https://t.me/sadegaalezadai

  47. ببینیم برای امروز چه داریم برای گفتن؟ بهتر نیست از آخر شروع کنم؟ ساعت هفت‌ونیم بازخورد کارگاه کودک‌نویس. فکر کنم دوساعتی شد. واقعن؟ چه جور گذشت، نفهمیدم والا. بیشتر داستان‌ها خوشمل و خوش بروبدن. بلندخانی استاد؛ مرد هزارلهجه هم که نگویم براتان با چاشنی طنزش، صحنه تو مشتش بود.

    باحوصله دانه دانه داستان‌ها را خاند و گازخورد داد. البته این‌دفعه بیشتر نازخورد بود. اگر تنگش ایرادی و نکته‌یی، اشاره به نقطه‌های قوت داستان‌ها هم بود.

    کاری که از جان‌ودل برآید به جان‌ودل هم نشیند. من خودم هرچه‌قدر داستان را بلندبلند بخانم، برخی‌اوقات متوجه‌ی گیروگورش نمی‌شوم. مگر اینکه دیگری آن‌را بلند بخاند. افزون براین خوب خاندن داستان می‌تواند نثر مرده را سرپاکند عین مرغ پخته‌. حالا اگر نثر هرچه‌قدر هم قوی باشد با من‌من و توپوق‌زدن بخانی، انگاری لباس عاریه‌ است زار بر بدن‌خوش‌فرم.

    این‌دفعه نوبتم نرسید برای گازخورد تا وقتی دیگر. فقط باز هم تکرار می‌کنم لطفن لطفن موقع گازخورد ملایم‌تر گاز بگیرید، پوستم سفید است زود کبود می‌شود. جلو درو همسایه آبرو داریم.

    قبل‌ترش: دیدن مابقی فیلم قصه‌های موازی اصغر فرهادی تا یک‌ذره از وسط بیشتر.

    قبل‌ترتر: وبینار نویسنده‌ساز: کلمه‌نویسی رگباری، داستان‌نویسی بداهه: حل مسئله توسط شخصیت در سه مرحله. دوبار شکست می‌خورد دفعه‌ی سوم راه‌حل پیدا می‌کند. که مال بنده همچنان خر است در گل مانده.

    قبل‌ترترتر: کلم‌پلوی فردا نهار را بار گذاشتم. که بعد از خوردن شامِ غیرآدمیزادی ساعت سه بعدظهر بود: مرغ‌سوخاری، سیب‌زمینی سرخ‌کرده و سالاد کلم‌بنفش منقش به لوبیاچیتی و سس‌فاطما‌کوز (حاصل گشنی فاطمه‌ با کوزت).

    قبل‌ترترترتر: دیدن فیلم قصه‌های موازی اصغر فرهادی تا نزدیک به وسط‌هاش.

    قبل‌ترترترترتر: آنچه لِیدی را کند کوزت‌مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج.

    طبق همیشه کوزت‌‌سابی دیگر. از بس گفتیم لوس شد. ولی باز هم گفتم. می‌دانید که وسواس تکرار دارم.

  48. ـ می‌خواهم تا جایی که بشود با پاهایم راه بروم. بنگرم، آسمان و خیابان و درختان و پرندگان و آدم‌ها را.
    ـ پرسه در غزلیات سعدی.
    ما درین شهر غریبیم و درین ملک فقیریم/
    به کمدِ تو گرفتار و به دامِ تو اسیر
    ـ چه چیزی ارزشِ تکرارِ دومین و آخرین‌بار را دارد؟ به «دوباره» اندیشیدم. یاد کتاب «دوباره از همان خیابان‌ها»ی نجدی افتادم.
    دوباره. خیابان‌ها. همان. هنوز ترکیبش برایم درخشان است. داستان‌هایش که بماند.
    ـ نوشیدن قهوه و خواندن شکارچی کرم ابریشم.
    ـ امروز در کدامین وادیِ خیال بودی؟
    امروز، روز دوباره‌ها بود. دوباره خیال گاودیدگی و دشت و کوه و کمر.
    گل‌های وحشی و سبزه‌زار. عرعر خران. درختان بلوط و وزش آفتاب از میان‌شان.
    ـ پرداختن به طرح داستانی برای تمرین دوره. نیافتم و لعنت فرستادم.
    ـ نیمه شب پرسه‌ای زدم در اخبار.
    چرا گاو نشدم؟ گاوی بی‌خبر در رشته کوه‌های زاگرس؟

  49. گزارش نیک

    چرا امروز وبینار نبودی؟

    وبینار امروز همزمانی داشت با جلسه‌ی رقص سماع.

    خانم بیتا خداداد نویسنده کتاب «چرخنده حق» این دوره را گذاشتند.

    در آغاز مراقبه کردیم.

    من و ساحل و یه نفر دیگه داوطلب شدیم برای یاد‌گیری رقص سماع.

    خیلی چیز‌ها می‌خواستم بگم، از حس و حالش، از گم‌ کردن زمان اما خستگی مانع است.

    کتاب «چرخنده حق» را با امضا نویسنده گرفتیم و پس از گپ و گفتی کوتاه برگشتیم.

    از پروژه هایت چه‌خبر؟

    سایت خودم تکمیل شد، رفتم برای تغییرات پیشرفته سایت ساحل خسروی.

    امروز چه دیدی؟

    سریال «The 100» را چند قسمتی دیدم.

  50. خواندن پایان یک عمر
    پیاده‌‌روی
    آزاد نویسی
    وبینار و داستان نویسی
    پدربزگ و خاطراتش
    مادربزگ و لواشک‌های ترش
    مهمانی
    تماشای فیلم

  51. 📍زندگی در هر دو‌نیمه در جریان است.

    سال واژه: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت

    • نیمه‌ی اول

    هرچه دیروز چشمم با کارِ نیک پُر نشد، پُر کاری امروز عوَضش را درآورد.
    بیداری آمد و شش صبح برپا زد. بعد دو ساعت ورزش در برنامه‌‌ی اول صبحم چپاند، نامرد دو‌ ساعت ورزش آنهم بعد از مدتها، لا‌اقل کمی ارفاق می‌کردی. قبلش برای اینکه معده‌ام به قاروقور نیافتد و کمی هم تقویتی به زانوهایم رسانده باشم یک لیوان شیرسنجد و عسل خوردم. قرار است تا چهل روز صبح‌ها این فرمول ادامه پیدا کند که امروز نهمین روزش بود.

    وسیله‌ی ورزشی جدیدی که خریداری کردم کلی درد به جان عضله‌های گردن و ستون فقراتم ریخت و حالا با گردن‌درد برایتان می‌نویسم ولی بقول مربی این درد شیرین است، درد راست و ریست شدن ستون فقراتم.
    برای حال دادن به تنم بابت زحمتی که کشیده، دوش آبگرم گرفتم و بعدش خودم را وزن کردم که متوجه شدم، واویلا دو کیلو اضافه کرده‌ام. ای بر پدرت لعنت تناسب اندام، این چه رسمی‌ست زود چاق می‌شوم اما باید جان بکنم تا صد گرم لاغر شوم.
    رسم ناجوانمردانه‌ایست.
    حالم کج شد، تصمیم گرفتم آرام باشم و مثل قبل همان سبک خورد و خوراک را پیش بگیرم. ورزش هم بزنم تنگش تا به وزن ایده‌آلم برسم.
    تا صبحانه بخورم و به خودم بیایم ساعت شد یازده.
    مگر زمان امروز مسابقه‌ی دو داشت و من خبر نداشتم؟
    نهار خورشت مرغی آماده کردم برای سه وعده تا هرروز برای پختن غذا سرپا نباشم. سوپ جو هم بار گذاشتم برای چند وعده شام.
    همین‌ کارها با کلی ظرف که از بغلش برایم زایید وقتم را قشنگ تا ساعت سه بعداز ظهر پُر کرد.
    در این میان تمرینجا را هنگام شستن ظرفها دیدم و بعدش نهار خوردیم.
    کمی استراحت حق من است بعد از این همه دویدن به دنبال زمان تا نیمه‌ی بعدی.

    داستان کودک را ننوشته‌ام و پر از استرسم.

    • نیمه‌ی دوم

    نیمه بعدی بعد از کمی خواب شروع شد. ساعت را برای شرکت در نویسنده‌ساز رأس ساعت پنج کوک کردم. با هم صد کلمه از احوال امروزمان نوشتیم. می‌بینم که چقدر زنده شده‌ام اثری از مرگ یا میل به مردن در کلماتم نیست. آیا این از تاثیرات نوشتن است؟ از تاثیرات دوستان خوش انرژی جدیدم؟ از ثبت کردن روزهایم در گزارشات هر شب؟ نمی‌دانم. هرچه که هست خوشحالم که میل به زندگی درونم بیشتر شده.
    در هزار کلمه نویسی فرصت دارم به داستان کودکم فکر کنم، در مورد آبیِ پرنده نوشتم، ماهی کوچولویی که دوست داشت بال داشته باشد تا پرواز کند.
    به او بال دادم اما بالی که او را از خانه دور نکند و هویتش را همان نگه دارد. آبی کوچولو می‌خواهد در دریا بماند اما طعم پرواز را هم بچشد. هم خدا را می‌خواهد هم خرما را، من هم برایش کم نمی‌گذارم.
    زمان تمام شد و من هنوز نتوانستم داستانم را سر و‌ سامان بدهم.
    ماهی کوچولو اینهمه وول نخور، داستان از دستم لیز می‌خورد.
    بلاخره در لحظات پایانی بازنویسی‌اش را تمام کردم و در درگاه موردنظر روانه کردم. حالا من ماندم و دوباره استرس.

    – عمود جلاد قصه‌گو
    در جلسه بازخورد به قصه‌های کودکانه‌مان حضور پیدا کردم. لحظات خوشی بود. استاد بازیگر شد و حتی گوینده و لقب عمو جلاد را به او دادند و او با گشاده‌رویی پذیرفت. داستانهای بسیاری شنیدم و شیرین شدم. حُسن ختام امشب بسیار رضایتمند و حال خوب کن بود.
    از بودنم در این لحظات خوشحال و شاکرم.

    ۱۴۰۵/۰۶/۲۹

    نشانی کانالم 👇🏻
    https://t.me/pichesabz

  52. نیک‌روزی با طعم حُمُص

    صبح باید بجنبم. صبحانه را جلدی بچینم.
    ناهار ردیف کنم.
    مطب دکتر متخصص غدد بروم تا تیروئید را به دادش برسم.
    تا مطب دکتر رمضانی را پیاده بروم تا به سهم پیاده‌روی امروزم بدهکار نباشم.
    توی مطب ساعتی صبوری کنم تا نوبتم بشود.
    توی این یک ساعت معطلی، پادکست داستان کوتاه «دوست کوچک» از کتاب خاطرات پراکنده‌ی «گلی ترقی» را بشنوم و کیفور شوم.

    از خونسردی دکتر، دلم آرام شود که آنقدرها هم که فکرش را می‌کردم، وضعیت تیروئید بد نیست. دکتر قرص آدینه‌ها را نصف کند. سفارشم کند سوپراکل را هر روز بعد از ناهار بخورم.

    هنوز سر چهارراه فلسطین خاک و خُل است. چند سال می‌گذرد و هنوز ساخت ایستگاه متروی این چهارراه به اتمام نرسیده. شایعه شده شهر قدیمی اصفهان در پروژه‌ی گودبرداری مترو نمایان شده. شاید طول کشیدن ساخت فاز دوم و سوم متروی شهر قدیمی‌مان همین باشد. همه باید زیر نظر اداره‌ی میراث فرهنگی باشد که صدمه‌ای به بافت باستانی شهر و یا اشیای عتیقه‌ی قدیمی وارد نشود.‌ کاش همین‌طور باشد.

    ظهر دمپختک عدس و کشمش می‌خوریم.
    عصرش وبینار نویسنده‌ساز است و باز تمرین نوشتن هزار کلمه داستان.‌
    بچه‌ها دستور حمص داده‌اند. از شب قبل نخودش را خیسانده و امشب حمص خوشمزه‌ای سر سفره‌ی شام میهمان می‌شود.

    چند داستان کوتاه دیگر از گلی ترقی را می‌شنوم.  امروز از آن روزهای پرکار است که باید کتاب صوتی را جایگزین خواندن پی‌دی‌اف کنم. به قول مامانم کاچی بعضی هیچیه. *
    بعد از شام «مرد سه هزار چهره‌» از مهران مدیری را می‌بینیم. بعدش گزارش نیک امروز را می‌پزم و می‌گذارمش توی کانال و سایت مدرسه‌ی نویسندگی شاهین کلانتری.

    ۱۴۰۵/۶/۲۹
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  53. سال‌واژه: تحول
    برخلاف چند روزه گذشته که حال خوبی نداشتم،
    امروز تمرکزم بیشتر بود.
    داستان کودک «مومو» را بازنویسی کردم و فرستادم بخش تمرین کارگاه داستان کودک.
    تمرین‌های داینامیک و تمپوی گویندگی را دقیقه‌ی نود، رکورد کردم و فرستادم.
    کتاب «تگنا، اثر لیانید آندری یف را از طاقچه خریدم و از یادداشت‌های نویسنده لذت بردم.
    واژگان جذاب این کتاب ، راهی جز کلمه‌برداری برای ماندن در ذهنم نگذاشت.
    نیم ساعتی با شعرهای احمدرضا احمدی، از کتاب « تابستان و غم» به دنیای ساده و صمیمی شاعر رفتم.بعد از وبینار نویسنده‌ساز و نوشتن داستان هزارکلمه‌ای رفتم سراغ نوه‌هایم.
    محمدرضا امروز جشن شکوفه‌ها داشت.
    از مدرسه و کلاس و خانم معلمش گفت و شیرین‌زبانی کرد.
    نورا هم دار قالی و بافتن فرش و نخ‌هایش را با شوق نشان داد.
    جلسه‌ی دوم کارگاه داستان کودک بیش از سه ساعت طول کشید.
    شنیدن داستان دوستان همسفر، بازخورد شیرین و پرحوصله‌ی استاد، خواندن کامنت های حاضرین، دست‌به‌دست هم دادند تا ساعات پایانی امروز، به دلنشین‌ترین لحظاتم تبدیل شوند.
    تنها نگرانی امروزم بستری شدن همسرم محیط احتیاط، در بیمارستان قلب بود.
    امیدوارم فردا مرخص شود.

  54. گاهی حوصله می‌رود.
    حوصله‌ام که می‌رود، انگار من هم می‌روم. شبیه همین الان.
    گزارش نیک‌نوشتن حرمت دارد. بی‌حوصله نمی‌شود سنبل کرد و یک چیزی حواله کرد.
    امشب هم رفته است حوصله‌ام. اما تنها سطری یا چند سطری می‌نویسم تا خالی نماند این عادت و این عارضه.
    امروز گوشیده‌ام.
    و بعد کوشیده‌ام.
    چیزی خارج از این دو از خود ندوشیده‌ام.

    https://t.me/manesehchtgrh

  55. بچه هنوز زیر دستگاه است. دکترش گفته شاید مجبور باشیم دو ماه توی دستگاه نگهش داریم. سیسمونی که خریده‌ایم توی اتاق پشتی است. امروز به مادرش زنگ زدم. می‌گفت:اگر بماند اسمش را می‌گذاریم درسا. ریه درسا دارد روز به روز باز می‌شود و از خطر دورتر. می‌گفت هر روز برایش شیر و پوشک می‌برد بیمارستان. می‌گفت امروز درسا را دیده. پرستار بهش گفته بیا با هم پوشکش را عوض کنیم. به پرستار گفته: من به این دست نمی‌زنم. این خیلی کوچک است. من بلد نیستم. از دستم می‌افتد. دوباره تکرار کرد: بچه خیلی کوچک است. وقتی می‌بینم اینقدر کوچک است دلم برایش می‌سوزد.
    به پدرش هم گفته اگر می‌روی بچه را ببینی یک‌وقت دست نزنی به بچه. بعد صدایش رنگ بغض گرفت: یعنی اگر بماند، بزرگ می‌شود؟
    https://t.me/haniasefi
    https://haniyeasefi.ir/

  56. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. امروز صبح از همان ابتدا که بیدار شدم شروع کردم به انجام برنامه‌هایم به همه‌ی آنها رسیدم و این برام خیلی لذت‌بخش بود. مخصوصن تایمر گذاشتن برایشان که باعث می‌شود وسط کار مشغول کار دیگری نشوم.
    3. شرکت در وبینار کودک‌نویس. قبلن نمی‌خاستم که شرکت کنم اما وسوسه شدم که شرکت کنم و دیدم چقد خوب شد که شرکت کردم. واقعن عالی بود.

  57. سال‌واژه‌ام: بینجامیدن
    ✔️امروز از کلمه صبح نشستم پای لپ‌تاپو انجام کار. هی کار میکردم هی وسطش استراحت. قرار بود تا امشب تموم کنم ولی نشد.

    ✔️بازگشت به سریال ول شده را داشتم. تصمیم گرفتم ادامه سریالی و که تقریبن تا آخر فصل دو دیدم ببینم. میخام سعی منم با دید متفاوتی سریالو دنبال کنم.

    ✔️آهنگ گوش دادم. مثل چی گریه کردم.

    ✔️کار کردم.
    ✔️خاستم تصویری با رفیقم حرف بزنم اما نت بزرگوار نذاشت. با ویدیو مسیج سعی کردیم همو قانع کنیم.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

  58. روز سوم از تعهد

    بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم دنیا با من سر لج داره. همیشه دقیقا در لحظه‌ای که فکر می‌کنم خب یکم روی روالم ناگهان بمبی منفجر می‌شود. امروز هم یک بمبی منفجر شد و همه نظم و ترتیبم بهم ریخت. بهم ریختگی کوتاه مدت اشکالی ندارد ولی امان از طولانی مدت‌‌ها. ولی بازهم مصمم تا جایی‌که می‌توانم به گزارش دادنم پای‌بند بمانم. به این‌که امروز صفحات صبح‌گاهی‌ام را نوشتم. پای صحبت‌های بابام نشستم و به درد ودل‌هاش گوش دادم.
    الان هم از شدت فشار روانی و خستگی ولو شده‌ام ولی از ته دلم قدردان عزیزانم هستم که در سخت‌ترین لحظات در کنارم هستند. و امیداورم به روزهای پیش‌رو.

  59. سال‌واژه: تغییر

    ۱- خیلی گرسنه بودم و از اینکه شام نخورده
    بودم حسابی پشیمان شده بودم. معده‌ام مدام قاروقور می‌کرد و دیگر چیزی جز غذا نمی‌توانستم به آن فکر کنم. همان موقع یک لقمه پوره سیب‌زمینی مثل فرشته نجات از راه رسید. عطرش که بلند شد، اشتهایم بیشتر شد. لقمه اول را که خوردم، گرمی و نرمی پوره حسابی به دلم نشست و کم‌کم صدای اعتراض معده‌ام هم خوابید.

    ۲- کتاب «پرواز» هنوز تمام نشده و همچنان مشغول خواندنش هستم. در کنارش، چند کتاب را هم زیر و رو کردم تا ببینم کدام‌یک می‌توانند برای پیشبرد بهتر و سریع‌تر سال‌واژه‌ام به کارم بیایند. چند عنوان کاربردی‌تر را انتخاب کردم و برای مطالعه در فرصت مناسب کنار گذاشتم.

    ۳- صبح برای پیاده‌روی به پارک رفتم. دوستم کلاس نداشت و این بار همراه من آمد. در حال قدم زدن بودیم که کمی بعد مادر دوستم با چیتو، هاپوی دوست‌داشتنی‌شان، از راه رسیدند. بعد از مدت‌ها دوباره دیدنشان حس خوبی داشت؛ مخصوصاً چیتو که انگار فاصله چند هفته‌ای برایش هیچ اهمیتی نداشت.

    ۴- از دست خودم ناراحت بودم. حساسیت و سخت‌گیری‌ای که نسبت به خودم دارم، گاهی آن‌قدر زیاد می‌شود که به جای اینکه کمکم کند جلو بروم، خودم را زیر فشار می‌گذارد. این بار سعی کردم فقط درگیر ناراحتی نشوم. نشستم و چند اقدام اولیه برای غلبه بر این مشکل نوشتم و چند کتاب مرتبط را هم برای کمک به حل این مسئله در نظر گرفتم.

    ۵- بالاخره «تله‌موش» هم به قسمت آخر رسید. پایانش جوری بود که چند لحظه از غافلگیری‌اش بیرون نیامده بودم. با این حال، هرچه بیشتر به اتفاق‌های داستان فکر کردم، پایانش برایم منطقی و منصفانه به نظر رسید.

    ۶- نمره ۹ شد. دو کار مهمی که برایم اهمیت داشتند، انجام شدند: داستانک دلخواهم را نوشتم و توانستم با تلاش، آرامشی را که از دست داده بودم دوباره به خودم برگردانم. همین دو اتفاق کافی بود تا این بار نمره ۹ را بدون تردید پای کارنامه روزم بنویسم.

  60. گزارش نیک ـ ۲۹ شهریور
    روزگفتار، قهوه و رشد

    روزگفتار؛
    اولین روزگفتارم هوا شد؛ پُرتپق، با اندیشه‌ای ناقص.
    اما چه کسی گفته باید کامل باشد؟

    درباره‌ی چی بود؟
    یک بار، شش ماه پیش، کسی که در ذهن من حسابی گندگی می‌کند گفت موفقیت برایش مهم است. حالا این فکر ناخودآگاهم را می‌مکد که چه؟ تو از آن خیلی دوری. خیلی در کارش موفق است؛ تو چی؟
    امروز دنبال معنای موفقیت گشتم، بعد پی بردم اصلاً موفقیت واژه‌ی محبوب من نیست، برای من رشد مطرح است.

    پس می‌پرسم: رشد یعنی چه؟ کدام جنبه‌ی رشد مهم‌تر است؟ مسلماً آن جنبه‌ای که همه را دربر گیرد.

    می‌گویم این سلسله گفتارها برای این است که آدم بهتری شوم. اما آدم بهتر یعنی چه؟

    قهوه؛
    می‌خواست برود، همسرش اما اصرار به ماندن داشت:
    «آخه کجا می‌ری؟ بمون، شام که خوردیم هر جا که هست با هم می‌ریم. بمون دیگه.»

    آخرش درمی‌آید که:
    «می‌رم بیرون یه قهوه بزنم.»

    می‌پرم وسط:
    «من برات درست می‌کنم. دوبل می‌خوای یا تک؟» 🫠

    رشد؛
    باید صبحم را بهتر شروع کنم؛ با خلوت. چون این‌طوری در طول روز کمتر به‌هم می‌ریزم، کمتر قدیس‌ها گندگی می‌کنند برایم. تصمیم‌ها و انتخاب‌هایم بهتر و بهینه‌تر می‌شوند.

    وقتی صبحم باکیفیت‌تر باشد، احتمال آسیب زدن به خودم هم کمتر می‌شود.

    اما از آن‌جایی که اهرم رنج و لذت به‌تنهایی پاسخ‌گو نیست، یک تنبیه تعریف می‌کنم:

    اگر سحر باکیفیتی نداشتی، باید آن‌قدر خودت را دوست بداری که جایی برای خودسرزنشی نماند.

  61. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    با صدایی شبیه دِلر از خواب بیدار شدم.
    فکر کردم صدا از بیرون است. آمدم توی هال ببینم صدا از کجاست، دیدم از آشپزخانه است و آقای همسر در حال تهیه‌ی میکس میوه برای عیادت از خواهرش بود.

    گفتم: «فکر کنم هسته‌ی میوه است که این‌طور صدا دارد.» خیلی خونسرد گفت: «خوب، خورد می‌شود!»

    دلخور از بیداری ناخواسته، آبی به سر و صورتم زدم و یاد خوابم افتادم و فوری آن را روی کاغذ نشاندم.

    عدس گذاشتم بپزد برای عدس‌پلو که سریع آماده می‌شود، چون می‌خواستم وقت بیشتری برای نوشتن داشته باشم.

    داستان کودک را جمعه نوشته بودم. امروز ویرایشش کردم و در صفحه‌ی تمرین استاد گذاشتم.

    آزاد‌نویسی کردم درباره‌ی مزه‌ها و بوهای مواد غذایی مختلفی که چند روز قبل خورده بودم.
    طعم و بوی هرکدام را در ذهنم یادآوری کردم. می‌خواستم ببینم ذهنم چقدر در یادآوری خاطره‌ای نه‌چندان دور کمکم می‌کند تا بتوانم از خوراکی‌هایی که خورده‌ام بنویسم.
    بعد که خواندم، خوشم آمد. شاید ویرایشش کنم و در کانالم بگذارم.

    عصر در کلاس «سمن و سای مولانا» و «غزلیات شمس» با حضور استاد براتی و جمعی از دوستان شرکت کردم. غزل ۱۳۸ از نسخه‌ی هرمس خوانده و تحلیل و تفسیر شد.

    با مترو سریع خودم را به خانه رساندم برای شرکت در جلسه‌ی دوم کارگاه کودک‌نویسی.
    به‌موقع رسیدم، ولی به‌خاطر کاری که پیش آمد، مجبور شدم جلسه را نیمه‌رها کنم تا بتوانم بعداً ویس و نظر استاد را درباره‌ی داستانم گوش کنم.

    خسته برگشتم به خانه و گزارش نیکم را نوشتم برای گذاشتن در سایت استاد.

    امروز هم خوابم را نوشتم، داستانم را ویرایش کردم، با مزه‌ها و بوها نوشتم و به کلاس‌ها رسیدم؛ رشته‌ی نوشتن، خواندن و یادگرفتن همچنان ادامه دارد.

    #گزارش_نیک
    ✍️ زری قوام

  62. 📝 #گزارش_نیک ۱۳۱ دیشب دیر وقت خوابیدم و نیمه های شب با صدای تلفن مادر بد خواب شدم:« میدونستم می میره خوابش رو دیده بودم الان بر میگردیم.» پدربزرگ نزدیک سپیده دم توی بیمارستان فوت شده و من و داداش و مادر بار و بندیل را جمع کردیم و برگشتیم هر چه کردیم مبینا با ما نیامد و شیراز ماند؛ به محض رسیدن خوابیدم و حقیقت قصد نداشتم برای مراسم بروم اما از آنجایی که جزء نوه های ارشد بودم به رسم ادب و احترام دم آخری،مجبور شدم لباس بپوشم و به مراسم بروم و بعد خوردن شام حتی شربت، چای و آب به مردم تعارف کنم هیچ وقت نفهمیدم چرا وقتی تا کمر خم میشدم و تعارف می کردم به جای کلمه نه برای رد کردن دستم از تشکر های ظاهری استفاده می کردند این باعث شد چند باری گیج شوم که آخر میخواهند بردارند یا نه خاکسپاری فردا بود…خسته وار آخر شب برگشتم منزل و بخش دوم کتاب صوتی ۱۹۸۴ را بالاخره به اتمام رساندم قبل خواب کمی طراحی کار کردم اما وبینار های امروز را شرکت نکردم و سریال امپراطور دریا را هم ندیدم.
    مریم باقری۱۹شهریور۱۴٠۵
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  63. حلزون، حلزونشو یافته. نه بهم می‌چسبن، نه دور می‌شن از هم.
    خیییلی خسته‌م. فقط اومد که خالی نمونه امروزم.
    مهمون داشتیم و خوشحال شدم. آخه از اهواز اومده بودن و دلم تنگ شده بود.
    فردا جشن شکوفه‌هاست. استاد دلتون خنکه الان؟
    ذوق فردا رو دارم که چه شکلی‌ان بچه‌ها و والدینشون؟
    شب بخیر.

  64. یک شنبه ۲۹ شهریور
    گزارش نیک ۱۳۱
    سال واژه تغییر

    روزانه نویسی کردم روی سه صفحه و فهرست کارهای روزم را نوشتم.کارهایی از قبیل جاروی هال و گردگیری، شیرین کردن زیتون، پختن ناهار، شستن ظروف( در حال شستن بودم که جمله مادربزرگم به یادم آمد که همیشه می گفت:مرضی ننه تا تره یادت نره) گاهی این نصیحتش یادم می رود در نتیجه با کوهی از ظروف نشسته روبه رو می شوم.
    غذا پخته می شود، هال جارو می شود، ظرف ها شسته و زیتون ها شیرین می شوند و تو قهرمان می شوی تو هر روز قهرمانی منتهی یادشان می رود تاجی روی سرت بگذارند یا مدالی به گردنت بیاویزند و یا آخر هر ماه حقوقت را بپردازند،زنان خانه دار مظلوم ترین بودند، هستند و خواهند بود.

    مسافت هال تا آشپزخانه را پیمودم کمی

    آب کافی خوردم.

    گسترش واژگان از فرهنگ عمید را خواندم، نوشتم و مرور کردم هر روز سه واژه

    آپوتئوز=تمجید، پرستش، پرستش انسان به ویژه پادشاهان در یونان و روم قدیم و نیز به معنی منظره ی آخر تئاتر

    آپیس=گاو مقدس که مصریان قدیم او را می پرستیدند و دارای پیشانی سفید و بر پشتش شکل عقاب یا کرکس بوده، اگر سنش از ۲۵ تجاوز می کرد او را در رود نیل غرق می کردند و جسد مومیایی شده اش را در مقبره مخصوص قرار می دادند.

    آتابای=شخص بزرگ و مالدار، نام یکی از طوایف بزرگ ترکمن

    مطالعه کتاب:
    داستان کوتاه زکریا از عباس عظیمی را در طاقچه خواندم.
    سرش لخت بود.یک دسته از موهای پرپشت و یک دست سفیدش نیمی از پیشانی و یکی از چشم هایش را پوشانده بود.یک دسته دیگر از موها را باد توی هوا بلند کرده بود و یک دسته هم مانده بود زیر سفیدی چادر گاج روی شانه اش

    در وبینار شرکت کردم و کلمه نویسی را بودم در ۵ دقیقه
    در ۲۵ دقیقه نوشتن از خودم نوشتم از خجالتی بودنم، از راه و چاره برای درمانش، از کمرویی هایم در دوران مدرسه، معتقدم کمرو بودن بیماری صعب العلاجی  ست.
    از معلم فارسی کلاس دوم راهنمایی ام نوشتم که بانویی نمونه بود و کلاسش حال و هوایی بهشتی داشت.دریافته بود خجالتی بودنم را و…

    نمره ام ۷

  65. -کتاب؟
    همچنان چند صفحه از «فلسفه‌ی ترس».
    -شعر؟
    «من آبروی عشقم» از نصرت رحمانی.
    از شعر:
    «لیلی
    بی‌مرز باش
    دیوار را ویران کن
    خط را به حال خویش رها کن
    بی خط و خال باش»
    «من پاسدار حرمت دردم»
    «در من وضو بگیر»
    «من می‌سرایمت»

    -پیاده‌روی؟
    رفتم. به اندازه‌ی نیم ساعت. هوا کم‌کم دارد زود تاریک می‌شود و فقط بارانِ نم‌نمش کم است.

    -نوشتن؟
    خانواده خوبن؟

    -خاطره؟
    روزمر‌گی برنده شد. اما خب جلسه‌ی بازخورد «کودک‌نویس» که از ساعت ۱۹:۳۰ تا نزدیک ۲۳:۰۰ طول کشید خیلی چسبید. تجربه‌ی داستان کودک نوشتن تجربه‌ی بسیار جالبی بود. و خاندن و نوشتن داستان‌های دوستان هم بَسی حظ‌افزا بود.
    خدا قوت عمو جلّاد.

    -قهوه؟
    آره دوتا. شایدم سه‌تا.

    -به روزرسانی کانال گزارش نیکت؟
    آری تا روز ۴۶. راستش تا قبلِ الان هیچ گزارشی را انتقال نداده بودم. اما چون گفتم در گزارش نیک‌هایم می‌نویسم، الان دچار شرم نیابتی شدم و دو روز اضافه نومودم. #از_برکات_گزارش_نیک

    -راضی هستی؟
    آری دارد افق‌های جدیدی پیش رویم دیده می‌شود.

    اودافظظظی

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  66. – امروز کلماتم در ورد فقط 586واژه شد.
    – یک زرشک‌پلویی پُخیدم که نگم براتون.
    – از “سه نمايشنامه (شير، کوچ، آقاي ناصري)”، کوچ از هوشنگ کمالی را خواندم.
    – گزِ آردی و پفک‌نمکیِ مینو.
    -فهرست کلمه نوشتم و در ساحلک ثبت کردم.83 واژۀ نیک.
    – حقیقتاً چیزی به ذهنم نمی‌رسه امشب.

  67. سال‌واژه: شوق زندگی
    ۱. صبحم را با پیام ساره جان شروع کردم که یک مورد اصلاح در نوشته‌هایم دیده بود و گفت انجامش دهم.‌ در راه موزیک‌هایی که فرستاده بود گوش دادم و لذت بردم. ساره‌ی باسلیقه. هم در نوشتن و هم انتخاب آهنگ. امروز دومین جلسه‌ی تمرینِ برنامه‌ی جدیدم است. پر‌فشار است و باید دنبال مربی بُدوم تا بگوید کجایم را با چه دستگاهی خم و راست کنم. مربی با شخصیت و دوست داشتنیِ من. دلم خیلی می‌خاست که خصوصی با مربی تمرین داشته باشم. لذت عجیبی دارد. هر ست را با تو می‌شمارد. خودم گاهی یادم می‌رود سه یا چهار ست زدم. معمولن هم بنا را بر بیشتر می‌گذارم و می‌روم سراغ حرکت بعد. مربی که باشد برایت دمبل و تشک می‌آورد. تمام توجهش به تو است و می‌توانی کلی سوال بپرسی بدون این‌که معذب شوی که شاگرد خصوصی‌اش منتظر است. چون تو هم به اصطلاح وی‌آی‌پی هستی. فعلن شرایطش نیست و کم‌کم منم وی‌آی‌پی می‌شوم. امروز چند عضو جدید به باشگاه آمدند. چرا بعضی دخترها انقدر زیبایند؟ فقط من نبودم که زل زده بودم. چند نفری بودیم و باز هم هیجان‌زده شدم از این‌همه تناسبات.
    ۲. امروز رخدادکم نمی‌آمد. کلی زور زدم. یکی نوشتم. همان که پسرها زل زده بودند به خاهرزاده‌ام و آرزوی دختر داشتن می‌کردند. چیزی از آب در نیامد. دومی را نوشتم. همان خرید هویج و قصه‌ی عاشقانه. مالی نبود ولی بد هم نشد. قرار گذاشته‌ام هر روز بنویسم یک رخدادک. فعلن که عملی شد. ولی از حالا نگران کار کردنم هستم. حوصله ندارم. خیلی سال کار کردم و کلی آدم خوب و مزخرف دیدم. قضیه‌ی کار یک چیز است و این‌که مجبور شوم در رشته‌ام دوباره مشغول شوم چیز دیگر. مثل زنی که از خانه‌ی همسر رفته بخاطر ناسازگاری‌اش با او و حالا بخاهد برگردد و با او زیر یک سقف باشد. دقیقن همین حس را دارم و حتا بدتر. و وقتی مشغول شوم در آن کاری که دوست ندارم، چقدر زمان دارم برای نوشتنم؟ دوست دارم با علایقم جور باشد. اصلن همین الان میخاهم یک کار مرتبط با من جور شود. اگر شد خبرش را می‌دهم.
    ۳. الان ساعت یازده و بیست دقیقه است و تا همین بیست دقیقه‌ی قبل در کلاس بازخوردهای داستان کودک بودم. سر‌دردم. چشم راستم تیر می‌کشد. انگار سرِ نماز بودم و به من تیر‌اندازی کردند. با این تفاوت که درد تیر را حس می‌کنم و نمی‌توانم از چشمم ببرون بکشمش. شاید با این تیر زیباتر باشم؟ نه نه آن‌وقت می‌گویند به نامحرم نگاه کردم و تیری زهر‌آلود نصیبم شده. آن را بیرون می‌کشم. نه برای حرف بقیه. برای خودم. داستان کودکی که نوشتم کشمکش ندارد. دو چشمم را لازم دارم. این انگشت وسط همیشه کار دستم می‌دهد. شاید یکی دیگر بنویسم. بچه‌ها عالی نوشته بودند. استاد هم صبورانه خاند و ما را خنداند.
    می‌روم که بخابم. خوشحالم نیمی از گزارشم را قبل از جلسه‌ی بازخورد نوشته بودم.
    نه حواسم به سال‌واژه بود و نه برای کارم چیزی به ذهنم رسید.
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  68. نیک‌نگری

    سال واژه ام: شفای خلاقیت

    دوباره به جزیره نیک‌نگاری بازگشتم.تمرین جالبی است دوستش دارم به خصوص که در پایان روز جمع‌بندی میکنی که چه کردی طی ۲۴ساعت.
    این چند روز می‌نوشتم ولی خستگی ماموریت کاری وپروژه وسفر توان تایپ وانتشارش را از انگشتانم ربوده بود.
    دلتنگ کلاس شعرم.بیش از چند هفته است شعری نسرودم.به خودم حق می‌دهم.
    امروز جمله زیبایی خاندم از کارل سندبرگ:

    شعر،دفتر خاطرات یک جانور دریایی است که در خشکی زندگی می‌کند و آرزوی پرواز در آسمان را دارد.

    سخت نگرفتم چون دفترشعرهایی که در سفر آورده بودم تکراری شدند رفتم سراغ سایت اِکولالیا و از اکتاویوپاز خاندم:

    دست ها سرد و سبک
    زخمبندها سایه ها را
    یکی یکی برمیدارند.
    چشمانم را باز می‌کنم
    هنوز زنده ام
    ودر مرکز زخمی پاک ونارس

    جای پیاده روی به دوچرخه سواری رفتم.
    ۲۵ دقیقه هزار کلمه‌نویسی امروز جالب بود داستانی برای حل مسئله از دل خود مسئله.
    امروز پرنده ای ندیدم‌که در دفتر ثبت پرنده نگری ثبت کنم ولی خفاشی دیدم که نشد عکس بگیرم.البته خفاش پستاندار است نه پرنده.
    در نویسنده ساز از استاد جمله جالبی از فروید شنیدم: کنجکاوم چه خواهم نوشت
    از مبینای عزیز یاد گرفتم چراهای کار برایمان روشن باشد به آن باز میگردیم.(فهرست چرایی)
    داستانی از کتاب جشن نفرت خاندم به توصیه احسان شناسا .با روحیات من خیلی سازگار است‌.
    پایان شب هم در سَرم آهنگ گل گلدونِ من از سیمین غانم پخش بود، اولین آهنگی که با پیانو نواختم.

  69. سال‌واژه/فصل‌واژه:حرکت

    امروزم را در غروب زیستم. همه چیز بوی پایان می‌داد.
    صبح دختری برای واکسن کلاس دهم مراجعه کرده بود و مثل من متولد فردا بود. تولدش را تبریک گفتم و چند کلامی صحبت کردیم. با هیجان گفت:«کادو چی گرفتی؟» و من سکوت کردم. کادو نگرفتم و قرار نبود بگیرم.
    ادامه‌ی صبح را حسابی شلوغ بودم. پر از اتفاق و حس.
    یک بچه‌ی دو ماهه و یک بچه‌ی چهارماهه را واکسن زدیم. دلم کباب شد. تابه‌حال آن‌قدر تحت تاثیر گریه‌ی بچه نبودم. امروز ولی دلم با هر جیغ بچه زیرورو می‌شد. مخصوصا اینکه مادرِ بچه‌ی دو ماهه را گوشه‌ای درحال اشک ریختن دیدم.
    مقداری هم ترسیدم. وقتی با استاد تنها بودیم و از مامایی می‌گفت. از مشکلات بعد از فارغ شدن.
    ظهر توی تختم خزیدم و چند ساعتی خیره‌ی سقف شدم. خسته بودم. خسته‌ی همه چیز.
    همان موقع‌ها بود که دختری توی اتاقمان آمد. گفت:«ما ماماییم، فارغ‌التحصیل شدیم، داریم تخلیه می‌کنیم اتاقو بریم، چند تا جزوه دارم، شما نمی‌خواین؟» گفتم چرا و جزوه‌هایش را گرفتم. جزواتی از اپی‌دمیولوژی و تغذیه و بوکلت مادر‌و‌کودک و آ یو دی بود و غیره.
    گوشه‌ی اتاق رهاشان کردم و با کالیمبای خورشیدم به سمت حیاط خوابگاه روانه شدیم. اسم کالیمبام را خورشید گذاشتم. این یکی هم قصه‌ی خودش را دارد.
    لابه‌لای درختان گوشه‌ای نشستم و سوغاتی زدم. ذهنم پر از کلمه‌ی درهم و برهم بود. و دلم تنگ پایان‌ها. تماشای اسباب‌کشی ترم بالایی‌ها برای همیشه، دلم را می‌آزرد. پایان بیست سالگی و مرور خاطرات کل سال هم قوز بالا قوز. همان‌جا نشستم و غروب آخرین روز بیست سالگی را تماشا کردم. چیزکی هم نوشتم و هدیه به خودم، رهای روانه کردم. البته با یاد سوال دخترک صبحی.
    شب را هم با دوستانم جشن گرفتیم و رقصیدیم و همین.
    آخرین روز بیست سالگی هم به سر شد. با تمام خستگی‌ها و اضطراب‌ها و لحظات خوب و بد.
    و من امشب در انتظار طلوع خورشید بیست‌و‌یک.
    https://t.me/ravaanehh

  70. گزارش ۱۳۱: پدربزرگ مادریم فوت شد ساعت پنج صبح و با شنیدن این خبر بیدار شدم وسایلمو جمع کردم و با مامان و خواهرم مریم با رانندگی اسماعیل اومدیم نسبت به مرگش حسی نداشتم واقعا برام اهمیتی نداره بی تفاوتی نه باهاش بودم نه باهاش خوش گذروندم یه معنایی برام پیدا کنید تا بخاطرش سوگوار باشم ظهر که می اومدم خوش‌حال بودم چون داشتم برمیگشتم اتاقم میدونید چیه وقتی رسیدم تا عصر اتاقمو مرتب کردم عصر برقا رفت و بعدش تا نیم ساعت دیگه می رم عزاداری پدربزرگم یه بلوز سورمه ای و یه شلوار خاکستری می پوشم عمل کردم اصلا نباید شلوار لی بپوشم شام خوردیم خورشت فوق العاده چرب اما برنج خوب بود;نیم‌ساعت کتاب لاشه ی لطیف رو گوشت انسان ها رو به چشم یه محصول نگاه می کنن ولی ظاهرأ نقشه بوده قطره تو چشمم کردم و خوابیدم.

  71. نون تست کوچولو

    گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    باز صبح دیر بیدار شدم.‌ تقریباّ ظهر شده بود. صفحات صبحگاهی را نوشتم و برنامه‌ی امروز.
    بعدش رفتم به کارهای خانه رسیدم. بچه‌ها هنوز خواب بودند و فرهاد هم صبح زود رفته بود سر کار.

    ترانه‌های اردلان سرفراز را لابه‌لای کارها می‌خواندم. وقت ظرف شستن موسقی بتهوون گوش دادم. بعدش سری به کانال بچه‌ها زدم. خبرها را چک کردم. کمی کتاب «خواب‌ها چه می‌گویند» خواندم.

    عصر وبینار نویسنده‌ساز را بودم. اول کلمات هفته را نوشتیم. «اکنون من در این هفته». در مقایسه با هفته‌ی قبل، این هفته بیشتر برنامه‌ریزی بود و امیدواری.
    بعد هم هزارکلمه داستان‌نویسی کردیم. این بار باید از کسی می‌نوشتیم که دچار مشکلی می‌شد و در پی راه‌حل بود و هر بار به در بسته می‌خورد؛ تا این که برای بار سوم موفق می‌شد مشکلش را حل کند.
    من در مورد زنی نوشتم که شوهرش با او همکاری نداشت و زن تلاش می‌کرد که مستقل شود در زندگی و رفع نیازهایش. بیشتر از آن‌که راه‌حل را بنویسم درگیر احساسات زن بودم به نظرم. البته یک راه‌حل هم دادم که بدک نبود.

    مبینا آمد و از ژرنال‌نویسی گفت و کامنت دوستانی که نظر داده بودند در سایت را خواند.

    سر شب به مامان و گلی سرزدم.
    کتاب «او» را تمام کردم. وسط‌های کتاب هی دلم می‌خواست برم صفحه‌ی آخر را بخوانم. می‌خواستم ببینم حدسم در مورد شخصیت‌ها درست است یا نه. اما خودم را کنترل کردم و آن‌قدر نشستم خواندم تا تمام شد. کتاب را از طاقچه گرفته بودم. صفحه‌ی آخر هر چه ورق می‌زدم نمی‌رفت، بعد متوجه شدم که رمان تمام شده. انتظار داشتم نویسنده تا رسیدن شخصیت‌ها به هم داستان را پیش ببرد و زن به خانه‌ی مرد بیایید برای زندگی. البته پایانش را خودم در تصورم کش دادم. و سروسامان‌شان دادم.

    سارا ظهر می‌گفت: « مامان امشبم یادت باشه با هم ترانه بخونیم، چای هم بخوریم باهاش». یک ساعت پیش که چای را با نبات محلیِ حبه‌ای می‌خورد گفت: «مامان نیکااا این نباته شبیه یه نون تستِ کوچولوعه».

    کمی تمرین شعر کردم. باید بیشتر بنویسم خیلی بیشتر. یک دفترچه یاداشت کوچک گوگولی خریدم برای نوشتن شعرهای سه‌ سطری. سارا خیال داشت کش برود. قول دادم ببرمش لوازم تحریری تا یکی برای خودش بخرد.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  72. – آفتاب‌نزده می‌رویم بیمارستان. لباس‌های مادر را عوض می‌کنیم و می‌بریمش خانه. خوشحالم که می‌خندد. امروز جای من و مادر عوض شده.
    – از جلسه دفاع که می‌آیم بیرون اسنپ می‌گیرم و مشغول خواندن پیام‌های ناخوانده می‌شوم. سرم را که بالا می‌آورم می‌بینم جایی هستیم که به هیچ وجه آشنا نیست. خوش‌بینی‌ام جواب می‌دهد؛ به خانه می‌رسم.
    – علیرضا از دیدن کروسان به قدری ذوق‌زده می‌شود که ناهار را فراموش می‌کند.  کدام را باور کنم؟ ذوق کودکانه‌ات، یا دستان مردا‌نه‌ات؟
    – دستاورد بزرگی برای من. بلاخره موفق می‌شوم کمی بیش از یک ساعت بخوابم.
    – پازل چهل‌تکه. خانه‌داری را می‌گویم. این‌گونه هر روز حتا با وجود خستگی یا کمبود وقت یک قطعه‌ی کوچک را سر جایش می‌گذارم. مثلن دیروز سنگ دست‌شویی را شستم، امروز سینکش را، فردا شاید آینه را.
    -استراحت روانی. این یکی را واقعن لازم دارم. تصمیم می‌گیرم در شیفت عصر هیچ کاری نکنم. می‌توانم مقاله‌ی نانو را سابمیت کنم، اما می‌خواهم فقط باشم، همین.
    – از فرصت‌های یواشکی بهره می‌برم برای خواندن و نوشتن. از شاهین خان می‌خوانم: بعد از نوشتن به خودتان پاداشی فوری بدهید تا در مغزتان به کاری خوشایند بدل شود. فکر می‌کنم خود لذت نوشتن خوشایندترین پاداش نیست؟

  73. تمرین‌جا را جا ماندم.
    سریال دیدم.
    کلی درگیر سایت بودم و گیر چیز کوچکی بودم و بلخره تانستم درستش کنم.
    نویسنده ساز. نوشتن فهرستی از کلمات. و هزار کلمه داستان.
    وبینار رقص. فریما و باله. فریما و باله من را یاد آن روز می‌اندازد. آن روز توی عید پارسال. توی دورهمی‌.
    دوباره درگیر سایت بودم.
    داستان کودک را ننوشته بودم و برای همین هم کودک‌نویس را نرفتم.
    با فرشته صحبت کردیم و غر و غر و غر. سنگین بودم و سبک شدم‌. چرا بیشترتر غر نمی‌زنیم هان؟ وقتی غر زدن اینهمه آرامت می‌کند. گفتیم برویم بنویسیم.
    نوشتم یک ساعت و نیم پشت هم. روزنویسی و آزادنویسی. عجب حالی داد دلم هنوز هم بیشتر نوشتن را می‌خاهد.
    بی‌لنگر را خاندم.

  74. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -داستان کودکم را ویرایش کردم.
    -ارسالش کردم تو قاب تمرین کارگاه.
    -ادامه‌ی داستان کوتاهم را نوشتم. تمام شد بل‌اخره.
    -رفتم سر جلسه‌ی بازخورد کودک‌نویس.
    -تو زمان استراحت، داستانکی هوا کردم تو کانال.
    -رفتم ادامه‌ی جلسه‌ی بازخورد. ساعت‌ها کِیف کودکی.
    -گزارش نیک را امروز را هم نوشتم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  75. گزارش میگ میگ
    با نام خدا آغاز می‌کنم. صبح بود و سر کار.
    عصر بود و بازنویسی داستان کودک. خواندن چند داستان کودک.
    وبینار الهه علیزاده.
    بازخورد به داستان‌کودک توسط استاد.
    چقدر خوب و عالی بود. دیدن این همه تنوع داستان واقعن آموزنده بود. قلم همه‌ی دوستان مانا.

  76. روز واژه

    آرامش در نوشتن

    ساعت ۸ شب است .
    در کافه کتاب موسسه آموزشی زبانِ بيان برتر نشسته‌ام تا پسرم از کلاس بیاید. فکر کنم تا ۱۰ شب اینجا ماندگارم.
    حس نوشتن داشتم . باگوشی سخت بود. به ناچار به پذیرشگرِ موسسه که پشت میز نشسته بود مراجعه کردم . مردی بود حدودا سی وچند ساله درحال صحبت با تلفن .
    منتظرماندم مکالمه اش تمام شود .
    – آقا میشه کاغذ ‌وقلمی داشته باشم ؟ با خوشرویی وادب گفت :
    « حتماً، بفرماييدخانم» .
    -ممنون فضای اینجا آدم رو وادار می‌کنه به نوشتن .
    نوشتن همان جاری کردنه آبشارکلمات است ، واژگانی که چند روزیست درنهانخانه‌ی ذهن و پستوی تاریک دل جا خشک کرده‌اند.
    نوشتن همچون وسوسه ای سوزان هرگز رهایم نمی‌کند. سعی‌ام بر آن است تاازدالان های هزارتوی تلاش بگذرم وپرتوهای قلم‌وکاغذ وذهن را درکانونی همگرا کنم.
    قدری بنویسم وبیاسایم.
    یادم می آید که استاد شاهین در جلسه ای از جلسات نویسندگی خلاق جمله ای به یاد ماندنی درباره ی نوشتن ازلودویک وینگنشتاین نقل می‌کردند با این مضمون «هر واژه‌ی نو ، بذری جدید در زمین گفتگوست »واژگان جدید می‌توانند زمینه ساز ایجاد گفتگو وارتباطی بهتر با خودمان ، بادیگران ‌وجهان پیرامونمان باشدکه اگر چنین شود زهی سعادت
    واژگان درنکاح با کلمات دیگر، فرزندان خلفی را به وجود می آورند که در عرصه نوشتن احساسات درونی مارا واگویه می‌کنند. می کوشند که با تمام وجود لب به زیبایی کسی یا چیزی بگشایند . می کوشند تا چیزی رابه من بگویند که تابه حال به هیچکس نگفته‌اند. درتلاشند در سافاری غم ها و غصه های زندگی درد نورد دلم باشند . کلماتِ درونمایه‌ی ذهنم جلا ندارند، قیافه ندارند ، حتی شاید معنا ومفهوم خاصی هم نداشته باشند اما اگر بتوانم این کلمات را با پیرایش و افزودن رنگ ولعاب در ذهن بپرورانم ‌،زیبایشان کنم آنگاه آن می‌شود که باید بشود . آن وقت این کلمات نامنظم از دلِ آنتروپی وبی‌نظمی بیرون می آیند و می‌شوندجملات بر دلنشین . پس می‌نویسم تا بیاسایم .

    # گزارش نیک

    ✍️قلمی در تمرینجا

    @Dar_masire_neveshtan

  77. بیست و نهم شهریور
    صبح ابرها آنقدر زیبا بودند که بدخلقی سرصبحم را به فراموشی سپردم.
    من متوجه شدم بیشتر آدم‌ها اصلا توجه کافی ندارند، خوب نگاه نمی‌کنند(حداقل راجع به مشتری‌های ما که این‌گونه است) درست است که همیشه گفته‌ام هیچ سوالی مسخره نیست اما پرسیدن راجع به قیمت اجناسی که قیمتشان در سایز خوب و مناسبی درج شده‌اند، در بیشتر موارد بی‌دقتی و عدم توجه را نشان می‌دهد.
    صفحه‌های ماه مهر بولت ژرنالم را درست کردم، و به این فکر کردم که«سال نصف شد اما یک چهارم اهدافم هم محقق نشده‌اند» و بعد با فکر بعدی«محدثه دست از سر خودت بردار» به پیشواز ادامه‌ی روزم رفتم.
    رمز یکی از مشتری‌ها سیزده شصت و نه بود، ابتدا نُه را دو شنیدم، برای همین یک‌بار دیگر پرسیدم، بعد از جواب دادن پرسید:«بهم می‌خوره شصت و دو باشم؟» و من جواب دادم:« هیچ فکری نکردم فقط درست نشنیدم» یک آن احساس کردم ما حتی در نامرتبط‌ترین لحظات هم به دنبال تایید باور‌های درونی‌مان هستیم.
    یکی دیگر از مشتری‌های ثابتمان رنگ مو‌هایش را نشانم داد و پرسید: «بهم میاد؟ تا دو شب درگیرش بودم» و من که از قبل متوجه تغییر رنگ موهایش شده بودم لبخند زدم و تاییدش کردم.
    آزار‌های همکار سابقم حتی بعد از رفتنش هم ادامه دارد؛ متوجه اینکه همکار جدیدم را شاگرد دست آموز خود ساخته هستم. این را از تغییر رفتارهایش فهمیدم. البته که دیگر برایم مهم نیست. من قرار است بروم. آنها بمانند و کلاس‌های آموزشی آخر شبشان، شاید هم اول روزشان، چه می‌دانم.
    زمان استراحتم، به جلسه‌ی تراپی گذشت. در تمام مدت، خود را مدیریت کردم تا برون‌ریزی نکنم و چشمان ورم کرده‌ام را برای شب‌های تنهایی‌ام بگذارم.
    سفرم را با دوستانم لغو کردم، هم حوصله‌اش نبود هم در بلاتکلیف‌ترین وضع شغلی قرار دارم.
    مسیر برگشت را خوابیدم.
    به خواهرم سر زدم.
    و… همیننن

  78. گزارش نیک ۱31🐌❤️

    سال واژه: در مسیر معنوی

    نمره روز: ده از ده

    1. مطالعه کتاب چاله چوله‌های زندگی من

    در راه رفت به کارخانه چند فصل دیگر از کتاب «چاله چوله‌های زندگی من» از باربارادی را خواندم. خیلی زیبا بود. نویسنده این فصل‌ها را به آزاد نویسی شخصیت اصلی در کلاس فنون زبان اختصاص می‌دهد. ده دقیقه آزاد نویسی در کلاس فنون زبان. چه ایده‌ی جالبی. دقیقاً شبیه کارهایی است ما با استاد شاهین در کلاس انجام می دهیم. اما نمی‌توانم تصور کنم که روزی آزادنویسی‌های من چاپ شود.

    2. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز روزانه و تمرین 25 دقیقه داستان نویسی بداهه

    خیلی خوشحالم که در اتاق جدیدم از عالم و آدم دور نمی‌افتم. اینترنت دارم. در خانه‌ی بهداشت کارگری یا اینترنت نداشتم و یا به کارگرها دارو می‌دادم و یا اینکه پای درد دل پرسنل پر حرف می‌نشستم که شبکاری و خستگی اختیار کلام آنها را در دست گرفته بود. تازه امروز تمرین داستان نویسی را هم انجام دادم. هنوز موضوع داستان‌ها خودم هستم. موضوعات تو در تو. دایره از میان مثلث در می‌آید و مثلث‌ها ریز ریز می شوند و تبدیل به مربع می‌شوند و بعد هم نقطه های ریز و خلاصه همینطور داستان، من را از اینجا به آنجا می‌برد. انگار همان آزادنویسی است، اما سوم شخص می‌نویسم. اما دوستش دارم. دارم باور می‌کنم که هر چیز می تواند ایده ی داستان باشد.

    3. کارهای روزمره‌کارخانه.

    توزیع ویتامین دی، پیگیری اجرای اندازه گیری عوامل زیان آور محیط کار، پیگیری خرید سطل زباله ی پدالی، تعویض جانونی، تکمیل پرونده های پزشکی و خلاصه همه کارها خانم بهداشتیی.
    ۴- سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای وبینارهای روزانه، استاد شاهین، گزارش نیک و داستان نویسی بداهه.
    سپاسگزارم که خارج از تهران کار می کنم و هر روز به جای ترافیک کوه و دشت و آسمان آبی، طلوع آفتاب و غروب خورشید را می بینم.
    از بدنم سپاسگزارم. یار وفادار من است.

    فردا گزارش نیک بهتری می نویسم.

  79. صبح ۵ و نیم با وبینار چند نفره آغاز شد و در حین آن بسمت محل ورزش رانندگی کردم. از دوستان وبیناری خداحافظی کردم و ورزش گروهی را با آهنگ دنبلی دینبو شروع تا حوالی ۷ و ربع و بعد خانه و دوش و صبحانه و روتین اجرا شد. بعد دنبال کارهای روزانه و بعد هم برای ترخیص مامان از بیمارستان رفتم که نشد و امشب خودم نوبت گذاشتم که شب بمانم تا صبح ، الان در بیمارستان می‌نویسم. چند روز پیش هم هر چی تلاش کردم در نویسنده سخنران صحبت کنم مرورگر و تنظیمات اجازه نداد تا وقت تمام شد. خودم را درگیر دوست داشتن هایم میکنم. امروز هم یک بستنی به خودم جایزه دادم. آفرین افشین باریکلا

  80. واریانسِ داستان‌های اصغر چند است؟

    پیاده‌روی کردم و کافه‌ای رفتم

    بسی نوشتم:
    ۱. پر کردن چهار صفحه‌ی صبحگاهی در کافه
    ۲. هزارکلمه آزادنویسی
    ۳. به‌جا آوردن باهم‌نویسی با دوستان نویسنده‌ساز

    از کتاب «در کمال سادگی»:
    در کتاب، نقل قولی از استیو جابزِ عزیز خواندم که دوست دارم اینجا بنویسم:
    «سادگی می‌تواند دشوارتر از پیچیدگی باشد: باید سخت تلاش کنید تا فکرتان را پالوده و ساده کنید. اما در نهایت به زحمتش می‌ارزد، چون وقتی به آن نقطه برسید، می‌توانید کوه را جابه‌جا کنید.»

    از کتاب «شکارچی کرم ابریشم»:
    درباره‌ی مامورِ امنیتی بازنشسته‌ای است که در آخرین ماموریت خود یک پایش را از دست داده. حالا به سرش زده از تجربیاتش رمانی بنویسد اما نمی‌داند چگونه، و ایده‌هایی که برای حل مسئله‌اش به کار می‌گیرد کمی نامعمول‌اند و حتی رنگ و بویی کارآگاهی دارند.

    از کتاب «آمار برای دانشمندان داده»:
    واریانس و انحراف معیار، دو شاخص از دیگر شاخص‌های پراکندگی‌اند.
    (این دو آنچنان معروف‌اند، که به دیگر شاخص‌ها پُز می‌دهند.)
    تعریف این دو شاخص پرآوازه چیست؟
    واریانس، میانگینِ مربعِ‌ انحراف‌ها است، و انحراف معیار، جذر واریانس.
    مربعِ انحراف‌ها؟ چرا مثلث نه؟
    نه، منظور این است که مقدار هر انحراف را به توان دو می‌رسانیم و سپس میانگین‌شان را می‌گیریم.
    توان دو؟ چه می‌گویی برادر؟
    در «میانگین انحراف مطلق»، برای آنکه علامت‌های مثبت و منفی مقادیرِ انحراف را بی‌اثر کنیم، قدرمطلق گرفتیم. در واریانس برای اینکار از توان دو(مربعِ مقادیر) استفاده می‌کنیم.
    چرا؟ مگر سرمان درد دارد؟
    نه لزوما. در ظاهر شاید گرفتن قدر مطلق کارِ راحت‌تر و سرراست‌تری بنظر برسد اما از نظر ریاضی، کار با توابعِ توان دو راحت‌تر از کار با توابعِ قدرمطلقی است. چراکه قدر مطلق، محاسباتِ مدل‌های یادگیری ماشین و آماری را پیچیده‌تر می‌کند، به‌خصوص اگر بخواهیم وارد مباحث مشتق و نظیر آن بشویم. به همین دلیل، عزیزانِ متخصص برای پیشگیری از سردردهای آتی، کار با توان دو را بر قدر مطلق ترجیح دادند.
    حالا انحراف معیار چیست؟
    انحراف معیار جذر واریانس است. یعنی مقدار نهایی واریانس را جذر می‌گیریم و آن را انحراف معیار می‌نامیم.(خودمانیم، شاخصِ لاشخوری است.)
    حالا چرا جذر؟
    واریانس برای مقایسه‌ی پراکندگی دو مجموعه داده‌ی مختلف بسیار مناسب است. اما نمی‌توانیم نتیجه‌ی آن را برای تفسیر مقادیر یک مجموعه داده به کار بگیریم. چون نتیجه‌اش در مقیاسِ مقادیر مجموعه‌ داده‌ نیست. (توان دو دارد)
    در صورتی که انحراف معیار در مقیاس داده‌ها تعریف می‌شود و می‌تواند میزان پراکندگی داده‌ها را به ما گزارش دهد و بگوید هر داده از میانگینِ مجموعه داده چه‌ میزان فاصله دارد.
    (این بود از واریانس و انحراف معیار).

    در آخر، نشستم به تماشای فیلم «داستان‌های موازی»، دست‌پخت آقای فرهادی:
    همین را بگویم که اگر خطوط موازی به‌هم نرسند، داستان‌های موازی به‌هم زهرشان را می‌ریزند.
    (شاید هم زهر یکی برای دیگری پادزهر شود.)

    #گزارش_نیک
    https://t.me/mraliabarashi

  81. باله
    قرینار
    فریما
    نازلی
    شیوا
    ویگن
    یاوری
    یادداشت
    طولانی
    احساسی
    آشفته
    آزادنویسی
    خرید
    کفش
    ملال
    تب
    سردرد
    آلرژی
    چای
    وبینار
    کلمه‌نویسی
    تفاوت‌سنجی
    هزارنویسی
    مبینا
    واعظ
    مقاله
    حسینیه
    مداح
    مقدس
    هادی
    حق‌پرست
    مومن
    کافر
    پیشی
    روزگفتار
    دیوار
    فیلم
    موتور
    زن
    گلشیفته
    وبیکار
    خیانت
    ایلاه
    تمسخریدن
    افول
    بهرام‌جنی
    اشی
    مشی
    میرزا سلیمان
    خرده‌عادت
    ایوان
    ابر
    شب
    پینترست
    اسکیس
    تایپوگرافی
    پوستر
    دیدن
    خیال
    کایروس
    نبات
    سیگار
    آریاشهر
    گامیدن
    ماژیک
    تَباترس
    شعر
    کص‌شر
    فراموشی
    آمادگی
    کسالت
    هیچ
    خاب‌خاهی
    فیلم
    دیوار
    متوسط
    پایین
    سانسور
    جایگزین
    ماشین
    چرت
    دیار
    طلایی
    کراش‌
    تعمیم
    تب‌الکی
    گزارش
    کلمه
    کلمه
    کلمه‌سازی
    صدکلمه
    گرمی
    شرجی
    یکشنبه‌هراسی
    حاملگی
    غم‌حاملگی
    فالودگی
    خشکی
    چشم
    مرطوب‌کننده

  82. گزارش‌نیک”1405/6/29″ شهریور. روز یکشنبه.

    سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    ادامه داستان‌کودک را نوشتم و فرستادم.

    زمانی را موسیقی گو‌ش کردم.

    زمانی را با آجی گفتگو کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم. داستان امروز را اول شخص یکی از مسائل خودم را نوشتم.
    البته چون برق رفته بود چه در تمرین “اکنون من در فهرستی از کلمات” چه در داستان‌نویسی هر چند لحظه خودم باد می‌زدم و دوباره می‌نوشتم.

    کارگاه داستان‌کودک شرکت کردم و نقد‌هایی  که استاد‌ بزرگوار به همه متن‌ها داشتند یادداشت می‌کردم.

    https://t.me/speechoff

  83. ساعت هشت بیدار شد. خانواده قصد داشتند جایی بروند پس بعد از خوردن چای مشغول شستن ظرف‌ها شد. آشپزخانه و پذیرایی را مرتب کرد، لباس‌ها را در چهار مرتبه ریخت توی ماشین. خواست جارو برقی بکشد که متوجه شد مامانش بعد از شستن کیسه قطعه‌ها را جا نزده است، پس در بین شسته شدن لباس‌ها گزارش نیک خواند. عدس‌پلو درست کرد و چای دم کرد. خانواده که برگشتند چای خورد و کمی آزاد‌نویسی کرد. قلمش سفت بود و اذیتش می‌کرد اما نوشت نوشت و نوشت.
    بعد از ناهار چند صفحه شب یک شب دو از بهمن فرسی خواند. متنش را متوجه نمی‌شد شاید اگر فایل صوتی بود بهتر می‌فهمید، اما من او را می‌شناسم دست از سر کتاب بی‌گناه نمی‌کشد تا نفهمدش.
    گشتی در کانال دوستان زد.
    قسمتی از فایل اثر مرکب از دارن هاردی گوش کرد. کمی مانند عادت‌های اتمی است اما از این بیشتر خوشش آمد. کمک می‌کند نظم داشته باشی و کار‌های مفید را تقویت کنی.
    از واژه‌ی «جانفرسا» خوشش آمد.
    نقل قول «هیچ چیز مانند موفقیت شکست‌پذیر نیست» را از همین نویسنده را در لذت نوشتن منتشر کرد.
    با مامانش اتاق‌ها را مرتب کرد.
    معیار های روزش را کمی ویرایش کرد و بیست دقیقه ورزش را به خود هدیه داد.
    برای بار دوم همسفر دفترش شد و نوشت.
    متنی در کانال منتشر کرد.
    کمی با پیاده‌روی و فیلم وقت گذراند و واژگان هفته را نوشت. یک هفته جا انداخته است اما درگیری ذهنی و تشویش درونی‌اش کمتر شده.
    گزارش نیک را تمام کرد و می‌خواهد زود بخوابد.
    ۲۹-۶-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه

    https://t.me/ma0hlq

  84. واقعن یک چیزیم می‌شود، زود بلند می‌شوم چون دلم می‌خاهد بنویسم، همان حکم جیش صبحگاهی دارد این صفحات صبحگاهی.
    آه خاب بدی دیدم دیشب. خاب دیدم بیماریابی کرده‌ام که اسم آن بیماری جدید هپاتیت بود، چرا جدید؟ من هم فکر می‌کردم همان هپاتیت است اما این یکی فرق داشت و تا دسته توی همه‌مان بود. در خابم بیمار که برخلاف واقعیت از راه خون مریض نشده بود، چون ویروس از طریق هوا سرایت می‌کرد یک مجرم بود و پروسه‌ی درمان سخت و تحقیرآمیزی داشت و بعدش هم زندان می‌رفت، فقط به خاطر بیمار بودنش. از علائم این بیماری خیالی جوش‌های قرمز و برجسته توی دهان بود و می‌دانی؟ کمی بعد دیدم دارم و نتوانستم به هیچ‌کس بگویم. چون باید به خاطرش می‌رفتم زندان. خاب سمی بود.
    با خستگی بیدار شده بودم. تا برسم پایگاه انگار تمام شدم. آغاز روزم با پایانم بود. فقط توی راه به صداهای اطراف گوش کردم که از فکر دربیایم. از فکر همه‌چیز. به قدری توی مغزم بودم که خسته شدم.

    تمرینجا بودم. همچنان نکات ریز که تکرار می‌شوند برایم آموزنده و لازم‌اند. از زیاده‌گویی‌ام که می‌دانم دارم خوشم نمی‌آید.

    آزادنویسی کردم. صفحه‌ای در سایت راه انداختم که روزنگاری کنم درباره‌ی من و سلامتی. از ایده‌ی استاد خوشم آمدندی و استفاده نمودندی. باشد که نظم باید.

    نویسنده‌ساز بودیم. کلمات هفته را نوشتم. باورتان می‌شود که اصلن یادم نبود هفته‌ی پیش توی چه مودی بودم و وقتی خاندم برایم یادآوری شد؟ مقایسه کردم و دیدم اصلن حالم بد شد.
    مبینا آمد و لینکی بهمان داد بوسیدنی. درباره‌ی ژورنال‌نویسی بود. حالا معتقدم علاوه بر استاد مبینا هم جن است.
    ۱۰۰۰کلمه داستان را نوشتم.
    وبینار رقص بودیم. فریما مدادی باله بهمان یاد داد. خوش گذشت و البته نمی‌دانم بدنم درد هم گرفت با اینکه حرکات ساده‌ای بودند انگار. باله چه قدر نیاز به قوی بودن دارد. نمونه‌ی بارز ظریف و قوی.
    مدام یاد «قوی سیاه» میفتادم.

    بعد با ندا و فائزو حرف زدیم. حالمان بهتر شد.

    و من تصمیم دارم این‌قدر زود نخابم با اینکه دارم بیهوش می‌شوم. پس برق را روشن می‌کنم تا «تمرین» را بخانم.

    روزگفتار را ضبط کردم.

    راستی ندا گفت دلش می‌خاهد ازین نقاشی بی‌تربیتی‌لختی‌ها بکشد، اما منبع ندارد. گفتم ۹۰ بفرستم برایت؟ گفت ها. گفتم عجب. باور کنید فقط گفتم عجب. البته… نه همان عجب.

  85. سال واژه: پذیرش
    بیشتر وقت امروز به کار گذشت.
    مفیدترین بخش قبل و بعد از کار، غذا دادن به پشمالوهای زیبای شهر بود.
    پادکست وبینار امروز را گوش دادم.
    ساعت شنی را دوست دارم.⏳️
    فهرست واژه های اکنون من؛ مرتبط با جریان زندگی است. هر آنچه فردایی روشن را نوید بخشد، در فهرست امروز گنجید.
    از شنیدن اسم و جمله های خود در بخش صحبت های مبینا جان، بسی خرسند شدم.
    * به درستی هر روز می نویسم تا نظم را به زندگی خود آورم.
    هر روز می نویسم تا از فهرست ساده ترین چیزها، به ارزش زندگی پی ببرم.
    تمرین آزادنویسی را صبح حتما انجام می دهم.
    شام امشب و نهار فردا را آماده کردم.
    با آقای جینجر و خاتم تافی، به سبک و سیاق خودشان حسابی عشق بازی کردم. روح خود را به وجود گرم نازنین شان، جلا دادم.
    لباس ها و ظرف ها، شسته شدند.
    غذای گربه ها را آماده کردم.
    قبل از غشِ شامگاه، خود را به گزارش نیک رساندم.

    پ.ن: دیشب تا آخرین لحظه های بیداری، لینک گزارش نیک گذاشته نشده بود. خواب من را در ربود.

  86. گزارش ۱۳۱
    یکشنبه ۲۹ شهریور ۰۵
    این روزها زیاد می‌خابم. برای پیشگیری از سردرد. خونریزی قاعدگی‌ام بند نمی‌آید. با اینکه پنج شش روزی گذشته. قبلن اینطور نبود. روز چهارم کم میشد. روز پنجم و ششم خیلی خبری نبود. واقعا نظم و قاعده بیشتری داشت. در گزارش دوستی خاندم این چه قاعدگی است که تمام قاعده‌ها را بهم میزند. دقیقا همینطور است.
    امروز میروم توانبخشی احبا. از آنجا ناراحتم. البته از فضای جدیدش با حضور خانم غ. کاری به شخصیتش ندارم که البته دارم و با این جمله به خود دروغ می‌گویم، اما از اینکه هر بار به سراغم می‌آید و ایرادهایی از مدل کارم میگیرد، کلافه می‌شوم.
    بگذریم. نمیخاهم آتو بدهم دستش که بگویم از تو خوشم نمی‌آید. میخاهم کارم را بکنم. با اعتمادبه‌نفس و در عین حال خوشرو باشم. خود‌پند امروزم این است که هر رفتار و گفتار دیگران را در خودم درونی نکنم و مهر تایید به هر چیزی که آنها میگویند، نزنم. منظورم از آنها صرفا همان خانم غ است.
    چه کسی می‌گوید هر چیزی این خانم بگوید درست است؟
    لعنتی خوب بلد است نشان دهد که مثلاً مسلط است. گور … ای بابا. سانسور؟
    گور بابای هر چه آدم مغرور افاده‌ای.
    چه کاریست. زبان باز کنم بگویم.
    فقط باید حرف بزنم.
    نکند که عقده پول و مقام دارد؟
    به من چه.
    بگذریم. روزم رو با خانم غ، به فنا ندهم.
    روز خوب بسازم.😍
    راستی یک روز خوب، چه روزی است؟
    یک روز خوب روزی است که هر فکری را چندان جدی نگیرم.
    نگذارم روی ارتباط با خودم اثرگذار باشد. واقعا نیاز دارم هر چیزی که ذهنم به من می‌گوید و نتیجه می‌گیرد را باور نکنم. اما مشاهده‌اش کنم. دوست ندارم سرکوبشون کنم.
    یک روز خوب روزی است که تعامل کنم. به خاطر برداشتهای ذهنم و تفسیرهایی که دارم از ارتباط فاصله نگیرم.
    روز خوب روزی است که بیشتر از روز قبل یاد بگیرم و بیشتر از روز قبل بنویسم.
    روزی که زیاد بنویسم خیلی روز خوبی‌ست.🤗
    روزی که به زور نخاهم آدم خوب باشم.
    روزی که به خاطر حرف هر کس‌و ناکسی، با پتک و گرز به جان خودم نیفتم، روز خوبی است.
    روز خوب روزی است که کرده‌ها و داشته‌هایم را زیر پا له و لورده نکنم.
    روزی که شعر بخانم و ترانه بگوشم.
    فعلا بس است تا همینجا.

    از حافظ نوشیدم:
    «بیاموزمت کیمیای سعادت
    ز‌ هم‌صحبت بد جدایی، جدایی
    مکن حافظ از جور دوران، شکایت
    چه دانی تو ای بنده، کار خدایی؟

    روزنامه‌ی خاطرات فلان‌السلطنه:
    «قبله عالم با چوبدست مبارک اولا کلاه چاکر را زمین انداخته ثانیا چند ضربه بر فرق سر بنده کوفته فرمودند اگر «هم‌دنبل» ما نبودی، می‌دادیم زیرچوب استخوانهایت را نرم کنند. گوساله این فضولی‌ها بتو چه مربوط؟»😅

    خاندن از کتاب روزنویسی استاد شاهین و مقاله ژورنال‌نویسی در سایت. نکات آموزنده‌ای یافتم:
    «نویسنده فردی‌ست که می‌تواند در هر حال بنویسد.»
    «برای یک نویسنده، یادداشت نویسی روزانه مهم‌ترین ابزار کارش است.»
    «اجازه بدهید نوشتن حین نوشتن شکل بگیرد.»

    گپی زدیم آخر شبی با پناه نازنینم درباره شروع مدرسه.

    https://t.me/fahimsaadat0401

  87. صبح که بیدار شدم فیلم بیداد را دیدم. شما اگر می‌خواهید تماشایش کنید، حتما شب این کار را انجام دهید. شب بهتر است، چون بعدش می‌خوابید و از این دنیا فاصله می‌گیرید. شب، زشتی‌های روز را می‌پوشاند و خواب کاری می‌کند که یادتان برود، روز بعد هم مثل روزهای دیگر زشت است و تاریک. اما اگر مثل من، روز به تماشایش بنشینید، مجبور می‌شوید کل روز را در تاریکی سر کنید.
    برای اینکه حالم بهتر شود، آزادنویسی انجام دادم. حدود ۱۱۰۰ کلمه. حالم بهتر نشد اما چند جمله نوشتم که خیلی به دلم نشست.
    چند فصل از «تقویم بی‌هدفی» را خواندم. واقعا که نویسنده رسالتش را به‌خوبی در کتاب به ثمر رسانده. بعضی از فصل‌ها واقعا بی‌هدف و بی‌سروته‌اند!
    دو روز آخر صفحهٔ ژورنالینگ سایت را خواندم. دوستش داشتم و مطمئنم روزی به کارم خواهد آمد.
    به صفحهٔ ۱۲۱ «شب یک شب دو» رسیدم. بهمن فرسی قلم جان‌نوازی دارد. یک پاراگراف از او: «اگر در این جذب و جذبه تمام نقطه‌های تن من و تن تو برهم قرار نگرفته باشد، این دیگر گناه تلخ طبیعت، خطای زشت طبیعت است که همهٔ فرم‌های تن تو با همهٔ فرم‌های تن من قالب‌گیری نشده است. ولی من با وجود گناهها و خطاهای طبیعت پر از توام. در تو حل شده‌ام و تو را در خودم جاری ساخته‌ام. بگذار طبیعت اشتباهکار باشد. و اشتباههایش را مکرر کند».

    https://t.me/zahrahabibi9626

  88. ابتدا که سایت نیک‌نویسی را باز می‌کنم، حلزون شکلش را نثار چشمم می‌کند.
    و من یادم می‌رود چه می‌خواستم بنویسم.
    کاش می‌دانستم خالق حلزون امروز با چه نیتی او را این شکلی کشیده.
    راستی من امروز چه نیکوکاری در حق دیگران یا خودم انجام دادم؟
    این که از نوه‌ی قشنگم مراقبت کردم کار بهتری بوده یا ناهار خوشمزه‌ای که برای خانواده تدارک دیدم؟
    شاید بهتر از همه، رجوعم به روانشناس بوده بعد مدت‌ها.
    نظری راجع به پیاده‌روی طولانی امروزم دارید؟
    نیکوترین بوده به چشم شما؟
    این که با دوستی همدلی کردم تا احساس بهتری در لحظه داشته باشد، به گمانم نیکو ترین بوده، چرا؟
    زیرا این کار هیچ عایدیِ فردی برایم نداشت.
    نویسنده‌ساز را بودم و نوشتم ۲۵ دقیقه بی توقف.
    و نکته‌ی هیجان‌انگیزش، جمله‌ای که مبینا جان خواند.
    همان که برای سایت کتاب روزانه‌نویسی نوشته بودم و خودم به خاطر نداشتم.
    تا بخوابم این کارها را می‌انجامم.
    ۱-خواندن بخش دیگری از خسرو خوبان
    ۲- تکمیل متنم برای کانال و انتشارش
    ۳-آماده کردن مقدمات ناهار فردا که بعد پیلاتس سریع ساخته شود.
    ۴-ویرایش نهایی متنی و بارگذاری در محلش.
    ۵-شستن صورتم، مسواک و بعد هم مهیا شدن بهرِ خوابی که امیدوارم شیرین عمیق و تا صبح یکدست باشد.
    امشب خیلی کوتاه اینجا👇🏻 منتظرم.
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  89. سال واژه: تداوم.
    – خواندن کتاب نرگس و زرین دهن.
    – فرستادن قصه کارگاه کودک نویس.
    – پیاده‌روی.
    – گوش دادن به وبینار ساعت 17.
    نوشتن فرصت هفتگی کلمات در تاریخ 29 شهریور در 5 دقیقه.
    اکنون من در فرصتی از کلمات و مقایسه‌ی آن با هفته‌ی گذشته.
    کاملن با حس هفته‌ی گذشته متفاوت بود. چون این هفته در شهر بابلسر و تنها هستم.
    و بعد 25 دقیقه آزاد‌نویسی بصورت داستان در هزار کلمه.
    داستانم شد، دیالوگهایی که دیشب با دوستم درباره‌ی تنهایی کرده بودم.
    – الان در کارگاه کودک نویس هستم، و استاد در حال بررسی تمرینهاست. منم گزارش نیک می‌نویسم.
    نمره من از 1تا 10عدد 6 میدم.
    تا گزارش نیک بعدی بای.

  90. امروز بیست‌ونهم شهریور ماه بود. بوی مهر می‌آید اما هنوز در شهریوریم. چرا وقتی در مرداد بودیم بوی شهریور نمی‌آمد اما در شهریور بوی مهر زیبا و روزافزون است. چرا این روزها به مشام بچه‌ها بوی ماه مهر کمتر می‌آید. می‌خواهم بیشتر قدم بزنم و بیشتر مهر بورزم. صبح سال‌واژه‌ام را جلوی آینه دیدم صورتم را شستم. وضو گرفتم و نماز و دعا را خواندم. نوشتم و به قدر نیم ساعت طول کشید. پیاده‌روی رفتم. و به خانه بازگشتم. صبحانه را خوردم با خانواده و سریعتر از هر روز بودم و دوباره سراغ نوشتن رفتم و یادداشت روزم را هم در کانال تلگرام منتشر کردم. از واژه‌ی چول خوشم آمد یعنی هرج و مرج و بیشتر در مدرسه و تعطیلی کلاس بکار می‌رود. از خوردن یک قهوه لذت بردم و بری ناهار آش رشته گذاشتم. درست کردنش طولانی‌ست و حوصله می‌خواهد. خاطره‌ای در حین درست کردن آش به یادم آمد وقتی که کوچک بودم مادرم آش درست می‌کرد حتما دو یا سه کاسه‌ی چینی خوشگل آش را با نعنا و کشک تزیین می‌کرد و به همسایه‌ها می‌داد و همیشه می‌گفت که بویش را می‌شنوند و مدیونی دارد و الان که فکر می‌کنم برای این بود که دستش به خیر بود وگرنه همسایه که خانه‌اش از ما دور است بوی آش را نمی‌فهمد. به خودم نمره‌ی هشت می‌دهم و از نداری مردمی که بچه‌ی مدرسه‌ای دارند و پول کافی برای خرید لوازم ندارند غصه می‌خورم. چند صفحه از کتاب مادران و دختران را امروز خواندم. داستان کودک را برای وبینار کودک نویس فرستادم. و با خواهرم حرف زدم. در وبینار شرکت کردم پنج دقیقه اول را کلمه نویسی کردیم و بعد بلافاصله وارد هزار کلمه شدیم و بعد خانم مبینا در باره نوشتن حرف زد. و نظرات اعضای وبینار را خواندند. وبینار پایان یافت. من داستان می‌نویسم اما خیلی ابتدایی است. باید سالها شاگردی و تمرین کنم. الان هم کلاس آنلاین کودک نویس هستم ولی فکر نکنم دوام بیاورم تا داستان من خیلی مانده است. به کانال تلگرامی مهرابی سر بزنید👇 https://t.me/notetoday1

  91. 🌱 ۲۹ شهریور ۱۴۰۵

    به توصیه پزشکم ساعت ۴ بیدار شدم و صبحانه‌ای سبک خوردم. کمی نان و پنیر و چندتایی گیلاسِ کمپوتی و آبِ گیلاس. دوباره خوابیدم تا ۵:۳۰.

    سریع حاضر شدیم و به سمت بیمارستان آریا. پذیرش شدم. آزمایش خون و فشار. انتظار در اتاق. قرار بود پورتی بالای قفسه سینه‌ام بگذارند تا در تزریق‌های بعدی که ممکن است سخت‌تر رگ‌ها پیدا شوند، چندان اذیت نشوم.

    ساعت ۹ بردندم سمت اتاق عمل‌. برای اولین بار. همه چیز برایم تازه بود‌. کلی آدم آنجا بودند. پرستار گفت: «یکم منتظر می‌مونیم تا دکتر بیاد‌. خوبی؟ استرسی چیزی که نداری؟»

    گفتم نه و دلم می‌خواست بگویم استرس ندارم ولی خجالت دارم. خجالت می‌کشیدم که با آن گانِ نازک دراز کشیده‌ام وسط اتاق و آن‌همه آدم دورم ایستاده‌اند. نگفتم ولی. دکتر آمد. گفت دستگاه سونو لازم است. تختش را بچرخانید.

    همه‌چیز جابجا شد. آماده‌ام کردند و دکتر با بی‌حسی موضعی عمل را شروع کرد. نیم ساعتی که گذشت احساس کردم یک چیزی درست پیش نرفته. از حرف‌هایشان می‌شد فهمید. درد کم‌کم داشت زیاد می‌شد. دکتر می‌رفت بیرون از اتاق، برمی‌گشت.

    یکهو هم یک دستگاه بزرگ وارد اتاق عمل کردند. سرم خم بود به راست و رویش را پوشانده بودند. فضای کار دکتر بود. دردم بیشتر می‌شد و فکر می‌کردم باید تحمل کنم. یکهو متخصص بی‌هوشی، که کنار در ایستاده بود، چهره‌ام را دید و گفت داره درد می‌کشه بی‌هوشش کنیم‌.

    و از همان موقع‌ها به بعدش را دیگر نفهمیدم تا خودم را در اتاق ریکاوری دیدم.

    ساعت ۱۴ بود. مردی روی تخت کناری‌ام غر می‌زد که: «من از ساعت ۶ اینجام. اگر قرار بود اینقدر دیر برم اتاق عمل، اینقدر زود پذیرش نمی‌کردین». پرستار می‌گفت: «حق داری پدر جان. حق داری. دکتر هم فکر نمی‌کرد اینقدر طول بکشه. عملی که قرار بود نیم ساعته انجام بشه، ۳ ساعت طول کشید.»

    با خودم گفتم: «ینی عمل من رو میگه؟»
    سرمی بهم وصل بود که وقتی تمام شد، بردندم بیرون‌. محمد بیرون منتظرم بود. گفت «کجا بودی؟:)»

    وقتی رفتیم تو اتاق، نعیمه زنگ زد و گفت با بی‌هوشی اتاق عمل صحبت کرده و او جریان را اینطور توضیح داده: «ورید اولی که دکتر گرفت، ترومبوز بود و نمیشد استفاده کرد، واسه همین تا ورید دیگه‌ای که مناسب باشه رو پیدا کنه بیشتر طول کشید و شکاف بزرگتری هم مجبور شد باز کنه. ولی در نهایت پورت رو تست کردیم مشکلی نداشت و کار کرد.»

    کمی با محمد گپ زدیم و خندیدیم. گفت نادر گفته می‌خواد بیاد. ذوق کردم. خیلی وقت بود نشده بود ببینمشان. سفر بودند. بعد هم که برگشتند به‌خاطر سرماخودگی نمیشد بیایند دیدنم.

    آمدند. نادر و انیس باهم. نیم ساعتی حرف زدیم و کیف کردیم. و با صبا و صدف تلفنی. و رفتند.

    فشارم ۹/۵ بود. پایین‌تر از معمولِ همیشه‌ام. برای همین کمی نگهم داشتند. درد داشتم. قبلِ ترخیص گفتم یک مسکن دیگر بزنند که تا شب اذیت نشوم. سرمی دیگر وصل شد.

    هنوز فشارم پایین بود ولی چون سرگیجه و سردرد نداشتم، گفتند مایعات بخور و غذا. و مرخص.

    شام خوردیم و روتین قبل خواب و خواب. امیدوارم شب نیاز به بلند شدن نداشته باشم. چون همین الان هم با حمایت دست محمد و آهسته‌آهسته سرم را روی بالش گذاشتم.

    🪾رستن‌راه
    https://t.me/naemehsajadi

  92. ساعت چهار صبح زمان خیلی دقیقی برای بیدار شدن از خواب شبانه بعدِ خوردن ملاتونین نیست. مگراینکه دوز اشتباه خورده باشی. تا ساعت پنج و چهل دقیقه هر پیام ندیده‌ای که داشتم را چک زدم و افتادم به خواندن پست‌های قبلی کانال. بخشی از متن گزارش نیک استاد را فرستادم برای دوست گل‌کارم که به تناسب حرفه‌اش لابد با درخت میانه‌ی خوبی دارد:

    “درخت مال غروبی‌ست که زمین خسته شد و آه کشید و آهِ زمین سبز شد و تجسم یافت و درخت شد. و ما از آهِ زمین میز و صندلی می‌‌سازیم و تخت و کاناپه. ما از درد زمین وسیله‌ی رفاه ساخته‌ایم. چه بی‌شرمیم ما.”

    بعد یادم‌ افتاد دوستم گیاه‌خوار است و چه بسا گل‌‌هاش هر روز از صدای قدم‌هاش که در گل‌خانه می‌پیچد زهرترک می‌شوند‌. شاید هم این چند سطر باعث شد دلش برای درخت‌ها بلرزد و شرمش شود از خوردن‌شان و بعد از آن نمی‌دانم برای زنده ماندن دیگر چه می‌ماند که بخورد؟ در هر حال به نظرم فرستادنش لازم بود. درخت که برای خوردن نیست.

    لیستی از کارهای انجام شده‌ام در طول روز را باید ثبت کنم توی گزارشم. اصلا ثبت کردن کارهایی که پرونده‌شان بسته شده، تکنیکی برای آرام‌ شدن ذهن بی‌قرار آماده‌ به نبرد و گریزِ گوش به فرمان کورتیزول است که گویا در جنگی هم برای سربازهای بخت برگشته تجویز شده بوده. اما اگر طول روزم رفته باشد برای کاری که انجام نشد تکلیف چیست؟ اگر کاری که پرونده‌اش بسته نشد، نه تنها کل طول امروز، که حتی کل طول روزهای هفته‌ی قبل را هدر داده باشد چطور؟ باید بنویسم فلان کار که آخر هم انجام نشد. ثبت کارهای انجام نشده با کورتیزول چه می‌کند؟ و با سه میلی‌گرم ملاتونینی که سر شب وارد جریان خونم کرده‌ام چطور؟
    بعد انجام نشدن کاری که یک هفته پی‌اش بودم، از در وزارت که زدم بیرون، پیرزن نحیفی عصا به‌ دست روی جدول کنار خیابان نشسته بود و زل زده بود به من. و احتمالا به این سو و آن سو دویدنم از کلافگی تا رسیدن اسنپ. و از پشت شیشه‌ی صندلی عقب که نگاه کردم هنوز نگاهش دنبالم می‌کرد. شاید بهتر بود می‌دانست با همین پاهای عضلانی بی‌نیاز از عصا که این سو و آن سو می‌دوم هم نتوانسته‌ام کارم را پیش ببرم. که ناتوانی، بیخ گلوی همه‌مان را به شکلی می‌چسبد و راه فراری ازش نیست.
    غروب تمرین رقص کرده‌ام. خودم با خودم. شاید فقط برای بهتر بودن در تمرین فردا. که دست کم فردا لازم نباشد باز ناتوان بودن در انجام کاری را مزه کنم. میل به خواندن هم نداشته‌ام. میل به تمام کردن داشته‌ام و خواندن کتابی جدید، یک پرونده‌ی باز دیگر بود که امشب در توان نداشته‌ام. شاید امروز تنها کاری که کامل کرده‌ام، همین نوشتن گزارش نیک بوده. یک از ده.

  93. باشگاه رفتم. البته صبح نیم ساعت با خودم کلنجار رفتم. آدم فکر می‌کند قرار است آسان شود ولی این طور نیست. پس فکر کردی چرا این همه آدم ترک عادت می‌کنند؟ بعد از ده سال ورزش و در ارتباط بودن با آن به هر نحوی که توانسته‌ام، هنوز هم گاهی به زور انجامش می‌دهم و این حقیقت را پذیرفته‌ام.
    ظرف‌ها را شستم و یک ماشین لباس زدم. این روزها که ساعات کاری مادر زیاد شده و کمتر خانه است حس مسئولیت بیشتری نسبت به کارهای خانه دارم.
    نشستم و برای آزمون آیین‌نامه تست زدم. پس‌فردا آزمون دارم و اولین باری بود که تمرین می‌کردم. نتایج امیدوار کننده‌ای از تمرینات نداشتم ولی بعد در تست‌های تکراری خوب عمل کردم و تعداد غلط‌ها را به زیر سه عدد رساندم. امیدوارم همان بار اول قبول شوم.
    وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم. موقع تمرین کلمه‌نویسی خیلی‌ها از تفاوت حس و حال‌شان با هفته پیش می‌گفتند. کلمات من شبیه بودند. بسیار شبیه. تکراری بودن ملال‌آور است. خنده‌ام گرفت که هر بار بعد از کلمه «وقت»، می‌نویسم «شیوا» و بعد «ارسطویی». ذهنم ناخودآگاه یاد کتاب «ولی دیوانه‌وار» می‌افتد.
    تمرین هزارکلمه‌ام همیشه شخصی می‌شود. دوست دارم ادعا کنم که خلق شخصیت می‌کنم ولی از تمرین برای حل مسائل خودم سوءاستفاده می‌کنم. اسم شخصیتم که مسئله‌ای داشت و دنبال راه حل می‌گشت و سه‌ بار برای حل آن تلاش کرد «پروانه» بود. شک و تردیدهای خودم را به پروانه می‌خوراندم و شاهد تلاش مذبوحانه‌اش برای آزاد شدن بودم.
    یک درس دوالینگو کار کردم.

  94. گزارش بیست و چهارم
    سال واژه: تبدیل
    ساعت پنج و نیم صبح است
    یک ساعت است که بیدارم. خوابم نمی‌برد که نبرد. دراز می‌کشم روی مبل کنار پنجره‌ی بدون پرده‌. آنقدر خوب تمیز شده، انگار مانعی با آسمان وجود ندارد.
    آسمان آبی مه آلود رنگ یکی از لاک های مورد علاقه‌ام. با تکه‌های سفید کوچک نرم. روشن تر و روشن تر می‌شود و تو نمی‌فهمی کِی و چطور اینقدر آرام در هم می‌آمیزند. دوست دارم زودتر صبح شود نیاز به چای دارم یا قهوه. ذهنم مدام سمت فیلمی که دیشب دیدم پرواز می‌کند. شاید یک بار دیگر هم ببینمش.
    ابرها کم کم ظاهر می‌شوند. اول یک ققنوس دیدم حتی دم هم داشت از بال راستش کم کم کشیده شد گوشه‌ی پنجره و از دید من خارج شد حالا اما قسم می‌خورم یک نوزاد خوابیده در آسمان دیدم. چشمان بسته‌ی خط مانند و لب های گوشتالو و دستش هم در هوا تاب میخورد. او هم به سمت ققنوس رفت.

    به محض اینکه قید خواب را زدم، گزارش خوانی را آغازیدم. عجب خوش شانسی هستم که اینجا حضور دارم. از هر کس و هر قصه‌ای تکه‌ای بر‌ می‌دارم. از یکی فیلم، از یکی کتاب، موسیقی و گاهی درس زندگی.
    _سری به دفتر سالانه‌ام زدم. اطلاعاتم را به روزرسانی کردم و آنچه این مدت بر من گذشته بود را مرور مختصری کردم.
    رخدادک پاشنه آشیلم شده، حتی نمی‌توانم در تمرینجا منتشرش کنم. ای داد‌. آن‌ تمرین های سخت را گذراندم و حالا رخدادک نویسی گیرم انداخته.
    _نویسنده ساز ۵۳۸ را هم گذراندم.
    _ برای فردا برنامه ریزی کردم. انشاالله همه چیز خوب پیش می‌رود.
    _تمرینجا هم بودم.
    فیلم روز
    دو قسمت و نیم از سریال هیولا مربوط به قاتل زنجیره‌ای جفری دامر را دیدم. عجب واقعا عجب موجودی. نیاز دارم بیشتر درموردش تحقیق کنم. بازیگر نقشش هم حسابی کارش درست است باید در مورد او هم تحقیق کنم.

    شام و میهمان
    پدربزرگ از گیلان راهی سفر یکی دوروزه ای شده. خدا حفظش کند. تا برسد من فیلم دیدم و الویه درست کردم. بدجور خوب شده بود. رژیمم؟ بله می‌توان گفت هنوز رژیمم.

    رابطه‌ام با خواب واقعا تاکسیک شده است. ببینم امشب چه بازی راه می‌اندازد. این بار من قهرم.

  95. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    رسیدن صلح با خودم، از برقراری صلح دو کشور دشمن هم سخت‌تر است.‌
    باز هم اصرار کردم. او هم انکار کرد. کی نوبت خوشحالی من می‌رسد؟
    می‌گوید عذاب وجدان دارد. برای من. برای ظلمی که کرد. اما دروغ می‌گوید.
    از همان صبح تا حالا خوابیدم و منتظر بودم.
    باز هم نشد. از نشدن‌ها حالم بهم می‌خورد.
    همین.

  96. حلزون شاید کلکی ساخته و می‌خواهد به آبش بیندازد.
    از کارهای نیک امروزم، ویرایش داستان کوتاه «بوم بیرنگ» برای بار چهارم بود. پی نگ همان است. ولی بعضی از صحنه‌ها را گستراندم و بعضی از جمله‌بندی‌ها و کلمات را پالیش زدم تا رنگ کهنگی بگیرند. نمی‌دانم چرا؛ هر بار که فایل این قصه را باز می‌کنم، دلم یک گوشه‌اش گیر می‌کند و با پاراگراف‌هایش ور می‌روم
    این داستانم را خیلی دوست دارم. بیش از هر نوشته‌ی دیگری. البته برایش وقت زیادی گذاشتم؛ چه در زمان ایده‌پروری، چه پس از فرم گرفتن طرح اولیه‌اش. از آن داستان‌هایی بود که انتهایش را نمی‌دانستم. فقط یک جرقه‌ی اولیه داشتم و بقیه‌اش را به قلم و دفترچه‌ی سبزم سپردم.
    سپاسگزار بودنم.

  97. گزارش نیک سی و یکم را می نویسم.
    اعصابم به هم ریخته است.
    نمی دانم این روزها چرا مودی شده ام.
    گاهی حالم خوب است و گاهی بد.
    می بینم خیلی سر کیفم و کبکم خروس می خواند ، اما ناگهان حالم به هم می ریزد و از آن ور بوم می افتم.
    علتش را هنوز نمی دانم ولی بالاخره کشفش می کنم.
    احساس می کنم زندگی برایم تکراری شده است.
    نمی خواهم غر بزنم و منفی بافی کنم ، ولی این خلا و تهی بودن من را عصبانی و دلگیر می کند.
    چرا این طور می شود؟
    شما هم احساساتتان دچار تغییر می شود یا فقط من اینطور هستم.
    فکر کنم همه ی انسان ها این را تجربه کردند.
    یاد دریا افتادم. او هم گاهی آرام، گاهی طوفانی و مواج است.
    یعنی او هم مانند ما انسان ها دلگیر می شود و حالش به هم می ریزد؟
    دنیا عجیب است.
    امروز در وبینار محبوبم نویسنده ساز، فهرست کلمات را نوشتیم.
    من هر هفته تعداد کلماتم بیشتر می شود.
    این راضی کننده است که من تلاش می کنم بیشتر ببینم و دقیق تر بشنوم.
    جریان زندگی و احوالاتم را زیر ذربین فهرست نویسی قرار دهم.
    احساس می کنم زمانی که فهرست کلمات را می نوشتم، هیجان زده بودم و روی مود حال خوب بودم.
    فرکانسم روی حال خوب تنظیم شده بود.
    بعد از آن هم رفتیم سراغ هزارکلمه نویسی و داستان نوشتیم.
    داستانی که دیروز تقلبی از استاد گرفتیم و طرح اولیه آن را متوجه شدیم.
    جدولی که نمایش داده بود شرح مسئله.
    راه حل اول چرا جواب نمی دهد؟
    راه حل دوم چرا جواب نمی دهد؟
    راه حل سوم چطور جواب می دهد؟
    و وضع زندگی بعد از حل مسئله.
    به نظرم جدولی مفید و ضروری است برای نگاهی عمیق تر به خودمان.
    علاوه بر کمک به داستان نویسی، به شناختن بیشتر مشکلات و حل آن ها به دست خودمان کمک می کند.
    داستان امروزم هم در مورد خودم و مشکلی که اخیرا با آن کشتی می گیرم بود.
    اما با مشکل نباید کشتی گرفت و اذیتش کرد؛ بلکه باید به آن شکل داد و بهترین راه حل را پیدا کرد.
    هر چه در دلم از آن داشتم روی کاغذ ریختم.
    دل پری داشتم خلاصه.
    مشکل را شرح دادم و طوری گرفتارش بودم که هم می دانستم باید چه کار کنم هم مردد بود و نمی دانستم.
    بین دوراهی سفت و سخت گیر کردم.
    ممکن است دلیل حال بدم این باشد؟
    همیشه یا در گذشته سیر می کنم یا آینده.
    سعی می کنم در لحظه ی حال باشم و از آن لذت ببرم ، اما ذهنم پرش می کند و من را از لحظه حال دور می کند.
    این ذهن چرا بازی کردن را خوب بلد است؟
    واقعیتش من از آن بازیگوش ترم. او را بالاخره به فرمان خودم و تحت کنترل در می آورم.
    امروز چند صفحه ای کتاب خواندم.
    پادکست گوش کردم و فیلم آموزشی کامپیوتری دیدم.

  98. – باید می‌رفتم دفترخانه. تصمیم گرفتم پیاده بروم. وسط‌‌های راه متوجه‌ی نزدیک‌شدن زمان قرار و راه زیاد باقیمانده شدم. سرعت قدم‌هایم را دو تا سه برابر کردم و موفق شدم دقیقن در وقت مقرر برسم، اما آنجا چهل و پنج دقیقه منتظر ماندم تا طرف مقابل برسد. برای خیلی‌ها وقت تعیین‌شده هیچ معنایی ندارد و خیلی‌ها هم هستند که به آن اهمیت می‌دهند. من دست برداشته‌ام از جنگیدن با آدم‌ها چون هیچ‌ کمکی نمی‌کند، به جایش حواسم را دادم به چای خوشرنگی که در استکانِ ظریف کمرباریک برایم ریخته بودند و فرصتی که برای خواندن مهیا شده بود.

    – تنها اخلاق خوبی که در رانندگی دارم این است که بوق نمی‌زنم؛ شاید سالی چهار-پنج بار بوق بزنم وقتی که واقعن احساس خطر کنم. این را امروز فهمیدم؛ راننده‌ی محترم تاکسی بی‌اغراق هر سی ثانیه شاید هم کمتر بوق‌نوازی می‌کرد. خوب شد زود رسیدم وگرنه ناچار می‌شدم با قاتل عزیزم که اسمش را گذاشته‌ام «صدا‌خفه‌کن» هماهنگ کنم.

    – فکر می‌کنم یک نفر حقیقت را به همسایه گفته است؛ اینکه تو باسنی به‌قدرکافی تنگ برای عضویت در باشگاه پنج‌ صبحی‌ها نداری. نیمی از سال هم که رفته است و این هدف حتی یک بار هم محقق نشده است. برای نیمه‌ی دوم سال هدف دست‌یافتنی‌تری تعیین کن.

    – بعضی اوقات جو متمدن‌بودن دامنم را می‌گیرد و سیب را پوست می‌کنم، بعد همه‌ی پوست‌ها را جداگانه می‌خورم. فاز خودم را نمی‌فهمم. چه کنم که عاشق همه چیز این لعنتی هستم؛ پوست و گوشت و استخوانش.

    – دیدن آدم‌هایی که اولین قرارهایشان را می‌گذارند و در حال شکل‌دادن به رابطه‌ی تازه‌‌ای هستند شوق‌آور است.

    – خدای خوبم، در ناچیز بودن من همین بس که اگر در خیابان شاشم بگیرد تمام آنچه ادعایش را دارم از شرف و انسانیت گرفته تا محبت و آگاهی در همان شاش حل می شوند و تنها اندیشه‌ام این خواهد بود که چگونه مثانه‌ام را خالی کنم. هر زمان که تصور کردم قدرتی دارم یا کاری از من ساخته است شما بگذار به حساب گنده‌گوزی‌های یک مثانه‌ی خالی و البته یک مغز خالی.

    – الهی شکرت…

  99. ۱. صبح را قبل از بیداری حس کردم. چشم بسته چرخی زدم و وانمود کردم هنوز صبح نشده است. ولی بدن صبح‌‌‌دوستم نمیتوانست از هوای صبح به این سادگی بگذرد، اجازه خواب بیشتر نداد.
    ۲. خانه‌ی دیروزی را امروز ندیدم. فردا دوباره دنبالش می‌گردم.
    ۳. دلم نمی‌خواهد از کار حرف بزنم. کار کردم و همین کافی‌ست.
    ۴. بالاخره چرخ سفالگری‌ام را سفارش دادم.
    ۵. در گردش اینترنتی‌ام به سایت‌های کتاب رسیدم و بدون هیچ خویشتن‌داری کلی کتاب سفارش دادم.
    ۶. عجیب دوستی مرا به کتاب‌فروشی شهر برد و این‌دفعه توانستم خویشتن‌داری محدودی اعمال کنم و کتاب دیگری نخرم. فقط دو تا خودکار خوش‌رنگ و بد‌قیمت خریدم.
    ۷. سریال دیدم و سر و کله‌ی خواب پیدا شد.
    ۸. گزارش را نوشتم که امروز را تمام کنم و زودتر بخوابم.

  100. امروز هم توانستم زود بیدار شوم. باز هم صفحات صبحگاهی نوشتم. برای ناهار برنج خیساندم و به قرار مطالعه‌ام با رفقا رسیدم. «نبرد هنرمند¹» را خواندم. از تفاوت‌های هنرمند حرفه‌ای و تازه‌کار می‌گوید. حین مطالعه بارها از خودم پرسیدم: حرفه‌ای هستی یا تازه‌کار؟ هیچکدام. شاید تازه‌کاری که در پی حرفه‌ای شدن است. چه بدانم.

    ناهار درست کردم و بعدش با دوست‌جان تلفنی حرف زدیم. از شعر و ترانه. آن‌قدر از گفتگو با این بانو هیجان‌زده شدم که تا دم تمرینجا لولیدم بین شعر و ترانه. سپس دستشویی و حمام را سابیدم و سپس‌تر خودم را.

    سشوار به‌دست وارد نویسنده‌ساز شدم. امروز هم داستان هزارکلمه‌ای نوشتم و برای اولین‌بار توانستم داستان را به پایان برسانم. کاش این چالش ادامه‌دار باشد.

    سرزبان و الهه و دیدگاه. دو روز است که از دیدگاه می‌گوید. الهه. که «دیدگاه، زمان و مکانی‌ست که در آن‌جا ایستاده‌ به جهان می‌نگریم. دیدگاه، شروع است. و سخت است دیدن شروع. چرا که برای دیدن شروع، باید به پیش از شروع بازگشت و این یعنی شروعی دیگر.» وبینار را نصفه‌نیمه بودم و حضور مبینا را از دست دادم.

    با دوستی قدیمی گفتگو کردم. جریان طلاق گرفتن و کشمکش‌هایی که با همسرش داشته را گفت و من طبق معمول شنونده بودم. خوشحالم که بعد از دو سال توانست خودش را نجات دهد. بعدش آزادنویسی کردم و خواندن «مار و پله²» را آغازیدم.

    1. استیون پرسفیلد
    2. فرهاد پیربال

  101. از پریشب شروع می‌کنم.

    صد بار بیدار شدم و خوابیدم. ساعت که زنگ زد هم بیدار نشدم. یک نفر قرار بود بیاید سلول بگیرد ازم. قرار بود خبر بدهد. هی گوشی‌ام را چک می‌کردم و می‌دیدم خبری نیست و می‌خوابیدم. ساعت ۱۰ بلند شدم و لنگ‌لنگان شروع کردم آماده شدن.

    جان نداشتم. بی‌حال بودم.

    رفتم دانشگاه. قرار شد تست انجام بدهیم. کاش می‌شد بروم خانه همان موقع. تست انجام دادیم و تمام شد. کاش این موقع می‌توانستم بروم خانه. نه، باید می‌رفتیم تا کرج. که سلول‌ها را بدهیم یک آزمایشگاهی که نتیجه‌اش را برایمان بخوانند. نه، تهران پیدا نکردیم جایی را.

    تمام راه داشتم غش می‌کردم. پلیت سلول را گذاشته بودم روی پایم. فکر کنم تب داشتم. برای سلول‌ها بد نبود. آخر باید در ۳۷ درجه باشند.
    رفتیم و رساندیم و آمدم خانه. با همان لباس‌های خانه افتادم کف زمین.

    توان هیچ کاری را نداشتم. مسکن خوردم و خوابیدم. نصفه‌شب بیدار شدم و باز خوابیدم. تا صبح. تا ظهر‌. و بعد هم باز کار خاصی نکردم.

    الان بهترم. اگر هیچ کاری نکنم انرژی دارم. انرژی هیچ کاری نکردن را دارم. دیروز نداشتم.

    فردا هم نمی‌روم دانشگاه. امیدوارم تا پس‌فردا انرژی کاری کردن را داشته باشم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  102. _ نمره ی امروز ۷ از ۱۰

    _ نگارش صفحات صبحگاهی درسه صفحه

    _پیاده روی و نرمش

    _ پرداخت پول زور خیلی شکننده شدم خدا کنه مالیات بشکند.

    _ چندین ساعت فیلم آموزشی دیدم و یادداشت برداری کردم.گذشت زمان را متوجه نکردم.

    ـ تقویت خودکنترلی: عبور از زیر گذر و داخل ماشین خیلی جیغ زدم خدا کنه دوربین مداربسته نگرفته باشند، برای پرداخت اون پول زور و افزایش تاب آوری نیاز بود.

    _به پیشنهاد استاد در وبینار دیشب لبیک گفتم، سری به نوشته های قبل زدم عجب مطالبی نوشته بودم، تند و تیز بود مثلاً از مادری خود سرپرست که مجبور بود فرزند ۵ ساله سندرمی خود را بروی پلاستیک و در خانه تنها بگذارد وسر کار برود، گفته بود فرزند غرق در کثافت است تا به خانه برگردم، چه قدر تلاش کردم از بهزیستی برایش خدمات بگیرم اما نشد…
    یا عروس جوان گفت هر وقت از همسرم چیزی می خواهم به طرفم پرت میکند امروز که همسرش می گوید سال گردن را بده به شیوه شوهر، به او می دهد، ناگهان شوهر به طرف وی حمله ور و دنده زن را می شکند زن را به اورژانس می برد و گفته بود حق نداری به خانواده قضیغرا بگویی اول وقت زنگ زده بود و در دفتر پیشم آمد حتی نمی توانست بنشیند و گفت چه کارکنم راهنمایی و ارجاع او به کلانتری خودم همه جا همراهش بودم همین الان نیر درد و ناخوشی نو عروس را حس می کنم… گواهی پزشکی قانونی را گرفت اما شکایت نکرد، دوباره قضیه دیگر جسمی از جانب شوهر برایش پیش آمده … و جداشدن هر چند از طلاق متنفرم، بیچاره زنی که زیر سیطره ظلم وجور، ضرب وشتم زندگی را می خواهد ادامه دهد.
    سریع سررسیدها را بستم و در کارتون گذاشتم، تا بیشتر بوی گندش پخش نشود.
    _تفعل به حضرت حافظ
    «رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماند
    چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند»

    گزارش نیک ۱۳۱ با اوضاع و احوال نامتعادل بعضی ها به سرانجام رسید.

  103. بخشی از برنامه کاریم مشخص و خیالم تا حدودی راحت شد. نیروی کمکی برای بخش پسماند به من دادند. و قرار شد در بخش فاضلاب هم همکاری کنم. بخش خاک هم سرجایش هست.
    فایل وبینار دیشب را گوش دادم.
    روی اصلاح داستان کوتاهم کار کردم.
    کلماتی و عباراتی برای ترانه پیدا کردم.
    در وبینار شرکت کردم. مبینا جان، نظر خوبی نسبت به من و نوشته‌هایم دارد. از فرصت 25 دقیقه آزادنویسی در جهت اصلاح داستان کوتاهم بهره بردم.
    بخشی از فیلم جدید آقای فرهادی را دیدم.

  104. سرماخوردگی دست از سرم برنمی‌داره.
    صبح با بدن درد شروع شد .
    بعد از خوردن داروها و صبحانه کارها رو با زحمت انجام دادم.
    خستگی باز فشارم رو پایین آورد ولی بی‌خیال این هم تموم میشه.
    در هزار کلمه آنقدر ذهنم‌ آزاد شد، چیزهایی نوشتم که باورم نمی‌شد. عالی بود. خیلی سریع نوشتم. یه لحظه به خودم اومدم دیدم دستم چقدر درد گرفته. دوست داشتم ادامه بدم ولی واقعن دیگه نمی‌شد.
    کلاس کودک‌نویس هم دوستان کارشون عالیه.

  105. امروز صبح ساعت ۶ باصدای پسرم که آب می خوام بیدار شدم به زور بیدار شدم دیدم کارن خوابید و من بیدار موندم تقریبن پونصد کلمه آزاد نویسی کردم .
    علی گفته بود ساعت ۱۲ تا ۲ برق می ره زودتر ناهار رو آماده کردم
    بعد از ناهار خوابیدم باصدای کارن بیا منو بشور بیدار شدم سر درد گرفتم می خواستم فصل اول رمان مادران و دختران رو تمام کنم دیدم لذتی که دیروز از خوندن بردم امروز نمی برم .
    با کارن گرگ بازی کردیم و دنبالش می کردم والان خوابه شام درست کردم.

    1. امروز ساعت هشت صبح بیدار شدم.
      ۱ـ هفده دقیقه دویدم و دوش گرفتم.
      ۲- صفحاتِ صبحگاهی را نوشتم.
      صبحانه خوردیم.
      ۳- دن‌کیشوت را دوفصل جلو بردم. تازه دارم جذبش می‌شوم.
      ۴- ناهار درست کردم. عدس پلو با سالاد شیرازی.
      ۵- طبق برنامه‌ی محتوایی سایتم، امروز دوتا از کتاب‌هایی که خواندم را در سایتم معرفی کردم. جنایت و مکافات از داستایوفسکی و شغل مورد علاقه از دوباتن.

      ۵- از حافظ خواندم:
      روزگاری‌ست که ما را نگران می‌داری
      مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری
      گوشه‌ی چشم رضایی به مَنت باز نشد
      این‌چنین عزت صاحب نظران می‌داری
      ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار
      دست در خونِ دلِ پُرهُنران می‌داری

      ۶- دو تا از سیاه‌قلم‌های ناتمام را تمام کردم.
      ۷- یک رخدادک نوشتم.
      ۸- امشب خیلی با دخمل بازی کردیم و ادا درآوردیم.

  106. سال‌واژه: پژوهشیدن
    صبح بدبدن بودم. حس سرماخوردگی و روزخرابی داشتم. چرا باید فاتحه‌ی روز را قبل از فاتحه‌خانی‌اش خاند؟ این عادت بد حتا اگر خراب نشود روز حالت را می‌گنداند.
    ولی خاهری خاهرا املت ساخت. املت خانوادگی. بعدش ریحانه قهوه و دن کیشوت را خورد. مزه مزه. حال فراوان. سه فصل. به خود می‌قولد صد صفحه که تمام شد دیگر مدتی رمان نیاغازد. می‌داند دلش نمی‌آید.

    رمان مرهم سخت‌دوران‌هاست برایت. چرا که در کنار فشارها تنها منبع گوشه‌گزینی‌ات می‌شود. از بوق‌ها به تکاپو در سکوتش می‌پناهی و آنجاست که توانایی دوباره در بوق‌ها رفتن را میابی.
    اما من گاهی بی‌جنبه بازی می‌کنم. حالا نه. مدیریت می‌کنم که یکهو بجای وظیفه‌ام نروم سراغ صد صفحه‌خانی. که چه کیفی‌ست همه‌چی را کناریدن و فدای رمان شدن. ولی حالا نمی‌شود. فدا شدن وقتی کم باشد بیشتر به عرشت می‌برد.

    امروزم تقدیم رمان. می‌خاهم هرروزی آمدم به خاندن این گزارش نیک یادم باشد که شهریور ۱۴۰۵ را دن کیشوت مزین کرد و چه صد صفحه در روز، چه پنجاه صفحه و چه ده صفحه‌اش نگه‌ات داشت. نمی‌دانی دقیقن روی چه تأثیر گذاشت و اهمیتی هم نمی‌دهی. مهم لحظه‌هایی‌ست که تو بودی و قهوه و دن کیشوت. مهم تصور دن کیشوت در کنار مهترش در صحرا بود و ماجراهای بحران‌زایشان.
    تو در این مدت یکی از سخت‌ترین دوره‌های بِدو بِدو را گذراندی و الحق که بیکار نبودی. نه اینکه قبلن بوده باشی. آن‌موقع کم‌کار بودی. چندین ساعت وقت داشتی و نهایت بعضی روزها وقت‌دزدی را به معنای واقعی‌اش می‌تجربیدی.

    حالا اما وقت‌دزدی لای بی‌لاها برایت ارزشمندتر کرده وقتی را که پای کارها می‌گذاری. و حالاست که کارهای بی‌ارزشت یکی یکی کشف می‌شوند و جایگزین‌هایش مهم. رمان‌خانی از آن کارهاست که می‌بینی اگر نباشد انگیزه نیست‌. نباشد روح ندارد کارهایت. بدو بدویی‌ست بی‌معنا. بی‌‌اکتشاف دنیاهایی که شخصیت‌های ناشدنی را جلوی پایت می‌گذارد و اثبات می‌کند شدن فقط یک شکل نیست. شدن وقتی قشنگ و چشمگیر است که هزاران شکل باشد.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  107. صبح در دانشکده مطالعه کردم. بیشتر همان محتوایی که می‌خواهم درس بدهم. کمی هم از «گاه ناچیزی مرگ.» از این کتاب این جمله چشمم را گرفت: «بعد فکر کردم، برای این گوشه‌نشین شده‌ام که آنان را از شر خود در امان دارم نه خود را از شر ایشان. این‌گونه دلم آرام گرفت.»

    برای ناهار منتظر برادرم و خانواده‌اش نشدم و زود ناهارم را خوردم و کمی مطالعه کردم و خوابیدم.

    اول وبینار نویسنده‌ساز را پیش خانواده بودم برای همین، اکنونم در فهرستی از کلمات 68 کلمه بیشتر نشد. خیلی از واژه‌هایم تکراری. برگشتم اتاقم و در آزادنویسی داستانی آرزویی خلق کردم که درمانگری جوان و ناشی است. سوم شخص نوشتم. این‌طوری ترس‌ها و اضطراب‌هایم را سرش آوار کردم و راه‌حل‌هایی که بلد بودم که توی دست و دامانش ریختم. حالا اگر دختر خوبی باشد ازش بهره می‌برد. امروز توی قسمتی که مبینا ملائی داشت از روزنویسی می‌گفت از دوست عزیزم شکوه طایفی هم نام برده شد و جمله‌اش خوانده شد: « من روزنویسی می‌کنم چون، می‌خواهم بی حاصلی را از روزگارم بزدایم.»

    از خواهرزاده‌هایم یاری خواستم برای شنیدن داستان کوتاهم که در دوره‌ی شش داستان کوتاه نوشته بودم. ریحانه آمد نشست برایش خواندم و در حین خواندن هم ویرایش کردم و در صفحه مخصوص دوره ثبتش کردم. خوبی شرکت در وبینار نویسنده‌ساز این است که ذوقت برای نوشتن و ویرایش بیشتر می‌شود. دیروز از بازنویسی داستانم ناامید بودم. امروز اما وقتی ریحانه خوشش آمد نظرم برگشت.

    در وبیکار سرزبان، الهه علیزاده دیدگاه را از دید زمان توضیح داد. هم خوب گوش دادم و هم یادداشت‌برداری کردم. تازه دارد لذت درک حضور آنلاین در دل و جانم می‌نشیند.

    در ادامه مطالعه خواهم کرد و شاید فیلم ببینم. دیشب از دیدن انیمه شهر اشباح خوشم آمد. صداقت و عشق دخترک همه‌ی طلسم‌ها را باطل کرد.

    1405.6.29
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  108. امروز به کندی گذشت؛ کشدار و سنگین. به خانه که رسیدم، خواهرها غرق تدارک مراسم سالگرد بودند؛ بغض، فهرست خرید، فهرست مهمان‌ها. همیشه میان رفت‌وآمد و حضورها، جای خالی‌شان برای من پررنگ‌تر می‌شود.

    از کجای حال بد می‌توان گزارش نیک داد؟ ساعت هفت، برای فرار از حال‌وهوای خانه، به پیاده‌روی پناه بردم. هرچه قدم زدم، دلم سبک نشد؛ بار دلتنگی همیشه سنگین‌تر به خانه برمی‌گردد.

    این لحظه‌ها، نوشتن سخت‌ترین کار دنیاست. مغز همراهی نمی‌کند. هرچه می‌گویی سیاه است . نگهبان ذهن و کلامت اجازه نمی‌دهد جاری شود. دستت تنها می‌ماند؛ بی‌حرکت و بی‌کلام. چند ثانیه مکث. تکرار.نقطه.

  109. چوب توی آستین

    ــ شخصیت داستان من نتوانست راه‌حلی پیدا کند. انگار تنها گزینه‌اش نوشتن است. که آن هم مثل مسکن عمل می‌کند. موقت. خیلی دلش می‌خاهد سرش را بکند زیر آب. شخصیت داستان من زندگی‌اش کِشمشی‌تر از این حرف‌هاست.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    #داستان‌ــ‌خام

  110. چوب توی آستین

    شخصیت داستان من نتوانست راه‌حلی پیدا کند. انگار تنها گزینه‌اش نوشتن است. که آن هم مثل مسکن عمل می‌کند. موقت. خیلی دلش می‌خاهد سرش را بکند زیر آب. شخصیت داستان من زندگی‌اش کِشمشی‌تر از این حرف‌هاست.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    #داستان‌ــ‌خام

  111. هول شدن با هول بودن فرقی نداره در ذات
    هر جفتش از زیاده‌خواهی نابجا میگه . هول کردن میخوای زیاد بگی یا باشی یه وقت کم نیاری یا کم به نظر نیای
    هول بودن هم قاعده زیادی دیدین دیگری و کم دیدن خودته
    بذاریشون کنار هم به یه ریشه میرسی: ترس از ناکافی بودن
    —————
    یوگا
    مراقبه
    قدردانی برای فرصت زیستن و تجربه کردن
    آزادنویسی
    صفحاتی از کتاب ” شکست بخورید و برخیزید” ( دلم میخواد از آموخته‌هام بگم اما جون ندارم)
    سرچ و مقایسه 12 برند و عملکردشون : شادی بعدها از خروجی گفتم.
    بازبینی حساب و کتاب اردیبهشت
    پیگیری نوبت سونوگرافی مامان ( امید به خیر بگذره)
    چند امر نظافتی و رسیدگی بهداشتی که عقب افتاده بود. از شستشوی لباس تا رسیدگی به پوست و مو و تن
    تبریک تولد دوقلوها و جشن الفباشون
    ساخت ده ویدئو
    بررسی سایت رقیب مشتری اخوان
    ساخت پست برای لینکدین و تلگرام و انتشار
    پیاد‌روی
    ساخت جمله با واژه جدید ” بلایار” : قد و بالای تو رعنا رو بنازم / چشم شهلا و بلابار رو بنازم
    شرکت در نویسنده‌ساز و آزادنویسی مسئله‌دار

  112. گزارش نیک ۲۸

    سرماخوردگی به اشکال مختلف ادامه دارد. وقتی سرفه می‌کنم، ناخواسته خود را در قالب پیرمردی می‌بینم که سال‌هاست با این مشکل درگیر است.
    حال «او» نیز بهتر است. هنوز کمی با قسمت دارو مشکل داریم. اما قابل حل است.
    بگذریم.
    با حال عجیبی که امروز داشتم، ترانه نوشتم. نمی‌دانم خوب شده یا نه. قافیه ندارد اما حسش را دوست دارم. راحت هم می‌شود خواندش.
    قافیه در ترانه اجباری‌ست؟
    مقداری نوشتم. کم‌تر از حدی که باید.
    «جنگ آخرالزمان» را ادامه دادم. آن هم کم‌تر از مقداری که می‌خواستم.
    مشق شعر کردم و شعر خواندم. با حالی که داشتم، بسیار چسبید.
    نوشته‌های همسفرانم را خواندم. کاری‌ست شیرین.
    حالم به شکلی‌ست که حس می‌کنم به خواب نیاز دارم. زیاد به کار دیگری نخواهم رسید.
    روز پرباری نداشتم. از خودم راضی نیستم. فردا برای جبرانش تلاش می‌کنم.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی امروز: ۷ از ۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *