اولینبار با آقحسنِ تاجر رفتیم دهشان. بنا بود تاجرباشی ازشان قالی بخرد. توی راه، مغزم را تیلیت کرد که «اگر یکنفر در اینمنطقه کِیف دنیا را ببرد، همین عارفبلنده است. ششتا دختر دارد؛ یکی از یکی زرنگتر. لامصب پنجههاشان گل قالی را زنده میکند.»
توی پیکاپ شورلتِ قدیمیِ آقحسن، مثل همیشه بوی پشم و روناس میآمد و توی داشبوردِ رنگورورفتهاش، کلی پول کاغذی بود که آقحسن محض احتیاط با کِش تمبان بستهبودشان. او یکدستی رانندگی میکرد و توی آن دستش که روی فرمان بود، یک تسبیح سنگی فیروزهای داشت.
رسیدیم. دهشان بزرگ بود و برای ده بودن زیادی باکلاس. شبیه شهر بود. چه میدانم، شاید هم نبود. این را وقتی میفهمم که دیگر نیمچهمطرب نباشم. اوستاحبّالله میگوید هروقت یک مطرب تمامعیار شوی با خودم میبرمت شهر تا بزنی و بخوانی.
بهرحال دهی که دکان داشته باشد، ده خوبی است. لازم نیست منتظرِ سهشنبه بمانی تا زِقزِقو با نیسانِ دربوداغانش از راه برسد. پشتِ نیسان زِقزِقو همه چیز هست جز یک چیز. از آفتابه،لگن و قوری و لیوان بگیر تا واجبی و ماتیکمکهای و حنای هندی. همه چیز جز آن چیزی که من میخواستم: سیگار هما بیضی.
برای همین با آقحسنِ تاجر آمدم اینجا. وگرنه منِ لااُبالی را چه به قالی و قالیبافی؟
به تاجر گفتم:«درِ دکان پیادهام کن و برو به کارت برس.» گفت:«بخیه به آبدوغ که نمیخواهم بزنم پسرجان. میخواهم معامله کنم خیر سرم. طول میکشد؛ اینجا نمان.»
پیاده شدم و رفتم توی دکان. مردِ سبیل از بناگوش در رفتهای که پشت دخل بود داشت آوارِ دماغش را بیرون میکرد. با بدبینی نگاهم میکرد و در جواب سلامم فقط سر تکان داد. بعد که دید عینهو مرغ گیج دور خودم میچرخم گفت: «چی میخوای عمو؟» گفتم:«هما بیضی دارین؟» و او در جواب گفت:«فقط فیلتر دار.»
خیط شدم. با خودم گفتم حالا که تا اینجا آمدم یک جعبه شیرینی مربایی بخرم لااقل. آخر ننه خیلی دوست دارد. خریدم و آمدم بیرون.
رد لاستیک شورلتِ آقحسن را گرفتم تا خودم را به خانهٔ عارفبلنده برسانم. توی دلم حرص میخوردم که کاش درعوضِ اینجا آمدن میرفتم کافهٔ اوستاحبّالله مشق تنبک میکردم.
دهِ بزرگ و پرتکاپویی بود. از یکگوشه صدای آسیاب میآمد و یکگوشهٔ دیگر بچهها تیلهبازی میکردند. از یکطرف بوی نان تازه میآمد و یکنفر داشت نردههای مسجد را رنگ میکرد. چند زن هم لب چشمه زیلو میشستند و از شوهرهاشان بد میگفتند.
از دور ماشین آقحسن را دیدم که انتهای کوچهباغ، بی دقت و الابختکی پارک شده بود. بعد صدایِ تقتقِ آهنگینی توی گوشم پیچید. اول خیال کردم ضرب تنبک است. دنبال صدا را گرفتم. جلوتر که رفتم صدای خندهٔ دخترها بیشتر شد. یکنفر آواز میخواند و بقیه جوابش را میدادند. ساز در کار نبود. صدای دفهٔ دارِ قالی بود که میآمد. انگار کسی داشت با نخ و پشم، تصنیف میبافت.
درِ حیاط باز بود. آقحسن نشسته بود. سینی چای جلویش بود و با وسواس قالیها را وارسی میکرد. عارفبلنده داشت بساط قلیان را علم میکرد. دخترها پشت دار قالی بودند. خندهها و آوازهای رنگیشان از لای تارهای سفید قالی بیرون میپاشید.
نمیدانم چه بر سرم آمد که مثل سگ حسندله سرم را انداختم پایین و رفتم تو. صدای دختری که دفه میکوبید و آواز میخواند کلهام را داغ کرده بود. گفتم لابد منظور اوستاحبّالله از مطربی تمامعیار همین است.
دفهکوبیاش که تمام شد از گوشهٔ دارِ قالی سرک کشید و گفت: «از جلوی نور میرین کنار؟»
با دیدن نصف صورتش گُر گرفتم. سرش را که کج کرد موهایش از روی شانهاش ریخت پایین. وقتی این را گفت بقیه هم تازه دوزاریشان افتاد که من عین خاکانداز، با یک جعبهٔ شیرینی در دست، وسط حیاط ایستادهام. عارفبلنده شلنگ قلیون را انداخت زمین و دست بهکمر روبرویم ایستاد. چشمانش را تنگ کرد و گفت:«یالله، دم در بده بفرمایید تو.»
آقحسن دستپاچه شد و گفت:«با من است عارفخان.» بعد رو به من کرد:«پسرجان چرا عین بز آمدی تو؟»
زبانم قفل شده بود. با لکنت و تتهپته عذر خواستم و رفتم بیرون. روی سکوی سنگی دمِ در نشستم اما ششدنگ حواسم پیش دختر بود. انگشتانش را دید میزدم. به ناخنهایش حنا مالیده بود. به سرعت گره میزد و بدون اینکه نگاه کند، نخ درست را برمیداشت. نخهای لاکی و نخودی و سورمه ای. خوشبهحالشان که از قد انگشتانش آویزان میشدند.
انگشتان باقیِ دخترها کوچک و بازیگوش بود. انگشتان اینیکی با بقیه فرق داشتند. روی تارها نمیدویدند، میرقصیدند. خوشضرب بودند و یکلحظه از نفس نمیافتادند.
آقحسنِ تاجر سومین استکان چای را که خورد شروع کرد به شغالمستی و چانهزنی که «به حضرتعباس قسم اینروزها وضعیت بازار خراب است.» عارفبلنده اوقاتش تلخ شد و گفت:« بیخیال تاجر. ما خودمان قاپ قمارخانهایم. چرا توی سر جنس میزنی نالوطی. حیف که باید برای هما جهاز بخرم وگرنه عمرا نمیفروختمشان.»
رگ گردنم بلند شد. دستانم را مُشت کردم و آمادهٔ آدمکُشی شدم. در قاموسِ ما، سِزای ناموسدزدی مرگ است. نمیدانم از بیسیگاری کلهام قاطی کرده بود یا راستراستکی عاشق شده بودم. امان از جوانی!
آقحسن گفت:«بهبه، بهسلامتی قرار است برود خانهٔ بخت؟»
عارفبلنده که گل در دهانش، با آبوتاب گفت:«هنوز که خبری نیست؛ اما بالاخره دخترِ دم بخت است؛ نمیشود به فکر نباشیم.»
از پشت تارهای قالی، گلانداختن گونهاش را تصور کردم. و بعد نفس راحتی کشیدم. آنقدر بلند هوا را پرت کردم بیرون که تاجر و عارفبلنده همزمان برگشتند و نگاهم کردند. سرم را انداختم پایین. تاجر فریاد زد:«پسرجان بیا کمک کن قالی ها را لول کنیم.»
کمک کردم و قالی ها را بار ماشین کردیم. تمامِ مدتی که طول کشید تا دو مرد بر سر قیمت به توافق برسند، چشم من به دار قالی بود. به نخهای دراز سفیدی که پشتشان دختری به اسم هما بود.
آقحسنِ تاجر بستهٔ چاقِ پولها را از داشبورد درآورد و شروع کرد به شمردن. بعد داد به عارفبلنده تا او هم بشمرد. وقتی روی هم را بوسیدند و معامله به خوبی و خوشی جوش خورد؛ دلم خواست بینشان دعوا راه بیندازم تا بتوانم بیشتر آنجا بمانم. میخواستم به عارفبلنده بگویم حواست کجاست؟! نمیفهمی تاجر بیوجدان دارد بُزخَری میکند؟ یا به آقحسن بگویم به تو هم میگویند تاجر؟ نمیفهمی چطور تا دسته توی پاچهات کردند؟
اما خجالتیتر از اینحرفها بودم. وقت رفتن بود. کاش یکبار دیگر از گوشهٔ دار قالی سرک میکشید حداقل. نکشید. سوار شدیم. آقحسن گفت:«قدمت خوب بود. معاملهٔ خوبی شد. این روزها فرشهای بیضی بیشتر از لچک و ترنج طرفدار دارند.»
بعد که من هیچی نگفتم خودش ادامه داد:«راستی گفتم بیضی. سیگار هما بیضی گیرت آمد؟»
گفتم:«آره، از آن مدل که دودش تا آخر عمر در سرم میمانَد.»
یک پاسخ
وای😍
چقدر خوشحس بود.
کلمهها، فضا، اصطلاحات، دیالوگا، شخصیتا قشنگ هارمونی داشتن. 😍
آخرشم خوب تموم کردین.
👌🌟