«با درد
خوش توان بود
عمری به بوی درمان»
-فخرالدین عراقی
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
- پیشنهادی به گزارش نیکنویسان: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
129 پاسخ
کلمهی سال: شناخت
۱. باز هم نتوانستم روزگفتار ضبط کنم.
۲. امروز فقط صفحات صبحگاهی نوشتم و ده دقیقه بعدازظهر آزادنویسی کردم.
۳. سر کار رفتم.
۴. آب نوشیدم.
۵. باز هم آشپزی نکردم.
۶. وبینارها را شرکت کردم.
۷. به پیشنهاد کاری جدید که حقوق خوبی ندارد فکر کردم. فکر کردم. فکر کردم.
۸. آنقدر فکر کردم که فقط توانستم ظرفها را بشویم.
۹. خیلی وقت بود به خانهی پدری سر نزده بودم. سر زدم. خدا را شکر هنوز هستند و میتوانم ببینمشان. اما چرا اینقدر زبانمان بیگانه است؟
۱۰. نیاز داشتم با کسی حرف بزنم. اما نشد. کسی را پیدا نکردم که بتوانم برایش غر بزنم و بعد عر بزنم.
۱۱. به پسرانم نگاه میکنم. پسر کوچک اتفاقی اشکم را میبیند. میپرسد چرا گریه میکنی؟ میگویم دلم تنگ شده. موضوع را عوض میکنم که نپرسد برای چی یا کی؟ بچهی پنجساله که نمیفهمد دلتنگی برای هیچکس یعنی چه؟
۱۲. خیلی بهتر از تصوراتم دوام آوردم. فکر نمیکردم تا این مرحله برسم. راستی چطور شد اینطور شد؟
۱۳. به امروزم از ده، شش میدهم. چهار نمرهی باقیمانده نوشجان هورمونهای پریودیام.
۱۴. میدانم که فردا روزی دگر است. هورمونها دوباره زادوولد میکنند و زندگی از نو آغاز خاهد شد. به این میگویند امید.
۱۵. از عدد رُند بیشتر خوشم میآید.
https://t.me/zohreyousefha
– صبح مامانمو گذاشتم اداره و خودمم مستقیم رفتم اداره پست. انقدر زود رسیدم که آقای نیازی مجبور شد برام چایی بریزه تا سیستمهاشون بالا بیاد. خجالت کشیدما ولی از شلوغی ظهر قابل تحملتر بود.
– «رود راوی» خریدم. فروشندهش خودش شارِب ابوترابی داشت.
– به صدای نویسندهی سایتم فکر کردم. عجب چیز سختیه
– رفتم سراغ خزانهی موزیکهای چهارگاهم که ازشون پلیلیست بسازم.
– فیلم دیدم.
گزارش نیک
دیشب، قبل از خواب، تصمیم گرفتم کمی دربارهی شعر جستوجو کنم.
نه از سرِ تکلیف؛ فقط از سرِ کنجکاوی. از آن کنجکاویهای آرامی که گاهی در شبهای بیخوابی سراغ آدم میآیند.
من شعر سپید و نثر شاعرانه را بیشتر دوست دارم؛ متنهایی که مرزشان با نثر آنقدر باریک است که گاهی نمیدانی شعر میخوانی یا نثر.
صبح که بیدار شدم، قبل از هر کاری، دوباره رفتم سراغ ادامهٔ همان جستوجو.
در میان صفحهها به متنی برخوردم که واقعاً از خواندنش لذت بردم. حس کردم از شعر دقیقاً همین را میخواهم؛ متنی که بهجای توضیح دادن، چیزی را نشانم بدهد. بهجای جواب دادن، همراهیام کند.
همانجا بود که با کتاب «چرا شعر» نوشتهی متیو زاپرودر آشنا شدم.
دلم خواست کتاب را بخوانم، اما هرچه گشتم، پیدایش نکردم. نه در فیدیبو، نه در طاقچه و نه در میان کتابهای ترجمهشدهای که میشناختم.
اما همین پیدا نکردن، ماجرا را تمام نکرد.
شروع کردم به جستوجوی بیشتر. نقدهای کتاب را در نیویورک تایمز، واشنگتن پست و چند نشریهی دیگر پیدا کردم. آنها را خواندم، ترجمه کردم و برای خودم یادداشت برداشتم.
در میان این جستوجوها، متوجه شدم متنی که ترجمه کردهام در قالبی نوشته شده که آموزش را با تجربهی شخصی ترکیب میکند. نه کاملاً مقاله است و نه صرفاً یک جستار شخصی؛ چیزی میان این دو.
کمکم فهمیدم خودِ جستوجو هم بخشی از مطالعه است.
گاهی کتابی را پیدا نمیکنی، اما در مسیرِ پیدا کردنش چیزهای دیگری کشف میکنی که کمتر از خودِ کتاب ارزشمند نیستند.
گزارش نیک امروز، نه با پیدا کردن یک کتاب، بلکه با پیدا کردن چند مسیر تازه برای خواندن و فکر کردن به پایان رسید.
پ.ن ۱: در میان این جستوجوها به جملهای از جوی هارجو برخوردم که بسیار دوستش داشتم:
«بدون شعر، راه را گم میکنیم.»
پ.ن ۲: بهزودی از پژوهش و ترجمهام دربارهی کتاب «چرا شعر» و از چیزهایی که در این باغِ شعر یافتهام، خواهم نوشت.
این نوشته برای 25 خرداد هست ولی 26 خرداد ارسال میکنم:
-بعد از 6 روز برگشتم به نیکنویسی.
-این مدت با خودم بودم. کار درونی کردم. به غیر دو روز اخیر.
-با دیدن تعداد سر به فلک رسیده دفترهای روی میزکم به فکر پروژه ای که 2 سال پیش شکست خورد افتادم. امیدوارم به جایی برسه. از اونجایی که تو شهر گوزکی چون زنجان زیست میکنم به هرجا میرسی دیواره.
-کمالگرایی دهنی ازم صاف کرده که بماند؛ گیر کردم تو قسمت یک پادکست فکر کنم از خودم انتظار تاسیس استدیو دارم. خب لامذهب کیفیت فعلا همینه بپذیر. شاید پذیرفتم. (شرح حال بود تا نیک) (این لفظ لامذهب کاملا خودم و توصیف میکنه.)
-جند وقته زیاد بیرون نرفتم و کم کم دارم کپک میزنم (چون با محبوب کاتیدم.) دو روزه دلتنگی خرمو گرفته سعی دارم بفرستم دم خونه خودشون بازی کنه. پروعه هی میاد. کاش مامانم باهاش طرف حساب بود.
-دو روزه 9:30 بیدار میشم.
-بعد از کلی ریاضت کشیدن لوازم آرایشی خریدم. ماتم اجازه نداده فعلا درست حسابی استفاده کنم.
-شوپنهاور میخونم و لذت میبرم. چندماهی هست کشش به سمتش پیدا کرده بودم. یکی برام نوشت چه جالب که زبون تلخشو تحمل میکنی. عجیب بود مگه قرار بود با نویسنده رابطه عاشقانه برقرار کنیم؟
-8 روزه از روزینو اقای چپانی به این ایده رسیدم که فایلی جدید باز کنم با این عنوان در نوتهام برای روزنویسی. (با اینکه 5-6 فابل دیگه به این مضمون هست.)
8 روزه با دو روز وقفه نوشتم وگرنه دهمین روز بود. برای موضوع های دیگه دست به قلم میشم ولی راجع به این موضوع دستم به قلم و کاغذ نمیره.
-همچنان جورهندوستان هم میخونم جسته گریخته. سر نمیکشم یواش میرم جلو چون حیف میدونم زود تموم شه. حتا کام بک میزنم به صفحات قبل لفظی رو جا نندازم.
-سعی میکنم کنار خودم باشم تو این روزای سخت. خودمو سرزنش نکنم و واقع بین باشم.
-40 روز هست وبینار رو پیگیرانه و مصرانه با 3-4 روز غیبت دنبال میکنم. با عشق.
-بعد از وبینار ابزار سرخاب جدید رو امتخان کردم. (نتیجه رضایت بخش بود) تصمیم داشتم برم پیاده روی. تا نصف کوچه رفتم بغض پرید تو گلوم. دیدم اوضاع خیطه برگشتم ماشین و برداشتم.
-ماشین و بردم کارواش. دورکی زدم. شام گرفتم چون تنها بودم و مامان بابا نبودن. مسخ کافکا با ترجمه صادق هدایت رو گرفتم در نهایت به سمت خونه عزیمت کردم.
مهنا کمتر از بقیه دست به قلمه. بیشتر از چیزهای دیگه ای میگه تا نوشته هاش. بنظرم جالب انگیزه.
سعی میکنه با حضور تو این محیط و جمع دغدغه مند بچه های نویسندگی یاد بگیره یکم بهتر بنویسه. اما از این ادرس میشه بیشتر شناختش.
https://t.me/mohanamahmoudi
صبح را با مدیتیشن نرمش صبحگاهی، پیاده روی شروع کردم با نوشتن صفحه ی شکرگزاری، جمله سازی، هذیان نویسی، ادامه دادم، با ویرایش یکی از داستان های مینیمالم،. برای ناهار دلمه ی برگ کلم درست کردم. چرتی زدم . در کنار تلگرامم، کتاب ایتا و روبیکا و صفحه ی اینستا از نوشته هایم منتشر کردم و حالا هم وارد سایت نویسندگی شاهین کلانتری شدم تا کامنت بذارم
این سایت در واقع راهی روشن در راه نویسندگی برای من می باشد
حلزون بالای دیوار و گربه برای گرفتن پنجول تیز کرده.
1)حال و حوصله نداشتم و رفتم قهوه خوردم که سرحال بیایم. چند تُن از دوستای قدیمیم رو دیدم و چسبید.
2)تا جایی که میتونستم بد اخلاق بودم ولی بعد از نوشتن 3200 کلمه آدم بهتری بودم.تمرین شعرماهی رو انجام دادم و دلم باز شد.
3)نویسندهساز گفتیم خندیدیم.
4)چندتا ضربالمثل باحال خوندم. یکیش « در این حیص و بیص» بود که فکر کنم وسط صحبت به کار میره مثل داشتم میگفتم. باحال نیست؟ دومیش هم یک بیت از مولاناست. « چگونه شکر این نعمت گزارم/ که زور مردم آزاری ندارم
5)کانالم رو به روز کردم و با کلپچ، کاپوچ زدم با کیک. https://t.me/dreamdrawgrow
میگما،
شعر امروز ترسناک نیست؟
1. روخوانی سه داستان از کارگاه داستان 4 و ضبط کردن صدای آن
2. کشیدن یک نقاشی با الگو گرفتن از چوبلباسی
3. شرکت در وبینار نویسندهساز که موضوع آن در مورد سالواژه بود.
4. خواندن 10 دیگه از بوفکور صادق هدایت.
5. آزادنویسی روی کاغذ کاهی به من حس بهتری نسبت به آزادنویسی دیجیتالی میدهد و بهتر میتونم تحلیل کنم و به نتیجه برسم. واقعاً عجیب بود.
سالواژهی من: ارتباط.
بسم الله الرحمن الرحیم هستم.
برای ارتباط چه کردم؟ هر روز وقتی میبینم مغزم کار نمیکند یا توی رخوت و سستی غرق میشوم، کلمهی سالم را یادآور میشومم و بعد گیر میدهم به هر چیزی که بوی روابط میدهد.
دیشب تا صبح خوابم میآمد اما نمیبرد. شُتِیتو را آوردم کمی برایم چهچه زد و خودش را جورید و دیدم که چشمانش پر از خواب است. بردم پسِ ننهوبابایش دادمش و زرتی خوابید.
فقط به عشق فاطمه مداحپور؛ چایی لعنتی کرک را زدم بر بدن و دوپینگش که گرفتم، نگاهی به کتاب «زبان، صدق و منطق» انداختم.
پایههای کارگاه بعد از فکریشهی 2 را ریختم. ولی هنوز خاک بر سر فکریشه نریختم. دروغ گفتم. آمادهیوم. نیحیحیحی. بعدش پرسیدم چرا هنوز اطلاعیهی کارگاه را عمومی نکردهام؟
مانگا و وبتون خواندم که زردی خونم نیفتد و یادم بماند چطور ننویسم؟
با چتجیپیتی که گپ میزدم لای حرفهایش حرف عجیبی زد. گفت: «حس کردم.» گذاشتم این حرفش را کنار که سوژهی یک یادداشتش کنم.
بابا رفت سر کار و دیدم کل سماور را نریخته توی فلاسکش که ببرد. یَک چای سرِ سرمای صبحی زدم که اوففففف. یادم نیست چطور ساعت پنج و شش شد.
با ندا ژونم گپَکی زدیم و کپکی از دل و ذهن کنار زدیم و ندا رفت که روزش را بیاغازد و من رفتم که خوابم را.
مامان کلهی ظهر بیدارم کرد که نمایندگی میآید تن لش ماشینلباسشویی یا دلورودهاش را ببرد برای تعمیر و من باید ببیداریم که وردست مامان بمانم. چشمانم از هم باز نمیشد اما. پس عذر خواستم و شیرجه زدم لای لالا.
ساعت دو بعد از ظهر بیدار شدم دیدم پیام آمده دوباره صفحهبندی دالیموشهاش گرفته. قرار بود در ازایش رونویسی از سرنوشت ندیمهیحیی دریافت کنم که هنوز خبر موثقی در دست نیست.
دیدم گزارش نیکم ثبت نشده. اما الان دوباره ارسالش میکنم. پس چی؟ من دارم اینجا زحمت میکشم. یا ثبت میشود یا ثابتش میکنم. یا راهی خواهم ساخت، یا ساختی خواهم پاخت.
مامان آبگوشت درست کرده بود و من نمیدانم چرا مامان توی روزهایی از ماه که نباید، شکم ما را میبندد به نخود و لوبیا. هی وای گویومِ شکممان. ولی خوردم و گفتم مرسی. آی ام بچهی خلف و این «صوبتا.»
به شُتِیتوی گوساله یک پر سبزی تعارف کردم که بی تعارف با آن پاهای دایناسوریش آمد سر ظرف سبزی و خودش سوا میکرد و نوککی میزد به هر کدام و وشوتشان میکرد زیر دستوپا.
برای وبیکار آماده شدم و مقالهی «زبان و نمود واقعیت» را برای آلِ زبان گرم کردم که بخوانم. آسهآسه پیش میرویم و من اما اینهوااینهوا اثرش را میبینم.
الهه نصیریئکم آمد و از معماری برایمان زیبایی بارید که حاصلش شد پست امشب کانالم. چقدر شفافیت بیانیش را دوست دارم و چقدر عواطفش را انسانی-فکری بیان میکند. چشمانش را آرایش کرده بود؟ یا ارگانیک اینقدر زیبایی از اقصینقاطش میبارد؟
از ساعت 16 توی وبینار استاد زنبیل گذاشتم که نمانم پشت در. اواخر وبیکارم ندا سلیمیفرد اشارهای زدند که استاد نام ما الهه را آورده و من نفهمیدم چه گفتند. اگر خوب گفتند که به مولا ستونند و اگر بد گفتند واگذارشان به یحیی.
آزادنویسی کردم و تدارک پستم را دیدم. این لالوها کازمیکباگز بازیدم و پلیلیست بهار و تابستان را نیوشیدم.
ندا به قول هر شب که داریم(یک شعر سه خطی زاییدن) شعرش را فرستاد و گفت که تمرینشان کنایهنویسی است و من هم رفتم که شعرکی بگویم. بسکه درگیر زبان و زمان بودم، شعره هم از دل همین درآمد. فرستادم به ندا و کانال شعرهایم و استوری اینستایم و به ضرب گلوله متوقف شدم وگرنه یک نسخه هم توی رسانهی ترامپولک میگذاشتم.
توی اینستا دنبال خلاقیت زبانی توی کامنتهای مردم گشتم که خلاقیت خودم یادم بیاید و برایم عجیب بود که چرا موقع نوشتن یادم نمیآید اینطور.
بعدش یَک جلوس با سارا و شیما داشتیم و باز هم بررسی مسائل خاورمیانه و شمال آفریقا و گفتهام؟ من از سارا و شیما بسیار یاد میگیرم و امشب تردید و خودخوریای که سالهاست دارم به خاطر یک جملهی شیما به تصمیم تبدیل شد.
زد زیاد.
https://t.me/channelelahehalizade
۱.وعدهی صبحانه:پنیر/نیمروی بلدرچین/چای
۲.وعدهی ناهار:پلو/مرغ
۳.دوش گرفتن
۴.تهیهی گلدان مسجمهی آدم و تزیین آن با گیاه رنگی صورتی/نارنجی
۵.تماشای سریال عشق بی پایان
۶.خوابیدن زیر پتوی طلایی و در آغوش گرفتن خرس قهوه ای
۷.غذا دادن به پرندگان
۸.غذا دادن به حلزون 🐌
گزارش نیک شادی:
۱- آزادنویسی کردو فهرستی از کارهای روزانه نوشت.
۲- برای پسر و دخترش زمانویژه گذاشت.
زمانویژه چیست؟
زمانویژه یعنی زمان گذاشتن برای تنها یک کودک با حضور و تمرکز. فقط والد و کودک. دیگر گذشت آن زمانی که پدرومادرها فقط کافی بود آبونان کودک را بدهند و برایش همبازی درست کنند.
۳- در وبینار آرتدرمانی دکتر مناآقابابایی شرکت کرد. یکی از تمرینها این بود:
✓ بستن چشمها
✓ فکرکردن به اضطرابها و ترسها
✓ خط خطی کردن روی برگه
✓ بازکردن چشمها و نوشتن آزادانهی کلمات دور خطخطیها
✓ پیدا کردن اشکال آشنا از میان خطوط بهم ریخته و رنگآمیزی آنها
حس تازهای داشت. شل شدن عضلات. بیرون آمدن چیزهای مبهم و دیدنشان به آرامی.
۴- کلاس پیلاتس
پیلاتس او را با بدنش آشنا میکند. همسترینگی که ضعیف است. دامنهی حرکتی که بتدریج گسترده میشود. انگار بدنش بعد از فشارهای پیلاتس کش میآید چون پسازآن در بدنش راحتتر است.
۵- پختن شام و دوش گرفتن
– صبح با یک ویدیو نرمش شانه و بازو شروع شد.
– حیدر پیام داد و گفت درجریانی که هنوز تاریخ امتحانو نگفتی. گفتم ۲ تیر میام. اوکی داد.
– تا ظهر لغت زبان خوندم هم با ویدیو هم با رو نویسی. فرو کردنشون تو مغز با افزایش تعدادشون دشوار تر شده.
– کیورد جدید رو با حسنا چک کردم و. فهمید که اشتباه دادتش.
– وبینار شرکت کردم. مثل اینکه میشه تو گروه نشریه حضور داشته باشی. دوست داشتم روند کارشونو ببینم پس جوین دادم. فعلا نموتونم فعالیت داشته باشم ولی بعد کنکور میرم تو یوتیوب نقاشی کردن رو یاد میگیرم و تو این زمینه بهشون کمک میکنم. خیلی جذاب میشه اگه تو داستان نوشتن خوب بشم برا نشریه داستان هم بنویسم.
– اقتصاد خوندم. حالا که زمان امتحانش مشخص شده استرسی ترم شدم. واقعا درک نمیکنم چرا باید همچین درسی تو چارت ما باشه. من دارم جون میدم تا یه کلمه ازش یاد بگیرم. حالا امتحان دادن اونم با حیدر سختگیر پیشکش.
– زود خوابیدم. بقیه اقتصاد خوانی رفت برا شیفت صبح.
مائده جان اقتصاد من دوران کنکور با کلاسینو پیش میرفتم و ذهنیتم رو نسبت به درس اقتصاد تغییر داد.توهم امتحان کن احتمالا آسون ترین درس دبیرستانت میشه حتی به راحتی میشه درصد بالایی ازش بگیری
۲۵ خرداد
۱. مهمان بودم جایی. میخاستم ساعت را کوک کنم تا زودتر بیدار شوم از بقیه. که بتوانم بنویسم صفحاتِ صبحگاهیام را. که خالی کنم خودم را برای روزی پرتنش و آماده. برایم معجوناند صفحاتِصبحگاهی. همان معجونی که با همسرم درست میکنیم و هرچه باشد دمِ دستمان، میریزیم تویش. آدم خوبهی وجودم قیام کرد اما. نکند زنگِ ساعت بیدار کند بقیه را از خابِ ناز؟ با اینکه کوک نکردهبودم ساعت را، زودتر بیدار شدم از همه. اما دلم میخاست بخابم و دیرتر بیدار شوم از همه. پس صفحاتصبحگاهی چی؟ حوصلهاش را نداشتم. من که میدانستم چه روزِ گندی دارم در پیش، پس بگذار گندتر هم بشود.
۲. با هانیه عسکریِ عزیزم چت کردم. هانیه و جنسِ دوستیاش برایم سبز است. مثلِ سبزینه.
۳. رفتم آرایشگاه. کرک و پرم ریخت و رنگ و رویم باز شد.
۴. شبهول و شب یک شب دوی نازنینم را ورق زدم. قسمتهایی از شبهول را دوباره خاندم.
۵. برای اولین بار بدون وجود موجودی بدون شوهر، ماشین را راندم. آن هم در یک جادهی سخت و ۴۰ دقیقه. روسفید شدم پیشِ خودم. لذتش تمامِ گندیهای اینروزهایم را شست و برد.
۶. ارائه داشتم برای دانشگاه. نگاهی هم نینداختهبودم به آن از قبل. حتی یک نیمنگاه. با وجود نتِ ضعیف و قطع و وصلی به زور خودم نوایم را رساندم به گوشِ استاد.
۷. کلاس پروژه داشتم. چندباری پرت شدم بیرون از سایت که فدای سرِ استاد و سایت. همزمان هم تکلیفِ دیگری را پیگیری کردم.
۸. یک کتاب کودک خاندم.
۹. بعد از مدتها سر زدم به کانالهای دوستانم.
پ.ن: دیشب ننوشتم گزارش را. نمیخاستم که بنویسم. چیزی هم نداشتم برای عدد گذاشتن. دلم قرار نیافت اما. نخاستم که بشکنم این تدوام ۲۵ روزه را.
– اتود زدم برای طرح جلد “باید میرفتیم”. از آن کارهاست که ساخت و ساز حجمی لازم دارد. کار پشت سیستمی نیست. خوشحالم که کمالگرا م، کمالگرای واقعی.
– با چتجیپیتی سر وکله زدم برای کار “حاد حقیقت”. برای یک دستور اسکرول دو خطی یک هفته است می زنیم توی سرو کله هم. زبانبسته هی گند می زند و هی عذرخواهی میکند. باز می رود سر جای اولش. داده بودم برنامه نویس تا الان صدبار انجام شده بود.
– یک “نه،نمی توانم” گفتم و خلاص. فایل های ایندیزاین کتاب “ماه گرفتگی” را دادم نویسنده اش برود خودش اصلاح کند برای چاپ دوم. هر روز یک خروار اصلاحات جدید می اورد. حالا آنقدر اصلاح کند تا جانش در برود.
– به جان عزیزم از وقتی اینترنت وصل شده توییتر نرفتهام. خوب طاقت آوردهام تا الان. دارم جدی ترکش میکنم.
– با نهایت حیرت پنج صبح بیدار شدم برای تماشای فوتبال. یه نیمه اش گذشته بود. هیچجوره راه نداشت نبینم و بخوابم. بله. ما اینجوری هستیم. یک مشت وطنپرستِ فوتبالدوستِ پنج صبح بیدار شوی حرص درآر.
– مدیونید اگر فکر کنید بلافاصله بعد فوتبال خوابیدم. نهخیر، ما از اوناش نیستیم. ما تا گًه تحلیل استوکهای رامین رضاییان را هم درنیاوریم نمیخوابیم.
گزارش ۳۴ رو دیرتر از همه میذارم
با تاخیر و با خجالت
۷ صبح رفتم سر کار، حوالی ظهر که برگشتم، باید دوش میگرفتم و میرفتم باشگاه اما حالم زیاد رو به راه نبود و نرفتم.
آشپزی کردم، نهار ماکارونی پختم اعلا، جاتون خالی.
چند تا سبد وسیله و خوراکی آماده کردم و رفتیم سر ساختمان، باید برای اومدن رنگکار خونه رو تمیز میکردیم. حدود ۲۰ تا پاکت بزرگ زباله نخاله از کف ساختمان جمع کردیم.
وقتی رسیدیم خانه شب شده بود و دوباره برای شام مشغول آشپزی شدم و جمع و جور کردن منزل.
در این بین تنها کار نسبتا نیک من شرکت در وبینار نویسندهساز بود اون هم با نیم ساعت تاخیر (عرق شرم).
شب هم رمقی برایم نمانده بود که به سیاق شبهای قبل برای مطالعه و نوشتن و گزارش بیدار بمانم.
حالا هم از دست پسر جونی و بازیهاش چند دقیقهای فرار کردم و در دستشویی پناه گرفتم جهت نوشتن گزارش دیروز.
_ سالواژهی من ” واقعیت” است. انتخاب آن به عنوان کلمهی سال خود داستانی است که سر فرصت تعریف خواهم کرد.
_ زود بیدار شدم؛ حوالی ساعت 5 صبح. زود هم از خانه بیرون زدم. در مسیر رفتن به شرکت، کار خیری نیز به نیت باقیاتصالحات انجام دادم. کیانا را تا مترو رساندم. دست و پایم سلامت.
_انقدر زود به شرکت رسیدم که توانستم یک ربع در پارک نزدیک آن پیادهرویی کنم. عجب پارکی. عجب ورزشکارانی. دلم گشاده شد.
_تا عصر کار نیک چندانی انجام ندادم. جز آنچه وظیفهام بود. آیا انجام وظایف کار نیک محسوب میشود؟ اگر بله چرا هیچ کس قدردان انجام آن نیست؟
_ ” واقعیت نویسی”
_ با شرکت در وبینار ” نویسنده ساز” علاوه بر آموختن مطالب ارزشمند، از اینکه در جمعی سرزنده حضور دارم بسیار لذت میبرم. داشتن عبارت و اصطلاحاتی رمزگونه که بین ما مشترک است، به من حس تعلق میدهد.
_یاد نمیآید به قدر کافی آب نوشیدهام یا نه. فردا بیشتر دقت میکنم.
( به نظر میرسد یک بلایی سر گزارش نیک من آمده و به مقصد نرسیدهاست. لذا دوباره ارسال میکنم. پای این چالش ایستادهام. استاد اگر دوبار اومده بود لطفا به روم نیارید. )
سال واژهام: طلوع
آمدم چند دقیقهای چشمهایم را ببندم و بعدش زودی گزارش نیک بنگارم. خاب چشمهایم را گرفت. نفرین شدم؟ زیر ناودون رفتید؟ بیخیال.
تا صبح خاب گزارش نیک دیدم. وجدانم عذابید.
تیغهی انحرافی سولاخ چپ تمام شد، بی «» و کتاب. موقع خاندنش از گونهی زبانیای که تازه میآموختم ذوق میکردم. باید دوباره بخانم.
اما گوشهای از کتاب توصیفها و عباراتی که برای خنده و خندیدن پشت سر هم ردیف میشدند، آووردتم* و من هم فهرستمشان.
۱. ریزه موج خنده
۲. قاه قاه کله گنجشکی
۳. گوله گولللهی خنده
۴. تبسم شیر شیکری
۵. تبسم زینتی مریضخونه جاتی
۶. پلق پلق خندیدن
خیلی نمکین نیستند همهشان؟ به گمانم نویسندگی باید چنین چیزی باشد.
میخاستم کمی هم طراحی کنم. درد استخان کنار چشم راستم سر راه سبز شد. مامان گفت از خشکی چشم است. موبایل و لپتاپ را نگاه نکن. به حرفش خیلی گوش ندادم.
خاندن و نوشتن این نیکها چقدر کیف میدهد. خاک بر سرم بریند اگر ننویسم.
*آوُوردتم به زبان من و عمو بهمن، یعنی نظرم را جلب کرد.
با مهر خیلی زیات، لنا
خب باز هم یک روز دیگر.
میخواهم شروع گزارش نیک را مثل خانم سالاروند بگویم.(ویرایش: الهام بگیرم.)
از خواب بیدار شدم. به تخمهایم نگاه کردم. خسته شده بودم. گفتم: ولش کن، تا کی باید این کار را انجام بدهم؟ بگذار کارهای مفیدتری کنم. تا کی نیمرو؟
در عوض نان و پنیر خوردم. صفحات صبحگاهی بنویسم. یکی از کلاسهای ضبط شدهام را گوش دادم. لعنتی نصف روزم را گرفت. شب هم بازخورد نویسندگی خلاق را گوش دادم. احساس میکنم متنهایم کلا ارزشی ندارند و نمیدانم چطور متنی بنویسم که واقعا جالب و خواندنی باشد، خواندنی مثل متن بقیه بچهها.
شب، در گروه نشریه حلزون سپری کردم. چشمم قیلی ویلی میرفت و سخت بود که پستی منتشر کنم. در نهایت یک متنی هرچند کوتاه نوشتم که روز بعد آن را کاملتر کنم.
https://t.me/mikaeelmzad (به اسم کانال هم توجه نکنید)
گزارش نیک امروز
صبح یک صفحه آچار نوشتم.
توی اداره حین خوردن لقمهی نان و پنیرم چند صفحه «معرفتشناسی» از لیندا زاگزبسکی خواندم. چالشبرانگیز است. کمی پیش میروم. مکث میکنم. برمیگردم. یک روز میخوانم. یکروز مرور میکنم. متن دشواری ندارد. من ناآشنایم با مفاهیم این حوزه. مگر با درنگ و بازخوانی ازش سردربیاورم.
در قسمتی از خواب بعدازظهرم، با زنی که به خاطر نمیآورمش، ایستاده بودیم توی اتوبوسی خالی و حرف میزدیم. یک بچه هم روی صندلی نشسته بود که ناگهان پشتی صندلی افتاد. افتادنی نه کف زمین. انگار توی درهای که تهش ناپیدا. بچه هم سقوط کرد. یکهو چیزی را کشیدم. یک نمیدانمچهای دست من بود. آن سرش وصل به کودک. کشیدمش. بالا آوردمش و توی بغل زن انداختمش.
عجیبخوابی بود. بهش میاندیشم و ته دلم خوشحال از نجات بچه.
سرزبان را بودم. الهه در الهه بود. الهه نصیری دوشنبهها میآید و از معماری میگوید. خوشم میآید از بیان شیوا و توصیههایش. بر توجهم به معماری افزوده. بهزودی دربارهاش مینویسم.
در نویسندهساز استاد از سالواژه گفت. قدری دربارهی سالواژههامان آزادنوشتیم. سالواژهی من تمرکز است. در مورد اینکه حین کارهای مختلفِ اداره و خانه چگونه مدنظر داشتهباشمش، نوشتم و نسبت خودم را باهاش سنجیدم.
مامان آمد پیشم. او سبزی پاک میکرد، من ظرف میشستم و حینش تعریف میکردیم برای هم. بعد نشستیم به چیکوچیک شکستن تخمه آفتابگردان. یک ساعتی چه خوش گذشت.
ناهار فردا را پختم و بعد از رسیدگی به کارهای خانه و آزادنویسی، رفتم حمام.
شب خانهی بابا، با فرزاد سایت را بررسیدیم.
برگه A3 با خودم برده بودم. کمی خطخطی کردم آشفتگیهام را.
https://t.me/ladanshayanfar
امروز را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم. هنوز هم برایم جالب است که چطور با نوشتن چند صفحهی ساده، ذهنم منظمتر میشود.
بعد از آن به باشگاه رفتم. گاهی در میان تمرینها ایدههایی به ذهنم میرسند که هیچوقت پشت میز کار به سراغم نمیآیند.
بخش مهم روزم به نوشتن مقالهای دربارهی تفاوت «کادربندی» و «ترکیببندی» گذشت. موضوعی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما وقتی دقیقتر به آن فکر میکنیم، میبینیم چقدر به شیوهی دیدن ما مربوط است. در این نوشته تلاش کردم توضیح بدهم که کادربندی در واقع انتخاب مرز تصویر است، اینکه از جهانِ بیپایانِ روبهرو چه بخشی را انتخاب میکنیم. اما ترکیببندی قدم بعدی است: اینکه عناصر درون این کادر چگونه با یکدیگر رابطه برقرار کنند و چگونه نگاه بیننده در تصویر حرکت کند.
نوشتن این مقاله برایم تجربهی جالبی بود، چون حس میکردم دارم چیزی را توضیح میدهم که سالها در عمل تجربه کردهام اما کمتر آن را به زبان آورده بودم.
خوشحالکنندهترین اتفاق امروز این بود که نوشته با رضایت استاد کلانتری همراه شد. این برایم دلگرمکننده بود و حس کردم مسیر فکر کردن و نوشتن دربارهی هنر را درست پیش آمدهام.
اگر دوست دارید متن کامل این مقاله را بخوانید، میتوانید آن را در سایتم بخوانید:
https://www.maryamjouyandeh.com/8030/what-is-composition-in-art/
و برای دنبال کردن نوشتهها و فعالیتهای هنری من هم میتوانید به کانال تلگرامم سر بزنید.
📌کانال تلگرام:
هنرنامه | مریم جوینده
https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh/164
سالواژهام ارتباط است. ارتباط است. ارتباط.
تیر آخر را هم زد. مادر. خاموش شد تلویزیون. شب است. شب و بامداد در هم آمیخته است. شب را بیشتر از بامداد دوست دارد. در بامداد ترسی نهفته است. ترسی مرموز. ترس تنهایی؟ شاید. ترس سکوت و سکون. شب هیاهو دارد. شب زنده است. مثل روز. روزش با چه شروع شد؟ روز. بامداد. شب.
در شبانهروز یک بامداد جامانده است. بامدادی ششساعته. مرز میان شب و روز. در زمستان تاریکتر و تابستان روشنتر.
یکساعت از روز گذشته است که سحر با خوابآلودگی بیدارش میکند. سحر هفت صبح خواب باشد؟ عجیب است. وسوسهی خزیدن میان دستان چلپیای سحر را دارد. قفل است چلیپای دستانش، وادار میشود برخیزد. بیک آبی به دست جاری میشود رودواژهایش. مینویسد و مینگارد. میغمد و میخندد گ. الله را میطلبد. به رود میرسد بعد از سیلی صخرهها. هاه. تازه میکند نفسش را.
اینستاگرام را چک میکند. چَک میخورد. هر روز همین است. با چکها صورتش را سرخ نگه میدارد. سرخی دلقکوار. انگار بازیچهی رنگها و شلوغی آن است. ساعتی میگذرد دست میکشد از او.
مینویسد. شاید از مسمومیت کثافتی که به خورد مغزش داده بکاهد. بالا میآورد. آرام میشود. به معدهاش خوراک میرساند. نیمرو مامانپز. مامان کوفت هم بپزد خوب میشود.
روبهروی آینه خود را مینگرد. پسرکی میبیند تازه به بلوغ رسیده. پشت لبانش سبز. میرود و پرزریزی میکند. صاف و صوف میشود صورتش. حالا دخترکیست با چشمهای گنده و لبخندی که به ریش پسرک به بلوغ رسیده میخندد.
ظهر است. دلتنگ. غرتنگ. غر میزند و مادر میشنود. کلمه میخواهد غرهایش. کاغذ عذاب وجدان نمیگیرد چون مادر. مینویسد و بغض میکند. ترک برمیدارد. ادامه میدهد. آرام میشود.
میخوابد و میخواند. سیر عشق. مقالهی پرسش چیست. کانال همسفرانش را. به روزسوال میرود. دو الهه را میبیند. الههی معماری از حواسیدن میگوید. حواسیدن فضا و مکان. محیط. بدن. عاطفه. تمرین دشوار جذابیست. پیگیر بودنش را دوست دارد.
در نویسندهساز هم او لذت برد و هم دوستانش. به سالواژه بازگشتند و اهمیتش. هردمنویسی سالواژهی استادش است. دمی نوشتند همگی با هم. خدایان الهام کردند جمله اول را به او. ارتباط سالواژهاش است و روزواژه الهام خدایان. سالواژهاش کلی است با اجرای کوچک. اجزای کوچک را به روز میآورد و هر روز قدمی به ساخت کل نزدیک میشود.
با زمزمه میپرسند و میخوانند از کتاب هنر پرسشگری. دارند یاد میگیرند چگونه خواندن را. دقیق بودن را. با فاطمه هم از معنا میگویند. زندگی به معنای خیلی بزرگی نیار ندارد. در ریزجزئیات میتوان معنا یافت و همان است که سرپا نگهت میدارد.
در آخر کانالش را با کاریکلماتور خنُکی بروز کرد و شب شد. بامداد.
داروَگم. https://t.me/sarazolfaghary
۰۵٫۰۳٫۲۵
۱.صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲.نجمه صبح و شب رو نوشتم.
۳.یک صفحه آزادنویسی کردم.
۴.سه صفحه از کتاب وانهاده خاندم.
۵.بخشی از فیلم روز موش خرما رو دیدم.
۶.رخدادنگاری کردم.
۷.داستانم رو نوشتم.
۸.یک غزل از منزوی خاندم.
۹.با سمانه حرف زدم.
۱۰.دوش گرفتم.
۱۱.متن کانال را هوا کردم.
@NajmehAsghari
_سالواژهام: بهخانی
بهتر خاندهام یا بیشتر از گذشته میان کتابها پرسه زدهام؟
چند ماهی از برگزیدن سالواژهام میگذرد. با اینکه کتابهای زیادی نخاندهام اما همان تعداد کم را خوب خاندهام. گاه حاشیهنویسی کردهام و گاهی جمعبندی مختصری از کتابها که به بهتر فهمیدنشان کمک میکند.
«بر نامده و گذشته بنیاد مکن»
امروز تمام کوششم این بود که از اندیشهی آینده فارغ شوم. از فکر کردن به چند روز دیگر که قرار است احساسات متناقضی را پشت سر بگذارم. اما گاهی کوشیدن برای مهار احساسات نتیجهی برعکس میدهد.
_چند شب بیخابی
از لذتهای دیرینهام، نگریستن به سکوت درختان در نیمههای شب است. تصویری که تنها از خانهی پدری قابل دیدن است.
_بلاخره روی آن تخت کذایی نشستم
دندان خرابم را مرمت کردم، تا لبخندم شرمگین نباشد.
نیکنوشتِ امروز
برگشتهای کوچک
_ صبح، با بدنی که میل به بیدار شدن نداشت، خودم را از جا کندم و راهی دانشگاه شدم. میان وسوسهی سنگینِ نرفتن و عقب انداختن همه چیز، تنها چیزی که نگهم داشت، ضرورت ادامه دادن بودن.
در طول ترم، هیچ ارتباطی با این درس و استادش نمیگرفتم؛ نه دقیقا میفهمیدم چه میگوید، نه کلاس برایم چندان آموزنده یا جذاب بود. اما امروز که جلسه حضوری برگزار شد، همهچیز تغییر کرد. یک تجربهی کوتاه حضوری کافی بود تا آن بیمیلی سفت و سخت، نرم و ناچیز بشود. دوباره فهمیدم که ترمهای آنلاین، حداقل در این نوع درسها، چقدر میتوانند فاصله بسازند و کیفیت یادگیری را پایین بیاورند.
_ بالاخره من هم وارد جهان پایاننامهنویسان شدم و امروز اولین قدم را برداشتم: انتخاب استاد راهنما.
_ در تاکسی، صندلیام را با خانمی که کمردرد داشت عوض کردم.
_ امروز بیش از ۲۰۰۰ کلمه نوشتم؛ در رفت، در برگشت، و در سکون خانه. حتی همین حالا که نیمهشب است، نوشتن ادامه دارد. تمام این مدت در دالان تاریک و درهم گذشته پرسه میزدم. شاید مهمترین دستاورد امروز، کمک به خودم بود که دربارهی آنها نوشتم. توانستم از لابهلای افکار و خاطراتی که خزهوار به دورم پیچیده بودند، سر بیرون بیاورم. نفسنفسزنان به حال رسیدم و فهمیدم برگشتن همیشه کار کوچکی نیست.
_ وقتی به خانه رسیدم، بدنم کوفته و سنگین بود. با این حال، برای سبکتر شدن ذهنم، ریختوپاشهای خانه را جمع کردم.
_ میخاستم استراحت کنم، اما دلم نیامد وبیکار الهه علیزاده را گوش ندهم.
_پس از مدتها توانستم در وبینار شرکت کنم. بهنظرم خیلی بهجا و بهموقع بود. از عید نوروز در جستوجوی سالواژهام بودم اما تمرکز نداشتم. این وبینار نیرومحرکهای شد تا دوباره به آن فکر کنم.
_ به گلهای خانه رسیدم.
_ شعر خاندم. آرام و پیوسته.
_ حدود ۹۰ درصد از پروژهی نقوشم پیش رفت. چیزی در مرز تمام شدن.
_ حکاکی روی کلیشهی تِتراپَک (از جنس پاکت سنایچ)، برای چاپ دستی، حالم را خوب کرد. طرحم یک بادگیر سنتی بود. نتیجهی کندهکاریها، فردا زیر دستگاه مشخص میشود. حین انجام کار، با خودم فکر کردم شاید هنر، سهم انسان از لحظهی آفرینش باشد؛ از آن لذت نخستینِ بودن.
شاید خدا هنر را در اختیار ما گذاشت تا دریابیم آفریدن، برای او چه شورانگیز و شوقآور بوده است.
_ برای سالواژه هنوز به قطعیت نرسیدهام، اما چند واژه مدام تکرار میشوند: مطالعه. تنآگاهی. معناجویی. خودآغوشی. زنانگی. سرزندگی.
https://t.me/sajedeh_haqparast
۱. امروز خانبابا به جانِ باغچه افتاد. شکرخدا کار اداری نداشت. پس ۸صبح زنگ نزد که کدپستی را از حفظ بخوان. بنابراین تا ۱۰:۳۰ خوابیدم.
۲. بیدار شدنم را با چای و قطاب جشن گرفتم. و بعد روی دفترم چمباتمه زدم. به خودم که آمدم دیدم بدون نیاز به آب و دان و بیآنکه هوس اسکرول کنم، ۳ ساعت تمام است که با نوشتن معاشقه میکنم.
۳. کلی جملهٔ قصار و کاریکلماتور نوشتم تا بعدا تپلترینهایش را برای بارگذاردن انتخاب کنم.
۴. چند شعر از «سیاهمشق» عموهوشنگ ابتهاح خواندم و سرمست گشتم. بعد سعی کردم تمرین شعر ماهیام را انجام دهم. چندان موفق نبودم. رهایش کردم.
۵. رفتم پیش خالهلیلا. رفتارهای زنعمویم را نقد کردیم. گفتم فرداشب برای قرعهکشی وامِ فامیلی بیایید خانهٔ ما. الکی گفتم. میخواهیم برای تولدش سوپرازش کنیم.
۶. خالهلیلا آنقدر فک زد که به وبینار نویسندهساز نرسیدم.
۷. دربارهٔ سوپرایز فردا فکر کردم و سناریو چیدیم.
۸. یاحضرت جرجیس! فردا کلی کار دارم.
🌷لیست کارهای نیک من در ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
۱. کتابخوانی
خلاصهی داستان کوتاه «صدای مرغ تنها» به قلم مهشید امیرشاهی نوشتم.
۲. دورهی ۷۴ام نویسندگی خلاق
منابع درسی را مطالعه و نکتهبرداری کردم:
۱. تحلیل گفتمان کاربردی
۲. مقدمهای بر شناختپژوهی استعاره
۳. کاربرد استعاره در کار بالینی
۴. کتاب جامع استعارههای اکت
۵. خنجرِ نور در دلِ ظلمت
#Journaling #روزنگاری
https://t.me/lalehfazeli
سالواژهم: پایبندی
1. صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
2. آدم بمیره پاش به ادارات دولتی باز نشه. واقعا آدمو از کار و زندگی میندازه.
3. خوابیدم یه ساعت.
کاش زودتر کشف کردم بودم این خواب سرظهر رو. میدیدم آدما این وقت ظهر که میشه دراز به دراز میوفتن. چه میدونستم.
4. وبینار نویسندهساز رو ببودم.
صحبتهای استاد و تمرین آزادنویسی، روزمو ساخت.
5. پیادهروی کردم.
6. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
7. به سالواژهم فکر میکنم. دفتر برنامهریزی رو میارم و میبنم تنها چیزی که سفت و سخت تا حالا بهش پایبند موندم پیادهرویه. امروز شد 152 روز.
https://t.me/matinchapani
کلمهی سال: نظم
۱.وبینار نویسندهساز را بودم. یادم افتاد کلمهی سالی انتخاب کرده بودم. بعدش که فکر کردم تا حالا تقریبا بهش عمل کردم. نه آنقدر که آگاهانه مدام حواسم بهش باشد، ولی چرا. حواسم بوده.
۲.از چیزهایی که خوردم: کیک و چای و میوه و آبمیوه و بستنی و… . ناهاری نخوردم. ولی شام رفتیم بیرون رستوران ژاپنی. سوشی دوست دارم. سالمون و آووکادو.
۳.یک روز دیگر بدون لاک دوام آوردم.
۴. پانزده صفحه از کتاب نهآدمی خواندم. دربارهی صداقت نقاشها بود.
۵.آزادنویسی کردم.
۶.جلسهی اول پاتوقلب تمام و جلسهی دوم نصف شد. جلسهی اول حتی مرور هم داشتم.
۷.به ابرها نگاه کردم و پفپفی بودنشان در زمینهی آسمان پاستیلی را دوباره دوست داشتم.
۸.توانستم بدون توجه به ظاهرش دوستش داشته باشم.
۹.تو کانالهایی ریاکت دادم.
https://t.me/lineswriter
اولین گزارش نیک:
– اولین کار روزم ضبط ویس شادزی درباره تمرکز روی یک کار بود. نمیدانم چقدر باید روی این موضوع تاکید کنم یا تا امروز چندبار در شادزی درباره این موضوع به شیوههای مختلف حرف زدم، اما تا جان در بدن دارم درباره تمرکز و قدمهای کوچک حرف خواهم زد.
– درباره موضوع یادداشتم با شریک جرمهایم (الهه و سارا) صحبت کردم.
– یادداشتی نوشتم. کمی احساس فشار میکنم. این روزها چیزهایی که مینویسم در سرم خیلی گسترده است و نظرات و مثالهای زیادی دارم و وقتی باید در حد یک یادداشت تلگرام بچلونمش کار را برایم سخت میکند.
– در نویسنده ساز یکبار دیگر به کلمه سال خودم برگشتم. متوجه شدم از فروردین تا امروز که در حال پیش بردن شادزی هستم، هر روز زندگیش میکنم.
– در وبینار کمی آزادنویسی هم کردم.
– از ترس نفرین استاد، گزارش نیک را شروع کردم. به هر حال استاد تکنیکی دارد برای این کار. هرچند ابزار کافی را برای دریافت نتیجه صددرصدی ندارند ولی در تمام این سالها به ما ثابت کردهاند که کمبود ابزار مانعی جدی برای کار نیست. پس تهدیدش را جدی میگیرم.
– کمی مطالعه و یادداشت برداری لحاظ شد. برنامهریزی به میزان لازم.
– در یک جلوس کوتاه با سارا و الهه از هر دری سخن گفتیم و الحق این گفتگوها، کم از خواندن کتابی ارزشمند نیست. هرشب از آنها میآموزم و دیدگاه جدیدی میگیرم.
– دلم نخواست کلمه سالم را منتشر کنم. فقط در این حد بدانید که بیتربیتی نیست.
– دربدر به دنبال چند شومیز میگردم. نیکیاش در اینجاست که مادرم را خوشحال میکنم. هربار پست برایم کتاب میآورد میگوید که میدانی برای اینکه بتوانی راحت بشینی کتاب بخوانی به لباس هم نیاز داری؟ اما انتخاب لباس برام ملالآور است. چه کنم، لخت که نمیشود کتاب خواند.
نمیشود؟ لطفا اگر تجربهای در این زمینه دارید با من هم به اشتراک بگذارید (فقط خانومهای خوشگل).
خلاصه که صحبت کردن با آنلاین شاپهای مختلف درباره قد و رنگ، وقت تلفی بود و خرید امروز با شکست مواجه شد، شاید فردا.
– به ناراحتیام از یک دوست فکر کردم. به اینکه بهتر است زودتر این ناراحتی را با او مطرح کنم. ناراحت بودن از کسی و نگفتنش برایم مثل خنجر زدن از پشت است. مطرح کردن آن را از واجبات ارتباطات پایدار میدانم.
– گزارش نیک تکمیل، بازنویسی و ارسال شد.
– نفرین سینهای استاد از بیخ گوشم گذشت.
حلزون امروز را که دیدیم اولش فکر کردم معادلهی انتگرال است. ولی بعدش که دقت کردم متوجه شدم حلزون جان رفیق پیدا کرده. یک گربهی ناز مامانی. شاید هم ناز بابایی.
۱ـ از خواب بیدار شدم. با آن وضع بیخوابی و خوابآلودگی باور کنید که بیدار شدن دستاورد بزرگی محسوب میشود.
۲ـ نشستم پای لپتاب. مقالهی نصفهونیمه داشت بهم دهنکجی میکرد. گذاشتم دهنش همانطور سکتهای بماند و هزار کلمه آزادنویسی کردم. دوستم پیام داد استاد گفته تا آخر ماه باید مقاله را تحویل دهید. دهن خودم کج شد. زود فایل ورد را باز کردم تا سکتهام کامل نشده.
۳ـ مثل هر روز فقط از روی عادت چای ننوشیدم. از چایخوری امروز لذت بردم.
۴ـ ۱۱ صفحه از چهرهی عریان زن عرب را خواندم. یک جاهایی اصلن آبم با سعداوی جان توی یک جوب نمیرود ولی خب…
۵ـ اسکوترسواری کردم و آهنگ گوش دادم.
۶ـ بخشی از شکستن امواج که اثر فونتریه است را دیدم. البته قبلن این فیلم را کامل تماشا کردهام.
۱. در آخرین جلسهیِ کلاسهای این ترم دانشگاه شرکت نمودم. ناسزا نثار وای فایِ وامانده کرده. دومین کلاس را شرکت نکردم.
۲. لپتاپ را روشن کردم. تلگرام وب روی لپتاپ نصب نگردید.
۳. عضو گروه نشریه شدم. کمی آتش سوزاندم(طبق معمول). اسم «حلزون» را پیشنهاد داده و منتظر انتخابش ماندم.
۴. کتابهایی که خواندم را مرور کردم. کتاب جدید روی میز گذاشتم(باشد که بخوانم.)
۵. خوابی که چند روز پیش دیدم را تصمیم گرفتم بنویسم. با اولین جمله: «خواب دیدم.» یاد آهنگ خواب دیدم از ناهید افتادم و رفتم پیدایش کردم. فکر خوابنویسی را از سرم برد بانو.
۶. وبینار نویسنده ساز را حضور رسانیدم. در میانههایِ وبینار ولنویسی کردم. واژهیِ سال را تا حدودی برگزیدم.
۷. دوش آب سرد نه. دوش آب یخ گرفتم. احساس میکنم حالا انسان سرد و بیعاطفهای شدهام.
۸. برای «نشریهیِ ادبی حلزون» دنبال طراحی لوگو رفتم. یک حلزون پیدا کردم و کانش را به خودنویس وصل کردم. دوستش دارم. خانم کامساعد هم دوستش دارند.
۹. روزگفتار ضبط نکردم. بالاخره نیکی هم حدی دارد.
۱۰. سوگواری کردم. داغهایی هستند که سرد نمیشوند.
” فرسایش”
این روز ها آنقدر کار ریختهاند بر سرم که جای خالیام در وبینار را خیرات میکنم.
از اصطلاحات آقا معلم زیاد”تر” استفاده میکنم. اطرافیان هم گاهی استقبال میکنند.
چند صفحهای از “سوگ سیاوش از شاهرخ مسکوب” و “نمایشنامۀ بکتوبلکِ سجاد افشاریان” را از نظر گذراندم..
امروز امتحان جغرافیا دادم. تست جامعهشناسی و منطق زدم.فردا مطلقاً عربیست..خدا بخیر کند..
ویرانم ولی میرانم.
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را..
کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری..
“سعدی”
سلااام
سال واژه: ارتقا
دیر از خواب بیدار شدم.
صفحات صبحگاهی نوشتم
دو غزل از حافظ خواندم
چند صفحه از کتاب عادت های میلیون دلاری را خواندم(صبح را با کتاب انگیزشی شروع میکنم برای تامین انرژی روزانه)
وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و ترغیب شدم به جای مکتوب کردن گزارش نیک در دفترم در سایت هم بنویسم زین پس
با دوستانم دور دور شبانه رفتم و به تجمعات برخوردیم مگر تفاوق نشده؟ پس چرا همچنان مرگ بر اجنبی؟
دانشگاه یوتیوب رفع فیلتر شده و خوشحال ترینم و به راحتی توانستم چند ویدیو آموزشی پیانو ببینم
قبل خواب به خواندن کتاب در حال و هوای جوانی گذشت
شب بخیر
گزارش نیک روز دوشنبه بیستو پنجم خردادماه چهارصد و پنج
۱. ورزش و یادداشت روزانه: امروز ورزش کردم و یادداشت روزانه نوشتم، اما چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم موند، حرفهایی بود که با خودم زدم. از اون گپهای دوستانهای که نه دعواست، نه نصیحت، نه غر زدن فقط یه گفتوگوی آروم با خودم. انگار کنار خودم نشسته بودم و درباره زندگی و فکرهایی که این روزا توی سرم میچرخند حرف میزدیم.
۲. گشتوگذار با بچهها:امروز بچهها رو بردم بازارگردی و کتابفروشی و اسباببازیفروشی. راستش بیشتر از اینکه چیزی بخرند، از دیدن و گشتن کیف کردند. از این مغازه به آن مغازه میرفتند و برای هر چیزی ذوق میکردند. پسرم واقعا عاشق کتابفروشی و این خیلی خوشحالم میکنه هرچند بعضی وقتا انگار گشتن از خرید کردن هم لذتبخشتر است.
مامان رو هم بردم حرم امام رضا که کمی از فضای همیشگی خانه و کارهای روزمره فاصله بگیره و با خیال راحت برای خودش خلوتی داشته باشه. حس خوبی بود بچهها سرگرم دنیای رنگارنگ خودشان بودند، مامان تو آرامش حرم و من هم بین این دو، از اینکه هرکدامشون حال خوبی داشتن، دلم گرم شده بود.
امروز از اون روزایی بود که اتفاق بزرگ و خاصی نیفتاد، اما پر بود از همین خوشیهای کوچیک و سادهای که آخر شب که بهشون فکر میکنی، میبینی روزت بیبرکت و بی نیک هم نبوده. 🌱✨
+مامان بیا تخم های شهلا جوجه شدن!!!
شهلا کیه؟ همون یاکریم نانازی هست که دوهفته پیش خیلی اتفاقی تصمیم گرفت بیاد روی گلدون کاکتوس لونه کنه. بله. گلدون کاکتوس!
حالا اسم شهلا از کجا اومد؟ نمیدونم. تقدیر این بود شهلا باشه. اسم های مختلفی رو امتحان کردم و باهاش صداش کردم.
شانتون؟ کتان؟ گرگعلی؟ پروانه؟ خیلی خنده داره روی یه پرنده اسم یه پرنده دیگه بزاری! پروانه پرنده است؟ ولش کن.
همینجوری حدس زدم تا رسیدم به شهلا. وقتی شهلا صداش میکردم حرکات دم و بازدمش آروم تر بود. خودشو جمع و جورتر نشون میداد.انگار خوشش میومد. پس شد شهلا.
ولی شهلا و جوجه های شهلا اصلا صدا ندارند! یعنی من با تکون خوردن پرهاش متوجه شدم زیرش جوجه است! به نظر میرسه که شهلا و نسلش کلا حال و حوصله سروصدا ندارند.
شاید بگید شوهرش کجاست؟ والا یه بار بیشتر ندیدمش.
بعد از بازدید خانوادگی از شهلا و بچه هاش به کار و زندگی رسیدم:
۱- طبق برنامه حداقل روزی ۵ دقیقه ورزش میکنم.
۲- وبینار رشد کسب کار خیاطی دیدم.
۳-وبینار نویسنده ساز دیدم و سال واژه ام رو انتخاب کردم. استمرار.
۴-طبق برنامه حداقل روزی ۵ دقیقه کتاب میخونم (تازه کار هستم مرا نزنید) و کتاب داستان ضرب المثل ها رو خوندم.
۵-یک صفحه از تفکرات امروز و اینکه چه حسی داشتم نوشتم.
۶-برای اولین بار گزارش نیک نوشتم. امیدوارم به اندازه کافی نیک باشه خیخیخی.
متن قبلیه همش پشت سر هم اومد یکی دیگه فرستادم.
چه شیرین و روان نوشتید
دمتون گرم
گُبه منتظر حلزونه که آخر خوابش میبره. حلزون آروم رد میشه از کنارش. طفلکی گُبه.
۱. امروز بلخره آزمایش خون دادم. موقع برگشت هی سرم گیج میرفت.
۲. رفتم توی صندوق بازنشستگی. آخه هی زنها و مردهای سالدار میرن توش. کنجکاو شدم ببینم توش چجوریه. یکی تلفنش رو داده بود به کارمند خانم تا با پشت خطی حرف بزنه. یکی دیگه میگفت: «چی؟ چی؟»
فکر کردم که سالمندها مثل بچهها خیلی شیرینن. کار کردن باهاشون هم همون قد سخته و عشق و حوصله میخواد.
۳. رفتم توی دبیرستان پسرونه که بازم ببینم توش چه مدلیه. همون اولاش. باید برم توشو کامل ببینم.
۴. رفتم پیش دوستام. چند ساعت حسابی گفتیمو خندیدیم.
۵. واسهی نشریهی حلزون، تلاش کردم لوگو بکشم. یه طرحی دیدم توی پینترست خودمم یه نوک مداد اضافه کردم بهش. سادهس و دوستداشتنی. ولی شاید تایید نشه. عیبی نداره. نقاشی همهجوره کیف داره.
۶. خیلی ذوق نشریهی حلزون رو دارم.
۷. توی گزارش نیک استاد خوندم که پی برگزاری دورهمی هستند. خیلی خوشحال شدم.
١. در جمع بوستداشتنی «روزسوال» آجری دیگر نهادم بر موضوع فضا و معماری.
۲. عکس استوری کردم.
٣. یادداشت منتشریدم.
۴. با فائزه و ندا آزادنویسی کردیم.
۵. بعد از بیداری یک ربع نوشتم.
۶. آنچه که قرار بود در «روزسوال» بگویم را قبل از وبینار مکتوب کردم.
٧. نقاشی که دیشب نقاشیهایش را استوری کرده بودم پیام داد و بعد از تشکر پرسید اهل کجایی. وقتی گفتم ایران، کلی آروزی خوب ریخت در دامنم.
٨. نبودم را خبر دادم.
٩. نبودم را خبر دادم و کمک خاستم.
١٠. روزگفتار ضبطیدم و منتشریدم.
https://t.me/elahebaseda
+مامان بیا تخم های شهلا جوجه شدن!!!
شهلا کیه؟ همون یاکریم نانازی هست که دوهفته پیش خیلی اتفاقی تصمیم گرفت بیاد روی گلدون کاکتوس لونه کنه. بله. گلدون کاکتوس!
حالا اسم شهلا از کجا اومد؟ نمیدونم. تقدیر این بود شهلا باشه. اسم های مختلفی رو امتحان کردم و باهاش صداش کردم.
شانتون؟ کتان؟ گرگعلی؟ پروانه؟ خیلی خنده داره روی یه پرنده اسم یه پرنده دیگه بزاری! پروانه پرنده است؟ ولش کن.
همینجوری حدس زدم تا رسیدم به شهلا. وقتی شهلا صداش میکردم حرکات دم و بازدمش آروم تر بود. خودشو جمع و جورتر نشون میداد.انگار خوشش میومد. پس شد شهلا.
ولی شهلا و جوجه های شهلا اصلا صدا ندارند! یعنی من با تکون خوردن پرهاش متوجه شدم زیرش جوجه است! به نظر میرسه که شهلا و نسلش کلا حال و حوصله سروصدا ندارند.
شاید بگید شوهرش کجاست؟ والا یه بار بیشتر ندیدمش.
بعد از بازدید خانوادگی از شهلا و بچه هاش به کار و زندگی رسیدم:
۱- طبق برنامه حداقل روزی 5 دقیقه ورزش میکنم.
۲- وبینار رشد کسب کار خیاطی دیدم.
۳-وبینار نویسنده ساز دیدم و سال واژه ام رو انتخاب کردم. استمرار.
۴-طبق برنامه حداقل روزی 5 دقیقه کتاب میخونم (تازه کار هستم مرا نزنید) و کتاب داستان ضرب المثل ها رو خوندم.
۵-یک صفحه از تفکرات امروز و اینکه چه حسی داشتم نوشتم.
۶-برای اولین بار گزارش نیک نوشتم. امیدوارم به اندازه کافی نیک باشه خیخیخی.
امروز دوشنبه ۲۴ خرداد گزارش ۳۴ام
صبح مرده بودم هر چی صدام میزدند نمیتونستم جواب بدم مادرم اومد دستمو گرفت و کمک کرد نشستم سر جام و ۲٠ دقیقه طول کشید که ریکاوری بشم و به خودم بیام. با اینکه دیروز کشت و کار خودم رو واگذار کرده بودم تا چند روز فقط بخابم ولی باز این بیتربیتها اجازه ندادند و قسمم دادند که امروز کمکشون کنم.
از خونه که زدم بیرون داش پاشا رو دیدم سوار بر موتور، صدام زد گفت«فیره چوینی» یعنی فیروز چطوری و چند دقیقه باهاش حرف زدم و بازم مثل همیشه رفتم سراغ خشخاش و تیغ زدن ولی فیروز امروز با فیروز دیروز و پریروز و هر روز فرق میکرد.
فیروز امروز سنگین شده بود. سنگین راه میرفت و کمتر حرف میزد.
فیروز دیروز آخرای روز به زور نفس میکشید ولی امروز مثل دیروز نبود، امروز اصلن نفس نمیکشید
چند روزه کتابی نخاندم و مطالعه ای نداشتم و هر چه زور میزنم که «صدای مرغ تنها» رو بخونم باز زورم نمیرسه. امشب باز زور میزنم بلکم بشه.
نتونستم به موقع به وبینار نویسنده ساز برسم نیم ساعت دیر کردم اما چرا؟
بعدازظهر رفتم سری به بچه گربه بزنم و آبی براش ببرم که با جای خالیش روبرو شدم کمی اینطرف و آنطرف را نگاه کردم که دیدم یه گوشه افتاده و مرده. بچه گربه مرده بود. جنازه اش رو که دیدم انگار خودم رو مرده میدیدم، سنگین تر شدم، ضعیف تر شدم. زنگ زدم به مادر آوین که زن داداش اینجانب محسوب میشود و هر چه از دهانم در امد بهش گفتم. گفتم«بچه ت وحشیه، ببرش دکتر تا نزده یه آدم رو بکشه» انقد ذهنم درگیر شد که وبینار رو فراموش کردم.
اما در وبینار استاد از کلمه سال حرف زد و اینکه در مورد کلمه سال بنویسیم.
کلمه سال من «فروش» بود اما الان که در پایان فصل اول سال هستیم نمیدانم اصلن چرا این کلمه رو انتخاب کردم.
یاد یک داستان افتادم. عذر خاهی میکنم از اینکه این داستان رو نقل میکنم ولی نقل میکنم:
روزی روزگاری یک نفر یک خر را تک و تنها گیر اورده و با او عمل بیتربیتی انجام میدهد در این لحظه که او غرق بیتربیتی شده و به عقب خر چسبیده عده ای از راه میرسند و با دیدن او جیغ و کف و هورا میکشند و از او میپرسند«چنگیز چیکار میکنی؟»
چنگیز هول کرده و میگوید«انقدر بدهکارم که اصلن نمیدانم دارم چکار میکنم»
مثال چنگیز شاید ربطی به کلمه سال من نداشته باشد اما این داستان در ذهنم تداعی شد و نقلش کردم اگر بی ربط بود شما به بزرگی خودتان ببخشید.
آره داشتم میگفتم:
من با گذشت یک فصل از سال نه تنها چیزی نفروختم بلکه کلن فراموش کردم چرا کلمه«فروش» را انتخاب کردم و اینکه مطمئنن در این امر اصلن موفق نبودم چون حتا نتوانستم تریاکم را بفروشم و از ظهر تا الان حجم زیادی از آن را بذل و ببخش کرده ام به کسانی که فکر میکنم به گردنم حق دارند. با اشاره به اینکه «آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب» من دیگه آب از سرم گذشته و کلمه سالم را به «گوز» تغییر میدهم.
گوز کلمه ایست که بیشتر در ان موفق هستم تا کلماتی دیگر حداقلش این است که اگر باقی سال به این ترتیب و این صورت بگذرد باز از زاویه کلمه سال که به امسالم نگاه کنم میبینم موفق بوده ام و چیزی از ارزش هایم کم نشده است.
قرار است گزارش نیک ثبت کنیم ولی من که نیک ندارم مجبورم بی نیک ثبت کنم.
میخاستم در مورد دختر همسایه مان حرف بزنم ولی غیبت کار درستی نیست نگم بهتر است.
ولی فقط یه ذره میگم.
بچه بودیم ما مغازه داشتیم میومد از رو دیوار میگفت«فیلوچ فیلوچ مامانم میگه یه تاید و یه شامپو بهمون بده تا بابام بیاد پولش رو براتون میارم، بقیشم پول بده» 🙄🙄🤦♂️
نسیه میخاست بعد میگفت بقیشم پول بده.
اما «فیلوچ» همین فیروز است و «سیلوچ» سیروس برادرم است و او ما را لوچ لوچ میکرد و صدا میزد.
حالا غروب به همراه دخترش دیدمش که یه جوری راه میرفت و به من و مامانم اینا محل نذاشت انگار بچه محل عسل فاطمی است و دهاتی جماعت رو تحویل نمیگیره.
جا داره یادی کنم از عسل بانو که فرشته نشینه و مرام پهلوانی داره.
آره داشتم میگفتم یه جوری رد شد که من اصلن باور نکردم این اونه تا مامانم گفت این همونه. میخاستم صداش بزنم بگم«بیا بقیهت رو بدم بخیهت کنم» ولی مامانم زد تو گوشم.
وقتی علت را از مادرم جویا شدم گفت«از وقتی شوهر کرده دیگه کسی رو تحویل نمیگیره» حالا شوهرش کیه؟ خدنگ چنگیزه. خاک تو سرم برینه.
جا داره یادی کنیم از دوست عزیزمون که کانادا تشریف دارن و ۱۲۷ تا پهباد رو نشونه کرده و کرده ولی باز استوری میزاره و میگه «سر سلامتی همه سلامتیا، سلامتی داش فیروز نه برا مجرد بودنش برا خوشتیپ بودنش»
استاد پیشنهاد دادن که آیدی کانالمون رو بزاریم و من چون قبلن ضد نشر بودم و آیدی کانالم رو به جز زهره رسولی به کسی ندادم الان به پیشنهاد استاد آیدی آبی 💙 رو میزارم فقط و فقط برا اینکه تو این چند روز بتونم تریاکم رو بفروشم و با خیال راحت پرواز کنم برم اونور خاک
https://t.me/AbiAbri1
سالواژهی من: زن
۱. امروز خشمگین نشدم. به هر کس وارد اتاق شد لبخند زدم حتی با وجود ماسکی که به صورتم زده بودم.
۲. در ساعت همیشگی به روزم نویسندهساز را حضور دادم.
۳. وقت گذاشتم برای دیدن غروب. ایستاده.
۴. میان سنگها گشتم و آن که منحنیهای زیباتری داشت به خانه آوردم.
۴. شعر خواندم و به شعر فکر کردم و سعی کردم شعر بنویسم.
تکمیل داستانکوتاه و فرستادنشش. برای استاد نمیدونم امیدوارم رسید باشه برای ا استاد
فهمیدن اینکه ثبت دامنه.ir خیلی حوصله میخواهد و من ندارم. شاید.com خریدم. شایدم نه
کلمه سال گفتوگو است اما نمیدانم چطور یک گفتگوی خوب داشته باشم شاید میدانم چطور گفتوگوی خوبی داشته باشم. اما نمیدانم با چه کسی؟
امروز خانم نصیری درباره محیط حرف زد. و تمرین محیط نویسی کردیم.
دو روز ی است دوباره از خانمیثربی عقب افتادم درجور هندوستان خانی.
بعد از جور هندوستان میخواهم شب هول بخوانیم اگر خانمیثربی موافق باشند.
خاهش میکنم . مگه میشه موافق نباشم دوست عزیزم.😍
مرسی که دستمو ول نمیکنی، با این همه عقب افتادن بازم منو با خودت میبری اونجور جاها. دمت گرم
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. درس خواندم و تست زدم.
۳. در وبینار معماری تفکر شرکت کردم.
۴. ظرف شستم.
۵. روزم را ساعت به ساعت ثبت کردم. (Tracking)
۶. تمرین مثلثوال را انجام دادم.
۷. یادداشتی درمورد فیلم درخت گلابی وحشی نوشتم و منتشر کردم.
۸. تلاشی بیهوده جهت ضبط روزگفتار انجام دادم.
گزارش نیکِ روز؛ حلزون، ولگو و چند مشت دلخوشی
۱. امروز حلزون فقط یک نشریه نبود؛ بیشتر شبیه حلزونی بود که تصمیم گرفته بود به جای خزیدن، بدود! بخشهای مختلف نشریه را جلو بردیم، درباره محتواها حرف زدیم، ایدهها را بالا و پایین کردیم و به این نتیجه رسیدیم که گاهی بهترین راهِ پیشرفت، آهسته و پیوسته بودن است؛ البته با چاشنی چند لیوان چای و کلی پیام رد و بدلشده.
۲. جلسهی تیمی برگزار شد و ثابت کردیم که کار گروهی چیزی بین یک ارکستر سمفونیک و یک گروه خانوادگی در مهمانی است؛ گاهی همه هماهنگ، گاهی همه همزمان حرف میزنند، اما در نهایت موسیقی از دلش درمیآید.
۳. وبییار «ولگویه» با حضور ۱۵ نفر برگزار شد. پانزده نفر آدم که هرکدام با یک دنیا تجربه، سؤال، خنده، فکر و گاهی بغض آمدند و چند ساعت کنار هم نشستند تا یادمان بیاید زندگی فقط فهرست کارهای انجامنشده نیست.
۴. موضوع وبینار «زمانی برای خود» بود. همان موجود افسانهای که همه دربارهاش حرف میزنند و کمتر کسی پیدایش میکند. دربارهی سهم خودمان از زندگی صحبت کردیم؛ دربارهی اینکه آدم اگر برای خودش وقت نگذارد، کمکم شبیه شارژری میشود که همه را شارژ میکند و خودش روی یک درصد مانده است.
۵. از دلخوشیهای کوچک گفتیم؛ همان چیزهایی که آنقدر کوچکاند که گاهی فراموش میکنیم چقدر بزرگاند. بوی چای، پیام یک دوست، کتابی که ناگهان جملهای از دل آدم درمیآورد، یا حتی چند دقیقه سکوتی که کسی از ما چیزی نمیخواهد.
۶. چالش دلخوشیهای کوچک را با ۱۰ نفر دیگر ادامه دادیم. ۱۰ نفر دیگر به جمع شکارچیان لحظههای خوب پیوستند؛ کسانی که تصمیم گرفتهاند به جای شمردن کمبودها، گاهی نعمتهای ریز و درشت زندگی را هم بشمارند. زهره و مریم در وبیار از تجربههاشون گفتن. چقدر این جمع امن رو دوست دارم.
۷. در طول روز بارها احساس کردم که آدمها بیش از آنچه فکر میکنیم به شنیده شدن نیاز دارند. نه راهحل، نه نصیحت، نه نسخه؛ فقط یک گوش که واقعاً گوش باشد.
۸. دستاورد مهم امروز این بود که دوباره فهمیدم جامعه از جمع شدن آدمهایی ساخته میشود که حاضرند چند ساعت از وقتشان را برای گفتوگو، یادگیری و همدلی کنار بگذارند. تمدن شاید از همین جا شروع شده باشد؛ از چند نفر که دور هم نشستند و گفتند: «بگو، من گوش میدهم.»
۹. نتیجهگیری علمی، فرهنگی و کاملاً پژوهشمحور امروز: وقتی برای خودت وقت میگذاری، احتمال اینکه حال دلت بهتر شود زیاد است. وقتی با آدمها حرف میزنی، این احتمال بیشتر میشود. و وقتی این دو را کنار هم در یک وبییار جمع میکنی، حتی حلزون هم چند سانتیمتر به رؤیاهایش نزدیکتر میشود.
۱۰. نیکِ امروز را با خستگی شیرین به پایان رساندم؛ آن خستگیهایی که شبیه بدهی نیست، شبیه سرمایهگذاری است.
خلاصهی مدیریتی گزارش: حلزون جلو رفت، تیم کنار هم ماند، ولگویه برگزار شد، دلخوشیهای کوچک تکثیر شدند و «زمانی برای خود» از یک عنوان وبینار به یک تجربهی واقعی تبدیل شد.
🌹♥️
درودها. بامداد بهنیکی
روز ساعت شش شروع شد. در وظایف مادری «سرویس ایابوزهاب» هم تعریف شده، در ادامه ۲ ساعتی را در باشگاه با دمبل و دستگاه کراس و… جنک تنبهتن داشتیم و چقد دوستش دارم. وقتهایی که توی باشگاهم زندگی از دستم نفس میکشد. دو تا هدیهی تولد چوبی خریدم. یک جاعودی که کلبهای چوبیست و از دودکش خانه. دود بالا میرود. یک قلم طبیعی که ایگوانایی از تن مداد بالا رفته. اگر کسی یکی از این هدیهها را به من میداد ذوقمرگ میشدم.
یادداشتم را منتشر مردم. سعی کردم روایتی تصویری و بدون قضاوت بسازم.
چندین و چند ساعت مطالعهی تاریخ داشتم. بخشی از مقالهام را نوشتم. باید بیشتر راجع به میرعماد حسنی میخاندم تا بتوانم شخصیت و آثار و علت مرگش را شرح بدهم.
پیش از خاب هم در سفرنامهی شاردن دنبال زندگی میرعماد میگردم.
ترق ترق. شترق. اول خستگی انگشتام رو بگیرم.
امروز بلاخره بعد چند روز قفل مطلب گذاشتن در کانالم شکست.
اوم. امتحان عربی داداشم رو کامل شدم.
کتاب چرا آن کار را کردم یه نگاه بهش انداختم.
آنا ٢ هم.
فیلم میخوام ببینم شب تر. هنوز 12 هست و سر شبه. اهل دلا میدونن منظورمو.
بلاخره کلاسای برخط دانشگاه تموم شد و ما به خط شدیم برای امتحانا.
نویسنده ساز استاد رو شرکتید ام.
امروز نخوابیدم.
ناهار کم خوردم. و آب زیاد.
قشنگ حس میکنم آدم پُری شدم.
پر آب.
چرا یادم نمیاد دیگه چی کار کردم.
آها با پرنده ام بازی کردم.
مامان رو بغل کردم.
با داداش ها کارت بازی کردم.
یه نگاه به پروپزال که نوشته شد انداختم و به هوش مصنوعی گفتم کارت خوب بود پسر.
کمتر فکر کردم.
به افکار منفی ام خندیدم.
خداروشکر کردم.
آب توبه ریختم رو سرم.
یه بستنی موزی خوشمزه مامان ساز خوردم.
دنبال کار گشتم داخل دیوار و در و سایت و کوچه 🙂
استاد کار خوبی داخل دیوار نبود، گفتم بدونیدا 🙂
میخواستم ببینم موز یخمکی چجوری میشه. لذا تکیه تیکه اش کردم و گذاشتم تو فریزر. باحال شده بود. حتی از موز عادی ام خفن تر.
( الکی گفتم دندونم تا ماتحت اش سوخت.
اینو گفتم که احساس ناکافی بودن بهش دست نده.)
اینا اینم کانالم.
https://t.me/Mehreganezahraii
کانال اولیم سقط شد. توسط هکرین محترم.
امیدوارم به این یکی رحم بفرمایند، باشد که خداوند در آتش دوزخ به آنان هیزم خشک عنایت فرماید.
آمیییین!
_نیم صفحه صبحگاهی مینویسم،صبحانهای سرپایی میخورم و پیاده میروم به فرهنگسرای محل که دوشنبهها صبح جلسهی همنشینی با کتاب برگزار میشود.
_دربارهی “انسان در جستجوی معنا” صحبت میکنیم.
اصلاً دو روز گذشته را برای همین سراغ این کتاب رفته بودم.
اکثر شرکتکنندگان بالای پنجاه سال سن دارند و نفری یکی دو پیراهن بیشتر از من پاره کردهاند.
شنیدن نقطه نظراتشان در باب رنج، دلنشین و آموزندهست.
اواخر جلسه صحبت از پیرمرد و دریا میشود. خانمی که عمری دبیر علوم بودهاست میگوید که نمیفهمد چرا این اثر انقدر محبوب است؟ به یاد نوشتهی مریم حاجیکریمی دربارهی کتاب میافتم و برایشان میخوانم.
آنقدر مجذوب برداشت و قلم زیبایش میشوند که کف میزنند و من به داشتن چنین دوست خوشذوق و خوشفکری میبالم.
_ میروم کتابخانه و کتاب عناصر داستانی جمال میرصادقی را به امانت میگیرم. به سرم زده در دورهی جدید داستان کوتاه شرکت کنم و باری دیگر داستاننویسی را محک بزنم. سیستم خراب است و کتابدار مجبور میشود دستی مشخصات را وارد کند.
_برای ناهار مهمان خالهام و سر راه میروم آزمایشگاه تا چکاپی که دکتر غدد برایم نوشته انجام دهم. باز سیستم خراب است و اینبار نمیشود دستی آزمایشم را وارد کنند.
_ با نوههای خاله حسابی بازی میکنم و میچلانمشان. وقتی کنار بچهها هستم خندههایم واقعیترند.
_ از خانهی خاله تا جایی که در توان دارم پیادهروی میکنم و مابقی راه را سوار اتوبوس میشوم.
هوا ناجوانمردانه گرم است. تنها فصلی که خوب وظيفهاش را انجام میدهد تابستان است. هنوز از راه نرسیده تبخیرمان کرده.
_ در وبینار شور و شوق کودکی فاطمه ابراهیمی شرکت میکنم.
فاطمه از ما میخواهد احساسمان را نقاشی کنیم. نه با شکلهای متعارفی که در ایموجیهای گوشی میبینیم. با اشکال و رنگهایی که هیچ معنا و مفهومی از نظر دیگران ندارند.
دو داستان کودکانه میخواند که پشت هر کدام دنیایی مفهوم نهفتهاست.
باز هم نقاشی میکنیم. با نقاشی بیگانهام. فاطمه میگوید مثل یک کودک نقاشی کنید. من حتی به اندازهی یک کودک هم نمیتوانم خوب نقاشی کنم اما هر جلسه که میگذرد بیشتر از کشیدن لذت میبرم.
_ با سارا ذوالفقاری قرار گذاشتهایم ساعت ده شب از کتابهایمان بگوییم. نیم ساعته میخوانم و یادداشتبرداری میکنم. هر دوتامان هنوز آنقدر مسلط نیستیم که تصویری و رودررو حرف بزنیم. برای هم ویس ضبط میکنیم تا هر جا سوتی دادیم بتوانیم از اول شروعش کنیم.
_ با شام سریال بیست و یک را میبینیم. از میان تمام سریالهای در حال پخش شبکههای خانگی این مهیجتر و قابل دفاعتر است.
بازیگر زن نقش اول یک دیوانگی و بیپروایی خاصی دارد که تا حالا در هیچ کاراکتر زنی در فیلمهای ایرانی ندیدهام.
_ روزانهنویسی میکنم. یاد بچهام به سراغم میآید و اشک از گوشهی چشمم جوانه میزند. دلیل خندههای واقعی امروزم علت گریهام میشوند.
فکر کنم سیستم مغز من هم امروز خراب شده.
چه خوبو صمیمی نوشتید
تا آخر متن همراهتون شدم
دمتون گرم
احساس میکنم حلزون مسخ شدهاست!
این روزها دارم سعی میکنم روح خود را از میان آوار دلم بیرون بکشم و زندگی را به آن برگردانم.
خیلی دشوار است…
اما من خدا را دارم.
درس گوش کردم.
کتاب خواندم.
نامه نوشتم.
آزادنویسی کردم.
در وبینار الههجان علیزاده و نویسندهساز شرکت کردم.
فرم مصاحبهی دورهی نویسندگی خلاق را پر کردم.
مادرم را کمک کردم.
تلاش کردم بخندم…
اما باز هم اشکالی ندارد اگر حالت خوب نیست.
امروز از آن روزها بود که دوست داشتم روی پیشانی بنویسم: عزیزم بیا امروز زیاد با من حرف نزن. به ندرت میشوم اما قوی و عمیق. قلقل میکنم در سرم و سر باز میکنم و گرگ میشوم.
در این بین کتاب «گیدو موپاسان» را تمام کردم. چه خوب شد که تمام کردم چون در انتهای کتاب بالاخره اندکی از آنچه میخواستم پیش آمد.
آمدم روز گفتار بشوم، آنقدر که اینترنت آزارم داد که بعد کردم همینطور تا بعدازظهر هزار و هزار کانفیگ خوردم و بالا آوردم.
پسا اتش بسم در انتظار آدم فضاییها.
۱- صفحات صبحگاهی نوشتم.
۳- دمنوشِ گلگاوزبان و سنبلالطیب درست کردم. بلکه قلبم برای کشیدنِ بارِ سنگینِ این روزها قوت گیرد.
۲- تمام شد. دهانم را کامل سرویس کردم. دست دکترم درد نکند.
۳- وقت تنگ بود. ویس شعرماهی را با سرعت ۱/۵ گوش دادم.
در این برهوتِ بلاتکلیفی فقط شعر میچسبد.
۴- گزارش نیک نوشتم.
با تشکر از فاطمه عسلی و زهره رسولی عزیزم خیلی به نشریه خوشبینم. چرا؟ چون پشتش به افرادی گرمه که دغدغه نوشتن دارند. نه اینکه فقط حرف بزنند. خودشون رو قبلن اثبات کردند. بیشتر بچههای گروه مدتهاست کانال دارن و به انتشار روزانه پایبندند.
این یک حرکت جمعی با نیت خیر است. نیتِ رشد زبان. رشدِ اندیشه. دعوت به قصه و شعر. دعوت به ساختن رویا. و در این روزگارِ سیاه چه چیزی نجاتبخشتر از رویا.
و امید. و اقدام. ما آیندگانیم. و برای آیندگان مینویسیم.
آیا استاد روز اول جنگ که اومد سر وبینار خودش فکر میکرد که نتیجه کارش بشه این همه صمیمیت و دوستی مضاعف بین بچههای مدرسه؟ این همه یکدلی؟ این همه امیدواری؟
استاد عزیزم از مسیرِ شما نور میباره.
سارا جانم
توجه شماست که به من انگیزهی تداوم میده.
در «دور کامل لجن» که سرزمین ما سالهاست گرفتارشه، تمام دلخوشی من همین چراغ کوچیکیه که با هم روشن نگه داشتیم.
چراغ مدرستون همیشه پر نور. امیدوارم هر کدوم از بچههای مدرسه از شما یاد بگیریم و بشیم یه چراغ کوچک برای اطراف خودمون.
عزیز جانی. سارا منتظرتم هر بار در وبییار. اما میدونم وقت نداری
ارزومه بهتون بپیوندم زودتر😍
فراموش کردمhttps://t.me/mehrabaaneh
لینک کانال
-صبح رفتم دندانپزشکی برای مرحله سوم ایمپلنت دندانم.
-بعد رفتم کتابخانه امامرضا کارت عضویتام را گرفتم.
-دو تا پادکست یک ساعته از کانال مهران روشن در یوتیوب گوش کردم.
-ظرفهای ناهار را شستم.
-کتاب ارزش میراث صوفیه را مطالعه کردم.
-در وبینار مدرسه سرزبان شرکت کردم.
-غزلیاتی چند از مولوی و حافظ خواندم.
-نمرات پایانی بچهها را ثبت کردم.
https://t.me/soufiabolfazl
دو دقیقه به دوزاده ست .
خیلی وقت ندارم.
کارای مفید کردم .
ولی الان صرفن همین که اومدم توی صفحه گزارش نیک دارم یه چیزی ثبت میکنم خودش خیلی مفیده به نظرم و حق مطلب رو ادا کرده.
ممنون خدافظ
گزارش نیک ۳۴
کلمهی سال من: «فاصله»
خودکُشانی یا خودکِشانی مینویسم، به زحمت و با زحمت. دلم میخاهد روی تعهدم برای انتشار گزارش نیک پایبند باشم.
صبح پیادهروی رفتم. برگشتنی سبزی خوردن خریدم و نان سنگک. با حلیم بادمجان جمعشان جور شد.
«کبریت خیس» عباس صفاری را خاندم.
سه تا ده دقیقه ازادنویسی نوشتم. بیشتر نشد.
پشت در وبیکار الهه علیزاده نماندم. به موقع رسیدم.
هفت دقیقه ازاد نویسی در وبینار نویسندهساز خیلی کیف داد.
به آخرهای «در حال و هوای جوانی» رسیدهام.
پست کانالم را منتشر کردم.
تا ۱۲ نشده گزارش نیکم را ثبت میکنم.
لینک تلگرام من
https://t.me/nahid40rasti02
سال واژه : تمرکز
یکبارم که با صدای خرّروس و سرو صدا بیدار نشدم از گرما بیدار شدم اونم چی پنج و نیم. اینم شانس مایه.
با علیزو صوبت کردم. او میرفت بخابه و من میرفتم بیدار بشم.
گوشی را اپدیت کردم. مرا کشت اینقدر که گفت آپدیتم کن. با همراه اول جواب نمیداد و امروز با ایرانسل مثل بلبل آپیدیت کرد. هر بار اپدیت که میدهند زشتتر میشود. ایو. شش گیگی گرفتهاند که فقط عکس گالری را تغییر بدهند و آیکن نشاندهندهی شارژ را. هوووف. قبل از اپدیت هم داغ میکرد و بعد از آپدیت هم. گوشی طفلو.
صفحات صبحگاهی.
آزاد نویسی و روزنگاری.
کتاب «شور زندگی» را خاندم و خابم گرفت. فکر کردم یه عالم خابیدم انا یه ربع گذشته بود. توی یک ربع صدبار بیدار شدم با سر و صدا.
دفتر شعر «بهتصرفدرآمدگان» از مهدی سرباز را خاندم و گریه کردم. خاندم و گریه کردم.
استوریام را گذاشتم. من هم پیوستم به آنها. شاید. نمیدانم. از دیدنها. البته مال من میشود آسمان به گمانم و گل.
جهان و تعاملات فیلسوف را میخاستم بخانم اما خاهرم اینقدر حرف زد و سوال پرسید که فقط یه جمله را صدبار خاندم. الان هم یادم نیست آن جمله چی بود.
سرزبان را بودم. نصیرو برایمان از معماری و از توجه به محیط گفت.
نویسندهساز را هم بودم. نقاشی هم کشیدم استاد را. چشمم به مداد قرمزم که میافتد دلم نقاشی میخاهد و با آن مداد فقط میتانم آدم گوگولی بکشم. پس استاد گوگولی کشیدم. میخاستم استوریاش کنم اما نکردم اما میکنم. شاید. نمیدانم.
کتاب «جور هندوستان» را خاندم. از ۱۶ تا ۲۳ را. از فروشندههای سمج هند گفته بود که میچسبند و ول نمیکنند و تا توی پاچهات نکنند دست بردار نیستند. یه جا هم نوشته بود. «بدم میآمد که پولی بیخودی به او داده باشم اگر میدادم شاید هم میگرفت خیلی هم خوشحال میشد ولی اگر نمیگرفت آن وقت حال من خیلی بد میشد چه بر سر آن خندانیاش میآمد؟» از زنخدای زنده در نپال گفته بود. اینکه دخترانی را انتخاب میکنند برای زنخدای زنده بودن. در اتاقی با صد سر بریده گاو میگذرانشان و اگر نترسیدند میبرند و زندانیاش میکنند و میپرستنش تا وقتی پریود شود و بعد هم پرتش میکنند بیرون و میروند سراغ یکی دیگر.
با نصیرو و فائزو آزادنویسی کردیم و سعی کردم تمرین شعر را انجام بدهم که بعله ناموفق بودم. ایح ایح ایح.
پستم را بنوشتم. منترش کردم. آمدم گزارش نیک بنویسم و روزگفتار را هم میگیرم.
سال واژهام تمرکز روی هرچیزی که به نقاشی ربط دارد است. خب امروز در رابطه با آن فقط «شور زندگی» خاندم البته اگر در راستای نقاشی باشد. نقاشی هم کشیدم. هعی.
https://t.me/yaddashtneda
✨سالواژهی من: کتاب
امروز دومین دفتر نویسندگیام تمام شد. رفتم سراغ دفتر بعدی. هنوز به مدلش عادت ندارم اما خیلی قشنگ است. دلم نمیآید خطخطیاش کنم. ولی خب، بیاختیار خط میزنم روی هرکلمهای که به دلم ننشسته.
برای نهار برنج درست کردم. بالاخره تهدیگهایش طلایی و برشته شد. جایتان خالی.
با کلی ذوق برای نشریهی مدرسه نویسندگی داوطلب شدم و همین تمام روزم را ساخت. با بچهها به توافق رسیدیم که اسم این نوزاد جدید مدرسه را حلزون بگذاریم. نوزادمان دوتا مامان خوشگل دارد. زهرهجان و عسلجان. ولی خب تنهایی بزرگ کردنش سخت است. برای همین با تعدادی از دوستان جمع شدیم تا این غنچه، گلی شود برای خودش.
پنجاه صفحه از کتاب شعر به تصرفدرآمدگان را خواندم. سعی کردم تمریناتی بنویسم برای شعرماهی اما به نتیجهی خوبی نرسیدم و کنف شدم. تمرین این هفته سخت است برایم. آنچه میخواهم درنمیآید. میدانم آنچیزی که آخر سر هم مینویسم احتمالا چنگی به دل نخواهد زد و از الان برای گازخورد آمادهام.
برای شام سیبزمینی سرخ کردم. البته من ریزشان کردم. مامان سرخشان کرد. ولی خب به هرحال.
روزگفتار امشبم را هم ضبط کردم و چندصفحهای از کتاب مادران و دختران را خواندم.
امروز کوتاه بود. ولی کار دیگر داشتم که نرسیدم انجامشان بدهم. ولی در کمال تعجب اعصابم به هم نریخت. تلاش هم کردم، اما باز هم حالم خوب بود. اصلا همین است که هست…🌱
https://t.me/parehkalam
۱-امروز همه وقتم به قرار گذشت
قرار یک دیدارخاص داشتم ( بازمانده سال ۱۲۹۹) خاله جان گرامی ، بزرگ خاندان مادری که در برطرف کردن چشم زخم هنوزهم قدرتمند دفاع می کند .
۲- قرار دندانپزشکی و آن صدای مهیب
۳- قرار دیدار برای بار سوم درهتل ، هنوز بی خانمان ادامه می دهد
۴-از قرارهای از سر گذرانده ام در کانال خواهم گفت و شما خواهید شنید
صبح با خروسها از خواب بیدار شدم. عهد بستم به موبایل نگاه نکنم. دست بردم به بغل تخت و کتابی برداشتم. چند سطری از _لولیتا_ را خواندم، باز پلک سنگین شد و خوابم برد. همسر جان بیدارم کرد موقع رفتن.
دومین روز است که چیزی نمیخورم. معدهام دارد نفس میکشد. سبک نفس میکشم و سبک راه میروم و سنگین میخوابم.
صبحانهٔ دوقلوها را دادم و چند ظرف کثیف شستم و وارد جلسه شدم. چهل دقیقه در جلسه بودم، بعد آمادهسازی ماکارونی برای ناهار دوقلوها و همسر جان.
نمیدانم چرا شستن ظرفها تمام نمیشود. هر چه میشستم، باز هم لیوان یا استکانی در سینک ظرفشویی نمایان میشد.
ناهار بچهها را دادم. حین ناهار خوردن بچهها در خانه میچرخیدم و جمعوجور میکردم. ساعت ۱۵:۳۰ چای سبزی برای خودم دم کردم و مثل جمعههای دوران نوجوانی که _باخانمان_ را میدیدم، با بچهها دیدن _باخانمان_ – که برگرفته از رمانِ باخانمانِ هکتور مالو است – را به خودم جایزه میدهم. بعدش ماشین لباسشویی را با انبوهی لباس سفید روشن کردم.
ساعت به ۱۶:۴۹ رسیده بود که ده دقیقه چرت زدم تا وبینارِ «نویسندهساز». امروز رأس ساعت ۱۷ پریدم داخل روم. هنوز از محرومیت چند روز پیشم دلخورم. خلاصه پرشم وسط روم جواب داد و ظرفیت تکمیل نبود. آزادنویسی را انجام دادم و البته نمیدانستم کسی خانه نیست. بعد از وبینار متوجه زنگ در شدم و دیدم در کل مدت وبینار تنها بودم. شاید به همین دلیل عین آدم در مورد «سالواژه» توانستم بنویسم.
با مادر تلفنی حرف زدم. امروز وقت دکتر داشت و در حال آماده شدن برای رفتن به مطب دکتر بود. حرف را کوتاه کردم و مشغول اتو زدن لباسها شدم. در حال اتو زدن با دوستی قدیمی تلفنی حرف زدم. بعد از تلفنم مطلبی عریض و طویل در باب بیماری آندومتریوز دوستم نوشتم. وقتی شنیدم خیلی اذیتم کرد، اما باید مینوشتم تا یادم نرود.
بعد از شام هم قصهٔ حلزون شروع شد. تمام ادمینهای کانال اسمشان شده بود «نشریهٔ ادبی حلزون». دیگر تشخیص نمیدادم کدام حلزون دارد حرف میزند. من سررشتهای از طراحی لوگو ندارم، ولی در شعار چند جمله بهعنوان شعار نوشتم که ناتمام ماند، چون مشقهای گزارش نیکم را ننوشته بودم. پس از گروه مرخصی گرفتم تا مشقهایم را بنویسم.
این بود مشق امشب من.
و این هم آدرس کانال من
https://t.me/SougandSetareh
سالواژه: ویلویلی(کلمهای گیلکی به معنی جنبش و تکاپو)
یک:
درس خواندم اولِ همه. اگر گوشیگردیهایم را درون رختخواب، قلم بگیرم از زندگی و صبحانه را هم نیز، درس خواندم اول همه. اما صبحانه را نمیشود قلم گرفت. چون هم گران است و هم برای صبحانه سنگین. و البته چون کرهی بادامی را خوردم که هم خیلی زمینی بود و هم دستش نمک و شکر نداشت. مهم نیست. چون من عسل داشتم. کرهی بادامزمینی از اینهاست که یک مدتی میخورم و بعد از چشمم میافتد. آخرین کرهی بادامزمینی خانهمان، قبل از اینکه تمام شود توی یخچال منزوی و گوشهگیر شد تا اینکه بالاخره سقوط کرد. دوست در حال رژیمم برایم گفت از کرهی بادامزمینی و دلم خواست دوباره بزنم بر بدن. از دیشب تا الآن که دوستداشتنی مانده. جالب نیست که وقتی رژیم میگیری بیشتر به غذا فکر میکنی؟ شاید محدودیت کالری مصرفی باعث میشود که بخواهی گزیده انتخاب کنی. زندگی هم همینطوری است؟ اگر محدودیت عمر مصرفی را هم در نظر میگرفتیم، سنجیدهتر عمل میکردیم نه؟ اما عمر که غذا نیست. راحتتر میشود بریز و بپاشش کرد.
دو:
فیلمهای خیاطی توی گوشیام را مرور میکنم. هنوز یادم میرود و باید هی خاطر خودم بیاورم. اعداد را هم فراموش کرده بودم. یک کمری برای دامنم میدوزم. تصمیم دارم امروز دامن را به مرحلهی نهایی برسانم.
سه:
ناهار میپزم واسهی خودم و اجازه میدهم همزمان سلطانزاده کلیدر بخواند برایم. جلد چهارم هنوز. به تمید حق علیه باطل که فردا تمام میشود. دیشب مامانم زعفران آماده میکرد برای مغازه. وقتی سهم من را داد و سهم مغاره را هم ریخت توی جای مخصوص، بهم گفت که ظرف را زعفران گرفته و اگر میخواهم استفادهاش کنم. رفتم و مثلن پیاز خرد کردم با دو تکهای مرغ و گذاشتم توی قابلمه استراحت کنند تا فردا. نه سسی زدم و نه ماستی و نه ادویهای. و امروز همانها را سرخ کردم با یک تا گوجه و پیاز. و مقدار از نظر خودم کمی، برنج. تا وقنی خورشت آماده شود برنج پخت. برای خودم گوجه و خیار هم خرد کردم و همزمان با گوش دادن به کلیدر، خوردم غذا را.
چهار:
قدری نوشتم. خیلی کم. خواب مرا گرفته بود. سعی کردم چیزی به ذهنم بیاید. شعری سهسطری ولی چیزی بهدردبخور نه. تازه نمیدانم اینها که به ذهنم میرسند خردهیادهایم از دفتر شعرهاییست که میخوانم یا اینکه خودم مینویسمشان.
پنج:
میوهها را میشورم و چون میروم دوش بگیرم، دیر میرسم به وبینار نویسندهساز. گویا دو نفرِ ظرفیتش باقیست و میشوم یکی از آن دو و نمیمانم پشت در. همزمان با آن چای مینوشم.
شش:
کمک میکنم مامان باقالی پوست بکند. از اینکه خاک روی دستم باشد خوشم نمیآید. کلن زیاد آدم خاکبازی نیستم.
هفت:
زیپ را وصل میکنم و دامن را میپوشم. کمرش گشاد است. گویا ۴ سانتی گشادتر است. بعد متوجه میشوم رولتهایی که انجام داده بودم و به استادم گفته بودم سفیدش درست است، زردش درست بوده. تازه بهش خیال راحتی هم دادم. نمیخواهم وارد بحث سفید و زرد بشوم. مجال و حوصلهای نیست. روی زردها را میدوزم و میشکافم روی سفیدها را. باز میکنم زیپ را و دوباره میدوزم.
هشت:
زیگزاگ میزنم جاهایی را که باید زیگزاگ بشوند.
نه:
وقت شام میرسد از راه. نیمرو درست میکنم و چایی تازه دم میکنم چون جوجو جان موقع چای بعدازظهر نوکش را زد به کورهی قوری و مامان دهنی جوجو را تمیز نمیداند. البته داشت قانع میشد که تمیز است ولی چون من نمیخواستم چایی دوم را بخورم او هم بیخیال چای شد. به هر حال چایش از صبح مانده بود و این باعث شد که من هم تا دم آمدن چای، بنشینم پای سریال friends و بیشتر تماشا کنم. ترتیب زیاد خاصی ندارد تماشایش. فقط چون آخرهای فصل ۸ را دیده بودم، به فصل ۹ آمدم. قسمتی است که ریچل فکر میکند جویی ازش خواستگاری کرده و قبول میکند و بعد راس از دستش عصبانی میشود.
ده:
دوباره فیلم وصل کمر را میبینم و میروم وصل کنم اما معلوم نیست چه گندی زدهام که چرخم قدرت دوختن آن تکه را ندارد و هر بار میروم بدوزم یا نخ استفراغ میکند یا کمر سوزن را میشکند یا اینکه از جای خودش تکان نمیخورد. گاو. فکر کرده من کل روز را فقط باید خیاطی کنم و کار دیگری ندارم؟
یازده:
میپرم تا یادداشتم را بگذارم اینجا و روزگفتاری ضبط کنم و بروم سر آن کمر و تمامش کنم. هی یاد این خاطره میافتم که نمیدانم باز چه شاسکولبازیای در آورده بودم که استاد سابقم احتمالن با نشان دادن چیزی ازم پرسیده بود «این کمره؟» و من جواب داده بودم «یا فنره؟»
دوازده:
یادداشت کانالم را گذاشتم و روزگفتار ضبط کردم.
لینک کانالم:
https://t.me/havirism
ما تو مشهد و خراسان جُلجُل داریم به معنای تکون خوردن زیاد.
یه جورایی مثل ویل ویلی شماست.
بیدار شدم.
نفس کشیدم. نفســها( نیمفاصله بر کمرم.)
ارومیه را سر کشیدم.
با کیسهی پلاستیکی خودم را خفه نکردم. رگم را نزدم. از تلگرام قرص برنج نخریدم.
برای گریز از ملال در اینستا گم نگشتم. به جایش نقاشیدم. شخصیتی خیالی بافتم و کمی هم داستان.
حمام رفتم و اطرافیانم را نجات دادم. بعد از حمام هم ایدهای آمد. داستانی از زبان گربهای به نام نارنگی که صاحبش یک نویسندهی رقیقالقلب است. لوک خوششانس هستم. هر بار چند روز قبل از کارگاه داستان کوتاه ایده به مغزم میبارد. البته که با گازخوردهای یکی از طرفداران سوزان روشن ضایع میشوم. مثل آزاده که با رد کردنش به روحیهی خلاقم تجاوزید.
کمی عکس گرفتم با گوشی از اشیا. بعد هم ادیت و تبدیل لولو به هلو. راهی که تازگیها برای ملال یافتهام. البته چندان از جنس گریز نیست. چون برخلاف سایر راههای فرار بعدش روحم پر نمیکشد.
به خانم کامساعد پیام دادم برای عضویت در نشریهی حلزون. هیچ ندانم از طرز و کار مجله اما همینی که هست. میخاهم کمک در این امر. تو دست و پا نباشیم، خدایا. تلگرام هنگیده و همه ادمین و مالک. معلوم نیست کی به کیه.
روزگفتاری هوا کردم از همین نشریه و ملالِ بیبلال. یادداشتی هم هوا کردم گزیدهای از کاریکلماتورهای امروزم. ای خدا. کم هم تمرین کردم. باید بعد از گزارش نیک باز باهاش کشتی بگیرم.
با خانم یاوری پیوندی بستهایم ناگسستنی. حال در مورد چی؟ به خودمان مربوط است و خودمان. خودمانِ دوم یعنی یک ملتِ گَسته گسیخته در اینجا و آنجا به نام همسفر. هر روز گزارشکی دادن به هم از ترکینگ و پرسش از زمان.
با شلنگ بر مورچههای دستشویی حمله نکردم.
برفتم روزسوال را. تمرکز را خانه جا گذاشتم.
برفتم نویسندهساز را. شارژ شدم. کمی هم آزاذنویسی کردم. وجدانم آسوده شد. امروز کم نوشته بودم.
یادداشتها و گزارشات همسفران را هم دست و پا شکسته خاندم. روزگفتارهایشان را هم. ( اکنون نیز یاد هم شما و هم من افتادید؟)
برفتم خانهی مادربزرگ. از کفشهای دم در فهمیدم خری هست. فحشش دادم و بازگشتم. من بعد باید بهش زنگ بزنم و بگویم:« ننه عره و عوره و شمسی کوره هستن؟» همین فهم هم کاری است نیک. والا.
وقتی بعد از ظهری. بچههای همسایه پیچیدند به بازی آنها را به سکوت فرا نخاندم. تازه کمی حسرت خوردم به دوران کودکی. هر چند آن زمان هم در گایش به سر میبردم و تنها نمیفهمیدم چه بلایی سرم میآید. به قول شاعر پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند. گولبول عشقم هوای نغمهخانی میکند.( راستی اوستا دیشب که سفریدم به گذشته شهریار گفت از شما دلگیر است. شکایت میکرد چرا شعر من را ول کردی و کنون ورد زبانت میم اینستا است. البته به ترکی گفت ولی هدایت برایم ترجمه کرد. حالا چگونه صادق ترکی بلد بوده من نمیدانم. انشالله به زودی گزارشی هم از این سفرهای شبانهام به گذشته خاهم نوشت.)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حال پیشنهادی و دعوتی به همسفران:
گاه دوستانی در گزارش از تمارین دورهها و کارگاهها مینویسند. به دلایلی که جلوتر توضیح میدهم لطفن با جزییاتتر از فرایند انجام تمرینها بنویسید.
دلایل: در درجهی اول تجربهای روحدم برای شاهینُ الْشقی خاهد بود. چون ایشان به طور غالب تنها نتیجه را دیده و نه سگدوهای ما برای نوشتن آن متن. در درجهی دوم با خاندن روندی که دوستان شعر مینویسند یا داستان کوتاه و … هم میفهمیم که تنها ما در آن موضوع مشکل نداشتیم و هم از یکدیگر میآموزیم که دیگری چه کرده. به اضافه شاید منجر به آغاز دوستی شد. آن هم برای پرسش و پاسخ از هم در مورد فرایند نوشتن و راهحل دادن.
این هم کانال:
https://t.me/hphp137.
ای خدا زهرا چقدر تو گوگولی مینویسی.
امروز دوشنبه ۲۴ خرداد و گزارش ۳۴ام
صبح مرده بودم هر چی صدام میزدند نمیتونستم جواب بدم مادرم اومد دستمو گرفت و کمک کرد نشستم سر جام و ۲٠ دقیقه طول کشید که ریکاوری بشم و به خودم بیام. با اینکه دیروز کشت و کار خودم رو واگذار کرده بودم تا چند روز فقط بخابم ولی باز این بیتربیتها اجازه ندادند و قسمم دادند که امروز کمکشون کنم.
از خونه که زدم بیرون داش پاشا رو دیدم سوار بر موتور، صدام زد گفت«فیره چوینی» یعنی فیروز چطوری و چند دقیقه باهاش حرف زدم و بازم مثل همیشه رفتم سراغ خشخاش و تیغ زدن ولی فیروز امروز با فیروز دیروز و پریروز و هر روز فرق میکرد.
فیروز امروز سنگین شده بود. سنگین راه میرفت و کمتر حرف میزد.
فیروز دیروز آخرای روز به زور نفس میکشید ولی امروز مثل دیروز نبود، امروز اصلن نفس نمیکشید
چند روزه کتابی نخاندم و مطالعه ای نداشتم و هر چه زور میزنم که «صدای مرغ تنها» رو بخونم باز زورم نمیرسه. امشب باز زور میزنم بلکم بشه.
نتونستم به موقع به وبینار نویسنده ساز برسم نیم ساعت دیر کردم اما چرا؟
بعدازظهر رفتم سری به بچه گربه بزنم و آبی براش ببرم که با جای خالیش روبرو شدم کمی اینطرف و آنطرف را نگاه کردم که دیدم یه گوشه افتاده و مرده. بچه گربه مرده بود. جنازه اش رو که دیدم انگار خودم رو مرده میدیدم، سنگین تر شدم، ضعیف تر شدم. زنگ زدم به مادر آوین که زن داداش اینجانب محسوب میشود و هر چه از دهانم در امد بهش گفتم. گفتم«بچه ت وحشیه، ببرش دکتر تا نزده یه آدم رو بکشه» انقد ذهنم درگیر شد که وبینار رو فراموش کردم.
اما در وبینار استاد از کلمه سال حرف زد و اینکه در مورد کلمه سال بنویسیم.
کلمه سال من «فروش» بود اما الان که در پایان فصل اول سال هستیم نمیدانم اصلن چرا این کلمه رو انتخاب کردم.
یاد یک داستان افتادم. عذر خاهی میکنم از اینکه این داستان رو نقل میکنم ولی نقل میکنم:
روزی روزگاری یک نفر یک خر را تک و تنها گیر اورده و با او عمل بیتربیتی انجام میدهد در این لحظه که او غرق بیتربیتی شده و به عقب خر چسبیده عده ای از راه میرسند و با دیدن او جیغ و کف و هورا میکشند و از او میپرسند«چنگیز چیکار میکنی؟»
چنگیز هول کرده و میگوید«انقدر بدهکارم که اصلن نمیدانم دارم چکار میکنم»
مثال چنگیز شاید ربطی به کلمه سال من نداشته باشد اما این داستان در ذهنم تداعی شد و نقلش کردم اگر بی ربط بود شما به بزرگی خودتان ببخشید.
آره داشتم میگفتم:
من با گذشت یک فصل از سال نه تنها چیزی نفروختم بلکه کلن فراموش کردم چرا کلمه«فروش» را انتخاب کردم و اینکه مطمئنن در این امر اصلن موفق نبودم چون حتا نتوانستم تریاکم را بفروشم و از ظهر تا الان حجم زیادی از آن را بذل و ببخش کرده ام به کسانی که فکر میکنم به گردنم حق دارند. با اشاره به اینکه «آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب» من دیگه آب از سرم گذشته و کلمه سالم را به «گوز» تغییر میدهم.
گوز کلمه ایست که بیشتر در ان موفق هستم تا کلماتی دیگر حداقلش این است که اگر باقی سال به این ترتیب و این صورت بگذرد باز از زاویه کلمه سال که به امسالم نگاه کنم میبینم موفق بوده ام و چیزی از ارزش هایم کم نشده است.
قرار است گزارش نیک ثبت کنیم ولی من که نیک ندارم مجبورم بی نیک ثبت کنم.
میخاستم در مورد دختر همسایه مان حرف بزنم ولی غیبت کار درستی نیست نگم بهتر است.
ولی فقط یه ذره میگم.
بچه بودیم ما مغازه داشتیم میومد از رو دیوار میگفت«فیلوچ فیلوچ مامانم میگه یه تاید و یه شامپو بهمون بده تا بابام بیاد پولش رو براتون میارم، بقیشم پول بده» 🙄🙄🤦♂️
نسیه میخاست بعد میگفت بقیشم پول بده.
اما «فیلوچ» همین فیروز است و «سیلوچ» سیروس برادرم است و او ما را لوچ لوچ میکرد و صدا میزد.
حالا غروب به همراه دخترش دیدمش که یه جوری راه میرفت و به من و مامانم اینا محل نذاشت انگار بچه محل عسل فاطمی است و دهاتی جماعت رو تحویل نمیگیره.
جا داره یادی کنم از عسل بانو که فرشته نشینه و مرام پهلوانی داره.
آره داشتم میگفتم یه جوری رد شد که من اصلن باور نکردم این اونه تا مامانم گفت این همونه. میخاستم صداش بزنم بگم«بیا بقیهت رو بدم بخیهت کنم» ولی مامانم زد تو گوشم.
وقتی علت را از مادرم جویا شدم گفت«از وقتی شوهر کرده دیگه کسی رو تحویل نمیگیره» حالا شوهرش کیه؟ خدنگ چنگیزه. خاک تو سرم برینه.
جا داره یادی کنیم از دوست عزیزمون که کانادا تشریف دارن و ۱۲۷ تا پهباد رو نشونه کرده و کرده ولی باز استوری میزاره و میگه «سر سلامتی همه سلامتیا، سلامتی داش فیروز نه برا مجرد بودنش برا خوشتیپ بودنش»
استاد پیشنهاد دادن که آیدی کانالمون رو بزاریم و من چون قبلن ضد نشر بودم و آیدی کانالم رو به جز زهره رسولی به کسی ندادم الان به پیشنهاد استاد آیدی آبی 💙 رو میزارم فقط و فقط برا اینکه تو این چند روز بتونم تریاکم رو بفروشم و با خیال راحت پرواز کنم برم اونور خاک
https://t.me/AbiAbri1
فیروز جان شما به قول ما چس کلاسا خیلی اور ثینکینگ (زیادی فکر) میکنی. هفته دیگه با من بیا شمال شهرکمون بهشته بچه ها دیدن. میبرمت فراشکلا محله بالاییمون منطقهی ساقیها. از حشیش تا تریاک و شیشه. کوک رو برات از رفیقای آقازادهایم میگیرم. اصلا بهتره کوک نزنی چون دیگه خیلی اوورثینگ میشی 😂 ولی سناتوریها سر جاشه. تو وصیت نامه نوشتم سهم من مال فیروز. بامرام کتابامو بده. ۱ میلیون پولشو دادم.
۰۹۱۲۳۲۶۸۳۵۱
منم میام
خواب از سرم پروندی آقا!
یاد بدبختیا و قرض و قوله هام افتادم…هر چی مثبت اندیشی ذخیره کرده بودم شد غذای خرچنگ و افتاد به جونم.
آقا فیروز خیلی قند مینویسی. اینقدرم غصه نخور. چقدر ذهنت شلوغپلوغه. حالا چرا فروش شد گوز؟ بذار همون فروش بمونه. و امسال بهش فک کن.
ـ چند صفحهای آزادنویسی داشتم تا ذهنم را آماده نوشتن کنم.
ـ روی داستان کوتاه جدیدم کار کردم و کوشیدم آن را بگسترم.
ـ چند جملهای کاریکلماتور نوشتم که به گمانم یکی از آنها خوب از آب در آمد.
ـ به پیادهروی رفتم و کلی به تابستان فحش دادم. از تابستان خوشم نمیآید. تابستان بد است و حتی آهنگ summertime sadness هم فشاریترم میکند. در تابستان فقط با آیس امریکانو زنده میمانم. کل تابستان امسال را قرار است مثل همیشه چشمانتظار آمدن پاییز بمانم.
ـ در آمادهسازی مخلفات پیتزا به مادر کمک کردم.
ـ به شعر پسرداییام گوش دادم و به او توصیه کردم نوشتن را جدی بگیرد.
ـ در وبینار ولگویه خانم عسل فاطمی شرکت کردم. چه وبیناری بود✨
ـ مقدمهی آه و دم را خواندم و نثر نویسنده را سر کشیدم.
ـ به پایان رودراوی نزدیک میشوم و غم دارم.
ـ کوشیدم کمی به چگونگی پایان دادن به داستان کوتاه جدیدم بیندیشم. راستش ایدهاش را دوست دارم و نسبت به چگونه نوشتن آن حساس شدهام. به گمانم داستان ایجاب میکند در ژانر رئالیسم جادویی بنویسمش، اما تا به حال رئالیسم جادویی ننوشتم.قرار است یاد بگیرم؛ عجب تجربهای بشود.
گیتای عزیزم ممنونم از حضورت، باعث افتخارم بود.
عالیه عسل
پیگیریت رو دوس دارم.
_ بعد از حدود سه ماه سر و کله زدن با چند کلمه، تازه یک هفتهای است که سالم کلمهدار شده؛ «انتشار». چیزی در حد همدمانتشاری.
_ امروز به ایدهآلم در آزادنویسی رسیدم. چهار تا بیستوپنج دقیقه و یک، یک ساعت آزاد نوشتم. احساس سبکی و رهایی دارم. به خدا که خیلی خرم، گاو نرم اگر کم بنویسم.
_ میکشاند عقب خودش را. لحظهای شانهها را گرد میکند و مچاله میسراند بیرون آغوشش را از آغوشم. از تماس تنش و حتا از تماس پوشیدنیهایش یا هر چیزی که با بدنش ارتباط داشته باشد، با بدن و پوشیدنیهای دیگری بیزار است. گاهی آغوشش تمنای حضوری دارد اما درعینحال هر تنی را پس میزند.
وسواس تمیزی دارد؟ شاید قدری. ولی نه چندان. و من در پی چراییهای اویم، اینبار نه برای سرزنش و خردهگیری و مواخذه. تنها برای اینکه درکش کنم، او را بفهمم، همدلی کنم، شاید معنایی بیابم.
_ داشتم میترکیدم توی نویسندهساز. هردمنوشی آب همین یک عیب را دارد به نظرم که به هردمشاشی میانجامد و رِ بِ رِ راهی شاشگاه میکند آدم را.
_ رفتم پیادهروی و هر طور شده و این عمل نیک و حیاتیام را هم به جا آوردم؛ قربة الی الله.
_ شام خوردم و از مامان تشکر کردم. بوس فرستادم و گفتم که بهترین مادر دنیاست(از این لوسبازیا). یک ساعت بعد بحثمان شد و گفتم که زبانش تند و تیز است و دل همه را ریش میکند. اما مثل همیشه باز بوسیدیم هم را و همه چیز حل شد.
_ چسمثقال عطر خریدم ۶۰۰ هزار تومان وجه رایج مملکت. هر چه گفتم تخفیف بدهید حداقل ظرفش از خودم است، قسم و آیه که ما به یورو میخریم نه به دلار هم حتا. آخر سر محض دلخوشی یک قران کمتر هم نکشید نقطهچین. متأسفانه به توهم پاچهاندازی مبتلا شدهام، هر چیزی میخرم حس میکنم انداختهاند توی پاچهام. بله شقایق این روزها خوشگلی، خوشبویی، خوشتیپی، زندگی کلن دردسر دارد. شقایق آی شقایق آی شقایق… (لطفن با زیرصدای داریوش بخوانید).
_ زحمت کشیدم و ظرفها را شستم.
_ هنوز نرفتم اما حمام هم میروم.
_ خب شاید زشت باشد که در گزارش نیک چیزی درخور ادبیات و در شأن مجلس نیاید. پس این پاراگراف از مقالهی «چرا ادبیات» پیشکش نگاه نازنینااان که همه با هم لذت ببریم.
«… بر اهمیت جایگاه ادبیات در زندگی ملتها دلیل دیگری نیز میتوان آورد. در غیاب ادبیات، ذهنیت انتقادی، که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادی است، لطمهای جدی خواهد خورد. این از آن روست که ادبیات خوب، سراسر رادیکال است و پرسشهایی اساسی درباره جهان زیستگاه ما پیش میکشد که در همه متون ادبی، اغلب بدون نیت آگاهانه نویسنده، جنبهای اغواگرانه دارد…»
دقیقا صدای زیر داریوش رو یادم نیومد. تقصیر شاهینجانست.
دوقصهی کوتاه از چخوف خاندم.
میو را حمام کردم.
مینی سریال the mess you leave behind را دیدم.در ژانرمعمایی-جنایی با چاشنی ادبیات و نویسندگی که ترکیب برنده و جذابی شده.
هفت هزار قدم به پنج هزار تقلیل پیدا کرد ولی خب کاچی به از هیچی.
دوبار آزادنویسی کردم .یکبار صبح،سرکار،پشت بروشورعرق نعناع یکبار هم عصر با دوستان نویسنده سازم.
کلمه امسال را هرچی زور زدم،نیامد.
برای نویسنده، «گفتن» خودارضایی است و «نوشتن» همآغوشی.
جمله آخرا را از گزارش استاد کش رفتم.
-امروز صبح دوش گرفتم. دوش صبحگاهی سرحالم میاورد.
-تیپی زدم و قربان صدقهی خودم در آینه رفتم. والا. کسی که نیست که بگوید قربان قد و بالات. مادربزرگ خدابیامرزم بود که رفت. خلاصه خدارا شکر گفته بابت سلامتی و روز را آغازیدم.
-روزگفتارهای اسماء جان و سارا جان و زهره جان را گوش دادم. برای باقی دوستان را هم گوش میدهم. فردا شاید.
-به حالخرابیِ دستهای انساننما خندیدم. عذاب وجدان هم ندارم.
-یک قهوه برای خودم خریدم و نوشیدم.
-کار کردم. زیاد. روز شلوغی بود.
-دفتر شعر «به تصرف درآمدگان» از مهدی سرباز را خاندم. ملتهای اسیر چه شبیه به هماند.
-وبینار نویسندهساز را شرکت نمودم. ۷ دقیقه آزادنویسی کردند. من چون سرکار بودم نمیشد. پس با صدای تماس ماژیک با کاغذ مدیتیشن کردم. اصلن کسانی که میگویند اعصابشان از این صدا به هم میریزد را نمیفهمم.
-در گروه نشریهی جدید در کامنتگذاری شرکت جستم. به نظرم باید منسجمتر پیشبرویم. بدون هیجان و با مدیریت. چون ذاتِ ایده با ارزش است.
-تمرین شعرماهیام را فرستادم. تا ببینیم فردا نامهی اعمالمان را به دستِ چپمان میدهند یا از دستِ راست آویزانمان میکنند. استاد شما به خودت نگیر.
-هوا گرم بود و کثیف و من امروز بسیار حرف زدم با آدمیان. پس صدایم خشدار شده بود و در نتیجه با طولِ پوزش روزگفتار ضبط نکردم تا هم شما لذت بیرین هم، من.
-راجع به کلمهی «همدم» چند خطی نوشتم و در کانال پست کردم.
-فیلم The New Yorker را دیدم. مامامیا ماماسیتا.👌🏻
-کار نیکی که چند روزی است که انجام میدهم، این است که دیگر برای فهرستم عدد نمیگذارم. برای من حس کمیت میداد. دیدم دارم اذیت میشوم از تعداد کارِ نیک. پس با خط مشخصشان میکنم و اینطور برای من مقبولتر میافتد.
تام و جری مالِ بیگانههاست. ما خودمان چوچیخ و حلزون داربم. والا.
شو خووش.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/ghazalehfaegh
«غزاله فائق» را هم فارسی سرچ کنید پیدا میشود.
لطفن اگر مشکلی در یافتن کانال داشتید در پاسخ به همین کامنت به من اطلاع دهید. سپاس.🙏🏻
۱. امروز صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. امروز در خدمت سایت بودم و مدام مطالب را ویرایش میکردم.
۳. امروز یاد دیشب افتادم؛ صدای قلب قاصدک، دختر دوستم، روی سینهام.
۴. امروز به توصیهی استاد کتاب «بازی بلندمدت» را شروع کردم. گفتم چه خوب میشود در دوازده هفتهی تابستان، هر هفته یک کتاب را بررسی کنم و بخوانم.
۵. امروز به فایل جلسهی شعر «ماهی» دوباره گوش کردم تا تمرین را بفرستم. به این تمرین اندیشیدم: اگر بخواهیم کسی را به مغازهای تشبیه کنیم، به خواهرم گفتم تو پروتئینیِ منی. زیاد خوشش نیامد. ،خب خواهرم از گوشت بیزار است. پیشنهاد دوم اسباب بازی فروشی من است.
۶. امروز موضوع رایتینگ زبان نوشتم؛ دربارهی خوبیها و بدیهای خرید آنلاین با هدف طوفان ذهنی.
۷. امروز به این اندیشیدم که چقدر خوشبختم که دانشآموز مدرسهی نویسندگیام. بدون اغراق هر جملهای از استاد حاصل سالها تلاش، مطالعه و تجربه است؛ تفاوت میان ارزش و هزینه در باب وبینار های ساعت ۱۷.
۸. امروز از جلال آلاحمد ایده گرفتم که استاد در وبینار چند روز پیش میخواند: یک بار روی کاغذ مینوشت و سه بار ویرایش میکرد. مطالب سایت را روی مقوا نوشتم به جای کاغذ.
۹. امروز به تو فکر کردم که گفتی: «نگار، کشف بلوتوث و برق و وایفای برایم جذاب است.» فکر کردم در کنار همهی اکتشافهای علمی شاید فرشتگان الهامی هم وجود دارند. بعد به این اندیشیدم که پاداش تلاشکننده در هر راهی تصاعدی است.
۱۰. امروز به سه کلمه اندیشیدم: تبعید، طرد شدن و مهاجرت. متنی نوشتم که به دل ننشست. نشستها باید در درونم بپزد.
۱۱. امروز از حرص سیبیلو نشدن در راه سیاهکل و تتوهای بزرگ(شعری در وصف یاران😂)، متن دیگری نوشتم؛ این بار مردی در مترو شدم با نوای «پدر سگ… پدررر سگ».
۱۲. امروزی که میگویند شب نیست. امشب مثل دیشب نیست.
۱۳. امروز به تو گفتم:اتفاقاً بهتر این کلمه یکی از عنوانهای یک مطلب در سایت بود.
«ذکر روزهای سخت شد؛ عینکی برای دیدن نقاط کور مسیر و زندگی ام.
۱۴. امروز گربه میومیو میکند، دنبال حلزون ما.
۱۵.امروز به درختی که بعد از من میروید و هیچ اثری از من نمیماند انگار که نه انگار بوده ام اندیشیدم. ما داریم اینجا زحمت میکشیم ؟! یعنی تموم یه درخت و گل تازه در بهترین حالت ممکن؟!
– سالواژهام: هردمنویسی. خط و بختم با نوشتن.
– آیا امروز هم سالواژهام را زیستهام؟ بله، از جمله با تمرین هزار کلمه.
– سه کلاس خصوصی، دربارهی نثر ادبی، مقاله و داستان.
– باغ بربرقی ما. قطع دو ساعتهی برق از امروز شروع شد. از دستاورد پیروزیهای ضخیم.
– بازغوطهگی: باز غوطه خوردم تو دفتر شعر محبوبم: «گواهی عاشق اگر بپذیرند» از قاسم هاشمینژاد. «روزواژه» را هم از این کتاب برگزیدم: «سایهترس».
– گفتوگویی قنداقند.
– گوشکامگی با اریک ساتی.
– صابتَوَل: قهوهخانهچی. بهله، رفتم تولد پسردایی، تو خود قیلونسرا. موسیقی متن: «دولانسون دولانسون». رو دیوار مغازه زده: «سیگار کشیدن ممنوع». دود داریم تا دود؟
– تو وبینار امروز نویسندهساز با اشاره به «سالواژه» پیشنهاد کردم اولِ گزارش نیک هر روزمان سالواژهی خود را بنویسیم، تا هم یادآوری باشد و هم بهانهای برای سنجش عملکرد روزانهمان. ۷ دقیقه هم آزادنویسی کردیم از خارخارِ قلم.
– گزارش نیکِ بچههای اینجا را بخان تا ببینی چه برتر و نوترند از همهی خزعبلاتی که هوش مصنوعی ریده بر سطح عنترنت.
– برای نویسنده، «گفتن» خودارضایی است و «نوشتن» همآغوشی.
– هوس جیپ راندن رهایم نمیکند.
– پیادهروی شبانه. شبهای خوب مزهی فالوده میدهند با شربت آلبالو.
– همهی ما نویسندههای بهتری میشدیم اگر بیشتر راهرفتنی مینوشتیم.
– شب به زمین شخصیت میبخشد.
– دنبال سالنی آبرومندم برای گردهمایی همسفران.
– شما هم در گزارشهایتان بگویید پی چه چیزهایی هستید، شاید بتوانیم به هم کمک کنیم.
– ما آیندگانیم.
ای استاد دنبال سالن گشتن نیک که هست اما آخه چرا مینویسیم ما الکی ذوقمرگ بشییم و از فضولی بترکیم؟
سالواژه: نِوِشتیَت؛ یعنی با جدیت نوشتن. از آنجایی که واژههایی چون جِدِشتَن، جِدوِشتَن، جِدیشتَن، جِدیوِشتن و قبیلِ اینان را نپسندیدم، شد «نِوِشتیَت». جِدنوشتن هم به اندازهی نِوِشتیَت به دلم ننشست.
– فکرِ تمرینِ سوم را راه دادم تو. باهم گپ زدیم و به توافق رسیدیم. نوشتمش.
– دو داستانکوتاه از مهشید امیرشاهی خواندم. چقدر لذت بردم. خجالتآور است که تازه باهاش آشنا شدهام!
«…من و تو که آنقدر بهم نزدیک بودیم – آنقدر نزدیک که تنها درد این بود که از آن نزدیکتر نمیشد – …»
(مسیح مریم)
«هوا سرد است، به سردی نفس بی هم نفس…»
(مسیح مریم)
«و مثل گربهی خاله که بچهها را نه دوست داشت و نه دوست نداشت.»
(صدای مرغ تنها)
«عمه، نه مثل گربهی خاله بود، نه مثل سگ سیاه کوچه – مثل بیشتر آدمهای بزرگ بود و هیچ کس را دوست نداشت.»
(صدای مرغ تنها)
– در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. فکر کردن به نشریهی «حلزون» خوشحالکننده است.
– سَمّی در «یوتیوب شورتس» نشانم دادند و درجا یاد آقای کلانتری افتادم. فکر کردم کاش میشد این سم را برای بقیه به اشتراک بگذارم تا «هم…»
نه.
– حدودا چهار سال پیش کتابِ «کلیسای جامع و چند داستان دیگر» نوشتهی رِیموند کاروِر را خواندم؛ ترجمهی فرزانه طاهری، انتشارات «نیلوفر». شامل دو مقالهی «شور» و «نوشتن»، مصاحبهای با «پاریس ریویو» و سه مجموعهی داستانکوتاه از کارور است. کتاب را خیلی دوست داشتم. حتی در مصاحبهی کتبیِ مدرسهی نویسندگی، از این کتاب به عنوان یکی از کتابهای محبوبم نام بردم. داستانهایش به کنار، خودِ مقالات و مصاحبه هم رویم تاثیر بسیاری گذاشت. دیروز در صفحهی کارگاه داستانکوتاه یکی از همان مقالات را دیدم. بنابراین رفتم سراغ کتابم. دوباره مقالات و مصاحبه با پاریس ریویو را خواندم. نگاهی هم به داستانها انداختم. الآن سرم شلوغ است، فردا حتما چندتا از جملات محبوبم از این مقالات و مصاحبه را مینویسم.
امروز چه کارهای نیکی انجام دادهام:
۱-دیشب به سختی خوابم رفت، برای همین صبح دیرتر بیدار شدم و استراحت کردم.
۲-برای صبحانه نیمرو خوردم.
۳-برای ناهار مجبوس مرغ درست کردم.
۴-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۵-در طی روز چندین بار نوشتم.
۶-بخشی از کتاب صوتی پروژه شادی رو گوش کردم.
۷-به حمام رفتم و موهایم را سشوار زدم.
۸-لباس هارا شستم.
۹-برای عصرانه شیرانبه درست کردم.
۱۰-رخدادکی نوشتم، بعد از بازخوانی و اصلاح در صفحه نویسندگی خلاق و کانالم منتشرش خواهم کرد.
۱۱-با عمه جانم تلفنی حرف زدم، گفت که پست جدیدم را در اینستاگرام دیده و خیلی خوشحال است که دختردار میشوم؛ چون دختر در شهر غریب مونس و غمخوار مادر است.
۱۲-در پایان شب هم مثل همیشه ادامه سریال شنود را تماشا کردیم.
گزارش نیک
ساعت 10 شب بود که بعد از یک روز تقریبا سخت بالاخره خواستم استراحت کنم که تازه داستان شروع شد همسر جان با این خبر به منزل
اومدند که ساعت چهار صبح مهمان داریم اخه همه چیز دیده بودیم غیر از مهمان اون هم این وقت صبح خواهر همسر جان به اتفاق خانواده میخوان برای دیدن فوتبال تشریف بیارن منزل ما
ا ز اونجا که مهمان همیشه حبیب خداست اما در مورد ساعتش هیچ مرجع تقلیدی چیزی نگفته پس در هر صورت حکم درسته و باید اونو پذیرفت .
اون وقت تازه کار در اوج خستگی شروع شد شستن ظرفهایی که قرار بود فردا شسته بشه اماده کردن مخلفات پذیرایی وصبحانه و…
ببخشید خسته تر از اونم که بخوام راجع روزی که گذشت چیزی بنویسم.
اما این داستان ادامه داره…
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار
سالواژهام «قدم» است.
امروز روز خوبی نداشتم و نیکچنتهام چندان پر نیست.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. به جای همان سنگک هر روز، فراوان غصه خوردم. نیک نیست اما باعث شد چند نوبت بنویسم و برخی مسائل را ریشهیابی کنم. ردّ سلسلهرفتارهایی را گرفتم. باید برای حل مشکل، از فلسفه و روانشناسی کمک بگیرم. فعلاً در گِلم.
۳. برای برادرزادهام از طریق تماس اینترنتی، کلاس جمعبندی برگزار کردم.
۴. جزوهٔ درسی طولانی را که مدام پشت گوش میانداختم، تا حد زیادی پیش بردم و نوشتم. اگر پیگیری چند نفر از دانشآموزانم نبود، بیخیال میشدم اما دیدم که میخوانند و میخواهند.
۵. دلم فریاد میخواست، نمیتوانستم. شکیرا و انریکه ایگلیسیاس پخش کردم تا جای من داد بزنند.
۶. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۷. در کانالم یادداشتی نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
۸. کمی از کتاب «از زندگی سیرم ولی دلم میخواهد دوک بوکی بخورم!» خواندم. دنبال جوابی بودم برای سؤالهای خودم، چون نویسنده هم افسردگی مزمن داشت و در این کتاب، گفتوگوهایش با مشاورش را شرح داده. بعضی جاها شبیه به احوال من بود، اینکه از زندگی سیرم اما زیباییهای کوچک را دوست دارم و هر روز هم در حد توان میکوشم. شاید من هم افسردگی دارم. نمیدانم.
گزارش کار نیک فرح
1. فرح امروز صبح ۵/۵ بیدار شد.
2. رونویسی کرد از کتاب مورد نظرش.دستش درد گرفت و نوشتن را رها کرد.( انگشتان اروماتوییدی او صبح ها خشکند)
3. چند خطی از روزانه نویسی را آغازید. تا فواصل روز بهش اضافه کند که چه کارهایی را انجام میدهد.
4. او امروز با نظافتچی ساختمان “آقا سردار” قرار گذاشته او را به خانه مادرش ببرد و خانهتکانی با تأخیر مادر را در روز اعلان صلح (ایران و امریکا) انجام بدهد.
5. سردار مرد ورزشکار و سحرخیزیست. با ماشین ساندرو ساعت ۸:۲۰ دنبال فرح آمد و او را از غرب تهران به شرق تهران برد.
6. سردار صبحانهاش که شامل چهار عدد تخم مرغ آبپز پوست کنده و دو تکه نان اندازه کف دست با یک نمکدان را با خودش آورده بود .
7. عجب داستان غمناکی زندگی اقا سردار دارد ، فرح عصر قصه زندگی او را نوشت.
8. سردار تمام شیشههای آپارتمان مادر را پشت رو با دقت تمیز و براق کرد. کف اتاقهای که پوشش سنگ سفید بود را خوب تمیزکرد. و اتاق خوابها را هم نظافت کاری کرد.مهمترین از همه دو سرویس بهداشتی خانه را با وایتکس و شویندهها جرمزدایی کرد.
9. فرح برای سردار و مادرش مرغ و سبزیجات پخت. و سه پیمانه برنج را هم پلو سفید کرد اما نتوانست زعفران خونه مادرش را پیداکند و پلو را زرشک و زعفران بزند. تا زرشک پلو مشتیای بشود. به همان کته قالبی با مرغ و سبزیجات بسنده کرد.
10. ساعت ده برای میان وعده مادر و آقا سردار طالبی قاچ کرد که بسیار شیرین بود.
11. این خونه تکانی در آخرین روزهای بهار به فرح خیلی کیف داد، وقتی دید مادرش حظ کرد و خوشحال شده.
12. از این خونه تکانی دیر هنگام فرح چپ و راست عکس گرفت و برای گروه واتسآپ ی خانواده (خواهرها و برادرهایش ) عکس فرستاد.
13. ساعت ۲ بعدازظهر بعد از نماز و ناهار سردار فرح را به غرب تهران برمیگرداند.
14. هوا بشدت گرم بود و ترافیک هم از چند روز گذشته پر ماشینتر شده بود .
15. تا عرق کارگر خشک نشده میگن باید دستمزد کارگر را داد. پس فرح به پسرش پیامک میدهد که هزینه کار و عیدی و حتی هزینه رفت و آمد را به شماره حساب عابر بانک آقا سردار واریزکند.
16. فرح عصر در خانه چند لیوان آب و شربت میخورد که مثل دیروز گرما زده نشود.
17. فرح در وبینار نویسنده ساز مثل هر روز شرکت میکند.
18. سالواژه فرح امسال گفتگو “ یا “دیالوگ” است. آیا فرق است بین دیالوگ و گفتگو؟
19. غروب قسمت آخر (دهمین ) سریال خدمتکار (Maid )را می بیند. چه داستان قهرمان فیلم که نویسنده هست، جالب بود و چه تلاشی کرد تا به دانشگاه راه پیداکند تا نویسنده حرفهای شود.
20. با تشکر فروان از استاد شاهین که چالش خوبی راه انداخته خدا برکت به عمرش بده.
۱- صبح خواهرم را راهی دانشگاه کردم و بعد از رفتنش خانه یککم ساکتتر شد، من هم از فرصت استفاده کردم و به تختم برگشتم.
۲- صفحات صبحگاهیام را نوشتم و هرچه توی ذهنم ولو بود ریختم روی کاغذ.
۳- مایلو که تا چشمش به من افتاد شروع به زوزه کشیدن کرد، حسابی ناز و نوازشش کردم تا قبل از اینکه بقیه زا از خواب بیدار کند آرام بگیرد.
۴- به درد دلهای خواهرم که ناراحت و دلگیر بود گوش کردم و سعی کردم فقط کنارش باشم.
۵- خریدهای مامان را جابهجا کردم و کمک کردم وسایل سر و سامان بگیرند.
۶- بالاخره کتاب «خلاقیت» را تمام کردم؛ کتابی که این چند وقت همراهم بود و کلی به فکر فرو بردم.
۷- مامان از نتیجه نگرفتن درمان سنگ کلیه خواهرم ناراحت و نگران بود و من هم سعی کردم کمی آرامش کنم و دلگرمش بدهم.
۸- امروز قسمت شد آزادنویسی را کنار استاد و بچهها بنویسم و از حال و هوای جمع لذت ببرم.
۹- اشاره استاد به «کلمه سال» باعث شد چند ایده و چند کار جدید به فهرست برنامههایم اضافه شود.
۱۰- وسط پارک و در جمع دوستانم نشسته بودم و همانجا کانالم را بهروزرسانی کردم.
۱۱- برنامه آشپزی مورد علاقهام را دیدم و مثل همیشه از تماشای غذاها و فوتوفنهای آشپزی کیف کردم.
۱۲- ضبط روزگفتارم هنوز مانده، اما اگر تنبلی نکنم بهزودی به این فهرست اضافه میشود.
گزارش نیک ۲۵ خرداد:
۱. در کافهی نزدیک خانه، سه صفحه آزادنویسی انجام دادم.
۲. فصل نُهم و دهم تفکر نقاد را خواندم. فصل نهم به نوعی ادامه فصل هشتم بود و فصل ده از این گفت که «اگر بتوان برای علتِ رخدادی ادعاهای دیگری مطرح کرد، از قوت ادعایی که در ابتدا برای تبیین آن رخداد مطرح شده کاسته میشود.»
۳. یادداشتِ «جملههای کوتاه» از فابیو مورابیتو را رونویسی کردم.
ازونجایی که چنلم کلا آهنگ های استاد ناپسند توشه و هنوز توش چیزی ننوشتم نمیذارمش اینجا تا وقتی که چنل نوشته هام تاسیس شه
1.ساعت 8 از خواب پاشدم دیدم که خواب مزه داده رفتم یه چرته گربه ای زدم تا ساعت 10 بعد دیدم زیادی مزه کرده یه خواب اساسی رفتم تا ساعت 12
2 به مارال علیرضایی یاداوری کردم گزارش نیکش بنویسه ( خودم هیچوقت نمینویسم اما به بقیه یادآوری میکنم چقدر مهربونم من قربونم بشید الهی)
۳ یک قسمت از فصل جدید from دیدم و هیچی یادم نبود از فصلای قبلی خب آخه چرا باید دو سال فاصله بدن ساخت یه سریال مگه نمیدونید حافظه من خرابه حدی که حین دیدن سریال یادم میرع قسمت قبلی چی بود اصلا
نکته دیگش این بود طلسم شکوندم و یکی از ده دوازده تا سریالم که فصل جدیدش اومده رو دیدم و نرفتم سریال جدید شروع کنم که اینا یه لنگه پا باقی منتظر بمونن که برم نگاشون کنم تازه اون سریال جدیده ام قرار بود سرنوشتش مثل اینا بشه
۴ امروز هیچ پادکستی گوش ندادم تو اینستا و تلگرام هم چیز خاصی نبود که اینجا بهتون بگم و واسه خودمم یاداوری بشه
۵ یکم باگراک بالا پایین کردیم که چخبره تو دنیا چیشده و چخبره
۶ کل اینستام شده بود امروز تولد قمارباز جونم کلا عادت داره هواپیماهاش دربیاره هی و امروز اکسپلورم نموده بود با هواپیماهاش اولش کیف کردم بعدش غلط کردن افتادم که چه سمیه اینا
۷ بعد چند ماه امروز بالاخره کمدم جمع کردم ( وسطش حوصلم سر رفت همه رو چپوندم تو بدون نظم)
چیز جذابی نداره گزارش نیکم الکی نخونی فردا که وقتمون تلف شه متن بقیه رو بخون که هم تو لذت ببری هم من
حافظم قدری ضعیفه که یادم رفت نصف حرفام بزنم اما ویژگی مثبت من اینده نگریست و شاید فردا حرفی واسه گفتن نباشد و حرفهای امروز رو فردا به خورد گزارش نیک میبریم کی میخواد بفهمه اصلا
صفحات صبحگاهیام را نوشتم و بعد صبحانه خوردم. ناهار پختم. به مامانم گفتم برای او هم میپزم.
داستان «صدای مرغ تنها» که استاد توصیه کرده بودند را خواندم. چه لذتی بردم از خواندنش. مرا به آن حال و هوا و حس شیرینی کودکیام برد، موقعی که کتاب الدوز و عروسک سخنگو را میخواندم.
دوست قدیمیام به اصفهان آمده است، قرار گذاشتیم. در کافهٔ شهر فرهنگ و هنر نشستیم و گپ زدیم.
با دخترم رفتیم خرید. هدیهای برای تولد همسرم گرفتیم.
دخترم کیک درست کرد. منتظر ماندیم تا همسر جان بیاید و برایش تولد بگیریم. آمد، ولی زود رفت. پدرش بیمارستان بستری شده بود و باید میرفت.
حلزون بیهوا چرخ میزند روزها و روزها و روزها. گربه کلافه میشود و بازیاش میگیرد. حلزون چه بیخیال با نگاه میکوبدش.
به گمانم باید چیزکی از دل این گزارشهای نیک درو کنیم، کاشتن روزمرگیها، مگر جوانه میزند؟ سطحی نیست قطعا. اما عمقش کجاست؟
به این سوالها که میرسم، چیزی از درون من را میبلعد. باور کنید. بهواقع من را میبلعد. حدود یکسال است که پای درس استاد شاهین نشستهام. خب؟ که چی؟ قمپز در کردم؟ نه والله به جان تکتک کتابهایم قسم که نه.
هر چند که آقایی که ایشان باشند، مدام گوشزدمان میکند که باید یکدهه بگذرد تا ثمر دهد این درخت بیبرگوبار. اما من گاهی شبیه آنچه که امروز استاد در وبینار نویسندگی گفت، خودم را فحش میدهم و دچار تشویش میشوم. این خنگبازی تا کی؟ تا کجا؟ نکند خودم را سر کار گذاشتهام و هیچ آبی از من برای من گرم نمیشود؟
گاهی، البته بیشتر از گاهی، اغلب اوقات در کارگاهها و دورهها میخکوب میشوم و دست و پایم گم میشوند. راستیراستی میگویم. مبهوت شیوهی درس و جواب بچهها میشوم. هنگ میکنم. ذهنم از کار میفتد و گوشهایم تنها عضو وظیفهشناسی میشوند که خود را میسپارند به درس و نکتهها.
خودم را شاهین فرض میکنم و هر طعنه و کنایهای را نثار ثمانه میکنم.
مثلا استاد میگوید: «کلمه بگویید. بسازید. رها بسازید.» و من در آن لحظات شبیه دیوانهای میمانم که در جواب هر سوالی تنها سرم را به نشانهی تایید تکان میدهم. خب خاکبرسرتبرینه. تو هم یکی بساز.
جالب اینجاست که صددرصد دورهها هم هستم و به خیالم عجب شاهکاری است کسی که همهی دورهها را هست. شاسگول.
بله. آه فراوان که بغضم میگیرد از درجا زدن و نرفتن. انگار منتظر تاکسی ایستادهام و هر کدام که رد میشوند من اعتنایی نمیکنم و اجازه میدهم خالی بگذرند. چرا سوارشان نمیشوم. چرا نمیروم. نمیدانم.
شاید راه، گیجم کرده است. شاید سایهترسی دارم نهان. شبیه هورمونی که بیخبر ترشح میشود و آدم را زیرورو میکند. من از چه میترسم؟ الههی علیزاده لازم میشوم گاهی.
اصلا آمده بودم روزنگاری کنم، فلسفهاش دامنم را گرفت.
حالا شما فرض را بر این بگذارید که من امروز از کلهی سحر، در پی تمرین و کتاب و فیلم و از این مدل بحثها هستم. خیرِسرم دیگر.
دل صاحبمردهام چه زری میزند؟ دلم هم ول کن من نیست که.
مدام ویس شاهین در گوش من مینوازد. ظرف میشورم، میخوابم، میروم، میآیم، ویس را پلی میکنم و هربار ولی دورتر میشوم انگار.
همهی اهل کوچه هم اگر من را ببینند، حتما شاهین را هم دیدهاند. الان برایم حرف در میآورند که بله، زنیکه با یکی سروسری دارد. مدام با ی مرده در حال صحبت کردن است.
اما تغییر کردهام یا خیر؟ مسئله این است.
مسئله برای من مهم و حیاتی است. این است اصلا کلمهی سال من.
چه کلمهای است، کلمهای که اطمینانم میدهد و اعتماد بنفسم را بالا میکشد. کلمهای که از خودم بیش از حد انتظار نداشته باشم و فقط بگوید تنها در راه باش و صبور؟
مصممبودن
مصمم بودن راضیام میکند. باید امسال چندین برابر تلاش کنم و اینبار مصممبودن را رها نخواهم کرد. تا سال دیگر به شرط حیات، شاید دلم از تشویش افتاده باشد و دستم با قلم دوستتر.
https://t.me/manesehchtgrh
چیزی پنهان مانده
امروز عجیب بود. همهچیز بههم ریخت. قرار بعدازظهر لغو شد. کلی فایل صوتی ضبط کردم و بعد فهمیدم باید همه را از اول ضبط کنم. بیخیال. باید نوشتن را بچسبم؛ فرصت چندانی نیست.
نمیدانم چرا خواندنم نمیآید. هر کتابی را که دست میگیرم برایم گنگ و نامفهوم است؛ انگار متنی از دنیایی دیگر و به زبانی دیگر میخوانم. گیج و منگ میشوم. کلمهها را میبینم، اما کنار هم معنایی نمیسازند. نمیدانم از خستگی است یا از درگیریهای ذهنی این روزها. هرچه هست، میان من و مطالعه فاصله انداخته است.
باشگاه رفتم. کسی برای ثبتنام آمده بود و چنان منشی را عصبانی کرد که نزدیک بود لگدی حوالهاش کند.
نهار لوبیاپلو داشتیم. قبل و بعد از ناهار میان جزوههای آسترولوژی پرسه میزدم. «نویسنده ساز» امروز را هم گوش دادم.
مهمترین درس امروز اما چیز دیگری بود: نوشتن، نوشتن میآورد. باید بنویسم تا ایدهها پیدا شوند؛ تا آنچه در لابهلای رخدادهای روزمره پنهان مانده، کمکم خودش را نشان دهد. بعضی چیزها فقط هنگام نوشتن آشکار میشوند.
دلم برای چیزی تنگ شده است که هنوز نمیدانم چیست. باید دوباره مرور کنم. حس میکنم چیزی جایی پنهان مانده و هنوز خودش را به من نشان نداده است.
https://t.me/NajmehFatehi
۱. دیر بیدار شدم و ورزشدرد بودم.(همش درد) باید باز هم تمرین میکردم. انگار با هر تکانِ پا، جون میدادم. سختی و دردش جدی پشیمانکن است. امروز هیچ لذتی از ورزش نبردم. دوست داشتم فردا را هم کنسل کنم ولی باید رفت.
۲. کم کتاب خاندم. حوصله نداشتم. بابتِ مشاجره با مامان و احتمالِ تکرارش عصبی بودم. دوست داشتم وقت تلف کنم.
۳. با خاهرم رفتیم آرایشگاه اصلاحِ ابرو. کلی هم بابتش دعوا کردیم و خودمان را اذیت. عصر احساس میکردم بدنم میدردد. نه برای ورزش، فقط برای خستگیِ دعوا. بابا پرسید ارزشش را دارد؟ گفتم اینطوری هیچکاری ارزش ندارد، حتا بیدار شدن. فقط باید کرد. همین. ولی برای من که میارزید. از صورتم خوشم آمد. ریحانهی جدید.
۴. یکدور به تمامِ دوستانم گفتم چه کردم. کلی هم غر زدم و خودم را خالی. خیلی خندهدار بود و احمقانه. اما بهانهای شد برای حرفیدن با بهترینها.
۵. رفتیم مغازهی بابا کمک. من با وبینار کار میکردم. حالا هی حواسم به وبینار میرفت، خندهام میگرفت و مواد روی پایم میریخت. وضعی بود کمدی.
۶. امروز را به زور گذراندیم. خوشحالم فردا ندا و مهلا را میبینم.
۷. دلم برای پارکروی تنگیده. اما منتظرم ملخها بروند. تازگی اول با ملخها مشورت میکنم بعد جایی میروم. خدا آدم را نمیکشد که به این روز میاندازد.
https://t.me/ReyhaneRabani
مینویسم چون استاد بزرگوار گفتند ننویسید نفرین میکنم، چون ترسان از آهودمم مینویسم.
ساعت ۵ صبح بیدار شدم. به آجی گفتم آب خنک بده. این آب گرم شده. البته خنک نه آب یخچال. خنک همان آب شیر. بعد کمی بیدار بودم. گفتم سیب داریم. آجی گفت نه. تمام شده.
گفتم یه قند بزار لای دستمال کاغذی بده. دهنم شستم و قند گذاشتم دهنم.
دوباره خابیدم. ساعت ۸/۵ دوباره بیدار شدم.
اول پفکنمکی خوردم. بعد چایی.
بعد پریخانم دیشب زنگزده بود که سوپ بده. زنگ زدم گفتم آزیتا را میفرستم جلوی در سوپ بهش بدهید.
آجی سوپ گرم کرد. صبحانه سوپ و نان لواش خوردیم.
بعد سپاسگزاری بعد از غذا را داشتم.
به دوستم زنگ زدم. در مورد این گوشی نو بعضی آیتمهاش بلد نیستم راهکار میگرفتم.
بعد خاهرزادهام زنگ زد.
خانم ماساژور زنگ زد. روزش تنظیم کرد. چهارشنبه بیاید.
نیایش کردم. دعا خاندم.
سریال دیدم. نویسندهساز شرکت کردم. اما دیر وارد شدم. نوه پری خانم داشت با تلفن حرف میزد. هی خاستم بگویم کلاس دارم، رُوم نشد.
بلاخره گفتم و خداحافظی کردم.
بعد غذا خوردم. دوباره سپاسگزاری بعد از غذا.
ساعت ۷ تا ۹ سریال دیدم.
حالا خابم میآید. ساعت ۱۰ هست.
اما هیت سر کوچه تازه شروع کرده به آواز خاندن.
“یاحسین”
مریمبانو صنعتی
https://t.me/speechoff
۱_تهدید استاد توی وبینار اثر کرد و بعد از توقف چندروزه در گزارش نیک اومدم.
۲_ میشه از صبح تا شبم رو خلاصه کرد در کیان و امتحان هدیه، کیان و ویدئوهای عربی، کیان و شکمش.
۳_ لابهلای تنفسهایی که کیان داد رفتم پینگپونگ و کتاب خوندم.
۴_ هربار که از کتابای ستگادین میخونم یاد استاد کلانتری میافتم توی ارتباط با مخاطباش. از سالهایی که استاد رو دنبال میکردم تا بهحالا، فهمیدم خیلی براش مهمه که یه معنایی توی زندگی بچههای نویسندگی ایجاد کنه. ست گادین میگه وقتی بازاریابی رو عالی انجام دادی که نباشی دلتنگت بشن. استاد همینطوری هست، موافقید؟
۵_ یه چندتا استوری گذاشتم توی اینستا. چندروزی میشه که اینستام بدون قندشکن وصل میشه.
۶_ وبینار نویسندهساز بودم بعد از یک هفته.
۷_ قصد دارم زودتر بخابم تا چارونیم فوتبال ببینم.
۸_ شاید چنددقیقه کتاب «هنرمندانه بقاپید» رو بخونم، دربارهی اینه چطور خلاقیت ایجاد میشه و یه جملهای داره که میگه: «کسانی که نمیخواهند کپیبرداری کنند هیچ چیزی تولید نخواهند کرد.» مثالش میشه همین رونویسی از کتابای خوب توی نویسندگی تا سبک خودمون را بجوییم.
سلام!
والا راستش رو بخواین اینجانب روزانه به یه رفیقی گزارش کار میدادم.
بعد این مششاهین اومد یه اسم شیک و پیک گذاشت روش، کردش گزارش نیک و شد عامل قطع ارتباط بنده با اون رفیق جانی.☺️
(راستی استاد شما که ناراحت نمیشید من شما را مششاهین صدا بکنم؟ هرچند من کار خودم را میکنم شما هم اگر ناراحتید میتونید عدد ۵ را کامنت کنید😉)
خلاصه بریم سراغ گزارش بد امروز:
۱-اول صبح، صبحونه نخورده پا شدم امتحان عربی دادم تااااااازه شاکی بودن که چرا بعد ۶-۷ سال معنی کلمه «الانسحاب» رو بلد نبودم؟😒
عجبا ببخشید که امتحان پسر شما بود خاله خانِم!
۲-بعدش تحلیل طرح درس رو کامل کردم و بارگذاری کردم توی سایت دانشگاه📚
۳ـ جهت رسواسازی بگم که برا وقت تلف کنی رفتم اینستا 🤥
۴-بعدش وبینار مششاهین رو شرکت کردم و وسط وبینار یادم افتاد که یه دوستی حدود ۲۴ ساعته منتظر تماس منه (مدیونید اگه فکر کنید شب قبل به عمد جواب تماسش رو ندادم😪)
۵-بعد رفتم جامعه شناسی نخبه کشی رو خوندم.
۶-بعدشم اومدم سناریو تدریس ریاضی رو کامل کردم فرستادم برا استاد 😫
(میبینید؟ خمر من داره کم میشه و امیدوارم که تا پایان این پروژههای دانشگاه من پایان نیابم)
۷ـ بعدشم یه قر ریزی با اون آهنگ العالم الله از عمرو الدیاب رفتم💃🏽
و…
دیگه واقعاً کافیه چون اگه ادامه بدم چیزی ازم باقی نمیمونه🤕
(راستی معتقدم بدون ایموجی عمقققق مطلب ادا نمیشه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید😆)
https://t.me/symphonieverte
اینم دختر ناز من🥰🌱🎀
دوست داشتین سر بزنید🙃
فردا سعی میکنم یه گزارش واقعا نیک بنویسم🤭
درود به همگی
امروز هم صفحات صبحگاهی نوشتم.
برای گروه تمرین فرستادم. یه تمرین باحال که خودمم انجامش دادم و منو تا اعماق وجودم برد. تمرین زیر نظر گرفتن ذهن و رسد کردن افکارمون. این با آزاد نویسی تفاوت داره. در آزادنویسی ما خودمون رو بدون اینکه بفهمیم وادار به فکر کردن میکنیم، اما در این مدل، افکارمون رو از دور زیر نظر میگیریم. متوجه میشیم که چقدر به چیزهای عجیب و بیاهمیت فکر میکنیم.
برای بچهها ویس فرستادم.
یادداشتی در کانالم هوا کردم.
شعری نوشتم و در کانالم هوا کردم.
شعر خوندم.
کمی کتاب ضربان رو مطالعه کردم.
کمی هم مستند نیویورک رو دیدم.
با اینکه حوصله نداشتم، با دخترم رفتم پیادهرویی و حسابی پیادهرویی کردیم و درمسیر بستنی خوردیم. هیچ وقت این کارو نکرده بودم. 🙃
در مسیر کلی آدما رو دید زدم و به خانم با باسنی عظیم والجسه دیدم که زیر چادر هم مشخص بود. ببخشید که چشمدوریش نیستم😁
حلوای شیرازی درست کردم. 😎
الان هم میخوام دوباره بنویسم.
امروز حس جنگجوی یونانی را دارم . همانقدر خشن ، همانقدر مبارز و در عین حال مهربان و ملایم …
می ترسم از خودم در هجوم نفس های پس از این…
حلزون بدووووو گربه تو رو نگیره.
کلمه سال: آشتی
۱. صفحات صبحگاهی و خوردن پنیر و ریحان با نون سنگک داغ
۲. حضور غیاب دانشآموزان برای امتحان علوم.
۳.پختن ماکارانی برای ناهار.
۴. انتشار محتوا در ویرگول و لینکدین و تلگرام
۵. رفتن به خانهی بابا و مامان
۶.آزادنویسی
۷. شرکت در وبینار نویسنده ساز
۸. زبان خواندن بعد از چهار روز قهر کردن
۹. رفتن به پیاده روی که دوساعتی طول کشید.
قربون قدمتون که کانال منو قابل دونستین.
https://t.me/Pragragh
آفرین به شما که در تولید محتوا این قدر پیگیرید.
طرح حلزون امروز فوق العاده س، چون گوربه دارد.
۱. امروز بعد مدتها توانستم اشک بریزم و تخلیه ی احساسی کنم خود را، در مسیر خانه به محل کار.
۲. واژه ی امسال را انتخاب کردم امروز، آزاد نویسی همراه با وبینار نویسنده ساز اینقدر برای من مفید بود که توان دست کشیدن از آن، نداشتم. وبینار امروز یک جان به من افزود.
۳. آهنگ ” امراه” رو دانلود کردم، حال و هوای خوبی دارد و برای من مرور خاطرات نوجوانی است.
۴. شام خوبی تدارک دیده و بعد از شام چای آخر را زدم بر بدن همراه با آخرین ” گز”.( گویا گزارش نیک دیروز یکی از دوستان هوس شیرینی را با گز رفع کرده بود، در حالیکه من هوس خود “گز” را داشته و شانسی که داشتم یک بازمانده از “گز “های قبلی، وجود داشت).
۵. زبان خواندم.
در نهایت مغلوب خواب خواهم شد…
۱- نتوانستم خشمم را کنترل کنم. میدانم که چیز نیکی در آن نیست و من هم نمیخواهم یک چیز نیک از دلش بیرون بکشم. فقط این ناتوانی هزارباره را بیسرزنش نگاه میکنم.
۲- اعجاز موسیقی آرامترم کرد؛ نمیدانم این قطعه چطور سر از گوشیام درآورده بود اما ملودیاش آدم را رها نمیکرد، هر بار که میخواستی به جاهای نامربوط بروی با ضربآهنگهای دقیق و تغییر ریتمهای بهجا دستت را میگرفت و میآوردت در مسیر گوش سپردن. شاید بیست بار شنیدمش. یک چیز عجیبی در دقیقشنیدن موسیقی هست؛ انگار که پردههایی لایهبهلایه کنار میروند و تو به حریمی خصوصی نزدیک و نزدیکتر میشوی.
۳- دعا کردم که «پروردگارا، ما را ساده کن برای آسانیها.» به نظرم بیطرفانهترین و جامعترین دعای ممکن است، چون هر دعای دیگری جنبههایی دارد که تو از نیکبودنشان مطمئن نیستی و با پافشاری بیهوده خودت را در مخمصه گیر میاندازی.
۴- انرژیفرساترین کاری که تاکنون پای کامپیوتر انجام دادهام تدوین فیلم است؛ چشمهایت کاسهی خون میشوند اما دریغ از نتیجه. تقریبن شصتدرصد کار انجام شده است اما انگار که هیچ، تا وقتی خروجی نگرفتهای چه فرقی میکند که چند هزاربار این لایهها را جابهجا کردهای؟
۵- پیادهروی آرام و طولانی.
۶- یک جلسهی کوچینگ دیگر و خدا به داد برسد.
۷- نامه نوشتم؛ نمیدانم چندمین نامهایست که مینویسم و با اینکه هنگام نوشتن بسیار آزردهخاطرم اما واقعن انگار میرسد به مقصد، چون بعدش قلبم آرام میشود.
۸- میخواهم زودتر بخوابم.
۹- الهی شکرت…
—سالواژهام: درنگ.
—برای تمرین شعرماهی چند کنایه ساختم. جز یکی بقیه چنگی به دل نمیزنند. بعید میدانم با آن یکی هم بتوان شعر گفت.
—در وبینار سرزبان همچنان مبحث واقعیت را ادامه دادیم. مهمان امروز الهه بود و از فضا و محیط و معماری گفت.
—وبینار نویسندهساز را بودم. استاد از سالواژه گفت. بعد از مدتها با هم آزادنویسی کردیم. چسبید.
—غزلهایی از حافظ خواندم.
—مطالب وبینار فردا را سر و سامان دادم. تمرینکی هم ترتیب دادهام. تمرینی خوردنی. وبینار فردا را با تمرین میآغازم.
—از وقتی که درنگ را به عنوان سالواژهام برگزیدهام از میان این همه خوبان، سعی کردهام برای تحقق بخشیدن به آن بکوشم. امروز که استاد از سالواژه پرسید، کاویدم روزهای سپری شده را. از روز انتخاب درنگ تا به حال را.
چند روز پس از انتخابش بود که درنگ کردم روی مثلثوال و فهمیدم بیتوجهام به محیط. اصلا اگر نبود همین درنگ الان درگیر پروژهی محیطکاویام نبودم.
که ببینم ریشهی این بیتوجهی از کجا آب میخورد و باید فکری به حالش کنم.
خوب که میکاوم میبینم بخش زیادی از زیستم در این مدت در خدمت سالواژهام بوده است. چه در کاویدن ریشهی ترس از محیط و چه در کاویدن خودِ محیط با حواس پنجگانهام.
درنگ کردهام. روی صداها. روی تصاویر و اشیا. روی بوها و مزهها. تا بهتر ببینم و بشنوم و ببویم و بچشم و بلمسم. که سرسری نگذرم از هیچکدام.
https://t.me/sarachegenii
درنگ
منم دلم خاست این کلمه م باشه
بهش که فکر میکنم میبینم آره تلاشم این روزها همینه
کمی بایستم ،ببینم ،بشنوم،مزمزه کنم لحظه هامو
سالها لحظه ها و زندگیم رو بلعیدم بدون اینکه ازشون خاطره یا اثر پررنگی در خاطرم مونده باشه
گزارشم به نیکی :
🤍صبح ، با بوسه بیدارم کرد. گردوی پرمغز و چای داغ مهمانم کرد .
لباهایم را رنگی کردم . لباس ابی تنم کردم .
🤍 امروز صبح تا ظهر را با کودکانی رنگ آمیزی کردم ،که مثل بیشتر بچه ها نبودن .
آنها زیبا و خاص تر بودند .
آنها جسم های زیبایی نداشتند اما زیباترین لبخند هارا داشتند .
برای عسل قصه خواندم.
از دختر گفشدوزکی گفتیم.
با متین بازی کردم کلاه های تولد را با هم جابه جا و مرتب کردیم .
🤍بعد از ظهر کتاب هایم را خواندم از هر کدام کمَکی
حق نوشتن
اثر مرکب
رویافروشی دالرگات
و بعد خواندن جزوه نویسنده خلاق
و تمرین خط مثل هربار .
در وبینار شرکت کردم .
به مادر بزرگم سر زدم و کمی هم به دردودلش گوش کردم .
🤍صبح گرم گرم بود .
🤍شب سرد سرد .
🤍امروز قشنگ قشنگ .
سالواژه ۴۰۵: ترویج
دیشب تا ساعت سه خابم نبرد. گفتم من که میدانم فردا به چخ میروم پس دست کم بابت این ساعات عذاب وجدان نداشته باشم. (در راستای ترویج زندگی ناسالم، بلاخره زندگی ناسالم بخشی از زندگی سالم است. تکبیییر)
درست حدس زدم به چخ رفتم. به شدت خابم میآید. خوب شد باز چیزی خوردم. اهمیت صبحانه در جلوگیری از خودبکشی.
حدودن نیم ساعت پیادهروی، توی این شرجی، توی این گرما.
کتاب «زندگی شجاعانه» را خاندم.
نویسندهساز را ببودم.
با سارا حرف زدم.
کیبوردم که دی خریده بودم و خراب شد و ماجرا داشتیم در راه رسیدن است.
از فیلم «اسلحهی مرگبار» دیدم.
https://t.me/Fereshteh_bargi
_ انتشار پست در سایت و کانالم
_ ایرانیها پذیرش مرگ برایشان پایین و سخت است. مطالعه میکنم و راهکارها را به کار میبندم.
_ نوشتن و مطالعه در حد توان اعصاب و چشم
_ حضور در نویسنده ساز
_ حضور در وبینار عسل جان. بسیار مفید بود.جملهی زیبایی شنیدم از خانم زهره رسولی و یادداشت کردم:
“زندگی آدم شاد میخاد”
_ حضور در وبینار آقای شاهان کمالی
_ پیوستن به گروه دوستان نویسنده. همینکه کنارشون باشم اسمشون رو میخونم خوشحالم.
_ خاندن کانال دوستان در تلگرام
کولر بیچاره خسته شد. گاهی دلم میخواهد پنجره یا در بالکن را باز کنم در شب. صدای بلندِ بلندگوهای دیسکو شبانه نمیگذارد و دوباره پنجره را میبندم.
فعلن که بیدارم. با این حال و روزم تمرکز کمتری متاسفانه در کتابخواندن دارم. فعلن به خودم نباید سخت بگیرم. زمانه خودش سختگیر است.
_امروز سعی کردم از صبح کلمه شکر بر زبان بیاورم.
شکر.
راستی امشب حلزونمون دست بر زیر چانه زده و به سینه دراز کشیده است و یک پایش را بالا برده.دوستش دارم.
https://t.me/Andishehayeneveshtari
گزارش نیک: (1405.3.25)
1. بعد از بیدار شدن از خواب و نماز صبح، تصمیم گرفتم کورس بعدی خواب رو ادامه بدم.
2. بیدار شدم و صبحونه بر بدن زدم و نشستم به نوشتن روزنوشت صبحگاهی و اونو تو کانالم هوا کردم. راستش اولش قصد نوشتن نداشتم و تو اتاقم داشتم برا رفتن به کاردرمانی آماده میشدم و از بیرون صدای اخبار از تلویزیون میومد که توافقنامهی صلح امضا کردن و تموم شد جنگ و اینا. که چشمم افتاد به سه تا کولهپشتیای که پر کردهبودم و آمادهباش برای لحظهای که بگن مثلا دارن دوباره تبریز رو میزنن و مثل دفعهی قبل نقطهی خاصی اشاره کنن مثل دورو بره خونهی ما، و ما مجبور بشیم فلفور از خونه بزنیم بیرون و شاید بریم مراغه. (که هرچند اونجارم قشنگ آسفالت کرده بودن اونبار که قبل عید مثلا رفتیم اونجا که پناهنده بشیم و متوجه شدیم مراغه هم اوضاعش از تبریز بدترم نباشه، بهترم نیست.) علی ایها الحال، اون کولهپشتیا همهاش چیزای ضروریای بود که جمع کرده بودم در شرایط اضطرار سریع برشون دارم. ولی الان که جنگ تموم شده باید میشستم و دونهدونهشونو خالی میکردم و میزاشتمشون سرجاشون. یکیشون پر از لباسهایی که لازمشون دارم، دیگری داروها و و ملزومات بهداشتی و لوازم ورزشی و ماساژ. و در سومی پر از کتاب.
3. لباس پوشیدم و رفتم کاردرمانی، چقدرم امروز شلوغ بود. یعنی اونایی هم که سالی یه بار میان هم اومده بودن. برا همین کارم اونجا طول کشید.
4. از کاردرمانی که دیر هم تموم شد، مستقیم رفتم دندونپزشکی و دندون عصبکشی شدهی هفتهی پیش رو برام پرش کردن.
5. رسیدم خونه و بعد از نماز و میوه وارد مرحلهی خوردن نهار شدم و دلی از غذا درآوردم جاتون خالی. 😋
6. روزگفتارمو ضبط کردم و پیادهروی کردم.
7. وبیکار «الهه علیزاده جانم» رو شرکت کردم و امروز مهمان «الهه نصیری» بودن که از فضا و در مرکز قرار داشتن در معماری و این نگاهشون به محیط اطراف و دقت نظرشون گفتن برای نوشتن.
8. وبینار نویسندهساز «استاد کلانتری» رو شرکت کردم و باهاشون در مورد کلمهی سالمون نوشتیم و بعد گزارشات نیکمون رو خوندن.
9. کمی تو خونه پیادهروی کردم.
10. وبییار «عسل فاطمی عزیزم» رو شرکت کردیم و درمورد سوگ و بعضی موارد دیگه حرف زدیم و از صحبتای «غزاله شمس» عزیز استفاده کردیم.
11. وارد گروه تلگرامی «نشریهی حلزون» شدم و در مورد طراحی لوگو باهم حرف زدیم.
12. عکس دختر ناناز «زهره رسولی نازم» رو تو کانالش دیدم و عقل از سرم پرید. باید فقط گازش گرفت. توصیف دیگهای نمیتونم بکنم انقدر که خوشمزهاس.
13. نمازمو خوندم و برنامهی فردا رو نوشتم و الان در حال نوشتن گزارش نیک هستم.
14. بعد از نشر گزارشم، میرم از دفتر شعر «به تصرف درآمدگان» از مهدی سرباز رو رونویسی کنم.
15. و در نهایت مسواک و بقیهی کارها و لالا.
میبینم که حلزونمان دوست پیدا کرده است. آنهم از نوع گربهاش. گربه انگار تازه از راه رسیده است و خاب است، حلزونهم که صدا ندارد تا بیدارش کند.
-سال واژهی من:
«تعهدورزی»
راستش را بگویم؟ واقعن فراموشش میکنم. حالا امروز استاد یادآور شدند که میتوانیم در پسزمینهی گوشیهم آن را قرار دهیم. به نظرم باید در صفحه چتهای تلگرامهم آن را اضافه کنم تا فراموش نکنم. تا دائم آن را ببینم.
البته مورد دیگریهم وجود دارد. اینکه میترسم آنقدر این کلمه جلوی چشمم باشد که دیگر سِر شوم و آن را نبینم. البته خب حالاهم آن را نمیبینم.
– دیشب را زود خابیدم و امروز را زود بیدار شدم. البته دوستی در این ماجرا کمک کرد. صبح ساعت هشت و نیم زنگ زد تا بیدارم کند. موفق بود.
– هرروز دوست دارم که متن متفاوتی بنویسم. راههای مختلف برای گزارش نیک را انتخاب کنم. شعری، جملهای چیزی اول گزارشم بیاورم. اما نمیکنم که نمیکنم. چرا؟ تازه جدیدن چنان فرزند ناخلفی شدهام که میان نوشتن دائم سر در گوشی میکنم. درکل از خودم رضایت ندارم. شماهم نداشته باشید. شاید تکانکی خوردم.
– ریلز برای پیج هاستر، که یک هاتداگ فروشی است زدم. گشنه شدم. این پیج همیشه تصویرهای خوشمزه به من میرساند. باید فیلمبرداری کار را هم خودم بردارم که بینصیب نمانم.
– زیادی در اینستاگرام و چتهای تلگرام چرخیدم.
– لوگو اُکالا را مجدد طراحی کردم. یکی دیگر از تمرینهای خوشنویسی بود. برای دانشگاه.
– تمرین دوم امروز برای خوشنویسی، تلفیق متن و تصویر بود. نردبانی که پلههایش با این جمله ساخته شد:
از نردبان بود، بسیار غمگینم.
– به وبینار نویسندهساز رفتم. امروز هفت دقیقه باهم نوشتیم. دربارهی واژهی سالمان. به خودم یادآوری کردم چرا میخاهم متعهد باشم. امیدوارم یادم نرود. استاد گزارشهای دیروز را خاندند.
– از بعد وبینار هیچ غلطی نکردهام. به جز اینکه برای بار هزارم در سه ماه اخیر، به دخترداییم رو زدم که آن عکسهای واماندهی مرا برایم بفرست. بازهم گوش نداد. بلخره خدا آدم رو که نمیکشه، به همین روز میندازه.
-انقدر هیچ کاری نکردم و در گوشی چرخیدم، که حالا یک سرخوردهام. کاش آدم میشدم. کاش به واژهی سالم توجه میکردم. نمیدانم کی قرار است درست شوم. خدا به دادم برسد. بروم تا با جیغ، گربه را از خاب بیدار نکردهام.
شامکی بخورم و کتابکی بخانم و خابکی بروم تا صبح.
– راستی: مریم ابراهیمی کوچک، با مریم ابراهیمی مطلق و مریم ابراهیمی قَندَک فرق دارد. من، منم. یادتان نرود. اگه یادت رفت، یادت بیار که من ۲۱ سالمه، رنگ نارنجی را خیلی دوست دارم، گرافیک میخانم و اصفهان زندگی میکنم.
– راستی دوم:
https://t.me/maryam_ebrahiimi
کارهای سخت را وقتی آسانند انجام بده
هرچی بیشتر طول بکشد، دیوان شمس خواندن سختتر خواهدشد. مطمئنم. و روزی که سوگوار بشوم، قطعی خواهد شد. پس امروز سه غزلِ اولش را خواندم. بیاینکه سوگوار باشم. دستآورد بزرگی بود.
مقاله گدای کیمیاگر را کامل خواندم و یادداشت برداشتم. بهتر از این نمیشد.
چند صفحه شیمی. یه عالمه زبان. تا من باشم تلفظ چهارتا کلمه ساده را با توپوق قاطی نکنم.
روزگفتار ضبط کردم.
پادکست شنیدم. ریچل هالیس، نسخه کستباکس! با زبانِ انگلیسی تازه. یاد ۱۲سالگیام میافتم. زمانی که جایزه نوبل ادبیات را میخواستم و باید صورتم را میشستم. دختر! عجب دورانی بود. الان اما دنبال راهی هستم که انگلیسی توی گوشم بپیچد. برای تلفظ و این صوبتا. کاش تنهای تنها بودم توی خانه. کسی نبود تا بدون هندزفری و راحت پخشش میکردم.
دیگه؟ آها! نویسندهساز بودم. خبر خاصی نبود.
پ.ن: نقاشی کشیدم و بالای همین گزارش نیک، توی کانال منتشر کردم.
#گزارشـنیک ۰۵/۳/۲۵
https://t.me/shivanotes
اعتراف میکنم امروز نه نوشتم، نه خواندم. نمیشد. مشغول جمع کردن تکههای دلم بودم اما مثل زنی که چند بار زاییده و بخیهها کار را جمع نمیکند، بیفایده بود. میریخت و پودرتر میشد.
داستانی از یک همانجمنی را خواندم و نظرم را گفتم. او هم قرار است در موردی برایم پرسوجویی کند که راستش، بعید میدانم.
امروز غصه زیاد خوردم و رویش هم کیک خامهای.
باز هم با دوستی خوب حرف زدم؛ به خصوص از دیروز و ناراحتیای از امروز.
تصمیم گرفتم یک نسخه از کتابم را چاپ کنم و دستم بگیرم. به دست چند نفر بدهمش و ببینم چه حالی دارد. اگر خوب بود، ادامه دهم؛ اگر هم نه، بروم خیابان متر کنم.
با یک آهنگ جدید، نیم ساعت، چهلوپنج دقیقهای محض حواسپرتی تکانیدم.
میخواهم موهایم را که تا شانه کوتاه کردهام، کوتاهتر کنم اگر مادر کوتاه بیاید.
دلم میخواست میشد امید را خفه کنم. بعد هم تا میشود چاقو درش فرو کنم بعد هم بسوزانمش و خاکسترش هم در آب دریا حل کنم که مطمئن شوم دیگر پیدایش نمیشود.
وبینار امروز را بودم. در آن هفته دقیقه یک صفحه ریزنوشت پر کردم.
دلم میخواست الآن در یک خانه درختی روبهروی ساحل بودم و آخر شب آتشبازیای را تماشا میکردم.
قبل از هرچیزی بگویم که اگر استاد این متن را نخواند بهخوابش خواهم آمد و قارچدر خوابش خواهم کاشت و در زندگیاش حفره خواهمانداخت.
پیشاز آنکه برخیزم، بمب اتمی زدند و ما که با دوستان در پناهگاه بودیم بهیکباره نیست و نابود شدیم.
پساز آنکه برخاستم و با واقعیت روبهرو شدم،(امتحان ادبیاتی که در آن هیچ سوالی از ادبیات طرح نمیشود)
گریستم.
نمیدانم بهخاطر کابوس بود، امتحان ادبیات یا گرمی هوا. هرسه سرسامآور بودند.
بعدش، با یکچشم نیمهبسته و نیمهباز، امتحان را پشتسر گذاشتم. حتی الان نمیدانم مفعول و متمم را درست تشخیص دادم یا نه. احتمالا «خواهشگری» را اشتباه نوشتهام «میانجیگری».
هنوز فرصت فکر به صبحانه را پیدا نکرده بودم که مربیام پیام داد «دهدقیقهی دیگر استخر باش .»
یکبار دیگر گریستم.
چندچیز بیربط انداختم در ساک و به جنگ با آب رفتم.
خوبیاش این بود که حتی سوسکهای استخر هم آنساعت خواب بودند و تنها من و آب بودیم.
نبودنِ مزاحم، لذت نبرد را دوچندان کرد.
سراغ یکی از لجیترین قطعات شوپن، و زیباترینقطعهای که از شوپن میشناسم رفتم و همان آغاز کار یکبار دیگر گریستم.
انگشتهایم قفل شده و روی کلاویهها ثابت مانده بودند.
پس بیخیالش شدم و کمی وقتم را بهبطالت گذراندم.
کارتون کودکانهای دیدم و لذتِ خواندن آواز احمقانهاش را از خودم دریغ نکردم.
بعدش هم نویسندهساز بود که هم ما لذت بردیم و هم استاد.
و بازهم بطالت.(که البته پساز دههی سخت امتحانات لذتبخش است.)
تا همین یکساعت پیش، دلیلی برای گریستن دوباره نداشتم، اما معلم اجتماعی پیام داد و گفت شنبهی آینده مسابقهی استانیست و حدس بزنید چه؟
من آنروز درست وسط مسافرتی هستم که چندماهاست برنامهاش را ریختهاند.
اینبار نگریستم.
آمدم گزارش نیک بنویسم.
دعا کنید سردبیر استانِ نااستانمان یکهفته مسابقهی مسخرهاش را عقب بیاندازد.
شبخوش.
موش و گربه بسیار شنیده و دیده بودم، حلزون و گربه فقط از کانال استاد کلانتری، شاید این دو دوست باشند شایدم حلزون قصهی ما غذای گربه بشه، نمیدونم اصلا گربه حلزون میخوره یا نه؟؟!
استاد کلانتری از شما متشکرم که تعریف قشنگی از کمالگرایی بهم دادید، همیشه در فضای مجازی یا هر زمان که راجع به این کلمه یا موضوع شنیدم بار منفیِ یکنوع نقص داشتن در اون بوده، شاید هم بهانه برای انجام ندادن برخی کارها.
بگذریم…..
بلاخره مهمانها رفتن خونشون.
و آرامش من برگشت خونه، اصلا نمیدونم مهمون میاد این آرامش بهم کجا غیبش میزنه، نه خبری نه زنگی، نمیگه دلمون براش تنگ میشه.
خوشحالم که برگشت، میتونم با آرامش صدای قورباغه ها رو بشنوم، بدون اینکه کسانی هوس کنند پنکه سقفی رو روشن کنند چون گرمشونه و مخلِ شنیدن این لالایی آرامش بخش بشن.
آخیییییش صدای بلند تلویزیون مدام تو خونه پخش نیست.
دلم میخواد آرامش رو به دختر خوندگی بگیرم از بس بودنش باعث تسلی خاطرمه.
تیکو دیگه زندانی نمیشه تو اتاق (آخه مهمانها میگفتن از پرنده چندششون میشه) والا من که نفهمیدم یعنی چی این حرف اونم راجع به عروس هلندی لُپ گلی و قشنگ.
امروز حیاط تمیز موند، اصلا لباس پهن کردن رو طناب مزه شیرینی میداد. از بس بهم چسبید.
خلاصه الان ساعت ۹ شبه و من به قدری خسته ام که فقط میخوام برم بخوابم.
خداروشکر که خواب هست و میتونم خستگیمو بدم بهش و در این معاملهی پایاپای تن آرامی بگیرم.
شب خوش استاد☁️
آخ استاد یادم رفت بگم سال واژهی من فعلا با این داستان مهمانهایی که بزنن حادثه میشه، برای خودم این دو کلمه هست(خلق ثروت، خوددوستی) شایدم زمانیکه خوابن نمیاومد و چشمم به جهان اطراف بازار بود این بهت ی پیدا کنم با همین مفاهیم، فعلا درست ترین واژه ها هستند برام .
_اولینکار مفیدی که امروز انجامیدم آزمایش خون بود برای خیالراحتی خودم بابت مسئلهای (که گفتنش جایز نیست)و وقتی جوابش منفی آمد سرکیف به سرکارم رفتم
_خلاصه انقدر شنگول بودم که زیادی به زیباجویان و مراجعان محبت کردم و خدمات رساندم که نگو، حتا به مناسبت منفی آمدن جواب یه شیرینی کرمدار شکلاتی برای خودم و همکارم خریدم و روزمان را جشن گرفتیم
_بعد به سراغ خرید کتابی رفتم برای دوستی که تولدش نزدیک است و طبق عادت هر ساله یک کتاب برایش هدیه خریدم
_به خانه برگشتم. ناهارم را با لذت کنار پسرانم خوردم و دست به کار شدم برای تمیزکاری خانه و رسیدن به گلدانهای جذابم(آخر روزهای دوشنبه هر ماه، وقت حمام بردنشان است)
_شام مورد علاقهی خانواده را همزمان با گوشیدن به آهنگ گل سنگ ویگن پختم.
_دستمال به دست گردهای خانه را روبیدم و آواز خواندم و دامن کوتاهم را پوشیدم و کیف کردم از زن بودنم و بابت کیف بیشتر لاک قرمز روی دست و پاهایم نشاندم و باز هم رقصیدم و با آهنگ ویگن که قفلی این روزهایم شده کیفور شدم
_خودم را به نسکافهای مهمان کردم و چند صفحه از داستانم را خواندم و سراغ نوشتن این کامنت آمدم و
_لذت روزم را پسرکم با خریدن گلدانی زیبا برایم کامل کرد. آن را هم آبپاشی کردم و داخل کتابخانه گذاشتم تا از دیدنش باز هم لذت برود به عمق لحظات شیرینی که هیچکس جز خودم نمیتواند به من ببخشدش
-سالواژهم: تدریس.
-داستان کوتاه «صدای مرغ تنها» از مهشيد امیرشاهی را خواندم.
-دوش آب سرد گرفتم تا مغزم خنک شود.
-به موقع رسیدم به نویسندهساز.
-سری زدم به سایت مریم جان جوینده.
-«شب هول» را ادامه دادم.
-از آزادنویسیهای تو نویسندهساز، یادداشت کانال را کشیدم بیرون.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
در نقاشی امروز، در تصویر کلی گربه دیدم و ولی در تصویر جزئی، یک حلزون دیدم که در پشت سرش یک گربه لمیده است.
ساعت کاریمان مدتی است 7 صبح شده ولی من تازه 7 صبح از خونه میرم بیرون. و برام مهم نیست تأخیر رد کنند یا غیبت.
از روز قبل هماهنگ کرده بودم که ساعت 10، به دعوت شهرداری منطقه 2 جلسه برم، ماشین هم مشخص بود. اما امروز صبح برای ماشین جنگیدم. کارشناس حقوقی، وقت دادگاه دارد. کارشناس محیططبیعی میخاد، برود و پرنده بگیرد. رئیس میخاهد برود بیرون و یک ماشین را هم معاون برده بود. ولی بالاخره من، یک ماشین را بردم، جلسه.
به توصیه رئیس هم با فاز دعوا و طلبکارانه رقتم جلسه. بعد از یک ماه از نامه دادسرا، یادشان افتاده نامه چی بود؟
یک فایل صوتی از خانم رحمانزاده، دربارهی مفهمومی به نام “Zoe” گوش دادم. به معنی زندگی، فراتر از زنده بودن. شاید این هم موضوعی باشد برای نوشتن در کانالم.
ناهار، خورشت پرپین داشتیم. مامانم به خاطر من درست کرده بود. شاید شیرازیها یا خوزستانیها بدانند، چی هست. پرپین یک سبزی است، در تهران، بهش خرفه هم میگویند.
آقای کلانتری، پیامتان را در تردیدار و سایتتان خاندم. در واقع روزنگارتان را. آخه این چه جور عذرخاهی کردن است، من تصورات قوی دارم، هر حرفی کسی میزند، تصویرسازی میکنم. حتی به اطرافیان میگم، حوادث را برای من تعریف نکنند. بهترین حالتش این است که، به قول مادرتان، مرغ آمین بشنود و در هنگام پیادهروی اجابتش کند. و برای همیشه قید پیادهروی را بزنید. انشااله خاک بر سر دشمنان بریند و طلا بر سر شما بریزد.
پنج دقیقهای آزادنویسی کردم.
در وبینار شرکت کردم. چند دقیقهای هم در وبینار آزادنویسی کردم. آقای کلانتری، چه اشاره خوبی کردید؛ به سالواژه و من تصمیم گرفتم، در کانالم در این باره بنویسم.
ورزش کردم.
برای شام، دو تا تخممرغ با روغن زیتون و زردچوبه سرخ کردم و با سه قاشق کینوایی که از قبل پخته بودم، خوردم.
ظرفها را شستم. قدم زدم. عضو نشریه ادبی حلزون شدم.
خداقوت مهشید جان
ممنون از شما که وقت گذاشتید و خاندید.
وای وای گربهِ بلا دنبال حـــلزونم افتاده.🫣🫣
امروز ۹ که پاشیدم، صبحانه خوریدم، ناهار پزیدم، خرید رفتیدم، باشگاه هوازی ورزیدم از کَتُ و کول افتادیدم.
خونه رسدیدم، نصاب پردهِ نویی اومدید، توی گروه مجله عضویدم. گپ زدیدیم. انتخاب اسم نمودیدیم. تا نتیجه وقت ماندیده.
سه ناهار خوردیدیم. سردرد شُدیدم.
تا وبینار فقط وقت تلفیدم. وبینار شرکتیدم.
دختر رو برای ناخونش آوردیدم. جواب آزمایشها رو گرفتیدم.
دختر زنده میمونیدت.
من بعید که زنده بموندیدم.
هنوز سردرد ماندیدم.
به فعلهایم گیر ندیدید.
امروز اصرار بر ننوشتن داشتمید. حتا در وبینار هم ۷ دقیقه رو فقط به استاد نگاهیدم. در لیست بلاک استاد که قرار گرفتیده بودم بخاطر آلو اسفناج 😁 اینم روش.
https://t.me/sayesarkalamat
امروز وسط وبینار نویسندهساز یاد کارگاه کاریکلماتور افتادم و حلزون صفحهی گزارش نیک پس نوشتم:
« 21- ول کن حلزون وبلاگ آقای نویسنده به چشم خواننده اتصالی کرده.»
گرچه این جمله را در تمرین کاریکلماتور ثبت نکردم. همچنان که پریروز نوشتم: « 16- آموزگار معرفت به اطلاعاتفروشی خود میبالید.» و در تمرین ثبتش نکردم.
امروز آسانتر وارد صفحه گزارش نیک شدم. روزهای قبل از گزارش نیک مادر وارد میشدم. امروز استاد گفت که توی تازههای پایین صفحه راهمان کوتاهتر میشود. گرچه آن مطلب سنجاق شده مطلب گمنشدهتری است.
توی کانال انگلیسی با آهنگ، scars to your beautiful را شنیدم.
چند تا فیلم هم دانلود کردم هر وقت دیدم مینویسمشان.
گربهی حلزونباز امروز چشمم را دزدید.
من که سالواژهام «مشقبازی»
1. امروز هم بیدار شدم. دلم هم میخاست که بیدار شوم.
۲. فرصتی شد برای شستن نصف خانه و تمام گربهی تنم.
۳. آمدم مکتب و کارهایی راه انداختم برای چندتا کارگردان اهل فستیوال، پلاتوها و این نوازندهها که میآیند تمرین.
۴. جزوهی کلاسم را جا گذاشته بودم پس پاکنویس نکردم.
۵. مشقباز جدیدی را تماشا کردم که خودش را پای یک پیانو دیجیتال مچاله کرده بود و عشق میکرد به تمرین و بازی و مشقبازی.
۶. روزنامهی پادمستی را نوشتم. پادمستی دیروز را هم میزان کردم و منتشر شد.
۷. خاستم مموش را برای دوستی بخانم اما خیشتنداری کردم. شاید یک روزی بهشان نشان بدهم. نشان بدهم؟ خودشان اگر کشف کنند بهتر است گمانم.
۸. برای حلزونبازی هم دارم ایده میپرورم. یا برای حلزونپروری.
t.me/potiil کانال پاتیل
http://www.podmasti.com بدمستیهای مستند یک فروند نویسا
-شکرگزاری و روتین صبح
-صفحات صبحگاهی
-ورزش و حرکات کششی
-پادکست نویسنده ساز و تمرینات آن
-خواندن شعر و داستان
-تمرین زبان
-تمرین موزیک
-شرکت در وبینار زنده
-آزادنویسی و خاطره نویسی
۱.درست کردن وعده صبحانه:پنیر/نیمروی طرح پنکیک خرسی
۲.درست کردن وعدهی ناهار:درست کردن پلو،قیمه با سیب زمینی
۳.آرایش کردن ملایم ریمل صورتی/رژ بنفش شاین دار/سرمه
۴.بستن موهایم با کلیپس گل لاله و گیرهی گلسر لاله
۵.پوشیدن تی شرت طرح گل قاصدک wish
۶.غذا دادن به پرندگان
۷.غذا دادن به حلزون 🐌
۸.درست کردن چای
۹.تهیهی دفتر مشکی شازده کوچولو به همراه خودکار اکلیلی طلایی و نقرهای
۱۰.پوشیدن گردنبند شازده کوچولو
۱۱.نصب استیکر عروس دریایی روی لپ تاپ صورتیام
– هدفمند شدن، زندگی رو رنگینکمونی میکنه، پس روزمو رنگینکمونی شروع کردم.
– با موضوع گیابند جان نیم ساعت آزادنویسی کردم. حجمش کم بود، ولی دوسش داشتم.
-برای موضوع روز پنجم katrisoikkeli، نویسنده فلاندی، پست امروز تلگرامم رو هوا کردم.
– پوستر فراخوان مجله رو درست کردم، بعد از تایید عسل، توی گروههای مدرسه نویسندگی گذاشتم.
کمکم تیممون داخل گروه اضافه میشه.
– برای ناهار جیغیرتما ( تاس کبابی که همه چیزش ریز خورده شده است.) گذاشتم. و برای همسرم میگو سرخ کردم.
– مستند نیویورکر رو دیدم و با عسل راجع بهش صحبت کردیم.
– کتابی در باب مقالات جلال آل احمد را خواندم. چند صفحهای از رودراوی را پیش بُردم.
– تمام لیوانها را در محلول ضدعفونی کننده غلتاندم و به جانشان افتادم.
– شربت و مربای آلبالو درست کردم.