همهی همکلاسیها، لیلا را به حسادت میشنتاختند. اگر میدید کسی بهتر از او لباس میپوشد یا با ماشین بهتری به دانشگاه میآید یا حتی صدمی از نمرهی او بالاتر گرفته، زمین و زمان را به هم میدوخت. اما من هیچوقت باور نکردم شخصی فقط به خاطر چیزهای ظاهری حسادت کند. آدم باید چیز بزرگتری گم کرده باشد تا اینقدر به چیزهای کوچک بچسبد. شاید برای همین بود که بیشتر با او وقت میگذراندم و همیشه دنبال پیگیریِ کارهایی که انجام میداد، بودم.
اول خیال میکردم اگر بیشتر نگاهش کنم، بالاخره یک روز میفهمم ریشهی این همه بیقراری کجاست. آدمی که هر بار اسم یک دانشجوی ممتاز میآمد، لبخندش کج میشد، یا وقتی استادی از کسی تعریف میکرد، بیآنکه کسی از او نظر بخواهد، عیبهای آن آدم را ردیف میکرد، لابد چیزی را با خودش حمل میکرد که از بیرون دیده نمیشد.
کمکم به عادتی برایم تبدیل شد. در کلاس، قبل از اینکه حرف استاد را دنبال کنم، نگاهم دنبال واکنش لیلا میگشت. اگر کسی لباس تازهای پوشیده بود، اگر کسی از سفر برگشته بود، اگر کسی خبر قبولیاش را در جایی میگفت، بیشتر از آن آدم، چشمم به لیلا بود؛ انگار قرار بود از صورت او معنای آن اتفاق را بفهمم.
عجیب این بود که هیچوقت از خودش حرف نمیزد. دربارهی دیگران با جزئیاتی حرف میزد که من حتی متوجهشان نشده بودم؛ قیمت کیف، مدل گوشی، ساعت مچی، لحن سلام کردن، تعداد استوریهای یک سفر. اما وقتی نوبت خودش میشد، جملهها کوتاه میشدند، مثل درهایی که نیمهباز میمانند.
همین سکوتش مرا بیشتر کنجکاو میکرد. شاید چون خودم هم سالها بود دربارهی بعضی چیزها با همین سکوت زندگی میکردم. برای همین هر بار که لیلا از موفقیت کسی دلخور میشد، به جای اینکه از او فاصله بگیرم، احساس میکردم دارم نشانهای را دنبال میکنم؛ نشانهای که اگر درست بخوانمش، شاید جواب سؤال دیگری را پیدا کنم؛ سؤالی که هیچوقت جرئت نکرده بودم از خودم بپرسم.
آن روزها هنوز نمیدانستم چرا اینقدر برایم مهم است که لیلا به موفقیت دیگران ایمان بیاورد. خیال میکردم دارم او را از حسادت نجات میدهم؛ بعدها فهمیدم کسی که بیشتر از همه احتیاج داشت باور کند دنیا همیشه ناعادلانه نیست، خودم بودم.
اولین بار سرِ اعلام نمرههای میانترم بود که بیشتر به او دقت کردم. استاد اسم چند نفر را خواند و از نمرههایشان تعریف کرد. وقتی اسم لیلا را آورد، فقط گفت: «خوبه، ولی میتوانست بهتر هم باشد.»
همهچیز در همان یک جمله تمام شد، اما نه برای لیلا. تا آخر کلاس چیزی نگفت. فقط مدام خودکارش را میان انگشتهایش میچرخاند. بیرون که آمدیم، بیمقدمه گفت:«دیدی چطور از سارا تعریف کرد؟»
گفتم: «خب… نمرهاش کامل شده بود.»
لبخند کجی زد. «مسئله نمره نیست.»
منتظر ماندم ادامه بدهد، اما نداد. بعدها فهمیدم لیلا هیچوقت جملههایش را کامل نمیکرد. انگار همیشه مهمترین قسمت حرفش را برای خودش نگه میداشت. از آن روز، عادت کردم به تماشایش.
اگر کسی با لباس تازهای وارد کلاس میشد، قبل از آنکه به لباس نگاه کنم، به صورت لیلا نگاه میکردم. اگر استادی از دانشجویی تعریف میکرد، قبل از آنکه کف بزنم، دنبال اخم کوتاه او میگشتم. حتی وقتی یکی از بچهها خبر نامزد کردنش را آورد، چشمم ناخودآگاه سمت لیلا چرخید. انگار او معیار سنجش همه اتفاقهای دنیا شده بود.
عجیب این بود که هیچوقت چیزی را انکار نمیکرد. میگفت: «مبارکش باشد.» اما آن «مبارک باشد» همیشه چند ثانیه دیر میرسید. آنقدر دیر که آدم باور نمیکرد از دلش آمده باشد.
یک روز توی بوفه نشسته بودیم. سارا با هیجان از بورسیهای که گرفته بود حرف میزد. همه دورش جمع شده بودند. لیلا قاشقش را آرام داخل لیوان چای میچرخاند و به هم زدن شکر ادامه میداد، حتی وقتی دیگر چیزی برای حل شدن باقی نمانده بود.
وقتی سارا رفت، گفت:«همه فکر میکنن لیاقتش رو داشته.»
پرسیدم:«مگه نداشته؟»
شانه بالا انداخت. «نمیدونم… فقط دنیا زیادی برای بعضیها مهربونه.»
آن جمله تا چند روز توی سرم ماند. نه به خاطر لیلا، به خاطر خودم. نمیدانستم چرا هر بار او از بیعدالتی حرف میزد، چیزی درون من تکان میخورد، چیزی که سالها بود سعی کرده بودم صدایش را نشنوم.
کمکم دیگر لازم نبود کنار لیلا باشم تا بفهمم چه فکری میکند. از روی نگاهش، از مکثش، از لبخندهای نصفهاش، برایش داستان میساختم. گاهی حتی پیش از آنکه چیزی بگوید، جوابش را در ذهنم آماده کرده بودم.
امروز که فکر میکنم، نمیدانم چقدر از آن تصویر واقعی بود و چقدر ساخته ذهن من. شاید آدم وقتی مدت زیادی به یک نفر خیره میشود، کمکم به جای او، خودش را میبیند.
آخرهای آبان، دانشگاه مسابقه مقالهنویسی برگزار کرد. اسم من هم بین شرکتکنندهها بود، اما هیچ امیدی نداشتم. بیشتر از آنکه به بردن فکر کنم، حواسم به لیلا بود. از روزی که ثبتنام کرده بود، کمتر میخندید. هر بار کسی از مسابقه حرف میزد، موضوع را عوض میکرد.
نتیجه که اعلام شد، نفر اول من نبودم، لیلا هم نبود. دختری از ورودی جدید برنده شد، دختری که شاید بیشتر بچههای دانشکده اسمش را هم نشنیده بودند.
همه تعجب کردند. لیلا فقط گفت:«از قبل معلوم بود.»
پرسیدم:«چی معلوم بود؟»
گفت:«این چیزها هیچوقت اتفاقی نیست.»
همان لحظه دلم خواست با او بحث کنم. بگویم همه موفقیتها نتیجه پارتی و شانس نیست. بگویم آدمها زحمت میکشند. بگویم دنیا آنقدرها هم بیرحم نیست. اما هیچکدام را نگفتم.
چون ناگهان یادم آمد خودم هم شب قبل از اعلام نتایج، تا صبح بیدار مانده بودم و هزار بار با خودم گفته بودم اگر برنده نشوم، حتماً حقم را خوردهاند. آن شب برای اولین بار از خودم ترسیدم. زمستان که رسید، لیلا کمتر به دانشگاه میآمد. بچهها میگفتند مادرش مریض است. یکی میگفت پدرش بیکار شده. یکی دیگر میگفت اصلاً قصد انصراف دارد.
نمیدانستم کدامشان درست است، اما برای اولین بار متوجه شدم هیچکدام از ما چیزی از زندگی او نمیدانیم. سالها کنار هم نشسته بودیم و فقط واکنشهایش را دیده بودیم؛ نه علتشان را. یک روز که کلاس زودتر تمام شد، گفتم اگر کاری ندارد، تا ایستگاه اتوبوس همراهش میآیم.
قبول کرد. تمام راه سکوت بود. کنار خیابان پیرمردی داشت پرتقال میفروخت. لیلا ایستاد، چند دقیقه قیمتها را پرسید، بعد بدون اینکه چیزی بخرد راه افتاد.
گفتم:«میخواستی بخری؟»
گفت:«نه. فقط خواستم مطمئن بشم هنوز گرونه.» تعجب کردم.
گفت:«وقتی یه چیزی رو نمیتونی بخری، دلت میخواد قیمتش انقدر بالا باشه که مطمئن شی تقصیر تو نیست.»
تا آن روز، هیچ جملهای از لیلا اینقدر آرام و اینقدر بیدفاع نبود. نمیدانستم چه بگویم. فقط حس کردم سالها بود خودم هم قیمت چیزهایی را میپرسیدم که هیچوقت قصد خریدنشان را نداشتم.
قبولی … موفقیت … تحسین … عشق …
شاید آدم برای همین مدام خودش را با دیگران مقایسه میکند؛ نه برای اینکه جلو بزند، برای اینکه مطمئن شود عقب ماندنش تقصیر خودش نبوده است. آن روز، برای اولین بار، شک کردم که شاید تمام این مدت، اشتباه به لیلا نگاه کرده بودم.
لیلا کمتر از قبل حرف میزد. نه اینکه قبلاً پرحرف باشد، اما حالا حتی همان جملههای نصفه را هم با اکراه میگفت. بیشتر وقتها بعد از کلاس، بیآنکه منتظر کسی بماند، کیفش را برمیداشت و میرفت.
یک روز که استاد کلاس را زودتر تعطیل کرد، از پنجره دیدمش که به جای ایستگاه اتوبوس، سمت کوچهی پشت دانشگاه پیچید. بیاختیار دنبالش رفتم. نه آنقدر نزدیک که متوجه شود و نه آنقدر دور که گمش کنم.
گاهی فکر میکنم اگر آن روز کسی از من میپرسید چرا این کار را میکنی، جوابی نداشتم. میگفتم کنجکاوم. میگفتم میخواهم بفهمم چرا اینقدر از موفقیت دیگران دلخور میشود. اما حالا میدانم کنجکاوی فقط اسمی بود که روی چیز دیگری گذاشته بودم.
لیلا وارد داروخانه شد. چند دقیقه بعد با یک کیسهی کوچک بیرون آمد. بعد به نانوایی رفت. بعد هم سوار اتوبوسی شد که هیچوقت از آن استفاده نمیکرد. همانجا ایستادم. احساس کردم تا همینجا هم بیش از اندازه وارد زندگیاش شدهام.
آن شب، برای اولین بار از خودم خجالت کشیدم. نه به خاطر اینکه تعقیبش کرده بودم؛ به خاطر اینکه حتی وقتی داشتم از کار خودم شرمنده میشدم، باز هم ذهنم دنبال توضیحی میگشت که ثابت کند حق با من بوده است. چند هفته بعد، سارا در کافه جشن کوچکی برای قبولیاش گرفته بود. تقریباً همه آمده بودند، جز لیلا. وقتی کیک را بریدند، یکی از بچهها با خنده گفت:« اگه لیلا بود، الان میگفت حتماً آشنا داشته.» همه خندیدند. من هم لبخند زدم. اما خندهام زود جمع شد.
نمیدانم چرا ناگهان احساس کردم داریم دربارهی کسی حرف میزنیم که حضور ندارد تا از خودش دفاع کند. عجیبتر اینکه همان لحظه فهمیدم خودم هم بارها همین کار را کردهام، فقط با لحنی آرامتر.
وقتی از کافه بیرون آمدم، هوا بوی باران میداد. تا خوابگاه را پیاده رفتم. تمام مسیر، به این فکر میکردم که چرا دلم میخواهد ثابت کنم لیلا آدم حسودی است. چند روز بعد، اتفاقی افتاد که تصویرم از او را کمی ترک انداخت.
یکی از بچههای ورودی جدید، هزینهی ثبتنام اردو را کم داشت. مسئول انجمن داشت اسمش را خط میزد که لیلا آرام کیفش را باز کرد و بدون اینکه کسی متوجه شود، پول را روی میز گذاشت. نه اسمی گفت، نه منتظر تشکری ماند.
اگر همان لحظه آنجا نبودم، شاید هیچوقت نمیفهمیدم. تمام راه برگشت، آن صحنه از ذهنم بیرون نمیرفت. با خودم گفتم آدمی که از موفقیت دیگران میسوزد، چرا باید بیسروصدا گرهی کار کسی را باز کند؟
جوابی پیدا نکردم. فقط یک احتمال مانده بود؛ اینکه من سالها اشتباه نگاه کرده باشم. اما قبول کردن این یکی از همه سختتر بود. چون اگر دربارهی لیلا اشتباه کرده بودم، باید میپذیرفتم دربارهی چیزهای دیگری هم اشتباه کردهام. دربارهی آدمها…دربارهی عدالت… شاید هم، دربارهی خودم.
بعد از آن روز، دیگر لیلا برایم فقط یکی از همکلاسیها نبود. تبدیل شده بود به معمایی که هر بار خیال میکردم یک تکهاش را فهمیدهام، جای دیگری از آن پیچیدهتر میشد.
آدمها معمولاً وقتی از کسی خوششان نمیآید، از او فاصله میگیرند. من برعکس، هرچه بیشتر از لیلا دلخور میشدم، بیشتر دلم میخواست کنارش بمانم. آن روزها اسمش را کنجکاوی گذاشته بودم. حالا که به گذشته فکر میکنم، مطمئن نیستم اسم درستی برایش انتخاب کرده باشم.
اواسط دیماه، استاد برای تحقیق پایانترم، ما را به گروههایِ دو نفره تقسیم کرد. قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، اسم من و لیلا را کنار هم نوشت. بعد از کلاس، کنار در منتظرش ماندم تا از او بپرسم اگر دوست ندارد، از استاد بخواهیم گروههایمان را عوض کند.
گفت:«نه… فرقی نمیکنه.»
اولین جلسه را در کتابخانه گذاشتیم. من از موضوع تحقیق حرف میزدم و او فقط یادداشت برمیداشت. هر چند دقیقه یک بار، نگاهش از روی کاغذ میگذشت و روی پنجره میایستاد؛ انگار منتظر چیزی بیرون از کتابخانه بود.
وسط حرفم پرسید:«تو هیچوقت از اینکه یکی ازت بهتر باشه ناراحت نمیشی؟»
سؤالش آنقدر ناگهانی بود که چند ثانیه طول کشید جواب بدهم.
گفتم:«نه… چرا باید ناراحت بشم؟»
سرش را تکان داد. «نمیدونم… شاید چون هیچوقت مجبور نبودی. »
تا خواستم بپرسم منظورش چیست، دوباره مشغول نوشتن شد.
آن جمله تا شب از ذهنم بیرون نرفت. چند بار خواستم برایش پیامی بنویسم و بپرسم منظورش چه بوده، اما هر بار پاکش کردم. به جایش، دفترچهی کوچکی را که همیشه ته کیفم بود بیرون آوردم. سالها بود چیزی در آن ننوشته بودم.
صفحهی آخرش را باز کردم. بین دو برگ، بریدهی کوچکی از یک روزنامه جا مانده بود. فقط یک تیتر روی آن دیده میشد:«دانشآموز دبیرستانی رتبهی نخست استان را کسب کرد.»
نه اسمش معلوم بود، نه تاریخش. لحظهای به آن خیره ماندم، بعد بیاختیار تکهی روزنامه را دوباره لای دفتر گذاشتم.حتی خودم هم نفهمیدم چرا هنوز نگهش داشتهام.
***
چند روز بعد، برای مصاحبهی تحقیق، به خانهی سالمندان رفتیم.
پیرمردی که با او صحبت میکردیم، از جوانیاش میگفت. از برادری که همیشه از او موفقتر بود. از اینکه همه، اسم برادرش را به خاطر داشتند و اسم او را نه.
بعد خندید و گفت:«آدم وقتی زیادی خودش رو با یکی مقایسه کنه، یه روز یادش میره اصلاً کی بوده.» حرفش را که زد، ناخودآگاه نگاهم سمت لیلا رفت. سرش پایین بود. داشت دکمهی ضبط صدا را میزد که قطع کند.
در راه برگشت، هیچکدام حرفی نزدیم. اما وقتی به درِ دانشگاه رسیدیم، لیلا بیمقدمه گفت:«پیرمرد اشتباه میکرد. آدم خودش رو گم نمیکنه.فقط یه عمر دنبال کسی میگرده که ثابت کنه کمتر از اون نبوده.» بعد خداحافظی کرد و رفت. من همانجا ایستادم. برای اولین بار، احساس کردم جملهی آخرش را قبلاً جایی شنیدهام. اما هرچه فکر کردم، یادم نیامد کجا. از آن روز به بعد، دیگر بحث تحقیق بهانهای بود برای اینکه بیشتر همدیگر را ببینیم.
سهشنبهها بعد از کلاس، در کتابخانه قرار میگذاشتیم. من بیشتر حرف میزدم و لیلا بیشتر گوش میداد. گاهی هم برعکس، او دربارهی آدمهایی که برای تحقیق با آنها مصاحبه کرده بود حرف میزد و من حواسم بیشتر به مکثهایش بود تا به حرفهایش. یک بار گفت:«همه فکر میکنن حسرت خوردن یعنی دل آدم چیزی رو بخواد که نداره.»
گفتم:« همین نیست؟»
گفت:«نه. گاهی آدم از چیزی که نداره ناراحت نیست، از این ناراحته که چرا یه نفر دیگه داره.» حرفش را که زد، منتظر واکنش من ماند.
گفتم:«این یعنی حسادت.»
لبخند کمرنگی زد و گفت:«شاید. »آن شب تا دیروقت بیدار ماندم. جملهی لیلا مدام در ذهنم تکرار میشد، اما نه به خاطر خودش؛ انگار سالها پیش هم کسی همین حرف را، با کلمات دیگری، به من زده بود. هرچه فکر کردم، یادم نیامد.
چند روز بعد، برای تکمیل تحقیق، به دبیرستانی در حاشیهی شهر رفتیم. مدیر مدرسه از دانشآموزهای موفق تعریف میکرد. روی دیوار راهرو، عکس رتبههای برتر سالهای قبل را قاب کرده بودند.
بیاختیار ایستادم. ردیف عکسها را یکییکی نگاه کردم. لیلا چند قدم جلوتر رفت، بعد برگشت.
گفت:«میشناسیشون؟»
گفتم:«نه… فقط داشتم نگاه میکردم.»
دروغ گفته بودم. نمیدانستم کدام عکس را دنبال میکنم، اما مطمئن بودم اگر پیدایش کنم، میشناسمش. احساس عجیبی بود، شبیه وقتی که اسم کسی روی نوک زبانت مانده اما هرچه تلاش میکنی یادت نمیآید.
وقتی از مدرسه بیرون آمدیم، لیلا گفت:« تو خیلی به عکسها نگاه میکردی، انگار دنبال یکی میگشتی.» اما من جوابی ندادم. برای اولین بار، از اینکه کسی نگاهم را خوانده بود، احساس ناامنی کردم.
آخر همان هفته، استاد پیشنویس تحقیقها را تحویل گرفت. وقتی برگهی ما را ورق میزد، رو به لیلا گفت:«تحلیلت خیلی بهتر شده.»
بعد رو به من کرد و گفت:«مقدمه رو هم خوب نوشتی.» همین. فقط همین.
اما تا عصر، چند بار آن دو جمله را در ذهنم مرور کردم.
چرا اول اسم لیلا را گفته بود؟ چرا تعریفش از او مفصلتر بود؟
در میانهی راه، ناگهان ایستادم. از خودم خجالت کشیدم. تمام روز، لیلا را متهم کرده بودم که موفقیت دیگران را تاب نمیآورد، حالا خودم داشتم تعداد کلمههای تعریف استاد را میشمردم.
آن شب، دفترچه را دوباره از کشو بیرون آوردم. بریدهی روزنامه هنوز همانجا بود. این بار پشتش را نگاه کردم. چند کلمه با مداد نوشته شده بود.
«فرق یک امتیاز…» ادامهی جمله زیر تاخوردگی کاغذ پنهان مانده بود. خواستم کاغذ را باز کنم، اما منصرف شدم. دلیلش را نمیدانستم. گاهی آدم از جواب، بیشتر از سؤال میترسد.
***
تحقیق را تحویل دادیم، اما عادت دیدنِ لیلا از سرم نیفتاد. دیگر دلیلی برای دیدن هم نداشتیم. کلاسها یکییکی تمام میشدند و هرکس بیشتر درگیر امتحانهای پایانترم بود. با این حال، گاهی از پنجرهی کتابخانه، حیاط را نگاه میکردم و اگر لیلا را میدیدم، بیآنکه خودم را نشان بدهم، چند دقیقه همانجا میایستادم.
کمکم از خودم میترسیدم. نه به خاطر لیلا، به خاطر اینکه نمیتوانستم بفهمم چرا هنوز رهایش نمیکنم. آن شب، خوابم نبرد. دفترچه را دوباره باز کردم. بریدهی روزنامه از میان صفحهها افتاد روی زمین. این بار کاغذ را کامل باز کردم. خط را شناختم. دستخط پدرم بود. خاطره، بیهوا برگشت.
دوازده سالم بود. مرحلهی استانیِ مسابقهی انشا. من نفر دوم شده بودم.
پدر، تمام راهِ برگشت ساکت بود. وقتی رسیدیم خانه، پدر نگاهی به روزنامه کرد ، عکس نفر اول را دید، بعد بدون اینکه چیزی بگوید، روزنامه را تا کرد و به داخل سطل زباله انداخت.
گفت:«بیا شام سرد شد.این کاغذ ارزش این را ندارد که تمام شب به آن فکر کنی.»
یادم آمد قبل از سکوتِ پدرم، خودم چه گفته بودم.
گفته بودم:«اگه من یه امتیاز بیشتر میگرفتم، همه منو یادشون میموند.»
پدر هیچوقت جوابم را نداد. فقط آن جمله را نوشت و کاغذ را لای دفترم گذاشت. جمله این بود:« یه امتیاز بیشتر، کسی رو بزرگتر نمیکنه.»
سالها خیال کرده بودم آن جمله را برای آرام کردنِ من نوشته است. اما من، به جای آن جمله، همان یک امتیاز را حفظ کرده بودم. روز بعد، بیاختیار رفتم دبیرستان قدیمیام. راهروها کوچکتر از چیزی بودند که در خاطرم مانده بود. تابلوی افتخارات هنوز همانجا بود. عکس رتبههای برتر را نگاه کردم. عکس خودم نبود. سالها فکر میکردم برای همین، هر بار از کنار آن تابلو رد میشوم، دلم میگیرد.
اما ناگهان متوجه شدم اصلاً دنبال عکس خودم نبودم. دنبال عکس همان پسری میگشتم که رتبهی اول شده بود. اسمش را که دیدم، تازه فهمیدم حتی چهرهاش را هم به خاطر نمیآورم. تمام این سالها، با آدمی رقابت کرده بودم که دیگر هیچ تصویری از او در ذهنم نمانده بود. گاهی هنوز هم وقتی کسی موفق میشود، صدایی قدیمی از جایی دور در ذهنم بیدار میشود؛ همان صدای پسربچهای که خیال میکرد یک امتیاز، میتواند اندازهی یک آدم را تعیین کند.
سالها طول کشید تا معنی آن جمله را بفهمم و عجیب اینکه، معلمش لیلا بود؛ دختری که همه او را به حسادت میشناختند و من، از رهگذر تماشای او، بالاخره خودم را شناختم.
چند روز مانده به پایان ترم، برای تحویل نسخهی چاپی تحقیق، قرار گذاشتیم جلوی دانشکده. من زودتر رسیده بودم. لیلا با چند دقیقه تأخیر آمد. کنارش دختر جوانی راه میرفت؛ شباهت صورتشان آنقدر زیاد بود که حدس زدن نسبتشان سخت نبود.
دختر با ذوق برگهای را از کیفش بیرون آورد. «قبول شدم.»
لیلا لبخند زد. «تبریک میگم.»
در همان لحظه، مرد میانسالی که کمی عقبتر راه میآمد، برگه را از دست دختر گرفت.
نگاهی انداخت و گفت:«میدونستم از پسش برمیای.»
بعد رو به لیلا کرد.
«تو هم بد نبودی. ولی خواهرت از بچگی پشتکارش بیشتر بود.»
رنگ صورت لیلا را عوض شد اما لبخندش سرجایش بود.
فقط دستش آرام از روی بند کیفش سر خورد.
دختر چیزی نگفت. برگه را دوباره تا کرد و داخل کیف گذاشت.
مرد جلوتر راه افتاد. خواهرش با ذوق دنبالش دوید. لیلا چند قدم عقب ماند.
وقتی به من رسید، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، گفت:«بریم سامان؟»
تمام راه تا چاپخانه، از چیزهای معمولی روزمره، از آب و هوا و اینجور چیزها حرف زدیم. فقط یک بار، وقتی از کنار ویترین کتابفروشی رد شدیم، بیاختیار ایستاد. کتابی را که روی جلدش نوشته بود «نفرات برگزیدهی جشنواره» چند ثانیه نگاه کرد. بعد نگاهش را دزدید و راه افتاد. هیچوقت دربارهی آن روز چیزی نگفت. من هم نپرسیدم.
اما از آن روز به بعد، هر بار میدیدم کسی را تحسین میکنند، دیگر اول به اخم لیلا نگاه نمیکردم. به دنبال کسی میگشتم که کنار او ایستاده است.
«اما من هیچوقت باور نکردم آدم فقط به خاطر چیزهای ظاهری حسادت کند.»