گزارش نیک ۷۸: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«انسان امروزی باید درباره یافته‌های ذهنی خود دو دل –بلکه هزاردل– باشد و در همه اندیشه‏‌های خود با دیده‌ی تردید بنگرد.»
-ابراهیم هرندی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

4 فروردین 1401

4 فروردین 1401

30 آبان 1403

30 آبان 1403

25 اردیبهشت 1398

25 اردیبهشت 1398

22 فروردین 1404

22 فروردین 1404

101 پاسخ

  1. امروز۵شنبه بود و خستگی روزهای دوری از خانه، همچون غباری بر شانه ام نشسته بود.
    دوباره به خانه و کاشانه مان برگشتم. بعدِ مسافرتی چند روزه به خانه پدری.
    برای صبحانه تا ساعت ۱۰ ونیم منتظرنانِ یار شدم و روده بزرگم، گوش روده کوچکم را گرفته بود و وِل نمی‌کرد. ِبنازم یارهای این روزگار را که ساعت ۹صبح دنبال نان تازه می‌روند.

    وبینار روزانه امروز در مورد داستانک بود.
    دو فایل کوتاه از دروس دوره نویسندگی خلاق را مطالعه کردم.
    کتاب مطالعه آزادم را نیز تورق کردم.
    فیلم دیدم.
    فایلِ واژه های دوست داشتنیم را باز کردم و چندین جمله با واژه ها تازه ساختم . تمرین دلچسبی است، پیشنهادش میکنم. پرنده فکرت را از بومِ مغزت، پر بده و بر او سخت نگیر. با هر واژه جدید، حسی نو بساز.

    رخدادکِ روز:
    به پیشنهاد استاد، سعی میکنم روزی یک رخدادکِ کوچک را در گزارش نیکم بگنجانم. به اعتقاد ایشان، بسی منفعت در این کار نهفته ست. از دستگرمیِ روزانه گرفته تا جمع شدنِ گنجینه هایی از یادداشت نگاری ها که در طول سال های متمادی شاید نخستین خشت های یک دیوار مستحکم را پایه ریزی کند.
    روش کار به اینصورت بود که دوسومِ نوشته را با مسئله ای روزمره و عینی شروع میکنی و سپس مفهوم و جهان بینی خود را مطرح میکنی و نتیجه میگیری.
    اولش برایم صرفا به قول اساتید، یک فیزیوتراپی قلمی بود.
    اما پس از چند روز رُخدادک نوشتن، متوجه شدم این کار، باعث شده از شروعِ صبحم تا پایان شب، به دنبال موضوعی روزمره باشم که رخدادکم را با آن شروع کنم. جالبیِ کار اینجاست، هر کاری که میکنی و هرچیزی که میخوری و میبینی و میپوشی را از زیر ذره بینِ رخدادنگاری، عبور می‌دهی و بلاخره یک چیزی پیدا میکنی. حتی اگر چیز جالبی نباشد، حداقل خاصیتش این است که در مورد عادی ترین روزمرگی هایت فکر کنی، به انجامش، به احساست در آن موقع و البته نتیجه اش.
    به خودت می آیی و مبینی دنبال زاویه نگرشِ جدید هستی که آن را از قلم به روی کاغذ بچکانی. شاید هنر نویسندگی این باشد که از عادی ترین چیزها نگاهِ نو بسازد و از هیچ، نوشته تولید کند.
    تجربه جالبی بود، اما مطمئن نیستم که رخدادک امروزم واقعا رخدادک از آب درآمد یا نه.

  2. امروز ۸ مرداد ۴۰۵:

    سه صفحه روی کاغذ و لب تاپ نوشتم .
    انرژی برای کارهای دیگه گرفتم.
    از روی یک پاراگراف کتاب( یوزپلنگانی که با من دویده اند) رو نویسی کردم.
    چند صفحه از شب یک شب دو را برای بار دوم می خانم
    ناهار کو کو پختم کارن خیلی خوابید منتظرم علی از آزمون اختبار وکالت بیاد خونه و بگه چقدر راحت بود تا خیالم راحت بشه

  3. سال‌واژه‌ام واقعیت است.
    _نمی‌دانم این روزها بر اثر بیماری در نوشتن گزارش نیک خود اندکی سهل‌انگار شده‌ام یا دغدغه‌ی انتقال. اما بهانه هر چه باشد باید جلوی آن ایستاد و گرنه به مرور تبدیل به یک عادت می‌شود. دیروز بلاخره تصمیم قطعی خود را گرفتم. به نظر می‌رسد زمان جابجایی فرا رسیده‌است. امروز این تصمیم را به مدیر مستقیمم نیز گفتم. سپس پشت میزم برگشتم و استعفای خود را از طریق ایمیل و به صورت رسمی به مدیر منابع انسانی اعلام نمودم. در تمام این چند هفته‌ی اخیر تصمیم‌گیری در مورد این موضوع فضای زیادی از ذهن مرا به خود اشغال نموده‌بود. اینکه تصمیم بگیرم از محیط امنی که برای خود ساخته‌ام بگذرم و به سمت چشم‌اندازی که تصور می‌کنم به صلاحم است قدم بردارم. اینکه بپذیرم کار آسان‌تر را رها کرده و درگیر کار پرچالشی شوم. عصر در مراسم سازمان که معمولن هر ساله در همین فصل برگزار می‌شود شرکت نمودم. هنوز بچه‌‌ها نمی‌دانند که قرار است ظرف یکماه آینده از آنها جدا شوم. به جز مدیر منابع انسانی‌مان که به نظر می‌رسد از همیشه با من مهربان‌تر بود.
    _ غروب در مسیر رفتن به سمت پارکینگ آقای «کلوب» را دیدم که هنوز عزادار مرگ مادرش است. خواستم دلداریش دهم اما درس مهمی آموختم. سعی می‌کنم در نوشته‌ی فردا به آن بپردازم.
    _ به خانه برگشتم. خسته و امیدوار
    _ خوب و به قدر نیاز خوابیدم.
    _ نمره‌ی روزم ۸ می‌تواند باشد

  4. از صبح نطفه‌ی شعری جوانه زد در مغزم و رشد کرد لابلای همهمه‌ی روزمره‌گیهای خوب و بدم.
    تا من بلولم میانِ ازدحامِ پختن و نوشتن و تلفن و رفتن به بیمارستان و جلسه‌ی گروه ادبیِ شعر معاصر و خرید و…….، رویید و قد کشید و پا گرفت و نشست روبروی من.
    دوستش دارم.
    اما توی این همه شلوغیِ روز از دستم گریخت وبینار نویسنده‌ساز و کارگاهِ داستان کوتاه که بسیار مشتاق بودم به حضورم.
    وویس‌ها را گوش خواهم داد اگر گرفتاری‌ها مجال بدهد.

    بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

  5. امروز ۸ مرداد ۴۰۵:

    سه صفحه روی کاغذ و لب تاپ نوشتم .
    انرژی برای کارهای دیگه گرفتم.
    از روی یک پاراگراف کتاب( یوزپلنگانی که با من دویده اند) رو نویسی کردم.
    چند صفحه از شب یک شب دو را برای بار دوم می خانم

  6. دیروز نتونستم پیاده روی کنم
    پانصد کلمه نوشتم
    چند صفحه شب یک شب دو را خاندم.
    جدیدن مثل قبل نمی نویسم
    اما ادامه می دهم

  7. ➖️ پژوهش، مرکز ثقل ذهنم. فردا هم یادداشتی درباره‌اش می‌نویسم. مهم‌ترین دغدغه‌ام این است که چطور می‌‌توان سواد پژوهش را از منبع معتبری آموخت. از این می‌ترسم که سال‌ها وقتم را صرف خواندن منابعی کنم که ارزش آن زمان را ندارند، فقط چون در ابتدای مسیر معیاری برای تشخیصشان نداشته‌ام.

    ➖️ امروز به این فکر کردم که شهرت، از یک جایی به بعد، ضدانسانی می‌شود. نه فقط برای مخاطب، بلکه برای خودِ کسی که دیده می‌شود. انگار جامعه به او حق اشتباه کردن نمی‌دهد. کم‌کم از او انسانیت‌زدایی می‌شود و به موجودی تبدیل می‌شود که باید همیشه درست بگوید، همیشه درست رفتار کند و همیشه پاسخ‌گو باشد. از آن طرف، مخاطب هم یا ستایش می‌کند یا حمله. این دوگانه برایم ترسناک است.

    ➖️ شاید بخشی از ترسم از رسانه همین باشد. نه دیده شدن، بلکه مسئولیتی که دیده شدن روی دوش آدم می‌گذارد. در فرهنگی که هنوز نقد را با برچسب زدن اشتباه می‌گیرد، حضور در فضای عمومی شجاعت می‌خواهد. هنوز نمی‌دانم راه میانه چیست. فقط می‌دانم دلم می‌خواهد حتی اگر روزی مخاطبان زیادی داشتم، حق داشته باشم یک انسان معمولی باشم و اشتباه کنم.

    ➖️ ساعت‌های زیادی را صرف ‌غرقه‌نویسی کردم. بیشتر این نوشته‌ها هیچ‌وقت منتشر نمی‌شوند. گفت‌وگو با خودم‌اند، درباره‌ی روانم، تعارض‌هایم و تصمیم‌هایی که باید بگیرم. اما هر بار که از دل یک غرقه‌نویسی بیرون می‌آیم، احساس می‌کنم بخشی از آشوب ذهنم نظم گرفته است.

    ➖️ مهم‌ترین هدیه‌ی غرقه‌نویسی برایم این بوده که تعارض‌های زندگی‌ام را واضح‌تر ببینم. انگار کم‌کم دارم مصالح طراحی یک زندگی منسجم را جمع می‌کنم، زندگی‌ای که حتی وسط بحران هم ارکان اصلی‌اش حفظ شوند.

    ➖️ به این فکر کردم که چرا با وجود این همه میل به نوشتن، هنوز انتشار منظم برایم دشوار است. همیشه برایم حسرت‌برانگیز بوده کسانی که سال‌ها، تحت هر شرایطی، به انتشار پایبند مانده‌اند. این روزها بیشتر از نتیجه، دنبال ریشه‌ی این ناپایداری در خودم می‌گردم.

    ➖️ امروز ویدیویی دیدم. از شخصی که سال‌ها پیش مسیر یادگیری‌اش برایم محترم بود، اما امروز بیشتر از هر چیز، ابهام و احتیاط بیش از اندازه‌اش توجهم را جلب کرد. احساس کردم پشت استعاره‌ها و کلی‌گویی‌ها پنهان شده است. برایم سؤال شد که آیا می‌شود هم مسئولانه حرف زد و هم موضع روشن داشت، بدون این که مدام یکی به نعل زد و یکی به میخ. خلاصه که بدجوری مأیوسم کرد.

    ➖️ خوشحالم که کم‌کم معیارهایی پیدا کرده‌ام که حتی کسانی را که زمانی برایم محترم بودند، دوباره ارزیابی کنم. نه با انکار مطلق بلکه با نقد کردن اندیشه و نگرششان.

    ➖️ این روزها بیشتر از همیشه به شفافیت فکر می‌کنم. اگر روزی قرار باشد از چیزی دفاع کنم، دلم می‌خواهد موضعم روشن باشد، استدلالم روشن باشد و مسئولیت حرفم را هم بپذیرم.

    ➖️ یکی از بهترین اتفاق‌های این روزها این است که از وقتی غرقه‌نویسی را جدی‌تر گرفته‌ام، حمله‌های اضطراب تقریباً متوقف شده‌اند. چند روزی است نه کابوسی دیده‌ام و نه آن آشفتگی همیشگی را تجربه کرده‌ام. تمرکزم هم بیشتر شده است. انگار نوشتن، پیش از آن که ابزار خلق باشد، برای من ابزار تنظیم روان است.

    ➖️ همچنان درگیر مسئله‌ی اقتصادی‌ام. دنبال راهی هستم که بتوانم بدون پرداخت تمام زمان و انرژی‌ام، امنیت مالی بیشتری بسازم. متنفرم از اینکه برای بقا، یادگیری و نوشتن را قربانی کنم. اگر ننویسم و یاد نگیرم، احساس گم‌گشتگی می‌کنم. اگر امنیت مالی نداشته باشم، اضطراب تمام ذهنم را اشغال می‌کند. این روزها بزرگ‌ترین مسئله‌ام شاید همین باشد. پیدا کردن تعادلی که هم زندگی را نگه دارد و هم زندگی کردن را.

  8. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    بی‌لنگر را خاندم.

    بچه‌ها از آناندا گفتند و چند صفحه‌ای از آن را خاندم.
    «وقتی نتوانم شعر بنویسم دنیا خالی‌ست، به طرز وحشتناکی خالی‌ست. چه کار می‌توانم بکنم با این درون خالی؟ به کجا می‌توانم بروم.»

    نویسنده‌ساز را بودم. استاد از کتاب ولی دیوانه وار شیوا ارسطویی گفت. قبلن خانده بودمش و چقدر خوب بود. یادم است شروعش که کردم دیگر نتوانستم کنارش بگذارم. خاندمش تا صبح. داستان کوتاه‌ها بچه‌ها را هم گذاشته بود توی سایت. دوره‌ی پنجم. داستان برگو برگو را خاند کمی‌اش را.

    وبینار فاطمه یاوری را بودم. آهنگ اولی که گذاشت بغض کردم. بعد یادم افتاد این همان آهنگی بود که سر خاک‌ها می‌رقصیدند باهاش. بعدش یکهویی آهنگی شاد.

    کمی کارای خانه. البته آشپزخانه.

    نقاشی کشیدم. سارای ذوالفقاری را. همراهش آهنگ هم گوش دادم. آهنگ قدیمی‌ام را. آهنگ کره‌ای‌هایم را. قولش داده بودم که می‌کشمش اما هی عقب افتاد تا رسید به امروز. شروع کردم و تمامش کردم و برایش فرستادم.

    فرشتو کلاس بود و فائزو خسته و نصیرو بیرون پس نجولوسیدیم.

    آزادنویسی و هذیون‌نویسی. چقدر حال می‌دهد هذیون نویسی. اصلن یه وضعی.

    روزگفتار گرفتم.

    خابم نمی‌برد و مو قرمز را خاندم.

    https://t.me/yaddashtneda

  9. توی اداره کسل و خوابالو بودم. از خودم پرسیدم راست‌راستکی خوابت می‌آید یا داری می‌گریزی؟ گریختن از چه ؟نشستم پای آزادنویسی. بله، موضوع گریز بود. باید کلی فکر کنم و باورهایم را بریزم روی دایره تا رفتار درست را بفهمم. تردید دارد سیخم می‌زند. رفتار کنونی‌ام در این شرایط ایستادن در سمت ظلم نیست؟ آیا اگر من هم جزو هزینه‌دهندگان و عزیز از دست دادگان دی و قبلتر از آن بودم، هنوز این رفتار روادارانه را با این طرفداران حکومت ادامه می‌دادم؟ چه درست است واقعن؟ من که عمری کوشیده‌ام برای در نظر گرفتن دیگری و رواداری و صبر و حق به جانب نبودن الان چه باید بکنم؟ ف می‌گوید باید هزینه این عقیده را برای این عده بالا ببریم. می‌گوید که نباید به دوستی ادامه بدهیم باهاشان. توی خانه هم آرام نبودم. دو سری دیگر لابه‌لای کارهایم نشستم به نوشتن. شب هم با ش چت کردیم. که چقدر خوب بود. باز باید بنویسم و بیندیشم.

    عصر با لاله رفتیم بازارکویتی. برای من خانه‌زی که نهایت بیرون رفتنم این روزها خانه‌ی باباست خیلی خوب بود. او برای دوستش هدیه تولد خرید و من دو تا روسری جدید و یک بسته کاپوچینو خریدم. از بس توی اداره هر وقت میروم اتاق خانم ق، دارد شرق شرق کاپوچینویش را هم میزند. بدجوری دلم هوس کرده بود. به خاطر سالم‌خوری شاید دو سالی نخریده بودم. قهوه‌ی ساده دم می‌کردم. میخواستم برای دوستانم هدیه بخرم و پست کنم که چیز مناسبی ندیدم. تا این همه کتاب خوب هست آن هم برای دوستان اهل کتاب من، چرا چیز دیگر؟ بعدش هم یکی دو جای دیگر کار داشت که همراهیش کردم.

    ظهر ناهار خوشمزه‌ای پختم و سالاد درست کردم. شربت خاکشیر هم آماده کردم برای وقتی پسرها، گرمازده و داغ برمی‌گردند خانه.

    یک بار دیگر هم داستان نمازخانه‌ی کوچک من را خواندم و به انگشت ششم خودم بسیار اندیشیدم. باید باهاش بیشتر خلوت کنم. باید نمازخانه‌ی دنج و کوچکی بسازم توی آزادنویسی مخصوص خودم و انگشت ششمم. به ساجده و ش هم پیشنهادش دادم.

  10. ۷ مرداد ۱۴۰۵
    سال واژه: صبر
    من کماکان در این چهار دیواری در حصر به سر می‌برم. به طرز افراطی می‌خوانم و می‌نویسم بی‌فکر بی‌چارچوب. امشب کارگاه داستان کوتاه ۶ برگزار شد. این مدل داستان نویسی برایم سخت است البته تا حالا ننوشته ام ولی شروع کردم به نوشتنش. بد نیست. خوشم می آید از شخصیت داستانم. هنوز لرز دارم و فشار خونم بسیار پایین است. باشد که فردا روز بهتر باشد.

  11. دیروز گزارش ننوشتم از ته دل غمگینم نه باید چنین می شد اما امروز نوشتم و خیلی خوشحالم که توانستم این کار را بکنم.
    در این روز ها علاوه بر کارهای روزمره که مکرراً ذکر کردم مشغول مطالعه‌ی کتاب های دوره‌ی نویسندگی خلاق ام استاد عزیز مان خیلی زحمت می کشند و مایه‌ی دلگرمی اند.
    تمرین های بسیار عالی در نظر می گیرند هرچند آن چنانی که باید تمرینات شان را انجام ندادم اما کوشش به خرج می دهم.
    در این روز ها کارهای زیادی سرم ریخته است و من احساس می کنم گیج شده‌ام گاهی یک کار را انجام می دهم آن دیگری فراموشم می شود خداوند رحم کند.
    در این روز ها بیشتر مشغول نوشتن در زمینه‌ی تفسیرم و امید وارم که کار ها تحت مدیریت قرار گیرد و به بهترین وجه ممکن انجام یابد.

  12. سال واژه: بقا
    نمره روز: ۶ از ۱۰
    امروز هم طبق سال واژه‌ام مثل هر روز بقا رفتم، البته قدری کمتر.ساعت یک ظهر از خواب بیدار شدم در حالی که مادرم بسیار از سبک زندگی‌ام ناراضی بود. کتاب خواندم، حمام کردم، در وبینار شرکت کردم و آزاد نوشتم. قرار بود من آنکال باشم اما آنکالی‌ام را دودستی تقدیم همکارم کردم و رفتم شیفت. طفلکی آنقدر ذوق کرد که نگو و نپرس! شیفت تقریبا سبک بود و بیمار‌ها تک و توک بدحال و تب‌دار. اگر الان سال گذشته بود میگفتم عجب شیفت سخت و سنگینی اما دیگر پوستم کلفت شده، عادت کرده‌ام‌. ساعت دوازده بیمار با نامه بستری آمد با تشخیص سندروم نفروتیک. آمد و ساعت استراحتم را با خودش برد. فقط یک ساعت توانستم بروم دراز بکشم‌. خواب بی‌خواب. از ساعت ۵ شروع کردم به تنهایی از اکثر بیماران بخش نمونه گرفتم فرستادم. تمام دارو‌های ۱۲ بیمار را به تنهایی دادم و با این وجود شیفت را تمیز و مرتب تحویل دادم به شیفت صبح. صبح که شد خداراصدهزار مرتبه شکر که ریخت نحس خانم رئیس را ندیدم. سرویس که رفت اما تاکسی پیدا کردم و برگشتم خانه. حالا ساعت ۹ است و بالاخره قرار است رنگ خواب را به چشم ببینم‌ انشالله

  13. ساعت ۷ صبح بیدار شدم. صبحانه خوردم. تلگرام را باز کردم. پیامی در گروه دوستانم دیدم. شوکه شدم. گریستم. دوستم سخت بیمار است و در وضعیت خطرناکی قرار دارد، خواسته شده برایش دعا کنیم. تمام خاطرات دوران دانشجویی را به یاد می‌آورم. باورکردنی نیست، فاطمه‌ی خونگرم و پر انرژی روی تخت بیمارستان است و هیچ‌کس نمی‌تواند کاری بکند جز دعا. به دوست دیگری زنگ زدم تا بیشتر از حالش باخبر شوم. بعد زنگ زدم به فرزانه، خواهرش، نتوانستم جلو بغضم را بگیرم. هر دو گریستیم. با خود گفتم چقدر دنیا بی‌‌رحم است. کاش آدم‌های خوب بیمار نمی‌شدند، اما دنیا این چیزها حالی‌اش نیست. روی هر کسی که دلش بخواهد انگشت می‌گذارد و درد و رنج و غم و اندوه را سرش خالی می‌کند. تا بوده، همین بوده و خواهد بود. ما ناظرانی خاموشیم با اندکی خنده و بیشمار گریه.

    دست و دلم به کار نمی‌‌رود. اشک در چشم، با اندوهی بر دل، با خود زمزمه می‌کنم، «بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.»

  14. شرکتی که اول مصاحبه مجبورت نمی‌کنه محتوای رزومه رو دوباره در فرم‌های کاغذی بنویسی، گلی‌ست از گل‌های بهشت

  15. گزارش نیک ۳۸ من چهارشنبه ۷ مرداد ماه ۱۴۰۵

    ۱. ساعت ۵ و صفحات صبحگاهی دوست‌داشتنی و حال خوب کنم امروز با نوشتن از خوابم در آن لباس بلند صورتی با دامن جلو چیندار خاص و موهای بلند و خوش‌حالتم که حس زیباتر شدن می‌داد و ۱۸ ساله شدنم و مادرم که او هم جوان و سرزنده می‌نمود که از همان سنین در بستر بیماری افتاده بود و آرزوی سلامتی‌اش تا پایان عمرش با من مانده بود و برآورده نشده بود را در خواب دیدنم. شاید از آن نوشتن حالم را خوب کرده بود.

    ۲. ارسال بخش ۵۰ زندگینامه مادرم پیش از من در تلگرامم. نوشتن توضیحی در مورد شرق بنفشه شهریار ماندنی پور که روز گذشته پارگراف آغازین‌ش را گذاشته بودم و با خواندنش متن «زبان گوهر» را  بهتر دریافته بودم و می‌خواستم همراهان کانالم را در این لذت شریک گردانم. و گذاشتن جمله‌ی آغازش را در کانال همراهان نویسنده‌ساز استاد کلانتری عزیز.

    ۳. نوشتن ۱۰ مورد از کارهای روزانه ام و جهت ارسال سیو کردنم و سیو نشدنش و الان در حال انفجار بودنم از نت و سایت و کوفت و زهرمارهای کنونی. پشیمان شدنم از انتشارش در سایتم و ارور دادن‌های بد موقع سایت کوفت و زهرماری. به یاد نوشتن چند بار مقالاتی و سیو نشدنش و صرف‌نظر از دوباره نویسی آن و در دلم ماندن‌ش و امروز مثل زخمی داغش تازه شدن.

    ۴. شرکت در وبینار ۶ صبحی بیزنس کوچ بی‌پایان استاد سید حسین علوی گرامی و با سخاوت علمی در مورد اتیکت و «چرا کوچ‌ها برای فروش بیشتر و به ویژه عقد قرارداد باید بااتیکت باشند» که موجب شد چون در این مورد گفتند و چند بار تکرار کردند که هیچ‌کس در ایران در چنین موردی هیچ فعالیتی نداشته و ندارد و من اولینم. من  هم آرمان ولیان را معرفی کردم که مدرسند در این حوزه و کتاب دارند و پس از جلسه پی‌دی اف کتاب آرمان ولیان را در کتابخانه شخصی‌ام که اکنون ده نفر عضو هم دارد در تلگرام و در بله وادار شدم بگذارم تا خودم نیز در اولین فرصت برای بار دوم بخانم‌ش. کاش جوانان‌مان به ویژه که بسیار بی‌ادبند و آداب معاشرت‌شان کمی مانده به صفر است آن را بخوانند. گاه آدم از بی‌ادبی این نسل زد حالش بد می‌شود که ایران فردا با این بی‌ادب‌های خود را علامه دهردان چه خواهد شد.

    ۵. جلسه‌ی کوچینگ سحر بامهر نازنین که نیم‌ساعتی بدلیل ضعف نت هدر شد و چون جلسه‌ی بعدی پس از آن با دکتر عظیمی بسیار ایراد گیر از نظر پشتیبان موسسه بود که گفتند فقط شما تنها کسی هستید که با مشخصات داده شده ایشان برابری دارید. چون کوچ مورد نظرشان موجود نیست و باید خاص خودشان ساخته شود، متوجه شدم با چه کسی مواجهم و نخواستم بهانه دستش دهم. اما با این که تلفنی سه بار خودش تاکید کرده بود جلسه واتس‌اپی و با تماس خودشان باشد و پنج دقیقه دیر کردند. پیام دادم که جلسه را فراموش کرده‌اید؟ و ایشان دو دقیقه بعد تماس گرفتند. در جلسه متوجه شدم مشکلی معمولی در ارتباط با خانواده دارند که عرف جامعه ماست و چیز عجیبی نیست. و باز پس از این جلسه‌ی صفر اصرار داشتند خیلی سریع فردا جلسه ی اول گذاشته شود که ببینند من می توانم مشکل‌شان را حل کنم چون یک ماه طول کشیده تا من معرفی شده‌ام. اگر نه فرد دیگری معرفی شود. که مرا با اشاره به این نکته وادار به تذکر این موضوع که عملگرایی و تعهد ایشان را می‌طلبد کردند و این که کسی نمی‌تواند با چند جلسه کوچینگ مشکل سالیان ایشان را حل کند. امید که گوش شنوا داشته باشند و همراه شویم و همراهی مان موثر افتد.

    ۶. دولینگو و در دایموند ماندن در ترکی استانبولی.

    ۷. نویسنده ساز و داستان کوتاه ۵ و تایید شدن داستان کوتاهم از جانب استاد کلانتری عزیز و در سایت قرار داده شدن که شاید حتی کتاب شود و ترسم موقع ارسالش از تایید نشدنش و ناامید شدن خودم از نوشتن بر طرف شد. و ساجده حق پرست نازنین و شعر و آوا و موسیقی در کلام شعر هفته ‌پیش و این هفته نمایش تصویر در اشعار و نمونه‌ی دلنشبن‌ش از منصور اوجی و خواندن اشعارش و در خواست مجدد خواندن آن شعر آغازین توسط استاد کلانتری عزیز و نوشتن من کل آن را و باز جا ماندن از نوشتن کامل‌ش. و ادامه نویسی محبوبم با « تهش اینست که…» که سر آغاز داستانکی شد از خاطره‌ای تلخ با پایانی شیرین از کسب تجربه‌ای ماندنی در کل زندگیم از درسی همیشگی شدن در روابطم.

    و در پایان خواندن بخشی از رمان جذاب «ولی دیوانه‌وار» شیوا ارسطویی که چقدر شیوا از ناشیوایی نامش در ذهنش و دوست نداشتن نامش گفته بود و این شیوا گفتن‌ش از ناشیوایی نام‌ش به دلم چسبید.

    ۸. سیو کردن هر بخش پس ازنوشتن از ترس سیو نشدن کنونی در سایتم و از دست دادن حس از احساساتم نوشتن که در قبل مفصل نوشته و از احساساتم که صبح زود بود و سرحال بودم و به خاطر سیو نشدنش حس و حالم رفت که رفت که رفت با صد افسوس.

    ۹. از دست دادن وبیکار الهه علیزاده بدلیل همزمانی میتاپ و مبحث جذاب برای من که موضوعی از حامی زن قدرتمند و باسواد و متواضع که همیشه کارگاهی و با تمرین و حال خوب کن و کوچینگی و کاربردی است با موضوع«دو راهی‌های اخلاقی در کوچینگ» که به دلیل خستگی امروزم جلسه‌ی دو ساعته  از ۷ را ساعت نه و نیم شام نخورده به خواب رفتم تا چهار صبح که اکنون است و بیدار شده‌ام و در حال نگارشم.

    ۱۱. به هم ریختنم صبح موقع صبحانه از شنیدن تفسیری در تلویزیون که نرخ تورم تیر ماه امسال را می‌گفت که پارسال اگر حقوقت ۳۰ میلیون بوده و می‌توانستی خرج کنی بدون کمبود، امسال تیر ماه باید حقوقت حداقل ۸۴ میلیون تومان باشد که بتوانی همان خرید را داشته باشی تازه این برآورد تیرماه بود و اکنون که مردادیم چه شده است؟ وااسفا بر مردم ایران.

    ۱۱. نمره به امروزم ۹ بود چون در تمامی موارد ۱۰ خود را گذاشتم و شاید به دلیل خواب حال خوب کنم حالم خوب بود. و اگر در جلسه‌ی میتاپ خوابم نمی‌برد نمره‌ام را ۱۰ می‌دادم.

    ۱۲. داشت یادم می‌رفت خواندن ۱۰صفحه جزوه امتحانی سختم در یکساعت با جدیت. خواندن کتاب شرق بنفشه مندنی‌پور و هنر پرسشگری.

    ۱۳. جابجایی و دسته‌بندی کلاسورهای مرتبط و نزدیک به هم در یک کلاسور برای جلوگیری از سردرگمی موقع شروع کلاس‌هایم. و جدا کردن جلسات کوچینگم در کلاسوری جدید بخاطر پر شدن کلاسور سال گذشته‌ام.

    ۱۴.بدلیل دوباره‌نویسی و پس از هر بخش سیو کردن حدود دو ساعت طول کشیدن نوشتن گزارش نیکم و جای سه گزارش را گرفتن از دست نت کوفت و زهرماری و سرکاری.

    لینک کانال تلگرامم:    https://t.me/mahro1402

    لینک سایتم:        mahnazrouhani.ir

  16. سال‌واژه: ترویج
    کار. هفته‌ی سختی بود. فشارهای روانی و جسمی.

    کارهای نصفه‌ی امروز:
    کمی «آناندا». این یکی را ادامه می‌دهم. صداقتی که در بعضی کتاب‌ها حس می‌کنی در بیشتر آدم‌ها نمیابی. چنگ می‌زنم به همان.

    کمی از سریال «مهمان». خوشحالم که فوری تلاطم شخصیت‌ها را نشان می‌دهد و می‌داند که چه قدر این روزها بی‌حوصله‌ام و حوصله‌ی کش و آب ندارم. مرموز. هنوز قسمت اول را کامل ندیدم ولی مرموز کلمه‌ای‌ست که به این فیلم می‌گویم. ببینم پنجشنبه تا کجا می‌توانم دید.

    دو داستان کوتاه خاندیم. «سه ساعت بین دو پرواز» از اسکات فیتزجرالد، «آشپز شوهر می‌کند» از چخوف.
    اولی را خاندیم و خاندیم تا رسیدیم به جایی که فهمیدم ای بب، شخصیت اشتباه فهمیده و خندیدم فقط. چه موقعیت چیزی بود.
    دومی هم را فقط خاندیم. خابم می‌آمد و حرف زدن سخت بود.

    نویسنده‌ساز. داستان کوتاه‌های کارگاه بود و داستان من را استاد گفت و ذوقیدم و کمی خابم پرید. ساژده‌مهلا (ساجده حق‌پرست) از شعر گفت و شعر خودش را خاند. این میل به رشد و یادگیری را دوست دارم توی جمع. همین من را زنده نگه می‌دارد. یادگیری. امیدبخش است.

    امروز هم غذا را چپاندم توی دهنم. باید غذا بخورم و اصلن اشتها ندارم. گرما و خستگی اشتهایم را بدجور کور می‌کند. هه، آره، گرما و خستگی.

    کارگاه داستان کوتاه. ایده‌ای که نوشتم را دوست دارم. کودکی با هفتاد سال خاطره و تجربه. تعریف جالبی از پیرمرد داستانم بود.
    ولی فکر کنم آخرهای کارگاه دوباره خابم برد. چیزی یادم نمی‌آید. بروم گوش کنم.

    دلم می‌خاهد بیشتر نقاشی ببینم. رنگ روغن سخت بود. کمی کشیدم توی گوشی ولی به دلم ننشست. نقاشی ساده‌تری باید انتخاب کنم و بعد بروم ویدئوی بعدی.

    توی کانال پستی فرستادم که لینک داستان کوتاه‌هایم را گذاشته‌ام. دوست دارم توی یک فهرست ببینمشان و در دسترس باشند.

    https://t.me/Fereshteh_bargi

  17. ته‌ای سیگار هنوز هم ادامه دارد
    منِه بنده‌خدا نفهمیدم ته‌ای سیگار چیه ولاّ ؛ موندم‌وسطِ ته‌ای سیگار دیشب داشتم سریالِ نمی‌فهمم اسم‌اش چه بود اما داخلِ آن سربازان بودن خلاصه سریالِ سربازی بود اوناایکه دوسال وقتِ سربازی‌دارند بود
    چو تمرینِ سربازی داشتن کارا جالبه از خود در می‌آوردند
    او استادِ شان که تحت نظرِ اونا بود دید این‌ها تمرین نمی‌کنند و دارند می‌گن می‌خندند و سیگار می‌گشند
    حساب‌اش خراب شد ولی به رولکسی گفت:
    اگه این‌کارا خود ول کنید؛ برای شما جایزه می‌دم نمی‌گم چیست اما پشِ خودمه یکی از جمع برخاست گفت:
    جایزه یک‌‌ نخ‌ سیگار همه خندیدن
    و این ته‌ای‌ سیگار تو رو خدا کی نویس کرده
    مه‌ اگه گیرم بیاد او ره ممنوع از نویس‌داری نکنم‌!
    چو که همه ره به این کاری‌کلماتور کرده سیکاری
    مثلن:
    به یکی بگی سیگار ول‌کن نکش می‌گه یک نخ سیگاره و یا روزِ یک سیگار بیشتر نکشم و یا می‌گه حوسی‌ است کوخِ دلم بشکنه و یا می‌گه فقط امشب با دوستا خود هستم ول کن حال‌ کنِم اگه دگه کشیدم با بگو الکل عرق و شراب دگه نگو و نپرس:
    گفته خودِ شان زنانه شده قلیون هم بچه‌بازی
    مه‌ به این گیر کردم این یک‌دم یک‌وقت یا فقط همین‌دفعه ته‌ای شم یک آدمِ دخانیات‌کش!

    و این شعرا ای‌که از سیگار سرودن اونا را نگم نپرس که فقط گویند یک کاری‌کلماتور یا گفته‌ای استاد پارادوکسه
    مثلن حال یک شعر نویس‌کنم در مورد سیگار
    که بفهمم بفهمید چطوری کردن واژه‌ای آدی

    شب‌تار شد در دل‌نواختم
    رو به ماه صد شب است
    نشسته ام
    با
    یک نخ سیگار
    ته‌ای سیگار
    حالِ مردانه
    گپِ دل‌نواختِ
    یار یادم
    می‌آد
    دریغا
    که رفت…

    دیدید ته‌ای سیگار با ما چه کرده است
    ای وای گاهی واژه ها نویس‌کنم
    یادِ از آینده‌گان کنِم
    چیزی از بال و پر ما کم نمیشه!

    اینم‌ داستانک کوتاه‌ای مه!
    لینکِ کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  18. عدوی نیک
    سال‌واژه‌ام پیوستگی است.
    من فکر می‌کنم با جناب حسنی که از فرط بلا بودن میانه‌ی چندانی با مکتب رفتن نداشت مگر جمعه‌روزها، نسبتی داشته باشم بلانسبت.
    امروز صبح با اشتیاق از خواب بیدار شدم تا «نویسنده‌ساز» را بشنوم و ببینم. هنوز سلام دوستان را ننوشته بودم که معلوممان شد برق تشریفش را برده. حوالت شدیم به ساعتی دیگر.
    جلدی پریدم بیرون تا عدو شود سبب خیر و از این وقتِ ذی‌قیمت‌تر از طلایم برای پیاده‌روی اول صبح حظ وافر ببرم.
    هوا، با آنکه هنوز شرجی بود، خنک‌تر از روزهای قبل به نظر می‌رسید.
    صبح هنوز درست بیدار نشده بود. جز غارغار دلنشین کلاغی که روی سیم برق می‌خواند و رفیقش بردیگر‌سیم  پاسخش می‌داد، پرنده‌ پر نمی‌زد.‌
    از کنار ژاکاراندای سر نبش کوچه که گذشتم، دلم از دیدن گل‌های بنفشِ مایل به آبی‌اش غنج رفت. این از آن نمونه‌های نادرِ عشقِ زندگی است، فصل گل‌دهی دوماهه‌اش بیش از یک ماه است که تمام شده، اما تنها ژاکاراندای این حوالی است که تا مرداد هم هنوز گل‌های زیبایش را سخاوتمندانه پخش وپلا می‌کند.
    قسمت اول پادکست پیرمرد و دریا را شنیدم. راستش تا حالا چیزی از همینگوی نخوانده‌ام. کتاب را در دسترس نداشتم، گفتم دست‌کم نسخه‌ی صوتی‌اش را بشنوم. لازم شد پی دی افش را پیدا کنم.
    آمدم خانه پریدم پای مونیتور پیام آمد که برق رفته که حالا حالاها برنگرده. وبینار موکول شد به ساعت ده با خودم گفتم پس باز هم باید ضبط شده‌اش را بشنوم. حالا دارم می‌نویسم آزاد و بلکه هم رها.
    مامان نازنینم در خانه می‌چرخد. او که می‌چرخد، چرخ دنیا هم به کام است. در را باز گذاشته، با لبخندی از سر رضایت به بیرون چشم دوخته و می‌گوید: «امروز می‌آیند.»
    فیلم روزهای عالی را دیدم. فیلمی تأمل‌برانگیز، ساده و دوست‌داشتنی. از آن فیلم‌هایی است که اتفاق بزرگی در آن رخ نمی‌دهد، اما آرام‌آرام در آدم نفوذ می‌کند. داستان زندگی مردی ژاپنی و میانسال به نام هیرایاماست که در توکیو مسئول نظافت سرویس‌های بهداشتی است. اما فیلم درباره‌ی نظافت نیست، درباره‌ی کیفیت دیدن است. هیرایاما یاد گرفته چیزهایی را ببیند که بیشتر آدم‌ها بی‌اعتنا از کنارشان می‌گذرند. روزهای عالی بیش ازآنکه درباره‌ی مردی با زندگی بزرگ باشد، درباره‌ی مردی است که بلد است در دل یک زندگی معمولی عمیق زندگی کند.
    جلسه‌ی دوم کارگاه «شعرماهی» را هم با دل و جان شنیدم البته به استثنای دو بار قطع اینترنت و چند تلفنی که ناچار باید  جواب می‌دادم. تمرین هفته‌ی گذشته، اگر مقبول طبع نشد، دست‌کم مغضوب طبع هم نشد و از گازِخورد استاد جان سلام به‌در بردم، خدای را سپاس.
    بعدش با سرعت نور به امور کدبانوگری پرداختم تا تدارک دورهمی را ببینم. باقالی‌پلو با ماهی و کنارانش، خوب از آب درآمد. از ساعت چهار، مهمان‌ها کم‌کم از راه رسیدند و تا ساعت نه، خانه دوباره آرام شد
    حالا نشسته‌ام و گزارش نیکِ امروزم را می‌نویسم.
    به خودم هفت از ده می‌دهم، اما برای آن ژاکاراندای سمج که هنوز در مرداد دست از گل دادن نکشیده، یک نمره‌ی اضافه کنار می‌گذارم و برای برقی که هر بار رفت دری رو به خیر گشود، درود می‌فرستم.
    آدرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  19. سال‌واژه‌ام: مَطلَع

    امشب مهمان داشتم، از دیروز عصر تا همین حالا مشغول سر و سامان دادن به کار‌ها بودم،خیلی زحمت داشت، به اندازه سه نیروی کار ماهر در آشپزخانه جنب و جوش کردم ولی از نتیجه کار راضی‌ام، برای همین به امروزم ۹ از ۱۰ می‌دهم. کار نیک دیگری نداشتم فقط فرصت شد موقع آشپزی نویسنده‌ساز را جسته و گریخته گوش دهم، استاد بخشی از داستان کوتاه دو نفر از همسفران عزیزمان را خواندند و ساجده‌جان هم از شعر برایمان گفتند .

  20. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. به محض بیدار شدن، قوری را بار می‌گذارم. زندگی بدون نفس نمی‌شود، صبح بدون چایی.
    ۲. سیب زمینی‌ها را خوب سرخ نکردم. نه اینکه سوزانده باشم. فقط انگار مغز پخت نشدند. مزه همیشه را نمی‌دادند. اصلا مرا چه به پخت‌وپز. مرا یک گوشه و یک کتاب کافی‌ست.
    ۳ قبل از خواب برای اهل خانه یک حکایت خواندم. مادرم قصه دوست دارد. جدیدا به قصه‌های عاشقانه علاقه‌مند شده و از من می‌خواهد کتاب‌های بدون سانسور برایش بخوانم.
    موقع فیلم دیدن وقتی می‌خواهم صحنه‌های مبتذل را در کنم، می‌گوید فیلم رو خراب نکن دیگه.
    نمی‌دانم چه بلایی سرش آمده.
    ۴. بعد از شام،‌ از سوپری بستنی خریدیم. رفتیم پیش حاجی. حاجی بستنی دوست دارد. حاجی خودش بستنی‌ست. لپ‌گلی‌ست. بچه که بودم حاجی برایم بستنی می‌خرید. یکی نه. دو تا هم نه. یک پلاستیک. از همهٔ شکل‌ها می‌خرید. چقدر دوستش داشتم. هم حاجی را. هم بستنی را.
    ۵.لیست آرزو‌هایم دراز بود. امروز که دوباره نوشتمش، دیدم چیزی در این لیست نمانده. نه اینکه بهشان رسیده باشم. همه را لایمکن می‌بینم. پس من به چه زنده‌ام؟ چون باید زنده باشم؟
    ۶. دیشب قبل از خواب به مرگ فکر کردم. نه اینکه خودم بخواهم. به ذهنم خطور کرد. سینه‌ام تنگ شد. نفسم سنگین. چشم‌هایم ناخواسته باز شدند. می‌ترسم. خیلی می‌ترسم. شاید ترسم از مرگ نیست. از تنهایی مردن است. اینکه تنهایی قبض روح شوم و دستی نباشد تا بفشارم.
    ۷. کتاب‌هایم در کتاب‌خانه جایی ندارند. کتاب‌خانه جدید هم در خانه‌مان جا ندارد.
    ۸.ساعت سه و نیم بامداد است. به زور سر از کتاب برمی‌دارم. بخاطر خستگی چشم‌ها تصمیم می‌گیرم بخوابم. صدای بوم از دور می‌آید. خیلی دور. نمی‌دانم از کجا. می‌شمارم. به نُه می‌رسم. انگار چیزی در دلم پایین می‌ریزد. در دور چه کسی را دارم؟ نگران که باشم؟

  21. گزارش نیک (۲۷)
    چهارشنبه | ۷ مرداد ۱۴۰۵
    سال‌واژه: «یافت می‌نشود، جسته‌ایم ما»

    • بالاخره با کله شیرجه زدم در دل کار. یک پروژه‌ی تدوین گرفته‌ام و دیوانه‌وار روی آن کار می‌کنم.
    برایم مهم است که بتوانم از پس این کار بربیایم. به هر ضرب و زوری که شده.
    • بیشتر زمان امروز پشت‌ِمیزنشین بوده‌ام و نوای ای وای گویوم از شونصد جای بدنم به آسمان برخاسته است دیگر.
    • کاش فرصتی بسازم برای بیشتر نوشتن و خواندن. بوی هدر رفتن می‌دهند این روزها.

  22. خوب برِم دنبال گذارش دادنِ بی‌کبری ته‌ای سیگار چرا ته‌ای سیگار گفتم خوب منِه فضول محله یک سری زدم به داستانک کوتاه‌ها که دیدم ته‌ای سیگار خیلی مد شده بارور کنید این ته‌ای سیگار چنان حروف نجما دبل‌انداز شده؛
    دبل‌انداز گفتم یادم از تنین‌انداز، طنین‌انداز آمد راستی این‌ها دو واژه‌اهه متفاوتن یعنی اینکه تنین یعنی قنین و همتا، حریف و همزاد و طنین یعنی آوازِه مثلِ مگس، پروانه، جیر جیرِ کبوتر و طوطی‌ها یا هر آوازِه که در هوا ایجاد شود طنین گویند!
    و برِم ببینِم به این انداز چه واژه ها شود گفت؛

    او دو واژه اههه اولی بزارِم کنار
    مثلِ:

    تنوانداز، شفقت‌انداز، شکوه‌انداز، شب‌بو انداز، جلال‌انداز، نعمت‌انداز، تنوع‌انداز، شِکوه‌انداز،
    دار انداز ، بِلقدانداز، تصویر‌انداز، ثمرانداز،
    جنم‌انداز، جنب‌انداز، کنار انداز، ……..

    خوب دیدِم دِگه چقدر میشه انداز؛ و خوده میشه‌انداز

    خوب پشِ ته‌ای سیگار بودِم
    مه‌ هرچه نگه کنم این‌ ته‌ای سیگار چی‌است ندانم باید برم یکبار طولِ عمرم سیگار بکشم
    شاید فهمید چی‌نماای دارد نجمااش رو تعریف کنم بپیمانم برای خود مثلِ این دوستان داستانک کوتاه نویس‌کنم!
    مثلن‌ بگم‌که:
    مثلِ استاد:
    واهااااه عجب دودِ داخلِ معده مره شصت و روفت کرد

    و برم توای یکی‌دِگه که دیدم!
    نوشته آفتابه عزیزدلم آفتابه چیه آفتاب‌است اگه کابلی هستی همین خوبه اما هراتی‌ها افتووه می‌گن بفهم یا افتو‌لکن می‌گن نه آفتابه‌ و لکن اینو بفهم
    آخ بمه چه!

    این‌عشق عاشقیا چه بود دِگه نویس‌‌کردید تمامِ تان از دل مرخص بودید!

    آخ‌ بمه چه!

    برِم سراغِ این‌که پارادوکس از کجا در بیارم تو رو خدا!

    امروز درسم بود پارادوکس توای گوگل رفتم چند تا متن خاندم و چندتا ویدئو دیدم از پارادوکس
    خلاصه از کجا در بیارم؛ با پروانه‌ای ذهنم باید گذر از بطلاق کنم‌؛ بیا به پارادوکس بپیوندِم پروانه جون.
    یک چند تا تمرینِ پارادوکس کنِم!

    مثلن:

    یخی‌داق و کاشانه‌ دوان:

    کاشانه دوان در تو اینجا نیست
    در ببندید
    تا
    درس‌ِ
    یخی‌داق را بداند

    یاد دوش و آن‌دم:

    آن‌دم حسرتی در دل‌ِ آن موند

    یاد دوش سپری کنی چه فایده

    غلیظ‌خلوت:

    نونی ذاغ‌سیه غلیظ‌خلوت نشسته است

    گریز که تو را به مه وصلِ ما کند

    – منظورم وقتی یکی خوده بزرگ می‌دانه!

    تجمع‌زاده‌ای کیستی
    داری تجمع ره به خود جلب کنی
    سرِمرکِ ته بزار
    و
    مرک‌کن
    جامِ دم‌خون

    ماتمی
    شب‌بو
    شب ره
    کردی
    زادگاه
    ره

    تجمع‌زاده، سرِمرک، دم‌خون، زادگاه،‌شب‌بو

    نمی‌فهمم اما فِک کنم این‌ کلماتِ این شعر پارادوکس‌اند و همه شعر ها خودم نویس‌کردم
    بخدا تقلید نکردم فقط رفتم چند تا ویدئو دیدم و چند تا متن داخلِ گوگل راست می‌گم
    زیاد خوش‌سرور نمی‌شم اما فِک کنم خوش‌سرور هم یک پارادوکس‌ هست دِگه برم به خوش‌سرور هم یک شعر درست کنِم!

    حوصله به نما
    زبان‌زده ام نداری
    یک‌دم هم‌ بسترم

    بازام

    خوش‌سرور طنین‌ناز رقصانم خود ره

    خوش‌سرور تن‌‌لرزد
    چش‌ نه اندازی هم‌ بسترم

    خوب دِگه به امروز بسه دیگه تمرین فردا انشالله!

    امروز وقتی در وبینار رایگان استاد گفت بعضی‌ها زیادی شعرا قاطی می‌کنند در نویس‌دار عادی فِک کردم بمه گفت
    نمی‌فهمم چرا بخود گرفتم
    چو که گذارش نیک دیشب خطِ پایانِ که گفتم!

    همواره در بتنِ‌خویش در بطلاق تضاد گرفتار بودم

    خوب نمی‌‌فهمم چرء و یا چرا اینه گفتم می‌خاستم حسم ره به خودم و کسانی می‌خانند انتقال بدم کاش زیاد گپی نمی‌کردم نمی‌گفتم چرء کردم نمی‌فهمم
    اما اِیته اشتباه کردم دگه!
    معذرت می‌خام از خودم و استاد
    گوشیش می‌کنم بهتر شه انشالله!

    زیاد پر گپی نکنم برم تا فردا خدانگهدار
    لینک‌کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  23. – سعی می‌کنم متن کامل و منسجمی بنویسم، موفق نمی‌شوم. به جمله‌نویسی پناه می‌آورم.

    – دلم سفر می‌خاهد. از آن‌ها که گوشی را خاموش کنم و چند روزی ذهنم را حتا.

    – امروز کمی از قائد خاندم دوباره. پس از مدت‌ها. بخشی که برایم جالب بود:
    «بیان شاعرانه نجوایی است خطاب به خویش و به جهان. شعر با صدای بلند فکر کردن است، نه گفتگو و مفاهمه بین دو یا چند نفر.»

    – دوست دارم بلند بلند فکر کنم. دوست دارم شعر را جدی‌تر بگیرم. هم در خاندن، هم در نوشتن.

    – زیر میز اتاقم نشسته‌ام و می‌نویسم. کشف‌ مکان‌های جدید در خانه را دوست دارم. هنوز بعد از هفت سال می‌توانی در خانه جایی را پیدا کنی که تاکنون هرگز ننشسته‌ای در آن بنویسی.

    – موهایم هنوز خیس است و نمی‌خاهم از زیر میز دل بکنم و کش مویی بیاورم. سعی می‌کنم موهایم را هی درهم گره بزنم که در گردنم نباشند و سرم درد نگیرد.

    – چقدر امشب به آهنگ‌های متفاوت گوش کردم. چقدر دلم می‌خاهد بازهم گوش کنم. بازهم. تا صبح.

    – موسیقی، صدای فکر کردنم را کمتر می‌کند. گاهی‌هم بیشتر. تا شانس با تو باشد یا نه.

    – تا همین یک ساعت پیش زیر دوش حمام، فکر می‌کردم امروز پنجشنبه بوده است. یک‌دفعه فهمیدم یک روز را دوباره دارم از اول. خوشحال شدم‌.

    – یک داستان از کتاب «یک هزار کودن» خاندم. جالب بود برایم جمله‌ای از آن:
    «خوبم، الان خوبم اما اوایل خیلی دلم برات تنگ می‌شد.» «این یعنی دیگه دلت برام تنگ نمی‌شه.» «معلومه که نه. باید دیوونه باشم اگه هنوز دلم برات تنگ بشه.»

    – چند ماهی می‌شود دیگر دیوانه نیستم. به این نوع. به نوع‌های دیگر چرا. فکر می‌کنم همیشه دیوانه هستیم. هربار به شکلی جدید.

    – از سعدی رونوشتم:
    خون در دل آزرده نهان چند بماند
    شک نیست که سر برکند این درد به جایی

    شرط کرم آن است که با درد بمیری
    سعدی و نخواهی ز در خلق دوایی

    – دلم خاست دوباره داستان کوتاه بنویسم. با روشی که بچه‌های کارگاه جدید داستان‌ کوتاه می‌نویسند. در گزارش نیک استاد آن را خاندم و وسوسه شدم‌.

    – دلم می‌خاهد تمام شب را زیر همین میز بمانم و کتاب بخانم. شاید آنی که امروز در وبینار معرفی شد. چه بود نامش؟ آها، «ولی دیوانه‌وار…» از شیوا ارسطویی. زیادهم نیست صفحه‌هایش. می‌شود شروع کرد و به جاهایی رساندش، ها؟

    – نمی‌دانم دوستمان از قصد این فیلم‌ها را به من نشان می‌دهد و آن خبرها را به گوشم می‌رساند یا واقعن نمی‌فهمد و نمی‌داند این کارش چقدر آزارم می‌دهد؟

    – داشتم شب‌ها را نیم ساعت، نیم ساعت زودتر می‌خابیدم. حالا دوباره ساعت سه است و یک ساعت و نیم از دیشب بیشتر بیدار مانده‌ام. بعید است تا نیم ساعت آینده‌هم بخابم و خابم ببرد.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  24. سال‌واژه: خایه‌ی اخلاقی
    چرا؟ https://t.me/dreamdrawgrow. در پست آخر کانال گذاشتمش بالاخره.
    ‎‍‍‍‌‍‌‍ به واژه‌نامه‌ی حزن های ناشناخته نیم‌نگاهی انداختم. اثری خلاقانه برای بیان احساساتی ناگفتنی که خود نویسنده نام گذاری کرده. مثلن اسلیپ‌فست صفته. slipبه معنی دورشدن و رفتن در خفا+fastمقاوم در برابر حمله. حس اشتیاق به کامل ناپدید شدن، ذوب شدن در میان جمعیت و نامرئی شدن، تا بتوانید در جهان باشید بی آن که نیاز باشد در آن مشارکت کنید، آزادانه در گفتگوها حاضر باشید بی آنکه ردپایی از خود به جا بگذارید، آزادانه در همه چیز شیرجه بزنید بی آن که نگران شلپ‌‌شلوپ و سروصدای آن باشید.
    موزیکی در همین راستا بعد پست سال‌واژه گذاشتم.

  25. این روزا انگار هیچی از روزا نمی‌فهمم..
    از صبح تا شب یه عالمه کار می‌کنم اما هیچ‌کدوم به سرانجام نمی‌رسن..
    انگار توی هوا معلق موندم..
    حتی الان یادم نمیاد که چی‌کارا کردم..

  26. از صفر:
    خیلی فرقه بین اینکه واقعن هیچی خوشحالت نکنه با اینکه اصرار داشته باشی که هیچی خوشحالت نکنه.

    از کلاس‌ها:
    دو جلسه کلاس خصوصی.
    حرف از «عادت‌های انعطاف‌پذیر» استفان گایز.
    در فشرده‌ترین حالت یعنی برای هر کار سه حالت کوچک،‌ متوسط و بزرگ در نظر بگیرید . بسته به حس‌وحال و برنامه‌تان در هر روز، یکی از گزینه‌ها را انجام بدهید. این شیوه احساس آزادی می‌دهد، حس نمی‌کنید در بند یک تکلیف روزانه‌ی صلب گیر افتاده‌اید.
    جلسه‌ی نهم دوره‌ی قصه‌قصه و پرداختن به قصه‌های بهرام صادقی و شیوه‌های شگرف او در بازی با فرم.
    و ششمین کارگاه داستان کوتاه:
    بهتر از همیشه. این بچه‌ها دیگر فولاد گازدیده شده‌اند. حتا همسفران تازه‌وارد هم اصلن احساس غریبگی نمی‌کنند.
    در این کارگاه قصه‌ای می‌نویسیم درباره‌ی شخصیتی که می‌کوشد درباره‌ی موضوعی خاص تحقیق کند… با یک شرط اساسی: نوشتن داستان در قالب یادداشت‌های روزانه‌ی شخصیت اصلی.

    از وبینار نویسنده‌ساز:
    اشاره به قصه‌های تازه‌ی همسفران.
    سخن از پیوند شعر و نثر و شاعران قصه‌نویس و قصه‌نویسان شاعر با خاندن پاره‌ی نخستِ رمان «ولی دیوانه‌وار…» از شیوا ارسطویی.
    و تمرین آزادنویسی با ادامه این سطر:
    تهش این است که…

    از پرسش‌گاه:
    گاه با دیدن واژه‌ای از خودم می‌پرسم:‌ معنای دیگر این واژه چه می‌توانست باشد؟ یا به‌عبارت دیگر: چه معنی دیگری به این کلمه می‌آید؟

    از سایت:
    امروز یک عالمه داستان کوتاه تازه هوا کردم. از بهترین‌های پنجمین کارگاه داستان کوتاه.

    از لغت‌نامه‌ی شخصی:
    آب: درخت مایع
    آب زلال که می‌بینم حس می‌کنم درخت جاری شده توی لوله‌ها و از شیر سرازیر است.

    از فیلم:
    «خواب گرانِ» هاوارد هاکس ناامیدم کرد، با اینکه اقتباسی‌ست از یکی از بهترین‌های ریموند چندلر و حتا ویلیام فاکنر هم یکی از فیلم‌نامه‌نویسان آن است.

    از فرهنگ عامیانه‌ی فارسی:
    «صاحاب هنر تو هیچ جا در نمی‌مونه.»

    از دست تو:
    حافظه‌ی دست حتا با قطع کردن آن نیز زدوده نمی‌شود.

    1. 🌿🌿🌿 و دم شما گرم از این پرباری. شاید آیینه‌ای باشید که گوشه‌ای از شما، تکه از من باشد در خیالم.

  27. امروز صفحات صبحگاهی را جدی‌تر نوشتم. در کتاب خواستن توانستن نیست خواندم برنامه‌ی صبحگاهی خیلی مهم است چون ادامه‌ی روزت را می‌سازد و مهم‌ترین بخش آن، نوشتن یادداشت روزانه‌ست. نوشتن به منظور اینکه در کجا قرار دارید، در جست‌وجوی چه چیزی هستید و به کدام سمت می‌روید.
    یک درسنامه زبان خواندم. این‌بار غلط‌هایم زیاد بود. ذهنم جمع نمی‌شد رویش.
    وبینار نویسنده‌ساز را همزمان که بیرون بودم، گوش دادم. استاد یک داستان جالب و متفاوت خواند. البته به دلیل سروصدا، برخی جاها را خوب نشنیدم که دوست دارم دوباره بخوانم. این‌بار با تمرکز بیشتر. ساجده‌ی عزیز هم درباره‌ی شعر گفت.
    داستان کوتاه‌های تازه را دیدم و وسوسه شدم به‌تدریج بخوانم. استاد سنگ تمام گذاشته است و هر بار ایده‌ای نو دارد. حیف که نتوانستم کارگاه جدید را شرکت کنم.
    هوای امشب تازه و خنک بود. چند ساعتی هم به نشستن زیر کولر طبیعی، صحبت کردن و قدم زدن با همراهان گذشت.
    انتهای شب آزادنویسی کردم. این روزها آزادنویسی برایم جذاب‌تر است چون گرم نوشتن می‌شوم.

  28. سال‌واژه‌ام: به‌خانی
    برگشتن به کتاب‌های نیمه‌خانده هم از آداب به‌خانی‌ست.
    بعد از چند هفته دوباره به کتاب پادزهر می‌رسم. « آیا پایان دادن به جستجوی خوشبختی، خود گونه‌ای فریب‌آمیز از جستجوی خوشبختی نیست؟»
    انگار تلاش عامدانه برای حذف هر چیزی، بر توان آن می‌افزاید.

    آشفتگی، خشم، خفقان، خستگی. این تمام چیزهایی‌ست که بر کاغذ نوشته‌ام، بی‌هیچ منطقی برای پروردن‌شان.
    نمی‌دانم، می‌شود اسمش را نوشتن گذاشت؟ بیش‌تر برون‌ریزی روان است تا کوششی آگاهانه برای نوشتن.

    ملال که وجودم را می‌گیرد، حوصله‌ی انجام ساده‌ترین روزمرگی‌ها را هم ندارم. ساعت‌ها ظرف‌هایم روی سینک می‌مانند، ترجیح می‌دهم نیلا خانه را به هم بریزد اما از من نخاهد هم‌بازی‌اش شوم. دیروز از تراپیست پرسیدم:
    _ نیلا مدام بازی می‌خاهد. بعد هر بازی هم، زود دلزده می‌شود. حالا چه کنم؟
    _ خب باهاش بازی کن، باحوصله، بی‌منت.
    بازی می‌کنم، باحوصله، بی‌منت. اما من با این همه مسئولیتِ ریز و درشت، توانِ ساعت‌ها بازی کردن را ندارم.

    امروز در خانه‌بازی ثبت‌نامش کردم، بلکه کم‌کم به اینجا عادت کند و من هم برای خودم مجالی بیابم. مثلا بروم پیاده‌روی، بازار گردی، باشگاه…
    البته هنوز زود است که به تنها گذاشتنش عادت کنم. مربی می‌گوید: این اوایل بهتر است نزدیکش باشی و به تدریج دور شوی.

    1. 🌿🌿روزی می‌رسد که دلت برای همین بهانه‌ها تنگ می‌شود. بچه‌ها که بزرگ می‌شوند پی خودشانند، اکنون را دریاب که زود تمام می‌شود، هاناجانم.

  29. گزارش نیک:
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    دیشب خواب‌های عجیب و ترسناکی دیدم؛ مثلاً ماری را دیدم که حیوان خانگی‌مان بود و روی قاب‌های دیوار، تصاویر واقعی جن و پری دیده می‌شد. آن‌قدر ترسناک بود که ترجیح دادم از خواب بیدار شوم.

    برای ناهار خوراک دال‌عدس درست کردم؛ بالاخره خیلی خون‌ساز است و برای دخترکم هم بسیار مفید. یک ساعتی برق رفت و همان لحظه که داشتم گله می‌کردم چطور گشنیزها را بدون خردکن خرد کنم، برق آمد! کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم!

    طبق معمول با مامان تلفنی صحبت کردیم. گفت دایی‌رضا گفته اگر دلت می‌خواهد به شمال بروی، من می‌برمت و خودم هم چند روزی می‌مانم. دلم هوای دریا و جنگل کرده. مامان راضی بود، اما احساس کرده اگر بدون خواهرم بیاید، دلش می‌شکند. فعلاً منتظرم ببینم چه تصمیمی می‌گیرند.

    گلدان‌ها را بعد از مدت‌ها سر و سامان دادم. برگ‌های خشک‌شده را هرس کردم و جای گلدان‌ها را به‌صورت موقتی در خانه تغییر دادم. خیلی خوب و زیبا شدند و حالا حس بهتری دارم.

    همه‌ی گیاهانم سرحال بودند، اما برگ‌انجیری زیبایم بیمار است. علتش هم این است که بعد از جابه‌جایی فهمیدیم فروشنده زیر خاک گلدان بزرگش، یک ظرف پلاستیکی بزرگ قرار داده تا خاک کمتری استفاده کند! همین باعث شده بود ریشه‌هایش در خاک بپوسند. خیلی ناراحت شدم که بعضی انسان‌ها واقعاً وجدان کاری ندارند.

    امروز سه ساعتی نقاشی کشیدم، اما با هزار مکافات و سختی. واقعاً چین‌وچروک‌های پیرزن عذاب‌آور است! نی‌نی هم وقتی طولانی‌مدت می‌نشینم، کلی لگد می‌زند و دیگر آن تمرکز سابق را ندارم. در هر حال، با هر مشقتی که بود، این بخش را تمام کردم تا فردا دست خالی به کلاس نروم.

    کتاب «نام من سرخ» اثر اورهان پاموک را هم به پایان رساندم. به نظرم برای آشنایی با تاریخ هنر اسلامی کتاب خوبی بود؛ هرچند داستانش کمی شبیه فیلم‌های ترکیه‌ای و گاهی آبکی به نظر می‌رسید!

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد جمله‌ای گفتند و پنج دقیقه با آن آزاد‌نویسی کردیم. حس خوبی نسبت به نوشته‌ام داشتم و دلم می‌خواهد سر فرصت از دلش یک متن خوب دربیاورم.

    ساجده حق‌پرست عزیز هم، به رسم هر چهارشنبه، برایمان از شعر گفت که خیلی مفید و دلنشین بود.

    در پایان روز هم به حمام رفتم و برای شام، ناگت مرغ دست‌ساز را در ایرفرایر قرار دادم و یک ساندویچ هم برای فردایم آماده کردم. آخر در کلاس نقاشی همیشه گرسنه می‌شوم! بچه‌ها می‌گویند: «تو که دونفری، حق داری! ما هم گرسنه می‌شویم!» 😄

    امروز کلی سرویس خواب نوزاد را بررسی کردم. سبک مونته‌سوری توجهم را جلب کرد. حس می‌کنم دخترکم هم دوستش داشته باشد. به‌زودی باید اتاقش را آماده کنم و خریدهایش را انجام دهم.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید: «وقت آن رسیده که بخوابی؛ فردا کلاس نقاشی داری.» یک هفته‌ی دیگر هم گذشت. روزها با سرعت پیِ هم می‌روند و از فردا وارد ۹۹ روز آخر بارداری می‌شوی.

    فقط قوی باش و ادامه بده؛ حتی اگر انرژی‌ات به‌اندازه‌ی کافی نیست.
    تو از پسش برمی‌آیی. 🤍

    1. سلام خانم قاسمی زادگان
      بعضی ها در ایران هستند مار هفت متری، حیوان خانگی محبوبشان است. و خیلی هم احساس باکلاس بودن می کنند.
      چه جالب که شما هم دال عدس می پزید. دال عدس غذای محبوب من است.

    2. ✍️از زهرا….‌عزیزم از نویسنده و نقاشان هنرمند که گزارش نیک اورا هر روز را می‌خوانم ممنونم. او باردار است و من با خواندن گزارش هر روز او می‌روم به خاطرات دوران باری اولم که تنها در کشوری غریب بودم.‌پس با توافق همسرم بارداری و حاملگی‌ام را بخاطر اخبار جنگ ایران و عراق و ارتباط کم با تهران و با خانواده‌ام خصوصن از مادرم مخفی کرده‌بودم. چه دوران زیبایی را تجربه کردم.
      ممنونم که درمورد حالت یک زن بار خوب می نویسد. موفق باشی گلم

  30. امروز در چکاچک لحظه‌ها ناک‌ناک در گوشه‌ای، کنجی، نه اندوهناک و نه عبرت‌ناک، چمپره روی کاغذهای خیالی.
    و چقدر خیال سبک‌ناک می‌پرد از سوزناکی کله‌ام.

    کاری ندارم به چشمان اشک‌ناک پنجره.
    نه به نم باران.
    و نه به ستاره‌ناکی آسمان.
    اما
    به ماه‌ناکی کتاب‌ها چه؟
    گیرناکم به هلال ورق‌خوردن‌شان.
    چه فایده دارم من، برای کاغذهای کلمه‌آلود؟

    امروز نیک‌ناکم در پیچ ثانیه‌‌ها چرت می‌زند. کجاوه‌ای هستم با گامیدن در داستان‌زایی و کامیدن و هراسیدن.
    لالیدن و ننالیدن.
    این ترس، تراپی می‌خواهد شاید؟
    مصمم‌بودنم پس چه گلی به سرم می‌زند بی‌‌عرضه‌ی بیم‌ناک؟

    استاد می‌گوید تنها باید بیاغازی و بنویسی و بیامیزی با خیال.
    کو خیال؟
    حکم به ابطال می‌کند فتنه‌ناکی هراس.
    و من باز می‌پیچم به شک، به جاده‌ناکی سطرهای بی‌نقطه، به ازدحام، به ترس‌های پرایهام.
    کودک‌فام، در زاویه‌ی ممتنع مانده‌ام دردناک.
    دل‌ می‌بندم به باران کلمات بی‌معنا.

    کاسه‌ی چه‌ کنم چرا، خفت‌ناک، ایستاده در ابتدای داستانی کوتاه‌ و پرابهام.

    آبشخور این هراس کجای روزگار رفته‌‌‌ی من‌ست؟
    گران تمام می‌شود این خطاناکی‌‌ها.
    و نشسته‌ام در انتظار نورناکی کلمات. سطرهایم را بسازند و تنها ببارم‌شان.

    نه از نمره‌ام بپرس و نه از حال‌و‌روز کتاب‌ها.
    از داستانی بپرس که درد زایمانش بی‌صدا خفه‌ام می‌کند.
    این هراس، تراپی نمی‌خواهد؟

    https://t.me/manesehchtgrh

  31. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۷.۵
    گزارش نیک:
    ۱.صبحانه خوردم.
    ۲. برای ثبت امتیاز به اداره آموزش و پرورش رفتم. رفتن و نرفتنم فرقی نداشت چون بالاخره من برای تدریس میوفتم توی یکی از مدارس شهر خودمون. خب از سقف ۲۵۰ امتیاز ۱۱۸ و خورده‌ای امتیاز کسب کردم. تمام تلاشم توی دفتر پوشوندن پاهام بود. تیپ کاملا رسمی با جوراب‌های ساق بلند مشکی طرح کریسمس😂😂😂
    بعد که با بابا اومدیم سوار ماشین بشیم برگردیم یادم افتاد گوشیم رو توی دفتر جا گذاشتم.
    ۲. توی راه برگشت دیدم بابا داره چشاش میره من نشستم پشت فرمون باقی راه رو.
    ۳. ناهار خوردم.
    ۴. یکم از کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
    ۵. وبینار شرکت کردم.
    ۶. دوستم نیومد که بریم پیاده‌روی منم پاستا درست کردم.
    ۷. انیمه
    I want to eat your pancreas 2018
    رو دیدم.
    دیالوگ مورد علاقه‌ام رو میارم براتون:
    ساکورا میگه:
    زنده بودن…
    یعنی در ارتباط بودن با دیگران.
    فکر می‌کنم معنی زنده بودن همین باشه.
    به کسی عشق ورزیدن…
    از کسی متنفر شدن…
    با کسی خوش گذروندن.
    دست کسی رو گرفتن.
    زنده بودن یعنی همین.
    اگه تک و تنها باشی، نمیشه گفت وجود داری.
    چیزیه که زنده بودن را تعریف می‌کنه.
    من می‌دونم ذهنم وجود داره، چون می‌تونم با بقیه ارتباط برقرار کنم.
    می‌دونم بدنم وجود داره،
    چون بقیه لمسم می‌کنن.
    هدفِ زنده بودن هم از همین‌جا میاد.
    همونطور که هر دومون انتخاب کردیم توی این لحظه و اینجا زنده باشیم.
    ۸. بعدش کتاب «ما» از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو با دوستم خوندیم و تموم کردم.

    کانال تلگرام:
    https://t.me/symphonieverte

  32. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2.شرکت در کارگاه داستان کوتاه 6:
    خندیدم.
    نوشتیم.
    یاد گرفتیم.
    گازخورد گرفتیم.
    استادم یاد گرفت.
    و این یعنی کارگاه.

  33. ۱. مراقبت از شعله‌ی شوق میان طوفانی که همیشه‌ست.
    ۲. تایپ کردن از روی متنی نایاب و مفصل که به زودی‌ هوا می‌شود در وبگاه مدرسه نویسندگی.
    ۳. خواندن مقالات داریوش کیارس.
    ۴. پرسه در ترجمه‌های فوق‌العاده‌ی کوشیار پارسی. این میان به رمان‌هایش هم سری زدم.
    ۵. خط خموش فارسی. خط شهوتناک فارسی. خط خیال‌ساز فارسی. خط تعصب‌شکن فارسی. خط سیری‌ناپذیر فارسی. خط غافلگیرکننده‌ی فارسی. دارم دنبال صفت دلخواهم برای خط فارسی می‌گردم.
    ۶. هر روز خواندن یک دفتر شعر و کلمه‌برداری. امروز هم کلمه‌برداری از دفتر شعر «سرگذشت یک عشق: دوازده شعر پیوسته» از مجید نفیسی:
    پس پلک‌ها
    سپیدی نامه‌های آخرین
    از تَنگی تُنگ آب/ خواهی رست
    خارا و استوار
    به خون خفته
    گرمگاه
    صورتگر
    آسوده‌بال
    دل آدمی گریزپاست
    کهیر کهنه
    آیا هرگز/ بر امواج عشق رانده‌ای؟/ دیوانه‌وار پیش می‌روی/ آنقدر که نمی‌دانی/ در پایابی یا غرقاب.
    آن کس که امشب بیدار خواهد ماند/ زنی است/ که دل ما هر دو را به کف دارد.
    ۷. هم‌نویسی متمرکز و گفت‌وگویی شبگاهی با الاهه نصیری.
    ۸. پیش نمی‌آید این ساعت سه تایی کنار هم باشیم. ساعت خواب و کار و غذایمان متفاوت است. امشب ولی هم وقت و هم حوصله جور بود و بودیم.
    https://t.me/Themolaie

  34. سال‌واژه: تغییر

    ۱- صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم، بعد هم دعایی نوشتم و فرستادم برای خدا.

    ۲- از آنجایی که صبح زود بود و همه هنوز خواب بودند، چند دقیقه‌ای مدیتیشن کردم و از سکوت خانه لذت بردم.

    ۳- امروز استمرار، تغییر، رشد و آرامش بیشتر از هر واژه دیگری در ذهنم پرسه می‌زدند.

    ۴- بعد از مدت‌ها در گروه نشست ادبی‌مان پیام فرستادم. گپ کوتاهی که با نازلی و مریم داشتم، حسابی حالم را خوب کرد. فقط جای آیلین و شهرزاد خالی بود و امیدوارم هرچه زودتر سروکله‌شان پیدا شود.

    ۵- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۸ از ۱۰ می‌دهم؛ چون آرامش از اول تا آخر روز همراهم بود و از عملکردم رضایت داشتم.

    ۶- در ادامه مطالعه دیروز، چند صفحه‌ای از کتاب «خواستن، توانستن نیست» را برای شقایق خواندم و او هم نکته‌های مهمش را یادداشت کرد.

    ۷- امروز در آزادنویسی، برنامه‌هایم را برای ساختن فردایی متفاوت روی کاغذ آوردم.

  35. گزارش نیک، چهارشنبه هفتم مردادماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۹ از ۱۰
    البته فکر نکنید امروز شاخ غول شکسته‌ام. راستش معیارها را کمی به نفع خودم تنظیم کرده‌ام، آن هم نه برای تقلب، برای دوام آوردن.
    سه کار ضروری، که اگر همان روز انجام نشوند دیگر فاتحه‌شان خوانده است.
    سه کار روتین، یعنی همان زندگی، مرتب کردن خانه، غذا درست کردن و بازی با آرتین.
    و سه کار واجب، که هیچ‌کس یقه‌ام را بابت انجام ندادنشان نمی‌گیرد، اما اگر رهایشان کنم، خودم از خودم عقب می‌مانم، همان کارهایی که به رشد شخصی و هدف‌های بلندمدتم گره خورده‌اند.
    امروز هر ۹ مورد تیک خورد.
    انگار گاهی رازِ موفقیت، سخت‌تر دویدن نیست، عاقلانه‌تر چیدنِ مسیر است. امروز به جای جنگیدن با خودم، با خودم همکاری کردم، شاید جسارت، همین باشد.
    https://t.me/MashgheBodan

  36. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    یک ماه آزگار صد سال تنهایی را به بی‌نوبتی خاندم به‌قصد شرکت در مجلس نقدبازی. اما مجلسش بدمجلسی کرد و افتاد هفت و نیم شب هفت مرداد.
    پس؟ نرفتم. داستان کوتاه را چه می‌کردم؟ داستان کوتاه به برخطی یا یه قول اجنبی‌ها، آنلاینی‌اش است که می‌چسبد.
    سر کلاسی که داستان کوتاه نبود‌، سیستم ناگهان خاموش شد. استاد را صدا زدم به یاری که گفت: «شارژ ندارد.» اما من مطمئن بودم که دارد.
    نداشت اما. شارژر را به لپ‌تاپ فرو کرده بودم اما به پریز نه. بعد از آن هم کلی گیج‌بازی دیگر در آوردم و در نهایت خنگ‌بازی، یادم آمد که دیشب در نویسنده‌ساز، ضجه را نوشته بودم زجه. مگر داغش کهنه می‌شود؟
    داستان‌های کوتاه دوستانم را خاندم و همچنان هم در حال خاندنشان هستم. چه جمع نیکی. خوشا گردآورنده‌اش را.
    تمرین اولم را انجام دادم. امیدوارم بتوانم همان‌طور که در ذهن دارم، این داستان را به سرانجام برسانم.

  37. مثلا قرار بود گزارش نیک را نگذارم آخر شب و ریزه‌ریزه بنویسم در طول روز. زرشک جناب. زرشک.
    با وجود تمام فشار‌ها، با همه‌ی مراجعین، حتی بدعنق‌هایشان خوش‌اخلاقی کردم که احسنت بر من.
    سوره‌الغراب خواندم. فصل اولش را فقط. نمی‌فهمیدم راوی کلاغ است یا آدم یا چی ولی هر جمله عین شربت آلبالو سر می‌خورد و از حلقم پایین می‌رفت.
    از وبیکار الهه جان تازه فهمیدم شریعت و قانون چه فرقی با هم دارند.
    بیشتر چسبیده‌ام به لغت و تلفظ انگلیسی. خوش می‌گذرد و پدرم به قدر کافی در می‌آید.
    در موقعیتی به شدت احساسی و با قلبی دردمند، محکم پای دفاع از سلامت روانم ایستادم و زیر باری که قرار بود روحم را با طعم وانیلْ لِه کند نرفتم. این اساسی‌ترین و نیک‌ترین کار امروزم بود.

  38. تهش این است که اندیشه‌های خیال‌اندیش

    تهش این است که کلمات حرفم را نمی‌‌گویند
    تهش این است هم‌پای عقربه به دنبال زمان می‌دوم
    تهش این است که نعش ترس را بر دوش می‌گذارم و به استقبال خودم می‌روم
    تهش این است که با امید سرِ زندگی را می‌گیریم و تغییرش می‌دهیم
    تهش این است که تلاش کاری می‌کند کارستان
    تهش این است که خوشبختی پا بیخ خرخره‌ام می‌گذارد برای ورود به قلبم
    تهش این است که هیچ‌چیز مثل گذشته، نمی‌گذرد
    تهش این است که با خودکار می‌جنگم که صلح را بنویسد

  39. 📝گزارش نیک ۷۸:
    🎨سال واژه: سی و شش رنگی

    درک نمی‌کنم چرا وقتی مداد رنگی‌های ۳۶ رنگی فابر کاستل رو تو کارخونه می‌سازن، زرد کم‌رنگ، یاسی و سبز زیتونی رو ازش میزنن. گناهِ زیتونِ نشسته به درخت، لیموشیرین و گل‌های یاس چیه؟! یعنی وجود رنگ صورتی با توناژهای مختلف ضروری‌تر از اونهاست؟! کاش یکی توجیهم کنه… صبح هم بی‌برقی کشیدم، هم بی‌آبی. خب مسئول محترم، کاش یکی به شما برسونه که آب و برق رو هم‌زمان قطع نکنید؛ این‌طوری می شه مکافات اندر مکافات… امشب ساندویچ مرغی همراه تماشای سریال «اوک نیو» به بدن زدیم. بعد از شام، وبینار آقای چبانی شرکت کردم و باقیِ زمانم با تکمیل توناژ بافت پرتقالی گذشت. بعد هم با بلندخوانیِ کمی از کتاب «آفتاب می‌شود» (شامل صد و یک شعر از شاعران امروز، همراه با زندگی‌نامه) و چند تست حقوق جزا و خلاصه‌نویسی، شبم به پایان رسید.
    «تو به من خندیدی، و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم، باغبان از پی من تند دوید، سیب را دست تو دید، غضب آلود به من کرد نگاه، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک، و تو رفتی و هنوز، من اندیشه کنان غرق این پندارم، که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت. حمید مصدق»
    مریم باقری هفتم مرداد۱۴٠۵
    https://t.me/MaryamWriter_2

  40. امروز یک ساعتی با فائزه حرف زدیم بیشتر درباره‌ی رفتار خانم‌ها در زندگی‌.
    با الهام و بچه‌هایش رفتیم خانه‌ی مامان اینا و عصر از آنجا با فاطمه رفتیم پارچه بخریم. که حدود سه ساعت پیاده‌روی برایمان داشت!
    همگی برگشتیم و شام پیش مامان و بابا بودیم.
    وقتی برگشتم خانه خودمان کمی کارهای خانه را انجام دادم و با سهیل حرف می‌زدیم.
    امروز به هیچ کدام از کارهای روتین خودم نرسیدم. اما خب بعضی روزها هم این‌طورند. حالا می‌نویسم تا کمی احساس بهتری داشته باشم.

  41. ۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم. کمتر از چند روز اخیر.
    ۲. برگه‌ تصحیح کردم و سهمم تمام شد. ابلاغ تصحیح سوم هم فعال شده و کار هنوز ادامه دارد.
    ۳. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و با شروع «تهش این است که …» یادداشتی نوشتم. اندیشهٔ خوبی شکل گرفت.
    ۴. ظرف شستم.خانه را جمع‌وجور کردم. گردگیری هم همین‌طور.
    ۵. به کتابخانه‌ام خیره شدم. به انبوه نخوانده‌ها، این تنها شوق زیستن.
    ۶. در کارگاه ششم داستان کوتاه شرکت کردم. این بار برایم سخت است. چیزی نوشتم اما به دلم نیست. در هر کارگاه، به گوشه‌ای از ایرادهای خودم پی می‌برم، هم در نوشتن و هم در شخصیت.
    ۷. شام پختم.
    ۸. برای کانالم یادداشتی دربارهٔ احوال این روزهایم نوشتم‌.

  42. شاید خیلی خودشیفتگی باشد اما دیشب برای لپ‌های خودم شعر نوشتم و توی کانال نوشتم. آخه من لپام زودی قرمز میشه. مخصوصن اگه بخندم، خجالت بکشم یا یکی بوسشون کنه. برای همین گفتم شاید ماهی‌قرمز داره لپام. و وقتی این اتفاقا می‌افته اونا بالا پایین می‌پرن و معلوم میشن و لپام قرمز میشه.

    داستان‌کوتاه مد و مه را تمام کردم. ولی باز دلم می‌خاد از اول بخانمش و رونویسی کنم. احساس میکنم خیلی جا هنوز برای کشف دارد.

    امروز رفتم عینک‌فروشی هم عینک بخرم. دودل بودم. فک کنم اینی ک خریدم خوشگل بود. بقیه که گفتن خوبه. پس حتمن خوبه. خوب بود دیگه. خوب بود. قشنگ بود. ولی عینک احسان یه چیز دیگه‌س. باید ازش بدزدم.

  43. گزارش نیک | تقویم بی‌هدفی
    سال واژه: بازگشت
    امروز از آن روزهایی بود که آدم کار می‌کند، اما آخر شب که حساب و کتابش را می‌کشد، حس می‌کند تمام روز را در لوپ تکراری گیر کرده و همان‌جا مانده است.

    صبح، صفحات صبحگاهی را با نامه‌ای به پدر شروع کردم. نامه‌ای که هیچ اداره پستی تحویلش نمی‌گیرد، فقط حافظه‌ی آدم گاهی مهر ورود می‌زند، گاهی هم برمی‌گرداند با مهرِ «گیرنده در دسترس نیست».

    ظهر مهمان داشتیم. بعدش ششصد قلم ظرف شستم. عددش را اغراق نکرده‌ام. اگر هم کرده باشم، ظرف‌ها خودشان مقصرند که موقع شستن تکثیر می‌شوند. سینک امروز یک کارخانه‌ی ظرف‌زایی بود. من هم کارگر نمونه‌ی کارخانه‌ی کف‌آباد.

    کارگاه ششم داستان کوتاه را رفتم. مثل هربار پربار و پرانرژی. داستان‌سرایی دنیای موازی من است. دنیایی که در آن عسل دیگری با چهره‌های مختلف زندگی می‌کند.

    بعد هم مجموعه‌داستان نود و هشت را خواندم و در کانالم گذاشتم. برای اینکه یک گوشه‌ی تاریخ، اگر روزی حافظه‌اش سوراخ شد، دست‌کم این یکی از سوراخش نیفتد. سال نود و هشت. آه.

    وبینار نویسنده‌ساز هم شرکت کردم. این روزها همه‌چیز دارد آدم را می‌سازد، نویسنده‌ساز، دوره‌ساز، انگیزه‌ساز… فقط کسی نیست یک حوصله‌ساز اختراع کند. اگر اختراع شد، لطفاً دو عدد برایم کنار بگذارید.

    وسط این همه، یک بستنی تریپل‌چاکلت خوردم. نیکیِ کوچکی بود در حق غددی که هنوز به زندگی خوش‌بین‌اند.

    برای مامان هم دستِ بی‌کسی (دستی که پشت می‌خارد) خریدم. اسمش را هر که گذاشته که فکر کنم در یادداشت‌های باده‌علوی خواندم، لابد می‌دانسته آدم گاهی حتی برای تنها نماندنِ دست‌های مادر هم باید خرید برود.

    دوره‌ی مجازی هوش مصنوعی را هم شروع کردم. هوش مصنوعی هر روز باهوش‌تر می‌شود و من هر روز هدف‌کم‌تر.

    این روزها از کار اصلی‌ام فرار می‌کنم. تولید محتوا را که می‌بینم، کوچه را عوض می‌کنم. اینستاگرام برایم شده اینستاگریزستان. انگار الگوریتمش از من دلخور است یا من از الگوریتمش. رابطه‌مان به مرحله‌ی سکوت‌های معنادار رسیده.

    بی‌هدفم. البته نه، هدف دارم، اما هدف‌هایم به هدف بودن خودشان مشکوک‌اند. حتی همان هدف‌های یک‌ساعته هم انگار قبل از شروع، استعفا می‌دهند. هر کدام یک کاغذ می‌گذارند روی میزم: «با تشکر از اعتمادتان، اینجانب از سمتِ هدف استعفا می‌دهم.»

    شب هم با فیلم زندگی‌های گذشته گذشت. عنوان فیلم اشاره‌ای به یک افسانه‌ی کره‌ای دارد که می‌گوید زمانی که دو انسان با یکدیگر مواجه می‌شوند و ارتباط کوتاهی میان آن‌ها برقرار می‌شود، به این معناست که آن دو نفر در یک زندگی قبلی (پیش از تولد) یکدیگر را ملاقات کرده‌اند. افرادی که عاشق یکدیگر هستند ارتباط عمیق‌تری دارند و این یعنی در زندگی قبلی‌شان مدام یکدیگر را ملاقات می‌کرده‌اند یا شاید در زندگی بعدی در کنار هم باشند.

    با این همه، امروز را که نگاه می‌کنم، می‌بینم بی‌کار نبوده‌ام، فقط بی‌جهت‌کار بوده‌ام. شاید فرق این دو، تمام غم این روزهای من باشد.

    شب اونهایی که دست بی‌کسی را می‌گیرند بخیر.

  44. سال‌واژه‌ام: نظم

    امروز حالم یکهو عوض شد. صرفا با تغییر مکان، و احساس امنیت حس و فکرم درباره‌اش کلی عوض شد.

    از کتاب این راهش نیست خواندم و خیر هنوز حتی نصفش نکرده‌ام. درباره‌ی جمله‌های اگر… آنگاه… می‌گفت. این‌شکلی فکر کردن ذهن ما را موقع روبه‌رو شدن با مشکلات آماده‌تر می‌کند. یعنی از قبل فکر کنیم بدترین اتفاقی که می‌تواند بیفتد چیست؟

    تو اتوبوس اندکی درس خواندم. بعد وبینار نویسنده‌ساز را بودم که آنقدر قطع‌وصل شد چیزی نفهمیدم. باید ویسش را گوش بدهم. ولی آخرش آزادنویسی کردیم. با این شروع: تهش این است که…
    به نظرم شباهت دارد به آنچه از این راهش نیست خواندم.

    کارگاه قصه‌قصه هم بودم با کلی قطع و وصل. و بعد داستان‌کوتاه. فرم کلی را دوست می‌دارم. خصوصا که یکشنبه امتحان دارم و امیدوار بودم وقت بیشتری داشته باشم. به موضوع زیاد فکر کردم و چندین جرقه زده شد. تحقیق درباره‌ی بهترین جای شهر برای کتاب خواندن؟ جین آستین چرا ازدواج نکرد؟ یا فینئاس گیج واقعا دیگر همان آدم نبود؟ بعد اینکه لوله‌ای توش سرش فرو رفت و زنده ماند.
    انتخابم را نمی‌گویم تا سورپرایز شوید. و نوشتمش.

    کروسان خوردم با شیرکاکائو. آبی که معدنی نیست و غذای آدمی‌زادی خانگی.

    ریسه‌ی برگی‌ام رسید. دور کتابخانه‌ام پیچاندمش ‌که خیلی قشنگترش کرد.

    به خوانندگی‌های مامانم گوش دادم و تشویقش کردم چون دندان‌درد داشت.

    امروز صبح کلاس‌ها را بودم. ۲ تایم پشت‌سرهم پاتولوژی. استاد آخرش گفت هر چی گفتم بی‌خیال. رفرنس بخوانید!

    امتیاز: ۷

  45. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    فهرست کارهای نیک مریم:
    ۱. نوشتم، نوشته‌های آزادی را.
    ۲. دیدم، مصاحبه‌‌ای با سایه را‌.
    ۳. شنیدم، درس‌گفتارهای مدیا کاشیگر را من‌باب ترجمه‌ی شعر.
    ۴. نوشتم، از روی مقدمه‌‌ی دفتر شعر “یک پوست، یک استخوان” بهمن فرسی.
    ۵. بازخواندم، دو داستان از صادق هدایت و چخوف را.
    ۶. اندیشیدم، به داستان کوتاه جدیدم.
    ۷. خواندم، یک داستان کودک را.
    ۸. حظیدم، از تماشای باران‌ عصرگاهی و مناظر باران‌سوده‌. (استاد ترکیب “باران‌سوده” در معنای باران‌خورده می‌تواند درست باشد؟)
    ۹. ساختم، جمله‌هایی خلاقانه را.
    ۱۰. شنیدم، صحبت‌های آیدا پناهنده را درباره‌ی فیلم تی‌‌تی.
    ۱۱. گریستم، با غزلی از سعدی.
    ۱۲. برداشتم، کلمات و اصطلاحاتی را از داستان “آبجی‌خانم” صادق هدایت.
    ۱۳. گوشیدم، موسیقی “Sang from a secret garden” را.
    ۱۴.نوشتم، اولین یادداشت کانالم را.
    ۱۵. می‌خوابم، زین پس را.
    ۱۶. می‌کنم دعا، شما را.

  46. گزارش نیک با طعم بی‌وقتی:

    امروز تنها چیزی که نداشتم و ندارم وقت است دارم فکر می‌کنم کاش می‌شد برای یک‌بار یک نفر می‌توانست از زمان جلو بزند. و اگر آن یک نفر من بودم چه می‌شد.
    اکنون که وقت نیست گزارش نیکم را هم در مسابقه با زمان می‌نویسم.

    امروز برگشتم به بیست و هفتم تیر و با سرزبان همراه شدم. ویس‌های الهه از ابهامم کاست. تمرین‌ها را آغازیده‌ام. فکر می‌کردم سخت نیست اما بود و احتمالن هست. بعضی جا‌ها عواطفم بر‌انگیخت. اما حتما ارزش تاب‌آوردن دارد. ناسلامتی سالواژه‌ام
    شجاعت
    است و باید احساساتم را شجاعانه بغل کنم.

    توی نویسنده‌ساز از لحن استاد و لحن شاعرانه‌ی شیوا ارستویی خوشم آمد. ساجده هم از شعر گفت و از تصویر. و تصویر اندوه را در شعر خودش چه زیبا کشیده‌بود.

    کمی تا حدودی رها و در خلوت نوشتم بهر زنده‌ماندنم.

    داشتم یادداشت کانالم را می‌نوشتم که کاری پیش آمد و رفتم و ناتمام ماند. فردا تمامش می‌کنم و می‌پرتابمش به فضا.

    رفته‌بودم پارک‌گردی مثلن هوا بخورم که برق رفت و شب بود و تاریک و بی‌برقی. اینم شانس مایه هر‌جا می‌روم برق می‌رود.

    پیاده‌روی هم رفتم.

    و حالا هم با این امید می‌خابم که خابای رنگی ببینم.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  47. خواب بودم و رویا دیدم. بیدار شدم و هم‌چنان در رویا بودم. بیدار که شدم مامانی را در آشپزخانه دیدم. وسیله برقی خریده بود و کار نمی‌کرد. به یاری مشتی‌جی‌پی‌تی راهش انداختیم و آبگوشتی نصیبمان شد. تمام ظهر مشغول خواندن «شب یک شب دو» بودم.
    کوشیدم استعاره‌ای بیآفرینم برای تمرین نویسندگی خلاق. هرچند که نیازمند گسترش است.
    برای خود واژه‌ای ساختم. «زارخوار»: خوارندۀ زاری دیگران. البته شاید هم از آنِ ذهنِ من نباشد و کسی، درجایی یا داستانی گفته باشد. اصلا شاید رایج باشد و من از آن بی‌خبرم.
    سه‌تا از داستان همسفران را خواندم و بسیار لذت بردم. هنوز مجالی نیافتم تا نظر بگذارم. راستش نقد بلد نیستم و نگرانم که ناپخته نظر بگویم.
    هفت پیکر خواندم. گفته بودم عاشق نظامی‌ام؟
    مشقی برای دل خود نوشتم. تن و جان کاغذ بیچاره را با آزادنویسی زخمی کردم. نیک بود؟ نوشتنش شاید.
    بالاخره ۱۹:۳۰ شد و کارگاه داستان کوتاه آغازید. عجب جلسه‌ای بود. از شوقِ مشق به گمانم دیر رختِ خواب بپوشم. چیزکی نوشتم در وورد. خانه غرقِ خواب و خیال شده است. به گمانم چشمِ دیگری در چشمخانه‌ام این‌گونه می‌بیند.(چشمخانه را از رمان ملکوت وام گرفتم.)
    همین.

  48. چند وقتی است که انگار سنگ گذاشته‌اند پشت پلک‌هایم. در دلم تبل می‌زنند، بوم‌بوم. مغزم سنگین شده از پوچ. وجودم پر شده از احساساتی که فرو خورده‌ام. از خشمی که قورت داده‌ام. دلم گریه می‌خواهد و من چند قطره اشک هم نمی‌توانم به خودم بدهم. حالم خوش و ناخوش است. پی‌دی‌اف‌‌هایم را بالا و پایین می‌کنم. دنبال کتابی کم‌حجمم برای یک نفس خواندن. پیدا نمی‌کنم. از جایم بلند می‌شوم، خانه را بالا و پایین می‌کنم. اشکی پیدا نمی‌شود از چشمانم. یک مشت سنگ‌ریزه گیر کرده در چشم‌هایم. گریه‌ام نمی‌آید. ۳۱ تیر به این ور دلتنگی‌ام مثل گرگی رو به ماه کامل زوزه می‌کشد. چشمانم خشک شده. قطره می‌ریزم. به لطف قطره تر می‌شود این بیابان. از ۳۱ تیر تا ۱۱ مرداد به اندازه ۵ سال فاصله است. کودکی‌ام را مرور می‌کنم و من نقطه‌ی عطف بچگی‌ام را از دست داده‌ام. مامان در آن ور حیاط عرق نعنا می‌کشد. بوی نعنا. بوی تلخون. دلم برای آن باغچه که در خانه‌شان بود تنگ شده. چند وقت دیگر آن خانه هم هزار تکه می‌شود بین وراث. بابا توت آورده. دلم برای آن درخت توتی که مثل چادر بود و من زیرش خاله‌بازی می‌کردم تنگ شده. درخت را قطع کردند جایش سیمان ریختند. کل باغچه شد بتن و سیمان. بعد آن درخت توت دیگر هیچ کنجی به معنای واقعی‌ کلمه پناهگاه نشد.
    بگذار مرورش کنم. بگذار این روزها که مانده‌ام روی دست خودم نیک‌ترین کارم مرور خاطرات نیک باشد. گوشت «شوربا» خام نبود اما جویدنش سخت بود برای دندان‌های یکی در میانم. رشته‌های «شوربا» را بیشتر دوست داشتم چون خودش روی آتش می‌پخت تا طعم دود قالبش شود. مادربزرگ هر وقت که «شوربا» می‌پخت بابابزرگ از مزرعه پیازچه می‌آورد. جیبش‌هایش پر بود از زردآلو و سیب گلاب. همه‌ی افتخارات زندگی‌ام را بچینم جلویم هیچ‌کدام به شیرینی سهمی که از آن زردآلوها و سیب گلاب‌هایی که پنهانی همه را می‌گذاشت کف دستم نمی‌شود. پدربزرگ و مادربزرگ. دو آدم، دو عنوان. یکی را اندازه‌ی ۲۲ سال و دیگری را به قدر ۱۷ سال داشتم. یکی در سکوت دوران افسردگی‌ام رفت و دیگری در بلبشوی اضطراب تحصیلم. دارم گریه می‌کنم؟ چشم‌هایم می‌سوزد. آیا دکمه‌ی اشک‌هایم هم افتاده دست نوشتن؟

  49. امروز استاد مشق تازه‌ای از نوشتن داد. تمرین آزاد‌نویسی را با این جمله ادامه دهیم که : تهش این‌ست که…
    جمله‌ی خیلی خوبی بود .
    درگیر مشکلاتی بودم.
    شروع به نوشتن کردم.
    ذهنم از ترس‌هایم خالی شد.
    اتفاقات زیادی را مرور کردم که رخدادشان چه بر روزگارم می‌آورد. و بدتر از شرایطم حالم چه می‌تواند باشد؟
    دیدم آنقدر هم که خیال میکردم، هولناک نبوده.
    مگر چه می‌شود؟
    تهش این است که فلان و بهمان.
    با اینکه همه را تا انتهای اسفناکی مرورکردم، باز هم ترس‌های از حال الآنم کمتر بود. دیدم مشکلم اصلا مشکل نیست.
    آنقدر‌ها هم بزرگ نیست. حل شدنی‌است.
    بار و ارزش غم برایم کم شد.
    خود را درون چه قالب کوچکی جای داده بودم. گرداگرد غالبم را شکستم.
    دم استادم گرم.

  50. رقیق می‌شوم.

    ادامه‌ی دوره‌ی کارآموزی را شروع کردم.
    دفترچه‌ای در دست، رفتم سراغ ماجراجویی در دنیای کنترل کیفیت و آنالیز داروها.

    میانِ خط‌خطی‌های دفتر، تغییر رنگِ محلول‌ها و جزئیاتی که تنها با مکث خودشان را نشان می‌دهند، هر لحظه معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. دستگاهی که از دلِ رنگ، اعدادی حیاتی استخراج می‌کند و از آنچه چشم می‌بیند، فراتر می‌رود.

    لحظه‌ای در سکوتِ پرهیاهوی آزمایشگاه، چشمانم را می‌بندم و پر می‌کشم…
    با خودم فکر می‌کنم ما هم نیاز داریم هر روز، به تحلیلِ کمی و کیفیِ افکارمان بپردازیم و ناخالصی‌های ذهنمان را با دقت و تمرکز اندازه بگیریم.

    شاید همیشه نتوان آن‌ها را حذف کرد، اما می‌توان میزانشان را مدیریت کرد؛ آن‌قدر که از حدِ مجاز فراتر نروند و کیفیتِ حضورمان در زندگی را تحت تأثیر قرار ندهند.

    گاهی هم باید وجودِ بعضی ناخالصی‌ها را بپذیرم و به‌جای جنگیدن با آن‌ها، غلظتشان را کمتر کنم؛ تا رقیق شوند…
    و منِ واقعی، رقیق‌القلب، آشکار شود.

    چشمانم را باز می‌کنم.
    خستگی را پرپر می‌کنم و به خودم لبخند می‌زنم.
    با چشمکی به خیالم، شوقِ ادامه را آرام‌آرام به رگ‌های روزم تزریق می‌کنم. 😉

    https://t.me/WaterLilyEcho

  51. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    فایل صوتی وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    کمی آزادنویسی کردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    مادرم را برای خرید، بیرون بردم.
    برای شام کوکو سبزی با برنج پختم و اما بهترین قسمت روزم، شرکت در کارگاه داستان کوتاه ۶ بود. این‌قدر این کارگاه را دوست دارم که خیلی جدی به خانواده اخطار دادم که مزاحمم نشوند. باز هم یک کارگاه متفاوت و عالی بود. توانستم تمرین روز اول برای داستانم را بنویسم.
    امروز در کل در پرکردن دفتر عملکرد ناب، کم‌کاری داشتم.

  52. – دیشب تا صبح نخوابیدم و فکر کردم، به فیلم‌هایی که دیدم، به آینده‌ام و به تباهی این مملکت که انگار تمامی ندارد.

    – دم صبح دو ساعتی چُرت زدم و بعدش خودم را مجبور کردم به مقاله‌نویسی. خوشبختانه بعد از یک هفته دست‌دست‌کردن، موفق شدم یک چیزهایی بنویسم و نگذارم ستون هفته آینده‌ام مثل این هفته خالی بماند.‌ ویراستاری‌اش هم می‌گذارم برای فردا. حس می‌کنم آزاد و رها شده‌ام از بار مسئولیتی سنگین.

    – به کارفرمای پروژه سئو پیام دادم و مختصری گفتم دربارۀ برنامۀ روزهای آینده (یک حسی به من می‌گوید که اصلا متوجه حرف‌هایم نشده و الکی تأییدم کرده).

    – بعد از مدت‌ها به اکانت اینستاگرام دوران دانشجویی‌ام سر زدم. همان اکانتی که به کمکش آمار همه دانشکده را درآورده بودم و از حال‌وروز همه خبر داشتم (چه بیکار بودم آن موقع‌ها!). محض کنجکاوی پست‌های اخیر هم‌دانشگاهی‌ها را نگاه کردم. بعضی‌ها چقدر تغییر کرده بودند، هم از نظر ظاهری و هم فکری. خوب شد یک سری اتفاق‌ها برای بعضی‌هایشان نیوفتاد و چه بد شد که یک سری اتفاق‌ها برای بعضی‌هایشان افتاد.

    – گوش سپردم به «ولی دیوانه‌وار» شیوا ارسطویی از زبان استاد در وبینار نویسنده‌ساز و لذت بردم از چنین نثر آراسته‌ای. ساجده حق‌پرست عزیز هم در ادامه از تصویرسازی در شعرها گفت.

    – «جریان قصه قصه» امروز میزبان بهرام صادقی بود. کمی از نوشته‌هایش را خواندیم و درباره نثرش صحبت کردیم.

    – دو فیلم دیدم که از هیچکدامشان خوشم نیامد.
    اولی hush: درباره نویسنده ناشنوایی است که گیر یک قاتل سریالی می‌افتد و باید از چنگش فرار کند.
    دومی the invisible guest: مرد پرنفوذی را نشان می‌دهد که به قتل معشوقه‌اش متهم شده و با وکلیش در پی سرهم‌کردن داستانی برای رفع اتهام است. در این بین وکیل حقایقی را می‌فهمد که موکل در پی پنهان‌کردنشان است.

  53. سال واژه: پذیرش
    *یک قدم بیشتر به سوی زندگی پیش رفتم.
    پادکست وبینار دیروز را سه بار گوش دادم و لذت بردم.
    رمان هم شاگردی ها را پرینت گرفتم، چقدر این داستان لذت بخش بود. برای من کمی با بغض همراه بود چون این دوران را من زیسته ام. یاد بچه محل های خانه ی پدری ام افتادم، یاد همکلاسی های دوره ی دبیرستانم افتادم. هر یک آرزوهایی داشتند از جمله خودم، اما زندگی هر کدام از ما جور دیگری رقم خورد.
    غزل دوم حسین منزوی بسیار زیبا بود.چند بار متن آن را در گوگل خواندم، گویی برای اکنون سروده است.

    صبح زود در پاسخ به دلبری های بیژن، نوازشش کردم و با لذت غذایی را که برایش برده بودم نوش جان کرد.
    شیفت را تحویل دادم، جلو در محل کار بیژن در هوای نسبتا خنک لمیده بود. چند دقیقه ای باهاش بازی کردم. برای دو روزی که نمیبینمش، عشق اش را ذخیره کردم‌.
    عجیب است هر چقدر خسته هم باشم، در برابر گربه ها زمان برایم بی معنا می شود.
    از نانوایی محل کارم، بربری تازه خریدم. بوی آن همیشه من را سرمست می کند.
    * یک قدم پیش به سوی زندگی؛
    در مسیر خانه، به تره بار رفتم‌. دیدن میوه ها و سبزیجات رنگی و متنوع برایم حکم دوپامین دارد.
    آدم ها را در حین خرید نگاه می کنم، آنها مهربان، خوشرو، ساکت، عجول، محترم، سخت پسند و … هستند. همین دیدن آدمها برای من خوب است. یادآوری است در حفظ جریان زندگی.
    حوالی خانه، برای خرید تخم مرغ سیمرغ🥚🍳به تره بار اکباتان رفتم. شاید این هم نوعی سخت پسندی من باشد. تخم مرغ ادایی تر به منظور آب پز و نیمرو شدن، تخم مرغ شانه ای برای کوکو و شاید پخت کیک.
    از آنجا که دارای شهود گربه ای شدم در این سالها، دو تکه مرغ پخته همراه داشتم.
    به محض خروج از تره بار گربه ی مادری را دیدم، وسایل را در ماشین گذاشتم و مرغ ها را برایش بردم.
    حیرت انگیز است؛ گربه ی مادر با وجود گرسنگی اش تکه مرغ را به دندان گرفت و برد. تعقیبش کردم چند توله در پشت زمین تنیس از دیدن لقمه ی غذا خوشحال شدند. دو تکه دیگر را برایشان انداختم تا کمی زحمت مادر را کم کنم. و یک تکه سهم گربه ای دیگر شد که بوی مرغ به مشامش خورده بود.
    (این من هستم با وجود شبکاری و بی‌خوابی در مواجه شدن با گربه ها)😺😸
    بلخره به خانه رسیدم. کتری گذاشتم، میوه ها را جداگانه خیسانده و شستم و در سکوت صبحانه ام را خوردم.
    نوبت خواب بود دیگر…

    با دوست خارج از ایرانم بعد از مدتها کمی حرف زدم.
    با خواهر زاده ام راجع به رزومه صحبت کردم.

    🖋خود را به وبینار رساندم، با آزادنویسی امروز سبک شدم.
    غذای گربه های بیرون را آماده کردم. دوش گرفته و به همراه غذا به قصد پیاده روی و غذارسانی خانه را ترک کردم.
    گربه های پارکینگ هم سیر شدند.

    📖چند بخش از کتاب؛ این بود این شد را خواندم. هر بخش آن را که می خوانم انگار یک لایه از درون من را کنار می زند.
    با وجود خستگی زیاد، گزارش نیک را ثبت کردم‌.

    امید که صبحی پرنور تر در انتظار مان باشد.🌱💫

  54. آهسته و پیوسته

    سال‌واژه‌ام: ویل‌ویلی

    -یک خاب‌هایی دیدم ها، اما یادم نمی‌آید چی. احساس می‌کنم از آن خاب‌های پرماجرا و خوب بود. ولی چه فایده؟ احساسش را می‌خاهم چه کار؟ بریزم توی سرم؟

    -موبایلم کم‌شارژ است. اما از همان اول‌های صبح تا حد ممکن ازش کار می‌کشم. بعد از صبحانه درس می‌خانم. امروز حساب‌شده. خب عیبی ندارد گاهی هم از مغزم کار بکشم. آکبند که نباید ببرم آن طرف.

    -استاد داستان کوتاه بچه‌ها را می‌گذارد توی کانال‌. می‌روم سراغشان. دو تاشان را می‌خانم. همه را یک‌جا که نمی‌شود. دانه دانه یا دو-دانه دو-دانه.‌ دو تا داستان اول در مورد خیانتند. حالا نمی‌دانم همه با همین موضوع نوشته‌اند یا دو تای اولی این‌طور بودند. کار این روزهایم را دوست دارم. اینکه می‌نشینم و کار دیگران را می‌خانم.

    -به قصد کاری بیرون می‌روم و موقع برگشت، لوازم خیاطی می‌گیرم برای خودم. سوزن مرواریدی جنس اعلا طبق برچسب، یک صابون صورتی خیاطی و رولت و خودکار حرارتی.

    -به طلاملا فکر می‌کنم. به پوشیدن‌شان. به نظرم ظریف و زیبا هستند. به‌طور کلی جواهرات ظریف را بیشتر از زمخت و کلفت دوست دارم. اما خب گاهی کلفت‌ها هم خیلی قشنگ می‌شوند. پوشیدنش اما، هنر می‌خاهد. به‌خصوص در تابستان. به نظرم توی تابستان یک زنجیر نازک کوچولو هم می‌تواند اعصاب خردکن باشد. گوشواره شاید کمتر از بقیه دردسر داشته باشد. دیروز استاد خیاطی‌‌ام جواهرات مرواریدی‌اش را پوشیده بود. بهش می‌آمد. یک‌سری هم با لباس سرمه‌ای بلندش که رویش جینگول پینگول‌های سفید داشت، ستشان کرده بود. یک گردنبند ظریف هم زیرش انداخته بود. زیباست اما داشتم بهش فکر می‌کردم و به نظرم سخت آمد. نمی‌دانم سنگینی‌اش چقدر است و اذیت می‌کند یا نه. شیک بودن سخت است نه؟

    -کتاب می‌خانم. رونویسی می‌کنم. کلمه‌برداری می‌کنم. نویسنده‌ساز را شرکت می‌کنم. انگار وقتی شعرها را می‌نویسم و آرام‌تر می‌خانم بهتر درک‌شان می‌کنم. این روزها گوش شیطان کر شعر نوشتن راحت‌تر شده. شاید به خاطر بیشتر خاندن و رونویسی باشد. شاید احوال هم دخیل باشد. این را هم با شما قسمت می‌کنم. شعری از دفتر تاریکروشنای عباس صفاری:
    «چه رازآمیز است
    دنیای پشت مه،
    با آنکه می‌دانم
    آن‌سوی خیابان
    جز چند سیم برق و
    هفت پرنده‌ی شبخوان
    هیچ نیست.»

    -دیروز که لباس جدیدم را پوشیده بودم استاد متوجهش نشد. وقتی آخرهای کلاس یکی از همکلاسی‌هایم اشاره کرد، توجهش جلب شد و لبخند زد. مبارک بادی گفت و پرسید که آستین‌هایش تنگ هست یا نه. ازش پرسیدم راضی هست از کارم‌؟ گفت که هست. خوشحال می‌شود کارمان را درست انجام بدهیم. به رضایتش می‌ارزد. هرچند یقه را خودش دوخته بود و من بخش‌های سختش را انجام ندادم. اما همکلاسی‌ام گفت که برای اولی خوب است. در جهت جلب رضایت بیشتر از استاد، برای لباس دیگرم که پارچه کم آمده بود پارچه خریدم و امروز کم‌کم مشغول دوختنش شدم. نمی‌خاهم یک‌دفعه خیلی به خودم فشار بیاورم. آرام آرام می‌روم جلو. آهسته و پیوسته.

    https://t.me/havirism

  55. امروز چطور گذشت؟
    ۱- خود را به کلاس طراحی رساندن یا شاید
    کلاس طراحی را به خود رساندن؟
    هامون روی خرک من نشسته بود. تکیه داده بود به کمد دیواری. کمد دیواری پر از خرت و پرت‌های چیدمان طراحیست. ما نشسته بودیم روی کف‌پوش‌های چوبی آتلیه. من و چند تای دیگر. هامون همانجور تکیه داده می‌گوید:
    « کلاغ هم اگر کاری را چند بار انجام دهد، دفعه‌ی چندم آن را بهتر از پیش انجام خواهد داد.»
    خنده ام گرفت. خودش هم خنده‌اش گرفت. باورش نبود که با تمرین کسی رشد نکند.
    می‌گفت:« مگر می‌شود تمرین کنید و رشد نکنید؟ نه، نه.» « کلاغ هم…»
    «کاری را نیمه تمام نگذارید.» ، «اگر تمرکز نداشته باشید، تقریبا هیچ چیز ندارید.»
    ۲- سر زدن به مغازه‌ی ایزاک. عتیقه فروشیِ چهارباغ عباسی و خرید یک جفت گوشواره‌ی غیر نقره.
    ۳- شنا در عمق سه و نیم متری. مواجهه رک و راست با ترس.
    ۴- خود نگاری
    ۵-‌ نوشتن، تلاش برای آزاد نویسی برای واکاوی اضطراب‌ها. «چمه؟ چرا دندونام رو روی هم فشار می‌دم؟ از چی نگرانم؟»
    ۶- هم زدن رب‌خانگی مامان و خواندن مشت بر پوست هوشنگ مرادی کرمانی. متن سلیس و شفاف و دوست داشتنی. داستان زندگی یک پسر بچه‌ی دوازده ساله که کار‌می‌کند. می‌تنبکد.
    از خواندنش لذت می‌برم.
    ۷- ورز دادن ماهیچه‌ها.
    ۸- شام‌ فمینیستی با مامان و بهاره.

  56. امروز باز به طرف خونه مادرم کرج رفتم. برای من که دو هفته یکبار از خونه خارج میشم همه چیز جالبه. ماشین‌ها، آدم‌ها، طبیعت و همه چیز. مادرم خیلی از دیدنم خوشحال شد من بیشتر. چقدر غیبت در این سه روزه بکنیم خدا عالمه. مادرم سس می‌خواست رفتم خرید فکر نمی‌کردم خرید آنقدر خوشایند باشه. بچه‌های جانبو رو خیلی دوست دارم کلی با همشون حرف زدم. وبینار را شرکت کردم و خیلی عالیه. قصه‌فصه شرکت کردم ولی طبق معمول وقتی اینجا هستم نتونستم استفاده کنم فدای سر مادرم. حالا دارم می‌نویسم باز طبق معمول تا گوشی دستم می‌بینه شروع به حرف زدن می‌کنه. تبلیغ نگاه می‌کنه و می‌گه اینو بخریم اونو بخریم. کمر و پام درد می‌کنه سعی می‌کنم متوجه نشه ولی نمیشه.

  57. نوشتم‌؛ به چشم دیدم پررنگ‌تر شدن خورشید را.
    ناظر بودم. هجوم فکر .
    تحلیل‌گر و گاه تیره. دوباره قدکشیدم.
    خندیدم؛ بلند، کوتاه، عمیق.
    استعاره آماده شد؛ همان تمرینِ نویسندگی خلاق.
    درآینه چیزهایی زمزمه می‌کردم؛
    آینه لذت برد، خودم هم.
    شلوغم انگار؛ بی‌کتاب اما شب را نمی‌بندم؛ ناتنی و احتمالا ، داشت می‌میرد.
    امید که شب‌های ما به رویا بگذرد.

    کانال من: https://t.me/zeinaaaab_00

  58. گزارش نیک امروزم: اخلاقش خوب نبود اما زیر آب زن نبود

    صبح اول داوری پروپزال را ادامه دادم. فقط چک کامل‌تر رفرنسها ماند برای شنبه. سپس در جلسه چهارم وبینار آموزش اکت شرکت کردم. در این جلسه خانم دکتر اکبری با روش شیرینش داشت از استعاره جشن 80 سالگی می‌گفت که دوست داری در جشن 80 سالگی‌ات چی بگویند. همین تمرین را با عنوان دوست داری روی سنگ قبرت چه بنویسند را دیده بودم. توی پیامها نوشتم: « دوست دارم برام اینو بنویسند: اخلاقش خوب نبود اما زیر آب زن نبود.»

    عصر همزمان با اینکه آنکال بخش سلامت اربعین 4030 بودم داشتم داستان ماه نیمروز را می‌خواندم و آخرهای داستان تازه گرفته بودم ماجرا چیست که گوشی‌ام زنگ زد. آقایی گرمازده بود و با صدای ضعیف می‌پرسید چیکار کنم؟ اگر طبق فایلها عمل می‌کردم باید سطح گرمازدگی‌اش را با یکی دو سوال بررسی می‌کردم و سپس مطابق هر سطح راهنمایی می‌کردم. اما من از صدایش تشخیص دادم حالش بد است و گفتم با ستاره به یک منو بالاتر برگرد و سپس شماره 4 را بگیر و ببین نزدیکترین موکب درمانی کجاست. بعدش رفتم سروقت فایلها و باز هم مرور کردم. دچار عذاب وجدان شدم گرچه.

    امرو عصر کسی را خواب ندیدم. شاید هرچی باید بدانم لو رفته 😊. شاید هم خواب دیدم یادم رفته.

    در نویسنده‌ساز استاد حسابی از حضور خانم مهناز رزمجو پس از مدتی غیبت ذوق کرده بودند. از ذوق استاد ذوق کردم اما دلم خواست من هم غیبتی داشته باشم و استاد همین‌طور ذوق کنند. نیم ساعت بعد از نویسنده‌ساز در جریان قصه قصه تا سلام نوشتم استاد با ذوق جواب دادند انگاری هفته‌هاست من نبودم. چه‌قدر روحم شاد شد. دعایی که زود مستجاب شد این بودها😊. خدای را سپاس.

    یک جلسه خوب و رشد دهنده با درمانگرم داشتم قرار شد حواسم به والدهایم باشد که با ایرادگیری‌های بی‌جا پدر بالغم را درنیاورند.

    خودم را رساندم به کارگاه داستان 6. کارگاه‌های پی در پی استاد شبیه قالی کرمان است. هر دوره نسبت به دوره‌ی پیش خوش‌برو روتر و با حال‌تر.

    بعد از شام و دانلود فایل‌های وبیکار سرزبان که امروز نتوانسته بودم آنلاین حضور داشته باشم، به پادکست وبیکار گوش دادم که از شنیدن نامم از زبان مبارک الهه جان ذوق کردم. رفتم و این را نوشتم:
    « دارم گوش می‌دم با معرفت ممنون که اسم منو آوردی 😍🙏🌺
    حله شما عاطفه بگو استاد سرزبان 👌 اینو به درمانگرمم گفتم که الهه داره از دید منطق به موضوع نگاه می‌کنه نه از دید معاینه وضعیت روان.
    الهه جان با معرفت برا دو موردم خیلی ازت ممنون:
    ۱. با پیامک تغییر ساعت وبیکارهای رایگان رو اطلاع‌رسانی کردی. کیف کردم و به خودم گفتم ببین مخاطباش براش ارزش دارن که داره خبر می‌کنه. پس جمع کن خودتو زن 🙈🤣
    ۲. معرفی و توصیه به گوش دادن به پادکست مهارت شاگردی شعبانعلی. لازم داشتم که از شعار اینکه من یادگیری رو دوست دارم در بیام و به این فکر کنم که چیکار باید بکنم ❤️
    دیروز هوش مصنوعی رفته بود تو جلد شما آخه من هفته پیش که نتونستم بیام جلسه ویس کارگاه رو دادم تبدیل به متن کرد تا بهتر بفهمم و دور دوم گوش دادنم متن رو هم نگاه کردم. تو تمرین دیشبم احساس می‌کردم با لحن شما می‌گه خانم قهرمانی 🤣 تو روش مدیریت خودکشی مراجعت رو بلد نیستی دیگه ننداز تقصیر طرحواره‌هات 😄 و توجیه نکن.
    ان‌شاالله شنبه پر قوت پیش به سوی موضوع بعدی»

    آخرین فعالیتم تکمیل تمرین امشب داستان کوتاه و بعدش هم خواب.

    https://t.me/bidemajnoon9
    1405.5.7
    قهرمانی
    @bidemajnoon9

  59. به امروزت چند می‌دهی؟

    به امروزم هشت می‌دهم، از ده. نه چون همه‌چیز عالی بود، چون با وجود آشفتگی جهان، توانستم زندگی کنم.

    روز را با آزادنویسی آغازیدم. چند صفحه‌ای از کوچه‌ی ابرهای گمشده خواندم و بعد سری به تفکر سریع و کند دنیل کانمن زدم. شنیدن وبینار نویسنده‌ساز با حضور ساجده‌ی عزیز، شعرخوانی و از شعرگفتن‌ش؛ وبینار معماری تفکر الهه جان، هر کدام پنجره‌ای تازه به رویم گشودند. اینکه هنوز در مسیر آموختنم، برایم رضایت‌بخش است.

    استاد هم بخشی از کتاب ولی دیوانه‌وار اثر شیوا ارسطویی را خواندند. نثر و فرم متفاوتش برایم جالب بود. همان‌جا از طاقچه بی‌نهایت دانلودش کردم تا بعدتر با حوصله بخوانمش.

    بعد از چندوقتی بی‌خبری، نیم‌ساعتی با مصی جان تلفنی صحبت کردیم. حال و هوایم عوض شد. پیش از آن، وویس دیروزِ نویسنده‌ساز را می‌شنیدم. استاد شعری از حسین منزوی می‌خواند و من بی‌اختیار اشک‌هایم سرازیر می شد. گاهی یک تماس، درست در لحظه‌ی نیاز، از راه می‌رسدو آرامت می‌کند.

    این روزها امید و صبر، دو واژه‌ای که مدام در ذهنم تکرار می‌کنم. اگر رهایشان کنم، ادامه دادن سخت‌ می‌شود. کافی است سر برگردانی تا بهانه‌ای برای اندوه بیابی. باز صدای جنگ از دور شنیده می‌شود.

    یک ساعتی در خانه قدم زدم. قند خونم بالا رفته است و حالا که مجال بیرون رفتن نیست، با پیاده‌روی در منزل از جسمم مراقبت می‌کنم.

    لذت ساده‌ی امروز، کتف و بال‌های کبابی بود که امیرحسین با مهر آماده کرد. بعضی محبت‌ها در طعم غذا پنهان‌اند.

    و باز اندیشیدم که سنجش کیفیت یک روز به تعداد کارهای انجام‌شده نیست، به حسی است که در جانت جا می‌گذارند. امروز، با همه‌ی نگرانی‌هایش آموختم، هنوز می‌توان صبر و امید را تمرین کرد، حتا اگر جهانِ بیرون مدام دلیل تازه‌ای برای ناامیدی بتراشد.

  60. حلزون در آتش است یا چمن؟
    1- یک نفر آمده بود برای مصاحبه و من مجبور شدم تنهایی ازش مصاحبه بگیرم. عجیب بود که آدم‌ها خودشان را خلاصه می‌کنند در یک صفحه‌ی آچار به اسم رزومه و جالب که تو باید از همان یک صفحه تشخیص بدهی که طرف این کاره است یا نه. مدام در حال آزمودن کارجو و مهارت‌هایش بودم و از یک جایی هم مطمئن شدم که به درد ما نمی‌خورد. با این همه، کسی در من می گفت که گناه دارد بچه‌ی مردم. بهر امیدی آمده اینجا تا حلال‌وار ارتزاق کند. آخر سر رد شد. البته از فیلتر بعد از من. ولی امروز تجربه‌ای داشت که با من هست و خواهد ماند. اینکه باید بتوانم در عرض ده-بیست دقیقه آدم ها را بشناسم، بسنجم و رد و تاییدشان کنم هم مهارتیست که باید اکتسابش کنم.
    2- از مدیرم تیکه های آبگوشتی نوش کردم که نظیرش را در عمرم نشنیده بودم. خدایا خودت صبری بده تا از این آیتم هم بی‌تنش بگذرم.
    3- در کارگاه داستان کوتاه 6 استاد کلانتری بودم. در دوره‌ها با تمرکز تمام به حرف‌های استاد گوش می‌کنم و ذهنم پرسوال می‌شود. اغلب از کنار شوخی‌های همکلاسی‌هایم عبور می‌کنم و مثل شاگرد اول کلاس دلم می خواهد تند تند استاد را سوال پیچ کنم و بحث را جدی پی بگیرم. نکند بچه ها اینطور فکر کنند که من آدمی خشک یا تک‌بعدی هستم؟ آخر این جدیتم سر کلاس، فقط از سر ذوق و لذت و کنجکاوی و ترکیب چند حس حال‌خوب‌کن دیگر است. اگرچه از بیرون، تغییر بحث از شوخی به جدی بنظر برسد.
    4- در پایان کارگاه، ایده ی داستانی به ذهنم نشست که از الان اضطراب قهرمان داستان با من است. جِدن دستم لرزید برای چند دقیقه. کارهایی از خودم را که به این حد از شوریدگی و همزیست‌پنداری با شخصیت‌ها می رسم را جور دیگری می‌دوستم. در داستان نوشتن، هم دلشوره می گیرم، هم ذوق دارم که خلاقیتم واژه واژه گل کند، هم مخیله ام می‌خواهد آزادانه مثل بچه آهو در دنیای داستان بپر بالا کند.
    5- پس از کارگاه، ایده‌ی متن دیگری به ذهنم افتاد که آن را هم نوشتم. آن یکی را هم خیلی دوست دارم. فقط بیچاره دفتر پربرگم که چند روزیست دستی به سر و رویش نکشیده ام. کاش درخت‌ها آنجا شته نگرفته باشند.
    6- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  61. گزارش‌نیکم درامروز
    -نوشتن صفحات‌صبحگاهی
    -رسیدگی به باغچه کوچک‌حیاط وکاشت بذرسبزی
    -نظافت وگردگیری خانه
    -درست کردن‌آش ودلمه برای دوستی که بعداز چهارسال به دیدنم آمد.
    -نگه داشتن وروجک خواهرجان که همه را عاصی کرده جز من.
    -شرکت در کارگاه داستان کوتاه.

  62. شب هور همان آن دارد که من ندارم‌. جزئی‌نگری شدید مثلن. نوشتن هر آنچه به ذهن می‌آید یا تداعی‌ها. اگر هم بنویسم موقع انتشار پاک می‌کنم. می‌دانمشان اضافه. اگر این‌قدر تعریف شب هول را از اوس‌کلونتر نمی‌شنیدم باز با دقت جزئیات ریدن را می‌خاندم؟ در واقع ترمر شهدادی جزئیات را جذاب نوشته، آن هم برای آدمی مثل من؟
    امروز می‌خاهم تمرینش کنم. جزئی‌نگری. شدید. هر وند برخلاف ترمز از رنگ عنم نمی‌گویم. گزارش دیروز به لطف تخم سگ بوی گوه گرفته. حداقل این یکی پاک بماند.
    به نتیجه‌ای رسیده‌ام که صبحانه خوردن با خانواده حتا بدون جدال هم ازم انرژی می‌گیرد. پس همان موقع که بیدار شدم صبحانه‌ام را آماده کردم. تا چای دم بکشد گزارش نیک‌های این چند روز را خاندم. خانم اعظمی از برنامه‌ی اسکچ‌بوک نوشته بودند. گفتم شاید برای اسکیس‌های تایپوگرافی یا نقتشی موجودی خیالی برای داستانم به درد بخورد، پس دانلودش کردم. برنامه‌ی ساده‌ایست و کاربردی هرچند من در کار با نرم‌افزارها مثل پیرپاتان‌ها هستم. در گزارش فردی که نامش یادم نیست چندتا کلمه یادگرفتم: هم‌نوشی و سوال‌شکافی.
    کاریکلماتورهای تنگستانی را خاندم و ساچ وَایو. تازه خانم خانم‌ها شکسته نفسی هم می‌کرد. به آن خوبی. هر چند کوچولویی جای مار داشت پلی در یک روز آن همه کار خوب؟ دوتای بهترین را انتخاب کردم و دلایلم را هم گفتم. این مجله که هوا شد ازشان می‌درسم چطوری کاریکلماتور می‌نویسند. چه تمرین‌هایی بابتش انجام می‌دهند. برای مجله‌ی بعدی دستم خالی‌ست. نمی‌دانم چه مرضی‌ست که حین دوره دچار اسهال قلمی می‌شوم. چه شعرماهی و چه کارگاه کاریکلماتور تا چند روز پس از دوره هی فرت فرت شعرک و جمله هوا می‌کردم کانال. وقتی هم نمی‌دانم چه بنویسم از همان پیشنهادهای دوره استفاده می‌کنم. نتیجه‌ام ویزی آبکی و کلیشه‌ای. انگار استرس تحویل کاری خوب اوس‌کلونتر هم خلافیت‌زا است.
    مرض تنوع‌طلبیم دارد به آشپزی هم سرایت می‌کند. تازه به تنبلیم برای پختن نیمرویی ساده غلبه می‌کند. آخر همه چیز را امتحان کردم. ماندم دیگر چه کار می‌توانم کنم با تخم‌مرغ. برای خالی نبودن عریضه هویج نگینی و حبه‌ای سیر انداختم.
    راستی ورا برادر مکائیل نه گزارش می‌نویسد نه یادداشت برای کانال؟ امتحانات که تمام شده برادر. بنویس تا شاهین نرفته زیر ناودان.
    لنا برای یادداشت دو روز پیشم چیزی نوشت که به قول این تازه به دوران رسیده‌ها هارتم اکلیلی شد.
    یادداشت‌ها و روزگقتار‌های چندتا همسفر را خاندم و شنیدم. با اینکه کانال‌های محدودی را دنبال می‌کنم باز به همشان نمی‌رسم. اوس‌کلونتر به فیلم تینتو براس گفت به شدت خانوادگی. مرد حسابی چرا باعث تشویش اذهان عمومی می‌شوی؟ خوب است الان یکی با خانواده این فیلم را ببیند و بعد بی‌خانمان شود؟
    به گمانم هنوز هم جزئی‌نگری نمی‌کنم و ببشتر افکار. می‌نویسم و کارهایم را. اگر بنویسم هویج‌های نیمروز در وسط بودند و فلفل و شوید در کنار جزئی‌نگری است؟ اگر بنویسم هر بار با هزارتا صلوات شعله را کم می‌کنم تت مبادا کلن خاموش شود، چطور؟ جزئی‌نگری است؟ یا که باید بنویسم اکنون با دمپایی بی‌ریخت و زرد، زردی که احتمالن ندا هم دوستش نخاهد داشت، چمبر زده‌ام در ایوان و چای می‌نوشم؟ باید بنویسم که آفتاب هم لحظه دارد بهم نزدیک‌تر می‌شود و محدوده‌ی سایه لاغرتر، تا جزئی‌نگری حساب شود؟ اووف. چه جملات بلندی. خودم هم موقع نوشتن اذیت شدم. خدا برسد به داد خاننده.
    روزگفتاری هوا کردم از بی‌حوصلگیم در حرف زدن با عالم و آدم الا همسفر.
    صفحه‌ای از قلبم پر از تکرارست. همش در مورد آب:
    – خرف اول و آخر آب رفع تشنگی بندگان خداست.( خب که چی؟)
    – گل وجود آب تشنه، پژمرده می‌شود.( من الان این را چه جوری بخانم؟ کسره‌ای، ویرگولی چیزی بگذار.)
    – آدم برفی به قصد خودکشی دوش آب گرم می‌گیرد.( اصلن دلیل لحن رسمیت را نمی‌فهمم. چرا اکثر جمله‌هایت همین‌ است؟
    – سراب کاریکاتور آب است.( موجز و فصیح. نوع و متفاوت بودن نگاهش.)
    داستان کوتاهی از فاکنر خاندم. یک گل سرخ براب امیلی. نام مترجم معلوم نبود. دو روز پیش شیوا واسم فرستاد. نوع روایتش تا حدودی تازگی داشت برایم. اول فکر کردم دانای کل‌ست. جلوتر فهمیدم راوی فردی به نمایندگی از مردم از شهر است. البته دقیق ونین نمی‌گوید که من نماینده هستم و فلان و بهمان اما همچنبن حالتی دارد حرف‌هایش. آخر در مورد خودش همیشه اول شخص جمع فعل‌ها را صرف می‌کند. وویسی گرفتم در موردش و برای شیوا فرستادم.
    اصول و مبانی صفحه‌آرایی رو به اتمام است. سندومی هم وجود دارد به نام سندروم پایان بی‌یادگیری. در مورد کتاب‌های درسی بیشتر به این سندروم مبتلا هستم. فقط می‌خاهم که تمام شود برود. از خط کرسی گفت. توضیحاتی مسخره و بی‌فایده. یک کلام خط کرسی برای خط فارسی یعنی خطی که کلمه رویش می‌نشیند. در کلاس خطاطی استادم زیاد این اصطلاح را می‌گفت آن هم بی‌توضیح و تعریف. نیازی هم نبود.
    به فایل ادبیات سر زدم. واژه‌نامه را خاندم‌. کلماتی این‌جا و آن‌جا که معنایش را نمی‌دانستم. یادم افتاد مدتی از واژه‌دان دورم. از کتتب دینب هم کلمه بود: فترت. از فارسی هم: شبگیر. خیلی این کلمه‌ را دوست دارم. کلمه‌ای که نه تلاشی کردم براب حفظ معنایش و نه در هیچ امتحانی آمده.
    چند صفحه‌ای افول. چند روزی ازش دور بودم. شاید ببشتر. یه هفته. به گمانم. در مورد نمایش‌نامه کمتر از رمان و سخت‌تر می‌فهمم هنر نویسنده را. کمتر ازش یاد می‌گیرم.
    ای وی‌پی‌ان یا وصل می‌شوی یا وصلت می‌کنم.
    آزمونی کص‌شر دادم به نام غربالگری. معلوم نبود امتحان دینی است یا تست سلامت روان. بگذرم که سوال‌هایی به ویژگی‌های خلقی ربط داشت و نه سلامت روان. به گمانم آبدارچی آموزش پرورش سوالات را طراحی کرده بود. وقت که گرفته شد هیچ، جدا از شوخی به حریم شخصیم هم تجاوزیدند. درست که شانسی و دروغی جواب دادم اما به هر حال.( یادم رفتن دروغ است دوررغ است. تو گوگل سرچیدم. امان از خط فارسی. امان از حافظه‌ی من.) بگذرم همین مجبور کردنم به انجامش زیر سوال بردن آزادی و انسانیت من است. به راستی آزادی چیست؟ هنوز تعریفی درست حسابی ندارم اما گاه با اصل موضوعه‌ی الهه به آزادب نگاه می‌کنم. آخر منطقی‌ست با اینکه قبولش ندارم‌. من حق انتخاب داشتم. می‌توانیتم جواب ندهم و در عوض غرهای مشاور را بشنوم. پس آزادی من زیر سوال نرفته. برای همین اصل موضوعه‌ی الهه را قبول ندارم. نمی‌فهمم دقیقن حق انتخاب چیست.
    از شب هول رونویسی کردم. ادامه‌ی ریدن. دست خشک کردن و رفتن سر کلاس. جملات این دو صفحه نسبت به جملات قبل‌تر کوتاه‌تر است. در اصل جملات کوتاه بیشتری دارد.
    تنها یک چیز از بوف فهمیدم. یعنی خوب فهمیده‌ام. با تمام جان. مدام هم بلند بلند در خانه تکرارش می‌کنم: در زندگی‌ زخم‌هایی هست که مثل پلاستیک روح را می‌خورد. ابن زخم‌ها را قاعدتن نمی‌توان به کسی گفت چون عادت دارند بر سیبیل عقاید جاری روان رودخانه کنند. کات به کلوزآپ صادق.
    با دوستی، وایسا اصلن می‌شود گفت دوست؟ حتا نام واقعیش را هم نمی‌دانم. آدمی‌ست که در شبکه‌های اجتماعی باهاش آشنا شدم. فردی مه با هم قرار گذاشتیم برای امتحانات بخانیم. چه قدر هم من خاندم. می‌گویند تعهد بیرونی این وقت‌ها کمک می‌کند. ما که ندیدیم. تازه تنها به یک فرد هم تعهد نبستم. شیوا هم بود. اولش فکر کردم ربط دارد به معنا اما آخر دری و مشق برایم معنا دارد. هر چند آن معنا براب دو ماه پیش بود. باید دوباره برایش معنا پیدا کنم. داشتم چه می‌گفتم؟ … بله با این آدم قرار شده است که مادام دوبوآری بخانیم. عشقش کتاب‌های کلاسیک‌ است و در خاندن کند. من هم که اصلن به زور نگاهی بیندازم به کتاب‌های کلاسیک‌ برای همین قراری گذاشتیم. کمی از قبل خانده بودم ولی هیچی یادم نبود. آخر حاشیه‌نویسی نکرده بودم. پس از اول خاندم. این‌جور نوشتن حوصله سر بر است. باید کاری با زبان بکنم.
    اصلن جزئی‌نگری یعنی چه؟ کی گفته حتمن باید با جزئیات بنویسم؟ والا. نمی‌توانم. این هم گزارش است، نه داستانی که ذر فرم چنین چیزی را بطلبد. ماهیت جزئی‌نگری لزومن تصویرساز است؟
    یکی از وویس‌های شیما در شادزی را گوشیدم. از استراحت می‌گفت. امروز هم نمی‌توانم بروم مدار. سر کارگاه داستان کوتاهم.
    حوصله‌ام سر رفت. آخر یعنی چه فقط جزئی‌نگری و تداعی؟ این می‌شود ساختار. به گمانم. اصلن نمی‌دانم ساختار چیست. چه قدر چیز نمی‌دانم. من فرم می‌خاهم. این‌جور نوشتن عصبیم می‌کند. مثلن می‌توانم روزم را از زبان کراش‌هایم بنویسم. یا از زبان ضحاک و این یکی بچه‌اش. می‌توانم روزم را در قالب آهنگ‌های سم ایرانی بنویسم.
    خابیدن در طول روز واقعن عجیب است. حتا ده دقیقه. بیدار که شوی به گمانت روزی جدید است
    آزادنویسی کردم. زمانش کن اما کلمه‌اش زیاد.
    یک کرمی در من همش می‌خاهد جزئی‌نگری کند. خب آخر چرا؟ یا تداعی و جریان سیال ذهن هم می‌توان متن را چاق و چله کرد. با این خال به طرز عجیبی در یادداشت امروزم جزئیات بود.
    یادداشتی نوشتم. در اصل نامه. هر روز موقع نامه نوشتن بهش احساساتی مشتبه را می‌تجربم. اول مستی. بعد غمی که بوسش دارم. در آخر هم غمی که نمی‌دوستمش. غمی که تو این گرما تو این شرجی لرزه می‌اندازد بر تنم. به خاطر این سری نامه دارم مثل آناهیتا می‌روم عشق‌کاوی. عشق چیست؟ سوال خوبی است. عشق منم. جیگر منم.( یکی از رندوم‌ترین میم‌های اینستا)
    اتاقم را گردگیری کردم. دیوارها را ساییدم. آشپزی را بیشتز دوست دارم. چندکارگی‌ست و مشغول‌کننده‌تر. هخ باید حواست باشد غذا نیپزد هم اپن را تمیز کنی هم ظرف‌ها را بشوری و هم چیز میز خورد کنی.
    با خانم تنگستانی پنج‌تا کاریکلماتور را نهایی کردبم. دادیم به شاپور زمانه. گفت من که شاپور نیستم. بدهید بع دیار خانم. پس ازشان درخاست کردم به مجله بپیوندند. چندتا سوال پرسیدند.
    رفتم نویسنده‌ساز. اوس‌کلونتر مشکی پوشیده. بود. از وقتی مرغ دریایی را خاندم عقده‌ای شدم یکی بپرسد چرا نشکی پوشیدید. من هم بگویم غزای زندگیم را گرفته‌ام. باید فهرستی از عقده‌هایم بنویسم. داستان‌های همسفران را به نمایش گذاشت. می‌گفت داستان‌ها زبان گوهر هستند. ان‌شالله که راست است. جلد قبلی واقعن حوصله سر بود. خاندن متن‌هایی که داستان معمولی را با زبانی معمولی عصبانیم می‌کند. شیوا را خاندم. به شیوای ناارسطویی گفتم تو معبدت یک عالم کیر هست. همیشه دلم می‌خاست این را بگویم ولی می‌ترسیدم بی‌ادبانه باشد. چه قدر این‌دفعه زبان ساده است‌. نه پرمایه نه کم‌مایه. دوست می‌دارم از نوشتن و فرآیندش در داستان و یادداشت و هر کص‌نویسه‌ی دیگری بگویم. همان بنویسم‌. راستی مدتی می‌شود با نویسنده‌ها داداشی نشدم. الان که امتحانات تمام شده. می‌توانم با نصرت… لنعتی او که تو ترک است. پس با ابراهیم می‌روم. البته با ابراهیمی که هنوز عاشق فروغ نشده. امیدوارم ایراهیم اهل عیاشی باشد. سجاده آور و سجده کن که ایزد در خیابانت اندازد. شعر اندازد.
    از بدی نوشتن در گوشی این است که نمی‌توانی مثل کاغذ وقتی از زبانت خسته شدی مچاله کنی. پاره کنی. می‌توانی‌ها ولی گوشی نابود می‌شود‌. خیلی جلوی خودم را گرفتم و ننوشتم به فاک می‌رود.
    در سن عیاشی دارم نمی‌عیاشم. برنامه داشتم تو هنریون تیکه بلند کنم اما کلای‌هایش آنلاین شده. البته من تسلیم نمی‌شوم. هنوز کلاس‌هی آزمون عملی هست. خیلی عجیب است از آن ور در کانال نامه‌ای عاشقانه به آدمی واقعی هوا کنم بعد از این ور چنین چیزهایی گویم.
    قربنار مرفتم. رفتم به جایش جریان قصه‌قصه. دوباره عاشق شدم. اصلن اوستا کارش همین هست. هی آدم را عاشق می‌کنم اما چه فایده؟ عاشقی بی‌یارم. به داستان کوتاه‌های بهرام نوک زد: فرض کنید سحر فرهادی معلم باشد. فرض کنید هادی بلخره به مراد دلش برسد و موهای کلانتری را خرگوشی ببندد. فرض کنید یک زنبور برود تو دماغ بهرام. زهر مارت. ای فرض کنید فرض کنید.
    شمال کویر نداره. قزوین که ترس نداره. آخه عرب خلیج نداره. لالای لالای.([ از عادی‌ترین ویدیو‌های گالریم] لنعت بر تاثیر رسانه.) چه قدر پرانتز در پرانتز آوردن ژذاب است‌.
    جزئیات‌نویسی یعنی چه؟ چطور جزئیات شب هول مادر فاکر نیست؟( ثرفن دیدم مدتی با ادب بودم. گفتم کمی فحش بنویسم.) جزییات یعنی بنویسم ساجده روسری کرمی داشت؟
    خیالم راحت است بابت فردا. می‌دانم چطور گزارش بنویسم. گزارشی عادی که اوس‌کلونتری خیالی به عنوان پارازیت گاز می‌دهد. عجب کیفی بدهد. چرا الان تصویر آن سیاه پوست کت زرد آمد جلوی چشمم؟ کنتراست خوبی دارد سیاه و زرد. البته او قهوه‌ای است. پس چرا می‌گویند سیاه پوست. سیاه‌ پوست را با نیم‌فاصله می‌نویسند؟
    از طرفی می‌خاهم همین‌طور چرت و پرت بگویم ولی از طرفی باید در نوشتن گزارش وقفه بندازم و به کارهایم برسم. هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از چرت و پرت‌گویی نیست.( دیدید چه با ادبم؟ ننوشتم کص‌شر‌گویی. خیلی جلوی خودم را گرفتم.)
    برق شیما رفته. خوشبختانه چیزی را از دست نمی‌دهم. البته له هر حال بخشی از وبیکار را از دست می‌دهم. ای شاهین لجی. ربطی نداشت اما دلم خاست بگوید لجی. همین است که هست. گزارش خودم است و هرکار دلم بخاهد می‌کنم. به بقیه چه؟
    این‌قدر چرت و پرت گفتم عوص گزارش طولش دارد اندازه‌ی داستان کوتاه می‌شود.
    خاستم بروم کارگاه داستان کوتاه که نت بهم بیلاخ نشان داد. خیلی جلوی خودم را گرفتم و گوشی را پرت نکردم. تازگی‌ها امیرجلالی درونم دارد بیرون می‌آید. به پشتیبانی پیام دادم. اولش لینک کار نمی‌کرد وگرنه نت خوب بود. بعد نت هم رید‌. حرامزاده‌ها. درست که وویس جلسه ذخیره می‌شود اما آیا در وویس کامنت‌ها هست؟ صورت اوس‌کلونتر هست؟ همشان را می‌کشم. نمی‌دانم همشان کیست اما می‌کشم. من آدم آرومیم. بازی نکو با روحیم. تف بهش. آخ پام.
    سامورایی بستم موهامیم را.
    کوچولویی آزادنویسی.

  63. —بی‌خوابی. خستگی. نوسان هورمونی. گرما. صفحات صبحگاهی.

    —جمع کردن لباس. تمرین آواز. صدای سینه. صدای حنجره. صدای سر. به سکوت سرد زمان. روزی که از تو جدا شم. گل گلدون من.

    —مطالعه. کمال‌گرایی. مکرر توی سرم. شعارش: تندتر. بیشتر. بهتر. دستاورد. احساس ارزشمندی.

    —منفورترین کار دنیا. سبزی پاک کردن.

    —آزادنویسی. یادداشت نصفه‌نیمه. کون محترم. شعر موزون. کتابچه. تندتر. بیشتر. بهتر.

    —نویسنده‌ساز. داستان کوتاه. شیوا ارسطویی. ساجده حق‌پرست. شعر. آزادنویسی.

    —الهه. سرزبان. پرسش از اطلاعات. جمع‌بندی.

    —شیما. شادزی. کنکل.

    —کتابچه. تندتر. بیشتر. بهتر. تندتر. بیشتر. بهتر.

    —متین. فرمایشش متین. بیانش شفاف. بیانش ساده. شرم. آسیب‌پذیری. حال خوش. داریوش اقبالی.

    —دست خطاکار. لیوان آب. فرش خیس.

    —کودکی. آغوش. بوسه. مهربانی.

    —رود راوی. فیلم.

  64. صبحی رمان هم‌شاگردی‌ها را خواندم، خیلی مزه داد.
    در تلگرام نوشتم: “برای دیده‌شدن ویدئوت در دنیای جدید سرچ” چه کنیم.
    از ۳ سرچشمه ” شانس‌زایی” گفتم:
    ۱. آگاهی
    ۲. یکتایی
    ۳. پویایی
    و کوتاه نوشتم از تغییر نگاه به ” ترس از شکست”.
    امروز بیشتر زن بودم. هر روز از شب قبلش آغاز می‌شود ؛ دیشب، قبل از خواب رقصیدم و به درد ماهانه خوشامد گقتم. پیچ‌و‌تاب از آنِ زنهاست.
    وضعیت فروش با اسنپ رو بررسی کردم
    برای مدیریت مشتریان جلسه‌ای با ترابری، ادمین‌ها و سرپرست فروش داشتم.
    حضورم در لینکدین، کامنتی بود.
    درباره آپوزش اقتصاد خانواده در مدارس ژاپن خواندم و دیدم.
    یک ویدئو و فایل صوتی آموزشی ساختم.
    در چیدمان صفحات آرشیو سایت جدید تغییراتی دادم.
    QRcode برای کارت ویزیت زدم و به گرافیست دادم( تا حالا خودم انجامش نداده بودم) . عجیب‌تر اینکه دوستی در یک گروه پرسیده بود چگونه می‌تواتم QRcode روی آگهی ترحیم و سنگ قبر دوست تازه از دست‌رفته‌ش بگذارد و من برای بار دوم مسیر آزموده را آپوزش دادم🍃
    در گروه دیگری چالش ارائه داشتند و جواب این بود که گویا برایشان مفید یود:
    “دو تا افزونه کروم : با یکی نمایش توی دسکتاپ و انواع دستگاههای موبایل را تست می گیری و با اون یکی میتونی از صفحه فیلم با صدا و بی‌صدا بگیری.”
    ناهار و شام پحتم و بی‌برنامه فصلی از کتاب ” ژرفای زن‌بودن” زا خولندم.
    به اولین ایونت دوستی دعوت شدم که در دو سال گذشته جلساتی برای بازاریابی محتوایی، برندینگ شخصی و فروش داشتیم و ذوق‌مرگم.
    درباره ساخت ابزار با هوش‌مصنوعی قدمی کوچک برداشتم.
    دقایقی از پادکست ” کار نکن” و مصاحبه با ” حسام ایپکچی” را دیدم و یادم ِ آمد چثدر دلم می‌خواسته ” پادکست” بسازم.

  65. -صبح آقایی در ایستگاه مترو ابی می‌خاند «برای لمس تن عشق» را می‌خاند. قشنگ هم می‌خاند. داشتم فکر می‌کردم کاش هر روز هرکس صدایش خوب است بزند زیر آواز. گور بابای بدبختی‌های تزریقیِ تاریکی، زندگی باید زیبا در جریان باشد.
    -سرِ کار چند آدم اعصابم را به هم ریختند اما واکنشی نشان ندادم، چون با خودم می‌گویم حال همه خراب است، ولش کن شاید کسی‌ش را کشته‌اند، شاید شوهرش بیکار شده، زنش چیزی خاسته و او نتوانسته برایش تهیه کند، بیکار یا بیمار شده، … . وقتی خودم معتقد به مهر هستم باید از خودم شروع کنم و مهربان و باگذشت باشم، اما شما هم با من مهربان باشید، هرکس هزار غم دارد و اگر لبخند می‌زند، این انتخابش است.
    -کانال‌های دوستانم را نگاه کردم و از خاندن کارهایشان کیف کردم.
    -درباره‌ی موضوع روزگفتار فردایم دارم کمی مطالعه می‌کنم، تا ببینم چیز به دردبخوری از آن در می‌آید یا نه.
    -امروز دلم یک جای دور در طبیعت می‌خاست. آدمیزادی نباشد. او باشد، او‌ را دوست دارم. آنتن هم نباشد. بنشینم یک دل سیر کتاب بخانم. داستان، شعر.
    -جلسه‌ی اول کارگاه داستان کوتاه عالی بود. فقط استاد نمی‌رفت سر اصل مطلب نمی‌دانم چرا. باید گزارشی سه روزه بنویسیم از زبان راوی‌مان.
    -چه باهم بودن‌هایی که زندگی را زیباتر می‌کند.
    -امروز کتابی نخاندم. روزهایی که هیچ نمی‌خانم احساس بیهودگی می‌کنم. البته خاندم چیزهای مفیدی اما کتاب نبود.
    -آهنگ «پرستش» فامیلمان فائقه جان امروز قفلی‌ام شده بود. چقدر به متن ترانه‌اش دقت نکرده بودم. شاعر چه زیبا سروده‌ است.
    -گفتم که از مفید بودن گزارش نیک می‌آیم می‌گویم، من از وقتی که مستمر گزارش نیک می‌نویسم:
    1. احساس بهتری به خودم و فعالیت‌هایم دارم.
    2. برای من عادت جدید ساختن و پای‌بندی به آن برای مدت طولانی کمی سخت بود، البته نه در همه‌ی زمینه ها، اما از وقتی گزارش می‌نویسم راحت تر عادت‌سازی می‌کنم.
    3. شب‌ها خوشحال‌تر می‌خابم و روزها راضی‌تر بیدار می‌شوم.
    4. دستم در نوشتن گرم‌تر شده.
    5. نرم‌تر شده‌ام. منظورم این است که من کسی بودم و هستم که عادت ندارم دیگران را در امور زندگی و روزمره‌ام دخالت دهم یا به دیگران گزارشی بدهم. شاید زندگی را سخت گرفته بودم قبلن، الان کمتر سخت می‌گیرم.
    6. نظرات دیگران در عین باارزش بودن، جهان من رو‌ دستخوش تغییر نمی‌کند.
    7. فضای گزارش نیک، برای من است. هرجور دلم بخاهد و در هر چهارچوبی‌که دوست داشته باشم می‌نویسم. یک‌بار هذیان، یک‌بار مصاحبه، یک‌بار‌نامه،… .
    8. من در جایی ثبت می‌شوم و این یعنی من بودم.
    اگر چیز دیگری هم به نظرم آمد می‌گویم.
    اودااافظ با قلب.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  66. گزارش نیک
    کلمه سال من خاطره‌نویسی است. انتخاب کلمه سال کمک کرده روزانه در این باره دست کم یک تا سه پومودورو مطالعه کنم و یادداشت بردارم. به منابع خوبی رسیدم. امروز از سایت افلیا فصیحی در باره خاطره‌نویسی خواندم. مطالب خوبی داشت مستند و قابل استفاده. امروز نوبت دکتر داخلی داشتم جواب چکاپم را بردم نشان دادم. شاید به شوخی بود ولی گفت: «مثل جوان ۲۵ساله سالم هستی.» خوشحال‌کننده بود ولی همچنان کم‌خوابی اذیتم می‌کنه. شاید مدتی از نوشتن برای انتشار فاصله بگیرم چون نیاز به استراحت دارم. سرم پر از صدای جیرجیرک و مبهم هست. پیش متخصص گوش تا شستشو پیش رفتم ولی مربوط به گوش نبوده. دکتر گفت استرس داری هم استراحت کن هم به طبیعت برو. تماشا کن. راستی می‌گوید من قبل از دی ماه گذشته هفته‌ای یک دو بار گلستانه داشتم. طبیعت می‌رفتم و در باره آن می‌نوشتم، ولی از آن زمان به طور جدی و قبل بیرون نرفتم بیشتر خانه‌ام. مگر مجبور باشم. آرامش خانه را به شلوغی بیرون ترجیح می‌دهم.
    داروخانه رفتم دوتا قرص که دائمی است را نداد گفت ماه گذشته خریدی باید هجده روز بعد بیایی.
    قبول کردم و برگشتم خانه تا هجده روز دیگر با کد رهگیری برای داروها بروم. خدا را شکر هنوز دارم.
    به وبینار نرسیدم. الان هم غدغن دکتر را دور زدم؛ گفته بود برای عمیق‌تر شدن خواب شب دو ساعت قبل خواب گوشی دستت نگیر ولی الان ساعت ۱۱هنوز گوشی دستمه در حالی که قبل از ۵صبح بیدار میشوم.
    باید بیشتر قدر سلامتی را بدانم که هنوز آن‌قدرها نمی‌دانم.
    در کانال تلگرام از دیدار دیروز دوستان همشهری نوشتم. خیلی خوب بود بعد از مدت‌ها همدیگرو دیدیم. باید بیشتر همو ببینیم.
    برای کانال کشکول، پست بامزه نحوه نام‌گذاری خودم را نوشتم. به نظرم جالب آمد.

  67. گزارش نیک “1405/5/7” مردادماه. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب “کتسبی بزرگ” از اسکات فیتزجرالد را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    یادداشتی در کانال هوا کردم.
    ظهر زمانی خابیدم.
    زمانی با آجی گفتگو کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    دوره قصه‌قصه شرکت کردم.
    آخر سرم دوره کارگاه داستان کوتاه ۶ شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

  68. سال‌واژه: تخصص
    نمره‌روز: پنج
    -پس از بیداری از خواب، دوش گرفتم و تر و تازه شدم.
    -هزارکلمه آزادنویسی؟ بله، اما، نه پیوسته، و، اگر آزادنویسی را تندنویسی به‌حساب آوریم، پس، عملا، بیش از هشتصد کلمه ننوشتم.
    -پای کار ناتمامم نشستم، یعنی، جزوه‌نویسی «SQL» که بهتر پیش‌رفت، بهتر از دیروز.
    -دلم می‌خواست بزنم بیرون کمی راه بروم، که، نشد، شاید فردا.
    -برق رفت، کمی دیگر، یعنی بیست دقیقه‌ای، جزوه نوشتم و بعد، رفتم سروقت موبایل و یوتیوب و وقت هدر دادن، که، وجدانم گفت: «وقت را هدر نباید داد»، و من، که دیگر دوست ندارم وجدانم را بیازارم، یوتیوب را بستم و مشغول خواندن نثر دلبرانه‌ی اسماعیل خویی شدم، بله، همان دیروزی، «زیر و زبر گرداندن».
    -ساعت ۱۷، و بله، نویسنده‌ساز؛ آزادنویسی با دوستان خیلی کیف داد، «تهش این است…»، عبارتی است که هرچه بعدش آید، تو را خواهد آسود.
    -پس از نویسنده‌ساز، رفتم قصه‌قصه؛ استاد مستندی درباره بهرام صادقی معرفی کرد که پس از پایان جلسه‌، رفتم و دیدمش، «آقای نویسنده زنده است»، و، چه کیفور شدم.
    -مابقی زمان را هم صرف نوشتن و افزودن بر هشتصد کلمه‌ی آغاز روز کردم و رساندمش به هزار کلمه، بله، گفتم که، پیوسته، بیش از هشتصد کلمه ننوشتم.
    -امیدوارم فردا بهتر از امروز باشم.

  69. گزارش ۷۸
    ۷ مرداد
    برای حال دادن به خودم، امروز را مرخصی گرفتم. بعد از سالیان سال. اما چه حال دادنی. صبح تا ظهر درگیر کارهای جامانده بیمه و بانک.
    ظهر آشپزی کردم و لباس شستم.
    ماشین‌ لباسشویی هم از کار زیاد خسته شد و رفت مرخصی البته بدون نوشتن برگه مرخصی.
    بعدازظهر به عیادت رفتن دوست ناخوش‌‌احوال گذشت و رسیدگی به مهمان که قصدش شد یک هفته ماندن.
    بعد از مهمان‌نوازی، همکارم تماس گرفت و پرسش و پاسخی چند بین ما رد و بدل شد تا در نبود من بتواند کارها را پیش ببرد.
    پس از استراحتی اندک و تمرین ورزش، رفتم سراغ جلسه دوم کارگاه شعر که متاسفانه نبودم. بخشی از امروز که بیشترین کیف و حال را به من داد. تمریناتش را چقدر دوست داشتم. اولین بار بود که حس کردم در حال لمس دقیق کلمات هستم. لذیذ بود واقعا.
    شب کمی از «در حال و هوای جوانی» مسکوب را خاندم:
    «و نوشتن یادداشت خود تمرینی است برای دیدن، یاد می‌دهد که آدم چشم‌هایش را باز کند.»
    آزادنویسی داشتم جانانه. فعلا با نوشتن تاب می‌آورم. مطمئنم که بعدها هم همینطور خاهد بود.
    نامه‌ای دیگر برای پناه کوچکم نوشتم.
    با پدر و مادر گفتگویی برای کمک به مشکل برادرم ترتیب دادم. امید که پیامد خوشی داشته باشد.

    https://t.me/fahimsaadat040

  70. دلتنگی آغوشت
    شبح گربه‌یی در بازتاب شیشه‌ی ساعت
    می‌سرد لمس نمی‌شود

    فرم این شعر چنین است: یک مفهوم انتزاعی با یک مفهوم عینی در نقطه‌یی مشترکند که فعلی به واسطه‌ی آن نقطه‌ی مشترک تحقق می‌پذیرد.

    اولش خواستم تنهامفهوم انتزاعی بیاورم بعد گفتم تنگش یک آغوش بچسبانم و تصویریش کنم تا بواسطه‌ی آن روایت تصویری بخش دوم -بازتاب سریدن گربه روی انعکاس نور شیشه‌ی ساعت- در ناملموسی و دور از دسترس‌بودن تجسم‌پذیر شود.

    برای کلیشه‌پرهیزی بهتر است از زیست شخصی بهره ببریم و روایتی خودویژه از زندگی‌مان را برگزینیم. ما که احاطه به تمام شعرها نداریم هرچند که مطالعه‌ی هرچه بیشتر شعر احاطه‌ی ما را به ساحت شعر افزون می‌کند، ولی ریزرخدادهای زندگی روزانه‌ی هرکس مختص است به خودش. و بهانه‌یی خوب برای شعروزی و کمتر دستخوش کلیشه‌شدن.

    خواب نیک
    تاچشم کار می‌کرد چمن‌یک‌دست بود کوتاه و سبز. وسط باغ از این چادر‌مادرهای مدل‌سیرکی زده‌بودند. با راه‌راه‌های بنفش‌آبی.

    من هم زارت‌و‌زاقارت با پیراهن چیت‌ خان‌باجی به تن و دمپایی پلاستیکی پاره به پا و موهای کزکرده به سر قدم‌زنان دید می‌زدم. باغ برکه‌های دایره‌یی پراکنده داشت با یک وجب آب.

    تو هر کدامش یک زوج جوان کون‌لخت خاکبرسری می‌کردند. شگفتا که شگفت‌زده نبودم از این گُشنی‌پارتی سَرباز. تعجبم بیشتر به سانتیمانتالیسم غلیظ در سکنات و رفتار بود.

    گویی در رقابت روشنفکر‌نمایی رَد داده بودند. فکر می‌کردم ارز اندام آن‌هم تو مملکت به اصطلاح اسلامی؟ یکی از دخترها روی پای پارترنش نشسته بود. پستان‌های درشت قهر ِسربالایش را به جلو می‌نمایاند. آقا یک‌هو غیرتش گل کرد و تنش را با بلوز تمام‌تور سفید پوشاند که از غلظت پورنش بکاهد و صحنه را به اروتیکِ ماهِ پشت ابر تبدیل کند. به‌ گمانم. مثلا.

    کلی چیزهای شلغم‌شوربای دیگر هم دیدم که یادم نماند. صبح برای “خ” تعریف کردم خوابم را. گفت اضطراب و دلشورهای مزمن روی خوابت اثر گذاشته. این‌گونه بروز می‌‌کند.

    این‌ روزها بعضی‌چیزها پیاپی در خواب‌هایم تکرار می‌شوند. مثلا همین تیپ ژولی‌پولی آشفته‌ام تو خواب‌ها. در هر دوره چیزهای متفاوتی تکرار می‌شوند. پیش‌ترها خواب‌پرواز زیاد می‌دیدم. یا سونومی. محال بود خواب دریا ببینم و سونومی نشود.

    گاهی‌وقت‌ها هم رویای صادقه می‌بینم. مثلا همین چند وقت‌پیش در مسابقه‌یی شرکت کرده بودم. شب قبلش اسامی برنده‌شدگان را در خواب دیدم. فردایش موبه‌مو تعبیر شد.

    پیش‌پیش‌ترها در دوره‌ی کودک‌سنگی رویاهای صادقه‌ام بیشتر بود. که حالا بیشتر چپکی شده یا چهل‌تیکه. منِ نگونبخت هم درش با رُلِ جنده‌کتک‌خورده. هر چه هست، نمودی از تاب‌آوریست از استفراغ ناخوآگاه به مستراح خودآگاه.

    – چندسالی‌‌ست، زندگی‌‌مان شده فیلم اکشن مافیایی. به‌ویژه همین دور روز اخیر آن‌قدر تک و پاتک زدیم و خوردیم، رمبویی شدیم.تا ببینیم اوس‌کریم چه خوابی دیده برامان.

    – ما کون‌سوختگانیم. تکبیر.

  71. حلزون رفته تو صحرا تیغ‌آلود شده طفلک. حلزون‌تیغی.
    ۱. دارم لیستی آماده می‌کنم از کتاب‌های کودک برای سنین مختلف.
    ۲. کتاب «مردی که در غبار گم شد» کوچولویم رسید دستم. دست دوم است و چاپ سومش. کاغذهاش برنزه‌اند. و به هاش چسبیده. مثلا: باندازه، بچه کاری می‌آید؟ نیم‌فاصله و فاصله‌هام که درهم و برهم. بانمک است.
    ۳. قصه‌ی کودکی ضبط کردم و فرستادم برای خیریه‌ی کودکان مبتلا به سرطان. باز هم می‌خوانم برایشان.
    ۴. زبان خواندم ده دقیقه.
    ۵. نقاشی کشیدم. کمی ناامید بودم امروز. نمی‌دونم به چی می‌خوام برسم با نقاشی؟ به قول استاد: «خب که چی؟»
    ۶. نویسنده ساز بودم و ایستگاه رقص.
    ۷. داستان کوتاه ۶. خوش گذشت.
    ۸. باید طرح کودک‌نوی این هفته را بنویسم. مادری را دعوت کردم به کودک‌نو. چندماه‌ست فرزند جوانش را از دست داده. بی‌قرار است مادر. خیلی بی‌قرار است. گفتم بیایدشاید کمی، فقط کمی، برای چند دقیقه، روحیه‌ش عوض شود. نمی‌دانم می‌آید یا نه!

    نمی‌دونم چرا همیشه گزارش نیکم ترکیب زبان معیار و شکسته می‌‌شود؟🫥🫤

  72. گزارش نیک ۷۸فرح
    خلاصه و فهرست کارهای امروز فرح
    ✍️روزانه نویسی روزی چند مرتبه (صبح ظهر عصر شب)
    ✍️ادامه خواندن رمان “مردی که در غبار گم شد” نصرت رحمانی
    ✍️خواندن دوباره بخش سوم کتاب “ تئوری شعر” از اسماعیل نوری علا،
    ۱- بحران در شناخت شعر ، و
    ۲-تلاش برای یافتن تعریف
    ✍️طبق هر روز منظم مرتب کانالش را تغذیه و شارژ کرد. ( کانال فرحنامه)
    ✍️آشپزی نداشت چون غذاهای مانده دیروز را باید اهل خانه بخورند، البته ، خیلی هم مانده نیست. پلو سفیدها دیروز را مایع شیرین پلو زد و با مرغ غذا جدیدی درست کرد.ادیت غذاهای مانده از خلاقیت های فرح. الهی شکر.
    ✍️ماساژ و آب درمان و شنا( راه رفتن در آب یک جور فیزیوتراپی برای زانو و التهاب‌های مفاصل)
    فرح چون سال‌واژه‌اش “گفتگو” موثر و اثر گذار است با مسئولین استخر خیلی منطقی حرف زد. این گروه زبان عذر خواهی و پوزش طلبی از مراجعین را ندارند. خود برتر بینی سرلوحه‌ی کارشان هست. سالهاست که این برخورد رادارند. خودشان جز مدارس اسلامی و پیشتاز می‌بینند. پس در استخرشان هم همان دید را دارند.
    ✍️او در وبینار نویسنده ساز شرکت کرد
    ✍️ادامه خواندن تعریف شعر گم شده از دید نوری‌علا از کتاب “تئوری شعری”
    ۳- معنای عاطف
    امروز از رفتن خونه مادرش معاف شد، چون برادرش مسئول مادر بود و او در “آف‌” بود
    کار نیکی در کار نیست.
    ✍️ عصر شیرینی “سابله دایموند” ( کرمبری، شکری و بادامی )فرانسوی و مربا توت فرنگی که دخترش از اینستاگرام سفارش داده بود را با ماست خورد. البته شیرینی به اندازه یک بند انگشت فقط خورد. چون هنوز در ممنوعیت گلوتن خودخواسته بود.
    چه کار نیکی که سه هفته پای بندش هست و وزن هم کم کرده.
    ✍️دیدن فیلم اخرشب با دخترش.
    ✍️امروز او به دوست دخترش که پرینتر سه‌بعدی دارد سفارش حلزون داد. و دکتر مریم… هم دوتا حلزون خوشگل براش ردیف کرد.یک حلزون سبز و دیگری رنگ قهوه‌ای
    امروز حلزون مدرسه‌ی نویسندگی با رنگ گلی خوشرنگش دلبری کرد.»

  73. یا تو
    -سال‌واژه‌ات: تدریس.
    -دیشب دو ساعت خوابیدی. سه تا پنج. حواسم بود.
    -پنج و نیم بابا و آجی را راهی کردید بیمارستان. امروز نوبت آنژیو بود.
    -دیگر خوابت نبُرد. صبحانه خوردی. گوشی را دست گرفتی. بی‌خودی. بل‌که حواست پرت شود.
    -ساعت هشت شد. خودت را جمع‌وجور کردی‌. قرص و شربت را خوردی. لباس پوشیدی. باید می‌رفتی مدرسه. ماسک هم زدی البته.
    -ساعت نُه مدرسه بودی. در بسته بود. صبر کردی‌. یکی از معلم‌ها آمد. رفتی تو. نشستی. بچه‌ها نیامده بودند هنوز.
    -چند تایی آمدند. اول نوبت کلاس نقاشی بود. نشستی. منتظر. زنگ زدی. به آجی. به بابا. چند بار.
    -یازده رفتی سر کلاس. چند نفری بیش‌تر نبودند. تمرین جلسه‌ی قبل‌شان را خواندند. نقاشی‌های‌شان را جایزه گرفتند. تمرین جدید را گفتی. چند خطی نوشتند. بقیه‌ش ماند برای خانه. نزدیک ظهر بود و هوا گرم. باید زودتر تمامش می‌کردی.
    -برگشتی خانه. طرح درس را بررسی کردی. امروز زمان کم داشتی. چند تا از تمرین‌ها ماند‌. باید هفته‌ی بعد جبران کنی.
    -ناهار خوردی. قرص و شربت. دستگاه بخور را گذاشتی. خوابت بُرد.
    -چشم که باز کردی، بابا و آجی آمده بودند. چی از این نیک‌تر؟
    -بعدِ شام، کمی از «فرهنگ گفتاری» خواندی.
    -بیسکوییتی زدی و نشستی پای نوشتن. گفتی از زبان‌ خودم بنویسم یا تو؟
    گفتم یا تو.
    نوشتی. از زبان من.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  74. سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟خودخواهیِ مثبت 🥰

    🌷امروز روز پاکیزگی بود برای خانه، جایی که امنیت من ‌است و محل پرورشم.

    🌷امروز باید دستی به سروروی شلخته و گرد و غبار گرفته اش می‌کشیدم و بوی غذایی دلپذیر در این تمیزی به جریان می‌انداختم، که انداختم.

    🌷امروز صفحات صبحگاهی ننوشتم و عذاب وجدان گرفتم. فردا بشرط حیات خواهم نوشت میخواهم برای بدنم بنویسم، کلی حرف در رگ و پی مغزم در حال عبور و مرورند.

    🌷امروز بدنم را به دوش آب سرد دعوت کردم اما خوشش نیامد و من چاره‌ای نداشتم، چون آب گرم نداشتیم و برق نداشتیم و گرما حرارت بدنم را بالا برده بود و مثل عشقه چسبنده شده بودم.

    🌷فردا خانه‌ی گلهایم را از گرد و غبار نجات خواهم داد.

    🌷فردا مهمان نمیخواهم، میخواهم خودم مهمان خودم باشم.

    🌷امروز صدای استاد را در فایل ضبط شده کلاس نویسندگی خلاق گوش دادم فقط تا جایی که مهشید امیر شاهی خوانده شد و به انتها رسید، راستش در کلاس چندان توجهم را جلب نکرده بود، اما دوباره گوش دادنش طور دیگری بود و مرا به رویا برد.

    🌷امروز، روز گفتگوهای تلفنی بسیار طولانی بود با دو دوست عزیزم، مریم و الهام. چقدر جاجینگ کردیم و به جاجینگهای یکدیگر از آدمهایی که نمی‌شناختم گوش دادیم.
    اوقات خوشی بود در میان گفتگوی طولانیامان مهاجرت کردیم به کشوری دوردست، کیک پختیم، و من در واقعیت نهارم را حاضر کردم. غذایی که استاد هوسش را به جانم انداخته بود وقتی از کتلت‌های مادرش بعنوان مثال در کلاس استفاده کرد.

    🌷امروز دلم سریال جدید میخواست، مراجعه کردم به سریالی که استاد نام برد(sugar) و فهمیدم که فصل یکش را پارسال دیده بودم اما در خاطرم جا نمانده بود.
    پس دلم میخواهد ادامه اش را ادامه دهم.

    🌷امروز، امان از امروز که چهار بار برق رفت.

    🌷این روزها در دوران (pms) به سر میبرم،
    دوران دیوانه ایست، میخواهی و همزمان نمی‌خواهی، خوشحالی و همزمان غمناکی.
    از هر حرف و کلمه‌ای ممکن است به گریه بیوفتی.
    بدنت شروع به تغییر‌های ناگهانی میکند، پفکی میشود.
    تو از این هم ناراحت میشوی با اینکه میدانی این نیز میگذرد.
    خلاصه خودم دیوانه میشوم چه برسد به همسرم.

    🌷 امروز کلی با اینستاگرام آلوده شدم اما از ولگردی‌هایم پستی برای کانالم ساختم و روزگفتاری هم ضبط کردم.

    🌷راستش آمده بودم تا ننویسم، میخواستم فقط یک جمله بنویسم، ولی کلمه ها کشان کشان مرا تا اینجا آوردند، کلمه‌های بازیگوش🤡.

    🌛🌟☁️شب خوش
    📍https://t.me/pichesabz

  75. واژه سال تعهد، واژه روز تاب و توان.
    وقت بیداری صبح بعد از دعا و ثنا، سراغ نوشتن رفتم.چند خط نوشتم و با شوق لباس پوشیدم و پیاده روی کردم. نمره‌ی امروزم شش است شرایط امروزم عادی نبود. نگاهی به کتاب شمس تبریزی نگارنده (محمد علی موحد) کردم. برای آرامش خاطر حافظ خواندم. آب بهترین نوشیدنی‌ست. چشمهایم قرمز شده و نگرانم کرد به چشم‌پزشکی رفتم. به ایده‌هایی که فراموش می‌شوند فکر کردم. دعوت فردا برای حضور در جمع دوستانم را پذیرفتم. به نظرم نوشتن داستان بلند مثل حل کردن معادله چند مجهولی است. باید دقیق آدمها و زمانها را محاسبه کنی که جواب درست از آب درآید و داستان خواننده را سر در گم نکند. به فکر دیدن سریال کوتاه که استاد در وبینار مطرح کرد، هستم. دیشب نتوانستم در وبینار ده شب باشم و فایل صوتی‌اش را گوش کردم. استاد شعر حسین منزوی را خیلی زیبا خواندند. اما امروز وبینار را دیدم و خانم ساجده جان حق‌پرست خیلی جالب و شنیدنی شعر خواند. و در مورد تصویر سازی با شعر توضیح داد.
    کانال تلگرام👇
    https://t.me/notetoday1

  76. زندگی‌ام روزمرگی است. شنبه‌هایم، شنبه است، یکشنبه‌هایم، یکشنبه و چهارشنبه‌هایم هم چهارشنبه. اما این روزمرگی با روزمرگی‌های دیگران فرق دارد. یعنی همیشه سعی‌ کرده‌ام متفاوت باشد، درست از وقتی که نویسندگی را به روزمرگی‌هایم اضافه کردم. اصلا بد چیزی است این نوشتن. تمام روزت را زیر و رو می‌کند. به هر کلمه، به هر چهره، به هر غذا، به هر تصویر، به هر آهنگ، به هر هم صحبتی حساس می‌شوی. انگار دنبال این هستی که داستانی از آن بسازی. چون و چرایش را روایت کنی. خلق کنی و چیزی به یادگار بگذاری برای آن‌ها که اهل خواندنند. برای همین است که روزمرگی‌ام برخلاف اسمش پراز شوق است.
    امروز هم چهارشنبه‌ام مثل چهارشنبه‌های دیگر بود. روزمرگی مدل روزهای زوج هفته. بیدار شدم، صبحانه خوردم، نوشتم، خواندم، ناهار خوردم، نویسنده‌ساز گوش کردم، ورزش کردم، شام خوردم. بعد از ارسال گزارش هم می‌خوابم. مثل هر روز.
    اما اصلا کسالت‌بار نیست. چون بیدار شدنم با ذوق دیدن سایتم و برنامه‌ریزی برای نوشتن در آن همراه بود. صبحانه خوردنم با هدف درست خوردن و مصرف کمتر چربی بود تا پایان داستان زندگی این لعنتی ها در شکم و پهلویم را زودتر جشن بگیرم. نوشتنم مقاله دیگری برای کسانی بود که دنبال راهی برای تبدیل تاریخ شمسی به میلادی می‌گردندتا شاید داستان زندگی‌ کاری و تحصیلی‌شان را بهتر بنویسند، خواندنم بخش دیگری از داستان«ناتنی» بود ، ناهار خوردنم لذت بردن از یک دورهمی خانوادگی بود تا در آینده صفحه دیگری از داستان زندگی‌ام شود، شرکتم در نویسنده‌ساز رویاپردازی برای حرکت به سمت نثر شعرگونه و داستان‌‌نویسی به این سبک بود، ورزش کردنم داستان دوباره تغییر با لذت از به چالش کشیدن دوباره‌ بدنم با وزنه‌های سنگین‌تر و هماهنگ شدن برای دیدن نمایشگاه عکس یکی از بچه‌ها بود و شام خوردنم چشیدن طعم خوش یک وعده پروتئینی برای احترام به شخصیت سنگین وزنه‌هایی بود که برای‌شان عرق ریختم. خوابم هم فرصتی برای رویاپردازی است برای حرکت بهتر در راه سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی».
    امروز یک «چهارشنبه‌مَرِگی» بود به سبک خودش. یک داستان پرماجرای رمانتیک که با هر لحظه‌اش عشق کردم.

  77. سال‌واژه‌ام «نگاه عمیق» است؛ واژه‌ای که این روزها گاهی احساس می‌کنم در عمقش غرق می‌شوم. شاید حق با سعدی باشد که می‌گوید: «روزهای خوش عمر، بسی کوتاه است.»
    فایل شعر «ماهی» را گوش کردم. بازخوردها آموزنده بود و وبینار استاد، مثل همیشه، گرم و تازه؛ درست مثل نان داغ بربری. از صحبت‌های ساجده خانم و تمرین پایانی هم لذت بردم.
    کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که تهِ همه تمرین‌ها یک چیز است؛ وقتی می‌نویسم، حقیقت را روشن‌تر می‌بینم و آرامش، بی‌سروصدا، راهش را به ذهنم پیدا می‌کند.
    کارهای مثبت یک خانم خانه‌دار را هم انجام دادم و روز را با این بیت سعدی به پایان بردم:

    «سعدیا عشق نیامیزد و عفت با هم
    چند پنهان کنی آواز دهل زیر گلیم»

  78. ۱. حس می‌کنم زمان را از دست داده‌ام. حس می‌کنم تنها مانده‌ام. عیبی ندارد. این یک تجربه بود. این یک تجربه بود. اگر انتخاب اشتباهی بود عیبی نیست. یک تجربه‌ی دشوار بود. دوست دارم بدون نیاز به کسی آزاد باشم. عیبی ندارد. این فقط یک تجربه بود‌. اگر آسیب هم دیدم، این فقط یک تجربه بود. این یک تجربه‌ی لازم بود. عیبی ندارد. اگر پشیمان هستم. من هنوز هستم.

    ۲. شارژ لپ‌تاپ دارد تمام می‌شود و برقی نیست. داشتم خاموش می‌شدم. داشتم به تنهایی عادت می‌کردم. به تنهایی. عادت. به تنهایی. داشتم عادت می‌کردم. به تنهایی. عادت. می‌کردم. به تنهایی داشتم عادت می‌کردم. مثل همیشه. من از این هم گذر خواهم کرد. و این رنج و سختی، یک تجربه‌ خواهد بود.

    ۳. هیواژ در بوسه‌درمانی‌های ویانا می‌گفت:« ترمیم لبخند‌ها زمان می‌خواهد.» بیا به خودمان زمان بدهیم.

    ۴. ارتباطم با طبیعت که کم می‌شود، از درون می‌پوسم. در خوابگاه پوسیدم. موزهایم نپوسیدند‌. من اما چرا؟ از موز پوسیدنده‌ترم؟ موزها را خوردم. کاش می‌پوسیدند. اگر می‌پوسیدند، نمی‌خوردم‌شان. من می‌توانم طبیعت باشم؟ مثل موز زرد بمانم؟ نپوسم؟ اگر نور نباشد.

    ۵. مژگان می‌گفت مردهای فلان‌جایی خیلی زن‌ذلیل‌اند. روحم را سمباده می‌کشید. تو خودت زنیییییی. زن‌ذلیل چه کوفتی است؟ توجه به زن. عشق ورزیدن به او. در خوابگاه پوسیدم. کاش مژگان هم می‌پوسید.

    ۶. برگی از باغچه آوردم، روی تخت. با هم پوسیدیم. نمی‌خواستم بپوسد. اما زودتر از من پوسید. خودخواهی کردم؟ کاش موزها می‌پوسیدند. نه. به جای همه‌ی این‌ها، کاش مژگان می‌پوسید.

    ۷. برچسب هلو کیتی را روی صورتم چسباندم و خوابیدم. فکر کنم قرار است جوانه بزنم. آدم در اتاق کودکی‌اش جوانه می‌زند. می‌زند؟

  79. امروز خیلی وحشتناک بود.
    اولین جلسه‌ی کلاس نویسندگی ترم جدید بود و داشت حسابی خوش‌ می‌گذشت.
    از تفاوت داستان صحبت کردیم از چیستی و چه بودن آن و بعد از ایده صحبت کردیم و چگونگی دست‌یابی به آن. سپس گشتی میان کتابها زدیم و از میان عناوین و واژه‌های درون کتابها، تمرین ایده‌یابی کردیم.
    کاش هر روز عمرم را می‌توانستم در کتابخانه بگذرانم. عاشق سکوتش هستم، عاشق پرواز تخیلم میان شنیدن پچ‌پچ بچه‌ها و ترکیب صدای کولر و ورق خوردن کاغذ.
    در میانه‌ی کلاس، سفینه‌ای سقف کتابخانه را شکافت و میان سالن فرود آمد. درِ سفینه باز شد و آدم فضایی سبز با شکمی ورقلمبیده و دو شاخکِ آویزان از سر، بیرون جهید.
    همه‌ی آدمها در خروش و وحشت بودند و دنبال در خروجی می‌گشتند.
    موجود سبز به سمت ما جهید و روی صندلی، درست جایی که همیشه می‌نشستم، نشست. هر‌چه گشتم چشمانش را نیافتم. با صدایی جیغ مانند گفت:« آمده‌ام در کلاس‌های نویسندگی ثبت نام کنم».
    در‌حالی که از شوک وارده در حال خنده بودم و همزمان آدمهایی که جیغ‌کشان فرار می‌کردند را زیر نظر داشتم به موجود سبز چشم دوختم و گفتم:« باید گزینش بشی…».
    عجب اعجوبه‌ای بود این موجود سر تا پا سبز بی چشم. هر‌چه پرسیدم در لحظه به آرامی و شیوایی پاسخ گفت.
    از علت انتخاب این سیاره و این مکان پرسیدم، گفت:« در یکی از شنودهایمان از این سیاره، شنیدم در مثال‌هایی که برای آموزش دارید همیشه یادی از ما می‌کنید. دوست‌دارم داستان زندگی مردمم را بنویسم ولی هر‌چه می‌کنم نمی‌شود.»
    لحن صدایش آرام شد و دیگر خراشِ اولیه را نداشت.
    از جلسات بعد قرار است این موجود سر تا پا سبز بی‌چشم با شاخ‌های آویزان تا شانه در کنارمان باشد. دلم می‌خواهد یک روزی به خواسته‌ی قلبی‌اش برسد و بتواند داستان مردم سرزمینش را بنویسد.
    در ذهنم کتابش را تصور کردم، با جلد چرم و سبز احتمالا.
    در انتهای جلسه، با هم در وبینار نویسندگی شرکت کردیم و فخر استادم را به این موجود زیبا فروختم و بعد باید کتابخانه را ترک می‌کردیم.
    موجود سبز با یک بشکن هر‌چه فرو‌ریخته بود را ترمیم کرد. حافظه‌ی همه را پاک کرد ولی به من که رسید خطِ سبزِ پر رنگِ انتهای گردی صورتش که احتمالا دهانش بود پهن‌تر شد و ناگهان از پشت سرش گلدان گلی با برگ‌های پهن و زیبا را به طرفم دراز کرد.
    گفت:« به زودی می‌بینمتان ».
    سوار سفینه شد و رفت. من ماندم و گلدانی در دستانم.
    الان که در‌حال نوشتن رویدادهای نیک امروزم، برگ‌های پهن گل در حال حرکتند. حس می‌کنم بخشی از آن موجود سبز درون اندام این گل پنهان است.
    باید جلسه‌ی بعد، بیشتر با او صحبت کنم.
    در‌موردش خیلی کنجکاوم. رویای کودکی‌ام، امروز زنده شده بود.
    🪽 سمیرا‌نویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  80. در سرزمین ما غول‌های تایتان حکمرانی می‌کنند

    دوست داشتم بخابم. آنقدر بخابم تا همه چیز تمام شود. همه‌ی اعدام‌ها و حکم‌های کیلویی محاربه با خدا. کدام خدا؟ اما نمی‌شود که فقط خابید. با این کابوس زیسته‌ایم، تا انتهایش باید هشیار و بیدار بمانیم. شاید سر بعدی سر ما باشد که بالای دار می‌رود. مگر اینجا غول‌های تایتان حکمرانی می‌کنند؟
    رفتم پیاده‌روی. به زور گام بر می‌داشتم. اما تا انتهای مسیر رفتم و بازگشتم.
    باید بیشتر بنویسم، اما بیشتر می‌خانم.
    استاد کلانتری در وبینار نویسنده‌ساز از رمان «… ولی دیوانه‌وار» شیوا ارسطویی چند سطر خاندند. نثر و فرم متفاوتی دارد. بیست صفحه رمان را در طاقچه خاندم.
    «رمان نوشتن مثل این است که داری خودت را مثله می‌کنی، مثل این است که داری خودت را تکه‌تکه زنده به گور می‌کنی.»
    با هر اعدام، تکه‌تکه، زنده به گور شده‌ایم.
    چند صفحه از رمان «ناتنی»، مهدی خلجی را خاندم. در آغاز گزین‌گویه‌ی پل والری مرا به فکر برد.
    «تعریف امر زیبا آسان است: زیبا آن چیزی است که نومید می‌کند.»
    البته شاید همه را نومید نکند.
    در بخش ۱۱ کتاب «هیچ چیز جای کتاب را نمی‌گیرد»، نویسنده مسیر کتاب‌خانی خود را از کودکی تا میان‌سالی شرح می‌دهد. می‌نویسد: «کتاب‌خوان‌ها مزیت جالبی دارند: وقتی سن‌شان بالا می‌رود، انواع کتاب‌خوان‌هایی که قبلا بوده‌اند همچنان در وجودشان باقی می‌ماند.»
    من چه کتاب‌خانی بودم؟ آن بچه‌ی ده ساله که زیر پتو داستان‌های ر‌. اعتمادی را با ترس می‌خاند؟ یا نوجوانی که با کنجکاوی سینوهه می‌خاند و بر سرنوشت گل‌ممد می‌گرید؟ شاید جوانی‌ست که در حیرت بوف‌کور سرگردان می‌شود؟
    استاد کلانتری در کارگاه قصه‌قصه از بهرام صادقی، داستان کوتاه‌ها و نثر ویژه و فرم خاصش در داستان‌پردازی گفتند.
    به همین بهانه مجموعه‌ی «سنگر و قمقه‌های خالی را» از قفسه کتاب‌ها برداشتم و گذاشتم دم دست که بعد از بیست سال دوباره‌خانی کنم.
    نگاهی انداختم به «آناندا» از شهروز رشید. در پیشگفتار خانم آذر‌شهاب نوشته‌اند:
    آناندا «نوعی زندگی‌نامه درونی‌ست.»
    سطرهای آغازین، دسته‌بندی استعاری دارد از کتاب‌ها. شهروز رشید نوشته است:
    «کتاب‌های متوسط، اتاقک‌هایی نمناک‌اند، بستر ساس‌ها و موش‌ها.
    شاهکارها، قاره‌اند، قاره‌هایی بیگانه.»
    خسته‌ام و چشمانم نیاز به استراحت دارند اما خوشحالم سرم به خاندن و نوشتن گرم بود.
    آزاد‌پرسی کمک کرد مسئله‌ای برایم شفاف شود. درس‌برگ امروز وبیکار «سر‌زبان» را رونویسی کردم. الهه جان یک مرور جامع داشت در مورد پرسش از اطلاعات و داده‌ها و تجربه.
    یک جلسه دوستانه داشتم و تصویری با دو تا از دوستان قدیمی گپ‌و‌گفت داشتیم.
    الان مجالی‌ست تا کمی مراقبه کنم. آسانا‌ها و مراقبه همیشه خستگی‌ام را رفع می‌کند و برای روزی تازه محیا می‌شوم.
    امروز می‌توانم به روز خود نمره‌ی ده بدهم.

  81. دلایلی دارد که گزارش نیک دیروز را امروز، می‌نویسم:
    ۱. دیروز از امروز جالب‌تر بود.
    ۲. دیشب همین‌که خواستم گزارش نیک بنویسم بیهوش شدم.
    ۳. نمی‌خواستم فرثت نوشتن گزارش دیروز را ازدست دهم.

    دیروز با اخبار بدی صبحم را آغازیدم.
    خبر مرگ.
    چرا باید چنین نوجوانانی باشیم؟ چرا باید صدای مرگ را، آن‌هم انقدر نزدیک بشنویم؟
    بغضیدم. رفتم سروقت پیانویم و آهنگی که مدتی پیش یادش گرفته بودم دوباره، خواندم.
    باورنکردنی بود این‌بار، پس‌از آنکه کانال پرایوت کوچکم عمومی شد، و صاحب یک چنل شلوغ گذاشتش و در کانال خودم ۶۰تایی بازنشر شد.
    حس معروفیت داشتم. فکر نمی‌کردم کسی جز دوستان صمیمی‌ام، از هنرهای گوشه‌گیرانه‌ام خوشش بیاید.
    ادامه‌ی روزم صرف مقاله‌نویسی برای خوارزمی و زبان شد و ادامه‌ی ذوق برای دیده‌شدن توسط افرادی جالب.
    حالا شاید با علاقه‌ی بیشتر، بنوازم.
    عصر آمدم شعرماهی،
    خودتان می‌دانید دیگر، شعرماهی‌ست و ممکن نیست جذاب نباشد.
    بخش دوم بازخورد را، خواب دیدم که آنلاین گوش می‌دهم.
    صبح درواقعیت شنیدمش.

    عجیب است که انقدر خواب‌آلویم. شاید سخت‌گیری‌های والدین بر ساعت خواب واقعا به نظم رسانده مرا.
    چه‌می‌دانم.

    اگر مشتاقید شاهکار مناطق محرومم را بشنوید آدرس کانال دومم:
    https://t.me/HermioneDayana

  82. یکی از همکاران قدیمی را دیدم. همکاری که همیشه ازش یاد گرفتم و تحسینش می‌کنم.
    امروز برای نظارت بر پسماند شیمیایی یک کارخانه شوینده رفتم. خبرش را هم برای روابط عمومی فرستادم.
    مأموریت‌ روزهای شنبه و یکشنبه بعد را هماهنگ کردم.
    گزارش نیک روز گذشته را فرستادم.
    از فهرست فیلم‌های آقای کلانتری، فیلم وثیقه را برای دیدن انتخاب کردم. ولی بیش از بیست دقیقه‌اش را فرصت نشد ببینم.
    در کارگاه داستان کوتاه ثبت‌نام کردم. جارو کردم. ظرف شستم.
    وبینار را شرکت کردم. خانم حق‌پرست، خیلی زیبا درباره‌ی شعر گفتند. هوس کردم در کارگاه بعدی شعر شرکت کنم و خود را بیازمایم.
    اتاقم را مرتب کردم. شام خوردم.
    کارگاه داستان کوتاه را شرکت کردم. و چه خوب که برای بار دوم شرکت کردم.

  83. بازی

    بازی می‌کنیم
    چون کودکی ها
    چشم می‌بندم
    تحرک، خنده، فریاد
    چشم باز می‌کنم
    ساکن، سکوت، آرام
    در کودکی غالب می‌شدم
    حال نه
    حالا او تنها پیروز میدان است
    مثل هربار
    همیشه
    تکرار
    چشم‌هایم پشت پنجره ایستاده‌اند
    حصار پرده کشیده‌ام
    روزنه‌ها
    پنهانی خیره‌ام
    بو برده
    شب شده
    هربار می‌داند
    هربار میفهمد
    هیچ گاه فریب نمی‌خورد
    پشت برگ ها پنهان شده
    به انتظار نشسته
    تا غافل شوم
    تا پلک‌هایم به هم دوخته شوند
    تا در فکری حبس شوم
    موفق می‌شود
    شب می‌شود
    از پشت کدام کوه؟
    از بالای کدام درخت؟
    چگونه ؟
    دویده ؟
    پرواز کرده؟
    باز شب شده
    روز پیروز شده .

    ۱۴۰۵/۵/۷

    https://t.me/maryamebrahimi21

  84. ۱- دوری‌های پر درد و دردهای بی‌درمانی که قسمت به قسمت از چگونگی نازک‌ترین آب‌های خیالات رهیده از بند ناخلف‌‌ترین پژواک‌های چنبریده بر دریچه‌ی تنهایی آدم‌های غریب‌تر از موهبت‌های نداشته که حصیری را زیر پایشان به برگ می‌دوزند و شکاف‌های پاگنده از شلوارهای گشاد و برچسب‌هایی که به سیاهی ساعت‌های رومیزی لبخند‌زنان خوشبو‌کننده‌ی هوا می‌زدند شاید آفتابگردان در سیاهی شب حوالی یک نور برافروخته تا سفید‌ترین تخته‌ سیاه‌های آدمیت که یک گوشه از بشقابی و نگاهی سربرآورده از چراغ فراموشی بر پرده‌ی توری ریز‌ترین گل‌های باغچه را پاشیده همچون میوه‌های کاج و من چه سرگردان در حاشیه‌ی این گرم‌ترین ورق‌های باطله اما اندکی آغشته به زردی در گرمای عشق که دیگر دوری‌ها را لیوانی پر نمی‌کند تا بنوشی و حوله‌حوله بر تنِ خیسِ خانه تا بشکفد در شهری که دیگر شهر تو نیست. (هذیان است. جدی نگیریدش. حال هذیان‌گونه‌ای دارم.)

    ۲- شعر خواندم:

    «خدای نشانه‌های من!
    در این نشانه‌ای که من‌ام
    تو از آن‌هایی هستی
    که فکرِ به تو،‌ دیدنِ توست
    و دیدنِ تو فکرِ تو

    صدای من از کجای هوا می‌افتد
    وقتی نگاه تو
    فکرِ نگاهِ من باشد»

    -یدالله رویایی

    ۳- خاطره‌ی امروز: دانشجو که بودیم یکی از دوستانِ هم‌خانه‌ای‌ام، شبِ امتحان آمده بود آنجا که با هم درس بخوانند. بچه رفت دستشویی و چند دقیقه‌ی بعد سراسیمه برگشت، زیپ شلوارش گیر کرده بود و پایین نمی‌آمد درحالیکه عنقریب بود که کنترلش را از دست بدهد. سه نفری افتادیم به جان زیپ اما سه نفر آدم از پس یک زیپ زپرتی برنیامدیم. دست آخر قیچی کردیم. یادم نمی‌آید که فردایش چه کار کرد.

    ۴- همین که دیگر امتحان نمی‌دهیم یعنی زندگی صد-هیچ به نفع ماست.

    ۵- فقط یک هفته‌ی دیگر تا پایان دندانپزشکی. در نظرم غولی بود با هزار شاخ و دم، مدت‌های مدیدی ذهنم را درگیر کرده بود و حالا خوشحالم که به زودی با سرانجامی نیک به پایان می‌رسد.

    ۶- من به «شما» می‌فروشم، مشتری من شمایی. برای همین است که سود می‌کنم.

    ۷- الهی شکرت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *