«هرگز روزت را شروع نکن،
مگر اینکه قبلاً آن را روی کاغذ به پایان برده باشی.»
-جیم ران
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
104 پاسخ
بیدار شدم؟ بیدار شدم. گمانم چهلوپنجدقیقهای با هم کار کردیم. آزادنویسی کردم. آزادنویسی نباشد اولین کارم، اضطراب برم میدارد. یابو برم میدارد که روز را باختی. پس با آزادنویسی دهان اضطراب را میبندم.
گپی زدیم و رفتیم.
بعدش نشستم یکی-دوساعتی برای وبیکار مطلب را آماده کردم. بعله، پشت صحنه این خبرهاست. آزادنویسی کردم و جستجویی برای اطمینان بیشتر و بعدش هم رفتم سراغ کتاب دوستداشتنیام. درخششهای تیره. لعنتی این آرامش دوستدار، عجب آرامشدوستنداریست ها… نثرش از آن جاسنگینها که درنگ میطلبد ولی گمانم کاردرست که میگویند همین آرامشِ خطوخشانداخته به آرامش خواننده باشد. که میداند مسئلهای که دارد میکاودش توی کتاب، از اتفاقا خعلی هم صبر و درنگ میطلبد. کارِ کلاغخوانی نیست کتابش که تندوتند فقط ورق بزنی و بعدش بروی بالای تریبون.
ساعتی غرق بودم در کتابش و بعدش کاسهوکوزهام را جمع کردم و دنبال موسیقی ژاذاب برای اول وبیکار بودم که چی؟ آفرین رفتم دیدم اسکایرومم دارد میترکد همه چیز را حذف کردم و یادم رفت اصلا موسیقی یا موزیکویدیو بتپانم به حلقش. در نتیجه وقتی نشستم پشت رول اسکایروم برای اجرا دیدم چستا هم موسیقی نمانده. دست جنباندم و عروسک کاوه صالحی را ریختم کف کار و کار را جمع کردم. تمیز.
عجیب است که باز ظهر را یادم رفته.
آهان گزارش نیکم را ظاهرا ظهرها مینویسم. نوشتمش و انداختم کف سایتم و بعدش کف سایت اوستا و از درون گریستم که هنوز نرفتهام فلان چیز را بخرم. آن لالوها دیدم چرا درخششهای تیره را اینهمه وقت چاپیاش را نخریدم؟ پس زدم توی گوشش و کف ایسام از آن خوبهایش را یافتم و خرید.
کار دیگری که کردم این بود که پریشب مسئلهای از سرزبان حل شد و دیروز نشستم این حل معما را کردم پوستر آغازین وبیکارها معماری تفکر و خیلی زیاد حال کردم. هنوز جواب پیام باده را ندادم؟ ای داد بر من. پیامها توی ذهن من پاسخ داده شدهاند.
بعدش هم ناهار و بعدش هم وبینار شیما.
ادامهی باهمخوانی تفکر کندوسریع. آنهم توی لینک جدید. فنوتک. ما هم از شنبه علاوه بر ساعت 16 برمیگردیم فنوتک که تکنولوجیاش پیش رفته.
رفتم وبینار آغوی کلانتری. خوب بود. داستاننویسیام هم اینور و آنور میپلکید.
بعدش هم گرم کردم رفتم وبیکار خودم. وضوح بیشتر. آنچه رخ داده.
پرسش به نظرم از جنس انتزاع است و جسمانیتش و نیازبودگیاش در قامت دوچیز تجسد میابد: «گفتگو و دیالوگ.» یادم آمد رنج خودم هم همین دو بوده دیگر. گفتگو و دیالوگ. و نیاز من. نیاز ما. البته گفتگو و دیالوگ هم مثل هر چیزی موقعیت و امکان خود را دارد. خلاصه الان سرزبان وضعیتش روشنتر است. سرزبان؛ مدرسهی گفتگو و دیالوگ(همزبانی، زباناندیشی و زبانآموزی با پرسشگری). فکر کنم تا اینجا مسئله خوب پیش رفته. بعدش هم رفتیم سراغ موضوع جیزّی مثل مذهب و تأثیرش بر دیدگاه. اولش تلاش کردم گاردهای احتمالی را بیاورم پایین. چون وقتی قرار به صحبت دربارهی مذهب میشود انگار دکمهی آمادهباش آدمها را انگولک کردهای. همه حاضربهیراق دفاع یا حمله. شلکسسسس… ریلکسسسسس. از همان کتابه که هنوز اسمش را به بچهها نگفتهام(حال میدهد این وضعیت مثل کشف میماند، بازی کشف) این مولفه را به عنوان سومین عامل برشمردم و گپ زدیم که ببینیم اصلا مذهب با ما چه میکند؟ کجا گوش کنید؟ توی کانال سرزبان. همین را سرچ کنید توی تلگرام: «سرزبان.»
بعدش تماسی گرفتم و یک ساعتی حرف. بعدش هم نشستم بارگذاری محتوا و نوشتن یادداشت سرزبان و بعدش نوشتن یادداشت خودم. بازی فرمی را دوست داشتم. فرم مناسبی بود برای صورتبندی خستگی. به گمانم. سرشار از بود بود.
به صفحهی روزنویسی سایت آغوی کلانتری(کلونتری چرا راحتتره؟ نه از سر بیاحترامی ها، حرف آ حتی توی نوشتن هم زحمت میبرد) سر زدم و اوهو… چه کار خفنی. چه نابآبادی. گمانم باید استفاده کنم از این تکنیک وگرنه انبار روی انبار. دیدن نام کتاب «تقویم بیهدفی» اکلیلی و این داستانهایم کرد. کتابی که کتاب است. و برایش حرف بسیار است، بسیار.
خلاصه آن گوشهموشهها کارم را میکنم برای خودم و دوستانم و چه بسیار نکردهها و خواستهها و ماندهها. هوف.
بعدش هم لالایم آمد و گویا بازخورد شعر به درازا کشید و به جلوس نرسیدیم. خلاصه اینطوری.
آ-یّه.
زدزیاد.
اینم آدرس خونهزندگی من توی تلگرام:
https://t.me/channelelahehalizade
سهشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
ساعت یک ربع مانده به دو است. اتاق تاریک است و دلم میخواهد بخوابم. اگر چشمهایم را روی هم بگذارم، بدون هیچ تلاشی به خوابی عمیق فرو میروم. اما به خودم قول دادهام که هر شب گزارش نیکم را بنویسم. پس شروع میکنم به نوشتن.
امروز صبح زودتر از بقیه بیدار شدم. مامان هم بیدار شد و با هم میز صبحانه را چیدیم. بیسکویت تردنمکی و پنیر خوردم با چای تازهدم.
برای ناهار خودم به آشپزخانه رفتم و برنج و قورمهسبزی و سالاد درست کردم. دلم نمیآید مامان و زنعمو همهی کارها را انجام دهند. تا جایی که بتوانم کمک میکنم.
امروز مامان بخشی از لباسهای دخترکم را شست. لباسهای روی بند آنقدر کوچولو بودند که باورم نمیشد یک روز همهی اینها اندازهاش میشوند.
بعد از ناهار میخواستم نقاشی بکشم، ولی بدنم خیلی خسته بود. کمی دراز کشیدم و وقتی چشم باز کردم، دیدم ساعت نزدیک چهار است.
باید حاضر میشدم و به کلاس بارداری میرفتم. یک ساعتی طول کشید تا آماده شدم و اسنپ گرفتم. خیابان پر از ترافیک بود. راننده سعی میکرد از میانبرها برود، ولی فایدهای نداشت.
وقتی رسیدم، دیدم در بسته است و قفل دارد.
یک لحظه وارد برنامهی بله شدم و تازه دو زاریام افتاد؛ پیام را اشتباه خوانده بودم. کلاس سهشنبه لغو شده بود و به چهارشنبه موکول شده بود.
حسابی توی ذوقم خورد. باید آن همه راه و ترافیک را دوباره برمیگشتم.
روی نیمکتی در نزدیکی کلاس نشستم. دختری روبهرویم دستفروشی کتاب میکرد. دو پسربچهی گلفروش نزدیک کتابها شدند و به کتابها از سر تمسخر نگاهی انداختند. یکیشان گفت: «ببینم باباسفنجی داره؟» و بعد خندهکنان رفتند.
دلم برایشان سوخت.
⸻
ظهر چهارشنبه است که دارم ادامهی گزارش نیک دیشبم را مینویسم. دیشب نمیدانم چگونه گوشی از دستم رها شده بود و خوابم برد. تصمیم گرفتهام از امروز بیشتر گزارش نیک را حین روز بنویسم تا شب اذیت نشوم.
بعد از کلاسی که لغو شده بود، به خانه برگشتم و یک ساعتی نهایت انرژیام را جمع کردم تا نقاشی بکشم. دیروز پشت میز نشستن و کار کردن برایم یکی از سختترین کارهای ممکن بود. انگار حس و حال نقاشی نداشتم.
اما بالاخره طلسم را شکستم.
برای شام مامان نان رگاگ درست کرد؛ ترکیبی از آرد و تخممرغ و مهیاوه. خوشمزهترین نان محلی جنوبی. یک سال بود که نخورده بودم و حسابی دلم هوسش را کرده بود. شب هم برایمان بلال مکزیکی درست کرد.
همسر که به خانه آمد، حریر تخت کلبهای دخترکم را آورده بود. یک حریر موکارنگ زیبا که همانطور که میخواستم، دو طرفش با پاپیون بسته میشد.
اتاق دخترکم حالا شبیه اتاق یک پرنسس شده بود.
آنقدر ذوق کردم که چندین بار به اتاقش رفتم و هر بار از نو به تختش نگاه انداختم. البته هنوز تشک و روتختی و کوسنهایش نیامدهاند. با آمدن آنها، اتاقش تقریباً تکمیل میشود.
آخر شب کمی با همسر درد و دل کردیم. گفتم این روزها خیلی سخت میگذرد. حس سنگینی دارم و انگار همهچیز در حال تغییر است.
گفت: «هیچ چیز باارزشی آسان به دست نمیآید.»
گفتم: «تو این روزها چه حس و حالی داری؟»
گفت: «حس میکنم مسئولیتم بیشتر شده. نگران دخترم هستم و دارم تمام تلاشم را میکنم که بتوانم نیازهایش را برآورده کنم.»
در آغوشش گرفتم و گفتم: «با هم از پسش برمیآییم.»
امیدوارم پدر و مادر خوبی شویم و دخترکمان در زندگی خوشحال باشد.
همسترزیادهگو میگوید:
امروز بدنت خیلی خسته بود و از اینکه نمیتوانستی مثل سابق برای نقاشیات زمان بیشتری بگذاری، ناراحت بودی. اما شاید لازم باشد به خودت یادآوری کنی که زندگی قرار است تا همیشه شبیه قبل نماند.
در میان این تغییرها، اتفاقهای قشنگ زیادی هم در حال شکل گرفتناند؛ اتاق دخترکت که کمکم تکمیل میشود، حرکتهای زیبایش در طول روز، بودن و لذت بردن کنار عزیزانت و خانهای که دارد آرامآرام شکل تازهای به خودش میگیرد.
آفرینش این روزهای تو شاید فقط در نقاشیکشیدن خلاصه نشود. شاید بخشی از آفرینش تو همین ساختن خانه و محیطی گرم و پرنشاط برای دخترکت باشد.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 نقاشی و آفرینش: ۵
🥗 تغذیه و آب: ۸
✍🏻 نوشتن: ۵
📖 کتابخوانی: ۰
🏠 نظم خانه: ۱۰
🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
🤰🏻 حرکت و ورزش: ۵
📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۰
😴 خواب و استراحت: ۱۰
❤️ روابط و محبت: ۱۰
امتیاز امروز: ۶۳ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
گزارش نیک – 31 شهریور 1405
– با آلارمی که قرار بود هشت و نیم زنگ بزند اما شش و نیم زنگ خورد بیدار شدم. وقتی فهمیدم دو ساعت زودتر بیدار شدم، دوباره به تخت برنگشتم. از سکوت خانه استفاده کردم تا کمی نوشتنیهایم را بنویسم.
– لیست کارهای روزم را نوشتم و دست به کار شدم.
– آزادنویسی کردم. گزارش نیکم را نوشتم و هوا کردم.
– امروز روز دفاع سمیهجانم بود. انگار که خودم دفاع داشتم؛ پر از استرس. اما خدا را شکر همهچیز به خوبی پیش رفت. دیدار دوباره دوستان بعد از ماهها بهم یادآوری کرد که چقدر نیاز به خندیدن و حرف زدن از هر دری با جمع دوستانم دارم. به سید کمک کردیم زندگیاش را روی کاغذ درست کند و نوشتیم در 5 سال آینده در چه وضعیتی هستیم.
– استادهای عزیزم را دیدم. باهاشان عکس گرفتم. به بهانه آنکه دفاعم آنلاین بود. چقدر دوست داشتم نباشد. چند دقیقهای در دفترشان، حرف زدیم. از وضعیت سوررئالمان حرف زدیم، از امید گفتیم، از آینده گفتیم. دفترشان بوی امید میدهد. یکی از آن فالهای استاد را هم برداشتم و نوشته بود: «هرچه بخواهی اتفاق میافتد.» با کلی حس خوب، خداحافظی کردیم. امید که در آیندهای بهتر دیداری مجدد داشته باشیم.
– کتاب «روزها در راه» شاهرخ مسکوب رو دو سه صفحه خواندم. انگار که امروزمان را میخواندم. از تکرار رخدادها متعحبم. و خواندن اینها برایم بسیار سخت بود. هنوز درد در قلبم هست، فقط انکارش میکنم، به خیال آنکه دارم به خودم لطف میکنم. چسبیدهام به زندگی. چسبیدهام به همین امروز.
– پاییز زیبا دارد میآید. تابستانی دور از خانه داشتم. پاییز پر باشد از خانه.
– https://t.me/faashnevesht
بازگشتی نه نیک
وقتی برگشتم، به کجا برگشتم؟
بعد از «داستان یک شهر» در چالش کتابخوانی، چند روزی هواخوری داشتیم و در این فاصله، برای تغییر حال، «مربای شیرین» مرادی کرمانی پیشنهاد شد که به نظرم زیباترین پیامش مطالبهگری بود-چیزی که باید از جلال آموخت. امروز «دیدار» را با «بازگشت» شروع کردیم.
در «بازگشت»، شاسب یکی از خالدهای جوانی است که اینبار پس از پنج سال تبعید، به خانه و شهرش برمیگردد. اما نه خودش آن آدم سابق است و نه شهری که از آن رانده شد. او یکی از هزاران نفری است که دلشان برای خانه پر میکشید، اما در این سالها، هم خودشان و هم جهان اطرافشان دگرگونه شده بود.
شاسب در راه، مندل را میبیند- همان چونهگیر نانواییِ اهواز که روزگاری تراکت و اعلامیه پخش میکرد. مندل ابتدا نمیخواهد چشم در چشم شاسب شود. میگوید خسته شده، هجده ماه زندان و آزار کشیده و بعد به این شهر آمده و زندگیای برای خودش ساخته که بد نیست، خرجش درمیآید. جمله سادهای است، اما برای شاسب معنای سنگینی دارد: یکی دیگر از همنسلان و همپالکیهایش، راه خودش را پیدا کرده و زندگی را از سر گرفته است.
بعد خبر توفیق و صدرا و دیگران میرسد. کسانی که یا توبه کردهاند یا عافیتطلب شدهاند و حالا برای خودشان دمودستگاهی به هم زدهاند. شاسب کمکم میبیند که زندگی متوقف نمانده است. آدمها راه خودشان را رفتهاند، آرمانها رنگ باخته یا به کنار گذاشته شدهاند و از همه، به شکلی زهرچشم گرفتهاند.
حتی فضای جامعه عوض شده است. با کمک خارجیها، تبِ تازهشدن اقتصاد و بازارِ مصرفشدن ایران بالا گرفته و هرکس از زاویه و صرفهی خودش میخواهد برای شاسب کاری پیدا کند، انگار حتی بازگشت او هم باید با متر و معیار زندگی تازه و صرفه و صلاح دیگران اندازهگیری شود.
در خانه هم گذشته آنطور که او رهایش کرده بود، باقی نمانده است. خواهرها بزرگ شدهاند، ازدواج کردهاند و صاحب فرزند شدهاند. مادربزرگ به آلزایمر گرفتار شده و جهان خودش را دارد- زندگی برای او در دود نیِ قلیان و خاطرههای پراکنده میگذرد.
شاسب اما بیشتر گوش میدهد تا حرف بزند. آنچه بیرون نمیگوید، در ذهنش ادامه پیدا میکند. این «نشخوارهای ذهنی» شاید مهمترین بخش «بازگشت» اوست: او فقط به خانه برنگشته، به گذشتهای برگشته که دیگر همان گذشته نیست.
آدمهایی که زمانی در کنار هم بودند، حالا هرکدام جای دیگری ایستادهاند: یکی بریده، یکی توبه کرده، یکی زندگی معمولی ساخته، یکی به نان و نوایی رسیده و یکی ــ مثل شاسب ــ هنوز با آن گذشته و آرمانهایش زندگی میکند.
به همین دلیل، «بازگشت» برای من تا اینجا بیشتر از آنکه فقط داستان بازگشت یک تبعیدی به خانه باشد، داستانِ برخورد یک آدم با جهانی است که در غیاب او ادامه پیدا کرده است. جهانی که دیگر نمیتوان آن را با معیارهای گذشته سنجید.
و شاید دردناکترین پرسش شاسب همین باشد:
وقتی برگشتم، به کجا برگشتم؟
امروز با دوستی در مورد پروژهام حرف زدم و نجواها را برای دخترم فرستادم تا بخواند و به عنوان خواننده نظرش را برایم بگوید.
امروز ساعت هفت صبح نوهام مهمانم شد و با هم ساعات دلپذیری داشتیم . بعد با آمدن مامانش ناهار را با هم بودیم به صرف عدس پلو عصر که رفتند . با مامان برای یادآوری تولد یکی از عزیزان راهی شدیم.
ادرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
هزارکلمه آزادنویسی
پیادهروی
سفارش بیزنس کارت بلو
چالش فیلترشکن یه میلیونی در اتصال به جمنای( جوابشون ما خوبیم نت شما مشکل داره و چون خودمون وصلیم یاد یه بزرگواری افتادم میگفت سرکوچه ما گوجهفرنگی گرون نشده) و حل نشد و باز باید پول بیزبون خرج بشه برای ندونمکاری یکی دیگه
دیدن رضا و رها قبل از اولین روز مدرسه
تجربههای کاری مهمی ندارم. همچنان با پست و درگاههای پرداخت اقساطی مشغولم و به ثبات نرسیدیم.
با الهه تماس داشتم برای شروع فعالیت جدیدش در مقام مدیر مارکتینگ
با غلامی بابت کد و افزونه چت داشتم
با اغضای کالازی بابت مدیریت مشتری
همچنان خوابپریشی با گرفتگی شدید عضلات
باز نتونستم شب گزارش نیک بنویسم از خستگی
اینم قشنگ بود آخر شب شنیدم
“کِشکِش زنها،کُشکُش مردها”
اشاره به مواقعی داره که زنها دعوا و مرافعه میکنند و مردها را به جون هم میاندازند.
الاف و الوف( مال و منال) هم دوست دارم در دایره واژگانم جا دهم.
آهنگ beleiver هم بارها شنیدم یه جوری روی قدرت اعجاببرانگیز “درد” تاکید داره که انگار کل قدرت ترانه در مرکز واژهی درد هست.
راستی به گمونم گمگشتگی یه حس تنها نیست و در رفتار نمود داره. دیشب ایستگاه تاترشهر بودم و مقصدم اقدسیه بود، کافی بود به سمت قائم برم بیتغییر خط.
اما رفتم دروازهدولت بعد خط تجریش سوار شدم، بهشتی خط عوض کردم به سمت اقدسیه.
چرا؟ چون قبلش دقایقی مکث نکردم و مرور نداشتم. ذهن فلجم بردم به سمت جایی که فکر میکرد، درسته.
برداشت ظاهری؛ یه حواسپرتی ساده
اما خودم خبر دارم بیخ پیدا کرده احوالم
📍صدایت را میبینم و به لذتی که از دیدنش میبرم گوش میسپارم.
سال واژه: خوددوستی🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت
– خوابش ققنوسی شد
تا به حال خواب ققنوس ندیده بودم.
در خواب از اینکه ققنوس روی دستانم نشسته ذوق مرگ بودم. در خواب در مسیری حرکت میکردم که رفته رفته ناهموار میشد اما موانع یکی پس از دیگری با کمک و همراهی دیگران از راهم برداشته میشدند و من حس خوبی داشتم.
از خواب که بیدار شدم، آن را به اتفاقات خوب آینده تعبیر کردم، بنظرم جریان خوابهایم این را میگفت: «قرار است گشایشهای زیادی در مسیر زندگیام رخ بدهد.»
من دوست دارم ببینمشان.
– صبح بخیر سیاه چالهای ها
تصویر قشنگی از دختری در حال دوچرخهسواری در میان ابرها در سیاه چاله انداختم.
و در ادامه خوابم را برای دوستانم تعریف کردم و بعد مشغول انجام ورزش اصلاحی شدم.
برای اینکه بدنم دچار گرفتگی نشود حمام برایش تجویز کردم.
بعد از آن دوباره در سیاه چاله با دوستانم گرم گفتگو شدم و در کنارش به کارهای خانه رسیدگی میکردم.
امروز آفتابِ بسیار لطیف و قشنگی در خانه مهمان ما بود و مرا وسوسه میکرد تا زحمت لباسهایمان را به لباسشویی بدهم.
– صدای تکنولوژی قشنگ است
تا به حال شده به این فکر کنید که صدای تکنولوژی قشنگ است؟ راستش همیشه صدای قفل شدن درِ لباسشویی، یا لمس کردن پنل تنظیمات و شنیدن صدای هر کاراکترِ شستشو برایم شیرین بوده ولی امروز سعی کردم بیشتر متوجه این صداهای لذتبخش باشم. صدای دکمهی چایساز وقتی که آب را به نقطهی جوش میرساند و تق صدا میدهد و وارد حالت گرم نگهدارنده میشود و ادامه میدهد قُل قُل قُل.
صدای آبگرمکن برقی وقتی به درجه حرارت تنظیم شده میرسد و یا صدای یخچال که مدام اتومات میکند.
این صداها، موسیقی تکنولوژی و همکاری آنهاست با من در روندِ راحت سازی کارهایم در خانه.
– سیزیف دستشویی با تو
راستش دلم میخواست دستشویی مثل شیشه تمیز و براق باشد ولی چه کسی جز خودم میتوانست آرزویم را برآورده کند؟
پس دست به کار شدم و چیزی ساختم که دلم نمیخواست تا چندین ساعت به آن دست بخورد، ای کاش میشد این حد از تمیزی و براقی را فریز میکردم، ولی چه کنم که نمیشود و این کارِ سیزیفی هر هفته تکرار میشود.
کلاس با برق رفت
در تمرینجا بودم که برق خانه رفت و تمرینجا را با خود برد. من هم فرصت را غنیمت شمردم و لباسهای خشک شده را جمع کردم و در جایشان گذاشتم، تمام آشغالهای خانه را هم در حیاط گذاشتم تا همسرم موقع بیرون رفتن با خود ببرد.
حیاط را صبح قبل از پهن کردن لباسها شسته بودم و نگاه کردنش از پنجرهی آشپزخانه شادم میکرد.
نامهای به خودت
شاید سگ نگاهی به شانس من انداخته و برای از آنِ خود سازی روی آن شاشیده. باز هم درمانگرم جلسه را لغو کرد چون میگرن به سراغش آمده بود. برایش آرزوی سلامتی کردم و وارد وبینار نویسنده ساز شدم.
استاد روزنگارهای نپیسندهای را خواند که نامش را یادم نیست ولی نام همسرش فرنگیس بود و در ادامه اضافه کرد که نویسنده و فرنگیس رابطهی عاشقانه و قشنگی داشتند و بچهدار نشدنشان چیزی از آن کم نکرد.
روزنگارهایش را دوست داشتم، حس خوبی به من میداد و لذتبخشی نوشتن گزارش نیک را برایم پررنگتر میکرد.
در ادامه هزار کلمه نوشتیم و من تمرین چهارمی که درمانگرم خواسته بود را در این فرصت نوشتم.
نامه از هفتاد سالگیام به اکنون خودم.
نامهی بلند بلا و خوبی شد و این سکوت بیست وپنج دقیقهای و همراه شدن با دیگرانی که نمیدیدمشان همچون مدیتیشنی جمعی بود.
– بیا با هم بریم
لیست خریدم هر لحظه داشت کش میآمد و همسرم نگرانتر میشد، به او دلگرمی دادم که همه را برای امشب که نمیخواهم، ترس به خودت راه مده.
با لغو شدن جلسهی مشاوره، همسرم خواست که با هم به خرید برویم آن هم در خیابان مورد علاقهیمان، من هم استقبال کردم چون آن خیابان و فروشگاههایش را دوست دارم. همه چیز در فرآیند خرید خوب پیش رفت تا زمانِ گرفتن اسنپ که دیدیم خیابانها بسته شدند و دسته دسته آدم و نظامی از پایگاه بزرگ سپاه در آن خیابان بیرون ریختند و همه جا ترافیک شد و دیگر اسنپی به آن خیابان نمیآمد.
مثل اینکه سگ دوباره دلش خواسته زیر درخت شانس من علامت گذاری کند و اینبار درخت همسرم را هم بی نصیب نگذاشته بود.
بالاخره با هر سختی که شد با کلی خرید به خانه برگشتیم.
بخش زیادی از لیست خریدمان خریداری شد، خدارا شکر کردم.
– بیخوابی را ببینیم
شروع به جابهجایی خریدهایمان کردیم، زانوهایم چند ساعتی بود دردش را هشدار میداد اما با بیرون رفتن برای خرید درد بیشتر شده بود، بعد از خوردن شام قرص دیکلوفناکی خوردم که تجویز پزشک بود برای مواقع پُر درد و روی مبل مشغول دیدن سریال جنایی انگلیسی با نام (بیخوابی) شدم و شروع به نوشتن گزارش نیک کردم که در اواسطش خوابم برد.
و ارسال گزارش به صبح کشید.
ادرس کانالم به دستور میتیکامان که خدای این سایت است.
https://t.me/pichesabz
۱۴۰۵/۰۶/۳۱
بیدار میشوی صبح خیلی زود. روز آخر تابستان بود مثلن و کاش میشد بخوابی تا پاییز. بعد بیدار که میشدی میدیدی بالاخره تمام شده و رفته توی بقچه، لای لباسهای لختیپختی و تابستانه. اما بیدار شدی و آمادهی یک خداحافظی گرم، خیلی گرم شدی.
هنوز خستهی سفری، اما آماده میشوی برای سفری دیگر. یک روزه و کوتاه. جاده. باز هم جاده. این یکی خشک و گرم و بیسبزی. تا آخرهای میدان دید فقط ماشین است و آفتاب و قیرجاده. بیمارستان. آدمهای منتظر. آدمهای خسته و خوابیده و بیحوصله. عمل عقب میافتد. برای تاریخ بعدیاش تو نیستی. آدمهای سفیدپوش را میبینی. کمی هم حسرت میخوری: چرا من اینجا نیستم و آنجا هستم؟ اگر بعدی وجود داشت، باید اینجا باشد. اینجا شکل زندگی گردتر است، بهتر میچرخد انگار. میروی انقلاب. کتابها. کتابهایی شکار میکنی خاندنی. یک پیرمرد ریشو از انتخاب “بوطیقای شعر نو” آفرین میگویدت. باد در غبغب. اما بعد غبغبانهتر که معرفی استادم است. سنگینسنگین برمیگردی خانه. میخوابی. خستگیات در نمیرود چرا؟ حالم بهم میخورد که بگویم، سفر دیگری میروی شبانه. این هم کوتاه. دلت خانه بودن در روزهای آخر را میخواست. اما قرار فردا با یک دوست آرامترت میکند.
https://t.me/mahnameyeman
خواندن. یک داستان از نیمهی تاریک ماه، بخشی از رمان پایان یک عمر، و یک فصل از کتاب دولت و فرزانگی.
نوشتن. آزادنویسی صبحگاهی.
آزادنویسی در وبینار. وقتی به خانه رسیدم دربارهی آنچه در دکان دیدم هم نوشتم.
گوش دادن به فایل صوتی تمرینجا آن هم درحال پیاده روی.
مشق نوشتن از درشکهچی. به یاد داشتم که استاد گفته بودند این رمان کلاس درس است. در بخشی دانههای نمک را در چشمش میریزد و هر آنچه
را که میبیند وصف میکند. نویسنده با وسواس، به طرز شگفتانگیزی جزئیات را شرح میدهد.
در وبینار امروز داستان ننوشتم. آزادنویسیام با نمیدانم شروع شد. بهانهی نوشتن شد. تازه دستم داشت گرم میشد که ۲۵ دقیقه تمام شد.
گزارش نیک ۹۳ من/ سهشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
– بیداری ۶ صبح با آلارم گوشی و بسختی. نمیدانم چرا این روزها نیاز به خابم زیاد شده، البته شاید بدلیل فعالیت زیاد روزانه و ظهرها استراحت نداشتن باشد و میدانم که فعالیت مغزی بیشتر از فعالیت جسمی انرژی میسوزاند و من در این حالم و خودم توجه ندارم تا شب که از خستگی و بیتوانی بیهوش شوم.
– سهشنبه است و وبینار «کارآگاه خلاقیت» ۶ صبحی و طاهره خادمی نازنین و خلاق و من عاشق ایدههای خلاق. معرفی کتاب «ایده خلاقیت» و از طاقچه بینهایت گرفتن
– بعد از وبینار آغازیدن و تا ۲۰صفحه خاندن و بخشی را در کانالهایم گذاشتن و بازخوردهای جالب گرفتنم.
– گذاشتن پستی در مورد نامهای شرکتکنندگان با معنا در وبیناری دیدن مثل( اشرف پرسنده خیال ـ فریبا ترگل – آرزو کوهی – دریا خرسند ـ شوکت دوستدار) و توجه به باذوقی ایرانیان خود نشانه خوش ذوقی من است که این را الان به ذهنم رسید و باید به پستم اضافه کنم.
– شنیدن کتاب صوتی نامههای سیمین به جلال که فکر میکردم عاشقانه است و برای بهبود حالم گوشیدم اما شرح خیانت جلال به سیمین در سفری به آمریکا با لیدر تور جلال بود که دیدگاهم را نسبت به جلال آل احمد هم تغییر داد و متاسفم ساخت و عاشقی و بزرگواری سیمین را بیشتر به رخم کشاند که البته صفت تمام زنان ایرانی است.
– در جستجوی کتابی در طاقچه به کتاب «شخصیتشناسی در مثنوی و کمدی الهی» در بینهایت طاقچه برخوردم که آغازیدمش و سی صفحه خواندن و لذت بردم از نازکبینی نویسندگانش. پیشنهاد خاندنش.
– ۱۰ دقیقه دیر رسیدم به تمرینجا بدلیل صرف ناهار و نیمهکاره ول کردن سفره و بعد از پایان وبیکار ظرفها را شستن.
– وبینار واکاوی کتاب «تفکر سریع و کند» دنیل کانمن با شیما صادقی نازنین.
– نویسنده ساز و پایان جذابش ۱۰۰۰ کلمه نویسی محبوب و معرفی سید فخرالدین شادمان با کتاب « روزنوشتهای من» و خواندن بخشی از آن و مقایسه نثر صد سال پیش با اکنون (۱۳۰۵- ۱۳۰۷) نمونه آوردن گفته بهمن محصص که می گوید: نقاشی برایم عین شاشیدن است باید راحت بیاید و آرام کند. که استعاره مزخرفی از نظر من بکار برده است و نظر استاد هم همین است. البته او شاید این را بکار برده تا در ذهنها بماند و شاید هم آدم بیتربیتی بوده است.
– وبیکار الهه علیزاده نازنین و جلسه قبل تعریف فرهنگ بود و این جلسه ادامه این مبحث که من جامعهشناس عاشق آنم و این جلسه از جنبه سیستم بودن به آن میپردازد و تاثیر استاد کلانتری عزیز بر دوستان شرکتکننده برایم مسجل میشود که یکی از دوستان از استاد مثال میآورد که« گه، گه است تر و خشک ندارد»
– دولینگوی ترکی استانبولی و در اول ماندنم
– گذاشتن متنی از دفتر شعر « از سر بیحواسی» سعید عقیقی در هر دو کانالم
ـ وبینار کوچینگ کنسل است و من دفتر شعر « دالان حاج مختار پلاک ۹» مجید سعدآبادی را میخانم و دو شعر بلند و کوتاه میسرایم – کتاب «شاهراه تأثیرگذاری» استاد کلانتری عزیز را برای بار سوم میآغازم. برای پوسیدگی دلم و حال بد این روزهایم که شاید بهتر از این دارویی نمییابم.
– پایان شبم به سوالات دو دوست در مورد جلسه کوچینگ فردا و ساعتش صحبت میکنیم و دو جلسه را برای صبح هماهنگ میکنم.
https://t.me/mahro1402
*تیک خوردن چندین کار که ماهها منتظر تنها دو ساعت از وقت من بودند.
*تمرین کالیمبا. کم کم یه چیزایی داره دستم میاد اما امان از نتخوانی.
*شرکت در وبینار نویسندهساز
*تماشا کردن ویدیو یوتیوب راجب شروع کسب و کار و نت برداری.
*روزواژه: فردوس
چه روزی بود چه روزی! تمام تلاش هام برای ساختن یه جایگاه شغلی توی چند دقیقه با تصمیم یه نفر دیگه خراب شد، هرچی تلاش کرده بودم مثل ویدیو از جلوی چشمام رد شد و تهش هم برگشتم به همون جایی که بودم! حقیقتا خوشحال کننده نیست اما از طرفی هم به این فکر میکنم توی شرایط من که نه پشتوانه ای دارم نه پارتی دارم نه هیچکسی که بخوام ازش کمکی بگیرم، همین که هنوز تونستم کارمو حفظ کنم با همه سختی های روانی که همکارام برام درست میکنن، بازم جای شکر داره. فعلا مجبورم خودم رو با همین حرفا قانع کنم که بتونم ادامه بدم در واقع دووم بیارم! امیدم به روزیه که هر کس به میزان شایستگی و تخصص و توانش جایگاه داشته باشه نه به اندازه ی قدرت پارتی هاش.
امروز دیر بیدار شدم. با اینکه زود خابیده بودم. حس بدی دارد، وقتی زود میخابی، باز دیر بیدار بشوی. دو بیدار شدم. یا دوازده. نه. بیش از دوازده بود. همان حدود دو گمانم. برای بار سوم بیدار میشدم. اینبار با صدای زنگ مامانم. میخاست بروم ناهار بخورم. گفتم خب بعد از ناهار فوری شروع میکنم به دیدن ادامهی «مسافر» آنتونیونی که دیشب سر دیدنش خابم برده بود. ندیدم. آهنگ شنیدم. شنیدم و راه رفتم و مثل همیشه، خیالیدم و خندیدم با موسیقیدن و خرامیدن. شد چهار. شد پنج. شد نویسندهساز. آها، دو، دو و خردهیی بود که یاد تمرینجا افتادم، رفتم و بعدش ساعتم را کوکیدم که یادم نرود برای فردا. در کل باید یک فکری کنم به حال کلاسها و جلساتی که دوست دارم حضور داشته باشم و حضور باکیفیت داشته باشم. یا یادم میرود یا دیر میرسم یا اگر میرسم، همهی حواسم سر کلاس نیست. یا به تمرینها نمیرسم. دیدن میطلبد. میطلبد روزم و کارهایم را با چشم پرنده ببینم. روزم و کارهایم را در نظر ندارم. اگر داشته باشم و برنامهریزی کنم، بهتر میتوانم مدیریت کنم. پنج شد. در «نویسندهساز» مثل هر روز هزارکلمه داستاننویسی کردیم. تمرین جلسهی شعر و ترانه نوشتن توی ذهنم بود و مثل دیشب دوباره داشتم کلمه مینوشتم تندتند که رسیدم به آهنگ «بنویس نامهنویس» شماعیزاده. گرفتمش و آغازیدم به بنویس ننویس کردن. که این را بنویس، آن را ننویس. بعد با بچههای تخصصینویسی کمی گپ زدیم. چند روزی بود که توی ذهنم میگذشت: «خوبی ندا؟» و امروز شد بپرسم. چه بیخبری دوستنداشتنیست. بعد از چتمان، رفتم پایین یک دور دیگر از غذای ظهر زدم و برگشتم به نوشتن ترانهام. یک ساعت نوشتم و بالاپایین کردم. عن خاصی درنیامد ازش ولی عن خامی درآمد ازش. شک داشتم برای فرستادنش. فرستادمش. حضور تمرینمند را بیشتر بوست. استاد گفت خوشحال است که مینویسم و شجاعانه مینویسم. خوشحال است را یادم است، شجاعانه را گفت؟ مطمئن نیستم. شوریده را ولی مطمئنم. گفت همیشه شوریدگی کارم را دوست دارد. این یکی را خیلیوقت بود نشنیده بودم. یاد قدیمها افتادم. وقتی دربارهی اولین نوشتههایم از استاد میشنیدم. شوریدگی. از آن حرفهاست که شنیدنش را دوست دارم. خوشحال میشوم اگر بشنوم الهه نصیری نویسندهی شوریدهییست. خوشحال میشوم اگر بشنوم الهه نصیری خلاق و جسور است در تجربههای زبانی. خوشحال میشوم اگر بشنوم الهه نصیری نویسندهی نوآور و هنجارگریزیست. خوشحال میشوم اگر بشنوم الهه نصیری خودروایتگر خوبیست. خوشحال میشوم اگر الهه نصیری کون اینها را داشته باشد و تمرین کند برایشان. توی بازخورد شعر باز برایم سوال شد که برخی از بچهها چه میکنند که رشدشان اینقدر روزافزون است؟ یعنی آبدعایی چیزی تناول میکنند؟ باید از مامانم بخاهم برود پیش عامو دعاکن برایم دعا بنویسد؟ فقط سیس مامانم و دعاکن با موضوع دعای من: رشد روزافزون در نویسندگی یا کونی جهت تمرین. دقیقن: تمرین. تمرین میکنند بچهها. پشت برخی از دوستانم، کوهی میبینم از چندینبار انجام دادن یک تمرین و رسیدن به یک نسخهی نهایی. مشق کردن و شوق مشق داشتن مثل کودکی نوآموز. یا چی؟ تصویر دیگری که نشان دقت است هم در ذهنم است ولی کلمات و استعارهاش را نمییابم. خلاصه که باورم نمیشود و قلبم گاهی میخاهد جرواجر شود از شادیِ شناخت و همکلاسی و دوستی با چنین آدمهای دقیق و خلاق و یادگیرندهیی. دوست دارم این جامعهی کوچک را. و گاهی سراسر شوقم برای شناساندن دوستانم به جهان بیرون از این جامعهی کوچک. بعد، دیگر اینکه یک ربع خاندم از «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها». عاشق «میم الف ر» شدم. راوی خاطرهیی تعریف میکند از شبی که با «میم الف ر» در یک مهمانی بودهاند. در خانهی سفیر ایتالیا. «میم الف ر» را میبیند که پاهایش را برهنه کرده و نشسته کنار حوضِ وسطِ پذیرایی. این مرتیکه که راوی داستان باشد هم، از ترس ریخیدن آبرویش جلوی کلهگندهها، هارتوپورت میکند که مواظب رفتارت باش یا میزنم بههم باهات. و کمی بعد زن که «میم الف ر» باشد را نمیبیند. خیال میکند که بر خورده بهش و رفته تا آبروی او را بیشتر نریزد. اما؟ زنی را میبیند در استخر که مثل یک پریدریایی کوچک شنا میکند. میپرسد توی استخر چه میکنی؟ میگوید «دیدم خالی است گفتم پُرش کنم.» آه، زن موردعلاقهام. عاشقش شدم. وقتی میخاستم فایلی باز کنم برای آزادنویسیهای مهر، گفتم بگذار شهریور سالهای پیش را ببینم. از چهارصد و دو، شهریور داشتم تا چهارصد و پنج. اول چهارصد و چهار را دیدم. و بوی تغییر. تغییر را میتوانم احساس کنم. بعد چهارصد و سه، بعد چهارصد و چهار. واقعن شکرخدا که بزرگ شدهام و شکرخدا که میشود بزرگ شد. از کوچولویی خوشم نمیآید. کوچولویی جیغ میزند. توی یادداشتهای مهر پارسال میدیدم از وجدم نسبت به معماری نوشتهام و از شروع ارتباط و گفتوگویم با فرشته. دوست دارم یک سال گذشته را. با تمام بگاییهای دریافتنیاش.
روز واژه: خونواده
امروز وقتی از خواب بیدار شدم، شروع کردم غذا درست کردن. مرغ و خورشت تقریبا کاری درست کردم. گوجه، هویج و فلفل. نماز خواندم و منتظر ماندم مامان اینها بیایند. ساعت یک و نیم آمدند. زنگ زدم به فاطمه. مشهد بود. چقدر دلم تنگ شده. عزیزکم. امام رضای مهربانم. زنگ زدم به یاسمن و چهل دقیقه حرف زدیم. رفته بود خوابگاه و اتاقمان محشر بود. همان اتاقی که هر بار که از جلویش رد میشدیم میگفتم خیلی ترگل و ورگل است. دو پنجره بزرگ دارد و بالکن ندارد. پرحرفی کردیم و گفتیم چقدر دلمان برای دانشگاه تنگ شده. دلم میخواهد زودتر بروم. شوق اتاق و یک عالم لباس جدیدم را دارم. دم مامان و بابا گرم. دست روی هر چیزی گذاشتم، نه نگفتند. لارج بازی درآوردند. برای اولین بار، بارها و بارها قیمت نپرسیدن و لباس پرو کردم و برداشتم. گفتم جوراب مارک میخواهم و مامان گفت شهریاری نداشت؟ خیلی چیز خوب دارد. چرا نگاه نکردی؟ یاسمن درمورد مجازی شدن گفت و من تا آن موقع اصلا به مجازی شدن فکر نکرده بودم. مطمئن بودم حضوری است. ایران است دیگر. قید اطمینان را از آدم میگیرد. نمیخواهم این همه راه را برویم، این همه مامان و بابا را توی خرج بندازم بیشتر و بیشتر، باز هم یک هفته دیگر برگردم. نه نمیخواهم. لطفاً بگویید این ترم کاملا حضوری است. خدایا اگر قرار است مجازی شود، لطفا جوری برنامه بریز که ما این همه راه را میرویم الکی. خبرش را زودتر به دستمان برسان. کانال تلگرامی که بعد از مدتها خواندم، هم این شور مجازی شدن و نشدن را بیشتر انداخت توی دلم. اه. مسخرهها. میخواهم شیتان کنم و بروم سرکلاس. بروم سرکار و پول دربیاورم. میخواهم تولید محتوا کنم و فیلم بسازم. لطفا شورش را درنیاورید.
ساعت سه و نیم گوشی را قطع کردم و نهار خوردم. برنج، برنج سوشی را میماند. آبش، موقع ابکشی تمام شده بود و تا کتری را جوش داده بودم، شفته شده بود. خورشتش خوب بود. دراز کشیدم و ده دقیقه بعد از شروع کلاس نویسندگی، خود را درحالی پیدا کردم که داشتم سریال میدیدم. انگار از توی گوشت چرخ کرده، بیرونم کشیده بودند.
دیشب و امروز، حس نگاه کردن به لباسها و آن ذوقی که در دلت میپیچد، مرا به کودکی برد. سالهایی دور از جنگ و کودتا و کرونا. خیلی دورتر. خیلی حس عجیبی است. به آن تندی نیست، غذایی داغ نیست که معدهات را به جوش بیندازد، غذایی خوش ادویه است که قلقلکت میدهد بیشتر بخوری. آرامش صبحگاهی است. خیلی خوب است. خیلی زیاد.
ساعت از شش گذشته، خوابم برد. گوشت چرخ کردهای بودم که حالا ژاپنیها داشتند مثل خمیر، با چوب، میکوبیدندش. میان خواب و بیداری بودم. نجمه بلند شده بود که خانه را جمع کند و من حالیم میشد که میخواهد در کمترین صدا، کارش را انجام دهد. چند دقیقهای این پهلو آن پهلو شدم تا دیدم که دیر است. ساعت هفت بود و من پتو را انداختم توی ماشین لباسشویی. آشپزخانه را جمع کردم و یکی دو ظرف مانده در ظرفشویی را شستم. بعدش هنوز له بودم. نان و پنیری خوردم و یک ساعتی سریال نگاه کردم. میخواستم بروم حمام و از شر سنگینی ریشه مو خلاص شوم. میدانستم که باید تشک و پتوی بزرگترم را هم بشورم. ساعت نه و ربع، برداشتمشانژ گذاشتمشان توی دیگ بزرگ و رفتم توی حمام. پریدم رویشان و چهل دقیقهای را صرف شستنشان کردم. بعدش دوش گرفتم و آمدم بیرون. ساعت ده و نیم مامان اینها آمدند. چمدانم را آورده بودند و حنا و امیررضا هم لباس مدرسهای و لوازم تحریر گرفته بودند. مامان برایم شوینده و نیاسینامیدی آلمانی گرفته بود که بستهبندیشان بشدت دلفریب بود. خیلی شادمانم کرد و چشمانم را برق انداخت. بعدش گفتم که چمدان خط و خش دارد، چرا وقتی پول یک وسیله کاملا نو را میدهیم، وسیلهای بگیریم که شمایل استفاده شده دارد؟ مامان را نشان دادم عیب و ایراداتش و با اینکه دوستش داشت، متقاعد شد که ببرد و عوضش کنم. کرمی/شکلاتی بود و مامان خیلی خوشش آمده بود. گفته بودم مشکی میخواهم و این فروشنده نداشت. مامان هم گفته بود این را الان ببرد، بعدا برایم مشکی میخرد و این را برمیدارد برای خودش. حنا یکی از جوراب هایش را گم کرده بود. لباسهایشان خوشگل بود و ایراد بزرگی نداشت. امیررضا لباسش خیلی بهاش میآمد. میرفت کلاس هفتم. بزرگ شده است. از کودکی درآمدهاند. یادم آمد همسن اینها که بودم، چه احساس بزرگیای میکردم.
هنوز هم میخواهم پول دربیاورم و دست مامان و بابا را بگیرم و دنیا را نشانشان دهم. باید از همهی چیزهای خوب عالم، برای حنا، امیر و نجمه بگیرم. باید تجربه جدید کسب کنیم. باید. من اینها بهتان میگویم؛ من این کار را انجام میدهم!.
#روزمره
ساعت: ۰۴:۱۴
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
لوکیشن: خونه، خونهی امنم
روزِ سگی
یه سری روزا، روزِ سگه. از همون اولِ اولش. انگار تو خاب سگ گازت گرفته و هاریش رسیده به تو. هرکار میکنی نمیتونی خودتو جمعوجور کنی. خودتو اذیت میکنی. اطرافیانتو اذیت میکنی. بعد همینا باعث میشه روزت سگیتر بشه. خداروشکر زندگیام که نشسته ببینه تو کی اعصاب نداری که همونوقت هی کرم بریزه. همین میشه که صبح، قبل از شروع کلاس وقتی بیدار میشی تا یکم تمرین کنی، میبینی انقدر حالت بده و شلوغیِ این مدت تمام رمقت رو کشیده، که بدنت دیگه یاری نمیکنه. نمیتونی حتا چشماتو باز کنی. فقط اشک میریزه پایین و میسوزن چشمات. همین میشه که کلاست رو کنسل میکنی. سعی میکنی یکم بخابی تا بلکه این اشکهای صابمرده امون بدن بهت.
بیدار که میشی، میبینی خیلی زمان از دست دادی. این میشه قدم بعدی برای کامل شدن روزِ سگی. باهمون بیحالی میشینی پای تدوین. اصلاحیه نهایی کارو میزنی. باید یه بخشی رو با گوشی کامل کنی. موقع خروجی گرفتن، دوباره خابت میبره. بدنت امروز اصلن دوست نداره همراهی کنه باهات. نیم ساعت، چهل دقیقهی بعد دوباره بیدار میشی. تدوین رو کامل میکنی و میفرستی.
یه چایی میخوری. درمورد یکی دوتا مسئله با مامانت بحث میکنی. عصبیتر میشی. سگیتر میشی. پاچهگیرتر میشی. بعد باهمون حال میری توی وبینار، که شاید بین دوستای همراه و دوستداشتنی مدرسه حالت یکم بهتر بشه، و میشه. هزارکلمه آزادنویسی میکنی و چندتا پلهی دیگههم حالت بهتر میشه، ولی تموم که میشه دوباره تویی و سگی که با اون پوزهی زشتش بهت لبخند میزنه و دندون نشونه میده که یعنی من هنوز اینجام.
میگی بذار وبیکار رو امتحان کنم. شاید خوب شدم. امتحانش میکنی. خوش میگذره با بچهها. از اختلافنظرتون میگید دربارهی بهتر بودن پاییز یا تابستون. دفاع میکنی از پاییز و زمستون. خیلی موفق نیستی. تعداد کسایی که تابستون رو دوست دارن، بیشتره. سعی میکنی برای قانع کردن الهه، از اونچه خودش یادت داده استفاده کنی. موفق نیستی. شیما فنِ آخر رو با جملهی استاد بهت میزنه و ناکاوت میشی. دستاتو به نشونهی تسلیم بالا میاری و میخندی. یکم بهتر شده حالت.
دوستی بهت زنگ میزنه. زیاد حالش خوب نیست. یکمی خرابکاری کرده و عصبیه خودش. حرف میزنه و گریه میفته پشت تلفن. تو رو هم بهگریه میندازه. گریه سبک میکنه تو رو. یکم بهتر میشی.
بلند میشی برای مرتب کردن اتاق. فکر میکنی اینکار یکم صدای واق واق کردن اون سگ مادرمرده رو کمتر کنه. اما همون اول کار، زِرتی خرابتر میشه همهچی. با تکون دادن تشک، کل موکت رو لوله میکنی. زورت نمیرسه درستش کنی. عصبی. کلافه. خشمگین. غمگین. همهی اینا میشی و میشینی روی همون تشک خرابکار. به مامان غر میزنی که باید در اولین فرصت، این گوه رو از کف اتاق جمع کنیم. که یه روزی خوب بود و خودم انتخابش کردم، اما حالا افتضاحه. خوشم نمیاد این تو اتاقمه. اذیتم میکنه. بعد خودت شک میکنی که هنوز داری دربارهی موکت کف اتاق حرف میزنی یا نه. رد میشی. ساکت میشی. میشینی.
میبینی نشستن و غصه خوردن فایده نداره. فقط به این سگِ بیچشم و رو، فرصت نمایش بیشتری میدی. پس بلند میشی. کل انرژی زنانهتو میذاری زیر هیکل سگ و یه نفس، تشک رو بلند میکنی. میچسبونیش به دیوار و سعی میکنی یکم بالا نگهش داری و درهمون حال، موکتِ زیرش رو صاف کنی. موفق میشی. معلومه که میشی. چون تو هنوز همون بچهی هفتسالهای که وقتی با دوچرخهاش افتاد ته باغچهای که هنوز باغچه نبود و دومتر ارتفاع داشت، خودش تونست خودشو بکشه بالا. پس الانم میتونی خودت وایسی جلوی این سگ سیاهِ زشت و بهش بگی هری. بگی اگه نری، مثل همین تشک بلندت میکنم و پرتت میکنم ته همون باغچه.
اتاق رو از بیخوبُن مرتب میکنی. هرجا که خاکهاش پاک میشه، یه درجه آرومتر میشی. انگار داری خاکهای قفسههای ذهنت رو پاک میکنی. پروژهی اتاق که تموم میشه، میری یه دوش آبسردم میگیری و میای میشینی باز پای نوشتن. اول آزادنویسی. بعد سوالنویسی. بعدهم نوشتن گزارش نیک. حالاهم انتشار. از امروز میفهمی که وقتی سگ میاد و از اول روز پاچهتو میگیره و کل روز وَرِ دلت میشینه تا خاک شدنت رو ببینه، باید هی کارای مختلف کنی تا بلکه زهرِ گازشو بگیری.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
➖بازگفتِ تجربههای روزانه را چه سود؟ لذت دوباره؟ وقتی از همان اصل تجربه لذتی نبردهای از بازگوییاش چه حاصل؟
لذت در نفسِ روایت است. در نقل کردن است که میتوان از تجربههای زجرآلود هم لذت برد. نقل زجر زجر نقل نیست.
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: آغازینهی گزارش نیک امروز.
➖روزواژه: «شتابکاری»
«این است عاقبت شتابکاری.»
-ریچارد سوم، ویلیام شکسپیر، ترجمهی عبدالله کوثری، ص۱۰۸
➖اطلاعرسانی دورههای جدید مدرسه نویسندگی: ۷۷مین دورهی نویسندگی خلاق+۱۴مین کارگاه شعر
➖کلاس خصوصی: بازنویسی موشکافانهی رمان/سبکهای زبانی در داستان کوتاه
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: حرف از این بود که چالش هزارکلمه داستاننویسی و اصرار بر بداههنویسی چگونه وادارمان میکند تا از نوشتن برخی چیزها نگریزیم و بنویسیم و دریابیم که بیش از آنچه میپنداشتهایم آمادهی نوشتن بودهایم.
➖هزارکلمه داستاننویسی: با یاوهنویسی آغازیدم ولی دستم که گرم شد وصف کاملی نوشتم از وضعیت اولیهی زندگی شخصیت اصلی داستان. نوشتن این نیمقصه سبب شد به گسترش طرح ماجرایی بلند فکر کنم.
➖برگزاری جلسهی پایانی ۱۳مین کارگاه شعر+نقد و بررسی تمرینهای جلسهی پیش: دربارهی ترانه و ترانههای بیوزن و همینطور موسیقی در شعر سپید فارسی حرف زدیم. در بخش بازخورد هم یک عالمه ترانهی خوب خاندم از بچهها و قربانصدقهی ذوق و خلاقیتشان رفتم.
➖داستان: داستانهای کوتاه عباس پهلوان. توی داستانی از مجموعهی تشریفات مینویسد:
«ترس تمام تنم را جویده بود.»
➖پیادهروی: بازگشت به میسری قدیمی. اسفالت شده بود. زنده شدن خاطرهی ایدههایی که در آن مسیر پرورده بودم.
➖آدم کمالگرا همیشه خسته است اگر کمال را به جای برآیندِ کلِ مسیر، در تکتک کارهایش بجوید.
➖هر شب هنگام نوشتن گزارش نیک حس میکنم دارم پازل میچینم. تابلوی یک روز.
از دانشگاه.
امروز با پنج نفر ملاقات کردم.
در حالی که دستشون رو به گرمی و صمیمیت میفشردم گفتم که خوشحال شدم از دیدنتون.
خوشحال بودم؟
نه چشم دیدن هیچکدومشون رو ندارم.
مجبوری.
به چندنفر حسادت کردم.
خواستم اسمش رو بذارم غبطه، اما دیدم به حسادت شبیهتره.
آدم باید با خودش صادق باشه.
خودم رو بابت حسادت کردن سرزنش نکردم.
فقط یادآور شدم که ویژگی بارز اون آقای نفرتانگیز که خوش نداری ببینیش هم حسادت بوده.
یه وقت شبیه اون نشی.
هوای دانشگاه خیلی سنگینه.
با اینکه دی نیست و تابستونه و به جای اون سرما، گرمای ۴۳ درجهای داریم، ولی بازهم خیلی حس کیری داره. خیلی زیاد.
مخصوصا الان که تقریبا هیچکسی نیست اونجا که شوق گفتوگو باهاش رو داشته باشم.
یازده شب رسیدم خونه.
مامان با خنده ازم پرسید میخوام بدونم تا این موقع چکار میکردی؟ همش درس بود؟
گفتم نه. وقت میگذروندم که دیرتر بیام خونه.
با لبخندی که از روی لباش داشت محو میشد گفت: چرا؟
گفتم: خونه چی داره غیر دعوا و بهم پریدن و بیآرامشی.
حداقل اونجا تنهام. با تنهاییام وقت میگذرونم.
تو خودت دوست نداشتی بری بیرون، خرید کنی بری خونه خواهرت؟
نگاهم کرد و گفت: نه. من میخوام کنار تو باشم
شاید نیکترین اتفاق روزم این بود که حین نوشتن، حس کردم نیاز دارم بیشتر بنویسم و حس میکردم دارم کم میذارم.
در حالی که همونلحظه هم داشتم مینوشتم.
این حس برای شما هم آشناست؟
https://t.me/Heydarnotes
نویسندهی خوب چه کسی است؟ نویسندهی خوب چه شکلی است؟ نویسندهی خوب چه چیزی را مینویسد؟ نویسندهی خوب چه چیزی را نمینویسد؟ ما به کسی امضا دادهایم که نویسندهی خوبی باشیم؟ مینویسیم که نویسندهی خوبی شویم؟ خود این «خوب» چیست؟
امروز در نوشتههایم شخصیتی ساخته شد و تصمیم گرفت فقط یک شخصیت داستانی نباشد و از قصه بیرون بیاید و چیزهایی بپرسد. سوالهایی میکرد که من هیچ به آنها فکر نکرده بودم.
قرار بود او حرف بزند و من روی کاغذ بیاورم. اما او این کار را نکرد. او خاست مرا به حرف بیاورد و همین، آغاز سر و کله زدنهایمان شد.
بداههنویسی را برای همین دوست دارم. بینقشه، بیحساب و بیکتاب دست به قلم میشوی. بعد هر چه پیش میآید به همان سو میروی. انگار نویسندگی چنین چیزی باشد، گفتگو با شخصیتها و انتظار اتفاقها و کشمکشها را کشیدن.
امروز میخاهم از شما سپاسگذارتر از همیشه باشم. شما راههایی برای نوشتن پیش پای آدم میگذارید و مدام گزینهها را افزایش میدهید. مسیر نوشتنم خودبهخود شبیه رمانی شده است و بخش عظیمی از تعلیق و هیجان این داستان را استادی رقم میزند که شما باشید.
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
گفتم دیروز؛ بلعخره داستانهای موازی اصغر فرهادی را کامل دیدم. داستان در داستان و مانند پیاز لادار.
اولین لایه: زندگی سیلوی زنی سالخورده، نویسنده، مقید به سنتها و شاکی و ناسازگار به تغییرات دوروبرش. هنوز با ماشینتحریر عهد شاهوزوزک تایپ میکند. آشفته است و ژولی پولی. از کجا میفهمیم؟ از شلوغپلوغی «سگ کجا خانه کجای» آپارتمانش. مدام سیگار میکشد. منزویست، عین عنقمنکسره تلخزبانست و عین اتللو بدگمان. دَوَلودنیا را هم لیچارپیچ میکند. رمان جدیدش را برده پیش ناشر. او هم گفته شِرو وِر است و دِموده. برود بدهد و بجاش خروسقندی بخرد.
لایه دویوم: رمانی است که دارد مینویسد. حالا داستانش چیبود؟ فضولی. یعنی از پنجره با تلسکوپ آمار خانهی آپارتمان روبهرویی را گرفته و برای زن و دو مردی که آنجا کار میکنند، داستان ساخته. چطور شاخوبال داده؟ از رخدادهای بچگی الهام گرفته. گویا در کودکی والده زیرآبی رفت. پدر عینهو سیلوی از پنجرهی خانهی روبهرو زن و زید را دیدزده و آسیمهسر به زندگیش ریپزده. یعنی تالاپ پریده از پنجرهی آپارتمانش و فاتحمهالصلوات.
بگو آخر بندهخدا تو که طاقت نداری چرا عین ملانصرالدین سوزن به تخم میزنی میگویی: «آخ»؟ خوب نبین جانم. حیف این سیلوی شویگرخیده نیست که هنوزم که هنوز است از تروما نرسته و پارانوییدی شده؟
خانم نویسنده با پیشزمینهی قبلی، شخصیتهایش را در عالم خیال میبرد تو قالب خیانت. یعنی؛ «آنا» زن جوانی که با دو برادر دلوقلوه میگیرد: دوست دختر اولی و همخابهی پنهانی دومی که از قضا متاهل است. پایانش هم سناریوی قابیلهابیلکشی، با سیم دستگاهِ ضبطِ صدا، آدمکشی.
اما لایهی سیوم: با اذن دخول اصغری و بیاذن دخول شخصیتها، «آدام» است. کارگرجوانی که وارد خانهی سیلوی میشود برای کارِ خانه. ولی گویا کمال همنشین اثر میکند و سیس نویسنده میگیرد و خودش را نویسندهی رمان جا میزند. رمان سیلوی را به آنا که در واقعیت «نیتا»ست میدهد. زن هم بعد خاندن میگرخد. یعنی میگوید: «هم فضولی هم دروغبافی. اولندش زیدم نیکولا، زن ندارد و دویومندش تئو برادر نیکولا پارتنرم نیست».
«آدام» در واقع نخودی فیلم است. قصهی واقعیت و خیال را که به موازات هم حرکت میکنند میچسباند بههم و آدمهای واقعی را قاطی داستان میکند. نیکولا رمان را که پیش نیتاست میخاند و شکاور میشود، نکند، بعععله. دزدکی برادر و معشوقش را از ساختمان روبهرویی میپاید. یکهو سرایدار میبیندش او هم هول میکند. میفتد و کمردردش دوچندان میشود حالا اینجا این سوال پیش میآید آیا کمردرد از کار زیاد است یا شخمزدن باغ محبوب، والا نمیدانم؟ فکر کنم اصغری هم در ابهام است.
سرایدار هم که نخود تو دهنش خیس نمیخورد میآید و به تئو و نیتا میگوید، که نیکولا داشته آنها را دید میزده. تئو هم که رمان را خانده است شیطان میرود تو جلدش که ای، نیتا هم بد لعبتی نیست. میگوید:« والا رمان بیراه نرفته. حالا که تنهاییم بیا حالوحولی کنیم». و چون شاهین میپرد سر نیتا. زن برمیآشوبد و میگوید: «ای خاک وَچُوک. چشمت را مار بزند هَوَل. به زن داداشت چش داری؟ اینجا یا جای من است یا تو». عزم ترک دارد، تُئو میگوید: «گوه خوردم آبجی، به سفرهی مرتضیعلی و نان ونمکی که خوردیم قَسَمت میدهم به اخوی نگو. به گردنم حق دارد. نه یارای ترک داشنیکولا دارم و نه توانمالی رهیدن از کار.»
حالا این سوال پیش میآید؟
آیا داستانی که دربارهی یک اتفاق میسازیم، فقط پیشبینیِ آن اتفاق است، یا میتواند ما را به سمت تحققش ببرد؟
خوب جوابش را خود فیلم داد: بله برداشت ما از زندگی دیگران میتواند روی زندگی خودشان اثر بگذارد.
به بیان پیازی:
از طرفی اول خیال، واقعیت را تقلید میکند؛ بعد واقعیت شروع میکند به تقلید از خیال. یعنی زندگی واقعی نیتا و نیکولا و تئو. داستانی که سیلوی دربارهی آنها میسازد. برداشت آدام از آن داستان. رفتار آدمهای واقعی تحت تأثیر آن داستان. واقعیتی که دوباره شبیه داستان اولیه میشود. داستان خیالی و زندگی واقعی در ابتدا دو خط موازیاند، اما بهتدریج روی هم اثر میگذارند. بیخود نیست اسم فیلم داستانهای موازیست. اما بهتر نیست اسمش را میگذاشت داستان پیازی؟
یک شگرد جالب دیگر ایناست که سیلوی تنها نویسنده نیست. تماشگریست از پشت پنجره. سیلوی همسایهها را تماشا میکند، فرهادی سیلوی را تماشا میکند، و ما همهی آنها را تماشا میکنیم. یعنی فضولی به توان انم.
اصغریجان شخصیت سیلوی را باورپذیر درآورده است. اما بگمانم بقیهی شخصیتها اینقدر با حوصله پردازش نشدند. انگار فیملنامه را داده دستشان گفته: «تو این کار را بکن تو آن یکی را. احسنت. آفرین به اکتورهای حرفگوشکن». شایدم این قدر غرق لایهلایهسازی بوده و فرمبازی که از دستش در رفته. ما هیچ پیشزمینهیی از علت رفتار شخصیتها نداریم. در حالیکه علت کارهای سیلوی را درمییابیم.
آخر فیلم هم «آدام» رستگار میشود. قصد نویسندهشدن دارد. بدون لاف و گوزقپیآمدن.
والسلام چسنفسی شد تمام.
-سهتا پادکست ارتباط کلامی و فن بیان دیدم. بخشیش از طرحوارهها بود. بهدرد میخورد. برای شخصیتپردازی پخته و ژرف در داستان.
-کارگاه شعر داشتیم و بازخورد ترانه. خوش گذشت. غم و اضطراب روزم را شست و برد. کارگاه بعدی هم هستم.
این هم ترانهام. اعرابگذاری کردم، وزنش سهل بهزبان بچرخد.
بیدارباش
پاشو ای نازِ دختر نازَکِ سبز
پاشو از خاب تُرد، مخمل و پولک
پاشو اللهتیتی رو نگاه کن
بِکَن از تختِ پوکِ پنبهی صبر
پاشو دونه برنجِ لَس (شل و وارفته)
تو رقصِ آب و شالیزار
پاشو پاتو
توی بیجار، نشا کن
پاشو موهای سبز و
رو فرق خاک رها کن
نترس از بَلبَل رعد
نترس از زوزهی شال (شغال)
نترس از خشم آبآبی (سیل)
نترس از بارشِ سَرخَر،
تو زِل گرمشِ مرداد،
که خمشه خوشهی موهات
پاشو ای نازِ دختر نازَکِ سبز
پاشو از خاب تُرد، مخمل و پولک
پاشو اللهتیتی رو نگاه کن
بِکَن از تختِ پوکِ پنبهی صبر
اللهتیتی: ماه
صبح بود با آفتاب مزاحمش که با آزادنویسی شروع شد. نگران از خواب بیدار شدم. خواب دیدم ارشد جایی که میخواستم قبول نشد. یک جای دورافتاده، آن هم شبانه، قبول شدم. عاح، چقدر ناراحت بودم. مدام در خواب به خودم میگفتم: «شانس را ببین، حتی پیش استادهای خودم هم نماندم.» انتخاب رشتهام اینطوری است که بعد از جاهایی که همه انتخاب میکنند و اولویتشان است، شهرهای شمالی را زدم. وقتی این را به دوستانم میگفتم، خیلی تعجب میکردند. میگفتند زیادی دل و جرئت دارم. ولی خیلی خوب است که همیشه جایی باشی که هوا ابری باشد و باران ببارد.
خواستم زبان بخوانم، ولی نخواندم.
کتاب خواندم. داستان دوم «یادداشتهای یک دیوانه» مثل روزنوشت نیست. جالب است. احوالات آدمهایی را که از یک میدان گذر میکنند، در بخشهای مختلف روز میگوید. جزئیات را بدون اینکه دلزننده شوند، گفته است. خیلی جالب است که اینقدر خوب توانسته موضوع را گسترش بدهد. باید یاد بگیرم. من زود از توضیح دادن خسته میشوم.
گزارش نیک بچهها را خواندم. این صفحه جادویی است. اولین بار بود که گزارش آقای اندیشمند را میخواندم. چه جالبناک مینویسند. با کانال بعضی از بچهها آشنا شدم. خیلی دوست دارم کانال همه بچهها را ساب کنم، ولی تلگرام محدودیت دارد. یک کانال زدم. لینک کانالها را آنجا نگه میدارم که اگر گذرم افتاد، بروم و بخوانمشان.
یکسری جملهها و کتابهایی را که به آنها اشاره کرده بودند، ذخیره کردم:
پیام: «جنگ آخرالزمان» را ادامه دادم. رمانیست استخواندار.
اندیشمند: راه دفتر خدمات قضایی را برای سومین بار میرفتم. عجیب بود که یک مسیر کوتاه، بعد از سه بار رفتوآمد، میتواند صاحب خاطره شود.
کیانا: سایتی بود به اسم درایوینگ که واقعاًبرای تمرین قبل از آزمون پیشنهادش میکنم. (کیانا درگیر آییننامه بود. امروز کانالش را چک کردم و گفته بود قبول شده.)
یادم نمیآید: جالب است. نوشتن از روزهای خستهکننده چقدر بیدردسر و راحتتر است.
یوتیوبگردی و اینستاگرامگردی و خواب بعدازظهر.
صدای زنگ بلندم کرد. باید پول پست ارسال مدرک کارشناسی را واریز میکردم. خوب شد زنگ زدند، وگرنه از نویسندهساز جا میماندم.
داستان امروزم درباره خودم در یک دنیای موازی بود که در حال فرار از دست یکسری آدم بودم. چون خسته بودم، تصمیم گرفتم خودم را بفروشم. خودم را تکهتکه کنم و به آدمهایی که نیاز دارند بفروشم. گوشه خیابان بساط کردم. به یکی قلبم را دادم، به یکی چشمم را، به یکی پوستم را و… .
قبل از اینکه تکهتکه شوم، از کسانی که من را خریده بودند خواهش کردم اجازه بدهند چهار روز به دریا نگاه کنم. ولی روز سوم چیزخورم کردند و زودتر بردندم که تکهتکهام کنند. یک چیزهایی هم داشتم مینوشتم که پولش را چهکار کنند و اینکه میشود برایم پل کنند آن دنیا که زمان تمام شد.
مامان زنگ زد که برویم بدمینتون بازی کنیم. ساعدم تازه دردش کمتر شده بود. اولین بار بود که در تاریکی و زیر نورافکن پارک بازی میکردیم. زود خسته شدم. آخرش خراب شد.
کلی ذوق داشتم برای کلاس امشب. کلاس شعر داشتیم. خیلی خوش گذشت. خیلیها زود رفتند. فردا اول مهر است و کلی کار داشتند. یعنی من هم میتوانم یک روز شعر بگویم؟ خیلی سخت است. نمیدانم چرا از تصوراتم خارج است. اصلا مغزم از آن کارها بلد نیست.
همزمان با شعر، کلاس تشریح الزامات سیستم مدیریت کیفیت ISO 9001:2026 هم بود. بچه کوچیکه را مجبور کردم زود بیاید که آن کلاس را با لپتاپ او ضبط کنم.
وبینار الهه را از دست دادم. موضوعش خیلی جالب بود: «مذهب، با دیدگاه چه میکند؟» باید حتما گوشش بدهم.
سال واژه: پیشروی
امروز با دفتر شعر «به تو اعلان عشق میدهم» غاده السمان همراه بودم. نمیدانم شعر ترجمه شده میتواند غنای نسخهی زبان اصلی را حفظ کند یا نه. اما ادبیات و شعر عرب فعلن پلی شده میان من و رشتهای که انتخاب من نبوده. با اینکه همیشه آموختن زبانی دیگر را دوست داشتم اما هرگز به عربی در خیالم هم فکر نمیکردم. به قول عارفه، عربی را حتا خود عربها هم خوب بلد نیستند. گرچه خیال پا پس کشیدن ندارم. مدتهاست که همین وضع را برای خودم ساختهام. سالها پیش سوگ خودم را هم به ادبیات گره زدم تا بتوانم طاقت بیاورم و روزها را نزیسته رها نکنم. بوف کور، تولستوی و مبل بنفش، شب هول را از آن دوران خوب به یاد دارم. تجربه ثابت کرده مطالعهی کتابها در موقعیتهای خاص تاثیر متفاوتی دارد. خواندن این کتابها در آن احوال گنگ و پریشان من طور دیگری نمود پیدا کردند که هنوز که هنوز است در خاطرم ماندهاند.
حالا من به واسطه رشته دانشگاهیِ ناخواستهام، نوال سعداوی، ادوارد سعید، غاده السمان و غسان کنفانی را میشناسم و آرامآرام در آثارشان چشمی میگردانم. شاید اگراین رشته پا به زندگیام نمیگذاشت دروازهی دنیای من دو لنگه به روی ادبیات عرب باز نمیشد. چند وقت پیش به نگین دوستم میگفتم که سختی این رشته را با ادبیات تاب میآورم و به روزی فکر میکنم که بتوانم آثار نجیب محفوظ را با زبان اصلی بخوانم.
از میان مصرعهای این دفتر شعر دو بخش از دو شعر را بسیار دوست داشتم که هر دو را مینویسیم. گاهی چیزی که میخوانم چنان به وجدم میآورد که بلند میشوم و چند دور در خانه قدم میزنم، مو شانه میکنم و دوباره با فکری ذوقزده همان بخش مطلوب را چندباره میخوانم. امروز این بخش از شعر «چونان صاعقه در من رخنه کردی» همین کار را با من کرد. با اینکه قبلن یکبار هم خوانده بودمش ولی اینبار انگار نگاه یا دقت دیگری در نگریدن به آن داشتم.
«از امروز به بعد دیگر مگو / که من با تو خویشتن را سرگرم میکنم / همچون گربه که با موشی که در دسترس اوست بازی میکند / و پیش از آنکه او را بکشد، / از شکنجه دادنش لذت میبرد… / آیا نمیبینی من و تو / هر دو شکار هستیم / و زندگانی همان گربهی سیاه بزرگ است / که قصد دارد با ما خود را سرگرم کند / و تقدیر همان دامچالهای است / که ما را تهدید میکند / و ما همواره به ناچار / باید فروافتادن خود را بشنویم؟»
و دومی بخشی از شعر «شکوفههای شبانهی جنون» است.
«صدای تو در کشتزاران من میوزد / و من به واژهها و وعدههای تو چنگ میزنم / چونان کودک / که به هواپیمای کاغذیِ اوجگرفته چنگ میزند / بادهای تو مرا به کجا پرتاب خواهد کرد؟ / به کدام ساحل ناشناخته؟ اما من همچون کودک / نخ را رها نخواهم کرد / و با هواپیمای کاغذیِ رویاها خواهم دوید / و به ظلمت واژههای تو ملحق خواهم شد!»
از نیکی دیگراین روزم این بود که دو تا 25 دقیقه، هزارکلمه آزادنویسی کردم. و در این آزادنویسی به یک سوال و یک مسئله رسیدم. به این مسئله که این روزها نیاز دارم بنشینم و خودم را از نو بازنگری کنم و اهداف روزانهام را دوباره بنویسم تا بلکه بتوانم جلوی این بینظمی افتاده وسط استمرار کارها را بگیرم. و سوال اینکه چرا با چشمانداز دو سال پیشم دیگر نمیتوانم کلاف روزهایم را درست جمع کنم؟
سه شنبه ۳۱ شهریور
گزارش نیک ۱۳۳
سال واژه تغییر
خدا را سپاسگزارم که تجربه زیستن در روزی دیگر را به من هدیه داد.روزانه نویسی ام را در سه صفحه نوشتم.
فهرست کارهایم را نوشتم.خواندن نماز و قرآن، آماده کردن صبحانه که ما ناشتایی می گوییمش،تهیه ناهار که با گوشت چرخ شده و پیاز کباب تابه ای ساختم با گوجه های ارگانیک دستاورد روستا به همراهی برنج کته
در وبینار شرکت کردم در مورد روزانه نویسی های آقای شادمان خواندند و شنیدیم گاهی چنان ساده و مختصر و گاهی پر و پیمان
۲۵ دقیقه نوشتم، باز از معضل کمرویی و خجالتی بودن
پیاده روی کردم با قدم هایم آهسته آهسته میان هال و آشپزخانه
چون موری که برای آتیه اش آذوقه انبار می کند چیزهایی اندوخته بودم از گلستان پرگل سعدی اما لشکر خواب شب زود هنگام حمله کرد و من مغلوب شده و خوابیدم.اکنون عقرب بزرگ از یک گذشته و عقرب کوچک او را ثانیه به ثانیه دنبال می کند ساعت یک و چهل و پنج دقیقه را نشان می دهد.اندوخته هایم را موکول می کنم به گزارش فردا شبم
لشکر خواب هم چنان مرا محاصره کرده پس نوشتن گزارش نیک را به سرانجام می رسانم به قول بعضی شاید که رستگار شوم.
نمره ام ۶
راستی آب فراوان نوشیدم برایم خیلی مهم و حیاتی ست به سبب دیابتم
خوب بیآغازائِم به کیبورد گوشی خود نما بدم بیچاره از صبح فقط یک ترانه نویسداری کرده کار اش خیلی کمبوده، ایدادوبیداد. چقدر گپ دارم امشب اول از کجا شروع کنم. باشه از گاز خوردم شروع کنم:
/ گاز خورد نداشتم اما تصمیم گرفتم قبل از متن ِ نویسداری کنم اول ووس ره درست کنم او زیادتر بهکاره!
/ اما یک تیر دونشون زدم ترانه امروزم بدردِ رمانم میخوره البته تا حال به ایجا در رمانم نرسیدم اما خوبه آماده داشته باشم.
/ هر ترانه داخلِ رمانم ره دارم توضیح هم نویسداری کنم چو کسی گیچ نهشه. خودم معنی اش رو نویسداری کنم بهتره
/ افسوس مسابقه تموم شده داشتم حال میکردم. داستانک نویسداری رو میگم.
اما دارم هر روز یکی نویسداری کنم چو خوشم میآد با خودم بهکارا میخندم چکار کنم دگه وقتِ تنها باشی همینه.
/ از صبح مه بودم با مدرسه دخترم و لوازِم تحریر یعنی یکسر میخریدم میذاشتم تو ا
لیست کتابها دخترم
/ خوب مه ای چندروز یکتیر چند نشونه خیلی دوست دارم.
دلایل روایت:
مدرسه دخترم رو بعد از ظهر بود که یک دفعه امروز مدیر گفت چرا به صبح نمیاندازی گفتم میشه گفت چرا نهشه البته میشه، مهنِه فرصت طلب از خدا بجو آمدم دخترم رو بروم به مدرسه صبح وظیفه همسرم کردم چو روز بتونم پیاده روی کنم برگشتن دخترم به خونه وظیفه خود دونیستم. ایجوری از وبینار خوده رسونم به هزارکلمه نویسداری با استاد هم نجات دادم چو میرفت فِدا…
آخِه چو نگو بعد از ظهر ساعت پنج باید میرفتم دنبالِ دخترم از وبینار جا میموندم مثلِ امروز و دیروز
https://t.me/sadegaalezadai
باورم نمیشه که تابستون تموم شد و رسیدیم پاییز. آخ پاییز. چرا ازت بیزارم؟ منی که بچهی توام چرا باید ازت متنفر باشم. شاید چون روزات کوتاهه. همیشه تاریکی. بوی خاک میدی. سردی. غمگینی. نمیدونم. فقط میدونم با اومدنت من رو ناراحت میکنی. کاش امسال بهتر از همیشه باشی.
تو قرار صبحگاهی دو فصل از کتاب «شکست بخورید و برخیزید» رو خوندم. چقدر خوبه این قرار مطالعه. همون اول صبح مجبورم میکنه بشینم و بخونم. دم شیما گرم که همیشه پیشنهادهاش درجهیکن. مثل خودش.
تهدید دیروزم انگار جواب داد. بدنم به خودش اومد و دیگه از درد خبری نبود. پاشدم یه دستی به سر و گوش اتاقم کشیدم و کتابام رو مرتب کردم. یه ذره کمرم مورمور کرد. خوشبختانه با مسکن خوب شد.
تو آزادنویسی خودم رو دعوا کردم. که دیدی تابستونم تموم شد و تو هنوز کتابچه رو ننوشتی. حالا انقدر لفتش بده تا دوباره جنگ بشه. کاش بفهمم چرا از نوشتنش طفره میرم.
شیما و مدارش اسبابکشی کردن و از اسکایروم رفتن. جای جدیدشم باحاله. حالا دیگه شیما رو شفافتر از همیشه میبینیم. از وبینار مدار مستقیم رفتم نویسندهساز. این اواخر نویسندهساز رو بیشتر هر زمان دیگهای دوست دارم. شبیه کارگاهه. هر روز داستان هزارکلمهای مینویسیم. اونم تو بیست و پنج دقیقه. داستان امروزم خیلی بیمزه بود. از یه جایی که دیگه نتونستم ادامهش بدم خودم پریدم وسط داستان.
بعد از نویسندهساز یه نفس گرفتم و رفتم سرزبان. همچنان مبحث دیدگاه رو ادامه میدیم. داریم به جاهای خوبش میرسیم. الهه کتاب «درخششهای تیره» رو هم معرفی کرد. گمونم بخشی از این کتاب رو شاهین کلانتری تو دورهی سگالینه بهمون داده بود.
نمیدونم چرا دورهی شعر انقدر زود تموم میشه. امشب آخرین جلسهش بود و باز هم استاد از ترانه گفت. بعدش رسیدیم به آخرین گازخورد. طبق معمول خوش گذشت و گازمال نشدم.
یه کم «رود راوی» بخونم و بعدشم لالا.
ویلویلی
– صبح زود رفتم آرایشگاه. موهایم را کوتاه کردم و کاملن از تصمیمم راضی هستم. البته خیلی هم کوتاه نکردم. قد جلو را نوک بینیام و کلش را پنج سانتی. چه تصمیم آخرتابستانهی خوبی.
– رفتم خیاطی و لباسم را نشان دادم. استادم گفت خیلی کشیدمش. خاستم که اگر توانست برنامههامان را جوری بچیند که بتوانم هفتهای یک جلسه خیاطی بروم. گفت اول برنامههایم را با مدرسه بچینم و بعد با او هماهنگ شوم.
– مطالب کلاس را آماده کردم و برای تدریس رفتم. جلسات آخر کلاس است و گویا مادر شاگردم هم از پیشرفتش راضیست.
– مریم فکر میکند بامزهام و ازم میخاهد چیزی طنزناک در مورد پریود بنویسم. جالب نیست که دلقکبازیهاتان دیگران را مایل به همکاری با شما کند؟ اگر دنیا اینطوری بود، جای بهتری نمیشد؟
– بعد از کلاس با مامان رفتیم سراغ پارچهفروشیها. یک چیزهایی خریدیم. برای موهای کوتاه جدیدم هم گلسر خریدم. امروز برای خودم لوازم تحریر هم خریدم.
– بخشی از شعرماهی و بازخوردش را بودم. خوشحالم که ترانهام راضیکننده بود. ترانهام ریتم خانهی مادربزرگه را داشت اما شاید استاد آهنگ خانهی مادربزرگه را نشنیده است. شاید هم از عمد آنجور خاند. به هر حال جلسهی خیلی خوبی بود.
– بعد از کلاس تازه وقتی یافتم برای نوشتن. بعدش هم برای کلاسهای فردا برنامهای ریختم. هنوز چالشعر روزانه را ننوشتهام.
گزارش نیک: ۱۴۰۵٫۷٫۱
امروز بعد ازصبحانه خوردن فایل صوتی وبینار را گوش کردم. سپس مقداری تمرین آزاد نویسی را انجام دادم.وبعد ازآن برای خرید و پیاده روی بیرون رفتم.
وقتی ازکنار خیابان رد میشدم ، نگاهم به درختانی افتاد که ردیف هم بودند.نسیم خنکی میوزید وبین برگها می پیچید.برگها دیگربی جان شده بودند انگارنفسشان به شماره افتاده بود .برگهای بی رمق ازشاخه جدا میشدند وبه زمین میافتادند.کم کم نشانه هایی ازپاییز در درختان دیده میشود.
درمسیری که میرفتم، چشمم به مغازه نجاری افتاد.
که پرازمیز وصندلی ودرهای مختلف بود.درهای شکسته وکهنه نجار من را به یاد خاطره تلخی ازجنگ انداخت. درهایی که شکستند ودیگر مثل قبل نشدند.
وقتی که به کلانتری سرکوچه پدرم موشک برخورد کرد ، تمام خانه ها وساختمان های اطراف آسیب دید.ترکش وموج انفجار خرابیهای زیادی به بارآورد.تعدادی براثرترکش زخمی شدند.درهای پارکینگ ها کنده شد.درب های بعضی از واحد ها تاب برداشت وبازنمیشد و بوی دود و سیم سوخته ولاستیک آتش گرفته همه جا را پر کرده بود.
درست نمی دانم چند نفر کشته شدند ولی تعداد زیادی زخمی شدند.مردم دچار شوک وبهت عجیبی شده بودند.بعضیها که جسمشان آسیب ندیده بود، دچارافسردگی واضطراب شدند.ترس زیادی به جان همه افتاده بود. خسارت های مالی سنگینی به همه وارد شد.خانه پدر من هم بی نصیب ازاین انفجار نبود. ترکش دیوار اتاق خواب را سوراخ کرده بود .در وپنجره ها همه شکسته وکنده شده بودند.پرده ها پاره شده بود.تلویزیون دراثر موج انفجارسوخت .درب تراس کنده شد و….
خلاصه در ذهنم غوغایی بود ازدرها وماجراهایش تا اینکه به یاد درهای بسته ای افتادم که هیچ وقت باز نمی شوند. قلبهایی که از سنگ شده اند وبا هیچ محبتی باز نمی شوند.یا فکرهایی خود شیفته ای که شاید سالها طول بکشد که باز بشود .
با خودم گفتم: این درهای چوبی وفلزی که همیشه راحت بازوبسته میشوند ،هم ممکن است یک روزی دراثر یک اتفاق گیر کند وتا ساعت ها بسته بماند.ولی با یک روغن کاری یا تعویض قطعه بالاخره باز می شود.ولی قلبهای مرده وفکرهای بسته هیچ وقت باز نمی شوند.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
چهار. کماکان مهمان دارم و نظم سابق برقرار نیست. اما خب، بودن در کنار خانواده هم همیشه مهیا نیست.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
بخشی از کتاب «رها و ناهشیار مینویسم»
«هر روز نوشتن باعث میشود به خودتان مجوز خیالپردازی بدهید.»
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
به هم خوردن برنامههایم.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
دو جلسه غایب بودم. اما بیگمان پررنگترین بخش، هزارکلمه داستان نویسیست.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/hananeveshhtan
امروزم تکراری بود.
امروز چه کسی تکراری نیست؟
دانش آموختگی
۳۱ شهریور ماهِ سی سال پیش بعد از سالها تلاش ودرس خواندن وارد دانشگاه شدم .
هیجان وشوق تمام وجودم را فرا گرفته بود.
با ذوق به همکلاسی هایم نگاه میکردم . برایم محیط مختلط دانشگاه جالب بود.
دختران وپسران در کنار هم . صندلي های تک نفره . کلاس های خیلی بزرگتر از کلاس های مدرسه .
هنوز شرم حضور درکنار یکدیگر در چهره همه ما موج می زد .
امروز بعد از آن سال ها دوباره وارد همان محیط شدم آن زمان دخترکی ۱۸ ساله بودم و امروز مادرپسرم .
بیشک یکی از روزهای به یاد ماندنی در روزنگارِ زندگی من امروز بود . امید دارم هر مادری آن را تجربه کند .
به همراه خانواده برای جشن دانشآموختگیِ پسر بزرگترم وارد دانشگاه شهیدبهشتی شدیم .
تمام خاطرات روزهاي آغازين مدرسهی امیرحسام مثل یک فیلم چند ثانیه ای در ذهنم مرور شد .
گذرِ برق آساي زمان در قاب روبرو ، روی سن كاملا مشهود بود. دختران وپسران جوان در لباس هایی یک شکل مشکی با کلاه های چها گوش منگوله دار.
چه زیبا بود این قاب .
در جایگاه مهمان ها آرام گرفتم ونوشتم.
جانِ دلم !چه زود بزرگ شدی .
انگار همین دیروز بود که دست در دستانم راهی مدرسه شدی.
۱۷ سال پیش در چنین روزی جشن شکوفه ها بود وامروز جشن دانشآموختگيِ تو .
دلبندم !آن روز چه محکم دستم راگرفته بودی و رهایم نمیکردی . با دلهره چشم درچشمانم دوخته بودی و از من می خواستی که تنهایت نگذارم.
وامروز مقتدر وامیدوار از من خواستی که درشادیِ امروزت باتو باشم.
تکهای از وجودم! ازخدا برایت بهترین ها را میخواهم .امید دارم با عنایت پرودگار، راهِ تعالی انسان بودن را باتکیه برشرافت و صداقت ، با موفقیت طی کنی .
دعای خیر من و پدرت بدرقه راهت.
# گزارش نیک
✍️دلنوشته
به نام خدا
گزارش نیک ۱۳۳:
امروز دلم میخاست طلوع خورشید را ببینم. یادم نیست آخرین بار کی طلوع را دیدم،اما زیباترین طلوعهای زندگیام را زمانی دیدهام که جزیرهنشین بودم. از پنجرهی اتاقم دریا دیده میشد و هر طلوع معجزهای بود که به من جان میبخشید. در حسرت آن طلوعها صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
به سراغ ترانه رفتم، فرصتی نداشتم و امروز باید ارسالش میکردم. اما هنوز دستم خالی بود، دیروز ایدهای داشتم، اما نتوانسته بودم به ترانه تبدیلش کنم، بیشتر شبیه دلنوشته شده بود. چارهای نداشتم، باید ایدهای پیدا میکردم. ترانه خاندم، ترانه گوش دادم، اما فایدهای نداشت. ترانههای روزهای گذشته هم چنگی به دل نمیزدند. سرانجام حوالی ظهر، ترانهای شنیدم از خانندهای ناآشنا که خیلی به دلم نشست. ایدهای به ذهنم رسید و ترانه را نوشتم، اما خیلی خام و شلخته بود. ریتم و وزنی نداشت. با خودم گفتم رهایش میکنم و تمرین را نمیفرستم. اما دیدم اگر جا بزنم، شاید دیگر فرصتی پیدا نشود که ترانهام نقد شود. بلاخره تلاشم را کردم و نوشتم. تا عصر طول کشید، چند بار نابودش کردم و از نو ساختمش اما هنوز نمیداستم اصلن ترانه است یا نه؟
برای دور شدن از فضای ترانهام، در وبینارِ «نویسندهساز» شرکت کردم. آقای کلانتری از کتاب «روزنوشتهای شادمان» خاندن که جذاب بود و نثر شیرینی داشت. بیست و پنج دقیقه هزار کلمه تایپ کردم، شاید بیشتر هذیاننویسی بود تا بداهه نویسی. مدام یاد ترانهام میافتادم و تمرکز نداشتم، اما همین نوشتن خیلی حال و هوایم را عوض کرد و آرامش پیدا کردم. وبینارها اوقات خوشی هستند.
بعد از وبینار دوباره رفتم سراغ ترانهام، اینبار نهاییاش کردم و دل را به دریا زدم و ارسالش کردم. اما ذهنم همش درگیرش بود. یکی دوبار رفتم سراغش و بعضی کلمهها را تغییر دادم. خوشبختانه مهمان آمد و کمی در جمع مهمانها از فکر ترانهام فارغ شدم.
سرانجام زمان شرکت در پنجمین جلسهی محبوبم شعر فرا رسید. آقای کلانتری دربارهی موسیقی در شعر سپید صحبت کردند و برایمان از کتاب «ترانهای که من میشناسم» خاندن. جالب بود، وزن ترانه، ترانهی بیوزن، متأسفانه یادداشتبرداری نکردم و بیشتر گوش دادم، حتمن فایل صوتی را دوباره گوش خاهم کرد. در جلسهی بازخورد هم شرکت کردم. ترانهی دوستان زیبا و درخشان بود. چند بار خاستم تمرین خودم را حذف کنم، اما با خودم گفتم، چی از این بهتر که بیشتر بیاموزم.
نوبت ترانهی من رسید. آقای کلانتری آن را خاندند و گفتند زمینهی ترانهسرایی را دارم. خوشحال شدم، همین که ترانهام واقعن ترانه بود و دلنوشته نبود، برایم خوشآیند بود. حتمن جدیتر به ترانه میپردازم و امیدوارم روزی بتوانم ترانههای خوبی بسرایم. بعد از جلسهی بازخورد، خیالم راحت شد، شام خوردم و آزاد نویسی کردم.
محبوبِ امروز: اولین ترانهی من است، هر چند چنگی به دل نمیرند ، اما همین که یک ترانه است، برایم محبوب است.
دلتنگیِ جامونده
دارم گم میشم توی این پیرهنت
نشونی بده، کجا رفته بوی تنت؟
عطرت توی خونه پرسه میزنه
داره منو با هوای تو گول میزنه
ساعتت بسته به دستِ منه
انگار با نبضِ دلِ من میزنه
ببین آینه رسمشو به هم زده
دیگه منو نمیبینه، حالش بده
خندت توی قاب دیوار تماشاییه
کاش بازم بخندی، سکوتت تکراریه
ببین این همون دفتر شعرِ منه
که از جای خالیِ تو دم میزنه
باز بارون داره به شیشه میزنه
تو که نیستی، منظورش با منه
بازم جا گذاشتیش، این کلیدِ توئه
شاید برمیگردی،
خونه هنوزم چشمش بهراهِ توئه
امروزی عادی
سالواژهام: نظم
۱. صبح زودتر بیدار شدم و صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. رفتم کتابخانهی عمومی و بین کتابها پرسه زدم. عاشق این کارم. دو سه تا هم کتاب برداشتم رندوم. البته یکی جلد سوم داستانکوتاههای چخوف بود.
۳. فیلم سفید کیشلوفسکی را دیدم. انتقام برای کسب برابری. آخرش جای دو شخصیت اصلی عوض شد. جالب بود.
۴. رفتیم بیرون خرتوپرت خوردنی گرفتیم.
۵. وبینار نویسندهساز هم بودم. داستانی نوشتم دربارهی تدبیر که شخصیت اصلی بیشتر میگفت تا کنشی داشته باشد. اما فکر کنم زبان خاص راوی را یافتم.
۶. آهنگ مشترکی بالاخره یافتم بین خودم و مامانم و خواهرم.
۷. سه داستان کوتاه از چخوف خواندم. بیپناه، مستها، و سائل که از رویش هم نوشتم. متوجه چیزهایی شدم که قبلا نشده بودم. جزئیاتی که فقط با دانستن پایان داستان، طنزشان درک میشد.
۸. بهش مبحث مول شیمی را یاددادم و احساس مفید بودن کردم.
۹. حالا میروم کتابی یا داستانی از یالوم بخوانم.
نمره روز ۸ از ۱۰
از اونجایی که زندگی من کلا هیچ الگو ی مشخصی نداره و کلا نظم برای روزمرهی من یک شوخی بامزهست، معمولا ناچارم برای ” روز” ، “روزمره” و سایر اقلام همراه، تعاریف شخصی بسازم. من به فاصلهی بیدار شدن از خواب تا خوابیدن میگم روز. امروز برای من از ۳۰ شهریور ساعت نه صبح تا یکم مهر ساعت ۱ بامداد ادامه داشت. اینجا من با یک بیداری ۴۰ ساعته مواجهم. حقیقتش حالا که میخوام یک گزارش از ۴۰ ساعت بیداری بنویسم دارم احساس استیصال می کنم. توی این روز من همه کاری کردم همهی نمرههای روزمو گرفتم بجز خوردن و خوابیدن. ساعت ها گرسنه بودم و تنها چیزی که تونستم بخورم آب بود. خواب هم که هیچ. اما بقیه نمرات. ساعتهای سخت و سنگینی بود. وسط شرایط سختی گیر کردم اما بهترین تصمیمها رو گرفتم. اولویت بندی بداهه رو برای خودم تعریف کردم. یعنی شرایطی که تو چند فوریت برات پیش اومده و توی ذهنت کمتر از چند ثانیه اولویت بندی انجام میدی و در حین حل مسائل یه فوریت دیگه پیش میاد و دوباره اولویت بندیت رو به روز رسانی میکنی. این شرایط تا جایی پیش میره که تو در حین انجام کار ممکنه توی یک اولویت بندی بیپایان قرار بگیری. یه لیست که دائما به روز رسانی میشه. کارهای جدید میان توی لیست بدون این که کارهای قدیمی اهمیت خودشون رو از دست بدن. باید در مورد این موضوع بیشتر بنویسم. اگه امشب تونستم بخوابم فردا شاید مغزم تونست یه اسم خوب و یک تعریف برای این کار انتخاب کنه. اما الان فکرم درست کار نمیکنه. بعد از کشف این موضوع بزرگ ترین نیکِ امروز کنترول احساساتم در مقابل داودی بود. میخواست که منو از حالت منطقی خارج و به خشم بکشونه اما جز این که جزو ولز کنه به جایی نرسید. با بیمحلی تمام نقشههاش رو نقش برآب کردم. صبح که رسیدم خونه از شدت فشار و فکر خوابم نبرد و بیدار موندم. ذهنم شلوغ بود انگار دوهزار گنجشک نشته باشن روی یه درخت. توی هزار کلمهی وبینار عصر یه دیالوگ از خودمو مغزم نوشتم میخواستم بدونم حرف حسابش چیه؟ بعد از نوشتن سرم ساکت شد. انگار گله گنجشکا گذاشتن و رفتن. شعرماهی چقدر خوش گذشت. ترانههای بچهها انقدر قشنگ بود که میخواستم از خجالت ترانهی خودم رو قبل از خونده شدن حذف کنم. خداروشکر که استاد لطف کرد و گاز نگرفت. الانم امیدوارم که بخوابم. باید گوشیمو بذارم کنار
سالواژه: صلحخویشی
خوبم. امروز روی هم رفته خوب بودم. نشان به چند نشانی:
+نسبت به چند روز غمآلودم، بیشتر آزادنویسی کردم.
همین که قلم را روی کاغذ میگذارم تازه میفهمم چقدر چیز دارم برای نوشتن.
+وبینارها را بودم. در وبینار نویسندهساز داستانی نوشتم. هم به لحاظ زبانی و هم محتوایی، چندان خلاقانه نبود. اما دوستش داشتم. چون چند دقیقهای مرا از دنیای خودم رها کرد.
در “سرزبان” الهه علیزاده از تأثیر مذهب روی دیدگاه گفت. مذهب با دین تفاوت دارد. مذهب، چگونگی دین است. مذهب، یک سیستم برای پاسخ به پرسشهای بشره.
+یادداشتی نوشتم. درباره رنج رها کردن. رها کردن برایم دشوار است که به این روز افتادهام.
+به برخی از همسفران برای همکاری در یک جریان پیام دادم. قرار است جریانی درباره “پریود” داشته باشیم. هرکس، هرطور که بتواند چیزی بنویسد. پریود، فرهنگسازی میخواهد. چه بهتر که اهل قلم گوشهای از کار را بگیرند.
+پشتیبانی کردم. پیامهای امروز بسیار بود. سعی کردم با صبر و حوصله پاسخ دهم. میدانید. پرسشهای آدمهای حتی در یک مورد مشخص هم بسیار متنوع است.
+ در یوتیوب ویدئوهای عروسی و جشن دیدم. دلم دیدن شادی میخواست. دیدن وصال…
+با خودم صحبت کردم. صدایم را ضبط کردم. بماند به یادگار.
+کمی هم خوابیدم.
و پاییز هم آمد:
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست
باد خنک از جانب خوارزم وزانست
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
گزارش نیک | یکشنبه سیویکم شهریورماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
امروز هم از آن روزهایی بود که زندگی فرصت چندانی برای مکث نمیدهد. میان خانهگشتن و فکر و خیالهایش، کارهای عقبافتاده و مراقبت از آرتین، سعی کردم رشتهی خودم را گم نکنم.
شاید این روزها کار نیکِ من همین باشد که با وجود همهی این شلوغیها، هنوز گزارش نیکنویسیم را از یاد نبردم.
https://t.me/MashgheBodan
امروز ساعت ۷و۴۰ بیدار شدم. خب که چه؟
دستی به دور و اطراف خانه کشیدم. خب بعدش؟
چای گذاشتم. هنر کردی؟
بی سر و صدا صفحات صبحگاهی را نوشتم. ضرب زدی لابد.
صوت جلسهی پنج را گوش دادم و یادداشت برداشتم؟
کسی باید تشکر کُند ازت؟
چهار وعده غذا درست کردم تا سه وعده فریز کنم برای هفته بعد که نیستم. خب دستت را باید ببوسند؟
یک خروار ظرف شستم و آرزو کردم اگر قدرت نابودیِ یک چیز را از روی کرهی زمین داشتم، «ظرف شستن» را از هستی به عدم میفرستادم. تنبل.
بعدازظهر در حالیکه از خستگی غش کردم، در خواب و بیداری یک فصل دنکیشوت خواندم. آپولو که هوا نکردی.
سرشب هم رفتم دنبال طرح لباس مدرسه و کتاب و هزار کار دیگر دختر کلاس اَوّلیم.
ساعت هشت شب هم خواستم درازی بکشم اما خیلی به درازا نکشید درازیدنم، دوستم با دو بچهی کوچکش زنگِ درآیفون را میزند و تا یازدهِ شب صدای جیغ و داد، صدای غالبِ خانه میشود. خب نوش جانت.
از حافظ شعری میخوانی. و رونویسی میکنی. این غنیمت است.
ما را که درد عشق و بلای خمار کُشت
یا وصل دوست یا میِ صافی دوا کند
جان رفت در سرِ می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
این روزها از نوشتن دورم. در زندگی گُمم و از وقتی پا به خوابگاه گذاشتهام درگیر و مشوشم. اوایل که عادت نداشتم و فضا جدید بود و بین زمین و هوا معلق زندگی میکردم. حالا که کمی عادت کردم هم زندگی امان نمیدهد.
امروز را تا ۱۰ صبح خوابیدم. به جبران ۶صبح بیدار شدن های سه روز گذشته.
بیدار شدم و خوابی که دیده بودم را یادداشت کردم.
خوابهایم را گاهی یادداشت میکنم. الگو دارند.
خواب دیده بودم که سه جعبه مداد رنگی فابرکستل با قیمت خیلی مناسب پیدا کردم و خریدم. محو رنگهای مداد رنگی بودم و سرخوش.
ادامهی صبح را چند ساعتی برق نداشتیم. با هماتاقیها صبحانهای خوردیم و صحبتی کردیم. عصر دو تا از هماتاقیها رفتند خانه.
ماهم بازاری رفتیم برای خرید اسکراب جراحی.
بماند که چه ماجراهایی داشتیم.
با آقای حراست دانشگاه توی یک اسنپ نشستیم و این وسط برای دوستم خواستگار پیدا شد.
اسکراب که خریدیم، برگشتیم خوابگاه.
فرآیند تن زدن اسکرابها همراه کراکس و عکاسی و فرستادنش برای مامانها، شبیه آن زمان که مدرسه میرفتیم شد.
بوی پارچهی نو، ذوق لباس فرم و کفش جدید، آن یکذره اضطراب ریز تهِ دل بابت درسها و نظر خواستنهای جدی از مامان.
مامان عکسم را دید و پسندید و قربان قد و بالام رفت و خانم دکتر خانم دکتر به باسنم بست.
من هم خر کیف شدم و ادامهی شبمان را الکی خوش گذراندیم.
غیبت کردیم از اکس و نکسها و فامیل فوضول و دراماهای در جریان حال حاضر توی دانشگاه.
ناراحتم بابت دور شدن از نوشتن و خوشحالم بابت فصلواژهی همیشه در گزارشم.
فردا باید کمی هم درس بخوانم. امتحان از رگ گردن به ما نزدیک تر است.
راستی فرزانه_یکی از هماتاقیهای ترم پایینی_ امروز گفت شبیه استاد نوریام.
استاد نوری یکی از خانمترین اساتید ماماییست. مقتدر، جدی، بامرز، منطقی، آگاه.
چهارمین آدم در زندگیم که میتوانم به حرفهایش بیاندیشم و چیزی به من اضافه کند.
و این یکی، زیباترین تعریفی بود که این چند روز شنیدم.
https://t.me/ravaanehh
امروز دو تا منابع در فارسی برای مقاله یافتم پرتال جامع علوم انسانی و سایت نورمگز برا مطالعهی مقاله محور .
سال واژه: ساده
امروز بعد از مدتها به بدنم استراحت دادم و برایش ماساژ تجویز کردم، آن هم با کمال میل پذیرفت، خستگیهایش را از شانهاش تکاند. وسط کار درباره آدمهایی حرف زدیم که انگار به جز حسودی کردن و حسرت خوردن به زندگی بقیه کاری ندارند، تا متوجه میشوند وضع زندگیت از قبل بهتر شده رفتارشان با تو عوض میشود، انگار که ارث پدری او را گرفتهای. تا پیشرفت کنی یا آدمهای تازه به دوران رسیده که تا پولی دستشان میرسد میخاهند همه بنده و برده او شوند، برای همه داراییهایش فخر میفروشد. هردو از زندگی هیچ وقت لذتی نمیبرند، اولی اینقدر سرگرم زندگی بقیه شده است که دیگر وقتی برای زندگی خود ندارد، دومی هم اینقدر مشغول این میشود که هرچه دارد را توی چشم همه کند، هیچ لذتی از آن لحظه نمیبرد. و به این نتیجه رسیدیم یا از زندگی حذفشان کنیم یا اگر هم نشد فقط زمانی که مجبور شویم با آنها دیداری داشته باشیم. بعد از آن با خانواده به خانه مادربزرگ رفتیم. مثل هروز نگاهم به ساعت است که کی ساعت پنج میشود به وبینار بروم؟ به قول استاد فضایی است گرم و صمیمی که میتوانی چیزهای جدیدی یاد بگیری و دوستهایی شبیه به خودت که عاشق نوشتن و کتاب خاندن هستند پیدا کنی. امروز لپتابم را نبرده بودم پس توی دفتری شروع به هزار کلمه داستاننویسی کردم، پنج صفحه شد، هرچه حرص توی این هفته خورده بودم پیاده شد روی کاغذ، شد داستان جوانکی که میخاهد رستورانی باز کند ولی با مشکلاتی روبرو میشود، راه درازی را باید طی کند تا به هدفش برسد. بعد از آن به جمع خانواده توی حیاط پیوستم، خالهام تخمه بومی آورد، دلم نمیخاست به کسی بدهم اما بقیه بیتوجه تخمه را برمیداشتند و میگفتند که تا حالا منتظر تخمه بودهاند، پس تخمه را با آنها شریک شدم. به خاطر اینکه خاهرم فردا به مدرسه میرود زود از جمع دل کندیم، دختر خاله با ما آمد، توی راه میخاستیم دفتر و خودکار بخریم که توی مغازه نگاهم به خمیربازی افتاد، دختر خاله و خاهرم که کوچکتر از من بودند میخندیدن، میگفتند زینب کوچولو سه ساله از کاشان. اما به خانه که برگشتیم آنها بیشتر از من مشغول بازی با خمیر شدند، از بازی با خمیر خوشم آمد، رنگهای خمیر را باهم قاتی کردم، رنگهای جدیدی درست کردم، خاهرم وسط بازی رفت بخابد و با دختر خالهام مشغول بازی شدیم، چیزهای بامزهای درست کردیم، به خاطر اینکه خابش نمیبرد باهم با ماژیکهای رنگی رنگی نقاشی کشیدیم . امروزهم تمام شد و رفت.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
سالواژه: بیخیالی
وقتی تمام تلاشت را میکنی و نمیشود، بیخیال شدن با عذاب وجدان نیست.
هر کار کردم نشد خودم را به تمرین ترانه برسانم.
خیلی ذوقش را داشتم. اما نشد. خیلی ناراحتم اما رهایش کردم.
نتوانستم کلاس را هم شرکت کنم.
رفتیم برای مدرسهی مهرسام خرید کردیم. چقدر ذوق داشت. اینکه میتوانست راحت انتخاب کند برایم جذاب بود. برعکس من که همیشه در انتخاب مردد هستم.
مدرسه را دوست ندارد. به نظرش زیادی حوصله سر بر است. به من میگفت:
-چرا مدرسه به هنر اهمیت نمیده؟
واقعا من هم متاسفم. مهرسام چندین دفتر نقاشی را در مدرسه پر کرد. هر کدام از آنها میتوانست قابی شود روی دیوار. اعجوبهایست در نقاشی ولی امان از یک امضا پای نقاشیهایش. خوشحالم که منتظر نماندم مدرسه استعدادش را بکشد و راهش را خیلی زود پیدا کرد.
برای دوستش ثنا هم یک دفتر کرومی هدیه خریدیم.
حس خوبی ندارم. به خودم و نوشتههایم.
سالواژهام: زن
یک ساعت هم نخابیدم. چشمهایم باز نمیشد. دوش گرفتم و مستقیم رفتم سرکار. شلوغ بود ولی به لطف قطعی اینترنت یکساعتی زمان خریدم برای درسخاندن.
برنامه این بود در برابر خاب مقاومت کنم تا شب. بلکه ساعت خابوبیداریام تنظیم شود. شکست خوردم.
با دوستی از ۵۰۰۰ کیلومتری حرف زدم. با ن تلفنی غر زدیم از همه. شین خبر داد امروز اثاثکشی داشته به خانهی جدیدش. معلوم نیست کی میتوانم او را ببینم. دلم گرفته از نبودن دوستداشتنیهایم در روزمرهام.
مامان موهایش را رنگ کرده بود و عکسی از خودش برایم فرستاده بود. با دیدنش دوباره مرور کردم که مادرم خیلی زیباست.
بخش زیادی از روز را به موسیقیهای محبوبم گوش دادم. تعداد قابلتوجهی ازشان هم به پروفایل تلگرامم اضافه کردم.
فیلم دیدم.
درس خاندم.
آزادنویسی کردم.
تمام روز جز تکهای نان و مقدار ناسالمی چای چیزی نخوردم.
با شکم گرسنه و مغز پر گزارش را نوشتم.
فردا اول پاییز است. حتمن روز بهتریست.
1. سالواژهام: استمرار
2. سر زدن به کانال بچهها که واقعن کارشون عالی بود. دم همشون گرم.
3. بلاخره میکروفن کامپیوتر درست شد و شروع کردم به روزگفتار گذاشتن.
3. شرکت در وبینار نویسنده ساز و انجام تمرین هزار کلمهای داستان.
و در آخر «بوس به کلههاتون»
نیکروزِ واپسینِ تابستان
سیویکم شهریورماه آن سالها، روز دلتنگیام بود. تابستان تمام میشد و فردایش صبح زود باید بیدار میشدم. باز درس و مدرسه و دلهرههای رقابت. اشکهای در خفا برای بیست و پنجصدم نمرهی کمتر از همشاگردی رقیب.
حال پس از سالها میاندیشم بهترین روزهای زندگیام همان روزهای به ظاهر پراضطراب بوده.
هر سال روز آخر تابستان برای خود هدیهای میخریدم. کتابی، مانتویی، روسری یا کیفی. امسال اما از صبح نزد مادر بودم. خاطرهبازی کردیم با هم.
از خانهی کودکیام در بنبست کیخسرو گفتیم.
از همسایهها، شیطنتهای خواهر برادریهامان.
از خاطرات به جای مانده در کنج و پسل آن خانه.
از یاس امینالدوله و آبشار طلا و درخت به.
از گلهای شاهپسند و کاغذی باغچه.
از ترفند مصطفی و چسباندن مارمولک بر روی مقوا و آویزان کردنش به ناودان خرند به نیت زایل کردن فوبیای مادر از خزندهی زبانبسته.
از خوابیدن گلابیطورمان توی حیاط در شبهای تابستان.
از قاپ رفتن مارمولک با دستان فرز مصطفی از روی بالش مادر و از خیلی چیزهای دیگر.
برای صبحانه حلیم و عدس با نان سبوسدار داغ گرفتیم.
ظهرش مادر، سفارش قیمهریزه داد. برایش بار گذاشتم. به مذاقش خوش آمد و اندکی ترشی چاشنیاش کرد.
برای برگهای نوی گل فیکوس بابک ذوقید. گفتم گلها پیش او حالشان خوب است. میخندند و برگ و بار میدهند.
عصر به گاه وبینار نویسندهساز، نت گوشی قر و اطوار آمد و بین وبینار قطع شد.
خبرها از سفر آقای پزشکیان، رئیسجمهور به نیویورک میگویند. در شورای امنیت سازمان ملل نشستی دارد. معلوم نیست عاقبت جنگ فرسایشی ایران و آمریکا چه خواهد شد. از هوا و دریا در محاصرهایم. قیمتها سر به فلک کشیده. اواسط ماه که میشود، ته جیب حقوقبگیران شپش قاپ میاندازد و کمکم حجم مشتریان دکانها کم و کمتر میشود.
آخرین داستان خاطرات پراکندهی گلی ترقی را میخوانم. خسرو خوبان هم نیمهکاره است و این هفته باید تمامش کنم. امروز تشخیص نتها را که مرجان موذنی عزیز تکلیف کرده با نرمافزار ایرجیم تمرین میکنم. چه لذتی دارد وقتی حافظهی شنواییام را به چالش میکشم.
دمادم غروب آذر، پرستار مامان میآید. ترافیک را با بیحوصلگی رد میکنم و میرسم خانه. دود از سرم بلند میشود وقتی یادم میآید دنبال پسرم نرفتهام. دوباره ماشین را از پارکینگ درمیآورم و باز با ترافیک اعصابخردکن میروم دنیال بابک. گلودرد دارد. میرسم خانه. برایش سوپ میپزم. دمنوش دم میکنم. لباسها را از بند رخت پشتبام میآورم. توی کمدها جایشان میدهم. سریال «اعتراف میکنم» را با آنیتا میبینم. پدر و پسر سرشان توی گوشی است. نوشتن گزارش نیک آخرین تلاش امروز است که پس از نیمهی شب شوت میشود توی تلنگر و سایت مدرسهی نویسندگی.
دستبندی که دیروز به سفارش بابک خریدم هدیه میدهم به خودم برای روز اول مهر. این پاییز به حتم پاییز پربرکتی خواهد بود، پر از خبرهای خوب. برای شما هم چنین باشد.
۱۴۰۵/۶/۳۱
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
با صدای در و صدای همسایه بیدار شدم و خب موقعیت خوبی بود برای رفتن به ادارهی پست و پیگیری گذرنامه. حاضر شدم و بدون صبحانه زدم بیرون. رفتم و منتظر که ون بیاید که دیدم عه گوشیام را جا گذاشتم. باز خوب بود زود فهمیدم. برگشتم و دوباره منتظر. ون آمد. رایگان بود. شولولولو. از آنجا سوار ون دیگر. آدرس را اینقدر مسخره دادن بودن که قبلش هر چی توی نشان میزدم نشان نمیداد. پیاده شدم و داشتم دور خودم میچرخیدم که رفتم از یکی آدرس را پرسیدم.
رفتم ادارهی پست. این میگوید برو فلان جا. آن یکی میگوید برگرد همانجا. آخرش هم گفتند برگشت خورده ادارهی گذرنامه. ادارهی گذرنامه آن سر شهر. خوشبختانه مترو میخورد و مترو نزدیکم بود. سوار بر مترو و پیش به سوی ادارهی گذرنامه.
گوشی را تحویل دادم. رفتم تو. از این یکی به آن یکی. بعد میگوید از پارسال هیچ گذرنامهای نیامده. میخاستم خودم را بزنم.
باز سوار بر مترو و دوباره رفتم ادارهی پست. باز میگوید ادارهی گذرنامه. گفتم همین الان از اونجا اومدم. چک کرده و میگوید فردا برو پست مرکزی.
اتوبوس و گرما. بعدم خانه. گشنم بود. غذا خوردم. آمدم بالا. هنوز دراز نکشیده تمرینجا شروع شد.
تمرینجا را بودیدم.
بعدش رفتم سراغ سایت فایزو و بعدش هم سایت خودم و اصلن یادم نبود که سهشنبهاس و باید ترانه مینوشتیم.
نویسندهساز و هزار کلمه داستان. البته آزادنویسی کردم و تکرار و تکرار و تکرار. داستان دربارهی پسری بود که نمیتوانست بشاشد و خب برای همین نمیتوانست غذا بخورد. اینقدر که حرف شاش بود داستانم این شد. ایح ایح ایح.
بعد تلاش کردم برای سرودن ترانه. البته که فایده نداشت و باید زودتر میسراییدم و خب تلاشی ناموفق و چیزی نوشتم بر وزن اردک تک تک که برای فرستادن برای تمرین خوب نبود. پس نفرستادم.
شعر شروع شد. آخرین جلسهاس. سیزدهمین دورهی شعرماهی. چقدر خوب است شعر و شعرماهی.
بازخورد به ترانههای شعر خیلی خوب بود و خوش گذشت. و گازخورد نداشتیم. همش نازخورد بود.
ترانه که نه مرانهام را فرستادم توی کانالم.
و همین.
https://t.me/yaddashtneda
سالواژه: پیوستگی 🐜
صبح با پادرد از خواب پا شدم.
همهجور تجربهی درد داشتم بهجز استخوانی که با استراحت شب، صبح با درد بیدار شود!
یک کم بیمحلی شاید از این دردهای گذر باشد یا اگر راه بروم ونرمش کنم بهتر میشود.
روز را تقسیم کردم بین آزادنویسی و گزارش روزانهی دیروز که نصفه بر تاریخ ۳۰ شهریور مانده بود.
درد خیال رفتن نداشت و لحظهبهلحظه خودش را بیشتر تحمیل میکرد.
با یک روغن گیاهی کمی ماساژ دادم و با پارچه بستم تا گرم بماند و تأثیر بیشتری داشته باشد.
لنگانلنگان ناهار درست کردم.
رفتم سراغ ادامهی داستانم. از قبل چند قسمت را پیشنویس کرده بودم.
چند بار خواندم یکی از شخصیتها را حذف کردم و پیرنگ یک قسمت را کمی تغییر دادم.
جالب بود به این فکر میکردم که داستان زندگی ما هم همین است.
یک روزی خلق میشویم و یک روز حذف و در این میانه پیرنگ هر قسمت از زندگیمان طراحی میشود.
اگر من خالق داستان زندگیام بودم چه مینوشتم؟
با وجودی که با اینستاگرام میانهای ندارم و دیربهدیر سر میزنم یک روز دستوری برای دردهای مفصلی دیدم.
سنگ مفت بود و گنجشک مفت.
از این که بدتر نمیشد!
پاشدم و طبق دستور، پودر زنجبیل و فلفل سیاه و پودر زردچوبه را با روغن زیتون مخلوط کردم و مچ پایم را با آن ماساژ دادم.
یک ساعتی مشغول خواندن کتاب « ادبیات داستانی» از جمال میرصادقی شدم.
باورم نمیشد! راه که افتادم دردم کم و تقریباً ساکت شده بود.
چه نعمتهایی داریم و قدرش را نمیدانیم.
کاش طب سنتی اصولی و علمی در جامعه کاربرد داشته باشد.
دو قسمت وبینار نویسندهساز را که فرصت نشده بود گوش کنم، شنیدم و در یک قسمتش با آزادنویسی، داستانی نوشتم حدود ۸۰۰ کلمه.
و گزارش نیک امروزم را در کانالم گذاشتم.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
سال واژهام: تحسیــن
۱. از وقتی مینویسم، آدم بهتری شدهام و این را خودم هم فهمیدهام چه برسد به اطرافیانم. انگار پیش از این خودم را گم کرده بودم.
۲. صدای مغزخراش جاروبرقی و پررنگتر شدن تار و پود فرش
۳. صدای آب و کف کردن مایع لباسشویی
۴. تکاندن لباسها و نشستن مه روی صورت
۵. خندیدن به شوخیهای کتاب « چنین کنند بزرگان »
۶. فکر کردن و خیالبافی و سردرد
۷. فکرهای بدی به سرم میزند. فکر اینکه نکند تاریخ دوباره تکرار شود.
🌱 ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیشب بالاخره مثل آدم خوابیدم. صبح سرحال بیدار میشوم با صبحانهای دلی. دونات شکلاتی و شیر.
صوت نویسندگی خلاق در گوش، به این میاندیشم که من هرگز نخواهم توانست طرح داستانی بنویسم. در این دو هفته بسیار تلاش کردهام. برای دیگر انواعِ نوشتن، چیزکی میآید روی کاغذ و بعد اصلاحش میکنم. ولی در این مورد هیچ که هیچ.
وقتی صحبت رمان-جستار به میان میآید، به ذهنم میرسد موضوعی که از مدتها پیش در ذهنم هست را کار کنم. بهنظرم با چنین فرمی نوشتنی میآید.
بیدرنگ مینشینم پشت کامپیوتر و چیزی که در ذهنم هست را مینویسم. میبینم نیاز به تحقیق دربارهی بیماریِ شخصیتم و تاثیراتی که بر او میگذارد دارد. چند ساعتی با همین نوشتن و سِرچیدن مشغول میشوم.
محمد میآید و بعد از خوردن نهار، آماده میشویم برای رفتن پیش انکولوژیستم. میگوید پلاکت خونم در آزمایش پایین است و باید روز قبل از تزریق دوباره آزمایش بدهم. تا آن موقع احتمالاً اوضاعش خوب میشود.
برمیگردیم خانه و من دوباره مینشینم پای طرح. هی مینویسم. هی تغییر میدهم. آنقدر مشغول کار میشوم که یادم میرود ساعت ۶ وقت مشاوره دارم🤦♀.
بعد از آن هم مینشینم به نوشتنِ ترانه. دلم میخواهد اندکی نحو و زبانش با همیشهام متفاوت باشد. ترانهای کوتاه متولد میشود.
✨ کلاغِ حیفِ نان
از نبودم به پریدی
از رسیدی به کلاغ
تا نماندم با سیاهی
تا سپیدیِ چراغ
از کجایم به نبودی
از نشاندی به کمان
تا کجاییِ تب تو
تا نشدهای زبان
از نوشتم به نخواندی
از تپیدی در قلم
تا تو بودم یا منی تو
تا ریاضیدن به غم
از شمردم به بریدی
از شکاندی در دهان
تا نماندی تا فسردم
تا کلاغِ حیف نان
شب با محمد دو قسمت از سریال I will find you را میبینیم. بهنظر جذاب میآید. شام محبوبم را میآورم. نان و پنیر و گوجه خیار. این نان و پنیرِ لامصب با هرچیزی جواب است. هندوانه، سبزی، گردو، خرما و …
وقت خواب است. دلم نمیخواهد بخوابم ولی میخوابم که صبح زودتر بیدار شوم. قبل از خواب موزیکِ شوستاکوویچ. تنآرامی. و بالاخره خواب.
رستنراه
https://t.me/naemehsajadi
-کتاب؟
«جدال با مدعی». دارد ازش لذتم میبرد. بخانمش بیشتر تا بگویم بیشتر ازش.
-شعر؟
شعرهای دوستانم را خاندم. یکی از یکی زیباتر. تمرین آخرین جلسهی شعرماهی دورهی ۱۳.
-پیادهروی؟
نُچ.
-نوشتن؟
به اندازهی نیم ساعت آزادنویسی. افکارم پریشان بودند، آزادنویسی شانهشان کرد.
-خاطره؟
* مهسا آمد پیشم. چون مهمان داشتم نشد نویسندهساز را بیایم. با مهسا رفتیم که کت بخرد برای کنگرهی آخر هفتهاش. آقای فروشنده مصداق بارز و مادر لفظِ «چُسی چُسی چُسی» بود. بیتربیت. آخرش هم چون نخریدیم قیمت خونِ پدرش را گفت «بهتره از من خرید نکنین». سایز نبود و میگفت مدلش است. انداختن هم حدی دارد برادر.
* جلسهی آخر شعرماهی دورهی ۱۳ را شرکت جستم.
استاد فایل کتاب ارزندهای را بهمان داد. درمورد ساختار واژه. از واژهبازی خوشم میآید.
بازخورد شعرها هم که در قالب ترانه بود، عالی بود. متاسفانه سوهان استاد بیفایده مصرف شد. گازی لازم نشد.
این را اول تمرین شعرم نوشتم. اسمش را «فَستشعر» میگذارم. چون بداهه و سریع بود. اینجا هم مینویسمش که بعدها که به گزارشم بر میگردم یاد امروز بیفتم.
«شاهین چه دلربایی
شیرین و باادایی
محبوبِ قلبهایی
استادِ گازهایی
گازت نموده روشن
برما خطا و ایراد
عمرت دراز بادا
گازت لطیف بادا»
* ترانهام را در کانال هوا نومودم و این شد حسن ختام چالش شعر تابستانهام.
-قهوه؟
آری. اولی که صبح بود چسبید اما دومی که بعدازظهر بود، سخت پایین میرفت.
-به روزرسانی کانال گزارش نیک؟
بلی تا روز ۵۰ رساندمش.
-راضی هستی؟
آره، خیللی. با وجود سردرد امروز خوش گذشت.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
امروز رکورد میزنم؛ از ساعت ۳:۱۰ دقیقهی بامداد بیدارم. با این وجود به خاطر تغییر ساعت جهانی یک ساعت دیر به تایچی میرسم.
بلاخره سروش دفاع کرد. و چه دفاع جانانهای. همهی نگرانیهایم دود میشود و به هوا میرود. نفس راحت کشیدن چه کیفی دارد. احساس میکنم یکی از بچههایم را به خانهی بخت فرستادم.
قبل از جلسهی دفاع دست و دل هیچ کاری ندارم به جز نوشتن، حدود بیست دقیقه. بعد جلسه اما سرشارم از شور زندگی و احساساتم رقیق شده. دوست دارم بغلش کنم اما دست و بالم بستهست.
ناهار امروز با علیرضاست و من فراغ خاطری مییابم که دستی به سر و گوش ترانهام بکشم. بعضی بخشها را دوست دارم بعضی را نه. میخواهم قیچی دست بگیرم و هرسش کنم اما احساس میکنم «شیر بی یال و دم و اشکم» میشود.
قبل از شیفت عصر دو ساعت تمام میخوابم.
امروز هم به خودم استراحت روانی میدهم و از اکبر سردوزامی میخوانم.
برای شعرماهی سر شیفتم، برق هم میرود، شارژ هم ندارم. خلاصه درست معلوممان نشد چه شد. اما من و برق هر دو به بازخورد میرسیم. چه خوشذوقند همهی همسفران.
سالواژه: تحول
از صبح مثل بچهای که گوشهی چادر مادرش رو سفت گرفته تا گم نشه، دست همسرم رو گرفتم و توی بیمارستان دنبال کارهای درمانش بودم.
یک لحظه حواسم پرت شد و چنان کوبیده شدم به زمین که نیمی از تنم کبود شد. شدیم کوری عصاکش کور دیگر.
نهار رو دم غروب خوردیم. نیمههای وبینار خوابم برد و از استرس پریدم از خواب.
اما به تمرین هزارکلمه رسیدم. داستانی شکل نگرفت، اما برونریزیِ تمام فشارهای روحی و جسمی امروزم بود.
پیادهروی در هوای دلچسب پارک ، جبران تلقتولوقهای استخوان های خشکیدهم شد.
کتاب سه نمایشنامه، ترجمهی احمد شاملو رو بازخوانی کردم برای کلاس گویندگی فردا.
چهارشنبه ها رو خیلی دوست دارم. با اینکه مسیر رفت و برگشت کلاس برام سخت شده اما دورخوانی نمایشنامه و انرژی بالای استاد و همدورهایهام، رنج رفتن و برگشتن رو میشوره میبره.
آشپزی و پست کانال تلگرام و روزنگاری هم جزو روتین ثابت کارهای نیک بود.
البته امشب به کانال همسفرانم سر زدم و از نوشتههاشون لذت بردم.
سالواژهام: ارتباط
خاندن زبان
اسطورهکاوی
جلوی رو، بازی با بچه و پشت سرش، گریه برای سرنوشتش.
سه ساعت کلاس طراحی سایت
پیادهروی
انجام تمرین شعر و بهبه به کار دوستان.
دقایقی پیش، مصاحبهی نویسندگی خلاق را انجام دادم و امیدوارم که قبول شوم و بپیوندم به آن جمع نیک.
امروز تا ساعت ۴ عصر خواب بودم.
۴ بیدار شدم، دیدم مادرم و خواهرم مثل ماتمزدهها نشستهاند توی هال. از دکتر آمده بودند. صبحونه خوردم و رفتم بیرون که اگر نمیرفتم، دق میکردم.
وبینار نویسندهساز بودم و هزار کلمهنویسی را توی پارک انجام دادم. بعد از آن، وبیکار الهه و بعد شعر «ماهی» که عالی بود.
#گل_میمون
یداللهی در رویا
گزارش نیک امروزم
– نوشتن صفحاتصبحگاهی
– خواندن رمان مادران ودختران
– برنامهریزی برای دورهمی همکاران
– تماس با دوستی که این روزها نیاز به توجه ودلجویی دارد.
– شرکت در وبینار نویسنده ساز وآزاد نویسی.
– شرکت در کارگاه شعر ماهی که آخرین جلسه این دوره است.
– خوشحالم که فردا اول مهر است وبازنشستهام.به یاد سالهایی میافتم که یک هفته قبل از مدرسه خونهتکانی میکردم، شام دورهمی خانوادگی را میدادم و خیلی از کارهای دیگر که حوصله نوشتنشان را ندارم را انجام میدادم.خدا رو شکر دغدغهی رفتن به مدرسه وسختیهای آن را ندارم.
سال واژهام: طبیب الهی
صبح با اینکه خیلی دیرم شده بود، اما صفحات صبحگاهی رو نوشتم و روزمو خوشحال شروع کردم.
تولد دعوت بودم و چند ساعتی به گل گفتن و گل شنفتن گذشت.
با مهسا سینما رفتیم و دو فیلم بد دیدم.
اولی فیلم «استخر»، که مدام از خودم پرسیدم که چی شد که مشغول تماشای این هستم و فکر کنم تا ابد سوالم بمونه.
بعدی هم فیلم «اسکورت» که از اولی بهتر بود، ولی برای من دوستنداشتنی.
تنها نکته مثبت و نیک امروز، خریدن دفتر نقاشی دایناسوری بود که بسیار من رو سر ذوق آورد.
متاسفانه برای اولین بار توی شهریور وبینار «نویسندهساز» رو نتونستم شرکت کنم و به علت خستگی شدید حتی نتونستم فایل ضبطشده رو گوش بدم.
سالواژه: پژوهشیدن
امروز با تمامیدن دن کیشوت تابستان هم تمام شد. حال داغونی داشتم که فقط تخت میداند و من و گوشی. بعدش نشستیم به سریال چرت دیدن. نیاز داشتم دن کیشوت کش بیاید و بجایش آن را بخانم. نیاز داشتم جلد سومی بود و دن کیشوت چوپان را هم میخاندم. آخرش دیگر احساساتی شدم. هزار و پونصد صفحه عین زندگیایست که به چشم دیدی. عین سریالهای ده فصله که قسمت آخر دلت خالی میشود.
دلم با فصل آخر خالی شد و دلتنگ.
دن کیشوت به قصد تخریب رمانهای پهلوانی نوشته شده بود. نویسنده دوباره آخرش هم گفت. داشتم میفکریدم پس داستانی که درست روایت شود و آبکی نباشد و قصدش پنددهی باشد هم میتواند خاندنی باشد. هرچند من از پندنویسی و پندخانی خوشم نمیآید اما با دن کیشوت حال کردم. آن هم چون بلند بود و روایتگر.
گفت:«آنچه سعادت وی را تأمین کرد همین بود که به دیوانگی زیست و به عاقلی مرد.»*
خط کشیدم. دوست داری اینگونه زندگی کنی؟ اهمیتی هم ندارد. چون زیست اینگونهای دن کیشوت را متفاوت میکرد نه هیچکس دیگر را.
حالا باور نمیکنم زیست با دن کیشوت تمام شد.
*سخن یکی از شخصیتهای دن کیشوت
https://t.me/ReyhaneRabani
گزارش نیک امروز
سالواژه
آمدم گزارش مفصل بنویسم که سارا دادش درآمد. دستش را با آب جوش سوزانده بود. باید به دخترک برسم.
امروز در خانه صبحانه خوردم. گفتم حسرت صبحانه خوردن در خانهٔ تبریز برایم نماند. روزهای آخر است و باید رفت. با استاد نجاریام تماس گرفتم تا قرار بگذارم و بروم بوفهام را بیاورم. سه سال پیش داشتم نجاری یاد میگرفتم، بوفهای را که شروع کرده بودم، ناقص ماند. استادم تکمیلش کرد و حالا باید بیاورمش خانه.
یادداشت کانال را هم نوشتم تا نماند برای عصر.
چون اغلب شبها دیر میشود.
«ساحلک» را نمیتوانستم نصب کنم، گوگل کروم را بهروزرسانی کردم و نصب شد. پنج جملهٔ دربارهٔ «نور» نوشتم و یک یادداشت روزانه.
بعد آماده شدم و رفتم ادارهٔ نظام مهندسی برای دیدن دوستی. در پایان وقت اداری گپ زدیم و بعد برگشتم خانه. سریع آماده شدم برای قرار بعدی و راه افتادم سمت کافه. زود رسیدم. دوستم و دخترش آمدند و با هم گپ زدیم. بعد از کافه تا خانه پیادهروی کردم، همراه با حرف زدن تلفنی با خواهرم. یک ساعتی طول کشید.
بدنم احساس متفاوتی دارد، امیدوارم سرما نخورده باشم. برای احتیاط قرص خوردم. در «ساحلک» یادداشت کوتاه دیگری نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
گزارش نیک – ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
۱. از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
غزل میگفت باید برای بهبود رابطههامان مرزگذاری را بیاموزیم. من سر در نمیآورم از مرزگذاری. حس میکنم واژهاش زیاد دستمالی شده. ولی یک چیز را خوب، نه خیلی خوب، یک کمی خوب میفهمم. وقتی دم و دقیقه میخوام خودم را اینور و آنور نشان دهم و تایید بستانم، باید منتظر کنترلگری هم باشم. خودم گرا میدهم که عه فلانی بیا تو کارم دخالت کن. چطور؟ با مهرطلبی.
–آبجی امروز توی وبینار نویسندهساز شرکت کردم. آقای کلانتری را میبینی، از آن آدمهایی است که خیلی چیزاها میشود ازش آموخت. ببینش تو رو خدا.
–و آبجی رو به محبوبه میگوید: «حالا چقدر پول دادی بابتش؟ این چیه آخه پوشیده؟ وای چقدر بیادبه.»
خب مگه مجبوری بروی جلوی خواهرت فخر فروشی.
این را هم کمی خوب دریافتهام که وقتی رو کسی حساب وا میکنی، باید جا برای ترس و اضطراب هم وا کنی. نمیخواهم حرفهای قلمبهسلنبه بزنم. ولی خب دارم میزنم.
سخت نگیر حالا.
غزل پرسید: نفرت چه پیامی دارد؟
من گفتم نفرت میگوید هنوز خودت را آنطور که باید دوست نداری.
پس پندک امروز را اینگونه مینویسم؛ محبوبه، از رهگذر عشق به دیگران است که میتوانی به محبوبهدوستی برسی و برعکس.
عین قانون سوم نیوتن شد، مگر نه؟
۲. امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
هر روز از قهوه. امشب هم تخممرغقارچِ مشتی زدیم با آبجی.
۳. امروز چه چیزهایی فکرت را خورد؟
هی، حالا کی میاد منو بگیره؟ 😂 کاشکی دنبال رشد باشم تا موفقیت. یعنی معنا تا ظاهر. یعنی موقعی که به رابطه میاندیشم، آن تفکر قدیسپرورانهی اینستاگرامی را کنار بگذارم. نمیفهمید چی میگم، نه؟ خودم هم.
۴. امروز از کانال آبی آقای فیروز متنی خواندم.البته که با لایک امتنانم را نشانشان دادم. ولی دلم میخواست بگویم خیلی صادقانه مینویسد، خیلی ارزشمند است. اما خب روم نشد. حالا اینجا مینویسم.
بعد اتاق آبی سهراب را گشودم. چند خطی خواندم. ویراستار پیروز بود.
۱.
۲.
۳.
۴.
۵.
۶.
۷.
۸.
۹.
۱۰. خواب.
چون خستم. میدونی؟ خستم نباشم حسش نیست.
حسش هم باشه، دلم میخواد بمونید تو خماری.
ابرهای صورتی
امروز هوا بارانی بود. چترم را گم کرده بودم. پس اگر مثل سیل هم میبارید، دیگر چارهای جز خیس شدن نداشتم. اما نبارید.
به دانشگاه که میرفتم، هنوز کامل خورشید درنیامده بود. ساعت شش و چهل و پنج دقیقل بود. ابرها صورتی و گولهگوله بودند.
هرچقدر هم که از سحرخیزی متنفر باشم، اما آسمانش را دوست دارم. همینطور وقتی در کوچهای راه میروم که فقط صدای قدمهای خودم را میشنوم و گاه نالهی مرغان دریایی را.
البته من میگویم ناله، احسان میگوید دارند به ما قاهقاه میخندند. شاید پس به این حال خستهی ششصبحی من میخندیدند. به اینکه راه درازی در پیش دارم و قرار است پدرم دربیاید.
در طول راه دانشگاه، زبان خاندم و بخشی از کتاب چرخندهی حق را.
نویسنده زندگی خودش را تعریف میکرد. برایم خیلی جالب بود.
بعد از دانشگاه وبینار را بودم. پس از آن پاساژ رفتیم برای خرید موبایل اما نخریدیم. لب دریا رفتیم. چای و کورابیه (چیزی مثل کوکی) خوردیم و داستانکوتاهی به نام طلب آمرزش از هدایت خاندیم. از کتاب سه قطره خون.
طنز تلخی داشت. و تمام داستان را با ناباورانگی ادامه میدادم. و تهش خندهای از سر تاسف دادم.
تمرین رقص کردیم.
زیر باران کمی قدم زدیم.
دوباره رقصیدیم.
یک قسمت از انیمیشن ریک و مورتی را دیدیم. به نظرم نویسندگان خیلی خلاقی داشته است.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
دستام از شعر خالیست.
نوشتههام از گرما خالیست
زبانم تهنشین شده
حرفهایم تمامی ندارد
گیج شدهام
نمیدانم باید بگویم که خالی شوم
یا خالی شوم تا بتوانم بیشتر بگویم.
بیا و تو با من حرف بزن
فقط وقتی حرف میزنی پر از شور شعر میشوم.
هانیه آصفی
۳۱شهریور ۱۴۰۵
https://t.me/haniasefi
https://haniyeasefi.ir/
-یکی دارد از تو مشت میکوبد توی سرم. سرفهام هم میکنم. ترجیح میدهم کرونا باشد، تا اینکه کمخون باشم. کرونا خوب میشود اما کمخونی، زن را خفه میکند.
-خب هرچه میکردم تمرکزم نمیشد که نمیشد. پر از فکر بودم و طعمهی نشخار فکری. بلند شدم قدِ ساعتی به آشپزی و آشپزخانه رسیدم، حالم بهتر شد. فعالیتِ بدنیِ اینجوری، مسکنِ روزهای پرفکرم است.
-«دفترچه خاطرات رزیدنت» را تمام کردم. قشنگ بود. دربارهاش گفته بودم. با بخشی ازش که نمیگویم کجا، کلی گریه کردم. چیزی درونش داشت، که انگار مخاطبش منم.
-اینروزها با صورتی شبیه به این شکلکها: 😒😐 روز را شب، و شب را روز میکنم. انگیزهام سر جایش است. اتفاقات خوب سرِ پا نگهم میدارد. اما هنوز چند هِقِ خفهشده درونم دارم، که در سینهام گیر کردهاند. هرچه میگریم هم بیرون نمیآیند. حس میکنم کمکم دارد حفرهای در قلبم شکل میگیرد.
-امروز گفتگویی با دخترخالهام داشتم. از ارزشها و هدف حرف زدیم. بهش گفتم هرکداممان لغتنامهی خاصی داریم، که مخصوص ماست و ما را به خودشناسی میکشاند. توجهم به لغتنامهی شخصیام جلب شد. باید بهش بهای بیشتری دهم. حس میکنم مرهم دردهایم میشود.
-برای استفادهی کاربردی از ارزشها و ارتباطشان با نیازها، بهتر است الگوریتمی هم بکشم. اینطوری هم خودم بهتر میفهمم وُ کلافم باز میشود، هم طرف مقابلم.
-داشتیم از ارزش «پذیرش» میگفتیم. یادم آمد که برایم سخت است. دلیل هقهای خوردهشده هم همین است. تسلیم نمیشوم، و نمیپذیرم. نه تا وقتی که حفرهای دائمی در من پدید نیاید. دردناک است.
-دوبارهی یادم میآید به تسلیمِ تصنعی. ادایش را که درآورم، به ظاهر هم بگویم تسلیمم، رفتهرفته باورم میشود.
-قرص آهن خوردم و سرم بهتر شد. واقعن برای کمخونی است؟ اینقدر زود جواب میدهد یا من خاستم جواب دهد؟
-حرفهای نگفتهای زده شد، که کاش نگفته میماندند. چرا اصرار دارند ازم حرف بکشند؟ چرا مجبورم توضیح دهم؟ مجبور نبودم اما یکی از ارزشهایم، خاست ازش دفاع کنم. پشیمانم؟ نه. به من که آسیبی نمیرسد. اما میدانم این حرفها اگر به عزیزترینم برسد، آزارش میدهند. حالم از این در هم است. چرا میگویند؟ چرا فقط با دعوا میتوانم بگویم نگویند؟ (دعوا نکردم. نبش قبر کردم.)
-میدانم چه حسی است؟ حسِ… آه نمیتوانم چیزی بگویم. همهچیز خوب است و میترسم ناشکری حساب شود. دارم کمکم میپذیرم (خیلی بیشتر از قبل) که رنج و شادی با هم میآیند. مثل صحنهای در فیلم امروز؛ شب سال نو زنی از سرطان مرد، و در همان بخش، دقایقی بعد، کودکی در دستان دکترِ همان زن به دنیا آمد.
-استرس دارم. الان میتوانم بگویم چه حسی. استرس دارم. شفاف شد. از اینکه شفاف نباشم و برنامه از کنترلم خارج شود، استرس دارم.
-هم دوست دارم بین مردم باشم، هم که نه. از همه گریزانم و از تنهایی گریزانتر. چرا حوصلهی آدمها را ندارم ولی میخاهم به چشمهایشان بنگرم.
دوست ندارم به کسی نزدیک شوم. اما دعادعا میکنم یکی زنگِ خلوتم را بزند.
چرا کسی یادم نمیکند؟ خب بهتر است بگویم چرا کسی آنطور که نیاز دارم یادم نمیکند؟ مثلن یکهو بیاید و بگوید: «میدانم نیستی و داری میخاهی نباشی. حواسم بهت هست. من اینجایم، حتا اگر نخاهی.» همه درگیر… همه پرمشغله.
-یکی از استادانم حالش مساعد نیست. بیماریِ عجیبی دارد که نمیدانم. خدا کند خوب شود. برایش دعا کنید. دلم دارد زخم میشود.
-لبهایم برچیده است. کاش میشد آنقدر بخابم، که حالاحالا بیدار نشوم و از بیدارنشدن آزرده نشوم. به فرار نیاز دارم. خاب فرار است یا آرامش؟ به آرامش نیاز دارم.
-کوثر محمودآبادی
#گزارش_نیک ؟
https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey
سالواژهام: ریلگذاری
ساعت ۴:۴۹ از شدت سردرد از خواب بیدار شدم. رفتم توی آشپزخانه و کمی نون خشکه خوردم. نمیخواستم با شکم خالی قرص مسکن بخورم. قرص را که خوردم، دیگر خوابم نبرد. هنوز هم سردرد داشتم. سراغ گوشیام رفتم تا برای مامانم نوبت اینترنتی از چشم پزشک بگیرم که نشد. ساعت ۶ زنگ زدم بیمارستان تا از دکتر گوارش برای مامان نوبت بگیرم که تلفن گویا گفت باید ۷ تماس بگیرم. ساعت ۷ نوبت دکتر پر شده بود. کمی خوابیدم.
به کانالهای دوستان سر زدم.
برای ناهار سمبوسه درست کردم.
فیلم The sin trade را دیدم.
با دوستم در کانادا صحبت کردم.
پلو پختم. مواد کوکو سبزی را آماده کردم تا وقتی از کلاس برگشتیم، فقط سرخ کنم.
دخترم را کلاس بسکتبال بردم و مامانم را بردم بازار.
به خانه که رسیدیم، کوکو سبزی درست کردم. چند تکه لباس دخترم را با دست شستم.
بعد از شام، فرم مدرسه دخترم را اتو کردم.
شعری نوشتم و در کانالم گذاشتم.
صد جملهام را در برنامهٔ ساحلک نوشتم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
تب
_دیروز (۳۰ شهریور) یکی از دوستانم خودکشی کرد.
_در یک خانوادهٔ بسیار ضعیف زندگی میکرد. پدرش کارگر بود و رفتارهای عجیبی داشت، مثل اینکه یک اتاق را به وسایل نو اختصاص داده بود و اجازه نمیداد که ازای خانواده از آنها استفاده کند. (حتی خودش هم استفاده نمیکرد.) حتی یک اتاق داشت که داخلش پر از نایلون بود و نمیشد داخلش رفت. مادرش هم با زور دیازپام فقط میخوابید.
_دوستی نداشت، تقریباً هیچکس. کمی ساده بود، نه اینکه احمق باشد؛ بههیچوجه. حتی توانست با نمرهٔ ۱۹ از مدرسه فارغالتحصیل شود. ولی بچههای دیگر برای نمرههایش اهمیتی قائل نبودند. چندین بار هم دیدم که برای خنده در داخل مدرسه کتکش زدند و مسخرهاش کردند.
_یک روز پیشم آمد و گفت: «احسانی، به نظرت من مشکل دارم؟»
_گفتم: «نه.»
_ادامه داد: «پس چرا کسی با من خوب رفتار نمیکنه؟»
_آن شب به حالش تا صبح گریه کردم. فقط میخواستم چیزی بهاش بگویم یا حداقل بغلش کنم.
_آخرین خبری که از او، وقتی هنوز زنده بود، به گوشم رسید، برمیگردد به یک سال پیش. یکی از روزهایی که بچههای مسجد دور هم جمع شده بودند، پیش آنها میرود و میگوید: «من قرآن کریم کامل حفظ شدم و اگه شما اجازه بدین میتونم توی مسجد کلاسهای قرآن بذارم و بخشی از پولش رو به شما بدم.»
_وقتی حرفش تمام شد، بچههای مسجد دماغش را بدجوری میسوزانند و به او میخندند.
_دیروز هم که برادرم دید، پدرش دارد اعلامیهٔ پسرش را خودش پخش میکند.
_وقتی خبر را شنیدم، ناراحت نشدم. این مردم آنقدر حرومزاده و کثیف هستند که رفتنش کاملاً عقلانی و منطقی جلوه کند.
_ولی کاش آن روز به تو میگفتم: «من تو را درک میکنم، نه چون حس میکنم میفهمم، چون من تو هست. همانقدر فقیر که لباسهایم لباسهای برادرانم بود. همانقدر بیخانواده و بیسرپناه که زمانی خودم در اوج زجر و مصرف میمردم و کسی نفهمید، و همانقدر تنها که در این یک سال آخر دریغ از یک تماس، جز تماس مادرم.»
گزارش نیک ۱۳۳ فرح
✍️روزانه نویسی
✍️رو نویسی از کتاب محبوبم
✍️تغذیه کانال فرحنامه
✍️آشپزی: عدس پلو با کشمش و خرما و گوشت چرخ شده تف داده . با تهدیگ نان لواش با ادویه دارچین و هل
✍️دیدن فیلم سینمایی امریکایی قدیمی « سالهای از دست رفته »
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز و نوشتن ۲۵ دقیقه آزاد و رهانویسی.
✍️دیدن سریال کرهای
✍️نماز و نیایش شبانه
✍️کلاس شعر ماهی جلسه آخر از دوره ۱۳ از ساعت ۸ تا ساعت ۲۳:۲۰ عجب بازخوردهایی و عجب ترانه های زیبایی دوستان نوشته بودند. افرین به دوستان نویسنده و شاعرم
✍️نوشتن فهرست کارها امروز و گزارش نیک
✍️حلزون مدرسه نویسندگی خوب پیداست که آماده شده برای مدرسه . حتی فضایش هم کاغذ دفتر خطداره. امیدوارم معلم کلاس اولش سحر فرهادی باشه.
پیشاپیش مهرتان مبارک
گزارش نیک سی و سوم.
امروز روز پر استرس و هیجانی بود.
هر چه بود به خیر گذشت.
در وبینار امروز چه گذشت؟
کلی جنگولک بازی و خنده.
فرهنگیس و شادمان چه زوج جذابی و وفاداری.
فرهنگیس که بچه دار نمی شد ، اما شادمان تا آخر عمر با او زندگی کرد و به عشقشان وفادار ماند.
و هزار کلمه نویسی که استاد گفت هزارکلمه نویسی ما را با خودمان رو به رو می کند.
گاهی حوصله ی تعریف اتفاقاتی که برایمان افتاده است را نداریم.
هزارکلمه نویسی این فرصت را فراهم می کند تا آن ها را روی کاغذ بیاوریم و سبک شویم.
شاید هم با یادآوری رنج ها کمی اذیت شویم و دردمان بگیرد ، اما هزارکلمه نویسی باعث می شود که از تعریف رنجمان هم لذت ببریم.
راست می گفت اصلا نوشتن در مورد هر چیز ما را با آن رو به رو می کند و بعد از آن احساس سبکبالی می کنیم که این خود دنیایی از ارزش است.
اگر هم چیزی از هزارکلمه نویسی به دست نیاوردیم حداقلش این است که لذت بردیم و همین کافی است.
اشکالی ندارد اینجا مسابقه نیست که ببینیم قرار است کدام یک از ما مدال طلا بگیرد و تشویق شود. هدف ، رسیدن به رهایی و لذت بردن از خود اتفاق نوشتن است.
او بلایی که بر سرش آمده بود را به داستان تبدیل کرد.
از اشتباهی که فروشنده دچار شده بود به جای چهارصد و پنجاه تومان ، چهار میلیون کشیده بود.
این فاجعه بود.
می گفتند دو نفر بودند که مست کردند و در حال خودشان نبودند.
قرار بود که دوباره کلاه سر استاد ما بگذارند و دوباره از کارتش پول کش روند.
کارت طلایی دارید شما که مردم عاشق کشیدن پول از آن هستند؟
گاهی این اتفاقات برای ما هم می افتد.
رویکرد شاید برای شما هم اتفاق بیفتد.
یادم هست که یکی از دوستان در گروهی گفته بود که نانوا به جای پنج هزارتومان ، پنج میلیون تومان کشیده بود. بنده خدا می گفت که نمی توانست ثابت کند نه فیشی داشت و نه پیامکی که ضمانت کارش شود.
آخرهم نمی دانم بنده خدا توانست ثابت کند و پولش را بگیرد یا نه.
هزارکلمه نویسی من هم خیلی جالب بود. رابطه ساختم با خودم و درون و لحظه حال و با هم گفت و گو می کردیم و آخرش دوست جدیدی به نام مدیتیشن هم به ما اضافه شد او ما سه نفر را از دست وراجی های ذهن نجات داد.
داستانم فانتزی_خیالی شد.
خداحافظی آخر وبینار خیلی با مزه بود و تبدیل به شعر شد.
شاهین کلانتری گفت شاد باشید و برقرار و سلامت، خداحافظ تا بعد.
بعد از وبینار هم سراغ پادکست رفتم و با باورهای جدید آشنا شدم.
به نظرم این باورها زندگی را از نو می سازند.
گزارش نیک ۳۰
روز را با نوشتن آغازیدم.
دیشب دیر خوابیدم و تمام روز خوابآلود بودم.
«جنگ آخرالزمان» خوابم را پراند. خیلی دوستش دارم. مخصوصا فضایش را.
شعر خواندم. مشق شعر کردم.
تمرین مربوط به «نویسندگی خلاق پیشرفته» فکرم را بسیار درگیر کرده. چیزهایی توی ذهنم میچرخند.
شعر خواندم. بسیار حال داد. مشق شعر کردم. باز بسیار حال داد.
«استاد» از ترانهام در «شعرماهی» راضی بود. خیلی خوشحال شدم.
خود کلاس مثل همیشه عالی بود. از الآن برای دورهی بعدی ذوق دارم.
شب را با سریال دیدن و نوشتن پایان میدهم.
نمرهی امروز: ۸ از ۱۰
-از کتاب «شکارچی کرم ابریشم» خواندم.
-چهار صفحه نوشتم و زنده ماندم.
امروز با فکر اینکه هزارتا کار دارم از خواب بیدار شدم. دست انداختم و دفترچه و خودکارم را برداشتم و لیست کارهایم را نوشتم. حالا که نگاه میکنم همهی کارها تیک خورده و انجام شدهاند. حس خوبی دارم.
همان اول صبح فائزه زنگ زد بهم و بیش از یک ساعت صحبت کردیم. خیلی وقت بود حرف نزده بودیم و اتفاقات تلنبار شده بود.
بعد از صبحانه رفتم سراغ نوشتن و تمرین شعر و ترانه. چیزهایی از آب درآمد اما چون تمرین را دیر شروع کرده بودم خیلی نتوانستم رویش کار کنم. بعد از صحبت درباره ترانهام با حمیده و لادن، فرستادمش تا ببینم چه میشود که نتیجهی بازخورد هم خوب بود.
در مدت درخت را خواندم. دوستش دارم. کم کم میخوانم. ناهار خوردم و قیمهام را بار گذاشتم. جاروبرقی کشیدم و کمرم شکست. لامصب مکشش خیلی زیاد است. دوست ندارم کمش کنم چون تمیز نمیشود انگار.
نویسندهساز را بودم و راضی از هزارکلمه داستاننویسیام. آخرهای وبینار بلند شدم و جاروبرقی وامانده را جمع کردم. رفتم سراغ برداشتن ابروهایم و پریدم توی حمام. دوش سریعی گرفتم و وقتی برگشتم دوباره کارهای خانه و آشپزی. چرا تمامی ندارند؟
به زهرا گفتم تایم ناهارش تماس بگیرد باهام. بیست دقیقهای حرف زدیم و کلاس شعرم شروع شد. قطع کردم و رفتم کلاس. سهیل هم آمد در همان گیر و دار.
همزمان با گوش کردن کلاس شام خوردیم. کلاس که تمام شد ظرفها را شستم و غذاها را جابهجا کردم و گذاشتم یخچال. سهیل خسته بود حسابی با این حال سفره را جمع کرد.
بازخورد که شروع شد کامل گوش نمیدادم. با سهیل حرف میزدیم. مقنعهام را اتو زدم و لباسهایم را آماده کردم. بازخورد ترانهی خودم را که گوش کردم، آمدم بیرون. به این فکر کردم که ساجده تمرین نفرستاده بود؟ سرش خیلی شلوغ است حتما.
کمی در خانه چرخیدم و مرتب کردم همهجا را تا فردا بعد از مدرسه راحت باشم. حالا هم با کمی استرس و هیجان میخوابم. اول مهر هیچوقت برایم عادی نمیشود.
گزارشنیک”1405/6/31″ شهریور. روز سهشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
ترانهای برای دوره شعر گفتم و فرستادم.
طرح فیلمنامه برای نویسندگیخلاق نوشتم فرستادم در کانال کلاس.
جستاری در باب شادی نوشتم اما کامل نشد. رها کردم. دوباره خودش بیاید ادامه دهم.
نویسندهساز شرکت کردم.
دوره شعر را شرکت کردم.
سهشنبهها زنگ میزنیم رستوران.
آجی لوبیاپلوی آنها را دوست میدارد.
منشی رستوران یکیشان خانمست.
منم همیشه به همان خطی که زنگ میزنم میزنگم.
بعد از سلاموعلیک گفت خانم صنعتی ۱۰ دقیقه قبل از شما زنگ زدند فکر کردم شماید.
گفتم خانم صنعتی میدانم ۲تا لوبیاپلو.
بعد آقا بود.
گفت من خانم صنعتی نیستم.
کلی خندیم.
گفتم نمیدانستم اینقدر منتظر مناید.
https://t.me/speechoff
گزارش ۱۳۳
چقدر به معیار روزت نزدیک بودی چه نمرهای میدی؟
بدک نبود. نمره ۸
۱.ناشتا آب ولرم خوردی؟
بلی بسی
۲.صفحات صبحگاهی؟
۳ صفحه کامل همراه با فهرست کارهای روزم.
۳.توجه به شعر؟
شابالوط از کتاب درختها به خانه میروند:
«ابرها میرقصند
و از انجیر پیر
شیر میخورند
سکوت بوی به میدهد
کوهپایه نفس عمیق میگیرد
باران پنجره را میلیسد
کاناپه به سنجاب تابلو
دل میبازد»
۴.رمان یا داستان چطور؟
خیر. سراغ رمان نرفتم. چند صفحهای در حال و هوای جوانی خوندم.
۵.وظایف کاری؟
آری. همۀ فهرست کاری امروز تیک خورد.
۶.کیفیت ارتباط؟
شوخی در محل کار و ارتباطگیری با همسفران نویسندهساز از راه کانال تلگرامی😍
۷.تمرینات دوره نویسندگی؟
مایۀ دلگرمی و لذت. تمرین جلسه دیشب دوره پیشرفته رو شروع کردم.
۸.آزادنویسی؟
به کمک نردبان نویسندگی. واقعا حال میده. دو روزیه که کمکم کرده لابه لای شلوغیه کار، جدیتر و با کیفیتتر بنویسم.
۹. کتاب تخصصی هم خوندی؟
یه بخش دیگه از واقعیت درمانی گلسر.
۱۰.انتشار پست در کانال تلگرامی؟
بلی. پستی کوچک هوا شد.
۱۱.ورزش؟
نه جانم. شب از نیمه گذشته بود که رسیدم خونه.
✨نکتهای یا یادآوری واسه امروزت نداشتی؟
«هیچوقت با تلاش برای بد نشون دادن بقیه، خوب به نظر نمیرسیم»
گوینده رو متاسفانه یادم نیست😵💫
http://t.me/fahimsaadat0401
خرگوشیاحلزونمسئلهایناست.
خوابم میاد. فکر کنم واسه پاییزه. البته خوبه که بخوابم بازم صبح زووود بیدار شدن که متنفرم ازش.
به گروه کلاسیم توی شاد رسیدم.
۱۰۰۰ کلمه نوشتم و داستان بداهه هم لاش بود.
نقاشی کشیدم.
نیم ساعت پیادهروی کردم.
و
کتاب «سنگر وقمقمههای خالی» رو تموووم کردم.
از شنبه هیچکاک و آغاباجی.
ترانهای نوشتم برای شعرماهی. قبلش آخرای ویس هفتهی پیشو گوش دادمو لمش اومد دستم. خیلی پررو شدم شعرماهیا رو همون روز سهشنبهها مینویسم چند هفتهست.
شب بخیر.
روز آخر تابستان را در ساعت بیست دقیقه به نه شروع کردم.
آزادنویسی و خواندن گزارش نیک. چیزهای متفاوتی یاد میگیرم ازشان.
ورزش. تبریک تولد به ساجده «مربی ورزشم».
گشت در کانال دوستان.
و دیگر هیچ.
۳۱-۶-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
کتاب قمارباز
آزادنویسی
نویسندهساز و تمرین هزار کلمه:
یه داستان که منو برد ناکجاآباد. تازه فهمیدم وقتی داستان خودش جلو میره یعنی چی. اینقدر ماجرا توی ماجرا شد که خودم غافلگیر شدم. تجربهی شیرینی بود.
پیادهروی
شستن کلی ظرف که رو هم چیده شده بودن.
شعرماهی
گزارش ۱۳۳ از سه شنبه ۳۱ شهریور
به نام تک مکانیک قلب های تصادفی.
این جمله را دوران راهنمایی بر سر در نامه های که برای دختران مدرسه میفرستادم مینوشتم. یکبار یکی از نامه هایم لو رفت و از شانس بد من دست یکی از پسر عمو هام افتاده بود و من وقتی فهمیدم خیلی ترسیدم از اینکه آبرویمان را ببرند ولی وقتی فهمیدم اسم دختر را اشتباه برداشت کرده اند خیالم راحت شد و دیگر به آبروی خودم اهمیت ندادم. من اینجور آدمیم فقط طرف مقابل را میبینم، خودم را اصلن نمیبینم.
باز یاد آن دختر افتادم دختری با مقنعه آبی.
چه خاطراتی که با او دارم.
نوشته بودم«ای فرشته آسمانی که آسمان لانه توست به ضیافت بگو که فیروز دیوانه توست» و پسر عمو زنگ زد و کل خانواده غیر محترمش را دور تلفن جمع کرده بود و به من شعرهایم میخندیدند. نفسم بالا نمیآمد و فاتحه خودم را خانده بودم تا اینکه دختر عمو گفت«فیروز فرشته کیه؟» همینجا بود که من دو هزاریم افتاد و فهمیدم نام دختر را اشتباه برداشت کرده اند و نفسی عمیق کشیدم و گفتم«فرشته مادر بچه هایم است»
مادر بچه هایم الان مادر بچه های یکی دیگر است، ۳ یا ۴ فرزند دارد و مدتی است که شنیده ام سرطان دارد و شوهرش او را به خانه مادرش برده و آنجا رهایش کرده.
خدا شفاش بده.
۱. امروز ما در خاب بودیم و قبل از طلوع آفتاب توسط نیروی انتظامی و اطلاعات محاصره شدیم و پسر عمویم را با خود برده اند. من ظهر به بعد بود که داستان را شنیدم و حالا فکر و ذکرم پیش پسر عموست.
از روی دوربین های مدار بسته که فیلم را دیدم حدود ۹ ماشین از کلانتری و اطلاعات برای دستگیری صمد و یونس آمده بودند.
دیشب حدود ۲۰ دقیقه با یونس بودم و صمد هم آخراش اومد، اگر میدانستم قرار است به زندان بیفتند نفری یک سیگار برایشان روشن میکردم ولی نکردم.
بابام میگه الان تو قرنطینه هستند و چند شب پدرشان را در میاورند، سیبیل هایشان را میکنند و آنها را با سر به زمین میکوبند و کارهایی هم با آنها میکنند که من خجالت میکشم بگوییم چکار.
میگم آق بابا داری داعشیش میکنی، قضیه اینجوری که تو فکر میکنی نیست، کی گفته قرنطینه اینجوریه.
میگه تو غلط نکن تو از کجا میدونی.
میگم ستووون من خودم حبس کشیده ام، قرنطینه رفته ام، میدانم داستان چیست.
یه تف کرد رو صورتم و گفت هر چی من میگم بگو آره تو درست میگی.
گفتم آره تو درست میگووویی است.
۲. در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و استاد از روز نوشت های فخرالدین شادمان برایمان خاند و ما هم گوش دادیم و کردیم و در پایان هزار کلمه را در ۲۵ دقیقه نوشتیم و بعد استاد را به خدا سپردیم و مجدد برگشتیم تو حال بی حالی خودمان.
۳. یک روز سر کار گودرز بودیم که یکی از دوستهای گودرز که از قضا مامور نیروی انتظامی است و در شهریار و کرج خدمت میکند آمد و برای اینکه خودی نشان دهد و به ما بفهماند که چه رتبه و جایگاهی دارد به یکی دیگر از همشهری هایمان که او هم در کرج و شهریار خلاف میکند زنگ زد و گفت«آمدم اینجا سر بزنم و حالا به مشروب نیاز دارم و کسی را نمیشناسم» و طرف هم نمیدانم از کجا ولی ۴ بطری مشروب با پیک برای جناب سروان فرستاد و مشروب ها رو دستمان ماند و کسی از آنها نخورد و بعد از دو هفته من آنها را با خود به خانه آوردم حالا تا تقی به توقی میخورد بابام هوس عرق میکند و دلش میخاهد پیکی بزند ولی اینجانب او را منع میکنم. امشب وقتی شام میخوردیم داشت برا خودش برنامه میریخت که فردا تریاک نمیکشم تا عرق بخورم، به در میگفت که دیوار بشنوه من هم بهش گفتم عرق بی عرق، به حضرت عباس یک قطره هم بهت نمیدم حالا پایش را توی یک کفش کرده و میگویید خانه مرا نجس کردی و باید هر چه زودتر این نجسی ها را از خانه من بیرون ببری.
۴. امشب زودتر از بقیه شب ها گزارشم را نوشتم چون پاهایم سنگین شده و میخاهم بخابم اما ممد کرم اجازه نمیدهد و اصرار دارد بروم با او قدم بزنم.
بعدن محمد کرم را در یک پکیج بزرگتر و گنده تر معرفی میکنم.
در پایان همه شما را به خود خدا میسپارم و از خدا میخاهم نگاهش را از من برنگرداند. سپاس سپاس سپاس.
سپاسگزارم
کمی نوشتن و رقصیدن و خاندن.
کار.
کلاس یهویی دربارهی تیروئید.
دوباره کار.
تمرینجا.
نوشتن مونولوگ.
نویسندهساز. نوشتن داستان کوتاهی که آه، واقعن آه.
خستگی در کردن و در نکردن.
خاندن کتاب «تمرین»
دورهی شعر.
بازخورد.
روزنویسی و انتشار در سایت.
پیشنویس ترانهی دیشبم را بازنویسی کردم. توی گروهمان با ملیکا و حمیده ترانهی همدیگر را بررسیدیم. جای ساجده خالی بود.
در این دورهی شعر حمیده گفت که چالش شبی یک شعرک را دارد و ما هم پیوستیم و هر شب گزارش شعرکمان را تحت عنوان چالشعر به هم میدادیم و میدانی از چه در شگفتم؟ اینکه همین شعرکها برای نوشتن ترانه و داستان کودک بهم ایده داد. فوقالعاده است. چالشی سخت ولی بسیار سودمند.
حضور در جلسهی آخر دورهی شعر سیزدهم. چقدر دوستش داشتم.
تئوری شعر خواندم.
نیمی از چالش هزار کلمه داستاننویسی را توانستم باشم. و در پانصد کلمه، ماجرای زنی شکل گرفت که پس از خرید لوازم تحریر برای پسرش، زمانی که میخواهد آنها را در جامدادی پارسال پسرش دبستانیاش بگذارد، متوجهی نامهای بین رویه و آستر پارچهی جامدادی میشود. نامه و نقاشی از طرف ماندانا نامی است. در ذهنش پی ماندانا میگردد و یادش میآید که دختر برادرش است که سه سال پیش فوت شده…
ناهار پختم.
زبان خواندم.
وبیکار معماری تفکر را بودم.
یک ساعت از جلسهی بازخورد شعر را بودم و چه ترانههای بینظیری.
گزارش بیست و ششم
سال واژه: تبدیل
دیشب موقع خواب خودم را گول زدم که فردا حداقل تا یازده ظهر میخوابم. هفت صبح بیدار شدم. خسته نبودم مگر؟ کافی بود؟ حتما بود.
صبحانه برپا بود با نون بربری تازه. بعد هم با پدربزرگ خداحافظی کردم. دفعهی بعد من به دیدارشان میروم. بچهتر که بودم حوصلهام نمیگرفت و در برابر این سرزدنهای وقت و بیوقت مقاومت میکردم. حالا ارزشش را بهتر درک میکنم. قبول کنید یا نه باورم این است که نوشتن مرا با خودم آشتی داده، از این روست که از ترک آن واهمه دارم.
_شب هول را آغاز کردم. تمام که شد نظرم را میگویم.
_جاماندهی تمرینجا شدم. اتاقم طوفانی بود و به قایق نجات نویسندهساز هم دست نیافتم. سر تکان میدهم. متاسفم.
_گزارش خوانیهای جامانده از خوانش خوانده شدند.
_یکی دو قسمت دیگر ببینم، سریال هیولا: جفری دامر را تمام میکنم.
_قالیچهی اتاقم را در حیاط مادربزرگ شستم. انگار به قدیمها سفر کردهام.
گربهای که دفعهی پیش زد روی دستم هم اینجاست. کنار گزارشم. با پررویی میخواهد وارد خانه شود. تا حالا میو کردنش را نشنیدهام. عجیب است. اسمش را در دلم عسل گذاشتم. بله حتی با احتمال اینکه پسر باشد.
چون که سفید است با تکههای عسلی. رنگ چشمش هم عسل است. شیرین. نمیگذارد بهش دست بزنم. خودش را لوس میکند اما اجازهی نوازش نمیدهد.
در راه برگشت از بالا به شهر نگاه میکنم. نورها دانههای اکلیل هفت رنگ اند که پهن شدهاند کف زمین. یا چون عینک نیاوردهام اینطور است. هر چه هست رقص نوری در شبِ شهر برپاست.
آخرشبی هم ادامه سریالم را میبینم یا ادامهی شب هول را میخوانم. خواهیم دید چه میشود.
✔️نوشتن صفحهی صبحگاهی در دفتر بود که یوگای صبحگاهی را تثبیت کرد. پیش از این فقط در طول روز تمرین یوگا داشتم.
بیست و پنج دقیقه هزارکلمه نویسی کردم، کمکم اختلاف کلمات نوشتهشده با هزار کم و کمتر میشود.
از روی شعر حافظ رونویسی کردم.
✔️یک کلاس آنلاین یوگا و یک کلاس حضوری داشتم.
شادمانم که درآمدم از راه یوگاست. به خاطر یوگا بود که ده سال پیش زندگی کارمندی را بوسیدم و گذاشتم کنار.
✔️تمرینجا، حکم یک کلاس درس را دارد. در نکات ادبی و ویرایشی که استاد میگوید، غرق میشوم.
✔️به خاطر ضعف اینترنت در نویسندهساز میرفتم و میآمدم. پیام استاد را به صورت کامل دریافت نکردم و باید بازپخش را بشنوم.
هر روز در هزار کلمهنویسی داستانساز، شخصیتها یکی پس از دیگری زائیده میشوند.
امروز در مورد زن و شوهری نوشتم با محوریت دو راهحل بیفایده و راهحل نهایی، که کارگشا میشود.
زن از دروغگویی مرد رنج میبرد. گفتگو از میانهی بحث شروع میشود و کمکم میفهمیم که مرد به دلیل دروغگویی و تمایل به قرضگرفتن پول زیاد، دچار روانپریشی شدهبوده و زن با تماس به اورژانس اجتماعی او را روانهی بخش روانی بیمارستان میکند.
بعد از سهماه، دروغگویی را ترک کرده ولی با قرار گرفتن در محیطهای پیشین، دوباره روز از نو و روزی از نو.
زن مجبورش میکند کارش را عوض کند ولی باز هم بیفایده است و در نهایت مرد میفهمد که در مدت روانپریشی و پیش از بستری شدن، از مرد امضا گرفته و خانه را به نام خودش زده و حالا به مرد میگوید.
مرد میگوید که میتواند به صورت قانونی خانه را پس بگیرد و زن راهحل سوم را مطرح میکند. این راهحل را نتوانستم پیدا کنم.
✔️دفترهای دوکا و بیلنگر و پرندهبهپرنده و پچپچههای پاییز را خاندم.
سکنا گزیدن در واقعیت، تاریکاندیش را برداشتم.
✔️ادامه فیلم مارتین ایدن را دیدم.
✔️پیادهروی کردم.
✔️پستی در کانالم منتشر کردم.
✔️تار نواختم.
چرا یادم نمیآید امروز چه کارهایی کردم؟ از بس امروز همهچیز شلخته و پراکنده بود.
صبح رفتم دکتر تا برایم آزمایش بنویسد. قبل از اینکه ویزیت شوم، خواستم از فرصت استفاده کنم و کمی کتاب بخوانم اما فقط دو صفحه از شب یک شب دو را خواندم. آنقدر منشیهای دکتر با صدای بلند حرف میزدند که دلم نخواست جملات جاننواز کتاب را آنجا هدر دهم.
قبل از اینکه برگردم خانه سری به شهر کتاب مرکزی زدم. کتاب «رها و ناهشیار مینویسم» را خریدم. کتابیست دربارهٔ جستارنویسی. استاد قبلا در نویسندهساز معرفیاش کرده بود.
به خانه که رسیدم ۱۲۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم. خیلی برایم لذتبخش بود. به یاد ایام دانشآموزی نوشتم. البته خطاب به یک بنده خدایی بود که الان آن سر دنیا برای خودش خوش است.
قبل از وبینار نویسندهساز اسکریپت یوتوب را ویرایش مختصری کردم. هنوز جای کار دارد.
امشب آخرین جلسهٔ کارگاه شعر بود. کاری پیش آمد و فقط توانستم نیم ساعت آنلاین باشم. بابتش ناراحتم و میخواهم هر چه زودتر ویسها را گوش بدهم.
بعد از چند روز یک پست هم در کانال تلگرام گذاشتم.
https://t.me/zahrahabibi9626
از خواب دومم با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. استادم بود یک مجله را پیشنهاد میداد در حوزهی روانشناسی و دین برای مقاله. باید فکر کنم و موضوع انتخاب کنم و بنویسم.
بعد از اندکی صبحانه (صبحانه ساعت 10 و نیم دیگر باید اندکی باشد)، از کتاب «خرده تدریس؛ آموزههایی از علم یادگیری» از خودتوضیحی، الهام و انگیزش خواندم. به کتاب «نویسندهساز» هم سر زدم از آخر. آنجا که استاد از خواندن شعر نوشته بود. رفتم سراغ «گزیده اشعار نادر نادرپور» از آخرین مجموعه، یکی دو تا شعر خواندم. آمدم سراغ طاقچه و از «گاه ناچیزی مرگ» فصلهای باقیمانده را خواندم و تمام کردم. حرف آخرش را هم خواندم. پیشنهاد میکنم اگر کتاب را هم نمیخواهید بخوانید آخرش را بخوانید. از بخش حرف آخر کتاب «آیا در نیافتهای که حیات، ذاتی روح است و مرگ در آن راهی ندارد؟! اما حیات در جسم، عرضی است پس میمیرد و فانی میشود. زندگی این جسم از آثار حیات روح است، مانند نوری که از خورشید میرسد. نور از خورشید جدا نشدنی است، جسم نیز از روح جدا نمیشود.» این کتاب رمانی بر اساس زندگی محییالدین عربی است که به صورت موازی هم زندگی محیی را میخوانیم و هم سرنوشت کتاب دستنویس او را. محمدحسن علوان این رمان را نوشته و امیرحسین الهیاری آن را ترجمه کرده است. از نثر ترجمه خوشم آمد. امیرحسین الهیاری را جستجو کردم پزشک ابهری است نویسنده، شاعر و مترجم. شنیدن «ایرانیتر» نهال تجدد را هم تمام کردم. رفتم سراغ «ترجمانالاشواق» قصیدههایی از شیخالاکبر (محییالدین عربی) با ترجمه و صدای امیرحسین اللهیاری.
عصر در وبینار نویسندهساز استاد کلانتری گفتند در آزادنویسیمان حتی میتوانیم روزمرگیهای خود را با جزئیات بنویسیم. نگاهی هم به روزنوشتهای فخرالدین شادمان کردند. یاد گاهشماری نویسی خودم افتادم. از 15 مهر 1400 نوشتهام. این فصل هم با بیش از 100 هزار کلمه، گذر ایام را ثبت کردهام. الان سری به گاهشمار 31 شهریور 1401 انداختم. با غرغر تمام کردمش: «نه روی فتوشاپ کار کردم. نه معرفی سیلی واقعیت. حسم بده. لااقل برم یک قسمت فراشناخت ببینم بعد کتاب بخونم و بخوابم.» امشب گمانم حسم نسبت به آنشب بهتراست. آزادنویسی داستانیام هم خوب بود 659 کلمه نوشتم و خودم را خالی کردم.
در وبیکار سرزبان، الهه به مؤلفهی مذهب در دیدگاه پرداخت. جالب بود. خوشحالم که ظرفیتم را برای شنیدن بالا بردم و مطالب سودمند میآموزم.
بخشی از مقالهی زبان چیست؟ احمد نجفی خواندم. بخشی هم از آشناییزدائی رضا قنادان. داستان «فردا در راه است» را از مجموعه داستان «سنگر و قمقمههای خالی» بهرام صادقی خواندم.
میروم کمی فیلم ببینم و بخوابم.
1405.6.31
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
سی و یکم شهریور
شروع صبح با بدن درد و فحش و لعنت فرستادن به این زندگی نکبتی؛ که نه تابستانش چیزی در چنته داشت نه قرار است پاییزش چیز خاصی باشد. البته که دلم میخواست به جای« در چنته داشتن» و «چیز خاصی» از واژگان دیگری استفاده کنم، اما احساس کردم شاید بهتر باشد فحاشیهایم در همان صفحات صبحگاهیام بماند و نسخهی باادبم در گزارش نیک حاضر شود.
پروسهی پیدا کردن کار جدید روزگار آدم را سیاه میکند، مخصوصا اگر از بخت بدت دانشجو باشی و دو روز و نیم در هفته را دانشگاه اشغال کرده باشد، و بدتر از آن مهارت قابل توجهی که تو را از رقیبانت متفاوت کند هم نداشته باشی. این موقع است در پاسخ به تمام درخواستهایت جملهی مودبانهی«دکمهات را بزن» را میشنوی و هربار تف دیگری نثار وضع کوفتیات میکنی.
بعد به دانشگاه فکر میکنم، که حتی در آن هم برایم نریدهاند، دیگر نتوانستم تحمل کنم، تنها جملهی قبلی میتوانست حق مطلب را ادا کند.
نمیدانم این ماه حقوقم با چند روز تاخیر واریز میشود، از بیرون کشیدن حق و حقوقم از حلقوم این و آن خستهام.
تنها دوروز دیگر در این فروشگاه کار میکنم، نه کارفرمایم چیزی گفت، نه من از او خواستم که اگر امکانش هست با دو روز و نصفی در هفتهام مدارا کند، بیخیالش شدم. نه او حوصلهی سر و کله زدن با دانشجو را دارد و نه من حوصلهی شنیدن گوشه و کنایهها را، پس عقب میکشم و تمام مسیر برگشت را میان آگهیهای کار پاره وقت میلولم.
دلم میخواهد به دوستم پیام دهم، اما مثل همیشه فکر میکنم نکند زیادی باشم یا پیگیریام آزار دهنده بشود. بیخیالش میشوم. شاید فردا شاید هم هیچوقت، نمیدانم.
به دایی کوچیکه پیام میدهم، و به این فکر میکنم که بنده خدا چشم امیدش برای ارتباط بیشتر را به چه کسی بسته. محدثه ماهی دوبار نیاز دارد جعبهی شیرینی گرفته و با خود آشتی کند.
کار کردن با کسانی که هیچچیز برایشان مهم نیست خیلی سخت گذشت، بعضی چیزها ربطی به دین و اعتقادات و خدا ندارد، فقط لازم است کمی انسان باشی و به همنوعت احترام بگذاری.
باز مثل دیروز احساس میکنم دلم میخواست چیزی اضافه کنم اما به خاطر ندارمشان
پس… همیننن
این هم از آخرین روز تابستان چهارصد و پنج، برود که دیگر بازنگردد.
سرت را بالا میگیری و میگویی آخییش، هیچی بهتر از سلامتی نیست که همان موقع ویروسها میگویند هه، این فکر کرد تمام شده. بعد همهی ویروسها هرهر توی بدنم میخندند و میگویند خب برویم سر کارمان.
امروز توی گوشم صدایشان میآمد که: فکر کردی بدون آبریزش میگذاریم از پیش ما بروی؟ جان خودت ناراحت میشویم. یک آبریزش هم مهمان ما باش.
این شد که امروزی که گفتم دیگر سالمم و برگردم به زندگی تکراری و روتینهای تکراری و کارهای عادی روزانه که خودم را پاره کرده بودم تا عادتشان را بسازم در خودم ویروسها گفتند بگذار ما هم یک بار پارهات کنیم برای بار آخر.
برگشتم به روز اول مریضیام. بیحالیام کمتر بود، ولی آبریزش و نفستنگی جبرانش کرد.
به زور رفتم آزمایشگاه و به سلولهایم رسیدم و آمدم و افتادم تا شب. کار خاص دیگری نکردم.
https://t.me/f_mahmudpur
🪩✓ گزارش نیک | شرح رویایی در جستجوی خانه
صبح، خوابم مرا به جایی برد که در آن، دوستی از سالهای دانشگاه را دیدم، اما نه در همان هیئت آشنای سالهای جوانی. او با یکی از دوستان دوران هنریام ازدواج کرده بود و زندگیشان ناگهان چنان سرشار از پول و امکان شده بود که برای یکدیگر خانه و ماشین میخریدند.
صحنه، بیش از آنکه شبیه یک داستان باشد، شبیه تصویری بود که کسی از پشت شیشهای روشن به من نشان دهد. دو آدم از دو فصل متفاوت زندگیام، که در بیداری شاید هرگز تصور نمیکردم در کنار هم قرار بگیرند، در خواب به هم رسیده بودند و از آن پس، انگار همهچیز برایشان فراهم بود. خانه، ماشین، پول و آن آسودگی مرموزی که در خواب، ثروت با خود میآورد.
اما وقتی بیدار شدم، از میان تمام آن چیزها، فقط خانه در من باقی مانده بود.
ماشین را میشد با حرکت و رفتن توضیح داد، پول را با امکان، و ازدواج را با همراهی. اما خانه چیز دیگری بود. خانه یعنی جایی که آدم سرانجام بتواند از پراکندگی روزها بیرون بیاید و چیزی را که سالها در خیابانها، اتاقها و خاطرات پراکنده بوده، در یک نقطه جمع کند.
شاید ذهنم، برای گفتن یک آرزوی قدیمی، خانهای را که هنوز ندارم به زندگی دو نفر دیگر سپرده بود. گویی رؤیا نمیخواست مستقیماً بگوید «تو خانه میخواهی»، پس دو چهره آشنا را به هم رساند، برایشان خانه خرید و بعد مرا در برابر آن تصویر نشاند.
و من، میان آن همه پول و ماشین و ازدواج، فقط به خانه نگاه کردم.
شاید بعضی خوابها چیزی را پیشگویی نمیکنند. فقط چیزی را که مدتهاست در ما زندگی میکند، برای چند لحظه قابل دیدن میکنند.
و صبح، وقتی چشم باز کردم، فهمیدم آنچه در خواب حسرتش را خورده بودم،. شاید نه خانهای بزرگ، نه ماشینی تازه و نه حتا ثروت بود.
فقط دلم میخواست جایی باشد که بتوانم بگویم:
اینجا، خانهی من است.
✓ 🪩گزارش نیک | از بوی قهوه تا روشنایی شب
از ظهر که وارد کافه بالیست اهواز شدیم، هنوز نور روز با اطمینان از پشت شیشهها به داخل میریخت. آفتابِ ظهر، بیآنکه بداند قرار است چند ساعت در اینجا بمانیم، روی میز و لپتاپ و دستهایمان پهن شده بود و ما، میان بوی قهوه و صدای پراکنده آدمها، پروندهمان را باز کردیم.
قرار بود فقط کار کنیم.
اما بعضی روزها، زمان نقشه دیگری برای آدم دارد.
دادخواست را بارگذاری کردیم و بعد نوبت مدارک رسید. فایلها یکییکی از حافظه لپتاپ بیرون میآمدند، نام میگرفتند، انتخاب میشدند و راهی سامانهای میشدند که گویی هر بار برای پذیرش یک مدرک، باید از هفتخوانی اداری عبور میکردیم.
هر بار که صفحهای باز میشد، چند ثانیهای به آن خیره میماندیم. انتظار، خودش بخشی از کار شده بود.
در این میان، بوی قهوه در فضای کافه میچرخید. بوی تلخ و گرم دانههای برشته، با بوی غذا و هوای کافه درهم میآمیخت و گاهی چنان نزدیک میشد که آدم برای لحظهای از دادخواست و مدارک و پرونده جدا میشد و فقط به قهوه فکر میکرد.
یک فنجان قهوه نوشیدیم.
فنجان آرامآرام خالی شد، اما روز هنوز راه درازی در پیش داشت.
بعد پاستا آلفردو آمد.
بشقابی سفید و خامهای که با بیخیالی تمام، وسط یکی از جدیترین بعدازظهرهای اداری ما نشست. ما مشغول پرونده بودیم و او مشغول خنک شدن. شاید اگر پاستا زبان داشت، از خودش میپرسید چرا باید سرنوشتش با دادخواست و مدارک قضایی گره بخورد.
چندین لیوان آب هم در طول روز نوشیدیم. آب، مثل یک نشانه ساده از ادامه زندگی، مرتب میان میز ما رفتوآمد میکرد.
بعد، بدون آنکه متوجه شده باشیم، نور ظهر تغییر کرد.
آن روشنایی صریح و بیپرده، کمکم نرم شد. سایهها روی زمین کش آمدند و رنگ کافه اندکی گرمتر شد. عصر از راه رسیده بود، بیآنکه کسی اعلامش کند.
ما هنوز همانجا بودیم.
لپتاپ هنوز روشن بود.
دادخواست هنوز روی صفحه بود.
مدارک هنوز یکییکی بارگذاری میشدند.
و چند نخ سیگار در فاصله میان این همه انتظار دود شد. دود از میان انگشتها بالا میرفت و در هوای کافه محو میشد، مثل فکرهایی که آدم نمیداند از کجا آمدهاند و به کجا میروند.
گاهی به بیرون نگاه میکردیم.
آدمها میآمدند و میرفتند.
ماشینها از خیابان عبور میکردند.
نور روز کوتاهتر میشد.
و ما، در یک بعدازظهر کشآمده، گویی از حرکت معمول زیر جا مانده بودیم.
عصر دیگر کاملاً آمده بود.
کافه کمکم چهره دیگری پیدا کرد. نور بیرون فروکش کرد و چراغهای داخل کافه بیشتر به چشم آمدند. آنچه در ظهر روشن و واضح بود، حالا در روشنایی مصنوعی شب شکل دیگری پیدا کرده بود.
زمان، بدون آنکه از ما اجازه بگیرد، چند ساعت از زندگیمان را برده بود.
و عجیب اینکه این چند ساعت، با وجود تمام خستگی و گرفتاری، فقط «زمان تلفشده» نبود.
در میان فایلها و مدارک و کلیکهای پیدرپی، ما یک روز کامل را زندگی کرده بودیم.
با قهوه.
با پاستا آلفردو.
با آب.
با دود سیگار.
با نور ظهر که تبدیل به سایههای عصر شد و بعد جای خودش را به چراغهای شب داد.
سرانجام، وقتی شب دیگر پشت شیشههای کافه نشسته بود، میز ما هنوز همان میز بود، اما روز دیگر همان روز نبود.
پرونده بخشی از مسیرش را طی کرده بود.
لپتاپ خسته به نظر میرسید.
فنجان قهوه مدتها بود خالی شده بود.
و ما مانده بودیم با آن حس عجیبِ پایان یک روز طولانی، حسی شبیه وقتی که از قطاری پیاده میشوی و تازه متوجه میشوی چند ساعت است منظرهها بیآنکه تو حواست باشد از مقابلت گذشتهاند.
آن روز، کافه بالیست برای ما فقط یک کافه نبود.
جایی بود که در آن، زمان را دیدیم که چگونه از ظهر به شب تبدیل میشود.
و شاید زندگی نیز چیزی جز همین نباشد.
مجموعهای از لحظههای ظاهراً کوچک که بعدها، وقتی به یادشان میآوریم، ناگهان بوی قهوهشان دوباره در ذهنمان میپیچد و نور عصرشان روی میز برمیگردد.
و میفهمیم که حتی در میان پروندهها و دادخواستها و مدارک، زندگی بیصدا مشغول نوشتن گزارش خودش بوده اس<<<,,,,,/اس
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
– کتابای خواهر جلد شد.
– مهدی که هماهنگ کرده بودم امروز برم گفت دیگه نیرو نمیخواد.
– فلافل ترکیبی عموحسن با کالباس.
– داستان کوتاه لاله از هدایت
– خودنویسی که دیروز پرش کرده بودم کار نمیکنه. غمگینم بابتش.
-پیادهروی.
-اینستاگردیِ طولانی با نرگس.
چه خبر از پَنیک؟
عنوان را که نوشتم یاد پنکیک افتادم. دلم خواست. تا حالا درست نکردهام، ولی باید خوشمزه باشد. حداقل از پنیک که بهتر است.
این پنیک لاکردار، بیشتر وقتها بیدعوت و دلیل میآید. مثل دیروز. از صبح گلودرد داشتم. این هم فرصت را غنیمت شمرد و سرم خراب شد. رسیدم به سردرد و تپش قلب و حالت تهوع.
یادداشت کانال را ننوشتم. گزارش نیک را هم. حتا نتوانستم تا آخر جلسهی بازخورد کودکنویس بمانم.
قرص خوردم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم بهتر بودم ولی اشتها نداشتم. هنوز هم ندارم.
رفتم دوش گرفتم. به زور شام زدم. نشستم پای نوشتن. نمیخواستم پنیک برنده شود. آن هم حالا که کنترلش کردهام.
حالا آرامترم. یعنی دوباره تسلیمش نشدهام. و این نیکترین کار امروزم است.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
اینک آمادهی نوشتن از روزمرهگیِ امروزم هستم.
صبح زودتر از هر روز بیدار شدم.
با آلارم گوشی وقت تعیین کردم از شب قبل.
وقتِ زنگ خوردنش، بیدار شده و مسواک زده و لووتیروکسینم را خورده و داشتم لباس میپوشیدم.
تصمیم صبحم به این شد که خودم برانم تا پیش السا.
بچه تب دارد واکسن زده و مادر جانش باید سرکار برود.
من با کله آماده شدم برای نگهداشتنش در خانهی خودشان.
بار آخری که به سبب ابتلا به آبلهمرغان رفتهبودم خانهی خودشان تا مراقب السا باشم، اسفند گذشته، روز نهم بود.
آن روز با ماشین کرایه رفته بودم.
همان هفتِ صبح.
چه تهران اسفند ماهی قشنگی بود و چه باد و بوی خوبی در هوا پراکنده .
چه ابرهای قشنگی زیر تابش خورشید در آسمان آبی میخرامیدند.
خاطراتِ آنروز موجب شوخیهایی کلامی بین من و دختر جانم شد.
آنروز جنگ شد و امروز چه میشود آیا؟
امیدم را گفتم که امروز امورِ دنیا طوری بگردد که وفقِ مرادِ ما میطلبد.
شاید بشود آنطوری که فراخیِ روزی و گشایش در امورِ زندگی، از کل و جزءش نصیب یکیک مردم ایران باشد.
قرارمان ۸ صبح خانهشان بود از فرخندهگیِ ترافیک، هفت و نیم رسیده بودم.
وقتی مادر رفت من و دخترکش ماندیم.
از صبح تا ظهر صبحانه پختمو خوردیم و راز جنگل بازی کردیم و من قدری نوشتم و السا با تبلت بازی کرد و من ظرفشستم و السا تلویزیون تماشا کرد و منو السا خمیربازی کردیم.
یک گل لاله درست کردم با خمیر، خودش قرمز بود و برگها هم لاجرم سبز .
دیگر خمار خواب بودم .
وقتی دختر جان به خانه بازگشت، ناهار ِآماده را گرم کردم و خوردیمو و بعدش اندکی معاشرت و بعد هم رفتم عینکسازی و عینکم را تحویل گرفتم و عینک دیگری برای مطالعه سفارش دادمو راندم تا خانه.
نویسنده ساز را نبودم.
شام را حاضری اعلام کردم.
نان و پنیر.و هندوانه.
امروز و شب، آخرین روز و شب تابستان است.
بگذار شامِ خنک سرو شود.
بیفتیم توی پاییز، هوایش گرم هم باشد، سوپ و آش و کدو شلغم پخته میطلبد و با شام سرد پشتمان میلرزد.
بعد شام رفتم پیادهروی با گوشی، تند و به جلو که میروم، فکر میکنمو فکر میکنم.
عقبکی و آرام اما، نویسندهساز امروز را گوش کردم.
این آقای شادمان و جنس عشق و علاقهاش به ایران و ایرانی را بسیار پسندیدم.
بگردم عکسی از خودش و رخِ فرنگیس جانش را بیابم.
تا آخر امشب؛
۱- لباسهای شسته شده را پهن کنم.
۲-بگردم پیدیاف کتاب جناب فرسی را در نویسندهساز بیابم و داستانهایش را بخوانم.
۳-صورت بشورم، مسواک بزنم و بعد از آپلود متنم در کانالم و چت با دوستان نویسنده درتلگرلم بروم و بخوابم.
۱۰ و ۸ دقیقه شب است و نوازندهی ویولون دورهگرد آهنگی آشنا را مینوازد و میرود.
امشب در دل شوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
لا لا لا لا لالاللالا
به کمک آمپلی فایر چه نوای واضحی به گوشم میرساند.
دمش گرم.
همهی اینها که نوشتم، جژء به جزء حق سپاسگزاری به گردنم میگذارد.
خداجانم سپاسگزارم.
و یک سپاسگزاریِ جانانه برای روحیهی، خوشبختی بینِ غمزدایم هم هر دم به جا میآورم.
شکر که سختیها را نمیبینم،دلهرهها را پاک میکنم و دلتنگیها را در پوششی زرباف توی کمد دلم جا میدهم.
و برای همهی این نعمتها و تواناییها، سپاسگزارم.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
امروز ؟ حدود ۱۵۰ تا لغت حفظ کردم . از صبح که بیدار شدم سفت چسبیدم به زبان.
ناهار خوردم و یک ربع هری پاتر نگاه کردم تا کودک درونم راضی شود.
هر وقت حالم خوش نیست ، هری پاتر نگاه میکنم. غرق مدرسه هاگواتز ، خودم را به دست تخیل جی کی رولینگ میسپارم.
قبل وبینار دوباره آلمانکی خواندم. داستان هزار کلمه ای در وبیتار نوشتم.
سبک شدم. به حیاط رفتم. باغچه رو آبیاری کردم .
بیشترین آب را به پای بوته یاس ریختم تا شاید دوباره گل بدهد.
ناخنکی به کتاب آخرین عشق کافکا زدم.
فردا اول مهر است. دلم برای مدرسه تنگ شده ، ولی خوشحالم فردا مدرسه نمی روم.
فقط حاضری میزنم.
الهی شکرت…
سلام
صفحات صبحگاهی به تحریر در آمد.
خوابآلود تا نهار در آشپزخانه دور خودم چرخیدم تا که کباب تابه ایی به سفره رسید ،اما پسند نبود طفلی لقب شامی گرفت ،
بعد از چندین ماه به شهر کتاب رفتم وبا تعجب از صف طولانی خرید وتاریکی همزمان ،مثل یخ آب شدم ،برق نبود،پس از ساعتی با یک استیکر به یاد کودکی ها بیرون آمدم .وبینار امروز را گوش کردم که از نوشتن جدا نیفتم،گزارش نیک دوستان را هم خواندم .حرف بهمن محصص در مورد نقاشی تو ی مغزم ویراژ میدهد
_ نگارش صفحات صبحگاهی ۲ صفحه
_ پیاده روی
نمره ی امروز ۵ از ۱۰
_امروز آمدم با اسنپ ماشین بگیرم پیغام می داد،اسنپ اشتراکی تخفیف صددرصد رایگان تا مبلغ صد هزار تومان درحالی که مسیری که می خواستم بروم صدوهشتاد هزار تومان بود. اسنپ اشتراکی در واقع همان تاکسی عمومی است.
فکر کردم انتخاب کنم از لحاظ قیمت به صرفه است، اما فکر کن مسافر بعدی خواهر شوهر کوچکه که با فرهاد کنجکاو مزدوجه
سوار بشه پدرت را در میاره اول صبح کجا می ری؟ یهو مسیرش را تغییر بده و به دنبالت بیاید.بنابراین از اسنپ اشتراکی منصرف شده و این به صرفه را گزیدم.
وقتی ماشین رسید و سوار شدم آشنا در اومد پسر همسایه خانه پدری بود، بنده خدا خیلی خجالت کشید اسنپ کار می کنه.
_جالب است یک زبانه بر روی اسنپ به صرفه هست که میشه مبلغ را هم زیادتر کنیم اما شأنش به اسنپ آکوپلاس نمی رسد.
_ چند روزی است، این پیامک به پیامکدان گوشی می آید.
« دریافت مدرک دوره نویسندگی از وزارت علوم کانالو تو ایتا چک کنید لطفاً آخرین فرصته…»
از مطالبی بود در نوشتن نگاه به هشون نمی کردم.
_ شرکت در وبینار نویسنده ساز همراه با همسفرانش خوش و خوشحال بیرون آمدیم.
گزارش نیک ۱۳۳ مختومه شد.
دیشب تا دیر وقت بیدار ماندم و سفارش مشتری را تحویل دادم. مشتری سه تا فایل را بررسی کرد و تأییدش را داد، که یعنی مشکلی نبوده و نیازی به ویرایش نیست. فقط یک فایل دیگر مانده تا بررسی کند.
آخرین تأییدیه که بیاید، خیالم راحت میشود.
امروز در کاغذنویسیام حوصلهام سر رفت مثل پیرمرد بیکسلی، خسته از این که چرا میز میز است و آینه آینه. پس تصمیم گرفتم.
روزی پنج تا کلمه را با پنج تا کلمه دیگر جابهجا کنم. و یادداشتهای روزانهام را با آنها بنویسم. هر روز پنج تا کلمه به کلمههای قبل اضافه کنم.
یک جورهایی ظاهرش شبیه هذیاننویسی میشود، اما هذیاننویسی سخت است. این جابهجایی شاید بتواند کمکم ذهنم را از همنشینی معمول کلمات دور کند.
و دلیل دوم علاقه من به این تمرین این است زدنِ بعضی حرفها یک زبان ویژه میطلبد. زبانی که مخصوص خود آدم باشد. زبانی که هرکسی نفهمد.
شاید کمی بعد خسته شوم و رهایش کنم، شاید کمی ساختارش را تغییر دهم اما خب فعلاً برای نوشتن یادداشت فردا ذوق دارم.
https://t.me/meslenafas
سهشنبه ۳۱ شهریور
«وقتی راه میروی فکر کن، وقتی فکر میکنی راه برو و بگذار نوشتن جز وقفههایی مختصر نباشد، همانگونه که بدنِ در حال پیادهروی میایستد تا در فضاهای گشودهی بکر نظر کند.»
از کتاب «فلسفهی پیادهروی» اثر فردریک گرو
روزم را با پیادهروی آغاز کردم. فلسفهاش را میگویم. دمی ایستاده و دمی قدمزنان خواندم تا به ایستگاه چهارم رسیدم.
«فقط با دست میشود نوشت. «فقط با پا» میشود خوب نوشت.»
صبح تا ظهر به خواندن و کلمهبرداری و جملهنویسی گذشت.
در تمرینجا دانستم بخشی از زیبایی متن، زیرمتن است. «مستقیمگویی آسیب میزند به متن.»
دقایق ابتدایی وبینار نویسندهساز حضور داشتم.
ناخوشاحوالیام سبب شد از فیض ادامهی آن محروم شوم. پناه بردم به دمنوش و استراحت تا لااقل از قافلهی گزارشنیکنویسان عقب نمانم.
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزردهی گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
گزارشی نیک از امروزم حلزون:
یادداشتی بر «گرگ»
چند روزی برایم سوال شدهبود که نویسندهها خط زمان در داستان کوتاه را چگونه طی میکنند؟ آیا اتفاقات همراه با حرکت زمان بیان میشوند؟ یعنی راوی از یک نقطهی زمانی شروع به روایت میکند و با زمان بهصورت خطی جلو میآید؟ و سوال دیگر اینکه نویسنده تا چه اندازه از قیدهای زمانی برای اشاره به حرکت زمان استفاده میکند؟
برای این سوالها کم و بیش جوابهایی داشتم. اما محکم نبودند. یا اگر محکم بودند، برایم قابل دفاع نبودند. چون قبلن داستان یا رمانی را با این سوالها زیر ذرهبین نبردهبودم.
چون «نیمهی تاریک ماه» را میخانم و این کتاب را به اندازهی یک دورهی آموزشی داستاننویسی قبول دارم، مصمم شد که داستان کوتاه «گرگ» را ضمن حمل این سوال بازخانی کنم. یکی دو پاراگراف اول را خاندم و ملتفت شدم که برخورد گلشیری با زمان در این داستان اصلن خطی نبوده. در واقع گلشیری در همان ابتدای کار ته ماجرا را لو داده، ولی هنرمندانه خاننده را واداشته که تا آخر متن را بکاود تا از علت آن اتفاق سر در بیاورد.
در «گرگ» پیشداستان* هم زیاد داریم. نویسنده مدام به گذشته گریز میزند تا سبقهی شخصیتها را بیان کند. حتا اگر بخاهیم روی «گرگ» خطکش بگذاریم و ماجراها را به قسمت «پیشداستان» و «داستان» قسمت کنیم، حجم زیادی از متن به پیشداستان مختص میشود. تا جایی که مرز بین داستان و پیشداستان از بین میرود و گلشیری مدام در زمان پس و پیش میرود تا قصه را بنویسد. قیدهای زمانی هم گاه به یک زمان مشخص مثل روز هفته اشاره دارند، یا اینکه نه، گلشیری مینویسد «برف اول که افتاد دیگر پیداش نشد.» در داستانهای دیگر از گلشیری و دیگران، فرمهای زمانی متنوع و شاید پیچیدهاند. اینگونه من محصل دانشگاه «نیمهی تاریک ماه» شدهام.
*پیشداستان: یک پیشینه داستان یا داستان پیشزمینه مجموعهای از حوادث خلقشده برای یک داستان است که به عنوان داستان پیش از داستان اصلی و منتهی به داستان اصلی است. یک فن ادبی که به ترتیب زمانی زودتر از روایت مورد توجه واقع شده است. (تعریف ویکیپدیا)
—امروز با سردرد از خواب بیدار شدم. نتوانستم به صفحات صبحگاهی برسم.
—با هر سختی خودم را به درمانگاه رساندم. دو تا آمپول و یک سرم حالم را جا آورد.
—از درمانگاه تا خانه فرصت مناسبی برای پیادهروی بود. پارک سرِ راه زیر نور خورشید صبحگاهی چند دقیقه روی نیمکت چوبی نشستم.
—درست به تمرینجا که آمدم برق رفت. بی خیال شدم و خوابیدم.
—حالم بهتر شد. موکلم با من تماس گرفت اما وبینار شروع شد گفتم بعداً زنگ بزند. توانستم وبینار امروز یک نفس بیستوپنج دقیقه بنویسم. جرقه مونولوگ به ذهنم رسید که از زبان آیینه حرف بزنم.
—پس از وبینار سری به دفتر شعر شاملو زدم.
—چند ورق پایانی از شعر اخوان ثالث خواندم.
https://t.me/soraya_ahmadiani_132
تا قبل از اعتیادم، روزم با تمام شدن ساعت کاری شرکت شروع میشد. و حالا، از همان ترافیک اول صبح توی مسیر شرکت با نویسندهساز. اعتیاد دامنهی روزم را کشآورده. اما امروزم با فایل آفلاین جلسهی شب قبل نویسندگی پیشرفته شروع شده.
بعد شرکت، کلاس زبان کوردی را به روال همیشگی سرهم کردم. یکی از همین روزها باید کار این دو ماه گذشته را یکجا جمع کنم. هنوز برای فعال شدن سیستم وضعیت اضطراریم فشار بهقدر کافی نبوده و در ذهنم دقیقهی هفتاد است. تا دقیقهی نود، بیست دقیقه برای کاری نکردن مانده.
امروز چون سهشنبهی دوست داشتنی بوده و بعدِ شرکت دیگر هیچ سوء تفاهمی نمیتوانسته قانعم کند پا از خانه بیرون بگذارم، فرصت داشتهام از “حرف و سکوت” محمود کیانوش بخوانم. با سکوت حرف زدن را جایی، به “از خاصیت افتادن زبان” تعبیر کرده. زبان من که سالهاست ثابت کرده میتوانم در موقعیتهای حساس روی بیخاصیت بودنش حساب باز کنم و از آنجا که وسط آن معرکه فرصت نوشتن هم نیست، ناچارم سکوت کنم. شاید چون همیشه امید دارم طرف مقابلم آنقدر باهوش باشد که خودش منظورم را به بهترین شکل ممکن برای خودش توضیح بدهد و زحمت اضافی به من ندهد.
فامیلی راوی، بهخاطر حرفهی پدرش “قاشق” است. منطق پدرش را دوست دارم. با این منطق احتمالا من میشدم الهام تعلیقافکن، و خواهرم میشد آناهیتا عشقی از بس که همیشه پی عشق و حالش است، و آن همکار همیشه خوشحالم میشد ذوقی و آن کارشناس صمت که گیر امضاش بودم میشد سکهپسند، و معلم کلاس زبان کوردیام نیوان صبوری و استاد رقصم میشد ئاسو شِیکَنده و استاد هم لابد شاهین واژهپرور.
کناب مناسبی برای انتزاع پردازیست اما من برای این کتاب خیلی مناسب نیستم. لابد تا صبح در خواب با خودم حرف برای گفتن دارم و صبح باید بهخاطر بیاورم تا کجای صحبتم را برای خودم در خواب گفتهام.
وقتی خدا گریست
ــ و خداوند به زانو درآمد و گریست، دربرابر نافرمانی آدم و حوا. پس آنها را از بهشت خود راند و تبعیدشان کرد به زمین. چهل شبانه روز گریست و باران زاده شد. چهل شبانه روز گریست و رعد آفریده شد.
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
#داستانــخام
#افسانه
https://t.me/Mohammadfaty2
صفحات صبحگاهی را نوشتم و صبحانه خوردم. کمی از کتاب صوتی آنا کارنینا را گوش دادم. یک بار نصفه رهایش کرده بودم و برای همین از ابتدا آغازیدم.
باشگاه رفتم. رفتم سر آزمون آییننامه و قبول شدم. حس سبکی کردم. با رضا رفتیم قهوهای نوشیدیم و رفع دلتنگی نمودیم. بعد هم نسخه چشم پزشکیاش را بردیم و برایش عینک سفارش دادیم.
وبینار نویسندهساز را شرکت کردم. امروز با فخرالدین شادمان آشنا شدیم. روزنگارههایش را دوست داشتم و دغدغهمندیاش را تحسین کردم. تمرین هزار کلمه هم چسبید. دست از روی کیبورد بر نداشته و به قول استاد شالاپ و شلوپ تایپیدم.
چند قسمتی How I met your mother دیدیم. با مادر کمی پیادهروی کردیم.
یک درس دوالینگو داشتم تا دل آن جغد بیچاره را نشکنم.
مفیدترین کار امروزم لحظهای بود که در هیاهوی روزمرگی و زندگی مکانیکی به توقف فکر کردم. توقف زمان و این بازیای که درگیرشم. سوال «من کجای این بازیم؟» و پاسخ، سکوت، لبخند ملیح و نقس عمیق. تماشای هر روز مثل ربات کارهای تکراری و دوباره از نو. زیستن همون یه لحظه به کل روزم میارزید. لحظهای که تونست من رو از واقعیت جدا کنه نه برای فرار، بلکه برای فهم و آگاهی بیشتر. اولین تجربه نیست اما از معدود دفعات همچین تجربهای درد زایمانی به یادگار میمونه تا چند روز بعدش نوشتهای متولد بشه. اما الان وقت نوشتن ندارم دارم، دارم از باقیموندهی گرمای لذتبخش اون یه لحظه حظ میبرم.
سی و یک شش سال پنج :
آفتاب بیدارم کرد .قهوه. آزاد نویسی دو صفحه .مات و مبهوت، خیره به فرش. غبار معلق در هوا.دل کندن از خانه. بالا و پایین کردن اعداد. باید بهتر باشی. اتلاف وقت و انرژی بسیار.
پر کردن مصاحبهی کتبی دورهی نویسندگی خلاق. انتظار.
ساعت چهار از دفتر یکراست تره بار.خریدکی و خانه.خواهر منتظر با رنگ مویی در دست. باز هم وبینار پر.
لایه لایه جدا کردن و رنگ مو زدن.حرفهای خواهرانه. به اصرار خواهرجان بررسی چارت خواهرزاده. نگفتن و نگفتن و سکوت. با رنگ موی جدید رفت.
بررسی انرژی در گل ماندگی این روزها. تعیین تکلیف این سالها در درون و بیرون.
شنیدن تحلیلی از غزل ۲۲۳ حافظ.
معنی بستار به خوبی فهم نشد، چالش ادامهی روز.
تنگسیر.
این روزها در معیار نمیگنجند.
۱. زود بیدار شدم و با اتو زدن لباسهایم خودم را آزدم.
۲. از ورودم به شرکت تا پایان ساعت کاریام هیچ نفهمیدم ثمین کجا غیب شد. بیهویت کمی نشستم بعد عدد شدم، مشتری شدم، فروشنده شدم، لوله پلیاتیلن شدم، کاغذ مچاله شدم ولی ثمین نبودم.
۳. در تاریکی هوا به خانه برگشتم. وارد اتاقم که شدم کمکم ثمین پیدایش شد.
۴. گرسنگیام نودلیت سادهای آماده کرد و خورد.
۵. گزارشم را زودتر نوشتم تا چشمهایم را با سریال دیدن آمادهی خواب کنم.
گزارش نیک بدون شرح
سالواژهام تعهدورزیست.
امروز گزارشم منفی است.
شبه کرونا گرفتهام با تب چهل درجه
زیر سُرم در وبینار شرکت کردم.
کانال تلگرامی مهرابی👇
https://t.me/notetoday1
دویست کلمه تایپ کردم . و از لینک کتابها صد صفحه از کتاب برادرم جادوگر بود را خوندم ناهار کباب حسینی درست کردم و شام ماکارونی به برنامه ریزی ام فکر می . کنم به تلگرام سری نزدم و پیاده روی باعث کمر دردم می شه . به امروزم چه نمره ای می دم چون اولین بار برادرم جادوگر بود را خاندم و لذت بردم به خودم 6 می دم. رژیم هم کم وبیش رعایت کردم برنج کم خوردم ولی حس می کنم از روز های دیگه چاق تر شدم .
📝 #گزارش_نیک ۱۳۳
دیروز رو گزارش نیک ننوشتم بخاطر فوت پدربزرگم درگیر مراسم بودیم شربت، شیرینی، آب، چای، حلوا، شام و ناهار چون نوه چهارم بودم از من توقع زیادی داشتن و البته از دختر خالم هر ثانیه نسرین می گفت مریم فقط نبینم نشستی خاکسپاری شلوغ بود سخنران بود و شاهنامه خوان هم آورده بودن چون پدربزرگم از عربی و… متنفر بود و شیفته ی کتاب و شعر و تاریخ بود حتی دو کتاب نوشته و چاپ شدن. همه همسایه های قدیمی خونه و شهر قبلی مون بوده بودن جای سوزن انداختن نبود یه دعوای حسابی هم بنا به دلایلی بین خاله بزرگم و زن دایی کوچیکم شد و زن دایی از عصبانیت شیون جیغ می کشید و آخرشم با دلخوری رفتند لباس ها و کفش هستی رو پوشیده بودم دیشب هم همین جا خوابیدم امروز با فرشته و نسرین و ساناز و مهناز ساندویچ دو پیازه مرغ درست کردیم گوشواره ام هم توسط یه بچه ی کوچیک که آخرش نفهمیدم کیه خراب شد. امشب آخرین جلسه دوره سیزدهم شعر ماهیه دوره بعدی رو متاسفانه نشد شرکت کنم یه ترانه توی شلوغی مراسم با عجله نوشتم نمیدونم چطور شده. کاش زودتر برگردم خونه اینجا کمردرد گرفتم و اینقدر مرغ و گوشت مراسم خوردیم که دارم می ترکم. امروز زن دایی بزرگم خیلی بهم غر زد آخرشم گفت وقتی بچه بودم با قیچی لباس دایی رو پاره کردم و روی فرششون چسب چوب ریخته بودم اما حیف که خاطره ای از شیطنت هام ندارم.
مریم باقری
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام