گزارش نیک ۱۱۸: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«ما ناگزیر نیستیم
از دیدن و شنیدن:
چشمان و گوش‌ها را
دستانِ ما پناه توانند داد.»

-اسماعیل خویی

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

31 تیر 1403

31 تیر 1403

121 پاسخ

  1. نیک‌روزی با پزشکان بلد و نابلد

    دو روز پیش انگشت فضول پام ضربه‌ی محکمی خورد که اشکم رو درآورد. فوری کبود شد و ورم کرد. با یه چسب پانسمان با انگشت کناریش بستمش که تکون نخوره.

    پریروز آخرین جلسه‌ی فیزیوتراپی زانوم بود. روی تخت فیزیو، چند صفحه پی‌دی‌اف خسرو خوبان خوندم.
    هنوز زانو خوب نشده، زدم انگشت فضوله رو ناکارش کردم از بس که بی‌هوا راه میرم و شیلنگ و تخته میندازم.
    خانومای فیزیوتراپ عسگریه خوش‌‌برخورد و کاربلدن. این چند روز که پبششون می‌رفتم، صبر و حوصله رو ازشون یاد گرفتم.

    به هوای خرید دونات شکلاتی رفتم سراغ بهنان. نداشت. گفت عصری درمیاد. به جاش چند تا زبون شیکری و کیک گردویی خریدم واسه آنیتا. از بس گشنم بود یکی از شیرینا رو تو مسیر بهنان تا مهرگان، جایی که ماشینو پارک کرده بودم، ریختم تو خندق بلا.

    به خونه که رسیدم، هول‌هولکی ناهاری دست‌و‌پا کردم.

    عصری یه سر به مامان زدم. حمید و نغمه و ایمان هم اومدن.
    مامان وقتی دور‌و‌برش شلوغه از ذوقش یه سر، روی تختش می‌شینه و نمی‌خوابه. من هی باید هول کمردردای بعدش رو داشته باشم.

    شب یه سر به خونه‌ی بدری، خواهر همسرم می‌زنیم. نگران گوش امین، پسرش‌ایم. رفته پیش یه دکتر گوش و حلق و بینی، خروج مایع از گوش رو که واسش گفته، شاخ غول شکسته، یه قطره بهش داده. نه سی‌تی‌اسکنی از سر‌و‌گوشش دیده، نه حاضر بوده درست و درمون به حرفاش گوش بده. امین میگه دکتره خودش حالش خوش نبود و توی چُرت بود. هر چی بهش میگم پنجاه روز پیش پشت سرم ضربه خورده، ممکنه خروج مایع شفاف از گوش با اون ضربه ارتباطی داشته باشه، دکتره میگه، من باید تشخیص بدم.
    همه نگران حال امین هستیم اما از پس‌اش برنمیایم ببریمش اورژانس بیمارستان. میگه فردا میرم، شب که دیگه دکتر متخصص نمیاد منو ویزیت کنه.

    ساعت حدود یازده شبه که برمی‌گردیم خونه. کاش این انگشت کوچولوی پام کار دستم نده. الان که خیلی متورمه و کبود شده. خانم زاهدی، فیزیوتراپم گفت همینکه با انگشت کناریش بستمش، خودش خود‌به‌خود التهاب و کبودی و دردش برطرف میشه. خدا از زبونش بشنوه.
    شب به قدری خسته‌ام که نمی‌تونم گزارش نیک رو بذارم توی کانال نوشته‌هام و سایت مدرسه‌ی نویسندگی.
    باید رو مدیریت زمانم یه تجدیدنظری بکنم.

    ۱۴۰۵/۶/۱۷
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  2. سال واژه: با تمام توان
    نمره: 10 از 10
    اولین قدم نوشتن برنامه روز
    1. وبینار نویسنده ساز
    2. خواندن 50 صفحه از حال و هوای جوانی.
    3. شروع به خواندن تاریخ مغول در ایران
    4. شروع به خواندن تاریخ ادبیات ایران- براون
    5. شروع جدی پروژه “عقل سالم میخوای؟ بپر بالا .” درمان ذهن و دل از طریق غذا و حرکت.
    6. نرمش صبح
    7. راه پیمایی نیم ساعت.
    8. کارهای معیشتی ، اجرایی ، و ادمین 3 ساعت.
    9. دیدن دکتر
    10. ادامه خواندن تاریخ مغول 1-2 ساعت
    11. گزارش نیک
    نثر بی نظیر شاهرخ مسکوب را که میخوندم متوجه شدم که اونهم آدمه. میخوابه ، میخوره، غر میزنه، عشقبازی می کنه ، نظریات سیاسی – اجتماعی داره و سهیم میشه، رفیق بازه، عاشق … ، پسرش آرش، و ایرانه. و چقدر با سواده یعنی هم در سطح و هم در عمق ، طول و عرض ادبیات رو پیاده و سر صبر طی کرده. برا همین منهم شروع کردم به تاریخ مغول خوندن . نه بابام مغول بوده نه ننم. ولی شاهرخ خیلی تو ماهرخشه. و عجب ساعت شماطه دار زنگداری بود، اون چند صفحه. واقعا این ایران کوفتی چیه که در روح روان هر ایرانی، جدا از علایق سیاسی، عقیدتی و فلسفی فرد، ریشه داره ، تو بنشه، والاتباره، بیخ داره ومنشا و خواستگاه و سرچشمه ذاتشه. بعد که چند صفحه میخونی، انکار داری روزانه نویسی مادرتو میخونی. دلت میگه قیییییییییژ و میره. و میگی عجبب، چرا اینقدر مردم ما شریف و ناخدایان مون عوضی هستند. بابا این کشتی شکسته ، به گل نشسته قرنی، رو کی و کی قرار به ساحل عافیت برسونیم. یک صدایی تو سرم میگه وقتی از خود خدایی و نظراتمون کوتاه بیا یم. مثل جواب X میمونه هیچ وزن و واحد مطلقی نداره که نداره ، که نداره. بسته به شرایط ، بسته به مجهولات و معلومات صحنه، تو هر لحظه،با داده های درست و دقیق، یک جوابی میده. یه روزصده یکروز منهای بینهایت. یه روز منفی یه روز مثبت، یک روز گران ،یه روز خرچسنه. کار با اینکه بابای من کی بوده یا قبله و قبیله مادرم کدوم طرفه نداره. والله نداره .
    در ضمن زمین بازیهای این ورزشگاه نویسندگی ،خیلی خفنند. قهرمان ساز ند. زمان ما یک نفر نبود که بگه خفن.

  3. گزارش نیک امروز
    ۸ایلول۲۰۲۶

    ۱.این لینکی که درسه نوبسندگی گزارشایی نیک را منتشر میکنند همیشه گم میکنم. پیداکردنش سخت است.

    ۲.امروز غذای خوشمزه ایرانی پختم ، خورشت قیمه. گوشت گوسفندش کم بو میداد. خوب پخت و خوشمزه بود.

    ۳. چند تا نوبت چکاپ دکتر گرفتم برای هفته بعد.

    ۴.برای نی نی ام میز و صندلی گذاشتم روی زمین. حسابی کیف کردم.
    تماشای یک نفر در ورژن کوچک چه لذت بخش است.

    ۵. خیلی بامزه و خوراکی است. بغلش کردم. چلاندم . خندید . به آغوشم فشردم. گفتم میخورمت میخورمت.ماچش کردم . خندید
    خندید
    خندید
    خندید
    خندید
    خندید
    خندید
    خندید
    خندید

    ۶.غصه نخوردم که نرسیدم زبان بخوانم یا بنویسم.
    خب نرسیدم، این ناراحت کننده است.
    یه دور هم غصه بخورم.
    یه دور هم غصه را بنویسم.
    از گزارش نیک ممنونم که مرا از این دورهای باطل به در کرد.

    ۷. امروز نی نی را صدا زدم و بدون اینکه اشاره کنم یا لحن عوض کنم گفتم ظرفت را بده تا دوباره پر کنم. اجرا کرد. دخترم حرف مرا گوش می‌دهد. ظرف کوچولویش را پر کردم ولی تا پاکت را نگرفت ول نکرد. امروز یک پاکت بلوبری خشک خورد . از پاکت گذاشت تو‌کاسه و از کاسه برداشت و خورد .
    من هوس آلبالو خشک شور و ترش کردم.

    ۸.امروز یک قاشق سرکه در برنج ریختم. فن ژاپنی است. خیلی خاصیت دارد. از اینستا خواندم.
    کیبورد سرکه را نوشت سرمه، فکر کن، سرمه پلو!
    به هرحال برنجم شفته شد.
    همانجوری که من دوست دارم و ف نمیپسندد.

    ۹.گزارش نیک نوشتم و برای اینکه غرنامه ننویسم و نیکی پیدا کنم مغزم زیر و کردم. نه آشفته ها . در حدی که موقع جارو کردن فرشها را این ور آن ور میکنم.

    ۱۰. و هزار کلمه دیروز میخواستم بنویسم و وسط ‌وبینار خواب مرا ببرد. خسته نباشی مامان سپیده.

  4. صبح بیدار شدم رژیم را شکستم و شیر آشنا با خامه خوردم با نون پنیر و قهوه خواهر دم داده که فکر می کنم هیچ تاثیری روی سر حال شدن یا نشدنم نداشت هوا سرد بود بعد از شوخی با فال قهوه اسنپ گرفتم از خونه خواهرم آمدم امروز تنها چیزی که نوشتم غذاهایی که خورده بودم پشت ورق برنامه رژیمم بود. کارن بدون شام داره میخوابه خدا کنه بتونم کمی تایپ کنم امروز حالم خوب نبود نیاز به نوشتن رو خیلی حس کردم.

  5. گزارش نیک مورخ: ۴۰۵/۰۶/۱۶
    آماده شدم و رفتم محل کار ساعت ۹:۴۵
    چون به وبینار روز قبل نرسیدم، اون رو گوش کردم و نگاهی به کتاب فرهنگ لغت فارسی انداختم و چند لغت را خواندم.
    کمی کتاب خاندم و ساعت ۱۶ وبینار کافه گفتگو در مورد شنوندگی فعال شرکت کردم .
    ساعت ۵:۱۷ دقیقه هم وبینار نویسنده ساز شرکت کردم موضوع برام جالب بود و تصمیم گرفتم برای کارگاه داستان نویسی کودک هم ثبت نام کنم.
    در آخر هم شب، وبینار باشگاه شنوندگی فعال رو شرکت کردم.
    امروز بیشتر برنامه آموزشی داشتم که خیلی بهم چسبید و حال خوب کن بود.

    1. سلام خانم نیلوفر کامگیر عزیز
      گزارش نیک شما رو خوندم و لذت بردم.
      اشاره به وبینار شنوندگی فعال خیلی توجه من رو جلب کرد. چه مهارت زیبایی، خودم به دوره ی فن بیان و ارتقای این مهارت فکر می کردم که شنوندگی فعال هم بسیار به نظرم جذاب اومد.
      ممنون از شما

  6. قابِ دوشنبه

    دوشنبه صبح، چاشنی صبحانه‌ام نوشتن صفحات صبحگاهی می‌شود. نوشتن و نوشتن و نوشتن. مهم نیست چه نوشته می‌شود. مسئله فقط نوشتن است. به کارهای خانه می‌پردازم و می‌نشینم و صفحات آخر داستان کوتاه را می‌خوانم و تمامش می‌کنم و آخرش هم دو سه صفحه نقد داستانش بود که مشتاقانه می‌خوانم. چه چسبید. از بهرام صادقی نخوانده بودم. اولین داستان کوتاهی بود که ازش می‌خواندم. خواندن کتاب «ملکوت»ش را به‌زودی می‌آغازم.
    برای ناهار نیاز به وسایلی دارم که باید بروم خرید. خرید آنلاین کمی تنبلم کرده است. تصمیم می‌گیرم برای چند قلم از خریدها به بیرون بروم و کمی هم پیاده‌روی کنم. آفتاب تا به کله‌ی آدم نخورد، روزت روز نمی‌شود. دست به گاز می‌شوم و غذا را آماده می‌کنم. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت می‌کنم. تمرین «هزار کلمه آزادنویسی» بود، اما این بار در قالب داستان. قرار بود در همان حینِ وبینار بنویسیم. من توانستم حدود پانصد کلمه را همان‌جا بنویسم. یک داستان بداهه. از همان ابتدای داستان شیفته‌ی شخصیت داستانم شدم.
    نیم ساعت نوشتیم و چنان غرق نوشتن بودم که متوجه گذر زمان نشدم. بعد از گذشت نیم ساعت، دیدم کل زمانم به توصیف وقایع داستان گذشته است و هنوز به نیمه نرسیده‌ام. بعد از وبینار ادامه‌اش را نوشتم. این هم چسبید. لذت‌بخش بود. استاد تأکید داشتند که با موبایل یا روی کاغذ ننویسیم. چون موبایل تمرکز آدم را به هم می‌زند. اگر سیستم هست، تایپش بهتر است. من هم در لپ‌تاپ نوشتم و خوشحال که لپ‌تاپ حواسم را پرت نمی‌کند.
    بعد از نوشتن اما فکرم رفت پیش عکسی که باید از لپ‌تاپ روی گوشی بریزم. گشتم و نیافتم. یادم آمد که در هارد است. می‌آورم و به لپ‌تاپ وصلش می‌کنم و دنبالش می‌گردم. بعد وسوسه می‌شوم بنشینم کمی از عکس‌ها و فیلم‌ها را مرتب کنم. همسر از سر کارش می‌آید. بعد از شام پشت کامپیوتر می‌نشیند. با لحن شوخ‌ همیشگی‌اش می‌گوید: «اگر اجازه بدهید، می‌خواهم بنویسم.» دوباره می‌گوید: «اما نوشتن امروزم نیاز به تمرکز زیاد ندارد. می‌توانیم یک موسیقی هم کنارش گوش دهیم و اگر تو هم خواستی بنویسی، بیا.»
    گفتم می‌خواهم عکس‌های هارد را مرتب کنم. فایل «نامرتب» را باز می‌کنم. با دیدنِ قابی از خاطره‌ها ذوق می‌کنم و با دیدن خیلی‌هایش اشک می‌ریزم.
    فاطمه‌ام. خواهرم. اشک و اشک و اشک.
    عکسی از آخرین روز دیدارمان. زوم می‌کنم. چشم‌هایش. نگاهش. حرف‌های نگفته‌مان.
    دلتنگ می‌شوم. شده‌ام. از وقتی که رفت. دلتنگی دستش را روی گلویم گذاشته است. خفه‌ام می‌کند. دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی. هر لحظه. هر ساعت. هر روز. بی‌خیال مرتب‌کردن عکس‌ها می‌شوم. بله استاد. لپ‌تاپ هم حواسم را پرت می‌کند. خاموش می‌کنم. خاموش می‌شوم. به آشپزخانه می‌روم. چای می‌ریزم. می‌خوانم. می‌نویسم. چایم سرد می‌شود. سرد می‌شوم.

    #گزارش_نیک
    @SabzNevesht27

  7. گزارش نیک ۱۱۸
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — با کسی حرف می‌زنم. بعد جیغ کوتاهی می‌کشم. فکرش را نمی‌کردم که صف این قدر طولانی شده باشد. همه پشت در خیاطخانه‌ای در یک پاساژ. همه زن و دختر. در بسته است.
    زنی چادری که صبح زود دیده‌امش می‌گوید: «گفتم که بایستید تا شلوغ نشده.» می‌گویم: «فکرش را نمی‌کردم این قدر شلوغ شود.»
    تا فکر کنم که توی صف بایستم یا نه، ده، دوازده نفر دیگر جایم را می‌گیرند. صف پیچ و تاب می‌خورد. پلاستیک توی دستم را با انگشتانم فشار می‌دهم. مرددم. بمانم یا نمانم. خودم که بلدم شلوارم را کوتاه کنم. پس چرا این‌جا آمده‌ام. صف از پشت در اتاق و راهرو و راه پله‌ها رسیده است به دم پاساژ و خیابان …
    همه،‌ همه پلاستیک به دستند. شلواری، مانتویی، بلوزی برای کوتاه کردن یا تنگ کردن.
    صف می‌رسد به ترافیک. چند ماشین می‌خواهند به خانم‌های توی صف بزنند که جیغ می‌زنم بلند و وحشتناک. ماشین‌ها می‌زنند روی ترمز …
    از خواب می‌پرم. چه خوابی بود. عجب.
    شاید تعبیرش این است برای همه چیز که صف می‌بندیم این هم رویش.
    — وبینار نویسنده‌ساز را گوش می‌دهم. شاهین کلانتری کتاب «داستان‌های روزانه» از محمدرضا پورجعفری را می‌خواند. بیست و پنج دقیقه یک داستان کوتاه را می‌نویسیم. داستانم به سرانجام هم رسید.
    —نمره‌ی ۵ را به امروز خودم می‌دهم.
    —ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:

    https://t.me/nahid40rasti02

  8. امروز ساعتی که میخواستم بیدار شدم و برنامه‌هایم را دنبال کردم.
    صبحانه‌ای بدون چربی و قند خوردم، به همراه ِ چای پررنگ.
    نشستم پشتِ میز و مشغولِ دوختنِ تکه‌هایی که برای پیرنگ‌م نوشته بودم، شدم. هزار بار نوشتم و پاک کردم. شانصد بار ویرایش کردم و از فکرِ جابه‌جا کردنِ ترتیب و توالی رخدادها گاهی مغزدرد می‌شدم. استاد حق داشت. کمی پوستمان کنده شد. احتمالاً مورد جیز و گاز هم واقع شویم. اما ارزشش را دارد احتمالاً بعدِ بازخوردِ آن جلسه، دیگر آن آدم سابق نشویم و به قول استاد « اون تغییره خودشو نشون میده» و مطلب برایمان جا می‌افتد.
    نکته‌ی بامزه‌ی امروزِ من، لوبیاسبز‌ها بود. در حالی‌که با نوشته‌هایم، زد و خورد می‌کردم، احساس می‌کردم صدها تک‌چشمِ لوبیایی، مرا با تعجب در قابلمه نگاه می‌کنند. خلاصه بین کاغذبازی‌ها، لوبیا بسته‌بندی کردم و آش درست کردم. خوشم می‌آید از رو بُرو نیستم.
    شب هم با یاسمینِ بی‌لوزه‌ی گلو زخمی به عروسی رفتیم.

    1. سلام خانم زهرا باوفای عزیز
      از خوندن گزارش نیک شما لذت بردم.
      جمله ی آخر شما خیلی قشنگ بود «یاسمین بی لوزه ی زخمی» یعنی یاسمین خانم لوزش رو به تازگی برداشته و هنوز زخم هاشون خوب نشده تازه باید با‌هم عروسی هم برید. همه چیز در یک عبارت بیان شد. قشنگ بود.

  9. _ سال واژه‌ام واقعیت است. یادآوری این عبارت سبب می‌شود یکسری موضوعات را راحت‌تر بپذیرم حتا اگر مورد پسندم نباشد.
    _ از صبح تا حوالی 6 کارخانه بودم. بعد از کار حدود نیمساعت در هوای دلچب عصر پیاده‌روی کردم. خستگی روزم از تن به در شد. پس از صرف شام به چند موضوع تحلیلی رسیدگی کردم. کی باشد که فیوزهای مغزم بسوزد. شاید هم این فعالیت ذهنی سبب تقویت آن شود. باید دید.
    _ برای روز 51م شعله‌‌ی ” دوالینگو” را روشن نگه داشتم.
    _ به قدر کافی آب نوشیدم.
    _ شام سالم و مقوی خوردم.
    _ حدود ساعت 11 به بستر رفتم که اندکی برای من دیر محسوب می‌شود. اما تا صبح خوب خابیدم. این به آن در
    _ برای بار دوم” آنا کارنینا” درگوش می‌نالد و به خشم می‌آید. او به شدت دچار بحران شده‌است. دلم به حالش می‌سوزد. در این رمان به وضوح تاثیر اهرم‌های موجود در اجتماع که از سنت و آداب و رسوم موجود نشات گرفته، بر زندگی و روان انسان نمایش داده‌می‌شود. من این نگاه نویسنده را دوست دارم. زیرا نشان می‌دهد هر اندازه هم که قوی باشی، باز هم بخش مهمی از رویدادها و حتا گفتگوهای ذهنی انسان تحت تاثیر محیط پیرامون و فرهنگ حاکم بر جامعه است. تصور می‌کنم هر چقدر هم کتاب‌های انگیزشی بگویند که تو مسئول زندگی خود هستی باز هم تاثیر محیط بر زندگی ما موضوع غیر قابل انکاری است. ” آلن دوباتن” در کتاب “شغل مورد علاقه‌ی من” به خوبی به این نکته اشاره می‌کند که این نوع نگرش در عصر جدید و انداختن همه‌ی مسئولیت‌ها بر دوش انسان، سبب ایجاد فشار مضاعف بر روح و روان آدمی شده‌است.
    _ نمره‌ی روزم 7

  10. خواب نیک
    چهل ساعت یک نفس خوابیده‌ام، اما هنوز سر و صورتم درد می‌کند. سینه‌ام صدای مس می‌دهد. شربت سینه و استامینوفن و امثالهم هنوز افاقه نکرده. اما بالاخره باید کاری بکنم.
    از بعدازظهر نشسته‌ام پای «داستان یک شهر»، کسالت‌آور است و هنر نویسنده است- این همه شخصیت که هریک ویژگی خود را دارند و در عین حال همه شبیه هم‌اند را یک‌جا گردآوردن. خاک مرده‌ای که روی این شهر پاشیده‌اند، دل‌آشوبم می‌کند- خاصه که می‌دانم عین واقعیت آن خاک زخمی است. شهری که انگار هیچ زنی ندارد، مگر چند زن روسپی، و مردهایی که جز عرق خوردن و تریاک کشیدن و تنباکو جویدن کاری ندارند. همه‌ی روزها مثل هم‌اند. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. حتی شهربانی و ارتش با هم در جدال‌اند و همه‌شان با مردم و همان است که اخوان می‌گوید در مزارآباد شهر بی‌تپش بانگ جغدی هم نمی‌آید به‌گوش.
    آن دورها وقتی نوجوان بودم، با بابا به بندرلنگه و گناوه و دیلم رفته بودیم برای خرید. روستا بودند. بیست‌وچند سال پیش هم با جمع دوستان جانی به گناوه رفتیم. یادش بخیر، خیلی عوض شده بود پاساژها و مراکز خرید درست‌وحسابی داشت. حالا نمی‌دانم.
    به هر حال، خودم را به دوستان در چالش کتاب‌خوانی می‌رسانم. نمره‌ی نخست مجله‌ی «نویسنده» را خواندم، به سردبیری زهره رسولی و با قلم شیوای دوستان. چند صفحه‌ای هم «از شیطان آموخت و سوزاند». دلم می‌خواهد اولگا را در آغوش بگیرم و بگویم: آرام باش عزیزمن ، آرام باش می‌فهممت.
    در به‌در مجموعه‌شعری از جواد مجابی بودم. این تکه را از او خواندم و دوست داشتم:
    «من هر روز چند ساعتی را برای شعر نوشتن وقت می‌گذارم و در مدت نوشتن بارها کلمات را بالا و پایین می‌کنم تا آنچه در ذهنم است شکل بگیرد و شعرها موسیقی بیرونی و درونی خود را بیابند.»
    به تأسی از آقای نویسنده، چند ساعت نه، ولی ساعتی وقت گذاشتم برای کلمه‌ی «غمشاد» که در کانال مدرسه گفته بودند با آن جمله‌ای بنویسیم و همرسان کنیم. حاصلش شد این موجود سراپاتقصیر:
    بروم یا که
    بمانم؟
    چه غمشادم من
    روبه‌رو، دل‌کندن
    اما
    پشت سر، بی‌تابِ ماندن

    همین. از من مریض بیش از این بر نمی‌آید. نه نمی‌آید آقاجان.

    ادرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39.
    میترا رستگاران
    هفده شهریور چهارصد و پنج

  11. صبح اول وقت به داروخانه رفتم، از داروخانه که بیرون آمدم، داروها را برداشتم و راه افتادم سمت آموزشگاه موتورسواری.

    فاصله‌ی داروخانه تا آموزشگاه زیاد نبود، اما آن صبح برای من، مسیر کوتاه هم حال و هوای دیگری داشت. هنوز ذهنم درگیر اتفاق‌های اول صبح بود. صفحات صبحگاهی، خوابی که هیچ رؤیایی از آن به یادم نمانده بود، داروهایی که تهیه کرده بودم و حالا در دستم بودند و فکری که آرام‌آرام خودش را به میان همه اینها رسانده بود: موتورسواری.

    در راه، شهر داشت کم‌کم از خواب بیدار می‌شد. مغازه‌ها یکی‌یکی باز می‌شدند و رفت‌وآمد آرام‌آرام بیشتر می‌شد. آدم‌ها هر کدام به سمت مقصدی می‌رفتند که احتمالاً برای خودشان مهم بود. من هم در میان همین جریان معمولی صبح، به سمت کاری می‌رفتم که برای خودم رنگ دیگری داشت.

    گاهی اتفاق‌های مهم زندگی با سر و صدا شروع نمی‌شوند. نه موسیقی‌ای هست، نه نشانه‌ای که از دور خبر بدهد قرار است چیزی تغییر کند. فقط یک صبح معمولی است و آدمی که از یک خیابان عبور می‌کند و به جایی می‌رود تا اسمش را برای کاری ثبت کند.

    من هم همان‌طور که راه می‌رفتم، به این فکر می‌کردم که شاید چند وقت دیگر، همین مسیر را جور دیگری ببینم. شاید آن روز دیگر مسافر این خیابان نباشم، بلکه روی موتور خودم از میانش عبور کنم. شاید صدای موتور، باد و خیابان، جای صدای قدم‌های امروز را بگیرد.

    این فکر ساده، مسیر را برایم کمی متفاوت کرده بود.

    از یک طرف داروهایی که تازه گرفته بودم، مرا به سمت نیازهای همین امروز می‌بردند و از طرف دیگر، آموزشگاه موتورسواری چیزی از فردا را پیش رویم می‌گذاشت.

    بین این دو، من در حرکت بودم.

    وقتی به آموزشگاه نزدیک شدم، برای لحظه‌ای به مقصد نگاه کردم. یک اتفاق ساده قرار بود رخ بدهد: ثبت‌نام برای گواهینامه موتور.

    اما گاهی آدم نمی‌داند کدام کارهای ساده، بعدها در حافظه‌اش تبدیل به نقطه عطف می‌شوند.

    آن روز هنوز نمی‌دانستم.

    فقط وارد آموزشگاه شدم و ثبت‌نام کردم.

    و شاید تمام داستان، از همین‌جا آغاز شد.

    ادامه روز هم عادی گذشت، تا شب.

  12. در انتظار

    سال‌واژه‌ام: نظم

    ✔️درس خوندم.

    ✔️طرح فیلم نوشتم و فرستادمش. راستش نوشتنش فرق زیادی با نوشتن طرح برا داستان نداشت برام.

    ✔️وبینارم بودم. استاد داستان خیلی جالبی خوند و داستان‌کوتاهی نوشتیم.

    ✔️کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته هم بودم. که از پیرنگ گفته شد و نرسید که بازخورد بگیرم اما جلسه‌ی خوبی بود.

    ✔️دارم زودتر می‌خوابم.

    ✔️حموم رفتم.‌ و خوندم.

  13. سلام
    چون من به بدقولی حساسم ،پس روز ۱۶ شهریورم رو الان میفرستم دیروز از ضبح تا ساعت دو ،برای انجام یک کار تشخیصی به بیمارستان رفتم ،با وجود آنجام این ازمایش درسالهای قبل ولی این دفعه با وجود استرس؛ قلبم ،با شوک مواجه شد تنها با دادن قرص خواب آور همه کارها در گیجی کامل انجام شد وخبری از درد آنچنانی نبود ،تکنولوژی درد راهم فریب میدهد،خلاصه که تمام روز در خواب بودم ،ضبط وبینار رو گوش کردم .گزارش نیک دوستان را میخوانم.امروز را باجمله ای از شعر عبدالله کوثری به انتها میرسانم
    “زبان کوه خاموش است”

  14. آنچه بر من گذشت

    ــ «خرید عینک باید شما را خوشحال و خوشتیپ کند و جیب‌تان را هم خالی نکند. عینک، عینک آفتابی و لنز تماسی؛ حواس ما به چشم شما هست»

    همینطور که داشتم کتاب در کمال سادگی را ورق می‌زدم و مطالعه می‌کردم به جمله‌ی بالا برخوردم. دلم خاست عینک بخرم و خوشحال و خوشتیپ بشوم. راستش من هیچ محصولی برای فروش ندارم اما شیفته‌ی دنیای کارآفرینی و بازاریابی هستم. بارها پیش آمده که قصد خرید داشته‌ام اما بعد دیدن برخورد و گفتار نامناسب فروشنده‌ها منصرف شده‌ام. بارها هم پیش آمده که قصد خرید نداشته‌ام اما با دیدن روی گشاده و لحن مهربان فروشنده خرید کرده‌ام. برای من برخورد و ادبیات فروشنده خیلی مهم است. فروشنده‌ای که کارش را با عشق انجام ندهد و احترام قائل نشود به محصولش، چطور می‌تواند از مای خریدار توقع خرید داشته باشد؟

    شاید فکر کنید این کتاب فقط مناسب کسانی‌ست که چیزی برای فروش دارند، اما من اینطور فکر نمی‌کنم. مترجم هم اینطور فکر نمی‌کند. حتا نویسنده‌اش هم اینطور فکر نمی‌کند. یکطورهایی می‌توان گفت هر کدام ما به نوعی نقش فروشنده را ایفا می‌کنیم. هر کدام ما دادوستدهای خاص خودمان را داریم. مثلن می‌خاهیم فلان‌کَسَک را متقاعد کنیم برای انجام فلانک کار. یا به قول خودِ نویسنده پدری‌، مادری، کسی هستیم که می‌خاهیم با فرزندمان، والدین‌مان، یا… ارتباط سالم و موثر برقرار بکنیم. هر کدام از این‌ها که هستیم و هر نیتی هم که داشته باشیم باز هم این کتاب می‌تواند مفید و سودمند باشد.

    ــ نمی‌شود اسمش را داستان گذاشت. هزار کلمه شد. بیست و پنج دقیقه. به دل که ننشست. داستان هم که نشد. ماستی بود که ریختم لای کلمات. وسط توضیحات استاد بودیم که دستی از غیب عنترنتم را قطع کرد و شاشید به مُخ‌دانی‌ام. تف به روزگار. این شد که عقب افتادیم از گله‌ی‌مان. من ساز خودم را زدم و گله ساز خودش را. پیوسته حدیث نفس سرودم و بالا و بیرون به خودم نگذاشتم. گلاب به چپ‌تان از جهت سوم‌شخص به خودم حمله‌ور شدم.

    ــ الهه نصیری از فضا و نوشتن گفت. دوسه کتابی هم مثال زد و از ما خاست هر چه در چنته داریم رو کنیم. من هم نه چک زدم و نه چونه بی‌بروبرگرد گفتم نخی که سرش گم شده(باز هم عنترنتم دچار بریدگی شد، امیدوارم منظورش را درست فهمیده بوده باشم).

    ــ امروز رمان سنگر و قمقمه‌ها را دست گرفتم. همان اول کاری چشمانم قلبی شد. ولی خودمانیم هااا انصافن عجب دست به قلمی دارد این بهرام مادر به قلم.

    ✍ فاطمه محمدی

    #گزارش‌نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  15. صبح کمی از شعرهای رفیق اصفهانی در گنجور خاندم.

    کار.

    تمرینجا توی راه.

    رمان «سنگ صبور» را خاندم.

    نویسنده‌ساز. هزار کلمه آزادقصه‌نویسی. اولش چیزی به ذهنم نمیامد ولی بعد شد قصه‌ی کسی که می‌خاست قصه‌ای بنویسد و درگیر و ناتوان بود. دوستش داشتم.

    تمرین نویسنده‌سخنران. سخت بود، خیلی خیلی و این خوب است. خشن‌تمرین.

    برقمان هم رفت و من گفتم نه، این قطعی‌ها مثل پارسال نیست با تابستان تمام شوند و باز هم غم.
    نشستم به نوشتن تمرین. ولی نتوانستم. نصیرو گفت فیلم را ببینی بیشتر متوجه می‌شوی.

    نویسندگی خلاق پیشرفته. دوباره برق رفت. باران جوری می‌بارید که کرک و پرهایم ریخته بود، صدای گوشی را تا ته زیاد کرده بودم. و نفهمیدم کی خابم برد.

  16. از لبِ شیرین‌ دهنان…

    ۱. گزارش نیک دیشبم را می‌خواندم.
    چقدر غلط املایی!
    خوابیدار بودم وقت نوشتنش.
    فقط خوش‌حال بودم که توانستم کاملش کنم.

    ۲. تصمیم داشتم برای یکی از درس‌های دانشگاه، تعدادی مطلب آموزشی بنویسم.
    ولی چون سایت ندارم، زانوی غم بغل گرفته بودم که پس چکار باید کرد؟
    در کانال تلگرام و وسط گزارش نیک و حرفِ نوشتن، که نمی‌توان از ریاضی و فیزیک گفت. می‌شود؟
    پیش از این، شنیده بودم که obsidian می‌تواند ابزارهای فوق‌العاده‌ای در اختیارم بگذارد.
    از جمله تگ گذاری و لینک کردن نوشته‌ها به هم.
    اما مطمئن نبودم، وقتی که سایتم آماده شد، می‌توانم یادداشت‌ها را با همین نظم و ارتباط و تگ گذاری، یک‌جا بردارم و بگذارم در سایت یا نه؟
    امروز از چت‌جی‌چی‌تی پرسیدم، گفت آره میشه‌‌‌.
    خوشحال شدم. زیاد.
    الان کار کردن بر همچین پروژه‌هایی، ملموس‌تر شد.
    می‌تونم در هر روزم، روی مطالبم کار کنم و بهبودشون بدم.

    – برای اولین‌بار خودپند نوشتم.
    چقدر سخت بود. یک ساعت فکر کردم. شد این:

    ۱.
    اجازه نده این ده یا سی یا پنجاه نفری که هر روز اطرافت می‌بینی، به فهمت، از دنیا و روابط انسانی شکل بدن.
    ۲.
    دروغ بگو. بی‌مهابا و خیره در چشم.
    به هر غریبه‌ای که نرسیده، سوال شخصی پرسید ازت.
    که اصلا رابطه ساختن با همچین آدمی، معنایی نداره که بترسی دروغ، بنیادش رو سست کنه.
    ۳.
    کلمه “عشق” را از دایره واژگانت حذف کن. جایگزین‌هایی بیاب که تعریفی  شفاف برایشان داشته باشی.
    لازم شد، مفهوم پردازی کن.
    ۴.
    دیوانه‌وار یادداشت بردار. از هرچیزی و هرموضوعی. چه بهتر که دیجیتالی.
    اگر نه، مراقب باش تاریخ زدن را فراموش نکنی.
    ۵.
    هر ازگاهی بنشین و یک یا دوساعت بی‌وقفه کاغذ سیاه کن. یا مثلل صدسوال فهرست کن.
    بی‌آنکه لحظه‌ای قلم از صفحه برداری.
    انجام بده و شیرینی دستیابی به هدف را بچش. هرچند هدف بی‌معنی به نظر برسه.
    ۶.
    رویای نوشتن کدام متن را داری؟
    شروعش کن.
    با ضعیف‌ترین پیش‌نویس ممکن.
    بعد بیشتر بیاموز و نوشته‌ات را تکمیل کن.
    ۷.
    هر روز چیزی یاد بگیر.
    ولو یک واژه جدید. این آموخته‌هایت را هم ثبت کن و جایی گزارش بده.
    ۸.
    بی‌معنایی زندگی‌ات را با یادگیری چاره کن.
    یادگیری چه چیز؟
    هرچه شد. اینش فرق نمی‌کند.
    ۹.
    سوزناک‌ترین غزل‌های حافظ را بخوان و قاه‌قاه بخند.
    که حتم خود خواجه هم حین مدحِ یحیی بن مظفر، “ملک عالم عادل”، قاه‌قاه در دلش خندیده.
    -از کلماتی که یاد گرفتم:
    -نازُک‌بدن
    -سیم‌تن

    هر دو در غزلی از حافظ.
    غزلی که تم داستانی داره و ابیاتش از هم مستقل نیستن:
    “شاه شمشادقدان، خسرو شیرین‌دهنان
    که به مژگان شکند قلب همه صف‌شکنان

    مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
    گفت: ای چشم و چراغ همه شیرین‌سخنان

    تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود؟
    بندهٔ من شو و برخور ز همه سیم‌تنان

    کمتر از ذره نه‌ای، پست مشو، مهر بورز
    تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ‌زنان

    بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی‌ داری
    شادی زهره‌جبینان خور و نازک‌بدنان

    پیر پیمانه‌کش من که روانش خوش باد
    گفت: پرهیز کن از صحبت پیمان‌شکنان

    دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
    مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

    با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
    که شهیدانِ که‌اند این همه خونین‌کفنان

    گفت: حافظ! من و تو محرم این راز نه‌ایم
    از می لعل حکایت کن و شیرین‌دهنان”

  17. صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. با خواب‌آلودگی صفحات صبحگاهی را نوشتم. اخیرا با چالش درونی جدیدی روبرو شد‌ه‌ام که عمدهٔ آنها به عدم پذیرش قطعی برمی‌گردد. همین که آخرین کلمه را در حالت درازکش نوشتم، خوابم برد. کاش فقط می‌خوابیدم. کابوس دیدم. من در کالبد زنی بودم. زنی که که از دیوارها هم عبور می‌کرد این گذرِ او، سخت مرا آزرده خاطر می‌کرد و سرانجام، او علت این آشفتگی را فهمید؛ قلب و مغزی در کار نبود و همه اینا توهم بود. وقتی خوابم را برای خواهرم بازگو کردم. گفت:« مطمئنی خواب بوده؟ انگار داستان بود.»
    واقعا هم همین بود. داستانی که من نویسنده‌اش نبودم. شاید هم بودم. سناریویی که مغز چیده و معلوم نبود هدفش چیست. بهرحال ببینده هم نبودم. به طرز عجیبی اون زن، من بودم.

    داستان کوتاهی از بیژن نجدی خواندم. هر بار به داستان کوتاه از نجدی اشاره می‌کنم منظورم «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» است. مرا بفرستید به تونل. دکتر تو چرا؟ چرا وقتی آگاه بودی، چنین خطر کردی؟ تمام تنم لرزید از اینکه بعد مرگ هنوز بخشی از مغز زنده می‌ماند و دیرتر می‌میرد. دکتر چرا این تصمیم را گرفت؟ و دستیارش…

    کتاب « این بود، این شد،» الناز زاهد را آغاز کردم. روایت‌درمانی همان چیزی‌ست که در نوشتن داستان شخصی و فردی‌مان عملا ما را از شکنجه، سرزنش، خودتخریبی و ناباوری خویش رها می‌کند و دریچهٔ جدیدی برای زیستن می‌گشاید. همین صفحات اول کافی بود تا بدانم در زمان مناسبی به سراغش رفته‌‌ام.

    برای شرکت در وبینار خواب ماندم. چون هر چه می‌خوابم باز هم خسته‌ام. هر زمان بیدار باشم. کارهایم را به سرانجام می‌رسانم. اینگونه هم می‌خوابم هم به کارها می‌رسم.
    دیر رسیدم اما فهمیدم اوضاع از چه قرار است.
    داستانی نوشتیم با قوانین ساده‌ای چون:
    سوم شخص بودن، شاعرانه و فلسفه‌‌یی نبودن، بداهه‌نویسی، در مدت محدود ۲۵ دقیقه‌ای، حرکت دادن شخصیت؛ یعنی فقط در خیال ساکن نبودن و مواردی دیگر. وقتی آغاز کردم گمان نمی‌کردم زنِ شخصیت داستانی‌ام با یک اتفاق ساده، معمولی‌ترین چیزها برایش غیر معقول بنظر بیاید. او در عین گذران عمر، با همان اتفاق به ظاهر ساده، مُرد. احساسِ ترحم مرا برانگیخت.

    متنی از فیلم «leon: the professional » نوشتم. بهترین و تأثیر‌گذارترین فیلمی که تابحال دیده‌ام. با آن آهنگ معروف و دیالوگ‌های برجسته و مشهورش.

    شعر خواندم از «نصرت رحمانی» و« بهمن فرسی». از وقتی بیشتر شعر می‌خانم، کمتر شعر می‌نویسم. آن منِ کمال‌گرا غالب است.

    و حالا در نیمه‌شب، در سکوت و تاریکی دل‌پسندم دارم رمان «ناتنی» را می‌خانم. روحم در صفحات نخستین لمیده‌ست و من دارم صفحات آخر را لمس می‌کنم.

    https://t.me/zahraballampour

  18. الان که ساعت نزدیکه ۲ بامداده دارم به این فکر می‌کنم که چی می‌شد اگر آهنگ‌ها رو فقط وقتایی که می‌خواستیم می‌شنیدیم. یعنی مثلاً از ماهواره و تلویزیون و هر کلیپ یک آهنگ پرتاب نمی‌شد در کرانه‌های سلیقه‌ایه ذهنیمون.
    هروقت خودمون دلمون می‌خواست یک آهنگ پلی می‌کردیم و می‌شنیدیم.
    من این‌جوری‌ام.
    هر پلیِ ناخواسته رو استپ می‌کنم. این‌جوری‌ام هستم که اگر مثلاً توی اسنپ آهنگ “دونه‌دونه‌دونه یه ستاره تو آسمونه…” در حال پخش شدن باشه، محتویات معدم یکهویی گلاب به روتون‌، پراچان کنه کف دستم.
    چان چان چان …
    ببندید؛ خب آهنگی رو که تو مودش نیستید.
    می‌دونید، اگر ما انتخاب داشته باشیم می‌تونیم به موزیکدوستیِ خودمون وفادار بمونیم.
    الان آره پلی
    ولی وقتی توی یه روز پونزده تا آهنگ و کلیپ دسته‌دسته و ناخواسته میان و وارد گوشم می‌شن شعله در قلمم به هم کاریده می شود آقا‌جان .
    گوش حرمت دارد نه لذّت

    ✍🏼آذردخت حمیدی

    # منظومه‌جات کوفتیِ ذهن
    🧷مُطربا می

  19. سال‌واژه: صلح‌خویشی

    اندر حلاوت رویا: دیشب خواب شیرینی دیدم. استاد کلانتری را دیدم. کلاس حضوری داشتیم. هیچ شبیه کلاس نبود. حتی فکر نکنم چیزی تدریس شد. شبیه فیلم‌هایی بود که برخی قسمت هایش کات می‌شوند! به هرحال مسرور شدیم از هم‌محضری و هم‌کلامی با استاد.

    اندر مصائب امروز: بیشتر روز را خواب بودم. بی‌خود و بی‌جهت بیمار شدم. البته بین خودمان بماند که چندان بی‌خود هم نبود. پدر بدنم را درآورده‌ام. سستی پاهایم همیشه اذیتم می‌کند.
    عین مرده افتاده بودم روی تشک. نفهمیدم روز چگونه می‌گذشت.

    اندر خوشی‌های امروز: طرف‌های عصر، بهتر شدم. در نویسنده‌ساز و مدرسه‌ی سر زبان الهه علیزاده، انرژی داشتم. فی‌البداهه داستانی نوشتیم.
    واهای! بالاخره به فرمول حرکت در داستان رسیدم. داستانم جان داشت‌. شخصیت‌ها معلق مانده‌اند تا ببینند نویسنده‌شان با آن‌ها چه می‌کند.
    مشق‌های نویسندگی‌ام را پیش بردم.
    یادداشتی درباره حال امروزم، در کانالم منتشر کردم. شب‌گفتاری هم گفتاریدم.
    کمی هم از رمان “موش‌ها و آدم‌ها” را خواندم.
    چی از این بهتر؟
    اندر فراق یار: گریستم. نمی‌دانم اشک‌هایم خشک نمی‌شوند.
    اندر احوالات من:
    https://t.me/mrymsedaghat21
    در کانالم بخوانید که هم شما لذت ببرید، هم من.

  20. به ملودی سکوت گوش می‌دهم در روشنایی تاریک اتاق. نسیم مهمانم است. یکجا بند نیست در این دوازده‌سیزده متر متراکم. لحظه‌ای کنارم و بعدش بغلم. لحظه‌ای دیگر بپربپرکنان سرش به سقف می‌خورد و آخ هم نمی‌گوید.

    چرا باید در آغاز روز تازه روز کهنه را روایت کنم؟ از وقتی یادم می‌آید می‌خواستم شب زود بخوابم که صبح زود بیدار شوم و از وقتی یادم می‌آید دست‌نیافتنی بوده. امروز می‌خواندم کسانی که میل به شب‌بیداری دارند روان‌شان بیمار است. چه اختلالی دارم خدا می‌داند و اختلال‌شناسان. خورشبد که می‌رود، شب که می‌آید از ماتریکس خارج می‌شود انرژی‌ام. متاسفانه. امکان انتخاب هم ندارم. یا باید پلهو به پهلو شوم غرق وهم و یا زل بزنم به گوشی در تاریکی، چون همه خوابند. و دهانت را می‌بویند. و نباید روشن باشد چراغی.

    خورشید که گرم می‌کند و آماده‌ی تمرین بیدار شدم. رفتم که بشویم صورت چرکین را هوا چکه می‌کرد توی لوله جای آب. گوشی را چسبیدم. سری به تل‌گرام و ساعتی در اینستاگرام. طبق معمول گوشی خاموش شد که رها کردم. نشستن جایز نبود. فراهم شده بود مجالش. غنیمت دیدمش. جمع کردم شتربازار را. شکل آدمیزاد گرفت اتاق. چه کوفتی است نظم در بی‌نظمی؟ آخرش زیر کپه‌ی اسباب‌ها خفه می‌شوی. گفتن از ما بود. یعنی من.
    استکان‌ها را بردم حیاط خلوت و با دبه‌ی آب شستم. کته گذاشتم و ناهار خوردیم. در راه آزادنویسی منحرف شدم و با پدر مشغول صحبت. امیدوارم نتیجه بگیرم و منصرف شده باشد و طرح من و مادر را بپذیرد.
    آزادنوشتم ساعتی. خیانت. رابطه. سالم. ناسالم. فرهنگ. ملاحظات. مقصر. ریشه.
    نویسنده‌ساز به رویم گشود در جدیدی از داستان‌نویسی. بداهه جلو رفتن. بی‌خیال داستان بودن یا نبودن. دوست دارم امتحانش کنم باز. اگر ادامه دهمش داستان‌نویسم می‌کند این تمرین.
    در معماری تفکر غیبت کردیم. غیبت کردن فقط با مربی می‌چسبد. می‌آموزی. حتی غیبت دانش و مهارت می‌خواهد. الا جان نصیری نکته‌ای گفت که دارد خیس می‌خورد در من. اصل ربط. گودرز و شقایق. ربط‌های بی‌ربط. کاشف چه می‌کند؟ ربطی میان بی‌ربط‌ها می‌یابد. ربط می‌دهدت کشف و این فرمول شناخت است. ربط⇽کشف⇽شناخت.

    بلاخره آب قدم رنجه فرمود. به زندگی بازگشتیم. آب که نیست درون و بیرونت نوچ می‌شود. کیک پختم. زعفرانی. هوس مادر. هنوز هم متعجبم چطور دلش کیک خواست اوی همیشه مخالف. شام و چای کیک. آخيش گفتن از نرفتن برق. شنیدن صدای برادر احمد. زهرای عزیزم. ذوق و ذوق و ذوق. رفع دلتنگی. داستان کوتاه. زیر باران. مجموعه‌ی زائری زیر باران. احمد محمود. پست داروَگ. عریان‌نویسی در کانال فرعی.

    داروَگم. https://t.me/sarazolfaghary

  21. حلزون‌وارگی‌هایم:

    واژه‌زیستی:
    آزاد‌نویسی، ادامه‌ی آرمان،
    ۸۰۰ کلمه در تمرین امروز نویسنده‌ساز. دخترکِ داستانم قهوه به دست رفت حیاط خانه و گربه‌ی زرد‌مویی را نوازش کرد. نگاهش به بالای بیدِ مجنون وسط حیاط افتاد که پرنده‌ای آنجا لانه می‌ساخت و…

    فیلم‌گردی:بازبینی 2004 The Notebook

    زیبا‌چینی: چشم، عینک، مو، کتاب، صدا، لاکپشت، ستاره، باد، شب، شب، شب. نارنجی.

    ورق‌نشینی:
    «شب یک شب دو» بهمن فرسی
    «داستان کوتاه‌های همینگوی»
    «ماتیلدا»

    نغمه‌گوشی: Bach – Brandenburg

    روزواژه: قلم

    تن‌پویی: مثل همیشه.🚴🏻‍♀️

    دانش‌ورزی: نوشتن پیش‌نویس فیلمنامه( آشی از فیلمها شد)، شرکت در کلاس نویسندگی پیشرفته که فوق‌العاده بود مثل همیشه، وویس نویسنده سخنران، وبینار.

    کمی غروب غم‌انگیز بازی برای باران و جنگل:
    بیا، دستم را بگیر تا اندکی، در جهانِ من قدم بزنیم. در دلِ شب پرواز کنیم تا کلبه‌ی میانِ جنگل. ستاره‌ها را می‌بینی؟ و تاریکیِ زیبای اطرافش؟ و آن مهِ میان ستاره‌ها؟ آن سو، درختانِ تنومندِ بید، افتاده و لرزان به تماشا نشسته‌اند. بیا کمی بنویسیم و ببافیم معجزه‌ی تخیلمان را به دنیا. بیا در جنگل قدم بزنیم و از جغد نترسیم. بیا تا صبح ماه را از میان برگهای بید تماشا کنیم. بیا چمن را زیر‌انداز کنیم و زل بزنیم در ژرفای آسمان و صبح به دنبال پری‌های جنگلی بگردیم و نجوای قصه‌هایشان را آرام بشنویم و داستانشان کنیم. بیا کتاب بخانیم و روی بوم غوغا کنیم. در هم بپیچانیم رنگ‌های رقصان‌را و گلابی بچینیم و زیر درخت، خنده‌کنان از شگفتیِ طعمِ آن شعر ببافیم. بیا شعر بخانیم با موسیقیِ آرامِ صدایت و بر قایقِ آرامِ واژه‌هایت سفر کنیم. بیا زیرِ باران خیس شویم.

    هنر‌ورزی: نقاشی نباشد که نمی‌شود.

    شعر‌ زیستی:
    «شبِ هم‌آهنگی» سهراب سپهری

    توصیه به خود:
    غروب غم‌انگیز ننویس.
    بیشتر بنویس.
    بیشتر بخان.
    بیشتر ببین.
    کمی بخاب.

  22. چرا خودابرازگری؟
    ‌
    امروز را به «خودابرازگری» فکر کردم. تمرین کارگاه «نویسنده‌سخنران» بود. ابتدای فکر کردن، فهمیدم چه سخت است درباره‌ی یک موضوع واحد، چند دقیقه حرف زدن. کلافه شدم. به زرا خانم گلایه کردم. گفتم هرچه می‌کنم نمی‌شود کامل کرد صحبت را. چه بگویم که سه دقیقه پر شود؟

    یک جمله گفت و فهمیدم دقیقن همانی را گفت که باید می‌شنیدم و با آن شروع می‌کردم. گفت:
    ـ خودت باش مریم. مطمئنم اگه خودت باشی، هم می‌تونی بهترش کنی، هم بیشتر.

    همان‌جا گفتم آها، اصل ماجرا همین است. خود بودن. چرا نمی‌توانستم درباره‌ی این موضوع حرف بزنم؟ چون می‌خاستم چندتا جمله‌ی شسته رفته، که هیچکس نتواند به‌آن‌ها خرده بگیره را بگویم. اما دیدم اصل ماجرا این است که تو خودت را بیان کنی، حتا اگر کسی باشد که با آن حرف مشکل داشته باشد. و اتفاقن چه خوب اگر او هم مخالفتش را بگوید.

    اصلن از دل همین بیان کردن‌ها و مخالفت‌ها است، که یاد می‌گیریم از یکدیگر. اگر هرکسی بخاهد فقط جمله‌های تایید شده و درستی که جایی دیده یا شنیده را بازگو کند که خب با این روال، چه کسی چه چیزی به این جهان اضافه می‌کند؟

    من وقتی خودم باشم و خودابرازگری کنم، آن‌وقت است که می‌توانم به دیگری چیزی را یاد بدهم که شاید هیچکس جز من بلد نیست. این حرف‌هم به این معنا نیست که من آدم خاصی هستم و چیزی به من الهام شده است، نه. اما اگر همه فکر می‌کردند که آن‌چه به ذهن‌شان رسیده، یک موضوع معمولی است؛ احتمالن هنوز داشتیم در غارها زندگی می‌کردیم. شاید هیچ فیلمی ساخته نمی‌شد. هیچ کتابی نوشته نمی‌شد. هیچ اختراعی، زاده نمی‌شد.

    درست است که نباید هرچیزی را که به ذهن‌مان می‌رسد به زبان بیاوریم، اما به‌نظرم اینکه فقط طوطی‌وار تکرار کنیم‌هم مسئله‌ی جالبی نیست.

    خودابرازگری به نفع خودمان‌ است بیشتر. وقتی ما چیزی را می‌گوییم، شاید کس دیگری بفهمد که ما نیاز داریم چه چیزی را یاد بگیریم و این نیز سودمند است. اما من امروز فهمیدم که ما، با سکوت و خودسرکوبگری، فقط خودمان را از بیان کردن و یادگیری و در جمع بودن محروم نمی‌کنیم. دیگری را هم از شنیدن و یاد گرفتنِ حرفی که شاید فقط ما به آن رسیده‌ایم، محروم می‌کنیم.
    ‌
    ذوقِ درِ گوشی: شد صد روز که پیوسته نوشتم و منتشر کردم.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  23. – صبح بیدار که شدم، پریدم به نوشتن صفحات صبحگاهی. با خودم مهربان‌تر از دیروز بودم و زخم سرزنش‌های کهنه را بوسیدم. گفتم که مقایسه را بس کن و خودت را بچسب. چسبیدمش. امروز را پر از نوشتن کردم. برایش از مسیری که قرار نیست به پایان برسد و مهم در مسیر ماندن است گفتم و راغبش کردم به استمرار. می‌دانم که پذیرفت.
    – صفحات بیشتری از کتاب پرنده خارزار را پیش بردم. تا پایان هفته خیال مامان را راحت می‌کنم که هر روز می‌پرسد چرا تمام نمی‌شود این کتاب؟ اگر می‌شد تصویری واقعی برای پدر رالف تصور کنم، او شبیه کدام معجزه‌ی خدا می‌شد؟ اصلا همچین موجود خداگونه‌ای آفریده؟
    – وبینار را شرکت کردم. در ۲۵ دقیقه آزادنویسی جمعی، یک داستانک نوشتم. بیشتر از پایان عجیبش، از اینکه دوباره داستان نوشتن توانست روح را از تنم جدا کند و ببرد درون داستان و برود توی تن آدم‌های ساختگی‌ام حیرت کردم. از اینکه کلمات خودشان بیایند روی کاغذ و نتوانم آدم‌هایم را کنترل کنم ذوقیدم. مثلا من می‌خواستم لباسش را که تن کرد برود بیرون خانه. اما او تمام مدت را ماند خانه و زل زد به آینه. چه بگویمت مرد؟ مرد بود یا زن؟
    – دو قسمت از مینی‌سریال زن مدرن را دیدم. هار هار می‌خندم و درود بر سریال ترکی.
    – باز هم نشستم به نوشتن. این روزها آزادنویسی‌ام‌ پر‌سوال است و بی‌جواب. سوال‌های فلسفی و مسخره. هر سوالی که فقط یک خط را پر کند و آزاد بودنم را زیر سوال نبرد. از مدل جدید نوشتنم توی چرم‌دفترک خوشم می‌آید. ریز و پشت هم و تمام‌خط. شبیه به لیست کردن افکارم می‌ماند و مرتب می‌کند رشته‌های گره‌خورده‌ی ذهنم را.

    https://t.me/mahnameyeman

  24. سال‌واژه:ماجراجویی
    امروز برخلاف میلم روزی پر از تیم‌های پرت و افکار عجیب بود. انگار بین کارها و علاقه‌هایم گم شده‌ام. مثل همیشه. آه. در این غروب غم‌انگیز گیر افتاده‌ام😂💆🏻
    به هرحال یه کارایی کردم:
    -موتور سواری و هواخوری.
    -برای اولین‌بار متن نویسندگیمو تو ورد نوشتم. قبلن با ورد کار کرده بودم اما واسه دانشگاه و مدرسه. خیلی کم. خلاصه داستانی که تو وبینار نویسند‌ساز باید می‌نوشتیم رو به‌خاطر حرف استاد تو ورد نوشتم. و فهمیدم هم کار با وردک ضعیفه هم تو داستان نوشتنه بدون فلسفه‌ورزی چقدر ضعیفم. تقریبن فقط یک صفحه نوشتم و دست از کار کشیدم. ولی شد یه داستانک برای کانالم.)) به هرحال در روزهای آینده بهش رسیدگی خاهد شد.
    -پس نوشتن داستانک.
    -فیلم دیدن.
    -حرف زدن با دوست.
    -حمام.
    -آغوش مادر.
    -نوشتن منظم یه لیست از رخدادک‌ها.
    -یه نظم کوچیک به لیست اهنگام و دنبال آهنگی که حالمو توصیف کنه گشتن. و البته موفق نبودم.)))
    -انجام یه کار کوچیک که می‌تونه منجر به درآمدزایی بشه.
    -شیرموز خوردم.))
    نمره امروز:۳/۷۵

  25. گزارش نیک”1405/6/16″ شهریور. روز دوشنبه.

    سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    نویسندگی خلاق پیشرفته را شرکت کردم.

    امروز کتاب نخاندم. فقط نوشتم.  درب رحمت الهی را استاد بزرگوار باز کردند تا داستان کودک را ویرایش کنم.

    از صبح ویرایش داستان کودک را دوباره باید از اول همه را می‌نوشتم.
    تا نزدیک ظهر ادامه داشت.
    بعد آمدم بفرستم دیدم این گوشی وُردش هر کاری می‌کنم سیو نمی‌شود و گزینه‌ای اگر دارد من بلد نیستم. به چند‌نفر زنگ زدم اما آن‌ها بلد نبودند چون این گوشی جدیده گزینه‌هاش نمی‌دانستند.

    برای اولین‌بار به دزدی‌ که گوشیم برده فحش دادم و نفرینش کردم.

    اول یکی از دوستام گفت بفرست من وُرد کنم بفرستم برات. بعد گفت بالا نمیاره وُردمُ.
    بعد به خانم فرهادی بزرگوار گفتم. گفت گوشیم این امکان ندارد همین‌طوری بفرستید می‌فرستم به خود استاد بزرگوار.
    به خانم سلیمی‌فرد بزرگوار گفتم ایشان زحمت کشیدند برام وُرد کردند.
    اما استرس گرفته بودم. من که اصلن استرس نمی‌گیرم همیشه در بحران‌ها همه چی را مدیریت کردم سر فرستادن متنم استرس گرفتم و حرص خوردم.

    تا غروبم حوالی ساعت ۳/۳۰ درگیر این موضوع بودم.
    ادامه پیرنگ طرح فیلم‌نامه را نوشتم. چک کردم و فرستادم در گروه دوره.
    امروز فقط نوشتم. البته چشم‌هام و دستم خیلی درد گرفت.

    سر نویسندگی خلاق این مابین خابم برده بود. آخر که استادبزرگوار داشتند خداحافظی می‌کردند بیدار شدم.
    آخر شبی هم برام یک شعر آمد نوشتم.
    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  26. رقص از کجا آمده؟

    امروز طی نوشتن صفحات صبحگاهی تصمیم گرفتم پروژه‌ی نویی بیاغازم. پروژه‌ای که ایده‌ی ابتدایی‌اش در دوره‌ی کتابنقد شکل گرفت.
    در این دوره، تمرین‌مان بررسی پیشینه‌ی واژه‌ای از سایت گنجور بود. من هم واژه‌ی «رقص» را انتخاب کرده بودم. اما نتوانستم تمرینم را کامل کنم و آن را به بعد موکول کردم.

    چند هفته‌ی پیش هم دنبال کتابی درباره‌ی رقص می‌گشتم. اما هرچه جستجو کردم، منبع فارسی قابل توجهی را نیافتم. پس امروز تصمیم گرفتم خودم به سراغش بروم. مقاله‌هایی که قبلن درباره‌ی رقص یافته بودم اما حوصله‌ی خاندنشان را نداشتم، باز کنم و بیاغازم.

    قرار گذاشتم این پروژه را طبق عادت‌های انعطاف‌پذیر پیش ببرم و هر روز حداقل پنج دقیقه ادامه‌اش بدهم.
    اما چه چیزی را؟ چگونه؟

    دفتر خوشگلی برداشتم و ابتدایش را به تحقیق زبان‌شناختی رقص اختصاص دادم (یعنی همان تمرینی که در کتابنقد داشتیم).
    انتهای آن را هم به تحقیق انسان‌شناختی‌اش گذاشتم (و شاید گسترده‌تر از انسان‌شناختی).

    اول هر یک از این صفحه‌ها، پرسش‌های بزرگ و کلی‌ام را نوشتم: رقص از کجا آمده؟ اولین‌بار چه کسی یا چه کسانی رقصیده‌اند؟ برای چه؟ آیا به همین معنا و کاربردی که امروزه دارد؟ یا نه رقص مفهوم متفاوتی داشته؟

    و موضوع دیگری که همیشه کنجکاوی‌ام را برمی‌انگیزد و می‌خاستم به عنوان موضوع پژوهش دانشگاهی‌ام انتخابش کنم: تاثیر رقص روی سلامت انسان چیست؟ آیا روی سیستم ایمنی بدن تاثیر دارد؟ یا می‌تواند مکانیزم و جذب داروها را در بدن تغییر دهد؟

    پس برای پاسخ به این پرسش‌ها ابتدا به تحقیق زبان‌شناختی پرداختم. در سایت گنجور کلمه‌ی «رقص» را جستجو کردم. شاعرانی که از این کلمه در اشعارشان استفاده کرده بودند را به ترتیب تاریخی مرتب کردم و آثارشان را خاندم.

    قدیمی‌ترین ‌آثار به قرن چهارم، اشعار ابوسعید ابولخیر برمی‌گردد. و ظاهرن واژه‌ی رقص در همین معنای امروزی به کار برده می‌شده. اما آیا جایگاه و دیدگاهی که به «رقص» وجود داشته، مانند امروزه بوده؟

    در اشعار ناصرخسرو قبادیانی ردپایی از یک دیدگاه منفی به رقص دیده می‌شود و بعدتر در آثار علی هجویری (قرن پنجم)، در کتاب باب‌الرقص، به وضوح رقص عملی بیهوده و تنها اسباب سرگرمی خانده می‌شود و تاکیید می‌کند نباید با رقصی که در تصوف انجام می‌شود یکی گرفته شود. بلکه آن را نوعی عبادت می‌خاند و از معنای «رقص» جدا می‌داند.

    درباره‌ی بخش انسان‌شناختی و تاریخ‌شناسی رقص هم، خاندن مقاله‌ای را شروع کردم به اسم The Evolution of Human» Dance: Courtship, Rites of Passage, Trance, Calendrical Ceremonies and the Professional Dancer» یا خلاصه‌اش تکامل رقص انسانی، از یوسف گارفینکل. که در سایتش به طور رایگان قابل دسترسی است.

    نویسنده در این مقاله مدل دسته‌بندی تازه‌ای را از نظر سیر تکاملی تاریخی پیشنهاد می‌دهد. و به طور کلی تاریخ رقص را به پنج بخش تقسیم می‌کند. درباره‌ی هر یک توضیح می‌دهد و از منابع مختلف شاهد می‌آورد.

    مثلن عکس‌هایی از دوران باستان را آورده که در آن زنانی را در حال رقص نشان می‌دهد. سپس اشاره می‌کند برخلاف حیوانات، رقص در میان انسان‌ها امری جمعی‌ و مشترک است. برای همین در بسیاری از پژوهش‌ها‌ی انسان‌شناختی به عنوان یک رفتار اجتماعی مورد بررسی قرار گرفته.

    این پنج بخش به این ترتیب هستند:
    ۱) جفت‌یابی، جذب جنسی (courtship)
    ۲) آیین‌گذاری‌ها و مراسم تدفین
    ۳) پیکره‌های انسان_حیوان، جادو، شمنیسم و رقص‌های خلسه (trance dance)
    ۴) کشاورزی و مراسم تقویمی
    ۵) شکل‌گیری جوامع شهری و تخصص‌گرایی، طراحی حرکات پیچیده (choreography)

    در ادامه درباره‌ی هر یک توضیحات جالب و تامل‌برانگیزی داده شده که در نوشته‌های بعدی درباره‌‌شان خاهم گفت. مثلن بحثی که راجب ارتباط رابطه‌ی جنسی و رقص است. رقص و رابطه‌ی جنسی دو امر جدایی‌ناپذیرند؟

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #از_رقص

  27. ➖مستانِ فیلم «مسافران» بهرام بیضایی هم حرفش را این‌گونه چهربندی کرد: «به عنوان دانشجوی سابق مجبورم یکی از درس‌هایی رو که با ما یاد دادین بهتون یادآوری کنم؛ پذیرش واقعیت وقتی تغییر دادنش از ما ساخته نیست. درسیه که من ازش درجه‌ی خوبی نگرفتم؛ چون خیال می‌کردم در شرایطی رو می‌شه تغییر داد.»
    ➖خودپند روز: با قصه بگریز. در قصه بگریز.
    ➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
    ➖نوشتن پاره‌ی تازه‌ای برای «کتاب روزنویسی»: گاهی بگذاریم راویِ دیگری روزنویسه‌هایمان را روایت کند.
    ➖رونمایی از کارگاه جدید مدرسه نویسندگی:‌ «کودک‌نویس»: استقبال گرم همسفران مدرسه نویسندگی در ساعات اولیه‌ی انتشار فراخان.
    ➖کلاس خصوصی: یادداشت‌نویسی درباره‌ی هنر/بازنویسی رمان
    ➖جلسه‌ی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشته‌های همسفران ۷۵‌مین دوره‌ی نویسندگی خلاق
    ➖وبینار نویسنده‌ساز:‌ امروز چالشی را آغازیدیم که مدت‌ها بود شوق انجامش را داشتم در وبینارها: «هزارکلمه آزادنویسی»،‌ اما متمرکز بر داستان. و برای آنکه قدری بهتر و راحت‌تر پیش برویم و به زبان داستان نزدیک‌تر بشویم، با این شرط‌ها:
    -سوم شخصِ‌ محدود به شخصیت اصلی بنویسبم. راوی به بیرون و درون شخصیت آگاه باشد.
    -تا حد امکان جمله‌ها را کوتاه بنویسیم.
    -از سخنان انتزاعی و تفسیری بپرهیزیم، دلنوشته‌بازیرا هم بی‌خیال. فراموش نکنیم که بناست قصه بگوییم.
    -به وصفِ حرکت بپردازیم. بگذاریم شخصیت از جایش تکان بخورد، در جنب‌وجوش باشد، هدفی را پی بگیرد و به موانع جدی بربخورد.
    -دست از روی کیبورد (یا کاغذ)‌ برنداریم. با نهایت سرعت بنویسیم، بعدن برای بازنویسی و اصلاح فرصت داریم.
    -نگران پایان قصه نباشیم. می‌توانیم نیمه‌کاره رهایش کنیم.
    و نتیجه عالی بود. من که قشنگ بال درآوردم از نوشتن. زلالِ‌ نوشتنیم.
    ➖برگزاری جلسه‌ی چهارم دوره‌ی پیشرفته‌ی کلاس آنلاین نویسندگی خلاق: درباره‌ی طرح و پیرنگ فیلم‌نامه، با نقد و بررسی طرح‌های خود بچه‌ها.
    ➖هم‌رسانیِ‌ شعرهای محبوبم در اینستاگرام
    ➖پیاده‌روی: رفتم و جرقه‌ی داستان امروزم در تمرین هزارکلمه نیز مشاهداتم در همین پیاده‌روی بود.
    ➖موسیقی کلاسیک: شنیدن چندباره‌ی این قطعه‌ی شوستاکوویچ: دانلود
    ➖مرتب‌کردن کتاب‌هایم، پس از ساعت‌ها کار فکریِ چندساعته پشتِ صندلی، وول‌خوردن لای کتاب‌ها و دسته‌بندی‌شان، از خستگیِ ذهنم می‌کاهد.
    ➖از دیوان «فرید اصفهانی»:
    «زلفِ تو ای عجب نمی‌گسلد
    این همه جان و دل در آن بسته»
    «چشمِ انسان هست را بیند نبیند نیست را
    جز دهانت را که بیند چشمِ انسان نیست هست»
    «کسی که رویِ تو بیند نگه به مه نکند
    چه جایِ مه که به خورشید هم نگه نکند»
    «دهنت نقطه و میان هیچ است
    ای عجب نیستان و هستانند»
    «در راهِ عشق بی‌سروپا باش و منحنی
    همچون خطی که دایره‌کردار می‌رود»

  28. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۱۷

    امروز صبح با صدای زنگ پست چی ازخواب بیدار شدم‌. تقریبا ساعت ۹ونیم صبح‌ بود.بعدازگرفتن بسته، صبونه رو حاضر کردم وخوردم .سرما خوردگیم بدتر شده تصمیم گرفتم امروز دیگه دکتر برم.ولی گفتم بزار اول ناهار ودرست کنم بعد برم.
    ناهار قورمه کرفس بار گذاشتم .تا ناهار حاضر بشه رفتم بیرون وخریدامو انجام دادم .ساعت ۳تا ۵برقمون رفت ،همون موقه رفتم درمانگاه ووقت گرفتم وتا زمانیکه نوبتم بشه مشغول خوندن داستان دوم غلام حسین ساعدی شدم .
    بعدازاینکه ویزیت شدم وداروهامو گرفتم برگشتم خونه وتمرین آزاد‌نویسی وانجام دادم.
    فایل صوتی وبینارو گوش کردم ومشغول تدارکات سفرفردامون شدم .فردا میخایم بریم شمال .من همه بخش های سفر و دوست دارم حتی برنامه ریزی وگذاشتن وسایل وازهمه قسمت های سفر لذت می برم حتی جاده و رد شدن ازشهرها یا روستاهایی که توی مسیرن ودیدن دشت ودمن. ولی بعضیا سفرواز لحظه‌ رسیدن به مقصد سفرحساب می‌کنن وازجاده بدشون میاد وبراشون خسته کننده س ولی به نظر من ازلحظه ای که سوارماشین میشیم و می‌‌زنیم به جاده سفر شروع میشه.خوب ازاین موضوع بگذریم وبریم سراغ مطلب بعد .تقریبا تا آخر شب مشغول جمع وجور کردن وسایل بودم و بالاخره ساعت ۱۲شب کارام تموم شد ومشغول نوشتن گزارش نیک شدم.
    البته اگه بتونم میخام قبل ازخوابیدن ادامه داستان و بخونم .راستی یادم باشه دفتر وبینار و دفتر آزاد نویسی رو با خودم ببرم .من یه دفتر وبینار دارم وقتی فایل صوتی رو گوش میدم ،نکات مهم یا دسته بندی مطالبی که استاد بیان می‌ کنه رو می نویسم ویا اگر اسم رمان ،دفترشعر،فیلم ویا اسم نویسنده یا شاعری رو مطرح کنه توی دفترم ثبت می‌کنم که همیشه جلوی چشمم باشه .شب به خیر

  29. امروز اصلا انرژی نوشتن به شیوه همیشگی رو ندارم. اما نمی‌خوام زنجیره رو قطع کنم. عادت های خوب به سختی موندگار میشن. گاهی یک لغزش کافیه تا برگردم سر خونه اول.
    گفتنی های زیادی هم از روز کذاییم ندارم.
    شاید یه چیزی در حدود چهل الی پنجاه دقیقه برای خودم نوشته باشم.
    توی وبینار شرکت کردم و خیلی از تمرین هزارکلمه لذت بردم.
    فایل های چند جلسه اخیر تمرین‌جا رو گوش کردم.
    بالاخره هم یه ایده لامصب برای تمرین جلسه هفتم پیدا کردم. روی نصفش هم کار کردم. از همین الان داره مثل تمام متن های دیگه که توی نویسندگی خلاق آپلود کردم دلم رو می‌زنه. هیچوقت راضیم نکردن متنام.
    الانم میرم بدبختی‌هام رو بغل کنم.
    برعکس من شب زیبا و پرستاره ای داشته باشید✨

  30. گزارش نیک
    امروز صبح اولین تلاشم را برای سخنرانی دوره‌ی نویسنده‌سخن‌ران نوشتم.

    ظهر دوباره سروقتش آمدم و سرشب چندین بار خواندم و ضبط کردم تا آخر شب نسخه‌نهایی را تحویل دادم.
    در وبینار امروز آزادنویسی‌وار داستان نوشتیم.

    داستانم جالب بود. فکر نمی‌کردم داستان به آنجا برسد. چیزهایی را در داستانم گفتم که در طول روز به آن فکر نمی‌کنم یا اصلاً در قسمت‌های عمیق‌تری از مغزم پنهان شده بود.

    یکی از داستانک‌های قدیمی‌ام را بعد از دو سال بازنویسی کردم.

    کلی داستانک‌هم امروز خواندم.
    احسان شناسا

  31. آمده از تنهایی درم بیاورد.
    – عمه شام چی دارید؟
    + آبگوشت.
    – من دوس ندارم. فردا شب چی دارید؟
    + شاید ماکارانی.
    – پس‌فردا؟
    + کوکو سیب‌زمینی.
    – عمه من برای کوکو سیب‌زمینی می‌میرم.
    + دیگه واسه چی می‌میری؟
    – قورمه‌سبزی. الویه. شربت.
    به لیست مردنی‌های خودم می‌اندیشم.
    برق رفته. دو ساعت زل‌زدن به مانیتور. معجزه‌ای نمی‌شود. به گفتگو می‌پناهم و آلبالو خشکه.
    کار تمام می‌شود. همه‌ی ذهنم پیش تمرین است. چند بار متن را بازنویسی کردم. و بالاخره ضبط با زیرمتن‌های متفاوت.
    صدای خرمافروش. ماشین‌های آتش‌نشانی. تکلیف نویسندگی خلاق مانده. نوشتن داستان یا فیلمنامه برایم سخت است. نیازمند زدن وزنه‌های بیشتر.
    از خاندنی‌ها سری به «چوبک» و «سنگ صبور» می‌زنم.‌ بعد در «سطرهای پنهانی» حافظ موسوی می‌پلکم:
    فانوس را کمی بالاتر بگیر!
    بوی این علف‌ها به پای من آشناست
    می‌خواهم درخت را ببینم

    https://t.me/zari_arezi

  32. سال واژه: پذیرش

    گر مرد رهی، میان خون باید رفت
    وز پای فتاده، سرنگون باید رفت
    تو پای به راه در نِه و هیچ مپرس
    خود راه، بگویدت که چون باید رفت
    “عطار”
    در وصف امروز، بهتر دیدم امیدواری خود را با این دو بیت بیان کنم.

  33. یک
    «رابطهٔ آرام‌پز»
    .
    چند روزه دیگه شعر واسه هر روز نمی‌گم.
    به‌جاش عکس میدم.
    حالا اگه قبل از ده بفرستم میگم صبح بخیر.
    اگه بعدش باشه میگم روزبخیر.
    امروزم که قسمت شد اعلام روزبخیر کنم.
    با عکسای جک و جونور یا طبیعت و درخت یا هرچی باحال باشه شروع میکنم.
    بعدش خودش حرفای اون روز رو جاری می‌کنه.
    هر چی جلوتر می‌ره نم‌نم آشنا میشیم.
    باحاله. رابطه باید آروم بپزه. بهتر جا میفته. ته‌دیگ هم بشه بازم خوشمزه میشه.
    چه باحاله نیکنویسی.
    نصف شبی خوب داره ذوقمو روغنکاری می‌کنه.
    به بحث شیرین دیدار حضوری رسیدیم.
    حالا که فصل سفر تموم شده، احتمالا نشه که به این زودیا بشه.
    ولی اگه بشه…آخ هم برف ببینم هم پاییز برگریز و هم وقتی می‌سوزم شاید بشینم تو برف شاید بازم بتونم تحمل کنم.
    💠💠💠💠💠
    دو
    «فرصت نفس میکشه»
    .
    برق امروز نرفت و تونستم با کمال شگفتی بیام تمرینجا.
    شاهین عصبانی بود و بانمک شده بود.
    خدا رو شکر نوشته من اونجا نبود که چَک‌چَکیم کنه ولی اتفاقا توی این تهدید بهترین فرصتو دیدم.
    هروقت همه رو مث بروسلی میزنه، اگه داستانت خوب باشه و تعریف کنه دیگه میری توی جای خوب و عزیز قلب و حافظه‌ش. اونجاس که یه پله کلفت میری بالاتر.
    توی تردیدار هم خوندم که یه چی ریده به اعصابش. بازم خوبه چیز بدتری پیش نیومده. البته شایدم همین موضوع براش بدترین باشه ولی دست می‌کنم توی صندوق جمله‌های به‌درد‌بخورم و این یادم میاد که « هروقت فکر می‌کنی بدبخت‌ترینی، یادت باشه هنوزم یکی هست که از تو بدبخت‌تره».
    خوشبختانه خودش تونسته جوری که بلده به همین جمله برسه.
    💠💠💠💠💠
    سه
    «آب شفاست»
    .
    حموم جادوئه. فقط بدنو نمی‌شوره، همهٔ کثافتای روحی روانیو هم جارو میکنه.
    چه فکرای نابی توی سرم اومد زیر دوش.
    به زودی یکیشو هم که شده عملی می‌کنم و به پول تبدیلش می‌کنم.
    هر چی ریزش موهام بیشتر میشه، اونا هم ناب‌تر میشن انگار.
    حالا شامپوی اصل خارجکی اهدایی خواهرم رو بار اول زدم و طبق فرمولش دست نزدم به موها و گذاشتم رَدِ نوازش آب روی موهام بمونه و آب خودش شامپو رو بغل کنه و بریزونه حالا که منو مث طاهر بغل نمی‌کنه.
    پرش فکریم شروع میشه و از بی.ربط‌ترین چیزا به هم، ایده و فلسفه و راه‌حل می‌بافم.
    آخرشم به خودم میگم دیگه از اینجای زندگی مهم نیس کارم چقد تو چشم دیگران یا واسه خودم بی‌ارزش باشه.
    حیفه نخوام اونی بشم و باشم که باید و براش به دنیا اومدم.
    حیفه تلاشمو براش نکنم حتی اگه نرسم بهش.
    نمیخوام پشیمون بمیرم.
    حالا شور قشنگی دارم.
    از جنس مستیِ انگیزه نیس که بخوابم و صبح بپره.
    اینو فهم کردم که هیچ، دقیقا هیچ محدودیتی ندارم و هر چی بوده و هست بابت محدود کردن خودم به‌دست خودم بوده.
    حفره کُن زندان و خود را وارهان…
    فردا می‌رم مخابرات و هرجور شده نت رو راه می‌ندازم.
    زندگیم بخاطر همین لعنتی پشت خط مونده.
    دیگه بسه…راه میفتم…این باشه گامِ یک.

  34. گزارش نیک، دوشنبه شانزدهم شهریورماه چهارصد و پنج

    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۸ از ۱۰

    امروز بیشترین نمره را به نوشتن می‌دهم، به هزار کلمه‌ای که به لطف وبینار «نویسنده‌ساز» در بیست‌وپنج دقیقه نوشتم.
    همین‌جا دلم می‌خواهد از استاد تشکر کنم، چون راستش تا قبل از امروز در مخیله‌ام نمی‌گنجید که بتوانم در بیست‌وپنج دقیقه هزار کلمه بنویسم، آن هم داستان.
    اما نوشتم و عجیب‌تر اینکه چقدر از نوشتنش کیف کردم. وقتی تمام شد، حس می‌کردم یک عالمه کار انجام داده‌ام، انگار چیزی را از جایی درونم بیرون کشیده و گذاشته‌ام روی کاغذ.

    هنوز نرفته‌ام ببینم دقیقاً چه نوشته‌ام، احتمالاً فردا که بخوانمش با خودم می‌گویم: «این دیگه چه داستانیه؟» اما همین نوشتن، اتفاق‌های عجیبی در داستانم انداخت و ذهنم را باز کرد. بعدش دلم می‌خواست ساعت‌ها درباره‌شان بنویسم، اما نشد. فقط یک تکه‌اش را همین‌جا نگه می‌دارم، چون هنوز خودم هم دارم دورش می‌چرخم.

    به این فکر کردم که بعضی تصمیم‌های گذشته فقط یک «تصمیم» نمی‌مانند، کم‌کم تبدیل می‌شوند به مسیر. بعد هرچقدر هم بخواهی راهت را عوض کنی، می‌بینی رد پای آن تصمیم همه‌جا هست. انگار یک جاده ساخته‌ای و چند سال در آن راه رفته‌ای و حالا ناگهان دلت می‌خواهد برگردی و از یک جاده‌ی دیگر بروی، اما جاده‌ی قبلی آن‌قدر پشت سرت کش آمده که نمی‌توانی وانمود کنی اصلاً وجود نداشته.

    گاهی تنها راه تغییر مسیر این است که حاضر باشی همه‌چیز را از نو بسازی، حتی اگر مجبور شوی بخشی از چیزی را که سال‌ها برایش وقت گذاشته‌ای، خراب کنی و بپذیری که بخشی از عمرت دیگر برنمی‌گردد.

    مثل یک ازدواج اشتباه، مثلاً. گاهی هرچقدر تلاش می‌کنی چیزی را که از اول کج ساخته شده، صاف کنی، نمی‌شود. آن‌وقت شاید تنها راه، جدا شدن باشد، با پذیرفتنِ تمام هزینه‌هایی که دارد، سال‌هایی که رفته، خاطراتی که ساخته شده، عادت‌هایی که شکل گرفته و زندگی‌ای که دیگر نمی‌توانی پس بگیری.

    اما عجیب اینجاست که وقتی برمی‌گردی و به عقب نگاه می‌کنی، می‌بینی شاید اگر آن راه را هم نمی‌رفتی، تضمینی نبود که راه دیگری بهتر از آب دربیاید. شاید لازم بود همان مسیر را بروی، همان اشتباه‌ها را بکنی، همان چیزها را تجربه کنی تا امروز بتوانی بفهمی چه چیزی را دیگر نمی‌خواهی.

    شاید بعضی مسیرهای اشتباه، واقعاً اشتباه نباشند.
    شاید فقط راه‌هایی باشند که باید از آن‌ها عبور کنیم تا خودمان را پیدا کنیم.

    حالا خودم هم نمی‌دانم دقیقاً چه گفتم فقط می‌دانم این داستان، بیشتر از هزار کلمه برایم کار کرد.
    https://t.me/MashgheBodan

  35. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    هزارکلمه نوشتم.
    یک مصرع از بیتم را نوشتم. مصرع دیگر اما هیچ. حتا یک کلمه‌. انگار کلید الهام‌گاه را گم کرده.
    قدم زدم. ناهار را در طبیعت خوردیم.
    بازارگردی و این صحبت‌ها. نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت کیف دلخاهم را پیدا نمی‌کنم.
    گربه‌های مشهد پلنگ‌اند.
    تمرین طراحی سایت. دو روزی دور افتاده بودم.
    کشیدن نقاشی در حد یک بینی.
    عکس گرفتم. هم از خودم، هم از طبیعت.
    چهره‌ی امروزم را دوست داشتم. گاهی وقت‌ها آدمیزاد چهره‌اش را زیباتر از باقی روزها می‌بیند.
    حداقل برای من که این‌طور است.
    اسطوره‌کاوی کردم، در حد مرگ. باید کم‌کاری دیروز را جبران می‌کردم.
    کمی زبان خاندم‌.
    حالا چشمانم خاب می‌خاهند. دوست داشتم داستانی از «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» بخانم اما شرمنده.

  36. ویل‌ویلی

    – بعد از صبحانه افتادم به جان تمرین نویسنده‌سخنران. پس از بارها ضبط کردن، بلخره دل کندم و گفتم به‌درک. به نظرم خیلی بد نشد. از هیچی بهتر است. دیشب بارها و بارها ضبط کردم و نشد. اعصاب‌مصابم داشت خط‌خطی می‌شد که شروع کردم به نوشتن. سعی کردم بیتی بنویسم در راستای تمرین شعرماهی این هفته. دارم خودم را با تمرین‌ها خفه می‌کنم، نه؟ بیتی نوشتم نصیروپسند. اما عمرن اگر رویم بشود بگذارمش تمرین‌جا. اصلن برای آبرومابرویم خوب نیست. برای فائزه که فرستادم گفت طنزپردازها معمولن آبرو ندارند، دارد از طنزم لذت می‌برد و پیشنهادش این است که به فکر یک بیت دیگر باشم برای شعرماهی. قرار شد هر دو فکر کنیم تا ببینیم در مورد بیت دوم، چه خاکی می‌شود توی سر من کرد. اما به نظرم همانجور بی‌تربیت قشنگ بود. اه.

    – حال گوساله‌‌ی مادرشوهر دوستم را پرسیدم. خدا را شکر نجات پیدا کرده. چیزهایی که این چند روز توی ذهنم بود بپرسن همین‌هاست. گوساله‌ از آرزو و عروسی از فائزه. خودم را غرق چی کرده‌ام که حرفم نمی‌آید آخر؟

    – زودتر می‌روم کلاس و قدری خاک‌و‌خل مغازه را می‌گیرم. دیروز برادرم کلید مغازه را اشتباهی با خودش برده بود و مجبور شدم کلاسم را لغو کنم. امروز جبرانی برگزار کردم.

    – شاگردم آمد. نیم ساعت چهل دقیقه‌ای درس پرسیدم و بعد درس جدید دادم. وضعش خوب است.

    – بعد از شام خوردن توانستم خودم را به وبینار شیما برسانم. خوش گذشت. این روزها توی کامنت‌بازی با بچه‌ها ندام استیکر می‌پرانیم به هم. خیلی خوش می‌گذرد.

    – ورزش کردم و قدری از دفتر شعر عباس صفاری را رونویسی کردم.‌ چه کنم؟

    https://t.me/havirism

  37. خنچه بیارید، لاله بکارید، خنده برآرید، میره به نیک‌گاه، علیزاده. دیری ری ری ری دیری ری ریری… بله‌برونه… بله بله مشتبا قطعش کون مشتبا.
    بله چه عجب علیزاده از این‌ورا؟ والا داشتم رد می‌شدم گفتم از خودم نیکی به جا بذارم بلکه توشه‌ی آخرتم بشه و این صوبتا.

    سال‌واژه‌ام: ارتباط

    – بی‌نام و یاد خدا ساعت 5 صبح، مامانم من و جوجو رو با هم بیدار کرد. کِچِ؟ آخرین وعده‌ی دارویی جوجو رو بهش شیاف ک… نه چیز، با کمک سرنگ و کرمک داخل چینه‌دانش بنمایم. طفلکی. هر وقت می‌خواستم دارو و سرلاک بخورونمش این زبون کوچولوش، این سوسیس کوچولوشو می‌گرفت جلوی کرمک که نره تو حلقش. کلی هم گازش می‌گرفت و معلوم بود داره بهش فحش می‌ده که: «زورتپونی رو نوکیدم.» بچه تا دم مرگ رفتیم. برده بودیمش دامپزشکی کردنش تو یه چیزی شبیه دیگ نون ولی اسم‌با‌کلاسی‌دکتری داست. نبولایزر. آره خلاصه داروی تنفسی می‌دادن به بچه بعدش شبیه چرتیا و اهل بخیه چرت می‌زد تا صب. مارم زیرزیرکی و چپکی نگاه می‌کرد و حتی به ما هم می‌گفت: «تک‌تک‌تونو نوکیدم بی‌فیوزا.»

    – بعدش گفتم بخوابم؟ نخوابم؟ ندا آمد که ما شب‌و‌روز را آفریدیم که شما بخوابید اون‌وقت تو سوال می‌کنی؟ منم مثل یه بچه‌ی خوب لالایم را گذاشتم تا نه و نیم صبح. مطمئنم یه خواب باحال دیدم ولی عجیبه که یادم نمیاد و چقدر ناراحتم. بذارید زور بزنم… هییییییییییعععععععععع… نوچ نه. یادم یخدی. شاید یکی دیگه شده بودم. ولی مطمئنم یه پلات عجیب و غریب داشت. بدبختی یه صحنه‌هایی ازش هی تو ذهنم جرقه می‌زنه ولی می‌پره. فکر کنم توش سفر داشت. ایستگاه تاکسی داشت. پرش از یه جای بلند داشت. چمی‌دونم. تا من باشم باز بعد بیداری از خواب گوشی دست نگیرم که این‌طوری شه. چند شب پیش تو خواب می‌دیدم با خارمادرم رفته بودیم آرایشگاهی که تو قزوین دوران دانشجویی دیده بودمش ولی وقتی رفتیم تو راه پله می‌رفت بالا بعد میومد پایین که نمی‌دونم سر چی بود ولی پایین راه پله یه خونه و زندگی کاملا ایرانی بود و سالن آرایشگاهه یه خانم با موی بلوند و از این النگوییا و پسرش هم اون یوتیوبره پاپازک یا مترزک(می‌شناسین دیگه) اون بود. بعد شبیه همین دکوراسیونای شخمی با آجرپخته‌های قهوه‌ای و کف سرامیک و نرده‌پله‌های استیل بود. بعد می‌گفت این‌جا تایلنده. حالا از داستان بگذریم. من و خارمادرم گشنه شدیم و خب اون‌جا تایلند بود غذای حلال از کجا گیر میاوردیم؟ پسر تایلندیه گفت برامون یه غذای خوشمزه درست می‌کنه. یه مشت ادویه و تخم مرغ و ماهی و برنج و خلاصه یه آش درهم‌جوش درست کرد و من می‌دونستم که ماهیش بره زیر زبونم عوق می‌زنم حالا عدل اومدم بخورم پوست ماهی توش بود. عوق. بعد آقا ما ایستادیم به نمازخوندن. پسر تایلندیه شد امام جماعت. مامان گفت من اینو قبول ندارم فرادا خوند. بعد من ایستادم دیدیم یارو بلد نیست بخونه و تازه اهل محصولات رازی هم بود و گفتم خب این‌که نمی‌تونه امام جماعت باشه. خلاصه در کنارمون یه صحنه شبیه فیلمای کوروساوا بود که لایه‌ها در هم رخ می‌داد و ما دیدیم کسب‌و‌کار تایلندمون که تولید برنج بود گرفته. آهان خواب دیشب رو یادم اومد یه چیزایی‌شو. بمونه برای فردا.

    – پا شدم کارای سایت‌هایی که این مدت برای بچه‌ها ساختم رو راست‌و‌ریست کردم و افزونه‌هاشونو به‌روزرسانی کردم و یه سری خرده‌کاری. بعدش فراخوان کارگاه فکریشه‌ی 4 رو گذاشتم که این سری شیرجه بزنیم تو دل مغلطه و غلت‌و‌واغلت بزنیم توش.

    – نشستم واسه وبیکار مطلب آماده کردم چون می‌خواستم تمرین نویسنده-سخنران رو هم قبل وبیکارم انجام داده باشم و استرس رو از دوش شب‌هام کم کنم.

    – پلی‌لیست تابستون رو پلی کردم و رفتم تو دل اون کتابی که هنوز به بچه‌ها اسم‌شو نگفتم مجددا بازخوانی کردم و آموخته‌ام رو درس‌برگ کردم. قراره از زبان مادری بدگویی کنم.

    – بعدش نشستم برای نویسنده-سخنران سرتیتر نوشتم و چندین‌بار بازنویسی کردم که خلاصه بشه و کم بشه تا بعدش ضبط کنم. فکر کنم دو-سه‌بار ضبط رو زدم و تر زدم و خلاصه. از ضبط صدا سر همین بدم میاد که مثل اجرای زنده قابلیت نداره که راحت اشتباه کنی و بسط بدی تازه اوستا هم قافیه رو تنگ گرفته روی سه دقیقه. جا نمی‌شد خب.

    – وسط ضبط ویس تمرین برق رفت. اینترنت هم پرید. به زور با نت مامان وصل شدم و به قول شکیرا گفتم: «دانس or دای.» و انتخاب من: «ویس.» خلاصه به هر بدبختی بود ضبط کردم. یه چسه بیش‌تر از سه دقیقه شد. ایشالا که استاد خته به مشماش نمی‌ذاره و حالا اون هفده-هجده ثانیه رو اشانتیون قبول می‌کنه.

    – شت. بعد ضبط ویسم دیدم مبهوت رو گفتم: «مبهوم.» جرررررررررر. به جای این‌که بگم: «قامت شجاعت‌مونو راست می‌کنه.» گفتم: «قامت وحشت‌مونو راست می‌کنه.» هاهاهاهاهاهاهاها. الان فهمیدم چرا بعضیا می‌گن نمی‌فهمن من چی می‌گم. حق دارید اگر ناخودآگاه این‌طور سوتی می‌دهم. بله دیدید عزیزان؟ مطمئنم بوده‌اند دوستانی که گفتن: «ببینیم علیزاده که یه ساله وبینار برگزار می‌کنه چی گفته؟» دیدید؟ اشکالش چیه؟ آدما انسانن. والا با این نوناشون.

    – امروز هم نشد بیام وبینار. از وقتی برقا رو قطع می‌کنن و سالی یه بار بتونم بیام، هر دفعه می‌بینم استاد و مبینا چقدر بزرگ‌تر شدن. اینقده بودنااااا اینقده.

    – وبیکارو برگزار کردم و پنبه‌ی زبان مادری و این‌که اگر زبان مادری رو دوباره ادسر نیاموزیم، کلاهمون پس معرکه‌ست گفتم و این‌که چطوری زبان مادری، در عین فرصت‌بخشی، فرصت‌سوزی می‌کنه. فایل صوتیش رو توی کانال سرزبان گوش کنید. اینجی: https://t.me/sarzabaan.

    -الهه، دختر گلم اومد تو وبیکار و از فضا و کلمات برامون گفت و حواله‌مون داد به تغابنیِ قشنگ و توتال و وقتی مینا از خواب بیدار شد و آن گیسوان رو برامون آورد که از داشتن کلماتی برای بیان آن‌چه واقعا تومون می‌گذره بوگوئه. ننه بهت افتخار می‌کنم.

    – رفتم وبینار شیما و از قطع رابطه‌ی دوستی گفت و شدم ساقی مجلس و طاقچه‌بالا گذاشتم برای دوستان. با تچکر از خانم صادقی و شادزی و بروبچز.

    – شام زدم بر بدن با ترشی فلفل. ترشی فلفل از موفق‌های روزگاره که هر چیزی که نتونم بخورم رو ممکن‌خور می‌کنه.

    – با نازلی جلسه برگزار کردیم و گپ‌ها و گفت‌ها زدیم و خدای من، این دختر چطوری انقدر حرفه‌ای و هنرمنده؟ هان؟

    – پستمو هوا کردم. بیاح آغوی کلانتری. خیال‌تون راحت شد؟ هی گفتید نیم‌فاصله به کمرتون بزنه. بفرما زد.

    – رفتم تمرینای ثبت‌شده‌ی بچه‌ها رو گوش دادم. چه حس خوبی داشت. انگار رادیو شبانه می‌شنیدم.

    – این دیفن‌هیدرامینه فیک بودا فکر کنم. چرا خوابم ننداخته؟ چرا من بیدارم هنوز؟

    – تفلد سحرو رو تبریکیدم.

    – خب نیکی‌کریمی‌‌هامو ریختم. شب، شب، شب تو گل اناره و عاره.

    زد زیاد.

  38. گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۶/۱۶ – نرگس می‌خواهد برگردم

    ۱. همکارم می‌گوید فایل‌ها را زودتر بفرست.
    دلم می‌خواهد بشنوم: «خیلی بی‌نظمی.»
    شاید بعدش بگریم. بعد آرام‌تر بنویسم: ممنونم. ممنونم که می‌خواهی توی کارم حرفه‌ای‌تر شوم. ممنونم که آمده‌ای بی‌سامانی‌ام را سر و سامان بدهی.

    ۲. برای نویسنده‌سخنران می‌نویسم. ضبط می‌کنم. دوباره ضبط. باز ضبط.
    «اه، خراب شد.»
    نمی‌توانم. می‌روم پیاده‌روی.
    می‌روم آب بخرم، اما امشب ماه نیست.

    ۳. دوباره می‌نویسم. دوباره ضبط، دیدی شد؟
    دو دقیقه و سی‌وهشت ثانیه.
    هشت یعنی «دوستم داری».
    و همین کافی نیست؟

    ۴. نرگس می‌خواهد برگردم.
    شاید تویی.
    دوستت دارم.

    ۵. صبح با مهرنگار.

    ۶. یکی از قدیمی‌های نویسنده‌ساز را می‌شنوم؛ آن روزها که «نوشتیار» بوده.
    خیالم را بیشتر راه می‌اندازد که چرا باید جدی‌تر شوم.

    ۷. از «شکست بخورید و برخیزید»، بخش خودخواهی را می‌خوانم.
    بعد می‌روم توی نخِ اینکه درباره‌اش جستارکی بنویسم.

    ۸. قبلش هم نامه‌ای برای خواهرم.
    معلوم است که هیچ‌وقت به دستش نمی‌رسد.

  39. امروز از صبح خیلی زود شروع شد. کیفیت خواب چندان تعریفی نداشت. تا صبح متوجه گذر زمان بودم انگار. همان صبح زود با خواهرم راه افتادیم. مرا رساند خانه‌اش و خودش هم رفت مدرسه. چمدان بستم و کمی کار کردم. سفر در سفر است این عزیمت‌های من. همیشه هم سنگین‌بارم، مخصوصاً حالا که برای گذران در دو شهر وسایل آورده‌ام. با یک چمدان از اهواز آمده بودم، الان شد دو‌چمدان. خدا بخیر کند.
    در وبینار ساعت پنج امروز شرکت کردم و در چالش داستان هزار کلمه‌ در بیست و پنج دقیقه، داستانی با حدود ۹۱۶ کلمه نوشتم. داستان با یک حرکت شروع شد و با توصیف پیش آمد. دلم می‌خواست حالاتی دلخواه را بیان کنم. هیچ از پیش نمی‌اندیشیدم و در لحظه، شخصیت را پیش می‌بردم. در دقایق آخر به جایی رساندم که می‌شد گفت پایان. اما در ابتدا، چند تا حالت آورده بودم که در باقی داستان، به کار نیامدند و طبیعتاً یا باید حذف شوند، یا در ادامه ازشان بهره بگیرم. چالش بسیار خوبی بود.
    ساعت هفت و نیم کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته داشتم. در آن فاصله، باز بار و بندیل را جمع‌وجور کردم. کلاس به ساعت هشت موکول شد. متأسفانه تکلیف را ننوشته بودم. اصلاً در این روزها نتوانستم ذهنم را جمع‌وجور کنم. راستش نمی‌دانم این مشکل من است که در سفر چندان تمرکز ندارم یا طبیعی است. مخصوصاً که سفرهای من عموماً طولانی‌اند. امسال کوتاه‌تر شده، سال‌های قبل، دو‌ماه یا سه ماه را به تبریز می‌رفتم، که البته آن دیگر، سفر محسوب نمی‌شود اما هرچه هست، آدمی دور از روال و وسایل و ابزار زندگی‌اش است.
    کلاس تا ساعت یازده همراه با بازخورد کار دوستان پیش رفت.
    بعد از کلاس، یادداشت کانال را هم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    در نهایت چمدان‌ها را کامل بستم. فردا صبح با خواهرم عازم تبریزیم.
    الان باید بخوابم تا بتوانم صبح زود بیدار شوم اما کو خواب؟

  40. بازی‌. دو دست کاتان بازی کردم با زهرا و الیار و پارسا.
    کارهای این چند روز تکرار شد و دور هم بودن‌‌.
    زهرا زهرا زهرا.
    شب آمدم خانه‌ی خودمان.
    با سهیل رقصیدیم. تمرین روزهای آخر.
    چای و حرف.
    خیلی خسته‌ام خواب می‌خواهم فقط خواب.

  41. -گفتگوی جالبی درباره‌ی خاب داشتیم و دوستی کتاب تفسیر خاب فروید را پیشنهاد داد. این روزها با پیشنهاد کتاب تازه دوست دارم گوش‌ها را بگیرم و فرار کنم. از تلنبار کتاب‌های نخانده و فهرست کتاب‌های در انتظار تکمیل سفارش خسته‌ام.

    -درباره مغز هیجانی و مغز منطقی آموختم. هنرمند باید روی مغز هیجانی تاکید کند تا جذاب باشد. رباعی ابوسعید ابوالخیر مثال خوبی برای قلقلک هیجان مغز است:

    ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
    درد تو به جانِ خسته داریم ای دوست

    گفتی که به دل‌شکستگان نزدیکم
    ما نیز دلِ شکسته داریم ای دوست

    شعر برآیندی از هفت مورد زبان، وزن، موسیقی، فضا، لحن، روایت ومعناست. وزن و روایت شامل همه اشعار نمی‌شود. هر چه معنا کمتر‌شود، موسیقی، فضا و لحن اوج بگیرد، شعر هیجانی‌تر است.

    آزادنویسی امروز یک روایت ساده داستانی بود. نفس راحتی کشیدم. نباید از قبل طرح می‌چیدم و حسابی فسفرسوز می‌شدم که چه بنویسم؟ چگونه بنویسم؟ در انتها چه بشود؟ با خودم گفتم آزادنویسی‌ست. حالا هر چه بادا باد. مثل بقیه می‌رود انباری. نوشتم و تا جایی جلو رفت اما دوستش نداشتم. بیشتر خودم بودم و امروزم.

    قصه دیگری شروع کردم. متفاوت‌تر شد. هیچ‌وقت بنا نداشتم در مورد خیانت بنویسم. تازه آخرش هم خنده‌دار باشد. بعد چند داستان کوتاه سایت استاد را خاندم. فهمیدم الکی می‌کوشیدم اولین داستانم فضایی باشند. در حالی‌که کلی ایده روی همین زمین، توی همین خونه‌ی همسایه خاک می‌خورد. این سری کارگاه داستان کوتاه را شرکت می‌کنم نهایتش گازخورد است. اما اولین باری که در یک جمع داستانی بودم، یادم آمد. در یک انجمن طرحی خاندم. پسری در آن سوی جمع گفت: این ایده تکراریه. فیلمشم ساختن. من که 16 ساله بودم جریحه‌دار شدم و برای همیشه از آن جمع خداحافظی کردم. بله این بود سرگذشت باشکوه من در داستان نویسی. البته که من هم ضعیفم، هم پرتوقع. فکر نمی‌کردم نوشتن زمان ببرد و توقع داشتم زرتکی نویسنده شوم. حالا می‌فهمم که قبل از نویسندگی فکرندگی اهمیت دارد.

    نمونه‌اش پابلونرودا*:
    – و برنج به که لبخند می‌زند
    با این همه دندان‌های سفید بی‌شمار؟

    – چرا در سیاه‌ترین دوران‌ها
    با مرکب نامرئی می‌نویسند؟

    – چرا کک‌ها و گزمکان ادبی
    مرا می‌گزند؟

    – آن گل را که از پرنده‌ای به پرنده‌ی دیگر پر می‌کشد
    چه می‌نامند؟

    – چرا به برگِ طلاییِ نخست
    – مدال ندهیم؟

    -عقاب زمانی که بر ابری می‌لمد
    خنجرش را کجا می‌گذارد؟

    -چون باید بمیرد
    یا که می‌بایست ادامه دهد؟

    -به چه می‌خندد
    هندوانه هنگام قتل خویش؟

    -دوچرخه‌ی رها شده
    آزادی‌اش را چگونه به‌ دست آورد؟

    *پابلو نرودا| سِفر پرسش| انتشارات نیلوفر

    و کمی سعدی و بیت‌چینی:
    – دانی از بهر چه معنی، خاک پایت می‌نباشم؟
    تا تو را ننشیند از من، بر دل نازک غباری

    https://telegram.me/NarjesAzimii

  42. به‌نام خدا
    گزارش نیک ۱۱۸:
    امروز برای انجام یک کار اداری به دفتر خانه می‌رود کارش راحت انجام می‌شود اما خیلی هم معطل می‌شود.
    با دخترش جلوی درب ورودی مرکز خرید قرار دارد، دیر می‌رسد. دخترش با موهای بلند و مشکی‌اش در حالی‌که تی‌شرت آستین کوتاه قرمز پوشیده است و کیف کوچکی را روی دوشش انداخته است، منتظرش است. تا دخترش را می‌بیند می‌خندد، دخترش هم می‌خندد‌با چشمان سیاهش و لبهای صورتی‌اش. دخترش هم مثل او گرسنه است، اول به یک سفره‌خانه کوچک و دنج در گوشه‌ای از مرکز خرید می‌روند.دخترش رژیم است و سالاد می‌خورد، اما او غذایش را کامل می‌خورد. دخترش دستش را می‌گیرد و به یک مغازه می‌برد، کلی گل‌سر و کشِ‌مو می‌خرد. خوب می‌داند که دخترش عاشق خرید است، همپایش می‌شود و تقریبن به همه‌ی مغازه‌ها سرک می‌کشند. دلش می‌خاهد بیشتر با دخترش حرف بزند اما مجالی نمی‌یابد.
    وقتی از گشت و گذار در مرکز‌خربد خسته می‌شوند، دخترش یک دسر انبه با چای هوس می‌کند اینبار رژیمش را می‌شکند. برای دخترش داستان «سیکادا» را می‌خاند دخترش خوشش می‌آید. تعجب می‌کند.
    عصر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت می‌کند. به داستان‌هایی که آقای‌کلانتری از کتاب «داستانهای روزانه» می‌خاند گوش می‌دهد. به نظرش خیلی زیبا و خلاقانه می‌آیند، البته یکی از داستان‌ها را سال‌ها پیش در یکی‌ از دوره‌های آقای‌‌کلانتری شنیده‌است. اما دوباره شنیدنش برایش دلنشین است. آقای کلانتری از پوستر کارگاه کودک‌نویس پرده‌برداری می‌کند، خیلی به‌نظرش جذاب می‌آید، به ادبیات کودک علاقه‌مند است مشتاق می‌شود این کارگاه را شرکت کند. در ادامه‌ی وبینار تایپ می‌کند مانند آقای کلانتری مانند دوستانش، داستانی بداهه می‌نویسد، سوم شخص، با جملاتی کوتاه که با‌ نقطه دوست‌تر می‌شوند. این تجربه بیشتر از آنچه فکر می‌کند برایش شیرین و لذت‌بخش است. وبینار امروز لحظه‌های خوشی را برایش رقم می‌زنند.
    بعد از وبینار به سراغ خاندن‌هایش می‌رود دیگر عادت کرده‌‌است اول از کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» شروع می‌کند. عاشق کلمات است و این کتاب نگاه متفاوتی به کلمات دارد‌ و از رونویسی این کتاب لذت می‌برد:
    واژه‌پوک
    «تا‌ کلمه‌ی ترکیبی دیدی کنجکاو شو با اجزای آن کلمه چه ترکیب‌های دیگری ساخته شده‌است.
    راه گسترش دایره‌‌ی لغات این است، نه که فقط کلمه حفظ کنی. ساختارها را که بیاموزی بی که برای واژه‌یابی زور بزنی، ترکیب‌های مناسب را بداهه می‌سازی، و جالب اینکه می‌بینی بیشترِ آنچه ساخته‌ای در زبان سابقه دارد.
    البته رسیدن به چنین سطحی نیازمند دانش و بینش زبانی است. دانش شاید در کوتاه مدت به دست بیاید اما بینش ثمره‌ی سال‌هاست.»
    به سراغ کتاب‌های«هیچکاک و آغاباجی» و «خسروخوبان» می‌رود اما از هر کدام فقط چند صفحه‌ می‌خاند ‌فقط می‌خاهد زنجیره را حفظ کند.
    شب میزبان خاهرش می‌شود، خاهرش خوش‌ صحبت است و زمان در کنارش زود می‌گذرد.
    امشب به سراغ شعر‌های بیژن جلالی می رود. شعرهای بیژن جلالی خیلی برایش دلنشین‌اند. تمرین شعر می‌کند، شعرکی و بیتی هم شکل می‌گیرد، اما باز چنگی به دل نمی‌زند. نگران است، فردا دوره‌ی شعر برقرار است اما هنوز دستش خالی است.
    آخر شب است دلش می‌خاهد بنویسد آزاد‌نویس، و شاید نامه اما زیاد نمی‌تواند بنویسد.
    با اینکه خسته است. اما دلش می‌خاهد یکی از شعر‌های بیژن جلالی را رونویسی کند که محبوب روزش گردد:
    «سایه‌ای
    به دنبالم می‌آید
    روزی خواهد آمد
    دست سایه مرا خواهی گرفت
    از خودت
    از درختان و
    ستاره‌ها
    سخن خواهی گفت
    سپس به راه خود خواهی رفت
    ولی من
    سایه به سایه تو
    در حالیکه از درختان
    از ستاره‌ها
    و از خودت
    سخن می‌گویم
    به دنبالت خواهم آمد
    تا آخر دنیا
    تا دنیا دنیاست.»

  43. نمی‌فهمم چرا نمیشه نویس‌داری مک‌ ره به شعر تبدیل کرد میشه شعر نویس‌داری کرد‌ اما انگار کنایه پرت‌کنی‌هوا ببینید مثلن:

    دیارمک به دیاری ماند
    کی و کجا به چه‌کار آید

    دیدید:
    کنایه میشه!
    یک منطقه که گفتم کی و کجا به‌چه‌کار آید یعنی دارم کنایه گویی گونم نمیشه مثلن یک واژه مخصوص تشکیل دم شکلِ پروداکس!
    خیلی به مشکیل افتادم!
    رفتم دوباره سرزدم دیدم همه به مال شعر گفتند نه به مک؛ خنده‌دار اینه‌که انگار نوبت می‌گیرند؛ شعرِ خوده نویس‌داری می‌کنند، بیته می‌گند باز اظافه می‌کنِم🤣🤣🤣
    درگل معلوم میشه همه‌ما به مک بند اومَدِم.
    درسته استاد آزاد گذاشت هرکس می‌خاد بفرسته هرکس نمی‌خاد نفرسته؛ اما نمی‌شه چیزی‌که یاد ندارم بگم استاد گفته هرکس می‌خاد نویس‌داری کنه!
    دلم باز دوباره گرفته بود رفتم رمانِ خود یکم نویس‌داری کردم هر موقیع دلم می‌گیره یادم از رمانم می‌آره…
    دارم آهنگ می‌بره دل می‌بره رو گوش‌می‌دم هر موقیع دلم گرفته باشه، آهنگِ شاد گوش می‌دم با پیاده‌روی، پیاده‌روی گفتم بزار یکم پیاده‌روی داخلِه حیات کنم می‌آم دوباره شروع کنم.
    خوب آمدم خونه حال نوبت آهنگِ آروم شده دارم گوش‌کنم می‌گه:
    ( کوچه کوچه شهر به شهر دنبالِ تو می‌گردم )

    امروز استاد دیدم زیادی تاکید می‌کنه رو کاغذ نویس‌داری دِلَه به دریا زدم‌‌ رفتم دفترچه برداشتم، نزدیکی ۶ دقیقه نویس‌داری کردم صفحه دوم‌هم رو به تمومی بود که پسرم لج‌کرد چنان گریه‌کرد ول‌کردم اما به‌ای‌که رفتم سراغِ دفترچه بخودم آفرینی می‌دم اما معلوم نیست که دگه‌هم بشه بخاطرِ کسی نفهمه به گوشی‌نویس‌‌داری کنم چاره چیه مجبورم.
    جالب بود به‌ای‌که وقت کم بود خوب داستانِ‌نویس‌داری کرده بودم بیادِ قدیما که مادرم خمیر می‌کرد ورمی‌آماد می‌داد دستِ‌ما بچه‌ها که ببرم به داش، مه همیشه با بُرار خود می‌بردم به داش البته یک کوشه داستان بود بقیه دوروغ نویس‌داری کردم مثلن ای‌دو بچه همدیگر خوده خیلی دوست داشتند دستِ‌نا همیشه تو یک کاسه بود و هزار بلا بسرِ مادر خود می‌آوردند ازوری بازی‌گوش بودند حتی بچه‌ها همسایه‌هم شریکِ شوخی‌ها خود می‌کردند و مدرسه ازی‌نا شکایت خیلی می‌کرد به‌ای‌مادر و مدرسه تکلیفِ هزارکلمه داده بود به‌ای بچه‌ها بازی‌گوش، و ای‌همه تکلیفو بدونِ اشتباه ردیف کرده بودم تو یک‌نیم صفحه بخودم افتخار کردم

    فک کنم ای مکه استاد بخاطرِ کنایه نویسی یادما داده چو نمیشه؛ خوب باید یکم دگه هم از رمان نویس‌داری کنم ارائه فردا آماده کنم‌ تمرینِ ووس کنم نامحرما صدامه بشنووند 🤣🤣🤣
    خدانگهدار تا فردا…

    https://t.me/sadegaalezadai

  44. حلزون داشت از لای سیم‌خاردارها رد می‌شد که وارد مزرعه بشه. گیر کرد. چشم‌هاش جداشدن.پرواز دو تا بادکنک قرمز به سمت لکه‌ای از آسمون.
    بلخره رسیدم به ۱۰۰۰ کلمه. روز پانزدهم.
    تمرین دون‌کیشوت یکمی از مقایسه‌ی فصل دوم باقی مونده بود، انجام دادم ولی ارسال نکردم. نمی‌کنم. جمع‌بندیش برای سخته یاشاید نه انقدر کارهام زیاده اخیرا که رغبتم نمی‌شه به جمع‌بندی نهاییش. مهم انجام دادن و یادگرفتنه که بله.
    طرح فیلنامه هم نوشتم ولی بنظرم لجی شده. یه جاهاییشو اصلاح کنم احتمالا.
    نویسنده‌ساز و نویسندگی خلاق پیشرفته هم چسبید.
    خسته‌م.
    بای.

  45. دو هفته می‌گذرد از روزی که دکتر برایم چکاب نوشته. مامان مرتب گوشزد می‌کند که تو که هر روز بیمارستانی، چرا کوتاهی می‌کنی؟ خودم هم نمی‌دانم. بعد از چند روز تکرار در لیست کارهام، دیروز ظرف نمونه گرفتم و قرار گذاشتم هر جور شده امروز آزمایشم را بدهم. صبح موقع آماده شدن، یادم افتاد به سلامتی یادم رفته نمونه ادرار بگیرم. ساعت 5 و نیم والا من خودم را هم نمی‌شناسم چه برسد که این موضوع یادم بماند و از لجم بی‌خیال آن یکی ظرف هم شدم. و تنها به آزمایش خون رضایت دادم. همکارم گفته بود می‌خواهی معطل نشوی در شلوغی‌ها، ساعت 8 و ربع بیا.

    برای صبحانه تخم‌مرغ آبپز کردم و گوجه و لیمو و نان برداشتم و رفتم اداره. وقتی رفتم تایمکس بزنم آقای ر، خدمات بخش اداری را دیدم و توی دلم گفتم کاش بیاید زودتر ترتیب چای را بدهد تا صبحانه‌ام را بخورم. بعدن یادم افتاد که خیر سرم آزمایش دارم.

    کیفم را گذاشتم و هزار قدم توی راهروها پیاده‌روی کردم. در را نبسته بودم که آقای ر وقتی می‌آید فلاسک را ببرد، پشت در نماند.

    در گزارش نیک ساجده خوانده بودم که تئوری شعر را صبح می‌خواند و من هم گفتم عجب فکر بکری. بگذار همین الان تا بالا آمدن ویندوزم و خنک شدن اتاق، جلوی کولر روی صندلی مراجع بنشینم به خواندن. موضوع درباره‌ی شاعران موج نو بود و خدای من چه جمعی از آدم حسابی‌ها. و نوری‌علا، چون خودش موج نویی است خاطره‌وار نقل می‌کرد و می‌چسبید.

    من عادت کرده بودم ساعت هفت صبحانه بخورم و حالا زمان برایم کش می‌آمد و دلم ضعف می‌رفت. یکهو یادم افتاد که فرصت خوبی است که بروم و از همکارم میم، ادویه‌ی سفارشیم را تحویل بگیرم. میم ادویه مخلوط‌هایی می‌سازد که بیا و ببین. از اسفند پارسال مشتری پروپاقرصش شده‌ام. رفت و برگشت مسیر بیمارستان تا شبکه هم حدود هزار قدم شد.

    رفتم و برگشتم، تازه هفت و نیم شده بود. نگاهی به فلاسک انداختم و نشستم به صدور احکام ارتقا طبقه و بررسی نامه‌ها.

    توی آزمایشگاه خانم الف گفت: «چقد لاغر شدی .»گفتم: «والا وزنم همونه که بود.» هی نگاه کرد به شکمم. گفت: «تو که شکم نداری. لابد الکی میومدی باشگاه. » دو سال پیش هم‌باشگاهی بودیم. گفتم: «خب لباس باشگاه چسبون‌تره.» و نمی‌دانم چرا بیخود این را گفتم. من که اصلن برای لاغری نمی‌رفتم باشگاه. گفت: «خوش به حالت والا.» بعد گفت که خودش در ازای کم کردن چقدر سایز وزنش فقط 5 کیلو کم شده و دو بار تکرارش کرد. و ادامه داد: «نمی‌دونم چرا کاهش وزنم کم بوده.» گفتم: «خب الان که خوب و متناسبی؟ قدتم بلنده. میخوره به وزنت.» زیرلب گفت: ا«ینم هست.»

    مست و خرامان به اتاق برگشتم و به وصال صبحانه‌ام رسیدم و دیگر جدی جدی مشغول کار شدم. تا اواخر ساعت‌کاری که شروع کردیم با ساجده حرف زدن راجع به تجربه‌های اخیرمان و اینکه چطور بهش نگاه کنیم و چه درسی بگیریم و همین‌جور ادامه داشت تا آماده شدن ناهار.

    با دولینگو زبان خواندم. باید عرض کنم که امروز بیست و دومین روز تداومم است و راستی خبر خوب اینکه داستان زنبورکخانه‌ از گور و گهواره‌ی ساعدی را خواندم به چه راحتی. بله که وقت کردم. فضای داستان خیلی غریب بود. هم هراس می‌انداخت توی دلم و هم از شدت تعجب از رفتارها خنده‌ام می‌گرفت. و خیلی کنجکاو شدم بهش. به گمانم فضا و شخصیتها نمادینند . وگرنه چرا در قبرستان عقد کنند؟ آن اسب چکار دارد در قبرستان. پیرزن چرا شیهه می‌کشد و قوقولی‌قو می‌کند. خواهرهای عروس چرا اینقدر پررواند؟ رفتار پیرمرد با دخترهای ورپریده‌اش برای آن دوره و زمانه، زیادی سهل‌گیرانه نیست؟ آن عباس و حیدر کی‌ند که یکهو پیدایشان می‌شود و داماد را می‌برند به عرق‌خوری؟ و الا آخر. شاید باید بازخوانیش کنم .
    خب حالا که دمم گرم، یک داستان خواندم، داستان دوم را هم می‌خوانم. فقط داستان دوم.

    ظهر خوابیدم. ساعت زنگ خورد و گیج و خوابالود وارد نویسنده‌ساز شدم. استاد گفت می‌خواهیم نیم‌ساعت دوم، داستان‌نویسی تمرین کنیم. داستان کوتاه بامزه‌ای از محمدرضا پورجعفری برایمان خواند. لپتاب آوردم و نشستم و در 839 واژه ،کلیشه‌ای‌ترین داستان ممکن را نوشتم. چالش جالبی بود ولی امیدوارم در روزهای بعد اوضاعم بهتر باشد .

    بعد از نویسنده‌ساز وارد وبیکار سرزبان نشدم. با خودم عهد کرده بودم که تمرین شعر کنم و مطمئن نبودم بعد وبیکار وقت بشود. وویس جلسه را می‌توانستم بعدن بشنوم. تمرین شعر در اولین تلاشم به جایی نرسید. ذهنم زیادی درگیر بود. پاشدم دوش گرفتم و سعی کردم حواسم را بدهم به پاشش قطره‌های آب روی پوستم. بعد هم ظرف شستم و شام آماده کردم و قرمه‌سبزی فردا را و اینجا بود که کم‌کم دو تا شعر موزون جور شد. این یکی را روانه‌ی کانال کردم:
    چرا روزنویسی می‌کنم؟
    روز می‌ترسد بگندد در تنفس‌های شب
    من پناهش می‌دهم در سطرهای دفترم

    کلی وسوسه شدم برای شرکت در کارگاه کودک‌نوس. لباس‌های پسر را شستم. هزار کلمه آزادنوشتم و بعد هم گزارش نیک که به گمانم رکورد طولاترین گزارشم را زده.

    https://t.me/ladanshayanfar

  46. |نقل‌قول|
    «واقعیت‌های تلخ و دردناک وقتی پذیرفته شوند از بین می‌روند.»
    – آلبرت کامو

    |سال واژه: خالقیت|
    |گزارش روز(من نامه)|
    ۱.قرار است هفته‌ی بعد بروی شیراز. پس باشگاه را تمدید نکردی. پس صبح با خیال ناراحت خوابیدی، نوشتی و خواندی‌.
    ۲. چخوف خواندی.
    ۳. در وبینار امروز داستانک نوشتی. درواقع داستان خودش را نوشت. انگار همه‌ی قصه‌ها سر انگشتان منتظرند تا به نوبت روی کیبورد بپرند. تجربه‌ی فراموش نشدنی بود. تا امروز اینطور بی‌برنامه ننوشته بودی.
    ۴. ویولن تمرین کردی.
    ۵. تمرین شعر. غصه دارت می‌کند. برایت دشوار است.
    ۶. قرار است برود اهواز. چند ساعت کوتاهی را باهم گذراندید. این دو هفته قرار است از همیشه عصبی‌تر باشی.
    ۷. یادت آمد دولینگو نرفتی، پس دو تمرین انجام دادی. امروز شد سی روز.
    ۸. داستانک وبینار را در کانال هوا کردی.
    ۹. فقط یک بار یادداشت روزانه نوشتی.
    ۱۰.امیدواری امشب زودتر بخوابی.

    |یک‌جمله از کتاب|
    عرصه‌ی عدالت
    تنها به ترازوی کهنه‌ی بقالان
    محدود می‌شود.
    -عبدالله کوثری

    |کلمه‌ی روز|
    آق= سفید، سپید، پر سفید، تپه‌ی سفید

    |از حواس|
    بوی روز: چوب
    مزه‌‌ی روز: حمص بدون سیر
    لمسِ روز: خون
    صدای روز: صدای زنگ خانه

    کانال: https://t.me/Shallwejustbegin

  47. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    بچه‌ها درگیر میان‌ترم‌ شده‌اند؛ من هم از این سکوتِ جمعی و فرصتِ تک‌نشینی بهره می‌گیرم تا اندکی از امروزم را ورق بزنم و بنویسم.
    ‌
    ساعت ۶ بیدار شدم، در حالی که تنها سه ساعت به خواب رفته بودم. با ۳۰۰ کلمه نوشتن و خواندنِ تکه‌هایی از «چرند و پرند» شروع کردم.

    «خادم الفقرا دخو علیشاه… خدارفتگان همه را بیامورزد. پدر من خدا بیامور مثل همه‌ی حاجی‌ها، نان نخور بود. یعنی مال خودش از گلویش پایین نمی‌رفت. اما خدا بیامورز، ننم جور آقام نبود. او می‌گفت مال مرد، به زن وفا نمی‌کند. شلوار مرد که دو تا بشه فکر زن نو می‌افته…»
    ‌
    این توصیف‌های تند و تیز و در عین حال صادقانه از روابط انسانی و طمع‌ها، در ذهن من ته‌نشین شد. چون می‌دانستم روز طولانی‌ای در پیش دارم، دوباره یک ساعت به خواب پناه بردم و ساعت ۹ بیدار شدم.
    ‌
    برای آیلتس، ۴۰ لغت جدید را مرور کردم. قصد داشتم همان لحظه یک جستار ۲۰۰ کلمه‌ای در ۲۰ دقیقه بنویسم و لغات را به کار ببندم، اما تصمیم گرفتم کمی صبر کنم؛ بگذارم کلمات در ذهنم ته‌نشین شوند و بعدازظهر به سراغشان بروم.
    ‌
    تا ساعت ۵ و رب، در بندِ کلاس هستم. لنا هم ساعت ۵ و نیم کلاس نقاشی دارد؛ در این فاصله، فرصتی است برای گشتن در دنیای Essayهای انگلیسی.

    کمی خانه‌داری، جمع‌وجور کردن‌ها و آماده کردن خوراکی‌ برای دخترم…
    ‌
    شب، بعد از آپلود ویدئوهای گروه‌ها، سراغ کتاب «تا طلاق نگرفتند ننوشتند» رفتم.
    «نه آن که همسایه‌مان آدم بی‌نزاکتی باشد. دیوارها بی‌حیا بودند.

    کار کسانی که بر ساخت‌وساز نظارت می‌کنند چیست؟ آیا میزان تبادل صدا میان دیوارها را هم کنترل می‌کنند؟ بعید می‌دانم.
    عجیب است که در این شهر، به هم‌جهت نبودن کاسه توالت با قبله توجهی وسواس‌گونه می‌شود، اما به عبور صدا از دیوار اتاق‌خواب، به آبروی اشخاص و حریم خصوصی، هیچ توجهی نمی‌کنند.
    ‌
    شهرک اکباتان را آمریکایی‌ها ساختند و حالا ۵۰ سال بعد، در این کشور اسلامی، گویی به جز جهت کاسه توالت، به هیچ ارزش اجتماعی دیگری فکر نمی‌شود. در هر جامعه‌ای، آدم‌ها حریمی خصوصی دارند، اما اینجا انگار دیوارها هم همدستِ بی‌حیایی‌اند.»

    روتین همیشگی پیش از خواب را شروع کردیم؛ مسواک و دستشویی، و لباس راحت. بعدش کمک کردم تا تکلیف نقاشی‌اش را انجام دهد و با هم شکل‌های مثلثی را کشیدیم. در نهایت، با خواندن قصه‌ی شب( آن زیر چه خبر است؟)، آرام آرام به خواب رفت.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  48. ✔️وقتی صبح را با نوشتن بیاغازی، انگار آهنربایی در وجودت می‌گذاری و نوشتن را جذب می‌کنی، به هر فرمی که باشد، کوچکی و بزرگی دامنه‌ی حرکتی عقربه‌ها هم محلی از اعراب ندارد.
    مثلن گزین‌گویه‌ی《 تا زمانی‌که جریانِِ فحش تنها با فحش مهار می‌شود، اندیشه سدی ایجاد نمی‌کند》.
    در مترو و ۶ دقیقه مانده به میدان‌کتاب، از میان دوازده جمله صید شد، پس از هزار کلمه‌نویسی.
    چند روز است که افزون بر هزارکلمه‌نویس، جمله‌نویس هم شده‌ام و با ۲۵ دقیقه باهم‌نویسی در نویسنده‌ساز امروز، به امید خدا داستان کوتاه‌نویس هم خاهم شد.
    رونویسی از حافظ هم جای خود را دارد.
    دستی به سر و گوش تلاشهایم در نویسنده‌ساز امروز کشیدم تا فردا داستانم، رخ‌نمایی کند.
    ✔️در هر دو کلاس یوگای حضوری، پرتوجوها را با تنفس آشتی دادم، نمی‌دانم چرا این همه از دم و بازدمهای آگاهانه فراری‌اند.
    ✔️یک هفته است که به پیاده‌رویِ روزانه پایبندم. امید که فیلم‌بینی هم مرا به بند بکشد.
    ✔️یک صفحه خشم و هیاهو، یک صفحه بی‌لنگر و یک صفحه دفترهای دوکا را خاندم.
    ✔️پارگیِ سیم تار فقط در میدان بهارستان، ترمیم می‌شود.
    پدر و مادرم ۵۰ دقیقه در ماشین و زیر بمباران بوقها و شلوغی‌ها منتظر ماندند و دم نزدند، آیا من تاب می‌آوردم یا پس از پنج دقیقه پشت تلفن می‌غریدم که
    《 کجایید پس؟ تمرین تارم مانده، یوگا کار نکردم》

  49. پرسه در کتاب «نون نوشتن».
    معاشرت با پیشی‌عا.
    کابوس خودم شدن.
    اسپرسو (حساس حساس).

  50. ساعت چهار صبح راهی میرعماد می‌شوم برای ام‌‌آرآی. دستم همچنان دردآلود و چشم‌هایم خواب‌آلود. نزدیک‌ست فحش رکیک بدهم اما نمی‌دهم. تازگی چرا اینقدر فحش قاطی می‌کنم و صادر می‌کنم. بد نیست واقعا؟ خجالت نمی‌کشم. دلم می‌خواهد فحش بدهم اقتضای سنم است و به کسب هم ربط ندارد.

    چه وحشتی دارد دستگاه‌ش. درازکش من را روانه‌ی تونلی می‌کنند. متصدی آنجا می‌گوید: «از سر و صدای آن تو نترس.»
    مگر قرار بود بترسم؟ بدتر من را ترساندی با این نصیحتت. گوش‌بندی آویزان گوش‌هایم می‌کند و من را راهی تونل سفید‌رنگی می‌کند که صدای معدن می‌دهد. صدای قیژقیژ. صدای چکش‌کاری و تق‌تق. اما هوای آنجا خنک و مطلوب است. اگر صدا آن‌قدر زیاد نباشد در آن کله‌ی صبحی حتما چرتکی می‌زنم. ده دقیقه برای سرشانه و ده دقیقه‌ی دیگر برای گردن از من تلف می‌شود.

    برگشت ساعت ۶ صبحگاهی. در راه برای همه‌ی مریض‌ها دعا می‌کنم.

    و تا خودخودخود شب و شب‌تر از آن، همه‌اش می‌خوانم و می‌نویسم و در دوره‌ها پرسه می‌زنم. وبینار شرکت می‌کنم و برای ۱۰۰۰ کلمه در قالب داستان‌نویسی ذوق می‌کنم. نویسندگی پیشرفته که کلی درس گرفتم. و نویسنده‌سخنران که از ترسم به شب نرسیده سه دقیقه را انداختم تو حوض و در رفتم.
    چه از این بهتر؟

    https://t.me/manesehchtgrh

  51. نمره‌ی روزم هفت‌و نیم
    از تجربه در داستان پردازی بگویم در آزاد‌نویس.من هیچ‌چیزی نداشتم. صفحه‌ سفید بود بله. فقط خیال کردم خیال. مردی که در بیرونی دور میز کوچک چوبی گرد نشته بود و برای شام عروسی دخترش پول لازم دارد. یکی از دوستانش سرقرار حاضر شده است اوزا بغل می‌کند و هزار دلار از او دزیدو و ماجرا شروع می‌شود و در آخرم که تمام هم نشد. ولی انگار وارد دنیای شده بودم که در اون جنگ نبود اخبار جنگ هم نبود فقط من بودم و خیال.

  52. ۱. آزادنویسی و کلمه‌برداری
    ۲. درست کردن غذای جدید
    ۳. تمرین زبان و پیانو
    ۴. مطالعه
    _در حال و هوای جوانی
    _من صندلی نیستم (داستان کودک) 

  53. “روغن دیدی هوس زاییدن کردی”
    حکایت امشبه. سر شب گزارش نیک ۱۶ شهریور رو فرستادم . نمره امروز رو هم ۸ دادم. به دو دلیل یکی ورزش نکردن بود.
    توی راه تصمیم گرقتم نمره امروز را بالا ببرم. اول اپیزود ۴۲ انسانک را شنیدم: ” راه مربی است”
    تا رسیدم خونه، لباس ورزش تن کردم تا تمرین کنم. نت ضعیف بود و فقط بیست دقیقه از فایل دانلود شد و یک ساعت عضله‌سازی دانلود نشد اما تونستم یه کار مهم زندگیم رو در اندازه کوچک انجام بدم.
    برای اینکه برنامه فردا رو جلو بندازم، دوش کامل هم گرفتم و موهامو سشوار کشیدم. وسایل فردا و ناهارم هم آماده و بسته‌بندی کردم. بعد هم تمرین ضبط فایل سه دقیقه‌ای نویسنده سخنران تا تونستم در دقایق پایانی بفرستمش. بخش دوم گزارش نیک روز دوشنبه ۱۶ شهریور رو فرستادم برای یادآوری.
    اینکه امروز بیشتر از دیروز آگاه بودم از کارهام و ارزندگیشون. به دلیل آزادنویسی بیشتر و آزادگویی و گزارش نیک منظمه

  54. هیچ کاری مفیدی نبود. همین که هنوز نفس میکشم کافیه؟نه. حتی در وبینار هم نبودم. گندش بزنند.

  55. -جلسه‌ی چهارم «نویسندگی خلاق پیشرفته» بسیار عالی بود. موضوع‌مان پیرنگ نویسی بود. جلسه نزدیک به سه ساعت طول کشید.
    گربه این‌بار هم موفق به شکار استاد نشد. عموزاده‌ی ناتنی‌اش روباه را هم خبر کرده بود.
    همسفران همه شیطان، همه خبیث، همه آتش‌پاره. کاش من هم کمی شبیه‌شان بودم. آحح.

    -نویسنده‌سازِ امروز، دیگران حدودن نیم‌ساعت آزاد‌نویسی کردند برای نوشتن یک داستان. استاد هم خودش آزاد نوشت. بنده چون طبق معمول سرکار بودم نمی‌شد. اما من هم این کار را انجام می‌دهم. قول.

    -«پری در آبگینه» جانم را تمام کردم. اینجانب دوستش داشتم. این آقای کاتب آدم عجیب و جالبی‌ست. نوشته‌هایش به مذاق اینجانب خوش می‌آیند.

    -سونات مهتاب بتهوون را گوش دادم امروز. حس آرامش دلچسبی به من می‌دهد.

    -«ما ناگزیر نیستیم از دیدن و شنیدن:
    چشمان و گوش‌ها را دستانِ ما پناه توانند داد.»
    چه‌قدر زییا بود این نقل‌قول از اسماعیل خویی جانم.

    -کمی تمرین شعر سرودن. و شعرکی سرودن شاید.
    همین دیگر.
    و اودافظظظ.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  56. 1405.06.16

    امروز کلی طرح‌ نوشتم و پاک کردم. در آخر هم یکی را برگزیدم برای ثبت در بخش تمرین که دلم با آن نبود. البته نسبت به بقیه دلم کمی بیشتر با این یکی بود. تا لحظه‌های آخر با خودم در کشمکش بودم که بفرستم تمرین را در کانالِ دوره یا نه. ولی با خودم گفتم بالاخره این هم چالشی‌ست و نهایتش این است که گازخورد می‌گیرم از استاد.
    کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته را بودم. حدود سه ساعت. خیلی خوش گذشت و درمورد طرح، کلی چیز یاد گرفتیم.
    آمده‌ام خانه‌ی مامان برای کمک به خانه‌تکانی. آنقدر کار کرده‌ام که خسته‌ام و جانی نمانده توی تنم. همه بدنم درحال تکه‌تکه شدن است.
    بخش‌هایی از داستان یک شهر را خاندم.

  57. ویس هانا نه‌تنها روز منو، بلکه روز تمام خانواده رو ساخت. تلاش کردم جستار «انسان در شعر معاصر» بخونم که نتونستم. بی‌ناهار بودیم، ناهار درست کردم. هر روز یه خاطره از خونه‌های قبلیمون یادمون میاد و با هم صحبت می‌کنیم. قلعهٔ متحرک هاول رو دیدم، برای چندمین بار. نویسنده‌ساز نبودم، حیف شد. یه کوچولو پیاده‌روی کردم.
    هیچی از لیست خط نمی‌خوره، بهش اضافه میشه.

  58. سال‌واژه: تغییر

    ۱- به درخواست دوستم یک ساعت زودتر برای پیاده‌روی رفتم. هوا عالی بود و آبپاش‌های چمن پارک هم مشغول کار بودند که در خنکای هوا بی‌تأثیر نبودند. یک حمله پهپادی کفتری هم در کمال خوش‌شانسی خنثی شد و من از این عملیات جان سالم به در بردم.
    ۲- اخبار و اتفاقات امروز باعث شد به کلمه «تکرار» فکر کنم؛ اینکه وقتی از تجربه‌هایم درس نمی‌گیرم، خودم را دوباره وارد همان چرخه می‌کنم و بعد تعجب می‌کنم چرا باز به همان نقطه رسیده‌ام.

    ۳- امروز با شقایق درباره تغییر احساسات آدم‌ها بعد از مرگ یک دوست یا عزیز صحبت کردیم. اینکه گاهی دلخوری و ناراحتی ما از یک نفر با مرگش شکل دیگری پیدا می‌کند و ممکن است احساسات ناخوشایندی مثل عذاب وجدان سراغمان بیاید. به این فکر کردم که اگر آدم احساساتی هستیم، بهتر است تا وقتی کسی که از او دلخوریم زنده است، تکلیفمان را با این رابطه روشن کنیم و اگر قرار است صلح کنیم، آن را تا وقتی فرصت داریم انجام بدهیم؛ چون بعد از رفتن آدم‌ها دیگر خیلی از چیزها قابل جبران نیست.

    ۴- امروز هم ناخواسته در معرض چند خبر ناخوشایند قرار گرفتم. شاید فقط چند دقیقه بود، اما همان چند دقیقه کافی بود تا حال خوبم جمع شود و جایش را به دلگیری و سنگینی ذهن بدهد. مدتی درگیرشان بودم و با خودم کلنجار می‌رفتم تا دوباره ذهنم را از آن فضا بیرون بکشم.

    ۵- ادامه «پنجره پشتی» را خواندم. هرچه جلوتر می‌روم، بیشتر جذبش می‌شوم و فعلاً به این راحتی‌ها قصد ندارم زمینش بگذارم.

    ۶- مامان امروز ماکارونی خوشمزه‌ای درست کرده بود و چون اشتها نداشتم، خوردنش را به غروب موکول کردم. وقتی بالاخره حسابی گرسنه شدم، خوردنش دو برابر بیشتر چسبید.

    ۷- امروز ۷ بود. حتی می‌توانست نمره پایین‌تری بگیرد، اما چون تمام کارهایی که مدنظرم بود انجام شد، تصمیم گرفتم منصفانه همان ۷ را بهش بدهم.

  59. امروز ویس کارگاه شعرماهی را گوش کردم. پشت‌بندش، برگزیده‌ی اشعار سه‌سطری سیدعلی‌صالحی از “قمری غمخوار در شامگاه خزانی” را خاندم. اشعار ساده بودند، اما راه به اندیشه‌یی عمیق‌تر و پرمایه می‌دادند. بعضی انگار ثبت دمی و شکار لحظه‌یی. سرانگشتی با چندتاشان ارتباط نگرفتم. شاید پیش‌زمینه‌یی می‌خاست از درک دنیای شخصی شاعر.

    اما، اما اشعار بلند و پرپیمان عبدالله کوثری کاملن برایم ملموس است و شفاف. همه را با دقت خاندم و از برخی‌شان رونویسی کردم. اشعار مالامالند از ترکیب‌های اضافی استعاری بی‌بدیل مثل: اختناق ماسه، کوه‌های تردید، صداقت تجربه‌های باد، آوندهای مضطرب شب، دانه‌های کور و لزج روزها، شکوه رویش دردناک نباتی، کشتگاه تاول خورشید، و…

    تصویرهای شعری زیبا هم دارد گاه به صورت تمثیلی از طلوع و غروب و شب و آفتاب و دیگر عناصر طبیعت بهرجسته تا مفاهیم آزادی، ستم، غم، اختناق را بنمایاند. و گاه مستقیم از غم، زبان‌بستگی، درماندگی، روزگار ِبی‌عدالت سخن گفته. حتی گفتنش از عشق و معشوق تنیده در همین مضامین است.

    مثلن اینجا عاطفه‌ی شاعر را در آفرینش خیالی فراواقعی ببینید:
    ما کودکان سرخ غروب بودیم
    در قلمروی ما
    نه روز و نه شب
    هیچ‌یک صادقانه نبود

    شاعر وضعیت برزخی و بینابینی غروب را به دروغی تشبیه کرده که نه روز است نه شب، چه خیال ظریفی!

    یا اینجا را داشته باشید:
    زیر پرده های عمیق ابر
    روز، روزنامه‌ی کهنه‌یی است
    که باد حیرت کوچه‌های بن‌بست می‌خاندش

    تجسم کنید: نور زرد زیر ابر و بادهای پیچنده در کوچه‌های بن‌بست پدیده‌یی واقعی‌ست. شاعر نور زرد را به روزنامه‌های زرد باطله تشبیه می‌کند که باد می‌خاندش.

    یا اینجا:
    پنجره با قامتی خمیده زیر بار شب
    رویای آفتاب را
    در تک سرفه‌های خشک
    چون لخته‌های خون به کوچه می‌ریزد

    جدا از این‌ها فعل‌ها و واژه‌های آرکائیک در بافت شعر قشنگ نشسته و تو ذوق نمی‌زند. مثل: فرایاد، فراکشیده، فرارویم، دوشین، خلود، بخاید، بمویم، پریشیده.
    و کم نیستند؛ ترکیب‌های خوش‌ساخت مثل: دیرپای، پشتباره، زخمگین، نرمناک، گرانگوش، خرمن‌جا و…

    بعضی شعرها خصوصن آخری‌ها ترکیبات اضافی استعاری کمتر دارند و بر تصویرهای ساده متمرکزند مانند نمایش فیلم. این‌گونه‌ها به شعرهای امروزی نزدیکترند؛ مثل شعر “دریافت” که خودم خیلی خیلی می‌پسندمش. به نگرم شعری زنانه است یا خیال مردی‌ست که حس‌های زنانه را خوب می‌شناسد.

    شعر لحظه به لحظه‌ی زن را جلوی آینه‌ی بخارزده‌ی حمام به تصویر می‌کشد. وقتی زیبایی‌های بیرون افتاده‌ی تنش را از حوله، در آینه کشف می‌کند. و نیاز ستودن زیبایی‌هایش از نگاهی مردانه را درمی‌یابد و در پی‌ آن تنهاییش را. تشبیه سریدن قطره‌ی آب از میان سینه‌ی زن به نگاه مردانه و بعد لغزیدنش بر آینه‌ی بخارزده‌، بدون تصویر زن، تلنگر اروتیکی‌ست از چیره‌دستی شاعر در وصف دریافت تنهایی از پس تمناجویی زنانه به گوهر مردانه.

    چیدمان سطرها هم مناسب مفهوم در جاهایی پله‌کانی‌ست رو به پایین، در جاهایی با فاصله‌ی بیشتر بین سطرها و جاهایی، واژه‌یی تنها در یک سطر نشسته؛ بسته به نیاز شعر.

    در آخر این‌که شعر خوب زمان نمی‌شناسد و کهنه نمی‌شود مثل این قطعه از “سرود پدران و فرزندان” که یادآور دوران ماست.

    روزگار ما
    این خفته‌ی فراموشکار چه آسوده است!
    چگونه خاک باور خواهد کرد
    که مجال سرخ شقایق
    گذار کوتاهی بود
    از آن آستان یک تهی
    به عمق تهی دیگر
    و اکنون
    سایه‌ی تمام روزها
    بر خاطر اندوهش می‌نشیند

    – شب آمدم بیرون طوفان بود و رعدوبرق. آسمان قرمز بود بوی ماهی داشت و موج دریا. ترس برم داشت یاد فاجعه‌ی سیلاب نپال افتادم. یکی از ترس‌هایم توی خاب سونومی‌ست، موج‌هایی غول‌آسا، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شوند که یکهو از خاب می‌پرم‌.

    – امشب کار دیگری نشد انجام بدهم تمام وقت متمرکز به دفتر شعر کوثری بودم و رونویسی و لغت‌برداری ازش. و باز باز باز… کار و لابه‌لای نوشتن و مطالعه هم کار. هرچند که کوزت‌پیشگی‌ام از کوزت‌منشی نیست. این هم بگذرد، هرچند به خون جگر گذرد.

  60. 🗣️ «استعداد چیزی نیست جز صبری طولانی.»

    ©️فرانسوا رنه دو شاتوبریان

    ساعت نه و ربع بیدار شد از این سحرخیزی دور افتاده بسیار سر‌مست شد. فهرستی از معیارها برای نمره دادن به روز‌هایش نوشت و سعی کرد روزش را طبق آن پیش ببرد.
    بعد از نوشیدن یک لیوان چای صبحگاهی و خوردن نان و خامه‌عسلی دوست داشتنی به سراغ وارد کردن واژه‌های اکنون من در فهرستی از کلمات کرد. احساس مثبتی نسبت به این تمرین سه هفته‌ای داشت، اینکه هر هفته را نسبت به هفته‌ی قبل می‌سنجد و از حال قبلیش با خبر‌ست خیلی در بهره‌مندی‌اش در روزها کمک می‌کند.
    بعد از واژه‌ها به سوی نظم روزانه رفت لباس‌ها را تا کرد و در کشو‌ها گذاشت، عدس را برای آبپز شدن روی گاز گذاشت و برنج را خیس کرد، لباسهای کثیف را در ماشین ریخت و مشغول گردگیری و شستن ظرف شد. همه کار می‌کند ولی وقتی نوبت به گردگیری می‌رسد انگار می‌خواهند طناب دار را بر گردنش بیندازند.
    بابا و مامان که آمدند میوه‌ها را شست و به سراغ اتاق خودش رفت لباس‌هایش را جمع کرد، میز را دستمال کشید و مشغول نوشتن پستی در لذت نوشتن کرد.
    وقتی دید فیلترشکن لجباز پایش را در یک کفش کرده و نمی‌خواهد تلگرام را بالا بیاورد او هم قهر کرده به سراغ گزارش نیک دوستان رفت. انواع متفاوتی از نوشتن گزارش روزانه را دید و با خود شرط کرد تا هر چند وقت به چند وقت یکی را امتحان کند.

    ناهار عدس‌پلو را خورد و به سمت بوف کور شیرجه رفت. در حین گوش دادن به کتاب کلمه‌برداری هم می‌کرد اما نفهمید چه شد که خوابش برد و نمی‌داند بعد از چند دقیقه و یا ساعت بیدار شد. بیدار که شد کسی در خانه نبود. کمی در حیاط پیاده‌روی کرد
    آزاد‌نویسی هم به مدت یک ربع انجام داد.
    به دوستش که تماس گرفته و پیام داده بود کار واجبی دارد زنگ زد و با هم صحبت کردند. از بیکاری به سمت طناب‌زنی رفت و بخش ورزش هم علامت خورد.
    نشست به دیدن یک فیلم ترکی زاقارت زیادی جالب نیست ولی وقتی بی‌کار باشد خوب‌ست.
    نویسند‌ساز را گوش کرد و خواست تمرین داستان‌نویسی را انجام دهد ولی فیلمش شروع شد.
    روز عالیی را گذراند و از ده هشت گرفت تنها با سطح خورد برنامه‌ها توانست این نمره را دریافت کند و انگیزه‌اش برای ادامه‌ دادن این فهرست بالا رفت.

    https://t.me/ma0hlq

  61. چند وقت دیگر طول می‌کشد تا موهایم بلند شوند؟
    از آن جایی که موهای تنم چون علف هرز به سرعت می‌رویند، اما سرم چون برهوت در سال فقط چند سانت موهایش قد می‌کشند، چندان امیدی ندارم.
    امروز که در آینه می‌نگرم، در بدترین مقطع زمان به سر می‌برند. درست وقتی که هر بار وسوسه می‌شوم کوتاهشان کنم، مدتی با مدل جدید سر کیف باشم و بعد که رو به بلندی می‌نهند، دوباره بدحالت شوند و بدتر این‌که مدت‌ها در همان حالت بمانند.
    شاید این بار تحمل کنم و وا ندهم.

    و اما
    آنچه در نویسنده‌ساز گذشت:
    بنا شد امروز هزار کلمه بنویسیم. اما نه کلماتی منفصل و نه در قالب آزادنویسی‌های معمول روزانه.
    بلکه بکوشیم دست‌و‌پا شکسته به داستانی برسیم. از آن‌جایی که غالب نوشته‌هایم به شکل یادداشت‌‌اند و اگر داستانی هم شکل بگیرد از تجربه‌ی شخصی و روزمرگی‌ام آب می‌خورد، شروع برایم سهل نبود.
    اما همین که آغاز به نوشتن کردم، کلمات ریسه شدند و ریختند روی صفحه. در ابتدا خوب پیش می‌رفتم، تصویر به دنبال تصویر. اما جلوتر که رفتم، دیدم ای دل غافل، پایم در کلیشه گیر است. نخواستم آن‌قدر درگیرِ پیدا کردن شکلی متفاوت برای ادامه شوم که دست از نوشتن بکشم.
    آخرش هم داستان نیمه‌کاره ماند، اما ذهنم کماکان مشغولش است.
    او از اتاق پدرش دل می‌کند؟ به تنهایی مادرش بند می‌شود یا تن به مهاجرت می‌دهد؟

  62. گزارش نیک‌طور

    خاب بودم و در خاب ناز که پریا زنگ زد و گفت رزومه بنویس. گیج و منگ بودم. رزومه دیگه چی‌چیه. گفت از چت جی‌پی‌تی بپرس چطوری درست کنی. باشه‌ای گفتم و قطع کردم و خابیدم دوباره‌. اما خابم نبرد. نمی‌گذارند درست حسابی بخابی.

    بیدار شدم و درگیر نوشتن سابقه‌ی کاریم شدم. گفت نقاشی و نوشتن را ننویس. ننوشتم. برایش فرستادم. گفت این چیه. از اونایی که عکس داره. منم گفتم اون دیگه چیه. دیگه هیچی نگفت.

    امروز درگیر بودم با وویسی که باید برای نویسنده‌سخنران می‌گرفتم. دیشب متنش را نوشته بودم با متخصصون‌. ویرایش باید می‌کردم.

    برای اولین بار توی تمرینجا شرکت کردم. خوشحال بودم. خیلی وقت است که تمرین‌جا هست. دوست بداشتم که باشم اما نبودم‌. دقیقن تمرین‌جا یکم بعد از دوره‌ی ما شروع شد. خوب بود و دوستش داشتم. کلی چیز می‌توانی یاد بگیری از تمرین‌های بچه‌ها.

    رفتم سراغ وویس و چندین بار گرفتم و متنم را زیاد و کم کردم. توی پی‌وی که میگرفتم بدون استرس بود و سه دقیقه می‌شد. ولی وقتی رفتم توی گروه که وویس بگیرم استرس هم من را گرفت. صدایم می‌لرزید. برای خودم چیزهایی گفتم. سه دقیقه بیشتر شد. گرفتم و فرستادم. حتا بعد دیگر گوشش ندادم که ببینم چه کردم. چون پشیمان می‌شدم شاید.

    نویسنده‌ساز را بودم. داستان نوشتیم توی بیست‌وپنج دقیقه و هزار کلمه. خیلی وقت بود داستان ننوشته بودم. البته که داستان نشد و شبیه به روزنویسی شد اما باز هم خوب بود. چقدر دلم برای احساسی که موقع نوشتن داستان داشتم تنگ شده است. دلم می‌خاهد باز هم آن احساس را تجربه کنم. خیلی وقت است که نمی‌توانم بنویسم. امروز حس خوبی داشت. دوست داشتم که برگردم به گذشته و حس نوشتن داستان را باز هم تجربه کنم.

    رفتم و شروع کردم به تمیز کردن گاز و آشپزخانه. مامان فردا سفره صلوات دارد. باید تمیز می‌کردیم خانه را. منم افتادم به جان گاز. دستم داغون شد.

    امروز دوشنبه بود و بچه‌ها کلاس پیشرفته داشتند. دوشنبه‌ها زیادی سوت و کور می‌شود. من هم رفتم سریال کره‌ای چهاردست و دو سونات را دیدم و کلی نویسنده و کارگردان را فحش دادم.

    اصلن نفهمیدم کی ساعت یازده‌ونیم شد و یادم افتاد که پست ننوشتم. گزارش هم ننوشتم‌. فکر میکردم گزارش دیشبم را نوشته‌ام اما دیدم نه ننوشته‌ام.

    این هم از امروز من.

    https://t.me/yaddashtneda

  63. هوای گرم امروز ظهر امانم را برید. لعنت به تابستان، چرا تمام نمی‌شود خبرش؟
    پیاده‌روی چسبید و هوس کردم درحین گام برداشتن چیزی بخوانم.
    بی‌اغراق با کافئین زیاد دوام آوردم.
    بیشتر روز را مشغول نگاشتن طرح بودم برای تمرین نویسندگی خلاق پیشرفته‌. اگرچه که کل هفته را مشغول ساختن جهانش بودم در ذهنم.
    پس از آن «سه خواهر» را پیش بردم.
    به دخترخاله‌ی مادرم سه کتاب قرض دادم.
    به مقدار زیاد چای نوشیدم‌ آن هم در استکان و نعلبکی. می‌خواهم بزنم توی کار فنجان. نمی‌دانم فکر می‌کنم فنجان به نوشتن وا دارَتَم. چه چیزها!
    گزارش همسفران را خواندم.
    در جلسه نویسندگی خ پ شرکتیدم. (به قول زهرا هادی، خدای جعلِ مصدر)
    استاد از طرح بیشتر گفتند و هرچه عمیق‌تر پیش می‌رفتند، بیشتر پی می‌بردم که طرح نگاشتن چه سخت و پیچیده است.
    طرحم نیازمند بازنویسی اساسی‌ست.
    چیزهایی نیز نوشتم بر کاغذ. بیشتر کوشیدم از تصاویر بگویم.
    دو کتاب نیز خریدم به قیمت قدیم. به‌به.
    اگرچه به گمانم رکب فروشنده را خوردم، «داستان‌های ناتمام» از نجدی و «کتابخانه‌ی عجیب» از موراکامی.
    کتاب‌های نخوانده‌ام، گوشه‌ی اتاق افتاده‌اند تا بخوانمشان و به قفسه کوچ کنند. امروز دو کتاب جدید بهشان پیوست.

  64. سال‌واژه: شوق زندگی
    مقاومت. فشار. خستگی. بی‌حوصلگی. کم‌خابی. ترمیم دندان. دندان. دندانِ من کو؟ موضوعات مختلف در سرم می‌پیچد. چون نسیم. نه. موتور سواران نوجوانی هستند که گاز می‌دهند و با سرعت نور از جلویم می‌گذرند. حتا فرصت نمی‌دهند که بوی عرق بلوغشان به دماغم بخورد. گاه یکی‌شان سرعت را کم می‌کند. مرا دختری نوجوان می‌بیند. از پشت سر می‌آید و نزدیکم که می‌شود می‌بیند ای وای اشتباه کرده. قبل از تماس چشمیِ بیشتر، گاز می‌دهد و می‌رود.‌ و من بوی عرقش را حس میکنم. نگاه پرتب و تابش را و عطشی که درونش شعله می‌کشد. برای بوسه‌ای، آغوشی، یا تنی گرم و لطیف. او مالِ من است. حالا شاید موضوعم را پیدا کردم. جایی نمی‌تواند برود. کمی دور می‌شود ولی دوباره به سمتم برمی‌گردد.
    اولین کلمات را که می‌نویسم وقتی‌ست که یوسف به دیدن زولیخا می‌رود. یکی یکی درها را باز می‌کند. و دوباره این کلمات است که به سمت من نشانه می‌روند. منی نیست. کلمات می‌آیند. من خودم را در مسیرشان قرار می‌دهم. حالا یوسف وارد تالار اصلی شده. کلمات بیشتری را گرفتم و در صفحه‌ی کاغذ پراکندم. همان هرزه‌های کوچک را. زولیخا وارد تالار شده و با یوسف چشم در چشم هستند. کلمه را یافتم. ثبتش می‌کنم. چند ثانیه نگاهش می‌کنم و می‌خاهم به آن پر‌و‌بال دهم. حالا تمام درها بسته است و زولیخا به سمت یوسف می‌رود. حالا تمام پرتاب‌ها به همان کلمه مربوط است. یک موضوع است در دل آن. و گاهی بی‌ربط به آن کلمه از نظر دیگران. و برای من سراسر ربط و حس و داستان. در برابر شکوه و زیباییه زولیخا، یوسف تابِ مقاومت ندارد. کلمه گیر افتاد در دستانِ من. در دفترِ من. کلمه باز می‌شود. وجودش گرم می‌شود و پایین دلش به شور می‌افتد. حالا یوسف و زولیخا نزدیک همند و گرمای تن هم را حس می‌کنند. یوسف مردد است زولیخا مصمم‌تر از قبل. می‌داند که چه می‌خاهد و چقدر می‌خاهد. کلمه دل‌دل می‌کند ولی من می‌دانم که از او چه می‌خاهم و چقدر می‌خاهم. وقتی پس و پیشش را می‌بیند مطمئن تر می‌شود به من. دیگر از زیرِ دستم سُر نمی‌خورد. حالا ثابت در دفترم نشسته و من دارم کلمات دیگر را که به سویم پرتاب می‌شود کنارش می‌چینم. چشمان با‌اطمینان زولیخا تریدِ یوسف را کم و کم‌رنگ‌تر می‌کند. و حالا یوسف تمامن اعتماد است. خود را به زولیخا می‌سپارد. نه. در یک آن کلمه و من یکی می‌شویم و در هم جاری می‌شویم. حالا تمامن یکی شدند. اول آرام به سمت هم آمدند. بوی تن هم را که حس کردند راحت تر شدند و بی‌تاب‌تر. حالا کلمات به سمت من پرتاب می‌شوند. نه بی‌نشانه. نشانه را یافتم. با سرعت جامه‌ها را میکَنند و خود را در تماس کامل با هم می‌گذارند. حالا تازه گرم موضوع شده‌ام. پیش می‌روم در همان جهت و بی‌تابم که قرار است به کجا و چگونه ختم کنم قصه‌ام را. اگر قصه‌ای باشد.
    یوسف و زلیخا پشت هفت در بسته با هم قصه می‌سازند.
    من و کلمات. قصه‌ها پشت هفت روز هفته. یک روز پر‌عطش و پرحرارت و روزی سرد و تکراری. و شاید شوقِ زندگی‌ام همین هفت قصه پشت هفت درِ بسته باشد.
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  65. گزارش میگ نیک
    ۱. اول صبح به ویس گوش‌کردن و ویس گرفتن گذراندم. ترسیده بودم اما گفتم حتا به غلط ویست را بگیر چون فقط صبح می‌شود ویس را فرستاد که نت کمی بهتر است. تو تمرین کردی و می‌توانی.
    ۲. مراقبت و پیگیری سر کار و حس خوبی داشتن.
    ۳. آمدن و دمپختکی پختن و خوردن و خوابیدن.
    ۴. بی‌خیال باشگاه رفتن و طرح را گسترانیدن با ایده اولیه از قبل داشتن.
    ۵. وبیکار الهه علیزاده را بودن.
    ۶. جلسه سه ساعته نویسندگی خلاق پیشرفته را بودن.
    ۷. یادداشتکی نوشتن.

  66. گزارش نیک۱۱۸
    دوشنبه ۱۴۰۵/۶/۱۶

    ۱. صفحات صبحگاهی: روزم را با ۳ صفحه آزاد‌نویسی شروع کردم.
    ۲. پیاده‌روی: امروز نیم‌ساعت بیشتر از دیروز پیاده‌روی کردم.
    ۳. کتاب‌خوانی: همچنان در حال مطالعۀ دو کتاب نابِ «اثر انتظار» و «فلسفۀ اعتمادبه‌نفس»
    ۴. تنظیم فهرست سنجه‌های ارزیابی روزانه: فهرستی از سنجه‌های ارزیابی روزانه تهیه کردم و برای هر عنوان فهرستم نمره‌ای از ۰/۵ تا ۱ در نظر گرفتم.
    ۵. نوشتن چک‌لیست کارهای روزانه: همۀ کارهای ریز و درشتی که باید امروز انجامشان می‌دادم چک‌لیست کردم و در طول روز با انجام هریک، تیک صورتی رنگی کنارش گذاشتم و قدری حس رضایت‌مندی را چشیدم.
    ۶. یک کار اداری داشتم که در خنکی و خلوتی صبح به سراغش رفتم.
    ساعت ۲ رسیدم خانه. برق رفته بود. از خستگی افتادم. نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای زنگ تلفن از جا پریدم. آقای قالیشویی بود. اطلاع داد نیم‌ساعت دیگر می‌رسد برای شستن مبل‌ها. اول لیوانی آب نوشیدم بعد با سرعت برق‌و‌باد از ۲۵ دقیقه‌ای که تا وبینار نویسنده‌ساز مانده بود، نهایت استفاده را کردم و مقدمات شام سبکی را برای خودم ترتیب دیدم. درست سر ساعت ۵ آنلاین شدم.
    ۷. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز: وبینار امروز شور و شوقم را به نوشتن بیشتر کرد، وقتی استاد زمانی ۲۵ دقیقه‌ای تعیین کرد تا داستانی بنویسیم. فی‌البداهه. تجربۀ نوی بود و دلچسب. چنان غرق نوشتن شده بودم که زمان از دستم در رفت. غذایم هم نزدیک بود بسوزد که خوشبختانه خواهرم به دادش رسید.
    داشتم به جاهای خوبش می‌رسیدم که استاد سوت پایان را زد و داستانم نیمه‌کاره ماند.

    🌱گزیده‌هایی از کتاب «اثر انتظار»
    «کسانی که رویدادهای ناخوشایند را معنادار می‌دانند، بسیار شادتر از کسانی هستند که می‌خواهند صورت مسئله را پاک کنند.»
    «به‌جای سرکوب احساسِ اضطراب، باید آن را بپذیرید و آن را معنادار بدانید.»
    «وقتی اضطراب را منبع انرژی تلقی کنید در مقابل اینکه آن را نشانۀ ضعف و تهدید بدانید، احتمالاً به خستگی عاطفی کمتری مبتلا می‌شوید.»
    «نحوۀ تفسیر احساس‌هایمان می‌تواند از خود احساس‌ها زیان‌بارتر باشد.»
    راستی، در کتاب «اثر انتظار» هم تأکید ویژه‌ای شده بر نگارش فهرست کارهای روزانه و توصیف و ثبت فکرهای مثبت و منفی، همان دو کار ارزشمندی که استاد شاهین کلانتری یادمان داده‌اند: فهرست کارهای روزانه و گزارش نیک.

  67. امشب تئاتر دیدم بعد مدت‌ها. سرجمع بیست نفر تو سالن نبودن. نمی‌دونستم چرا تا اینکه بعد اجرا فهمیدم. خیلی رک و پوست‌کنده نقد می‌کرد و قسمتی از این نقد به بازیگران تئاتر و دنبال‌کنندگان و تناشاگرها بود. حرف‌های به ظاهر مسخره و سطحی که دنیایی حرف پشتش بود. دقیقا نقدهایی که سال‌ها به جمع تماشاگران تئاتر دارم و همیشه بیان کردم. تنها مشکل اجرا این بود که به جای ساندویچ گوشت خوشمزه، گوشت لخت خوشمزه سرو می‌کرد. نحوه بیان نه تنها جذابیت نداشت بلکه بعضی جاها زننده هم می‌شد. ما آدم‌ها ذاتا انتقادپذیر نیستیم. چون اگر بودیم از تمام هوا استفاده می‌کردیم نه فقط بیست و یک درصد اکسیژن. تازه به خاطر همون هم هفتاد و نه درصد آت و آشغال میدیم تو ریه و میدیم بیرون‌. پس نمیشه گوشت لخت بندازی جلو طرف بگی بخور با اینکه اصل ساندویچ همون گوشتشه. اگه جای یه ساعت و نیم، نیم ساعت انتقاد بود و یه ساعت و نیم چرت و پرت قطعا فروشش بیشتر بود.

  68. رشد پله‌ای

    • می‌خواستم لج کنم و گزارش نیک بنویسم. نمی‌دانم با خودم، با زندگی یا با نوشتن؟

    فکر می‌کنم این لجبازی‌ها من را از خودم دور می‌کند.

    فکر می‌کنم معیارهای درست و منعطفی برای ارزیابی خودم ندارم و شاید زیادی مودی عمل می‌کنم. مثلاً امروز تقریباً کل روزم صرف پروژه دانشگاهی شد، اما چون پیش نرفت و مدام به مشکل خوردم، بدجور به اعصابم گند زد.
    شاید تلاش حتی وقتی بنظرت بیهوده هم می رسه مفیده.

    • تنها روزنه‌ای که امروز از آن نفس کشیدم، شعرهایی بود که صبح از فروغ خواندم و لاته‌ای که برای خودم درست کردم.

  69. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    سریال صد را دیدم.
    ورزش کردم.
    کمی از کتاب «درد سیاوش» را خواندم.
    کلمه‌برداری کردم.
    بعدازظهر که هنوز سردرد داشتم، سرم را بستم و یک ساعت خوابیدم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. با هم آزادنویسی کردیم که این دفعه قرار شد داستان بنویسیم. داستان من در مورد مردی بود که دخترش را از دست داده و زندگی‌اش متلاشی شده بود. چند روز بود درست و حسابی ننوشته بودم. این نوشتن خیلی حالم را خوب کرد.
    خانه را تمیز کردم. برای شام برنج و ماهی درست کردم.
    به جاری جان زنگ زدم. گفت که به دلیل گران‌شدن داروها، مشتری‌هایش را کنسل کرده است‌.
    سریال house of dragon را دیدم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  70. سال‌واژه: خایه‌ی اخلاقی
    دیشب قبل خاب یک اپیزود از پادکست «انسانک» از حسام ایپکچی گوش دادم و خابیدم. داشت از مراقبت و مقاومت می‌گفت. یه جاش گفت: « توی کلمه‌ی آسیب‌پذیری بهتره تمرکزمون به جای آسیب روی پذیرش باشه.». خابم برد.از هشتم بود روزنویسه‌ها را نخانده بودم. صبح تا امروز همه را خاندم و لینک‌ها را هم. این فرم نگارش سه چهار روز است موجبِ قطعه‌نگاری هایی شده برایم.دو وعده اسپرسو که امروز هوای و هوس اسپرسو داشتم. کانال به روز است. امروز و روزهای قبلش. تمرین وُیس را فرستادم. کمی بعد برق‌رفتگی بی‌ برنامه‌ی قبلی. آزادنویسیِ وبینار خیالم را جمع کرد بعد از دومین یا سومین پیاده‌روی. به یک ایده رسیدم برای کلاسِ امروز. بعدتر یک قهوه‌ی دیگر و یک یادداشت از «به زبانِ مادری گریه می‌کنیم.» قسمتی از آن:
    شاید برای ترجمه‌ی خصیصه‌ای جسمانی به مفهوم انتزاعی، یعنی به نشانه‌ای که حتا در صورت تغیرِ منشا بتوانیم تشخیصش دهیم، برخورداری از توان پرورش‌یافته‌ی زبانی ضروری باشد. مثلن وقتی در مردی سالخورده حالت زبان بدنِ روزگار جوانی‌ را باز می‌شناسیم، این حالت همان حالت سابق نیست چون بدنش دیگر همان بدنِ سابق نیست اما ریسمان- اسمش را بگذاریمی رسمان- که اجزای آن را به هم وصل می‌کند وسبکِ رفتاریِ بدنش را می‌سازد تغیری نکرده و این سبک،این ریسمان،همان وجه انتزاعی‌ای است که در خاطرمان می‌ماند و آن را درحکم خصلت خاص تغیرناپذیرِ این شخص باز ‌می‌شناسیم.»
    و بعد بلافاصله کلاسِ پیشرفته که صحبتِ پیرنگ بود.
    و در آخر هم شعری از کتاب پاتختیِ این روزها «خطاب به پروانه‌ها» با عنوان دومِ « چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» از رضا برهانی:
    تنها
    طبلی که کاملن خالی باشد
    و پوستش خشکیده باشد
    و نابینا هم باشد
    فریاد دارد
    شش از هوا خالی کن تا فریاد باشی

    https://t.me/dreamdrawgrow

  71. سال واژه: تداوم.
    – امروز صبح برای دختر خواهر شوهرم و پدرشون، خودم و همسرم غذا درست کردم. خواهرشوهرم ایران نیست و همسر و دخترش فردا صبحِ خیلی زود عازم تهران هستند که به امید خدا اونها هم برند.
    سفر طولانی و سختی در پیش دارند. رفتن به ترکیه با یک پرواز و بعد با پرواز دیگه به آمریکا و شهر تگزاس.
    – با یکی دوستام کلی تلفنی با واتس اپ حرف زدم.
    این دوستم اهل کشور افغانستان هست. به مدت 13 سال از بچگی در هند زندگی کرده و الان سه سالی هست که به تورنتوی کانادا اومده و پیش خانوادش زندگی می‌کنه.
    الان سه ماهی میشه مادرشو از دست داده.
    امروز اونجا روز کارگر بود. تمام شرکت‌ها کارمندهاشون رو از کار تعطیل کرده بودند.
    اونجا به خاطر اختلاف ساعت زیادی که داریم برای اونها خیلی دیر وقت شب بود، اما دوستم خودش گفت چون تعطیله مشکلی نیست و ما با هم کلی حرف زدیم.
    موضوع آشنا شدن من با این دوستم داستانی مفصل داره، که شاید یه روز براتون تعریف کردم.
    – بعدازظهر داشتم وبینار نویسنده ساز رو گوش می‌دادم که یکهو برق رفت.
    نت گوشی هم کار نمی‌کرد.
    کمی که گذشت دختر خواهر شوهرم به اتفاق پدرش اومدندمنزل ما برای خداحافظی.
    ظرف غذایی که ظهر همسرم براشون ناهار برده بود، رو به همراه خرمای کازرونی برامون آوردند. همسر خواهر شوهرم اهل کازرونه و خرماها از درخت حیاط خونشون بود.
    – بعد از رفتن اونها و شستن ظرفهای پذیرایی رفتم سراغ فایل ضبط شده‌ی وبینار نویسنده‌ساز با استاد شاهین کلانتری.
    از کتاب روزانه از محمد‌رضا پور‌جعفری برای ما خوندند، که من از داستان الف ب ج خیلی خوشم اومد.
    بعد 25 دقیقه تمرین آزادنویسی کردیم با شرایط1- با سرعت نوشتن 2- نوشتن با قلم و یا با کیبورد 3-به دور از نوشتن کلیشه‌‌ها. 4- بهتر ه بصورت جملات کوتاه باشه 5- بصورت سوم شخص دانای محدود .
    تجربه‌ی خیلی خوب بود .اونقدر که من تصمیم گرفتم این کار رو در برنامه‌ی روزانه خودم قرار بدم.
    – از یک تا 10 از لیستی ده تایی که برای کارهای روزانه خودم دارم و برای هرکدام نمره‌ی 1 گذاشتم عدد 7 نمره‌ی امروز منه و البته یک نمره بیشتر به خاطر انجام این نوع آزادنویسی در وبینار امروز 7+1.
    کانال فانوس راه من https//t.me/delneveshteayezohre

  72. گزارش نیک ۱۵

    نوشتم، اما نه آن‌قدر که راضی شوم. سعی کردم بدون فکر به انتشار در کانال تلگرام تمرین کنم تا بیشتر بنویسم. نتیجه به اندازه‌ی دل‌خواه رضایت‌بخش نبود.
    سرعتم در خواندن بیشتر شده. نکته‌ی مثبتی‌ست.
    «رگتایم» به میانه‌ها رسیده.
    برخی از شخصیت‌های کتاب اسم ندارند. همین باعث شد امروز فکر کنم اگر هیچ انسانی نام نداشت، روابط و افکارمان چقدر متفاوت می‌شد؟ میزان دل‌بستگی‌ها تغییری می‌کرد؟ خاطرات چطور؟
    تمرین «شعرماهی» تقریبا تمام شد و آماده‌‌ست برای ارسال و «گازخورد».
    «تاکسیدو» مثل همیشه یکی از بهترین لحظات روز را برایم رقم زد.
    تمرینم برای «نویسندگی خلاق پیشرفته» آن‌قدر که فکر می‌کردم فاجعه نبود. «استاد» فیلم «برف روی کاج‌ها» را در رابطه با تمرینم معرفی کرد.
    فیلم یا سریال ندیدم و در ادامه‌ی شب نخواهیم دید. ترجیح می‌دهم بیش‌تر بنویسم و بخوانم.
    از غیرفعال بودن «اینستاگرام» راضی و خوش‌حالم.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی روز: ۸ از ۱۰

  73. امروز دوباره رفتم دانشگاه. سه طبقه رفتم بالا، هیچی نشد. گفتن برو پنجشنبه بیا، منم گفتم چشم. سه طبقه رو دوباره اومدم پایین. هوام، قربونش برم، قشنگ کبابم کرد از گرما. لابه‌لای این بدو بدو، خستگی یکی یه چیزی گفت، تکمیل شدم دیگه. آخه بعضیا جلو زبونشون بگیرن، والا آدم خیال نمی‌کنه اینا لالن. حالا حرف بزنن مثل آدم هیچی. نیش می‌زنن، تا ته جونت می‌سوزنن. واسه همینم تا رسیدم خونه بغضم ترکید. شایدم حرف اون یه جرقه بود تا هرچی تو دلم نگه داشتم بریزم بیرون. دوستمو بغل کردم با خوندنش، آروم شدم و نفسی تازه کردم. تو وبینار نویسنده‌ساز بودم، اون داستان کوتاهی که بداهه با استاد نوشتم رو گذاشتم تا ذهنم بره هرجا دوست داره یه گشتی بزنه. خوب بود، از خستگی و ناامیدی که داشتم کم کرد. یه فیلمی هم با خواهرم دیدیم. امروزی اینجوری خدافظی کرد و رفت.

  74. *طبق معیاری که برای سنجه‌ی روزم گذاشته بودم، امتیاز ۸ را می‌گیرم. بالا رفتن امتیازم به دلیل زیاد نوشتن و خواندن کتاب بود که هر کدام ۲ امتیاز داشتند. امروز تا توانستم آزادنویسی کردم، بدون آنکه برایش تایمی در نظر بگیرم یا خودم را محدود به تعداد کلمات کنم.
    *در وبینار نویسنده‌ساز هم حدود نیم ساعت آزادنویسی کردیم و این‌بار آزادانه یک داستان نوشتم. تجربه‌ی جالبی برایم بود چون اولین‌بار بود انجامش می‌دادم و با اینکه موضوع خاصی در داستانم شکل نگرفت، من توانستم یک شخصیت را بسازم. در ۹۲۳ کلمه‌ای که تایپ کردم یک مردی را ساختم که علایقش، افکارش، سبک زندگی‌اش و باورهایش ساخته شد. اگرچه داستانی شکل نگرفت اما حالا می‌دانم این شخصیت را در کدام داستان بنشانم.
    *کتاب جریده‌ی فریده از مریم عمید را شروع کردم. در قسمت ابتدایی، توضیح داده شده که در این کتاب، یادداشت‌های مریم عمید ملقب به مزین‌السلطنه به چاپ رسیده. زنی که در دوران قاجار سعی کرده در روزنامه شکوفه از زنان و دغدغه‌های آن‌ها بنویسد. کمی بیشتر از آن بخوانم در موردش می‌نویسم.
    *خوانش کتاب دو قرن سکوت زرین‌کوب و تحقیق درباره‌ی مطالبی که در کتاب آورده و گفت‌گو با پسرکم درباره کتاب.
    *دیدن دو قسمت دیگر از سریال سیلو و دو قسمت دیگر از سریال کوری در کنار خانواده
    *رسیدگی به امورات خانه و وقت گذراندن با بچه‌ها، پختتن شام شاهانه و باب میل خانواده.
    *تماس گرفتن با مادرم و دردودل‌های مادر و دختری
    *خوردن ویتامین‌ها و تقویتی برای سالم‌زیستی
    *خواندن چند شعر از احمدرضا احمدی و نصرت رحمانی

  75. دوشنبه ۱۶ شهریور
    با صفحات صبحگاهی شروع شد. با بودن در کارگاه سوپرویژنی گروه‌درمانی و همچنین کامل کردن و فرستادن تمرینات دوره پیشرفته و نویسنده سخنران ادامه یافت و با شرکت در دوره نویسندگی خلاق پیشرفته به پایان رسید. سه ساعت. استادجان دم شما و همه دوستان گرماگرم.😍
    از عطار:
    «شیخ چون استاد پیشش یک دمی
    سر برآورد ونگه کردش همی
    گفت‌ای شیخ زمانه توبه کن
    غیبت سرگشتگان دیگر مکن
    آنچه دی اندیشه کردی بهرما
    توبه کن تا خود دهد حقت عطا»
    شب همگی خوش🌱

  76. استاد استدعا دارم این گذارش رو تایید نفرماید. این یک گزارش نیک نیست. اصلا هیچ چیزی از این متن نیک نیست.

    نمره روز: یک از ده
    صبح وقتی بیدار شدم دیدم تبم یه ذره پایین اومده. گلوم هنوز درد میکرد و آبریزش بینی داشتم. یه قرص سرماخوردگی بزرگسالان خوردم و با تاکسی رفتم سرکار. امروز سه تا بیمار آیسیو اد داشتم و سه تا بیمار دیگه که خیلی خوشحال نبودن. خود بچه‌هایی که توی ای سیو کار میکنن فقط دوتا بیمار برمی دارن و همش ناله میکنن که ما از پسشون بر نمیایم. من امروز سه تا بیمار ای سیو داشتم با کلی بیمار دیگه. خودم از همشون بیمار تر. یکیشون نوعی سرطان پیشرفته متاستازیک داشت که انتقالش دادن بخش تا بمیره. هیچ امیدی بهش نبود. یکیشون یه بیمار فلج مغزی بود با اندام کج و کوله و سطح اکسیژن پایین دائما در حال خفگی بود سوند معده داشت هر سه ساعت باید گاواژ می شد. پالس اکسی متر و مانیتور ها هم همشون بالای سر مریضای دیگه بودن من هیچ وسیله ای نداشتم حتی بدون اکسیژنش چنده. بیمار سوم یه دختر بود با یه نوع بیماری خود ایمنی خاص که بدنش به رگای محیطیش حمله میکرد. گوشت بدنش داشت خورده می شد. باید بهش یه داروی خاص میدادم که توی پروتوکلش نوشته پرستار تا یک ساعت باید بالای سر مریض بمونه. تصمیم گرفتم خودم رو به سه قسمت تقسیم کنم و هر قسمت رو بذارم بالای سر این سه تا. چون سرطانی و فلج مغزی هم همینجوری نیاز داشتن پرستار بالای سرشون بمونه. اون سه تا بیمار اونوری هم یکیشون اپاندیسش ترکیده بود یکیش کبدش از کار افتاده بود یکیشم پول نداشت درمانشو ادامه بده رضایت شخصی داد رفت. انقدر دویدم که تبم دوباره عود کرد. حمله آسمی بهم دست داد و از ظهر تا الان درگیر خفگی و حمله‌ی آسمم. الان دارم این گزارشو مینویسم دارم یه جور عجیبی گریه میکنم. چشمام داره اشک میده اما ریه هام اجازه نمیدن اون حالت هق هق بهم دست بده. تاحالا همچین چیزی ندیده بودم. دیگه هرجور فکر میکنم یادم نمیاد امروز چه اتفاقایی افتاد میدونم یکی داشت میمرد اما نمیدونم کی. ذهنم قفل شده هرکاری میکنم نمیتونم فکر کنم به امروز. هیچی یادم نمیاد. مگه میشه؟ مگه فیلمه که هیچی یادت نیاد؟ یعنی چی؟ میدونم ساعت ده و نیم اومدم خونه درحالی که داشتم میلرزیدم. تب شدید. مامانم برام غذا و آب اورد. بعد خوردن آب یادم افتاد که از ظهر به خاطر تب و خون ریزی دائما داشتم آب بدنمو از دست میدادم. ۱۲ ساعت بود آب نخورده بودم و هی آب از دست داده بودم. کلیه هام داشت از درد میترکید. هیچ دارویی برای خودم استفاده نکردم تا فردا صبح حالم بد باشه بتونم استعلاجی بگیرم. تمرین شعرماهی روی هواس. ۷۰ تا تمرین بیشتر انجام ندادم با ۱۲۴ هنوز ۵۴ تا فاصله دارم. استرس اینم اضافه شد. چه اتفاقی واسه اون بیمار افتاد؟ سعی کن فکر کنی. اروم باش چند تا نفس عمیق بکش. چی شد؟ اولش تب کرد بعد تاکی کارد و تاکی پنه گفتن این امشب اینجا کد میخوره. پاکمهر گفت خب کد بخوره. گفت دکترش صب فرستادتش بخش تا تموم کنه. بعد چی شد؟ داشتیم می‌دویدیم؟ بعدش چی؟ بعدش چی؟ چقدر سرده دارم یخ میزنم. تقصیر من بود؟ من از پا افتادم؟ من اون بیمار فلج رو فراموش کردم؟ کم اوردم. الان با گریه کردن میخوای درستش کنی یا با خفگی؟ بسه فاطمه. سرم داره منفجر میشه. بس کن

  77. سال‌واژه: بی‌خیالی

    امروز روز استراحت خانه‌ی پدر بود.
    متن مورد نظر را برای نویسنده سخنران آماده کرده‌ بود. ساعت‌ها حرف و مثال داشتم. گنجاندن آن در ۳ دقیقه سخت بود. ولی انجام دادم.
    برادرم مدتی بود کیفش را برای نقاشی به من سپرده بود. امروز برایش کشیدم. بعد از یکی دوماه نقاشی نکشیدن حال خیلی خوبی داشتم. واقعا نیازمند تزریق بوی رنگ به رگ‌هایم بودم.

    – یه نمازی‌ام بخونی بد نیست
    بابا این جمله رو گفت. با موهای سفید و اون لبخند شیرینش
    – اعتقاد ندارم
    -اعتقاد نداری؟
    بابام گفت. با چهره و حالت تاسف
    -غلط کردم. غلط کردم. اعتقاد دارم.
    من گفتم. با خنده. تمام زندگیم فدای خندش.
    اونم خندید و رفت.

  78. کاریکلماتور
    شعر
    افول
    نمیـــای نمیــــای نمیـــــای

    رونویسی
    آزادنویسی
    روزگفتار
    نمی‌خای. نمیــــای. نمیــــای.

    من تو سردرد.
    بـــرو. بـــــرو.

    وبیکار
    هود
    پیشرفته
    شیبانی
    عکاسی
    فتوشاپ
    بهرام
    صادقی
    پیرنگ
    آشپزی
    خاگینه
    سیر
    عزیزم نمیـــای نمی‌خای.

  79. سال‌واژه‌ام: روزانه‌نویسی

    ۱.شل کرده‌ام. انتظار عجیب‌غریبی نداشتم و برنامه حجیمی برای روزم نچیدم. یک کار که مهم بود را معین کردم و همان ابتدای روز انجامش دادم. بعد از آن راحت‌تر با جریانِ روز همراه شدم.

    ۲.فیلم the fountian را دیدم. سعی کردم با جزئیات تصاویری که یادم مانده را روی کاغذ بیاورم. شروع‌ها خوب و جلو برنده‌ بودند اما داستان فیلم را جلو نمی‌بردند. به‌قصد نوشتنِ خلاصه‌ای آغاز می‌کردم و پایانِ صفحات سر از موضوعات بی‌ربط درمی‌آوردم.

    ۳.شانس آوردم. بی‌حوصله و خیره به‌نقطه‌ای نامعلوم، قصد نداشتم نویسنده‌ساز امروز را باشم اما بودم. فکر می‌کنم زین پس تصمیماتم را برعکس بگیرم. همیشه بهتر جواب داده‌اند. وقتی یادم می‌آید اکثر مواقع چطور برنامه‌هایم را پیش برده‌ام. یا بهتر است بگویم چطور پیش رفته‌اند.
    اتفاق متفاوتی افتاد. برای من بسیار متفاوت بود. قرار شد ۲۵ دقیقه بی‌وقفه هزار کلمه داستانی بنویسیم. نیم‌ساعت اول درموردش توضیحاتی داده شد، از «داستان‌های روزانه» پور جعفری خواندیم، (من هم فایل مربوطِ آن که ضمیمه جلسه امروز بود را خواندم) و بعد شروع کردیم. صد کلمه اول را حینِ توضیحات پایانی استاد که بداهه و بی‌وقفه‌ از غروب‌‌های غم‌انگیزی می‌گفت که نباید در داستانمان ظاهر شوند نوشتم. خوب شد حین حرف‌هایش شروع کردم. اگر با دقت گوش می‌دادم احتمالن برعکس سراغ همان کلیشه‌ها می‌رفتم. بلافاصله بعد قطع شدن صدای کیبورد استاد، دست‌هایم را از کیبوردم برداشتم و دفترم را باز کردم. تا از یک ساعتِ وبینار و آنچه بر من گذشته بود را بنویسم. یک صفحه نوشتم. که شروعش باربط و پایانِ آن به ناکجاآبادی بی‌ربط ختم شد.
    شب برگشتم و داستانم را خواندم. جالب بود و دوستش داشتم. (نمی‌دانم خودِ داستان یا حسی که از نوشتنش داشتم را)
    فکر می‌کنم هنوز آن اندازه فروتن نشده‌ام که مانند آل‌احمد بخواهم نوشته‌هایم را اباطیل بخوانم.
    خصوصن این‌یکی را. اولین تجربه‌ام از داستان نوشتن بود. یا حداقل با این ذهنیت که دارم داستانی می‌نویسم.
    https://t.me/PhoenixO0

  80. گزارش: اینم شد فارسی؟ نچ‌نچ

    _ورزش کردم.

    _ظرف‌ها را شستم.

    _آزادنویسی کردم. لابه‌لایش متنی برای تلگرام شکل گرفت. شعری هم شکل گرفت اما چندان باب میلم نبود.

    _سریال دیدم. دست و پا شکسته.

    _دوستم بهم زنگ زد و خبر از عروسی کردنش داد. دعوتم کرد. ان‌قدر ذوق دارم که نمی‌دانم چه‌کار باید بکنم. لباس بخرم؟ کفش بخرم؟ آرایش صورت و این‌ها را خودم انجام می‌دهم. اما خب ذوقش درونم ماند. هی می‌رفتم سریال می‌دیدم، باز می‌رفتم سرچ می‌کردم تا مدل لباس توی ذهنم بیاید.

    _دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق را شرکت کردم. می‌دانستم طرحم خوب نشده. طرح نوشتن به همین راحتی‌ها نیست. تجدیدنظر باید بکنم روی طرحم. روی نوشته‌م. روی فارسی‌م. باید روی فارسی‌م کار کنم. انگاری دارم داستان می‌نویسم که این‌طوری شد. از معیار فاصله گرفتم. خیلی بد شد. حالا باید هم مورد شماطت استاد قرار بگیرم. باید یک چیزی بنویسم این طرح و با تمام متعلقاتش، توی ذهن استاد شسته شود. چی بود آخه؟

  81. دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    امروز گلودردم تبدیل به آبریزش بینی شد. البته هنوز آن‌قدر جدی نیست که از پا افتاده یا تب داشته باشم، اما کمی بی‌حال بودم.

    برای ناهار برنج و مرغ در فر درست کردم که نیازی به سرخ کردن نداشته باشد. سپس خانه را مرتب کردم، ظرف‌ها را شستم و وسایل پذیرایی از مهمان را آماده کردم.

    امروز برای دخترکم آهنگ «لالایی خرگوش‌ها» را گذاشتم و خودم هم سعی کردم همراهش بخوانم تا حفظ شوم. چندین بار گوش کردیم. با دستم شکمم را نوازش می‌کردم و امیدوار بودم بعدها که به دنیا آمد، با شنیدن این لالایی آرام شود.

    به فایل صوتی وبینار نویسنده‌ساز دیروز گوش دادم. استاد درباره‌ی معیارها صحبت کرده بود؛ اینکه برای سنجش بهتر روزهایمان، لیستی از کارهای باارزش روزانه بنویسیم و براساس عملکردمان در هرکدام، به خودمان نمره بدهیم.

    خیلی از این ایده خوشم آمد. تصمیم گرفتم از امروز همین کار را انجام بدهم.

    بعدازظهر رفیقم آمد. او دو سال است که به آلمان مهاجرت کرده و این مدت حسابی دلتنگش شده بودم. یادم است روزهای قبل از مهاجرتش با هم بیرون می‌رفتیم و سعی می‌کردیم خاطرات قشنگی بسازیم تا دلتنگ ایران نشود.

    حالا بعد از دو سال، هر دو تغییراتی کرده بودیم؛ او مستقل‌تر و موفق‌تر از گذشته شده بود و من هم مادر شده بودم. اما رفاقت و صمیمیتمان تنها چیزی بود که تغییر نکرده بود.

    فاطمه برای دخترکم لباسی آورده بود که کلی برایش ذوق کردم. برایم از آلمان گفت؛ از شغل و دانشگاهش راضی بود و از اینکه حداقل مثل ما ایرانی‌ها، مشکل تورم ندارند. اما تنهایی در غربت خیلی اذیتش می‌کرد.

    شب که فاطمه رفت، به لیستم نگاه کردم و تصمیم گرفتم کمی کتاب بخوانم تا نمره‌ی روزم بیشتر شود. شش صفحه از «شب هول» خواندم. صبح هم بخشی از کتاب صوتی «عادات انعطاف‌پذیر» را گوش کرده بودم و هر دو برایم جالب بودند.

    اکنون خودم را در فهرستی از کلمات نوشتم و با هفته‌ی پیش مقایسه کردم. هفته‌ی گذشته بیشتر درگیر دکتر و واکسن و شروع کلاس بارداری بودم. خانه کامل نشده بود و سرویس خواب دخترم هم نرسیده بود.

    این هفته این نگرانی‌ها را نداشتم و تقریباً همه‌چیز انجام شده بود. اما بیشتر به مهمان‌داری مشغول بودم و بدنم هم به‌خاطر سرماخوردگی خسته‌تر بود.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    امروز فرصت نکردی نقاشی بکشی یا آفرینشی ادبی داشته باشی، اما به‌جای آن یک عصر زیبا در کنار رفیقت داشتی، مقداری کتاب خواندی و به کارهای خانه رسیدی.

    بهتر است فردا بیشتر استراحت کنی و کمتر به خودت فشار بیاوری تا سرماخوردگی‌ات پیشرفت نکند.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 نقاشی و آفرینش: ۰
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن: ۱
    📖 کتاب‌خوانی: ۵
    🏠 نظم خانه: ۱۰
    🍲 آشپزی و غذای خانگی: ۸
    🤰🏻 حرکت و ورزش: ۱
    📱 تولید محتوا و خلاقیت: ۱
    😴 خواب و استراحت: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰

    امتیاز امروز: ۵۴ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  82. زبان مادری؟

    صبح 20 دقیقه آزادنویسی کردم.

    یک بار دیگر اسلایدهای جلسه پیش‌دفاعم را خوندم.

    روی یک مقاله دانشگاهی وقت گذاشتم.

    در کتاب «پرسیدن مهم‌تر از پاسخ دادن است» درگیر فصل کیستی؟ بودم. در کتاب «گاه ناچیزی مرگ» فصل 58 با این جمله‌ی ابن عربی شروع شد: «ارزشِ هر انسانی به زبان دلِ اوست.» حال محیی در این فصل بد بود. از فایل کتاب «دکتر برایان از دودکش بالا می‌رود» نوشته‌ی آیدا احدیانی داستان‌های «مرگ مرزی» و «گرگور» را خواندم. اسم این کتاب من را یاد کتاب «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» انداخت. چرا؟ شاید به خاطر واژه‌ی دکتر در اول هر دو کتاب.

    ساعت 16 تا 18 برق نداشتیم و نتوانستم در وبینار نویسنده‌ساز حاضر باشم. دارم پادکستش را گوش می‌دهم، حیف 1000 کلمه آزادنویسی داستانی را از دست دادم.

    در وبیکار سرزبان آموختم برای داشتن فرض صحیح باید حواسم به پیش‌فرض‌های زبان مادری‌ام باشد. زبان مادری، امروز همش یاد دوره‌ی کارشناسی ارشدم افتادم که استاد راهنمایم مدام از این می‌گفت که جمله‌هایت ترکی است که به فارسی ترجمه کرده‌ای، تمرین کن فارسی بنویسی.

    از دوستانی که جویای احوالم بودند سپاسگزارم.

    1405.6.16
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

    https://t.me/bidemajnoon9

  83. امروز آشپزی نکرد. می‌خواست از وقتش استفاده کنه و تمرین نویسنده‌سخنران رو ثبت کنه و از استرسش خلاص بشه که بهناز و مهناز اومدن. هیچی دیگه برنامه کنکل شد. بعدشم که دیگه حسش پرید. پاشد رفت حموم.

    آزادنویسی کرد و دیوان خروس لاری رو خوند و با این غزل خیلی حال کرد:

    نسخه بدل پاپا

    گفتم به اروپا بفرستم پسرم را
    تا آید و تأمین کند آخر نظرم را

    هی بابت آموزش خود پول ز من خواست
    تا کرد تلف مخزن درّ و گهرم را

    در مدرسه هم، بس که لش و سربه‌هوا بود
    کردند برون توله‌سگِ کره‌خرم را

    برگشت به ایران و، کنم سعی که بخشند
    یک پست حسابی پسر بی‌هنرم را

    در خانه ز بس سر دهد آواز فرنگی
    با وق‌وق خود منگ کند پاک سرم را

    شش سال ز من پول گرفته است اروپا
    تا این‌که مبدل به سگی کرده خرم را

    گویی که در آنجا به‌جز آواز و به‌جز رقص
    کس یاد نداده پسر بی‌بصرم را

    عینِ خودِ مخلص شده، چون یاد گرفته است
    قرتی‌گری و هرزگی و فیس و ورم را

    اکنون شده لایق که پس از من بَرَد از پیش
    دون‌بازی و اجحاف و امور دگرم را

    دارد پسر بنده نشان از پدر خویش
    چون من که شدم نسخه‌ی ثانی پدرم را

    او نیز به مانند من از آب در آید
    آن‌گاه که در خاک برم بنده سرم را

    چندتا تک‌بیتم نوشت. واسه تمرین شعرماهی. قبل از اینکه تمرین نویسنده‌سخنران رو ثبت کنه یه بار واسه خودش وویس گرفت. وقتی دید همه چی خوبه تمرینش رو ثبت کرد و خلاص.

    رفت نویسنده‌ساز و قرار بود هزار کلمه تایپ کنه که اینترنتش قطع شد و وقتی وصل شد، دیگه ظرفیت وبینار پر شده بود. رفت پشت پنجره و از گربه نارنجیه که لم داده بود رو ماشین عکس گرفت.
    بعد هوس کرد قدم بزنه. یه ساعتی قدم زد و بعدش رفت سرزبان. الهه از آموختن دوباره‌ی زبان مادری گفت. مهمون امروز الهه نصیری بود.

    تو وبینار مدار هم شرکت کرد. شیما از کتاب مرزها و رابطه‌ها خوند. از این گفت که چطوری با دوستمون قطع رابطه کنیم و چه زمانی این کار رو انجام بدیم.

    یه عالمه ظرف نشسته رو سینک داشتن ناله می‌کردن. به دادشون رسید و شستشون. برق قطع شد. می‌دونست دیگه وقت نمی‌کنه یادداشت بنویسه. قبل از اینکه اینترنت به چوخ بره یه چیزی پرت کرد تو کانال. بعدم تو تاریکی نشست و گزارش نیکش رو نوشت. برق که بیاد بی‌لنگر می‌خونه.  

  84. تا پارک سر کوچه می‌روم. یک دور، محوطه را قدم می‌زنم. مردی عصا‌زنان می‌گذشت حواس‌ش پرت شد نزدیک بود بیافتد. عوض اینکه جلوی پایش را نگاه کند، خیره به من می‌نگریست.

    تصمیم دارم هر روز غزلی از حافظ رونویسی کنم. همراه رونویسی، کلمه‌برداری هم می‌کنم.

    «توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
    میگزم لب که چرا گوش بنادان کردم»

    «صبح‌خیزی» «سلامت‌طلبی» «مستوری و مستی»

    از «خلاف زمان» رابطه‌ی «کلمه و پدیده» مرا به مفهوم‌پردازی می‌رساند. رابطه‌ی میان کلمه و شیء بحث مهمی در فلسفه‌ست.
    «وقتی واژه‌ای جدید به دایرهُ واژگان ما افزوده می‌شود، انگار موقعیت‌هایی هم که آن واژه در آن‌ها به کار می‌آید، بیشتر می‌شوند.»

    امروز در نویسنده‌ساز همراه استاد بداهه، داستان می‌نویسیم. از هدفی که برای کارآفرینی دارم، سوژه‌ای شکل می‌گیرد. به هزار‌کلمه نمیرسد اما حتمن ادامه‌اش را می‌نویسم.

    متاسفانه امروز چون مهمان داشتم، موقع وبیکار حواسم جمع نبود. فردا ویس‌اش را می‌شنوم. موضوع: «زبان مادری با ما چه می‌کند»
    الهه‌جان از کارگاه «فکریشه ۴» می‌گوید. ثبت‌نام می‌کنم.

    رضا می‌آید. دکوراسیون خانه را تغییر می‌دهیم. برای پاییز آماده می‌شویم. اطراف بخاری را باز می‌کنیم. سرامیک‌ها را با فرش می‌پوشانیم.
    چه خوب می‌شود. الان مدل چیدمان را بیشتر دوست دارم. رضا که می‌رود خانه را جاروبرقی می‌کشم تا برای فردا کار نماند. خسته‌ام اما خیالم راحت می‌شود.

    آزادنویسی می‌کنم، از اینکه اگر رضا نباشد می‌توانم تنهایی زندگی کنم یا نه، می‌نویسم. جوانب را می‌سنجم. سخت می‌شود اما می‌توانم. بهرحال راهمان از نقطه‌ای دیگر قطع می‌شود. چه زمان؟ نمی‌دانم.

  85. گزارش نیک۱۱۸فرح

    ✍️امروز مطالب دست نوشته‌ا‌هایم را تایپیدم.
    ✍️ روزانه نویسی صبگاهی .
    ✍️ادیت و ویرایش خاطره نویسی سال ۱۳۶۲
    ✍️تغذیه کانال با خاطره‌ای از دهه ۶۰ و مطلب دیگر در مورد نمره معیار که از سایت شاهین کلانتری نوشتم و در کانال گذاشتم.
    ✍️از ده به خودم تا اینجا روز که روی فهرست کارهای روزانه ام پیش رفته‌ام ۷ می‌دهم.
    ✍️ در گوگل چرخیدم و چند مطلب کوتاه و مفید برای کانال فرحنامه پیدا کردم.
    ✍️فایل صوتی همراه با کار خونه گوش دادم. البته فایل جلسه دوم شعر ماهی بود .
    کار هر بز نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن
    کار هر فرد نیست شعر سرودن / شاعری ماهر می‌خواهد و حسی لطیف( فرح)
    چیزهای نوشتم نه ،‌شعر که نبود معر بود.
    ✍️چند دفتر شعر را را ورق زدم.
    ✍️وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
    ✍️۲۵ دقیقه که ۷ صفحه تند و‌پیوسته نوشتم . جالب شد . حتمن تایپش می کنم و در کانال فرحنامه می گذارم.
    ✍️سریال کره‌ای پاستا آخرین قسمتش را دیدم. خوشم میاد که سریال‌های کره‌ای هم داستان دارن و هم زود تمام میشود.
    ✍️کیس کیف اب‌گرم هم بافته شد. الهی شکر
    ✍️نماز و نیایش، خواندن چند صفحه قرآن البته فقط فارسی.
    ✍️ حلزون هم مثل من امروز دل پیچه داشت و از درد گویا چشماش از حدقه بیرون پریده اما خوشحالم که آسمون گوشه دلش آبیست و خدا ناظر بر کارهاش هست.

  86. ۱۴۰۵/۰۶/۱۶

    •📍 از خانه چه خبر•

    – خانه‌ام بوی خانه می‌دهد. بوی استقلال و امنیت، بوی سکوت و جیرجیرک.

    •به ما بگو چطور روزت شروع شد؟•

    ساعت هشتِ صبح، بیداری آمد اما ما مَحَلَش نگذاشتیم و دوباره با خواب مشغول دیدن رویا شدیم. او هم بی‌اعتنایی ما را که دید رفت و ساعت ده برگشت.
    دیر شده بود و کارهای خانه هرکدام فریاد می‌کشیدند که اول به آنها رسیدگی کنم.
    صداها گیجم کرده بودند.
    ترجیح دادم ظرفهای درون سینک را بشویم.
    با همسرم صبحانه بخوریم و بعد گلخانه‌ام را سرو سامان دهم.

    •سیاهچاله مرا خورد•

    تمیزکاری گلخانه‌ام طول کشید چون در گروهمان با بچه‌ها گرم صحبت بودیم، از هرجا و همه جا.
    خوش بود و این خوشی نمی‌گذاشت به برنامه‌ام برسم.
    رویا سالاد شیرازی درست می‌کرد برای مهمانی که شب قرار بود بیاید.
    ترانه از ارباب‌رجوع‌های پولداری می‌گفت که جای مُهرِ روی پیشانیشان نشانی برای گریز از آنها شده بود.
    محمد دَستِمان می‌انداخت و نمک‌پرانی می‌کرد و عکس نخل و سوسک شاخک‌دار نشانمان می‌داد.

    در این میان من که به گلخانه و تمیزی‌اش نرسیده بودم، ترجیح دادم غذایی آمده کنم تا از پُر حرفیِ زیاد بی ناهار نمانیم.
    آتنا آمد خبر داد نزدیک به ساعات برگزاری تمرین‌جا هستیم.
    ما هم پریدیم آن طرف خط.

    •استاد قرمز می‌شود یعنی چه؟•

    استاد رنگی‌ست. اما امروز قرمز بود، البته نه قرمز آتشین.
    گاهی آبی‌ست، سبُک و خوشحال، تو گویی الان است پرنده شود و به پرواز بیوفتد. سبک بودنِ حضورش را حس می‌کنی.
    گاهی نارنجی‌ست‌، پر شور و پر حرارت و پویا.
    گاهی سبز است آرام و در جریان.
    گاهی کودک است و سفید. بی غَلُ و غَش.
    که همیشه کودک است.

    امروز اعصابش از کلاس جا مانده بود، دیر آمد اما خودش را به نویسنده ساز رساند تا استاد نارنجی باشد نه قرمز یا حتی قرمز آتشین.
    شادی هم آمد و خودش را در آهنگ «نسترن ای عشق من» خوب نشانمان داد.
    نویسنده‌ساز خوب بود. داستان نوشتیم.
    من از تو نوشتم.
    تو که همراه و همسر منی.
    از کودکی‌ات که با اگرهای زیادی تا بزرگی همراهیت می‌کرد بود.
    «اگر شاگرد اول بشی برات دوچرخه می‌خرم» تو باهوش بودی و هربار شاگرد اول، اما دوچرخه فقط کلمه بود در دهان والدینت که هیچگاه واقعی نشد. آرزو ماند.
    «اگر درس بخونی، شغل خوب و پول نصیبت می‌شه»
    «اگر درس بخونی سَری تو سرها در میاری»
    اگر ….
    و تو از اول شدن و اگرها دست کشیدی.

    از تو نوشتم که تنهایی، که مثل اقیانوس آرام، آرامی.
    از تو نوشتم که مهربانی.
    همیشه در اقیانوست برای من جا داری.
    و تا آخر فقط از تو نوشتم و داستانم شبیه هذیان شد.
    شاید چون تازه‌کار بودم، وگرنه تو خودِ داستانی.

    •الباقی روز را چه کردی؟•

    ناهارمان لوبیا پلوی خوش پختی شد و مثل گروهِ امداد از گشنگی نجاتمان داد.
    همسرم غذا را خورد و‌ با صدای بلند گفت: «با فاصله تو بهترین دستپخت دنیا رو داری» او هیجانی شده، شما به دل نگیرید.
    من دلیلش را می‌دانستم. تجربه‌‌ی مهمانی‌ رفتن‌هایمان در این ده روزِ سفرمان و خوردن غذاهای مختلف بود. البته تبصره و ماده هم داشت.
    مثلاً گفت: «خواهرت معصومه دستپختش عالیه. مخصوصاً اون آبگوشتش. یادته چقدر خوردیم؟ دل درد گرفتیم.»

    راست می‌گفت و من به خودم مومن شدم. به نظرم این هم قدمی در جهت خوددوستی‌ست.

    •حالا ماه شدی•

    نوبت به گلخانه‌ام رسید، قبل از شروع وبینار نویسنده ساز.
    کل گلخانه را شستم و بعد از خشک شدنش یکی‌یکی گلها را سر جایشان نشاندم تا دست به سینه بنشینند، می‌خواستم فیلمشان را بگیرم برای ترانه، او دوست داشت گلخانه‌ ام را ببیند.
    در ادامه چند گزارش نیک خواندم.
    اولین نفر خودم بودم (من برگشتم به تنطیمات کارخانه)
    گزارش بعد را از مهشید خوش‌آموز خواندم و رسیدم به فرزانه فرودی، امیدوارم درد از جانش رفته باشد. او را ندیدم اما نگرانش شدم.
    بعدی گزارش آقای شوشتری بود، قبلاً چندباری از او خوانده بودم، با جزئیات و روان از روزش می‌نویسد و گاهی هم آن وسط‌ مَسط‌ها برای خودش فال می‌گیرد. دوست دارم فال مرا هم بگیرد تا برایم بگوید چه می‌بیندم.
    خبر خوشم بدهد تا قلبم مهاجرت کند.
    یادش بخیر ماهم مانند او زمانی به مدیتیشن‌های آرامیا گوش می‌دادیم و خوابمان می‌برد در میان داستان، خاطره‌اش زنده شد.
    بالاتر می‌روم روی نام آتنا پور عظیم می‌ایستم، او را می‌شناسم. میخوانمش چه قشنگ از مستند نوشته.

    و به ساعات برگزاری کلاس نویسنده‌ساز نزدیک میشوم، از گزارش‌ها بیرون می‌پرم.

    •آخرشو چطور تموم میکنی؟•

    بعد از داستان نویسی و اتمام کلاس، در کنار همسرم چای می‌نوشیم.
    آماده می‌شود تا برای خرید به بیرون برود.
    من هم فرصت را غنیمت می‌شمارم و سری به سیاه‌چاله می‌زنم از گلخانه‌ و گلهایم فیلم می‌فرستم و گپ می‌زنیم.
    و بعد در گوشه‌ای می‌نشینم تا گزارشِ امروزم را بنویسم.
    دلم می‌خواهد امشب فیلم خوب ببینم. یا اینکه الباقی گزارشهای دوستانم را در سایت بخوانم.

    دلم برای لیلا گلی هم تنگ شده. 🌷

    نشانی کانالم را هم به دستور میتی‌کامان/حاکم بزرگ (استاد) در اینجا سنجاق می‌کنم.
    https://t.me/pichesabz

    1. سلام قشنگا 🌷
      نسخه‌ی تمیز و ویرایش شده رو توی کانالم بخونید، خیلی خوشحال میشم.💘
      اینجا گزارش رو ارسال کردم تا دیر نشه، بعد دیدم چقدر صافکاری می‌خواسته، خلاصه صیقلیشو گذاشتم تو کانال.

  87. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    خواب دیدم مرد عاشقی بودم که حالا فارغ شده از یارش. بچه‌ام را هم گردن نمی‌گرفتم. هر چه زنم با تقلا سعی می‌کرد مهر بچه‌ را به دلم بیندازد در دام‌اش نمی‌افتادم.
    یک بار طبقه‌ی دوم خانه‌ی مادرم داشتم پرده‌های قدیمی را با پرده‌های توریِ دالبرِ ایکیا عوض می‌کردم که از پنجره دیدم باز زنم بچه‌بغل دارد از دیوار راست بالا می‌آید تا دوباره بچه را نشانم بدهد. این‌بار هم از مهلکه گریختم.

    آن‌قدر موش و گربه بازی در آوردیم تا بیچاره خسته شد و رفت ازدواج کرد. طلاق نگرفته بودیم به گمانم!
    مراسم عروسی‌اش را سرِ کوچه‌ی مادرم گرفته بود. لباس عروس سیاه پوسیده بود و سعی داشت با ساز و دهل توجه‌ام را جلب کند. باز از همان پنجره‌ی کذایی داشتم مراسم را نگاه می‌کردم. ولی این بار ناراحت بودم. این‌که چرا ازدواج کرده و مثلاً هنوز دنبالم بدو‌بدو نمی‌کند.
    البته این خواب عتیقه را بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی و خوابیدن مجدد دیدم.

    صبح، چند صفحه از کتاب «دالِ دوست داشتن» را خواندم. و بعد کمی از کتاب شعرِ عبدالله کوثری، و دیوان شعر سوزنیِ سمرقندی را خواندم.

    امروز درگیر نوشتن «یک بیتی» بودم، تمرین کلاس شعرماهی‌ست. هنوز که موفق نشده‌ام چیز جالبی از آب‌ دربیاورم‌اش.

    نویسنده‌ساز را بودم. کتاب داستان‌های روزانه از محمدرضا پورجعفری معرفی شد. و همین‌طور تمرین هزارکلمه‌نویسی در نیم‌ساعت را داشتیم. جالب بود. البته من روی کاغذ نوشتم و نمی‌دانم به هزارکلمه رسید یا نه.

    از عصر باز دارم شعرهای عبدالله کوثری را می‌خوانم. چه شعرهای پر احساس و خلاقی.
    مثلاً این تکه از شعرش:
    کنار زیستنت می‌نشینم
    که ساده‌تر از زیستن برگ است
    کنار نفس‌هایت می‌نشینم
    که دخترانِ شاخه‌ی تاک‌اند
    و قلبت را می‌شنوم
    که راستگوترین پرنده‌هاست.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  88. نوشتن با بچه ها در کنار استاد، نیک ترین کار امروزم بود.
    کمی شب هول.
    کمی صنگ صبور.
    کمی درس.
    کمی خواب.
    کمی لذت بردن از ایده ها.
    کمی کمتر فکر کردن.
    کمی نهج البلاغه.
    و
    کمی صبور تر بودن در برابر زندگی.

  89. گزارش‌نیک دوشنبه شانزدهم شهریورماه
    -صفحات صبحگاهی را درسه صفحه نوشتم. بیشتر به یاد داشت روزانه شبیه بود. تا به این صفحات برای تخلیه‌ی ذهنی.مهم نوشتن بود که به محض بیدار شدن انجامش دادم.
    -طبق دوشنبه‌های هرهفته به دنبال مادرم رفتم. خانه‌اش را مرتب کردم. لباس‌ها وجعبه داروهایش را برداشتم. کمکش کردم که سوار‌ماشین شود. روز به روز وضعیتش بدتر می‌شود ولی به روی خودش نمی‌آورد. همیشه ناراحت است از اینکه سربار دیگران شود. ورد زبانش این‌است که خدا بدتر از اینش نکند. وظیفه ما را در قبال رسیدگی به خود لطف می‌داند. همیشه دعاگوست. برخلاف مادر‌شوهرم که بسیار پرتوقع است ولطف بچه‌هایش را وظیفه می‌داند. به قول همسرم اختلاف نظر بین مادرانمان قابل گفتن نیست.
    -برای عروسی برادرزاده‌ام هماهنگی‌ لازم را با آرایشگاه انجام دادم.
    – برای هزینه عروسی دو جوان نیازمند پولی را به عنوان هدیه واریز کردم. با دختر و خواهرم تماس گرفتم که آنها هم دراین کار خیر سهیم باشند.
    – در ظرف نیکو وجیکو عروس هلندی خوشگل وسخنگویمان که اول صبح بیدار می‌شوندو سلام می‌کنند. ارزن وآجیل مخصوص می‌ریزم‌. منتظرند درِقفس را باز کنم که بپرند بیرون.به دور تا دور پذیرایی سرک بکشند. سوت بزنند و کلمات را پشت سرهم تکرار کنند. دوستشان دارم. این دوتا انرژی مثبت مثبتند.
    – مادرم را به حمام بردم و لباس‌هایش را شستم.نفسش هر لحظه تنگ‌تر می‌شود ونیازش به اسپری بیشتر. ناراحتم که هر روزفرسوده تر می‌شود. بعداز مرگ پدر وبرادر دلخوشم به وجودش.
    – برای جیمی ولکسی سگهای با وفا ومهربان خانه اسکلت‌مرغ پختم.
    – غذای مورد علاقه مادرم را آماده کردم. شیرتره با کته.
    – با نعنای تر وتازه باغچه‌ام شربت درست کردم.
    – رمان مادران ودختران را با دوستان همراه می‌خوانم.
    – درجلسه تحلیل رمان تنگسیر صادق چوبک شرکت کردم . به دلیل همزمان شدن، به وبینار نویسنده ساز نرسیدم. اما فایل صوتی آن را گوش کردم. تمرین هزار کلمه داستان نوشتن در زمان تعیین شده درنیمه دوم وبینار بود. نوشتن روی کاغذ و تایپ کردن، معرفی کردن کتاب داستان‌های روزانه از محمد پورجعفری، استاد دو داستان از آن را خواند. که داستان الف وب وج برایم خیلی جالب بود.
    – دفتر شعر یک کلمه کمتر از احمد بهراد را خواندم.
    نمونه‌هایی از این دفتر‌شعر:
    باغ انباشته از طراوت وبرگ
    وسرخی انگورهای لعل
    چون خونِ خدایان
    پاشیده در رگان رود
    درپایین دست
    در ادامه‌ی شعر
    زار می‌زنند مردمانی گرسنه در شب
    شکارچی بود ابتدا
    مردی در کنار رود
    به تو که رسید
    شاعر شد!
    حالا تو بگو
    چه افتخاری‌ست،
    برای مردی که کلمه دارد وگلوله نه؟

  90. «یک لکه از آسمان روی کاغذ افتاده بود و آن پایین‌تر، دو تا مردمک قرمز و تا‌به‌تا رو به بالا چپول شده‌بودند. پوسته‌ی حلزون با خطوط مشکی و پیچ‌واپیچ پشت چند خطِ پرچین‌وار آرام گرفته‌بود و منتظر بود تا چشم‌ها به او برگردند.»
    ۱. نمی‌دانم با خاندن پاراگراف بالا چه را متصور شدید، ولی این، برداشت_ یا بهتر بگویم توصیف_ من از تصویر امشب حلزون بود. مطمئنم اگر صد‌و‌خرده‌ای آدم اینجا بخاهند تصویر را بنویسند، هیچ دو متنی مثل هم نخاهد بود.
    امشب کسی نوشته‌بود ما هر کدام حقیقت را ناکامل می‌فهمیم یا بازمی‌گوییم و هر کسی از ظن خودش پدیده‌ها را می‌فهمد. توصیف امشب حلزون سخت بود و این را بهانه کردم تا بند ۱ را بنویسم. تمرینی برای بازگویی واقعیت شد.
    ۲. صبحانه هشت‌پا رزرو شد. توی قوطی خاویار هم آبلیمو گذاشته‌بودند.
    ۳. این لاو ویث گلشیری هستم و از «نیمه‌ی تاریک ماه»ش محظوظ.
    ۴. سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  91. گزارش ‌نویسی از شانزدهم شهریور
    برخی روزها بیش و بهتر از برخی دیگر خوش می‌گذرد.
    امروز، حتا اگر برای امتیازدهی به روزم، معیارهای قابل دسترسی در نظر بگیرم، چندان موفقیت آمیز و شیرین نگذشت.
    نگذشت؟
    چرا. اتفاقن بسیار روز پرباری بود.
    نه فقط از باب خواندن و نوشتن، که البته مهم است، بلکه در خصوص روزمره‌های خانه‌داری و پیگیری پیلاتس، نگهداری از نوه و جمع‌کن، پهن‌کن‌های مدام در اوج به سر بردم،

    پیاده‌روی رفتم.
    تکلیف ۲۵ دقیقه نوشتنِ نویسنده‌ساز را خودم تنهایی انجام دادم مخلص کلام کم محشر نبودم امروز.
    تنها نکته‌ی نابه سامانی‌م، گم کردن عینکم بود.
    بله با کمال اکراه می‌گویم که، عینک مطالعه‌ی قشنگم را هنگامی که نمی‌دانم حواسم کجا بود انداختم دور.
    این دور را دوبار گشتم، اما سودی نداشت.
    الان، غمگینم، چشمانم را ریز کردم و به تایپ مشغولم.
    مثل موش کور.
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  92. _صبحگاه بیداری داوطلبانه قدر دانی ومدیتیشن صفحات صبحگاهی نوشتن ورزش و پیاده روی در حیات خانه ( انعطافپذیر ی کوچک)
    امتیاز ۸ از ۱۰
    _ هزار کلمه نوشتن
    _روز نویسی شاهین کلانتری را خواندم یادگیری درآن فراوان، تمرین پشت تمرین و مخلوط ادامه نویسی.
    _ حضور در دفتر و ملاقات با مراجعین
    امروز در وبینار نویسنده ساز تخیل داستان پردازی را جادو کردیم برای خودمان.
    پای تخیل را درهمه حوزه ها گشود، حتی کار جدی محتاج تخیل است،از ریشه تخیل در زندگی می‌شود به کشف رسید. «پایه تفکر توصیف است، اندیشیدن بی توصیف نیست. برای نوشتن نیاز به بنگ و مشروب نیست.» حتی سورچه، علف و ناس هم ابزارش نیستند.استاد چه قدر خوشحال میشم این موضوع را هم در لابه‌لای صحبتها می یارید.
    امروز قبل از وبینار در یادداشت روزانه نوشته بودم.
    درجمعیو باغیو کهکی همجواری چُپُقی و اما اصلش
    آن شراب دست‌ساز شد، مسئله جوانک روشنفکر پناه آورده به دفتر… بماند به یادگار این یادآوری.

    _ تمرین به مدت ۲۵ دق قه هزار کلمه با آزادنویسی سرعت مهم است، مراسم تولید چکنویس فراهم گردید.

    _ دو نکته در مورد داستان نویسی رعایت شود.
    مورد اول جمله ها کوتاه سوم شخص و تحرک داشته باشد و با نقطه هم دوست تر باشیم. ( . را در انتهای هر جمله بزاریم.) نکته بعدی قلمبه سرایی، فلسفه بافی و شاعرانه نباشد.
    _ در قسمتی دیگر از تاثیر ابزار بر رفتار گفت:
    بدترین نوشتن با موبایل نویسی است.(همین کاری که من الان می کنم.) وفاجعه نامیدش، گوشی را وسیله حواس پرتی دانست که تورا به هدف نمی رساند.
    نوشتن برکاغذ را ستود وموثر برمغز دانست، اما تایپ با لبتاب را موثرتر دراین شیوه از نوشتن معرفی کرد.

    _ از محمد رضا پورجعفری نویسنده تجربه گر اما ورشکسته و بی شهرت درجمع خوانندگان عام پسند نام برد به سال ۱۳۸۷ کتابی تحت عنوان «داستان های روزانه» نوشته است.
    البته در عطف کتاب نوشته شده یادداشت های روزانه ( قبل‌تر من نم دونستم عطف کتاب کجاست؟ امروز دانسته و به اطلاعات فلشی افزودم.)
    جنگل سوخته والف ب و جیم خواند.
    _ از تجربه خود در همراه شدن داستان نویسی ۲۵ دق قه ای بگم براتون، گذشت زمان را نفهمیدم دق قن در مدت تعیین شده داستان تمام شد، حس اولین انجام دادن که به انتهایش رسید برایم خوشایند و لذت آفرین .
    احساس شرکت در مسابقه و برنده شدن به من دست داد.
    برایم مشق بازی بود، بدون کلفت و کلفتی

    و گزارش نیک ۱۱۸ با تجربه اولین داستان نویسی پایان یافت.

  93. 📝 #گزارش_نیک ۱۱۸

    عملکرد امروزم:

    الف) نوشتن و ارسال داستانک برای تصویری در چالش گروه داستانک نویسان.

    ب) طراحی سرعتی یک پرنده با پاستل روغنی و در کمال تعجب این بار طرحم مورد تایید ادمین چالش گروه طراحی نقاشی قرار گرفت.

    ج) خوردن آب شیره برنج که حاصل زحمت مادربزرگ بود.

    د) درست کردن چیپس و گورجه سوخاری برای ناهار و ادامه مطالعه کتاب افسانه سیزنف آلبر کامو.

    ه) در پی دانلود فیلم سینمایی Cloverfield Lane 10 که پوسترش رو اینستاگرام دیده بودم.

    ن) نوشتن شعر سوگواری بلوط و خواب نبودن تو برای دوره شعر ماهی ۱۳ ام.

  94. گزارش نیک یازدهم
    سال واژه: فرصت، بهبود، خودابرازی، خودبازیابی

    صبح می‌خواستم با کلماتِ برداری شده‌ی دیشب جمله‌نویسی کنم تنبلیَم گرفت. برای افزایش انگیزه نویسنده ساز را گوش کردم و همراه کلاس ادامه‌نویسی کردم.
    کمی گزارش خوانی و بعد مستندبینی‌ِ روزانه. اگر برایتان سوال بود، دیوید در این قسمت به توکیو سفر کرده بود. عجب شهر شلوغ رنگارنگی. کلارکسون هم بعد از شکست در نگهداری خوک‌ها به نگهداری بز روی آورده بود.
    ظهر به پیاده‌روی کوتاهی برای خریدن کادوی تولد عمه رفتم. هوا اعصابم را به هم ریخته. یک روز، خنک و دلچسب است و روز بعد خورشید وحشیانه می‌تابد.
    عصر به خانه‌ی عمه‌ام رفتیم. جمع دخترونه‌ی کوچک خودمان، با دخترعمه ها که خیلی وقت بود تجربه نکرده بودیم. عمه‌‌ام معلم پایه‌ی دوم است. اگر اطرافتان معلم داشته باشید می‌دانید که چقدر قبل شروع مدارس کار روی سرشان ریخته. کمک کردیم تا کاردستی‌ها و برنامه‌ها‌ی‌ کلاسش را برش دهیم و بسازیم.
    چند تا چیز پَرت هم در مورد روزم قصد دارم بگویم تا سبک تر شوم:
    _ یک بگومگوی کوچک حالم را خراب کرد وبرای مدت کوتاهی اثرش را حس کردم.
    _حین پیاده روی بدن بی جان یک گربه که کنار پیاده‌رو افتاده بود را دیدم. دلم پیچ رفت و نفس‌هایم تند شد.
    _اینکه هر کس مرا بعد مدت‌ها می‌بیند در مورد کاهش وزنم متعجب می‌شود و سوال می‌پرسد حالم را بهتر می‌کند.
    _ خدا را بابت اینکه آدمِ یک سال پیش نیستم و در مسیر بهتر شدن خودم هستم شکر می‌کنم.
    _نگرانی بابت آینده، دست های زمختی دارد که گاهی گلویم را بی‌رحمانه‌ می‌فشارد. باید چنگ انداخت.

  95. با سر درد که بخوابی صبح نمی‌توانی درست و حسابی بیدار شوی بعد یادت می‌آید که برود بی‌صبحانه، عذاب وجدان می‌گیری نمی‌فهمی چطوری یهو وسط آشپزخانه‌ای و آب جوش می‌آوری و ارده شیره هم می‌زنی و نان گرم می‌کنی و می‌بینیش که دوش گرفته و بیدارت نکرده و بوس و بغل و خداحافظی و می‌پرسد بمانم حالت خوب نیست می‌گویی نه و می‌روی می‌خابی و نمی‌فهمی ساعت چند است و می‌بینی در اتاق را بسته‌اند که تو بیدار نشوی.
    تا اینجاش که بهشت.
    و تو کنده نمی‌شوی از رختخواب و به هزار چیز فکر می‌کنی با یک بالش روی سرت که مخت اگر ترکید نپاشد به در و دیوار چون کی می‌خواهد تمیزش کند.
    بعد می‌گویی خوب امروز چه کارهایی داریم آهان و آهان و آهان
    و خونریزی که چرا اینقدر زیاد است لامصب.
    اگر چیزی نخوری هم که می‌میری.
    خوب پس پاشو برو خون‌سازی کن.
    باید زنده بمانی.
    دوطفلانت را که می‌بینی هیچ. همه چیز خوب می‌شود و تو یک مادر روبراه و درست و حسابی هستی.
    نهار می‌پزی، جارو می‌کشی، پسرت را که با دوستش قهر کرده به راه راست می‌آوری. یکی دو سوال چرت ریاضی برای دخترت حل می‌کنی و همسرت که چقدر به بچه ها سفارش کرده مواظب مامان باشید را تلفنی نوازش می‌کنی و لیست خرید می‌دهی و ظرفها را می‌شویی و فکری برای شام و خوب حالا می‌نشینی سر کارهای دلخواهت. رمانت را می‌ریزی در وبلاگی جدا و چندتا کامنت و تعامل و کمی هم مکرومه می‌بافی و شام هم که بیرون و این شد دوشنبه
    و با خودت فکر می‌کنی کاش میکروفون بلوتوسی داشتم هر فکری از سرم می‌گذشت را بلند می‌گفتم سیو می‌شد در گوشی و بعد می‌نوشتمش. باید بخرم.
    بعد هم فکر می‌کنی به رمانت و قسمتهای بعدیش و آدمهای زندگیت و آدمهای غریبه و آدمهای نزدیک و ماجراهاشان و فردا. فردایی که هیچ وقت نمی‌آید.

  96. – برای اولین بار وارد جلسه‌ی تمرین‌جا شدم، چه استرسی بود. دم بچه‌هایی که تمرین ثبت می‌کنند و خودشان را در معرض بازخورد قرار می‌دهند گرم. من در دوره‌ی ۵۹ نویسندگی خلاق بودم. فکر می‌کنم الان به دوره‌ی ۷۷ رسیده‌اند، خیلی گذشته است. خوب به خاطر دارم که آن دوره را در چه ایام فلاکت‌باری گذراندم. متاسفانه نتوانستم بهره‌ی کافی را از آن دوره‌ی ارزشمند ببرم. حالا شنیدن بازخورد به تمرین‌های دوستان خودش یک دوره‌ی باارزش است.

    – خاله زنگ زد که تلویزیونش برفکی شده است. حدس زدم که حتمن دستش به یکی از دکمه‌های کنترل خورده و ورودی تغییر کرده است که همین اتفاق هم افتاده بود. خاله به تلویزیون خیلی وابسته است، حتی ماهواره هم ندارد و فقط تلویزیون داخلی را می‌بیند. هر زمان که وارد می‌شوی شبکه‌ی یک بی‌وقفه در حال پخش‌شدن است. او را که نگاه می‌کنم؛ طوری که تکیده شده است، آنقدری که هر روز لاغرتر و خمیده‌تر می‌شود، نیازهایی که یک زندگی از جنبه‌های گوناگون دارد، آزمون تنهایی که این همه سال پس داده است، حالا که حتی مادر در کنارش نیست و آن یکی خاله هم که تقریبن هیچوقت ایران نیست،‌ فقط به یک نتیجه می‌رسم؛ اینکه خداوند برای بنده‌اش کافی است. همیشه بالاخره یک دستی پیدا می‌شود که نیازهای آدم را برطرف کند و خداوند هیچ‌کس را در میانه‌ی راه رها نمی‌کند. من او را امانت نحیفی می‌بینم که باید از آن مراقبت کنم و حالا که قرار است راهم از او دور شود فقط با تکرار اینکه «خداوند برای بنده‌اش کافیست.» خودم را آرام می‌کنم. به قول خودش که همیشه این ذکر را تکرار می‌کند: «فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» (یوسف – ۱۲)

    – یک چیزی خوردم از ترکیب ماچا و انبه. من از چیزهای کم‌مزه یا حتی بی‌مزه بدم نمی‌آید، به هر حال بهتر از چیزهای خیلی پرمزه هستند؛ در آن‌ها انگار یک اغراقی هست، یک‌جور مصنوعی بودن. این هم یک کوفت کم‌مزه‌ای بود که یک بار امتحان کردنش بد نبود.

    – صفحات صبحگاهی، هزارکلمه، کمی خواندن، کامپیوتر و البته نرمش.

    – الهی شکرت…

    1. به‌به بازم لذت بردم.
      بسیار عالی بود به جانم چسبید.
      خداروشکر که می‌نویسی.
      خدا برای بنده‌اش کافی‌ست

  97. خود گوی و خود خندی، به خودم می‌گم وقتی دارم به طرح کلی داستانم می‌خندم. کوروش روان‌درمانگر و پژوهشگر نظریات فروید که طی سانحه‌ای همسر و فرزندش رو از دست داده تصمیم به خودکشی می‌گیرد اما نه تنها زنده می‌ماند دچار تمایلات همنجسگرایانه هم می‌شود. به هر حال الان که چند ساعتی از تمام شدن طرحم گذشته به نظرم خیلی مبتذل و پیش پا افتاده‌ست.

    کی من؟ سخنرانی؟ هرگز سخنران نخواهم شد. دسته دسته گیس‌هام سفید شد برای ضبط یک ویس سه دقیقه‌ای. اما نتیجه شگفت‌انگیز بود. نه اینکه ویس شگفت‌انگیزی ضبط کردم. ابداً. کم از افتضاح نداشت. اما بالاخره امکان بیان افکارم را در کوتاه‌ترین زمان ممکن یافتم و تلاش برای گفتن یک جمله به چند روش عالی بود. البته که خیلی زحمت کشیدم. مطمئنم حضور در دوره‌ی«نویسنده سخنران» یکی از بهترین قدم‌هایی‌‌ست که برای درک بهتر خودم برداشتم.

    گرانی بنزین فدای سرتان، چه کار به اینترنت دارید که به زور جان کندن حرفهای تیچر وحید را می‌فهمیدم؟ فلسفه‌ورزی از این‌ جهت که قدم زدن در مسیر ذات انسانی‌ست یعنی تفکر و عقل‌ورزی، امری متعالی‌ست. و ایجاد اختلال در اینترنت توسط ج‌ا جنایتی‌ست بی‌مکافات چون مانع از تحقق تعالی بشریت است.

    حالا هم باید بخوانم و بخوانم و بخوانم و بخوابم.

  98. ⭐️دیشب آنقدر گل یا پوچ بازی کردیم که برای خواب وقتی نماند. مرغ و خروس‌ها خوابیدند و ما بازی کردیم. شب تمام شد. خروس‌ها بیدار شدند و فریاد سر دادند که صبح شده، ما به این نتیجه رسیدیم که وقت خواب شده.
    ⭐️ از ظهر گذشته بود که خواب پر کشید و رفت. قهوه، سیب و کمی نان. نه صبحانه بود نه ناهار. حالا باید تلاش کنم تا از باقی مانده‌ی روز استفاده کنم. هرچه نیک تر بهتر.
    ⭐️با نوشتن شروع کردم تا ذهنم را منظم کنم تا بدانم کجا هستم. بعد از آن از هوشنگ گلشیری داستان خواندم. ⭐️دیروز در وبینار شرکت نکرده بودم و امروز فایل صوتی‌اش را گوش دادم. من سیکادا است. تیک تیک تیک.
    ⭐️چند ساعت بعد، برق رفت. بی‌حوصلگی غالب شد و خستگی سنگین تر. خواستم باز بالشت را بغل کنم و بخوابم اما نتوانستم. خواب ندا داد که تا شب نمی‌آید‌.
    چه کنم؟ چه نکنم؟
    ⭐️مدتی قبل از استاد درخواست کردم تا کتابی را درباره‌‌ی زمان معرفی کنند. استاد کتاب نظم زمان از کارلو روولی را پیشنهاد دادند. خریدمش. شروع کردم به خواندش. سر ذوقم آورد. انرژی گرفتم. از تخت جدا شدم. چای دم کردم با هل فراوان. در ایوان نشستم و چای خوردم.
    ⭐️چای که تمام شد وبینار شروع شد. قرار شد آزاد نویسی داشته باشیم اما به شیوه‌ای متفاوت. باید داستان می‌نوشتیم. آزادانه، فی‌البداهه و بدون مکث. اولین بار بود که به این شکل آزاد نویسی می‌کردم. شگفت انگیز بود. مردی می‌گریخت. از چه کسی و از چه چیزی نمی‌دانم. هر طور دلش می‌خواست درباره‌‌ی خودش می‌گفت. اگر مکث می‌کردم مرد ساکت می‌شد. مکث نکردم و او هرچه خواست گفت.
    ⭐️با این که این آزادنویسی تجربه‌ی قشنگی بود اما باید بگویم این روش یک عیب بزرگ دارد. سیستم بویایی‌‌ات را فلج می‌کند. همچنین قابلمه حاوی نخود ها را جوری می‌سوزاند که دیگر شست و شو جوابگو نیست فقط باید آن را در سطل زباله انداخت.
    ⭐️یک قابلمه برداشتم و رفتم تا انگور بچینم. عجب انگوری بود. هم شیرین، هم درشت. چیدم. خیلی هم زیاد چیدم. اما بین راه همه‌اش را خوردم. با قابلمه خالی رفته بودم و دوباره با قابلمه‌ی خالی برگشتم.
    ⭐️بخشی از فیلم اسب تورین را تماشا کردم.
    در ابتدای فیلم گفته می‌شود که فردریش نیچه از خیابانی عبور می‌کرد. درشکه‌چی‌ای را می‌بیند که با اسب سرکشش مشکل داشته و هرچه کرده اسب از جایش تکان نخورده است. درنهایت درشکه چی عصبانی می‌شود و اسب را شلاق می‌زند. نیچه جلو می‌رود و این عمل وحشیانه را متوفق می‌کند. او به شدت تحت تاثیر قرار می‌گیرد و به درشکه چی حمله می‌کند و اسب را در آغوش می‌کشد. بعد از آن همسایه‌اش او را به خانه می‌برد. او دو روز بعد را روی کاناپه دراز می‌کشد و به جز این جمله چیزی نمی‌گوید: مادر من احمق هستم. پس از آن او دچار جنون می‌شود.
    حالا این فیلم یعنی اسب تورین می‌خواهد سرنوشت اسب را روایت کند.

  99. امروز صبح هم مثل دیروز زود بیدار شدم و دارم به برنامه‌ی خوابم نزدیک می‌شوم. هم باید حواسم به ساعت خواب شبم باشد هم به بیداری صبح. هر دو همدیگر را درست می‌کنند.

    رفتم آزمایشگاه و اتاق کشت پر بود. یادم رفته بود دیروز وقت رزرو کنم. البته یکی دیگر از بچه‌ها که در آن یکی اتاق کشت بود کارش زودتر تمام شد و من جهیدم تو و سریع کارم را انجام دادم. مقداری از سلول‌هایم را فریز کردم که اگر باز اتفاقی افتاد ازشان داشته باشم.

    یکی از بچه‌ها می‌خواست تکنیک جدیدی انجام دهد و من هم رفتم بقیه‌ی روز را کنارش نشستم و دیدم که یاد بگیرم.

    ظهر رفتیم ناهار و بعد رفتم دکتر. همیشه دو سه ساعتی در اتاق انتظار این دکتر می‌نشینم تا نوبتم شود. گوشی‌ام پرشارژ بود و کتاب هم برده بودم. ولی خدا را شکر این سری کمتر از یک ساعت نشستم و زبان می‌خواندم که نوبتم شد.

    آمدم خانه و رفتم سراغ روتین‌هایم. یک سری عادت‌های مشخص را دارم هر روز تکرار می‌کنم. فقط همان لحظه که می‌خواهی انجام دهی سخت است. ولی به خودم می‌گویم انجام بده تا در ذهنت جا بیفتد. و واقعاً وقتی جا می‌افتد خیلی راحت‌تر می‌شود. انجام مرتب کارهایی که الان در یک روز انجام می‌دهم دو سال پیش برایم خیلی سخت بود.

    https://t.me/f_mahmudpur

  100. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    امروز برای اولین بار گزارش نیک می‌نویسم، چرا که امروز، روز نیکی بود.
    تا ساعت ۱۷ و قبل از وبینار«نویسنده‌ساز»، روز خوبی نداشتم.
    اما ۱۶ روز پیوستگی در شرکت در وبینارها و مجبور کردن خودم به انجام تمرین‌ها در طول وبینار، باعث شد امروز داستان ۱۰۰۰ کلمه‌ای‌ام را در Word تایپ کنم. البته ۶۷۴ کلمه شد، ولی حسابی حالم را دگرگون کرد. انگیزه گرفتم برای هر روز نوشتن.
    حتی انگیزه گرفتم برای انجام تمرین« چرا خودابراز‌گری؟» برای کارگاه وزین «نویسنده‌سخنران».
    تمرین سخت و نفس‌گیری بود برایم، اما انجام دادن این تمرین، جرقه‌ای شد برای شروع نوشتن گزارش نیک؛ گزارشی که آرزو داشتم شروعش کنم.

  101. ۱.طوری از خواب بیدار شدم انگار کل شب بیدار بودم.
    ۲. هوای صبح ابری بود و خنک. مرا بد دلتنگ پاییز کرد.
    ۳. مشتری با کلمات انتخابی‌اش برای مکالمه، قصد آزار داشت ولی من آزرده نشدم.
    ۴. درگیری‌های کارم را منبع الهام قرار دادم و تصویر امروز را هم کشیدم.
    ۵. دفترم را ورق زدم. خط‌خطی‌هایم را زیبا و نوشته هایم را زشت دیدم. تا توانستم از رد و طرح جوهر خودکار روی کاغذ لذت بردم.
    ۶. ۲۸ پیام از دوستم دریافت کردم روز شیرینی برایم ساخت.
    ۷. با دوست دیگری بحثم شد. اشک ریختم ولی نشکستم. درگیری ذهنی امشب مشخص شد. چرا نشکستم؟!
    ۸. خانواده مرا در معرض سفری خانوادگی قرار داد و با بی‌اشتیاقی تمام مشغول جمع کردن کیفم شدم.
    ۹. در لابه‌لای شلوغی شبم گزارش را نوشتم.

  102. صبحانه نخوردم . چای سبز درست کردم.توی بالکن نشستم.باد می آمد. باد تابستان را از لای موهایم ریخت.
    آفتاب داغ بود. هنوز زور داشت.
    سه ساعت طول کشید تا کلمه های زبان را بخوانم. ناهار داشتم.
    ماست و بادمجان درست کردم .ولی بدون سیر.
    با خواهرم حرف زدم.خواهررزاده ام گوشی را گرفت و با زبان عجیبش برایم تعریف کرد. وسط هایش ، جیش و بابا و پیشی و عمو جان هم گفت.
    وبینارشرکت کردم. تمرین آزاد نویسی-داستان نویسی بود.
    قبل از شروع ، میترسیدم .
    که موفق نشوم. اما عجیب شد . استاد که تق تق کیبورد را راه انداخت. خودکار من شروع کرد.
    پرت شدم وسط افکار زنی میانسال. باهم بازار رفتیم . املت و چایی خوردیم. مردم را تماشاکردیم .
    نامرئی شدیم. انگار راستکی رفتم تا بازار و برگشتم.
    فکر کردم که جی کی رولینگ چه صفایی کرد ، وقتی هری پاتر را می نوشت. وسط مدرسه هاگواتز و با چوب جادو ، دست به جام ها میزد و پرت میشد به مکانی دیگر. هرچی میخواست وردش را میخواند و تمام.
    باید این حال خوش را تکرار کنم. حیف نیست.
    تا شب روبه راه بودم.

  103. ورزشِ مفتضحی بود. سراسرش می‌خاستم گریه کنم و بگویم نمی‌توانم. صبحش استخان گرفت. بعدش هم زانو بازی درآورد. سراسرش می‌فکریدم: فایده‌ای ندارد. چرا انجامش می‌دهی؟

    مدام از خودم می‌پرسیدم چگونه تمام کارهایم را باهم هندل کنم؟ چگونه به تمالیف برسم و از پا نیوفتم؟ چاره‌اش قرارِ باهم‌کاری بود. من، نازلی، شیوا و سارا. هرکدام هم به سازی می‌رقصیم. دو ساعت کار بود و تصویر باز. هربار خسته می‌شدم به مشغولیتِ بچه‌ها پناه می‌بردم و انگیزه می‌گرفتم.

    کلاس زبان را استارت زدم. خیلی رندوم و ندانم‌کارانه. دلیلش هم ضعفم بود. چندین سال کار و کنار گذاشتن و دوباره از پله‌ اول آغازیدن. مدام اولویت‌هایم را می‌سنجم و حذف و اضافه می‌کنم. فعلن زنده باد آزمون و خطا و تا تهِ توانایی‌هایم را کشفیدن.

    رفتم نویسنده‌ساز و دیدم آزادنویسی دارند. یکی از دغدغه‌هایم چگونه در شلوغی بیشترنویسی‌ست. باهم‌نویسی بهترین گزینه‌ست. متمرکز و داستانی‌. اولش چرت و پرت آغازیدم. بعد فضا شد فضای رمانم. و اما ایده‌ای جدید درباره‌ی شخصیتم. ایده‌ای که مسخره و از خستگی و جملاتِ تکراری به ذهنم آمد. گاهی می‌فکری نوشته‌هایت چون تکراری‌اند به درد نمی‌خورند. بعدش از همان‌ها بیشتر نتیجه می‌گیری. مثلِ ورزش.

  104. روز هجدهم گزارش نیک من از راه رسید.
    اول صبح ورزش کردم و به بدنم کش و قوس دادم تا او هم مانند من از خواب برخیزد.
    بدن تا از خواب بیدار شود طول می کشد. باید او را وارد وادی ورزش و حرکات کششی کنی تا ویندوزش بالا بیاید و تو را برای ادامه ی یک روز خوب همراهی کند.
    البته ورزش امروز خالی از لطف نبود، هم ورزش بود و هم رقص.
    رقص و ورزش با هم تلفیق شده بودند و به من و بدنم انرژی دادند.
    امروز باید خانه را تمیز می کردم، چون از مرتب بودن بیرون آمده بود و شلخته و کثیف شده بود.
    دیروز که برای پیاده روی رفته بودیم و نزدیک ۲ ساعت پیاده روی کردیم، یک رگال فلزی خریدم تا لباس هایم را روی آن آویزان کنم که کمد بی چاره ام نفس بکشد و لباس ها کمی جایشان بازتر شود و راحت تر باشند.
    چون به حدی داخل کمد لباس گذاشتم که جایشان تنگ بود و به همدیگر فشار می آوردند و اذیت می کردند.
    اول از همه پایه های رگال را به هم پیچ و مهره کردیم و در گوشه ای از اتاق قرار دادیم.
    لباس ها را از کمد بیرون آوردیم و داخل چوب لباسی مرتب گذاشتیم و یکی یکی آویزان کردیم.
    رگال را به دوقسمت تقسیم کردیم یک بخشی برای لباس های من و بخشی دیگر برای لباس های خواهرم.
    این کار را با کمک مادر عزیزم انجام دادیم.
    بعد از آن او مشغول تمیز کردن آشپزخانه شد و من هم همه جا را دستمال کشیدم از میزها، عسلی و میز تلویزیون بگیر تا آیینه و کتابخانه ام.
    تمام خانه را بعد از گردگیری جارو زدم.
    بعد حمام رفتم و دوش گرفتم.
    وقتی خانه تمیز می شود تو هم برای ادامه ی روز انگیزه می گیری و راحت تر به کارهایت می رسی.
    برق ساعت ۱۵ رفت. رفت که ۱۷ برگردد.
    من وارد اتاق شدم پرده را کنار زدم، روی صندلی ام نشستم و کتاب خواندم. همان کتاب همیشگی. هنوز تمام نشده.
    یک ساعت تمام کتاب خواندم.
    جلسه ی جدیدی از پادکست را گوش کردم.
    و تا قبل از شروع وبینار به کانال شاهین کلانتری سری زدم و چند مطلب خواندم.
    وبینار شروع شد.
    چه قدر خوب است که هرروز سر ساعت ۱۷ این وبینار برگزار می شود و یک ساعتی ما در کنار هم از نوشتن و کتاب های خوب صحبت می کنیم.
    لحظه ای از دغدغه ها دور می شویم به فضایی عمیق و دلنشین دل می دهیم.
    حالم خوب است با وبینار نویسنده ساز ِمحبوبم.
    در وبینار امروز صحبت فقط و فقط از نوشتن بود.
    در ابتدا چند داستان کوتاه خواند وای نگم از داستان الف و ب و ج چه شیرین و دلنشین بود.
    اول وبینار شاهین کلانتری کمی صحبت کرد تا ما را با آزاد نویسی روبه رو کند.
    امروز روز آزاد نویسی بود.
    قرار بود که در مدت ۲۵ دقیقه با هم و در کنارهم آزاد نویسی کنیم در برنامه ی وُرد.
    اما نه هر آزاد نویسی.
    باید در این مدت بی وقفه یک داستان می نوشتیم.
    من دوست داشتم با لپتاپ بنویسم، اما متاسفانه هر روز خواهرم لپتاپ را با خودش می برد.
    اما او گفت که اگر سیستم نداریم می توانیم در کاغذ این کار را انجام دهیم.
    گفت هدفمند.
    منظورش این بود که مشخص کنیم که در این مدت مثلا ۵ صفحه می نویسم.
    خب خدا روشکر.
    کمی مقدمه چینی کرد و راه را به ما نشان داد.
    شروع شد.
    صدا، دوربین ، حرکت.
    آزاد نویسی را شروع کردیم و من با خودم عهد بستم که حداقل ۴ صفحه بنویسم.
    اولش سردرگم بودم و گفتم من تا حالا داستان نویسی نکردم و تو این مدت بی وقفه چیزی را ننوشتم.
    نگران بودم که شاید از پسش برنیایم.
    گفتم اصلا چطور بنویسم آیا می شود؟
    به هر حال با تمام نگرانی و ترسی که داشتم شروع به نوشتن کردم.
    چه قدر عالی پیش رفتم نزدیک ۴ صفحه نوشتم. سه صفحه و نصفی.
    جای شکر داشت با آن سردرگمی من این طور پیش بروم.
    از خودم راضی بودم که ادامه دادم، چون ذهنم می خواست منصرفم کند و بگوید تو رو چه به داستان نویسی.
    ولش کن برو پی کارت دختر.
    تجربه ای دوست داشتنی بود‌.
    او گفت که بچه های قدیمی الان خیلی کیف کردند و مزه ی شیرین آزاد نویسی را چشیدند که شاید دوستان تازه وارد آن را حس نکنند.
    گفت که حقشان است این تجربه ی شیرین،چون سال هاست که زحمت کشیدند، مستمر پیش رفتند و قلمشان را فیزیوتراپی کردند.
    راستش غبطه خوردم به دوستان قدیمی.
    ولی خودم را مقایسه نکردم.
    درست است شاید من اول راه باشم، اما من هم می توانم با تلاش پی در پی یکی از آن ها شوم شاید هم بهتر از آن ها خدا را چه دیدی.
    وبینار تمام شد.
    بعد از تمام شدن وبینار من داستانم نصفه مانده بود.
    به خود گفتم این فرصت خوبی است که برای داستانت پایانی بسازی.
    بله ادامه دادم تا به پایان داستانم رسیدم به نظر خودم که جذاب بود.
    بی وقفه نوشتم داستان را.
    در داستان و شخصیت هایش غرق شدم طوری که وقتی بیرون از اتاق رفتم و ساعت را نگاه کردم ساعت ۲۰ شده بود.
    یعنی یک ساعت و چهل و پنج دقیقه من با داستانم بودم.
    در وسط داستان مغزم درد گرفت و شیطان درونم می خواست من را از نوشتن منصرف کند.
    به او اجازه ندادم. بیشر به مغزم فشار آوردم تا پایان داستان را رقم بزنم که رقم خورد.
    بعد از نوشتن داستان و آزاد نویسی من رفتم و فیلم تماشا کردم.
    اگر بخواهم در مورد امروزم صحبت کنم، می شود گفت که بیشتر به نوشتن گذشت.
    که چه شگفت انگیز است این نوشتن.

  105. سال‌واژه‌ام را همیشه نزد ساعت می‌گذارم تا وقتی بیدار شدم جلوی چشمم باشد و تعهدورزی را یادآوری کند. صبح خیلی زود بیدار شدم کارهای معمول را انجام دادم که همانا وضو نماز و دعا برای همه است. خودکارم قل خورد و از روی میز افتاد و به آن هم بسنده نکرد و کاغذی را هم دنبال خود کشید و من به قول حافظ شیرین سخن یادم از کشته‌ خویش آمد و هنگام درو آن دو نازنین را از روی زمین برداشتم و بوسیدم و شروع به نوشتن کردم. نیم ساعتی پیوسته آزادنویسی کردم و لباس پوشیدم و به پیاده‌روی رفتم هوای صبحگاه خنک و خلوت و دلنشین بود برای امروز تا آخر شب اکسیژن و انرژی ذخیره کردم و به خانه آمدم و برای خانواده‌ام صبحانه آماده کردم ساده نان سنگک تازه و پنیر و چای و عسل یا مربا و با هم خوردیم. در حین صبحانه کمی هم گفت‌وشنود کردیم و هرکسی کارهای روزانه‌اش را که قصد دارد انجام دهد مرور کرد و سر کار خود رفتند. امروز همسایه‌ی قدیمی را در خیابان دیدم و احوالپرسی کردیم و از بچه‌هایمان گفتیم که هر کدام کجا هستند و مشغول به چه کاری می‌باشند. یک فروشگاه بزرگ سر خیابان خانه‌ی ما افتتاح شده و چه اجناس فوق‌العاده‌ای آورده است. من در بسیاری از خریدهایم به قیمت و کیفیت توجه می‌کنم. در طول روز با خیلی از افراد متفرقه از همسایه تا همکار و یا فامیل گرفته و یا شاگردان سابق حرف می‌زنم و از حال و روز همه تقریبا مطلع هستم. چون آدمی با ارتباط با محیط و آدمها رشد می‌کند و زنده می‌ماند و سلامتی کسب می‌کند این نظر شخصی من طی تجارب ارتباطی‌ام است. شعر حافظ خواندم و چند بیت هم از بابا طاهر خواندم. برایم شعر مثل اکسیژن کسب کردن در کوهستانی پوشیده از برف و آفتاب است. امروز از خوردن کمی خربزه لذت بردم اما خدا کند پای لرزش ننشینم. بعضی از عبارت هایی که استاد در کانال مدرسه منتشر می‌کند جذاب است مثل کلمه‌ی غمشاد و یا این چند کلمه، شوق‌آلود، جهان‌تاب، بی‌قوارگی، دل‌گدا، عفریته‌خانه، هم‌شیوه، آشفته‌پندار، این واژه‌ها بدیع وزیبا هستند اگر کاربردش را به موقع در جمله بکار گیریم. رویای درونی من این است که مردم ما به صلح و آرامش دست یابند و همه در کنار هم شاد باشند. داستان کودک را نوشته‌ام و تا یک جای نیمه نصفه پیش برده‌ام. یاد خاطره‌ی کارتون یوگی و دوستان که از تلویزیون سیاه و سفید پخش می‌شد افتادم.
    امروز نمره‌ام هشت است و یک کمی زیاد است و باعث خوشحالی است به کانال تلگرامی مهرابی سری بزنید👇

    https://t.me/notetoday1

  106. ۱۴۰۵/۰۶/۱۶
    گزارش نیک ۱۱۸🐌❤️
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.

    سماور آبدارخانه را پر کردم. هروز آقای آی تی برای طبقه ی ما چای دم می کند. الحق ‌والانصاف که چای هایش خوش عطر و مزه است. خلاصه گفتم امروز من هم کمکی کنم. این بود که پر کردن سماور را به عهده گرفتم. آخر شستن چای به سبک آقای آی تی با آب سرد، چند دقیقه مکث، ریختن چوب دارچین و چای به میزان کافی کار من نبود. شیر آب تسویه باریک بود. پر شدن کتری اندازه ی یک شارژ کرم پودر، ژل زدن به زیر موهای در هوا مانده ی شقیقه هایم، پاک کردن ریمل به جای مانده زیر مژه های پلک پایینم از دیشب با میسلار واتر و باز کردن یک فرق وسط بی نقص طول کشید.

    ادامه تکمیل اپ دیت فرم شناسایی و آنالیز مشاغل کارگاه براساس وظایف کاری را انجام دادم.فکر کنم فردا هم طول بکشد.

    با آشپز و کمک آشپز صحبت کردم که سربند بگذارند و دستکش بپوشند. آشپز مثل همیشه گفت نه و اینکه او به پدرش هم چشم نگفته و به من هم نمی گوید. خلاصه زبانش نه است و عملش بله.
    با مدیر فنی و کارگر خط صحبت کردم. می خواستم ریز وظایف اپراتور را برای تکمیل فرم شناسایی مشاغل بپرسم. هر بار که با هریک از این مردها صحبت می کنم موضوعات جزئی تری برای سپاسگزاری پیدا می کنم. مثلا در آنچنان دمای بالای کار می کنند و به این دما عادت کرده اند که نگو ‌و نپرس یا وقتی به آنها می گویم چرا ایرپلاگ نمی گذارید می گویند الان که صدایی نیست! دیروز کارشناس اندازه گیری تنش گرمایی قرمز شده بود و صدا به صدا هم نمی رسید، وسط کار خواست که به یک اتاق خنک در سالن تولید برویم. آخر کار هم وقتی گفتم:«خسته نباشید.» گفت که خسته نشدم سرویس شدم. تازه اپراتوری که امروز با او صحبت کردم دیپلم مکانیک با گرایش خودرو داشت. اینجا دیپلم نایاب است یا حتی تحصیل کرده ی اول راهنمایی و اول دبیرستان.

    از دوستی که کدورتی از هم داشتیم دلجویی کردم و خواستم که شب به دیدنم بیاید.

    سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای گپ دوستانه ایی که امروز با مدیر فنی زدم.
    سپاسگزارم که سالم رفتم شهرک صنعتی مامونیه و سالم برگشتم.
    سپاسگزارم برای یک دوش دلچسب، خوشحوابی که هدیه گرفته ام و دوستی که امشب می بینم.
    سپاسگزارم برای نوشتن گزارش نیک ۱۱۸❤️.
    سپاسگزارم برای استاد شاهین❤️.
    سپاس گزارم برای این جمع اهل خواندن و نوشتن❤️.

  107. شانزدهم شهریور
    امروز دیر‌تر از همیشه از خواب بیدار شدم پس به اجبار، نوشتن صفحات صبحگاهی‌ام را تا رسیدن به نیمکت روبروی محل‌کارم، به تعویق انداختم.
    فرصت استراحت را غنیمت شمرده و کتاب «تا می‌توانی بنویس» را تا انتها خواندم.
    مطلبی که در اولین جلسه‌ی نویسنده خلاق نوشته بودم را به عنوان اولین پیام کانالم قرار دادم. شاید ناشیانه باشد اما دوستش دارم. متعهدانه نوشتن در این برهه از زندگی برایم سخت است، حتی کمی پشیمان هستم که شروعش کردم اما این از آن مسیرهایی است که قصد برگشت از آن را ندارم.
    گمان می‌کنم همکارانم مرا دیوانه‌ای می‌بینند که به جای خوابیدن، دفتر و دستکم را زیر بغل گرفته و در خاموشی فروشگاه می‌نویسم و می‌نویسم. گاهی همین موضوع را دست‌مایه شوخی قرار می‌دهند؛ من هم فقط می‌خندم و گذر می‌کنم. توضیح دادنش سخت می‌شود اگر بگویم نیازم به نوشتن به اندازه‌ی نیاز آنها به خوابیدن ضروری است. اصلا شاید با گفتنش شکشان را به یقین تبدیل کنم؛ اینکه واقعا دیوانه‌ام. از آن گذشته مدت‌هاست دلم نمی‌خواهد چیزی را به کسی اثبات کنم؛ مخصوصا کسانی که برایم تا حد کافی مهم نیستند.
    ابری را در آسمانِ ساعت سه بعد از ظهر شکار کردم.
    دوباره و دوباره فهمیدم که صدای بلند تپش قلبم را بالا می‌برد، حتی اگر مخاطب آن صدای بلند من نباشم.
    نمی‌دانم شب‌ها کوتاه‌تر شده یا انرژی‌ من دیگر قدش به نیمه‌شب‌ها نمی‌رسد.

  108. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -دیدی یک روزهایی همین‌طوری می‌آید و می‌رود؟ هیچ‌کاری نمی‌کنی. بی‌خودی تو فضای مجازی می‌چرخی. کلیپ می‌بینی‌. دراز می‌کشی‌. زل می‌زنی به سقف. انگار همه‌ی کارها بی‌معنی می‌شود.
    امروز هم برای من این شکلی بود. تنها کاری که برایم معنی داشت نوشتن بود. پس فقط نوشتم.
    -یادداشت کانالم را منتشر کردم.
    -و گزارش کم‌نیکم را.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  109. سال‌واژه/ فصل‌واژه: خورشید

    امروز روز دکتربازی بود. بالاخره قسمت شد و بچه‌پیشیِ مهاجر توی حیاطمان را پیش دامپزشک بردیم و با دو آمپول و آنتی‌بیوتیک و قطره‌ی چشم راهی خانه شدیم. از آن‌جا مستقیم رفتیم سمت دکتر آدمیزاد‌ها. گلودرد امانم را بریده بود. دارو گرفتم و کار من هم تمام شد. به بچه ‌پیشی نگاه که می‌کردم با عمق پوست و استخوانم بی‌حالیش را حس می‌کردم. طفلکی. من هم همین‌طور پیشی جان. من هم همین‌طور.

    اتفاق دیگر روزم برخورد با یک آدم خجالتی بود. آقا از همین تریبون اعلام می‌کنم. لطفا اطراف من از خجالت خود بکاهید. من خودم هم خجالتی‌ام. روبه روی آدم خجالت‌زده ساکت تر می‌شوم و اوضاع را خراب‌تر می‌کنم. مکالمه‌ی خیلی وحشتناکی بود. امیدوارم بد برداشت نکرده باشد.

    خریدن پارچه‌ی شکوفه‌ای برای لباسم تنها قسمت قشنگ روزم بود.
    بین پارچه‌های پارچه فروشی سر بود. تا وارد شدیم چشمم را گرفت. خریدیم و مال خودم شد.
    حالم یکم، زیادی خوب نیست. از این که نوشتنم نمی‌آید راضی نیستم. فرآیند بیمارستان و دکتر پدرم را درآورد. سر دکتر شلوغ بود. تست پنی‌سیلین هم کلافه‌ام کرد و کلی وقت گرفت.
    از من به شما، فعلاً همین‌قدر کلمه طلبتان. دست پر برمی‌گردم.
    https://t.me/ravaanehh

  110. گزارش نیک ۷۸ من/ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۵

    امروز ۵ بیدار شدم و صفحات صبحگاهی با بوی گلی که اینجا تمام مدت بیش از دو هفته‌اس که در هوا جاریه و با طراوت صبح بارونی یکی شده رو با طبعم که با هوا لطیف شده می‌نویسم که ساعت ۵ دقیقه به ۶ که وارد بله می‌شم پیام دوستی رو می‌بینم که دیشب نوشته و من ندیدم و جواب میدم و در حال رفتن به مدرسه‌اس که مراقب جلسه امتحانه و من لطافت حال بارونی صبحمو بش منتقل می‌کنم و پیشنهاد میده هر روز تماس داشته باشیم که حالشو قبل از مدرسه رفتن خوب کنم که منو این حرف‌ش که تونستم حال کسی رو اول صبح خوب کنم خوشحال می‌کنه. و حال خودمم خوب و لطیف می‌مونه در طی روز. جلسه بیزنس کوچ بی‌پایان استاد علوی عزیز۶ صبحی در مورد ادامه مبحث بهره‌وری است و اشاره به قانون پارتو و نحوه استفاده در زندگی و جلسات که منجر به نوشتن یک مقاله در سایتم می‌شه. ثبت نام دوره فکریشه ۴ با موضوع «مغلطه نکن» الهه علیزاده که هنوز پیام واریزی رو ندیده که اگر تا آخر شب نبینه دیگه بقیه دوره‌هاشو شرکت نمی‌کنم چون با کسی که رو زمین نیس دوست ندارم کار کنم. هر چقدر دانشش بالا باشه باید لااقل به واریزی حسابش که توجه داشته باشه که بشه روش حساب کرد. گاهی دوستام میگن سخت‌گیرم اما من فکر می‌کنم هر کسی رو باید بر اساس رفتارش سنجید. نه کلام‌ش. بخشی از کتاب آواز پر جبرئیل ابوتراب خسروی رو میخونم و از طاقچه هنر پرسشگری و سه صفحه از یک لیوان شطح داغ احمد عزیزی رونویسی کردن‌.
    در تلگرامم بخشی از دفتر شعر از سر بی‌حواسی سعید عقیقی رو در هر دو کانالم می‌ذارم. دو تا کاریکلماتور می‌نویسم و یک شعرک عشقولانه. امروز لطافت صبحگاهی طبعمو لطیف کرده و یک شعر از علی صالحی که از گزارش نیک دیروزه باز تو کانالام می‌ذارم و بازخوردهای لطیفانه هم می‌گیرم‌ . در وبینار نقد تنگسیر سندی مومنی نازنین می‌شرکتم که حالمو خوب می‌کنه اما در پایان جلسه با رسیدن به رفتار دوست سندی جان مومنی و نظرخواهی بحث به جای دیگر منحرف میشه و ایشون احساساتی و ناراحتیش ناراحتم می‌کنه. و وبینار شیما صادقی عزیز در مورد کتاب مرزها و رابطه‌هاس که خیلی موضوعش برام جذابه و البته در این زمینه تجربیاتم موجب شده قاطعیت خاصم رو داشته باشم و دیگه بیش از اندازه اجازه‌ی سواستفاده به هیچ‌کس ندم و راحتتر زندگی کنم. گاهی فکر می‌کنم فرصتی برای فرصت دادن به دیگران نمونده و باید از فرصت کم باقیمانده نهایت استفاده رو ببرم و اهمیتی به آنچه دیگران برداشت می‌کنند از این به بعد ندم. خودشفقت‌ورزی رو اجرایی کردن به هر حال تبعاتی داره که جایگاه خیلیارو تو زندگی مشخص می‌کنه. دولینگوی ترکی استانبولی دایموند پرت شدنم و فقط تمرین کردنم. بعد از سفرم اتفاقاتی افتاد که منجر به توجه بیشتر به سالواژه‌ام شد یعنی بی‌خیالی کودکانه که روزامو شاد و سرخوش کرده و در حال لذت بردن ازشم. هر کی دوستم نداره بقول پدر خدابیامرزم سرش سلامت. از دست دادن نویسنده ساز بدلیل همزمانی با نقد تنگسیر و ضبط نشدن تنگسیر. شنیدن وویس نویسنده ساز فردا انشاالله چون الان دیگه در حال خواب رفتنم از خستگی. انجام تمرین نویسنده سخنران با موضوع جالب و تامل برانگیز: چرا خودابرازی؟ بعد از ۷ بار ضبط و با معطلی یک ساعته تا ظهرارسال شدن.
    https://t.me/mahro1402

    1. خانم روحانی عزیز. من تا هشت و نیم شب حداقل مشغول کارم و پس از این ساعت پیام‌ها به ترتیب چک و پاسخ داده می‌شوند. گمان نمی‌کنم تا به حال ریالی واریز کرده باشید و من ندیده باشم.

      این‌که دریافت تأیید و لینک، چند ساعت پس از واریز، منجر به آشفتگی شما و قضاوت ناعادلانه و برچسب‌های غیرمنصفانه و گفتار تهدید‌آمیز نسبت به من می‌شود، امکان چشم‌پوشی از چنین رفتاری را غیر ممکن می‌کند.
      و با توجه به این‌که اساس سرزبان بر اعتماد دوطرفه و اصل سنجیدگی و صبوری بنا شده و شما این سطور را در حالی و زمانی نوشتید که لینک و تأیید را دریافت کرده‌اید و عضو کانال کارگاه هستید، مبلغ تمام و کمال برای شما بازگشت وجه خورد و رسید و مستندات آن به حساب کاربری تلگرام‌تان ارسال شد.

      مایه‌ی تأسف است مشاهده‌ی چنین رفتار غیر اخلاقی از کسی که مدت‌ها همراه وبیکارها و کارگاه‌ها بوده و جز صداقت و امانت‌داری از سرزبان ندیده.

  111. شونزده ی شش سال پنج

    آلارم موبایل در آخرین طاقت خوابیدن بیدارم می‌کند.از سرما سرم زیر پتو دور از روشنایی صبح مانده .
    برای فرار از خواب آلودگی، اولین تصمیم روزم دوش گرفتن.
    قهوه ی داغ ، تنی سرد, موهایی خیس و نوشتن صبحگاهی. صفحات امروز هم خیس شد.
    لکه ای سرخ زیر چشم راستم پیدا شده، ذهنم را درگیر می کند. در اینترنت سرچ می کنم. چه عادت بدی و به یک رژ بسنده می کنم.
    راننده برای بنزین زدن پیاده می‌شود. دستگیره‌ی در را که می‌کشد حس می‌کنم در پرتاب می‌شود. نفس کشیدنش نگران کننده ست.برمی‌گردد. در را به زور می‌بندد و از این طرف صندلی بیرون میزند. لایه های چربی گونی سیب زمینی را تداعی می‌کند به همراه سری که از بیخوابی می نالد. از کودکی ای که در صف خواهر و برادرها جا مانده، از دوچرخه‌ی دوازدهی که هرگز مال او نشد.ذوق می‌کند. از ماکانش میگوید و از زبان درازش. از رنجی که می‌برد تا ماکان هفت ساله کمبودی نداشته باشد. می‌گوید: مامانم میگه سعید چرا اینقدر چاق شدی؟بهش گفتم مادرِ من، از هشت شب تا هفت صبح شیفتم ،بعدشم اسنپ کار میکنم تا ساعت دو ظهر ، ناهار که میخورم پای سفره خوابم می‌بره، حتی برای هضم شدن غذام وقت ندارم مگه نمی‌بینی؟ تلخ میخندد. فرار می کند و دوباره می‌گوید : ولی نذاشتم حسرت چیزی روی دل ماکان بمانه.
    دفتر کار
    سرم که خلوت می شود سری به سایت نویسنده ساز می‌زنم چند گزارش نیک آخر را می خوانم. از نوشته ی دارمان محبی لذت میبرم اسمش را جستجو می‌کنم و داستان کوتاهش را در سایت مدرسه می خوانم ( آنسوی پل) .به کلمه مضخرف بر می‌خورم ، آیا این املا درست است؟
    آیا عمدی در کار است؟
    کانال تلگرامش را دنبال می کنم . سری می‌کشم بین نوشته ها.دغدغه‌مند و متفاوت.
    (فرسودگی هم فرسوده شده است.
    «شمایلِ تکه پارچه‌ای را دارم که در چرخه‌ی تمیزکاری و چلاندن، تاروپودش را باخته‌.
    خاطره‌ای از روزِ بَری از فرسودگی ندارم ـــ نمی‌دانم زندگی بی‌آن چگونه می‌گذشت ـــ
    اگر هرگز چنین یادی بوده باشد.»)
    کانال را unmute می کنم.
    فرهنگواره ی فارسی خلاق را باز می‌کنم. با شروع سرذوق می‌آیم، با همان تقدیم ابتدای کتاب.از خواندن نوشته ی آدمهایی که میشناسم بیشتر لذت می‌برم. مثلن نوشته‌های جناب کلانتری فضای اتاق ،کتابخانه ، هاشم و لیوان آبش را یادآوری می کند. دل می‌کنم و بر‌می‌گردم به تعهد کاری.
    چند پیش فاکتور را چک می‌کنم .
    برق رفت، چه بهتر! به فرهنگواره بر می‌گردم .نوشتن متعهدانه و استفاده و برگشت به این واژه ها در فهرست سنجه های روزنگاری یک نمره به خود اختصاص می‌دهد.
    وبینار
    با آهنگ لَخت نسترن آغازید و با تجربه‌ی نوشتن یک داستان از زبان سوم شخص به اتمام رسید. منی که از داستان نویسی فراری هستم ،گیر می‌افتم. دو صفحه‌ی A4 می‌نویسم و در ۲۵ دقیقه به پایان می‌رسانم.لیوان آن لیوان همیشگی نیست این هم یک آشنایی زدایی دیگر.
    داستانی درباره ی پسر بچه‌ای در آرزوی دوچرخه جاری می شود. در آخر متوجه فضای کلیشه زده و تسلط بازار کتابها و فیلمهای سفارشی بر ناخوداگاهم می‌شوم. خودم را از دور می‌بینم. این تفاوت ساعات خودسازی و خودشناسی واقعی با سرگرمی ست.
    پیاده روی
    کوتاه هزار قدم به جای هزار کلمه.
    کتاب
    در کوی دوست را تورق می‌نمایم.
    « اگرچه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
    مگر تو از کرم خویش یار من باشی»
    عاشق به معشوق زنده است و اگر در این زندگی به واسطه خود جای نمی‌پردازد و تباه نمی‌شود شاید از جمله برای آن است که پذیرش دوست در خانه‌ی جان آمدن یکی و رفتن دیگری نیست.پذیرش نور است در خانه‌ی خورشید.
    شب می‌آید و برق من می‌رود.
    نمره‌ی امروز شش

  112. در دل طبیعت چند صفحه از «شب یک شب دو» را خواندم.‌ رسیدم به فصل ۱۱. نمی‌دانم دوری از تهران اعصابم را خرد کرده یا واقعا سبک سیال بهمن فرسی آزارم می‌دهد. عجیب است، قبلا این طور نبودم و از این نوع نوشته‌ها لذت می‌بردم. زمانی هم که کتاب را شروع کردم خیلی از سبک و جمله‌ها خوشم آمده بود. این تغییر خلق‌وخو یک دلیل بزرگ دارد که فعلا از کشفش عاجزم.
    همراه با مطالعه، در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و هزار کلمه داستان کوتاه نوشتم. داستان خوبی از آب درآمد ولی نیاز به ویراستاری و تحلیل‌وبررسی دارد.
    تمرین سمپوزیوم را بعد از چندین‌بار ویرایش در کانال تلگرام فرستادم. یک غلط املایی فاحش هم در آن داشتم که در کسری از ثانیه برطرفش کردم. نمی‌دانم این غلط املایی چرا در دو روزی که مشغول ویراستاری بودم خودش را نشان نداد. فکر کنم نقشه کشیده بود تا بی‌آبرویم کند.
    بعد از مدت‌ها شام درست کردم. هر وقت شمال می‌آییم، دو سه روز دست به سیاه‌وسفید می‌زنم. عجب غذایی شد.‌ برای فردا ناهار هم گذاشتم.
    دلم برای تهران تنگ شده. اگر تهران بودم الان فیلم می‌دیدم و در یوتوب می‌گشتم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  113. چقدر خوشحالم که می‌توانم بنویسم. چند روزی بود چیزی نمی نوشتم. انگار مرگ زود هنگام برایم اتفاق افتاده. در این مدت اتفاقات ناخوشایندی هم برای خود م و هم اطرافیانم رخ داد.
    زمستان بی‌برف و بهار بی‌شکوفه، فصل‌های زندگی من دچار تغییر و تحول شده‌ است.
    تنها خانه‌ای که درش به روی همه باز و صاحب‌خانه‌اش همیشه با روی گشاده به استقبال می‌آید مدرسه نویسندگی است.
    روزی که فشارم خیلی پایین آمد و موقع ظرف شستن با خودم می‌گفتم اینجا کجاست؟ من چرا ظرف می‌شورم. نزدیک به نیم ساعت خودم را نمی شناختم. تجربه عجیبی بود. پس کسانی که فراموشی می‌گیرند چنین حالتی دارند. خوب شد بلافاصله خودم را به یاد آوردم. ولی هر چیز فقط در یک لحظه تغییر می‌کند.
    مادر شوهرم که چندین سال بستری است. روزی خسته از زندگی سعی می‌کند به مدت چندین روز نه آب بخورد و نه غذا شاید که اینطوری بمیرد.
    کارش به بیمارستان می‌کشد و هزاران بلا به سرش می‌آید. «خواست ابرویش را بردارد چشمش را کور کرد.» من وقتی فهمیدم درکش کردم. بارها به خاطر دردهایم از خدا خواستم که هر چه زودتر بمیرم. به نظرم خیلی طبیعی می‌آمد. ولی خودکشی کردن را نمی‌توانم بپذیرم. چون تا لحظه آخر باید زندگی کرد. ولی نمی‌دانم اگر من هم مثل او بودم چه کار می‌کردم. خیلی سخت به من گذشت. واقعن احساس کردم مادر خودم مریض شده. اشک‌هایم مثل رودخانه سرازیر بود. چقدر این زن سختی کشیده و هم چنان ادامه دارد. بسه دیگه نمی‌خوام به دردها و زخم‌هایم این را هم اضافه کنم.
    فعلن دوست دارم دوباره به زندگی خودم برگردم. کتاب بخوانم و دوباره بنویسم. به مرگ هم زمانی که پیش آمد فکر می‌کنم.
    از دفترچه غزل محمد سعید میرزایی چند سطر می‌نویسم.
    «دربغ بود که من راه بودم و رفتن
    و هیچ غیر از من – من‌- و هیچ
    و هیچ غیر از هیچ، رفتن و رفتن
    و هیچ غیر از رفتن نبود»

  114. فاصله مجاز
    مهمترین قانون رانندگیست. اگر کسی خودش را نچسباند به دم ماشین جلویی هیچ وقت مقصر نیست در برخورد ناگهانی از پشت
    اگر یکهو میلش نکشد سر خر را به یک وری کج کند و در لاین خودش بماند خر تو خر نمی‌شود
    اگر اتفاقی به جای پشت خط عابر روی خط عابر نایستد و بداند کمی عقبتر از آن خط‌کشی سفید باید روی ترمز بزند سنگ روی سنگ بند می‌شود
    در رقص حتی مهمتر است: فاصله مجاز را می‌گویم
    به اندازه یک دست فاصله لازم داری تا پاهایت در پاهای پارتنرت گره نخورد و شبیه زن ملوان زبل در هم نپیچد.
    در اسلام گویا خیلی خیلی مهم است اگر جزو آدمهای معتقدی باید قدر یک گوسفند زنده بین دو نفر ناهمجنس ( ناجنس نه ها جنس مخالف) فاصله باشد تا عرش نلرزد
    حالا شما همین دو واژه رو درک کنی و فهمش تا مغز استخوانت برود نانت در روغن است به خصوص در ابراز حتی اعتراض
    از این حرف‌ها بگذریم . بیا برات از تجربه سه بار آزادنویسی امروز بگم:
    صبح یه وعده، ظهر دومی و عصری توی وبینار نویسنده ساز اصل کاری بود، ناب ناب
    دور هم آنلاین نشستیم و مغزمونو با خیال ریختیم توی چرخ‌گوشت بی‌زمانی تا داستان ازش دربیاد
    باورم نمیشد. ولی نوشتم: هزار کلمه داستان. البته که چخوف‌وار نبود اما همون چرندیاتی که ردیف کردم رو دوست داشتم. حسم شبیه وقتی بود اولین بار پریدم توی 4 متری. یک هفته امروز و فردا می‌کردم واسه پریدن. بعد یه روز حین شوخی با دوستم یکی اومد با کلی ادا و اطوار پرید توی آب. من و دوستم نگاه هم کردیم بعد جوری که انگار غرق نجاتیم خودمونو شاتالاپ انداختیم توی عمیق. اون بار یادم نمیاد چجوری روی آب اومدم. ولی توی پرشهای بعدی کلی چپ و چوله بازی درآوردم. فقط بدجور مزه داد مثل امروز و این مدل تجربه دو آتیشه از داستان و آزادنویسی توی مطبخ نویسنده‌ساز.
    بریم پای حساب و کتاب امروز و ببینیم چند تا سکه نیک ضرب زدم
    مراقبه 5 دقیقه
    یوگا 15 دقیقه
    پیاده‌روی 4500 قدم
    آزادنویسی 3000 کلمه
    از ساعت 10 هم پای سیستم بودم تا بیست دقیقه به هشت شب. توی انواع سایت و سرچ کنسول تا ابزارها چرخیدم و کار کردم و چند تایی تماس کاری و یه سری تسویه حساب ها داشتم.
    نمره امروزم 8 بود به خودم چرا ده نمیدم چون برنامه روزانه رو ذهنی پیدم و ممکتوبش نکرده بودم و این خودش امتیاز بزرگیه و دیگه اینکه به ورزش باشگاه آنلاین نرسیدم چون باید ویس نوینسده سخنرانم نهایی کنم

  115. بالاخره یک کارگروه دیگر را گذراندم. کل جلسه سعی می‌کردم استرسم را کنترل کنم. خیلی فشار کاری احساس می‌کنم. نه نمی‌شود کار را واگذار کرد، نه می‌شود سراغ کار دیگری رفت.
    این قدر خسته بودم که به وبینار دیر رسیدم. چه خوب که در وبینار به همراهی دوستان، داستانکی نوشتم.
    امیدوارم بتونم شعرکم را هم دربیاورم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *