«توصیهی من به شما این است که افکار، گفتار، اعمال، شخصیت و آنچه از دلتان میگذرد را آگاهانه نظاره کنید.
در صورتی که این مشاهدهی آگاهانه در وجود شما به صورت دائمی ادامه پیدا کند خواهید توانست همیشه شاد و آرام باشید.»
-ساتیا سایبابا، حضور استاد، ص۸۶
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
97 پاسخ
سالواژهام: زن
پنجشنبه.
کار.
جاده. برگشت. خانه.
خودکبابی.
چمدان. چیدن. رفتن.
خداحافظی.
دلتنگی.
شب.
خاب.
➖سنت آگوستین دربارهی مفهومِ «زمان» گفته بود: من میدانم زمان چیست؛ بهشرط آنکه از من نپرسند.»
➖اطلاعرسانی دورههای جدید مدرسه نویسندگی: ۷۷مین دورهی نویسندگی خلاق+۱۴مین کارگاه شعر
➖مشاورهی خصوصی دربارهی نسخهی اولیهی یک رمان
➖خورشید را با هر تعداد دندانه هم که بنویسی عشق را با هر چند تا نقطه هم که بنگاری درخت را با هر فونتی هم که تایپ کنی حتا یک حرف نمیکاهد از دلتنگیات.
➖وبینار نویسندهساز: نخست با برشمردنِ ویژگیهای داستانهای زرد و عامهپسند آغازیدیم، و سپس از «گزارش نیک» حرف زدیم؛ از جمله به این پرداختیم که چطور با مطالعهی گزارش دوستانمان میتوانیم گونههای متنوعی از فارسی را بشناسیم.
➖هزارکلمه داستاننویسی: نتیجه شد حدیث نفسی تودرتو و صدالبته رهاییبخش.
➖فیلم: دارم سریال «Bates Motel» را میبینم و دوستش دارم.
➖پیادهروی: زندگی اندک معنایی هم داشته باشد توی همین پیادهروی یافته میشود، یا درستتر بگویم: ساخته میشود.
➖در عصرهای کلمه و همهی خیابانهای بیپای من.
➖کمی که سرم خلوت میشود باز یادم میافتد که چرا اینطور بیرحمانه تقویم خودم را پُر کردهام.
➖دو تا قلم تازه خریدم. یکی راپید یکبارمصرفِ نمره پنج و دیگری از این قلمهای نوکنرم که راه میدهند به ترسیم طیفی از خطوط نازک تا ضخیم.
➖یک واژه به تنهایی شعر نیست، اما همینکه دو تا کلمه را هنرمندانه بگذاری کنار هم ممکن است به یکی از بهترین شعرهای کوتاه دنیا برسی.
➖مرور نکات نویسندهساز:
1. یادداشت روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوههای گوناگون نوشتن و رسیدن به ایدههای نو برای همهجور نوشتار.
2. فراموش نکنیم که ایده معمولن در هنگام نوشتن شکل میگیرد. پس بیدرنگ بیاغازیم و نگران کمبود سوژه نباشیم.
3. تا میتوانیم همه چیز را فهرست کنیم. حتا فهرستهای عجیبوغریب و بهظاهر غیرکاربردی بنویسیم. فهرستنگاری ایدهپردازی را سهلتر میکند.
4. زیستی پرسشگوهر بسازیم و در سه مرحله دربارهی مسائل گوناگون پرسش طرح کنیم. نخست با «چرا…؟» بیشمار سؤال بنویسیم، سپس گزینههای بسیاری را با طرح «چه میشود اگر…؟» بیافرینیم، و در نهایت گزینهیی را انتخاب و برای اجرای آن تمرکز کنیم روی: «چگونه…؟».
5. با هویت رسمی خودمان کانالی تلگرامی بسازیم و هر روز پارهای برگزیده از یادداشتهای روزانهمان را ویرایش و در آن منتشر کنیم.
6. انتقال آموختههای جدیدمان را در اولویت موضوعاتِ رسانهی شخصیمان بگذاریم.
7. پیش از انتشار متن بکوشیم هر جملهی آن را به چند شکل دیگر هم بنویسیم تا به روانترین و مناسبترین شکل جمله برسیم.
8. سبدی متنوع از آثار داستانی و غیرداستانی برای مطالعه فراهم کنیم؛ رمانهای خوب را در اولویت بگذاریم.
9. در کنار مطالب تازه، مطالعهی مکرر یک یا دو متن کلیدی را در برنامهی روزانهمان بگنجانیم.
10. انس با شعر به افزایش سلیقهی کلامی میانجامد. پیوندمان با شعر کهن و نو را همواره محکمتر کنیم.
11. هر روز دستِکم یک واژهی تازه به دایرهی واژگانمان بیفزاییم.
12. پرورش مهارت نویسندگیمان را مانند پرورش نوزاد ببینیم. با توقعات نابهنگام به ذوق خودمان لطمه نزنیم.
13. برای ارزیابی کیفیت روزهایمان سنجههای مشخصی در نظر بگیریم و در میانهی روز و پایان آن، به عملکردمان نمره بدهیم و سپس از خود بپرسیم: چگونه میتوانم در ادامهی روز یا فردا بر نمرهام بیفزایم؟
14. چالش «گزارش نیک» را فراموش نکنیم. نوشتن سطری نیمهکاره هم بهتر از ننوشتن است.
چقدر باید کامل بود تا بُرد؟ یعنی با نواقص اخلاقی، امکان پیروزی نیست؟ با کمبودهایی که کم کم در مسیر با آن مواجه میشوی امکان رسیدن به خط پایان وجود ندارد؟
من حالا دقیقا در همین نقطه، بردهام. چیزهایی که الان دارم؛ پختگیای که در گذر زمان حاصل شده، نگاهی که با مشاهده توسعه یافته و ذهنیتی که با نوشتن و خاندن به مراتب تغییر کرده همه را شاکر خداوندی هستم که به من فرصتی کوتاه عطا کرده تا بتوانم از آن بهره بجویم. نیازی نیست برای بردن همه چیز مهیا باشد اصلا در آن صورت برد و باخت نه معنا دارد نه به ثمر میرسد. پس اگر بخاطر نداشتهها مدام در تیم بازندهها هستیم سخت عقب افتادهایم از خودمان. اصل این نیست که فقط به بردن بیاندیشیدم بلکه این است که در راستای تلاش برای اهداف همواره به داشتههای اکنون توجه نمود و سپاسگزار آنها بود.
هر چه فکر میکنم خانهام تکمیل شده میبینم نه من هنوز در نوشتن خانهای ندارم. مستأجرم و هر جا خیالم برایم تصمیم بگیرد، روحم را برمیدارم و همانجا اتراق میکنم و دفتر دستکم را پهن میکنم و مینویسم. من هنوز در مرحلهٔ سخت و سنگین پی زدن خانهام. نمیدانم تا چند وقت طول میکشد تا به دیوارچینی برسد اما صبر و تلاش میتواند مرا به دست کسی بسپارد که در تمنای آنم به او برسم؛ نسخهٔ بهتر و عاقلتر و صبورتر من.
امروز میتوانم بگویم شروع خوبی داشتم و پایانی بهتر؛
پیش از آغاز وبینار کتابِ «سوگ مادر» شاهرخ مسکوب را به پایان رسانیدم. اگر خود با مرگِ مادرم مواجه نشده بودم حتی یک کلمه از حرفها، دردودلها، ابراز دلتنگی و غمی که از لابلای کلمات بیرون میزند را درک نمیکردم. دلیل انتخاب من شباهتِ تقدیرِ تلخمان بود.
با شرکت در وبینار، سرحال شدم. دم استاد کلانتری گرم. انسانیت و شرافتی که او دارد در کمتر کسی میتوان پیدا کرد. اینکه شاگردانش را همان هنرجو، دانشجو هرچه را «انسان» مینامد، سزاوار تحسین است. او برای وقت، دانش، ارتقای علم و سطح فکری همسفرانش میکوشد تا بهتر عمل کنند. احساس خوشایندی که امروز در من ایجاد کرد به من انگیزهای هزارباره بخشید تا بدانم این مسیر چقدر ارزشمند است.
داستان نوشتم هزار کلمه در بیست و پنج دقیقه. اولین روزها آنقدر سخت بود به هزار برسانم. اما حالا بعد از دو هفته دستم سریعتر شده و بیش از هزار کلمه مینویسم و مهم همین کمیت است. با این حال تلاش میکنم داستانی بنویسم. مثلاً امروز راجب کسی نوشتم که خود میخواست داستانی بنویسد اما نیازمند شناخت و مهارت بود. آن شناخت و مهارت تنها با کسب تجربه امکان پذیر است و این لابلا به دوزیستی واژهها رسیدم یعنی هم در دریای زیستیشان که فرهنگنامه هستن هم در دریای ذهن و خیال ما زنده هستند. و گاهی ما گمان داریم آنها بعد از صیدشان میمیرند در حالیکه چنین نیست آنها زندهاند، شاید هم زندهتر از قبل.
پس از مدتها پیاده رفتم. چه کیفی داد. نسیم خنکی میوزید و با آشفتگی که روی شانههایم بود همراه شد و حال خوبی برایم به ارمغان آورد.
ربع ساعتی آزادنویسی کردم که البته تمرین سریعنویسی هم انجام میدهم و در اینجا به موضوع شکار برخورد کردم که جرقهای شد برای متن کانالم و به شکل دیگری در کانالم نگاشتمش.
لقمهای پیچیدم از واژگان ناآشنا و با جستجوی معنایشان حالا در معدهٔ قلمم زندگی میکنند.
رمان«همنوایی شبانه ارکسترها چوبها» رضا قاسمی را آغاز کردم. باید اعتراف کنم که اصلا انتظار چنین آغازی را نداشتم. ساختمانی در دیار غربت که به سیارهای رویایی تبدیل شده، با سکنهای که معلوم نیست گذشته و اکنون آنها چه ارتباطی با هم دارد. راوی خودش را آنقدر معرفی نکرد که همسایههایش را. و البته خود نویسنده اشارهای میکند به نویسنده بودنش. قلم دلنشین، شیوا و زیبایی دارد، باید ببینم در ادامه چه اتفاقاتی میافتد مشتاقانه منتظر تکمیل خانش این رمانم.
https://t.me/zahraballampour
به نام خدا
گزارش نیک ۱۳۵:
امروز صبح زودتر از خاب بیدار میشوم به نیت رفتن به مزار پدر، اما ماشین برادر خراب میشود و رفتن کنسل میشود، بیخاب شدهام، فرصت خوبیست برای نوشتن، هزار کلمه تایپ میکنم که بیشتر آزادنویسی است.
چند صفحهای هم روی کاغذ مینویسم دربارهی جزیرهام که هر بار چهرهاش در خیالم عوض میشود. فقط دلفین است که همیشه میماند صفحهای از داستان جزیره است.
جزیرهای که فقط مرا میشناسد:
هیچ کس نمیداند جزیرهی من کجاست، حتی خودم هم راه رسیدن به آن را بلد نیستم. جزیره هر وقت دلش برایم تنگ میشود، قایقی کاغذی به خیالم میفرستد. من سوارش میشوم و از اقیانوسی عبور میکنم که موجهایش، به جای همآوازی با پرندگان دریایی، اسمم را زمزمه میکنند.،
قایق کاغذی روی شنها مینشیند. من با پاهای برهنه روی خطی قدم میزنم که موجهای آرام به شنهای نرم میرسند. موجهای دریا شنها را زیر پاهایم خالی میکنند.
آسمان جزیرهام پر از ابرهایی است که منتظر تلنگریاند تا ببارند. نسیم خنکی میوزد که بوی باران دارد.
دلفین، تنها موجود جزیره است که آمدنم را از دور میفهمد. روی پوست خاکستری و صافش لکههای روشنی حرکت میکنند. هر لکه، موجیست که زیر پوستش اسیر شده است. وقتی دستم را روی پوستش میکشم، موجهای زیر پوستش آرام رها میشوند.
اما امروز، دلفین منتظر نوازش من نمیماند. گوشهی پیراهنم را میان دندانهایش میگیرد و مرا بهسمت دریا میکشد. نمیدانم چرا این کار عجیب را میکند. شاید دوست دارد با من همبازی شود.
ابرها بالاخره بهانهشان را برای باریدن پیدا میکنند. بارانهای جزیرهی من درشت و تندند؛ بیشتر رگبارند تا باران. موجهای دریا که تا چند لحظهی پیش آرام سر جایشان نشسته بودند، حالا میخاهند خودشان را به ابرها برسانند .رگبار میبارد، هم آسمان قطرههایش را روی من میریزد، هم دریا موجهایش را دورم حلقه میکند. انگار من هم موجم، هم باران. دلفین، همبازیِ بازیگوش من شده است. از این بهتر نمیشود. به قایق کاغذیام نگاه میکنم. چه خوب که خیس میشود، فعلن مهمان جزیرهام هستم.
بعد از نوشتن دربارهی جزیره، دوباره خابم میگیرد، میدانم خاب بی وقتی است، اما خاب که سراغ آدم میآید وقت و موقع نمیشناسد.
حوالی ظهر دوباره بیدار میشوم ناهار و صبحانه یکی میشود. امروز پنجشنبه است، باز قرار است مهمان بیاید، خستهام از آمد و رفت های خانهی پدری، به مادر کمک میکنم برای تدارک مهمانی، و کمی غبار خانه را سبک میکنم.
بعد از ظهر فرصتی پیدا میکنم برای خاندن،
از کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق»:
خاندن این جملههای خلاقانه و تازه دربارهی کلمات
به من انگیزهی نوشتن میدهد.
به دیگران هم یاد بده تا با کلمات کارهای جالبتری انجام دهند.
جان کلمه را آشکار کن.
دنبال عشق باش در هر کلمه.
به کلمه خیره شو فکر کن شاهکار نقاشی است.
به آدمهایی که با کلمات کتر جالبی میکنند مهر بورز، ازشان تشکر کن.
برخی کلمات را بنشان روی شانهات.
از کتاب «سنگ صبور» امروز بیشتر میخانم، برایم جذاب است.
از کتاب «مجموعه داستانهای چخوف» هم ادامهی داستان دوئل را میخانم.
در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم، آقای کلانتری دربارهی ادبیات عامهپسند صحبت میکنند و مقالهای به نام «چندو چونی در سنت ادبیات عامهپسند» ازجواد مجابی میخانند، دانستن این معیارها برای تشخیص رمانهای عامهپسند چقدر برایم مفید است. یاد کتابخانهی زنداییام میافتم با توجه به این معیارها و صحبتهای آقای کلانتری اکثر رمانهایش عامهپسند بودند و من متأسفانه چه مشتاقانه آنها را میخاندم. اما امروز به لطف وبینارهای نویسندهساز و گزارش نیک دوستان، رمانهایی را میخانم که ارزش خاندن دارند مانند رمان «خسروخوبان».
همچنین آقای کلانتری دربارهی هدف نوشتن صحبت میکنند، اینکه هدف از نوشتن باید اندیشیدن باشد این صحبتها خیلی برایم اثربخش است و دید تازهای از نوشتن به من میدهند، این جمله را هم خیلی دوست دارم: «ما همه شهروند جمهوری ادبیات هستیم» البته اگر جمله را درست یادداشت کردهباشم.
در ادامهی وبینار ایشان دربارهی گزارشنیک میگویند، که شاید نوشتنش از سودمندترین کارهایی است که من انجام میدهم. صحبتهای آقای کلانتری درباره گزارش نیک میتواند الهام بخش باشد برای من و دوستانم تا گزارش نیکهای بهتری بنویسم. من سایت و کانال تلگرامی ندارم خوشحالم گزارش نیکهای من هم در سایت شاهین کلانتری منتشر میشوند. امیدوارم هر روز بتوانم گزارش نیکهایی بنویسم که ارزش خاندن داشته باشند.
در ادامه وبینار بیست و پنج دقیقه مینویسیم که از شانس من همان پنج دقیقهی اول، مهمانها سرمیرسند، و متأسفانه فرصت نوشتن در وبینار را از دست میدهم، البته از وبینار خارج نمیشوم و هندزفری در گوشم است و صدای تایپ کردن را میشنوم، احساس میکنم، هنوز درکافهی نویسندهساز هستم و دارم همراه با بقیه مینویسم اینطوری شاید کمتر غصه میخوردم. وبینارها اوقات خوشی هستند.
مهمانبازی تا پاسی از شب ادامه دارد، اما بعد از رفتن مهمانها در سکوت خانه مینویسم و ادامه بیست و پنج دقیقه را تایپ میکنم هر چند انگار دیگر چندان دلچسب نیست.
محبوب امروز :
لبت صریحترین آیهی شکوفایی است
و چشمهایت شعر سیاه گویایی است
چه چیز داری با خویشتن که دیدارت
چو قلههای مهآلود محو و رویایی است
چگونه وصف کنم هیات غریب تو را
که در کمال ظرافت کمال والایی است
تو از معابد مشرقزمین عظیمتری
کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است
در آسمانهی دریای دیدگان تو شرم
گشودهبالتر از مرغکان دریایی است
شمیم وحشی گیسوی کولیات نازم
که خوابناکتر از عطرهای صحرایی است
مجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم
که این بلیغترین مبحث شناسایی است
کتاب «مجموعهی اشعار حسین منزوی»
میگذارم دقیقهی آخر همیشه کارها را. مثلا میتوانم زودتر شروع کنم به نوشتن یادداشت، میتوانم زودتر لباس بپوشم، زودتر چمدان ببندم، روزتر بروم حمام. اما پس استرس بماند برای که؟ استرسِ عجلهای همهی کارها را باهم انجام دادن. حالا وسط یک اتاق شلوغ، میان وسیلهها نشستهام و تندتند مینویسم.
آنقدر اکسپلورگردی کردم که ترکیب پستها هربار ترغیبترم کند به سر زدنش. نمیدانم پستهای محبوبم از این دوپامین و این چیزها را دارند یا نه، اما از گاهگاه دیدنشان خوشحالم.
وبینار را بودم و داستانکی نوشتم از کسی که گیج و گوج نوشتن است و تازه با مدرسه نویسندگی آشنا میشود. نمیدانم دلم خواست جایش باشم یا نه. اما هردومان خوشحالیم حالا. وقتی از مسیری که او داشت طی میکرد نوشتم، دیدم من هم بودن در این مسیر را دوست دارم.
https://t.me/mahnameyeman
لمیده ام در هال.
لباس میشستم. یعنی ماشین میشست.
راستی آبچرک را خالی کردم؟
خوب است.
خالی بود.
قرار بود بروم حمام. هنوزم قرار است.
کرور کرور شلوار کشیدهام بیرون.
چندوقت افتاده بودند در لباسشویی؟
یک ماه؟ دوماه؟
حتی یادم نمیآید کی پوشیده بودمشان.
اصلا من کی این همه شلوار داشتم و خودم خبر نداشتم؟
لمیده ام در هال.
کتاب میخوانم و گزارش نیک.
قبل از انتشار.
از توی کانال بچهها. داغِ داغ.
سارا چگنی قرار است وبینار بگذارد.
خوشحال میشوم.
شاعرِ شعرهای دوستداشتنی
مریم ابراهیمی آب بازی کرده و پای فرشته برگی میگزگزد.
غزاله فائق هم آخرین روزگفتار مشاهدهگری را گذاشته در کانال.
دوستانم همه در تکاپو.
لذت میبرم.
آدمی میانگین پنج دور و بریاش است؟
شوق میگیرم به حرکت.
«زیادتر حرف بزنیم» به روشها رسیده.
از هر طرف که رفتم جز تمرینم نیفزود
همهاش ضبط ضبط ضبط.
به سرم میزند جدیجدی همه تمرینها را انجام دهم.
بعد هم گزارشی بنویسم از نتیجه.
چالش است و شدنی و میدانم تُنگتُنگ عزتنفس است که میریزاند درونم.
نه از سخنوری، که از یادگیرنده بودن.
از آن واقعیها.
یادگیری، شده معنای زندگیَم.
اصلا سالواژه را باید میگذاشتم یادگیری.
نه که نصف سال گذشته چرک و کثیف و هپلی، باز پررو پررو بگویم سالواژهام آراستگی ست.
نمیخواند.
بگذریم.
در جایی از کتاب، بعد از معرفی تمرینِ «روزه کلمات» نوشته:
«نمیخواهم بگویم هرکسی ۴۰ روز این کار را انجام بدهد یک خبر خوب میشنود یا اتفاق خوبی برایش میافتد. اما دروغ چرا، واقعا فکر میکنم هر کس این کار را ۴۰ روز انجام بدهد یک روند خوب در زندگیاش شکل میگیرد! »
چهل روز تمرین.
برای یک گزارش.
نمیارزد؟
امتحانش میکنیم.
باری، بزرگمان امر کرد در این سیاهه، شرحی هم از هزارکلمهی داستان آوریم.
تصدقتان، در جستوجوی هویتِ شخصیت چندی پرسشگریدیم که مرد است یا زن، شغلش چیست؟ کجاست؟
در خیابان است یا خانه؟
نتیجه شد ملاقات مردی با دوست زندانیاش.
دو خواهر دارند و خاطرخواهِ خواهران یکدیگر.
دو خواهر هر دو دلشده یک همکلاسی
آن خوشگلپسر هم تنها از خواهر این آزاده خوشش میآید و حسی به آن یکی ندارد.
حالا هم خواسته بیاید خواستگاری.
و زید مرد هم که خواهر زندانی باشد، دلبریده از دوزپسر، دشمن آن یکی خواهر شده.
مربعی شد از روابط و دلهای شکسته.
هرجایش را دست میزنی، فریادی به آسمان میرود.
به عامهپسندها میماند نه؟
فکر نمیکنم.
زندگیست.
شاید هم بماند. من چه میدانم.
اعتراف:
عاشق لینک دادنم. خیلی حال میده، حیف که اینجا نمیشه 🙂
🪽:
➖بهتر که فکر میکنم بخش اعظم زندگیام را به آموختن اختصاص دادهام. چه چیز لذتبخشتر از این که هر روز بیشتر از قبل بدانی؟ و در واقع بدانی که این دانستنها انتهایی ندارد و تو هرچقدر پیش میروی همچنان این اقیانوس ژرفتر میشود.
➖۱۲۵۰ کلمه در وبینار نوشتم.
وقتی آزادانه مینویسم، کاملن از دنیا جدا میشوم و در جهانی ناشناخته قدم میزنم. اولش حتی خودم هم نمیدانم قرار است در چه دنیایی پا بگذارم اما همین که اولین جمله شکل میگیرد، کمکم جهانِ اطراف از تیرگی خارج میشود و یکی دو قدمِ پیشِ رویم روشن و قابل تصور میشود. ممکن است در یک جهان سوررئال باشم، یا در یک دنیای آخرالزمانی. یا یک کتابدار باشم روی مریخ یا پیرمردی در حالِ نوشتنِ آخرین نامهی عمرش. یا هیچی باشم که در پوچِ خود میپیچد. هیچ فرقی ندارد، مهم فقط این است که من بنویسم و رها باشم.
➖روزنویسیام را انجام دادم.
➖با ۱۵۰۰ کلمه در جهانِ آرمان راه رفتم و با هم کمی ماجراجویی داشتیم. کمی از فصل اول را خاندم و بعد این چندین کلمهی امروز را. متوجه شدم قلمم تغییر کرده. در واقع بعد از مدتها دوری از دنیای آرمان، آهنگی خاص و موزون را با رقصی از واژهها برایش به ارمغان آوردهام.
این تغییر چشمنواز را مدیون چند چیزم. اولینش حضور راهنمایی چون استاد در مسیر نویسندگیام است. دومی منابع بسیار خوب ایرانی که به واسطهی معرفی ایشان با آنها آشنا شده و در دل آن کندوکاو کردهام. سومی کلاسهای مختلف ایشان که شرکت و از هر کدام هزاران نکته چیدهام و بعد سختکوشی خودم و اینکه هرگز و به هیچ دلیلی جا نزدهام و همواره از همه چیز آموختهام. شاید در مسیر پر چالشم گاهی اندکی مکث کرده باشم و در لاکم فرو رفته باشم، اما هر بار با قدرتی افزون برگشتهام.
و جدیتم برای نوشتنِ هرچه بهترِ گزارش نیک، هم بیاثر نبوده. باعث شده در روزم مروری داشته باشم و بخاهم یک قدم از دیروز خودم بهتر باشم.
➖ Nightbooks 2021
فیلم «کتابهای شبانه» را بازبینی کردم. فیلمهای اینچنی خوراکِ بچهی درونی و بیرونیست. الکس، علاقه دارد به نوشتن داستانهای ترسناک. روزی توسط جادوگری اسیر میشود و مجبور میشود هر شب یک داستان ترسناک برایش بخاند. این فیلم به نحوی برداشتی آزاد از داستان «هانسل و گرتل» است.
تصور کردم الکسم. در یک آپارتمان جادویی اثیر شدهام و هر شب مجبورم قصه ببافم تا زنده بمانم. مثل جریان زندگی «کولت»، البته با برداشتی آزاد، خیلی آزاد.
حالا این مَنی که الکس شده میخاهد چه بنویسد؟ داستانش نباید تکراری باشد، باید آنقدر خوب باشد که جادوگرِ اصلی را خاب نگهدارد تا خودش بتواند زنده بماند.
چشمانم را بستم و رفتم به دنیای الکس. به داستانهای ترسناکی که در سرم در هم پیچ میخوردند فکر کردم. حالا چرا باید حتمن ترسناک باشد؟ اگر من به حای شخصیت الکسم، پس باید ادامهی داستان با جهانِ من پیش رود. برای هر شب، یک داستان از دنیاهای مختلف تصور کردم. ترسناک، فانتزی، علمیتخیلی، جنایی و همینطور این دنیاها در ذهنم گسترده میشد.
برای هر شب میشود یک داستان کوتاه نوشت. این هم یک ایده برای روزهایی که به هر دری میزنم و صد ها واژه تایپ میکنم همچنان به چیزی که میخاهم نرسیدهام.
➖Resident Evil 2026
فیلم رزیدنت اویل را دیدم. اصلن و ابدن توصیه نمیکنم. آن هم میان غذا، رشتههای ماکارونی درست مثل آن موجود بود. دیگر هرگز به ماکارونی رشتهای لب نمیزنم.
➖ The room below 2026
در عوض فیلم «اتاق زیرین» را توصیه میکنم همهی نویسندهها ببینند. اگر روزی ایدهای برای نوشتن نداشتیم خیلی راحت میتوانیم از ایدهی این فیلم برای ایدهیابی بهره ببریم. البته که مزاحی بیش نیست. یک وقت نروید قاتل شوید و بگویید فلانی توصیه کرده! چقدر تکان دهنده بود داستانش. چون میخاهم خودتان جهانش را کشف کنید بیش از این نمیگویم اما چرخش زیبایی دارد و لحظه به لحظه بر شدت تعجبتان افزوده میشود. برای من قابل حدس بود بعضی از حوادث اما معمایش را دوست داشتم.
➖از کتاب «الگوهای ساخت واژه در زبان فارسی» بخشی را خاندم.
➖ از کتاب «فرهنگواره فارسی خلاق» هم یک صفحه خاندم و رونویسی کردم.
➖دیروز کلی کتاب خاندم، اما آنقدر نوشتههایم مفصل شد، داستان کودکِ «پالتوی قرمز» از یادم رفت. پرویز شخصیت اصلی کتاب هم مثل همهی بچهها دوست داشت هرچه زودتر بزرگ شود. به راستی چرا وقتی کودکیم عجله داریم سریع بزرگ شویم و بلعکس، وقتی بزرگ میشویم دلمان میخاهد دوباره برگردیم به دوران خوش کودکی؟
چرا بلد نیستیم از زمان حال لذت ببریم؟
➖پارهای از «صداع» و «در باب صداع» را خاندم.
➖بخشی از ناتور دشت از سالینجر را خاندم.
بازخانیِ این رمان برایم جذابیتِ دو چندان دارد. به زودی در نشست راجعبه آن صحبت خاهیم کرد. مطمعنم برای بچههایم هم کلی جذاب بوده و بخشی از دغدغههایشان را زیر سوال برده.
➖«اندوه پرست» از فروغ عزیزم را در کنار فروغ خاندیم.
🪽بالِ خیال
https://t.me/samiraneshanifar
امروز چیزی نخاندم، کم نوشتم.
به هیچکدام از برنامههایم نرسیدم. خانه شلوغ است و کوچک. بینظمی و کثیفی همهجا را گرفته. اما مثل سابق حساس نیستم. دستکم وقتی به این فکر میکنم که چند روز دیگر همه جا از تمیزی برق میزند و همهچیز سر جایش قرار دارد اما سکوت خانه قلبم را به درد میآورد. هنوز به این درد دوری از خانواده عادت نکردهام.
صورتی و بازیها
سالواژهام: نظم
صفحات صبحگاهی نوشتم.
از منحنی خلاقیت خواندم. بحث از تقلید بود. یعنی تقلید کردن باعث میشود بدانیم چطور کاری را بکنیم. تا همیشه سمت درست منحنی باشیم. نمودارهایی کشیده بود از کلیت احساسات تو طرح داستان. و اینکه بعضیها واقعا موفقتر عمل میکنند. حالا اما همین روال تکراری حوصلهسربر نیست؟ برای نویسنده و خوانندهها. اما نه، چون بههرحال چیزهایی فرق میکند. و همان بخش کوچکی که تغییر میکند، باعث لذت بردن نویسنده از کارش میشود. شاید این هم باشد که در محدودیت خلاقتریم.
رفتیم اتاقفرار. تا اتاق چهارم. روحه که هی نزدیکتر میشد و داد میزدم بهش برو، میخواسته کلید بده. بیچاره. ترکیبی از جیغ و فرار و کلیدهای گموگور شده و معماها. فکر نکنم دیگر ترسی از تاریکی در من مانده باشد.
دوتا داستان کوتاه از چخوف خواندم. همهش وقتی دارم به آخر قصه نزدیک میشوم هیجانم بیشتر میشود، چون میدانم با همان جملهی آخر چند لحظهای میایستم و فکر میکنم وای چه جالب. یکی از خیلیها و یادداشتهای مردی تندمزاج.
فیلم هتل بزرگ بوداپست را هم دیدم. خیلی قصهدرقصه بود. رنگهایی صورتی و شاد داشت، برخلاف اتفاقات غمانگیزش. و کمدی متفاوتی داشت. چون شخصیتها انگار فیلم بازی نمیکردند که فیلم بازی نمیکنند. و به بیننده نگاه میکردند.
استاد یادش نبود که بهم برای گیتار وقت داده بود. پس من هم از فرصت استفاده کرده و قهوه خریدم.
ویس وبینار نویسندهساز امروز را شنیدم. و داستانی نوشتم. دربارهی سرگذشت رنگ صورتی بود در طول تاریخ اما خود صورتی شخصیت اصلی بود. آخرش شد رنگ قلک.
سالواژه: صلحخویشی
+نیکترین کار امروزم، کَمکی تقلا برای جمعوجور وسایلم بود. فردا عازم سفر میشوم. خدا میداند این پاییز، ترم آخر چه در انتظارم است.
ولولهی دیدن او به جانم افتادهاست.
اما میترسم. میترسم از رویایی با او. پس از چندين ماه. پس از آن همه جنگ و جدال.
اگر جنگ نبود، اگر گرانی نبود، اگر اصلا در ایران نبودیم، سرنوشت ما چه میشد؟ باز هم نمیتوانستیم باهم زندگی کنیم؟
+یادداشتنویسی دیگر کار هرشبم شدهاست.
داشتن رسانهی شخصی و مخاطب، واقعا تعهد ایجاد میکند. امشب هم با همهی دلمشغولیها و کوفتگیها نوشتم و هوا کردم.
+نیک نیست. اما در ذهن خود سیرها میکردم.
میخواهم تغییر کنم. اما آیا خواستن، توانستن است؟
+از خر شیطان پایین آمدم. کدورتها را کنار زدم. رفتم به دورهمی فامیلی. باز هم دعوای ارث و میراث. البته همین بحثها، خوراک یادداشت امشبم شدند. سوژهپژوهی از لابهلای روزهایم، دیگر جزو لاینفک زندگیام شدهاست.
+راماش کردم. خشمم را میگویم. این هم قدم بزرگی بود.
+رفتیم آرامستان. باید با پدربزرگ و مادربزرگ و عمو جان خداحافظی میکردم. دعای خیرشان، بدرقهی راهم باد.
+محو تماشای کوچولوهای شیطون شدم. دنیای بچه ها واقعا شیرین است. قند است.
+خوشحالم که هنوز از تماشای جزئيات زندگی و چیزهای به ظاهر بیرابط ذوق میکنم.
کانال من:
https://t.me/mrymsedaghat21
گزارش بیست و هشتم
سال واژه: تبدیل
نمیخواستم این را بگویم ولی میخواهم روراست باشم حتی اگر باعث شرمندگیام شود. صفحات صبحگاهی را به گمانم پیچاندم. دیر بیدار شدم و بعد کارها شروع شدند. در پس ذهنم از این پیچاندن ناراضی بودم. نمیدانم چرا صبحها حرفم نمیآید.
به هر حال اگر قرار باشد کاری که نیاز به تداوم دارد را شروع کنم اینجا اعلام میکنم. باز هم خداراشکر بیست و هشت شب است گزارش ادامه دارد. حالا درجهی خودآزاریام را کم میکنم ببینم چه میشود.
سریال هیولا فصل دوم را آغازیدم. فقط یک قسمت ناکامل. از قبل درباره این دو برادر چیزی نشنیده بودم، ادامه میدهم.
غروب برای خرید کادوی تولد دختر عمهام بیرون رفتیم. از شلوغی نگویم که کلافهام کرده بود. کادو پس از گردشهای فراوان انتخاب شد.
در ماشین، سیاوش قمیشی گوش کنان ایدهی یک داستانک که ناگهانی به ذهنم آمده بود را بسط دادم و در موبایلم یادداشت کردم.
بعد هم خانهی مادربزرگ بود و سوسیس تخم مرغ معروف پسرعمه. کادو را تحویل دادم و در تَنش تماشا کردم. خداراشکر خوشش آمده بود.
گربه هم بود. عسل.
دیر برگشتیم، گزارش را دیر مینویسم و در قرارم با خواب دیر کردهام.
آغاز نوشتن من برای گزارش نیک 05/07/02
● صبح امروز با ادامه دادن کار نصفه نیمه رها شده ی دیشبم آغاز شد. درست کردن کارت های سئوال برای نشست های چهارشنبه.
● بعد ازگذشت چند روز دوباره توانستم به سمینارهای استاد بپیوندم،و گمان میکنم این سمینار از میان سمینار های گذشته موردعلاقه ترینم است.
● امروز در چالش هزار کلمه داستان نویسی شرکت کردم،البته که آمادگی اش را نداشتم و درانتظار اتمام سمینار بودم که استاد کتش را درآورد و آماده شد برای نوشتن،سپس من هم سریع برنامه ی ورد را باز کردم و شروع کردم به نوشتن که در انتها 975 کلمه شد. با مکث های ریزی که داشتم گمان میکنم خوب بوده است اما امکان بهتر شدن با تکرار وجود دارد.
● بعد از اتمام سمینار متوجه سمینار دیگری که اطلاع از آغاز آن نداشته ام مواجه شدم ،درابتدا برای اینکه باید با آدم های جدید آشنا میشدم و به زبان دیگری صحبت میکردم تردید کردم،اما دقایقی قبل در سمینار نوشته بودم که امشب اولین گزارش نیک خودم رامنتشر خواهم کرد ،سپس پس از دقایقی تعلل وارد لینک شدم.فقط من بودم و برگزارکننده،آنستازیا که با خوشحالی خودش را به من معرفی کرد ،تصمیم گرفتم خارج نشوم و با او تمرین هارا انجام دهم.
● خوشحال از این ماجرا که گزارش نیک موجب انجام دادن زودتر کارهایم می شود،شروع کردم به نوشتن تکالیف زبانی که با گذشت روز ها سنگین تر میشدند.
● نغمه: خوراک روح من موسیقی که امروز از خواننده ی مورد علاقه اش تغذیه کرده است. Tardid – Siavash Gomayshi
● شعر: امروز برای بار دوم به شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد از فروغ فرخزاد گوش سپرده ام و با صدای خود او که نیمی از لذت شنیدن این شعر بود حض کرده ام.
● هفتهی گذشته با زیرو رو کردن وبسایت، با خواندن گزارش نیک افراد دیگر، سعی کرده بودم اطلاعاتی بدست بیاورم تا به نحو احسن شروع به نوشتن کنم.اما جست و جوی زیاد و کمال گرایی موجب ننوشتن من شد و امشب بدون فکر کردن به همه ی افکار منفی این متن را خواهم ارسال کرد.با انگیزه های استادم خانم نشانی فر به نظرم باید به حرف های ایشان گوش بدم.
● حال درحال خواندن کتاب چشمهایش از بزرگ علوی هستم و امشب قول تمام کردنش را به خود داده ام،کتابی که فقط برای این شروع شد که بدانم این چشم هایش که اسمش را بارها شنیدهام چه چیزی دارد ،چه چیزی میگوید و خب علت بیشترش هم این بود که چشم ها از نظر من پر از حرف هستند ؛این کتاب که در اوایل خیلی قلاب محکمی در ذهن من نداشت اما در نیمه ی دوم قلابش محکم شد.
● موجی از جملات داستانی درون اقیانوس مغزم:در آن غروب غم انگیز…(برای شوخی با استاد که از این آغاز متنفرن😁)
چه دنیای عجیبیست، که تو نیستی و تصاویر، فیلمها، صداها و خاطرات در ذهن من است.اینکه دیگر آن جسم تو وجود ندارد اما در ذهن من هست،میخندد، سخن می گوید و حتی گریه می کند.انگشتانم بی جان روی کاغذ به حرکت در می آیند و مینویسند و اشک هایم در چشمانم حلقه میزنند ومانند برگان درخت پاییزی فرو میریزند.قلبم با فکر کردن به تو همانند یخ های قطب جنوب میماند که از داغی آب می شوند،آنقدر داغ نبودنت سوزان است که قلبم را میسوازند و نابودمیکند. به آسمان که نگاه می کنم تصویر تورا مجسم می کنم، همان تصویری که بر سنگ مزارت حک شده و با لبخند به من نگاه میکنی.پلک هایم را بهم میفشارم و در رویای با تو بودن به خواب میروم.
● فیلم: خب اکنون که بدون انتظار با نوشته ی خود گریستهام به سراغ فیلم میروم که بعد از اتمام گزارش نیک به سراغ دیدنش میروم. سریال Silo که استاد نشانی فر معرفی کرده است، زیرا نیز با استقبال زیاد دوستانم مواجه شده،سپس پس از مدت ها سریال دیدن را آغاز میکنم، این بهترین فرصت است، زیرا مدرسه امان همچنان کارهای انتقال و آماده سازی اش تکمیل نشده و مدرسه نخواهم رفت.حس عجیبیست که به دلایل همیشگی مدرسه نخواهم رفت، این دلیل جدیدیست و مختص به مدرسه ی ما است این تعطیلی.
● بهراستی،با خرید دفترچه ای برای لیست کارهایی که میخوام انجام بدم بیشتر به کارهایم رسیدگی میکنم ،زیرا این دفترچه ی بامزه با آن طرح جوجه تیغی زیباتر از آن است که کارهای داخلش را ناتمام بگذارم.
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۳
امروز صبح خیلی خوابم می آمد ولی زود بیدارشدم چون میخاستم برای ناهار،آش درست بکنم وباید حبوباتش را زود می پختم.
همه وسایل پخت آش را داشتم به جز رشته ی آش.
بیرون رفتم ورشته آش خریدم.وقتی برمیگشتم سر راهم یک درخت سرسبز دیدم که شاخه وبرگ داشت اما توخالی بود. وداخل تنه اش پراز زباله بود.دلم برای درخت سوخت که مردم از آن به عنوان سطل آشغال استفاده کرده بودند.با خودم گفتم: چه جالب ! این درخت با اینکه پوک شده ولی هنوز سبز است .از استقامتش خوشم آمدولی مطمئن بودم که به زودی با یک طوفان کوچک ازجا کنده میشود.انسانهای تو خالی هم مثل درخت تو خالی اند،که پول یا ظاهر خوبی دارند ولی درونشان خالی است .که با کوچک ترین اتفاقی فرو می ریزند.
وبه نظرم درخت توخالی که هنوز برگهایش سبزاست، بهتراز انسان تو خالی است.
عصری تمرین آزاد نویسی را انجام دادم.
اواخر شب ،چندصفحه ازکتاب«مردی که درغبار گم شد» را خاندم .
فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
روز واژه : شکر گزاری
درنگگاه
بعد از مدتها امروز به دعوت یکی از دوستان مهرورزم راهی منزل مادربزرگوارش شدم ، بابت مراسم معنویٍ نیایش وتوسل به حضرت ابوالفضل
جای شما خالی از آن سفره های نذری مادرانه بود.
انرژی مراسم به قدری بودکه قلب خسته ام از نامرادی های دنیا آرام بگیرد .
دریک خودپرسيِ منصفانه بین نجوای دعا ،ذهن ودلم را به چالشی بزرگ دعوت کردم .
دراین توسل با اتصال به بندگانِ صالح درگاهش ، آنها را شفیع قرار میدهیم برای برآورده شدن حاجات دنیوي ، شايد هم اخروی .
این توسل ریشه در کجا دارد؟
نمیشود بنده ای خدا را دوست داشته باشد ولی دائماً در حال سؤال و برآورده شدن تقاضا از سوی او نباشد ؟
نمی شود عاشقی ،معشوق یگانه خود را به قدری بخواهد که بدون تمنا ، از معشوق خود دل نكَند؟
نمیشود بنده های شاکری باشیم که از دادههای به ظاهرمعمولیِ او که بی توقع به ما ارزانی داشته ، سپاسگزار باشیم ؟
داده هایی که آنقدر درزندگی به ما نزدیک هستند که اصلا به چشم نمیآیند.
برای درک این مطلب فقط کافیست روزی بیدارشویم ویکی از این نعمت ها نباشد .
نعمت آمدوشد روز وشب ،نعمت تفکر وتعقل ،نعمت صدای نفسهایمان که در هیاهوی روز شنیده نمیشود ودر سکوت شب طنین صدایش قلبمان رامحکم می کند به زنده بودن به هستن به ادامه دادن
پس اکنون در این درنگگاه
معبودا من را ببخش که همیشه خواهنده ام نه دهنده .
من را بابت غفلت ونسیان مؤاخذه نکن .
من را ببخش بابت وقتهایی که زندگی بر وفق مرادم نبود و ازتو دورشدم.
ازتو درخواست میکنم نعمت شکرگزاری را به من بازگردان . شکر ، بابت همین زندگی به ظاهر ساده وپراز نقصان .
معبودا درک حضورت رابرمن بچشان وآغوش پر مهرت را از من دریغ نکن
✍️دلگویه
#گزارش نیک/ قلمی در تمرین جا
@Dar_masire_neveshtan
سالواژه: اندیشهنگار
روزی دیگر
صبح که میرسد، پیش از آنکه شلوغیِ روز شروع شود، نیاز به کمی خلوت دارم: بیداری در ساعتی مشخص، نوشیدن یک لیوان آب، ۱۰ دقیقه ورزش با یک کانال ورزشی در تلگرام، و بعد تمرین ۷ دقیقه نوشتن و ۷ دقیقه مطالعه.
در کتاب «در باب مشاهده و ادراک»، دوباره دربارهی «کار» خواندم. واقعیت این است که اگر کار فقط برای درآوردن یک لقمه نان باشد، آدمی را خسته میکند. کار باید راهی باشد برای رشد، خودسازی و فراتر رفتن از روزمرگیها.
در کتاب آمده است که وقتی به کارهای میکلانژ، داوینچی، یا نوشتههای بنجامین فرانکلین، دیدرو و روسو نگاه میکنیم، میبینیم کار برای آنها فقط یک وظیفه نبود؛ بلکه راهی بود برای نشان دادنِ ذات و استعداد واقعیشان.
توماس جفرسون هم میگفت جامعهی خوب جایی است که در آن «استعداد و تلاشِ آدمها» ارزش داشته باشد، نه ثروت و برتریهای بیدلیل.
در نهایت، کاری که انجام میدهیم معرف وجود ما شده است.
چند صفحهای از رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» را خواندم. خستگی و خوابآلودگیِ مدام ؛ دست به دامن گوگل شدم و جستوجو کردم: «علت خستگی مفرط چیست؟» کمبود آهن، ویتامین D و B6.
سری به سایت نویسندهساز زدم و گزارشهای روزانهی دوستان نویسندهام را خواندم. به سراغ رضا جولایی و «شکوفههای عناب» رفتم.
اما زندگی روزمره منتظر نمیماند؛ باید خانه را کمی جمعوجور کنم و دخترم را به حمام ببرم. امروز ساعت ۳ جشن آغاز سال تحصیلیشان است؛ پیشدبستانی شده است!
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
رشد پلهای
شعری خواندم از کتابی که رندوم پیدایش کردم و خریدم. کتاب «تمام اقیانوس بوی گل میدهد» که نظرم را جلب کرد:
«همهی کولاکها روزگاری سرشان توی لاک خودشان بود.»
پنج روزی به سفر رفتیم، اما من گویی به سفری درونی رفته بودم؛ در لاک خودم. سفر عجیبی بود. نمیدانم، شاید پیرامونم شبیه قبل بود، اما من دیگر آدم قبلی نبودم. البته تقریبا هیچ چیز هم طبق برنامه پیش نرفت.
امروز موقع برگشت، در ماشین آزادنویسی کوتاهی داشتم، اما واقعاً همان یک صفحه خیلی به خودشناسیام کمک کرد و به معنای واقعی کلمه جاری شدم.
سعی کردم به سفرمان به چشم یک درس نگاه کنم. با وجود اینکه احساسات و احوالم مدام در نوسان بود، حس کردم واقعاً بهم خوش نگذشته، ولی نکات مفیدی از این سفر استخراج کردم و با خانواده به گفتوگو پرداختیم.
مادرم استراحت میکرد و من روی صندلی کنار راننده نشسته بودم که بهطور اتفاقی آهنگ «خونه» داریوش پخش شد. اولش چون آهنگ قدیمی بود و صدای بمی داشت، خیلی متوجه متن ترانه نشدم. اما دیدم پدرم زمزمه میکند و احساساتی شده است. یکهو دوباره آهنگ را پخش کرد، خاطراتی تعریف کرد و از داستانِ آهنگ برایم گفت. تمام آن را حفظ بود و همراه با داریوش، از صمیم قلبش، آرام برایم خواند.
واقعاً منقلب شدم از این همه ظرافت و زیبایی در بیان غم.
گزارشم را با تکهای از ترانه به پایان میرسانم:
«حالا من موندم و این ویرونهها»…
من و مهر
سالواژهام: ویلویلی
– نوشتهی دانشآموزها را خاندم. خودم ازشان خاستم بنویسند. از مشکلاتی که با درس دارند یا هر چیزی که لازم است در موردش بدانم. بیماری خاصی دارند؟ موقع پریود چقدر اذیت میشوند؟ از زبان متنفرند؟ هر چیزی که فکر میکردند لازم است بدانم. دیروز اولین روز مدرسه بود و کلاسها تقولق. من اما تصمیم داشتم از همان روز اول درس بدهم. اگر کلاسها مجازی شود معلوم نیست بتوانم بچهها را کجا گیر بیاورم. بهعلاوه اگر قرار است درس ندهم اصلن چرا بروم؟ این همه تشریفاتِ بهبعدسپاری چه معنایی دارد و چه لزومی؟ فقط من و معلم ادبیات حاضر بودیم. معلمهای ادبیات معمولن آدمهای دوستداشتنی و بچسبی هستند. دبیر ادبیات این مدرسه هم همینطور بود. هنوز با معلمهای ابتدایی ارتباط زیادی نگرفتهام. همان ارتباطی که گرفتم را هم نپسندیدم. این را نگفتم، نه؟ جایی که درس میدهم ابتدایی و راهنماییاش را یککاسه کردهاند؟ یعنی چی؟ تعداد کم است. تعداد نرمال هر کلاس ۱۲ تا ۱۵ نفر است. حتا در مقطع ابتدایی پسرها و دخترها مختلطاند و معلمهای ابتدایی هر کدام دو پایه را تدریس میکنند. (به گمانم) مدیر سر صف به دختری که سوسکیهایش را بیرون انداخته بود غیرمستقیم گیر داد. خندهام گرفت. اگر از من میخاست پشت میکروفون صحبت کنم، شاید تمام شدن تابستان را به دانشآموزان تسلیت میگفتم و میخاستم مرا در غم خود شریک بدانند، اما نخاست. دوست داشتم برنامههایم به ترتیب باشد. هفتم، هشتم، نهم. برای همین در انتخاب کلاس رفتم سراغ هفتمیها. تعدادشان کلن زیاد نبود اما در بین همان تعداد کم هم چند تایی از بچهها کلاس زبان رفته بودند و سطح مناسبی داشتند. خوبی پایهی هفتم این است که درس را کُمپلت را از اول شروع میکنم و میدانم بچهها در حال یادگیری چه چیزی هستند. از همان اول شروع کردم. معرفی خودشان و چند حرف بهشان یاد دادم و گفتم چون تعدادشان کم است، فرصت دارم که هر هفته از همه بپرسم.
– اشکالی ندارد حرف زدن از دیروز را ادامه دهم؟ آبدارخانه بههمریخته بود. تا جایی که دیدهام، بهترین و مجهزترین بخشهای مدرسه یکی دفتر مدیر است و دیگری سرویس بهداشتی معلمها. لعنتی مجهز و تمیز و خوب است. دستشویی خوب همهی ماجراست. برای من قوت قلب حساب میشود. هرچند مکانش بد است و باید جلوی چشم دانشآموزها بروی اما خب، کنار میآیم. تمیز است، تمیز. کلاسِ هفتمیها هم خوب است. فکر کنم تنها کلاسیست که پنکه دارد. خود بچههای این پایه هم از همه خوشانرژیتر و پذیراتر بودند. از هفتمیها نخاستم چیزی بنویسند. هشتمیها هم بچههای آرامی بودند. کمی انگار میترسیدند. انگار هرچه پایهها را میرفتم بالاتر شوخیهایم کمتر درک میشد. آنها نمیدانند که من هم ترسهایی دارم. اسم یکی از دخترهای کلاس خاطره نباتی بود. خاطره نباتی. قشنگ نیست؟ از اسمش خیلی خوشم آمد. چشمهایش هم بانمک بودند. گفتم اسم قشنگی داری و شنیدم که کسی گفت معلم خوبیه. خب، چه بگویم؟
ازشان خاستم بنویسند. یکی از دخترها هرچه اصرار کردم هیچی ننوشت. باید جلو برویم تا ببینیم چطور میشویم. موقع از رو خاندن بود که تازه وضع آشفتهی کلاس مشخص میشد. انگار بعضیها حروف را هم درست نمیشناختند و کمی توی الفبا هم مشکل داشتند. پس از اینکه دیدم وضع اینطور است، گفتم اصلن فارسی کلمهها را ننویسند و اگر یه گروه بزنند تلفظ درست را برایشان میفرستم. حواسم نبود که بگویم از دیکشنری استفاده کنند. وقتی دیدم انگار حتا الفبا را مشکل دارند، انتهای کلاس گفتم که یکبار دیگر الفبا را درس میدهم. و وقتی که دارم این کار را میکنم شما هم باید تلاش کنید. و همه با من همراه شدند. دقیقن نمیدانم سال قبل، مجازی یا حضوریاش را چگونه گذراندهاند.
– کلاس سوم تنها کلاسی بود که اصرار داشت درس ندهم. شاید بهتر بود به حرفشان گوش میدادم و خودم را مسخره نمیکردم. بعد از اینکه خودشان را معرفی کردند و کاغذهایشان را گرفتم و گفتم اقلن بگذارید لغتها را بگویم، پس از نوشتن چندتایی کلاسشان تعطیل شد. مدیر گفت چون اول مهر است استثنائن زودتر تعطیل میشوند. خودشان هم تعجب کرده بودند. مدیر به من هم گفت میتوانم بروم. بهتر. رفتم. به خیال خودم که مثلن دارم میروم.
– با یکی از رانندهها حرف زدم که مرا به شهر بیاورد. گفت دو نفر شویم حرکت میکنیم و نیمکت و میزی سنگی را زیر سایهی یک درخت نشانم داد. گفت میتوانم آنجا یا توی ماشینش منتظر شوم. از سوپرمارکت آب خریدم. صاحبش پدر یکی از شاگردهایم بود. متاسفانه هنوز حفظشان نیستم. به نظرش کارم سخت آمد که پایهی هفتم و هشتم و نهم، هر سه را دارم. وقتی گفتم که تازه فقط اسپیلی نیست و باید جلیسه و پیرکوه هم بروم، بیشتر تعجب کرد و احتمالن بیشتر دلش سوخت.
خب بگذارید اینطوری بگویم که اسپیلی از بین این سه جا به لحاظ مسیر و امکانات، بهترین است و از نظر مسافت، یک ساعت با خانهی ما فاصله دارد. با ماشین. آن هم نه هر فاصلهای. در ارتفاعات است. جاهایی که اگر به خودم باشد کم پیش میآید که دلم بخاهد پا آنجا بگذارم، حتا با وجود طبیعت زیبایش. رتبهی دوم به پیرکوه میرسد. آنجا دیگر سبزی گیلان رو به پایان میرود و خشکی شروع میشود. با اسپیلی نیم ساعتی فاصله دارد. یعنی روزی که بخاهم آنجا درس بدهم یک ساعتونیم توی راه هستم. رتبهی بدترین مسیر میرسد به جلیسه. که با پیرکوه بیست دقیقه تا نیم ساعت فاصله دارد. که یعنی روزی که بخاهم از خانه راه بیفتم باید دو ساعت، دو ساعتونیم قبل راه افتاده باشم. و همهی اینها در حالیست که نه ماشین دارم و نه مهارت رانندگی. اما گواهینامه دارم. یادم میآید به دوستم میگفتم که شاید بتوانم یک موتور برای خودم بخرم و این مسیرها را خودم برانم. از این موتورهای خیلی ساده که دخترها میرانند. و دوستم گفت که با موتور ممکن است سگها بهم حمله کنند. دوستم همیشه احتمال سگ را در نظر میگیرد. احتمال سگ. اما حالا هیچ کدام اینها مهم نیست. چون هنوز نرفتهام. ممکن است مجبور شوم خانهای تهیه کنم تا این همه خودم را عذاب ندهم.
– یک ساعتی روی نیمکتها منتظر شدم. دفترم را باز کردم و چهل دقیقهاش را نوشتم. از روی شعر عباس صفاری رونویسی کردم و به کلمهی طلاکوب که رسیدم سعی کردم پسوند کوب را بچسبانم به کلمات دیگر: رازکوب، آهکوب، دردکوب، سردکوب، سطرکوب، ساحرکوب، لجنکوب و … باز خورد شعرماهی را گوش میدادم که استاد درش جوری طفلِ معصوم خطابم میکرد انگار کارتونخابم. خیلی بامزه بود. آن یک نفر مسافر نیامد و به راننده گفتم هر دو را حساب میکنم. شد ۶۰۰. راننده گفت شانس شماست چون معمولن ساعت ۲ اینها میآیند. اما آن روز من تا یکوخردهای منتظر مانده بودم و مدرسه هم زودتر از انتظار تعطیل شده بود. تازه راننده نمیدانست که باز من شانسآوردهام چون همکارم که روز قبل کار اداری داشت مجبور شده بود سه نفر برای رفت و سه نفر برای برگشت حساب کند. راننده از من عذرخاهی کرد که روز اول مجبور شده جای دو نفر از من کرایه بگیرد.
– عصبی شدم. نه از دست رانندهی محترم و بیچاره. از خیلی چیزها. مدیر یکی از مدارس عوض شده و دوباره ممکن است توی کارم بینظمی پیش بیاید. اما این بینظمی ممکن است به نفعم تمام شود و بتوانم به جای پنج روز در هفته، چهار روز در هفته بروم سر کار. نمیدانم دارند چه کار میکنند. نمیخاهم بهش فکر کنم. امروز احساس آرامش بیشتری دارم. بازار است و دلم میخاهد بروم خرید.
– صبح امروز از باقیماندهی کیک تولد دیروز خوردم. هنوز هم هست. دوست دارم بروم پارچه بخرم. تازه دیشب استاد اعلام کرد که برای سخنرانی عمومی نویسندهسخنران پذیرفته شدهام. استرس را چه کنم؟ برایش اسم انتخاب کردم. وبینار رئالپَر. که یعنی واقعیت پَر. حالا وقت عجیبغریبهاست. فکر کردم شاید کارم دشمنی با رئالمادرید حساب شود و بگذارمش روالپر. که یعنی آن چیزی که روال است پر. اما خب نه.
– رفتم وبینار مدار. شیما پلتفرپم را عوض کرده. حالا کمی کمتر از پیش شفاف است. عادت کرده بودم به اسکایروم و حالا اسم این یکی را هم یادم نمانده. اما ف داشت. گندهتر از اسم وبینار شیما، اسم خودش را زده بود آن بالا. شیما از استفراغ و موز گفت و از تداعیهایی که ذهن موقع کنار هم قرار گرفتن این دو تا کلمه دارد.
– بلخره توانستم نویسندهساز را هم شرکت کنم. استاد داشت از لقمانگونه یادگرفتن میگفت. از رمانهایی که شبیه چیزهایی هستند که موقع دبیرستان میخاندم. بعد هم هزار کلمه داستان کوتاه نوشتیم. البته امروز داستان من قبل از زمان مقرر تمام شد و باقیاش را آزادنویسی کردم. نشمردم که چند کلمه نوشتم. داستان چه بود؟ یک کوتولهی نویسنده که با زن و بچهاش توی یک درخت سپیدار زندگی میکردند. مدتی بود که خانههای سیار مد شده بود. زنِ نویسنده هم میخاست که شوهرش این خانه را بفروشد و یک خانهی سیار بخرند. نویسنده اما مقاومت کرد و گفت خانه آباواجدادی است و همهی خاندان نویسندهاش در همین جا توانستهاند آثار بزرگ خلق کنند. زن قهر کرد و بچه را بغل زد و رفت خانهی خاهرش. شوهرخاهرش یک خانهی سیار دو طبقه خریده بود و میتوانست بگذارد آنها هم آنجا بمانند. کوتوله پشت میزش نشست و خیلی فکر کرد. میخاست راهی پیدا کند تا با استفاده از نوشتن یک داستان نه تنها زنش را به خانه برگرداند، خودش هم معروف شود و مردم را متوجه کار زشتشان بکند. تا دست از سر خانههای سیار بردارند و خانههای ریشهدارشان را رها نکنند. اما آنقدر چیزی به ذهنش نرسید و آنقدر اولین صفحاتش را مچاله کرد که دوروبرش پر شد از کاغذ مچاله. پاییز از راه رسید و تعدادی از آدمها برای قطع درخت آمدند.
میخاستند یک کتاب جدید از نویسندهای پرفروش چاپ کنند و دوست داشتند که بهترین درخت را برایش استفاده کنند. و خانهی آباواجدادی کوتوله، آن درخت بود. پس از قطع درخت، کوتوله که به خاطر کوه کاغذهایی که درست کرده بود نتوانسته بود بهموقع فرار کند توی درخت ماند و مرد. اسم کتاب را گذاشتند: پاییز فصل آخر سال.
اگر در مورد سرنوشت زن و بچهی کوتوله کنجکاو هستید، با یکی از بسازوبفروشهای خانههای سیار ازدواج کرد و خوشبخت شد.
نتیجهی اخلاقی: به حرف زنتان گوش کنید.
– رفتم بازار و چهار تا پیژامه خریدم. چرا پیژامههایی نمیآورند که باب دندان من هم باشد؟ میخاستم پارچه بخرم اما دیر شد و نشد که بخرم. عصبی بودم. یکم از بازار را توی روزگفتارم تعریف کردهام. دیگر حال ندارم باز هم بگویم. توی خانه میوه شستم و وسایلم. را جابهجا کردم. سعی کردم با غذا و بستنیدرمانی اعصابم را آرام کنم. موفقیت کوچکی بود. سرم درد میکند. راستی مشکل برنامهی مدرسه تقریبن حل شده و احتمالن چهار روزه میمانم. خدا را شکر میکنم.
https://t.me/havirism
امروز فاطمه بود و من بودم و فاطمه. رفته بود و برگشته بود. صبح من رفته بودم و با هم رفته بودیم و آمده بودیم و مانده بود و رفته بود و برگشته بود و بود و حالا رفت.
رفته بودیم دوچرخهسواری. پارک بانوان. پیکنیک. زیرانداز سبک و اولویه و نون و میوه و تخمه. هر چی بود جمع کرده بودیم توی کولهپشتی. با اسنپ رفته بودیم و رسیده بودیم و نشسته بودیم و خورده بودیم تا خرخره.
کفترچاهیها و کلاغها هم جای گربهها را گرفته بودند و دست از سرمان برنداشتند. وسایلمان را گذاشته بودیم روی نیمکت، کنارِ خانمِ موکوتاهِ جوگندمی و رفته بودیم روی دوچرخه.
یک دور، دو دور و سه دور و دور دور. نمیدانم چند دور پیست را چرخیدیم و بچهای پیدا کردیم توی باغچه. گندم بود. میخواست سبز شود؟
گِل بازی میکرد و حرف نمیزد. فاطمه باهاش حرف زد و آرام بغلش کرد و من ماندم و دوچرخهها و فاطمه در پی مادر گندم. مادر گندم هم در پی نان درآوردن در غرفهاش. گندم هم پی سبز شدن.
ما هم پی… پی چی آمده بودیم؟ له شدن روی صندلی دوچرخه؟ سوختن زیر آفتاب؟ پی باد. پی باد آمده بودیم که بپیچد لای موهایمان که روی سرمان است که روی تنمان است که روی دوچرخه است و قان قان.
دوچرخهها را که داده بودیم و کارتمان را پس گرفته بودیم دوباره نشسته بودیم به خوردن. خمیر که شدیم زیر آفتاب و ور آمدیم. برگشتیم خانه.
فاطمه بود و من بودم و فیلم سینمایی. سندروم تورت داشت شخصیت اول فیلم که بر اساس واقعیت بود. غصه خورده بودیم برایش و فیلم تمام شده بود و هوا دمدمهای تاریک شدن.
فاطمه رفته بود و من هی دانشآموز اد کرده بودم توی گروه کلاس و نمیدانم چندمین نفر بودم که فاطمه برگشته بود.
خندیده بود و بستنیها را سمتم گرفته بود. خندیده بودم که چرا برگشته و گفته بود که چون سهیل دیر میآید امروز، برگشتم که تنها نباشی.
حرف زده بودیم و حرف زده بودیم و قل خورده بودیم توی سردرگمیهایمان. توی انتخابها و تصمیمهای نگرفتنیای که باید بگیریمشان. که خستهایم از سختهها.
و سهیل آمده بود و فاطمه رفته بود و تصمیمهایمان مانده بود نصفه یا حرفهایمان؟ دایره دایره دورمان پر شده بود و دور زده بودیم و دور زده بودیم مثل دوچرخه. حالا سیبیل بابا میچرخه یا روزهای ما، فاطمه؟
نزدیک ظهر، بین خوابوبیداری گیر افتاده بودم. خوابی که میدیدم ولکن نبود. مثل سیاهچاله به طرف خودش میکشیدم. صفحات صبحگاهی را هم از دل همان خواب نوشتم. اینبار خوابم داستانیتر بود. پس ایدهی متنی شد برای کانال.
بعدازظهر خودم را مجبور کردم به پیادهروی. پنجشنبهها شلوغتر است. همهجا. خیابان و پارک و کتابفروشی. کتابفروشی هم رفتم. بعضی کتابها را نشان میکنم برای دفعهی بعد که آمدم، بخرم. اینبار روباه را خریدم. از قلم لارنس خوشم آمده است.
شب آزادنویسی کردم. از در و دیوار و اتفاقات روز نوشتم. سبکبار شدم.
چند صفحه از تقویم بیهدفی را خواندم. از کلاژ و کوچنشینی. آرامآرام خواندنش مزه میدهد.
سال واژه: ساده
خدارا شکر فردا جمعه است، آخرش با این هفته خداحافظی میکنم. چه هفتهای بود. هر چیزی را که فکرش را بکنی پیش آمد. امروز که با هر جان کندنی بود از رختخاب دل کندم و رفتم دانشگاه. استاد هم قربانش روم، دوست دارد قله قاف کلاس بگذارد، پس سه طبقه با پله رفتم بالا تا رسیدم به کلاسش، پیادهروی هم کردم. توی راه هم چیزهای جالبی به چشمم خورد، مثل آدمی که شماره کلاسش را نمیدانست، از کسی میپرسید یا منتظر نشسته بود توی کلاس تا استادش بیاید، بیخبر از آنکه کلاس را اشتباهی آمده بود. این وسط هم متوجه شدم که پیادهرویها علاوه بر ذهنم روی بدنم هم تاثیر داشته است و شلواری که دو هفته پیش کمی تنگ بود حالا برایم گشاد شده است. چهل دقیقه گذشت، علف زیر پایم سبز شد اما استاد نیامد که نیامد. برگشتم و به مادر توی مرتب کردن خانه کمک کردم، پس از تمام شدن کارها دوباره مهمان رختخابم شدم. نمیدانم چرا وقتی بیدار میشوم باید مدتی خستگی خابیدن را از تن بیرون کنم؟ پس مدتی روی مبل دراز کشیدم، وقتی موتورم روشن شد به سراغ حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب رفتم، به قول او حرف نشخوار آدمیزاد است. توی وبینار نویسنده ساز هم بیست و پنج دقیقه همین نشخوارهای نشنیده و درک نشده با کلی فحش و ناسزا را توی زندگی شخصیت داستانم چپاندم، نفسی تازه کردم. واقعن هم به قول استاد بیخبری خوشخبری است، توهم و یاوهگویانه است، تو اگر بیشتر بفهمی و درک کنی بیشتر از این زندگی خوشت میآید. به حمام رفتم، از شستن موهای کوتاهم خوشم آمد، راحت دستم به پوست سرم رسید، اما خب این حس خوشایند زیاد دوامی نداشت، اینقدر دیر موهایم خشک شد که حوصلهای برایم نمیگذاشت. موهایم نرم، به قول بعضیها شلاقی شده بود، وقتی رفتیم بیرون، موهایم توی باد با آهنگ میرقصیدند. امروز، شربت آبلیمویی خورد و رفت.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
دنبال آثار قرمزی رو گردنت بگرد. پیدا نکن. دلیل تنگی نفس رو. پیدا نکن. دنبال حوصله بگرد. پیدا نکن. دنبال زبان تازه بگرد. پیدا نکن. دنبال قطرهها بگرد. پیدا نکن.
لوازم آرایشی رو. مرتب کن. سرم و تونر و اسپریها رو. مرتب کن. کتابهای روی میز رو. مرتب کن.
لباسهارو. بهم بریز. خودکارها و قلمموها رو بهم بریز. نظم کلمههای داستانت رو. بهم بریز.
رد کهیر گونه رو. به چشم هایلایتر ببین. شخصیت داستان رو. به چشم دشمن ببین. صدای آدما رو. به چشم نویز ببین. نقطهها رو. به چشم گریزگاه جملهها ببین.
شب از نیمه گذشته بود. روی مبل کز کرده بودم. مامان مرا تشخیص نداد. آشپزخانه را زیرورو کرد تا کیک را پیدا کند. کیکی که مهلا آخر شب پخته بود. ریزریز میخندیدم. تا کمر در یخچال بود و میگشت. چندین بار چشمهایش را به هم فشار داد تا در تاریکی فر، کیکی ببیند. طاقت نیاوردم و صدای خندهام بلند شد. بالاخره مرا دید. لبخند بزرگی تحویلم داد.
برای مهرماه سه کتاب برگزیدم. کتابها را از سایت شاهین کلانتری دانلود کردم:
۱. چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
۲. در حال و هوای جوانی
۳. خسرو خوبان
چند صفحهای «در حال و هوای جوانی» خواندم. چند خطی هم از «خسرو خوبان». در کنار کلمهبرداری.
هوس تمرینجا به جانم افتاد. فرشته برگی در گزارش نیک به «یادآوری از پایه» اشاره کرده بود.
داستان مکتب رفتن حسنی پیش آمد. اما دست خالی برنگشتم. دو فایل ضبطشده شنیدم. یک ساعت صرف تمرینجا شد. شنیدن مونولوگ همسفران دلچسب بود.
هرچه قدردانیات را با جزئیات بیشتری بیان کنی، ماندگاری آن در ذهن بیشتر میشود.
آنچه اهمیت دارد، واکنش ما به اتفاقات و احساساتمان است.
در نویسندهساز بودم و بعد از گپوگفت، هزار کلمه نوشتیم. ترکیبی از آزادنویسی و گزارش نیک و داستان. جملهٔ آخرم این بود: «سنت سینهبهسینه انتقال پیدا میکند یا تجربهٔ زیستن؟»
دست نویسندهساز امروز من، سه انگشت دارد. هزار کلمه و گزارش نیک و کلمهبرداری. پیادهروی و تکرارآموزی را هاشم خورد.
نمره امروز ۶ از ۱۰.
نویسنده اگر نویسنده باشد
این هم یکجور گزارش است. نیک و بدش ربطی ندارد به من. حتا اسمش هم گزارش نیک نیست. چون کی تأیید میکند این کار نیک است.
اصلن نیک فقط کار است. مثلن نمیشود نیک یک پرسش باشد؟ نویسنده اگر نویسنده باشد از خودش میپرسد. این مزخرفات که مینویسی از زندگیات نیک است. از زندگیات مینویسی یا از مسیر یادگیریات ؟
مثلن صفحات صبحگاهی نوشتم. یا دوباره وبینار چهارشنبه سرزبان را گوشیدم و نوشتم. یا نویسنده ساز شرکت کردم و بازهم داستاننویسی کردیم. و لذتجویانه تمرین صبوربودن کردیم.
همین خب حالا بخشاصلی، زندگی من. چی برای تعریفکردن برای شما دارد؟ ندارد؟ یا نمیخاهم که داشته باشد. بله من بلد ببینیم همین رخدادهای ساده زندگی را ببینم. یا رخدادهای من، چه ربطی دارد، نویسنده اگر نویسنده باشد. رخداد را جوری مینویسد، که هم به درد تو میخورد هم به درد من.
حالا به دردت خورد این گزارش؟
علی آراسته
#گزارش_نیک۱۳۵
📍آرزو برآورده میشود اگر بگذاری راه خودش را پیدا کند.
سال واژه: خوددوستی🌷
– تابلویِ حلبی
زود بیدار شدم تا برای انجام کارهایم وقت کم نیاورم.
ورزشم را انجام دادم و بعد با همسرم صبحانه خوردیم.
گزارش دوستانم را خواندم و برایشان بازخوردکی نوشتم.
با مادرم تلفنی صبحت کردم و بعد نوبت به خواهر بزرگترم رسید، در ادامه دوستم لیلی را از قلم نیانداختم.
دلم میخواست با لیلا حرف بزنم، از نویسندگی، از فیلمها، از هر سوراخی وارد شویم و از تونلها بیرون بیاییم.
گفتگو با او حال خوب کن بود، از ژانر جنایی آمریکایی حرف زدیم که هندیست و تاج را برسر جناییهای انگلیسی گذاشتیم که معماگونه است و خوب از آب در میآورند.
و در حین گفتگو آماده میشدم برای رفتن به خانهی مادر همسرم.
مهمانی خوبی بود. دستپخت مادرشوهرم آدمچاقکن است، ولی من ترمز را کشیدم تا بعداً عذاب وجدان نگیرم.
در این میان نگاهی به سیاهچاله انداختم و صد و چهل پیام نخوانده داشتم. آنجا چه خبر بود؟ رفتم داخل و دیدم صحرای کربلاست از ذکر مصیبتها. به قول محمد یک مشت انسان آسیب دیدهی روانی (تروماتایز) دور هم جمع شدهایم که البته باز هم جای شکرش باقیست که دنبال سلامت روان هستیم.
مدتی بود برنامه داشتیم به عیادت زندایی همسرم برویم که در تصادفی وحشتناک جان سالم اما جسمی ناسالم به در برده بود.
زندایی را دوست دارم، انسان مهربان و ساده دلیست. دیدنش در این وضعیت حالم را خط خطی کرد. برایش آرزوی سلامتی تا آخر عمر کردم از ته قلبم. آدم خوب اصلا چرا باید ته دره سقوط کند.
بعد از آن با همسرم پیادهروی طولانی را شروع کردیم و در این مسیر خریدهای قشنگی برای خودمان داشتیم.
دو لیوان شیشهای طرحدار و یک سینی فلزی با طرحی از پروانه و گل خریدیم که گویی تابلوییست.
دلم نمیآید از آن استفاده کنم اینقدر که زیباست.
در ادامه رفته بودیم تا برای من شلوار جین بخریم اما سر از کفش فروشی درآوردیم. با خریدن کتونی که قیمتش را از قبل جویا نشدیم و اصلا نمیدانستیم بِرند بوده، مبلغ کمرشکنی در پاچهی نداشتهام رفت. دلم را فقط به راحت بودنش خوش کردم وگرنه که تا نشیمنگاهم سوخت. متأسفانه در نود و نه درصد مواقع من عذاب وجدانهای خورندهای میگیرم، آن هم بعد از هر خرید کوچک یا بزرگی. اینبار هم استثناء نبود.
به خانه آمدیم و خریدها را سر جایشان قرار دادم. همه را خیلی دوست دارم.
با لیلی و مینا در دو صفحهی جداگانه حرف زدم و خیلی به جانم چسبید، هردو از خوبهای روزگارند. خوش بحال من.
دلم حمام میخواست بعد از آن پیادهروی طولانی که جسمم را به خواستهاش رساندم و جانم از من تشکر کرد.
ساعت یازده شب است و من گشنهترینم. غذای ما چای و پنیر و گردوست، خدا بدهد برکت.
روز شادیآوری برایم بود.
۱۴۰۵/۰۷/۰۲
چه کردم امروز که مفید بود؟
-دیشب نشستیم کلی حرف زدیم تا به نتیجه برسیم. تلنگرهای زیادی به پیشانیم زد. اشکم را درآورد. اما توانستم واقعیت را ببینم. که من، زیادی دارم شورش را در میآورم. که الان… نزدیک ۵۰ روز است لبخندِ از ته دل نزدم و این نشانهی ضعف است. نگاه کردم و دیدم حتا گزارشهای نیکم هم آغشته به غر و نق و «با سیلی صورتت را سرخ نگهدار»اند.
دیشب بهم گفت وقتی تمرکزم را روی چیزی میگذارم، تا سوراخش نکنم ول نمیکنم. حالا چون به نداشتهای میخ شدهام، داشتههایم به چشم نمیآیند و فراموش کردهام چهچیزهای خوبی دارم.
-امروز کوشیدم سوراخ تمرکزم را از مسئلهای که ۵۰ روز روی مخم رفته است بردارم. یادم آمد به قسمت آخر «دفترچهخاطرات رزیدنت». همان که گفتم باهاش اشک ریختم. گفتم حس کردم مخاطبش منم؟ امروز حالم را خوب کرد. به خودم گفتم «پذیرش» «رهایی» «تسلیم» من به همینها نیاز دارم. حتا پریروز؟ هم خاطرهای برایم نبش قبر شد که به رهایی و تسلیمشدنم بازمیگشت. پس کوشیدم، برهم و خودم را از بند برهانم. حالم بهتر شد. عجیـب. راستش بُهتِ بهترشدن برایم عجیبتر بود. چرا باید مبهوتِ آرامشم شوم؟
-صبحی که بیدار شدم با دردسر ترکیدنِ پمپ آب، از همهجا بیخبر، با هر ترفندی که شد، لیوانی به دست، دستورویم را شستم. امشب که به همسرم گفتم، گفت: «کِیف میکنم از پس خودت برمیآیی.» به خر تیتاپ داد دیگر. خودم نمیفهمیدم چنین کار خفنی کردهام.
-آیسامریکنو (آب-یخ-قهوه) درستیدم همان اول صبح، در همان بیآبی، که نگویم از مزه و لذتش. عصارهای از قهوه گرفتم که تفالهاش نه زیادی خشک بود، نه خیس. عشق کردم عشـــق. باریستای درونم موج مکزیکی میزد برایم. کاش از روزانه قهوهخوردن نمیترسیدم، و با وجدان آسوده فردا هم درست میکردیدم.
-برای اولینبار، با خاهر و دخترعمو و دخترخاله شب رفتیم بیرون و دور-دور. اولش خاستیم برویم عمارت صدر، که دخترِ عامو گفت برویم از این چیپسا که روشون مرغ میریزن و سس و کلن سلفسرویسیه، بگیریم. با سیبزمینی و انواع سس. رفتیم پارک لاله نشستیم و خوردیم. خب خیلیوقت بود اینقدر بهم خوش نگذشته بود. فکر نمیکردم بگذرد. دوتا دهه هشتادی بودیم و دو تا نودی (۸۰، ۸۵، ۹۰، ۹۳). چهارنفر بودیم. سهتایمان «محمودآبادی» بود و سهتایمان «زهرا» (هاها. هرچی فسقلْزهرا داشتم دور خودم جمع کردم).
من بزرگشان بودم دیگر. مسئولیت داشتم نسبت بهشان. فکر نمیکردم این ترکیب سم (از نظر سلیقه و سن) اینقدر با هم جور دربیاییم. اما… چه میشود کرد؟ زندگی پر از شگفتانه است.
از امروزم، همینها بس باشد دیگر. گُلِ روزم همینها بودند. میشود به چیزهای دیگری هم اشاره کرد. ولی شاید مزهی اینها برود. (آیا این توجیهی از سر تنبلی است؟)
-کوثر محمودآبادی
#گزارش_نیک
https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey
۲ صفحه آزاد نویسی، ۸۰۰ کلمه تایپ شده با لپتاپ و یک دلنوشته.
ورقنشینی:
نمایشنامهی آلبر کامو، ۶ فصل ناطور دشت و مرور دیالوگهای کتاب مورد علاقهام؛ بعضی جملهها را آدم دلش میخواهد بغل کند و با خودش ببرد.
نغمهگوشی:
وبینار ویژگیهای داستان زرد و عامهپسند را گوش دادم.
عاشق قسمت آهنگ مدونا شدم، نمیدانستم من و استاد یک جورهایی سلیقهی مشترک داریم.
کلمهبرداری:
دژم
«پس از شنیدن آن خبر تلخ، چهرهاش دژم شد و تا شامگاه سخنی نگفت.»
تکرارآموزی:
چندین درس زبانم را مرور کردم.
چیزی در زبان خواندن هست که شیفتهاش هستم؛ انگار هر کلمه، یک پنجرهی کوچک تازه باز میکند.
زیبانویسی:
دختریست درست به لطافتِ نوری که
آخرِ عصر، روی گلها مینشیند.
هنرورزی:
نقاشی رنگیرنگی کشیدم. این حلزون کوچولو از وقتی خیلی کوچکتر بود، با مدادشمعیهایش دفترها و پاهایش را رنگی میکرد حتی اب رنگ رارقیق میگرد و روی برف ها می ریخت بامزه میشد وقتی یک تکه برق قرمز و یک تکه برق صورتی داست ؛ هنوز هم همینطور است. تا وقتی میتوان در جهانِ رنگها غرق شد، چرا سیاهقلم؟
— دلهره گرفتم بابت امروز هیداشت روز ام به خوبی پیش میرفت کارام رو بخوبی پیش میرفت که ازین بر وبینار شروع شده بود از او طرف هم خانمِ داداشم زنگ زد مه شام میآم که یک دم از مجبوری که کفشها خوده انداخته بودم ماشین لباسشویی خویس شده بود تا حدِ لالیگاه که نگو نپرس زنگ زدم به همسرم فرمایش شب ره دادم گفتم کفشهام خویس شده مه نمیتونم برم مغازه تو برو؛ گفت باشه میخرم میآم. از ترسِ ایکه حال نیاد مره ببینه که دارم هزارکلمه نویسداری کنم تمامِ نویسداری آم غلت نویسداری و بدائه شده بود یا گفتهای استاد بداهه
— باز ام یک داستانک نویسداری کردم گذاشتم کانالم
— سهصفحه آزاد نویسداری کردم
— یکم از رمانم نویسداری کردم که حالام میرم یکم دگهام از رمانم نویسداری کنم.
دیگر خونه سویدم جاتون خالی شام مرغِ سوخاری با گوفته و برنج مجلیسی درست کردم.
دگه نتام تموم میشه همسرم نیست که از او نت گیرم وظیفه گذارش نیک پس از نیک ره انجام دادم خدانگهدار تا فردا
https://t.me/sadegaalezadai
دیشب تا دیر وقت بیداربودیم. همسرم از تهران برگشته بود. به همراهِ پسر ودختر وداماد پای صحبتش نشستیم. با آب وتاب از بستنِ قراردادِ ساختِ پروژهها
حرف میزد. از اعداد وارقام ومتراژ میگفت که حالِیم نمیشد. از آنجا که خیلی حساس است. بین صحبتش حرفی نمیزنیم تا خودش اعلام کند که حرفهایم تمام شده نظر بدین. گاهی اوقات ژست مدیر شرکتش را درخانه میگیرد. با ما مثل کارمندهای شرکتش رفتار میکند.بگذریم شاید حق با او باشد. زیادی مدیر مدیره. بعد از رفتن دختر ودامادم رفتم بخوابم. نشد که نشد. انگار خواب جن شد وچشمان من بسمالله. دم دمای صبح خوابم برد. با داد وهوار کارگرهایی که برای همسایه بلوک وسیمان جابهجا میکردند از خواب پریدم. حوصله نداشتم از تخت جدا شوم. دوست داشتم پنجره را بازکنم وبگویم چرا اول صبحی داد وبیداد میکنند که منصرف شدم. هی با خودم کلنجار میرفتم که بیشتر بخوابم ولی نشد. با بیمیلی بیدار شدم. خدا بخیر کند واقعا از دنده چپ بیدار شدم.هر آن منتظر بودم پاچه کسی را بگیرم. که شکر خدا پسر وشوهرم خواب بودند. کلی غر زدم خودم هم خندهام گرفته بود.
صفحات صبحگاهی امروزم پرشد از بیحوصلگی، گله و شکوه به همراه دلتنگی عزیزانی که در کنار خود ندارمشان.
خواستم از خوابی که دیشب دیدم بنویسم. هرچه به مغزم فشار آوردم چیزی دستگیرم نشد.
برای ناهار شوید باقلی با ماهی درست کردم.
سری به کانال دوستان زدم ونوشتههایشان را خواندم. هریک از نوشتهها حسی را درمن زنده میکرد. یکی مرا به گذشته میکشاند. دیگری به آینده امیدوارم میکرد.
پیاده روی امروزم را عمدا از مسیر طولانیتر انتخاب میکنم. تا به مزار محله بروم و فاتحهای بخوانم. این روز هفته برایم حال وهوای دیگری دارد. دلتنگی بیشتر خودش را دروجودم جا میکند.بغض راه گلو را میبندد وخفهام میکند. بغض فرو خورده با دیدنِ چهرهی غمگینِ مادرم اشک میشود و فرو میریزد. خداوندا هیچ پدر ومادری را با مرگ فرزندش امتحان نکن.
در وبینار، استاد مشخصات رمان عامهپسند وزرد را برشمرد. از فرهنگ معیوب تولید به جای آفرینش صحبت کرد. واینکه یک اثر ادبی خوب از دلِ یک ذهنی برمیآید که حسابی رویِ خودش کار کرده باشد.
آزاد نویسی هزارکلمهای را نوشتم. لذت بردم و حس خوبی داشتم. که این را مدیون لطف استاد میدانم. خدا خیرش دهد که این بستر را برای ما فراهم کرد.
از فرهنگواره خلاق استاد این کلمات را خواندم. دورندیسی، دلانه، اشکین، شبنمزاد، گریهآمیز، غنچهخند، بامگاه، درونبود، کفابه، تپیدنگاه، افریز
خواندن جلد دوم رمان مادران ودختران را شروع کردم.
از کتاب قرمزتر از سفید این شعر را خواندم.
بگذار تا همهی جنگلهای جهان
آتش بگیرد
چرا که از این همه
سهم این کودک
تنها شاخهی چوبیست
که زیر بغل میگیرد
تا بگذرد از دالانی که
به بن بستِ مرگ
ختم میشود
گزارش نیک پنجشنبه دوم مهرماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمیدانم دوباره چه اتفاقی افتاده که دلم بهجای اینکه دستم را بگیرد، افتاده به جانم. انگار یک نفر در اتاق فرمانِ بدنم بیهوا آژیرقرمز روشن کرده و حالا همهچیز روی دور هشدار افتاده است.
استرس، آرامآرام خودش را از لای فکرهایم کشانده پایین و رسیده به تنم. یکجا کمرم را گرفته، یکجا رگ سیاتیک را، یکجا هم عضلهای را که تا دیروز خبر نداشتم وجود دارد.
بدنم شده خانهای که صاحبش را راه نمیدهد.
من هم وسط این شلوغی، دنبال دکمهای میگردم که خاموشش کنم.
https://t.me/MashgheBodan
تنها کار فرای خردهعادتها: فیلم تیتی و بهترینهای نیما.
02/07/1405
گزارش نیک 135♥️🐌
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
1. صبح را با یک ربع تمرین مدیتیشن تمرکز بر تنفس و یک ربع تمرین مدیتیشن بالا بردن ارتعاش بدن شروع کردم.
2. دو ساعت پیادهروی کردم و تلاش کردم که خوب ببینم، خوب بشنوم و خوب حس کنم.
صبح نمیتوانستم از جایم تکان بخورم. چای پشت چای هم اثر نکرد. داشتم گول شیطان را میخوردم که دوباره بخوابم که سریع لباس پوشیدم و به خواهرم هم که روز دوم مرخصیاش را روی کاناپه میگذراند، گفتم سریع لباس بپوش که تیک پیادهروی امروز را بزنیم. یک چای ماسالا هم مهمانش کردم. پاهایم از پیادهروی دیروز کاملاً گرفته بود. امروز من بودم که مدام وسط راه مینشستم و خواهرم سرحال بود. کار کار غرغرهایی بود که دیروز هر وقت که خواهرم وسط راه مینشست، هوا میکردم. شنیده بودم سال 2026 کارما سریع اثر میکند اما تا این حد را باور نکردهبودم.
هنوز چشمهای بچه گربهای که همراه مادرش به سمت ما دوید از خاطرم نرفتهاست. اگر خدا بودم عفونت چشم گربهها را ریشه کن میکردم. اگر دانشمند بودم واکسن ضد عفونت چشم گربهای را اختراع میکردم. اما امروز کارمندی بودم که مهر شهریه دانشگاه داشت و قسط عقب اوفتاده و تازه بیماشین هم بود.
3. در وبینار روزانهی نویسندهساز شرکت کردم.
4. در کلاس امروز ناآماده بیست پنج دقیقه دسته جمعی داستان نوشتیم.
امروز در کلاس به همراه استادِ جان و دوستان قشنگ بیست و پنج دقیقه داستان نوشتیم. احساسات خودم را به جان شخصیت اصلی داستان انداختم و سرهم کردن کلمهها شروع شد. داستان در مورد دختری بود که میخواست عصر همان روز به دیدار دوستی برود که کدورتی بینشان بود و پریشانی بدنش را پر کرده بود. من عصر امروز با همکلاسی استودیوی یوگایی که چهار سال شاگردش بودم، در کافیشاپ قرار داشتم و مدام فکر میکردم که چه میخواهد به من بگوید. خلاصه به زبان سوم شخص از گرفتگی و آشفتگی دختر داستان نوشتم. خیلی لذیذ شد. هنوز 1000 کلمه دیگر برای نوشتن بی وقفه دور سرم میچرخید، که صدای ساعت استاد به صدا درآمد. 977 کلمه. وقت تمام شد.
5. 800 سی سی آب نوشیدم.
6. عصر در کافیشاپ تا رسیدن دوستم چند لقمه از «کتاب چاله چولههای زندگی من» را خواندم.
7. سپاسگزاری
سپاسگزارم که امروز با مادرم مهربان ماندم.
سپاسگزارم که هر روز با استاد شاهینِ شیرین کلام ♥️و دوستهای نازنینم ♥️دست جمعی مینویسیم.
سپاسگزارم برای نوشتن گزارش نیک 135♥️.
سپاسگزارم برای یک روز آرام و دلپسند.
سال واژهام: طبیب الهی
از معدود دفعاتی بود که در ده سال اخیر ساعت ۱۱ بیدار شدم. صفحات صبح مایل به ظهرم رو نوشتم و ذهنم رو صیقل دادم.
یک قسمت سریال «This Is Us» دیدیم. فصل ۶ رو شروع کردیم امروز، داره به قسمتهای پایانی نزدیک میشه و من از همین حالا دلم برای خانواده پیرسون تنگ شده.
چندتا فیلم از کیشلوفسکی دانلود کردم و میخوام مهرماه رو اختصاص بدم به شناخت جهان فکری کیشلوفسکی.
وبینار «نویسندهساز» رو شرکت کردم؛ چه حرفای بهموقع و خوبی زدن استاد.
بعد هم داستان هزار کلمهای نوشتیم که چنگی به دل نمیزد، ولی اینکه از کلمه ۲۹۰ به بعد یهو نمیفهمم چجوری دستم اینقدر تند میشه و داستان میره جلو، خیلی برام شگفتانگیزه.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
این روزها با وجود گرمایی که همچنان پایدار است، میشود کمی پاییزِ جنوب را حس کرد. اما کولر همچنان با قدرت مشغول خنکسازیست.
امروز صبح هم اول صفحات صبحگاهی نوشتم و بعد خوابنگاری و نوشتن برنامهی روزانه.
تا ظهر که مشغول پختوپز بودم و بعد از ناهار هم رفتیم تا لباسهای فرم بچهها را که داده بودیم خیاط بیاوریم. سارا که حسابی دوستش داشت. حالا از شنبه فعالیت مدرسهها شروع میشود. و خوابِ صبحْ پررر.
صبح کمی از شعرهای مریم جعفری آذرمانی خواندم. شب هم کمی از کتاب «نیروی پنهان دوستی و رفاقت». عصر درگیر رفتن به خیاطی بودیم و به وبینار نویسندهساز نرسیدم.
https://t.me/mahnaz_roointan
– هنوز شاهنامه نیکترین کارم است. نزدیک چهار ساعت.
سه بیت پایانی شاهنامه رو دیدم و ذوق:::)
چو این ناموَرنامه آمد به بن/ ز من روی کشور شود پر سخُن
از آن پس نمیرم که من زندهام/ که تخم سخن من پراکندهام
هر آنکس که دارد هُش و رای و دین/ پس از مرگ، بر من کند آفرین.
– پنج صفحۀ بزرگ نوشتم. با همۀ ابزار ها. مداد، خودکار، رواننویس، خودنویس، هایلایتر، مدادرنگی، پاستل. همه چیز. امروز خیلی رنگیرنگی بود.
– یکی دو ساعتی با گل و گیاها مشغول بودم و خوش گذشت.
– پیاده روی دو ساعته و چیپسِ هالوپینو و آدامس با طعم هل(جلالخالق)
– تخممرغ شانسی.
گوشی از ساعت نهونیم آلارم زد تا بالاخره دهوربع کنده شدم از تختخواب. چشم باز نکرده بودم که مامان فرستادم زیرزمین ترخینه بیاورم. میخواست آش بپزد. البته فقط عدس را گذاشت روی گاز و بعدش رفت بیرون. پختن آش هم افتاد گردن من. تا عدس بپزد وقت داشتم که خودم را به قرار مطالعه برسانم.
کتابی را که برای شروع وبینار انتخاب کرده بودم خواندم. مقدمه و پیشگفتار طولانیاش را قبلا خوانده بودم و امروز رسما آغازیدمش. بعد کمی با شیما گپ زدم. گفتم که استرس دارم و شیما مثل همیشه هوایم را داشت. دلگرمم به بودنش.
آش را هم میزدم و آنچه که خوانده بودم توی سرم وول میخورد. انگار که مغزم داشت هضمشان میکرد و برای هر مطلبی مثالی پیدا میکرد. به برگزاری وبینار فکر کردم. اینکه چطوری شروع شود و ادامه یابد. هفتهای یک روز کافیست؟ ساعت و روزش خوب است؟
کلافه شدم و پناهیدم به شعر. عادت روزانهام شده است پرسهگردی در شعر و ترانه. به شعر نو و کهن سرک میکشم و سعی میکنم هر روز به اشعار شاعری جدید بپردازم. اما حافظ فرق میکند و گل سرسبد است. باید هر روز بخوانمش.
آزادنویسی کردم و بعدش زدم بیرون از خانه. آخرینباری که از خانه بیرون رفتم پنجشنبهی گذشته بود. امروز هم رفتنی نبودم . به اصرار برادرم رفتم. پیادهروی مفصلی کردم و خوش گذشت. حالم خوش شد و استرس و اضطرابم فروکش کرد.
خسته و کوفته رسیدم خانه. به الهه گفتم جانی برای نوشتن پست امشب ندارم. الهه گفت فعلا وقت داری و مینویسی تا آخرشب. گفتم نمیتوانم. گفت تو میتانی و تانستم. اما دیگر نای جلوس شبانه نداشتم و کنسلش کردم. بعد دراز کشیدم و وویس وبینار نویسندهساز را گوش کردم.
سالواژهام: ارتباط
صبحم شب بود و شبم روز.
بیاندازه ترسیده بودم صبح را.
انگار خورشید را نمیدیدم. هزار کلمهاش کردم اما باز هم هضم نشد. امیدوارم این مشکل کوفتی هرچه زودتر حل شود.
سه فصل کجرفتاری خاندم.
زبان خاندم.
نویسندهساز را بودم.
یکی از فایلهای کتابنقد یک را شنیدم.
ویدیوهای طراحی سایت را دیدم و به استاد گفتم مشکلاتم را. فکر میکنم زیادی لفتش میدهم. باید به سرانجامش برسانم توی همین دو هفته. کاش به کارهایی که به آنها علاقه ندارم، چنین بیمحبت نباشم.
در دورهی نویسندگی خلاق ثبت نام کردم و بسیار خوشحالم.
متوجه شدم که پوستم به نقشهای دایرهای سفید تو خالی مزین شده. ناگهان خارشی به جانم افتاد که تا کنون ادامه دارد. به داروخانه رفتم. دکتر گفت که اگزما گرفتهای. گویا تمام بیماریهای پوستی عالم، باید یک دور پوست مرا امتحان کنند.
داروی موضعی-آبکی داد و من هنوز نرسیدهام مصرفش را.
پیادهروی کردم همان مسیر از خانه تا داروخانه را.
اسطورهای را پاشاندم توی کانالم.
سالواژه: تحول
یادخیزکِ سیودو سال عاشقی
دومین مهرست که صبحها استرس مدرسه ندارم.
اگرچه صدای هرروزهی بلندگوی مدرسهای نزدیک به خانهمان، یادافروز خاطراتمست.
اما بهیادم میافتد که موظف و متعهد بودن، جنگیدن با آسیابِ بادیِ لحظههای عمرم بود.
و اکنون حسِ رهایی در نسوج جان و تنم میدود.
گرچه معلم بودن کمشکیبی برنمیتابد.
وظیفهای شیرین بود.
پر از یادگیری و یاددهی.
نزدیک شدن به دنیای دختران نوجوان هرروز و هرسال، به خودم نزدیکترم کرد.
گاهی دوست داشتم پشت نیمکت کلاس بنشینم.
بشوم همان مریم ۱۶ ساله.
همان شور و هیجان و امیدواری به آینده.
گاهی همپای شاگردانم بچه میشدم.
با هم بازی میکردیم.
و در کنار فرمولها و مسائل فیزیک، شادی را زندگی و زندهبودن را لمس میکردیم.
حتا با وجود همهی فرازونشیبهای سیستم از بنیاد پراشتباه.
عشق به تدریس،
لذت مفید بودن،
شور و هیجانِ احساسات رنگارنگِ دخترانم، هنوز هم در من باقیست.
مانند سلولهای جامانده از جنین در وجود مادر.
دلتنگشان میشوم.
و گریزگاهی جز دستبهدعا بردن،
برای آرامش و خوشبختی و پیشرفت آنها ندارم.
نیکوقتیهای امروزم:
وقتگذرانی با جوجههام، رفتن به دکتر برای چشمان کمسوشده و مراحل درمانی، خرید و پرکردن فریزر بعد از ماهها، روزنگاری و ورقزدن تاریخ بیهقی، مطالعهی یک فصل از «کتاب ویران، ابوتراب خسروی» و نوشتن همین گزارش نیک بود.
@yaddashthayemaryamgoli
پنجشنه ۲ مهرماه
«اگر میخواهی روی هنرت کار کنی، روی زندگیت کار کن.»
امروز از آن روزهای نیکِ روزگار بود.به محضِ بیدارشدن صفحات صبحگاهی را آغازیدم.
از شب قبل مسئلهای بدجوری ذهنم را درگیر خودش کرده بود. ریختمش روی کاغذ. با همهی زوایا و شاخوبرگهایش. فکر کردم. راهحلها جستم. اولی جواب نداد. دومی هم افاقه نکرد. سرآخر راهحل سوم ذهنم را رهانید از بند دغدغه. استاد وعده داده بود که با مداومت بر هزار کلمه داستاننویسی اتفاقات خوبی رقم خواهد خورد، امروز در صفحات صبحگاهیام به عینه دیدمش. همان شیوهی حل مسئله را بهکار بردم.
دغدغهها و دلخوریها و رنجشها به کاغذ که میرسند، رنگ میبازند در نظر خرد مینمایند و پذیرفتنی میشوند.
حقا که نوشتن درمان است. درمان همهی جانپریشیها و آشفتهحالیها.
به یاد مطلب «نوشتاردرمانی» افتادم در وبسایت خلاقانهی مدرسهی نویسندگی که چند روز پیش خوانده بودمش.
آموزهی شگفتم: کاغذ و قلم حلالمسائل من است. زین پس دغدغههایم را روی کاغذ حلوفصل میکنم.
امروز جلسهی اول پیلاتس بود در باشگاهی جدید. اینجا فضایش تروتمیزتر و مربیاش هم حرفهایتر است. به شهریهی گرانش میارزد.
راه رفتوبرگشت باشگاه را پیادهروی کردم. سرجمع ۴۵ دقیقهای میشود.
چندین صفحه از دفترچهی کلمهبرداریام رنگیرنگی شد.
در وبینار نویسندهساز قند توی دلم آب شد وقتی استاد کتاب «قوانین ارتباط» دیوید رابسن را معرفی کرد. من با کتابهایی که استاد معرفی میکنند زندگی میکنم. «اثر انتظار» که باورها و دیدگاههای مثبت و آرامش ذهن ارزانیام داشته و «فلسفهی اعتمادبهنفس» که شخصیت قویتری از من ساخته و همین امروز نمود آن را در تصمیم قاطعانهام دیدم.
در هزارکلمه داستاننویسی، تمرین تمرکز کردم. به جرئت میگویم اولینبار بود که عینِ ۲۵ دقیقه را بیهیچ حواسپرتی و بازیگوشی نوشتم.
«عمیقشدن» چقدر حیرتانگیز است. اینکه تو بتوانی در هر آن، فقط همان لحظه را زندگی کنی. تمام هوشوحواست را بدهی به کاری که در حال انجامش هستی.
محو و متمرکزشدن بر نوشتن و بیتوجهبودن به دوروبرت حس درخشانی است. باید بچشی لذتش را.
من کتاب «کار عمیق» را ماهها قبل خوانده بودم. امروز در هزارکلمه داستاننویسی، آموزههایش برایم تداعی شد.
«برای اینکه بتوانید از ظرفیت فکری موجودِ خود تا آخرین حد امکان بهره ببرید، باید بتوانید کار عمیق کنید.»
«کار عمیق مستلزم مدتهای مدید فکرِ بدون حواسپرتی است.»
سر شب هم چند صفحهای از داستان کوتاه ابراهیم گلستان خواندم.
☘️خداراشکر که شاگرد مدرسهی نویسندگی هستم.
-کتاب؟
هیچ.
-شعر؟
هیچ.
-پیادهروی؟
نه.
-نوشتن؟
نه.
-خاطره؟
روز شلوغ و پرکاری بود.
الهه و محمد اومدن پیشمون. کلی با الهه گوگولی گپ زدیم. دو عدد انسانِ ماه هستن.
مهسا هم اومد. با فسقلیا. دو فسقل که در شکمش میزیند.
شام دلچسبی که با خانواده میل شد.
بخش آخر روزگفتارهای مشاهدهگریام رو ضبط کردم و در کانال گذاشتم.
-فیلم؟
امشب میبینم.
-قهوه؟
شما چی فکر میکنید؟
-به روزرسانی کانال گزارش نیک؟
بلی تا روز ۶۰.
-راضی هستی؟
ها بعله. پنجشنبهروزی بود. یک بخشش با شنیدن خبر فوت مشتری قدیمی ناراحت شدم. عمیقن. اما در کل برایم بیشتر حس زندگی داشت تا مردگی.
آخر بعضی روزها زور مردگی میچربد لعنتی.
همین دیگر. بروم فیلمم را ببینم و
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
خدابیامرز فرامرز اصلانی، با گیتار قشنگش،
« اگه یهروزینوم تو » را میخواند
و یکعده نوجوان،(حدس سنشان از تن صدایشان است)
فقط همان بخش معروف را همخوانی میکنند.
من که اینجا در خانهی بغلی نشسته و مجبور به شنیدنم، متوجهمیشوم که آدم باید استعداد و منطق هر کاری را با هم داشته باشد.
فرامرز خان صحنه را ترک کرد و حالا نوبت هایده است که بخواند همه به جرم مستی سر دار ملامت، میمیریمو میخونیم سر ساقی سلامت
حالا همخوانها انگار کم آورده باشند، بیشتر شنونده هستند.
شروع کردم به نوشتن گزارش نیک که این صداها، صداهای جشن و سرور همسایهی خانهی بغلی مرا واداشت که در بارهشان بنویسم.
تمرکززدایی میکنند.
هم اینپایکوبان و هم پشههایی که با آمدن پاییز هم دست از سر و پای من بر نمیدارند، تمرکززدایی میکنند.
پس من بازهم به سیاق عقبکی روزم را گزارش میدهم.
۱۱ و ۴۴ دقیقه است و مهمانی همسایه به پایان نرسیده.
قبلش صدایشان به این قوت نبود.
هزار کلمهنویسیم را یک ساعت قبل انجام دادم.
هر روز واژهها با روز قبل رکورد میزنند و مرا خوشحال میکنند.
قبل از آن، کمی به نوشتن داستان به سبک روزانه نویسی پرداختم، این به گمانم همان تکرار آموزی باشد که شاهین عزیز توصیه میکند.
قبلترش از خرید و پیادهروی رسیدم خانه و سبزیجات را با محلول گندزدایی که تمامشده بود و خریدمش، شستم.
شام پختم و سرو کردم.
امشب خرید نان هم با من شد.
چه نانی خریدم؟ مشهدی.
قبلتر پیادهروی کردم و قبلش آشپزخانه مالی.
قبلش جارو پاروی خانه و قبلتر ساماندهی به ظرفهای تمیز و کثیف.
نویسندهساز را باز هم ضبط شده بودم.
چه ژرف و عمیق به ما دانایی در بارهی نوشتن میدهد این وبینار.
ناهار هم چندان خودکشانه نبود.
امروز را سهلگیرانه آوردم تا اینجا.
بسیار خواندم و بسیار نوشتم.
بسیار با تعریف من.
هر کدام یک ساعت.
راه صاف و هموار خودش را نشانم نمیدهد که نوشته شود و نتایجی که دلخواه است نمیدهد.
صبحانه بعد از چهارده ساعت فست خورده شد.
آزادنویسی امروز شامل خوابم بود.
ناخودآگاهم، دختر کوچک سهساله، شب تا صبح با من بود.
هنگام رویابیتی، نمیدلنستم او خودم است.
بعد از بیداری و نوشتنش مطمئن شدم که خودم بود، همانی که بابا برایش سه چرخه خریده بود و من تا صبح با او سهچرخهسواری کردم.
برای مطالب کانال وسواسی شدم.
و در هر حال، درش با عشق باز است.👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
دلم نمیخواهد از روزم بنویسم. خوب گذشت اما حال و حوصلهی برگشتن به صبح را ندارم. دوست دارم در این ساعات آرام شب فقط بنویسم و ذهنم را سامان دهم. شاید گزارش نیک جای خوبی برای اینکار نباشد ولی فعلا اولین جاییست که تا دستم را دراز کردم توی دستم سر خورد.
این روزها حس میکنم از خودم دورم. زندگی شلوغ شده و کارها پشت سر هم ریخته یا هرچه که هست، نمیدانم. دلم برای خودم تنگ شده. برای آرامشم، اندیشیدنم، موج بیهوای شاعرانگی درونم. این روزها پیداشان نمیکنم. مدام از این کار به آن کار در حرکتم. اسم فصلواژهام حرکت است. باید حرکت کنم اما آیا درست حرکت میکنم؟
نمیدانم.
امروز دوباره اضطراب نیشی زد و رفت. در حد نیش یک پشه. قبلتر ها نیش مار بود. پیشرفت خوبی بود.
چند باری هم گذشته جلوی چشمم رد شد.
قبلا خاطرات چاقو اَرهای بودند روی کَرهی قلبم. جدیدا چاقو پلاستیکیاند.
چاقو و کره را برای این مثال زدم که با صبحانهام خاطره خوردم.
بین امید و ناامیدی و ایمان و غیره هم در جریانم.
نمیدانم امیدوار باشم توی پاچهام نمیرود؟
ناامید باشم افسرده نمیشوم؟
در ایمان بمانم احمق نمیشوم؟
من نمیدانم.
بین دانستن و نداستن چرخ میزنم. خیلی چیزهارا میدانم. خیلی چیزها را هم خواستم بدانم و هیچوقت نشد.
گاه به نشدنِ نمیدانمهایم میاندیشم.
برای چه نشد؟
چرا نشد که بدانم و چرا آنقدر برای دانستن در تلاشم؟
و چرا هر بار که دانستم فقط بیصدا تر از قبل شدم؟
ساکتتر. آرامتر. جاریتر.
چیزی در پشت صحنه آزارم میدهد.
از چیزی راضی نیستم. اما چارهای جز پذیرش ندارم.
اگر دست خودم بود از هیچ تلاشی دریغ نمیکردم. اما کاری از من ساخته نیست. فقط میتوانم گوشهای بنشینم، لنگ روی لنگ بیندازم، قهوهای بنوشم، تپش قلبی بگیرم، جزوهای باز کنم، برای کاراموزی روز بعد بخوانم و بترسم.
و روز بعدی هم باز بترسم.
و روز بعدتر را هم بترسم.
و هر بار تلاش کنم برا حرکتی بیشتر.
نه که کمتر بترسم. نمیشود کمتر ترسید. باید بیشتر حرکت کرد.
هر روز بترسم و حرکت کنم. و بعد یک شب مثل امشب، خودم را گم کنم و دلم برای نوشتن یکذره که شد، گزارش نیکم را پر کنم از جملات بیسروته.
امشب زیادی آرام شد.
صدای خندهی بچههای اتاق کناری، نرم و مبهم وسط اتاقمان میپیچد. ساعت ۲۳:۲۳ را نشان میدهد. و من توی تختمم. پشت پردهی سفید رنگم. جدا از هماتاقیها. نور گوشی چشمم را هدف گرفته و دراز به دراز انگشتانم بیوقفه به کیبوردم نوک میزنند.
و ذهنم یکبار دیگر نمیداند.
یک نمیدانم جدید.
یک پذیرش جدید.
یک غم جدید.
https://t.me/ravaanehh
گزارش نیک – ۲ مهر ۱۴۰۵
➖موهایم را محکم بالای سرم گوجه میکنم. این یعنی اعلام جنگ با روز پیشرو. فهرست کارهای روزم مانند نقشه جنگ و سلاحم، تمرکز است. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. گزارش نیک از شب قبل مانده را هم هوا کردم.
➖برنامههای پیگیری عادتم را در سه سطح نویسندگی، خلاقیت و سلامتی نوشتم، طراحی کردم و پرینت گرفتم که لذت تیک روزانه را به لذتهای روزم اضافه کنم.
➖ روزواژه: نبردافزار
«آنک چشمانی که خمیرمایهی مهر است!
وینک مهر تو:
نبردافزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.»
احمد شاملو
➖ داستان کوتاه «چنار» از هوشنگ گلشیری را خواندم. در میانهی شعرهای صائب گشتی زدم و آمد که:
«درین زمان که عقیم است جمله صحبتها
کناره گیر و غنیمت شمار عزلت را.»
➖مجله هنرهای تجسمی را باز کردم و از آنجا که رها کردم ادامه دادم؛ پرترهنگاری فتحلیشاه توسط میرزابابا و ناصرالدینشاه توسط کمالالملک و تفاوت نگاهشان به پرترهنگاری. چه پرترههایی کمالالملک از ناصرالدینشاه کشیده است، دستخوش! در زمانه فتحعلیشاه، نقاشها با کشیدن جواهرات و ژستهای خشک و رسمی با عصا و شمشیر، میخواستند جلال و جبروت شاه را نشان بدهند ولی در زمانه ناصرالدینشاه، کمالالملک شاه را در حالتی غیررسمی در فضاهای داخلی و شخصی به تصویر میکشیده.
➖چند مطلب از کتاب روزنویسی استاد را خواندم. هر کدام سرشار از ایده برای نوشتناند. با این همه ایده چه باید کرد؟
➖به طور رسمی، عضو مدرسه نویسندگی شدم! از آن روزی که در گوگل سرچ کردم کلاس نویسندگی، و مدرسه نویسندگی را پیدا کردم، سالها میگذرد. سالها گذشت تا در نهایت به این نقطه برسم که میخوام بنویسم. جدیتر بنویسم. که میخوام نویسنده بشم. بله به گمانم هرچیزی یک زمانی دارد.
➖نویسندهسازیدم. چقدر حرفهای امروز استاد به دلم نشست و شنیدن اسمم در وبینار حسی تازه داشت. حس میکنم تاکنون خرس خجالتیای بودهام که در درخت زندگی میکرده و از پشت شاخههای درخت دنیا را میپاییده و حالا آدمها متوجهاش شدهاند! (استعاره از پیگیری مخفیانه نویسندهساز به مدت طولانی).
➖ نوشتههای همسفران را میخوانم و لذت میبرم و قلب میگذارم پایشان.
➖ ادامه کتاب «چرا تابهحال کسی اینها را به من نگفته بود؟» را خواندم. از اضطراب و آرامکنندههای لحظهای مثل فرار از موقعیت اضطرابزا میگوید. جملهای از کتاب که در ذهنم مانده است:
اگر میخواهید از کاری کمتر مضطرب شوید، آن را هر چند دفعه که میتوانید، تکرار کنید.
جالب نیست؟ مثلا اگر از سخنرانی در جمع میترسی، باید بیشتر و بیشتر انجامش بدهی، هر دفعه ترست کمتر خواهد شد. چون کارهایی که بیشتر زمانمان را به آنها مشغولیم، به حاشیه امنمان تبدیل میشوند.
➖ امروز کمرم را فدای تغییر دکوراسیون کردم. ارزشش را داشت؟ بله. منِ ۶۰ ساله عزیزم، ازت معذرت میخواهم.
فاطمه شَبِّه
https://t.me/faashnevesht
➖️شیفتهی تماشای فیلمهاییام که لحظههای معذبکنندهی روابط، هرجومرج روان آدمیزاد و کاستیها را نشان میدهد.
➖️کار: گامهای اول برای ویرایش مقالهی چگونه نویسنده شویم را برداشتم. بخشی به گوگلیدن و باقی به طراحی اقدامهای بعدی گذشت. پستی طراحی کردم برای صفحهی اینستاگرام مدرسه و چند کار دیگر…
➖️به طراحی پیام دادم تو اینستا و ازش سؤال کردم.
➖️تکرارآموزی: هوس کردهام فردا کتاب «راه رفتن روی ریل» فریدون تنکابنی را دوباره بخوانم. اندیشههایش در مورد اعدام توی آن کتاب از اثرگذارترین نوشتههایی بوده که خواندم.
➖️پیادهروی: گامیدن در نزدیکترین فضای سبز. یاد حرف نیچه بودم که گفته: «همهی فکرهای بزرگ، هنگام پیادهروی به ذهن انسان رسیدهاند.» وقتی داشتم برمیگشتم، جرقهای به ذهنم رسید و به حرکت ادامه دادم.
➖️حسواژه: «غُرّان»
-از فهرست حسواژههای اندوختهام آوردم اینبار.
➖️هزارکلمه داستاننویسی: تنفسگاه میدانمش. توی ۲۵ دقیقه سریع و پارهپاره مینویسم و اتفاقن امیدوارم بتوانم در قصهگویی بهتر و بهتر شوم.
➖️پیش میآید وقتهایی که آلودگی صوتی پریشانم میکند، به ساکتترین اتاق جهان میاندیشم. و توقع ندارید که بگویم آرام میشوم؟ چون نه، فقط خیالپردازی میکنم در مورد تجربهاش. در کل یکی از نقطههای جهان که دوست دارم بروم آنجاست. اتاقی در مینیاپلیس.
https://t.me/Themolaie
صبح تا ظهر برج زهرمار.
ظهر تا عصر خواب زهرمار.
عصر تا شب خرید.
شب تا نیمهشب تولد.
شب تولدم. خونواده جمع. حضور بابا. رقص و خنده. عکس و کادو. دورهمی بعدِ مدتها. دیدارها نو. نور تو دلم. خونهی آبی. خودرنگ. بهمن فرسی. رختخواب.
فقط وبینار را بودم و تمرین داستاننویسی را انجام دادم. باقی را مهیای پذیرایی از مهمانها شدم. هنوز هم مهمان دارم.
الهی شکرت…
بیسرزمینتر از باد
کولیتر از ترانه
بی پرده مثل فریاد
تنهاتر از سکوتم
مثل امروز که تنگ است دلم
من بدانم معنی هرگز را
و نپرسم دیگر که چرا بازنگشته است هنوز
من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
هم سکوت مرگبار مردگان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بیکران دانم که چیست.
هر دمی عشقی کشم تا عمق جان
پس دهم صلح درونم با سکوت
و بگیرم سور و سوت زندگی با بنسوری( فلوت هندی)
از آغاز روز به حوالی ظهر:
کوچه پهن است.
کلاغی میدود و دگر بار سوار است به بام
بید مستی خمیده، سایه دنبال سرش خواب کشیده
دوک آبی، دوک زرد، زاده طرحی سبز روی پنجره
دق زدم با چل چهل بوق پیاپی پشت خط انتظار
سکه دادم و خریدم اعتبار
هستم و هاستم به روز است از حالا
تاپ و توپم کم شود، تاپین به پا
از ظل آفتاب به ظهور مهتاب
در نویسندهساز بودم. هرگز گمانم نبود روزی داستانی با موضوعی نسبتا ممنوعه بنویسم. منظور موضوعیست که برای کاربردش در گفتار روزانه کمی محتاطم. اگرچه در وبینار، مرز شکستم و با واژه و همخانوادههایش خوشوبشی داشتم؛ ” ک و ن”
در هزار کلمه داستانی سراغ تمام اصطلاحات و تمثیلهای مرتبط رفتم و با لحن داشمشتی و کوچهبازاری نوشتم.
—————-
در بخش اول گزارش شعرگونه نوشتم. ترکیبی از اشعار مختلف گذاشتم.( ترانه قمیشی، شعر از الهی قمشهای و هوشنگ ابتهاج)
روز سوم پیلاتس و یوگا بود، نیت کردم با عشق نفس بگیرم، با صلح پس دهم.
مراقبه و مشاهده افکار برای ۱۵ دقیقه، در مشاهده افکار مهم نیست ذهن آشفته است یا آسوده، مهم مشاهده و عبور بیقضاوت آنهاست.
پاهای مامان را ماساژ دادم.
پنج هزار قدم گام زدم.
برای سلامت دو سایت شخصی تیکت زدم به هاستینگها و طی ده پیام رفت و برگشتی تغییراتی انجام دادم تا امنیت بالا رود.
یک فصل از آپدیت ۲۰۲۶ کلاریتی دیدم و نت برداشتم
متن خلاصه دو دوره مارکتینگ از گروثشلف را ذخیره کردم و به اشتراک گذاشتم.
با پشتیبانی تاپین، تربپی و هوشمصنوعی پیگیر امور فنی شدم برای رفع خطای احراز هویت سایت، آدرس ارسال و سفارشات، اتصال امن و بدون قطعی.
در انتظار چهل دقیقهای راه رفتم و گاهی چند شات زدم برای شکار کلاغی در قاب آسمان و سیم برق، سایه و شاخسار بید، رنگ و نقش دوک و نخ و پارچه
با چلوماهیچه و سبزیپلو از جهان جفنگ دور شدم.
برای آشتی آیدا با همسرش ذوق کردم
به مامان و آیدا و رها زنگ زدم.
داستانی نخواندم، فیلمی ندیدم، خوب نخوابیدم، ۶ لیوان آب کم بود،
1. سالواژهام: استمرار
2. امروز یک پیادهروی یک ساعته توی شهر داشتم. مزه داد.
3. امروز کمدم را ریختم بیرون و به آن سامانی دادم که تا کنون خود سامان هم ندیده بود.
و در آخر ماچ به کلههاتون.
به خوشگذرانی بله گفتن
– خابم برد صبح را. فکر کردم به بچهها نمیرسم. رسیدم. البته با اینحساب که قرار را نیم ساعت عقب انداختیم.
– برای نشستن روی صندلی جلو و پیش راننده بودن رقابت کردم امروز.
– طعم پفک پیازجعفری اشیمشی را خیلی دوست داشتم.
– فکر میکردم قرار نیست امروز خوش بگذرد. چون تعدامان کم بود. خوش گذشت اما. بیشتر از آنچه فکرش را میکردم.
– امروز با یکعالم آهنگ داد زدم و همخانی کردم. چسبید این آزادی صدا.
– قرار نبود بروم توی آب، اما باز پا داد و رفتم. لباس اضافه نبرده بودم. ایستادم توی آفتاب تا خشک شوم.
– چند دقیقهای را با او، در آینه حرف زدم. احساس کردم بعد از آن گفتگو سبکتر شدهام.
– امروز با بچهها، بیشترِ وقت موجود را حرف زدیم. کیف داد این همه رد و بدل شدن حرف.
– احساس میکنم یکی از خوشبوترین بادیمیستها را پیدا کردهام.
– چند روزی است چشمهایم زیاد حساس شده. احساس میکنم پوست اطراف چشمم خشک شده. میسوزند و میخارند. اذیتم میکنند.
– حولهام هنوز درست خشک نشده بود که دوباره پریدم داخل حمام. این چند روز احساس نزدیکی زیادی با اردکها میکنم.
– بعد از چندشب برای مهارت جدیدم، زمان گذاشتم و تمرین کردم. از اینکه استاد هرشب پیگیری میکند و من تمرین ندارم که ارسال کنم، شرمنده میشوم.
– پای راستم دوباره ضعف میرود. فکر کنم از سردی آب باشد.
– نارنگی بو کردم. از آن سبزهاش. بوی حیاط مدرسه میداد. بوی نشستن با دوستها زیر پنجرهی کلاس سوم.
– کیکهایی که بابا خریده خیلی خوشمزه بود. بین کیک پر از شکلات بود. احساس کردم بهشت را بهم دادند با خوردنشان.
– احساس میکنم امشب را خیلی زود و خوب بخابم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
حلزون کار بد کرده معلمِ بد تنبهیش کرده اینجوری. چشمها و صدفش رو جدا کشیده.
شکارچی کرم ابریشم را توی طاقچه آغازیدهام.
چند کتاب کودک خواندم و معرفی چند کتاب کودک را نوشتم.
شعر خواندم از قیصر و فروغ.
نقاشی کشیدم.
۱۰۰۰ کلمه هم تایپ کردم.
تازه فیلم داستانهای موازی را تمام کردم. جز معدود فیلمهایی بود که بیوقفه پایش ماندم و دیدم.
اولین چیزهایی که توجهم را جلب کردند موسیقی بسیار آشنای متن بود. مطمئن بودم توی فیلم دیگری شنیده بودمش اما یادم نمیامد. بعد تلسکوپ و بعد پنجرهی همسایه یاد فیلم پنجرهی هیچکاک افتادم و کمی بعدتر یاد فیلمی افتادم که مثل فیلم موسیقی یادم نمیآمد اسمش چه بود و…
بعد جلوتر، یاد سمفونی مردگان افتادم که میگویند نسخهی کپی خشم و هیاهوست (خشم و هیاهو را نخواندهام اما سمفونی را بله خواندهام). بعد با خود اندیشیدیم خب چرا این فیلم را نمیگویند کپی چند فیلم قبل است؟
جلوتر رفتم یادم آمد کدام فیلم بود…
«داستان کوتاهی دربارهی عشق»، پسر ۲۰ و اندی ساله که در خانهی پیرزنی زندگی میکند و با تلسکوپ پنجرهی روبهرویی را دید میزند و خانم مسنتری را عاشق میشود. موسیقی متن هم مال همین فیلم است.
اما اگر عینا عین هم بودند چرا «داستانهای موازی» را دقیقا با همین علاقه و هیجان «داستان کوتاهی دربارهی عشق» دیدم و با هیجان در انتظار وقایع بعدی؟ اگر یکی هستند چرا تکراری و حوصلهسربر نبود برایم؟
چون…
یکی نبودند. بله شباهتهای قابل توجهی وجود دارد، حتی بین زنان دو فیلم هم شباهتهای ظاهری و رفتاری هم وجود دارد و پسری جوان ۲۰ ساله و پیرزن صاحبخانه و پنجرهی روبهرو و تلسکوپ.
اما…
اما…
نویسندهی زن در انتهای فیلم میگوید: «اردک چجوری میره توی بطری؟ اردک واقعیه بطری هم واقعیه اما رفتن اردک توی بطری واقعی نیست و اثر تخیله.»
قطعا این شباهتهای واضح بین دو فیلم «داستانهای موازی» با «داستان کوتاهی دربارهی عشق» با مقصودی انجام شده است و دقیقا و کاملا در راستای خود قصهی فیلم است. شخصیتهای تا حدودی مشابه دو فیلم و موسیقی مشابهشان اما قصهها و جزییاتی متفاوت و تخیلهای متفاوت. توجه به این مورد بسیار هوشمندانه است.
آغاز مِهرين خزان
همه می گویند بهار ، تنها فصل شروع زندگیست اما به نظر من پاییز تنها فصلیاست که عطر زندگی میدهد .
مهر همچون ملکه ای با وقار در شد وآیندی آرام گرمای تموز را به سرمای خزان تقدیم میکند .
طعم شیرین شوقِ یاردبستانی را برکام همه میچشاند.
تصوير روزهای ناب معلمی رادر قاب گرم کلاس ماندگار میکند.
لحظه دوستی های ناب حیاط مدرسه را با تقسیم لقمه مادر به تصویر میکشد.
نگاهبان خاطرات شیرین دوران معلمی است
مهرِ امسال عجیب بوی خزان میدهد
مهر باچشمانی اشکین به نیمکت های خالی جگر گوشه هایمان مینگرد.
نیمکتهای پراز سكوت
سكوتِ پر از فریاد
فریادِ فرزندان دي و ميناب
#دلگويه
@Dar_masire_neveshtan
سام علیک. احوال محوالتون چطوره؟ دماغتون چاقه؟ خوداروشکر.
جونم براتون بگه که دیشب، باس چند فصل دونکیشوت و حافظ مامظ میخوندیم اما نشد که بشه. به این گردن اگر کوتاهی از آبجیتون بوده باشه.
امّا از سختی رومُخیِ روز، فرار کردیم و دروغ چرا، آزادنیویسی رو داشتیم.
البت اینم بگما هرجا وقت کنه آبجیتون از برنامههاش کم نمیذاره.
خلاصه که امروز صبح با دهن مهن سرویس شده، از خواب بیدار شدیم. چشمتون روز بعد نبینه، بدن کوفته، اعصاب ضعیف، برنامه های تلنبار شده، اما آبجیتون از رو نرفت.
یه دلم میگف ول کنه بابا، مسخرهشو درآوردی، هی آزادنویسی، کتاب، شعر و فلان. والّا. اینا برات آب و نون نمیشه به مولا. بچسب به کار و بارت تا روزگار دهن مهنِتو آسفالت نکرده. ولی بزرگوار پا گذاشت رو هرچی حرف مُفته و دل داد به قرار مَراری که با جمعِ همسفرای مدرسهی چی چی بود؟ ها، مدرسهی نویسندگی و اون اوستاش.
سرتونو درد نیاورم، با اینکه شب، مهمونی باس میرفتیم اما کلهی سحری، جَلدی بیدار شدیم و بهجای تیک، خط انداختیم رو هرچی برنامهی ناتمومه.
زّت زیاد(عزت زیاد)
امروز صفحات صبحگاهی نوشتم.
آزادنویسی در مورد کلمات همیشگی نوشتم. هرچه جوشید نوشتم.
از حافظ خواندم:
گفتم کیام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم، هرچه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر، طلب میکند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
.
.
.
گفتم دعای دولت او، وِردِ حافظ است
گفت این دعا، ملائکِ هفت آسمان کنند
یک جستارک را ویراستیدم و در سایتم منتشر کردم.
دو فصل دنکیخوته خواندم.
۱۷صفحه از داستان « حرف و سکوت» خواندم.
حلزون کلاسچندمی است؟
امروز توانستم «عروسک چینی من» و «نمازخانهی کوچک من» با چند داستان دیگر از گلشیری را خاندم. برای هر کدامشان میشود کرور کرور یادداشت نوشت. چند قدمی هم با «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» همپایی کردم. از بیشتر صحنهها جا میماندم و فقط محو توصیفها و انتخاب کلمات بیژن نجدی میشدم.
فیلم Rebecca 1940 از هیچکاک را تماشا کردم. داستان این فیلم بسیار محکم است. با اینکه بیش از ۸۰ سال از ساختنش میگذرد، هنوز ارزش دیدن دارد.
سپاسگزار بونم.
دو هفت سال پنج:
تنم را زیر دوش بیدار میکنم. آب که روی شانههایم میریزد، به یاد میآورم که این زندگی هنوز ادامه دارد. برش میدارم و میبرم سر کار. با من عدد ردیف میکند، ستونها را جمع میزند ،سندها را بایگانی میکند.پا به پای من خسته میشود . عصر، برمیگردیم.
زندگی اما از جایی دیگر شروع میشود. از لحظهای که کتابی باز میکنم یا کلمهای مینویسم. به وبینار میرسم. همین روز را متفاوت میکند. امروز از نویسندهی افسرده و ناموفقی نوشتم که با یک کلاغ آشنا میشود و با کمک او داستانی واقعی از یک قاتل سریالی مینویسد .البته که داستان تمام نشد ولی در ۲۵ دقیقه تقریبا هشتصد کلمه نوشتم.ایده و ارتباط بین دو شخصیت داستانم را دوست داشتم، حسش فوق العاده بود.
این یکی خواهر هم رفت سفر. تنهایی در شهر پیچید. فیلمی انتخاب میکنم تا نبینمش. وانمود میکنم خانه پر است.
کل شب شجریان پلی میشود و همراهش میخوانم .
«ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»
…
« سحر گه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صدبار
که صد بت باشدش در آستینی »
امروز را دوست دارم. حال و هوای دلچسبی در خانه مانده.
از ابتدای چالش گزارش نیک نوشتن مدام با این فکر درگیر بودم، از چه بنویسم؟زندگی امروز من چه چیزی برای گفتن دارد؟
همهی روزها ارزش نوشتن دارند، حتی عبور تن از بین اتفاقها و احساسات را، وقتی مینویسیم جان میگیرد و زندگی میشود.
کم خواندم و کم نوشتم.
دیشب موقع خواب ذهنم همه جا میرفت و نمیگذاشت بخوابم، با چشمهای بسته بلند شدم. دفتر و دستکم را برداشته و شروع به نوشتن کردم و تا صبح یک خواب راحت رفتم. به این میگن «معجزهی نوشتن»
ورزش، آزادنویسی و گشت در کانال آیدا سیدحسینی از کارهای امروز بود.
کانال خانم سیدحسینی بسیار جذاب و مشوقی برای بیشتر نوشتن است. ایدههای نو، ذهن خلاق و تصویرسازی عالی از ویژگیهای بارز این نویسنده است.
۲-۷-۱۴۰۵
#گزارشنیک
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
مراقبهای کوتاه بعد از بیداری. حواسم اما چندان جمع نیست. وسط مراقبه یادم میآید که چند روز است ورزش اصلاحی را انجام ندادهام.
در خلوتای داروخانه سرگرم ویرایش مقالهام که سروصدای عجیبی بلند میشود. به گمان اینکه در خیابان دعوا شده از اتاقم خارج میشوم. بیش از صد موتورسوار دوپشته با اسلحههای آخته و عربدهکشان چهارراه را قرق کردهاند. لباسهایشان را نمیشناسم. خدا به خیر بگذراند. (بعدتر میشنوم که رزمایش بوده است.)
عباسی دوباره میآید. با همان گردنبند طبی. دیوانه کرده بچهها را. گاهی به سلامت عقلش شک میکنم. وضع مالیاش خوب است اما سر یک ورق قرص چهل هزار تومانی تا ظهر میرود و میآید که: «ای ارزونو هس؟» و هر سوالش را سه بار تکرار میکند.
شنیدن نویسندهساز به وقت بیبرقی با اعمال شاقه. هر چند دقیقه یکبار استاد کلانتری چند کلمهای میگوید و دگربار سر در حجاب خاموشی فرومیکشد. سرانجام دست از انتظار میشویم و به آشپزی در سکوت ادامه میدهم.
عصر از کتاب «ترانهای که من میشناسم» میخوانم. اما تازه به بخش جالب ماجرا رسیدهام: «شعری که برای اجرای موسیقیایی سروده میشود چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟ اصلا چه الزاماتی میتواند بر شعریت، اضافه، ابلاغ و یا حتا تحمیل شود؟» که تمام میشود و من میمانم خمار. باری اگر بر سر اشتیاق بمانم کتاب را خواهم جست.
گزارش: خودم خودم را نقض میکنم
_سالواژهم «عادتسازی»ست. وقتی به روند زندگیم نگاه میکنم، میبینم «عادتسازی»، میتواند سالواژهم باشد. بیستویک روز برای هر عادت. یکیش، کنترل روی زمان اینستاگرام بود. یکی دیگر هم دارم روش کار میکنم. دو تای دیگر هم هست که میخواهم رویش کار کنم. یکی شعر، یکی هم ضربالمثل. قبلن روزانه شعر میخواندم اما حالا به دو روز در هفته تقلیل پیدا کرده. حالا باز میخواهم این عادت را شکل دهم.
_آزادنویسی کردم. برای داستان انتزاعی دو اتود زدم.
_به کانال دوستان سر زدم. خیلی کیف داد. نوشتههای پخته و در عین حال جذاب خواندم. همیشه خواندنش کیف دارد.
_چند قسمت از سریالی را دانلود کردم.
_اشتراک سایتی را خریدم.
_گفتم امروز که حال ندارم، متنی برای تلگرام ننویسم اما نشد. نمیتوانم خودم را گول بزنم و بهانه بیاورم برای ننوشتن. پس روزمره را ایده کردم و نوشتم.
_طرحهایی برای تمرین چهارم نویسندگی خلاق از نوع پیشرفته زدم اما هنوز دلم با یکیشان است. پس از هر جهت بهش حمله کردم و وسط و انتهایش را تغییر دادم.
_چند قسمت از سریال «موش» را دیدم. من، آدم سریال معمایی طولانی نیستم. دلم واقعگرا میخواهد. روزمرهگی. گاهی سریال معمایی میبینم و دلم میکشد اما بیشتر اوقات واقعگرایی را ترجیح میدهم. نمیدانم ولی برای من شاید خوب نباشد. نمیدانم. شاید به خاطر همین است که معمایی نوشتن برایم عذاب است. گاهی گیر میکنم اما در عین حال جذاب است. میدانم حرف خودم را نقض کردم اما چه کنم؟ وقتی مینویسم «دوست ندارم»، یک نفر آن حس جالبش را جلویم میگذارد و باعث میشود لبخند بزنم. بله. خودم را نقض میکنم. باید هم اینطوری باشد. نمیتوانم یک روند را بروم. اگر اشتباه باشد، پشیمان میشوم. پس خودم را نقض میکنم.
https://t.me/elireine
گزارش نیک | سالواژه: پیوستگی 🐜
آغاز روزم با خواندن چند صفحه از «جای خالی سلوچ» از دولتآبادی شروع شد؛ داستانی که کشش زیادی دارد و دوست داری رهایش نکنی.
بعد از خواندن آزادنویسی کردم دربارهی این سؤال که چرا با بعضی رمانها و داستانها ارتباط نمیگیرم؟
ذهنم پر شد از سؤال:
.آیا وقتی با شخصیتها همذاتپنداری نمیکنم ارتباطم با داستان هم کمتر میشود؟
.آیا ریتم کند یا خیلی تند داستان باعث میشود نتوانم با آن همراه شوم؟
.آیا زبان فلسفی یا توصیفهای طولانی مرا از خط اصلی داستان دور میکند؟
.آیا اگر فضای داستان برایم ناآشنا باشد، سختتر با آن ارتباط میگیرم؟
.آیا نوع روایت و زاویه دید نویسنده در ارتباط نگرفتن من نقش دارد؟
.آیا ممکن است داستان خوب باشد اما من در زمان مناسبی سراغش نرفته باشم؟
به جواب نرسیدم. باید نظر استاد و دوستان را جویا شوم.
روزنگاه امروزم گره خورد با خرید از اسنپ. نوشتم و منتشر کردم.
عصر دوباره به دنیای داستان و روایت برگشتم؛ این بار با فیلم. فیلم جدید اصغر فرهادی، «داستانهای موازی» را که در فرانسه ساخته و اکران شده، با جمعی از دوستانم در کافهفیلم کرانه دیدم. فردا دربارهاش مینویسم.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
مدتیه شروع روزم با عذاب وجدانه. دل به کار نمیدم. از اینکه دیروز اینقدر زود تموم شد و دوباره صبح شد، خیلی ناراحت میشم. صبح آفتابی و قشنگی بود، ولی نمیتونم ازش لذت ببرم. تمام فکر و ذکرم پی چرتکه انداختنه. یه کم این سایت مایتا رو چک کردم. پاک ناامید شدم. اسکرین فرستادم برای دوستم که راهنماییام کنه چیها رو نگاه کنم. دمش گرم، خوب کمکم کرد.
۲ تا فیلم دیدم.
اولی «Everybody Knows». با اینکه دختره زنده موند، ولی پایانش تلخ بود. پدر واقعی بچه همهچیزش رو از دست داد. اون صحنه که برگشت خونه و کسی نبود و باد پنجره رو آروم تکون میداد، خیلی خوب حس خالی شدن رو میداد.
دومی «The Purity of Vengeance». زیرنویسش از یه جا به بعد خراب شد. هر کاری کردم درست نشد. آخر سر رفتم یوتیوب و با زیرنویس خودکار دیدم. باید حدس میزدم منظور دیالوگها رو. این دومین فیلمی بود که از این دو تا کارآگاه پلیس میدیدم. قبلاً توی یوتیوب چند تا ولاگ از این خونههای وحشت که بچه مردم رو نگه میداشتن دیده بودم، ولی حس تحقیری که توی اون خونه به دخترا میدادن، خیلی دردناک بود.
دلم خواست دوباره برم سریال شرلوک هلمز با بازی بندیکت رو ببینم. کاش قسمتهاش بیشتر بود.
از «یادداشتهای یک دیوانه» خوندم. داستان سوم کتاب راجع به یه افسره که صبح بلند شده و دیده دماغش نیست. بعد توی خیابون دیده دماغش هویت جدا داره و کارمند یه ادارهست. مگه دماغش چقدر بزرگ بوده؟
نویسندهساز و داستان نوشتن هم به راه بود. داستان دختری بود که یه چمدون جادویی داشت. توی چمدون ۶ تا خمره بود که هر کدوم رو بو میکرد، وارد اون دنیا میشد. این دفعه خمره آب طلا رو بو کرد و رفت پی ماجراجوییاش.
برای گوش دادن به حرف دوستم، شروع کردم دوباره آموزشهایی که گفته بود رو ببینم. امروز یه ساعت و نیم وقت گذاشتم.
قدم زدم.
شروع کردم به نوشتن یادداشت کانال. نوشتم، بعد شروع کردم به حذف کردن. کلمهها زیاد بودن و متن روان نبود. بعد یکی دو ساعت متن آماده شد.
زبان خوندم.
درس خوندم.
استخر و شنا و کوفتگی.
وقت برگشت ماشین روشن نمیشد. هلش دادیم و دادیم هلش فایده نداشت. یک جوانک نیسان آبی آمد و با یکی دو نفر دیگر ماشین را برایمان با باتری به باتری روشن کردند. همه مسیر را با استرس خاموش نشدن ماشین وسط بزرگراه برگشتیم.
بعدش کمی خاب. فقط کمی.
با فرشته صحبتیدیم. دربارهی نویسندهسخنران هم.
سایت فائزه را درگیر بودم.
https://t.me/yaddashtneda
برویم سراغ نوشتن سی و پنجمین گزارش نیک.
سی و پنج روز است که پی در پی و مداوم از نوشتن گزارش نیک لذت می برم و با آن زندگی می کنم. قرار بود ادامه ی کتابی که می خواندم را پیش ببرم، اما در وبینار امروز صحبت از عامه پسندی و کتاب های زرد شد. ترجیح دادم فعلا آن را کنار بگذارم و خود را درگیرش نکنم.
احتمال دارد بعدا به سراغش بروم چون کنجکاوم بدانم چرا معروف شده شاید هم نکاتش به دردم بخورد و آگاهم کند. استاد با اجازه ی شما اگر اشکالی ندارد. شاید بگویید بهتر است این کار را انجام ندهم ولی کنجکاوی قلقلکم می دهد.
زیاد نیست. کلا ۱۴۹ صفحه است.
بنابراین در کتابخانه به دنبال کتاب گشتم.
و آموختن عشق ورزیدن به خودم را انتخاب کردم.
جملات کوتاهی که پر از نکته و درس هستند.
نگاه عمیق به به خودت را نمایان می کنند و راه را هموار می کنند. مثلا یه جایی گفته بود : اگر چیزی وارد زندگیت شد بهش اجازه ی ورود بده و اگر می خواد بره بهش اجازه ی رفتن بده.(راه و روش زندگی)
التماس نکن. ماندنی ها می مانند و رفتنی ها هم می روند پی کارشان.
در ذیل قسمتی از تو پناه خودت هستی را می آورم.
امروز، رهایی را انتخاب می کنم. رها کردن آدم هایی که من رو رها کردن رو انتخاب می کنم. رها کردن آدم هایی که باعث شدن خودم رو زیر سوال ببرم انتخاب می کنم. رها کردن آدم هایی که کنارشون بودن لذتی نداره رو انتخاب می کنم. امروز، انتخاب می کنم خوشحال باشم. انتخاب می کنم از هر چیز سمی دور بمونم. انتخاب می کنم خودم رو از تمام دردهایی که به خودم تحمیل کردم رها کنم. انتخاب می کنم عشقی رو به خودم بدم که با بخشندگی به بقیه می دادم. امروز، انتخاب می کنم دست از آسیب زدن به خودم بردارم. دنبال کردن چیزهای مثبت و دیگه غرق ناراحتی خودم نشدن رو انتخاب می کنم. انتخاب می کنم بیشتر پذیرا باشم و دور خودم دیوار نکشم. امروز، التیام یافتن رو انتخاب انتخاب می کنم. انتخاب می کنم خودم رو برای تمام اشتباهاتی که وقتی راه بهتری بلد نبودم انجام دادم ببخشم. محافظت کردن از روحم رو انتخاب می کنم. به جلو رفتن رو انتخاب می کنم. امروز انتخاب می کنم شجاع باشم. نه گفتن به چیزهایی که نمی خوام در مقابلشون بله بگم رو انتخاب می کنم.
ترک کردن مکان هایی که دیگه مناسب من نیستن رو انتخاب می کنم. ارزش قائل شدن برای زمان خودم رو انتخاب می کنم. امروز عشق ورزیدن به خودم رو انتخاب می کنم.
از وبینار نویسنده ساز امروز که هر چی بگم کم گفتم. آن قدر خوب بود که زبان از گفتنش قاصر است. کتاب جدید قوانین ارتباط از رایسون.
بازی کردن با زبان و بیان آن به شکل های مختلف که حرف زدن و ارتباط را شکل می دهد.
و هزار کلمه نویسی امروز.
امروز هم از خودم و درونیاتم صحبت کردم.
به نظرم باید بیشتر به خودم نزدیک شوم و از نزدیک واکاوی اش کنم.
با نوشتن بیشتر و تفکر عمیق تر.
این به من خیلی کمک می کند.
خودشناسی خدا شناسی است.
شناختن خود در این دنیا مهم ترین کاری است که بر دوش ما گذاشته شده است.
اگر خود را بشناسیم هیچ مسئله ای نیست که نتوانیم حلش کنیم.
از پس همه چیز بر می آییم و راحت تر انتخاب می کنیم و تصمیم می گیریم.
سالواژهام: بینجامیدن
چند روزی است که خرمامون تموم شده پس مثل دو روز پیش صبحم و با چای بدون خرما شروع کردم. الان میفهمم چرا ترک مواد کار سختیه.
صفحات صبحگاهی و نوشتم. بوبول امروز تموم شد. و محشر بود. تکاندهنده. تا تنور داغ بود کتاب بعدی و چسبوندم و رفتن سراغ دائی جان ناپلئون. چسبید.حسابی.
خوشحالم از اینکه غرورمو کنار گذاشتم و خوندن کتابهای پیدیافی رو شروع کردم. با لپتاپ حال میدهد. هرچند هیچی جای کتاب کاغذی را نمیگیرد.
بعد خونه رو خالی گیر آوردم و نشستم پای سریال دیدن و پختن غذا. برای اولین بار زرشک پلو با مرغ درست کردم. برای اولین بار بد نبود. غذای خوبی بود.
یه چرت خابیدم. البته بیشتر از یه چرت شد چون وقتی چشممو باز کردم سه دقیقه به پنج بود. پریدم پای سیستمو نویسنده ساز و شرکت کردم. بعد هزار کلمه نویسی داشتیم. طرح رمانمو یه جور دیگه نوشتم یه چیز دیگه شد ولی همون شخصیتا بودن. حال داد. یه چیز عجیبی شد.
بعد از نویسنده ساز یکم آهنگ گوشیدمو و فیلم دیدمو نشستم پای کلاسای طلیعه. دوباره جلسه اول کلاسمو گوش دادم. یه جوری حین گو ش دادن تعجب میکردم انگار بار اوله. با گذشت تقریبن دوماه هیچی یادم نبود.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
سالواژهام:صبر
یک. مینیسریال معماییـجنایی Gone 2026 را دیدم. از معدود آثار چند سال اخیر که پیشبینیپذیر نیست و بازی بازیگران درخشان است. این را برای ثبت در فهرست تماشایتان میگویم.
دو. چند روزی است با کارگاه «قصهقصه» سراغ داستانهای کوتاه درخشان رفتهام. امروز نوبت «سرباغبان» چخوف و «بازی تمام شد» ساعدی بود.
سه. در کارگاه «نویسندهساز»، نام هر پاورقینویس و عامهپسندی که به میان آمد برایم آشنا بود. شرمِ آشنایی با متنهایی که در نوجوانی بلعیده بودم.
چهار. میان قصاید پروین، تکبیتهای صائب و شعر «آنگاه پس از تندر» اخوان گذشتم. خوابهای این روزهای من، عینن همان جغرافیای اخوان است:
اما نمیدانی چه شبهایی سحر کردم
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
در خلوت خواب گوارایی
و آن گاهگه شبها که خوابم برد
هرگز نشد کاید به سویم هالهای یا نیم تاجی گل
از روشنا گلگشت رؤیایی
در خوابهای من
این آبهای اهلی وحشت
تا چشم بیند کاروان هول و هذیانست.
کانال تلگرام:
https://t.me/redeaheste
اولین گزارش من.
امید است آقای کلانتری نیمنگاهی هم نیندازند.
چون چندروز پیش سوتیِ فاجعهباری در گزارش نیک دادم، و از آن موقع تا الان، به توذوقخوردگیِ نوشتاریِ مزمن مبتلا شدم. دلیل این بیماری هم ایت است که نمیخواهم برای هزارمین بار دختر سر به فضایی شناخته شوم
خب بگذریم.
امروز چه بر من گذشت و ناگذشت؟
دیر بیدار شدم. اتفاقی بعیدالوقوع است، زیرا آدم ظهرخیزی نیستم.
سپیدهدَمخیز هم نیستم. ولی خب پیش میآید.
آهنگ معروف اقای گلپا را حتمن شنیدهاید که میگوید: پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست… .
اما پیشِ ما گداختِگان، بهار و پاییز یکیست. زیرا هفت شب و ششروز است که درگیر خانهتکانیِ پاییزی هستیم. آخر مگر عید است مادرجان، که دست از سر کمپشت ما بر نمیداری.
ناهار هم به لطف همین خانهتکانی، دمپختک گوجه بود. با پیاز.
راستش را بگویم؟ کار مفید زیادی امروز انجام ندادم.
جز اینکه با زور نیشگونهای مادرم، کف خانه را برق انداختم و قالیهای شسته شده را پهن کردم. مزدش هم یک شام خوب است. تهانداز مرغ.
از فروشگاه سر خیابان سس سفید برای سالاد گرفتم.
وبینار امروز را آنلاین شرکت کردم. داستان انتزاعی دیروزم را ادامه دادم. اما سوم شخصم بسیار رقتانگیز شد. دوستش نداشتم. پس کلکش را کندم.
دست کم امشب به عنوان یک قاتل میخابم، نه یک الاف.
شب خوش
#گزارش_نیک
گزارش نیک: علاقه یا تکلیف؟
بعضی روزها از صبح مینویسمش.
بعضی روزها هم یادم میرود تا شب. دیروقت مینویسمش.
بعضی وقتها با شرح و بسط اتفاقات مینویسمش.
بعضی وقتها هم نه. در کوتاهترین و خسیسترین حالت ممکن مینویسمش.
بعضی موقعها راویاش را تغییر میدهم و دوم شخص مینویسمش.
بعضی موقعها هم حوصلهام نمیکشد. هر جوری هست، مینویسمش.
مینویسمش چون دقیقترم میکند.
وادارم میکند روزم را شخم بزنم و نیکی بیرون بکشم.
بهم یاد داده دنبال معجزه نباشم. چون خیلی از روزها به نظرم کمنیک و حتا مزخرف است، ولی تو همان روزها هم من نوشتهام. چه آزادانه تو خلوتم چه برای کانال. مثل بقیهی بروبچهها.
تو همان روزها هم من خواندهام. تو بگو یک صفحه.
تو خیالم پرسه زدهام. اندیشیدهام. موزیک خوب شنیدهام.
کم است ولی نیک است.
گزارش نیک بعدِ یک مدت بهت میگوید با خودت چندچندی.
به چه کارهایی ارزش میدهی؟
انجامشان هم میدهی؟
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
_صبحانه را که جز نان و خرما و آب داغ چیز دیگری نبود، ساعت ۱۰ خوردم؛ مدتی است که روزم چندان با برنامه منظم گذشته نمیگذرد.
_البته این را هم باید یادآور شوم که قبلاً اگر برنامه منظم پیش نمیرفت، راحت ولش میکردم و باز در دام کمالگرایی به اهمالکاری میافتادم.
_بعدازظهر که رسید، انگلیسی خواندم و تصمیم گرفتم تمرکزم را روی Reading و Listening بگذارم و وقتم را صرف آن کنم، چون هدفم از خواندن زبان انگلیسی، دستیابی به مطالب بیشتر است.
_به فصل ۱۲ از کتاب «عادتهای اتمی» رسیدم که عنوانش «قانون کمترین تلاش» بود و در مورد اینکه مغز انسان همیشه به دنبال صرفهجویی در انرژی است، پس تمایل زیادی به راحتترین روش دارد و باید برای ایجاد یک عادت، مقاومت در انجام آن عادت را به حداقل رساند، صحبت میکرد.
_کتاب «قدرت سکوت» را هم خواندم که به چرایی درونگرایی و کنترلش، بدون اینکه بخواهیم رفتارهای برونگرایانه نشان دهیم، تمرکز داشت.
_غروب هم به وبینار «نویسندهساز» ملحق شدم و آقای کلانتری در مورد ادبیات «عامهپسند» صحبت کرد. ساعت ۶، زمان «۱۰۰۰ کلمه داستاننویسی»، برق رفت؛ پس با چشم بسته نوشتم که واقعاً احساس جالبی داشت، چون نمیشد اصلاحش کرد، پس به عقب برنمیگشتم و فقط مینوشتم.
_به بخش کهنالگوهای کتاب «حرکت در مه» رسیدم؛ به پرسفون که همسر هادس است.
_روزنویسی کردم که با خستگی شدید همراه بود.
_امروزم: ۶.۳۳/۱۰
_الان هم بسیار خوابآلود هستم. خوابم میآید.
درد حرف نیست
درد، نام دیگر منست
من چگونه خویش را صدا کنم
قيصر امینپور
_ امروز یکساعتی بیشتر خوابیدم. از هفتونیم نمایشنامهی پیکر زن میدان نبرد جنگ بوسنی را خاندم. حین خاندن کلمهبرداری میکنم. جملات خاص را رونویسی میکنم. خلاصهی قصه را مینویسم تا بدانم چرا باید به دوستانم پیشنهاد خامدنش را بدهم.
_ ستون «یه کتابمون نشه» معرفی همین نمایشنامه بود. نمایشنامهی متفاوتی بود. بیشتر حس کردم دارم یک کتاب روانشناسی میخانم تا نمایشنامه ولی به لحاظ محتوا خیلی دوستش داشتم. از اینکه یک مرد توانسته احساس زنی مورد تجاوز قرار گرفته را به این خوبی شرح دهد و دامنهی حنگ که تا دامن زنان کشیده میشود و جنگهای قومیتی در یک سرزمین چقدر میتواند ویرانگر باشد حیرت کردم.
– آشپزی کردم.
-برای دوستانم در تلگرام، کامنت گذاشتم.
– چرتی نیمساعتی داشتم.
– وبینار نوبسندهساز را شنیدم.
– سبزی تازه خریدم و برای بچهها آش رشته پختم.
– زیتون تازه از درخت توی حیاط چیدم و تیغ زدم تا شیرینش کنم. دستم تا دو هفته با زیتونها بند است.
– نظافت و شستشوی ظرف و لباس هم که تمامشدنی نیست.
– مقدمات ناهار فردا را میچینم تا فردا ۸ تا ۱۱ بتوانم در وبینار حلقهی میم باشم.
شب بخیر
https://t.me/marzie_yarmohamadi
این گزارش را زمانی مینویسم که پای راستم خابیده و دارد گزگز میکند و همزمان دستشویی هم دارم. موقعیت بدی است نه؟
حالا در همین شرایط میگویم زندگی، عاح، زندگی گاهی همینگونه میشود. نیاز را حس میکنی و باید برایش راه بروی اما پایت میگزگزد. عاح.
درست رفت.
یک لحظه.
آمدم.
بیدار شدم و خابم نبرد، دیدم گرسنهام صبحانه زدم بر بدن و صفا. حالا خابم میبرد اما جلسه داشتم با تراپ.
قبلش هم با سارا حرف میزدم. برای آنکه روزی داستان زندگیاش را بنویسم لازم است. مثلن اسم داستان من و سارا چه میشود؟ مادران و دختران را که نوشتهاند، مثلن من اسمش را میگذارم خار و مادران دختران. اینطوری میتوانم از زندگی چند تن دیگر از دوستانم هم بنویسم.
بعد هم دوباره ناهار خوردم و میوه و خابیدم. حالا چرا از غذا میگویم؟ چون میخاهم بگویم در پیاماس باشی و میل به غذایت زیاد شود آنوقت خیلی میچسبد. همزمان هم درد میکشی هم اخلاقت سگ اصحاب کهف را میماند و همزمان غذا خوردن لذتبخشتر است. پس خوب غذا بخوریم و غذای خوب بخوریم تا جایی که میشود تا این هم بگذرد.
نویسندهساز را بودیم. از ادبیات عامهپسند گفته شد و بعد داستانمان را نوشتیم. من از شیوهی دیروزی خوشم آمده بود و دوباره همانطوری نوشتم و خود متن غافلگیرم کرد. ساده بود ها ولی خب. داستان تعمیرکاری که رفته بود خانهی پیرزنی و میخاست طلا بدزدد تا قرضهایش را بدهد، ولی پیرزن بیهوشش میکند و کلیهاش را برمیدارند. تخمیتخیلی بود ولی خب در بیست دقیقه از من چخوف درنمیآید. در سی دقیقه هم. یک ساعت. یک سال. ها؟ چه بدانم. اصلن مهم نیست.
قبل نویسندهساز هم که خابیدم خاب دیدم. دیدم خانهیمان شده مرکز شمارهی یک و من آمدم چند روزی کمک بقیه ولی بقیه چون آزمون دارند نیستند و مرخصیاند. یک نمونهی کف پاشنهی پا هم گرفتم داغان. موقع رفتن رفتم طبقهی بالا که فیلم بگیرم از خانهی خالی تازهرنگشده که برای دوستان همدانشگاهی بفرستم که توی فیلم چیزهای عجیب و غریبی دیدم و یکدور به خود شاشیدم و بعد هم برگشتم بدوبدو سمت خروجی و بیرون هم برف باریده بود و عنکبوت خیلی گندهای تکهتکه شده روی تپهای از برف بود و مردم دورش جمع شده بودند. و خابم با یک سوال به پایان رسید که چرا حالا تکهتکه بود؟
احتمالن در سیزن بعدی بفهمم.
با ندا گپ زدیم و دربارهی نویسندهسخنران اندیشیدیم.
روزنویسیام را نوشتم.
الان هم دارم جین ایر را میبینم به یاد قدیمها.
پنج شنبه ۲ مهر
گزارش نیک ۱۳۵
سال واژه ام تغییر
صفحات روزانه و لیست کارهایم را نوشتم.
پیاده روی کردم.
برای وضعیت گوارش خود پیاده روی صبحگاهی را جایگزین نوشیدن قهوه کنیم چون عملکرد روده را افزایش می دهد.یکی از اولین کارهایی که بیمارانی که جراحی شکم انجام داده اند این است که راه بروند چون عضلات شکم و پهلو باعث فعالیت سیستم گوارش می شود به عبارت دیگر هنگامی که شروع به حرکت می کنیم روده های ما نیز شروع به حرکت می کنند.
یادگیری و حفظ کردن واژه ها:
آذرآبادگان=آتشکده، آتشگاه،نام قدیم آذربایجان زیرا در آنجا آتشکده زیاد بوده
آریستوکرات=عضو طبقه اشراف،هواخواه اعیان و اشراف،طرفدار آریستوکراسی
آریغ=دلسردی، نفرت، کینه
مفهوم ادب و ادبیات:
ادب در لغت عرب به معنی ظرافت و زیبایی است و به ادب نفسی و ادب درسی تقسیم می شود.اما در زبان ما ادب بر رفتار و گفتار نیک اطلاق می گردد و مجموعه مقررات عرضی هر عمل را به صیغه جمع آداب می خوانیم و به آثار زیبایی از سخن که به صورت گفته یا نوشته درآمده باشد ادبیات اطلاق می کنیم.
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده،پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی خواران به خطای منکر نبُرد.
ای کریمی که از خزانه ی غیب
گبر و ترسا وظیفه خورداری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری
خوان به معنی سفره و مائده از ریشه پهلوی
فاحش=معنی اصلی آن بیش از اندازه و متجاوز از حد است و فحشاء و فحش نیز از همین ریشه آمده
وظیفه=تکلیف و در این جا به معنی مقرری آمده است.
گبر=از ریشه آرامی( گوره) به معنی مشرک و بی دین.این نام از باب اهانت بعد از اسلام به زردشتیان اطلاق شده است و شاید با لفظ کافر هم ریشه باشد.گوره به معنی تعظیم و به خاک افتادن در برابر شاهان هم آمده است.
ترسا=صفت مشبه از ترسیدن، ترجمه فارسی راهب است و بر عموم مسیحیان اطلاق گردیده است.
شرح گلستان اثر دکتر محمد خزائلی
امروز عصر در وبینار شرکت کردم و سخنان استاد خیلی به دلم نشست.با حرف های حسابی استاد تشویق شدم گزارش نیکم را هر روز بنویسم و تنبلی نکنم.۲۵ دقیقه نوشتم آزاد آزاد، همین که جمله اول را نوشتم جملات بعدی یکی یکی خودی نشان دادند و نیمی از داستانی را ساختند. البته اگر بخواهم اسم داستان رویش بگذارم حسابی باید بزک دوزکش کنم.
بعضی روزها که بنا به دلایلی نتوانم در ۱۰۰۰ کلمه نویسی شرکت کنم اندوهگینم چون دیگر فرصت مناسبی برای این مهم دستگیرم نمی شود که همراه با جمعی که مشتاق نوشتند بنویسم.
به قدر سیراب شدن آب نوشیدم.
گزارش نیک بعضی از همراهان را خواندم و لذت بردم.
چند صفحه از کتاب دیدار اثر احمد محمود را خواندم با عنوان کجا میری ننه امرو؟
نمره ام ۸/۵
سال واژه: پذیرش
زور زندگی بیشتر است؛ این را وقتی فهمیدم که با وجود بیماری مشغول ظرف شستن شدم. بله، همین کار ساده و تکراری به من نشان داد برای پیش پا افتاده ترین کارها هم توان لازم داریم.
نقل قول از استاد عزیزم: ناصر سبزیان پور. ایشان می گفت یک روزهایی در زندگی پیش می آید که دلتنگ روزهای ساده می شویم. همان روزهایی که توش هیچ خبری بود، اگر از ما می پرسیدند چه خبر؟ با بی تفاوتی سری تکان داده و می گفتیم هیچ خبر مثل همیشه.
از شنیدن این جمله چند سالی است می گذرد، اما به واقع هر جا گیر افتادم چه به لحاظ جسمی و چه روحی باز برگشتم به این حرف.
حدود سه روزی شد از درگیری من با کرونا. از خوابیدن خسته شده ام. از کاری نکردن از فرط نایی نداشتن خسته شده ام. از بیرون نرفتن، حتا به بهانه ی غذارسانی گربه ها خسته شده ام.
مهم ترین دغدغه ی امروز، گرسنه ماندن گربه ها بود. کاری از دست های ناتوان من بر نمی آمد.
-در حالت دراز کش، چند تا ایمیل را بررسی کردم.
-سریال جدید brothers را دیدم، با بازی متیو مک کانهی( بازیگر محبوبم). دو قسمت از آن منتشر شده، هر دو را دیدم. لذت بردم از بازی، موضوع و برخی دیالوگ های آن.
_پادکست وبینار امروز را شنیدم. موضوع وبینار در رابطه با تشخیص رمان های زرد را دوست داشتم،مقاله ی “جواد مجابی” فوق العاده بود. آن را دانلود کرده اما فعلا توان خواندن آن را ندارم.
– گربه هایم را ناز و نوازش کردم. به تافی خانوم، بستنی مخصوص شان را دادم تا کمی جبران بی توجهی ناخواسته ام شود. ظرف آب و غذایشان را نیز تمیز و تازه آماده کردم.
-به لطف خدمات اسنپ، آب میوه سفارش دادم.
– مرغ ساده با سبزیجات بدون ادویه پختم، بلکه کمی جان بخشد ما را.
*مقایسه ی شبکه های اجتماعی و صفحه ی اختصاصی سایت در وبینار، قابل تامل است. شاید برای همین موارد ذکر شده توسط استاد دیگر رغبتی به گشت وگذار در اینستاگرام ندارم.
بر عکس اینجا همه چی واقعی تر است. دوستان، موضوع ها، واژه ها. قطعن اینجا را ترجیح می دهم.
✔️ صفحهی صبحگاهی را در دفتر نوشتم و فهرستی از کتابهایی که باید بخانم و کارهایی که باید انجام بدهم،
یکبهیک اجرا شدند. در قالبهای بیست و پنجدقیقهای.
در ادامه با چند حرکت کششی و پیچشی، روزم را آغازیدم.
✔️در تار نوازی راحتتر شدم. دیگر به اجبار یا ترس از شماتتهای استاد، تمرین نمیکنم. نت به نت مینوازم و دست راست و چپم حواسشان به کارشان است.
✔️میخاستم هزارکلمه آزادنویسی کنم ولی یک صحنهی داستانی از آب در آمد.
بیفزایم که به قانون هر ساعت، ده دقیقه بنویس هم پایبند بودم.
از روی شعر حافظ هم رونویسی کردم.
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
✔️برای ناهار کلمپلو پختم.
با همان کلم، برنج، گوشت و ادویهای که مادر میپزد.
ولی مزهاش زمین تا آسمان فرق داشت. مادرم کُلی تعریف و تقدیر کرد ولی خدا از دلش خبر دارد.
نوشتن، پای آشپزی را هم به روزهایم باز کرد.
✔️دو پومودور تمرین یوگا داشتم. آسانای معکوس تمرین کردم، هداستند، روز به روز فشار کمتری به گردنم وارد میکنم.
✔️استاد کلانتری راست میگفتند امروز.
نویسندهساز همداستان بسیارانی بود در جنگ.
در امواج جنگ، کشتیِ بیلنگر بودم، کژ میشدم و مژ میشدم.
از تارنوازی هم واهمه داشتم. وقتی که موج انفجار به منزلمان اصابت کرد، مشغول نواختن بودم. نفهمیدم چهطور تار را در جعبه گذاشتم و به دنبال پدر و مادرم رفتم.
در خانه هر روز و هر ساعت صدای انفجار را میشنیدم.
بعد از آن اتفاق میترسیدم که باز هم موج بزند و تارم بشکند یا پوستش پاره شود. از یوگا هم دوری میکردم چون ممکن بود در حرکتی معکوس یا پیچشی یا قدرتی باشم و برای خروج ناگهانی به خودم آسیب بزنم.
به کتاب و نوشتن پناه بردم و با نویسندهساز آشنا شدم. در گردو و ذرهبین بالا آمد.
هر روز به شوق یادگرفتن و دوری از فضای جنگ و تفسیرها و پیشبینیها، به نویسندهساز پناه میآوردم.
در طول وبینار هم صدای انفجار را میشنیدم، با پدر و مادرم در امنترین اتاقمان، کنار هم مینشستیم، با ساکی حاوی وسایل مهم و ضروری. ولی دیگر نمیترسیدم.
به لطف خدا و تعهد استاد کلانتری، از آن موقع تا به امروز، در نویسندهساز سکنا گزیدهام.
بگذریم، برای نخستین داستان امروزم رنگ و بوی قتل و جنایت گرفت. پیشتر کتاب سهگانهی نیویورک، فیلم هفت از دیوید لینج، فیلم مظنونین همیشگی و سریال unbelievable را در ژانر وحشت و جنايی دیدهبودم ولی هرگز ننوشتهبودم. در مورد خیاطی بود که یک روز از اداره پلیس با او تماس میگیرند و میپرسند آیا کت و شلواری سبز برای خانمی دوخته و او تایید میکند، میگوید دیشب این خانم کشته شده و این لباس را بر تن داشته و صبح هم با مزون الماس تماس گرفته.
داستان تمام نشد ولی تا همینجا هم، هیجانانگیز بود.
✔️بیلنگر، دفترهای دوکا و پرندهبهپرنده را خاندم.
کلمهبرداری هم کردم، عبارت 《 تاریخ با لحظهی غفلت آغاز میشود》 و باوَرَک را برداشتم.
البته بیشتر بود ولی به همین دو بسنده کردم.
تعلیم ریتا را تمام کردم، وجه اشتراکش با فیلم مارتین ایدن در مورد تحصیلات آکادمیک بود که افرادی در نهایت افکارشان را تزریق میکنند. تحصیل یعنی به دست آوردن آگاهی، ولی دانشگاه به دست آوردن نمره را دیکته میکند.
✔️برای تکرار آموزی نگاهی انداختم به خاک غریب اثر جومپا لاهیری.
گزارش نیک – ۲ مهر ۱۴۰۵
تمرین خیالتختی؛ جاهای خالی را با عبارات مناسب پر کنید.
خیال کن بدترین… حالا با خیالِ راحت…
برای مثال؛
خیال کن بیمصرفترین آدم دنیایی، حالا با خیال راحت بخواب.
خیال کن غولقلمِ کلیشهنویسی در دست توست، حالا با خیال راحت بنویس.
خیال کن کسی در سخنوری شلختهتر از تو نیست، حالا با خیال راحت حرفت را بزن.
خیال کن هر چی که ازش میترسی، هستی، هر چی که ممکن است بابتش قضاوتش شوی، هر چی که ذهنت را میجود، هستی. حالا با خیال راحت نفس بکش.
تنبل، شلخته، اهمالورز، غیرحرفهای، هیچکاره.
اصن شورش دربیار، هر چی از دهانت در میآید بگو به خودت. نترس، چیزی نمیشود، آسوده میشوی،
خودت میشوی و خودت شدن شروعِ تاثیرگذاری است.
راستی یادم رفت بگویم این را از کتاب نویسندهساز دزدیدهام.
«خیال کن بدترین نویسندهی جهانی حالا با خیال را راحت بنویس.»
محبوبهی خیالبخت
صبح زودتر بیدار شدم و حالم بهتر بود. هنوز صدایم گرفته ولی بیحالیام کمتر شده.
تا عصر باز هم کار خاصی نکردم. ترسیدم باز بیحال شوم و بیفتم.
عصر اتاق مرتب کردیم و کتاب خواندم و یک قسمت سریال دانلود کردم.
شب سریال دیدیم و شام خوردیم و چقدر از این که میتوانم مثل آدم بنشینم و شام بخورم خوشحال بودم.
فردا هم استراحت کنم تا شنبه خوب میشوم. امیدوارم.
https://t.me/f_mahmudpur
سال واژه: تداوم.
– گوش دادن به بخشی از پادکست داستان ابله از داستایفسکی برای بازگشت به دنیای این داستان، این بار با این شیوه که خیلی هم لذتبخش بود.
همراه با پختن غذا و شستن ظرفها و …
– خواندن کتاب عیسی میآید از مجموعه داستان عباس حکیم از کانال قصهقصه که استاد برامون فرستاده بودند.
برای من قصههای سادات، گردو، مبادا به کسی بگویی، و قصهی زیبای بینهایت در خواب است، که مرتبط با رشته تحصیلی من یعنی ریاضی بود رو بیشتر از بقیه دوست داشتم . البته هنوز سه قصهی آخر رو نخوندم.
– به سالگرد پدر یکی از اقوام رفتیم.
– به وبینار ساعت 17 نرسیدم.
گوش دادن به پادکست نویسندهساز از شاهین کلانتری در ساعت 9و نیم.
ویژگیهای داستان زرد و عامه پسند.
از “چند و چونی در سِنت ادبیات عامه پسند» از جواد مجابی که توسط استادخوانده شد.
تصمیم گرفتم حتما این 10 مورد رو جایی یادداشت کنم، چون من در گذشته با همین ویژگیهای اشتباه، بسیار کتاب خریدم و خوندم، و نمیدونستم در این دام افتادم.
25 دقیقه هزار کلمه داستاننویسی.
از همسرم پرسیدم یک کلمه بگو برای داستان، اون هم گفت: «خدا» من هم یک داستان دربارهی کسی نوشتم که دنبال خدا میگشت.
به این صورت که خدا رو در کل زندگیش از کودکی با حرفهای پدر و مادرش و بعد مدرسه و دین و … رو به خاطر مییاره تا خدا رو پیدا کنه.
در آخر خسته و گیج میشه و در این سردرگمی با خودش میگه شاید لازم نباشد که اصلا دنبال خدا بگرده.
بعداز این فکر ، نه خوشحال بود نه ناراحت. هوا نه سرد بود نه گرم. همه چیز نه خوب بود، نه بد. نه چیزی زشت بود، نه زیبا. شایدمرده بود و یا شاید خدا همین بود.
به خودم 7 میدم از 1تا 10.
تا گزارش نیک بعدی بای.
گزارشنیک”1405/6/2″ مهر. روز پنجشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
داستان “عیسی آمد” از عباس حکیم داستان اولش نصفه خاندم.
زمانی موسیقی گوش کردم.
ترانهای آمد نوشتم.
نویسندهساز شرکت کردم. من از صحبتهای استاد بزرگوار موضوع را برداشتم.
در مورد بردهداری نوشتم. نظام بردهداری نوین.
وایوای در کانال خانم موعدی بزرگوار چه عکسی دیدم.
عکس زخالاخته بود.
به آجی گفتم این عکس نگاه کن.
گفتم رفتی بیرون حتمن به من بخر.
آجی گفت خب نینیت تا هفته جدید من بخام بخرم نیفته.
بعد گفت آقای حیدری گردو تازه آورده اگر میخاهی زنگ بزن شاگردش بیارد.
گفتم بلی که میخام.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
۱. برای روز پنجشنبه خوشحالی کردم. صبحم با خوشحالی شروع شد.
۲. مسیر امروز حال خوبی داشت. درختها هم خوشحال بودند شاید.
۳. بعد خوردن صبحانه مریض شدم. حالم خوب نبود. مرخصی گرفتم و برگشتم خانه و تا رسیدم خوابیدم.
۴. عصر بیدار شدم.برای خودم غذا درست کردم و نشستم پای سریال.
۵. دلم خواست کتابخانهام را مرتب کنم. دو قفسه را پایین آوردم و همینقدر توانش را داشتم. بیخیال تمیزکاری شدم و تصمیم گرفتم همان بیحال بودنم را ادامه دهم و بخوابم.
۶. گزارش را نوشتم. روزهای شلوغی دارم و روزهای شلوغ توجهم را از روزمرگی میگیرد. برای همین کمتر از قبل مینویسم. ناراحتم.
سال واژه: ماراتن معکوس.
خاندن کتاب «اولگا» و«گلهی گرگها».
نیمی از فیلم«مگس» را دیدن.
ملاقات اتفاقی یک دوست قدیمی.
تمام نشده چیزهایی که فکر کردهای تمام شده.
امروز متوجه شدم یه گیاهی به اسم دم اسب وجود دارد.
وبینار نویسنده ساز.
روز واژه: خفقان.
لبخند بزن، پاییز شده.
آزادنویسی کردم، حالا پرندهام بیا پرواز کنیم.
روزگفتار، اتصال گفتن و نوشتن و جدول سوات.
https://t.me/setabdi
دوم مهرماه
بعد از دو ماه رفت و آمد در این مسیر تکراری، هنوز هم نفهمیدم چه زمانبدی مناسب است، همیشهی خدا زود میرسم.
زود رسیدم و روی نیمکت قرمز رنگ روبروی در ورودی نشستم و به گربههای ترهبار که از سر و کول یکدیگر بالا میرفتند نگاه کردم. بعد از آن به افرادی که روی نیمکتها منتظر باز شدن غرفهها نشستهاند، خیره ماندم. بیشترشان بالای پنجاه سال داشتند. یعنی من هم اگر خدایی نکرده به بالای پنجاه سال برسم ترهبار آمدن را به خوابیدن ترجیح خواهم داد؟ نمیدانم.
پنجشنبه بود و شلوغی و سر و صدا و سرپا ایستادن دائمی.
زمان استراحت را خوابیدم. البته منظور من از خوابیدن، واقعا به جا آوردن عمل خوابیدن نیست؛ چون یکی دیگر از اخلاقهای بدم
این است که در جایی که احساس امنیت نکنم خوابم نمیبرد، و متاسفانه امنیت برایم با چیزهای خیلی کوچکی از بین میرود؛ در نتیجه مکانهای کمی وجود دارند که میتوانم در آنها بخوابم. قطعا فروشگاه، کف لاین دستمال کاغذیها یکی از آن مکانها نیست، مخصوصا با سوسکها و صدای بچهگربهای که دوهفته است لانهاش را پیدا نمیکنم. درست است که از هیچکدامشان نمیترسم، اما دلم هم نمیخواهد وقتی خوابم دست و پای موجودی لمسم کند. چه سوسک باشد، چه گربه، چه آدمیزاد.
یکی از چیزهایی که شاید دیگران مرا بابتش بیشعور بخوانند، تعارف نکردن سر غذا خوردن است. پیش از این اینگونه نبودم، اما نمیدانم از کدام روز جهنمی احساس کردم نمیتوانم غذایم را به جز معدود افرادی که خیلی به من نزدیکاند تقسیم کنم، و از به زبان آوردن کاری که دلم نمیخواهد انجامش دهم(تعارف کردن) پرهیز میکنم. برای همین شاید مرا هنگام غذا خوردن، فردی که از آداب اجتماعی چیزی سرش نمیشود بدانند.
امروز کسی که قرار است بعد از من جایم باشد کنارم ایستاد تا مراحل کار را یاد بگیرد.
در مسیر برگشت دو خانم در اتوبوس با یکدیگر دعوایشان شد، صدایشان بالا رفت و از سمتی پای مردی لای در پشتی مانده بود و صدای داد زدنش مدام بین فریادهای دو زن جلویی گم میشد. به یکباره فریاد زدم که«یه لحظه ساکت شید، آقا پاش مونده لای در، درو یه بار باز و بسته کن» هم پای مرد نجات پیدا کرد هم زنها دیگر ادامهی بحثشان را دنبال نکردند.
پیادهروی از ایستگاه اتوبوس تا خانه را مریلین منسون گوش دادم، و یاد مادرم افتادم، هربار که آهنگی از او در اتاقم پخش میشود میگوید: «هیولای اتاقت رو خاموش کن»
خوابم میآید، دلم میخواست بعد از کار انرژی بیشتری برایم باقی میماند تا کارهای بیشتری در خانه انجام میدادم، اما متاسفانه پیش از آنکه دو عقربه روی عدد دوازده به هم برسند خوابم میبرد.
هرشب هنگام نوشتن گزارش نیک با خود فکر میکنم،«نکند سالها بگذرد و تنها نوشتههایم همین روزنگاریهای تکراری باقی بماند» بعد فکر پشت سرش این است که «حتی اگر بماند هم به جهنم.»
از خیلی چیزها ترسیدم، که اتفاق افتادند و من همچنان زندهام و مینویسم. خوب ننوشتن که خرده ناامیدی بیش نیست.
پنجشمبه۷/۲
گزارش نیک ۱۳۵ فرح
امروز از ۷ بیدار شدم. ولی تا ۸ خوابیدم و تا ۹ که از تخت بلند شدم در تختخواب نرمش ورزش کردم.
صدای امیرحسن که از طبقه دهم اومده بود، منو به خودم آورد. بلند شدم و براش با تخم مرغ و پنیر و کره املت درست کردم.
صبحانه دورهمی خوبی بود. بعد از مدتها که هرکس صبحونشو میخورد و میرفت دنبال زندگیش، امروز دورهم بودیم خدا روشکر.
لیلا رفت کافی شاپ برای تمرکز بیشتر. تا کار کند. امیرحسن هم رفت پی ورزش و بدنسازی و کارهای شخصی خودش
✍️کمی روزانه نویسی و خاطره نویسی کردم.
منم میخواستم برم خونه مادرم خواهرم را ببینم که با دو تا تلفن همه چیز حل شد. و مسایل حقوقی را قیصله دادیم.😳
✍️آشپزی : ناهار سوپ جو با هویچ رنده شده و آب قلم گاو که در فریزر دارم پختم.
بلکه قلم نویساییم روان شود.
البته از غذاهای مانده دیروز هم داریم با سالاد لیلا پز. سالاد کاهو با هویچ رنده شده، زیتون حلقه شده شور، و مغز تخم کدو، و خیار پوست کنده حلقه شده ( من معمولن خیار را با پوست در سالاد خرد می کنم.) سالاد لیلا هم جور مغزیات و سیزیجات داره به غیر از گوجه فرنگی.
لیلا به غیر میوه که از بچگی نخورده، و نمیخوره گوجه فرنگی هم نمیخوره . اما جالبه که میوه نمیخوره اما خشک شده و برگه آنها را میخوره ، گوجه هم مشمول همین قانون میشه گوجه خشک شده میخره و در روغن زیتون و سرکه و نمک معجونی میسازه و در سالاد هاش میریزه. عاشق آشپزی و کیک پزی است. بخود رفته دکترا مهندسی شیمی تو شاخه مهندسی پزشکی گرفته باید میرفت دورههای آشپزی میدید ومیخوند شف و سر آشپزی نمونهای میشد. حیف که آدم بچههاشو دیر میشناسه.
امروز کمی خاطره نویسی کردم. دوربار گزارش نیک دیشب را در سایت نویسندهساز گذاشتم اما پست نشده بود. دیگه بیخیالش شدم . فقط نوشتم که چرا در میان نوشتههای دوستان نوشته ۱۳۴ من نیست.
بعد از ناهار که تنها خوردم، به استخر برای آب درمانی کمر و زانوهایم رفتم.
استخر و پیاده روی در حوضچه آب گرم جز برنامه زندگیام کردم .
برنامهام را تنظیم کردم ساعت سه و چند دقیقه استخر بودم دوتا نیمساعت در آب گرم حوضچه آب درمانی نرمش و پیاده روی کردم. البته چون شنبه در پیاده رو بلوار اصلی بهشت زهرا زمین خوردم حسابی زخم روی زانوهام میسوخت البته فبلش کرم ضد درد زده بودم. کمی هم در جکوزی ماساژ با فشار آب گرفتم. ساعت ۴ و ده دقیقه رفتم استخر بالا ، معمولن پنجشمبه ها استخر خلوته . من بودم دو سه تا دختر نوجوان تا یکربع به ۵ شنا و پادوچرخه در عمق زدم ، فیزیوتراپ گفت در عمق خودت را رها کن برای درد کمر ، و رها شدن فشار روی دیسکهای بیرون زده در کمر موثره ، منم چنین کردم. سریع لباس پوشیدم وموبایلم را از پذیرش تحویل گرفتم و وصل شدم به وبینار نویسنده ساز، یکشنبه هم همین کار را کردم. خانمی که مسئول بود پرسید کلاس دارید منم گفتم وبینار نویسنده ساز هست و توضیح مختصری بهش دادم. امروز دیگه چیزی ازم نپرسید. تا اسنپ بیاد یکربع اول را گوش دادم. خدا روشکر بزرگراه خلوت بود و بقیه وبینار را در خانه گوش دادم و به ۲۵ دقیقه نوشتن هم رسیدم.
✍️و امام داستان من:
در مورد دوست مجازیم خانم دکتر سهیلا نوشتم. که از کانادا به تهران آمده و قراره هفته آینده ببینمش نوشتم. در کلاس مجازی “از سی مرغ تا سیمرغ “ داستان مرغان عطار در کتاب منطقالطیر، با نگاه یونگ که سال ۲۰۲۱ با دوستان ونکوور در کانال نردبان آسمان گرفتم، با او آشنا شدم.
و چه تصادفی که در سفر کانادا برای دیدن دخترم همه خانواده را به خانه ویلایی او در “اوتاوا” بردم. و همگی باهم روز خوبی را داشتیم. اتفاقن همسرانمان باهم چقدر وجه مشترک داشتند. او پزشکی با تجربه در جنگ ایران و عراق و متخصص نفرولوژی( کلیه و مجاری اداری) و دارای کانال عروس قرآن ( تفسیر آیات الهی از دید خودش) هست.
من در مورد او ۲۵ دقیقه نوشتم که ناتمام ماند.
شام با دخترم بود که پاستا سیرداغ و پیاز داغ و شیر و پنیر ووووو چیز خوشمزهای برامون پخت، دستش طلا.
✍️دیدن فیلم سینمایی “ الینور بزرگ “ (Eleanor the Great ) محصول ۲۰۲۵ را دیدم.
داستانی تلخ و شیرین درباره سوگ ، تنهایی و سالخوردگی در بستر تاریخی از بازماندگان هولوکاست به زبان انگلیسی با زیر نویس فارسی بود. به قول دخترم یهودیهای سرمایه گذاری در این جور فیلمها خیلی میکنند که مسئله یهودکشی فراموش نشه، و همیشه مردم جهان دربارهاش فکر کنند.
✍️نوشتن روزانه نویسی و گزارش نیک ۱۳۵
✍️نمی دونم کاریکاتور حلزون چهشکلیه امشب که در موردش بنویسم.
وای خدای من حلزون رفته رو تخته سیاه مدرسه نویسندگی، چشماش که آلبالو گیلاس میچینه، اما حرکتش به طرف نور و روشنایی است. چه تصویر امیدبخشی است نور سفید در کنار آبی آسمانی و تخته سیاه خط دار. آینده خوبی در انتظارمونه. انشالله. ( شد مثل گفتن فال قهوه از ته فنجون قهوه)
دوشب هست که گزارش نیک را نتوانستم بنویسم، یک شب به دلیل اینکه هیچ ایده ای نداشتم و شب گذشته هم دیر رسیدم خونه دیروز دو تا از همکارانم آمدند و خواهش کردندکه شب با هم برویم تاتر کمدی که نمره خوبی هم دارد، با اینکه اصلا دلم نمیخواست بروم و باید بعد از کار برای جلسه درمانی کمرم هم میرفتم اما قبول کردم که بروم ، با خودم گفتم تا به حال که تاتر کمدی نرفتم، شاید محتوی خوبی هم داشت، کاش نرفته بودم از هجو ،هم کمتر بود ، تمام محتوی راجع به پایین تنه بود، وسط تاتر حیف اسم تاتر، میخواستم بیام بیرون، اما چون دوستانه باهم رفته بودیم تحمل کردم، پیش خودم فکر کردم حتی در این شرایط چقدر راحت از حماقت و لودگی عده ای از مردم کسب در آمد میکنند. حتی حیف تاسف، تاسف حیف میشود.
به هر حال دیر رسیدم و شب قبل هم خوب نخوابیدم، صبح زود خواب و بیدا ر بودم ، برادرم آمد که مادرم حالش خوب نیست و دکتر هم نمی آید، فوری رفتم داروخانه و داروهایی را که میدانستم گرفتم و به مادرم دادم تاکمی آرام شد و خوابید . تاظهر کارهای خانه را میکردم، ناهار مادرم را غذای ساده ای دادم، تا بعداز ظهر بهتر شده بود، کمی که شرایط آرام تر شد و کارهام را انجام دادم، تمرین خطاطی کردم، موقع کار کردن هنر خیلی ذهنم آزاد میشود . امروز داشتم فکر میکردم بهدر موردآدمهایی که با آنها آشنا شدم، چقدر آدمها را نمیشود شناخت ، اینکه هر چقدر به آدمها نزدیکتر میشوی چقدر تناقض در رفتار و گفتار زیاد است، چطور میشود حتی با یک نفر خلوص و صمیمیت را تجربه کرد؟اگر آدمی برای تجربه ارتباط خلق شده باشد چرا واقعا تجربه یک ارتباط ساده اینقدر سخت شده است، فقط تماشاگر شده ام. آخر شب میخواهم ادامه داستان وانهاده سیمون دوبوار را بخوانم. با تنها چیزی که این روزها میتوانم حال بهتری را تجربه کنم هنر است که آن را هم از کسی آموختم که بیشتر به لحاظ احساسی اذیتم کرد، اما خوب شاید از این مسیر باید به این هنر میرسیدم.
-کتاب کودک «پالتوی قرمز» را خاندم. نوشتهی «لیلی ایمن». تصویرساز «مرتضی ممیز». از ویژگیهای تصاویر: رنگهای تخت و تند با کنترست بالا. تصاویر خطی بدون پرسپکتیو و سایهروشن. گاهی انگار تکههای کولاژند در زمینهیی تخت. تکنیک بافت و چاپ دستی شابلونگونه هم میبینم؛ در شاخ وبال درختان و ساختمانها. داخلِ زمینههای تند رنگی، عناصر بصری آشکار و پویایند. رنگهای زمینه؛ سیاه، قرمز، آبی، زرد و نارنجی. همشان فسفری. فیگورهای کودکانه با خطوط سفید و ظریف. خلاصه این که تصویرسازی کتاب با متن کودکانه هماهنگ است و بسامان.
-وبینار امروز گوش کردم. از بس سرمشغولی دارم، به دیدن نمیرسم. از آثار «زرد» گفتند و از مقالهی «مجابی» در این باب. وقتی ویژگیها را میخانیم، میفهمیم ما هم از این خطاها مبرا نیستیم. اما با تمرین و مطالهی هرچه بیشتر آثار خوب میتوانیم در دام زردنویسی نیفتیم. حالا این ویژگیها چه هستند؟ چندتایی بداهه از آنچه گفتند و در خاطرم نشست: شخصیتهای تخت سیاه وسفید. جنگ نیروهای شر با قهرمان و پیروزی همیشگی قهرمان؛ حتی اگر بمیرد. عشقهای افراطی و سانتیمانتال. اتفاقات پیشبینینشده برای پیشبرد داستان بدون هیچ روال منطقی، پشتش و… فکر کنم از پنجول پنجتن آلعبا -پیادهروی،کلمهبرداری ،تکرارآموزی، هزارکلمه، گزارش نیک- برای گزینهی تکرار آموزی همین مقاله را بازخانی کنم.
– امروز کارم زیاد بود. جدا از روتین روزمره، احتیاجات خانه را خریدند. جابجاشان کردم. تمیز کردم. شستم. پختم. فسنجانِ نهار، الویهی شام، و سبزیشستن برای قورمه و پلو. خردکردنش ماند برای فردا. خسته و لکنته سر بلند کردم. ساعت چهار بود. از صبح زود یکسره سرپام. شب هم که چندیست «دو» میخابم. بعدش، لالو باز کار بود کار. «خ» میگوید دندان رو جگر بگذار این نیز بگذرد. بعد هرجا خاستی برو. تا ببینم. فعلن که از دستم خارجست. آنقدر صبریدم که کش صبرم هرز شده و عنقریبست، بگسلد.
سپس از لج پرتشدن وقتم، تِرتریدم. بیشتر. هرزگردی در اینستا: دیدن معماری داخلی و خارجیِ بهروز، خانههای کپسولی؛ نقلی و ارزان که هر جایی میشود برپاشان کرد، مبلهای بادی و کمدهای تاشو، میکرودوربینهای جاسوسی، گربهها و…هی نگاه کردم و نگاه. بهخودم آمدم. دیدم اوه… یکساعت همینطور وِلم. از سرم افتاده بودها. وقتم را پرت میکند و ذهنم را از انباشت اطلاعات، منگ. باید تا وسوسه شدم، بجاش کتاب بخانم. تا حواسم نگریزد سوی لشگردی ولگردی.
_ خونه تکونی
_ انقضای سال واژهام به سرآمد. قرار گذاشته بودم تا پایان شهریور ماه باهاش پیش برم و حالا شش ماهه دوم رو با سالواژهی جدیدم« ارتباط و خلاقیت در نوشتن» شروع میکنم.
_ چند تا مصاحبه کاری.
_ کتاب تفکر سریع و آهسته.
_ زبان
_ نویسندهساز
_ پیادهروی
گزارش نیک پنجشنبه ۲ مهر پاییز ۰۵
✓ 🪩 گزارش نیک | تسویه حساب با گذشته
ساعت سهونیم ظهر بود که به کافه بالیست رسیدم. همان ساعت عجیب بعدازظهر که عقربهها دیگر عجلهای برای رسیدن به جایی ندارند. نور آفتاب از شیشهی کافه گذشته بود و روی سطح میز افتاده بود. نه روشن و تیز، بلکه زرد و کمی غبارآلود، چنانکه لبهی فنجان را روشن میکرد و سایهی دست را روی کاغذها میکشید.
نشستیم و کاغذها را روی میز پهن کردیم.
صفحههای سفید، در آن نور عصر، بیش از آنکه سفید باشند رنگ استخوان داشتند. گوشهی یکی از برگهها زیر فنجان گیر کرده بود و هر بار که دستم را روی میز حرکت میدادم، صدای خشخش بسیار کوتاهی میداد. صدایی کوچک، اما واضح، مثل ورقزدن تقویمی که سالهای زیادی از آن گذشته باشد.
قرار بود دربارهی چیزهایی بنویسیم که در ذهن من سالها فقط به صورت چند جملهی پراکنده باقی مانده بودند. حقوق معوقه و حق بیمهای که کارفرما پرداخت نکرده بود. حالا باید برای هرکدام تاریخ پیدا میکردیم، رقم مینوشتیم، سند کنار سند میگذاشتیم و آن آشفتگی قدیمی را به زبانی تبدیل میکردیم که اداره کار بتواند آن را بخواند.
همین تبدیلشدن برایم عجیب بود.
چیزی که زمانی در زندگی روزمرهام اتفاق افتاده بود، حالا دیگر بوی روزهای کاری و خستگی نمیداد. بوی کاغذ میداد، بوی پرینتر و جوهر و پوشهی مدارک. گذشته، وقتی وارد پرونده میشود، انگار لباس دیگری میپوشد.
قهوهی اول را که آوردند، گرمای فنجان از میان سرامیک به کف دستم رسید. لبهی فنجان هنوز داغ بود و بوی قهوه، پیش از آنکه اولین جرعه را بنوشم، خودش را به صورتم رساند. بوی تلخ و برشتهای که برای چند ثانیه فضای کافه را از بوی کاغذ و دود جدا میکرد.
جرعهی اول تلختر از چیزی بود که انتظار داشتم.
قهوه را روی زبان نگه نداشتم. پایین رفت و گرمایش در گلو ماند. بعد دوباره برگشتم به تاریخها و رقمها.
فنجان دوم را چند ساعت بعد نوشیدم. وقتی هوا در پشت شیشهها رنگ دیگری گرفته بود. آن قهوه دیگر مزهی آغاز نداشت. مزهی پایان یک کار طولانی را میداد. قهوهای که آرامآرام سرد میشود و آدم تا آخرین جرعه متوجه میشود که مدت زیادی گذشته است.
بین این دو فنجان، چند نخ وینستون عقابی قرمز روشن شد.
سیگار اول، همان لحظهای که روشن شد، بوی تند و خشک تنباکو را بالا آورد. دود در نور عصر دیده میشد. باریک، خاکستری و لرزان. وقتی دستم را حرکت میدادم، به جای آنکه ناپدید شود، شکلش را عوض میکرد. نوک سیگار سرخ میشد، خاکسترش آرام بلند میشد و هر بار که آن را در زیرسیگاری میتکاندم، صدای خیلی خفیف افتادن خاکستر روی خاکسترهای قبلی شنیده میشد.
بوی دود روی لباس میماند. حتی وقتی سیگار تمام میشد.
شاید همین بود که خاطره را به امروز وصل میکرد.
آدم بعضی روزها را با اتفاقات بزرگ به یاد نمیآورد. با بوها به یاد میآورد. با گرمای یک فنجان. با رنگ نور روی میز. با صدای کشیدهشدن صندلی روی کف کافه. با تلخی قهوهای که کمی دیرتر از همیشه پایین میرود. با خاکستر سیگاری که در زیرسیگاری جمع شده است.
و امروز، در میان همین جزئیات کوچک، گذشته هم آرامآرام خودش را نشان داد.
سالهایی که حقوق باید پرداخت میشد و نشد. ماههایی که بیمه باید رد میشد و نشد. چیزهایی که آن زمان شاید آنقدر درگیرشان بودم که فرصت نکردم درست به اندازهی واقعیشان به آنها نگاه کنم.
حالا، بعد از سالها، برایشان پرونده ساخته بودیم.
عجیب است که زمان میتواند یک مسئله را هم کهنه کند و هم تازه.
کهنه، چون سالها از آن گذشته است.
تازه، چون کافی است امروز دوباره نامش را روی کاغذ بنویسی تا همان مسئله، با تمام وزنش، برگردد سر میز.
وقتی متن شکایت آماده شد، لحظهای دست نگه داشتم. صفحهی گوشی، کاغذها، فنجان نیمهخالی و زیرسیگاری پر، همه کنار هم بودند. هیچ موسیقی باشکوهی پخش نمیشد و هیچ اتفاق نمایشیای نیفتاد. فقط یک کار اداری به پایان رسیده بود.
اما درون آدم همیشه اتفاقات بزرگ با سروصدا رخ نمیدهند.
گاهی فقط یک نفس عمیقتر میکشد.
گاهی شانهها اندکی پایین میآیند.
گاهی وقتی از جا بلند میشوی، حس میکنی چیزی که مدتها پشت سرت راه میآمد، برای چند قدم عقب مانده است.
از کافه بیرون آمدم. هوای بیرون با هوای داخل فرق داشت. صورت را مستقیمتر لمس میکرد. بوی سیگار هنوز از آستین لباسم بلند میشد و مزهی قهوهی دوم، تلخ و کمرنگ، هنوز ته دهانم مانده بود.
شب داشت از گوشههای شهر بالا میآمد.
و من با خودم فکر کردم شاید عدالت همیشه با یک اتفاق بزرگ آغاز نمیشود. گاهی از یک میز کافه شروع میشود. از چند برگه، چند تاریخ، دو فنجان قهوه و چند نخ سیگار.
از همین چیزهای کوچک و واقعی که یک روز، سالها بعد، وقتی به یادشان میآوری، میفهمی آن روز فقط در یک کافه ننشسته بودی. داشتی یکی از درهای بستهی گذشته را آهسته باز میکردی.
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==
در ابتدای یکی از یادداشتهای
شاهین کلانتری که از نویسندهی دیگر نقلقول نوشته بود،
خواندم: روزت را شروع نکن مگر آنکه آن را روی کاغذ به پایان برده باشی. (نقل به مضمون)
و باید بگویم دو روز است روزم را به دلیل گیج بودن از عوارض سرماخوردگی یک روز مانده به آخر شهریور، پیش از نوشتن صبح شروع میکنم، اما در ادامه ننوشتن را جبران میکنم.
امروز اولین روز پیوستن من به گزارش نیک است پس بهتر است با منفیجات شروع نکنم.
همراه دوستان نویسندهساز که بعد از تقریبا شش ماه از دیروز به جمعشان برگشتم، میتوانم بگویم حدودا هشتصد کلمه در بیست دقیقه نوشتم هر چند استاد گفته باشد هزار کلمه داستان در بیستوپنج دقیقه.
راستش پنج دقیقهی اول را خودکار به دست زل زده بودم به کاغذ، انگار کلمهی داستان ذهنم را سه قفله کرده بود اما اتفاقا به جاهای خوبی هم رسیدم شاید ادامهاش دهم و چیزهایی به آن اضافه کنم.
بعد هم گشتی توی حیاط زدم، گشت که نه من بیشتر پیادهی روزانهام را حیاط رَوی میکنم. این یکی را خیلی وقت است منظم انجام میدهم درست مثل نوشتن صبحگاهی.
در واژهدان هم سری چرخاندم البته:
هزار گمشده را در نماز مییابی
چرا به فکر خود ای بیخبر نمیافتی؟
«صائب تبریزی»
امروز با توجه به تِی کشیدن کل سالن پذیرایی لیاقت ده شدن از همه چیز را دارم، حتی اگر به خودم قول داده باشم بعد از نوشتن گزارش نیک پارهای از کتاب
باغ درون را که دیروز باعث برگشت آرامش به رگهایم شد بخوانم.
https://t.me/tarqim1
آدمها آدماند
ــ پیشترها فکر میکردم رنج و نکبت نوشتن آدم میشناسد، تا اینکه مطلبی خاندم از استاد. نوشته بود در میرود از نوشتن. گفتم عجب، پس که اینطور. فقط ما نیستیم دو پا داریم و دو پای دیگر هم قرض میکنیم و الفرار. پس استاد هم که بتی ساختهام از او در ذهن، دچار میشود. مشکل همینجاست دیگر، فراموش میکنم آدم آدم است نوشتن نوشتن.
ــ هزار کلمه در شانزده دقیقه. این هم از جدیدترین رکورد امروزم.
✍ فاطمه محمدی
#گزارش_نیک
https://t.me/Mohammadfaty2
سلام
امروز کارهای تکراری به انجام رسید . با کلمه برداری ونوشتن آن ، توانستم وقتهای مرده را کمی روح ببخشم .از جمله انها کج روی، دقت نگری، هرزه نالی،شب نورد، جدا بافتگی ، رفیقانه،تنگ راه.
کتاب هیچکاک وآغا باجی را چند صفحه خواندم
وبینار امروز نکته های خاص داشت بخصوص نویسنده باغ مارشال که می نویسد ولی وقت خواندن ندارد ، متاسفانه برق وشارژ موبایل باهم تبانی کردند ودستم تو حنا موند.
گزارش نیک
_تصمیم گرفتم «گزارش نیک» بنویسم. چه کاری است که در کانال تلگرام هم بگذارم. شاید همین فکر یکی از دلایلی بود که باعث میشد ننویسم.
_از خواب بیدار شدم و دلدل کردم که بروم دومیدانی، اما نرفتم. دیشب تا ساعت ۱۰ کلاس داشتم و خسته بودم.
_ ساعت ۱۰ آزمون اسپیکینگ آیلتس داشتم. همان نمرههای همیشگی؛ بین ۷ و ۷.۵ میچرخم.
نمرهی آیلتس از ۱۰ نیست، از ۹ است🫡😂! قرار شد روی گرامر کار کنم. گرامرهای درست استفاده میکنم، اما خیلی پیچیده نیستند.
_دوباره به ادامهی تحصیل در داخل کشور فکر میکنم؛ بین ارشد مجدد آموزش زبان و دکتری آموزشوپرورش.
_ افتادم به جان اتاق و حسابی تمیزش کردم. وایتکسمالی به ظرفشویی، آب داغ و بهبه! چه بوی شویندهای!
_جلسهی دوشنبهی نویسندگی پیشرفته را گوش کردم. داستان آلمانی خیلی باحال بود. تمرین «ذهنینویسی» هم . نوعی ذهنینویسی
_ رفتم آرایشگاه و ناخنها را از ته ریمو کردم. حالا طبیعی طبیعی شده است.
._بعد از آن یک قهوه زدم و در آفتاب پاییزی، در خیابانهای چهارگانهی گوهردشت قدم زدم؛ از این مسیر:
بلوار باغستان ـ دهم اشتراکی ـ انقلاب ـ رستاخیز ـ اصلی.
_از کافهکتاب بلوا، کتاب «یادداشتهای روزانهی مقاومت» ترجمهی سروش حبیبی را خریدم. فکر کنم اولین وبینار نویسندهسازیای که شرکت کردم، استاد داشت همین کتاب را میخواند. چاپ تمام بود، پس قاپیدمش.
شمع هم خریدم.
چسیچسیچسی.
_یک دفتر چرمی هم خریدم برای اینکه هر روز سؤالهایی را که میخواهم از بچهها بپرسم، در آن بنویسم. این را از مدرسه آموختم؛ آشتی با دستخط. و همانطور که در کتاب «طریقت نوشنن» بود: نوشتن کار جسمی است. راست میگوید.
_برگشتم. پریا و داداشم و سپهر آمده بودند.
خیلی ناخودآگاه گفت: «نگار، از وقتی مینویسم امیدم برگشته.»
گفتم: «ااا! نمیدونستم نوشتن رو دوست داری.»
یک نسخهی کامل از کتاب «راه هنرمند» جولیا کامرون را بهش دادم و آن دفتر چرمی خیلییییی خوشگل و خودکارهایش را هم به پریا دادم.
گفتم: «قول بده هر روز سه صفحه بنویسی.»
_بیحوصله بودم. ساعت ۱۷ اوج بیانگیزگی بود. اما وبینار نویسندهساز حسابی شارژم کرد. ارزشهایم را یادم آورد.
نیم ساعت نوشتم.
نوشتم:
«نویسندهی سرنوشت، برو کنار. من پایان قصهام را بنویسم. مگر فقطتو نویسنده ای؟ خب، منم هستم.»
نوشتم که ۹۳ سالهام. آخرین ماراتن را رد کردهام و ژل انرژیزای مخصوص دوندههارا خوردهام و شام سیر خوردهام و درشهری که پل معلق دارد خواهم مرد.
۳۳ هزار یا ۳۳۳ هزار دانشآموز را تحت آموزش قرار دادهام و برایشان غذا و شرایط زندگی فراهم کردهام.
یک پسر ۶۰ ساله هم دارم که احتمالاً در سیوسهسالگی به دنیا آوردهام.
_داستان دختر موطلایی را هم نوشتم؛ دختری که ته جنگل میخواهد بیاید بالا و روشنایی را ببیند.
پانی میآید و به او میگوید نردبان بساز.
اما مشکل نردبان این است که دختر موطلایی پایش را روی پلهای میگذارد و میافتد.
جنگل تاریک است و بالای جنگل نور است.
نردبان هم هنوز قوی نیست.
_در وبینار نویسندهساز با کتاب «اثر انتظار» آشنا شدم. مشتاق شدم کتابهای دیگرش را هم بخوانم و دربارهشان در وبسایتم بنویسم.
_چقدررر شعرهای میکیس تئودوراکیس را دوست داشتم. نمیدانستم آهنگساز «زوربای یونانی» بوده.
_یک پست از ست گادین را هم با نظر خودم در کانال گذاشتم؛ دربارهی چهارگانهی «مسئولیت، تقصیر، سرزنش و شرم».
فاطمه یاوری هم یک کامنت پُر و پیمان برایم گذاشت.
سالواژه: پژوهشیدن
امروز درس جدید داشتیم. مبانی رنگشناسی. استادمان گلی از گلهای بهشت. خوشخنده و پرشور. شاید کمی زیادی. همین شد که بچهها شروع به هیتیدن کردن. گفت استاد دانشگاه است ولی اینجا راحتتر است و خودشتر. من هم برای همین خوشم آمد. انتظار نداشتم انقدر سریع گرم بگیرد. گاهی هم گاردبگیرم به کار میوفتد در مقابل گرمبگیرها. ولی رهاییاش خیلی جذبم کرد.
بعدش به کلیشهها، توقعها و قالببندیها فکریدم. به اینکه اگر یکی درشان نگنجد ذهنمان به واسطه اینکه خودمان درشان گنجیدیم آژیر خطر میگیرد. «مثلن خجالت نمیکشی انقدر زیادی راحتی؟» یا خجالتهای دیگر که تا دلت بخاهد زیادند. به نظرم اینطور هم نیست که چون زمانه عوض شده بگوییم «شرمدهی تمام شده» یا «بابا اینها که چیزی نیست قبلنها را یادت نمیآید.»
شرمها عوض میشوند و دهندگانشان هم. قالبها عوض میشوند و قالبگیرها هم. هروقت چیزیست که از کنارش میگذری همان شرمدهیِ رسوخکرده در خودمان است. در مایی که آنگونه بودیم و حالا نمیدانیم چگونه اینگونه را بپذیریم.
بدترین قسمتش ندیدن قوت طرف مقابل است. خودم هم ضعیفم درش. دیگر حواست نیست او که اینگونه است دارد چگونه آموزش میدهد و با چه کیفیتی؟
باز سر کلاس دیگری درباره پاکسازیهای تأثیرگذار صحبتی پیش آمد. درباره مُد جدید: «متاسفم لطفا منو ببخش متشکرم دوستت دارم» آسترولوژی و اینهایی که مدام دارم میشنوم. احساس خطر میکندم شنیدن چیزی جدید از آدمهای زیاد. مطمئنم میکند مُدی جدید است و ازش دور باید شد.
به نظرم با جملهی قالبندی شده نمیشود آرام شد. فقط سرپوش است بر غمت. فقط میپوشانیاش تا بیرون بزند، زمانی دیگر. به جایش نیم ساعت بنویسی هم تخلیه میشوی هم منبع غمت را میابی و خدا را چه دیدی، شاید حل شد؟
تازگی مشکلم این است که میآیند و به تو هم میگویند این کار را بکن. قافل از اینکه ما نوشتن را داریم.
https://t.me/ReyhaneRabani
—هنوزم پس از چند روز بیماری ضعیف و بیحالم. روزم را با صفحات صبحگاهی شروع میکنم.
—سری به دفتر شعر شاملو میزنم. چند واژه را یادداشت میکنم.
—وبینار امروز بیستوپنج دقیقه مینویسم. آرامتر میشوم. چرا که این چند روز استرس زیادی را تحمل کردم.
—خانمی برای گرفتن مهریه و طلاق و استرداد جهیزیه و حضانت فرزند با من تماس میگیرد. پاسخم منفی است. دل و دماغ پروندههای خانوادگی را ندارم. اعصابم خراب میشود.
—بالاخره امروز دفتر شعر اخوان ثالث را تمام کردم.
https://t.me/soraya_ahmadiani_132
درون درونیترین لایههای فکرم، مچاله مینشینم.
حس تهی بودن و برهوتی دهشتناک.
صفحات، خالیتر از خالی.
تنها انگشتانم آمادهی آمادهاند و قلم ترسان و لرزان روی یکی از همان تهیصفحات، خبردار میایستد.
خبر دار.
سرخط.
منتظر فرمان.
فرمان نمیآید.
خطی صاف میکشد و خطی دیگر و خطی دیگر.
اینپا آنپا میکند و خطی منحنی میکشد و برمیگردد.
خبری از فرمان نیست.
ایستاده آرام، حبس انگشتانی بیهدف شاید، مردد.
خبری از فرمان نیست.
چمباتمهزده گوشه ذهنی خالی.
حتی کلمهای نمیچکد.
و قلم کلافه مینویسد: «امروز را مرخصی دادهام به ذهنم تا فقط بخوابد».
قلم میافتد در آغوش سپیدی کاغذ و انگشتان پهن صفحه، بیحرکت.
برای لحظهای تنها سکوت.
دنگدنگ خبر میرسد:
– بنویس از روزانههای تکراری روزها.
بنویس از شبانههای مدامِ شبهای تکراری.
– آخر از تکرار چه سود؟ از نگارش این پوچساعتهای دیوانه؟
– شاید آنمیان چیزی بدرخشد و ایدهای شکل بگیرد و رقصی کنند کلمات درمیان سطرهای از انتظار خسته.
قلم باز میایستد در بندبند انگشتان منتظر.
قلم میغلطد تبدار و سراسیمه.
چیزکی شکل میگیرد شبیه وصفنامه یا بیانیهی اعلان.
روزنوشتی از تمامی ساعات.
از چاشت و از صبحانه. از صحبتها. از خندههای لحظهای. از گریهها. از قرارهای عاشقی. از بایدها و نبایدها.
کمکم جان میگیرد تن خستهی خودکار. دویدنش روح را دوباره میدمد به برهوت کاغذ و سبز میشوند دانهدانه واژهها و گل میدهند سطرها ردیف و بهقائده، جملهها.
ذهن میرود از مچالهگاه و میتراود خود را میان بند بند انگشتان.
تا زنجیر سکوت سُر میخورد از آونگ افکار، میشکند و بعد از آن درهمبرهمی و پریشانی بلند میشود تا برود از میان بزم واژهها. و میرقصد واژه و واژه و واژه. تا به ته میرسد خشکیِ الفاظ.
شب یک شب دو تمام شد. صفحات آخرش فوقالعاده خواندنی بود. به ۵۰ صفحهٔ آخر که رسیدم، یک آن گمان کردم انرژی نویسنده کم شده و نبوغش در صفحات قبلی جا مانده. اما صفحات آخر حالوهوای دیگری داشت که اگر نبودند این شاهکار نصفه میماند.
دو فصل از تقویم بیهدفی خواندم. این کتاب برای من مفید است چون کمک میکند از قیدوبندهای هدفمندی افراطی خلاص شوم. بهشدت پیشنهادش میکنم به کسانی که مثل من روی هدفمندی هر ثانیه از زندگیشان وسواس دارند.
سریال the fall of the house of usher را شروع کردم. دو سریال قبلی این کارگردان را بیشتر دوست داشتم. سه قسمت را به خاطر دو بازیگر موردعلاقهام کارلا و کیت دیدم که متاسفانه کیت در قسمت سوم میمیرد. نمیدانم بقیه قسمتها را چطور بدون او ببینم.
حدود ۱۲۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم و صفحه ژورنالینگ سایت را خواندم.
استاد در نویسندهساز سخنان جالبی گفت که در عمق جانودلم نشست.
دیگر کار خاصی انجام ندادم. فعلا بدرود.
https://t.me/zahrahabibi9626
صبح به پادکست دیروز سرزبان با موضوع «دیدگاه و جنسیت» گوش دادم. از کاربرگ و یادداشت مرتبط هم رونویسی کردم. به پادکست دیروز نویسندهساز هم با موضوع «تجسمبخشی» گوش دادم. کمی هم درس خواندم برای درس دادنم.
عصر ادامهی فیلم «داستانهای موازی» اصغر فرهادی را دیدم. زنی نویسنده با دیدزنی آپارتمان روبهروی خانهاش، سوژهای برای داستانش مییابد. ناشر داستانش را چاپ نمیکند و او داستانش را میدهد به پسر جوانی که توسط خواهرزادهی زن نویسنده اجیر شده تا به او در اسبابکشی کمک کند. پسر جوان به ارتباط ساکنان آپارتمان روبهرو با داستان پی میبرد. داستان را به نام خود رونویسی میکند و با واقعی پنداشتن آن، مزاحمتهایی برای ساکنان خانهی روبهرویی که همکارند پدید میآورد. کلاً همه چیز آخر داستان تغییر میکند. به ویژه پسر جوان تصمیم میگیرد نویسنده شود. این دیالوگ زن نویسنده و پیرمرد آپارتمان روبهرویی برایم جالب بود:
«-یه اردک چطوری میره توی یه بطری؟
+ چی؟
-اردک چطوری جا میشه تو بطری؟
+از چی حرف میزنین؟
-از قدرت خیال، اردک واقعیه، بطری هم واقعیه، اما اردک توی بطری نه، همش ساخته و پرداختهی ذهنه، حرص خوردن نداره که.»
با دوستانم در جلسه گروهیمان از نقاط عطف زندگیمان گفتیم و اینکه زندگی سینوسی است و شکست و پیروزی کنار هم جریان دارد.
از کتاب «یادداشتهای سرگردان» خواندهام. در ادامه هم خواهم خواند. شاید کمی هم درس بخوانم. ولی دیگر لپتاپ را خاموش میکنم که بیشتر کنار خانواده باشم.
1405.7.2
قهرمانی
#گزارش_نیک
اول صبح بیدار شدم و خودم را سبک و سالم حس کردم دستها و بازوانم را لمس کردم و خودم را یافتم. آری خودم بودم سالم شده بودم و در سرم چیزی وول نمیخورد. نشستم و بعد از چند روز مثل بچهی آدم وضو گرفتم و نماز خواندم و سجدهی شکر به جا آوردم که سلامت هستم. و به کارها و امور عقب افتاده بپردازم اما با خود گفتم چیزی عقب نیفتاده و حتی جلو هم افتادهام از اینکه در مراحل سرماخوردگی قوت گرفتم و از ناتوانی گریزانم. سراغ نوشتن رفتم و یادداشتی برای کانالم نوشتم که در طول روز آن را گسترش دادم و از شوق پیادهروی در پوست خود نمیگنجیدم. ساعتی پیاده رفتم اما آرامتر از هر روز و به خودم زحمت ندادم. واقعا هوای صبح زندگیبخش است. بعد از صبحانه کمی بیشتر نوشتم و استراحت کردم و قرص و شربت را سر ساعت خوردم و ساعت یازده صبح انرژیام تمام شد و یک خواب سبک کردم و بیدار شدم و کمی از کتاب خسرو خوبان را خواندم و یک واژه در یک کتاب صوتی نظرم را جلب کرد که قشنگ و با معنی بود. و آن واژه دنگال است یعنی جای بزرگ و بی سر و ته. بعدازظهر هم دنبال عینکم رفتم و برای نمرهی جدید یک عینک نو سفارش دادم. قیمتها بیداد میکند و ناراحت کننده است. وبینار شرکت نکردم و فایل صوتی را گوش گرفتم. امروز کارم تمام است چشمهایم را بستم و استراحت کردم. نمرهی امروز هفت است. با این حال کانال تلگرامی را تعطیل نکردم. ادرس کانال👇
https://t.me/notetoday1
گزارش نیک ۳۲
نباید بگذارم بیکاری، باعث مرگ وقتم شود. باید از روزم مفیدتر استفاده کنم.
باری، امروز زیاد خوابیدم. آزادنویسی مفصلی داشتم. کانال تلگرامم را بهروز کردم.
به گرما فحش دادم. کِی هوا سرد میشود؟ مگر پاییز نیست؟
«جنگ آخرالزمان» خواندم.
شعر خواندم. مشق شعر کردم.
تمرین «نویسندگی خلاق پیشرفته» را آغازیدم. دوستش دارم. راوی اصلا شبیه خودم نیست و این برایم بسیار جذاب است که در قالب دیگری، بنویسم.
با نحو هم کمی بازی کردم.
به گرما فحش دادم.
عملیات پیچیدهی کاهش سیگار ادامه دارد. از فردا دوباره ورزش هم میآغازم.
نوشتن و تفکریدن را ادامه دادم.
شب را با فیلم یا سریال و «جنگ آخرالزمان» پایان میدهم.
قبل از خواب، کمی هم به گرما فحش میدهم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷ از ۱۰
📝 #گزارش_نیک ۱۳۵
لقمه نان و پنیری خوردم و رفتم پایین خونه خاله مرحومم تا حلوا درست کنیم(خونه پدربزرگم حیاط دار و دو طبقه است ولی آپارتمانی نیست)مسقطی ها رو زیور درست کرده و آماده بودن. رقیه حلو زرد درست کرد منم تو بسته بندی مواد و ریختن حلوا ها همراه بقیه دختر ها کمک کردم حدود سر ظهر کارمون تموم شد و ناهار دمپخت با مرغ خوردیم بخاطر خستگی زیاد خوابم برد امروز این احساس رو داشتم که هر چقدر هم تلاش کنم دوست داشتنی باشم باز هم بخاطر فرهنگ غلط و طایفه پدربزرگم بین این جماعت غریبه محسوب میشم و محکوم به تنهایی ام شاید فقط هستی دختر خالم دلش واسم بسوزه. عصر رفتیم بهشت زهرا و مشغول پذیرایی از مهمان ها شدم از رو های قبل خلوت ت بود پیاده با هستی برگشتیم خونه و سیب زمینی پوست کردم و شام خوردیم. بعد شام باز هم از مهمان های جدید پذیرایی کردم تا ۱٠_۱۱ شب رثز آخر مراسمه فردا صبح میرم خونه هستی هم میره یاسوج؛ با عاطفه و آزاده و ند نفر دیگه که اینجا نیستن قهرم قلبم رو بد طور شکستن.همکلاسی های سابقم پریا بهم زنگ زد و تسلیت گفت محبوبه و نرگس هم پیام دادن. سی دقیقه کتاب صوتی جای خالی سلوچ رو گوش دادم. و یکم از شعر های شهریار بلند خوانی کردم.
پدرت گوهرخود را به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم_حیدربابا ایلدیریملار شاخاندا حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا
مریم باقری۲ مهر۱۴٠۵
@Maryamwriter_2
لطفا به گزارش نیک من دست نزید. این گزارش آلوده به ویروس سرماخوردگی است.
این کلمات را از میان مف بینی، چرک گلو، سردرد، بیحالی و عطسههای پیدرپی بیرون کشیدهام.
او، سرماخوردگی، دیشب من را خورده. درحال پاره کردن شکمش هستم تا خودم را بیرون بکشم.
از شدت آزرده جانی صبح زود بیدار شدم. خبری از آفتاب نبود. آب جوش، یک قاشق عسل و چند قطره آب لیمو ترش. همه را در یک لیوان به جان هم انداختم. نوشیدم و نوشتم. آزادانه؟ نه بیخبرانه. اصلا معلوم نشد چه بود و چه نوشتم. دیدم دیگر جان نمانده پس دوباره خوابیدم.
وقتی برای بار دوم بیدار شدم آفتاب یک دستش را از پنجره به داخل اتاق انداخته بود. این بار یک لیوان چای نوشیدم و بعد از آن با فاصلهی یکساعت یک لیوان دمنوش. حالا احساس میکنم کمی بهتر شدهام.
به حال و هوای جوانی از شاهرخ مسکوب سر زدم او هم وضعیت من را دارد. در روزنویسیاش در تاریخ ۴۲/۴/۳۰ نوشته که دچار سرماخوردگی، گرمازدگی و مشکل معده شده است.
سال قبل از نیچه چیزهایی خوانده بودم. نگاهش برایم تازگی داشت و حرفهایش شنیدنی بود البته که سبیل او هم دوستداشتنی بود. چنین گفت زرتشت را خریدم همانطور که خودش میگوید کتابی برای هیچ کس و همه کس. خریدم، اما نخواندم. حالا چند روزی است این کتاب آمده و نشسته کنار دستم. بالاخره امروز شروع کردم به خواندنش.
آزادنویسیام در وبینار امروز داستان نبود. یعنی داستان نشد. معلوم نبود چه شد. جملات در هم تنیده و پریشان بودند. متاسفانه ویروس آزادنویسیام را هم بیمار کرد. اما با آنکه بیمار بود خوشحالم که بود.
۱۴۰۵/۷/۲
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
صفحات صبحگاهی نوشتم. نرمش، مدیتیشن، و پیادهروزی کردم. چقدر هوا گرم بود. اثری از پائیز نبود. ساعتم را که مدتها داشتم و استفاده نکرده بودم، به ساعتساز دادم تا اندازهی دستم کند. بعد هم رفتم خرید. خریدی که بیشترش خرید مواد غذایی بود. پنیر وگان سویا با سبزیجات، پنیر لاکتیکی، ماست ایسلندی، میوههای یخزده، خرما، پستهی تازه و … .
فایل جدید ارتباط با بدن را گوش دادم. فایل طرحواره استحقاق را به شیوهی تکرارآموزی، دوباره گوش دادم. و نکاتش را یادداشت کردم.
وبینار شرکت کردم. و به روش 25 دقیقه، آزاد نوشتم. و یادم افتاد، چه کارهایی باید انجام میدادم. یادم افتاد که باید به دوستی زنگ بزنم. وسیلهای بخرم و … .
پنیر سویا را به عنوان شام خوردم. چه طعم عجبیبی داشت. اصلن مزهی پنیر نمیداد. نمیدانم چرا زیادی شور بود.
همان اول صبح بعد از خوردن صبحانه، 2500 کلمه آزادانه نوشتم. که بسی حال داد . بخشی از تاثیر نوشتن بر حال و احوالم به دلیل خلاقانهنویسی است. مثلن همین شعر یا جملهورزی. همینطور متوجه شدهام که چالش هزار کلمه داستاننویسی که در وبینار نویسندهساز انجام میدهیم، هم بر شادی و اعتماد به نفسم اثر داشته است . یعنی ما این همه به تخیل نیاز داریم؟ خیلی مشتاقم بدانم. شاید هم همین خلاقیت است که به آدم جسارت میدهد. حتا به ذهنم رسید که یک بار وصل شوم در وبینار استاد و در این مورد حرف بزنم. از تجربیاتم بگویم و از ایشان بشنوم. حتمن میتوانند مرا با منابع خوبی وصل کنند.
در هزار کلمه داستاننویسی، ماجرای مردی را نوشتم که گربهای حنایی دارد به اسم ملوس. همیشه با گربهاش به پیادهوری کوتاهی میرود، او را به خانه برمیگرداند و بعد به پیادهرویاش ادامه میدهد. یک بار پس از بازگشت از پیادهروی میبیند گربه مثل همیشه به استقبالش نمیآید . دنبالش میگردد و زیر تخت پیدایش میکند و میبیند ای وای گویوم. بدجوری بیحال است. با تعجب بسیار او را در آغوش میکشد و چون گربه مریض مینماید و هر گونه غذا را پس میزند، در پی چاره او را به دامپزشکی میبرد. دامپزشک میگوید… از اینجا بعدش فقط سوال پرسیدم. و بالاخره تا پایان داستان برایم مشخص شد ولی به نظرم رسید که برای نوشتن از گربهداری لازم است دربارهاش جستوجویی کنم.
یکی دوتا کاریکلماتور نوشتم.
ترانهی اخیرم را که خودم خوانده بودم برای لاله و شبنم فرستادم و حسابی مورد محبت و نوازششان قرار گرفتم.
به فکر افتادم که برای دو داستان کودکی که این هفته نوشتم، خودم تصویرپردازی کنم. و قند در دلم آب شد. میخواهم با میترا و ساجده هم در میان بگذارم تا راهنماییام کنند.
با مامان و لاله و فرنوش تماس گرفتم.
کمی تئوری شعر خواندم. بخش ساختمان شعر. «مصالح کار شاعر همان دریافتهایی است که او به مدد تخیل، از انبار حافظهی ناخودآگاهش بیرون کشیده و روی کاغذ ریخته است. او باید این مصالح را سر هم کند، و هر جزء را در محل خاصی قرار دهد تا به یک ساختمان برسد.»
اسماعیل نوری علا میگوید برخی شاعران مصالح خوب و فراوان و بیانتها داشتند ولی در ساختمانسازی خوب نبودند. مثل احمدرضا احمدی.
بعضیها در قسمت مصالح چندان غنی نبودند بلکه معمار خوبی بودند. مثل فروغ.
و تعدادی از شاعران هم در هر دو سرآمد بودند. مثل نیما و شاملو.
کتاب وانهاده از سیمون دوبوار را از دیروز از کتابخانه درآوردهام و با خودم اینور و آنور میبرم. ولی فقط نگاهی به مقدمهاش انداختهام. انگار دلم هنوز گیر گور و گهواره است.
جاروبرقی کشیدم و ناهار پختم و ظرف شستم.
پیش از نویسندهساز هم با پسر کلی عکسهای سفر پارسال را دیدیم.