«تا زمانی که توقف نکنی، مهم نیست چقدر آهسته پیش میروی.»
-کنفسیوس
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
88 پاسخ
هی از غمِ شدید به شادی عمیق میپرم. ورزش با دوتا کوچولو خیلی دلنشین بود. کنارشون احساس ارزشمند بودن میکنم.
امیر رو دیوار صدا زدم و خندید.
کلی زور زدم برای تمرین نویسندگی.
مهتاب بهم گفت بیا خونمون درس بخونیم، نمیدونم چیکار کنم.
روز واژهها: سلام، خدااافس
8مین روز شد که از خونه بیرون نرفتم
برنامهنویسییِ من تموم نمیشه انگار نفرین شدم به تموم نشدن، نه فقط این بلکه برادران کارامازوف و نابافتههای رنج، شدم همون خری که تو گل گیر کرد. شدم عقربهی ساعت که دور خودم و میچرخم و به جایی هم نمیرسم.
خافظ خوندم و غزلِ یاری اندر کس نمیبینم رو چند باری خوندم ، انگار خواجه حافظ 800 سال قبل، من و دید و این غزل رو سرود. شاید قبل خواب هم باز این غزل رو بخونم.
“امروز” بود و نبودش فرقی نداشت
امروز رو اگر یه شهر تصور کنم جای حس و حال من تو گورستونش بود.
توی اتاق نشیتهام. هوا خیلی گرم است. رو بهرویم کتابها توی قفسهیشان نشستهان. مادرم توی هال تلوزیون میبیند. توی ذهتم هزارتا فکر میآیند و میروند. امروز دلم برای دوستان خوابگاهم تنگ شده بود. به مرجان پیام دادم. احوال گرفتم. دلم برای زینب هم تنگ شده. برای صنم. برای تمام خاطرات.
سوالی در ذهنم میتراوشد. چرا تا زمانی که ما توی موقعیتی هستیم خوشی آن را کمتر حس میکنیم؟ یادم میآید دانشگاه تا خوابگاه فاصلهی زیادی داشت. گاهی با بعد از کلاس پیاده این همه راه را برمیگشتیم. خدا میداند الان که این خاطره یادم آمد چقدر دلم هوای آنجا را کرد.
فکر دیگری میآید و فکر بعدی را میشورد. من باید فیلم میدیدم. به سایتی که قبلا اشتراکش را خریده بودم رفتم. فیلم موردنظرم را توی سایت زدم که آنلاین ببینم. اشتراکم تمام شده بود. یعنی توی آن ماه من تنها یک فیلم دیدهام! چرا من آنقدر فرصت ندارم که فیلم ببینم. آیا همه مانند من هستند یا تنها منم که توی زندگی غرق شدهام؟
چشمم باز به کتابهایم میافتد. چقدر دوستشان دارم. راستی اگر بمیرم تکلیفشان چی میشود؟ کاش همه را با من دفن کنند. کتابهای شیرزاد حسن و کتاب نیمهی تاریک ماه گلشیری و سنگر و قمقمهها را کاش روی صورتم بگذراند.
اتاق روشن است. جان میدهد برای فکر کردن. صورتم میسوزد از بس هوا گرم است. خدای من چقدر چیز توی ذهنم است که باید بنویسمشان. فقط نمیدانم از کجا شروع کنم!
https://t.me/bahareabdinvisande1
امروز پیاده روی نکردم از فردا صبح میرم شب زود می خوابم
نوشتم بیشتر از سه صفحه
هیچی جز چند صفحه از صد سال تنهایی نخواندم فکر میکنم خواندن برای کشف پس کتابهای جدید رو بخونیم
من نمی دونم چی میخام سردر گمم من داستان بنویسم باید از داستان کوتاه شروع کنم چرا می خام داستان کوتاه بنویسم تا مهارتی داشته باشم ولی می دونی که عشق باید از درون بجوشه بعدش مهارت می خاد
سالواژهام: خودآغوشی
نشستهام تا یک دل سیر بنویسم.
امتیاز روز؟ امتیاز هفتهام ۱۲ از ۱۰ است؛ هرچند نتیجهاش به نظر میرسد ۱۰- باشد.
هفتههای سختی بود و سختتر از همه، همین هفتهای که گذشت. یکشنبه و دوشنبه خاب نداشتم تا سفارش عجلهایِ گروهی را تحویل بدهم. راستش هزار بد و بیراه به خودم گفتم که چرا قبولش کردم، اما آنقدر استیصالشان دلم را سوزاند که گفتم: «خب، فوری میزنم و تمام میشود.» همان «فوری» و بدوبدو و عجلهای بودنش دو سه روزم را گرفت. دلم میخاست پشت دستم را داغ کنم، اما دیگر دیر شده بود. هرچه میخورم از نان دلم است؛ دلی که به هوای ثواب مرا میکشاند و هربار کبابم میکند. پولش را گرفتم، اما برنامهام را سنگین کرد و بیموقع بود.
همهی وبینارها و وبیکارها را به خاطر حجم فکری امتحان چهارشنبه از دست دادم. این وسط عمل مصطفی هم بود. نوبتش را انداخته بودند چهارشنبه ظهر. من هم نگران بودم که چهارشنبه چطور برویم؟ وبینار را چه کنم؟ امتحانم چه میشود؟ توی همین هولوولا، صبح سهشنبه، مصطفی از درد نتوانست به محل کارش برود. نوبت گرفتیم و ظهر رفتیم تا عمل کند. عملش لیزری بود و تا غروب درگیر بودیم. به خانه که رسیدیم، رفتم خریدها را انجام دادم و به خودم که جنبیدم ساعت هشت شب شده بود.
وارد جلسهی دوم شعرماهی شدم. تمام این مدت برای لادن پیام میدادم. قرار بود با هم دربارهی غممان آزادنویسی داشته باشیم و بعد شعرهایمان را برای هم بفرستیم. او نوشته بود و من نرسیده بودم. گفتم اینطوری شده و فرصت نکردهام. البته تمام مدتی که در مطب بودم، چیزهایی توی ذهنم میچرخید و مینوشتم؛ فقط چنگی به دل نمیزد. تصمیم گرفتم همانها را برای لادن بفرستم. کمی هم خجالت میکشیدم بعد از شروع جلسه بخاهم تمرینم را بگذارم. لادن گفت روی ایدهی «مورچههای غم» کار کن و بفرست، ناامید نشو.
بخش دوم بازخوردها که افتاد برای یازده شب، فرصت بیشتری شد تا روی تصویر و کلمهها کار کنم. دل را به دریا زدم و فرستادم. بازخورد استاد روحیهبخشم شد. اینکه توانستم در آن روز سخت هم خرید کنم، هم آشپزی، هم جلسه را بشنوم و هم تمرین را برسانم، مثل رد کردن ربان قرمز مسابقات ماراتن بود، وقتی تازه میفهمی تمام مسیر را با پاهای خسته دویدهای.
بعد فایلهای بارگذاریشدهی بچههای دانشگاه برای امتحان چهارشنبه را دیدم. بالکل ناامید شدم؛ نه از سر ناتوانی، بلکه بابت اتفاقی که برای این کلاس افتاد. فهمیدم تا وقتی همه آنلاین بودیم، خوب پیش رفته بودم، اما دقیقن بعد از ماجرای حضوریآنلاین که مسخرهترین وضعیت ممکن بود، کلن از وادی پرت و جدا افتادم. چرا؟ چون استاد برای دانشجوهای حضوری کلاس گذاشت و ما آنلاینهایِ پشت مانیتور را به حال خود واگذاشت. روزی هم که آمدم تهران، دیگر جلسات برگزار نشد. یک جلسهی جبرانی بود که آن هم تمام اتفاقات بد عالم همان روز افتاد و نرفتم.
خلاصه فکر کن کلی زحمت بکشی و با کلاس پیش بیایی، بعد یکهو همهچیز متوقف شود و حالا شب ژوژمان بفهمی بچهها تا کجا رفتهاند و تو کجا سیر کردهای. احساس میکردم شرایط دیگر عادلانه نبوده؛ مسیر برای گروهی ادامه داشته و برای گروهی دیگر تقریبن قطع شده بود.
این کلاس قصهی پرغصهای داشت؛ هم اولش خیلی وقت و چشم و کمر گذاشتم، هم آخرش از شدت سردرگمی اشکم را درآورد. تصمیم گرفتم امتحان ندهم. خب، اینجا مزمتهای بسیار شدم. شاید درست باشد، شاید هم نباشد. شاید به احترام کوششم بود، شاید خوشم نمیآمد فایلم را ببینند و بخندند، یا شاید دوست نداشتم کار ناقص و بیسروته تحویل بدهم. نه اینکه استادش برایم مهم باشد؛ قبلن بود، اما بعد از ماجرای حضوریآنلاین کلن از چشم استادی افتاد. فقط از فشارش داشتم دیوانه میشدم. میخاستم تمامش کنم. اگر مینشستم پای کار، نه میدانستم و نه میتوانستم پیش ببرم. اگر هم همانطور میفرستادم، اصلن چیز قابل ارائهای نمیشد. پس حذفش کردم.
میدانم بعدن دوباره باید وقت و هزینه صرف کنم و حتمن ترم آخری خیلی اذیت میشوم، اما دردم این بود چیزی را که در توان خودم میبینم، در حد کاری ناتوان ارائه بدهم. نمیدانم چطور حسم را توصیف کنم. میپرسی پشیمان نیستی؟ حتمن که هستم. فکر میکنی چقدر توان و حوصله دارم درسی سهواحدی را دوباره بردارم؟ هیچ. فقط از آن حس مزخرف بدم میآید. شاید برای همین در تمرینهایم نوشته بودم:
«احساس دویدن است
با پاهای خابرفته
ناکامی»
اینکه آدم همهی تلاشش را با تمام قوتش انجام بدهد و بعد بفهمد اصلن دویدنی اتفاق نیفتاده، غمانگیز است.
میان اینهمه، تولدم بود. نه کیکی، نه شمعی، نه آرزویی. اصلن فرصت نشد یادم بماند. سهمم ولی یک یادداشت در کانال بود و پیامهای پرمهر و محبت دوستان. همانها دلم را گرم کرد؛ هرچند ته دلم حس میکنم بیستوچهارسالگی هم از میان همهی این دویدنها و هولوولاها بیصدا رد شد.
صبح چهارشنبه تندتند غذا آماده کردم و جمعوجوری سطحی انجام دادم. بعد نشستم چیزهایی را که میخاستم در وبینار بگویم، نکته کردم، اما دلم میخاست وقت خیلی بیشتری داشتم. باز از اینهمه بههمریختگی زندگی به هم ریختم. وبینار را رفتم. واقعن اگر حمایت و انگیزهی استاد و بچهها نبود، حتا یک قدم اضافهتر نمیتوانستم بردارم. به نظرم خوب بود (حس میکنم اصلن هم خوب نبود).
بعد از ارائهام آمدم بیرون و دیدم مصطفی از درد دارد به خودش میپیچد. رفتم برایش سوپ درست کنم و ترتیب شام را بدهم. همزمان کتاب «این بود این شد» را گوش دادم. تازه گوش دادنش سرتوجهم آورد. دردها و حالتهایی که میشمرد را به کلی داشتم تجربه میکردم. عجیب اینکه چطور به خیلی از هشدارهای بدنم بیاعتنا بودم؟ هرچند هنوز نمیدانم باید چه کنم، اما دستکم میدانم چه چیزهایی را نمیدانستهام.
بعد ارائهام را گوش دادم. مرورشان از همهچیز برایم دشوارتر است. دلم میخاهد حال خوب بعد از وبینار باقی بماند، اما اگر بخاهم کموکاست کارم را بدانم، مجبورم مرورش کنم. چرا دشوار است؟ چون صد جا سوتیهایم را میگیرم، میکوبم توی پیشانی، حرص میخورم که اوه، اینجا چرا این را گفتی؟ چرا فلان چیز را نگفتی؟ چرا جمله از دستت در رفت؟ چرا خشکی؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟ یاد حرف بهار اخوت میافتم که میگفت: «تو هم مثل من کمیتهی منتقد درونی داری.» انتخاب واژهی کمیتهاش عالی بود. بعد یاد حرف لادن میافتم که میگفت: «به خودت بگو دمت گرم.»
به فکر کتابی، پادکستی یا راهنمایی برای بهتر ارائه دادنم. شب از خستگی بیهوش میشوم. صبح از جا میپرم و آماده میشوم تا بروم دکتر. اصلن صبح پنجشنبهی خوبی نبود. باز هم پماد و دارو و قرص. اینکه فراموش کردم قبض بیمه بگیرم و داروخانه هم رسید را مهر بزند، بیشتر اعصابم را به هم ریخت. هوا گرم بود و خیلی راه رفته بودم. فکر جلسات کرایو که دکتر میگفت هر جلسه سه میلیون تومان میشود و باید پشت سر هم انجام شوند، مدام توی سرم میچرخید. فکر میکنم هم باشگاه پرید، هم کلاس طراحی و هم بقیهی لیست تابستانهام.
ظهر برگشتم خانه و آشغالها را بردم سر کوچه. بعد تا عصر افتادم. عصر وبینار بود. دلم خاست در چالش داستانک شرکت کنم؛ ببینم چه میشود. خانه انبار تلکدانی شده بود. افتادم به جان ظرفها و تمیزکاری. کمی جمعوجور شد، هرچند هنوز اتاقها و چمدانها ماندهاند. بعد اتودهای اولیهی «نویسنده» را فرستادم توی گروه. سوپ مصطفی هم افتاد برای فردا.
قرار بود بابا هفتهی آینده بیاید، اما منصرف شد. بارش فروش رفت و بار بزرگی از دوشم برداشته شد. انگار همهی آن دو تُن را بسته بودند به شانههایم.
https://t.me/sajedeh_haqparast
دوستان نیک:
اسماعيل، بهمن، احمد، زهره، عاطفه، رزا، ناهید، خالد و دیگران
سالواژهام پیوستگی، پیشهام توازن.
صبح خواهرم مهشید آمد برایش چند صفحهای از رمانم را خواندم به شیوه هربار که میاید بلکه بالاخره قرن بشکند و این بازنویسی را تمام کنم.
امروز خواندهام:
«سلام به حیدربابا» شهریار در برگردان فارسی بهمن فرسی : «شعر فارسی شهریار، هر گونه جایگاهی در قلمرو شعر امروز ایران داشته باشد، به منظومهی«سلام به حیدربابا»ی او که به زبان ترکی آذربایجانی سروده است، تختگاهی دیگر باید داد- زیرا در تنهی بیشوکم تناور شعر ایران در این قرن، هیچ شعری، بلند یا کوتاه، موزون یا بیوزن، نمیتوان نشان داد که نفوذ مستقیم و بیدرنگش در اهل زبان ــ و نه فقط اهل شعر ــ به پای حیدربابا برسد.»
این را فرسی میگوید؛ اما خودش نیز در برگردان این منظومه به فارسی، کاری شیرین و درخور انجام داده است. امروز سی صفحه از این بحرطویل را خواندم و به چشم خود دیدم که:
«پیرزالِ زمونه،
در پسِ دوکِ خورشید
چنگه ابر میرشت، بیخِ کارش ناپدید
آقاگرگه پیر میشد، دندو ناشو میکشید.»
و چند برگ آنطرفتر:
«یادم افتاد یه عیدی، مرغ شب از دور میخوند
لای جوراب دوماد، نامزده میل میپروند
هر کی از به سوراخی، هی شالشو میچپوند.»
شال انداختن از سوراخ، چه کار دلکشی بود؛ عیدی سرِ شال بستن، چه رسم بیغلوغشی بود.
از «تئوری شعر» اسماعیل صالحعلا بخشهایی را که مقرر بود، مرور کردم.
ماهنامهی «بلوط» را به شوق خواندن شعر، مقاله و داستانهای کوتاه دوستان ورق زدم. به بعضیشان بالیدم.
برای حسن ختام، و بلکه هم برای دلتنگتر شدن، در خانهی عموبندر، در معیت احمد محمود، به دیدار «همسایهها» رفتم؛ همانجا که مردم شهر، در کوی و برزن، برای ملی شدن صنعت نفت جشن و پایکوبی میکردند، شربت و شیرینی پخش میشد، کارگران کارخانهی ریسندگی به لیوان شیر روزانهشان رسیدند، اخراجیها به کار برگشتند و ذوقمال شدند. چه صحنهی آشنای پرتکراری در تقویم تاریخ وطن.
باز هم به چشم خود دیدم که در میان این همسایهها، بخت که برگردد، کوسه از گُردهی شتر هم شکمشان را سفره میکند؛ و اوسا حداد که برگردد، حکماً پیرتر شده و لاغرتر اخه …نوکرِ عرباس و عربام نوکرِ انگلیسیها. خالد زبانِ پندار و نادر شد و از دیوار حاشا شهربانیچیها را دور زد و مثل ماهی لیز خورد، پرید پشت کامیون و فلنگ را بست تا دیگر روز…
دو ساعتی با شعر کوتاه، با موضوع پارادوکس، سروکله کوفتم. سهتایش به سر و سامان رسید؛ یکی را در کانال گذاشتم و یکی را هم کاندیدای تمریننامه کردم.
مروری دلنشین بر کانال دوستان همنویس داشتم.
نمرهام هم کمی تا قسمتی خوب است. سپاس خدای را که امروز نیز از پیوستگی عقب نماندم.
میترا رستگاران
#گزارش نیک
https://t.me/Mitra_Nevis39
پنجشنبه روی مبل خوابم برد حوالی ۹ شب و گزارش نیک به جمعه افتاد.
عینک زدم تا اشتباهات املایی نوشتارم را گردن کمسویی بندازم نه بیحواسی.
پنجشنبه چگونه نیک زیستم؟
تا ظهر سمت گوشی نرفتم پس ۶ ساعت در اکنون زیستم بیهیچ قضاوت، مقایسه و عجلهای برای اثبات بودنم.
دو قسمت از “ژرفای زنبودن” را نیوشیدم و عادت کتابخوانی روزانه و عمقبخشی به روان را تمرین کردم.
برای تغییر ذائقه همزمان با نظافت خانه ۴ قطعه موسیقی کاملا متفاوت و نشنیده را آزمودم تا گوش و هوشم تازه حتی هیجانزده شود البته تا حدودی خشن بودند اونقدر که جیپیتی حاضر نشد متن آهنگ را بده و گفت خلاف اخلاق است و آسیبزا…( چطور قلب کسی را بشکنیم اونقدر خشنه که ربات شرمش میاد حتی ازش بگه بعد واسه ما خاطره است…)
برای سلامت جسم و جان؛ شستم و خشککردم ملحفه، روتختی و روبالشی تا لباس و ظرف. بعد پختم ناهار و شام
صبحانه؛ عدسی تا بالا برود آهن و تقویت شودخونسازی و زیاد نشود وزن.
ناهار، همچنان گوشت قرمز انتخابم بود و شام دلتنگیم برای عطر قرمهسبزی را بیجواب نگذاشتم.
گزارش موجودی و واریز سفارشهای جدید را درآوردم و با ادمین و ترابری هماهنگ شدم و به اسنپپی گزارش دادم که چند مشتری مشکل پرداخت داشتند و ساعتی بعد برایم پیامک صمیمانه برای عذرخواهی فرستادند بیرفع مشکل!
دو پست تخصصی در تلگرام گذاشتم و یک پست عمومی:
اینقد بدم میاد اشکت در مشکته
اما روانشناسی میگه:
واسه قوینمودن، گریه کن
یه جورایی قمیشی جان درست میگفت:
گریه کن، گریه قشنگه، گریه سهم دل تنگه
اگه هنوز دودلی، حق داری چون
برخورد خودت با اشکهات مهمه
یعنی چی؟
وقتی اشکات سرازیر میشه، پنهونشون نکن.بذار غَلت و قِل بخورن روی پوستت و براشون اسم بذار
اشک شوق
اشک دلتنگی
اشک دلواپسی
اشک ترس
چی میشه؟
خودت و احساساتت رو رسمی بروز دادی. جسارت ابرازگری و همدلی با خودت، نشونه قدرت درونی و حس ارزشمندیه و فقط کسانی بابتش آزارت میدن که چنین توانایی ندارن.
به وقتش گریه نکنم چی؟
ممکنه با خندههای عصبی جایگزینش کنی
با تکانههای بدنی مثل پلکزدن تند و آزاردهنده
بدترین حالت اینه که غمت رو قورت بدی و انبارش کنی که بعدها یه وقت که اصلا انتظارشو نداری خیلی بیدلیل و نامتناسب به شکل خشم بعد افسردگی بالا میاد.
پ.ن: به نظرت خشم ضعیفتر نشونت میده یا گریه؟😎
در هر صورت انتشار روزانه بخشی از برندینگ شخصی در مسیر ثروتآفرینیه.
در لینکدین همچنان حضور کامنتی دارم. البته نظر تحلیلی و تخصصی انتخاب اولمه تا کمک کنند دیدگاه و دانشم دیده شود.
برق رفت و در دو ساعت بیبرقی توان عضلات پایینتنه را افزودم با چه مشفقتی🙃
عصر سری به آرایشگاه زدم تا برای دورهمی جمعه مرتب باشم، اولین دیدارها در ذهن میماند و قرار است در ایونتی تازه باشم.
برگشت را پیاده آمدم تا عادت پیادهروی تثبیت شود. شب هم که تقریبا از هوش رفتم کاش هر شب زود بخوابم هم عضلهسازیها جواب بهتری میداد هم تمرکزم جان تازهای میگرفت و قطعا سرمایهگذاری بر خواب بخش مهمی از مسیر ثروتآفرینی است.
دوستان نیک: محمد، بهمن، احمد، زهره، عاطفه، رزا، ناهید، خالد و دیگران
سالواژهام پیوستگی، پیشهام توازن.
صبح خواهرم مهشید آمد برایش چند صفحهای از رمانم را خواندم به شیوه هربار که میاید بلکه بالاخره قرن بشکند و این بازنویسی را تمام کنم.
امروز خواندهام:
«سلام به حیدربابا»ی شهریار در برگردان فارسی بهمن فرسی : «شعر فارسی شهریار، هر گونه جایگاهی در قلمرو شعر امروز ایران داشته باشد، به منظومهی«سلام به حیدربابا»ی او که به زبان ترکی آذربایجانی سروده است، تختگاهی دیگر باید داد- زیرا در تنهی بیشوکم تناور شعر ایران در این قرن، هیچ شعری، بلند یا کوتاه، موزون یا بیوزن، نمیتوان نشان داد که نفوذ مستقیم و بیدرنگش در اهل زبان ــ و نه فقط اهل شعر ــ به پای حیدربابا برسد.»
این را فرسی میگوید، اما خودش نیز در برگردان این منظومه به فارسی، کاری شیرین و درخور انجام داده است. امروز سی صفحه از این بحرطویل را خواندم و به چشم خود دیدم که:
«پیرزالِ زمونه،
در پسِ دوکِ خورشید
چنگه ابر میرشت، بیخِ کارش ناپدید
آقاگرگه پیر میشد، دندو ناشو میکشید
گله یهو پا میشد، از منظره در میرفت ، شیر توی بادیه چاق میشد و سر میرفت.
و چند برگ آنطرفتر:
«یادم افتاد یه عیدی، مرغ شب از دور میخوند
لای جوراب دوماد، نامزده میل میپروند
هر کی از به سوراخی، هی شالشو میچپوند.»
شال انداختن از سوراخ، چه کار دلکشی بود؛ عیدی سرِ شال بستن، چه رسم بیغشی بود.
از «تئوری شعر» محمد صالحعلا بخشهایی را که مقرر بود، مرور کردم.
ماهنامهی «بلوط» را به شوق خواندن شعر، مقاله و داستانهای کوتاه دوستان ورق زدم. به بعضیشان بالیدم.
برای حسن ختام، و بلکه هم برای دلتنگتر شدن، در خانهی عموبندر، در معیت احمد محمود، به دیدار «همسایهها» رفتم-همانجا که مردم شهر، در کوی و برزن، برای ملی شدن صنعت نفت جشن و پایکوبی میکردند، شربت و شیرینی پخش میشد، کارگران کارخانهی ریسندگی به لیوان شیر روزانهشان رسیدند، اخراجیها به کار برگشتند و ذوقمال شدند. چه صحنهی آشنای پرتکراری در تقویم تاریخ وطن.
باز هم به چشم خود دیدم که در میان این همسایهها، بخت که برگردد، کوسه از گُردهی شتر هم شکمشان را سفره میکند- و اوسا حداد که برگردد، حکماً پیرتر شده و لاغرتر آخه …نوکرِ عرباس و عربام نوکرِ انگلیسیها. خالد زبانِ پندار و نادر شد و از دیوار حاشا شهربانیچیها را دور زد و مثل ماهی لیز خورد، پرید پشت کامیون و فلنگ را بست تا دیگر روز…
دو ساعتی با شعر کوتاه، با موضوع پارادوکس، سروکله کوفتم. سهتایش به سامان رسید-یکی را در کانال گذاشتم و یکی را هم کاندیدای تمریننامه کردم.
مروری دلنشین بر کانال دوستان همنویس داشتم.
نمرهام هم کمی تا قسمتی خوب است. سپاس خدای را که امروز نیز از پیوستگی عقب نماند.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
سالواژهام هر بار مشقبازی، گزارش نیک روزهام، بازی و همبازی جدید برای مشق کردن.
مسیح شدهام انگار. هی میخاهم همه چیز را زنده کنم.
مهمترین اندوختهام از گفتوگوهای پنجشنبه ۸ مرداد، در نشست با الهه علیزاده بود که نقشه بکشیم برای زنده کردن «تئاتراه».
اینجا را تا حالا دیدهاید؟ https://badealavi.com/
آنقدر گفت که خودم هم دلتنگ شدم و سرک کشیدم برای باز شنیدن وبینارهای گذشته. از شمبه بازی جدیدی داریم برای مشق تئاتراهی.
این روزها که تنم بیشتر میجنبد -به برکت کلاسهای بدن- بیشتر به خوردن سالاد و میوه توجه میکنم. مشت مشت قرص و مکمل و پیاله پیاله روغن زیتون و بعد هرچیزی که رویش نوشته باشد «پروتئینی»، شما بگو نان. خاب دیدهام بالاخره تپلی میشوم و ساپورت عضلانی از دست رفتهام احیا میشود.
خانه را هم خاستم زنده کنم با ظرف شستن و رخت چیدن و جارو و اتو. معلوم شد درب یکی از کمدهام مرده و دستم از لباسهای بر نخیلش کوتاه شده. کاش تأسیسات خودمان بلد باشد تعمیرش کند. دیگر فقط میشد کتاب و دفترها را جمع و جور کنم.
پاتیل هم که هست دم دست:
https://t.me/potiil
گزارش نیک ۸۹
سالواژهام تابآوریییییی….
توانبریدهام ازچندکارگی ناچاری. که شامهی شاعریم از لکهزدایی رختچرکها تا زدودن عنشتکهای زندگی با وایتکس اشباع میشود.
توانبریدهام که این شامهی وایتکسزده امروز کار دستم داد. نتیجهاش شد تمیز ندادن بوی شنبلیلهی سبزی قورمهسبزی و پختنش با سبزی سبزیپلو برای فردا جمعه.
– هر وقت که فرصت بیابم، استاد هرچه پیشنهاد بدهد از سریال و فیلم میبینم. فیلم “مونامور” مفتضل را هم دیدم نه برای سرگرمی بلکه از سر کنجکاوی که فرق مفتضل غیرمفتضل دریابم. دریافتتتم!! 🤦♀️🤦♀️شِت به گیس کارگردان. و جایزهی نمیدانم چندمین بیلاخ بلورین از جشنوارهی زجر نثار قُمبلبانو. نوشِ کان.
سهتا وبینار قبل از چهارشنبه را ندیدهبودم که گوش کردم. آخر به اول. از آثار حسین مرتضیییان آبکنار گفتند. به ویژه دربارهی داستان کوتاه رمان همشاگردیها از مجموعهی “عطر فرانسوی”. فرم داستان منحصربهفرد و غیرقابل تقلید. کنسرو حالوروزگار یک نسل از ایرانیان. مشتاقم بقیهی آثار نویسنده را بخوانم.
از رمان تاریکی گفتند که متاثر است از این داستان. گفتند آبکناری در بیان تاریکی و سیاهی استاد است. از حسین منزوی غزلهایی دبش خواندند.
در وبینار دوم داستان کوتاه “نمازخانهی کوچک من” از گلشیری را خواندند. داستان یک نقص مادزادی. راوی با وسواس دنیای دوروبرش را حول این نقص میبیند. عناصر کاشته در داستان همه کار میکنند برای پیشبرد داستان در راستای نقص. نثر گلشیری اشارات ظریف شاعرانه مختص به خودش دارد. گاه به گزینگویه میزند البته بدون زیادهروی. رویهمرفته داستانی است که ارزش چندینبارخوانی دارد برای آموختن ریزکاریهای یک داستان خوب.
وبینار پنجشنبه را دیدم. بعد گوشندگی وبینار دویومِ معکوس. از چالش داستانکنویسی گفتند: ماهان و احسان و شاهین. کمی تمرین کردیم. شروع داستانک با پیوند “کوچه” (گزینهانتخابی برای چالش) به دیگر مفاهیم برای یافتن ایده. سپس طرح پرسش برای پیشبرد روند شکلگیری داستانک. وسطهاش پیاپی؛ بساط هاشمخوری و ملچوملوچشاهین. که دهانم آب افتاد. ترسیدم تمامش کنند و نیمهاشمکی هم بهم نرسد، که هاشم از صحنه خارج کردند و بقیهی هاشمخوران موکول شد به پشت صحنه، بعد وبینار.
وبینار سوم هم دیدم که با شمارش معکوس میشود سِیّوم، بعد وبینار امروز. از “یک دست با دوهندوانه”ی چخوف خواندند با ترجمهی و بازآفرینی خوب “سروژ استپانیان” که ارجح بود به دیگر ترجمهها. طنزش هنوز بیات نشده بعد این همهسال. حتمن مواد افزودنی بهش زده بودند شاید هم در خلا وکیومش کردند محض کپک نزدن. طنز ما که دو روز نشده میترشد و گندش همه گزارش نیک را برمیدارد.
بگذریم. هندزفری تو گوش و لبخند به لب و چشم بسته با اجرای خوب استاد مثل قصهی شب گوشیدمش. فقط آخرش یک بوس و شببهخیر لالا کم داشت.
امروزم هم که بیشتر به وبینارگردی گذشت.
البته جز دوردور عصارانهی من بزرگوار در آسیاب زندگی.
از دیشت تاحالا، این دفعهی ۳۶۵ام است که مطلب هوا کردم تو سایت و ننشست. اگر این دفعه هم ننشیند میروم خودم را حلق آویز میکنم گناهش به گردن صابهاشم.
۱_کتاب «سفر ناگذشتنی» از غزاله علیزاده را خواندم. یک مجموعه قصهی بسیار جذاب که نثر روان و فضاسازی دلنشینی دارد. در این مجموعه داستان زاویه دید صرفن یک ابزار فنی برای روایت داستان نیست بلکه بستر اصلی ساخت فضا، جهانبینی و تجربهی شناختی و حسی خواننده است.
۲_ آزادنویسی کردم. گفتگویی را با خود ۱۳ سالهام نوشتم. آزادنویسیهای هدفمند که چالشی برای آدماند برایم بسیار لذتبخشند.
۳_ سالمرگ بابابزرگ بود. عصر رفتیم سر خاک و فاتحه برای درگذشتگان خواندیم. نمیدانم مردهها به یاد زندهها نیاز دارند یا زندهها به یاد مردهها.
۴_ برای عروسک برادرزادهام اسم انتخاب کردیم. اسمش شد منوش.
۱۴۰۵/۰۵/۰۸
گزارش نیک ۷۹🐌❤️
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
۱- به صدای نفس هایم در مدیتیشن صبحگاهی گوش دادم. بوی استمراری بی منت می دادند.
۲- دو مشاوره ی وکالت ِ آنلاین برای کمک به دوستِ محکوم به حبسم گرفتم. به آخرش که رسیدم هوا کم شد. گوش هایم گرفت. دوستم گفت «نگران نباش». من نگران ماندم.
۳- سی دقیقه آزاد نوشتم. دستانم از کیبورد دل نمی کندند اما ساعت خبر از شروع کلاس آنلاین ساعت دو عصر می داد. استاد از سیاست گفت. کلاس تاریک شد. به حمام رفتم. صدای استاد پخش می شد. از مباحث کلاس می گفت اما گوش های من در جملات سیاه جا مانده بود. آب سفید بود.
۴- امروز شاهین خان، هاشم جان، ماهان ابوترابی و احسان شناسا وبینار شیرین ساعت ۱۷ را برگزار کردند و برایمان از داستانک گفتند. محبوبِ من هاشمِ نارنجی بود. البته احسان جان هم گربه ی سفید پشمالوی ملوس با چشمانی گیرایش را به وبینار دعوت کرد و حسابی دلم غش و ضعف رفت. ماهان ابوترابی و احسان شناسا از چالش داستانک گفتند ما را هم گذاشتند به ساختن عنوان با کوچه که موضوع چالش است. کوچه های بچگی به دلم آمد، از کوچه ی عمو فریدون و عمه فرنگیس در قائم شهر تا کوچه ی مامان جون در شیراز و کوچه ی خاله هما تا کوچه ی سرسبز خودمان. صدای گرگم به هوا و وسطی و لاک پشت بازی با پسرعمویم حسرت به دلم انداخت که کاش می دانستم چه بر سر همبازی های کودکیم آمده است. کوچه های من که پر از خاطره بود.
۵- شب با زیر انداز و سالاد سزار و الویه و نان و دوستم به پارک کنار خانه یمان رفتیم. چمن سرد و نمناک و آسمان پر ابر ذهنمان را خالی کرد و شانه هایمان را سبک.
۶- شروع داستان ِ کارگاه خواندن و نوشتن را برای دوست جانم فرستادم. تعریف هایش از داستان دلم را قرص کرد. من قسمش دادم که غلو نکند، او هم از من قول گرفت که زیبا تمامش کنم.
۷- این جمعِ دلچسب و استاد جان را دوست دارم.❤️
درست راس ساعت ۱۱ صبحِ پنجشنبه همینکه از در شرکت خارج میشوم مدیرعاملم وارد میشود. یاد جملهی معروف سگ بریند روی قسمت و همه چیز میافتم. لازم به تفسیر نیست که برمیگردم تو و چند ساعت دیگر روزم را جلوی پای آقای مدیرعامل ذبح میکنم و لبخند میزنم و میسوزم و میسازم.
بعدِ شرکت هم باید صاف رانندگی کنم تا کرج برای دیدارِ آخر هفته با خانواده که بینمان به قراردادی غیرقابل مذاکره تبدیل شده، مگر اینکه برگه پذیرش بخش ICU بیمارستانی، گواهی فوتی و خلاصه مستند محکمه پسندی برای ارائه داشته باشم. یاد استاد کلانتری در یکی از جلسههای نویسنده ساز میافتم که گفته بود پیش خودتان فکر کنید جایی یا کسی را قرار است برای آخرین بار ببینید و این راز را فقط خودتان میدانید و بس. کیفیت اوقاتی که آن روز با هم سپری میکنید را تغییر میدهد. با این فکر ته دلم میلرزد و دیگر کرج رفتن اصلا برایم سخت نیست. خانوادهام را میپرستم و ارزش لحظه به لحظه کنار هم بودنمان را میدانم اما حتی این ترید آف با آنها هم گاهی عذابم میدهد. نمیدانم کسانی که تمام ساعتهای روزشان را در اختیار خود دارند قدرش را میدانند یا نه؟ برایش ذوق میکنند یا این هم مثل تمام چیزهایی است که فقط نداشتنشان آدم را به صرافت میاندازد؟
شب که به خانه برگشتم علی زودتر از من رسیده بود. خودم را به کاری مشغول میکنم که خیلی توی پر و پام نپیچد. نه اینکه ازش بدم بیاید، اما اینطور به خودم تسلی میدهم که رابطهمان خوب نیست پس حق دارم به دیگری فکر کنم. وارد اتاق میشوم علی پشت سرم میآید. توی آینه میروم و به تصویر زنِ راویِ خیانتکارِ داستانکام نگاه میکنم که کم کم با تصویرِ علی که پشت سرم ایستاده و چپ چپ نگاهم میکند محو میشود. باید امشب، روزِ دوم داستانک را بنویسم شاید اگر خوابم نگیرد کمی هم از روزِ سوم.
روز خوبی بود البته بیشتر بخاطر اخرش.
صبح زود بلند شدم. سریع یوتیوب رو باز کردم ببینم امروز برام ویدیو های پیشنهادی چیا میاد. یه فیتنس یه ساعتی اومد بالا که خیلی تمریناتش سخت نبود. 45 دقیقه باهاش ورزش کردم.
نمیدونم چرا علاقم به چای فوران کرده همش دلم میخواد یه چای بریزم برا خودم.
کار رو شروع کردم تا 4 اینا مشغول بودم و بعد فرستادم برا اینکه بررسی و تایید بشه تا بعد کارای بعدی شو انجام بدم. امروز بیشتر پای سیستم نشستم چون دیروز وقت نشد کاری انجام بدم.
نزدیکای وبینار نویسنده ساز بود که مامان زنگ زد. رفتیم به محل پیاده روی منتخب این روزا و قدمی زدیم. هوا خیلی خوب بود. خیلی خیلی خوب. ولی نتونستیم بدمینتون بازی کنیم چون باد نمیذاشت. مامان نشست ولی من باز رفتم قدم بزنم. دختر کوچولوها رو بعضی جاهای پیاده رو نقاشی کشیده بودن. رنگینکمان، قلب، عینک، یین و یانگ و … . از بعضیاش که واضح و قشنگ تر بود عکس گرفتم. فک کنم با مداد شمعی کشیده بودن.
وبینار رو هم گوش میدادم. هاشم نانازی هم امروز اومده بود وبینار. (کلمه ناناز هیچ وقت فکر نمیکرد یه روز کنار هاشم استفاده بشه)
رسیدم خونه و باقی کارهارو انجام دادم و فرستادم.
صفحه داستان کوتاه 6 رو باز کردم چند تا فیلم معرفی شده بود 2 تاشو زدم دانلود بشه. تا دانلود بشن گوگل داکس رو باز کردم ببینم برای روز دوم چی میتونم بنویسم. چیزی به فکرم نرسید. اخر کلاس رو دوباره گوش دادم که دوباره یادم بیاد قرار بود چیکار کنیم. جدولمو دوباره درست کردم. روز اول رو سر کلاس تو گوگل کیپ نوشته بودم وارد کردم. زیاد جالب نبود. از موضوعم خیلی ذوق نمیکنم. رفتم رو خونه روز دوم یه کم فکر کردم بازم فکر کردم. چیزی ننوشتم. گوگل داکس فهرستنگارمو باز کردم تو بخش تمرین نویسندگی برا روز دوم یکم ازاد نویسی کردم از خودم سوال پرسیدم. سعی کردم ببینم چه رابطه ای رو باید شکل بدم. نتیجه ای نداشت.
فیلما دانلود شدن.
Three Colors:Blue رو دیدم. بعدش بازم ازاد نویسی کردم ولی موثر نبود. در هر صورت این تمرینو انجام میدم میفرست. باید تیک بخوره حالا با هر کیفیتی که قراره انجام بدم. فیلم دوم که بازیگر شرلوک هلمز بازی کرده بود رو هم میخواستم ببینم که متاسفانه خوابم برد.
سال واژه: استمرار در تولید محتوا
_نوشتن صفحات صبحگاهی
_نوشتن هزار کلمه
_تمرین طراحی
_نوشتن تقویم محتوایی مدل طوفان فکری. بعد از نوشتن هزار کلمه به این نتیجه رسیدم.
گزارش نیک ۳۹ من پنجشنبه ۸ مرداد ماه ۱۴۰۵
سال واژه: کودکانه وار درخشیدن _ بسیار سختتر از آن است که فکر میکردم.
۱. با به مشام کشیدن خنکای صبح همراه با بوی خوش برنج شمال ۵ صبح صفحات صبحگاهی را مینویسم. آنقدر این بو حالم را خوب میکند که نگو دارد.
۲. نوشتن گزارش نیک چهارشنبه بیش از یک ساعت وقتم را میگیرد چون حس و حالم خوبست و در هر بخش داستانی انگار شکل میگیرد، اما موقع سیو در سایتم ناگهان ارور میدهد و میگوید بعدن امتحان کن و وقتی نیمساعت بعد بر میگردم سیو نشده و فشارم را به صد میرساند و به عاملین ضعف نت فحشی که برایشان از جانب من مثل چراغ موشی است برای خنکای دلم نثار میکنم و مجدد مینویسم اما چه نوشتنی؟ ناچار میشوم هر بخش را کوتاه کنم و با هر شماره سیو کنم و حال خوبم به ناخوب بدی مبدل شده که تا پایان یافتن آن و ارسالش به سایت استاد یک ساعت و نیم دیگر از وقت و تمام حس و حال و انرژی مورد نیاز روزم را ستانده است. اما ناچار گذر میکنم.
۳. از ساعت ۹ صبح تا ۱۴ به خمام برای کار بانکی شکایت از کارمند ناکارمند دوستم میرویم و با خوردن کلهپاچه ناهاری هوس کرده او که من چون زیاد دوست ندارم و ساعت ۱۱:۳۰ است و سیرم حتی هوس نمیکنم و لب نمیزنم و به ویرایش زندگینامه مادرم پیش از من میپردازم تا او بیش از نیمساعت با طمانینه و لذت میخورد. برای برگشت برای ارسال مدارکش و پاسپورتش برای سفرش نزد دخترش دیر شده و با تلفن به تیپاکس و خواهش و تمنا آنان را نگه میدارد و کارش را تا ساعت یک انجام میدهد. تاوان بیبرنامهگی و شاید به هوس پرداختن پیش از اولویت را انجام دادن را با تنش بدی میدهد که نمیدانم میفهمد یا نه؟ اما آن تنش را بر من همراه نیز وارد میکند. اندر مزایای همنشینی است این دیگر به وضوح امروز به من اثبات میشود. و بعد خرید مایحتاج از میوهفروشی و سوپری سر کوچه و شکر برای وجودشان.
۴. دولینگوی ترکی استانبولی در استراحت بعد از ناهار
۵. نویسندهساز و ماهان ابوترابی و احسان شناساست و چالش داستانک و توضیحات و معرفی کتاب و از چالش گفتن و آنقدر قطع و وصل میشود که هیچ نمیفهمم. اما با حرص خوردن از قطع و وصلی با استقامت تا پایان میمانم. این حرص خوردنم اهدایی جمهوری اسلامی است که باید بر فرقشان کوبید و حیف که نمیشود که نمیشود و همین نشدن هم جای افسوس دارد. کاری کردهاند که افسوسهامان دارد سر به فلک میکشد و خود انگار در چاه ندانمها ماندهایم. ۶. قطع نت همراه اول از ظهر تا ساعت ۲۰ و استفاده از یک ویپیان رستم که بدون نت کار میکند و کارکردش عالی است به ویژه در باز کردن واتسآپ و اینستاگرام و تلگرام و یوتیوب سه سوته و حیرانی من و رضایت از آن و معرفیاش به خواهر و دوستان نزدیک با شادی که هراسم را از قطع نت در آینده و چارهسازیاش حال خوب کن است. شاید این بهای حال بدی دیروز و از صبح دویدنهایم باشد.
۷.شرکت در وبینار سایه نگار ساعت۲۱ زهرا بیت سیاح که تنها شرکت کنندهام و در اواسط ستاره نیز به ما میپیوندد و در مورد فیلم گوسفندان کارآگاه
(Sheep detectives)که فیلم کمدی فانتزی با ساختی دلچسب است و در این ایام بدحالی حالم را خوب کرده بود و تفسیر جنایی آن از زبان زهرا با آن روحیه شاد و همیشه خندان جذابترش میکند. در جلسه قبل مریم دوستش دو سریال The frog کرهای و Karma را معرفی کرده که قبل از خواب بخش اولشان ر از ساعت ۲۲ تا ۲۴ میبینم و خوشم نمیآید و از دیدن بقیه صرفنظر میکنم و میخوابم.
۷. در جلسهی سایه نگار به یاد وبینار راه هنرمند جمعه ۱۱ صبحم میافتم و چون هفتهی پیش یادآوریاش را شب فراموش کردم و ساعت ۶ صبح جمعه گذاشتم و شرکتکنندگان کم بودند فورن تا یادم میافتد حین وبینار کوتاه و مختصر میگذارم تا قبل از خواب لااقل ببینند و فردا تعداد شرکت کنندگان بیشتر باشد. میدانم دلیل کم بودن تعداد شرکت کنندگان صبح جمعه بودن است اما طی هفته وقت دیگری نمیماند.
۸. به شکرگزاری پیش از خواب از خستگی نمیرسم و خواب مرا در میرباید.
۹. یادآوری حذف گزارش نیک دیروزم موجب درس می شود و امروز در سایتم قبل از سیو اول کپی میکنم. اندر مزایای کسب تجربه از درسهای تلخ زندگی.
لینک کانال تلگرامم:
https://t.me/mahro1402
لینک سایتم: mahnazrouhani.ir
سالواژه: تداوم
در وبینار امروز علاوه بر استاد، دو نویسندهٔ دیگر نیز حضور داشتند که وجودشان به دلیل قریبوقوع بودن یک اتفاق خوشایند و جذاب بود. قرار است جریانی همیشگی و ماهانه ما را به داستانکنویسی وادارد. هر چه آذوقه نیاز داشتیم که بدانیم و عمل کنیم مطرح شد و حواسجمع آن را در خاطرمان سپردیم.
به دلیل فشردگی برنامههایم، بعید بدانم شرکت کنم. ولی شاید ماه بعد تلاشم را امتحان کنم.
ـــ آزادنویسی کردم. ولی به دلیل دردِ ناگهانی و طاقتفرسای کمرم، نتوانستم به هزار برسانمش. اما قابل قبول بود. قدری از آن آشوبِ اعمالی بر اثر اهمالکاری کاسته شد و همین هم بد نبود.
ـــ یک داستانکوتاه از ده داستان کتابِ «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» از بیژن نجدی را خواندم. همان اولی؛ سپرده به زمین. چقدر اندوه بر قلبم نشست. گمنامی، بینامی، تنهایی و غربتی که سایه به سایه همراهت بود تا میخِ غمش را بر لوح دلت محکم کند.
ـــ متنی از وفا نوشتم. از وفایی در صفا، یا جفایی در خفا؟ اشعاری نیز بر اضلاع نوشتهام انباشتم تا رنگینتر شود. پختهتر و جادوانهتر.
ـــ از «نظامی» و «عباس صفاری» و «سعید صدیق» نازنین اشعاری را خواندم.
عباس صفاری از فردا چنین میگوید:
ما با بلیتهای باطل شده در دست/از ایستگاه قطار صبح/به خانه باز آمدیم/ و در راه/ فرداهای بسیاری دیدیم/ که مانند سیبهای کال/ از شاخههای خمیدهی تقویم/فرو افتاده بود.(بخشی از شعر بود)
ـــ دیگر چیزی به آخرین نفسهای ماکوندو نمانده است. حالا که خاطراتِ مردگان تاری بستهست بر دلِ اندکزندهگان این خاندانِ بوئیدنا، از تکرارِ تنهاییجمعی مطلع میشویم. تنهایی در قابهایی از جوانی و کهنسالی. و یأس همان مرگ است برای این خاندان.
نمره روز:۸/۵از۱۰
https://t.me/zahraballampour
امروز بلاخره از خانه زدیم بیرون. صبح وقتی از خواب بیدار شدم، اولین کاری که قول داده بودم انجامش دهم، نوشتن متن دیروز بود. چند خطی نوشتم که دیدم نه، نمیشود. دارد دیر میشود و من هیچ کاری نکردهام. دیشب چشم بسته مسواک زده بودم و چشم بسته بودم روی تمام کارهایی که باید انجام میشد. ولی نشد. من باز عقب مانده بودم از سیل کارها. اصلا این روزها فکر میکنم یکی از من کم است و کاش دوتا بودم. یا شاید هم چندتا. برای تجربههای جدیدی که میخواهم کسب کنم، متنهایی که میخواهم بنویسم، تولید محتواهایی که میخواهم انجام بدهم، کتابهایی که میخواهم بخوانم و فیلمهایی که میخواهم ببینم یکی از من کم است. بعضی روزها التماس میکنم میتوز صورت بگیرد و من دوتا شوم. مثل امروز. هم میخواستم بنویسم و در کلاس شرکت کنم، هم میخواستم چمدان ببندم، کفشهایم را بشویم و اتاق را جمع کنم. البته که اولی را رها کردم و به دومی رسیدم. چون عزیزم اگر اولی را انتخاب میکردم از مسافرت جا میماندم. چمدانم را که پر بود از کتاب و دفتر، خالی کردم و دل و رودهاش را چیدم توی کمد. یکی یکی کتاب و دفترها را نگاه میکردم و فکر میکردم کدام را با خودم بردارم؟ بعد از مشهد امسال و کربلای پارسال فهمیده بودم، این لحظه، یعنی لحظه انتخاب هر وسیله، مرگ و زندگی آن اشیای طفل بیجان را به خطر میاندازی. کتابها را که هیچ کدام دلم نیامد با خودم بردارم. پارسال که یک کتاب برداشتم، وسط راه هوس آبتنی به سرش زد و آخرش غرق شد. هیچ هم نخوانده بودمش. بعدش هم، من که این اواخر همهاش کتاب الکترونیک خواندهام. اگر هوس کتاب خواندن به سرم زد، همانها را از سر میگیرم. دلقک درونم میگوید نه عزیزم. بحث دوری از گوشی است. در سفر گوشی جز برای فیلم و عکس گرفتن به کار تو نمیآید. برو خودت را رنگ کن. وا. اصلا میخواهم یه هفته بدون این ادا اطوارها بگذرانم. لباست را ته کن ببینم. لباسهایم آبی و سبز، کرمی و سفید، سرخ و سیاه را دانه دانه تا میکنم و میچینم توی چمدان. مویی میتراشم، کفشی میشویم، لباسی لکهگیری میکنم، حمامکی میروم، شامم را میخورم و بلاخره سوار ماشین میشویم. توی راه یکی درمیان مداحی و آهنگ پاپ گوش میکنیم تا بحث دوراهی کربلا و مشهد باز کشیده میشود وسط. صدای آهنگ را تا ته زیاد میکنم و ذرهای گوش نمیدهم ببینم چه میگویند. راضی شدهام برویم قشنگ مشهد و الباقی شهرها را بگردیم. سرم را که به سمت شیشه ماشین میگردانم، صورت قرص ماه حضرت عباس را میبینم. چه خوش میدرخشد عزیزکم. یادم میافتد آخر این ماه، بلاخره کارمان منتشر میشود. کاش میشد بیایم تا اذن بگیرم. مداح میخواند «دینی علی دین الحسین» و من میبارم. یادم میآید که شب جمعه است و شب زیارتی آقا. چشمه زمزم چشمانم باز میجوشد و من از بحث مامان و بابا یک کلمه هم نمیشنوم. وقتی صدای آهنگ را کم میکنم، ماشین در سکوت است. سپرده بودم به آقا. از تونلها که میگذشتیم، از کوهها که عبور میکردیم، دعا میکردم خودش یک آن بطلبد و ما روز بعد تونلهای کرمانشاه و ایلام را رد کنیم. گریهام که تمام شد، گذشتم. من سپرده بودم و قسم داده بودم. اگر میشد که قربان لطف و عطوفتش. اگر هم نمیشد خودش گفته بود، حتما حکمتی دارد. از آن حال و هوا درمیآیم. آهنگ میگذارم و به بابا میگویم حدس بزن این آهنگ کجاییه. همان اول میگوید گیلکی. میگویم بگو خواننده این یکی کیه و او تند میگوید. آهنگ میگذارم و با آهنگ میخوانم. هر چه شود، من قبولش دارم. این معامله دو سر برد است.
#روزمره
۸ مرداد ۱۴۰۵
لوکیشن: کرمان، زیر پتو، اُمید
https://t.me/marymamirii
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- امروز صبح کلاس نقاشی داشتم. این هفته باید تابلوی پاستلم را با خودم میبردم و چون تابلو بزرگ و سنگین بود، همسرم یک ساعتی دیرتر به مغازه رفت تا من را به کلاس برساند. نمیدانم تا کی میتوانم به کلاس نقاشی بروم؛ یک ماه دیگر؟ دو ماه دیگر؟ شاید هم تا آخرین هفته پیش از زایمانم ادامه بدهم. هنوز شرایط برایم خیلی دشوار نشده و تا وقتی بتوانم، دلم میخواهد به نقاشی و کلاسهایم ادامه بدهم.
۲- همکلاسی شصت و چند سالهای داریم به اسم آقای صحافی. من همیشه او را مثل پدرم میبینم و عمیقاً دوستش دارم و برایش احترام قائلم. او همیشه از حقوق زنان حمایت میکند. مثلاً امروز میگفت: «قدیما خانمها یک بچه توی شکمشون بود، یکی رو کولشون میگذاشتند و یکی رو هم بغل میکردند و میرفتند توی زمین کشاورزی نشا میکردند. مردها هم علاف و مفتخور، توی قهوهخونهها قلیون میکشیدند! اصلاً انقدر که زن زحمت میکشید، مرد کارهای نبود.»
همین حرف، صدای اعتراض دو مرد دیگر کلاس را درآورد. یکی که بیستوسه ساله بود گفت: «اینجوری که شما تعریف میکنید هم نیست. مردها هم به اندازه خودشان زحمت میکشیدند. اصلاً از همان دوره غارنشینی مرد بود که میرفت شکار و خودش را در خطر قرار میداد.»
آقای صحافی جواب داد: «من میگم زن توی خونه کارش خیلی سختتر از مرده. ما مردها میریم سر کار، ولی زن باید بچه تربیت کنه، به خونه برسه، غذا درست کنه و هزار تا کار دیگه انجام بده.»
آن یکی که کارمند بود و زن و بچه داشت، گفت: «خب مرد هم داره کار میکنه که پول دربیاره. انقدر که فکر مرد مشغوله، زن این مشغلهها رو نداره.»
هرکسی نظر خودش را میگفت و کلاس حسابی پرسر و صدا شده بود.
من فکر میکنم بهترین شکل زندگی زمانیست که زن و مرد به برابری برسند. جامعهای که به زنان خود بها بدهد، قطعاً جامعه موفقتری خواهد بود. حتی فکر میکنم مردهایی که برای همسرشان ارزش و احترام بیشتری قائلاند، در زندگی خودشان هم شادتر و خوشبختترند.
۳- درمورد کتاب نام من سرخ، اثر اورهان پاموک، حرف زدیم. نکته جالبی که از کتاب یاد گرفته بودیم این بود که از نگاه هر نقاش، کار خودش بهترین است. درواقع وقتی تنوع سبکهای هنری به وجود میآید، دیگر نمیتوان هنر را به سادگی به «خوب» و «بد» تقسیم کرد. مثلاً بین نقاشی مدرن و کلاسیک تفاوت زیادی وجود دارد، اما امروزه هرکدام طرفداران خودشان را دارند.
برای هفته بعد قرار شد کتاب قلعه الموت را شروع کنیم. چون کتاب نسبتاً حجیمیست، احتمالاً خواندنش یک ماه طول خواهد کشید.
۴- مثل همیشه درمورد بارداری من صحبت کردیم. بچهها میگفتند: «یک روز کودکت را با خودت به کلاس میآوری و ما برایش تعریف میکنیم که هر هفته شاهد رشد کردنت بودیم.»
آقای صحافی میگفت: «این قشنگترین دورانیست که تجربه میکنی. همینکه امروزه امکانات فراوان است و آدم میتواند از سلامت کودکش باخبر شود، خیلی ارزشمند است. قدیمها وقتی بچه به دنیا میآمد، تازه میفهمیدند سالم نیست. اصلاً دوره ما سونوگرافی نبود؛ حتی امآرآی و سیتیاسکن هم نداشتیم. خدا را شکر که امروزه همهچیز فراهم است.»
به یاد حرف مادربزرگم افتادم که وقتی مامانم دو دختر و یک پسر داشت، میگفت: «یک پسر دیگه هم بیار. آخر بچه مثل کشک خیسه!» یعنی همانطور که کشک خیس فقط حجم دارد و ماندگار نیست، بچه هم ممکن است از دست برود. شاید به همین دلیل بود که قدیمها ده، دوازده بچه میآوردند تا اگر چندتایی از دست رفتند، باز هم چند فرزند دیگر داشته باشند.
۵- با همسر به خانه برگشتم و ناهار خوردیم. بعد با مامان تلفنی درباره سرویس خوابی که پسندیدهام صحبت کردم. گفت: «مهم دل خودته؛ هرکدوم رو دوست داشتی بخر.» حالا قرار است فردا با هم برویم و سرویس خوابی را که مدنظرم است از نزدیک ببینیم. صبر ندارم اتاق دخترکم را آماده کنم و برای آمدنش آماده شوم.
۶- در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. شاهد گفتوگوی استاد با ماهان ابوترابی و احسان شناسا بودیم و درباره چالش داستانکنویسی صحبت کردند. گفتوگو برایم خیلی جذاب بود. دلم میخواست من هم میتوانستم در این چالش شرکت کنم، اما تا به حال تجربه داستانکنویسی نداشتهام. البته این روزها بهسختی به کارهایم میرسم و حس میکنم آن انرژی گذشته را ندارم. شاید لازم باشد بپذیرم که این روزها در مرحله متفاوتی از زندگیام هستم و قرار نیست مثل گذشته همه کارها را با همان سرعت و توان انجام بدهم.
۷- بعدازظهر کمی خوابیدم و بعد برای شام املت قارچ درست کردم و به تماشای ادامه سریال This Is Us نشستیم. در بخشهایی از سریال که موسیقی پخش میشد، دخترم شروع به حرکت کردن میکرد. با خودم گفتم از همین حالا معلوم است که به موسیقی علاقه دارد! چه خوب میشود اگر یک روز ساز بزند و من هم همراهش آواز بخوانم. چه آینده شیرینی میتواند در انتظارمان باشد.
۸- همستر زیادهگو میگوید:
امروز به کلاس رفتی و برخلاف تصورت، همه از نقاشیات تعریف کردند. حتی استادت گفت خوب کار کردهای. پس کافیست همینطور ادامه بدهی و اینقدر نگران نباشی. مهم، لذت بردن از مسیر است.
همینکه خوشحالی و برای خودت، علایقت و دخترت وقت میگذاری، یکی از مهمترین کارهاییست که در جهت تحقق سالواژهات انجام میدهی.
نمره امروزت: ۹ از ۱۰
کلمه سال: اندیشهنگار
دیروز از آن روزهایی بود که سکون، معنایش را گم کرده بود.
نه میشد نشست، نه میشد خواند…
فقط باید میدویدی. فقط باید میتاختی.
دیروز یک درس بزرگ گرفتم
گاهی ما در مهِ خشم و خیالبافی گم میشویم. گفتگوهای درونیمان، فریادهایی هستند که ما را به مسیر غلط میبرند. در آن لحظهها، ما کور میشویم.
اما درست همینجاست که داشتنِ یک «همسفر» معنا پیدا میکند.
یک دوستِ خوب، یک همکار دلسوز؛ کسی که از دور تو را رصد میکند، نه برای قضاوت، بلکه برای اینکه وقتی ترازوی تعادلت میلرزد، دستانش را پیشت دراز کند. کسی که بارِ سنگینِ اشتباهاتت را از دوشت بردارد و خیلی آرام، یادآوری کند که راهِ درست کجاست.
ترسناکترین لحظه این است که فکر کنی همهچیز طبق برنامه پیش میرود، در حالی که تو در تاریِ عجیبی، تعادلت را از دست دادهای. حتی اگر فیلم زندگیات را تماشا کنی، باز هم عمق فاجعه را نمیبینی؛ چون فکر میکنی مشکل از محیط است، در حالی که حقیقت این است که تو داری «راهِ رفتن» را اشتباه اجرا میکنی.
۱. چه چیزی در من است که حتی در سختترین لحظات، هنوز پچپچ میکند و میگوید “ادامه بده”؟
۲. وقتی میگویم “بازگشت به مسیر”، آیا منظورم بازگشت به همان نسخهی قدیمی خودم است، یا بازگشت به مسیر با یک “منِ” جدیدتر، آگاهتر و متواضعتر که حالا میداند زمین خوردن چه طعمی دارد؟
۳. اگر همین لحظه، تمام برنامهها و زمانبندیها را کنار بگذارم و فقط به “حضور” در این لحظه فکر کنم… آیا باز هم احساس میکنم چیزی را گم کردهام؟
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
یکدفعه هوس میکنم بنویسم. در این سکوت طولانی خانه که امشب تمام و کمال برای خودم بوده است. خانه را قُرُق کردهام. «سبزپری» را که با شوق درحال خاندن آنم، کناری میگذارم و میدوم سمت لپتاپ. که روی زمین است، نزدیک تلویزیون. داشتم «جولی و جولیا» را میدیدم. در تنهایی. کمنوری. سکوت. عجب کیفی داد. برمیگردم به مبل. موهایم را میپیچانم و با کلیپس بالای سرم نگهشان میدارم. کار جدی است.
نمیدانم چه میخاهم بنویسم. اما میدانم همین کتاب «سبزپری» به نوشتنم واداشته. تا لپتاپ روشن شود و بنویسم، داشتم این برش از متن را در ذهنم میسازیدم، و حالا حس میکنم باز ذهنم برنده است. انگار قلم و ذهن هنوز آن مقدار هماهنگی که باید را پیدا نکردهاند.
کلیدی میپیچد در قفل در. خانواده میرسند. درست لحظهای که عشق بازی من و نوشتن شروع شده است.
امروز را کامل برای خودم بودم. با خودم. تا توانستم از گوشی دور ماندم و از گفتگو با آدمیان. تقریبن به جز وبینار و ده دقیقهای گردش اینستاگرامی در انتهای شب، ارتباطی با آدمی نداشتهام. بهجایش تا توانستم، خاندم و نوشتم و دیدم.
سعدی را بیشتر دوست شدهام. هنوز نمیخانمش دائمی، اما اتفاقی باز میکنم و مینویسم از روی آن:
نه قدرت با تو بودنم هست
نه قوت آن که در فراقت
بنشینم و صبر پیشه گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
احساس میکنم اثرِ خاندنِ «سبزپری» پریده است. غرق بودم با خاندنش در واژهچینی. حالا دوباره از یادم رفته است انگار. دو داستان را بیشتر نخاندم. احتمالن اگر کامل بخانم، بیشتر بماند با من ذوق واژهچینی پشت سرهم و نوشتن جملههای طولانی که معنی دارند و احساس. «پرویز دوائی» هم در بلندنویسی خوب است و هم کوتاهنویسی. هایلایتر را گرفته بودم دستم و رنگ میکردم نیمی از جملهها را.
در جایی از داستان «چل گیس» مینویسد: «بوسیدیم و گذاشتیم روی چشم، گذاشتیم در جای گرم زیر پوشش بر قلب، در جیب روی قلب، و گفتیم ممنون، و گفت خواهش میکنم و رفت.» بعد میرود جلوتر و باز مینویسد که: «حالا محو موهایش، محو این تموج نورهای تیره روشن بلوطی در جوانی تاب موهایش، محو این همه امکان گم شدن لابلای تاب گیسو هستم، محو این آشفتگی حساب شده موهایش که از میان آن مه بلند میشود.» و میمانم که منِ زن چطور این همه تعریف و حرف ندارم دربارهی مو؟ «پرویز دوائی» چطور مینویسد از چل گیس و کم نمیآورد؟ میگوید: «بر موهایش قطرههای رنگینکمانی اشکهای منشور بلور میچکد.»
جملهها و عبارتهای دیگری که قاپیدهام از کتاب:
– دنبال قاصدک نگاهش میگردم در هوا.
– بویش را در نفسی بلند و عمیق به درون دورترین دهلیزهای خوابهایم میکشانم و سرم از لذت این آوار عطرآگین و گرمای آغوش گیج میرود.
– تکلیف بیتکلیفی باران.
– آنقدر به یادش بودم که خیال کردم هنوز دنباله فکرهایم است. اما خودش بود. باران باعث شده بود بیشتر به فکر او بیفتم.
– یک اخم لبخند آلودهای.
– فقط نگاهش میکنم. این را به عمرم مدیونم.
– موهایش که با آه آمیخته است.
– نومیدانه میخواستم که چشمانم همهچیز، همهی چیزهای این لحظههای عزیز را بنوشد و نگاه دارد برای روزهای بیباران، راههای بیتصادف دیدار او، برای غروبها و صبحهای بیدیدار او، برای محفلهای بیحضور او، برای هستی بیامید بودن او.
فکر میکنم چه خوب که به هوای گزارش نیک، رونویسی میکنم از کتابهای محبوبم. بعد میگویم عجب شاگرد تنبلِ راه دور زنی شدهای. به جای نوشتن از خودت، میدزدی از اینطرف و آنطرف، تا متن را گسترش بدهی. بعد باز میگویم مگر همین مهم نیست که همسفرانم را آشنا کنم با آنچه دیدم و خاندم و شنیدم؟ خب، منهم دارم همین کار را میکنم.
امروزهم تداوم به خرج دادم و قائد را خاندم. بیشتر دقت میکنم به آنچه میخانم از او. باید فکر کرد و خاند. برای من سختخان است انگار. اما ادامه میدهم، چون تا نخانم سخت خاهد ماند برایم.
در وبینار برای شروع نوشتن داستانک، اقدامکی کردیم. و من ماندهام میانِ کوچهی بیبدن و آن یکی که برهنه است و اینی که کاشی است. به کوچههای جدیدی که هنوز نساختمشان فکر میکنم. کجایید که هنوز به شما نرسیدهام؟
بخش محبوب روزم، دیدن فیلم «جولی و جولیا» بود. دو زن، که هردو در زندگی به دنبال شوقی میگردند و به آشپزی میرسند. و مهمتر از آن، نوشتن. نوشتن است که دخیل است عمیق با این فیلم. جولی تصمیم میگیرد وبلاگی راه بیندازد و بنویسد. اما، نمیداند باید از چه چیزی بنویسد. همسرش به او پیشنهاد میکند که اگر آشپزی، آن چیزی است که او را از زندگی خسته کنندهی روزمره جدا میکند، پس باید دربارهی همان بنویسد. جولی سریع میگوید او «جولیا چایلد» آشپز ماهری که همه او را میشناسند نیست و کی به او توجه میکند؟
اما بههرصورت جولی نوشتن در وبلاگ را شروع میکند. هیچکس در ابتدا او را نمیخاند. همان ماجرای وبلاگ که اگر در آن شروع کنی، بهترین است. چون کسی قرار نیست تا مدتها در آن بیاید و به تو، محل گربه بگذارد. شاید مثل جولی روزهای اول فقط مادرتان نظری ثبت کند برایتان، اما رفته رفته میآیند آنهایی که مشتاقاند و روز به روز بیشتر میشوند. و آدم جدی اینجاست که پیدا میشود.
چه کیفی داد دیدنش. دوست دارم دوباره آن را ببینم. اگر آن را دیدید، بیایید باهم گپ بزنیم دربارهاش.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
گزارش نیمهشب
-امشب بیحوصلهام.
-خب برو بخواب.
-گزارش نیک مانده.
-میخواهی به سبک پرسش و پاسخ بنویسی؟
-البته. راحتتر است. تو بپرس، من جواب میدهم.
-صفحات صبحگاهی نوشتی؟
-بله با ذهنی گرگومیش که هنوز روشن نشده بود.
-زبان خواندی؟
-یک درسنامه. کلمههای تازه را وارد دفترچه کردم.
-کتاب خواندی؟
-به اندازهی یک فصل از یک کتاب اما تاملبرانگیز.
-وبینار نویسندهساز را بودی؟
-ضبط شدهاش را گوش دادم. دربارهی چالش داستانکنویسی بود.
-دورهی مغز دوم (هوش مصنوعی) را تمام کردی؟
-فعلا دو قسمتش را پیش بردم. کلی ایستگاه و تمرین دارد.
-اتاقت را مرتب کردی؟
-دستی به کتابخانه کشیدم. کتابها بیشتر میشوند یا قفسهها کوچکتر؟ به اجبار قید سلیقه را میزنم و روی هم میچینم.
-آزادنویسی کردی؟
-بله در قالب گفتوگویی با خود.
-کار دیگری که بخواهی بگویی؟
-یوتیوبگردی و دیدن دو محتوای جالب. یکی از آنها نشانه بود یعنی زمان درستی سر راهم قرار گرفت.
گزارش نیک
امروز صبح توی سر آقا احسان داستان داشتیم.
آقا نشسته بود روی تخت. لباس پوشیده، آماده. دیرش شده بود، اما هرچقدر این اهرم لعنتی رو میکشیدیم آقا بلند نمیشد.
هر دکمهای بگید این بالا زدیم، انگار نه انگار. آخر سر ما تسلیم شدیم: «نمیخوای بری دانشگاه نرو دیگه. اگر انقدر بیجونی دیگه چی بگیم؟ پاشو برو ویتامین بخور خوب بشی.»
گذاشتیم آقا یکم با همون وضعیت بخوابه. بعدش دیگه مجبور شد بره یه نون بگیره، یه هوایی بخوره. تازه یه گربه گیرکرده هم با همکاری یه بچه ۵ ساله و بابابزرگش نجات دادن.
اگه گفتید آقا بعد صبحونه چیکار کرد؟ آفرین، خوابید. من نمیدونم این کمبود خواب از کجا آمده.
ساحل از خواب بیدارمون کرد.
ماهان خبر وبینارو داد.
اولین حضور احسان در وبینار. یکم مسخرهش کردیم ولی به روش نیاوردیم. این چه حرفهایی بود زد آخه؟
قشنگ هولهول شده بود. بابا یکم ریلکس آرام یواش.
دیگه بعدشم یکم نوشت و یکم نوشت و یکم نوشت و دیدیم ای وای ساعت ۲ شبه.
از یاد بردم گزارش به کمر زدن را.
دو روز داستانم را نوشتم. روز دوم نیاز به بازنویسی اساسی دارد.
منابع مربوط به کارگاه داستان کوتاه را خاندم. البته بخشی از یکیشان مانده.
پیادهروی
کلاس
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
طاقچه امکانی فراهم کرده است که میشود بخشهای مهم هر کتابی را در قسمت مربوط به خود کتاب یادداشت کنیم و حتا زیر جملهها حاشیهنویسی انجام دهیم. امروز به این بادداشتها برمیگردم تا قدمی در جهت بهخانی بردارم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟ هفت، عدد منصفانهایست برای روزی که به نوشتن میگذرد.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه برای فوران خلاقیت، نباید دنبال موضوعات بزرگ بگردیم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
رمان شبیک شبدو. «به جای همیشه اینجا خاهم ماند، بس بود بنویسی اینجا خاهم ماند و خودت را اسیر همیشه نکنی.»
امروز رفتی پیادهروی؟ پیادهروی که نه، کمی قدم زدم.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟ بستنی شکلاتی.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
فکر کردن به کارهای ناتمامی که حوصلهای برای انجامشان نیست.
امروز با کی تماس گرفتی؟
بعد از مدتها با دوستی قدیمی، چند بار تماس گرفتم جواب نداد. آدم عجیبیست یکهو غیب میشود و سالها بعد سر و کلهاش پیدا میشود.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ «دیرسال»
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
بحث داغ داستانک و رونمایی از چالشی که بهتازگی راه افتاد. ورودیاش هم نوشتن یک داستانک با موضوع «کوچه» است.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/hananeveshhtan
سال واژهام: تحسیــن
۱.به محض بیدار شدن چایی دم ندادم. رفتم سراغ پتوسهایم. به آبزیها آب دادم. برای گلدانی ها مهپاش روشن کردم. خودم هم کنارشان نشستم، تا از رطوبت بهرهمند شوم.
۲. احساس میکنم واژهها برایم تکراری شدهاند. گاهی در نوشتن به واژههایی برمیخورم که دلم نمیخواهد بنویسمشان. زیرا همیشه از همینها استفاده میکنم. میروم سراغ واژهیاب تا هممعنی برایشان پیدا کنم. گاهش میشود و گاهی نه.
۳. دانشگاههای ما بیش از آنکه دانشگاه باشند، دانشکاه اند.
۴. ظهر جوری گرم نوشتن شدم که تا ساعت چهار نهارم را عقب انداختم. گشنه بودم. انگار معدهام داشت خودش را گاز میگرفت. اما قلم از دستم نمیافتاد.
۵. یک نفر در خانهمان هست که وقتی من مینویسم حسودیاش میشود. وقتی مشغول نوشتن میشوم مثل مرغ سرکنده بال بال میزند تا حواس مرا به خودش جلب و از نوشتن پرت کند. برای اینکه حس حسادتش را نابود کنم و خیال خودم را از بابت این حسادت خطرناک راحت کنم، بزرگترین دفترم را آوردم. شروع به نوشتن کردم.بهش گفتم هر روز در این دفتر برایت نامه مینویسم. تا مطمئن شوی هنگام نوشتن هم ب فکرت هستم. لبخند گشادی روی صورتش نشست. گفت: پس بده تا بخونم.
۶. مشغلههای فکری ام کم بود کوچه هم به آن اضافه شد. من از قبل هم فکرم درگیر کوچه بود. این کوچه بیصاحاب. بیخیال.
۷. به خودم قول دادم امشب زود بخوابم. اما نمیشود. نمیتوانم. شب که میشود، هول میکنم برای شب هول. چطور این سکوت وآرامش را از دست بدهم. چرا این ترامپ مادرمرده به فکر نویسندههای ایرانی نیست. نمیگوید این دخترهای بیچاره با صدای موشکها ترس ورشان میدارد و نمیتوانند برای نوشتن تمرکز کنند؟ قرمساق. این قرمساق را از شب هول آموختم. و الا مرا چه به بی ادبی….
۸. خوب نوشتم. زیاد نوشتم. اما بی هدف نوشتم.
۹. حالا هم شب بخیر میخواهم کتاب بخوانم.
۱۰. هم حلزون امشب را دوست دارمو هم جملهٔ کنفوسیوس.
حلزون هم چشم داره هم سیخ.
امروز تا پاسی از بعدازظهر حال خودمم نداشتم. فقط یه سری هماهنگیها کردیم واسهیتولد دخترخاله.
دورهمی کوچولو با یه کیک و چند تا عکس.
هفتهی پیش با آنا و مهرداد که رفته بودیم کتابفروشی دِی، یه دفتر دیدم که میدونستم دخترخاله ازش خوشش میاد. گاهی هم مینویسه و نقاشی میکشه. امروز بهش هدیه دادم با یه نقاشی که موقع وبینار نویسندهساز کشیدم واسش.
خواستم یه نامهم بنویسم ولی نه وقتش بود نه حسش.
از صبح به داستان کوتاه دورهی ۶ فکر میکردم. حتی توی خواب. یادداشت روزانهی روز اولش رو نوشتم. بعد از گزارش نیک ببینم میتونم روز دومشم دَر کنم؟
زبانمو خوندم. کتابامم. فرهنگ گفتاری، مردی که در غبار گم شد و همچنان «م.ق»🙄 و همش و همیشه در حیرتم که سلین چطور این همه جزییات رو یاد داشته و نوشته؟
متاسفانه اصلا نمیتونم کتاب رو توی گوشی و لبتاب بخونم. نه چشمام تابش رو دارن نه حوصلهم.
باید کتاب سنگ صبور رو بخونیم هر هفته با کتابازها. که این هفته به همین دلایل جا موندم تا به امروز.
امروز دیگه سفارش دادم نسخهی چاپیشو.
چند تا کتاب دیگهم منتظرم برسن. «شب هول»، «شبیک شبدو» و…
➖️ به این فکر میکردم برخی مصائب جمعیتر از آنند که مسئلهی شخصی پنداشته شوند. گاهی همین نگاه -اینکه فقط من نیستم- نه تنها میتواند از آزردگیات بکاهد، بلکه میتواند انگیزهیی شود که بکوشی تا بگویی و نجات بخشی.
➖️ ۴ ساعت پیوسته به جان کیبورد میفتم. تایپ مقاله و جستوجو توی گوگل. دو پاراگراف برای هفتهی پیشرو مینویسم و باقی به ویرایش میگذرد.
➖ غروب️ پیادهروی میکنم تو انقلاب. داستان اعتراف سیدابراهیم نبوی میخرم و از جلد جالب چند کتاب بیخود عکس میگیرم.
➖️ هر روز خواندن یک دفتر شعر و امروز «ایکاروس، آن عقاب بیباک» نوشتهی ریوار آبدانان. از میان کلمهبرداریهایم یکی هم «نرمبار» است. نرمبار برایم رازآلود است. الان میگویم چرا. پسوند بار را معمولن با کلمات سنگین و منفی شنیدهایم، مثل: مرگبار، خونبار، غمبار. ولی اینجا نرم آن وزن سنگین مفهومی را ندارد. همینش کلمه را رازآلود میکند برایم. در استفاده و تجسم.
سالواژه: صلحخویشی
امروز خود را خفه کردم!
اما نمردم. میبینید که؟ هنوز زندهام و دارم گزارشکی از روزم را میدهم خدمتتان.
اگر حدستان خفگی با آب یا هرچیز دیگری باشد، لابد میگویید خداراشکر که معجزه شد و هنوز در قید حیاتی. (یاد در قید حیاتیهای پرسشنامههای مدرسه افتادم.)
اما آب چی؟( کشک چی؟)
عرضم به حضورتان که راه دیگری را برای خفهکردن خویش یافتهام. یک راه بهصرفهتر و البته حیاتبخش.
شاید ابری به شکل علامت سؤال از سرتان بزند بیرون که مگر داریم؟(مگه میشه؟)خفگی حیاتبخش را از کجایت درآوردی؟( به جان کلمات از هیچجام.)
لقمه را بیشتر از این دور سرتان نمیچرخانم. (خدا را خوش نمیآید.)
در دنیای دیگری خود را خفه کردم. دنیای شعر.
شعر خواندم و خواندم و خواندم و غرقِ خیالات شاعرانه شدم. چه خیالهای شیرین و باریک و رنگ و وارنگی. یکی از یکی خوشرنگ و لعابتر. یکی از یکی خوشمزهتر و اسرارآمیز تر. چه میکند این شعر با روح خستهی بشر. حقا که ناگفتنیهای درونم را مکید و در قالب واژگان ریخت و گذاشت جلوی رویم.
زیباترین تجربهی امروز م همین غرقگی در شعر بود.
اما وای از خالد حسینی. خطبهخط “هزار خورشید تابان” به جانم مینشیند و ضربان قلبم را تند و کند میکند.
اصلا مگر میشود چنین اثری در دنیا وجود داشته باشد؟
شاید چون قلم ترجمهکنندگان، تاحد زیادی سبک موردعلاقهام تا بهاینجا است، اینطور جذبم کردهاست. ترجمهاش، فوقالعادهاست.
داستانی به شدت عمیق، انسانی و حسبرانگیز دارد. مرا که دیوانه کردهاست.
با این هم خفه شدم. غرق شدم.
به معنای متعارف کلمه، ادبیات روحم را تسخیر کردهاست.
و بخوانیم از فروغ عزیز که بیشک، فروغِ خاموشنشدنی به دلهایمان تاباند:
آن ماه، دیدهاست که من نرم کردهام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه، دیدهاست که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانهرنگ او
” بیگانهرنگ” ترکیب جالبی نیست؟
رشد پلهای
اشعار قیصر امینپور از کتاب گلها همه آفتابگردانند، با غم نجیبشان، احساساتم را برای نوشتن قلقلک دادند.
احوالپرسی (۱)
اینجا همه، هر لحظه میپرسند:
«حالت چطور است؟»
اما کسی یکبار
از من نپرسید:
«بالت..
احوالپرسی (۲)
گفت:
«احوالت چطور است؟»
گفتمش:
«عالی است…
مثل حال گل!
حال گل در چنگِ چنگیزخان مغول!»
انگار از زبان من پاسخ داده است. پاسخهایش، با آنکه رنگی از غم دارند، خوشرنگ بر دل مینشینند.
اگر از من بپرسند:
«حالت چطور است؟»
خواهم گفت:
«گلی زندانی،
لای کتابی کهنه،
در خاورمیانه.»
https://t.me/WaterLilyEcho
پدر و پسر تفریح مشترکی دارند. اینستاگردی. من اما فراریم. هربار که بعد از کلی اسکرول، پایم را از اینستاگرام بیرون میکشم، احساس پینوکیو را دارم در جزیره لذت که کمکم گوشهای مخملی درآورد. حالا پدر و پسر مشغولند به تفریحشان و من خیرهام به روزی که گذشت.
صفحات صبحگاهی خوابگزارن خاموشند. خواب دو کودک گمشده را دیدم. که ناامیدانه تماشاگر تلاش دیگران بودم برای پیدا کردنشان. پیدا شدند. پیداشان کردند.
تنورزی.
صبحانه خانوادگی.
دفتر یادداشت را دوباره دیدم. اینبار همراه بهروز. الی مرا یاد پری کوچک غمگین شعر فروغ خانم میاندازد. که سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. هر بار که نوآ داستان را به انتها میرساند، شعلهای در قلبش روشن میشود. به یاد میآورد او و نو، قهرمانان داستانی هستند که شنیده.
ابرهای زیادی تو آسمان بودند، آنقدر حرکتشان را تماشا کردم که خوابیدم.
چند روز پیش نقاشی بازیگوشانهای کشیدم که برای نازی مجالی فراهم کرد تا به این کودک گریزپای بیحوصله از قاعده و قانون، چیزکی یاد دهد.
کارهای دیگری هم انجام دادم. گوشهام را محکم گرفتم که از اهواز چیزی نشنوم.خواندم.نوشتم.
زمانی را برای کوچینگ هماهنگ کردم.
روی تخته سنگهای نقاشی کار کردم.
رونویسی ترکیبهای عطفی
گزارش نیک | به دنبال معنای زندگی
امروز برای نیکی کردن، خودم را انداختم وسط یک چرخگوشتِ معنا. ایدهی داستان کوتاه بعدیم برای ششمین کارگاه که فرداست.
اول رفتم سراغ پادکست «یافتن معنا» از دکتر آذرخش مکری. آنجا اشارهای شد به انیمیشن «خرگوشها» از دیوید لینچ. نمیدانم چرا هر وقت کسی میگوید «برای فهمیدن بهتر»، آخرش من باید بروم چیزی ببینم که چند ساعت بعد دلم بخواهد لامپ خانه را هم با ترس روشن کنم.
«خرگوشها» چیزی میان کابوس، شوخی و قبض برق آخر ماه است. موسیقی وهمپیچِ آنجلو بادالامنتی مثل مه از لای دیوارها رد میشود، خندههای تماشاگرانی که انگار اصلاً وجود ندارند هر چند دقیقه یکبار روی اعصاب آدم قهقهه میزنند، نورها تصمیم میگیرند اتاق را بخورند و آدم میماند با مغزی که از فرط نفهمیدن، شروع میکند به داستانبافی. همینجاست که مکری از معناسازی حرف میزند، اینکه مغز از ابهام بدش میآید و حتی اگر هیچ نخ و سوزنی نباشد، برای خودش ژاکت روایت میبافد. مغز، کارخانهٔ شبانهروزیِ «معناسازستان» است، تعطیلی هم ندارد.
همین ویژگی، نمونهای از چیزی است که در روانشناسی به آن معناسازی (Meaning Making) گفته میشود، یعنی مغز حتی وقتی اطلاعات ناکافی یا مبهم است، از ابهام فرار میکند و روایت میسازد. این دقیقاً با موضوع کتاب «یافتن معنا» نیز همخوانی دارد.
من هم مثل یک داوطلب آزمایشگاهی، هم پادکستِ حالخوبکن را گوش دادم، هم فیلمِ حالبدکن را دیدم. یکی ویتامین بود، یکی سم. با هم شدند مکمل غذایی این روزهای من.
شب هم رفتم سراغ کتاب «نازنین» داستایفسکی. کتابی که انگار روی میز کالبدشکافی ذهن نوشته شده است. راوی کنار پیکر همسرش ایستاده و با خودش کلنجار میرود تا از دل این فاجعه، نظمی بیرون بکشد، تا شاید اگر واقعیت را هزار بار از این پهلو به آن پهلو کند، بالاخره معنایی از جیبش بیفتد. انگار داستایفسکی هم سالها قبل عضو افتخاری همان کارخانهی معناسازستان بوده است.
تمام روز، میان این سه ایستگاه رفتوآمد کردم، مکری، لینچ و داستایفسکی. سه نفر که هر کدام با روش خودشان یقهی «معنا» را گرفتهاند. من هم مثل کارآموزی که هنوز کارت ورود نگرفته، سعی کردم از بین این همه تاریکی، چیزی برای داستان کوتاهم شکار کنم.
آخر شب، ادامهٔ داستان را نوشتم. یا شاید دقیقتر بگویم، داستان مرا نوشت. ذهنم بیشتر شبیه رادیویی بود که همهی موجهایش همزمان روشن باشند، کمی هذیان، کمی اضطراب، کمی کشف و مقدار قابل توجهی «نمیدانم دارم چهکار میکنم، ولی ادامه میدهم.»
اگر اینها نیکی محسوب نمیشوند، لااقل امروز خوراک چند کابوس آیندهام را با دست خودم آماده کردهام.
شب اونهایی که معنای زندگی را یافتند اما نفهمیدند بخیر
حالم خوب نیست ومیترسم بدتر شوم.
گزارش نیک (۲۸)
پنجشنبه | ۸ مرداد ۱۴۰۵
سالواژه: «یافت مینشود، جستهایم ما»
• چهار ساعت آموزشهای اقتصادی دیدم. از تحلیل نقدینگی و مقدار پول و شبهپول بگیر تا بورس و سهام و اختیار معامله و این جور چیزها.
• خواستم کار تدوین را جلو ببرم، فیلترشکن چه اذیتها که نکرد.
• شب دعوت بودیم مهمانی. با آوینای یک ساله کلی توپبازی کردم. آن که آخر بازی خستهتر بود من بودم به گمانم.
گزارش نیک، پنجشنبه هشتم مردادماه ۱۴۰۵
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۷ از ۱۰
روزهای فرد، انگار شغلم رانندگیست، نه مادری. از این کلاس به آن کلاس، از این مسیر به آن مسیر، با آفتابی که انگار تصمیم گرفته پوست آدم را تا استخوان دنبال کند. آخر شب که به خانه برمیگردم، خستگی فقط توی پاهایم نیست، توی فکرهایم هم لانه کرده.
با این همه، دلم به یک چیز گرم است، اینکه امیدوارم آروین نتیجهای را که برایش اینهمه دویدیم بگیرد. نه، برای خودش نه، برای خودمان. انگار بعضی آرزوها آنقدر بین پدر و مادر و بچه دستبهدست میشوند که دیگر معلوم نیست صاحب اصلیشان کیست.
امروز جسارت خاصی نکردم، مگر همان جسارتِ ادامه دادن، با بدنی که خسته بود و ذهنی که مدام میگفت فردا را بیخیال شو. اما نشدم. هنوز دارم میروم، حتی اگر فقط به اندازهی رساندن یک کودک به رؤیایش.
https://t.me/MashgheBodan
سالواژه: تغییر
۱- اولین بار هفدهساله بودم که «آنا کارنینا»ی تولستوی را خواندم. امروز بعد از سالها دوباره به سراغش رفتم و باز هم جذب قلم فوقالعاده تولستوی شدم.
۲- بعد از مدتها هوس خیار کردم. از آنجایی که تکخوری در مرامم نیست، برای همه خیار شستم. از تردی، خنکی و عطرش حسابی کیف کردم.
۳- امروز دوباره اقداماتی را که برای تثبیت سالواژهام لازم است، به خودم یادآوری کردم تا از مسیر «تغییر» فاصله نگیرم.
۴- بعد از مدتها با شقایق و مایلو راهی پارک شدیم. اول حسابی قدم زدیم و بعد به جمع دوستانمان پیوستیم.
۵- امروز یاد خاطرهای از روزهای نوشتن پایاننامه افتادم. آن روزها کتابهای زیادی از کتابخانه ملی امانت میگرفتم. یک بار بدون اینکه داخل کتاب را بررسی کنم، آن را به خانه آوردم و تازه آنجا متوجه شدم پر از خطکشی و حاشیهنویسی با مداد است. موقع پس دادن کتاب، مسئول کتابخانه تقصیر را گردن من انداخت و مجبور شدم نزدیک به یک ساعت تمام نوشتههای مدادی را پاک کنم.
۶- امروز بیشتر از همیشه به این نتیجه رسیدم که وقتی عزیزانمان سالم و سلامت باشند، خیلی از نگرانیهای دیگر رنگ میبازند و کوچکتر به نظر میرسند.
۷- امروز ذهنم درگیر مرزبندیهای اجتماعی و بازتعریف آنها بود.
۸- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۸ از ۱۰ میدهم؛ چون روزی آرام، متعادل و بدون تنش را پشت سر گذاشتم.
1. سالواژهام استمرار
2. نوشتن تمرین کارگاه داستان کوتاه 6:
توی پیرنگ خیلی حیرون شدم اما بلاخره یه چیزی در اُوردم.
3. کشیدن دایره. نمیدونم چرا دایرههایی که میکشم شبیه به تخممرغ در میان.
راستی چجوری باید داخل این سایت ایموجی گذاشت؟ من با سیستم هستم. کسی میدونه؟
سال واژه: پذیرش
* صبح را با دلبری های گربه هایم شروع کردم.
* پذیرای مهری جان( همسایه و دوست نازنین ام) شدم. لطف ایشان را بابت هدیه ی تدارک دیده پذیرفتم، به رسم ادب من هم هدیه ای به ایشان تقدیم کردم و بسیار مورد پسندشان واقع شد.
*صبحانه با چای طعم هل سبز، را توصیه می کنم.
* برای خرید مرغ و وسایل خوراک گربه های بیرون شال و کلاه کردم. خرید جزئی برای ماشین هم انجام دادم.
* بعد از مدتی در آرامش خانه پادکست گوش کردم. وسایل را بسته بندی کردم. خوراک سالم همراه با سالاد و نان خمیر ترش تدارک دیدم.
اسلایس کردن سبزیجات را با توجه کامل انجام دادم.
* ظرف ها را شستم. در لحظه بیشتر حواس را به این کار اختصاص دادم.
🌱جمله ی استاد، در ذهن ام بود؛ پرهیز از چند کارگی.
برای بالا بردن تمرکز ساده ترین روش این است: در یک زمان یک کار مشخص انجام دهیم. این کار سبب می شود پرش ذهن ما کمتر شود، در نتیجه آرامش مان بیشتر می شود.
* غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
*در وبینار نویسنده ساز حاضر شدم. جدا از مطالب مفید داستانک نویسی، به لطف ” هاشم” 🐈 وبینار خوشمزه ای را تجربه کردم.خیلی چسبید، با هر بوسیدن و ماچ کردن هاشم ، واژه ی آخيش بر زبانم جاری می شد.( با داشتن دو گربه ی خوشمزه کاملا این حس را درک می کنم).
🐱گربه ها آمدند تا تجربه ی زیستن ما را التیام و بهبود بخشند. من هم قدر دان و شکر گذار وجود نازنین شان چه در خانه کنار من، چه در سطح شهر هستم.
* قرار ملاقات با یک دوست.
* غذارسانی هم انجام و خیال ما راحت گشت.
* ادامه ی کتاب آن بود آن شد را خواندم.
* بازی با جینجر و تافی.
* ساخت رزومه ی جدید این بار به زبان انگلیسی.
– سالواژهام «ریسکپذیری» بود و امروز یک گام خیلی سخت در جهتش برداشتم. چه کردم؟ یک آپدیت اساسی روی وبسایتهای پروژه سئو انجام دادم. دو سال آزگار از زیر این کار در میرفتم و هر دفعه مشکلی پیش میآمد که یکی از چارههایش آپدیت بود، با هزار دوز و کلک و کدنویسی مشکل را حل میکردم. بعدش هم بادی در غبغب میانداختم و میگفتم: «دیدید، آنقدرها هم سخت نبود، فقط باید مغزتان را به کار میانداختید و به راههای جایگزین میاندیشید». اما هر دفعه که مانعی را اینطور کنار میزدم و از انجامدادن کار اصلی طفره میرفتم، حس بدی هم پیدا میکردم. میدانستم دیر یا زود باید جام زهر را بنوشم و با این کارها فقط زمانش اینور و آنور میشود.
– بعد از آپدیت وبسایتها، متن اسماعیل خویی را کامل خواندم تا بتوانم در روزهای آینده تمرین جلسۀ دوم سمپوزیوم را انجام دهم.
– یک کپیرایت نوشتم برای بنر یکی از وبسایتها. بنر قرار است اینترنال لینک بشود به صفحهای که در آن آزمون شخصیتشناسی گذاشتهایم. آزمون دربارۀ سه بعد تاریک شخصیت است، یعنی ماکیاولیسم، خودشیفتگی و روانپریشی. آزمون جالبی است و من دوستش داشتم.
– برنامۀ تولید محتوا و استراتژی این ماه پروژه سئو را نوشتم و فرستادمش برای تیم تولید محتوا. البته گفتم که فعلا کاری انجام ندهند تا تکلیف تسویهحساب ماه پیش معلوم شود.
– در وبینار امروز نویسندهساز از استاد و آقایان ماهان ابوترابی و احسان شناسا نکتههای مفیدی آموختم. جمله تاثیرگذار استاد این بود که خودمان را براساس یکی دو اثری که نوشتیم، نشناسیم. به خودمان وقت دهیم، همانطور که نویسندههای بزرگ به خودشان وقت دادند و محدود نشدند به آثار نخستشان.
همچنین تجربه دوستان از همنویسی بسیار شنیدنی بود و توضیحاتشان علاقه به سبک فلشفیکشن را درونم بیدار کرد. میخواهم در فرصتی مناسب بروم پی فراگیریاش.
– یک قسمت از سریال penthouse و فیلم orphan را تماشا کردم. گمان میکنم orphan را سالها پیش دیده بودم. دلهرهآور و حرصدرآور بود. زنی که سالها پیش به الکل اعتیاد داشته و در همان حال قصد جان یکی از فرزندانش را کرده، حالا به بچه یتیمی که به خانهشان آمده شک دارد. زن میکوشد تا به همسرش ثابت کند ارتباطی است بین اتفاقات بد و آن بچه. اما با توجه به گذشتۀ زن، ادعاهایش برای همسر و روانشناسش باورپذیر نیست. در کل فیلم بدی نیست و تعلیق خوبی هم دارد.
سال واژه: ثبات.
آناندا خواندم.
پنج تا پنج دقیقهای نوشتم.
در وبینار شرکت کردم.
به چالش داستانک هم فکر کردم ولی در حد فکر ماند.
…..
و همین.
https://t.me/jenabe_adamizad
گزارش نیک ۷۹ فرح
✍️صبح زود خواب جالبی دیدم، ویس گذاشتم و بعد انرا نوشتم.
✍️روزانه نویسی صبح/ ظهر / شب
✍️خواندن کتاب مردی که در غبار گم شد. بلاخره تمام کتاب را خواندم درام یک معتاد و حسش به عشق و زن و زندگی را به خوبی بیان کرده بود، جملاتی که مثل آنافورا تکرار میکرد داستانگویی را به داستان سُرایی به نحو جالبی بیان کرد.
✍️پسرم که از بالا آمد براش از داستان گفتم و “پیدی اف” فرهنگواره استاد شاهین را بهش نشون دادم و با هم چند ورقی خوندیم. گفتم که کتابش را به پدرش تقدیم کرده در حالی که من عید خواب دیدم که روی کتابش نوشته بود مادر.
✍️ کمی در گزارش نیک دوستان و خواندن آنها چرخیدم.
از زهرا….عزیزم از نویسنده و نقاشان هنرمند که گزارش نیک اورا هر روز را میخوانم ممنونم. او باردار است و من با خواندن گزارش هر روز او میروم به خاطرات دوران باری اولم که تنها در کشوری غریب بودم.پس با توافق همسرم بارداری و حاملگیام را بخاطر اخبار جنگ ایران و عراق و ارتباط کم با تهران و با خانوادهام خصوصن از مادرم مخفی کردهبودم. چه دوران زیبایی را تجربه کردم.
✍️شرکت در وبینار نویسندهساز با مهمانهای عالی امروز: استادماهان استاد داستان کوتاه، داستانک قصه ریزه، و احسان شمسا .
✍️داستان کوتاه را دوست دارم اما هنوز در جمله اخرش و ضربه نهایی گیرگور دارم.
✍️ در طول وبینار چند داستان کوتاه در مورد کوچه نوشتم اما…
✍️دنبال کردن اخبار امروز و جنگ در منظقه
✍️امروز دوساعت برق نبود و دوساعت هم پیریز برق مودم اینترنت خونه شل بود و برق نداشت. تغذیه کانال به عصر افتاد.
عکس العمل به کاریکاتور استاد: باید منم مثل حلزون مدرسه نویسندگی چهار چشمی مواظب ساک خریدم باشم که شارژرم را از آن ندزدن. داستانش مفصله . فردا که به فروشگاهی که ساک دستهام را گرفت که با آن در فروشگاه نچرخم ، می روم ،دوشنبه از آن فروشگاه خرید کردم. شاید به نتیجهای رسیدم. بعد از آن سیم شارژ ر موبایلم ناپدید شد. آدم باید مثل حلزون چهار چشمی چپ و چهار سمت خودش را به پاید تا سیم موبایلش دزدیده نشود.
➖️ آزادپرسی و آزاد نویسیهایم تا بدانجا رسیده که از خودم میپرسم؛ پیش از این جرأت نداشتم به واکاوی خودم بپردازم
میخاستم یک ساعت مداوم بنویسم اما کم آوردم و نشد
➖️ وبینار نویسنده ساز با چالش داستانک غافلگیرم کرد
داستانی کوتاه با محوریت کوچه خاهم نوشت
➖️در بدنم احساس سبکی میکنم
مکث در کلامم نمودار شده و حرفهای آدمها را میشنوم
از وقتی که در آساناها می مانم
➖️در کتاب تذکرهالاولیا پرسه زدم
در کتاب تذکرهالاولیا، ذکر یحیی بن معاذ آمده:
نصیب مؤمن از تو سه چیز باید که بود؛
اگر منفعتی نتوانی رسانیدن، مضرتی نرسان
اگر شادش نتوانی کرد، باری اندوهگینش نگردانی
و اگر مدحش نگویی، باری ذمش نکنی
آهیمسا یا عدم خشونت در کلام، رفتار و فکر
زیرمجموعهی “یاما” اولین اصل از اصول هشتگانه یوگا
بسیار همداستان است با این جملات
کتابهای ابله، دمگستری، سرزمین دلربا و مرتضا کیوان، روحم را فربه میکنند
➖️باز هم جای فیلم خالی بود
چرا فیلم ندیدم؟
➖️جذب عبارت پدیدهی اسمزی شدم
دوران دبیرستان داشتيم
اسمز یا گذرندگی، جست و جو کردم و خاندم
➖️امروز فهمیدم که به گاه تازنواری نفس نمیکشم
جامدی هستم که میخاهد به زور خودش را در میان زخمههای تار جا بدهد
➖️نوشتن برای کانالم جذاب است، حقیقتش را بگویم تا چند ماه پیش، هوش مصنوعی کانالم را پر میکرد
بودن در جمع نویسندگان و خوبان
از لختی و بیبرگ و باری نجاتم داد
همپیمانم با صداقت
خلجانی که با هر بار تقلید از هوش مصنوعی داشتم فروکش کرده و واژههایم دیگر مزه آتش نمیدهند
-امروز چند شنبه بود؟
پنجشنبه بود. پس خوب بود.
-کار بود؟
کار بود.
-کتاب بود؟
ادامهی لمس را خاندم، دوستش دارم. جالب است.
-بعد کار خونه بود؟
نه نبود. آنلاین کتاب خریده بودم، رفتم انقلاب تحویل گرفتم.
-اسم کتاب چی بود؟
«پری در آبگینه» از محمدرضا کاتب.
آنجا که بودم آقای کتابفروش گفت به شعر علاقه داشتی؟ گفتم دارم. چند کتاب آورد، از بینشان «با دماوند خاموش» از سیاوش کسرائی را انتخاب کردم. آقای کتابفروش مخم را زد «مردی که در غبار گم شد» از نصرت رحمانی را هم خریدم.
-بعدش برنامه چه بود؟
بعدش دیدم تا آنجا رفتهام حیف است سر مبارک خرم را کج کنم و برگردم خانه، قدم زنان رفتم تا تاتر شهر. دیدم حیف است تا اینجا آمدهام کافه نروم. رفتم.
-سفارشت چه بود؟
همان همیشگی. آمریکانو. لاتیاش را هم پر کردم و دابل سفارش دادم. مادر بگرید به وقت خاب.😬
-چطور بود؟
عالی. نشستم به نت برداری متن روزگفتارم. یه نقاشی کوچولو هم کشیدم. بعدش هم دو شعر از با دماوند خاموش خاندم. بسی لذت بردم.
«حوا هووی پاکدل آفرینش است
با او بیا براه
با او که عشق دهان واکند بشعر
کاواز او ز پنجرهی ماه دلکش است.»
-آفرین، شب چطور بود؟
مهسا (دوستم) مهمانمون شده بود. شام درست کردم. بندری😂. خوب شد ولی خداییش.
روزگفتارم را ضبط کردم و هواکردم.
-همین بود؟
نه، در ادامهی شب هم کاری خاهم کرد. اما هنوز نمیدانم. شاید ادامهی لمس را خاندم، شاید شعر، شاید هم فیلمی دیدم که البته احتمالش کم است. چشمهایم خستهاند.
همین و اوداففظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
سالواژه: خایهی اخلاقی
از سالواژهام دیشب در کانال گفتم اما حمایتی که امروز شد با ادب و احترام با دروغی که بهم گفته میشد برخورد داشتم. مدتها گفته میشد شاید هم همان یه دفعه بود. اما گفته میشد فعل درستی است. شگفتانگیرانهس.
برای اولین بار پاستا درست کردم. اون هم برای هفت هشت نفر. همه دوست داشتن. خودمم همینطور.
بخشی از یادداشت های آدم زیادی را خاندم. بعد از چندسال دوبارهخانیاش حسابی چسبید.
https://t.me/dreamdrawgrow
سالواژهام: تمرکز
بیدار شدم و سریع گوشی را به شارژ زدم که وقت قطعی برق شارژ داشته باشه. ولی نرفت.
سریالم رو دیدم. هندی. از همانهایی که تمام نمیشود.
اتاق را جارو کشیدم و تمیز کردم.
گزارش دیروزم را نوشتم و فرستادم و گزارشها را خاندم. این جملهی استاد از گزارشش را دوست داشتم و بهش فکر کردم.
«خیلی فرقه بین اینکه واقعن هیچی خوشحالت نکنه با اینکه اصرار داشته باشی که هیچی خوشحالت نکنه.»
کمی نوشتم.
رفتم سراغ چت جیپیتی و شروع کردم ازش مشاوره خاستن. مشاور خوبی است. ایح ایح ایح.
با فرشته صحبت کردیم و غر و اینا و بعد رفتیم که آناندا را بخانیم.
آناندا را خاندم. اینقدر همهی جملههاش خوب است که اصلن خیلی.
«کودک، زیادی در من درنگ کرده است. در من پیر شده است.»
«من هاشوری نادقیق بر چهرهی زندگانی خود بودهام.»
«همهی نقابها را به دور افکنم و هیچکس باشم.»
«طور دیگری باید آغاز میشدم.»
رفتم حمام و بعد در حال غذا درست کردن و حاضر شدن همزمان بودم. نگذاشتم برنج دم بکشد و بدو خوردمش داغ بود و دهانم را سوزاندم و زدم بیرون از خانه.
توی ایستگاه منتظر بودم. اول بهار آمد و بعد هم محبوب. الهام نبود. امروز سرکار چستباتل داشتند و خب هلاک شده بود. من هیچوقت نفهمیدم چستباتل چی بود. هروقت ما میرفتیم قسمت مونتاژ فقط ست سرم میزدیم. البته بهتر که ندانستم. همان کارهای قسمت خودمان بس بود.
اتوبوس آمد و شلوغ بود و خوشبختانه کولر داشت. مقصدمان دقیقن آن سر شهر. کجا؟ پارک مینیاتوری. چهارپنج سال پیش تصمیم گرفتیم برویم و خب افتاد به امروز.
بعد یک ساعت از اتوبوس پیاده شدیم. بعد پیاده روی. آب انار مجتبی. بعد از این همه سال تغییر نکرده بود. آخرین باری که مجتبی گرفتیم کی بود؟ داشتیم به اینکه چرا اسمش را مجتبی گذاشتن هم فکر میکردیم. پیاده روی کردیم شاید بیست دقیقه. بلخره رسیدیم به پارک. پول هم دادیم برای ورودش. اما هوا داشت تاریک میشد. نزدیک هفت بود. وارد پارک شدیم.
فضایش قشنگ بود. رفتیم که برویم بناهای مینیاتوری را ببینیم. اولی که یک خانههایی توی دل کوه بود و عکسم گرفتیم و رفتیم جلو. تخت جمشید. یک بچهی گاو داشت با لگد خرابش میکرد و مادر گاوترش هم چیزی بهش نمیگفت. البته چیزی هم ازش نمانده بود و همان یه چسه مانده را هم داشت خراب میکرد. رفتیم و جلوی این اسمشان چی هست فوارههایی که میچرخند و آب میدهند سبزهها را استادیم و خیس شدیم. به محبوب گفتم یادت میآید تهران باغ کتاب هم همین کار را کردیم؟
رفتیم جلو باغ شازده بنایی توی کرمان. این تقریبن سالم بود. جلوتر رفتیم. یک سکوی خالی. جلوتر. سکوی خالی. جلوتر. یک سکو که رویش پلاستیک کشیده بودند. کنارش نوشته بود پل خواجو. و بعدش فقط سکوی خالی بود و اگر هم چیزی بودند یه چسه بیشتر نبودند.
یک استخر هم داشت. استخری با آبی گندیده که اولش فکر کردیم خالی است. همینطور رفتم جلو که با هجوم یه عالم پشه و موجودات سیاهی که خیلی گنده بودند و حداقل ده سانت داشتند و سریع پرواز میکردند روبرو شدیم. اینقدر سریع میرفتند که نمیتوانستیم ببینیم چی هستند. سنجاقک؟ یا چی؟ بهار اصرار داشت که خفاش هستند. من و محبوب اینجوری بودیم که بابا خفاش بزرگه مگه خفاش اینجا پیدا میشه. ولی بهار باز هم روی حرفش بود که خفاشن خفاش.
از پارک بیرون زدیم. فکر کنم نیم ساعت فقط گشتیم. ساعت هفت و نیم اینها بود که سوار بر اتوبوس شدیم. چرخیدیم و چرخیدیم. بعدش توی ایستگاهی پیاده شدیم. آن دوتا داشتند برای هم فیلم رد و بدل میکردند و منم زل زده بودم به گوشی که اتوبوس کی میآید. اتوبوس بهار آمد و بعدش هم اتوبوس ما. گرم بود گرم. بوی بد. داشتم خفه میشدم. بعد تازه آقای راننده یادش افتاد که کولرش را بزند. یک ساعتی هم با این اتوبوس چرخیدیم و بلخره رسیدیم. خبر خوب هم شنیدم از محبوب که عروسی سیدمان افتاده برای مهر. کلی ذوقیدم. ایستگاه محبوب رسید. محبوب رفت و منم ایستگاه آخر پیاده شدم.
پیاده آمدم تا خانه. البته وسطش برادر آمد دنبالم.
به خانه نرسیده وصل شدم تا بچهها را ببینم. و با هم حرف زدیم. همانجا هم شام خوردم. از هفتهی هم پرسیدیم. از اینکه چه کارهایی انجام دادیم. الهه از برنامه ریزی گفت. فائزه از ذوقش برای داستانک گفت. فرشته هم از داستان کوتاههایی که میخانند. منم از سریال پاکستانی که دیده بودم گفتم. ایح ایح ایح. و کتابهایی که خانده بودم. یازده شد که تصمیم گرفتیم برویم گزارش را بنویسیم.
گزارشم را نوشتم.
https://t.me/yaddashtneda
داستانکسرایی
دیشب تا ساعت پنج با دخترخالهام بیدار بودیم. انیمیشن «دنیای عجیب» را دیدیم. اول فکر کردم مسخرهست. چون بدون اینکه زمینه را آماده کند و به اندازهی کافی شخصیتها را به ما بشناساند، دچار کشمکش میشود. اما رفتهرفته برایم جالب شد. از فضا و ایدهی داستان خوشم آمد. نمیدانم در اجرا چقدر موفق بوده اما ایدهی اولیهاش خلاقانه بود.
شخصیت اصلی داستان میفهمد دنیایی که در آن زندگی میکردند بخشی از بدن یک جانور غولپیکر بوده و چیزی که از آن برق تولید میکردند، یک گیاه نه، بلکه نوعی بیماری (شاید قارچ) بوده که داشته آن جانور را میکشته.
بعد دیدن این صحنه به فکر فرو رفتم. شاید دنیای ما هم اینطور است. شاید زمین ما سلولی از بدن جانوری غولپیکر باشد.
بعد از انیمیشن گفتیم و خندیدیم. اما من خندهام دیگر بند نمیآمد. دچار سندروم خندهی بیقرار شده بودم.
صبح یکی دیگر از داستانکوتاههای کتاب مد و مه را خاندم. اما خوب نفهمیدم. نیازمند بازخانیست. کمی هم ازش رونویسی کردم.
ناهار از سوشیخونه سوشی سفارش دادیم. ولی خیلی خوشمان نیمد.
وبینار را بودم. چالش داستانکنویسی معرفی شد و دربارهی داستانک گفتند. احسان دوتا کتاب داستانک معرفی کرد که از آنها «جشن نفرت» را خانده بودم و دوستش داشتم.
مخصوصن همان داستانی که به قول خودش یک ضربهی پایانیِ فلسفی داشت. هنوز در ذهنم است. و شاید تاثیرگذارترین داستانک آن مجموعه بود.
کتاب دومی هم که معرفی کرد، قبلن چندتایی ازش برایم خانده بود. نظرم را راجب ژانر ترسناک عوض کرد. به قول خودش نباید انتظار روح و زامبی داشت. این داستانها از جنبهی دیگر و موضوعات متفاوتتری ما را به ترس میاندازند. برای من که جالب و هیجانانگیز بود.
داستانکنویسی را دوست دارم. از جنبههایی شبیه شعر است. نیازمند همان موجزی و دقت در چینش و انتخاب کلمات است. مانند بسیاری از شعرها هم ( مثل شعرهای سهسطری) در آخرش ضربه و تلنگر پایانی دارد.
راستی بالاخره عینکم را هم گرفتم. بعله پیر شدیم. ما هم باید ذرهبین به چشم بیندازیم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
صبح اول وقت چند دقیقهای آزادنویسی کردم البته توی نوت گوشی. کمی هم روی ویرایش نوشتههای قبلی وقت گذاشتم.
ناهار روز تعطیل خانواده وقت بیشتری برد تا زرشکپلو و مرغ با مخلفاتش آماده کردم.
به رسم پنجشنبهشبها به مسجد رفتم تا بعد از نماز برای گوش کردن به دعای کمیل به امامزاده بروم. سعیام بر حضور هفتگی در مراسم است.
در مشغلههای روزمره و فراموشی منبع عطا این را یادآوری برای توجه به معنا گرایی میدانم.
امشب وقتی دعا به «ظلمت نفسی» رسید. به نشخوارهای ذهنی فکر کردم. وقتهایی روی موضوع خاصی که گذشته و تمام شده، متمرکز میشوی و توان رهایی از آن نداری. به نظر هوش مصنوعی دیگر نشخوار نیست و شکنجه است. همین را مصداقی برای ظلمت نفسی دانستم.
مریم جان در یادداشتی نوشته بود برای دعا کردن هم از نوشتن استفاده میکند. برایم جالب بود و کنجکاو شدم امتحان کنم.
وبینار نویسنده ساز به لطف خواب بعد از ظهر کمتکرارم شرکت نکردم. فایل صوتی آن را میشنوم.
ـ توی صفحات صبحگاهی از خودم پرسیدم. حتا پرسشهای دیروز را هم شکافتم. این روزها خیلی از خودم میپرسم. حتا یک فایل هم برایشان باز کردم. میپرسم، میاندازم آن توو. نمیدانستم اینقدر سوال دارم از خودم.
– از کتاب تمرکز ربوده شده، تفکر نقاد و دفتر میعاد در لجن خواندم.
ـ غذا پختم. این نیکی در نبودن مامان نباید دوبل، سوبل، چوبل حساب شود؟
ـ کلی کارهای ریز و درشت خانه را انجام دادم.
ـ و در آخر حمام رفتم و شب خوش.
تا زمانی که توفق نکنی، مهم نیست که چقدر آهسته میروی.
چه قشنگست
شبیه صبحست.
شبیه قلقلک.
پرواز پروانههاست.
امیدست.
تقدیر قدم برداشتنست.
مکیدن آبنباتی چوبی
لیسیدن بستنیهای عروسکی
این جمله همهی اینهاست.
یواشیواش رفتن من را میگوید.
گزارش روزگار من را میگوید.
شبهای من را به ماه میبافد.
خیال لاکپشتی منست به وقت نگاشتن.
و
حلزونی صبور و تراوشی چکهچکه.
سُریدنی به وسعت مساحتش.
کوتاهکوتاه.
در سکوتی آرامتر از غبار مه.
پس ایرادی ندارد.
پس بهترست هولهول نباشم و دیرشد دیرشد راه نیندازم.
پس دارم میآیم
پس عیبی هم ندارد سلانهسلانه
پس غصهام نگیرد و دلشوره نشورد من را.
https://t.me/manesehchtgrh
مینویسم از روی سکویی مستطیلی. تقریبا یک متری. کنار خیابان.میبینم که روی تابلوعکی سر خیابان نوشته «شمس آبادی». فکر میکنم به امروز.
به کتابی که در کتابفروشیِ دربسته مانده و من هنوز نخریدمش. «زندانیانِ باور». به میزبان شدن و نرسیدن به کارهای مقرر شدهام. به حس گسِ جا ماندن از برنامه. اما میدانی چیست؟ اینها همهاش بازی ذهنم است.
در جایی میان روز از زبانم در آمد که: «انگار خوره افتاده به جانم.» باید دست خورهها را بگیرم و باهاشان بنشینم یک گوشه چای بنوشم. فکر میکنم نوشتن همان کار را میکند.
امروز هم «مشت بر پوست» هوشنگ را خواندم. نثرش جملهجمله است. بریده. بریده. مثل این. وقتی بلند میخوانمش بیشتر ازش لذت میبرم. وقتی با مکث و آرام تن هر کلمه را لمس میکنم بیشتر. یکجور تمرین تمرکز است برای خودش.
میدان شاه عباس را در دفتر کوچکم طراحی کردم.
شب با ق یک مکان،شنیدن صداهای درهم آمیخته در بازار یا ترکیب بندیهای مورد علاقهام از رنگ و بو و حجم، در ذهنم شروع میکردم به دیدن آن، در قالب قسمتی از یک داستان.به متن تبدیل کردن زندگی و محسوساتِ آن، پروسهی لذت بخشیست.
فقط توانستم یک چند دقیقهای در وبینار شرکت کنم. یکلحظه درمورد داستانک شنیدم و یک چالش. بسیار به نظرم ترغیبکننده آمد. باید درست و راستی درموردش بشنوم یا بخوانم.
داشتم فکر میکردم که وای امروز اصلا ننوشتهام که یکهو دیدم دارم مینویسم. این هم یکی از مزایای این گنج دستگیر، ٓگزارش نیک.
آخر اون هفته وقتی یهویی با غزل تصمیم گرفتیم اسم آنلاینشاپمون رو از «لارا» به «پارلا» تغییر بدیم، فکر میکردم تا اواسط هفته، لوگوی جدید رو میزنم و این بار رو از رو دوشم برمیدارم. اما متاسفانه الان آخر هفتس و من هنوز به نتیجه دلخواهم نرسیدم. و فکر میکنم که نمیرسم. چون قرار گذاشتیم فردا هر جور شده پیج رو بزنیم و بریم سراغ کارای بعدیش. همیشه اونطوری که تصور میکنیم پیش نمیره. اما فکر کنم همین الان بالاخره فهمیدم چیشد مسئله دیروز. البته باید بگم مطمئن هم نیستم که درست فهمیده باشم🤪. اما باید برای کارای گرافیکی زمان آزاد بیشتری داشته باشم. این شد که پنجشنبههام رو هم مث جمعههام کردم. البته اگه مث یکشنبههای قبلنم نشه. خلاصه امروز طراحی کردم و کمی هم شعر خوندم که بتونم با انرژیتر ادامه بدم.
کشش در تداوم برنامهی سلامتی، ورزش، مدیتیشن و کشش صبحگاهی.
جمع کردن لباسها برای شستن.
خاندن دوبارهی داستان “کارد زیر گلویم گذاشته بود” و داستان “یادداشتهای آدم زیادی”.
امیدوارم از داستان کوتاهم برآیم.
شنیدن درسی از طرحواره استحقاق.
شرکت در وبینار مدرسه نویسندگی.
عمو و عمهها برای شام مهمان بودند.
فرصت نشد مطلبی برای کانال تلگرام بگذارم.
https://t.me/armaghannevesht
۸ مرداد
گزارش ۷۹
⚫جمله آغازین از کنفسیوس منو یاد این بیت انداخت:
«رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود»
منم آهسته حرکت میکنم. اما گاهی از این آهستگی میترسم اگه بهش خو بگیرم و بشه درجازدن چی شایدم خطا جای دیگهای از من باشه نه در آهستگی.
⚫در مسیر گسترش سال واژم یعنی ارتباط
به دوستی شفیق و دیرینه پیشنهاد دادم حالا که کار و دغدغههای زندگی نمیذارن همو ببینیم بیا آخر هفتهای، یه کم زودتر روزمون رو شروع کنیم و صبحانه با هم باشیم. خلاصه اینطور شد که پنجشنبه دلچسبی رو آغازیدیم. و با هدیهای دوستداشتنی رفتم سر قرار.
⚫دوستم همیشه ناله نبودن وقت و شلوغ بودن رو داره. منم به جای گفتن این جمله کلیشهای که وقت رو باید خودمون بسازیم، این قسمت از «در حال و هوای جوانی» رو براش خوندم:
من از توی زندان یاد گرفتم که از چیزهای ناچیز زندگی لذت ببرم. شام خوردن وسیلهای شده تا ما بتوانیم مدتی با هم گفتگو کنیم. برقراری نوعی هماهنگی و رابطه فکری با دیگری برای من خیلی لذت دارد.
⚫این ملاقات نیروی دو چندانی به من داد.
با اینکه چهار و نیم صبح بیدار شدم و روز سبکی هم نداشتم اما خوشبختانه چندان کسل و از پاافتاده نشدم و از میگرن هم خبری نبود.
⚫کتاب وقتی زندگی ساز مخالف میزند دو فصلی خوندم تا برای سومین جلسه کتابخانی گروهم آماده بشم.
⚫از گوشیدن به فایلهای وبینار جا موندم. امروز فایل ۵۰۹ رو گوش دادم که خانم حقپرست از شعر گفتن. شناختم در مورد شعر داره یه کم بیشتر میشه سه عنصر شعری خیلی جالب بود.
«شعر بیان یک واقعیت آمیخته با عواطف، خیال و اندیشه شاعر است»👌
⚫خیال ساختنیه یا داشتنی؟🤔
⚫تمرین آزادنویسی این وبینار رو هم انجام دادم :
تهش این است که….
دو صفحه نوشتم.
⚫در گروهدرمانیها، معمولا از این مدل نوشتن استفاده میشه با عنوان جملات ناتمام برای بیرون کشیدن احساسات خفته. اینکه در یک بازه زمانی فقط روی یه عبارت تمرکز کنیم، برام جذاب بود. و تازگی داشت.👌🏻🙏🏻
⚫فایل کارگاه شعر رو دوباره گوش دادم. تمرین کردم. چند سطری نوشتم و در کانال نشر دادم.
https://t.me/fahimsaadat040
سالواژه : مدارا
با درد از خواب بیدار شدم. اما روزم را مثل قدیم با آزادنویسی شروع کردم. البته با لپتاپ. هنوز برایم کمی زمخت است. مثل نوشتن روی کاغذ در نمیآید. اما چارهای ندارم. هنوز درد دستم اجازه نوشتن روی کاغذ را به من نمیدهد. امیدم این بود که ته آزادنویسی برسم به چیزی برای تمرین استعاره. هرچند چیزی پیدا نکردم. به جایش یک دفعه دیدم دارم به چیزهای دیگر فکر میکنم. به اینکه فصل هجده را از زاویه دید دیگری بنویسم . آزادنویسیام که تمام شد همین کار را کردم. فصل هجده و نوزده را دوباره نوشتم و همین که تمامش کردم فرستادم برای پانیذ. فکر میکند شاید بهتر باشد روی انگیزه شخصیت بیشتر کار کنم. به نظرم حرفش حساب است. باید رویش کار کنم، اما گفتم میگذارمش برای فردا. باید با دستم مدارا کنم. همین قدر برای امروز کافی است. طولانی نشستن پای کار، درد دستم را بیشتر میکند.
عصر هم چند خطی با آن یکی دستم توی دفتر نوشتم. یک خرده زشت و بیریخت شد. برای همین تلاش کردم با برچسب و مهر خوشگلش کنم. بدک نشد. احتمالاً بشود با همینها یکی از باگهای کار را حل کرد. بعداً وقت ویرایش باید درستشان کنم.
هرکاری کردم حال خواندن نداشتم. همینطوری فرهنگ عامیانه فارسی را باز کردم و چند صفحهای خواندم. از کلمهی آن خوشم آمد. خیلی.
شب هرکاری کردم دیدم نمیشود نشستم پای کار . کمی روی انگیزه شخصیت کار کردم. الان دستم درد میکند اما خب ذهنم هم برای خوابیدن نیاز به خالی شدن داشت.
نیکروز قصهریزه
سه دهه کارمندی خواب صبحام را زایل کرده. اهل خانه شاکیاند بابت این زودبیداری هر روزه. صدای جیریقجیریق نایلونها اول صبح بدجور روی مخ است.
دخترک وسط هال روبهروی تلویزیون خوابش برده و با غیظ پتو را میکشد روی سرش تا شاید صداهای مزاحم دستپخت مادر را کمتر بشنود.
پسر اما اول صبح خوشاخلاق، عین کودکیاش.
صبحانهی دورهمی به راه است طبق روال هر روز.
بساط خورشت قیمه به پا میشود با لپههای آذرشهری و لیموهای عمانی خرید بابک. از عماد خریده به شرط تلخمزاج نبودن عمانیها و خوشمزگی لپهها.
آقا عماد روسفید میشود و قیمهها ذائقهپسند خانواده.
بشقابی تعارفی میبرم برای همسایهی مجاور که قرار است نینی از نوع گوگولیاش به دنیا بیاورد. خواهر ندارد. کاش بتوانم ذرهای خواهری کنم برایش.
عصر پنجشنبه «نویسندهساز» میزبان ماهان ابوترابی است و اینبار احسان شناسا هم معرف حضور همسفران میشود.
چالش رقابت داستانک است و اولیناش با موضوع «کوچه.»
دوستان تندتند تیتر داستانک پیشنهاد میدهند:
کوچهی خاطره، کوچهی بنبست، کوچهی همسایهها، کوچهی دیروز، کوچهی بینشان، کوچهی کودکی و..
تا چهاردهم مرداد باید داستانک «کوچه» را بنویسیم.هفت داستانک برتر انتخاب و داستانکنویسان منتخب در طی هفت روز سه داستانک خواهند نوشت. پایان روز هفتم داوران داستانکها را بررسی و بهترین داستانک ماه معرفی خواهد شد.
دمدمهای غروب داستانک «کوچهی بنبست» را مینویسم و شوتش میکنم توی تلنگر. این یکی برای دستگرمی بود تا ببینم چه ایدههایی میتواند داستانک سربهراهی ساز کند. کاش قلم یاری کند و فکر به ناکجا نرود.
شب سریال «مرد دوهزار چهره» را دورهم میبینیم. این روزها نقاب چهرهها زودبهزود عوض میشوند. مسعود شصتچی حکایت خیلی از چهرههای دوروبرمان است. شاید هریک از ما نوعی شصتچی درون داشته باشیم تا کجا کدام چهرهاش برایمان منفعت داشته باشد.
سعی میکنم تا قبل از نیمهشب گزارش نیک امروزم را هوا کنم.
۱۴۰۵/۵/۸
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
آن طفل یتیمم که
ز بس بیکَسَم، از باد،
دریوزه کنم گردش گهوارهی خود را
طالب عاملی
-از صبح تا ظهر را داستانپوردم و نوشتم و پاک کردم تا داستانکوتاهم را پایهگذاری کردم.
-شعرکی سرودم.
-نمایشنامه مرگ در میزند را برای بار دوم مرور کردم.
– بخشی از کتاب زنان بدون مردان از شهرنوش پارسیپور را خاندم.
شبخوش
—
۱. تا لنگِ ظهر، مهمانِ بالشم بودم.
۲. ناهار و صبحانهام شد میرزاقاسمیِ خوشمزه.
۳. در حال گوشدادن به مطالبِ گذشتهٔ کلاس بودم که نگاهم به شهرِ دوکایِ بهروز رشیدی خورد؛ چه زیبا تنهایمان در این دنیا را به کاغذی سفید تشبیه کرده بود.
۳. دیر به وبینارِ نویسندهساز رسیدم، ولی دستخالی بیرون نیامدم؛ ایدهای برای نوشتن یاد گرفتم.
۴. عصر هم مادر و مادربزرگ را به مسجد، برای مراسمِ ختمِ فامیلیِ دور رساندیم؛ در راه، خودمان را مهمانِ آبهویج و کیک کردیم.
۵. در خانهٔ مادربزرگ هم آشِ رشته منتظرمان بود؛ ما هم استقبال کردیم.
۶. بعد از بازی در پارک، اجازه دادیم که به خانه برگردیم.
یک جمله: پایت که از گلیمات درازتر شود دنیا گلیم بزرگتری به تو خواهد داد.
یک خاطره: یک شب در خانهی دانشجویی خواستیم شام بخوریم، دوستم از قبل لیوان آورده بود سر سفره، من دوباره لیوان آوردم. او گفت: «لیوانها رو برگردون.» منظورش این بود که لیوان هست، آنها را برگردان به آشپزخانه. من چه کردم؟ لیوانها را سر و ته کردم و گذاشتم روی سفره. در همین حد کودن. راستی خوب شد دوران دانشجویی را دارم، مثل دوران سربازی پسرهاست که از آن دو سال به قدر یک عمر خاطره بیرون میکشند.
یک آدم: فروشندهی بسیار خوشبرخورد یک مغازه که با وجود دهها مشتری که دورش جمع بودند، به هر فرد تازهوارد جداگانه خوشامد میگفت.
یک احساس: نگرانی.
یک فکر: اوضاع همیشه آنطور که میخواهی پیش نمیرود، اما این لزومن بد نیست.
یک کشف: وقتی هورمونهایت به هم ریخته است به موهایت دست نزن، یا بدتر میشود یا بهتر نمیشود.
یک سؤال: چه چیزی هست که اگر در موردش سختگیر نباشی جنبههای زیادی از زندگی یا روابطت بهبود مییابد؟
یک تصمیم: کنترل کامل توجه با تمام قوا.
یک تجربه: فروختن یک چیزی.
یک خنده: تعریف میکرد که همیشه مست بوده و سه چرخهای که با آن شیر میبرده چپ میکرده داخل جوی آب و آبی که پای درختها میرفته سفید میشده، اما صاحبکار هیچ نمیگفته چون حسابی گزک دست او داده بوده.
یک صدا: صدای پدر.
یک بو: عود نعناع.
یک مزه: دارچین.
یک شی: آبلیموگیر.
یک قدردانی: سقف مهربانی که بالای سر است.
یک امید: امید به تغییر در ازای حرکت دشواری که در پیش است.
یک آرزو: بالکنی که در ذهن دارم.
یک دلتنگی: دستپخت مادر.
یک شعر:
«نه شانهٔ مصلحت
نه مقراض تهدید
جعد آزادگی را
صاف نمیکند.»
-سعید عقیقی
یک پایان: الهی شکرت…
📝گزارش نیک۷۹:
سال واژه:فلفل سبز🌶
احساس میکنم این روزها بی خوابی بدجور به سرم زده و شب بیداری هایم نشان از جهانی شاعرانه میدهد که در آن سیر میکنم حتی برای فلفل سبز های پهن شده توی حیاط هم شعر میسازم حالا خوردنشان هم شانسی یکی تند یکی شیرین به مقدار آبی که خورده مربوط میشود هر یک سذنوشت متفاوتی دارن فلفل قرمز رنگ های نیک بخت خشک میشوند و فلفل سبز ها سهم بدن هر آدمی!ناهار جایتان سبز کبابی بر بدن زدیم از خوش یمنیِ امروز تعریف کنم حداقل رسیدن سفارش پاستیل های روغنیم بعد دو هفته؛ روی کاغذ کشیدمشون ردش به به نرمی کره صبحانه بودند با احتیاط در دست گرفتم جزییات دیگر امروز به خاطر نیست جز اینکه از بی خوابی زیاد نیمه شب های اخیر،حوالی ظهر خواب سنگینی مهمان تنم شد و حتی به سیمینار آقای کلانتری هم نرسیدم.قبل خواب یکم تست مطالعه و خلاصه نویسی کردم و دیالوگ های کلیدی عامه پسند را روی ورقه های کاغذ مربعی شکلی نوشتم و چسباندم به دیوار اتاق،نتیجه چالش نقاشی مجازی هم اعلام شد از سیزده نفر، به مقام نفر نهم رسیده بودم چه پیشرفت شکوه مندی!برای چالش امشب هم اسکیس شتر مرغ هم سر هم کردم!این روزها عجیب تند تند کارهای جدیدی انجام میدهم انگار که اتفاق غریب الوقوع در میان و یا زمان زیادی نمونده باشد راستش امیدوارم امشب با خواب سرجنگ نکنم.
هشتم مرداد۱۴٠۵
https://t.me/MaryamWriter_2
کلمهی سال: ترویج
نوشتن صفحات صبحگاهی:
نوشتن اول صبح هم عجیب است ها. آدمی که تازه از گور برخاسته مگر چه قدر حرف برای گفتن دارد؟
دیدن سریال مهمان:
دهنش سرویس. آخر هر قسمت کاری میکرد بروی بعدی. ضربه را محکمتر میزد. آره، شخصیتپردازی را خوب میتوان دید. فران. مرموز و ظالم و مظلوم. از داستانهایی که شخصیتهایش نه سیاهاند و نه سفید بیشتر خوشم میآید. گناهکاران بیگناه. ظالمان مظلوم. آدم مجموعهای از پارادوکسهاست.
با تراپعلی:
خب هفتهی سختی بود. پراضطراب و پر از غم. آخر هفتهها میریزد بیرون و میشود انقباضات ناگهانی عضلات، گریههای انفجاری، سرگیجهها. و خب با او که حرف میزنم تسکین میابم. امروز وضعیت نت خیلی بد بود، مجبور بودم وسط گریههایم، دکمهی توقف بزنم و از ایرانسل بروم همراه اول و بعد از اینکه دیدم خوب است بگویم عرررررر، بعد نت او خراب میشد و دوباره میماندم و دوباره عرررررر. زندگی در ایران یک کمدی سیاه است. قاراکمدی.
خاندن داستان کوتاه «صورت»:
داستانی بود دربارهی نمیدانم چه. موضوعات مختلفی را گفته بود و نمیدانستیم موضوع مرکزی چیست. لازم است بدانیم؟ ولی حقیقتن عشق و رابطه و درست نشان دادن این چه قدر داستان را جذاب میکند. تا نصفه ها خاب بودم تقریبن، اما تا رسید به کاری که دختربچه کرد خاب از سرم پرید.
نویسندهساز:
ماهان و احسان از چالش داستانک گفتند. فائزو خیلی دوست دارد. آمد توی گروه گفت و من هم بیشتر ذوق کردم. البته سعی میکنم خاطراتم را از کلمهی مسابقه بیرون بیاورم و همان چالش کلمهی خوبیست.
هاشم هم بود. هاشمگربه. استاد اولش خیلی مقاومت کرد، لابد فکر کرده بود میتواند، نتوانست و به هاشم حمله کرد و او را به دیوار چسباند و بیرحمانه او را بوسید و هاشم از دنیای گربهاونهاش خداحافظی کرد. نمیدانم چرا، دلم خاست به سیاق رمانهای نودهشتیا بنویسم.
گپی با خاهر و فرزندان:
خوشگل خالهاش میخاهد ناخنکاری یاد بگیرد و داشت ناخنهای من را ارزیابی میکرد. ننهش هم بود دیگر. کم به ما سر میزند چون مشغول است. مامان بودن خیلی سخت است.
خاندن «آناندا»:
ععی روزگار. این کتاب را جور دیگری دوست.
گپی با نصیرو و فائزو و احمدو:
از این گفتیم که آخر هفتهها علاوه بر غربازی، کمی هم از کارهای خوب هفته بگوییم. چون گزارش مینویسیم بهتر یادمان میآید. از این جمله خوشم آمد: «با اینکه این هفته خیلی حالم بد بود و داغان بودم ولی فلان کار را هم کردم.» حس رضایت میدهد.
دلم پاستایی میخاهد که مزهی انبه بدهد. به قول آناهیتا. انبه واقعن میوهی نابی است.
پناه، اجبار، انکار
گزارش نیک | ۱۴۰۵/۰۵/۰۸
یک روز در میان مینویسم؛ پنداری عقب میرانم.
یادت هست نخستین جلسهی نویسندگی خلاق؟ گفت: «فقط باش.» و تو هنوز هم هستی.
سالواژهام «پرسشگری» است.
امروز از پناه پرسیدم.
پناه، قاضی نیست.
فکر کن وقتی موشکها توی دریا میخورند، پناه به ماهیها نمیگوید: «نترس.»
شاید هماندم صدفی شود و ماهیِ کوچک را توی حبابش قایم کند.
من هم دلم میخواهد پناه شوم.
چندی چنین گذشت؛ از او اصرار و از من انکار. او برای اصرارش دلیل داشت، من برای ردّش ساکت بودم.
پس نوشتم تا انکارم اساسنامه داشته باشد.
با دلایلی متفاوت از نگاه او، به همان تصمیمی رسیدم که او به آن اصرار داشت.
حالا این تصمیم مالِ من است یا حاصلِ اجبار؟
امروز؛
کتاب / کنکور / عشق / ازدواج / نحل / داستانک / مهرنگار / تاب / وردپرس / حذف و نصب چند افزونه / ورود و عضویت هم پیامکی شد / شببهخیر
https://t.me/SedaghatiMh
گزارش نیک امروزم: مردهشور میوم و فیبروم را ببرد
یکسال بود مثلاً یائسه شده بودم. دوباره از سیزده فرودین به خاطر میوم و فیبرومی که دست از سرم برنمیدارد باز روز از نو و روزی از نو. برای همین امروز اصلاً حال و حوصلهی زیاد نداشتم و هدفمند کار نکردم.
داستان کوتاه پشت دود سیگار را که استاد کلانتری در سایتشان در جلد 5 داستان کوتاهها آورده بودند را در وبلاگ خودم هم منتشر کردم.
به ویس کارگاه فکریشه مدرسه سرزبان گوش دادم.
خوابیدم و استراحت کردم.
عصر رفتم وبینار نویسندهساز و متوجه شدم آقای ماهان ابوترابی و احسان شناسا چالش داستانکنویسی با موضوع کوچه برگزار کردند.
گربهی استاد را دیدم و باز خاطرهی تلخ کودکیام زنده شد. سوم ابتدایی با عموجان که آنروزها مجرد بود و با هم در یک خانه بودیم، گربهای نگهداری میکردیم. این گربه خیلی هم مبادی آداب بود و برای قضای حاجت بیرون تشریف میبرد. این گربه 6 تا بچه زاییده بود که خیلی هم خوشگل بودند. من حاضر بودم خودم گشنه بمانم اما این بچهگربهها نه. یک شب مهمان داشتیم. سروصدای این بچهگربهها هم بدجور میآمد. اما دوست نداشتم بروم زیرزمین ببینم چه خبر است. بعد از رفتن مهمانها. من رفتم زیرزمین و دیدن تکه پاره شدن بچهگربهها همان و جیغ زدن و گریهکردن همان. از آنروز من نگهداشتن حیوان خانگی را به فراموشی سپردم.
https://t.me/bidemajnoon9
1405.5.8
قهرمانی
#گزارش_نیک
سالواژهام: تحرک و پویایی
_ سرکار.
_ ناهار.
_ آزادنویسی.
_ نویسندهساز.
_ اشعار شاملو و باباچاهی رو خوندم.
از بیشتر اشعار باباچاهی خوشم نمیاد.
_ یه ۲۵ صفحهای از کتاب تفکر زائد رو خوندم.
_ کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟ رو خوندم.
_ فیلم الیاس محصول سال ۲۰۲۴ رو دیدم.
آراد امروز از خدا میپرسید. میگفت خدا زن یا مرد؟ گفتم: نمیدونم.
گفت: مطمئنم که خدا زنه چون خیلی مهربونه.
پرسید: خدا فوتبالش خوبه؟ گفتم: اره
گفت: اگه من باهاش بازی کنم، من برنده میشم یا خدا؟
گفتم : معلومه دیگه تو.
گفت : اره من برنده میشم، چون اون مهربونه کاری میکنه که بهم ببازه.
اگر بگویم تمام امروز صرف تمرین کارگاه شد، اغراق نکردهام. به قدری عاشق قهرمانم و دنیایش شدم که نتوانستم به سادگی دل بکنم. البته میدانم، نباید عاشق ایدهام بشوم. اما چه کنم؟ شدم.
ساعات اولیه درگیر رازهای داستانم شدم. بگذارید همین ابتدا بگویم، در این داستان قرار است به مخاطب اعتماد کنم. دو راز اصلی از داستان بیرون کشیدم. برای هر راز سه نشانه وضع کردم و به همین شیوه، نقشهی راز داستانم را کشیدم.
بعد از آن واردِ وادیِ سختِ اجرا شدم. آه چه بیمارگونه و لذتبخش. کوشیدم زبان و لحن روایام را در بیاورم. در این داستان حسابی از حاشیهی امنم بیرون پریدم. امیدوارم فردا استاد نگوید این چه دریوریایست؟
اگرچه امروز حسابی لذت بردم حتی اگر فردا گاز نصیبم شود. تنها چند صفحهای از مناجاتهای خواجه عبدالله انصاری خواندم.
«همگان در فراق میسوزند،
و محب در دیدار!
چون دوست دیدهور گشت،
محب را با صبر و قرار چه کار؟!»
ـ از کشفالاسرار
تمرین استعاره آن گوشه از میزم دارد خاک میخورد. فردا به سراغش خواهم رفت.
گزارش میگ میگ
۱. صبح سختش بود، بلند شود و براند سمت خانه، از طرفی در و دیوار اتاق او را میخورد.
بلند شد و وسایل را برداشت و پشت سرش را جارو زد و به راه افتاد.
۲. رسید خانه و نگران فرمان زدن ماشین بود. داد ببرن تعمیرگاه و فهمید لاستیکهایش باد اضافی دارند.
۳. ظهر دمپخت و بادمجان خورد و چسبید.
۴. خوابش نبرد و وبینار استاد کلانتری را بود و از چالش داستانک ذوق زده شد.
۵. کمی از نمایشنامه ستاره دنبالهدار را خواند.
۶. با مادر و خواهر رفت لوازم تحریر فروشی و خرید درمانی کرد.
۷. با بچههای تخصصی از کارهای کرده و نکرده هفته گذشته حرف زدند.
۸. نگارش یادداشت هنوز باقیست.
سالواژهام «عمق نگاه» است؛ عمقی که انگار با بالا رفتن سن، برای دیدنش به ابزاری به نام عینک هم نیاز پیدا میکنیم. جایی خواندم شاید پیر شویم و چشمهایمان کمسو شود، اما برای شناخت آدمهای بدجنس، چشم هنوز خوب میبیند.
گزارش نیکِ دوستان را خواندم و در وبینارهای ماهان، احسان و استاد شرکت کردم. مسابقه داستانک «کوچه» انگیزه خوبی برای نوشتن در من ایجاد کرد. کتاب «پنداشته» استاد کلانتری را هم خواندم؛ واقعاً مصداق «آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم» بود. از گزینگویههایش لذت زیادی بردم و چندتایی را یادداشت کردم.
«از نشانههای تباهی یک روز، نشنیدن موسیقی کلاسیک است.»
داروها با همان تلخی همیشگی، معدهام را گیج میکنند. نمره امروز من ۷ است. شنیدنی جالب امروز هم گفتوگوی یک راننده اسنپ با همسرش بود؛ با اصرار میگفت فقط رونِ مرغ دوست دارد و همان را میخرد. انگار آمار مردهای طرفدار رونِ مرغ کم هم نیست!
سالواژه: تخصص
نمرهروز: شش
-کلاسِ آنلاین از نه صبح تا یک ظهر.
– رفتم بیرون، به سوی کافه، البته، بیشتر به قصد پیادهروی تا قهوه. قهوهام را که گرفتم نشستم به مطالعهی نثر اسماعیل خویی، اما، تنها، به خواندن بسنده نکردم، کمی هم، از بخش مورد علاقهام، رونویسی کردم، که بخشی از آن را برایتان میگذارم:
«هر واژه، در هر زبان، در هر زمان، سه گونه معنا، یا سه سطح از معنا، دارد: نخست، معنای جهانیی آن، یعنی معنای آن از آنجا وتا آنجا که پارهای از جهان را در آئینه خود، یعنی در اندیشه انسان، دارد. دوم، معنای بومیی آن، یعنی معنای جهانیی آن با هالههائی از خیالها و عاطفهها و برداشتهای مردمی ویژه در گسترهای مرزدار از سنتها و ارزشها و … یعنی در گستره فرهنگی ویژه و، سوم، معنای شخصیی آن، یعنی معنای بومیی آن با هالههائی از خیالها و عاطفهها و برداشتهای فردی ویژه در گسترهای مرزدار از یک فرهنگ.»
-پس از رونویسی و تمام شدن قهوه، به خانه، پیاده، و، از مسیری دورتر، بازگشتم.
– رسیدم خانه و لباسها را عوض کردم و نشستم پای نویسندهساز. استاد بود و، ماهان و احسان، و البته، هاشم. هاشم را که دیدم دلم خواست هاشمی میداشتم تا صدایش کنم، کامبیز.
-پس از نویسندهساز، تند و بیوقفه هزارکلمهام را، البته نه با خط تیره، نوشتم.
-فیلم « Hit Man » را، برای بار دوم، تماشا کردم.
-امیدوارم فردا بهتر از امروز باشم.
داستانکوتاهای لحن:
از ایامِ بچهگی چیزی بر خوردم داستانِ لحنِ گپ زدنم بود چرا اینو گفتم بیااِم به شما روشن کنم به بچهگی بپردازِم
وقتِکه بچه بودم همهجا میرفتم طرزِ گپ زدنمو کسی نمیفهمید مثلن بجاایکه بگم ماما فدا میگفتم:
ماما گدا!…
یک روز بچه بودم ماما ام یک دفعه بعد از سالها از پهلو چپ بیدار شده بود
یادِ از خاهرِخو کرده بود
تهای سرا بودم بزی میکردم که یک دفعه در سرا به اینکه باز بود در زده شد که دیدم ماما گدا منه بمهگفت برو مودرِخو صدا کن منِه بنده به صدا بلند گفتم:
– مودر ررررر ماما گدا آمَده
– مودرم گفت بگو
– خدابده چیزی ندارِم
– دوباره ماما گدا مه گفت
– ببین دوباره صداکن
– مودرررررر ماما گدا آمَده
– آخر ماماگدا مه گفت
– برو دمِ در خونه خو بگو به مودر خو دم در بیا
– منِه بنده از دم در سرا رفتم دم در دلیز گفتم:
– مودر ، ننه، مامانی، دادا اینها اسمها خانمهاای بابا منه نام خدا ماشالله بزنم به تخته چهارتا خانوم یا عیال یا زن داشت بابام و اینها پروداکسِ صدا زدنِ خانمها بابام بود
که ما بچهها باید میگفتِم!
ایداشتم یکی یکی داد میزدم برینا میگفتم ولی کوه گوشِشنوا …
همه میگفتند برو بگو خدا بده……..
تاایکه خانوم دوم بابام گفت: خدیجه برو ببین دمِ در کیه دخترِ تو داره یک لنکه میکه بیااِم نگاه کنِم….
مودرم به ناز و عشوه دمِ در رفت وبا حساب خراب بمه گفت:
– ازدستِ تو دختر مه کوه چکار کنم دگه…
– مودرم که دید از لای پرده دم سرا یک کله بَدره نگاه کنه و با لبخندِ شدید عمیق و مودرم عادت داشت وقتی میخندید تنیش میلرزید
– با تنِهلرزان خوشسرور لبِخو گفت:
بُرار توایییی!…
– ها منم ای دخترِ تو آبرو بمه نذاشته و اینو با لبخندِ خیلی شدید که حتی اشک مانند شده بود
چشاش میگفت؛
خو برِم از دِگونها قصه کنم!
– داخلِ خونه ای ما همش نون خوشکه به نمکی میفروختن.
و پولِ او ره بما بچهها چپس و پوفک میخریدن.
– مه که عادت داشتم که ببرم نون خشکهها بدم به نمکی پول گیرم
– یک روز نمکی اومد و داد زد نون خشکههه آهنگونه دیکضرفِ خراب لیلون و یا هرچه دارید میخرم
– طبقِ عادت رفتم پشِ مودرم گفتم!
– که نمکی اومده
– مودرم گفت ندارِم چیزی برو امروز نونخشکه نشده
– برادرم تیپ و تلویزیون درست میکرد
و ماهواره حدودن ۲۲ سالش بود و مجرد
پوش هاای تیپ که بکار نداشت مینداخت داخلِ یک کنج سرا و تهای سرا ما از یک دنک زیاد تر بود اینقدر بزرگ بود که مهم به بزی نمیرفتم کوچه داخلِ سرا بزی میکردم!
– وقتی دیدم مودرم بمه نونخشکه نداد
مهم رفتم یکی از پوشهها برداشتم و فروختم
– لیسک تازه آمده بود داخلِ دکونها و بچهها میخریدن
– تاایکه یکی از بچهها داد میزد آههه دکون تازه باز شده یکروپیه دوتا لیسک میده
– مهم ای یکروپیه رفتم لیسک بخرم و نمیفهمیدم لیسک چیه وقتِ رفتم دکوندار گفت؛ لیسک دو روپیه شده
برش گفتم ماما شماکه دوتا یکروپیه میدادید و ناله و زاری اینقدر کردم که نگو و تا دکون دار بفهموندم چه میخام پدر مه در آورد هردم میگفت:
– دوباره بگو چه میخاهی بخری
– مهم میگفتم لیسک مام
– اهه چه گفتی
– لیسک میخام
– هاااااا لیسک
و دلم کباب شد
لیسک نخوردم اما وقتِ که خونه رفتم مادرم لیسکی بمه داد تا عمر باشه یادم نمیره
– اول گفت:
– تو پوش تیپه ورداشتی؟
– گفتم بلی
– گفت کجا کردی
– گفتم فروختم به نمکی اَنِه پولیو
– آهااا بیا خونه کار دارم
– مهم با کمال گفتم انِه آمدم
منظورم اتاقه
– بعد دیدم تنوِ که داخلِ چاه بود دستاش آورد خونه از اوبرم خانمِ دوم بابام گفت:
– ایرو بزن اگه نزنی فردا روز هر غلتی میکنه سروتو داخلِ جمع بالا میکنه
– دره مودرم بست بزن که نمیزنی سیهکبود شده بودم تمام تنم میلرزید تاایکه ته خو ایشک کرده بودم
– بعد دیدم خانومِ دوم بابام گفت:
– خوبه دیدم که صدیقه پوش تیپه برداشته اگه نه فردا روز معلوم نبود چهمیشد
– و هرجا میرفتم بمه میخندیدن و مهم پشِ خو فک میکردم!
– همه چری میخندن، کجا مه جالبه اههه میخندن تاایکه ناسندِ از کوچه آمدم خونه دیدم مودرامه بهم میگن میخندن
– یکیگفت:
– ای همسایه خوجهای ما آمده پشِ نثاراحمد گفته دخترِ تو او صدیقه:
– یک ساعت پشم گپ میزد نمیفهمیدم چهمیگفت و به سختی فهمیدم لیسک میخاست مهم چو بچهها خیلی به دکون مه میریختن و اونا جمعکنم لیسکه دو روپیه کرده بودم اگه به دختر شما میدادم؛ همه پس آویز به دکون مه میشدند مهم ندادم
– و همیته که روز ها میگذشت همه جا میگفتند ای گپ زده نمِه تونه
– و مهم چو دوست ندِشتم همش با خو بزی میکردم
– تا ایکه درس یاد گرفتم
– همش روای کاغذ سپید نویسمیکردم
– تاایکه بزرگ شدم و فهمیدم سرِ زبانم میگیره
ادامه داستان صفحه بعد!
خوب برِم ادامه
– با خو شروع به تمرین کردم و یاد گرفتم چهجوری گپزنم!
– تاایکه یک روز خاهرم با سه دخترِ خو آمد مهمونی خونهما و گوشی بابام خونه مونده بود یادِش رفته بود ببره به دکون و چند دفه زنگ اومد آخر خانومِ کوچک گفت:
صدیقه جواب بدِه
– مهم جواب دادم گفتم بلی:
– گفت بابا تو خونهیه؛
گفتم
– نه
– گفت کسی خونه است ما بانکادارِم
– مهم آدرس خونه دادم خونه ما کنارِ یک گالبزرگ بود و کنارِ گال تا به آخر ۱۰تا صندوقبرق بزرگ با پایه بود
هرچه گفتم اینجا خونه مانه نفهمید و نیومد
– گوشی قطع کردم یک دفعه خاهرم با لحنِ تند گفت:
– ای اشته گپ زدنه چقدر ناز و کرشمه گپ میزنی طرف فِک کنه هور بهشتی هست پشتِ گوشی فردا روز مزاحِم تو مِشه
– مهم۱۳ ده سالم بیشتر نبود
– درجا ( خدا) مه دوستداشت و خانومِ کوچک بابام گفت:
– چره حساب خو خراب میکنی ایهمیشه همیته گپ میزنه و مودر مهام تائید کرد!
– تاایکه نمزاد دار شدم!
– یک روز نمزادم گفت:
– برار مه میخاد با تو گپزنه گپ میزنی
– گفتم بلی
– گوشی دستم بود و هردو برار ایران بودن
– گفت الو
– گفتم بلی
– سلام خوبی عزیزم سلامتی مامان بابات خوبه خودت خوبی
– مهام گفتم
– بلی خوبم شما خوبید خانوم دخترا شما خوبه
حالشما خوبه چهخبر
– دیدم گوشی اوکیه اما کسی گپ نمیزنه
– هرچه بلی بلی کردم کسی نبود مهم قطع کردم
– چند روز که گذشت دیدم با خاهر خو گپزنه و میگه برآرمه صدا صدیقه بشنوه کافیه عجب لحنِداره
و سهشنبه وبینار داشتم استاد ام گفت عجب لحنِ داره و مهم همودم بهای یاد مه آمد ازی داستان تعریف از خو نباشه آهههه
– یک روز ماما کوچکم نتاش روشن بود
– مهام زنگ زدم
– ماما مه بمه میگه تو و زن مه هیچ وقت بزرگ نمیشِن خدی لهجهها خو اوزیااااا
لینککانالم
https://t.me/sadegaalezadai
گزارش نیک “1405/5/8″ مردادماه. روز پنجشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب ” کتسبی بزرگ” از اسکات فیتزجرالد را خاندم. بلاخره تمام شد.
کلمهبرداری از همین کتاب انجام دادم.
ظهر زمانی خابیدم.
نویسندهساز شرکت کردم در خاب و بیداری.
بخشی از داستان کوتاه کارگاه داستان ۶ نوشتم. البته نمیدانم روش شروع من درسته یا نه. حالا فردا معلوم میشود.
زمانی با خاهرم از سرزمین تبریز صحبت کردم.
یادداشتی در کانالم هوا کردم.
https://t.me/speechoff
همچنان سورهالغراب میخوانم. تا به حال از خواندن چیزی که نمیفهممش اینقدر لذت نبرده بودم. اکثر جملهها را چندین و چند بار میخوانم. بلند، آرام، خیلی آرام، خیلی بلند. گاهی میگذارمش کنار و فقط به یک جمله میخندم. بلند میشوم بروم جلوی آینه تا پیام زنی که نمیدانم زن تراب است یا یونس یا کلاغ را بخوانم. خوش میگذرد.
نوشته« کوه ق» و من هی میخوانم کوه قْ. حتی قِ هم نه. قْ. اصلا هم به ذهنم نمیرسد که این ق لعنتی قاف است.
کلاغ معروفی میگوید برف برف، زاغ محمودی میگوید کاغ کاغ و کلاغ آلن پو میگوید دیگر هرگز. میخواهم از بچهای که هیچکس یادش نداده ببعی میگوید بع.بع و گاوه میگوید ماما بپرسم بنظرش کلاغ چه میگوید. کلاغهای کاج خشک بیرون پنجرهام چه میگویند؟ کلاغهای گردهمایی صبحانه روی تیربرق سر کوچه چه میگویند؟
« دلچرکین» را سر هم نوشته و میخوانم دلچر کین. انگار که اسم یک کنت انگلیسی باشد یا اسم یک کین انگليسی.
توی خانه راه میروم و غارغار میکنم. با غ. مامان میگوید آن موقع که کتاب کلاغی نخوانده بودی، به همه چیز نوک میزدی. خدا از حالا به بعد را بخیر کند.
پیری سخت است.
به مادرم نگاه میکنم مثل سابق نیست. کهولت مشهود شده و من غمگینتر از همیشه هستم.
خودم هم به خاطر وضعیت جسمی نمیتوانم کمک زیادی به او بکنم.
پیری سخت است.
فردا به خانه برمیگردم. به این دلیل سعی کردم خاطراتی که لبخند بر لبهایش بنشاند بگویم.
خیلی خندید و خندیدم.
یک دسته سبزی گرفتم مادرم میگوید چهار ساعت منو و خودت سبزی پاک کردیم. تایم گرفتم درست چهار ساعت شد.
شنیدن تایم از زبان مادرم برام جالب است.
بازگوشی دست من دید همینطور صحبت میکند.
به او گفتم شکایت تو را به آقای کلانتری میکنم که نمیگذاری گزارش بنویسم.
کلی خندید و خنده او برایم دلنشین است.
جهشهای ژنتیکی حلزون را میپسندم. البته مادر طبیعت حکم میکند ژنهای جهشیافتهای که قدرت بقا ندارند، محکوم به فنایند. امیدوارم حلزون امروز برای زیستن مشکل اساسی نداشته باشد. عمرش دراز باد.
1- سر صبح خودم را مهمان موسیقی It’s Foggy Today کردم. البته امروز فاگی (مهگرفته) نبود. فاکی هم نبود. روز خوبی بود.
2- هنوز درگیر رزومهبازیم.
3- مدیرم ناهار مهمانمان کرد. زیاد بودیم سر کار. جای نبودهها خالی.
4- از خواندن فراخوان مسابقهی داستانکنویسی بسیار ذوقزده شدم. چقدر خلاقانه و دوستداشتنی شده برنامههای مدرسه. انگار همهی زنگها ورزش باشد. طرح استاد برای کارگاه داستان کوتاه 6 را هم خیلی خوشم آمد. بودن و قلم زدن در مدرسه، انگیزه میدهد به نوشتنم.
5- وبینار نویسندهساز را هم شرکت کردم. سراسر لذت بود. از ماهان جان ابوترابی و احسان شناسا یاد گرفتم. خیلی اتفاقی احسان جان داستان آینهی شکسته اثر صادق هدایت را معرفی کرد. موضوع داستان را که گفت، در مجتمع و کوچهی ما عروسی شد؛چون داستان مذکور هممضمون با داستان خودم در کارگاه بود. داستان را یابیدم که بخوانم و از قلم هدایت الهام بگیرم.
6- با کوچه چند ترکیب نوشتم که شاید از یکی دوتایشان چیزکی سبز کند.
7- روز دوم و کمی از روز سوم داستان کارگاه را نوشتم. اسم داستان فعلا پیرمردهای جوان است.
8- یک مورد عجیب: این روزها در صفحهی گزارش نیک بیشتر و رهاتر از دفترم مینویسم. هیچ وقت گمان نمیبردم به نوشتن گزارش نیک اینقدر مشتاق باشم.
9- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
سال واژهام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰
🌟امروز روز گردگیری گلخانهام نبود، روز مهمانی دادن و مهمانی رفتن هم نبود.
🌟امروز سریال (sugar) فصل دوم را تا آخر دیدم.
🌟امروز بعد از مدتهای طولانی به شهر رفتم البته با همسرم و شام ساندویچ خریدیم که خیلی هوس کرده بودم.
🌟برگشتیم و در خانه ساندویچهایمان را خوردیم.
🌟فیلم قطار را هم داریم میبینیم.
🌟امروز مطالبی که استاد کلانتری راجع به چگونگی شکل دادن به کانال شخصی نوشته بود را خواندم.
🌟امروز بیشتر درازکش بودم.
🌟امروز حوصله ام بی طاقت بود و هی تاب میخورد.
🌟امروز صفحات صبحگاهی نوشتم خیلی دلچسب بود چون با بخشی از بدنم حرف زدم که بسیار ایراد به آن میبستم و البته هنوز هم ته ذهنم میبندم اما قرار شد دوستش داشته باشم.
امروز با پدرم حرف زدم، در صفحات صبحگاهی از او خواستم با نشانهها با من حرف بزند.
🌟امروز بسیار خستهام و خوابم میآید،پس سخن را کوتاه میکنم و میروم برای خواب عمیق.
سالواژهام: نظم
از کتاب این راهش نیست خواندم و سوالهای پایانی فصل سوم را جواب دادم. و فصل چهار را شروع کردم. دربارهی اهمیت داشتن آدمهاییست که میشناسیم.
درس خواندم. معاینات شکم و پوست و بیماریهای روانی.
بخش دوم داستانکوتاهم را نوشتم. و سعی کردم کمی مثل شخصیتم زندگی کنم. اما فعلا شخصیتی نیست که بخواهم مثل او باشم.
وبینار نویسندهساز را بودم که از داستانک گفته شد. نت خیلی بد بود اما تاحدی که فهمیدم داستانکی دربارهی کوچه باید بنویسیم.
پوسترهای دیوار کنار تختم را بیشتر کردم.
یک تسک از دولینگو انجام دادم.
سردرد داشتم بیشتر روز. پس همین فعلا. شبتون بخیر.
امتیاز: ۷
بین پیادهروی، خوردن قهوه، جایی نشستن و کتاب خوندن، فیلم دیدن و کار تخصصی مونده بودم. هیچکدوم حالم رو بهتر نمیکرد. ادامهی فکر کردن به کار بعدی هم انتخاب آخر بود. فکر کردم که هیجان پیادهروی در شب بیشتره، ورود به دنیای ناشناختهها.
در خونه رو بستم. برگشتم به نور ماه تکهتکه شده از لابلای ابرها نگاه کردم. درختی برگاش رو برام تکون داد. راه افتادم بی هیچ برنامهای. کوچه خلوتتر از روزهای قبل نبود.
در راه، تمام فکرم این بود که رفتن به پیادهروی قبلا راحتتر بوده برام. انگیزه و برنامه داشتم. اما الان چی. حتی نفس کشیدن هم بهانه میخواد.
بعد از مصرف چند لیتر هوای آزادبه خونه برگشتم برای راند جدید مبارزه.
آزادنویسی.
از زبان
خسته شدم. از
ناتوانیم در زبان. میخاهم
اینطور بنویسم. هر سطر یک
کلمه بیشتر. بعدش یک کلمه کمتر.
بیشتر از قبل تنوعطلب شدهام. میخاستم موهایم
را شبرنگ کنم و ستارههایی کوچک و زرد
رویش. ضخاک بیلاخ نشان داد. پس کوتاهی مو. شکلی
متفاوت از همیشه. تراشیدن دو طرف. خیلی از نویسندهها زبانورز
هستند
اما کمتر کسی با شکل متن کاری کرده. کمتر کسی چنین میشناسم.
سینههایم را بیشتر میدوستدارم با تیشرتی گشاد و بدون سوتین. نمیخاهم هر روز
برای کانال نامه بنویسم. گزارش را میفرستم. همین الان هم ساغر در همهجا هست.
در آزادنویسی. در اسکیس. در گزارش نیک. در گزارش دیروز نوشته بودم امروز فلان شکل مینویسم.
که ننوشتم. از پیشبینیپذیری بیزارم. تخمِ ضحاک رندوم گفت فال حافظ بگیریم. با لحنی مسخره و
آبروبر خاندم. کات به کلوز آپ حافظ. روزگفتار گرفتم. از مونونوکه. از ملال. از ساغر. از تنوعطلبیم.
از رابطهی ملال و تنوعطلبی. کورونوسم مرده. تو کایروس دارم ذوب میشوم. تریاکفروش صدام کرد. یواشکی نگاهم کرد.
یک تریاک توی جیبم کرد. چرا اوسکلونتر این سمفونی را تا به حال پخش نکرده است؟ راستی مگر قرار
نبود از جایی به بعد کلمات را کم کنم؟ نمیکنم. هشتگ پیشبینیپذیر نباشیم. مدتی رندوم در خانه قبل از هر
حرفی هشتگ میگذارم. برای خانواده قابل تحملتر است تا بیان کردن کلماتی بدون ارتباط. خاستم تخم ضحاک را بیازارم اما مگر
میتوان شیطان را آزرد؟ تحقیقات میدانی کردم. بخشی از مردمشناسیم را با تلگرام انجام میدهم. بعضی از گروهها اینقدر کیثافت است به
خاطر مردمشناسی هم تویشان نمیمانم. این بار سر زدم به کانال جاکشی. در معرفی معمولن داستان خودشان را هم میگفتند. برای همین از
هر کانال دیگری مفیدتر بود. دور شدن از خود در ملال مساوی است با دویدن تو استخر. دوتا جا هست خیلی میدوستمشان.
یکی تیمارستانی آلمانی آخرهای قرن نوزدهم. دیگری برج ساعت لندن. در اصل تاب دادن پاهایم از عقربههایش. گزارش نیک بهانهای
است تا بعضی روزها جدا از یادداشت چیز دیگری هم بنویسم. به همین دلیل برایم مهم نیست از اعمال
نیکم بنویسم یا هر چیز دیگر. کلمات را کم میکنم با اینکه گفتم نمیکنم. هشتگ پیشبینیپذیری را بگاییم.
نمیدانم چرا گاییدن، صرفن میدوستم بیادب باشم. شعری از فروغ خاندم. اسکرینش را برای شیوا فرستادم. خاندم
تا فقط معنایم را از دست ندهم. مدام میکوشم کم کنم روزهایی که فقط معنا را
حفظ میکنم. گزارش نیک را در طول روز مینویسم. مدام شماردن جملات که به اندازه
کم و زیاد شده باشد. گزارش نیکها را نمیخانم. فقط بالا پایین میکنم برای دیدن
نامها. هر کار میکنم حرف دقیقن در همان کلمهای که باید تمام نمیشود.بیشتر
است. نفرین ابدی بر خانندگان این متنها. یا با سیزدهتا تمام میشوی یا.
لنعت خدا بر این شیوهای که نوشتم. خدا آدم را که نمیکشد.
به این روز میاندازد. نوشتن از فرآیند نوشتن را دوست میدارم نقطه
کانال: https://t.me/hphp137
سالواژه: ویلویلی
-یادم نمیآید کوکوی فوقالعادهای پخته باشم. ظاهرشان رغبتبرانگیز نیست اما چون مزه قابل قبول یا قابل تحمل است، بقیه میخورند و تشکر هم میکنند. اما هیچوقت ایول نداشتهام. مامان گفت احتمالن وا میروند چون نمک نمیزنم. از وقتی مامان فشار خون گرفت و با نمکیها های میشد، هر چیزی را بینمک درست میکنم. یا کمنمک. توجیهمان این است که سر سفره نمکپاش هست و هر کسی که بخاهد میتواند بانمکتر بخورد. این دستور پخت در مورد خیلی چیزها جواب داد اما در مورد کوکو، گویا نه. قبلتر از این، بهم میگفت که روغن را داغ نمیکنی و شعله را زیادی کم میکنی. حالا امروز به هیچ خطایی بهانه ندادم تا ببینم چه کوکویی از روغن درمیآید. مواد برای یک نفر. اما احتمالن زیاد هم میآید. چون زیاد برداشتم. نمک و زردچوبه را به مقدار فراوان استفاده کردم. ماهیتابهی کوچکم را پرروغن گذاشتم سر شعلهی زیاد. صبر کردم تا داغ شود. بعد آب کوکو را گرفتم و قدری شعله را کمکردم. گذاشتم توی تابه. دانه دانه. نه چسبیدند و نه وا رفتند. خوشکلِ خوشکل. آرد هم لازمش نشد. حق با مامان بود. رازش نمک بود احتمالن. خیلی خوب درآمد. اما وقتی رفتم برنج بشویم، قدری حواسم پرت شد و بهجز درشتترین کوکو که از قبل برداشته بودم، باقیشان یکورشان روبه سوختگی رفت. نه آنقدری که قابل خوردن نباشد. هرچند دلم میخاست این یکی پرفکت دربیاید اما عیبی ندارد. راضیام.
-چند روزی است که جوجو مریض شده. اما دقیقن ملتفت نشده بودیم. بیشتر میرفت و کف قفس مینشست. احتمال میدادیم به خاطر عادتهای جدیدش باشد یا مصاحبت با توپش یا هرچی. دیشب اما همه نگران شدیم. من، وقتی دیدم پرندهی ملوس و مظلومم حتا موقع خاب کجکی روی قفس نشسته. انگار روی پاهایش بند نبود. صبح بردند نشانش دادند و برایش قطرهای خریدند. سرحالتر شد و حالش بهتر است. چند باری هم زنگ زدند به من و احوالش را پرسیدند. کمتر نشست کف قفس اما حالا که شب شده باز هم رفته پایین. یعنی باد کولر اذیتش میکند؟ این کفنشینیاش مرا یاد فیلم «یک بوس کوچولو» میاندازد. وقتی که زنی قفس و قناری مردهی داخلش را که دقیق نمیدانم مال کی بود، پیش نویسندهی همسایه گذاشت و رفت. دوست نویسنده که ناغافل آمده بود پیشش، ازش پرسید که قناریاش مرده؟ و نویسنده جواب داده بود نه، پشتش درد میکند و برای همین کف قفس دراز کشیده. روز بعد قناری زنده شد. گاهی میروم سر میزنم تا ببینم جوجوی من کف قفس زنده هست یا نه.
-امروز رفتم خانهی آرزوها. آرزو و دخترهایش هر سه خوشکلاسیون کرده بودند. دخترهایش لباسهای ساحلی رنگارنگی پوشیده بودند. وقتی گفتم شبیه پرنسس لباس پوشیدهاید، گفتند مادرمان هم همینطور. آرزو را که دیدم یک لباس آبی، یقهمربع بلند پوشیده بود که آستینهای بندی داشت. یک آبی خوشرنگ با جینگولپینگولهای فکر کنم سفید-مشکی رویش. موهایش کوتاه و عسلیست. آرزو برایم حس فیلمهای ایرانی قدیمی را دارد. توی منچ باز هم شانس نداشتم. چه مسخره. آنها هم اصلن شعور واگذاری بُرد به مهمان نداشتند. هرچند خودم هم این شعور را ندارم. دوستم برندهی بازی شد. حتا خیلی سخت ۶ آوردم. چه مسخره. شانس دوباره کی یارم میشود؟
-نوشتم. هم آزاد و هم تلاشی برای خلق شعر. یک چیزهایی هم شکل گرفت. اما فعلن حوصلهی اصلاحشان را ندارم. می گذارمش برای بعد. تا الآن خیلی از کارهایم را انجام ندادهام. نه رونویسی، نه درس، نه خاندن داستان کوتاه و شعر و نه چیزهای دیگر. خابم هم میآید کمی.
https://t.me/havirism
امروزم چگونه بود؟
اگر منفیها را از مثبتها کم کنیم و به آن چاشنی خوشبینی اضافه کنیم نتیجه میشود امروز مثبت بود. حالا این مثبتها چه بود؟
ناتنی را خواندم برگههای آخر را میچشم او نفسهای آخر را میکشد.
وبینار را بودم کوله باری از کیف و شوق بود.
همراه استاد کلانتری آقای ابوترابی و آقای شناسا و دوستان مدرسه و مهمان افتخاری هاشم جان.
چالشی مطرح شد تحت عنوان داستانک. همان بچه داستان یا داستان انگشتی یا مینی داستان یا داستان کوچولو یا داستان برق آسا یا هرچه که قالبی برای داستان باشد که در پی یک کشف غیر منتظره و در چند خط نوشته شده باشد و این کشف میتواند همراه با غافلگیری و ایجاد شوک باشد و یا منجر به درک موقعیتی تامل برانگیز شود.
مهمانی ناگهانی آمد. برایش شیرینی فوری درست کردم. آنقدر فوری که ماهیتابه خشم گرفت و انگشتم را گاز گرفت. دستم رنجید و سرخ شد. اما وقتی مهمان از خوردن شیرینی با چای لذت برد انگشتم خوشش آمدو کمی آرام شد. خلاصه که بله امروزمان اینگونه شد.
https://t.me/maryamebrahimi21
از وبینار نویسندهساز:
ماهان ابوترابی و احسان شناسا هم در اجرای وبینار امروز سهیم بودند. به فراخان چالش «داستانکنویس ماه» پرداختیم. برای ورود به این چالش باید داستانکی با موضوع «کوچه» بنویسید. جزییات چالش را در کانال مدرسه نویسندگی بخانید.
از پرسشگاه:
در کدام حالت نویساترم؟
نیمی از من نویساتر است از دیگر نیمهام.
نیمِ نانویسا را چگونه وادارم به نوشتن؟
نیمِ نویسا را نویساتر کنم تا حسادت نیمِ نانویسا برانگیزم؟
از سایت:
عنوان چند مجموعه داستان دیگر را به فهرست «بهترین مجموعه داستان داستانهای کوتاه فارسی» افزودم.
از کتاب:
دوبارهخانی. امروز رفتم سراغ مجموعه داستان «واهمههای بینام و نشان از ساعدی». حیات جوشانِ قصههای ساعدی شگفتاور است، هنوز تازهاند و سرمشق داستانپردازی. اولین قصهی این مجموعه، «دو برادر»، حدودن ۴۰ صفحه است. دو برادر که یکیشان لشکرده توی خانه و تخمه میجود و رمان میخاند و شده آینهی دقِ برادر کوچکتره که از بام تا شام سگدو میزند و کلافه است که از بیمبالاتیهای برادر بزرگ. خلاصه که دعواهای برادران چنان پیرزن صاحبخانه را عاصی میکند که فرمان تخلیه میدهد. و بعدِ کلی تقلا به خانهی جدید میروند که عاقبتِ تلخ برادر بزرگتر نیز همانجا رقم میخورد. ساعدی در اینجا هم مثل قصهی «بازی تمام شد» داستان را با مرگی نابهنگام اما باورپذیر به پایان میرساند.
به این میاندیشم که مرگ برخی شخصیتهای داستانی عامل اصلی تداومِ حیات آنها در ذهن ماست.
—
لذت از فارسیِ قاسم هاشمینژاد در «سرود رستگاری»:
«چگونه توانم از کامه و بیکامگی گفت؟ چگونه توانم از او گفت که عاریست از جوهر و بیجوهری؟ من شهد دانشم، هستی همگون، چو آسمان»
از شعر:
«غم قبول کسم نیست چون پسند توام»
«در طرب خون تاک را مانم/در ادب چشم پاک را مانم»
«محبت گر بود همخوابه عمری در ته دوزخ/ز اخگر بالش و از شعله بستر میتوان کردن»
«پرواز در قفس نشنیدنست هیچکس/دل را ز چیست این همه در سینه داشتن»
-طالب آملی
—
احمدرضا احمدی بالای ۱۰۰ جلد دفتر شعر چاپ کرد، بیشتر در سالهای بازنشستگی. من که هر چی کتابهایش را جمع میکنم هنوز جمعم جور نشده. گمانم احمدی بیش از نوشتن شعر از پرکاری لذت میبرد. شعر بهانه بود تا هر روز صبح بیدار شود و مثل دوران کارمندی در کانون پروش فکری شعر «تولید» کند و بفرستد دفتر ناشر. مستند «وقت خوب مصائب» را هم که ببینید درمییابید که احمدی به این کمیت میبالد. این هم عیشیست به هر حال.
از فیلم:
بند کردهام به همفری بوگارت. امروز «شاهین مالت» را دیدم. فیلم پرحرفیست و تا حدی ملالآور.
به تماشای کلاسیکها ژانر جنایی ادامه میدهم.
از نوشتن:
نوشتن پارهی اول و دوم روایتی کوتاه.
درس نمیگیرم از شما؟
پس من چقدر دلم میخواهد شبیه شاهین تیزبینمان باشم.
میشود از خانهداری کم کنم و به شاهین بودنم بیفزایم؟
مگر نمیدانید که حسادت من را میکشد از کتابهایتان؟ جمع میکنید و جمع میکنیدو حسرتش را سر من هوار.🌿🌿🌿🌿
شما بزرگوارید و تحسینبرانگیز.
من کیف میکنم از دیدن ذوق و همت و تداوم شما.
همهی کتابها هم فدای یه تار موی شما.
سال واژه: ماراتن معکوس.
امروز کمی از کتاب «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» را خاندم.
بسیار نوشتم.
یک شخصیت پردازی کوتاه و کمرنگ.
پیادهروی شبانه.
https://t.me/setabdi
🌿🌿
امروز هم زودتر از همیشه بیدار میشود و خوشحال است که دیروز تمام شده. دیروزی که خیلی بد بود. آنقدر بد که دیشب خیال میکرد دیگر صبح را نمیبیند.
فکر میکند. به روزهای اخیرش. تا بیابد علت حالبدیهایش را. میداند علت چیست. اما میخواهد همه را گردن تغییرات هورمونی بیندازد. هر چند که آن هم بیتاثیر نبوده است. میان فکر کردنهایش متوجه میشود دستش دیگر درد نمیکند. مدتی با او مدارا کرده است و مراقبش بوده. خوشحال میشود که کار بیحاصلی انجام نداده است.
به سایت شاهین کلانتری سر میزند و مقالهی «آموزش مقالهنویسی خلاق» را میخواند. مدتیست کرم مقالهنویسی به جانش افتاده است. اما اهمالکاری اجازهی آغازیدنش نمیدهد.
از اتفاقات تکراری روزهایش ملول است. میخواهد تغییرشان دهد. ولی توان و اختیار تغییر دادنشان را ندارد. شاید بهتر باشد نگاهش به آنها را تغییر دهد. دلش میخواهد کودک باشد. تا دوباره خامی را تجربه کند. تا دوباره از نو کشف کند جهان را. زندگی را. آدمها را. خودش را.
آزاد مینویسد و کمی سبک میشود. در آزادنویسی مچ خودِ کمالگرایش را میگیرد. پیشنهادش را بررسی میکند. وسوسه کننده است. اینکه فاصله بگیرد از مدرسه و بچهها و انتشار روزانه. تا کمی از اضطرابش کاسته شود. اما شستش خبردار میشود که این پیشنهاد فقط برای فرار کردن است و بس. از اینکه هنوز هم حواسش جمع است و مچگیری را فراموش نکرده خرسند است.
نویسندهساز امروز دو مهمان دارد. ماهان ابوترابی و احسان شناسا. از چالش داستانکنویسی حرف میزنند. هر چند آن وسط ماچ و بوسههای شاهین و هاشم حواسش را پرت میکند. اما سعی میکند تمرکزش را حفظ کند. بدش نمیآید در این چالش شرکت کند و بعد از قرنی داستانکی بنویسد.
با شیما میجلوسد و از کتاب و پروژه حرف میزنند. صحبت کردن با شیما همیشه برایش راهگشا و خوشایند است.
نبرد هنرمند را میخواند و یادداشت برمیدارد. خواندن این کتاب او را به فکر کردن وامیدارد. به بررسیدن خودش و زندگیاش. از اینکه نمیتواند و نمیشود و نمیخواهد دل به کار بدهد شاکیست. از اینکه یادداشتهایش نصفهنیمه ماندهاند و نمیروند زیر تیغ بازنویسی تا قابل انتشار شوند، کلافه است. نظم زندگیاش به هم خورده است و این هم بیتاثیر نیست در کلافگیاش.
گزارش نیکش را مینویسد و منتشر میکند. میخواهد فیلم ببیند و بعد هم مطالعهی «رود راوی» را ادامه دهد.
بهبه ساراجانم.
دور نشو. بمان. بودنت چه بدی داره. ماشالله به خودت و نوشتههات.
ممنونم خانم چیتگرهای عزیز.💖
چالش، آمپول، داستان
-سالواژهام: تدریس.
-تا ظهر خوابیدم. به جبران این چند روز.
-ناهار خوردم. داروها را هم.
-دستگاه بخور را روشن کردم و دراز کشیدم.
-چالش «داستانکنویس ماه» را دیدم. باید از فردا شروع کنم.
-رفتم نویسندهساز. بلاخره.
-ساعت را دیدم. نزدیک ۶ بود. باید میرفتم دکتر. از نویسندهساز زدم بیرون. آمپولی انتظارم را میکشید.
-تا برگشتم فایل جلسه را گوش دادم.
-«واقعن داشت میرفت؟
کیفپولش را درمیآورَد. عجله دارد انگار برای حساب کردن.
ولی من دستدست میکنم. سمت راستم را میگردم. سَرک میکشم زیر میز. روزنامه کنار دستم است. مثلن نمیبینمش.
یکی نیست بگوید کجا درمیروی لامصب؟
تو عادت نکردی به خریدن روزنامهی سر صبح، من که عادت کردم.»
شروع داستان کوتاه جدیدم است. یکچرخه. میبینمش تو سایت استاد و خرکیف میشوم.
اینجا میشود پیداش کرد (بدون فیلترشکن): https://shahinkalantari.com/dastan-bekhanim/
کنار یک عالمه داستان کوتاه عالی نشسته. یک جورهایی وصلهی ناجورشان است.
ولی اگر بخوانیدش، کلی خوشحال میشویم. هم من، هم یکچرخه.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
🌿🌿
وفای به عهد تعهد را یادم آورد. بیداری با نوشتن آغاز شد. پیاده روی صبح زود برایم خیلی دلچسب است. انرژی فوقالعادهام در صبح زبانزد است. یک ساعت و پنج الی ده دقیقه پیادهروی تند دارم. آب زیاد نوشیدم و کارهای روزمره خانه و آشپزخانه در صدر وظایفم است. صبحانه، ناهار، شام و نظافت. نمرهی امروز را به خودم هشت میدهم. با خواهر جانم حرف زدم. و امروز قرار با دوستانم داشتم. هر کدام از آنها به هنر و صفتی آراستهاند. از ساعت نهونیم تا یازدهونیم گل گفتند و شنیدیم. از فواید سکوت ذهنی حرف زدیم و کنابی در این باره معرفی شد. جنگ و ویرانی همه را افسرده. در وبینار شرکت کردم استاد در بارهی داستان کوتاه با عنوان کوچه صحبت کرد و آقای ابوترابی هم همینطور و قرار است داستان کوتاه با موضوع کوچه بنویسیم و در یک برنامه شرکت کنیم بهترین انتخاب میشود آقای احسان شناسا حرف در باره داستان کوتاه زدند. چند بار اینترنت موبایلم قطع شد. رویای من خواندن رمانهای نویسندگان مطرح جهان و ایران است. داستانک کوچه من را به یاد خاطر های که از بچگی در کوچه داشتم، انداخت. کانال تلگرام 👇
https://t.me/notetoday1