چجوری عاشقت شدم؟
راستش هنوزم جواب درست و حسابیای براش ندارم.
اولین باری که پیام دادی، نوشته بودی: «جزوهی کلاسو داری؟»
چند دقیقه به صفحهی گوشی زل زدم. نمیدونستم واقعن جزوه میخای یا اینم یکی از همون روشهای عجیب خودته. برای باز کردن سر حرف.
آدمی که بخاد سر حرف رو باز کنه، هزارتا راه داره، ولی تو همیشه اون راهی رو انتخاب میکردی که هیچکس بهش فکر نمیکرد.
داشتم جواب میدادم و بیدلیل لبخند میزدم که داداش از اون سر خونه نگام کرد و گفت: «مامان، سیاوش حالش خوبه؟»
خودمم نمیدونستم.
فقط یادمه اون شب، تا ساعت دو نصفهشب هی چت رو بالا و پایین میکردم. آدمی که میگه «فقط یه پیام بود»، هیچوقت نصفهشب، صفحهی گوشیو روشن نمیکنه تا مطمئن بشه، طرف مقابلش، هنوز آنلاینه یا نه.
من با خودم قرار گذاشته بودم دیگه سمت این داستانها نرم. فکر میکردم از اون آدمایی شدم که دیگه عاشق نمیشن. از اونایی که عشق رو میذارن کنار بقیهی خاطرات خوب زندگیشون.
بعد تو پیدات شدی.
با اون بوی بدنت. با اون لباسهایی که انگار خودشون تصمیم میگرفتن چی باشن. با اون ذوق عجیبت برای چیزهای کوچیک.
کمکم شروع کردم به حفظ کردنت.
فهمیدم وقتی هیجانزده میشی، تندتر حرف میزنی. فهمیدم وقتی ناراحتی، یهکم بیشتر از همیشه ساکت میشی. فهمیدم وقتی واقعن خوشحالی، چشمات زودتر از لبت لبخند میزنن.
عاشق شدن شاید همین باشه، اینکه یه نفر رو بهتر از خودش بلد باشی.
بعدها دیدم هرجا میرم، یه تیکه از تو همرامه.
یه بار وسط کتابفروشی، یه دفتر دیدم که مطمئن بودم دوستش داری.
یه بار توی سوپرمارکت، ناخودآگاه دستم رفت سمت رنگارنگ.
یه بار یکی از دور خندید و برای چند ثانیه برگشتم ببینم تویی یا نه.
و همون موقع فهمیدم آدم وقتی عاشق میشه، دنیا میشه مجموعهای از چیزهایی که یاد اون میندازتت.
تو بوی بچگی میدی. بوی نینی. بوی روزایی که هنوز دنیا اینقدر ترسناک نشده بود.
هر بار که بغلت میکردم، یه آرامش عجیبی داشت. انگار یکی برای چند ثانیه صدای دنیا رو کم کرده.
یه بار برات رنگارنگ خریدم. هنوز ذوقِ صورتت یادمه. همون روز بود که فهمیدم خوشحال کردنت، یه جور اعتیاده.
بعدتر فهمیدم تو هم یه چیزایی رو لو میدی.
توی مکثهات.
توی نگاه کردنت.
توی «بابا» گفتنهات.
توی وقتایی که یهو میپرسیدی: «خوبی؟»
آدمها فکر میکنن عشق توی جملههای بزرگ قایم شده. توی «دوستت دارم»ها و «بیتو میمیرم»ها.
ولی من فکر میکنم عشق، همون «رسیدی؟» گفتنِ بعد از یه روز خستهکنندهست.
همون نگه داشتن آخرین تیکهی غذا برای یه نفر.
همون فرستادن عکس آسمون، فقط چون رنگش قشنگه و دلت میخاد اونم ببینه.
برای همین هی میترسیدم.
میترسیدم یه روز بهت بگم «عشقم» و بعد دیگه نتونم هیچ اسمی جز اون صدات کنم.
میترسیدم به نبودنت عادت نداشته باشم.
میترسیدم یه روز از خاب بیدار شم و اولین فکری که به ذهنم میرسه، تو باشی.
و بدتر از همه، میترسیدم که این اتفاق افتاده باشه.
برات نامه نوشتم.
یه تیکهش فارسی بود، یه تیکهش ایتالیایی.
از روزای کلاس زبان نوشتم. از پچپچهامون. از روزایی که کلاس تموم میشد و من دلم میخاست مسیر خونه طولانیتر باشه.
اول نامه نوشتم: «تو دخترم نیستی. تو همهکس منی.»
بعد چند دقیقه به جمله خیره شدم. ترسیدم زیادی راست گفته باشم.
الان که دارم اینا رو مینویسم، سه تا بچه توی اتاق بغلی خابن.
بزرگه، اخلاقش رو از تو به ارث برده. لجبازه و وقتی میخنده، چشمهاش جمع میشن.
اون یکی، هر بار که رنگارنگ میبینه، ذوق میکنه و من هر بار یاد اون روزی میافتم که برات خریدم و فهمیدم آدم میتونه به ذوق کردنِ یه نفر معتاد بشه.
کوچیکه هنوز هر شب اصرار داره تو براش قصه بگی. من از آشپزخونه صداتو میشنوم و با خودم فکر میکنم دنیا عجیب جای قشنگیه. از بین این همه آدم، صدای کسی که یه روز فقط برای گرفتن جزوه بهم پیام داده بود، حالا صدای خونهی منه.
بعضی شبها، وقتی بچهها خابن و تو روی مبل خابت برده، میشینم نگات میکنم.
همونقدر که روز اول فرق داشتی، هنوزم فرق داری.
فقط یه چند تا خط کنار چشمات افتاده و من هر بار که میبینمشون، یادم میافته چقدر خندیدی.
فکر میکنم آدم اگه خیلی خوششانس باشه، توی زندگیش فقط یه بار همچین عشقی رو تجربه میکنه.
عشقی که از یه پیام ساده شروع میشه و یه روز چشم باز میکنی و میبینی اسمش شده «خونه».
میدونی راز؟
من هیچوقت نفهمیدم دقیقن از کی عاشقت شدم.
شاید از همون پیام اول.
شاید از همون روزی که داداش با تعجب نگام کرد.
شاید از اولین باری که خندیدی و من با خودم گفتم کاش هیچوقت دلیل خندیدنت تموم نشه.
یا شاید از همون لحظهای که فهمیدم، اگه نصف شب بهم زنگ بزنی و بگی دلت یه چیز کوچیک خاسته، من بدون اینکه حتی بپرسم چرا، لباس میپوشم و میزنم بیرون.
عشق، فکر کنم همین چیزاست.
اینکه از بین هشت میلیارد آدم روی زمین، فقط یه نفر باشه که دلت بخاد تمام خبرهای خوب و بد دنیا رو اول برای اون بگی.
فقط یه نفر که وقتی نیست، شهر یه چیزی کم داره.
و اگه یه روز ازم بپرسن بزرگترین ترسم چیه، نمیگم مرگ.
میگم اینکه یه روز از خواب بیدار شم و گوشیم رو بردارم و هیچ پیامی از تو نباشه.
نه «صبح بخیر ماچانم».
نه «کجایی؟»
نه حتا همون جملهی سادهای که همهچی ازش شروع شد.
فقط یه صفحهی خالی.
و اگه بپرسن بزرگترین خوشبختی زندگیت چی بود، احتمالن لبخند میزنم و میگم:
«یه روز یه نفر بهم پیام داد و گفت: جزوهی کلاسو داری؟»
و من هنوز، بعد از این همه مدت، هر بار که گوشیم روشن میشه، ناخودآگاه منتظر همون جملهم.
انگار هنوز جوابش رو کامل نداده باشم.
شاید چون بعضی سؤالها هیچوقت جوابشون تموم نمیشه.
بعضی آدما هم.
و تو، رازِ منی. از اون رازهایی که آدم نه دلش میخاد کسی کشفشون کنه، نه دلش میاد تا آخر عمر پنهون نگهشون داره.
2 پاسخ
امروز باز به طرف خونه مادرم کرج رفتم.
برای من که دو هفته یکبار از خونه خارج میشم همه چیز جالبه.
ماشینها، آدمها، طبیعت و همه چیز.
مادرم خیلی از دیدنم خوشحال شد من بیشتر.
چقدر غیبت در این سه روزه بکنیم خدا عالمه.
مادرم سس میخواست رفتم خرید فکر نمیکردم خرید آنقدر خوشایند باشه.
بچههای جانبو رو خیلی دوست دارم کلی با همشون حرف زدم.
وبینار را شرکت کردم و خیلی عالیه.
قصهفصه شرکت کردم ولی طبق معمول وقتی اینجا هستم نتونستم استفاده کنم فدای سر مادرم.
حالا دارم مینویسم باز طبق معمول تا گوشی دستم میبینه شروع به حرف زدن میکنه.
تبلیغ نگاه میکنه و میگه اینو بخریم اونو بخریم.
کمر و پام درد میکنه سعی میکنم متوجه نشه ولی نمیشه.
عالیه. خسته نباشی.🤛🏽🤜🏽🔥