گزارش نیک ۸۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هر عمل نیازی را برطرف می‌کند. بسیاری از ما انتخاب می‌کنیم قربانی بمانیم چون به ما مجوز می‌دهد خودمان هیچ اقدامی انجام ندهیم. آزادی بهایی دارد. از ما انتظار می‌رود در مقابل اعمال‌مان پاسخگو باشیم و مسئولیت بپذیریم حتی در موقعیت‌هایی که موجب آن‌ها نبوده‌ایم یا انتخابشان نکرده‌ایم.»
-دکتر ایدیت اِگِر

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

12 اردیبهشت 1404

12 اردیبهشت 1404

19 آبان 1395

19 آبان 1395

22 فروردین 1396

22 فروردین 1396

105 پاسخ

  1. ‌‌گزارش نیک/شنبه/۱۰ مرداد ۱۴۰۵
    سال واژه: حد ومرزگذاری
    -صفحات صبحگاهیم رو نوشتم
    -کتاب راه هنرمند رو به هفته هشتم رسوندم. موضوع این هفته در مورد بازیابی حس نیرومندی بود. به این اشاره کرد که باید شکست هایی که توی کارهامون میخوریم رو به رسمیت بشناسیم، اون هارو نمایان کنیم و حتی براشون ماتم بگیریم چون در غیر این صورت خلاقیتمون با مانع روبه رو میشه باید یاد بگیریم که درس اون شکست برای ما چی بود؟ پرسیدن این سوال که گام بعدی برای من چیه؟ به جای اینکه بپرسیم اخه چرا بایدبرای من پیش بیاد؟ میتونه برامون کمک کننده باشه
    نکته دیگه ای که برام جالب بود این بود که از مفهوم پرکردن قالب استفاده کرده بود و منظورش برداشتن قدم های کوچک به جای قدم های بزرگ و اشاره به این نکته که :«همواره عملی هست که هر روز میتوانید برای خلاقیت خود در پیش بگیرید.این تعهد نسبت به عمل روزانه ، قالب را پر میکند.»
    نکته بعدی که نظر منو جلب کرد این بود که اشاره کرد که برای خلاق بودن باید وارد عمل بشیم و این برای بیشتر ما میتونه ترسناک باشه، چرا که عمل مسئولیت رو با خودش به همراه داره.
    -فیلم perfect days رو دیدم . یه فیلم با ریتم کند که مارو دعوت میکنه که از لحظه لحظه زندگی لذت ببریم ، به جزییات زندگیمون توجه کنیم. واقعا فکر نمیکردم فیلمی بتونه کاری با من بکنه که حسرت زندگی یک مستخدم توالت رو داشته باشم، واقعا شبیه تلنگر بود برام که تمرین کنم زندگیم رو از دریچه نگاه هیرایاما بببینم.
    – فصل۴،۵و۶ کتاب ژرفای زن بودن رو خوندم. کتاب در مورد سفرقهرمانی زنان داره صحبت میکنه. سفری که معمولا زنان بعد از سی سال برای بازیابی زنانگی از دست رفتشون شروع میکنن. توی فصل ششم از اصطلاح «هبوط» صحبت کرده. این هبوط یکی از مراحل سفرقهرمانی زن هست که معمولا با یک اسیب روحی، مرگ، جدایی ، بیماری و …آغاز میشه، نویسنده به ما میگه بیشتر زنان در این زمان دچار گیجی، اندوه، از خود بیگانگی، توهم، خشم و ناامیدی است. نویسنده از ما میخواد که این که درک کنیم که رشد درونی زنان با مردان فرق داره میگه «تجربه روحی ومعنوی زنان به معنی رفتن هرچی عمیق تر به درون خویشتن است نه بیرون خویشتن.» و بعد از اون اشاره میکنه که ما میتونیم آگاه از این هبوط در جهت ارتقا خودمون و بازپس گیری زنانگیمون استفاده کنیم و با بدن، عواطف، جنیست، شهود، تصاویرحسی، ارزش ها و ذهن خودمون آشنا بشیم.
    -‌سمینار نویسنده ساز رو شرکت کردم . حرف های استاد باعث شد بالاخره من جرات کنم و نوشتن گزارش نیکم رو شروع کنم.

  2. سال‌واژه‌ام: بینجامیدن
    ✔️امروز اول صبح صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ✔️دیشب خبر رسیده بود مهمون داریم امروز پس کمک کردم.
    ✔️ زبان خاندم. دیدم. نوشتم.
    ✔️جواب نامه دوستم از آلمان(فکر کنم از آلمان بود) و دادم و بهش درباره صفحات صبحگاهی توضیح دادم. خودم به انگلیسی بیشتر متن و نوشتم و پشمام ریخت از این نوشتن.(ناگفته نماند بعدش دادم گوش مصنوعی اشکالاتمو بگیره. اینجوری زبان یادمیگیرم.)
    ✔️آزادنویسی دو صفحه‌ای داشتم. باید بیشتر آزاد نویسی کنم. باید رو پیتزا کار کنم.
    ✔️سه تا فایل پادکست نویسنده‌ساز از گذشته گوش دادم و نکته برداری کردم. لذت بخش بود.
    ✔️دوتا کتاب امانت دست دخترداییم دادم . صدسال تنهایی و غرور و تعصب. امیدوارم به دستم بازگردد. دوتا کتاب دست داداشم دارم که یکیشو نزدیک سه ساله بهم پس نداده😂البته یادش نیست بچه و منم یادآوری نکردم احتمالن در اولین دیدار بگم ۴۸ قانون قدرت و پس بیاره.
    ✔️نامه‌ای از دوست ایتالیایی به نام فردریک دریافت کرده بودم و امروز بعد از تقریبن ده روز تاخیر جواب دادم. چون کربلا رفتیم جواب نامه‌هام عقب افتاد.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

    https://t.me/Jonnevice_channel

  3. گزارش نیک | جمعه
    ☑ صبح جمعه را با آیین کوچک مراقبت از خویشتن آغاز کردم، حمام، نظافت شخصی و اصلاح صورت، انگار که غبار روزهای گذشته را شسته باشم و با چهره‌ای تازه به استقبال لحظه‌های نو بروم.
    ☑ راهی میهمانی خانوادگی شدم، جایی که گرمای حضور عزیزان، خانه را از عطر محبت و صدای گفت‌وگوهای شیرینِ خاهر زاده‌ی سه‌ساله‌ای، چیدا خانم، پر کرده بود. لحظه‌هایی ساده اما ارزشمند، از جنس همان خاطراتی که بی‌صدا در گوشه‌ی دل ماندگار می‌شوند.
    ☑ کارت‌های تاروت را همچون پنجره‌هایی از نماد و معنا گشودم، آیین را کامل کردم اول اسپند دود کردیم و بعد چند شمع به نشانه تمرکز روشن کردیم و برای اعضای خانواده فال گرفتم، سپس با هم به تفسیر نشانه‌ها نشستیم. این کارت‌ها بهانه‌ای شدند برای گفت‌وگویی صمیمی، برای شناخت بیشتر خویشتن و شنیدن حرف‌هایی که شاید در هیاهوی روزمرگی کمتر مجال بیان پیدا می‌کنند.
    ☑ در کنار خانواده، لحظاتی از همراهی، خنده و گفت‌وگو را تجربه کردم، لحظاتی که ارزششان نه در بزرگی اتفاق‌ها، بلکه در گرمای رابطه‌هاست.
    ☑ پس از بازگشت به خانه، به نیازهای کوچک اما مهم زندگی رسیدگی کردم، داروهای مورد نیاز را تهیه کردم و مایحتاج خانه را خریدم تا آرامش خانه همچنان برقرار بماند.
    جمعه‌ای بود از جنس آرامش، از جنس رسیدگی به خویشتن و نزدیک شدن به عزیزان. روزی که در آن هم آینه‌ی ظاهر را صیقل دادم، هم آینه‌ی درون را با گفت‌وگو و محبت روشن‌تر کردم.

    📚 نوشته‌های من در کانال تلگرام: t.me/draliandishmandir

    دکتر علیرضا اندیشمند

  4. گزارش نیک:

    امروز هم نتونستم پیاده روی کنم اما به جاش شربت بردم برای شوهر و مادر شوهرم که دشت کار می کنن تا به حال این مسیر با ماشین هم برام طولانی بود اما امروز تونستم و رفتم .
    امروز کاغذ نداشتم بنویسم ولی ۱۶ صفحه صد سال تنهایی رو می خونم و لذت می برم
    وبینار استاد کلانتری رو دیدم در مورد عادتهای کوچک متوسط و بزرگ بود از کتاب عادت‌های انعطاف‌پذیر دقیقن نمیدونم اسم کتاب چی بود و اسم نویسنده اش چی بود اما من نیاز داشتم به این یاد آوری برای رژیم و ورزش و نویسندگی.

    امروز چیزی درونم روشن شد امروز با تقریب کم اولین سالی بود که مادر شوهرم کار داشت و من بودم و پا به پای خاهر شوهرم کار کردم و چیزی درونم تغییر کرد با اونکه از لذت خاندن و نوشتن دور می شدم ولی چیز دیگری درونم لذت می برد
    یادم رفت چه ایده ای رو می خواستم بنویسم
    بماند برای بعد . واژه سالم هم داستان است باید روش بیشتر فکر کنم

  5. گزارش نیک:

    امروز هم نتونستم پیاده روی کنم اما به جاش شربت بردم برای شوهر و مادر شوهرم که دشت کار می کنن تا به حال این مسیر با ماشین هم برام طولانی بود اما امروز تونستم و رفتم .
    امروز کاغذ نداشتم بنویسم ولی ۱۶ صفحه صد سال تنهایی رو می خونم و لذت می برم
    وبینار استاد کلانتری رو دیدم در مورد عادتهای کوچک متوسط و بزرگ بود از کتاب عادت‌های انعطاف‌پذیر دقیقن نمیدونم اسم کتاب چی بود و اسم نویسنده اش چی بود اما من نیاز داشتم به این یاد آوری برای رژیم و ورزش و نویسندگی.

    امروز چیزی درونم روشن شد امروز با تقریب کم اولین سالی بود که مادر شوهرم کار داشت و من بودم و پا به پای خاهر شوهرم کار کردم و چیزی درونم تغییر کرد با اونکه از لذت خاندن و نوشتن دور می شدم ولی چیز دیگری درونم لذت می برد
    یادم رفت چه ایده ای رو می خواستم بنویسم
    بماند برای بعد .

  6. گزارش نیک (۲۹)
    جمعه | ۹ مرداد ۱۴۰۵
    سال‌واژه: «یافت می‌نشود، جسته‌ایم ما»

    • کل روزم شده کار و کار و کار. صبح تا شب و شب تا صبح.
    • تا خود صبح مشغول جلو بردن پروژه و آموزش دیدن بودم. با دوستی درباره‌ی ایده‌هایی که در سر داریم صحبت کردیم. چنان خسته بودم که فراموش کردم گزارش نیک بنویسم. به همین خاطر الآن می‌نویسم و می‌فرستمش.
    • کارهای کوتاه زیادی که روی هم تلنبار شده‌اند، مثل لشکر مورچگان روی قشر مخم رژه می‌روند.

  7. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    خاندم. بی‌لنگر و سنگ صبور را.

    بعد مدت‌ها غرق شدم توی نقاشی و پنج ساعت پشت هم نشستم و نقاشی کشیدم. اولش چند تا طرح رو از رو نگاه کردم و کشیدم. بعد خودم طرح کشیدم و بعدش توی نرم افزار انداختمش و کاملش کردم. بعد رفتم سراغ یک نقاشی دیگر و آن را هم کامل کردم. چقدر غرقگی توی کاری که دوستش داری خوبه‌. تموم که شد دیدم واو گردنم دارد می‌دردد.

    چشمم به ساعت خورد که نزدیک ده بود و رفتیم با فائزو و نصیرو یک کوچولو صحبت کردیم. به خداحافظی رسیده بودم.

    وبینار فاطمه یاوری را هم بودم.

    شعرکی برای کانالم گذاشتم و به خاطر درد چشم خیلی زود خابیدم ساعت دوازده.

    https://t.me/yaddashtneda

  8. این‌روز‌ها خیلی ذهنم مشغول است. دو روز است گزارشِ نیک نفرستادم. جُز از پریشانی‌ها چیزِ زیادی برای نوشتن ندارم. نه اینکه ننوشتم. نوشته‌ام. خیلی می‌نویسم اما نفرستادم.
    تمامِ روز روی نوشتنِ داستان کوتاه متمرکز بودم. وویس‌های کلاس را چند‌بار گوش کردم و به اینکه در باره‌ی چه بنویسم فکر کردم. و جز شرحِ دلپاره‌گی‌ها چیزی به ذهنم نمی‌رسید. از خستگی یک‌ساعتی خوابیدم. خوابی دیدم هذیان‌وار و آکنده از دلهره‌‌های بیداریم. بیدار شدم و همان‌ها سوژه‌ی داستانم شد که در آخرین لحظات برای کارگاه ارسال کردم و آخرین نفری بودم که بازخورد گرفتم. گویا مَتنَم به جای دیگری رفته بود، مثل ذهنِ پریشانم، که استاد لطف کردند و پیدایش کردند و خواندند. سپاسگزارم.
    شام و نهارم هم یکی شد. در خلال کارگاه ماهی سرخ کردم و به همراهِ پسرم خوردیم. خوشمزه شد. اما پسرم اصلن ماهی دوست ندارد. برعکسِ من.

    بدری صفایی

  9. گزارش نیک ۴۰ من جمعه ۹مرداد ماه۱۴۰۵
    ۱. پنج صبح صفحات صبحگاهی نوشتن با نسیمی خنک پر از بوی خوش برنج شمال.
    ۲. نوشتن گزارش روز پنجشنبه و چهارشنبه که بدلیل اشتغال و خستگی نتوانستم بنویسم و ارسال در سایت استاد کلانتری عزیز. و با مشاهده‌ی گزارش نیک ایشان بس که جالب بود در زیر گزارش نیک امروزم کپی کردن آن در سایتم. خواندن چند گزارش نیک و لذت بردن از نوشته‌های دوستان نویسنده ساز.

    ۳. شروع کتاب سراشیب شرق اکتاویو پاز در طاقچه بی‌نهایت و نشد که در کانالم بگذارم بخش مورد پسندم را. گاهی طاقچه احمق می‌شود و اشتراک را می‌پراند. که در چنین جمهوریی طبیعی است به قول پدر خدابیامرزم به چاک جعده‌ی احمق‌شده‌ها زدن.
    ۴. برگزاری وبینار ساعت۱۱ راه هنرمندم و ارسال وویس آن در کانال‌ش که تا شب انجام شد به دلیل نت با جنبه‌مان و بر سر چرخاندنش. رضایتم از جلسه بخاطر کارگاهی برگزار کردنش با ۳ تمرین که خود نیز همزمان به کشف‌های جدیدی دست یافتنم و نتایج بهتر برای شرکت‌کنندگان داشتن‌ش با نظرخواهی از آنان.
    ۵.تماس زینب در بله و سمیرا در تلگرام و درخواست مشورت در مورد مشکل‌شان و راه‌جویی و خوشحالی‌ام از مفید بودن وبینارهای رایگان.

    ۶. جلسه‌ی اول دکتر معظمی و یک‌ساعت و چهل دقیقه بطول انجامیدن و اظهار رضایت از جلسه و ست کردن جلسه بعدی.
    ۷.  از دست دادن چهل دقیقه اول نویسنده‌ساز بعلت بطول انجامیدن کوچینگ دکتر معظمی  و در پایان صحبت‌های الهه علیزاده عزیز رسیدن و تاسف بابت از دست دادن‌ش.
    ۸. توجه ویژه داشتن بر شفقت‌ورزی به خود در کل روز در روابطم.
    ۹. آگاهی بر دورویی کارمند بانکی که فکر می‌کردم فرد باوجدانی است و دروغگو در آمدنش با وجود تاکیدش بر آن که دروغگویی بد است. گویا خود را فرافکنی می‌کرد برای موجه جلوه دادن خود. کشف تلخی بود و موجب بی‌اعتمادی بیشترم به آدم‌ها.
    ۱۰. در سرچی گوگلی برای موضوعی داستان کوتاهم را در سایت استاد کلانتری دیدن و حس خوبی را تجربه کردن.
    ۱۱. دریافتن باز نشدن سایتم و ارور ۴۰۳ دادن و نگرانی از دست دادن سایتم موقع گزارش نیکم را نوشتن. چون قبلن هم شده بود و بعد خودش درست شد کمتر نگرانم. اما فکر از دست دادن و چهار سال زحمت نگرانم می‌کند و غمگین. انگار تحمل از دست دادنم کم شده است و در تمامی موارد شاهدش هستم. حس می‌کنم فرسوده شده‌ام. آیا از دلایل پا به سن گذاشتن است یا جنگ و فشارهایی؟
    ۱۲. بخش ۵۴ مادرم پیش از من را در کانال تلگرام و رانده ستم ۶ را در بله گذاشتن.
    ۱۳. شب از خستگی ساعت ده در حال تمرین دولینگوی ترکی استانبولی در ربوده شدن در خواب.

    لینک کانال تلگرام

    https://t.me/mahro1402

  10. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. پدر پدربزرگم شاعر بود. ای کاش نبود. اینجوری هیچ وقت خیال نمی‌کردم که جنون پدر پدربزرگم در ور رفتن با کلمات به من رسیده است. تقصیر مادرم هم بود. چند باری مرا دیوانه خطاب کرد و باعث شد مطمئن شوم دیوانگی پدر پدربزرگم را به ارث برده‌ام.
    ۲. سر صبح مادرم املتی درست کرد که نظیرش را نخورده بودم. نان هم تازه بود. مادرم هربار املت را یک جور می‌پزد. گاهی خوش‌مزه و گاهی بدمزه. گاهی باحوصله و گاهی بی‌حوصله.
    ۳. پیاده‌روی عصرگاهی همیشه برایم لذت‌بخش است. عصرهای اینجا خیلی دلچسب است. مادرم که دید سرم از صبح توی کتاب است، ترسید درد گردن بگیرم. مرا به اجبار با خودش برد. علی روی پشت‌بام خانه‌شان، نفس نفس زنان و لخ‌لخ کنان راه می‌رفت. مادرم می‌ترسید سقف زیر پایش بریزد. از همان بالا زنش را صدا زد. زنش نفس زنان‌تر از خودش پای دیوار آمدم. هر لحظه انتظار داشتم چیزی به سمت هم پرت کنند. اما فقط حرف زدند. چند دقیقه بعد که چراغ‌های دور خانه روشن شد فهمیدیم برای تعمیر سیستم روشنایی آن بالا رفته.
    ۴.غروب به فاطی زنگ زدم. گفتم زنگ زده‌ام مطمئن شوم هنوز شهید نشده باشی. گفت برای اطمینان دیر زنگ زدی.
    ۵. بالاخره درست شد. خوابم درست شد. کل دیروز را بیدار ماندم. شب هم زود خوابیدم. بالاخره امروز توانستم صبح زود بیدار شوم. الحق که خواب شب خیلی خوب است. انگار واقعا آدم خوابیده.

  11. سال‌واژه: شناخت
    در فاصله‌ی زمانی که استامبولی دم بکشد گزارش نیک مینویسم.

    چشم نزنم ۵ روز است صبح‌ها زودتر از قبل بیدار میشوم. بعد از صحبت با شیخ جی‌بی‌تی توانستم به سمت فهم بهتر مشکلم حرکت کنم. امروز هم ۸ بیدار شدم. صبحانه آماده کردم. خانه را مرتب کردم و لباسها، پتوها و ملحفه‌هایی که باید شسته میشد را به نوبت ماشینی کردم. این قسمت سفر را دوست دارم. جایی‌که زندگی به روال عادی برمیگردد.

    بعد از ناهار از شدت خستگی و کم‌خابی، خابم برد.

    بیدار که شدم بدو بدو لباس پوشیدم و زدم بیرون تا برای تولد امشب هدیه‌ایی بخرم. خریدم و به سرعت برگشتم خانه تا به کارگاه فکریشه ۳ برسم. ده دقیقه دیر رسیدم. امروز درباره‌ی خطاهای شناختی صحبت کردیم. خداروشکر همه را داشتم. به نظرم پرداختن به این موضوعات، شجاعت و صداقت بیرحمانه میخاهد. مسیر شناخت سخت است. اما این سختی موجبات لذتهای بیشتری را هم فراهم کرده است. خوشحالم که امسال با مدرسه‌ی نویسندگی آشنا شدم و به واسطه‌ی آن با مدرسه‌ی سرزبان.

    رفتم تولد. حال‌وحوصله‌ی جنگولک‌بازیهایی که همیشه درمی‌آوردم را نداشتم لذا دختر خوبی بوده و بیشتر خود را مشغول خدمات‌دهی به سایر مشتریان کردم. برای اولین بار جوجه سیخ زدم و به آتش کشیدم. عالی شد. مثل بیشتر اولینهای آشپزیم. نمیدانم چرا دفعه‌های بعد هیچ‌وقت به خوبی دفعه‌ی اول نمی‌شود؟

    دلم، بودن کنار ده ساله را میخاست. کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. عجیب آرامم میکند. ۵ ساله کرم فراوان ریخت و نگذاشت که این آرامش به دقیقه‌ی سوم برسد. این‌یکی را بغل کردم. زود خابید. با ذوق برگشتم پیش ده ساله که برایم حرف بزند و مادرپسری وقت بگذرانیم که دیدم خابیده. حسابی ماچشان کردم و سر جایم خابیدم.

  12. امروز نهم مرداد است. برای چه گفتم؟ چون بعضی روزها از همان لحظه‌‌ای که بیدار می‌شوی روزت را می‌سازند. مثلا برمی‌خیزی و با موادغذایی رنگارنگ روی کابینت مواجه می‌شوی. فقط باید آستین را بالا بزنی، پیاز و قارچ و فلفل‌دلمه را خرد کنی. مرغ را توی زودپز بگذاری و وقتی پخته شد، ریش‌ریش کنی. بعد همه‌ی مواد را تفت بدهی توی روغن و ادویه و سس‌ها را اضافه کنی به ماهیتابه. در نهایت کمی پنیرپیتزا برای خوش‌طعم شدن بریزی و سپس غذا آماده است. همه را می‌گذاری لای نان باگت و نوش جان. روزهایی که با آشپزی شروع می‌شوند یک چیز دیگرند.
    این وسط تا غذا آماده شود دوش کوچکی هم می‌گیری چون از گرمای هوا چلوسیده شده‌ای، یعنی چروک و پلاسیده.
    بعد غذا می‌روی توی اتاق. یکی از یوتیوبرهای موردعلاقه‌ات، ویدیوی جدید گذاشته است. ولاگ‌های او انرژی‌بخش کارهای روزانه‌اند. مثل گزارش نیک می‌ماند. وقتی گزارش‌ها را می‌خوانی با روزمره‌ی صدها نفر دیگر آشنا می‌شوی و انگیزه می‌گیری برای انجام کارهای خودت. ولاگ‌های روزانه هم همینطورند.
    با انرژی مضاعف، یوتیوب را ترک می‌کنی. حالا نوبت چیست؟ آفرین. کتاب خواندن. این روزها عادت کردی دست بیندازی دور یخه‌ی کتاب. بچلانی‌اش توی دستانت و خط به خطش را قورت بدهی. وقتی کلمات توی نگاهت حل شد، آن را ببندی.
    دوباره ولوله‌ای به جانت افتاده یا همان کک به تنبانت؟ باید بروی بیرون. از بابا می‌خواهی ماشین را بیرون بگذارد. خب درآوردن ماشین از آن گوشه‌ی حیاط که حالت زاویه‌ی قائمه دارد، فقط کار خودش است. همه‌جوره از پس رانندگی برمی‌آیی جز همین یکی که خار شده رفته توی چشمانت.
    برای خودت روزگفتار ضبط می‌کنی. از حال این روزهایت می‌گویی و برنامه‌هایی که داری. بعد همانطور که روزگفتارت را بیش از همیشه طول می‌دهی، لباس می‌پوشی. حتی توی ماشین هم دست برنمی‌داری. تا نزدیک مقصد از خودت می‌گویی و معنا که عضو غایب زندگی‌ات شده است. به‌راستی معنا را کجا می‌توان پیدا کرد؟ معنایی عظیم که خودت را به آن گره بزنی حتی در سخت‌ترین شرایط. برای هرکسی چیزی‌ست و برای من، شاید همان نیروی برتر که این جهان را اداره می‌کند.
    یادت نبود که جمعه‌ست و پارک‌ها شلوغ. به‌سختی یک گوشه‌ی دنج و خلوت پیدا می‌کنی. همین کوشش سبب می‌شود سرکی بکشی به نقاط مختلف و کمتر دیده شده‌ی آن. ادامه‌ی کتابت را می‌خوانی تا فصل تمام شود. عجب حرف‌های حقی هم می‌زند. چرا دقیقا نشانه‌ها همان لحظه که نیاز داری سروکله‌شان پیدا می‌شود؟ همین ایده‌ای می‌شود برای یادداشتی در کانالت.
    در خانه پای آزادنویسی می‌نشینی. سپس متن جدید را صیقل می‌دهی وکار تمام می‌شود.
    امشب به بهانه‌ی زودتر خوابیدن قید گزارش نیک را می‌زنی چون نیاز به بازنویسی دارد اما زهی خیال باطل، تا نیمه‌شب بیدار می‌مانی و آناکارنینا می‌خوانی.

  13. -ساعت شش‌ونیم صبح خوابیدم و یازده‌و‌نیم هم بیدارباش زدم. به نظر کار نیکی نمی‌آید اما دیروز نیک‌ترین کار بود(البته که بچه‌های تو‌خونه این کارها کار بدیه، ماشین‌لباس‌شویی رو خودتون نشورید).

    – تبدیل و فشرده‌سازی فایل‌های کارگاه فکریشه‌ی 3 را سخت، ولی انجام دادم و درس‌برگ‌ها را نوشتم. هیچی اندازه‌ی نوشتن با ماژیک روی کاغذ حال نمی‌دهد. قبلا راپید کیف می‌داد ولی چند سالیست فقط ماژیک. باید یک بسته‌ی دیگر بخرم. راستی ماژیک راندوهایم کجاست؟ مصرف کنم‌شان حداقل. بدجوری دلم برای طراحی هم تنگ شده.

    – برای کارگاه فکریشه ذوق‌ داشتم و لحظه‌شماری می‌کردم که برسد.

    – با نازلی گپکی زدیم. تلفنی.

    – ناهار را زدم و دو-سه‌بار شربت رفتم بالا که آلرژی و سرفه برود و صدا درآید.

    – استرس داشتم و زمانی این وسط پِرت شده بود که ولوله انداخت توی دلم.

    – به ساژده گفتم پیامش می‌دهم.

    – استحمامات و شوخِ سر واکردن.

    – دیروز مجبور شدم برای یک خیر بهتر، یک کاری که در حالت عادی انجام نمی‌هم، بینجامم و مدام می‌پرسیدم: «کجای راهو اشتباه رفتم؟»

    – آمدم تخمه بقولم که موسم وبینار رسید و من هم یکی‌-‌دوبار دیگر شربت سینه زدم و گرم کردم که بیایم از موضوعی که انسجام‌بخشی‌‌اش و ارائه‌اش طورکی که هم حضار لذت ببرند، هم من سخت بود، بگویم(هر کی این جمله رو بدون سکته بخونه براش اوجولات دارم).

    – مامان‌شاهین گفت از این‌که گزارش نیک نمی‌نویسند بعضی‌بچه‌ها، ناناعت می‌شود و لودان و این داستان‌ها و به هرجهت آه و آق مادر می‌گیرد و من هم این گزارش نیک را توی رودبایستی همین نفرین نوشتم.

    – آق‌دکتر از رمان‌پروری گفتند و چیزهای خوبی گفتند و خیلی چیزهای خوب‌تر هم گفتند و به گزارش نیک و یادداشت به عنوان دروازه‌ی خودشناسی اشاره کردند. آفرین‌الله به‌شان.

    – قرار بود پنج‌ونیم وصل روم تا یک‌ربع شش، چون بعدش باید بدوبدو می‌رفتم آماده می‌شدم برای کارگاهم. ولی تریبون دیرتر رسید دستم و توی آن فاصله چندباری سکته‌ریزه بر وزن قصه‌ریزه زدم. بله دوستان عزیزی که تا به حال بارها از من پرسیدید چطوری استرس نداری موقع ارائه؟

    عرضم به طول‌تان که بچه شدید؟ خب بله توی وبیکارهای خودم (اوه بذارید تبلیغ برم: وبیکارهای معماری تفکر، شنبه تا چهارشنبه ساعت 19 توی این لینکو: https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor) استرس ندارم.
    اما از اول که این‌طور نبودم. اگر قرار باشد یک خودتجربه بگویم که به کارتان بیاید اینست:
    «دوماه اولی که وبیکار برگزار می‌کردم، هربار می‌گفتم این «آخرین‌باره» و باز هم مثل قضیه‌ی کنسرت‌های ابی ادامه می‌دادم. دوماه اول را اگر دوام بیاورید، بعدش هی دل‌تان می‌خواهد بیایید و صحبت کنید.»

    الان حضور توی نویسنده‌ساز به دوماه نرسیده و حتی من هم استرس می‌گیرم جمعه‌ها که ارائه دارم ولی خب، تلاشی نمی‌کنم که استرس نداشته باشم. چون اصرار بر آرامش، بیش‌تر مضطربم می‌کند. اجازه می‌دهم مضطرب باشم و استرسم حرف بزند تا بشنوم و بعد بغلش کنم و در گوشش بگویم: «سرویس کردی بابا.» و همین که خفه‌اش نمی‌کنم کمک می‌کند زودتر آرام شوم.

    – وصل شدم و از مرزهای زبان و کوآلیا و جایی که زبان هنوز به زبان نیامده گفتم و کتاب تجربه‌ی هشیار و فیلم و ویدیوهای آنالوگ بک‌رومز را معرفی کردم و بای‌بای ما رفتیم.

    – ساعت شش، زنگ شروع کارگاه را زدیم و از اصل موضوعه و خطای شناختی و ارتباط‌شان گفتم و صادقانه دور هم اعتراف کردیم به خطاهای شناختی‌مان. بدون خجالت. بدون نقاب. به من که کلی خوش گذشت و آخرش هم تمرینکی کردیم که حتی خودم هم دیشب داشتم دوباره تمرینش می‌کردم.

    – بعدش دیدم اگر جمعه را با بیرون‌زدن و پیاده‌روی به پایان نرسانم داغش می‌ماند به دلم. زدم بیرون. کافه مکعب بسته بود. دماغم سوخت. رفتم کافه خاطره و چیزکی زدم بر بدن و تمام مدت به محیط نگاه کردم و به کوآلیا(کیفیات تجربی و حسی و ذهنیِ که قابلیت بیان ندارند) فکر. با الهه درباره‌ی زبان و کسانی که زبان می‌سازند حرف می‌زدیم. حالا می‌دانم تمام آن جوشش و کوششی که مغزم را می‌جود نیاز به زبانیست که نیست ولی سر می‌کوبد به سرم که به زبان آید.

    – برگشتم. پست ننوشته بودم. برایم سخت است از عواطفِ درطولِ روزم نوشتن اما تمرین تحت فشار‌گذاشتن خودم را آغازیده‌ام یا احساساتم را بیش‌تر ببینم و دهان‌شان را نبندم. نتیجه؟ استعاره‌ای از عواطفم که راضی بودم و به دغدغه‌ای که توی رمان‌نویسی دارم هم مربوط بود.

    – ریلیز زودهنگام آهنگ جدید ردولوت را دیدم و دیگر ولم نکرد. باید یک‌سری وبینارهای ردولوت‌شناسی بگذارم دور هم حالش را ببریم.

    – بعدش منتظر بودم تا با ندا گپ بزنم که بس‌که خسته بودم، خوابم برد. هی وای گویوم.

    آ-یّه.
    زدزیاد.
    https://t.me/channelelahehalizade

  14. سالواژه‌‌م: خایه‌ی اخلاقی
    یه اخلاق خایه‌مند به اضافه‌ی تمام دقت و مهربانی جدی هم هست. اون میدونه جدی بودن با عصبانیت فرق داره.
    نبرد هنرمند میخانم. از استیون پرسفیلد. در گزارش نیک دیگر دوستان هم به چشمم خورده.
    با هر مشقتی بود در گازخورد داستان کوتاه بودم.
    تا فردا.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  15. نمیدونم چم شده
    پیاز شده بودم حسابی
    ولی حرف حرف حرف
    حتا سکوت یه ساعته
    بر هر دردی دوا بود
    خدارو شکر
    برا من همیشه سوم راهنمایی میمونه

  16. .
    بانوی نیک
    سال‌واژه‌ام «پیوستگی» است. پیوستگی به آدم‌های دور با دل‌های نزدیک، به آنچه دوست داشته‌ایم، بوسیده‌ایم و از کنارش گذشته‌ایم، به هر آنچه هنوز در ما نفس می‌کشد.
    امروز برای درخواستی که هفت سال پیش داده بودیم و خودمان هم از یاد برده بودیم، ایمیلی رسید. راهی شدیم، بی‌هیاهو رفتیم و برگشتیم. انگار دیگر صرافت از لب باممان افتاده بود که افتاده بود. به هم نگاهی کردیم و گفتیم: «خُب… بریم خونه قهوه درست کنیم.»
    قهوه را دم کردم. میان کانال‌ها چشمم به مجموعه شعر اسکی روی شیروانی‌های رسول یونان افتاد که گلی در نوشتزارش به اشتراک گذاشته بود. اگرچه رسول خان دیگر منتظر کسی نبود و هر که رسیده بود ستاره‌ای از رؤیاهایش دزدیده بود، در ایستگاه به او ملحق شدم تا شریک خستگی‌هایش شوم..
    مامان روزبه‌روز نحیف‌تر می‌شود و این، دردی است نگفتنی. دلت می‌خواهد محکم در آغوشش بگیری و بگویی: «خودم مراقبت هستم.» اما چیزی بی‌رحم، به نام جبر، از درون خردت می‌کند.
    ناهار پختم. میز را چیدم دوتایی نشستیم. باز هم با هر شگردی غذا را به بازی گرفت. بعد از ناهار سریال مورد علاقه‌اش را گذاشتم و ظهر تابستان جنوب را به مهمانی آوردیم- پرده‌ها کشیده، چراغ‌ها خاموش، کولر روشن. دل به سریال نداد. کنارش دراز کشیدم. آرام خوابید-مثل کودکی که ساعت‌ها دویده باشد.
    بعدازظهر گفت‌وگوی گلی خانوم ترقی در «شب‌های بخارا» را دیدم. کیفور شدم. مامان هم با کلام شیرین و طنازش لبخند زد. پرسید: «چند سالشه؟» گفتم: «پنج سال از شما بزرگ‌تره، البته این گفت‌وگو برای امروزش نیست.»
    دلم برای صمیمیت قلم بانو تنگ شد. جایی دیگر را از باشگاه ادبیات برداشتم و «بازی ناتمام» را خواندم.
    با او سوار هواپیمای ایران‌ایر شدم- هواپیمایی که مثل بازار تجریش شلوغ و درهم‌وبرهم بود، اما پر از زندگی. با هم سوار اتوبوس شمیران شدیم و در مدرسهٔ انوشیروان دادگر، شمشیربازی‌مان در حضور ملکه ثریا، لبخندی بر لب او نشاند. عصرم ساخته شد.
    بعدتر، به دعوت زهره رسولی، برای همراهی  در چالش نوشتن یک پاراگراف بدون حرف «ی» قلم به دست شدم. نجوایی حاصل شد به نام «در بهشت»که ریا نباشه دوستش دارم.
    ساعتی در محوطه قدم زدم. هوا خنکی دلپذیری داشت به رغم نیمروز که آتش می‌بارید.
    پیاده‌روی در  سکوت شب هم عالمی دارد- از پنجره‌ای صدای خنده می‌آمد، از دیگری صدای چکاچک قاشق و چنگال به وقت شام. بعضی پنجره‌ها خاموش بودند. یکی تنها نشسته بود. دوچرخه‌، سه‌چرخه‌ و روروک‌ این‌سو و آن‌سو رها شده بودند. مزه کرد.
    حالا که به بانوی نیک گلی‌خانم شیواقلم، فکر می‌کنم، می‌بینم روزم پر بود از آدم‌ها- بعضی کنارم بودند، بعضی در کتاب‌ها، بعضی در صفحه‌ای از یک گفت‌وگو و بعضی فقط در خاطره. هیچ‌کدام از دیگری جدا نبودند.
    آخر شب، وقتی می‌بینی همه‌ی این تکه‌های پراکنده، تمام روز را آرام به هم دوخته‌اند، با خودت می‌گویی: پیوستگی همین نیست؟
    نمره‌ام؟ هفت و خورده‌ای از ده.
    آدرس کانال تلگرام:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  17. جمعه هم سال‌واژه‌ام مشق‌بازی
    خانه و روان را شستم. رشته رشته فکر و خیال و مینو -ایده- سوا کردم تا از شنبه بنشینم به بافتن. حاصل ‌شان را می‌ریزم توی رسانه‌هایی که پایین نام‌شان فهرست شده.
    مدتی سوا افتاده بودم از این عادت که مینوهام را با کاغذ و قلم زمین‌گیر کنم و باغ بهشتم را بسازم.
    برنامه و کارهای هفته را هم سامان دادم برای پلاتوفروشی مکتب و مدرسه نویسندگی.
    مشق نو پیدا کردم برای بازی. گاهی حسرت می‌خورم برای قدیم! همان قدیمی که مشق زیاد بود و بازی کردن آسان.
    سیب‌زمینی جور کردم برای غذاهای هفته. از وقتی کلاس بدن را شروع کرده‌ام، نیازم به دریافت مواد غذایی بیشتر شده.
    راستی
    تئاتراه را دیده‌اید؟ از شنبه نو می‌شود به همت الهه علیزاده.
    https://badealavi.com/
    به پاتیل هم اگر سر بزنید خوش می‌گذرد:
    https://t.me/potiil
    اینجا هم هر روز چیزکی هوا می‌شود، گوشه و کنارش:
    https://podmasti.com/

  18. _ سال واژه‌ام واقعیت است.
    _ امروز در رمان” آناکارنینا” به واژه‌ی ندامت رسیدم. یادم آمد مدتی است نسبت به واژه‌نامه‌ی احساساتم بی‌توجه شدم. عبارت” ندامت” را به آن افزودم.
    _ به پیاده‌روی رفتم.
    _ چند ساعت از روزم را در طبیعت گذراندم. گشت و گذار در طبیعت بین من و دغدغه‌های روزانه‌ام فاصله می‌اندازد. انگار برای چند ساعتی تمام صداها در سرم ساکت می‌شوند. حال دلم بهتر شد.
    _ پریروز گفتم که در مسیر برگشت از شرکت به خانه و دم درب آسانسور با آشنایی برخورد کردم که هنوز عزادار مرگ مادرش است. ردپای دست‌شستن از زندگی در سیمای او هویدا بود. احساس می‌کنم سوگ او برای مادرش اندکی طولانی‌تر از حد معمول شده‌است. خواستم دلداریش دهم. گفتم:” غم عزیزان از بین نمی‌رود. فقط می‌توان در جریان رویدادهای تازه‌ آن را تلطیف نمود و از شدت درد کاست.” این جمله‌ای بود که در دوره‌ی” تاب‌آوری در سوگ” از خانم ویدا فلاح آموخته بودم؛ شاید هم در جای دیگری شنیده‌ام.
    او پاسخ داد خانواده‌ای ما آنقدر داغ دیده است که دیگر توان ادامه نداریم. با این جمله‌ی او دلم هوری ریخت. سیس تعریف کرد که در چند سال اخیر بیش از پنج عزیز را از دست داده‌است. تجربیات زیستی او از نظر من بسیار دردناک و حتا شاید خارج توان یک انسان آمد. معمولن با رفتن ناگهانی یک عزیز مدتها روی خودمان کار می‌کنیم تا به روتین زندگی برگردیم. آنگاه از خود پرسیدم که چگونه پس از چنین تجربه‌ی سخت می‌توان آدم سابق شد؟ معاشرت با آدم‌ها یکبار دیگر به من خاطر نشان نمود که ما انسانها به واسطه‌ی تجربیات زیستی متفاوتی که داریم شاید همگی نتوانیم از یک نسخه درمانی استفاده نماییم.
    از او که جدا شدم به عبارت « داغ دیدن » اندیشیدم و به بار احساسی آن. بعد یاد بخشی از نوشته‌ی” آتان کراس” در کتاب ” نشخوار ذهنی” افتادم. می‌گفت که آزمایشات ثابت نموده تاثیرات غم و اندوه در بدن ما مانند آسیب‌های فیزیکی است. پس اگر در پروسه‌ی یک سوگ بگوییم “داغ دیده‌ام” احتمالن تاثیر آن مثل یک آسیب فیزیکی بر بدن ما خواهدماند. تصور می‌کنم با تکرار این عبارت که در فرهنگ ما جا افتاده هر بار زخمی بر پیکر خود می‌زنیم. یادم است در دوره‌ی تاب آوری آموختم در روزهای عادی به روزهای ناخوشایند زندگی که احتمال رویارویی با آن وجود دارد بیندیشیم و برای آن آمادگی داشته‌باشیم. بعدهم به عبارت‌های زیر و تاثیر آن روی بدنمان فکر کردم.
    دلم تنگ شده‌است.
    قلبم شکسته‌است.
    داغ دیدم.
    خونت را کثیف نکن.
    دوست دارم با دقت بیشتری به جمع‌آوری این عبارتها بپردازم. علاقمندم به پاسخ این سوالات بیندیشم که آیا ما با بیان این جملات به صورت غیر مستقیم به احساسات درونی خود اشاره می‌کنیم؟ یا به بدن خود آسیب می‌رسانیم؟
    آیا واقعا فعل و انفعالاتی نزدیک به این عبارات در بدنمان رخ می‌دهد؟
    آیا بیان احساساتمان با کلماتی واضح‌ و با معنای استاندار می‌تواند در شفاف نمودن حال خود در آن لحظه موثرتر باشد؟ مثلا در سوگ عزیزی بگویم دلتنگش هستم. از اینکه مرگ ما را از هم جدا کرده خشمگینم. یا این روزها در گذر از این سوگ احساس کم‌توانی می کنم یا در نبود او احساس تنهایی می‌کنم.
    آیا وضوح در بیان احساسات و معتبر شمردن آنها در آن زمان به ما کمک می کند؟
    تا کی باید خاطره‌ی لحظه‌ی وقوع مرگ را مرور کرد؟ و از چه زمان با بیان احساسات به مغزمان پیغام می‌دهیم که این شرایط را هر چند که ناخوشایند باشد را پذیرفته‌ایم؟ اصلن آیا ما در دوره‌ی سوگ نسبت به احساسات خود هوشیاریم؟
    _ به قدر کافی آب نوشیدم. غذای سالم و با کیفیتی خوردم.
    _ حرکات کششی انجام دادم.
    _ به دیدار مادر رفتم. با هم در مورد زندگی غر زدیم.
    _ تمرین‌های امروزم را در آپ Duolingo انجام دادم. امروز پانزدهمین روز بود. یک جور از چشمان غضب‌آلود این جغد سبز رنگ حساب می‌برم و وقتی صورتش قرمز می‌شود به تکاپو می‌افتم که از مدیرم تا این حد نترسیده‌ام.
    _ شب به موقع خابیدم.

  19. صبح خیلی زود بیدار شدم. رفتم کوه‌نوردی. بعد از 2 هفته وقفه حقم بود به نفس نفس بیوفتم.
    گزارش نیکم را نوشتم و فرستادم.
    برای داستان کوتاه مقداری آزاد نویسی کردم. قسمتی که به نظرم خوب بود برداشتم و در جدول قرار دادم. نیاز به ویرایش داشت.
    کار را شروع کردم. بدن درد و خستگی کلافه‌ام کرده بودند. موضوعی هم که باید روی آن کار میکردم سخت بود تمرکز میخواست نباید لینک‌ها را جابه‌جا می‌گذاشتم. کارم تا 5 و نیم طول کشید.
    نویسنده ساز را هم آن گوشه موشه ها میشنیدم. امروز الهه آمده بود.
    خداروشکر یکی از خانه بیرون زد توانستم سفارش قرصی را که میخواهم به او بدهم. ولی خواب آلودم میکرد. شب هم 2 تا کلاس داشتم.
    بعد وبینار فرصتی نمانده بود متنم را ویرایش کنم.
    کارگاه فکریشه شروع شد. الهه عزیز اینقدر مسائل سخت را خوب توضیح میدهد که کاش استاد اقتصادم بود. در این صورت دیگر اینقدر برای یادگرفتنش دیوار را گاز نمیزدم. تازه بعدش هم با نگاه تنفرآمیز استاد به برگه‌ام روبه‌رو شوم. آخرای کلاس متن را باز کردم سریع یه ویرایشی زدم. بخش تمرین را نشد بمانم باید میپریدم کلاس داستان کوتاه.
    اول برای ارسال متن دیر رسیدم ولی بعد فرصتی شد و ارسال کردم. با اینکه اختیار بسته شدن چشم‌ها دست خودم نبود اما موقع گازخوردها گوشم تیز میشد. از مشکلات با تعداد تکرار زیاد درست استفاده کردن از پسوند «ای» بود. این اولین کارگاه طولانی‌ای بود که شرکت کردم. همچنین اولین کارگاهی که متنی برای بازخورد فرستادم(بعد تقریبن چند سال دور و نزدیک شدن به مدرسه). کارم بد نبود اگر باگ‌هایش کمتر بود بهتر میشد.
    خواستم بعد کلاس The Wonderful Story of Henry Sugar رو ببینم. چقدر تند حرف میزدند. نشد باز خوابم برد.

  20. *گزارش نیک: چرخه‌ی مامان زیارت، من دکتر، مامان زیارت و من دکتر*

    صبح را روی تمرین کارگاه داستان‌کوتاهم کار کردم. وسطش مادر از سفر پیاده‌روی اربعین برگشت. در همان ورود، خاطره‌ی درگیریش با کفش را تعریف کرد. متوجه شد باز حالم خوب نیست و باید بروم دکتر. سری پیش تا من از بیمارستان مرخص شدم مامان رفت مشهد زیارت. بعدش هم رفت اربعین. حالا برگشته و نوبت من است که بروم دکتر. کاش دکتر کوتاه بیاید و عملم کند بلکه مشکلات فیبروم و میومم تمام شود. بعضی وقت‌ها نگهداشتن و مدارا جواب نمی‌دهد باید دور انداخت و خلاص شد.

    در وبینار خانم روحانی عزیز سه تمرین خوب انجام دادیم. از برچسب‌هایی که به خودمان چسبانده‌ایم یا دیگران به ما چسبانده‌اند نوشتیم، سپس فهرست آرزوهای خلاقِ مدفون‌شده، و درنهایت فهرست نوشتنِ حسرت‌ها بدون قضاوت.

    خودم را راضی کردم به دکتر نرگس پیام بدهم و درخواست کنم برایم سونوگرافی رحم و تخمدان بنویسد. فردا صبح بروم انجامش دهم. عصرش هم هرجور شده بروم دکتر. اگر این چند روز بگذرد ممکن است بگوید چیزی نیست. تحمل کن.

    عصر در نویسنده‌ساز استاد ضمن نام بردن از چند کتاب، از رمان‌ورزی و تلفیق روزنگاری و پاره‌نویسی گفتند و سپس الهه جان ضمن معرفی کتاب تجربۀ هشیار از مرزهای زبانی گفتند. دارم به زبان و هر چیزی که به زبان مربوط می‌شود جور دیگری نگاه می‌کنم.

    سومین کارگاه فکریشه‌ی الهه جان را خوب گوش دادم و متوجه شدم. تمرین‌های بیشتر می‌خواهد تا ملکه‌ی فکر و رفتارم شود.

    جلسه‌ی بازخورد کارگاه داستان کوتاه هم آخرین فعالیت امروز و امشبم می‌شود. با این کارگاه‌ها و تلاش برای یادگرفتن، جمعه‌هایم دیگر کسالت‌بار نیست. روحم به معنای واقعی کلمه شاد می‌شود. حالا دیگر می‌روم آماده شوم برای خواب که فردا کلی کار خواهم داشت. صبح باید بروم سونوگرافی و عصر هم دکتر. البته اگر منشی ناز خانم دکتر وقت بدهد.

    https://t.me/bidemajnoon9
    1405.5.9
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  21. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    – دو روز دیگر مصطفی خانه بماند، یا من او را می‌کشم یا او من را. وقتی در آشپزخانه می‌لولد و وسایل را جابه‌جا می‌کند، یا در اوج نوشتنم خاطره‌ی قدیمی‌اش را تعریف می‌کند و می‌خاهد با تمام توجه به او دقت کنم، یا نق‌ونوق می‌کند که: «آی، حوصله‌ام سر رفت! آی، خستمه! آی، گشنمه!» دلم می‌خاهد رشته‌رشته‌اش کنم. او هم وقتی جیغ‌وجاغ و غرغرهای من را می‌شنود، همین حس را دارد. می‌پرسد: «کی برویم بیرون؟ کی برویم انقلاب؟ کی چرخی بزنیم؟» بعد می‌رود توی اتاق. کمی خطاطی می‌کند، چیدمان وسایل را تغییر می‌دهد، توی اکسپلور می‌چرخد، کتاب می‌خاند، دنبال ایده برای پست جدید می‌گردد، اما باز هم می‌بینم که کلافه است. خب مرد حسابی، تازه عمل کرده‌ای. دو دقیقه نشیمن مبارکت را بگذار روی زمین و استراحت کن. نمی‌تواند. دلش می‌خاهد بجنبد و کاری کند؛ البته کارهایی که خودش می‌خاهد. مثلن اگر بگویم: «لیوانت را بردار»، دست می‌برد سمت زخمش که: «آخ، آخ! گرفت. دردم گرفت.» بعد لنگان‌لنگان می‌افتد توی بستر. ولی برای آماده‌سازی پست جدیدش، روی صندلی، دوربین به دست می‌ایستد و هرجا نور بهتر باشد، می‌پلکد؛ صدوده بار هم خم و راست می‌شود. پیشنهاد دادم روی استاپ‌موشن کار کند. بیشتر چشم مخاطب را مشغول می‌کند. چندتا ویدئو هم نشانش دادم. حالا افتاده به جانش که استاپ‌موشن بگیرد.

    – صبح صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. نوشتن خاصیت عجیبی دارد. اگر مشغولش باشی، خیلی زود گرم می‌گیرد و صمیمی می‌شوید، و اگر فاصله بیافتد بین‌تان، فوری دلسرد می‌شود. انگار که اولین بار باشد دست به قلم برده‌ای. فرقی نمی‌کند این فاصله دو روز یا دو هفته یا دو سال باشد. هر وقت برگردی، عین یخ منجمد است و تا اولین پاراگراف‌ها را بنویسی، می‌جوشد و داغ می‌شود.

    – لیستی از کارهای روزانه‌ام را ترتیب دادم که روز بهتری داشته باشم. فهرستن کمکم می‌کند تا سرم در مرکز چرخ‌وفلکی از کارها گیچ نرود. می‌توانم چشم‌هایم را بیرون بیاورم و ببینم برای چه تعداد کار ظرفیت دارم؟

    – ظهر، مدل جدیدی از سوپ جو درست کردم که به نظرم دستور خوشمزه‌ای آمد. این روزها در یوتیوب بین کانال‌های آشپزی می‌چرخم و انواع سوپ‌ها را ذخیره می‌کنم. لابه‌لای این گشت و گذار، غرق ویدئوهای تکنیکی گرافیکی هم می‌شوم و تا به خودم می‌آیم، زمان از کفم لیز خورده. در فکر آنم که توجهم را هرز نبرم. باید بتوانم انرژی‌ام را بیشتر ذخیره کنم برای شب‌ها تا بخانم و بنویسم.

    – سرکیف آمده‌ام که الان نشسته‌ام و گزارش نیک می‌نویسم. نیک‌ترین ردیف گزارش نیک، نوشتن خودش است.

    – یادداشتم را در کانال همرسان کردم.

    – همکار مصطفی و دختر کوچکش برای عیادت آمده بودند. قبلش عین فرفره توی خانه می‌چرخیدم تا تر و تمیز کنم. یاد ویدئوهای اینستاگرام افتادم که نوشته بودند مامان‌ها قبل از آمدن مهمان، بعد زنی جیغ‌زنان دورتادور خانه می‌چرخید. احساس می‌کنم یک سری رفتارها در بزرگسالی ناگریز است. یکی همین اضطراب مهمان آمدن. منی که یک عمر انگشت اتهام به سوی مادرم نشانه می‌رفتم، حالا خودم به آن دچار شده‌ام. حتا عین یزید، به مصطفی سپردم زمین را دستمال بکشد و او هم مظلومانه پذیرفت. البته واژه‌ی «مظلوم» کنار اسم مصطفی، معذب است، ولی خب، استثنا در این شرایط نوشتمش. دخترش با من آمد توی اتاق تا نقاشی بکشیم. همه کار کرد، غیر نقاشی. به هالتر می‌گفت چرخ ماشین، به ایرپاد می‌گفت آهنگ، به کرم می‌گفت آرایش. شیرین و بامزه بود. دو دقیقه می‌آمد خطی توی دفتر می‌کشید و ده دقیقه می‌چرخید بین وسایل‌ها. انگار دنیای جدیدی را می‌خاست کشف کند. داشتم تجسم تجربه‌ی کودک‌وار با جهان را می‌دیدم و به یاد شعر می‌افتادم. ما هم در شعر همین‌قدر به کودکی باز می‌گردیم، با همه‌ی آگاهی که اندوخته‌ایم. از یک جایی به بعد، می‌آمد من را گرم نقاشی می‌کرد و می‌رفت. دلم می‌خاست به تکرار، ابر و خورشید بکشم. رنگ زرد مدادرنگی برایم تازگی یافته بود و آبی ابرها سرشوقم می‌آورد. واقعن دیگر مهم نبود دخترک دارد کجای اتاق می‌پلکد و چه می‌کند. دلم می‌خاست نقاشی کنم؛ کودکانه و ناشیانه.

    – فصل جدید اوتمیل‌های ساجده در خانه آغاز شد. امیدوارم حداقل به خاطر این‌همه دستور متنوع در اوتمیل‌سازی، این تابستان باشگاه بروم.

    – هنوز حوصله‌ی فیلم ندارم، اما دلم می‌خاهد در انیمیشن‌ها چرخی بزنم. هفته‌ی گذشته دو نسخه‌ی انیمیشن «من همینم که هستم» را دیدم. به داستانش ۷ از ۱۰ می‌دهم، اما به گرافیکش ۱۰۰ از ۱۰. از سنت‌های شرقی خوشم می‌آید. دلم می‌خاهد در تجربه‌ی بعدی‌ام، انیمیشن «در سایه‌ی سرو» را ببینم.

    – راستی، امروز برای خانم نیکوش زنگ زدم تا احوالش را بپرسم. سه تا مهره از دیسکش بیرون زده و خیلی ناراحت شدم. امیدوارم خیلی زود سلامتی‌اش را بدست بیاورد. با سه تا بچه، واقعن دشوار است.

    – دلم می‌خاهد فردا، به تاثیر از سبک گرافیکی کتاب «یک پوست، یک استخان»، یادداشتی بنویسم درباره‌ی طراحی انتزاعی.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  22. امروز جمعه بود تا لنگ ظهر خواب کرده بودم روز خوبی بود هم نوشتیم هم خواندیم.
    امروز کتاب تفسیر امام ابوزهره را ورق زدم تفسیر جالبی است ایشان از دانشمندان بزرگ مردم مصر اند که در دانشگاه‌های معتبر چون دانشگاه قاهره سالها تدریس کرده اند.
    ویژگی تفسیر ایشان این است که به تفسیر گذشتگان و به بحث‌های شان مقید نیست تفسیری متناسب با زمان بر اساس داده‌های ذهنی خود ارائه می دهد و این از امتیازات تفسیر ایشان به شمار می‌رود.
    امام ابوزهره از جمله بزرگان مکتب تجدید در عصر حاضر به شمار می رود که دارای تالیفات بسیاری است که بعضی از این تالیفات به زبان فارسی هم برگردان شده است.
    امروز تکلیف جلسه‌ی سوم را هم فرستادم در باره‌ی تمرین کوشش به خرج دادم خدا کند از جمله‌ی بدها نباشد.
    در باره‌ی تمرین‌ها بگویم که هرکدام عالی اند ما را به چالش‌های جدیدی دعوت می‌کنند و باعث گشوده‌شدن دروازه‌های جدید می گردند.

  23. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. صبح همینکه بیدار شدم رفتم حموم. کنسرتی با آهنگ Gomyal برگزار کردم.

    ۲. خوب درس خواندم و خلاصه نوشتم.

    ۳. وبینار نویسنده‌ساز را بودم. از رمان حرف زدیم و الهه علیزاده از پرسش که خیلی خوب بودند.

    ۴. بخش آخر داستان کوتاهم را نوشتم و ارسال کردم.

    ۵. کارگاه داستان کوتاه را بودم. بازخورد خوبی گرفتم که اصلا فکرش را نمی‌کردم. داستان‌های بعضی‌ از بچه‌ها خیلی خوب بودند و همانجا چندتایی‌شان را کامل خواندم.

    ۶. صفحات صبحگاهی نوشتم.

    ۷. خواب دیدم زامبی شدم. اما مثل بقیه راه نمی‌رفتم. ذهنم کار می‌کرد و به فکر فرار بودم. اما جالب بود که زامبی‌ها تو کل دنیا پخش نشده بودند و محدود به یک ساختمان بودند. که شبیه مدرسه بود. مدرسه زامبی تولید می‌کند.
    امتیاز: ۷

  24. دوباره صبح زود بیدارم، صبحانه‌ام را خوردم، آماده شدم، توی ایستگاه کلی منتظر ماندم، بلاخره رشت، سارا را را را دیدم. گفتیم برویم حال و هوایی عوض کنیم. یخ‌دربهشت تمشک
    فومن. کافه‌ای بود گیلیاد، پشتش باغ چای. عاشق مخلفات کنار غذام. باقالی و اشپل و گردو و ماست و ترسی و زیتون و… از اصل غذا بیشتر می‌چسبد. خیلی شلوغ بود. آخرآخرها باران بارید، همین که خاستیم عکس بگیریم. ماندیم قطع شود. خیلی خابم می‌آمد. مثل الان. بعد هم برگشتیم و توی شهرداری از آن بستنی‌های خوشمزه گرفتیم و توی سبزه میدان نشستیم و ویس دونفره‌مان را که آن اوایل روزگفتار گرفته بودیم گوش کردیم. قرار شد وقتی برگشت دوباره ویس بگیریم و خاطره می‌شود.
    روز خوراکی‌های خوشمزه بود.
    بعد هم کمی چیزمیز در بازار گرفتم و برگشتم خانه. توی راه بودم و بازخورد داستان کوتاه. جاهایی نت قطع می‌شد. وقتی رسیدم میدان هوا تاریک شده بود. خیابان‌ها خلوت بودند و مغازه‌ها بسته. ساعت ۹ هم نشده بود. ایرپاد در گوش، با بازخورد قدم می‌زدم سمت خانه. هوای خنک. حس می‌کردم با همه‌ی بچه‌ها داریم قدم می‌زنیم.
    رسیدم خانه و رفتم سراغ جلوس‌مان. اینترنت کلافه‌ام کرد. تلاش‌های مداوم. خسته شدم. از تلاش برای اینترنت خسته‌ام. گوشی را گذاشتم کنار. خاب چه خوب است، اما خستگی‌ام را رفع نمی‌کند.

  25. بخش اول: خانه و خانواده
    جمعه‌ها تا ۱۱ صبح خلوت‌تره بعدش احتمال بارش نوه فسقلی هست و امروز به شدت بارید.
    آماده‌سازی از پنح‌شنبه بود با پخت یه دیگچه قرمه‌سبزی و انجام هماهنگی‌های کمپین با ادمین.
    ماسک و مراقبت پوستی جمعه هم بود.
    تلفن به مامان و اجرای خرده فرمایشات از راه دوز
    چت سنگین با کارفرمای پروژه جدید و سررسیدن فسقل‌ها
    بخش دوم: ایونت و دوستان
    کافه اکت بودیم، سروش صحت بود و تک و توکی از اهالی سینما برای فیلم تازه‌ و اکران‌نشده‌ش
    من بودم و رفثا برای ایونت‌های بیزمسی‌ آنها
    تا ۱۱ شب؛ دیدم، شنیدم و آی گفتم .
    دوستی گفت مشتاق ساخت پادکست و مصاحبه با منه و شکوه کرد از نبود تصویر و صدام توی سوشال
    تجربه‌هامونو دست به دست کردیم
    یه تماس الفنی کش‌دار هم از کارفرمای پروژه تومًخی پارسال داشتم برای دلجویی و عذرحواهی☹️ ( تازه یادشون اومده)
    اینطور شد که شنیه خوابیدم حوالی ۲ صبح و پنج ساعت بعد بیدار شدم و قضای گزارش نیک رو بجا آوردم.

  26. ۱۴۰۵/۰۵/۱۰
    گزارش نیک ۸۰ 🐌❤️
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.

    ۱- هیچ وقت فکر نمی کردم نشستن در یک جا و تمرکز روی نفس هایم یکی از چالش های زندگیم باشد. چه می دانم آدم فکر می کند خریدن ماشین،خانه و پول دار شدن مسئله است. اما چشم روی هم می گذاری و می بینی آنقدر دنبال این هدف و آن هدف دویده ایی که یک ربع تمرکز روی نفس ها می شود تقلا.
    البته من یک ربع هم عصر مدیتیشن کردم که آخرهایش بی طاقت شدم و دوبار چشم باز کردم که ببینم چقدر زمان مانده است.
    ۲- صبح ها اول وقت بهترین زمان برای انجام تمرین ریکی است، زیرا همه خوابند و خبری از سوالات عجیب و غریب که چه می کنی و این کارها چه معنی دارد نیست. بیست دقیقه ایی تمرین کردم تا بقیه ی تمرین چهل دقیقه ایی روزانه را در بین کارهایم انجام دهم.
    ۳- کارگاه داستان کوتاه ششم شاهین خان. چقدر غصه خوردم که نتوانستم دوره شعر را شرکت کنم. امروز تا ساعت ۱۵:۰۰ به نوشتن داستانم گذراندم. به نظرم داستان خوبی می شود. استاد گفت در داستان در مورد مسئله ی خودتان تحقیق کنید من هم سوال اینکه «بچه دار بشویم یا نه» را گذاشتم وسط و دورش کلاف داستان پیچیدم.
    ۴. بالاخره امروز دوره ی استادی ریکی را هم گذراندم و چقدر استادم را دوست دارم. چه انسان فرهیخته ایی و چه دوره ایی.
    ۵. ساعت هفت دقیقه مانده به هفت بود که داستانم را در صفحه ی اختصاصی کارگاه کوتاه گذاشتم و تا ۷:۳۰ که کلاس شروع شود، داستانم را در ذهنم بدرقه کردم و در مورد واکنش های استاد خیال پردازی.
    ۶- از ساعت ۱۹:۳۰ تا ۱۲ بامداد به گذراندن در کلاس بازخورد کارگاه داستان کوتاه گذشت. چه استادی، چه دوستانی، چه داستان هایی. باید همه شان را بخوانم از سوژه ها، واژه گزینی و جملات و راهنمایی های استاد حظ کردم.
    ۷- خدایا برای فرصت خواندن و نوشتن و بودن در این جمع سپاسگزارم.❤️

  27. سال‌واژه: تداوم

    ــ حیف شد که به پایان رسید. رمان «صد سال تنهایی» را می‌گویم. سرنوشت بی‌تکرار یک قرن خاندان بوئیدنا در پی نوشته‌های ملیکادس بود. در نسل آنان همان بچه با دُم خوک باید دنیا می‌آمد تا دنیا به پایان برسد و زمین و زمان جان بدهد. این رمان در آستانِ جمالی بی‌بدیل در ذهنم استقرار یافت.

    ـــ نمایشنامهٔ «بالاخره این زندگی مال کیه» نیاز به بازخانی با ظرافت و دقت و بینشی ژرفانه دارد. آنقدر این حِس دفاع از حقوق خود در من تقویت شد که گویی من در آن بلاتکلیفی هریسن گرفتار شده بودم و قلبم از ترحم دیگران ترک برداشته بود.

    ـــ غزل‌هایی را خواندم از «عطار» و همچنین از عباس صفاری از کتاب شعر« دوربین قدیمی».
    بیتی از غزل شمارهٔ ۳۱ عطار در دلم خانه کرد:
    من کیم یک شبنم از دریای بی‌پایان تو
    گر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست

    ـــ متنی پر و پیمان و در و پنجره دار از نمایشنامه نوشتم. سعی کردم کمترین جزئیات را به کار بگیرم و از پایان آن تصمیمِ عاقلانه هیچ نگویم. همین هم شد.

    ـــ کلمه‌برداری و رونویسی از کتاب‌ها و شعر انجام دادم.

    ــ در آزادنویسی از آفات نوشتم؛ آفتی که درمان نشود به‌خصوص اگر علاجی داشته باشد چه عواقب زیان‌‌باری خواهد داشت. یکی از آفات باسابقه و بی‌رقیب حسد بود. کاش در زندگی کمتر در کمینِ حسادت‌ورزیدن قرار بگیریم

    ــ وبینار امروز از طولانی بودن مسیر رمان بود به همراه نکاتی ارزنده از الههٔ عزیز. در رمان نویسی بیشتر فرآیند اهمیت دارد تا خروجی‌کار چون اصلا بحث انتشار مطرح نیست، مسئله یادگیری و پرداختن اصولی به اسکلت داستان و روابط میان شخصیت‌هاست. در نتیجه، به کارآمد بودن گزارش نیک و مداومت در آن بیشتر از پیش ایمان آوردیم. همچنین فیلم و کتابی مکمل برای جستجوگری مرزهای زبانی معرفی شد.

    نمره روز:۹/۱۰

    https://t.me/zahraballampour

  28. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- این روزها چندین بار از خواب بیدار می‌شوم و دوباره به خواب می‌روم. خواب‌هایم خیلی عمیق نیستند و با کوچک‌ترین حرکت و صدایی هشیار می‌شوم. احتمالاً بدنم دارد خودش را برای بی‌خوابی‌های آینده آماده می‌کند.

    ۲- صبح مقداری کیک هویج خوردم. عاشق ترکیب طعم دارچین و گردو و هویج در کنار یکدیگرم. خوشحالم که دارد تمام می‌شود، وگرنه در برابر خوردنش نمی‌توانم خودم را کنترل کنم.

    برای ناهار آبگوشت بار گذاشتم؛ غذایی مفید برای وزن‌گیری جنین و البته لذتِ مادرِ جنین.

    همسر هم به بازار رفت و سبزی تازه و مقداری میوه و سبزیجات و هندوانه خرید. با هم سبزی پاک کردیم و هندوانه را قاچ زدیم و در یخچال گذاشتیم تا خنک شود.

    ۳- بعد از ناهار، همسر تصمیم گرفت به گلدان بزرگ برگ‌انجیری که ریشه‌هایش داشت می‌پوسید، رسیدگی کند. من هم کمکش کردم و با هم خاکش را عوض کردیم. یکی دیگر از گیاهانم را هم در گلدانی بزرگ‌تر کاشتیم و مقداری بذر سبزی در گلدان داخل بالکن ریختیم و آبیاری کردیم؛ شاید جوانه بزند و سبزی بدهد.

    ۴- بعد از مدت‌ها به همه‌ی گیاهانم چند مدل کود و مواد مغذی دادیم. سپس همسرم بالکن را شست و احساس کردم خانه روحی تازه گرفت.

    ۵- بعدازظهر حاضر شدم و برای خرید سیسمونی راهی خیابان طالقانی شدیم. در مسیر، زن‌ها و دخترهایی را دیدم که دیگر کمتر کسی شال یا روسری بر سر داشت. بیشترشان تیشرت و شلوار یا دامن پوشیده بودند. شهر انگار چهره‌ی زیباتری به خود گرفته بود.
    وقتی دختران را سوار بر موتور، آزاد و رها می‌بینم، گاهی باورم نمی‌شود که در طی چند سال، فرهنگ چطور می‌تواند این‌قدر تغییر کند.

    ۶- تختی چوبی، شبیه به کلبه، برای دخترکم سفارش دادم. تصور کردم که روزی روی آن تور سفیدی می‌اندازم و با ریسه‌های نور تزیینش می‌کنم. بعد، هر دو روی تخت می‌خوابیم و برایش کتاب می‌خوانم. این زیباترین تصویری‌ست که این روزها در ذهن دارم.
    کمد و دراور کرم‌رنگ هم سفارش دادیم. قرار است یک ماه دیگر به دستم برسند. برای رسیدنشان و چیدنشان در اتاق، صبر ندارم.

    ۷- به خانه که برگشتیم، کمی هندوانه‌ی خنک خوردیم که به شیرینی قند بود. بعد از خوردنش، دخترم کلی به جنب‌وجوش افتاد. احساس کردم شبیه کودکی خودم است؛ همان روزهایی که عاشق هندوانه بودم.

    آن روزهایی که یک قاچ هندوانه در یک دستم بود و با دست دیگرم بشکن می‌زدم و می‌رقصیدم.

    آن روزهایی که تا مامان ظرف هندوانه را از یخچال بیرون می‌آورد، دنبالش راه می‌افتادم و با چشم‌هایی پر از ذوق می‌گفتم: «اِنونه… اِنونه!»

    و آن روزهایی که پنج‌ساله بودم و در مسافرت شمال، قاچ بزرگی از هندوانه را برداشته بودم و همسرم، که آن زمان پسرعمویم بود، جلوی دوربین سرزنشم می‌کرد و می‌گفت: «خب، کوچیک‌تر بردار! خودتو کثیف می‌کنی!»

    فارغ از آنکه نمی‌دانستیم یک روز با هم ازدواج می‌کنیم، در همان شمال زندگی می‌کنیم، دوباره با هم هندوانه می‌خوریم و او هنوز موقع خوردن هندوانه نصیحتم می‌کند و من هنوز لباسم را کثیف می‌کنم.

    ۸- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد از «پیتزای نویسندگی» صحبت کرد؛ از اینکه سعی کنیم در طول روز چندین بار بنویسیم و اینکه نوشتن گزارش نیک چقدر می‌تواند در مسیر نوشتن رمان در آینده مؤثر باشد و کلی نکته‌ی مفید دیگر.
    مثل همیشه آموختم و لذت بردم.

    ۹- در پایان روز، ادامه‌ی سریال This Is Us را تماشا کردیم و قبل از خواب، مثل همیشه کلی با هم حرف زدیم.

    گفتم دلم برای روزهای قبل از بارداری‌ام تنگ شده است. از اینکه شکمم دارد بزرگ می‌شود و دیگر نمی‌توانم لباس‌های گذشته‌ام را بپوشم، ناراحتم.

    گفت: «سه ماه دیگر همه‌چیز به حالت قبل برمی‌گردد. دوباره کوچولو موچولو می‌شوی.»

    گفتم: «امروز کفشم را به‌زور پوشیدم. پاهایم دارد ورم می‌کند.»

    گفت: «اشکالی ندارد، پاهات تپلی شده.»

    گفتم: «اگر بعد از زایمان لاغر نشدم چی؟»

    گفت: «تپل بودن هم قشنگ است.»

    لبخند زدم و آرام شدم. خندیدیم و او از خاطرات کودکی و سربازی‌اش گفت و من در دلم برای آرامشی که داشتیم، خدا را شکر کردم.

    دخترکم آرام گرفته بود و زندگی به ما لبخند می‌زد.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید: نمره‌ی امروزت ۱۰ از ۱۰ است.

    می‌دانم که ظرف‌هایت را نشسته‌ای، میوه‌ها را باید آماده کنی و در یخچال بگذاری، اتاق‌ها کمی به‌هم‌ریخته‌اند و امروز هیچ هنری نیافریدی.

    اما تو امروز برای دخترکت، روزی شاد و آرام فراهم کردی.
    و این، همه‌چیز است.

  29. سال‌واژه‌ام: مَطلَع

    _جمع و جور کردن ظرفای مهمونی
    _خواندن گزارش نیک همسفران
    _شنیدن روز گفتار همسفران
    _رونویسی از اشعار جالب بچه‌ماهیا
    _شنیدن نیم ساعت اول جلسه دوم شعر که ازش جا مونده بودم (استاد قرار بود ۲،۳ صفحه از کتاب ابهام فریاد ناتمام رو برامون بذارید)
    _خواندن بخش صراحت از “حق نوشتن”
    _خواندن سه قطعه از “شاهراه تاثیر گذاری”
    _نویسنده‌ساز را هم بودم و چشمم به دیدن روی استاد و الهه‌جان روشن شد‌.
    _از پوشک گرفتن با موفقیت ۹۵ درصدی همراه بوده، فقط مونده موقع بیرون رفتن و خواب که اونم به زودی برنامه براش دارم.
    _امشب رفتیم خونه دختر‌خاله بازدید عیدی، برامون قسمت “سفر به هند” برنامه کتاب‌باز رو گذاشتن، مستندی رنگارنگ، پر از خرافه، خیلی چرکول (اصن حالم بد شد) و مملو از خرده فرهنگ ولی جالب خیلی جالب، تصمیم گرفتم خوندن کتاب سفرنامه هندوستان شاهرخ مسکوب رو تو برنامم بذارم.  

  30. افسانه هژبری
    سال واژه ام: ادامه کاری
    جمعه ای که گذشت:
    چند شب و روزی ست که جای روز ‌ و شبم عوض شده. شب تا ۶صبح یا گاهی ۸ صبح بیدارم و روز تا ۱ ظهر خوابم. امروز هم نیز به همین روال گذشت. دستاورد بزرگ امروزم کامل کردن روز سوم داستانم است. اولش خیلی گیج و مبهوت بودم، داستان در قالب یادداشت روزانه نویسی می باشد با این که هر روز تقریبا روزانه نویسی دارم ولی همین که بنا به نوشتن داستان شد به وسواس فکری دچار شدم که کارم را سخت کرد ولی خداروشکر بلاخره انجام شد. بی صبرانه مشتاقم نظر استاد شاهین را بشنوم امیدوارم به عنوان اولین داستانی که می نویسم مورد تأیید ایشان قرار بگیرد.

  31. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری طبیعت همیشه حال آدم را خوب می‌کند. از دیشب که به چادگان آمده‌ایم انگار درِ آن قسمت از مغز که زیادی حواسش به همه جا است و دائم نگرانی و غصه به بدن تزریق می‌کند، بسته شده است‌.
    دفترهایم را با خودم آورده‌ام. صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. دختر عمویم گفت: «مشق می‌نویسی؟». گفتم: «صبح و ظهر و شب».
    اینجا هم آدم‌ها به هم کارِ هم کار دارند. دخترها رفته بودند بدوند که کسی آنها را ترسانده بود که چرا بی‌حجاب هستند. تمام راه برگشت را با وحشت دویده بودند.
    روز سومِ داستان کوتاهم را نوشتم و داستان سه روز را فرستادم. چندان از آن راضی نیستم، ولی چه کنم راوی‌ام چندان فرهیخته نیست. شاید موضوعم هم ساده و پیش‌پاافتاده باشد. نمی‌دانم. به هر حال فرستادم. با این وضعی که اینجا دارم و خلوت ندارم، باز هم جای شکرش باقی است که توانستم روز سوم را بنویسم.
    کلمه‌برداری کردم که خوراکی شد برای کانالم.
    در جلسه بازخورد داستان کوتاه شرکت کردم. از بس همسرم و اطرافیان مرا صدا زدند، بیشتر جلسه را دست دادم.
    آخر شب سرمان خلوت شد. دو تا از پسر عموهایم و یکی از دختر عموهایم با خانواده‌هاشان رفتند.
    همه با هم رفتیم پیاده‌روی‌. من زود برگشتم، پادرد داشتم.
    آخر شب ما خانم‌های جوان‌تر توی ایوان نشستیم. حرف زدیم و فحش‌های جدید انگلیسی یاد گرفتیم. از بس خندیدیم دل درد گرفتیم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  32. ـ سال‌واژه‌ام: انتشار
    برای سال‌واژه‌ام چه قدمی برداشتم؟
    بازیگوشانه بیش از یک نوشته منتشر می‌کنم، چهار تا، پنج تا. و احساس خوبی دارم از نفس انتشار. یک نوشته کم بود، برای رسیدن به احساس بهتر. حالا انگار هر نوشته ردپای من است و حرکتم را می‌بینم.

  33. امروز جمعه بود و جمعه دیگر‌.
    جمعه بوی خواب و ولو شدن می‌دهد انگار. و یک سری کار بیخود دیگر شاید.
    ما هم جمعه‌مان دیر شروع شد. کمی در تمیزکاری و کارهای روزمره غرق شد و بعد هم ناهاری املت‌طور و تمرین رقصی که سرگیجه آورد برایمان و یک ساعتی طول کشید و نوشتم و ایده‌ای را نیمه‌کاره رها کردم و…
    مهمانی‌ای هم زدیم تنگش به خانه‌ی مادرشوهر و چتر شدیم برای شام و راحت شدم از غذا درست کردن و برگشتیم و حرف زدیم و تمام.
    و امیدم به فرداست.
    شنبه است خب مثلا…

  34. سال واژه: پذیرش
    فقط آمدم تا بگویم؛ اینجا و اکنون در کنار شما هستم.
    ضمن اینکه متن ابتدای گزارش نیک چقدر قشنگ بود.
    از وبینار نویسنده ساز امروز، فقط در حد احوالپرسی ابتدای آن و رنگ کراوات استاد حضور داشتم. البته پادکست را حتما گوش خواهم داد.
    امان از شیفت های سنگین و سمی محل کار😮‍💨🫠

  35. صبح به محض بیداری چند صفحه کتاب «پرسیدن مهم‌تر از پاسخ‌دادن است» خواندم. فصلهای اول (کجا؟ کی؟ کی؟ اختیار) بد نبود. ولی توی فصل معرفت گیر افتادم. هفته‌ی گذشته از چرایی کم کتاب خواندنم پرسیدم از خودم توی آزادنویسی. به این رسیدم که چون حوزه‌‌ی مطالعاتی امسالم برایم ناآشناست و خیلی ملموس و قابل درک نیست، ازش فاصله می‌گیرم. انگاری می‌بینم به اندازه‌ی وقتی که می‌گذارم، چیزی عایدم نمی‌شود. کتاب‌هایی با موضوع پرسشگری، تفکر، معرفت و …به این نتیجه رسیدم که فعلن باید بخوانم برای آشنایی. و انتظار درک و یادگیری نداشته باشم. حوصله کنم و پیش بروم. امید که با مداومت و بازخوانی کم‌کم چیزهایی دستگیرم شود.

    صبحانه از رول دارچینی‌هایی که دیشب پخته بودم خوردیم. از بین سه چهارتا نانی که می‌پزم، این یکی هوسانه‌ی خودم است. اصلن ازش نمی‌گذرم و سهمم را به پسرها نمی‌دهم. بوی کره‌اش، دارچینش، شکر قهوه‌ای کارامل شده‌اش، نرم و پنبه‌ای بودنش…اوممم…قربانش بروم. دلتان نخواهد. شاید شما هیچ دوست نداشته باشید. مثل وقتی که خودم عاشق کلوچه فومن بودم و مرتب سفارش می‌دادم به خواهر. هرکسی چیزی برایم می‌آورد من در ازایش برایش کلوچه فومن می‌بردم. همکارم برایم شکلات می‌آورد ، من فردایش کلوچه فومن تقدیم می‌کردم. کاپوچینو می‌آورد، من کلوچه فومن. تا اینکه یک روزی که داشت با یکی دیگر از همکارها حرف می‌زد، فهمیدم اصلن کلوچه فومن دوست نداشته طفلی. باز خدا رحم کرد این وسط یک بار هم کروسان برایش برده بودم.

    لباس‌ها را در دو نوبت ریختم توی ماشین. احوال خواهرشوهر را پرسیدم.
    دو نوبت هم پیازداغ درست و فریز کردم.

    ناهار ماهی سرخ کردم و حشوی پیاز کشمشی هم کنارش. چسبید ولی حیف جدیدن دوباره ماهی بهم نمی‌سازد. چرا یکی دو سالی خوب بودم؟ چطور شد؟ حالا هنوز دو سه دقیقه نگذشته که دل‌پیچه و دویدن سمت دستشویی. نه ظرفی شستم و نه حمام کردم. به احسان گفتم: تو رو خدا یادم بنداز دفعه‌ی بعدی که می‌خوام ماهی درست کنم. یادم بنداز این درد رو تا نخورم. اصلن یه چیز دیگه درست کنم برا خودم. گفت: هنوز فرو نرفته بود که. گفتم: فکر کنم حساسیته که اینطوری میکنه. از درد به خودم پیچیدم تا خوابم برد. چرا این حال بدش برایم کمرنگ می‌شود؟

    نویسنده‌ساز را بودم و بعد هم کارگاه فکریشه‌ی الهه. هدف کارگاه فکریشه یافتن اصل موضوعه‌ی زندگیمان است. این بار 7 تا از خطاهای شناختی را یاد گرفتیم. چیزی که تازه فهمیدم این بود که خطاهای شناختی با مغالطه فرق دارند. اولی در مرحله‌ی ادراک است و دومی در استدلال. جالب این بود که برای هر خطا، اصل موضوعه‌ای وجود دارد که اگر ندانیم به عنوان اصل موضوعه‌ی ما عمل می‌کند. اگر آگاه باشیم، با پرسیدن سوالاتی می‌توانیم خودمان را از قطعیت‌شان برهانیم.

    بعد از کارگاه، جمع‌وجور کردم. ظرف‌ شستم. حمام کردم. به صورتم صفا دادم و رفتم خانه‌ی بابا. خواهرزاده، بازی کارتی جدیدی آورده بود. بازی کردیم و خوش گذشت.

  36. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — جمعه‌ است. با نوشتن از دلگیری فاصله می‌گیرم.
    — چهار ساعت و پانزده دقیقه جلسه‌ی بازخورد داستان کوتاه طول کشید. شاهین کلاتتری با دقت به همه‌ی داستان‌ها بازخورد داد.
    — ناهار ماکارونی مرحمتی خاهرم را خوردم. با سالاد شیرازی معرکه شد.
    — دو روز است پیاده‌روی نرفتم. گناه کبیره کرده‌ام. راستی گناه صغیره کدام است؟
    — مهمان امروز وبینار نویسنده‌ساز الهه علیزاده بود. مثل همیشه از پرسشگری و زبان برای‌مان گفت.
    — جمعه‌ها روز آب دادن به گلدان‌های پاسیوست. بعضی‌ گلدان‌ها هفته‌ای یک‌بار آب می‌خاهند بعضی‌ها هر دو سه روز یک بار. نخل‌مرداب‌ها که سیرمانی از آب ندارند. آب‌خوارند. باید غرقاب باشند. دست و دل‌شان برای آب می‌لرزد. آب را که ببینند به رقص می‌آیند. اگر آب نباشد نخل‌مرداب‌هایم را چکنم؟
    — ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  37. -آدینه‌ی خود را چگونه گذراندید؟
    صبر کن اول این دلستر بدونِ الکل را به سلامتی هشتادمین روزمان باز کنم،🍾🎉.

    به نام خدا صبح تقریبن زود بیدار شدم، فکر داستانم که ننوشته بودمش خاب را بر من حلام کرده بود.
    نسخه‌ی اولیه برای ششمین کارگاه داستان کوتاه.
    این کارگاه‌های داستان کوتاه چقدر برای من کیف دارد.
    داستانم را که نوشتم گمانم ساعت ۱ شده بود. فرستادمش.
    بعد ناهار زدم بر بدن.
    بعدش چنان خابی به چشمانم ریخت که نگو. نتوانستم مقاومت کنم. ساعت را روی ۱۶:۳۰ کوک کردم و‌ رفتم خابیدم. البته داشتم به جلسه‌ی آخر نویسندگی خلاق گوش می‌دادم که خابم برد. نفهمیدم تا کجایش را بیدار بودم و کجایش را خاموش شدم.
    بیدار که شدم قهوه‌ای بر بدن تزریق کردم و چرخی در خانه زدم و نویسنده‌ساز را شرکت نمودم.
    موضوع رمان‌ورزی بود. چون اکثر شما آنجا بودید دیگر بیشتر توضیح نمی‌دهم.
    بعدش یک چای برای خودم ریخته و نوش‌ جان فرمودم.
    تا شروع جلسه‌ی بازخورد کارگاه داستان کوتاه ۶، «لمس» را دست گرفتم و خاندم.
    کلاس ۱۹:۳۰ شروع شد و نزدیک به ۵ ساعت ادامه پیدا کرد. چقدر داستان‌های بچه‌ها خلاقانه و حالب بود. چقدر خندیدیم. به لیوان استاد، به فیلم خاک برسرش برینه‌ی تینتو براس و … .
    در مجموع برای ما ۵ ساعت طول نکشید، چشم بر هم زدنی بود. کیف کردیم و جای هرکه نبود خالی.
    ضمن گوش دادن به کلاس داشتم نقاشی می‌کشیدم.
    و حظ کامل بود.
    گوش دادن به استاد، کامنت‌های پر از نمک دوستان و نقاشی و خندیدن های دم به دم.
    و در انتها جمعه‌ی خود را در آرامش گذراندم و براستی چه چیز ارزشمند‌تر از آرامش؟
    اودافظظظ تا ببینیم این هفته چگونه خاهد بود.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  38. یه غلطی کردم امروز گفتم بیام از دو سه تا آه و ناله‌ی آخرم یه متن در بیارم، تقریبا نصف روزم رفت. چندین ساعت درگیر بازنویسی متن شدم. بعد فهمیدم که چیز خاصی نگفتم، همون من از همه بدبخت‌ترم بود به زبون خودم با توجه به اتفاقات اون روز. البته تجربه بازنویسی جالب بود. مطالعه‌ی فصل بازنویسی ناداستان خلاق هم پیوند زمانی مناسبی با این کار داشت‌. متن نهایی رو در کانالم گذاشتم، اینجا هم می‌ذارم:

    اولین بار بود که از بالا به باغچه‌ی زندگیم نگاه می‌کردم. تا چشم کار می‌کرد خاک بود، جز چندتا علف هرز. صبح تا شب علف هرز جمع می‌کردم اما تموم نمی‌شدن.

    کسانی بودن که خیال می‌کردن بهم کمک می‌کنن. میومدن تو باغچه‌ام، ولی هر جا قدم می‌ذاشتن پر می‌شد از علف‌های هرز. همه‌ی زندگیم شده بود ترمیم زخم‌های باغچه‌ام، به جای کاشتن درخت میوه یا شاخه‌ی گل.

    طبیعت هم بی‌اجازه علف‌های هرز ابدی تو باغچه‌ام می‌کاشت. از اونایی که نمیشه کند، فقط باید تماشا کرد، غصه خورد و تحمل کرد.

    هر روز جا برای درختان میوه و شاخه‌های گل کمتر می‌شد. دیگه خسته شده بودم از این دعوای فرسایشی و بیهوده. بالاخره تسلیم شدم.

    پذیرفتم که نمیشه آدم‌ها رو عوض کرد، نمیشه به طبیعت غلبه کرد و نمیشه باغچه‌ی زندگی رو کاملا از علف‌های هرز تمیز کرد. پذیرفتم که باید میان علف‌های هرز درخت کاشت.

  39. نقل‌قول تأمل‌برانگیزی‌ست. گاهی باید حواسمان باشد که خودمان را نزنیم به قربانی بودن، حتی اگر قربانی باشیم. پذیرفتن و بعد، هر واکنش مناسب دیگر بهتر است از سلب مسؤولیت و بی‌اقدامی.
    و اما امروز:
    این روزها برایم خاص هستند. در آستانهٔ تولدم هستم و هر سال همین موقع‌ها هیجان‌های زیادی را تجربه می‌کنم. خیلی گذشته از آن روز ده مردادی که هفت صبح شنبه آمدم این دنیا تا ببینم چه خبر است اما عین هر سالی که حافظه‌ام برایم اندوخته، ذوق این روز را داشتم. از یک جایی به بعد هم که جمع دوستانه‌مان پررنگ‌تر شد، انتظار ده مرداد هم پررنگ‌تر شد. بی‌شکیب در انتظار این روز می‌ماندم و هر جا هم بودم خودم را برای ده مرداد می‌رساندم به خانهٔ تبریز. اما امسال جور دیگری رقم خورد. امسال اولین سالی است که در اهوازم. دیگر آن جمع دوستانه و آن هیاهوی تابستانی نیست، آن جمع که گاهی تعدادش به بیست هم می‌رسید و همه هم حاصل وعده‌ای نانوشته و ناخوانده و فقط به خاطر ده مرداد. شاید همین جمع‌ها مرا این‌طور پروراند که دیگر نمی‌دانم فردا این روز را در این‌جا چگونه بگذرانم؟
    بخش مهرانهٔ ماجرا این‌جاست که چند روز است پستچی، مدام در خانه را می‌زند و بسته‌هایی از تبریز و تهران را تحویل می‌دهد، به یاد همان ده مرداد همیشگی که این بار در دوری می‌گذرد و در خلوت. شاکرم وحق‌گزار که چنین عزیزانی دارم.
    امروز از سویی دیگر سرشار بودم از اندیشهٔ داستان کارگاه ششم. دیشب که خوابم نمی‌برد، نیمه‌های شب پناه بردم به دفتر و مدام نوشتم و نوشتم. دو تا داستانی هم که استاد فرستاده بودند در کانال، خواندم. ذهنم قفل بود انگار. صبح هم یادداشت صبحگاهی را نوشتم.
    هم‌چنان غرق بودم. دربارهٔ کلیت کار با همسرم صحبت کردم و با یاری او کار سامان گرفت. متن نهایی را نوشتم و فرستادم. ایده‌ای که با هم‌فکری همسرم شکل گرفت، برایم بسیار هیجان‌انگیز است. امیدوارم خوب از کار دربیاید.
    مثل همیشه بخشی از روز هم به کارهای خانه گذشت.
    دلتنگ گذشته بودم. به خاله‌ام زنگ زدم. حرف زدم. کمی دچار فراموشی شده. نمی‌دانم تا چه حدی باید حرف بزنم و اگر چیزی از این فراموشی در کلامش بروز یابد، غم عالم به دلم می‌نشیند. بسنده کردم به یاد عطر شاهی یا همان عطر چایی که خودم و خودش خیلی دوست داشتیم و زمانی دور که بچه بودم، لای نامه‌هایی که برایش می‌نوشتم، برگ عطر شاهی می‌گذاشتم ومی‌فرستادم با پست و تمبر و سایر متعلقات.
    با دوستانم هم صحبت کردم و بابت ارسال هدایاشان تشکر کردم.
    هدایا را چیده‌ام روی کنسول و نگاهشان می‌کنم.
    خودم هم کلی کتاب گرفته‌ام به همین بهانه و ممکن است همین فردا هم کلی خرت‌وپرت به همین بهانه بگیرم. تازه یک بستهٔ پستی کتاب هم از طرف خودم به خودم در راه است و هنوز نرسیده.
    یادداشت امروز کانال را هم دربارهٔ همین موضوع نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    سال‌واژه‌ام هم «قدم» است. وقتی به سالی که گذشت می‌اندیشم، می‌بینم که قدم‌های مهمی برداشته‌ام که یکی از مهم‌ترین آن‌ها، شرکت در کلاس‌های مدرسهٔ نویسندگی بود. خوشحالم که در آذر، ماه آخر پاییز پارسال بر آن شدم تا در دورهٔ نویسندگی خلاق شرکت کنم.
    همین پیوند جستن و متصل ماندن به نوشتن بزرگ‌ترین دستاورد امسالم است و نیز کانال خلوتم که می‌کوشم استمرار در نوشتن یادداشت‌هایش را حفظ کنم.

  40. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    نیک‌نامه‌ی ۹ مرداد مری:
    امروز را با نوشتن آغاز کرد. چی بهتر از این؟
    البته سعی می‌کند ذره‌ذره ورزش کردن را تبدیل به عادت کند. پس در واقع به روزش با ۵دقیقه_فقط ۵ دقیقه_ ورزش کردن، صبح‌بخیر گفت.
    یک داستان کوتاه از صادق هدایت خواند و به فکر فرو رفت. اینکه آتش‌پرستی چیست و چرا صادق هدایت یا شاید بهتر است بگویم راوی داستان که بی‌‌اعتقاد به هر دینی بود، گبرپرستی را درست می‌دانست و به آن باور پیدا کرده بود. کمی هم رمان “هزار خورشید تابان” را خواند و در غم مریم داستان، شریک شد. اما مریم داستان ما هم برای خودش غمی دارد به هرحال‌.‌ برای همین حین شام درست کردن، برای غم خود هم زار زد و گریست. در میان جمع بود و دلش جای دیگر. می‌نوشت و به صحبت‌ها_از شما چه پنهان غیبت‌‌های_بقیه گوش می‌داد و همزمان به اینکه چطور از این تجربه‌های همنشینی با دیگران و شنیدن حرف‌های آن‌ها برای نوشتن الهام بگیرد، فکر می‌کرد. می‌دانید که؟ یک نویسنده‌ی خوب باید ارتباطات خوبی هم داشته باشد و در جامعه آمد و شد و معاشرت. مریم هم سعی می‌کند به این اصل پایبند باشد. سالگرد مادرجانش بود و تولد پدربزرگش! تصورش هم قلب‌شکننده‌است که زادروزت،‌ روز آسمانی شدن همسرت باشد. دوسالی از رفتن مادرجان می‌گذرد و بابابزرگ در همین مدت، به اندازه‌ی بیست‌سال پژمرده شده است.
    عصر را در وبینار نویسنده‌ساز حاضر شد و بسیار آموخت. استادش از “رمان‌ورزی” گفت و باری‌دیگر در ذهن او غوغا به‌پا کرد و دستش را به تکاپو انداخت برای بیشتر نوشتن.
    و اما بسیار خرسند بود ازینکه در کارگاه “فکریشه” الهه علیزاده ثبت‌نام کرده‌است. این کارگاه فضاهای تازه‌ای را در ذهنش ایجاد کرد و پلی ساخت برای بیشتر شناختن خودش. مریم، الهه علیزاده را خیلی دوست دارد.
    بخشی از آماده‌کردن شام امشب، با او بود. غذای موردعلاقه‌اش را سرخ می‌کرد. سیب‌زمینی خوشمزه. سیب‌‌زمینی‌هایی که حاصل دسترنج پدر کشاورزش است. با یکی از دوستانش چت کرد. چت آن‌ها تصویری‌ست ناخوش احوال از ایران امروز. از معضلات جامعه‌ی ایران برای هم گفتند. بی‌هیچ تعصب و جانبداری خاصی.
    برای اولین‌بار متوجه شدند که چقدر زبانشان بهم نزدیک است. مریم کاری کرد کارستان.
    استاد شاهین جان کلانتری و مدرسه‌ی نویسندگی را به دوستش، آقا شاهین، معرفی کرد.
    امید که آقا شاهین هم در وبینارها حضور بهم برساند و از محضر استاد عالی‌قدر مستفید شود. (مثلا خواستم گونده‌گونده حرف بزنم.)
    حالا هم که خدمت شماست و نصف شبی دارد گزارش می‌نویسد. تا یک گزارش دیگر از داستان زندگی مریم، خداحافظ.
    قصه‌ی ما به سر رسید، مریم ما به مقصد نرسید.
    بالا اومدیم ماست بود. قصه‌ی ما راست بود.

  41. سال‌واژه‌ام: طلوع
    چرا نمی‌طلولوعم؟ چرا نمی‌نیکم چند روزه؟‌ خسته‌ام. حالا گزارش نیکم باید بنویسم؟ فیلم monamour رو ندیدم. این الان نیک بود؟‌ نمی‌دونم. فالگوش نخوندم. این نیک بود؟ به هیچ‌وجه. امروز اصن چه غلطی کردم؟ آها با مامان مادر علی حاتمی رو دیدم. مادر خودش که نه. اصلن زندس مامانش؟ یادتونه یبار اومدن گورخرا رو زنده‌گیری کنن مردن گوره‌خرا؟ نخوندیم تریسرام شندی دیدیم که دست استاد.
    قدیما می‌گن کار امروزو به فردا نینداز. آقا رو باش می‌گه، کارت رو بازنویسی کن شاید امروز و فردا شتر مرگ اومد سراغت. من تا ثانیه‌ی آخر کارو کش می‌دم. تا اون لحظه‌ای که بدونم اگه کارو انجام ندم،‌ دیگه نمی‌رسم انجام بدم. همین داستان کوتاه، انقدر معطل کردم که کار به عصر امروز کشید. حالا خداروشکر کسی متوجه نشد. انگار نه انگار اگه این گزارش رو بخونند می‌فهمن همه.
    با یه عالمه خستگی پرییدم تو جلسه‌ی گازخورد. بچه‌ها تو داستاناشون چی ریخته بودن؟توروخدا اگه جنس‌منس می‌ریزید تو کار بیاید اعتراف کنید لاناتیتیا. همین الانم نم‌نمک، یه حس اعتیادی دارم. خابم میومد وقتی شروع شد. الان سرحالم. باید بخابم ولی یجوری خوشحالم از چیزایی که خوندم و یاد گرفتم که نمی‌تونم بخابم.
    خمیازه بعدی رم کشیدم. زیر چشمم یه کمی گوده. یه قطره اشک بین چشمم و صفحه‌ی لپ‌تاپ هست. برم بخابم دیگه. کی می‌دونه شاید فردا بطولولوعم.

    دوستداردار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  42. گزارش ۸۰
    ۹ مرداد
    پدر بعد از چند روز که مهمان من و خاهر بود دیگر خسته شد و گفت جمعه برمی‌گردد. به من گفت او را همراهی کنم تا تنها نباشد. پنج صبح زدیم به جاده. من تا فیروزکوه خابیدم. چه همراهی کردنی آخه؟ کلی خاب دیدم. بوی ترس می‌داد. همه‌اش در حال افتادن از بلندی بودم. ترس از از‌دست دادن. احساس ناامنی و نگرانی زیاد. بیدار که شدم نوشتم از همه صداهایی که در ذهنم بود. پدر همین که من کنارش نشسته بودم خیالش راحت بود و تا رسیدن به ساری همه‌ی راه را خودش رانندگی کرد. جاده از آدمها و ماشین خالی بود. به سوادکوه که رسیدیم فقط نگاه کردم. افسوس که نیمی از کوهها کچل شدند و از درخت‌ها و پوشش جنگلی انبوه گذشته خبری نبود. هوا دم کرده بود. بوی نم می‌داد. هر چقدر به دریا نزدیکتر می‌شدیم شدتش بیشتر میشد. ظهر نشده رسیدیم ساری. همه بعدازظهر با پناه خانم گذشت. نقاشی کشیدیم. بازی کردیم. زود بزرگ شد فسقلی. با من درد و دل کرد و از دوره بلوغ پرسید.
    عصر دو ساعتی درگیر کتابخانی گروهی شدم. خوشحالم که اعضای گروه درگیر شدن و از دوستان خود دعوت میکنن تا وارد گروه شوند.
    بعد از کلاس با پناه رفتیم پیاده‌روی و خرید کردیم.
    شب مشغول نوشتن شدم و باید طرحی درباره دوره مهارتهای زندگی برای کودکان می‌نوشتم.
    خاندن گزارش نیک همسفران و پست کانال دوستان برایم خوشحال کننده و امیدوارکننده است. دم همگی گرم.😍
    https://t.me/fahimsaadat040

  43. همیشه به واژه‌ی سبکبال غبطه می‌خوردم. حال شاید بپرسید مگر واژگان چه دارند؟
    سبکبال، بال دارد، سبکی . مثل آه است. آه از جنس رهایی. گویی که نفسی می‌کشی و تمام، معلقی. امروز من هم از یک‌ور شانه تا آن‌یکی ور، چیزی شبیه به بال درآوردم. سبکی.
    بله، امروز را سبکبال زیستم، رها بودند شانه‌هایم.
    غرقِ هفت پیکر شدم. برای صدمین‌بار می‌گویم که عاشق نظامی‌ام.
    پس از آن پَریْ دیگر یافتم و سر به وادی دیگر نهادم. «شب یک شب دو» هنوز برایم غریب است. نثر برایم آن‌قدر جدید است که گویی زبانی دیگر می‌خوانم. زبانی که می‌دانم اما نشنیدم. شاید گمان برید اغراق می‌کنم.
    با عنایت به نقشه‌ی رازم، شب چهارم داستانم را پیش بردم.
    بالی دیگر، رهی خواندم.
    در جلسه‌ی بازخورد بسیار آموختم، خدا قوت به استاد نازنین.
    القصه امروز به رؤیا می‌مانست.

  44. آدینه‌روزی نیک

    صبح زود، کارهای هیچ وقت نکرده، پسر و دخترک قراری دارند برای کافه. صبح زودشان نزدیک ساعت ۱۱ می‌شود.

    من، موش آشپز، پلوشوید و ماهیچه‌ی آدینه را می‌پزم. خانه‌ی مادر قابلمه‌پارتی است.
    همسر امروز حوصله‌ی شلوغی ندارد. ترجیحمان ماندن در خانه می‌شود.

    فرصتی می‌دزدم محض پرسه‌گردی کانال تلگرام همسفران مدرسه‌ی نویسندگی.

    ساعت پنج نویسنده‌ساز است و امروز رمان‌ورزی ضمیمه‌ی وبینار می‌شود. الهه علیزاده هم باز از زبان و احساس می‌گوید.

    سفرنامه‌ی پرسه‌گردی آدینه را بارمی‌گذارم توی تلنگر.

    آنیتا نت ترانه‌های نفرین از آرتوش و دل دیوانه از ویگن را پرینت می‌گیرد.
    غرم می‌زند که چرا دانلودهای تلفن همراهم را سروسامان نمی‌دهم. هر بار بی‌چاره می‌شود برای یافتن فایل‌های پرینتی.
    باید سرفرصت بنشینم تمام فایل‌های مدرسه‌ی نویسندگی و پی‌دی‌اف رمان‌ها و نت‌های موسیقی را توی فولدرهای مجزا هل بدهم و اتیکتی هم روی هر فایل بچسبانم.
    قسمتی دیگر از سریال‌های مزخرف «بدنام» و «کلاغ» را می‌بینیم.‌ باید دید تا بتوان نقدی برایش نوشت.
    امروز بابک فیلم سه ساعته‌ی اودیسه را ریخته روی لپ‌تاب. همین روزها می‌بینمش.
    گزارش نیک امروزم را می‌پزم و روی اجاق سایت شاهین خان کلانتری دم می‌گذارم تا از خامی دربیاید.

    ۱۴۰۵/۵/۹
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  45. – دو روز است که ناچارم آزادنویسی را آخر شب انجام دهم. آزادنویسی در آخر شب هم حس‌وحال به‌خصوصی دارد. وقتی صبح‌ها می‌نویسم انگار جملاتم خالص‌اند، بدون هیچ چیز اضافی. اما وقتی شب‌ها می‌نویسم، نوشته‌هایم به حس‌وحالی محدود می‌شود که در آن روز تجربه کرده‌ام. من آزادنویسی در صبح‌ها را ترجیح می‌دهم.

    – آپدیتی که دیروز روی وب‌سایت‌ها انجام دادم، امروز برایم کار اضافی تراشید. یکی از وب‌سایت‌های پروژه سئو به‌خاطر آپدیت به‌هم‌ ریخت، بنابراین مجبور شدم که درستش کنم. به نظرم حق داشتم که دو سال از آپدیت وب‌سایت‌ها فرار می‌کردم.

    – مطلب این هفتۀ روزنامه را ویرایش که نه از اول کوبیدم و نوشتم. چقدر بازنگری بعد از چند روز بر دیدگاه آدم اثر می‌گذارد. بعد از بازنویسی مقاله را با خطوط نامرئی اینترنت روانۀ سردبیر کردم.

    – دو محصول جدید روی وب‌سایت‌های پروژه سئو گذاشتم. این کار را دوست دارم چون هم‌زمان آهنگ هم گوش می‌دهم.

    – مثل همیشه از حضور در وبینار نویسنده‌ساز لذت بردم و از الهه علیزاده عزیز اسم یک کتاب خوب را شنیدم که در آینده حتما سراغش می‌روم.

    – فایل پی‌دی‌اف بخشی از «واژه‌نامه حزن‌های ناشناخته» را دوباره‌خوانی کردم.
    بار اول با دقت نخواندمش و سرسری از آن گذشتم. امروز اما با دقت نشستم و گذاشتم احساسات درون هر کلمه‌ در جسم و جانم جاری شود. کتاب جالبی است و ترغیب شدم نسخۀ کاملش را بخرم. از احساساتی می‌گوید که همه‌مان در زندگی بارها تجربه‌شان کرده‌ایم ولی برایشان واژه‌ای نداریم و همین باعث می‌شود که وجودشان در طول زمان کم‌رنگ شود.

    – سه قسمت از سریال حرص‌درآور پنت‌هاوس را دیدم. کاش هیچوقت شروعش نمی‌کردم. یعنی تا کجا باید این اشتباه را ادامه بدهم؟

  46. امروز یکسره به تفریح گذشت. آب‌تنی کردیم. نیلا بار اولش بود و از آب واهمه داشت. من هم ترسیده بودم، شاید به خاطر خاب بدی که سامان دیده بود یا شنیدن خبری ناگوار از غرق شدن چهار نفر در دریا.
    نخاندم، ننوشتم. سال‌واژه‌ام به فنا رفت.

    تنها چیزی که نوشتم، همین یک کف دست گزارش نیکم از امروز بود. و حالا نوشتن فهرستی طویل از کارهای بی‌شمار فردا.
    یعنی می‌رسم همه را انجام دهم؟

  47. گزارش نیک
    صبح رندوم‌ترین مکان دنیا شروع کردم به نوشتن:
    سالن انتظار اتاق عمل بیمارستان چشم‌پزشکی.
    اگه براتون سؤاله، بابام بالاخره از شر آب‌مروارید خلاص شد.
    می‌خواستم داستانی بنویسم از فروش آب‌مروارید به مروارید رفتم، اما جلوی خودم رو گرفتم. امروز گازخورد داشتیم و داستانم آماده نبود.
    کل روز مشغول نوشتن داستان بودم. البته یک سری داستانک برای مسابقه هم خوندم، اما اجازه صحبت در موردشون رو ندارم.
    دروغ چرا، کمی هم نقاشی کردم؛ هم روی کاغذ هم روی تبلت. دنیای داستانم رو کشیدم، شخصیتم رو کشیدم و فضای ذهنی‌ام رو کشیدم.
    اسکار طولانی‌ترین جلسه مدرسه نویسندگی می‌رسه به بازخورد کارگاه داستان کوتاه. از ۷ تا خود ۱۲ شب طول کشید.
    یه داستانک از دیروز مغزمو قلقلک می‌داد. نسخه‌ی اولیه‌ش رو توی کانالم هوا کردم.
    دیگه جون نوشتن ندارم.

  48. یک دو سه
    پنج شیش هفت

    امروز بچه‌ی خوبی بودم. صبح تا بلند شدم رفتم سراغ نوشتن. ده جمله شکرگزاری نوشتم. بعد از عباس صفاری شعر خاندم. از گزینه اشعارش همه را نمی‌پسندم. مثلن امروز به شعری برخوردم که به نظرم اصلن شعر نبود. برای احسان هم فرستادم و راجبش حرف زدیم.

    «یادداشت روی یخچال»
    نمی دانم دوباره از من
    چه گناهی سر زده است
    که به این اخم ملیح
    محکومم کرده‌ای
    اختیار دست‌هایم در خواب
    باور کن دست خودم نیست

    نتوانستم خیال شعری درش ببینم. حالت معمایی و مبهمی دارد. اما ابهام به تنهایی باعث نمی‌شود متنی به شعر تبدیل شود. وجود عبارت «اخم ملیح» هم باعث نمی‌شود. در خیلی از داستان‌ها و متن‌های غیرشعری هم از این ترکیب‌ها می‌بینیم.
    نمی‌دانم. شاید من تعریف درستی از شعر ندارم.
    باید کتاب تئوری شعر را بیشتر بخانم. کتاب تعریف شعر از منوچهر انور را هم خریدم و با خاندن آن هم می‌خاهم شعر را بیشتر بشناسم. شاید بعد از خاندن این‌ها نظرم تغییر کند. یا حداقل بتوانم استدلال محکم‌تری برای حرفم بیاورم.

    بعد کتاب سکسوالیته را خاندم و کلی حاشیه‌نویسی کردم و حرف درموردش دارم‌. خاستم راجبش روزگفتار ضبط کنم اما خجالت کشیدم. چیزهایی که درباره‌ی پیشینه‌ی سکسوالیته در دوران باستان خاندم واقعن متعجبم کرد‌.

    حالا نوبت رقص بود. حسابی بدن و گردنم را گرم کردم تا باز نگیرد. بعد با خیال راحت یک ساعتی رقصیدم. و برای اولین‌بار توانستم با شمارش درست برقصم. چون توجه کردم. و فهمیدم چقدر شماردن مهم بود. کاش پیش‌تر این‌گونه تمرین می‌کردم.

    شب هم مهمانی دعوت بودیم و بعد از دو سال بچه‌ها را دیدم. چقدر تغییر کرده بودند. حتمن از دید آن‌ها هم من خیلی تغییر کرده بودم. دلم برای وقت‌هایی که مسافرت و اتاق‌فرار می‌رفتیم تنگ شد. شاید دوباره برنامه‌ی اتاق‌فرار بریزیم. هرچند جای خیلی‌ها خالی‌ست.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  49. چند ساعت پیش یادمان افتاد که امروز ششمین سالگرد ازدواجمان است.
    تصمیم گرفتیم با ترکیب مواد اولیه‌ای که در کابینت و یخچال موجود بود کیک زبرا به خودمان هدیه بدهیم و در آخر شب هم یک تیرامیسو ساده‌‌ی بیسکویتی درست کنیم برای فردا.

    سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 😍

    چطور شروع شدم امروز؟

    🔻از ساعت ۶:۳۰ کلی پیچ و تاب خوردم و مدام به خودم گفتم من حق دارم بیشتر بخوابم، پس کِشان‌کِشان تا ساعت۸:۳۰ آمدم، دلم میخواست مبایل دستم بگیرم و بازی بازی کنم و در اینستاگرام وول بخورم اما تا صفحات صبحگاهی ننویسم اجازه‌اش را به خودم ندادم، میخواستم به دفتر صبحگاهیم از خوابی که ناراحتم کرده بود بگویم. ولی قبلش تمایل داشتم در آغوش همسرم بلولم و کودک بازیگوشی باشم تا بخشی از ناراحتم را آنجا بریزم و سبک شوم و بلاخره ساعت ۹:۳۰ بلند شدیم.

    🔻به حمام رفتم و دوش سرعتی گرفتم، همسرم چای را برای صبحانه آماده کرد، پس از مرخص شدن از محضر حمام در کنار میز نهارخوری نشستم و بیست و پنج دقیقه صفحات صبحگاهی نوشتم. امیدوارم این نوشتن‌ها واقعا کوثر باشند و من را به جای خوبی از خودشناسی و خوددوستی برسانند تا بتوانم خودم را پیدا کنم. خودِ تنها و گمشده‌ام در این شلوغی.

    🔻صبحانه خوردیم با نان تُستِ آخری که درست کرده بودم، همان که هرچه زور زده بود نتوانسته بود قالبش را پر کند و مرا خوشحال و وقتی به داخل آون توستر رفت فرو ریخت و ناراحت شدم.
    دیگر مجبوریم بخوریمش بخاطر تلاش‌ها و صبری که برایش خرج کرده بودم.

    🔻لباسها را به لباسشویی سپردم و تنظیمش کردم تا تمیز تحویلم بدهد و او همه‌ی تلاشش را کرد.
    من هم سپاسگزار اویم، بنظرم جان دارد و میفهمد که دوستش دارم.
    من تک تک وسایلم را دوست دارم و هرزمان یادم باشد از آنها تشکر میکنم حتی دیده شده میبوسمشان.
    این وسط فقط جاروبرقی بیچاره است که گاهی از سر عصبانیت یا خستگی یا ناراحتی از من کتک می‌خورد یا خرطومش را محکم میکشم، گاهی با کله ملق شدن به من میفهماند که بهتر با او رفتار کنم ولی کو چشم بینا؟
    دوباره او را به حالت اول برمیگردانم و از خرطومش میکشم. امروز ولی باهم خوب بودیم چون روز قبل کیسه‌اش را تمیز کرده و شسته بودم. از او هم سپاسگزارم، امروز فرش‌های خانه را خوب برایم جارو کشید.

    🔻با علیرضا(خواهرزاده‌ام) در دایرکت اینستاگرام حرف می نوشتم، راستش کلماتم غم داشتند، حرفهایم به جاهای تاریکی میرسیدند و او گفت: “خاله این حرفارو نزن، بیام دنبالت بیای کرج؟”
    راستش خیلی دوست دارم او بیاید و مرا از این تاریکی فکری نجات دهد ولی هیچکس نمیتواند، امروز در صفحات صبحگاهی کلی با خودم نامهربان بودم و بد حرف زدم. نجات دهنده‌ی من حتی در آینه هم نیست، من از این زن که نمیخواهم مجددا درباره‌اش بدگویی کنم، چیزی بعنوان نجات دهنده‌ام نمیبینم.

    🔻امروز خاطرات ناخوبی از گذشته یادم آمد، از کم دیده شدن توانمندی‌هایم، از مسخر شدنها توسط برادر سومم، از دیده نشدنها توسط برادر اولم، از مقایسه شدنها‌ توسط مادرم و از موجودی که به آن تبدیل شدم و به همین خاطر نجات دهنده‌ام سالهاست که مدفون شده.
    راستش وقتی سریال ( Normal People ) را میدیدم احساس کردم چقدر در شخصیت مادر ماریان اغراق شده،
    مگر میشود مادر انقدر دخترش را نبیند؟ بله میشود.
    بعدها که به گذشته‌ی خودم فکر کردم دیدم این داستان برای من هم اتفاق افتاده.

    🔻امروز دستی به حیاط کشیدم به گلهایم که از گرما هلاک شده بودند آب نوشاندم، سقف حلبی عنکبوت بسته‌ی راهروی ورودی را آب گرفتم و تمیزش کردم.

    🔻لباسهایی که همسرم قبل از رفتن به خانه‌ی مادرش در حیاط روی بند آویزان کرده بود را جمع کردم البته آنهایی که جنس نازکتری داشتند و زودتر به گرما اجازه دادند ازشان عبور کند و باد بتاباندشان.

    🔻جاروبرقی را دستم گرفتم و از اتاق همسرم شروع کردم به نظافت بعد به پذیرایی و آشپزخانه نقلی‌مان رسیدم.
    کلا خانه ما با حیاط کوچکش بسیار جمع و جور است.

    🔻شروع کردم به تمیز کردن گلخانه‌ام که مدتی بود بخاطر باد و گردوغبار شلخته و نامرتب شده بود و البته خاکی.
    نتیجه‌اش بسیار حال خوب کن و رضایت بخش بود.

    🔻نهار ساندویچی که از دیشب مانده بود را خوردم و نصفش را برای همسرم کنار گذاشتم.

    🔻در میان تمیزکاری گلخانه وارد وبینار نویسنده ساز شدم، استاد داشت با مجسمه‌ی گاوی که در دست داشت شوخی میکرد، بعد راجع به اسپانیا و اتفاقی که اخیرا برایشان افتاده نظر داد و در ادامه راجع به رمانهای آبکی و زرد و حتی بعدترش راجع به سریال بامداد خمار و شبکه نمایش صدا و سیما صحبت کرد و در نهایت با خاک یکسان شدند.
    بگذریم…
    الهه علیزاده بالا آمد تا راجع به موضوعات جالب و جدیدی صحبت کند، راجع به اتاق شخصی و سوال‌هایی مربوط به اتاق شخصی، اما من که اتاق شخصی ندارم، یعنی در دوران مجردی یک خوبش را داشتم پر از هنر و حس هنرمندی بود اما الان آشپزخانه‌ی متصل شده به پذیرایی متعلق به من بود و میزتحریری که روزی با ذوق برای خودم انتخاب کرده بودم حالا متعلق به همسرم شده و در نتیجه حالا فقط در آرزوهایم اتاق شخصی دارم، آن هم بزرگ با کلی قفسه و پنجره‌ای نورگیر و گل‌هایی که دوستشان دارم، تابلوهای قشنگ و میز کار و میز تحریری جادار و زیبا و نور به داخل اتاقم اجازه دارد که بیاید و وسایل و ابزاری مناسب کار هنریم.

    🔻تمیزکاری گلخانه باعث شده بودم برایم کار شستنی ایجاد شود، در همین حین همسرم با چیزهایی که خواسته بودم بخرد از خانه‌ی مادرش و از خرید شبازگشت.

    🔻امروز کلی راجع به مهاجرت حرف زدیم، اما همچنان چشمم آب نمیخورد که همسرم تکان بخورد، احتمالا از روی هیجان حرفی زده، نتیجه‌اش دوسال بعد مشخص میشود من هم صبورم اگر زنده بمانم خواهم دید.

    🔻با هانیه تماس میگیرم تا روز تولد مهدیه را جویا شوم، حال خودش راهم میپرسم چون دیروز واکسن زده بود، او حامله است و پاییز فرزندش بدنیا خواهد آمد.
    در حین گفتگو همسرم یادش می‌افتد که امروز سالگرد ازدواجمان است.

    🔻چه کنیم؟
    کیک میپزیم.
    تیرامیسو درست میکنیم.
    بنظرم خیلی خوب است.
    کیک پختیم و ظرفهایش را او شست.

    و من هم تا پخت کیک کامل شود دلی از عزا در میاورم با کمی نان و پنیر و کره و ساندویچ نصفه را هم همسرم میخورد.
    حالا منتظریم کیک خنک شود تا با چای بخوریم.
    شاید به سراغ فیلمی برویم یا سریالی شروع کنیم.
    خدا میداند.

    امیدوارم استاد از گفتن جزییات لذت ببرد. برای شادی روح و وجود او و تخلیه‌ی روان خودم و‌سبکبال خوابیدن سعی میکنم پر ملات بنویسم. باشد که هردو راضی باشیم🫀

    آدرس تلگرام را هم ضمیمه میکنم تا شاید خواننده‌ای در این اوضاع آشوب پیدا شود البته بغیر از لیلا گلستانی که پای ثابت شنیدن و خواندن من است و بسیار دوستش دارم🫀
    https://t.me/pichesabz

  50. ارسال گزارشم دیر شد،😑
    نمی‌خواستم به ۱۲نیمه شب برسد، دیگر وقتی در اینستاگرام ول چرخی بکنی مگر این اپِ خدا نشناس میگذارد راحت از دستش لیز بخوری.

    چند ساعت پیش یادمان افتاد که امروز ششمین سالگرد ازدواجمان است.
    تصمیم گرفتیم با ترکیب مواد اولیه‌ای که در کابینت و یخچال موجود بود کیک زبرا به خودمان هدیه بدهیم و در آخر شب هم یک تیرامیسو ساده‌‌ی بیسکویتی درست کنیم برای فردا.

    سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 😍

    چطور شروع شدم امروز؟

    🔻از ساعت ۶:۳۰ کلی پیچ و تاب خوردم و مدام به خودم گفتم من حق دارم بیشتر بخوابم، پس کِشان‌کِشان تا ساعت۸:۳۰ آمدم، دلم میخواست مبایل دستم بگیرم و بازی بازی کنم و در اینستاگرام وول بخورم اما تا صفحات صبحگاهی ننویسم اجازه‌اش را به خودم ندادم، میخواستم به دفتر صبحگاهیم از خوابی که ناراحتم کرده بود بگویم. ولی قبلش تمایل داشتم در آغوش همسرم بلولم و کودک بازیگوشی باشم تا بخشی از ناراحتم را آنجا بریزم و سبک شوم و بلاخره ساعت ۹:۳۰ بلند شدیم.

    🔻به حمام رفتم و دوش سرعتی گرفتم، همسرم چای را برای صبحانه آماده کرد، پس از مرخص شدن از محضر حمام در کنار میز نهارخوری نشستم و بیست و پنج دقیقه صفحات صبحگاهی نوشتم. امیدوارم این نوشتن‌ها واقعا کوثر باشند و من را به جای خوبی از خودشناسی و خوددوستی برسانند تا بتوانم خودم را پیدا کنم. خودِ تنها و گمشده‌ام در این شلوغی.

    🔻صبحانه خوردیم با نان تُستِ آخری که درست کرده بودم، همان که هرچه زور زده بود نتوانسته بود قالبش را پر کند و مرا خوشحال و وقتی به داخل آون توستر رفت فرو ریخت و ناراحت شدم.
    دیگر مجبوریم بخوریمش بخاطر تلاش‌ها و صبری که برایش خرج کرده بودم.

    🔻لباسها را به لباسشویی سپردم و تنظیمش کردم تا تمیز تحویلم بدهد و او همه‌ی تلاشش را کرد.
    من هم سپاسگزار اویم، بنظرم جان دارد و میفهمد که دوستش دارم.
    من تک تک وسایلم را دوست دارم و هرزمان یادم باشد از آنها تشکر میکنم حتی دیده شده میبوسمشان.
    این وسط فقط جاروبرقی بیچاره است که گاهی از سر عصبانیت یا خستگی یا ناراحتی از من کتک می‌خورد یا خرطومش را محکم میکشم، گاهی با کله ملق شدن به من میفهماند که بهتر با او رفتار کنم ولی کو چشم بینا؟
    دوباره او را به حالت اول برمیگردانم و از خرطومش میکشم. امروز ولی باهم خوب بودیم چون روز قبل کیسه‌اش را تمیز کرده و شسته بودم. از او هم سپاسگزارم، امروز فرش‌های خانه را خوب برایم جارو کشید.

    🔻با علیرضا(خواهرزاده‌ام) در دایرکت اینستاگرام حرف می نوشتم، راستش کلماتم غم داشتند، حرفهایم به جاهای تاریکی میرسیدند و او گفت: “خاله این حرفارو نزن، بیام دنبالت بیای کرج؟”
    راستش خیلی دوست دارم او بیاید و مرا از این تاریکی فکری نجات دهد ولی هیچکس نمیتواند، امروز در صفحات صبحگاهی کلی با خودم نامهربان بودم و بد حرف زدم. نجات دهنده‌ی من حتی در آینه هم نیست، من از این زن که نمیخواهم مجددا درباره‌اش بدگویی کنم، چیزی بعنوان نجات دهنده‌ام نمیبینم.

    🔻امروز خاطرات ناخوبی از گذشته یادم آمد، از کم دیده شدن توانمندی‌هایم، از مسخر شدنها توسط برادر سومم، از دیده نشدنها توسط برادر اولم، از مقایسه شدنها‌ توسط مادرم و از موجودی که به آن تبدیل شدم و به همین خاطر نجات دهنده‌ام سالهاست که مدفون شده.
    راستش وقتی سریال ( Normal People ) را میدیدم احساس کردم چقدر در شخصیت مادر ماریان اغراق شده،
    مگر میشود مادر انقدر دخترش را نبیند؟ بله میشود.
    بعدها که به گذشته‌ی خودم فکر کردم دیدم این داستان برای من هم اتفاق افتاده.

    🔻امروز دستی به حیاط کشیدم به گلهایم که از گرما هلاک شده بودند آب نوشاندم، سقف حلبی عنکبوت بسته‌ی راهروی ورودی را آب گرفتم و تمیزش کردم.

    🔻لباسهایی که همسرم قبل از رفتن به خانه‌ی مادرش در حیاط روی بند آویزان کرده بود را جمع کردم البته آنهایی که جنس نازکتری داشتند و زودتر به گرما اجازه دادند ازشان عبور کند و باد بتاباندشان.

    🔻جاروبرقی را دستم گرفتم و از اتاق همسرم شروع کردم به نظافت بعد به پذیرایی و آشپزخانه نقلی‌مان رسیدم.
    کلا خانه ما با حیاط کوچکش بسیار جمع و جور است.

    🔻شروع کردم به تمیز کردن گلخانه‌ام که مدتی بود بخاطر باد و گردوغبار شلخته و نامرتب شده بود و البته خاکی.
    نتیجه‌اش بسیار حال خوب کن و رضایت بخش بود.

    🔻نهار ساندویچی که از دیشب مانده بود را خوردم و نصفش را برای همسرم کنار گذاشتم.

    🔻در میان تمیزکاری گلخانه وارد وبینار نویسنده ساز شدم، استاد داشت با مجسمه‌ی گاوی که در دست داشت شوخی میکرد، بعد راجع به اسپانیا و اتفاقی که اخیرا برایشان افتاده نظر داد و در ادامه راجع به رمانهای آبکی و زرد و حتی بعدترش راجع به سریال بامداد خمار و شبکه نمایش صدا و سیما صحبت کرد و در نهایت با خاک یکسان شدند.
    بگذریم…
    الهه علیزاده بالا آمد تا راجع به موضوعات جالب و جدیدی صحبت کند، راجع به اتاق شخصی و سوال‌هایی مربوط به اتاق شخصی، اما من که اتاق شخصی ندارم، یعنی در دوران مجردی یک خوبش را داشتم پر از هنر و حس هنرمندی بود اما الان آشپزخانه‌ی متصل شده به پذیرایی متعلق به من بود و میزتحریری که روزی با ذوق برای خودم انتخاب کرده بودم حالا متعلق به همسرم شده و در نتیجه حالا فقط در آرزوهایم اتاق شخصی دارم، آن هم بزرگ با کلی قفسه و پنجره‌ای نورگیر و گل‌هایی که دوستشان دارم، تابلوهای قشنگ و میز کار و میز تحریری جادار و زیبا و نور به داخل اتاقم اجازه دارد که بیاید و وسایل و ابزاری مناسب کار هنریم.

    🔻تمیزکاری گلخانه باعث شده بودم برایم کار شستنی ایجاد شود، در همین حین همسرم با چیزهایی که خواسته بودم بخرد از خانه‌ی مادرش و از خرید شبازگشت.

    🔻امروز کلی راجع به مهاجرت حرف زدیم، اما همچنان چشمم آب نمیخورد که همسرم تکان بخورد، احتمالا از روی هیجان حرفی زده، نتیجه‌اش دوسال بعد مشخص میشود من هم صبورم اگر زنده بمانم خواهم دید.

    🔻با هانیه تماس میگیرم تا روز تولد مهدیه را جویا شوم، حال خودش راهم میپرسم چون دیروز واکسن زده بود، او حامله است و پاییز فرزندش بدنیا خواهد آمد.
    در حین گفتگو همسرم یادش می‌افتد که امروز سالگرد ازدواجمان است.

    🔻چه کنیم؟
    کیک میپزیم.
    تیرامیسو درست میکنیم.
    بنظرم خیلی خوب است.
    کیک پختیم و ظرفهایش را او شست.

    و من هم تا پخت کیک کامل شود دلی از عزا در میاورم با کمی نان و پنیر و کره و ساندویچ نصفه را هم همسرم میخورد.
    حالا منتظریم کیک خنک شود تا با چای بخوریم.
    شاید به سراغ فیلمی برویم یا سریالی شروع کنیم.
    خدا میداند.

    امیدوارم استاد از گفتن جزییات لذت ببرد. برای شادی روح و وجود او و تخلیه‌ی روان خودم و‌سبکبال خوابیدن سعی میکنم پر ملات بنویسم. باشد که هردو راضی باشیم🫀

    آدرس تلگرام را هم ضمیمه میکنم تا شاید خواننده‌ای در این اوضاع آشوب پیدا شود البته بغیر از لیلا گلستانی که پای ثابت شنیدن و خواندن من است و بسیار دوستش دارم🫀
    https://t.me/pichesabz

  51. پناه بر گزارش نیک
    دقایقی پیش کارگاه داستان کوتاه به سر رسید و کلاغه به خانه‌اش… اگر مقصود از کلاغ، من باشد که رسیدم.
    از بازخورد استاد چنین برداشت کردم که هدف را واضح بیان نکرده‌ام. احساس می‌کنم به نظر ایشان بهتر آن بود که واضح‌تر باشد.
    نمی‌دانم چه گرایشی به این‌جور نوشتن دارم اما خیلی به من نزدیک است.
    سعی می‌کنم هدف را در همین زبان، واضح‌تر بگنجانم. ایده‌هایی هم حین کلاس به ذهنم رسید.
    دوست دارم همین الان پیاده‌شان کنم.
    قصد دارم قالب داستان کوتاه را در کنار اسطوره‌شناسی جدی بگیرم. حداقل برای یک سال.
    صبح چندتایی از داستان کوتاه‌های محبوب استاد را سفارش دادم. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، سه قطره خون و…
    فصلی از کج‌رفتاری خاندم. راستش را بخاهید، پاک فراموش کرده بودم که چنین کتابی را در سبد مطالعاتی‌ام داشته‌ام. دو هفته‌ای از آن فاصله گرفته بودم.
    احساس می‌کنم راوی داستان کوتاهم مته‌ی مغزم شده است و محتاج توجه. اما صفحه‌ی انتشار امروز کانالم خالی‌ست. باید چیزکی را بازنویسی کنم و در آن ول بدهم. پناه بر گزارش نیک؟
    کم پیش می‌آید که گزارش نیک را به‌‌جای یادداشت روزانه قالب کنم. اگر در بازنویسی شکست بخورم همین کار را خاهم کرد.

  52. فهرست حلزون‌ها تیک خورده است.
    خیلی خسته‌م امشب‌ خوشبختانه چون فردا باید
    زود بیدار شم و برم ضمن خدمت.
    استاد چجور انصافتون اجازه می‌ده مرا معلمی مفت‌خور بنامید؟
    آههه
    پروردگارا…
    امروز هم مهمونی رفتیم هم مهمون اومد. من دیگه حال ادامه‌دادن ندارم.
    چند تا نقاشی ریختم رو صفحه.
    چند صفحه خوندم‌
    زبان هم
    و جلسه‌ی بازخورد داستان کوتاه ۶ هم حسابی کیف داد.
    بای

  53. باید هوا کرد

    در حیاط خانه‌ی پدری نشسته‌ام. چشمم به آسمان است. به هوا کردنِ پستی فکر می‌کنم.
    چند روزی است گزارش‌نیک در کانال نگذاشته‌ام. وسوسه‌ی کامل کردنشان، راهِ انتشارشان را بسته است.
    با خودم می‌گویم:
    «سخت نگیر.
    بنویس.
    سبک.
    ساده.
    رها…
    مثل بادبادک.»
    باید هوا کرد.
    نه فقط بادبادک را.
    گاهی یک فکر را.
    یک جمله را.
    یک پست را.
    بادبادک‌های کودکی را یادت هست؟
    دو تکه چوب را روی هم می‌بستیم.
    کاغذ نازکی روی تنش می‌کشیدیم.
    چند قطره چسب.
    نخی که محکم به جانش گره می‌خورد.
    همین.
    گاهی هم اگر ذوقمان گل می‌کرد، گوشه‌ای رنگش می‌زدیم؛
    قرمز،
    آبی،
    زرد…
    نه برای اینکه بهتر پرواز کند،
    فقط برای اینکه دلِ خودمان بیشتر با او برود.
    بعد می‌دویدیم.
    آن‌قدر که نفس‌نفس می‌زدیم.
    باد که از راه می‌رسید، دیگر نوبت ما نبود.
    باد، آرام، بادبادک را در آغوش می‌گرفت.
    بالاترش می‌برد.
    می‌رقصاند.
    و ما، با چشم‌هایی که از آسمان سیر نمی‌شدند، فقط نخ را میان انگشت‌هایمان نگه می‌داشتیم.
    نه آن‌قدر محکم که پروازش را بگیریم،
    نه آن‌قدر رها که گمش کنیم.
    یک‌بار هم نخش پاره شد.
    تا غروب دنبالش دویدم.
    نرسیدم.
    سال‌ها گذشته است.
    حالا هر بار چیزی می‌نویسم، یاد همان نخ باریک می‌افتم.
    شاید نوشتن هم همین باشد؛
    گره زدن چند واژه به دل،
    و جرأتِ رها کردنشان.
    بادبادک، وقتی اوج می‌گرفت،
    دیگر به پشتِ سر نگاه نمی‌کرد.

    #گزارش_نیک
    #سبزنوشت

    https://t.me/SabzNevesht27

  54. آ ز ا د ن و ی س ی
    ر. و ن. و. ی. س. ی
    ی. ا. د. د. ا. ش. ت
    ت. م. ی. ز. ک. ا. ر. ی
    ر. و. ز. گ. ف. ت. ا. ر
    ک. ا. ر. گ. ا. ه
    و. و. ی. س. ش
    ت. م. ر. ی. ن. ش
    ک. ت. ا. ب. ش
    س. ر. د. ر. د
    ت. ب
    پ. ا. د ک. ‍ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌س. ت. ه. ن. ر. ی. و. ن.
    گ. ز. ا. ر. ش. ن. و. ش. ت. ن
    ص. ف. ح. ه. آ. ر. ا. ی. ی. خ. ا. ن. د. ن
    م. ا. د. ا. م. ب. و. ا. ر. ی

    ه
    د
    ف.
    ف
    ق
    ط.
    آ
    ز
    ا
    رِ.
    خ
    ا
    ن
    ن
    د
    ه.
    ه
    س
    ت
    ش.
    ب. ا. ی
    ب. ـه. ق. و. لِ. غ. ز. ا. ل. ـه. ا. و. د. ف. ظ

    1. خخخخخخ
      عجب میشه ووسِ‌شم فرستی کار خلاقانه‌نیه
      تمرین هدف مندِ آفرین

  55. سال‌واژه: تغییر

    ۱- صبحم با خوردن املتی که آشپزش خودم بودم و حسابی هم خوشمزه از آب درآمد، کنار خانواده شروع شد.

    ۲- جایی از تجربه دلنشین کسی درباره خواندن کتاب «کسی نظرکرده آسمان نیست» اثر اریش ماریا رمارک خوانده بودم. امروز پیدایش کردم تا به‌زودی مطالعه‌اش را شروع کنم.

    ۳- بعد از مدت‌ها با دخترعمه‌ام گپ زدم و حسابی حالم جا آمد.

    ۴- امروز در وبینار نویسنده‌ساز، استاد درباره رمان صحبت کرد؛ مبحثی که همیشه شش‌دانگ حواس مرا به خودش معطوف می‌کند.

    ۵- امشب با مامان و خواهرها فیلم هیجانی کره‌ای «کلونی» را دیدیم و حسابی خوش گذشت. وسط فیلم هم مایلو سهم تخمه‌اش را از من گرفت و بی‌سروصدا مشغول خوردنش شد.

    ۶- امروز ذهنم بیشتر از هر چیز درگیر «حل مسئله» بود و مدام دنبال جواب سؤال‌هایی می‌گشتم که توی ذهنم رژه می‌رفتند.

    ۷- ایده‌پردازی داستانک با موضوع «کوچه» را که استاد فراخوانش را داده بود انجام دادم و رسماً نوشتن را شروع کردم.

    ۸- امروز برای چند لحظه خودم را تصور کردم که داستانم در یک مجله خارجی چاپ شده است؛ حس شعف و شوقی که تجربه کردم، وصف‌نشدنی بود.

    ۹- امشب، وسط فیلم، حال مامان برای چند دقیقه بد شد. دیدن رنگ و روی پریده‌اش حسابی نگرانم کرد. نفهمیدم چطور خودم را به آشپزخانه رساندم، سرم قندی‌نمکی درست کردم و به دستش رساندم. خدا را شکر که به خیر گذشت.

    ۱۰- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۸ از ۱۰ می‌دهم؛ چون تمام تلاشم را کردم آرامشم را حفظ کنم و کمتر تحت تأثیر اتفاق‌های اطرافم قرار بگیرم.

  56. گزارش نیک، جمعه نهم مردادماه ۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۸ از ۱۰

    امروز، روزِ ساختن بود، نه دویدن،
    داستان خواندم، نوشتم، زبان خواندم، با آروین زبان تمرین کردیم، بازی کردیم، خانه را از آشفتگی به آرامش رساندیم،

    و بعد، در آخرین لقمه‌ی روز، استاد داستانم را تأیید کرد،
    همان یک جمله، تمام خستگی‌ها را بلعید،
    تمام ساعت‌های نشستن و کلنجار رفتن را مزه‌دار کرد،
    انگار روز، آخرِ کار، خودش را در دهانم گذاشت و گفت،
    بفرما… نوش‌جانت.
    https://t.me/MashgheBodan

  57. ساعت ۷ونیم روز جمعه هست.
    جمعه آمده است، بالای سرم نشسته‌ است تا بیدارم کند. دیشب سپرده بودم‌ش نگذارد زیاد بخوابم. حالم بد می‌شود از روزهای تعطیلِ پرخواب. چشم باز می‌کنم، جمعه مهربان نشسته است. معطل‌ش نمی‌کنم. بلند می‌شوم و می‌روم تا او را زندگی کنم.
    از اتاق‌خواب که دل می‌کنم، زندگی مرتب‌ست. چقدر خوشم می‌آید از شب‌هایی که همه‌‌جا را صاف می‌کنم و بعد می‌خوابم.
    دمی می‌نشینم و تا شبم را می‌نویسم. دوسه روزی‌ست با داستان‌ها سر می‌‌کنم. خوشحالم که تا کنون سه‌بار ویس دوره‌ی داستان را گوشیده‌ام. با تمرکز و با انرژی مثبت. سه روزست با شاهین‌جانمان زیست می‌کنم. هجی می‌کنم تا تمام‌ش هضم ذهن طفلکی‌ام شود.
    گناه دارد ذهن من. دلم برایش می‌سوزد. از اینکه می‌ترسد. از هراسی که دارد و به روی من نمی‌آورد. این‌بار مهربان‌ترم با خودم. با ذهنم. با دوره‌ی داستان. خودم را و داستانم را می‌آغوشم و می‌آغازم برای پیمودن راهی که نزدیک به دو سال‌ست خودم را سلانه کشانده‌ام.

    ساعت ۸ صبح می‌شود و طبق معمول جمعه‌ها مجید می‌آید و از صبحانه می‌پرسد. می‌گوید برویم بیرون و از این‌مدل پیشنهادها. مخالفتی نمی‌کنم. اما دلم همچنان پی داستانم می‌دود و ذوقی نرم میان رگ‌هایم شیطنت می‌کند. این شادی لطیف نه از آن جهت باشد که داستانم شاهین‌پسندست، نه. این شعف بخاطر انجامیدن کارست. همین که نوشته‌ام. همین که بالاخره بعد از دو یا سه دوره داستانم را بی‌محابا هوا می‌کنم. نتیجه‌ی بازخورد در حال حاضر برایم بی‌اهمیت‌ست.
    چندباری دوباره می‌خوانم‌ش. انتظار بی‌حد و اندازه را از خودم دور می‌کنم و راضی می‌شوم که همین را ارسال کنم.
    می‌رویم صبحانه بخوریم. یک رستوران بزرگ در شهرمان قزوین که خودش را با تبلیغات سرسام‌آوری خفه می‌کند.
    مجید می‌گوید برویم برج تجارت. البته من قبول کردم اما گفتم از اینکه زیاد تبلیغ می‌کند دید خوبی بهش ندارم. توصیه‌ی من رد می‌شود و می‌رویم و همان می‌شود که من می‌گویم.
    طرف خشک و بی‌روح، در محیطی خلوت و بی‌مشتری، سه‌تا استکان کمرباریک قجری را جلو‌ی ما می‌گذارد. می‌گویم چایی را باید با قوری بیاورد. مگر چاییِ بعد از شام‌ست؟
    بعد از سفارش مِنو، من دوباره چایی خواستم. طرف نابلد بود یا مشتری‌مداری را خوب درس نگرفته بود؟ نمی‌دانم. ولی برگشت گفت: «خب پس اگر دوباره چایی بیاورم، هزینه‌اش جداست.»
    تا الان یک همچنین چیزی ندیده بودم. همان‌موقع قبل از سرویس‌دادنِ نصفه و نیمه‌اش، مجید را صدا کرد و هزینه‌ را گرفت. بهمان برمی‌خورد و از این بی‌شخصیت‌بازی حالمان بهم می‌خورد. حال به هر حال دیگر آمده بودیم و ارزش برگشت نداشت.

    بعد از آن‌که به خانه برگشتیم، به دخترکم زنگ می‌زنم. مراغه است و ۶تا مسابقه‌اش را اول شده است و کاپینان تیم‌شان. از خوشحالی‌اش پیداست خوش می‌گذرد. می‌گوید غروب که بشود، مسابقه‌ی فینال‌ست. برایش بوس‌ و بغل می‌فرستم و به خدا می‌سپارم‌ش.

    هنوز سرگرم تلگرام‌تکانی هستم. امروز کارگاه نوشتمرین را دید می‌زدنم. پاهایم آنجاست و چشمان پی داستانم.
    کتاب سنگ صبور مانده روی دستم. خیر سرم قرار است امروز در گروهک‌مان درباره‌اش بحثی کنیم و خوشی بگذرانیم. اما کلاس داستان کوتاه زمان‌برست و دیگر فرصتی نمی‌ماند.
    دم شاهین‌مان گرم که ۵۰ داستان را با صبر و حوصله می‌خواند و نظرش را می‌دهد.

    شاید امروز بعد از مدت‌ها بشود نمره‌ای به خودم بدهم. جایزه‌ای باشد به جانم. این نمره فقط مختص داستانم است که بالاخره در کانال دوره‌مان هوا می‌شود.

  58. گزارش نیک
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صفحات صبحگاهی نوشتم. از خوابم هم نوشتم. اما الان یادم نمی‌آید چه بود! البته خواب بعد از ظهر را خوب یادم است. این‌ روزها آن‌قدر خواب بیمارستان و بی‌بی را دیدم که امروز کابوسم تیر خلاصش را زد و در تخت کنار بی‌بی بستری‌ام کرد. در خواب فشارم افتاده بود و ظاهراً چند روزی را باید در بیمارستان می‌گذراندم.

    نویسنده‌ساز را بودم. اما اینترنت بازی درآورد و چیز زیادی نفهمیدم.

    کمی کتاب بازی موقعیت را خواندم. جالب بود مثل مباحث قبلی‌اش که خوانده بودم.

    به بی‌بی سر زدیم. ناخوش بود. اما زیبا و خواستنی.

    بچه‌ها زود خوابیدند. از عجایب است.

    قبل از خواب می‌خواهم کمی شعر بخوانم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  59. ۹ مرداد

    ۱. دیر بیدار شدم از خاب. خیلی‌دیر. نتوانستم به خودم بقبولانم که در این ظهرِ داغ صفحاتِ صبحگاهی بنویسم. صبح خنده‌اش نمی‌گرفت آیا؟ البته که همه‌ی این‌ها بهانه‌ای است برای ارضای تنبلی‌ام.
    ۲. چندکی شعر خاندم از احمدرضا احمدی.
    ۳. سری زدم به مقاله‌ی فرم و ساختار در آثار ادبی. آموختم فرم وضیفه‌اش ایستاندن شعر است در برابر مخاطب. که اولین کسی که توجه کرده به این مفهوم، نیما یوشیج بوده. نیما معتقد است بدون فرم سخن ارزشی ندارد. شاعر باید انتخاب کند که محتوایش را چگونه و با چه شکلی ارائه کند به مخاطب. که همین انتخاب اولین قدم است در فرم. همچنین فرم است که مصراع‌ها و بیت‌ها را متصل می‌کند به هم. نیما گفته غزل بی‌فرم است. چرا که هر بیتی مستقل است و می‌توان بیت‌هایی را اضافه، کم و یا جابجا کرد.
    ۴.پرسه زدم در کتابِ فرهنگواره‌ی خلاق. چنتا کلمه انداختم توی سبدم و شروع کردم به نوشتن. پرسه‌زنی در این کتاب محرکِ خوبی‌ست برای نوشتن بازی.
    ۵. دل‌تان بخاهد، کلی نوشتم امروز. عجب کیفی داد.
    ۶. درحضر را خاندم از مهشید امیرشاهی.
    ۷. دوتا از کابینت‌ها را گردگیری کردم. دستی سطحی کشیدم به سر و روی بقیه‌ی خانه.
    ۸. حال هم گزارش و نیک و بعد، گذری بر کتابی و بعدتر خاب.

  60. تروماعه . سُتوان نوشتم تروماعه .
    _ بیایید صورتجلسه رو امضا کنید .
    _خانم شما بودی که خودتو از ماشین پرت کرده بودی بیرون ؟
    با پلک زدن جواب پرستار بخش را داد که بله و اشک بود که گونه هایش را مور مور می کرد .
    #شرح حال _داستانک
    #جایی که انسانیت هنوز نبض دارد .

  61. ➖ سال‌واژه‌ام: بینجامیدن
    ✔️ صفحات صبحگاهی نوشتم و مغزم و سبک کردم.
    ✔️تصمیم گرفتم همین امروز کارهامو شروع کنم پس اول کمک مامان یکم به خونه و کوله ها سرو سامون دادم.
    ✔️نشستم پای لپتاب و کلی باهاش ور رفتم.
    ✔️رونویسی سایه تن درشکه‌چی انجام دادم. تصمیم گرفتم یکم بیشتر بنویسم تا توش گیر نکنم و بمونه برای سال بعد دوباره.
    ✔️وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و بعد از یه هفته نبودم حسابی از دلتنگی دراومدم.
    ✔️ یکم تو مدرسه نویسندگی چرخیدم و قرار شد به چالش داستانک کوچه بپیوندم.
    ✔️غرور و تعصب و تموم کردم و واقعن لذت بردم ازش. بار اول توش مونده بودم و چون فاصله افتاده بود داستان و درک نکرده بودم.
    ✔️ ازادنویسی داشتم بلافاصله بعد از کتاب.
    ✔️با رفیقم حرف زدم و دلی از عزا درآوردم.
    ✔️برای یک روز بعد از بازگشت از سفر ، حسابی از خودم راضی ام با کارهام.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

  62. امروز از صبح تا غروب، دست‌ها در کار و دل‌ها سرشار از شوق بود.خرید وآشپزی برای بدرقه‌ی دختر نازنین خانواده به آغاز فصل تازه‌ای از زندگی‌اش.
    برای برادرزاده‌ی عزیزم که به‌زودی عروس خواهد شد.
    .تمام آنچه امروز انجام شد، با عشق همراه بود؛ عشقی که در قالب واژه‌ها نمی‌گنجد، اما می‌توان آن را در عطر غذاها، رنگ مرباها و شیشه‌های ترشی به‌خوبی احساس کرد.
    آرزو دارم خانه‌ی جدیدش همواره سرشار از مهر، آرامش و لبخند باشد و مسیر زندگی‌اش هر روز روشن‌تر، زیباتر و پربرکت‌تر از پیش رقم بخورد. چه دلنشین است زمانی که خوشبختی عزیزان، شادی دل انسان را نیز دوچندان می‌کند.

  63. از صفر:
    هر بار شروع کردن
    به نظر آدمها ته ته خطر کردن این است که به صفر برسند
    اما عددها سر و دست می‌شکنند برای در کنار صفر بودن

    نوشتن را از صفر شروع کردم
    فرم پرکردم برای دوره نویسندگی خلاق

    از وبینار نویسنده‌ساز:
    رمان‌ورزی و صبر پیشگی در مسیر نوشتن
    خانم علیزاده و معرفی کتاب تجربه‌ی هوشیار

    از پرسش‌گاه:
    از خودم میپرسم اگر به جای پدر و مادرم بودم این همه شکیبا بودم؟ صدای تاری که هر روز در خانه می‌پیچید
    خلوت‌های بسیار من با یوگا و کتابهایم
    ضرورت تنظیم مهمانی‌ها و دورهمی‌ها با زمان‌بندی من
    میزهای چیده‌شده و صداهایی که می‌گویند
    ناهار از دهن افتاد، شام سرد شد

    از لغت‌نامه‌ی شخصی:
    عروسی: پچ‌پچ‌گاه

    از فیلم:
    خیز برداشتم برای دانلود فیلم از سایت مدرسه نویسندگی که بدون رمز ورود، اجازه نمیداد
    ولی فیلم صراط را از گوگل دانلود کردم

    از فرهنگ عامیانه‌ی فارسی:
    چارقاچ کردن

    از دست تو:
    از دست تو آب‌دوغ‌خیار و این همه تواضع
    روزی غذای درویشی و دم‌دستی بودی و حالا پادشاهی میکنی با گردو و کشمش و ماست

  64. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    من جداً به یه نتیجه کاملاً درست و واقعی رسیدم. علت ۹۹ درصد خشم من به خاطر گرسنه موندنمه. حالا شاید بخندین ولی واقعا همینه.🥲😂
    نمره روز: ۷
    گزارش نیک:
    ۱. صبحانه
    ۲. زوربای یونانی رو خوندم
    ۳‌. اتاقم رو مرتب کردم و جارو زدم.
    ۴. ناهار خوردم.
    ۵. زوربای یونانی رو باز خوندم.
    ۶. وبینار شرکت کردم.
    ۷. رفتم پیاده‌روی.
    ۸. زوربای یونانی رو باز خوندم(این سری ترجمه رو عوض کردم)
    ۹. بعد بابت اینکه گرسنه بودم رفتم دعوا کردم. بعد فهمیدم گرسنه هستم در واقع. انقدر خون به مغزم نمی‌رسید که حتی نفهمیدم گرسنه‌ام.
    آدم حالا یکمم باید آبروداری بکنه دوستان لطفاً مثل من خودتون رو بدنام نکنین.😂😂
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  65. امروز شد نوشتن چندین بار.
    امروز شد وبینار.
    امروز شد گفت‌و‌گویی دلپذیر همراه لیلی جان.
    امروز شد کیک پزی.
    امروز شد شعر از رضا براهنی.
    امروز شد پرواز در خیالِ شعر قلم گیاهی.
    امروز شد نوشتن برنامه هفتگی.
    امروز شد برای داستانک کوشِش کردن.
    امروز شد کتاب صبح جادویی را خواندن.
    امروز شد لابه‌لای کتاب درسی پرسه زدن.
    امروز شد فرفر موهایم.
    امروز شد خیار ترد و نمک شور.
    امروز شد تماشای کمی از فیلم کیک رئیس جمهور.
    امروز شد دیدار اقوام خانه مادربزرگ.
    امروز شد امید به رسیدن روز‌های خوب.
    امرور شد تمام.

  66. سال‌واژه: ویل‌ویلی
    -خاندن درس با هوش مصنوعی.
    -پختن ناهار یک‌نفره.
    -گوش‌دادن به کلیدر.
    -کوتاه‌کردن مانتوی مامان.
    -دم‌کردن چای.
    -خاندن داستان کوتاه.
    -رونویسی از روی منگی.
    -نوشتن یک شعر.
    -انتشار روزانه.
    -خاندن درباری از خار و تباهی.
    -حرف‌زدن با دوستان.
    -تماشای انیمه.
    -نویسنده‌ساز.

    https://t.me/havirism

  67. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    به دنبال زندگی

    امروز، در مسیرِ نگارشِ هزار کلمه‌ای‌ام، به سراغ کتاب «هنر رمان» میلان کوندرا به روایت دکتر پرویز همایون رفتم و با عبارت «نگرش‌های توتالیتر» روبه‌رو شدم.

    ویژگی‌های اصلی نگرش توتالیتر:

    ۱. رد تفاوت‌ها: در این نگرش، «متفاوت بودن» جرمی است نابخشودنی. گویی همگان باید در یک قالب بریزند؛ یک‌سویه فکر کنند، یک‌سویه بپوشند و یک‌سویه سخن بگویند.
    ۲. کنترل مطلق: این نگاه، تنها به سیاست یا قانون بسنده نمی‌کند، بلکه می‌کوشد بر افکار، عواطف و حتی خصوصی‌ترین روابط خانوادگی نظارت کند؛ تا جایی که نجواهای خانه نیز باید در راستای اراده‌ی او باشد.
    ۳. حقیقتی واحد: کسی که دچار نگرش توتالیتر است، مدعی است که «تنها یک حقیقت وجود دارد و آن حقیقت، کلام من است». هر چه خارج از این دایره باشد، دروغ یا خیانت قلمداد می‌شود.
    ۴. حذف منتقد: در این دیدگاه، هر پرسشی یا هر انتقادی، نشانه‌ی دشمنی است و هر صدای متفاوتی باید ساکت یا حذف گردد.

    شاید بپرسی تفاوتش با یک دیکتاتوری ساده چیست؟

    – یک دیکتاتور معمولی، شاید تنها در پی قدرت سیاسی باشد و بگوید «به من رای بدهید یا ساکت بمانید».
    – اما نگرش توتالیتر، تشنه‌ی تصاحب «روح» شماست. او نمی‌خواهد شما تنها ساکت باشید، بلکه می‌خواهد شما با تمام وجود باور کنید که او برحق است.

    حرف‌های مهم این بخش کتاب این بود که:

    ➖در گردباد تاریخ، انسان بسانِ پرکاهی گرفتار آمده است.

    ➖اگر به بن‌بست می‌رسیم، از آن روست که در جامعه‌ای به سر می‌بریم که از آزادی تهی است؛ جامعه‌ای بسته و متحجر.

    ➖تاریخ باید در مسیری نو قرار گیرد؛ مسیری باز و آزاد، که قلمروِ واقعیت برای امکانات گوناگون انسان باشد.

    این سخنان برایم سنگین است و در روحم می‌پیچد، زیرا می‌دانم که در جامعه‌ی ما، چنین مفاهیمی نایاب و دور از دسترس‌اند و آزادی در بسیاری از جایگاه‌ها، تنها یک تصور است. اما باور دارم که همین نوشتن‌ها، در واقع تلاشی است برای رسیدن به آن آزادی؛ تلاشی برای آنکه راه را برای فرزندانمان و نسل‌های آینده هموار کنیم تا آن‌ها در دنیایی آزادتر از ما زندگی کنند.
    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  68. سال‌واژه‌ام: روزانه‌نویسی

    روزِ پایانی، روزِ برخی پایان‌ها بود.
    خودکارم تمام شد. دفترم همینطور. سریال «شوگر» تمام شد. مرور و جمع‌بندی نیمی از برنامه همینطور.
    نیمِ دیگرش مانده.
    نصفه‌نیمه‌ها کم نبودند…

    کند پیش می‌روم، خیلی کند. اوضاعِ جالبی نیست. برنامه درسی این هفته‌ را هم می‌نویسم. به‌طور کلی راضی‌ام. به‌طور کلی‌تر اما عقبم. بخواهم سرعت دهم و فشرده‌تر بخوانم، هفته بعدش احتمالن با سگ سیاهِ افسرده‌گی؟ نه، فرسوده‌گی باید سپری کنم.

    صدایی نمانده آنقدر که هر موضوع را برای خودم توضیح داده‌ام. این را حذف کنم احتمالن فرصت بیشتری برای بقیه درس‌ها خواهم داشت. تدریس‌طوری خواندن بدرد جمع‌بندی نمی‌خورد. می‌خورد یا نمی‌خورد؟ حذف و اضافه. بده بستان. کدام و چه را؟ می‌دانمشان. خرده‌ریزه‌هایِ بیهوده زیادند. منتها تنبلی می‌کنم.
    علامت سوال می‌گذارم، تا راحت‌تر در روم.
    هماهنگی لازمم اما یه‌وری افتاده‌ام.

    پراکنده‌اند، خوانده‌هایم. متلاشی‌اند، نوشته‌هایم. سرگردانم من میانِ منم‌هایم…

    جمعه ۹ مرداد
    https://t.me/PhoenixO0

  69. گزارش نیک ۸۰ فرح:
    «جمعه تعطیل است.»
    درس ادیب اگر بُوَد زمزمزمه‌ی محبتی
    جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را ( نظیری نیشابوری )
    ✍️خواب‌نویسی
    ✍️روزانه نویسی صبح، عصر، آخر شب
    ✍️نرمش و ورزش صبگاهی
    ✍️خرید آذوقه، از شهروند با کمک دخترم، برای ذخیره در کابینت و فریزر
    ✍️سرچ مطالبی از گوگل برای یک هفته تغذیه کانال فرحنامه
    ✍️دیدن انیمیشن “کله کوکی” و سرچ و جست‌وجو نقد و بررسی انیمیشن و خلاصه آن برای گذاشتن در کانال
    ✍️ شرکت در وبینار شاهین کلانتری. اودر مورد رمان حرف زد.
    تمرکز بر یک داستان بلند برای دیدن و اندیشیدن.
    مستقیم : ایده پردازی / تحقیق / طرح رمان / پیش نویس
    غیر مستقیم : مطالعه‌ی داستانی / مطالعه‌ی غیر داستانی / روزنگاری / پاره نویسی و انتشار
    تحقیق در باره ایده‌ها، شخصیت‌ها، روابط علت و معلولی ، داستان و رمان اول شخص روایت بشه بهتر یا دوم شخص ؟
    چرا خواندن رمان‌ها متعددی داستان‌ها کوتاه یا بلند….؟
    برای آشنایی و فهمیدن چار چوب داستان و…
    ✍️الهه علیزاده هم در مورد پرسشگری مطالبی گفت.
    امروز الهه جان سؤالی را مطرح کرد که شاید از فردا این چالش را اجرا کنم.
    حسی که من از اتاقم می‌گیرم چیست؟ هر روز از خودتون بپرسید و بنویسید تا یکسال.
    بنطرم یه پروژه جالبی برای من باشه.
    ✍️شرکت در گردهمایی هر هفته خونه مادر با خانواده برادرم. جاتون خالی برادرم کیک دارچینی پخته بود. و خانمش هم فسنجان ترش و شیرین با سینه مرغ و پلو زعفرانی با ته دیگ ایرونی پر از روغن، پخته‌ بود. امشب شام نوبت خانواده آنها بود. الحق که غذاها و کیک عالی‌ بود.
    ✍️دیدن فیلم با دخترم. “هنرپیشه” از زنده یاد اکبر عبدی به کارگردانی مخملباف
    ✍️نوشتن روزانه نویسی، و گزارش نیک هشتادم. ماشالله.
    عکس‌العمل به کاریکاتور حلزون: منم امروز لیست خریدم را از فروشگاه تهیه کردم و تیک زدم.
    و مطالب هفته بعد کانالم را چک کردم و در موردشون از گوگل سرچ ، جستجو کردم.

  70. جمعه نهم مرداد
    روز تکراری،اما باید گفت خدا را شکر
    از خواندن ونوشتن وبینار استاد کلانتری را حاضر شدم،از پنداشته ها،
    نوشتن خزعبل خیلی بهتر از خواندن آن است لااقل قلمت روان میشود.

  71. اگر ماه نبود – گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۵/۰۹
    امروز؛
    قهوه / کتاب / می‌نویسم؟ / می‌گوید چندکارگی دشمن بهره‌وری است / می‌پاشم کمی تمرکز / می‌گویم نمی‌آیم / رادمهر اما دلش مرا خواسته؛ این هم کارِ تو بود؟ / عاشقانه‌ی شیمبورسکا را ورق می‌زنم / شده به عاطفه بیندیشی؟ از عاطفه می‌پرسم، سال‌واژه‌ام پرسشگری است.

    رفته بودم آب بخرم، ماه را دیدم.

    راستی اگر ماه نبود چه می‌شد؟

    دیگر بوسکالیونه برای عشقش نمی‌خواند:
    .Guarda che Luna, guarda che mare

    واژه‌ی «ماه» از همه‌ی زبان‌ها خط می‌خورد.
    چه بسیار شعرهای عاشقانه که دیگر سروده نمی‌شدند.
    ویگن هم لب‌هایش بی‌مونس می‌ماند.

    پدرخوانده با Brucia la Luna تمام نمی‌شد.
    من هم شاید هیچ‌وقت ایتالیایی یاد نمی‌گرفتم.
    شاید هیچ‌وقت برایت نمی‌سرودم:
    «بیا طلوع زمین را بنگریم از دریاهای ماه.»

    اگر ماه نبود،
    چقدر از عشق،
    چقدر از موسیقی،
    چقدر از زبان،
    اصلاً به دنیا نمی‌آمد؟

    راستی…
    اگر ماه نبود،
    عاطفه چه رنگی بود؟

  72. سالواژه: صبر
    صبر در روزهایم جاری ست هنوز.
    امروز، روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم.
    صبحانه ساده ای خوردم و بطری آب را کنارم گذاشتم.
    مطالعه کتاب حدودا ۴۰ تا ۴۵ دقیقه.
    دوش آب گرم.
    قیمه ای بار گذاشتم و جای دوستان خالی.
    کلی لباس در ماشین انداختم و پهن کردم.
    امروز استارت طرح جدیدم را برای سیاه قلم میزنم.
    فیلم دیدم.
    نمره روز ۸/۵ از ۱۰
    رخدادکِ روز:
    امروز مدتی بی‌حال بودم. احساس خمودی، گریبانم را رها نمی کرد. آلرژی اَمانم را بریده بود و از شدت خارشِ گلو، گوش و آبریزش بینی، شروع خوبی برای روزم نداشتم.
    ساعت ها گوشه ای دراز بودم و از دستِ حال ِ امروزم، شکار.
    به خودم نهیب زدم که دیگر بس است. ساعت ها افتادن در تخت و بی‌حال بودن و کاری نکردن، شرایط را بهتر نکرد که هیچ، بلکه طاقتم نیز طاق شده بود.
    یک تنه، جلوی افکار منفی و احوالات مزخرفم ایستادم و بلند شدم. خیلی سخت بود.
    کوفتگی و خستگی از یک طرف مرا می‌کشید به تخت. کسلی و انرژی روحی پایین از طرف دیگر، سدِ راهم بود.
    از فکرم گذشت که فقط چند صدم ثانیه مقاومت نیاز هست که احوالم شروع به تغییر کند.
    بلاخره برخاستم و آبی به صورت زدم. قرص ضدالرژی مصرف کردم و خودم را به سختی زیر دوش انداختم.
    در هنگامه ی کسلی روحی و جسمی، باور نمی‌کنیم که چقدر یک دوش آب ولرم در شرایط روحی که باطری اعصابمان چراغ قرمزش روشن شده، می‌تواند موثر باشد.
    انگار پوستِ نامرئیِ آلوده ی خاکستری رنگی را از تن مان جدا میکنیم و از لایِ منافذ روحمان، مولکول های آب عبور می‌کنند.
    اما فقط این موارد بدیهی، یافته های ذهنی م نبودند. چیزی که فکرم را درگیر کرده، این است که چه بپذیریم چه نپذیریم، روح و روان و موجودیت اندیشه و خرد انسانیِ ما، بیش از آنچه فکرش را کنیم، درگیرِ احوالات جسمی مان است. هر اندیشه ای که برآیند رفتارهاي انسانی را صرفا ناشی از بعدِ روحانی و روانی تصور کند باطل است.
    روح و جسم مان بیشتر از آن چیزی که تصورش را میکنیم تاروار و پود وار در هم تنیده شده اند. . گاهی با کسالت جسمی و حتی آلرژی ساده ای، روحیه و نشاطِ روزمان را از دست میدهیم و گاهی خستگی روح و منفی نگری و اضطراب های فکر مان، بطور مستقیم، درد می شود و زخم میزند پیکره ی وجودمان را.

  73. می‌دانی اثر مرداد از من پریده دیگر به درخشش خورشید فکر نمی‌کنم. امیدوارم تو به خورشید فکر کنی.
    امروز نمایشنامه «کلفت‌ها»را خاندم. مدت‌ها بود نمایشنامه‌ها مرا به تجسم در صحنه نمی‌برد اما «کلفت‌ها» بار ترسیمی ذهنم را افزایش داد.
    امروز کمی مریض بودم برای همین باقی روز را به یوگا و رسیدگی به پوست گذراندم.
    یکی از بچه‌های کتابخان ازم معرفی سریال خاست و یک انیمه بهم معرفی کرد.(راستش انیمه رغبتم را چنان قلقلک نمی‌دهد.فقط آثار میازاکی را دیده‌ام.) اسم انیمه«نام تو» بود.بد نبود اما یکماهی می‌شود حوصله‌ی سریال و فیلم را ندارم. دو سریال سی قسمتی را در قسمت بیست و سوم رها کردم.
    مدت هاست از مدیتیشن دست کشیدم. امشب مدیتیشن کردم. بدنم زار می‌زد که چرا اینقدر دیر برگشتی. آنقدر ملموس که تصویر ذهنی‌ام دست خودم نبود.(چون قبلا یک عادت مداوم بود.)
    کینگ رام گوش کنان گزارش را ادامه می‌دهم.
    + اگر آدمی در زندگی شما نقش مهمی داشته‌ باشد،مثلا خانواده شما، دوست صمیمی شما،… اگر رفتاری از او برای شما تروما بیافریند، شما با افرادی که حتی نمی‌شناسید در جامعه مواجه می‌شوید، این حس ترومایز درد بیشتری دارد. نمی‌دانم چرا این را نوشتم شاید چون به این موضوع فکر می‌کنم.
    + مثلاً چندروز پیش پریل گفت: می‌ترسم هرجایی قهوه بخورم و من یاد این افتادم که مادرم روزی صدبار این جمله را می‌گویدو حس کردم پریل نمود مادرم است ممکن است هیستریکم کند.

    آنقدر نوشتم نوشتم که موسیقی عوض شد:
    kusura bakma

  74. برهنه کنارش خوابیدم. از تماسش به من سرایت کرد. لرز افتاد به جانم. از مرضش پیشی گرفتم. ربط خوابها قاعده خودش را دارد. خاک چادر باران خورده‌م، زیر آفتاب چروک می‌خورد. شبیه گلهای طناز گلدان که می‌پژمرد، مچاله، بر میله‌هایی قطور و سفید رنگ تاب می‌خورد. وحشت طاس شدن رخنه کرده به خوابهام. دسته زیادی از موهام ریخت. پس سرم طاس شده بود. بیشتر مأیوس بودم تا وحشت‌زده. «م» هم آنجا بود.

    احمد از دختری نوشته بود که سالها پیش من بودم. یادم افتاد جوجه اردکی بودم که سر نخواستنم دعوا بود. نانجیب، تخس و سرتق، بی ذره‌ای متانت و وقار، خیره‌سر. سطحی. آتشپاره و تا خیال شما یاری کند تجسم شلختگی. توفیرم اینست که دیگر خجالت نمی‌کشم که بویی نبردم از زن بودن و قواره نیستم به تن متر و معیارهای عرفی که زن را قالب زده به تعریف‌های از پیش دوخته. قند تو دلم آب می‌شود هروقت مشاورم می‌گوید زن چموشی هستم.

    خواندن داستانی از هزارتوی بورخس. خوان مورانیا. مردی که مزه‌ی مرگ را چشید و پس از آن مبدل به یک قداره شد، و اکنون خاطره یک قداره‌ست، و فردا نسیان خواهد بود، نسیانی که در انتظار همه ماست.

    گاهی از توسعه‌یافتگی می‌ترسم. گمان می‌کنم سرسام توسعه‌یافتگی، مرگ سکوت لحظه‌‌هاست. کنار یک‌گل نشستن و تجربه زیستن را با او هم‌عرض شدن. رقصیدن در پیچ و خم لطافت گلبرگهایش. می‌ترسم توسعه‌یافتگی کم کند این حظ را. کو تا توسعه. ترس ناشناخته‌ها همزاد آدمیزاد است.

    سری به پدر و مادر بهروز زدیم. عکس‌های قدیمی دیدیم. عکس‌های ۱۰ سالگی بهروز. بعد هم راه افتادیم سمت فستیوال. مسابقه ساع ۶ برگزار می‌شد. همان دقایق اول بچه‌ها گل زدند و پندار از بازی اخراج شد چون تو محوطه جریمه تکل رفت رو پای بازیکن حریف. ناگزیر بود از خطا. توپ حتما گل می‌شد. بچه‌ها بازی را بردند و خانواده تیم‌ حریف جنجال راه انداختند. والدین دست به یقه بودند و بچه‌ها مبهوت.

    قیمت هر قلم انسولین نزدیک‌ به ۸۶۰ هزار تومان. با روند ماهی ۲۰۰ تومان افزایش قیمت، پایان سال برای هر قلم باید حدودا 2.500 بپردازیم. یعنی ماهیانه 15 میلیون هزینه تزریق انسولین.

    شکیبا اسکاف
    تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
    https://t.me/My_Hand_writee

  75. بنامِ خدا:

    داستان کوتاه عمو ابوتورابی:

    صبح از خاب پاشدم دیدم همه‌جا جمعه همه‌چیز منضم مه گفتم به به امروز روزِ خودمه؛
    چنان سیقه بخرج دادم که نگو تمامِ دل به حسرت این چنین روز بودم
    نهار آماده چای‌آماده همه‌جا از تمیزی برق میزنه
    باندو روشن کردم چنان رقصیدم انگار عروسی پنجم بابام منه.
    تا صبح خورشید آغاز شد بمه نگو چقدر عشوه رفتم امروز
    به‌به به‌به
    فقط یکی‌کم بود قاشقو برداره غذا را بزاره تو دهنم به‌به به‌به
    جوجه‌مرغی‌ام همش‌خاب بود به‌به به‌به
    شماهم بمه بگید به‌به به‌‌به
    همسرم از پهلو راست بی‌دار شده بود
    از بس‌حوصله بخرج می‌ده گپ‌زنه امروز خوب بود
    گپ‌اش کم‌بود مثلِ دگر روزا
    به‌به جوجه‌‌مرغی‌ام بردم حموم؛ آب کشیدنی تحویل از دستِ‌نازم گرفتم
    به‌به به‌به
    ای‌رقصیدم جوجه‌مرغی رقصید هردم و دم ساعت گوشی نِگه می‌گردم بینم ۵ شده یک روب به پنج بود هر چه رقصیدم باز ام ۱۳‌دقیقه به ۵ بود باز رقصیدم بازام ۷ دقیقه به پنج بود آخه رفتم تخم‌مرغ پختم به جوجه‌مرغی باز ام ساعت ۱ دقیقه به پنج‌بود
    باشه برم دگه تو‌کانال یک دقیقه چیزی نیست رفتم استاد بود با کمالِ تعجب که دیدم استاد زود‌تر رسیده همه وقت سلام کرده بودن شوکه شدم یعنی‌چی هنوز نیم‌دقیقه مانده؛

    استاد شروع‌کرد کی دست بالا کنه گفتم وبینارِ شخصی آمدم پشِ‌خودم به چرت‌فِک رفتم یک‌دم شیطان مره بازی داد گفت دست بالا کن باز پشِ خودم این‌که مخفی باشم حال‌می‌ده دگه ازو طرف گفتم اگه همسرم با جوجه‌مرغی بالا بیاد چه ول کن؛
    بذار مخفی باشی حال‌می‌ده خوده به دردِ سر ننداز پشِ همسرت
    ذهنِ پروانه گفت!
    و دیدم استاد می‌گه عمو ابوترابی بیابالا خیلی‌وقته ندیدمت دیدم دست بالا شد و یک‌دم یکی پیام داد استاد میشه مه‌ام دست‌بالا کنم اینقدر دست بالا‌ موند ازش که مثلِ خلیته جمع‌ شد و استاد به عمو شناسا گفت تو‌ام بیا که باهم هم‌بازی بازی بازی با عمو ابوترابی باشی

    – آمدن با استاد سه نفره به تن‌نازی کلمه بازی
    پرداختن
    – منِه بنده‌خدا در سکوت نه‌شب و نه‌صبح فرورفتم

    ابوترابی چالش گذاشت هرکه بتونه با کوچه داستانک نویس‌کنه؛

    جایزه یک‌ مشتُ‌لقد که او پرونه داخلِ پروانه‌ها گرفتار شه همش بپرونه بروه توای خونه‌ای داستانک‌نویسان
    همش فک کنه ای‌ شعر نیست اما باید مفهومِ شعر نویس کنه در گل از ده بگه به درختا بپرونه؛

    استاد گفت کی‌ها میان داخلِ این‌چالش؛

    مه‌که بی‌کار خیلی‌ام مثلن تعدادِ خونه ۹‌نفر بود شدن ۸ نفر و یکی مادرش اومد اوره پروند خونه خود خوش‌خبری یکی‌کم شد باز یک داستان کوتاه نویس‌کنم می‌پردازِم به بچه‌ها خونه‌ای‌ما!
    برم پشِ عمو ابوترابی؛
    خوب مهم گفتم یکی کم شده اوره اظاف کنم و به استاد عددِ یکو فرستادم

    وقتِ استاد دید یکو فرستادم گفت زیادترینا درس‌نخوندن میشه یکم عمو ابوترابی توضیح دی تا بفهمند و پنج‌دقیقه باهم تمرین‌کنِم چطوری بچه‌ها نویس‌کنند و داستانک کوتاه؟

    او دم بخود افتخار کردم به به یکی پشتم در اومد و به دگرا ام که بودن کمک کرد استاد دستِ گل‌اش گل‌کردد!

    عمو ابوترابی ای‌داشت خلاصه می‌کرد و استاد اوره به چالش می‌کشید بخاطرِ این عمو ابوترابی داشت به گردنِه عمو شناسا می‌انداخت و عمو شناسا به‌گردنِ عمو ابوترابی!
    خلاصه تیمِ شوتی بودند که گل نداشتند

    در گل وقتِ تموم شد عمو ابوتورابی از خدا بجو آمد زودِ قطع کرد اَل‌فرار ز دستِ استاد
    اینقدر پیچوند که جلسه یک ساعته شد ۲ ساعتو حدودن ۱۰ دقیقه
    و ما موندِم با چالشه عمو ابوترابی هفت‌روزه؛ با کوچه‌ها سرگردون!

    تمرینات گذارش‌نیک
    لینک‌کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  76. آخرین‌بار چه زمان عضویت کتابخانه داشتم

    چرا صبح زود از پیش رضا برگشتم خانه؟
    جمعه برای تفریح و سفرهای یک‌روزه‌ست اما نه حوصله مانده نه پولی در کیسه، کجا می‌توان رفت؟
    برگشتم تا برای کارگاه امروز آماده شوم و کتاب‌های در صف انتظار را یک‌یک از نظر بگذرانم.
    کوتاه پیاده‌روی کردم. از کوچه و خیابان‌های خلوت دلم گرفت.
    واقعن در این ایام تیره‌و‌تار «هیچ چیز جای کتاب را نمی‌گیرد*». تجربه‌های یک خوره‌ی کتاب را، با لذت می‌خانم.
    بخش ۱۲ به مهلت سر‌رسید کتاب‌ها به کتابخانه اشاره دارد.
    «اینکه هیچ تاریخ سر‌رسیدی برای کتاب‌ها وجودنداشته‌باشد، کدام عشقِ‌کتابی مخالفتی با این حرف دارد؟»
    من مخالفم، چون: ۱.عاشقان دیگری منتظر کتاب‌هایی هستند که دست من است.
    ۲. بدون تعیین مهلت ممکن است کتاب‌ها را نخانیم و برود کنار دست کتاب‌های خودمان، در قفسه‌ی کتابخانه‌هایمان.
    راستی آخرین بار کی عضو کتابخانه‌ی عمومی بودم؟
    آیا کتاب‌هایی که می‌خاهم در کتابخانه‌ها موجود است؟ بعید می‌دانم.
    در وبینار «نویسنده‌ساز» استاد کلانتری از «رُمان‌ورزی» و چهار روش مستقیم و غیر مستقیم، برای کار روی رمان صحبت کردند.
    چرا داستان‌های بلندی که قبلن نوشتم را گذاشتم خاک بخورند؟ اگر حداقل روزی یک ساعت وقت بگذارم و زنده نگهشان دارم، شاید ده یا پانزده سال بعد رمانی شکل گرفت.
    در کارگاه «فکریشه ۳»، الهه جان از هفت خطاهای شناختی صحبت کردند و توضیح دادند که چطور خطاهای شناختی را به فرضیه‌ای قابل سنجش تبدیل کنیم. به کتاب «ذهن فریبکار من» از حسین حسینی‌پناه اشاره کردند. از کتابراه، دانلودش کردم که با حوصله بخانمش.
    آخر کارگاه تمرین کوچکی انجام دادیم.
    یادداشت کانال را ویرایش می‌کنم. جمعه‌ها بخشی از سفرنامه‌هایم را منتشر می‌کنم. خاطره‌بازی و مرور لحظه‌های شیرین گذشته، سوخت روزهای یکنواخت می‌شود.
    آزادنویسی کردم، جریانی از تداعی‌ها و خاطرات ردیف شد.
    برای خاب و استراحت زود است. یادداشت‌های کارگاه فکریشه ۳ را مرور می‌کنم. صد و چهل عنوان خطاهای شناختی را در کتاب «ذهن فریبکار من»، از نظر می‌گذرانم. جدی باید کار کنم. شناخت خطاها می‌تواند، خود‌شناسی باشد.
    امروز به عملکرد روزانه‌ام نمره‌ی هشت می‌دهم.
    *عنوان کتابی از ان بوگل

  77. امروز نهم است و در تصویر هشت حلزون داریم که هر کدامشان یک تیک خورده‌اند. اگر رائفی‌پور بود حتما تحلیل مبسوطی در باب فراماسونریسم حلزونات بیرون می‌کشید.
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    1- به رسم جمعه‌ها خانه را سابیدیم و جارو کردیم.
    2- نان سنگک گرفتم. هر بار که نانوایی می‌روم، نان‌ها لاغرتر و پولشان چاق‌تر می‌شود.
    3- نویسنده‌ساز را بودم و محظوظ شدم.
    4- داستانک کوچه را تمام و ویرایش کردم. فرصت برای ارسالش زیاد هست. شاید ایده‌ی یکی دوتای دیگر را پرواندم.
    5- کارگاه داستان کوتاه 6 را بودم. اینکه در چند ساعت کلی قلم درجه یک و داستان خواندنی پیدا کنی برایم حکم گنج دارد.
    6- در کارگاه، استرس بازخورد داستانم را داشتم. زبان داستانم به نثر امروز نزدیک نبود و کمی سخت‌خوان بود. ولی استاد و بچه‌ها خوششان آمد. پر از انگیزه شدم برای ادامه‌ی نوشتنش.
    7- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  78. صبحونه آماده کردم “خ” رو صدا کردم اومد صبحونه بخوره که کارد از دستش افتاد. گفتم چرا کنترل دستشو نداره. ناراحت شد.خم شد خودش برداره یه‌هو کله‌پا شد. نزدیک بود با سر شیرجه بره تو زمین. پریدم و گرفتمش.
    پاهاش تو هوا. نمی‌تونست خودشو رو صندلی بالانس کنه. به زور رو صندلی نشوندمش‌. آخه وزنش سنگینه برام. درشت قامته.

    دلم سوخت چرا سرزنشش کردم. سرشو بوسیدم. مغروره. تحمل انتقاد نداره. اما این دفعه ساکت بود. پرهیمنه‌ست مث یه بنای باستانی که وقتی بهش نزدیک می‌شی ترک‌ها و فرسایشو می‌بینی‌و سوز باد‌رو لای جیرجیر الواراش می‌شنفی.

    “م” هم اومد. کلنگیه با داربست. دستشو گرفتمو کشیدمش بالا از روی نیم‌پله‌ی آشپزخونه. بعدشم صندلی رو کشیدم عقب تا بشینه. گفتم پاتو ببر بالا تا بکشمت جلو. گفتم کج نشین. کج میشی. آخه پاش نمی‌چرخه براهمینم کج می‌شینه.

    جونم براتون بگه از شیش صبح تا ۳ بعدظهر سرِ پا بودم به جز صبحونه و نهار. بعدش تلپ شدم رو مبل. دلم گرم شده بود که صدام زدن چرتم پاره شد دیگه نتونستم بچرتم. خیلی سخت به‌خواب می‌رم و اگه بپرم کورخواب می‌شم.

    متن چندتایی از بچه‌های کانال‌و خوندم. بعدش دوباره کار و شام‌‌پختن و دوباره کار تا غروب. سرم که خلوت شد، سریال مهمان‌و دانلود کردم و دوقسمتش و یک‌نفس دیدم. گزارشو بعد فیلم نوشتم و بی‌تاب دیدن قسمت سومم. شب که می‌شه انگشتام خیک‌باد می‌شه پایین نمی‌یاد.

    منم یک بنای مصادره‌یی‌م که صاحابش فلنگ و بسته و جیم‌فنگ شده فرنگ. و یا از بی‌صاحابی در و پنجرشو معتاد‌ها دزدیدند یا از متروکی باد و بارون بهش تاختن. طوری که حالا از اون بنای باستانی و اون عمارت کلنگی لکنته‌تره.

  79. | گزارش: کوچه‌م چه رنگی‌ست؟

    _امروز را به خیالم خوب خوابیدم. خوابیدم و فکر داستان کوتاهم نمی‌گذاشت بخوابم. وقتی خوابم برد که دیگر افکاری نبود تا بیاید. شاید هم جلویش را گرفتم. یادم نیست. چون خوابم برد.

    _حوصله نداشتم. باز هم در بی‌حوصله‌گی تمام بودم. چند صفحه از «بی‌لنگر»* را خواندم. شاید باز هم بروم سراغش.

    _آزادنویسی. از آن‌هایی که فقط به شعر ختم شد که نشد. هیچ کدامشان عاقبت به خبر نشدند که نشدند. اما تلاش، تلاش ارزشمندی بود.

    _کوچه‌م خاکستری است. از آن‌هایی که شاید بعضی شب‌ها به خاکی بزند و بعضی اوقات به سیاهی بعضی اوقات هم به خاکستری. اما امشب بیشتر خاکیِ خاکستری بود. فکر می‌کردم امروز سیاهِ سیاه است مثل حالم اما نبود. فقط چند باری آفتاب زد به آسفالت فکر کردم، زمین دارد بلند می‌شود. در حد چند لحظه. اما بلند نشد. انگاری کوچه‌م دارد رنگ عوض می‌کند. فردا چه رنگی می‌شود؟

    _نمی‌توانم اخبار یا هر چیزی که به سیاست ربط داشته باشد را بخوانم. حالم بد می‌شود. خیلی بد. اما گه‌گداری اخباری به گوشم می‌رسد. شاید باید بدانم. ندانستن هم همچون دانستن گاهی می‌تواند دردناک باشد.

    _شرکت کردم. بازخورد داستان کوتاه را بودم. خواندن داستان‌ها و تنوع زبانی جالب بود. انگار میان چندین کتاب قدم می‌زدم. 

    *بهمن شعله‌ور
    https://t.me/elireine

  80. امروز سرانجام توانستم، بعد از کلی بالا و پایین کردن، تمرین استعارهٔ کلاس را بنویسم. جالب است؛ می‌گویند چند تا جمله بنویس، چند تا متن بنویس، بهترین آنها را انتخاب کن و متن را به این راحتی رها نکن، اما نمی‌دانم چرا برای من این نسخه کار نمی‌کند. جمله‌ای که اول نوشته‌ام بیشتر به دل می‌نشیند و جملهٔ آخر افتضاح است؛ انگار اولین جمله بهترین جمله است. روزمان به همین سرگردانی میان جمله‌ها گذشت. از رفتن و دیدن خانوادهٔ عزیز پدری هم امتناع کردیم؛ آخر هیچ‌کدام مشتاق دیدن روی همدیگر نیستیم. فقط مادر و پدر رفتند؛ آخر پدرم عاشق خانواده‌اش است، کاری نمی‌توان کرد. بعد از نوشتن هم کمی در دنیای بچگی فیلم‌های دیزنی پرسه زدم؛ چقدر پرنسس قوها موسیقی‌اش را دوست دارم. ویس نویسنده‌ساز هم به گوش سپردم و واقعاً باید آدم حواسش، همان طور که به لباس تنش هست که از کدام مارک است، کمی هم به چیزی که خوردِ ذهنش می‌دهد دقت کند،عجب دنیایی دارد این رمان‌نویسی. بعد هم سهراب خواندم، عجیب بود، یک وقتی بیشتر شعرهایش را از حفظ بودم، به خصوص «اهل کاشانم» را، اما الان انگار به جز چند بیتی یادم نمی‌آید. عجب تکرار که نکنی، یادت می‌رود. درمیان این هیاهو رفتم فردا .

  81. سال‌واژه‌ام : تحرک و پویایی
    صبح به زور خودم رو خواب کردم.
    _ آزاد‌نویسی.
    _ صبحانه
    _ تمیز‌کاری
    _ خواندن اشعار فروغ
    _ نویسنده‌ساز
    پرسشگری‌های الهه علیزاده همیشه برایم جذاب بوده و هست.
    ذهنم درگیر چالش می‌شود، کلی سوال که بی‌جواب می‌ماند. انگار مرا در اوج رها می‌کند و معلق میان زمین و آسمان می‌مانم. گیجی خوبی‌ست.
    دل‌خوش‌ام به نتیجه‌ای بزرگ‌.

  82. قلبم شکست.
    دیشب آنقدر خسته بودم، میان خواب و بیداری، بعد از کپی کردن نوشته‌های گزارش نیکم، بدون زدن دکمه‌ی ارسال خوابم برد.
    صبح خیلی زود بیدار شدم و شتابان خودم را به قهوه رساندم.
    با فنجان قهوه به سمت کتابهایم روانه شدم.
    داستان کوتاهی از همینگوی خواندم و چه جالب که نظریه‌ی کوه یخ را در چارچوب تمام داستان‌هایش میبینم.
    به عنوان یک انسان دائم‌الفعال، از بیکاری خسته می‌شوم. مگر این «بیکاری» عمدی باشد و برای زمانهایی باشد که روی مبل جلوی کولر داراز می‌کشم و در‌حالی که نویز سفید گوش می‌کنم منتظر می‌شوم حوصله‌ام سر رود و خیال از سر و کولم بالا رود. جز این مواقع باقی وقتها از در و دیوار برای خودم کار می‌تراشم. اصلا چطور آدمها بیکار می‌مانند؟ واقعا می‌پرسم، من میان کارهایم هم دلم می‌خواهد کار کنم.🫤البته کار داریم تا کار. کارهای خانه هیچ لذتی ندارد فقط در حد کار‌ راه اندازی کفایت می‌کند. بعد برای خودم زمان می‌خرم و حسابی غرق می‌شوم در هنر. اصلا کار یعنی همین هنر. قلموی جادویی که روی صفحه جادو خلق می‌کند. چرخ خیاطی که تخیلاتم را به هم می‌دوزد و جادویش را می‌پوشم و نویسنده ی جادوگر می‌شوم. کاغذ‌های کرافت با بافت‌های مختلف که گاهی دفتر می‌دوزم برای چسباندن رویا و نوشتن از رویا و گاه، می‌شود زمینه‌ای برای ماجراحویی قلم و خلق قصه. گاهی واقعا زمان کم می‌آورم. تا شروع می‌کنم به کارهای مورد علاقه‌ام از دل زندگی کارهای خانه رشد میکنند و دنیا به یادم می‌آورد چقدر مسئولیت دارم. در پی انجام وظایف، ذهنم به نوشتن، به کتاب، به موجودات عجیب، به صحنه‌هایی که تخیل می‌کنم برای نوشتن می‌گذرد.
    امروز هم حسابی ورزش کردم و تا می‌شد نوشتم هفتمین مغزی روان‌نویس خالی شد، چند روز دیگر چالشم تمام می‌شود و از خودم راضی هستم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. کاش می‌شد تمام دنیا میشد فضایی مثل نویسنده‌ساز. آدمهایی که می‌شد با آنها گفتگو کرد و فضایی که لحظه به لحظه‌ی آن پر از شوق و یادگیریست.
    همراه با وبینار نویسنده‌ساز در کوچه‌های شهر قدم می‌زدم، الهه علیزاده به زیبایی، صحبت می‌کرد و در حال قدم زدن به حرف‌هایش فکر می‌کردم.
    رسیدم به کتاب‌فروشی و قلبم شکست. بماند که هر‌بار آقای کتابفروش قیمت کتابها را با خودکار روی صفحه‌ی نخست کتاب می‌نویسد و هر‌چند‌وقت یکبار آن را خط می‌زند و عددی تازه می‌نویسد. تعداد این خط‌خطی‌ها روی بعضی کتابها از تعداد انگشتان یک دست تجاوز می‌کند. به قدری قیمت کتابها بالا بود که جگرم سوخت.
    منی که هر ماه کلی کتاب می‌خریدم و بخشی از آن را به بچه‌ها هدیه می‌دادم دیگر توان خرید یک جلد کتاب را هم نداشتم.
    به کتابی چشم دوختم که همین چند وقت پیش فقط ۴۰۰ تومان بود و حالا شده بود ۱۲۰۰!!
    با بغض رو‌بروی کتابها ایستاده بودم. کتاب‌فروش همیشه عادت داشت لبخند‌های مرا ببیند و کتابهایی که روی هم تلنبار می‌کردم و او با ذوق آنها را بسته‌بندی می‌کرد. حالا تمام تلاشم این بود که کسی بغضم را نبیند. کتابها را ورق زدم، به سختی از میانشان چند نشر خوب پیدا کردم. همه خط خورده و عدد‌های به روز شده با خودکار آبی داشتند. دیگر نتوانستم تحمل کنم،گریه‌ام گرفت.
    برای تمام هدیه‌هایی که دیگر نمی‌توانستم با علاقه به کسی دهم و برای ندیدن آن شوق در چشمانشان. اصلا کتاب که هدیه می‌دهی و آن شوق و عشق را در چشمان شخص می‌بینی، انگار کل دنیا را هدیه گرفته‌ای.
    سریع خودم را جمع‌وجور کردم و سمت کتابهای دست دوم رفتم، این کتابفروشی کتابهای دست‌دوم هم داشت اما مثل همیشه دندان‌گیر نبودند. قیمت آنها هم نسبت به کیفیتشان، بالا بود.
    دست آخر، دو کتاب « راز گل سرخ» سهراب سپهری نشر نگاه چاپ ۱۳۷۸ و گزیده اشعار « فریدون مشیری» نشر نگاه۱۳۸۰ نظرم را جلب کردند و خواستند با من به خانه بیایند.
    تنها بدی‌ای که دارند این است که به عطسه‌ام می‌اندازند. الان که در حال نوشتن گزارش نیکم، کتاب راز گل سرخ را ورق می‌زنم این شعر را می‌بینم:
    پنجـــره را به پهنای جهان می‌گشایم:
    جاده تــهی است. درخت گرانبار شب است.
    ساقه نمی‌لرزد، آب از رفتن خسته است: تــو نیستی، نوسان نیست.
    تــو نیستی، و تپیدن گردابی است.
    تــو نیستی، و غریو رودها گویا نیست، و دره‌ها ناخواناست.
    می‌آیی: شب از چهره‌ها بر‌می‌خیزد، راز از هستی می‌پرد.
    می‌روی: چمن تاریک می‌شود، جوشش چشمه می‌شکند.
    چشمانت را می‌بندی: ابـهام به علف می‌پیچد….

    چقدر جالب« پیچیدنِ ابهام به علف»، تخیلم به کار افتاد.
    اگر ادبیات نبود، انسانیت هم از میان می‌رفت. شک ندارم. واژه‌ها روح ما را نوازش می‌کنند. دنیا به ادبیات نیاز دارد. اگر نبود، دیگر غیر قابل تحمل می‌شد اینهمه درد و رنجی که هر روز از سر‌تا پایمان بالا می‌رود. اینهمه ظلمی که می‌بینیم و جز سکوت راهی نداریم و فقط رو به جلو می‌رویم و امید داریم به روزهای روشن، امید داریم به امید.
    🪽 سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  83. روزی که بدن‌مند شدم

    امروز افسارم دست بدنم بود. می‌کشید به دنبال خود می‌کشید. ساعت سه شب بود.
    که به خود پیچیدم. هر چقدر پرسیدم چرا؟
    صدایی از اندامی بیرون نیامد. خودم را به حیاط رساندم. به هوای آزاد. اما نفسم گیر کرده بود. درد بود و درد. فکرم مختل شده بود. سعی کردم فکر کنم. اما درد زبانه می‌کشید. می‌گفت من اینجام کجا می‌روی؟
    از دو طرف کشیده می‌شدم، از معده و کمر چنگ انداخته می‌شدم.
    آخر سر گریه کردم. برای رهایی گریه کردم. عوق زدم، چیزی بالا نیامد. بی‌حال شدم، بی‌حس شدم. روی زمین سرد دراز شدم.
    مادر بالای سرم بود. گفت بریم بیمارستان.
    گفتم نه. نه. بیمارستان بوی مرگ دارد. بوی گیر کردن. گفتم نه. بعد دیدم نمی‌کشم.
    گفتم بریم. رفتیم. دولا از در اورژانس رفتم داخل. گفت فشارت سیزده. و من یخ زده بودم و به گمان خودم روی هشت بود. سیزده نبودم تا حالا.
    برایم سرم نوشت. آنژوکت بازی در می‌آورد.
    کمی سوزن زیر دستم تغییر جهت داد تا قطرات به جریان افتاد. کمی دراز بود. که باز پیچید. حمله‌ی درد. بود. گفتم درد دارم. درد.
    و اینبار دو آمپول به رگ مستقیم تزریق شد و آرام شدم.
    اول خلوت بود. من بودم و من. اما بعد دونفر دیگری آمدند. پرده‌ها را مادرم کیپ تا کیپ کشید. فهمیدم مردی یک طرف است. پسربچه‌ای طرف دیگر. صداها را می‌شنیدم. بیشتر نق نق پسربچه‌ را. که نمی‌خواهد آنژوکت بزند و درد دارد.
    سرم تمام شد. زدیم بیرون و صبح شده بود. ساعت چهار و نیم بود.
    بیهوش شدم از خستگی و باز ساعتی دیگر درد. مسکن خوردم و باز خواب. بعد دوباره دواهای خانگی و درد شکم. ناهار و درد شکم.
    درونم ماشین لباس‌شویی روشن بود. بعد ناهار سبکی. دلپیچه زد به گلو و بالا آوردم. لرز کردم. بالا آوردم. بعد سبک شدم.
    می‌خواستم دیگر چیزی نخورم. چیزی دیگر نمی‌خواستم، فقط می‌خواستم این بدن آرام شده رم نکند.
    فقط مایعات خوردم. از آن ور بیرون‌روی. می‌گذارم بدنم خالی خالی شود.
    چیزی درون معده‌ام نماند. معده آزرده‌ام.
    امروز روز بدنم است. روز حرف زدنش. طغیان کردنش. و من قایق شکسته‌ای که منتظر است به طریقی، به ساحل برسد.

    فائزه اعظمی

  84. امروز صبح اندکی روی تخت این پهلو و آن پهلو شدم تا سرانجام جرئت شروع روز را پیدا کردم. به سانتیاگو و پیرمرد مهربانِ کریستال‌فروش در طَنجه سری زدم. سانتیاگو می‌خواست برود پی گنجش، حتی با وجود این‌که وانمود می‌کرد اوضاع جور دیگری‌ست. دلم برای پیرمرد سوخت، راستش تا به حال از دیدگاه او به مفهوم رویا نگاه نکرده بودم. همیشه رویا را چیزی می‌دیدم که انسان به امید بدلش می‌کند و بعد هم به واقعیت، نه چیزی که وقتی واقعی شود می‌میرد. درباره همین امید نوشتم. یکم (فقط یکم) چرت و پرت شد، گرچه اگر نظر دیپ‌سیک را می‌پرسیدی احتمالا آن را هم‌رده‌ی شاهنامه‌ی فردوسی می‌دانست.
    سریال هم دیدم. سریال آبکی‌ای که روی دو‌ ایکس می‌بینم، و تازه یک‌بار دیگر هم دیده بودمش. با این وجود بازهم حس خوبی می‌دهد. نخندید، عه‌عه، من خوره‌ی سریال دیدنم، فقط این چندوقته سریال خوب توی پروبالم نداشتم.🙂
    بعد هم قانون زدم. قانون اسم یک ساز است، یک ساز ترکی. دقایق اول تمرین همیشه لذت‌بخش است، ولی بعد که اشکال‌ها درمی‌آیند فقط دوست دارم سرم را بکوبم توی دیوار. آخر چه کسی گفته منِ قانون‌نوازِ بدبخت که از دار دنیا همین دو انگشتِ اشاره را برای نواختن دارم، باید آهنگ‌های تند سنتوری را بزنم که مضراب‌ هایشان را موازی می‌گیرند و میگ‌میگ هم به پایشان نمی‌رسد؟
    مرحله‌ی بعدِ گذراندن روزم هم نقاشی بود. عکس دو شاخه گل لیلیوم را توی یک بطری شیشه‌ای پیدا کردم و سعی کردم طراحی‌اش کنم. درست است آخرش بیشتر شکل قارچِ فاسد شد، ولی برای تلاشم به‌خودم پنج‌ستاره می‌دهم.
    روز به این شکل گذشت. این هم گزارش نیکِ نه چندان نیک من:)

    1. سلام آوین جان.

      جمله‌‌هایی که انتخاب کردم:

      مرحله‌ی بعدِ گذراندن روزم هم نقاشی بود. عکس دو شاخه گل لیلیوم را توی یک بطری شیشه‌ای پیدا کردم و سعی کردم طراحی‌اش کنم. درست است آخرش بیشتر شکل قارچِ فاسد شد، ولی برای تلاشم به‌خودم پنج‌ستاره می‌دهم.

      The next stage of my day was dedicated to painting. I came across a photo of two lilies in a glass vase and attempted to sketch them. Although the final result looked more like decaying mushrooms than flowers, I give myself five stars for the attempt.

  85. گزارش نیک “1405/5/9” مردادماه. روز جمعه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    امروز از صبح درگیر ادامه نوشتن داستان‌ کوتاه ۶ بودم.

    ظهر را زمانی خابیدم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    کارگاه داستان کوتاه ۶ شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  86. ۱- جمله‌ی امروز: انسان تنها از چیزهایی فراتر است که می‌تواند آن‌ها را نادیده بگیرد.

    ۲-خنده‌ی امروز: میزان آبی که به درخت‌ها می‌دهیم هیچ‌وقت به نظرش کافی نیست، انگار هیچوقت حق مطلب ادا نمی‌شود. امروز کمی به رضایت نزدیک شد، چرا؟ چون خودمان ۱۵۰ لیتر آب برده بودیم، ۱۰۰ لیتر هم از آنجا برداشتیم، آخر سر تانکر آب هم آمد و شلنگ قطور و پرفشار را گذاشت پای درخت‌ها و یک دل سیر هم او آب داد. آن‌وقت گفت: «امروز بدک نشد.»

    ۳- اتفاق امروز:
    گردوشکن که گردو می‌شکستی همه عمر
    دیدی که چگونه گردوشکن را بادام شکست؟

    بله، امروز گردوشکن خودش شکست، آن هم توسط بادام.

    ۴- سوال امروز: چه تغییری باید در خودت ایجاد کنی که مدت‌هاست ضرورتش را می‌دانی اما به هر دلیلی از آن شانه خالی می‌کنی؟

    ۵- قدردانی امروز: همسایه‌های فهیم، مهربان و همراه.

    ۶- خاطره‌ی امروز: خیلی سال قبل چندباری رفتم مطب دکتر گوش‌‌و‌حلق‌وبینی تا گوشم را معاینه کند. اگر رفته باشید می‌دانید که در مطب این پزشکان عزیز،‌ همه رسمن توی دماغ هم هستند. در یکی از این مراجعات، دختری تقریبن هجده ساله (از حرفهایی که درباره‌ی مدرسه و کنکور می‌زد فهمیدم) کنار من نشسته بود که تُن صدای بلندی هم داشت و تمام مدت حرف می‌زد. دختر خیلی بی‌مقدمه رو کرد به من و پرسید: «خانوم شما دماغتو اینجا عمل کردی؟» مطبی که دماغ تا دماغ آدم در آن نشسته بود ناگهان در سکوت فرو رفت، همه منتظر بودند جواب مرا بشنوند. من هم با اعتمادبه‌نفس گفتم: «نه من دماغمو عمل نکردم.» که او در جواب گفت: «آهان، خدارو شکر، ترسییییدم.» دقیقن با همین لحن 🥸 خوشحال بود که کار دکتر احتمالن انقدر بد نیست و قرار نیست دماغش شبیه این لنگه کفشی بشود که روی صورت من است.

    ۷- فکر امروز: مهم‌ترین اتفاقات در روزهای خیلی معمولی می‌افتند. پس صبح که بیدار می‌شوی نمی‌دانی امروز یک روز معمولی است یا روز یک اتفاق مهم.

    ۸- حس امروز: غمی که سایه‌ به‌ سایه‌‌ام می‌آید.

    ۹- آدم امروز: خاله، که نماد تمام عیاری از مقاومت در برابر تغییر است.

    ۱۰- شعر امروز:
    «هزار سال به امید تو توانم بود
    اگر مراد برآید هنوز باشد زود

    اگر مراد نیابم مرا امید بسست
    نه هر که رفت رسید و نه هر که گفت شنود»

    -سعدی

    ۱۱- پایان امروز: الهی شکرت…

  87. کلیشه‌کُشی برای داستانک‌ یا
    راه بسیار مانده تا نوشتن؟
    -ایده‌ریسی: با «کوچه» ترکیب ساختم. زیاد. نامعمول. باید از اولین ایده‌ها دور می‌شدم.
    -ایده‌نویسی: ۱۰ تا ایده‌ی اولیه نوشتم.
    -ایده‌گزینی: ۵ تا را انتخاب کردم. رفتم جلو. رسیدم به دو تا. رفتم جلوتر. یکی نهایی شد.
    -ایده‌پروری: تک‌ایده را پَروار کردم.
    -ایده‌پُرسی: سوال‌های پیش آمده را نوشتم. دنبال جواب‌شان گشتم. تو پشت صحنه.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  88. _امروز ۷ صبح بیدار شدم و صبحانه خوردم.

    _کتاب صوتی «خداحافظ گری‌ کوپر» از رومن گاری را شنیدم. به قسمت آخر آن رسیده‌‌ام.

    _فایل صوتی وبینار نویسنده ساز را شنیدم.

    _اشعاری از سهراب سپهری را خواندم.

    _فایل صوتی وبینار خانم الهه علیزاده را شنیدم.

    _بعد از ظهر خواهرم و خواهرزاده‌هام به خانه‌مان آمدند و دورهمی آش رشته خوردیم.

    _شب زن‌داداشم آمد خانه‌مان و با هم گپ زدیم.

    شب گزارش نیک نوشتم.

  89. امروز جمعه، کار تعطیلی ندارد. مگر می‌شود تعهد به سال‌واژه‌ام را از دست بدهم. به هیچ وجه. به بیداری در شفق‌دم نیازمندم. جز سحرخیزی بضاعتی ندارم. نمره امروزم شش است همیشه از فهرستی که برای انجام کارهای روزانه آماده می‌کنم دو مورد را جا می‌مانم و به فردا و آینده حوالت می‌کنم. واژه‌ی مرکب چاره‌آموزی در ذهنم پرسه می‌زند. پیاده‌روی آیین صیحگاهی را فراموش نمی‌کنم. مهمانی لغو شد و باز وقتم کم شد. به گفتگوها گوش کردم و محور آن سکوت بود. ظهر ساعتی خوابیدم و بعدازظهر در وبینار آنلاین حضور داشتم و بهره بردم. خانم علیزاده در باره نوشتن از چیزهایی که نمی‌توانیم بگوییم حرف زدند. توجه او به سوال و پرسشگری عالی است. خوردن میوه‌های تابستانی لذت‌بخش است. فقر و نداری مردم ناراحتم می‌کند. خبرهای خوب هم کم نیستند مثل سر برآوردن یک برگ سبز کوچک در خاکی نمور. بازی دو بچه گربه با هم که عین بچه آدمیزاد هم را قلقلک می‌دادند. بی خبری و سر خوشی کودکان در حین بازی، اینها هم خبرهای خوبی‌ست.
    خاطره‌ی رفتن به خانه پدر و مادرم و عشقی که از آنها دریافت می‌کردم و همیشه در به رویم باز بود.
    آدرس کانال تلگرام 👇

    https://t.me/notetoday1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *