داستان کوتاه «فلوت وکیل» از ناهید یوسف‌زاده

در جنوب کشور شهرستان کوچکی بود از نظر امکانات بدتر از ده. ساکنان این شهر به قناعت معروف بودند. بیشتر جوانان آن برای پیشرفت به شهرهای اطراف مهاجرت کرده و ساکنین بازمانده افرادی بودند که از فرط ناداری و پیری نه نا و نه پای رفتن به جایی دیگر را داشتند.

زندگی مردم آبادی تداعی ضرب‌المثل‌های؛ “سرم ز بی‌کلاهی آسمون کلاه من‌ست” و “دیگِ پرجوشی بعض پر گوشتی‌ست” بود.

آهستگی و پیوستگی در امورات زندگی آن‌ها را از مُردن ان‌هم مُردن هول‌هولکی، بر اثر تصادف و از نوع نابهنگامی دور کرده بود. کارها کساد بود و درآمدها بخورونمیر. تخت‌های تنها بیمارستان شهرک خالی و گورستان خلوت بود و قبرها به ندرت احتیاج به روضه‌خان داشت.

پیرزن از جوانی روضه می‌خاند. از وقتی‌که تنها فرزندش وکیل  شیرخار و شوهرش را از دست داده بود. می‌گفت شکمش آب آورده. مرد نوازنده‌ی ساز فلوت در بزم‌های سنتی زمانه‌ی خود بود که اگر به آن زودی‌ها نمی‌مُرد شاید وضع اقتصادی آن‌ها رو به بهبودی رفته بود.

مادر و پسر در اتاقکی گوشه‌ی قبرستان زندگی می‌کردند. گلیمی نیم‌دار، چند ظرف روحی، دو دست رخت‌خاب نخ‌نما، کتری و قوری بَست‌زده‌‌ی روی علاءالدین وسط اطاق همه‌ی دارایی آن‌ها بود. چند دفترچه‌ی خاک‌گرفته و رنگ‌ورو رفته‌ی نوحه که پیرزن آن‌ها را از بر بود روی رفک دیده می‌شد.

دست تنها  و با روضه‌خانی روی مزار‌ها وکیل را بزرگ کرده بود. به‌جز روز‌های پنجشنبه و جمعه که غذای نذری و خیرات اموات می‌رسید به‌ندرت خوراک گرم می‌خوردند. وکیل جوان غیرتی و خوش برو‌بالایی شده بود که مثل پدر از استعداد موسیقی بی‌بهره نبود. فلوت را برعکس پدر همیشه و در دورهمی‌های دوستانه شاد می‌نواخت. چند سفری به عنوان شاگرد‌شوفر با ماشین لکنتی مرد همسایه تا تهران رفته و از نزدیک با ارکستر ویگن آشنا شده بود. می‌خاست نواختن فلوت را با ؟ تاخت بزند. با ذوق شش کلاسی که در اکابر خانده بود دل‌به‌دل مادر می‌داد که:

_ از سربازی که برگشتم دست تو و دختری رو می‌گیرم و می‌رویم پایتخت. تو هم دیگه مجبور نیستی یه‌تنه جور زندگی رو بکشی.

_ننه آسیاب به نوبت. می‌دونم که آرزوی هر جوونیه که تو طهرون زندگی کنه اونم تو گروه آواز این خوننده ساز بزنه. ولی اول سربازیت رو برو، مشغول یه کار آبرومندونه که شدی بعد طهرون و مطربی پیش‌کِشِت.

مادر مطربی را عیب می‌دانست و با لحن حقیرکننده کلمه‌ی مطربی رو می‌کشید.

وکیل ۱۸ ساله بود که جنگ جهانی دوم شروع و به خدمت سربازی خانده شد. خیلی زودتر از موعد تمام شدن خدمت چشم‌هایش را که در بمباران‌ از دست داد به شهرک خود بازگشته بود. با اصابت ترکش به سرش دچار صرع نیز شده بود.

پیرزن با خانه‌نشینی ؟ برای گذران اموراتشان به‌جز روصه‌خانی رخت‌های مردم را هم می‌شست.

شب‌ها تا نیمه‌شب چراغ اطاقشان روشن‌ بود. پیرزن در پاسخ به سوال تکراری پسر که از او زن می‌خاست با استیصال می‌گفت:

_ببین وکیل ننه قربونت بشه خدا وکیلی منم دوست داشتم عروس‌دار بشم. تا بَل بعد از عمری دوندگی پامو راحت بکشم و کمی استراحت کنم. چه کنم که دخترای امروزی آقا بالاسر می‌خان نه وبال‌گردن! خدا لعنت کنه باعث و بانی جنگ رو که سی ساله تو رو وردلم‌نشین کرده اونم با یه جسم…

دنباله‌ی حرفش را که کور و علیل بود را با گفتن لااِالاالله بُرید.

پیرزن هر بار که دلش برای او می‌سوخت و می‌خاست زینب دختر سن‌دار دوستش را که او نیز روی قبرها گدایی می‌کرد را برای او نشان کند منصرف می‌شد. به خودش نهیب می‌زد که؛

گیرم که زینب یه نون‌خور اضافی باشه ولی روزی هرکی که دست خداست. یا با این سن بالایی که داره نتونه بچه بیاره که اینم چه بهتر. ولی دردم اینه که تو خونه‌ای که یه اطاق بیشتر نداره اونا رو کجای دلم بشونم!؟

با گفتگوی هر شب مادر و پسر اشکِ گوشه‌ی چشمان بسته‌ی وکیل روی گونه‌ی سبزه و کمی برآمده‌اش می‌ریخت. آه درون را با دمیدن محکم به سوراخ‌های فلوت؛ تنها یادگار پدر به بیرون می‌داد.

پیرزن نیز هر شب فایز دشتستانی می‌خاند. در شب صدایش از ساز فلوت غمین‌تر و سوزناک‌تر بود. تنها در این حالت بود که هر دو خودشان بودند. صدای نجوای شبانه که کم‌کم خاموش می‌شد اطاق تاریک و به خاب می‌رفتند.

با شروع انقلابِ ۵۷ و حکومت نظامی زخمی و کشته شدن مردم در کشور و بالطبع شهرک رونق گرفت. خاکسپاری مخفی و شبانه‌ی تیرخورده‌ها، قبرستان را از سوت و کوری در آورده بود.

در دل شب پیرزن دست وکیل را می‌کشید و از روی قبرهای قدیمی بسم‌الله گویان به انتهای گورستان می‌برد:

_ ننه تو فقط فلوتت رو بزن منم با نوحه عزاشونو گرم می‌کنم کاری هم نداریم کی و چرا زده و کی و چه‌طور مُرده!

آن شب برادر کشته‌شده در تاریکی قیرگون نزدیک پیرزن رفت، پنهانی پولی کف دستش گذاشت و بغض‌آلود گفت:

_ ننه‌وکیل احتیاج نیست روضه بلند بخونی. خاک کردن جُرمه. حتا کسی نباید جای دفن میت رو بدونه. فقط تو خونه‌ت نماز و قرآن بخون.

چند وقتی خبری از فایز‌خانی و فلوت‌زنی شبانه نبود شب‌ها پیرزن تا صبح نماز میت و قرآن می‌خاند و روزها تا ظهر می‌خابیدند.

یک سال بعد با شروع جنگ  ایران  و عراق بمباران شهرها غافلگیر‌کننده و هراسناک بود. شهادت جوانان مهاجرت کرده‌ و بازگرداندن جسد آن‌ها برای خاک‌سپاری به دیارشان سبب رونق گورستان و کار پیرزن شد. باید در مراسم یکم، سوم، هفته، ماه و سالگرد آن‌ها شرکت می‌کرد. سرش شلوغ شده بود. دیگر خاندن نماز و روزه‌ی میت برایش نمی‌صرفید. هنوز سوم این‌یکی تمام نشده باید خودش را به ماه‌گرد آن‌یکی می‌رساند و این چرخه بی‌آخر ادامه داشت.

فقط صبح‌ شنبه که به عقیده‌اش سنگین بود و شگون داشت در خانه می‌ماند. تا ظهر  به حساب‌رسی و شمارش نقدینه‌گی درآمد هفته می‌پرداخت برای بُردن به بانک سر کوچه و پس‌اندار کردن آن‌ها.

می‌خاست به مکه برود:

_تا خدا خونه‌اش طلبیده‌ام می‌رم و استخونی آزاد می‌کنم برا  پدر وکیل هم زیارت می‌کنم.

نبودن مادر در روزها و مثل جسد خابیدن او در شب وکیل را تنهاتر کرده بود. آن عصر پاییزی  وقت حمله‌ی صرع مادر نبود تا برای آسیب و فشار کمتر دستمالی لای دندان‌هایش جا بدهد. از شدت فشارِ دندان‌ها زبانش زخمی و بریده‌بریده شده بود. بعد از چند تشنج‌ صرع بی‌حال وسط اتاق غش کرده یا به خاب و یا شاید هم به خلسه رفته بود. مادر با دیدن بی‌حالی و بی‌اشتهایی و گلیم خیس از ادرار زیر پای وی پی به حمله برد. دلش ریش شد اما به‌ روی خود نیاورد سعی کرد او را دلداری دهد:

_ننه به قربونت بشه. طاقت بیار. زندگی تازه داره روی خوششو نشونمون می‌ده.

خودش را متقاعد کرده‌بود که هیچ دختر یا حتی پیردختر و یا بیوه‌زنی راضی به زندگی با او نمی‌شد.

_دا. کمی به خودت استراحت بده. خیلی می‌دوی! من بیشتر از خودم به فکر توآم.

_ نه دا. وقت استراحت توی گوره. الان باید تا خدا درِ رزق رو باز کرده روزی رو از دهن نهنگِ دریا هم که شده در بیارم.

؟ با شنیدن ادامه‌ی صحبت‌های دایه ساکت و تسلیم می‌شد:

_ یادت که نرفته تا چند سال پیش فقط کسی که عمر نوح رو کرده بود و دیگه بچه‌هاش هم از دستش عاصی بودن می‌مُرد؛ که باید برا عزاشون حَلق خودم رو پاره می‌کردم تا بل وُراثش اشکی بریزن و پولی خیرات کنن!؟

الانه خدا بکُشَتَم برا این جوونای عزیزناز هنوز نخونده همه از بس تو سراشون می‌زنن، غش می‌کنن. پولمو هم که نبُریده و نشمُرده برا رضای روح میت‌شون می‌دن.

برای جبران کمبود وقت دیگر پیاده سر قرارها نمی‌رفت. یا با تاکسی تلفنی تازه تأسیس شده‌ی شهرک یا با ماشین‌های  بازمانده‌‌ی شهیدان می‌رفت.

؟ اگر چه هر روز هفته غذاها و میوه‌های نوبر و رنگارنگِ خیرات را می‌خورد ولی تنهاتر شده بود. از کمبود مادر و نداشتن همدم و ندمیدن در فلوت.

با پول‌های جمع‌شده و با نام‌نویسی در اوقاف پیرزن در نوبت مشرف شدن به حج قرار گرفت.

تازه‌گی‌ها به مصداق کل کشور و از جمله این آبادی رسم شده بود که دختران جوان یا پیر شهرک برای صواب و تبرک به عقد معلولین و جانبازان دربیایند. پا‌به‌پای عزای شهیدان مراسم عروسی جانبازان شکل گرفته بود. پیرزن برای رونق کارش پای زینبِ پیردختر را که دف می‌زد به این سورها باز کرده بود. او می‌زد و این می‌خاند. شاباش‌های خوبی تو دامنشان می‌ریختن.

برای این‌که پسر پی به این کارش نبرد و هوس زن گرفتن نکند و فیلش یاد هندوستان نیفتد موضوع را به او نمی‌گفت. یا از این جشن‌ها شیرینی نمی آورد یا سرراه آن‌ها را می‌خورد گاه‌گاهی هم به زینب می‌داد.

به مرور زمان پیرزن دچار مرض قند شد. از بی‌تحرکی و با خوردن خرما، حلوا، شیرین‌پلو و غذاهای چربوچیلیب مراسمات. شکمو نبود اما مگر یک‌ساعتی که ظهرها در خانه بود کفاف غذا درست کردن آن‌هم غذای پرهیزی را می‌داد؟ فقط وقت نهاری داشت و شستشویی و نمازی آن‌هم با عجله.

ایاب و ذهاب با ماشین نیز برکت سلامتی را از او گرفته بود.

سال‌های بعد  که اسمش برای زیارت اعلام شد نتوانست برود. چشمانش آب سیاه آورده بود. عصب‌های کف پا تا زانو بی‌حس و ار کار افتاده بود تپش قلب و درد تن‌ امانش را بریده بود. خانه‌نشین وردست وکیل شده بود.

آن‌سال زینب در ازای گرفتن پولی از طرف پیرزن نایب‌الوکیل زیارت خانه‌ی خدا شد. و بعد از برگشتن پیرزن دل را به دریا زد و از او برای وکیل خاستگاری کرد

در ابتدا زینب ناراضی بود.

_ مگر پسرم چه از جانبازان راه وطن کم داره؟ بیا و خانومی کن و نذرت رو ادا کن.

_ آق وکیل کجا و اونا کجا؟ اونا برای وطن و اسلام رفتن.

_بگیر اینم تو جنگ قبلی برا وطن و اسلامش جنگیده.

پیرزن که فکر نمی‌کرد به این سختی زینب رو به این وصلت ترغیب کند قدرش را بیشتر دانست.

_  اگرچه پیرزن زمین‌گیر شده بود راضی بود به رضای خدا. وکیل نیز آبی زیر پوستش رفته و زینب پیر برایش دلبری می‌کرد.

دوباره فایز خانی شبانه پیرزن همراه با فلوت  وکیل و دف‌زدن زینب تا نیمه‌های شب گوش همسایه‌ها را نوازش می‌داد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 خرداد 1402

25 خرداد 1402

1 فروردین 1399

1 فروردین 1399

7 آذر 1403

7 آذر 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *