در جایگاه متهم قرار گرفتم. در این یک ماه این چهارمین باری بود که پایم به این دادگاه باز میشد. قاضی از دیدنم دیگر عاصی شده بود. با پوزخند گفت: «می شود دیگر سوار هیچ اتلی نشوی؟ پیاده گز کنی برای خودت و دیگران ارزانتر تمام میشود و مایهی دردسر یک شهر هم نمیشوی.» نمیدانستم چه جوابش را بدهم. اصلن باید جواب میدادم یا که نه، فقط در جایگاه متهم لال میشدم. به چهرهی پکر و مظلومانهام نگاه کرد و گفت: «آخه در این سن اینقدر پرونده داشته باشی، خدا به داد باقی عمرت برسد.» بازهم سر به زیر سکوت کردم. خدا میداند که دوست داشتم دهان باز میکردم و به فحش میکشیدمش. و یا بدتر، اگر دستم به او میرسید خرخرهاش را میجوییدم. حالا جای خوشبختیاش آن بود که دادگاههای قبلی ختمبهخیر شده بود و توانسته بودم رضایت شاکیان را، البته ناگفته نماند با درایت جناب قاضی، جلب کنم. قاضی به منشی اشاره کرد تا متن شکایت را با صدای رسا قرائت کند. منشی گلویش را با یک تک سرفهی آرام صاف کرد و بعد از آوردن نام خدا گفت: «نامبرده، یعنی من، به جرم آسیب مالی البته غیرمستقیم که منجر به ارسال پیام اشتباه توسط خواهان شده و در پی آن موجبات اخراج و خسارات مالی به ایشان شده، به موجب شکایت خواهان در این دادگاه فراخوانده شده است.» قاصی با چکشش روی میز کوبید تا صدای خندهی ریزی را که از میان لبهای من بیرون میزد، خفه کند. بعد با ابروهای بالا رفته گفت: «خب، برای این یکی دیگه چه قصهای بافتی؟» با منومن گفتم: «من که… خودتون میدونید تا حالا هرچی گفتم راست بوده.» قاضی خیلی جدی گفت: «دیگه بیشتر از این وقت دادگاه رو نگیر. توصیح بده چه بلایی سر این یکی آوردی؟» گفتم: «با اجازه» با اشارهی چشمان قاضی شروع کردم: «به خدا…» قاضی حرفم را قطع کرد. حواسم نبود. قسم بیمورد جزو خط قرمزهایش است. معذرتخواهی کردم و ادامه دادم: «جناب قاضی، من فقط یه عطسه کردم.» خانمی که شاکی من بود، وسط حرفم پرید: «این عطسه بود؟ پس زلزله چیه دیگه؟» قاضی از او خواست بدون اجازه صحبت نکند. بعد دوباره با کوبیدن چکش رو به من اشاره کرد ادامه بدهم. گفتم: «خب تقصیر من چی بود؟ اصلن مگه نگفتن توی وسیلهی نقلیه با موبایل صحبت نکنید.» صدای جیغ خانم شاکی بلند شد: «چرا چرتوپرت میگی برای خودت؟ اونو واسه رانندهها گفتن نه سرنشینها.» قاضی با اخم به خانم شاکی نگاه کرد. نگفته منظورش این بود که نباید بدون اجازهی او کسی صحبت کند. خانم شاکی که نزدیک بود اشکش دربباید با بغض گفت: «تو رو خدا آقای قاضی، اجازه بدین منم حرف بزنم.» قاضی گفت: «اگه کمی صبر میکردی همین کار رو میخواستم بکنم.» بعد با اشارهی چشم اجازه را صادر کرد. خانم شاکی گفت: «آقای قاضی، من توی تاکسی… ببخشید همون ون نشسته بودم و موبایلم دستم بود.» بعد با اخم نگاهی به من کرد و با لبولچهی آویزان خطاب به من گفت: «نمی دونستم برای یه اساماس هم باید از این خانم اجازه بگیرم.» بعد با همان اخم رویش را برگرداند. قاضی اینبار چیزی نگفت. خانم شاکی گفت: «خب آقای قاضی، یه چیز بهش بگین دیگه. من که از شکایتم نمیگذرم.» با صورتی درهم و صدایی خفه گفتم: «تو ساکت بابام.» قاضی با عصبانيت با چکش روی میز کوبید: «نظم دادگاه رو بهم نزنید. با هر دوتونم.» بعد رو به خانم شاکی گفت: «اگه قراره به جای من تصمیم بگیرید پس چرا دیگه اینجا اومدین؟ لطفن فقط شرح ماجرا را بگین.» زن با گفتن چشم ادامه داد: «آقای قاضی، رییسم پیام داده بود چرا دیر کردم. میخواستم بنویسم تو ترافیکم، اشتباهی نوشتم تو تر نزن. ببخشید. بعدم که ارسال و باقی ماجرا.» وسط حرفش پریدم: «خب دیدین جناب قاضی، قبل از عطسهی من پیام رو ارسال کرده بود.» خانم شاکی گفت: «نخیر آقای قاضی، باور کنید عسطهی (نگاه چندشآوری به من کرد) این خانم باعث شد اصلن نفهمم چی مینویسم. بعدم که رییسم فورن پیام داد؛ شما اخراجی. حالا من با این همه وام و مخارج زندگی چیکار کنم؟» گفتم: «توقع داری مخارج زندگیتو من بدم؟» قاضی با عصبانیت گفت: «یکبار دیگه حرف اضافه بزنی، میری زندان.» لال شدم و در تأیید سکوتم، سرم را تکان دادم. قاضی بعد از چند دقیقه تنفس رو به من گفت: «منشی، یکبار دیگه کیفرخواست رو از اول قرائت کنید لطفن» نگاهش به من بود اما مخاطبش منشی بود. میخواست وقتی منشی متن را میخواند، حالات چهرهی من را زیر نظر داشته باشد تا شاید از خامی رفتارم و ترسی که زیر پوستم است و مرا لو می دهد، حقیقت دستگیرش شود. اما قسم میخورم حقیقت همانی بود که گفتم. یعنی در سه دادگاه قبلی هم گفتم. منشی باز با یک تک سرفهی آرام نظر همه را به خودش جلب کرد، غیر از قاضی که چهارچشمی مرا میپایید. با نام خدا شروع کرد: «در تاریخ یکشنبه مورخ ده اردیبهشت ماه سال جاری، ساعت هفت و شانزده دقیقه، خانم متهم (یعنی من) با یک عطسهی بسیار بلند موجب بهمریختن تمرکز راننده شده و او نتوانسته کنترل ماشین را در دست بگیرد و با خودروی جلویی خودش برخورد کرده است و علاوه بر خسارات به ماشین و صدمات جانی به سرنشينان او، موجب برهم زدن تعادل رانندهی ماشین جلویی و برخورد او به ماشین جلوی خودش شده است. و همچنین در اثر ترمز ناگهانی ون، موجب برخورد ماشین عقبی به خودروی خود شده است. و همچنین باعث برهم زدن تعادل سرنشينان ون شده است، که بینی یکی از مسافرين خانم با برخورد شدید به پشتی صندلی جلویی شکسته است و گوشی موبایل مسافر کناریاش بر روی کف ون افتاده و باعث آسیب جدی به آن و مخارج زیاد برای تعمیرش شده است. و همچنین این خانم (خانم شاکی) که باعث برهم خوردن تعادل و تمرکزش درحین ارسال پیام و تبعات بعد از آن شده است.» با اشارهی قاضی سکوت کرد. قاضی گفت: «در دادگاههای قبلی تونستی با پرداخت خسارت جزئی رضایت شاکیاتو جلب کنی. در مورد این خانم میخوای چیکار کنی؟» مثل موشی در تله افتاده گفتم: «این رو هم رضایت میگیرم.» خانم شاکی با عصبانیت داد زد: «خواب دیدی خیر باشه. آقای قاضی، من رضایتبده نیستم.» قاضی رو کرد به او: «چون این خانم عمدی در این کار نداشته و این واکنش طبیعی بدن بوده، در واقع جرمی رو علیه شما مرتکب نشده.» زیرلب گفتم: «آفرین. خوشم اومد». قاضی با اخم نگاهم کرد که یعنی دهانم را ببندم. بعد ادامه داد: «اما برای تنبیه کوچکی از این منظر که دیگر در جای عمومی شئونات اجتماعی را زیر پا نگذارد و نظم جامعه را مختل نکند، این خانم موظف میباشد رضایت رییس محل کار شما را جلب و موجبات بازگشت شما به محل کارتان را فراهم کند. و در ضمن، کسر حقوق شما در این ده روز را به اضافهی کسری عدم واریز بیمه و قطعی آن را ظرف مدت سه ماه پرداخت کند.» دهانم باز مانده بود. زن نگاهی فاتحانه و البته با پشت چشم نازککردنی به من کرد. انگشت سبابهام را به نشانهی اجازه بالا بردم. زن با پوزخند گفت: «چی شد لال شدی؟» قاضی با چکش روی میز کوبید. بعد رو به من گفت: «خب؟» گفتم: «آقای قاضی، تو رو خدا به من رحم کنید. برای شیش ماه باید کلی خسارت پرداخت کنم.» قاضی گفت: «این کمترین مجازاتی بود که میتونستم بدم. تازه شانس آوردی بقیه از شکایتشون صرفنظر کردن. این مجازات برای اینه که بدونی حضور در جامعه آدابی داره. اگه قرار باشه هرکسی هرکاری که بخواد انجام بده که سنگ روی سنگ بند نمیشه.» با لبانی که از ناباوری میلرزید و چشمانی اشکبار زیر لب گفتم: «فقط به خاطر یک عطسه….»