داستان کوتاه «شوپه» از فاطمه بخشیان

با هر تکان واگن، کفش‌های براقش نور زردِ ایستگاه‌ را پس‌می‌تاباند. شلوارش اتو کشیده بود. روی پیراهنش هم ردی از یک چروک دیده نمی‌شد.
من که در خاکِ نمناک خانه‌مان، عادت کرده بودم آدم‌ها را از لای گِلِ روی پاهایشان بخوانم، با خودم گفتم: «لابد زندگی بی‌نقصی دارد، مردی که هیچ‌وقت مسیرهای کج‌ومعوج را انتخاب نمی‌کند.
از بچگی همین‌طور بودم. مادرم می‌گفت: «شوپه، آدم‌ها را از چشم‌هایشان بشناس.» اما من هیچگاه به چشم‌ها اعتماد نکردم. چشم ها زودتر از هر چیزی یاد می‌گیرند پنهان کنند. این کفش‌ها بودند که راست می‌گفتند. گِلِ خشک‌شده رویِ لبه‌شان، ترک پاشنه، بند نیمه‌باز، همه‌شان قصه‌ای داشتند.

پدرم وقتی که از شالیزار برمی‌گشت، پیش از آنکه صدایش را بشنوم، ردِ گِلِ روی کفش‌های لاستیکی‌اش را می‌دیدم. همان گِل برایم خبر می‌آورد که روز سختی داشته یا آب کَرت بالا آمده است. از همان وقت، عادت کردم زندگی‌ آدم‌ها را از ردِ پاهایشان بخوانم.
واگن با صدای فلز روی فلز لرزید. مرد حتی کمی هم به هم نخورد. براندازش کردم. دنبال یک چروک، یک دکمه‌ی نیمه‌باز یا لکه‌ای روی آستین یا گَردی روی یقه‌اش گشتم، چیزی پیدا نکردم. انگار پیش از بیرون آمدن، خودش را چند بار در آینه وارسی کرده باشد.
گفت: «ببخشید…. اجازه هست؟»
پاهایم را جمع کردم. «بفرمایید.»
نشست. نه‌ آن‌قدر نزدیک که بی‌ادبی شود و نه آن‌قدر دور که بی‌اعتنایی به نظر برسد. فاصله را دقیق اندازه گرفته بود. مثل کسی که حتی برای نفس کشیدن هم حساب و کتاب دارد. قطار دوباره راه افتاد. صدای برخوردِ چرخ‌ها با ریل، مثل نفس‌های بریده در تونل می‌پیچید. زن روبه‌رو کودکِ خواب‌آلودش را در آغوش گرفته بود. پیرمردی روزنامه‌ی تاخورده‌ای روی زانو داشت. دخترکی هدفون در گوشش گذاشته‌بود و بی‌صدا با آهنگی که فقط خودش می‌شنید، پا تکان می‌داد.
قکر کردم اگر قرار باشد همه‌ی این آدم‌ها را از روی کفش‌هایشان بشناسم، از کدام شروع کنم؟ پیرمرد، کفش‌های واکس خورده اما کهنه داشت. انگار سال‌هاست به دور انداختن چیزها عادت نکرده است. زن، کفش‌های کتانیِ سفیدی پوشیده بود که پنجه‌شان خاکستری شده‌بود. لابد تمام روز دنبال بچه دویده است.
اما مرد کنار من… هیچ چیز نداشت که داستانی تعریف کند. همه چیزش کامل بود. چند ایستگاه در سکوت گذشت.
بعد پرسید: «ایستگاه بعدی ساعت هشته؟»
گفتم: «هشت و دو دقیقه.»
سر تکان داد. پرسیدم: «عجله دارید؟»
نگاهش را از شیشه‌ی سیاه تونل برنداشت. «دوست ندارم دیر برسم.»
صدایش صاف بود، بی‌اُفت‌وخیز، مثل لباس‌هایش. بی‌اختیار به کفش‌های خودم نگاه کردم. لبه‌شان هنوز رگه‌ای از گِلِ خشک شده مانده بود. صبح هر چه با دستمال کشیده بودم، از درزهایش گِل بیرون می‌زد. گِل مثل بعضی خاطره‌ها به این راحتی ول کن نیستند.
مادرم همیشه می‌گفت: «گِل، هر جا دلش بخواهد می‌ماند.»
آن روز حرفش را نفهمیدم. حالا، میان واگن مترو، کنار مردی که انگار هیچ‌وقت کفشش گِل ندیده بود، کم‌کم فهمیدم منظورش چه بوده‌است.
واگن دوباره تکان خورد. این‌بار شانه‌اش به شانه‌ام نزدیک شد. بوی عطرش در هوا پیچید. بویی سرد و تمیز، بی‌هیچ نشانی از باران، خاک یا عرق آدم‌هایی که روز را با دویدن سر کرده‌اند.
بی‌آنکه نگاهم کند، پرسید: «خسته‌اید؟»
لحظه‌ای فکر کردم سوالش از روی عادت است. همان سوال‌هایی که آدم‌ها برای پُر کردن سکوت می‌پرسند. گفتم: «شاید».
چند ثانیه‌ای سکوت بینمان ماند. صدای زن گوینده از بلندگو شنیده شد و نام ایستگاه بعدی را اعلام کرد. چند نفر بلند شدند. چند نفر جای خالی را پُر کردند. زندگی مثل آب، خودش را در هر فضای خالی جا می‌داد.
گفتم: «شما هیچ‌وقت کفشتون گلی نشده؟»
این‌بار سرش را به طرفم برگرداند. انگار انتظار هر سوالی را داشت جز این یکی را.
«چرا.»
منتظر ادامه حرف ماندم. نیامد. پرسیدم: «برای چی این‌قدر مواظب‌شون هستید؟»
نگاهش دوباره روی کفش‌های براقش افتاد. آرام گفت: «بعضی چیزها رو اگر هر روز تمیزشون نکنی، کم‌کم از دستت می‌رن.»
نفهمیدم منظورش کفش بود یا چیز دیگر. خواستم چیزی بگویم اما منصرف شدم. قطار از دل تاریکی می‌گذشت. شیشه‌ی روبه‌رو فقط تصویر محوی از ما را نشان می‌داد. دو نفر کنار هم، بی‌آنکه شباهتی به هم داشته باشیم.
با خودم گفتم شاید من هم اشتباه کرده باشم. شاید آدم‌ها را نمی‌شود فقط از روی کفش‌هایشان شناخت. اما باز هم نگاهم به همان برق واکس کشیده شد. همه چیزش زیادی بی‌نقص بود.
گفتم: «من از جایی می‌آم که گِل، تا زانو بالا می‌آد. هر چی کفش رو بشوری باز هم چیزی از اون می‌مونه.»
برای اولین بار مستقیم نگاهم کرد. چشم‌هایش آن خاکستری سردی را داشت که قبل از بارش برف روی آسمان می‌نشیند.
پرسید: «دلت براش تنگ میشه؟»
کمی فکر کردم. « برای گِلش نه.. برای رد پاهایی که روش می‌مونه.»
سرش را پایین انداخت. انگار جمله ام جایی در ذهنش گیر کرده باشد. قطار آرام‌تر شد. صدای ترمز، واگن را پُر کرد. به ایستگاه رسیده بود. مرد بلند شد. مثل همان لحظه‌ای که نشسته‌بود. آرام و حساب شده. دستش را روی پالتویش کشید. چین ریزی را صاف کرد و بی‌اختیار نگاهی به نوک کفش‌هایش انداخت. همان‌جا کنار برقِ واکس، خراش باریکی دیده می‌شد. آن‌قدر ظریف که اگر دنبالش نمی‌گشتی، هیچ‌وقت پیدایش نمی‌کردی.
شاید همان تکان واگن بود. شاید خیلی قبل‌تر. شاید هم مدت‌ها بود که آنجا مانده ‌بود و خودش ندیده بود. برای اولین بار دلم برایش سوخت. نه برای خراش کفش، برای زحمتی که هر روز می‌کشید تا کسی آن را نبیند.
درهای واگن باز شد. قبل از پیاده شدن، برگشت و گفت: «خوشحال شدم هم‌صحبت شدیم.»
خواستم بگویم من هم. اما فقط سر تکان دادم. میان جمعیت گُم شد. خط صاف شلوارش چند لحظه میان رفت‌و‌آمد آدم‌‌ها پیدا بود و بعد ناپدید شد.
قطار هنوز ایستاه بود. به کفش‌های خودم نگاه کردم. گلِ خشک شده، مثل گذشته، لای درزشان مانده بود. این‌بار دیگر سعی نکردم پاکش کنم. شاید حق با مادرم بود. بعضی چیزها، هر چه بیشتر پاکشان کنی، بیشتر به چشم می‌آیند.
قطار دوباره راه افتاد. در شیشه‌یِ تاریک، تصویر خودم را دیدم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

29 اردیبهشت 1404

29 اردیبهشت 1404

11 خرداد 1404

11 خرداد 1404

8 خرداد 1401

8 خرداد 1401

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *