با دیدنش جنسش را متوجه نشدم. گفتم میاید برویم خانه ما. سرش را تکان داد. گفتم یعنی موافقید؟ سرش را چرخاند و من نگاه کرد.
به صاحبخانه گفتم من ببرمش. گفت باشد. باید وانت بگیرید. ماشاالله بزرگ و سنگینست.
وانت گرفتم. به او گفتم بیا برویم ماشین را گرفتم. صاحبخانه با یکنفر دیگر کمک کردند گذاشتن در وانت.
منم رفتم عقب پیش او نشستم که تنها نماند. گفتم در مهمانی غذا به تو دادند.
گفت بله. اما کم بود. هر کسی مقداری از غذاش را آورد و گذاشت جلوی من.
گفتم الان رسیدیم خانه خودم به تو غذا میدهم. دست کشیدم روی موهاش. آرام و بیصدا بود. گاهی سرش را بلند میکرد و من نگاه میکرد.
گفتم خانه ما مثل مال بانو کنار رودخانه نیست. اشکال ندارد. ولی حیاطمان بزرگست. ها؟ چی میگوید؟
سرش را بالا میآورد میگوید نه. منم از تو خوشم آمده.
میگویم بله. من که کلن خوشآمدنیم. به من لبخند میزند.
نمیدانم لبخند یک هاپوی بزرگ را تا به حال دیدید یا نه؟
اما من دیدم. چشماشم لبخند میزد.
گفتم میبرمت حمام میشورمت. تمییز میشوید. تَرگلوَرگل. او هم سرش را میچرخاند من نگاه میکند. گفتم عاشق سکوتهات شدم. حرف زدن در سکوت. نگاه در سکوت. لبخند با سکوت.
دیگه داریم کمکم میرسیم خانه. رسیدیم. راننده کمک کرد پیادهش کردم. پیاده شدنی از سوار شدنی راحتتر بود. بهش گفتم باید بپری پایین، میتوانی؟ او هم گوش کرد و با یک جَست پرید پایین. رفتیم در باز کردم. گفتم اینهم حیاط خانه ما. گفتم قشنگست؟ خوشت میآید؟ نگاه کرد. گفت قشنگه.
شبها کجا میخابم؟ گفتم گوشه حیاط زیر تراس کنار باغچه جایی بزرگ درست کردم.
داخلش فرش و مُتکا گذاشتم. پتو مسافرتی هم هست. گفت اما من در حیاط دوست ندارم بخابم. گفتم کجا را دوست دارید؟
گفت داخل خانه. گفتم باشد.
اما امشب نه. چون باید اول بشورمت بعد فردا دامپزشک ببیندت اگر مشکلی نداشتید فردا شب بیاید خانه لالا کنید. باشد.
با غذا رفتم پیش هاپویی. نگاه میکند. بعد از چند لحظه مکث میگوید باشد.
منم سرش را میبوسم میروم داخل خانه.
لباسم عوض میکنم. اما دلم نمیآید داخل حیاط تنها بماند.
با یک موکت کوچیک و رَختخابم را جمع میکنم بروم حیاط.
هاپویی تا من را میبیند با رَختخاب چشماش برق میزند. میگویم وایوای چشماش. رَختخابم پهن میکنم کنار خانه او. اما او هم داخل خانهاش نمیرود.
همانجا کنار من دراز میکشد. ۲تایی به آسمان نگاه میکنیم. دستم را دور گردنش میاندازم و خابم میبرد.
صبح به او صبحانه میدهم.
میگویم میخاهم بشورمت. وایمیایستید؟
با سرش بله را میگوید. شروع به شستنش میکنم. میروم سشوار را میآورم موهاش خشک میکنم. هرزگاهی به من نیمنگاهی میکند. لبخندی میزند. گفتم الان دامپزشک میآید معاینهت میکند که ببیند چیزیت نیست.
دامپزشک معاینهاش میکند. میگوید چیزیش نیست. فقط زیادی آرام نیست؟ سگ به این آرامی ندیدم.
میگویم خب عاشق همین آرامشش شدم. هاپویی به طور خاص من را نگاه میکند. معنی نگاهش را نفهمیدم.
دامپزشک میرود. امروز در حیاط با هم کلی،بازی میکنیم. شب میبرمش خانه.
شب برای او یک زیرانداز میاندازم و ملافه و متکا میگذارم. خودمم دراز میکشم. خابم میبرد. نصفشب میچرخم چشمهامُ لحظهای باز میکنم، میبینم هاپویی نیست. صداش میکنم. نمیآید.
از جام بلند میشوم بروم دنبالش.
میبینم از آشپزخانه صدا میآید. میروم به طرف آشپزخانه که میبینم آدمی ایستاده.
میگویم دزددزد که برمیگردد میگوید داد نزنید. منم من. یکدفعه هاپویی میشود. درجا غش میکنم میافتم.
چشمهام که وا میکنم میبینم هاپویی بالای سَرمست. نگاهش میکنم میگویم تو جنست چیست؟
هاپو یا آدم؟
اگر نمیترسید حرف بزنم. بزنید. همینطوری دارم نگاهش میکنم.
من آدمیام که قدرت درونیم را بالا بردم. چون از زندگی که داشتم خسته شده بودم. تصمیم گرفتم خودم تبدیل به سگ بکنم و آزاد زندگی کنم.
تا شما را دیدم. برای شما انرژی فرستادم که از من خوشت بیاید و منُ با خودتان بیارید. شما گفتید عاشقم شدید.
من. من من عاشق هاپو شدم نه آدم.
خب من هاپو میمانم پیش شما. هیچکاریت هم ندارم الهه. همیشه هاپو میمانم.
باید فکر کنم.
الان برو حیاط. میگوید باشد.
هنوز ضربان قلبم تند میزند. رفت حیاط در راهرُر را قفل میکنم.
نمیدانم چه تصمیمی بگیرم. من تنهام. خب او هم تنهاست. اما او میتواند آدم بشود. با آدم بودنش چی کار کنم؟
اگر بیرونش کنم. باید ماشین بگیرم دوباره برویم خانه بانو. حداقل آنجا غذا دارد. آب و جای خاب دارد.
اما این تنها هاپویست که دوستش دارم. باهاش صحبت میکنم اگر قول بدهد هاپو بماند میگذارم بماند. در راهرُو را باز میکنم.
میگویم بیا اینجا. حالا دیگه نمیتوانم بگویم هاپو. ببین ۲تا شرط دارم. اگر قبول کنید، میتوانید بمانید. سرش را تکان میدهد.
ا. باید همیشه همین شکلی بمانید.
۲. خانه نمیتوانید بیاید. باید شما در حیاط بمانید. قبول میکنید. من نگاه میکند. سرش را تکان میدهد و میرود حیاط.
منم همینطوری دارم نگاهش میکنم. غروب شده هنوز همینجا ایستادم.
غذاش براش میبرم میگذارم در حیاط.
نگاهش میکنم. او هم مرا نگاه میکند و هیچی نمیگوید.
شب در را قفل میکنم و میخابم. او هم مانده در حیاط. همهاش دارم به تنهایی خودم و تنهایی او فکر میکنم.
خب چی باعث شده او خودش را تبدیل کند.
میروم پشت پنجره ببینم چیکار میکند. به همان شکل هاپویی دارد راه میرود. چندبار تصمیم میگیرم بروم در حیاط کنار او بخابم. اما خب با خودم میگویم اگر آدم بشود چی؟
به قول هاپو که نمیشود اعتماد کرد.
شب تا صبح از پشت پنجره نگاهش میکنم.
صبح صبحانهاش را دادم و رفتم ماشین گرفتم.
ماشین آوردم داخل حیاط. گفتم بیاید سوار وانت بشوید بریم. هیچی نگفت. فقط نگاهم کرد. با نگاهش دلم دلدل شد.
اما نمیتوانستم با یک سگ آدممرد زندگی کنم. منم با او سوار وانت شدم، رفتیم به طرف جادهچالوس. در کل راه فقط من نگاه میکرد. گفتم خودتان هم میدانید دیگر اینطوری نمیشود. شما قدرت دارید. هر لحظه بخاهید میتوانید خود را تغییر بدهید.
میگویم رسیدیم. پیاده شوید. بیاید در خانه بانو را بزنم بروید داخل. میگوید نه. شما بروید. دم رودخانه قدم میزنم. هر موقع در باز شد خودم میروم داخل.
میگویم باشد. خداحافظ. میگوید خداحافظ.
با وانتی برمیگردم. داخل حیاط دارم قدم میزنم. یکدفعه میزنم زیر گریه. دلم اساسی گرفتهست. دم غروب حیاط را میشورم و باغچه را آب میدهم. رَختخابم میآورم حیاط پهن میکنم. دراز میکشم. خابم میبرد. آخر شب جام جمع میکنم. آژانس میگیرم میروم طرف جادهچالوس.
از داخل ماشین بیرون نگاه میکنم. میبینم ایستاده لب رودخانه. پیاده میشوم میروم به طرف او. نوازشش میکنم. من نگاه میکند. به او میگویم دارید گریه میکنید؟
میگوید نه. به خاطر باد که اشک در چشمم جمع میشود.
دستم میکشم زیر چشمش و اشکشُ پاک میکنم.
میگویم آمدم دنبالت برگردیم خانه. میاید؟
میگوید دوست ندارم در حیاط بخابم. انگار فهمیده منم نمیتوانم تنها باشم. حالا او دارد شرط میگذارد. نمیدانم چرا را این تصمیم گرفتم. به او میگویم باشد. هر چی شما بگوید. برویم دیگر؟ سرش را تکان میدهد.
دوباره وانت میگیرم. سوارش میکنم میآورم خانه. در وانت به او میگویم هر چی میخاهید باشید باشید. اما با من نباید کاری داشته باشید. باشد. سرش را تکان میدهد.
رسیدیم خانه. میگویم برویم داخل. خب صبر کنید لباسم عوض کنم. غذا را بیاورم. اگر میخاهید میتوانید تغییر شکل بدهید.
میگوید نمیترسید؟ میگویم نه نمیترسم.
اینطوری راحتتر غذا میخورید. میخاهید بروید دوش بگیرید. فردا باید برویم برایت لباس خانه و بیرون بخریم.
با این لباسها اینقدر تغییر شکل دادید که حسابی کهنه شدند.
چهره آدمی او این شکلیست، موهای بلند مشکی. قامتی چهارشانه و بلند. چشمانی درشت به رنگ مشکی. چهره هاپویی او این شکلیست، بزرگ و سنگین به رنگ قهوهای متمایل به حنایی.
هر ۲ شمایل را دوستمیدارم. چه هاپویی چه آدمی را.
به گمانم عاشق این مرد هاپونما یا هاپو مردنما شدهام.