او با بقیه فرق داشت. فرید میگفت: «تو تابلوت رو برای همه بالا میبری؛ فرقی نمیکنه دختر ۱۷ ساله باشه یا زن ۵۰ ساله». اما او فرق داشت. به نظر میرسید تا به حال هیچکس او را لمس نکرده است. پس چرا میگذاشت من اینگونه ببوسمش؟ حال غریبی داشت، وقتی نگاهم میکرد. به من «نه» نمیگفت. میگفت در چشمان من ستاره میبیند، ولی چشمان خودش درخشانتر بود وقتی به من زل میزند.
در یک چشمبههمزدن سوار شد. اصلاً نمیفهمیدم از کجا پیدایش شد. در را محکم بست و قفل کرد. نفس نفس میزد:
تو رو خدا حرکت کنین.
به سمت او چرخیدم. تازه توانستم او را با دقت ببینم. چقدر جوان بود. شاید از مدرسه فرار کرده بود، ولی روپوش مدرسه نداشت. مدرسه؟ نه، بعید میدانم، آن هم تابستان. گفتم: «کجا برم؟ چی شده؟». بیرون را نگاه کرد و دوباره به سمت من چرخید:
فقط از اینجا برین. میخواستن کیفمو بزنن. تو رو خدا برین. الان مییان.
چرا به من اعتماد کرد؟ از روی صندلی عقب یک بطری کوچک آب معدنی برداشتم و به دستش دادم. گفتم: «غلط میکنن بیان».
و حرکت کردم. مثل یک گنجشک به آغوش من پناه آورده بود.
از او خواستم که به یک کافه برویم تا هم او آرام شود و هم چیزی بخوریم. مخالفتی نکرد. از اتومبیل که پیاده شد، خریدارانه نگاهش کردم. چه قدی! دیگر نمیخواستم پیاده شوم. اگر من کوتاهتر باشم، چه؟ پیاده شدم. کمی کوتاهتر بودم، خیلی کم.
روبهرویم که نشست، بهتر میدیدمش. اینقدر حرف زدم که او هم به حرف آمد. تازه دانشگاه قبول شده بود. از اول مهر کلاسهایش شروع میشد. سنش کمتر میزد؛ شاید ۱۶ ساله. سنم را نپرسید، ولی من گفتم. تعجبی نکرد که ۱۲ سال از او بزرگتر بودم. از اینکه کمکش کرده بودم، تشکر کرد و بستنیاش را خورد.
بار دوم که بیرون رفتیم، به او گفتم که زن دارم. رو ترش کرد. از اتومبیل پیاده شد و توی پارک ایستاد. دنبالش رفتم و هر ترفندی که بلد بودم به کار بردم تا قبول کند دوباره به اتومبیل برگردد. برگشت. تا دم در خانهشان حتی یک کلمه هم نگفت. به او گفتم که صبح تماس میگیرم. گرفتم. فکر نمیکردم گوشی را جواب بدهد، اما جواب داد. انگار خودش را راضی کرده بود.
تا ظهر سرمان شلوغ بود. مشتری بود که میرفت و میآمد. نزدیکیهای ۲ بعدازظهر بود که رفتم خانه. زهرا خورشت فسنجون درست کرده بود. موهایش را گوجهای کرده و پشت سرش بسته بود. یادم به او افتاد. مقایسه نکردم، فقط دلم تنگ شد. تا زهرا میز را بچیند، به او پیام دادم. سریع جواب داد. قرار گذاشتیم. میتوانستم احساس کنم که دیدن او عادتی شده بود که نمیخواستم ترکش کنم. جزئیات حرکاتش و حرفهایش را مرور میکردم. ندیدنش را نمیخواستم، کاری به غیر از دیدن او نمیخواستم انجام بدهم. زهرا که دیس پلو را روی میز گذاشت، به صورتش نگاه کردم. بندهٔ خدا هیچوقت از من نمیپرسید که کجا و با که میروم. چند ماه پیش هم که با رفقا میخواستیم برویم قبرس، پاپیچم نشد. خودش چمدانم را بست و تا دم در بدرقهام کرد. دلش بچه میخواست، ولی نمیشد. یکبار گفت: «طلاقم بده. من که بچهدار نمیشم. برو دنبال زندگیت». اما من طلاقش ندادم…هنوز اینقدر نامرد نشدهام که یک زن بیپناه را بفرستم خانهٔ مادرش. پدر که ندارد تا حمایتش کند. نه، من هیچوقت نامرد نبودهام.
دم در آموزشگاه منتظرش بودم. خودم رسانده بودمش و گفته بودم تا هر وقت طول بکشد، منتظرش میمانم. کلاس شاهنامه با کودکان داشت. چه معلمی! خوش به حال بچهها. سوار که شد، گفت: «امروز کلاسو زودتر تموم کردم». یک شاخه گل رز قرمز برایش خریده بودم. آن را به طرفش دراز کردم: «چرا؟ میخواستی بیشتر با هم باشیم؟». خندید:
بریم.
خیلی راحت قبول کرد که به خانهٔ فرید برویم. فرید خانه بود. چشمکی به فرید زدم که مزاحم نشود و رفتیم طبقهٔ بالا. با خودش کتابچهٔ دیوان حافظ آورده بود. روی تخت نشست و برایم خواند. فرید را صدا زدم که او هم بیاید و بشنود. آمد. دم در ایستاد. به من، تخت و او نگاه کرد و دوباره به من نگاه کرد. صدای او در تمام اتاق میپیچید. بالا و پایینرفتن صدایش آهنگین بود. بدجور به دل مینشست. نرمی صدایش قلبم را در برمیگرفت و همهٔ وجودم خواستن او میشد. لبهایش به نرمی تکان میخوردند. صورتم را به صورتش نزدیکتر کردم. بودن فرید در اتاق را از یاد برده بودم. کلمهها، کلمهها در اتاق جاری بودند و ابیات در سرم تکرار میشدند. سرش را بالا آورد. درخشش نگاهش چیزی بیش از نور بود. نگاهش شعر بود. شعری که باید میخواندنم. آرام گرفتم.
فرید شروع به دستزدن کرد، شعر تمام شده بود. میخواستم بگویم: «گفتم که فرق داره»، ولی نگفتم.
روزهای دیگر هم برایم خواند، اما هیچوقت نفهمیدم چرا آن روز که خبر عروسی محمد و محیا را دادم، این شعر را برایم خواند:
ای ماه طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیات که مرا نوش میکنی
میدانست که پیش از محمد، من با محیا رابطه داشتم. خودم برایش گفته بودم. بیشتر از همیشه از زهرا، همسرم، پرسید. بعد گریه کرد. او را در آغوش گرفتم. در بغلم آرام گرفته بود و ریز ریز میگریست. گفت: «تو اعتقاد به نیمهٔ روحی داری؟… تو نیمهٔ منی». او را از آغوشم جدا کردم و اشکهایش را پاک کردم.
فرید گفت: «بریم یه لبی تر کنیم». گفتم: «بدون اون نمییام» و رفتیم. سهتایی. فرید که با او حرف میزد، رگ غیرتم قلمبه میشد. جلوی خودم را میگرفتم که چیزی نگویم. او به سوی من برگشت و آنچنان نگاهم کرد که دانستم اگر هم بخواهد نمیتواند کفتر بام دیگری باشد.
آن روز که زهرا با خوشحالی جلو آمد و گفت که باردار است، قرار کوه گذاشته بودم. این امکان نداشت. چرا حالا؟ چرا بعد از این همه مدت، حالا درهای رحمت به رویمان باز شده است؟ زهرا آرایش کرده بود و موهایش را دورش ریخته بود. با خوشحالی مرا بغل کرد. من اما سرد، مثل یک تکه یخ، فقط لبخند زدم و خودم را از او جدا کردم. چه باید میگفتم؟ اصلاً بچه میخواستم، وقتی دلم جای دیگر بود؟ نمیخواستم بند را آب بدهم، ولی فکر کنم داده بودم. پس گفتم: «شب میریم خونهٔ مامانت».
او را که دیدم همهٔ ماجرا را تعریف کردم. روی یک تپه نشسته بودیم. همهٔ شهر زیر پاهایمان بود. هوا هنوز روشن بود و خنکای عصر مرا سرحال آورده بود. سیگارم را توی یک دستم و دست او را در دست دیگرم گرفتم. لبخند کوتاهی زد و تبریک گفت. دستش را از دستم بیرون آورد و از جایش بلند شد. گفت که میرود آب معدنی بخرد.
تا صبح نخوابیدم، به خاطر بچهدارشدن نبود. به خاطر او بود. نگاهش را و کلامش را وقتی که تبریک میگفت، نمیتوانستم فراموش کنم. مگر عاشقم نبود؟ مگر نمیگفت که دلش میخواهد لحظهٔ باهمبودنمان تا ابد تمام نشود؟ پس آن غم توی چشمانش چه بود؟
صبح هر چه زنگ زدم، جواب نداد. نمیفهمیدم بچهدارشدن من چه ربطی به او دارد؟ مگر من از او دوری میکردم؟ مگر چیزی کم میگذاشتم؟ نزدیک ۵ عصر بود که بالاخره جواب داد. قبول کرد که بروم دنبالش. وقتی دیدمش آرایش کرده بود، ولی رنگپریده بود. کوتاه حرف میزد و خسته به نظر میرسید. پشت چراغ قرمز که ایستادیم، دستش را گرفتم. مچبند پهنی روی دستش بود. گفتم: «این دیگه چیه؟». قبل از اینکه جواب بدهد. مچبند را کنار زدم. روی مچ دستش یک خط قرمز بود. چراغ سبز شد. اتومبیل را کنار کشیدم و دست دیگرش را بالا آوردم. دست دیگرهم مچبند داشت و زیر آن هم یک خط قرمز بود. گفتم: «تو چیکار کردی؟». سرش را پایین انداخت.
فرید از اینکه به مغازه سر نمیزدم، شاکی بود. چرا باید سر میزدم؟ سرمایه از من بود. اعتبار از من بود. هر وقت دلم میخواست میرفتم. شاید هم از اینکه دیگر با رفقا وقت نمیگذراندم، خوشش نمیآمد. حتی شنیدم که پشت سرم حرفهایی زده بود.
با برادر زهرا دعوایم شده بود، میخواست حق زهرا را بخورد. فشارم بالا رفته بود. دو ساعت در بیمارستان بستری شدم. مرخص که شدم، فقط میخواستم او را ببینم. پیاده تا پارک رفتم و به نگرانیهای زهرا بیاعتنایی کردم. بدن ضعیفم را به زور تا روی نیمکت کشاندم و به او زنگ زدم. آمد.
آبمیوه و کیک خریده بود. حواسش بود که همه را بخورم. موقع خوردن به من خیره شده بود. گفتم: «خوردنمو میبینی؟». گفت: «نه، فقط نگات میکنم». پارک خلوت بود. کلاغی از بالای سرمان گذشت. از دعوا برایش گفتم. همه را از سیر تا پیاز گوش داد و گاهی هم دستم را فشار میداد. حرفهایم که تمام شد، از جایش بلند شد. جلوی من چند قدم راه رفت و دوباره کنارم نشست. صاف توی چشمهایم نگاه کرد:
باید یه چیزی بهت بگم.
چند لحظه مکث کرد:
باید تمومش کنیم. من دیگه نمیتونم. دارم نابود میشم. من عاشقتم. خودتم میدونی، اما دیگه نمیتونم. این رابطه اشتباهه. تو زن و بچه داری.
هیچ نگفتم.
تمومش کنیم. باشه؟
باشه.
میتوانستم بگویم نه، ولی نگفتم. میتوانستم بگویم چرا حالا؟ چرا حالا که بیشتر از همیشه به تو نیاز دارم، میخواهی بروی؟ اما نگفتم.
از جایش بلند شد. خداحافظی کرد و رفت. من رفتن او را تماشا کردم. میتوانستم بگویم نرو و نگفتم. باید میرفتم خانه. فکر بچهای که به زودی میآمد، در سرم میپیچید. باید به سیسمونی فکر میکردم… فکر میکردم.
یک پاسخ
وای چقدر دوستداشتنی بود. از اول تا آخرش کشش داشت. یه موضوعیه که معمولن جلوی چشمهها، ولی شما انقدر خوب روایت کردین. دوستش داشتم لاله جان.👌😍