گزارش نیک ۱۲۹: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«من فیزیک می‌خوانم تا امرار معاش کنم، و شعر می‌خوانم تا زنده بمانم.»
-نیکانور پارا

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 آبان 1403

17 آبان 1403

1 فروردین 1399

1 فروردین 1399

18 مرداد 1402

18 مرداد 1402

117 پاسخ

  1. ساعت سه به خیال گاز رفتیم جلسه. رکب خوردیم. گاز ماز کلن نداریم. توضیحات داده بود فقط. علی پروین گذاشت. پلوخوری پوشیده بود. فکر کرده آمده جزایر قناری. شاهینِ گاز طلایی امید تیم مایی. کوسیا مرد نکو‌کار نمیرد هرگز. گر هم مرد به کون حافظ. مثل همیشه موجبات خشم شیخ را فراهم آورد. لنا دو برابر من رکب خورد. از ترس گاز قربان شاهین‌شاه رفت ولی زهی خیال باطل. گفت آنان که شش هستند کوش‌هایتان را خوب باز کنید. داستان را تا دوشنبه بازنویسی می‌کنید. نه این بازنویسی‌های الکی‌ها. طبق چیزی که من می‌گویم. حالا هفتی‌ها گوش کنند. شما هم طبق این معیارها و سوالاتی که می‌گویم داستان را بازنویسی کنید. اگر هم شد برای یک خری بلند بلند بخانید. هفتی‌ها می‌دانستید فرهادی فیلم جدید داده؟ نه بابا این سحر هنوز برای دوره‌ی پیشرفته پییرنگ ننپشته بعد بیاید فیلم بسازد؟ داداش سحر را می‌گویم. اصغر. البته بعضی‌ها می‌گویند شوگرددیش است. عده‌ای هم می‌گچیند پدر واقعیش است و دُکی‌ عفونت او را به سرپرستی گرفته. به هر حال مگر ما فضول مردمیم؟ مهم فیلم اصغر است. داستان‌های موازی. توش یک آبجیِ نویسنده داریم. به پای سوزان روشن نمی‌رسد ولی خب به هر حال زن خارجکی است و خوش بر و رو. آبجیمون مثل اون مرد بوگندو تو پنجره عقبی ملت را دید می‌زند. نخیر خانم چغر بدبدن کپی از پنجره عقبی نیست. فقط همین بخششان مثل هم‌اند. از دست شماها. دید می‌زند برای ایده‌یابی. هادی نبینم از فردا از این کارها کنی‌ها. اون فیلم است اتفاقی نمی‌افتد. یک وقت به جرم تیجاوز می‌آیند می‌بردندت. ازش بعید هم نیست. خاب‌های خاهرش هن برمی‌دارد برای داستان. حالا دوزتان این چه ربطی به کار ما دارد؟ دادش یا شوهر شیخ اوویس، هر کی که هست تو این فیلم خیلی خوب داستان تو داستان را نشان می‌دهد‌. تا دوشنبه ببینیدش. تو بازنویسی کمک زیادی بهتان می‌کند. این هم لینک داندول. خانم آصفی من را چی فرض کردی؟ درست که شماها هی لجی لجی به خیکم می‌بندید اما دیگر کار شما را که سانسور نمی‌کنم. اگر قرار بر سانسور بود این عامل فساد که هربار با یک اسم گزارس می‌نویسد باید کلن از مدرسه اخراج می‌شد. بیژن‌ نجدی‌های من تو برنامه‌ام است تو چهار پنج سال هرکدامتان بک مجموعه چاپ کنید صد برابر بهتر از آغاباجی هیچکاک. بله چاپ می‌کنیم. بدون هیچ سانسوری. حالا چطوری؟ بماند. ولی جدی جدی اوستا چطوز می‌خاهی چاپ کنی؟ شاید داستان‌های مثلن گیابند قابل پخش باشد اما برای من و داداش سامان هر چه‌قدر هم قیچی کنی باز مورد دارد. نکند قرار است تو چندسال آینده معجزه شود؟ خیلی امیدواری‌ها. سر نیم‌ساعت جلسه تمام شد. مثل غزاله اودافظی کرد.

  2. داشتم در می‌رفتم از نوشتن طبق معمول که برای صدهزار و چهل و سومین بار به خودم نهیب زدم: «نکبتِ نوشتن تنها در لحظه‌های پیشانوشتن است،‌ همین که بیاغازی لولو با حفظِ سمت هلویی می‌شود شفتالو.» و دیدم خب دوست ندارم در گزارش نیکِ امروز کارهام را فهرست کنم و بگویم که جلسه‌ی بازخوردِ کارگاه داستان کوتاه و نویسنده‌سخنران داشتیم و وبینار نویسنده‌ساز، و شلوار و پیرهن خریدم و سریال دیدم و از رضا جولایی و محمد چرم‌شیر و خوسه دونوسو داستان خاندم و فولان و فولان. نغ. نیمی‌خایَم. دوست دارم پاره‌ی ناویراسته‌ای از تمرینِ «هزارکلمه‌ داستان‌نویسی»‌ را نقل کنم که در آن راوی که در پی اسطوره‌آفرینی است می‌افتد به طامات بافتن:

    «پس حالا من به عنوان راوی داستان می‌توانم نویسنده‌ای باشم که می‌کوشد هزارها افسانه ببافد در پیدایش درخت. در آفرینش درخت. آدمی که آرزو دارد درختی از آن خود داشته باشد. ویرجینیا وولف اشتباه می‌کرد. نویسنده‌ به اتاقی از آن خود محتاج نیست، نویسنده به درختی از آن خود نیازمند است. من درختی از آن خود می‌خاهم. نیمه‌ی گمشده‌ی هر آدمی درختی‌ست. و چه بسیار نیمه‌های گمشده که حالیا کمد و صندلی‌اند. نیمه‌ی گمشده‌ی من چی؟ حالیا گوشه‌ای سایه می‌افکند و بار می‌دهد یا نه؟ کاش قایقی ساخته باشند باهاش برای دو عاشق، در شهری ساحلی، در دوردست‌ها. دوردست‌هایی دور از گزندِ صنعت‌گری‌های آدمیزادگان. اصلن نوشتن را اگر برای بازیابی رابطه‌ام با طبیعت نخاهم برای چه بخاهم؟ نوشتن را چه سود اگر مرا دوباره به آب و درخت و خاک آسمان نیامیزد؟ من طبیعت خاهم شد. روزی خاک خاهم شد. بی‌ که بفهمم. و شکوهش باور کن در همین نفهمیدن است. نگران نباش. به همین خوش باش. حتا اگر نفهمی هم، باز تویی. غبار می‌شوی، کوزه هم نه شاید. ولی چه باک؟ برگردم به درخت. درخت اندوه زمین است. درخت جوش زمین از چیست؟‌ زمین، گرمی خورده، جوش زده، درخت زده؟ نه. درخت فریاد زمین است. درخت کلمات زمین است. درخت سخن است. هر درخت واژه‌ای‌ست. درخت‌واژگی. دوست دارم این درختادرخت را. دوست دارم این درخت‌اندیشی را. بگذار آزاد باشم. شاعر باشم. رها باشم. بگذار آن‌قدر به درخت بیندیشم تا درختی بشوم. تا رویشی باشم. تا برویم. تا برویانم. بگذار برگ بدهم. سبز بدهم. از هر پنجره‌ام درختی پیداست و خوشبختی‌ام همین است و همین بس. درخت سوزِ دل زمین است. درخت آمده سایه بسازد؟ این خیلی خودخاهانه است که آدمی تصور کند درخت آمده تا به او سایه بدهد. نه. درخت امضای زمین است. درخت فاش‌گوییِ زمین است. یا شاید درخت اعتراف زمین است. درخت استیصال زمین است شاید. درخت. چه غافلم از درخت. بس که زندگی روی سر خودم ریخته‌ام، انبوه مشغله‌های غالبن پوچ. هر مادری نیز درختی‌ست. نه به خاطر آنکه بار می‌دهد. به خاطر آن‌که نگران‌ترینِ موجودات است. مثل درخت که همیشه نگران است. درخت که برای زمین مادری هم می‌کند هرچند زمین داعیه‌ی مادری او را دارد. هر مادری درختی است و هر درختی مادری. درخت مال غروبی‌ست که زمین خسته شد و آه کشید و آهِ زمین سبز شد و تجسم یافت و درخت شد. و ما از آهِ زمین میز و صندلی می‌‌سازیم و تخت و کاناپه. ما از درد زمین وسیله‌ی رفاه ساخته‌ایم. چه بی‌شرمیم ما. راستی زمین از درخت لذت بیشتری می‌برد یا درخت از زمین؟ زمین ارث پدرش را از درخت طلب دارد یا درخت از زمین؟ میان درخت و زمین حرفی‌ست که ما هرگز نخاهیم شنید. ما مصیبتِ دور افتادن از درختیم. ما از درخت شرمسارانیم. کدام درخت عشق ما را به حافظه سپرده است؟»

  3. خب خب پابندِ نیک‌نویسی این‌جا نیستم. به عهد و تعهدی قوی‌تر نیاز داشتم. در نتیجه آستینِ رِ زدوم بالا و تو سایتوم یَک بخش گزارش روزانه اضافیدوم. بساز و بنداز. جایش را بساز، پستش را بنویس و تویش بینداز.
    بله شما دوستان هم اگر دوست دارید پیش‌نهادم این‌که به سایت‌های‌تان بخش گزارش نیک اضافه کنید که مگر شکم خالی سایت‌تان به قاروقور افتاد بنویسید و بیندازید به خیکش.
    مینا طالبیِ قشنگم وقتی سایتش را طراحی می‌کردم گفت: «می‌شه رخدادک اضافه کنی؟ همون گزارش نیک.» بله که. نیک که که.

    ساعت چند بیدار شدم؟ چه بدانم؟ خوابم؟ نمی‌دانم. فقط مثل همیشه آگاهم که به قدری قصه‌ریزه و قصه‌درقصه و فراداستان و داستان و این صحبت‌ها توی خوابم هست که حتی یادآوریش خسته‌ام می‌کند چه برسد به نوشتنش.

    رفتم تستی که باید می‌دادم را دادم. دست صاحبش.

    از دیشب افتاده‌ام به جان سایت. بازسازی و نوسازی و آخ که چقدر سخت که بخش‌های نوشتاری را از اول بنویسم و واخ که چقدر خوب که این یعنی تغییر. شکر. شکرالله. کاش اسمم شکرالله بود شُکری صدایم می‌کردند. وقتی هم پیر می‌شدم شِکَری. فقط خب قابلیت ددی رویم نصب نیست تا پدرشِکری شوم. البته باباشکری. ای باباععععع.

    چرا ظهر را یادم نیست؟ فقط یادم است توی این لیوان‌دسته‌دارهای دیفالت چای‌خوری، چای خوردم و آی ننه چسبید.

    امروز برق می‌رود یا نه؟ می‌خواستم آماده شوم بیایم وبینار نویسنده‌ساز از پرسش و پرسش‌گری و زبان‌اندیشی بگویم. می‌دانید چندهفته شده که نیامدم دیدن‌تان عشقا؟ که اطمینانی به رفت‌و‌آمد برق نبود. از خیرش گذشتم. باشد آدینه‌ی بعد.

    باز با سایتم ور رفتم. دسته‌بندی و این صحبت‌ها.

    با جوجوها بازی کردم.

    این دست‌خط نهاییِ آزادنویسی که بهش رسیدم را دوست دارم. اما همیشه استفاده‌اش نمی‌کنم. فکر کنم بیش‌تر وقتی نخواهم ریخت آن نوشته‌ها را ببینم بروم سراغش. به معنای واقعی کلمه حالا می‌توانم همان لغت اختراعیَم را برای این آزادنویسی به کار ببندم: «دست‌دوزامی.» این هم به عشق سردوزامی.

    رفتم جلسه‌ی بازخورد تمرینات بچه‌های کارگاه فکریشه‌ی 4. و کرک و پرم. دست بردارید ایهالناس از این‌همه خوش‌صدایی و زیبایی. من نمی‌فهمم چرا همه این‌قدر خوشگل و خوش‌صدا هستند؟ خب آدم می‌مانه روی کدام‌تان کراش‌سازی کند؟

    از این‌که با جمعی کوچک و آگاه و دقیق داریم می‌رویم جاهایی که خودم تهناتهنا می‌ترسیدم بروم که مبادا گربه شاخم بزند، احساس خوبی دارم. در کمال بی‌تواضعی، از این‌که امکان و سنجه‌ای هم شدم برای بچه‌ها که شجاعت و منبع و پیش‌رو باشم در موضوعات و ساختارهایی و به قول دوستی «معیار»، راضیم. و این نه از سر غرور که از سرِ شوقِ دیدن جوانه‌ی بذرهای کوچکی‌ست که پاشیدم.
    که مهردوستانی چقدر بزرگ‌قلبند که با پیام‌ها‌ی‌شان نوازشم می‌کنند. و با حرف‌های‌شان به تواضعم می‌اندازند. با بزرگی‌شان. بزرگ‌منشی‌شان.

    به الهه گفتم معیارم زین‌پس در نشست‌و‌برخاست با افراد، «انسان‌های قدرشناس است و شاکر» و اگر جز این ببینم درنگ نمی‌کنم در ترک و حذف. البته در کنار صداقت و شفافیت. منظورم این نیست که بیایند از من تشکر کنند. اصلا منظورم «من» نیست. منظورم اتیکت و آداب است. منظورم شخصیت شاکر است. شخصیتی که دیگران را به قدری ارزشمند می‌بیند که رابطه‌اش را با افراد در قامت شبح‌وارگی اما هم‌زمان رصدکنندگی و شبیه‌سازی بنا نمی‌کند. این که زندگی موش‌ و شغال است. ارزشش کجاست؟

    بعد جلسه گپکی زدم با دوستم، طلا. طلا. طلا.

    بعدش هم نشستم آزادنویسی کردم و گزارشش را به دوستم دادم و بعدترش نشستم به قدری به کلمه‌ی «جاکش» فکر کردم و این‌ور و آن‌ورش کردم تا داستانکی بکشم از شکمش بیرون و سرآخر تانستم. این هم به عشق سردوزامی(2).

    و بعدش گذاشتمش و گفتم: «زیر کرم کسره بذارم؟» گفتم ولش کن. قرآن نمی‌نویسی که هی فتحه و ضمه و کسره. حمیدکم که گفت کِرم خوانده نه کرِم باز صدایی درونم گفت: «به سیستم یک هم اعتماد کنی گاهی اوقات بد نیستاااااا. والا با این نوناشون.»

    بعدش نشستم به شام و مامان برایم از آن نیمرو هم‌زده‌هایش که عاشقش هستم درست کرد با خیارشور دست‌سازش. دست شما مرسی مامان از این تریبون.

    بعدترش کمی چرخ‌و‌فلک خوردم توی اینستا و جلوسی با شیم‌سار رفتیم به رسم عادت و گفت‌و‌خند و شب‌چره و فعلا خداحافظ و بعدش هم الان اگر خدا و پیغمبر و صدوبیست‌و‌سه‌هزار‌و‌نهصد‌و‌نود‌و‌نه پیغمبر دیگر اجازه دهند بروم فر بخورم توی یوتیوب و بعدش هم شیفتِ قلندری‌ام که به پایان رسید، بپرم به آغوش فرشته‌ی خواب و جیش، نی‌نی، بوس، لالا.

  4. اعصابم قبل از رفتن تخمی شخمی شده‌‌بود. سمپاتیک و پاراسمپاتیکم قاطی کرده بود حسابی.
    دعوت شده بودم به یک مهمانی. از آن مهمانی‌های فامیلی که نرفتنش شرف دارد به تحمل عذابش. حس عجیبی داشتم؛ که شاید کمتر کسی تجربه‌اش کرده باشد. بین کسانی که کودکی را گذرانده‌ای و بین‌شان بزرگ شده‌ای سخت احساس غربت کنی. یک جور خرده بحران هویت. با خودت بگویی من کیم؟ اینا کی‌ان ؟ اینجا کجاست ؟ بعد یادت می‌افتد خیلی وقت است از بین‌شان رفته‌ای و حالا فقط آمده‌ای که حاضری زده باشی. تنها کاری که می‌توانستم برای خودم بکنم این بود که با رعایت احترام تا می‌توانم سعی کنم خودم باشم. درست است که شده بودم تافته جدا بافته و غریبه با مذاقشان، ولی حالا که آمده‌ام خانه از اینکه سعی نکردم هم‌رنگ جماعتشان بشوم راضیم. من همینم. تغییر کرده‌ام. هر که خواست بفرما.

  5. هنوز بیدم

    -خوشحالی محکم نشستن جلوی کولر و بید نبودن، با اتفاقی که آخر شب افتاد به محاق رفت.

    -روز خانواده بود. مراسم ختم. دوچرخه‌سواری. ماکارانی.

    -در مراسم سالگرد انواع حلوا را تست کردم. اولین باری بود که چیزی خوردم. البته در مراسم سالگرد، ضرب عذا گرفته می‌شود و غذا را راحت‌تر می‌شود می‌خورد.

    -چند شعر از فائزه اعظمی، سحر رحیمی و سارا چگنی خاندم.

    -در پارک دوچرخه‌سواری نکردم. یعنی رفتم با خاهر‌زاده‌ام دوچرخه‌سواری که فهمیدم اصلن بلد نیستم. از ٧ سالگی سوار نشدم و پاک یادم رفته. محمدجواد می‌گوید شاید با دوچرخه‌هایی که کمکی دارند بتوانم. قدرت می‌خاهد نوشتن از ضعف‌ها.

    -در آزادنویسی از عروسی دیشب نوشتم و همه عروسی‌ها. برایم جالب است چطور چیزی ترند می‌شود و یک‌مرتبه سلیقه‌ی عده‌ای. دو سالی هست که هر چه عروس می‌بینیم، یک مدل لباس، یک مدل دسته‌گل، یک سبک آرایش، حتا یک آرایشگر، با دامادهای متفاوت دارند. عروسی هم شبیه مدرسه شده، بر محور یک‌سری قوانین ثابت.

    -شعرهایی از حسین منزوی خاندم. بیت‌چینم:

    آسودگی‌ام نیست که معنای من ایسنت

    هرجا که تویی مرکز تصویر من آنجاست
    -تا آخر شب بیدارم و کار مفیدی انجام نمی‌دهم. حالم خوش نیست.

    https://telegram.me/NarjesAzimii

  6. سال‌واژه‌ام: زن
    با دلتنگی بیدار شدم. برای شعر. یکی از فایل‌های کتابخانه‌ی کارگاه شعر را دانلود کردم و خاندم. جمعه را بعد آن آغازیدم.
    کار زیادی نکردم. درس زیادی خاندم. بقیه‌‌اش را با آدم‌ها کلنجار رفتم.
    چیزی که مشتاقش بودم ناگهان از دسترسم خارج شد. و به مدت نامعلوم. مثل بادکنک بادم در رفت و پرت شدم چند متر آن‌طرف‌تر از خوش‌اخلاقی.
    بخش زیادی از عصر جمعه صرف خودکاوی و نوشتاردرمانی شد. نتیجه‌اش احساس سبکی.
    قبل خاب چندتایی آهنگ‌ قدیمی محبوب و چندتایی جدید را به لیست‌پخشم اضافه کردم.
    با التماس به بی‌خابی اخیرم به پیشواز خاب رفتم و دو ساعت بعد با فحش‌دادن به آن این گزارش را نوشتم.

  7. روز واژه:خیال
    امروز را روز پاستا می‌گذارم در تقویمم و دیگر همیشه ۲۷ شهریور را پاستا خوری می‌کنم. امروز زودتر از الباقی روزهای این یک هفته و کم خواب‌تر از همیشه بیدار شدم. جلسه داشتیم با تیم هماهنگی آوینه. ساعت ده. من نه بیدار شدم و احوالی داشتم شبیه روزهای مدرسه. با آلارم بیدار شدم و غرق خواب بودن، وقتی داری صورتت را می‌شویی، مسواک می‌زنی، صبحانه آماده می‌کنی و هنوز انگار توی یک خواب خیس و بودار گیر کرده‌ای، مرا یاد روزهای مدرسه می‌اندازد. خیلی وقت است دیگر با آلارم بیدار نمی‌شوم. از زود بیدار می‌شوم به خواست خودم است، اگر دیگر بیدار می‌شوم حتما جز این نیست. اما جالب بود. راستش یاد صبح‌های ترم سه دانشگاه هم افتادم. سه روز اول هفته را ساعت هفت صبح کلاس داشتم و بعضی روزها که خوابم از سیکل خارج می‌شد، واقعا صدای آدم‌ها در آن تایم برایم فوش است. در زندگی‌ام قانون «صبح‌ها صدای بلند و با جیغ داد حرف زدن است» را دارم. اگر کسی رعایتش نکند، حکم تیر داده‌ است به تفنگم. البته این‌طور نیست که بد خلق باشم، نه بعضی روزها واقعا غرق عشق و خوشحالی‌ام و دیگران می‌توانند دیوانه بخوانندم. آهنگ گوش می‌دهم و آماده می‌شوم. اما همان صبح‌ها هم معتقدم جیغ و داد ممنوع. اینکه من بیدار شده‌ام و دارم با تو بگو بخند می‌کنم دلیلش این نیست که اربده بکشی مادرکم. نه. هیس. بگذار در آرامش طبیعت، زندگی بدون انسان‌ها را درک کنم.
    نیم ساعتی گذشت و من هنوز خواب بودم. خوابی که راه می‌رفت و پیام می‌داد و منتظر بود صبحانه‌اش حاضر شود. کم کم خواب از سرم پرید. خواب داشتم و خواب نمی‌خواستم. کمی بعد در جلسه حرف‌ها و نظرهایی که داشتم را به بچه‌ها انتقال دادم. مرغ را گذاشته بودم بیرون و منتظر بودم آفتاب سر ظهر، یخش را باز کند تا من نهار شگفت‌انگیز ململان‌پروری به بدن بزنم. یک ساعت بیشتر طول کشید تا یخ مرغ کمی آب بشود. اول تصمیم داشتم مرغ نزنم، بعدش تصمیمم عوض شده بود. موقع ریز کردن باز پشیمان شده بودم و مقدار خیلی کمی مرغ برداشتم. یک ساعت بعد، پاستای ململانی‌ام آماده بود. سر از پا نمی‌شناختم از شادی. نهار ظهر و کومان دیدن، یکی از تفریحات دلچسپ روز جمعه‌ام است. خیلی وقت بود پاستا نخورده بودم و خیلی وقت بود کومان قرار بود کمپ سه را برود. حالا، سر ظهر آخرین جمعه‌ی تابستان، هردوشان منتظرم بودم. کارهایم را انجام دادم و رقصان و چشم‌ها خمارآلود، رفتم که لم بدهم و یک ساعت عشق کنم. لبم از دو طرف کش می‌آمد و عجیب خواب داشتم. اما محال بود این ترکیب را رها کنم و بگذارم‌شان برای عصر جمعه. باخت بدی است. نه. موقع پخت، یکی دو قاشق خورده بودم که مزه را امتحان کنم و حالا آنطور که دام می‌خواست، نمی‌توانستم غذا بخورم. سرعتم کم بود و گذاشته بودم غذا کاملا از دما بیوفتد. یک ساعت بعد، در یک دقیقه‌ای آخر ویدیو، در زدن خانم همسایه خواب را از سرم پراند. یک ساعت دیگر هم بیدار بودم و دقیقا یک ربع قبل از شروع وبینار، خوابم برد. عجیب چسپید. امروز را گذاشته بودم روز استراحت و نمی‌گذاشتیم هیچ چیز خیلی جدی‌ای ذهنم را درگیر کند. سکوت مادرکم. سکوت بودم امروز.

    #روزمره
    تاریخ: ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
    لوکیشن: لبخند، من، زندگی

  8. گزارش نیک و سخنران روز

    بله. غافلگیری چشم نگوشده‌ایم آغاز صبح با این پیام «جلسه‌ی پایانی نویسنده سخنران امروز ساعت ۱۶»

    حالی به حالی شدم، احوالی از جنس دلشوره. خشم،. تردید. اینکه حالا باید چه کار می‌کردم؟ این پرسش رمانی برایم پیش می‌آید که فقط یک راه آحتمالی وجود دارد آزاد‌نویس. بله. آزاد‌نویس در این‌ شرایط. حکم جلسات اضطراری سازمانی برای یافتن علت فروش پایین برای من دارد.

    بعد این جلسه، غُرغُرکی که نثار خودم داشته‌ام برای چهارمین‌بار متن سخنران بازنویسی کردم.

    از خودم گفتم و تجربه‌ی کانال‌داری، در این یک‌ساله‌و اندی اینکه کانال باعث شد دقیقاً مثل بچه‌ که تازه حرف‌زدن می‌آموزد به زبان بی‌آیم. و خیلی جاها حرف‌ برای گفتن. چیزی برای ارائه به دیگری داشته باشم. در ادامه به این آشاره که احساس خود‌ابرازگری. که محصول احساس لیاقت است. درونمان شکست می‌خورد.

    عوامل بیرونی و چه پیش‌آمد‌های که در بیرون و از بیرون، کنترل می‌شود. روی جد‌وأباد زندگی شخصی،‌ سلامت جسم‌ و روان‌ ما در جریان‌اند و ما تقریبا چه کاره بدیم؟
    تلقین‌های‌زبانی و اما آز زبان که یکی را بی‌خانمان می‌کند و دیگری را باخنمان، تلقین‌ها‌ی زبانی. یکی مثل این.‌ که بابا از ما گذاشته کار جدید، لباس‌جدید، دوستی‌های جدید. ( این با موضوع توان‌‌افراد متفاوت است.)
    و شوخی‌طعبی‌های تحقیر‌آمیز امان از نا انسان‌های که توانایی‌های افراد را دست‌مایه‌ی خندشان می‌پندارند. که احساس بی‌لیاقتی را در دل دیگری ‌می‌کارند.

    این بود گزارش نیک و سخنران روز ۲۷ شهریور ۱۴۰۵

  9. سر صبح درخواست دادم برنامه‌ی ورزشی‌ام تمدید شود. بعد از ساعتی فرم پر کردن و پرداخت پول، وارد پروفایل که شدم، دیدم اشتباهی به جای تمرین‌های کاهش وزن، برنامه‌ی فرم‌گیری برایم فعال شده است.

    فک کن یک درصد بخاهم این شکم قلمبه را به همین فرم نگه دارم.

    تازگی کلیپی از اینستاگرام دیدم، برخلاف همیشه که تبلیغ بدن شش‌تکه و اندام متناسب را می‌کنند، می‌گفت: « بدنت هر شکلی که باشد، زیباست . قرار نیست همه شکم صاف و تراشیده داشته باشند.»

    اما گاهی تمام زیبایی اندامت، تحت تاثیر همین برآمدگی‌ست.

    أنچه امروز خاندم:

    خاندن که نه، بیشتر پرسه‌ای گذرا بود و دیدن سر فصل کتاب‌های نخانده، که رغبت‌زاست.

    در نویسنده‌ساز چه گذشت؟

    به عادت هر روز، داستانی نوشتیم این بار بر مبنای اسطوره‌ها. چالش این نوع نوشتن، نبودِ پیش‌آگاهی است. اینکه با ابهام و ندانستگی پیش می‌روی تا به هر جهت، داستانی خلق کنی.

    همین که شروع به نوشتن کردم، تصویر اتاقی پیش رویم سبز شد، با رخت‌و‌خاب‌های پهن شده.

    «کودک پرسید: چرا خدا فک کرد بالش لازم داریم؟
    مادربزرگ در حالی که چروک‌های ریز صورتش در انحنای بالش فرو رفته بود، ریز خندی زد و گفت:
    خدا دید سرمون سفته و زمینم سفت، با خودش گفت یه چیزی خلق کنم این آدمیزاد جون‌سخت، سرشو که روش می‌زاره آسوده بشه.»

  10. نفیسه جلالی
    چند روزی هست که به گزارش نیک فکر می‌کنم. یک‌بارهم نوشتم ولی نفرستادم. نمی‌دانم چرا؟ واقعا نمی‌دانم. تنبلی هم نبود چون نوشته بودم و فقط باید کپی پیست می‌کردم. خجالت؟ درست است که اصولا درحال کشیدن خصلتی به اسم خجالتم ولی بعضی جاها خیلی کم حمال این خصلتم مثل نوشتن. یعنی توی این دو سال تا جایی‌که توانستم خودم را در معرض نقد قرار دادم که یکم عضله‌های نه به خجالتم قوی‌تر شدند. بنابراین خجالت هم عامل بازدارنده نبود. به قول عزیزی به ضرس قاطع (چقدرم از این کلمه بدم میاد) می‌توانم بگویم کمال‌گرایی هم نبود. فقط یه دلیل می‌ماند. اهمال‌کاری که ناشی از به رسمیت نشناختن این کار است. البته که حدس می‌زنم.

    ۱- با همه‌ی آن‌چه که گفتم تصمیم گرفتم که از امروز گزارش نیک را با تعهد و مسئولیت شروع کنم.

    ۲-روزهای جمعه روزهای عجیبی‌اند. حس تعطیلی در تمام روز و موقع هرکاری شلنگ تخته می‌اندازد. صبح هی از جام پا نمی‌شدم. زورکی چهارتا حرکت کششی کردم. به زور دو صفحه از صفحات صبح‌گاهی را نوشتم. با بی‌حوصلگی اطرافمو مرتب کردم. رفتم که صبحانه بخورم دیدم انگار توی آشپزخونه بمب ترکیده. مشغول تمیزکاری شدم. تمیز می‌کردم و فکر می‌کردم. به همه چیز. مثلا به کتاب‌هایی که دیروز گرفتم. با خودم درگیر بودم که آیا جو گیر شدم آن شاهنامه را خریدم یا انتخاب خوبی بود. با همین فکرها کار و بار خانه را به یک سرانجامی رساندم.

    ۳-حالا نوبت کتاب است. دیروز استاد توی سمپوزیوم یک کتابی معرفی کردم با عنوان شکارچی کرم ابریشم. باید تا جلسه‌ی بعد بخوانم. رفتم سراغش. دو سه صفحه‌ای خواندم که خوابم گرفت طبق معمول. هی چوب صندل روشن می‌کردم که از بویش سرم تازه شود و خوابش بپرد. یا یک لیوان پر از یخ گذاشتم کنار دستم. تا خوابم میگرفت یک تکه یخ می‌خوردم خلاصه با ضرب و زور سی صفحه خواندم.

    ۴-عصر با یکی از دوستانم قرار داشتم. برای دخترش یه هدیه‌ی کوچولو گرفته بودم. گذاشتمش نزدیک در که یادم نرود. چون من همش یه چیزی را فراموش می‌کنم. مثلا دیروز کیف پولم را جا گذاشته بودم.
    ۵-عصر دوستم را دیدم و کلی گپ زدیم و دلم شاد شد.

    ۶-قبل از شام خواهرزاده‌م را بردم شهرکتاب تا دفتر مفتر بخره. یکم هم توی ذهنم به شلوغی شهرکتاب و اینا غر زدم.

    ۷- پای حرف‌ها و خاطره‌های بابام نشستم. با خودم گفتم کاش اون کتاب را برایش خریده بودم. شاید فردا بروم و بخرم.

  11. «دو راه برای زندگی هست: آدم می‌تواند رنج بکشد یا استاد و متخصص رنجِ دیگران باشد.»
    -کی‌یرکه‌گور

    ۱. از صبح تصمیم گرفتم آخرین جمعه‌ی تابستان را هرکار دلم خواست بکنم.
    ۲. سه ساعت اول را در یوتیوب خاک کردم.
    ۳. صبح نویسیِ شکسته کردم.
    ۴. اتاق کناری را تمام کردم. بسیار دوستش داشتم.
    ۵. بزرگراه گم‌شده را دیدم. موسیقی‌های فیلم را بیرون کشیدم و در کانالِ موسیقی گذاشتم.
    ۶. ادامه‌ی کتاب نرخ تن را خواندم. انقدر امروز شاهکار دیدم و خواندم احساس می‌کنم مغزم شوکه شده.
    ۷. او دارد برمی‌گردد. احساس می‌کنم سرحال ترم.
    ۸. با خانواده رفتیم اصفهان.
    ۹. در راه برای کانال نوشتم.
    ۱۰. تا صبح قرار است همه‌ی نیمه‌تمام‌ها را تمام کنم‌.

    |از کتاب|
    «فایده‌ای برای خدا یا انسان ندارد، یک جوری بمیر، یا زلزله یا دار، چرا، کِی و چطورش مهم نیست.»
    – از غبار بپرس، جان فانته

    |شعر|
    کاش میوه‌ی این دخترک بودم من
    و در اشتیاق دهانش
    می‌مردم.
    -محمد شمس لنگرودی

    https://t.me/Shallwejustbegin

  12. این اولین گزارش نیک من است. کاش دیروزم را می‌نوشتم. حسابی طوفانی و عالی بودم. نسخه‌ی خوب سحر.
    وقتی استاد یادم کرد و من و فرزانه را، ابی و داریوش خواند تصمیم گرفتم شروع کنم. هیچ‌کدام گردن‌گیر داریوش نشدیم. در واقع تو بخوان دبل ابی.
    _صبح سه صفحه آزاد‌نویسیِ قبل از ظهر به اضافه‌ی خواندن عادتهای اتمی، پشت‌بندش.
    _پاک کردن سبزی پلویی، شستن، خردکردن و تمام کردن‌های آشپزی که فهرستشان در این مقال نگنجد. تو بخوان سبزی‌پلو با ماهی معرکه با مخلفات.
    _شعر جدیدم را در کانالم گذاشتم. فقط جمعه‌ها از خودم چیزی منتشر می‌کنم. این به احوال من سازگار است. یک هفته به خودم زمان می‌دهم و بعد معمولا خروجی را می‌پسندم.
    _در گیرودارم با نوجوان تازه بالغم. گاهی چه بی‌ادب و گستاخ است و من هر بار یادآور می‌شوم خودم را به صبوری و گاهی هم صبوری «نمنه دی»
    _بعدازظهر هرز رفتم به مرداب اینستاگرام حدود یک ساعت و نیم.
    _پیاده‌روی با نوجوان جان، حدود یک ساعت و نیم.
    _با ادامه‌ی سبزی پلویی که داشتم شام شد کوکو سبزی و دخترها ناراضی.
    _طبق عادت شبانه‌ای که ساختم. آخر شب‌ها روزهای فرد سعدی، مصدق، امشب بیژن نجدی. این مولتی‌شعر فعلا باب میل است. جمعه فرد است یا زوج؟ بیشتر به فردها می‌ماند.

    1. سلام سحر نازنین
      خیلی خوشحالم که اسم دوست خوش‌ذوق و خلاقی مثل شما رو در این صفحه می‌بینم.

  13. امروز پس از مدت‌ها دوباره دست به قلم شدم. مدت ها بود که ناملایمات روزمره مرا از این جهان دور کرده بود. نمی‌خواندم، نمی‌نوشتم فقط حسرت کارهای نکرده گاهی دلم را می‌لرزاند.
    بالاخره این لرزیدن‌ها کار خودشان را کردند. دفتر خاک گرفته‌ام را باز کردم روی آن دستی کشیدم و آزادانه شروع کردم به نوشتن.
    دست خطم خیلی بد شده است. هرچند آن زمان ها که مداوم می‌نوشتم هم مالی نبود. صدای سابیده شدن مداد به صفحه کاغذ برایم ناآشنا است.
    هرچه می‌گذشت بیشتر همه چیز برایم عادی می‌شود. انگار آن اعماق نم گرفته مغزم دوباره دارند کار می‌کنند و یاد می‌گیرند که چطور باید خلاق باشند.
    دیدم که هنوز میتوانم از کاه کوه بسازم. چطور توانستم اختراع نخ را در طی هزار کلمه تبدیل کنم به یکی از مهم‌ترین اختراعات تاریخ بشریت؟ البته بعد از اختراع چرخ.
    آن نخ نه تنها اسطوره قصه من است. بلکه شاید اسطوره این روزها و دلیلی بر دوباره شروع کردن من باشد.
    این اولین باری است که در سال جدید دارم مینویسم. هنوز درست با مفهوم گزارش نیک هم آشنا نشده‌ام.
    اما اگر بنا بر فهرست کردن کارهای نیک امروز من باشد، من نیک تر از هزاران کلمه نوشتن و فیلم دیدن و حافظ خواندن سراغ ندارم.

  14. روزم با «مغالطه با زبان آدمیزاد» آغازید. از دیشب پی مغلطه‌ام می‌گشتم جهت ثبت تمرین فکریشه. گاهی مکث می‌کردم پیش پای یکی، به خیالم خودش است. بعد می‌فهمیدم مغالطه‌ای‌ست که کس‌و‌کارم به کارش می‌برند. چه کتاب خوبی است. مغالطات را معرفی کرده با ذکر مثال و توضیح و راهنمایی. عاشق راهنمایی‌هایش شدم.
    مثلن در راهنمایی توسل به منبع ناشناس نوشته: از عبارت «می‌گن که…» بر حذر باشید.

    یا برای مغالطه‌ی ابهام: هرگاه لازم بود از طرف بحث درخواست کنید منظورش را واضح‌تر بیان کند…

    یا مغالطه‌ی بدیل کاذب: هرگاه کسی گزینه‌هایی برای انتخاب پیش رویتان قرار داد، به دقت به امکان گزینه‌های دیگری که مورد اشاره قرار نگرفته‌اند فکر کنید و خودتان آن‌ها را مطرح کنید.

    کتاب به این پروپیمانی روی سایت مترجم به رایگان است. تازه الهه کلی کتاب و مقاله‌ی دیگر هم بهمان داده. خدا عالم کی وقت کنم بخوانم.
    خلاصه همین‌جور تا ظهر لابه‌لای کارهام، میان مغالطات می‌پلکیدم.

    لباسشویی را راه انداختم. حیاط خلوت را شستم و آخیش که بالاخره از برگ‌مگنتی رو در یخچال پاک شد.

    موقع سرخ کردن فلافل‌ها، وویس تمرینم را فرستادم. صدای جزوولز روغن در پس‌زمینه پنداری صدای باران بود. اگر می‌خواهید پز باران بدهید در حالی که ازش خبری نیست، می‌توانید از این ترفند استفاده کنید.

    ناهار خوردیم. با دولینگو زبان خواندم و خوابیدم. به محض بیداری، پریدم تو جلسه‌ی بازخورد.
    مامان زنگ زد که خواهرینا می‌آیند امشب و بیایید.
    ظرف‌ها را شستم. دوش گرفتم. صورتم را صفا دادم و یکی دو صفحه تئوری شعر خواندم که تیکش را زده باشم. چقدر این عادت‌های انعطاف‌پذیر خوبند. به همین روش دارم کتاب گور و گهواره را پیش می‌برم. منی که می‌گفتم دیگر جا ندارم برای کار دیگر و وقت نمی‌کنم. یک‌بار درباره‌‌اش می‌نویسم.

    خانه‌ی بابا با پسرها دو بار «دور» بازی کردیم. بعد هم یک بازی حافظه‌ای با ورق. خواهرزاده‌هایم اسم بامزه‌ای رویش گذاشته بودند . تویش مه‌لقا داشت.
    بعد هم من و خواهر در حالی که سرمان توی یک کتاب رنگامیزی بود و یکی از بالای صفحه و یکی از پایین با ماژیک رنگ می‌زدیم، خردخرد اخبار هفته‌مان را رد و بدل کردیم.

    https://t.me/ladanshayanfar

  15. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. تسلیم شدن در برابر قطار سریع‌السیر افکار صبحگاهی
    ۲. تنفس هوای صبح همراه با بوی چای
    ۳. چند بیتی شعر خواندم
    ۴. چند خطی نوشتن
    ۵. نگه‌داری هم‌زمان از هفت بچه زیر ۹ سال
    ۶. خوردن نهار در بستر گرم و پر جنب‌و‌جوش خانواده
    ۷. شستن ظرف‌های فراوان( ولی این‌بار کسی بود که آن‌ها را آب‌کش کند)
    ۸. نوشیدن چای و صحبت‌های گرم
    ۹. پیدا کردن جابستیک‌های گمشده
    ۱۰. دوست خیاط و سوزن‌ها و پارچه‌ها و هندوانه‌ها

  16. «من قصه‌پرداز نفس‌های سیاهم»
    پوست پیشانی‌ام سرخ شده. نشسته‌ام پشت میز ناهارخوری. مامان می‌آید. مرا می‌بیند و می‌گوید، «صورتت چی شده؟»
    نمی‌دانم. می‌گوید، «عوارض داروها رو چک کن.» جستجو می‌کنم و بله. در موارد نادر، نوشته است واکنش آلرژیک. تینا می‌گوید، «حالا یه مورد نادری» با راش دارویی سروکله می‌زنم و فکر می‌کنم اگر مامان نبود دوزهای بعدی دارو را هم می‌خوردم. فکر می‌کنم اگر مامان نبود، چقدر سخت زنده می‌ماندم.
    حوالی ساعت پنج به لطف آنتی هیستامین آرام‌تر و منگ‌تر می‌شوم. می‌روم وبینار و خیال می‌کنم، این تنها کار نیکی است که امروز از پسش برمی‌آیم.
    از اسطوره‌ها می‌خانیم. سر ذوق می‌آیم. قرار می‌شود در هزار کلمه به اسطوره‌ها بپردازیم. باید ببافم. چه ببافم؟
    موقع نوشتن می‌فهمم، چه دشوار است. جای انسان گذشته بودن دشوار است. تلاش برای ندانستن آنچه می‌دانیم دشوار است. برای همین هم نوشتن دشوار است.
    چرا این دشواری را می‌پذیریم؟ چرا می‌خاهیم مدام کسان دیگری باشیم؟ به‌جای دیگران می‌اندیشیم و به‌جای دیگران احساس می‌کنیم که بنویسیم.
    این روی داستان‌نویسی را دوست دارم. نوشتن آدم را هر بار آدم دیگری می‌کند. می‌توانی، کلمه‌هایت، نگاهت، حتی تجربه‌ات از جهان را مدام تغییر بدهی و بنویسی.
    جدول پیرنگ را مرور می‌کنم. تفاوت‌ها حالا به چشمم روشن‌ترند. خیلی روشن‌تر نه. کمی روشن‌تر. کاش می‌شد بارها بنویسم، آنچه را در پیرنگ‌ها می‌بینم.
    احتمالن دو هفته‌ی پیش رو را به همین کار خاهم گذراند. به هشت و نیم فلینی و ماجرای آنتونیونی فکر می‌کنم. فیلم آخر فرهادی را دانلود می‌کنم. نای تماشا ندارم اما.
    «آهنگ دیگر» منوچهر آتشی را ورق می‌زنم. شعر نخست را بارها می‌خانم. حتی جمله‌ای را بالای گزارش نیکم می‌نویسم. می‌خاهم فراموشم نشود. چند صفحه‌ای می‌خانم.
    واژه‌ی «شکربوسه» در ذهنم می‌پلکد. همانطور که «غم‌آگین» دیروز می‌پلکید. «غم‌آگین» دیروز می‌پلکید. این کلمه را با مبینا یافتیم. در واژه‌نامه‌ای که از استاد کش رفته بودیم.
    کلمه‌هایی که با قصه‌ و ماجرایی وارد ذهنم می‌شوند را بیشتر دوست دارم.
    انگار ذهنم هر واژه را در خانه‌ای ذخیره می‌کند و کلمه‌هایی که قصه‌ دارند خانه‌ی بزرگتر و مجلل‌تری را تصرف می‌کنند.
    «غم‌اگین» در خانه‌ی ذهن من هیچ هم غم‌اگین نیست. «غم‌اگین» تصویر ریسه‌های خاموش است در بعد از ظهر بیست و ششم شهریور. «غم‌آگین» تصویر نور چراغ لوستر است که از پنجره به چراغ‌های ریسه می‌تابد. «غم‌آگین» دو لامپ سوخته است که مبینا نشانشان می‌دهد و می‌گوید، «ببین روشن شدند اونا»
    «شکربوسه» اما آنتی هیستامین است. کرختی است. ولو بودن روی مبل است. و شعر منوچهر آتشی است. نفسش کمی سیاه‌ است اما زیباست.
    https://t.me/lenaamirii

  17. با سروصدای بچه‌ها آخرش دیگه از خواب شیرینم دل کندم. سه صفحه نوشتم، از هرچی که نمی‌تونستم بگم، گوش شنوایی براشون نبود. یکم با خاله خونه رو مرتب کردیم، البته هرچی بهش گفتم بشین مثلن مهمونی، حرف تو گوشش نرفت که نرفت. می‌گفت پس چیکار کنیم، جای حرف زدن بدو این لباسارو جمع کن از اینجا. منم کوزت بودم، حرفاشو گوش می‌کردم. مامانم مشغول آشپزی بود، هم پاستا درست کرد هم جوجه کباب کرد. این وسط خواهرم کیکم درست کرد، کلن هرچی دل هوس می‌کرد بود. توی وبینار نویسنده سازم بودم. چقدر افسانه توی زندگی ما ریشه داره و ما با افسانه بافی بزرگ شدیم. توی هزار کلمه هم برای به وجود اومدن بارون افسانه بافی کردم و دیدم چقدر توی بارون دقیق شدم و باریدنش ربط دادم به ی چیزی. و دوباره بیشتر از دیروز نوشتم، از حس سبکی که بعدش می‌گیرم خوشم میاد. یکم کتاب خوندم درباره نوشتنم، با خاله‌ام حرف زدیم، اونم از زمون نوجونیش می‌گفت که چقدر کتاب خوندن دوست داشت، گاهی دست به قلم می‌شد. کلن خالم توی هرکار هنری ی دستی برده بود. رفتیم خونه مادربزرگم، یکم دورهم نشستیم. وقتی می‌خاستیم بیایم خونه، رفتیم فروشگاه، مامانم ی چیزی ام گفت کنار خریدامون بخریم، وقتی اومدیم بیرون دیدیم همه چی برداشتیم غیر از اون. کارامو کردم، آماده شدم برای بدرقه. خدایا شکرت، امروزم خوب گذشت.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  18. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    صبح رو با صفحات صبحگاهی نجات‌بخش شروع کردم. صبحی نه‌چندان خوب که با نوشتن بهتر شد.

    پر از اضطراب بودم برای اجرای ویدیویی «نویسنده‌سخنران». چندین بار تمرین کردم، ولی خوب از آب درنمی‌اومد. بارها تصمیم گرفتم وارد جلسه نشم، ولی این با هدفی که از شرکت در کارگاه داشتم ناهمخوان بود. باید خودم رو ابراز می‌کردم. با ترس و لرز دوربین رو روشن کردم و ارائه‌م شروع شد. نمی‌دونم سه دقیقه چطوری گذشت، اما می‌دونم بر یکی از بزرگ‌ترین ترس‌هام غلبه کردم و تشویق‌های دوستانم در کامنت‌ها برای همیشه در قلبم ماندگار شد.

    در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم و هزار کلمه نوشتیم. قرار بر این بود که افسانه بنویسیم و من چمن رو انتخاب کردم.
    خودم شیفته متنی که نوشتم شدم، از این نظر که برای اولین بار به خودم اجازه دادم خیال‌پردازی کنم؛ چیزی که در زندگی‌م تا به امروز کاملا نایاب بود.

    در ادامه دو قسمت از سریال «This Is Us» رو دیدم و بسیار لذت بردم. چقدر این سریال قشنگ و همدلانه‌ست.
    هر بار، توی هر سنی که می‌بینم، حرف جدید داره برام.

    روز نیکی نبود، ولی بعد از اجرای ویدیویی‌م بسیار نیک شد.
    امروز بر ترس‌هام غلبه کردم؛ هم در اجرای تصویری و هم در نوشتن داستان هزار کلمه‌ای.

    آخرین جمعه نیک تابستان سال هزار و چهارصد و پنج.

  19. ۱. آزادنویسی
    ۲. زبان
    ۳. داستان کودک
    _ آقای رئیس‌جمهور گرسنه است (مربوط به کارگاه کودک‌نویس) خیلی بامزه بود.
    ۴. مطالعه
    _ شروع کتاب تقویم بی‌هدفی. از سخن مترجم، این قسمت جالب بود: «کودک نمی‌دود تا به انتهای اتاق برسد؛ می‌دود تا دویده باشد. لحظه‌ی کیمیاگری خیال همین است؛ لحظه‌ای که ذهن از یوغ سنگین مال‌اندیش و آینده‌نگر آزاد می‌شود و دنیای خلاقانه‌ی خودش را می‌سازد‌.»
    ۵. کیک‌پزی با دخترخاله برای مهمانی فردا
    ۶. یوتیوب‌گردی
    _ دیدن یک ویدیو درباره‌ی آثار لارنس. باکره و کولی‌ش را تمام کردم و دوست دارم از این نویسنده بیشتر بخوانم.
    ۷. به‌روزرسانی کانال

  20. سال‌واژه:بی‌خیالی

    در پی نیک‌یادی تصمیم گرفتم از امروز هر روز یک نفر رو خوشحال کنم‌. چه کلام، چه کادو و هر چیز دیگه‌ای.

    هیچ وقت هیچ چیز اتفاقی نیست.
    یک ماهه به عطیه قول دادم یه عکس رو براش بفرستم.
    یادم می‌رفت. امروز فرستادم. یک ساعتی هست که داریم با هم چت می‌کنیم.
    یه چت سراسر امید. نگو امروز سالگرد برادرش بوده.
    برادر بسیار جوونی که سال‌هاست فوت کرده. توی سیل لعنتی.
    سعی کردم با کلامم عشق امید مضاعف‌تری بهش بدم.
    حس می‌کنم ماموریت امروزم انجام شد.

    چقدر حرف برای گفتن دارم. خدا کنه پام به رخدادک باز بشه فعلا که طلسم شده و قسمت نشده‌.

  21. 1405.06.27

    روز را با صفحات صبحگاهی‌ آغازیدم. حدود دو صفحه نوشتم.
    خانه را مرتب کردم و آماده شدم برای رفتن به خانه‌ی مامان.
    ناهار را خانه‌ی مامان بودم.
    کلمه‌برداری کردم از کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق. کمی آزادنویسی کردم و پست کانال را هوا کردم.
    بعداز ظهر را یک دل‌ سیر خابیدم.
    با مامان و خاهرم نشستیم به حرف زدن.
    ظرف‌های ناهار را که تلی بود برای خودش، شستم.
    آمدیم خانه‌مان. یک ساعت توی راه بودیم.
    وسایل را آماده کردم برای سفر فردا.
    قرار گذاشتم به ترک اینستا. امروز اولین روز است از چالشم و موفق عمل کرده‌ام.

  22. جمعه و کوهنوردی‌های خسته‌کننده و حال‌خوب‌کن. امروز کلی رنگ دیدم؛ انواع طیف‌های خاکی و سبز. کلی کوهنورد با لباس‌های رنگارنگ. سبز خوشه‌ی انگوری. خاکیِ علف سوخته در حال تجزیه. چشم باز کردم که همه‌چیز را کامل ببینم. حالم از کار پشت سیستم دیگر به هم می‌خورد. دوستم محض خنده آگهی درخواست چوپانی فرستاده بود، به نظرم گزینه‌ی جالبی است. هم پول خوب، هم ندیدن آدم، هم خوراک مجانی. بسیار وسوسه‌کننده.
    ظهر و بعدازظهر در خماری و بی‌حالی و بدن‌دردِ کوهنوردی گذشت. نه کتابی، نه نوشتنی؛ هیچ‌چیز. حتی فیلم دیدن هم سخت بود. چشم که می‌بستم، نوای زنی که در دل کوه نشسته بود و می‌خواند یادم می‌آمد. چه صدایی داشت. حواسم پرت بود و کامل نفهمیدم چه می‌خواند، ولی به ترکی داشت شعری غمگین می‌خواند.

    اتفاقات این چند روز گذشته می‌توانست بی‌خوابم کند، ولی تصمیم گرفت باز تیک عصبی چشمم را برگرداند.
    چند روزی است که تصمیم دارم خودم را درگیر کار آزمایشگاه کنم، ولی هنوز نمی‌خواهم بپذیرمش. هنوز میل دارم به این افتان و ریختان کار کردن.
    کافی است مثل بقیه کار را پیش ببرم. کافی است مثل بقیه باشم. کافی است فکر نکنم حتما باید حرکت عجیب غریبی بزنم. چرا قبول نمی‌کنم کار خارج برنامه کار بیهوده نیست؟ چرا قبول نمی‌کنم هر کاری که بیهوده نیست انجامش عیبی ندارد؟ همیشه وقتی به این نقطه می‌رسم، خودم را سرگرم یک کار دیگر می‌کنم تا مجبور نشوم به آن فکر کنم. ولی تاوان دارد. تاوانش زیاد است.
    همین‌جور افتادم یک گوشه و به این چیزها فکر کردم. کاش می‌نوشتم. نفرین بی‌خیالی دوباره روشن شده. از هر اقدامی محرومم کرده.

    شعر پازلی کارگاه شعر را چیدم. به جلسه‌ی داستان کوتاه دیر رسیدم. باید فیلمی ببینیم و داستانمان را دوباره بررسی کنیم. زود تمام رفت.
    دلم برای پاداحلی تنگ شده بود. چند تا از ولاگ‌هایش را دیدم.
    می‌خواستم بخوابم که مامان با راکت تنیس ظاهر شد. چطور این‌قدر انرژی دارد؟ این دفعه در زمین چمن بازی کردیم. یک بچه‌ی کوچولو از اول تا آخر نشست و نگاهمان کرد. خوب بود. حتی این دفعه با دست چپ هم توانستم بازی کنم.
    شب به اینستاگرام‌بازی و دیدن دوستان در و داف گذشت. ایموجی آتش بود که روانه می‌کردم.
    بیشتر از دیروز آب خوردم. تیک چشمم هم کم‌کم آرام گرفت. شعر پازلی امشب را هم چیدم؛ کلمه‌ اضافه می‌آوردم. امشبی سخت بود.
    برای حسن ختام آخرین جمعه‌ی تابستان، شروع به نوشتن کردم تا کابوس‌های احتمالی امشب را پیش‌بینی کنم.

    https://t.me/MaedehJavadiCHN

  23. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۲۸

    امروز صبح با سردرد ازخواب بیدار شدم .فکر کردم اگه صبحانه بخورم خوب می‌شوم ولی رفته رفته سردردم زیادتر شد.برای همین یک قرص کدئین خوردم که حالم بهتر بشود وبتوانم ناهار درست کنم وتمرین هایم را انجام بدهم.
    بعد ازاینکه سردردم خوب شد فایل صوتی وبینار را گوش کردم. هم زمان با تمرین داستان نویسی استاد ،من هم داستانی درباره استکان نوشتم و اسمش را گذاشتم استکان نالان. که ایده اش را استاد مطرح کرد .
    غروب که شد دلم گرفت .یادم افتاد امروز جمعه است ومن عصرجمعه را دوست ندارم.رفتم بیرون هم خرید کردم وهم پیاده روی، حالم بهتر شد وبرگشتم خانه.
    دفترم را برداشتم وتمرین آزاد نویسی را با موضوع زیر انجام دادم:

    نقطه قوت من … اراده ای است که خرج هدفهایم می کنم. اراده ای که پشتوانه اش صبروتلاش است.
    واگر تصمیم بگیرم کاری را انجام بدهم حتما آن را انجام خواهم داد. هیچ سختی ای باعث نمی شود که جا بزنم .وهیچ کسی هم نمی‌تواند من را ازهدفم دور کند‌.

  24. گزارش ۱۲۹
    ۲۷ شهریور
    🌱جمعه‌های دوست‌داشتنی. صرفا از آن جهت که می‌توان کمی بیشتر خابید. کمی بیشتر خاند و کمی بیشتر نوشت. همۀ این بیشترها را دوست می‌دارم.
    🌱صفحات صبحگاهی نوشتم. ترکیب شد با دغدغه مسئولیت جدیدم که یکی از مدیرانم به من محول کرده است.
    🌱کمی در سایتها لولیدم تا من باب «گفتگوهای پیش از ازدواج» چیزی دستگیرم شود.
    🌱چند جلسه مشاوره آنلاین را انجامیدم.
    🌱امروز ناهار را تنهایی خوردم. اما در همراهی با دوستی دیرینه، پیاده‌روی کوتاه و شوق‌آوری داشتم.
    🌱 آخرین جلسه نویسنده سخنران را حضور یافتم. جلسه پایانی بود اما به گمانم آغاز حرکت تازه‌ای است. به خودم برای انتخاب مدرسه نویسنده ساز می‌‌بالم.😍
    🌱نویسنده ساز را فقط چند دقیقه‌ای بودم. قطع شدن برق غافلگیر و بی‌اینترنتم کردم. 🌱مجبور شدم دوره کتابخانی را دیرتر شروع کنم. جلسه امروز تمرکز بر یافتن و ساختن ارزش و معنا بود.
    🌱بعد از کلاسها، سراغ تمیزی خانه و آشپزی رفتم.
    🌱آزادنویسی کردم. روی کاغذ. بهم چسبید. این روزها واقعا آزادنویسی مایۀ حیاتم شده است. به افکارم نظم می‌دهد و ملالم را کم می‌کند.
    🌱روزگفتاری در کانالم نشر دادم.
    🌱کتاب جدید دست گرفتم: قضاوت، تصمیم‌گیری و انتخاب‌های بدن‌مند. جالب است. مفهوم بدن‌مند برایم تازه است:«این کتاب توضیح می‌دهد چطور حرکت‌ها و نحوه قرارگیری بدن ما یا احساسهای برخاسته از شکم ما، انتخاب‌هایمان را تحت تاثیر قرار می‌دهند.»
    🌱چند صفحه‌ای از شب هول:
    « دود سگرمه‌هایش را می‌گشود. زبان درهم کشیده‌اش را از یکدیگر باز می‌کرد. آب روان بینی‌اش را بند می‌آورد. عرق پیشانی‌اش را می خشکاند.»
    🌱یدالله رویارویی:
    «آن‌چه زبان می‌خورد
    همیشه همان چیزی است که زبان را می‌خورد
    امید آمدن لغتی
    لغتی که نمی‌آید
    تو آن‌سو‌تر و آن‌جا‌تر
    برابر من ایستاده‌ای
    برابر با من و چهره‌ام
    چیزی به آینه از من نمی‌دهد
    چیزی از آینه در من می‌کاهد
    و انتظار صخره‌ای سرخ
    نوک زبان تو
    امید آمدن لغتی است
    لغتی که نمی‌آید»

    https://t.me/fahimsaadat0401

  25. 🔗فیلم سينمايی از شبکه پویا دیدم جالب بود محصول روسیه راجب جنگ آلمان و روسیه،قسمت اول و دوم سریال رسوایی رو با خواهرم دیدم به شدت پرصحنه و خواهرم گوشی رو اونطوری می کرد تا به چشمم اسید نخوره واقعا چرت بود و دراپ کردیم ولی آخر سریال رو ازهوش مصنوعی خوندیم ظهر هم.سی دقیقه هم کتاب صوتی رمان ۱۹۸۴ رو گوش دادم.و تماشای سریال امپراطور دریا،می شینم فردا استراحت می کنم البته فردا صبح آزمون تعیین سطح کانون زبان دارم

  26. سال واژه: ماراتن معکوس.
    امروز به خاندن «بخش دی» گذشت. همچنین کمی از «بخش گمشده» از «بوبن» را هم خاندم.
    یک روتین ایجاد کردم. من از خاندن کتاب در مکان و زمان نامتعارف لذت می‌برم. حین بازگشت به خانه، اغلب چند دقیقه‌ای روی نیمکت در سایه می‌نشستم(پارکی که عصرها شلوغ است، در آن ساعت خاص خلوت‌ترین جای دنیاست.) امروز تصمیم گرفتم هروقت آنجا نشستم، کمی از مطالعه‌ی روزم را انجام دهم.
    دو صفحه نوشتم. آزاد مثل پرنده. مدت‌ها بود این‌قدر راحت ننوشته بودم.
    دو قسمت ریالیتی شوی آشنایی در قالب آزمایش و فرضیات دیدم.

    https://t.me/setabdi

  27. رشد پله ای

    •صبح دیر بیدار شدم ولی اینطور بودم که بیخیال بابا پس آهنگ گذاشتم و برای خودم رقصیدم.

    • با دوستم قرار گذاشتیم یک جلسه، آخر هفته ها باهم زبان انگلیسی بخوانیم. امروز یک ساعت و نیم ویدیو کال زدیم و طبق کتاب Focus on vocabulary پیش رفتیم. بیشتر تمرکزمان روی اسپیکینگ است.
    تقریبا یک ماه پیش یک ماهی هم باهم این برنامه را پیش برده بودیم آن موقع دو روز در هفته بود که وقفه افتاد تا به الان . خوشبختانه دوباره هماهنگ شدیم.

    • برای کانالم مطلبی نوشتم اما خطری را احساس کردم. انگار داشتم از فرایند نویسندگی دور میشدم و نوشته ام به تکلیفی که سریع می خواستم تمامش کنم و تحویل بدهم تبدیل شده بود. این وسط آدم برای جمع کردن اوضاع وسوسه می‌شود از هوش مصنوعی کمک بگیرد. این موضوع واقعا مرا به فکر برد در نتیجه مانیفست نویسندگی ام را به خودم یادآوری کردم که چقدر این قضیه با آن در تضاد است. پس، از انتشار منصرف شدم. بنظرم این دقت و شناخت درباره این لحظه خودم ارزشمند تر از منظم چند پیام منتشر کردن است. قرار است با خودم صادق باشم. شاید خوب می‌شد اما آنوقت خودِ مصنوعی ام بودم.

    • امروز با وبینار نویسنده ساز همراه شدم و در چارچوب اسطوره آفرینی بداهه داستان نوشتم. خزعبلی تمام عیار خلق کردم. بداهه بود دیگر! خوشحالم که حداقل آزادانه هر چه دلم خواست نوشتم.

    •خیلی رندوم بیو دختری در تلگرام نظرم را جلب کرد:
    «شکوه از پیله مکن، پروانگی آغاز کن»
    مصرع دلبرانه و تاثیر گذاری بود . سرچ کردم بقیه شعر را هم خواندم اما انصافا همین شاه مصرع بود.

    •نمره روز: ۷.۵
    رنگ روز: یاسی
    طعم روز: ملس
    بوی روز: نعناع

    https://t.me/WaterLilyEcho

  28. جمعه ۲۷ شهریور ۱۴۰۵

    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- دیشب خوب خوابیدم؛ انگار تمام خستگی‌هایم رفع شده بود، اما همچنان پاهایم ورم داشت. نمی‌دانم این ورم‌ها طبیعی‌ست یا باید نگرانشان باشم.
    در هر حال، فردا نوبت دکتر دارم و همه‌چیز مشخص می‌شود.

    ناهار را مامان و مادرشوهرم درست کردند و بعد از ناهار، با مامان به اتاق دخترم رفتیم و یکی از کشوها را از نو چیدیم. هنوز درباره‌ی جای وسایل خیلی مطمئن نیستم؛ بارها چیدمان را عوض کرده‌ام و از نو چیده‌ام.
    البته تا وقتی تشک تخت و توری روی آن نیاید، پوستر را نصب نکنم و روتختی و بالش‌ها سر جایشان قرار نگیرند، اتاق کامل نمی‌شود. قاب‌ها را هم باید آماده کنم و به دیوار بزنم.

    بعدازظهر با مامان و همسرم به فروشگاه سیسمونی رفتیم و چند لباس دیگر، آویز عروسکی موزیکال، قنداق، آباژور، قاب‌عکس و تعدادی وسیله‌ی مورد نیاز دیگر خریدیم.
    روتختی را هم از نو سفارش دادیم. قرار شد روتختی پلمب قبلی را که از فروشگاه یکی از آشناها گرفته بودیم و خیلی مورد پسندمان نبود، عوض کنیم.

    بعد به فروشگاه لباس بارداری رفتیم و برای خودم هم مقداری خرید کردیم.
    از خریدهای امروز خیلی ذوق‌زده شدم. همه‌چیز دقیقاً همان چیزهایی بود که دوست داشتم.

    حالا دیگر چیزی از خرید سیسمونی باقی نمانده و دخترکم فقط چند عروسک و تعدادی اکسسوری مو نیاز دارد.

    خریدهای خانه را هم انجام دادیم و بعد مرغ سوخاری خریدیم و به خانه برگشتیم.

    در خانه، دوباره با دیدن وسایل‌ها پر از حس خوب شدم. حالا دیگر صبر ندارم دخترکم به دنیا بیاید و از تک‌تک وسایلش که با سلیقه‌ی خودم خریداری شده، استفاده کند و من برایش ذوق کنم.

    آخر شب با مامان، مادرشوهرم و همسرم دورهم نشستیم و دوباره از خاطرات و گذشته‌ها گفتیم.

    وقتی از مادرشوهرم می‌پرسم که چطور با عمویم ازدواج کردند، می‌خندد و می‌گوید: «آن روزها خانواده‌ها خودشان تصمیم می‌گرفتند و روی هم اسم می‌گذاشتند. مثلاً من از اول به نام همسرم بودم. ۱۵ ساله هم ازدواج کردم.»
    نظر خود دختر و پسر اهمیت چندانی نداشت.

    وقتی به گذشته‌ها و آداب و رسومشان فکر می‌کنم، دلم برای دخترها می‌سوزد. حتماً خیلی سخت بوده که هیچ حق انتخابی نداشته باشی، در سن خیلی کم ازدواج کنی و وقتی هنوز زندگی نکرده‌ای، مادر شدن را تجربه کنی.

    انگار زن‌ها در گذشته محکوم به تصمیم‌هایی بودند که خانواده می‌گرفت و حق چندانی برای اعتراض یا انتخاب نداشتند.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    «امروز هیچ آفرینشی در قالب نقاشی یا نویسندگی نداشتی، اما این روزها مهم‌ترین آفرینشت، تکمیل رشد لیلیاست.

    حس می‌کنی راه رفتن برایت سخت‌تر شده و شکمت روزبه‌روز دارد سنگین‌تر می‌شود. دیدن پاهای ورم‌کرده هم گاه آزارت می‌دهد، اما حرکات گاه‌به‌گاه او، زیباترین چیزی‌ست که داری تجربه می‌کنی.

    یک روز حسابی دلتنگ همین روزمرگی‌ها خواهی شد.

    امیدوارم فردا همه‌چیزت نرمال باشد و دکتر را برای زایمان سزارین قانع کنی.»

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 نقاشی و آفرینش: ۰
    🥗 تغذیه و آب: ۹
    ✍🏻 نوشتن: ۵
    📖 کتاب‌خوانی: ۰
    🏠 نظم خانه: ۱۰
    🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۸
    🤰🏻 حرکت و ورزش: ۴
    📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۰
    😴 خواب و استراحت: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰

    امتیاز امروز: ۵۶ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  29. ویل‌ویلی

    برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    در کلاس نویسنده‌سخنران سخنرانی کردم. اول هر چه تلاش کردم نتوانستم وصل شوم. با موبایل خودم، پدرم. تا جایی که دیگر نگرانی‌ام این شد که نکند فرصتم بسوزد و نتوانم ارائه بدهم. اما وقتی لینک را کپی کردم توی مروگر و از گوگل وارد شدم توانستم تصویرم را وصل کنم و خیالم راحت شد. نمی‌خاهم با زیاده‌خاهی اولین گام‌هایم را خراب کنم. بیاییم بگویم که بد نبودم. یاد می‌گیرم کم‌کم.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    راستش نمی‌دانم. نمی‌خاهم بروم سنجه‌های روزم را چک کنم.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    دوستم نظر شخصی‌اش را مطرح کرد. اینکه شعر نمی‌تواند سورئال باشد. نمی‌خاهم با او موافقت کنم اما جالب است. امیدوارم بعدن بیشتر متوجه شوم. بحث از شعر مورچه‌ام شروع شد:
    و چمن همیشه
    سبزترست از آنکه
    مورچه را مشکوک کند.
    از نظر دوستم سطر سوم باید ضربه باشد و مورچه ضربه را نمی‌زند. اما ساجده می‌گفت که اتفاقن مورچه عنصر مهمی‌ست در آنجا. و من، شاکرم که می‌توانم بحث‌های شعری داشته باشم.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    راستش هیچی. اف بر من. اما قدری کانال رفقایم را خاندم.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    بله با دوستم.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    رایس‌کیک‌هایی که طعم پنیر چدار داشتند و دوستم آورده بود باهم بخوریم. یک دانه خرما هم خوردم که خیلی شیرین و خوشمزه بود. عاشق خرما هستم.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    ناراحتی مال خودم است.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    بماند.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    با دوستم. برای هماهنگی بیرون رفتن.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    استرس.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    متاسفانه داستان بلند ندارم. کاش استاد بگوید منظورش از داستان بلند چیست.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    اینکه پدرم وقتی ابتدایی بودم بهم گفت از مداد به‌‌عنوان سلاح استفاده کنم و از خودم دفاع کنم، دیه را او می‌پردازد.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    امروز بحث اسطوره بود. متاسفانه نتوانستم کامل شرکت کنم. استاد به خاطر یوتاب این جلسه را به اسطوره اختصاص داد. بحث پیاده‌روی هم شد.

    فیلم چی دیدی؟
    سریال فرندز را می‌بینم قسمت به قسمت.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/havirism

  30. زبان شتابناک

    فکر کردم باید ساعت هشت‌ و‌ نیم راه بیوفتم. اما با صدای باز شدن در و رفتن خاهرم، فهمیدم من باید خیلی پیشتر از او راه می‌افتادم. باید آن ساعت در مترو می‌بودم.
    پس صبح بدو بدو خودم را به مترو رساندم. همانطور که حدس می‌زدم، با ده دقیقه تاخیر رسیدم دانشگاه.
    استاد فارماکوگنوزی‌مان آنطور که فکر می‌کردم رومخ نبود. با خنده و انرژی درس را توضیح می‌داد. پیدا بود که کارش را دوست دارد.

    کلاس اولمان ساعت یازده‌ و‌ نیم تمام شد و ما تا ساعت دو‌ و نیم، علاف بودیم. چای و قهوه و ناهار خوردیم و جاسوس بازی کردیم. انقدر نشستیم، کمرمان درد گرفت.
    کلاس آخرمان درس مهمی بود. اما نگرانش نبودم. چون فکر می‌کردم استادش خیلی‌خوب درس می‌دهد. پیش‌تر هم با او کلاس داشتیم و از این مطمئن بودم.

    اما اینطور پیش‌ نرفت. با سرعت برق و باد درس داد. می‌ترسیدم یک لحظه برای نوشتن نکته‌ای سرم را پایین بندازم. چون او در همان فاصله می‌رفت صفحه‌ی بعدی و از خیلی نکات دیگر جا می‌ماندم. برایم این مدل درس دادنش استرس‌زا بود. بعد از کلاس خسته بودم. مغزم هنگ کرده بود. تلاش برای تمرکز و فهمیدن سیلابی از حرف‌های شتابناک برایم دشوار بود.
    اما فردا قرار است تمام درس‌های این هفته را بخانم تا نگران چیزی نباشم.

    در راه رفتن به دانشگاه پادکست اینگلیسی گوش دادم و متنش را در‌آوردم. چند کلمه‌ی جدید ‌آموختم. در راه برگشت هم شعری از عبدالله کوثری خاندم. به نظرم از همه‌ی شعرهایی که تاکنون ازش خانده بودم قشنگ‌تر بود.

    عصری بعد از داشگاه با احسان بستنی خوردیم و کمی پیاده‌روی کردیم.
    به خانه که رسیدم، حاضر شدم برای وبینار رقص. خیلی خسته بودم. اما با این حال وقتی وبینار شروع شد، دیگر هیچ اثری از آن خستگی نبود. امروز چرخش از سمت چپ را به همراه دستش آموختیم. جلسات قبل را هم مرور کردیم. حالا در پایان این جلسه با قدم‌های پایه، چرخش از سمت راست و چپ آشنا بودیم. در آخر هم با آهنگ حریق سبز آزادرقصی کردیم.

    موقع شام با خاهرم کارتون دیدیم.
    پیش از خاب یک صفحه از مقاله‌ی رقص و تئوری شعر راه خاهم خاند.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahehshkh
    #گزارش_نیک

  31. حلزون دیگه داره کم‌کم از ماتریکس خارج می‌شه.
    تا حالا کسی با خربزه و شیرقهوه خودکشی کرده؟
    فکر کنم خودم اولیش باشم. بله امروز هم شکسته.
    از صبح هی شیرقهوه خوردمو یکم بعدش خربزه. زیادیشو که زیادی بود کاری ندارم هم به خربزه حساسیت دارم و هم قهوه مضطربم می‌کنه. ولی دوسشون دارم خب‌. آدم چرا چیزایی که دوست داره براش بدن؟ چون بدن نباید بره سمتشون؟ به حموم آب سرد هم علاقه‌ی زیادی دارم ولی چند باری بعدش کاملا رو به موت بودم از شدت سرگیجه و گوگیجه‌. ترکش کردم ولی هنوزم دوسش دارم هنوز دلم می‌خواد برم بکشمش. اصن موقتی ترکش کردم. این بهتر شد. هاااهااااهااا‌. خربزه و قهوه هم همینه واسم. قهوه رو می‌تونم نکشم چون نداریم توخونه ولی خربزه. آخه همش خربزه داریم تو خونه. اون روزی دیگه حالم بد بود گفتم خب نخرید این لامصبو. بابا گفت: «خب تو نخور.» داداش گفت: «چرا زور می‌گی؟ خب ما دوست داریم.»
    راست می‌گفتن. دهنمو بستم. باز واسه خوردن خربزه باز کردم دهنمو. ایشالا اصن کارد بخوره به شکمم و علایق غالبا خوراکی‌دونم.
    سنگ‌ صبور دستمه. یادداشت می‌کنم نوکته‌هاشو. توی شکسته باید بگم نکته یا نوکته؟ قهوه مغزمو دریده. عذرخواهم.
    تیستو سبزانگشتی خوندم واسه خودمو دوستام. خییلی قشنگه. این فصلش درباره‌ی جنگ بود و احساس این بچه به جنگ. بغض کرده بودم.
    نظرمو درباره‌ی فیلم «محبوب» نوشتم پرت کردم توی گروه کتابازی. بذارمش اینجا هم؟ طولانی می‌شه اینجا‌‌. دلم می‌خواد بذارم با اینکه شاید غلط‌غلوط باشه.
    می‌ذارم:
    محبوب
    ریتم بسیار آرومی داشت اما من با همون آرومی و غالبا بدون موسیقی بودن صحنه‌هاش اضطراب و فروپاشی رو که شخصیت‌ها تجربه می‌کردن، تجربه می‌کردم.
    اینکه گاهی دوربین کاملا نزدیک چهره‌ی شخصیت‌های پدر و دختر می‌شد و لحظه‌هایی که سیاه‌سفید می‌شدن لحظه‌ای بود که می‌فهمیدی توی سر شخصیت داره فشار و بهم‌ریختگی شدیدی اتفاق میفته.
    برعکس وقتایی که دوربین یه صحنه‌ی وسیعی رو نشون می‌داد انگار می‌گفت شخصیت‌ها الان حالشون خوبه و عادی‌ان.
    یا نگاهشون وسیع‌تره و همین‌حالاست
    و فرو نرفتن توی خاطرات تلخ.
    بنظرم همین موسیقی نداشتن یا بسیار کوتاه و مختصر برای این فیلم واقعا هوشمندانه بوده. چون توی فیلم اتفاق بزرگ خاصی نمیفته بیننده بیشتر زوم می‌کنه به حالات چهره و بدن و نگاه شخصیت‌ها.
    پیش‌‌نگاه و گذشته‌ بسیار قویه توی این فیلم. کاملا تاثیر گذشته‌شون رو روی حالای شخصیت‌ها می‌بینیم و گاهی هم بهشون اشاره می‌کنن.
    همون اول فیلم، اینکه دختر و پدر خاطره‌ی مشترکشون رو کاملا متفاوت از هم تعریف می‌کنند خیلی جالب بود. اینجوری بودم که دختره شایر از شدت ناراحتی و بچه‌بودن خاطره‌ براش کاملا دقیق نیست و احساس خودش هم کاملا دخیله توی توصیفش یااا
    پدر چون مست بوده خاطره رو بر احساس نگاه نیمه‌هوشیارش داره تعریف می‌کنه؟ یا باز هم پدر برای این‌که خودش رو مبرا کنه از اشتباه غلیظش داره سعی می‌کنه خاطره رو تحریف کنه و به دختر بقبولونه که تو داری اشتباه می‌کنی احساست و فکرت و خاطرت غلطه و همین دختر رو عصبی‌تر کرده که پدر باورش نمی‌کنه و می‌خواد خاطره‌ش رو عوص کنه به زور.
    در حالی‌که شاید هر کدوم واقعا نگاه وخاطره‌ی خودشون رو تعریف کردن بر اساس حال و هوشیاری که اون لحظه‌ی اتفاق داشتند.
    مرد عوض شده اما نه کامل و از ریشه و دختر یه جاهایی با پدرش می‌خنده و شاده و دلش می‌خواد پدر بهش افتخار کنه و جاهایی با دیدن صحنه‌ای از پدر باز خاطراتش زنده می‌شه و نفرتش.
    دختر ترکیبی از عشق و نفرت شدید رو به پدرش تجربه می‌کنه و همین دوگانگی لحظه‌ای بهمش می‌ریزه و نمی‌دونه بر طبق عشقش رفتار کنه یا نفرتش.

    شب‌بخیر.

  32. گزارش نیک جمعه بیست‌وهفتم شهریورماه چهارصد و پنج

    سال‌واژه‌ام: جسارت

    امروز در جلسه‌ی بازخورد کارگاه‌های ۶ و ۷ داستان کوتاه، استاد شاهین کلانتری گفت تا دوشنبه داستان‌هایمان را ویرایش کنیم و بفرستیم. من هم برای یکشنبه یک داستان کودک دارم که باید بازنویسی‌اش کنم.

    یعنی از همین حالا معلوم است که یکشنبه و دوشنبه قرار نیست روز باشند، قرار است دو واحد درسی فشرده باشند با امتحان پایان‌ترم.

    از طرفی کلاس‌های آروین را دارم، از طرف دیگر گشتن دنبال خانه را، آن وسط هم سرماخوردگی‌ام نشسته و با صدای گرفته می‌گوید: «من هنوز اینجام.» پریودی هم به‌تازگی وارد صحنه شده و ظاهراً قصد دارد در تمام تصمیم‌گیری‌ها حق رأی داشته باشد.

    فقط مانده بود استاد بگوید تا دوشنبه یک رمان هم بنویسیم، صاحبخانه هم بگوید فردا اسباب‌کشی کنید، و آروین هم اعلام کند به خاطر اینکه بتوانم با روحیه وارد سال جدید شوم باید به شهربازی و پارک و… برویم.
    آن وقت من باید بنشینم وسط خانه، با یک دست مداد بگیرم، با دست دیگر آگهی‌های خانه را بالا و پایین کنم، با پا برای آروین تاکسی بگیرم و با چشم سوم هم مراقب باشم بچه‌ی کوچک‌تر چیزی از دیوار نکند.

    امروز که به این دو روز نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم زندگی برایم یک بسته‌ی ویژه فرستاده، با عنوان «آزمون جامع توانمندی بانوان، بدون امکان حذف درس».

    درس اول: داستان‌نویسی
    درس دوم: کودک‌نویسی
    درس سوم: مدیریت بحران مسکن
    درس چهارم: مادری
    درس پنجم: سرماخوردگی
    درس ششم: پریودی

    و ظاهراً برای قبولی باید همه را، هم‌زمان پاس کنم.

    اما وسط همین برنامه‌ی درخشان، یک اتفاق افتاد.

    فکر کردم من واقعاً یک آدم توانمند هستم.

    نه از آن توانمندهایی که صبح ساعت پنج بیدار می‌شوند، آب ولرم می‌خورند، یوگا می‌کنند، سه فصل کتاب می‌نویسند و ساعت هفت هم با لبخند به جهان سلام می‌کنند.

    از آن توانمندهایی که با دماغ گرفته، بدن درد، شکم درد، دو تا بچه و یک عالمه آگهی رهن و اجاره، هنوز نشسته‌اند پای داستان و می‌گویند: «خب، این یکی را هم باید یه‌جوری جمعش کنیم.»

    توانمندی من شاید همین باشد که هنوز با وجود این همه شلوغی، دلم می‌خواهد داستان بنویسم. هنوز می‌خواهم یاد بگیرم. هنوز دنبال خانه‌ای هستم که بشود در آن نفس کشید و مهمان دعوت کرد. هنوز دارم زندگی را، با تمام پیچیدگی‌هایش، جلو می‌برم.

    البته ترجیح می‌دهم از این به بعد توانمندی‌ام در شرایط آزمایشگاهی سنجیده شود، نه وسط اسباب‌کشی، پریودی و تحویل داستان.

    ولی فعلاً همینم.

    https://t.me/MashgheBodan

  33. گزارش نیک:

    امروز چه خواندی ای احسان؟

    برای بار نمی‌دانم چندم، داستانک‌های چالش شهریور ماه را خواندم، قلم بچه‌ها و ایده‌هایشان شگفت‌انگیز است.

    عادل صالحی و زهرا کردوالی بی‌نظیر بودند.

    امروز با چه کسی صحبت کردی ای احسان؟

    امروز با ماهان ابوترابی کاشانی سخنی گفتم. گپ‌و‌گفت دل‌نشینی بود، چند ساعتی طول کشید.

    امروز پیاده روی رفتی ای احسان؟

    آری،‌پیاده روی کوتاهی داشتیم به مقصد بستنی، و راهی که باید از پلی خطر‌ناک رد می‌شدیم.

    امروز برایمان چه نوشته‌ای؟

    امروز نوشته‌هایم به درد پشمک‌سازی حاج‌عبد‌الله یا سالاد سازی می‌خورد شاید هم باید می‌دادم شیش.

    از پرو‌ژ‌ه‌ هایت چه خبر؟

    ساحلک در یک خیابان کار می‌کند و در خیابان کناری کار نمی‌‌کند!

    انگار پاسداران تحریم نیست و خیابان انقلاب تحریم است.

    راهی باید بجویم.

    سایت‌مان با ماهان به مرحله اولیه رسید، خواهیم دید چه خواهد شد.

    همچنان در حال تلاش برای ساخت سایت خودم می‌کوشم تا کمال‌گرا‌ترین باشم.‌

    احسان شناسا

  34. زنگوله‌ی خلاقیت

    سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱.صفحات صبحگاهی نوشتم. هرصبح دارم می‌نویسمش و این اولین باره تا اینجا اومده.

    ۲. جلسه‌ی بازخورد داستان‌کوتاه بودم که استاد نکات مفیدی گفتن برا بازنویسی داستان‌ها.

    ۳. جشن تولدی طولانی و کمی خسته‌کننده. اما دیدن این همه آدم متقاوت یه جا جالبه.

    ۴. ویس وبینار را گوشیدم. صدا. اسطوره برام جالبه. خصوصا بعد خوندن کتاب‌های ریک ریوردان.

    ۵. کمی از کتاب کافکا در کرانه خوندم. ساده نوشته شده و خواب‌گونه.

    ۶. راستی صبح از خوابم هم نوشتم. می‌خوام رویاها و کابوس‌ها رو جدی‌تر بگیرم. درباره‌ی دختر قاتلی بود که اسباب‌بازی‌های کشنده داشت و ما شکستش دادیم آخرسر.‌

    ۷. از کتاب منحنی خلاقیت خوندم. از زنگوله می‌گفت و نمونه‌های واقعیش. اینکه آدم‌ها چیزهای آشنایی رو ترجيح میدن که در عین‌حال تنوعی داشته باشه و چیزی توش تغییر بکنه. اگر خیلی متفاوت از آشناها باشه می‌افته اونور زنگوله و بعد مدتی تکراری می‌شه.

    ۸. سریال ریک و مورتی. دارم بیشتر و بیشتر دوستش می‌دارم. شاید چون داره دیگه آشنا میشه. میدونین ذهن‌مون گاهی فرقی بین راحتی و لذت واقعی قائل نیست؟ تو منحنی خلاقیت خوندم اینم.

  35. به نام خدا
    گزارش‌نیک ۱۲۹:
    امروز هم مامان بودم، هم عمه.
    فاطمه، دخترم، و ستایش، برادرزاده‌ام که هم‌سن دخترم است، دیشب تا دیروقت بیدار بودند؛ عجیب نبود که تا ظهر خابیده بودند. وقتی بیدار شدند، ناهارم حاضر بود. دور هم ناهار خوردیم و خیلی چسبید؛ اگرچه ناهار دخترم رژیمی بود. تحسینش می‌کنم؛ اراده‌ی قوی‌ای دارد. من اصلن اهل رژیم نیستم. شاید بتوانم کمتر غذا بخورم، اما برایم سخت است بعضی از غذاها را اصلن نخورم.
    ستایش تازه از کنکور هنر فارغ شده است. می‌خاهد کارگردانی بخاند و چند فیلم کوتاه هم ساخته است. عاشق آثار عباس معروفی است. از کودکی پیانو کار کرده و پیانیست حرفه‌ای است. او بعد از ناهار خاست یک فیلم کوتاه درباره‌ی دختری بسازد که می‌خاهد نقاشی بکشد، اما رنگ قرمزش تمام شده است. من و فاطمه هم کمکش کردیم، اما ساختن یک فیلم سه‌دقیقه‌ای، سه ساعت طول کشید. اگرچه کلی خندیدیم، اما خسته هم شدیم.
    بعد از ساختن فیلم، فاطمه و ستایش به سینما رفتند و فرصتی پیدا کردم تا کمی آزادنویسی کنم. واقعن به آن احتیاج داشتم. گاهی اوقات مادر بودن سخت‌ترین کار دنیاست.
    خانه‌ی پدری، آن هم عصر جمعه، مگر می‌شود بی‌مهمان بماند؟ مهمان‌ها غریبه نیستند؛ همه اهالی خانه‌ی پدری‌اند، اما گاهی پیش می‌آید که حوصله‌ی خودت را هم نداری.
    گاهی تلخ‌ترین حرف‌ها را از عزیزترین آدم‌های زندگی‌ات می‌شنوی؛ آن‌ها که عادت کرده‌اند تو را آن‌گونه که دوست دارند ببینند، نه آن‌گونه که واقعن هستی.
    امروز متأسفانه نتوانستم در وبینار شرکت کنم، اما فایل ضبط‌شده‌اش را گوش دادم.
    پوستر «دست‌نویسنده‌ساز» را هم که دیدم، مثل پوستر چهاردهمین دوره‌ی شعر، خلاقانه و زیبا بود. چه خوب اهداف نویسنده‌ساز را هم یادآوری می‌کرد. دست‌ها صمیمی‌اند.
    امروز تمرین هزارکلمه را هم انجام دادم. درباره‌ی افسانه‌ی درخت نوشتم. درختان همیشه حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. به نظرم دوست‌داشتنی‌ترین موجودات زمین، درختان هستند. از این نوشتم که اولین درخت را چه کسی بر روی کره‌ی زمین کاشته است. اصلن اولین درخت را موجودی زمینی کاشته است یا هدیه‌ای از جانب موجودات فضایی بوده؟ نوشتن از درخت، که به نظرم واقعن موجودی افسانه‌ای است، خیلی لذت‌بخش بود.
    فیلم «داستان‌های موازی» ساخته‌ی اصغر فرهادی را دیدم. خیلی از دیدن این فیلم لذت بردم. خیلی دلم می‌خاهد درباره‌اش بیشتر بنویسم، اما متأسفانه از نقد فیلم آگاهی ندارم. داستان این فیلم چند روز با من خاهد ماند و دوباره آن را خاهم دید. همیشه مشتاقانه فیلم‌های اصغر فرهادی را تماشا می‌کنم.
    آخر شب، بیشتر در کتابخانه‌ی شعر محبوبم وقت گذراندم و در میان آن‌همه شعر پرسه زدم. شعرها واقعن اوقات خوشی را برایم رقم می‌زنند. چند صفحه از کتاب «راه و رسمِ ترانه» را هم خاندم. این کتاب مرا با ترانه‌نویسی بیشتر آشنا کرد و برایم خیلی مفید بود. البته فرصت نکردم تمامش کنم؛ خسته بودم و باقی‌اش ماند برای فردا.
    محبوب امروز:
    من دوست دارم از تو بگویم را
    ای جلوه‌ای از به‌آرامی
    من دوست دارم از تو شنیدن را
    تو لذتِ نادر شنیدن باش.
    تو از به‌شباهت، از به‌زیبایی
    بر دیده‌ی تشنه‌ام تو دیدن باش.
    (از کتاب «برگزیده‌ها»، یدالله رؤیایی)

  36. -از صبح تا ظهر داشتم می‌اندیشیدم که: «چطور در بی‌انگیزگی ادامه دهم؟»
    بعد نگریستم که شبیه به چی می‌بینمش؟ و بعد دیدم عه چقدر جالب! شبیه به استارت ماشین می‌بینم. شبیه به زمانیکه استارت را می‌زنی، اما موتور به جای روشن‌شدن فقط شیهه‌ی ریز می‌کشد.
    بی‌انگیزگی را اینطور می‌بینم که می‌خاهی ادامه دهی، اما نمی‌توانی.

    -از ظهر تا عصر هم دنبال این بودم از این وضع دربیایم. بعد یهو یادم آمد که باید انگیزه را بسازم.
    توی کتاب «خرده‌ عادت‌ها» خانده بودم انگیزه قابل اتکا نیست و نمی‌شود باهاش پیش رفت. باید به جایش عادت ساخت و برای اینکار از خرده‌هایش شروع کرد.
    اما برای ساخت خرده‌عادت هم به انگیزه نیاز است، نه؟ خب چکار کنیم به خانه‌ی اول بازنگردیم؟
    جواب این است: «خرده‌انگیزه بسازیم.»

    انگیزه‌های ریز-ریز، ناز-ناز.

    -عصر تا شب داشتم دنبال خرده-مرده می‌گشتم. البته از جنس انگیزه‌ بیشتر.
    چی یافتم؟
    یکی از خرده‌-مرده انگیزه‌های منِ آینده‌نگر، سامان‌دهی و برنامه‌ریزی است.

    درواقع یکی از چیزهایی که انگیزه‌ام را خرد می‌کند، آینده است. و اتفاقن یکی از چیزهایی که بهم انگیزه می‌دهد، آینده است.
    از برنامه‌ریزی و چطور مدیریت کنیم لذت می‌برم -نه که بلد باشم-. پس آغازیدم به انجامش. چندتا برنامه‌ی جدید نصب کردم (مثل نوشِن و فلوییست) که دیدم باهاشان اخت نمی‌گیرم و برگشتم به کاغذ. روی کاغذ نوشتم هرچه نیاز بود. البته از تیک‌تیکِ عزیزم هم استفاده کردم و کمی منظمش کردم. این حالم با خوب کرد (اگر تیک‌تیکِ عزیزم پولکی‌ نبود، خوب‌تر هم می‌کرد.)

    -امروز دفترچه‌راهنمای کارروان را هم تمامیدم. حالا فقط مانده چند خرده‌کاری ازش، تا بتوانم نشانش دهم.

    -شرلوک هم دیدم. یک‌و‌نیم قسمت. به چه سختی. تف تو اینترنت. مجبور شدم آخِرسر دانلودش کنم جای برخط‌ دیدن. شرلوک بنده‌خدا از بس تزریق کرد و توهم زد، همه‌ش توهم بوی قلیان و تریاک می‌زنم. واقعن توهم است یا حس می‌کنم؟

    -امروزم چیزی کم داشت. «پلی‌لیست بیمارستان» ندیدم. می‌خاستم ها. نشد. بی‌انگیزگی، شلوغی ذهن، کارهای مهمی که باید بدون انگیزه انجام می‌شدند، تنی که انگار دچار کرونا شده است… نگذاشتند. روی دلم ماند. افسوس که بوی قلیان اینجا هم رهایم نمی‌کند. (من فیلم نبینم که تاثیر نگیرم بهتر است.)

    -کوثر محمودآبادی

    #گزارش_نیک

    https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey

  37. 1.سال واژه‌ام: استمرار
    2. امروز ویس وبینار کودک‌نویس را گوش کردم خوب بود. فقط حیف که نتونستم به صورت آنلاین حضور داشته باشم تا تصویر رو ببینم.
    3. امروز کمی بی‌حوصله بودم اما اینکه به کارهایم ادامه دادم کمی به من انگیزه داد. اخه صبح کمی زودتر بلند شدم شاید به خاطر این باشد.

    https://t.me/samanmofidi78

  38. / روز عجیبی بود بجا ازی که خوشحال باشم بودم نارحت، خونه‌ای جدیده بخودم تبریک می‌گم که رفتم امروز.
    / نتوانستم وبینار شرکت کنم جاای که هستم نت آنتن نمی‌ده ازی‌برهم خونه شلوغه البته خونه‌ای ژاری‌‌ ام هستم ای‌جا ممنوع نویس‌داری، تا که اجاق‌گاز بخرم فردا برم خونه اما خونه جموجور کردم.
    / صبح دوتا داستانک نویس‌داری کردم گذاشتم تو گروه داستانک ماه
    / دگه ای‌که از امروز تا فردا شب گذارش‌نیک‌نویس‌داری نمی‌کنم‌ که بفرستم به استاد که مه هستم خدانگهدار؛ چرا ما بازی داد ای‌دگه چی‌بود مگه ای دوبیت بود از بیت ۱۰ خطه دو بیت برداشته استاد‌. چالش گذاشته!
    مگه ما چه گنه کردِم. مه‌ام که شعرها حافظه گلستان می‌دانم و شعرها گلستانه مولانا حال بیا جورکن شعربازی ره.
    خلاصه مه به ای چالش بخودم قول دادم کتاب بخونم.
    اما از روی قافیه و وزن نگاه کنی بدک نبودم

    / بلاخره زهرا کردوالی برنده شد یعنی اول شد طبقِ حدسم وقتی هفت داستانک برتره خوندم گفتم اگه وسط ای هفت نفر یکی برنده شه زهرا کردوالی هسته که چنین هم شد وقتی خوندم به ذهنِ پروانه‌ای خود آفرین گفتم!

    / برم منج‌بازی با ژاری و خاهر همسرم کنم باز دوباره ادامه می‌دم
    / پس داستانک نویس بوده زهرا کردوالی حال دیدم رفتم عضو شدم بلکم از برکت او ما هم یک چیزی بشِم.
    از منج بگم از طرف آخر سوم شدم خوبه پشرفت کردم بای ندادم
    / می‌خام آخر شب برم خونه خود به اولین شب به آرامش بخابم به‌ای فک نکنم فردا چه می‌شه فقط خودم هستم و بچه‌هام و ۱۲ ساعت دور از همسرم بخیر بسلامتی بلکم به ای بهانه دور بودن از مه به پینک‌باز بیاد خونه.
    / استاد می‌خاد انتغام ازم بگیره دوباره چالش گذاشته چشم بازی‌کن، بازی کن ماهم به برکت شما می‌آموزِم!
    / می‌خاستم به اولین شب آرامش بخابم ولی کلی درِه ورودی‌ ره هنوز نگرفته همسرم حال خبر شدم😂😂😂

  39. یه روز دیگه، یه صدایی توی گوشم می‌گه، امروز رو هم کسی واست نریده، پس زندگی کن، فردا هم همینه.

    آهنگ توی گوشم می‌نوازد. از آن آهنگ‌های نوستالژی گوگولی.
    زود بیدار شدم و صبحانه زدم بر بدن، اوف. این‌ور گشتم و آن‌ور گشتم و بعد هم نوبت پزیدن ناهار که چه عرض کنم، غذایی که ببرم با بچز بخوریم. چی بود؟ بله، بندری. خیلی هم سالم بود.

    با ندا کمی غرغر کردیم و تفریح رایگانی‌ست غرغر. ها ها.

    ناهارم را خوردم و بدو بدو آماده شدم برای نویسنده‌سخنران. دروغ چرا، اولش گفتم نروم، نت گیرم میندازد، پنج باید سر قرار باشم، استرسش زیاد است، فلان است، بیخیال، بعد گفتم نه چه کاری است، برای سه دقیقه این‌قدر چانه نزن. گفتم آماده می‌شوم و زود دستم را می‌زنم که اولین‌نفرات باشم که دستم را زدم و دسترسی هم داشتم ولی فکر کردم مثل دفعه‌ی قبل پشت هم می‌آییم اما مثلکه هرکه آمد بیاید بود. تجربه‌ی باحالی بود. سارا می‌گوید این هفته فرشته را زیاد دیدیم. ایح ایح ایح. همه‌اش هم یهویی.

    رفتم بیرون. آه، جمع دوستان جیگر. غذا و کیک و چای و میوه و کلی حرف. بعد هم رفتیم کافه پویا و بستنی رولی خوردیم. خیلی خوشمزه بود و خیلی سنگین. آمدم خانه.
    بلافاصله پریدم توی وبینار رقص و ساحلو داشت آموزش سالسا می‌داد و من هم در تلاش که بتوانم. خوب است کسی من را ندید، نیاز به تمرین دارم.

    بعد هم با بچه‌های تحقیقاتی‌مطالعاتی جلوس داشتیم. دلم برایشان یک‌ذره شده بود. کلی حرف زدیم و بهله. نازلی کنکور را داده و راحت. نارنگی را دیدیم، سحرو و شیما و سارا. ندا توی راه بود.

    الان هم آهنگ است و می‌خاهم کمی برقصم تا بخابم.

  40. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    امروز من

    سه روز است که فیلترشکنم قطع شده و انگار بخشی از دنیا برایم بسته شده است. دیگر خبری از «یوتیوب‌گردی»‌های بی‌هدف نیست. اما جالب است که همین محدودیت، من را به کارهایم نزدیک‌تر کرد.

    جایگزین کایپ ورزشی جدید در یوتیوب، چند کلیپ ورزشی شد که قبلاً دانلود کرده بودم؛ حالا همین چند ویدیو، مرجع ورزش و انگیزه من برای حرکت شدن هستند. برای ایده‌های جدید، به گوگل پناه می‌برم یا با هوش مصنوعی گپی می‌زنم.

    در این سکوتِ دیجیتالی، دوباره لذت‌های ساده را پیدا کردم: کمی نوشتم، گزارش روز دوستانم را خواندم، در آشپزخانه با طعم‌ها بازی کردم و فیلم «داستان‌های موازی» اصغر فرهادی را دیدم.

    در وبینار «نویسنده ساز»، بحث از اسطوره و افسانه بود و هدف، نوشتن ۱۰۰۰ کلمه داستان بود. اما من در دنیای خودم گم شدم؛ تمام مدت درگیر این بودم که چطور داستانی اسطوره‌ای ببافم درباره لحظه‌ی تولد زبان در میان بشر. شاید چیزی ننوشتم، اما ذهنم در حال خلق کردن بود.

    آخر شب، با کمی تأخیر، مطلبی برای وبسایتم نوشتم. می‌دانم که محیط، باورهای ما را می‌سازد، اما این بار می‌خواستم از زاویه‌ی دیگری به موضوع نگاه کنم؛ از این که چطور افکار و گفتارهای منفی، ما را در ذره‌های کوچکِ محدودیت زندانی می‌کنند.

    گاهی لازم است دسترسی‌هایمان قطع شود تا بفهمیم چه چیزهایی در درونمان زنده است.


    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  41. سبک ایده‌آل بدست‌آوردنی‌ست. زمان‌بر است. رخدادی است که طی استمرار می‌پیوندد به زندگی‌ات و البته که ساختنی‌ست.

    جمعه‌ها برنامه‌ام را سبک‌تر می‌چینم تا قدری خیالم راحت‌تر باشد و مجال بیشتری باشد برای اندیشه‌ورزی.

    پانزده دقیقه آزاد‌ نگاشتم. کم‌کم هر چه نفسم به تنگ آمده از زندگی، همه را بیرون می‌ریزم و احساس بهتری دارم. گویی دست در دست باد خودم را به جریان ذهنم سپردم تا بفهمم دردش چیست.

    آخرین داستان کوتاهِ بیژن نجدی«گیاهی در قرنطیه» را خواندم. و بالاخره کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» به اتمام رسید. برایم دل‌پسند بود که هر چند روز یک‌بار به سراغ یک داستانش بروم و بالاخره بعد از پنجاه روز همه داستان‌هایش را خواندم. و اما اتفاقی که درونم افتاد. پیدا کردن منشأ چیزهایی بود که مرا عذاب می‌داد، فهمیدم که یک اضطراب ارثی نهان داشتم مثل طاهر اما نه به شکل و شمایل جسمانی، بلکه بیشتر درونی نمایان می‌شود. اکنون بخاطر چیزهای مختلف خودش را نشان داده و مدام با ترس‌های بیهوده و نگرانی‌های نابجا روبرو می‌شوم. بعد، قبل از وبینار با جستجو در گوگل کمی اطلاعات دریافتم. اما باید بیشتر و بهتر دنبال این موضوع و رهایی از آن باشم. انتهای مقاله‌یی که خواندم می‌گفت:«نباید آن را به عنوان سرنوشت خطاب کرد، بلکه باید آن را به عنوان بخشی از زندگی پذیرفت و با راه‌حل‌ها به مدیریت درست آن پرداخت.»

    وبینار که برگزار شد، موضوع اسطوره و افسانه مطرح شد. اسطوره‌شناسی یک نوع فرهنگ‌‌سازی هم هست. دنیایی خلق می‌شود که در واقعیت وجود ندارد و فرهنگی است که شاید روزی کسی در خیال یا واقعیت از آن بهره‌مند شود.

    بایستی با هزار کلمه‌نویسی، داستان کوتاهی می‌نوشتیم که به اسطوره آفرینی می‌انجامید. خلاقیت حین سریع‌نویسی اتفاق می‌افتد و من گمان نمی‌کردم با موضوع «تاریکی» بتوانم یک افسانه بسازم که در باور نمی‌گنجد.

    نامهٔ سوم را برای مادرم نوشتم‌ و در کانالم منتشر کردم. دارم با چیزهایی آشنا می‌شنوم که پیش از این به زبانش نمی‌آوردم، با آنها روبرو نمی‌شدم یا شاید می‌ترسیدم از آنکه آن‌ها را بیان کنم.

    کتابِ« سوگِ مادر» شاهرخ مسکوب را ورق زدم و چون روحیهٔ من در طلب فرصتی مشابه است تا همذات‌پنداری کند، آغازش کردم. مادر آدمی تمام پناه یک انسان است. مادر که نباشد آدمی یتیم واقعی‌ست. از ایمان، از احساسات، عواطف و دیدگاهش نسبت به رنج، به سختی‌هایی که یک مادر در غیاب مرگِ پدر برای فرزند‌پروری بر دوش می‌کشد و از واقعیتی که بعد از مرگِ مادرش با او مواجه می‌شود؛ فقدان و سوگ، سخن می‌گوید. چخوب است دوستی را داشتن که نگذارد نوشته‌هایت از بین بروند و آنها را چاپ کند.

    https://t.me/zahraballampour

  42. _ خیلی خسته‌ام. تمام روز دوروبر غذا و مهمان و پذیرایی بودم. عصر رفتیم بازار. می‌خاستیم فقط مبل ببینیم و قیمت بگیریم، اما به لطف مادر مصطفی خریدیم. اگر نبود هیچکس نمی‌توانست مصطفی را راضی کند که بالاخره تصمیمت را بگیر مرد و این خرید کوفتی را بکن.🫠 هنوز باورم نمی‌شود.
    _ شعر امروزم را نوشتم.
    _ تئوری شعر خاندم.
    _ سرپا بودم.

  43. صفحات‌صبحگاهی راپر کردم از وقایع واتفاقات چند روز قبل که مراسم حنابندان وعروسی وپاتختی برادر زاده‌ام بود.بین این همه کارها گوشیم مشکل پیدا کرد که امروز درست شد. نصف ونیمه در وبینار شرکت کردم. سری به کانال دوستان زدم.به مناسبت سالگرد ازدواج دختر گلم شام درست کردم . با هدیه‌ای که خیلی دوست داشت سوپرایزش کردم. خیلی خیلی خسته‌ام خسته.

  44. بیست و هفتم شهریور
    باز هم جمعه و نیم ساعت بیشتر خوابیدنِ اول صبح.
    فکر کنم گفته بودم که جمعه‌ها تا ظهر کار می‌کنم، اما نمی‌دانم چه بلایی سر ساعت می‌آید که نصف روز اندازه‌ی یه روز کامل یا حتی یک روز و نیم طول می‌کشد. درست مثل انگار زنگ آخر چهارشنبه‌های مدرسه، که معلم فیزیک سعی می‌کرد به لشکر در حال چرت، پایستگی انرژی مکانیکی را تفهیم کند. نه ما چیزی می‌فهمیدیم نه زنگ لعنتی جیغ می‌کشید.
    نمی‌دانم چند درصد احتمال دارد که دو مشتری پشت هم رمز کارتشان مشابه باشد، اما این احتمال امروز رخ داد. وقتی برای دومین بار «هفتاد و هفت، چهل و نه » را شنیدم، گمان کردم همان مشتری سابق است اما وقتی سرم را بالا آوردم فهمیدم فرد دیگری است که هیچ ارتباطی با نفر قبلی ندارد. وقتی نگاه متعجبم را دید سعی کرد دلیل رمزش را توضیح دهد گفت:« هف هفتا، چهل و نه تا، اینجوری یادم می‌مونه» می‌خندم و می‌گم: «رمز آقای قبل از شما هم دقیقا همین بود» او هم می‌خندد و می‌رود.
    نمی‌دانم خبر رفتنم چگونه و از طریق چه کسی دهان به دهان گشته و به گوش کارفرمایم رسیده بود. وقتی گفت:«می‌خوای بری دانشگاه؟» شوکه شدم، دلم می‌خواست از زبان خودم می‌شنید. گمان می‌کنم از دهان همکار جدیدم پخش شده باشد. چون کاملا سهوی اشاره‌ای به رفتن کردم، و صد البته که بعدش خودم را بابت گفتنش سرزنش کردم. واقعیتش معتقدم همکار دوست آدم نیست و بهتر است چیزهایی که برایم مهم هستند که پیش خودش نگه دارد را عنوان نکنم. اما خب دیگر اهمیتی ندارد. کارفرمایم با جمله‌ی«یه کاریش می‌کنیم» نشان داد که می‌توانن کمی نرمی خرج کند و منِ دانشجو را همچنان نگه دارد.
    همین که هزینه‌ی جلسه تراپی را واریز کردم، متوجه شدم تراپیستم در پیامی که به دلیل نامعلومی به دستم نرسیده بود، جلسه را به روز دیگری موکول کرده.
    خوشحال شدم و به خانه برگشتم، چون بالاخره می‌توانستم به خانه خواهرم بروم. اثاث‌هایش را تا جای ممکن چیده بود و من از اینکه نه در جمع کردنشان کمک زیادی کرده بودم نه در پهن کردنشان کمی از خود ناراحت شدم. کمی از خرده کارهایش را انجام دادم. ناراحتی‌ام را تبدیل به شوخی می‌کنم (فکر کنم بهش می‌گن مکانیسم دفاعی) و می‌گویم:«زمان بندیت همیشه ایراد داره، اون از ازدواجت که کنکور داشتم، این از اثاث کشیت که تمام وقت سرکارم». در جواب چیزی نمی‌گوید. واقعی‌ترین رفیقم است؛ دلیل رفاقتمان نه پیوند خونی، که به‌خاطر زبان مشترکی است که طی سال‌ها ساخته‌ایم.
    انتظار داشتم جمعه‌ام را فیلم ببینم، یا کمی بیشتر کتاب بخوانم، اما تنها کار مفیدی که برای خود انجام دادم، تعیین سطح زبان بود، بالاخره انجامش دادم و از سیر نزولی خود در زبان انگلیسی غصه خوردم. ناراحت کننده است آنقدر از انگلیسی فاصله گرفته باشی که از سطح B2_c1 به A2 برسی. بیشتر واژگان را فراموش کرده‌ام، ساختار را از یاد برده‌ام.
    امروز یک بیت قابل تامل از بیدل خواندم می‌نویسمش تا شاید به دست کسانی که مدام از ابهام فرار می‌کنند و به دنبال تضمین در این دنیای متغیر می‌گردند، برسد.
    در دشت توهم جهتی نیست معین
    ما را چه ضرور است بدانیم کجاییم؟
    و همین…
    خیلی زود داره دوباره شنبه می‌شه‌.

  45. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت

    صبح جمعه، خیابان‌های خلوت، گلفروشی و آفتابگردان.
    صبحم را این‌گونه آغازیدم. با مریم و زینب راهی خیابان‌های جمعه‌زده‌ی شهر شدیم و از گلفروشی یک شاخه آفتابگردان خریدیم.
    تا خود خوابگاه آفتاب‌ را بغل کردم و گرداندم.
    الهه و طهورا در خوابگاه به جمعمان اضافه شدند. نهاری خوردیم، آهنگی گذاشتیم، میکاپ کردیم و باسنی قر دادیم.
    خورشید که نیمه‌ی دوم آسمان را می‌پیمود، پنج نفری به سمت حیاط خوابگاه روانه شدیم و پروژه‌ی عکاسی را اجرا کردیم. عکس انداختیم و رقصیدیم و خندیدیم و شمع تولد فوت کردیم.
    حوالی عصر پای دردناکمان را کشاندیم توی اتاق و با چای خستگی در کردیم.
    برق رفت. همین شد بهانه‌ای برای دوباره قر دادن. فیلم گرفتیم و جیغ‌زدیم و سرپرست را کُفری کردیم.
    این وسط گرسنگی هم مجال نداد برای عکس‌های پایانی و کاپ کیک‌ها را درسته بلعیدیم.
    شب را هم دور هم نشستیم. انگوری بالا انداختیم. عکس‌هارا شِیر کردیم. دوباره چای خوردیم و چرت‌و‌پرت‌گویان شب را سر کردیم.
    استاد آدینه هم خودی نشان داد و یک جزوه‌‌ی هفده صفحه‌‌ای فرستاد و گفت برای فردا بخوانید.
    همگی تصمیم گرفتیم نخوانیم.
    مثلا سه روز جلوتر تولد گرفتیم تا به کاراموزی نخوریم. با این حال باز هم خوردیم و بد خوردیم.
    خدا فردا را به خیر کند.
    https://t.me/ravaanehh

  46. روزم پر بازتر از آنی‌شد که منتظر بودم.
    به اندازه‌ی تکاپو و تلاشم پر شد از:
    مهمانداری
    پخت و پز
    پیاده‌روی
    و نوشتن و نوشتن و نوشتن
    نویسنده‌ساز را نبودم اماخودم شنیدم.
    ۲۵ دقیقه با صدای تایپ یکی دیگر از روزها که شاهین جان تایپ می‌کرد نوشتم.
    فهمیدم،
    صدای کیبورد استاد برایم مایه‌ی تشویق است و پیش‌یرنده،
    ۱۵۰ واژه بیش از دیروز تایپ کردم.
    کم‌کم به هزار نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم.
    اینجا با من بخوانید.
    👇🏻👇🏻👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh
    برای شما که نویسنده‌ساز‌باز هستید مثل من، با خواندن شاید هم کمی بخندید.

  47. از صبح فکرم درگیر پروژه نویسنده‌سخنران و اجرای متن بود.‌ نوشته را اندکی تغییر دادم. فرصت تمرین کم بود. بعد رفتم دیدن ارسلان. دیداری کوتاه. وضعیت پایش هم بهتر. پرسیدم: «نمی‌مانی؟» نگاهش به خواهرم و پدرش افتاد. از پدرش سوال کردم: «سهم ما از خواهرزاده پس چیست؟»گفت: «دوری» یادآوری کردم: «ارسلان خاله کی برویم پیانو آکوستیک استادت را بدزدیم؟» دوباره اخم کرد و سری تکان داد: «خاله چرا یادت نمیره. من نمیتونم. خودت تنهایی انجامش بده.» مشکل کوچکی دارم. کلاس پیانو دقیقن روبروی محل کارم است. نقشه‌ی دزدیدن پیانو را چند ماه است مرور می‌کنیم و بی‌نتیجه مانده. حالا سرقت هنری از نوع پیانو شاید طعم فرهیختگی بدهد. به خانه برگشتم و ارسلان هم رفت کاشان. برای آزمون آماده شدم. خدا رو شکر اجرایم رضایت‌بخش بود. شب مهمان داشتیم. دخترعمو و یکتامهر و رادمهر و محمدحسین و محمدمهدی. مهمانی با بازی بولینگ تمام شد. اصرار کردم شام بمانند. رادمهر جویا شد که شام چه داریم. پاسخم هیچ بود. خندید و گفت: «چرا وقتی هیچی ندارید میگی بمون.» پس از رفتن شان سری به کتاب «راه هنرمند» زدم و نگاهی هم به  «فرهنگ معاصر» انداختم. عجیب دوست‌داشتنی است. دشت دیروزم از انقلاب‌گردی همراه با استاد و دوستان سمپوزیوم. خیلی دلم می‌خاهد بزبیار* نباشم و کمی برهنه‌ی خوشحال** باشم. شاید کمی هم دیرخیز. آن‌طور که «میرزا آقا عسگری» سروده:
    «من دیرخیز بودم
    چونان همیشه و در هر حادثه!
    پس، حقيقت رفته و
    تنها خیال و پنج گل صورتی
    بر چای مانده بودند.»

    * کسی که مدام گرفتار حوادث و اتفاقات ناجور می‌شود.
    ** آدم بی‌درد و بی‌غم. کسی که در برابر دشواری‌های زندگی نشاط خود را از دست نمی‌دهد.

    https://t.me/zari_arezi

  48. -«شب یک، شب دو» را تمامیدم.
    شاید بخش عمده‌ی جذابیت رمان، زبان متفاوت راوی‌اش بود، یا بهتر بگویم، نوع متفاوت روایتش. راوی برای من خودش یک شخصیت بود. راوی که بود؟
    کلی هم لیچار و فحش یاد گرفتم ازش، البته!
    این رمان بیشتر رمانی بود برای تجربه‌کردن تا رمانی برای تعریف‌کردنِ داستان.
    درمورد داستان و رابطه‌ی زاوش و بی‌بی، من به این رسیدم که: عاشق‌بودن با تواناییِ دوست‌داشتن تفاوت دارد.
    می‌توان گفت احساس واقعی بود، اما رابطه‌ای که این احساس می‌ساخت، الزامن سالم یا حتی قابل‌زیستن نبود.
    و به گمانم هدف فرسی هم نوشتن یک داستان عاشقانه نبوده. فرسی در داستان، عشق، تملک، شهوت، تنهایی، خیال، آسیب، میل به دیده‌شدن و زخمِ گذشته را آن‌قدر درهم آمیخته است که جداکردنشان دشوار می‌شود.
    عنوان کتاب و دو لباسی که ‌برای فاحشه‌ها طراحی شده بود هم برایم جالب بود.
    شب یک ـ شب دو
    زنِ یک ـ زنِ دو
    زنِ محترم ـ زنِ فاحشه
    کدام زن فاحشه است و کدام زن محترم؟
    فاحشه هم می‌تواند عاشق شود، همان‌طور که عاشق می‌تواند شهوت داشته باشد.
    من با همین چهار کلمه‌ی عنوان، کلی حرف در ذهنم شکل می‌گیرد. چیز عجیبی‌ست آدمیزاد، و عجیب‌تر می‌شود در بستر جامعه و به وقت عاشقی.

    -متن روزگفتارهای آینده‌ام را آماده کردم.
    -پاره‌ی «ایده‌پردازی ترانه» را خاندم.
    -این هفته خیلی خسته‌شدم، پس امروز خیلی خابیدم و استراحت کردم.

    -کانال ثبت گزارش‌هایم را تا روز ۳۶‌ام آپدیت کردم. سعی می‌کنم گزارش آپدیت این کانال را در گزارش نیکم بگنجانم تا هرچه زودتر به امروز برسانمش.

    -مرتب‌ کردم کتابهایم را.
    -مطالعه‌ای جسته‌و‌گریخته بین کتابها. و یاداشت چیزک‌هایی که می‌پسندیدم ازشان.

    -چند صفحه‌ای از کتاب «فلسفه‌ی ترس» را می‌خانم.
    و لالا.

    اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  49. نمره روز ۶ از ۱۰
    ساعت نه صبح اومدم خونه و خوابیدم. خوابم هیچ کیفیتی نداشت و تا ساعت یک بیشتر نتونستم بخوابم.بعد بیدار شدن داشتم توی پینترست دنبال یه طرح خوب واسه دفتر شعر جدیدم می‌گشتم. می‌خوام سفارش بدم یکی برام بسازن ولی هنوز تصمیم نگرفتم چه طرحی باشه. راستی من چرا از عکسایی که معمولا توی پینترست تماشا میکنم برای ایده‌ی شعرام استفاده نمی‌کنم؟ این هم میتونه یه تجربه تازه باشه. فردا حتما امتحانش می‌کنم‌.
    ناهارمو ساعت سه با سیب زمینی سرخ شده و یه نیمرو کنارش جور کردم اما برای شام زرشک پلو با مرغ مخصوص خودمو درست کردم. من و بابام انقدر خوردیم و خوردیم که مجبور شدیم یک ساعت دور خونه قدم بزنیم که هضمش کنیم. تمرین ترانه نویسیم زیاد پیش نرفت ولی حداقلش تسلیم نشدم‌. داستان امروز وبینارم راجب یه سرخ پوست بود که اسب سرخ رو شکار می‌کنه و یال‌هاشو با خودش میاره توی قبیله و آتش آفریده میشه. داستان نیمه کاره رها شد
    نیم ساعت بدون حواس پرتی مطالعه کردم (رهبر ارکستر)
    جدیدا حواس پرتی‌هام زیاد شدن باید کمشون کنم

  50. امروز را غمگینِ توفانی بودم که قرار است در خانه رخ‌نمایی کند. چیزهایی خاندم برای فرار.
    صبحی ۱۰۰۰ کلمه نوشتم.
    «اسطوره در جهان امروز» خاندم. ستاری به نقل از جواد طباطبایی نوشته بود که: «مردمی که هویت خود را نمی‌شناسند، راه گریز را در تجلیل از گذشته و نفی‌ غرب می‌بینند. این هم به نوعی اسطوره شده است. راه فرار از این اسطوره، شناخت هویتمان با بررسی اسطوره‌های معروف جامعه و همچنین فیلم‌ها و سریال‌هاو… است.»
    روزگفتاری چپاندم توی کانالم درباره‌ی دو باور اسطوره‌ای مربوط به کودکان.
    کتاب‌هایم را مرتب کردم.
    «شب سهراب‌کشان» را خاندم از مجموعه‌ی «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند». با یوزپلنگ‌هایش برای مرتضی گریستم. شاید هم مرتضی بهانه بود. نجدی چه زیبا اسطوره را توی داستانش ریخته. تا به این‌جای کار این یکی را بیش از همه‌ی داستان‌هاش دوست داشتم.
    نویسنده‌سخنران را بودم. چه زیبا سخن گفتند، دوستان نویسنده.
    در جلسه‌ی داستان کوتاه هم قرار شد که داستان‌ها را بازنویسی کنیم تا دوشنبه. استاد به نکته‌ی خوبی اشاره کردند. «نداشتن عجله»
    دوست دارم مجموعه‌ داستانی چون همین یوزپلنگان را بچپانم توی ادبیات. مهم نیست که چند سال طول بکشد. داستانی که امروز و در نویسنده‌ساز نوشتم، فرزندی از آن خاهد بود.
    بهترین بخش روز هم «نویسنده‌ساز» بود بی‌اغراق.
    استاد بخش‌هایی از «شناخت اسطوره» را برایمان خاند. بعد از نویسنده‌ساز، سری به آن زدم منتها نه با دقت. بخش‌هایی مرور خانده‌های گذشته بودند و بخش‌هایی تازه. فردا کامل و با دقت می‌خانم و نکته‌هایش را می‌نویسم.
    «اسطوره در جهان امروز» هم چند صفحه‌ای برای خاندن دارد. بعد تا آخر هفته به یک مرور و جمع‌بندی از آن می‌پردازم.
    استاد از مزیت تکرار هم گفتند. شب سهراب‌کشان را چپاندم توی فهرست تکرارهایم.
    و در پایان: روزهایی هستند که از مدرسه نویسندگی ممنون‌تر می‌شوم.

  51. گزارش نیک — ۲۷ شهریور

    امروز؟
    دوباره آمدم نویسنده‌ساز. هر چند سرک کوتاهی بود، باز هم چیزی ارزشمند کف دستم می‌گذارد.
    امروز تکرار را برایم تازه کرد. نه اینکه از این رو به آن رو شوم؛ نه، فقط دلم خواست بیشتر بهش بها بدهم. قله‌اش آنجا بود که گفت: «اوج لذت در تکرار به کف آید.»
    به بازخورد داستان کوتاه دیر رسیدم اما. 🫠

    کلاس سوم شعر، می‌گفت بدترین حالت این است که سه‌شنبه بیایی و شعر را به‌مثابه تکلیف بیندازی اینجا.

    من بدترش را کردم؛ تمرین دوم و سوم را اصلاً نفرستادم.
    اما هنوز محبوبه‌ام و هنوز تمام نشده‌ام.

    می‌گوید با شعر باید زیست.
    من شعرزندگانی را از یاد برده‌ام. یا شاید هنوز درنیافته‌ام.
    اما هنوز محبوبه‌ام و هنوز ادامه دارم.

    یک بار دیگر هم، سر کشیدم تو نویسنده‌ساز، همان ۵ دقیقه بس بود تا موتورِ از کار افتاده‌ام، جان بگیرد. دعوت شدم به گزارش نیک.
    خیالم داشت می‌مُرد؛ احیا شدم.

    امشب؟
    با مادر رفتیم پیاده‌روی. ماه قرمز بود. مادر می‌‌گفت شبیه ماه‌گرفتگی است.
    گفتم: «از کجا معلوم؟ شاید گرفته باشد.»

    مهرنگار آب خواست. آمدم لیوان را بدهم دستش که دلم برایش آب شد، نشستم روی زانوهام و از روبه‌رو، آب خوردنش را تماشا کردم.

    ممنونم برای مهرنگار.

  52. صبح که نه. ظهر بیدار شدم و ناهار و صبحانه قاطی شد باهم. چند صفحه‌ای آزادنویسی کردم و قهوه نوشیدم. فنجان جدید سرِ ذوقم می‌آورد.
    نمایشنامه‌ی «دایی وانیا» را از کتابخانه درآوردم تا بروم سراغش. همان‌طور الکی الکی کتاب‌های بی‌نوا را جابه‌جا کردم در قفسه‌ها و چرخاندمشان‌.
    بعد از جلسه به سراغ داستان کوتاه‌های نوشته شده‌ام، رفتم. یکی‌شان اوضاعش بهتر بود اما دیگری نیازمند بازنویسی اساسی.
    در جفت‌شان احساس کردم که ریتم داستان تند است و به خواننده‌ی بیچاره مجالی نمی‌دهد تا هضم‌شان کند. یکی را برگزیدم و تا شب مشغول بازنویسی شدم.
    آخرای شب با مادر تصمیم گرفتیم که شب‌های روشن را ببینیم. نگران بودم که خوشش نیاید اما من بیشتر از او درگیر شدم‌. فیلم بسیار نیکی بود.
    می‌دیدم که شخصیت چگونه ذره‌ذره متحول می‌شود. به طرح آن نیز اندیشیدم‌.
    در پایان با فنجانی دیگر، گزارشکی می‌نویسم. مگر فنجان جدید مرا از پیشه‌ی تنبلی در آورد. (آمدم علامت تعجب بگذارم اما راستش از استاد ترسیدم.)

  53. ➖فیلم « بادکنک قرمز» را دیدم.
    The Read Balloon 1956
    شیفته‌ی معصومیت و خیال‌پردازیِ پاسکال شدم. حسی در او که میل داشت به رهایی. بچه‌ای که دیگران تحملِ نورِ وجودش را نداشتند. بادکنک که از بین رفت، خودم را به پاسکال بند کردم و میانِ بادکنک‌های رنگی رها شدیم.
    این هم شعری که در تخت‌ خاب سرودم. البته که زیاد هم شعر نیست اما بعد از دیدن فیلم، حسم را به شکلِ واژه‌های سرگردان روی کاغذ آوردم.

    «دلم گرفت ز شهری که بی‌وفا بود
    که سهمِ کودکِ تنها، فقط خیال بود

    به دستِ باد سپردم تمام رویا را
    که بادکنک، رفیقِ دلِ منِ «ما» بود

    یکی به خنده گرفتش، یکی به سنگْ شکست
    نفهمید آنچه در آن سرخِ کوچک، «ما» بود

    اگرچه سرخِ من از دستِ کوچه‌ها پر زد
    هنوز در دل من، «آسمان» به‌پا بود

    پرنده‌وار مرا بُرد بادِ بی‌پایان
    که هرچه از منِ کودک گرفت، رویا بود

    جهانْ اگرچه مرا از خیال خالی کرد
    هنوز در دلِ من کودکی رها بود»

    ➖ بد‌جوری مریض شده‌ام. حسِ جودی ابوت را دارم که اوجِ مریضی هم نامه می‌نوشت. فکر می‌کنم بعد‌ها روحم هم از آسمان گزارش نیکش رو خاهد نوشت. کجا چنین آدم متعهدی به گزارش پیدا می‌شود.
    شعرم را با تب نوشتم، خرده نگیرید که هنوز نوپایم و از شعر هیچ نمی‌دانم.
    ولی یک‌بار دیگر که خاندمش متوجه شدم هیچ‌وقت شاعر نخاهم شد. نه خیالی نه وزنی، نه شوری، نه فریبی، همه‌اش هم‌نشینیِ واژه‌هاست انگار.دوباره باید دستانِ فردوسی و حافظ و بقیه‌ی شعرا را ببوسم که عجیب اندیشمندانی بوده‌اند.
    ➖شعر‌هایی از چند دفتر شعر خاندم، بهتر که شدم در موردشان می‌گویم. شیفته‌ی حسین منزوی شدم.🤍
    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  54. سال واژه‌ام پایندگی

    ☆امروز کم خوان بودم. فقط چند برگ از رمان پایان یک عمر را خواندم.
    ☆آزادانه نوشتم. پریشان که می‌شوم از نوشتن دور می‌شوم. غم کم حرف است یا یا من می‌ترسم؟ می‌ترسم یا می‌ترسد؟ از سوال فرار می‌کند؟ از اینکه بپرسم چرا و چطور؟
    می‌ترسد که ریشه‌اش را پیدا کنم.
    ☆امروز کاغذ خریدم. دفترم نفس‌های آخر را می‌کشد.
    ☆وبینار امروز و آزادنویسی آن هم به صورت اسطوره نویسی. من از رزی سرخ نوشتم. شاعرانه شد. می‌خواهم منتشرش کنم. به شرطی که در بازنویسی خسیس نباشم.

  55. صبح زودتر از اهالی خانه بیدار شدم‌. همیشه اینطور است. زندگی من شاید مثلا دو ساعت زودتر از آن دو نفر شروع میشود. حالا همچین میگویم که انگار مثلا من با آن دو ساعت اضافه‌تر قرار است کلِّ دنیا را بگیرم.
    همیشه یک حالت بی‌قراری و اضطراب دارم به همین خاطر دیر می‌خوابم و زود بیدار میشوم. کلا رابطه‌ی خوبی با خوابِ عمیق ندارم.
    کتری را آب میکنم و روی گاز میگذارم.حالا علاوه بر صدای نفس‌های آن دو نفر،صدای هو هوی کتری هم سکوت خانه را در هم میشکند.
    گوشی به دست میشوم.اولین چیزی که میبینم پیغام دوستم است.بهم تبریک گفت بابت اینکه نوشته‌ام در سایت بارگزاری شده.چقدر مهربانی تو ، کاش دنیا از تو چندتایی تکثیر میکرد.
    خودت نمی‌دانی میزان تاثیرگذاریت چقدر زیاد است.
    تاثیر خوب‌ها، نه از آن آدم‌ها که وقتی باهاشان معاشرت می‌‌کنی تا چند روز حالتِ خشم و عصبی بودن بهت دست میدهد.
    دوستم فقط خوبی تکثیر میکند.اگر حالت بد بود بگو آدرسش را بدهم تا حالِ تو را هم با مهربانی‌اش سرِجا بیاورد.
    دوباره برگشتم کنار پسر کوچولویم دراز کشیدم، لپ کوچکش به بالشت چسبیده بود، برای همین لب‌های سرخ و کوچکش غنچه‌تر دیده میشد. مژه هایش بلند و مشکی. میخواهم این صحنه را برای همه‌ی عمر قاب کنم و به دیوار بزنم.
    برای وقت‌هایی که مرد‌ِکوچکِ‌من حسابی قد کشید و بزرگ شد و صورتش پر از ریش و سبیل. آن موقع دیگر محال است این صحنه را ببینم نه از سر خجالت که مثلاً چون مردی شده کنارش دراز بکشم، نه.
    از سرِ‌ اینکه نمیخواهم به اصطلاح بچه ننه باشد، نه تنهایش میگذارم. نه محبتم کمتر می شود. فقط جنس محبتم را عوض میکنم.بلاخره او باید مردِ خانه‌ی دیگری شود.

  56. ۱ بیداری در شش و پنجاه
    ۲ گشت و گذار با اقوام در کاشمر
    ۳ پیاده‌روی در حد دو ساعت
    ۴ نشر مطلب در لذت نوشتن
    ۵ گشت در کانال دوستان
    ۶ سعی در نگاه تازه داشتن در اطراف
    ۲۷-۶-۱۴۰۵

    #گزارش‌نیک

  57. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    ساعت ده بیدار شدم و طبق روال: صفحات صبحگاهی نوشتم، خواب‌نگاری کردم و برنامه‌ی روزانه را در دفترچه یادداشت جدیدی که دیشب از لوازم تحریر خریده بودم نوشتم. و بعد چند صفحه کتابِ «خواب‌ها چه می‌گویند» و همین‌طور ترانه‌های اردلان سرفراز را خواندم.
    آشپزخانه ترکیده بود. کارِ هر شبِ آن دو موش‌خرماهای شب‌زی. تا صبحانه خوردم و ظرف‌ها را شستم شد ظهر. و بعد هم که به نهار و باز شستن ظرف‌ها گذشت.

    امروز عصر باز هم باید بخشی از گل‌های باغچه را هرس می‌کردم. امروز نوبت گلِ یاس رازقی بود. شاخه‌هایی که دور گل‌های کاغذی و سپستان پیچ‌خورده بود را چیدم.‌ و قسمت‌هایی که به نظرم می‌شد ازش قلمه گرفت را جدا کردم. چند شاخه‌اش را زیر بوته‌ی آن یکی گل یاس کاشتم. و باقی شاخه‌ها را گذاشتم توی ظرف آب تا فردا باز گوشه و کنار حیاط بکارم‌شان. دیوانه‌ی گلِ یاسم. بویش مجنونم می‌کند. تمام این کارها را همزمان با وبینار نویسنده‌ساز انجام می‌دادم. امروز هم فقط شنونده بودم.

    غروب شروع کردم به خواندن کتابِ «تقویم بی‌هدفی».‌جالب بود. دوستش داشتم تا این‌جایی که خواندم.

    امشب قرار است باز هم با سارا ترانه‌های اردلان سرفراز را بخوانیم و گوش بدهیم. دیشب مجبورم کرد ترانه‌هایی که بدون او خوانده بودم را دوباره بخوانم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  58. 🔹چای نوشی فلاکس اول صبح.
    🔹 باز چای‌نوشی فلاکس یا فلاسک دوم با خرما.
    🔹 ادامه نوشتن و تکمیل فهرست دیشب.
    🔹 تیک زدن بعضی از کارهای فهرست مثل بستن درختم.
    درختی که چند روز پیش باد خَمِش کرده بود و کمرم شکست چون قدش زرافه شده ولی قُطر تنه‌ش کمتر از ساعدمه، با بندی به درخت بغلیش که برای خودش جوون رعنایی شده. دوقلوهای من.
    🔹آبیاری دوقلوها.
    🔹راه رفتن اعصابم روی لبه لیز تیز انفجار و گذاشتن ضامن ایمنی سرجاش با موفقیت . نتیجه تمرین و گفتگوهای زیاد با خودم و اثرگذاریش در حساسترین لحظه.
    🔹آبپاشی برگای لیمو.
    🔹آبیاری انار و نعناع‌ها.
    🔹تعیین تکلیف خرماها.
    🔹بیهوشی چند دقیقه‌ای وسط موشکافی علی بندری از موضوع پیامدهای دموکراسی.
    🔹 ادامهٔ نوشتن فهرست.
    🔹تکمیل رخدادک. رخدادکی که داستانک شده انگار.
    🔹پریشونی و پشیمونی و درد و اندوه و مِهی که مستقیم دارم میرم تو شکمش
    🔹ابهام ابهام ابهام، فکر فکر فکر، مهِ انبوه اندوه.
    🔹 به زودی می‌فهمم یا همه چی شروع میشه یا تموم.

  59. سال‌واژه: شوق زندگی
    صبح زود با صدای گنجشک‌ها از خاب پریدم. انگار پسوند «ها» برایشان کم بود. خیلی زیاد بودند. لبه‌ی پنجره‌ی اتاقم نشسته بودند و ول نمی‌کردند. گاهی صدایشان اوج می‌گرفت و دوباره ساکت می‌شدند. پنجره‌ی اتاقم رو به خیابان است. تمام راسته‌ی خیابان درخت است به‌جز چهارراهی که خانه‌ی ماست. آن‌جا یک‌هو برهوت می‌شود. با خودم گفتم: این‌همه درخت بود چرا آمدند دسته‌جمعی لبه‌ی پنجره‌ی اتاق من نشستند؟
    گنجشک‌ها بال زدند و بال زدند. دنبال یک جای دنج بودند ولی چیزی به ذهنشان نرسید. تُپلی گفت: «من خسته شدما. بیاین همین‌جا بشینیمو یه نفسی تازه کنیم. شایدم یه نون نرمه یا دونه‌ای لبه‌ی پنجره باشه.» پر‌طلا که داشت سرعتش را کم می‌کرد تا برای فرود آماده شود گفت: «ای بابا توام فقط به فکر خوردنی.» تپلی، نوک‌سیاه، دم‌کوتاه، پر‌طلا و چند تای دیگر که از محله‌ی بالاتر بودند همگی نشستند لبه‌ی پنجره. اول همه ساکت بودند. دم‌کوتاه نفسش را به یک‌باره خارج کرد و گفت: «این‌که دیگه بازی نیس، از استرس داره پرام می‌ریزه.» پر‌طلا دستی روی بال‌های دم‌کوتاه کشید. «خدا نکنه خوشگلم. اون تونیک ضد ریزشی که واست خریدم تاثیری داشت؟ به چشم من که امروز خیلی پرات افشون‌تره. اصلن بال زدنت یه حال دیگه است.» خودش را به دم کوتاه چسباند و شروع کرد به مرتب کردن بال‌هایش. دم‌کوتاه و پرطلا تا توانستند نوک‌هایشان را بهم زدند و بال‌هایشان را به همه جای هم مالیدند. بچه‌های محله‌ی بالا که اولین بارشان بود معاشقه‌ی آن‌ دو را می‌دیدند اول نگاه کردند. کمی سرخ شدند و بعد با جیغ و دست آن دو را همراهی کردند. صدایشان به اوج رسیده بود.
    نوک‌سیاه محکم بالِ پر‌طلا را کشید و گفت: «خجالت بکشین چند تا نوجوون همرامونه. اگه ولتون کنیم تا مرحله‌ی تخم‌گذاری‌ام میرین.» پر‌طلا یک نوک دیگر به نوکِ دم‌کوتاه زد و عذرخاهی کرد. تپلی رویش را سمت درخت‌های آن طرف چهار‌راه کرده بود. نوک سیاه آرام بالش را کشید. «عزیزم چیزی شده؟ دوباره کاری کردم که خبر ندارم.» صدای خنده و حرف‌های رکیک گنجشک‌های محله‌ی بالا در هوا می‌پیچید. هنوز داشتند آن دو دلداده را دست می‌انداختند. تپلی اشکش را با گوشه‌ی بالش پاک کرد. « ما با هم کلی خاطره داریم. از بچگی با هم بال زدنو یاد گرفتیم. ولی هنوزم یه خونه‌ی مشترک نداریم. اینقد دیروز بغض کردم دیدم پرطلا و دم کوتاه دارن شاخه‌ها رو میارن رو درخت بزرگه‌ی کنارِ باغ ملی خونه بسازن. چه جای خوبی.» نوک‌سیاه می‌خاست چیزی بگوید که صدای دم‌کوتاه بلند شد. «بابا الان کله‌تاس و رفقاش میان گیرمون می‌ندازنا. بریم یه جای خوب پیدا کنیم قایم شیم.»
    یکی از بچه‌های محله‌ی بالا که از همه درشت‌تر بود، همان‌طور که نگاهش روی تپلی بود گفت: «یه جا می‌شناسم تو باغ حسین نونوا. کنار مستراحش یه درختچه داره. پّر شاخ و برگم هست. عمرن اگه کله‌تاس و رفقاش پیدامون کنن.» نوک سیاه خودش را کشاند جلوی تپلی، نزدیک بود از لبه‌ی پنجره بیفتد. نیم‌خیز شد و با یک نیم‌بال خودش را بالا کشاند. همه موافقت کردند که بروند باغ حسین نانوا و آن‌جا قایم شوند. اول پرطلا و دم‌کوتاه بال زدند. بعد بچه‌های محله‌ی بالا بجز آن گنجشک گنده. بعدی تپلی بود. گنجشک گنده چند لحظه توقف کرد. سرش را پایین انداخته بود و انگار می‌خاست چیزی بگوید. سرش را بالا آورد و دید تپلی از پشتِ سر چقدر جذاب‌تر است. دلش پَر کشید و بال‌زنان به سمت تپلی رفت. نوک‌سیاه ماند. چند بار طول پنجره را قدم زد. نوکش را چند بار به شیشه زد. چند بار هم همان‌جا که ایستا ه بود بالا و پایین پرید. دستش را برد زیرِ بالَش و یک حلقه از پیچکِ انگور، بیرون آورد. به آسمان نگاه کرد. همه رفته بودند. بغضش را خورد و گلویش کمی درد گرفت. «دنبال چی بودم؟ این‌همه فرصت بودو هِی می‌گفتم الان نه. الان دیر نیس؟» نسیمی وزید. سردش شد. خودش را کمی باد کرد.‌ حلقه را دوباره داد زیرِ بالش و با سرعت پرواز کرد به سمت درختچه‌ی باغ حسین نانوا.
    بی‌خاب شدم. نشستم و رخدادکم را تکمیل کردم.
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  60. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    این روزها می‌جنگم برای حفظ ظاهر.
    چه‌کار می‌توان کرد؟
    مهمان‌ها فردا خواهند رفت.
    خوش‌حالم پس از چند روز به نویسنده ساز و سرزبان بر می‌گردم.
    خدا می‌داند اگر در این چندماه نبودند، حالم چقدر بدتر می‌شد و بدتر می‌ماند.
    دلگیرم. از خیلی چیزها.
    غمگینم.
    تمام وجودم درد می‌کند.
    کاش واقعا می‌توانستم شاد باشم.
    خداراشکر مهمان‌هایم از درونم خبر ندارند.
    می‌گذرد این روزها هم؟
    تا بوده حالم همین‌جور بوده.
    در واقع همیشه برای حفظ ظاهرم می‌جنگم.
    چه می‌شود کرد؟
    بگذار همه تصور کنند این همان آدمی است که می‌تواند به مثال کوه باشد.
    اما کسی چه می‌داند که درون کوه چه می‌گذرد؟
    شاید فقط به کسی نیاز دارم که خودواقعی مرا ببیند.
    من آسیب‌پذیر را. دل‌نازک را. غمگین را.
    از این هم که بگذریم، شعر دواست.
    غزل محبوبم:
    نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟
    زخمی‌ام زخمی سراپا می‌‏شناسیدم؟

    با شما طی‌‏ کرده‌‏ام راه درازی را
    خسته هستم خسته آیا می‌‏شناسیدم؟

    راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظ
    تا غزل‌‏های شما،‌‌ ها! می‌‏شناسیدم؟

    این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده ‌است
    من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

    پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
    اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

    می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را
    همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

    اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
    در مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!

    من همان دریایتان ای رهروان عشق
    رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم

    اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود
    عشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟

    در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!
    من بریدم بیستون را می‌شناسیدم

    مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام
    با همین دیوار حتی می‌‏شناسیدم

    من همانم، مهربان سال‌‏های دور
    رفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟
    _حسین منزوی
    کانالم:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  61. امروز جمعه بود خونه بودیم به نظرم روز زود گذشت .ساعت نه شب هزار کلمه نوشتم .
    امروز نوشتم همین که نوشته ها و روز مرگی های دوستان نویسنده ها رو در تلگرام می خونم و با افراد موفق و خلاقیت مثل الهه علیزاده و الهه نصری و نازلی و سحر فرهادی و آناهیتا آهنگری و دیگر دوستان رو می شناسم خوشبختم .

  62. اتفاقی در من افتاده که نمی‌دانم چیست. آدمیزاد گاه حتی نمی‌داند در خودش چه می‌گذرد. آدم برای خودش ناشناخته است بعد انتظار دارد که دنیا را بشناسد. از دست این بشر ناشناخته.
    این آدمی که نمی‌داند درونش چه می‌گذرد، امروز آزادنویسی انجام داد، حدود ۱۵۰۰ کلمه. خودش از تعجب بال درآورده بود. بله بال، چون ناشناخته است می‌تواند به جای شاخ، بال دربیاورد.
    این آدمی که نمی‌داند درونش چه می‌گذرد، روزهای باقی‌مانده صفحۀ ژورنالینگ را خواند و از روی خرسندی سرش را چند بار به چپ‌وراست تکان داد.
    این آدمی که نمی‌داند درونش چه می‌گذرد، در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کرد اما همراه با بقیه هزار کلمه داستان ننوشت. آخر خسته بود و کم‌حوصله.
    این آدمی که نمی‌داند درونش چه می‌گذرد، یک متن برای کانال تلگرامش نوشت اما هنوز ویراستاری‌اش نکرده و می‌خواهد آخرش را تغییر دهد.‌
    این آدمی که نمی‌داند درونش چه می‌گذرد، الان خیلی خوابش می‌آید و می‌خواهد زود به اتوبوس آن دنیا برسد.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  63. – صبح جمعه. مثل روزهای دیگر است. فرقی ندارد. همان کارها. فقط فرزترم. دیروز به «م» در حمام‌کردن کمک کردم. یک روز قبل‌ترش زخم جرب سگ را توی باغ شستم. این ششمین‌بار است. زخمش شده یک دایره‌ی کوچولو، کنج دمش. هربار می‌گویم خوب شد. باز می‌بینم، نه. سمج‌تر از این حرف‌هاست. از رو نمی‌رود که.

    آخر عصبی‌ست و مضطرب. جرب با اضطراب نسبت مستقیم دارد و هربار عود می‌کند. با هیچکس جور نیست الا من. فقط برای من چشم خمار می‌کند به ناز. تمام مدتی که شامپو‌مال است تنش، باید بنشینم روبه‌روش و صورتش را بگیرم در دست تا خودش را نلیسد و مسموم نشود.

    سخت است بردنش دامپزشکی. آخرین‌بار برای عقیم‌کردنش بردم. ران منشی را گاز گرفت. بگذریم. بهرحال از ما شستنِ جرب، از خدا رستنِ تَعَب

    امروز بعد خوردن نهار و درست‌کردن کتلتِ شام، حمام کردم. سر و شکلم باز‌ شد و رنگ آدمیزاد گرفت. صورت بدون آرایش بعد حمامم را دوست دارم. یک‌جورهایی کودکانه‌است آن‌هم از نوع بِبوگلابی. البته اگرچه مدت‌هاست دل‌ودماغ بزک‌دوزک ندارم و مرغ پخته‌ام. اما بعد حمام صورتم، ای… تروتازه‌تر است. فقط سقف ترک برندارد از قپی‌آمدن. هیچ بقالی نمی‌گوید ماستم ترش است والا.

    – داستان‌ کارگاه کودک‌نویس را نوشتم. فردا چِکش می‌کنم تا پنچریش را بگیرم و مجددن بفرستم برای داس‌خورد و سولاخ سولاخ شدن.

    – ویس کارگاه شعرماهی گوش دادم. کویتی بود برای خودش. از اولش در جا قِر دادم و با ترانه‌ها خاندم و چشم‌وابرو تنگ‌ونازک کردم.

    – وبینار امروز؛ از اسطوره و افسانه گفتند. و مقاله‌ی شناخت اسطوره از عبدالعلی‌دستغیب. مقاله‌یی انتقادی؛ هم نظرات مخالف، هم موافق: از سویی می‌گویند اسطوره‌ها و افسانه‌ها ریشه در هستی آغازین دارند؛ کهن‌الگوهای و ناخودآگاه جمعی. و بنابراین ارزش بازنگری عمیق. از سویی آن‌ها را فقط یک‌سری خیالبافی محض می‌دانند که بشر اولیه به سبب ناتوانی در شناخت علت رخدادهای دوربرش، براشان داستان و قصه بافت. تا به گونه‌یی بر ترس از ناشناخته چیره شود و توجیه‌شان کند.

    باز هم از پنج‌تن آل عبا گفتند: تکرارآموزی بیشتر تا فهم بهتر و عمیق‌تر. کلمه‌برداری، پیاده‌روی، گزارش نیک و هزار کلمه. رویم به دیفار. امروز هر پنج‌تن را زیارت نکردم. عکسی هم گذاشتند از پنجول خودشان و پنج‌تن آل عبا بالای انگشتان در حال پرواز سوی ملکوت. فقط یک کاسه طلایی زیر دست مبارک کم بود تا کاسه‌ی پنج‌تن کامل شود.

    – روزواژه: هفتک= چک‌کردن. در وبینار اشاره کردند، خوشم آمد. خاستم لغت امروزم باشد.

    – پادکست ۲۶ ارتباط و فن بیان گوش کردم و نت برداشتم.

    – بعد گزارش نیک در ادامه سنگ صبورخانی.

  64. شعر می‌خوانم تا زنده بمانم…
    – 680 کلمه.
    – در جست و جوی کارم چنان که پدر نمو در تقلا بود.
    – آهنگ‌های فلشِ قدیمیِ بابا.
    – پارچِ آب پشت سر مسافر.
    – نرگس.

  65. _ صبح کارهایم را خوب انجام دادم؛ راضی‌کننده بود.
    _ آفتاب، که بعد از اوج گرفتن کمی پایین آمد، خواهرزاده‌هایم به خانه هجوم آورده‌اند. کمی که در جای خود راحت شدیم، پای خود را در کفش فروید و بعد کفش نیچه کردیم. البته من کفش دکارت را هم امتحان کردم، ولی باب میل جمع نبود.
    _ شر مهمان‌ها که کم شد، من به اتاقم رفته و به چراغ نور دادم. ابتدا آزاد‌نویسی، بعد داستان‌نویسی و در آخر هم روزنویسی.
    _ در داستان‌نویسی، داستان سه برادر را روایت کردم. آغاز این‌گونه بود که سه برادر، که بین یازده تا پانزده سال سن دارند، به باغ چای می‌روند برای سیب‌دزدی؛ ولی بعد از چیدن چندتا از آن‌ها، صاحب باغ سر رسید و آن‌ها را فراری داد. در نهایت، مجبور شدند در میان راه اصلی که به سمت شهر می‌رود، به‌خاطر تاریکی اطراق کنند. ولی فکر نکنم اتفاقی برایشان بیفتد؛ چون بعد از یتیم شدنشان، شب‌های زیادی را این‌گونه صبح کرده‌اند.
    _ در آخر، برادرم از من پرسید که برای قارچ‌چینی با او و دایی‌مان می‌آیم یا نه. جواب مثبت دادم. هر چه شد را خواهم نوشت.
    _ چشمم درد می‌کند و کمی تار شده. خسته‌ام. خوابم می‌آید.

  66. – صبح جمعه. مثل روزهای دیگر است. فرقی ندارد. همان کارها. فقط فرزترم. دیروز به «م» در حمام‌کردن کمک کردم. یک روز قبل‌ترش زخم جرب سگ را توی باغ شستم. این ششمین‌بار است. زخمش شده یک دایره‌ی کوچولو، کنج دمش. هربار می‌گویم خوب شد. باز می‌بینم، نه. سمج‌تر از این حرف‌هاست. از رو نمی‌رود که.

    آخر عصبی‌ست و مضطرب. جرب با اضطراب نسبت مستقیم دارد و هربار عود می‌کند. با هیچکس جور نیست الا من. فقط برای من چشم خمار می‌کند به ناز. تمام مدتی که شامپو‌مال است تنش، باید بنشینم روبه‌روش و صورتش را بگیرم در دست تا خودش را نلیسد و مسموم شود.

    سخت است بردنش دامپزشکی. آخرین‌بار برای عقیم‌کردنش بردم. ران منشی را گاز گرفت. بگذریم. بهرحال از ما شستنِ جرب، از خدا رستنِ تَعَب

    امروز بعد خوردن نهار و درست‌کردن کتلتِ شام، حمام کردم. سر و شکلم باز‌ شد و رنگ آدمیزاد گرفت. صورت بدون آرایش بعد حمامم را دوست دارم. یک‌جورهایی کودکانه‌است آن‌هم از نوع بِبوگلابی. البته اگرچه مدت‌هاست دل‌ودماغ بزک‌دوزک ندارم و مرغ پخته‌ام. اما بعد حمام صورتم، ای… تروتازه‌تر است. فقط سقف ترک برندارد از قپی‌آمدن. هیچ بقالی نمی‌گوید ماستم ترش است والا.

    – داستان‌ کارگاه کودک‌نویس را نوشتم. فردا چِکش می‌کنم تا پنچریش را بگیرم و مجددن بفرستم برای داس‌خورد و سولاخ سولاخ شدن.

    – ویس کارگاه شعرماهی گوش دادم. کویتی بود برای خودش. از اولش در جا قِر دادم و با ترانه‌ها خاندم و چشم‌وابرو تنگ‌ونازک کردم.

    – وبینار امروز؛ از اسطوره و افسانه گفتند. و مقاله‌ی شناخت اسطوره از عبدالعلی‌دستغیب. مقاله‌یی انتقادی؛ هم نظرات مخالف، هم موافق: از سویی می‌گویند اسطوره‌ها و افسانه‌ها ریشه در هستی آغازین دارند؛ کهن‌الگوهای و ناخودآگاه جمعی. و بنابراین ارزش بازنگری عمیق. از سویی آن‌ها را فقط یک‌سری خیالبافی محض می‌دانند که بشر اولیه به سبب ناتوانی در شناخت علت رخدادهای دوربرش، براشان داستان و قصه بافت. تا به گونه‌یی بر ترس از ناشناخته چیره شود و توجیه‌شان کند.

    باز هم از پنج‌تن آل عبا گفتند: تکرارآموزی بیشتر تا فهم بهتر و عمیق‌تر. کلمه‌برداری، پیاده‌روی، گزارش نیک و هزار کلمه. رویم به دیفار. امروز هر پنج‌تن را زیارت نکردم. عکسی هم گذاشتند از پنجول خودشان و پنج‌تن آل عبا بالای انگشتان در حال پرواز سوی ملکوت. فقط یک کاسه طلایی زیر دست مبارک کم بود تا کاسه‌ی پنج‌تن کامل شود.

    – روزواژه: هفتک= چک‌کردن. در وبینار اشاره کردند، خوشم آمد. خاستم لغت امروزم باشد.

    – پادکست ۲۶ ارتباط و فن بیان گوش کردم و نت برداشتم.

    – بعد گزارش نیک در ادامه سنگ صبورخانی.

  67. گزارش نیک ۱۲۹ فرح
    ✍️خواب‌نگاری
    ✍️روزانه نویسی سهم صبحگاهی
    ظرف‌های توی ماشین را که شسته بود تو‌کمد چیدم. و ظرف های توی سینگ را در ماشین برای نوبت شستوشوی بعدی چیدم.
    جمعه تعطیله
    یکی از بچه‌ رفته استخر و شنا دیگری هم از ورزش بدنسازی از باشگاه اومد و هرکس هر وقت اومدبرای خودش ناهار خورد . اما چای عصر را با هم خوردیم.
    عصر خونه مادرم باید بریم.
    جمعه تعطیله
    دارم کتاب « در شب اسیر شده‌ام » برای چندمین بار قسمت‌هایش را می خوانم. تا در قسمت نویسنده هفته، چند پارگراف و بیوگرافی نویسنده را در کانال فرحنامه بذارم.
    از کتاب : «درشب اسیر شده‌ام» نوشته خانم “آنی اِرنو” کتاب‌های زیاد به فارسی ترجمه شده جایزه برنده نوبل ادبی سال ۲۰۲۲ بود.
    جمعه تعطیله
    و من معمولن برای هفته آینده چند مطلب برای کانال فرحنامه تهیه میکنم. و چون باید چند بار ویرایش کنم، از چند روز قبل مطالب را باید بنویسم. گاهی هم آخر آن مطلب را نمیذارم. اینم یجور واسوس دیگه.
    جمعه تعطیله.
    اما وبینار نویسنده ساز ماشالله از شروع جنگ چهل روزه ، ۹ اسفند ۱۴۰۴ روز پنجشمبه و جمعه هم برنامه دارد.
    ✍️در وبینار شرکت کردم اما در راه خانه مادرم بودم و متاسفانه امروز ۲۵ دقیقه آزاد نویسی را نداشتم.
    عصر جمعه دورهمی خانواده ما کنار مادرم و در خونه اوست. بصرف عصرونه، چای و کیک خانگی، گاهی برادرم کیک می‌پزه ، و این بار دخترم کیک جالبی پخت. انگار این دایی و خواهر زاده مسابقه دارند. البته رقابت آنها به نفع ماست. و گاهی عصرونه نان و پنیر و خیار و گوجه . گاهی هم که به شام ساده و فقط یک جور ختم میشه .
    جمعه تعطیله .
    ✍️سریال کره ای دیدم.
    ✍️مستند انفجار برج های دوقلو نیویورک حادثه ۱۱ سپتامبر را دیدم.
    ✍️نماز و نیایش شبانه را آمدم خونه خودمون انجام دادم.
    ✍️من بافتنی می بافم تا تمرکز داشته باشم، و شعر می‌خوانم تا عشق الهی در درونم شکوفا شود. (فرح)
    ✍️حلزون امروز و امشب بنظرم کمی خسته است و چشم‌هاشو جایی جا گذاشته، دلش پر‌خونه، از چیزی ناراحته و پَکره امیدوارم چیز جدی نباشه. ( تحلیل روان‌شناختی من از تصویر امشب حلزون نویسندگی است.)

  68. روز واژه
    خانه داری
    شب قبل خیلی خسته بودم .از خستگی وبدن درد فکر کردم ویروس جدید، مهمان ناخوانده ی روزهای آینده ام شده .ولی شکر خدا بعد از خوردن قرصی مسکن ودوپینگ جوشونده گل بابونه وگل ختمی اوضاع کمی بهتر شد وبه خیر گذشت ودر حال حاضر شکر خدا بهترم . صبح کمی زودتر از بقیه ی اهالی خانه بیدارشدم .
    آشپزخانه ازدست رفته بود بقایای شلوغی دیشب از سینک طرفشویی مشخص بود .صحنه ای شبیه میدان جنگ . شواهد وقرائن حاکی از یک شب پرکار بود مهیا کردن مقدمات شام فردا تمیز کاری خانه و درست کردن کیک تولد برای دوپسرم که هردو متولد شهریور هستند .بعد از مدتها ،بازی با خامه ومایعِ کیک بسیار لذت بخش بود. درِ یخچال رو باز کردم وبا حسی غرور آفرین به کیک خامه ای تو یخچال نگاه کردم میوه های فصل در حاشیه کنار کیک طنازی می کردند حبه های انگور درکنار حلقه های انجیر ‌وبرگه های لیمو در آغوش خامه شکلاتی دلبری می کردند.
    مشغول جمع وجور آشپزخانه شدم .لیوانی چای ریختم از فضای آزام وساکت خانه که تقریبا به ندرت بدست می آمد استفاده کردم ‌متنی برای تمرین ِ امروز تمرین جا نوشتم همچنان تز خلوتی مسکوت منزل استفاده کردم و فیلم جدید اصغر فرهادی که استاد معرفی کرده بود وچند روز پیش تانصفه دیده بودم را دوباره از اول دیدم .‌ بعد برای پیاده روی روز ر به خرید نان وسبزی خوردن بسنده کردم
    ناهاری حاضری به اهل وعیال دادم ‌مقدمات شام رو آمده کردم شب مهمان دارم امروز نتونستم در وبینار نویسنده ساز شرکت کنم ولی باید بعد گوش بدم
    روز پر کاروپر ثمری بود البته در خانه داری نه در نوشتن
    خسته شدم

  69. 📍گزارشم بوی خاک مرطوب شالیزار را می‌دهد، چون امروز مرد همسایه زمینش را شخم زد.

    سال واژه: خوددوستی🌷

    – اسباب‌بازی‌ها‌ی چوبی

    مدت سه سال است که ورزش اصلاحی ستون فقرات را شروع کرده‌ام اما من از آنهایی نبوده‌ام که ثابت قدم باشند، مدام دچار پارازیت شده‌ام.
    جتقریبا بعد از سه ماه، اسباب بازیهای چوبی که برای ورزش خریدم را از کمد درآوردم، آن‌ها را خیلی دوست دارم چون استفاده از آن‌ها حس لمس درخت را به من می‌دهد.
    یک ساعت و خورده‌ای با مربی ورزش کردم، انگاری تمام جانم را چوب زده‌اند و حالا که شب شده درد آرام آرام دارد از جانم بالا می‌رود.

    – کُلفت سکینه

    چند سال پیش خواهرم دستانش را نشانم داد و گفت: «دستام شده دستای کلفت سکینه، همه‌اش بشور، بساب و بپز». نمی‌دانم از کجا و چه کسی نام کلفت سکینه را شنیده بود ولی من امروز کُزت بودم نه کلفت سکینه.
    همه‌جا را جاروبرقی کشیدم، میگویم همه‌جا، یعنی زیر تمام مبل‌ها، سوراخ سمبه‌ها و تمام سرامیک‌ها را برق انداختم و‌ سر آخر ظرف‌ها را شستم.
    و برای اینکه حتما به وبینار نویسنده‌ساز برسم، یک حمامی فشنگی گرفتم.

    – به چسب نچسب کوچولو

    یک هفته‌ است موشی در سقف خانه مشغول بازیگوشی‌ست.
    هرچه با صدای بلند آدمیزادی به او می‌گویم از این خانه برو، گوش نمی‌دهد.
    در سقف شیروانی خانه‌ی ما ارتفاعی برای جابجایی و گشتن به دنبال موش نیست.
    همسرم چسب موش خریداری شده را در سقف خانه گذاشت و من اصلا دوست ندارم به آن بچسبد.

    – افسانه‌ی ماهی کوچولوی بالدار

    بالاخره خودم را بعد از بیست دقیقه به نویسنده‌ساز رساندم، تا استاد درباره‌ی اسطوره حرف می‌زد، من هم ظرفها را شستم.
    قرار شد اسطوره‌ای من‌درآوردی بنویسیم، من هم تو را نوشتم ماهی کوچولوی آبی بالدار.
    ماهی کوچولوی قصه‌ی من دلش بال می‌خواست، من هم با کمک یک پری دریایی به او بال دادم.
    او خوشحال شد و من هم.

    – وقتت داره تموم میشه

    مشاور از من خواست چهار تمرین انجام بدهم و من امروز یکی از تمرینهای سخت را انتخاب کردم.
    اینکه تصور کنم بیست و چهار ساعت بیشتر زنده نخواهم بود، باید بنویسم چه حسی دارم و چه چیزی را تجربه می‌کنم.
    سخت بود، من از مرگ می‌ترسم، از بدنی که در خاک می‌پوسد.
    دلم برای عزیزانم تنگ می‌شود، برای مادرم.
    برای او که همراه و همسر من است، تنگ‌تر.
    هم‌چنان می‌ترسم.
    اما مرگ شتری‌ست که جلوی در هر خانه‌ای می‌نشیند.
    حتی خانه‌ی من.

    – مهمان نامرئی

    حُسن ختام امشب هم با دیدن یک فیلم تمام شد به نام «مهمان نامرئی- The invisible guest»
    یکی از دوستان سیاه‌چاله آن را معرفی کرد و هرچه فیلم پیش می‌رفت بیشتر مطمئن می‌شدم که آن را دیده‌ام اما چیزی از پایان فیلم یادم نمی‌آمد.
    معما پشت معما.
    اگر معما دوست دارید، می‌تواند پیشنهاد خوبی باشد.
    در ادامه سریال «living with yourself»
    را شروع کردیم دو‌قسمت اولش که بسیار قشنگ و حال خوب کن بود.

    ۱۴۰۵/۰۶/۲۷

    نشانی کانالم به دستور خدای این سایت.😉
    https://t.me/pichesabz

  70. تیک‌های امروز

    تیک اول:
    نه صبح تا یک ظهر، کلاس برنامه‌نویسی R.
    تیک دوم:
    زنگیدم به شهرکتاب جهانشهر: الو؟ بفرمایید. کتاب «شکارچی کرم‌ابریشم» رو دارید؟ بله داریم. چند؟ ۶۵ تومن. هااا؟
    بِدو حاضر شدم و رفتم هر تعداد که بود گرفتم. یکی برای خودم و دوتا هم برای دوستان.
    تیک سوم:
    ظهری خوابی رفتم عمیق. یا عصری؟ هرچه بود، نشد که در نویسنده‌سخنران بِباشم اما سبب شد بی‌برقی را در خواب به سر برم.
    تیک‌چهارم:
    قهوه‌ای ساختم و رسیدم به نیمه‌ی دوم نویسنده‌ساز. قرار بود داستانی اسطوره‌ای بنویسیم، که از آسمان و خاک و گوسفند و علف رسیدم به همان آزادنویسی معمولِ روزانه‌.
    تیک پنجم:
    نوشتن یادداشت تلگرام و انتشار.
    مربع خالی:
    اگر خدا قبول کند بنشینم کمی از «شکارچی کرم‌ابریشم» بخوانم و بعد هم شب‌بخیر.

    #گزارش نیک
    عاقلک:
    https://t.me/mraliabarashi

  71. سال‌واژه: پیوستگی 🐜

    خوابی را اول صبح نگاشتم که دیشب چند ساعتی بی‌خوابم کرد.

    آزادپرسی کردم درباره‌ی اینکه خواب چیست؟ چرا خواب می‌بینم؟ چرا بعضی خواب‌ها اصلاً یادم نمی‌ماند؟ چرا چند شب خواب نمی‌بینم و گاهی چند شب پشت سر هم خواب می‌بینم آن هم چه خواب‌هایی!
    چرا بیشتر خواب‌هایم به رویدادهای روز ربطی ندارد؟ چیزهایی است که حتی به ذهنم خطور نکرده. از کجای وجودم درمی‌آید؟

    تراپیستم می‌گوید بیشتر از ناخودآگاه خودت است که سال‌ها در آنجا پنهان مانده.

    یعنی ناخودآگاه من سیاه‌چاله‌ای است از آنچه خودم هم از آن خبر ندارم؟

    امروز آزاد‌نویس نبود، آزادپرسی بود؛ پر از سؤال‌هایم بی‌جواب.

    ساعتی در آشپزخانه، همراه وبینار ۵۵۴ و ۵۵۵ استاد کلانتری، آشپزی کردم برای مهمانی عزیز از جنس پاره‌تنم که امروز تنها بود چون همسر و دخترش مسافرت بودند.

    عصر به دیدن بداهه‌نوازی در موسیقی خراسان رفتم؛ دوتار و تنبور همراه با دف و سازهای کوبه‌ای در سالن جهاد دانشگاهی.

    زخمه‌های دوتار مرا از سالن جدا کرد. همراه با نوای تنبور و ضرباهنگ دف به جنوب خراسان سفر کردم؛ به بیرجند و تربت‌جام و سرزمینی که موسیقی و شعر در آن ریشه‌ای عمیق دارند.

    هر زخمه برایم صدایی از دور بود، صدایی که انگار از دل خاک می‌آمد.

    سوز دل‌هایی بود که قرن‌ها پیش در این سرزمین خوانده و نواخته شده بودند و هنوز چیزی از آن سوز در سیم‌های دوتار مانده بود.

    بعد از موسیقی، دوباره به دنیای داستان برگشتم. داستان «در حال کودکی» از ابوتراب خسروی را خواندم و هنوز بر سر پیرنگ داستان و ارتباطش با آنچه خود نویسنده گفته، کنجکاوم.

    از خواب‌نگاری صبح تا آزادپرسی، از آشپزی تا موسیقی و از موسیقی تا داستان؛ رشته‌ی امروز من هم از جایی به جایی دیگر کشیده شد و گسسته نشد.

    گزارش نیک امروز را روانه‌ی کانالم کردم.

    #گزارش_نیک
    ✍️ زری قوام

  72. ساعت نزدیک ۲۳ است و قرار است که گزارش نیک بیست و نهمم را استارت بزنم و بنویسم.
    امروز صبح از خواب بلند شدم احساس کردم که بنده ی محبوب خدا هستم که یک بار دیگر به من و خانواده ام فرصت داده تا زندگی دیگر را آغاز کنیم و از زنده بودن لذت ببریم.
    یکی و دوساعتی طول کشید تا ویندوز بدنم بالا بیاید و برای استارت زدن امروز اقدام کند.
    خیلی دیر صبحانه خوردیم.
    انگار بدنم فهمیده بود که امروز روز جمعه و تعطیل است‌.
    فس شده بود و دلش نمی خواست کاری کند و خواهان استراحت و رها شدن بود.
    گاهی اوقات هم لازم است که هیچ کاری نکنیم و به خودمان این اجازه را بدهیم که استراحت کنیم تا بتوانیم پرقدرت تر برای زندگی تلاش کنیم.
    من امروز این حق را به خودم دادم، البته ناگفته نماند که اولش از اینکه کاری نکنم ناراحت بودم و گفتم نمی شود که. آدم باید کار کند و اهدافش را جلو ببرد ولی گاهی نمی شود کاری انجام داد. روح دوست دارد کمی آرامش و رهایی را لمس کند.
    خب از این حرف ها که بگذریم، بعد از خوردن صبحانه تصمیم ناگهانی تغییر دکوراسیون خانه را گرفتیم.
    این کار هم لازم و لذت بخش است. وسایل خانه را جابه جا کنی و دکوراسیون را کمی تغییر دهی.
    این کار انرژی کل خانه را جا به جا می کند.
    انرژی و تغییر جدیدی که حال و هوای خانه را دگرگون می کند.
    بعد از جا به جایی مبل ها و تلویزیون و جارو کردن و مرتب شدن خانه، نشستم و فیلم هندی موردعلاقه ام را که کل هفته ندیده بودم تماشا کردم.
    من عاشق دختر فیلم هستم.
    او را برای شجاعت و جسارتی که دارد تحسین می کنم و همیشه بدترین اتفاق ها را با هوشِ زیرکانه اش به بهترین شکل تغییر می دهد.
    فیلم تا ساعت ۱۶ طول کشید.
    هنوز یک ساعتی تا شروع وبینار محبوبم نویسنده ساز مانده بود.
    فرصت خوبی بود که دوشی بگیرم و مرتب و تمیز در وبینار حاضر شوم.
    رفتم دوش گرفتم که نیم ساعت طول کشید.
    بعد از بیرون آمدن از حمام هم کمی با خواهرم حرف زدم و چند تا از فیلم هایی که در یوتوب دیده بود را به من نشان داد و خندیدم.
    بعد به اتاق برگشتم و لپتاپ و دفتر را برای وبینار امروز آماده کردم.
    وارد وبینار شدم، هنوز شروع نشده بود.
    پوزش وبینار ساعت ۱۷:۱۰ دقیقه شروع می شود. شاهین کلانتری این نوشته را پین کرد.
    فرصت خوبی بود که موهای خیس و حالت گرفته ام را خشک کنم.
    سشوار را به همراه شانه از کمد درآوردم و موهایم را کامل خشک کردم و بعد ناخن هایم را گرفتم.
    حالا مثل دسته ی گل برای وبینار آماده می شوم.
    تمیز و مرتب و خوشبو.
    دینگ. ساعت ۱۷:۱۵ دقیقه وبینار استارت خورد. شاهین کلانتری مجددا عذرخواهی کرد و گفت که در جلسه ی دیگری بود جلسه ی نویسنده سخنران که تعدادی زیادی از دوستان در آن شرکت کردند.
    من هم دوست داشتم در آن حضور داشته باشم ؛ اما قسمت نبود. ولی مجددا اگر برگزار شود حتما شرکت می کنم.
    مقاله ای از آقای عبدالعلی دستغیب را برایمان خواند در مورد اسطوره و افسانه.
    جالب بود می گفت انسان های اولیه آن زمان برایشان عجیب بود که چرا مثلا خورشید وجود دارد و چه طور به وجود آمده یا در مورد چیزهای دیگر.
    حتی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هم افسانه های زیادی را برایمان تعریف کردند.
    قبل از اینکه به بخش شیرین ماجرا برسیم، منظورم هزارکلمه نویسی است او راهنمایی کرد که داستان امروز می تواند در مورد اسطوره باشد.
    هر کسی چیزی را برای نوشتن داستان اسطوره در نظر گرفت. ماه، خورشید، درخت، یاقوت، انسان و …
    اسطوره ی استاد درخت بود. واقعیتش من هم اول درخت را انتخاب کردم و بعد گفتم داستان قبلی ام هم در مورد نیمکت بود که یک جورایی از درخت ساخته می شود که شبیه هم می شوند.
    موضوع را تغییر دادم و ماه را انتخاب کردم بعد دیدم عده ی زیادی این گزینه را انتخاب کردند.
    دنبال یک چیز خاص بودم که به ننه سرما رسیدم.
    قصه ام جالب شد و دوستش دارم.
    یکی دوروزی است که دلم گرفته است و غمگینم شاید به خاطر تغییرات هورمونی است.
    نمی دانستم چه طوری داستان را شروع کنم و در مورد اسطوره اطلاعات خاص و زیادی نداشتم.
    کمی سردرگم بودم ، ولی به هر حال داستانم را با آن حالم نوشتم.
    خالی از تهی شرح حال کوتاهی از حالم.
    احساس می کنم درون خلا افتاده ام.
    نوشتم و به صفحه ی لپتاپ خیره بودم. احساس می کردم چیزی نمی آید و نمی شود ادامه داد. به ۳۰۰ کلمه رسیدم و داشتم ناامید می شدم، اما ادامه دادم و دستم را روی کیبورد گذاشتم و به ۷۸۸ کلمه رسیدم.
    تجربه ی عجیب و خاصی بود.
    بعد از وبینار هم با خانواده به فروشگاه های زنجیره ای رفتیم و کمی خرت و پرت خریدیم.
    ماشاالله با این همه گرانی و تورم مردم خوب خرید می کنند.
    خدا رو شکر ان شاءالله آن قدر پول زیاد باشد که همه بتوانند خرید کنند.
    بعد از آن جا هم رفتیم بستنی فروشی شیرموز بستنی سنتی و فالوده خوردیم.
    من و خواهر و مادرم شیرموز بستنی و پدرم فالوده.
    او گفت که معده اش کمی سنگین شده است و نمی تواند شیرموز بستنی بخورد. کمی اصرار کردیم که او هم با ما سِت شود ، ولی زیاد اذیتش نکردیم.
    آنقدر شلوغ بود و جمعیت زیاد، که داخل جا نبود. حتی بیرون روی سکوها هم پُرپُر شده بود.
    ما سِمجانه داخل ایستادیم تا یکی از میزها خالی شود و بنشینیم.
    فکر کنم پنج دقیقه ای طول کشید که بالاخره زن و شوهری از جای مبارکشان بلند شدند و ما سریع نشستیم.
    انبوه جمعیت من را یاد بازی صندلی انداخت. یک صندلی وسط میگذاشتیم، آهنگ را پخش می کردیم و دورش می چرخیدم آهنگ که قطع می شد هر کسی روی صندلی می نشست او برنده بود.
    حکایت ما هم مثل بازی صندلی شده بود.
    به خانه برگشتیم و وسایل ها را جمع کردم و کمی بعد هم به اتاق آمدم تا چند صفحه ای کتاب بخوانم.
    زیاد نتوانستم بخوانم و تمرکز نداشتم.
    کتاب که خواندم یادم آمد که ساعت نزدیک ۲۳ است و باید گزارش نیک هم بنویسم.

  73. جمعه ۲۷ شهریور
    گزارش نیک ۱۲۹
    سال واژه تغییر

    خواندن نماز
    تلاوت دو صفحه از قرآن و ترجمه اش که دلیل آرامش لحظه های زندگی ام می شود هر وقت به دلیلی نتوانم بخوانم انگار در طول روز گمشده ای دارم.

    نوشتن روزانه نویسی همان صفحات صبحگاهم که بعد از عبادت بهترین کار روزم هست.
    هر روز در ادامه صفحات صبحگاهی فهرست کارهایی که در طول روز باید انجام دهم می نویسم و امروز هم نوشتم هر بار که انجامشان می دهم به سراغ دفترم می روم و تیک می زنم با زدن این علامت دنیایم نورباران می شود.

    واژه هایی از فرهنگ فارسی عمید:
    آبسال=آبسالان، باغ، بوستان
    آبگیر=حوض، تالاب،استخر،گودال بزرگ که آب در آن جمع می شود.

    آبگینه=شیشه، بلور،تنگ بلور،آئینه، به معنی شراب هم گفته شده

    در طول روز چند نوبت ۵ دقیقه ای پیاده روی کردم و مسافت هال و آشپزخانه را پیمودم.
    افرادی که به اندازه کافی پیاده روی می کنند ۳۰ درصد کمتر از دیگران در معرض خطر مشکلات قلبی عروقی مانند سکته قلبی یا مغزی قرار دارند.
    هر ۵۰۰ قدم راه رفتن اضافه  در روز به خصوص برای سالمندان  تا ۱۴ درصد این خطر را کاهش می دهد.
    انجمن دیابت آمریکا پیاده روی را برای کاهش سطح قند خون و کاهش ابتلا به دیابت نوع دوم توصیه می کند.حتی راه رفتن کوتاه هم می تواند مفید باشد.

    بیتی از سعدی:
    نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
    بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم

    گزارش نیک دوستم میترا رستگاران را می خواندم که مهمان خانم مهشید امیرشاهی بودند ترغیب شدم در گوگل بچرخم و اطلاعاتی کسب کنم.
    خانم امیرشاهی زاده کرمانشاه، نویسنده، طنزپرداز، مترجم و روزنامه نگار ایرانی ساکن پاریس هستند که آثار ایشان مجموعه داستان های کوچه بن بست، سار بی بی خانم، دو رمان در سفر و در حضر و رمان ۴ جلدی مادران و دختران در تبعید می باشد.
    در سال ۲۰۱۳ جایزه بیتا  را دریافت کردند.
    نجف دریا بندری از سلامت نثر،چابکی قلم، نظافت و ظرافت فکر، اختصار در توصیف و تیزی گوش در ثبت و ضبط مکالمات خانم امیرشاهی حرف می زند.

    ایشان در مصاحبه با کیهان لندن می گوید؛
    من داستان هایم را به فارسی می نویسم می توانستم به زبان های دیگر بنویسم ولی زبان فارسی مرا به فرهنگ آن سرزمین وصل می کند.بند نافی که از آن فرهنگ به من غذا می رساند زبان فارسی است.داستان های من چون از بطن فرهنگی که با آن بزرگ شده ام بر می خیزد فقط در کلمات فارسی می گنجد.
    موفق نشدم کتاب ها را به خصوص سار بی بی خانم را دانلود کنم تنها نمونه ای از آن کتاب را در گوگل خواندم.

    در وبینار نصف و نیمه حضور داشتم.مقاله ی شناخت اسطوره از عبدالعلی دستغیب را شنیدیم.بعضی از پژوهشگران می گویند اسطوره همان افسانه یعنی سخن دروغ و وهم است.مثل زندگی بسیار دراز قهرمانان و شاهان، مار دوش بودن ضحاک و…
    موفق نبودم برای نوشتن هزار کلمه و ۲۵ دقیقه امروز، دو صفحه نوشتم ولی راضی نبودم.باید بیشتر فکر کنم در این خصوص، به طور مثال یک ایده در نظرم آمد اینکه دفترم یک زنی بالدار باشد و مدادم همیشه همراه با او و هر جا می روم مثل غول چراغ جادو احضار شوند هر موقع که ایده ای به نظرم آمد، سر نماز،در حمام، جسارت است در دستشویی و خلاصه هر جا ایده ای خودش را نشان دهد.

    آب درمانی کردم.

    کتاب روزها را تمام کردم.
    نمره ام ۸

  74. «و بالخره آنچه را که از دلی شکسته و حزین و حسرت‌زده انتظار می‌رفت از خود بروز داد.» خاندی‌اش در دن کیشوت و چشم گرفت. کنارش نوشتی: چه می‌شود اگر چیزی را که از دلی شکسته انتظار می‌رود نبینیم؟ «انتظار» واژه‌ی وحشی‌کنم است. انتظار خط خون است. خط گریز. ناخودآگاه ذهنت بیگانه را به یاد می‌آورد. به واقعیت می‌فکری. به انتظارها برای سوگواری‌ها. کج و کوله می‌شوی. برای مرز عشق تعیینیدن. برای چوب‌خط‌کشیِ احساسات.

    می‌‌فکری به بقیه‌ی روز. به متوقف شدنت. به مغز یاری‌ندهنده. به حال بدی که فقط هزار کلمه نجاتش می‌داد. رفتم هزار کلمه. ناامید ناامید. می‌خاستم ول کنم. تیکه تیکه از روز می‌نوشتی و هیچ. بعدش از کلماتی بی‌معنی و تکرارهای ناجون داستانی جوشید کوچک. بچه داستانک حتا وقت پختن نکرد. همان امیدوارت کرد. حتا اگر همان هم نمی‌بود ادامه‌دهی عادتی‌ست که شب احساس توانستن می‌دهد. بچسب. چشم عباس آقا. چسبیدیم.

    آخرش به خودت گفتی: تو صادق نیستی. مشکلت همین است که می‌دانی همان چیزی‌ست که در نوشته‌هایت لازم داری. می‌دانی وقتی بیابی‌اش چقدر متفاوت می‌شوی. اصلن ادامه می‌دهی تا برسی به آن صداقت. به روزی که عیان شوی آنطور که می‌خاهی. تا آن روز باید که ارتباط نگرفت؟ باید که ننوشت؟ نه. ادامه می‌دهی تا برسی. ول کردن گریز است. و گریز مرگ.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  75. سال‌واژه: تغییر

    ۱- با شقایق سریال کره‌ای «تله‌موش» را دیدم. جایی از سریال، راهب بودایی گفت: «ریشه رنج بشر، دل‌بستگی است.» با خودم فکر کردم چه خوب می‌شد اگر دل‌بستگی نبود و در نتیجه رنجی هم وجود نداشت. با این حال، دل‌بستگی شمشیر دولبه‌ای است؛ هم زندگی می‌گیرد و هم زندگی می‌بخشد و ظاهراً انسان چاره‌ای جز کنار آمدن با روند کار دنیا ندارد.

    ۲- شقایق کتلت با گوجه‌فرنگی سرخ‌شده درست کرده بود. لاکردار، طعمش محشر بود و خوردنش با پلوی زعفرانی دستپخت مامان حسابی لذت‌بخش.

    ۳- به پارک رفتم. هوا بدک نبود و همه‌جا در امن‌وامان بود. پیاده‌روی هم مثل روزهای قبل، بدون اتفاق خاصی پیش رفت؛ فقط اینکه همپای پیاده‌روی‌ام از فردا دانشگاهش شروع می‌شود و من باید تنهایی این مسیر را گز کنم.

    ۴- ذهنم، خدا را شکر، شفاف و سبک بود و خبری از آن نگرانی‌های همیشگی نبود. فقط دلم کمی گرفته بود، چون دو کار مهمم انجام نشده بود و حالا دیگر فرصتی برای تیک زدنشان در امروز نداشتم. همین دو تیک نخورده جلوی چشمم مانده بود و باعث شده بود با وجود آرامش ذهنم، کمی حس ناکامی داشته باشم.

    ۵- وبینار خیلی دلچسب بود. بحث شیرین اسطوره وسط آمد و بعد که استاد خواستند داستانکی اسطوره‌ای هوا کنیم، نور علی نور شد و حسابی از نوشتنش لذت بردم. به امید خدا فردا بعد از ویرایشش می‌گذارمش کف کانالم.

    ۶- با رمان جذاب «سقوط» هم هم‌نشین شدم و حسابی در فضای داستان غرق شدم. نسبت به روز قبل بیشتر مطالعه کردم و جذابیت رمان هم در این بیشتر خواندن بی‌تأثیر نبود.

    ۷- نمره امروز هم ۷ شد. سه نمره کمتر دادم چون دو کار مهمم انجام نشد اما در عوض، فردا در اولویت قرار می‌گیرند و انجام می‌شوند.

  76. گزارش نیک ۱۲۸
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — امروز چی شد؟ تا صبح که بیدار بودم. بعدشم کمی خوابم برده بود که تلفن خانه زنگ زد. دیگر کی به تلفن خانه زنگ می‌زند؟ همه که به گوشی‌های همراه زنگ می‌زنند. حالا کی بود؟ اشتباه بود. بترکد هر کی که اشتباه زنگ می‌زند. پاشدم. تخم‌مرغم آماده‌ی خوردن بود. شوهرم پختانده یا پزانده بودش.

    — دیروز بیست و پنج دقیقه نوشتنِ بدون ایده‌ی قبلی را در مورد یک شیء نوشتم. همان را ویرایش کردم و برای انتشار در کانال آماده. در مورد یک توپ نوشته بودم:
    «از پارک می‌گذشت. چند بچه آن‌طرف‌تر با توپ بازی می‌کردند. صدای خنده و فریادشان در فضای پارک می‌پیچید. صداهایی که هنوز بلد بودند بی‌دلیل بخندند و بی‌آن‌که چیزی از یکدیگر بخواهند، کنار هم بمانند.
    ناگهان توپ از میانشان جدا شد و غلت‌زنان آمد تا جلوی پای او.
    ایستاد.
    می‌توانست خیلی ساده توپ را برگرداند و به راهش ادامه دهد. می‌توانست آن را شوت کند و برای یک لحظه خودش را جزئی از بازی بداند. اما چیزی بیشتر از یک توپ جلوی پایش افتاده بود، فرصتی کوچک برای ارتباط. به این فکر کرد که آدم‌ها چقدر از چنین فرصت‌هایی عبور می‌کنند. هر روز از کنار صدها نفر می‌گذریم. در خیابان، مترو، فروشگاه، محل کار، آسانسور، راهروهای ساختمان. صورت‌ها را می‌بینیم، اما آدم‌ها را نه. آن‌قدر به ندیدن هم عادت کرده‌ایم که گاهی حتا نگاه‌ کردن به یک غریبه نوعی مزاحمت به نظر می‌رسد. هر کس در صفحه‌ی کوچک خودش فرو رفته، هندزفری در گوش، تلفن در دست، نگاه به پایین. شهر پر از آدم است و در عین حال شاید هیچ‌وقت این‌قدر تنها نبوده‌ایم. بچه‌ها هنوز این قانون را یاد نگرفته‌اند.
    برای آن‌ها یک توپ کافی است تا چند نفر که شاید چند دقیقه قبل همدیگر را نمی‌شناختند، ناگهان تبدیل به یک تیم شوند. کسی نمی‌پرسد اهل کجاست، چه شغلی دارد، چه ماشینی سوار می‌شود، پدرش کیست یا چقدر پول در حسابت هست. کافی است بدانی توپ را به چه کسی پاس بدهی.
    شاید ما بزرگ‌ترها دقیقن از همین‌جا شکست خورده‌ایم.
    ما به مرور یاد گرفته‌ایم پیش از نزدیک‌شدن به آدم‌ها، آن‌ها را اندازه بگیریم. سود و زیان رابطه را حساب کنیم، فاصله‌ی اجتماعی را بسنجیم، ظاهر را قضاوت کنیم و بعد تصمیم بگیریم آیا اصلاً ارزش دارد سلامی بکنیم یا نه. ارتباط بیشتر یک معامله شده تا یک نیاز انسانی. به خانه فکر کرد.
    آیا آن‌جا هم همین اتفاق افتاده بود؟ چند بار کنار بچه‌هایش نشسته بود بی‌آن‌که چیزی از آن‌ها بخواهد یا نصیحت‌شان کند؟ چند بار وارد بازی‌شان شده بود؟ چند بار واقعن حرف‌شان را شنیده بود؟
    گاهی آدم‌ها در یک خانه زندگی می‌کنند، کنار یک میز غذا می‌خورند، حتی یکدیگر را دوست دارند، اما مدت‌هاست که با هم ملاقات نکرده‌اند.
    بچه‌ای از دور به سمت توپ می‌دوید.
    کوچک بود و با تمام توانش می‌دوید، انگار مهم‌ترین اتفاق دنیا این بود که توپ پیش از آن‌که کسی آن را بردارد، دوباره به بازی برگردد.
    مرد به توپ نگاه کرد. شیء گِرد سبک و معمولی.
    اما ناگهان به نظرش رسید شاید هیچ چیز معمولی‌‌ی وجود ندارد. یک توپ می‌تواند بین دو غریبه رابطه‌ای بسازد، هرچند برای چند ثانیه. همان چند ثانیه‌ای که شاید تمام سهم ما از زندگی یکدیگر باشد.
    پایش را عقب برد و توپ را آرام به طرف بچه شوت کرد.
    بچه آن را گرفت، برگشت و چیزی گفت که شاید «مرسی» بود. بعد دوباره دوید سمت دوستانش و همه چیز تمام شد.
    اما برای او تمام نشده بود.
    به این فکر کرد که شاید جامعه چیزی جز همین رفت‌ و آمدهای کوچک نیست، چیزهایی است که از یک نفر به نفر دیگر می‌رسند. یک توپ، یک کلمه، یک لبخند، یک کمک، یک توجه، یک سلام.
    مشکل از روزی شروع شد که هرکس تصمیم گرفت توپ خودش را نگه دارد. آن روز بازی متوقف شد. یک توپ، وقتی تنها در گوشه‌ای بماند، فقط یک جسم گرد است.
    توپ وقتی معنا پیدا می‌کند که میان آدم‌ها حرکت کند. به گمانم انسان هم همین‌طور باشد.

    — ناهار چلو بود و مرغ سس‌دار. با دقت درست کردم که خوشمزه شود.

    — شاهین کلانتری در وبینار نویسنده‌ساز از اسطوره و افسانه حرف زد. بعد، بیست و پنج دقیقه در باره‌ی اسطوره و افسانه نوشتیم. انتخاب من «جن» بود. راستش از پدربزرگم چیزهایی در باره‌ی «اجنه‌ها» شنیده بودم. می‌گفت که در جوانی به چشم دیده است. برای حدود صد و ده سال پیش می‌شود. چون پدربزرگم سی‌سال است فوت کرده‌اند. چیزی مثل شبح بوده‌اند. پدربزرگم حتا اندام‌های سیاه آن‌ها را هم دیده بوده با پاهای سُم‌دار. می‌گفت همه‌ش در حال پرش بوده‌اند. می‌خواهم داستانی افسانه‌ای از اجنه بنویسم.

    —تا شب نشده باید به گلدان‌ها آب بدهم. جمعه روز سیراب کردن‌ بعضی از آن‌هاست.

    — تا دوشنبه شب وقت داریم برای بازنویسی داستان کوتاه‌های دوره‌ی ۶ و ۷. باید نگاهی به آن‌ها بیاندازم.

    — ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام:
    https://t.me/nahid40rasti02

  77. امروز می‌رویم بوشهر. یک تشییع جنازه‌ی دیگر. خزان افتاده در فامیل همسر. سفر یک روزه است، چیز زیادی با خود برنمی‌دارم: ضدآفتاب، عینک آفتابی، مسکن، دفتر و قلم.
    می‌رویم دنبال خواهران شوهر.
    می‌دانم «طراحی حسی» برای علیرضا جالب است، می‌خواهم فایل صوتی نویسنده‌ساز ۵۵۵ام را پخش کنم اما آنقدر شلوغ می‌کنند که از خیرش می‌گذرم.
    در راه قله‌ی تاسک را می‌بینم از دور. هم او که زمستانِ پیش دست انداخت به پایم و در خود فرو کشید. احساس می‌کنم باید روزی بروم بنشینم سنگ‌هامان را با هم وا بکنیم. شاید هنوز ذره‌ای از من را پس نداده است.
    از جنگل‌های بلوط به نخلستان‌ها می‌رسیم و سرانجام به قبرستان کوچکی در حیاط امام‌زاده. من اما نمی‌روم. می‌دانم دریا نزدیک است. دودلم. لامذهب همه چیز ماشین علیرضا برای من سفت است، کلاچش، فرمانش، دنده‌اش. اما دلم برای رانندگی در بوشهر تنگ شده.
    از خیابان‌های پر دارو درخت نزدیک پلاژ می‌گذرم و به دریا می‌رسم. پیاده که می‌شوم عینکم را بخار می‌گیرد. یک نفس عمیق پر لذت برای این‌که ریه‌ام را از بوی شرجی و دریا و علف پر کنم. خدایا! یادم رفته بود شکوهش را. هوای گرم دست می‌اندازد و بغلم می‌کند. خوشامد دریاست.
    برای گریز از خورشید به سایه‌ی انجیر معابد پناه می‌برم که ریشه‌های هوایی کهنسالش با اساطیر درآمیخته و پر است از داغ یادگاری.
    دریا، آبگینه‌ای گداخته زیر آفتاب برق می‌زند. هزاران تلالو مواج، رقصان بر سطح آب. و نسیم خیس. و کلاغ‌ها. و هل‌هله‌ی دور کودکان. بچه‌موج‌ها دماغه‌ی سنگی را می‌لیسند. دلم می‌خواهد نزدیک‌تر شوم، می‌ترسم از خورشید. دل به آفتاب می‌زنم و می‌روم. بوسه‌‌باران می‌کند صورتم را. بوسه‌های سوزان. باد می‌تند در موهایم، می‌رقصاندش، موج در موج. پسربچه‌ای لخت مادرزاد در شن‌ها می‌دود، پا می‌کوبد در آب. خودم را جای او می‌گذارم.
    دریای هزار رنگ دورترها آبی‌ست و در افق یک کشتی گویی بر سطح آب معلق. دوباره به معابد پناهنده می‌شوم. خورشید پایین‌تر آمده و قلمرواش را تصرف کرده. حسابی نوچ شده‌ام، از لیس‌مالی شرجی (حالا تا گند لیسیدن را درنیاورم ولش نمی‌کنم). فواره‌های پارک چمن‌ها را آب می‌دهند. وسوسه می‌شوم بروم زیرش. می‌روم اما جا می‌زنم. تنها چند قطره.
    به ماهی نمی‌رسیم، دیروقت است و اسکله تعطیل. برگشتنا اما ماه را با خود می‌برم به سوغات.

    این‌جا عاشق‌ترم
    شاید آغوشت
    تنگ‌تر است

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  78. گزارش میگ میگ
    ۱. امروز صبح خانه بودم. روزهایی که خانه‌ام حواسم بیشتر به ارتباط است. به کمک رساندن و مشارکت کردن است. به نوعی حضور داشتن در جمع است. ظهر مادربزرگم و دخترخاله‌اش آمد و من کنارشان نشستم. حرف‌های‌شان در مورد بیماری‌ها و سکته‌ها و مشکلات جسمی بود. که چقدر سخت است زندگی. و خب واقعن سخت است.
    ۲. عصر هم نویسنده سخنران را بودم و سخنرانی بچه‌ها را شنیدم و لذت بردم.
    ۳. شب را هم کنار افسان گذراندم. و چقدر شب‌هایی که پیش افسانه هستم دوست دارم.
    رفیق جینگ چندساله‌ام که می‌توانم غر بزنم، خودم را سرزنش کنم، بعد خودم را دوست داشته باشم و او در تمام این پروسه به من لبخند بزند.
    ۴. یادداشت‌های بچه‌ها را از کانال‌ها خواندم و تهش هم به نوشتن جمله قصاری در کانالم بسنده کردم.

  79. چطوری حلزون‌خطی؟
    1- مجاور «نیمه‌ی تاریک ماه» هستم و خواستم اینجا یادداشتی بر داستان کوتاه «معصوم سوم» بگذارم. در این داستان، هوشنگ گلشیری سراغ یک شخصیت خاص رفته: یک استاد گچ‌بر. باید این را گفت که اصفهان پر است از هنرمندان و صنعتگرانی که در زمینه‌هایی مثل خاتم‌کاری، میناکاری، قلم‌زنی، پارچه قلمکار و غیره مشغول‌اند. هوشنگ گلشیری هم سراغ یکی از همین هنرمندها رفته و سوژه‌اش کرده. و به نظرم مهم آمد که به خودم یادآور شوم که نویسنده چطور اطرافش را و شهرش را می‌کاود و حکایت‌ها و نوشته‌هایش را از همین آدم‌ها و اتفاقات دم دستی بیرون می‌کشد. داستان بسیار واقع‌گرایانه بود و مطمئنم آن را برای هر اصفهانی قدیمی‌ای تعریف کنی کلی هم‌ذات‌پنداری خواهد کرد.
    این را هم بگویم که این برداشت شخصی من از قلم استاد و شهر اصفهان است. شاید قلم‌به‌دست دیگری برداشت دیگری داشته‌باشد.
    2- جلسه‌ی بازخورد کارگاه‌های 6 و 7 داستان کوتاه را بودم و استاد فیلم Parallel Tales 2026 ساخته‌ی اصغر فرهادی را برای الهام گرفتن پیشنهاد کرد. من هم مثل بچه‌های خوبی که به حرف استادشان گوش می‌دهند این فیلم را دیدم. ذهنم درگیرش شد. اگر به نوشتن علاقه نداشتم، شاید فیلم را تا ته نمی‌دیدم. ولی تماشای آن را به هر قلم‌دوستی توصیه می‌کنم. بعد از آن به داستان کارگاه هفتم دستی کشیدم. البته پیرنگ و میرنگ را فعلن دست نزم . ولی تا دوشنبه راه دارد. داستان کارگاه ششم را هم که دیگر خیلی صیقل زده‌ام.
    3- بروم که داستانک‌های مسابقه را توی دفترم ردیف کنم و به سوی خواب دوان شوم. تبریک به خانم کردوالی بابت داستانک‌های بی‌نظیرشان. با قلمشان خیلی آشنا نبودم، ولی از ایشان بسیار یاد خاهم گرفت.
    4- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  80. 16. در آزمون نویسنده‌سخنران شرکت کردم و درخشیدم.
    15. کتاب خواندم.
    14. بیست و دو دقیقه مدیتیشن کردم.
    13. قرص مولتی ویتامین خوردم.
    12. بیش از هزار کلمه قلم فرسودم.
    11. با مبینا و فاطمه بسکتبال بازی کردیم.
    10. به یکی از دوستانم کتاب «انسان خردمند» را قرض دادم. کمک به دیگران یعنی کمک به خود. من وقتی به کسی کمک می‌کنم، او نیست که به من نیازمند است، منم که به او احتیاج دارم.
    9. دوش گرفتم و به خانه سر و سامان دادم.
    8. با مهدی و مادرم تلفنی صحبت کردم.
    7. شب گذشته اصلا خوب نخوابیدم.
    6. به چندتا از ویدئوهای کانال یوتیوب شاهین کلانتری گوش دادم. وقتی داستان‌های شخصی گذشته‌اش را تعریف می‌کند سرشار از لذت می‌شوم و هزار و یک چیز جدید می‌آموزم. به نظرم مهجور مانده اند.
    5. صبح قهوه و شب دمنوش بابونه نوشیدم.
    4. برای آزمون کارآموزی مهیا شدم.
    3. ظهر بلند بلند شعر خواندم.
    2. از خودم فیلم گرفتم و تمرین شعرخوانی و سخنرانی کردم.
    1. به شاهین نجفی و محسن نامجو گوش دادم.

    شب است و به یک خواب خوب محتاجیم.
    27شهریور1405

  81. صبح آغاز می‌شود و روتینش.
    هندزفری را می‌گذارم توی گوش. صوتِ جلسه‌ی چهارم شعر. و همزمان سروسامان دادن به آشپزخانه. از ترانه می‌گوید. می‌خوانَد. می‌خندم. می‌خندیم. همه‌ی شعرماهی‌ها می‌خندند.
    خواهر هانیه فردا می‌رود و هانیه فرصت خواهد داشت با هم چت کنیم. کاش تهران نبود و می‌توانستم ببینمش.
    فصل اولِ کتابِ ‘Reading Pictures: a History of Illustration’ را با کمک هوش مصنوعی مرور می‌کنم. می‌خواهم دستم بیاید کلیت فصل درباره‌ی چیست. متوجه می‌شوم باتوحه به تعریفی که ‘Dowd’ از تصویرسازی دارد، بررسیِ تاریخیِ آن را از آغازِ چاپِ برجسته و چوب‌نگاری که با آن‌ها امکانِ تکثیرِ یک تصویر فراهم آمده‌، شروع کرده. البته او در خلالِ فصل‌ به نمونه‌های تصویرسازیِ پیش از چاپ هم اشاره می‌کند. اما به نظر می‌رسد شروعِ حرفه‌ایِ تصویرسازی را همزمان با آغاز چاپ می‌داند.
    چندتایی از هنرمندان و آثاری که در این فصل بررسی شده را جستجو می‌کنم و به تماشای کارها می‌نشینم. بعد از اینکه پرسش‌های کلی‌ام پاسخ داده شد، به سراغِ متنِ اصلیِ کتاب می‌روم و شروع می‌کنم به خواندن. پرسش‌های جدیدی ایجاد می‌شود.
    کیک سیب و دارچین می‌پزم با شکر رژیمی. که کاش نپخته بودم. بقیه‌ی موارد را هم حیف می‌کنم. کیک باید شکرِ راس‌راسکی داشته باشد. این شکرِ رژیمی چه ویروسی بود به جانم افتاد دمِ غروبی.
    برمی‌گردم به کتابِ تسکین‌دهنده‌ی این روزهایم: همه‌ی آن سال‌های بی‌خاطره. بدجوری به دلم می‌نشیند نثرِ علیرضا مشایخی. ساده ولی پرمایه. می‌بینی احساسی را چنان شفاف و با استعاره‌ی مناسب بیان می‌کند که گویی خودت آن‌جا بوده‌ای و همین تجربه را از سرگذرانده‌ای. کاش می‌توانستم دست‌کم نزدیک به او بنویسم.
    می‌گوید: «نمی‌توانم باور کنم که چطور زمان وقتی تند می‌گذرد هم، تند می‌گذرد.» حسش نکرده‌ای تا حالا؟ و این جمله‌ها در ابتدای کتاب که خیلی دوستشان دارم: «خوشحالم که نویسنده نیستم، پس حق دارم هرجور که دلم می‌خواهد، بدون جواب پس دادن بنویسم. مهم این است که تو این نوشته‌ها را پیدا کنی و با خواندنش به زندگی من معنایی بدهی.» خوشحالم که نویسنده نیستم:) همیشه به من آرامش و شوق برای نوشتن و آزمودن می‌دهد.
    چند اپیزودِ دیگر از «سیلو» می‌بینیم و می‌آیم پشت میز کارم.

    دفترِ شعر امشبم، «بودن در شعر و آینه»‌ی علی‌محمد حق‌شناس بود. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین‌هایم. کلمه‌ها و عباراتِ زیر را از این دفتر برداشته‌ام:
    شهرآلود
    بوی اندامِ سراپا سِحرِ کاج
    گلوی سحرخیز جویبار
    آبنوس
    اثباتِ نقشمندیِ بود و نبود
    صبحِ بوق‌مرده‌ی شهری
    بوسه‌گاه
    غرقابِ غصه

    و در پایان، بخشی از شعرِ آئینگی را می‌نگارم.

    بودن به زور و رفتن با زور
    ظلم است
    اما
    به عدل
    این ظلم
    تقسیم می‌شود
    تا کس گمانِ بد نبرد از جنابِ دوست
    توزیعِ عادلانه‌ی ظلم است
    عدل او

    و بخشی از شعرِ «بودگانی»:

    آدم
    تا چشم خود نبندد
    باور نمی‌کند
    بی‌آنچه غیر اوست
    کسی نیست
    اما
    آیا آدم
    با آنچه غیر اوست
    کسی هست؟

    و سه‌بیتی خودم با واژه‌ی «شهرآلود»:

    از نیمه‌شب‌های شهرآلود
    ا ز این خماربامداد
    که خمیازه می‌کشد بودنت را،
    چه می‌خواهی؟

    راستی دیشی تصمیم گرفتم بعضی یادداشت‌های کانالم را در وبگاهم بازنشر کنم. یادداشتی در وبسایت هوا می‌کنم و می‌روم که با «مائده‌های زمینی» بخوابم. پیش‌تر نسخه‌ای بسیار قدیمی از مائده‌ها را در کتابخانه داشتم که تازگی به چشمم نخورده. ترجمه‌ی خوبی نداشت. امیدوارم کار مهستی بحرینی بهتر باشد. یکی دیگر از دوستانِ تازه‌آمده‌ام از کافه‌کتاب آفتاب، آندره ژید است.

  82. ✓ گزارش نیک | هجوم ارواح گذشته‌ی هنری

    گاهی گذشته، برخلاف تصور ما، نمی‌میرد. فقط مدتی می‌رود در اتاقی تاریک می‌نشیند، گرد و غبار سال‌ها را از روی شانه‌هایش می‌تکاند و منتظر می‌ماند تا یک روز، درست وقتی که حواسمان به چیز دیگری است، ناگهان در بزند.
    دیروز، بی‌خبر از همه‌جا، فاطمه مسعودی بعد از چیزی حدود پانزده سال دوباره ظاهر شد. یک گفت‌وگوی اینستاگرامی که قرار بود شاید چیزی در حد یک احوالپرسی ساده باشد، کم‌کم تبدیل شد به سفری کوتاه به سال‌هایی که گمان می‌کردم در طبقات زیرین حافظه، میان بلیت‌های قدیمی، صحنه‌های تئاتر، آدم‌های جوان‌تر و خودِ جوان‌ترم، دفن شده‌اند.
    اما ظاهراً پرونده هنوز مختومه نشده بود.
    امروز صبح، درست وقتی هنوز مشغول جمع‌وجور کردن ذهنم از اتفاقات دیروز بودم، شبح دیگری از راه رسید.
    خانم آل‌منیعی، پس از حدود ده سال، پیام داده بود:
    «آقای اندیشمند، خوبید؟ یادتونه با هم فیلم ساختیم؟»
    و من ماندم که آیا باید پاسخ بدهم «بله، یادم هست» یا ابتدا بروم سراغ تقویم و بررسی کنم آیا تاریخ مصرف خاطرات گذشته بالاخره تمام شده یا نه!
    این دیگر از یک تصادف ساده فراتر رفته بود. گذشته ظاهراً تصمیم گرفته بود یک‌باره به خانه‌ی من حمله کند، آن هم نه با یک نفر، بلکه با لشکری از آدم‌هایی که هر کدام بخشی از یک زندگی هنری دور را با خودشان حمل می‌کردند.
    دیروز فاطمه مسعودی.
    امروز خانم آل‌منیعی.
    و من در میان این هجوم ناگهانی ارواح گذشته‌ی هنری، ناگهان فهمیدم که آدم‌ها تنها چیزی نیستند که از زندگی ما عبور می‌کنند. گاهی با رفتنشان، بخشی از خودِ ما را هم با خود می‌برند و سال‌ها بعد که برمی‌گردند، فقط چهره‌ی آنها نیست که دوباره دیده می‌شود، بلکه نسخه‌ای از خودمان نیز از پشت سرشان بیرون می‌آید.
    جوان‌تر، مشتاق‌تر، کمی بی‌احتیاط‌تر و احتمالاً با موهایی که هنوز در برابر جاذبه تسلیم نشده بودند!
    حالا واقعاً نمی‌دانم فردا چه خواهد شد.
    فقط امیدوارم اگر قرار است روح دیگری از گذشته‌ی هنری‌ام بعد از ده یا پانزده سال پیام بدهد، دست‌کم قبلش یک هشدار بدهند.
    مثلاً:
    «آقای اندیشمند، آماده باشید. یکی از سال‌های ۱۳۹۰ در حال بازگشت است.»
    چون ظاهراً گذشته دیگر فقط گذشته نیست.
    گاهی گذشته، یک اکانت اینستاگرام یا تلگرام دارد و هنوز شماره‌ی ما را هم پاک نکرده است.

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🫧

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  83. سلام
    جمعه اگر خودش را هم بکشه به اندازه ظهرپنجشنبه هم نمیتونه از من به جزخانه داری ،کار بکشه .خورشت سبزی ام اما نمره ۲۰ کامل میگیره.
    داروها را هردوساعت میل نمودم
    سه تا داستانک کودک خواندم والبته کتابهای شعر را هم نوک زدم ،گوشیم اما داره میترکه از بس دانلود کردم
    بستنی هم خوردم
    شعر از علی بابا چاهی
    برگ هارا
    یکی یکی از شاخه
    می کند
    تمرین خدا حافظی!

  84. گزارش بیست و دوم
    سال واژه: تبدیل

    تکه‌های امروز
    _صبح را با گزارش خوانی آغازیدم و نظراتم را در گروه به همسفرانم گفتم‌.
    _ در حین بادمجان سرخ کردن برای قیمه بادمجانِ ظهر نویسنده ساز گوش دادم و خوش گذراندم. به پیشنهاد مادر بادمجان‌ها را ماستمالی کردم تا روغن کمتری جذب کند. بین خودمان بماند تاثیر آنچنانی نداشت.
    _کمک کردم که خانه را شبیه خانه کنیم.
    _دیشب رو به روی خانه یک روباه بزرگ دیدیم. جدیدا به آنها علاقه‌مند شده‌ام.
    _ امروز به هر گربه‌ای سلام کردم پشت چشمی نازک کرد و رفت. یکی از آن‌ها هم آمد نزدیک زد روی دستم بعد پشت چشمی نازک کرد و رفت.
    _ شب هم دورهمیِ کوچک آش رشته پزون داشتیم. شما را نمی‌دانم اما آش رشته‌ی من باید پر‌رشته باشد.
    _اولین رخدادکم را ویرایش کردم و قرار است در تمرینجا ثبتش کنم.
    خدایا شکرت که اینجا هستم و فرصتی برای نوشتن دارم.

  85. 27/06/1405
    گزارش نیک ۱۲۹
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1. صبح ساعت هفت بیدار شدم.
    2. بیست دقیقه تمرین مدیتیشن انجام دادم.
    3. حدوداً یک ساعت و ربع پیاده‌روی کردم.

    4. روی چمن
    روی چمن پارک دراز کشیدم. تمرین تنفسی انجام دادم. دوبار تا نانوایی سنگلی رفتم شلوغ بود و برگشتم. تمرین مدیتیشن سطح سه ریکی را انجام دادم. برای پیکنیک شب خرید کردم.
    5. خانم بهداشت
    لابه‌لای کارهایم با سه کارگر خدماتی چک و چانه زدم. یکی را قانع کردم که فردا سرکار بیاید و مرخصی نگیرد. کارگر وظیفه شناس و جایگزین همه که این هفته شیفت شب بود قطعی گفت که در شهرستان تُرک زبانشان گیر افتاده و بلیط برگشت برای خودش و خانواده پیدا نکرده‌است. طبق معمول کارگر کارنکن بعد از چند بار اس ام اس و تماس بی پاسخ گفت که جایگزین هیچ کس نمی شود و فقط در شیفت خودش کار می‌کند و قطع کرد. مدیرکارخانه هم دستور کمیته انظباطی را داد. این بود که من تصمیم گرفتم از لحظه به لحظه‌ی وبینار روزانه‌ی شاهین‌خان نهایت لذت را ببرم و حسابی شارژ شوم.
    6. فرشته‌ی شب در 25 دقیقه
    در وبینار روزانه به فرمان استاد، همگی بر آن شدیم که موضوعی را اسطوره کنیم. من از آفرینش ماه نوشتم. بافندگیم اینطور بود که فرشته‌ی مسئول شب به فرشته‌ی فالگیرها مراجعه می‌کند که به نیت پایان تاریکی و زشتی حاکم بر خود فالی بگیرد. به طور اتفاقی فرشته‌ی زیبایی هم آنجا بود و فرشته‌ی زیبایی پس از شنیدن درد دل فرشته‌ی شب ماه را به او هدیه می‌دهد. خلاصه بافتم، شکافتم، دوباره غلط بافتم، نشکافتم و گفتم رج بعد درست می‌شود. خیلی مشتاق بودم که ته داستان چه می‌شود. آخر آن زمان که ماه در شب جای گرفت، ناامیدی از دل فرشته‌ی شب بیرون زد و یک فرشته دیگر به نام فرشته‌ی ناامیدی به درگاه الهی اضافه شد. بالاخره ناامیدها هم احتیاج به فرشته‌ی نگهبان دارند. خلاصه آنقدر شب با وجود ماه زیبا شده بود که در بین انسان‌ها طرفدارهایش از دوستداران روز هم بیشتر شده بود. داستانم پر ازنقص و پر از زیبایی بود. عاشقش شدم♥️.
    7. آدم اهل کلمه
    «آدم اهل کلمه» نام روزانه نویسی امروز از کتاب «چاله چوله‌های زندگی من» بود. چه جالب که این عبارت را گاهی برای دوستان این جمع هم به کار می‌برم. کلاً نام‌هایی که نویسنده‌ی این کتاب برای روزانه نویسی‌اش انتخاب می‌کند را خیلی دوست دارم؛ مسمومیت جوهر، جمله‌ی دوم، اکسولوتل، بازخورد، نگاه دزدکی سریع و سد نویسنده و… راستی این جمله‌ها را هم که امروز در روزانه نویسی «ناپدید شدن» خواندم خیلی دوست داشتم:
    «به خودم می‌گویم، فقط همه چیر را مرتب و منظم و آماده کن و بخوان. وانمود کن هیچ کس نمی‌بیندت. این کار در واقع سخت نیست. چون خواندن ناپدید شدن است.
    نوشتن… برعکس آن است. یک جور نمایان شدن است.
    حالا اگر من بهتر از هرکاری بلد باشم ناپدید شوم، چه می‌شود؟»
    8. همبر دودی
    با شمع و کتاب و همبر دودی با دوستم به پیکنیک رفتیم.
    10. 97% روز در حال سپاسگزاری ماندم.
    9. سپاسگزاری♥️
    از دوستی که دو سال پیش در مطب دکتر با او آشنا شدم سپاسگزارم. از او خواستم که داستانم را بخواند. خواند و گفت که 17،18 سال پیش وبلاگ‌نویس برتر سال شده و خواندن مطالب شاهین کلانتری♥️ خیلی به او کمک کرده بود.
    سپاسگزارم برای سحرخیزی روز جمعه.
    سپاسگزارم برای این جمع ♥️اهل کلمه و آگاهی.
    سپاسگزارم برای مردم گریزی ذاتی‌ام و گرایش به کتاب.
    سپاسگزارم برای دستانم ♥️که خیلی به آنها زحمت می‌دهم.
    سپاسگزارم برای حس عذاب وجدانی که از ننوشتن یک روز گزارش نیک به جانم می‌افتد. فکر کنم از گزارش نیک نوشتن از مرحله‌ی عادت گذشته است و دارم عاشقش♥️ می‌شوم.

  86. گزارش نیک – ۲۷ شهریور ۱۴۰۵

    با توانی نصف بخاطر خوابی نیمه، تمام روز را بین این ساختمان و آن ساختمان بیمارستان در رفت و آمد بودم. گاهی کله‌ام از خود بی‌خود می‌شد و تنم را رها می‌کرد و از خواب می‌پریدم. پلک‌هایم مثل حوله‌ای خیس روی چشمانم افتاده بود. فایده نداشت. به محض رفتن ح به اتاق عمل، با قهوه‌ای فسقلی، چند ساعتی را تقلبی بیدار بودم. از این ساختمان به آن ساختمان. یکه و تنها. حالا با تجربه‌تر شده‌ام. بیمارستان را عین کف‌دستم بلدم و حتی آدرس به تازه واردها هم می‌دهم. رژیم و قند و همه چی هم که امروز به تخم‌های گربه دم کافه بیمارستان بود. قند خوردم و قند خوردم. کیک خوردم و کیک خوردم. به مانیتور وضعیت بیماران خیره می‌شدم و قند می‌خوردم. همراهان بیماران را نگاه می‌کردم. زیر لب برای بیمارانشان دعا می‌کردند و ذکر می‌گفتند. هیچ ذکری زیر زبان من نبود جز قند. از فرصت استفاده می‌کنم ‌و گزارش نیک دیروزم را می‌نویسم. باعث تعجب خودم می‌شوم گاهی. اما می‌نویسم و سعی می‌کنم دوام بیاورم. بیمارستان مرتب و شیک است. اما بیماری نه. کثیف و زشت. در لابی، مردی را دیدم که گریه می‌کرد. نگهبان دلداریش می‌داد، نفهمیدم چه شده، بیمارش مرده؟ از دیدن اشک‌هایش، چشمانم پر از اشک شد. من ضعیف‌ترین موجود دنیا هستم در برابر مرگ عزیز، درباره چشم‌های اشکی آدم‌ها. آدم‌هایی که یک عمر بهشان گفته‌اند گریه مال دخترهاست و حالا دخترانه، مردانگی‌شان را فدای عزیزانشان می‌کنند. تحمل و ظرفیت‌ام کم شده. رویم را برمی‌گردانم و سعی می‌کنم روی متنی که در صفحه موبایلم باز است تمرکز کنم. گول می‌خورم. ح به بخش برگشته‌ است. تا می‌بینمش دلم ذوب می‌شود. توان دیدن رنج و درد عزیز را ندارم. تحمل چه را دارم آخر؟ از گرسنگی و بی‌خوابی، سرم گیج می‌رود. دعا می‌کنم سریعتر برویم خانه. تخت نرم و غذای گرم. حس به پاهای ح برمی‌گردد. وبینار نویسنده‌ساز مصادف می‌شود با کارهای ترخیص. از اینکه نمی‌توانم هزارکلمه‌نویسی کنم، ناراحتم. توی دلم می‌گویم شب انجامش می‌دهم اما مغزم می‌گوید گه نخور! تنها به ۵ دقیقه آخر حرف‌های استاد می‌رسم. از اسطوره می‌گفت. چه بحث شیرینی را از دست دادم. چه سوژه فوق‌العاده‌ای؛ نوشتن داستانی افسانه‌ای. به فکرم زد داستان دستم را بنویسم. همیشه وقتی کودکی با تعجب از من می‌پرسد دست‌ات چه شده؟ اینکه تنها بگویم مادرزادی است راضی‌ام نمی‌کند. ناخودآگاه شروع می‌کنم به قصه‌بافی. بچه‌‌ها قصه‌ها را بیشتر باور می‌کنند. و حالا چه فرصت خوبی برای نوشتن افسانه‌ی دست بی‌انگشت. از بیمارستان فرار می‌کنیم. در خانه، نه تختی نرم است نه غذایی گرم. معده‌ام را پر می‌کنم تا خفه شود، سرم را روی بالشت می‌گذارم و بیهوش می‌شوم. از گرمی هوا از خواب بیدار می‌شوم. دوست دارم اسم کسی را داد بزنم بیاید کمکم کند. بیاید کولر را روشن کند. بیاید بادم بزند. آبی دستم بدهد. چاره‌ای نیست. بلند می‌شوم و کولر را دست‌کاری می‌کنم. نمیدانم چه مرگش شده. به ح کمک می‌کنم. سعی می‌کنم خوش‌ اخلاق باشم. حامی و آرامش‌دهنده باشم. اما در سرم صدای به هم خوردن درهای قابلمه به هم می‌آید. چاره‌ای نیست. به نوشتن پناه می‌برم و سعی می‌کنم دوام بیاورم.

    https://t.me/faashnevesht

  87. ➖️با اینکه ساعت ۸:۳۰ کلاش شاگردیِ یوگا را داشتم و دیر از خاب بیدار شدم، هم صفحه‌ی صبحگاهی را در دفتر نوشتم و هم یوگای صبحگاهی را داشتم.
    ➖️از دیروز عصر، پایبند پیشنهاد الهه‌جان نصیری شدم، در هر ساعتی، حداقل ده دقیقه را صرف نوشتن می‌کنم، به نیم ساعت نرسیده ولی همین ده دقیقه‌ها عیار زمانم را تصاعدی بالا برده. حواسم به سایر کارهایی که باید در این یک ساعت انجام بشود هست، پرت زمانی ندارم و انرژی‌ام صرف سرزنش و خودخوری برای کارهای نکرده نمی‌شود.
    حالا در هر یک ساعت، هم حداقل ده دقیقه می‌نویسم، هم کتاب میخانم و هم ساز می‌نوازم.. تمرکزم را بسیار افزایش داده و طبیعتن افزایش بهره‌وری هم به دنبالش می‌آید.
    ➖️ نویسنده‌ساز با اسطوره آمد و در هزار کلمه‌نویسی هم طرح داستانی با مضمون سنگ نوشتم. یکی از روزهای اسفند، کارمند بانکی موقع رفتن به محل کار متوجه می‌شود که همه آدمها سنگ شده‌اند، مثل مجسمه. ناگهان دستی سنگی بر شانه‌اش احساس می‌کند و مردی سنگی را می‌بیند.
    و ماجرای پیدایش سنگ را از زبان او می‌شنود. می‌گوید زمین روزی سیاره‌ای سنگی بوده و ساکنانش هم از جنس سنگ.
    روزی یکی از آدمهای سنگی از سر بیکاری گِل‌بازی را اختراع کرد و آدمهای گلی می‌ساخت. یک روز زنده شدند و به حرف آمدند و زمین را گرفتند و حالا آدمهای سنگی آمده‌اند به دنبال سیاره‌شان.
    داستانم تمام نشد ولی خوب جولان دادم لابه‌لای کلمات.
    شادمانم که در بیست و پنج دقیقه، حدود هشتصد کلمه نوشتم و هر روز تعدادش بیشتر می‌شود.
    ➖️فیلم ارین براکوویچ را دیدم. پنج انگشت داستان‌نویسی، لحظه به لحظه و یک به‌یک رخ‌نمایی کردند.
    ➖️پرنده به پرنده را خاندم 《اسبتان را برای شکست زین نکنید 》، یکی از عباراتی که بود برداشتم.
    اولین داستان هیچکاک و آغاباجی را خاندم و چه حیف که دو هفته خاندنش را به تعویق انداختم.
    دفترهای دوکا و بی‌لنگر هم جای خودشان را داشتند.
    کتاب یوگا اثر یونگ بسیار عجیب و حاکی از تسلط نویسنده بر یو گا و فلسفه‌ی یوگاست.
    در نت گوشی‌، صفحه‌ای به نام کلمه‌برداری دارم و روز به روز فربه‌تر می‌شود.
    ➖️پیاده‌روی نرفتم.
    ➖️دفتر عملکرد ناب را دانلود کردم تا این هفته به آن متعهد شوم.
    ➖️پستم را در کانال منتشر کردم.

  88. امروز میان خودم بودم و دیواری از غریبگی.
    امروز جمعه بود اما انگار شنبه بود.
    پُر بودم از اضطراب شنبگی.
    کارها مانده و وارفته میان کاغذهای کاهی و بوی برگ‌برگ تنیده‌شان.
    آن‌چنان بوی کاغذ در دماغ من می‌نشیند که گویی از همان روز ازل با من زاده شده است.

    امروز زاده شدم. دختر شهریور.
    راستی؛ مگر چه می‌شود امروز تنها از دختر شهریور بگویم؟
    چه می‌شود بنازم کمی به خودم و خودم را دست بالا بگیرم برای خودم؟
    چه می‌شود دختر شهریور باشم و دوشیزه‌ی سنبل؟
    عاشق گل سوسن و نیلوفر.
    مات گل‌های آفتابگردان و داغی خورشید.
    چه می‌شود دختر شهریور باشم و شهریوری کنم برای روزهای دختری‌ام، برای خودم.
    برای تنم که گرمای تابستان را به شانه‌شانه و تار‌تار موهایم آویخته‌ام؟

    چه می‌شود یاقوت کبود را سرمه‌ی چشمانم کنم و عقیق را در دامانم بخوابانم، شبیه گل‌های ظریف دشت‌های شهریور و سبزاله‌های تابستانی؟
    با یشم و زبرجد برقصم و از سایه‌سار سنگینی‌شان، چمباتمه بنشینم کنار عنصر خاک و نماد شهریوری‌ام را تاج سر کنم سبز‌رنگ و قهوه‌ای، تا شانه زنم، تا از انبوه گیسوان شهریور بریزد رنگ‌‌رنگِ خاکی رنگ.

    صبح چشم‌ باز کنم باچشمان شهریور و گلِ صبح‌نازِ سپتامبر، قاصدک کند عطرش را تا برساند به دست دختر شهریور، به من.
    و سوار بر عطارد باشم و بنوشم از درختان بید و زیتون.

    و تمام نشوم هرگز از من، از ماه شهریور.
    بمانم در او، در خردمندی و دقت.
    و صدای شب‌‌جغد‌ها و هووهووشان.
    و من باز می‌خواهم از شهریور بگویم و از من.
    از دختر شهریور.
    https://t.me/manesehchtgrh

  89. ساعت بازگشت به کار

    از شنبه پس از 5 هفته برمی‌گردم سرکارم، پس امروز حسابی خوابیدم. چه استراحت جانانه‌ای.

    یکی دو تا جمع‌بندی داشتم که نوشتمشان. کمی روی پروپزالم کار کردم. هنوز کار دارد.

    فصل 71 کتاب «گاه ناچیزی مرگ» را خواندم. این جمله خوشم آمد: «ماه‌ها گذشت. احساسِ تنهایی می‌کردم. اضطراب، دوباره در کارِ بازگشتن بود و علف‌های خاردارش را در عروقم منتشر می‌کرد.»

    در جلسه بازخورد داستان کوتاه شرکت کردم. استاد کلانتری نکته‌هایی را برای بازنویسی داستانمان گفتند. باید ببینم فردا حوصله‌ام می‌کشد با صدای بلند بخوانمش و به نکته‌هایی که استاد می‌گوید توجه کنم یا قید ویرایشش را بزنم.

    در وبینار نویسنده‌ساز بودم. استاد از پنج انگشت دست نویسنده‌ساز گفتند: «تکرارآموزی، کلمه‌برداری، پیاده‌روی، هزار کلمه و گزارش نیک.» در آزادنویسی کاری پیش آمد نتوانستم با صدای کیبورد استاد بنویسم. بعدش هم حال نداد.

    در جلسه بازخورد کارگاه فکریشه4 (مغالطه)، الهه علیزاده مغالطه‌مان را واکاوی کرد. برای من را درست زد به هدف:«فرار به جلوی ناشی از عجله کردن و اضطراب.» چقدر احساس کردم مغلطه‌ها و طرح‌واره‌هایمان با هم همسایه‌اند.

    در ساحلک هم 6 جمله‌ای از «امید» نوشتم.

    می‌روم کمی انیمه ببینم بعد بخوابم که فردا شاداب بروم سرکارم.

    1405.6.27
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  90. معلمِ خوب با واداشتن ما به تکرار کارهای صحیح، با تمرین‌دادنِ گام‌هایمان، اعتمادبه‌نفس را در ما القا می‌کند.
    برگرفته از کتاب «فلسفه‌ی اعتمادبه‌نفس»

    کارهای نیک امروزم:
    ۱. صفحات صبحگاهی
    ۲. فهرست کارهای روزانه
    ۳. سایت‌گردی در مدرسه‌ی نویسندگی به قصد توشه‌برداری و دانش‌افزایی
    ۴. خواندن داستان کوتاه از چخوف و کلمه‌برداری
    ۵. درست‌کردن بیسگوییت نارگیلی
    ۶. وقت‌گذرانی با خانواده
    ۷. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز و باز هم تکرار شیرینِ هزار کلمه داستان‌نویسی. گرچه داستانم کمتر از این‌ها شد، خیالم میل پرواز نداشت خیلی😔
    «تکرار » ملال‌آور و کسل‌کننده نیست اگر معنایی در آن نهفته باشد. از نظر نیچه تکرار، رهایی‌بخش و سرشار از زندگی است و زمینه‌ساز رشد و بالندگی.
    ۸. پیاده‌روی در حیاط خانه
    ۹. به پایان‌رساندن کتاب «فلسفه‌ی اعتمادبه‌نفس»
    درباره‌ی اعتمادبه‌نفس، جسته‌وگریخته، کتاب‌هایی خوانده بودم، اما هیچ یک افاقه نکرده و اعتمادبه‌نفسی نصیبم نکرده بودند. اما این کتاب واقعاً درخشان بود. محتوایش علمی بود و کاربردی. حیفم آمد چکیده‌ی آن را در گزارش نیکم ننویسم و با همسفرانم به اشتراک نگذارم.
    راه‌های به‌دست‌آوردنِ اعتمادبه‌نفس:
    ۱. اعتمادبه‌نفس از رهگذر پیوند با دیگران.
    ۲. تمرین مداوم ⬅️ قاعده‌ی ۱۰,۰۰۰ ساعت ⬅️ لذت‌بردن.
    ۳. گوش‌فرادادن به ندای درون ⬅️ به خودت اعتماد کن.
    ۴. نگریستن به زیبایی‌ها و الهام‌گرفتن ⬅️ طبیعت، شاهکارهای ادبی، آثار بزرگان و هنرمندان
    ۵. تصمیم ⬅️ خطر‌کردن ⬅️ پذیرش عدم قطعیت
    ۶. کارِ یدی ⬅️ دستْ امتدادِ ذهنِ خردمند است.
    ۷. اقدام ⬅️ صِرف دست‌به‌کارشدن، خودِ نخستینِ ما را بیدار می‌کند.
    ۸. تحسین‌کردن ⬅️ به معنای پروردن خویشتن و همت‌گماشتن برای یافتن راه خویش. سرمشق‌گرفتن از کسانی که شهامت داشته‌اند به راه خود بروند.
    ۹. دست‌نکشیدن از امیال خود ⬅️ وفاداری به میل خویش پادزهری است برای زهر خورنده‌ی مقایسه‌ها.
    مقایسه‌کردنِ خود با دیگران، ما را از حقیقتِ وجودمان غافل می‌کند.
    ۱۰. اعتماد به راز و رمز هستی.

  91. با خستگی و آنفلوآنزا از خواب بیدار شدم.
    باید خونه خودمون برم.
    دیروز به قدری حالم بد بود که در فروشگاه جانبو بچه‌ها برام صندلی آوردن و بهم گفتن هر چی می‌خوای بگو خودمون بیاریم.
    فشارم به دلیل آنفلوآنزا یا خیلی پایین میاد یا بالا می‌ره. خیلی خطرناک و طولانی شده.
    خیال نداره دست از سرم برداره .
    سه طبقه خریدامو بردم بالا و واقعن قلبم از کار افتاد.
    وبینار شرکت کردم ولی حالم اصلن خوب نبود.
    بعد از وبینار لباس های شسته شده رو جمع کردم. همه جا رو مرتب کردم. در حال حاضر هم استراحت مطلق می‌کنم.

  92. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -داستان کودک «بابای دلخواه» را دوباره خواندم. نمونه متنی‌ست برای داستان خودمان.
    -رفتم سر جلسه‌ی بازخورد داستان کوتاه هفتم.
    -یک چرت خوابیدم.
    -نسخه‌ی اولیه‌ی داستان کودک را نوشتم.‌ دوستش ندارم. فردا از اول می‌نویسمش.
    -ساعت ۱۰. اعلام برترین داستانک‌نویس این ماه. هنوز هم باورم نمی‌شود من انتخاب شدم. ذوق دارم بسیار.
    -داستانکی هوا کردم تو کانال.
    -گزارش نیک را هم نوشتم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  93. گزارش نیک ۸۹ من/ جمعه ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
    تا ساعت ۸ خوابیدن و متعجب از تا دیر وقت خوابیدنم اما هنوز درد قفسه سینه‌ام مانده و به زور وبا درد بلند می‌شوم. کمی بهتر نشدنش دارد کم‌کم می‌ترسانددم. اما چون می‌دانم عصبی است و قبلن هم شده است تحمل می‌کنم. فقط گاهی از سکته قلبی می‌ترسم که هم پدر و مادر و خواهرم را با خود برده است و ارثی است و هر چقدر من شنگولک و بی‌خیالی و پشت گوش‌اندازم اما گاهی غم‌ها از تو جلوترند و با هر بار برگشتن و دهن کجی خود را به رخت می‌کشانند. زندگیست دیگر تا غم نباشد کجا به چشم می‌آید لطف شادی. اشتهای صبحانه ندارم و لیوانی دمنوش می‌نوشم و می‌روم بسراغ شکارچی کرم ابریشم امیر تاج‌السر در طاقچه بی‌نهایت و بعد مریم هوس آش کرده و می‌رویم با هم برای مقدمات آش رشته و خیساندن حبوبات و پختنش و کمی از خواب‌ها و تداعی‌های شیرین گفتن. ساعت ۱۲:۳۰ وبینار علیرضا مطلبی و ۷ کد ثروت ساز که از مزخرفی‌اش نیمه‌کاره ول می‌کنم و دولینگو و باز در اول ماندنم. گذاشتن بخشی از دفتر شعر «ازسر بی‌حواسی» سعید عقیقی در هر دو کانالم. آنقدر بی‌حسم که ساعتی فقط به در و دیوار زل‌زده می‌مانم حتی این روزها تمرکز برای مدیتیشن ندارم. نمی‌دانم چرا این حالم. شاید نیاز به استراحت دارم. زیادی از خود کار کشیدن گاه عواقب دارد اما می‌دانم از بار مشکلات است و بس که راه حلش هم دست من نیست اثر بدش بیشتر شده. وقتی مشکلی راه حلش دست توست راحت می‌شود حلش کرد اما وقتی مشکل از آن دیگری است و غصه‌اش برای تو کاری نمی‌شود کرد. خدا هم که قربانش روم پشتش را به کل مردم ایران کرده من که عددی نیستم. شرکت در جلسه کوین ترودو و ابرازنظرم از جنبه کوچینگی و انرژی‌درمانی و بازخورد خوب دوستان و استاد کایان هم حالم را خوب نمی‌کند. اما شرکت در وبینار نویسنده سخنران حالم را خیلی خوب می‌کند و بعد نویسنده ساز و اسطوره و هزار کلمه نویسی که از تمرینات محبوبم شده و حالم را خوب می‌کند. اما هنوز دلم می‌خواهد گریه کنم شاید بغضی پنهان در دلم مانده که چون راه به جایی نمی‌برد این‌گونه اذیتم می‌کند. و من که همیشه اشکم دم مشکم بوده این غصه پنهان جلوی اشکم را هم گرفته و بدتر از بدتر شده است. دیگر حس به دنده‌ی بی‌خیالی زدنم انگار کور شده. الله مددی. وبینار رقص فاطمه یاوری نازنین و آموزش رقص سالسای ساحل خسروی هم عالیست اما چاره‌ساز حال بدم نیست.
    https://t.me/mahro1402

  94. سال واژه: پذیرش
    این روز ها وقت کم می آورم، مثلن همین امروز بعد از کار غذای گربه های بیرون را پخش کردم تا به خیال خود با فراغ بال به کارهای شخصی برسم.
    به ابتدای وبینار رسیدم، اما به ادامه ش نه.
    به گربه هایم رسیدگی کردم.
    صحبت با همسایه جان، به درازا کشید. طوری که چشم من بالا رفتن تایم مکالمه را رصد می کرد. واقعن این حجم از حرف های از هر دری سخنی، از حوصله و توان من خارج است اما حس کردم لازم است برایشان تا شنیده شود.
    بخش زیادی از آپدیت ها انجام شد.
    تصمیم گرفتم یک رزومه ی دست ساز در ” وورد” تشکیل دهم. بماند که از آخرین تجربه ی من در این فضا چقدر گذشته است، صد البته سماجت خود را ستودم.
    ادامه ی کار را به فردا موکول کردم.
    غذای فردای گربه ها را آماده کردم.
    خانه را خاموشی داده و در تاریکی گزارش نیک را مختصر نوشتم.
    *این روزهاخیلی زیاد وقت ندارم، اگر نصفه نیمه می نویسم فقط می خواهم در کنار یکان یکان شما عزیزان باشم.*

  95. امروز صبح پدر و مادر مهمان ما بودند و باهم به دیدار مادربزرگ رفتیم. ناهار را آنجا بودیم و گفتیم و خندیدیم. به راستی چه سرمایه‌ای بالاتر ازاین روزها و در کنار هم بودن.

    غروب که به خانه آمدم کمی استراحت کردم. مثل آدمیزاد نیستم که با خستگی و بی‌خوابی، خوابم ببرد. باید شب شود و غَش کنم.
    لپتاب را خواستم روشن کنم دیدم شارژ ندارد. پروژه‌ی بررسی سایتم با سیستم که چند هفته در ذهنم خاک می‌خورد، باز هم سر نگرفت.
    کمی آزادنویسی با قلم و کاغذ انجام دادم.
    جمله‌نویسی با واژگان جدید انجام دادم.
    دو فصل دن‌کیشوت خواندم و کلمه برداری کردم.
    یک کتاب غیرداستانی شروع کردم. شاید زرد باشد. مدت‌ها پیش خریدم و نخوانده بودم.« افسانه‌ی کاریزما»، از اولیویا فاکس

    از شهریار:
    ای طلعتِ تو، خنده به خورشید و ماه کُن
    زلف تو، روزِ روشنِ مردم، سیاه کُن
    خالِ تو آتشی است دلِ آفتاب سوز
    خطِ تو سایه ای است، سیه رویِ ماه کُن

    شب با یاسمین به پارک و خیابان‌گردی رفتیم.

  96. ۱. بیدار شدم و به لطف روز جمعه دوباره خوابیدم و خواب دوم بیشتر از خواب اول خستگی در کرد.
    ۲. کل روز سفالگری تمرین کردم.
    ۳. امروز برای اولین بار هزار کلمه داستان نوشتم.
    ۴. روی زمین دراز کشیدم و هیچ‌کاری نکردم.
    ۵. مامان برای اولین بار پاستا درست کرد. عجیب و تازه و جالب بود و خوشمزه.
    ۶. با تنبلی گزارش را نوشتم.

  97. امروز هاجر خانوم مریض شده و من مانده‌ام و کارهای خانه تا قبل از شروع تمرین رقص. برای دهن کجی به این وضعیت، در میان انجام کارها به نویسنده‌ساز پناه برده‌ام. زندگی‌ام قبل از آشنایی با مدرسه‌ی نویسندگی چطور بوده؟ ترافیک و وقت‌‌ پوساندن‌های زندگی بزرگسالی را چطور تاب می‌آورده‌ام؟ یادم نیست.
    از داروخانه باید منیزیم بگیرم برای گرفتگی‌ِ ساق پاهام و تب سنج برای دانستن دمای بدن آن دوستم که گفته بود انجام دادن کارهای خانه آرامش می‌کند.
    در تمرین رقص، هنوز آن حس عجیب همراهم‌ بوده اما عجیب‌تر این‌که به ماندن در این گروه شک کرده بودم‌. چطور باید دل می‌کندم؟ از داستان‌های کهنه‌اش و پنجه‌های در هم فشرده‌اش و دستمال‌هاش که از چرخش ریتمیک خود در هوا خوش‌حالند؟
    خواندنی‌های امروز را هم سپرده‌ام به فردا تا باقی روز را با دوستی که مهمانم شده سرکنم.

  98. یک. بعد از بیداری، بیست‌وپنج دقیقه آزادنویسی کرد.
    دو. در جلسه‌ی آزمون «نویسنده‌سخران» شرکت کرد و اجرا کرد.
    سه. مسئولیت‌های شغلی‌اش را پیش برد.
    چهار. ورق زد کتاب‌های «آفتاب بی‌غروب» و «شرف و هبوط و وبال» را از ک. تینا و دفتر شعر «من آسمان خودم را سروده‌ام» از سعید صدیق. هنوز این شعر را دوست دارد: «باقی‌مانده‌ی توام/ برگی/ دست‌افشانِ باد/ و رویای تو هنوز سبز می‌زند در سرم/ می‌خواندمت هنوز/ رودی که از تو می‌گذشت/ در رگم/ و این/ همین سپید/ که پرپر می‌زند/ در دلم/ در تو لانه داشت/ از تو پر کشید/ یاد تو را شادمانه تا خاک می‌برم». اسمش «عاشقانه» است، خودش هم. بخشی‌هاییش، سادگی‌اش را شعرتر می‌کند. مثل این سطرها: «و رویای تو هنوز سبز می‌زند در سرم/ می‌خواندمت هنوز/ رودی که از تو می‌گذشت/ در رگم»
    پنج. فحش‌بند بود، رفت سراغ «تیغه‌ی انحرافی سولاخ چپ». یادداشت‌بند بود، رفت سراغ «با شما نبودم». آمد حالا؟ آن دیگر رازی‌ست بین مریض و دکتر. چه بهتر که نجیشد به کار دکتر.
    شش. همین دیگر. منتظر چه هستید؟

  99. تمام این مدت در بطالت و بلاهت محض گذشت. حس آدمی را دارم که زمان زیادی در کما مانده و حالا که به هوش آمده عظلات‌اش توانایی سابق را برای حرکت کردن ندارند. چیزی که سالها برای ابقایش جنگیده بودم نزدیک دو ماه است که از دست رفته و من جای خالی‌اش را با بهانه‌های درست و غلط توجیه کردم. حذف انتشار از برنامه روزانه اشتباهی بود که سیلی‌اش بد به صورتم خورد. چند سال منظم نوشتن و انتشاریدن باعث می‌شود آدم حس کند بالاخره در این دنیای «لال شو و تو حرف نزن» جایی برای «من حرف می‌زنم چون هستم» وجود دارد. بعد از جنگ، نخ همه چیز از دستم در رفت و نخ خودم افتاد دست باوری که می‌گفت شل بگیر و بگذار بگذرد.
    روزهاست که دارم چاه خودم را می‌کنم تا بلکه باز بیفتم در قعرش و بازگردم به عادت گذشته. امروز ولی چاه به آب رسید و آب بالا آمد و هر چه ممانعت در وجودم بود را شست و برد. شب خواب دیدم آنقدر ننوشتم و انتشار نکرده‌ام که دیگر حتا به نوشتن هم اشتیاقی ندارم. بیدار که شدم فهمیدم از آمدن روزی که هیچ رقمه میلی به نوشتن نداشته باشم می‌ترسم. وقتی مدت زیادی با چیزی مانوس می‌شوی از دست دادنش داغ به دل می‌گذارد. آن هم نوشتن، که بسیاری از اتفاقات درست زندگی‌ام را ریشه در آن می‌بینم.
    راستش دستم خالی‌ست برای اینکه از نیک بودن امروزم حرفی به میان بیاورم. پاییز است و کار پاییز. مامان امروز رب گوجه پخت. از کارش راضی بود. من از اول تا آخر غر زدم که خب، نمی‌شود همین را از بیرون می‌خریدیم؟ نمی‌دانم. این روزها اینقدر کار می‌کند که مثل سازمان ملل فقط می‌توانم برایش ابراز نگرانی کنم. مشکل اینجاست که کمک مرا هم نمی‌پذیرد و معتقد است خودش بهتر می‌تواند آن کار بخصوص را انجام دهد.
    سری به دانشگاه زدم. انتخاب واحد لعنتی مشکل داشت. وقتی رسیدم کارمند و مسئول آموزش داشتند صبحانه می‌خوردند. بوی پیاز و نیمرو اتاق را برداشته بود. مجبور شدم تا صبحانه تمام شود ۴۰ دقیقه تمام برای یک کار ۱۰ دقیقه‌ای معطل شوم. وقتی هم که دوباره برگشتم با عجیب‌ترین جمله مواجه شدم: «خانم، باید تو خونه انتخاب واحد می‌کردید.» و چرا یک دانشجوی ترم سوم نباید بداند که در خانه انتخاب واحد می‌کنند؟ گفتم یکی از درس‌های تخصصی ثبت نمی‌شود و این فقط مشکل من نیست، مشکل کل کلاس است. وقتی فهمید فقط من نیستم کمی نرم‌تر شد. فقط ۳ دقیقه، حتا ۱۰ دقیقه هم طول نکشید که چیزی توی سیستم وارد کرد و ایراد حل شد.
    خانه که برگشتم خسته بودم. وقتی برای کاری ساده مجبور می‌شوم انرژی‌ای بیش از اندازه صرف کنم حس آدمی را پیدا می‌کنم که بخاطر یک هل پوک میلیون‌ها پول داده.
    کتاب‌هایی که این روزها با آن همراهم «خسرو خوبان» رضا دانشور و «شرق‌شناسی» ادوارد سعید است. خسرو خوبان را با سرعت بنز می‌خوانم و شرق‌شناسی را با سرعت فرغون.
    با تمام اینها برای من نیک‌ترین و دلگرم‌‌کننده‌ترین کار امروز همین بازگشتن به نوشتن گزارش نیک است.

  100. 👀شرکت در وبینار نویسنده ساز آقای کلانتری و + شرکت در وبینار خانم شیما انجام شد.
    پ. ن: شناخت اسطوره اسطوره روایت گر داستان پر تب و تاب زندگی اقوامی است که در فجر زیست اجتماعی یا جهانی پر رنز و راز رویاروی شده و خواسته واقعیت را کشف کنند.

    🌊تماشای قسمت جدید سریال امپراطور دریا از صدا و سیما انجام شد گنگ بوک چقدر سختی کشیده😥

    📙کتاب۱۹۸۴ جورج اورل با ترجمه آقای کسایی پور تا پایان بند سوم فصل دوم یعنی تا صفحه۴۳٠ پی دی اف الکترونیکی همراه صوتی طاقچه مطالعه شد و جملات مهم رو تایپ کردم.

    🎬قسمت اول و دوم و سوم سریال جدید کره ای رسوایی تماشا شد.

    🫑شام درست کردم و دو بار ظرف ها شسته شد.

    🎙یکم مبحثی پادکست درسی صوتی گوش دادم.

    @Maryamwriter_2 چنل تلگرام

  101. بیست و هفت شش سال پنج

    شنبه تا پنجشنبه، ده یازده ساعت کار در روز. مثل چراغی که صبح روشن می‌شد و شب، خاموش. امروز جمعه است پس گوشی خاموش. نه پیامی، نه اعلانی. فقط خانه است و من. پرده را که کنار زدم، نور روی کف اتاق لغزید و گرد و غبار در هوا معلق ماند. جارو کشیدم، پنجره‌ها را دستمال کشیدم، ظرف‌ها را شستم. بوی شیشه‌پاک‌کن و آب، بوی یک زندگی کوچک بود که امروز داشت مال خودم می‌شد.به‌به بوی تمیزی.

    آشپزی کردم. نه برای سیر شدن؛ برای فروش وقت هفته‌ی آینده .گرچه می خواهم دست‌هایم یادشان بیاید غیر از تایپ و کلیک، کار دیگری هم بلدند. پیاز را توی روغن تفت دادم. بویش تمام خانه را پر کرد. زردچوبه، فلفل. برنجی که قد می‌کشید و دم کشید . چای دم کردم. با خودم نشستم. امروز بی‌حال بودم اما قدری نفس کشیدم. تنهایی، این بار، اتاق خالی نبود؛ اتاقی بود که می‌شد در آن زندگی کرد.

    کتاب خواندم. چند صفحه از ابتدای در حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب، اما ذهنم لای کلمات گیر کرد. افسوس خوردم. چقدر کم نوشتم. چقدر سال‌ها فقط کار کردم، حرف زدم، خواندم، شنیدم، اما ننوشتم. ننوشتم که چه بر من گذشت. ننوشتم که چه می‌خواهم. ننوشتم که کی هستم و انگار روزهای عمرم گم شده. نوشتن، همیشه آخرین چیز توی فهرستم بود؛ چیزی که همیشه فکر می‌کردم بعداً می‌رسد. اما «بعداً» نیامد. فقط شنبه‌ها آمدند و رفتند.

    بعد از غروب حمام رفتم. آب که روی شانه‌هایم ریخت، خستگی مثل نمکی که در آب حل شود، رفت. موهایم را سشوار کشیدم. جلوی آینه ایستادم. بخار، بوی شامپو، صورت خیس.نشستم تا بنویسم. کاغذ سفید ترسناک بود: می‌ترسم جوانی‌ام بگذرد. می‌ترسم ننوشته باشم. می‌ترسم خودم را زندگی نکرده باشم. آری واقعا از گذشتن این روزها می‌ترسم.
    وبینار را شنیدم.درباره اسطوره ها بود.
    من را به یاد اسطوره‌های یونان انداخت.
    چرا ما ناف دارم؟
    نیمه گمشده ؟
    هزار کلمه را از زبان کایران نوشتم. از سیارکی که نماد درد و طردشدگیست، شاید فردا در کانال منتشر گردد.
    کمی در کانال همراهان قدم زدم. شاید زندگی‌های موازی من. اول حسرت آمد. باز هم از پشت شیشه نگاه می‌کنم.
    حس آزادی و انتخاب همیشه برای من دغدغه است .جمعه ها برای من دلگیر نیست زندگی‌ست.
    بیا بپذیریم، حسابداری می‌کنی تا امرار معاش کنی و بنویس تا زنده بمانی.
    برم سراغ تنگسیر.

    نمره‌ی امروز هفت

  102. گزارش‌نیک”1405/6/27″ شهریور. روز جمعه.

    دعا خاندم. سپاسگزارم بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    در زمانی موسیقی گوش کردم.

    نزدیک ظهر زمانی خابیدم.

    قطعه‌ای نثر‌گونه آمد و نوشتم.

    زمانی در بازبینی کارگاه داستان‌کوتاه گذراندم.
    نویسنده‌ساز شرکت کردم. تمرکز بر اسطوره‌سازی نوشتیم.

    طرح داستان کودک چند‌روزی دارد خیس می‌خوره. ولی هنوز ننوشتم.

    https://t.me/speechoff

  103. صبح زود بیدار شدم که وقت داشته باشم و بنشینم سر کارهایم. ته گلویم درد می‌کرد و مثل همیشه که دارم مریض می‌شوم انکار کردم و به روی خودم نیاوردم.

    شروع کردم به کارم و آرام آرام تا ظهر شارژم تمام شد و ساعت ۱ دیگر خسته شدم و رفتم دراز شدم و دو ساعت خوابم برد و زود بیدار شدن صبحم پرید رفت.

    دارم مریض می‌شوم؟ نمی‌دانم. بیدار که شدم خسته نبودم ولی هنوز گلویم درد می‌کرد.

    ناهار خوردیم و باز دراز کشیدم و بهتر بودم. ولی خب بیکاری حوصله‌ام را سر برد و کارهای مانده نگرانم کرد و پریدم پشت لپتاپ.

    سه ساعت کار کردم. اسلایدهای ارائه‌ی هفته‌ی بعد را درست کردم و یک تکه‌ی کوچکش مانده که فردا تمامش می‌کنم.

    دیگر امروز ادامه نمی‌دهم. باید لباس‌هایم را اتو کنم و وسایل آماده کنم و دوش بگیرم و حتماً باید زود بخوابم که این ویروس‌های احتمالی واردشده به بدنم جان نگیرند و از پا نیفتم.

    می‌بینی؟ هنوز هم دارم انکار می‌کنم. ویروس‌های احتمالی.

    https://t.me/f_mahmudpur

  104. سال واژه: تداوم.
    -قصه‌ی کودک که برای کارگاه قصه‌نویسی نوشته بودم، رو با صدای بلند برای خودم خوندم.
    این یک روش خوب برای نوشتن جملات درست و ویرایش کردنه، که استاد کلانتری قبلا به اون اشاره کرده بود.
    – راهی کردن همسر برای رفتن به شهرستان.
    – نوشتن داستان 300 کلمه‌ایی که دو خط شروع داستان نوشته شده و بقییه‌اش به عهده‌ی ماست. برای کلاس روز سه شنبه. فکر کنم خوب از آب در اومد. البته امیدوارم.
    – خوردن یک کاسه نودل با زیتون تند برای ناهار که کلی خواب آلوده شدم.
    – گوش دادن به پادکست سیلاب‌های بهار از ارنست همینگوی که وسطش خوابم برد.
    – خوندن کتابِ نرگس و زرین دهن از هرمان هسه.
    – شرکت در وبینار ساعت 17 نه 17 و 15 دقیقه.
    صحبت از نامگذاری پنج انگشت.
    یک تکرار آموزی: که برای من گوش دادن به پادکست بود که به خواب منتهی شد.
    – دو کلمه برداری: بود. اون هم متاسفانه چون نمی‌دونستم از چه کتاب یا منبعی استفاده کنم. انجام نشد.
    – سه پیاده‌روی: کنار رودخانه با دوستم و سگش قدم زدیم، اما چون خیلی شلوغ بود، بستنی خوردیم و دوستم من رو تا خونه رسوند.
    – چهار گزارش نیک.
    -پنج هم نوشتن داستان کوتاه با هزار کلمه بود.
    داستانِ من درباره موضوع اول وبینار یعنی اسطوره‌ها و افسانه‌ها بود. دوسش داشتم تجربه‌ی خوبی بود. اگه بخوابم کمی براتون ازش تعریف کنم.
    توی یک سرزمین دور افتاده پسری به طور عجیبی از وقتی به دنیا آمده، خیلی چیزها رو بدون اینکه کسی به او یاد داده باشه یاد داره .
    این ویژگی هر سال با بزرگ شدنش به پدر و مادرش بیشتر ثابت میشه.
    یک سال در سرزمین اونها یک بیماری شیوع پیدا میکنه، که هیچ‌ دارو یا کاری برای از بین بردنش پیدا نمیشه…..
    – دیدن یک مستند در تلویزیون.
    درباره‌ی اثر دیدگاه انسان درباره مرگ در زندگیش بود، دوست داشتم و تا آخرش دیدم.
    – به خودم نمره‌ی شش میدم.
    تا گزارش نیک بعدی بای.

  105. صبح رفتیم کوه هلجرد را فتح کردیم. کوهکی بیش نیست ولی ارزشش را دارد و به آدم حس پیروزی روزانه را می‌دهد. موقع بیدار شدن و لباس پوشیدن اصلا دلم نمی‌خواست بروم و عصبی بودم. دوست دارم کوه رفتن را در برنامه‌ام داشته باشم و پیمایش‌های حرفه‌ای‌تری را تجربه کنم.
    فیلم Sweet home Alabama را دیدیم که جالب و حال‌خوب‌کن بود. در مورد دختری روستایی که در نیویورک پیشرفت کرده و به دلایلی مجبور می‌شود به شهرش برگردد؛ جایی که خاطرات گذشته برایش زنده می‌شوند. (تا جای ممکن از اسپَویل جلوگیری می‌کنم.) فیلم‌های رمانتیک- کمدی ساخته شده در حد فاصل 2000 تا 2010 حس امید به زندگی دارند. فیلم فاخر حساب نمی‌شوند ولی انگیزه‌بخش و گوگولی هستند.
    به خواندن کتاب «تقویم بی‌هدفی» از تام لاتس ادامه دادم. جالب است که هر صفحه از افراد بسیاری نام می‌برد و باعث می‌شود مدام در ویکی پدیا باشم و درمورد ارجاعاتش تحقیق کنم. وقتی اسمی را سرچ می‌کنم در مرحله اول درگیر حواشی می‌شوم. مثلا امروز فهمیدم که لاکان مدتی با زن باتای روی هم ریخته بودند و حتی بچه‌دار هم شدند.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. با دست نویسنده‌ساز آشنا شدیم: تکرارآموزی، کلمه‌برداری، پیاده روی، گزارش نیک و هزار کلمه. امروز از اسطوره و افسانه حرف زدیم. برای تمرین هزارکلمه درمورد اینکه چگونه حرف زدن پدید آمد داستانی نوشتم.

  106. جمعه پرسوال

    ۱) چرا روز تعطیل، ترافیک با ترمز و کلاژ رقابت می کند؟
    ۲) چرا هلو، شلیل، شفتالو و شبرنگ با هلو انجیری دوست نمی شوند؟
    ۳)چرا جشن تولد می گیریم درحالی که یک سال پیرتر شده ایم؟
    ۴)چرا هرچه کتاب می خوانیم باز هم نادان هستیم؟
    ۵) چرا روشنفکری مرز مشخصی ندارد؟
    ۶)چرا گل‌های زیبای باغچه کرمکی شده اند؟
    ۷)چرا بعضی‌ها حال خوبی ندارند؟
    ۸) چرا بعضی‌ها رفتارهای لونده را عادی سازی می کنند؟
    ۹) چرا بعضی‌ها طبیعت را کثیف می کنند؟
    ۱۰) چرا بعضی‌ها دوست داشتنی تر هستند؟
    ۱۱) چرا خبرهای فیک زیاد شده است؟
    ۱۲)چرا عدالت رنگ پریده شده است؟
    ۱۲) چرا از جاری شدن عدالت بی حرفیم؟
    https://t.me/+4ODYZ41Mhw03MGE0
    گزارش نیک ۱۲۹ باز هم با چراها خواب از سرش نپرید.

  107. امروز دائم دلم می گرفت دلم می خواست گریه کنم یاد گذشته ها می افتادم روی حیاط خونه صبح زود که قدم زدم از شکل ابرها و هوای دم صبح یاد سال ۷۳ افتادم اونمدقع که یه نوجوون ۱۵ ساله بودم و در آسمان پرازستاره مدرسه شبانه روزی ام یا اسمدن پراز ابر دم صبح وقتی به اسمون نگاه می کردم همین حال و هوا همین حال و هوایی که یه نرمه از اون بعدار ۳۲ سال سراغم اومد سراپای مرا درمی نوردید.
    ۱_ صبح زود بچه هام رو بردم پارک و یاد حال و هوای دم صبح افتادم اما انگار یک نسیم گذرا بود که هر چه به خودم فشار اوردم دیگه تکرار نشد..‌بعصی جیزها دیگه تکرار نشدنی ان…میمونه تا دم مرگ وقتی که میگن نیم ساعت اخر معز تمام خاطرات رو تند و تند مرور میکنه اون لحظه میخوام یاد همون مهدیه ای بیوفتم که دست پریسا رو می گرفت و دور مدرسه می دویدند یاد مادرم بیوفتم که معلم همون مدرسه بود ولی هیچوقت معلم من نمیشد و مادر پریسا که همیشه معلم کلاس پنجم بود و فقط ازش قد بلندش یادمه.
    ۲ بقیه روز به کارخونه و نگهداری از بچه ها گذشت همسرم چند روری نبود و من فکر کردم بااینکه بود و بنودش برای کار خونه فرق نمبکنه اما برای بچه ها فرق میکنه.
    ۳ شب بچه ها رو بردم بهشون پیتزا دادم و به پدرشون زنگ زدیم. در خیابون می خواستم برم توی یه حال و هوای خوشی با یک موسیقی باحال که پسرم داد زد خواهرش گم شده…بقیه موسیقی به پیدا کردن دخترم گدشت که خیلی طول نکشبید که پشت یه درخت پیداش کردیم مااقرار میکنم که حالم به شدت خراب شد و تپش قلب شدیدی سراغم امد.
    ۴ دم مرگ‌میخوام یاد قلبم بیوفتم قلبم که راحت و بی تنش می زد وقتی که مادر نشده بودم از وقتی که مرا مادر صدا زدند دیگر ارامش از وجودم رفت.

  108. افسانه‌ی بحیره‌ی احمر

    در زمان‌های قدیم نویسنده‌ای بود که داستان‌هایش را با خون خودش می‌نوشت. بار اولی که می‌خاند خوشش می‌آمد اما همین که یکروز می‌گذشت نظرش عوض می‌شد. پس نوشته‌هایش را پاره پاره می‌کرد و می‌انداخت توی دریا تا آب‌ها با خودشان ببرند. گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه یکروز مردم متوجه می‌شوند تا جایی که چشم کار می‌کند کلمه است که موج می‌زند روی دریا. کلمه‌های خیس از خون. سرخ. پیرمرد آنقدر با خون خودش نوشته بود که مرد. مردم به یاد پیرمرد و سرخی دریا اسمش را گذاشتند بحیره‌ی احمر.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش_نیک

    #داستان‌ــ‌خام

    https://t.me/Mohammadfaty2

  109. امروز با درد شروع شد.
    کتاب کودک نخ نامرئی و
    چند صفحه مهشید امیر شاهی خواندم.
    از فصل جدید سریال monsters , دوقسمت تماشا کردم.
    داستان اینبار بیوگرافی دختر قاتلی هست که پدر و مادرخوانده اش را با تبر می کشد.
    از قدیم ها جمعه ها را دوست نداشتم . مگر زمان هایی که کوه می رفتم.
    یکسالی از آخرین بار که کوهنوردی کردم میگذرد.
    عکس های ده سال پیش را توی لپ تاپ پیدا کردم.
    زمان با دور تند گذشت و هیچ نفهمیدیم.
    شب با درد تمام شد.

  110. سنین هاردان گوردم
    ای وای‌گویوم
    یدونه هم دارم طلاق می‌گیرم .
    هزار کلمه نویسی امروز خیلی خوب بود .
    شعر کلاسیک مثنوی‌دان ، زاتدان می‌خونم اینروزا .
    عصر رفتم پارک خیلی خیلی شُهلوخ بود.

  111. امروز جمعه بیست‌وهفتم شهریور ماه بود و آخرین روزهای شهریور که برایم همیشه یادآور انتظاری شیرین برای شروع سال تحصیلی، مهر روشن با آفتاب زلالش، شروع فصلی نو در دفتر عمرم است. سال‌واژه‌ی تعهدورزی را به دست پائیز می‌سپارم و اولین کار بعد از بیداری صبحگاهی یادآوری همین سال‌واژه است. چشمان، دست و صورتم را با آب پاک می‌کنم و به نماز می‌ایستم و بعد هم دعا و شکر نعمت. سراغ نوشتن رفتم و دقایقی نوشتم و یاد پیاده‌روی افتادم. و لباس پوشیدم و پا در راه نهادم. همیشه روزهای جمعه خیابان پر از ماشینهایی‌ست که آدمهایش از مهمانی‌های شبانه برگشته‌اند. ماشینی وسط خیابان ترمز کرد و برای مسخرگی و آخرین لحظات بیداری پیاده شدند و در وسط خیابان رقصیدند صدای ضبط ماشین گوش را آزار میداد. بعد سوار شدند و رفتند.چند دختر و پسر موتورسوار هم در موازات هم می‌راندند و با هم حرف می‌زدند کمی آرامش درختها و گنجشکها و کلاغ‌ها را بهم ریختند و رفتند. دوباره قدمهایمان را تند کردیم زن و مردی چهل ساله دست در دست مست کرده‌بودند شل و تلوتلو راه می‌رفتند. به خانه برگشتیم و وصف حال‌وروز جوانان را کردیم نه از فرط خوشحالی از اندوه بی‌سرانجامی آنان. همین موضوع هر فرد دردمندی را نگران برای آینده‌ای که معلومش نیست می‌آید و یا یخ می‌زند و همه‌ی جوانها را بدست فراموشی سپرده است. امروز به کتاب صوتی سگ و زمستان سرد گوش کردم از شهرنوش پارسی‌پور. عیب کتاب صوتی همین است که نمی‌توانم یادداشت برداری کنم یا واژه‌ای را یاد بگیرم. گوینده‌اش می‌خواند و می‌رود امروز روز آزادی در خوردن بود. اما وقت نشد حتی عادی بخورم. با یکی از دوستانم تماس گرفتم و از احوالاتش جویا شدم و قرار دیدار گذاشتیم. خاطره‌ی اول مهرماه روزی چند بار برایم زنده می‌شود. انگار مهر هنوز نیامده حال و هوا و بویش را در فضا پخش کرده. فیلم کارتون بچه رئیس را دیدم پسره بامزه است. مهمان برایم آمد و اول وبینار متاسفانه آن را ترک کردم و صوتش را گوش می‌کنم. مهمانها که آمدند من فقط پذیرایی کردم آنها سرشان در گوشی بود و بندرت حرف می‌زدند. ساعتی که نشستند با آنها تماس گرفته شد که بیایند برایشان از شهرستان مهمان آمده و من در تدارک شام بودم. اما حیف شد رفتند. داستان کودک را هم آماده کرده‌ام و چند بار بخوانمش و ایرادهایش را بگیرم. امروز به خودم نمره‌ی هفت می‌دهم. به کانال تلگرام مهرابی تشریف بیاورید.👇

    https://t.me/notetoday1

  112. به محض بیدار شدن، رفتم توی حیاط خلوت. این راهی است که برای تنظیم ساعت خاب پیشنهاد می‌شود. دو دقیقه زیر نور آقتاب قدم زدم.
    لباس‌های شسته را جمع کردم. کمی نرمش و دو دقیقه‌ای مدیتیشن. به فایل خودشناسی و ارتباط با بدن، گوش دادم.
    روی تمرین وزن شعر فکر کردم ولی به نتیجه نرسیدم. ده صفحه‌ای از »بهترین‌های نیما« خاندم و چند صفحه‌ای از کتاب «تقویم بی‌هدفی». راجع به نوشتن ترانه فکر کردم.
    در جلسه‌ی پیش از انتشار و وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم. 25 دقیقه با جمع نوشتم. درباره‌ی ایجاد سنگ‌های رنگی نوشتم. شاید سنگی مثل یاقوت، از خون فرورفته در خاک به وجود آمده باشد. خون زنان، یا خون یک کشتار.
    هر دو داستانی که ارسال کرده بودم را دوباره خاندم. خیلی بد بودند. نمی‌دانم چطوری اصلاح‌شان کنم. فایل «راه و رسم ترانه» را هم خاندم.
    بروم برای خابیدن آماده شوم. تا فردا، چه نقشه‌ای در اداره برایم کشیده باشند.

  113. – شرکت دوست‌داشتنی اپل چهار روز پیش سیستم‌عامل نسخه‌ی ۲۷ را با عنوان «دروازه‌ی طلایی» برای کامپیوترهای سری «اپل سیلیکون» منتشر کرده است و حالا ما در این گوشه‌ی کوچک دنیا با تمام این ماجراها به آن دسترسی داریم. به عنوان یک شیفته‌ی کامپیوتر این به‌روز بودن را نشانه‌ای از نشانه‌های خوشبختی می‌دانم.

    – به خدا یک نفر زحمت همسایه را کشیده است. راست گفت استاد که اگر نیازتان را بگویید بالاخره یک‌ نفر پیدا می‌شود که آن را برآورده کند. تازه می‌خواستم در صفحه‌ی «یاری جستن» بنویسم که کار به آنجا نکشید. شاید هم پنجشنبه و جمعه را به ما استراحت داده است. فردا معلوم می‌شود.

    – آب را برای آووکادو تازه کردم و کود محلول در آب هم دادم. صاف و خوشگل قد کشیده است درحالیکه هسته‌ی قشنگش واسطه‌ای میان ساقه و ریشه‌هاست. هر روز هم برگ تازه‌ای به برگ‌هایش افزوده می‌شود. زیبایی‌اش قلبم را روشن می‌کند.

    – نه اینکه غرض گلایه‌کردن باشد، اما اوضاعم شبیه این ترانه است: «لحظه در لحظه عذابه، لحظه‌های منِ بی تو، تجربه‌کردن مرگه،‌ زندگی‌کردن بی‌ تو، زندگی‌کردن بی تو…»

    – پروردگارا، اراده‌ی شما اجرا شود؛ هر چه که هست، هر طور که هست. من در اراده‌ی شما جز خیر نیافته‌ام.

    – الهی شکرت…

  114. خوش‌حال‌ترین پیام هماورد خاورمیانه و احتمالا آسیای شرقی گفت:

    گزارش نیک ۲۶

    امروز آمد و خوش‌حال‌ترینم. غمِ هفته‌ی گذشته را وجودش شست. در نبودش، خانه تاریک بود. تاریک و ساکت.
    خودم سرماخورده‌ام. اما این‌قدر خوش‌حالم که اهمیتی ندارد.
    بیشتر روز را نبودم. از نظر خواندن و نوشتن روز خوبی نداشتم. فردا جبرانش می‌کنم.
    می‌خواهم آرام‌ترین خواب اخیر را تجربه کنم.
    آرزوی حال خوب برای «استاد» و «همسفران» عزیزم دارم.

    نمره‌ی امروز: ۱۰ از ۱۰

  115. حدیث عشق ز حافظ شنو نه از افسانه

    امروز هر چه دیدم و هر چه شنیدم از افسانه بود. در نویسنده‌ساز افسانه‌نگاری کردیم. قصه ساختیم. قصه سوزاندیم. قصه خندیدیم.
    با پسرجان نشستیم پای فیلم افسانه از تام هاردی. به قول نیما با فسانه کردیم دوست‌داری.
    واقعیت عقب نشست امروز. در افسانه‌ها سیر کردم. در افسانه‌های مردم، افسانه‌های ذهن خودم. افسانه‌های سینما، افسانه‌های بی‌خاصیت روزمره. هر چه بود افسانه‌بازی بود. یک بازی طولانی، یک سرگیجه‌ی شیرین. یک فرار کوچک از جهان واقعی.
    تنها چیز واقعی، تولد همسرجان بود. شمع و کیک و فشفشه. یک لحظه‌ی کوچک که زندگی از افسانه بیرون افتاد.
    نه کتابی خواندم. نه نوشتم آن‌طور که باید. نه ورزش. نه کار مفید. نه هیچ‌چیز از آن‌هایی که آدم‌ها می‌گویند واقعی است. امروز روزِ افسانه بود. افسانه‌گردی. افسانه‌زدگی. افسانه‌سازی و افسانه‌بازی.

    خودپند امروزم نیز این شد: اگر زیادی در افسانه‌ها زندگی کنی، واقعیت از تو قهر می‌کند؛ اما اگر هیچوقت افسانه نسازی، خودت از خودت قهر می‌کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *