«هیچ عشقی صادقانهتر از عشق به غذا نیست.»
-برنارد شاو
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
108 پاسخ
چه خوب که امروز هم زیستم که اینجا زیستنم را بگزارشم.
از آخر به اول ؛
با دوستان همراهم در تلگرام چتیدیم.
متن امشبم را در کانال تلگرام گذاشتم.
اینجا👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
از پیادهروی آمدم خانه و شام را سرو کردم.
یک ساعت پیاده رویدم و به گونهای شگفتآور از بوها و نورها و لبخندها سرشار گشتم.
چه حضی بردم وقتی عقبکی در حال پیمایش بودم و خانمی مرا از چالهی کوچک پشتسرم خبرداد.
جای پارک براحتی گیرم آمد.
وارد باشگاه شدم.
توی صف ترافیکِ در شمال، آدمهای برندپوش با ماشینهای قشنگشان خلافانه، راه را بند آوردند.
امشب دیر به پیادهروی رسیدم.
به ذکاوت و کوشش و توانِ جوانی که این جمع را گردآورده آفرین میگویم.
نویسندهساز را عاشقانه بودم.
سریال آبکی دیدم.
آشپزخانه مالیدم.
جارو پارو کردم.
ناهار عجیب پختم و خوردم.
کلی در تلگرام و آنلاین خواندمو نوشتم.
صبحانه و صفحات صبحگاهی داداشوار باهم به استقبالم دویدند.
صبح از خواب برخاستم.
جای شکر دارد زندگی.
گزارش نیک – ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
➖ورزش امروز، بینقص بود. در ورزش نیرویی هست که قبل از اون، توان بلند شدن نداری، اما بعدش فکر میکنی میتونی از پس هرکاری بربیای چون هیچچیز سختتر از زدن پوشآپ که نیست؟ وقتی ورزش نمیکنم، ملول و گیج و کرختم. ورزش من رو به جریان میندازه، وقتی نیست، مردابی گندیدهم. زنده باد ورزش! در ورزش به چشم میتونی پیشرفتت رو ببینی، بالا رفتن قدرت بدنیت رو ببینی و این یکی از بزرگترین لذتهای زندگیمه.زنده باد سه تا ست ۱۲تایی پوشآپ بینقص!
➖ یکی دیگه از لذتهای زندگیم که این روزها پیوسته و مصممتر میچشم، وبینار نویسندهسازه که من رو به خودم وصل میکنه. اجازه میده در مسیر علایقم بمونم و منحرف نشم. هر روز ساعت ۵، ملاقاتی دارم با قطارِ نوشتن که این روزها حسابی روی ریله!
در هزارکلمهنویسی امروز رفتم سراغ مرد میانسال آرایشگری که کار پدرش رو دنبال میکنه اما همیشه عاشق سینما و فیلم و هنرپیشگی بوده اما دست روزگار اون رو به جایی کشونده که همیشه ازش متنفر بوده و فرار میکرده و در داستان روایت میکنه که چه شد اینطور شد! تجربه تازهای توی راویت و راوی اول شخص داشتم. لحن راوی عامیانه، کمی بیادبانه، عصبانی و بیحوصله و متناسب با سنش بود. استفاده از واژههای متفاوت با دایره واژگان امنم، چالش جالبی بود. داستان رو نتونستم تموم کنم. هنوز دلیلی به ذهنم نمیاد که چی شد سلمونی پرموی متعفن رو به سینما ترجیح داد؟
➖ یک ساعتی رو در شهرک پیادهروی کردم. هوای گرگ و میش و خنک شب، موسیقی بیکلام و دیدن آدمها. عکس گرفتن از ماه هلالی امشب و انتشارش در صفحه اینستاگرامم. و افکاری که در پیادهروی، همراهان من بودن. و انگشتهایی که بخاطر کفش بد، تاول زد!
➖ امشب تصمیم گرفتم که فیلمهای وونگ کار وای رو شروع کنم به دیدن. Chunkgking express سهم امشب بود.
روایت متفاوتی از عشق بدون هیچ دیالوگ عاشقانه. عشقی کنسروی و فستفودی. عشقی که فی به پلیس ۶۶۳ داشت برام خیلی جالب بود. مخفیانه میرفت توی خونهاش و خونهاش رو تمیز و مرتب میکرد، لباس نو براش میخرید، دکوراسیون رو عوض میکرد و پلیس بدون اینکه متوجه بشه زندگیش داشت تغییر میکرد. شبیه کارهایی بود که من میکنم! این تشابه برام جالب بود. هر مردی رو که در زندگی دوست داشتم، اتاقش رو تمیز و مرتب میکردم. فکر کنم زبان عشقم بوده و همیشه هم شکست خوردم و برخلاف تصورم، باعث عصبانیت شده نه عشقی دو طرفه!
➖ در بخش خواندنیها: هنوز نتونستم سراغ خوندن داستان برم. هنوز هم ذهنم اجازه تمرکز روی یک داستان رو نمیده. پس یکی از «داستان»های سال ۹۶ رو باز کردم و یک روایتی خوندم از اقای طریقی که همیشه بدون هیچ دلیل منطقیای، مدام مدارکش رو گم میکنه و تا زمان نوشتن متن، ششمین شناسنامهش رو تازه گرفته بوده. تلاشهاش برای گمنکردن مدارک مهمش، که به قول خودش فقط جنها میتونن برده باشنشون، روایت جالبی بود.
https://t.me/faashnevesht
یه چیزی یه جا خوندم که دیدم دلم میخواد اینجا بنویسمش شاید به یه نفر دیگه هم انرژی داد خوندنش:
1- خیلی بیشتر از تصورت آدم حسود و چشم تنگ دوروبرت هست و همین که شروع کنی به متمایز شدن و پیشرفت کردن، اونا از هیچ تلاشی برای زمین زدنت دریغ نمیکنن. 2- همه ی ما توی گذشتمون یه چیزایی داریم که باعث شرم و خجالتمون بشه، یا چیزایی که دوسشون نداشته باشیم، محل زندگیف وضعیت مالی، وضعیت خانوادگی و … واقعیت اینه که ما برای گذشته نمیتونیم کاری کنیم، اما تغییر آینده مسئولیت ماست. 3- شانس مهمه، خیلی هم مهمه، متاسفانه خیلیا تلاش می کنن و با وجود تلاش زیاد موفق نمیشن و به هدفشون هم نمیرسن. اما قطعا و حتما اونی که بیشتر میجنگه، احتمال اینکه شانس بهش رو کنه یا وقتی شانس بهش رو میکنه آماده استفاده ازش باشه بیشتره. 4- زندگی بالا و پایین داره. اگه الان تو پایینشی، بدون که همیشگی نیست، اگرم بالاشی، بازم بدون که همیشگی نیست.
کتاب نیک
صبحم بخیر شد وقتی صبح در وبینار استاد از شعرهای حسین منزوی خواند.
لنای کوچکم از امروز مهمان هفت صبح تا پنج عصر ما شد. با او زندگی رنگ و بویی دیگر دارد.
بعد از آن یک پیاده روی مختصر داشتم.
سه صفحه آزادو رها نوشتم.
داستان یک شهر تمام شد.
«داستان یک شهر» ادامهی رمان «همسایهها»ست. خالد را این بار در بندرلنگه میبینیم، تبعیدی در شهری دورافتاده، فقیر و خسته در فضای خفقان بعد از کودتای ۲۸ مرداد. شهری که بیشتر به «گورستان مطرودان» میماند. آدمهایی زنده و در حال نفس کشیدن که هرکدام به شکلی از جایی رانده شدهاند و در حاشیه ماندهاند.
این شهر فقط محل وقوع داستان نیست- خودش یکی از شخصیتهای رمان است- شهری فرسوده، در محاصرهی سربازها و ترس، که حتی زمان در آن انگار از حرکت بازمانده است. مرد ادارهی پست، هم رئیس پست است، هم کارمند و نظافتچی و در وقت فراغت ساعت هم تعمیر میکند، گویی در این شهر، حتی ساعتها هم عمرشان را به کندی و فرسودگی میگذرانند کما اینکه هربار که ساعتی تعمیر میکند چندتایی هم پیچ و مهره اضافه میآورد و به مشتری میدهد.
در این شهر، زنها تقریباً غایباند. جز شریفه، خورشیدکلاه و قدمخیر، بقیه پشت برقع، در خانه و در کارِ خانه مستحیل شدهاند. همین سه زن هم زنانی رها و سربلند نیستند، هر سه به شکلی مچالهی ظلم و فقرند و فقط تلاش میکنند زندگی را ادامه دهند. احمد محمود فقر را فقط توصیف نمیکند- نشان میدهد فقر چگونه آدمها را به حاشیه میراند و چگونه انتخابهایشان را محدود میکند.
اما شاید مهمترین تغییر خالد در همینجاست. در «همسایهها» میشد تصور کرد که او در مسیر تبدیل شدن به کسی است که میتواند کاری بکند- اما در «داستان یک شهر» به آرامی در جریان حوادث حل میشود. خالد از فرط خستگی از عمل کردن دست کشیده و به شاهد بودن پناه برده است. حتی وقتی فرصتی برای رفتن از بندرلنگه پیدا میکند، ماندن را انتخاب میکند. کتابی که یک رفیق قدیمی برایش میآورد، کنار میگذارد و به نوشیدن پناه میبرد. انگار از آن آرمانها، بیش از هر چیز، خستگی برایش مانده است.
در برابر او، علی ایستاده است. نه قهرمانی بینقص، بلکه یک «کنشگر». علی نمیتواند فقط شاهد باشد. وقتی در بخشی از داستان با خالد حرف میزند، ازاو میخواهد اگر شریفه را دوست دارد با او ازدواج کند. در واقع او را با حرفهای خودش روبهرو میکند: اگر زندگیات را پای مردم گذاشتهای، چرا وقتی یکی از همین مردم در برابر توست، فقط تماشا میکنی؟ این مواجهه، به نظرم، یکی از مهمترین لایههای رمان است- تقابلِ باور و عمل، و پرسش از اینکه آیا شاهد بودن در برابر رنج، خودش نوعی گریختن از مسئولیت نیست.
اگرچه کنشگری علی هم لزوماً به رستگاری نمیرسد. او منزه نیست و عملش همیشه به نتیجهی درست ختم نمیشود. اما در جهانی که فقر و ترس و درماندگی آدمها را به تماشاگر تبدیل کرده، نمیتواند بیتفاوت بماند و همین او را از خالد جدا میکند.
هنر احمد محمود بیش از هر چیز در ساختنِ همین جهانِ رمان باشد. او چند روایت غمانگیز را کنار هم نچیده است. شهری ساخته که فقر، ترس، قدرت، تبعید و حاشیهنشینی در تار و پود زندگی روزمرهاش تنیده شدهاند. آدمهایش هم نه کاملاً بیگناهاند و نه کاملاً مقصر، بیشتر محصول شرایطی هستند که انتخابهایشان را تنگ و تنگتر کرده است. به همین دلیل رنج آنقدر در همهجای جهان رمان حضور دارد که تبدیل میشود به هوایی که شخصیتها در آن زندگی میکنند.
با این همه، بعد از خواندن «همسایهها» و «داستان یک شهر»، چیزی که برای من باقی ماند، بیش از آنکه شیفتگی به روایت این همه رنج باشد، خستگی بود. نمیتوانم قدرت احمد محمود را در ساختن این جهان و به تصویر کشیدن آدمهایش انکار کنم. اما این سؤال همچنان برایم باقی است.
آیا ادبیات غنی فقط واکاوی رنجهای بشری است؟ آیا ادبیات، در کنار نشان دادن ظلم و تباهی، نباید چیزی هم برای دفاع از زیستن به ما بدهد. چیزی که بتوانیم در دل این همه تاریکی به آن چنگ بزنیم؟
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
– تقریبن یک ربع پیادهروی در راهروها و محوطهی اداره، کلهی صبح.
– صبحانه لقمهی کره بادامزمینیام را با نسکافه خوردم با چاشنی چند صفحه گور و گهواره. داستان فقرا و بیچارگان را با چه زبان سرزندهای روایت میکند این غلا.
– سامانهی مهندسی مشاغل را چک کردم. صورتجلسههای ارتقا طبقهی تاییدشده را پرینت و برای 5 نفر از همکاران به اضافهی خودم حکم ارتقا طبقه صادر کردم. حکم پزشک طرح یکماههی شهریور را هم زدم. بالاخره دیروز که مرخصی بودم مدارکش را فرستاد. همه را پرینت کردم و نسخهی حسابداری را تحویل مالی دادم و نسخهی کارگزینی را گذاشتم سر پروندهشان.
– برای اضافهخدمت یکی از پرسنل طرحی ماما، شناسه گرفتم و به امور طرح دانشگاه اطلاع دادم.
– گزینش پیمانیها و احکام ابتدای سالشان را پرینت کردم ولی بدون بایگانی.
– به عیادت زندایی رفتم که در بخش بستری بود.
– تئوری شعر خواندم. از یکی دو صفحه از جزوهی شعر رونویسی کردم. حین پختن ناهار تلاشی کردم برای سرودن شعرکی. تصاویر جسته و گریخته آمدند و رفتند ولی شعر نشد. در عوض دیروز 2تا شعرک روزیام شده بود.
– کانال دوستانم را خواندم و برایشان پیام گذاشتم.
– قبل از خواب، با دولینگو زبان خواندم و یکی از وویسهای معماری تفکر را گوش دادم.
– با زنگ ساعت بیدار نشدم ولی به نیمهی دوم وبینار نویسندهساز و همراهی با هزار کلمه داستاننویسی همراهم بود و از بهترین بخشهای روزم شد. وای خدایا من بدون خیالپردازی چه غلطی میکردم توی زندگی؟ آدم جادو میشود.
اینبار در 934 کلمه، داستان زنی را نوشتم که در خانه سفارش باکس گل میگیرد. متاهل است و دو دختر دارد. در خواب نیمروزیاش رویای کوچهای را میبیند. نام کوچه به یادش میماند. عصری برای خرید نان و آش بیرون میرود ولی به یاد میآورد که روبان کم دارد. تاکسی سوار میشود و یک خیابان بالاتر پیاده میشود و در مسیر چشمش به کوچهای میخورد که تا به حال ندیده. همان که در خواب دیده بود. وارد مغازهای میشود. فروشنده اسم او را بلد است. چند دقیقهای حرف میزنند و بعد زن برمیگردد خانه. متوجه میشود سوز سرما بیشتر است. و هرچه به خانه نزدیکتر میشود تغییراتی چشمش را میگیرد . در کوچه با رفتار زن همسایه شگفتزده میشود و در خانه با بهت و گریهی فرزندانش. میگویند از وقتی از خانه خارج شدی یک ماه گذشته است. دیگر نرسیدم همسرش که از سر کار برگشت چه گفت و چه کردند ولی بهش فکر کردم.
– تندتند ظرفها را شستم و راهی وبیکار الهه شدم.
– خواهر زنگ زد که خانهی باباییم. بیا.
– آزادنویسی کردم و پیشنویس یادداشتم را نوشتم. با ساجده کمی گپ زدیم و بعد رفتم خانهی بابا. آنجا هم ورقبازی کردیم و کلی خندیدیم. از اینکه من در هر دست، انگار از خواب بیدار میشدم یکهو میپرسیدم حکم چیست؟ کلی سربهسرم گذاشتند. در پسزمینهی امروزم دلتنگی کمتر نواخت.
– تا ساعت 2 بیدار بودم و یادداشت نوشتم. در کانال هوا کردم و بعد با خیال راحت خوابیدم. مدتها بود گوشهی ذهنم نگهش داشته بودم.
https://t.me/ladanshayanfar
✓گزارش نیک
هفت روش سامورایی برای فتح نامه پایان کار
امروز صبح، در حالی که شهر هنوز میان گرمای روز و خستگی دیروز مردد بود، من وارد یکی از آن نبردهای خاموش و بیصدایی شدم که در ظاهر فقط گرفتن یک نامه است، اما در باطن میتواند آدم را با تمام پیچیدگیهای هستی اداری آشنا کند: گرفتن نامه پایان کار از کارفرما.
اولین حرکت سامورایی، تماس با خانم موری، مدیر سابق شبکه بهداشت مسجدسلیمان بود. زنگ زدم و برخلاف آنچه از بوروکراسی انتظار میرود، صدایی از آن سوی خط آمد که نه تنها در را نبست، بلکه گفت حاضر است همکاری کند. همین یک جمله، در آن لحظه برای من تقریباً به اندازه پیدا شدن چشمهای در وسط بیابان ارزش داشت.
خانم موری گفت باید نامهای خطاب به شبکه بهداشت بنویسم و در آن درخواست اعلام پایان کار را مطرح کنم. بعد نامه را برای خودش بفرستم تا او آن را برای شبکه ارسال کند.
اما این تازه آغاز ماجرا بود.
قرار بود آقای راکی، مدیر داروخانه، بر اساس درخواست من تاریخی را در نامه ذکر کند و سپس نامه را ضمیمه کرده و برایم بفرستند.
و اینجا بود که هنر ظریف دیپلماسی سامورایی وارد صحنه شد.
من حقیقتاً نامه را برای یک هدف مشخص میخواستم، اما در نامه ننوشتم که قرار است از آن برای شکایت استفاده کنم. نوشتم که نامه را برای ارائه به شرکت پخش دارویی نیاز دارم.
گاهی در زندگی، حقیقت چیزی نیست که دروغ گفته شود، بلکه چیزی است که فعلاً همه جزئیاتش را لازم نیست بدانند.
و بدین ترتیب، من بدون شمشیر و زره، اما با اندکی استتار اداری، عملیات را پیش بردم.
اکنون اما مرحله دشوارتر آغاز شده است: انتظار.
خانم موری گفته است که این فرایند ممکن است ظرف بیستوچهار تا چهلوهشت ساعت انجام شود.
و من ماندهام و این بیستوچهار تا چهلوهشت ساعت که در ساعت معمولی شاید چندان طولانی نباشد، اما وقتی آدم منتظر یک نامه اداری است، زمان خاصیت عجیبی پیدا میکند. دقیقهها کش میآیند، ساعتها سنگین میشوند و یک نامه کوچک که شاید روی یک برگ کاغذ جا شود، در ذهن آدم به اندازه یک پرونده تاریخی عظیم میشود.
فعلاً دیگر کاری از من ساخته نیست.
سامورایی شمشیرش را غلاف کرده است.
درخواست ارسال شده.
آدمهای درست در جریاناند.
و حالا باید نشست و منتظر ماند تا بوروکراسی، پس از این همه چرخش و پیچوخم، بالاخره از دل خود نامه پایان کار را بیرون بیاورد.
پس ادامه عملیات فعلاً یک کلمه است:
صبر.
صبر تاکتیکی تا فردا یا پسفردا.
و من امشب، با خیالی نسبتاً آسوده، به این فکر میکنم که شاید گاهی پیروزی نه در هجوم آخر، بلکه در لحظهای اتفاق میافتد که میفهمی دیگر لازم نیست هجوم ببری و کافی است منتظر بمانی.
سامورایی فعلاً کنار پنجره نشسته است.
شمشیر در غلاف.
نامه در راه.
و بوروکراسی، جایی میان امروز و فردا یا پسفردا، مشغول فکر کردن به امضای یک برگ کاغذ است.
✓ پایان و انتظارِ فرسایندهی اداری
و اکنون، پس از آن همه تماس و نامه و واسطه و وعده، من به آرامترین و در عین حال فرسایندهترین بخش این ماجرا رسیدهام: انتظار برای یک برگ کاغذ.
خانم موری گفته است بیستوچهار ساعت، و اگر کارها کمی بیشتر در پیچوخم راهروهای اداری بمانند، چهلوهشت ساعت. عدد کوچکی است، اما برای کسی که منتظر است، بیستوچهار ساعت دیگر بیستوچهار ساعت نیست. هر بار که تلفن روشن میشود، برای کسری از ثانیه این خیال از ذهن میگذرد که شاید خبری آمده باشد. بعد صفحه خاموش میشود و آدم دوباره به همان سکوت برمیگردد.
صبح فردا، شاید پیش از آنکه کاملاً از خواب بیدار شوم، دستم بیاختیار به سوی تلفن برود. شاید در فاصله میان اولین جرعه چای و اولین فکر روز، نام خانم موری یا پیامی از شبکه روی صفحه ظاهر شود. و اگر چیزی نباشد، روز آرامآرام ادامه پیدا میکند، اما گوشهای از ذهن همچنان در همان راهروهای دور، پشت دری که دیده نمیشود، منتظر صدای باز شدن پروندهای میماند.
این خاصیت عجیب انتظار است. چیزی که هنوز وجود خارجی ندارد، میتواند بخش بزرگی از روز آدم را اشغال کند.
نامه هنوز در دست من نیست، اما گویی سایهاش از همین حالا روی میز افتاده است. میتوانم برگ کاغذ را تصور کنم، تاریخی را که آقای راکی خواهد نوشت، امضایی را که زیر آن خواهد نشست و آن لحظه کوتاه را که بالاخره چشمم به کلمات «پایان کار» خواهد افتاد.
و شاید وقتی نامه رسید، تمام این بیستوچهار یا چهلوهشت ساعت انتظار در یک لحظه جمع شود، درست مثل خاطرهای که مدتها در دوردست مانده و ناگهان با دیدن یک نشانه کوچک، تمام گذشته را با خود به اتاق میآورد.
اما فعلاً هیچ.
فقط منم و تلفنی که گاهی صفحهاش روشن میشود و دوباره خاموش میگردد، فنجانی که چای آن کمکم سرد میشود، و ذهنی که هر چند دقیقه یک بار بیآنکه بخواهد، راه خودش را به سوی همان نامه نرفته باز میکند.
سامورایی بالاخره شمشیرش را غلاف کرده است.
دیگر نه تماسی، نه نامهای، نه حملهای.
فقط انتظار.
و شاید در تمام این ماجرا، عجیبترین نبرد همین باشد:
اینکه بتوانی چیزی را که بسیار میخواهی، برای چند ساعت به دست زمان بسپاری و دستت را از روی دستگیره در برداری.
حالا باید صبر کرد.
فردا یا پسفردا، شاید گوشی زنگ بخورد، پیامی بیاید، یا دستی از آن سوی این زنجیره اداری، برگی را که مدتهاست در انتظارش هستم به حرکت درآورد.
و آن وقت، شاید این انتظار هم مثل بسیاری از انتظارهای دیگر، ناگهان به خاطره تبدیل شود. خاطره یک ظهر گرم، یک تلفن، چند وعده، چند امضا و مردی که برای یک برگ کاغذ، هفت بار سامورایی شد و سرانجام فهمید که آخرین فن سامورایی، نشستن و صبر کردن است.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
جان بر لب است و حسرت…
رنجیده خاطر و زخمبرداشته و بال شکسته.
نه میل حرف دارم، نه شور نوشتن.
سکوت میکنم و زیر لب زمزمه:
«از حسرتِ دهانش آمد به تنگ جانم
خود کامِ تنگدستان کی زان دهن برآید»
-حافظ
https://t.me/Heydarnotes
خانهی آبجی بزرگه
– امروز، در صفحههای صبحگاهی به خودم گفتم که مهم نیست امروز فلانجا کار داری و فردا بهمانجا. مهم نیست که هفتهی دیگر دو روز را در سفری و یک روز را کامل بیرون از خانه. ببین با امروزت میتوانی چه کنی؟ مهم این است. که امروز را بقاپی از دست جانور عقبانداز. که دوست دارد هرروز را به دلیل کوچک و بزرگی پشت گوش بیندازد و هی بگوید فردا، فردا، فردا.
– اصلاحیهی آخر کلیپ کنسرت را زدم. اسمهایمان را افزودم به ته کار و فرستادم. این یکیهم تمام شد. برویم سراغ کار بعد که خیلی متفاوت است با این یکی.
– بار و بندیل را جمع کردم و آمدم خانهی آبجی بزرگه. (یک خاهر بیشتر ندارم. اما دوست دارم بهش بگویم آبجی بزرگه. انگار خاهر کوچکیهم وجود دارد.) در مسیر، با رانندهی بسیار محترمی همراه بودم. آدم کیف میکند که کولر را میزنند و حواسشان به اینکه باد به آن پشت برسد است. بعد گفت میتوانم به بلوتوث ماشینهم وصل شوم و آهنگی که دوست دارم را بگذارم. وصل شدم. کاش نمیشدم. هول شدم و ترتیب آهنگها زیادی ناهماهنگ شد. به زرا خانم همزمان پیام میدادم و دوتایی مُرده بودیم از خنده. دلم میخاست راننده همانجا پیادهام کند و ادامهی مسیر را تنها بروم. آقای محترم حتا کمک کرد وسیلههایم را از ماشین پیاده کنم. دمش گرم. ادب و احترامش، روزم را ساخت.
– کمی به آبجی کمک کردم در پخت غذا. دوست دارم حوصله و پیگیریاش برای انجام کارهای جدید را. خودش خمیر و نان همبرگر را درست کرده بود. خودش گوشت همبرگر را آماده کرده بود. اگر میتوانست خودشهم خیار میکاشت و خیارشور میانداخت. سیبها را هم من سرخ کردم. امان از این شوهرخاهر که در هیچکاری کمک نکرد. نچ نچ نچ.
– بعد از خوردن آنهمه همبرگر، خاب چشمهایم را داشت میبست. خانه را هم یخچال کرده بود این شوهرخاهر. پیچیده بودم خودم را بین پتو و کیف میداد برای خاب. اما چوبکبریت را گذاشتم بین چشمهایم و نشستم پای وبینار نویسندهساز. از «حسین منزوی» خاندیم. چند غزل. یکی دوتا را بیشتر دوست داشتم، مثل این:
«ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار
آنسوی پنج خندق، پشت چهار دیوار
ای قصهی من و تو، چون قصهی شب و روز
پیوسته در پیهم، اما بدون دیدار
سنگی شده است و با من، تندیسوار مانده است
آن روز آخرین وصل، و آن وصل آخرینبار
بوسیدی و دوباره … بوسیدی و دوباره
سیری نمیپذیرفت از بوسه روحت انگار
با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی
از بوسه تا که بستی چشم مرا به رگبار
دانسته بودی انگار، کان روز و هرچه با اوست
از عمر ما ندارد، دیگر نصیب تکرار
آندم که بوسه دادی چشم مرا، گفتم
چشمم مبوس ای یار، کاین دوری آورد بار»
بعد باهم، بیستوپنج دقیقه آزادنویسی کردیم. دوباره داستان نوشتیم. قرار شد شخصیتمان بعضی کلمات را اشتباه بگوید. اشتباه کلامی داشته باشد. غلط تایپی نه، غلط گفتاری. و چه بامزه شد شخصیتِ پرتگوی من. دوستش دارم. آنقدر زیاد که احتمالن آن را بازنویسی کنم و روزی بگذارمش اینجا برای خاندن. دربارهی مردی نوشتم که حتا هنوز اسمش را نمیدانم اما میدانم به مزخرف میگوید مزرخف و از عددهای زوج بدش میآید.
– بعد رسیدیم به وبیکار «معماری تفکر». امروز نتوانستم کامل آن را ببینم. اما بخشی که بودم داشتیم یک موزیکویدیو را بررسی میکردیم. اینکه هر تصویر، چه نمادی دارد و میخاهد چه حرفی بزند به ما. بعد دربارهی کتاب «عشق هرگز کافی نیست» حرف زدیم. میخاهم ویس جلسه را دوباره و کامل گوش کنم. بعد دربارهی آن بیشتر بنویسم.
– نشستیم به تماشای یک فیلم به اسم «سرچشمههای من».* جالب بود برایم. یک فیلم علمی-تخیلی همراه با کمی عشقبازی. فیلم دربارهی دکتری است که از چشمها عکس میگیرد و در آزمایشگاه خودش روی آزمایشی کار میکند. با دختری به نام «سوفی» آشنا میشود و داستان وارد فاز اصلی خود میشود. روایت اصلی فیلم، دربارهی تناسخ است و این موضوع را جالب بیان کرده بود. من از دیدن آن لذت بردم. خوشحال میشوم اگر آن را دیدید، دربارهاش حرف بزنیم.
– بعد دو پومودورو برای مهارت جدید درحال یادگیریام، زمان گذاشتم. آن را هم، سهتایی انجامش دادیم. همه باهم برای من. خوش گذشت یادگیریاش امروز. بیشتر از هرروز دیگری.
– بعد نیمی از گزارش نیک امروز را نوشتم و رفتم سراغ بازی. بعد از یکی دو هفته، دوباره بازی کردیم. بامبو کاشتیم و بامبوها را خوردیم. نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد که آبجی بزرگه بُرد بازی را. نزدیک بودم، اما نشد. فردا حسابش را میرسم اما.
– برگشتم و گزارشنیک را تکیمل کردم. حالاهم بروم و کمی باز برای یادگیری مهارت جدید زمان بگذارم. صبح کلاس دارم. نمیدانم تا کی بیدار میمانم و کی تمرینهایم تمام میشوند. اما خیلی زیاد دلم میخاهد هرچه زودتر بخابم.
*I Origins
https://t.me/maryam_ebrahiimi
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
طبق معیار یک و هفتاد و پنج و طبق کلیات همین که هستم و ادامه میدهم نه از ده.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
کمبود و عقده نداشته باشیم. عزتنفس داشته باشیم. به خود و انتخابمان شک نکنیم. گوه خوردی هزینه کردی وقتی شک داشتی.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
در کانال همسفرانم. پرسه لزومن در کتابها نیست. کتابهای زنده خواندنیترند.
امروز رفتی پیادهروی؟
خیر.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
از میان خوراکهای امروز هیچ. دلتنگ دستپخت مامانم. گفتهام قبلن، کوفت هم بپزد خوشمزه است هر چند غرهایم را میزنم.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
آنقدر فس بودم که هر چیزی ناراحتم میکرد. و اما باز هم آینده.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
زشت است بگویم هیچ؟ آنکه رویا ندارد زنده نیست؟ احتمالن یاد ندارم چه بوده. آهان رویای مستقل شدن بود. وه که چه رویای شیرینیست.
امروز با کی تماس گرفتی؟
مادر و احوالپرسی.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
گوه نخور. بیش از یک هفته است با همین کارهایم را پیش میبرم. از توهمی شدن ذهن، سرزنش کردن خود و تصمیمهای بیفکر جلوگیری میکند.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
خوشبختانه یا متأسفانه داستان بلندی ندارم. خیالم از این باب راحت است. دغدغهی کمتر زندگی بهتر. مطمئنی؟ نه، به دغدغه و استلزامسنجی بستگی دارد.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
خواطر خیلی زیادی. آنقدر زیاد که یادم نمیماند حتی.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
شعر. حسین منزوی. دیار همبشه میگوید با سعدی دلبری کردن کلاس دیگری دارد. نظرم روی منزویست، خیلی خوب میشود باهاش لاس زد.
داستان هم نوشتیم. به توهمات نویسنده میتوان داستان گفت؟
فیلم چی دیدی؟
امپراطور کوزکو را دانلود کردم برای بچهها و خودم خواب رفتم کنارشان. آنقدر که شبها بیدارم جان در بدن دارد میخشکد. در عذابم برای خواب و برنامههای خاک گرفتهام. اینطور ادامه دهم خودم را نیز خاک میگیرد.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
داروَگ. https://t.me/sarazolfaghary
😍😍 عه ازینا ازینا. سوالهای خوبی بودن.😍😍
➖نثر شمس تبریزی و اوجهای شاعرانهاش:
«اول بود
که ماهی سوی آب میرفت
این ساعت
هر کجا ماهی میرود
آب میرود.»
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: پیوند به مقالهی ژورنالنویسی در وبگاه مدرسه نویسندگی
➖روزواژه: «آذرخشانه»
«آذرخشانه زدی آتشم و تا هستم
ظلمتم روشن و روشنتر از این آذر باد»
-حسین منزوی، همچنان از عشق، ص۳۹
➖اطلاعرسانی کلاس جدید مدرسه نویسندگی: «سمپوزیوم نویسندگی»: کلاس پیشرفتهی حضوری
➖کلاس خصوصی: جستار/رمان/مقالهی آموزشی
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران دورهی نویسندگی خلاق
➖یه وقتایی هم درد اینه که میدونی چی میخای، دقیقن میدونی چی میخای، پس راضی نمیشی به هر چیزی تن بدی.
➖وبینار نویسندهساز: کمی در غزلهای حسین منزوی غوطه خوردیم و سپس به داستان روزمان فکر کردیم: راوی همان شخصیت اصلی باشد و ویژگی بارزش: غلطهای زبانی. غلط املایی نهها، غلط زبانی. شخصیت چرا دچار دستورپریشی شده؟ از سر جنون؟ دارو یا سم خاصی او را به این حال انداخته؟ عامدانه غلط مینویسد؟
➖هزارکلمه داستاننویسی: دربارهی مردی که از صدای نخراشیدهی همسایهاش کلافه میشود و پس از ناکار کردن او سر از ناکجاآباد درمیآورد…
➖موسیقی کلاسیک: یکی دو قطعه از شوبرت
➖رمان: ادامهی «توپ» ساعدی
➖دلم برای خاهرم تنگ شده.
➖فیلم: «Uncut Gems 2019». قصهی یک جواهرفروشِ شاسگول؛ از آن جور آدم خستهها که تماشایشان نکبت روزمرهات را تحملپذیرتر میکند. بازیِ آدام سندلرِ عزیزم. عاقبتش در پایان فیلم هم قبول، چارهی دیگری دارم مگر؟
➖همرسانیِ شعرهای محبوبم در اینستاگرام
➖پیادهروی: سرِ شب گذرم را انداختم شهریار. هنوز اندکمایهای از حالوهوای قدیم را در خود دارد. رستورانها و کافهها چند برابر شده. شهر کتابِ زپرتی هم پابرجاست، این روزها به شهر کتابها عنوان «شهر نوشتافزار» بیشتر میبرازد.
➖میپرسد: چطوری؟ میگویم: شنگول و مشغول. خودت چطوری؟ میگوید: بد نیستم. میپرسم: چرا خوبِ خوب نیستی؟ و بعد میاندیشم که فازم چیست؟ چه توقعی دارم از شهروندان ملولآباد؟ همین که دق نکنی دستاوردیست عزیزم.
➖بعضی دلتنگیا اینجوریه، میدونی که از همون دلتنگی میمیری، ولو هزار سال بعد.
➖از حسین منزوی:
«غم و شادیش، حقیرانه و کوچک بود
آن که عاشق نشد و دل به کسی نسپرد»
«بی تو چه زندگانی؟ گر خود همه جوانی،
ای با تو پیر گشتن، از هر شباب خوشتر»
«با منی و تصویرت در صف تداعیها
اختتام پیش از خواب، افتتاح بیداری است»
«برای آن که نگویند، جستهایم و نیافتهایم
تو آن که جسته و پیداش کردهام، آن باش»
«عشقم اما دل و دیدار بهاران دارد
گرچه عمرم، سر و سیمای زمستان دارد»
«ای دورمانده از من، ناچار و ناسزاوار
آن سوی پنج خندق، پشت چهار دیوار»
فقط اون «دلم برای خاهرم تنگ شده».💔
رابطهی خاهر برادری خیلی عجیبه.
امیدوارم دیدار باشه به زودی براتون.🌱
خوابِ شب نعمتی بود که بعد از مدتها از آن بهره جستم. دیشب بخاطر سردردم زود خوابیدم و امروز هم زودتر بیدار شدم. حال خوبی داشت. امروز احساس خستگی نداشتم. خوب بودم. خوب پیش رفتم. بسیار نوشتم.
پیش از وبینار ربع ساعت زمان گرفتم و بیوفقه نوشتم. آزادنویسی بود. چون صفحات دفترم تمام شده بود در ورد تایپ کردم تا تمرینی باشد برای سریعنویسی و سرعت مغز و دست را یکی کردن.
امروز وقتی استاد شعرهایی از حسین منزوی خواندند چقدر تکرار و جابجایی واژهها شگفتیآور بود برایم. همیشه شعر با من چنین میکند شوقی فراوان و بیاندازه را روانه میکند به سمتِ قلبم و همانجا میماند. وقتی به داستان رسیدیم قرار بود با دستورپریشی و اول شخص بنویسیم. و من با غلط زبانی داستانم کمواژه شد و راضی نبودم. بلافاصله بعد از وبینار بیست و پنج دقیقه زمان گذاشتم و هزار کلمه و خوردهای یک داستان نوشتم. حیرت کردم از دختری که بعد از آن همه چالش و اتفاق و موانع توانست اختراعش را ارائه دهد و آن را تست کند.
متنی در کانالم قرار دادم راجب گرههایی که به ما گره خوردهاند. تازه بعد از مدتها فهمیدم باید بهاندازه و کافی نوشت و از تکرار پرهیز کرد.
فقط باید رمانی بخوانم و بخوابم. رمان« توتال» را ادامه میدهم و آماده میشوم برای یک روز روشنتر.
https://t.me/zahraballampour
سال واژهام: تحسیــن
برنارد شاو خیلی راست میگه!
عشقهای دیگر الکیست. زودگذر است. عشق فقط ماهی با پلو.🍤🐟
عشق فقط ساندویچ بندری شاهین با کولای شیشهای🍾
۱. روز را با خواندن کتاب کودک آغازیدم. صبحها دلم میخواهد در جایم لم دهم و فقط کتاب بخوانم. بعدش هم دوست دارم صبحانه خوردنم را کش دهم و چند صفحهای بنویسم.
۲. هنگام شستن ظرفها کتاب صوتی گوش دادم. همچنان جنگ و صلح.
۳. اتاق فکر و گاه مطالعهام را شستم. از آنجا که جرمگیر تمام شده بود مجبور شدم با تاید ـ پودر لباسشوییـ بشورمش.
۴. وقتم را خالی کردم تا نویسنده ساز را باشم. اُ.کلانتری برایمان شعر خواند. چه شعرهای زیبایی. جوری میخواند که آدم هوس شعر خواندن میکند. تا اسم کتاب، شاعر، یا نویسندهای را میگوید، سریع یادداشت میکنم. اگر کاغذ در دسترس نبود، برای فاطی پیامکشان میکنم. اینجوری محفوظ میمانند.
۵. دلم میخواهد در اسرع وقت، یک داستان کودک بنویسم. با همان روشی که اُ.کلانتری یادمان داد.
۶. کلاس نویسندگی پیشرفته کنسل شد. خجالت کشیدم از اینکه از کنسولی کلاس خوشحال شدم. دو جلسه عقب مانده بودم. دوست نداشتم بدون تکلیف بروم.
۷. آرزویم؟ نوشتن فیلمنامه انیمیشن برای دیزنی.
۸.عذاب وجدان روز: بخاطر طرح دوربین گوشیات، فکر کنند گوشیات آیفون است. اما تو میدانی که نیست. اما به روی خودت نمیآوری.😁🫤🫤
سالواژه: اندیشهنگار
تلاش برای بهروری
امروز صبح را با آیلتس، نوشتن، ورزش و چای و کلوچه شروع کردم. بعد کمی رمان خواندم و قسمت دوم سریال سیلو را دیدم. کارهایم را هم انجام دادم و در نهایت با دخترم وقت گذراندم.
اینکه فعلاً ادای آدمهای منظم و کتابخوان را در بیاوری، اشتباه نیست.
اتفاقاً، لازم است.
باید هر روز، حتی اگر فقط یک قدم باشد، با کتابها و رمانها و این کلاسهای خودسازی درگیر شوی.
چون ارتباط برقرار نکنی، تحلیل میروی.
باید در این جریان بمانی.
کمکم، این تظاهرِ سیستماتیک، تو را به همان هدف تبدیل میکند.
ساده است: هر چه بیشتر نقشِ برنده را بازی کنی، ذهن تو، راه رسیدن به آن برنده را پیدا میکند.
تصمیم گرفتم:
۳ تا کار مهم و ۲ تا کار کوچولو انتخاب کنم تا بدون استرس روز را شروع کنم. کارهای “مهم اما غیرفوری” همانهایی هستند که من را به رویاهایم نزدیک میکنند، پس وقتم را برای آنها میگذارم.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
۱- دیشب تقریباً خوب خوابیده بودم، اما صبح به سختی از تخت جدا شدم. علتش بدندردی بود که داشتم. انگار ورزش دیروز که بیشتر روی عضلات پا تمرکز داشت، همراه با پیادهرویهای بعدش، حسابی بدنم را کوفته کرده بود.
بیشتر از همه زانوهایم درد میکرد و مثل همیشه انگشتهای دستم هم ورم و درد داشتند.
با بیحوصلگی، حدود یک ساعت از وقتم را روی تخت و در اکسپلور اینستاگرام تلف کردم. بعد برای خوردن صبحانه و درست کردن غذا به آشپزخانه رفتم.
برای ناهار هواری مرغ درست کردم و در همان حین با مامان تلفنی حرف زدیم. گفتم دیگر صبر ندارم و دلم میخواهد فرداشب زودتر برسد تا ببینمش و یک دل سیر بغلش کنم.
مقداری سالاد هم درست کردم و نگذاشتم هیچ ظرفی در سینک بماند.
بعد از ناهار احساس کردم دیگر زانوهایم توان ادامه دادن ندارند. همین که دراز کشیدم، دخترکم شروع کرد به جنبوجوش کردن و آنقدر تکان خورد که دلم نیامد بلند شوم و کار دیگری انجام دهم. همانجا ماندم و از تکانهایش لذت بردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. چندین بار چالش داستاننویسی در ۲۵ دقیقه را همراه استاد و دیگر بچهها انجام داده بودم، اما این بار تصمیم گرفتم برای اولین بار با سیستم تایپ کنم.
لپتاپ را روشن کردم و شروع به نوشتن کردم. حدود ۸۰۰ کلمه نوشتم. داستانم بیشتر شبیه هذیانگوییهای یک فرد بیمار بود که صاحب کافهای خیالی شده بود! اما همین که دستم گرم شد، چیزی نوشتم و برای ۲۵ دقیقه وارد دنیایی دیگر شدم، برایم ارزشمند بود.
ساعت نزدیک ۸ شده بود و دوست داشتم بقیه روزم را نجات بدهم، اما بدنم آنقدر خسته بود که دیگر توان هیچ کاری نداشتم.
چون نان تست داشتیم، با خودم گفتم کمی اسنک درست کنم. همزمان که موادش را آماده میکردم، کل آشپزخانه را برای مهمانهای فردا برق انداختم.
وقتی میخواستم مواد گوشت چرخکرده را لای نان تست بریزم، دیدم نانها کپک زدهاند!
این اولین بدشانسی امشبم بود. فقط دو شب از خرید نانها گذشته بود و باورم نمیشد اینقدر زود خراب شده باشند.
به همسرم زنگ زدم و گفتم شب با خودش نان تست بیاورد. بعد اتاقها را هم تاحدی مرتب کردم.
دومین بدشانسی وقتی بود که تستها را آماده کرده بودم و از همسرم خواستم دوشاخه دستگاه اسنکساز را به برق بزند تا گرم شود. همین که آن را به برق زد، فیوز خانه پرید!
گفت: «مثل اینکه دستگاه مشکل دارد. بهتر است دیگر ازش استفاده نکنیم.»
مجبور شدم تستها را داخل هواپز بگذارم، اما آنطور که دلم میخواست از آب درنیامدند.
سومین بدشانسی وقتی بود که میخواستم در گوشیام به دنبال راهحل دیگری بگردم و متوجه شدم گوشیام را گم کردهام!
با پاهایی که از قبل درد میکرد، کل خانه را گشتم و خبری از گوشی نبود. همسرم زنگ زد، اما طبق معمول گوشی روی حالت سایلنت بود و فایدهای نداشت.
بالاخره بعد از کلی گشتن، گوشهای از مبل پیدایش کردیم.
این بار دیگر دلم میخواست گریه کنم. اصلاً روی مود خوبی نبودم.
بعد از شام دیدم همسرم برای اولین بار با گوشیاش سرگرم بازی کردن شده. برایم خندهدار بود؛ او هیچوقت علاقهای به بازیهای رایانهای نداشت.
گفتم: «عجیبه، تو این سن یهو هوس بازی کردی!»
گفت: «گاهی باعث میشه حواست پرت بشه و به هیچچیز فکر نکنی.»
من هم سرگرم کلیپهای اینستاگرام شدم و دیدن کنسرتها و موزیکهای سیاوش قمیشی، کمی حالوهوایم را عوض کرد.
آخر شب، قبل از خواب کمی با هم حرف زدیم.
از او پرسیدم: «اگر یک روز از نظر مالی بینیاز بودی، چه کاری انجام میدادی؟»
گفت: «میخوردم و میخوابیدم و سفر میرفتم.»
گفتم: «این زندگی که دیگه معنای خاصی نداشت. به نظر من خیلی کسلکننده میشد. من مطمئنم که همچنان کارت رو ادامه میدادی.»
او موافق نبود. گفت: «نه، من ترجیح میدادم یه مزرعه داشته باشم پر از حیوانات مختلف و درختها و گیاهها. مراقبت از اونها برایم شیرینتر بود.»
من همچنان به دنبال معنای عمیقتری برای زندگی میگشتم و نتیجه بحثهایمان، نامعلوم باقی ماند.
همستر زیادهگو میگوید:
امروز از آن روزهایی بود که انرژی زندگی کردن نداشتی. نسبت به خیلی از علایقت شکاک شده بودی و ذوق زندگی کردن برایت کمرنگ شده بود.
اما تجربه ثابت کرده که وجود چنین روزهایی در تقویم زندگی طبیعیست.
قرار نیست هر روز پر از شوق و انگیزه و آفرینش باشی. بعضی روزها فقط باید از خودت مراقبت کنی، کمی کمتر از خودت انتظار داشته باشی و اجازه بدهی روز بگذرد.
فقط کافیست به خودت فرصت بدهی تا دوباره، با انرژی بیشتری، از جا برخیزی و ادامه بدهی.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 نقاشی و آفرینش: ۰
🥗 تغذیه و آب: ۷
✍🏻 نوشتن: ۱۰
📖 کتابخوانی: ۲
🏠 نظم خانه: ۱۰
🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۱۰
🤰🏻 حرکت و ورزش: ۱
📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۱
😴 خواب و استراحت: ۸
❤️ روابط و محبت: ۸
امتیاز امروز: ۵۷ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
رشد پله ای
• از شمال و جنوب مهمون داریم… خلاصه به مامانم کمک کردم و افتادیم به جون خونه.
• این بین یه ساعت خالی کردم برای وبینار نویسنده ساز.
خیلی کیف داد مخصوصا اشعار حسین منزوی که واقعا لذت بردم.
هزارکلمه داستان نویسی هم برای دومین بار بود که انجام دادم. خوشحالم که همراه شدم با وجود اینکه خیلی نبودم از نتیجه ولی نکات مفیدی یادگرفتم.
روز واژه: آموزیدن
امروز زیبا بود. چون یک کار را بهتر از روزهای قبل انجام دادم. بله. از لیست بلند و بالای کارهایم، دو کار را البته خوب انجام دادم. یکی داستانم بود که بلندتر و به پایان نزدیکتر بود نسبت به روزهای قبل(اما از حق نگذریم، واقعا عاشق داستان روز یک هستم، خیلی خیلی زیاد دوستش دارم. البته که اولینها را نمیشود از یاد برد. او اولین افسانهام بوده است.). دیگری هم درس خواندن در لایههای زیرین یادگیری بود. یعنی امروز که کلاس نداشتم، رفتم و نکات روزهای قبل را خواندم، دوباره در نوع دیگری آموختم، داستان کوتاهی را دوبار خواندم و ترجمه کردم. واقعا میخواهید بگویید شگفت انگیز نیست یادگیری؟ تمام عمر میتوانم بیاموزم و از استفاده از آموزههایم، عشق کنم. روزهاتان پر یادگیری. دوستدار شما، مریم.
#روزمره
تاریخ: ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
لوکیشن: کمی پیش از زندگی خوابگاهی۵
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲۴
کمکم داریم به روزهای پایانی تابستان نزدیک میشویم.صبح ها که ازخواب بیدار میشویم خبری ازتیزی نورآفتاب نیست.
امروز عصر فایل صوتی وبیناروگوش کردم.
تمرین آزادنویسی راانجام دادم.
داستان مردی درغبار گم شد راشروع کردم.
یکی ازعناوین ادامه نویسی را انتخاب کردم وچندسطر درباره ش نوشتم .👇👇
ازبین کلمات… باران راخیلی دوست دارم .بی منت برسرهمه می بارد.او میگرید وما شاد میشویم.بعدازباران،دریا را دوست دارم. امواجش تداعی جریان زندگی است .
همین طور که ذهنم درگیر انتخاب کلمات بود،متوجه شدم چیزهای زیادی را دوست دارم که نمی توانم یکی را انتخاب کنم.
درنهایت ذهنم روی خودکلمه قفل کرد.آری کلمه است که حروف را کنار هم می چیند وپدیده های زیبای دیگر را خلق می کند.
ویلویلی
– از روی جزوهی شعرماهی رونویسی کردم.
– یک بیت نوشتم.
– در نویسندهساز شرکت کردم و داستان نوشتم.
– در وبینار مدار شیما صادقی شرکت کردم.
– در بخش کوچکی از وبیکار الهه ببودم.
– با دوستم در مورد شعر حرف زدیم و خوش گذشت.
-روزگفتار ضبط کردم.
https://t.me/havirism
خارشهای پیوسته مثل توابع پیوسته مانع است برای پیوسته آزادنویسیدن. کمیک میخانی. برای اولینبار. امتحانی. کنکجاوی. قلم و رنگ بیاحساس است. در نسبت با مانگا. جاهایی میفهمی داستلن اژ چه قرار است بینیاز نوشته. نسبت به مانگا کمجزئیاتتر است. شعر میخوری. میچاقی. میاستفراغی. شعر میاستفراغی. میفرستی تو کانال دوره. کاریکلماتور میرینی. میفرستی کانال خودت. به خاطر آلرژیت کاری یک ربعی را یک ساعت میطولَد. میخارانی و میخارانی. میکنی پوست گردنت را. میگذاری تو دید عموم بغض نداشتهات را. گردنلخت. لختگردن. پس از مدتها با کاغذ میگزارشی. پس میاندازی مصدر جعلی تو کاغذ. صدها صدها. اثرات طرزی. میکنی تمام دفتر دیوار را و عصیان را. چند شعری هم از تولدی دیگر. همه از فروغ. میکنی یادداشت سطور و کلماتی ازش را تو ساحلک. میوبیناری. میخاند شاهین، عزیزِ آراسته منزوی. ایلاه با منزوی دراماهای عاشقانه دارد. میوبیکاری. موزیک ویدئو. صبحت ازش و ازش و ازش. ارجاع دادن به قوی سیاه. میبینیش. چند لایه است. زن و روابط و سایدهای آدم. میروزگفتاری از فروغ و اختصاری و موسوی. میگویی موسوی کتاب جدید داده. گقته از هر قبرستانی میتوان خرید. میخاهی بخری. میبینی ایران جزو کشورها نیست. تفمالی میکنی روزگار را. از کپیرایتری میپرسی دانشگاه رفتن مهم است یا خیر. خلاصهی خرفش نه. خاب خاهرت را مییادداشتی. بخشیش را مینقاشی. داستانی و مصفل. حیف از گفتن قسمتهایی سر باز زد. تو پیشنهادهای گوگل میبینی از مهر فصل جدید بلککلاور میآید. چه فایده وقتی مانگا را خاندهای؟ در مورد پاییز چندخطی مینویسی. تو ساحلک. یادداشتی هم نوشتی. از نیازت به آشفتگیهای پر صدا برای نوشتن. تو ساحلک نوشتی. صد جمله هم مینویسی. باز تو ساحلک. فونت میخری. فقط برای آیتم یادداشت میکند کار. کمی از جزوهی فریبآرایی. کمی جزوهی پیرنگسازی. دریچهات آه میکشد چون جلسه پیشرفته کنسل شده. خروار خروار داده ریختهای این هفته تو مغزت. میکنیشان منظم و مرتب. یک صفحه اسفار کاتبان میخانی. اسمها و کلماتی را مییادداشتی. میسرچی تا معنایشان را دریابی. گوشههای کنار مینویسیشان. در حد خردهعات و زوری میخانی افول و داستان کوتاه. میوارِدی گزارست را تو نت. بخشهای زیادی را میحذفی. اینقدر برخی فعلهای مندرآوردی را نوشتهای که برایت فعلی واقعی به نظر میرسند. نمیبازخانی. نمیبازنویسی. میفرستی.
سهبهسه
سالواژهام: نظم
امروز بخشیش با دخترخالهی هفت سالهم گذشت:
۱.انیمهی آریتی رو دیدیم. بهنظرش کمی کسلکننده بود، خصوصا که میدونم خودم تو بچگی دوستش نداشتم. اما آخرسر با دروغ سفید تمومش کرد. گفت بهاندازهی شهراشباح دوستش داشته.
۲.بازی کردیم. ۳به۳ شدیم.
۳.نقاشی کشیدیم. بچهها چقدر متفاوت میکشن. نقاشی خودشو به دیوار اتاقم چسبوند.
بعدش خودم موندم:
۴.طرح فیلمهای این چند روز رو نوشتم و سعی کردم بالای ۳۰۰ کلمه نشه.
۵. وبینار نویسندهساز هم رسیدم. کمی دیرتر. و داستانی نوشتم. دربارهی یک مغازهی کفش فروشی بود. شخصیتم جالب بود میخوام نگه دارم برا بعدترها. خصوصا لحن دوگانهش رو دوست داشتم.
۶.طرح قبلی که فرستاده بودم برا گازخورد بازنویسی کردم.
۷.صبح قبل همهچیز صفحات صبحگاهی هم نوشته بودم.
۸.تا حالا از سریال مانتیس دیدم و احتمالا قبل اینکه بخوابم تمومش کنم.
۹.ادامهنویسی. باید رکوراست بگویم که… هنوز دارم به حرفهایی که امروز زد فکر میکنم.
فقط چندتا جملهی ساده و واقعی.
حلزون یه چشمش گل رزه یه چشمش دریا.
امروز خیلی کارها کردم. فقط کلمات کلیدی رو مینویسم.
سنگ صبور. داستان کودک. بهرام صادقی. شعرماهی. شاد.نویسندهساز. داستان کوتاه ۷۰۰ کلمهای. ۳۰۰ کلمه آزاد. ثلث محبوب. روزکفتار. چرت و پرت و وقتتلفی توی یوتیوب.
شب بخیر.
دیشب دفترم را کنار دستم گذاشته بودم. صبح بیدار که شدم بازش کردم به ثبت صفحات صبحگاهی. یک صفحه که خوابنگاری کردم خوابم برد. در دومین بیداری دیگر حال نوشتنش را نداشتم و فقط مامان را دنبال میکردم که اتاق شلختهام را مرتب میکرد. آخر هم کشانکشان بلندم کرد از جا.
«زنانی که با گرگها میدوند» را همراه با chatgpt میخوانم. از چیزهایی که چشمهای من رد کرده و جا انداختهشان ولی او حواسش بوده ذوق میکنم. خب، به هر حال تو آدم نیستی عزیزم. آدمها گاهی حواسپرت میشوند، گاهی تمرکز ندارند و گاهی چیزهایی از دستشان در میرود. اما تو نه.
دربارهی افسانههای مادهگرگ و چهارخاخام میخوانم و دربارهی یونگ. از خودم میپرسم: من کجاهای زندگی خودم را اهلی کردهام؟ خانواده و فرهنگ و جامعه کجاها مرا به قالب خودشان در آوردهاند؟
اگر بهتنهایی میخواندمش، شاید اینقدر عمیق نمیشدم در آن. فقط کلمهی «زن وحشی» را میخواندم و گارد میگرفتم به کلیشهسرایی نویسنده و میانداختم کناری کتاب را. حالا گوشه و کنارهایی که این کتاب میدهد بهم را بیش میپسندم تا خودش را.
وبینار را هستم. شعرهایی میخوانیم از حسین منزوی و عشق. روزهایی که شعر در گوشم میپیچد مهربانتر میشوم. باید بیشتر برسانم شعر به گوش و روحم. لبههای تیزم را صیقل میدهد انگار.
بعد داستانکی مینویسم ناجور. کمسوادی که جملهها را بیقاعده و اشتباه مینویسد و حالا دارد نامهای مینویسد به راه دورش تا از اوضاع خراب اینجا بگوید. از دزدیهایی که در محل میشود و همهشان مجبورند هرچه دارند بفروشند و نقدش کنند و چال در زمین.
اگر تنها بودم، هیچوقت دستم به نوشتن همچین مزخرفی نمیرفت که اینقدر از نوشتنش کیفور شوم.
وبینار سرزبان را میشنوم و موزیکویدئوش را چندبار میبینم با دقتتر. اگر خودم بهتنهایی میدیدم آن را، هیچوقت به جزئیاتش توجه نمیکردم. فقط غرق رقص و لباس و آرایش و زیبایی دخترها میشدم. حالا به معنای پشت هر حرکت فکر میکنم و ظاهر را میگذارم برای بعد.
در آزادنویسیهایم میرسم به مسئلهی تنها بودن. چرا تنها بودن اینقدر در ذهنم پررنگ شده؟ چرا با اینکه میدانم در تنها نبودن آدم بهتریام تنها میگذارم خودم را؟ چرا همهی شخصیتهای داستانهایم آدمهای تنهایند؟ یا ترس از تنهایی دارند و فراری از آن؟ به این میرسم که مسئلهام تنهایی نیست، ارتباط است. پای ارتباطم لنگ میزند و از ساختن دوستیها و ارتباطات جدید میگریزم. قدیمیها را هم با بیتوجهی خراب کردهام. کاش با از تنهایی درآوردن شخصیتهای کتابم شروع کنم، تا بعد برسم به تنهایی خودم.
https://t.me/mahnameyeman
گزارش نیک
دیشب گزارش نیک ننوشتم. نه اینکه یادم برود یا نخواهم؛ در حین نوشتناش همراه خواب شدم.
ماندهام خوابیدن در حال نوشتن گزارش نیک عبادت هست یا نه؟
امروز در حال تمیزکاری اساسی بودم که دیدم ساحل پستی از یک کافهی هریپاتری برایم فرستاده.
لوکیشن را دیدم کادیکوی بود.
زنگ زدم و برنامهی امروز را به کل تغییر دادم.
سنجاقسینهی هریپاترم را از جعبهام درآوردم.
ساعت جیبی هریپاتریام را به جیب سپردم و رفتیم.
نوشیدنی کرهای گرفتم. برخلاف اونایی که توی ایران خورده بودم این خوشمزه بود.
رابطهی من با هریپاتر قصهدار است.
نه به خاطر اینکه اولین کتاب غیر درسی بود که خواندم. یا اولین داستان بلندم در ۱۴ سالگی نسخهای متفاوت از آن بود.
بیشتر به خاطر زمانهایی بود که برای فرار از استرس این دنیا هیچچیزی غیر از کتاب هریپاتر نداشتم.
در اوج ناراحتی، تنها خواندن هریپاتر مرا آرام میکرد.
و در تنهاییهای نوجوانی همین یک مجموعه کتاب را داشتم برای فرار از تنهاییام و سه دوستم که میان صفحات کتاب زندگی میکردند.
کمی در خیابانها به گشتوگذار پرداختیم. من احساس میکنم بعضی از خیابانها احساس دارند، انرژی دارند.
محلهای که به آزادیاش معروف است، به تئاترها و کلاسهای هنری و گالریهایش معروف است.
به کافهها و بارها و کلابهایش معروف است. منطقی است که یک انرژی داشته باشد.
درباره بداههنویسی حرف زدیم. نوشتن بداهه اما این هذیاننویسی نیست.
وقتی میخوام داستانی را با فکر بنویسم از مغزم استفاده میکند و وقتی بداهه مینویسم از ناخودآگاهم.
امروز داستان نخواندم اما کلی شعر خواندیم از بیژن نجدی و عبدالله کوثری.
سالواژه: صلحخویشی
کمی نوشتم. داستان کوتاهی هم از صادق هدایت خواندم. ناهار پختم و دستی به خانه کشیدم. وبینارهای نویسندهساز و سرزبان را هم بودم و آموختم. فردا مهمان داریم و باید زودتر بخوابم.
گزارش نیک | دوشنبه بیستوسوم شهریورماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۶ از ۱۰
امروز از آن روزهایی بود که به دنبال خانهگشتم. رفتم و دیدم و حساب کردم و آخرش باز ماندم با همان اضطرابی که هنوز خانهای پیدا نکردم.
اما میان این همه خانهگردی و حالِ ناخوش، سه قسمت آخر مانتیس را گذاشتم جلوی خودم. نشستم و تماشا کردم و گریه کردم. نه یک گریهی دو قطرهای که آدم با دستمال جمعش کند و برود سراغ کار بعدی. از آن گریههایی که انگار یک جایی درون آدم، بندش شل میشود و هرچه را تا آن لحظه نگه داشته، میریزد بیرون.
بعد از تمام شدنش، نشستم دربارهاش آزادنویسی کردم. فکرهایم را ریختم روی کاغذ، بالا و پایینشان کردم، به آدمهای قصه برگشتم و دوباره از خودم پرسیدم چرا اینقدر گریه کردم. انگار باید از میان اشکهایم راهی به خودم پیدا میکردم. کمی آرامتر شدم.
بعد هم رفتم سراغ داستان کودک. نوشتمش. هنوز تا آن چیزی که در سرم میگذرد فاصله دارد، اما حالا دیگر فقط یک تصویر و چند فکر پراکنده نیست. یک داستان است که میشود برگشت و ویرایشش کرد، میشود بهتر نوشتش، میشود برایش نقاشی بهتری کشید.
فعلاً مگس و پسر بچه را کشیدهام. دو موجود کوچک روی کاغذ، با خطهایی که هنوز کمی دستوپاچلفتیاند، اما مال خودماند. شاید فردا بهترشان کنم. شاید هم اول باید خودم را بهتر کنم تا دستم راه بیفتد.
امروز خانه پیدا نکردم، حال خوش هم نداشتم، اما روزم را کامل به بیحوصلگی نسپردم. کمی گریه کردم، کمی فکر کردم، کمی نوشتم و دو موجود کوچک را از سرم بیرون کشیدم و روی کاغذ نشاندم.
جسارت امروز من، همین بود که با حالِ خراب هم دست از ساختن نکشیدم.
https://t.me/MashgheBodan
۱. مطالعه
_کتاب نزدیک ایده را تمام کردم. هر فصل از یک نویسنده بود. بیشتر پرسش ایجاد میکرد در ذهنم تا جوابگوی سوالاتم باشد دربارهی ایده و مکان و زمان. برای همین، بیشتر حاشیهنویسی کردم. مثل یک گفتوگو بین نویسنده و خواننده.
_داستان کودکِ پادشاه و ابرباف را خواندم. ایدهش دوستداشتنی بود. گرفتن نخهای ابریشمی از ابرها و بافتن شال و کلاه. به نظرم اگر چالش داستان بیشتر بود، جذابتر میشد.
۲. پیادهروی
هوای امروز ابری نبود. آسمان، آبیتر بود. پس گفتم تا تنور داغ است بروم پیادهروی. معمولا قدمشمار را هم فعال میکنم. خوشم میآید بدانم چند قدم رفتم.
۳. آزادنویسی
وقتی از نوشتن فرار میکنم مثل امروز، خودم را مجبور میکنم از خانه بیرون بروم، مثلا پارک. دیگر هیچکدام از محرکهای توی خانه وجود ندارد و با خیال راحت مینویسم.
۴. انتشار
وقتی ایدهی جدید ندارم معمولا میروم متنهای قدیمی را بالاوپایین میکنم و مجدد بازنویسی. بعد میذارم توی کانال. امروز هم اینکار را کردم و به همین بهانه، یک شعر که فهمیدم از کوبایاشی ایسا است، مرور شد:
«دنیا پر از رنج است
با این حال
درختان گیلاس شکوفه میدهند»
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز رفتم یه وسیله برای کامپیوتر بخرم تا شاید میکروفنش درست شود اما نشد که نشد. احتمالن فردا ببرمش تعمیراتی تا شاید او فکری برایش کند.
صبح بود و زود بلند شدن غیر اجباری. آرامآرام کارها را پیش بردم؛ کاری که بسیار از آدمی مثل من بعید بود. ممکن بود امروز آدمهای خارج از لیست را هم ببینم، پس تا حد مطلوبی اقدامات خوشگلیزاسیون بهجا آورده شد. تا آنجا که جا داشت، از این اتاق به آن اتاق و از این سر به آن سر دانشگاه رفتم. آخر سر مهر نهایی خورد و مدرکی که قرار بود قاب روی دیوار شود، رفت برای آمادهسازی و ارسال. خانم مهندس شدم. البته فعلا ورژن کاغذیاش. اینکه مسیر مهندس واقعی شدن را چطور باید پیش بروم، برایم هنوز مبهم است.
موقعی که به دفتر مدیر گروه رفتم، همه استادهایم آنجا بودند. چقدر خوشحال شدم از دیدنشان. احتمالا دوباره دانشجوی خودشان شوم. دیدن لبخندشان بعد از شنیدن رتبهام واقعا لذتبخش بود. خوشحال شدند. از خوشحالیشان خوشحال شدم.
«خسرو و خوبان» به نصفه رسیده. تند خواندم. حواسم زودزود پرت میشد. گهگاه هم رونویسی میکردم. چه جملهبندیهای جذابی. قطعا با یک بار خواندنش ثواب کامل را نمیبرم.
چالش این دفعه داستاننویسیِ نویسندهساز، سخت بود. بعد از نوشتن یک پاراگراف و آزمونوخطا، چیزهایی از اشتباهنویسی دستم آمد (املایی نهها). بعد یواش داستان خودش را نشان داد. داستان شخصی که به او تجاوز شده بود و داشت پیش قاضی اظهاراتش را میگفت. ضربه روانیای که به او وارد شده بود، سبب شد چیزهایی سر هم کند که فهمشان مشکل بود.
وبیکار الهه با یک موزیک ویدیو جذاب شروع شد. بخشی از صحبت به این سمت رفت آیا من آدم امنی هستم که طرف مقابلم جرئت کند و سر صحبت را با من باز کند نه سر قهر و دعوا را؟
سعی کردم کمی کار کنم، ولی مشکل بود. نشد. خبرهایی که میرسد جالب نیست. دوباره شروع کردم روی رزومه کار کردن و دوباره رزومه فرستادن.
باز با خواندن دیکشنری غذا، تیک زبان خواندن امروز را هم زدم. اگر جیپیتی نبود، احتمالا بیشتر از دو صفحه از این کتاب را نمیتوانستم بخوانم.
https://t.me/MaedehJavadiCHN
حلزونوارگیهایم 🐌
واژهزیستی:
امروز تقریباً ۲۰۰ کلمه نوشتم. البته این ۲۰۰ کلمه حاصل یک مسیر بسیار طولانی و پرپیچوخم بود؛ نوشتم، پاک کردم، دوباره نوشتم، به خودم شک کردم، دوباره پاک کردم و در نهایت گفتم: «خب، همین ۲۰۰ تا رو داشته باشیم فعلاً!»
زیبانوشی:
امروز یک باکس صدف ساحلی دیدم و تصمیم گرفتم باهاش یک جاجواهری درست کنم. ظاهراً فعلاً به جای نوشتن، وارد فاز کارآفرینی با صدف شدهام.
فیلمگردی:
سریال سیلو را دیدم و بعد از آن، مثل هر انسان کاملاً عادی دیگری، به این فکر کردم که نکند واقعاً در خمیردندانها یا قرصهای توتفرنگی خوشبوکنندهی دهان چیزهایی میریزند که ما را کنترل کنند؟ خلاصه که یک قسمت سریال دیدم و با چند سؤال فلسفی دربارهی خمیردندان از آن بیرون آمدم.
ورقنشینی:
اتاقی از آنِ خود ویرجینیا وولف را خواندم و فهمیدم اگر امروز میتوانم کار کنم، درس بخوانم و آزادانه رمان بنویسم، بخشی از این آزادی را مدیون زنانی هستم که پیش از من برایش تلاش کردهاند.
پردهی اول کالیگولای آلبر کامو را هم خواندم؛ اولین نمایشنامهای است که میخوانم و فعلاً زنده از آن بیرون آمدهام.
دانشاندوزی:
امروز بیشتر فهمیدم که خیلی از آزادیهایی که بدیهی به نظر میرسند، اصلاً بدیهی نبودهاند و آدمهای زیادی برای رسیدن به آنها راه رفتهاند.
نغمهگوشی:
امروز آهنگی گوش ندادم، اما پادکست «فرارهای بیحاصل» جافکری را شنیدم. فعلاً هم منتظرم آن یکی گوش ایرپادم درست شود تا بتوانم دوباره هدفون را بگذارم و با خیال راحت چند ساعتی از هیاهوی دنیا مرخصی بگیرم.
روزنکته:
امروز یاد گرفتم از حرف زدن نترسم. البته من واقعاً از حرف زدن نمیترسم؛ فقط دوست دارم کلماتم را سنجیده انتخاب کنم. که خب، گاهی آنقدر سنجیده انتخاب میکنم که طرف مقابل تا پایان فرآیند انتخاب، احتمالاً از من ناامید شده است.
هنرورزی:
امروز تیرامیسو درست کردم. درست است که شیرینی خیلی هم برای بدن مفید نیست، ولی لذت درست کردن دسر، از هم زدن مواد تا رسیدن به نتیجهی آخر، یک روح دوباره به من میدهد. در واقع اگر روزی دیدید حال من خوب نیست، احتمالاً باید یا یک دسر درست کنم یا حداقل بروم مواد اولیهاش را بخرم.
ستارهزیستی:
از سه تا پنجرهی اتاقم فقط توانستم ده تا ستاره ببینم. ده تا ستاره. نه بیشتر. ظاهراً آسمان هم امشب سهمیهبندی شده بود.
شعرزیستی:
امروز شعر نخواندم، اما مدتی است در فکر خریدن کتاب شعر فروغم. البته به شرطی که بتوانم از این لانهی حلزونی بیرون بیایم و کمی حلزون اجتماعیتری باشم. فعلاً با سرعت یک حلزون در حال پیشرفتیم.
توصیه به خود:
از آخرین لحظههای تابستانت بهترین استفاده را بکن. تابستان هم مثل خیلی چیزهای خوب، وقتی میفهمی تمام شده که دیگر تمام شده.
چرا مدرسهی نویسندگی:
چون یک استاد مهربان دارم که من را با شما آشنا کرد. ممنونم از خانم نشانیفر؛ ایشان نسخهی بزرگشدهی من هستند. انگار من را چند سال جلوتر گذاشتهاند و گفتهاند: «ببین، میتونی اینطوری بشی!» و من هم فعلاً در همان لانهی حلزونی نشستهام و از دور دارم نگاه میکنم.
این اولین گزارش من است و احتمالاً هنوز خیلی جای بهتر شدن دارد؛ اما امیدوارم این فقط شروع باشد و هر روز، حتی اگر به اندازهی یک حلزون کوچک، پیشرفت کنم. شاید یک روز برگردم و گزارش امروز را بخوانم و با خودم بگویم: چهقدر از اینجا جلوتر آمدهای.
چه شروع خوب و چشمگیری ریحانه جان.
به امید درخشش روزافزون شما.
هر دم از این بوستان بری میرسد. میرزاآقا عسکری( مانی): امروز زوم شدم روی اشعارش. گفتم این صدواندی را یکنفس تمامش کنم. نشد. هر شعر دنیایی بود و پایم سست و قاق تماشا. بنابراین نتوانستم بیشتر از چهلونه صفحه بخانم.
آنچه از اشعار دریافتم، تا اینجا: اشعار استخاندارند و ساختارمند. اگرچه از خلوتگاه خیال شاعرند، هضیانی و نامفهوم نیستند. پنجرهیی دارند رو به ما برای نگریستن بهدرونشان. شاعر مهرههای شعرش را دومینوار چیده. با تلنگر نخست تا آخر هدفمند پیش میروند.
گاه هر قسمت کلماتی همسان و همخان دارد. گاه قسمتها با هم در ظاهر جدایند. ولی یک حلقه از جملهیی آشنا، ظریف و نامحسوس بخشها را به هم میپیونداند. سرانجام در بخش پایانی شعر همهی پازل کامل میشود،؛ در شوک و شگفتی آخرین ضربه.
گاه از بسامد حروف برای ترنم آوایی و عینیت بخشیدن به احساس در بافت تصاویر بهره جسته. مثلن در شعر «حقیقت عشق» هم حلقهی پیوند را میبینم هم بسامد را.
ریشههای شناور نور و
روح لرزان آب.
گاهی، جانم از تو زلال میموجد!
نیزارِ زاریِ باران و
خسخش خاشاک و
کلوخ خستهی خاک.
گاهی، زاریت چنینم میکند
آتش تیشه و تراشهی سنگ
رعشهی ریشه از تشنج خاک.
گاهی، هم تراشه و رعشهام میکنی!
نگاه کنید به کلمات همسان و سازگار بخش نخست: موجیدن، آب، زلال، شناور، لرزان، ریشه.
گفتیم ظاهرن بخشها از یکدیگر جدایند. جملهی «گاهی، …» در انتهای هر قسمت، حلقهی اتصال بین بخشهاست اما نامحسوس زمینهچین است برای هدف غایی شاعر در بخش پایانی.
در قسمت دوم بسامد «ز» و «خ» را در شعر میبینیم که هم ترنم آوایی دارند و هم شدت میدهند به حس زاری معشوق و آزار و خستگی عاشق. بدینترتیب شاعر تصویر راهرفتن زیر باران شدید و صدای گام بر روی خس و برگ و کلوخ خاک را مثال آورده تا تداعیگر احساسات بین خود و محبوب در گاهی از زمان باشد.
در قسمت پایانی، حرف «ت» و «ش» بسامدسازند. همینطور کلمات هماهنگ در آن میبینم مثل: آتش، تیشه، تراشه، ریشه، رعشه، تشنج. آخرین جملهی «گاهی…،» در بخش پایانی، دو حس متفاوت زمانی شاعر را (گاهی رعشه، گاهی تراشه) در «هم رعشه» «هم تراشه» وصل میکند.
در بعضی جاها تکرارها محسوسترند. شگردی که شاعر بارها در اشعار بکار میبندد. مثلن بخشهای پایانی هر بند شعر «خنیا تویی»
زیبا تویی که جهان زیباست…
ماهی تویی که جهان دریاست…
غایب تویی که جهان تنهاست…
جمله تویی که جهان زیباست…
خوب به روغنسوزی افتادم. دیشب خوب نخابیدم امروزم که صبح زود برخاستم همانند هرروز. بقیه بماند برای فردا. همین قد بگویم مبحث فریبآرایی را خاندم باز نصفهنیمه نه از سهلانگاری که سرِ وسواسپنداری. تمام نشد. از بس که هر قسمت را چندبار خاندم تا شیرفهم شوم. تعریفش شاید برای فردا.
وبینار هم دیدم از پی آزادنویسی داستانی شگل گرفت از مردی که ترایپوفوبیا دارد (سوراخهراسی). با دوست دختر برادرش میرود مرداب آنجا بادیدن حفرههای پستههای وحشی نیلوفر آبی ترسش عود میکند. ریشهی ترسش در کودکی است. انگشت برادرش در چرخگوشت له میشود و از سوراخهایش، گوشت قرمز میزند بیرون.
ماجراهای بعدش نیمبند در ذهنم مانده. خاستم، هراس مرد را با غلطنویسی تداعی کنم. خوب در نیامد. سوال پرسیدم پیدرپی تا بتوانم دیگر شخصیتها و شغل مرد را بسازم و بقیهی ماجرا…
دیگر دارم پس میافتم از شدت خاب حالت تهوع دارم. پس بیمقدمه پیس به سوی غشخاب🥱🥱
سالواژه: ثمربخشی
روایتی از امروز من
بیدارشدن در صبحی که شب دیر خابیدهای مکافات است و اسم چنین صبحی را کژصبح گذاشتم یعنی صبحی که کج و کوله است.
چند روزیست در یک خلوتی با خودم به سر میبرم امروز فهمیدم چه کار خوبی در حق خودم کردم.
دوبارهخانی رمان ابله را شروع کردم.
خبر فوت پدر یکی از دوستان قدیمی را شنیدم چرا مرگ و شنیدن خبر مرگ هرگز عادی نمیشود چرا از حجم این تلخی کاسته نمیشود؟
رفتمکتابخانه و عضویتم را تمدید کردم. از دیدن قفسهی کتابهای آنجا همیشه لذت میبرم حتی اگر کتابی به امانت نگیرم.
چند آهنگ بیکلام گوش دادم و اندوههایم را به آن آهنگها قرض دادم، کاش این قرض را هیچوقت پس ندهند.
وبینار نویسندهساز را دیدم روزهایی که در نویسندهساز شعر خانده میشود من خوشبختترم.
نوشته کوتاهی در کانال تلگرامم منتشر کردم.
کمی آزادنویسی شبانه نوشتم.
https://t.me/sohahashayeb
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
شش. تمام کارها در فهرست امروزم تیک خوردند.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
داستانی خاندم از کتاب دیوان سومنات به نام «صورتبند».
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
همزمانی انجام کارهایم که گاهی فرساینده است.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
رسیدن به اندام ایدهآلم. نه آنقدر خاص و عضلانی. در حدی که لباسهایم روی شکمم سوار نشوند.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
فکر میکنم که میشود با جریان بداهه تا جایی پیش رفت. البته این روش همیشه شانس ایدهپروری در داستان را نمیدهد.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
جریان اینروزها، هزارکلمهنویسی برای رسیدن به داستان.
امروز هم نوشتم، نه هزار کلمه. اما تلاش کردم تشویش های یک نویسنده را که حس میکرد شکل نوشتههایش به طرز عجیبی عوض میشود، به داستانی هذیانگونه بدل کنم.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/hananeveshhtan
حلزونوارگیهایم:
➖واژهزیستی:
۲ صفحه صفحات صبحگاهی
۱۰۰۰کلمه آزاد نویسی
۱۱۰۰ کلمه در وبینار
➖زیبانوشی:
حلزون. فضایی پر از گل و تصویر نویسنده. بچهها. مهربانی. قلب سفید. شوق. انتظار. آذرخشانه. عشق را رعایت کن.
➖ورقنشینی:
بهمن فُرسی حسابی جوش آورده بود. با بیژن نجدی دعوایی ادیبانه و شاعرانه سر دادند و در نهایت بر سرِ چند ورق از «شب یک شب دو» فُرسی و یکی از داستانهای«یوزپلنگانی که با من دویدهاند» نَجدی با عنوان «روزِ اسب ریزی» توافق کردند و مشغول به خاندن شدم.
چقدر این داستان شبیهِ یکی از خاطراتم بود، چقدر عجیب. لحظهای به جهانِ نَجدی سری زدم تا بپرسم ایدهی نوشتنِ این داستان را از کجا آورده، پیام را خاند و بلافاصله بلاکم کرد.
بعضی از جملات جالبش:
«…صدایی نرم، مثلِ علف…»
«…پوستِ سرخِ سیاهشده…»
«…انگشتانش بوی عرقِ تنم را میداد، و خودِ آسیه بوی جنگل…»
«بدونِ زین میذاری سوار شم؟»
« …و مثلِ یک مشت ابر، سوار اسب شد»
«…اسب و آسیه دهکده را بهم ریختند…»
«اسب، من، اسب، من»
چقدر زاویهی دیدش جذاب بود، از اسب دور و نزدیک میشد. در لحظه هم از درون هم از بیرون روایت میکرد. اینکه مستقیم به مرگ نپرداخته بود خیلی جالب بود، فضای مرگ را میشد حس کرد.
حیوانی مثل اسب شخصیت گرفته بود و به زیبایی از تشخیص و توصیف استفاده کرده بود. میشد تصاویر را دید. چقدر قلمِ بیژن جان را دوستدارم. کاش بود تا با هم گپ بزنیم. جهانهایی که میسازد را دوستدارم. باید برایش نامه بنویسم.
و دوباره کلی حسرت خوردم که چرا انقدر دیر با او آشنا شدم. فُرسی روی مبل نشسته و چشم غره میرود. نوشتهها و شعرهای او را هم دوست دارم. خدای من، شاهرخ مسکوب هم پیدایش شد. اصلن تمامیِ شاعران و نویسندگانی که به تازگی وارد جهانم شدهاند را میپسندم. عجب وضعی شده، داستایفسکی و پروست و بچههای نویسندهی قرنها پیش همگی دست به سینه و با چشمانی ریز شده زل زدهاند به من. همه را دوست دارم. چرا نگرانند؟ قلبِ کتابیِ من قفسههای زیادی دارد و نگرانی بیدلیل است. فقط اینکه نویسندگان محبوبم در این قلبی که به شکلِ قفسهی کتابخانه است ترتیبِ محبوبیتشان متفاوت چیده شده. بخشهای بالایی ایرانیهای نوآشنایماند و بسیار محبوب.
➖دانشاندوزی:
وبینار و دانشاندوزیِ هر روزم. امروز دقیقن بعد از بخشهای پایانیِ نشست توانستم خودم را به وبینار برسانم. بعد گوشهای سیار و خلوت یافتم و با ارابهای که به سمتِ بینهایت میرفت، ۲۵ دقیقه تایپ کردم. دوباره نیمه ماند، شاید روزی ادامهاش دهم.
➖نغمهگوشی: پیانو
➖روزنکته:
دورِ هم جمع شدیم، بعد از سه هفته در مکانی متفاوت و مَنی که دیگر آن من نمیشود. چیزی بررسی نکردیم، فقط صحبت و برنامهریزی برای دورهمیهای بعدی.
با بچههایم حسابی خوش گذشت و من فکر میکردم که این مدت اگر آنها و رواندرمانگریهای نرمشان نبود چه؟ بچههایی که سعی کردند، وارد جهانم شوند و با دستهای کوچک و مهربانشان، قلبم را نوازش دهند. اگر این مسیر را ادامه دهم، فقط برای آنهاست.
➖هنرورزی:
چندتایی نقاشی برای تمرینِ کارگاهِ کودک قصه کشیدم. داستان عجیب و غریبی دارد. تصاویرم مرا به دنیایی هدایت میکند که دوستش دارم.
➖دلنگاری:
ستارهی سفیدم، در آسمانِ آبی بدرخش. من در آسمانِ سیاهم، تو را سفید خاهم داشت.
➖ستارهزیستی:
وای، همنشینیِ سیاره و هلالِ ماه را ثبت کردم. دلم نمیرود عکس را جایی به نمایش درآورم. نه حوصله مانده نه چشم نه دل.
آسمانِ امشب، غرقِ باران بود. هوایی از ستاره که هم خیلی دور و هم خیلی نزدیک است، خیلی نزدیک.
➖شعرزیستی:
غزلی از حسین منزوی در وبینار از دفتر « همچنان از عشق»:
ای دور مانده از من، ناچار و ناسزاوار
آن سوی پنج خندق، پشت چهار دیوار
ای قصهی تو و من، چون قصهی شب و روز
پیوسته در پیِ هم، اما بدون دیدار
سنگی شدهست با من، تِدیسوار ماندهست
آن روزِ آخرین وصل، آن وصلِ آخرین بار
بوسیدی و دوباره بوسیدی و دوباره
سیری نمیپذیرفت از بوسه، روحت انگار
با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی
وقتی به بوسه بستی چشم مرا به رگبار
آن دم که بوسه دادی چشم مرا، نگفتم:
«چشمم مبوس، ای یار، کاین دوری آورد بار»
دانسته بودی انگار کان روز و هرچه با اوست
از عمر ما ندارد دیگر نصیبِ تکرار
و دوباره استاد به شکل شگفتانگیزی از دلِ آن کلی نکته آموخت.
➖خودپند:
🤍
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
این روزها عمر من است که میگذرد.
عمرِ من چگونهای؟
خوب میگذری؟
میگذرم.
خوب.
میگذرم.
————————
نامهی اعمال امروز:
-کمی تا قسمتی ابری.
ابری گفتم، توف بر تو باران که نمیبارینی. به زمین گرم بخوری ایشالا. الان تو را میخاهم.
-شعر منزوی را خاندید.غمگینمان کرد.
-کتاب «فلسفهی ترس» از لارس اسوندسن را هم در دست گرفتم. هنوز در حد مقدمه و پیشگفتار خاندمش، و تا اینجا خوب است. تا ببینیم جلوتر چه دارد.
-حتمن که «شب یک شب دو» را هم خاندم. زین پس بگویمش «زاوش خانی»؟ شبیه سوگ سیاوش. سیاوشخانی. ربطی ندارد میدانم. دوست دارم اینطور بگویم. زاوش شبیه سیاوش است دیگر، سر اینکه اتفاق نظر داریم؟
-پیادهروی. از میدان فردوسی تا انقلاب. اگر آن دنیایی باشد پاهایم شکایتم را میکنند میدانم. فحش ناموس میدهند، این را هم میدانم. اما چه کنم؟ از معتاد شدن کمخطرتر است. نروم و بمانم میگندم در مرداب ذهن.
-مغازهای نوشته بود «لطفن سوال نکنید کپی و پرینت نداریم». اما من نفهمیدم بلاَخره چه دارند. همه چیز داشتند. فقط کپی و پرینت خار داشت که نداشتند؟
-باز هم پیشی.
-در کافه نشسته و شعر سرودم. چند شعر. البَت باید رویشان کار کنم.
-به طرح داستان کودکم فکر کردم و ایدهایم را نوشتم.
-یک انیمیشن دانلود کردم که باید ببینم. آه ای چشمهای پرتوان برسید به داد این ناتوان.
-در نوت گوشی پوشهای تحت عنوان «اهدافم تا پایان مهر» ایجاد نماییدم. باشد که رستگار شوم.
دیگر پند امروز: لطفن پا روی کفش کسی که کفشش سفید است نگذارررررید وگرنه میگذارررردتان.
هارهارهار
:)))
اوداافظظظ.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سالواژه: بیخیالی
واقعا سال واژهام کار میکند؟
آیا میتوانم در عمیقترین و رنجآورترین مسائل باز بگویم بیخیال؟
بیخیال، گاهی مساوی ترس از مبارزه و خروج از نقطهی امن میشود؟
باز تسلیم شدم. لعنت بر من.
-مادرم خاطره باز است. یادگاریهای زیادی از دوران مدرسه برایمان نگه داشته. یکی از آنها دفتر نقاشی کلاس اول من است.
از نقاشیهایم متنفر بودم. از اینکه مادرم آنها را به کسی نشان میداد در دلم عصبی میشدم.
گذشت. نقاش شدم. نقاشی بچهها را میدیدم. بعد از سالها با مهر به نقاشیام نگاه کردم. بر عکس به نظرم زیبا آمدند. دفترم را پیش مربیای که تحلیلگر نقاشی کودک بود بردم. آنقدر کودکیام را زیبا شرح داد که کلا دربارهی خاطرات کودکیام تجدید نظر کردم.
از صدای ضبط شدهی خودم متنفر بودم. برایم عجیب بود که صدایی که برای نویسنده سخنران ضبط کردم حالم را به هم نمیزد. حتی صدای ضبط شدهی جلسهی آنلاین هم برایم معمولی بود. عجیب است این شفا یافتگی.
خالی گذشت امروز، در اضطراب و نگرانی.
فقط باغچهها را مرتب کردم. هنوز هم کامل نشده. ظرف هم شستم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم اما در میانه میهمانی برایم آمد. دوست عزیزی ناهار آورده بود، همانی بود که در اهواز هوس میکنم و نمیتوانم مثلش را درست کنم.
در باقی ساعات روز، تنها بودم. کار ِخانه زیاد بود. غبار یک سال خالی بودن، غم ترک اینجا، اضطراب سفر خواهر که صبح با ماشین خودش تنها رفت تهران، همه و همه روزم را پریشیدند.
به کتابخانه ناخنکی زدم و چند سطر از «سرشت شر» و «صد مانیفست» خواندم. چند کتاب هم جدا کردم که ببرم. میدانم در نهایت، به خاطر سنگینی بارم، کتابها را همینجا خواهم گذاشت.
یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
گزارش نیک ۱۲۵
📍نور از کجا یاد گرفته اینهمه زیبا و دلبر از پنجره خانه به درون سُر بخورد؟
سال واژه: خوددوستی 🌷
•انگار هیچ اتفاقی نیافتاده•
مثل زن وشوهرهایی که شب قبل هرچه از دهانشان درآمده بار هم کردهاند و فردای آن روز به کتف چپشان هم نبوده.
امروز صبح هم خانه ما پر از آفتابِهای ملایم و ساکتی بود که از پنجرههای بی پردهٔمان به درون سَرَک میکشیدند. انگار نه انگار که دیشب باد و باران از همه طرف داشتند خانهی کوچکمان را میکوبیدند.
به کتفشان هم نبود و آفتاب ریخته بودند وسط خانه.
•دوست داشتنت گاهی انجیر نارس است•
تو خیال نکن زندگی متاهلی ما همیشه اقیانوس آرام است.
برای ما این چیزها کار نمیکند.
ما گاهی انجیر نرسیدهایم، کال و گس و بی مزه.
دهانمان جمع میشود.
ترجیح میدهیم بی جهت سکوت کنیم.
ترجیح میدهیم از درون بر سر دیگری جیغ و فریادی به بلندای دماوند بکشیم و از بیرون آرام بمانیم.
از درون همسرمان را در رینگ مسابقه زیر بار مشت و لگد بگیریم و از بیرون انگار اتفاقی نیفتاده.
از درون به اتاق قهر پناه ببریم و مثل کودکی کتک خورده زار زار بگرییم، از بیرون اشکدانمان را بسته نگه داریم.
رابطهی ما همیشه انجیر شیرین نیست.
گاهی دلمان را میزند اما پرتش نمیکنیم.
میگذاریم تا برسد.
خیلی زود شیرین میشویم.
•برایت قهر نپختهام•
من بلد نیستم برایت با قهر غذا بپزم.
چه شد از صبح سکوت مهمان ناخواندهٔمان شد؟
اول صبح قاشق نشسته آمد.
سر صبحانه نشست و بلند نشد.
من اما با غذای آشتی بیرونش میکنم.
برایت مرغ آلو پختهام تا کودکت شادی کند،
و سکوت جاسنگین را از خانه به در کند.
•در تمرینجا حلوا خیرات میکنند، بیا•
مگر هرروز حلوا خیرات میکنند؟
مثل اینکه بله.
حلوای شیرین آموزش.
به تمرینجا آمدم تا کلمات شیرین دوستانم را بشنوم،
قند شدهام از شنیدن دوبارهات مینا.
•ویزیت آنلاین•
از دکتر و آمپولش میترسم.
مگر بچهای؟
آمپول تیز است، دکتر ترسناک و هردو دردناک.
اینها مگر فقط بچه را میترسانند؟
اگر اینطور است، حتما من کودکم.
پس از سایت پذیرش۲۴ به شکل آنلاین وقت میگیرم.
استرس گرفتهام.
از دکتری که نه میبینمش نه میبیندم.
تنها قرار است تکست بازی کنیم.
آنهم که در وسط پیام جان میدهد و نسخه نمیپیچد، جانمان پیچید، بگو.
انتظار…..
شکایتش را به پشتیبان میبرم، دلم میخواهد دکتر را یک دل سیر بزنم.
پشتیبان ربات است. بیشتر عصبانی میشوم.
آخر ربات چه میفهمد من عصبانیام. دلم میخواهد او را هم بزنم.
دکتر در کمال آرامش بعد از سه ساعت تماس میگیرد. چون مهربان است میبخشمش.
و چون تجویزش ساده و راحت است خیلی میبخشمش.
آخیــــــــش.
دیدی درد نداشت.
•در نویسندهساز چه ساختی•
راستش مدتیست داستان مینویسیم و امروز هادی نجار را نوشتم، پیرمرد کار بلد و ماهری بود که داشت از کودکیاش برایم میگفت و من تند و تند مینوشتم، از اولین سفارشش، از ذوق مادرش، از چشمان پدرش و از فرزندانش.
مشغول نوشتن بودم و کار داشت به جاهای خوب میرسید که او آمد و داستانم پاره شد.
هادی نجار ماند و سفارشاتش.
•دو کلوم باهات حرف بزنم دیوونه؟•
از او میپرسم: «بهت میگم دیوونه ناراحت نمیشی؟»
میگوید: «نه، ما دیوونهایم از نوع خوبش»
خودتان که میدانید، روم به دیوار ما خوبیم، بقیه…
بهتر است ادامهاش را ادامه ندهم، ناگفته گویاست.
ما حتی اگر دیوانه باشیم هم، باز خوب است.
گفت: «نویسندگی یعنی دیوونگی دیگه، من خوشحالم که دیوونهام».
قرار بود فقط یک سوال بپرسم ولی مثل همیشه دوتایی از هر سوراخ سمبهای سر در آوردیم.
مکالمهی آخر شبیِ خوب بود.
اینجا هم مینویسم دوستت دارم دیوانه.
۱۴۰۵/۰۶/۲۳
نشانی کانالم.
https://t.me/pichesabz
بنام خدا
گزارش نیک ۱۲۵:
امروز تصمیم گرفتم صفحات صبحگاهیام را کودکانه بنویسم. خیلی حس خوبی داشت. یاد مدادهایم افتادم؛ مدادهای کودکیام که با آنها بازی میکردم. جامدادی داشتم که درش با صدای دلانگیزی بسته میشد؛ صدای برخورد دو آهنربا که شاید صدای خاصی هم نداشت، اما برای من دوستداشتنی بود. مدادهایم در آن جامدادی زندگی میکردند؛ مدادهای بزرگتر والدین بودند و مدادهای کوچکتر بچهها. جالب بود، من با چند تا مداد حسابی سرگرم میشدم.
امروز بیشتر وقت گذاشتم برای انجام تمرین دورهی محبوبم، شعر. البته شعرک و بیتم هنوز چنگی به دل نمیزنند، اما به نظرم فرستادن تمرین ضعیف بهتر از نفرستادن تمرین است. حداقل میفهمی که تمرینت چه ایرادهایی دارد و سعی میکنی در بهتر شدنش بکوشی.
امروز در «فرهنگوارهی فارسی خلاق» من هم با کلمهها جمع شدم و خاندم:
کلمه + کلمه + کلمه + کلمه = کلمه
«کلاف کلماتم که سردرگم شود، از کلافگی کرور کرور کلمه را با علامتِ بهاضافه وصل میکنم به هم؛ پنداری هر واژه عددیست (که هست) و دارم ارقام را جمع میزنم. همینطوری مینویسم و مینویسم تا لحظهای که حس کنم وقت علامتِ مساوی است. حاصل جمع همهی کلمات شاید هیچ ربطی به همهی کلمات
نداشته باشد.»
امروز کتاب «خسرو خوبان»، که از خوبان روزگار بود، به پایان رسید؛ و چه پایانی!
امروز دوباره هیچکاکی شدم به همراه آغاباجی؛ و چه تکرار دلانگیزی!
امروز دوباره فایل ضبطشدهی کارگاه کودکنویس را شنیدم و باز از شنیدن داستانهای کودک لذت بردم. کاش این کارگاه بیشتر از دو جلسه بود.
امروز در وبینار نویسندهساز، آقای کلانتری اشعار بسیار زیبایی از کتاب «همچنان از عشق» حسین منزوی را خاندند. چه خوب که حسین منزوی شاعری است که موضوع اشعارش اغلب عشق است، و چقدر خوب عشق را میشناسد.
همچنین آقای کلانتری دربارهی فیلم «جواهرات تراشنخورده» صحبت کردند که مشتاقم این فیلم را ببینم. البته هنوز سریال «The Mantis» را کامل ندیدهام.
امروز قرار شد در بیستوپنج دقیقه، داستانی اولشخص بنویسیم، راوی در داستان حضور داشته باشد و شخصیت کمی عجیبوغریب باشد. عامدانه غلط بنویسیم، غلط زبانی، و نحو زبان را دگرگون کنیم.و برای اینکه راحتتر موضوع داستان را پیدا کنیم، بهتر است برای شخصیت داستان شغل انتخاب کنیم. تجربهی امروز از روزهای پیش لذتبخشتر بود. داستان خاصی صورت نگرفت؛ شاید شخصیت داستان فقط سعی داشت غلط بنویسد. غلط نوشتن را تا به حال تجربه نکرده بودم. اصلن فکر نمیکردم بتوانم غلط و متفاوت بنویسم، اما حسابی غافلگیر شدم و تجربهی بینظیری بود.
امروز با خودم قرار گذاشته بودم شعری نخانم و بیشتر روی تمرین شعر تمرکز کنم، اما پای غزلهای حسین منزوی که آمد وسط دیگر قرار بی قرار.
امروز نوشتم:
آزادنویسی
نامه
شکرگزاری
محبوب امروز:
«حس میکنمت، همیشه اینجا هستی
پنهان چه کنم تو را که پیدا هستی؟
تو با منی و خودِ منیّ و اینان،
گویند که نیستی تو، امّا هستی»
از کتاب «گزینهی اشعار حسین منزوی»
سال واژهام: طبیب الهی
امروز برق رفته بود و نتونستم داستان هزارکلمهای رو تایپ کنم، اما ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردم روی کاغذ.
اولین بار بود که از نبود برق خوشحال بودم، چون خیلی به آزادنویسی نیاز داشتم و متأسفانه وقتی رو بهش اختصاص نمیدادم در طی هفته.
دو مصاحبه از کتاب «نویسندگان نباید سیاسی باشند» خوندم. دو بخش اول گفتوگو با امبرتو اکو بود. خوشم اومد و دوست دارم کتاب رو ادامه بدم، ولی کمی هم گنگ بود برام که میذارم به پای خستگی و فردا دوباره میخونمش.
یک قسمت از سریال «The Mantis» رو دیدم. خیلی برام جالب و هیجانانگیز بود.
یک قسمت هم سریال «This Is Us» رو دیدم، برای بار نمیدونم چندم.
سومین عمگیام با تولد آقا محمدجوادمان مبارک.
صبح برای سومین بار عمه شدم. بسیار خوشحال شدم. چند سال پیش که کوثر به عنوان اولین برادرزادهام به دنیا آمده بود، همکاران از تفاوت عمه بودن و خاله بودن میپرسیدند. من در جواب مانده بودم که یکی از همکارانم مشکل را حل کرد. کوثر قهرمانی است ولی خواهرزادههایت قهرمانی نیستند 😊.
دیشب به بهانهی معدهدرد فاموتیدین و باکلوفن خوردم و راحت خوابیدم.
صفحات صبحگاهی نوشتم و فهرست کارهای روزم. بخشی از این فهرست مربوط به پیگیری گواهی و پیگیری ضریب مجازیسازی بود. از هیچ کدام جواب نگرفتم. ولی اولی آنچنان خوب برخورد کرد که سپاسگزاری کردم. توی دومی پاچه گرفت و اشتباهی لُپی خودش را انداخت گردن کَری من. من گفته بودم قهرمانی هستم از دانشکده پرستاری، او تکرار کرده بود قهرمانی از دانشکده پزشکی، وقتی اصلاح کردم با عصبانیت گفت: «تو بد شنیدی والا من روی کاغذ درست نوشتم.»
برای خواندن پروپزال اصلاً تمرکز نداشتم. یکباری روخوانی کردم. با اینکه بلدم باز احساس میکنم بلد نیستم. امان از این احساس ناکافی بودن تلاش.
برق که رفت، رفتم ناهار خوردم. به کتاب صوتی «ایرانیتر» گوش دادم. سپس دو فصل از «گاه ناچیزی مرگ» خواندم.
در وبینار نویسندهساز استاد چند غزل از منزوی خواندند. سپس قصهی فیلم جواهرات تراشنخورده را گفتند به قول خودشان «قصهی جواهرساز شاسکول» را و سپس رفتیم سر وقت آزادنویسی داستانی. حتی سوژه هم دادند. اما چون من خیلی آزادنویسی نکردم. خیلی پراکنده نوشتم و هزار کلمه هم نشد و 586 کلمه شد. البته نسبت به دیروز 20 کلمه بیشتر نوشته بودم.
در وبیکار سرزبان الهه علیزاده ابتدا موزیک ویدئوی سایکوز از گروه ردولوت را دیدیم و الهه تحلیلش کرد. سپس از این گفت که توابع زبانی نظرشان دربارهی کافی نبودن عشق چیست؟ من مجبور شدم بروم برای برنامهی بعدیام آماده شوم. گرچه الان به پادکست گوش دادهام و صحبتهای الهه نصیری را هم دربارهی معماری و فضا شنیدهام.
سپس دوان دوان رفتم جلسه گروهدرمانی و به عنوان کمکدرمانگر در جلسه حضور داشتم. یک جایی باز دور برداشتم و وسط صحبت درمانگر پریدم. با حضور در لحظه و بستن میکروفن زبان در کام کشیدم و در وقتهایی که فکری به ذهنم میرسید دست بلند میکردم و سپس وقتی درمانگر اجازه میداد صحبت میکردم.
از کتاب «خرده تدریس؛ آموزههایی از علم یادگیری» فصل تمرین را خواندم. دوستان که در نویسندهسخنران شرکت کرده بودند از تمرین سخنرانیشان راضی بودند. استاد خوب با تمرینهای خوبش آدم را راه میاندازد. فصل «همدلی دقیق چگونه کار میکند» را هم از کتاب «خوب گوش دادن» خواندم.
عصر پیامکی پزشکم نسخه برای گرگرفتگیام نوشته. بسیار ممنون که کارم را با پیامک راه انداخت. امشب گرچه با همان فاموتیدین و باکلوفن سرکردم.
1405.6.23
قهرمانی
#گزارش_نیک
@bidemajnoon9
روی مقالهام کار کردم. کمی اسطوره در جهان امروز خاندم. گویا اسطورهی عصر زرین، جهانیست و تمام تمدنها نوعی از آن را دارند.
جاده و حرکت. و جادهنویسی و تکانتکان.
تمرینجا را بودم. کلی خوب است. نکات برایم هی تکرار میشود و یادآوری.
یک ساعت نوشتم. روزنویسی و آزادنویسی.
روزهای قبلی که مانده بود را هم سرو سامان دادم و تکمیل کردم.
نویسندهساز بود و هزارکلمه داستان. همینطور داشتم مینوشتم و اصلن نمیدانستم قرار است کجا برود کم آوردم وسطش و میخاستم رهایش کنم اما گفتم بیخیال ادامه بده بذار چرت بشه و ادامه دادم و شکل گرفت خودش داستان.
رفتم نانوایی.
ویدیوی آموزش نقاشی دیدم.
با متخصصون جلوس بداشتیم. اولش رقصیدیم. خندهدار بود. هر کس با آهنگ خودش رقصید اما حال داد. دیوانهبازی کلن حال میدهد با رفخا بیشترتر. بعدش حرف زدیم. از همه چی. و دوباره برنامه چیدیدم که به تخصصی نوشتن بربگردیم. بعد از مدتها وصل شده بودیم و دو ساعت و نیم با هم گپیدیم.
شعرکی توی کانال فرستادم.
https://t.me/yaddashtneda
مردم سادگی را دوست دارند و معمولاً تمایل دارند آن را حفظ کنند حتی به قیمت قربانی شدن عفلانیت و منطق. منطق به زبان آدمیزاد.
من دلم میگیرد وقتی در باور آدمها مغالطهی حذف استثناء را میبینم. ممکن است یک باور آبزیرکاه درز کند تو زندگی ما از همین استدلال سادهانگارانه. از کودکی عاشق نقاشی بودم اما تا همین چند سال پیش اوج هنرم چشم چشم دو ابرو بود و یک خانه هم کنارش. کلاس طراحی و چند تلاش دیگرم بیثمر مانده بود. همیشه میگفتم من استعداد نقاشی ندارم تا با نازی آشنا شدم که حالا یکی از بهترین دوستانم است. اصلا نفهمیدم چطور آن آدم بیاستعداد چند نقاشی سیاهقلم کشید و حالا هم شروع کرده به آبرنگ. اما میدانم سالها محروم بودم از لذت رهایی در نقاشی برای یک مغالطه موذی.
تصمیم داشتم برای امروز جستاری بنویسم. شاید روزی نوشتم. ۱۸ سال گذشت از روزی که با بهروز شناسنامهها را برداشتیم. گواهی فوت بابا را گرفته بودم. با دوستانمان رفتیم محضر. عاقد خطبه را خواند. تا خانوادهها به خودشان بیایند کار از کار گذشته بود. تا امروز بیش از هزار بار به خودم لعنت فرستادم برای خطای بزرگی که مرتکب شدم و بیشمار دفعه دلم لرزید از دیدنش و ذوق کردم از بودنش. ازدواج پیچیدهتر از این حرفهاست. گاهی درست از جایی که ریشهی رابطه گندیده جوانهای سبز میشود و گاهی در هیبت درختی تنومند اما از ریشه خشکیدهست.
خیام را بیشتر خواندم.
ادارهی پست بستههای پستی فاز ۱۱ را تحویل نمیدهد کتابم هنوز به دستم نرسیده. هفتاد تفسیر از هفتاد سنگ قبر. فروشنده نوواژه هم دروغ گفته بود کتاب را دارد. مجبور شدم کمی گرانتر سفارش کتاب را سفارش دهم.
خیلی خستهام و سرماخورده. شعر خواندم تمرین شعر انجام دادم و به جایی نرسیدم.
از شلوغی کلافه شدهام. هم دوست دارم مدام پیش زهرا باشم و بقیه. هم دوست دارم زهرا برود و همه به زندگی عادیمان برگردیم که هفتهای یکبار خانهی مامان میرفتم.
انتخاب و انتخاب. سختتر میشود وقتی باید انتخاب کنم که کجا باشم. نمیشود تلهپورت کنم؟
امروز عجیبترین وبینار بود
– اول پندِ استادم بخودم که به هرچیز طنز نگو…
– دو آهنگ بیکلام قبل از آهنگ بیکلام توضیح بدم هنوز هیچ شعری نویسداری نکردم واسطِ فردا به ولا کیچ موندم
– امروز استاد گفت که به هرچیزی طنز نگو یادم ازی ضربالمثل آمَد:
غمخور که غمخور غمت را به دیگری نگو حتی به طنز
– البته اینو خودم درست کردم حال
مشکیلِ نیست همش مه باید ساکت باشم عادت دارم اما تنم میخاره وقتی طنز میگم از خودم دور میشم حواسم پرت میشه در اصل طنز نویس نیستم فقط به شوخی گاهی نویسداری کنم هواسم پرت بشه. زیادتر هم ببهانهای گذارشنیک نویسداری کنم. اما اگه طنز نویس شدم به ای شوخیهام امکان داره!
– خوب از آهنگِ بیکلام بگم:
ایکاش میشد به استاد میگفتم؛ آهنگِ بیکلام امروزه تو کانال خود بذاره، واقعن حال داد یک ترانه ساختم غلط نویسداری
/ خوب از ترانه بگم اول که شروع غلط نویسداری به سبکِ نفر اول شروع کردم در لحظه اول مکث کردم بعدن بخود آمَدم گفتم ببین استاد چه گفت: فک ممنون!
اولین که به ذهنم آمَد مثلِ نوهفهمم یا اوجا حی داشتم به هر خط یک یا دو کلمه اشتباه نویسداری میکردم. تا زنگِ تموم خورد و مه هم داستانه تموم کردم یعنی دستِ خوده از کیبوردِ گوشی پائین کردم. بعد از خداحافظی استاد هنگامِ ترانه بیکلام شروع شد طبقِ عادتام آهنگِ که هم گوش دم بینم آرام یا غمگین است شروع به شعر نویسداری کردن یا ترانه نویسداری کردن میکنم
ایبار ای آهنگِ بیکلام مره بیاد ۸ سالهگی تا ایدم سندم آورد غرق بودم همیجوری که صفحه پُر میکنید فقط تموم شه داشتم ترانه همیجوری نویسداری میکردم که بعدن به غلط نویسداری توجه کردم که دیدم در اصل ای غلطه نه او که مثلِ اوجا، نوهفهمم چو داخلِ ترانه از شخصی زیست خودم کار گرفتم غرق بودم نتوانستم ایجا بزارم. اما دیدم تکتک شده بود تکتک، بجا مه، له مه نویسداری کرده بودم، ترسم شده بود، ترسن، نکنه شده بود نکه چو ایره واسطِ رمانم نویسداری کرده بودم دیدم خیلی خوب شده خوشم آمَد گفتم هم ایره میزارم تو رمانم و هم نقصهای ویرایش شو و ایجوری پریشونی خوده در رمان نشان میدم.
– یک داستانک نویسداری کردم و بواسطِ سه شنبه ایشعره نویسداری کردم:
شعر:
نمِه فهمم چه نویسداری کنم واسطِ سهشنبه
هیچکاری هیچغلتی نکردم واسطِ سهشنبه
ووس ره پشببرم بدون متن سهشنبه
همه نوبت گیرند؛
هنوز کوچه بنبست هستم
ولم کنید سهشنبه
بیت:
جواب گازخورد پشِ رودآب ماند همش
نه خوبی نه بدی جواب گیرم سهشنبه
امیدوارم وظیفهای سهشنبه انجام داده باشم
خدانگهدار تا فردا…
https://t.me/sadegaalezadai
-چون صحبت از غذاست. امروز دمپختک بلدرچين خیلی دلم را برد.
-چند صفحه از شعرهای میرزاآقا عسکری و رونویسی.
-پرستاری از مادر.
-نویسندهساز و داستاننویسی. داستانی نوشتم که بهنظر رمانتیک بود اما در نهایت وحشی و جنایی شد.
همسرم باید ساعت ۵ بیدار میشد. من هم بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد. بعد از رفتن او صبحانه خوردم و کانال عوض کردم.
ساعت ۷ بود که کمی خوابم برد.
سریال «صد» را دیدم.
فیلم moana (2026) را دیدم. چقدر فیلمهای فانتزی را دوست دارم. گرچه هنوز هم معتقدم انیمیشن moana، چیز دیگری است.
ظرفها را شستم.
به پرندهها رسیدگی کردم و اجازه دادم عروس هلندیها در گلخانه آزاد باشند.
یک داستانک نوشتم و در کانالم گذاشتم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. باز هم با هم هزار کلمه داستاننویسی کردیم. شخصیت من کودکی بود که در یک بیمارستان زندگی میکرد. حافظهاش را از دست داده بود. از لحاظ دستور زبان دچار مشکل جدی بود؛ یا به خاطر حافظهاش بود و یا به خاطر خارجیبودنش. به هر حال داستانم تمام نشد تا شخصیتم بهتر شکل بگیرد.
پیادهروی رفتم.
۱۰۰ جمله آزادنویسی کردم.
قسمتی از کتاب «نگوییم… بگوییم» هرمز انصاری را خواندم. چقدر برایم جالب بود. هیچوقت اینگونه به زبان نگاه نکرده بودم. از این به بعد به جملههایم بیشتر دقت میکنم. در زبان گفتار هم باید اصولی داشت.
کلمهبرداری کردم.
از روی یک صفحه از «سازههای نوشتن» رونویسی کردم.
کمی زبان انگلیسی و اسپانیایی خواندم.
کتاب «نام من سرخ» را تمام کردم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
سلام.
انگار که سالن خالی است. در گزارش نیک دیروز صد و چند دیدگاه داشت؛ ولی امروز انگاری کسی نیست. شاید هم من احمق هستم. آخر، شما کجا رفتهاید؟ باید جای مهمتری باشید؟
بیخیال؛ فقط باید نوشت و غلبه کرد. نمیدانم دربارهٔ چه باید نوشت. کمی سایت را بالا و پایین کردم و خواندم، اما مثل کودکی که بخواهد انتگرال را بدون پایهٔ ریاضیاتیِ قوی بفهمد، درمانده و عاجز شدم.
خرده به من نگیرید؛ کارِ سخت مغز را به زوال میکِشد. صبح، پیِ ساختمانِ برادرم را با سیمان پر کردیم. کار سختی بود، ولی عذابآور نه. هوا، برخلاف معمول، گرم بود؛ البته مدتی است که چیزی طبق معمول کار نمیکند.
ما در روستا زندگی میکنیم. حیاط بزرگی داریم و چند گاو و تعدادی مرغ. یک خانوادهٔ روستاییِ معمولی؛ از همان پرجمعیتهایش. پنیر و برنج رفیقهای بامرامِ سفره هستند و هیچگاه دیده نشده که او را حتی دقایقی ترک کنند.
برای امروز، فکرم بیشتر قد نمیدهد. خوابم میآید.
صبح بلند شد و فرو کرد توی زندگی. (به ظاهر سوم شخص باادبی است اما درونمایهی چیزی دارد.)
رقصید و نوشت.
کار بود.
تمرینجا را بود. خیلی دوست دارمش، خیلی از نکات را یادم میرود و نیاز به تکرار دارم. مثلن ایجاز و شستهرفته نوشتن را که استاد یادآوری میکند حواسم بیشتر به آنها جمع میشود. به خیلی از نکات هم توی بازنویسی توجه میشود. بازنویسی. خیلی کم دارمش این روزها. آنقدر برونریزی میکنم و فقط میخاهم تمام شوم که نمیدانی. نمیدانم هم کی تمام میشوم.
استراحت و رقصیدن و تخیل. ندا گفته بود میدانی دلم چه میخاهد؟ دیوانهبازی با تو زیر باران. به نظرتان ندا به من چشم دارد؟ خیلی عاشقانه سخن میگوید. البته قبلش باید پرسید تو به ندا چشم داری؟ چون بارها نوشتی که با او میلاسی، اما نه، من دختر خوبیام، البته ندا هم دختر خوبی است ها.نچ.
بعد توی تخیلم با ندا بودیم و باران و دریا و آهنگ هندی و رقص. در خیال خیلی خوشگل است و در واقعیت خوشگلتر.
نویسندهساز بودیم و داستان کوتاه بود و شعرهایی از منزوی. همینجوری میرفتم توی بالش و شعر چه خوب است. آدم را خمار میکند.
داستان را هم نوشتم ولی بیشتر شبیه یک طرح شد. طرح پراکنده. اگر قبل از نویسندهساز آزادنویسی کنم و خالی شوم بهتر است. وسطش اینطورییام که بگذار از خودم بنویسم ولی اگر آزادنویسیارضایی کرده باشم داستانم آبدارتر میشود.
«تقویم بیهدفی» را تمام کردم و در وصفش برای تخصصینویسیزیون سوخن راندم.
الان دارد یادم میآید گرسنهام.
دوباره رقصیدم (ای نترکی).
جلوس داشتیم. ابتدا دستهجمعی حرکات موزون و ناموزون زدیم و بعد دربارهی مشکلات اخیر منطقه صحبت کردیم. منطقهی خودمان. چه قدر خوب است، دربارهی وبیناریدن، سایت، تف، ماهیت و چیستی استاد، برنامه، کار، خاطرات.
الان هم میخاهم بروم کتاب «تمرین» را بخانم. شاید هم برقصم. میدانی؟ انگار بدنم حرکت میخاهد و حس مومیایی بودن دارد. آزادرقصی آن هم جلوی بقیه حس عجیبی دارد. مثل انتشار آزادنویسی است ولی خب، جمع جمع خوب و خلی است، میچسبد و خلیت میچربد.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
روزم با صفحات صبحگاهی و خوابنگاری و نوشتن برنامهی روزانه شروع شد.
بعد از آن شعر و کتاب خواندم و سری به کانال بچهها زدم.
امروز هم بیرون بودم و باز نشد وبینار نویسندهساز را ببینم.
هوا همچنان گرم و کلافهکننده است. کارهای بیرون از خانه ناگزیر تو را به کوچه و خیابانهای داغ میکشاند. امروز تصمیمی گرفتیم که امیدوارم نتیجه بدهد. با تمام ترس و دلهرهام سعی کردم همراهِ امیددهندهای باشم.
https://t.me/mahnaz_roointan
حیران آن دلم که
کم از سنگِ خاره نیست…
حافظ
– چای دم کردم. بطری آب و بساط صبحانه و زیرانداز برداشتم و کنار دست همسر نشستم تا با خورشید خودم را برسانم پل خاجو.
– دیدار و گفتگو با دختران اصفهان تا ۱۱ گلباران شد.
-قرارذبود کنار آرامگاه پرفسور پوپ بنشینیم، به مقالهام برگشتم و در موردش خاندم و با آمادگی رفتم تا به بقیه بگویم آرامگاه شرقشناس شهیر ایرانی چه کرد در ایران.
– آشپزی و مادری و استراحت.
– از سه بعدازظهر دوبتره کارم شروع شد. یادداشت نوشتم.
– با شعرم بتز مشتی گرفتم. چرا حالا که باید شعر بگویم، شعر بند آمده آخر!
– وبینار نویسندهساز بودم. در مسیری که دخترها را میرساندم کلاس، حرفهای استاد را شنیدم. کنار خیابان پارک کردم، ۲۵ دقیقه نوشتم و بعد برگشتم خانه.
– داستان امروزم شاعرانه بود. اندوهی شاعرانه از پدر ی دختر گمکرده. دخترم روی پل خاجو بود و پیرمرد هم روی پل دنبال دخترش میگشت. دخترش طی اعتراضات، روی پل دستگیر شده و حالا دختر و پسرمرد بهم برمیخورند و دختری که اتفاقن یتیم است ، پیرمرد را بهعنوان پدرش مینوازد و…
-در مورد شعرم با دوستانم مشورت کردم و باز ویرایش و ویرایش.
– دیدن یکی از دوستان قدیمی رفتم و یکساعتی با او بودم شاید حرف نویی ازش بشنوم و حکایتی دستگیرم شود که نشد😁
-چند صفحهای دیگر از شهرنوش پارسیپور خاندم.
– شعر میخانم از میرزاآقا عسگری.
شب بخیر
https://t.me/marzie_yarmohamadi
سالواژهام: خودآغوشی
_ صبح حالم خوش نبود. خاب دیشبم را به خاطر نمیآورم اما پریشب خاب دیدم تمام غذاهایی که به اصراف دور ریخته بودم زبان باز کردهاند و گلایه میکنند. آمده بودند به انتقام و سرزنش. فکر کن، از غذای دورریز توی زبالهها، عذاب و اضطراب بگیری.
_ صفحات صبحگاهی نوشتم. با خشم و آشفتگی. خاطرات بدی روی سر و صورتم نشسته بودند؛ باید آب میزدم همه را. صفحاتم که تمام شد، حرفها و مسائل اصلیام را گوشهای جداگانه یادداشت کردم. از بیشکلی درآمده بودند و حالا میتوانستم تفکیکشان کنم. بعد خاستم چیزی بخانم که حالم را بشورد و ببرد. در شعرها پرسه زدم. نمیتوانستم بایستم روی واژهها و هضمشان کنم. درآخر سرخی گیلاسهای کال از شیبانی چشمم را گرفت. خاندم و خاندم و خاندم. اینبار تکههایی که دوست داشتم را جدا کردم و کلمهها را به سبد انداختم. به کمک ساحلک، حالا راحتتر و سامانیافتهتر از گذشته مینویسم و میخانم. دریای دغدغههایم را ساحل است واقعن. پس از شعر، دومین روزگفتارم را در کانال همرسان کردم. به پیام دوستانم پاسخ دادم. سری به کتاب روزنویسی در سایت استاد زدم. خاندن رویاهای نیما یوشیج چه لذتبخش بود. چقدر این جمله به شوقم آورد: ببینیم شاعری مانند نیما چگونه به روایت رؤیاهایش پرداخته است، او که در بیدار هم رؤیا میدید و خیال مینگاشت.
در بیداری رویا دیدن. چه تعبیر قشنگی. یادم میآید از نوجوانی به رویا بودن زندگی فکر میکردم. از آنجا که خانده بودم مردم خابند و هنگامی که بمیرند، بیدار میشوند. میگفتم یعنی همهی اینها خواب است؟ این درد واقعی، این رنج تمام عیار، این حقیقت لحظهها، چرا همه چیز در این خواب طبیعی است؟ خوابی به این وضوح؟ فکر میکردم؛ بیشتر و بیشتر و بیشتر. وقتی خیلی خوشحال بودم یا خیلی ناراحت، میپرسیدم یعنی این هم خواب است؟ درگیر لحظهی بیداری بودم. هنگام جهیدن پلک، وقتی همه چیز تمام میشود و تازه میفهمی کابوس احمقانهات خاب بوده. یعنی زندگی هم جهیدن پلکیست؟ «میان مرگ و زندگی، در خوابهای آشفتهایم»¹؟
_ با شعرهایم کلنجار رفتم. به نتیجهی مطلوبی نرسیدم اما حداقل توانستم با نوشتن شعرکی استمرارم را در چالشعر حفظ کنم.
_ به نویسندهساز دیروز گوش دادم. دربارهی سروناز علمبیگی جستوجو کردم و به نقاشیهایش نگاه انداختم. صفحهی اینستاگراماش را دوست داشتم. بعد دربارهی بهزاد حاتم جستوجو کردم. به صفحهی حرفه: هنرمند رسیدم. یادداشتی از بهزاد حاتم در فصلنامهی ۷۸ با عنوان «زبان بیمار گرافیک ایران» در سال ۵۳ منتشر شده بود. مقدمهاش سرشوقم آورد که اشتراک بخرم و همهی مطلب را بخانم. چقدر مهم و جالب بود. در قسمتی آمده:
«این تغییرات و تأثیرپذیریهای نادرست و ناآگاهانه از غرب، فضای کلی شهرهای ما را عوض کرده است. حالا دیگر خود من هم که دارم اینقدر سینه میزنم، مثلاً از تابلوهای یک مغازه که با خط نستعلیق نوشته شده باشد خوشم نمیآید؛ چون این تابلو با فضای اطرافش، با خطوط مستقیم و قاطع در و دیوار و ویترین مغازه، هماهنگی ندارد. و حتی اگر در و دیوار و ویترین این مغازه معماری و خطوط گرافیک ایرانی داشته باشد، باز هم قضیه حل نمیشود؛ آنوقت چیز بزرگتری داریم که با محیط اطرافش هماهنگی ندارد.
فضای کلی و خاصه فضای بصری یک شهر، زبان گرافیک ساکنان آن را و هنرمندان گرافیست آن را به وجود میآورد. مثلاً زبان خشن تابلوهای تبلیغاتی خیابانهای اسپانیا، به وسیلهی فضای بصری اسپانیا، سنگفرشهای خشن خیابانها، ساختمانهای خشک و سیاه و دودگرفته و حتی چهرهی اسپانیاییها و زبان آنها به وجود آمده است؛ یا تابلوهای تبلیغاتی خیابانهای ایتالیا، سبزی و روشنی فضای ایتالیا و شخصیت شوخ ایتالیاییها و زبان لطیف و پرظرافت آنها را در خود دارد.
گرفتاری عمدهی گرافیست ایرانی همین است که نمیداند زبانش را از کجا بیاورد. او یا مجبور است در قدیم بماند و زبانش زبان گرافیک قوطی سوهان و صفحهبندی قرآن باشد، یا مجبور است به فرنگ و زبان گرافیک فرنگ توجه داشته باشد. به همین دلیل است که وقتی به آثار معدود گرافیستهای تحصیلکرده و متخصص و حرفهایمان نگاه میکنیم، زبان مشترکی در آنها نمییابیم.
این گروه که با آگاهی سعی میکنند دنبالهروی غرب نباشند، شاید هر کدام از لابهلای بازماندههای فضاهای واقعی ایرانی، زبان ایرانی خاص خود را یافته باشند، ولی زبان هر یک واقعاً خاص خود آنهاست و با زبان دیگری مشترک نیست.
بازیافتن یک زبان ایرانی در گرافیک ما کار بسیار مشکلی است. واژههای ایرانی ما همه قدیمیست و واژههای تازهمان هیچکدام ایرانی نیست.
شاید تنها راهحل مشکل ما این باشد که گرافیستهای ما سعی کنند تأثیرات غرب را در فرهنگ خود حل کنند، از غرب پیروی و تقلید نکنند و خود را کاملاً آزاد کنند، خود را به روی هر چه که رنگ اصیل ایرانی دارد باز کنند و حوصله داشته باشند و به امید نسلهای آینده بمانند.
شاید مشکل ما با گذشت چند نسل حل شود و تقصیری متوجه گرافیستهای خوب فعلی نیست، چرا که آنان همه اولین یا بهزحمت دومین و سومین نسل گرافیستهای آگاه و حرفهای ما هستند.»
فکر میکردم گرافیک در ایران پراکندهتر از آن باشد که کسی جدی دربارهاش قلم بزند. اما انگار کمکاری و کمجویی از من بوده است. حالا که دغدغهها و فضای فکری نیم قرن گذشته را میخانم حسرت میخورم؛ کاش بیشتر و بیشتر همه چیز مکتوب میشد. آنوقت واقعن میدانستیم چه مسیری آمدهایم و نیازمند چه هستیم. شاید حتی هنر واقعی در فرهنگمان بهتر جا میافتاد. مقالهها و مطالب دیگری هم بود از مرتضی ممیز، شاملو، آشوری، محصص، آغداشلو، داریوش شایگان و نامآشناهای بسیاری. چه حرص و ولعی دارم برای خاندنشان. چه جمعی! کاش امروز هم به جای مجلههای دکهای، مجلهای بود برای جمعآوری هنرمندان. البته شاید باشد و من نمیدانم. که چه بد اگر اینطور باشد؛ غربت و گمنامی چیزهایی خوب در انبوه مزخرفات اکسپلور. البته چندوقت پیش هم امیدوار شدم؛ وقتی از عابدینی در دوماهنامهی فیل خاندم. انگار آدمهای جدی مینویسند و هنرمند ایرانی گوشهنشین نیست؛ که در خلوت مشغول است به آفرینش. بگذریم. خوشحالم که امروز با مطالب حرفه:هنرمند آشنا شدم.
_ دو روز پیش بزرگراه گمشده از دیوید لینچ را دیدم. چه سینمایی! چه فیلمی! چه موسیقی! (عثلّه لامصب 🤌🏻) عاشق آثاریام که احساس، فکر و تخیل آدم را قلقلک میدهند. تمام روز به داستان فیلم فکر کردم. یک ساعت بعد نمیدانم چرا خوندماغ شدم. وسوسهام کرد بیشتر سراغ آثار مهم سینما بروم.
_ دیشب مهمان داشتم و ظرفها توی سینک تلنبارند. قبلن میگفتم قابلمهپارتی گرفتهاند اما حالا بیشتر به ولو ماندن از سر بیحالی شبیهاند. جدیدن حین ظرف شستن به جلسات تمرینجا گوش میدهم. تازه دوزاریام افتاده که چقدر بیدقت و کمتوجهم در نثر. باید بیشتر از همیشه بخانم و بنویسم و همت کنم.
_ وبینار نویسندهساز امروز چه خوش بود. استاد از منزوی خاند. سرکیف آمدم. برای اولینبار در چالش هزارکلمه داستاننویسی بداهه شرکت کردم. باید با دستورپریشی مینوشتیم. تصمیم گرفتم به جای همهی فعلها، «بودن» بگذارم تا نحو جمله به هم بریزد. اول قرار بود انسان باشد، بعد تبدیل شد به هوشمصنوعی، بعد انتخاب کردم که فوتوشاپ بشود. خیلی تجربهی بامزه و دلنشینی بود.
https://t.me/sajedeh_haqparast
سالواژه: شوق زندگی
فالِ امید
دلم خوش بود که خاهرزادهی کوچکترم خاب است و میتوانم از دل و جان بنویسم. یکبار حالت تهوع داشتم و نشد تا آخر جلسهی وبینار نویسندهساز باشم. بار دیگر شلوغیِ خانه و در سفر بودنم. یکبار هم حال روحیام خوب نبود و نمیتوانستم چیزی بشنوم. گفتم این بار میتونم بیست و پنج دقیقه راحت با اُستاد و بچهها بنویسم تا وقتی صدای ساعت کوک شده بیاید. اول خاستم لپتاپ را روشن کنم. دیدم هنوز خیلی در تایپ کردن کُندم. نیمفاصله امانم را بریده. بعضی حروف را هم به سختی پیدا میکنم. دفتر و خودکارم را آماده کردم. قرار شد داستان را از زبان اول شخص بنویسیم. جملاتی هم که شخص اول داستان بهکار میبرد از نظر زبانی مشکلدار باشد. استاد تاکید داشتند به شغلِ شخص هم توجه خاص کنیم.
شروع شد. مثل همیشه اول حالم را نوشتم. میخاهم یک داستان کوتاه بنویسم. از زبان اول شخص. نمیدانم چه بنویسم. شاید شغلش ساندویچی باشد، یا آهنگری یا مثلن منشیِ یک فالگیر. یک منشی که ساختار زبانیاش مشکلدار است. موهای بغل گوشش را زیادی تراشیده. لاغر و قد بلند است. مردِ فالگیر او را مثال میزند برای کسانی که شک میکنند به کارِ او. میگوید: «منشی شک کردو عاقبتش این شد. الانم کارای منو میکنه تا شاید یکم اون جنّ کافر از خطاش بگذره و حالش خوب شه.»
در حالِ نوشتن بودم که درِ اتاق باز شد و خاهرزادهی چند وجبیام با موهای چتریاش وارد شد. خوشحال بهخاطر خابِ خوبش ولی چشمهایش نشان میداد هنوز سرماخورده است. آمد و خاست مثل من بنویسد. دفتر و خودکاری دادم. دراز کشید و شروع کرد به نقاشی کشیدن.
یک مرد آمده و دارد با منشی جر و بحث میکند. هزینه را متوجه نمیشود چقدر است. دوباره میپرسد. یک میلیون و دویست هزار تومن پرداخت شدهاید. این را میشنود و کُفری میشود. خاهرزادهام پرید میان من و منشی و خاست یک خودکار دیگر به او بدهم. خودکارم را با او عوض کردم.
یادم رفت شخص اولِ داستان منشی است. با آن مردی که برای فال گرفتن آمده است وارد اتاق میشوم. بوی عود میآید. یک راهرو است با دیوارهای قهوهای. شاید با عرض کمی بیشتر از یک متر و طول حدودن ۲ متر. روی دیوارِ راهرو عکس سگ و گربه است در قاب. نه ملوس بودند و نه وحشی. انگار از روی عکسشان عکس گرفتهاند. خوشحالم که قرار است سریع از جلوی عکسها بگذرم و به اتاق برسم. بین راهرو و اتاق یک سری آویزهای بافته شده از سقف آویزان است. رویشان یکسری پارچههای رنگی گره خورده است.
خاهرزادهام خاست بغلش کنم. گفت: «حالم خوب نیس.» بغلش کردم و ادامه دادم.
آویزها را که کنار زدم یک پنجرهی بزرگ دیدم با پردهای حریر که سرتاسر آنرا پوشانده ولی همچنان نور وارد اتاق میشود و سرسبزیِ پشت پنجره مشخص است. دیوارها به رنگ سبز روشن است. دو مبل به رنگ زرشکی تیره روبروی هم. یک گلیم زرشکی و مشکی در کف اتاق و دو گلدان بزرگ در دوطرف دیوار. تازه چشمم به مردِ کوتاه قد کت و شلواری افتاد که ایستاده و با لبخند منتظر ورود من است. با تردید و حالِ گیج به سمتش رفتم. به او دست دادم و روبرویش روی مبل زرشکیِ تیره نشستم. انتظار چنین فضایی را با یک فالگیر کت و شلواری نداشتم.
خاهرزادهام فریادی زد و گفت: «من حالم خوب نیس. بریم تو هال.»
دفترم را بستم و مرد را با فالگیر تنها گذاشتم.
حتمن تا الان مردی که برای فال گرفتن آمده بود به خانه برگشته. شاید شامش را خورده و روی تختخابش دراز کشیده و خاطرهی امروزش را مرور میکند. دوباره به منشیِ فالگیر فحش میدهد. از عکس سگ و گربهی بیروح میترسد و نرمیِ پارچهی مبل زرشکی را در انگشتان دستش احساس میکند. لبخندی میزند و میگوید: «آخ یعنی میشه؟ خودش گفت تو فالم دیده.» چشمهایش را میبندد و میتواند یک روز یا چندین هفته یا چندین ماه را با وعدهی فالگیر سَر کند.
یادِ خودم افتادم. وقتی در اوج تاریکی و ندانستن بودم. قلبم شکسته بود و میخاستم یک نفر بجز نزدیکانم به من حرفِ خوب بزند. امید را به قلبم برگرداند. بگوید مسیرت روشن است. یک غریبه بگوید به من. پیشِ یک فالگیر رفتم. هم سن و سالِ خودم بود. اسم خودم و مادرم را پرسید. چند تا اتفاق از گذشتهام گفت که درست بود. چشمانم برق زد و با خودم گفتم کارش درست است. بعد خاست کمی صحبت کنم راجع به موضوعی که برایش آمدم. چند جمله گفتم و فال قهوه و تاروت و پاسور برایم گرفت. فالم روشن بود. خبرهای خوب پشتِ سرِ هم. چند تایی هشدار هم داد تا زیادی خوشی زیرِ دلم نزند.
به خانه آمدم. چندین ماه را با امید زندگی کردم. غصه و رنجِ قبلم را کمکم از یاد بردم. حتا فراموش کردم که تا امروز هیچ کدام از آن وعدهها عملی نشد.
https://t.me/Neveshtkhaneh
تولدِ خواهرم.
در هم پیچیدن لحظهها. درهموبرهمی واژگون. سر در نمیآورم. تاکنون تجربه کردهاید که یکروز شبیه امروز من، دست به هر کار که میزنی، مانعی از آسمان نازل میشود. و چون از آسمان افتاده است، نمیشود بلنرش کنی و بیندازیاش ی وری. اصلا هم سفسطه نمیکنم. آمدم ۲۵دقیقهام را بنویسم، مامان زنگ زد. آمدم فیلم ببینم، شوهر آمد، کلید داردها، ولیباید آنقدر بکوبد تا بنده ماتحت خود را بلند کنم و بروم به استقبال آقا. دیگر چه فیلمی. کمرم را بزند. والله.
آمدم شعر بنویسم، دخترک آمد و غرغر که گرسنه هستم.
اصلا امروز از اول تا تهش این مدلی بود. هیچی دیگه. الانم اومدم بخوابم.
آزادنویسی اول صبح در «ساحلک» خوش میگذرد. چالش جملهنویسی امروز در مورد پائیز است. پائیز برایم معنای باران و رنگارنگی طبیعت دارد. پائیز را دوست دارم چون گرما تمام میشود.
بعد از پیادهروی تا میآیم مقالهی داریوش آشوری را بخانم، پلکهایم روی هم میافتد. چرا؟ چون شبها خاب با کیفیتی ندارم. چکار کنم که تا صبح چند بار از خاب نپرم و راحت بخابم؟ گوشی را بیرون اتاق خاب میگذارم، آزادنویسی میکنم اما افکارم همیشه آرام نمیگیرد.
چرت کوتاهی میزنم. با صدای زنگ تلفن بیدار میشوم. چند دقیقه با لیلا مکالمه دارم.
ویس کارگاه فکریشه ۴ را میشنوم.
برای ناهار ماکارونی میپزم.
یادداشت تاملی مینویسم در مورد اصل موضوعهای که میخاهم بسازم.
«حقیقت» را چطور بیابم؟
ابتدا باید مفهومپردازی بکنم. دقایقی میاندیشم. حقیقت در هر چیزی (انسان، حیوان، اشیا، مفاهیم، باورها، خیالات، اختراعاتِ علمی و هنری) وجود دارد.
حقیقت فقط در حواس و ذهن ما نیست.
قسمت آخر هریپاتر را میبینم. در مقابله و مبارزهی هری و ودرموت وقتی هری به مکانی خیالی میرود، دامبلدور را کنار خود میبیند. میپرسد: «این مکان درون ذهن من است؟»
دامبلدور پاسخ میدهد: «کی گفته آنچه در ذهن میگذرد، واقعی نیست.»
و اشاره میکند که: «کلمات بیپایانترین سرچشمهی جادوی ماست.»
قدرت کلمات را در تمام زندگی و رابطههایمان میبینیم اما خیلی مواقع بدون توجه از این قدرت، میگذریم.
اما در نویسندهساز استاد هر روز این نکتهی کلیدی را یادآوری میکند. چه خوب است که داریم با هم داستان مینویسیم حتا اگر به جایی نرسد و فقط برای دستگرمی باشد اما هر روز به این جادو بیشتر باور پیدا میکنم.
امروز شخصیتم دختری است با زبانی متفاوت. راوی اول شخص، تمام جملهها را بدون فعل میگوید. برایم کار تازهای است، خوشم میآید بعدها برگردم و گسترش دهم.
الههجان موزیکویدئویی از گروه «رد ولوت»، سایکو (دیوانه) میگذارد. در مورد لایههای مفهومی آهنگ صحبت میکند.
موضوع درسگفتار امروز « چراعشق کافی نیست»، و چطور ارتباط را از نو بنویسیم، است.
به کتاب «عشق کافی نیست» آرون تیبک اشاره میکند.
سالها قبل آن را خاندهام اما فقط عنوانش بخاطرم مانده است.
سه داستان از محمدرضا پورجعفری میخانم. به نظر ساده میآیند اما خلاقانه است. شخصیت «الف»، «ب» و، «ج» را با چند جمله میسازد و قصهشان را روایت میکند.
صبح بیدار میشوم. میروم دانشگاه. کار زیادی ندارم. فقط به سلولها سر میزنم. حالشان خوب است. چند تا از چیزهایی که باید بخریم را قیمت کردیم. زیاد بود. خیلی زیاد بود و دلشوره گرفتهام برای خریدشان.
میرسم خانه و طبق معمول سریع دوش میگیرم و چایی دم میکنم و چند صفحه کتاب میخوانم و خط تمرین میکنم. تا اینجای روز خوب افتاده روی روال. این چند تا کار به هم وصلند و چند وقتی است پشت سر هم انجامشان میدهم.
بقیهی روز هم مشخص است. باید دو تا دو ساعته درس بخوانم و بعد یک ساعت نوشتن آخر روز. هنوز این قسمت خوب جا نیفتاده در برنامهام.
امروز ساعتی حدودی برای انجامش مشخص کردم در ذهنم. باید حد و مرزی باشد، چیز مشخصی که ذهنم بداند باید دقیقاً چه کار کند. هر چه واضحتر عملیتر.
از فردا دقت میکنم تا ادامهی روز هم روی نظم بیفتد. حالا که سرش مشخص شده، تهش هم مشخص شود.
https://t.me/f_mahmudpur
امروز معیارهابم را بازبینی کردم. تاجایی مدام بازبینی میکنم. تا به کارهای ثبت برسم. برای مثال کارهای تنی را به معیارهایم افزودهام. کارهای که تن را درگیر میکند. اما دربارهی داستاننویسی و تجربه امروزم. آره اول خیلی نچسب بود. ولی ولش به جاهایی خوبی رسید.
گزارش نیک ۱۲۵ فرح
عجب شماره جالبی، ۱۲۵ ، تلفن اضطراری اتشنشانی و خدمات ایمنی.
امروز از خونه بیرون نرفتم.
خوردم،نوشیدم. نوشتم، فیلم دیدم، و بافتم. نمیدونم چه مرضی دارم که موقع دیدن فیلم باید یا تخمه بخورم، یا چیزی ببافم. البته دیدن فیلم به زبان اصلی باید همه حواسم را به فیلم بدم.
کار نیک رسیدگی به مادرم را امروز نداشتم، پست را به خواهرم تحویل دادم. نمیدانم دعای خوبیه میگن الهی “پیر شی “ ، یا نفرین جانانهایست. الان که مادرم را می بینم که اینقدر ناتوان شده که حتی برای پوشیدن لباس هم محتاج کمک کسی است ، میگه عجب دعای نفرت آلوده ایست.
امروز در خاطرات دهه ۶۰ غرق شدم.یکی دو صفحهای نوشتم و تایپ کردم.
فایل صوتی شعرماهی گوش دادم شعرکهای نوشتم و هی خط زدم ، خط خوردگیها بیشتر از نوشتنها بود. از باقلواهای استاد شاهین فقط چشیدم، یکبار خوندم واقعن کافی نیست،
در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. و داستانم در مورد استاد صفر کیلومتری بود که تازه از خارج آمده بود و همزمان بیماری واگیر دار کرونا هم همهگیر شده بود. و کلاس ها بصورت مجازی بود . و او برای مهیج کردن درسش از شعر و ادبیات در فواصل درس های مهندسیاش بهر همند شد تا دانشجویان را سر ذوق بیاورد . و تا حدی موفق هم شد.
حلزون امشب چشماش اآلبالو و گیلاس میچینه ، بنظرم مانعی سر راهش هست که مانع رسیدن به محبوبش میشه. خدا همه عاشق ها را آدم کند .
و با نظر برنارد شاو موافقم . گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره .
گزارش نیک بیست و پنجم را می نویسم.
امروز صبح از خواب بیدار شدم و حالم بهتر شده بود ولی باز بدنم حس و حال درست و حسابی نداشت.
رمقی برای انجام کار نداشتم.
الان دو روز است که ورزش نکردم افسوس.
کتابم را خواندم.
وبینار نویسنده ساز شروع شد.
چند کتاب به اسم اسرار مگو و خشم هیاهو معرفی شد.
و پاره ای از چند شعر از حسین منزوی.
چه عاشقانه سراییده بود.
شعرهایش حال و هوای عاشقی داشت.
حال و هوای لیلی و مجنون
شیرین و فرهاد
و هزار کلمه نویسی امروز.
چند راهنمایی برای نوشتن داستانی بهتر.
شاهین کلانتری می گفت که به شغل ها بیشتر توجه کنیم.
شخصیت داستانمان چه شغلی دارد این سوژه کمک می کند که داستانمان را راحت تر بنویسیم.
می گفت امروز غلط بنویسیم.
ساختار زبانی را به هم بزنیم و غلط نویسی کنیم چه اشکالی دارد دنیا که به آخر نمی رسد.
چه بسا این کار برای خیلی ها طاقت فرسا و دشوار است.
راست می گفت ما عادت کردیم همه چیز را درست و خوش انگاره بنویسیم.
در زندگی هم همینطور.
اگر چیزی از قلم بیفتد یا اصول و ساختار منظمی نداشته باشد همه چیز به هم می ریزد.
برای من هم سخت بود ولی به هر حال انجامش دادم.
داستان امروز من در مورد دو نفر بود که یک نفر تو کار بیزنس بود و آن یکی رفتگر محله.
این ها با هم دوست شدند و قرار شد بیزنس مرد(همان مرد بیزنسی) به رفتگر کمک کند و زندگی اش را تغییر دهد که راوی خود مرد بیزنسی بود.
خب لذت بردم زمانی که داشتم قصه را می نوشتم، در حال خودم نبودم و کاملا در قصه نویسی غرق شدم.
راست می گفت شاهین کلانتری گویی در حال انجام مراقبه هستی.
خودت و دنیایی که با دستان تو ساخته می شود.
این بخش جذاب ماجرا است که در ۲۵ دقیقه به صورت بداهه قصه بنویسی.
قصه ای که نه می دانی در مورد چیست و نه شخصیت هایش را می شناسی.
اوایل کمی برایم سخت بود ، ولی هر چه پیش می رویم احساس می کنم آسان تر می شود.
یاد این ضرب المثل افتادم کار نیکو کردن از پر کردن است.
حالا قرار است به جاهای جذاب تر برسیم فعلا باید ادامه داد.
وبینار تمام شد.
من که یکی دو روز درگیر این ویروس منحوس بودم احساس کردم به حمام نیاز دارم. به مادرم زنگ زدم و گفتم مامان می خواهم بروم حمام شما کلید دارید؟
آخه با پدرم رفته بودند بیرون تا سفارشمان را بگیرند.
وقتی خیالم راحت شد لباس هایم را برداشتم و رفتم زیر دوش.
آب گرم پوستم را نوازش کرد چه حس خوبی با سرازیر شدن آب روی پوستم لمس کردم. تمام دردها و بیماری ها از بدن خارج می شوند و سبک می شوم.
من هنوز داخل حمام بودم که خانواده رسیدند.
صدای مادرم به گوش می رسید.
کمی بعدتر من از حمام بیرون آمدم.
به صورت ناگهانی تصمیم گرفتیم که دیوارهای خانه را با آب و وایتکس و کمی مایع تمیز کنیم.
کاغذ دیواری ها کدر و تیره شده بودند.
یک طرف دیوار را مادر تمیز کرد و دیوار دیگر مال من بود.
بنده خدا مادرم دلش نمیاید من کار کنم.
هر چه می گفتم مادر جان دستمال را به من بده تا بقیه اش را انجام دهم قبول نمی کرد.
گفتم خسته شدی حالا نوبت من است.
هی من را گول می زد و می گفت وقتی خسته شدم به تو می گویم انجام دهی.
و اصلا خسته نمی شد اگر هم خسته می شد آن را انکار می کرد.
هیچ موجودی به اندازه ی مادر عاشق نیست.
عاشق فرزندش.
دیوارها که تمیز شدند با هم فیلمی را تماشا کردیم.
بعد از فیلم به اتاق رفتم و پادکستی را که حدودا یک ساعت بود گوش دادم و نکته برداری کردم.
چند روزی است به خاطر مسائل پیش آمده از خواندن رمان شب هول دور شدم و ناراحتم. امیدوارم و سعی می کنم فردا حتما به سراغش بروم و با او انس بگیرم.
/06/1405
گزارش نیک ۱۲5
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
1. کار روی اجرای پروژه اندازهگیری عوامل زیان آور محیط کار.
صبح از سرویس جا ماندم. ساعت 5:15 دقیقه از خواب پریدم. کار از کار گذشته بود. چطور میتوانستم نیم ساعته خودم را به ایستگاه اسلام شهر برسانم. فقط بیست دقیقه وقت برای آماده شدن نیاز داشتم. این بود که به مدیرکارخانه، کارگر خدمات و سرپرست HSE پیام دادم و تا ساعت نه خوابیدم. از ساعت ده هم شروع کردم چک و چانه زدن با پیمانکار سال گذشتهی اندازگیری که پیشفاکتور بفرستد و درنهایت هم موفق نشدم. اما نامهی خوبی در رابطه با نتیجهی استعلامها از پیمانکارها به مدیرکارخانه ارسال کردم. امیدوارم الباقی ماجرا هم به خیر و خوشی تمام شود. چند هفته است که هر روز کار میکنم.
2. شرکت در وبینار روزانه و نوشتن داستان به مدت 25 دقیقه.
بالاخره این پرندهی همسایهمان را داستان کردم. کار سختی هم نبود. او صدای بلبل، دارکوب، دزدگیر، میومیوو پرندگان جنگلهای شمال را در میآورد و من مینوشتم که چه صداهایی در میآورد و کمی از خودم و دوستانم در کوچه هم قاطیش کردم و شد بدترین داستان دنیا. اصلاً قصد هم همین بود. اما خودم دوستش داشتم. داستان از نگاه پرندهی در قفس بود. احتمالاً مرغ مینا باشد.
راستی امروز 926 کلمه نوشتم و جمعاً شده است 3304 کلمه و شش صفحه. کاش بتوانم هر روز بیست و پنج دقیقه داستان بداهه بنویسم، اگر بشود حتماً چشمها و گوشهایم با دقت بیشتری دنبال سوژه میگردد. حتماً سبکتر خواهم شد. حتماً بیشتر به خودم افتخار خواهم کرد.
3. درمان دوستم با ری-کی.
قضیه از این قرار بود که به دیدن دوست چند سالهام رفتم که همسایهمان است. همین که با هم چایی نوشیدیم گفت که به تازگی فکش از استرس قفل میشود. بدون قرص خوابش نمیبرد و گاهی هم میلرزد. گفت که دارد دچار فروپاشی روانی میشود. من هم برنامهی پیاده روی خودم را کنسل کردم و نگران گفتم بخواب که بهت انرژی بدهم. از ری-کی می-کی هم چیزی نگفتم. راستش حوصلهی پرحرفیهایش را نداشتم. خلاصه علیرغم تصور من که گفتم وسط کار بیطاقت میشود، تا آخر تاباندن انرژی ری-کی به تمام بدن آرام دراز کشید و آخرش هم گفت که اشتهایش خیلی باز شده است و می خواهد غذا بخورد. من هم خوشحال شدم که کمکی کردم. اما فردا حتماً باید به پیادهروی بروم.
4. گزارش نیک نوشتم.
5. تمام روز احساساتم را در حالت شکرگزاری نگه داشتم. از خشم، ترس و ناشکری دوری کردم.
6. سپاسگزاری
سپاسگزارم برای یک روز آرام کاری در خانه.
سپاسگزارم برای آب، برق، صبحانه، ناهار، عصرانه و گپ زدن با دوستم.
سپاسگزارم برای استاد شاهین و چالش جدیدش در وبینار روزانه.
سپاسگزارم که به کمک وبینار روزانه تداوم را تمرین میکنم و از نوشتن دور نمیمانم.
سپاسگزارم برای دوستهای انس گرفته با کتاب، شعر و نوشتن.
سالواژه: پیوستگی 🐜
-شروع روز با روزانهنویسی و سپس آزادنویسی.
-نوشتن چند ایده برای نوشتن دو قسمت دیگر از داستانم.
-خواندن دفتر شعر «بر جادههای تنهایی» از یدالله رؤیایی و رونویسی دو شعر «دلتنگی» و «لبریخته».
-شرکت در وبینار نویسندهساز و نوشتن ۱۰۰۰ کلمه در قالب داستان؛ داستانی با شخصیت «کارگری در قالیشویی» که ۸۹۰ کلمه شد.
-بازنویسی و رونمایی از شعری که چند روزی بود در برگه مانده بود.
-گزارش نیک را نوشتم و در کانالم منتشر کردم.
#گزارش_نیک
✍️ زری قوام
میانگین و دوستان
خب چه بگویم؟
دو ماهی است که ورزشم کمتر و نامنظمتر شده. نوعی بیمیلی. دلیلش را هم نمیدانم. با این وجود امروز یک ساعتی را به ورزش اختصاص دادم و حال و هوایم را دگرگون کرد.
دیگر چه؟
آها، نشستم پای کتاب «بهتربنویسیم» و چند صفحهی آخرش را هم خواندم. و بعد نگاهی به کتاب «در کمال سادگی» انداختم، که در کتابخانهام لای کتابهای دیگر جاخوش کرده بود، و گفتم:«جونزززز، دارم میام سراغت».
اوه داشت یادم میرفت، در کتاب بهتربنویسیم مثالی از حافظ و مولوی آورده بود که کلی لذتش را بردم:
حافظ:
«شیر در بادیه عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست»
مولوی:
«تا نباشد راست کی باشد دروغ
آن دروغ از راست میگیرد فروغ»
و دیگر چه کردم؟
دلم هوس کرده بود تکهای از شب هول را دوباره بخوانم. پس رفتم سراغش و بهحق که بازخوانیش چسبید.
و حالا نوبتی هم باشد نوبت کتاب «آمارکاربردی برای دانشمندان داده» است:
از میانگین خواندم. که سادهترین روش خلاصهسازی دادهها است.
اما منظور از خلاصهسازی چیست؟
برای اینکه بتوانیم از یک جدول پر از عدد و رقم سردربیاوریم باید یکسری محاسبات انجام بدهیم.
که چه به دست آید؟
معیاری برای قضاوت.
برای مثال تصور کنید، قد شرکتکنندگان یک کلاس سینفره را اندازهگیری کردیم و قد هر فرد را در لیستی جلوی نامش نوشتیم. حالا اگر میانگینی از قد افراد بگیریم متوجه میشویم که اکثریت کلاس چه قدی دارند. این یعنی خلاصهسازی: رسیدن از اعدادی(قد افراد) به عددی(میانگین) که به راحتی بتوان معنای آن را درک کرد.
در ادامه با دو شکل دیگر از میانگین آشنا شدم. میانگین اصلاحشده و میانگین موزون(وزن داده شده).
این دو، نسبت به میانگین معمولی(جمع تمام مقادیر تقسیم بر تعداد)، دقیقترند. در حقیقت میانگین معمولی اِشکالی دارد و آن این است که به اعداد بسیار بزرگ و بسیار کوچک به شدت حساس است.
اما حساس یعنی چه؟
فرض کنیم در همان کلاسِ سینفره پنج نفر قدشان بالای یکمتر و نود باشد. همین سبب میشود که میانگین قد کلاس بالاتر برود. در صورتی که اکثریت کلاس قدشان در حدود یک متر و هفتاد تا یکمتر و هشتادند(مثلا). برعکس این موضوع هم صادق است. اگر افرادی قدشان نسبت به اکثریت کوتاهتر باشند، میانگین کلِ کلاس را کاهش میدهند. پس مقادیر بسیار بزرگ و بسیار کوچک، میانگین معمول را، اَلاکلنگی بالا و پایین میبرند. به همین دلیل آماردانان دو میانگین دیگر را بوجود آوردند: میانگین اصلاحشده و موزون.
میانگین اصلاحشده چیست؟
میانگینی است که مقادیر خیلی بزرگ و خیلی کوچک را در نظر نمیگیرد.
یعنی همزمان کوتاهترین و بلندترین افراد کلاس را از محاسباتش کنار میگذارد تا میانگینی دقیق بدست آورد.
میانگین موزون(وزن داده شده) چیست؟
در این نوع میانگین، به هر مقدار وزن یا ارزشی داده میشود. که سه حالت دارد:
حالت اول:
به مقادیر پرتکرار وزن بیشتر و به مقادیر کمتکرار وزن کمتری داده میشود. در این حالت، «تکرار» تعیین کنندهی وزن هر مقدار است.
حالت دوم:
ممکن است در مجموعه دادهای ارزش مقادیر باهم یکسان نباشند. مثلا در محاسبه معدل یک دانشجو، هر درس ارزش یکسانی ندارد و تعداد واحدهای هر درس به عنوان وزن یا ارزش آن درس در نظر گرفته میشود.
حالت سوم:
گاهی در مجموعه دادهای، از تمام گروههای ممکن، به یک اندازه داده جمعآوری نشده و نیاز است که اثرگذاری گروهی خاص بر نتیجه نهایی را کاهش دهیم. به این ترتیب به گروههایی که تعداد داده کمتری دارند وزن بیشتری میدهیم تا میانگین به سمت گروهی که تعداد داده بیشتری دارد گرایش پیدا نکند.
این بود از ماحصل مطالعهی امروز.
#گزارش_نیک
https://t.me/mraliabarashi
صبح
بیداری
بوسه
قرار
انتظار
فرار
تردید
ترس
مکث
آسودگی
ارزش
نفس
لبخند
احترام
کار
کار
کار
کاررررررر
سوال
سکوت
سوال
سرسختی
سوال
سادگی
سوال
سوت پایان از دور میآید
سرور صبج هنوز ساکت نشده
سردی و سوز دل
پاییر فصل حساسیتهاست
” چرا همه رفتانشونو میذارن واسه پائیز”
“پائیز یهو میاد تو یه روز”
کیک شکلاتی
چای گیلان و گلمحمدی
خاگینه پیازچه و ماست کیسهانداخته
برنج کته و زیتون
برای شستن حسهای مسموم
————-
بخش بالا ، گزارش نیک بود و بخش پایین هم:
مراقبه ، تکرار جملات تاکیدی برای تربیت گفتگوهای درونی
یوگا: کاساتدرا، دختری که در یوتیوب ویدئوی یوگا میگذارد تقریبا از ۷ سال پیش ویدئو دارد و من در یک سال گذشته قدری ازش آموختم که در تمام سالهای تلاشم برای تنآگاهی و تنآرایی چنین دقیق و ظریف نفهمیدم کجای بدنم کش میآید و کحایش گیز و گرفت دارد.
پیادهروی؛ همین از در خانه تا مترور و از مترو تا دفتر کار به حساب پیادهروی میرود اما یو پیادهروی میخواهم که دستهام توی هوا بال بزند، نه کیف باشد نه کتاب و دفتری
آزادنویسی؛ دیر نوشتم حوالی ۷ شب. یه حکایتی مادرم داره واسه اینحور وقتا- یه بابایی کشاورز بوده شب تاسوعا میره سرزمین و آبیاری. صبخ میاد خونه و خوابش میبره تا عصر عاشورا.
بیدار که میشه میره حسینیه واسه نذری. بعد بلند بلند نوحه میخونه: امامحسین، خونه خواب بودم آسیاب بودم سینه بزنه افاقه داره؟
حالا حکایت من بود.
ساعت ۷ آزادنویسی کردم.
ساعت یک ربع به نه شب برای پانزده دقیقه آزادتویسی داستان کردم. چون تماس کاری داشتم و وبینار نویسندهساز نصفه موند.
حالا حاصل آزادنویسی داستان را اینجا میگذارم برای یادآوری و قدردانی از خودم که در برابر “وسوسههای کیوون” کم نیاوردم و حتی فشل انجامش دادم:
————–
یه لیوان زمین میخوام؟
زمین؟
اسم برندشه؟
نه زمین همین که پرنده ها توش پرواز زمین میخورن
فیلم دیدی؟
فیلم که خوردنیه
خواب نما شدی پس؟
خواب که ما می خریم کیلویی می فرستیم هوا
خلی لابد؟
خالم دارم
روی مغزت داری میدونم
نه توی جیبم
میخوای برات ازش ببرم و ببری خونه
تو دیگه کی هستی امروز ما رو گیر آوردی.
اتفاقا گیرم ساختم
واسه چی؟
برای دفترم
که چی بشه
کوچک بشه
این گیر با اون گیر فرق داره
من همین یه گیر رو بلد بودم بساز ولی حالا که نفهمیدم میرم یکی دیگه میسازم
اون واسه چی؟
واسه دادن به شما دیگه خودت گفتی ما رو گیر آورده
نه بابا تو اصلا قرار نیست حرف حساب بزنی
حسابم بلدم.
خدا رو شکر یه چیز یبلید پس میدونی نرخ اعصاب چنده.
اعصابو میریزیمی تو چرخ گوشت باهاش روان میسازیم
خیلی گرون نیست من از یه دستفروش صبحها متری میخرم
یه انگشت ازم میگیرم یه متر اعصلب میده
مگه تو چند تا انگشت داری که روزی یکی میده واسه خرید اعصاب متری؟
یه انگشت دارم که هر چی می برمش باز سبز میشه
بقیه انگشتات چه هنری دارن؟
عه تو داری منو میشکافی.
نخمو گم نکنی
وای خدا اگهخوابم بیدارم کن اگه هم دارم خل میشم نجاتم بده
خل ، تو هم میدونی خل چیه.
آره یکی مثل تو
واقعا؟
مادرم همیشه میگه یه روز یه خل نجاتمون میده
مادرت دنبال از تو خل تره.
من چی میگم به تو آخه. مادرتم حتما یه خلی بدتر از توئه
مادرم خل نیست ولی آرزو داره خل باشه
تو اصلا میدونی خل چه شکلیه که اینجووری آرزو میکنی واسه دیدنش؟
خودتو توی آئیینه دیدی؟
آیینه رو میذاریم جلوی خورشید نذاره توی در بره
مگه شما توش خودتون می بینید ؟
نه بابا ما هم سال به سال نگاهمون به آئینه نمیوفته
ولی خل ها هر دم خودشونو میبینند.
پس تو خل نیستی تو هم مثل من تو یآئینه خودتونمیبینی.
خل ها کهخودشون توی آئیینه نمیبینن
پس کجا؟
توی چشم من و شما
————–
شعر هم اشعار منزوی از وبیتار را دو بار شنیدم( در راه برگشت به خونه)
چند تایی هم از بیژن نجدی( واقعیت رویای من است) خواندم و بخش نمونه را از طاقچه گرفتم برای روزهای آتی
هوایی شدم در تور گردشگری ادبی سفرنویس ثبتنام کنم ولی پشیمان شدم یه میلیون برای دیدن خانههایشان خوب همین مبلغ را خرج خرید آثارشان میکنم . خیلی هم بیشتر گردشگری ادبیست.
یک کانال تلکرام هم ساختم با اسم ” حالاها” . میخواهم تعریف و توصیف شخصی از واژگانی بذارم که با دیرن، شنیدن یا خواتدن به ذهنم میآیند یا تداعی میشوتد.
نمونه:
حالاها:
خستگی
وقتی کنار موتورت روی زمین آسفالت کوچه در سایه سطل زباله دراز کشیدی و خوابیدی
دیوانگی
وقتی با یک دختر زیبا، باهوش، مهربان، خوش آتیه چت میکنی ولی دلت نمیخواد باهاش رل بزنی
کوری
چشم تو چشمش باشی و زمبن بخوری
———–
کمکم باید برچسب اختصاصی بسازم برای کارهای نیکم😌🙃
خون اسب تکشاخ را خوردم
در اینستاگرام به تبلیغ کافهی هریپاتری برخوردم. برای احسان فرستادم. همان لحظه زنگ زد و برنامهی امروز را تغییر داد. راهی کادیکوی شدیم. کافهی هریپاتری را یافتیم.
من خون اسب تکشاخ خوردم و او آبجوی کرهای بدون الکل. کلی عکس گرفتیم. ذوق کردیم. بالای نوشیدنی من یک حباب بود که وقتی میترکید دود میشد. کلاه سخنگو و شنلهای جادوگری هم آنجا بود.
بعد از کافه به شیرینیفروشی رسیدیم. ششتا کورابیه (کوکی) خریدیم. به دنبال کافهی خوشگلی برای چایی خوردن، خیابانها را بالا پایین کردیم.
یافتیم. همان کوچهای که پیشتر با مادینا رفته بودیم و من عاشق کافههای آنجا بودم. در کافه شعری از یدالله رویایی خاندیم (دفتر در مدت درخت) و دربارهی بداههنویسی حرف زدیم.
صبح هم از عبدالله کوثری شعری خاندیم و چندتا هم از بیژن نجدی. که روزگفتارشان را هم ضبط کردم.
شب قبل از خاب «من هم بودم» را خاهم خاند و یک صفحهی دیگر از مقالهی رقص. دلم میخاست فیلم اولین اصلاحشده را هم ببینم که دیگر فرصت نمیشود. فردا دانشگاهم شروع میشود و ساعت هشتونیم کلاس دارم.
امسال درسهایمان خیلی سنگین است. راستش یکم میترسم اما میدانم از پسش برمیآیم. بیش از آنکه به سختی کار بیندیشم و بخاهم از آن شکنجه بسازم، میخاهم برای خودم لذتبخشش کنم. با فکر اینکه قرار است کلی چیزهای تازه بیاموزم. میخاهم گوشهای از رمز و راز این جهان را کشف کنم. پس از هر لحظهاش باید استفاده کنم.
دیگر هیچوقت سالسومی نخاهم بود. هیچوقت در هفته سهتا آزمایشگاه نخاهم داشت. هیچوقت دوباره برای اولینبار این درسها را نخاهم گرفت. پس به جای نگاه کردن به سربالایی میخاهم به حاشیههای این جاده، به گلهای بابونه و قاصدکهایش نگاه کنم.
شاید انگیزهای شود فردا ساعت پنج و چهلوپنج دقیقه بیدردسر بیدار شوم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
این ترم عاشق انتخاب واحدت شدم، فقط ی کلاس توی روز برداشتی، اونم فرقی نداره کلهسحر باشه یا لنگ ظهر، اصلن مهم نیست. خیلیام لطف کردی که دو روزم کلاس برنداشتی، بهم استراحت دادی. این لابهلا خوبه، هرچی از دستت حرص میخورمو پیاده میکنی رو کاغذ. ی نفسی میکشم، فشارم بالا نمیره از دستت. ای خدا، چی میشد یکم از این کتابایی که میخونی روت اثر داشت؟ ی ذره این کتابا رو با دقتتر بخون. هی نگو خوب بود، قشنگ بود، وای نویسنده چیکار کرد. یکم متن بالا و پایین کن، ی نظر بده. دلخوشیم شده همین که فکر نکنی و بداهه با بچهها و استاد بنویسی. خستم کردی، آخه اینقدر گفتی چی بنویسم، اما دیگه کمکم داری راه میافتی. ی ذره چراغ اون فکرت خاموش کن، بذار ببینیم باید چیکار کنیم. پاشو، از وقت خابت گذشته دیگه همش به فکر خابی یا غذا .
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
– بدقولی به خودم
– جاموندن از دنیا
– فکر به نکردهها برای فرار از انجامشون
– کوبیدن دردی عمیق بهم
– یاداوری چرا برای انجام چطور
– آمادگی برای انجام چندکار عقب افتاده برای فردا
– پراکندگی و تلاش برای گرفتن و چسبوندن خودم به هم
سلام حلزون گلمنگولی. امشب خیلی چیزها راباید بنویسم ولی از خاب دارم غش میک
شروع روز با مراقبه. کمک میکند در ارتباط با خودم و بدنم باقی بمانم. انگار به صدای بدنم گوش دهم. مراقبه برای من مکمل نوشتن است. هر دو یک کار میکنند. حفظ ارتباط با خود درونیام و شکل دادن به جهانم.
رام کردن ذهن سرکشم سر کار. باید برای انجام دادن کارهایی که دوست ندارد مدام افسارش را بکشم. کمکم دیگر زورم به او نمیرسد یا نمیخواهم که برسد.
باز هم صفحهی word را روی سیستم باز میگذارم تا غرغرهای ذهنم را آنجا تخلیه کنم. بلاخره باید زبانی برای حرف زدن با من داشته باشد. مثلن قبل از شروع resubmission مقاله آنجا مینویسم: «از این کار متنفرم.»
«بین خیابان فخر رازی و خیابان دانشگاه». آدرسی که روی آگهی سمپوزیوم نوشته شده. از خانهی خیابان دانشگاه، که چند سال در آن زندگی کردم، پیاده ده دقیقه راه بود تا آنجا. حال اما دورتر از آنم که بتوانم حتا به آن بیاندیشم. روزگار بد شوخ است.
۱. با ناراحتی بیدار شدم و دلم میخواست تا آخر روز هم ناراحت باشم ولی یادآوری روز دوشنبه و کلاس سفالگری مجبورم کرد کمتر ناراحت باشم.
۲. در راه شرکت، وقت مناسب خیالپردازی را از دست دادم و همصحبت دیگر سرنشینان شدم. تا آخر روز فقط دنبال بهانه بودم تا کمی دور شوم و خیالپردازی امروز را تمام کنم.
۳. دیروز نفهمیدم ولی امروز تا همکارم را دیدم متوجه شدم صحبتهای دیروز همچنان ادامه دارد و امروز هم گفتوگو ویژهای داشتیم. مخصوصا درمورد مارها.
۴. درمورد مار حرف زدیم و تصویرسازی امروز از جنس مار شد.
۵. فکر کنم مشتریهای امروز را، دیروز ، دزدیده بود. کلا دو تا مشتری داشتم. که یکی از آنها دقیقا ساعت پنج را برای خرید انتخاب کرده بود. وبینار از دست رفت.
۶. کلاس امروز هم ریختهگری بود و واقعا لذتی نداشت.
۷. شام را خورده نخورده تمام کردم و با التماس خودم را به گزارش نویسی نشاندم.
سالواژه: تحرک و پویایی
اومدم روستای بابابزرگم. اینجا انتن خیلی ضعیفه.
امروز رفتم باغ. هدفم فقط مشاهده بود و ثبت تصاویر در ذهنم.
گلهای آفتابگردون، درختان انگور و سنجد در گرداگرد باغ یه دورچین رنگی چیدن.
گردو چینی مهمترین رویداد این فصل از ساله.
هوا خیلی خوبه، نمنمکی باد میزنه. حال میده بشینی یه گوشه و ببینی که درختان گردو سایه شدن واسه زمین و نورِ خیلی ظریف و باریکی از بین شاخ و برگِ درختا عبور میکنه.
سکوت که کنی میشنوی، پر زدن سنجاقکها رو، صدای جیرجیرکها و کمی بیشتر صدای حرکت آب و هرزگاهی عبور تراکتوری از کنارِ جاده.
یه آقا حامدی هم هست که بالای درخت آواز میخونه و بعد هر یه ربع کار، یه داستان سی دقیقهای تعریف میکنه از خودش و کارهایی که هیچ وقت نکرده.
انجیر و سیب فصلش تموم شده.
نویسندهساز نشد برم، آنتن جواب نمیده.
جلسه جدید نویسندگی خلاق کنسل و من بسیار خوشحال.
https://t.me/tasvirkhiyall
بیست و سهی شش سال پنج:
امروز کم نوشتم.یک صفحه آزادنویسی . طرح کوتاهی از یک داستان برای پست در کانال که امیدوارم فردا تکمیل شود. چند پست قبل هم پاکید.
ده ساعت کار.
به وبینار نرسیدم ، این یعنی به داستان نویسی هزار کلمه ای هم نرسیدم😞
پیاده نرویدم.
اما داستان تلخ ( سنگ صبور) را تمام کردم ،از نظر متن عالی بود اما غمبار. خیلی خوابم میاد فردا دریافتم از کتاب را مینویسم . یک فیلم غمشاد دیدم. فیلم زیر آفتاب توسکانی که در نهایت تمام تلخی کتاب را شست و با خود برد.
آنچه در من باقی ماند، امید به زندگی ، دیدن زیبایی های دنیا و دیالوگهای بسیار خوب فیلم که تا مدتها همرام خواهد بود.
داستان دربارهی زن نویسنده ای است که بعد از تجربهی طلاق و خیانت به سفری میرود و در آنجا به واقع میزید!
چند دیالوگ زیبای فیلم:
ریل قطارهایی که در آلپ ، بین اتریش و …(نمیدونم کجا !) کشیده شدهاند،
قبل از آنکه هرگز قطاری وجود داشته باشد ، ساخته شدهاند.
همیشه کودک درونت را حفظ کن.
دیوارها به خودی خود ارزشی ندارند و با کسانی که در آن زندگی میکنند ارزش پیدا میکنند.
دیروز الهه علیزاده عزیز در وبیکار گفت: چرا اسمتو اینجوری مینویسی؟با نیم فاصله ؟ چه خوبه استاد نیست!
خواستم بگم خب اسمم اینجوری برام معنا پیدا میکنه ، چون … ولی نگفتم.
چشم الهه جانم ، چشم استاد
مرسی که گفتید.
نمره امروز پنج
سرکار رفتن، آزادنویسی صبحگاهی در ۳ صفحهی کاغذ و نوشتن پیشنویس اولیه متنی برای کانال، خواندن کتاب مادران و دختران، خواندن اشعار نصرت رحمانی و شرکت در میهمانی مادرشوهر جان از مهمترین کارهایی بود که امروز انجام دادم و به دلیل یاری نکردن نت از وبینار نویسندهساز هم بیرون افتادم و فرصتی ایجاد نشد تا یک داستان را بداهه بنویسم. بیشتر کارهایم در چکلیست امروز خط نخورد و به نظرم بیکیفیتترین روز را سپری کردم.
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
امروزم پر از ماجرا بود و حرکت.
صبحم دوباره با گیجبازی رقم خورد. قلب جنینِ مادرباردار را پیدا نکردم و استاد خودش دست به کار شد. حس بدی داشتم. واقعا بد. گیجبازی همیشه بیشتر از خرابکاری اعصابم را به هم میریزد. با ادامهی روز ولی صبح زشتم جبران شد. الان دقیقا خاطرم نیست چند تا مراجع داشتیم اما از یک جایی به بعد مرکز چنان شلوغ شد که دست، کم میآوردیم. خلاصهاش را بگویم، معاینه برستی انجام دادم. خودم تنها. به عنوان بزرگترین موفقیت روزم، انجام دادنش واقعا لذتبخش بود. حتی به مادر آموزش هم دادم. استاد گوشهای ایستاد و دخالت نکرد. یک امتیاز فوقالعاده مثبت. و مادر هم اعتماد کرده بود و از سوالات و نگرانیهایش میپرسید. امتیاز مثبت بعدی. بعد یک کوچولوی بامزهی شش ماهه را واکسن زدیم. من نزدم. من فقط آماده کردم و استاد زد. اما واکسنهای خوراکیش را من دادم. قطرات روی زبان کوچولوی صورتیش فرود میآمد و پسرک ملچ مولوچ کنان مزه میکرد. خیلی دلم خواست بدانم چه مزهایند. این آخریها هم پسر ۱۶ سالهای برای واکسن کلاس دهم مراجعه کرد که باز من زدم. دروغ چرا هر دو ترسیده بودیم. ولی به خیر گذشت. فهمیدم الکی میترسیدم. ساده بود.
میانهی صبحم هم داستان یک عکس از یک تکه از صبحم را برای دوستانم تعریف کردم و تمام تایم استراحتم را نشستم یک گوشه و نوشتم.
عالی نبود ولی بد هم نشد.
بقیهی روز را مستقیم برگشتیم خوابگاه. دو تا از هماتاقیها راهی خانه شدند. فعلا تا هفتهی بعد کاراموزی نداریم. من ماندم و مریم و الهه و کل روز را با هم وقت گذراندیم. مریم، الهه را زیر ورزش گرفت. من هم مثل دیروز زدم به دل حیاط خوابگاه و موسیقی به گوش،
۱.پیادهروی کوتاهی کردم،
۲.چند تا عکس گرفتم،
۳.کمی نوشتم،
۴.گربهی توی حیاط را ناز کردم،
۵.زیر درخت توت پشت حیاط نشستم و کلی فلسفیدم و بعد با بچهها رفتیم توی اتاق،
۶.کمی برای تولدم برنامه ریختیم که چه کار بکنیم و نکنیم،
۷.سه تایی شامی پختیم و خوردیم و کمی هم با آهنگهای پرحس مریمجان غمزده شدیم.
۸.مشهدیبازی درآوردم و خواستم شمع روشن کنم که فهمیدم جا گذاشتم در خانه.
و درکل حرکت امروز موفقیتآمیز بود. آخر شب با سختی خودم را اینطرف و آنطرف میکشاندم اما باز هم حرکت کردم. و به نظرم همین کافیست. هدف فقط حرکت است.
بیست و سوم شهریور
روزم را با صفحات صبحگاهی شروع نمیکنم. در تاکسی ناگزبر بین دو مرد غریبه مینشینم و کمی خلقم تنگ میشود. وسط که مینشینم احساس خفگی میکنم.
صندلی مورد علاقهام اشغال شده بود. گزارش نیک استاد را میخوانم و به فعالیتهایش غبطه میخورم.
دوستم جواب پیام دیروزم را داد و انرژی تازهای به روحم تزریق کرد.
کمی نوشتم، کمی خواندم. کتابی که میخوانم را ماهاست کش دادهام. این ماه هم نمیتوانم تمامش کنم.
دوروزی میشود که هندزفریام ریق رحمت را سر کشیده و من دلم نمیخواهد این ماه پولی برایش صرف کنم. پس از موزیک در راه خبری نیست.
اتوبوس برگشت خلوت بود، آنقدر که روی صندلی چهارزانو نشستم و کمی نوشتم.
سال واژه: پذیرش
این روزها عجیب وقت کم می آورم. چند شبی است گزارش نیک را فقط در حد اعلام حضور گذراندم.
دلتنگ شدم، شاید امشب مجال چند خطی نوشتن باشد.
دو روز است درگیر گوگل و جیمیل کوفتی هستم، سیم کارت برای ساخت جیمیل دوم به رسمیت شناخته نمی شد. ناگزیر” اوتلوک” دوم ساختم، از سماجت خود بسیار مسرور هستم. پیش تر ها، اگر کاری نمی شد رهایش می کردم یا دست به دامان داناتر از خود می شدم.
اکنون تغییر کردم، اینقدر تکرار و ادامه دادم تا درست شد آنچه می بایست.
اواخر شیفت کاری خیلی همه چی در هم تابید، در مسیر برای پایان یک روز کاری سخت با دوست جان تماس گرفته و از هر دری حرف زدیم. این تماس دو مزیت داشت؛ ترافیک آزاردهنده نبود، حال و هوایم بهتر شد.
امروز آشپزی کردم نه فقط برای رفع گرسنگی بلکه برای رهایی از افکار بیهوده ی تکراری. تا حد زیادی موفق بودم، علاوه بر آن وعده ی امشب و فردا نیز آماده شد. در حین آشپزی اپیزود های اول پادکست جافکری را دوباره گوش دادم.
پادکست وبینار دیروز را گوش دادم. نگاهی به کتاب های “سروناز علم بیگی” انداختم، یادم آمد چقدر از این تصاویر ساده ی کودکانه دور شدم. به خیال خود آرزوی بزرگ شدن داشتم، اکنون دوباره بهتر است برگردم به کودکی. باشد که جهان را برای خود قابل تحمل تر، ساده تر و رنگی تر بیابم.
باکس خاک گربه هایم را شسته و خاک جدید جایگزین کردم. این کار همیشه برایم سنگین و البته شیرین است، شیرین به این خاطر که شاهد کیفور شدن بچه ها هستم. در خاک جدید خود میغلتند، حسابی که اشباع شدند اولین گل را در آن می کارند.
غذای گربه های بیرون را پخش کردم.
قبل از غرق شدن در خواب، خود را به گزارش نیک رساندم.
اصلا میل نوشتن گزارش نیک نداشتم. اما به خودم گفتم علی، امروز را بنویس. ایرادی ندارد اگر گزارشت چشمگیر و خواندنی از آب در نیاید. فردا که حس و حالش آمد، آنجا به همه نشان بده که چقدر هنرمندی و چه کارهایی از دستت برمیآید.
امروز گیلهمرد را از سر تا ته خواندم. برای دومین بار بود که میخواندمش. پایانبندی و تصویرسازی نویسنده دلنشین بود اما نثر سرپا و خوشاهنگی نداشت. امروز کمی دیرتر از خواب بیدار شدم. مدام این جمله در ذهنم تکرار میشد که آدم در زندگی باید سکهی خودش را ضرب کند. باید خودش بشود نه کس دیگری. دیگران شده اند، تو اگر میتوانی برو خودت شو. یاد کتاب وقتی نیچه گریست افتادم که نیچه در یک دیالوگی میگفت بشو آنکه هستی. بهقول عباس معروفی آدم باید سکهی خودش را ضرب کند.
چند صفحه از کتاب روزها در راه خواندم. مسکوب یکروزهایی نثرش خواندنی و گیرا میشود یک روزهایی نه؛ ضعیف است و پر چاله چوله، پر دست انداز.
امروز برای اولین بار کار کارمندی کردم. تجربهی تازه و متفاوتی بود. بعد از کار احساس کردم میتوانم دنیا را فتح کن. کار کردن به من شهامت داده بود. در کانال تلگرامم 9 دقیقه دربارهی تجربهام حرف زدم. گفتم تا داغ است و از دهن نیافتاده، بازگویش کنم.
با مبینا و فاطمه و چند تا از دوستان دیگر رفتیم بسکتبال و تنی به توپ زدیم. چند روزی بود ندیده بودمشان. دلم برایشان تنگ کوچک شده بود. من خیلی دربارهی آدم ها کنجکاوم. آدم ها برایم من مثل یک باغ دربسته میماند. گفتگو و معاشرت سبب میشود درهای این باغ گشوده شود و شنونده یا پرسنده از زیبایی درختهای آدم روبروییاش برخوردار شود. اه! چه جملهی دراز و سختحلقومی.
ظهر یک پست وبلاگ از محمدرضا شعبانعلی و یک دانه از شاهین خان خواندم. برای خواندن پست های شاهین خان ولع دارم. صفحهنمایش یا اسکرین چشمم را اذیت میکند. دلم میخواهد تمام یادداشتهای شاهین کلانتری را بخوانم اما سوزش چشم و سردرد مانعم میشود.
ظهر رفته بودم پیاده روی کنم. زیر نور آفتاب. گرما زلهام کرد. رفتم یکم چیز میز بخرم. در فروشگاه، فروشندهی خانمی هی به من زل میزد و میخندید. نمیدانم در دلش چه بود. از ته ریشم خوشش میآمد یا داشت به دمپاییام میخندید. خیلی عجیب و نامعول بود. دزدکی نگاهم می انداخت و لبخندهای مرموزی میزد. نگاهش بیمهابا بود. هورمون های بدنم حکم میکند که من به این جور مسائل پاسخ محکم تری بدهم. تقصر من نیست، دست تکامل مرا به چنین خیالاتی وامیدارد. خون داروین در رگهایم جاریست. جوانم و پر شر و شور. بگذریم از این مهملات.
روز پر برکتی بود. فردا قول میدهم گزارش نیکی بنویسم پسندیدهتر و سرحالتر.
23شهریور1405
امروز روزم را با صبحانهای سبک و صفحاتی صبحگاهی آغاز کردم.
دُخملک را به کانون بردم و بعدش پارک و پیاده روی.
ناهار داشتیم خوشبختانه، بخاطرِ همین امروز بیش از هزار کلمه مجموعاً نوشتم.
پیرنگِ دیگری نوشتم. فکر کنم انتخاب نهاییم باشد.
آزاد نویسی کردم.
روز تولدم است و یک جستار در بابِ تولد، مشق کردم.
عصر به باغ رفتیم و مهمان داشتیم.
۱ـ کلاغ نوک شاخهی کاج بود. کاج خشکیده بود. شاخههایش هم. از کجا معلوم که کاج بود؟ فقط کاجها اینطور آسمان را سوراخ میکنند. نوک کاجِ خشکیده جای کلاغ بود. گاهی یک کلاغ، گاهی دو کلاغ. هیچوقت سه کلاغ با هم نوکِ کاجِ خشکیده نبود. کلاغ غاری کرد. قبلا ساکت بود. الان صدا بود و تصویر هم بود. من کلاغ و کاج و نوک خشکیدهاش را از پنجرهی اتاقم میدیدم. نوک خشکیدهی کاج از بام همسایه بلندتر بود. غارِ کلاغ از سکوت بلندتر.
۲ـ تازگی به جای استرس، احساس هیجان میکنم. عجیب و تازه است. قدمی رو به جلو که هیچ وقت فکر نمیکردم بتوانم بردارم. استرس میگوید:« بیا نرویم. اگر برویم فلان و بهمان میشود و فلانت بهمان میشود. چی؟ میخواهی بروی؟ مجبوری؟ خب پس آمادهی فرار باش. نمیتوانی فرار کنی؟ پس همینجا میخکوب شو تا بعد.»
هیجان ولی میگوید:« بیا برویم. تا به حال اینجا نرفتهایم. یعنی چه چیز جالبی و جديدی قرار است ببینیم؟ اگر فلان شد هم بهمانی پیدا میکنیم و درستش میکنیم. نکردیم هم فلان میماند. چی؟ طاقت نداری دیگر صبر کنی؟ میخواهی بروی؟ من هم. بیا برویم پس.»
۳ـ” میعاد در لجن” میخوانم. این قسمت از اولین صفحاتش به نظرم جالب بود:
” چه سپیدی؟ چه سیاه؟
رنگ و گمرنگی و همرنگی و یکرنگی و رنگارنگی بیرنگند”
۴ـ برداشتهاند برنامهی” دولینگو” را کپی کردهاند آن هم چه کپی. خود دولینگو به لحاظ آموزش مشکل داشت. اینها نه تنها همان خط مشی مشکل دار را دنبال میکنند، بلکه خوبیهایش را هم فاکتور گرفتهاند. آموزش لنگ دولینگو را تبدیل کردهاند به عدم آموزش مطلق. من فقط به عنوان آزمودن آموختههای قبلی از آن استفاده میکنم. خلاصه که” فانگلیش” نصب نکنید اگر قصد یادگیری زبان دارید.
۵ـ پست خالمخالی الهه خانوم علیزاده را میخواندم. یادم آمد دوستم که رفت خالهایش را برداشت چه قشقرقی راه انداختم. بنده خدا مبهوت کولیبازی من بود. گفتم:” مگه نشنیدی خال، جای بوسهی فرشته هاست؟ آخه کی میره جای ماچ فرشته رو پاک میکنه که تو کردی؟” گمانم باید زودتر این را برایش میگفتم. شاید نمیرفت خال مخالیهای خوشگل صورتش را بردارد و احساسات فرشتهی عاشقش را جریحهدار کند.
۶ـ جعبه جینگولی قرصهایم را نشانش دادم. گفت:« چه پولدار.» پولدار نیستم عزیز من. یک ماهی گلیام با حافظه چسکیلوبایت که بعد از خوردن قرص، یادش میرود آن را خورده یا نه. اوردوز آهن کنم تو میآیی میلگردهایم را جمع میکنی؟
_صبح، آزاد، نوشتن.
_نقاشی کشیدم. یک بادبادک. شاد بود. جانش صورتی رنگ بود. نقاشی دیگری هم کشیدم فکر میکنم
نامش آقای پیازچهای بود.
_ناهار را پرخوری کردم و عذاب وجدان گرفتم. حرف دوستم به یاد آوردم: یا زیاد نخور یا اگر زیادی خوردی با خیال راحت بخور.
_وبینار و جریان داستان نویسی. احساس میکنم روزهایم مفید تر و نیکتر شدهاند. من هر روز یک داستان دارم. چه بد چه خوب چه کامل چه ناقص من یک داستان نوشتهام. امروز دربارهی یک بابا هزارپا نوشتم. رفت نانوایی تا نان بخرد. نانوایی بسته بود. بچه ها گرسنه بودند. باید به جنگل تاریک میرفت. جادوگر تنها کسی بود که آرد داشت و او باید شکم بچههایش را سیر میکرد.
_امروز کلی بچهلیلی خواندم.
_از کتاب دولت و فرزانگی خواندم: هر مسئلهای راه حل خود را نیز به همراه دارد. فقط باید آن را پیدا کنید.
_به فایلهای ضبط شده از تمرینجا گوش دادم.
_نوشتههای دوستانم را خواندم. پر از قشنگی شدم. من از چشمها و ذهنهای مختلف دنیا را دیدم.
_کاش میشد نمک بدن را چیشد. شاید اصلا حاوی نمک نباشد.
_ پیادهروی. زانویم چرا درد گرفت؟
_ یک داستانک نوشتم. بعد از آن داستان کوتاه دیگری را ویرایش کردم. امیدوارم بهتر شده باشد.
_شعرکی خواندم از کتاب داشت میمرد.
۱۴۰۵/۶/۲۳
امروز در خواب آلودگی کامل رفتم سرکار، قرصهای خواب کاملا گیجم کرده اند، امیدوارم روتین خوابم را پیدا کنم که نیازی به قرص نباشد،به هر حال وقتی رسیدم سرکار ، روی میزم را که نگاه کردم،قبل از اینکه برسم کلی کار فوری روی میزم گذاشته بودن برای من که گیج خوابم، چار های نبود برآنان مه ریزی کردم و شروع به کلی کار عقب افتاده و کارهای جدید کردم، یک چیز جالبی که سر کار من وجود دارد این است که افراد صبح که کارشون را شروع میکنند، خوب یا بد یکم که میگذرد یکی برای یکی دیگه میره تو قیافه یا اینکه بگیری میره یه گوشه ای به گریه کردن، قبل ترها میپرسیدم الان خیلی حوصله ندارم، میگم خودشون باهم مشکلشون را حل میکنند. یکم از روز که میگذرد خانمی هست که می آید کارهای خدمات آزمایشگاه را انجام میدهد همیشه خدا ناله است و محتاج نان شب، دیروز یکی از بچه ها بهم گفت میشه خواهش کنم باهاش حرف نزنی چون حرف زدنش بقیه را ناراحت میکند، امروز که آمد شروع کندبه حرف زدن دیدم تنگ نفس دارد گفتم حتما باید دکتر بروی نمیدانم یک آدم چقدر میتواند این همه مشکل داشته باشد. بعد از ظهر که آمدم به مادرم کمک کردم و جلسه آنلاین داشتم و بعد نشستم به خطاطی و گوش دادن به وبینارهایی که فرصت گوش دادن نداشتم. دارم فکر میکنم بیشتر اوقات برای آدمهای اطرافم کاری نمیتوانم بکنم جز گوش دادن، گاهی که در ترافیک هستم به آدمها نگاه میکنم ، نمیدانم چرا دلم نمیسوزد. بگذریم به نظر خودم برای امروز هم ارزش افزوده ای نداشتم، به اضافه اینکه مدتی است تلاش میکنم فیلم ببینم اما نمیدانم چرا نمیتوانم فیلم ببینم شاید به خاطر اینکه در روز اینقدر پراکنده کار میکنم خیلی حوصله دنبال کردن فیلم را ندارم. شاید فیلم دیدن کمی حال و هوایم را عوض کند.
گزارش نیک
سالواژه: تحول
کلمهی سحر با صدای بلند همسایه بیدار شدم.
برامون مربای به آورده بود. با خوشرویی و لهجهی غلیظ شمالی بابت شوکی که داده بود عذرخواهی کرد.
هوای نمناک شمال سست و بیحالم کرده بود. با سختی بهش غلبه کردم و به شوق نوشتن کنار ساحل جول و پلاسم رو جمع کردم راه افتادم.
مسیر کوتاه و سرسبز، مانعِ نکوناله کردنم از پیادهرفتن بود.
حصار فلزی گرداگرد دهها اردک و غاز و جوجههاشون، تماشایی بود. کیسهی نان رو باز کردم و لقمههای کوچک رو مشتمشت به سمتششون انداختم. از سروکول هم بالا میرفتند و رو هوا از هم میقاپیدن.
لذت خوروندن به اردکها تجربهی شیرینی بود.
یاد نوههام افتادم که باید با التماس و اصرار چیزی بخورونمشون.
نسیم کنار دریا، گرمای سرظهر رو برده بود.
نیمکتی پیدا کردم و شروع کردم به روزنگاری.
نهار رو صبح آما ه کرده بودم. دغدغهای نداشتم.
از طاقچه دو تا کتاب کودک خوندم. اولی: «چت با شیطان» بود. بهنظرم نویسنده مخاطب رو اشتباه انتخاب کرده بود. هیچ جاذبهای برای کودک دبستانی نداشت. حتی جملات ساده و قابل درکی برای کودک توش ندیدم.
تصویرها هم از اول تا آخر کتاب، صفحهی موبایل و کامنت های راوی با شیطان بود.
دومی: « آقایباکلاه و آقای بیکلاه» بود.
۲۴ داستان کوتاه در حد داستانک بود.
داستانها پر از آموزشهای غیرمستقیم و ساده بود. به زبان کودکانه و شیرین.
برای مجلس یادبود دوست تازه فوتشدهم به دخترم زنگ زدم تا جور منو بکشه و شرکت کنه.
نیمههای وبینار نویسندهساز یهویی برق رفت و به دنبالش اینترنت هم رفت.
قزوینیها یه مَثل دارن، میگن: همه دویدن، گیوهکشان هم دویدن.
نمیفهمم اینترنت چرا دنبال برق راه میافته آخه؟
با پسرم رفتیم هایپر مارکت محل و فلاسک استیل خریدیم. فکر کنم این پنجمین فلاسک بود طی یک سال گذشته که پسرم میشکوند و میخرید.
اینبار دیگه نذاشتم شیشهای بخره.
داستان عافیتگاه، از کتاب « دندیل» رو خوندم.
دیالوگها، توصیفات و نثر غلامحسین ساعدی کمنظیره.
بیست دقیقه ورزش و نرمش خانگی با موزیک شاد هم جزو نیکترین و دلچسبترین کارِ نیکهای امروزم بود.
شوق نوشتن داستان کودک کُشته منو.
امشب دومین بازنویسی تمرین« کارگاه کودکنویس» رو انجام میدم.😊
سالواژه: تغییر
۱- امروز دفترم را باز کردم و ارزشهایی را که قبلاً نوشته بودم، مرور کردم. چند مورد دیگر هم به فهرستم اضافه کردم. همین کار باعث شد در طول روز بیشتر به ارزشهایم فکر کنم و با خودم قرار بگذارم که تحت هر شرایطی به آنها پایبند بمانم. احساس کردم لازم است هرچند وقت یکبار به خودم یادآوری کنم چه چیزهایی برایم مهماند تا در میان اتفاقها و خواستههای روزمره، از آنها فاصله نگیرم.
۲- ساعت ۹ صبح به پارک رفتم. هوا خنک بود و صدای پیسپیس آبپاش پارک به گوش میرسید. کمی آنطرفتر، خانمی با سگ سفیدش قدم میزد. دوستم آمد و بعد از سلام و صبحبخیر، در سکوت شروع به راه رفتن کردیم. دیدن خانمها و آقایان مسنی که با وجود دشواری راه رفتن، همچنان به تلاششان ادامه میدادند، لبخند به لبم آورد. تماشای قدمهای آهسته اما پیوستهشان، تصویر دلگرمکنندهای از ادامه دادن بود.
۳- غروب، بابا نان بربری تازه خرید. من هم که همیشه عاشق نان تازه هستم، دو تکه کوچک نان برشته از مامان گرفتم و همانطور خالیخالی، با لذت مشغول خوردن شدم.
۴- ذهنم درگیر موضوعی است که چون تلاشهایم برای حل آن نتیجه نداده، بیشتر روزها باعث ناراحتی و نگرانیام میشود. امروز هم یکی از همان روزها بود. هم نگران بودم و هم ناراحت؛ از طولانی شدن مسئله، از اینکه همچنان ادامه دارد و از اینکه با وجود تلاشهایم، هنوز نتیجهای نگرفتهام. گاهی سختترین بخش ماجرا برایم این است که نمیدانم چطور میتوانم در میان این بلاتکلیفی، آرامش خودم را حفظ کنم.
۵- در طاقچه میچرخیدم که چشمم به کتاب «اسب سیاه» نوشته تاد رز و اگی اگاس افتاد. قبلاً تعریفش را از یکی از دوستانم شنیده بودم و خواندن نظرها و کامنتهای دیگران وسوسهام کرد که سراغش بروم. نویسندگان کتاب دیدگاه متفاوتی نسبت به موفقیت دارند و همین نگاه متفاوت، یکی از نقاط قوت کتاب به شمار میرود. چند صفحهای از آن را خواندم و توانست نظرم را جلب کند.
۶- از وقتی تمرین نه گفتن را شروع کردهام، هر روز این سؤال را با خودم تکرار میکنم: اگر مطمئن بودی طرف مقابلت از تو ناراحت نمیشود، جواب واقعی و صادقانهات به درخواست او چه بود؟ برای همین، هر وقت میخواهم به درخواست کسی پاسخ بدهم، سعی میکنم این سؤال را معیار تصمیمم قرار دهم. این تمرین کمک میکند قبل از اینکه صرفاً برای ناراحت نشدن دیگران جواب بدهم، کمی مکث کنم و ببینم خودم واقعاً چه میخواهم.
۷- به امروز نمره ۷ دادم. با اینکه کارهای زیادی انجام دادم و بابتشان خوشحالم، احساس میکنم امروز در روزمرگی گیر افتادم و نتوانستم کاری برای بیرون آمدن از آن انجام دهم. به همین دلیل نمره ۷ را انتخاب کردم؛ نمرهای که برای من نماد یک روز متعادل است و در عین حال، فاصله قابل قبولی با ۱۰ دارد.
وقتی ایده و پیرنگ درگیر میشوند
-سالواژهام: تدریس.
-موضوع جدید داستانک مشخص شد. «خاطره». با یک چالش سخت. «روایت داستانک به شکل یک خبر». چندین ایده را از ظهر بالاپایین کردم. بعضیها را تا چند جمله هم ادامه دادم، ولی دوستشان نداشتم.
-عصر، رسیدم به دو تا داستانک.
-رفتم سراغ داستان کوتاهم. به پنج صحنهی اولش فکر کردم.
-گزارش نیک امروز را نوشتم و در کانال هم هوا کردم.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
صبح را با سفارش دارویی از اسنپ برای زخمهای دهانم میآغازم. درد همراه روزهایم شده و کمکم انس گرفتهام با آن. گویی تبدیل شده به آنتاگونیست زندگیام که تحریکم میکند برای جنگیدن و مبارزهی جدیتر. هدفم را برجستهتر نشانم میدهد. پس کمترین کاری که در توانم هست را انجام میدهم. صوت «نویسندهساز ۱۵۳» را پلی میکنم.
شاهین از کتاب «یادداشتهای روزانه»ی بهزاد حاتم میخوانَد؛ کتابی بهشکل روزنویسی برای شرح رابطهی نویسنده، بهعنوان هنرمندی دیرپا، و سروناز علمبیگی، بهعنوان هنرمندی جوان، شامل نقاشیهای سروناز.
لابهلا، پیامکبازی برای پیدا کردن راهحلِ دیگردردها.
در وبینار، آنلاین نبودم و تصاویری را که همزمان از نقاشیهای سروناز نمایش داده میشد ندیدم. از شنیدن وصفشان مشتاقِ دیدار شدم. جستجویی کردم و به تعدادی از آنها دست یافتم. بسیار آزاد و رها کشیده شده بودند.
این روزها چقدر نیاز دارم به رها کردن هیجاناتم. به آزاد گذاشتنشان برای خودنمایی.
تصویرسازیهای خودم جلوی چشمم آمد. چرا من بیش از فضا به کاراکتر میپردازم؟ چرا هروقت دست بر کاغذ میگذارم، اول کاراکتر خودش را نشان میدهد؟ بهنظرم کاراکترم حرفی برای گفتن دارد که فوری میپرد وسط ماجرا. اگر به کاراکترم اجازه دهم به شکلهای دیگری صحبت کند چه؟ فضا پررنگتر میشود برایم؟ یا مسئله، ناتوانیام در فضاسازیست؟
دیدم طرحهایم زیادی پرگو هستند. تصویرسازی، ماجرایش با نقاشی فرق میکند؛ بله. باید حرفش تاحدی مشخص باشد؛ شاید. تصویرسازیِ مفهومی همیشه نیاز به مستقیمگویی ندارد. آنچه جذابش میکند، فرصتیست که به خواننده میدهد. حتی در تصویرگری مطبوعاتی و کتاب هم باز گذاشتن فضای تخیل مطرح است.
اما تخیل در کارهای من کجاست؟ مخاطب، کجای اثر من است؟ آیا جایی برای خوانشِ متمایز او باقی میگذارم؟
لابهلا، بهدنبال دستور غذایی نرم و مناسبِ شرایطم هستم که کمتر اذیتم کند و برایم قابلبلع باشد. چتجیپیتی «اوکایو مرغ» را پیشنهاد میدهد؛ یک غذای سنتی ژاپنی که از برنج و هویج نرم و مرغ ریشریش تشکیل میشود.
در حین پختن غذا با دو شکلِ مختلف برای خودم و محمد، فکر کردم باید فرصتی به بینندهی خطخطیهایم بدهم تا نقشی در درک یا تحلیل اثر ایفا کند. اگر همهچیز را من بگویم، کشف شاعرانهای در اثرم رخ نخواهد داد؛ چیزی که من از کارم انتظار دارم و برایش میکوشم.
شنیدن پارهای از کتاب «یادداشتهای روزانه»، فکرها و پرسشهای دیگری هم در سرم انداخت. مثلاً اینکه چرا من همصحبتی برای گفتگو و نقد ادبی و هنری ندارم؟ خیلی فکر کردم و یکی دو گزینهای از سرم گذشت. اندیشیدم حتماً پیشتر برای خود همبحثهایی جستهاند. غمگین شدم. ولی فکر کردم پیشنهاد دادنش ضرر ندارد.
یادم آمد یکی از دلایلی که موضوع تا الان به تعویق افتاده، سرشلوغیام بوده. پس مریضیِ نکبتی، جنبههای مثبتی هم برایم داشته. وقتِ آزادِ اجباری.
دیگرپرسش اینکه، چرا روزنویسیهایم را به اندازهی کافی جدی نمیگیرم؟ نگاهی به صفحههای گزارش نیک میاندازم و حظ میبرم از خواندن گزارشها. مصمم میشوم به نوشتن. حالا که فرصت هست، مینویسم و به اشتراک میگذارم.
بویی به مشامم میرسد. بد غرقِ نوشتن بودهام. میدوم سمت آشپزخانه و زیر گاز را خاموش میکنم. غذا هنوز خوردنیست. شُکر.
برمیگردم به نوشتن.
محمد میرسد و غذا میخوریم. از دردسرِ امروزش در پیگیریِ بیمه میگوید و بیمسئولیتیِ آدمهای مسئول. حاضر میشوم برای ویزیت دکتر. باید شرایطم را برای گذاشتن پورتِ تزریق بررسی کند. نمیدانم چرا برایش دلهره دارم. برای خود تزریق اینقدر مضطرب نبودم.
مو و لباسِ راحت تن میکنم و پیش به سوی بیمارستانِ آریا. لحظهشماری میکنم برگردم خانه و دوباره بخوانم و بنویسم. امروز حالم بهتر است و مجالِ نوشتن بیشتر. باید غنیمت بدانم.
در راه برگشت از بیمارستان، به نعیمه پیام میدهم که امشب خوبم و میتوانم بروم خانهی بابا. میگوید امروز بس است. برو خانه استراحت. فرداشب اگر خوب بودی برو خانهی بابا. قبول میکنم.
نیمههای راه خیلی یهویی احساس نفستنگی و تهوع میکنم. نمیفهمم حال بدم بهخاطر ماسکیست که در این یکی دو ساعت نگذاشته راحت نفس بکشم، یا از بین رفتنِ تأثیرِ مسکن. کمکم دردهای بدن هم شروع میشوند. میفهمم حتی وقتی روبهراهم، برای بیش از دو ساعت بیرون ماندن برنامه نریزم.
از ماشین که پیاده میشویم از محمد میپرسم: «موهام هست؟» میخندد و میگوید: «از «موهام مرتبه؟» به «موهام هست؟» رسیدیم.» هر دو تا آسانسور میخندیم.
سطح تمام داروها و انواع مرطوبکننده و کرمهایی را که برای رفعِ خشکیِ باورنکردنیِ پوستم خریدهام، مثل روزهای کرونا ضدعفونی میکنم.
یادم میآید میخواستم در کودکنویس ثبتنام کنم. دیر رسیدم، ولی. اولین جلسهی کارگاه دیروز بوده. اشکالی ندارد. حتماً میپیوندم و همراه میشوم.
قطعهی «Standchen» شوبرت را گوش میدهم و گزارش نیک مینویسم. وسطش شعرکی مینگارم. یاد کانالِ «رستنراه»م میافتم که با پاک شدنِ آن یکی اکانت تلگرامم پریده بود. مثلاً قرار بود جایی برای خودنگاریهایم باشد؛ آزاد و رها.
میروم سراغِ «رستنراه»ِ المثنی که چندی پیش ساختمش، ولی خالی از سکنه ماند. پیشیننوشتههایم را از گروهِ شخصیام بازمیفرستم به آن.
بیشتر مطالب نیاز به بازنویسی و اصلاح دارند. بخشی را انجام میدهم و در این خلال، با بازخوانیِ بعضی نوشتههایم لبخند بر لبم مینشیند. گاهی دختری پرشور میبینم در متنها، که سر ذوقم میآورد.
دوست داشتم بداند دوستش دارم و برای بهبودش تلاش میکنم. تصمیم گرفتم برایش نامهای بنویسم. میمانَد برای فردا.
در حین نوشتن، به پختنِ پورهی سیبزمینیِ نرم و خوشمزهای برای شام میاندیشم. عجیب است که این روزها چقدر بیش از قبل آشپزی را دوست دارم. گویی با مواد غذایی لاس میزنم موقع آشپزی.
ظهرها که پرّهی آفتاب هم میافتد روی سینک و کانتر آشپزخانه که دیگر نگو. دیوانه میشوم. از عمد کارهایم را در همان مربع کوچکی که نور آفتاب روی آن میافتد انجام میدهم تا قلبم تندتر بزند و زندگی در رگهایم جریان یابد.
هیچوقت فکر نمیکردم آشپزی که همیشه از آن میگریختم، اینطور محبوبم شود.
صدای تلقتلوقِ ظرفها از آشپزخانه به گوشم میرسد. محمد دارد آشپزخانه را سروسامان میدهد. میروم کمکش کنم و بعدش بساطِ دیدنِ سریالِ جدیدمان را پهن کنیم.
شاید «سیلو» را ببینیم.
گزارش ۱۲۵
🌱با صفحات صبحگاهی شروع میکنم. خوب است که با آن عجین شدم. گاهی تکراری بودنش دلم را میزند و گاهی متفاوت شدنش مرا به وجد میآورد.
🌱کار کار کار از ۹ صبح تا ۸ شب😩
🌱پندهای ارتباطی جهت یادآوری سال واژهام مینویسم و در کانالم منتشر میکنم:
۱.بیشتر لبخند بزن.
۲.پیشداوری نکن.
۳.گوش کن و در جواب دادن عجول نباش.
۴.پذیرشت را در متفاوت بودن آدمها بیشتر کن.
۵.قبل از هر فکری، به خودت یادآوری کن آدمها مثل تو، در پس رفتار ظاهری، کلی ماجرا دارند.
۶.ظاهر همه اطلاعات رو درباره یک آدم به تو نمیدهد.
۷.همه آنچه که ذهنت از آدمی، میسازد لزوما واقعیت آن آدم نیست.
۸.گاهی فقط مشاهده کن و گوش بده. لازم نیست همیشه دیگران را تحلیل کنی.
۹.حتی اگر کسی را درک نمیکنی اما احساس بیارزشی به او نده.
۱۰.سعی کن آدمها را دقیقتر ببینی و حس دیدهشدن به آنها بدهی حتی برای لحظه اندکی.
🌱کامل میکنم طرح جدید را و ارسال مینمایم به کانال دوره پیشرفته خلاق.
🌱پرسهای میزنم در حال و هوای جوانی مسکوب:
«از نوشتن بیزارم. البته این مزخرفات که من به عنوان یادداشت مینویسم بیزاری هم دارد. اما اساسا این روزها کلاف سردرگم هستم و خدا میداند چرا. من که نمیدانم. در تمام این بیست روز هیچ گهی نخوردم مثل تقریبا همۀ روزهای دیگر.»
🌱 از نیما یوشیج:
«من ندانم با که گویم شرح درد
قصه رنگ پریده، خون سَرد
هرکه با من همره و پیمانه شد
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصهام عشاق را دلخون کند
عاقبت خواننده را مجنون کند
آتش عشق ست و گیرد در کسی
کاو، ز سوز عشق میسوزد بسی»
🌱حال و هوای امروزم کمی غصه دار و غمناک است. شایدم همراه با دلتنگی. شایدم ملال و خستگی. میگذرد. میگذرانمش. شایدم بماند و رفیقم شود.😍
http://t.me/fahimsaadat0401
یادش بخیر
یه زمان اینجا مینوشتم. این روزا انقدر خسته میرسم خونه که تو ذهنم اومدم اینجا نوشتم ولی در واقع خوابم برده. برای اولین بار پستهای کانالم رو شمردم. هفتاد و هفت. پارسال با خودم قرار گذاشته بودم که صد تا شد پابلیک کنم. ولی الان که به عقب نگاه میکنم تصمیم خوبی گرفتم. مطمئنم اگه منتظر پست صد بودم، دونهدونه چک میکردم و با قضاوتهای نابجا نصف بیشترش رو حذف میکردم و باز میگفتم اینکه صد تا نشد، پس خصوصی بمونه فعلا. شاید همین استراتژی رو برای سایتم هم به کار ببندم تا انقدر الکی پول هاست ندم. بعد شیش ماه بیکاری هنوز یه ماه نشده که با کارم. شاید کمی بگذره بتونم عادت کنم و شبها وقت بذارم رو سایتم. باید از هفتهای یکی دو روز شروع کنم. در گروهی برای یک چالش متنی باید مینوشتم. روز آخر بود. اومدم در دو خط سر و تهش رو هم بیارم یه متن فلسفی-روانشناسی از توش درومد. کمی چکشکاریش کنم بذارم کانالم. حیفه این همه انرژی گذاشتم. روند خوندنم هم قطع شده متاسفانه. اما نوشتن قطع نشده. صبحها قبل کار در کافهی سحرخیزی میشینم و مینویسم. باید کتاب ببرم نصف نصف کنم. نصف نوشتن هم شب و کار. ای بابا باز رفتم رو دندهی کمالگرایی. ذهنم خستهتر از اونه یادش بیاد نوشتهها رو چطور به پایان میرسوندم پس تا همینجا فعلا.
– دختر و پسر بسیار جوانی را دیدم که داشتند به اصطلاح رابطهشان را تمام میکردند، بعضی چیزها بین تمام نسل ها مشترک است گویا، دختر به پهنای صورت اشک میریخت و میگفت: «مراقب خودت باش.» خوشحالم که این جمله را نشنیدم: «من لیاقت تو رو ندارم.» وگرنه ناچار میشدم «وات دِ فاک» بلندی بگویم. در فرهنگ ما آدمها روابط را تمام نمیکنند؛ بلکه روابط یا یکطرفه خاموش میشوند و یا با جنگ خاتمه مییابند. دو نفر هم که بخواهند گفتوگو کنند کارشان به این جملات آبدوغخیاری ختم میشود. حقیقتن برای افزایش سن سپاسگزارم.
– بعد از قصهی بیخودی که نوشتم خیلی کلافه بودم. آرایش ناشیانهای کردم و در تاریکی زدم بیرون. تاریکی نعمت بزرگی است، خیلی از دغدغهها را بیاهمیت میکند. پیادهروی کوتاهی بود اما چون با کتاب برگشتم کلافگیام مرتفع شد.
– در تمام کافهها دختر قشنگی هست که یا از آدم پذیرایی میکند یا پشت صندوق ایستاده. اصلن کافه بدون دختر قشنگ مگر کافه میشود؟ زندگی هم زندگی نمیشود. قشنگیهای دخترها تمام نشدنی است؛ دو قدم که راه میروی کیف میکنی از این همه قشنگی.
– چند بچه در خیابان بحثشان شده بود و کار داشت به دعو اختم میشد. پدر یکی از همان بچهها به باقی بچهها گفت «اگه میخواید مشکل حل بشه باید آروم باشید.» یکی از بچهها گفت: «مشکل حلشدنی نیست.» ما از کی یاد میگیریم که مشکلات حلشدنی نیستند؟
– همسایهی گرامی از دیروز صبح تا الان دارد پیاز سرخ میکند و من آنقدر عود سوزاندهام که دچار عودزدگی شدهام. خوشبهحال کسانی که با بوی پیاز و کلن بوی غذا مشکل ندارند، زندگی برایشان بهمراتب سادهتر است. من و پیاز اصلن رابطهی دوستانهای نداریم.
– تمرینجا همهی سوتیهای آدم را میآورد جلوی چشمش.
– ای آنکه نزدیکتری از رگ گردن، میشود کمی نزدیکتر شوی؟
– الهی شکرت…
– همراه با نویسندهساز آزادنویسی انجام دادم. آزادنویسیام پروپیمان بود. حس میکنم نسبتبه روز اولی که شروعش کردم، روانتر و بیوقفهتر مینویسم. البته فقط وبینار نویسندهساز کمکم نکرد. صفحۀ ژورنالینگ سایت هم تأثیر بهسزایی در بیوقفهنویسیام داشت. حاضرم هر روز پیشنهادش بدهم به هر کسی که مثل من گاه در دستانداز نوشتن گیر میکند.
– پیشگفتار «تقویم بیهدفی» را خواندم. برایم لذتبخش بود و به موضوعی اشاره میکرد که هر دقیقه درگیرشم: اوقات فراغت هدفمند. واقعا چه کسی فراغت هدفمند را باب کرد؟ چه ایدۀ مسخرهای. چه ضربههایی که از هدفمندبودن در فراغت خوردم و از بیهدفی نه. چه کیفهایی که در بیهدفی نصیبم شد و چه لذتهایی که مزهاش هنوز زیر زبانم است. شاید کتابش را خریدم. هنوز ماندهام بین نسخۀ الکترونیکی و چاپی. کتابش کمحجم است و میشود پیدیافش را خواند ولی هوس عشقبازی با ورق را چه کنم؟ در دوراهی معلق میزنم.
– دیشب، آخر شب، نگاهی انداختم به اولین فایلهای آزادنویسیام. تاریخشان برای اوایل دیماه سال قبل بود. بیشتر آزادنویسیام روزنویسی بود. دیشب تجربهها و احساساتی را خواندم که اگر ثبت نمیشدند، مثل هزاران لحظۀ دیگر سرنوشتشان جز مرگ و فراموشی نبود. بزرگترین ترس بشر فراموشی است. انسان هیچوقت نمیخواهد فراموش شود و همین ترس، او را به ساختن دنیاهای دیگر سوق میدهد. پس چرا خیلی راحت میگذاریم لحظاتمان فراموش شوند؟ به نظرم هر لحظه لایق ثبتشدن است چون در خود چیز ارزشمندی دارد که شاید همان لحظه از درکش عاجز باشیم. درک لحظه فقط با ثبت آن ممکن میشود.
– شوربختانه امروز طعمۀ گوگل شدم و وبسایت رمانباز را به من پیشنهاد داد. کنجکاو شدم ببینمش، چون چند روز پیش استاد دربارهاش صحبت کرده بود. در طول زندگیام دو بار فاجعه را از نزدیک دیدم. یک بار زمانی که در تهران زلزله خفیف آمد و دیگری آشناشدن با این وبسایت. تماموکمال همهچیزش نصفهونیمه و ناقص بود. سرسری نگاهی انداختم به رمان «جاوید در من». در خلاصۀ کتاب آمده شخصیت اصلی یک خواهر دارد به اسم لیال. بعد کمی پایینتر که میآیی لیال تغییر اسم میدهد به لیلا! یعنی کسی که خلاصه را نوشته حتی یک بار هم از رویش نخوانده. اصلا حالم بد شد!!! و اما موضوع کتاب: یک پسرِ بدعنقِ مغرور، عاشق یک دخترِ پولدارِ غشی میشود. شاید اگر اینجا ایران نبود، هما پوراصفهانی میتوانست حق کپیرایت آثار گرانبهایش را داشته باشد!
https://t.me/zahrahabibi9626
با اینکه قرار بود زود از خواب بیدار شوم، اما دیرتر بیدار شدم. در سحرخیزی شکست خوردم. بقیه روزم را سعی کردم دریابم. کتاب خواندم، چند صفحه از کتاب «اورفئوس» را، یک ویدئوی آموزشی برای تندخوانی تماشا کردم و تمرینهایی که برای افزایش محدوده دید و تقویت حافظه داده بود را نوشتم تا تمرین کنم.
به کانال ده تا از هممسیرها سر زدم. دلم برای شعرهایشان تنگ شده بود، برای یادداشتها و خودکاویهایشان.
یک نامه هم برای یاسر نوشتم.
ویس یوتیوبم را هم تا آخر شب هوا میکنم.
https://t.me/meslenafas
صبح آزادنویسی نداشتم.
اگر میداشتم، یا ناهار نداشتیم یا کلاس پیلاتس یا آماده کردن صبحانه برای شوهری که بیمار است اینروزها.
تا ساعت یک بعدازظهر که زمان گوگلمیت بود برای گردهمآیی با دوستانِ ناب، ناهار هم خورده و میز هم جمع شده بود.
با فنجان چای نشستم روبروی گوشی.
گفتم و گفتند و شنوفتمو شنوفتند، دوق کردم و برنامه چیدند و برنامه چیدم.
بعد موعد بشور بمال در آشپزخانه شد.
زمان استراحت، نشستم پای سریال آبکی، بعد هم رفتم پیادهروی،
میانهی مسیر به نویسندهساز پیوستم.
قبلش اجازه ورود نمیداد.
جمع صدوپنجاهنفریشان جمع بود.
هم راه رفتم و هم هی سرک کشیدم توی اسکایروم تا موقع نوشتن شد.
شاهین جان درست میگفت که موقع نوشتن کسانی میرونذ.
امروز خیلی خوب شد که رفتند و من پریدم توی روم و بعد از چند دقیقه نوشتن شروع شد.
روی نیمکت کنار مسیر نشستم و نت گوشی را به کار گرفتم.
برای رسیدن به انجام همهی کارها باید گاهی به جای لپتاپ با گوشی تایپ کنم.
تجربهی جالبی بود.
سرعتم با گوشی کمی بیشتر از لپتاپ است.
مطلبی نوشتم.
نمیدانم چرا هرچه میکوشم، نوشتهام شکل جستار روایی میشود و نه داستان.
ذاتن از معلق نگهداشتن افراد بیزارم.
داستانِ بیتعلیق هم، پرواضح که اصلن نمیارزد.
بعد نوشتن وقتی شاهین جان خداحافظی کرد تازه پیادهروی آغاز شد و بعد هم آمدم خانه شام ردیف شد.
راستی اگر ماست چکیدهی خانگی دارید با نمکبیامیزید که تند و تیز نشود. تا ماستینه شود.
بعد شام پشت لپتاپ شدم و متن امروز از نت گوشی به وورد سیستم منتقل شد که پیش بقیه باشد و تنها نماند.
دیشب هم توی خوابم مراقب بودم کسانی تنها نمانند.
سرم مدتیست پر از سودای پروژهی جمعیمان است.
الان بعد نیکنویسی، کانال به روز میشود و بعدتر، استحمامی و خوابی.
اینجا 👇🏻👇🏻هم بیایید.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
صبح ساعت ۵ ونیم را با نماز شروع میکنم. افکار پریشان وش را در دفتر آزاد نویسی رها میکنم، میخوابم وشاید بعد قرنی خواب میبینم آلزایمر گرفته ام ودخترم برام گل میخرد. صبحانه وتلفن به دخترم وخوردن کورتون در مدت ۷ دقیقه انجام میشود. گزارش نیک دوستان را با لذت خواندم، حب های دارویی را سر ساعت به معده تحویل میدهم وباز خوردآن از طرف مغزم؛ من اینها رو دوست ندارم،کی شیرینی میخوریم؟
وبینار را نیمه بودم . نمره من به روزم ۵ است .
گزارشنیک”1405/6/23″ شهریور. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
قصه “جشن روز مردم” تمام کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
امروز پری خانم ظهر برام سوپ آورد.
https://t.me/speechoff
_ امتیاز امروز ۶از ۱۰
_ صفحات صبحگاهی در سه صفحه (هرچند مهر همراه بود، نقاشی در پایین صفحه ی آخر کشیدم. )
سال واژه: مشاهده گری
نوازش گوش با شعر مولانای جان و با صدای بهرام گودرزی
«هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود»
_ پیاده روی در بوستان مریم بدون حضور آقایان
_چندین مقاله برای پیشینه تحقیق خواندم، چند ساعت وقت برد.
_ ساعت ۱۲ برق رفت، با بیشینه خوابیدم.
_کتاب «شاهراه تاثیرگزاری» شروع مطالعه.
_ «هیچ عشقی صادقانهتر از عشق به غذا نیست.»
به نظر میرسد، برنارد شاو می خواد بگه،
عشقهای دیگر شاید صادقانه باشن اما صادقانهتر نیستند.
پس وفاداری شکم به غذا بیشتر از عاشق به معشوقه.
گزارش نیک ۱۲۵ نیز با هزاران آرزوی ناتمام، تمام شد.
امروز هم بیستوسومین روز شهریور بود که گذشت. و صبح زود عَلَم بر سحر زدم و بوق و کرنا که بیدار باش و هوشیار باش که صبح صادق است بر آفرینندهی عالم هستی درود و سلام باد. بعد از بیداری سالواژام را کنارم قرار دادم و به نماز و دعا پرداختم و بعد از آن هم سراغ بیوقفه نوشتن رفتم. که در اوج و حس و حال نوشتن بودم که همسر جان بانگ برآورد که آفتاب طلوع کرد برخیز تا به پیادهروی برویم تا صبح است و خیابانها خلوت است یک ساعت پیادهروی واقعا نشاط میدهد و بعصی اوقات در پایان پیاده روی که به خانه برمیگردم حالتی بسیار سرخوش و خلسه دارم واقعا باید تجربهاش کرد که در قالب کلمات نمیگنجد. امروز هم از دست ماشینهایی که با سرعت میروند و رعایت عابرین و ماشینهای دیگر را نمیکنند شاکی بودم مخصوصا موتور سواران در هر کجا که باشم از زمین با سرعت دویست جلوی پای آدم سبز میشوند و مثل اسب شاخ دار تکچرخ هم میزنند. امروز کمی از کتاب خلیلجبران خواندم و پنجاه صفحه از کتاب خسروخوبان خواندم و یک واژهی معتبر در گلواژههایم نگاشتم. آن واژه روحالحیات بود. قشنگ است. من همیشه ذهن رویا پردازی دارم و در باره نوشتن داستان برای یادداشت روزانه رویا پردازی میکنم که نمونهاش در کانالم است. امروز با حضرت نوح تماس داشتم و خواهش کردم مرا هم در کشتی نجاتش سوار کند. نپذیرفت گفت تو مال زمانهی ما نیستی. در بارهی داستان کودک چند ایده جور کردهام دیشب هم تا پاسی از شب در جلسه استاد بودم و امروز تمام حرفها و آموزشهایش در ذهنم برای طرح داستان کودک دور میزد. در وبینار شرکت کردم که ناگهان برایم مهمان آمد و قطع شدم. خاطرات سفرهای کلاسی صبح تا بعدازظهر را در ذهنم زنده کردم. و به امروز نمرهی هشت میدهم.از کانال تلگرام مهرابی دیدن بفرمایید. آدرس کانال 👇
https://t.me/notetoday1
دوشنبه ۲۳ شهریور
گزارش نیک ۱۲۵
سال واژه تغییر
نوشتن سه صفحه صبحگاهی
خواندن کتاب شاهراه تاثیرگذاری استاد
چگونه با خلق و نشر ایده های خلاقانه به فردی تاثیرگذار تبدیل شویم؟و داستان زندگی استاد که بسیار خواندنی بود.
غزلی از حافظ خواندم.
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا دُر که به نوک مژه ات باید سُفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخسار نرُفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت
گفتم ای مسند جم، جام جهان بینت کو؟
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند؟سوز غم عشق نیارست نهفت
در وبینار امروز شرکت کردم اشعاری از حسین منزوی خوانده شد که ناب و پرمایه بودند.۲۵ دقیقه نوشتن داستان و بداهه نویسی امروز از دید اول شخص باید می نوشتیم و غلط نویسی را می گنجاندیم.من در داستان پرستاری بودم که کارهایم را اشتباه انجام می دادم و ساده و خُل ورز بودم مثلا اشتباهی دستورهای سرپرستار را متوجه می شدم.آمپولی که برای یک بیمار می بایست می زدم به بیمار دیگری تزریق می کردم یا کودکی که باید ازش عکس می گرفتم و به طبقه دیگر به رادیولوژی می بردم لباس کارم را بیرون آورده مانتو بیرونم را پوشیدم و کودک به بغل از بیمارستان خارج شدم که بروم عکاسی که مادر کودک بیمارستان را روی سر گذاشت فکر می کرد بچه را دزدیده ام و بقیه ماجرا که هنوز پایانی برایش ننوشته ام.حالا نمی دانم شاید منظور استاد از غلط چیز دیگری بود ولی من این طور برداشت کردم.
باورم نمی شد به این روش بتوان داستانی نوشت.تقریبا پنج صفحه نوشتم طی این زمان
جملاتی از کتاب ها که به دلم می نشیند را در دفتر یادداشت می کنم و بارها می خوانم.
و این بیابان انباز و ملازم آسمان بود، گوئی دنباله همان آسمان بود که دامن غبرائیش بر خاک کشیده باشد.آبی ملولی که در روز ذرات نور خورشید آن را گردآلود نشان می داد و در شب به مینای ناب مبدل می گشت.
از کتاب روزها اثر اسلامی ندوشن( سرگذشت و جلد اول)
پیاده روی کردم.
از ۱۰ به خودم ۷ می دهم.
گزارش هجدهم
سال واژه: تبدیل
سرزمین آرامشبخش کجاست؟
امروز صبح دیرتر و با عصبانیت از خواب استرسآوری که میدیدم بیدار شدم. مگر قرار نبود خواب سرزمین آرامش بخشِ روح و تن باشد؟
در مسیر نوشتن
_ نویسنده ساز را گوش دادم و تمرین ادامه نویسی را همراه با وبینار انجام دادم. شاید تکهای از این تمرین را با الهام از شعری که شنیدم در تمرینجا هم بگذارم. دلم برای طپش قلبِ قبل از خواندن اسمم و بازخوردهای ارزشمند استاد تنگ شده. بله به این زودی.
_امروز جاماندهی تمرینجا نشدم.
_گزارش خوانی هم انجام شد. یکی از گزارشهای مورد علاقهام: ساحل خسروی، هانا حسینی هم چند شب پیش میخواستم بنویسم.
وضعیت
فردا موعود اثاثکِشی است. امیدوارم به اثاثکُشی بدل نشود. الان که گزارشم را مینویسم در خانه آشوبی به راه است. بوی کارتن روی همه چیز نشسته است. پنجرهها با پارچه پوشانده شدند. زمین سرد و سفت است و فرشی نمانده. هیچ چیز سر جایی که قبلا بود نیست. خستهام و دوست دارم زودتر عنان زندگیام را دست بگیرم و از این یکی دوماه بیثباتی اخیر رها شوم. چیزی هم نمانده.
فیلم امروز
از آنجا که هنوز از حال و هوای مانتیس کاملا خارج نشدهام، فیلم امروز هم در ژانر جنایی و معمایی انتخاب کردم. The whisper man
فضای فیلم مرا کمی یاد black phone 1 انداخت.
دغدغه
هنوز روی رخدادک نویسی گیر کردهام. راه حلش را تمرکز و زمان بیشتر برای مطالعهی نمونهها میدانم.
آخرین گزارش
این هم آخرین گزارشی است که در این خانه ثبت میکنم. روزهای خوب، بودند و روزهای کمتر خوب هم.
امشب یاد خدا هم در گزارشم میآورم. احساس میکنم باید بیشتر شکرگزاری کنم. حتما.
امروز صبح رژیمم رو رعایت ت کردم . و ظهر ناهار و کل روز ولی ورزش نکردم .
سنگ صبور اثر صادق چوبک رو می خونم صفحه ۶۰ هستم داستان جذاب و دلیل اینکه چرا این مسائل حال بهم زن را میگه رو نوشته چون در جامعه وجود داره.
گفته چرا باید در نوشته هام عفت را رعایت کنم و از واقعیت نگم.
سیصد کلمه نوشتم.
شام مرغ سوخاری برای کارن درست کردم الان خوابیده .
✔️امروز برایم عجیب بود که در صفحهی صبحگاهیام از واژهی 《اتفاق》نوشتم و روزواژهام شد.
در یوگای صبحگاهی، با ماندگاری در سه آسانا، به تمرینم، قوت بخشیدم.
تارنوازی در اولین ساعتهای روز را دوست داشتم.
✔️در مترو هزار کلمه را نوشتم و رنگ و بوی داستان گرفت.
از حافظ هم رونویسی کردم.
✔️خوبی تمرینجا به این است که جای زیادی برای از نوشتن و از گفتن دارد. به خصوص رخدادک، هنوز جرات ثبت رخدادهای روزم را پیدا نکردم.
✔️در کلاس حضوری یوگا و در پنجدقیقه گفت و شنود پیش از آغاز کلاس، یکی از پرتوجوها گفت که امروز با ماشین به کلاس آمده، بعد از دریافت گواهینامه، به دلیل وزن بالا و زانو درد همهی خانواده از رانندگی غولی ساختهبودند برایش، اما امروز بدون هیچ حرفی ماشین را آورده و عکس ماشین پارک شده را برای همسر و دخترانش ارسال کرده.
دمش گرم.
✔️در نویسندهساز و هزار کلمهنویسی داستانساز، طرح دیگری خلق شد.
قلم، افسار آدم را میگیرد و میبرد.
با داستان صبح زمین تا آسمان فرق داشت.
داستان به زبان اول شخص و در مورد چاهبازکن توالت و فاضلاب است که ساعت ۱:۳۰ صبح به تماس مردی پاسخ مثبت میدهد و برای بازکردن چاه توالتشان میشتابد، اما پس از پایان کار صاحبخانه میگوید که هیچ پولی ندارد و التماس میکند که جار و جنجال به راه نیندازد. مرد واحد آپارتمان را ترک میکند اما در راهپله منتظر میماند تا در بسته شود. میرود و پشت در واحدشان بست مینشیند. بماند که تا صبح بوی فنر و فاضلاب ساختمان را برداشته، صبح که پولش را مطالبه میکند، صاحبخانه میزند زیر همهچیز و چاهبازکن داد و فریاد راه میاندازد و زنگ تکتک همسایهها دا میزند، در باز میشود اما هیچکس توجه نمیکند. حتا صاحبخانه هم در را محکم به رویش میبندد.
چاهباز کن با کلنگ کوچکش به پارکینگ میرود و با ضربهزدن به لولهها، همه را به پارکینگ میکشاند تا در نهایت مزدش را نقد میگیرد و میرود. چند روز بعد یکی از همسایهها تماس میگیرد و از او تشکر میکند برای ادب کردن مردی که مزد چاهباز کردن را نمیداد. گفت او سه سال است که حق شارژ نداده و از زیر بار هزینههای ساختمان در میرود و حالا باید تمام هزینه تعمیرات لولهها و پارکینگ را بدهد. از چاهباز کن میخاهد که بیاید و کار را انجام دهد و خوب کار میکند. آوازهی مرد چاهباز کن در محله و محلههای اطراف میپیچد، سرایدار ساختمانش میکنند و بعد از چند سال واحد دیوار به مرد قلدر داستان را میخرد و یک شرکت تاسیساتی به راه میاندازد.
البته خیلی خام است و باید پرورده شود.
✔️کتاب دفترهای دوکا و بیلنگر، پرندهبهپرنده و کتاب یوگا اثر یونگ را خاندم.
کتابخانی را ذرهذره یاد گرفتهام و پیش از این از روی سطرها میپریدم.
✔️دیدن فیلم مارتین ایدن را آغاز کردم.
✔️نمیدانم چرا به گاه پیادهروی، ذهنم خالیِ خالیست.
✔️ساحلک را نصب کردم ولی هنوز نمیتوانم مطلبی در آن بنویسم.
پای نوشتن وسط است
ــ نوشتههایم بوی خامی میدهند. خودم خوب میدانم، که تماشاگر خوبی نیستم. که شنوندهی خوبی نیستم. که صحبتکنندهی خوبی هم نیستم. خودم خوب میدانم نوشتههایم از کجا زخم میخورند. دست کم خودم اینطور فکر میکنم، و بخاطر همین نیستمهاست که قلم خوبی ندارم. چیزی که این وسط مسالهام است، شدن است. میخاهم تماشاگر خوبی باشم. شنوندهی خوب و صحبتکنندهی خوبی باشم. اما چطور؟ به نقاشیهای علمبیگی که نگاه میکنم یاد نقاشیهای دوران بچگیام میافتم. اما نمیتوانم آن را درست ببینم. نمیتوانم آن را درست بفهمم. نمیتوانم کشف کنم که نقاش منظورش چیست. این عجز دارد کچلم میکند. شاید بخاطر این باشد که من هیچ کتاب جدیای تا به حال دربارهی نقاشی نخاندهام. شاید. نه حتم دارم که بخاطر همین است. شاید هم به قول آن نقاش معروف ترکیهای که اسمش یادم نیست: نقاشی، نقاشی است. شاید پیچیدگی از من باشد. به آدمی میمانم که بیسوادانه به کتابی نگاه میکند و دوست دارد سر دربیاورد ماجرا چیست. اگر موضوع دیگری بود راحت تسلیم میشدم، اما اینجا پای نوشتن وسط است. نوشتن، خط قرمز من است. به قول داریوش آشوری زبان او جهان اوست. باید که به درازنا و پهنا و ژرفنای آن عمق دهم.
ــ چند دقیقه از تمام شدن سرزبان میگذرد اما من هنوز ذهنم درگیرش است. سرزبان هرجلسهاش برایم حکم اکسیجن را دارد. چقدر درس زندگیست و چقدر نیازمندم. در سرزبان روی سلیقهی موسیقاییمان هم کار میکنیم. مثلن الهه علیزاده شاهکار پخش میکند و مختصر توضیحاتی هم میدهد. این خیلی برایم باارزش است. گوشهای ما لیاقت بهترینها را دارد.
ــ در نویسندهساز مگوترین داستانم را نوشتم. داستانی که باید آهسته خاند. نمیدانم چرا داستان سکسی از آب درآمد😁، انگار که سناریوییست برای پورن🤣🤣(پورننویس). اما بد هم نشد. هدف اینجا بداههنویسیست.
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
https://t.me/Mohammadfaty2
از اتفاقاتی که در محل کارم میافتد، چندان خوشحال نیستم. چون به تصمیماتی که یک نفر دارد میگیرد، مشکوکم. بعد از این سالهای کاری، بدبین شدهام.
تا جایی که تونستم، نامهها را پاسخ دادم. برای یکی از همکاران برنامه چهار هفتهای ورزشی دادم. البته نه از خودم ولی برنامه مورد علاقهی خودم. در حالی که خودم مدتی است از ورزش دور ماندهام.
این روزها، خیلی بیشتر از قبل چشمام خسته میشوند.
به چالش امروز «ارتباط با بدن» گوش میدهم.
وبینار مدرسه نویسندگی، از آقای منزوی میشنوم و با دوستان مینویسم. از دخترک گل فروشی مینویسم که به درستی صحبت نمیکند.
میرزا آقا عسگری، چه زیبا سروده است. شعرکهای من کجا و این شعرهای پیچیده کجا؟ میخوانم شاید چیزی در ذهنم جرقه زند.
سالواژه: پژوهشیدن
انگار فعلن روزپژوهی میکنم تا پژوهش دیگر.
شش ساعت خاب. کم برای روزی طولانی. پتوپیچ دُنکیشوتخانی و به زورش هوشیاری.
احساس افلیجی در ورزش گاهی. گفت جای طناب پروانه بزن. برای مراقبت از زانو. در صد تای اول فهمیدی بیتنفس درست میمُری در این حرکات. دلدرد نفستنگی.
در بهترین روز عالم گوشی در کیف خاهری خاهرا جا ماند. میخاستی به چوب ببندش. انتخاب واحد بود. بیرون بودی. دیر رسیدی بهش. تفاوتی نمیکرد. سایت ارور میداد. از آنور خیاطی دیریده بود. وقتی رسیدی فقط جلیقه را تمامیدی. خسته شدی تازه. نتیجهی شبخابی بد.
چرت با یک پومودورو. شش صفحه آزادنویسی و گریه. پی به پیاماس بودن و درد و احساساتِ خفهکُن. چسبید احساس منفینویسی. اگر این روزها نباشد شفافیت با زندگی نیست.
۱۰۰۰ کمله آزاندویسی در نویسندهساز. شخصیت اینگونه میحرفید. عاشقش شدی. نمیدانستی قانون را درست فهمیدی یا نه. تا توانستی پریشانی ساختی و شخصیت با شلغ.
دیروز ناقص نوشتی و نچسبید. امروز کامل نوشتی و جانچبس شدی.
دیروز مادرت به قابلمه پارتی گفت مهمانیای که در قابلمه است. اشتباه تحت لفظی بود. نوشتیاش.
از صبح فقط همین یک کلمه در سرم چرخیده:
پا پس کشیدن
دیشب، تمرین پلاتم را دوست نداشتهام. برای دوباره نوشتن و رساندنش به کلاس امروز عصر هم فرصت نداشتهام. کلافه شدهام. کلافگی آدم را وا میدارد به پا پس کشیدن از دوستیها، روتینها، برنامهها.
صبح با این افکار درهم، نویسنده ساز ۵۵۲ را باز کردم. حتی نویسندهساز هم فکرم را خوانده و آنجا که گفته اگر یک خط هم میکشی، باید عاشق کشیدنش باشی انگار انگشتش را به سمت من گرفته. با خودم فکر کردم، تمرین گروه رقص را به بهانهای چند جلسه نروم و اگر عاشقش نبودم دیگر برنگردم. کلاس زبان کوردی را هم موقتا چند ماهی کنسل کنم. لازم است از شغلم هم استعفا بدهم؟
یک ساعت بعد پیام کنسل شدن کلاس نویسندگی پیشرفتهی امروز عصر را دیدم. مثل کسی که پروانهای روی هالتر صد کیلوییاش نشسته و با پرکشیدنش دوباره تعادل به پاهاش برگردد، سبک شدم. دیگر لازم نبوده تمام زندگیام را بازبینی کنم. حالا تا هفتهی بعد برای بازنویسی پلاتم فرصت دارم. تمرین امشب کلاس رقص را اما به بهانهای کنسل کردم تا تمرینهای کلاس زبان کوردی را بنویسم.
در ساعتهای انتظار در راهروهای وزارت، ادامهی ناکجا آباد را خواندم. خلقم را برگرداند. شوقم را نه. فقط خلقم را برای تحمل ادامهی ساعتهای امروز.
“دارا دلش میخواست فریاد بکشد. هنوز خیلی فریاد برای کشیدن داشت. اما از ترسِ کشیده و از ترس عزل شدن صداش در نمیآمد. سربه زیر و آرام، پهلوی پدرش راه میرفت و سعی میکرد همه چی را باور کند. هیچ چی به اندازهی باور کردن، همه چی را حل نمیکند. ”
این همان فریادهایی نیست که ما برای کشیدن داشتهایم و یکی یکیشان را در ترس از حذف شدن یا در فرآیند اجتماعی شدن دادیم و رفت به پای باورهایی که جامعه ازمان خواست باورشان کنیم؟
گزارش نیک ۲۲
امروز، فردا، پسفردا باید بیاید. باید این روزهای سخت تمام شود. تا روزهای سخت بعدی خدا بزرگ است.
پدر رفت عیادتش. گفت بهتر است. آزمایشها هم میگویند بهتر است. پس چرا من بهتر نمیشوم؟ تا بیاید، من بهتر نیستم.
«شب یک، شب دو» خواندم. «شب یک، شب دو» سیگار میخواهد. «شب یک، شب دو» زیاد سیگار میخواهد. «شب یک، شب دو» سیگارِ زیاد میخواهد.
میکشم. میخوانم و میکشم. کیف دارد.
تمرینهای «شعرماهی» ارسال شد. نمیدانم دوستش دارم یا نه.
«گازخورد»های استاد مهربان شده. «گازخورد» باید نور وارد کند.
حالا امیدوارم فردا خیلی نورانی نشوم.
دلم برای «او» هم تنگ شده. چند روزیست حرف نزدیم. فضا میخواهد. فاصله میخواهد. میگوید از قدیم همینطور بوده. صبر میکنم.
وسط «وبینار» موبایلم زنگ خورد. وقتی برگشتم ارتباطم قطع شده بود و ظرفیت پر. عجب شانسی. این روزها خیلی خوششانس نیستم. البته نمیدانم به شانس اعتقاد دارم یا نه. ولی اگر داشته باشم، خوششانس نیستم.
مقداری نوشتم و چند خطی که بیشتر به دلم نشست، در کانال تلگرامم قرار دادم.
شاید امشب فیلم یا سریال ببینم. چیزی که کمی سرگرمم کند. کتاب سرگرمم نمیکند. غرقم میکند. مشکلات شخصیتهای کتاب به مشکلات خودم اضافه میشود. کتاب سرگرمی نیست، زندگیست.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۶ از ۱۰
1️⃣پادکست صوتی قمار باز تا نصفه گوش دادم و دیالوگ های مهم رو در گروه همخوانی و چنل شخصیم تایپ و رونویسی کردم. و2️⃣شرکت وبینار نویسنده ساز و شنیدن شعر های حسین منزوی،3️⃣شستن ظرف ها، 4️⃣نوشتن داستانک درباره خاطره به شکل خبری برای چالش داستانک نویس ماه آقای ابوترابی و احسان شناسا ، 5️⃣نوشتن تمرین شعرک برای کارگاه شعر ماهی فردا،6️⃣دیدن قسمت اول سریال تکراری امپراطور دریا.
@Maryamwriter_2 چنلم