«متضاد موفقیت
شکست نیست
بدنامی است.»
-نسیم نیکلاس طالب، تخت پروکروستس
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
85 پاسخ
نهونیم بیدار شدم. صبحانه، نیمرو بود با بربریای که دیشب پختهبودم. چسبید. گرچه تازهاش چیز دیگری بود. رنگورویش را عکس گرفتهام اما کاش پیچش عطرش توی خانه هم ثبتشدنی بود.
مرغ درآوردم از فریزر. خوشم داده بود و ویدئوهای نانپزی میدیدم و وسوسه افتاده بود به جانم که دوباره بساط نانوایی بهپا کنم برای ناهار-نان پختن آدم را دامنگیر میکند- که یکهو به خودم آمدم که کی میخواهد این لیست تمیزکاری را انجام بدهد؟ حالا وقتش نیست. باشد برای بعد.
دیدم راست میگویم. بیخیال شدم و به خیر گذشت.
بعد از شستوساب، آشپزی بود و ناهار و زبان با دولینگو و نه. نمیخواستم ظهر بخوابم.
چند صفحه از مقالهی «بازاندیشی زبان فارسی» از داریوش آشوری خواندم. کمی با ساجده گپ زدیم. از تجربهی هزار کلمه داستاننویسی دیروز گفتم همراه با استاد و دوستان، در وبینار نویسندهساز. که این حرکت میتواند موانع ذهنی داستاننویسیمان را کم کند و از این حرفها. از آغاز این جریان، دو بار همراه بودم. بار اول کلیشهترین و مبتذلترین داستان را تندوتند راهی لپتاپ کردم. حالم داشت به هم میخورد. ولی استاد گفته بود هرجور شده متمرکز بمانید و داستان را پیش ببرید. به زور مینوشتم.
دیروز ولی میانهی داستانم، وقتی بیستوپنج دقیقهمان تمام شد حس لذت و کشف داشتم. اینکه از قبل فکرش را نکردهای و در لحظه باید پی افکارت را بگیری و بین گزینههای متفاوت یکی را انتخاب کنی، چالش تازهای بود. هزار کلمه آزادنویسی در ۲۵ دقیقه راحت است برایم. ولی برای داستان، همین گیر افتادن برای گزینش گام بعدی باعث شد هشتصد کلمه بنویسم.
خلاصه به هوای تجربهای دیگر، راهی وبینار شدم. ساحل و احسان آمدند اپلیکیشن نویسندگی ساحلک را معرفی کردند. چقدر کامل و فکرشده. تمام نیازهای نویسنده را در نظر گرفته بودند. طول کشید و تازه ساعت شش بنا کردند به داستان نوشتن که من میخواستم بروم کارگاه فکریشه.
کارگاه پروپیمان الهه راجع به مغلطه بود. مغلطهها را ما در مرحلهی استدلال انجام میدهیم. یعنی در مسیرمان برای رسیدن به نتیجه. منابع کنجکاویبرانگیزی معرفی و تمرینی هم داده شد تا در جمعهی بعدی بررسی شود.
کمی آزادنویسی کردم.
و بعد از چیتانپیتان رفتم سر قرار. همسخنی و همدلی و همخندگی با دوستان بعد از مدتها، البته که دلپذیر بود.
➖صادق هدایت که دوستانش را مدام به کار تشویق میکرد، معتقد بود: «آدمِ کاری قابل احترام است.»
➖«بدان که من دل سپید میکنم و تو کاغذ سیاه میکنی.» این سخن را عطار نیشابوری در تذکرهی حبیب عجمی آورده است.
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖خودپند روز: هُشدار زیر همان چیزِ بیهودهای تلف نشوی که بهش پای میفشاری. رها کن.
➖داستان کودک: «ماکس کتاب خواندن را دوست نداره». قصهی پسربچهی تخسی که از کتاب گریزان است، تا آنکه یک شب کنجکاو میشود ببیند خاهرش چه میخاند و گویا سرانجام دل میبازد به مطالعه. کتاب بهخوبی دلایل بیعلاقگی برخی بچهها به مطالعه را تشریح کرده؛ با پرسشهایی در انتهای متن آنها وامیدارد به بازنگری رابطهشان با کتاب.
➖رمان: چند صفحه از «ولی دیوانهوار…». ولی شیوا ارسطویی خیلی حیف بود. تف بر مرگامرگیِ این سالیان.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: موضوع امروز را با نقل یکی از داستانکهایم طرح کردم.
➖روزواژه: «کوفتزخم»
«میدانستم به من نمیآید مجال بدهم این کوفتزخمِ غیظ زمام کار را به دست گیرد -با بددلی، با دشمندرستکردن درافتادم.»
-بئاتریس براشر، به حرف نیامدم، ترجمه پویا رفویی، ص۷۹
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «کودکنویس»، همین یکشنبه
➖کلاس خصوصی: شروع یک دورهی جدید با دوستی فرهیخته و مجرب
➖بررسی ۴۴ سخنرانی کوتاه از همسفران کارگاه کارگاه «نویسندهسخنران» و اعلام فهرست افرادی که میتوانند از فردا در آزمون کارگاه حضور بیابند
➖وبینار نویسندهساز: در آغاز اشاره کردهام به کتاب «تاریخ کلمه برای همه». کتابِ خوشخان و سادهای برای نوجوانان که به کار بزرگسالان هم میآید تا با تاریخ و تبار زبان و خط بیشتر آشنا شوند. نیمهی دوم وبینار با حضور ساحل خسروی و احسان شناسا گذشت؛ برایمان از اپلیکیشن «ساحلک» گفتند. خوراکِ نویسندههاست. دستِ آخر هم ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردیم.
➖هزارکلمه داستاننویسی: این یکی خیلی شخصی شد، برآمده از خشمی که درونم موج میزد. و چه خوب که از هر کثافتی اقلِکم داستانی میتوان پرداخت.
➖موسیقی کلاسیک: امشب «ویوالدی»، گاه حس میکنم هنگام شنیدن برخی کلاسیکها باشخصیتترم، وزینترم. «وزین» را به آدم هم میتوان نسبت داد؟
➖شبها صدای عبور قطار را از پنجرهی آشپزخانه میشنوم، و به لطف ادبیات و سینما، همین صدای تالاختولوخ هزار چیز میاندازد روی پردهی خیالم.
➖هما ناطق به «علویه خانمِ» صادق هدایت میگوید: «دایرةالمعارف دشنام». البته از سر تحسین.
➖راستی فراخان «سمپوزیوم نویسندگی» جدید را اعلام کردیم. در حال حاضر این تنها دورهی حضوری ماست. سه-چهار نفر دیگر هم میتوانند به جمع همسفران این سمپوزیوم بپیوندند.
➖باز هم چند ساعت خرکاریِ خوشایند؛ دارم کتابهایم را از نو دستهبندی و مرتب میکنم، و این وسط چه کتابهای ازیادرفتهای کشف میکنم.
➖از دیوان باقی غزنوی:
«افسونگری عقل به آن زلف نچربید
کان مار سیه، گنج دل اندوخته دارد»
«خواستم گویم به زلفش از پریشانی خویش
گفت آگه گشتهام از شرح حالت مو به مو»
«جدایی نیست از آغاز، انجام مرا هرگز
ببین دورِ تمامم را، نه پا دارم، نه سر دارم»
«تماشاهاست گر واقف شوی از چشم پوشیدن
زبان سدها سخن میفهمد ز خاموشی حکایتها»
«به آب و رنگ جهان از طراوت سخن است
نصیب ذایقهی ما حلاوت سخن است»
«عدم به دست تهی، مایهی وجود که یافت
اگر نکو نگری از سخاوت سخن است»
«پیش کوه طاقت ما بیقراری را چه راه
میکند درد آفرین بر برد و بار صبر ما»
«ای خرد، عشق مرا در گره خود بسته است
به سر ناخن تدبیر تو وا مینشوم»
«از تهیدستی دلا سامان برگ و ساز کن
دم به دم تا میتوانی از فنا آغاز کن»
امروز دیر بیدار شدیم اما نه خیلی. دوست داشتم بیشتر بخوابم اما نشد
تاج و لباسعروس را پس دادیم و رفتیم خانهی مامان سهیل تا کادوهای عروسی و گوشت قربانی را بگیریم اما زیاد آنجا ماندیم. عمه و خالهها و داییاش آمدند و زشت بود زود برگردیم. تا شب ماندیم و آخر سر حساب کتاب هم کردیم.
در کل روزم به مهمانی گذشت و کار خاصی نکردم. امید دارم روزهای آینده به روتینهایم بازگردم.
در کل حس میکنم بار بزرگی از روی شانههایم برداشته شده و حسابی هم خوشحالم که همه چیز خوب پیش رفت.
سالواژه: پیوستگی
امروز صبحانه مهمان دوستم بودم در باغش.
هوا خوب بود و نوبرانههای پاییز هم بر شاخهها خودنمایی میکردند.
از باغ که برگشتم آشپزخانه را مرتب و نظافت کردم.
صبحانهی کامل در باغ دوستم خورده بودم و میلی به ناهار نداشتم.
هوای نیمهابری امروز یا تأثیر نزدیکی به پاییز، دوست داشتم کتاب شعر را بردارم و همراه با یک لیوان چای بخوانم.
مجموعه شعر «ارغنون» از اخوان ثالث را از کتابخانه بیرون کشیدم، چند شعرش را خواندم و یکی را رونویسی کردم.
به سراغ دفتر روزانهنویسی رفتم و گزارش امروزم را تا ساعت ۴:۳۰ موبهمو نوشتم.
عصر دختر داییام زنگ زد و برای شام دعوت کرد.
بهخاطر ترافیک شاندیز و طرقبه یکساعت ونیم در مسیر بودم و کارگاه «فکر ریشه» الههجان را از دست دادم.
فردا باید سر فرصت گوش کنم
به خانه که برگشتم ویس استاد کلانتری دربارهی «نویسنده ـ سخنران» را گوش کردم و مجددا ویس فرستادم.
شعروارهای را که قبلاً خیس کرده بودم، امروز پختم و در کانال گذاشتم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲۱
امروزم رابا خوردن صبحانه آغازکردم.وبعد ازآن فایل صوتی وبینارو گوش کردم.کارهای بسیاری برای انجام دادن داشتم که هرکدام من را صدا میزدند ومیگفتند اول منو انجام بده.
بین آشپزی وشستن لباس وخریدنان غوغایی به پا شد.
آشپزی میگفت :اگه اول منو انجام ندی ناهارنداری هاااااا
خرید نون میگفت: امروز جمعه س اگه اول نون نگیری ،نون تموم میشه ودیگه گیرت نمیادهاااا.
لباسها ساکت وبی سروصدا یه گوشه نشسته بودن،برای همین اول اونارو انداختم تو ماشین لباسشویی.
بعدش ناهارو درست کردم.
آخرسر رفتم نونوایی و نون لواش خریدم.
عصری یهو دلم گرفت زنگ زدم به مامان وبابام وباهاشون صحبت کردم.
بعدش ادامه داستان آشغالدونی رو خوندم.شاید بتونم تا آخر شب تمومش کنم.
تمرین آزاد نویسی رو بعد ازشام انجام دادم.
بهنام خدا
گزارش نیک ۱۲۲:
روزنوشتِ یک سایه
خورشید که از پنجره زد تو من هم بیدار شدم. همیشه اولین چیزی هستم که روی فرش پهن میشوم. صاحبم هنوز خاب است ،یک لحظه فکر کردم بلند شوم و راه بروم اما من فقط یک سایهام، تا او بلند نشود من هم نمیتوانم تکان بخورم.
او بیدار میشودو مقابل آینه میرود کشیده و لاغر و بیصدا کنارش میایستم، موهایش را شانه میزند دلم میخاهد شانه را از دستانش بگیرم و بیشتر توجهاش را به آینه جلب کنم شاید من را در آینه ببیند.
وقتی صبحانه میخورد بخار چایش را دوست دارم کمی شبیه من است، سعی میکنم کنارش بنشینم اما بهلبهی میز گیر میکنم و مجبور میشوم خودم را کج کنم و از روی پایهی صندلی به زمین بیفتم.
او بیخبر از حضور آگاهانهی من، و من بیتاب از اینکه همقوارهی او شدهام، به سراغ کتابهایش میرود.
وقتی کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق» را میخاند، سکوتِ میان کلماتش را من زندگی میکنم.
وقتی کتاب «دالدوست داشتن» را میخاند، ارتعاش گلویش را حس میکنم.
وقتی شعرهای جزوهی دورهی محبوب شعر را میخاند، گوشهایم را به لبهایش نزدیک میکنم تا صدای کلماتش را قبل از آنکه در هوا رها شوند، بشنوم.
ظهر من در کوتاهترین حالت خود هستم یک موجود کوچک در زیر پاهای او، او طبق معمول مهمان دارد و به اینطرف و آنطرف میدود و من دقیقن زیر پاهایش له میشوم، این بیرحمانهترین لحظهی روز است. او در کنار اقوامش ناهار میخورد، بیآنکه بداند چقدر دلم میخاهد غذایش را با من تقسیم کند.
بعدازظهر نور کمی مایل میشود و من جان میگیرم و روی فرش کش میآیم، او پشت میزش مینشیند و مینویسد، وقتی تندتند خودکارش را روی کاغذ میکشد انگار من هم دارم با او مینویسم، گاهی که مکث میکند و به سقف خیره میشود من هم ثابت میمانم، دلم میخاهد بدانم به چه چیز فکر میکند، اما سایهها که فکر نمیکنند فقط میبینند.
عصر در جمع مهمانها نشستهاست، کنارش تازه در صندلی جاخوش میکنم که ناگهان از جایش بلند میشود و مانند سایهای به اتاقش میخزد. از این رفتار سایهوارش تعجب میکنم خوشبختانه عصر است و باز همقوارهاش شدهام. روی تختش نشسته است و به گوشیاش خیره شدهاست. کنجکاوانه به دیوار پشتسرش پناه میبرم. و از کارش سر درمیآورم. در وبینار شرکت میکند، با کتاب «تاریخ کلمه برای همه» آشنا میشود و بخشی از این کتاب را میشنود میدانم خوشش میآید سایهاش هستم دیگر، میدانم مجذوب کلمات است. من از «اپلیکیشن ساحلک» سر در نمیآورم اما صدای او را میشنوم که زیر لب زمزمه میکند این ساحلکِ خلاقانه و زیبا چارهی کارش است، و ساحلخسروی و احسانشناسا را تحسین میکند. با لپتاپش تایپ میکند انگشتانش تندتند روی کیبورد فرود میآیند. از روی دیوار سر میخورم و کنارش مینشینم نبضش را میگیرم تند میزند، دستم را روی دستش میگذارم و تایپ کردن را تجربه میکنم. دربارهی شخصیت داستانی مینویسد که مدتهاست در ذهنش جا خوشکردهاست و پا به هیچ داستانی نمیگذارد،در آخر تقریبن با هزار کلمه تایپ کردن شخصیت داستانش برایش شفاف میشود. با اینکه مثل سایه از صبح کنارش هستم اما الان تازه میبینم که چشمانش میخندند.
شب است چراغها روشن شدهاند دنیای من به هم ریختهاست چندتایی شدهام سایهی صندلی، سایهی گلدان، سایهی میز، سایهی کمد. او هنوز میزبان است و دیگر گیج شدهاست و مدام اینطرف و آنطرف میرود و من زیر پای اشیای دیگر گم میشوم.
آخر شب است و من و او به یک همزیستی غریب میرسیم، او رنجنامه مینویسد و من تبدیل به سایهی رنجش میشوم که در دیوار پشت سرش بزرگتر میشوم.
او خسته است و چراغ را خاموش میکند، در لحظهای که تاریکی مطلق اتاق را فرا میگیرد من دیگر وجود ندارم، اما حسرتی بر دل سایهای مینشیند، کاش در خابهایش هم سایهاش بودم. او میخابد، من هم میخابم به امید اینکه فردا وقتی به آینه خیره میشود من از کادر تنش بیرون بزنم و به چشمانش خیره شوم نه به عنوان یک سایه بلکه به عنوان آن حقیقتی که او هرگز در خود ندیدهاست.
گزا رش نیک ۱۲۲: حلزون خیلی دوستداشتنی است.
سالواژهام: ارتباط
صبح خاب بدی دیدم. چنان بد که خورشید را ندیدم. خورشیدندیده را چه روزی میتواند باشد؟
ناهار را بیرون خوردیم.
دورهی طراحی سایت را پیش بردم.
نویسندهساز را بودم. آفرین به خانم خسروی و آقای شناسا. ساحلک همهچیدار است.
بازار گردی کردیم.
کارگاه خانم علیزاده را نصفهپاره بودم.
نخاستم چیزی بخانم و چیزی ببینم. تاثیر خاب رویم خیمه زده بود. خاندهها و دیدههایم را خراب میکرد. کمی نوشتم و دوباره سراغ آموزشهای طراحی سایت رفتم.
خیلی ساحل
امروز خیلی ساحل بودم. انگار توانستم بخشی از وجودم را آزاد کنم، با انجام کارهایی که مرا به خود میکشاندند و در خود غرقم میکردند.
امروز در راستای سالواژهام «نوزیستی» برای اولینبار وبینار نویسندهساز بالا آمدم. ساحلک را معرفی کردیم. سپس در وبینار رقص، با دوستان سالسا کار کردیم.
بعد از وبینار، خاطرهی اولین جلسهی خودم برای تداعی شد. آن شب وقتی نفسنفسزنان به میان کلاس رسیدم و هیچی از این حرکات درهم برهم نمیفهمیدم. با مینیبوس و اتوبوس خودم را به زور رسانده بودم.
روزهای کلاس، تمام وجودم مملو از شوقی همراه با اضطراب بود.
اضطراب اینکه اگر نفهمم و یاد نگیرم چه؟ اگر مسخرهام کنند چه؟ و هزار اگر دیگر. اما برای آزاد بودن همیشه جایی باید از این دایرهی امنمان قدمی به بیرون بگذاریم. و اضطرابهای بزرگِ این قدمِ به ظاهر کوچک را به جان بخریم.
خاندن کتاب «من هم بودم» را شروع کردم.
شعری از عبدالله کوثری خاندم.
و برای پروژهام قدم کوچکی برداشتم. شعرهای خواجه عبدالله انصاری را بررسی کردم و یادداشتکی دربارهشان در دفترم نوشتم.
در وبینار نویسندهساز داستانی را آغازیدم که متاسفانه به هزار کلمه نرسید و تمام نشد. اما دوست دارم ادامهاش دهم. سوژهی این داستانم، سوژه نداشتن بود. دیدم هیچ سوژهای برای نوشتن داستان به ذهنم نمیآید و نمیتوانم داستان بنویسم. پس شخصیتی آفریدم که همین مشکل را داشت و در پی سوژه راهی کوچه و خیابان شده بود.
راستی صبح هم یک ساعت تمرین رقص کردم. بسی لذتبخش و خیسناک بود.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
ویلویلی
– نمیدانم تاثیر رویانگاری آبجیام مهناز روئینتن است یا ماجرای تمدید گواهینامهی استاد. اما منی که گواهینامهام هنوز اعتبار دارد، خاب دیدم رفتم تمدیدش کنم. یک عدهی دیگر هم بودند. بیشتر پسرها. مردی سالدار قرار بود ازم امتحان بگیرد. با پیرمرد میرفتم سوار ماشین آزمون شوم که چند تا از پسرهایی که آزمون داده بودند بهش حمله کردند. من هم پیرمرد را بلند کردم به قصد نجات و در بردن. که متاسفانه زورم نرسید و زمینش گذاشتم. اما فریاد زدم: مِتقـــــــــاااااااااااااال.
گویا «متقال» اسمش بود.
– رو نوشتم از «در حال و هوای جوانی» مسکوب. کتابم پیدیاف است و دیالوگش را که خاندم دیدم حاشیهای برای نوشتن در ذهن دارم و بهتر میشد نسخهام کاغذی باشد. بخشی از کتاب شاهرخ گفت:
«پس تو میخواهی کنجکاوی خودت را اقناع کنی.
– البته. مگر کنجکاوی بد است. این خودش یکی از بزرگترین انگیزههای زندگی من است. من هم وقتی مثل تو معلم بودم. هر کدام از بچهها برایم قابل مطالعه بودند، میرفتم توی نخشان و هیچ از درس دادن خسته نمیشدم.
– ولی باید قبول کرد که خیلیهاشان هم آدم را کلافه میکنند. تو یکجور بشردوستی قلابی داری. چشمهایت را برای دیدن بدیها میبندی. قلابی کلمهی درستی نیست. نمیدانم چجوری بگویم. شاید…نمیدانم.»
دیروز فکر میکردم دوستدختر مسکوب آدم رومخیست. امروز دیدم خودش هم کمی رومخ بوده. حالا شاید چند خطی توی دیالوگ جلو رفتم و نظرم عوض شد. اگر میخاستم حاشیه بنویسم، چه مینوشتم؟ شاید یک دلیل بچهدوستی بعضی از مردها این است که بخش اصلی مراقبت از بچه را به عهده ندارند. پس زمانی که بچهها بهشان سپرده میشوند، کیفش را میبرند. اما زنی که معمولن اسیر بچههاست و فکر میکند در آینده نیز باید با بچههای خودش سروکله بزند چی؟
در ادامه در وصف دلدارش میگوید: «راستی چشمهای زیبایی دارد. خیلی زیبا نیست، بیشتر شفافیت و روشنی آن به دل آدم مینشیند. داشتم آنها را تماشا میکردم.»
و من میاندیشم که شاید وقتی یک مرد خیرهی آدم شد، نباید خوشخیال بود و لبخند زد و تصور کرد که محو زیبایی آدم شده. بلکه شاید دارد صرفن میزان قابلتحمل بودنت را میسنجد.
– بلخره آن روز موعود رسید و تاپم را دوختم. خوب شده. دوختم نه، چون از سر شکمسیری دوختهام. خود پارچه خوشکل است. کمر لباس دیگرم را هم وصل کردم. حس میکنم خطوط جلویی به اندازهی عقبی درست وصل نشدهاند. اما خودش تلاشی بود.
– آهنگ گوش دادم. فیلم «nobody knows» را هم تماشا کردم. غمانگیز بود. قصهی مادریست مجرد با چهار فرزندش. تنها بچهی اولش قانونیست و بقیه را قایمکی و دور از چشم مردم بزرگ میکند. حتا وقت اسبابکشی، بچههایش را توی چمدان جابهجا میکند تا صاحبخانه و همسایهها متوجهشان نشوند. خرج خودش و بچهها را هم از روسپیگری درمیآورد. اگر من یک مادر مجرد تنها بودم، چطور از بچههایم مراقبت میکردم؟ الهه میگفت که همه مادر این فیلم را سرزنش میکنند اما مورد دیگر این است که پدرهای آن بچهها هم بیمسئولیت بودند و رهایشان کردهاند. ولی آخر گزینهی سقط جنین چه میشود؟ نمیدانم. حتا نمیدانم درست هست یا نه.
– نویسندهساز شرکت کردم. ساحل و احسان آمدند و اپ ساحلک را معرفی کردند. یک ابزار مناسب برای نویسندهها که کلی ظرافت هم داشت. ساحل و احسان هر دو خیلی کیوت و گوگولی بودند. بعد هم جماعتی داستان نوشتیم. امروز داشتم داستان مردی را مینوشتم که یک جنگیر خبر کرده تا زنش را از خانهی جنزده خلاص کند اما بعد حرفشان گل میاندازد و مینشینند به گپ زدن که لپتاپم خاموش شد. چون یادم میرفت کلمههایم را بشمارم سارا قبول کرد یادم بندازد توی وبینار. آخر ۲۵ دقیقه پرسید که کلمهها را شمردم؟ امروز که جوابش خیر بود.
– ورزش کردم و همزمان جلسهی دوم کارگاه اسطورهنویس را مرور کردم. استاد پیشنهاد داده بود که میتوانیم برای پیدایش تمام اعضای بدن خود، قصهای اسطورهای بنویسیم. یادم رفته بود و خوب شد که یادم آمد.
– شعر کوتاه امروزم را هم موقع کامنت گذاشتن برای ندا سرودم. چه بیت بابرکتی نوشته بود. راستی بلخره خودم را از این فرهنگ شخصی که دو هفته طول کشیده بود خلاص کردم.
آنچه زیر پست ندا سرودم:
اسب بود اسبتر شده این تولهی حمال تو
زر نزن خیکی شدم از حرص این کارای تو
https://t.me/havirism
سالواژه: بیخیالی
امشب میخوام از آخرش بگم. که همچین بگی نگی نیک هم نیست. الان که گوشی رو گرفتم دستم و مینویسم هیچی عادی نیست. دارم به این فکر میکنم که فردا هم بعید میدونم فرصت کنم به کاری برسم چون تمام خونه رو پسرا به هم ریختن. و مرتب کردنش چندین ساعت زمان میبره. جوری که در مسیر آشپزخونه به اتاق، پاهام رو با مراقبت میذاشتم که چیزی زیر پام نره و خرد نشه. میخواستم بیدار بمونم و تمیز کنم، منصرف شدم. فردا صبح بچهها زود بیدار میشن نمیذارن بخوابم. مثل امروز. پس ترجیحا میذارم برای فردا.
امروز صبح وبینار این سه الی چهار روز غیبتم رو گوش کردم.
ناراحت شدم که لپتاپ توی تعمیرگاهه. صدای کیبرد استاد منو دلتنگ لپتاپم کرد.
دلم خواست تمرین رو منم انجام بدم. البته در وقت مناسب.
آش رشته ساختم چه آش رشتهای. عالی. فقط حیف در آخر کار به قول اون تبلیغِ دستم لرزید و نمک بیشتر میزان لازم ریختم.
دلم رو خوش کردم که کشک بینمکه جبران میشه.
جبران شد. ولی برای ما که غذای خوش نمک نمیخوریم شور بود.
بعد از ناهار آماده شدیم بریم بیرون. رفتیم پارک ژوراسیک.
مهرزاد اولش منو گرفته بود و میترسید. مهرسام هم میخواست عکس بندازه، خیلی جرات نمیکرد جلو بره. ولی یکم که گذشت، براش عادی شد.
همیشه خوشحال بودم از روسری داشتن. با خودم میگفتم کی حال داره هر جا میره موهاش رو استایل کنه. البته الان میگیم استایل. اون موقع که این فکرو میکردم آدما اینجوری حرف نمیزدن. میدیدم بعضیا چه کِرلی خوشگلی کردن. من برای عروسی هم در اون حد بلد نیستم. یا بعضیها کلی وقت گذاشتن موهاشون رو فر یا حالتهای دیگه کردن. خودم رو تصور کردم که تو اون خونهی پر از اسباب بازی، به جا رو باز کرده بودمو موهای خیس فر رو ژلمال کرده، حالت رقص عربی رو هوا چرخونده و دو سه بار اسکرانچ کرده بودم. این عملیات سر جمع یک دقیقه هم نشد. ایزد منان را سپاس که مرا فرفری موی غزلساز آفرید.
این فرفری موی غزل ساز رو فقط کسی برای من نگفته بود که الان خودم گفتم.
بچهها از وسیله بازیها استفاده کردن. بعد رفتیم اون طرف میدون پارک اسپایدر. بستنی فروشی سادهای اونجا بود و چیز خاصی نداشت. یه چی اونجا دیدم که اسمش رو نمیدونستم. خیلی جای شکیلی داشت. دستم رو دراز کردم گفتم اینا چیه؟ جدیدنا روم میشه از این سوالا بپرسم. گفت یخ در بهشته. با خودم گفتم یخ در بهشت که این جاش باشه چه باحال میشه. گفتم ایول جاش رو نگه میدارم برای جا قلمی چیزی. خیلی قشنگه. گفتم با طعم شاتوت لطفا. یهو دیدم لیوان بزرگ رو برداشت پر کرد کوفت در جهنمُ داد دستم. نگو پشت اون که من اشاره کردم یخ در بهشت بود. راستش روم نشد چیزی بگم در سکوت به راهم ادامه دادم. احساس میکردم اون حناقه که دارم میخورم. آخه من تو عمرم حاضر نشدم یخ در بهشت بخورم. به نظرم پول حروم کردن میاد. مهرسام و مهرزاد بستنی قیفی خوردن به قول مهرزاد ایفیق.
۵۰۰ دادم سه دور کوچولو با اسب بچرخن. خیلی دور کم. تو دلم حرص میخوردم که همه چی گرونه درست ولی خوبه یکم انصاف هم خود مردم داشته باشن. شمردم دیدم ۴ دور شد. یه پسر جوون مهرزاد رو میچرخوند و یه آقای میانسال مهرسام رو. پسر جوونه به اون یکی گفت حواست نبود ۴ دور چرخیدی. اونم گفت حواس برام نمونده. جوونه گفت اینجوری میخوای پولدار بشی و… .
یعنی با یه دور اضافه اونا داشتن فقیر میشدن؟
خلاصه با یک عکس ۱۶در۲۱ و دوتا فایل خاطرات اونجا رو برداشتیم و به سمت خونه رفتیم.
دور میدون بهرود تجمع شبانهی کوچولویی بود.
توی مسیر برگشت به چهرهی آدما نگاه میکردم. مث همیشه. توی ماشین، موتور، پیاده.
آدما چقدر قشنگن.
اومدیم خونه. اینستا رو باز کردم به علی، تبریک تولد بگم. دیدم عه مربی نقاشیم آخرین تابلو رنگ روغن من رو پست کرده. تابلویی که دوران بارداری کشیده بودم. نوا رو بردم آموزشگاه. عکس و فیلمهای نوا رو هم گذاشته بود. منم اد استوری کردم و این شد که اولین عکس نوا رو بعد از ۴۶ روز توی پیجم گذاشتم.
بعد از گذاشتن استوری از پیج فرار کردم.
|نقلقول|
«هنر از دل هنرِ دیگر برمیخیزد.»
-رومیر بیردن
|سال واژه:خالقیت|
۱. پرندهبه پرنده و صبحنویسی. تصمیم گرفتم کاغذهای صفحات صبح را در کلاسور قدیمیام بایگانی کنم.
۲. اتاقم را گردگیری کردم. اما مهمان آمد و بقیه ماند برای فردا.
۳. قهوه و چخوف، سپس وبینار. داستانکی که نوشتم به شکل عجیبی ادامهی آن داستانی بود که در کارگاهِ داستان کوتاه نوشته بودم. شاید چون به تازگی از آن ورطه بیرون آمدم.
۴. ویولن تمرین کردم.
۵. یادداشت نویسی. هنگام صحبت تلفنی با پاستل گچی طرحهایی کشیدم.
۶. آنا کارنینا هدیه گرفتم و در گنج خود نمیپوستم.
۷. یادداشت شب.
۸. مثل سگی که به دنبال دمش میدود میچرخم و نمیتوانم به کارها اولویت بدهم.
۹. نمیدانم در کانال چه هوا کنم.
۱۰. نمیدانم، پس تنتن میخوانم.
|کتاب روز|
یکجمله از کتاب:
«میخواستم ببینم کِی باید درز پنجرهها را بگیرم و گاز را باز کنم، یعنی چقدر وقت دارم که تسلیم شوم و قبول کنم که نتوانستهام نویسنده بشوم.»
-از زخمهای نهانی، عماد مرتضوی
شعر:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که این چیناست و آنچون
یکی را میدهی صد ناز و نعمت
یکی را نان جو آلوده در خون
-باباطاهر
|از حواس|
بوی روز: خوشبوکنندهی انبه
مزهی روز: فسنجون ترش
لمس روز: خاک
https://t.me/Shallwejustbegin
هفت ساعتم پای فیلم سه ساعته رفت. ارباب حلقهها را دیدم. میروم که دو و سهاش را هم ببینم. بخاطر ارباب در نویسندهساز غایب بودم. در کارگاه فکریشه بودم. همینها از امروز کافیست. البته بیشتر از این هم نبود. داروَگ را بروز کردهام. اگر خواستید مرا بخوانید در تلگرام جستجو کنید سارا ذوالفقاری، داروَگ میآید.
سال واژه :ساده
امروز با اینکه دلم نمیخاست دل بکنم از رختخابم، اما پاشدم رفتم پایین دیدم چه خبره. مامانم همه اثاث یکی از اتاقا رو ریخته بیرون تا اتاق تمیز کنه. منم یکم کمک که کردم دیدم نه، به این زودیا تموم نمیشه، پس بیسروصدا فلنگو بستم، اومدم طبقه بالا، دفترم برداشتم، شروع کردم به نوشتن صبحگاهی، جایی که هی فکرام بجوم پیادهشون میکنم رو کاغذ، یه نفسی از دستشون میکشم. مشغول بودم که خاهرم از پایین اومد گفت خوب فرار کردیا. منم خندیدم، باهم نشستیم برنامه مسترشف دیدیم، این خارجیا غذا که درست نمیکنن، اثری هنری میسازن. یکم با تمرین کلاس کلنجار رفتم، اما هنوز صحنه اونطوری که میخام درنیومده. ماهم ناهار لازانیا درست کردیم، عجب لازانیایی شده بود. عصرم خابیدم، وقتی پاشدم خونواده گفتن ما میریم بیرون، میای؟ گفتم نه شما برین. اونا هم دست خالی نیومدن، باقلوا ترکی خریده بودن، یه مدتی بود هوس کرده بودم. میخاستیم شام بخوریم، کمی از لازانیای ظهر مونده بود. خاهرم گفت فقط یک نفر سیر میشه. منم گفتم پس لازانیا میخورم. مادرم براش سیبزمینی سرخ کرد. وقتی سر سفره نشستیم، کمی که گذشت سیر شدم، هنوز یکم از لازانیا مونده بود. به خاهرم گفتم دیدی، تازه یکمم زیاد اومد، میتونستیم دوتایی بخوریم، نیازیم به سیبزمینی سرخکرده نبود. اونم گفت آخه به قیافهش نمیخورد. منم دیدم بعضی چیزا همونطور که نشون میدن نیستن. جمعه ماهم اینطوری تموم شد.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
سال واژه: پذیرش
کار، بیژن، گپ.
بخش اول وبینار نویسنده ساز.
منزل خواهر و تولد دورهمی.
غذارسانی گربه های بیرون.
*هر فرد ممکن است برای فاجعه انگاری بیماری ها روش منحصر به فردی داشته باشد اما به عنوان یک اصل کلی، سعی کنید هر زمان که در مورد سلامتی خود تفکر می کنید، سوالات زیر را از خود بپرسید: آیا این فکر منفی و هشدار آمیز است یا مثبت و آرامش بخش یا هیچ کدام؟ شواهد موافق و مخالف این تفکر چه هستند؟ آیا راه دل پذیرتری برای فکر کردن به این موضوع وجود ندارد؟ در نهایت، سعی کنید چند عبارت اطمینان بخش را به خاطر بسپرید، مثلا این درد فقط در ذهن من است و این حس واقعی اما موقتی است. چنین عباراتی می توانند عموم اضطراب ها را خنثی کرده و قدرت مغز برای بهبود بیماری ها را به کار گیرند.
از کتاب: اثر انتظار ، نوشته ی دیوید رابسون، نشر سایلاو *
سال واژهام: طبیب الهی
امروز روز بسیار نیکی بود. دو نامه برای دو نفر از عزیزترین انسانهای زندگیم نوشتم و حسابی سر کیف اومدم.
به لحاظ جسمی حال بهتری داشتم و کنار خانواده بودم.
بخشی از روز رو به سخنرانیهای دوستانم در کارگاه نویسندهسخنران اختصاص دادم و لذت بردم.
در وبینار نویسندهساز برای بیستمین روز متوالی شرکت کردم.
تمرین ۲۵ دقیقه تایپ داستان هزارکلمهای رو انجام دادم. از داستانم راضی نبودم، ولی پرواز ذهنم و مکتوب کردنش برام انگیزهبخش بود.
ادامهی روزم هم به معاشرت با خانواده گذشت که خیلی دلتنگشون بودم.
اگر امروز بخوام با معیار به روزم نمره بدم، ۹ از ۱۰ رو میگیرم.
جمعهها بوی تمیزی میدهد؛ بوی نظم و قاعده.
صبح تا ظهر، ملافه و پتوها شسته شدند. ظرفهای شستهشده سر جای خود قرار گرفتند. بساط ترشی را حاضر کردم و ضمن خرد کردن سبزیجات، دو قسمت از پادکست اورسی را شنیدم.
به قیافهام نمیخورد، اما دست به ترشیام حرف ندارد؛ حتی اگر دستوری را برای بار اول بخواهم اجرا کنم.
خودم فکر میکنم این ویژگی را از مادرم به ارث بردهام و بابتش هم خوشحالم، چون بینهایت از این مدل کارهای به قول خواهرم، «فصل اندوز» لذت میبرم.
فصل اندوز، همانطور که از اسمش پیداست از جهت حاضر کردن آذوقهی زمستان در طول تابستان؛ رب گوجه، ترشی، نشاسته و هر چیزی که در زمستان یا پیدا نمیشود، یا با کیفیتی که در تابستان در دسترس است وجود ندارد.
بوی تند سیر و سرکه و فلفل، کل خانه را برداشته بود.
عکس بند و بساطی را که راه انداخته بودم، در گروه دوستان نویسنده و خواهرانم ارسال کردم و بسی تشویق شدم.
چیست این ذوقِ زیرپوستیِ تأیید شدن از طرف دیگران؟
نهار را مهمان بودیم؛ پس با خیال راحت، بعد از ریختن ترشیها در ظرف، نشستم به خواندن ادامهی «بیلنگر».
زودتر از موعد به مهمانی رسیدیم و تا غذا حاضر شود، کمی نوشتههای همسفران را در کانالهایشان خواندم.
عصر، به بهانهی بردن فرزندخواندهمان به شهربازی، خریدکی کردم و در راه برگشت، به هوس همراهان برای پاستا پاسخ مثبت دادم.
برای بار هزارم: ننگ بر کالری و کالریشماری.
به خانه برمیگردیم. به جبران روزهای قبل، دو صفحه خوشنویسی میکنم از خیام. شعر خوانی هم همینطور :
«ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود»
و شببخیر
چشمهایم بدجور درد میکند. از همان دیروز که باز ترغیب شدم با لپتاپ بنویسم دردش ساکت نمیشود. واکنش شدیدی به مانیتور نشان میدهد. خشکی چشم مزمن. اما دوست ندارم تسلیم شوم. بالاخره راهی خواهم جست.
اخ که امروز حظ کردم از اپ ساحلک. هر کاری کردم با موبایل نشد. باز وسوسه شدم که بروم سراغ لپتاپ و با آن دانلودش کنم. اما خودم را کنترل کردم. فعلاً نه، اول سلامتی چشمها مهمتر است.
صفحات صبحگاهی نوشتم. پارهای از خوابم را جسته و گریخته به یاد میآوردم. جنگ بود. پرندههایی در آسمان پرواز میکردند که هم پرندهی واقعی بودند و هم پهباد جنگنده. فرار میکردیم. یکجا توی ساختمانی بودم که کلاس اول دبستانمان آنجا بود. بعد یک گروه زن و دختر روبهروی آن بساط دورهمی داشتند. میگفتند ما هر روز اینجا دورهمی داریم. با خودم فکر میکردم یعنی خسته نمیشوند هر روز هر روز. یا چطور به کارهایشان میرسند که وقت دورهمیِ روزانه دارند.
امروز از بعد وبینار نویسندهساز کمی ناراحت و غممالم. احساس میکنم دارم از بقیهی دوستان مدرسهی نویسندگی جا میمانم.
https://t.me/mahnaz_roointan
صبح چشم باز کردم به سبزی برگ و آبی آسمان. نسیمی که از پنجره میوزید، جانم را مینواخت. چقدر دلتنگ این نسیم بودم. پرده تا میان اتاق پا میکشید و پس میرفت. همین پنجره و همین باد چیزهایی هستند که همیشه دلم میخواهد.
دوستم برایم صبحانه آورد، سنگک و پنیر تبریز و گردو. هنوز برای خانه خرید نکردهام. صبحانه خوردم و با هم گپ زدیم.
یادداشت کانال را نوشتم و بعد به مرتب کردن خانه مشغول شدم. اول به گلدانها رسیدگی کردم. بعد بخشی از خانه را جارو کردم. کتابخانه را هم که گردوخاک یکسال را بر جان داشت، کمی رُفتم. حیف کتابهایم که دورم ازشان. خانهٔ اهوازمان چندان جا ندارد برای این حجم از کتاب و من در میان دو کتابخانه، آواره و دلتنگ ماندهام.
بعدازظهر خواهرم خالهام را آورد خانه. خالهام بخشی از حافظهاش را از دست داده است. چقدر سخت است برخورد با این شرایط. هیچ حال خوشی نداشتم. او در زمان میرقصید. قشنگترین بخشش این بود که بابا را زنده میپنداشت. در زمانی بود که بابا بود. شانزده سال پیش را میانگاشت. به گمانش بابا در اتاقی خواب بود و کاش خواب بود اما بود، اما نیست. همهٔ رفتگان بودند جز مادرم که انگار خیلی رفته است و هیچ یادی از زنده بودنش نیست، حتی در حافظهای که در حوالی گذشته میچرخد. چند باری به من گفت که به مادر سلام برسانم اما اسم نیاورد. آن موقع حدس زدم که من، من نیستم. شاید در آن لحظه کسی دیگر بودم.
روانم آشفت. با همان روان آشفته در وبینار شرکت کردم. در وبینار با «ساحلک» آشنا شدم. دوستان مدرسهٔ نویسندگی در تمام عرصهها درخشانند. امروز نتوانستم هزار کلمهٔ داستان را بنویسم. نمازم داشت قضا میشد و خانه هم بههمریخته بود. استاد گفتند که جدیها ادامه میدهند. خودم هم بسیار دوست داشتم ادامه دهم اما خانه را به هم ریخته بودم و روانم غرق در غم فراموشی خالهام بود. نمیدانم چرا این غمم به عصبانیت میمانست.
شب رفتم خانهٔ دوستم. سومین تولد را برایم گرفتند. تولدِ بیست شهریورم شد. ده مرداد مدام در شهریور تکرار میشود، تا باد چنین بادا.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
سالواژه/فصلواژه: خورشید
امروز چندین بار ترسیدم. از تمام ماجراهای ناسالمی که اطرافم در جریان بود ترسیدم.
از همان لحظهای که هماتاقیم اعتراف کرد جدیدا دوباره با اکسش صحبت میکند، شروع شد. میترسم. نه فقط برای او. که برای خودم. این تابستان زندگی را حسابی شستم و سابیدم. ترسم از سمی شدن بود. از اینکه دوباره آدمهای سمی پا به حریممان بگذارند. دوستم مدام میگفت من عاقل شدم و بالغ شدم و این بار دیگر حواسم را جمع میکنم و…
از چشمانش مشخص بود که نه تنها عاقل و بالغ نشده که حواسش اصلا هم جمع نیست.
با این وجود اما خودم را دخالت ندادم و روابطم را پیچیده نکردم.
وقتی هم دوست و هم، هماتاقی هستیم نظر دادن درجایی که نظرت را نخواسته، کار درستی نیست.
همین شد که فقط ترسش را به دوش کشیدم.
ترس بعدی ترس از درسها بود. اصلا تمایلی ندارم این یکی را بشکافم. و همین باعث میشود که باز بیشتر بترسم. هر وقت از حسی فرار میکنم همان میشود دردسر.
ترم شروع نشده اوضاع چنان به هم ریخته که …
بگذریم.
ترس سومم از نوشتن بود. در واقع بخواهم دقیقتر بیان کنم، ترسم از ننوشتن بود. که به ترس اولم آنچنان بیربط هم نیست.
فضای خوابگاه پرتم کرد به گذشته. به آدمها و ماجراهای سمی گذشته. و شروع نوشتن با مدرسهی نویسندگی برای من فصلی را در زندگیم آغازید که از تمام سطحیها فاصله گرفتم و هر روز یک قدم به خودم نزدیک و نزدیکتر شدم.
حالا نمیدانم، من نخواهم به گذشته برگردم باید چه کسی را ببینم؟
از خودم ترسیدم. از تواناییم در مدیریت همهی اینها. از سالم ماندن میان ناسالمها. از ننوشتن. ننوشتن…
آخ که از ننوشتن چقدر میترسم.
فکر کنم وقت تغییرِ فصلواژهام رسیده…
https://t.me/ravaanehh
سالواژه: تغییر
۱- امروز با فرنوش درباره خاطرات کودکی صحبت کردم. جالب بود که هر دو حس مشترکی داشتیم؛ انگار تمام آن سالها در خواب گذشته و ما تازه بیدار شدهایم. زمانی همان روزها، زندگی واقعی و روزمره ما بودند، اما حالا وقتی دربارهشان صحبت میکنیم، انگار زندگی دو آدم دیگر را مرور میکنیم. شاید دلیلش این باشد که با گذشت سالها، خودمان و نگاهمان به گذشته تغییر کرده است، حتی اگر خود خاطرهها همچنان سر جای خود باقی مانده باشند.
۲- صبح وقتی میخواستم از خانه بیرون بروم، همه خواب بودند. بنابراین پیش از بیرون رفتن کلید خانه را برداشتم و راهی پارک شدم. تا دوستم بیاید، سرگرم تماشای شیطنتهای یک بچهگربه شیطان شدم که روی چمنهای جلوی پارک غلت میزد و برای خودش جولان میداد. وقتی دوستم آمد، پیادهروی را شروع کردیم. پارک نسبتاً خلوت بود؛ چند خانم مسن مشغول قدم زدن بودند و دختربچهای هم سرگرم توپبازی بود. به لطف باد خنکی که میوزید، پیادهروی بسیار خوبی بود و حسابی خوش گذشت.
۳- امروز ذهنم درگیر پذیرش مرگ بود؛ مسئلهای که هنوز نتوانستهام نسبت به آن نگاه منطقی و پذیرفتهشدهای پیدا کنم. هر وقت مامان درباره مرگ و نبودن عزیزان صحبت میکند، احساس تاریکی و سرما در وجودم میپیچد و واقعاً وحشت میکنم از اینکه بخواهم نبودن عزیزانم را تصور کنم. میدانم مرگ بخشی از زندگی است و از نظر منطقی نیز چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد، اما میان دانستن این واقعیت و پذیرفتن آن فاصله زیادی وجود دارد. هنوز نمیتوانم تصور نبودن عزیزانم را بدون گرفتار شدن در این ترس و تاریکی تحمل کنم.
۴- کمی دلضعفه داشتم. چند دانه بیسکویت ساقهطلایی برداشتم تا بخورم که مایلو آمد و با آن چشمهای درشتش به من خیره شد. من هم بیسکویت را نصف کردم و با هم خوردیم. همان بیسکویتهای همیشگی وقتی با مایلو قسمت شد، بسیار خوشمزهتر شد و بیشتر از همیشه مزه داد.
۵- امروز فقط برای لحظاتی کوتاه، نگرانی از آینده بیقرارم کرد. ناراحت شدم، چون میدانم راه کم کردن این نگرانی چیست، اما هنوز در عمل نتوانستهام یک راه قطعی را انتخاب کنم و به آن پایبند بمانم. همین فاصله میان دانستن و عمل کردن گاهی بیشتر از خود نگرانی خستهام میکند.
۶- امروز ۷ گرفتم. کارهای روتینم را کامل انجام دادم و حتی چند کار را که در برنامهام نبود نیز انجام دادم. از این بابت از خودم راضی بودم، اما شنیدن خبر فوت یکی از کسانی که میشناختم و بعد از آن، صحبتهایی که درباره پذیرش مرگ عزیزان و مواجه شدن با فقدانشان شد، باعث شد ذهنم بیشتر درگیر این موضوع شود و نمره امروز از ۷ بالاتر نرود.
حلزونوارگیهایم:
➖واژهزیستی:
هزار کلمه آزادنویسی کردم.
هزار و صد کلمه هم در وبینار نوشتم.
➖زیبانوشی:
یک عالمه زنبورِ عسل دورِ سردیِ او و سنگِ سردش جمع شده بود. شهر، بسیار دور و خُرد و گرفته بود زیر پاهام. دودی که از دور میپیچید و به ابر گره میخورْد. کلاغِ سفیدی که از بالای درخت زل زده بود به من، ترسناک نبود اصلن، خیلی خیلی زیبا بود، نشد عکس بگیرم سریع رفت.
دومین زالِ امروز، دختری بسیار زیبا بود. مرا یادِ داستانی انداخت که چند ماه پیش نوشته بودم، کمی غرق شدم در جهانِ پادآرمانشهریاش.
چشمهای سیاهِ دختر بچه. موهای خیلی خیلی مجعدِ پسر بچه. تصویرِ درختهای بالای سقفِ استخر. آرامشِ بعد از رهایی روی آب و خالی شدن از فکر. رهاییِ محض، مثلِ نوشتن. چرخوفلکِ موشکی، درست مثل بچگیها.
➖فیلمگردی:
بازبینیِ فیلمها، برای اتمامِ تحقیق در مورد اُتانازی، برای نوشتنِ ادامهی داستانم.
دارم به مفهومی دیگر از اتانازی فکر میکنم که هرچه میگردم کسی به آن نپرداخته.
Guzaarish 2010
La habitación de al lado 2025
Me Before You 2016
➖ورقنشینی:
غرق در موسیقیِ بیژن نجدی در مجموعه داستان « یوزپلنگانی که با من دویدهاند» و اولین داستانش، «سپرده به زمین»:
«آب، طاهر را بغل کرده بود.»
«طاهر و تصویرش در آیینه، هر دو با هم گرم میشدند.»
«…اگه کسی دنبالش نیومد، میشه بدینش به ما؟»
«ملیحه گفت: دفنش میکنیم. خودمون دفنش میکنیم و بعد شاید بتونیم دوسش داشته باشیم. همین حالا هم انگار…انگار، دوسش دارم.»
«اون دیگه مال ماست مگه نه؟ حالا ما یه بچه داریم که مرده.»
این داستان ناخاسته ذهنم را به داستان «زیباترین مرد غریق جهان» از گابریل گارسیا مارکز بُرد. شاید بخاطر وجود یک مُرده که به حیاتِ زندهها روح میبخشید. شاید هم بخاطر تغییری بود که در جهانِ ملیحه و طاهر ایجاد کرد. مانند تغییری بود که مرد غریق در جامعه ساخت. البته که تفاوتهاشان کم نیست و جهانشان دور است اما نقاط اتصالی هم دارند.
واکنش ملیحه برای لمسِ تجربهی مادری. چقدر این نگاه را دوست داشتم. ملیحه و طاهر در انتها همراه با جسمِ کودک، بخشی از جوانی و آرزوهایشان را دفن کردند.
نجدی به استادی، به جای توضیح دادن، تصویر و حس ساخته و به قول معروف، «نشان داده». نثری که هم داستانی بود، هم شاعرانه. فکر میکنم همین جنبهاش بود که مرا شیفتهاش کرد.
➖دانشاندوزی:
وبینار و کتابی که استاد در مورد کلمه خاند و فکر میکنم همهی ما بچههایش هم مثل خودش عاشقِ هر چیزی باشیم، در موردِ «واژه»، « نوشتن»، «کلمه» و…
پررنگترین نقطه اشتراکِ بچههای استاد.
بخش معرفیِ «ساحلک» که چقدر خوب و جالب بود.
و بخش مورد علاقهام، نوشتن داستان در انتهای وبینار. داستانم نیمه ماند با هزار و صد واژه اما حالا دلم میخاهد این داستان را به نحو دیگری ادامه دهم. بعد از وبینار نشستم طرحی که به ذهنم رسیده بود را نوشتم، مدتهاست میخاهم چیزی را شروع کنم که در مهِ مغزم پنهان بود، حالا بعد از داستاننویسیِ امروز کشف کردم که چه میخاهم بنویسم و اصلن از کجا و به چه شکل میخاهم بیان کنم.
➖نغمهگوشی:
✔️Nadayana – With You
✔️ RACHMANINOV- PIANO CONCERTO NO.3
➖روزنکته:
بعد از مرگِ آدمها، چه ارزشی دارد برایشان اشک بریزی؟ نهایت سالی یکی دو بار برای دیدنشان بروی. آن هم برای دیدنِ خودشان نه، بلکه برای دیدن خودت در کنارشان. رفتم اشک ریختم، اما نه برای او ، برای خودم و حالِ آشفته ام، برای دنیایِ قفس، و قفس، برای ناتوانیام، برای اینهمه سوال، برای سرزنش، برای حرفهایی که حتی جرأت نوشتن و سوزاندنشان را هم ندارم، برای قوی بودنی که از من انتظار دارد و منِ ضعیفی که هر روز، ضعیفتر میشود.
➖شعرزیستی:
از غزلِ شماره یک حافظ رونویسی کردم.
➖توصیه به خود:
بهتر ببین.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
گزارش نیک
امروز صبح در گروه داوران مسابقه داستانکنویسی ۷ برنده اولیه مسابقه این ماه را انتخاب کردیم.
از ماه پیش تعداد کمتری شرکت کرده بودند اما کیفیت داستانکها به مراتب بالاتر رفته بود؛ آن هم در شرایطی که دو برنده ماه شرکت نکرده بودند.
تبریک به همهی کسانی که در این چالش شرکت کردند.
وبینار داشتیم و معرفی اپلیکیشن ساحلک.
نمیدانم چه شد استرس منو اینجوری گرفت. کمی هول کردم اما یاد گرفتم تحت هر شرایطی باید جملهام را به پایان برسانم.
بماند که در زمانی که داشتم حرف میزدم آقا اسکاتی با یک شیرجه یکخم آقا شوگری رو گرفت و با فاصله خیلی کم از ظرف میوهخوری مامان سالتو آقا شوگری را زد.
اپلیکیشن را ساحل آنقدر قشنگ توضیح داد که حسودیام شد.
بعد از وبینار به زمین بسکتبال رفتم. یک ساعت که نه، سه ساعتی مشغول بودیم و بعد از شدت خستگی به گوشهای از زمین پناه آوردم.
نای تکان خوردن نداشتم.
کتاب «همان چشمه همان آب» اکبر سردوزآمی را امشب آغازیدم.
نمره امروز برای حضور ویژه در وبینار به عدد ۱۰ میرسد.
سالواژهام: بهخانی
آنچه امروز خاندم:
چند صفحه از کتاب «جستارهایی در باب عشق»:
«نشان دادن خشم و عصبانیت کمی بعد از رنجش، بزرگوارانهترین کاریست که آدم میتواند انجام دهد. چون این کار بار گناهِ طرف مقابل را سبک میکند، و نیز گفتوگو با فردِ توهینشده، وی را از موضع جنگطلبانهاش پایین میکشد.»
آنچه سالواژهام را پیش برد:
دوبارهخانی بخشی از این کتاب
ارزشمند.
چون مجال بازخانی همیشه فراهم نیست، اینگونه هرازگاهی میشود به کتابها برگشت.
آنچه امروز نوشتم:
در وبینار نویسندهساز، باز داستانی نوشتیم با هدف هزار کلمه.
اسباب بهانه مهیا بود، نه لپتاپم در دسترس بود، نه دفتر دستکم. ناگزیر کاغذی گیر آوردم و شروع به نوشتن کردم. که این بار به صد کلمه هم نرسید.
گزارش سوپر نیک
بعضی روزها، ساعت به ساعتش جورِ هم نیست.
حال اول صبحم کجا، ظهرم کجا، شبم کجا.
صبح تا ظهر:
-تصادفی کلیپی دیدم که محتوایش لرزاندتم. از این میگفت که (قال ائمه) در آخرالزمان، بسیاری از ایستگاهِ حق پایین میشوند و شیعیان غربال میشوند و معدود کسانی پای دین میمانند.
ترس برم داشت. نکند، زبانم لال، الهی قبلش ریق رحمت را سر کشیده باشم، من هم پیاده شوم؟ کاش میشد برای پیشگیری ازش خودم را میکشتم تا روسیاه نشوم.
یادم به آیهی ۸ سورهی آلعمران آمد. همان که دیشب برای لیدا فرستادم و گفتم وقتی میترسم، این را میخانم. میگویند از ته دل بگوییش، کارساز است. آیا تصادفیست که دیشب ازش حرف زدم اما امروز دوباره ازش ترسیدم؟
-جوشن صغیر خاندم امروز. دهصفحه است و ۱۹دقیقه و ۴۸ثانیه وقت برد ازم. با کبیرش فرق دارد. برای حفظ از بلایا است، دوریِ شر ناکسان. خاندنش حسِ پناه میدهد. یادم میآورد که خدا میتواند همهنوع بلای طاقتبُری بهم بدهد، ولی از کرم و رحم و پناهبودگیاش نمیدهد.
ظهر تا عصر:
-توفیق اجباری بود که به میهمانی مادربزرگم روم. بدم نمیآمد بروم اما وقتی برگشتم، با خودم گفتم اگر برمیگشتم عقب، با اکراه بیشتری میرفتم و به همین سبب زودتر میآمدم خانه. اتفاقن خوش گذشت. ولی چرا؟ تهش بحث دلخوری از فلانی وسط کشیده شد (همه ازش دلخوریم) و آنقدر کشیده شد تا که شد غیبت. حس تهوع بهم دست داد. حالم از انرژیهای منفی که بهم مستولی میشود بهم میخورد.
-بالاخره آمدم خانه تا به برنامههایم برسم. ولی رنجور بود تن و ذهنم. پس دوساعتی به امید فرج روی مبل لم دادم و وقت کشتم. بعدش هم اضطراب گرفتم و دلم خاست فرار کنم. اما به جایش به خودم گفتم نوددقیقه کار کن، که این ارزشمندتر از ساعتها تلفیدنت است.
قرارم این بود جارویی اساسی بکشم خانه را، و ظرفهایی را بشویم که دیشب از دردِ انگشت فراری بودم ازشان.
هی میگفتم نمیشود. نمیتوانم. بعد گفتم خب نشود. مهم نیست کارها کامل تمام شوند. مهم این است که نود دقیقه کار عمیق کنی عزیزم.
پذیرفتم.
فکرم پر از تشویش بود. برخلاف همیشه که حین کار قرآنی، پادکستی، آهنگی چیزی میذاشتم، ترجیح دادم در سکوت فقط کار کنم تا ذهنم آرام بگیرد.
جاروکشیدن از فکر نجاتم نداد. همهش به گزارش نیک و اینکه چی قرار است بنویسم میاندیشیدم و همین وقت بیشتری ازم گرفت تا تمام شد. چهلدقیقه زمان داشتم تا ظرفها را بشویم.
برخلاف جارو، ظرفها بهترم کردند. کاری کردند چهلدرصد کمتر فکر کنم و در لحظهی حال باشم. توانستم همهی بشقاب و قابلمهها را بشویم.
با وجود اینکه امید چندانی نداشتم، اما توانستم پروندهشان را در زمان معین ببندم.
حالم را خوش کرد و عزت نفسم را اوج داد.
تن و ذهنم اما، از فکر زیادی همچنان درد میکرد. دوباره افتادم روی مبل. اینبار نمیدانم چقدر. اما آنقدری که از نماز اول وقت جا ماندم.
عصر تا شب:
تیکتیکم (TickTick) را که دوباره نگاه کردم، دیدم از تمام کارهای اولویتدار، فقط دوتایش مانده است. یکی باید پیشنویسی از یادداشتهای کارروان مینوشتم، دیگری نبض زندگیام را میگرفتم که با رویکرد گزارش نیک، تقریبن یکی است (برای همین تا جایی میشد، این دو را یکی کردهام).
پیشرفتی خوبی داشتم امروز (شکر خدا) اما تنِ رنجورم اجازه به ادامه نمیدادتم. پذیرفتم. طبیعیست. به جای انکار و سرزنش، چارهای برایش جستم.
۹:۳۰ که با همسرم نشستیم پای شرلوک. نیمساعتی ازش دیدیم، و تمامش را قاهقاه خندیدم. باورم نمیشد تا این حد کمدی شود.
حالم را خوب کرد. تن و ذهنم را نجات داد و آسوده کرد. بعد از نیمساعت، من و همسرم تصمیم گرفتیم وقفهای دهیم و برویم کارهای مهممان رو کنیم، بعد برگردیم.
او رفت نمازش را خاند (البته خسته بود و نیمساعتی هم خابید) من هم رفتم پیشنویسهایم را نوشتم.
حالم با نوشتن بهتر از قبل شد (از نوشتنِ جهانبینیها و استدلالهایم تا حد مرگ لذت میبرم). اما بعدِ نیمساعت انگشتِ دردناکم فلج شد، و ادامه نداد به همراهیام.
برگشتم که با همسر ادامهی فیلم را ببینیم، که گفت از خستگی چشمهایش باز نمیشود. با قیافهای شبیه به 😐 به خدا سپردمش و گفتم پس بقیهاش را خودم میبینم.
اما هرچه کردم، نتوانستم ببینم. دلم پیش آخرینْکار روز بود، و باید میآمدم و گزارش نیک مینوشتم.
به خودم گفتم این هم تمام کنیم، بعد میرویم پای فیلم. اما الان ۴۶دقیقه و ۴۶ثانیه است که دارم گزارش مینویسم، و دیگر نه نایی برای فیلمدیدن دارم، نه برای بازنویسی متن.
گزارشم طولانی شد. ولی خب نه آنقدر. از خیلی جاها زدم که این شد.
دلم میخاهد همهاش را منتشر کنم. شاید تنها جایی که بتوانم اینقدر حرف بزنم و باجزئیات بگویم، همینجا باشد. پس از خودم دریغش نمیکنم.
حالا نه تنها مفصل دستم و انگشت کوچکم به صدا آمده، بلکه کیبورد گوشیم هم فحش میدهد.
-کوثر محمودآبادی
#گزارش_نیک (۳)
۴۰۵/۶/۲۰
https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey
یادگیری اصلن باعث میشود از خاب بیدار شوم.
امروز کتاب پول داست ایدان واقعی یکچیز الکی را خریدم و دربارهی پول خاندم بخشی از کتاب
امروز وب اپلیکیشن ساحلک در وبینار معرفی شد. برای داشتن مغزه دوم. برای ثبت ایده و جزقهها
تغییری کوچک
سالواژهام: نظم
از کتاب:
شش تا داستانکوتاه از چخوف. از روی مرد غیرعادی نوشتم. البته تا نصفش. و بالاخره جلد دوم تمام. حالا جلد یک.
و یکی از بیژن نجدی. داستان اول از یوزپلنگانی که با من دویدهاند. خوشحالم اثرش تا اینجا نمانده.
از فیلم:
فیلم روز موشخرما. کمدی بود. و از فیلمهایی که تغییر شخصیت را از اول تا آخر میبینی و باور میکنی.
و یک قسمت از سریال مانتیس. خیلی ذهنم را درگیر کرده.
از نوشتن:
صفحات صبحگاهی که ۴ صفحه شد.
و هزارکلمهنویسی در وبینار نویسندهساز. داستانم اینبار دربارهی دختری بود که میخواست تغییری در اتاقش ایجاد بکند. که همان خودم بودم. آخرسر تغییری ایجاد نکرد. این کمی رو مخم رفت. پس خودم دستبهکار شدم و کتابخانهم را از اول چیدم. اپی که بچهها ساختند هم خیلی خفن بود. دوست دارم امتحانش کنم.
امروز درکل کمتر حس پوچی داشتم. نسبت به دیروز. اما هنوز رمانی نخواندهام. کتابی دربارهی نوشتن هم نخواندهام. هنوز وقت دارم شاید تا شب دنکیشوت خواندم. یا انیمه دیدم. یا هرچی. فردا خواهید دانست.
-چند صفحهی دیگر از «شب یک شب دو».
-سه تا ۲۵ دقیقه آزادنویسی. دوتاشان به داستان رسید و یکی به ایدهای.
-پیادهرویی کوتاه.
-آزادنویسی با شماها در نویسندهساز. چون جمعه بود فرصت شد که با شما هم بنویسم. داستان قشنگی شد. شخصیت داستانم زنیست که شوهرش به دریای طوفانی زده و او در ساحل منتظرش است. از کلمهی ساحل در ذهنم شروع شد، شاید چون امروز ساحل آمد و صحبت کرد. اسم زیباییست.
-ساحل و احسان در نویسنده ساز از وب اپلیکیشنشان گفتند. نامش «ساحلک» است. مثل خودشان خیلی نمک است. و جدای از اینکه برنامه برای دوستان نویسنده میتواند مفید باشد، من از اندیشهی این دوستان و تمیزی کارشان کیف کردم. که چه افراد خلاقی در سکوت ارزش میآفرینند. واقعن بدرخشند که کارشان درست است.
-ملیکا اجابتی دیروز نوشته بود عروسیاش بوده. عروسیات مبارک ننه. ایشالا خوشبخت شی.
-امروز دوباره به دفتر شعری که از یدالله رویایی داشتم برگشتم. دوباره خاندمش ولی اینبار بدون عجله. روی یک خط ایستادم و کیفش را بردم. تعداد شعر کمتری نسبت به دفعهی پیش خاندم ولی بیشتر کیف کردم.
برخی غزالهپسندها:
«زندگی روییده در نسیان مرگ»
«ماشین من به سرعت جاده نمیرسید»
«از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی»
«ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغانِ در پنهان،
ما خاطرهایم از به نجواها…»
«بر دیدهی تشنهام تو دیدن باش!»
-بعد از مدتها یا بهتر است بگویم سالها، در سایتهای فونت فارسی لولیدم. چهقدر با قیمت فونتها بیگانه بودم. اصحاب کهف بفرمایید پایین مجلس بنشینید ما از شما جلو زدهایم. خیلی وقت است البته.
فونت میخریدم ۱۰ هزار تومان و حالا.
خلاصه، بگذریم، فونت «داستان» را دانلود کردم. از بچهگی به ماشینهای تایپ علاقه داشتم. از همانها که در فیلمها اعلامیههای جنگ جهانی را باهاشان تایپ میکردند. این فونت داستان هم شاید شبیه آنها بود کمی. من دوست داشتم نوشتن باهاش را.
-موضوع روزگفتارهای بعدیام را نوشتم و نکتهبرداری کردم.
-زیاد گوگوش گوش دادم. بانو چقدر آهنگ دارد. مامان هم فن بانوست پس، از ظهر تا غروب در خانهی ما صدای گوگوش پخش بود.
-بعد از چند روز مریضی و بیحالی امروز خوب بود اعمال نیکم. راضیام.
اوداافظظی
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
گزارش نیک جمعه ۲۰ شهریور تابستان ۰۵
✓ دیشب خواب دیدم که هیچ خوابی ندیدم.
شب، بیآنکه تصویری از پنجرههای ذهنم عبور کند، آمد و نشست کنار تخت. تلویزیون را خاموش کرده بودم و شبکه دیجی دیگر در اتاق نمیخواند. سکوت، آرامآرام روی وسایل اتاق مینشست و من منتظر بودم در آن تاریکی، دری باز شود به جایی که هر شب در آن آدمها، خانهها، خیابانها و خاطراتی که نمیشناسم از راه میرسند.
اما خبری نبود.
نه شهری که در آن گم شوم، نه کسی که ناگهان دوباره ببینمش، نه جادهای که مرا به گذشته یا آینده ببرد. حتی یک تصویر کوچک، یک صدای دور، یک تکه گفتوگوی بیمعنا هم برای صبح باقی نمانده بود.
صبح که بیدار شدم، برای چند لحظه احساس کردم شب چیزی را از من طلبکار است. دستم را در حافظهام فرو بردم، مثل کسی که در کشوی قدیمی به دنبال نامهای میگردد، اما چیزی جز تاریکی بیرون نیامد.
شاید ذهن هم گاهی احتیاج دارد چراغهایش را خاموش کند.
شاید تمام شب را در پشت صحنهای گذراندهام که پردههایش برای من بالا نرفتهاند. شاید رویاها آمدهاند، اما پیش از آنکه بیدار شوم، رد پاهایشان را از روی شنهای ذهن پاک کردهاند.
و حالا تنها چیزی که از خواب دیشب دارم، همین نداشتن است.
یک صفحه سفید.
و من صبح، به جای نوشتن آنچه دیدهام، دارم درباره چیزی مینویسم که ندیدهام.
شاید بعضی شبها، رؤیا درست همینجاست:
در سفیدیِ کاغذ،
در سکوتِ حافظه،
در جایی که هیچ تصویری باقی نمانده است.
و شاید باید پرسید:
وقتی شب هیچ تصویری به ما نمیدهد،
آیا خواب، پشت کدام پنجرهی خاموش،
هنوز دارد ما را تماشا میکند؟
✓جمعهای در خانهی خواهر
جمعه از آن روزهایی بود که شهر آهستهتر نفس میکشید. آفتاب بر آسفالت داغ افتاده بود و گرمای اهواز مثل دستی نامرئی روی پوست مینشست. اما به محض ورود به خانهی خواهرم، خنکای کولر و بوی غذا همهچیز را تغییر داد. انگار پشت آن در، جهان دیگری شروع میشد.
ظهر که رسید، سفره پهن شد و کاسههای آش رشته یکییکی روی سفره نشستند.
آش هنوز بخار میکرد. بخار نرمش بالا میرفت و عطر سبزی، رشته، حبوبات و نعناع داغ را در هوا پخش میکرد. روی سطح آش، کشک سفید آرام گرفته بود و نعناع داغ لکههای سبز و طلایی کوچکی ساخته بود.
اولین قاشق را که چشیدم، گرمای آش آرامآرام روی زبانم نشست. مزهاش شبیه طعم یک خاطرهی قدیمی بود. سبزی، عطر حبوبات و لطافت کشک در هم آمیخته بودند و رشتهها با نرمی از میان قاشق عبور میکردند. هر قاشق، گرمایی خانگی داشت. انگار چیزی بیشتر از غذا میخوردم. انگار بخشی از یک ظهر قدیمی و آشنا را مزهمزه میکردم.
نعناع داغ در آخر خودش را نشان میداد. عطری گرم و کمی تند که روی طعم آش مینشست و آن را عمیقتر میکرد. کشک، شوری ملایم و لطافت خاص خودش را داشت و حبوبات، میان هر قاشق، بافتی دلچسب و زمینی به آش میدادند.
اما کنار این کاسهی گرم، یک بطری آب گازدار سرد منتظر بود.
در بطری که باز شد، صدای ریز و شاد حبابها بلند شد. آب را که در لیوان ریختم، هزاران حباب کوچک از پایین به سمت بالا دویدند. لیوان را به لب بردم و جرعهای نوشیدم.
چه تضاد دلنشینی بود.
آش گرم هنوز روی زبانم بود و ناگهان آب گازدار، خنک و تیز، از میان آن گرما عبور کرد. حبابها روی زبانم میترکیدند و حس سوزنسوزن و زندهای ایجاد میکردند. بعد، سرمای آب از گلو پایین میرفت و انگار تمام دهان را با خودش تازه میکرد.
جرعهی دوم لذت بیشتری داشت.
طعم سادهی آب، همراه با سرمایش و بازی بیقرار حبابها، در کنار گرمای آش، ترکیبی ساخته بود که نمیشد برایش اسم دقیقی پیدا کرد. یک لحظه گرما بود و لحظهی بعد خنکی. یک لحظه نرمی رشته و کشک و لحظهای بعد تیزی حبابهایی که روی زبان میدویدند.
آش رشته برای من طعم خانه داشت.
آب گازدار طعم خنکِ یک نفس عمیق بعد از گرمای ظهر بود.
و میان این دو طعم، صدای خانواده جریان داشت.
خندهها، حرفها، صدای قاشقها و برخورد لیوانها با سفره. گاهی کسی چیزی میگفت و همه میخندیدند. گاهی چند نفر همزمان حرف میزدند و خانه پر از صدا میشد.
بعد از نهار، عطر نعناع داغ هنوز در خانه مانده بود. طعم آش هم هنوز گوشهای از دهانم بود و سرمای آب گازدار را میشد در خاطرهی آخرین جرعه احساس کرد.
بیرون، جمعه گرم بود.
داخل خانه، اما همهچیز نرم و صمیمی بود.
و حالا که به آن ظهر فکر میکنم، میبینم آن روز فقط یک نهار خانوادگی نبود.
مزهی یک کاسه آش رشته بود.
گرمای نعناع داغ بود.
شوری لطیف کشک بود.
نرمی رشتهها بود.
و بعد، صدای باز شدن بطری آب گازدار و خنکی هزاران حباب کوچک که روی زبان میدویدند.
شاید خاطره همین است.
چیزی که از یک روز معمولی باقی میماند و سالها بعد، بیآنکه بخواهی، دوباره در دهان و قلبت زنده میشود.
✓ پس از نهار | بازی پاسور و پلیاستیشن خانوادگی
بعد از نهار، وقتی کاسههای آش رشته جمع شد و آخرین جرعههای آب گازدار هم از لیوانها نوشیده شد، خانه کمکم وارد حالوهوای بعدازظهر شد.
آن سنگینی خوشایند بعد از غذا در خانه پخش بود. عطر نعناع داغ هنوز در فضا مانده بود و صدای کولر، پیوسته و یکنواخت، روی همهی صداها سایه انداخته بود. سفره جمع شده بود، اما گرمای دورهمی هنوز سر جای خودش بود.
برادرم و دامادمان هم بودند و تصمیم گرفتیم کمی پاسور بازی کنیم.
کارتها را برداشتیم و بازی شروع شد. صدای خشخش کارتها و ضربههای آرام آنها روی میز، با شوخیها و خندههای گاهبهگاه قاطی میشد. هرکس سعی میکرد از چهرهی دیگری چیزی بفهمد، اما گاهی یک لبخند کوچک یا یک نگاه مشکوک همهچیز را لو میداد.
بازی پاسور، بیشتر از آنکه رقابت باشد، بهانهای بود برای نشستن کنار هم.
بعد از مدتی سراغ پلیاستیشن رفتیم.
تلویزیون روشن شد و صفحهی بازی، با نور و حرکت و صدا، فضای اتاق را عوض کرد. دستهی بازی دستبهدست میشد و هرکس نوبتی بازی میکرد. گاهی یک حرکت خوب باعث تشویق میشد و گاهی اشتباهی کوچک بهانهای برای خنده و شوخی.
چیدا هم با کنجکاوی نزدیک شد.
صفحهی بزرگ تلویزیون برای او پر از اتفاق بود. چشمهایش حرکتها را دنبال میکرد و دلش میخواست خودش هم وارد این دنیای رنگارنگ شود.
برای همین تصمیم گرفتم یک بازی مخصوص کودکان سهساله برایش دانلود کنم.
بازی سادهتر بود و برای سن او طراحی شده بود، اما وقتی چیدا دسته را گرفت، تازه معلوم شد که حتی سادهترین بازیها هم برای یک کودک سهساله میتوانند دنیایی از مهارتهای تازه باشند.
چشمهایش چیزی را روی صفحه پیدا میکردند، اما انگشتهایش هنوز دقیقاً نمیدانستند چگونه باید به آن پاسخ بدهند.
گاهی نگاهش روی یک شکل یا شخصیت ثابت میماند و دستش کمی دیرتر حرکت میکرد. گاهی دکمهای را فشار میداد و اتفاق دیگری روی صفحه میافتاد. دوباره نگاه میکرد، دوباره امتحان میکرد و هر بار انگار داشت رابطهی میان حرکت دست خودش و چیزی را که روی صفحه میدید، کشف میکرد.
هماهنگی دست و چشم هنوز برایش کامل نشده بود.
اما این ناتوانی نبود.
یک مرحله از یادگیری بود.
برای ما بزرگترها، بازی یعنی کنترل دقیق، واکنش سریع و بردن. برای چیدا، بازی هنوز بیشتر شبیه لمس کردن یک جهان تازه بود.
او نمیخواست برنده شود.
فقط میخواست بفهمد اگر این دکمه را فشار بدهد، آن شکل روی صفحه چه میکند.
و همین کنجکاوی کوچک، برایم دوستداشتنی بود.
بعدازظهر جمعه، بعد از یک کاسه آش رشته و چند جرعه آب گازدار سرد، حالا میان کارتهای پاسور، صدای پلیاستیشن و نگاه کنجکاو چیدا ادامه پیدا میکرد.
یک جمع خانوادگی ساده، اما پر از صدا و حرکت و لحظههای کوچک.
و من احساس میکردم جمعه هنوز برنامههای دیگری برایمان دارد.
✓ چیدا خانم و قطار برقی
بعد از آن ظهر خانوادگی، جمعه هنوز برای تمام شدن عجلهای نداشت.
این بار تصمیم گرفتم چیدا خانم سهساله را با خودم به سیتیسنتر زیتون ببرم. دست کوچکش را گرفتم و راه افتادیم، با همان قدمهای کوتاه و پرشتابی که بیشتر شبیه دویدنهای کوچکاند تا راه رفتن.
سیتیسنتر که رسیدیم، فضای خنک و روشن مرکز خرید، با گرمای بیرون فاصلهای عجیب داشت. نورهای سقفی روی ویترینها میافتادند و صدای رفتوآمد آدمها، موسیقی فروشگاهها و هیاهوی بچهها در فضای بزرگ مرکز خرید میپیچید.
چیدا همهچیز را با چشمهای گرد و کنجکاوش نگاه میکرد.
برای او هر چیزی میتوانست یک اتفاق باشد.
یک ویترین رنگارنگ، یک اسباببازی پشت شیشه، یک صدای ناگهانی یا حتی پلهبرقی که آدمها را آرامآرام به طبقهی دیگر میبرد.
بعد نوبت پیتزا رسید.
پیتزای داغ روی میز آمد و بوی پنیر آبشده و خمیر گرم، پیش از آنکه اولین تکه را برداریم، اشتها را بیدار میکرد. پنیر کشدار میان تکهی پیتزا کش میآمد و سیبزمینیهای سرخکرده کنار آن، طلایی و ترد بودند.
چیدا با همان جدیت دوستداشتنی کودکان، مشغول خوردن شد. گاهی لقمهای کوچک برمیداشت و گاهی حواسش به اطراف پرت میشد. برای او غذا خوردن هم بخشی از ماجرای بیرون رفتن بود.
بعد از نهار، رفتیم به خانهبازی کودکان.
آنجا جهان دیگری بود.
رنگها بیشتر شده بودند، صداها بلندتر شده بودند و بچهها از این طرف به آن طرف میدویدند. سرسرهها، توپها و وسایل بازی در گوشه و کنار قرار داشتند و هر طرف را که نگاه میکردی، کودکی مشغول کشف یک دنیای کوچک بود.
و بعد چشم چیدا افتاد به قطار برقی.
قطاری کوچک که روی مسیر خودش حرکت میکرد و بچهها میتوانستند سوارش شوند.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
اما وقتی زمان سوار شدن رسید، استرس سراغش آمد.
چیدا خانم نخواست سوار شود.
اصراری هم نکردم.
شاید از صدای قطار میترسید، شاید از حرکتش، شاید از اینکه برای چند لحظه از من فاصله بگیرد. هرچه بود، آن لحظه برایش واقعی بود و ترسش هم واقعی.
دستش را گرفتم و کنارش ماندم.
قطار حرکت کرد و بچههای دیگر با هیجان دور شدند، اما چیدا روی زمین کنار من ماند. تماشایشان کرد و شاید در ذهن کوچک خودش تصمیم گرفت که امروز، هنوز روز قطارسواری نیست.
و من فکر کردم کودکی همین است.
اینکه بتوانی از چیزی بترسی و مجبور نباشی برای اثبات شجاعتت حتماً سوارش شوی.
بعد دوباره به بازی برگشت.
چند دقیقه بعد، قطار دیگر اهمیت چندانی نداشت.
در پایان، وقتی از خانهبازی بیرون آمدیم، نوبت خودم بود که چیزی برای خودم بردارم.
در میان فروشگاهها چشمم به چند انگشتر فانتزی افتاد و دو عدد انتخاب کردم. یکی برای انگشت اشاره و دیگری برای انگشت شست.
دو حلقهی کوچک، اما با همان حالوهوایی که دوست دارم. کمی متفاوت، کمی جسور و کمی بازیگوش.
وقتی انگشترها را در انگشت اشاره و شستم گذاشتم، حس کردم دستم دیگر فقط دست نبود.
تکهای از شخصیت من را هم با خودش حمل میکرد.
یک جمعهی خانوادگی که با آش رشته شروع شده بود، حالا به پیتزا و سیبزمینی سرخکرده، خانهبازی کودکان، ترس کوچک چیدا از قطار برقی و دو انگشتر فانتزی ختم میشد.
روز، آرامآرام کامل شده بود.
چیدا با جهان کوچک خودش،
من با انگشترهای تازهام،
و جمعه با خاطرهای دیگر که جایی در حافظهام نشست.
شاید زندگی همین لحظههای ساده و پراکنده باشد.
دستی که دست یک کودک سهساله را گرفته،
بوی پیتزای داغ،
صدای ترمز یک قطار کوچک،
چشمانی که از چیزی میترسند،
و دو انگشتر که در پایان روز،
روی انگشت اشاره و شست،
مثل دو نشانهی کوچک از یک جمعهی زنده میدرخشند.
✓ از خداحافظی تا سکوت شب
کمکم وقت رفتن رسید.
جمع خانوادگی که چند ساعت خانه را پر از صدا و رفتوآمد کرده بود، آرامآرام به لحظهی خداحافظی رسید. با خواهرها و برادرم خداحافظی کردم. چند جملهی کوتاه، چند لبخند و همان مکثهای کوچکی که همیشه در پایان دیدارهای خانوادگی میان آدمها باقی میماند.
از خانه بیرون آمدم و گرمای باقیماندهی جمعه دوباره به استقبالم آمد. انگار با فاصله گرفتن از خانه، صدای خندهها و گفتوگوها هم پشت سرم آرامتر میشد.
در مسیر، به پاساژ امام رضا رفتم.
این بار مقصد چیزی کاملاً متفاوت بود. دنبال یک آچار مخصوص باز و بسته کردن پیرسینگ میگشتم. وسیلهای کوچک و کاربردی که کمک کند هنگام باز کردن پیرسینگ، پیچ پشت آن دیگر روی زمین نیفتد و گم نشود. خریدنش شاید برای دیگری موضوع کوچکی باشد، اما برای من همان یکی از آن جزئیات کوچکی بود که زندگی روزمره را مرتبتر و خیال آدم را راحتتر میکند.
آچار را خریدم و راه خانه را در پیش گرفتم.
وقتی به خانه رسیدم، گوش چپم را آماده کردم و دو پیرسینگ جدید را بیرون آوردم. این بار به جای آنکه با انگشت و حدس و احتیاط همیشگی با پیچهای ریز درگیر شوم، آچار مخصوص را در دست گرفتم.
حرکتش کوچک بود، اما حس کنترل بیشتری داشت.
پیرسینگ قبلی را باز کردم و دو پیرسینگ جدید را یکییکی روی گوش چپم نصب کردم. پیچهای کوچک سر جای خودشان نشستند و دیگر آن نگرانی همیشگیِ افتادن و گم شدنشان وجود نداشت.
وقتی کار تمام شد، چند لحظه به گوشم در آینه نگاه کردم.
دو جزئیات تازه به صورتم اضافه شده بود. چیزهایی کوچک، اما از آن جنس تغییرات ظریفی که وقتی به خودت در آینه نگاه میکنی، میفهمی ظاهر آدم فقط با تغییرهای بزرگ عوض نمیشود.
گاهی یک پیرسینگ کوچک کافی است تا تصویر آشنا کمی تازه شود.
بعد از آن، کمکم برای شب آماده شدم.
سر و صدای بیرون دورتر شده بود. خانه آرام گرفته بود و آن هیاهوی جمع خانوادگی حالا تبدیل شده بود به سکوتی که میشد در آن صدای نفس کشیدن خودت را هم شنید.
نشستم برای مدیتیشن سپاسگزاری.
چشمها را بستم و روز را از ابتدا مرور کردم.
صبح و شروع روز.
دیدار خانواده.
خانهی خواهرم.
چهرههای آشنا.
آش رشتهی گرم و عطر نعناع داغ.
آب گازدار خنک و حبابهایی که روی زبان میترکیدند.
بازی پاسور.
پلیاستیشن.
خندهها.
چیدا خانم سهساله.
بیرون رفتن و سیتیسنتر.
پیتزا و سیبزمینی سرخکرده.
خانهبازی و آن لحظهای که چیدا ترجیح داد سوار قطار برقی نشود.
دو انگشتر فانتزی که برای انگشت اشاره و شستم خریده بودم.
و حالا، دو پیرسینگ تازه روی گوش چپم.
روز پر از چیزهای کوچک بود.
اما شاید زندگی دقیقاً از همین چیزهای کوچک ساخته میشود.
از آدمهایی که میبینیم،
غذایی که با هم میخوریم،
خندههایی که بیهوا سر میزنند،
کودکی که دستش را در دستمان میگذارد،
یک خرید کوچک،
یک تغییر کوچک در ظاهر،
و لحظهای که شب، همهی اینها را دوباره در ذهن مرور میکنیم.
نفس عمیقی کشیدم.
و برای این جمعه سپاسگزار بودم.
برای خانواده،
برای با هم بودن،
برای تجربههای سادهی روز،
و برای اینکه هنوز میشود از میان شلوغی زندگی، چند لحظه نشست، چشمها را بست و فهمید که امروز، با تمام سادگیاش، ارزش زیستن داشت.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🫧
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
یک ساعت را هم که نجات بدهی، برندهای
– امروز را تا ظهر به خودم استراحت دادم.
– بعد از بیداری، کمی حرص خوردم از دست آدمهایی که در لحظه تغییر حالت میدهند. نمیفهمی کدام روی آنها، واقعیتشان است. وقتی گفتند و خندیدند یا حالا که سرد و بافاصلهاند؟ نامعلوم بودن حالِ آدمها، حالم را میگیرد.
– بعد از ناهار نشستم به تمرین کردن. برای همان مهارت جدید. دو ساعت را پیدرپی تمرین کردم. زیاد پیش نرفتم چون هنوز سخت است برایم. اما خب، همین که دارم استمرار به خرج میدهم و جا نمیزنم را دوست دارم. برای یادگیری دارم تلاش میکنم.
– استاد کلونتری مهر تایید زد به تمرینم در «نویسندهسخنران». بسی خرسند و خوشحال شدم با دیدنش.
– ساعت پنج رسیدم به وبینار نویسندهساز. امروز ساحل خسروی و احسان شناسا وصل شدند و دربارهی برنامهای که ساخته بودند حرف زدند. راستش همینجا روزم ساخته شد و کیفور شدم. برنامهای برای نویسندهها. که کامل است از نظر بخشبندی برای هرنوع نوشتن و یادداشتنویسی و کلمهبرداری و جملهورزی. گرافیک دوستداشتنی و جالبیهم دارد. آن بخش سکه جمع کردن و احساسی که نوشتن را به بازی بدل میکند. همهی اینها را دوست داشتم و ذوقزدهام کرد. حالاهم دارم در همان برنامه مینویسم.
– از وبینار، یکراست رفتم سراغ کارگاه «فکریشه» از الهه علیزاده. در این کارگاه، مغلطه را جویدیم. یکعالم مقاله و منبع پیدا کردیم که تا هفتهی آینده باید بخانیم و کار کنیم روی آنها. خیلی کیف داد کارگاه. هم بخش یادگیری و هم بگوبخندها. حالا باید برنامه بریزم و شروع کنم به تمرین تا هفتهی آینده و بیشتر یاد بگیرم دربارهی این موضوع.
– باز ورزیدم خودم را. مهمترین نکتهی ورزش کردنم تا به اینجا، این است که گردن دردهایم کمتر شده. و آخیش.
– در حمام، به حسرتها و دردها فکر کردم. اینکه در فلان موضوع، کدام نوع اتفاق، حسرتش بزرگتر است؟ مینویسم دربارهاش. شاید فردا. باید فکر کنیم باهم.
– احتمالن کمی پیش از خاب، باز روی مهارت جدید کار کنم. اما زود میخابم. چون فردا را، باید زود بیدار شوم.
– امروز را تا ظهر خاب بودم اما عصرم را نجات دادم. ساعتها و لحظههایم را درست استفاده کردم. همین راضیام میکند. میشود بیشتر کرد استفاده را، اما همین قدمهای کوچکهم رضایتم را جلب میکند. آفرین به من. ده امیتاز مثبت برای من.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
با کلی خَواهش خَواهرم را مجبور کردم تا روز موش خرما ببیند. او هم مرا مجبور کرد تا دوبله ببینم. وای اسفا. سوالی ایجاد کرد برایم. اصلا طنز بچه چیزی میگویند؟ شخصیت مدام میپذیرفت و ملول میشد. فردا ازش روزگفتار خَواهم گرفت.
جزوهی شعر را بخَواندم. با طرزی آشنا شدم. کراش جدیدم. دیوانش را داندول بکردم. لذت ببردم. وضعش از من هم بدتر است. گاه مصدرهایش بدآوا است. بعد بمن میگویند سلطان مصدر و اینحرفها. هر چند فقط لنا میگوید. مقدمهاش طولانی و بزبانی بیریخت. پس از چند صفحه مقدمه پریدم تو خود دیوان. فقط چند شعر. در اولی یکی از قافیهها انجلا بود. سرچ کردم فقط آنجلا جولی آورد. شاید منطورش همان فرشته است. البته نه برگی.
لازم شد مکتب تهران را هر روز چک کنم. امروز باده اجرا دارد. چرا فقط یک روز؟ انشالله تمدید شود. تازه باده بازیگر نقش اول است.
از رضا عابدینی هم پرسیدم مدرک بدرد میخورد یا نه. گفت خودش اصلا مدرک گرافیک ندارد.
دفتر بازگشت پسر گمشده از شهروز باتمام رساندم. ارادتش بشکسپیر و ادبیات یونان مشهود.
روزگفتار گرفتم در مورد دفتر شعرهایی که دیروز تمام کردم. حریق باد و شیبانی و کوثری و یکی از شهروز که نامش یادم نیست.
شعری ول دادم تو کانال. سخت است تشخیص بهترین شکل شعر. فرستادم تا بفهمم ایجازش باندازه است یا نامفهومش کرده.
تو دیلی آرت چرخی زدم. نگارگری از فردوسی توسط مظفر علی. از فک و فامیلهای بهزاد است. نقاشی امپرسیونیستی آمریکایی. چاپ سنگی از نوینسون. خطوطش قابل توجه.
ناچیزی افول.
باتمام رساندن دفتر شعر دیگری از شهروز. نامش آیهی گل سرخ. این است فاصله در نوشتن. ظهر قلمت آن است و عصر این است. نتیجه هم گزارشی ناهمگون.
خاستم با سیستم خاهرم تایپ کنم. ازش تعهد گرفتم نخاند. کار با ورد را بهم آموخت. فعل بیریختی است. آموزاند بهتر است. خاستم بنویسم که دیدم ای وای گویوم. کیبورد فارسی کمرنگ شده. خود خاهرم هم حفظی تایپ میکند. کیبورد فارسی سفارش دادم. چند روز دیگر میآید.
آزادنویسی کردم. چندروزی قصد سی دقیقه نوشتن دارم اما فقط ده دقیقه میکنم آزادنویسی. نوعی نفرت به آزادنویسی هم بوجود آمده. نمیدانم در آزادنویسی چی هست که ازش میگریزم.
تمرین شعر کردم. کصشعر. مدام میپرسم این الان کشف دارد یا نه. کشف شاعرانه دقیقن چیست؟ از اوفیلیا شعر نوشتم. میزان تاثیرپذیربم از شهروز. انداختم دور.
وبینار رفتم. اوسشاهین کتابی معرفی کرد. مصور. در مورد زبان. یادش بخیر چهقدر دوران طفولیت سوالها داشتم از زبان و ضحاک هم با« خفه شو» جواب همشان را میداد. مادر نمونه. برادری مو فرفری وصل شد. خاهری دندانپزشک هم وصل شد. هر دو برنامهاشان را معرفی کردند. برنامهی کراشی است. کل وبینار یک طرف وقتی هم که پیشی برادر فرفری وارد کادر شد یک طرف. پرشین گربه.
بلال را عمود بگذاشتم تو ماکرو که ناگهان الههی الهام بر من نازل بشد. گفت اوی مای گاش عجب سوژهای. چراغ حال و آشپزخانه را خاموش بکردم. عکس بگرفتم. فتوشاپ بکردم.
سر صحبت با خاهرم ایدهی داستانی آمد. زنی که میخاهد از جسدهای تزیین شده عکس بگیرد. پس شوهر خود را میکشد. جنازه را گلآرایی و چسآرایی میکند. تو آتلیهاش از مرد عکس میگیرد.
برنامهی ساحلک را بریختم.
مصاحبهای بدیدم از سردوزامی و دبستانی. آشنایی با نویسنده.
حال هم وقت داستان کوتاه.
گزارش نیک جمعه ۲۰ شهریور تابستان ۰۵
✓ دیشب خواب دیدم که هیچ خوابی ندیدم.
شب، بیآنکه تصویری از پنجرههای ذهنم عبور کند، آمد و نشست کنار تخت. تلویزیون را خاموش کرده بودم و شبکه دیجی دیگر در اتاق نمیخواند. سکوت، آهسته روی وسایل اتاق مینشست و من منتظر بودم در آن تاریکی، دری باز شود به جایی که هر شب در آن آدمها، خانهها، خیابانها و خاطراتی که نمیشناسم از راه میرسند.
اما خبری نبود.
نه شهری که در آن گم شوم، نه کسی که ناگهان دوباره ببینمش، نه جادهای که مرا به گذشته یا آینده ببرد. حتی یک تصویر کوچک، یک صدای دور، یک تکه گفتوگوی بیمعنا هم برای صبح باقی نمانده بود.
صبح که بیدار شدم، برای چند لحظه احساس کردم شب چیزی را از من طلبکار است. دستم را در حافظهام فرو بردم، مثل کسی که در کشوی قدیمی به دنبال نامهای میگردد، اما چیزی جز تاریکی بیرون نیامد.
شاید ذهن هم گاهی احتیاج دارد چراغهایش را خاموش کند.
شاید تمام شب را در پشت صحنهای گذراندهام که پردههایش برای من بالا نرفتهاند. شاید رویاها آمدهاند، اما پیش از آنکه بیدار شوم، رد پاهایشان را از روی شنهای ذهن پاک کردهاند.
و حالا تنها چیزی که از خواب دیشب دارم، همین نداشتن است.
یک صفحه سفید.
و من صبح، به جای نوشتن آنچه دیدهام، دارم درباره چیزی مینویسم که ندیدهام.
شاید بعضی شبها، رؤیا درست همینجاست:
در سفیدیِ کاغذ،
در سکوتِ حافظه،
در جایی که هیچ تصویری باقی نمانده است.
و شاید باید پرسید:
وقتی شب هیچ تصویری به ما نمیدهد،
آیا خواب، پشت کدام پنجرهی خاموش،
هنوز دارد ما را تماشا میکند؟
✓جمعهای در خانهی خواهر
جمعه از آن روزهایی بود که شهر آهستهتر نفس میکشید. آفتاب بر آسفالت داغ افتاده بود و گرمای اهواز مثل دستی نامرئی روی پوست مینشست. اما به محض ورود به خانهی خواهرم، خنکای کولر و بوی غذا همهچیز را تغییر داد. انگار پشت آن در، جهان دیگری شروع میشد.
ظهر که رسید، سفره پهن شد و کاسههای آش رشته یکییکی روی سفره نشستند.
آش هنوز بخار میکرد. بخار نرمش بالا میرفت و عطر سبزی، رشته، حبوبات و نعناع داغ را در هوا پخش میکرد. روی سطح آش، کشک سفید آرام گرفته بود و نعناع داغ لکههای سبز و طلایی کوچکی ساخته بود.
اولین قاشق را که چشیدم، گرمای آش آرامآرام روی زبانم نشست. مزهاش شبیه طعم یک خاطرهی قدیمی بود. سبزی، عطر حبوبات و لطافت کشک در هم آمیخته بودند و رشتهها با نرمی از میان قاشق عبور میکردند. هر قاشق، گرمایی خانگی داشت. انگار چیزی بیشتر از غذا میخوردم. انگار بخشی از یک ظهر قدیمی و آشنا را مزهمزه میکردم.
نعناع داغ در آخر خودش را نشان میداد. عطری گرم و کمی تند که روی طعم آش مینشست و آن را عمیقتر میکرد. کشک، شوری ملایم و لطافت خاص خودش را داشت و حبوبات، میان هر قاشق، بافتی دلچسب و زمینی به آش میدادند.
اما کنار این کاسهی گرم، یک بطری آب گازدار سرد منتظر بود.
در بطری که باز شد، صدای ریز و شاد حبابها بلند شد. آب را که در لیوان ریختم، هزاران حباب کوچک از پایین به سمت بالا دویدند. لیوان را به لب بردم و جرعهای نوشیدم.
چه تضاد دلنشینی بود.
آش گرم هنوز روی زبانم بود و ناگهان آب گازدار، خنک و تیز، از میان آن گرما عبور کرد. حبابها روی زبانم میترکیدند و حس سوزنسوزن و زندهای ایجاد میکردند. بعد، سرمای آب از گلو پایین میرفت و انگار تمام دهان را با خودش تازه میکرد.
جرعهی دوم لذت بیشتری داشت.
طعم سادهی آب، همراه با سرمایش و بازی بیقرار حبابها، در کنار گرمای آش، ترکیبی ساخته بود که نمیشد برایش اسم دقیقی پیدا کرد. یک لحظه گرما بود و لحظهی بعد خنکی. یک لحظه نرمی رشته و کشک و لحظهای بعد تیزی حبابهایی که روی زبان میدویدند.
آش رشته برای من طعم خانه داشت.
آب گازدار طعم خنکِ یک نفس عمیق بعد از گرمای ظهر بود.
و میان این دو طعم، صدای خانواده جریان داشت.
خندهها، حرفها، صدای قاشقها و برخورد لیوانها با سفره. گاهی کسی چیزی میگفت و همه میخندیدند. گاهی چند نفر همزمان حرف میزدند و خانه پر از صدا میشد.
بعد از نهار، عطر نعناع داغ هنوز در خانه مانده بود. طعم آش هم هنوز گوشهای از دهانم بود و سرمای آب گازدار را میشد در خاطرهی آخرین جرعه احساس کرد.
بیرون، جمعه گرم بود.
داخل خانه، اما همهچیز نرم و صمیمی بود.
و حالا که به آن ظهر فکر میکنم، میبینم آن روز فقط یک نهار خانوادگی نبود.
مزهی یک کاسه آش رشته بود.
گرمای نعناع داغ بود.
شوری لطیف کشک بود.
نرمی رشتهها بود.
و بعد، صدای باز شدن بطری آب گازدار و خنکی هزاران حباب کوچک که روی زبان میدویدند.
شاید خاطره همین است.
چیزی که از یک روز معمولی باقی میماند و سالها بعد، بیآنکه بخواهی، دوباره در دهان و قلبت زنده میشود.
✓ پس از نهار | بازی پاسور و پلیاستیشن خانوادگی
بعد از نهار، وقتی کاسههای آش رشته جمع شد و آخرین جرعههای آب گازدار هم از لیوانها نوشیده شد، خانه کمکم وارد حالوهوای بعدازظهر شد.
آن سنگینی خوشایند بعد از غذا در خانه پخش بود. عطر نعناع داغ هنوز در فضا مانده بود و صدای کولر، پیوسته و یکنواخت، روی همهی صداها سایه انداخته بود. سفره جمع شده بود، اما گرمای دورهمی هنوز سر جای خودش بود.
برادرم و دامادمان هم بودند و تصمیم گرفتیم کمی پاسور بازی کنیم.
کارتها را برداشتیم و بازی شروع شد. صدای خشخش کارتها و ضربههای آرام آنها روی میز، با شوخیها و خندههای گاهبهگاه قاطی میشد. هرکس سعی میکرد از چهرهی دیگری چیزی بفهمد، اما گاهی یک لبخند کوچک یا یک نگاه مشکوک همهچیز را لو میداد.
بازی پاسور، بیشتر از آنکه رقابت باشد، بهانهای بود برای نشستن کنار هم.
بعد از مدتی سراغ پلیاستیشن رفتیم.
تلویزیون روشن شد و صفحهی بازی، با نور و حرکت و صدا، فضای اتاق را عوض کرد. دستهی بازی دستبهدست میشد و هرکس نوبتی بازی میکرد. گاهی یک حرکت خوب باعث تشویق میشد و گاهی اشتباهی کوچک بهانهای برای خنده و شوخی.
چیدا هم با کنجکاوی نزدیک شد.
صفحهی بزرگ تلویزیون برای او پر از اتفاق بود. چشمهایش حرکتها را دنبال میکرد و دلش میخواست خودش هم وارد این دنیای رنگارنگ شود.
برای همین تصمیم گرفتم یک بازی مخصوص کودکان سهساله برایش دانلود کنم.
بازی سادهتر بود و برای سن او طراحی شده بود، اما وقتی چیدا دسته را گرفت، تازه معلوم شد که حتی سادهترین بازیها هم برای یک کودک سهساله میتوانند دنیایی از مهارتهای تازه باشند.
چشمهایش چیزی را روی صفحه پیدا میکردند، اما انگشتهایش هنوز دقیقاً نمیدانستند چگونه باید به آن پاسخ بدهند.
گاهی نگاهش روی یک شکل یا شخصیت ثابت میماند و دستش کمی دیرتر حرکت میکرد. گاهی دکمهای را فشار میداد و اتفاق دیگری روی صفحه میافتاد. دوباره نگاه میکرد، دوباره امتحان میکرد و هر بار انگار داشت رابطهی میان حرکت دست خودش و چیزی را که روی صفحه میدید، کشف میکرد.
هماهنگی دست و چشم هنوز برایش کامل نشده بود.
اما این ناتوانی نبود.
یک مرحله از یادگیری بود.
برای ما بزرگترها، بازی یعنی کنترل دقیق، واکنش سریع و بردن. برای چیدا، بازی هنوز بیشتر شبیه لمس کردن یک جهان تازه بود.
او نمیخواست برنده شود.
فقط میخواست بفهمد اگر این دکمه را فشار بدهد، آن شکل روی صفحه چه میکند.
و همین کنجکاوی کوچک، برایم دوستداشتنی بود.
بعدازظهر جمعه، بعد از یک کاسه آش رشته و چند جرعه آب گازدار سرد، حالا میان کارتهای پاسور، صدای پلیاستیشن و نگاه کنجکاو چیدا ادامه پیدا میکرد.
یک جمع خانوادگی ساده، اما پر از صدا و حرکت و لحظههای کوچک.
و من احساس میکردم جمعه هنوز برنامههای دیگری برایمان دارد.
✓ چیدا خانم و قطار برقی
بعد از آن ظهر خانوادگی، جمعه هنوز برای تمام شدن عجلهای نداشت.
این بار تصمیم گرفتم چیدا خانم سهساله را با خودم به سیتیسنتر زیتون ببرم. دست کوچکش را گرفتم و راه افتادیم، با همان قدمهای کوتاه و پرشتابی که بیشتر شبیه دویدنهای کوچکاند تا راه رفتن.
سیتیسنتر که رسیدیم، فضای خنک و روشن مرکز خرید، با گرمای بیرون فاصلهای عجیب داشت. نورهای سقفی روی ویترینها میافتادند و صدای رفتوآمد آدمها، موسیقی فروشگاهها و هیاهوی بچهها در فضای بزرگ مرکز خرید میپیچید.
چیدا همهچیز را با چشمهای گرد و کنجکاوش نگاه میکرد.
برای او هر چیزی میتوانست یک اتفاق باشد.
یک ویترین رنگارنگ، یک اسباببازی پشت شیشه، یک صدای ناگهانی یا حتی پلهبرقی که آدمها را آرامآرام به طبقهی دیگر میبرد.
بعد نوبت پیتزا رسید.
پیتزای داغ روی میز آمد و بوی پنیر آبشده و خمیر گرم، پیش از آنکه اولین تکه را برداریم، اشتها را بیدار میکرد. پنیر کشدار میان تکهی پیتزا کش میآمد و سیبزمینیهای سرخکرده کنار آن، طلایی و ترد بودند.
چیدا با همان جدیت دوستداشتنی کودکان، مشغول خوردن شد. گاهی لقمهای کوچک برمیداشت و گاهی حواسش به اطراف پرت میشد. برای او غذا خوردن هم بخشی از ماجرای بیرون رفتن بود.
بعد از نهار، رفتیم به خانهبازی کودکان.
آنجا جهان دیگری بود.
رنگها بیشتر شده بودند، صداها بلندتر شده بودند و بچهها از این طرف به آن طرف میدویدند. سرسرهها، توپها و وسایل بازی در گوشه و کنار قرار داشتند و هر طرف را که نگاه میکردی، کودکی مشغول کشف یک دنیای کوچک بود.
و بعد چشم چیدا افتاد به قطار برقی.
قطاری کوچک که روی مسیر خودش حرکت میکرد و بچهها میتوانستند سوارش شوند.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
اما وقتی زمان سوار شدن رسید، استرس سراغش آمد.
چیدا خانم نخواست سوار شود.
اصراری هم نکردم.
شاید از صدای قطار میترسید، شاید از حرکتش، شاید از اینکه برای چند لحظه از من فاصله بگیرد. هرچه بود، آن لحظه برایش واقعی بود و ترسش هم واقعی.
دستش را گرفتم و کنارش ماندم.
قطار حرکت کرد و بچههای دیگر با هیجان دور شدند، اما چیدا روی زمین کنار من ماند. تماشایشان کرد و شاید در ذهن کوچک خودش تصمیم گرفت که امروز، هنوز روز قطارسواری نیست.
و من فکر کردم کودکی همین است.
اینکه بتوانی از چیزی بترسی و مجبور نباشی برای اثبات شجاعتت حتماً سوارش شوی.
بعد دوباره به بازی برگشت.
چند دقیقه بعد، قطار دیگر اهمیت چندانی نداشت.
در پایان، وقتی از خانهبازی بیرون آمدیم، نوبت خودم بود که چیزی برای خودم بردارم.
در میان فروشگاهها چشمم به چند انگشتر فانتزی افتاد و دو عدد انتخاب کردم. یکی برای انگشت اشاره و دیگری برای انگشت شست.
دو حلقهی کوچک، اما با همان حالوهوایی که دوست دارم. کمی متفاوت، کمی جسور و کمی بازیگوش.
وقتی انگشترها را در انگشت اشاره و شستم گذاشتم، حس کردم دستم دیگر فقط دست نبود.
تکهای از شخصیت من را هم با خودش حمل میکرد.
یک جمعهی خانوادگی که با آش رشته شروع شده بود، حالا به پیتزا و سیبزمینی سرخکرده، خانهبازی کودکان، ترس کوچک چیدا از قطار برقی و دو انگشتر فانتزی ختم میشد.
روز، آرامآرام کامل شده بود.
چیدا با جهان کوچک خودش،
من با انگشترهای تازهام،
و جمعه با خاطرهای دیگر که جایی در حافظهام نشست.
شاید زندگی همین لحظههای ساده و پراکنده باشد.
دستی که دست یک کودک سهساله را گرفته،
بوی پیتزای داغ،
صدای ترمز یک قطار کوچک،
چشمانی که از چیزی میترسند،
و دو انگشتر که در پایان روز،
روی انگشت اشاره و شست،
مثل دو نشانهی کوچک از یک جمعهی زنده میدرخشند.
✓ از خداحافظی تا سکوت شب
کمکم وقت رفتن رسید.
جمع خانوادگی که چند ساعت خانه را پر از صدا و رفتوآمد کرده بود، آرامآرام به لحظهی خداحافظی رسید. با خواهرها و برادرم خداحافظی کردم. چند جملهی کوتاه، چند لبخند و همان مکثهای کوچکی که همیشه در پایان دیدارهای خانوادگی میان آدمها باقی میماند.
از خانه بیرون آمدم و گرمای باقیماندهی جمعه دوباره به استقبالم آمد. انگار با فاصله گرفتن از خانه، صدای خندهها و گفتوگوها هم پشت سرم آرامتر میشد.
در مسیر، به پاساژ امام رضا رفتم.
این بار مقصد چیزی کاملاً متفاوت بود. دنبال یک آچار مخصوص باز و بسته کردن پیرسینگ میگشتم. وسیلهای کوچک و کاربردی که کمک کند هنگام باز کردن پیرسینگ، پیچ پشت آن دیگر روی زمین نیفتد و گم نشود. خریدنش شاید برای دیگری موضوع کوچکی باشد، اما برای من همان یکی از آن جزئیات کوچکی بود که زندگی روزمره را مرتبتر و خیال آدم را راحتتر میکند.
آچار را خریدم و راه خانه را در پیش گرفتم.
وقتی به خانه رسیدم، گوش چپم را آماده کردم و دو پیرسینگ جدید را بیرون آوردم. این بار به جای آنکه با انگشت و حدس و احتیاط همیشگی با پیچهای ریز درگیر شوم، آچار مخصوص را در دست گرفتم.
حرکتش کوچک بود، اما حس کنترل بیشتری داشت.
پیرسینگ قبلی را باز کردم و دو پیرسینگ جدید را یکییکی روی گوش چپم نصب کردم. پیچهای کوچک سر جای خودشان نشستند و دیگر آن نگرانی همیشگیِ افتادن و گم شدنشان وجود نداشت.
وقتی کار تمام شد، چند لحظه به گوشم در آینه نگاه کردم.
دو جزئیات تازه به صورتم اضافه شده بود. چیزهایی کوچک، اما از آن جنس تغییرات ظریفی که وقتی به خودت در آینه نگاه میکنی، میفهمی ظاهر آدم فقط با تغییرهای بزرگ عوض نمیشود.
گاهی یک پیرسینگ کوچک کافی است تا تصویر آشنا کمی تازه شود.
بعد از آن، کمکم برای شب آماده شدم.
سر و صدای بیرون دورتر شده بود. خانه آرام گرفته بود و آن هیاهوی جمع خانوادگی حالا تبدیل شده بود به سکوتی که میشد در آن صدای نفس کشیدن خودت را هم شنید.
نشستم برای مدیتیشن سپاسگزاری.
چشمها را بستم و روز را از ابتدا مرور کردم.
صبح و شروع روز.
دیدار خانواده.
خانهی خواهرم.
چهرههای آشنا.
آش رشتهی گرم و عطر نعناع داغ.
آب گازدار خنک و حبابهایی که روی زبان میترکیدند.
بازی پاسور.
پلیاستیشن.
خندهها.
چیدا خانم سهساله.
بیرون رفتن و سیتیسنتر.
پیتزا و سیبزمینی سرخکرده.
خانهبازی و آن لحظهای که چیدا ترجیح داد سوار قطار برقی نشود.
دو انگشتر فانتزی که برای انگشت اشاره و شستم خریده بودم.
و حالا، دو پیرسینگ تازه روی گوش چپم.
روز پر از چیزهای کوچک بود.
اما شاید زندگی دقیقاً از همین چیزهای کوچک ساخته میشود.
از آدمهایی که میبینیم،
غذایی که با هم میخوریم،
خندههایی که بیهوا سر میزنند،
کودکی که دستش را در دستمان میگذارد،
یک خرید کوچک،
یک تغییر کوچک در ظاهر،
و لحظهای که شب، همهی اینها را دوباره در ذهن مرور میکنیم.
نفس عمیقی کشیدم.
و برای این جمعه سپاسگزار بودم.
برای خانواده،
برای با هم بودن،
برای تجربههای سادهی روز،
و برای اینکه هنوز میشود از میان شلوغی زندگی، چند لحظه نشست، چشمها را بست و فهمید که امروز، با تمام سادگیاش، ارزش زیستن داشت.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🫧
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
گزارش پانزدهم
سال واژه: آشتیگاه
_صبح گزارشم را نوشتم.
_ در گروه دوستان صبح بخیر گفتیم.
_دوباره کارهای خسته کنندهی خانه.
بعد به گردش کوتاهی در طبیعت رفتیم. معمولا در روزهای تعطیلِ شلوغی به دعوت گردش نه میگویم. اما از محاسن گزارش نیک این است که باعث شده نسبت به تجربه کسب کردن آسانگیر تر باشم.
_کمی ترافیک، فلافلی، خانه.
ها بچه گربه را بگویم. مادرش نیامد که نیامد. قلبم هزار تکه بود از تنهایی و نیازمندی این موجود ده روزه. دلم طاقت نیاورد. رفتم پت شاپ و برایش شیر خشک گرفتم. با شیشه شیر مخصوص. اما ناراحت بودم. در این وضعیت جابهجایی شرایط نگهداریاش را نداشتم از طرفی علمش را هم نداشتم.
رنگ و رویم پریده بود که مادر گفت خانوادهای از همسایهها که بارها از این کارها کردهاند دوست دارند گربه را به سرپرستی بگیرند. خانوادهی پرسروصدا و شلوغی بودند. چشمان دختر و پسرشان به خطر حضور این عضو جدید برق میزد. خلاصه شیر و… را تحویل دادم و از آن ذرهی پشمالوی لوس که برای زندگی میجنگید خداحافظی کردم.
بعد از سال ها درود
ما شنبه که حرکت کردیم مشهد یکشنبه رسیدیم
بعد که رسیدیم مشهد ساعت پنج شده بود بعد ما همیشه یادمه تا می رسیدیم مشهد می رفتیم حرم اینبار جز مامانم هیچکس هم پا نبود دیگه داشتیم می ترکیدیم دیگه آخر رفتیم طباخی کله پاچه هاش خیلی بدمزه بود افتضاح بود خلاصه مهمانسرا دیر دادن بهمون دو ساعت علاف بودیم ولی ارزش داشت راستی تو راه با یک گربه دوست شدم برگردیم به موضوع
رسیدیم تو مهمان سرا هم معطل شدیم تا قبلی ها برن ولی عجب جاییییی بود خونش که به درد نمیخورد ولی محیطش یک باغ بزرگ قشنگ سر سبز داشت حالم خوب شد واقعاً دیگه خلاصه وسایل رو بردیم داخل بعدم یادم نمیاد خوابیدیم چیشد اصن🤦
فرداش رفتیم از بچه ها عکاسی کردم از یوتاب داداشم مامانم…..بعد روباه دیدیم ،کلاغ،دارکوب،مورچه خوار،جوجه تیغی و پرنده های مختلف دیگه
با یک گربه خیلی صمیمی دوست شدم هر چی میخورم اول براش جدا می کنم مثل مامان ها ولی خیلی می ترسم چیزی کلا پشت سرم راه بیاد چه آدم چه حیوون پشت سرم میاد می ترسم خیلی ولی از جلو نازش می کنم بوسش می کنم ولی پشت سرم میاد یک جوری میشم چشماش هم سبزه لعنتی جذاب .
گزارش نیک ۱۲۲
جمعه ۲۰ شهریورماه
🌱صبح آدینهام را با روزنویسی آغاز کردم. از اهدافم نوشتم. نقشۀ راهم را ترسیم کردم. ایدههایی در سر پروراندم و روی کاغذ جاری کردم.
🌱فصل پایانی کتاب «اثر انتظار» را خواندم. با دوفصل هم از کتاب «فلسفۀ اعتمادبهنفس»
«اثر انتظار» بهقدری برایم لذتبخش و مفید و کاربردی بود که دلم میخواهد دوباره بخوانمش.
🌱پیادهروی کردم اما کوتاهتر از روزهای گذشته. انگار جمعهها جدا از اینکه روز تعطیلی است، روز تنبلی هم هست. بدن بیشتر تمایل دارد به استراحت کردن و تفریح و خستگی درکردن. من هم به ندای درونم پاسخ مثبت دادم و لذتش را بردم.
🌱پرسه زدم در سایت مدرسۀ نویسندگی
🌱امروز در وبینار نویسندهساز با برنامۀ «ساحلک» آشنا شدم. نبوغ بچهها را در ساختن این برنامه تحسین میکنم. امکاناتش فوقالعاده است. بهنظرم کار کردن با این برنامه انگیزه و ذوق بیشتری برای نوشتن بهم بده. دوست دارم سریعتر روی تبلتم نصبش کنم.
🌱قرار هزار کلمه داستاننویسی امروز هم برقرار شد. از همت و پایکار بودن استاد خیلی خوشم آمد. با اینکه وبینار طولانی شد و زمان گذشته بود، اما استاد نگذاشت وقفهای بیفتد در انجام چالش هزار کلمهنویسی.
☘️گزیدههایی از کتاب «فلسفۀ اعتمادبهنفس»
«به خود اعتماد کن.»
«آفرینشگری با دست، هوش و دل: این است راه رسیدن به اعتمادبهنفسی استوار.»
«خردمند در هر کاری به تصمیمش مینگرد، نه به نتیجه»
شببوی نیکگزارشی
سالواژه: تحول
امروزم رو با نوشتن فهرست کارها شروع کردم.
خلوت و سکوت خونه، حیاط سبز و نمناک، هوای ابری و وسوسهانگیزِ شمال به تمرکزم افزود.
اگر این حال و هوا رو توی تهران داشتم عمرن تو خونه میموندم.
دلم میگرفت و بند نمیشدم یه جا بشینم و بنویسم.
اما گویی تغییر جا و مکان بسترهای پرقدرتی برای نوشتن فراهم میکنه.
درد دست راستم کم نشده و هربار که از انگشتها و مچم کار میکشم، نالهم بلند میشه. اما لوبیاپلوی باب طبع پسرم رو پختم .
قدردانی و آغوش مهربونش تمام دردهام رو شست و برد. امروز هم نت سر لج افتاد و چند دقیقه بعد از شروع وبینار نویسندهساز قطع شد.
چارهای ندیدم جز پیادهروی کنار ساحل .
از دیدن رقص و شادی چند دختر و پسر جوان لذت بردم.
توی کوچهی مسیر برگشت، عطر شببو مستم کرد.
همون جا نشستم و آزادنویسی کردم.
تمرینهای گویندگی و رکورد متن، خیلی زمان نبرد. شاید ناشی از انرژی خوبی بود که از دریا گرفته بودم.
کمی شعرخوانی، مطالعهی « دندیل»، همصحبتی با خانم خوشرو و خوشکلام همسایه، روزنگاری و در نهایت نوشتن گزارش نیک، نیکترین نیکوقتیهای امروزم بود.
شاید بتونم نمرهی ۸ به امروزم بدم.
آدرس کانالم اینجاست 👇
yaddashthayemaryamgoli@
در اپلیکیشن ساحلک دوردورکی زدم و حسابی جوریدمش. دستپخت احسان شناسا و ساحل خسروی. دستشان طلا. خدا هفت نسلشان را پیشاپیش بیامرزاد. جعبهابزار کاردرستیست والا. برای آرشیو هرچه که برای نوشتن لازم و ضرویست. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد؟ نمیدانم درست گفتم یا نه. بههرحال دریافتید چه میگویم. به قول استاد همان جایگاه ذهن دوم نویسنده.
حالا میخاهم از پنجتن آل عبا بگویم براتان. همینها که در وبینار گفتند و مرور کردیم و آمین گفتیم.
اولی: پیادهروی. فقط به اندازهی عرض و طول پوزش گز کردم و درش رفوزه شدم. به قولی سالی که نکوست از بهارش پیداست.
دویم: تکرارآموزی داشتم از اشعار عبداله کوثری. هرچه می خانم دلم را نمیزند و رودل نمیکنم که اشعار خوب همین است. هر روز هفته ویارش میکنی. مثلن این پایینی را داشته باشین.
آن دستها
تا صدای خندهی تو
که فرود شفاف آب است
در دستهای من
انکار تنهاییست
یا این یکی گزینگوییست برای خودش
که میراث تبر جز لعنت جاودانهی جنگل نمیتواند بود
سیوم: زود تند سریع هزارکلمه نوشتیم. این دفعه داستان زنی را نقل کردم که دوستش را رنجاند. یعنی یک جورهایی قالش گذاشت و دستش را تو حنا. بعدش هم توضیح نداده، جیم شد. حالا نگو از آن روز هی انگشت به دندان گزیده و زده تو سرش که چرا یارای گفتنش نبود و ماجرا چی بود و چرا چنین کرد و چنان. بعد فکر کرد حالا که نگفتم به جای این سوزن به تخم، یا تخمکزدن و گفتن آخ، بروم یک نامهی رعنا بنویسم و بگویم اصل ماجرا چیست. بندهی خدا که رفت و نفهمید چرا مثل اسب عربی رم کردم؛ بدون هیچ توضیح و توجیهی. پس با نامهنگاری هرچه میخاهم از دل تنگم بگویم. والا از بس سوزن زدم به هرچه نابدترم. از حس و حال افتام. اقلن نوشتآرامی کنم. محض التیام.
چهارم: روزواژه دوتا برگزیدم. از همین دفتر شعر.
فرایاد= بهخاطر آوردن
بلانوش
پنجم: گزارش نیکی که دارید میبیندش. خداروشکر عاقبت بهخیر شده اینروزها در سایت مینشیند و هاشمخور نمیشود. حتمن از بس خورد، رودل کرد و دلش را زد.
الان بروم مابقی سنگ صبور را بخانم. شایدم فیلم ببینم. فیلم ببینم؟ مممم… کتاب بخانم؟ فیلم، کتاب، کتاب، فیلم؟ یا شاید هردو. بجنب دیگر. خابت میگیرد.
داستان کودک آمبر براون یک مداد شمعی نیست رو خوندم. خیلی خوشم اومد.
ناهار رو هم آماده کردم و خوردیم.
لباسهای شسته شده رو جمع کردم. تا کردم و هر کدوم رو سر جایش گذاشتم.
وبینار شرکت کردم. احسان و ساحل web site که درست کردند معرفی کردند.
هر کاری کردم نتونستم دانلود کنم.
داستان کوتاه رو با کامپیوتر تایپ کردم. خیلی استرس داشتم. با اینکه همیشه من پشت دستگاه میشینم ولی از احساسم تعجب کردم.
با اینکه پنج انگشتی معمولن تایپ میکنم نمیدونم چرا دست و پام رو گم کردم. خیلی عالی بود. چون اول بدون هیچ فکری شروع کردم ولی همینطور تونستم ادامه بدم. تجربه جدیدی برایم بود.
مانیفست:
“هر شکلی از اظهار آشکار و بیان صریح” (در سیاست)
فهرست کاملی از محموله ارسالی و بار (در تجارت)
“تبدیل انرژی نامرئی یک ایده به یک واقعیت ملموس در دنیای فیزیکی”
همان بدنمند کردن آرزوها
شکلی از حضور که در آن غایبم.
شاید هم نمیدانم چطور چنین حضوری سنجیده میشود. من میگویم با تعداد خلق و زایش
برای برخی ایدهها سالهاست باردارم.
بعضی را سقط کردم و ترسیدم برای باروری دوباره
و امان از آنهایی که نطفه شدند و هرگز زاده نشدند. همینها غل و زنجیر شدند به احساسم و کسلم کردند.
پیادهروی
آزادنویسی
وبیتار نویسندهساز
یوگا و مدیتیشن
کار
ورزش آنلاین
پادکست ” دکترین میناب”
آشپزی متفاوت
انگار هیچ نکردم
بیست شش سال پنج
امروز از اون روزهایی بود که طبق برنامه پیش نرفت .صبح به سختی دو صفحه آزاد نویسی با خودکار ، قهوه و سلام مدرسه! کلی نوشته های بچه ها رو خوندم و کیف کردم مثلن داستان گولبول سامان مفیدی خیلی خوب و خلاقانه بود ، یا گزارش نیک دیشب ملیکا اجابتی “امروز عروسیم بود ” چقدر ذوق کردم برای این همه تعهد به نوشتن .امروز نوشته های بچه ها رو خوندم و کیفور شدم .یکی از موارد فهرست این بود که فعالیتم رو توی کانالم بیاغازم ،اما بازم داشتم تنبلی می کردم و قصد داشتم سوسکی از زیرش در رم که دیدم دو تا از بچه ها اومدن و عضو کانالم شدن واقعا سوپرایز شدم چون من حتا اسمشم نگفته بودم ، خدایی دمتون گرم مریما، روزم ختم به نیکی شد.
و اما از امروز بگم ، کتاب همه آن سالهای بی خاطره واقعا درگیرم کرده و نمی تونم به راحتی از بعضی بخشهاش رد شم دوساعتی در حال شناخت شخصیتها و نویسنده بودم ولی انگار هر چه کنکاش می کنم کمتر میشناسمشون.
بعدم وبینار ، نرم افزاری که ساحل و احسان عزیز طراحی کردن معرفی شد که فکر می کنم واقعا کاربردی و البته برای من تنبل دستاوردی باشه. قرار شد جناب کلانتری نحوه دانلودش رو توی کانال مدرسه بذارن، من که خیلی دوقش و دارم.
شام و تفریح خانوادگی ، که میشه گفت واقعا خوش گذشت. سریال مانتیس و دیدم ، می تونم بگم برای سینمای فرانسه عالی بود اونم سال 2017.موسیقی تیتراژ رو دوست داشتم و تصویر برداری بسیار قوی که صحنه های خوبی ارائه می داد و البته بازیهای درخشان توی چند صحنه ، اما قسمت آخر برای من راضی کننده نبود به نظرم میتونست قوی تر باشه .
تک جمله امروز: دریا صفتان را چه به بالین و بهانه ؟ار نه آبش ببرند در پی آزار زمانه
روز خوبی بود هر چند از فهرستم جاموندم.
نمره امروز 4
manebipar@
سالواژه:شوق زندگی
خستگیِ راه. خابیدن و خابیدن. حس سرماخوردگی. کارهای خانه. عذاب وجدان برای؟ شاید زنده بودن یا کار مفید نکردن یا هر چیز نامعقول دیگر. اصلن باید چیزی باشد تا خودم را نیشگون بگیرم. بدنم کبود شده. لباسهای پوشیده تن میکنم تا کسی نبیند چه بر سرم آمده. اگر هم به چشم کسی خورد مثلن حین بالا دادن آستینم برای شستن دستهایم، جملاتی آماده کردهام. نمیخاستم بدنم این شکلی شود تقصیر او بود. یا آنها. ولی خوب میدانم که نه همهاش، بلکه خیلی از آنها کارِ خودم است. وقتی انگشت شست را نزدیک انگشت سبابهی خم شده میکنم و به عضو مورد نظر نزدیک میکنم. پوست و گوشت را زیر انگشتان آورده و با یک چرخش کار را تمام میکنم. یک آخ میگویم. پوستم اول کمی قرمز میشود. بسته به اینکه چند درجه چرخاندم میزان کبودی فرق دارد. ولی معمولن کبود میکنم.
دیگر عادت کردهام که در تابستان هم لباسهای آستین دار بپوشم با یقههای چفت. دامن بلند میپوشم و گاهی یک شلوار زیر آن تا نکند بادی بوزد و کبودیهایم را ببینند. حمام آفتاب نمیگیرم. به چه کارم میآید. همین طوری هم پوستم از گندمی رنگ به تیره برگشته. شاید فقط صورتم را به آفتاب بسپارم. برای همین عاشق سرما هستم. دیگر کسی نمیگوید چرا اینقدر پوشیدی؟ چرا پوشیدهای همه جایت را؟ گرمت نیست؟چرا در مهمانی هم، لباست یقه چفت و آستین بلند است؟
شاید مقایسه. اول از همه مقایسه شدن. و بعد رقابت در مدرسه برای شاگرد اول بودن و ماندن. انتخاب رشته که حتمن باید مختص زرنگها باشد و نه از آنها که تنبلها میروند. دانشگاه. یک جای خوب. یک رشتهی خوب. کلن باید دهان پُرکُن باشی. دهان بقیه پر شود از رشته و دانشگاهت و دهان تو سرویس شود از آنچه نمیخاستی یا میبینی که به بهایش نمیارزد.
انگار الان برایم روشنتر شد کبودیها. کبودیهایم جای زندگی دیگران است بجای من. سرمایه و فیلمنامه و ایده همه از من. ولی فقط سیاهی لشکرم در فیلم خودم. فیلم خودم. اسم و فامیل من است ولی هیچکجای این فیلم مطابق با فیلمنامه و دیالوگهای من نیست. اصلن همه چیز تغییر کرده. من یک سیاهی لشکرم که بین هزاران نفرِ دیگر در زیر آفتاب نشستهام و منتظرم کارگردان چه دستوری میدهد. به نقش اول نگاه میکنم. البته نمیبینمش. او را از پشت درهای بستهی محل استراحتش تصور میکنم. زیر باد کولر نشسته و حتمن دارد نوشیدنیِ خنکش را میل میکند. شاید با تکهای کیک کشمشی. من به تمام بازیگران و دستاندرکاران این فیلم حسادت میکنم. همهیشان. موقعیتشان، ظاهرشان و همه چیزشان از من بهتر است. یک لحظه برمیگردم تا به اطرافیانم نگاه کنم تا شاید یک سیاهی لشکرِ بدبخت ببینم و خودم را امیدوار کنم. و آنگاه میبینم. که همه من هستم. هستند. جز من کسی نیست. اینجا چه خبر شده. قرارمان این نبود. فیلمنامه و سرمایه و همه چیز را از من گرفتند و فقط اسم و فامیلم را گذاشتند. قرار شد یکی از سیاهی لشکرها من باشم. حقوقم به همان اندازهی یک نفر پرداخت میشود. ولی من هزار نفرم. هزاران نفرم در زیرِ آفتاب داغ با پشههایی که تمام تنم را کندند. شاید هم پشه نبوده. همان نیشگونهایی بوده که با هر بار دیدن شرایطی که میخاستم و نشد، نثار خودم کردم. دیگر بُریدم. من یک نفر نبودم. باید به پا خیزم. از سیاهی لشکر بشوم یک لشکر درست و حسابی. کمکم فرمانده. یک فرماندهی شجاع و لایق. من یک فرماندهام. با یک لشکر قدرتمند. میروم وسط صحنه. فیلمنامه را عوض میکنم. خودم نقش اول میشوم. نقشهای بعدی هم، منهای دیگرِ من هستند. با هم فیلم را پیش میبریم. قرار نیست که حتمن گیشهها را بترکاند. فقط کافیست جنگجو از کارش راضی باشد و بداند تمام تلاشش را کرده. آن وقت برنده میشود.
حالا دیگر با بیکینی حمام آفتاب میگیرم و انگشت شَستم را به انگشت میانی نزدیک میکنم برای بِشکن زدن.
https://t.me/Neveshtkhaneh
حلحل شده یه گلی تو گلدون.
مهمان داشتیم.
حمام و دستشویی رو سابیدم. خیلی حال داد. هی مایع ضدعفونی هی قژقژ فرچه. از خواهرتون هم یاد کردم استاد. گفته بودید ایشونم خیلی علاقهمندند.
توی مهمونی کار اصلی من سرگرم کردن بچهها بود. بقیه خودشون میتونستن خودشونو سرگرم کنن.
هفتهی پیش همینموقع عزا گرفته بودم که وای چه هفتهی سختی پیش رومه.
تموم شد.
از فردا دوباره برمیگردم به همون همیشگی. البته بزودی مدرسه و همیشگی سال تحصیلی.😶 مدرسه یه انرژی و جون و وقتی ازم میگیره که فقط کاش دور نیفتم از نوشتن. پارسال از پسش بر اومدم. امسالم به گمونم میتونم.
وقت!
اکثر آدما فکر میکنند معلمی فقط همون ۴، ۵ ساعت مدرسهست.
نه باباجاااان!
فقط معلما میفهمن چی میگم. 😶
نویسندهسازو کامل نبودم.
ایستگاه رقص رو کامل بودم و از ساحل مقداری رقص سالسا یاد گرفتیم و خیلی کیف داد.
۱۰۰۰ کلمه تایپ کردم و اوووفیش خالی شدم.
از فردا چالش داستانکوتاه هزار کلمهای رو با نویسندهساز خواهم بود. متاسفانه تا امروز نشد.
کلا این هفته همهچی قروقاطی شده بود.
خوشحالم باز از فردا کارهایی که دوسشون دارم.😍
گزارش نیک ۱۲۲
✍️جمعه تعطیله
✍️در کانال فرحنامه مطلبی نمیذارم. اما چند مطلب تایپ کردم برای فردا و دو روز دیگر.
✍️روزانه نویسی سهم صبحگاهی را نوشتم.
✍️خوابنگاری نداشتم.
✍️آشپزی کردم. برای اهل خانه بعد از یک هفته که دخترم آشپزی میکرد.
✍️گوش دادن به فایل صوتی جلسات شعر ماهی سه شنبه ها شبها شعر با شاهین.
✍️شرکت در وبینار نویسندهساز ، چون عازم خونه مادر و دورهمی جمعهها بودم نوشتن ۲۵ دقیقه را انجام ندادم.
✍️جمعه تعطیل است.
✍️متضاد موفقیت شکست نیست، بدنامیست. مخالف این سخن هستم.
✍️حلزون امشب شبیه طبلی شده که میخواد بنوازد. بنویسید از غم هایش از دردهایش. از تاریکی ها و سایه ها. او موفق میشه من مطمینم.
گزارش نیک ۱۲۲
سالواژهام: فاصله
— نخلالدوله خاتون دیشب بعد از دو ساعت خواب خرگوشی از خواب پریدند و دیگر خوابشان نبرد.
ساعت چند بود؟ دو نیمه شب.
پس کمی توی کانالهای همنویسان چرخیدند و مطالب کارگاهها و کلاسهای مدرسهی نویسندگی را تکرارخوانی نمودند. اما بعد از یک ساعت دیگر حالشان بهم خورد از موبایل و نوشتن و خواندن. پس آن را به گوشهای پرتاپ نمودند و کمی در رختخواب غلت زدند. بعد از نیم ساعت که خواب به چشمشان نیامد، ورخیزیدند و سلانه سلانه رفتند توی هال و سالن کمی پیادهروی کردند. اما متوجه شدند این پیادهروی نصفشبانه بیفایده است. یعنی «خواب» اصلن حوصلهی ایشان را ندارد. پس گرد و قِمبِلی روی مبل چهار زانو نشستند و به فکر فرو رفتند.
به گذشته به حال به آینده مسافرت کردند. آخر سر چه شد؟ هیچی. با چشم گریان از سفر خیالی برگشتند. در افکار موهومشان عدهای را به مرگ محکوم کردند به عدهای برای ادامهی زندگی دسترسی، با عدهای اخم و تخم و با عدهای خوش و بش کردند.
نخلالدوله هزار راه رفته و نرفته را در دادگاه ذهنشان رفتند و آمدند تا حکم هر آدمی را که در طول زندگی اذیتشان کرده بود، درست و منصفانه بدهند.
اما سر آخر با چشم گریان به همه حکم عفو دادند. دلشان نرمتر از این حرفها بود که کسی را مجازات و قصاص کنند.
صبح جمعه شد و نخلالدوله خاتون هنوز بیدار بود. سردرد فشار آورد و ایشان دوباره به تختخوابشان برگشتند و با هزار انا انزلنا و هزار ترفند و گفتن اسم انواع میوهجات و شمردن معکوس اعداد، کمی چشمشان گرم شد و یک ساعتی به خوابکی رفتند.
ساعت هشت صبح گیج و واگیج برخاستند. بعد از پاکیزه کردن دست و صورت به آشپزخانه رفتند. صبحانه خورده و نخورده پا شدند و رو به شوهرشان نموده و گفتند که نمیتوانند امروز ناهار بپزند. شوهر نخلالدوله هم گفت: «ناراحتیتان برای پختن ناهار است؟ نگران نباشید. نمیخواهد بپزید. عصر هم میرویم بیرون برای گردش و تفریح.»
نخلالدوله با شنیدن این حرف خوشحال شدند و کتاب به دست دراز کشیدند.
شوهر نخلالدوله با این که جمعه بود باید سر کارشان میرفتند.
نخلالدوله فکری نمودند و گفتند حال که کاری ندارم خوب است تا شوهر گرامی نیستند کمی جارو برقی بکشند. چون ایشان از صدای جارو برقی بدشان میآید.
همین کار را کردند.
بعد از آن نخلالدوله ویرشان گرفت به بهانهی آب دادن به گیاهان، یکباره خود گیاهان و گلدانها را بشویند. پس یکی یکی گلدانها را به حمام برده اول گیاهان را شسته و بعد دور گلدانها و زیر گلدانیها را تمیز نمودند.
به همین ترتیب، ترتیب همه را دادند. بعد از گیاهان فکر کردند خوب است کمی هم تراس را آب و جارو کنند. چون تا هفتهی دیگر که تمیزکارشان بیاید طول میکشد. متأسفانه تراسشان لولهی آب ندارد. نخلالدوله سطل سطل آب بردند و تراس را صفا دادند. ایشان غرق عرق بودند خواستند تشریففرمای حمام شوند که گفتند خوب است اول کمی راهپلههای رو به پارکینگ را جارو کنند و دستمال بکشند. پس توی ظرفی آب و پودر درست کردند و پس از جارو کردن دستمال کشیدند.
وسطهای کار هم، فرزندانشان زنگ میزدند و احوالپرسی گردن و کمر مادرشان را میکردند. سفارش پشت سفارش که کار زیاد نکنند. نخلالدوله هم از پشت گوشی «چشم» و «نگران نباشید»ی میگفتند.
کار راه پلهها که تمام شد خواستند پایشان را در حمام بگذارند که فکر شستن توالت ایرانی و فرنگی با روشوییها به ذهنش آمد. پس با جرمزدا و پودر تا جایی که رمق داشتند برس زدند و برق انداختند. سپس حمام را شستند و سر آخر خودشان حمام کردند.
نخلالدوله آخرهای حمام احساس کردند قلبشان دارد از خستگی میایستد و همین حالاست که از بخار حمام و بوی جرمگیر و سفید کننده جان به جان آفرین تسلیم کنند. پس فوری آبکشی کرده و خود را بیرون انداختند. روی صندلی نشستند و با بدبختی کمی آب قند درست کردند و خوردند.
نزدیکهای عصر بود که شوهر گرامی آمدند و گفتند: «استراحت کردین؟ خواب رفتین؟» ایشان هم فرمودند: «بله، از آن وقت که شما رفتید تا حالا خواب بودم.»
شوهرشان آمادهی بیرون رفتن شد. اما نخلالدوله دیگر نمیتوانستند پایشان را از خانه بیرون بگذارند. از خستگی شدید. پس بهانهای آورند.
نخلالدوله ناراحت بودند. حیف روز جمعه نبود که به دهان خودشان زهرمار کرده بودند؟
خب بهتر نبود پختن همان یک لقمه ناهار را به کمر میزدند تا این قدر مرض تمیزکاری به جانشان نیفتد؟
— عصر در وبینار نویسندهساز ساحل خسروی و احسان شناسا از دستاورد تازهشان حرف زدند و آخرِ وبینار با شاهین کلانتری ۲۵ دقیقه داستان نوشتیم.
— ما امیدوارانیم
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
سلام حلزون. اونجا چیکار میکنی؟
سالواژهام نوگرایی
1- امروز خیلی کارا کردم. دُرد «ملکوت» از دیروز موندهبود که سر کشیدمش.بعد از خوندنش (یا خوردنش) خیلی گیج و ویج بودم. به دیالوگ «شیطان» در مورد اینکه «اگه آخر عمرت رو بدونی چیکار میکنی» خیلی فکر کردم. داستان بلند یا رمان کوتاه «ملکوت» خیلی نانوشته داشت. حتا فکر کردم که براش یادداشت مفصلی بنویسم. ولی میدونستم که کار یه روز و دو روز نیست. باید دوباره داستانو میخوندم و میدیدم که بقیه در موردش چیا گفتند. خلاصه درگیری ذهنیش تا چند روزی با من خواهد بود.
2- در مورد بهرام صادقی کنجکاو شدم. آثار کمی چاپ کردهبود. ویکیپدیاش که یه جاهایی خیلی غمانگیز بود. چه جالب که پزشک بوده و شخصیت اصلی «ملکوت» رو بر همین اساس نوشته. بهنظر نویسندهها چیزی که هستند یا بلدند رو مینویسند. منظورم اینه که تجربهی زیسته منبع الهام نویسنده است. سخته که در موضوعی تجربه نداشته باشی و در موردش بنویسی. حتا فکر میکنم تحقیق کردن هم به اندازهی تجربه کردن به قلمت قدرت نمیده.
3- امروز پیادهروی رفتم و یه بازار نزدیک خونه کشف کردم. باورم نمیشد که اون همه مغازه تو یه راسته باشه. یه گله خیابون، حتی استخر و مال داشت. البته از کسادی بازار و چرت کاسبا ناراحت شدم. اوضاع ناجوریه. بلا به دور.
4- توی کافه نشستهبودم که یه نفر وارد شد و به صندوقدار گفت: «آقا شماره کارت میدید؟» یارو پراش ریخته بود. گفت شماره کارت میخوای چیکا؟ گفت میخوام پول دو تا اسپرسو رو حساب کنم. عجله دارم. خلاق بهرهور.
5- بعد از مدتها «وبینار نویسندهساز» رو بودم. چقدر ایدهی «ساحلک» رو دوست داشتم. خیلی بهکاره. نصبشم کردم. ولی فعلن داخلش چیزی نثبتیدم. راستی توی هزار کلمه داستاننویسی کمیتم بد لنگ میزد. ایدههایی که به ذهنم میومد سرراست نبود. هی مینوشتم و پاک میکردم. از سری قبل بهتر بودما. ولی هنوز افتضاحم توش. صورتمو فعلن شطرنجی کنید تا قلمم راه بگیره. بدبختی اینجاست که خیلی بعیده وسط این هفته به وبینار برسم.
6- آشپزی و فکراش منو کشته. بیشتر از آشپزی اورتینکینگ نماییدم.
7- دلم کتاب نمیخاست. باید ملکوت رو هضم میکردم. هنوز سر دلم بود. عوضش یه فیلم دیدم. اسمش؟ Requiem for a Dream 2000.
راستش خیلی اعصابخردکن بود. نمرهاش بالا بود. ولی خلاقیتش کم. البته چند تا صحنهاش رو دوست میداشتم، ولی حقیقتِ خانمانسوز اعتیاد و فروپاشی روانی معتاد رو میکوبید تو صورتت. کلی روابط از بین رفت. فیلم چهار تا قصل داشت. بهارش قشنگ بود. تابستون به اوج میرسید همه چی. ولی امان از دو فصل آخر؛ ابروهام تو هم بود و آه میکشیدم. موزیکش رو تقریبن همهمون شنیدیم. چقدر موزیک به بافت اون فیلم نشستهبود.
8- سپاسگزار بودنم. تا ابد.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
جمعه بود اما فهیم زودتر از معمول جمعهها بیدار شد. صفحات صبحگاهی و خابشو نوشت. پر و پیمون هم نوشت. خشنود بود. آب ولرمش رو نوشید و آماده شد برای جلسات مشاوره آنلاینی که تنظیم کرده بود. یه جلسه خونوادگی و یه جلسه فردی. اما هر دو به ارتباط ربط داشت.
نزدیک ظهر بود که کار آنلاین تموم شد. رفت پیادهروی. این هفته تنهایی. تو راه برگشت یه خریدهایی هم انجام داد. یه کم میوه و خوراکی. وقتی رسید خونه، رفت سراغ آزادنویسی. امروز روی کاغذ نوشت. خیلی هم نوشت مخصوصا در مورد درونیاتش که سرکوب میکنه. تو جلسه درمان خودش متوجه شد ناخودآگاهش رو نادیده میگیره. و حالا انگار گمش کرده.
ناهارشو با خاهرجان میخوره. ماکارونی و سالاد. دستپخت خاهرش حرف نداره. هر بار طعم تازه. از نظر فهیم، خاهرش خلق کنندۀ مزههای متنوع است. انگشتاش جادویی هستن برای آفریدن مزه. بعد از ناهار جلسات دیگه مشاوره و کتابخانی گروهی رو انجام میده. بلاخره بخش اول کتاب «وقتی زندگی ساز مخالف میزند» تموم میشه. فهیم همیشه از جلسات گروهی لذت بیشتری از جلسات فردی تجربه میکنه.
عصر میره سراغ کتاب روزنویسی استاد شاهین. هر بار که صفحه رو باز میکنه از اولش میخونه. و هر بار جور دیگه ای براش تجربه میشه. امروز این قسمت از نوشتههای استاد رو خیلی خوشمزه دید:
«گاه که میپندارم حال یک نفس مجال روزنویسی ندارم، کلمه نویسی دواست»👌🏻
بعد دلش خاست داستان کوتاه بخونه. لیست کتابا رو نگاه کرد. «قصههایی برای نوجوانها» نظرشو جلب کرد. شاهزاده سپیدمو و گنج پنهان در زمین رو خوند. به این فکر کرد گاهی تو گروهدرمانی نوجوونا، خوندن این داستانها میتونه کمککننده و اثرگذار باشه.
سری به فردوسی زد.
« ز دلها همه ترس بیرون کنید
زمین را ز خون رود جیحون کنید
به یزدان که تا در جهان زنده ام
به کین سیاوش دل آکندهام»
روزگفتاری در باب تمرین و استمرار برای عادتی سالم در کانال تلگرامش هوا کرد.
فهیم میخواد یاد بگیره و تمرین کنه که چطور میتونه در روزای کاری هم مثل جمعه واسه نوشتن و خوندن فرصت بیشتری بسازه. نه اینکه شرایط خاصی ایجاد کنه حتما. فقط یاد بگیره بین کاراش هم بنویسه و بخونه. فاصله نندازه. اجازه نده دغدغه کاری مانع نوشتن یا خوندن بشه.
گزارش ۱۲۲
https://t.me/fahimsaadat0401
واژههایی که امروز آموختم: رفیقانه، فکورانه، رامشکده، غنامندی.
سالواژهام: پرسشگری.
میپرسم:
ثمرهی نرمخویی چیست؟
۱. مثلاً وقتی ارتباطی حرمتم را میشکند، اگر با طمأنینه پیش بیایم، انگار آینهای پیش روی او نهادهام تا ببیند:
«تو ارزشمندی؛ خودت را دوستتر بدار.»
اما مگر میشود بیحرمتی را رفیقانه پاسخ داد؟
چنین خویی، غنا میطلبد؛ غنامندی.
۲. در همان مثال، خوی نرم نشانی از خوددوستی است.
چون خودم را دوست دارم، از خشمآغوشی دور میمانم.
امروز با نسیمِ خنکِ پاییزی از خواب بیدار شدم. پاییز نیست اما بوی آن به مشام میرسد. آخرین ماهِ هرفصل را دوست دارم چون مرزبندیِ فصلها را به هم میزند و به آبوهوایِ ماههای قبلی خود کاری ندارد. نگاهش به آینده است.
پانزده دقیقه، پیادهروی تند داشتم.
صبحانه خوردم.
قسمتِ بیشترِفایلِ هنرپیرنگسازی را مطالعه کردم.
یک پیرنگِ جدید برای تمرین جلسهی چهار نوشتم. متوجه شدم وقتی پیرنگِ زیر سیصدکلمه هدفِ ماست، پیرنگ بیشتر به رنگ میآیند و شاید در اینصورت مشقِ ما شباهتِ بیشتری به پیرنگهای موفق پیدا کند.
ناهار پلومرغ گذاشتم.
آزادنویسی کردم.
برای صبحانه فردا اوتمیل درست کردم.
یاسمین را بعد ده روز به خانهی بازی آوردم و در یک ساعتی که مشغول بازی بود، دوفصل دنکیشوت خواندم.
چند صفحه هم در مورد نمونهبرداری از مشکلاتِ قارچی مطالعه کردم.
چقدر این غزلِ حافظ را پسندیدم:
مزرعِ سبزِفلک دیدم و داسِ مهِ نو
یادم از کشتهی خویش آمد وهنگامِ درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو
گزارش نیک۱۲۲
📍تصمیمات ابری
– گاهی انجام دادنش سخت است ولی چه کنیم که مجبوریم؟
سال واژه: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت
•میخواهم امروز طومار نباشد•
به نظرم امروز کارهای نیک زیادی انجام دادیم.
صبح دو مارِ کوچک را از حیاط خانه فراری دادم، البته همسرم در گوشهای کمک رسانی کرد، اما نزدیک نیامد.
در هوایی که هوایش نامعلوم بود لباسهای شسته شده را به دست تقدیر سپردم تا قبل از بارش باران خشکشان کند با کمی آفتاب که پشت ابرهای پفکی اسیر شده بود. از همین جریان رخدادکی نوشتم و در کانالم روانه کردم.
درخت گلکاغذی را خیلی هرس کردیم طوری که در آغاز جوانی کچل شد.
خوشحال شدم که عصر لباسهایمان قبل از اینکه آسمان بُراق شود خشک شدند تا من سریع جمعآوریشان کنم.
بلاخره بعد از تلاشهای دیروز، نوشتن رخدادکِ امروز برایم سهلتر شد. طوریکه دوست دارم باز هم رخدادک بنویسم.
به قسمت پنجم از سریال مانتیس(La Mante) رسیدیم.
اوه گفتم: مانتیس.
رفته بودم لباسهای خشک شده را جمع کنم، ملخی خاکی رنگ و بزرگ سر راهم سبز شد. آرام همسرم را صدا زدم تا از سر راهم دورش کند ولی ملخ پرواز کرد و چرخید و از حیاط خارج نشد، برگشت به سقف خانه چسبید.
با من بازیاش گرفته بود.
تعجب نکنید، آن مارهای صبح را با شلنگ آب فراری داده بودم وگرنه من که محمد مارگیر¹ نیستم.
ضمن اینکه این ماربچههای شالیزارهای شمال تا جایی که میدانم خطری ندارند وگرنه من کجا و فراری دادن مار کجا. شجاعتم فقط در همین حد بود.
بعد از دیدن سریال به سرمان زد تا به مادر همسرم سری بزنیم و از فروشگاه نزدیک خانهاش خریدی بکنیم.
شکر که انجام شد.
۱. محمد نام یکی از هم دورهایهای من در نویسندگی خلاق است و چون تبحر خوبی در گرفتن مارها دارد این لقب را به او اعطا کردم.
۱۴۰۵/۰۶/۲۰
نشانی کانالم را همینجا سنجاق میکنم تا میان این شلوغی گم نشوم.
https://t.me/pichesabz
سالواژهام: خودآغوشی
_ شب را با صحنهنمایی انواع روانزخمهایم صبح میکنم. تئاتر بهجا و درخوری از گروه کارگردانی خوابهایم. سپاس از همهی دستاندرکاران. پس از بیداری، صبح را با خبری دلپذیر و دلانگیز آغازیدم: دورههای گرافیک ۸۵ میلیونی با طراحان بیرزومه و گنگ. بعد استوری آغاز دوبارهی صفحهام را چطور شروع کردم؟ با کنایهای به همین مسئله. خب دختر، از گرد راه برس! نمیتوانی آسه بیایی و آسه بروی؟ من و اینستاگرام رابطهمان مثل زن و شوهر بعد از طلاق شده. هرچی نگاهش میکنم، دلم صاف نمیشود. توی رودرواسی مصطفی هم بود که استوری گذاشتم. تمام روز حس خوبی نداشتم. بعد به مصطفی گفتم من اعتمادبهنفس انتشار کارهایم را ندارم. قشنگ یک بشکه (بوق) را روی سرم خالی کرد. نشستم سر جایم. فعلن توی رودرواسی او ادامه میدهم، ببینم چه میشود.
_ امروز بستهی پستی رسید؛ چند کیسه برنج و هدیهی مادرشوهرم برای من و مصطفی. حدس بزنید مال من چه بود؟ جعبهی کیفطوری از مدادرنگی، مدادشمعی، مدادروغنی، ماژیک، آبرنگ و خطکش و پاککن و مدادتراش. اینقدر ذوق کردم! یاد خریدهای کودکیام افتادم. اگر رنگش بهجای آبی صورتی بود، طلا میشد. روی جلدش هواپیماست، شیری که عینک روی چشمش دارد و دست تکان میدهد، فیلی که پنجرهی اتاقش را باز کرده، ماشینی که از جادهای میگذرد، ستارهها، سنجاقک و چند قلممو. خدایی شما باشی از این گوگولاسیون ذوق نمیکنی؟
_ گزارش نیک دیروزم را ظهر نوشتم و فرستادم. تمرین چالشعر روزانهام را انجام دادم. تئوری شعر خاندم و الان که گزارش امروزم را مینویسم، رسمن به آخر شب رسیدهایم. راستی، آخرشب دوباره فیلم هندی دیدیم. محض سرگرمی خوب بود. خدایی سینمای بالیوود از خیلی جهات خوب است. حیف و صدحیف از سینمای فعلی ما. 💔
_ تصمیم دارم بخشی از روزم را به گوش دادن بازخوردهای استاد در تمرینجا اختصاص بدهم تا دقتم در نثر بیشتر شود. همین. تا گزارشی دیگر بدرود.
https://t.me/sajedeh_haqparast
➖سالواژهام:بینجامیدن
✔️صفحات صبحگاهی نوشتم.
✔️سریال ترکیمو دیدم. داره جذاب میشه.
✔️وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
✔️ رفتم خونه مامان بزرگم. عمه کوچیکمم اومد. با اینکه دیشب همو دیده بودیم بازم از دستشون خوشحال شدم.
✔️رخدادک نوشتم.
✔️امروز زیاد حال نداشتم. احتمالن خستگی روز پیشه. چون دیروز از صبح بیرون بودم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
– بیش از دو هزار کلمه نوشتم و در ساحلک ثبت کردم. جالب است.
– پیاده رویِ کوتاه.
-دربارۀ کانون نویسندگان ایران و تاریخچهاش خواندم.
– تکرار آموزی: تمشک تیغدار چخوف ، و تکههایی از فیلم جهان با من برقص.
– روزواژه ام خیلی غیرمنتظره به ذهنم رسید بعد رفتم بیتهایش را مرور کردم.(خرقۀ سالوس). البته احتمالا نتوانم آن را بهکار بگیرم.
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا./ حافظ. غزل2
*سالوس: فریبدهنده؛ مکار؛ حیلهگر.
*خرقه: (تصوف) جُبهای که از دست پیر میپوشیدهاند و گاهی از تکههای گوناگون دوخته میشد.
__
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم./حافظ. غزل ۳۷۵
*زرق: تزویر؛ دو رنگی؛ ریاکاری
همین.
۱.دوش گرفتن
۲.پختن پلو و خورشت قیمه
۳.خواندن درس انگلیسی
۴.تماشای سریال «عشق حرف حالیش نیست»
۵.نوشیدن چای عسل
۶.وعدهی صبحانه:کره مربا عسل
۷.حرف زدن با دکتر بدیعی،روانپزشک
۸.خواندن درس روانشناسی،سلف لاو
۹.نماز خواندن..عبادت خلوت صبحگاهی..یا خلق یک روتین صبحگاهی
۱۰.گرفتن فال حافظ
۱۱.گرفتن فال قهوه،فال نیک..یعنی همه چیز خوب پیش میره
۱۲.خواندن دو صفحه از صفحات قرآن
۱۳.خرسم را بغل گرفتم و زیر پتوی عسلی خوابیدم
۱۴.برای خریدن یک گلدان زیبا..برنامهریزی کردم..تا آن را در اتاق قرار دهم.
۱۵.عطر جنیفر لوپز زدم
۱۶.غذا دادن به پرندگان
۱۷.غذا دادن به همستر
خورشید
در پشت پلکهای من
اعدام میشود «خسرو گلسرخی»
– به دیدن مادرم رفته بودم. سه روز کنارش بودم تا کِی خدا میداند…
– سه ساعت رانندگی کردم از اراک تا اصفهان.
– آلودگیهای سفر را شیتم و رُفتم.
-آشپزی کردم.
– چرتی یکونیم ساعته زدم و خستگی در کردم.
– ستون پای صحبت بزرگترهایم را از میان ویسهایی که از مادرم گرفتم، منتشر کردم.
– ولینار نویسندهساز شرکت کردم و ذوق آقای شناسا و ساحلکش را کردم.
– کتاب «ای سرزمین من» از گلسرخی را خاندم. عبارتهایی را برگزیدم و ذخیره کردم.
– این کتاب را دست دوم خریدم، صفحهی اول تکه روزنامهای از سال ۴۳ چسباندهاند که شعری از گلسرخی در ستون «شعر روز» دارد.
– زبان میخانم.
– چند صفحهای از خاطرات زندان را پیش میبرم.
شب بخیر
https://t.me/marzie_yarmohamadi
https://marziehyarmohammadi.ir
_ آزاد نویسی صبحگاهی و بکارگیری واژههای جدید.
_ تازگی به این نتیجه رسیدهام که هرچه بیشتر مینویسی دلت میخواهد بیشتر بنویسی.
_ امروز بعد از ظهر، خودکارهایم را برداشتم و به ایوان رفتم. روی صندلی سفیدی که بالشتکهای ارغوانی رنگ دارد نشستم. چشمهایم را بستم. خودم را دیدم که روی تخت خوابیدهام. از زمانی که بیدار شدم تا ظهر، با خودم همراه شدم و هرچه کرده بودم به مدت ۴۵ دقیقه در ۱۷ صفحه نوشتم.
_ امروز قند خونم بالا رفت. کتاب روزنویسی استاد، قندانِ قند.
گزارشهای نیک همسفرانم حبههای قند.
_ از حق نوشتن جولیا کامرون خواندم. نقل قول: صفحههای کاغذ غارهای خنکی از آگاهی هستند. جایی برای تعمق درباره زندگی و هم چشیدن طعم زندگی.
وقتی مینویسیم، دوست نداشتن و قدر ندانستن و وصل نشدن غیر ممکن است اگر نوشتن تمرین است عالی و کامل هم هست.
_دوباره خوانی یک داستان کوتاه از هوشنگ گلشیری.
_ بخشی از کتاب خودگویی مثبت را خواندم. نقل قول: نعمتها به طور تصادفی یا غیر منصفانه تقسیم نمیشوند. شمایی که برای بودن به دنیا آمدهاید سزاوار هر نعمتی هستید و این به خودگویی و باورهای شما در مورد خودتان بستگی دارد.
شما آنچه را که معتقدید سزاوار آن هستید میپذیرید و خلق میکنید. خودگویی خود را بررسی کنید. وقتی صحبت از لیاقت شما میشود، مهم نیست که کجا بودهاید و چه اتفاقی در زندگی شما افتاده است، شما به دنیا آمدهاید که سهمی برابر در جهان داشته باشید و هنوز آن را دارید.
_ یک پیاده روی یک ساعته داشتم.
_ همراه لیلی عزیزم دربارهی ملکوت گپ زدیم.
_ در وبینار امروز شرکت کردم و همراه دوستان عزیز آزادانه داستان نوشتیم و با اپلیکیشن زیبای ساحلک آشنا شدیم.
۱۴۰۵/۶/۲۰
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
جمعه متفاوت است.
برای من مثل روزهای دیگر فراقم بال و پر ندارد که میان کاغذها و کتابها پر باز کند.
اما آنقدرها هم بینسیب نماندهام.
نقد فیلمها مشغول میکرد.
وبینار هم نبودم. اما خیالی نیست.
فردا هم روز دیگریست.
یک
«از اینترنت تا تِرتِرنت»
.
من از نسل یک و نیم کامپیوتر توی ایرانم.
نامگذاری و شما رهگذاریم نمیدونم چقدر دقیق یا درسته ولی از اوایل دهه هفتاد کامپیوتر دمِ دستم بود و یه وَری باهاش میرفتم. زمانی که کامپیوتر نادیدهٔ ناشناختهٔ نادانستهٔ بیحضور برای همه بود.
هیچوقت درامد داشتن ازش رو جدی نگرفتم وگرنه شاید الان سیلیکونولی یا لااقل سیلیکون کوچهای، توی ایران بودم برای خودم.
تا آخرای دهه هشتاد هم اوضاع همین بود و تفاوتش فقط حضور روی میز خونهها بعنوان یه وسیله اشرافی و پُزدادنی بود نه بیشتر.
حالا روزگار به جایی رسیده که لنگِ یه لقمه اینترنتم.
شاید سرِ همینم وقتی مادرم میغرید و مینالید چرا وصل نمیشه تا تلویزیون عزیزش رو ببینه، چک کردم و دیدم نتش تموم شده.
شاکی شدم. گفتم ببین یه بار یه جوری بهت میگم که قشنگ یادت بمونه پس خوب گوش کن و نپر تو حرفم.
بعدش مثال شیر آب رو زدم که وقتی باز بذاری تموم میشه و وقتی کاری نداری باید ببندیش. نت هم همینه و وقتی میری دنبال کارِت خاموشش کن.
آخرشم گفتم اینم دزدبازاره و کاری میکنن زودتر تموم شه و تو مراقبت کن.
یه عمر فکر میکرده مملکت گل و بلبله و ما الکی مینالیم و دشمن ریده تو سرمون و کافر شدیم.
باز خوبه یه جا داره میفهمه کندی نت چیه و تقصیر کیه و چه خبره.
البته میخ آهنین نرود در سنگ.
💠💠💠💠💠
دو
«میش و ماش»
.
ماهی خوردم با ماشپلو. بعد از خیلی وقت.
با اینکه هی میگم اینجا سرخ نکن، هود کار نمیکنه و دود و دم همه جا رو بر میداره و تا فیها خالدون بوی ماهی و روغن میگیریم گوش نمیکنه.
خب کاریه که شده حیفه نزنم تو گوشش.
گوشتش لطیف و خوب بود. حیف جای تهدیگ خالی بود. بعدش گفت میشماهی بود. ارزش داشت یه کیلو بگیرم.
بهرحال همین که سه تا بشقاب خوردم و چک زدم توی گوش ارادهم، واسه یه امروز جای توجیه داره.
💠💠💠💠💠
سه
«فرصتسنج»
داشتن حیاط و یه سکوی بلوکی و آب پرفشار فکر کنم این روزا از نشونههای ثروتمندیه.
میشه راحت روش پتو و دشک و قالی شست. که شستم.
زن همسایه اومد و جالبه وقت شستشو پیداش میشه. گفت خوبه دیگه قالیشویی راه بنداز پول خوبی داره.
گفتم باشه، ولی پونصد میگیرم واسه هر کدوم.
گفت چه ارزون، همه جا یکونیم میگیرن.
سوختم. نه از قیمتا، از فرصتی که بازم پیوست به یه خروار فرصت خاک خوردهٔ دیگه که دیکتاتور اعظم میسوزونه.
البته اون فرصتسوز نبود.
چشمش بچه نخلی که دراورده بودن رو گرفت و برد.
سالواژه: اندیشهنگار
امروز روز دشواری بود؛ سردردی که تمام روز با من بود و اجازه نداد به طور کامل روی فیلمهایی که در صف دیدن بودند تمرکز کنم.
پادکست دورهی نویسندگی خلاق پیشرفته را گوش دادم، دربارهی چگونگی نوشتن طرحِ یک «فیلنامه» صحبت شد و با کتاب «رمانهای معاصر فارسی» اثر میمنت میرباقری آشنا شدم؛ کتابی که به نظرم برای هدیه دادن هم بسیار مناسب است.
عصر که رسید و قرمهسبزی روی اجاق بود، به این فکر افتادم که زندگی و روابط هم درست مثل پختن این غذاست؛ اگر به آن دل ندهی و با حوصله و توجه از آن مراقبت نکنی، خوب از آب در نمیآید. روابط اجتماعی و عاطفی ما هم دقیقاً همینطورند؛ تشنهی توجهاند وگرنه به سرعت خراب میشوند.
قبل خواب چالش تمرین بلز و کشیدن و رنگ کردن گردی، سه گوش و چهارگوش با دخترم. و بعد برای داستان شب انتخاب او باز هم : «زندگی این است».
شبم را با تکههایی از کتابهای مختلف گذراندم. از «بیحدومرز» تا چند صفحه از «از شیطان آموخت و سوزاند» و داستانی از «چرند و پرند».
نکتهای در مورد تقدیر در داستان چرند و پرند به نظرم بسیار جالب آمد؛ اینکه هر چه بر سرمان میآید تقدیر است و ما را با یک علامت سؤال بزرگ رها میکند. شاید حقیقت این باشد که ما در جبر زندگی گرفتاریم، اما پذیرش آن، گاهی آرامش بخش است.
در کتاب «تا طلاق نگرفتند ننوشتند» هم به نکاتی دربارهی تغییرات اجتماعی برخوردم؛ از صمیمیت در دانشگاهها تا پیچیدگیهای روابط زن و مرد در فضای مجازی. جالب است که میبینیم چطور در عین جنسیتزدایی در عرصههای اجتماعی و گروههای مجازی، هنوز هم سوءتفاهمهای کوچک (مثل یک استیکر گل یا قلب) میتواند به نزاعهای خانگی ختم شود.
در نهایت، به این فکر میرسی که آدم بددل کیست؟ به نظر بهانهها برای بددلی زیاد است. تنها راه نجات این است که با زندگی جدید آشنا شویم و با آن همراه گردیم، وگرنه هر لحظه احتمال مناقشه و دعوا با یکدیگر زیاد است.
کمی ورزش
نوشتن برای وبلاگ
۵۰۰ کلمه آزاد نویسی
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
پرسیدم اومده ریکاوری؟گفت آره. خیالم از سلامتی مادر راحت شد ولی نوزاد، شش ماهه به دنیا اومده و تو دستگاه نگهش داشتند. ما سه هفته بود دنبال ست بیمارستانی برای نوزادبودیم. ست نوزادی همون لباسیه که وقتی بچه به دنیا میاد مادربزرگ بچه با خودش میبره بیمارستان. تونستیم دیروز بخریم. نرسیدیم بفرستیم شهرستان. بچه هم بدون ست بیمارستانی به دنیا اومد. خدا کنه بچه بمونه. دکترش گفته احتمال موندن بچه ضعیفه. من به اون همه سیسمونی که خریدیم فکر میکنم. به پیرهن کنفی بیآستین چین چینی. به خلاف تشک خرگوشی. به قنداق فرنگی پشمالو صورتی.میخواستم به مادرش بگم اسمش رو بذاره هانا که هم به هانیه بخوره ؛هم آخرشم الف داره و مده. امروز اینقدر ناراحت این مادر و بچه شدم نتونستم کاری کنم. به خودم از ده نمره یک میدم.
از صبحی درگیر تمیزکاریم.
کیف بستیم.
آزادنویسی.
خوابیدم.
نویسندهساز.
پبادهروی.
خونه بابابزرگم آنتن بگیرنگیر داره، مگه اینکه به خونه عمه شبیخون بزنم.
صبح رفتم جمعهبازار. غرفهها تازه میچیدند کتابها را. باز در جستجوی زمان از دست رفته بودم. نیافتم. طبب حلبی قسمتم شد. کتاب نو، بوی نو.
مانتیس* همین الان تمام شد. با دلی گریستیم. دلی از نصفه دید. قاتل را از همان اوایل شناسایی کردم. گفتم: اینطوری که حال نمیدهد. ولی حال داد. آنقدرها هم مهم نبود. مهم شخصیتها بودند. روابطشان. و باز از جایی که فکرش را نمیکردی ضربه میخوری.
پایانش تأثیرگذار و راضیکننده بود. گریستیم و گفتیم خداروشکر.
گاهی جمعهها را نمینویسم. چرا؟ چون میفکرم حرفی ندارم. چون جمعهها ناامیدم. از ناامیدی به خاب پناه میبرم. ولی صبحهایش خمار خمار لعنت میفرستم به شبی که ننوشتم. ننوشتن صبح را میخرابد. از ظهر میآغازد و گند میزند.
ظهر کلی برنامهی کار ریختم. بعدش خیلی شیک برنامهها را زیر گرفتم و نشستنم به سریالیدن. مانتیس را تا ته دیدم و به مزیتِ جمعهها احترام گذاشتم.
اولین جلسهی زبان را با دلی گذراندیم. نوب بودن. آزارم میداد. گاهی میفکرم چند بار باید سر کلاسس نوب باشی؟ به مزیتهایش ایمان آوردم ولی. مثلن معلم از من زیاد انتظار ندارد و پیشرفتم بیشتر دیده میشود. از انتظارها متنفرم و زدهام میکند.
امروز ناامید نبودم. در ایستگاه رقص سالسا یاد گرفتم. زبان آغازیدم و کتاب خریدم. ماشین شستم و سریالی ارزشمند دیدم.
*سریال the mantis 2017
https://t.me/ReyhaneRabani
بازگشت به طبیعت
امروزم درازکش، زیر سقف بلند جنگل گردو گذشت. زیر انوار طلاگون خورشید که اینجا و آنجا از لابهلای تمام طیفهای رنگ سبز، خود را به زمین میلیساند. -این لیساندن را از «رگ قلع» منیرالدین بیروتی کش رفتهام- با پچپچهی آب و رقص دختر آفتاب در بغل رود. به اصرار دوستان بود که رفتم. که بیا دلمان تنگ است و راه هموار. رفتم و دفتر و قلمم را هم بردم و دیگران را گذاشتم تنها که بروند تا آبشار و من رفتم تا کاخهای سپید کاغذی.
رفتنا با شهیار قنبری بودیم و برگشتنا به لطف همراهان با ششوهشت و رپ، و تمام چاکراهامان در هم پیچیده شد. بچهها را که پیاده میکنیم سکوت را با ولع نفس میکشم. دوستانمان را دوست دارم. دونفرههامان را دوستتر.
وقتی پرواز سنجاقکی تو را پر میکند از زندگی
وقتی میدوی تا ته این کشتزارهای گسترده به هر سو
تا خود کوه
آرزو کردم عشق را
برای هرکه دوست میدارم یا نه
https://t.me/Darang_Farzaneh
درگیر بودم و در گل گیر بودم و در بهانه هم. گیرِ در بودم. گاهی هم لای در گیر کرده بودم.
سال پیش، نویسندهساز را به دخترخالهام معرفی کردم. امسال گفت که دورهی نویسندگی خلاق را شرکت کرده. ذوقیدم. در مورد کلمهبرداری حرف زدیم. تشویقش کردم گزارش نیک بنویسد و بعد فکر کردم من اگر بیلم و زنم چرا گزارش خودم را بیل نمیزنم. خوبیش این است که اینجا درِ بسته ندارد و برگشتن به آن حیا لازم ندارد.
آن تولدِ مِتگالاییِ کذایی هم تمام شد و خوب گذشت. چقدر فرقتر کرده بودم از پارسال. خودمتر بودم. با اعتماد به نفستر. بخشندهتر. بخشیدهتر. رنگتر. شَنگتر.
برای متولد، عروسک قورباغه آورده بودند. فکر کردم: قورباغه
قورِ باغِ ه( قوری که در باغ ه زندگی میکند)
قورِ باقر( قوری که متعلق به باقر است)
قورِ با قر( قوری که قر میریزد)
قوریِ باقر
قوری باقرمزی
باقرقره( پرندهای که به پرنده های خشتک پاره نخ می دهد)
باغرغره( پرندهای که دهانش تمیز است چون دهانشویه غرغره می کند)
باغُرغُره( پرندهی دلپُر)
باقِر قُره(باقری که تصادف کرده)
کادوی بعدی، ماشین کوچولوهای اسباب بازی بود. یادم آمد پسرداییهایم بچگیشان یک طاقچه پر از اینها داشتند و من همیشه زیر این طاقچه سر به سوی ماشینها می ایستادم. دستم نمیرسید به طاقچه. دست آنها هم. اگر میرسید که دخل ماشین ها میآمد احتمالا. بعداً پنج تا ماشین کوچک برایم خریدند. هر کدام در کف دست چهار سالهام جا میشد. سه تا فرمولیک. بنفش، آبی، صورتی، یک فِراری سبز( و چرا قرمز نه؟) و یک فورد آبی. عاشق فراری سبزم بودم. می توانست چراغ هایش را ببرد تو و عین عروسکم بخوابد. با هر پنج تا، در پیست مارپیچ فرش لاکی، ویراژ میرفتم. متولد اما، بیعلاقه بستهی ماشینکها را به کناری انداخت و سرگرم دوربین عکس فوریاش شد.
« خداحافظ گاری کوپر» را میخوانم. اگر دو سال پیش بود، بعد از دو صفحه خواندن با ذکر” این دیگه چه بی سر و تهیه” پرتش میکردم گوشهی کتابخانه. آن تَه مَه ها که چشمم به عطفش نیفتد. امروز ولی کیف کردم. سال بعد؟ کسی چه میداند. شاید پرتش کردم ته کتابخانه تا چشمم به عطفش نیفتد.
وبینارهای روز سوال و وبیکارها را هنوز گوش میدهم. قدیمیها را فعلا. برای اولین بار از دریچهی” سوگ” به” بیگانه” نگاه کردم. هیجان زده شدم از دیدگاه جدید.
ساحل خانم و آقای شناسا از اپلیکیشنشان میگفتند و با هر توضیح ذوقم بیشتر میشد. وقتی شخص غوطه ور در کاری، پی مدیریت مسالهای در همان موضوع بر میآید، نتیجه پربار و سهلاستفاده میشود و پاکیزه. جزئیاتی که در اپ به آن توجه کردهاند برق از سرم پراند.
به دخترخاله گفتم هر وقت وبینار بودی، یک داد بزن توی کامنت ها تا ببینمت. گمانم نزند. ماخوذ به حیاست. احتمالا با املای دیگری. ماخوزِ زنبوری، ماخوضِ مریض، یا معخوظِ دسته دار و غلیظ.( این آخری شبیه اسم موکّلی چیزی است. بسم اله ظاهر نشود) من ولی نیستم. کمتر شاید. نه در حد خوردن و قی کردن. در حد جویدن و آغاز هضم. پس با اقتدا به اجداد کشاورز هر دو مان و راه ارتباطیشان سرِ زمین، همین جا داد میزنم: سارینا هووویییییی
صبح از خواب عجیبی بیدار شدم. از خوابِ تا صبح پرسه زدن در میان دیوارهای سنگیِ بناهای ناکجاآباد. با آنهمه جزئیاتی که جعفر مدرس صادقی در هر سطر توصیف کرده، چارهای جز دیدن آن بناها در خواب میماند؟
“خودش به آنجا قصر میگفت. اما آنجا قصر نبود. چیزی بزرگتر و دامنهدارتر از قصر بود. یک شهر سنگی با کاخهای بزرگ. همهی کاخها سنگی بود و سقفها و ستونهای روی ایوانها همه خیلی بلند. بلندترین کاخ همان بود که پس از بالا آمدن از پلههای ورودی دیده بودم دارا روی ایوانش نشسته است. دارا خستگیاش را روی همین ایوان در میکرد و اگر میخواست بخوابد، روی همان تختی که کنار ستونهای ایوان بود میخوابید. از آنجا به پلههای ورودی و به دشت مسلط بود. توی کاخها در طول روز از نوری که از سنگهای نورگیر وسط سقفها میتابید روشن بود. همهی کاخها نورگیر داشت و توی همهی کاخها خالی خالی بود. این کاخ از کاخ اولی بزرگتر بود، اما سقف کوتاهتری داشت. کاخ اولی از سه جناح پلکانهای روبروی هم و ایوانهای بلند ستوندار داشت و از جناح شمالی به کاخهای کوچکتری که پشت سرش بود متصل میشد. ”
و تا امروز که چهارمین روز از خواندن کتاب گذشته، ۹۷ صفحه خط به خط دنبال کردن توصیف جزئیاتِ وجب به وجبِ مکانی نامعلوم در دل بیراههای کویری در فضایی وهمآلود و همراه شدن با اضطراب از اتفاقاتی که هرلحظه ممکناند اما پیش نمیآیند. و در این همه سطر به زور میشود چهل و چند کلمهی انتزاعی پیدا کرد. درست برعکس نوشتههای من، که هرچه هست در ذهنم میگذرد. این کلمههای انتزاعی که قاتل تمرینهای داستان نویسیام شدهاند. شاید برای همین، در بهت زدگی از خواندن یکبارهی این همه توصیف عینی، دیشب خوابشان را دیدهام. آن هم خوابی رنگی با وضوح فول اچ دی.
ظهر رفتهام سر کلاس رقص و عصر تمرین گروه رقص و بینش هرطور شده خودم را به خانه رساندهام برای نیمچه دوشی و تعویض لباس و ناهار و دوباره رفتن. و در تمام مدت باز با کلاس همراه نبودهام. انگار یکباره جا ماندهام و از دسترس خارج شدهام و در فضایی دورتر پشت نتهایی که در هوا میچرخیدهاند عقبنشستهام و از آنجا به تماشای نمایش خودم هم رغبت نکردهام. بهنظرم رسیده یکی شبیه به من در صف رقص ایستاده و حرکات را انگار که مارچی نظامیست بهترتیب، وسواسگونه و دقیق اجرا کرده باشد و من خاموش نگاهش کرده باشم. روزهایی که میلِ خواستن، پرت پرت کنان مثل شعلهی شمعی بیدلیل خاموش میشود، لحظهها تاریک و خالیست. شوقی که پیدا نیست ناگهان کجا میرود؟ شاید در ناکجاآبادی بین دیوارهای سنگی شهر دورافتادهای سرگردان و ناامید میچرخد و جادهی برگشتش پشت تپههای کویر درندشتی گم شده؟ نمیدانم شاید باید نوشتش. فقط نوشت. یا فقط خواند. خود را سپرد به جادوی کلمهها و منتظر ماند تا آن تکهی جدا افتادهی پازلت بازبیابدت و لحظهای که خیالش را نداشتی بیهوا ببینی باز با جهان در صلحی. برای خواندن در چنین روزی، چه کتابی بهتر از ناکجا آباد که دستت را بگیرد و ببردت به دنیای ناشناس دیگری که شاید هنوز شوق درش نمرده.
داخل ماشینم و داریم از بیرون برمی گردیم.
می خواهم گزارش نیکم را بنویسم.
گزارش نیک بیست و دومم را.
هنوز نرسیده ایم.
امروز صبح که از خواب بیدار شدیم، خواهرم گفت بریم یک جایی حوصله ام سر رفته است.
با کلی اختلاف نظر گفتیم نه بابا الان دیره. نمیشه که الان بریم اونجا.
می گفت بریم دربند ساعت چند بود ۱۱.
ما هم گفتیم که سحر عزیز، اگر قصد داشتی بری دربند دیشب هماهنگ می کردی تا ما تدارک ببینیم.
هیچی دیگه روی دنده ی لج افتادن را تجربه کردین و میدونین.
خواهر عزیزم روی دنده لج افتاده بود و گفت بریم.
ما هم با سردرگمی و بدون هیچی رفتیم به سمت دربند.
ماشالله چه قدر راه بود. یک بار که سنمون کم بود، با مترو رفته بودیم دیگه نرفته بودیم تا امروز.
احساس می کنم که با ماشین هم سخت تره هم دورتر.
به پدرم اصرار کردیم پدر جان با مترو بریم.
پدرم که از خواهرم لجبازتر بود گفت، نه با ماشین میریم دیگه چه کاریه.
خلاصه زدیم بیرون و راهی دربند عزیز شدیم.
خوش گذشت هوا خوب بود.
ما لباس ضخیم تر پوشیدیم تا به خاطر آب و رودخانه هایی که داره سردمون نشه.
ولی نزدیک ظهر رسیدیم و داشتیم از گرما می پختیم.
رسیدیم دربند.
ماشین رو همان پایین پارک کردیم و پیاده تا بالا رفتیم.
خیلی راه بود. انگار اومده بودیم کوه نوردی.
حال داد رگ های پاهام باز شد و خون رسانی انجام شد.
نفس نفس زنان سربالایی را تمام کردیم.
وارد ورودی دربند شدیم.
چون گرم بود، همان اول از دکه ی بستنی فروشی چهارتا بستنی قیفی طالبی و توت فرنگی با سس توت فرنگی خریدیم و روی صندلی کنار دکه که سنگی بود نشستیم و بستنی خوردیم.
بستنی هم گرمش شده بود داشت عرق می کرد.
شر شر از سس و مخلوط طالبی و توت فرنگی می ریخت روی دستمال.
لیس زدم تا به دستم نرسد و کثیف کاری نکند.
بالا تر رفتیم.
سر بالایی پشت سربالایی.
رودخانه ها پر آب بودند و اردک ها در آن آب تنی می کردند.
همه رنگ بودند قهوه ای، سفید، خاکی و…
مردم همه اونجا بودند.
انبوهی از جمعیت.
حال و هوای خوبی داشت همه خوشحال و خندان بودند، طوری که هیچ مشکلی وجود نداشت.
دکه های زیاد لواشک و ترشک داشتند.
تصور کنید کاسه های پر از ترشک و آلو، لواشک های رولی و متری.
لابد دهانتان آب افتاد.
آش رشته، آش دوغ و بلال تنوری همه چی اونجا بود.
خدا روشکر فراوانی نعمت بود.
چه رستوران های خوشگل وجذابی. هوش از سرت می پراند.
رستوران ها غذاهای متنوع و خوشمزه داشتند همراه با موزیک زنده.
ما آن قدر دربند را بالا و پایین رفتیم تا یه رستورانی که آبشار داشت را انتخاب کردیم در دل کوه بود.
از پله های بالا رفتیم و روی یکی از تخته های چوبی که پشت دیواری داشت و خالی بود نشستیم.
امروز مهمان خواهرم بودیم.
جوجه با مختلفات، نوشابه و دوغ پارچی سفارش دادیم خوردیم.
آخیش چه قدر غذا خوردن در طبیعت کیف دارد.
جایتان خالی بود.
تازه بعد از اینکه غذا خوردنمان تمام شد، یک آقایی با دوربین آمد و گفت که میخواد ازمون عکس بگیره و این عکس هدیه ی رستورانه.
خوش برخورد بود. دوربین را آماده کرد، گفت همه بگید دیزی ما هم آماده شدیم و گفتیم دیزی.
چیک عکس را گرفت. گفت تا ده دقیقه دیگر آماده می شود.
دیزی چه بود. همه میگویند بگید سیب شاید ترفند جدید و رستورانی بود.
از دربند امام صالح رفتیم و آن جا هم زیارت کردیم و نماز خواندیم. برگشتیم.
ولی خیلی استرس کشیدیم. خیابان ها همه سربالایی با ترافیک های سرسام آور.
ماشین ها قطاری پشت هم حرکت می کردند. ترمز ، کلاچ.
برنامه ی نشان هم قاطی کرده بود و اصلا هزارجا ما را برد. از این کوچه به آن کوچه.
یه سرگیجه ای گرفتیم که نگو و نپرس.
بالاخره از آنجا نجات پیدا کردیم.
ولی بالاشهر تهران چه ویویی دارد. چه آپارتمان ها و خانه هایی.
همه رویایی و لوکس.
امروز تهران گردی اجازه نداد که در وبینار محبوبم نویسنده ساز شرکت کنم.
چه حیف شد حضور نداشتم، ولی اشکال ندارد. جلسه ی ضبط شده در کانال را مشاهده می کنم.
الانم رسیدیم خانه ساعت ۲۲ تمام است.
بعد از درآوردن لباس ها و جمع کردنش، من ادامه ی گزارش نیک را می نویسم و می خواهم داخل سایت شاهین کلانتری بارگزاری کنم.
آزادنویسی تبدیل شد به خابنگاری. فضای سوررئال رویایم به رضا، خانوادهاش و ناراحتی من از آنها مربوط بود. چرا رضا به ذراتی در فضا تبدیل شد؟ فیلمهای هریپاتر در رویاهایم تاثیر گذاشته.
کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخدادن است» به هدف امسال در معماری دستگاه فکری و داشتن اصل موضوعه کمک میکند. به تمام چیزهایی که بدیهی میدانستیم، باید شک کنیم. پاسخها را دور بیاندازیم تا از نو هر مفهومی را بازاندیشی کنیم. الههجان در چند وبیکار اخیر در مورد «زبان مادری» هم چنین توصیهای میکند. زبان مادری را دور بیاندازیم و از نو آن را بیاموزیم.
چه بوی پیازداغی پیچیده، پنجرهها باز است و همسایه آشپزی میکند. برم صبحانه بخورم.
غزلخانی و رونویسی امروز رسید به نوشتن جملههایی در باب کرامت، غرامت، ملامت و مرحمت.
«یارب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت»
گفتگوی خاهرانه داشتم با پری، از مهمانی نرفتهام، اطلاعات کسب کردم. مدیونید اگر فکر کنید فضولم. فقط کمَکی کنجکاوم.
هریپاتر و شاهزاده دورگه را دیدم. دامبلدور، حامی بزرگ هری کشته شد. توسط یکی از همکاران قدیمی که استاد معجونسازی مدرسه بود.
در کتاب «بازاندیشی زبان فارسی» بارها جملهای را مرور و بازخانی میکنم.
«هرچه زبانِ «عالمانه» پیشتر رفته زبان را به فساد بیشتری دچار کرده است.»
چرا؟ واقعن عالِم یعنی چه؟ علم باید به بهتر شدن کمک کند چرا زبان را عالمان به فساد کشاندند؟
استاد کتاب «تاریخ کلمات برای همه» را میخانند.
احسان شناسا، اپلیکیشن «ساحلک» را طراحی و معرفی کرد. با توضیحات ساحل با بخشهای اصلی و کارکرد برنامه آشنا شدیم. چه عالی و کاربردیست. آفرین به خلاقیتشان.
در کارگاه فکریشه ۴، مغلطه را میکاویم.
«مغلطه اصرار و پذیرفتن یا تلاش برای صحیح شمردن نتیجهای زودهنگام است.» در واقع اشتباه در شیوهی استدلال ما را گرفتار مغلطه میکند. سفری آغاز کردیم که الههجان راهنمای این تور طولانیست.
سلام
جمعه ۲۰ شهریور
امروز در مورد ملال تحقیق کردم ودر یوتویوب ویدوی خانم عبدی از همسفران گروه نویسنده ساز رادیدم.چقدر نیاز دارم احساسات راشناسایی وآنها را نام گذاری کنم .انگار که آدمهایی که از سایه بیرون میآیند وتو بهشون فرصت میدی دوستت بشوند .وبینار استاد واپلیکیشن آقای شناسا برایم جالب بود.نمره من به روزم ۵ است
•امروز صبح، فهرستی از کادوهای مورد علاقهام نوشتم. امیدوارم عزیزانم بخوانندش و بخرند.
• نهِ صبح بود که رفتم استخر. اینبار مامان گفت من هم میآیم و عجیب بود چون ترس از آب دارد.
خوشگذشت و سرحالم کرد.
• فیزیک خواندم، ناهار خوردم، فیزیک خواندم، پیانو زدم و فیزیک خواندم و چیپس خوردم و فیزیک خواندم.
حالم بههم میخورد اسم فیزیک را که میآورم.
• رایان یکساعت گریست و یکساعت بعدش دوتا طوطی برزیلی به پرندگانمان افزود.
کاش همینطور مصمم و بااراده بماند.
• آزادنویسی کردم و کتاب خواندم و الان هم که دارم گزارش مینویسم.
https://t.me/hermionediana
روزی بهتر از امروز هم مگر داریم؟
شما قضاوت کنید، روزی که در آن قبل از رسیدن به نیمهی سومش بتوانی نردبان نویسندگیات را کامل کنی، پیادهروی مفید و نظم روزانه داشته باشی روز پرباری نیست؟
نمیدانید. خب بگذارید شرح دهم تا ببینید.
روز اول «از ساعت شش صبح تا دوازده ظهر»:
دیشب خوب و زود خوابیدم پس صبح ساعت هشت و بیست و پنج بیدار شدم. موهایم را بستم، مهمان آمد از آنجا که غریبه بودند رفتم توی اتاق دفترم را برداشتم ساعت را کوک کرده و شروع به پنج دقیقه نوشتن کردم. پنج دقیقه شد یک ربع و یک خانه از پنج خانهی نردبان علامت خورد.
رفتم مدرسه نویسندگی یک دفتر خالی جلویم باز کردم، نقل قولهایی که به دلم مینشستند را یادداشت کردم. حدود بیست کتاب را شناختم و نامشان را نوشتم و تعدادی هم روش نوشتن آموختم.
از نظر من مدرسه نویسندگی خود یک کتاب است.
مهمانها که رفتند رفتم چای خوردم و انگور شیرین، آزادنویسی کردم و به ایدهای برای کانالم رسیدم.
روز دوم «از دوازده ظهر تا شش عصر»:
ناهار ماکارونی دستپخت مامان را خوردم، آرام و کم. کمی نوشتم در حیات با آهنگ اسپانیایی پیادهروی کردم. باد لای موها و لباسهایم میپیچید، حس خوبی را القا میکرد آزاد بودم، انگار که روی زمین نیستم. در بیست دقیقه پیادهروی یاد چند راه از قبل آموخته شده برای نوشتن افتادم و به محض رسیدن به اتاق به لیست افزودم.
خواستم چرتی بزنم اما مغزم فعال شده بود و راههای دیگر را یادآوری میکرد و من با سرعت یادداشت میکردم.
برای چهارمینبار آزادنویسی کردم با جملات کوتاه و شمارش جملات البته چون نمیتوانم تمرکزم را روی دو کار بگزارم شمارهشان جا به جا میشد. وقتی شمردمشان صد و ده جمله نوشته بودم.
تجربهای جدیدی هم داشتم. ظهر که آزادنویسی می کردم لحظهای به خود آمدم و دیدم از تشویش و دلنگرانیهای پیشین خبری نیست و در طول روز آرام بودم.
دوش گرفتم زیر دوش به گزارش نیک میاندیشیدم که نظمی به روزهایم داده و مرا برای نوشتن متعهدتر.
بیرون که آمدم سماور را روشن کردم، لباسهای مشکی را در لباسشویی ریختن ظرفهای ناهار را شستم و چای خوردم. سپس مطلبی برای لذت نوشتن نوشتم اما به علت نبود اینترنت نتوانستم هوایش کنم.
خاله آمد کمی پیش او و مامان نشستم، لباس پهن کرده و ماشین آخر لباس را روشن کردم. نیمی از گزارش نیک را نوشتم و با مطلب کانال خانهی آخر نردبان را علامت زدم.
روز سوم «از شش عصر تا دوازده شب»:
دوباره توی مدرسه نویسندگی گشت زدم. مطلب را نشر دادم. با خانواده وقتگذرانی.
و گوش سپاری فایل پانصد و پنجاه نویسندساز.
واژهی روزم اهمالکاری.
۲۰-۶-۱۴۰۵https://t.me/ma0hlq
تو فال ابجدی نوشته بود تا هفتاد سال زنده ام و فالگیر کاسبی یک سال پیش تلفنی بهم گفت به ۲۵ سال برسم زندگیم تاریک میشه… چقدر باید بخوابم و بیدار بشم تا هفتاد سالم بشه و آسوده رها بشم الان می فهمم چرا آیدین در سمفونی مردگان می گفت:«تو این مملکت قبل رسیدن به سی سال همه یه جوری تباه می شیم.» ادامه پادکست سنگ صبور رو گوش دادم و قسمت جدید سریال دختر امپراطور رو دیدم و سمفونی مردگان خط کشیدن دور جملات مهمش آخر شب با غمی سوزناک خوابم برد.نتیجه چالش داستانک نویس ماه هم منتشر شد خواندن صفحاتی از کتاب سمفونی مردگان برای داداشم و تحلیل این کتاب در گروه همخوانی کتاب
.« قلبِ دریا صفت، پیرو راهِ تو بود
روزِ بی نورم، همسفرِ رازِ تو بود
✍🏼مریم باقری ۲٠شهریور۱۴٠۵
@Maryamwriter_2
این هم از روز جمعهام
بعد از نماز صبح خوابم نبرد. آزادنویسی و فهرستنویسی کردم.
از کتاب «خرده تدریس» ادامهی فصل پیوند را خواندم، جیمز ام لنگ باز از رمان «دختر کشیش» اورول نام برد، توی طاقچه دانلودش کردم و چند صفحهای از رمان را خواندم. از «برای امروز کافی است» هم چند یادداشت روز جان اشتاین بک را خواندم، این یادداشتها را در زمان نوشتن رمان «شرق بهشت» برای ویراستارش نوشته است، پس چند صفحهای هم از این رمان خواندم.
وبلاگم را پس از مدتها به روز کردم.
از «گاه ناچیزی مرگ» دو فصل خواندم و این گونه سِفْرِ هفتم را به پایان رساندم. فصل 62 با این جمله از ابنعربی شروع میشد: «اگر همه چیز از تو در امان باشد از همهچیز در امان خواهی بود.» نامهای از پدر نظامبانو آمده که ابنعربی را سرزنش میکند که کتابت را که روانهی بازار کردهای آبروی ما را برده و ما مجبوریم مکه را ترک کنیم. فصل 63 هم به سرنوشت کتاب مربوط میشد که سلطانِ ترک که در پایان فصل پیش کتاب به او هدیه شده بود عزل گردید.
در وبینار نویسنده ساز با کتابهای «تاریخ کلمه برای همه» و «زبان آدمی» آشنا شدیم. هیچ کدام نسخه الکترونیک نداشتند. مهمانان برنامه (احسان شناسا و ساحل خسروی) از نرمافزار تحت وب ساحلک رونمایی کردند. همان لحظه وارد شدم و برای کلمهی روز «سفر»، 5 جمله نوشتم. من توی تمرین مهمِ جملهنویسی تنبلم، باشد که این نرمافزار از تنبلیام بکاهد.
در کارگاه «فکریشه 4؛ مغلطه چیست؟» به معنای واقعی کلمه، فسفر سوزاندیم. الهه علیزاده مغلطه را آنچنان برایمان جا انداخت که اگر هم جا نیفتاده باشد، آنقدر میخوانم که جا بیفتد، خلاصه با مغلطه آشناتر شدم. حالا برای تمرینش قرار است مچ مغلطههایمان را بگیریم. من و مغلطه؟ استغفرالله.
دو هفتهای است کمتر جوش میآورم و با طمأنینه برخورد میکنم، فکر کنم یکی از علتهای آرام شدنم، تمرینهای مدرسه سرزبان باشد.
توی فهرست صبحگاهیام نمیدانم طول روز جمعه را چی فرض کرده بودم که به روز کردن طرح درس یکی از درسهای ترم بعدم و مرور فایل ارائه پروپزالم را هم گنجانده بودم. به هیچکدام نرسیدم. احساسم این بود که امروز، زمان زودتر میگذرد.
میروم سراغ فایل کتاب «بازاندیشی زبان فارسی» و چند صفحهای از آن بخوانم.
1405.6.20
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
حالا چرا حلزون دارد پشه میشود؟
گزارش نیک ۱۹
دیروز گفتم چند روز سخت پیش رو دارم. دروغ نگفتم. اما به آن سختی که فکر میکردم نیست. پوستم کنده میشود.
خب؟
دوباره پوست درمیآورم.
دوست ندارم اینجا از سختیهایم بنویسم. دوست دارم اینجا بنویسم که دوام میآورم. باز هم دروغ نگفتم. دوام میآورم. راستش وسط کار چند خبر خوب هم شنیدم.
«رگتایم» به نفسهای آخرش رسیده.
در کتاب، تبعیض نژادی و اختلاف طبقاتی در حوالی سالهای ۱۹۰۰ آمریکا بهخوبی بیان شده. مشکلاتی که شوربختانه در زندگی امروز نیز وجود دارند. و سالها پیش از ۱۹۰۰ میلادی هم وجود داشتند.
روزی میرسد که بشر به این اختلافات خودساخته پایان دهد؟
گفتم اینجا از سختیها نمیگویم. برای سومینبار میگویم که دروغ نگفتم. ولی برای خودم، خیلی ازشان نوشتم. چنان سبک شدم که گویی ساعتها گریستم.
«نوشتن» برایم از قبل عزیزتر شده.
با شعرکها درگیرم. الآن دوستشان دارم، چند ساعت بعد دلم میخواهد پارهشان کنم. البته نمیکنم.
به لطف «استاد» علاقهام به شعر بسیار بیشتر شده. بهتر حسش میکنم.
«فرهاد مهراد» خوانده بود:
«جمعه چیز تازهای برام نداشت».
برای من داشت. فهمیدم اگر لازم باشد، چقدر میتوانم آستانهی تحملم را بالا ببرم. فکر نمیکنم استثنا باشم. گمان میکنم «انسان» همین است. در سختیها تازه میفهمد چقدر میتواند قوی باشد.
مثلا قرار بود اینجا از سختیها نگویم.
کار روی تمرین «نویسندگی خلاق پیشرفته» را آغازیدم. «پیرنگ» نوشتن بسیار سختتر از چیزیست که فکرش را میکنید. برای آخرین و چهارمینبار، دروغ نگفتم.
کمحرفی دیروز هم جبران شد. عجب اعتیادی دارد این گزارش نیک. تا باشد از این اعتیادها.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷/۵ از ۱۰
سارا گفت، مامان چرا مردم از هم فرار میکنند. مامان گفت، نمیدانم میخواهم گزارش نیک بنویسم چون سالواژهام تعهدورزی است. سارا گفت، خب حالا این برایم یک سوال اساسی است که باید بدانم چون قبلا اینطور نبود. مامان گفت، چون بابت یک سلام باید یک میلیون تومان بدهید و بابت شنیدن جوابش دو میلیون تومان باید بدهید. سارا گفت، وا اینم شد جواب سوالم. مامان گفت، فکر کن بهش میرسی.
صبح بیدارشدم و به سراغ نوشتن رفتم بعد از یک عالمه کار اول صبح، وضو، نماز، دعا. و سرحال شدم از نوشتن پیوسته و دائم مخصوصا اگر بدون وقفه باشد. پیادهروی صبحگاهی را انجام دادم با عشق و علاقه بود نه از سر اجبار. دو کاری که مورد علاقهام هستند و در آنها خللی ایجاد نمیکنم اول نوشتن و اول پیاده روی. دوتا در درجه اول هستند و هر روز انجام میدهم. امروز هم بنا به ضرورت مهمانداری رمان من چراغها را خاموش میکنم را به صورت صوتی گوش دادم. و آخرین قسمت را هم تمام کردم و در عصر و زمانهی سال چهل در آبادان ماجرایش اتفاق افتاده بود خانواده ارمنی که ایرانی هستند و برایم جالب بود که آداب و رسوم آنها هم مثل ما است. من همیشه به خوردن چای علاقهی زیادی دارم و از خوردن آن بعد از اتمام هر کار لذت میبرم. امروز قیمتها ناراحت و نگرانم کرد. ای کاش چند روز پیدرپی باران ببارد و همهی درختان و گلها سیراب شوند. و خیابانها و کوچهها شسته شوند. همه جا شفاف و تمیز شود. امروز خواهرزادهام مریض بود و چند بار تلفنی احوالش را پرسیدم. امروز واژهی دیو غرور را در متن کتاب زندگینامه شاعران ایرانی را خواندم قبلا هم این واژه را شنیده و دیده بودم اما امروز به آن فکر کردم. با نوهام در باره داستان کودک حرف زدم و از او خواستم یک داستان کودکانه بنویسد. خودم هم قسمتی از داستان کودک را نوشتم. فیلم مستند در بارهی غذاها را دیدم. امروز بخاطر مهمانهای عزیزی که داشتم به وبینار دیر رسیدم. سی دقیقه از آن گذشته بود و آقای احسان شناسا و خانم ساحل خسروی در باره یک نرمافزای که طراحی و آماده کرده بودند توضیح دادند و بعد از آن هم آزاد نویسی بود و باز هم من کمتر نوشتم. نمرهی شش از آن من است. به کانال تلگرام مهرابی سر بزنید 👇
https://t.me/notetoday1
۱۴۰۵/۰۶/۲۰
در میان دیوارها اسیریم و دیوارها را نمیبینیم. (بختیار علی)
صبحنوشت.
خوانش ابزارهای پیرنگ.
جلسهی کوچینگ. از آشفتگی ذهنی رسیدیم به نتیجهگرایی. گاهی ریشهی مسائل ژرفتر و پیچیدهتر از آنیست که خیال میکنیم. کوچینگ امکان لمس لایههای زیرین انگیزهها و ادراک افراد است.
تماشای The sea inside. زندگی انتخاب است یا التزام؟ ارزش زیستن به چیست؟ شاید انگیزه کمک به دیگری معنا بخشیدن به بودنمان است.
جلسهی دوم کوچینگ. ماندن در ترسها. غوطه خوردن در مرداب خویش. ترسهای بلعنده. شکست، نقص، قضاوت شدن، تایید نشدن.
کارگاه فکریشه. مغالطهها را بشناسیم. مغالطه اصرار، پذیرش یا تلاش برای صحیح نشان دادن نتیجهای که هنوز پذیرشش زود است. زبان فارسی بیشتر حکمت دارد تا استدلال. و بیشتر در شعر غنی ست تا فلسفهورزی. قرار شد مغلطههایم را پیدا کنم. نمیدانم جز مغلطههاست یا نه اما شدیداً نسبیگرا هستم. همین است که راحت به قطعیت نمیرسم.
از کارگاه فکریشه مستقیم پریدم به سالسا رقصیدن و هیزبازی.
کمی قدم زدن با یداله رویایی.
رقص شکسته در ترتیبم
شیبام.
از واژه تاریکم کن
حالا که تیر
در مسیر خود از زخم تاریک میشود.(یداله رویایی)
شکیبا اسکاف
https://t.me/My_Hand_writee
تکههایی از امروزم
بیست صفحه از «داستان یک شهر» را خواندم و عقبافتادگیام از گروه را جبران کردم. شبی که آخرین شب زندگی تعدادی از دوستانشان بود. باز هم همراه شدم با خالد. با خشم، بهت و سنگینیِ لحظههایی که پایانش را میداند. احمد محمود چنان دقیق به جزئیات احساسی شخصیتها نزدیک میشود که گاهی متعجب میمانی نویسنده چگونه توانسته این لرزشهای پنهانِ آدمها را ببیند و به کلمه درآورد. انگار فقط داستان نمیخوانی، با خالد راه میروی و آنچه بر سرش میآید، بر تو هم میگذرد.
نیم ساعتی آزادنویسی کردم، قورمهسبزی پختم و بهخاطر سردردی که از دیرخوابی شب قبل به جا مانده بود، کمی خوابیدم.
یک قسمت از «مانتیس» را هم دیدم. سریال پیشنهادی استاد. هنوز برای قضاوت زود است، اما فضای رازآلودش و پرسشهایی که دربارهی گذشتهی شخصیتها پیش میکشد، مرا برای دیدن ادامهاش کنجکاو کرد.
روزم میان خواندن، نوشتن، کارِ خانه، خواب و تماشای فیلم گذشت. یک روز معمولی، اما نه آنقدر بیتجربه.
سال واژه:ماراتن معکوس.
شروع کتاب «خانم پالفری در کلرمانت».
آزادنویسی زیاد.
یک گربهی تهاجمی توی کوچه به دفعات دنبالم میکند. درگیر واکاوی زبان بدن گربه، gpt سکته کرده، vpn سکته کرده.
باقی فیلم « باشگاه مشت زنی» را دیدم و متوجه شدم کتاب را بیشتر دوست دارم نمیدانم چون اول خاندم یا چون کتاب ارباب صاحب اختیار تری برای خلق تصاویر است.
واژهی روز: ملاحت.
https://t.me/setabdi
گردش آبجیا
-سالواژهام: تدریس.
-روی ایدهی جدیدم واسه داستان کوتاه کار کردم. صحنهی اول شکل گرفت.
-آبجی بزرگه مداد سربی نداشت. گفت برویم کتابفروشی بخریم؟
از خداخواسته راه افتادم.
شهرمان هزاران لوازمالتحریری دارد و یک کتابفروشی. که از قضا همان یک کتابفروشی هم بیشتر لوازمالتحریر و عروسک میفروشد تا کتاب.
آبجی بزرگه رفت سراغ مدادها. آبجی کوچیکه هم که بنده باشم رفتم تو دل کتابها.
دیدم بخشی جدید اضافه شده، پر از کتاب کودک.
تکتک را لمسشان کردم. یک عالمه رنگ. یک عالمه بچگی.
از بینشان «علی بابا و چهل دزد» چشمم را گرفت. از مجموعهی «بخون و بچین»، نشر «آریا نوین». یک سمتش شعر بود و سمت دیگر پازل.
زمان در رفت از دستم. آبجی بزرگه مداد سربی و پاککن و دفترچهاش را خرید. پرسید «چیزی نمیخوای؟»، گفتم «نه».
راه افتادیم. سرِ راه سری زدیم به نمایشگاه خوردنیها. ترشک و لواشک و کلوچهی محلی.
از اونجا هم پیاده رفتیم تا فروشگاه. دو تا بستنی به اصرار آبجی بزرگه گرفتیم.
گفت «بخور»، گفتم «باشه واسه خونه».
دوباره گفت «بخور»، گفتم «نمیخورم بابا».
گفت «نخوری نمیخورم».
خوردم. خورد.
بستنی رولی کاکائویی بود. گاز زدم، نصفهش کنده شد. نه میتوانستم دهانم را باز کنم، نه میتوانستم ببندم. نه میتوانستم بجوم، نه میتوانستم قورتش بدهم. سر چرخاندم دیدم آبجی بزرگه هم به همین درد دچار است. مشکلی جدید اضافه شد. نمیتوانستم بخندم. یعنی نمیتوانستیم.
به هر بدبختی بود، بستنی را خوردیم و برگشتیم خانه. اون موقع بهش نگفتم، ولی الان میگویم «خیلی چسبید آبجی».
-برگشتنه نشستم پای نوشتن. چون پاهام درد میکرد دیگر نمیتوانستم سر پا بنویسم.
-یادداشت کانال را نوشتم. گزارش نیک هم پشتبندش.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
بیستم شهریور
-بیشتر خوابیدنِ صبح جمعه کل روز را میسازد، حتی وقتی تنها هفت دقیقه باشد.
-اضطراب انتخاب واحد، آسایشِ این بنده حقیر را دزدیده . نمیدانم چطور قصد انجام دادنش را دارم.
-من استعداد عجیبی در خودم را به ندانستن زدن، دارم. میدانستم استعفای سه تا از همکارهایم تنها ظاهر قضیه است و در واقع آنها اخراج شدهاند، حتی دلیلش را هم درست حدس زده بودم؛ اما وقتی راجع به آن گفتنند تظاهر کردم که برای اولین بار میشنومش. راستش را بخواهید نه دلم میخواهد در میان حواشی باشم نه راجع به حاشیهها حرف بزنم.
از اولین روزی که تصمیم به سرکار رفتن گرفتم، قصد و هدفم را برای خود واضح کردم، هیچ چیزی به غیر از نیتم توجهم را جلب نمیکند.
-تراپی و گریه کردن موقع روایت چیزی که سالها سعی در نپذیرفتنش دارم.
-موقع برگشتن کتاب «عبور از والدین دشوار» را با تخفیف از فیدیبو خریدم. کمی هم از کتاب «حق نوشتن» رو خواندم. میدانید کتابهایی وجود دارند که احساس میکنم برای خواندنشان دیر کردهام. منظورم این نیست که خواندنش خالی از لطف است، فقط دلم میخواست سر موقعش میخواندم.
برای مثال خواندن کتابهایی که میل به نوشتن را تقویت میکنند برای قبل از شروع نوشتن کارآمدیه بیشتری میتوانست داشته باشد تا این لحظه که ترم پنجم ادبیات نمایشی هستم و انتظار میرود عملکرد نوشتاری و لیست مطالعاتی درخور این رشته داشته باشم. خلاصه که جایی به غیر از گزارش نیک اعتراف به خواندن این قبیل کتابها نمیکنم.
-وقتی حال مامان خانم خوب نیست، همه را بدحال میکند. پس بعد از بازگشتن به خانه تا همین لحظه که درحال نوشتن اینها هستم، بدحالم.
-هنوز هم نمیدانم به دوستم پیامی داده و جویای حالش شوم، یا این کار نقص حریم شخصی به حساب میآید(چون گفت خودش بهم زنگ میزنه، درحالی که غیبتش طولانی شده؛ شاید هم ده روز طولانی نیست و من دارم شلوغش میکنم.)
-صفحات امروز، شبانگاهی شدند. امیدوارم از فردا به سرجایشان برگشته و صبحگاهی شوند.
-امروز متنی در کانالم نگذاشتم، دروغ نباشد کمی در نوشتن وسواسی شدهام، انگار متنها تا ابد نیازمند بازنویسی و ویرایش هستند؛ همین باعث میشود از منتشر کردنشان طفره بروم.
-این هم یکی دیگر از جمعههایی که معمولا از اول هفته ذوقشان را دارم؛ همیشه حیف میشوند. حیفشان میکنم.
امتیازها 5 از ۱۰
سال واژه: مشاهده گری
اقبال لاهوری:
«زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است»
ـ صفحات صبحگاهی دو آچار.
پیادهروی بر عکس راه رفتن این دفعه در حییاط
_ مراجعه خصوصی به فریزر ، بیرون انداختن خیار و گوجه به جهت تهیه سالاد شیرازی نیمه انبوه برای سه وعده غذایی کوه سبزی، لوبیا پلوی شیرازی و ماکارونی و تشکر ویژه از رنده برقی.
_ دیدن چند فیلم آموزشی ده بار مجبور شدم وسطش بلند بشوم و سرانجام کامل ندیدم و عدم یادداشت برداری.
_ جستجوی موضوع خاص، هوش مصنوعی صد هزارتا مقاله برایش آورد عجب نفهمی بود هرچی آشغال پاشغال پیدا کرده بود برام می آورد.
_ «نوشتن برای توسعۀ جهان ۳» را خواندم.
_ تلفن موبایل طبق معمول زنگ خورد پاسخ ندادم.
_ پاسخ بلند مستدل و مستند به سوالات کوتاه ایتایی همکاران.
گزارش نیک ۱۲۲ مصادف با جمعه ۱۱سپتامبر در هالهی از ابهام تمام شد.
دیشب ۲ خوابیدم. مهمان بودیم. میخواهم شبها ۱۱ بخوابم. فکر کنم ۱۱ چایی دوم را آوردند.
پا شدیم بیاییم. گفتم باید فردا بروم دانشگاه. ته چشمهایشان ناباوری را میخواندم که نگاه کن این بچه چه دروغی میگوید. روز جمعهای آخر؟
بعد باید بگویم که من سلول دارم و تست دارم و نمیشود رهایشان کرد و مجوز ورود روزهای تعطیل داریم و فلان و بهمان.
صبح مگر میتوانستم بیدار شوم؟
ساعت ۹ و نیم بیدار شدم و زل زده بودم به ساعت که چه دیر شد.
دیشب محاسباتم برای تست امروز نصفهنیمه ماند و لپتاپ را زدم زیر بغل و آزمایشگاه که رسیدم گفتم اول نیم ساعت این محاسبات را کامل میکنم و بعد میروم سراغ تست.
تا ۳ ساعت بعدش داشتیم با محمد محاسبات را تکمیل میکردیم. سخت بود ها. فکرش را نمیکردم.
ظهر آش و لاش بودیم و قرار شد تست را بگذارم برای فردا اول وقت.
خانه که رسیدم بعد از ناهار و خوابِ نیم ساعتی یک مقداری خانه مرتب کردیم و بقیهاش مثل روزهای دیگر به روتینهای پشت هم گذشت. وقت که کم دارم کوتاهتر انجام میدهم هر عادتی را ولی حذفش نمیکنم.
دارم بهتر میشوم در تکرار کارهایی که هر روز میخواهم انجام دهم. اما همچنان باید صبر کرد و مراقبت کرد و تکرار کرد.
https://t.me/f_mahmudpur
– تقریبن نود درصد ما و حتی مردم جهان، فک و فامیل بهدردبخوری نداریم، اصلن من خودم را میگویم؛ چند نسل ما را روی هم بگذاری به قدر یک آدم از آن بیرون نمیآید که خود من هم چنین فکوفامیلی هستم برای دیگران. حالا در همین شرایط حیرت میکنم از اینکه میبینم دغدغهی بعضی از ما حرفهای زنعمو مهناز و زندایی سودابه و خاله مریم است. (اسمها مستعار نیستند، وجود دارند. اگر این چیزها را در اینستاگرام هم مینوشتم آنقدر بهدردبخور نبودند که تا جملهی سوم بخوانند و بفهمند که آنها را مخاطب قرار دادهام.) یعنی دنیای ما آنقدر کوچک است که این پروفسورها رهبری آن را به عهده دارند، درحدی که بچهی این یکیها تا گلو در مصیبت فرو رفته است اما اصرار دارند که او به این مصیبت ادامه دهد چون نمیدانند جواب آن یکیها را چگونه باید بدهند. به خدا که مصداق بارز شرک است.
– خیلی رک به این آدمی که در مصیبت غرق است گفتم خواهشن خودت را سفت نگهدار و نگذار الان بمیری، الان وقت مردن نیست. بگذار حداقل یک گوشه از زندگی را تجربه کنی بعد بمیر.
– امروز اوضاع هزارکلمه داستاننویسی بهتر بود؛ نه به لحاظ سوژه که اصلن حرفی برای گفتن ندارد، بیشتر به لحاظ آرامشی که داشتم و توانستم جریان تداعیها را دنبال کنم. از ابتدا با خودم قرار گذاشتم که در آرامش تایپ کن و استرس سوژه و تعداد کلمات و هیچ چیز دیگری را نداشته باش. توانستم ۱۷۵۸ کلمه تایپ کنم بدون اینکه احساس فشار داشته باشم. امیدوارم در روزهای بعدی وضع از نظر قصهگفتن هم بهتر شود.
– سنجههای روزم را سروسامان دادم و گذاشتم روی صفحهی گوشی که جلوی چشمم باشند. تا آخر شب ۸ نمره را میگیرم.
– رنگکردن مو هم اضافه شده است به امور روزمره. اشکالی ندارد، میارزد به فاصله گرفتن از دکلره.
– سر زدیم به عزیز قلبم؛ قلبی اگر مانده باشد.
– الهی شکرت…
20/06/1405
گزارش نیک🐌♥️ ۱۲۲
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
1. مدیتیشن صبحگاهی به مدت بیست دقیقه.
یادش بخیر زمانی یک ساعت صبح و یک ساعت شب مدیتیشن میکردم. البته این روزها تمرینهای روزانهی ریکی سطح سه را انجام میدهم که زمانبر است. دسته کم روزی دو ساعت. بنابراین اگر بخواهم مثل گذشته فیتیلهی مدیتیشن را ببرم بالا، باید همان طلوع آفتاب بیدار شوم. راستی چقدر دوست دارم هر روز طلوع آفتاب بیدار شوم.
2. تصویر سازی میلیونها آیندهی محتمل.
چه تصاویری. کمرم صاف شد و قلبم سفید-طلایی. یکی از تمرینهای جذاب ری-کی تاباندن انرژی ری-کی به آینده است. در کتاب «ماوراء طبیعی شدن» دکتر جو دیسپنزا هم به تصویرسازی آرزوها تاکید بسیاری شدهاست. باید چشمم را میبستم و هر آِیندهای که دوست میداشتم صرف نظر هر محدودیتی را تصور میکردم. احساس شعفی که به من از این تمرین دست داد توصیف ناپذیر است. خودم که هیچ تمام سلولهای بدنم دست در دست یکدیگر، دایره وار میچرخیدند، میخندیدند و پایکوبی میکردند.
3. صبح صورتم را سه بار با آب شستم و خشک نکردم.
در یک ریلز اینستاگرام یاد گرفتم که گاهی ما در زندگی کودکانی یتیم میشویم. مثلاً دیگر کسی نیست که بپرسد:
«هاله آیا صورتت را از خواب که بیدار شدی شستی؟ مسواک زدهای که داری صبحانه میخوری؟»
شاید این در مورد من درست است. خیلی وقت است که مادرم از من از این سوالها را نمیپرسد. خیلی وقت هم هست که صبح زود بیدار میشوم اما به بیست دقیقه نکشیده دوباره به تختخواب برمیگردم. این بود که امروز سه بار به صورتم آب زدم و به یاد معلم دینی راهنمایمان که میگفت اگر بعد از وضو صورتتان را خشک نکنید ثوابش بیشتر است هر سه بار صورتم را خشک نکردم. این بود که بالاخره موفق شدم از ساعت 7:30 صبح تا به الان بیدار بمانم.
4. گزارش نیک و روزانه نویسی هزار کلمه نویسی را همزمان انجام دادم.
گفتم اینجوری یک تیر و دو نشان میزنم. البته که انجام شد. اما احساس جالبی که داشتم این بود که شب که آمدم از نوشتههایم گزارش نیک در بیاورم چقدر با نوشتههایم غریبه بودم. احساساتم تغییر کرده بود. انگار آنها را من ننوشته بودم.
5. چطور گزارش نیک بهتری بنویسم؟
امروز هم به این موضوع فکر کردم. البته کمی ریشهای تر. قبلاً هفته را به دو قسمت تقسیم میکردم. سه روز کار، چهار روز در خانه. برایم هم وحی منزل بود که من در خانه کار نمیکردم. اما از بس که میخواستم در سه روز اندازهی یک هفته کار کنم، دو روز در خانه میافتادم تا بشوم همان هالهی سابق و دو روز دیگر هم صرف خرید و کارهای روزمره میشد. اما این هفته چهار روزی که در خانه بودم را روزی سه ساعت روی گزارشها و ثبت مستندات کار کردم. هم وقت برای گزارش نیک داشتم و هم حتی فکر کنم بتوانم شنبه تا دوشنبه هم گزارش نیک بنویسم. یک جوری همیشه کار کن، معقولتر کار کن بود. حتی وقت برای آزاد نویسی هم میماند. درضمن شاید آن غم و کلافگی ناشی از دور افتادگی از نوشتن هم از سرم بیافتد.
6. قرتی سازی
حمام، براشینگ مو، اتو کردن تمام لباسهای تمیز و روشن برای سه روزکاری، گذاشتن همه چیز در کوله پشتی، حتی فیکساتور آرایش و ست اکسسوری روی شومیز شلوار محل کار.
7. «هزارکلمه نویسی در قالب داستان» در وبینار روزانه امروز
امروز 924 کلمه نوشتم. سه روز گذشته شلخته نوشتم. امروز تمیزتر نوشتم. امروز تمام جملات سوم شخص بود. دیروز مدام به سبک گزارش نیک میرفتم سراغ اول شخص. امروز این باور در من جوانه زد که هر چیزی میتواند داستان باشد. باید با دقت بیشتر گوش دهم و نگاه کنم. همه چیز میتواند سوژهی داستانهای هر روزهام باشد.
8. سپاسگزاری
سپاسگزارم که سالم و سرزندهام.
سپاسگزارم که هر روز گزارش نیک مینویسم تا این روزهای شلوغ کاری تمام شود و بتوانم کارگاه نوشتن شرکت کنم.
سپاسگزارم از استاد شاهین ♥️، که ما را به تمرین استمرار وا میدارد.
سپاسگزارم برای این جمع ♥️اهل خواندن، نوشتن و آگاهی.
گزارشنیک”1405/6/20″ شهریور. روز جمعه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
نویسندهساز شرکت کردم.
در رمان”بیلنگر” شخصیتی به اسم عمو جلال هست که هر کس میمیرد، میگوید او خرجومخارج کفنودفن را میدهد.
یاد یکی از پسرداییهام افتادم که او هم همین کار را در فامیل میکند. در شهرستان که پیش فامیلست همین کار را انجام میدهد.
گاهی از جنس آدمها در داستانهاست گاهی هم از جنس آدم داستانها در واقعیتست.
زمانی حدود یک ساعت یا بیشتر موسیقی گوش دادم.
خوشگله نمیدانم ۳تا یا ۴تا پیشیکوچولو دوباره به دنیا آورده. همهاش جیغجیغ میکنند.
آجی یکیش گذاشت داخل تشت آورد دیدم. رنگ طوسی-سفید ناز کوچولو.
فقط بهش میتوانی بگویی ای خدا من. بیا بوس بده.
شعری آمد. نوشتم.
نیایشی در کانالم هوا کردم.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
✔️صفحهی صبحگاهی در دفتر +یوگای صبحگاهی، روزی پرمایه را میسازد.
دوست میداشتم که موسیقی را هم به این ترکیب بیفزایم ولی نوای تار در ساعات اولیه صبح، پدر و مادرم را زابهراه خاهد کرد.
هزار کلمههای شخصی و رونویسی از حافظ، جز لاینفک صبحهایم شده.
شادمانم که طرح نهایی تکگوییِ کلاس نویسندگی خلاق مکتوب شد و آماده برای ارسال.
✔️در کلاس ساعت ۸، شاگرد یوگا بودم و پنجرهای جدید به رویم باز شد.
✔️پیادهروی کردم.
✔️در نویسندهساز امروز آقای احسان شناسا و بانو ساحل خسروی سنگتمام گذاشتند برای معرفی 《ساحلک》.
قلبم شلاقوار میکوبد که نصبش کنم، تیریست با هزار نشان.
هزارکلمهنویسی داستانساز شد باز، مردی که هر روز باید ۷ کیف بدزدد و در کیف سوم یک الماس مییابد. دو نفر ردش را میزنند و پیگیر الماسند و در نهایت الماس، پای او را به دنیای سینما باز میکند.
《قلبش شلاقوار میکوبید》 در این داستان به کار رفت. روز واژهام 《شلاقوار》بود.
✔️کتاب دفترهای دوکا و بیلنگر خاندم و دومین داستان راشامون را و داستان تختهسنگ را.
کتاب صوتی بوفکور را هم شنیدم.
فرهنگ فارسی سره اثر فریده رازی را تورق کردم، جالب اینکه یکی از معناهای طلوع، شکوفهدادن درخت خرما است.
✔️تار نواختم نتبه نت، تارم خاندن کتاب پرنده به پرنده را به خاطرم آورد.
تا پایان امروز برای خاندن شعر و دیدن بخشی از فیلم بیداد فرصت دارم.
دیشب نتوانستم خوب بخوابم. موضوعی ذهنم را مشغول کرده بود. البته بهتر است بگویم داشتم خودم را مقایسه میکردم. این مقایسه فاکتورهای گوناگون داشت و من در همهشان نمرهام نسببه بقیه پایینتر بود. از همهچیز و همهکس متنفر شدم، از خودم، از علایقم، از امکاناتم، از اطرافیانم. گفتم دیگر نمینویسم. گفتم اگر مسیر دیگری را پیش گرفته بودم وضعم بهتر بود. همه چیز را انداختم گردن نوشتن. ساعتها خودم را سرزنش کردم. جالب این جاست که اصلا مقایسه سر نویسندگی نبود. سر مسیر زندگی بود که بعضیها شانس میآورند و راحت طیاش میکنند و بعضی دیگر هر چقدر میکوشند، نمیشود که نمیشود. نمیدانم چرا یقۀ نویسندگی بیچاره را چسبیدم و با او یکهبهدو کردم. آخرش گفتم: از فردا نوشتن تعطیل است. همه چیز به درک. روزنامه به درک. کلاس به درک. آزادنویسی به درک. برنامههایی که داشتم به درک. گزارش به درک. وقتی داشت خوابم میبرد آرزو کردم که وقتی چشم باز میکنم در همان دَرَکی باشم که پیشتر همهچیز را حوالهاش کردهام.
صبح که بیدار شدم، هنوز همین جا بودم و هیچ چیز به درک نرفته بود. شاید چون آخر شب فرستادمشان، برگشت خوردند به مبدأ.
پس کمی آزادنویسی انجام دادم و غر زدم. فیلم Panic room را دیدم ولی پیشنهادش نمیکنم. نمیدانستم کریستین استورات از بچگی فیلم بازی میکرده. کمی خوابیدم. در وبینار نویسندهساز حضور داشتم. اپلیکیشن ساحلک را باید امتحان کنم. هیزم جمع کردم برای آتش امشب. مقالۀ روزنامه را ویرایش کردم و فرستادمش به سردبیر.
https://t.me/zahrahabibi9626
امروز به سفر گذشت. ورامینگردی. دوستانی را اتفاقی از سفر ورزنه، تبریز و سفرهای دیگر دیدم. همسفر و همتولدیم مینو جان.
هیچ مثل سفر دلتنگی و ناراحتی را نمیشورد، ببرد. مکان جدید، آدمهای جدید، حرفهای جدید. میتواند نوشتن را هم تغییر دهد.
برج علاالدوله، مسجد جامع، امامزاده یحیی و جنگل استوایی. چیزهایی داریم و بیخبریم. سفر قسمت همه شود.