داستان کوتاه «سنگلاخ استقلال» از فاطمه وحید دستجردی

صدای محکم به هم خوردن در خانه آمد.
گرمای زیادی در صورتم احساس می‌کنم. گُر گرفته‌ام.
از این‌که گورش را گم کرد، نفس راحتی می‌کشم. شعور ندارد، دنبال بهانه می‌گردد. روزی نیست که از در‌ و دیوار بهانه نتراشد و در چشمم فرو نکند.
شورش را در‌آورده است.
جریان اشک بی‌اراده بر صورتم روان می‌شود.
هیچ گاه دوست نداشتم اشکم دم مَشکم باشد. اما از وقتی زنش شده‌ام تقریبا گریه‌کردن، کار هر روزم شده است.

صدای قفل در خانه آمد.
دلم هُری پایین ریخت.
بدنم مور مور می‌شود. طعم تلخی و گَسی در دهانم احساس می‌کنم.
نباید از داد و بیدادهایش بترسم. هر چه جر و بحث حال مرا سگی می‌کند، برعکس حال او را خوب می‌کند. به وجد می‌آید. گل از گُلش می‌شکفد.
از انعکاس فریادهایش که در و دیوار خانه را می‌لرزاند، احساس پیروزی می‌کند.
وارد اتاق می‌شود، به چشمانم خیره می‌شود. می‌پرسد: گریه کردی؟ ای نازک نارنجی.
از او فاصله می‌گیرم. به آشپزخانه می‌روم، زیر سماور را روشن می‌کنم.
به دنبالم می‌آید. از پشت سر بغلم می‌کند. روی موهایم رامی‌بوسد. محکم‌تر خودش رو به من می‌چسباند. می‌گوید: نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
از خودم دورش می‌کنم
عذرخواهی می‌کند . آب سماور به‌جوش می‌آید.
قوری را از دستم می‌قاپد.
می‌گوید: خودم چای رو دم می‌کنم. برو بشین باهات حرف دارم.
به دستشویی می‌روم. در آینه نگاه می‌کنم.
مُشت‌مُشت آب سرد به صورتم می‌پاشم. احساس بالا آوردن دارم.
– خوبی؟ (از پشت در دستشویی صدایم می‌کند).
چه سوال مزخرفی، چطور می‌توانم خوب باشم؟ دست بردار نیست.
روی صندلی کنار میز ناهار خوری می‌نشینم.
می‌گوید:  وقتی گریه می‌کنی زیباتر میشی، تا حالا کسی اینو بهت گفته؟
او نمی‌داند من تا قبل از ازدواجم این قدر گریه نکرده‌ام.
نمی‌خواهم نقش قربانی را بازی کنم.
از ضعف نشان دادن متنفرم، به خودم می‌گویم “دفعه‌ی آخرت باشد که گریه‌ می‌کنی”.
صورتم را زیر نظر دارد .
به آشپزخانه می‌روم و برای خودم چای نبات درست می‌کنم، صدای جلنگ جلنگ قاشق که نبات‌ها را در لیوان به هم می‌زند، این صدا مرا یاد چای نبات‌های می‌انداز که مادرم وقت و بی‌وقت برایم درست می‌کرد و با لبخند به دستم می‌داد.
برای خودش چای می‌ریزد. جرعه‌ای می‌نوشد و سریع محتوای استکان را داخل سینک آشپزخانه وارونه می‌کند.
آشغاله، آشغال.
– تو چطوری این چایی را می‌خوری؟
به سوالش جواب نمی‌دهم و جرعه جرعه چایم را می‌خورم. انگار شیرینی و گرمی چای نبات، سردی و تلخی اقبالم را سرسوزنی کم رنگ‌تر می‌کند.
روی زمین می‌نشینم. به متکا تکیه می‌‌دهم.
از گیر دادن‌های دم‌ به دمش، کلافه‌ام.
با ناخن انگشت اشاره‌اش گل‌های رومیزی را لمس می‌کند.
به نظرم شَر دیگری می‌خواهد بپا کند.
به خودم می‌گویم نترس. اگر حرف حساب زد، بپذیر. ولی اگر نه، کوتاه نیا.
مرگ یک‌بار، شیون هم یک‌بار.
شروع می‌کند.
صغرا و کبرا می‌چیند.
از دوستش آقای فلانی و همسرش می‌گوید، که در فلان روستا بصورت ساعتی تدریس می‌کند، از این‌که حقوق چندانی‌ هم ندارد می‌گوید.
از این که همسرش در اولین فرصت، دسترنجش را دو دستی تقدیم شوهرش می‌کند و
از این که همه‌ی ‌این‌ها باعث شیرینی زندگی‌شان شده است، می‌گوید.
همچنان با انگشتش روی گل‌های رومیزی می‌کشد.
بالاخره جانش بالا آمد، حرف دلش را زد.
پرسید: نظرت چیه؟
راست نشستم. فهمیدم که چشم به حقوقم دارد، باید حرف دلم را می‌زدم، وگرنه این رشته سر‌دراز خواهد داشت.
گفتم: به نظرم زن دوستت یعنی خانم فلانی، زن خری است و دوست‌تان آقای فلانی، مردی کَلّاش.
توقع نداشت این جواب را بشنود.
نباید دست را تو می‌رفتم. پای استقلال آینده‌‌ام وسط بود.
پرسید: منظورت چیه؟
گفتم: نه من خَرّم و نه تو کَلّاش.
ادامه دادم، آن وقت که تو را برای اولین بار دیدم تو را پسر اهل کار و نان‌‌آور دیدم.
به نظرم آمد می‌توانم روی تو حساب باز کنم که مرد خانه‌ام باشی و نان سفره‌مان را با دسترنج خودت مهیا کنی.
چشمانش دو‌ دو می‌زد. آمادگی شنیدن این حرف را نداشت.
گیج شده بود.
چند بار لب‌ها‌یش را جمع و جور کرد، با مشت محکم روی میز کوبید.
گفت: از این به بعد سر‌کار نرو.
با این حرف توی بُرجکم زد.
سرکار رفتن را از بچگی دوست داشتم. محیط کارم را دوست داشتم و این که زن مستقلی باشم، آرزویی بود که به آن رسیده بودم.
گفتم: امکان ندارد. سرکار نروم.
پرسید: با پول‌هایت می‌خواهی چکار ‌کنی؟
از تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم، چون او هم کارمند بانک بود. حقوق متعارفی داشت و از موقعیت شغلی خوبی نیز برخوردار بود.
گفتم: زنی که توانایی پول در آوردن دارد، حتما شعور پول خرج کردن هم دارد.
از روی صندلی بلند شد.
به طرف چوب لباسی رفت. لباس‌هایش را عوض کرد، با سرعت از پله‌ها پایین رفت و در‌خانه را محکم‌تر از قبل، پشت سرش به هم کوباند.
بعد از رفتنش آرزو کردم “کاش دست از سرم بردارد و  به دنبال زندگیش برود”.
اما این بار هم آرزویم برآورده نشد.ی استقلال
صدای محکم به هم خوردن در خانه آمد.
گرمای زیادی در صورتم احساس می‌کنم. گُر گرفته‌ام.
از این‌که گورش را گم کرد، نفس راحتی می‌کشم. شعور ندارد، دنبال بهانه می‌گردد. روزی نیست که از در‌ و دیوار بهانه نتراشد و در چشمم فرو نکند.
شورش را در‌آورده است.
جریان اشک بی‌اراده بر صورتم روان می‌شود.
هیچ گاه دوست نداشتم اشکم دم مَشکم باشد. اما از وقتی زنش شده‌ام تقریبا گریه‌کردن، کار هر روزم شده است.

صدای قفل در خانه آمد.
دلم هُری پایین ریخت.
بدنم مور مور می‌شود. طعم تلخی و گَسی در دهانم احساس می‌کنم.
نباید از داد و بیدادهایش بترسم. هر چه جر و بحث حال مرا سگی می‌کند، برعکس حال او را خوب می‌کند. به وجد می‌آید. گل از گُلش می‌شکفد.
از انعکاس فریادهایش که در و دیوار خانه را می‌لرزاند، احساس پیروزی می‌کند.
وارد اتاق می‌شود، به چشمانم خیره می‌شود. می‌پرسد: گریه کردی؟ ای نازک نارنجی.
از او فاصله می‌گیرم. به آشپزخانه می‌روم، زیر سماور را روشن می‌کنم.
به دنبالم می‌آید. از پشت سر بغلم می‌کند. روی موهایم رامی‌بوسد. محکم‌تر خودش رو به من می‌چسباند. می‌گوید: نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
از خودم دورش می‌کنم
عذرخواهی می‌کند . آب سماور به‌جوش می‌آید.
قوری را از دستم می‌قاپد.
می‌گوید: خودم چای رو دم می‌کنم. برو بشین باهات حرف دارم.
به دستشویی می‌روم. در آینه نگاه می‌کنم.
مُشت‌مُشت آب سرد به صورتم می‌پاشم. احساس بالا آوردن دارم.
– خوبی؟ (از پشت در دستشویی صدایم می‌کند).
چه سوال مزخرفی، چطور می‌توانم خوب باشم؟ دست بردار نیست.
روی صندلی کنار میز ناهار خوری می‌نشینم.
می‌گوید:  وقتی گریه می‌کنی زیباتر میشی، تا حالا کسی اینو بهت گفته؟
او نمی‌داند من تا قبل از ازدواجم این قدر گریه نکرده‌ام.
نمی‌خواهم نقش قربانی را بازی کنم.
از ضعف نشان دادن متنفرم، به خودم می‌گویم “دفعه‌ی آخرت باشد که گریه‌ می‌کنی”.
صورتم را زیر نظر دارد .
به آشپزخانه می‌روم و برای خودم چای نبات درست می‌کنم، صدای جلنگ جلنگ قاشق که نبات‌ها را در لیوان به هم می‌زند، این صدا مرا یاد چای نبات‌های می‌انداز که مادرم وقت و بی‌وقت برایم درست می‌کرد و با لبخند به دستم می‌داد.
برای خودش چای می‌ریزد. جرعه‌ای می‌نوشد و سریع محتوای استکان را داخل سینک آشپزخانه وارونه می‌کند.
آشغاله، آشغال.
– تو چطوری این چایی را می‌خوری؟
به سوالش جواب نمی‌دهم و جرعه جرعه چایم را می‌خورم. انگار شیرینی و گرمی چای نبات، سردی و تلخی اقبالم را سرسوزنی کم رنگ‌تر می‌کند.
روی زمین می‌نشینم. به متکا تکیه می‌‌دهم.
از گیر دادن‌های دم‌ به دمش، کلافه‌ام.
با ناخن انگشت اشاره‌اش گل‌های رومیزی را لمس می‌کند.
به نظرم شَر دیگری می‌خواهد بپا کند.
به خودم می‌گویم نترس. اگر حرف حساب زد، بپذیر. ولی اگر نه، کوتاه نیا.
مرگ یک‌بار، شیون هم یک‌بار.
شروع می‌کند.
صغرا و کبرا می‌چیند.
از دوستش آقای فلانی و همسرش می‌گوید، که در فلان روستا بصورت ساعتی تدریس می‌کند، از این‌که حقوق چندانی‌ هم ندارد می‌گوید.
از این که همسرش در اولین فرصت، دسترنجش را دو دستی تقدیم شوهرش می‌کند و
از این که همه‌ی ‌این‌ها باعث شیرینی زندگی‌شان شده است، می‌گوید.
همچنان با انگشتش روی گل‌های رومیزی می‌کشد.
بالاخره جانش بالا آمد، حرف دلش را زد.
پرسید: نظرت چیه؟
راست نشستم. فهمیدم که چشم به حقوقم دارد، باید حرف دلم را می‌زدم، وگرنه این رشته سر‌دراز خواهد داشت.
گفتم: به نظرم زن دوستت یعنی خانم فلانی، زن خری است و دوست‌تان آقای فلانی، مردی کَلّاش.
توقع نداشت این جواب را بشنود.
نباید دست را تو می‌رفتم. پای استقلال آینده‌‌ام وسط بود.
پرسید: منظورت چیه؟
گفتم: نه من خَرّم و نه تو کَلّاش.
ادامه دادم، آن وقت که تو را برای اولین بار دیدم تو را پسر اهل کار و نان‌‌آور دیدم.
به نظرم آمد می‌توانم روی تو حساب باز کنم که مرد خانه‌ام باشی و نان سفره‌مان را با دسترنج خودت مهیا کنی.
چشمانش دو‌ دو می‌زد. آمادگی شنیدن این حرف را نداشت.
گیج شده بود.
چند بار لب‌ها‌یش را جمع و جور کرد، با مشت محکم روی میز کوبید.
گفت: از این به بعد سر‌کار نرو.
با این حرف توی بُرجکم زد.
سرکار رفتن را از بچگی دوست داشتم. محیط کارم را دوست داشتم و این که زن مستقلی باشم، آرزویی بود که به آن رسیده بودم.
گفتم: امکان ندارد. سرکار نروم.
پرسید: با پول‌هایت می‌خواهی چکار ‌کنی؟
از تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم، چون او هم کارمند بانک بود. حقوق متعارفی داشت و از موقعیت شغلی خوبی نیز برخوردار بود.
گفتم: زنی که توانایی پول در آوردن دارد، حتما شعور پول خرج کردن هم دارد.
از روی صندلی بلند شد.
به طرف چوب لباسی رفت. لباس‌هایش را عوض کرد، با سرعت از پله‌ها پایین رفت و در‌خانه را محکم‌تر از قبل، پشت سرش به هم کوباند.
بعد از رفتنش آرزو کردم “کاش دست از سرم بردارد و  به دنبال زندگیش برود”.
اما این بار هم آرزویم برآورده نشد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

27 مهر 1401

27 مهر 1401

21 مرداد 1402

21 مرداد 1402

7 فروردین 1404

7 فروردین 1404

یک پاسخ

  1. فاطمه‌ی عزیز،

    (متن قصه دو بار تکرار شده است، بنابراین امیدوارم که نصفه نباشد. من همین متن موجود را مبنای داستان قرار دادم.)

    قصه‌ درباره‌ی زن و مردی است که رابطه‌ی پرتنشی را در قالب ازدواج می‌گذرانند. در آن روز مشخص نیز تازه از یک مشاجره بیرون آمده‌اند که مشاجره‌ی دیگری درمی‌گیرد و در پایان باز مرد از خانه بیرون می‌رود و این چرخه از نو تکرار می‌شود.

    حس و حال زن و فضای قصه بعد از دعوا و در حین مشاجره‌ی بعدی بسیار خوب نمایش داده شده است و سبب می‌شود ما با شخصیت زن قصه کاملن همراه شویم و او را باور کنیم.

    زن برای استقلالش مبارزه می‌کند و حاضر نیست آن را دو دستی تقدیم کسی کند. اما پایان قصه، گویی از سر رفع تکلیف جمع‌بندی شده است، یعنی نویسنده با گفتن یک جمله «اما این بار هم آرزویم برآورده نشد.» مخاطب را در یک چرخه‌ی بی‌انتها قرار داده بی‌آنکه بتوان گفت اتفاق خاصی افتاده است. انتظار می‌رود یکی از مشاجرات دائمی زن و شوهر به یک اتفاق ختم شود؛ مثلن شخصیت ناگزیر به انتخاب یا هر کنش دیگری شود. اینکه دو شخصیت فقط با هم مشاجره کنند و دوباره روز از نو روزی از نو شود قصه‌ای را به مخاطب نمی‌دهد.

    زمان افعال بین گذشته و حال در رفت‌و‌آمد هستند که قصه را از یکدستی خارج می‌کند:

    « صدای قفل در خانه آمد.
    دلم هُری پایین ریخت.
    بدنم مور مور می‌شود. طعم تلخی و گَسی در دهانم احساس می‌کنم.»

    در این جمله:
    « گفتم: به نظرم زن دوستت یعنی خانم فلانی، زن خری است و دوست‌تان آقای فلانی، مردی کَلّاش.»

    نیازی نیست به خانم فلانی و آقای فلانی اشاره شود. هر دو شخصیت می‌دانند در مورد چه کسانی صحبت می‌کنند و مخاطب هم از چند جمله‌ی قبل‌تر در جریان موضوع قرار گرفته است. این اشاره توقف بی‌دلیلی در ذهن مخاطب ایجاد می‌‌کند و او را از فضای قصه بیرون می‌آورد.

    قلم شما در بیان جزئیات و پرداخت شخصیت قدرتمند است و می‌تواند شخصیت‌هایی باورپذیر خلق نماید. امیدوارم قصه‌‌های بیشتری از شما بخوانم.

    موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *