گزارش نیک ۸۱: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«من وقتی هم نامه‌ی عاشقانه می‌نويسم يا پشت کتابی را برای کسی امضاء می‌کنم مشغول تمرين نوشتن‌ام. برای آدمی که چهل سال است با خودش دست به يقه است اين تنها چيزيست که در اين جهان جديست.»
-رضا قاسمی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

5 اردیبهشت 1396

5 اردیبهشت 1396

4 خرداد 1403

4 خرداد 1403

9 آذر 1403

9 آذر 1403

13 فروردین 1397

13 فروردین 1397

118 پاسخ

  1. گزارش نیک

    بازهم صفحات صبحگاهی ننوشتم. اینکه دیگه نیک نیست :/

    کوهی از ظرف های تلنبار شده ی شب قبل را که پیک‌نیک کنان رفته بودیم ددر دودور را شستم.کمر درد گرفتم. این یکم نیکه 😐

    در دل مواد قانون مدنی پرسه زدم. در حین پرسه ها با دخترخالم که پرستار است و به عراق سفر کرده تا در بیمارستان های کشور همسایه خدمت رسانی کند، ارتباط برقرار کردم. کار اون نیکه 🙂

    از سایت هوالوکیل کتاب سفارش دادم.مرررسی از سایت خوبشون. بعد از اومدن پیامک برداشت از حساب فهمیدم چندان هم کار نیکی نبود 🙁

    ـ شنبه ۱۰ مرداد ۰۵
    https://t.me/ygn_chh

  2. سال‌واژه: شناخت

    بیدار شدم.

    دستی به سروگوش آشپزخانه کشیدم. تمیزکاری اساسی.

    ناهار پلوتن گذاشتم.

    برق رفت. لباسها نیمه‌کاره ماند در ماشین.

    رفتم کتابخانه. در دو روزی که سفر بودم بچه‌ها کتابها را حسابی بهم ریخته بودند. دوباره مرتبشان کردم.

    نای ایستادن نداشتم. اما ادامه دادم. بعضی وقتها همین که جا نمیزنی کلی کار کرده‌ایی.

    وبینار سرزبان را شرکت کردم. چشمانم را به زور باز نگه داشتم.

    هشت‌ونیم آمدم خانه. بساط شام را آماده کردم.

    بعد از شام کنار سفره بیهوش شدم.

    https://t.me/zohreyousefha

  3. سال‌ واژه‌ام: تمرکز

    صفحات صبح‌گاهی و خاب نویسی.

    فیلم دیدم.

    نویسنده‌ساز را بودم.

    نقاشی کشیدم. ساعت‌های زیاد درگیرش بودم. بیشتر از شش ساعت.

    جلسه‌ی اول مدیریت رسانه‌ی شخصی را مروریدم.

    وبینار سحر را بودم.

    https://t.me/yaddashtneda

  4. سال واژه: سکوت
    نیازی نیست دیگر همیشه مشغول دفاع کردن از خودم باشم.

    ۱- آزادنویسی
    ۲- ضبط اسکرین ریکورد پاشاپور
    ۳- انتشار یادداشت یکی از دوستانم
    ۴- بازی با پریا نقاشی مشارکتی کشیدیم.
    با دوست هنرمندی آشنا شدم ترغیبش کردم برای انتشار روزانه و نوشتن در تلگرام. این نقاشی را هم از کانال او یاد گرفتم و با دخترم انجام دادم. هرکدام یک ماژیک برمی‌داریم با رنگ‌های متفاوت. چیزی می‌کشم دخترم آن را به شی معناداری تبدیل می‌کند. او شکلی می‌کشد. حالا نوبت من است که تصویر معناداری با ماژیکم بسازم. کیف داد. پریا نقاشی دوست دارد و با اشتیاق انجام می‌دهد. مرا هم خیلی دوست دارد. احساسی را که بعد از داشتن دخترم تجربه می‌کنم هیچوقت قبل از بدنیا داشتنش نداشتم. او به من احساس تازه‌ای از خودم می‌دهد. سپاس از پریا که بدنیا آمد تا مادرش باشم.

    ۵- جلسه‌ی موسسه و برگشت بدون اسنپ. پیاده‌روی در خیابان سربالای آزادی.
    ۶-پرسه در کتابفروشی های درختی و خرید ۳ کتاب برای پارسا: یکی ماجرای من‌وبابام که نایاب شده. یکی گاج سال بعد که چاپ تازه‌اش گران‌تر است و یکی کارکردهای اجرایی مغز انتشارات مهرسا.

    ۶- چند صفحه از دکارت‌تادریدا

    ۷- با کش پیلاتس چند حرکت زدم.

    نمره‌ی روز: ۵ از ۶

    shadisafavi.ir

  5. برای از شنبه‌ها، سال‌واژه‌‌ام که آرزو می‌کنم بیشتر زندگی‌ش کنم مشقبازی. تو بگو عشقبازی، بازی بازی و سرخوشی با مشق و تمرین و نوشتن و خاندن و بازی‌ِ بازیگری.
    صبح که آمدم پلاتو، بچه‌ها از دیشب مانده بودند. خلوت و تمرکز برای روتین صبح نبود. هرچه همان صفحات صبحگاهی نوشته بودم…
    چیزکی در پادمستی ها کردم و نشد تا شب باز سر بزنم.
    همپا آمد و به جای جلسه‌ی کار خودش، چشم دواند در کار من. آفتاب حیات‌بخش بود. غرولند کردم که می‌خاهم چنان کنم اما نکرده‌ام و مانده‌ام چنین. دلداری داد که حالا قرار هم نیست همه قصه‌ها ذیل شاه‌پیرنگ باشند. فلانی در کتابی نوشته سفر قهرمانی زن، ذیل خرده‌پیرنگ و ضدپیرنگ می‌شود و آخرش همان جواب اول که حالا تو بنویس… بعد معلومت می‌شود. دلداری می‌دهد که همین فرمان که می‌روی خوب است. گاهی آدم می‌گوید کاش زودتر برسد به جایی. اما بپرسی خب کجا برسی آسوده و خیال راحت می‌شوی؟ معلوم نیست! اصلن راه به رفتن است دیگر.
    تا شب که معلم تمرینات بدن و بعد هم تمرین تئاترمان. کوشیدیم ریتم و تمپو را تجربه کنیم تا در بیایم از آن لحن که کلیشه‌ام شده.
    این‌جا در مکتب تهران، کلاس‌های تئوری و عملی شروع نشده. نمی‌شود هنوز. مجوز اجرای تئاتر در سالن هم هنوز گیر نامه‌نگاری‌ست. این مدت بیشتر کنسرت داریم و رفت و آمد اهل موسیقی را. انگار شهریور یا مهر فستیوالی داشته باشند. فشرده‌تر تمرین می‌کنند. کاش توی سالن ساز کوک نکنند. فردا تولد استاد جلال است. من؟ همان حال اردی‌بهشت و خرداد.
    سرم گرم است به پاتیل https://t.me/potiil
    و پادمستی https://podmasti.com/
    و حالا لطف الهه علیزاده در حیات نو بخشیدن به تئاتراه عزیزم. https://badealavi.com/

  6. 1. آزادنویسی کردم.
    2. ادامه‌ی رمان بی‌لنگر را خواندم.
    3. به کانال‌های دوستان نویسنده سر زدم.
    4. یک درسنامه زبان خواندم.
    5. ظرف‌ها را شستم.
    6. بیست دقیقه پیاده‌روی کردم.

  7. زمان روی روزِ سومِ داستانکم گیر کرده‌ و جلوتر نمی‌رود. نمی‌دانم از علی که مثل گنجشکِ بی آزاری مهربان است کلافه‌ترم یا از میلادی که هر چه چنگ می‌اندازم بیشتر از لای انگشت‌هام می‌لغزد و می‌گریزد.
    صفحه‌ی گزارش نیک را باز می‌کنم و گشتی در صبح تا شبِ دیگران می‌زنم. برای بار هزارو هفتصد و چهل و چندم در زندگی‌ام به این نتیجه می‌رسم ما آدم‌ها فقط کالبدی شبیه به هم داریم و زیست شناسان اگر اهمال‌کار نبودند، باید در سی و خرده‌ای میلیون طبقه دسته بندی‌مان می‌کردند که کار آسانی هم نبود. ساده سازیِ خوبی است. حالا ما همه آدمیم.
    گیرِ کار این‌جاست که وقتی با یک گربه طرفیم تکلیف روشن است. گربه‌ است. زیر گلوش را اجازه داری بمالی، دمش را نه. زیاد دوست ندارد آدم‌ها در خانه‌اش بپلکند و توی دست و پاش باشند. و اگر به هرکدامشان که بدعنق است یک نصفه ساشه بستنی مخصوصِ گربه بدهی، در ازاش می‌توانی نوازشش کنی و می‌پذیرد لیاقتش را داری که سر به پات بمالد.
    منشا خیلی از سوء تفاهم‌های بین آدم‌ها دقیقا همین‌جاست. نه ریشه در کودکیِ کسی دارد نه در توسعه نیافتنِ مهارت‌های فردی. فکر می‌کنیم رابطه با آدم‌ها مثل رابطه با گربه است. آدم‌ها غافل‌گیرت می‌کنند. نه این‌که عمدی در کار باشد. نه. ایراد در کارِ زیست‌ شناسان است که از روز اول همه‌مان را چپاندند توی یک دسته.

  8. گزارش نیک ۴۱من‌. شنبه ۱۰ مرداد ماه ۱۴۰۵
    ۱. صفحات صبحگاهی پنج صبح را با صدای خوش پرندگان و بوی خوش برنج پراکنده در هوای خنک سیاهکل نوشتن.
    ۲. وبینار ۶ صبح بیزنس کوچ بی‌پایان استاد اعظم رمضانی و جلسه‌ی سوم با موضوع «چرا می‌دانیم اما عمل نمی‌کنیم.» و بعد از جلسه سوالات را در دفتر پرسش‌هایم نوشتن.

    ۳. ۹ صبح جلسه‌ی صفر کوچینگ ۲۰دقیقه‌ای سمیرا جان و ۷۲ دقیقه بطول انجامیدن.(بدلیل حساسیت شرایط‌ش جلسه‌ی اول را رایگان برگزاریدن. که معمولن برای تمام مراجعانم به همین شکل است.) عیب است یا مرحمت نمی‌دانم. به آن هم هیچ‌گاه نیندیشیدن.
    ۴. نوشتن گزارش نیک ۴۰ روز جمعه و در سایت استاد ارسالیدن که بعلت خطای ۴۰۳ سایتم در کانالی در تلگرامم فعلن نوشتن و پکر بودن از ترس نکند سایتم پریده باشد و در دل غمگین بودن.
    ۵. بخش ۵۳ مادرم پیش از من را در تلگرام گذاشتن و چت‌هایی دلنشین با فاطمه‌ی یاوری نازنین داشتن در مورد آن. و انرژی بخشی لطیف‌ش.
    بخش اا رانده‌ی ستم احسان طبری را در بله ارسالیدن.

    ۶. نویسنده ساز و معرفی کتاب «عادت‌های انعطاف پذیر» استفان گایز را معرفی و خلاصه اش را گفتن و نحوه استفاده از آن و در طاقچه بی‌نهایت را من گرفتن و رمان مرگ قسطی سلیم را خواندن و ادامه نویسی محبوبم با «امشب برای اولین بار…» را نوشتن وحظ بردن.
    ۷. دولینگوی ترکی استانبولی و هی چون در دایموند مانده‌ام باید مدرک دهد و دو مدرک قبلن گرفته‌ام و نمی‌خواهد بدهد، حواله می‌دهد که زبان دیگری نمی خوانی و من مجدد بر عربی‌که قبلن تا ادونس خوانده‌ام و عربی‌م به لطف زیاد قرآن خواندنم خوب بودن و مجدد به اول برگرداندنم و بر اعصابم سوهان کشیدن‌ش. همین دولینگو را کم داشتم که سوهان کشم شود. ای وای گویووووووم.
    ۸. وبیکار الهه جان علیزاده و بر موضوع حقیقت رسیدن.
    ۹. وبینار کوچینگ گروهی با کوچ قدرتمند «مهران بهشتی» و لذت از دانش‌ش و آموزش حتی نحوه‌ی برخورد با مراجعین سخت ونامتعهد و اندازه‌ی یک دوره ده ساعته از دو ساعت چکیده‌ی آموزش‌ش درس گرفتن.
    ۱۰. ۸ صفحه خواندن کتاب داستان کوتاه ایستگاه آبشار در پنج دقیقه مهلت آزمایشی نویسنده ساز از پرویز دوایی

    ۱۱. رمان آخرین آنار دنیا از بختیار علی را از طاقچه بی‌نهایت از صبح آغازیدن و تا شب ۴۰ صفحه خواندن و لذت بردن و طاقچه اجازه‌ی به اشتراک گذاشتن را از من ربودن و کانال‌هایم را از آن محروم کردن با از رویش پریدن. نتیجه حماقت اپلیکشن طاقچه.
    ۱۲. یک شعرک و دو کاریکلماتور نوشتن.
    ۱۳. بعلت بی‌خوابی به سرم زدن تا ۴ صبح سه وویس دوره‌یMCC را تا صبح شنیدن. و به عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد اندیشیدن.

    https://t.me/mahro1402

  9. شنبه‌ی نیک
    سال‌واژه‌ام «پیوستگی» است.
    امروز پیوستگی را در چند شکل زندگی کردم.
    با کتاب‌هایم همراه شدم- چند صفحه از «همسایه‌ها»ی احمد محمود خواندم و داستان کوتاه «اناربانو و پسرهایش» از کتاب «جایی دیگر» گلی ترقی را.
    یکی از نجواهایم را بازنویسی کردم اما هنوز کار دارد دوباره فردا باید خلوتش کنم.
    یک ساعت مهمان گفت‌وگویی دلنشین و عمیق با پری صابری در «شب‌های بخارا» شدم.
    بعد نوبت پیوستگی با خانه بود- در روز تعطیل، اتاق خواب را از کمد لباس تا دراور تکانیدم وسامان دادم، خرید هفتگی را در آشپزخانه که انگار صحنه جنگ بود جمع و جور کردم و از نظم دوباره خانه حالم خوش شد.
    برای دل‌نوازی به دیدار دخترم و خانواد‌ه‌اش رفتیم. دلنشین‌ترین بخش امروز برای من، پیوستگی میان نسل‌ها بود.
    دخترم از من خواست از تجربه‌های مادرانگی‌ام در تربیت آن‌ها برایش بگویم. روایت کردم، از روزهایی که با عشق، نگرانی، آزمون و خطا گذشت. بارها شنیده و باز هم مشتاقانه گوش داد.
    گفت: «من هرگز نمی‌توانم مثل تو به این همه جزئیات توجه کنم.»
    گفتم: «لازم نیست مثل من باشی. همه‌ی آنچه برای رشد، تربیت و رضایت خاطرتان انجام شد، در وجود شما نشسته است. تو از جایی آغاز می‌کنی که من به آن رسیده‌ام، با تجربه‌های خودت و با آگاهی‌های تازه‌تر. خُب البته که منهم کنارت هستم.»
    عکسی گرفتیم از چهار نسل
    مادرم، من، دخترم و دخترِ دخترم.
    چهار زن، چهار فصل از یک داستان-
    رشته‌ای ناپیدا که از گذشته می‌آید، در اکنون نفس می‌کشد و به آینده می‌رود.
    امروز یادآوری شد برایم که پیوستگی فقط نگه داشتن خاطره‌ها نیست،
    رشته‌ای از عشق و تجربه است که باید از دستی به دستی دیگربرسد‌ و آرام‌آرام در نسل‌ها ادامه پیدا کند.

    نمره امروزم: هشت از ده.
    آدرس کانال تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  10. امروز روز تولدم هست بیست و شش ساله شدم عمر چیز عجیبی است عجب زود می‌گذرد.
    خوشبختانه چند صفحه نوشتم.
    من هرگاه غمگین شوم وقتی می‌نویسم راحت می شوم گویی از زنجیرهای بزرگ رهایم کرده باشند.

  11. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    هر روز از نوشتن سال‌واژه خود در ابتدای گزارش لذت می‌برم. نوشتن آن در آغاز گزارش سبب می‌شود حداقل یک‌بار در روز علت انتخاب آن را با خود مرور کنم.
    _ امروز مشغول آماده‌سازی فایلهای لازم برای تحویل کار بودم.
    _ عصر وقت دندان‌پزشکی داشتم؛ یکی از منفورترین قرارهای دنیا. از آنجا که در نزدیکی مطب دکتر جای مناسبی برای پارک ماشین نیافتم، توفیق اجباری شد که بعد پارک آن حدود یک ربع پیاده‌روی نمایم.
    _در مسیر برگشت از هوای عصر که اندکی خنک‌تر از روزهای قبل بود لذت بردم.
    _ استاد کلانتری در وبینار امروز در مورد تقسیم عادت به واحد‌های کوچک و قابل اجرا صحبت نمود. به یاد روزهایی افتادم که به سختی کوله‌ی خود را بر دوش می‌انداختم و به صدای ناله‌ی درونم که سعی داشت مرا از پیمایش منصرف کند، این پاسخ را می‌دادم:” تا هر جا که توانستی. فقط از خانه بیرون برو” و همیشه جواب می‌داد. با هر قدم به خود یادآور می‌شدم که هدف قله نیست، بلکه داشتن یک روتین برای سلامتی است.
    _ شب که به خانه برگشتم شام پختم و دوش گرفتم. داشتم موهایم را خشک می‌کردم که خواهرم زنگ زد و گفت:” امشب آماده و هوشیار بخوابید.” و من به تُن‌ ماهی‌های صد تومانی فکر کردم که خوردیم و جایگزین نکردیم.
    _ به اندازه‌ی کافی آب نوشیدم.
    _ نمره‌ای روزم ۷

  12. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    صبح به صبحانه‌نویسی نرسیدم؛ اما گزارش نیکم را هم‌رسان کردم و کمی هم سفارش «پیاده‌روی با ماه» را جلو بردم. اتود لوگوتایپ مجله‌ی «نویسنده» نهایی شد و مصطفی باید آن را برای فاز اجرا آماده کند. من هم ‌باید طراحی صفحات و جلد را آغاز کنم. تصمیم گرفته‌ام اول کتاب «پیاده‌روی با ماه» را به پایان برسانم و بعد با تمرکز بیشتری سراغ مجله بروم. پیش از شروع هم برای زهره پیام فرستادم تا چند فاکتور را با هم مشخص کنیم. امیدوارم همه‌چیز خوب پیش برود.
    بعد از آن نوبت خانه، صبحانه و خرید بود. مصطفی اصرار داشت برای خرید همراهم بیاید تا هم تنها نباشم و هم بادی به سرش بخورد. اما اذیت شد. بعد که برگشتیم خانه چند ساعتی حالش به راه نبود. سعی کردم برای کل هفته خرید کنم تا در طول هفته وقتم را نگیرد. عصر هم دوباره برای خرید نان و سبزی و دارو بیرون رفتم، البته پیاده‌روی کردم تا روزم بی‌راه نگذشته باشد. خلاصه گزارشم به همین چیزها گذشت؛ خانه، خرید و سفارش‌ها. خاندن کتاب نمازخانه‌ی کوچک من را هم شروع کرده‌ام اما خیلی کم جلو رفتم. امید که امروز بتوانم صفحات بیشتری ورق بزنم.
    راستی شب انیمیشن klaus2019 را دیدم. امتیازم چهار از ده است. خیلی همه چیزمالیده شده بود بهم و تند و بی‌تامل پیش می‌رفت. دلم می‌خاهد در تجربه‌ی بعدی فیلم بیست‌ویکم گرم را ببینم اما تنهایی.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  13. سال‌واژه‌ات: پژوهشیدن

    مثل همیشه جمعه و خانه مادرجان و بدخابی. صبح کم‌خابیده بیدار شدم و برای کلاس ورزش آماده. تأثیر خاب، غذا، آب و نفس را روی ورزش می‌توانی حس کنی. وقتی همه مچ باشد بهترین عملکرد را داری. اما همیشه که نمی‌شود نه؟

    با دلی جورابِ راه راهِ زرد مشکی خریدم.

    از کتاب به خیالم فقط من اینطورم خاندم. قسمتی از کتاب که ارتباطِ کمال‌گرایی و شرم را می‌گوید. ارتباطِ نحوه‌ی هدف‌گذاری با احساسی که به خود می‌دهی. وقتی برای دیگران می‌خاهی بهترین باشی سرخورده می‌شوی. یک چون نمی‌توانی بهترین باشی، دو چون نمی‌توانی نظر دیگران را تغییر دهی.

    در نویسنده‌ساز هم استاد مطلبی مرتبط را گفت. برنامه‌ریزیِ منعطف برای سرخورده نشدن. رفتم سر کتابخانه و رمانی سریع‌خان برداشتم. دختری که رهایش کردی. فعلن یک صفحه خاندم. تا فردا چه شود.

    الگوی دامنم را انداختم و بریدم. دامن چین‌طرح‌دار. حالا فقط مانده دوختش.

    نتِ ریده وصل نشد. تکلیفی که با یوتیوب و چتی دارم همیشه عقب میوفتد بخاطرش. فردا چهار صبح امتحان می‌کنم.

    باید هر روز حرکت پلِ سرشانه بزنم. تصمیم گرفتم حتا شده روی تخت بزنم و چند تا.(دقیقن قبلِ خاب و روی تخت زدم.)

  14. تا ظهر مشغول تکمیل کارها و تهیه تصویر بودم.
    مهمان‌های ناخوانده آمدند. خبرهای خوبی نداشتند. دوباره آمدند که دچارمان کنند به کشمکش همیشگی. مهم نیست.
    کانال داستان کوتاه را باز کردم و کلی داستان جدید دیدم و کلی ذوق کردم. همه‌شان را می‌خوانم.
    زبان خواندم ولی نه به شیوه همیشگی. زبان تخصصی‌ام ضعیف است. تمرکزم را باید بدهم این قسمت. یک کتاب دارم که پر از ریدینگ‌های دشوار است. تصمیم گرفتم هرکدام را به شکل یک مکالمه بین دو نفر دربیاورم تا راحت حفظ کنم. حفظ کردن شکل داستانی و گفت‌وگو این مطالب آسان‌تر است. حفظ کردن داستان را پیشتر خانم بویینی معلم زبان ایام نوجوانی برایم تجویز کرده بود. بسیار کارساز بود. درست کردن پرامپتی که این کار را خیلی تمیز برایم دربیاورد یک ساعتی طول کشید. نتیجه مطلوب بود. راحت دو ساعتی زبان خواندم.
    وبینار نویسنده‌ساز را را بودم. ولی دیر رسیدم. تمرین « امشب برای اولین بار… »‌ را انجام دادم.
    باکس‌هایی که سفارش داده بودم رسیدند. درحالی که کتاب‌هایم را تمیز میکردم و داخلشان می‌گذاشتم گوشم به حرف‌های الهه بود. مهمان امروز وبیکار معماری تفکر، شیما صادقی بود. در مورد اهمیت استراحت کردن می‌گفت. کتابی هم معرفی شد «بیش‌تر استراحت کنید» طاقچه‌ی بی‌نهایت این کتاب را دارد.
    شب داستان کوتاه «کارد را گذاشته بود زیر گلویم» را خواندم. کمی هم اینستا گردی کردم و کلی ریلز هم به مهنا فرستادم.

  15. ➖️بیدار شدم و بیدار شدن یک معجزه است، ممکن بود دیگر رنگ صبح را نبينم
    سکوت صبح، صبح‌نگاری و تمرین یوگا مکمل هم‌اند

    ➖️پدر و مادرم قصد خرید از فروشگاه را داشتند
    بی‌هوا گفتم من هم می‌آیم و کیف کردند
    بابا گفت تو که هستی دیگر عینک نمی‌برم که قیمتها را ببینم
    همیشه باید منتم را می‌کشیدند تا همراهی‌شان کنم و چند ماه گذشته هم اصلن نرفتم
    فروشگاه با پیرمردها و پیرزنهایی پُر شده‌بود که حقوق و یارانه گرفته‌بودند و در حد نیازشان می‌خریدند
    هیچ سبدی لب‌به لب نبود
    ➖️دیگر با تار نمی‌جنگم تا به قطعه‌ای برسم
    انگار وظیفه‌ام تنها تمرین کردن است
    ➖️نویسنده‌ساز عادتهای انعطاف‌پذیر را معرفی کرد
    شنیدن فایلهای تئوری موسیقی را در هنگام شستن ظرفهای نهار و شام جا دادم؛ حداقل ۵ دقیقه
    هر روز دست‌کم یک صفحه کتاب بخانم و ۵ خط بنویسم
    ➖️وبیکار و استنتاج به دلم چسبید
    ➖️ذوق داشتم برای جلسه‌ی صفر نویسندگی خلاق
    ➖️کتاب مرتضا کیوان تمام شد
    جوی و دشنه و دیوار ابراهیم گلستان را آغازیدم
    مجموعه شعر سه‌شنبه‌ها برف می‌بارد از نازنین نظام شهیدی را هم
    از کتاب سرزمینی دلربا این جمله خوب بود:
    “عقلی که با اعقال، افسار و زانوبند شتر هم ریشه است”
    کتاب دم گستری هم پدیده‌ای است درباره تنفس
    از کانال تلگرامی کتابخانه‌ یوگا، بهره‌ها می برم
    کتابهایی تصویری به زبان اصلی مسیر یوگایم را تغییر می‌دهند
    همان چیزیست که در پی‌اش بودم و هیچ کلاسی راضی‌ام نکرد، صفر تا صد سبک آیینگار
    ➖️نسخه اولیه داستان کوتاه با محوریت کوچه را هم نوشتم و دوستش داشتم ولی بنا به توصيه آقای ابوترابی باید بگذارم دم بکشد

  16. تا ظهر مشغول تکمیل کارها و تهیه تصویر بودم.
    مهمان‌های ناخوانده آمدند. خبرهای خوبی نداشتند. دوباره آمدند که دچارمان کنند به کشمکش همیشگی. مهم نیست.
    کانال داستان کوتاه را باز کردم و کلی داستان جدید دیدم و کلی ذوق کردم. همه‌شان را می‌خوانم.
    زبان خواندم ولی نه به شیوه همیشگی. زبان تخصصی‌ام ضعیف است. تمرکزم را باید بدهم این قسمت. یک کتاب دارم که پر از ریدینگ‌های دشوار است. تصمیم گرفتم هرکدام را به شکل یک مکالمه بین 2 نفر دربیاورم تا راحت حفظ کنم. حفظ کردن شکل داستانی این مطالب اسان تر است. حفظ کردن داستان را پیشتر خانم بویینی معلم زبان ایام نوجوانی برایم تجویز کرده بود. بسیار کار ساز بود. درست کردن پرامپتی که این کار را خیلی تمیز برایم دربیاورد یک ساعتی طول کشید. نتیجه مطلوب بود. راحت 2 ساعتی زبان خواندم.
    وبینار را را بودم. ولی دیر رسیدم. تمرین « امشب برای اولین بار… »‌ را انجام دادم.
    باکس‌هایی که سفارس داده بودم رسیدند. درحالی که کتاب‌هایم را تمیز میکردم و داخلشان می‌گذاشتم گوشم به حرف‌های الهه بود. امروز شیما مهمانش بود. در مورد اهمیت استراحت کردن می‌گفت. کتابی هم معرفی شد «بیش‌تر استراحت کنید» طاقچه‌ی بی‌نهایت این کتاب را دارد.
    شب داستان کوتاه «کارد را گذاشته بود زیر گلویم» را خواندم. کمی هم اینستا گردی کردم و کلی ریلز هم برا مهنا فرستادم.

  17. امشب بعد از مدت‌ها نگاهم به آسمان افتاد.
    مثل اینکه آسمان را برای اولین بار می‌دیدم. حیرت‌زده شدم، مثل بچه‌ها که برای اولین بار چیزی را می‌بینند و ذوق می‌کنند. نگاهم مدام به زمین است، انگار آسمانی نیست.

    امشب تصمیم گرفتم آزادنویسی را جدی بگیرم. راستش خیلی کم آزادنویسی می‌کنم. نه اینکه نخواهم، نمی‌توانم. چون پس از مقداری نوشتن، گردن و چشمم درد می‌گیرد.

    امشب خاطرات دوران دانشجویی‌ام را بار دیگر به یاد آوردم، به خاطر فوت دوست عزیزم فاطمه. یادش به خیر خوابگاه که بودم، هر وقت دلم می‌گرفت می‌رفتم اتاقش. خیلی مهربان و نجیب بود. همیشه با روی باز مرا می‌پذیرفت. یک کارت پستال به یادگار از او دارم با خط زیبایش.

    امشب به خطوط صورتم در آینه دقت کردم که داشتند ذره‌ذره و بی‌صدا عمیق‌تر می‌شدند. برایم یادآوری شد، از گذر عمر گریزی نیست.

  18. امروز شنبه ۱۰ مرداد ،کارهای روز مره را انجام دادم،کتاب پنداشته ها را خواندم وچند مورد را یاداشت کردم ،وبینار فکر ریشه خانم علیزاده رو گوش کردم .کاش حالا که بشر پیشرفت کرده وهوش مصنوعی آمده ،مغز ما هم دگمه هایی داشت که خودش احساسات ما را شناسایی میکرد وبه طور خودکار برنامه لازم را اجرا میکرد ودلتنگی روح وقلب ما را آسیب نمیزد .این طوری مرگ حتما میشد یک آرزو.

  19. گزارش نیک ۸۱
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — یک اتفاق نه چندان ساده
    امروز صبح خاستم دستم را بشورم. مثل همیشه. مایع دستشویی نو بود. چند بار پمپ سرِ مایع را فشار دادم چیزی نیامد. ناگهان با یک ضربه درش پرید بالا و همزمان با شیشه از روی دستشویی پرتاب زمین شد. وارونه. تمام محتویات شیشه پاشید به در و دیوار و سطحِ زمین حمام. کن فیکونی شد. گیج شدم.
    دوش دستی را باز کردم. مایع با آب غوغایی کردند آن سرش ناپیدا. یک دنیا کف درست شد.
    ریختن آب، کارخرابی را واویلاتر کرد.
    انگار حمام حامله بوده باشد و حالا وقت زایمانش بخاهد کف‌‌‌ بزاید.
    آب مایع‌ها را کُفری‌‌تر کرد، کف‌ها را جوشی‌تر. کف‌ها قل می‌‌خوردند و تا زانو بالا می‌آمدند. پشت و توی دمپایی‌هایم لیز شدند. چه لیزی. انگشتان پاهایم از جلوی دمپایی آمد بیرون. آماده‌ی سُریدن بودند.
    مظاهر پاکیزگی یعنی آب و مایعِ آنتی‌باکتریال شدند مایه‌ی اشک من: خیس آب و عرق‌ریزان از تی کشیدن‌‌های فراوان.
    جنبش آب و مایع طغیان کردند علیه خودم. بدون آمادگی قبلی. بدون سلاح. گرسنه و تشنه. همان اول صبح.
    فکر کردم ریختن مایع دستشویی بیش از آن که یک اتفاق ساده باشد برخورد دو دنیای متفاوت است؛ «هدف انسان» و «ماهیت ذاتی اشیا.»
    اشیاء را معمولن برده‌ی کارکرد‌های‌شان می‌دانیم. مایع دستشویی وقتی از ظرف خود خارج می‌شود و با آب پیوند می‌خورد دیگر ابزار دستِ ما نیست بلکه به ماهیت فیزیکی خودش برمی‌گردد.
    ما تصور می‌کنیم بر محیط اطراف‌مان مسلط هستیم اما در واقع در یک قرارداد ناشناخته با اشیاء زندگی می‌کنیم و تا زمانی که آن‌ها طبق انتظار ما عمل می‌کنند همه چیز آرام است. اما به محض این‌که یک اتفاق ناخواسته این قرداد را بشکند اشیاء حقیقت خود را به ما تحمیل می‌کنند.
    آن سطح لیز و کف‌آلود در واقع «ذات واقعی جهان» است که زیر پوسته‌ی منظم زندگی روزمره پنهان شده‌اند. فاجعه‌ی کف و آب، یاد‌آور این نکته بود که اشیا برای ما خلق نشده‌اند. آن‌ها در دنیای خودشان حضور دارند و ما تنها با با نظم بخشیدن مداوم است که مانع از آشوب آن‌ها می‌شویم. وقتی نظم برای ثانیه‌ای به هم می‌خورد، می‌فهمیم که چقدر رابطه‌مان با محیط اطراف شکننده است.
    ذهن انسان نیز گاهی همین‌گونه است. یک فکر کوچک می‌ریزد در گوشه‌ای از ذهن، و بعد کلمه‌ای بر آن می‌افتد. کلمه‌های ساده‌ای مثل «چرا»، «اگر»، «نباید»، «کاش» و …
    ناگهان همه‌ چیز کف می‌کند. کلمات از هم می‌زایند، جمله‌ها بالا می‌آیند، معناها تکثیر می‌شوند، و ذهن که می‌خواست فقط چیزی را بفهمد، در میان انبوهی از صداها گرفتار می‌شود.

    —گرما بیداد می‌کند. کولر، یخچال فریزر، تهویه‌ی آشپزخانه، سشوار، ریش‌تراش و هر چیز برقی که فکر کنید به صدا درآمده‌اند. بالاخره باید زندگی تعمیرکارها هم بگذرد، نه؟ پس‌ خوش به حال‌شان.

    — ناهار و شام را ساعت ۶ عصر خوردم.

    بعد از وبینار نویسنده‌ساز نفس راحتی کشیدم. چون شاهین کلانتری از سطح انرژی برای نوشتن گفت‌. این‌گونه هیچ‌وقت عذاب وجدان نداریم که چرا کم خاندیم یا نوشتیم. گاهی می‌شود یک خط نوشت گاهی صدها.

    — ما امیدوارانیم.

    ادرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  20. سال واژه: استمرار در تولید محتوا
    درود بر عادت‌های انعطاف‌پذیر
    لیست کارها:
    _رفتن به باشگاه
    _تمرین نوشتن
    _رفتن به آرایشگاه (قرطی‌بازی از الزامات راه همرمنده)
    _کتاب خاندن
    _طراحی کردن

  21. واقعاً نوشتن هم‌سنگ با خواندن جدی‌ترین و قشنگ‌ترین کارهای عالمند.
    دیروز تولدم بود. تصمیم داشتم متفاوت بگذرانم. صبح یادداشت مفصلی نوشتم. با خودم حرف زدم و دلتنگی‌ها را روی کاغذ گذاشتم و برنامه‌های خوبی برای روزم تنظیم کردم. برای عصر خودم خودم را به کافه هم دعوت کردم.
    ظهر به خودم رسیدم. بعد از مدت‌ها لاک هم زدم. یاد بچگی افتادم. همهٔ دست و بالم لاکی شد. چقدر دیر خشک می‌شد. تا حالا به خاطر نداشتم سه ظهر برقصم اما به مناسبت زادروزم رقصیدم.
    ساعت پنج در وبینار شرکت کردم، چه وبیناری. باقلوا. موضوع دقیقاً چیزی بود که لازم داشتم. گاهی روزهایم چنان شلوغ است که به چیزی نمی‌رسم و این روش عادت‌های انعطاف‌پذیر، عالی بود و امیدبخش.
    به خانه رسیدگی کردم و کلی تبریک تلفنی داشتم.
    ساعت هشت بیرون رفتم. رفتم لوازم تحریری اما رگ نخریدنم گل کرده بود. تصمیم داشتم هدیه‌ای برای خودم بگیرم. بالاخره یک شمع معطر گرفتم و دسته‌ای گل و آمدم خانه.
    شب هم که خانوادهٔ همسر با عده‌ای فامیل شگفتانه‌ای برای تولدم برگزار کردند. اولین سال بود که برای تولد پیششان بودم. بسیار خوش گذشت.
    در مجموع روز تولد خوبی بود.

  22. سال‌واژه‌ام: مَطلَع

    صبح بعد از صبحونه با همسر و پسرم رفتیم سر ساختمون، کار قاب‌بندی تموم شده و قراره که فردا رنگ‌کار بیاد، البته اگر خوش‌قول باشه و بیاد که معمولا  این طیف مشاغل این فنتی نیستن.
    تا رسیدیم به ساختمون یه اسنپ گرفتم و رفتم اداره دنبال کار‌های نقل و انتقال، خب تا الآن که ۷۰ درصد کار حله بقیشم هم امید به خدا.
    یه اسنپ زدم برا برگشت، آقای اسنپ اولش کولر رو زد و بعدش پیچوند و ظل آفتاب ظهر خاموشش کرد، فکر کرد من قراره که همون اول امتیاز دمای مناسب خودرو رو بهش بدم، البته فقط هم این نبود، من که پس از مدت‌ها فرصتی پیدا کردم برای یه تماس تلفنی مشغول صحبت شدم، آقای راننده هم از این غفلت استفاده کرد و از مسیر اصلی منحرف شد و خیلی آروم حرکت میکرد تا ویترین مغازه‌ها رو نگاه کنه نمیدونم دقیقا دنبال چی بود ولی یا مسافر میشه یا کار شخصی‌، منم که پسر دو ساله‌ام با باباش تو ساختمون گرم و خالی منتظرم بودن اعتراض آوردم و راننده بد‌جور بهش برخورد.
    بعد نهار اومدم یه کم استراحت کنم که پسر جونی نذاشت و با گفتن: “مامان لالا نه!” مخالفتش رو اعلام کرد، بعدش سریع رفت چند‌ تا کتاب آورد تا سر من رو به خودش گرم نگه داره و خوابم نبره.
    اومدم یه چای دم کردم و بعدش ورزش رو شروع کردم و تا اواسط وبینار نویسنده‌ساز ادامه دادم.
    نویسنده‌ساز امروز راجع به عادت‌سازی بود و اینکه واسه پیوسته نگه‌داشتن عادت بهتره اون رو به سه سطح خرد، متوسط و کلان تعریف کنیم. اتفاقا دیروز که “شاهراه تاثیر گذاری” رو می‌خوندم به همچین موضوعی راجع به داشتن سه سطح برای میزان نوشتن به منظور حفظ عادت برخورده بودم.
    بعد وبینار با پسرم رفتیم پارک، دیگه توی پیدا کردن دوست مهارت پیدا کرده و با گفتن: “نینی بیا” ارتباط رو تا آخر بازی حفظ میکنه.
    پروژه ‌ی از پوشک گرفتن به خوبی پیش میره.
    بچه‌ام بعد از شام کنار میز خوابش برد. منم فرصت داشتم برای خوندن و نوشتن ولی حقیقتش هیچ‌کاری نکردم یعنی از استرس نتونستم کاری کنم، فقط کوله اضطراری رو چک کردم، اخبار دیدم.
    خواستم چند‌تا از فایل‌هایی رو که استاد گذاشته بودن رو پرینت بگیرم که پرینتر باهام نساخت و حتی این‌ کارم نشد که بشه.
    خلاصه که اینجوریا بود.

  23. سال‌واژه‌ام طلوع
    امروز هیچ نای ادامه دادن ندارم. اما جان می‌دهم برای آغازیدن. دلم می‌خاهد همه‌ی کارها را شروع کنم و دیگری ادامه دهدش. کاش من دیگری در دنیاهای موازی بود و کاری را که من آغازیده بودم تمام می‌کرد. اینطوری چقدر خوب بود، نه؟
    اما من دیگری نیست، پس بهتر است داستان کوتاه را من تمام کنم. نظریه‌ی اطلاع را من تا آخر بخانم. فالگوش را من ادامه دهم.
    یک ساعت با گیتا نشستیم به دگرگویی. البته دگر گفتن که نه، هر موقعیت و حالی را توصیف می‌کنیم بی‌آنکه سراغ کلمه‌ی واقعی و ساده‌اش برویم. حسابی کیف می‌دهد.
    پرسه می‌زنم بین گزارش‌ نیک‌ها. حالا فکر می‌کنم نویسنده‌های این گزارش‌ها دوستان من‌اند. و چه نوشته‌های خوبی می‌خانم. این احساس که برای خاندن چیزی قدردان خودم باشم را دوست می‌دارم.
    بیرون کشیدن خودم از تخت‌خواب سخت‌تر از پیش شده‌. چند روزی است اینطور می‌گذرد. احساس می‌کنم باید با کاردک جمع‌ام کنند. شبیه ژله‌ای شده‌ام که له شده و به زمین چسبیده. ژله‌ای موسوم به روح؟ همین را می‌گفت نویسنده، در دفتر‌های دوکا؟ حالا هم ژله‌ای موسوم به من. شاید آدامسی موسوم به من. می‌چسبم و جدا نمی‌شوم، از مبل از تخت از پتو از بالش.
    این خستگی را از نوشته‌هایم می‌شود خاند؟‌ لذت و چالش نوشتن این نامه‌ها برایم همین است. اینکه اینجا منم. نوشته‌های من کلمه‌های من و اصلن گذران زندگی من. برای همین هربار این نامه‌ها را با سنجه‌ی من بودن می‌سنجم. این نامه چقدر من است؟ اصلن چقدر باید من باشد؟ اما می‌دانم، وقتی می‌نویسم من تمام و کمال من می‌شوم. نامه‌ها هم من می‌شوند؟

    پی‌نوشت:‌ حلزون امروز را می‌بینم. احتمالن اون حلزون گزارش نیک است و اون دست هم دستِ آدامس موسوم به من. نه؟
    https://t.me/lenaamirii

  24. گزارش نیک (۳۰)
    شنبه | ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
    سال‌واژه: «یافت می‌شود، بزودی»

    • آن که فیلم زندگی‌ام را به تماشا نشسته، سرعتش را گذاشته روی ۲x و چه بسا بیشتر.
    • ساعت خوابم به هم ریخته است این روزها. یاد سیزیف می‌اندازد مرا این زندگی. سنگی را با هزار بدبختی می‌رسانی به بالای کوهی و در یک آن قل می‌خورد و برمی‌گردد به نقطه‌ی اول.
    روز از نو، روزی از نو.
    • در نویسنده‌ساز امروز، صحبت از عادت‌های انعطاف‌پذیر بود و حفظ پیوستگی در انجام کارها. دغدغه‌ی همیشگی من.
    استاد شاهین برایم مثل آن عطار کاربلدی است که دوای هر دردی را در دکانش می‌یابی.
    • آلبوم عکس‌های قدیمی خانواده را ورق زدم. چند عکس از کودکی‌ام هم در آن میان جا خوش کرده بودند.
    • به سالن ورزشی که رسیدم فهمیدم برنامه‌ی امروز لغو شده است. بهانه‌ای شد برای پیاده‌روی و فرصتی برای رسیدگی به کارهای جامانده.
    • به گمانم دارم سال‌واژه‌ام را می‌یابم کم‌کم.
    • شد یک ماه گزارش نیک‌نویسی پیوسته. خوشحالم که مثل هزاران کار ناتمام دیگر، به هزار و یک بهانه‌ی خنده‌دار نصف و نیمه رهایش نکردم.

  25. نمره روز: ۶ از ۱۰
    صبح که نه بازم لنگ ظهر بیدار شدم. امروز صبح شیفت بودم که گفتن نیا. البته نه این که از سرکار نرفتن خوپشحال بشم‌. می‌دونم به خاطر این که بیمارستان به کارمنداش کمتر پول بده نسبت بیمار به پرستارو برده بالا یعنی همکارم به جای هفت تا مریض یازده دوازده تا مریض برداشته. این یعنی خیلی از جزئیات قربانی کار‌های مهم میشن. این یعنی اگه بین اون یازده تا مریض دوتاشون همزمان حالشون بد بشه تو مجبوری بین اون دوتا یکی رو انتخاب کنی. و اگه سه تاشون باهم حالشون بد بشه باید بین سه تا مریض یکی رو انتخاب کنی. یازده تا بیمار و یک پرستار یعنی نجات جون یک نفر و داد و بیداد و دعوای ده همراه مریض دیگه. توی همچین شرایطی هرکسی باشه تصمیم عاقلانش اینه که کار‌ها رو بر اساس اولویت اورژانسی بودنشون بچینه و انجام بده یعنی جون بیمارو بذاره اولویت اول، ساکت کردن همراه بیمار سلیطه رو بذاره اولویت دوم، راضی نگهداشتن رییس روئسا اولویت سوم و… اما بعد یه مدت متوجه می‌شی که این اولویت بندی عاقلانه اصلا جواب‌گو نیست. طبق استاندارد جهانی هر بیمار باید دو پرستار داشته باشه و تو با دوازده تا بیمار با استاندارد جهانی ۲۴ بار فاصله داری. اینا همش خوش خیالیه. اینجاست که مفهومی به اسم پزشکی تدافعی معنا پیدا می‌کنه. به این مفهوم که پزشک یا کادر درمان به جای فکر کردن به سلامت بیمار، هر بیمار رو به چشم یک شاکی قضایی بالقوه می‌بینه. بنابراین اولویت اولش دیگه سلامت و زنده موندن بیمار نیست بلکه نجات خودش از دادگاهیه که منتظرشه. نتیجه چی میشه؟ ‌به صورت افراطی شروع میکنه به مستند درست کردن و ثبت وقایع و انجام دادن کارهایی که برای بیمار نیست برای دادگاهه. مثلا پزشک یک سری آزمایشات و اقدامات تشخیصی انجام میده که اصلا برای بیمار نیاز نیست فقط برای خود پزشک به درد می‌خوره یا مثلا دارویی که فقط برای فریب بیمار تزریق میشه یا اقداماتی که فقط برای سرگرم کردن بیمارن. اینا نتیجش میشه هزینه‌های اضافی که به بیمار تحمیل میشه و درمانی که وجود نداره. توی حرفه پرستاری هم همینطوره. کار‌هایی از این قبیل. انتظار این که یک انسان که هیچی یک شیء فیزیکی، همزمان در یازده نقطه‌ی مختلف وجود داشته باشه واسه این که ساعتی ۱۰۰ هزارتومان کمتر پول خرج بشه نتیجش این میشه که کیفیت درمان وارد شیب سقوطی بی انتها میشه و بیچاره اون طفل معصومی که خانوادش با هزار امید و آرزو اوردنش به این دنیا. همکارا بعد از بالاتر رفتن نسبت بیمار به پرستار دسته جمعی اعتراض کردن و جوابی که شنیدن این بود: هرکی ناراحته هررری…! توی این فکرم که توقف طرحمو بزنم و کلا از اون بیمارستان بیام بیرون و اون عزیزان رو با بیمارستانی که فقط اسمش بیمارستانه تنها بذارم. هرچقدر که بیشتر میگذره تصمیمم جدی تر میشه. ما قبلا ۲۳ نفر بودیم حالا شدیم ۱۷ نفر. شکوفه، جیران، نگین، فاطمه، کیمیا… همه یکی یکی دیگه نتونستن وضعیت رو تحمل کنن یا بخششون رو عوض کردن یا کلا رفتن خونه. منم که برم چیزی نمیشه فقط نسبت بازم بالاتر میره. شاید برم تهران کار کنم. اونجا هم درامد بهتره هم کار سبک تر. خدمات هست کمک پرستار هست استف هست…شیفتا تعدادش بیشتره دیگه نمیتونم سه چهار روز پشت سر هم مثل الان خونه باشم اما چه بهتر. خواهرمم از تنهایی درمیاد. الان واقعا موقعیتی پیش اومده که باید از خواهرم حمایت کنم چه برم سرکار چه نَرَم. قرار بود مثلا گزارش نیک بنویسم این چرندیات چی بود که هرچی از دهنم بیرون اومد رو نوشتم؟ جدیدا از روی کاغذ نوشتن دارم فرار میکنم. ذهنم اسم کاغذ که میاد جیغ میزنه اسم وزن و عروض و رباعی که میاد هوار میکشه آبروریزی می‌کنه. تقصیری هم که نداره من یه سری توقعاتی ازش دارم که در حد همون یازده بیمار و یک پرستاره. اخر شبی فقط یکم آزاد نویسی کردم که استرسش کم شه. بعدازظهر با مامانم رفتم بازار و قبلش حموم هم رفتم. دیگه کاری به ذهنم نمیرسه

  26. خوب مه گفتم چطوری میشه که بتونم سبکِ رمان نوشتنه یاد گیرم هرچه فکر کردم نشود وقت نداشتم مه حتی در روز حدودن یک‌ساعت هم فارق نیستم هرچه چرت زدم چیزی بدستم نماد باخود گفتم بیا ازین و بعد یک کانالِ خصوصی مخصوص بخود بزن هر غلتی که می‌‌خاهی نویس‌کن البته پروانه گفت!

    مثلن اعلان که می‌نویسم بچه‌ام را شیر می‌دهم!
    سرِ دیک آشپزی باخود گپ می‌زنم:

    مثلن: می‌گم چطوری پارادوکس نویس‌کنم با کدو واژه‌ها
    مثلن:
    ضروفِ‌شیرین، چمدونِ‌سرد، تخته‌‌حرکت‌کن، خاکسترِ رند، بدوز بنوش؛

    دگه پروانه واایستاده تا حرکت کنه بیایید با این ها شعر درست کنِم:

    تو رو خدا یادم نمی‌آد دلم می‌خاد بزارم کنار اما پروانه نمی‌زاره هردم قولِ که بخودم دادم یادم می‌آره واسطی هرجا می‌رفتم کسی بنظر خود مره نمی‌آورد انگار ناچیزی یک گوشه انداخته بودم حتی زیاد جاها می‌رفتم بامه به لحنِ گپ می‌زدند انگار بچه‌ام هر چه می‌گفتم می‌خام ای‌کاره کنم می‌گفتند:
    تو نمی‌تونی کار خود مانه
    به این واسطِ بخودم قول دادم که نتنها کس‌ها ای‌که گفتند نمی‌تونی یا نمی‌فهمی به تمامِ جهان نشان می‌دم مه کی‌ام!
    حتی اگه نتونم تا زمانِ که زنده‌ام تلاش می‌کنم اگه مُردم کله‌ای نیست از خودم!

    خوب کجا بودِم
    آهاااا پارادوکس‌ها شعر نویس‌کنم!

    ضروفِ‌شیرین:

    خاکِ خاکن‌داز به ظروفِ شیرینِ تو مربوطه

    کاری‌کلماتور:
    رفتم شعر بنویسم کاری‌کلماتور شد

    دوباره شروع‌کنم:

    ظروفِ‌شیرین:

    هر حادثه‌ای خاکِ‌خاکنداز پرورد
    باز‌ام
    کاری‌کلماتور:

    دوباره:
    ظروفِ‌شیرین

    تاس‌پرورت مال مه
    ناز عشوه‌ات مالِ هوا

    کوکِ‌کیف‌ات بدلِ ما
    جنون‌پرورت قربان
    بشم
    سوزِ چشات
    از جنانِ تو
    کیفِ
    ظروف‌شیرین‌ تو
    مالِ‌‌مه

    خوب تغریبن شعر شد حد عقل بمه عیده بداد که برم یکی دگه بنویسم

    چمدونِ‌سرد:

    نوشتم خیلی خوب شده سه شنبه نشان می‌دم
    نوبتِ یکِ دگه است:

    خوب ساعت ۳ شب است ادامه فردا خدانگهدار

    لینک کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  27. – سال‌ واژه‌ام: تعهدورزی

    – همین است که بیدار نگهم می‌دارد هرشب تا بنویسم و بعد چشم ببندم و بخابم. با اینکه هر خط را به پایان نرسیده، دوبار خمیاز می‌کشم.

    – در صفحه‌های صبحگاهی، صفحه‌ی اول همیشه انگار با من چانه می‌زند. باید چند خط بی‌ربط بنویسم تا بلخره دهان باز کند.

    – با ماژیک رونویسی کردن از سعدی حالِ دیگری دارد.

    – بویِ سیرِ آن نانِ سیری که خوردم، هنوز در دماغم است. دوست دارم بو و طعم سیر را.

    – امروز از حمام درآمده، فر موها را مرتب کردم و ژل زدم. دوستشان دارم و دلم نمی‌آید بخابم.(چون احتمالن فردا صبح با شیرشاه در آینه مواجه می‌شوم.)

    – وبینار را بودم. اما درحالی که داشتم آماده می‌شدم گوش کردم. از عادت‌های انعطاف‌پذیر صحبت شد. شنیده بودم. حتا گاهی به آن عمل‌هم می‌کنم، اما نه همیشه. یادم می‌رود انگار. اما امروز خوب یادآوری شد که به خودم گفتم فقط چند جمله‌ای بنویس. هرچندتا که شد. نیاز نیست حتمن 900 کلمه بنویسی. فقط چندتا جمله و حالا هنوز دارم ادامه می‌دهم و رسیده‌ام به 300تا.

    – باز گفتگو کردیم و باز گفت انقدر به خودت سخت نگیر. چرا همه‌چیز را برای خودت به یک جنگ بدل می‌کنی؟ حقیقت را برای خودت بازگو کن. رد شو از آنچه بوده و گذشته. برای خودت استعاره بساز از او. انگار قابی روی طاقچه. خاطره‌ای که با یادآوری‌اش لبخند می‌زنی یا شایدهم سکوت می‌کنی، اما می‌گذری. چون دیگر باید گذر کنی. گفت حرف بزن. آنچه روی دلت سنگینی می‌کند را محترمانه بیان کن. خودت را خلاص کن. نگه ندار چیزی را که احساس کرده‌ای برای تو نیست. آنچه که دیگر حالت را خوب نمی‌کند. حرف زدیم خلاصه. زیاد. کیف داد. مثل همیشه ذهنم را آزاد کرد این گفتگو.

    – امروز دو نفر، از بوی عطرم تعریف کردند. تعریف شنیدن از بویی که انتخاب می‌کنم، یکی از چیزهایی که خیلی خوشحالم می‌کند.

    – به رفیقم کتاب‌هایی که این مدت خریده بودم را نشان دادم. در ویدیو مسیج تلگرام. رسیدم به «اقاصیص بیهقی» و گفتم از اسم این یکی خیلی خوشم می‌آید. اول نمی‌توانست تلفظ کند و بعد دیگر رهایش نکرد. می‌گفت و ذوق می‌کرد که این واژه را یاد گرفته است.

    – چند صفحه‌ای از «ولی دیوانه‌وار…» را خاندم:
    گفت-قصه‌ی تو وقت ندارد برای قصه‌ی من
    گفتم-پناه
    گفت-دارد

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  28. گزارش نیک

    سال‌واژه‌ام «استمرار»
    نمره‌ی روز: هفت

    امروز کمی بیشتر خوابیدم. دیشب از سفر برگشته بودم و هنوز تنم از جاده جدا نشده بود.
    بعد از صبحانه، کارهای خانه را انجام دادم و ناهار را آماده کردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد درباره‌ی کتاب عادت‌های انعطاف‌پذیر از استفان گایز صحبت کردند. از هرم عادت‌ها گفتند؛ اینکه عادت‌های بزرگ روی عادت‌های کوچک بنا می‌شوند و حتی در روزهای سخت، همان عادت‌های کوچک را هم نباید رها کرد.
    غروب، شام را آماده کردم و بعد پای وبینار سمانه نشستم. از لیلی و مجنون نظامی خواند و بعد، نوشتن ترکیب‌ها با واژه‌ی «خیال». مدتی با این واژه کلنجار رفتم و این‌ها روی کاغذم نشستند:
    خیال‌اندوز، خیال‌گرد، خیال‌ورز، خیال‌آشوب، خیال‌پاره، خیال‌تن، خیالک، خیال‌انگیز، خیال‌پرداز،خیال‌اندوز، خیال‌سر، خیال‌دار، خیال‌سان.
    شب، چند صفحه کتاب خواندم، چند خط نوشتم و سری هم به کانال چند نفر از دوستان زدم. بعضی نوشته‌ها ماند برای فردا.

    #گزارش‌_نیک
    #سبزنوشت

    شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۰

    https://t.me/SabzNevesht27

  29. ـ سال‌واژه‌ام: انتشار.
    – امشب بالاخره رفتم خانه‌ی نگار.‌ بعد از یک هفته‌ که اما و اگر و شاید می‌آوردم و نمی‌شد، البته تخفیف اسنپ هم بی‌تأثیر نبود.
    – نویسنده‌ساز بودم. دوست دارم حرف‌های امروز استاد را آویزه‌ی گوش کنم، یک گوشواره‌ی عادت مثلن و یک گوشواره‌ی انعطاف‌پذیر، و هم آنقدر بجوم و ریزریزش کنم که هم مزه‌اش را خوب بچشم و هم‌ خوب هضمش کنم تا دفع خوبی داشته باشم.‌ مرسی واقعن!
    برای اینکه کمتر ریده شود به اعتماد به نفسم و در مسیر بمانم.
    ـ امروز در راستای مدیریت دانش شخصی یک‌ دسته از کاغذهایی‌ که روی میز بود برداشتم و توی ورد تایپ کردم. رونویسی از رونویسی بود،‌ چون جمله‌هایی از کتاب‌ها بود. کمی مرتب کردم میز را

  30. امروز مثل دیروز هوا گرم بود. روبروی کولر نشستم و بسی فحش بارانش کروم که چرا نمی‌کولرد. آخر حدود ۵ سالی می‌شود که انگار جان ندارد فوت کند. پوشال‌هایش را هم عوض کردیم، اما تف هم بیرون نمی‌دهد. انگار هر تابستان بر مقدار لنگ بودنش اضافه می‌شود.
    یک لحظه به صدایش گوش دادم. آرام بود. صدای جیر جیر پره‌هایش به گوشم می‌خورد. انگار نهایت سعیش را می‌کند که بادی بهمان برساند. دلم برایش سوخت. به پیری می‌مانست که کمرش خم شده و لحظات پایانی عمرش را سپری می‌کند، جوری که نمی‌گذارد پیش زن و بچه‌اش کم بیاورد.
    چه کولر خوبی. از حرفی که بهش زده بودم پشیمان بودم. آخر مگر سگ توی این هوا دوام می‌آورد که این کولر بیچاره دوام بباورد؟!
    تازه مگر کم ازش کار کشیده‌ام. تا جایی که یادم می‌آید ما این کولر را داشتیم. حس ترحم سرتاپایم را گرفت. رفتم دکمه‌هایش را پایین زدم. گفتم بگذار استراحت کند. خودم به جهنم!
    https://t.me/bahareabdinvisande1

  31. دختر خوبی که امروز بودم/گزارش نیک ۱۰ مرداد

    اینکه تا ساعت ۹ صبح، لیست روزانه عادت‌سازی‌هایت را تیک‌باران کرده باشی چند امتیاز دارد؟
    ۹ صبح بنشینی سر شخصیت‌پردازی رمانت و چند بخش بهش اضافه کنی چطور؟
    بعد انگیزه بگیری و ۲۰ دقیقه زمان بگذاری برای اتود زدن رویداد امروز زندگی راوی رمانت و آنقدر دختر خوبی باشی که همه را تایپ کنی؛
    بعد وقتی دفتر دستک نوشتن را که جمع کردی بروی سراغ خیاطی و چند خرده‌کاری انجام دهی؛ اینها قابل تحسین نیست؟
    امروز از نسیمی که بودم سپاسگزارم؛ هم به خانه و خانواده رسیدم هم به دنیای شخصی خودم.
    ساعت ۱۱ شب لباسها شسته بود، سینک خالی، اجاق گاز تمیز و داشتم دو طفلانم را می‌فرستادم بخوابند.
    تا باد چنین بادا.

    ترکیب زلف شکن در شکن را دوست داشتم.
    و اینکه آیا به نظر شما هم سعدی، دیباچه گلستان را ستودنی نوشته و در ادامه کم گذاشته یا من اشتباه می‌کنم؟
    حکایت اول ضعف و پیری اگرچه چند بیتش معروف است اما در حد و اندازه دیباچه نیست به نظرم و فکر می‌کنم از دیباچه تا اینجا یک روند نزولی کند را تجربه کرده‌ام‌. جسارت نباشد جناب سعدی فقط دریافتم را گفتم.

  32. سال‌واژه‌ام: به‌خانی
    امروز برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    دو صفحه از رمان شب‌یک شب‌دو خاندم. ترجیح دادم به جای اضافه‌خانی، از همین صفحات رونویسی کنم.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    اکر سنجه‌ی امروزم بر اساس کارهای تیک‌خورده باشد، دست‌کم نمره‌ی هشت را می‌گیرم.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    گفت‌گوی چندانی نداشتم.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    آلبالوهای یخی.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    قضاوت اطرافیان درباره‌ی بچه‌داری، که باری اضافی بر دوش مادر است.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    خیلی‌وقت است رویا نبافته‌ام، تن داده‌ام به واقعیت محض.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    با خاهرم، که در آغاز راه ‌پرچالش بچه‌داری‌ است.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    «فرسودن» خلاصه‌ی این‌روزهایم.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    فعلن که اندرخم نوشتنِ یک داستانکم، آن‌هم نمی‌شود.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    «هرمِ انعطاف‌پذیری» که از دام زمان نجاتت می‌دهد. خلاصه‌اش این‌ است که ظرف روزهایت را با اندکی از چیزهایی که برایت ارزشمند هستند پر کن، اما هرگز نگذار خالی بماند.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  33. تنها کار مفید امروزم این بود که از این زندگی فلاکت‌بار به ویدئوهای سطحی یوتیوب پناه ببرم. همین.

  34. زودتر از همیشه بیدار شدم. سلیمان بیدارم کرد. یعنی همیشه او بیدارم می‌کند. به من باشد دوست دارم تا پاسی از روز بخابم. چای را دم کردم و صبحانه را آماده. دیشب عدس درست کرده‌بودم برای صبحانه‌مان. بعدش هم رفتم صفحات صبحگاهی. می‌دانم درست‌ترش بلافاصله بعد از بیدارشدن از خاب است، اما چه کنم که من همیشه دیرتر از سلیمان بیدار می‌شوم و او هم شش ماهه است برای صبحانه خوردن. تنها هم که ابدا امکان ندارد، صبحانه بخورد.

    صفحات صبحگاهی‌ام پر و پیمان بود امروز. چشم که باز کردم، دیدم یک ساعت که دارم می‌نویسم. ظهر شده و من هم‌چنان دارم می‌نویسم. جایتان خالی‌. کلی فحش دادم و غر زدم.

    تکه‌هایی از یک کل منسجم را خاندم. حدود بیست صفحه. توی همان بیست صفحه، بیست بار تکرار شده‌بود که هرکس باید خودش را بشناسد و احساس‌ها ناپایدارند. خب عزیز چطوری باید خودم را بشناسم؟ با چه ابزاری؟ شاید در ادامه چیزی داشته‌باشد. چون سال‌‌واژه‌ام کشف است، نمی‌خاهم همین اول جا بزنم و رهایش کنم. شاید یک چیزی داشته‌باشد که هم شما لذت ببری، هم من.

    ظرف‌ها را شستم. به قول مادرِ مامان‌بزرگم ظرف‌ها پا دارند. خودش بالا می‌آیند و می‌نشینند روی سینک. بعدش هم دست به کار شدم برای ناهار. ماکارونی درست کردم. بعد از اون دو پست نقادانه‌ام در مورد ماکارونی‌هایم، وضع بهتر شده گویا. سالاد هم درست کردم. آنقدر دستم کند است توی سالاد درست کردن که دادِ دست‌هایم هم درآمده. هم‌زمان با این کارها یکی از پادکست‌های نویسنده‌ساز را گوش دادم. استاد داستانی خاند از چخوف. ترغیب شده‌ام بروم سراغِ آن مجموعه‌ی چهار جلدی.

    بیست صفحه‌ای از کتاب هنر چگونه می‌تواند زندگی ما را دگرگون کند خواندم.
    《رشد زمانی اتفاق می‌افتد که ما کشف کنیم در حضور چیزهایی که امکان دارد تهدیدآمیز باشد خود اصیلمان باقی بمانیم.》
    《یکی از اولین گام‌های غلبه کردن بر دافعه در برابر هنر این است که نسبت به عجیب و غریب بودن برخی موضوع‌ها ذهنی باز داشته باشیم.》
    هنر تحسین ما را برمی‌انگیزد. و سبب رشدمان می‌شود. اما لازم است در برابر آثاری که به قول خودمان ارتباط برقرار نمی‌کنیم با آن‌ها طیِ مراحلی را به جان بخریم. چه مراحلی؟ تحمل نظریه‌های منفی. همدلی با اثر و خالق آن. یافتن چیزهای مشترک. برخوردِ خودِ آن هنرمند با اثرش.
    همچنین عادت‌ها باعث می‌شود ما گاهی ارزش‌های واقعی را درک نکنیم. پس چه باید کرد؟ آلن دوباتن می‌گوید فرار از زندگی عادی.

    با همسرم رفتیم فیزیوتراپی. این روزها حول و حوش ۵ فیزیوتراپی‌ام. آن‌جا و در آن شلوغی نمی‌توانم حواسم را بدهم به وبینار. ولی امروز ایستاده‌ایم را برده‌بودم و حتی دفتر و خودکارم را. توی وبینار شرکت کردم. استاد از هرم عادت‌های انعطاف‌پذیر گفت و من چقدر مفید دیدمش. ماجرا داشت به جاهای خوب می‌کشید که یکی از آشناها را دیدم. سلامی دادم. و آن بنده‌خدا سرِ صحبت را باز کرد. یک‌بار هم که ما بخاهیم حواس‌مان را مثل بچه‌ی آدم جمع کنیم، ملت نمی‌گذارند. آخر من چه حرفی می‌توانم با تو داشته‌باشم پسرخاله‌ی بابابزرگ و پدرشوهرِ دختر عمو؟!

    جراحیِ زانوی سلیمان هرچقدر که سختی داشته‌باشد، یک خوبی هم دارد و آن، این است که بالاخره پاشین افتاده دستِ من. یکه‌نازی می‌کنم. هرچند کلی هم غر و مواظب باشِ و گاز بده‌‌اش را به جان می‌خرم.

    وبینار لیلی و مجنون خانی سمانه جانِ داوطلب را شرکت کردم و لذت بردم از گپ و گفت درباره‌ی این بیت‌ها. این قسمت مربوط بود به خاستگاری رفتن برای مجنون. بعدش هم ترکیب ساختیم با خیال. خون‌خیال. خیال‌خاه. خیالانه. خیال‌وار. خیال‌راه.

    ترکیب‌ها، ترغیبم کرد به نوشتن. آزادنویسی کردم بسیار و پستی هم بیرون کشیدم از انبارِ مغزم برای کانال.

    آخر شب هم زدیم به دلِ شهر برای انجامِ فریضه‌یِ واجبِ بستنی‌خورانی در خنکای شب.

  35. عادت‌های انعطاف‌پذیر، موضوع وبینار نویسنده‌ساز امروز خیلی کمک کننده بود.
    می‌خواهم تلاش کنم با بهره‌وری از هرم عادت‌های انعطاف‌پذیر تحولی در پیش‌برد کارهایم ایجاد کنم تا بلکن از این احساس خفگی و اضطراب همیشگی نجات پیدا کنم. در کل روز بدی نبود. با کار و مطالعه و نوشتن گذشت. تنها مشکلی که هست نگرانی‌هایی است که آخر شب به مغزم می‌خزد.

  36. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    گزارش نیک ۱۰ مرداد در قالب شکایت‌نامه:
    عصبانی‌‌ام. از کی؟ از همین مریم. شما که غریبه نیستید. چرا درست و حسابی تلاش نمی‌کند؟
    چرا هرچه جان می‌کند، باز هم وقت کم می‌آورد؟
    چرا هیچی راضی‌اش نمی‌کند؟ چرا هزار و یک کار برای انجام دادن دارد و به همه‌شان نمی‌رسد؟ چرا مدیریت ذهن و زمان بلد نیست؟ چرا نمی‌تواند بیشتر کتاب بخواند؟ چرا هرچه را که می‌خواند هم فراموش می‌کند؟
    چرا… چراهای بسیاری در سرش می‌آید و می‌رود و خودش را می‌خورد که چرا به آن نسخه‌ از مریم که موردانتظارش است، هنوز نرسیده!
    صداهای توی سرش تمامی ندارد. اما نمی‌خواهد متوقف شود. می‌خواهد فقط و فقط رو به جلو حرکت کند. همین و بس.
    برای همین حالا را نمی‌خوابد تا کارش را تمام کند و بعد استراحت کند.
    پ.ن: چه می‌کند این گزارش نیک. همین‌حالا ، حین نوشتن بود که تصمیم گرفتم برنامه‌ی امروز را با وجود نارضایتی و کم و کاستی، هر طور که هست تمام کنم و سپس با خیال نسبتا راحتی به رختخواب روم.
    حالا که انرژی گرفتم، فهرستن نیک‌های امروز را می‌آغازم:
    ۱. آزادنویسی
    ۲. پیش بردن تمارین تقویتی نویسندگی
    ۳. خواندن داستان کوتاه “حاجی مراد” از صادق هدایت
    ۴. خواندن داستان کودک “نخ نامرئی” که به شدت پیشنهاد می‌کنم و طاقچه‌ی بی‌نهایت هم دارد.
    ۵. شرکت در وبینار الهه علیزاده‌ی عزیز
    ۶. سخن‌ورزی با بحث و جدال با دوستم!
    ۷. حضور در جلسه‌ای برای برنامه‌ریزی مراسم اربعین
    ۸. کمی از فیلم “روزهای عالی” را تماشا کردم و به شدت پیشنهاد می‌کنم.
    ۹. تمرین زبان انگلیسی
    ۱۰. خواب بعدظهر
    ۱۱. نوشتن گزارش نیک
    پایان

  37. گزارش نیک
    روز شنبه دهم مردادماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۷ از ۱۰
    گاهی چند ساعت هم‌صحبتی با یک دوست کافی‌ست تا بفهمی، با اینکه زندگی‌تان هیچ شباهتی به هم ندارد و شرایطتان کاملاً متفاوت است، آخرِ مسیر به یک نقطه رسیده‌اید. جالب‌تر اینکه هر دو، بی‌خبر از هم، دقیقاً یک کار را انجام می‌داده‌اید و به یک نتیجه رسیده‌اید. این هم‌فکری، آدم را خوشحال می‌کند؛ انگار بعضی مسیرها، اگر درست باشند، آدم‌های متفاوت را هم به یک مقصد می‌رسانند.
    https://t.me/MashgheBodan

  38. وقتی حرفِ بداهه‌نویسی می‌شود همیشه یاد رضا قاسمی می‌افتم. ده-بیست پیش قاسمی شروع کرد به نوشتن بداهه‌ی یک رمان و انتشار آن در وبلاگش. در مقدمه‌‌ی کارش چیزهایی گفته بودکه برای هر نویسنده‌ای الهام‌بخش است:
    «آنهايی که دستی بر آتش دارند می‌دانند دردناک‌ترين بخش نوشتن يک رمان استروکتور(ساختار) است. البته هر متنی(فرقی نمی‌کند چه متنی) برآی آنکه بدرخشد بايد استـروکتور محکمی داشته باشد. در يک مقاله يا داستان کوتاه يا نمايشنامه اين امر رنج کمتری دارد. مقاله با يک موضوع واحد سر و کار دارد و داستان کوتاه(معمولاً) برشی است از يک زندگی يا يک موقعيت. نمايشنامه هم که معمولاً با مقوله‌ی زمان بيگانه است. رمان اما به دليل تعدد شخصيت‌ها، تعدد موضوع‌ها، تعدد زمان‌ها، گستردگی مکان‌ها، و به طور کلی تعدد موقعيتها، به نوعی کار رمان نويس را شبيه می‌کند به کار هرکول و طويله‌ی اوجياس. اگر فکر اصلی پيشاپيش قوام نيامده باشد، اگر کارهای مقدماتی برای کمپوزيسيون اثر به دقت صورت نگرفته باشد، جمع و جور کردن اينهمه عناصر گوناگون در يک متن منجسم و همگون و، در نتيجه، آفريدن جهانی يک پارچه که همه‌ی اجزايش در ارتباطی ارگانيک باشند امريست اگرنه ناممکن سخت دشوار و طاقت فرسا. دلبستگی من به بداهه سرايی از دو جای مختلف سرچشمه می گيرد:
    ـ موسيقی ايرانی که، برخلاف موسيقی کلاسيک غربی، مبتنی است بر بداهه‌نوازی.
    ـ تعلق من به آن نوع تآتری که مبتنی‌ست بر بداهه‌سازی هنرپيشگان، و تکيه‌ی اصلی‌اش بر عنصر «اتفاق» است. همه‌ی نمايشنامه‌هايی که در طول 17 سال فعاليت تآتری‌ام به صحنه آورده‌ام، بدون استثناء، متکی بوده‌اند به اين دو عنصر، و نه تحميل اراده‌ی از پيش روشن کارگردان. خوب و بد يا درست و غلط بودن اين شيوه ربطی به من ندارد. اين تنها شيوه‌ايست که مرا راغب می‌کند به کار. آيا می‌توان با اين شيوه کمپوزيسيون زيبايی آفريد يا به کار استروکتور محکمی داد؟ پاسخ منفی است. و درست برای جبران همين نقيصه است که من هر رمان را بارها و بارها می‌نويسم. «همنوايی شبانه…» را 13 بار نوشتم و «چاه بابل» را 20 بار. در واقع، نخستين روايت هر رمانی که می‌نويسم برای من حکم همان ياددشت‌هايی را دارد که نويسندگان ديگر پيش از شروع کار می‌نويسند. با اين تفاوت که اين‌ها يادداشت نيست و از همان ابتدا روايتی است داستانی که می‌کوشد از راه جستجو در تاريکی استروکتور و فرم خودش را پيدا کند. و در اين کار فقط يک راهنما دارم: حس زيبای‌شناسی. اين نخستين روايت، از آنجا که نواقص بسيار دارد، بعداٌ نابود خواهد شد. همه‌ی روايت‌های بعدی هم همينطور؛ به جز نسخه‌ی نهايی.» (+)

    در ۲۴ ساعت گذشته بیش از ۱۰ ساعت وقت گذاشته‌ام برای بازخورد به نوشته‌های بچه‌ها. کلاس‌های مختلف. گاهی خسته می‌شوم اما می‌ارزد به نیرویی که از تماشای بهبود کار دوستانم دریافت می‌کنم.
    چهار جلسه کلاس خصوصی داشتم. خوش می‌گذرد.
    جلسه‌ی معارفه‌ی دوره‌ی جدید نویسندگی را برگزار کردم.
    نیم ساعتی رفتم پیاده‌روی. گرما رام‌تر شده انگار.
    تو وبینار نویسنده‌ساز از «عادت‌های انعطاف‌پذیر» گرفتم. ضمیمه‌ای هم برای آن طراحی کردم و همراه با صوت وبینار هوا شد.
    دارم از ابراهیم گلستان می‌خانم باز.
    باز هوسِ حافظ کرده‌ام.
    فیلم «L’amour ouf-2024» را دیدم. عاشقانه‌ی قشنگی‌ست. از کودکی تا جوانی دو پرسوناژ اصلی قصه را می‌بینیم. تپشِ آدامسِ روی دیوار همیشه در ذهنم می‌ماند.
    ما آیندگانیم.

  39. گزارش‌نیک
    -رفتن به باشگاه با خواهری
    -روزانه نویسی
    -شرکت درمراسم ختم صلوات
    -وبینار نویسنده‌ساز
    -وبیکار سرزبان خانم علیزاده
    -گوش کردن فایل صوتی دوره
    -آشپزی
    -مطالعه رمان مردی که درغبار گم شد

  40. تحرکات خاورمیانه بیشتر و حرکات ما کندتر.
    با ذکر ” حی علی نیک ریپورت” آغاز می‌کنم:
    بارالها، نت پایدار برای جلب مایه‌پیله‌بسیار خواهانم.
    پروردگارا، برابر نسخه‌ی آتی و آنی روسفید باشم و بمانم.
    کریما، زبان و گمانم همسو و همراه باشد به سوی واژگان برازنده .
    رحیما، امروز هم سرپا بودم و سرحال
    عزیزا، دیده‌ها، شنیده‌ها و بوییده‌ها و زیستم را آراستی به تجربه‌های غیرتکراری
    شفیقا، شب از نیمه گذشته و شِکوه شاخ می‌زتد. پس می‌خوابم و مشتاقم به بیداری فردا و فرداها

  41. ۱- ناهار امروز محصول مشترک من و مامان بود؛ رشته‌پلوی خوش‌عطر را مامان پخت و مرغش را من درست کردم. موقع غذا خوردن، هر لقمه‌اش یک جان تازه به جانم اضافه می‌کرد.

    ۲- چند صفحه‌ای از کتاب «کسی نظرکرده آسمان نیست» را خواندم. هنوز اول راهش هستم، اما همان چند صفحه اول کنجکاوی‌ام را حسابی قلقلک داد.

    ۳- امروز بیشتر از همیشه حواسم بود شنونده باشم تا گوینده. چند بار خواستم وسط حرف دیگران چیزی بگویم، اما خودم را نگه داشتم و گذاشتم حرفشان کامل شود. امیدوارم کم‌کم این عادت در من ماندگار شود.

    ۴- امروز در وبینار نویسنده‌ساز، استاد از ریزعادت‌ها گفت؛ از همان کارهای کوچکی که شاید به چشم نیایند، اما در طول زمان مسیر آدم را عوض می‌کنند. حس کردم دقیقاً همان چیزی بود که این روزها به شنیدنش نیاز داشتم.

    ۵- امروز واژه «انتخاب» بیشتر از هر کلمه دیگری در ذهنم پرسه می‌زد؛ اینکه هر انتخاب کوچک، آرام‌آرام نسخه فردای ما را می‌سازد.

    ۶- روبه‌روی خانه‌مان یک آموزشگاه هست. امروز چند دقیقه‌ای خودم را جای یکی از مدرس‌های آن تصور کردم؛ انگار داشتم وارد کلاس می‌شدم و قرار بود چیزی یاد بدهم. همین خیال کوتاه، بی‌دلیل هیجان‌زده‌ام کرد.

    ۷- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۹ از ۱۰ می‌دهم. نه چون همه‌چیز بی‌نقص پیش رفت، بلکه چون بیشتر کارهایی را که برای خودم در نظر گرفته بودم، هرچند در حد متوسط، انجام دادم و از عملکردم رضایت دارم.

    1. شاید باورت نشه من دیروز تمام جلسه بازخورد منتظر بودم تو خونده بشی، خودم که چیزی ننوشته بودم ولی چون متن تو رو خونده بودم و به جانم چسبید خیلی دوست داشتم استاد هم برای بچه‌ها بخونه و به‌به چه‌چه کنه.
      دوست داشتم منم میتونستم با استاد قهر بشم. متاسفانه من ادم قهر کردن نیستم تا اونجایی که خودم رو شناختم من ادم سکوتهای طولانی‌ام.
      ولی تو قهر بمون😄

  42. سال‌واژه‌ام: کتاب
    چندروز است می‌خواهم گزارش نیک بنویسم اما روم نمی‌شود. آخر یک‌هفته ده‌روزی می‌شود که چیزی ننوشته‌ام. دوباره شدم رفیق نیمه‌راه. خدا هم آن روز را نیاورد که من چیزی را نصفه بگذارم. از ترس اینکه نتوانم درست و حسابی ادامه‌اش بدهم دیگر سراغش نمی‌روم. احمقم دیگر. می‌دانم.
    اما خب گزارش نیک از آن کارها نیست که برگشتن بهشان سخت باشد یا درب‌های رحمت الهی به روی آدم بسته شود. مخصوصا امشب که هی گشتم و گشتم و چیزی پیدا نکردم برای گذاشتن در کانال. یا دستم به نوشتن چیزی که می‌خواستم نمی‌رفت.
    البته این هم یکی از دلایلی بود که از گزارش نیک نوشتن طفره می‌رفتم. آخر نمی‌خواستم زاپاس نوشتنم باشد و هروقت سوژه کم داشتم بروم سراغش. ولی فعلا همین است متاسفانه. می‌توانید دعا کنید که هرشب سوژه کم بیاورم یا ترس مسخره‌ی دوباره شروع کردنم از بین برود که رستگار شوم.
    حالا با همه‌ی این مقدمات امروز گلی هم به سر خودم نزدم.
    برای نهار غذا درست کردم. عدس‌پلو. بدک نشد اما ته‌دیگش خوب درنیامد.
    بعدش یادم نیست چه کردم. از استرس خبری که مامان امروز داد حواس درست و حسابی نداشتم برای انجام دادن کارهایم.
    فکر کنم کمی آزادنویسی کردم و بعد هم راه رفتم. نزدیک یک‌ربع. توی خانه. این کار را زیاد انجام می‌دهم. معمولا هم نصفه‌شب یا وقت‌هایی که کسی خانه نیست. بعضی‌وقت‌ها همینجوری یک‌ساعت دور خانه می‌گردم و وقتی پاهایم به زق‌زق بیفتند تازه می‌فهمم کجایم و چه ‌می‌کنم.
    ساعت پنج که شد رفتم به وبینار. بحث امروز را دوست داشتم. نیازش هم داشتم. اما حواسم هی پرت می‌شد. می‌رفتم به خیالات خودم.
    از صدقه‌سر استاد و عادت‌های کوچکی که شرحش را گفت یک‌صفحه درس خواندم. احتمالا کم به نظر می‌رسد اما خب… حوصله‌ی توضیحش را ندارم. بلدش هم نیستم. اما خواندم و خواستم بقیه‌اش را بخوانم که نشد. تا الان نشده یعنی.
    بعد آن فکر کنم کار خاصی نکردم. فقط فکر کردم. همه‌جور همه‌مدل کلافه‌وار. آرام نمی‌گیرد ذهنم. حواسم هی پرت می‌شود. همین چندخط را هم با کلی پرش و جهش نوشتم.
    همه‌ی زورم را زدم و مقاله‌ی محمد قائد را تمام کردم و یک‌ فصل از مادران و دختران خواندم.

  43. افسانه هژبری
    سال واژه ام:ادامه کاری

    نمره ی امروزم ۲۰ است چون خیلی بیشتر از توانم کار کردم ، هم کار فیزیکی و هم فکری . وبینار امروز هم موضوعی بود که مدتهاست سعی می‌کنم رعایتش کنم وتا حدودی موفق هم بودم حرف های استاد شاهین مکمل خوبی برای مسیرم بود.
    امروز با اینکه فکر مشغولی زیاد داشتم ولی چندتا چیز میز تو کانالم گذاشتم که خودم راضی هستم مهم هم خودم هستم دیگه 😉
    واقعن هیچی به اندازه ی این موضوع برای من مهم نیس اینکه راضی باشم از عملکرد روزم .
    دو روز از خونه بیرون نرفتم فقط دلم می‌خواد بخونم هرچیزی که تو نوشتن داستانم کمکم کنه .

  44. گزارش نیک ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
    امروز دیر بیدار شدی. اصلا نفهمیدی چطور بعد از خاموش کردن آلارم، خوابت برده و بیشتر از یک ساعت از رویش گذشته بود که چشمانت را باز کردی.
    البته دیشب دیر خوابیده بودی و با چت‌جی‌پی‌تی درباره شعر صحبت می‌کردی و دیدگاهش جالب بود برایت.
    بعد از صبحانه و کمی جمع و جور کردن خانه، نشستی به نوشتن. نزدیک یک ساعت و نیم نوشتی و در میانش تمرین شعر را انجام می‌دادی و چنگی به دلت نمی‌زد. مغزت منجمد بود انگار. عین منگ‌ها فقط نگاه می‌کردی و خزعبل می‌بافتی. آخر سر هم حرصت درآمد و بلند شدی رفتی دستشویی.
    ناهار سیب‌زمینی سرخ کرده خوردی و ظرف‌ها را شستی و کمی رقصیدی. تقریبا شل و ول.
    روی مبل ولو شدی و شعر خواندی و نمایشنامه‌ی پابرهنه در پارکِ نیل سایمون. شروعش درباره‌ی آغاز زندگی زوج جوانی بود که در طبقه پنجم ساختمانی بدون آسانسور زندگی می‌کنند که رفت و آمد با پله برایشان خیلی سخت است و… ادامه‌اش را نخواندی هنوز.
    وبینار نویسنده‌ساز را بودی و موقع گوش کردنش، مواد لوبیاپلو را آماده می‌کردی و وسطش همراه بقیه آزادنویسی هم داشتی.
    وبینار امروز را خیلی دوست داشتی چون آزادت کرد استاد از سرزنش‌گر درونت با حرف‌هایی که می‌زد درباره‌ی عادت‌های انعطاف‌پذیر.
    بعد از وبینار ظرف‌ها را باز هم شستی و برنج خیس کردی. باز هم نمایشنامه خواندی و آب که جوش آمد برنج را گذاشتی و در همین حین گوجه و خیار و هویج درآوردی از یخچال که سالاد من درآوردی‌ات را درست کنی.
    برنج را که آبکش کردی و لوبیاپلو را دم گذاشتی، رفتی سراغ درست کردن سالاد و همزمان کتاب صوتی‌ای که خیلی کش پیدا کرده و نمی‌دانی اصلا ادامه بدهی به گوش دادنش یا نه را پلی کردی و گوش دادی تا موقع سالاد درست ‌کردن حوصله‌ات سر نرود.

    سالاد که تمام شد گذاشتی یخچال و کمی ظرف‌ها را شستی و وقتی نشستی سهیل آمد.
    برای سهیل شربت درست کردی و برنج دم کشید و با هم شام خوردید و حرف زدید. از دعوایی که امروز پیش آمده بود گفت و خندیدی که چه افتضاحی بوده. خندیدی چون سهیل درگیر دعوا نبوده فقط جدا کننده بوده.

    تو سفره را جمع کردی و غذا و ظرف‌ها را جابه‌جا کردی و سهیل ظرف‌ها را شست‌.
    با هم قسمت دوم سریالی که تازه آغازیده‌اید را دیدید. سریال که تمام شد باز هم حرف زدید و حالا می‌نویسی.
    دیگر کارخاصی نیست. تا بخوابی هر کارِ دیگر یا تکراری‌ای که بخواهی، انجام می‌دهی.

    و بعضی روزها این شکلی‌اند که معمولی‌اند اما دوستشان داری شاید چون خیلی معمولی‌اند. 

  45. گزارش نیک:

    سکوت، سکوت، سکوت، این سکوت لعنتی چرا این روز‌ها بد افتاده به جان لحظه‌هایم؟ چرا این سکوت همچو برفی شفاف نشسته بر این ثانیه‌ها و گرمای قوی‌ترین پرتو‌های تابنده‌ی خورشید هم حریفش نیست؟

    رمان
    ناتنی
    را مثل لیوانی آب در سه نفس نوشیدم. همیشه این تند‌خاندن را دوست‌دارم. اما بعضی کتاب‌ها را باید باز کرد و حیف است که در هر صفحه‌اش حداقل یک هفته چادر نزد. مثل شب یک شب دو
    و صورت‌الغراب.

    با پاستای صدفی چیپس درست کردیم. خیلی خوشمزه شد و ترد. فقط کمی شور بود که گذاشتیمش به حساب اولین تجربه. ولی خوب بود به امتحانش می‌ارزد. پاستای آبکش‌شده‌ی آغشته به آرد را با نمک و طعمدهنده‌های دوست‌داشتنی بنداز تو روغن و حال‌شو ببر.
    ترز تهیه‌ش توی پینترس بود. شبکه‌های اشتباهی یه وقتا هم اشتباهی نیستن. فقط یه وقتا.

    توی سرزبان صحبت از همان چیز‌هایی بود که توی مدرسه می‌خاندم. همان استنتاج و نتیجه‌گیری و این‌ها. ولی امروز با الهه دوست‌ترش می‌دارم از دیروز با دبیر فلسفه که اسمش هم حالا یادم نیست.

    امروز هوا بد نبود. انگار خدا به نسیم گفته کمی روح خسته‌ی زمین را نوازش کند. توی پیاده‌روی این را فهمیدم. کاش خیلی چیز‌ها را بفهمم. بفهمم و رنج مثل خورشید بتابد بر وجودم.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  46. -۵۰ درصد از خونه‌ی منفجر شده رو سر و سامون دادم.
    -واژه‌های متضاد نوشتم.
    -لوگو رو به سرانجام نهایی رسوندم.
    -نویسنده‌ساز شرکت کردم و یه چیز خیلی مفید یاد گرفتم که به نظرم خیلی مهم بود.
    -کارای هفته رو نوشتم.
    -یه کوچولو شعر خوندم از یغما گلرویی.
    «یک شب،
    به خوابم آمدی!
    گفتی: ترانه بخوان!
    گفتم: بخوانم، تا چه کسی بشنود؟
    گفتی: من!
    گفتم: تو که نیستی! عزیز!
    گفتی: تمامِ این لحظه‌ها را،
    با چه کسی حرف زدی؟
    گفتم: با خودم!
    گفتی: من در تو زنده‌ام!
    گفتم: از این به بعد،
    تنها برای تو می‌نویسم،
    بی‌بیِ باران!»
    -دلم می‌خواست فیلم ببینم اما همون لحظه دلم می‌خواست هیچ کاری نکنم. این شد که یک ساعت تمام چشمامو بستم و به هیچی فکر نکردم.
    -الانم برم ادامه‌ی کتابی که فکر کنم یه هفته پیش در حال خوندنش بودم رو بخونم. کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» از زویا پیرزاد.

  47. سال واژه:ماراتن معکوس.
    به جرات یک ساعت آزاد‌نویسی کردم.
    چند جستار از «ریچل اویو» خاندم که اگر اینترنت قطع نشود فردا در روزگفتار از آن خواهم گفت.
    کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» تمام کردم. تعابیر جالبی داشت.
    پیاده‌روی که نه مسیر اجباری.
    بی‌ملاحظگی محض آدم‌ها، متأسفانه توان مقابله ندارم.

    امروز ماهی قرمزم، با هجوم آبشار بالا می‌روم و پایین می‌آیم شاید آن وسط پروانه‌ای دیدم.

  48. سال‌‌واژه‌ی من: شناخت

    ١. در کانال تلگرام، انتشار یادداشت.
    ٢. خاندن تا که چی‌به‌چی‌ست، این «نظریه‌ آزادی ایران و دین» از محمدعلی جنت‌خواه.
    ٣. چقدر خابیدم. چقدر دلم نخاست از اتاقم بروم بیرون.
    ۴. برای یافتن نمونه‌‌ی خوب هنجارگریزی در نثر، سرکی به دوره‌ی شعر چهار و دوره‌ی نثر وحشی.
    ۵. بود و نبود، در «نویسنده‌ساز» و «سرزبان».
    ۶. در نویسنده‌ساز، آزادنویسی.
    ٧. در نویسنده‌ساز، مثلن‌طراحی.
    ٨. به دفتر رفتن، به امید تایپ کردن با سیستم آن‌جا، ریدمانی کیبورد.
    ٩. برای شام امشب و ناهار فردا، خرید.
    ١٠. برای شعرخویی این هفته، برگزیدن سه دفتر شعر.
    ١١. زبان‌درازِ شاداب، منوچهر یکتایی. خاندن دفتر شعر «حنظل». بیشترش را نمی‌دانم چه می‌گوید ولی آهنگ شعرش و شیطنت و شادابی‌اش در نحو سطرها، سبب می‌شود ادامه بدهم. اولین‌بار خاندن لنا امیری و اشاره‌هایش به «فالگوش»، شوق‌برانگیز شد که بروم توی «باشگاه ادبیات» سراغ یکتایی. عنوان‌ کتاب‌هایش را دیدم و «فالگوش» را دانلود کردم. نمی‌دانم چه نگذاشت «فالگوش» را بخانم، امشب اما با خاندن «حنظل»، شوقم تار تنیده روی یکتایی و کارهایش. دوست دارم بروم سراغ نقاشی و مصاحبه‌هایش. سرچ که کردم سرسری، کلی چیز بالا آمد. شاید همان دوست خوب من باشد و نمونه‌یی که می‌خاهم در هنجارگریزی.

    https://t.me/elahebaseda

  49. فضل کبیر – گزارش نیک ۱۴۰۵/۰۵/۱۱

    صفحه‌ی «گزارش نیک» را که می‌خوانم،
    می‌پرسم: چه پرسش‌هایی باید به نیک‌نگاری شبانه‌ام بیفزایم؟

    هرمِ عادت‌های انعطاف‌پذیر را که می‌بینم،
    می‌گویم من هم باید فهرستِ زندگی‌سازم را بنگارم؛ و فهرستِ پرسش‌هایِ عمری‌ام را.

    شعر چه خواندم؟
    آیدا در آینه. احمد، کلمه‌ای است که در آیدا، در آهنگی مداوم، می‌تپد؛ و من، سرودِ آشنایی با تو را زمزمه می‌کنم.

    نوشتم؟
    امروز نوشتن را به دوست‌داشتنی‌هایم سپردم.

    هادیِ توحید؟
    گفت‌وگوی امروز بارگذاری شد.

    پژوهیدم؟
    به «فضلِ کبیر» رسیدم. فهمیدم مشکل بعضی آدم‌ها کوچک بودنشان نیست؛ کوچک بودنِ چشم‌اندازشان است. شاید اول افق باید بزرگ شود، و بعد انسان.

    قدردانی؟
    آدل-ه،
    عاشقانه‌هایم برای افسرِ جوانِ فردا پاره شد.
    مسرورم که می‌توانم در تنهایی، لب‌پر باشم.

    خدایا،
    حالا نشانم بده دستانت چقدر گشوده است.
    اول افقم را بلند کن، دیگر خودم را…
    https://t.me/SedaghatiMh

  50. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۱۰
    ۱. صبحانه خوردم.
    ۲. تا حالا شده یه استایل مد نظرتون باشه و حتی بهتر از اون رو پیدا کنید.
    بله امروز، روز من بود و من تونستم یه استایل زیباتر از استایل مد نظرم رو برای عروسی رفیقم پیدا بکنم.🥰
    البته که از صبح تا حدود ساعت ۱۹ درگیر بودم‌
    ۴. بعدش خونه رو کمک مامان تمیز کردم.
    ۵. لباسا رو پوشیدم مامان کلی ذوق کرد.
    الانم خسته‌ام خیلی🥲🫠

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  51. مستمر، به عادت‌های انعطاف‌پذیرم مشغولم.
    می‌نویسم و می‌‌خوانم و می‌خواهم خوب باشم و خوب بنویسم و پاکیزه و پر معنا.
    امشب، فقط فهرستِ چگونه‌نویسی‌ها را نوشتم.
    از میانِ واژه‌های ناب، تاب‌آوری قدِ خمیده را صاف کرده و توی چشمانم زل می‌زند.
    شرح حالم، ثبت دلشوره بود امروز.
    باید برای جراحیِ کسی دلم شور می‌زد که زد.
    پیاده رفتم.
    تا کجا؟
    تا نویستده‌ساز، تا خواندن چند داستانِ جذاب.
    تا نوشتنِ مقداری از یک داستان که بیشتر گزارش‌مرام است.
    امشب فیلتر شکنِ شما کار می‌کند؟
    مال من که نه.
    حالا، لِه و بی‌توش و توان، باید بخوابم قبل از فردا.
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  52. امروز دیر بیدار شدم. ساعتش را اگر اجازه بدهید سانسور کنم‌. نیک‌ترین کار امروزم، تمرین دگرگویی با لنا بود. باهمدیگر «خستگی» را از زوایای مختلف گفتیم، هم‌چنین «سرم شلوغه.»‌
    باز هم غرق در تمرین داستان کوتاه شدم. با توجه به نقشه‌ی رازی که کشیدم، سه شب دیگر را نوشتم.
    پس از آن مشغول بازنویسی شدم. مراقب یکپارچگی زبان بودم. دیالوگ‌ها را تا جایی که مغزم یاری می‌کرد بازنویسی کردم و فشرده‌تر. ناگفته نماند که پیرم در آمد.
    استعاره‌ام نیامد. واقعا می‌گویم. بهانه نمی‌آورم. (زبان راوی داستانم هم به من سرایت کرده. کوتاه می‌گویم.) در جلسه‌ی بازخورد شرکت کردم. تصمیم جدیدم این است: تا جایی که بشود از ویرگول استفاده نخواهم کرد. مگر در مواقعی‌.
    با پدر گپی زدم و چای نوشیدم. پس از آن آخرین نگاهم را به داستانم انداختم و چند واژه‌ی بی‌چاره‌ای را پاک کردم.
    همین.

  53. گزارش نیک۸۱
    سال واژه: لودر
    کله‌سحر با صدای لودر از خواب بیدار شدم. یک تماس از دست‌رفته از عمو داشتم: «نذار لودر درخت‌های پیش خونه‌تون رو بکنه.» تا به خودم آمدم و خواستم کاری کنم، لودر کارش را کرده بود؛ درخت نخل قطع شده بود و رفته بودند چطور بی هوا قطع میکنند….مادربزرگم زیر لب غر می‌زد و خودش را سرزنش می‌کرد. یک بسته مرغ تکه‌شده از فریزر بیرون آوردم تا غذایی برای خودم و خواهرم درست کنم.تا ظهر، قسمت اول تا ششم سریال ژاپنی «عشق پنهان زیر آسمان شب» را دیدم.«داستان دختری پرانرژی و مثبت‌اندیش که اواخر دبیرستان به سرطان چشم غدهٔ لنفاوی مبتلا می‌شه و بعد از تلاش‌های فراوان و شیمی‌درمانی، حالش بهتر می‌شه ، اما بینایی‌ش رو از دست می‌ده.ایک سال صرف یادگیری خط بریل می‌کنه و وارد دانشگاه می‌شه اونجا با پسری آشنا می‌شه پسری که دوست صمیمی‌ش رو تو یک تصادف از دست داده و هنوز نتوانسته با فقدان نبودنش کنار بیاد.دختر تأثیر زیادی روی پسر گذاشت، اما سرطان دوباره برمی‌گره و او بستری می‌شه. پسر به عنوان داوطلب به بیمارستان می‌رود تا کمکش کنه، در حالی که دختر فقط شش ماه دیگه فرصت زندگی داره پسر تلاش می‌کنه تا دختر راو به آرزوهای نوشته‌شده در دفتر لیست فهرست آرزوهایش برسونه.»دیالوگ‌های سریال قوی و خوراک گریه و همدردیه.
    سمینار آقای کلانتری را چون خواب مونده بودم، نصفه رسیدم و ساعت هفت هم در سمینار خانم علیزاده شرکت کردم.آخر شب، طرح اولیه یک گربهٔ خواب‌آلود و پشمالو که بدنش رو از خستگی کشیده بود، روی کاغذ اسکیس زدم. همزمان با طراحی، با آرد، بیکینگ‌پودر، تخم‌مرغ، روغن و پودر کاکائو یک کیک خونگی هم درست کردم. فقط به خاطر کیک‌پز، یک تکهٔ کوچکی از فرش سوخت؛ امیدوارم مامانم نبیند!
    چنل تلگرام Maryamwriter_2

  54. رمق‌های خابالو

    سال‌واژه‌ام: ویل‌ویلی

    -صبح با صدای ناله‌طور ابوالفضل که مامان را صدا می‌کرد بیدار شدم. انگار فقط من و جوجو صدایش را شنیده بودیم. گفت بدنش درد می‌کند و از چهاروخرده‌ای نتوانسته بخابد. ما هنوز اکثر وقت‌ها قرص‌هایمان را از خانواده می‌گیریم. خودمان تویش ناشی هستیم. ترجیح دادم تا حد ممکن مامان‌این‌ها را بیدار نکنم. رفتم برایش دنبال قرص گشتم اما چیزی گیرم نیامد. خیلی پیش می‌آید اسم قرص‌ها از خاطرم پاک شود اما می‌گویم اگر ببینمش شاید یادم بیاید. بیهوده بین قرص‌های روی اپن می‌گردم. چیزی دستگیرم نمی‌شود. اسپری بینی را که به برادرم می‌دهم می‌گوید سرما نخورده و بدنش درد می‌کند. کاری نمی‌شود کرد. مامان را بیدار می‌کنم. از داروخانه‌ی سیار، کیفش، یک قرص که شاید ناپروکسن بود، می‌دهد دست من که ببرم برای ابوالفضل. بهم می‌گوید چک کنم تب هم دارد یا نه. خود ابوالفضل می‌گوید نه، اما دارد. به‌محض اینکه قرص را می‌خورد ادعا می‌کند حالش بهتر شده. مامان می‌گوید «هنوز پایین نرفته که.» ولی گویا افاقه کرده. بابا هم پیشنهاد دکتر می‌دهد. من اما می‌گویم بخابید. به ابوالفضل هم می‌گویم به جای پرچانگی بخابد تا بهتر شود چون حال ندارم جایش بروم سر کار.

    -کمی که می‌خابیم، جوجو بیدارمان می‌کند. بابا قفسش را گذاشته بود جلوی درِ بالکن توی آشپزخانه تا نمای بیرون را ببیند. خودش هم رفته بود بیرون. اما جوجو دوست ندارد تنها باشد. ترجیح می‌دهد پیش ما باشد. برای همین هم می‌پرد و چرخ‌چرخ می‌زند و به پرده‌ها می‌چسبد. و هی هم نق می‌زند. مامان می‌رود قفسش را از آشپزخانه می‌آورد پیش خودمان. به محض اینکه قفسش در جای همیشگی مستقر می‌شود، می‌پرد رویش و باعث می‌شود لبخند بزنیم و قربان‌صدقه برویم. بعد آرام می‌گیرد تا ما بخابیم.

    -دیر بیدار شدم. امروز چند بار بیدار شدم و دوباره خابیدم. و فکر کردم. به داستانکی با موضوع کوچه. حسم می‌گوید که چیزی هم بنویسم به‌دردنخور از آب درمی‌آید و کارهای بقیه بهتر خاهند بود. اما دلم نمی‌خاهد با تنبلی این چالش را از دست بدهم. نمی‌دانم نوشتن از کوچه باید در مورد آدم‌های کوچه باشد یا خود کوچه یا زمانی در کوچه یا چی. بیشترین چیزی که به نظرم می‌آید، خود کوچه است.  یک چیزهایی می‌نویسم که احتمالن به‌دردنخورند. اما آدم هیچوقت نمی‌داند کی غافلگیر می‌شود.

    – چند شعر از صفاری و دو داستان‌ کوتاه در سایت شاهین کلانتری می‌خانم. الهام حبیبی یک داستان با راوی گربه نوشته است. جالب است. شاید خودش هم حیوان خانگی دارد که می‌داند نسبت به غذاهای جدید چه واکنشی دارند.

    -دلم می‌خاهد امروز برایم روز خیاطی باشد. در واقع باید باشد. حداقل باید یک کار را کامل کنم. این یقه‌ی مردانه باید تمام شود تا فردا دست‌خالی نباشم. این‌ها بهم استرس می‌دهند. به‌علاوه دلم می‌خاهد که جلد آخر کلیدر و جلد سوم درباری از خار و رز را هم امروز تمام کنم. اما خیاطی از همه‌شان مهم‌تر است. چون فردا کلاس دارم. تعطیل رسمی‌ای چیزی نیست که عقب بیندازم؟ قشنگ با این حرفم به سال‌واژه‌ام دهن‌کجی می‌کنم.

    -امروز ناهار نپختم. یعنی برنج نپختم. تخم‌مرغ پختم و با نان و سالاد خوردم. کلیدر گوش دادم. بعدش هم به‌وقت استراحت، انیمه‌ی «ازدواج شاد من» را تماشا کردم. خوشم آمد. بد نبود.

    -هم‌زمان با نویسنده‌ساز خیاطی هم می‌کنم. قصد دارم بلوزم را امروز تمام کنم اما می‌بینم که سجاف لباس را جای اشتباهی وصل کرده‌ام. پس باید یک جاهایی را باز کنم و از اول بدوزم. و این خودش کار را عقب می‌اندازد. می‌روم دوش می‌گیرم. امروز فقط ابوالفضل بی‌حال نیست. من و مامان هم بی‌حالیم. نایم تمام که نه اما کم می‌شود و تلاشم برای تمام کردن لباس بی‌ثمر می‌ماند. کلیدر هم تمام نمی‌شود. دربار هم تا الآن سراغش نرفته‌ام. استاد توی نویسنده‌ساز از این گفت که در برنامه‌ریزی‌هامان یک حداقل برای کار در نظر بگیریم. حداقلی که تحت هر شرایطی بشود انجامش داد. مثلن نوشتن یک کلمه. نایی برای زبان خاندم ندارم پس ترکیبش می‌کنم با نوشتن. همین خاطراتم را انگلیسی می‌نویسم که یک ده دقیقه‌‌ای بشود و تیکی بخورد و بی‌کاره حساب نشوم. نمی‌دانم واکنش استاد فردا به دست‌های خالی‌ام چه خاهد بود. اصلن باید همین را نصفه ببرم یا نه؟ نمی‌دانم بقیه‌ی شب سراغ لباس خاهم رفت یا نه. نمی‌دانم. اما خسته‌ام. کم‌رمقم.

    https://t.me/havirism

  55. -دوست دارم فاز پیرزن بردارم که اون موقع اونجورالان اینجور. خودکار قرمز و دسته دسته برگه مگه خار داشت؟ صبح تا شب پای سیستم، باسن‌ساب اعظم. چندتا صحیح می‌کنی؟ «خانم عظیمی روزی 200 تا رو بزن دیگه.» اگر ربات باشم، شاید معلمی در تراز این وزارت هم. اول صبح با تهدید صبح‌بخیر می‌گویند و آخرشب با صعود آمار، بچه خر می‌کنند که :«حالا مرامی واسه گل روی ما بیشترصحیح کن که کار زیاده و پاکار کم.» اول تهدید، آخر التماس. سیاست مرگبار. هر معلمی، به چه فکر کرده؟ دلم می‌خاست چی باشه چی شده؟
    گفتم گردوخاک می‌کنم، اینقد خاک تو چشمام رفت که نتونستم ببینم. مالیدم اما…نگاه‌مال شدم، و گاهی لگدمال، تهدیدمال، فشارمال، تناقض‌مال‌، فدامال، فریادمال،خَرمال، حمال شدم، معلم نه.

    برگشتم به اولین پیام کانال. هدفم تحول بود. گردن و کمر گذاشتم بل‌اخره تموم شد؛ تحول نه، برگه‌های الکترونیکی. یاد دوران دانشجویی به‌خیر. دورهم تخمه می‌شکستیم و هم‌قیف می‌لیسیدیم و از آینده‌ی گل‌وبلبل آ.پ برای نوه‌ها و نبیره‌ها و ندیده‌ها می‌گفتیم. قرار بود با لودر بخاکیم و ذره‌ذره بسازیم و بیابادیم، از رذیلت پاک کنیمش ، از ناکارآمدی و ساخت‌وپاخت و بی‌کفایتی اما حالا درآینه‌ام، به‌اندازه‌ی او بی‌کفایت‌، ناکارآمد و فرسوده‌. نرسیده خسته‌. تازه در چهارمین سال. هفته‌ی چهارم پرسیدم:« چه‌قدر مانده تا بازنشستگی؟ می‌بخشید تکمه‌ی exit کجاست؟» امااااا همه‌ی این‌ها یک‌طرف شاگردها و دنیای صورتی و خنگولشان یک‌طرف. بی‌نهایت دوزتشان دارم. اندکی شعرند، بعضی‌ جستار‌، گاهی قطعه و اندکی کاریکلماتور. مابقی جوک‌های پیامکی از مد رفته.

    – دلم تنگ شده. دلتنگی چه شکلی است؟ جاده‌ای تَنگ که از دل تاریکی می‌گذرد؟ یا خانه‌ای متروک که ابرویای آبادی در سر دارد؟ دلتنگی تنگ‌ترین لباس دل است. اصلن لِگ است. چسبان، لرزان،هراسان، بارن، باران، باران.

    -غلغل روی گاز خاطره. چای ریختم و هل و گلاب و فاصله. حالا می‌نوشم دلتنگی. این هم تعریف بدی نیست.

    – دیروز به رباتی گذشت و از زندگی‌ای که نکردم حالم بد شد. برای همین امروز خیلی زندگی کردم. خاندن کانال‌هایی، شعرهایی از عمران صلاحی، چرتکی، قدمی، ماساژ قدم‌های مادر و دلتنگی برای مسافرم. تشکیل چند گوی آتشین که باید در روزهای آینده با وبیکارهای جامانده ختم‌ به خیر شوند.

    – دیشب جمله‌ای شنیدم که حالم بد شد: «کار خونه ارزش زنه.» یعنی خدا موجود کوزت‌بنیانی آفرید تا فقط بسابد و بشوید و بعد مارک ارزشمندی به او بزند؟ همین بود هدف خلقتش؟ همین بود ریحانه‌اش؟ فعععک نکنم.

    – موضوع بعدی مرگ بود. مرگ اتفاق می‌افتد تا به خود بنگاهیم: «دنیا کوتاه است. چه کردی برایش خاک بر سر؟ یادت باشه همه رو می‏ذاری می‏ری باباجون» اما با هر مرگ، جنجالی برای عزیزترین آدم‌های زندگی‌ات رخ می‌دهد. «اصن ارث رو که کی داده؟ کی گرفته؟»

    -دوستی قدیمی را دیدم. هیچ دلم نخاست احوالش بپرسم. مادرم طبق معمول نکوهیدم که:«وحشی‌بازی درنیار.» اما حقیقت نه ترس بود، نه تنبلی، نه حیوان‌خویی و نه… خودم را کاویدم. «چرا نخاستم با او روبه‌رو بشم؟» بعد از کلمه‌ها نوشتن پاسخم داد. برمی‌گشت به دوران تاریکی در زندگی که هیچ دلم برایش نمی‌تنگد. دیدن او یادآوری تمام روزهای دارک تاریخ سینمایم بود. در تاریکی نشستم و شمعی افروختم. البته که نه از همه اما تصویری از ناکامی‌ها در آلبوم خاطره‌ام بود.‌ حالا که یک‌جا نشسته‌اند برابرم، آنچنان هم ناکام نیستم در 15 سالگی. سری‌های بعد به او سلام می‌کنم.

    https://telegram.me/NarjesAzimii

  56. -همچنان «لمس» را خاندن.
    * تفکر، تجربه، احساس.
    -شعر خاندن از اسماعیل جان،
    «من ایستادم.
    (من ایستانده شدم.)»
    «تاریخِ دیگری‌ست
    که با ما
    آغاز می‌شود.»
    «زنی‌ست
    که می‌سراید در تموّجِ اندامش
    انگیزه‌ی برهنه‌ی بودن را.»
    «شبها که دوست داشتن
    آسانتر از دروغ گفتن می‌شود …»
    * عشق؟ آینده، راستی، دروغ.
    -دیدار با دوستی و نوشیدن قهوه و گپ‌و‌گفتی.
    * تجربه‌ی مشترک، هم‌غم بودن، رفاقت.
    -جلسه‌ی بازخورد نویسندگی خلاق۷۴ را شرکت کردن.
    * محفلی خودمانی، خنده، عشق و دوستی.
    -پینترست گردیدن.
    * دیدنِ زیبایی، مصرف عنترنت.
    -داستانکی در کانال هوا کردن.
    * نمک پراکنی، لبخند، زنده‌ نگه‌داشتن.
    -اخبار احتمال جنگ را شنیدن.
    * خستگی، سگ بریند، ما آیندگانیم امید می‌دهد.
    -باز هم «لمس» را خاندن.
    * کشش، ذهن می‌خاهد.

    اودافظظظیدن

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  57. ۱. مصمم‌بودنم مهم است.
    ۲. نمره نگرفتنم مهم است.
    ۳. دوره‌های تلگرامی‌ام را مرور کردن مهم است. امروز سری به دوره‌ی رشد طنزی زده‌ام.
    رشد طنزی مهم است.
    ۴. وبینار‌های استاد و عادت‌های انعطاف‌پذیر مهم است.
    ۵. وبیکار الهه‌علیزاده مهم است.
    ۶. استراحتی که شیما می‌گوید مهم است.
    ۷. کتاب سنگ صبور چوبک مهم است.
    ۸. کتاب ناتنی مهم است.
    ۹. تکالیف سمپوزیوم مهم است.
    ۱۰. مرور دوره‌ی شعر ۱۲ و تکالیف سه‌شنبه مهم است.
    ۱۱. دیدم فیلم اسرافیل مهم است.
    ۱۲. بعد از همه‌ی این‌ها، خواب هم مهم است.
    ۱۴. کانالمم هم مهم است
    https://t.me/manesehchtgrh

  58. صبح با داداشی پی‌اس‌فایو بازی کردیم. من بارها باختم. و یک‌بار که تا لحظه برد رفتم، داداشی بازی را به کل خاموش کردم. ناکام ماندم.

    داروخانه رفتم. امروز سارا نبود. داروخانه که شلوغ شد خیلی از کارها را من کردم. ولی باز از خودم راضی نبودم. موقع حساب‌کتاب دست و بالم می‌لرزد. می‌ترسم. چه می‌دانم از اینکه اشتباه حساب کنم. مشتری که می‌آید و سوالی می‌پرسد باز می‌ترسم. مثلن بارها و بارها امگا سه دادم و جایشان را می‌دانم. اما همان لحظه که مشتری می‌خاهد دیگر نمی‌بینمشان انگار. کلن با داروها درحال قایم‌باشک‌بازی هستیم.

    وبینار را بودم. تصمیم گرفتم گزارش‌های کارآموزی‌ام را با شیوه‌ی عادت‌های انعطاف‌پذیر انجام دهم. البته این عادت نیست. یک تکلیف موقتی‌ست. اما اگر هر روز حتا یک‌ذره هم شده برای نوشتنش یا حتا ایده‌پردازی‌اش که چه بنویسم وقت بگذارم می‌توانم زودتر تمامش کنم.
    برای بقیه‌ی عادت‌هایم هم همچین شیوه‌ای را انجام می‌دهم. اما باز هم‌خیلی‌وقت‌ها سهل‌انگاری می‌کنم. مثلن امروز اصلن نرقصیدم. و کوچک‌ترین کار ممکن این است که آهنگ بگذارم و توی ذهنم‌ برقصم.

    وقت نشد چیزی بخانم. اما قبل خاب تئوری شعر را خاهم خاند. اگر یهو خابم نبرد.

  59. ✅️«مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است» را تمام کردم. بکمن قلم گوارا و لواشک‌طوری دارد.
    محبوب‌ترین هایم از این کتاب:
    «همهٔ هیولاها از اول هیولا نبوده اند، بعضی‌هایشان هیولاهایی هستند که از شدت اندوه هیولا شده‌اند.»
    «نکتهٔ خاصی که دربارهٔ خانهٔ مادربزرگ‌ها وجود دارد این است که هیچ‌وقت بویش را فراموش نمی‌کنید.»
    «بزرگ‌ترین توانایی مرگ، میراندن آدم‌ها نیست؛ بزرگ‌ترین توانایی‌اش این‌است که می‌تواند کاری کند بازمانده‌ها آرزو کنند زندگی‌شان متوقف شود.»
    «فقط آدم‌های متفاوت می‌تونن دنیا رو عوض کنن. آدم‌های عادی عرضهٔ تغییر دادن هیچ کوفتی رو ندارن.»
    ✅️هم پروژه و هم گزارش کارورزی آمیزمحمدرضا را نوشتم برایش. استادشان گفته بود به‌به عجب دست‌خطی!
    ✅️آبگوشت پختم. باور نمی‌کنی؟! مزهٔ درباری‌طور می‌داد. (اصن مامامیا ماماسیتا😋)
    ✅️کمی دیگر از داستان کوتاه جدیدم را پیش بردم. از نوشتن داستان سرمست می‌شوم و کیفور.
    ✅️داستان «تب بنفش و ناجی خاکستری» را با آنکه توی کانالم منتشر کرده بودم، ویراستم. خیلی بهتر شد. شاید جایگزینش کنم با اجازه‌تان.
    قلمم واقعا قولنجش شکسته، استاد کلانتریِ خیلی خوبم شکاندش. از این بابت حکایتم حکایت خر است و تیتاب.)

    🎁راستی امروز تولد مامان تپلیِ فوق‌العاده خواستنی‌ام بود. من دور بودم ازش. اما گریه نکردم. مثل یک خانوم متمدن از اینکه همگی دور هم جمع بودند و تولد گرفته بودند و هارهار می‌خندیدند ابراز خوشحالی کردم.😊🚬

    کانال تلگرامم را میخواستی؟ خدمتت
    https://t.me/zargooyehaa

  60. بازگشت به گزارش نیک.

    -نمایشگاه نقاشی

    -ایونت مافیا

    -دوچرخه سواری کوتاه

    -وبینار نویسنده ساز

    -خاندن بخشی از منابع دوره نویسندگی خلاق

  61. ۱ـ یکی از آهنگ های debussy را گوش می‌دادم. انگار موسیقی متن انیمه‌ای از میازاکی بود. تا به حال پیش نیامده بود بخواهم موسیقی بیکلام را توصیف کنم. چقدر کلمه کم دارم برایش.
    ۲ـ نوبت خواندن ادامه‌ی جان شیفته است.
    ۳ـ داستان‌های کوتاه مهشید امیرشاهی را ذره‌ذره می‌خوانم.
    ۴ـ مراجعم کج خلق و بی‌اعصاب آمد و خندان و خوشحال رفت.
    ۵ـ چند دقیقه‌ای از وبیکار که گوش دادم در مورد معماری مجموعه ورزشی رفسنجان بود. با این‌که امکان نوشتن نظرم بعد از این همه مدت نبود ولی سعی می‌کردم سوالات را جواب بدهم.

  62. راستش بارها سعی کردم چیزی برای امروز بنویسم یا برنامه‌ای برای بقیه‌ی روز بچینم تا بشود اسمش را کار مفید گذاشت. بعضی روزها اما نطق زندگی کور می‌شود و هیچ حرفی برای گفتن نیست. بگویم نطق اشتیاق خودم بهتر است. از صبح سرگیجه داشتم. هوا گرم‌تر از بقیه‌ی روزها بود. هوا که گرم می‌شود بخش حوصله‌ی آدم می‌سوزد. نمی‌فهمم چرا هر سال با هر فصل جریان جدیدی پیدا می‌کنم. تا همین دو سال پیش تابستان فصل مورد علاقه‌ام بود. امسال ولی از شدت گرما افتاده‌ام به انتقادِ دومین فصل سال. نهایت با این حال و روز گوه‌گونه توانستم تنها یک صفحه و نیم از سفر به انتهای شب را بخوانم. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و چقدر حرف‌های استاد کلانتری در روزی که به هیچ‌کارگی می‌گذشت الهام‌بخش بود. بعد وبینار برق رفت. گوشی‌ام شارژ نداشت. حوصله‌‌ی بی‌حوصلگی‌ام را نداشتم. گمانم این حس بلندمرتبه‌ترین درجه‌ی بی‌حوصلگی‌ است. گوشت و سیب‌زمینی را خرد کردم و ریختم توی قابلمه. نمی‌دانم مامان می‌خواست چه بپزد. نپرسیدم هم که می‌خواهی چه بپزی. فقط به اجرای حرفش که گفته بود مواد را خرد کن اکتفا کردم.
    بعدش چای دم کردم. پا روی پا انداختم و نشستم به فکر کردن. این اواخر خیلی به بار کلمات فکر می‌کنم. مخصوصن از زمانی که مترجمی قبول شدم این حساسیتم نسبت به بار هر کلمه بیشتر شد. یاد یکی از جملات براهنی در کتاب رویای بیدار افتادم: «من عکاس نیستم. به تصادف همه عکاس‌اند. من هم یکی از آن همه. ولی عکاس درست و حسابی و حرفه‌ای معقوله‌ی دیگری است. کار او صید ماهی نیست. شکار است. و نمی‌دانم چرا همیشه بین دو کلمه‌ی به ظاهر مترادف صید و شکار فرق فراوان دیده‌ام. صید ماهی تصادفی است. شکار عمدی. و من از شکارچی بیشتر خوشم می‌آید، البته نه از هر شکار او. بلکه قابلیت طرف جایی است که به سادگی نمی‌توان ازش گذشت.»

  63. کله‌سحر بیدار شدن من باید در گینس ثبت شود. آخر این کار از من بعید است. خب، مجبورم دیگر. اگر دست خودم بود، دلم می‌خواست لابه‌لای سکوت شب به کارهایم برسم، کتاب بخوانم، فیلم ببینم، قدم بزنم، موسیقی گوش دهم، حتی به دانشگاه بروم. این‌جوری زندگی برایم راحت‌تر بود، چون وقتی زود بیدار می‌شوم حوصله هیچی ،هیچکس ندارم. بازهم با این بی‌حوصلگی، با خواهرم زبان تمرین کردیم، برنامه‌ی سفر و آشپزیِ مسترشف آمریکایی را دیدیم و آش شله‌ قلمکارِ خانواده‌ی پدریم را بار گذاشتیم و به ادا و اطوارشان خندیدیم. البته به دور از چشم پدرمان که انگار خانواده‌اش چه تحفه‌ای هستند انگار، والا. عصر هم با خوابی به‌خیر شد و جلسه‌ی بازخورد تمرین بودم. بچه‌ها خوب نوشته بودند. می‌بینی؟ من بچه‌ی خوبی هستم، با اینکه از روز بدم می‌آید، اما دست خالی رهایش نمی‌کنم.

  64. می‌چینم برنامه وامی‌چیند زندگی. هربار، هربار، هربار. بدبینم؟ نه والا زندگی همیشه آبستن سورپرایز است برایم. باباش کیست این دُر نادره نمی‌دانم؟ فقط می‌دانم هربار مثل سگ وگربه هشت‌قلو مصیبت می‌زاید. زندگی. هنوز شکمش خالی نشده راند دوم حرام‌زایشی‌ست. بنده هم ماما.

    عرضم به حضور عنتر خودم و طول انور شما، داشتم می‌گفتم که برنامه‌چینی برام اغور ندارد. در گزارش نیک قبلی‌هم گفتم. به قول سهراب حرفه‌ام نقاشی… اما نه. این روزهای قرنطینه کوزت‌پیشگی‌ست. معمولا اگر خیلی زود کارم تمام شود، ساعت دو‌ سه است. چرت‌پُرت بعدظهری هم بوسیدم گذاشتم کنج رف؛ های‌کلاس‌ترش کنج اوپن. بعد این ساعت، دو تا سه، بعضی‌وقت‌ها هم فقط یک ساعت؛ می‌توانم بتمرگم رو صندلی‌یی، مبلی، میزی؛ چیزکی بنویسم و بخوانم و تمرینکی انجام دهم. که امروزم زندگی زایید و باز مخم گایید.

    هنوز تمرین داستانک‌نویسی را نیاغازیده بودم، دیدم یک عدد “ف” چمدان‌به‌دست آمد با دخترش. قهرچسیده از عمویش که باهم زندگی می‌کردند.

    قبل‌ترها هم از زنش جدا شده بود. چرا؟ مثل بیش‌تر زوج‌ها در فرگشت ماه‌ عسل به ایام زهر. یعنی وقتی، من لب به غذا نمی‌زنم تا تو نخوری و حتما باید تو یه کاسه غذا بخوریم‌ها تمام شد. یعنی وقتی زندگی چهره‌ی لولوی پشت هلویش را نشان داد. خصوصا در این دوران بقا که کف هرم مازولو را به جای قاتق عشق می‌لیسیدند.

    این فرگشت رد خور ندارد. دیر و زود دارد سوخت‌ و سوز ندارد. و شتری‌ست که در خانه‌ی هر زن و شوهری می‌نشیند. و نشست آخرسر و خانم راهی تیمارستان شد و آن‌قدر برق و شوک دادنش که در هنگام بی‌برقی وخاموشی برق خانه را تامین‌ می‌کرد. آخرش هم عطای عشق را به لقایش بخشید و رفت.

    “ف” ماند و دختر که عاشق پدر بود و آبش با مادر توی یک جو نمی‌رفت. حالا پدردختری قهر کرده بودند آمدند پیش ما. مانده بودم چه کنم. هرچه نصیحت کردیم برگردید. “ف” گفت طاقم طاق شده. می‌میرم و برنمی‌گردم که عمو فلانست و بهمان. گفتم چاره چیست بمانید. دو سه ساعتی گذشت “ف” گفت یعنی حالا عمو چه می‌کند؟ نکند مشکلی پیش بیاید برایش و از این حرف‌ها. هیچی. بالاخره شب پشیمان شد دوباره به اتفاق دختر نزد عمو برگشت و ما ماندیم و وقتی گذشته و کتابی ناخوانده و تمرینی نانوشته. و مخی که احتیاج داشت برق و شوکی بگیرد بلکه احیا شود.

  65. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز شنبه است و معلوم است که شنبه‌ها را بیشتر از روزهای دیگر هفته دوست دارم. شنبه برای من یعنی یک شروع جدید، یک فرصت دوباره. شاید روی تقویم تفاوت چندانی با روزهای دیگر هفته نداشته باشد، اما برای من متفاوت است.

    وقتی در اولین روز هفته کارهایم را به اتمام می‌رسانم و پرانرژی و بانظم جلو می‌روم، این موضوع روی عملکردم در روزهای دیگر هم تأثیر می‌گذارد.

    ۲- خلاصه که امروز از خواب بیدار شدم، تمام ظرف‌ها را شستم، برای ناهار هویج‌پلوی خوشمزه با سالاد فصل درست کردم، سبزیجات و میوه‌ها را شستم و در یخچال قرار دادم، گلدان سبزی‌ام را آبیاری کردم و لباس‌های شسته‌شده را مرتب در کمد گذاشتم.

    بعد از خوردن ناهار کمی استراحت کردم و برنامه صبحم را یکی‌یکی تیک زدم. سپس مقداری میوه در ظرف گذاشتم و وارد اتاق کارم شدم.

    یک سال پیش دفتر گاه‌نگار بارداری خریده بودم. اوایل بارداری‌ام به‌طور منظم صفحاتش را پر می‌کردم، اما از یک جایی به بعد تنبلی کردم و نوشتنش را رها کردم. تصمیم گرفتم، هرچند به سه‌ماهه آخر رسیده‌ام و دیر شده، دوباره نوشتنش را ادامه دهم و روزی آن را به دخترکم هدیه کنم.

    ۳- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد درباره کتاب «عادت‌های انعطاف‌پذیر» صحبت کردند و حرف‌هایشان از مفیدترین چیزهایی بود که این روزها به شنیدنش نیاز داشتم.

    برای من که به برنامه‌ریزی اعتیاد دارم و گاهی به‌خاطر سطح انتظارات بالایی که از خودم دارم، برنامه‌ام را نیمه‌کاره رها می‌کنم، این موضوع بسیار ارزشمند بود.

    استاد گفتند یکی از راه‌هایی که می‌توان یک عادت را تثبیت کرد، این است که کمترین حالت انجام آن را در نظر بگیریم و در روزهایی که انرژی زیادی نداریم، فقط بخش کوچکی از آن را انجام دهیم. مثلاً برای مطالعه یک کتاب می‌توان حداقل روزی یک صفحه، در حالت متوسط روزی ۱۰ تا ۱۵ صفحه و در حالت ایده‌آل روزی ۳۰ تا ۴۰ صفحه یا بیشتر مطالعه کرد. این‌گونه حتی با خواندن یک صفحه از کتاب هم زنجیره عادت‌مان قطع نمی‌شود.

    ۴- کتاب «شب‌هول» اثر هرمز شهدادی را دوباره شروع به خواندن کردم. این بار می‌خواهم با روش عادت‌های منعطف پیش بروم و حتی اگر شده روزی یک صفحه از آن را بخوانم. فکر می‌کنم با این روش، عادت خواندن کتاب‌های غیرصوتی هم در من تثبیت خواهد شد.

    ۵- دو ساعت نقاشی کشیدم؛ حد متوسط عادت این روزهایم. اگر روز پرکاری نداشتم، شاید می‌توانستم چهار ساعت هم کار کنم، اما برای امروز همین مقدار کافی بود.

    همزمان کتاب صوتی «خداوند الموت» اثر پل آمیر را شروع کردم. این کتاب از همان ابتدا توجهم را جلب کرده و دوستش دارم. شاید به این دلیل که به تاریخ علاقه‌مندم و این رمان، داستانی جذاب و خواندنی درباره سرزمینم است.

    ۶- برای شام کتلت درست کردم و این بار به‌جای سرخ کردن، آن را در ایرفرایر گذاشتم. خیلی ترد و خوشمزه شد و از اینکه غذای سالم‌تری خوردیم، خوشحال شدم.

    ۷- همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    «روز پرکاری داشتی، ولی اذیت نشدی. امیدوارم روزهای دیگر این هفته را هم همین‌قدر پرانرژی و سرحال بگذرانی. خوب شد که تعدادی استوری گذاشتی و صفحه اینستاگرامت دوباره سرحال شد. نمره امروزت ۱۰ از ۱۰ است.»

  66. گزارش نیک

    از کتاب:
    ضبط نمایشنامه مرد بالشی نوشته مارتین مک‌دونا رو شروع کردم.

    از داستانک:

    داستانک دیشب را بازنویسی کردم،‌خودم هم برای موضوع کوچه یک داستانک نوشتم.

    چند داستانک‌هم خواندم اما اجازه صحبت کردن در موردشون رو ندارم.

    از شعر:‌

    از محمد‌رضا شفیعی کدکنی همراه پدر خواندیم.
    اما پدرم برایم از خیام و تفاوت‌های فلسفی رباعی و دو‌‌بیتی و غزل گفت.
    واقعا غزل به معنای از این شاخه به آن شاخه مثل آهو پریدن است؟
    یا رباعی برای فسلفه است؟ در مصراع اول مسئله را شرح می‌دهد. مصراع دوم آن‌را باز می‌کند. مصراع سوم انسان را به فکر فرو می‌برد و چهارم نتیجه گیری می‌کند؟

    من که هیچ سر در نیاوردم.

    از فیلم‌:

    ماهان گفت the Roses رو ببین.

  67. گزارش نیک امروزم: تصمیم قاطع

    صبح رفتم سونوگرافی. خانم منشی همچین تأکید کرد بر آب خوردن که تا حد انفجار آب خوردم. 20 دقیقه‌ای همان‌جا آزادنویسی کردم. در خانه تا ساعت 13 هم چند باری رفتم دستشویی تا به مثانه‌ام بفهمانم خالی شده. عضلات که کش می‌آیند طول می‌کشد برگردند سرجایشان. و تو چه می‌دانی فلج مغزی چیست و چه اثری بر عضلات دارد؟

    عصر به خواب و استراحت و مطالعه‌ی جستار یخ از ربه‌کا سولنیت و چند صفحه از هنر پرسشگری سقراطی گذشت.
    غروب راهی مطب دکترم شدم. دکتر نرگس جان زنگ زد حالم را پرسید. ممنون دکتر جان. خوبم. بلاخره دکتر را راضی کردم عملم کند و راحتم کند از این عضوی که هیچ حاصلی برام نداشت البته که از دید ناقص خودم. تا بروم داخل به ایکس ایکس ایکس که شخصیت داستان کوتاهم است فکر کردم و کمی کل کل کردم. کمی هم از ولی دیوانه‌وار… شیوا ارسطویی و شیطان آموخت و سوزاند فرخنده‌آقایی خواندم. سپس به درد آدم‌هایی که توی نوبت نشسته بودند گوش دادم و به فکر رفتم. خانمی مثل من از دست دکتر بداخلاقی به دکتر قره‌باغی پناه آورده بود.

    تا برگشتم به پادکست سرزبان گوش دادم. تمرینش به گمانم بماند فردا که بتوانم یک بار دیگر فایلش را خوب گوش بدهم. پادکست نویسنده‌ساز را فردا گوش می‌دهم. امروز به خودم نمره‌ی خوب می‌دهم. موقعیت‌هایی که پیشتر خیلی سریع واکنش می‌دادم را با تأمل گذراندم. آفرین بر خودم.

    https://t.me/bidemajnoon9
    1405.5.10
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  68. گزارش نیک ۸۱ فرح
    ✍️خواب و رویا نویسی
    از ساعت ۵/۵ بیدارم دوبار دستشویی می‌روم سر و صورتم را می‌شورم. هنوز گیج خوابم صبحانه نخوردم ساعت ۷/۵ شد. نرمش برای روغنکاری مفاصل خشکم. تازه قرص ضد التهاب هر شب می‌خورم. یعنی اگر من بعد از بیداری درد و خشکی مفاصل نداشته باشم. حتمن مرده‌ام و در قبرم هستم. 😂
    بعد از صبحانه بی‌نان، بدون گلوتن به سمت خواندن ‌‌نوشتم می‌روم. اهل خانه خوابند.
    ✍️سوره انعام از آیه ۷۰ تا آخر را باید می خواندم. همش پر از کلمات متناقص و پارادوکس بود. چه جالب درس و مطالب جلسه دوم شعر ماهی دوره ۱۲هم رومن اثر گذاشته و بیش از دهها کلمه متضاد هم پیدا کردم.
    بعد سوره دخان را خواندم آنهم باز به فارسی. اگر قرآن را با دید نظم و ریتم بخوانی حتی به فارسی‌اش جالب میشه. چقدر پارادوکس‌های زیبا یافتم.
    ✍️دنبال نوشتن کلمات متناقض و پارادوکسی هستم. که در یک متن سه سطری آنها را چیدمان کنم. چند تا هم نوشتم . ولی برای بازخورد گرفتن نوشته‌ای در گروه نمیگذارم. من شاعر نیستم و ادعایی ندارم و نمی‌خواهم هم شاعر بشم اما میخوام در مورد شعر و شاعران و نویسندگان بیشتر بدانم. چون کلاس را گرفته‌ام خودم را موظف می‌دانم که تمارینش! را انجام بدم🥴
    ✍️کتاب “تئوری شعر” از اسماعیل نوری علا را می‌خوانم.
    ساعت ۱۱ حرکت به شرق تهران برای پذیرایی از مادرم می‌روم.‌نمیدانم من مهمون اویم یا او مهمنون منه؟ الله علم. خدا میداند . مرگ و هستی در دستان الهی است و قشنگی‌اش هم به ناگهانی و غیر منتظره بودنش هست. همه میگیم یک اصل ثابته.اما اینکه کجا و کی ، این راز آلوده بودنش همه را حیرت زده کرده، و میکند.
    (اسنپ اول کوییک سفید مشکی روغنی)
    ساعت ۱۱ به سمت خواجه عبدالله در حرکت شدم.‌ ویس کلاس شعرماهی جلسه دوم دوره ۱۲ را دوباره گوش میدم . از کلمات متناقض در نظم و نثر حرف زد. شبهای روشن. زنده مرده‌ام بدون تو ، فریاد بی صدا ووووو
    به خونه مادرم رسیدم از راننده تشکر کردم. وسط راه به راننده گفتم: « از حقانی برو .»
    گفت: «امروز شنبه است و ترافیک تهران سبکه»
    و از پل رسالت و بنی هاشم رفت.
    به خونه مادر رسیدم. پنجره را باز کردم هوا عوض بشه. فسنجان و برنج را گذاشتم گرم بشه. مجید برادرم از لندن تصویری زنگ زد. با او و بچه هایش حرف زدیم ، با کارل / ژوزف پسرش بعد از سالها حرف زدم ، از این پسر، برادرم سه نوه دارد. بچه‌های کارل ماشالله عالی‌اند ، ثریا/ کاسپین/ لیئو. یکی از یکی خوشگل‌تر. دو رگه‌ها زیبا یی‌اند. بخدا این بچه ها فرشته‌اند.
    بعد نماز ظهر و عصر با مادرم خواندیم. مجید که زنگ زد مادرم گفت وای الان وقت نمازه.
    تا ۱۰ دقیقه بعداز تلفن مجید از لندن هم اذان ظهر نشد.
    مادرم دیگه سالمند شده، و کم حوصله‌. بهشون گفتم: « تا قبل از غروب آفتاب وقت داری برای نماز ظهر و عصر. » میگه زمانی نماز به موقع نمی‌خوانده. گفت خوب که چی؟ خدا برای بنده‌اش فرصت زیاد داده، خدا روشکر که توانایی و اجازه نیایش و عبادت بهت داده. باید با یک دختر سالمند۸۵ ساله گفتگو های منطقی بکنم.
    بعد از ناهار و نظافت خونه‌اش من زود اومدم تا او چرت بزند. از داروخانه محلشان دارو گرفتم. و بعد از فروشگاه نان سحر نان‌برنجک و نان پروتئین و چند نوع نان برای اهل خانه خریدم. و از فروشگاه کناریش، وسایل و لوازم حمام (برای رویا و خواهرش ) گرفتم.
    اسنپ اکو پلاس گرفتم ۲۷۰ هزار تومان کولر دار برای برگشت به خونه.ساعت ۲/۵ به خانه آمدم.
    (اسنپ دوم تندر ۹۰ سفید شیری / سید ابراهیم پرپنجی)
    تا نزدیک خونه کلاس شعر ماهی را گوش کردم و از بالای فرحزاد از ترافیک و اینکه فرحزاد بیرون شهر تهران زمانی بوده حرف زدیم.
    عصر غذا گرم کردم با سالاد و نان امیرحسن خورد. لیلا هم فسنجان خورده بود .
    استراحت تا شش، حتی وبینار را هم در خواب و بیدار شنیدم امروز آوتاو انرژی بودم. خدا به من سلامتی بده این مسیر خانه مادرم را با سلامت در خدمت به او سرکنم. امین.
    برنج گوشه اتاق خوابم شته زده . دیگه لیلا به نظافت اتاقم رسید خدا خیرش بده. من جان نداشتم از ۴ خوابیدم تا وبینار .
    ✍️عصر شرکت در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
    ✍️بعد از خوردن عصرانه و دیدن انیمیشن و کمی بافت کوسن به سراغ تغذیه کانالم آمدم . مطالب دیروز را دوسه بار ویرایش کردم و در کانال فرحنامه پست کردم.
    ✍️ شب در مورد آلرژی و حساسیت به مو گربه در گوگل سرچ کردم فقط بخاطر استاد شاهین . فردا خلاصه جستجویم را ان‌شالله در کانال فرحنامه می‌گذارم.
    یاد دوست و همکلاسی برادرم افتادم که تا دانشگاه بینا بود اما بخاطر داشتن گربه و رعایت نکردن بهداشت مبتلا به باکتری شد که فقط از گربه منتقل می شود و در بیست سالگی نابینا شد.
    من به معلم‌ها و استادهایم را مثل اعضا خانواده‌ام علاقه دارم و نگران وضع جسمی و روحی‌شان می‌شوم و حتی در رویاها و خواب‌هایم آنها هم حضور دارند. بارها خواب علامه جعفری را دیدم. که اتفاقن مطالبی گفته که بعدن به وقوع پیوست.
    دوستم فروزان از ونکور تماس تلفنی گرفت و من مشغول او شدم . امیدوارم بتونم قبل از ۱۲ گزارش نیک ۸۱ را پست کتم.
    عکس العمل به کاریکاتور حلزون مدرسه نویسندگی : گویا حلزون مون خوشحاله و در گشت و گذاره، اگر فضایش کمی سبز می‌شد دیگه شک نمی کردم رفته سیزده‌بدر و می‌خواد چند شاخه‌ای برگ سبز گره بزنه 😊 شاید گشایشی در بخت و اقبالش بشه.

  69. گزارش نیک | چشم خشک در چمدان

    هنوز چشمم دنبال دستان کوتاهم در کارگاه پنجم هست برای دیده شدن در وبسایت استاد. خشک شد. می‌ترسم کور بشم و به نوشتن داستان ششم نرسم.

    امروز به جای اینکه خودم را جمع کنم، چمدانم را جمع کردم. تفاوت مهمی هم نداشت. هر دو زیپ می‌خواستند.
    بار را بستم که برگردم شمال، همان‌جا که اسمش را گذاشته‌ام «تنظیمات کارخانه». آدم اگر زیادی در شهر بماند، انگار یکی وارد منوی مخفی مغزش می‌شود و همه گزینه‌ها را روی «اعصاب‌کشی» می‌گذارد. شمال تنها جایی است که دکمه‌ی «بازگردانی به نسخه‌ی اولیه» هنوز کار می‌کند.
    قبل از رفتن هم رفتم خرید. شاپینگ‌تراپی کردم. البته این درمان، از آن درمان‌هایی است که بیماری را خوب نمی‌کند، فقط لباس قشنگ‌تری تن بیماری می‌کند. کارت بانکی‌ام هم مثل یک قهرمان تراژیک، بدون اعتراض جان داد.
    این روزها هم مشغول خواندن «دروغگویی روی مبل» اروین یالوم هستم. کتاب خطرناکی است. آدم چند صفحه که جلو می‌رود، به همه شک می‌کند، به درمانگر، به بیمار، به راوی، حتی به خودش. آخرش هم می‌ماند که نکند تمام عمر روی مبل اشتباهی نشسته بوده و فکر می‌کرده زندگی می‌کند.
    راستی در تاملات نقشه‌ای هم به ذهنم رسید. گاهی آدم به یک خانه‌ی بزرگ احتیاج ندارد، به یک اتاقک چوبی احتیاج دارد که پنجره‌اش رو به سبزی باز شود.
    جایی برای خواندن چند صفحه، نوشتن چند خط، فکر کردن چند ساعت…
    و البته پناه گرفتن از پشه‌های دراکولایی شمال که انگار دوره‌ی تخصصی خون‌آشامی دیده‌اند!
    دارم به ساختن چنین پناهگاهی در حیاط پشتی ویلا فکر می‌کنم،‌ جایی که بیشتر شبیه یک «حال خوب» باشد تا یک اتاق.
    عکس طرحم را هم در کانالم گذاشتم و پرسش برای یک اسم خلاقانه بر روی کلبه‌ی خلوتیام. تا اینجا «جاری‌جا» را دوست داشتم. جایی که انسان در آن روان می‌شود.

    خلاصه، امروز نیکیِ من همین بود:
    فرار کوچکی از شهر،
    آشتی موقتی با خودم،
    امیدی که ته یک چمدان جا شد،
    کنار چند شلوار جین و یک کتاب که احتمالاً از خیلی از آدم‌ها راستگوتر است و نقشه‌ کشی‌های معماری برای آینده‌ای تنهاتر.

    شب‌ اون‌هایی که باز نگرانی جنگ و قطع اینترنت یقه‌شان را چسبیده بخیر.

  70. از کانال:
    یادداشتی هوا کردم. باز نامه به ساغر. برخلاف دفعات قبل اندر احوالاتم را زیر و زبر نکرد. نمی‌دانم چرا نوشتم زیر و زبر. شاید چون ساعت شش صبح ویندوز گیرنده‌های احساساتم هنوز آپ نشده بودند.

    از درس:
    یک صفحه و نیم‌خط از اصول و مبانی صفحه‌آرایی خاندم. آموزشگاهم از متن درسی پادکست درست کرده. لحنش آدم را یاد راز بقا می‌اندازد بعد زیرش نوشته با:« صدایی قشنگ.» سی اکتبر. واقعن از فرشته ممنان هستم تا آخر عمر که مودبانه‌ی این فحش را بهم یاد داد. وسطش هم یهو سمفونی می‌گذاشت. فکر کردند دارند برای شنونویی جایی محتوا می‌سازند. هدف فقط آموزش است پس این زلم‌زیبمو‌ها چه می‌گویند که هم وقت ما را می‌گیرند هم شما؟
    از الهه‌ئکم:
    وبیکار هفت روز پیش را نبودم و وویسش را گوش دادم. دو شنبه و چهارشنبه هم باید گوش دهم. کارگاه فکریشه هم. دیروز مشغول نوشتن داستان کوتاه بودم نتوانستم بروم. ایلاه دمش گرم. جلسه را قبل از کارگاه داستان کوتاه گذاشته بود.
    از مشاور کسب و کار:
    یک هفته‌ای نه به مدار می‌روم و نه وویس‌ها را گوش می‌دهم. یکیشان را گوشیدم. می‌دانم شنیدن و نیوشیدن هم هست اما مرض مصدرسازی دارم. به اضافه مدتی مصدر نزاییده‌ام. آخر زنم رفته ماموریت. راوی این گزارش در جهان امگاورس می‌زید.( بهتان توصیه می‌کنم درموردش سرچ نکنید. خیلی جهان عجیب و کثافتی‌ است. قوانین زیاد و پیچیده‌ای هم دارد.)
    از همسفران:
    هما را خاندم. دخِ زری را می‌گویم. سرچیدمش و عجب بسته‌بندی ژذابی دارد. به کانال سه چهارتا از خاهرانم سر زدم. فرصت نکردم به برادران علیک بگویم. ایلاه شوهر کرده. با خودش. مبارکش. می‌پنداشتم به عنوان چهل تن آل زبان مرا عروسیش دعوت کند اما نکرد.( می‌دانم پنداشتن اصلن به بافت متن نمی‌خورد و می‌زند بیرون. من هم همین را می‌خاهم. در چنین مواقعی بابت این کارها باید دلیل و منطقی باشد که خب در نوشته‌ی من نیست. همین‌ست که هست. از بی‌منطقی مثل من چه انتظاری است؟)
    از برقِ شق و رق:
    هِلِک هلک تو این گرما تو این شرجا رفتم آرایشگاه صفایی به کله‌ام بدهم. برق را لولو برده بود. با این حال باز کار می‌کردند. پنجره‌های سالن هم پنجر. یعنی اصلن نبود که پر باشد یا خالی. صفا را بر ریدمانیِ مو ترحیح دادم و برگشتم. ( خیلی جلوی خودم را گرفتم و در این فقره هم پارازیت ننداختم. شرف بر درودم.)
    از لنعت بر سینگلی:
    خیلی رندوم فهمیدم امروز روز دوست‌دختر است و سینگلی مثل پتک ثور خورد به صورتم. هر چند بعد دیدم تنها نیستم. همان‌جا که این خبر را فهمیدم یک مشت سینگل‌تر از من هم بودند. خب خوش‌گلا رو هم برزید از سینگلی در بیایید. از آن أدم‌ها هستم که هم از تنهایی می‌نالم و هم حوصله‌ی رابطه‌ای خارج از مدرسه‌ی نویسندگی ندارم. به قول یک یارویی نامعروف به تنهایی آن‌قدر عادت کرده‌ایم که اگر کسی هم بیاید ما نمی‌خاهیم. البته آن یارو شکسته نوشته بود.
    از آزادنویسی:
    ‌کم نوشتم. تو دو نوبت. یکی هم بین مریض. وقتی کم باشد و در چند نوبت چیزی به تورم نمی‌خورد. حوصله‌ام هم حین نوشتن سر می‌رود و با کفگیر همش بزنم.
    از تحقیق محقیق:
    در مورد بینامتنی باز سرچیدم. تو سایت پایگاه شاعر. نیم‌فاصله و اصول نگارشی بر کمرش. هی از عرب به غرب می‌پرید. مثل بچه‌ی آدم اول از نظر نقدان عرب بگو و بعد غرب. در مورد تحقیقم روزگفتار گرفتم( درود بر شرفم که ننوشتم روزگفتاریدم.)
    از فیلم:
    من و حوصله‌ی این‌ کارها؟ برو بابا. فقط ویدئویی از بک‌رومز دیدم بفهمم الهه هی چی می‌گوید که مثل خاب‌هایش است و فلان. خفناک برای یک دقه. همان دقیقه. آدرنالین و آدربالین و هر چه بود و نبود را فرستاد تو خون. آن هم کِی؟ هفت صبح. خدایا کمی عقل اعطا کن
    از تِتاب:
    تا کلاس دوم که بروم گفتاردرمانی ت و ک را قاطی پاتی می‌گفتم. تو املا هم اگر معلم می‌گفت کباب می‌نوشتم تباب. تبوتر. هر چند هیچ وقت کاف را عوض ت نمی‌نوشتم. به قول شخصیت داستانم نمد چرا. خیلی خیلی خیلی توچولو از مادام بوآری خاندم. نیت کرده‌ام روزی یک فصل کامل بخانم. نمی‌شود. بعد از دو سه صفحه تند و سر سری می‌خانم. حوصله‌ام را سر می‌برد. نمد چرا از کتاب‌هایی با چنین زبان ساده‌ای و داستانی مشخص کمتر می‌توانم بیاموزم تا کتابی مثل شب هول. شاید چون در شب هول به خاطر فهمیدن داستان دو برابر دقیق می‌شوم. ( بشکن بشکنه بشکن من نمی‌شکنم. بشکن. این‌جا بشکنم یار گله داره اون‌جا بشکنم یار شیری دیگر دارد.) به دلایلی نامکشوف عشقم می‌کشد برخلاف قبل شِریات و چرتیات مغزم را منتشر کنم
    از کتاب:
    داستان کوتاهی خاندم از سیمین. دو بو آرشان. فایل و وویسش را فرستادم برای شیوا.
    از شاهینکم( بر وزن الهه‌ئکم):
    خرده‌عادت‌ِ قتل چیست؟ خط انداختن رو قربانی؟ می‌ترسم از فراخ‌باسنی که حتا روزهایی که توان و زمان دارم باز فقط چند صفحه بخانم و به یک پرده نرسم. لنا می‌گفت شاهین بچه‌ی بدی بوده. به خاطر تینتو براس گزارش ننوشته. برای همین باباش بهش عیدی نداده. یک توپ قلقلی نداده. ( چون عنوان پارازیت داشت دیگر این‌جا پرانتز باز نمی‌کنم. هر چند که کردم. خوب کردم)
    از خشن‌آهنگ:
    چه قدر این کلمه‌ی سمی را می‌عشقم. امیرجلالی درونم نصفه کاملن بیرون آمده. هر چند افسار انداخته‌ام دورش. االان هم عوض کشتن اطرافیانش یا زخمی کردن من دارد با قلم‌تراش رو بطری لیموناد خط می‌اندازد.
    از پوشه‌ی ادبیات:
    فایل کلمه‌برداری را خاندم. لاله‌صفت. انسان ضرب در خدا( در دفتر شعری خاندم که تویش هی از ریاضی حرف می‌زد پس نصفه ولش کردم. در این حد با ریاضی خصومت شخصی دارم.)
    از وبیکار:
    کلنگ زدیم و فاز جدیدی را شروعیدیم( آدم را یاد شرع می‌اندازد.) مقدمه‌ای گفت از نتیجه و نبیره. آخرش هم شیما آمد و از استراحت گفت: چطور استراحت را وارد برنامه‌ی روز کنیم؟ دیدگاهمان به استراحت چیست؟ چند جمله‌ی کلیدی را هم از دفتر وارد نُت کردم. سر وبیکار پشمام ریخت. خیلی با ادب بودم‌. هم سلام کردم هم خداحافظی.
    از داستان کوتاه:
    دست دلم نگذار که داغ است. چند خطی نوشتم. ایفتیضاح. دیروز وضع بهتر بود. شاید دلیلش فشار زمانی است. نمد.( تا شور نمد را در نیاورم آرام نمی‌گیگیرم.)
    از استراحت:
    تا جلسه مشاوره شروع شود کمی وقت داشتم. خاستم خطاطی کنم اما مخم داشت می‌پوکید. پس رفتم آشپزی. چیزی که سریع بپزد. سبزیجات پخته شده. به گمانم آخر از این استراحت‌ها چاق‌تر شوم. هر چند استراحت هم نبود اوسگولانه حینش داشتم پادکست‌های آموزشگاه را می‌گوشیدم.
    از خطاطی:
    باید ترکیب و مصرع و هر چی اصول است بندازم دور. از اولِ اول. تمرین کلمه فقط. قلم را روی مصرع حرکت دادم، آن هم مصرعی آسان. نیم ساعت خوب نگاه کردم. بعد نوشتم. موقع نوشتن هم نگاهیدم اما باز ریدم. خیلی هم ریدم.
    از زمان:
    از چند روز پیش فکر می‌کردم شنبه دوازدهم است. هنوز هم. دهم مرداد برایم فقط در دهان مردم و تقویم معنا می‌پیداید.( بله مرض امروز هم مصدریدن برای افعال ساده است.) انگار این روز اصلن وجود ندارد. قبلن دهم مرداد برایم صرفن روزی مثل بقیه‌ی روزها بود اما یکی دو سالی هر چه می‌گذرد هم روزش و هم ماهش بی‌معناتر می‌شوند. اهمیتی برایم ندارد. چه‌قدر« برایم» زشت‌ است. برام.
    از گوزارش:
    در طول روز نوشتم به سبک و سیاق عمو شاهین. به قول آقای خلجی عمو شاهین. مدتی گیر بودم که چرا در گزارش متن یک دستی معمولن نمی‌نویسم. الان فهمیدم طبیعی است. وقتی در طول روز بنویسی چون در ساعت‌های مختلف اندر احوالات متفاوتی هم داری پس گزارش هم ناهمگون می‌شود.( ناهمگون! آدم یاد سوپانسیون و این‌ها می‌افتد‌.)

  71. سال واژه‌ی من: شجاعت
    لیست کارهای نیک امروز:
    شماره‌ی ۱: بیدار شدم.
    شماره‌ی ۲: شجاعت کردم که کار خاصی نکنم. نه اینکه مدیتیشن کنم، نه. منظورم این است که کاری نکردم که حاصلخیز باشد. اما خوب که دقت می‌کنم، چرا. حاصلش این بود که با انرژی بیشتری به ادامه‌ی روزم پرداختم. بیشتر حال‌-آگاهی داشتم. یادم نرود که این «کار خاصی نکردن» برای من خیلی تمرین سختی‌ست. چرا که این پنداره که می‌گوید: « نباید هیچ کاری کنم که هیچ‌کس احازه پیدا کند هیچ واکنش بد و منفی به من بدهد» مدت‌هاست در من خانه کرده و من با کمک تراپیست توانستم آن را شناسایی کنم.
    خوشنودم که به خودم گوش کردم.
    شماره‌ی ۳: شنا کردم. فکر می‌کنم تجربه‌ی هم‌زیستی با آب باعث شده آرام تر و راحت تر شوم. روی حرکات بدنم متمرکز تر شده‌ام برای این‌که بتوانم خوب آب را درنوردم و جلو و عقب و چپ و راست روم. وقتی در استخر تاق باز می‌خوابم و از قسمت باریکی در سقف، آسمان و ابرهای واقعی را می‌بینم از ته دل خوشحالم. انگار که هیچ کار فوق‌ مهمی در جهان نیست که بتواند این لحظه را از من بدزدد.
    ۴ـ رانندگی و گوش دادن به پادکست راب دایل. او که منتور یک‌عالمه آدم بوده و در اواسط سی سالگی‌اش است در جدیدترین پادکستش درمورد اهمیت در لحظه بودن و روی دور کند زندگی کردن می‌گفت. می‌گفت:« اگر شما دارای روتین خاصی باشید، ذهنتان قسمت‌های مشابه زندگی را سریع تر می‌گذراند و این یعنی شما کم تر از آن مقدار واقع زیست کرده‌اید.(ذهن کمتر حسابش می‌کند) و راهکار چه بود؟ در لحظه باشید. حداقل بین چند کار که قرار است امروز انجام دهید و مثل قورباغه از یکی روی دومی بجهید کمی مکث کنید. مثلا نفس آرامی بکشید. به حرکت درختان و برگ‌های آن نگاه کنید. به ابرها نگاه کنید. نگاه کنید و متوجه آرام گذر کردن طبیعت شوید. و در آن لحظات بهتر است یادتان بیاید که شما هم جزوی از این طبیعتید و این همان چیزی‌ست که شما را یکهو از دل استخرِ روتین بیرون می‌کشد.
    ۵ـ در وبینار شرکت کردم. حرف، حرفِ عادت‌های انعطاف پذیر است. از این تکه بسیار خوشم آمد که استاد گفت:« بنظرتون چرا من مثلثو برعکس کشیدم؟‌ چرا کوچک ترین مقدار از یک کار ، زیر بنا قرار گرفته؟»
    «چون انجام دادن همون کوچک ترین مقداره که باعث میشه ما هر روز با خودمون بگیم امروزم انجامش دادم! و حتی شاید به مقدار متوسط یا بزرگ هم برسیم. البته شایدم نرسیم. ولی یکی دو روز در ماه که می‌رسیم. نه؟»
    #لایف- هک- جالب
    ۶ـ بیرون از خانه دست به مداد شدم. دو چشم انداز نزدیک خانه‌ را روی کاغذ کشیدم.آدم‌ها دورم جمع می‌شدند و کارم را نگاه می‌کردند. مضطرب شدم. اما واکنش‌های خوب و بامزه‌ای گرفتم. مثلا یک آقا بعد از اینکه کارم را دید گفت: «آفرین، همین که روحیه لطیفی داره کافیه» و من فکر کردم لابد چون کارم زیاد خوب نشده این را گفت. از حرفش معذب نشدم. بدم هم نیامد. خنده‌ام گرفت.
    ۷ـ مرحله‌ی آخر، در پارک ورزش کردم. خیلی سخت بود.فکر می‌کردم« اصلن حالش را ندارم». ولی انجامش دادم.
    امروز به موضوع کوچه و داستانک فکر نکردم.
    فردا. می‌بایست.
    فردا بهتر است.

  72. امروز :
    بیشتر نوشتم، کمتر خواندم ، یکی از نوشته‌هایم را در سایتم منتشر کردم و باشگاه هم رفتم تا ذهنم و قلمم در مسیر سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی» با همین عادت‌های کوچک اما انعطاف‌پذیر ورزیده‌تر شوند.
    بخشی از گشت و گذارم امروزم در لینکدین و اینستاگرام هم به واکنش‌های جماعت کپی‌رایتر در مورد تبلیغ «اسنپ پی» گذشت. کنار هم گذاشتن چند حرف و کلمه بدون مفهوم برای حدس زدن جمله کامل آن برای خواننده تبلیغ. از نظر بسیاری از اهالی، تبلیغ خلاقانه‌ای برای جلب توجه در شبکه لینکدین و صحبت در مورد برند «اسنپ پی» بود. از نظر دیگران عامل حواس‌پرتی رانندگانی که بیلبورد آن را در اتوبان می‌خوانند. در حالی‌که شعار اصلی آن که خرید قسطی است، اصلا مشخص نیست. راستش من که حوصله حل معمای این چنینی برای حدس زدن جمله تبلیغاتی هیچ برندی را در این اوضاع ندارم. نمی‌دانم شاید دیگران داشته باشند و اشکال از من است.
    کلمه خلاقانه «لال‌اراده» در پیج «واژه روز» هم برایم جالب بود. مثل همیشه. به معنی کسی که دنبال انجام کار فقط با فتوای دیگران است و از خودش اراده‌ای ندارد.

  73. گزارش نیک
    خاطره‌نویسی سال واژه‌ام است. امسال به این فکر افتادم شروع کنم خاطراتم را بنویسم، وقتی فکر می‌کنم خاطرات دور و نزدیکی دارم که اگر بنویسم تا پای لحد ادامه دارد . هنوز نیت نکرده بودم که همزمانی جالبی رخ داد و گذارم افتاد به مؤسسه اکنون. پژوهشگاهی که مدیر و مؤسس آنجا از دوستان چندساله‌ام است.
    آن روز که رفته بودم با خانمی در باره خاطره‌نویسی صحبت کنم چون می‌خواست خاطراتش را بنویسد، این ایده به ذهنم رسید که چرا فقط یک نفر، بگذار اطلاعیه بدهیم چند نفر باشند. خلاصه پنج نفر از هفت، هشت نفری که جلسه صفرم آمده بودند، کارگاه خاطره‌نویسی راه افتاد و دوستان پروپا قرص دوازده جلسه آمدند. دوشنبه‌های هر هفته دور هم می‌نشستیم هم گفت‌و‌گو، هم چای و هم خاطره… دوشنبه پیش، آخرین جلسه بود.
    در کنار خاطره‌نویسی کتاب راه هنرمند را هم به خاطر ارادت ویژه آن به این کتاب، پیش کشیدم و صحبت از صفحات صبحگاهی و آزادنویسی شد دوازده جلسه.
    برای اولین تجربه، کارگاه خوبی بود. از دوستان خیلی آموختم و در خصوص خاطره‌نویسی جدی‌تر شدم. حالا هم دنبال تکمیل یافته‌ها و شروع آن از اول مهرماه هستم.تلاش می‌کنم با دستان پرتری وارد دوره جدید شوم. چیزی که برایم جالب بود رضایت دوستان بود از شیوه کار. از این که سخت نبود بنویسند و بی هیچ فشاری شروع به نوشتن کردند با این که یکی از دوستان هیچ آشنایی با نوشتن نداشت. آموزه‌های استاد کلانتری و کتاب راه هنرمنددر آزادنویسی و صفحات صبحگاهی بسیار مؤثر بود. برای چندمین بار به نوشتن صفحات صبحگاهی و آزادنویسی ایمان آوردم.

    امروز آزادکار بودم. فشار روی ذهنم نیاوردم. به خاطر صداهای مبهمی که در سرم می‌پیچید و اذیتم می‌کند پزشک مدتی از هر گونه فشار ذهنی منع کرده. برای همین مدتی نوشتن برای انتشار را کنار گذاشتم بجز اینجا راا که نوعی آنچه گذشت است.
    امروز به دیدن دوست قدیمی رفتم. برایش یک بسته کلوچه زنجبیلی بردم که خیلی دوست دارد. اگر تنها بود شاید شب پیشش می‌ماندم ولی برگشتم. امروز برای خودم یک پوشه در دسکتاپ و چند فایل در آن با عناوین مختلف باز کردم تا مطالبم را از پراکندگی نجات بخشم. باچت‌چی‌پی‌تی هم در باره مشکلم حرف زدم عجب خوشی دارد! نمی‌دانم کی بهش گفته بودم…، امروز لابلای حرف‌ها به آن موضوع فراموش شده اشاره کرد، راستش شاخ درآوردم.
    ساعت ۱۰ از خانه دوستم برگشتم و این گزارش نیک را نوشتم.

  74. امروز نوشتنم به جملات کوتاه و بلند پهن شده در کوچه‌ای بن‌بست مربوط می‌شد، تا بتوانم از آن داستانکی بیرون بکشم و از چالش جا نمانم. در آخر زمین‌خالی را نهایی و روانه بیرنگانه کردم.
    چالش انگیزه‌ای برای نوشتن است. بنابراین در تلاشم به همین بهانه، باز هم داستانک بنویسم. هرچند ایده و نثر و نوشته‌ام استاندارد نباشد.
    اندک خواندنم به حریف باد نصرت رحمانی و بهشت خاکستری عطاءالله گذشت.
    البته همچنان درگیر ویرایش و پایین بالا کردن نوشته‌های یک سال پیش هستم، مربوط به دوره رمان‌جا.
    ناهار امروز لوبیا قارچ درست کردم، زمانی درحد غذاهای دوست داشتنی می‌برد ولی محبوبیتی ندارد. بنابراین می‌ماند برای یخچال. فردا باید بسنجم چه چیزی کنارش بگذارم که نچسب‌تر باشد تا خورده شود. البته با شام فلافلی پرطرفدار و سس تندوتیزش سعی کردم از خجالت شکم خانواده در بیایم.
    نویسنده‌ساز نصفه نیمه بودم و وبیکار معماری تفکر غایب.

  75. سال‌واژه: ترویج

    کلاس غربالگری تکامل. این یکی را خوب‌تر گوش کردم. تکامل کودکان برایم جالب و مهم است. فرض کن بتوانی زودتر اختلالات گفتاری و شنیداری و تکامل بچه‌ها را بفهمی و اقدامی برایش بکنی، چه قدر جلوی معلولیت‌ها و ناتوانی‌ها را می‌گیرد.

    شده بعضی ساعت‌ها را در روز یادتان نیاید؟ نمی‌دانم آن ساعت‌ها کجایم. حالا که اینستایم بالا نمی‌آید و من هم تلاشی نمی‌کنم باز هم ساعت‌هایی را نمی‌دانم کجا هستم. تا پنج.‌ آها یادم آمد. خابیده بودم. قبل خاب؟ سوال سخت.

    نویسنده‌ساز. عادت‌های انعطاف‌پذیر. استفان گایز. یک جدول کشیدم. می‌خاهم یا نمی‌خاهم؟ نمی‌دانم. وضعیتی‌ست که می‌خاهم هیچ‌کاری بکنم. می‌خاهم کاری بکنم ولی هیچ‌کاری. اما بیست ثانیه پلانک رفتم. از هیچی بهتر بود نه؟

    با حباب‌سازی که برای رها خریده بودم بازی کردم. رقصیدم. اضطراب را حس می‌کردم ولی اصلن نمی‌دانستم چرا. تشویش بی‌دلیل؟

    نوشتم.

    نقاشی کشیدم.

    با ندا جلسه‌ی اول مدیریت رسانه‌ی شخصی را مرور کردیم.

    با علیرضا داستان کوتاه خاندیم، «در کافه‌ای در توکیو» از پائولو کوئیلو و یکی از داستان‌های من را هم خاندیم.

    وبینار سحرو بودیم و از رنگ‌ها گفتیم و داستان کودک خاندیم.

    با ساحلو قرار گذاشتیم. نت نکشید. مثل دیشب. خسته‌ام از وضعیت. اما تلفنی حرف زدیم و تمرین شعر کردیم و گپ زدیم. تسلیم وضعیت نت؟ هه.
    پارادوکس. پارادوکس الان زندگی‌تان چیست؟ خاستن نخاستنم. توانای ناتوان. بیدار خاب. صفرِ صد.
    چه قدر این نقاشی حلزون را دوست دارم. کسی که غرق می‌شود و حلزونش را بیرون از آب یا باتلاق نگه داشته است. حلزون است که باقی می‌ماند. حلزونم را نجات دهم تا حلزونم من را نجات دهد.

  76. حلزون هم بازیش گرفته ها. راستی با دیدن حلزون، ایده‌ی حلزون دریایی به سرم نشست. به نظرتان حلزون دریایی چه شکلی می‌شود؟
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    ۱- برای خودم دفترچه یادداشت خریدم که همه جا همراهم باشد. کِرم داستان کوتاه، توی کله‌ام می‌لولد و مدام ایده‌ای نو برای طرح یا صحنه‌ها می‌پرورانم. دفترچه بد کمک‌حالم شده. هر ایده‌ی کوچک یا‌حتی واقعه‌ی روزمره را آن تو م‌اندازم.
    ۲- گربه‌ی محله‌مان یک شکم زاییده و پنج‌تا خربچه‌ی رنگارنگ تحویل داده. اول صبح که از خانه بیرون زدم، مهمان لوس‌بازی و نازشان شدم.
    ۳- از عصر سر درد ریزی دارم. سر دردم روی پست تلگرامم تاثیر داشت انگار.
    ۴- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  77. گزارش نیک
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صفحات صبحگاهی را به گمانم نوشتم. بله، نوشتم. در مورد خوابم بود. خواب پهبادهای آمریکایی که دنبال‌مان می‌کردند. لعنت بهشان که خواب راحت را هم ازمان گرفتند.

    با فرداد مثل هر روز بحثم شد سر موضوع قانون موبایل دیدنش. کم‌کم دارد پا به نوجوانی می‌گذارد و نه و نمی‌خواهم‌هایش شروع شده است.

    عصر نویسنده‌ساز بودم. آقای کلانتری کتاب عادت‌های انعطاف‌پذیر را معرفی کرد.‌ رفتم طاقچه تا در لیست نشان‌شده‌ها بگذارمش که باز در کمال تعجب دیدم قبلاً خریده‌ام. تازه مطالعه و هایلایت هم کرده بودم!

    در راستای عادت‌سازی از امروز، کمی در حیاط پیاده‌روی کردم. گرمای این روزها این لذت و نعمت را از آدم می‌گیرد. البته بهانه است، اگر کمی خودم را تکان بدهم مانند قبل در هال و پذیرایی هم می‌شود یک ساعت پیاده‌روی کرد. کاری که قبلاً انجامش می‌دادم و لذت داشت.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  78. به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ ۸
    امروز چه چیزی برایت آزار دهنده بود؟
    قطعی آب از ساعت ۹ صبح تا ۱۸ غروب.
    امروز از خوردن چه چیزی لذت بردی؟
    پاپ کورن.
    امروز از کدام کتاب رونویسی کردی؟
    یک صفحه از کتاب یوزپلنگانی که با من دویده‌اند از بیژن نژدی.
    امروز چه چیزی آموختی؟
    در وبینار امروز آموختم که چطور به صورت انعطاف پذیر عادت‌های خوبی ایجاد کنم. با ایجاد و تنظیم سه بخش: کوچک ومتوسط و بزرگ برای هر عادت چرخه تدام را حفظ کنم.
    امروز چه نوشتی؟
    در ابتدای صبح دو صفحه آزاد نویسی داشتم بعد از آن در وبینار هم به مدت پنج دقیقه باهم‌نویسی داشتیم به صورت دنباله نویسی برای جمله‌ی: امشب برای اولین بار.
    بعد از تماشای فیلم امروز هم صفحه‌ای نوشتم تا دردودل کنم. سپس در انتها. نیز گزارش کارم را نوشتم.
    امروز چه خواندی؟
    کمی از علائم افسردگی و پاره‌ای از آناندا شهروز رشید. کلاف سیاهی که در کودکی به میل های قلبش رسیدو بافته شد. بافته شدو لباس سیاهی شد که بر تن زندگی‌اش پوشانده شد. غمی جانسوز که سایه‌اش بر تک تک واژه‌ها افتاده. دلم از غم فشرده شد.
    دو داستان کوتاه از عزیز نسین هم خواندم.
    امروز از دیدن چه چیزی شگفت زده شدی؟
    کتابی که پیش تر ها خوانده بودم و گوشه کنارش پر از یادداشت ها و احساسات بود. وقتی امروز بعد از یکسال آن را خواندم و احساسات و افکار خودم را مرور کردم برایم جذاب بودو تامل برانگیز. خودم را به گونه ای که یکسال پیش بودم در کتاب دیدم.
    امروز دست کدام فیلم را به دست چشم هایت رساندی؟
    کیک رئیس جمهور. دلم پرپر شد برای سعید و لامیا.
    امروز با کدام شعر پرواز کردی؟
    شعر لب آب سهراب. نرم و روان

    https://t.me/maryamebrahimi21

  79. امروز هم با ده دقیقه تاخیر رسیدم اداره. چشمهام را باز کردم و دیدم یک ربع به شش است. با زنگ ساعت بیدار نشده بودم. آخ آخ اتوی فرمم هم مانده بود. اتو کشیدم و لقمه‌ی نان و پنیر و گردو گرفتم برای خودم و پویا. و رفتم.

    ده صفحه تئوری شعر خواندم. چقدر خوشم می‌آید از این دقت اسماعیل نوری علا برای رسیدن به تعریف. حالا دارد دنبال معنی عاطفه می‌گردد. این باز کردن و شفاف کردن و رسیدن به شناخت از پایه، جدیدن خیلی برایم جالب‌انگیز است. به گمانم این لذت را از الهه و سرزبانش دارم.

    موقع پختن ناهار به ادامه‌ی فایل صوتی تفکر نقاد کاوه بهبهانی گوش دادم. سالاد درست کردم. سبزی شستم و ناهار را زدیم.

    با دوستم کلی چت کردیم.

    خوابیدم و بعدش وارد نویسنده‌ساز شدم و استاد از کتاب عادت‌های انعطاف‌پذیر گفت که برای کاری که می‌خواهیم عادتمان شود یک طیف در نظر بگیریم. در کوچکترین سطح هم آن‌قدری باشد که در بدترین حالت‌مان بتوانیم انجامش بدهیم. عالی ست. اول از همه می‌خواهم خیالم از بابت مطالعه راحت شود. و بعدش شاید نقاشی.

    آزادنویسی کردم و ایده‌هایی برای چالش داستانک‌نویسی ماه به ذهنم رسید. تا ببینم چی ازش درمی‌آید.

    سرزبان را بودم و فاز جدیدی بود: پرسش از استنتاج. بعدش هم شیما آمد و از استراحت گفت و اهمیتش و یافتن استراحت‌های شخصی.

    ظرف شستم و احسان میگو خرید و آورد و مشغول پاک کردن شدیم. همزمان داشتم توی ذهنم کاریکلماتور می‌ساختم که برای امشب کارم را راه بیندازد. وقتی کار تمام شد و داشتم ظرف می‌شستم، درآمد: «در مثلث عشقی مو، شانه، سشوار، همیشه کون سشوار می‌سوزد.» حالا مانده‌ام بگذارمش کانال یا نه. یک‌وقت بابا نخواند.

  80. امروز من چگونه گذشت.
    قهوه و کتاب جزو یاران همیشگی و جدایی‌ناپذیر زندگی‌ام هستند و البته که گاهی نمی‌شود طبق خواسته پیش رفت.
    مثل هر روز، به مادرانه‌ترین شکل ممکن و زنانه‌ترین حالت که می‌توانستم کارهای زندگی را سامان دادم. کارهایی که شده‌اند جزو وظایف یک زن. این وظیفه نیست، یک لطف و مهربانی عمیق است که هر روز در خانه‌ی همه‌ی ما جریان دارد و شاید کسی متوجه آن نشود تا زمانی که تمام رشته‌های این محبت، کم‌کم بریده شود.
    نتوانستم روان نویسم را تمام کنم. کارهای تایپی داشتم. بخش‌هایی از رمانم را نوشتم.
    کتاب نشست « خانم دالاوی» را تا نیمه رساندم. باید هر‌چند صفحه مکث می‌کردم و خوب عمیق می‌شدم در حرفهای «وولف»، عجب زن شگفت‌انگیزی بوده این موجود نازنین.
    همین است، همیشه انسانهایی که عمیق‌ترین تجربه‌ها و دردناکترین احساسات را زندگی کرده‌اند توانسته‌اند نویسندگان خوبی شوند.
    سبک ویرجینیا مرا به دل خاطراتم از مارسل پروست می‌برد.
    جزئیات ذهنی که در این نوع روایت از ویرجینیا هست، مرا پرتاب می‌کند به دل کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته».
    شباهت‌هایی بین سبک این دو نویسنده‌ی عزیزم وجود دارد. پروست هم ترکیبی از سیال ذهن با چاشنی جزئیات و روایت‌های پر از برون‌کاوی و درون‌کاوی دارد.
    چقدر دلم می‌خواهد آدم‌هایی باشند که بتوانم با آنها در‌مورد « پروست » صحبت کنم.
    در حال قدم زدن، در وبینار شرکت کردم و در میانه‌اش در جایی توقف کردم تا تمرین را انجام دهم. درست است، ما اگر هر روز فقط یک قدم هم به سمت هدفمان رفته‌باشیم عالیست. هر روز که همه چیز طبق خواسته‌ی ما نمی‌گذرد، گاهی همه‌ چیز دست در دست هم می‌دهند که نشود. چه اشکالی دارد؟ به قول استاد در آن لحظه‌ها باید برای خودمان یک مینیموم داشته باشیم، یک خط نوشتن، یک دقیقه راه رفتن در خانه، یک خط کتاب خواندن، همین که مستمر برای اهدافمان در هر شرایطی و در هر حالی رو به حلو برویم عالیست.
    بعد از نشست، به کتابفروشی سر زدم و کتاب سفارش دادم. این کتاب‌فروشی عادت خط‌خطی کردن کتابها را ندارد.
    جالب بود، حتی کتابفروش هم گلایه می‌کرد چرا مثل سابق به آنها سر نمی‌زنم. احتمالا فکر می‌کردند از جایی دیگر کتابهایم را می‌خرم. اینجا همان مکانی بود که هر ماه با کارتن‌های بزرگ کتاب از آن خارج می‌شدم.
    قیمت در جستجوی زمان از دست رفته را پرسیدم، گفتند، در سایت موجود نداریم. آخرین موجودی هفت‌و‌نیم بوده! احتمالا در چاپ جدید( اگر تجدید چاپ شود) بالای ده میلیون خواهد بود.
    چقدر حسرت می‌خورم برای آدمهایی که قرار نیست جزئیات ساخته‌ی پروست را آرام آرام، هر شب قبل از خواب ورق بزنند و تجربه کنند.
    در راه بازگشت به خانه، خانم چشم تیله‌ای عزیزم را دیدم. انقدر سفارشی و از راه دور بغلش کرده بودم که در آغوش کشیدنش از نزدیک حسابی به جانم چسبید. چقدر من عاشق این انسانم. زنی مهربان، باهوش و بسیار فرهیخته.
    خانم چشم تیله‌ای به زودی به نشست می‌آید. 🫠
    خوب که فکر می‌کنم، از نعمت‌های زیادی محرومم، پدر، مادر، خواهر و… اما خدا انسانهایی را برایم فرستاده که مهربان و انسانند.
    آدمهایی مثل استاد مهربانم، خانم چشم تیله‌ای، بچه‌های نشست، بچه‌های نویسندگی و…
    و نعمتهایی مثل، غرق شدن در هنر و ادبیات.
    « ز این دنیا، هیچ نخواهیم جز آرامِ جان»
    شب، سرم را به لبه‌ی پنجره‌ی ماشین تکیه دادم و به آسمان چشم دوختم. موهایم در باد می‌رقصیدند و چشمانم در آسمان.
    شهابی کم سو رد شد. ماهواره‌ها در هم تنیده می‌شدند. ماه با پاره‌ای کم شده از بالا، به سرخی نور می‌بخشید. ستاره‌ها غرق بودند در من و من غرق در خانواده‌ام در آسمان.
    من تنها نبودم.
    https://t.me/samiraneshanifar

  81. گزارش ۸۱
    نمی‌دونم چی بگم. هنوز هستم. با این که سرخوردم و احساس میکنم لیاقت و سزوار این جمع نیستم. از عملکردم ناراضی‌ام.اما همان طور که گفتم اصلن دسترسی نداشتم به نت. با این حال. هر گوشی که یافت می‌شد. سایت شاهین را می‌چکیدم.(چک‌کردن) آما نمی‌توانستم گزارش نیک بنویسم. چرا که نمی‌توانستم ایمیل این و آن را ثبت کنم. اما به هر حال گزارش نیک نظر انداز می‌دیدم.

  82. لعنت به نوشتن. نیمه‌شب در گرگ و میش خواب و بیداری، مانترای لعنت به نوشتن، در سرم نبض می‌زد. انگار رشته‌ای پاره در شیارهای سرم خونریزی داشت. پندار هم خوابش پریشان بود. شاید از حال و هوای بلوغ است یا تجربه کارت قرمز و اخراج از بازی روز گذشته. همین شد که پاش به رختخواب ما باز شد و همان خواب نصفه نیمه هم پرید.

    صفحات صبحگاهی ذکر وطن بود. وطن که پلاکی شده آویز گردنم. وطن، زخمی که جاری هستیم از بند بندش، سرخ. وطن که دلمه بستیم پایش. وطن صدای تپیدن در لحظه‌های ناب اشراق است. ای وای از وطن.

    طی مسیر رسیدن به «شرکت قطع، گاهی وصل برق» نیمی از صوت جلسه فکریشه را شنیدم که دو سطح تفکر داریم، سطح سریع و شهودی و سطح آهسته. اینکه اگر حیات داریم به واسطه سطح سریع و شهودی‌ست. در واقع سطح سریع و شهودی سطح بقا چست. و غالبا ما در سطح شهودی تفکر قرار داریم. در سطح شهودی امکان خطای شناختی، مغلطه و تعمیم افراطی بالاست. هزار فکر به ذهنم خطور می‌کند. شاید مصائب وطن و ما در وطن و ماها در غربت نتیجه ماندن در شرایط بقا باشد. یعنی 5 دهه زیستن در شرایط اضطرار پامان را به بن‌بست‌های خطای شناختی کشانده. بعد الهه داشت از خط موازی می‌گفت که موضوع پارادوکس در شعر ماهی پایش به ذهنم باز شد.
    ما، یقین دو خط موازی
    به آغوش می‌کشیم خویش را
    در بن‌بست نرسیدن
    تو طغیان بی‌صدایی و من تشنه‌، پا در کویر.

    همکارم 7 صبح پارچ به دست می‌رفت که ماشینش را بشورد. از هوس رفع بلا و چشم زخم، عزیز دلی، تخم‌مرغ شکانده بود رو ماشین بینوا. خدا می‌داند تاریک بوده ندیده یا دیده و اینجور….

    در یکی از اپیزودهای Black mirror آدم‌ها بلاک می‌شدند. یعنی آنقدر تکنولوژی پیشرفت می‌کند که شهروندان برای مجازات بلاک می‌شوند و امکان ادامه حیات برایشان مسدود می‌شود. اولین شخصی هم که توسط دولت بلاک می‌شود کسی ست که این تکنولوژی را اختراع می‌کند. خلاصه که چاه کن افتاد ته چاه. حالا غرض اینکه کاش می‌شد آدم چیزهایی را از گوش و چشمش بلاک کند تا کار دستش ندهد. مثلا من بیچاره که از شنیدن اسم هر کتاب ویلان و سیلان می‌شوم تا بخوانمش. کاش می‌شد فیلتری گذاشت برای شنفته‌هام از کتابهای نخوانده که اینهمه آوارگی نکشم. که دربه‌در نشوم اگر لادن خانم از کتاب «پرسیدن مهم‌تر از پاسخ دادن است» نوشت.

    عزیز که مرد، زنده شد. آنهم تو خیالات من. یعنی همینجور که دارم با شما حرف می‌زنم، عزیز تو سر می‌لولد. عزیز از زنهای جلف نفرت داشت. چند ماه پیش عکسش را دادم هوش مصنوعی. تا می‌خورد ازش انتقام گرفتم. عزیز با موهای شینیون شده، عزیز با سرخاب سفیداب، عزیز سوار تاب وسط یه پارک قشنگ. عزیز یک دختر لوند. امروز خاطره دعواش با بابا یادم آمد. دعوا که زیاد داشتند اما تو این یکی من پیغمبر شدم. عزیز بعد از کلی داد و فریاد یک دفعه خوابید رو زمین. جوری که مثلاً من مردم. بچه بودم باور می‌کردم. ترسیدم. تو هق‌هق گریه، بلند صداش کردم. یعنی جیغ بنفش. عزیز عین روز اولش پا شد نشست. به بابا گفت:« خدا صدای این بچه رو شنید، یعنی من، که برگشتم.» از همان روز تو خیالاتم پیغمبر شدم. جرجیس طور.

    با مرتضی گپ زدیم. گفت فشارخون دارد. بهش مشتلق دادم که از این چیزها زیاد ارث بردیم. فشار خون. نرض قند. اشکال در قلب، ریه، کلیه. ظاهرا معده و روده. واریس و آلوپسی و…

    تو وبینار نویسنده‌ساز قرار شد برای عادت‌سازی منعطف باشیم. یعنی برای کاری که می‌خواهیم هر روز انجام دهیم ۳ سطح انتخاب کنیم. بزرگ، متوسط، کوچک. بیشتر روزها در سطح متوسط باشیم. مثلا نیم ساعت کتاب خواندن. برای روزهایی که هر جور جان بکنی، نمی‌شود که نمی‌شود، سطح کوچک، مثلاً یکی دو خط خواندن یا یک پاراگراف. و روزهایی که یک تنه چند تنیم پاشنه ورکشیم به تازاندن و ساعتها خواندن. کوچک‌ها کار را درمی‌آورند.

    پندار نشانه‌های جدی‌تر بلوغ را در گوشی به باباش گفته.

    قسمتی از shaun the sheep را دیدم که گوسفندها خط تولید پیتزا راه انداختند. کار و کاسبی‌شان حسابی سکه شد. یک بشکه پر از پول گیرشان آمد. آنقدر مشتری داشتند که هیزم کم آوردند برای تنور. چاره‌ای نماند برای گوسفند تنوربان. بشکه‌ی پول را انداخت تو تنور.

    جلسه‌ی بازخورد داشتیم. کیف کردم از شنیدن داستان‌‌ و متن بچه‌ها.

  83. صبح که از خواب بیدار شدم خسته بودم ولی به فکر کارهایی که باید می‌کردم منو ناراحت می‌کرد.
    تا ساعت چهار کار می‌کردم و چون سرپا بودم از درد پا و کمر درد دارم میمیرم.
    در وبینار شرکت کردم .خیلی عالی بود . به قول استاد یک بهتر از صفر است.
    در وبینار سحرم هم شرکت کردم کلی لذت بردم.

  84. امروزم داشت از دستم می‌رفت؛ موفق شدم نجاتش دهم.

    کاغذنویسی کردم، لپ‌تاپم را باز کردم و به چرک‌نویس‌های قبلی اضافه کردم. یک ایده را برداشتم، در مرکز صفحه نوشتم و شاخه‌به‌شاخه سؤال‌هایم را پیرامونش نوشتم.

    امروز چند قسمت از یک مینی‌سریال را دیدم. داستانِ قاتلی که تصمیم گرفته بود میل شدیدش به قتل را پیش روانکاو ببرد و خودش را درمان کند. سریال جالبی است؛ سر فرصت باید کمی به آن فکر کنم.

    امروز، همان‌طور که ظرف می‌شستم، به پیاله‌ی جدیدی برخوردم.

    رو به خانواده گفتم:
    «این مال کیه؟»

    گفتند از وسایل حاج‌خاله است.

    حاج‌خاله، خاله‌ی عروسِ دایی‌ام است. شاید یک ماهی می‌شود که فوت کرده. شوهرش چند سال پیش فوت کرده بود و بچه‌ی دیگری هم نداشت. ظرف‌وظروف باقی‌مانده‌اش هم تقسیم شده است گویا. نمی‌دانم این تکه چطور به دست ما رسیده، اما مرا به فکر انداخت «اگر همین امروز بمیرم، ماندگارترین اثر من چیست؟»

    کتاب‌هایم، کوله‌ام، لباس‌های دست‌نخورده‌ی توی چمدان، لپ‌تاپم و میزش، دست‌نوشته‌های بدخطی که شرفم را به باد می‌دهند، و شاید پست‌های این کانال، ویس‌های درب‌وداغان یوتیوب و سایتی که دیگر کسی دامنه و هاستش را تمدید نمی‌کند.
    ماندگارترین اثر من چیست؟ همین حالا؟
    اگر فردا قرار باشد بمیرم، دوست دارم مردم مرا با چه چیزی به یاد بیاورند؟

    آدرس کانال من:
    https://t.me/meslenafas

  85. امروز از آن روزها بود که اختاپوس گنده‌بک بی‌حوصلگی هر هشت تا بازویش را پیچیده بود دورم و نمی‌گذاشت زندگی‌ام را بکنم. از روزهایی که این اختاپوس مهمانم می‌شود متنفرم، آخر اختاپوسه بدجور بی‌نزاکت است. اتاقم را به‌هم می‌ریزد، برنامه‌ها را به‌هم می‌ریزد، نمی‌گذارد تیکِ کارهایم بخورد.
    خَدو بر این زندگی.
    ساعت ۷ صبح به زور چشم‌هایم را باز کردم تا برای کلاس والیبال آماده شوم. صورتم شده بود عینهو سیب‌زمینی. به زور ِ آب، سیب‌زمینیِ صورتم را سر و سامان دادم و رفتم تا با افتخار توی کلاس گند بزنم. می‌دانید، توی والیبال اصلا تحفه‌ای نیستم ولی خیلی دوستش دارم. عشقم به والیبال یک‌طرفه است.
    بعدش هم آمدم خانه و بعد از کلی وقت‌کشی نشستم پای زبان خواندن. حالم داشت به هم می‌خورد، آخر چطور برای یک عبارت واحد سه تا معنی نوشته‌اند و برای دستور زبانشان این همه قانون و قاعده گذاشته‌اند؟
    صد البته که زبان فارسی از لحاظ سخت بودن، صد هیچ انگلیسی را می‌زند. دست‌کم آن‌همه زجر توی کلاس زبان امشبم جواب داد و حسابی روی انگلیسی را کم کردم.
    حمام هم رفتم.
    به امید این‌که فردا اختاپوس بساطش را جمع کرده باشد.🙂

  86. صبح که از خواب بیدار شدم خسته بودم ولی به فکر کارهایی که باید می‌کردم منو ناراحت می‌کرد.
    تا ساعت چهار کار می‌کردم و چون سرپا بودم از دارد و‌ کمر درد دارم میمیرم.
    در وبینار شرکت کردم .خیلی عالی بود . به قول استاد یک بهتر از صفر است.
    در وبینار سحرم هم شرکت کردم کلی لذت بردم.

  87. گزارش‌نیک‌نویسی را به عادتی نیک تبدیل کنیم

    سه صفحه آزادنویسی می‌کنم. به ذهنم می‌آید بار اول چه کسی گفت: «این نیز بگذرد»، البته می‌گذرد اما چطور گذشتنش را فقط خودمان حس می‌کنیم. عملن از غصه پوکیدیم.
    پارک آبرسان بوی خاک باران‌خورده می‌دهد. گلبرگ‌هایی از گلهای خیس به زمین ریخته، یاد گل‌های پر‌پر شده‌ی میهن می‌افتم.
    پیاده‌روی کوتاه، مثل لقمه‌ای چرب‌و‌چیل به بدن می‌چسبد‌. البته اولی پسر فایده و دومی پُر‌ضرر.
    مستند «آقای نویسنده زنده است»، روایتی از زندگی و مرگ بهرام صادقی را می‌بینم‌. این جمله‌ی صادقی با من می‌ماند:
    «در وهله‌ی اول باید داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت به هر شکل به هر جور فقط مهم این است که راست بگویی.»
    همسر او در مصاحبه گفت: «شاید اگر بهرام دوباره می‌نوشت، به این زودی نمی‌مرد.»
    نیم ساعت پیوسته کتاب «ذهن فریبکار من» را می‌خانم. روی جمله‌ای از دانیل بورستین می‌ایستم. نوشته:
    «بزرگترین مانع بر سر راه دانستن، جهل نیست، بلکه توهم آگاهی است.»
    بارها از این خطا که «من می‌دانم»، «تخصص دارم»، «من او را بهتر از خودش می‌شناسم» ضربه مهلک خورده‌ام، اما چرا باز در مسیر اشتباه پیش می‌روم؟ چون «توهم آگاهی» دارم. اینکه یک خطا بارها تکرار می‌شود، یعنی دچار خطای شناختی هستیم.
    با دور تند وُیس «کارگاه فکریشه ۳» را می‌شنوم. چرا شناخت خطاهای شناختی اهمیت دارد؟ چون آنها اصول موضوعه‌ی مخفی می‌سازند و ما را در تصمیم‌گیری‌ها به اشتباه می‌اندازند. اما وقتی آنها را بشناسیم، می‌توانیم با پرسش، قطعیت را به فرضیه تبدیل کنیم.
    برای ناهار استامبولی پر از گوجه و ادویه می‌پزم. ته‌دیگش، سیب‌زمینی نگینی می‌ریزم. به‌به. با لب و زبانم بازی می‌کند.
    نیاز به استراحت دارم. یک ساعت زیر باد خنک کولر می‌خابم.
    یک فیلم فانتزی و موزیکال می‌بینم که اقتباسی‌ست از قصه‌ی سیندرلا. رویا داشتن و عشق، مضمون اصلی فیلم است.
    در «نویسنده‌ساز» استاد از «هرم عادت‌های انعطاف‌پذیر» صحبت کردند. این مدل کاربردی از «استفان گایز» که می‌گوید برای انجام کارها سه حالت، کوچک، متوسط و بزرگ در نظر بگیریم را تمرین کردیم. دوباره‌خانی داستان‌های کوتاه چخوف، بهرام صادقی و گلشیری کاری‌ست که دوست دارم انجام دهم. با این روش می‌توانم حداقل روزی ده دقیقه برایش زمان بگذارم.
    در وبیکار «سرزبان» وارد صفحه جدید شدیم. «پرسش از نتایج و استنتاج.»
    چای نوشیدم کمی یوگا تمرین کردم.
    صحنه‌ی سنگسار در رمان «ناتنی» حالم را بد کرد. از آنها که چنین کار وحشیانه‌ای را اجرا می‌کنند و آنها که سنگ می‌زنند می‌خاهم بپرسم، خودشان خطایی مرتکب نشدند؟
    یک روز کامل، به اینستا و شبکه‌های خبری نرفتم. دوست دارم مدتی از اخبار دور بمانم.
    امروز به عملکردم نمره‌ی ده می‌دهم.
    نشانی کانال تلگرام: نوشت‌گاه
    @p_a_52

  88. آیا می‌چسبند؟

    ● سال‌واژه‌ام، مدل ذهنی.

    ● از خواب بی‌کیفیت بیدار شدم. برای خوردن صبحانه تعلل کردم. هر دوی این‌ها بر اخلاق و روحیه تأثیر منفی گذاشتند.

    ● چند صفحه از کتاب «والدین سمی» خواندم. دیشب، وقتی دلم سنگین شده بود و خوابیدن کابوس، آن را دانلود کرده بودم. گریه کردم.

    ● در مورد «علم» و «فلسفه» و «فلسفهٔ علم» شنیدم. به علوم تجربی اشاره شد؛ دلتنگ «دنیای سوفی» شدم. از نجوم و کیهان حرف زده شد؛ امیدوارم هرچه زودتر در این زمینه در کارگاهی شرکت کنم.

    ● همچنان درگیر «اسب سیاه» و خرده‌انگیزه‌ها هستم. «چه کارهایی — فارغ از نتیجه — حال مرا خوب می‌کنند؟» می‌نویسم و فکر می‌کنم و دوباره می‌نویسم. باورم نمی‌شود؛ لازم است دوباره به این کتاب برگردم و بخوانم.

    ● روشِ «هرم عادت‌های انعطاف‌پذیر» درِ آشتی را گشود. گاهی ربات نبودن، زندگی انسانی‌ام را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در همان زمان است که از خودم دور شده‌ام. منِ یکپارچه را تکه‌تکه می‌کنم تا بعدها تکه‌ها را به هم بچسبانم؛ آیا می‌چسبند؟

    ● امشب زود شام خوردم و زود می‌خوابم.

  89. دلم به حال امروزم میسوزه بیهوده هدر شد همچون دیروز و دیروزتر و دیروزترها
    یه صحنه‌‌ای دیدم که موجب شد آهی از نهان و نهاد و بنیاد خود بکشم و بعدش بگم چرا من نه؟
    دیشب خواس نبود 3 تا قرص خواب خوردم و تا ظهر منگ بود م کلا چند روزه وسواس خودن یا نخوردن قرص گرفتم، هر روز وسواس های جدید مد میشه…

  90. *این چند روز درگیر داستان کوتاهم بودم و نتوانستم گزارش نیکم را بنویسم. از امروز وقت بیشتری خالی کردم برای نوشتن و خواندن. به محض بیدار شدن یادداشت‌های لوزانه‌ی من آذردخت بهرامی را خواندم. بعد هم یادداشت من، آقای نویسنده و بانو را.
    * دیر به سرکار رسیدم اما سعی کردم این دیرکرد را با بیشترکاری جبران کنم. بعد برگشت به خانه، به زکیه پیام دادم و خواستم که ساعت ۴ تا ۵ ادامه‌ی کتاب مردی که در غبار گم را بخوانیم. میترا نعیمی هم از این به بعد دوست همنویس ما خواهد شد. امیدوارم که با بودن آن‌ها انگیزه‌ی بیشتری بگیرم برای نوشتن و خواندن.
    *به وبینار نویسنده‌ساز می‌روم. استاد درباره‌ی عادت‌های انعطاف‌پذیر برایمان صحبت می‌کند. و بر اساس این ایده می‌گوید که روزهای پرمشغله را با انجام یک کار کوچک به پایان برسانیم. این کار باعث تداوم ما در انجام یک کار می‌شود. بعد هم استاد ایده‌ی آزادی را مطرح کرد. یعنی اینکه دست‌وبال خودمان را نبندیم در انجام یک کار. ذهن از هر چه چهارچوب و قوانین است فرار می‌کند و خسته می‌شود. بعد در کنار هم چند جمله آزادنویسی می‌کنیم.
    *یادداشت کانالم را بر اساس جمله‌ی نصرت رحمانی می‌نویسم. رحمانی جایی که مادربزرگش در کودکی ستاره‌ی بختش را نشانش داده بود، می‌نویسد: بالاخره من به این نتیجه رسیدم که چرا مادربزرگم از بدبختی می‌نالید، چون او ستاره‌اش را پیدا کرده بود و اشتباه بزرگش این بود که ستاره‌ی مرا هم به من نشان داد. حالا اگر کودکی از من بپرسد که ستاره‌ی من کدام است؟ به او می‌گویم برو آسمان را بگرد تا پیدا کنی.
    *چند صفحه از کتاب آناندا را می‌خوانم. احساس می‌کنم خوانشش را باید بگذارم برای فرصتی مناسب‌تر.
    * یادداشت روزانه‌ی شخصیت داستانم را می‌نویسم و همراه او می‌روم در دل زندگی.
    *دو قسمت از سریال تا پای جان را می‌بینم. هشت قسمت که تمام شود از آن خواهم نوشت.

    * به امروزم نمره‌ی ده می‌دهم. از خودم و عملکردم با وجود خستگی راضی هستم.
    * نکته‌ای که امروز یاد گرفتم، رهاکردن بود. فهمیدم هر چه در زندگی زور بزنی برای رسین به چیزی، جهان آن را از تو دور می‌کند. انگار جهان با این کار می‌خواهد بگوید که تو هیچکاره‌ای در این دنیا. زور بیخود نزن

  91. صبح وسایل امیررضا را جمع کردم و فرستادمش خانه‌ی مادربزرگش. از وقتی آمده است هر روز کودک بودن را تجربه می‌کنم. بازی می‌کنیم و کارتون می‌بینیم. هر چند کارتون‌هایی که او می‌بیند واقعا دوست‌داشتنی نیستند.

    سری به کانالم زدم و داستانک‌هایی را که قبلا نوشته بودم دوباره خواندم. حالا که با فاصله می‌خوانمشان می‌بینم که بدک هم نبوده‌اند. اما نمی‌دانم چرا زمانی که می‌نوشتم‌شان اصلا دوست‌شان نداشتم. برای چالش داستانک‌نویس اتودی زدم و بد نشد. اما خیلی هم خوب نیست. نمی‌توانم رویش حساب کنم.

    درباره‌ی مسئله‌ای آزادنویسی کردم. با خودم و او دعوا کردم و سر و کله زدم. بالا‌پایینش کردم تا برایم جا بیفتد و بفهممش. امیدوارم که فهمیده باشمش.

    در نویسنده‌ساز استاد، کتاب «عادت‌های انعطاف پذیر» را معرفی کرد و از عادت‌سازی و تقویت نظم شخصی گفت.

    سرزبان امروز فاز جدیدی را آغازید. پرسش درباره‌ی نتایج. اینکه از صبح تا شب در حال نتیجه‌گیری هستیم، اما چگونه نتیجه گیری می‌کنیم و اصلا از کجا معلوم که نتایج‌مان درست باشند؟
    مهمان امروز شیما بود. مثل هفته‌ی پیش همچنان از استراحت گفت و از اهمیتش. در طول هفته که به استراحت فکر می‌کردم دریافتم زمانی می‌توانم بگویم استراحت کرده‌ام که کاری جسمی انجام دهم. مثلا آشپزی. همچنین سرگرم شدن با گل و گیاه را هم می‌توانم استراحت بنامم.

    دستی به سروگوش یکی‌دوتا از یادداشت‌هایم کشیدم. اما باز هم نشد آن چیزی که می‌خواستم. شاید چند روز دیگر دوباره سروقت‌شان بروم.

    گوش سپردن به سحر را دوست دارم. رسما کودک می‌شوم. چندتا نقاشی از شاگردان سحر دیدیم که همگی عجیب بودند. سپس از رنگ‌های مورد علاقه‌مان حرف زدیم و این‌که هر رنگی چه چیزی را برای‌مان تداعی می‌کند. در آخر هم سحر برای‌مان داستان خواند. همان داستانی را خواند که چند روز پیش برای امیررضا خوانده بودم.

    نشستم به فهرست‌نویسی. کاری که دوستش دارم. فهرستی نوشتم و یادداشتی درباره‌اش. چند روز دیگر شاید هوایش کنم.

    در راستای عادت‌سازی و انعطاف‌پذیری و این صوبتا نگاهی به کتابچه‌ام کردم و چند خطی پیش رفتم. باشد که با همین سوسکی نوشتنش بالاخره به پایان برسد.

  92. یه دستی از زیر آب درخواست کمک داره حلزون جان‌. نون‌خور اضافه نمی‌خواستا.
    کلاس ضمن خدمت داشتم صبح. به زور بیدار شدم. وای خیلی بامزه بودن. عین کلاس اولی‌ها هی استاد استاد می‌کردن. آخر کلاس استاد رو فقط با کاردک می‌شد جمع کرد. چیزای خوبی یاد گرفتم. امیدوارم کلاس‌های بعدی‌ هم همینقدر کاربردی باشه.
    نرسیدم به وبینار نویسنده‌ساز. شنبه‌ها اغلب نمی‌رسم بهش یا خیلی دیر.
    نشستم واسه کودک‌نو کوهی از نقاشی‌های بچه‌هام رو شخم زدم. چه نامه‌های بامزه‌ای یافتم.
    کودک‌نو داشتیم. یه جاهایی‌ش چیزی مشابه مجله‌ی سبز و خانواده می‌خوندم. انقدر درِپیت.🤣

  93. امروز خیلی خسته شدم و یک لحظه هم استراحت نکردم، پس یک راست می‌روم سر اصل مطلب:

    – برنامۀ کاری این هفته را نوشتم و روزهای انجام هر کار را مشخص کردم تا کل هفته سردرگم نباشم.

    – چند کلمه کلیدی فرعی به یک از صفحات وب‌سایت دوستم اضافه کردم تا در گوگل بهتر دیده شود. دو تا از مقالات دیگرش را هم سئو کردم و انتشار دادم.

    – گواهی ssl همه وب‌سایت‌ها منقضی شده بود و مجبور شدم همه‌شان را دوباره از اول نصب کردم.

    – اسکریپت یوتوب را بازنویسی کردم و احتمالا فردا می‌فرستمش برای ضبط.

    – ۵۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم.

    – سه قسمت پنت‌هاوس دیدم.

  94. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. دو تا از روزنگاری‌های کانال داستان کوتاه را خواندم. یکی نویسنده‌ی تازه‌کاری بود که برخلاف خواسته‌ی خانواده‌اش عمل می‌کرد. و دیگری زنی در دوران جنگ و خاطراتش.

    ۲. وبینار نویسنده‌ساز را بودم. استاد از عادت‌های انعطاف‌پذیر گفت. کتابی از استفان گایز. اینکه برای هر عادتی حدود کوچک و متوسط و بزرگ تعیین کنیم. بعد ۵ دقیقه وقت گذاشتیم تا کوچک‌ترین حد کاری را انجام بدهیم. برای من زبان بود. در آن پنج دقیقه یک تسک از دولینگو انجام دادم. و بعد آزادنویسی کردیم و این جمله را ادامه دادیم: امشب برای اولین‌بار…
    کارهای ممکن و ناممکنی را نوشتم. و به دوتا عمل کردم. مثلا امشب برای اولین‌بار یک شب امتحان را در خانه هستم. فردا صبح راه می‌افتم. و برای اولین‌بار بعضی آهنگ‌ها را گوش دادم.

    ۳. درس خواندم. این ترم هرچی می‌کنم نمی‌رسم و تنها چاره بیدار ماندن است. البته می‌دانم مشکل کجاست. دیر شروع می‌کنم. فرجه‌هام کوتاه‌تر شده‌اند. و حجم‌ها زیاد. و سوال‌ها سخت‌تر. احیانا جنگ یعنی من آمادگی برای سوال‌های سخت‌تر را کسب کرده‌ام؟!

    ۴. پفیلا درست کردیم که خیلی خوب شد.

    امتیاز: ۷‌.۵

  95. گزارش نیم‌نیک

    -بیداری هم بدجور درد دارد. آره. درد دارد چون همه‌شان واقعی‌ند. خواب نیست که. خیالی باورناپذیر. اگر خواب باشم که به درد نمی‌خورم. بیدار که باشم درد می‌کشم. درد اینکه چه می‌گذرد؟ چگونه می‌توانم راحت‌تر زندگی کنم؟ چگونه می‌توان این را رها کنم و به خواب رسم؟ از چه چیزی فرار می‌کنم؟ از چه چیزی می‌توانم فرار کنم؟

    -آزادنویسی کنم برای شعر. این بخشی ازم که می‌نویسد، مرا شگفت زده می‌کند. می‌نویسد تا متنی داشته باشد. می‌نویسد و سانسور می‌کند خودش را. اگر زندگی درد نیست پس چیست؟ اگر زندگی باعث درد نمی‌شود پس چه می‌کند؟ لابه‌لای این‌ها درمانی شکل می‌گیرد از تروماها و دردها.

    -میان تمام این‌ها کسی می‌آید و می‌رود. متنی می‌نویسم و نمی‌نویسم. «هنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» را می‌خوانم.

    -به شگفتی‌های نوشته‌ی دیانا فکر می‌کنم. نوشته‌یی پخته و به قول خودش بخش جدی دارد که توی داستانش می‌آید. ذوق می‌کنم. از تمام این‌ها بگذرم، ذوقی می‌آید روی شانه‌م. هی می‌زند می گوید: ذوق ندارد؟ دارد. همه‌شان ذوق دارد.

    -فرنی تخم مرغ درست کردم. یکبار توی برنامه کره‌یی دیدم که درست کردند. خوشم آمد و امتحانش کردم. شبیه فرنی کره‌یی‌ها زرد خوشرنگ نشد اما خب قابل قبول بود. با تکه‌های تخم مرغ. بخشی که تخم مرغ تکه‌تکه می‌شود را خوشم می‌آید.

    -تفاوت من در چند سطر پیش با الان چند سطر است و چند تفکر و احساسی که می‌دانم از کجا آمده و به کجا می‌رود. می‌دانم. توی مشتم گرفتم تا فرار نکند. گاهی هم رهایش می‌کنم تا خیلی رها کنارم قدم بزند. بگذارم بزند. بگذارم رها باشد. بگذارم باشد. بگذارم کنارم باشد.

  96. روز هشتاد و یکم تبریک.
    سال‌واژه‌ام: ارتباط
    امروز استاد در نویسنده‌ساز از روشی گفتند که من پیش از این نامش را سنگر گذاشته بودم. همان سال‌واژه‌ی دومم.
    از سه سال پیش برای نوشتن و نقاشی از آن استفاده می‌کنم. کوچکم برای نقاشی یک خط و برای نوشتن یک جمله است.
    چند ماه پیش کوچک زبان را هم مشخص کردم‌. نوشتن یا خاندن یک جمله.
    امروز هم کوچک اسطوره‌کاوی را.
    قرار بر خاندن یک پاراگراف‌ شد.
    وقتی استاد ۵ دقیقه‌ای برای پرداختن به آن مهلت داد و من بیش از یک پاراگراف خاندم، به درستی‌ انتخابم مطمئن شدم. زیرا در حالت مرگ و زندگی هم می‌توان به آن پرداخت.
    کار دیگری هم کردم. کوچک روزهایی که هیچ‌جوره نمی‌توان کار کرد را مشخص کردم. برای دو روز.

    کار که مشخص باشد، آسان‌تر می‌توان به آن پرداخت.
    دو پاراگراف خاندنی، دو عدد کاغذ و قلم برای نوشتن و نقاشی. در قابل‌ دسترس‌ترین جای ممکن قرارشان دادم. جمله‌ی زبان هم که سیار است.
    یک بخش «اسطوره در جهان امروز » خاندم. این بخش مربوط به زبان‌شناسی و رابطه‌ی آن با اسطوره‌کاوی بود.
    در این بخش، ستاری به اسطوره‌های اولی و ثانوی پرداخته است. برای اسطوره‌های ثانوی شخصیت‌های رمانی به نام «بووار و پکوشه» نوشته گوستاو فلوبر را مثال زده.
    شرحی که از آن نوشته است، کنجکاوم کرد. اما چاپی و غیر چاپی‌اش ناموجود بود.
    من ماندم و کنجکاوی.
    وبینار خانم علیزاده را بودم.
    پیاده‌روی کردم.
    زبان خاندم. البته بخش مربوط به کلمه‌اش را. باقی‌اش مانده.
    به داستان کوتاه هم فکر کردم‌. می‌ترسم کار را در نیاورم. برخی از منابعی که استاد فرستادند را هم بررسی کردم.
    و دیگر هیچ.

  97. گزارش میگ میگ
    معلوم است که امروز در استراحت استعلاجی به سر می‌بردم اما…
    ۱. سه ساعت روی تصویرسازی دیجیتال کار کردم.
    ۲. بیست صفحه از شجاعانه زیستن، برنه برون خاندم.
    ۳. وبینار نویسنده‌ساز را بودم. لیست برای خودم نوشتم. با بچز سه کار برای خرده عادت انتخاب کردیم.
    ۴. بیرون با مادر و خواهر بودم. خرید مغزیجات برای قوای جسمی.
    ۵. یادداشت و انتشارش.

  98. دندان تعصب در دهان جهان
    پیله کرده است
    شب‌ها از دردش تا استخان بیداریم
    خودم🫠
    – دو سه ساعت را با دخترها زبان خاندیم و‌کلاس زبان شرکت کردیم.
    – همه‌ی روزم را مینای قصه‌ام زندگی کردم. دلم لرزید، دوباره هاشق شدم، از زندگی ستبقم لیرون آمدم. با مادرم جنگیدن. توی زندگی دیگری سرک‌کشیدم و دارم تلاش می‌کنم ته قصه را بسازم.
    – ویرایش می‌کنم و دوباره ایراد کارم را زبان استاد می‌شنوم.

    شب بخیر

  99. سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰

    امروز خودم را دوست داشتم؟
    روزها و ماه ها و سالهای پیش چطور؟
    جوابش در یک نه، خلاصه می‌شود.
    میدانی از کجا به این جواب حق رسیدم؟ از این دو روزی که ابگرمکن برقی را روشن و روی ۶۰ درجه تنظیمش کردم تا حمام برای همسرم آماده باشد، اما او هی پشت گوش انداخت و نرفت، امروز تصمیم گرفتم خودم جای او از این آب گرم استفاده کنم، راستش از خودم پرسیدم او کی برای من آبی گرم کرده چندبار با دیدن زانو دردهایم به جای من کاری انجام داده؟ چندبار درد من درد او بود؟
    دلم همدلی میخواهد از آنها که یک‌ روح در دو بدن است،
    از انهایی که آیدا شاملو را داشت، اما برای من اتفاق نیوفتاد.
    امروز خودم را دیدم که چقدر نادیده گرفته میشود و این درس امروزم بود از خوددوستی.

    امروز درد داشتم نمیدانم چرا ارام نمیگیرد.
    امروز تکلیفی برای کلاس انجام ندادم چون گنگ و گم بودم.
    امروز کم مینویسم چون خواب صدایم می‌زند.
    شب خوش🌛☁️

  100. سال واژه ام تحسیــن
    ۱. واژه‌ها سریع‌تر از من می‌دوند.
    حتی در رویا هم از من سریع‌ترند.
    ۲. درگیر شب هول‌ام. به جای شب‌ها، صبح ها درگیرش می‌شوم. از تمام فارسی‌هایی که تا کنون خوانده‌ام بهتر است. گیراتر است. پیچیده‌تر و ساده‌تر است. می‌فهممش. آنقد خوانده‌ام که این یکی را خوب می‌فهمم. خدا کند ادامه‌اش را هم بفهمم.
    ۳. در نویسنده‌ساز مدام با کتاب‌ها آشناتر می‌شوم. آشناهایی که تا چند لحظه قبل‌ترش برایم غریبه بودند. حالا خیلی‌هاشان را می‌شناسم. لیست‌شان کردم تا بخوانم. هر چه می‌خوانم فکرم سریع‌تر و دفتر‌هایم پرتر می‌شوند. می‌ترسم از این دفترها. از بعد من‌شان می‌ترسم. نمی‌خواهم دست کسی بیوفتند. فقط دست فاطی امن است. آنان که اکنون مرا نفهمیدند بعدا من را هم نخواهند فهمید.
    ۴. نوشتم. با دست راستم نوشتم.
    ۵. همه دنبال رطب می‌گردند. لابه‌لای خوشه‌های طلایی خارک‌ها. داداش برایش رطب می‌چیند. هر روز عصر.
    ۶. امروز کم نوشتم. اما با کیفیت نوشتم.
    ۷. در نویسنده ساز امروز مهارت خیلی خوبی آموختم. ساده کردن اهداف.

  101. تو آتش را بر من سرد کردی، همان‌طور که بر ابراهیم. تو رود را بر من گشودی، همان‌طور که بر موسی، تو مرا عزیز کردی، همان‌طور که یوسف را، تو مرا رونق بخشیدی، همان‌طور که سلیمان را. تو مرا صبر آموختی، همان‌طور که ایوب را. تمام آنچه برای دیگران کردی همه را یک‌جا در حق من کردی.

    معجزه چیز عجیبی نیست، معجزه همان چیزیست که هر لحظه پیش چشم من است؛ زندگی‌‌ام.
    حالا کجا دست من می‌رسد به شکرگزاری؟ کجا قد و قواره‌ی من می‌‌خورد به بندگی‌کردن؟ کجا من اندازه‌ی این همه لطف و رحمتم؟

    «من محو خدایم و خدا آن منست
    هر سوش مجوئید که در جان منست

    سلطان منم و غلط نمایم بشما
    گویم که کسی هست که سلطان منست»

    -مولانا

    الهی شکرت…

    پی‌نوشت: هر لحظه همین حلزونم که دستی او را از تلاطم رود نجات می‌دهد.

  102. به من چه، از خودش بپرسید عنوانو
    -سال‌واژه‌ات: تدریس.
    -صبح رفتی دکتر. ششمین آمپول را زدی. جا‌آمپولی‌ات درد گرفت حسابی.
    -ظهر نوبت داروهاست. می‌خوری و خوابت می‌گیرد. متنفری از این بخش. هسته‌ی روز را خوابی و به هیچ‌کاری نمی‌رسی.
    -عصر که بیدار می‌شوی، می‌نشینی پای داستانک. نسخه‌ی اولش را می‌نویسی. چند باری بازنویسی می‌کنی. به دلت نمی‌نشیند.
    -شام می‌خوری. به این می‌اندیشی که چرا گلودرد ولت نمی‌‌کند.
    -گزارش نیک را تکمیل می‌کنی.
    می‌گویم یادداشت دیگری نمی‌نویسی؟
    می‌گویی ذهنم درگیر داستانک است. پایانش رو مخم می‌رود.
    -تا فردا باید تغییرش دهی که رو مخت نرود. یا حداقل کمتر برود. شاید هم به سرت زد و کلن عوضش کردی. من که دیگر سر از کارَت درنمی‌آورم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  103. سال واژه: پذیرش
    مرخصی امروزم لطف بزرگی بود در حق خودم.
    ظرف ها رو شستم، به گربه هایم رسیدگی کردم.
    برای پیگیری کار قانونی ام، زدم به دل شهر. این بار آسوده تر بودم. یک مرحله آن را پیش بردم.
    ملاقات با دوست، رسیدگی با مادر گربه و توله های بانمک او. همین دیروز غذا خشک مخصوص مادر و بچه از همکارم خریده بودم، حسابی سر کِیف آمدند. صدای جویدن غذای توله ای فسقلی، حتا برای لحظاتی من را در اکنون غرق می کند. دلبری و تشکر مادرشان هم که دیگر جای خود دارد.
    سهم گربه های پارکینگ که سرقفلی من هستند هم ادا شد.
    ادامه ی کتاب این بود آن شد را خواندم. اعتراف کنم که از انجام تمرین ها به نوعی فرار می کنم، گرچه گریزی نیست و زودتر انجام شان می دهم. به هر حال افسار ذهنِ لجام گسیخته را در دست می گیرم.
    پادکست وبینار را گوش کردم، عالی بود.
    در سکوت فکر کردم.
    و امشب زودتر خواب را در آغوش می گیرم.

    یادت اگر چه خاموش، کی می شود فراموش؟
    نامت کتیبه ای شد بر سنگ روزگاران
    هر عاشقی که جان داد، در باغ سروی افتاد
    بر خاک و سرخ تر شد خوناب جوی باران

    *خواندن این غزل از “حسین منزوی” کار هر روزه ام شده…

  104. سال‌واژه: تخصص
    نمره‌روز: ۳
    -نویسنده‌ساز بودم و با معجزه‌ی حالت خُرد یک عادت آشنا شدم.
    -آزادنویسی کردم. هم در خلوت و هم با دوستان نویسنده‌ساز، که همیشه کیف می‌دهد.
    – به پیشنهاد احسان شناسا در وبینار پنجشنبه‌ی نویسنده‌ساز، سریال «The Rookie» را آغازیدم. بسیار پسندیدم و خوبیش اینست که برای تماشای قسمت بعدی در قلاب گیرت نمی‌اندازد.

  105. امروز یکی از بدترین مأموریت‌های کاریم بود. چه جاهایی که نرفتم. اوج آلودگی و کثافت. نخاله‌های تخلیه شده کنار جاده. یک واحد صنعتی، که خودش در حد یک منطقه صنعتی، انواع و اقسام آلودگی‌ها را داشت. آلودگی هوا، خاک، پسماند، فاضلاب. با یک مسئول زبان‌نفهم. واحد بعدی یک واحد ذوب فلزی کامل، بدون مجوز، با آلودگی هوا و خاک. با آدم‌های بی‌اعصاب و طلب‌کار. یک منطقه انباشته از پسماندهای دامی، چوب، تولید زغال. تو این گرما.
    سردرد شدم. و برخلاف عادتم، یک فنجان قهوه تلخ خوردم.
    چند دقیقه فیلم دیدم.
    وبینار امروز، چه مطالب خوبی یادآوری شد. موضوعی که باهاش مشکل داشتم، عادت‌ها. عادت‌های کوچک من هم، زیاد کوچک نبودند.
    فایل تعلیق را خاندم. امیدوارم بتونم داستانم را به خوبی پیش ببرم.
    https://t.me/armaghannevesht

  106. گزارش نیک | روزی که اندکی از دیروز دور شدم
    بعضی روزها نه حادثه‌ای بزرگ دارند و نه پیروزی‌ای خیره‌کننده. تنها در پایان روز، وقتی به عقب نگاه می‌کنی، می‌بینی دیگر در همان نقطه‌ای که صبح ایستاده بودی، نیستی. امروز برای من از همان روزها بود.
    صبح را با نوشتن سه خط از صفحات صبحگاهی آغاز کردم. سه خط کوتاه، اما صادقانه. گاهی آدم برای شنیدن صدای خودش، به واژه‌های زیادی نیاز ندارد.
    بعد، برخلاف عادت همیشگی، به جای آنکه در اکسپلور شبکه‌های اجتماعی سرگردان شوم، هدفون را بر گوش گذاشتم و پادکستی از پوریا احمدی در اسپاتیفای شنیدم. پادکستی درباره توسعه فردی که بیش از آنکه چیزی به من بیاموزد، مرا به یاد چیزهایی انداخت که می‌دانستم و مدتی بود از آن‌ها فاصله گرفته بودم.
    روز، به تدریج شکل و جهتِ خودش را پیدا کرد.
    ✅ نوشتن سه خط صفحات صبحگاهی
    ✅ گوش سپردن به پادکست توسعه فردی پوریا احمدی در اسپاتیفای، به جای اکسپلورگردی صبحگاهی
    ✅ تماس با وکیل خانوادگی برای بررسی و پیگیری پرونده مالیاتی داروخانه
    ✅ گفت‌وگو با یکی از دوستان قدیمی و مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی باغملک برای پیگیری وضعیت یک دوست که غیب یا Ghost شده!
    ✅ رسیدن بسته‌ای از زنجان، چاقوی تاشو، پنجه بوکس و باتوم تلسکوپی طلایی، یادآوری کوچکی که انتظار نیز روزی به پایان می‌رسد
    ✅ گرفتن یک فال تاروت درباره پرونده مالیاتی
    ✅ گرفتن یک فال دیکامرون درباره وضعیت عاطفی با رِلم !
    ✅ خواندن دو صفحه و نیم از زندگی‌نامه فریدریش نیچه، فیلسوفی که انسان را به آفرینش دوباره خویشتن فرا می‌خواند
    میان این همه، اتفاقی افتاد که شاید از همه مهم‌تر بود. پس از دو فال، برخلاف گذشته، احساس نکردم ذهنم تهی شده است. اندکی خسته بودم، اما خستگی، دیگر بوی فرسودگی نمی‌داد. زیر پوست آن، نیرویی آرام جریان داشت، نیرویی که از انجام دادن می‌آمد تا خیال‌پردازیِ صرف.
    امروز فهمیدم حال خوب و احساس پیشروی، یکی نیستند.
    حال خوب، نسیمی است که می‌وزد و می‌گذرد. اما احساس پیشروی، از جنس دیگری است. زمانی پدید می‌آید که انسان، هرچند با قدم‌هایی کوچک، شاهد عبور خود از دیروز باشد.
    امروز نه پرونده مالیاتی به سرانجام رسید، نه گره رابطه‌ای گشوده شد. جهان بیرون، تقریباً همان بود که دیروز بود. اما جهان درون، اندکی جابه‌جا شده بود و گاهی همین جابه‌جایی کوچک، آغاز راهی بلند است.
    شاید زندگی، بیش از آنکه در انتظار رویدادهای بزرگ باشد، در همین تصمیم‌های کوچک نفس می‌کشد. در یک تماس تلفنی، در چند خط نوشتن، در چند صفحه خواندن، در شنیدن صدای اندیشمندی که چیزی را در درونت بیدار می‌کند و در جرئت برداشتن گامی که تا دیروز به فردا موکولش کرده بودی.
    امشب، اگر از من بپرسند حاصل این روز چه بود، از موفقیت یا شکست سخن نخواهم گفت. خواهم گفت امروز، اندکی از دیروز دور شدم و همین، برای ادامه راه کافی است. امروز روزٓ ثبیت حرکت‌ها بود.
    ✍🏻 دکتر علیرضا اندیشمند

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/draliandishmandir
    📚 مدرسه نویسندگی

  107. می‌اُفتم و سرِ‌پا می‌شوم و راه می‌روم. می‌اُفتم و سرِ پا می‌شوم و راه می‌روم.
    این بزرگترین درسی بود که زندگی به من داد. از همان ۷-۸ ماهگی. و امروز هم هم‌چنان.
    امروز بخشی از نثرِ اسماعیلِ خویی را خواندم. هنوز برایم آنقدر جا نیفتاده که بتوانم با تأثیر از ویژگیِ سبکی‌اش بنویسم. باید بیشتر بخوانم.
    چند داستان خوب هم خواندم. از جمله از کتابِ«آهن قراضه، نانِ خشک، دمپایی کهنه». مجموعه داستانِ آذردختِ بهرامی، داستان« یادداشت‌های روزانه‌ی من»، که یادداشت‌هایی‌ست از زبانِ یک نوزاد را خواندم. نثر روان و زبانِ شیرینی دارد که آدم را دنبالِ خودش می‌کشد.
    بخش‌هایی در ادامه‌ی داستانم نیز نوشتم. خطِ داستان دستم آمده.
    لابه‌لای نوشتن‌ها غذا هم درست کردم. پلو با خورش بادمجان.
    و هم‌چنان نگرانِ خواهرم هستم. صبح تلفن زدم جواب نداد. و تا خبری بگیرم چند ساعت گذشت. از اینکه هیچ کاری نمیتوانم برایش بکنم بیشتر درد می‌کشم. اختیارِ ذهنم از دستم می‌رود گاهی.می‌رود به گذشته، می‌رود به آینده، و به زور می‌کشم و می‌آورمش به حال. حالتِ تهوع دارم و معده‌ام درد می‌کند. آبِ لیموی تازه با کمی نمک حل شده در آب می‌خورم. به گمانم دردم عصبی باشد.
    شعری هم نوشتم. تمرینی برای پارادوکس.
    با یکی دوجا تلفنی جرو بحث کردم. نمی‌فهمید. نمی‌خواست بفهمد. راست گفته‌اند سخت‌ترین و بیهوده‌ترین کار فهماندنِ، به کسی‌ست که نمی‌خواهد بفهمد. مکالمه را ادامه ندادم و قطع کردم. حرصش به جانم ماند اما.
    وبینارِ نویسنده‌ساز را هم بودم. بحث جالبی بود راجع به اینکه چطور با تقسیم کردنِ کار به اقدام‌های ریز و کوچک و کوتاه، می‌توانیم به سطح متوسط و بزرگ تر از انجام آن‌کار، و بدل کردنش به یک عادتِ خدشه ناپذیر، دست پیدا کنیم. عادت‌هایی مثلِ خواندن، نوشتن، پیاده‌روی، به موقع خوابیدن و……..
    خودمان‌را ملزم کنیم به برداشتنِ قدم‌های کوچک و مستمر. و جمله‌ی مهم و کلیدی این‌که«سطحِ کوچک را خوار نشماریم»
    « خوش بینیِ عادت زا نداشته باشیم. برنامه‌ی عملی بنویسیم و اجرا کنیم. یک صفحه خواندن در روز بیمه می‌کند روزهایی را که بتوانیم سی صفحه و حتی سیصد صفحه بخوانیم»
    رُمانِ« مرگِ قسطیِ سلین »هم معرفی شد. با ترجمه‌ی مهدی سحابی.
    فیلم Hit Man 2023 را هم نگاه کردم. در ذهن می‌ماند.
    گزارش نیک نوشتم و ارسال کردم.

    بدری صفایی
    https://t.me/badrisafaei

  108. گزارش نیک “1405/5/10” مردادماه. روز شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    داستان‌های داستان کارگاه ۶ بیشتری را خاندم. بعضی‌ها کامل و بعضی‌ها را تا وسط متن.

    یکی از صفحه‌هاتش‌ که به تنهایی کامل بود در کانالم گذاشتم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    زمانی را با آجی گفتگو کردم.

    در ۵ دقیقه نویسنده‌ساز ورزش کردم.

    بخشی از کارگاه داستان ۶  از اول نوشتم.

    https://t.me/speechoff

  109. گزارش نیک:
    سالواژه: صبر
    امروز نسبت به روزهای پیش، آلرژی، کمتر اذیتم کرد.
    صبحانه ساده و چای نبات خوردم.
    ناهار ماکارونی عدس، گذاشتم. به یاد خانه مادربزرگ .
    به باغچه مان رفتیم و مرتبش کردیم. ۲۰روز بود سر نزده بودیم.
    سبزی چیدم و چرخی در هوای آفتابی زدم.
    کتاب سخت خوانی که مدتها مشغول بودم امروز و فردا تمام است.
    رخدادکِ روز:
    امروز به باغچه کوچکمان که چند کیلومتری شهرمان هست، رفتم.
    حال و حوصله ی جسمی ام خوب نبود. یعنی بهتر بود اما عالی نبود. اما نمی شد نروم چون آلونکِ کاهگلی ام را خاک و گرد گرفته بود. دستی به سر روی خانه کشیدم.
    پنجره ها را که باز کردم، هوای تازه در زد و وارد شد.
    افتاب را بگو. پرده ها را که کنار دادم، بی اجازه داخل شد.
    مورچه ها، من نیامده بودم و جایشان حسابی گشاد بود و عروسی گرفته بودند.
    باد لای موهایم پیچید و گرمای افتاب بوسه ای بر شانه ام زد.
    به باغ که می آیم، مجبورم وارد زندگی سنتی شوم. مجبورم که پرسه در شبکه های اجتماعی را کنار بگذارم.
    چون برای یک چای آتشی باید آتش درست کنم و کتری را پر کنم تا بجوشد و چای ایرانی را در قوری بریزم تا بعد ۴۰ دقیقه دم بکشد، به جای روشن کردن چای ساز و تی بگ زدن.
    مجبورم سبزی ها را آب بدهم. قبلش باید اول سبزی ها را بچینم. قبل همه این ها هم مجبورم علف های هرز را کنار بزنم تا جلوی رشد سبزی ها را نگیرد. این بجای سبزیِ آماده ی پاک شده خریدن.
    مجبورم جاروی سیخی را خیس کنم و به روی فرش ها بکشم، بجای جارو برقی کشیدن.
    مجبورم جارو کنم ایوان داغ را و بعدش باید آب پاشی کنم تا سنگهای تفتیده ایوان، کمی خنک شود.
    گاهی هم که لباسی نیاز به شستن داشته باشد، باید آستین ها را تا بزنم و در تشتی فلزی، لباس چنگ بزنم، بجای زدن یک دکمه در ماشین لباسشویی.
    و نهایتا بجای خشک کنِ ماشین لباسشویی، باید لباس روی بند پهن کنم.
    به خودم می آیم و میبینم که فرصتی برای چک کردن کانال ها و سایت ها ندارم. حتی فیلم مورد علاقه ام را وقت نکردم ببینم و نقشی به روی بوم ِ سیاه قلمم نزدم.
    یک روز، زندگی به سبک مادربزرگ هایمان در سال‌های دور، خالی از لطف نبود.
    اما فکرم بدجوری مشغول شده که اینجور زیستن، کمترین مزیتش این است که فکر را مجال نمی‌دهد که همچون اسبِ چموشی در صحراهای سوزانِ ذهن آدمی به تاخت برود و آسی مان کُند که آینده میشود و چه…

  110. گزارشگر نیک باید به کارش تعهد داشته باشد و من سال‌واژه‌ام را با تعهد گره زده‌ام و از لحظاتی که سپری می‌کنم گزارش می‌نویسم. صبح خیزم و سلامت طلبم چون حافظ. پا در راه پیاده روی صبحگاهی گذاشتم. خلوت و هوا فعلا خوب است. البته که تنها نیستم و همسر جان مرا همراهی می‌کند او همدل و همراه خوبی است.چند جوان خوابشان نبرده و در آن صبح زود دور هم نشسته و حرف می‌زدند کم‌کم سروکله ماشین‌ها در خیابان پیدا می‌شود دود تولید می‌کنند و من از دستشان فرار می‌کنم. به خانه برمی‌گردم نفسم چاق شده و انرژی دارم همه را بیدار می‌کنم با ناز و نوازش صبحانه می‌خوریم و بعدش خانه خالی از اهالی می‌شود. فکر ناهار وشام را کردم و نظافت بعد از صبحانه را انجام دادم. کتاب برادرم جادوگر بود از سردوزامی را خواندم. و چند صفحه از کتاب فیل در تاریکی هاشمی‌نژاد را خواندم. به امروزم نمره نه می‌دهم. واژه‌ای که ذهنم را مشغول به خود کرده ملکوت است. در باره جنگ به ناگزیر حرف زدم و با مخالفت و بحث و جدل همراه بود من کوتاه آمدم و برای اینکه از تک وتا نیفتم تیر خلاص را زدم و گفتم جنگ به نفع مردم نیست و از بحث در رفتم. در وبینار امروز شرکت کردم و استاد در مورد روش‌های عادت سازی و هرم عادت‌های انعطاف پذیر توضیح دادند و جالب بود. من تصمیم گرفته‌ام رمان پروری کنم اما نمی‌دانم از کجا شروع کنم البته نه به قصد انتشار بلکه به قصد حل معادلات و مجهولات این مهم را انجام دهم هر چند زمان طولانی صرف شود. امروز دوغ خوردم و حین خوردن یاد دوغ محلی افتادم که مثل این دوغ‌ها آب زیپو نبود. به کانال تلگرامی مهرابی هم سری بزنید.
    https://t.me/notetoday1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *