گزارش نیک ۱۱۹: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«نوشتن، قوی‌ترین انگیزه برای خواندن است.»
-رضا بابایی

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

10 اسفند 1401

10 اسفند 1401

24 مرداد 1403

24 مرداد 1403

12 آذر 1395

12 آذر 1395

112 پاسخ

  1. این اولین گزارش نیک من است و نمیدانم دلیل این همه مقاومتم در بارگزاری در سایت چه بود. دیروز را با یافتن کتاب های پر فروش کودک آغازیدم و چند کوتاهش را ترجمه کردم. ایده هایشان را یادداشت کردم.
    در وبینار نویسنده ساز بودم و اواسط نوشتن که ش پیشنهاد بردن من به کتابخانه را داد هرزگاهی از این خوشحالی ها برایم دارد. من سراسر ذوق از فرصت بدست آمده، لپ‌تاپ را بسته و به بیرون جهیدیم. یک ساعتی بیشتر تا بسته شدن کتابخانه نمانده بود. باید به کتابخانه‌ای کتاب تحویل می‌دادم و از کتابخانه‌ای دیگر کتاب می‌گرفتم. و این با اختلاف ده دقیقه‌ای، بعد از تمام شدن ساعت کاری‌شان انجام شد. ولی به لطف خانم کتابدار میان‌سال و روشن‌سیما با وجود اینکه نور سالن نیمه بود کتاب‌هایی را که پیدا کرده بودم آورد و تحویلم داد و من، سرمست از یافتن دو کتاب دیگر از نویسنده‌های مورد علاقه‌ام، با چهار کتاب از کتابخانه خارج شدم.
    سرویس بهداشتی اولین هشدارذهنم بعد از بیرون آمدن از مخزن کتاب‌ها بود گنجشگ مثانه اش بزرگتر از من است؛ راهی خانه شدم ولی قدمی نگذشته، فکر راه طولانی، گرسنگی‌ام را تشدید می‌کرد و با چیزهای کوچک هم راضی نمی‌شد. من که ذوق خواندن کتاب‌های تازه هوش و حواسم را گرفته بود، تصمیم گرفتم جایی را انتخاب کنم که بتوان هر دو خواسته را محقق کرد و چه جایی بهتر از یک پیتزا‌ساندویچی خلوت، بدون موسیقی مزاحم.
    به توصیه استاد در وبینار، نمایشنامه «پزشک نازنین» از نیل سایمون را باز کرده و هم‌زمان همبرگر نوستالژی را که با ترکیبی از سس سفید و قرمز مزین کرده بودم، گاز می‌زدم و هرزگاهی، لبخندی سسی گوشه لبم نمایان می‌شد وخداروشکر میکنم که پشتم به پیشخوان بود..
    مسیر بعد از ساندویچی را بدون تاکسی، به‌خاطر دلچسبی هوا بعد از سیل اخیر، پیاده ادامه دادم و جایزه‌اش را هم به خودم دادم. کیفی را که مدتی بود می‌خواستم، بالاخره خریدم و حالا سرمست‌تر از قبل، همچون کودکی که ذوق وسایل نو مدرسه‌اش را دارد، راهی میدان شدم تا تاکسی بگیرم..
    درست است که پراید سیاه آقای راننده هیچ جذابیتی نداشت و حس می‌کردم همچون اسکی روی زمین کشیده می‌شوم، ولی به جایش چراغی به شکل گل، با نورهای آبی و سفید داشت که فضای ماشین را بسی رؤیایی کرده بود.
    به خانه که رسیدم، شش صفحه‌ای از روزم نوشتم روی کاغذ، چرا که لپ‌تاپ را برده بودند سرکار و بعد، ادامه نمایشنامه را همان شب تمام کردم؛ با این تفاوت که این بار بلندتر خندیدم.
    https://t.me/soroodsokoot

  2. گزارش نیک ۷۹سه‌شنبه من/ ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
    روز کشف خود و روشن شدن ماهیت‌ها / شاید تولد دوباره
    ساعت ۲ با صدای شدید باران سه روزه که ناگهان همراه با رعد و برق و بسیار شدید می‌شود از خواب می‌پرم و باران شدید تا چهار صبح ادامه دارد و من حیران شدت بارانم که چگونه ابرها خالی نمی‌شوند و اگر می‌شوند با چه سرعتی جابجا می‌شوند که این هزاران شلنگ چند سانتیمتری بی‌وقفه می‌بارند. ساعت ۴ کمی شدنش کاسته و رعد و برق ها کم می‌شود و من تا شش به خواب می‌روم و شش وبینار بیزنس کوچ بی‌پایان است و طاهره خادمی نازنین و موضوع محبوبم «کارآگاه خلاقیت» و معرفی کتاب «ایده خلاقیت» و معرفی کتاب« ایده عالی مستدام» توسط جناب پارسا باقری که در طاقچه بی‌نهایت دارم. تنگسیر را که صد صفحه مانده بود تمام می‌کنم و لغت‌نامه پایان کتاب را با دقت می‌خوانم و نت‌برداری می‌کنم. بسیاری از لغاتش را می‌دانم چون در بندرلنگه هم به همان زبان محلی صحبت می‌شود لهجه جنوبی و ضرب‌المثل‌های جنوبی مشترک است. و دریافتن این نکته برایم جالب توجه است و خوشحالم که جنوبی‌ام و چند لهجه متفاوت جنوبی را که شبیه فارسی دری و با فارسی متفاوت است را می‌فهمم و می‌توانم صحبت کنم. در گزارش نیک دوشنبه که آخر شب و بسیار خسته و خوابآلود ارسال نمودم در مورد الهه علیزاده نازنین که بسیار هم دوستش دارم و همیشه همه جا تحسینش کرده‌ام نمی‌دانم چرا بدقضاوتش نموده‌ام و او ثبت‌نام را ساعت. ۱:۴۴ لغو کرده و مبلغ را به من برگردانده اصلن چرایی‌اش را به خاطر ندارم و متعجبم که چرا؟ چون نوشته گفتار تهدیدآمیز و قضاوت نابجا متعجب می‌شوم و علت این برداشت را جویا می‌شوم و وقتی می‌گوید و گزارشم را مرور می‌کنم خودم از خودم خجالت می‌کشم انگار در حالتی ناخودآگاه نوشته‌ام که حتی بخاطرش نمی‌آوردم و به همین دلیل تصمیم دارم دیگر آخر شب و در خستگی چیزی ننویسم که بعد بخواهم تاوانش را سخت و جبران‌ناپذیر پس دهم.چون همیشه به گونه‌ای زیسته‌ام که رفتار و کلامم موجب این گونه عواقب جبران ناپذیر نشود. به هر حال با خجالت چند بار عذرخواهی می‌کنم که او تا به حال ندیده و حق هم دارد که نبیند. اما یک نکته را دریافتم که برخلاف تصورم که کسی گزارشاتم را نمی‌خواند گزارشم خیلی سریع و بسیار هم خوانده می‌شود و باید دقت بیشتری در نوشتنش داشته باشم چون تاکنون فقط برای آنکه اینها را بعنوان خاطرات روزم داشته باشم می‌نوشتم و اکنون فهمیدم که دیگرانی هم هستند که بسیار هم با دقت می‌خوانند و نباید سرسری بگیرم. چون برای خود نوشتن عواقب ندارد اما در جای عمومی بسیار هم عواقب و قضاوت‌های خوب و بد دارد. توجه به این موضوع در سرلوحه گزارش نویسی‌ام قرار گرفت. گوشی دوستم مشکل پیدا کرده و برای قسط بانکش مشکل پیش آمده و ناچار هم نویسنده ساز و هم وبیکار را برای نصب اپلیکشن بام به محض ورود مجبور به ترک می‌شوم که تا ساعت ۲۱ وصل و درست می‌شود. ساعت حدود ۱۹ با تلفنی از داماد همسرسابقم در رابطه با کارش باخبر می‌شوم که مادربزرگ شده‌ام و از خوشحالی در پوستم نمی‌گنجم. و برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کنم. آیا تا به حال حس مادربزرگ شدن را چشیده‌اید؟ از حس مادر شدن شیرین‌تر است برای من. در این روزها که از بدترین روزهای عمرم محسوب می‌شود و سعی دارم خود را به بی‌خیالی بزنم که نمی‌شود که نمی‌شود هم یکی از بهترین شارژرهای جهان است.

    https://t.me/mahro1402

  3. نیکروزی در خانه‌ی میراث دهدشتی

    سه‌شنبه قراری داریم با همکاران بازنشسته‌ی هم‌رشته‌ای. قرارمان خانه‌ی میراث دهدشتی است توی خیابان باب‌الرحمه، کوچه‌ی جهان‌نما.
    از صبح ذوق دیدار دوستان آلالوشم کرده. صبح بابک می‌رود دنبال امین، پسرعمه‌اش. باید خروج مایع از گوش امین پیگیری شود، بیشتر به خاطر سابقه‌ی ضربه‌ی سر پنجاه روز پیش.
    می‌روند بیمارستان کاشانی و توی اورژانس سرپایی بستری می‌شود تا آزمایش‌های لازم را برایش انجام دهند. اکبر، برادر همسرم نیز همراهشان می‌شود. سی‌تی مجددی گرفته شده و دکتر متخصص گوش و حلق و بینی، نظرش روی عفونت گوش است و خروج مایع‌ مغزی نخاعی منتفی می‌شود. خدا را شکر از نگرانی درآمدیم.

    ساعت پنج و نیم عصر می‌رسم سر کوچه‌ی جهان‌نما.
    فرزانه محبی توی مسیر است و می‌گوید تا ساعت شش می‌رسد. شهلا روحانی زودتر رسیده. فرحناز میهمان‌نواز سر کوچه به من می‌رسد.
    شهلا میزی کنار حوض وسط حیاط خانه‌ی دهدشتی گرفته و روی صندلی روبه‌رویی نشسته. امروز کتایون باقری نتوانست در جمعمان باشد و جایش حسابی خالی است.
    هوای شهریورماه اصفهان معتدل و دلچسب است و دیدار دوباره‌ی دوستان پس از چند ماه، لذت‌بخش.

    فرزانه بلارک در پی جا‌به‌جا شدن خانه است و جویای نظر دوستان.
    از خاطرات گذشته می‌گوییم و شهلا از نوه کوچولویش و دلمان را آب می‌کند.
    شهلا از گشت توی چهارباغ عباسی دل خوشی ندارد و فرح مشتری پروپاقرص چهارباغ گردی است. دروغ چرا؟ من هم پیاده‌روی توی چهارباغ عباسی را دوست دارم.
    از بس چهره‌های جورواجور می‌بینم، هر کدامشان می‌تواند ایده‌ای باشد برای نوشتن.
    از دکان‌های دری‌وری‌فروشی گرفته تا پاساژهای قدیمی و لباس‌های جینگوله مستان توی‌خونه‌ای، از فست‌فود فروشی‌ها تا بلومیکس و بستنی چمنزار، همه برایم سرگرم‌کننده‌اند و حس زندگی دارند.
    گارسون برای من و فرزانه محبی آفوگاتو می‌آورد، برای فرزانه بلارک شربت شهرزاد و کیک هویج‌گردو که من شریک کیکش می‌شوم. برای شهلا بستنی اسکوپی که ظاهر رنگارنگ و هوس‌انگیزش پشیمانمان می‌کند که چرا ما سفارشش ندادیم و برای فرح اسموتی چری‌بری.

    بر سر شربت شهرزاد و تصور دست خمیده‌ی گارسون در زمان سرو شربت کلی می‌خندیم و جینگولک‌بازی درمی‌آوریم. می‌گویم نکند همان چای شهرزاد است که با شکر شیرینش کرده‌اند و در آن نی گذاشته‌اند. ولی خداییش ظاهر فریبایی دارد این شربت شهرزاد، هرچند میوه‌هایش همگی اسانس است به زعم فرزانه.
    ساعت نزدیک نه شب ساز رفتن کوک می‌کنیم و هر یک با آخرین اتوبوس و مترو به کاشانه‌هامان برمی‌گردیم. فقط فرزانه بلارک در آن ترافیک و قحطِ جای پارک، با وسیله نقلیه‌ی شخصی آمده. فرزانه محبی هم اتوبوس آخری را از دست می‌دهد و دست به دامان اسنپ می‌شود.
    شبی خوش با دوستان، انرژی تا آخر هفته‌مان را می‌سازد. دوستانی نیک در روزگاری نیک‌تر برایتان آرزومندم.

    ۱۴۰۵/۶/۱۷
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  4. ادامه نویسی با
    هیچ‌وقت به هم نگفتیم:

    یک روز
    یکی از ما
    از این زندگی بیرون خواهد رفت
    و دیگری
    صدای بسته‌شدن در را
    تا سال‌ها بر روی شانه‌هایش سنگینی خاهد کرد.

    فکر می‌کردیم ماندن،
    برای همیشه شدنی است.

    نمی‌دانستیم ماندن،
    «برای همیشه»
    جایی در تقویم آینده ندارد.

    ما آینده را
    پیشاپیش به خودمان هدیه دادیم؛
    سال‌هایی که هنوز نیامده بودند،

    خانه‌ای که هنوز وجود نداشت،

    همه را
    به نام هم زده بودیم.

    از کیسه‌ای برداشت می‌کردیم
    که هیچ‌وقت پر نشده بود.

    قول می‌دادیم،
    قول می‌دادیم،
    قول می‌دادیم؛

    و هر قول
    بدهی تازه‌ای بود
    که زندگیِ هنوز نیامده
    باید روزی پس می‌داد.

    چه می‌دانستیم؟

    ما حتی فردای خودمان را
    ندیده بودیم
    اما سندش را به نام دیگری زدیم .

    گفته بودیم:
    تو می‌مانی.
    من می‌مانم.
    ما می‌مانیم.

    و اکنون
    من مانده‌ام
    و تو نیستی.

    یا شاید
    تو مانده‌ای
    و من نیستم.

    نمی‌دانم از کدام لحظه
    «ما» ترک برداشت؛
    از اولین سکوت؟
    از پیشکش‌های تهی؟
    از اولین باری که
    به‌جای حقیقت،
    تصویر بهتری از خودمان به هم نشان دادیم؟

    چرا نگفتیم
    من همین امروز
    فقط همین امروز را دارم؟

    چرا  هیچوقت به هم نگفتیم
    دست‌هایم خالی است
    اما می‌توانم
    دستت را بگیرم؟

    چرا هیچوقت به هم نگفتیم
    خانه‌ای ندارم
    جز شانه‌ای که می‌تواند
    مدتی جای امنی برای گریه‌ات باشد؟

    چرا از باغی حرف زدیم
    که هنوز درختی در آن نکاشته بودیم؟

    چرا میوه‌های نارسِ فردا را
    به هم هدیه دادیم؟

    چرا چیزی را
    که هنوز نداشتیم
    به هم بخشیدیم؟

    شاید مشکل ما
    دوست‌داشتن نبود.

    ما
    بیش از اندازه
    آینده را دوست داشتیم.

    آن‌قدر که امروز را
    فراموش کردیم.

    به جای ساختن
    پیش‌فروش کردیم.

    به جای کاشتن
    قول برداشت کردیم.

    چرا هیچوقت به هم نگفتیم،
    «نمی‌دانم فردا چه می‌شود»،
    برای فردا
    داستان ساختیم،
    برج آینده را بهم بخشیدیم.

    و به داستان خودمان
    باور کردیم.

    چه ماهرانه
    سر خودمان کلاه گذاشتیم.

    چه آسان
    باد را در مشت گرفتیم
    و نامش را
    «زندگی مشترک» گذاشتیم.

    اکنون
    هر کدام
    در گوشه‌ای از همین جهان
    نشسته‌ایم؛

    با دست‌هایی
    که هنوز شکل دست دیگری را
    به خاطر دارند.

    من به «من» برگشته‌ام.

    تو به «تو».

    و «ما»
    جایی میان این دو
    افتاده است؛
    مثل کلیدی
    که صاحبش را گم کرده باشد.

    اکنون دیگر
    نه قولی برای فردا داریم
    نه آینده‌ای برای پیشکش‌کردن.

    فقط همین لحظه مانده است؛
    همین تنِ خسته،
    همین قلبِ نابلد،
    همین دل تنهاتر از همیشه،
    همین دو دستِ خالی.

    کاش از اول
    به جای «برای همیشه»
    می‌گفتیم:

    من امروز اینجا هستم.

    تو هم اگر خواستی،
    امروز
    کنار من بمان.

    شاید عشق
    همین باشد؛

    نه وعده‌ی فردایی
    که هنوز وجود ندارد،
    بلکه بخشیدنِ صادقانه‌ی
    همین امروز
    به یکدیگر.

    چرا هیچوقت به هم نگفتیم؟
    کاخ آرزوهایمان در تند باد زمان روزی فرو خاهد ریخت.

    چرا هیچوقت به هم نگفتیم؟
    ناگفته‌ها زندگی بی‌صدایند.
    چرا؟
    هیچوقت؟
    به هم؟
    نگفتیم؟
    چرا؟
    ehteramkarami@

  5. سه‌شنبه‌ی خیس

    بهش می‌آید. اسمش را می‌گویم. از اول صبحش قرار بود خیس باشد. آسمانش ابری. اما نشانی از باران نه. بعد از صبحانه و نوشتن صفحات صبحگاهی، می‌نشینم برای نوشتن گزارش نیک دوشنبه. راستی چرا سه‌شنبه برای دوشنبه می‌نویسم. اشکالی ندارد، چه فرقی می‌کند. سخت نگیر. نه، اما فرق دارد انگار. چقدر نسبت به این جمله حساس شده‌ام. «چه فرقی می‌کند». چقدر ساده از کنارش می‌گذریم. یاد دوستی افتادم که این را در کله‌ام انداخت. در یک نشست کتاب‌خوانی که در باغ فردوس برگزار می‌شد، وقتی نظرسنجی شد که در فضای باغ بنشینیم یا در کافه‌ی باغ، بیشتر افراد گفتند که فرقی ندارد. یکی از دوستان گفت چرا فرقی ندارد؟ گفت نظرتان را صریح بگویید. مگر می‌شود بین نشستن روی زمین در طبیعت و روی صندلی نشستن در کافه تفاوتی نباشد. گفت این‌قدر ساده از این جمله استفاده نکنید. این‌ها لحظه‌های شما را می‌سازند. فکری شدم آن‌جا. به «فرقی ندارد»هایی که همین‌طور بی‌هوا گفتیم و ساختیم. وای، دوباره نشستم بر منبر فلسفه‌ورزی. خب بگذریم. داشتم می‌گفتم. از نوشتن قاب دوشنبه در روز سه‌شنبه.

    صبح صحبتی جانانه با دوست می‌کنم و کمی آسمان چشمم خیس می‌شود. دلداری‌ام می‌دهد. مریم می‌گوید بعدازظهر به سینما برویم. گفتم شاید نتوانم بیایم. ظهر جلسه اولیا با مشاور روان‌شناسی مدرسه برگزار می‌شود. کل جلسه حول این جمله است که هوای نوجوانمان را داشته باشیم. به دغدغه‌های اولیا گوش می‌دهم. می‌نویسم. سؤال‌هایم را بیشتر اولیا می‌پرسند. بنابراین فقط گوش می‌دهم. سرم درد می‌گیرد به خاطر باد کولر. دو ساعت بعد با کاوه به خانه می‌آییم. با تاکسی. هوا ابری بود و کمی دم داشت. کمی نمک باران. در ایستگاه تاکسی نشسته بودیم و داشتم به کاوه می‌گفتم شغل رانندگان تاکسی هم سخت است ها. همان لحظه یکی‌شان که داشت با بقیه راننده‌ها صحبت می‌کرد برایشان شکلکی درآورد که سوژه‌ای برای خنده‌ی ما شد. کاوه بین راه چند باری شکلک را یادآوری کرد و ریزریز زدیم زیر خنده. در راه خانه به کاوه می‌گویم پلوتن می‌خوری یا کباب. می‌گوید فرقی ندارد. این جمله. شاخک‌هایم تیز می‌شوند. گفتم مگر می‌شود فرقی نداشته باشد. می‌گوید باور کن فرقی ندارد. بعد می‌گوید مثلاً اگر می‌گفتی قورمه‌سبزی یا پلوتن، فرق می‌کرد. اما کباب با پلوتن نه. این هم حرفی است. منظورش همان غذای خانگی یا حاضری است که همیشه طرف‌دار اولی است.
    پلوتن می‌خوریم و بعد از شستن ظرف‌ها می‌نشینم به خواندن. سرم بیشتر درد می‌گیرد. می‌خواهم بخوابم شاید بهتر شود. یادم می‌آید که به همسر گفته‌ام همراهت می‌آیم برای اهدای خون. پیام می‌دهم که می‌خوابم، خواستی بروی قبلش زنگ بزن. یک ساعت بعد زنگ می‌زند: «من چهل دقیقه دیگر انقلابم.» کمی می‌خوابم و دوباره بیدار می‌شوم. نشد چای عصرانه بنوشم.
    به انقلاب می‌روم. با هم پیاده تا وصال می‌رویم. بین راه از کنار دانشگاه تهران می‌گذریم. یک چشمم به کتاب‌های روی زمین. چشم دیگرم به گربه‌های پشت نرده‌های دانشگاه. گربه‌های دانشجو. هر چند قدم لای یک نرده یکی‌شان کله‌اش را بیرون آورده. فرصت نیست نازنازی‌شان کنم. از کنار در اصلی می‌گذریم. همان که عکسش روی اسکناس پنجاه‌تومانی بود. می‌پرسم از مصطفی که آیا از این در هم داخل دانشگاه می‌رفت. شاید خنده‌دار باشد، ولی دوست داشتم یک بار از این در بروم داخل دانشگاه. حتی روز دفاع دکترای مصطفی هم فکر می‌کردم از این در به داخل می‌رویم. اما از در خیابان شانزده آذر رفتیم. آرزو که شاخ و دم ندارد. این هم یک آرزو بود روزی.
    به مرکز انتقال خون می‌رسیم. مدت زمانی که مصطفی برای خون دادن می‌رود، از فرصت استفاده می‌کنم که به شعرهای جلسه‌ی شعر نگاهی بیندازم. جلسه یک ساعت دیگر شروع می‌شود. امیدوارم زودتر به خانه برسیم. مصطفی کیک و آب‌میوه در دست، بعد از بیست دقیقه می‌آید. اصرار می‌کند کیک را دونفری بخوریم. گفتم چای می‌خواهم. می‌گوید برویم کافه. گفتم جلسه شعر دارم. برویم خانه، چای با شعر می‌چسبد.
    در مسیر برگشت وارد جلسه می‌شوم. بین راه برای خانه خرید می‌کنیم. آسمان غوغا می‌کند. باران می‌بارد. به خانه می‌رسیم. چای و شام را آماده می‌کنم. من هنوز در شعر. کلاس شعرمان با صدای باران شاعرانه‌تر می‌شود. شعرهای دوستان جلسه بسیار قشنگ است. شعر من هم مورد پسند واقع شد. استاد می‌گوید چطور است اسم جلسات شعر را سه‌شنبه‌ی خیس بگذاریم. به یاد داستان «سه‌شنبه‌ی خیس» بیژن نجدی. چای می‌نوشم با شعر. چای و شعر و سه‌شنبه‌ی خیس.

    #گزارش_نیک

    @SabzNevesht27

  6. 1405.06.17

    تمام شد. خانه‌تکانی خانه‌ی مامان تمام شد. ولی اثری از انرژی در من نمانده‌است. جانی هم توی بدنم نیست.
    می‌دانم که خلاصه‌گو شده‌ام. ولی از یک خسته‌بال که حتی با خواب هم کوفتگی از تنش درنیامده، همین را پذیرا باشید.

    1. سلام خانم مریم حاجی کریمی عزیز
      گزارش نیک شما من رو یاد جمله ای انداخت که امروز در یک ریلز اینستا گرام آموختم. می گفت که خستگی جسمی با خواب رفع می‌شود اما خستگی روانی و ذهنی نه. امیدوارم تمام خستگی ها جسمی باشه.
      آرزوی شادی و سلامتی برای شما دارم.

  7. گزارش نیک ۱۱۹
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — این دو روزه داستان کوتاه می‌نویسیم. در وبینار نویسنده‌ساز. دو تا بیست و پنج دقیقه. هر دوبار قصه‌ای برایم شکل گرفت و تند تند نوشتمش.‌ می‌روم و غرق می‌شوم. در دریای نوشتن. سرت را که بالا نکنی و به مغزت اجازه‌ی سق زدن ندهی می‌توانی بیشتر از هزار کلمه هم بنویسی. داستان‌ها را باید سوم شخص می‌نوشتیم. همین کار را کردم. به نظرم خوب بود‌.

    —کلاس شعر داشتیم. شاهین کلانتری قبل از بازخورد دو دفتر شعر کوتاه از مرجان علیزاده و امیر عباس مهندس را خواند. بعد از آن تکه‌هایی از کتاب داستان «رگ قلع» از منیرالدین بیروتی را. «رگ قلع» با نثری روان و روایت نو و درخشانی نوشته شده است.

    —نمره‌ی روزم ۵ است.

    —آب به قدر کافی نوشیدم. خدا را شکر می‌کنم برق که قطع شود آب داریم.

    —ما امیدوارانیم.

    آدرس گانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

    .

    1. سلام و عرض ادب خانم ناهید راستی عزیز
      گزارش نیک شما را خوندم و لذت بردم. راستی چه جمله‌ی زیبایی که گفتید: «خدا رو شکر می کنم برق که قطع می شود آب داریم.» از خوندن این جمله هم دلم گرفت هم حسابی توجهم جلب شد.خودم هم همیشه در بخش سپاسگزاری گزارش نیکم سعی می کنم برای چیزهای ساده و روزمره خدا رو شکر کنم. اما امیدوارم روزی برسه که شرایط هم درخور مردم فرهیخته و زیبای ایران بشه.
      بهترین ها رو برای شما آرزو دارم.

  8. یک گزارش نیک دیگر
    امروز قدری از وبینار را به وقت رانندگی گوش دادم تا به بیمارستان رسیدم. وقت فیزیوتراپی داشتم.
    استاد درباره‌ی سریال شش‌قسمتی «مانتیس» گفت- سریالی جنایی و انسانی که آشنایی‌زدایی می‌کند، چون اغلب سریال‌هایی که می‌بینیم امریکایی‌اند، اما این یکی فرانسوی است. تمام جزئیات در آن کارکرد دارند و پایان هر قسمت شوق دیدن قسمت بعد را ایجاد می‌کند. حضور پررنگ یک گذشته‌ی رازآلود هم داستان را جذاب‌تر کرده است. مشتاق شدم به دیدنش .
    بعد درباره‌ی کتاب «کار رمان» گفت و تکه‌ای از آن را خواند. جمله‌ای از کتاب توجهم را جلب کرد:
    «لذت خلق تکرار می‌شود.»
    و در جایی دیگر می‌گوید رمان خوب، غنی‌تر و غافلگیرکننده‌تر از آن است که فکرش را می‌کردیم
    درباره‌ی چالش هزارکلمه‌نویسی گفت و کتاب «اوج» را معرفی کرد.
    بالاخره به بیمارستان رسیدم.
    بعد از فیزیوتراپی، کمی قدم زدم. هوا شگفتانه گرم بود. تمام روز با کولر دوست بودم.
    پیام سحر را دیدم. گویا فایل اصلاحی داستانم که فرستاده بودم، پی دی اف بوده و هنگام باز کردن، فونت‌ها به‌هم ریخته بود. فایل را باز کردم، اصلاحش کردم و دوباره فرستادم. حس خیلی خوبی داشت- بالاخره داشتم روی متنی که سال گذشته در کارگاه تخصصی کودک‌نویس نوشته بودم، دوباره کار می‌کردم و امید به چاپ آن.
    به کانال‌های دوستان هم‌نویس سر زدم. از مطالب جذابشان لذت بردم و حسب مورد پیام گذاشتم..
    با گلی درباره‌ی چاپ کتاب شعرش حرف زدیم.
    خواندم:
    شصت صفحه از «داستان یک شهر»
    نمایشنامه‌ی «آب و آبادی» از کیامرث باغبانی
    میترا رستگاران

  9. ۱۴۰۵/۰۶/۱۷

    شرکتی را تصور کنید که یک روز در هفته از در و دیوارش کودکان قد و نیم‌قد سبز می‌شود. از هر اتاق دست کم چند بچه می‌دود توی راهرو. یکی بلند می‌خندد، آن یکی پدرش را گم کرده، دیگری چشم گذاشته تا کسی پیداش کند. یکی هم با دامن کشیمر چهارخانه در ابعاد بندانگشتی با چشم‌های سبز و خنده‌های شیرینش صدایش می‌زنند برکه. این یکی گویا چهار ساله‌ست با غرور مردانه ماشین کوچکش را روی دیوار و میزها می‌راند و محل هیچ‌کس نمی‌گذارد. من در شرکتی با چند هزار پرسنل کار می‌کنم که مدتی‌ست روزهای سه‌شنبه‌ برای بچه‌هایمان دوره‌ی نقاشی برگزار می‌کند. گمان نمی‌کنم محدودیت سنی داشته باشد. ملاک ذوق است. از اتفاق معلم هم کودک است. حدس بزنید من چه حالی دارم در چنین جایی؟ من که معروفم میزم شبیه مهدکودک است. یک جامدادی پر از مدادهای رنگی، استیکرهای زرد، نارنجی ،پروانه‌ای سبز. پاک‌کن‌های با شکوفه‌های کوچک صورتی، آبی. رنگ یاسی از همه بیشتر. کاردستی‌های پندار توی یک جعبه‌ی مقوایی، گلهای داودی روی میزم. کارت پستال زنی شبیه آنچه من در خودم هستم. در هوای بارانی چتری گسترده روی سرش. آسمان چتر هم می‌بارد. قطره‌های باران می‌چکد در دست‌ش و ابرهایی نرم نشسته روی چتر. زن با لباس آبی تکه‌ای ابر آویز گوشش. قطره‌ای باران در مشتش.
    من که درونم مهد کودکان است جان می‌دهم برای بازی نه پذیرش مسئولیت و تعهد و غیره. بچه‌ها را به آغوش می‌کشم انگار که یاران قدیمی من هستند.
    حال مدیر ما تماشایی‌ست. بیچاره خوش‌قلب است و کار در این شرایط دشوار.

    جغرافیای من چند فصل است گاهی تمام خشک و زمستانی، گاه پرحرارت چون روزهای تابستانی، گاهی پاییزم دنج و تماشایی با غمی آرام در گوشه‌ی قلبم. گاه بهاری شاد و رنگارنگ گویی محفلی هستم در ساحل اقیانوسی ژرف. بیچاره ادمها وقتی که حال اقیانوس طوفانی‌ست. 

    امروز هوا هم کودکانه بود. گاه آفتابی، گاه ابری. از عصر اما هجوم بادهای وحشی و شلاق باران بود.

    ورزش آنلاین با سمیه عالمی دارد. چند وقتی ست باید وزنه‌ها را سنگین‌تر کنم. یادم می‌رود. امروز پناه بردم به بطری‌های نوشابه. دو تا یک‌ و نیم لیتری پر از آب. از پیری گفتیم. اینکه یکی از شاگردانش مادر ویلچرنشینش را می‌آورد برای ورزیدن و بعد هم می‌برد کلاس‌های آنلاین شعر. خدا کند اگر پیر شدم باز هم ذوق داشته باشم برای شعر و داستان و رقصیدن. خدا کند وبال گردن نباشم. اگر شدم مجوز دارید در قهوه‌ام قرص برنج بریزید. اما نه، این مرگ سختی‌ست. لطفا کمی با من مهربان‌تر باشید. اگر بیشتر از حالا بدعنق بودم و گوشت‌تلخ به مغزم شلیک کنید. از پشت‌ سر لطفاً. حین خوردن قهوه. یا خواندن یک شعر.

    ایده‌ی تمرین شعرماهی را از مردی گرفتم که هر روز در پای کوه‌ها نشسته در تنهاییش. امروز بیشتر نگاهش کردم. پیر و تکیده خیره بود به دوردست‌ها. انگار مور و ملخ‌های زمانه نگاهش را خورده بودند که اینجور خالی بود چشم‌هایش.

    [غزاله](https://t.me/ghazalehfaegh/193) از یاسی نوشته بود. یاسی رنگ محبوبم انگار چیزی از بهشت را در خودش دارد.

    از نشانه‌های پیری اینکه تولد ملیکا یادم رفت. نوشتن از شوق دیدار دوستی را فراموش کردم. سر ساعت شلمان‌طور  صید خواب می‌شوم. بار دوم است که حین جلسه‌ی بازخورد گسسته می‌شوم از جهان و هر آنچه در آن است.

    https://t.me/My_Hand_writee

  10. زبان خوندن
    کار از صبح افتاب نزده تا 6 عصر
    پیاده روی
    بدمینتون
    نویسنده ساز به طور نصفه و نیمه
    کلاس شعر- طبق معمول اخر کلاسو ندیدم خوابم برد- شاید یه روز ترسم از شعر ریخت و منم تمرین فرستادم. شروع با جعبه شعر خوب به نظر میاد. البته امکان تغییر کاربری دادنش بالاس
    از دست دادن علاقه نسبت به ادم خوبی بودن و ابراز تنفر ورزی شدید نسبت به یکی. حتی حضور نا افتخاری در روز نویسه‌ها
    از خواب پریدن دیدن ویدیو های مهن و جوابای دراز دادن به حسنا و دیدن The Boy and the Heron

  11. فارسی‌ام را، خاهم انداخت به آب

    ــ من سیکادا را خاند. من سیکادا را دوست داشت. سیکادا یاد خاهر انداخت. خاهر صبح تا شب کار کرد. دل سوخت برای سیکاداها. کاش انسان‌ها فهمید سیکاداها هم دل داشت.

    ــ لذتی را که در باهم‌نویسی‌های نویسنده‌ساز تجربه می‌کنم در تنهانویسی برایم بیگانه است. کاش هرروز باهم بنویسیم. هرروز.

    ــ در سرزبان، الهه علیزاده درباره‌ی دور انداختن زبان فارسی صحبت کرد. گفت ما زبان مادری‌مان را بی‌ آنکه فکرمان درگیر شود آموخته‌ایم و حالا وقتش رسیده درنگ کنیم. مفهوم‌پردازی کنیم و فارسی را از نو بیاموزیم. وگرنه یکی می‌شویم مثل هما پوراصفهانی که فقط می‌نویسد. بی آنکه فکر کند.

    ــ زبان‌آور. زبان‌ورز.(من عاشق بازی با کلماتم😅. البته حافظه گاهی خیانت می‌کند و شاید ابداع‌گرشان من نباشم)

    ــ آدمی چرا اینقدر مشتاق فرداست؟ انگار در فردا امکانی‌ست که امروزها بی‌بهره‌اند از آن. فردا، گویی سراب ما آدم‌هاست.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش‌نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  12. اگر رفتن چشمانت را می‌پذیرفتی و غدبازی درنمی‌آوردی، الان از مرز هفتاد پادشاه هم گذشته بودی. بد هم نشد به جای یک داستان، سه داستان کوتاه خواندی. چنار و دهلیز از هوشنگ گلشیری و انتر تریاکی احمد محمود. بد زمانی شد که حوصله‌ی نوشتن نداشتی ولی بدون آن خوابت نمی‌برد. خسته که شدی از رفت و برگشت‌های تلگرام و روبیکا، به طاقچه رفتی. کتاب‌های اتفاقی را خیلی دوست داری. وقتی دنبال چیز دیگر هستی و طاقچه شگفتانه برایت دارد. دفتر شعر گل سرخی در زد را با می‌کنی. شعرهایش زخم‌هایت می‌لمسد. آنقدر به خواندن ادامه می‌دهی که شعری جوانه می‌زند درون زخم‌هایت. پستش می‌کنی. با نفسی عمیق داده را خاموش، هواپیما را روشن می‌کنی. پهلو به پهلو می‌شوی. خوابت نمی‌برد. شروع به نوشتن هزار کلمه می‌کنی، در ذهن. به صد هم نمی‌رسی از هواپیما پیاده می‌شوی. به تلگرام می‌روی. دوباره شعرت را می‌خوانی. می‌بینی گزارش نیک دیروز کامنت دارد. دیار. طلای بیست‌ و چهار عیار. اگر کامنتش نبود قید نیکان را می‌زدی. تاثیر آدم‌ها همین‌قدر کوچک ولی قدرتمند است. تنها یک جمله حوصله‌ات را جا می‌آورد.

    بوووم. می‌پرم از خواب. هفت و نیم صبح. بیرون می‌روم سریع. پدر توی آشپزخانه است می‌پرسم زدن یا فرستادند؟ «رعدوبرق بود.» می‌روم توی ایوان. آسمان ابری‌ست. دوباره بوووم. بارش. دومین باران شهریور. موبایلم را می‌آورم. ظبط می‌کنم صدای تند باران را. پنج دقیقه. هوای صبح بکر است. غسل کرده زمین. طاهر طاهر.
    صبحانه و خواب و ناهار. پختنش. تاس‌کباب. انمیشن کوکو را دیدم بل‌اخره. بیش از یک سال دانلودش دارم. خانواده و علاقه کنار هم مهم است. کوشش و پویش مهم است. تا حرکت نکنی مهم‌ها را درنمی‌یابی. خب این بود از برداشتم. آزادنویسی و مواجهه با برادر که پشت سرم بود و می‌خواند. می‌پرسد کثافت چی؟ سر می‌چرخانم و می‌گویم چرا مغزم را می‌خوانی؟ گاهی از واضح نوشتن می‌ترسم ولی اگر واضح نباشد برای آینده تنها دفترهای خط‌خطی دارم نه ذهنیتی از امروز.
    سراغ حق نوشتن می‌روم. نوشتن برای نوشتن. از هر چیزی نوشتن. در چارچوب نبودن. محدود نکردن. جولیا کامرون می‌گوید همه‌ی ما نویسنده به دنیا می‌آییم. همه در ذات نویسنده‌ایم. مدرسه جایی‌ست که گند می‌زند به ذات نویسندگی‌مان با قواعد سفت و خشکش. احساس می‌کنم با این کتاب می‌توانم به جاری شدن نزدیک شوم.
    نیمه‌ی اول نویسنده‌ساز را بودم. هزارساعت کار به تنهایی از ما استاد نمی‌سازد بلکه با هزارساعت تمرین هدفمند است که استاد می‌شویم. نگاه استاد هم برایم جالب بود. زیبایی نقص‌ها. باز هم لعنتی می‌فرستم بر رسانه و صاحبانش.
    ملاقات رفتیم. تسلیت برای از دست دادن فرزند و تبریک برای زنده ماندن قل دیگرش. آه که چقدر سخت و عبس است لحظات ابتدایی ورد به جمع. تکرار خوبی، خوبم، قربانت با هزار نفر. حتمن باید با تک‌تک افراد احوال‌پرسی کنی که مبادا بگوید آداب‌ندان است.
    در معماری تفکر مربی یاد داد زبان‌مان را دور بریزیم. به درد درب کوزه هم نمی‌خورد زبانی که داریم. زبان را از ابتدا بیاموزیم. نهان واژه‌ها را دریابیم و نهانی که خودمان درک می‌کنیم. این‌گونه می‌توانیم فکر کنیم. بی‌فکر فکر نکنیم. هم‌کاسه و یک‌کاسه نکنیم کلمات را.
    سریال شهید بابایی را دیدم. به سرم زده تمام فیلم‌های شهاب حسینی را دوباره از نو ببینم. کراش العالمین من است. داستان کوتاه خواندم. در تشخیص راوی داستان می‌لنگم. بین سوم شخص محدود و دانای کل و دوم‌ شخص می‌لنگم. و شب شد. بامداد شد و دارد اذان می‌شود. این هم ‌شد سه‌شنبه‌نیکان.

  13. گزارش نیک

    -صبح، چند صفحه از “روزها در راه” رو خوندم.

    -ظهر، هوس نوشتن کردم و روزنویسی.
    حالا با کاغذهای کاهی هم اُخت شدم و با لذت‌تر  و بیشتر از قبل حتی می‌نویسم.

    در روزنویسی از داستان کوتاهِ “یک دست و دوهندوانه” چخوف نوشتم که دیشب قبل  خواب خوانده بودم.
    سعی کردم با مرور داستان، حادثه محرک، پی‌رنگ و شخصیت پردازی رو تحلیل و قضاوت کنم،
    بعد متوجه شدم خودم دقیق نمی‌دونم این مفاهیم یعنی چه.
    با این حال هرچی به ذهنم اومد نوشتم که دلم رو خوش کنم.

    داستانِ چخوف به کنار، مجذوب ترجمه روان و دوست داشتنیِ سروژ استپانیان شده‌ام.
    استفاده ظریفانه از اصطلاحات فارسی‌زبان‌ها، طوری که موجب نزدیکی مخاطب به ترجمه بشه.
    و این خیلی هنر بزرگیه.

    به قول شاهین عزیز:
    “به گمانم تسلط کامل به یک زبان خارجی مهم‌ترین مهارت یک مترجم نیست، یا به عبارتی اشراف به زبان مبدأ شرط لازم ترجمۀ خوب هست، ولی کافی نیست.
    به‌زعم من مهم‌ترین مهارت برای یک مترجم ایرانی خوب، تسلط به زبان فارسی است”
    یادمه چندسال پیش، فیلم داستان فیلادلفیا (۱۹۴۰) رو می‌دیدم.
    در یه صحنه‌ای، زیرنویس اومد که:
    تغاری بشکند، ماستی بریزد، جهان گردد به کام کاسه‌ لیسان

    بگو د آخه…
    چرا همچین چیزی  می‌نویسی تو ترجمه؟
    اینم شد ایجاد قرابت؟

    ترجمه هنر ظریفیه. و سروژ تونسته کار رو در بیاره.

    -بعد ازظهر، کمی آزادپرسی کردم.
    سعی کردم بی‌تامل، ده‌ها سوال با معنی و بی‌معنی بنشونم رو کاغذ.

    دوتا آورده داشت برام این تمرین:
    + بعد مدتها، احساس غرقگی( flow) رو تجربه کردم:
    لحظاتی جدا شدن از زمین و زمان و تمرکزی با لذت بر انجام کاری

    و اینکه متوجه شدم،
    شیوه پرسیدن ما، طوری که به مسئله رو می‌کنیم، تعیین می‌کنه که چه جزئیاتی رو ببینیم و کدوم رو نه.

    بیشتر از صدتا سوال نوشتم و شاید مطلع بیشتر هفتادتاشون “چرا” بود.
    اما بعد که، پرسیدم
    “به چه دلیلی..
    “بهتر نمی‌شد اگه..
    “چطور میشه…
    “باید چه کنم..

    سوالاتم و عمق‌شون هم متفاوت‌تر شد.

    -غروب، یکی از صاحب‌کارهایم(دوتا برادرن)
    زنگم زد و پرسید، می‌تونم فردا از هفت صبح بروم مغازه‌ش؟
    گفتمش نه.‌ من شیش صبح می‌خوابم. نمی‌تونم هفت بیام برات.
    گفت یه هفته است تحمل کن، میخوام برم مسافرت.
    گفتم شرمنده. نمی‌تونم.

    نمی‌تونستم؟
    چرا اگه می‌خواستم می‌تونستم.‌ ساعت خوابم را درست می‌کردم و مشتاقانه خودم می‌رفتم براش، تا اون بره و لذت ببره.
    ولی چند روز پیش، که برخلاف قول و قرارمون حاضر نشد یه نصف روز بهم مرخصی بده و شب تولدم نتونستم کنار خانواده‌ام باشم، تصمیم گرفتم که من هم دیگه چیزی براشون نذارم.
    تا یاد بگیره رابطه بلندمدت داشتن یعنی چی. و اینقدر نفع محور رابطه‌ها رو نبینه.

    -شب، فهرستی از کلمات رو نشوندم کردم کنار هم.
    پنج دقیقه، بی‌مکث.

    بعد متوجه شدم
    بعضی کلمات، ارتباط معنایی با بقیه داشتن.
    بعضی کلمات، واج‌های مشترک داشتن و هم آوا بودن.
    و بعضی دیگه، زاده رسم‌الخط بودند.
    یعنی تنها خودکار گذاشتم روی کاغذ و یکی دو حرف رندوم کشیدم تا کلمه‌ای به ذهنم تداعی شود.

    خواندن فهرست، حسی از جنس به یاد آوردن  رویایی گنگ و فراموش شده داشت.
    دقیق نمی‌دونم، چطور این کلمات قراره بازتاب‌گر حال من باشن
    یا نوشتن‌شون قراره کمکم کنه در مسیر نویسندگی.

    -آخرین کار نیک هم اینکه
    نیمه شب، غنوده در بستر، با چشمان نیمه باز، در تقلای بیداری، مثل ماری به خود بپیچم تا این گزارش تموم شه.

    +از آموخته‌ها:
    نقره‌فام
    “آن شب من و او در آغوش نور نقره‌فام مهتاب بر فراز تپه های آرام در آغوش یکدیگر بودیم”
    -شاهرخ مسکوب، روزها در راه
    https://t.me/Heydarnotes

  14. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    نمره: ۸ از ۱۰
    +آزادنویسی در فضای باز
    +لذت بردن از طبیعت باران‌سوده‌ی امروز
    +شروع چالش داستان کودک‌خوانی با ذوست خوبم ندا احمدی
    +همدردی کردن با دوستم
    +خواندن رمان “موش‌ها و آدم‌ها”
    +یادداشت‌نویسی و انتشار آن در کانالم
    +تماشای قسمت دوم مصاحبه با محمدرضا شعبانعلی، پادکست کارنکن
    +حضور در وبینار نویسنده‌ساز و نوشتن داستان
    +حضور در وبیکار مدرسه‌ی سرزبان الهه علیزاده
    +انجام مشق‌های نویسندگی
    +پشتیبانی دوره‌
    لینک کانالم:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  15. نمره روز : هشت از ده
    امروز تمام تلاشمو کردم که برخلاف دیروز ، روز سودمندی داشته باشم. ساعت چهار صبح تب و بدحالی از خواب بیدارم کرد. صبر کردم تا آسمون روشن بشه بعد از رخت خوابم اومدم بیرون. مامانم بیدار شده بود. باهم رفتیم بیمارستان و استعلاجی گرفتم. اشتباه کردم داروهاشو خریدم. ۶۰۰ هزار تومن بی زبون رو برای چارتا استامینوفن و ناپروکسن هدر دادم. من و مادر رفتیم داروتونه هلال احمر داروهای بابارو گرفتیم. وقتی برگشتیم خونه ساعت نه و نیم شده بود. دفترمو نگاه کردم دیدم که توی تمرین ۶۷ از ۱۲۴ تمرین شعر هفته هستم. با این که می‌دونستم خیلی عقبم و فرصتمم برای ارسال تمرین کمه اما از ساعت ۱۰ تا ۴ بعد‌از‌ظهر بکوب نشستم پای دفترم و تا تمرین ۱۰۰ پیش رفتم. حداقل هفتمو پر کردم. در این بین همش داشتم بین هرچی دفتر شعر و دیوان توی کتابخونم داشتم میچرخیدم. اصلا اجازه ندادم عجله و پیوستگیم باعث بشه کیفیت کارم بیاد پایین. کارایی که داشت در می اومد باعث شد تجدید نظر کنم و تمرین شعرماهیمو تغییر بدم. بعد از تمرین وبینار نویسنده ساز شرکت کردم‌. بعدش یه مقدار وقت آزاد اوردم و رفتم سراغ کتاب رهبر ارکستر ۱۶ صفحه اولشو خودندم دیدم خوشم میاد تصمیم گرفتم همینو ادامه بدم‌. در کلاس شعر ماهی شرکت کردم خیلی بهم خوش گذشت. اخر شبی دوباره تب کردم خواستم برای خودم یه سرم بزنم اما نتونستم رگ خودمو بگیرم دست چپم آش و لاش شد و ۶۰۰ تومنی که پول دارو داده بودم دود شد رفت هوا. در کل روز خوبی بود برکت داشت

  16. ➖امیل سیوران به این نتیجه رسیده بود که: «بودن در چاه فاضلاب بهتر است تا قرار گرفتن بر پایه‌ی مجسمه.»
    ➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
    ➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
    ➖نوشتن پاره‌ی تازه‌ای برای «کتاب روزنویسی»: نقل بیتی از لادن شایان فر:
    «روز می‌ترسد بگندد در تنفس‌های شب
    من پناهش می‌دهم در سطرهای دفترم»
    ➖روزواژه:
    «کج‌خنده»
    «پرویزی کج‌خنده‌ای زد: خوبه، خوبه، راه افتادی شما!»
    -منیرالدین بیروتی، رگِ قطع، ص۹
    ➖معرفی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی:‌ «کودک‌نویس»
    ➖کلاس خصوصی: نقد و بررسی نثر ادبی/داستان کوتاه و شعر
    ➖جلسه‌ی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشته‌های همسفران ۷۵‌مین دوره‌ی نویسندگی خلاق و همسفران دوره‌های پیشین.
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ اشاره به کتاب «کار رمان»+معرفی مختصر سریال کوچک «The Mantis» و تمرین هزارکلمه.
    ➖هزارکلمه داستان‌نویسی: اینبار درباره‌ی مردی نوشتم که ملال می‌کشاندش لبِ‌ رودخانه‌ای خشک و در آنجا لباسی آبی واقعیت و خیال او را در هم می‌آمیزد.
    ➖برگزاری جلسه‌ی سوم ۱۳مین دوره‌ی شعر: نگاهی نقادانه به ۲ دفتر شعر+شعر در نثر داستانی با نگاهی به رمان «رگِ قطع»+۲ ساعت بازخورد
    ➖موسیقی کلاسیک: کماکان شوستاکوویچ.
    ➖هم‌رسانیِ‌ شعرهای محبوبم در اینستاگرام
    ➖پیاده‌روی: رفتم پی آذوقه. بادِ تندِ‌ پساباران.
    ➖از دیوان ابن یمین فریومدی:
    «عشقت درید پیرهن صبر من چنانک
    نتوان به دست عقل توان کردنش رفو»
    «نهم ناگاه سر بر پاش و گویم
    که باشد کار سهل ار یار اهلست»
    «کس نیارد نظر به رویش کرد
    زآنکه خورشیدوش نظرشکن است»
    «در هوای حسن او و عشق شورانگیز من
    قصه‌ی فرهاد و شیرین مختصر افسانه‌ای‌ست»
    «در خواب اگر خیال تو بر من گذر کند
    دل را ز ذوق مملکت جان خبر کند»
    «هرگز آن روز مبادا که غم عشق تو را
    از دل زار من خسته‌جگر بردارند»

  17. به‌نام خدا
    امروز جلسه مشاوره خانواده برای طلاقم بود. یادم رفت برم 🤦🏻‍♀️
    ریده بیدم به از ای بید 🥶
    فعلا خداحافظطططط

  18. گزارش نیک، سه‌شنبه هفدهم شهریورماه چهارصد و پنج

    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۷ از ۱۰

    امروز از آن روزهایی بود که اگر قرار باشد فقط فهرست کارها را نگاه کنم، شاید بگویم هفت، اما اگر خودِ آدمی را که پشت این فهرست ایستاده ببینم، شاید نمره‌ی دیگری بدهم.

    آزمون یوگا داشتم، آزمونی سخت که تمام توانم را گرفت، اما خوب بودم، خیلی خوب‌تر از چیزی که بعداً در آینه‌ی ذهنم دیدم. باید بعد از آزمون دست روی شانه‌ی خودم می‌گذاشتم و می‌گفتم: ممنون که عالی بودی با اینکه کلاس نرفتی به خاطر بچه‌ها و فقط با تلاش خودت عالی بودی، اما نکردم. عجیب است، برای دیگران تشویق‌کردن چقدر راحت است و برای خودم انگار همیشه باید مدرکی دال بر شایستگی ارائه کنم.

    بعد هم عصبانی شدم که چرا در یک ساعت نمی‌توانم هم کل خانه را مرتب کنم، هم بیست صفحه کتاب بخوانم، هم چیزی بنویسم. انگار بدنم را فراموش کرده بودم و فقط فهرستی از وظایف روی سرم گذاشته بودم.

    نجاتم را وبینار نویسنده‌ساز آورد. نشستم و داستان هزارکلمه‌ای نوشتم و ناگهان چیزی در من دوباره روشن شد، همان چیزی که زیر خستگی و غرزدن‌های ذهنم گم شده بود. نوشتن، مثل باز کردن پنجره‌ای در یک اتاق دم‌کرده بود.

    شاهین کلانتری عزیز، باز هم باید از تو تشکر کنم، برای همین هزار کلمه‌ای که امروز فقط داستان نبود، انگار یک دست بود که مرا از یقه‌ی حال بد خودم بیرون کشید.

    بعد با بچه‌ها بازی کردم، چند صفحه از «در حال‌وهوای جوانی» شاهرخ مسکوب را خواندم و برای کانالم نوشتم. یک دیالوگ از کتاب هست که خیلی دوستش دارم، از آن جمله‌هایی که فقط نمی‌خوانی‌شان، یک جایی در خودت نگه‌شان می‌داری.

    و در نهایت، همان خانه‌ای که قرار بود در یک ساعت برق بیفتد و باعث عصبانیت من شده بود، آرام‌آرام جمع شد و کل خانه را مرتب کردم.

    حالا که شب شده، به امروز که نگاه می‌کنم، می‌بینم مسئله اصلاً این نبود که همه‌چیز را طبق برنامه انجام بدهم. مسئله این بود که یاد بگیرم وسط خستگی هم زندگی جریان دارد، بچه‌ها بازی می‌کنند، کتاب خوانده می‌شود، داستانی هزارکلمه‌ای نوشته می‌شود، خانه مرتب می‌شود و من، با تمام کم‌وکاستی‌هایم، هنوز اینجا هستم و دارم تلاش می‌کنم.

    شاید وقتش رسیده به جای اینکه همیشه دنبال دلیل برای کم‌کردن نمره‌ام بگردم، یک بار هم دست از سر خودم بردارم و بگویم:

    مرضیه، امروز واقعاً خوب بودی.
    https://t.me/MashgheBodan

  19. زندگی بهانه می‌خاهد

    سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    – دوست دارم تمام روز را در اتاقی تاریک و تنها باشم. نمی‌دانم این احوالات انسانی‌اند یا چی؟ بعضی وقت‌ها دلم می‌خاهد درخت باشم تا انسان. یا پرنده یا نسیم. ابر و آسمان هم خوب است. دلم می‌خاهد همه‌ی روز را در همان اتاق تاریک و نمور حمامی شب کنم. آنجا هیچی دل‌مشغولم نمی‌کند. کاش می‌توانستم افکارم را هم از اتاق بیرون برانم. من باشم و جسم و تاریکی. امروز دوبار دوش گرفتم. الکی. بیهوده. تمام روز به شعرکی می‌اندیشیدم که در ذهنم قِل می‌خورد. تا می‌گرفتمش می‌پرید. عصر با بچه‌های اتاق پیش‌نویس درباره‌ی شعرهایمان حرف زدیم و بالا و پایین‌شان کردیم. حمیده چالشی را پیشنهاد داد که خودش ترتیب داده بود: هر روز یک شعر سه‌سطری. ما هم استقبال کردیم. این هفته می‌خاهم امتحانش کنم.

    – شب به شعر گذشت. نشستیم پامنبری استاد، ذکر گفتیم و شعر خاندیم. استاد دست‌های الله‌گو بالا می‌آورد، با دو تسبیح ملکوتی؛ یکی صورتی، یکی قهوه‌ای. مناسب برای شعرهای صنعتی و سنتی. صدای چرق‌چرق مهره‌ها با خط‌ونشان‌های رعدوبرق و بارش باران درهم آمیخته می‌شد. برکت افتاده بود به کلاس. سینگل رفتیم و کاپل بیرون آمدیم. من و ناعمه، حمیده و مهناز و آذردخت، فرشته و ندا. چه شبی بود! دلم می‌خاست لادن شایان‌فر و سمیرا نشانی‌فر را هم کاپل کنم که دیگر مجال نیافتیم.

    تازه فهمیدم که ساجده، تو می‌توانی در یک دنیای موازی ساجده سجادی باشی. نه سجاده و نه جانماز و نه سرپیچه. نه ساج ده، نه ساج شهر، نه ساج کلانشهر. ساجده سجادی. زیبا و محتمل. من و ناعمه به‌زودی فیت می‌دهیم دوستان. حیف که هرچه منتظر ماندم، سمت ما باران نیامد. فقط شب بود و ابر. وگرنه میزان‌ِ میزان می‌شدم.

    – احساس سرماخوردگی دارم. از دیروزم کمی بگویم؟ امروزم به شعر بود و دیروزم به ضبط، صدا، مکث، قطع. ضبط، شروع، تپق، قطع. ضبط، صدا، فراموشی، قطع. موضوع خودابرازگری بود و به این بهانه سری به پیش‌گفتار چند کتاب زدم: «نیروی التیام‌بخش نوشتن»، «هنردرمانی» و «هنردرمانی مبتنی بر ذهن‌آگاهی». هرکدام به نوعی دریچه‌ای تازه به شناختم از مسئله باز کردند. علاقه‌مند شدم به آشنایی با چند حوزه‌ی جدید.

    وقتی اولین بار می‌خاستم سه دقیقه معمولی حرف بزنم تا تعداد کلمه‌ها را محاسبه کنم، احساس کردم چقدر سه دقیقه زیاد است. اما بعد که یک سری چیزها نوشتم و برگشتم، دیدم چقدر سه دقیقه کم است. چه عجیب! زمان یکی، کلمات هم یکی، پس چه چیزی این گنجایش را کم و زیاد می‌کند؟ گاهی دنیا چه مرموز و جادویی می‌شود در مفاهیم انتزاعی‌اش.

    شب حال خوبی نداشتم. دلم می‌خاست گریه کنم، اما ریسه می‌رفتم از خنده. هرچه لپ گاز می‌گرفتم و لب می‌گزیدم، فایده نداشت. می‌گفت: «هیسسستریکههه؟» دست‌هایم را قلاب می‌کردم به پیشانی: «هیچی نگو. حالم خوب نیست.»

    اولین بار وقتی نامزد بودیم و از مسئله‌ای عصبانی شدم، خندیدم. پرسید چرا می‌خندی؟ گفتم: «هیستیریکه. الان عصبانی‌ام.» فرض کن چه شرایط مزحکی! و بعدتر این افتاد ورد زبانمان. «اینم هیستیریکه؟ الانم هیستیریکه؟ الانم آره؟»

    خوش‌خندگی مسخره است وقتی رفته‌رفته کسی باور نمی‌کند ناراحتی یا عصبانیتت را. البته فقط با آدم‌های صمیمی و نزدیک این‌طور می‌شوم.

    دیشب هم داشتم گریه می‌کردم. انگشتش را جلو می‌آورد، انگار که بخاهد دکمه‌ای را روشن کند و عقب برود، می‌زد به بازویم. خنده‌ام می‌گرفت. بعد نامرد می‌گفت: «هیستیریکه؟» می‌گفتم: «نمی‌بینی واقعن؟» گریه می‌کردم. چِم بود؟ تعریفش بماند برای بعد. خلاصه گفتم: «کاش بلد بودم نخندم.» صورتش را کج‌وکوله کرد: «اَه اَه اَه. نچسب لوس!»

    – امروز آیدا سیدحسینی به سرم افتاده بود. زیاد از او می‌خانم و خلاقیتش برایم الهام‌بخش است. دلم می‌خاست بپرسم: «آیداخانم، شما سید واگعی هستی یا کیکی؟» بعد زبانم را گاز گرفتم. با همه آره، با خانم سیدحسینی هم آره؟ خجالت بکش دختر. ایشون معلمه. حیا کجا رفته؟ احترام کجا رفته؟ برو و به کارهای بدت فکر کن.

    اما دلم می‌خاستم بعد تعریف کنم که آیداخانم من سید واگعی‌ام، هرچند کیک به نظر می‌آیم. می‌پرسی چطور؟ خب اجازه بدهید داستان فمنیستی شدن خانواده‌مان را برایتان بگویم.

    روزی روزگاری پدرم، آخرین فرزند خانواده بود که به دنیا آمد. اما همان روز به بهانه‌ی یک اتفاق قومی‌قبیله‌ای، پدرش را با ضرب گلوله کشتند. به همین خاطر، دایی پدرم برای گرفتن شناسنامه به ثبت احوال رفت. متصدی پرسید: «فامیلی گل‌پسر را چه بگذاریم؟» دایی هم به دلایل نامعلومی فامیلی خودش، یعنی مادر پدرم را به متصدی گفت. متصدی بی‌حوصله هم بی‌آنکه بپرسد چرا اسم پدر «سیدعبدالرضا حسین‌نژاد» است و اسم پسر «محمود حق‌پرست»، همان را نوشت و تمام.

    ادامه:

    ما هم شدیم آخرین بازماندگان پدربزرگم که پوزخندی به مردسالاری زده و فامیل‌دار مادربزرگمان ماندیم. به نظرم دایی پدرم یا روشنفکر بود یا دلش می‌خاست به جمعیت طایفه‌اش بیفزاید. اما درحقیقت هنوز نمی‌دانیم چه قصد و غرضی بود و چطور شد که این‌طور شد!

    ما ماندیم و تک‌وتنهایی فامیلی. چرا؟ چون اقوام مادری پدرم اغلب در کشورهای خارجی ساکن بودند. این شد که حق‌پرست‌ها با انبوهی از حسین‌نژادها و نامی‌ها ــ فامیلی مادر خودم ــ باقی ماندند.

    تا به حال دچار انزوای فامیلیِ فامیلی‌تان شده‌اید؟ فعععک نکنم. اما من دچار شده‌ام؛ هیچ‌وقت این تجربه را نداشتم که به طایفه‌ای هم‌فامیلی متعلق دارم.

    حتمن با خودت می‌گویی این دیگر چه می‌زند؟ صنعتی یا سنتی؟ این هم شد دغدغه؟ خب طبیعی است، دوست عزیز. دچار انزوای فامیلی نشده‌ای. هییییع. وقتی فامیلی‌ات تک بیفتد، آن وقت می‌فهمی. تازه سید باشی، ولی سید هم نباشی، قوز بالاقوز است.

    – آخر شب به نوشتن گذشت. چند روزی می‌شود که با الهام از پایبندی در ایجاد عادت‌های نوشتاری، با مصطفی یک برنامه‌ی دونفره ریخته‌ایم بر پایه‌ی هرم عادت‌های انعطاف‌پذیر. هدف این است که به برخی اخلاق‌های بدمان غلبه کنیم و درعوض خصوصیتی خوب به جای آن‌ها بنهیم. تا اینجا پایبند بوده‌ام و گزارش داده‌ام. امیدوارم از این به بعد کم نیاورم.

    – مصطفی معمولن می‌رود باشگاه، حجم می‌آورد، بعد به تقه‌ی یک اتفاقی لاغر می‌شود. اتفاقی هم نیفتد، ماه رمضان می‌رسد و از او یک پوست می‌ماند و یک استخان. الان روزهای باشگاه رفتنش است. صبح با فیگور بیدار می‌شود، ظهر با فیگور در یخچال را باز می‌کند و شب با فیگور می‌خابد. تمام اکسپلورش هم نکات بدن‌سازی و زندگیِ بدن‌سازان معروف است. یکی‌یکی هم به من معرفی‌شان می‌کند. اما یادم نمی‌ماند.

    خلاصه دنیاپرستی تا کجا؟ ظواهر تا کجا؟ برادر مصطفی از خود مصطفی بدتر است. خب برادران گرامی، دو دقیقه فیگور نگیرید ببینیم دنیا چه خبر است.

    – سری به «هستی‌شناسی شعر» زدم.

    – احساس سرماخوردگی دارم، ولی حوصله‌اش را اصلن!

    – دلم می‌خاهد اگر روزی وبینار گذاشتم، در آخر از بچه‌ها بپرسم: «آهنگ بذارم یا مداحی؟» بعد واکنش‌ها را ببینم. درخاستی‌ها را هم بدانم. همین‌طوری از روی کِرم‌پراکنی.

    _ بگویید دوست خوب من هستید و با خاندن «تحریر گزارش نیک به قاجاری» از مریم حاجی‌کریمی کلی حض برده‌اید. همچنین از «گوش دادن تا گوش سپردن» زینب قهرمانی عزیز هم چشم و گوش‌تان را حسابی باز کرده است. پس احتمالن با «مرگ صخره» ملیکا هم باید خیال‌خیالی شوید و با شعرهای حمیده هم شعرمالی. سمانه‌ی نرم‌نویس‌مان هم که معرف حضورتان هست؟

    ساجده حق‌پرست
    https://t.me/sajedeh_haqparast

  20. از صبح با قضاوت آدم‌ها مواجه بودم. نمی‌توانم بگویم روز کاملن بدی بود اما می‌توانم بگویم روز کاملن خوبی نبود. آدمی دیدم که به‌ نظر گشوده ، اما تفاوت خودش می‌کوبید در فرق سرت.

    سر کلاس صهبا مدام خون‌دماغ می‌شد. وقت کلاس هی می‌رفت و با قطعی برق کار تمام شد.

    سر ارسال شعر دودل بودم. مثل تمام هفته که رویش فکر کردم. می‌دانستم دم در کلاس اتفاقی می‌افتد و نمی‌توانم وارد شوم و افتاد.نمی‌توانم شعر را از ناشعر، شعر خوب را از بهتر، تشخیص دهم. مهمان آمد و در کلاس شرکت نکردم.

    چند شعر خاندم از شیمبورسکا. این تیکه انگار امروزم بود:
    هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
    و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
    ناشی به دنیا آمده‌ایم
    و خام خواهیم رفت.
    حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه‌ی دنیا می‌بودیم
    هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی‌کردیم
    هیچ روزی تکرار نمی‌شود
    دوشب شبیه ِ هم نیست
    دوبوسه یکی نیستند
    نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

    دیروز ، وقتی کسی در حضور من
    اسم تو را بلند گفت
    طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
    به اتاق افتاده باشد.
    امروز که با همیم
    رو به دیوار کردم
    رز! رز چه شکلی است؟
    آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

    ای ساعت بد هنگام
    چرا با ترس بی دلیل می‌آمیزی؟
    هستی پس باید سپری شوی
    سپری می شوی زیبایی در همین است

    هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
    می‌کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
    هر چند باهم متفاوتیم
    مثل دو قطره ی آب زلال

  21. جادوی گزارش نیک برای من، توجه به جزئیاتِ زیر دست و پا و لذت بردن از آنها بوده است.
    پس امروز را تیتروار مینویسم از تک تک آن‌ها :

    -خواندن گزارش نیک همسفران
    -فنجان قهوه اول صبح
    – نان پروتئینی تازه صبحانه
    – هدیه گرفتن خودنویس مورد علاقه ام از مدیر شرکت (حس خوب دیده شدن)
    – شنیدن صدای یگانه برادرِ راه دورم از پشت تلفن
    قربانش بروم که اگر قرار بود فقط یک چیز نیک از امروز بنویسم خودش بود و صدای گرمش.
    – بالاخره پیدا کردن بادام ِ تر
    مزه ای نوستالژی که خیلی وقت بود دلم می‌خواست
    – خرید یک سبد کتاب خوش قیمت به بهانه خرید کتابی که استاد در نویسنده‌ساز معرفی کردند
    – ساختن لوبیا پلو پر‌‌‌‌و‌پیمان به پیروی از ساره جانم
    – بازنویسی تمرین جلسه هفتم
    – مهیا کردن بساط ترشی
    – شعر خوانی قبل از خواب با شاهنامه و نیم صفحه خوشنویسی

    چو شادی بکاهد، غم آید پدید
    خردمند از این هر دو دارد کلید

    و شب بخیر ✨

  22. روز خوبی بود. واقعا نمی‌دانم جز این چه باید گفت.
    تمام روز را بیرون از خانه گذراندم و می‌توان گفت کار خاصی جز راه رفتن و صحبت کردن انجام ندادم. اما وقتی حالا به آن فکر می‌کنم تصاویری محو و مبهم به ذهنم می‌آیند. نه مکالمه به یادماندنی و نه گفت‌گوی عمیق یا مهم. فقط تصاویر دور و بی‌شفافیت. انگار توی یک حباب مانده بودم.

  23. ➖پاره‌ای از شعر « یکشب» از فروغ:
    «یکشب چو نام من به‌زبان آری
    میخوانمت بعالم رؤیائی
    بر موج‌های یاد تو میرقصم
    چون دختران وحشی دریائی»

    ➖در کتاب «روز‌نویسی» استاد، می‌خانیم:
    « آنچه روزنویس‌ترم می‌کند
    نیچه گفت:
    «آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌کند.»
    برای خودم اینگونه بازگویش می‌کنم:
    «آنچه مرا نکُشته، اگر درباره‌‌اش بنویسم، شاید قوی‌ترم کند.»
    پس می‌نویسم، دستِ‌کم در نوشتن که قوی‌تر می‌شوم.»

    ➖دقیقن همین است. باید بیاموزیم که چگونه با تمام سختی‌های زندگی و هزاران مصائب به بهترین شکلِ ممکن رفتار کنیم. ما توانِ کنترل جهان را نداریم اما توان کنترل جهانِ خیش را، چرا.
    نوشتن و نوشتن و همیشه نوشتن. کنترلی که روی واژه‌ها داریم و روی جهانی که می‌سازیم.
    مطالعه و غرق شدن در کتابها و جهانی که قبل از ما آدمهایی شبیه به ما بافته‌اند.
    چیزی از دست نمی‌دهیم که بسیار هم می‌گیریم. بازوی جمله‌هایمان هر روز قوی‌تر می‌شود و شاید روزی تواناییِ خلقِ جهانی داشته باشیم که بشود جهانِ یکی مثلِ خودمان، که خیلی به این دنیا نیاز دارد.
    ➖امروز از صبح هوا گرفته و ابری‌ بود و هوای نوشتن از « غروب غم‌انگیز » ولی چون شاگرد خوبی هستم استادآزاری‌ام را به کمترین حد می‌رسانم و سعی می‌کنم گزارش نیکم مثل آدم باشد.
    دوستش دارم. باران را می‌گویم. اندکی بارید و شاعرانگیِ پنهانِ وجودم گل کرد. سریع جهیدم دفتر شعر فروغ را آوردم و همزمان که باران را نفس می‌کشیدم« یکشب» را خاندم.
    همراه با صدای باران، خیس شدم با واژه‌هایش.
    هوا خنک و مطلوب بود، کاش همیشه همینطور باشد، باید خودم را بردارم و ببرم «ادینبورگ».
    باران می‌بارید  و همراهِ نسیم، ذره‌هایِ بخارِ سوار بر مولکولهای هوا از پنجره به اتاقم می‌دوید.
    برق و اندکی بعد، رعد و همزمان، جنگی سخت میان ابرهای نرمِ ذهنم در می‌گرفت.
    زمین خیس. مغزم خشک. هوا مطلوب. (بخدا طلوعِ شادانگیز بود نه غروب غم‌انگیز.)
    به کتاب‌هایم چشم می‌دوزم. منظم شده. از صبح در حال مرتب کردن و ورق زدن کتابها بودم. حالا که خوب برانداز می‌کنم، چقدر سلیقه‌ام عوض شده، در این چند سال انگار یکباره چند ده سال بزرگتر شدم.
    نوجوانی و روزهایی که با آثار کلاسیک و گاه علمی‌تخیلی گذشت و جوانی و جهشم به رویای کتاب‌های فانتزی. خوب که می‌بینم در هر دوره از زندگی، روحم طلبِ جهانِ خاصی داشته برای پناه. پناه و شادیِ این روزهایم جز شعر و ادبیات فارسی‌نیست. شعر، دنیایی که از وزن و نغمه‌هایش هیچ نمی‌دانم. دنبال معانی و مفاهیم هر‌چه می‌خانم می‌دوم و گاه ذهنم چنان تفسیرگر می‌شود که با خیالِ واژه‌های شاعران، تصویر می‌سازد و تفسیر. ( وقتی جملات بلند می‌نویسم استادِ ذهنم سریع می‌گوید: « کبود نشدی!؟» و تصویری از استاد شکل می‌گیرد که در حالِ نوازشِ نقطه و همزمان کتک زدن به ویرگول.)
    نوازشگرِ روح، شعر‌های آدم‌هایی که نیستند اما تا همیشه مانده‌اند. می‌خاهم تا همیشه بمانم، شاید روزی زنی، مردی، ورق زد تمام احساسم را و قدم زد بر جهانِ خیال‌انگیز اما واقعی‌ام.
    ➖در وبینار حسابی خوش گذشت. استاد مینی سریالی معرفی کرد که ندیده بودم. چقدر عجیب، یک تپه‌ی فتح نشده. سریال The mantis در شش قسمت. فکر کنم یک روزه کارش تمام است. اصلن آدم صبوری نیستم، وقتی پای کنجکاوی میان باشد. حتمن باید خیالم از سرنوشت شخصیت و ماجراجویی‌اش راحت شود وگرنه خاب حرام است.
    در وبینار همگی با هم داستان نوشتیم و نگویم از چیزی که نوشتم. ۹۵۲ کلمه شد، هنوز تمام نشده ولی حتمن تمامش می‌کنم چون ارزشِ گسترش دارد.
    دقیقن میان نوشتن، تگرگ شروع به باریدن کرد و همزمان خورشیدِ سرخ زبانه‌کشان از لابه‌لای ابرها خودش را به کتابخانه‌ام رسانده بود. تصور کنید من میان اتاق پشت میز نشته‌ام، پشت سرم از پنجره‌ی باز، صدای تگرگ می‌آید و بادی که ذره‌های خیس را به پاهایم می‌رساند و نوری که روی کتابهای روبرویی‌ام افتاده و من که در حال تایپم و در جهانِ داستانم غرقم و همزمان به رقصِ نور و رنگِ کتابها فکر می‌کنم و هم به پسرِ داستانم.
    لحظه‌ای که تایمر استاد به صدا درآمد و ۲۵ دقیقه‌مان به پایان رسید، به شکل کاملن ناگهانی پرت شدم به اتاقم. این حس را هر بار که در حال نوشتن «آرمانم» تجربه می‌کنم. لذتش قابل وصف نیست.

    ➖و بعد کلاسی که عاشقشم. شعر. و نزدیک چهار ساعت استاد با صبوری در حال آموزش و بازخورد به شعرکِ بچه‌ها بود. هر‌چقدر کلاس بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر حس می‌کردم که چقدر از شعر، هیچ نمی‌دانم و چقدر لذت داشت فهمیدن.
    نگویم از نثرِ جذاب و خاصِ کتابِ « رگ قلع» از «منیر‌الدین بیروتی» که استاد برایمان به شیوایی خاند . شعرکِ دو دفتر شعر را مقایسه کرد و تازه آنجا بود که فهمیدم اصلن منظورمان از شعر و شعرک چیست. چیزی که نوشته بودم بیشتر هم‌نشینی واژه‌ها بود تا شعرک. سر‌تاسر کلاس پر از شوق بودم و همه‌ی نکته‌ها را می‌نوشتم و هر شعرک که به‌نظرم جالب بود یادداشت کردم تا بعد بیشتر بخانم و بهتر درک کنم.
    نگویم از « میرزاآقا عسگری» و شعر « دهان پاییزی‌» اش که استاد به بهترین شکلِ ممکن می‌خاند. اصلن استاد که نثر یا شعر می‌خاند جورِ دیگری می‌فهمی‌اش، آن مکث‌ها. آن تاکیدها و آن بازگشت‌ها. برای خودم «قوطیِ شعر» روی میز کنار گذاشتم. می‌خاهم تا ده سال آینده یک دفتر شعر داشته باشم.
    در حال نوشتن گزارش نیک و صحبت با بچه‌ها بودم که از میان موسیقی باخ، رعد‌و‌برق وحشتناکی زد که تمامی نداشت. سر به آسمان چرخاندم و دیدم دوباره موشک‌باران می‌کنیم هوای ستاره‌ها را.
    ستاره گفتم، امشب ستاره‌ میانِ ابرهای تابستانی می‌درخشید. از صدای رعد‌و‌برق لذت می‌بُرد و غرق می‌شد در باران و خیس می‌شد تمام شعر‌هایش از صدای نرمِ قطره‌ها.یک ستاره‌ی عاشقِ باران.

    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  24. امروز صبح چشام وا‌شده، نشده مادر شوهر سرزده دم در خونه‌مون بود.
    اول صبحی که با غافلگیری شروع شه، دیگه تا شب برنامه‌های هول‌هولی پشت‌هم قطار می‌شه.
    مادر شوهر از قوم و خویش و مرگ‌ومیر و گرونی صحبت کرد.
    مادر‌شوهر را که خواب کردم، درنویسنده‌ساز شرکتیدم و آزادنویسی امروزم در کلاس انجامید. نوشتن یک داستان بدون وقفه در هزار کلمه، خیلی تجربه‌ی خوبی بود.
    از شعر‌ماهی جا موندم و تمرین هم وقت نشد ویرایش و ارسالش کنم.
    خوب بعضی روزا اینجوریه دیگه.
    کتاب‌بی‌کتاب امروز.

  25. سه‌شنبه بود.
    رفتم از کتف چپم سونوگرافی گرفتم.
    رفتم دندان‌پزشکی.
    رفتم مدرسه‌ی دخترک.
    رفتم ماز.
    رفتم خانه، دوش و ناهار.
    رفتم فیلم یک تصادف ساده را دیدم.
    رفتم وبینار.
    رفتم برای ۱۰۰۰کلمه از داستانی بداهه.
    رفتم خانه‌ی مادرشوهر.
    رفتم شعر ماهی.
    شعری که باز بد نوشتم.
    رفتم به کوچه‌ی امیدواری و دلداری.
    می‌خواستم بخوانم.
    می‌خواستم بخوانم.
    می‌خواستم بنویسم.
    می‌خواستم، اما نشد.
    اما فردا روزی دیگرست.

  26. تمرکز
    با صدای مامان که داشت با تلفن حرف می‌زد و می‌گفت ندا خابه بیدار شدم. چرا تو همش از خاب بیدار شدنت رو می‌نویسی؟ خب چی بنویسیم پس؟ کارهای نیکت رو. مگه نیست؟ بیدار شدن مگه نیکه؟ نیک نیست؟ نه که نیست. هست. نیست. هست. نیست. عه بزار ادامه بدم. دیدی بذار و بزار نوشتم هولم کردی. ایش. داشتم می‌گفتم. بیدار شدم از خاب. مامان سفره صلوات داشت. گفتم من نیستم می‌روم توی اتاق انگار نیستم. رفتم بیرون تا چای دم کنم قبل از آمدن همساده‌ها. دو نفر بودند از همساده‌ها. با آنها راحتم. قدیمی‌اند. همین‌طور داشتم آب می‌ریختم توی قوری که یهویی چندین نفر با هم وارد شدند. من با شلوارک و تاپ و موهای پخولیده. تنها کاری که تانستم بکنم نشستن بود. یه سلامی هم دادم. عینک هم نداشتم و هیچ‌کس را نمی‌دیدم. بعد هم چادر ننه را برداشته به سر کرده و چپیدم توی اتاق. خوب این نوشتن داشت این نیکه؟ دلوم خاست تو چیکار داری؟ چرا مشهدی می‌شی حالا؟ چون حرصوم می‌دی برو پی کارت.

    نشستم و صفحات صبحگاهی نوشتم بعد روزها. اما نوشتم ها. حسابی. نزدیک به یک ساعت. آهان حالا این شد یک کار نیک. البته یک‌ساعت نشد ده دقیقه کم. خب همونو بگو پنجاه. باز حرف زدی پینجاه دقه نوشتم. اینقدر خوب بود. مغزم کلی خالی شد.

    خب سه‌شنبه بود و سه‌شنبه که بی غر نمی‌شود که. سه‌شنبه باید غر باشد و من بشوم غردا. شعر است خب. آن هم بیت. منم که تو بیت و وزن ریدمان. هیچ‌وقت نفهمیدم وزن چیست و نیست. شروع کردم خاندن بیت‌ها با صدای بلند. اینار روزهای قبلی هم تلاش کرده بودم که باید چیزی می‌شد که. مخشامو نذاشته بودم برای آخر. اینقدر گفتم با صدای بلند که فاینالی آخر توانستم یک بیتکی بنویسم که زیاد هم تاراز نبود. آهنگ داشت ها ولی سکته هم داشت می‌گفتند بچه‌ها. سه سطری‌ام را که قبلن نوشته بودم و فرستادم و گفتم هرچه باداباد. بلد نیستوم خب. باید یاد بگیروم.

    نویسنده‌ساز شروع رفت. دوباره داستان نوشتیم. هزارکلمه. اینبار شبیه‌تر به داستان شد. کمی شبیه‌تر. حال می‌دهد اینطوری داستان نوشتن. تند تند و همه باهم. بدون وقفه. ترسم را می‌ریزاند از داستان‌. اینکه قبلش هیچی نداری و می‌نویسی که جریان داشته باشد خیلی خوب است. شاید بشود باز همان حس‌ها را دوباره تجربه کنم. دیشب نصفه شب رفته بودم سراغ داستان‌هایی که نوشته بودم. از همان داستان‌های داغونم. چه خوب بودند ولی. چه احساساتی داشتم وقت نوشتن. با خاندنشان دوباره داشت زنده می‌شد و من داشتم می‌شدم دوباره همان ندای ده سال پیش. هعی.

    استاد به فریما گفت آیا مَدادی هم صدایت کردند. یادم افتاد که مرا مداد صدا می‌کردند جای ندا، مداد. تازه مداد خالی هم نه مداد سیاه. ایح ایح ایح.

    دوباره رفتیم سراغ تمرین شعر با فائزو. نوشتیم و فرستادیم. منم رفتم حنامال کردم موهایم را.

    شعرماهی شروع رفت و گازخوردش چسبید به خودش. کلی خوش گذشت. از آن گازخوردهای حال خوب بکن بود. وسط کلاس باران هم زد. استاد آهنگی گذاشت از خانمی که می‌خاند که نمی‌دانم کی بود. آهان فرشته نوشته بود گوگوش. آره. گوگوش خاند برایمان و استاد هم رفت و از باران لذت برد و به ما که باران نداشتیم فخر فروخید. تهنا تهنا لذت برد. ادامه شعرماهی را بعد لذت‌بارانی استاد داشتیم. استاد تمرینم را خاند و خب گازیده نشدم. موفق شده بودم بیتی بنویسم برای اولین بار. شولولولولو. ساعت یازده و نیم کلاس و گازخورد تمام شد. از هشت تا یازده و نیم یکسره بودیم. دم استاد گرم واقعن.

    همان شعرک را فرستادم توی کانال و بدو به حمبوم تا حنا را پاک کنم از موها و بعدش بعله موهای نارنجی. از رنگ حنا بدم می‌آید. روی موی سیاه قشنگ است ها اما روی موی سفید نه. منم نصفم سفید است. نارنجو شده‌ام.

    تبریکات تولدها را گفتم. هم تولد آنا بود و هم تولدت فائزو. موبارکشون باشه.

    امروز هم که تولد سحر گوگولی بود. باز هم موبارکت سحرو.

    و خب توموم رفت.

    https://t.me/yaddashtneda

  27. 1. سال‌واژ‌هام: استمرار.
    2. تمیز کردن اطراف کامپیوتر که پر از نوشته و کاغذ و اینا بود. بعدشم دسته‌بندی کردم هر کدامشان را داخل کمد گذاشم. حال می‌کنم سامان وجودم بیدار می‌شود.
    3. کمی رسیدگی به باغچه و زدودن شاخه‌های آویزان و کندن بوته‌های آفت زده.

    https://t.me/samanmofidi78

  28. امروز که یخچال را پاکسازی می‌کنم، چیزهایی در آن می‌یابم، مثل وقتی که بعد از مدت‌ها سراغ کمدم می‌روم و لباس‌ها را به هم می‌ریزم. بعد متوجه می‌شوم چند دست لباس دارم که از دید و حافظه‌ام پنهان مانده‌اند.

    و اما
    آنچه در نویسنده‌ساز گذشت:
    امروز هم داستان نوشتیم.
    بی‌وقفه پیش رفتم. تلاش نکردم که از کلیشه جدا شوم. تلاش نکردم متفاوت بنویسم. اگر این شتاب و اضطرار نبود، شاید پای نوشته‌هایم هرگز به داستان باز نمی‌شد.

    نشانی کانالم: https://t.me/hananeveshhtan

  29. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۱۸

    امروز صبح ساعت ۶سفرمونو شروع کردیم هوا گرم بود.ابرهای پراکنده ای درآسمان دیده می‌‌شد.
    انتهای اتوبان آزادگان هوا کاملن ابری شد.ویه مقدارخنک تر.وقتی وارد آزاد راه تهران شمال شدیم،بارون نم نم می بارید و هوا سردشد.
    اوایل راه مسیربازبود وترافیک نبود ولی هرچی جلوتر می‌رفتیم ترافیک سنگین شد وآزاردهنده.
    وتنها چیزی که باعث می‌شد ترافیک وتحمل کرد هوای خوب ومطبوع و بارانی کوهستان بود.ابتدای مسیر مه نبود ولی درپیچ وخم کوهستان مه جاده هم شروع شد وهرچی ارتفاع بالاترمی‌رفت مه هم شدیدتر می‌شد.چشم انداز جاده با وجود مه وبارون دو چندان شده بود.ترافیک جاده باعث شد خیلی دیربه مقصد رسیدیم فکر می‌کنم بین ساعت ۲تا ۲ونیم بود….
    امروز عصر فایل صوتی وبینار وگوش کردم ویه مقدارم تمرین آزادنویسی انجام دادم.

  30. شعر با مغزم عجین شده بود امروز. مخصوصن شعر موزون. حین همه‌ی کارام تو سرم وول می‌خورد. یه مصرع خوب می‌رسید و دستمو تو حنا می‌ذاشت واسه مصرع بعدی. حتا شعرکمو هم از شکستن یه مصرع درآوردم. به یه‌دونه کاریکلماتورم رسیدم.

    صبح رفتم بانک و مشکل اپلیکیشنو واسم حل کردن.
    کلی کار کردم تو اداره.
    پیاده‌روی کردم.
    تئوری شعر خوندم.
    بنای خوندن داستان دوم گور‌ و گهواره رو گذاشتم.
    کلاس فکریشه و کودک‌نویس ثبت‌نام کردم.
    با دولینگو زبان خوندم.
    برنج پختم. سبزی شستم. قرمه‌سبزی رو هم گرم کردم و ناهارو زدیم.
    و تا خوابم ببره، همینجور تو مغزم شعر موزون جولون می‌داد. خواب واسم خوب بود.

    بیدار که شدم، دیدم تو گروه ملیکا شعرهاشو فرستاده. چقدر جدیتشو تحسین کردم. این دختر دو روز دیگه عروسیشه. فکر کن! وسط اون همه برنامه‌های مختلف.
    بعدم من و حمیده و ساجده فرستادیم و مشغول چکش‌کاری شدیم.
    حمیده چقد شعر داشت. یکی از یکی بهتر. گفت یه چالش داره واسه خودشو روزی یه شعر کوچیک می‌نویسه. من و ساجده هم خوشمون اومد و گفتیم اینو هم اضافه کنیم به فهرست تیک‌زدنیامون. کنار تئوری شعر و گزارش نیک.

    از خودم راضی‌تر بودم‌. تونستم بهتر کنار پسر و دغدغه‌هاش باشم. یه جوری که بیشتر حسش کنه.

    وبیکار معماری تفکر رو بودم. فهمیدم گوش دادن به جلسه‌ی دیروز واجب‌الوجوبه.

    کلاس شعر چقد خوب بود. صحبتای استاد شورانگیز بود. زبان اون رمان که برامون خوند چه تازه بود. گفت برخورد شاعرانه با زبان بسیار گسترده‌ست. اینجوری نیست که بگیم فقط یه صورت داره.

    خیلی خوشحالم که پای شعر موندم. انگار بعد یه‌سال‌ونیم، تازه دارم می‌فهمم شعر گفتن چه‌جوریه. دلم می‌خواد فرصتش پیش بیاد همین کارو واسه داستان‌نویسیَم بکنم. امسال دیگه نمی‌تونستم. نمی‌خوام سر خودمو زیاده از حد شلوغ کنم که نفهمم دارم چی می‌کنم. من نیاز دارم به خلوتی. وگرنه گم می‌شم. دیگه بعد سال‌ها بالا و پایین، راه مناسب خودمو پیدا کردم.

    تو زمان بازخورد، گوشم به استاد و شعرا بود، ولی تو بدوبدو کارای خونه بودم. ظرف و میوه شستن و مقدمات ناهار فردا رو جور کردن.

  31. گزارش نیک
    امروز در کتاب‌فروشی نشر چشمه خانم بلقیس سلیمانی برای صحبت آمده بود.

    ما هم بودیم و پای صحبت نشستیم.
    از هر ۱۰ تا جمله‌ی استاد سلیمانی با ۸ تای آن مخالف بودم.
    صحبت درباره نوشتن بود.

    درباره نویسنده بود.

    درباره مراحل سانسور نویسنده ایرانی بود: اول خود نویسنده، بعد ناشر، سپس وزارت ارشاد و بعد تهدید اقوام مختلف.

    درباره چپ و ارزش‌های چپ.

    درباره‌ی ضعیف بودن داستان‌کوتاه‌های فارسی.

    درباره مرگ داستان‌کوتاه و در بورس بودن رمان.

    درباره‌ی اینکه نسل جدید چون دیده آدم‌های کتاب‌خوان انقلاب کردند دیگر کتاب نمی‌خواند (خدایی این چی بود واقعاً شنیدیم).

    درباره‌ی اینکه در زمان آنها کتاب‌های شریعتی روزانه چاپ می‌شد و دلقک‌های امروزی شریعتی را مسخره می‌کنند.

    درباره‌ی اینکه پول ارزش ندارد و نسل آینده یقه‌ی پدرهای امروزی را می‌گیرد که چرا کار کرده و پول درآورده.
    ای کاش به جای آن وبینار می‌آمدم.
    انرژی اجتماعی‌ام تمام شد. تا یک هفته نمی‌خواهم با آدم‌ها ارتباط داشته باشم.

  32. امروز

    دیشب باران حمله، سرباز سرباز.
    قطره‌ها زمین را سوراخ سوراخ.
    باد با پرده‌ی پنجره جنگ جنگ.
    امروز می‌توان در خیابان‌های رشت ماهیگیری کرد.
    خواندن و نوشتن.
    ملکوت را ورق زدن. قلم را به حال خود رها کردن.
    داستانی از گلشیری، دوبارخون کردن.
    ناهار را مهمان بودن، هلیا و النا قول بازی گرفتند.
    من و فریبا، شطرنج.
    یک برد جاودانه و دو باخت ناشیانه.
    چای و کیک، سیب ترش و سبز.
    خانه‌ی مادربزگ. طبقه اول، طبقه‌ی دوم.
    اولی، ریختن و از نو ساختن.
    جدید شدن، دیوارهای گچی و کف سرامیک شدن.
    مبل‌های درشت، تلوزیون بزرگ، میز غذا‌خوری.
    کسی به طبقه‌ی دوم نمی‌رود.
    باران سمج. هوا سرد و تب‌دار.
    فریاد زیاد. سکوت کجاست؟
    پله، پله، بالا، بالا.
    ریسه‌ی سیر، تار عنکبوت‌ها.
    نرده‌های سرخ و چوبی، باریک.
    دیوار‌های گلی، دو در کوچک و فندقی، اتاق تاریک.
    وبینار، پتو پیچ.
    چراغ قوه را بزن نور نیست.
    آزاد نویسی، داستان نویسی.
    بی‌وقفه باید نوشت.
    دوان دوان، نفس زنان.
    چیزی را از خلوت به شلوغی. می‌خواهی آن را گم و گور کنی؟
    سرپوش گذاشتن چاره نیست. باید به حرف‌هایش گوش کنی.

    ۱۴۰۵/۶/۱۷

    #روز_مرور

    https://t.me/maryamebrahimi21

  33. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    صبح را با اسطوره‌کاوی آغازیدم.
    بعد از آن هم نگاهی به بیت‌های نوشته انداختم.
    مصرع دیروز که به گمانم به نسبت بقیه بهتر بود، دُم نداشت. بی‌اغراق برای زاییدنش یک دور، زاییدم. چندین و چند مصرع نوشتم. وقتی به کاهدانم فشار وارد می‌شد، سراغ بیت‌های دیگر را می‌گرفتم بلکه چیزکی از توی آن‌ها بیرون بکشم. اما نه. همین را دوست داشتم و آخر هم دمی به همین افزودم. صدباری هم خاندمش که منظور خودم را متوجه شوم. لقمه‌های گنده‌تر از دهان همین‌اند دیگر.
    لباس پوشیدم و خوشگل‌موشگلی و این حرف‌ها. ارشین کلی عکس در مکان آرزوهایم گرفت. چه خوب که آدم خاهر عکاس داشته باشد.
    در این چند روز به این فکر می‌کردم که این مکان دقیقن همان‌جایی‌ست که در آن خاب خوش دیدم. پس چرا خابش قشنگ‌تر بود؟ خیلی عجیب است.
    ناهار را بیرون خوردیم. عمه هم آمد. سر منقل تکه‌ای گوشت را از سیخ کشیدم و تازه فهمیدم، مردان چرا سر منقلی دمار کباب‌ را در می‌آورند. بسی خوشمزه‌تر از نسخه‌ی سر سفره‌‌ای بود.
    نویسنده‌ساز را بودم و هزار کلمه هم نوشتم.
    پیاده‌روی کردم. کم و کوتاه‌. گوشی‌ام گم شده بود. پی او رفتم. اسمش پیاده‌روی نباشد فکر کنم.
    خاستم به خانه برگردم . گربه‌ای را دیدم و ترسیدم. بیچاره زهره‌اش ترکید. خاک بر سر من. به حرفش گرفتم و نازش را کشیدم و بعد از کنارش رد شدم.
    کمی زبان خاندم. باید تکلیف زبان را مشخص کنم. این وضع ناوضع را برنمی‌تابم.
    شعرماهی را بودم. مدام به شعرم نگاه می‌کردم و وزنش را می‌پاییدم که سر آخر اینترنت بگذارد توی کاسه‌ام. هنگام بازخورد شعرم، قطع رفتم. صنعتی‌اش را بودم اما اصل کاری که سنتی‌اش بود، نه. بعد هم حافظه‌ی گوشی را خالی کردم برای شنیدن صوتش.
    حالا همه بیدارند. خابم نمی‌برد. دو ویدیو از دوره‌ی طراحی سایت می‌بینم. هرچند که استاد از نجدی گفت و برای خاندش قلقلکم داد. دوست دارم داستانی هم از «یوزپلنگانی که‌ با من دویده‌اند» بخانم.

  34. ویل‌ویلی

    دارم چی کار می‌کنم؟ روزم شلوغ است و ذهنم شلوغ‌تر. از اینجا جا می‌مانم و از آنجا جایم میگذارند. اینجا به شوخی‌هایم می‌خندند و آنجا محل گربه بهشان نمی‌گذراند. اینجا خوشحالم و آنجا ناراحت. اینجا عصبانی و آنجا آرام. در خابم و در کم‌خابی. در کنسلی و در تشکیل بی‌موقع. در پارتی و در قانون. در حق و ناحق، وجدان و ناوجدان، درست و غلط نداستن و دانستن. سرگردان. حالا چه کنم؟ خاب. خاب. خاب.

    https://t.me/havirism

  35. هر کار می‌کنم زود بیدار نمی‌شوم. فرقی ندارد چه ساعتی بخابم، سیکل یک ساعت و نیم داشته باشم یا نه باز همان است. کمی برایم حرص‌ در بیاور و عجیب است. قبلن‌ها بذون ساعت همان هفت شش بیدار می‌شدم.
    خابی دیدم که بخشیش به درد داستان می‌خورد. بلیط‌فروش مترو بودم‌. با دو آدم سوار مترو شدم. ایستگاه پر‌نوری بود. رنگ‌های سرد. یاد متروهای خرابه‌ب آمریکا افتادم. هر چند خرابه نبود. خیلی تمیز و خلوت. به گمانم شب بود. مترو بردمان به گذشته. به عصر. به کافی گیم. یکی از همراهانم بازی کرد. در اصل تو بازی در پیکسلی یک پاکت نامه بود. با فلش و هک و این‌جور چیزها نامه‌ی الکتریکی را باز کرد. یکی بهش گفته بود دوستت دارم. او هم با قلم نوری که نمی‌دانم از کجا آمد روی صفحه‌ی بازی چیزی نوشت. دقیق یادم نیست چی ولی به گمانم نوشته بود عذر می‌خاهم من علاقه‌ای به رابطه با شما ندارم یا همچنین‌ چیزی. بخش دیگرش چنام بی‌معنا و سم بود که از گفتنش می‌پرهیزم. در جفتشان بیشتر بیننده بودم تا کنشگر. در ساختمان رو به رویی‌ام دو پنجره بود با پرده‌های رنگین.صورتی با چند خط کلفت ماریپیچی چ دایره‌های سفید. فقط همان دو پنجره رنگ و به رنگ بودند. به گمانم همان دوتا پنجره وجود داشت. ساختمان شبیه ساختمان رو‌به‌رویی ایوان اتاق پدرم بود. هر چند تو خاب فاصله‌ی بیشتری باهاش داشتم. پنجره‌ها باز بودند. هیچی معلوم نبود. فقط می‌دانستم دوتا زن دارند از طریق پنجره با هم حرف می‌زنند. فکر کنم حرف ممنوعه‌ای می‌زدند. روز بود. فضای داستان مرا یاد حکومت نظامی انداخت. ترسناک و دارک نبود اما دو زن می‌ترسیدند کسی حرف‌هایشان بشنود. انگار که حرف سیاسی می‌زنند. حسی بهم می‌گفت یکی از آن زن‌ها آناهیتا است.
    وای به حال کسی که تسلیم کایروس خود می‌شود. خاستم آزادنویسی کنم و بعد بروم سراغ درس و مشق که کایروس لجی گفت بیا بعد از مدت‌ها به کانال همسفران سری بزنیم. ایلاه بادداشتی نوشته بود در مورد نیم‌فاصله در کانالم بازارسال کردم. نوشتم بازارسال نه برای پاس داشتن فارسی بلکه چون نوشتن فوروارد سخت است. جستارکی از آناهیتا خاندم در مورد عشق. بهترین متنی بود که تا به حال ازش خانده بودم.
    دیروز سر کلاس پیشرفته حین برق‌رفتگی از اوس‌شاهین عکسی گرفتم. ادیتش کردم و شاهین‌خفاش را پدید آوردم. برای شیوا فزستادمش.
    برای زهرا صفحاتی فرستادم از در دل جنگل در مورد تلما و لوئیز.
    روزگفتار گرفتم. گفتم خیلی شرمم می‌آید بعضی وقت‌ها به نوشته‌های خود می‌خندم. خود گوزی و خود خندی. گفتم یادداشت‌های قدیمی‌ام را می‌خاندم و خود نمی‌فهمیدم چه نوشته‌ام.
    هوا هوای آش‌خوری است. ابری است و بلخره می‌توان تو ظهر پا از در خانه بیرون گذاشت.
    ضحاک فهمیده سبر می‌دوستدارم شورش را در آورده. تو همه ویز بوته بوته سیر می‌ریزد. به فکر فشار خون ما نیستی به فکر خودت باش زن.
    از فاطمه کرکه آبادی پرسیدم مدرک چه تاثیری تو کارش داشته. گفت خیلی چیزها را از استادهای دانشگاهی یاد گرفته. آن‌ها کارش را پسندیدند و معرفیش کردند. به خودم گفتم خانم‌جان استادهای خوب برای زمان شما بود الان غالبن همشان پشکل‌اند. گفت البته الان فقط اعتبار و عزت نفس می‌دهد. جمع‌بندی حرف‌هایش را یادداشت کردم. از فرزاد ادیبی هم سوال کردم. فعلن که جوابی نداده.
    ای خدا پس کی ساعت هشت می‌شود؟
    شعری از کوثری. تو شعرهای ابتدایی سطرها بلندند. علامت تعجب زیاد است. غالبن خطاب به کسی. ترکیبات نامعمول هم کن نداشت. شعری هم خاندم از شیبانی. تمام کردن دفتر شعر آسان‌تر از رمانی سبک است. از همین شعر خوشم می‌آید.
    لیستی از ارزش‌هایم نوشتم. جا برای آپدیت دارد. شکاکم به کلماتم. روابط مناسب‌تر است یا رابطه یا ارتباط؟ یکیشان نگاه انسانی است. همش می‌ترسم شیما بخاهد تعریفشان کنم. هیچ تعریفی حتا به غلط از نگاه انسانی ندارم. فقط می‌توانم لگویم فلان رفتار فلان کار یا حرف نگاه انسانی دارد یا خیر. مثلن مشاور کنکورم نگاه انسانی ندارد. کمی که ببشتر بهش فکر کردم فهمیدم مگاه انسانی ارتباطی با مسائل بنیادی و پایه دارد.
    سعی کردم برای همان کار دوره‌ی شعر توییتر نصب کنم نشد. تف.
    قلعه‌ی متحرک هاول را دیدم. احتمالن در مورد شهصیت هاول یادداشتی بنویسم. البته امشب نه. کل گوگل را زیر و رو کردم. هر چی نقد بود را خاندم. در سایت sid مقاله‌ی خوبی یافتم. نقدی تحلیلی و درست حسابی و با ارجاع‌های زیاد. بر اساس کهن‌الگوی استیس یا همچنین اسمی شخصیت دختر را بررسی کرده بود. تو یوتیوب هم ویدیویی در موردش دیدم. از نظر تایپولوژی بررسی کرده بود. فردا در موردشان روزگفتار مفصلی خاهم گرفت.
    رفتم وبیکار. آهنگ نیلوفر را گذاشت. چند روزی آهنگ‌های شاد و شنگول می‌گذارد. از یادگرفتن سایت گفت. از ترجمه گفت. از دور ریختن فارسی گفت.
    خاستم با سانتور و سنتور کاریکلماتور بنویسم. یادم رفته بود سانتور دقیقن چیست. پس رفتم پیش هری و سنگ جادو. بعد از گرفتن جواب تنهاش نگذاشتم. ده صفحه‌ی اول را خاندم‌‌. به جی‌کی رولینگ گازخورد دادم. گفتم ببین رولینگ‌جون جمله‌ی اوبت خیری تخمی‌یت. تعلیق ندارد. خب به من چه آقا و خانم فلان تو محله‌ی گوزها زندگی می‌کردند. بهتر نبود با این می‌آغازیدی که این آقا و خانم یک شب می‌بینند جلوی در خانه‌اشان پسربچه‌ای خمراه پاکت نامه است؟ توضیحات قبل از ورود هری خیلی هم لازم نیستند. نهایتن در حد خیلی خلاصه نه با جزئیات. وقتی نویسنده‌ای را گاز می‌گیرم با خود می‌گویم بشین سرجات حالا خودت چه عنی هستی؟ بعد جواب می‌دهم: عنی که این چیزها را می‌داند اما نمی‌تواند اجرا کند.
    رفتم شعرماهی. بچه‌ی مودبی بودم برخلاف کلاس دیروز. استاد از این و ان شعر خاند. از یک یارویی هم رمان شاعرانه. اسم ملت این‌قدر سریع که تو مخم نمی‌رود. استاذ بازخورد داد. شعرکم امروز به حقیقت پیوست. شعرم را انداختند دور به گناه بی‌وزنی ولی من نگفتم چاقی از مد افتاده. گفتم وزن دارد. به خدا موقع فرستادن داشت. نمی‌دانم چرا بعدش رفت. خودم هم چندبار خاندم. نداشت. شاهین بیچاره راست می‌گفت. به گمانم گوشم مشکل پیدا کرده. تو جلسه‌ی اول هم بلند می‌خاندم می‌گفتم وزن دارد. می‌فرستادم می‌گفت این چه عنی است فرستادی؟ عنِ تر. به شعرکم هم گفت خوب‌ست‌ها ولی زهرایی نیست. عجیب غریب نیست. از آدم توقع دارد توی سه سطر جنگولک‌بازی در بیاورم. هر چند نویسنده‌ی کار درست همین‌ست.
    ساعت ده بیرون آمدم تا یادداشت بنویسم. نوشتم. پاک‌نویس کردم. برای تایپ کردن فرصتی نبود. شعرکم را فرستادم. ایلاه نوشت اوجوجوی من و این‌ حرف‌ها. مانده بودم بگویم خاهش می‌کنم یا که کات به کلوزآپ من؟ حالا درست نصفت هستم ولی آخر اوجوجو؟ به هر حال هر کی زبان محبت خودش را دارد.
    طبق فرمایشات خانم مدادی پس از خروج من شاهین‌استاد مل آیما می‌غرد و حتا چندتا کشته هم داشتیم.
    گزارش نیک را در طول روز می‌نویسم. بسیار نرمال و حوصله‌ی خودم را سر بر. چنانچه از تری مواجهه باهاش بازخانی نمی‌کنم و همین‌طور می‌فرستم. اسم خودم را بدون هیچ چیز خاهم نوشت تا استادشاهین باز نگوید این پیام و هادی همش با اسمشان ور می‌روند و این حرف‌ها.

  36. سال واژه: ساده

    برای آدم کمال‌گرایی مثل من، سادگی مثل آب روی آتیشه. آخه تا می‌خام کاری رو شروع کنم، مغزم داد می‌زنه که نه، این‌جوری خوب نیست، زشته. اینقدر این کلاف رو گره می‌زنه که آخرش منصرف می‌شم از انجام اون کار. ولی وقتی می‌گم قرار نیست که آسمون به زمین بیاد، چی می‌شه مگه؟ ساده و بی‌دغدغه اون کار رو انجام می‌دم. اگه هم اشتباهم شد، یاد می‌گیرم دیگه. مهم همون شروع کردنه.
    صبح رفتم حموم. چی می‌شد حالا که موهامو کوتاه کردم، جنسشونم عوض می‌شد؟ آخه من با این موهای چرب که تازه دیرم خشک می‌شن، چیکار کنم؟ آخه فقط انگار قد موهام کوتاه شده، وگرنه حجمش همونه. ولی خب قشنگه، شبیه عکسای چهار سالگیم شدم.
    بعد از اونم دفترمو برداشتم و با ماژیکام شروع کردم به نوشتن صبحگاهی. بی‌حوصلگی‌ام رو خالی کردم رو کاغذ. اشتها نداشتم لب به چیزی نزدم. نشستم رو مبل که نگام به کتابم خورد، برش داشتم از ادامه‌ش شروع کردم به خوندن. عجب شخصیت مرموزی نقاش ماکان تو چشم‌هایش داره. انگار هیچ‌کس واقعن اونو نمی‌شناسه.
    تو وبینار نویسنده‌ساز بودم. ی ذره دستم کنده تو نوشتن با ورد، اما بازم خوبه، از دیروز بیشتر نوشتم. همراه داستانم شدم و اصلن نفهمیدم چطوری گذشت. خوبیه بداهه‌داستان‌نوشتن اینه که سوار ماشین تخیلت می‌شی و می‌ری بیرون از دنیای واقعی نفسی می‌کشی.
    شنبه قراره برم یه جای دیگه کار یاد بگیرم. اونجایی که یه هفته رفتم، تخصصی چیزی که می‌خاستم مثل پولیش و سرامیک از اینجور کارا رو یادم نمی‌داد. همه‌کاری رو می‌خاست بکنه اما کیفیت نداشت. هیچ‌کدوم. حالا برم ببینم اونجا چه خبره. امروزم با قدمای ساده و کوچیک گذشت.
    سهراب میگه :
    چه کسی می‌داند؟
    که تو در پیله‌ی تنهایی خود تنهایی
    چه کسی می‌داند؟
    که تو در حسرت یک روزنه در فردایی
    پیله را بگشا…
    تو به اندازه‌ی پروانه شدن زیبایی
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  37. دنیای تو چقدر بزرگه؟
    ‌
    این سوالی بود که امشب از خودم پرسیدم. انگار یکدفعه چنین جا افتاد برایم که: «وسعت دنیای ما، در ارتباط‌مان با آدم‌ها بیش از آنچه فکر می‌کنیم، اثر می‌گذارد.» منظورم بزرگی اتاق، خانه و شهرمان نیست. منظورم بزرگی فکرها، ایده‌ها و اولویت‌هایمان است. آن‌هایی که وادارمان می‌کنند قدم برداریم، یا نه، بنشینیم و منتظر باشیم.

    وسعت دنیای فکری ما، ارتباط مستقیم دارد با ارتباط ما با آدم‌ها. چون وقتی دنیای ما کوچک باشد، آن‌وقت است که آدم‌ها در آن زیادی بزرگ می‌شوند. آن‌قدر بزرگ که دیر جواب دادن، با یک ایموجی کمتر جواب دادن یا تغییر کوچکی در لحن که می‌تواند به هزاران دلیل باشد، برای ما می‌شود چرخش افکار در چند ساعت. نشستن و فکر کردن و به نتیجه نرسیدن. فکرهایی که دائم با خودمان بگوییم: «آیا من اشتباهی کردم؟ آیا در صحبت آخرمان خطایی از من سر زد که حالا او فاصله گرفته است؟ چرا باز این اتفاق افتاد؟ من دارم رابطه‌هایم را از دست می‌دهم، مثل همیشه.»

    اینجاست که بزرگ‌تر شدن دنیای فکری، به دادمان می‌رسد. ما خودمان را وسعت می‌دهیم و آن‌وقت است که دیگر دیر جواب دادن فلان‌ شخص و مدتی بی‌خبری از بهمان گروه، قرار نیست تمام روزهای ما را، از ما بگیرد. ما اختیار لحظه‌ها و روزهایمان را داریم.

    این حرف‌هم، به این معنا نیست که آدم‌ها بی‌ارزشند برای ما، نه هرگز. اتفاقن شاید آن‌موقع است که می‌توانیم، آدم‌ها را سالم‌تر دوست داشته باشیم. چون دیگر برای نگه داشتن‌شان، خودمان را گم نمی‌کنیم. دیگر یک رفتار کوچک‌شان، نمی‌تواند ارزش روزمان را تعیین کند. دیگر لازم نیست از هر سکوتی، معنایی بیرون بکشیم. و اینگونه آن‌ها را هم برای هر رفتاری، تحت‌فشار برای پاسخ گرفتن نمی‌گذاریم‌. چون حالا جهان ما، فقط یک نفر یا یک گروه نیست. جهان فکری ما، احاطه شده است با مهارت‌ها، مکان‌ها، کلاس‌ها.

    بزرگ شدن دنیای فکری، به معنای دور شدن از آدم‌ها نیست. به معنای این است که آدم‌ها را، از جایگاهی که قرار نیست داشته باشند، پایین بیاوریم. آدم‌ها می‌توانند بخش زیبا و ارزشمندی از زندگی ما باشند، اما قرار نیست تمام زندگی ما را پر کنند.

    شاید سوال مهم این نباشد که «چقدر کسی من را دوست دارد؟» شاید باید گاهی از خودم بپرسم: «غیر از این آدم، در دنیای من چه چیزهای دیگری وجود دارد؟» و شاید جواب این سوال، خیلی چیزها را روشن کند.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  38. صفحات صبحگاهی را نوشتم و اول صبح فکرم مشغول خواب‌هایم شد. که مدتی‌ست تغییری در آن‌ها رخ داه است. در تمام خواب‌هایم همراه جماعتی هستم. پریشان‌احوالیم همه. تم اصلی خواب‌هایم نگرانی و دلهره است. علتش؟ نا‌معلوم. انگار منتظریم تا اتفاقی هولناک رخ دهد.

    اما سه شب است که دیگر از آن ترس و اضطراب خبری نیست. گر چه جزییات خواب را به خاطر نمی‌آورم اما می‌دانم که هنوز وسط جمعیتم. در مکان‌هایی نامعلوم و عجیب. مخروبه‌هایی لخت. با دیوارهای بلندِ نیم‌ریخته. پر از خاک و گردوغبار. و از مهم‌تر دیگر خواب‌هایم رنگ ندارند. سیاه‌ و سفیدند. باید نگران باشم؟ نمی‌دانم.

    دنبال مامان گشتم. خانه نبود. از صبحانه هم خبری نبود. یادم آمد که یکی از دوستانش فوت شده و برای خاکسپاری رفته است. می‌خواستم برای ناهار لوبیاپلو بپزم. بعد دیدم حوصله‌اش را ندارم. بی‌خیالش شدم. شاید فردا بپزم.

    آزادنویسی کردم و لغت‌نامه‌ی نسل زد را جوریدم. برای شعر جدید لازمش داشتم. تا تمرینجا شروع شد برق رفت. خوشبختانه اینترنت تا پایان تمرینجا دوام آورد.

    تلاشی کردم برای نوشتن شعری طنز با اصطلاحات نسل زد. نصفه‌نیمه است و نیاز به چکش‌کاری دارد. قافیه‌ای که انتخاب کرده‌ام کمی سخت است و دست و بالم را بسته است. شاید کل شعر را عوض کنم.

    کمی از کتاب وراجی را خواندم. کتابی که فاطمه ابراهیمی بهم هدیه داده است و بسیار دوستش دارم. هم کتاب را. هم فاطمه را.

    با شروع نویسنده‌ساز برق آمد. بعد از سه ساعت قطعی.
    امروز با هم داستانی در هزار کلمه نوشتیم. البته مال من نهصدوسی کلمه شد. بسیار لذت‌بخش بود. هیچگاه فکر نمی‌کردم در کمتر نیم‌ساعت داستان بنویسم. هر چند که داستانم مزخرف بود. اما تجربه‌ی جالبی شد.

    بعد از نویسنده‌ساز سریدم در سرزبان. مقاله‌ای از داریوش آشوری خواندیم و خوش گذراندیم.

    شعرماهی امشب ترکیبی بود از شعر و باران و رعدوبرق و گوگوش و گازخورد.

    برویم رود راوی بخوانیم و شب‌بخیر.

  39. صبح زود آماده شدیم تا راهی تبریز شویم. وسایل را در ماشین جا دادیم. هم‌چنان پروسیله. راه افتادیم.
    در طول مسیر چند بخش از کتاب «خواستن توانستن نیست» را خواندم. در قسمتی از مسیر، باران گرفت. هوای ابری و باران ترکیب بسیار زیبایی بود. لذت بردم. لذتی که اندوختهٔ دوران‌های بی‌بارانی‌ام شد. در طول مسیر به چیپس و کرانچی و آب اژدها نه گفتم. از این بابت از خودم سپاسگزار شدم. همراه با موسیقی بسیار زیبا، تا تبریز راندیم. ساعت چهار و نیم رسیدیم تبریز.
    ساعت پنج در وبینار شرکت کردم و چون سروصدای خواهران به‌هم‌رسیده زیاد بود، کمی شنیدم. چالش داستان هزار کلمه‌ای را انجام دادیم‌.‌سر سفرهٔ ناهار بودم، سریع آمدم و لپ‌تاپ را روشن کردم و شروع کردم. چقدر خوب بود‌. بداهه نوشتم. گذاشتم هر چه در ذهنم جاری می‌شود، بنویسم. در بیست و پنج دقیقه حدود ۹۶۶ کلمه نوشتم. دو سه جمله مانده بود که تمام شود. نوشتم و تمام، ۱۰۲۶ کلمه. به سرانجامی رسید. چقدر خوب بود. در طول نوشتن، به اصول داستان و پیرنگ و این مسائل فکر نکردم، دل به تداعی‌ سپردم‌ و خودم هم مشتاق بودم که چه خواهد شد. اتفاقاً چیز خوبی هم شد. دست‌کم موضوعش جالب بود، گرچه به ویرایش نیاز دارد‌. در این نوع نوشتن، احساس می‌کنم که دیگر «من» در میان نیست، بر خلاف آزادنویسی که پر از «من» است. در این نوع داستان نوشتن، نوع دیگری از خودم را پیدا می‌کنم که آزادتر از آزادنویسی است و حسی شبیه پرواز دارد. دقیقاً پرواز و آزادی‌. در پایان این نوع نوشتن، دل‌خوش‌ترم.
    بعد از نوشتن هزار کلمه و تمام شدن وبینار، هنوز لپ‌تاپ در دستم بود که یک‌مرتبه دیدم دوستانم با کیکی در دست وارد شدند. تولدم که ده مرداد بود، در تبریز نبودم و حالا آمده بودند تا تولدم را تبریک بگویند‌. چقدر خوشحال شدم و چقدر دلتنگشان بودم. با هم زدیم و رقصیدیم و کیک خوردیم و حرف زدیم.
    آخر شب یادداشت کانال را هم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  40. گزارش نیک سه شنبه هفدهم شهریور
    -صفحات صبحگاهی را در سه صفحه نوشتم.
    -برای خودم صبحانه مفصل آماده کردم.
    -ناهار پسرم را آماده کردم که با خودش به کارگاه ببرد.متاسفانه به خاطر گران شدن بنزین ترمینال بسته بود.اوهم برگشت.اینم از وضع این روزها. خدا به خیر کند.
    -هوا سرد است. از دیشب بارش باران شروع شده ویکسره می‌بارد. شومینه گازی وشوفاژ خانه را روشن کردم. در گرمای دلچسب‌خانه، رمان مادران ودختران را می‌‌خوانم.
    – برای کارگاه شعرماهی شعرکی سه سطری نوشتم و ارسال کردم. حتما از استاد گاز خورد حسابی می‌گیرم.
    – با دوستی که تازگی برادرش را از دست داده تماس می‌گیرم وپای دردل‌هایش می‌نشینم. خیلی ناراحت وغمگین است برایش آرزوی صبر وآرامش می‌کنم. به یاد روزهایی می‌افتم که خودم درسوگ براد‌ر‌جوانم چه حالی داشتم.
    – به دوستم موفقیت پسرش را تبریک گفتم.
    – تمرین هزار کلمه نویسی را انجام دادم البته در دفتر.
    – به وبینار نویسنده ساز نرسیدم حتما فایل صوتی‌اش را گوش‌ می‌کنم.
    – تصمیم داشتم بعدازظهر پیاده روی کنم که باران شدید مانع شد.
    – برای خودم کوزتی بودم در نظافت وگردگیری واتو‌کردن لباس‌ها.
    -به شوهرم که در مسیر برگشت از تهران است زنگ می‌زنم. از آمدنش خوشحالم، برنامه مهمانی شام با خواهرم را ردیف می‌کنم. آوش خواهرزاده ناز وتپلم یک ساله شد. همسرم موهایش را کوتاه کرد البته با گریه زیادش که آخر هق هقش بند نمی‌آمد. ماشاالله گلوله نمکی‌ایست برای خودش قیافه‌اش بیشتر شبیه دختراست، چشم رنگی وبور وزیادی سفید. برای شام ماکارونی و غذای رژیمی درست کردم.
    -درجلسه شعرماهی نبودم. موقعیت نداشتم. فردا حتما فایل صوتی را گوش می‌کنم.

  41. بنام خدا
    گرارش نیک ۱۱۹:
    امروز از صبح حالش خوب نبود. ظهر هم حالش خوب نبود. عصر وبینار شرکت کرد، حالش خوب نبود. شب مهمان آمد حالش خوب نبود. نتوانست بخش اول دوره‌ی محبوب شعر را شرکت کند اما به بازخورد‌ها رسید. حالش خوب نبود. شعرش از هفته‌ی پیش بهتر شده بود، حالش خوب نبود. آخر شب آزاد‌نویسی کرد، حالش خوب نبود. امروز هوا بارانی بود و بهاری، حالش خوب نبود. دلش نمی‌خواست بنویسد از روزی که حالش خوب نیست. اما دید حیف است گزراش نیک ننویسد. پس نوشت تا زنجیره قطع نشود.

  42. خانه‌ی مادرجان. آمدم بنویسم در جمع خانوادگی نشسته‌ام که یکهو طوطو شروع به جیغیدن کرد و کودک گفت چرا جیغ می‌زند، بگو جیغ نزند. گفتم باشد نازش می‌کنم. در قفس را بازیدم و شروع به نازیدنش کردم. گفت درو ببند می‌ترسم. قیافه‌ام: هم خر هم خرما؟ یه وخ رودِل نکنی بچه.

    اتوبوس اشتباه. با خاهری خاهرا سوارِ اتوبوس شدیم. گفتم دلی اشتب شد. باید دو خطه سوار شویم. حالا یک کیلومتری پیاده‌روی کردیم و دویدیم و گفتم فحشم دهی هم می‌پذیرم. بچه را کشاندم تا خانه مادرجان. آخرش از کوچه‌ی تصادف‌زا و ماجراهای دو دختر گفتم.

    در بارگاه دن کیشوت. دراز له دراز افتاده و ناتوان از خاندنِ دن کیشوت. سه شنبه‌هایم مال رمان و خاندن بماند.

    هزار کلمه‌ نویسی. اولش فکریدم نمی‌رسم به آخرش. پنج دقیقه نوشتم که بدن گرفت. گفتم ولش کن بدنت خسته است. بجای ول کردن از زبان شخصیت گفتم از خستگی و ناتوانی و ناتوانی. همینطور شِر و وِر. قانون هم هر رزو داستان متفاوت. یکهو ایده‌ای فراموش شده آمد و نوشتمش. دو دختر در یک کوچه‌ی دراز و متروکه. به هیجانم آورد.

    اتاق مشاوره. امروز همان غرهای همیشگی بودم. گفتم در عینِ ارتباط‌خاهی اقدامی برایش نمی‌کنم. می‌خاهم و عقب می‌کشم. اگر کسی جلو بکشد هم عقب می‌کشم. گفتم متناقض است می‌دانم اما نمی‌توانم. می‌خاهم اما باز سرِ بزنگاه نمی‌خاهم. و نمی‌دانم چگونه تغییرش دهم؟ احساس می‌کنم تا ابد ناتوانم از راحت ارتباط‌گیری با آدم‌ها.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  43. امروز صبح به زور بیدار شدم. دوش گرفتم و قرار بود برویم برای پرو نهایی لباس‌ عروس و تحویل. قبل از رفتن تمرین شعرم را نهایی کردم.
    ظهر شده بود دیگر که من و سهیل و فاطمه رفتیم مزون. لباس را پوشیدم و پوشیدن لباس عروس، حس صورتی کودکی‌هایم را دارد. دامن پفی سفید. وقتی که عروسی را نقاشی می‌کردم و تا می‌توانستم دامنش را پف‌پفی می‌کردم و طرح می‌انداختم رو بالا‌تنه‌ی لباسش. پوشیدنش همان حس آن روز را دارد. وقتی چرخ می‌زنم سبک سبک می‌چرخم. (البته لباس عروسم سبک است و پف هیلی زیاد و سنگینی ندارد.)
    کارهای تحویل کمی طول کشید و پرداخت کردیم. لباس در کاور بزرگی بود و سهیل روی صنولی عقب ماشین خواباندش. کمی خرید داشتیم و بعد از آن سوار ماشین شدیم. زهرا و فاطمه خزیدند زیر کاور لباس عروس و خنده‌دار بود. چند عکس یادگاری از این صحنه‌ی مضحک گرفتم تا بعدا هم سوژه‌ی خنده‌مان شود.
    زهرا و فاطمه را نزدیک خانه الهام پیاده کردیم. می‌خواستند بروند آنجا. من و سهیل هم رفتیم خانه. ناهاری بر بدن زدیم و تمرین کردیم رقصمان را. تا وقتی که زنگ زدم الهام و گفت اگر می‌خواهید بیایید اینجا.
    قرار بود با لباس عروس و کت و شلوار برویم خانه‌ی الهام. آن‌جا یکبار با این لباس‌ها رقصمان را تمرین کنیم. خانه‌ی خودمان جا نبود. قطع به یقین لباس عروس گیر می‌کرد به مبل و دیوار و کابینت و هر چیز دیگری که سر راهش هست و ملق می‌زدم جای رقصیدن.
    لباس عروس دست سهیل بود و کت و شلوار دست من. توی کوچه قدم‌زنان می‌رفتیم خانه‌ی الهام. دو کوچه فاصله داریم. می‌خندیدیم و خوشحالی قبل از خودم زیر پوستم می‌رقصید.
    رسیدم خانه‌ی الهام و لباس عروس را پوشیدم و کت و شلوار را پوشید تمرین را شروع کردیم. وای که اولش گفتم بیچاره شدیم اصلا نمی‌شود. این همه زمان گذاشتن رفت روی هوا.
    ولی الهام گفت لباست روی فرش سر نمی‌خورد. فرش‌ها را لوله کردو گفت حالا برقصید‌.
    و این‌بار شد. لباس سر می‌خورد و ما می‌رقصیدیم و می‌چرخیدیم. حس عجیبی بود. لباس سفید پفی. آهنگی انیمه‌ی قلعه متحرک هاول. کت و شلوار مشکی. انگار رفته بودم تو انیمیشن. پرنسس بودم؟
    رقص که درست در آمد. برگشتیم خانه‌ی خودمان. لباس‌ها را گذاشتیم و پیاده رفتیم خانه‌ی مامان. شومیزم را برای فاطمه بردم و کرم و سرمم را که جا گذاشته بودم برداشتم. ولی دلمم نیامد برگردم خانه‌ی خودمان. بقیه هم می‌آمدند آنجا و من هم ماندم. کلاس شعرم دودلم می‌کرد در رفتن و ماندن. تمرین شعرم را فرستادم اما.
    ولی ماندم چون خسته بودم. دلم می‌خواست غذای مامان را بخورم. پیش زهرا و الهام و فاطمه بمانم. سهیل اما رفت خانه‌ی خودمان.
    بفیه آمدند و شام خوردیم و کاتان بازی کردیم. آخرر شب هم برگشتم خانه‌ی خودمان. با سهیل حرف زدیم درباره‌ی کارهایمان و حالا می‌خواهم بخوابم. چقدر این روزها شلوغ است.

  44. توی نگاه اول فکر کردم چشم‌های حلزون شمع است.
    امروز هیچ کار خاصی نکردم.
    با آنا بودم یکی دو ساعت.
    گاهی میندیشم چرا برخی آدم‌ها برخی کارهای بسیار کوچک که خوشحالی بزرگی را در آد‌م مهمی در زندگی‌شان ایجاد می‌کندرا دریغ می‌کنند؟
    مثلا فقط یک تبریک.
    شب بخیر.

  45. – تمرین شعر انجام دادم باقلوا

    شکسته‌بال پرنده‌ام کاغذی بادمال
    سرانگشتان تیز شاخه‌هاست مزارم

    حرفی تُردمالم در بزاق دهانِ سکوت
    ترسم آب شوم باز بی‌گفتنی در آغاز

    سکوتی تردمالم در دهانی خیس
    ترسم از رسوایی رستنِ حرف‌ها
    وقتی نم‌نمک آب می‌شوم

    دو وبینار ندیده را گوش کردم. اولی، درباره‌ی تمرین تداعی کلمات و معرفی کتاب سیکادا. نویسنده با غلط‌نویسی عامدانه لحن حشره را ساخته. دومی، خاندن از کتاب داستان‌های روزانه از محمدرضا پورجعفری. فراداستانی که از خود داستان‌نویسی سوژه ساخته برای داستان‌ها.

    بعدش وبینار امروز را دیدم. از کتاب «کارِ رمان» خاندند. گفتند، فایده ندارد ده‌هزارکلمه‌نویسی اگر سنجیده و هدفمند نباشد. پس ریزریز هدف‌مندتان می‌کنم با داستان‌نویسی. خوشحال شدم که امروز هم داشتیم؛ داستان‌نویسی با آزاد‌نویسی هزار کلمه‌یی. از دلش داستانی طنز درآمد در باره‌ی کارگردانی که آلبومش را ورق می‌زند و با دیدن عکس‌ها به‌یاد می‌آورد ماجراهای بازیگران و نمایش‌های روی صحنه برده را. البته یافتن فرم مناسب داستان و حذف و اضافه‌کردن عناصر داستان هم هست که در بازنویسی بهش می‌پردازم.

    – پادکست بیست و بیست‌ویک ارتباط و فن‌بیان را شنیدم و فشرده‌نویسی کردم ازش.

    -روزسنجه‌هام چیست؟ برای روزی پربار در قرنطینه که «امکان» دست‌وپال شکسته وآتل‌بسته بیشتر «ناممکن» است، گفتم سخت نگیرم از هرآنچه دارم نقد، فیض ببرم. پس از هرچه در دسترس است، به روزم نمره می‌دهم.

    مثلا:
    -امروز کوزت‌کاریت را خوب انجام دادی؟
    +بله مثل همیشه، بدون کوچکترین تنبلی و سهل‌انگاری. (۱)
    ۲- خابت چه‌طور بود؟
    +مثل همیشه دوازده تا یک خابیدم و هفت برخاستم. ظهر هم نشد نیم‌چرتکی بزنم. فقط چند دقیقه چشمانم را بستم. (۱)

    ۳- آب نوشیدی؟
    +در روز آب زیاد می‌خورم. اما عادت نوشابه‌‌خواری تحفه‌ی روزهای قرنطینه است و فعلن میلم به ترکش نیست. (۵٪)

    ۴- ورزش چه، می‌کنی؟
    +سه‌سال است مثل کپک درز کاشی چسبیده‌ام به کف خانه و بیرون‌برو نیستم که نیستم. دلیلش به‌تعداد موی سر. فقط همین را بگویم که دیوانه نشدم جای بسی شگفتی‌ست.

    قبل‌ترها ورزش می‌کردم، حرفه‌یی. هیکلم ساعت شنی و سیکس‌پک‌سرخود. حالا که ورزش نمی‌کنم شدم گلابی مسخره‌ی شعر شهرام پوررستم با درد مفصل‌ و چرق‌چرق زانو. از عوارض برداشتن وزنه‌های سنگین است، بعد مدت‌زمانی ورزش‌نکردن و بوسیدن و گذاشتنش رو رُفِ تنبلی. تو خانه دمبل و کش هست اما نه حالش هست و نه وقتش. اما بهانه هست دائم‌السرپا به‌جایم ورزش می‌کند. (-●-)

    – لااقل می‌رقصی مثل پیش‌ترها؟
    +نه بابا. مگر با آگاهی بازرگانی جلوی آینه رقص شکمی کنم، بدون دلبری و لوندی. این‌قدر چغر و خشک شده‌ام که اگر به‌جای آبجی داش‌فاطی بنامندم تعجبی ندارد.

    فکر کنم با این تفاصیل باباکرمم هنوز پابرجاست. که سبیل می‌خاهد و کلاه. کلاهش را دارم، مانده سبیل. داش که شدیم. سبیل هم روش. در می‌آورم به‌زودی نگران نباشید. (۲۵٪)

    -پیاده‌روی که دیگر می‌کنی؟
    +گفتم بیرون نمی‌روم. بعد پیاده‌روی کنم؟ مگر پایین‌بالا کردن پلکان موقع کوزت‌کاری و هرازگاهی قدم زدن در باغ. (۲۵٪)

    – مطالعه می‌کنی؟
    +بله، بله. مقاله، رمان، دفتر شعر، گزارش نیک، کتاب روزنویسی آقای کلانتری، کتاب‌های معرفی‌شده در وبینار و کارگاه‌ها.

    – منظورم امروز است. چه خاندی؟
    +شعر‌های کارگاه شعر، و پی‌دی‌اف «داستان‌های روزانه» از محمد‌رضا پورجعفری، از کانال بچه‌ها خاندم. فردا سنگ صبور را شروع می‌کنم. نه نشد، می‌گویید هنوز نخانده قبول نیست؟ گفتم نمره کم دارم از فردا مساعده بگیرم. (۲)

    – فیلم چه دیدی؟
    +خاهم دید بعد وبینار چندتا در صف دیدنند. ببینم حال دیدنم هست. اگر خابم نبرد. (؟)

    – هزار کلمه نوشتی؟
    +گفتم که داستان نوشتم در وبینار. (۲)

    – آشپزی کردی؟
    +هرچند جزء کوزت‌کاری بود، ولی چون شکمویم؛ وصف‌العیش نصف‌العیش. چلو‌مرغ زعفرانی پختم با سیب.زمینی و سالاد شیرازی برای نهار. ریختم در خندق‌بلای اهل بیت. شام هم الویه درست کردم و خوردند. (۳)

    – چه کسی را ملاقات کردی؟ +موچول تخم‌طلا که بوی خوراک مرغ زعفرانی بهش خورد و پشت شیشه دهان باز کرد به این هواااااا و گفت ممممممییییو. من هم دوباره و سه‌باره غذا دادمش تا شاخ محبت کشید و رفت پیِ اللی‌تللی. (۲)
    – چه کار تازه‌یی انجام دادی؟ +همین نمره‌دادن برای روزسنجه‌ی امروز (۲)

    شمارش کردم با این نمره‌دادن نمرهام فَرادَه شد مثل (فراداستان). از هول حلیم افتادم تو دیگ. باید از نمره‌ها کم کنم. خودم می‌پندام هفت بدهم. منصفانه‌ست. اشتباه محاسباتی را ندید بگیرید، که حساب‌کتابم همیشه ضعیف بود و هست.

  46. سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- ساعت ۴ صبح، با صدای رعدوبرق از خواب بیدار شدم. اتاق کاملاً روشن شده بود و باران به‌شدت می‌بارید. تا امروز همچین طوفانی ندیده بودم. آن‌قدر باران شدید بود که حس می‌کردم هر لحظه ممکن است سقف بریزد. خیلی ترسیده بودم. برق ناگهان قطع شد؛ انگار وسط سکانس یک فیلم ترسناک بودم.

    دخترکم هم بیدار شد و شروع کرد به تکان خوردن. صدای رعد و باران او را هم ترسانده بود. دستم را روی شکمم کشیدم و سعی کردم آرامش کنم. یک لحظه مادربودن را با تمام وجود احساس کردم. یک لحظه انگار مراقبت از او مهم‌ترین وظیفه‌ام در دنیا بود. و یک لحظه فهمیدم که در برابر حوادثی که خارج از کنترل من هستند، چقدر ناتوانم. دنیا حالا یک گروگان از من داشت و من تمام وجودم را برای او می‌دادم.

    از ترس، همسرم را بیدار کردم و حضور او باعث شد بر ترس‌هایم غلبه کنم. بالاخره با کم شدن صدای طوفان به خواب رفتم و ساعت ۹:۳۰ بیدار شدم. آسمان آرام گرفته بود.

    آبریزش بینی داشتم و گلویم هم اذیتم می‌کرد. یک لیوان آب گرم و لیمو و عسل خوردم و برای صبحانه تخم‌مرغ آب‌پز گذاشتم.

    از باربری پیام رسیده بود که بسته‌ی مامان رسیده. خوشحال شدم که بالاخره، بعد از آن همه بدقولی و انتظار، بسته به مقصد رسیده است. ولی به‌خاطر بارندگی حاضر نبودند بسته را بیاورند.

    برای ناهار آبگوشت درست کردم و ظرف‌های مهمانی دیروز را شستم. خیلی حال خوبی نداشتم. تصمیم گرفتم بعدازظهر به کلاس بارداری نروم و استراحت کنم. هم نگران بودم که مادرهای دیگر مریض نشوند و هم ممکن بود هوای سرد بیرون، سرماخوردگی‌ام را بدتر کند.

    ۱۰ صفحه از کتاب «شب هول» خواندم و کمی استراحت کردم. سپس در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و ۲۵ دقیقه شروع کردیم به نوشتن داستان.

    داستانی که نوشتم کاملاً در حالت هذیان بود و چشم‌هایم خواب می‌رفت.

    برای شام آش درست کردم و مقداری میوه خوردم.

    حالا احساس می‌کنم کمی بهترم، ولی سرماخوردگی زور خودش را می‌زد. چون حرکات دخترم نرمال بود، نگران نیستم. فردا اگر احساس کنم حالم بهتر نشده، حتماً به دکتر می‌روم.

    مامان امروز خبر داد که قرار نیست با دایی بیاید. دایی این روزها درگیر مراسم عروسی آشنای نزدیکش است و خیلی خسته شده. ترجیح داد با مادرشوهرم با هم بیایند.

    بلیط هواپیما را که چک کردیم، برای سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد بلیط گرفتیم.

    حالا خوشحال‌ترینم که بعد از یک سال و یک ماه، بالاخره قرار است مامانم را از نزدیک ببینم.

    شب با همسر ادامه‌ی سریال «This Is Us» را تماشا کردیم. دخترکم که در طول روز تقریباً آرام بود، حالا به جنب‌وجوش افتاده بود. نمی‌دانم به شنیدن صدای پدرش این‌قدر واکنش نشان می‌دهد یا از سریال خوشش آمده است!

    در هر حال، حرکات کششی‌اش که شکمم را دفرمه می‌کند و گاه پهلوهایم را درد می‌آورد، خیلی شیرین و جالب است.

    امروز با خواهرشوهرم هم تلفنی حرف زدیم. او ترغیبم کرد که سزارین کنم. این روزها هربار برای زایمان تصمیمی می‌گیرم و دوباره پشیمان می‌شوم. ولی با مشورتی که امروز داشتیم، حس می‌کنم سزارین را ترجیح می‌دهم.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    «امروز هم به‌خاطر مریضی‌ات نتوانستی نقاشی بکشی. حتی فراموشش کردی در کارگاه شعرماهی و قصه‌قصه شرکت کنی. اصلاً خودت را سرزنش نکن. مهم سلامتی‌ات است و وقتی مریضی را پشت سر بگذاری، دوباره قوی‌تر از قبل شروع می‌کنی.»

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 نقاشی و آفرینش: ۰
    🥗 تغذیه و آب: ۱۰
    ✍🏻 نوشتن: ۱۰
    📖 کتاب‌خوانی: ۱۰
    🏠 نظم خانه: ۸
    🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و ورزش: ۱
    📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۰
    😴 خواب و استراحت: ۶
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰

    امتیاز امروز: ۶۵ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  47. ✔️کارهای مهم روزم را در صفحه‌ی صبحگاهی گنجاندم و بر تنِ همه‌شان جامه‌ی عمل پوشاندم.
    به امروزم ۱۰۰ میدهم. چون سرانجام با مطلع 《باید می‌گفتم》داستان نوشتم، به چالش داستانک ماه نرسید ولی کیسه‌ی عزت‌نفسم را لبریز کرد.
    داستان زیر، میوه‌ی باغِ هزار‌کلمه‌نویسیِ هدفمند است:

    《باید میگفتم قابلی نداره داداش، بذار ته جیبت باشه، توی این اوضاع لنگ نمونی؟ باشه بعدن. ولی نگفتم.
    اصلن باید صدای انفجار رو که میشنیدم مثلِ فنر از جا می‌پریدم روی پشت‌بوم واسه دیدن رد موشک و پهبادا، ببینم سقف کی ریخته روی سرش، اما جُم نمی‌خوردم.
    صداهای نزدیک باید توی دلمو خالی میکرد اما قند توی دلم آب میکرد.
    باید دست گلی و علی رو می‌گرفتم و می‌رفتم شهرستان. وقتی علی با صدای اولین موشک تو شلوارش شاشید و پشت‌بندش هرروز صبح بوی شاش از خاب بلندمون می‌کرد، اما موندم تهرون.
    باید شش دونگ حواسم به زن و بچه‌ام بود، ولی لم میدادم روی مبل و چشمم به تلویزیون که کله‌گنده‌ها واسه هم خط و نشون بکشن و جنگُ کش بدن.
    گوش به زنگ تلفن بودم که بر و بچه های محله و دو تا کوچه بالاتر و پایین‌تر بگن آقا عیوض دستم به دامنت، موج انفجار خونه‌مونو گرفت، یه تک پا بیا شیشه‌ی ما رو بنداز و منم بادی به غبغب بندازم که ای آقا، آخه توی این بزن و بزن کی کار میکنه، میخوام برم شهرستان، چه کاریه خوب، جنگ که معلوم نمیکنه، باشه وقتی تموم شد. بارمو گذاشتم پشت ماشین و …آخرش اونا نفهمن که دوبله و سوبله حساب کردم.
    اما زبونم نچرخید، جنگ که نبود سالی به دوازده ماه، تقی به توقی میخورد و شیشه‌ای میشکست. مثل سابق نبود که بچه ها راه به راه با توپ بزنن توی پنجره‌ها.
    باید خداخدا می‌‌کردم که اون آتیش بخابه،
    اما نکردم.
    شاید بگین جنگ اگه واسه بقیه آب نداشت واسه تو یکی نون داشت. اما بالاخره شیشه واسه شکستنه دیگه.
    آخرشم دیدین که جنگ خودش تموم شد؟》

    ✔️رونویسی از حافظ و جمله‌نویسی هم جای خودشان را در برنامه داشتند. البته جمله‌هایم امتیاز ورود به گزارش نیک را نگرفتند ولی مرا به جلو بردند.
    ✔️به گاه تارنوازی و هرجا که قطعه در نمی‌آمد، به خودم گفتم 《نت به نت》 پیش برو. این جمله خوب کار کرد.
    ✔️در کلاس یوگای حضوری ذوق کردم، وقتی تغییر بچه‌ها را دیدم. معمولن پیش از آغاز تمرین، پنج دقیقه صحبت میکنیم.
    《ترس از نه گفتن》 بیخ گلوی فهیمه را گرفته و می‌فشرد. قرار شد تا جلسه‌ی بعد، روزی یک 《نه》بگوید و قلمی کند.
    ✔️نویسنده‌ساز امروز هم هزار کلمه‌نویسی داشت،
    سوم شخص منفرد، با توصیف حرکت و اجتناب از هرزه‌نالی و دل‌نوشتگی.
    هم‌اندیشی جمعی به حرکت آدم شتاب می‌دهد.
    نمی‌توانم غمشادی‌ام را از شنیدن اسمم در وبینار و از زبان استاد کلانتری پنهان کنم.
    شاد از نوشتن گزین‌گویه‌هایی قابل قبول در کلاس نویسندگی خلاق و غم‌گین از اینکه جمله‌های بعدی هم پرمایه می‌شوند؟
    کتاب کار رمان معرفی شد و یک سریال که نامش را فراموش کردم.
    ✔️داستانی از مجموعه عطر فرانسوی را خاندم، کشتیِ بی‌لنگر، لنگر انداخته در اندیشه‌ام.
    کتاب یوگا اثر جیمز هویت را خاندم و پستم را در کانال منتشر کردم.
    عطف به ده‌فرمان استاد در چند گزارشهای نیک پیشین، کتاب فرهنگ واژه‌های فارسی سره اثر فریده رازی را همه‌جا با خودم بردم.
    داشتم فراموش می‌کردم که بگویم نیمی از مقاله‌ی اسماعیل خویی را با موضوع ترجمه که چندی پیش، بانو ملائی معرفی کردند، خاندم.
    ✔️پنج دقیقه هم بار زمانی دارد برای پیاده‌روی که میخ تعهدم را محکم‌تر بکوبد.

  48. خوب بیدار نشدم اما خبرهای خوبی بهم رسید. مهلا خوشحال شد که بعد از مدت‌ها دوست‌هاشو دید.
    داستان خوندم. ۳ داستان از «داستان‌های روزانه» محمدرضا پورجعفری، داستان «آنی» از نقی سلیمانی، ۳ داستان از «سنگر و قمقمه‌های خالی» بهرام صادقی، داستان «نی‌نو و حلزون دل‌شکسته» از شاهین کلانتری.
    نویسنده‌ساز خوش گذشت. حدود ۶۰۰ کلمه نوشتم و امیدوارم فردا بیشتر بنویسم.
    پیاده‌روی خانوادگی و همکاری در انجام کارها. برگشتن و زود شام خوردن.
    از صداها می‌ترسم. امشب می‌تونم بخوابم؟ آسمون دیگه مهربون نیست.

  49. گزارش میگ نیک
    ۱. صبح بود کله سحر رفتم سر کار.
    ۲. اول مگس کیش می‌کردم و بعد شروع شدددد.
    ۳. پانسیون و خواب و بیداری. کار روی شعرهای قبلی و بعدی با ندا احمدی. مطالعه شعرهای عبدالله کوثری.
    ۴. جلسه شعر و رعدخورد و انگور خورد.

  50. سال‌واژه: تغییر

    ۱- رفتم پیاده‌روی صبحگاهی. هوا خوب بود و باد خنکی می‌وزید. برخلاف روزهای قبل، پارک کاملاً در سایه بود. به پیشنهاد دوستم یک ساعت تمام راه رفتیم، حسابی سرحالم آورد و خیلی خوش گذشت.

    ۲- امروز در راستای سال‌واژه‌ام لاک تلخی به ناخن‌هایم زدم تا جویدن ناخن‌های استرسی‌ام را ترک کنم. از وقتی این حرکت اصلاحی را شروع کرده‌ام، تلخی زهرمارمنشش کار خودش را کرده، البته به هر دلیلی جز جویدن ناخن. با این حال، حس آشتی با ناخن‌های طبیعی خودم بعد از سال‌ها حسابی کامم را شیرین کرده است.

    ۳- امروز به عناوین مختلف جمله «به صدای قلبت گوش کن» را شنیدم. عجیب بود، انگار یک نفر می‌خواست این جمله را توی ذهنم حک کند.

    ۴- خوردن شلیل سرد و شیرین خیلی چسبید، اصلاً گوشت شد به تنم. البته اینکه خودم از خودم پذیرایی کردم هم بی‌تأثیر نبود.

    ۵- بالاخره «پنجره پشتی» را تمام کردم. خواندنش را دوست داشتم و رمان خوبی بود. شاید یک روز دوباره سری بهش بزنم، یا حداقل به کسی معرفیش کنم.

    ۶- تماس که نه، آن‌چنان که بخواهم اسمش را تماس بگذارم، اما به مریم پیام دادم و کمی با هم احوالپرسی کردیم.

    ۷- امروز به «توقع» فکر می‌کردم؛ کلمه‌ای که بخش کوچکی از سال‌واژه‌ام را به خودش اختصاص داده. توقع نداشتن از آدم‌ها همیشه یکی از پروژه‌های بلندمدتم بوده و ازش غافل نبوده‌ام. خیلی جاها توانسته‌ام درست عمل کنم و تا اینجا می‌توانم بگویم بیشتر راه را رفته‌ام. از این بابت خوشحالم.

    ۸- امروز ۸ بود. تقریباً همه‌چیز طبق برنامه پیش رفت. صبح حال جسمانی مساعدی نداشتم و مدتی هم گیر داده بودم به موضوع آفرینش و آدم و حوا، اما در مجموع روز خوبی بود و از روزم راضی بودم.

  51. – دوست داشتم بنویسم بعد از دو روز درد و کم‌خوابی استراحت کردم، ولی نکردم.
    – رفتم دانشکده و سعی کردم فایل پتنت پایان‌نامه‌ی سروش را جمع و جور کنم. دشوار بود، تمرکز نداشتم، خسته و خواب بودم.
    – هزار کلمه آزادنویسی کردم.
    – به دنبال پزشکی برای مادر گشتم.
    – رفتم بیمارستان تا هزینه‌ی عملش را برآورد کنم اما چیزی دستگیرم نشد.
    – رفتم پیش نورولوژیست تا اجازه‌ی عمل بگیرم.
    – به خانه که رسیدم بیهوش شدم از ضعف و خستگی.
    – ذهنم تهی بود از شعر و شاعری اما برای خالی نکردن عرصه‌ی مشارکت، مشقی گذاشتم همراهی جمع را.
    – به منابع دوره‌ی شعرماهی سر زدم. از عبدالله کوثری خواندم و بسیار لذت بردم.
    – شعرماهی را تب‌دار و در بستر شرکت کردم. بازخورد را در حال شستن ظرف و تمیزکاری شنیدم و گاه مکث کردم تا بهتر بشنوم. فکر کردم شاعر نبودن کفران زندگی‌ست.

    «چون مرهمی
    صدای تو
    با دردِ من یکی‌ست»

    – شاملو

  52. رشد پله‌ای

    • صبح زود بیدار شدم و از خنکی هوا کیف کردم.

    • کارآموزی و ماجراهای یادگیری‌ام همچنان ادامه دارد؛ به امید اینکه روزی به ثمر بنشیند.

    • فقط بخشی از وبینار امروز را در راه گوش دادم. نکته‌ای خاص و ظریف در ذهنم ماند: استاد اشاره‌ای کرد به زیباییِ نقص‌ها.

    این روزها چقدر به این نگاه نیاز داریم؛ برای اینکه واقعاً زندگی کنیم، نه اینکه شبیه الگوریتم رسانه‌ها شویم…

    آهنگ All of Me از John Legend در ذهنم پلی شد؛ مخصوصاً این قسمت:

    Cause all of me
    Loves all of you
    Love your curves and all your edges
    All your perfect imperfections

    پارادوکسش را خیلی دوست دارم :)))

    • آهنگی قِردار گذاشتم و برای خودم رقصیدم.

    https://t.me/WaterLilyEcho

  53. بالاخره ردی از پاییز آمد. امروز شانس آوردم و عصر، هنگام شرشر باران در خیابان بودم. شادمان از رفتن این تابستان نکبتی.
    باز هم از «سه خواهر» خواندم.
    در پیاده‌روی به طرح فیلمنامه اندیشیدم تا اندکی بگسترمش. باید داستانی برای زمان حال در بیاورم.
    بالاخره فنجانی برای خود دست و پا کردم و با ذوقی فراوان نوشیدم و نوشتم.
    با شرمساریِ ننگاشتن تمرین، در دوره شعر شرکت کردم.
    باران استاد را ملیح‌تر کرده بود و دوستانِ به قول استاد «مضمون‌کوکو» چه آتش‌هایی که نسوزاندند.
    اندکی از خواجه عبدالله انصاری خواندم.
    نمی‌دانم از آن شب‌هایی است که دوست دارم بیدار بمانم و طلوع را ببینم.

  54. 📍شب بلند است و قلندر در خواب.

    – آسمان ترافیک نوری داشت از بس رعد و برق‌ها به هم می‌خوردند.

    سال واژه: خوددوستی🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت

    •جنگ خدایان•

    صبح، رعد و برق شلاقی پرت کرد و رویاهایم را پاره کرد.

    آخر، بیداری در ساعت چهار صبح؟
    در آسمان نبرد خدایان اساطیری بود. شلاقش به خواب من خورد و آن را زخمی کرد.
    زئوس با هِرا بحثش شده بود. دعوای زن و شوهری تیر غیبش ما را هم بی نصیب نگذاشت، من هم که دیدم همسرم در خواب شیرین است و چشم و گوشش به جمال دعوای همسایه بالایی باز نشده، بیدارش کردم تا ببیند.

    با ترس بیدار شد، او که هیچ در این دنیا نبود.
    و تا طلوع صبح به جنگ خدایان و کُرکُری خواندهایشان گوش دادیم. هرکدام برای عرض اندام صدایش را بالاتر می‌برد تا قدرتش را بر دیگری نشان دهد.

    ما هیچ‌ ما تماشا.

    تا آخرسر آسمان سوت پایان را زد و نخود نخود هرکه رود جهان خود‌.
    ما هم رفتیم تا به ادامه خواب بپردازیم.
    الکی شلوغش کرده بودند.

    •بیداری کجا مانده•

    بیداری دیر آمد، به گمانم او هم به تماشای دعوای زن و‌شوهری خدایان مشغول بود.
    به تلگرام رفتم تا فقط سری بزنم و بعدش به حمام بروم.
    اما سیاه‌چاله مرا خورد. یک‌ ساعت گرم گفتگو با دوستانم شدم.
    در حمام صابون جدیدی را که محدثه از عراق خریده بود، استفاده کردم بوی گل گرفتم.

    •صبحانه‌ام ناهار شد•

    بعد از رهایی از سیاه‌چاله و رفتن به حمام، صبحانه خوردنمان به ظهر کشید و ناهارمان به عصر، اما شام را دیگر به صبح نکشاندیم.

    مثل کشِ تُنبان شده‌ام در طول روز مشغول هر کاری که باشم چندباری به سیاه‌چاله کشیده می‌شوم و زمان از دستم فرار می‌کند.
    امروز صبح گزارش‌های نیک دو روز پیش دوستانم و چند تَن از دیگرانی را که نمی‌شناسم، خواندم. قطعا مریم کاشانکی یکی از آنها بود، لحن نوشتارش را دوست دارم. مثل آینه شفاف است. خدا در او جاری‌ست، خدایی که برای بنده‌اش کافی‌ست.

    برای دوستانم بازخورد ثبت می‌کنم.
    خوشحال می‌شوند، شاد می‌شوم.
    مائده رود است.
    مینا شهرزاد قصه گوست.
    رویا، در رویا نیست، فالبداهه جاریست.
    محمد اما گویاست، گوینده‌ی آگاهِ جزئیات.
    النا، آتنا، ترانه و زینب‌ها، آماده‌ام که بخوانمشان.

    •استاد صدایمان زد•

    در تمرین‌جا منتظرمان بود، او که استاد است. موهایش را چتری دارچینی گذاشته با لباسی قرمز روبروی ماست.
    اما امروز نارنجی بود، پویا و پر تحرک، کودک و بازیگوش.
    از مینا خواند، مینا به یاد ماندنیست.

    • داستان چی نوشتی؟•

    در نویسنده‌ساز شنیدیم و خندیدیم تا به داستان نویسی رسیدیم.
    من داستانی نوشتم از قارچ‌خوری که با مورچه‌ای دوست شد و باهم سفری برای کشف دنیا را شروع کردند و در راه به ماهی کوچولو برخوردند و باهم به راه افتادند.

    داشت یادم می‌رفت بگویم.
    در انتهایِ روز، فیلم «stage beauty» را به پیشنهاد لیلا دیدم آن‌ هم چه دیدنی، بدون زیر نویس مانند ناشنوایان، چون زبان نمی‌دانستم.

    امروز روز کوددهی گلهایم بود ولی تنبلی روی پاهایم نشست و مُدام می‌گفت: « ولشون کن بخواب»

    آخ تنبلی، فردا کلی کار دارم، نیا.

    ۱۴۰۵/۰۶/۱۷
    این هم نشانی کانالم به دستور حاکم بزرگ.
    https://t.me/pichesabz

  55. -کتاب «شب یک شب دو» را دست گرفتم و شروع کردم. برای خاندنش ذوق دارم.
    -امروز به آدم‌ها خیلی نگاه کردم. سرم را در گوشی نکردم، به اطرافم نگاه کردم.
    -پیاده‌روی کوتاهی کردم و از چیزهایی که خوشم آمد عکس گرفتم.
    -کلاس شعر را شرکت کردم. بیشتر از ۳ ساعت طول کشید، اما سراسر لذت و کیف بود. چه شعرهای زیبایی سروده بودند دوستانم. خودم اما نه. الان در آن فاز خالی بودنم. حس می‌کنم خالی شده‌ام. از خیلی چیزها.
    اما خوب می‌شوم. باید خوب بشوم.
    -متن «روزی، رنگی. امروز، … » را نوشتم و در کانال هوا کردم. شکیبا جانم رنگ یاسی درخاست کرده بود. با هم رفتیم رنگ‌مالی کردیم در و دیوار شهر را. و خود را شاید.
    رنگ‌مالی هم از برکت کلاس شعر است.
    -من قبلن خیلی مودب‌تر بودم اما الان خیلی بی‌تربیت شده‌ام. تقصیر استاد است. البته ناراحت نیستم. خودم هم با استعداد بودم.
    الان چند روز است این سر زبانم افتاده، «گر خوشگلکی مرا بگاید / از گایش او مرا خوش آید»
    مایه‌ی خجالت نیست؟؟🤦🏻‍♀️
    -از یک مادر که با پسر کوچکش کنار خیابان گردنبند می‌فروخت یک گردنبند خریدم. این همیشه من را عمیقن ناراحت می‌کند.
    کار خوبه اما نه از سر اجبار.
    همین دیگر
    و اودافظظظ‌تان با رعایت نیم‌فاصله.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  56. سیاست زوری

    ➖️ برای سال‌واژه‌ات «نوزیستی»، چه گامی برداشتی؟
    به جلسه‌ی سخنرانی بلقیس سلیمانی رفتم در نشر چشمه.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    هفت. سه نمره از نخاندن شعر، ادامه‌کاری پروژه و آزادنویسی کم شد. اما تا قبل از خاب ادامه‌کاری را انجام خاهم داد.

    ➖️ امروز چه برنامه‌ها و جلسه‌هایی داشتی؟
    وبینار نویسنده‌ساز را نتوانستم باشم، عوضش در جلسه‌ی نشر چشمه شرکت کردم. هرچند اگر نویسنده‌ساز را می‌رفتم خیلی مفیدتر بود.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه هیچ‌جوره نمی‌توانم از دست سیاست فرار کنم. اگر می‌نویسم، اگر می‌اندیشم باید سیاست را هم بدانم. نه لزومن برای اینکه صاحب‌نظر شوم. برای اینکه حداقل هر حرفی را به سادگی نپذیرم و متوجه گفت‌گوهای سیاسی بشوم.
    همچنین فهمیدم هر نویسنده‌ای نمی‌تواند نویسندگی درس بدهد چون صرفن نویسنده است.

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    فقط کمی «بی‌لنگر» را توانستم بخانم. البته کتاب «سگ‌سالی» خانم بلقیس سلیمانی را هم نگاهی انداختم.

    ➖️ امروز رقصیدی؟
    بله. چقدرم مزه داد. بعد از چندین هفته بالاخره فرصت تمرین پیدا کردم. دلم برای کفش‌هایم تنگ شده بود.
    یک ساعتی رقصیدم.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    بستنی با سس کارامل. البته ناهار هم بعد از رقص خیلی چسبید. مرغ خورده‌شده و سالاد و سیب‌زمینی.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    دیر شدن تحویل دفتر کارآموزی‌ام. یک تاریخ دقیق نمی‌دهند بی‌شعورها.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    تصور کردم من هم یک روزی بزرگ شدم و کتاب‌هایی که نوشتم را روبرویم گذاشتم و سخنرانی می‌کنم.
    شب هم کنار دریا که بودیم، تصور کردم، به کویری رفتم و شب تمام ستاره‌ها را تماشا می‌کنم.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    «فشردگی». فکر می‌کردم که باز کلی کار روی سر خودم ریختم. و وقتی دانشگاه‌ها شروع شود چطوری قرار است با این حجم سنگین درس‌هایم ادامه‌‌شان دهم. و بعد حس خستگی وجودم را نم‌نم پر می‌کرد.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    خاطره‌ی روزی که با همسایه‌هایمان به کادیکوی آمده بودیم و لب دریا مدیتیشن کردیم.

    ➖️ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    @sahelshkh

    ✍ساحل خسروی

    #گزارش_نیک

  57. یک
    «شروع با حس خوب»
    .
    دیشب واقعا وقت و دقت گذاشتم و گزارش بچه‌ها رو خوندم.
    بعدش رسیدم به گزارش مائده و خوشحال و متعجب شدم کانالشو راه انداخته و لینکشو هم داده.
    دیدم بعضیا براش پیام گذاشتن.
    پس اینو نوشتم:
    «یه ساعته با اینکه خواب لازمم دارم گزارشا رو میخونم.
    رسیدم به مائده.
    دیدم کانال داره.
    عضوش شدم.
    همشو خوندم.
    لذت بردم کیف کردم به خوب نوشتنش جاری و خود بودنش حسودیم شد.
    نه بذار نگم حسادت کردم و نشون بدم:
    دود از کونم بلند شد.
    حالا بگذریم تصویری‌تر بشه باید شطرنجیش کنم دیگه تصویر برفکی میشه.
    روده‌درازی کردم ازت شاکی باشم چرا نگفتی کانال داره؟
    کار بدی کردی تکخوری کردی.
    راستی گزارش تو رو هم خوندم.
    بازم حسادت تصویری:
    دندونامو فشار دادم و هی گفتم آفرین و تهم قرمز شد.»
    صبح مائده نوشت:
    وای این چی بود سرصبحی دیدم. بعدشک شکلک خنده بود.
    خوب شد با خنده شروع کرده.
    زیادی خودشو پیرزن کرده.

    اون بحث تصویرسازی هم اثرات انگولک gpt یه که یه کم ناخنک زدم ببینم چطور میتونم مهارت نوشتنمو تقویت کنم.
    توی فازش بودم و دیدم میشه طنز ازش در بیارم.
    راضی بودم ازش. هنوز خیلی جا داره البته.
    نوشته‌های بچه‌ها رو میخونم. خیلی خوب شدن. بهتر از روزای دوره. ذوقشون تیز و تمیز شده.
    ساره خیلی هوشمندانه و دقیق بررسی و توصیف میکنه.
    دیروز شاهینو، امروز ماهارو.
    خیلی خوشم اومد از دقت و هوش و نکته سنجیش.
    دمشون گرم.
    💠💠💠💠💠
    دو
    «افتان، خیزان، لرزان، فقط برو»
    .
    خیلیا رو می‌بینیم از بچه‌ها و غریبه‌ها که عزت نفس و خودباوریشون نابوده.
    حالا دهه هفتاد و شصتی که حدیث مکرره.
    میراث شوم اون دوران که الان ننه بابای دهه هشتاد و نودیا شدن، به اینام رسیده.
    میترسن دو کلمه حرف بزنن یا کانال راه بندازن.

    فاجعه‌ست. طبق معمول دارم به آینده‌ای فکر میکنم که قراره با این روحیه ساخته بشه.
    خیلی راه حالهای ساده و کاربردی و رایگان میدم بهشون ولی می‌دونم یکیشم یکیشون گوش نمی‌کنه. حیف.
    ایران یه سیاره دیگه‌ست این روزا، با قانونای فیزیک و جاذبه و هوا فضا و فیزیک خودش، و البته مردمش.
    مردمی که کسی بیرون از اینجا حتی نمیتونه بفهمه زنده موندن با درامد ماهانه چند دلار یعنی چی.
    بهرحال دلم می‌سوزه. زورمو میزنم بهشون تزریق کنم خودشونو بکشن بالا.
    میدونم دارم به خودم اینارو میگم و میخوام.
    فقط الان اونا منن.
    💠💠💠💠💠
    سه
    «اشک خواب»
    .
    ظهر که برق رفته بودم، یه ساعت خوابیدم.
    بی برقی کش اومد امروز و کامل حسش کردم. شاید خواب سازوکار روانی دفاعی باشه برای نفهمیدن و گذروندن این مدت.
    مث زندگی و دندونه‌هاش که وقتی راه پیش و پس نیس، آدم خودشو به خواب می‌زنه.
    با سوز از خواب بیدار شدم. سوز سینه و حسرت و شکایت. بدجور دلم میخوادش. باید خودمو بیشتر به در و دیوار بزنم. مرگ یه بار شیون یه بار.
    باید برم سفر. باید.

  58. سال‌واژه:شوق زندگی

    دندانِ من کو؟
    خسته‌تر از آنم که ببینم روزم را چطور گذراندم. جمله‌بندی کنم. سال‌واژه‌ام را در آن جستجو کنم. همان که از ساعت ده تا دوازده شب یادم می‌افتد. زبانم را به دندان عقلم می‌زنم و حس میکنم کمی لبه‌اش پریده. دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم. هنوز کمی از درد دندانپزشکی در لثه و دندانم مانده. دیواره‌های دندان‌هایم. همان‌ها که درد را نگه داشتند. دیوار‌های سست. دیوار‌های کج. و من تکیه به دیوارِ سست و کج. اگر روزی با دندان‌هایم سرِ صحبت را باز کنم با دعوا شروع می‌کنم. یک‌هو شتاب می‌گیرد کلماتم. صدایم بالا می‌رود. کمی سرخ می‌شوم. شاید هم کمی تپق بزنم. حتمن به یادش می‌آورم که از سنّ کم به‌خاطر کلّه پوک بودنش مرا روانه‌ی دندان‌پزشکی کرد تا حالا که شاید عاقل و بالغ باشم. از همه بیشتر مسواک زدم و بیشتر هم به دندان‌پزشکی می‌روم. نه مسواک زدن خوب است. به ذاتش کار دارم. دیدی یک‌سری‌ها جنسشان بد است یا می‌گویند بد‌ذات است. دندان من همان است. نگاه نمی‌کرد پول دارم، ندارم. الان وقش است، نیست. نمی‌گفتند: «اگر ما یکی‌یکی سیاه بشویم و توخالی چه به روز این دختر می‌آید. وقتی رو‌در‌رو با مردی نشسته و دارد دِیت‌بازی می‌کند، با چه حالی می‌خندد تا همه‌ی دندان‌هایش بیرون نریزد.» چرا با من کاری کردند که وقتی کسی را می‌بینم اول به دندان‌هایش نگاه می‌کنم. اصلن به چشم و ابرو و قد و بالایش کاری ندارم. اول دندان. بعضی‌هاشان رفتند و هنوز جایشان خالی‌ست. نه عزیزم دل‌تنگی‌ای نیست. از نظر فیزیکی. جایش را با یک پیچ و مهره و شبهِ دندان پُر کردم. آن هم نه همه‌شان. یکی‌شان. بقیه نشد. آخر قیمت دُلا… هیس. اصلن چرا ریال مهم‌ترین ارز جهانی نیست؟ کِی دلار را به خاکِ سیاه می‌رسانند؟ اگر بود جای تمام دندان‌های از دنیا رفته‌ام از آن پیج و مهره‌ها بود و شبهِ دندان‌هایی که رویش سوار شده‌اند و جز خودم و خدا و دندان‌پزشکم کسی خبر نداشت. آخ ریال ریال ریال.

    من آدم آرومی‌ام، بازی نکن با روحیم.
    بعد از دندانپزشکی و سر زدن به شهرِ کتاب به سمت خانه رفتم با آقای اسنپی. از همان اول که سوار شدم دیدم برای یک سوال مسخره که یادم نیست خودش را کلی برگرداند به سمت صندلیِ عقب. همان‌جا چندشم شد. همان لحظه بود که بادی از شیشه‌ی ماشین وزید و بوی عرقش را در حلقم فرو برد. کمی از هوای سیاه و گرم را فورن وارد ریه‌هایم کردم و به بیرون زل زدم. صحبت می‌کرد. از خودش. شغل دیگرش. علایقش. و من فقط به بیرون زل زده بودم و سری تکان می‌دادم و یک هوم از دلم بیرون می‌دادم تا بداند که با دیوار حرف نمی‌زند. یک عینک آفتابی بزرگ به چشم زده بود. یک ضد آفتاب بی‌رنگ به صورتم. پس لک‌ها و روزنه‌های باز پوستم کاملن مشخص بود. رژ لبم را هم قبل از شروع کارِ دندان‌پزشک پاک کرده بودم و لب‌هایم بخاطر آمپولِ بی‌حسی کج شده بود و یادم رفته بود دستمال کاغذی را جلویش نگه دارم.‌ او حرف می‌زد و من تایید می‌کردم با سر تا این‌که یک ماشین جلویش پیچید و او چند تا فحش نثارش کرد. چند دقیقه‌ای سکوت کرد. دوباره شروع کرد به صحبت. از حال خوبش و رفتار مناسبی که قبلن داشته. از شخصیت دوست داشتنی‌اش قبل از کار در اسنپ. و من فقط سکوت کرده بودم. هر‌از‌گاهی یک هوم می‌گفتم و سر تکان می‌دادم. و هم‌چنان یادم نبود لب‌هایم کجند و دستمال را جلویشان نگرفته‌ام. کم‌کم از طلاقش گفت. از من پرسید که ازدواج کردم یا نه. از مهربانی‌اش گفت. این‌که به دنبال خوش‌گذرانی‌ست. او گفت و من سر تکان دادم. هوم گفتم و به بیرون زل زده بودم. رسیدیم به مقصد. دوباره کلی به سمت صندلی عقب برگشت. آرزوی روز خیلی خوبی برایم کرد و من تشکر کردم و در را بستم. و در حین دور زدن در کوچه صدای آهنگ را بالا برد و با سرعت از کنارم رد شد.

    امشب دوست داشتم و سعی کردم در حد توانم کمی شبیه به ساره شوندیِ عزیز بنویسم. عنوان بگذارم و تعریف کنم قصه‌ام را.

  59. سال‌واژه: بی‌خیالی

    امروز چیزهای جدیدی یاد گرفتم.
    اینکه کفشدوزک هم می‌تونه جنسیت رو خیلی زودتر از چشم‌های تیزبین سونوگرافی تشخیص بده. این‌طور که متوجه شدم کفشدوزک را به نیت فرد حامله هوا می‌کنن اگر پرواز کرد و افتاد بچه پسره. اگر فلک‌زده بعد از سقوط راست راست راه رفت بچه دختره.
    یا اینکه در اقدامی عجیب‌تر کله پاچه رو باز می‌کنن، اگر روی دندون آخر گوشت باشه نمی‌دونم بچه چی‌ می‌شه و اگر گوشت نباشه چی‌ می‌شه. استثناعن من فراموش نکردم آموزه‌های بنده خدا رو، خودشم یادش نبود این قاعده رو.
    خدا رو شکر بچه‌ی آدمیزاد یا دختره یا پسر اگر چند تا جنسیت بود باید فرمول می‌ساختن برای تشخیصش.
    امشب شب شعر قشنگی بود. شعر اولم پشت نیسانی بود. ولی شعر دومی پسندیده شد.
    دلم می‌خواست توی کانال بذارمش ولی متاسفانه محمد از شعری که توش غم و غصه و مضامین ناله‌وار داشته باشه بدش میاد. و رو ترش می‌کنه. فکر می‌کنه دیگه قهرمان زندگیم نیس.
    اگر یه روزی شاعر بشم شاعر قِری می‌شم که سلطان غضب نکنن.
    حرکت صادق هدایت با اسم و فامیلش رو دوست داشتم. هادی صداقت.
    الان تو کلاس‌ها بچه‌ها این روند و دارن و برام خیلی قشنگ شده.
    خیلی دوست دارم این کارو کنم. سال‌ها بهش فکر کردم به نتیجه نرسیدم.
    فامیلیم می‌تونه معصومی بشه. اما اسمم چی؟ رستا. رستمه‌.

  60. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صبح را با کمی استرس شروع کردم. البته با نوشتم صفحات صبحگاهی و نوشتن دلیل استرس و دادن راهکار به خودم کنترل شد. متاسفانه خوابم را در آن لابه‌لا از یاد بردم.

    امروز زودتر کارهای خانه را انجام دادم. شعر‌ها را در صفحه‌ی تمرین‌ها گذاشتم و کمی خیالم راحت شد. بالاخره سری دوم کتاب‌هایی که سفارش داده بودم رسید. کلی کتاب نخوانده دارم.

    عصر سارا را بردم کلاس قصه‌خوانی. می‌گفت حسابی خوش‌گذشته است.
    هوا به‌شدت گرم بود و آب هم قطع. درخت‌های بیچاره تشنه‌ماندند. راستی چه سیلی آمده بود شمال! از سقف خانه‌ها آب شُره می‌کرد و وسایل‌شان زیر آب بود. در این وضعیت اقتصادی این دیگر قوز بالا قوز است.

    نویسنده‌ساز را بودم، استاد کلانتری سریال مانتیس را معرفی کرد. امیدوارم‌ درست نوشته باشم.
    همین‌طور کتاب: «کارِ رمان».
    امروز باز هزارکلمه نویسی داشتیم با نوشتن داستان. امروز بهتر بود نوشته‌ام. ذهنم بازتر شده بود نسبت به دیروز.

    امشب جلسه‌ی سوم شعرماهی بود. حسابی خوش‌گذشت. شعرهای بچه چه خوب و حرفه‌ای بود. باید باز هم بیشتر شعر بخوانم. بیشتر و بیشتر.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  61. ندا، دوست خوب من گفت «خابه»، و درست فرمود، به این حالت می‌گویم مستی ناشی از خاب. همین الان شعر تمام شد و آه، چه خوب است وقتی استاد شعر می‌خاند و باران می‌باریند و لامپ خاموش و آن وسط گوگوش و بعد هم گاز می‌گیرد شعرها را.

    «صبح بلند شد.» مثلن می‌خاستم سوم شخص بنویسم ولی یک‌طوری است.

    کار تا دو. داشتم مراقبت‌ها را می‌زدم و مدام تکرار می‌کردم گی دو موپاسان. بر وزن گی تو بختوم. همیشه می‌دانستم این اسم پتانسیل‌های زیادی دارد. بعد خنده‌ام گرفت. بعد به اطرافم نگاه کردم کسی نباشد. بعد دوباره خندیدم.

    تمرینجا توی راه. نه می‌دانی؟ می‌خاهم بنشینم دوره‌هایی را مرور کنم گفتم تمرین‌هایشان را بفرستم.
    ندا اگر بفهمد: «گوه نخور، تو همین الانش هم از پارگی‌هایت نور می‌چکد.» ندا همیشه من را از گی‌خاری می‌رهاند.
    ولی آرزو بر جوانان عیب نیست، مخصوصن اگر دکتر باشند.

    «تقویم بی‌هدفی» را خاندم. «ادبیات در کلیت خود بی‌هدف است.»

    نویسنده‌ساز بود و هزار کلمه داستان‌نویسی. راستش روم به تیفال اولش جوری شروع شد که قابلیت انتشار در سایت‌های بدبد را داشت، اما بعد نمی‌دانم چرا خیلی عمیق و جامعه‌شناسانه شد. یاد آن کلیپی میفتم که پسره می‌رود پ‌.ورن ببیند که آره، بعد فیلمه داستان‌ دارد و یارو یادش می‌رود که آره و غرق داستان فیلم می‌شود.
    من دارم در اینستا چه می‌بینم؟ نه جدی.

    رها و ننه‌اش که خاهرم باشد آمدند خانه‌ و برایش لاک زدم و با خودم ست شد. بعد هم فقط بغلش کردم و بوس‌های آبکشی و بادکشی.

    دوره‌ی شعر بود و
    ندا، دوست خوب من گفت «خابه»، و درست فرمود، به این حالت می‌گویم مستی ناشی از خاب. همین الان شعر تمام شد و آه، چه خوب است وقتی استاد شعر می‌خاند و باران می‌باریند و لامپ خاموش و آن وسط گوگوش و بعد هم گاز می‌گیرد شعرها را.

  62. نیک‌پرسه‌گری‌های روزانه
    سال‌واژه: تحول
    صبح با صدای نازک و شیطون محمدرضا بیدارشدم.«مامان‌مریم گشنمه، پاشو صوبونه.»
    خدا قسمتتون کنه. نوه خیلی شیرینه. از هر خوردنی و آشامیدنی که فکر کنید خوشمزه‌تره.
    چند دقیقه بعد هم نورا خودش رو انداخت تو بغلم و التماس که نریم خونمون.
    با هر ترفندی که بلد بودم سوار ماشینم کردمو تحویل صاحبشون دادم.
    تا با سرعت جت خودمو برسونم دکتر ارتوپد، مطب تعطیل شده بود.
    دست‌ها از پا درازتر، (البته دست چپم‌هااا که فعلا سالمه) برگشتم خونه. نظافت خونه‌ی طوفان‌زده ذیق‌و‌ذوق دست راستم رو هوا کرد. با ضرب و زور مسکن، نشستم پای نوشتن.
    باور می‌کنید دست‌دردم رو یادم رفت؟ آخه معجزه‌های نوشتن یکی دوتا نیست که.
    رفتم سراغ تنگسیر چوبک و ماجرای شیر محمد و دلاوری‌هاش. چنان غرق در نثر و واژه‌ها و اصطلاحات و قصه‌پردازی کتاب شدم که اگر بوی غذای رژیمیِ جزغاله شده رو نمی‌فهمیدم، آشپزخونه هم سوخته بود.
    وبینار نویسنده‌ساز برای روز دوم با تمرین ۱۰۰۰ کلمه‌ای شیرین‌ترین ساعت روزم بود.
    داستان کوچولویی نوشتم و برای نوه‌هام فرستادم.
    قرارشد نورا نقاشی‌های هر پاراگراف رو بکشه و مثل یک کتابچه درستش کنه.
    خدا خیر بده استاد جانم رو که بانیِ چند ساعت دورشدنِ نوه‌هام از موبایل و تبلت شد.
    هواکردن پست کانال، شعرخوانی از « آوا در کاواک، بهمن فرسی و خوندن ۴۰ صفحه از کتاب « دندیل ، غلامحسین ساعدی» احوالپرسی تلفنی از دوست بیمارم بقیه‌ی کارهای نیک امروزم بود.
    راستی، نوشتن گزارش نیک هم از اون نقطه‌نیک‌‌های درجه یک امروزم بود.
    علی برکت‌الله 😊

  63. هميشه دوست دارم ببينم فونت این سایت چیه هر روز میرم تو گوگل سرچ می‌کنم. سایتم پر شده از انواع فونت از وزیر متن گرفته تا ساحل و شمیم و هیچ به هیچ. اصلا نوشتن با این فونت حال آدمو خوب می‌کنه. امروز که داشتم چالش ۲۵دقیقه رو تو وبینار می‌نوشتم؛ اومدم تو همین صفحه گزارش نیک نوشتم. نوشتن بی‌وقفه خودش حال می‌داد. با این فونت دیگه حالش کامل شد. راستی گفتم نوشتن بی‌وقفه. اصلا خداوکیلی چیزهایی نوشتم موندم تو کَفِش. پشمام ریخت. در مورد شخصیتهایی نوشتم که تو مغز یه نفر زندگی می‌کردند و طرف رو کنترل می‌کردند. طرف هر کاری می‌کرد نمی‌تونست از دستشون خلاص بشه. چون هر فکری می‌کرد اونها می‌فهمیدند… به خدا اصلا بهش فکر نکرده بودم همینجوری اومد. جالب اینجاست که من اصلا به موضوعات این مدلی واسه نوشتن علاقه ندارم. از کجا اومد رو صفحه گزارش نیک؟ نمی‌دونم. خلاصه که نفهمیدم این تجربه بی‌سابقه از جو کلاس بود؟ یا خاصیت نوشتن بی‌وقفه؟ یا فونت سایت؟
    هانیه آصفی

    https://haniyeasefi.ir

  64. سال‌واژه‌ام: زن
    _هر دفعه که سر از بالش برمی‌دارم تمام تلاشم را به‌کار می‌برم تا تارموهای افتاده از سرم را نشمارم. آخرش از ترس کچلی، کچل می‌شوم.
    _ درس خاندم. کم. به سختی. با مشقت. بدون تمرکز. فعلن کیفیت مهم نیست.
    _نه دیروز نه امروز در کلاس‌ها شرکت نکردم. فرسنگ‌ها از روزمره‌ام فاصله گرفته‌ام. ناراحتم. وقت‌هایی که نمی‌نویسم یادم می‌رود زندگی کنم.
    _آخرشبی چند صفحه کتاب خاندم و چند خط نوشتم. وقت برگشتن است. گزارش را می‌نویسم تا زور بیشتری زده باشم برای برگشتن.

  65. تاریخ این یکی صحیح است

    زبان مخفی در ترکی؟

    صبح هرجور بود بیدار شدم و روی‌ کاغذ آزادانه نوشتم. پس از هماهنگی و یادآوری جلسه پیش‌دفاع پروپزالم برای هفته‌ی بعد، خودم را به کارگاه پویایی گروه رساندم. کارگاه خوبی بود و دکتر محمدعلی فلاح‌زاده همچین تدریس کرد که با همه‌ی بدحالی‌ام گمانم همه‌ی پرسش‌های ارزیابی را درست جواب دادم.

    ده دقیقه‌ای هم درس خواندم. باید یادم نرود دانشجو هم هستم. فردا پس‌فردایی آزمون جامع خواهم داشت.

    به فصلی دیگر از «ایرانی‌تر» نهال تجدد در طاقچه گوش کردم. کنجکاو شدم اسم همسرش، ژان کلود کریر، را جستجو کردم. فیلم‌ساز فرانسوی بوده است که 5 سال پیش عمرش را داده به نهال جان. روحش شاد. در طاقچه یکی دوتا از آثارش را دانلود کردم. از «گاه ناچیزی مرگ» هم خواندم. فصل 59 این کتاب با این جمله شروع شد: «شوقی که با وصال آرام گیرد قابل اعتماد نیست.» در این فصل محیی‌‌بن‌عربی از عشق بدفرجام خود قصیده می‌سُراید که به اسم «ترجمان‌الاشواق» چاپ شده البته کتاب صوتی‌اش با صدای امیرحسین الهیاری، مترجم کتاب «گاه ناچیزی مرگ»، در طاقچه موجود بود دانلود کردم. الان دارم می‌شنوم که البته گوش دادن حساب نمی‌شود. در فصل 59 کتاب «گاه ناچیزی مرگ» محیی قصیده سرودن خود را با سپاه‌آرایی حاکم مقایسه می‌کند که به نظرم جالب بود:«روزها گذشت و من، از قصاید خود، سپاهی عظیم ساختم از عشق، سپاهی که تنها در راهِ عشق، جهاد می‌کرد و تنها از عشق، فرمان می‌بُرد. قتاده نیز از دیگر سوی، سپاهی بسیج کرده بود.»

    در جلسه سوم کوچینگ گروهی رستای خانم سیده‌زهرا محمدی شرکت کردم. قرار است آن به آن از خودم بپرسم «من کی می‌خوام باشم؟»

    در سرزبان الهه جان علیزاده قرار شد زبان فارسی و مادری‌مان را دور بیندازیم و از اول بیاموزیمشان تا بتوانیم درست مفهوم‌سازی کنیم تا به استلزام‌سنجی و پیامدشناسی اساسی برسیم. یاد کتاب «فرهنگ اصطلاحات عامیانه و زبان مخفی در ترکی» حسین خوش‌باطن افتادم. همین حالا رفتم و جدول نظام واجی زبان ترکی را خواندم. امید که مطالعه‌ی این کتاب هم هر چند خُرد در سبد مطالعه‌ام قرار گیرد.

    دوباره به پادکست دیروز نویسنده‌ساز استاد کلانتری گوش دادم، امروز هم پادکست را شنیدم. فردا باید آنلاین حضور داشته باشم. پادکست شنیدن حتی با دقت جای حضور در لحظه را نمی‌دهد.

    می‌روم داستان «در نیوبرانزویک از سقف مار می‌چکد» را از آیدا احدیانی بخوانم و بخوابم. برای جلسه‌ی فردا شب «جریان قصه قصه» دستم پرتر باشد بهتر است.

    شبتان پر از آرامش
    1405.6.17
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  66. صبح به مدرسه رفتم. جلسه و دورهمی آموزگاران.
    ظهر هم کلاس موسیقی. روی هم رفته، بهتر از هفته‌ی گذشته بود.
    دو فایل اخیر نویسنده‌ساز را گوش دادم. مشتاق شدم به انجام هزارکلمه داستان‌نویسی.
    سپس کمی آزادنویسی و زبان.
    ابتدای تابستان، قراری گذاشتم با خودم. می‌خواستم هر روز یک داستان کودک بخوانم اما مدام عقب می‌افتاد. با بازخورد استاد به داستان‌های کودک و کارگاه پیش‌رو، دوباره یادآوری شد.
    بین داستان‌هایی که خواندم از این داستان، لذت بیشتری بردم: گوسفندی که می‌خواست بزرگ باشد، خیلی بزرگ.
    داستان یک گوسفند ریزه‌میزه که آرزو داشت مثل باقی گوسفندها درشت و پشمالو شود. به همین علت، شروع می‌کند به خوردن همه‌چیز‌. هر چیزی که سد راهش باشد و…

  67. امروز«بیش» نوشتم، «بیش» خواندم و «بیش» منتشر کردم تا هم‌چنان در مسیر سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی» حرکت کنم.
    مقاله پردردسر کارفرما هنوز تمام نشده است. نوشتنش را دوست دارم ولی طولانی شدن یک کار خسته‌ام می‌کند. با این حال باز هم حدود ۱۰۰۰ کلمه نوشتم.
    اولین جلسه باهم‌خوانی مجموعه داستان‌های کوتاه با سه نفر از همسفران مدرسه نویسندگی را به‌صورت آنلاین برگزار کردیم. خیلی خوب بود، بیشتر از خوب، عالی بود. از «مارکز» دو داستان کوتاه را که روزهای قبل خوانده بودیم با هم بررسی کردیم: «دریای زمان از دست رفته» و «آقای بسیار پیر با بال‌های بسیار بزرگ». قرار است تا یک ماه آینده این مجموعه را تمام کنیم و یک داستان کوتاه با سبک «مارکز» بنویسیم.
    کانال تلگرامم بروز است. پست بعدی را با موضوع کلمات منتخبم از رمان «همسایه‌ها» منتشر کردم.
    خوشحال می‌شوم خوانندگان گزارشم، عضو کانالم شوند:
    https://t.me/azadehabbassi

  68. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    آزادنویسی در اول روز، قبل از صبحانه، شده عادت همیشگی‌ام؛ همراهش یک چای قندپهلو هم می‌چسبد.

    خواب عجیبی را که از دل شب سیاه به دفترم آورده‌ام، می‌نویسم تا ماندگار شود و شاید خودش داستانکی برای کانالم بشود.

    داستانی دیگر از کتاب «آواز پر جبرئیل» از ابوتراب خسروی، به نام «حقیقت عشق»، مرا یک ساعت بر جا نشاند و از نثر داستانی نویسنده لذت بردم.

    عصر در کلاس دکتر آژیر، با خوانش و تفسیر قصاید مثنوی، شرکت کردم؛ بسیار جالب و پربار بود.

    شام مهمان دستپخت دختر نازم بودم؛ مرغ و سالاد. هنگام صرف شام، درباره‌ی انگیزه‌ی سازنده‌ی سریال «عشق ابدی» با هم صحبت کردیم.

    آخر شب هم‌نشینی با بوستان سعدی و حکایتی دیگر؛ و پیدا کردن معنی واژه‌ها از سایت واژه‌دان برای نوشتن مضمون حکایت.

    تصمیم گرفتم در کارگاه کودک‌نویسی استاد کلانتری شرکت کنم و چه کیفی کردم از تشویق و تحسین ایشان درباره‌ی داستان کودک «موشی و موری».

    و اینک نگارش گزارش نیک امروزم.

    #گزارش_نیک
    ✍️ زری قوام

  69. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم. به باغ پرندگان رسیدگی کردم.
    فهرست کارهایم را نوشتم.
    سریال «صد» را دیدم.
    در وبینار توانمندسازی اولیا شرکت کردم.
    یک فصل از «درد سیاوش» را خواندم.
    لازانیا پختم. ظرف‌ها را شستم.
    از ماجرایی که دیشب همسرم شاهدش بود، یک داستانک نوشتم و توی کانالم گذاشتم.
    مراقبه کردم.
    کمی مثنوی خواندم.
    ۵۰۰ کلمه آزادنویسی کردم.
    گزارش نیک دوستان را خواندم.
    دخترم را به کلاس بسکتبال بردم. بعد هم با مادر یکی از بچه‌ها رفتیم پیاده‌روی.
    بعد از شام همسرم حالش خوب نبود. چراغ‌ها را خاموش کردم و با دخترم به اتاق رفتم تا همسرم استراحت کند.
    یک شعر از حسین منزوی و دو شعر از بهمن فرسی خواندم.
    آزادنویسی کردم این دفعه روی کاغذ.
    از روی صفحهٔ اول «سازه‌های نوشتن» رونویسی کردم.
    باز هم آزادنویسی کردم.
    همسرم که بیدار شد، ظرف‌ها را شستم و میزها را گردگیری کردم.
    سپاسگزاری نوشتم.
    نردبان نویسندگی‌ام را کامل کردم.
    کمی زبان انگلیسی خواندم.
    سریال house of dragon را دیدم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  70. گزار نیک ۱۱۹ فرح
    ✍️ساعت ۸ بیدار شدم. اومدم تو حال، نور خیلی زیاد بود. برعکس حال خونه قدیمی‌مون درحال خونه اینجا طبقه هفتم منو به وجد آورد و دیگر به تخت‌خواب برنگشتم. سریال دیشب را که ندیده بودم را دیدم. داستانش سریال جالبه.‌
    صبحانه هنوز نان نمی‌خورم. البته هنوز دل دردها و دل پیچیده را یک روز درمیان دارم . امروز هم نباید خونه مادرم بروم، خواهرم فرشته از یکشنبه رفته و‌گفته تا آخر هفته خواهد ماند. پس منم در تعطیلات هستم.
    ✍️ نوشته‌هایم را مثل دیروز تایپ کردم.
    ✍️در تلگرام دوستان نویسنده‌ام چرخی زدم.
    ✍️فیس‌بوک ، اینستاگرام هم سری زدم.
    ناهار لیلا درست کرده کته با گوشت چرخ شده و با رب سرخ کرده و تف داده، و کدو سرخ شده هم کنارش چیده بود .خوشمزه بود عالی بود واقعن.
    بعد نماز ظهر و عصر با لیلا رفتیم سه‌شنبه بازار. هوا بادی و بارانی بود و منو یاد سه‌شنبه بازارهای نوشهر در جنگ چهل روزه که شمال بودیم، انداخت. مقدار خنزل‌پنزل گوشواره و گردنبند برای هدیه به دوستان خریدیم.
    و مقدار آرد نخوچی و نعناع خشک و شوید خشک خریدم .
    بلوز برای مادرم نگرفتم. شلوار هم نگرفتم ، کوسن هم نداشتند ، پتو تدی هم نیاورده بودند.
    ✍️بعد از سه شنبه بازار سیمون بلوارد به مرزداران مرکز تجاری پاسارگاد رفتیم.. مایو پیدا نشد مدلی که مد نظرم بود . جوراب چند جفت خریدیم.
    ✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز . و نوشتن یک داستان کوتاه در عرض ۲۵ دقیقه. عالی بود .
    ✍️دیدن سریال کره‌ای جدید “پنتهاوس” قسمت اول
    ✍️شرکت در کلاس شعر ماهی ساعت ۸ تا ۹/۵
    ✍️بازخورد شعر ماهی هم تا ۲۳:۲۳ دقیقه بود. خدا قوت استاد شاهین . واقعن بازخورد برایم بیشترین یادگیری را دارد.
    ✍️امروز حلزون مدرسه نویسندگی در مینیمالیزم‌ترین حالت خودش ژست گرفته و در فضایی شفاف دلبری میکند.

  71. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح زود بیدار شدم. رفتم برای استخدام. فرمی پر کردم. قرار است خبر دهند.
    -تا رسیدم خانه ظهر شده بود. ناهار زدم و خوابیدم.
    -عصر رفتم جایی دیگر. کانونی فرهنگی و هنری برای کودکان. قرار بود کلاس‌های نوشتن و خلاقیت برگزار کنیم. ولی هنوز کسی ثبت‌نام نکرده بود. برگشتم.
    -شام زدم و نشستم پای نوشتن. داستانکی شکل گرفت‌ برای کانال.
    -گزارش نیک را هم با سردرد نوشتم و ارسال کردم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  72. هوا خنک است. دوست دارم بنشینم در پارک و خیال ببافم. خیال روزگارانی که خاب نبود، بیداری بود. دیوی آمد. سیاهی را بر شهرها گستراند.
    از بازار لیموترش می‌خرم. آبش را می‌گیرم. بقول استاد تا قطره‌ی آخر می‌چلانم. برای زمستان ذخیره می‌سازم.
    غزل امروز را رونویسی می‌کنم.
    «حدیث عشق از حافظ شنو نه از واعظ
    اگرچه صنعت بسیار در عمارت کرد»

    غارت: ای باده‌ی نوشین از چه رو عقل را غارت می‌کنی، مگر خودت خاهر مادر نداری.
    قدح: در قدح مانده را بنوش و بنویس تا آوازی خوش سر دهی.
    خداش خیر دهاد: آن‌کس که این پارک را بنا کرد، خداش خیر دهاد.
    صنعت: چه ساختی از آن صنعت‌ها که آموختی؟

    در کتاب‌ها پرسه می‌زنم. خوش‌خوشک می‌خانم. یادداشت بر‌می‌دارم.
    برای پست امروز یادداشتی می‌نویسم از تداعی کارهای روزمره‌ام با سنگ غلطاندن سیزیف.

    کتاب‌هایی که میخاهم بازخانی کنم را در قفسه‌ای جداگانه می‌چینم. دو تا از آنها، به عقب نگریستن اورفئوس و آشنایی با هنر پرسش‌گری را روی میز می‌گذارم.

    قسمت دیگری از هری‌پاتر را می‌بینم. سنگ جادو یا قدرت. جی‌کی‌رولینگ چه تخیل قوی داشته. پس چرا من نمی‌توانم قصه‌ای معمولی بنویسم؟ جوان بودم راحت می‌نوشتم، فقط می‌خاستم قصه روایت کنم اما الان فرم، زبان و کلمه برایم اهمیت دارد، پس قصه نوشتن دشوار می‌شود.
    تمرین دیروز بداهه‌نویسی در وبینار، حرکتم می‌دهد که سخت نگیرم و قصه بنویسم.
    امروز کار سهل‌تر می‌شود. در قصه‌نویسی، غرقه‌گی را تجربه می‌کنم. بقول استاد مثل حالی‌ست که در مراقبه دارم. به چیزی فکر نمی‌کردم فقط می‌نوشتم.
    الهه‌جان به کتاب «باز‌اندیشی فارسی» از داریوش آشوری اشاره می‌کنند. بخشی از مقاله‌ای را برایمان می‌خاند.
    «فارسی مدرن هنوز زبانی است در حال «شدن» و شکل گرفتن و می‌توان گفت تا زمانی که به نوعی قرار فرهنگی و اجتماعی نرسیده‌ایم به قرار زبانی هم نخواهیم رسید و زبان ما همراه با همهُ زندگی اجتماعی و تاریخیمان زیر‌و‌بالاها خواهد داشت.»
    آیا موقع استفاده از زبان به آن فکر می‌کنیم یا مثل ابزارهای دیگر فقط استفاده می‌کنیم؟
    امشب ذهنم خسته است چشم راستم می‌سوزد. مثل اینکه زیر پنجره خابیدم سرما خوردم. فردا می‌روم سراغ مقاله «باز‌اندیشی زبان فارسی»

  73. امروز از خستگی ناشی از عروسیِ دیشب، صبح با کوفتگی بیدار شدم.حدود بیست دقیقه دویدم و نرمش کردم.
    چرا که خلق‌الله را تا ساعت ۱۲شب یک لنگه‌پا نگه‌داشتند و فرمالیته‌ و چالش‌ به‌جای غذا به خوردشان می‌دادند.
    امروز برای یاسمین،شیرموز درست کردم تا کمی قوت بگیرد. کمی خورد. زحمتِ بقیه‌اش را پدرش کشید.
    خانه را سابیدم. به فکرِ راحتیِ بعد از اتمام کار بودم که یهو مرغ و گوشت به چرخه‌ی کارها اضافه شد.
    یک فیلم هم دیدم.
    شب، عمو و همسرش مهمانِ ما بودند.

    از حافظ:
    جز نقش تو در نظر نیامد ما را
    جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
    خواب اَر چه خوش آمد همه را در عهدت
    حقّا که به چشم دَر نیامد ما را

  74. گزارش‌نیک”1405/6/17″ شهریور. روز سه‌شنبه.

    سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور خاندم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    بخشی از فریب‌آرایی‌ را خاندم.

    دوره شعر را شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  75. گزارش نیک ۱۶

    امروز برایم چندان نیک نبود. با تب و بی‌حالی «تاکسیدو» شروع شد.
    دامپزشک معاینه‌اش کرد. دندان‌هایش دچار مشکل شده. اما از طرفی خیالم راحت شد مشکل دیگه‌ای ندارد. اندام‌هایش سالم است و آزمایش خونش مناسب.
    کم‌خوابی و سردرد حاصل از اضطراب، در این شرایط هیچ اهمیتی ندارد. سیگار هم زیاد کشیدم. امروز «پیام» اصلا مهم نیست.
    غیر از چند شعر کوتاه، چیزی نخواندم. ولی خیلی نوشتم. تمام نگرانی‌ام را نوشتم.
    «شعرماهی» برگزار شد. روزهایی که با «استاد» کلاس دارم، حالم بهتر است.
    «شعرماهی» و «نوشتن»، امروز را از کثافت مطلق نجات دادند.
    شب هم هیچ‌کاری نمی‌کنم. می‌خوابم. خواب برای من نوعی دفاست در برابر چیزهایی که نمی‌توانم تغییرشان دهم. راه فرار است.
    خلاصه امروز برای زندگی نبود، برای گذراندن بود.

    نمره‌ی امروز: ۵ از ۱۰

  76. ➖سال‌واژه‌ام:بینجامیدن.
    ✔️امروز صبح رفتم دندون‌پزشکی برای قالب گیری. توقع همون خمیر لزج و داشتم که همیشه باعث عوق زدن میشه اما با دستگاه پیشرفته مواجه شدم. یه بیلبیلک که روی دندونام گرفته بود دور تا دور دهنمو باهاش عکس برداری کرد.
    ✔️بعد از دندون پزشکی اومدم خونه و نشستم پای فیل در تاریکی.
    ✔️ سریال ترکیمو دیدم.
    ✔️دختر امپراطور دیدم.
    ✔️به وبینار نویسنده‌ساز درحال پخش پیوستم و در هزار کلمه نویسی داستان نوشتم. البته نسبت به دیروز ۶۷کلمه پیشرفت داشتم.اما داستان دیروز و بیشتر به دلم نشست.
    ✔️فیل در تاریکی خوندم باز.
    ✔️سریال ترکیمو دیدم.
    ✔️اینم بگم تو این هفته تونستم مرور دوره نویسندگی خلاق و تموم کنم. یعنی بزرگترین قدم توی تابستونم میتونم بگم همین بود.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

  77. سال‌واژه/فصل‌واژه: خورشید

    پاییز دوباره عاشقم کرده. پاییز این بار زودتر از موعود عاشقم کرده.
    نه خودش آمده و نه کسی را فرستاده ولی در من تبی راه انداخته که هیچ جوره آرام نمی‌گیرد. سرخیِ انارش به جانم زده و سرمای هواش بوسه‌ای شده تیز، روی پوستم.
    پاییز نیامده تب‌دارم کرده.
    کل روز را سوختم. گیج گرمای تنم بودم. جوشش مسکن در خونم بی‌فایده بود. جهنم توی تنم را فقط آب ولرم صفا می‌داد. اندام‌های بدنم یکی یکی صف کشیده بودند، فقط برای جرعه‌ای آب.

    کلیه‌هام جیغ می‌کشیدند و توی صف جا می‌زدند. چشمم گریه می‌کرد:
    «تو رو به خدا اول من. خشک شدم.»
    معده‌ی همیشه حاضر به صحنه هم بی‌دلیل خودش را وسط انداخته بود تا توجه جلب کند.
    آدالکولدی انداختم بالا تا نظم را دوباره به صف برگرداند.
    معده می‌خواست کولی‌بازی جدیدی راه بیاندازد که با یک صحبت منطقی حل شد.
    «ببین عزیز من، صبحانتو سر وقت دادم، نهارتم الان خوردی، قرصو هم روی نهار خوردیم، دردت اومد کسی نیست که نازتو بکشه. هیچکیم حوصله نداره اینجا. همه گرمشونه و حالشون بده. اوکی؟»

    اوکی که داد خیالم راحت شد و مهمان خواب شدم. این هم از شگرد‌های آدالکولد کار بلد بود.
    با این‌حال ولی، نچسبید.
    خواب وسط جهنم که چسبیدن ندارد.

    یکی از دوستانم گفت:
    «من داره بیست سالم میشه و هنوز عشقو نفهمیدم.»
    و من به مائده فکر کردم. به بدن جیغ کشانم. و گرمای تابستانی تنم. و به یاد آوردم.
    تنها تفاوت تب پاییز و تب عشق، قلب بی‌قرارِ تبِ عشق است.
    با یادآوریش دوباره شعله می‌کشم.
    قلب بی‌قرار ذوق زده‌‌ی عاشقم. دلم برایت تنگ شده. ولی لطفا برنگرد.
    هنوز نه پاییز آمده و نه کسی را فرستاده.
    راستی. ببخشید اگر هذیان می‌گویم. تب عاشقانه‌ی پاییز هنوز که هنوزه در تنم می‌پیچد.
    https://t.me/ravaanehh

  78. گزارش نیک ۱۱۹
    از صبح که بیدار شدم حس‌وحال فنگ‌شویی و خلوت‌سازی داشتم. افتادم به جان لباس‌ها و وسایلم، کهنه‌ها و رنگ‌ورورفته‌ها و به‌دردنخورهایشان را ریختم دور. دلم می‌خواست دوروبرم پر باشد از کتاب و دفتر و کاغذ و قلم. همین. هرروز که در وبینار نویسنده‌ساز استاد را در آن هزارتوی پُرکتابِ پُر از عشق می‌بینم، دلم غنج می‌رود.
    ✅ آزاد‌نویسی کردم: درونیاتم را ریختم روی کاغذ و رها شدم.
    ✅ فهرست کارهای روزم را نوشتم. فقط نیمی از عناوین فهرستم موفق شدند تیک صورتی را دریافت کنند. متأسفانه!
    ✅ کتاب خواندم اما نه در آن آلاچیق دنج زیبای دوست‌داشتنی. اینجا سه‌شنبه‌ها پارک بانوان تعطیل است. محض خاطر باغبانی و نظافت و این‌جور کارها.
    «فلسفۀ اعتمادبه‌نفس» را ادامه دادم و چندین داستان کوتاه از چخوف خواندم.
    ✅ کلمه‌برداری کردم.
    ✅ تخلیۀ ذهن انجام دادم. کاری که از کلاس خودسازی آموختم: نوشتم و نوشتم و نوشتم بعد همه را پاره کردم ریختم دور. ذهنم را هم فنگ‌شویی کردم.
    ✅ در وبینار نویسنده‌ساز حاضر شدم: باز هم آن ۲۵ دقیقۀ دوست‌داشتنی. هزار کلمه داستان نوشتیم، بی‌وقفه و بدون برداشتن دست از روی کاغذ. امروز راحت‌تر و بیشتر از دیروز نوشتم. به خودم امیدوار شدم.
    ✅ پس از وبینار هم جایتان خالی یک نان حجیم گردویی‌نارگیلی پختم برای خودم.

    🌱از کتاب فلسفۀ اعتمادبه‌نفس:
    «انسان باید بیاموزد که آن بارقۀ نوری را که از درون در ذهنش می‌درخشد، بیش از درخشش آسمان شاعران و فرزانگان، شناسایی و نظاره کند.»

  79. سال‌واژه‌ام: نظم
    ۱. بیشتر روز درس خوندم. فردا آخرین امتحان این ترمه و نمیدونم بعدش چیکار بکنم.
    ۲. وبینار نویسنده‌ساز بودم. سریال و کتابِ کار رمان معرفی شد. و داستان نوشتن. اما چون تو اتوبوس بودم نشد که بشه.
    ۳. حموم رفتم و کنسرتی برگزار کردم.
    ۴. گزارش نیک نوشتم.
    ۵. همین.

  80. سیستم‌ها کاری هستند که به شکل منظم انجام می‌شوند، بنا به یک انتظار منطقی مبنی بر اینکه انجام آن می‌تواند شما را به موقعیت بهتری در زندگی برساند سیستم‌ها ضرب‌الاجل ندارند و با مشاهده یک روز خاص احتمالا نمی‌توانید بگویید آیا در مسیر درست حرکت می‌‌کنید؟
    از کتاب ” شکست بخورید و برخیزید”
    یوگا ده دقیقه
    مدیتیشن ۵ دقیقه
    آزادنویسی هزار کلمه صبح و عصر؛ دو بار
    وبینار نویسنده‌ساز هم در راه برگشت شنیدم و صد حیف نبودم و داستان از دستم رفت.
    به حساب طاقچه، چهل صفحه از کتاب شکست بخورید را خواندم و یادداشت یرداشتم.
    چهار هزار و صد قدم پیاده رفتم.
    سه قطعه موسیقی را بارها شنیدم.
    با جمینای، کپ‌کات و گوگل فلو و هایجن سر و کله زدم
    برای صفحات دسته بندی، سایز بسته‌بندی و لیست فروش کارهایی کردم
    چند شات عکس گرفتم
    “در زمانه ما نگاه کردن نیاموخته‌اند”
    سهراب سپهری

  81. دیشب نتونستم گزارش نیک بنویسم واقعا اینقدر کل روز را در گیر بودم سرم از درد انگار شکسته بود. امروز هم ادامه همان دیروز بود، دوروز هست به خاطر بهم ریختگی آدمها سرکار فقط درگیر حرف و حاشیه هستم تا کار، روان من واقعا انرژی حرف های بیهوده را نداره، حرفهایی که به هیچ نتیجه ای نمیرسه، تا جایی که میشه برای ارزش آفرینی تلاشم را میکنم محیط را خوب نگه دارم، اما مگه میشه منش آدمها را تغییر داد، آدمها تا خودشون نخوان تغییری نمی‌کنند، در نهایت تصمیم میگیرم وارد بازیهاش نشوم، امروز همچنان درگیر آزمایش‌های خواهرم بودم و همچنان بی نتیجه.
    امروز داشتم فکر میکردم در مملکت ما به هر قشری که ادعا می‌کند با سواد است یا روی خودش کار کرده یا مثلا با اخلاق است یا با ایمان و مذهبی است در کل آدمهایی که از بیرون خیلی خفن نما هستند وقتی نزدیک میشوی میبینی صد رحمت به یک آدم بی سواد بی دین و ایمان اصلا بی همه چیز که لا اقل ادعایی هم ندارد. همیشه با ادعا مشکل داشتم، اما باورم نمی‌شود آدمهایی که به اصطلاح نشان می‌دهند که چقدر روی خودشان و زندگی‌شان کار کرده اند، از نزدیک چقدر باطنشان با ظاهرشان متفاوت است، به هر حال این روزها هر چقدر که می‌گذرد از معاشرت با آدمها ناامیدتر و تنها تر میشوم. نمی‌دانم تا کجا میتوانم این تنهایی را ادامه بدهم. نمی‌خواهم وارد افسردگی شوم ، برای همین در اوج ناراحتی هم حداقل به خاطر اطرافیانم حال خودم را خوب نگه میدارم. فکر نمیکردم روزی آرزوی تجربه یک صمیمیت ساده را داشته باشم.

  82. اگر حلزون بودنش را کنار بگذاریم، این سه‌بعدی‌ترین تصویر گزارش نیک است.
    سال‌واژه‌‌ام نوگرایی
    1- خاستم به دندانپزشکی بروم، ولی هوا خاک بود. دندانم گاهی آژیر می‌کشد، ولی فعلن من بر او سوارم.
    2- بعد از یک هفته‌ای خودم را به نویسنده‌ساز رساندم و 400 کلمه در 25 دقیقه نوشتم. در آزادنویسی هنوز قلمم ریپ می‌زند. مداومت‌نویسی‌ام حلزونی نیست. این را می‌دانم.
    3- از سر کار برگشتم و کمی که توی آشپزخانه گشت زدم، تخمه یافتم. دلم کتاب نمی‌خاست و تخمه هم که بود. سر لپ‌تاپکم را بالا دادم. سایتی که ازش فیلم می‌دیدم باز نمی‌شد. اتفاقی که دفعه پیش هم رخ داد. شانسکی استاد یک سایت در وبینار معرفی کرده‌بود و من هم لینکش را باز کرده‌بودم. سایت را پیدا کردم و Psycho اثر هیچکاک را از آنجا تماشا کردم. ایده‌ی روانشناسی‌اش برایم تازه بود؛ با اینکه فیلم ساخته‌ی 1960 است. البته از هیچکاک هیچ ندیده‌ام.
    4- زندگی سراسر رنج است. سلول‌هایم زوق‌زوق می‌کند. از آسمان فلاکت می‌بارد. اما سپاسگزار بودنم. فعلا.
    نشانی دفتر پربرگم:
    https://t.me/asaremoaser

  83. *اولین کاری که برای کیفیت روزم کردم، آزادنویسی بود. بعد سنجه‌هایم را آوردم جلوی چشمانم تا ببینم چه کاری انجام بدهم امتیاز بیشتری برای کیفیت روزم می‌گیرم. براساس اولویت‌بندی‌ام کتاب خواندم. روزنامه‌ی خاطرات فلان‌السلطنه را خواندم. بعد به سراغ دو قرن سکوت رفتم و دوست داشتم مادران و دختران را بخوانم اما از آن‌جایی که یکی از دوستان هم‌خوانمان به ما نرسیده، دست نگه داشتم تا با بقیه همراه شوم.
    *یادداشتی برای کانالم نوشتم اما چون باب میلم نبود و خام به نظر می‌رسید منتشر نکردم.
    *طبق معمول تنبلی بر من غالب شد و نه ورزش کردم نه پیاده‌روی. فقط لم دادم و لمیده بیشتر کارهایم را انجام دادم.
    *در مورد موضوع رهایی از وابستگی‌ها باید در جایی کنفرانس می‌دادم. اول صحبتم را با جمله‌ی«درمان در صورتی شکل می‌گیرد که رها کنی» یونگ آغازیدم و بعد به ریشه‌ی مشکل و عادت‌هایی پرداختم که آدمیزاد را درگیر خودشان کرده‌اند و شیوه رها شدن از آن‌ها
    *در وبینار قهوه‌ی قجری معین پایدار شرکت کردم و در کنار مقاجرون، ادامه‌ی جریده‌ی فریده را خواندیم و بعد در مورد مشکلاتی که زنان از زمان قاجار داشته‌اند و تا به امروز ادامه پیدا کرده حرف زدیم.
    *دو قسمت دیگر از سریال کوری را به همراه خانواده دیدم. قرص‌های ویتامینم را مصرف کردم اما خواب‌آلودگی باعث شد تا زودتر از همیشه به رختخوابم بروم

  84. هنوز برنامه‌ام عقب ماندگی دارد جور هم نمی شود یک یا دو روز فقط ننوشتم و حالا هرچه می‌دَوَم، نمی‌رسم.
    قطره قطره خون.
    چرا این هفته، الکی الکی برایم سه‌شنیه رو کرد؟ کی شروع شدی تو که حالا دم از سه شنبه می‌زنی؟
    امروز در بلاگیکس چالش خودپندنامه‌نویسی راه انداختم گویا به بلاگفا هم رفته.
    شخصیتی از من دارد انسجام می‌گیرد که دوستش دارم.
    به عشق افلاطونی فکر‌کردم و … که ادعایش را داشت و کم آورد و نوشتم و خودش گفت که نمی‌تواند اگرچه خیلی دلش می‌خواهد.
    ظرفهای صبحانه تا شام در سینک قضا شد و من چقدر حوصله آشپزخانه را ندارم.
    باران امروز جانم را تازه کرد.
    تنبلم.
    بخش دیگر از رمانم منتشر شد و بازخوردها را دوست داشتم.
    عقده توجهم ارضا شد.
    دارم بی‌هدف را می‌خوانم‌.
    امروز هم زیاد نوشتم.
    کارهای روزمره شخصیم خوب پیش رفت.
    فردا را برنامه‌ریزی کردم.
    تنانگی به نظرم واژه ترکیبی نادرستی‌ست که دلم نمی‌خواهد استفاده کنم.
    تعجب نمی‌کنم که ایده عشق بی‌تن در ذهن یک زن سرچشمه دارد

  85. سه‌شنبه ۱۷ شهریور
    🕳️حس میکنم دارم تموم میشم از خستگی☺️
    🕳️روزم رو با صفحات صبحگاهی و نوشتن فهرستی از کارهایی که باید انجامشون میدادم، شروع کردم.
    🕳️نیاز بود که به خودم یادآوری کنم کمی آرومتر باشم و دست از شتاب تو کارا بردارم.
    🕳️حافظ خوندم:
    «باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش
    وین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش
    زان باده که در میکدهٔ عشق فروشند
    ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
    در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالِک
    جهدی کن و سرحلقهٔ رندانِ جهان باش
    دلدار که گفتا به تواَم دل نگران است
    گو می‌رسم اینک به سلامت، نگران باش»
    🕳️سه‌شنبه‌های شلوغ اما موفق شدم آزادنویسی کنم. ۷۸۴ کلمه.
    🕳️یکی از مراجعین امروز، اهل نوشتن و خوندن بود. جلسه فراتر از درمان رفت و وارد یه گفتگوی جذاب و دوستانه شد. برام جالب بود خیلی.
    🕳️نشد که برم سراغ واژه‌دان و کلمه‌های مورد علاقه.
    🕳️خوندن شب هول ادامه داره امروز تقریبا هفت صفحه‌ای بود. خیلی کیف میکنم. جزئیات‌نویسی نویسنده رو دوست دارم:
    «گاهی گمان می‌کنم که آدمهای پیرامونم هم به شتر عصاری می‌مانند. چشم بسته سنگ سرنوشت خود را می‌چرخانند و مدام بر حول محوری ثابت می‌چرخند و چون نمی‌بینند گمان می‌کنند راهی مستقیم و بی‌انتها را طی می‌کنند اگر چشمشان را باز کنند سرشان گیج می‌رود و از حرکت باز می‌مانند.»
    🕳️تو راه برگشت به خونه فایل وبینار امروز رو گوشیدم. بحث خودخنده‌زنی رو دوست داشتم. «بعضی از نقصهارو میشه زیبا دید.»👌🏻👌🏻
    🕳️کمی تو کانال دوستان همسفر گشتم و ازشون خوندم و نظرمو گفتم.😍
    🕳️پستی تو کانالم از تجربه دیروز در دوره سوپرویژنی گروه‌درمانی نشر دادم.
    https://t.me/fahimsaadat040

  86. هفدهم شهریور
    آن‌قدر نوشتن روی نیکمت قرمز رنگ خوش گذشت که امروز هم دفترم را تا آنجا کشاندم و دست به قلم شدم.
    در طول مسیر فایل نویسنده ساز را گوش کردم.
    قبل از اینکه ابرهای سیاه، ابرهای قلمبه‌ی سفید رنگ را نجویده قورت دهند، یک دل سیر خیره‌شان ماندم.
    وقتی رسیدم صندوق‌دار بخش خشکبار و آجیل درحال گرفتن مدارک شناسایی‌اش بود. بعد هم خداحافظی کرده و رفت. مرا جای او گذاشتند. جابه‌جا شدن فرق چندانی ایجاد نکرد. به نظرم صندوق‌داری به مهارت زیادی نیاز ندارد؛ البته از نظر بنده هرکاری که من درحال انجامش باشم آنقدر‌ها نیازمند مهارت نیست و در ذهنم دم دستی جلوه می‌کند.
    همکار جدیدم مرد گوشت‌ تلخی است؛ آنقدر تلخ که وقتی فامیلی‌ام را پرسید طعم ترش شده‌ی کلوچه فومنی که صبح خورده بودم را ته گلویم احساس کردم.
    بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم زمان ناهار را با همکارانم بگذرانم؛ بیخیال خواندن و نوشتن شدم، تا شاید مهارت‌‌ اجتماعی نداشته‌ام کمی به کار بیفتد و از سکون خارج شود.
    در اتوبوس برگشت تمرین آزاد نویسی داستانی را انجام دادم‌. شاید چیزی که نوشتم، نوشته‌ای پدر و مادر دار نشد، اما دوستش داشتم.
    اگر مرتب و منظم نوشتن در کانال ادامه دار شود، لینک را اینجا هم به اشتراک خواهم گذاشت.
    رعد و برق‌ها خواب را از چشمانم ربوده‌اند. شاید اگر فلانکی بود که عاشقش بودم خواب را به فردا می‌سپردم و با او حرف می‌زدم. اما فلانکی من فعلن قصد آمدن ندارد. پس خواب به فردا نسپرده‌ام را همین امشب مصرف می‌کنم.

  87. گزارش دوازدهم
    سال واژه: فرصت، بهبود، خودابرازی، بازخودیابی

    مطالعه‌ی روز
    دیشب که گزارشم را ثبت کردم هوای مطالعه به سرم زد. کتابی در اتاق نمانده بود بنابراین در گوشی مسافرنامه‌ی شاهرخ مسکوب را آغازیدم. عجب جزئیات هنرمندانه‌ای داشت‌.

    شش صبح سه شنبه
    ساعت شش بیدار شدم چون باید برای آوردن یک سری وسایل به خانه‌ی مادربزرگ و پدربزرگم در گیلان می‌رفتیم. به طور معمول از این سفرهای یک روزه خسته می‌شوم و همراهی نمی‌کنم. این دفعه فرق داشت. اول اینکه خیلی وقت بود نرفته بودم و اوضاع خیط می‌شد. دوم اینکه نمی‌دانم چرا در سفرهای جاده‌ای و ماشینی، نوشتنم جریان پیدا می‌کند. ایده‌ها و افکار راحت تر در ذهنم شناور می‌شوند. از آنجا که هنوز تصویری برای رخدادک نویسی به ذهنم نیامده بود، گفتم شاید این مسیر چند ساعته معجزه‌ای کند.

    معجزه اتفاق افتاد
    به طور ناگهانی دو ایده از رخدادهای یک ماه اخیر که از یاد برده بودم به ذهنم آمدند و یکی از آن‌ها را مناسبِ تمرین می‌بینم.
    در مسیر موسیقی گوش دادم و گزارش خوانی کردم. بعد در گروه نظراتم را به همسفرهای دوست داشتنی‌ام گفتم. از دیدن نام خودم در گزارش ساره جانِ خوش ذوق، ذوق زده شدم. به ترانه‌ی پرمحبت و جسور هم گفتم چقدر دوست دارم بیشتر از او بخوانم. تحت تاثیر چندجمله‌ای از گزارش محمد هم قرار گرفتم و بیان کردم. به محض رسیدن، چندتا عکس از طبیعت راهی گروه کردم. در تمرینجا هم بسی خوش گذشت.
    جای رویا خالی.

    بارانِ شهریور هنگام
    حتما می‌دانید که امروز ابرها بی‌وقفه باریدند. اشک‌هایشان به همه جا می‌غلتیدند و سرک می‌کشیدند. آهنگ raindrops با آن هوای سرد و عطر باران زده‌ی چوب سوخته خوب آمیخته شده بود.

    تکه های امروز:
    _فسنجان مادربزرگ رژیمم را مختل کرد. خدا به دادم برسد.
    _در باغ همسایه یک گلابی چیدم و با خوشحالی به همه نشان دادم. پدربزرگم درآمد که این گلابی نیست و خیار است. ضایع شدم. تا وقتی نشکافمش باور نمی‌کنم که این گلابی خیار است.
    _یک روباه ترسو دیدم. چند گاو لم داده در شالیزارها و یک اسب با جثه‌ی متوسط که رنگ پوستش به زردی می‌زد.
    گزارشم را در راه برگشت می‌نویسم‌. خدا‌ را‌ شاکرم مغزِ خالی برنمی‌گردم.

  88. گزارش نیک

    با چند روز فاصله از صفحات صبحگاهی، امروز سه، چهار صفحه توی دفتر نوشتم.
    متن کوتاهی را برای انتقاد و ارسال می‌خواستم آماده کنم. انتقاد از بی‌توجهی به سقف ساختمان یک مکان عمومی پر رفت و آمد. چند ماه از تخریب آن در روزهای اول جنگ اخیر می‌گذرد و پورفیل‌های سقف کاذب آن هنوز آویزان است. یکی از آنها پیش پای دخترم سقوط کرده و به خیر گذشته. خیلی خطرناک است ولی توجهی نمی‌شود.

    وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. تمرین همزمان نوشتن را به توصیه استاد پشت لپ تاپ تایپ کردم. تقریبا ششصد کلمه نوشتم. داستان مردی که بعد از بی‌هوشی طولانی یک عمل جراحی، واقعیت و خواب و رویا را قاطی کرده. خواب‌هایش را واقعیت تصور می‌کند و برای خانواده و همسایه تا اورژانس و پلیس، دردسرساز می‌شود.

    بعد وبینار سراغ آشپزخانه رفتم برای آماده کردن آش رشته که چند روز است وعده‌اش به بچه‌ها داده‌ام. پیاز داغ را تحویل پسر دادم تا سیر را آماده کنم که شنیدم مامان بیا سوخت. نسوخته بود ولی از طلایی به آهنی رسیده بود. امروز تا این ساعت چیزی نخوانده‌ام و نوشته قابل انتشارم همین چند سطر است.

  89. فردا چون روزی است که خیلی برایم مهمه روز تولد آناهیتا عزیز دلم و دختر مهربونم و دلیل زندگیم است. نامه‌ای که براش قبلن نوشتم می‌گذارم.
    آناهیتای عزیزم، دخترک مهربونم
    در نوزادی بعد از هر بار شیر خوردن با چشمان درشت مشکی‌ و لبخند قشنگت از من تشکر می‌کردی و می‌خوابید‌ی.
    اولین کلمه‌‌ای که گفتی «با» بود.
    بعدا «بابا» شد.
    خیلی ناراحت شدم چرا مامان نگفتی.
    شنیده بودم اولین کلمه‌ای که بچه می‌گه مامانه.
    کلمه بعدی «فوا» بود به معنی فواره.
    چرا کلمه به این سختی را یاد گرفتی،‌‌ نمی‌دونم. یک بار به مهد دیر رسیدم، هنوز حرف زدن بلد نبودی.
    با دست‌های کوچولوت تند‌تند منو می‌زدی و گریه می‌کردی.
    چقدر منم با تو گریه کردم.
    در مهد زیباترین دختر کلاستان بودی.
    مادرها با اشاره می‌گفتند این همان دختر خوشگله‌ست.
    دخترم تو در روزهای سخت زندگیم به دنیا اومدی.
    می‌خواستم خیلی کارها برات بکنم ولی نتونستم آن‌ها را انجام بدم.
    تا پنج سالگیت تو بغلم می‌خوابیدی.
    شب‌ها نمی‌خوابیدم. فکر می‌کردم اگر بخوابم، تو دیگه نیستی و در خیالمی.
    کم‌کم با دنیا آمدن خواهرت تو را واقعی می‌دیدم.
    سال‌ها گذشت در آن مدت خیلی به تو سخت می‌گرفتم.
    گاهی با سخت‌گیر‌ی‌هایم اذیتت می‌کردم و فکر می‌کردم کار درستی می‌کنم.
    عزیزم امیدوارم اشتباهات منو با بچه‌ات انجام ندی.
    همیشه عاشقت هستم تکه‌ای از وجودم.
    تولدت مبارک نور چشم من «نور عینی یوما»

  90. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    امروز هم تا قبل از وبینار نویسنده‌ساز، روز نیکی نداشتم و دقیقا لحظه شروع وبینار برق رفت و لپ‌تاپ خاموش شد.
    مجبور شدم با گوشی‌ای که شارژ چندانی هم نداشت، در وبینار شرکت کنم.
    معرفی سریال داشتیم که تصمیم دارم از فردا شروعش کنم و معرفی کتاب «کار رمان» که شوق خواندنش وصف‌ناپذیر است.
    در میانه وبینار استاد گفتند مثل دیروز تمرین هزار کلمه در بیست‌وپنج دقیقه را داریم.
    غمگین بودم که لپ‌تاپ روشن نمی‌شود و نمی‌توانم همراه شوم.
    تصمیم گرفتم در این ۲۵ دقیقه ادامه کتاب «ملکوت» را بخوانم.
    چند خطی که خواندم، دیدم آشفته‌تر از آنم که بخوانم.
    تصمیم گرفتم روی کاغذ آزاد‌نویسی کنم.
    در پایان آزاد‌نویسی، حال روحی خیلی بهتری داشتم، اما به لحاظ جسمی هنوز آزرده بودم.
    مدام به این فکر کردم: خب، امروز که روز نیکی نداشتم، گزارش نیک ننویسم؟
    دوست نداشتم جا بزنم. تصمیم گرفتم تمرین هزار کلمه را انجام بدم، حتی با حال بد. ساعت کوک کردم و ۲۵ دقیقه تایپ کردم.
    فوق‌العاده بود. حتی از داستان دیروز هم منسجم‌تر بود.

    حالا می‌فهمم تأثیر گزارش نیک را؛ گزارشی که باعث شد من در بیماری هم با احساس رضایت روز را به پایان ببرم.

  91. گزارش نیک سه‌شنبه ۱۷ شهریور تابستان ۰۵

    ✓ گزارش نیک | روزی که بیمه دوباره وصل شد

    بخشی از روز را به اداره بیمه سلامت رفتم، با همان حس آشنای رفتن به اداره‌ها، حسی میان امید و انتظار که آدم را وادار می‌کند پیش از رسیدن، چند بار در ذهنش مسیر گفت‌وگو را مرور کند. کارهای اداری همیشه همین خاصیت عجیب را دارند. چیزی که شاید در نهایت با چند دقیقه گفت‌وگو و یک ثبت ساده تمام شود، پیش از انجام شدن می‌تواند ساعت‌ها در ذهن آدم جا بگیرد.

    نتیجه کمیته فنی را پیگیری کردم و بعد، در ادامه همان رفت‌وآمدها و تماس‌ها، خبر خوب رسید. درخواست پذیرفته شده بود و امکان وصل شدن بیمه سلامت و خدمات درمانی فراهم شد.

    لحظه‌ای که فهمیدم کار انجام شده، بیش از آنکه هیجان‌انگیز باشد، نوعی آسودگی آرام با خودش آورد. انگار یکی از آن رشته‌های نامرئی نگرانی که مدتی در گوشه ذهنم کشیده شده بود، ناگهان شل شد.

    بعد از آن، قرارداد بیمه سلامت هم با یک تماس تلفنی وصل شد. عجیب است که گاهی یک تماس کوتاه می‌تواند چیزی را که مدت‌ها در ذهن آدم بزرگ و پیچیده به نظر می‌رسیده، به یک اتفاق ساده تبدیل کند.

    وقتی از ماجرای بیمه بیرون آمدم، شهر همان شهر بود و خیابان‌ها همان خیابان‌ها. آدم‌ها همچنان در رفت‌وآمد بودند و روز، بی‌اعتنا به اهمیت کوچک این اتفاق برای من، مسیر خودش را ادامه می‌داد.

    اما برای من، چیزی تغییر کرده بود.

    حالا دوباره راهی برای استفاده از خدمات درمانی داشتم و این، در میان تمام کارهای پراکنده روز، یکی از آن خبرهای کوچکی بود که آدم دلش می‌خواهد برای مدتی در دل نگهش دارد.

    گاهی زندگی با اتفاق‌های بزرگ جلو نمی‌رود. گاهی فقط یک پرونده پذیرفته می‌شود، یک تماس برقرار می‌شود و یک بیمه دوباره وصل می‌شود. بعد آدم در راه بازگشت، سبک‌تر از چند ساعت قبل قدم برمی‌دارد، بی‌آنکه حتی دقیقاً بداند این سبکی از کجا آمده است.

    ✓ گزارش نیک | ظهر، آب و آینه
    ظهر، پیش از آنکه برای ادامه برنامه‌های روز از خانه بیرون بروم، به حمام رفتم. آب که روی تنم جاری شد، برای چند دقیقه آن رشته‌ی ناپیدایی را که از صبح مرا از کاری به کاری دیگر می‌کشاند، برید. گرمای آب، بخار حمام و سکوت کوتاه آن لحظه، مرا از شتاب روز جدا کرد و به اکنون برگرداند. به همان لحظه ساده‌ای که آدم دیگر نه درگیر تلفن‌های اداری است، نه قرارها و ساعت‌هایی که باید به خاطر سپرد.
    وقتی از حمام بیرون آمدم، حس کردم چیزی از سنگینی صبح با آب از تنم شسته شده است. لباس پوشیدم و راه افتادم به سمت آرایشگاه.
    آرایشگاه مثل همیشه دنیای دیگری داشت. دنیایی از آینه‌ها که در آنها آدم، خودش را نه فقط آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که دیگران می‌بینند نیز تماشا می‌کند. صدای ماشین اصلاح، گفت‌وگوهای پراکنده و بوی آشنای مواد اصلاح، همه چیز را در فضایی قرار داده بود که هم معمولی بود و هم به شکلی عجیب، آشنا.
    نشستم و گفتم دور موهایم را سفید کند.
    ماشین اصلاح که حرکت کرد، صدای یکنواختش مثل صدای دوردست یک وسیله نقلیه، مرا برای چند دقیقه از فکرهای دیگر جدا کرد. دسته‌های مو کوتاه‌تر شدند و خطوط اطراف سرم مرتب‌تر. در آینه، چهره‌ای را می‌دیدم که همان چهره همیشگی بود، اما کمی تازه‌تر، کمی آماده‌تر برای ادامه روز.
    شاید دلیل علاقه آدم به آرایشگاه همین باشد. نه اینکه ناگهان آدم دیگری بشود، بلکه برای چند دقیقه فرصتی پیدا کند تا خودش را دوباره از نو ببیند.
    وقتی از آرایشگاه بیرون آمدم، ظهر گذشته بود و شهر همچنان در گرمای خودش جریان داشت. دست کشیدم روی موهایم و به مسیر پیش رو فکر کردم. هنوز باشگاه مانده بود، هنوز قرارهای عصر و آن دعوت سینمایی که نمی‌دانستم دقیقاً چه ساعتی آغاز خواهد شد.
    روز همچنان ادامه داشت.
    و من، با سر و صورتی تازه‌تر، دوباره به میان آن برگشتم.

    ✓ گزارش نیک | چهار فیلم در انجمن سینمای جوانان اهواز

    عصر، به دعوت خانم کیماسی، راهی انجمن سینمای جوانان ایران، دفتر اهواز شدم. جایی که برای من، بیش از آنکه صرفاً یک ساختمان و یک سالن نمایش باشد، بخشی از جهان سینماست. جایی برای دیدن، شنیدن، آموختن و شاید پیدا کردن آدم‌هایی که هنوز سینما را جدی می‌گیرند.

    با همین انتظار وارد شدم.

    فضای انجمن حال‌وهوای آشنای جمع‌های هنری را داشت. آدم‌هایی که برای فیلم آمده بودند، گفتگوهایی که پیش از شروع نمایش شکل گرفته بود و آن انتظار کوتاهی که همیشه پیش از روشن شدن پرده وجود دارد. لحظه‌ای که چراغ‌ها خاموش می‌شوند و آدم نمی‌داند قرار است در چند دقیقه آینده با چه جهانی روبه‌رو شود.

    چهار فیلم دیدم.

    چهار تجربه از چهار فیلمساز جوان.

    اما چیزی که انتظار داشتم، اتفاق نیفتاد.

    فیلم‌ها، دست‌کم برای من، از نظر فیلمنامه و کیفیت ساخت بسیار ضعیف بودند. بیشتر از آنکه احساس کنم با چهار جهان مستقل و شکل‌یافته روبه‌رو هستم، احساس می‌کردم با چهار تلاش ناتمام مواجه شده‌ام. ایده‌هایی که شاید در مرحله نخست می‌توانستند جذاب باشند، اما در مسیر تبدیل شدن به فیلمنامه، شخصیت، میزانسن و فیلم نهایی، چیزی از نیروی اولیه خود را از دست داده بودند.

    بیش از همه، ضعف فیلمنامه‌ها توجهم را جلب کرد.

    گاهی فیلمساز چیزی را در ذهن خود می‌بیند که تماشاگر هرگز آن را روی پرده نمی‌بیند. فاصله میان این دو، همان جایی است که سینما شکل می‌گیرد یا از هم می‌پاشد. در این چهار فیلم، بارها این فاصله را احساس کردم. انگار ایده پیش از آنکه فرصت پیدا کند نفس بکشد، به فیلم تبدیل شده بود.

    با این حال، نمی‌توانستم از این تجربه صرفاً ناراضی بیرون بیایم.

    فیلم ضعیف هم می‌تواند چیزی به آدم بیاموزد. گاهی یک فیلم خوب به تو نشان می‌دهد که چگونه باید ساخت و گاهی یک فیلم بد با صراحت بیشتری نشان می‌دهد که چگونه نباید ساخت.

    وقتی فیلم چهارم تمام شد، به این فکر کردم که سینما فقط دوربین و بازیگر و تدوین نیست. پیش از همه، قصه است. نگاه است. انتخاب است. و شاید مهم‌تر از همه، توانایی تشخیص دادن این است که چه چیزی ارزش آن را دارد که به تصویر تبدیل شود.

    از سالن بیرون آمدم و شب اهواز را دیدم که بیرون از فضای سینما همچنان جریان داشت. چهار فیلم دیده بودم که چندان دوستشان نداشتم، اما شاید همین دیدن هم بخشی از تجربه‌ای بود که باید از سر می‌گذراندم.

    آمده بودم فیلم ببینم.

    و برگشتم با این پرسش که اگر روزی خودم بخواهم چیزی را روی پرده ببرم، چگونه می‌توانم فاصله میان آنچه در ذهنم می‌بینم و آنچه تماشاگر روی پرده می‌بیند را کمتر کنم.

    شاید ارزش آن شب، نه در چهار فیلمی که دیدم، بلکه در همین پرسشی بود که با خودم به خانه آوردم.

    نویسنده: دکتر علی اندیشمند

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آیدی اینستاگرام من:

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  92. سال واژه: ماراتن معکوس.(شما می‌خونید مارتن معکوس‌ ولی واقعا من ماراتن می‌دوم. معکوس نه. شاید از اول باید جایی معکوس‌ صفت بهتری می‌گفتم. نهایتا منظورم خلاقانه بود.
    گزارش روزانه‌ی امشب: آسمان تهران و رعدوبرق.
    کمی«نون نوشتن » خاندن. راستش اجمالی. راستش فقط جذب برخی چیزها شدن نه همه‌چیز.
    امروز؟ آدمای مهربون. تا مغز استخوان سرعت‌ عمل. تماشای رقص درخت‌ها، هرکدام به شمایل خود. هوا؟بندر تهران.
    دیروز؟ عکس گربه‌ای که با ژست‌های مکرر مرا راضی کرد در تریدز هوا کردم. (خیلی خیلی دلم میخاست این گریه مال من بود اون اداها و رنگ طوسی ملیح و سفید.)
    نوشتن مثل حباب ترکیده. نفس نفس زدن انگشت‌هامو می‌شنوم.
    بهترین عربیکای عمرم رو خوردم. در دلم منور روشن کرده.
    لمیدن و پاکسازی(از منظر آسمان در بهترین موقعیت پاکسازی‌ هستیم چه جسم چه گوشی چه چاکرا چه وسایل چه روابط.)
    فردا؟ احتمالاً اتصال به زمین(grounding).

  93. ۱۴۰۵/۰۶/۱۷
    گزارش نیک ۱۱۹🐌❤️
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.

    ۱- فلسفه ی ۲۱ روز و ۴۰ روز را دوباره آموزش دیدم.

    اگر برای۴۰ روز کاری را انجام دهیم به آن دل می بندیم و اگر برای ۲۱ روز کاری را انجام دهیم یا عادتی را ترک کنیم، آن کار، خلق و خوی ما می شود یا آن رفتار بد از سرمان می افتد.
    البته که قبلا هم در مورد این دو عدد مطالبی خوانده بودم. اما دوباره امروز در یک ریلز اینستا
    فلسفه ی آن در ذهنم جان گرفت. اولین چیزی که یادم افتاد تمرین های ری-کی بود. ری- کی دوره های تمرین ۲۱ روزه دارد و من با چه جدیتی پایبند ۲۱ روز می ماندم، غافل از فلسه ی این دو عدد.

    ۲-در وبینار نویسنده ساز امروز با هم ۲۵ دقیقه داستان نوشتیم.
    یادم می آید دقیقا خرداد سال قبل بود که خانه به خانه و کوی به کوی دنبال کسی می گشتم که داستانم را بخواند و یا اهل خواندن و نوشتن هر روزه باشد. چند دوره ی خلاقیت کُش هم رفتم که قانون هایشان مهمتر از خیال پردازی های من بود که نامنظم و پراکنده روی کاغذ می آمدند و بیشتر اوقات هم شاگردها سرگرم چت با همدیگر و یا دوست یابی های داخل کلاس می شدند تا نوشتن روزانه. اما امروز در وبینار نویسنده ساز با هم نوشتیم. خدا می داند که تا به امروز چقدر تنها نوشته ام و همین تنهایی نوشتن، داشت رابطه من را با نوشتن خراب می کرد. دیگر افتاده بودم به جان نوشتن. مدام بهش بد و بیراه می گفتم. اما امروز من و نوشتن دیگر تنها نبودیم. نوشته های داخل Word من را به داستانی برد که در آن یک خانم پانسیون دار پیر علاقه ایی خاص به یکی از دختری های پانسیون پیدا کرده بود که دوره ی نویسندگی می رفت. اسم داستان را هم گذاشتم پانسیون کیمیا. چقدر دوست دارم این بچه-داستان، داستانی پخته بشود.

    ۳- خدا کی پا پس می کشد؟
    امروز آموختم که وقتی مَنیت فرمان را به دست می گیرد، خدا پا پس می کشد و می گوید؛
    «خوب اگر خودت فکر کرده ای، همه کاره ای، بسم الله.»
    به قول استاد ری- کی ام که می گفت:
    «هاله پنجاه درصد تلاش ماست. پنجاه درصد دیگر دست ما نیست.»
    زمانی که می گویم من می خواهم اینطور و یا آنطور شود و یا برای این آدم و آن آدم نقشه می کشم خدا پا پس می کشد و خودم می مانم و عملی کردن افکارم و جسم و احتمالا ناامیدی و نا شکری.

    ۴- مطالعه فایل صوتی و جزوه ی تدریس کتاب «ماورا طبیعی شدن» از دکتر جو دیسپنزا
    برخی از مطالبی که آموختم:
    «وقتی چیزی، موقعیتی یا شخصی احساس شما را در تصاحب خودش گرفته است؛ در واقع انرژی خلاقه ی شما را در تصاحب خودش گرفته است. بنابراین چقدر از انرژی خلاقانه ی خودتان را در احساساتی مثل خشم و نفرت هدر داده اید؟ و سوال مهم این است که چگونه می توانیم این انرژی را پس بگیریم تا با آن چیزهای جدیدی بسازیم.»
    « اگر بتوانیم پاسخ عاطفی خودمان را در قبال هر چیزی که می خواهد انرژی ما را جلب کند کنترل کنیم؛ در حال برگرداندن انرژی خلاقه و ارزشمندمان به سمت خودمان هستیم و فقط آنوقت می توانیم زندگی جدیدی برای خودمان خلق کنیم. »

    ۵- سپاسگزاری
    استاد قشنگم شاهین کلانتری❤️ ممنونم که با برگزاری وبینارهای روزانه ی نویسنده ساز و راه انداختن گزارش نیک ❤️ به من کمک کردی که از نوشتن دور نمانم. سپاسگزارم که مهربان ماندی❤️.
    سپاسگزارم از مادرم که با آنکه سالهاست که تنها همدمش تلویزون است هر روز برای ما غذا می پزد.
    سپاسگزارم از بودن در این جمع اهل خواندن و نوشتن ❤️.
    سپاسگزارم از باران که طراوت بارید.

  94. سلام
    مینویسم پس هستم
    میبینم چون بی نگاه،زندگی رنگی ندارد
    میخوانم تا رشد کنم
    هنوز ناتوانم از درد ،اما وبینار را بودم ،داستانی ۸۰۰ کلمه ای نوشتم ،جالبترین نکته ،اینکه به پایان فکر نکنیم،هر روز گزارش نیک دوستان را میخوانم،وبخصوص شعرهای دوره شعرماهی را،کاش که در دوره بعد هم بتوانم باشم،هر روز باید مانند یک چراغ به دلهای دخترکانم عشق بتابم

  95. —تا از خواب بیدار می‌شوم چند صفحه رمان ثریا در اغما را یک نفس می‌خوانم. غرقش می‌شوم. فضای دوران جنگ ایران و عراق، بمباران شهرهای آبادان و خرمشهر. همه و همه کابوس‌های دوره جنگ برایم تداعی می‌شود.
    —سه صفحه تند و تند می‌نویسم.
    —ناهار امروزم زرشک پلو با مرغ طعم خوبی دارد.
    —پس از ناهار و شستن ظرف‌ها تا تمرینجا شروع شود یک صفحه می‌نویسم.
    —وبینار ۲۵ دقیقه پیوسته با هم می‌نویسیم. شخصیت داستان یا همان سوم شخص، «من» هستم.
    —توت‌ فرنگی‌های قرمز را در ظرف بزرگی آبکش می‌کنم. روی آن‌ها را لایه لایه شکر می‌ریزم. چند ساعت بعد که حسابی آب انداخت روی شعله‌‌ی گاز آهسته می‌گذارم می‌جوشد. عجب مربای خوش‌رنگی.
    —چند صفحه از «چنین گفت زرتشت» می‌خوانم.
    —به پیاده‌روی امروز نمی‌رسم.
    —داستانکی که چند روز پیش نوشتم بازنویسی و در کانالم منتشر می‌کنم.
    —چرخی می‌زنم در دفتر شعر شاملو و چند واژه را شکار می‌کنم.
    —فهرست کارهای روزانه‌ی فردا را در دفتر یادداشتم می‌نویسم.

  96. امروز یک جوجه اویز خریدم؛ در گوشم گفت ادمها به کمک نیاز دارن برای همین الان اینجا هستم.
    چجوری اش را نمیدانم ولی گزارش نویسی عزیز، بیا و مثل باران، چرک های مغز من را بشور با خودت ببر . و این حرف را مثل دستور در نظر بگیر ، از ان رسمی هایش.
    خوب میدانم حرف های ما برای عده‌ی کثیر از ادم ها پشیزی اهمیت ندارد، ولی یک جور هایی دلم لک میزند که جایی از این کره ی خاکی آن حس جالب دیده شدن لعنتی را بگیرم. این روزها فریدونی عزیزم شبیه غرقابه های یه نوب سگ بیچاره ی اسیر شنا شده. با این حال کمتر زمانی غم را در دل احساس میکنم(فقط پوچی). نگرانم که به بطالت عادت کرده باشم و معماری و مفید زندگی کردن را از یاد برده باشم. بله گزارش عزیزم صداقت من را در اغوش بگیر هرچند که ساده و جاهلانه و کودکانه باشد آن را بفهم و دریاب… برای من ارزوی روزی را داشته باش که بفهمم و کمتر از آینده ی نیامده بترسم.
    امروز، مثل روز های دیگر ۱۰ بود ولی مبادا از تباهی ندیدن ها طبل بی عاری سر میدهم که هیچ خوشم نمی آید.
    راه من مشخص است، اگر پتک بدست نباشم و میخش اینور و انور نشود و درست در دیوار فرو برود، اینطور به نظر میرسد. در رویا که بسیار قشنگ بنظر میرسید، کاش میشد. چقد از کاش ها متنفرم!
    تمام https://t.me/Comodila

  97. 📝 #گزارش_نیک 119
    امروز صبح خیلی زود همراه تاکسی بین شهری به اسم اسماعیل رسیدم شیراز برادر و خواهرم رو بعد یه هفته دیدم برادرم بخاطر عمل چشم هنور تحت مراقبت خانگی بود؛ نوبت روانپزشک گرفتم و بعد سه ماه تراپیستم رو دیدم قبل از اینکه مادر بیاد داخل اتاق متوجه خط خطی روی مچ دستم شد ازش درخواست کردم به مادر چیزی نگه به قولش عمل کرد؛مادر به محض دیدنم بخاطر تغییر رنگ موهام سرزنشم کرد علت واکنشش تماس تلفنی از طرف فامیلی بود که از هر دشمنی بیشتر بهم ضربه زده شماره اش رو بلاک کردم تراپیست دوز دارو ها رو تغییر داد و بعد داروخونه برگشتیم خونه.ظهر تا حوالی غروب چرتی زدم و بعد بیدار شدن کلاس شعر ماهی رو شرکت کردم این هفته آقای کلانتری از کارم تعریف کرد و گفت تمیز شده خب یکم امیدوارم کرد؛ حین کلاس شعر ماهی دعوایی اساسی با خانواده پیش اومد و اینقدر گریه کردم که اشک هام خشکیدند و بدنم می لرزید شعر هامو می خونم تا شاید کمی قلبم آروم بشه و سیاهی که روی زندگیم قرار گرفته کمتر به چشم بیاد فردا برمی گردیم خونمون تو شهرستان و به اتاق تاریک و غم زده ام پناه می برم قصد دارم در انزوای مطلق تا مدتی طولانی با هیچ آدمی در ارتباط نباشم آقای معروفی فکر کنم من هم یه آیدینم…

    شعرک من: در سوگ بلوط

    بلوط‌ها را قایم کرد
    مهتاب در پیِ آنها
    سنجاب از غصه،همان‌جا پیر شد

    دو بیت من: خواب نبودن تو

    نبودی گریه‌ها کردم، همین‌جا و همین لحظه
    تمام خوابِ دیدارت، لگدمالِ همین لحظه

    ✍🏻به قلم: مریم باقری
    💬هفدهم شهریور۱۴٠۵
    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  98. خب بگو ببینم صبحت چطور بود؟

    با اینکه ساعت نه و ربع بیدار شدم صبح خوبی بود.

    کتاب خواندی؟

    خجالت می‌کشم اما نه، خیلی دوست دارم کتاب کاغذی بخوانم اما نمی‌توانم تنها باید گوش کنم اما از ضرر‌هایش هم آگاهم.

    عیبی ندارد محدودیت‌ست دیگر.
    بگو ببینم پیاده‌روی کردی؟

    آری با گوش سپردن به پادکستی از استاد کلانتری که درباره‌ی خوب گوش کردن و گفتگوی مناسب بود.

    خب فیلم چی دیدی؟

    اصلا اهل فیلم دیدن جدی نیستم و اگر هم بودم با این محدودیت نمی‌شود.

    باز هم عیبی ندارد اما باید سعی کنی راهی برای این محدودیت‌هایت بیابی ندیدن خود گامی‌ست برای تجربه های خاص.
    برای کانالت چه کردی؟

    مطلبی با عنوان عادات شیرین منتشر کردم.

    وبینار را بودی؟

    خیر می‌خواهم فایلش را گوش کنم.

    حرف دیگری داری؟
    امروز متوجه شدم در حال پیشرفتم و از گوش سپردن به قسمت اول فایل نوشتیار فهمیدم که راه نوشتن بسیار طولانی و صبر زیاد طلب می‌کند.

    لینک کانال را می‌دهی؟

    https://t.me/ma0hlq

  99. سال‌واژه‌ام: روزانه‌نویسی

    دوباره سایت افلیا فصیحی را باز می‌کنم. سردردم آرام‌تر شده است. قسمتی از پادکست project که فیلمی را معرفی می‌کند گوش می‌دهم. امروز با سایتش آشنا شدم. عصر گرم خواندنش بودم که صدایِ رعدی آمد و برق‌ها رفت. سردردی آمد و مرا خورد. خوابی دوید و مرا برد. هوا باران‌زده بود. رفتم بیرون بادی به کله‌ام بخورد بلکه سردردم شرم کند و شرش را کم کند. کم نکرد. بازگشتم. خوابیدم. شرم کرد. کم کرد.
    چند فیلم و سریال ذخیره کردم. افلیا از مموآر نوشته بود و از انواع خاطرات و خاطراتش. از معرفی کتاب و از فیلم‌ها. کیف کردم از خواندنش.
    فیلم «مسافران» را دیدم. مهتاب سوارِ ماشین نشده گفت ما همگی می‌میریم. نرسیده به تهران تصادف کردند. مادر در انکار و انتظار به‌سر می‌برد. از اطمینانِ مهتاب به نرسیدن و مادرش در رسیدنشان گیج شده بودم.
    دقیقن چه‌شد و چرا اینطور شد را نفهمیدم.

    https://t.me/PhoenixO0

  100. _ تاریکی رفت. نور آمد. پس صبح است و بیداری. شروعی برای نوشدن.
    صفحات صبحگاهی را در سه برگه نه آلوو زردآلو و شفتالوو نه آچار شلاقی، همانا نام نهادند دو آچار را به آسه همانانصف آسه نامش آچار است نوشتم.

    مراقبه و بعد شهرام ناظری آمد و از مولانا خواند.
    «اندک اندک جمع مستان می‌رسند
    اندک اندک می پرستان می‌رسند»
    «دلنوازان نازنازان در ره اند
    گلعذاران از گلستان می‌رسند»
    «اندک اندک زین جهان هست و نیست
    نیستان رفتند و هستان می‌رسند»

    مبادا! بگویید این هوار ناخوشایند استاد است و ننویس، چه کنم، در مرام نامه آمده بریزید بیرون خود را به جهت تخلیه ذهن.

    _ امروز پیاده روی بهانه ی خرید نان تازه.

    _ تشریفات ناهار : خیساندن برنج تا برسد، ضرب الاجل پخت لوبیا پلو شیرازی و از قبل سالاد شیرازی آماده شده است.

    _ خودشارژی: خانه‌ای که چراغ مطبخ روشن است، همشان خوشند و خشند.(خ اولی با ضمه و دیگری با فتحه)

    _ باز هم خواندن روزنویسی های استاد.

    _ شرکت در وبینار نویسنده ساز یهویی برق برگشت به نیروگاهش، بی وای فای وای وای.

    و گزارش نیک ۱۱۹ به پایان رسید درحالی که جغد در بلندی بود ناگاه فریاد زد، عروس غرب دور بی طاهر شد.

  101. – کیف می‌کنم از آپدیت‌شدن سیستم‌ها. هر چیزی که بشود آپدیت کرد را باید کرد (آپدیت).

    – از گزارش استاد فهمیدم که ظاهرن تمرین‌جایی که در جریان است برای بازخورد دادن به تمرین‌های بچه‌های دوره‌ی ۷۵ است. برای چی سرت را می‌اندازی پایین و وارد هر جایی که درش باز است می‌شوی؟

    – دوست عزیزم بی‌‌هوا زنگ زد و گفت که نزدیک است. آمد و با هم نهار خوردیم و چقدر هم کیف کردیم. عشق می‌کنم از اینکه رفت‌و‌آمد را اصلن سخت نمی‌گیرد؛ وقتی تازه خانه‌اش را عوض کرده بود جمع شدیم آن‌جا به صرف نان و پنیر، در خانه‌ی قبلی هم به صرف املت. دو عدد سیب و دو عدد پرتقال گذاشته بود روی میز در یک ظرف کشیده که همینقدر میوه در آن جا می‌شد. می‌گفت بچه‌ها من باز هم سیب و پرتقال در یخچال دارم اما همه‌شان سیب و پرتقال‌اند دیگر.

    – از دیشب که اینترنت را قطع کردم تا ساعت پنج عصر که وبینار شروع شود وصل نشدم به اینترنت. مغزم در آرامش بود.

    – این هزارکلمه داستان‌نویسی برای من مرگ است؛ به واقع دشوارترین تمرین از نظر من قصه‌نوشتن است، این چیزهایی هم که می‌نویسم حتی به قصه نزدیک هم نیستند. نقشه‌ی ذهنی داستان روی تخته درست جلوی چشمم است و تمام مدت مرا شماتت می‌کند. مگر می‌شود کسی تا این اندازه قفل باشد برای قصه گفتن؟ واقعن نمی‌دانم چرا شخصیت‌ها همگی در خلا و تاریکی قرار می‌گیرند؟ مگر من خودم زندگی نکرده‌ام؟ مگر روزها را نمی‌گذرانم؟ بالاخره یک اتفاقاتی می‌افتد دیگر. فعلن که خیلی خیلی دورم از هر چیزی شبیه قصه، تا ببینیم چطور پیش می‌رود.

    – دلم نمی‌خواهد هیچ روزی را بگذرانم و هیچ گزارشی را بنویسم بی‌آنکه از شما یاد کرده باشم؛ به دوستم گفتم در هر قدم که برداشتم دست بزرگ و سخاوتمند شما بالای سرم بود،‌ وگرنه من کجا و سروسامان دادن به این کار پیچیده کجا؟ مطمئنم مرا تا اینجا نیاورده‌ای که اینجا رها کنی. حالا که دشوارترین بخش‌های کار انجام شده‌اند ایمان دارم که در کنارم می‌مانی و با هم از این جریان بیرون می‌آییم.
    «زنهار! که تا دست طمع باز نگیری
    از دامن این پرده، که پشتی و پناهیست»
    – اوحدی مراغه‌ای

    – الهی شکرت…

    (می‌خواستم بگویم که در طراحی در حد حلزون امروزم، دیدم قسمت لاک‌اش خیلی هم راحت نیست. خدا خیرم بدهد. )

  102. اینجا اینترنت آزاردهنده است. نه می‌توانم در اینستاگرام و یوتوب بگردم و نه درست‌وحسابی در وبینارها شرکت کنم.
    وسط وبینار، شاید ده‌ها بار اینترنت قطع شود. امروز نه وبینار نویسنده‌ساز را متوجه شدم و نه دورۀ شعر را.
    فیلم the girl on the train را دیدم. برای سرگرمی بد نبود.‌ البته اگر تهران بودم احتمالا نظرم فرق می‌کرد و ضعیف تلقی‌اش می‌کردم. اما اینجا چارۀ دیگری ندارم. نه اینترنت دارم و نه سرگرمی خاصی.‌ بیرون هم که تمام روز باران می‌بارد و نمی‌توانم جایی بروم. پس ناچارم خودم را با فیلم مشغول کنم.
    ۵۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم. یک داستان کوتاه نوشتم. البته اصلا دوستش نداشتم. نوشتن با گوشی حس خوبی به من نمی‌دهد.
    نگاهی انداختم به کانال تلگرام دوستان سمپوزیوم. بچه‌ها واقعا زحمت می‌کشند و هدفمندند. نوشته‌هایشان حس خوبی در من برمی‌انگیزاند.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  103. گزارش نیک نوزدهم من.
    البته گزارش نیک صد ونوزدهمی است، ولی نوزدهمین گزارش من است چون از اول این اتفاق مبارک حضور نداشتم.
    خب امروز چه کردیم و چه شد.
    صبح از خواب بیدار شدم. ساعت را نگاه کردم. ساعت ۹:۰۰ بود. گفتم چه خوب یه ده دقیقه دیگر می خوابم بعد حتما حتما بلند می شم.
    چشمانم را بستم و وقتی باز کردم دوباره نگاهی به ساعت انداختم، دیدم ای بابا دوباره که ساعت ۹:۰۰ است.
    یعنی من نخوابیدم؟
    چرا بابا امکان ندارد.
    از مادرم که در آشپزخانه بودم پرسیدم مامان ساعت چنده؟ گفت ۹:۰۰
    گفتم آخه من چند دقیقه پیشم ساعت نگاه کردم همین بود. باطری ساعت نخوابیده؟
    گفت نه دخترم ساعت نه تو احتمالا هشت بیدار شدی و اشتباهی دیدی فکر کردی ساعت نه.
    خیلی خوشحال بودم که امروز زود از خواب بلند شدم، با اینکه دیشب هم همچین زود نخوابیدم.
    ازخدا بابت اینکه یک روز دیگر به من هدیه داد تا برای زندگی تلاش کنم سپاسگزاری کردم در دلم نه روی کاغذ.
    ورزش کردم. نیم ساعت شد. خیس عرق شده بودم و صدای نفس هام رو می شنیدم. پشت سر هم تکرار می شد.
    هه هه هه هه هه
    صدای نفس هامه.
    بعد از تمام شدن حرکات ورزشی یک لیوان آب خوردم تا نفسم بالا بیاید.
    به سمت اتاق رفتم و کتاب خواندم.
    این کتاب اصول و قوانین مذاکره را در تمام جوانب بررسی می کند.
    اما بیشتر توجه اش مذاکره با گروگان گیران و دزدان است.
    به نظر راهنمای خوبی است.
    مثلا یکی از نکاتش این بود که کلمه ی عادلانه یک اصطلاح احساسی است که مردم معمولا از آن برای دفاع از خود و به دست آوردن امتیاز استفاده می کنند. وقتی طرف مقابل از کلمه عادلانه استفاده کرد، به جای اینکه فریب بخورید و امتیاز بدهید، از آن ها بخواهید توضیح دهند که شما چه بی عدالتی نسبت به آن ها انجام داده اید.
    کتاب را که خواندم، اندکی وقفه افتاد و رفتم نهار خوردم.
    بعد از برگشتن از نهار ادامه دادم و نصفی از فصل هفتم را خواندم.
    کلا ده فصل است و من تقریبا چهار فصل دارم که کتاب را تمام کنم.
    خوب پیش رفتم.
    داستانی که دیروز در هزار کلمه نویسی نوشتیم را وارد نت گوشی کردم تا کل داستان را یکجا داشته باشم.
    و هم اینکه داستان را برای استاد کلانتری بفرستم و نظرش را بدانم.
    امروز در وبینار به آن اشاره کردم، اما او من را انگور کرد.
    در آخر وبینار اشاره کرد، که لزومی ندارد نظر من را بخواهید و بدانید آیا داستان نوشتید یا نه. همین که خودتان در داستان غرق شدید و از آن لذت بردید کافی است.
    هیچی دیگر سکوت کردم و جوابم را گرفتم.
    کتاب دیگر را که تمرین وار بود خواندم.دو فصل آخرش باقی مانده بود. تمام شد و رفت.
    ولی باید تمرینات کتاب را جزئی از زندگیم کنم و هر روز به کارش بگیرم.
    پادکست گوش دادم. هر روز آگاه تر از دیروز.
    به یک معنای جدیدی از خودم و زندگی پی می برم. برای تغییر نگرش و باورهای درست که زندگی هر کس را دگرگون می کند.
    قبل از شروع وبینار هم سری به کانال شاهین کلانتری زدم و چند مطلب مفید خواندم.
    وبینار محبوبم شروع شد، اما زودتر از همیشه.
    استاد حاضر بود و وبینار را شروع کرده بود.
    گاهی اوقات شاهین کلانتری هم غیرقابل پیش بینی است. نمی شود سر از کارش دربیاوری. غافلگیرت می کند.
    در وبینار کمی حرف زدیم. از قواعد آزاد نویسی برایمان گفت.
    سریالی را معرفی کرد به نام مانتیس. می گفت ۶ قسمت است. یک سریال جنایی/ انسانی است که او این شش قسمت را تو دو روز تماشا کرده.
    سریال محصول فرانسه است. سایت فیلم هایش را هم معرفی کرد که بدون سانسور است.
    کتاب جدیدی معرفی کرد به نام کار رمان.
    قسمتی از آن را برایمان خواند.
    و شیرین بازی هایی که کلی لبخند به لب های همه مان می آورد و از ته دل شاد می شویم.
    امروز هم جایتان خالی هزار کلمه نویسی داشتیم.
    هزار کلمه نویسی و داستان جدید دیگر.
    به من که خیلی کیف داد و داستان جدیدی نوشتم.
    داستان نصفه ماند. او گفت اشکالی ندارد که نصفه بماند مهم اصل داستان است.
    نوشتن هزار کلمه در ۲۵ دقیقه.
    وبینار تمام شد و من به آغوش خانواده برگشتم و چند کلمه ای با هم حرف زدیم.
    بعد از یک ساعت هم نشینی با آن ها مجدد به اتاق برگشتم و فیلم آموزشی کامپیوتر را دیدم و تمام.
    خدا رو شکر همه ی برنامه ها اجرا شدند.
    نمره ی روزم ۹ از ۱۰ است.

  104. امروز به موقع بیدار شدم؟ یک ساعت دیرتر. دیشب دیر خوابیده بودم.

    رفتم دانشگاه. چه کردم؟ به سلول‌ها رسیدم و بعد با محمد نشستیم درباره‌ی آنالیز یک تست خواندیم و حرف زدیم. یک مقداری هم به دور هم نشستن و حرف زدن گذشت و خوش گذشت.
    بعد از ناهار آمدم خانه.

    به روتین‌هایم رسیدم؟ بله. راستش وسوسه شدم بپیچانم تا زودتر برسم به درس. ولی انجامشان دادم.

    بعد رفتم سراغ درس؟ می‌خواستم ولی خوابم برد و بعد بیدار شدم و درگیر چند تا کار شدم و نرسیدم.

    شب زود می‌خوابم؟ باید بخوابم. نخوابم فردایم رفته روی هوا.

    https://t.me/f_mahmudpur

  105. ۱. شب گذشته سه شیف خوابیدم. آخرین شیفتم فقط نیم ساعت طول کشید. با سر و صدای خانواده و دعواهای همیشگی قبل سفر، کامل بیدار شدم.
    ۲. صبحانه را خوشمزه خوردم و زودتر از بقیه، آماده‌ی حرکت بودم.
    ۳. مسیر جاده‌ای خوبی داشتیم. غذای خوبی هم خوردیم.
    ۴. هوای سرد و خنک سرعین حالم را خوب کرد و خستگی‌ام را استراحت داد.
    ۵. حواسم بود تصویر امروز را ثبت کنم. تا رسیدم هتل انجام شد.
    ۶. خانواده مرا در هتل تنها گذاشتند و منم گزارشم را نوشتم.

  106. تا بحال گزارشهای متعددی نوشته‌ام از وقتی شروع به نوشتن گزارش نیک کرده‌ام بی وقفه نوشته‌ام نوعی درددل و شناکردن در فصایی زلال و آرامش‌بخش است و این را می‌پسندم. گزارش دوستان را می‌خوانم البته یک یا دو تا به صورت شانسی گزارش فرد خاصی مد نظر نیست چون همه‌ی دوستان گزارش نیک، چند پله بلکه بیشتر از من بالاتر هستند و من فقط شاگردی می‌کنم اما در کل فصای باصفایی‌ست. صبح که از خواب بیدار شدم سال‌واژه‌ام را بیاد آوردم که تعهدورزی‌ست و از رختخواب دل کندم و به زلالی آب پیوستم وضو و نماز و دعا کردم و به چند سطر نوشتن پرداختم. لباس پیاده روی پوشیدم. یک لباس بسیار راحت مثل جنسی از آب و گلبرگ و کفش سبک و تیزپا. ساعتی در تاریک و روشن راه رفتم و چه سکوت زیبایی در صبح حاکم است.اگر زوزه‌ی ماشین و موتورسیکلت خرابش نکند. برگشتن به خانه شروع روز است. صبحانه دورهم می‌خوریم و هر کس پی کاری می‌رود. و من دوباره به نوشتن پرداختم. با خواهرم غیبتی نه چندان زیاد کردم و هر چیزی که او یا من را در طول روز نگران و یا ناراحت می‌کند سنگ صبور هم هستیم. کمی از غمها می‌کاهیم آخر سر هم قبل از خداحافظی بحث را با یک موضوع خنده‌دار تمام می‌کنیم. از رنگ آبی خوشم می‌آید. همه‌ی نوشته‌هایم را با مداد رنگی آبی هاشور زده‌ام. امروز کتابی را از خلیل جبران ورق زدم و چند نکته زیبا را خواندم اما کتاب صوتی من چراغها را خاموش می‌کنم زویا پیرزاد را گوش کردم دو قسمت از آن را. هوس کتلت کرده بودم و درست کردم و شام کتلت خوردیم سالی یک بار سرخ کردنی کافی‌ست. یکی از رویا‌های من خواندن آواز است که بعضی وقتها در تنهایی می‌خوانم. عبارت حس‌آمیزی را یاد گرفتم یعنی چیزی را که حس می‌کنیم با آمیختن به مزه یا رنگ بیان کنیم مثل بوی مادر مثل بوی پرتغال تازه است. قصد دارم کلاس داستان کودک استاد شرکت کنم نمیدانم وقت می‌کنم یا می‌خواهد از شهرستان برایم مهمان آید و خواهرم امروز غُر می‌زد و می‌گفت مگر اونجا هتل است بروند جایی دیگر و من گفتم آخر دوتا برادر یکدیگر را کجا ببینند باید به خانه‌یمان بیایند. من امروزم را هشت می‌دهم و به کانال تلگرام مهرابی بیایید و یاداشت‌های آبکی بخوانید.
    https://t.me/notetoday1
    ☝️
    مرا بخوانید.

  107. سال واژه: پذیرش
    روز تولدم است. از دو هفته قبل برنامه ریزی کرده بودم برای سفر یک روزه. بلخره شد؛ راستش نگران بودم آیا می شود آنچه خود می خواهم.
    صبح زود بدون آلارم بیدار شدم، فقط چهار ساعت خوابیده بودم.
    غذای گربه هایم را دادم، ظرف آب شان را تازه کردم. خاک شان را تمیز کرده و برای همسایه جان، یادداشتی مبنی بر نوع و مقدار غذای بچه ها روی در کابینت چسباندم.
    لیستی از وسایل ضروری و نیمه ضروری نوشته بودم، یکی یکی تیک شان را زدم.
    تخم مرغ ها را برای صبحانه ی تو راه آب پز کردم. ظرفی میوه برداشتم به همراه مقداری تنقلات و فلاکس چای.
    از آنجا که بیرون آمدن من با خداست، گربه های پارکینگ را سیر کردم، در مسیر هر گربه ی جا مانده از شب قبل را غذا دادم.
    خرید سوپر را نیز انجام دادم.
    با خیالی آسوده راهی شدم🤞🌧
    چند سال اخیر، بیاد ندارم تنها سفر کرده باشم. تمام حواس خود را معطوف رانندگی کردم، دست مریزاد.
    در یک استراحتگاه بین راهی، لیوان چای را آماده کردم. کمی قدم زدم تا قدری پاهایم نفس بکشند، ناگاه گربه ی مادر را دیدم همراه با توله اش زیر ماشین ها دنبال غذا می گشت.
    از ماشین مقداری غذای مانده را برداشتم برای او و دو توله ی طفلی اش ریختم، می‌بینید همه جا گربه با من است.
    وارد آزاد راه رشت شدم. باران گرفت و من چشم به آسمان دوختم ، ناگاه موزیک اِبی پخش شد؛ تو آسمونِ زندگی ستاره بوده بی‌شمار… دیدن آسمان با شنیدن این موزیک به جانم نشست.
    لذت بردم از هوا، مِه و بارانی که روح من را جلا می داد.
    به اقامتگاه رسیدم، زیباتر از تصویرهای سایت یود. آخر حال و هوای خانه ی مادربزرگ، حس نوستالژی و عطر شالیزار قابل وصف نیستند چه در تصویر و چه در کلام.
    با استقبال گرم صاحب خانه و همکلامی با ایشان، ار انتخاب خود مسرور گشتم.
    (در بدو ورود برای دو توله سگ، شیر ریختم و کمی بیسکوییت ساقه طلایی).
    کیک را روی میز گذاشتم، شمع را روشن کرده و لیوان چای هم در جای خود نشست.
    وبینار نویسنده ساز را حضور یافتم. در ایوان با کاپشن نشستم،قدردان تبریک استاد و دوستان نازنین هستم.
    تا زمان تاریک شدن هوا، روی ایوان به تماشا نشستم. از سکوت، باران، سرسبزی سیر نمی شدم.
    احوال گربه هایم را از همسایه ی مهربان پ، جویا شدم.
    *امروز فقط فکر کردم در سکوت در خلوت، قطعن پیامد های فوق العاده ای خواهند داشت.
    بهترین کادوی تولد به خود را انتخاب کردم، آفرین حدیقه. آفرین.

    1. تولدتون مبارک. ممنون که ما ها رو هم با بهترین الفاظ و انشا با خودتون به این سفر بردین. در ضمن و با اجازه، میبینم که سگ و گربه بی سرپرست خیلی زیاد شده و طبق آمار با توجه به میزان تصاعدی زاد و ولد، بیشتر و بیشتر هم خواهند شد. عقیم سازی از بهترین راه حلهاست.

  108. هفده ی شش سال پنج
    به فهرست امروز سری بزنیم و از خاطره نویسی بپرهیزیم.
    در پانزده دقیقه سه صفحه نوشتن از دری وری های ذهنی تا خاب بسیار جالبم که ایده ش رو فکر کنم در یکی از قسمت‌های سریال black mirror دیده بودم. دستگاهی وجود داشت که تمام صحنه های زیسته ی ما رو نشون میداد و هرکس می‌تونست هر زمانی از زندگیش رو ببینه و حتا بازم احساس کنه ، بسیار جذاب و حیرت انگیز بود.
    دفتر کار
    انجام زود تند سریع امور روز موجود در سررسید چرا ؟ تا سری بزنم به سایت مدرسه و نویسنده ساز. ده تایی گزارش نیک خانده شد . موزیک کلاسیک دانلود و هوشیده شد . خیلی سوسکی ژورنالینگ خانده شد .جمله نویسی با شش واژه‌ی اول فرهنگواره‌ی خلاق. انجام سه تمرین از هفده تمرین موجود در سایت مدرسه برای نویسندگی .
    پیاده روی یا ورزش
    نیم ساعت زودتر زدم بیرون برای پیاده روی هزار قدمی .فکرم گرم ایده های نوشتن بود ،گرمیه هوا رو نفهمیدم
    وبینار و دستگیری مجدد من
    داستانی در بیست و پنج دقیقه نوشته شد .با سرعت بسیار بالاتر از دیروز بدون مکث و در سه برگ A4 . این دفه خاطره‌ی یک آشنایی سمی بازنویسی و دگرروایی گردید.
    آموزش
    سه ساعت در آسترولوژی غرقیدم بیشتر توضیح ندم بهتره.
    کتاب
    برای حسن خطاب امشب سه صفحه ای شب هول بخانیم.
    ملاحظات :
    من همون ویران گروهم که با گوشی گزارش می‌نویسه ( لپ تاپ تازه رسیده برای نصب ویندوز از منزل خارج و هنوز بازنگشته)
    نمره ی امروز شش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *