خرد و خستهام. با ۲ ساعت تاخیر قطار تازه به هتل رسیدهایم و در حال شستن لیوانها در آشپزخانهی هتلم، که صدای پای کسی را پشت سرم میشنوم و توجهی نمیکنم تا برود. با دوستم که هتل را معرفی کرده و من از کثیفی کفپوش آن ناگهان واکنش نشان داده و کفشم را تا جابجایی چمدانها در نیاوردم، حرفم شده و خیلی بیحوصلهام. توقع چنین برخورد بدی از دوستم نداشتم. انگار هتل مال پدرش است و من از پدرش ایراد گرفتهام، که حتی از نظر من ایرادگیری از هتل پدرش هم جا ندارد چنین واکنشی نشان دهد.
شستن لیوانها که تمام میشود هنوز او را پشت سرم و کنار گاز احساس میکنم. ناچار بر میگردم و با مردی حدودن ۴۵ تا ۵۰ ساله چشم در چشم میشوم. برق نگاهش توجهم را جلب میکند و نگاه مشتاقش که بر چشمم خیره مانده است. نگاه از او بر میگیرم و سینی لیوانها را بر سکوی سرامیکی کنار گاز میگذارم. متعجبم که او کاری ندارد، اما هنوز آنجا ایستاده و نمیرود. بیتوجه به او به سمت کتری بزرگ جوشان بر گاز میروم و به دنبال دستگیره که میگردم او به سمت کتری میآید و بدون دستگیره آن را بلند میکند و من ناگهان با ترس از سوختن دستش واکنش نشان میدهم که مواظب باشید، دستتان میسوزد، صبر کنید و او قلدرانه میگوید، پوستم کلفت است، طوری نمیشود و هر سه لیوان را پر میکند و من عذرخواه بر جا ایستاده و متعجب از پوست واقعن کلفتش، تشکر میکنم که بروم که یک بسته چای لیپتون را تعارف میکند. مردد میشوم که بگیرم یا نه؟ چون چای هم نداریم و قصد آبجوش خوردن داشتیم و نمیتوانم دروغ هم بگویم. یکی بر میدارم که او میگوید مگر سه لیوان نیست سه نفرید دیگر؟ و من با اشاره سر تایید میکنم و میگویم کافی است و میخواهم از در خارج شوم که دو تا بسته دیگر در سینیام میاندازد و من ناچار پذیرفته و تشکر میکنم و از آشپزخانه به سرعت خارج میشوم. در راهرو با خود میاندیشم روش خوبی برای دوست شدن است، اما قدیمی شده و فراموشش میکنم. وقتی با سه تیبگ در سینیام وارد اتاق میشوم دوستم میپرسد اینهاا از کجا آمده؟ و وقتی میگویم آقایی در آشپزخانه داده است. دوستم میگوید باز نرسیده یکی رو تور کردی و من میخندم و میگویم نه این به درد من نمیخوره این بدون شک اومده که بختم رو باز کنه. و میخندیم.
فردا صبح که برای آوردن آب جوش به آشپزخانه میروم تا کتری را برمیدارم که لیوانها را پر کنم او هم میآید و سلام میکند. بلوز زرد لیمویی دیروزش را با شلواری به رنگ بژ تیره به تن دارد و صورتش را سه تیغه اصلاح کرده و موهای کوتاهش را به سمت عقب شانه کرده که پیشانی بلندش را بلندتر نشان میدهد. با چنان شوقی احوالپرسی میکند و پس از آن تعارف که اگر کاری دارید حتمن بگویید که متعجب میشوم. تشکر میکنم و میخواهم به اتاق برگردم. که ناگهان به ذهنم میرسد دوستم در جستجوی وکیلی خوب است شاید او بتواند کمک کند. نمیدانم چرا اعتماد می کنم و از او کجایی بودن و محل سکونتش را میپرسم و شغلش را. حسابرس شرکت نفت بودنش توجهم را جلب میکند و گمان میکنم شاید وکیل معتبری را بشناسد و او میگوید میشناسد و از من میخواهد مدارک مربوط را برایش ارسال کنم تا همین امشب نتیجه را بگوید. شمارهاش را میگیرم و به او توضیح میدهم که شمارههای غریبه را جواب نمیدهم و به او با تقاضایش میس کال هم میدهم. به اتاق که بر میگردم دوستم میگوید فقط نام وکیل و آدرسش را میخواهد و مدارک را برای کسی نمیفرستد و تمایلی به ارسال مدارک نشان نمیدهد. من هم پیگیر نمیشوم. صبح روز بعد چون با او تماس نگرفتهام و پیامش را در تلگرام ندیدهام خودش تماس میگیرد و چون شمارهاش سیو نشده نمیشناسم. نمیدانم چرا جواب میدهم و وقتی میخواهم خودش را معرفی کند، ناراحت میشود و در لحنش ناراحتیاش را نشان میدهد و گلهمندانه معرفی میکند. میخندم و عذرخواهی میکنم که فعلن نیازی به وکیل نبود و باز هم برای تماس نگرفتنم عذرخواهی میکنم. ساعت هفت در حال شستن ظروف شامم که باز صدای پایی میشنوم. اهمیت نمیدهم و کارم که تمام میشود وقتی برمیگردم او را میبینم که با کت و شلوار و بلوز و کراوات و کفش سفید مثل آقا دامادها با یک بسته در دست چپ و یک گل صورتی مایل به بنفش تزیین شده در دست راستش مقابلم ایستاده و با لبخندی بر لب سلام میکند. نمیدانم چرا تصور میکنم با کسی قرار دارد و سریع سلام و خداحافظی میکنم. و به اتاق برمیگردم. در برگشت به اتاق از حالت چهره و چشمهایش که با شوق مرا مینگریست با خود میاندیشم اگر برای کس دیگری بود چرا جلوی من ایستاده بود؟ وقتی به دوستم میگویم او میگوید شک نکن که برای تو بوده است. میگویم داشت میرفت، نیامده بود که؟ دوستم میگوید از کجا اینقدر مطمئنی که داشت میرفت؟ و من جوابی ندارم. وقتی ده دقیقه بعد برای آوردن آبجوش میروم او را باز هم در آشپزخانه و در حال چیدن ذغال در سر قلیانش میبینم که پشت به من ایستاده و هیچ حرکتی نمیکند. با تعجب از او میپرسم، شما مگر در حال بیرون رفتن نبودید؟ با حالتی قهرآلود برمیگردد و نگاهم میکند و میگوید نه. من امروز روز پسر بود و _ چنان بر کلمهی پسر تاکید میکند که توجهم جلب میشود_ و به خاطر قابلیتهایم و باز بر کلمهی قابلیتهایم نیز تاکید میکند، و ادامه میدهد؛ در محل کارم در مراسم یک سکه جایزه گرفتهام. و ناگهان میگوید، میشود آن گلی که جایزه گرفتهام را چون نحوهی نگهداریاش را نمیدانم شما برایم اگر جسارت نباشد نگهدارید؟ من که مانده بودم چه بگویم و خندهام هم گرفته بود, گفتم باشد و او دوید که گل را بیاورد. من هم آرام پشت سرش رفتم و متوجه شدم که اتاقش دقیقن دو در آنطرفتر از اتاق ما و آن طرف راهرو و کنار آشپزخانه است و تازه علت آن که هر وقت به آشپزخانه میرفتم او هم میآمد، را دریافتم. همان شب در تلگرام از عنوان پروفایلم که کوچینگ چیست میپرسد و وقتی جوابم را میشنود با شکسته نفسی آشکاری از قابلیتهایم تعریف میکند . فردا عصر باز در راهرو با کت و شلوار صورتی کمرنگ و بلوز صورتی تیرهی خوشرنگی میبینمش و چنان به سمتم میآید و مشتاقانه سلام و احوالپرسی میکند که چون بخاطر بیماری دوستم و حال بدش عجله دارم دقت نمیکنم و سریع خداحافظی میکنم. بعد که یاد حالت مشتاقش میافتم. در تلگرام جویا میشوم و میگوید میخاستم برای شام دعوتتان کنم. تشکر میکنم و میگویم دوستم بیمار است و نمیتوانم تنهایش بگذارم. و متعجب میمانم از این نوع آشنایی و تا این اندازه عجله.
فردایش دوستم میگوید به او زنگ بزن و نام وکیلش را بگیر و من امتناع میکنم. باز در آشپزخانه میبینمش و از همه چیز میپرسد و از خودش نیز میگوید که با خانوادهاش در میرداماد تهران زندگی میکنند و با تاکید بر آنکه پس از مرگ نامزدش در یک حادثه تصادف در جاده از ۲۰ سالگی دیگر نتوانسته او را فراموش کند و ازدواج نکرده است. دلم از سرنوشت تلخش به درد میآید. در حال تعریف از نامزدش چنان رنجی در چهره و به ویژه چشمش هویدا میشود که چیزی نمانده اشکم سرازیر شود. قبل از دیدنش دوستم گفته بود با او تماس بگیرم و همانموقع وقت را غنیمت میدانم و میگویم. و او با خوشحالی میگوید امشب با همان وکیل قرار دارم و شب اطلاع میدهم. و در پایان تاکید میکند هر کار دیگری داشتید و حتی در دادگاه اگر نیاز بود کسی همراهتان باشد حتمن بگویید من هر ساعتی باشد خواهم آمد.
تا شب از او خبری نمیشود و فردا هم. برای من مهم نیست اما دوستم اصرار میکند با او تماس بگیرم و بگویم در دادگاه همراهیمان کند، چون پسر دوستش که قرار بود باشد نمیتوانست بیاید. موبایلش خاموش است. به اصرار دوستم پیامک میفرستم. صبح مجددن به دلیل استرس زیاد دوستم و درخواستش قبل از خروج از هتل زنگ میزنم و باز هم خاموش است. با خنده میگویم حتمن مرده است، خودت میدانی هر کس با من آشنا شود ناگهانی گموگور یا به گور میشود. اما دوستم قبل از رفتن به دادگاه چون استرس دارد وادارم میکند دو بار دیگر قبل از ساعت ۸ صبح و ورود به جلسه با دادگاه با او تماس بگیرم که باز هم خاموش است. شب در حال خروج از هتل کمی پایینتر از چهار راه زند میبینیمش که گوشی بر گوش از روبرو میآید و به ما حتی نگاه هم نمیکند. بیتوجه به او از دو قدمیاش رد میشویم. دو ساعت بعد پیامک میدهد و عذرخواهی میکند که متوجه تماسها و پیامکم تاکنون نشده و عذرخواهی کرده است. سین میکنم و جواب نمیدهم. از کسی که آداب و معاشرت نمیداند و به قولش پایبند نیست بیزارم.
همان شب دوم آشنایی عضو کانال نویسندگیام شده و میدانم پیگیرم است.
فردا صبح در آشپزخانه میبینمش. به روی خود نمیآورم او نیز هیچ نمیگوید و مرا بیشتر متعجب میسازد. اثبات آداب معاشرت ندانستنش برایم کافی است که بدانم برخوردم با او درست است. و برای همیشه کنارش بگذارم.