«راهی برای فهم کسانی که در آینده میرسند باز باید کرد، نه رو به پشت نگاه کرد تا سر به حدّ خفیف محیط فرود آورد.»
-ابراهیم گلستان
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
77 پاسخ
۳ خرداد
۱. ساعت ده صبح بیدار شدم. صفحات صبحگاهیام را نوشتم و چند جملهای هم از زبان مریمِ ناامید صبح. دوباره خابیدم تا ساعت ۲ ظهر. خاب قبل از ناهار چسبید.
۲. ناهار درست کردم. البته پلویش با من بود. سرخ کردن ماهیها با جناب همسر. مجازات مردی که از صبح تا شب خانه باشد، آشپزی کردن است.
۳. یک کتاب کودک خاندم.
۴. بعد از ناهار دوباره خابیدم تا شروع وبینار نویسندهساز.
۵. توی وبینار نویسندهساز شرکت کردم. بعد از وبینار با آهنگی که استاد گذاشت، کلی رقصیدم.
۶. دوتا کلاس دانشگاه داشتم. اما سر هرکدام نیم ساعت معطل شدیم تا سامانه بالا بیاید. ولی سامانه گفت اگر مرا در آتش جهنم هم بسوزانید، درست نمیشوم. سرانجام کلاسها در کمال خوشبختی لغو شدند و خوشبهحالم شد.
۷. خرده زندگینامه اکبر رادی را خاندم همراه با کلمهبرداری.
۸. سری زدم به کتاب گزارش به خاک یونان و کلمههای خوشگلش را توی دفترچهام یادداشت کردم.
۹. به سرآشپزی جناب همسر و با دستیاری من شام درست کردیم.
۱۰. با همسرم فیلم دیدم به انتخاب او. آبکی بود. ولی برای اینکه باز هم همراهی کند برای فیلم دیدن، لب از لب باز نگشودم.
۱۱. کارگاه نقاشی داشتم. استاد دربارهی نقاشی با ذغال و نگارگری حرف زد.
آیا دغدغه تأثیرگذاری دارید؟ آیا به دنبال آن هستید که شخصیتی بسازید که با دیدن روزانهاش در آینه، به وجد آیید؟ آیا رسالت شما ساخت وطن به بهترین شکل ممکن است؟
به شما تبریک میگویم. در جای درستی قرار دارید.
در مدرسه نویسندگی و در جوار استاد کلانتری عزیز نکاتی را درخواهید یافت و به شخصیتی خواهید رسید که هرگز گماناش را نمیکردید.
این اتفاقی است که طی این چندسال آشنایی من با ایشان شکل گرفت. از یک فرد معمولی با ذوق نوشتن و یادگیری، تبدیل به فردی شدم که رسالت و آیندهی خود را به ساخت دنیایی بهتر گره زده است. هر روز میآموزد، هر روز خطا میکند و در مسیر موفقیت هیچگاه تسلیم نمیشود.
امروز اما در راستای ساخت دنیایی بهتر مانند هر روز …
۱. صبحام را با آموزش برندسازی شروع کردم. ذوقی که سه سال است آن را پیگیری میکنم و تسلط نسبی بر آن پیدا کردهام و اینکه میبینم امروز در صفحه لینکدین خودم دوستان و مشتریانی انگلیسی زبان و از اروپا دارم به من اعتماد به نفس بالایی میدهد.
۲. از هوش مصنوعی چت جی پی تی برای سناریوی کمپین جدیدم سوالاتی پرسیدم که نیاز به پخته شدن بیشتر دارد تا به مرحله برنامه و اقدامات اجرایی برسد.
۳. نقشهی ذهنی کتاب الکترونیک جدیدم که ناماش «راهنمای بحران» است را کشیدم و قصد دارم تا آخر هفته آن را به پایان برسانم. هفت فصل کلیدی که به کسب و کارهای کوچک کمک میکند تا در شرایط عجیب و پر تلاطم ایران تابآوری داشته باشند.
و در نهایت تشکر ویژه خود را به استاد کلانتری عزیز و اعضای پرقدرت تیم ایشان اعلام میکنم که در هر شرایطی ذوق نویسندگی و ساخت معنای وطن را زنده نگه میدارند. نه فقط در قالب کلمات بلکه در قالب معنای واقعی.
دوستدار شما
داستانولوجیست
1
به عشق مائده مینویسم.
1.اتاق تکونی عمیق کردم و از اشفتگی رهانیدمش. فرش رو که به قصد شستشو عزیزمت کرده بود پهن کردم.
2. حموم رفتم و موهام و با عشق شستم. میتونستم با عشق بیشتری بشورم، احساس میکنم کم کاری کردم.
(پیشنهاد میکنم با عجله حموم کردن و کنار بذارید. اصلا با عجله هر کاری کردن رو.)
هزارتا دفتر با عناوین مختلف دارم. دیشب برای دو عنوان جدید، انبار دفاتر نو رو بررسی کردم مورد مناسب یافت نشد به قصد خرید زدم بیرون؛
خیلی این پا اون پا میکنم پیاده برم بیرون، دوباره سوار ماشین شدم گازیدم! (تلاشِ بسیار میکنم به علاقه دیرینه ام؛ پیاده روی… برگردم، فعلا و کماکان اضطراب اجتماعی از این اجتماع! فرو میره تو پهلوم… هنوز موقعیت مناسبش پیش نیومده بزنم تو گوشش. )
تعداد دفترها قریب به هزار و دو رسید. (اغراق.) این دفترها من و از خیلی آشفتگیها نجات داده.
یکی از دفترها برای آماده شدن خانم مربی نوپا برای بخشی از کلاس هاشه. (امیدوارم به واقعیت بپیونده.) (ذوق)
3.هرچقدر که دیروز رو سوزوندم و به باد دادم، امروز نشستم پای کارام و دونه دونه دارم انجام میدم.
دلم یکی دو روز کنج عزلت میخواد، تنها باشم. (شایدم بیشتر)
باتری من دوگانه شارژ میشه: هم از معاشرت هم از تنهایی. این روزا تعادل یکم به هم خورده؛ میخوام در تنهایی به مواردی که حین معاشرت و جستجو دستگیرم شد بپردازم…
4. کارهای نیکی از مخیلهام عبور میکنه: رفتن به کلاس نقاشی با مداد رنگی! – غبار روبی کتابخونه و کتاب ها و …
5. علاقه و ذوق به شرکت در وبینارهای نویسنده ساز چنان که بود، هنوز هست و شرکت میکنم.
(سرعت تایپم با کیبورد بخاطر وبینار و … داره دوباره خوب میشه. خیلی خوشم میاد و حال میکنم.)
…
وبینار روزانه رو به کسی معرفی کردم؛ که مشتاق خواندن و نوشتن بود. به گفته خودش کاغذ قلم جزو همیشگی کیف اوست. (چقدر موردعلاقه و دوست داشتنی>>>>.) استقبال کرد.
همچنان gilmore girls میبینم. هربار با تماشا جهان سومی بودنمون فرو میره تو چشم و غبطه میخورم. (قشنگ 20 سال عقبیم.)
فیلم های دیگیری هم در خلال این سریال میبینم.
بوی خوش اسانس pour house و به راه انداختم؛ به بی جنبگی و کینهام غلبه کردم و گزارش نیک نوشتم بخاطر محبت مائده. مرسی ماهی قشنگ من.
از خوندن گزارش هاتون لذت میبرم و ایده میگیرم. از نوشتن هم لذت میبرم. ممنون.
قربونت برم من آخه✨عزیز خوش ذوق من🌺🩷
۱. آزادنویسی کردن ۵۰۰ کملهای و هذیانگویی به اندازهی یک پاراگراف
۲. کارکردن روی بخشهای مهم داستان کوتاهم از جمله: وضعیت سابق شخصیت، ایجاد چالش و ارتباط عاطفی برای شخصیت، تغییر شخصیت در طول چالشها به تدریج
۳. شرکت در وبینار نویسندهساز و پی بردن به این مطلب که وقتی کسی مسئولیت اسم واقعی خودش را به عهده نمیگیرد، ما هم نباید جدیاش بگیریم. و طرف مقابل به این خاطر قلدبازی در میآورد که اسمی فیک دارد به همین دلیل مسئولیت حرفش را نمیپذیرد.
۴. بازنویسی کردن داستان کوتاه و حذف ویرگولهای اضافه و حذف و تغییر برخی از جملات برای خوانایی بیشتر
۵. پیادهروی دور باغچه که بدجوری موجب شده شبها شلوغی مغزم کمتر بشه و زودتر خوابم ببره. واقعا گاهی اوقات بدن روی روان تاثیر عمیقی دارد. و خلقوخوی ما را شکل میدهد.
۱.فریز کردن شنسیل مرغ و جوجهی کبابی
۲.فریز کردن گوشت گوسفندی
۳.وعدهی ناهار:گرم کردن کباب و جوجه کباب،دوغ
۴.وعدهی صبحانه:کاپوچینو و کیک شکلاتی
۵.دوش گرفتن
۶.غذا دادن به حلزون در تنگ شقایق
۷.غذا دادن به پرندگان
۸.تماشای قسمت ۵ خانم مارول شگفت انگیز
۹.خریدن ماست/تخم مرغ محلی/تخم بلدرچین
۱۰.خریدن رنگ موی گیلاسی
گزارش نیک فرح
1. خواب نویسی، و شروع روزانه نویسی بعد از صبحانه.
2. چند روز بود که آزاد نویسی نکردم. سعی میکنم امروز یکساعتی به این کار اختصاص بدم.
3. دفتر شعر مرضیه شاهبزاز ( اندیشههای خاک) پیشگفتارش را خواندم و خوشم آمد.
4. چند صفحهای از کتاب شازدهحمام خواندم.
5. ناهار سبزی پلو و با ماهی وکوکو سبزی پختم.
6. نماز ظهر و عصر همراه با رونویسی فارسی از آیات ۱۲۰ تا ۱۲۷ سوره بقره ، با ترجمه مکارم شیرازی . مدتیست رونویسی نکردم. و اصولن من بیش از دو دهه است که قرآن را فقط به فارسی میخونم. بنظرم باید هرکس به زبان مادری و به زبانی که مسلط است قرآن را بخواند تا بفهمد. رونویسی هم از روی ترجمهاش نوشتم.
7. یکساعت خواب بعدازظهر
8. مستند پرویز قیلیچخانی فوتبالیست زمان شاه و اینکه چرا چپیگرا بود، را دیدم.
9. تحلیل خانم نویسنده ترک در مورد جمله شاهنشاه اریامهر که: « ترکیه زن عقدی امریکاست و ایران معشوقه صیغهای امریکا است » به چه معنی و چرا ؟ و روابط سه کشور امریکا و ترکیه و ایران حول محور جمله شاه برایم جالب بود.
10. قلاببافی ارشاب گلسرخ همراه با دیدن فیلمها.
11. وبینار ساعت ۶ نویسنده ساز را شرکت کردم.
12. شستن میوههای همسرخریده!
13. دیدن یک فیلم پلیسی قدیمی
14. دوسه روز پیاده روی نداشتم، پیاده روی شبانه با همسر.
15. خرید بستنی میوهای و خوردن ان و هدر رفتن کل پیادهروی!
16. بعداز گزارش نیک و نوشتن آن آنها را در سایت شاهین کلانتری گذاشتم. یک هذیان هم قبلن نوشته بودم که آنگاهم در سایت نویسندهساز بار گذاشتم. کمی بافتم و اخبار و فیلم نصفنیمه دیدم. ۱۲ تیوی خاموش و به اتاقم آمدم البته بعداز وضو و مسواک..
۱. میمون سخنگو دستمو گرفت که از دره ردم کنه، پاهام سست شد، دستام افتاد. میمون رد شد و من موندم روی سکویی وسط دره. قلبشم داشت از جاش کنده میشد. با عرق سردی از خواب بیدار شدم، تپش قلب، سرگیجه، حالت تهوع. فشارم افتاده بود، ضربانم بالا میرفت که فشارمو از دره رد کنه. نمک خوردم رد نشد، عسل آب خوردم، بازم نشد. دراز کشیدمو پاهامو روی صخره گذاشتم. بالاخره فشارم متعادل شد. عوارض آمپول لاغری بود. دوازده ساعت تمام از ماتریکس خارج شدم.
۲.عصر رفتیم مهمونی، خونه کسی که دوسشون دارم. اونقدری که غرق الطفاتشون شدم که زمان وبینار از دستم در رفت.
۳. دست به دامن ندا جان شدم که وبینار چیا گذشت.
۴. از دامن گیابند جان هم آویزونم، تقصیر خودشه که اینقدر خوشاخلاقه.😍
۵.جلسه بازخورد داستانکوتاه از لباسزیر به شما نزدیکتر است. حدس میزنم قراره با چوب درخت افرا بازخورد بگیرم.
۶. هیچ چیزی تو این دنیا، به اندازه دعوا با مادرشوهر نمیچسبه.
۷. بخاطر افت و خیز فشارم دو روز نتونستم صفحاتصبحگاهی بنویسم. احساس میکنم دو روزه ملاقاتکننده ندارم.
❤️بامزه نویسی نمودی نازنین.
خانهی حلزون ها
۱. ارده بر بدن زدیم و بسم الله.
۲. کمی زبان بر بدن زدیم و دانستیم زبان فرنگی برای آدم های تنبل سخت است.
۳. صفحات صبحگاهی نوشتیم و مغز را از حالت مه در آوردم.
۴.رفتم به خانهی یکی از شاگردانم و کلاس نویسندگی که برای دانشآموزانم برگزار کردم که برای آنها خوب بود اما من نیاز به تلاش بیشتر داشتم. کلاس داخل کتابخانهی خصوصی پدر بچهها شکل گرفت که بهشت برایم حتمی شد تمام کتاب ها و انواع کتابها.
۵.با ماشین راندم و رفتم سوپری محل. از خلوتی سوپر استفاده کردم و تا توانستم قفسه قفسه کاوش کردم از تاریخ انقضای ترشی بندری تا تاریخ تولید پفک نمکی.
۶.ماکارانی با سویا پزاندیم که هم ناهار رو گرفت و هم جای شام.
۷.تا توانستم به بطالت گذراندم و فصل اول سریال هکس را دیدم که شخصیت نویسنده نزدیک به شخصیت خودم بودم و همزاد پنداری زیادی کردم.
۸.رفتم بیرون با روابط توانستم کاری که با ضوابط نمی توانستن انجام بدهم راه بردم.
۹.با جوپرک و سیب رنده و دارچین و تخم مرغ کوکی رژیمی پختن که مزه زهرمار میداد.
۱۰. بعد از مدت ها نسکافه فوری خوردم که بعد از مدتها کافئین نرسیدن اوج خوشبختی بود.
با نیکنوشتات حال کردم حنانه جان.😍
۱. صبح با حال خوش مشکوک از خاب بیدار شدم.
۲. عجیب بود که از سرفه نَمُردم.
۳. مدیرم گفت: «آناهیتا تو اهل کتاب هستی بهت یه کتاب بدم.» منم با لبخند گفتم: «من نویسندهام.» تن نویسندهها تو گور لرزید.
۴. صدای شکستن قلبم گوش تهرانو کر کرد.
۵. میخندیدم ولی تو دلم زجه میزدم.
۶. چقد برای این روز برنامه چیده بودم، چقد میخاستم همه چی خوب باشه، چقد پاره شدم.
۷. بدون شب بخیر نخابیدم.
۸. و بیشتر از همیشه میترسم از فردا، از سرم زدن، از زندگی کردن.
۹. چس ناله تایم….. برو برا یکی دیگه رو بخون اینجا چیزی پیدا نمیکنی.
🫂
سلام استاد صبح بخیر
یه چیزی اومد تو ذهنم گفتم بگم خدمتتون.
من کمی زبونم سُرخه. در نتیجه اگر جایی چیزی نوشتم و حس کردید وجود اون حرف بر بستر سایت شما خدایی نکرده خدایی نکرده ممکنه موجب ایجاد دردسر برای شما بشه، سانسورش کنید و یا انتشارش ندین. من رضایت دارم
ارادت🙌🏻❤️
❤️
متاسفانه حالم دوباره بد شد و مجبور شدم کل روز رو تخت باشم. اینجور مواقع که نمیخوام از مغزم زیاد کار بکشم خوندن و دیدن چیزای تکراری که ازشون لذت بردم رو اولویت اون روز قرار میدم. Enola Holmes رو دیدم. شخصیت دختر داستان بشدت دوست داشتنی و نازه، هیچ وقت این فیلم (البته 2 قسمته) برام تکراری نمیشه. وبینار نویسندهساز یک خرداد رو دوباره دیدم البته ایندفعه با حواس جمع تر.
تو وبینارها هم شرکت کردم(وبینار نویسندهساز، پرپر کنیم، ایستگاه رقص)، بودن تو جمع آدمایی که از معاشرت باهاشون لذت میبری خودش کلی حال خوب کنه.
میخوام صدامو طی روز ضبط کنم. حین مکالمهها.
احساس میکنم سرعت مغز و زبونم متفاوته، شاید گاهی لکنت هم دارم.
باید دوباره و سهباره حرفامو برای بقیه تکرار کنم و این خستهکنندست.
یکی از اون عقب ذهنم جیغ میزنه «زحمت بکش اول ساعت خوابتو درست کن».
امروز به تماشا گذشت. ویدیو درمورد ارتباطات.
برای حل تعارض راهکار «واس» رو داریم.
واقعیت. احساس. سوال.
قضاوت و واقعیت دشمنن. دو قاتلِ واقعیت، «همیشه» و «هرگز».
فکر و احساس باهم فرق دارن. «احساس میکنم که درک نشدهام» فکره، «از اینکه داری میری، ناراحتم» احساسه.
نمونه ۱: وقتی میبینم اتاق مرتب نیست، کلافه میشم. به نظرت کدوم رفتارمون رو باید تغییر بدیم؟
نمونه ۲: از اینکه با اسم مستعار وارد وبینار میشی،ناراحت و ناراضیام. اگر جای من بودی چی کار میکردی؟
☆حواست به لحن صحبت باشه.
نویسندهسازِ امروز بامزه بود و خوش گذشت.
۳ خرداد
۱. ساعت ده صبح بیدار شدم. صفحات صبحگاهیام را نوشتم و چند جملهای هم از زبان مریمِ ناامید صبح. دوباره خابیدم تا ساعت ۲ ظهر. خاب قبل از ناهار چسبید.
۲. ناهار درست کردم. البته پلویش با من بود. سرخ کردن ماهیها با جناب همسر. مجازات مردی که از صبح تا شب خانه باشد، آشپزی کردن است.
۳. یک کتاب کودک خاندم.
۴. بعد از ناهار دوباره خابیدم تا شروع وبینار نویسندهساز.
۵. توی وبینار نویسندهساز شرکت کردم. بعد از وبینار با آهنگی که استاد گذاشت، کلی رقصیدم.
۶. دوتا کلاس دانشگاه داشتم. اما سر هرکدام نیم ساعت معطل شدیم تا سامانه بالا بیاید. ولی سامانه گفت اگر مرا در آتش جهنم هم بسوزانید، درست نمیشوم. سرانجام کلاسها در کمال خوشبختی لغو شدند و خوشبهحالم شد.
۷. خرده زندگینامه اکبر رادی را خاندم همراه با کلمهبرداری.
۸. سری زدم به کتاب گزارش به خاک یونان و کلمههای خوشگلش را توی دفترچهام یادداشت کردم.
۹. به سرآشپزی جناب همسر و با دستیاری من شام درست کردیم.
۱۰. با همسرم فیلم دیدم به انتخاب او. آبکی بود. ولی برای اینکه باز هم همراهی کند برای فیلم دیدن، لب از لب باز نگشودم.
۱۱. کارگاه نقاشی داشتم. استاد از نقاشی با ذغال و نگارگری گفت.
امروز ابتدا میخام به عنوان یه کار نیک (که این چندروزه فراموشم شده بود) مثل سحر جان فرهادی نظرمو راجع به این حلزون گوگولی بگم:
انگار امروز دوستای حلزون مهمونی اومدن و اون خیلی شنگوله و بگی نگی آبی هم زیر پوستش جمع شده.
١- نقاشی كردن برنامهی روزانه براى دخترم. دقايقى بعد در كمال ذوقزدگی متوجه مربعهايى جلوى نقاشیها شدم كه دخترم برام توضيح داد که اينا براى اينه که بگم چک شد🫠.
۲- سه ساعت پیادهروى در ناكجا. اينقدر غرق در فكرهام بودم كه اصلا نمىدونم از کجاها رد شدم.
٣- شركت در وبینار نويسندهساز. براى دقايقى از زندگیِ واقعى جدا شدم.
۴- خواندن كتاب رازورى زنانه از بتی فريدان. دو متن از این کتاب؛
««آيا اين واقعاً همان چیزی است كه مىخواهم؟» حالا دیگر تصميمگیری جداً مرا به وحشت مىانداخت. روزهاى متمادى در وحشت بىتصميمى زندگی مىكردم و نمیتوانستم به چیز دیگری بينديشم.»
«آيا زنان خواهان رسيدن به اين آزادىها بودند تا بتوانند یک مرد باشند؟ و یا به اين دليل آزادىها را میخواستند که آنها هم انسان بودند؟»
۵- مجددا پيادهروى. با اين تفاوت كه اينبار غرق در آهنگهام بودم.
1. آزادنویسی را در چند نوبت کوتاه انجام دادم.
2. به رسم هرشب برای دوست عزیزم نامه نوشتم.
3. یک کتاب داستان کودک خواندم.
4. چندصفحهای از رمان «مرگ ایوان ایلیچ» را خواندم.
5. شعر خواندم.
6. مطالعه پرباری دربارهی جریانهای شعری معاصر داشتم.
7. با خواهرم برای شستوشوی دستش به بهداشت رفتیم و با آن فلز وحشتناکی که در دستش فرو کرده بودند روبهرو شدم.
8. دربارهی فیلمهای «پیانیست» و «طبیعت بیجان» که به تازگی دیدم، برای خودم سخن گفتم و نوشتم و راجع به آنها در وب هم جستوجو کردم.
9. پس از مدتها نقاشی کردم.
10. در وبینار «سرزبان» الههجان علیزاده شرکت کردم.
11. در وبینار «نویسندهساز» هم حضور داشتم.
12. یک حکایت از گلستان سعدی خواندم.
13. با خواهرم اسموفامیل بازی کردم و از ته دل به بامزگیهایش خندیدم.
حالا هم از خستگی، جانم دارد در میرود…
سلام به همه خوشگلا و خوشتیپا الخصوص خوشتیپ اعظم استاد شاهین
من امروز
۱. چند کتاب که مدتها میخواستم بگیرم و هی پشت گوش مینداختم رو سفارش دادم.
۲. مطلبی خوندم در مورد معلمی. داشت میگفت باید تفکر کردن و بازاندیشی در تفکر رو یاد بچه ها بدیم نه صرفن یسری مطالب علمی. بعد من فکر کردم دیدم چقدر این روش نزدیک روش استاد شاهینه. یعنی استاد به ما تفکر کردن و بازاندیشی رو یاد میدن نه فقط یکسری مطالب برای اینکه چجوری نویسنده بشیم، یاد میگیریم چطور خودمون روش متناسب رو برای نویسنده بهتری شدن، کشف کنیم. همون داستانه که به جای ماهی به ما ماهیگیری یاد میدن.
خلاصه دارم درس روش تدریسم یاد میگیرم با استاد:)
۳. در کلاس آنلاین پیلاتس شرکت کردم و حسابی به بدنم کش و قوس دادم.
۴.در وبینار روزانه نویسندهساز شرکت کردم.
۵. در وبینار خانم بخشیان ( وای شرمنده خیلی خوابم میاد نمیدونم دارم فامیلی رو درست مینویسم یا نه، اصلش همینه ممکنه ییکی دو تا حرف جابهجا باشه)شرکت کردم و چیزای جدیدی یاد گرفتم.
۶. شام خوشمزهایی برای اهالی خانه پختم و خودم نیز مستفیض شدم.
۷. سه ساعت رو داستان کوتاهم کار کردم تا بفهمم ایرادش کجاست ولی نفهمیدم. عیب نداره جوینده یا یابندهست یا بلاخره تلاششو کرده دیگه.
١- نقاشی كردن برنامهی روزانه براى دخترم. دقايقى بعد در كمال ذوقزدگی متوجه مربعهايى جلوى نقاشیها شدم كه دخترم برام توضيح داد که اينا براى اينه که بگم چک شد🫠.
۲- سه ساعت پیادهروى در ناكجا. اينقدر غرق در فكرهام بودم كه اصلا نمىدونم از کجاها رد شدم.
٣- شركت در وبینار نويسندهساز. براى دقايقى از زندگیِ واقعى جدا شدم.
۴- خواندن كتاب رازورى زنانه از بتی فريدان. دو متن از این کتاب؛
««آيا اين واقعاً همان چیزی است كه مىخواهم؟» حالا دیگر تصميمگیری جداً مرا به وحشت مىانداخت. روزهاى متمادى در وحشت بىتصميمى زندگی مىكردم و نمیتوانستم به چیز دیگری بينديشم.»
«آيا زنان خواهان رسيدن به اين آزادىها بودند تا بتوانند یک مرد باشند؟ و یا به اين دليل آزادىها را میخواستند که آنها هم انسان بودند؟»
۵- مجددا پيادهروى. با اين تفاوت كه اينبار غرق در آهنگهام بودم.
۶- و امروز هم هیچ ننوشتم. نوشتنم نمىآيد. انگار قهر كرده. فقط گاهی پيدايش مىشود، چیزهایی مىبافد و دوباره مىرود. اگر درمانی برايش سراغ داريد ممنون مىشم راهنماييم كنيد🙂.
دو تا نوشته ازم منتشر کردین ☹️
دومین گزارش نیکم را به جهت قدردانی هوا میکنم.
نه چون کار خیلی زیاد و نیکی امروز انجام دادم. البته شاید هم انجام دادم ولی الان در عقب مغزم قائم شده و دستم بهش نمیرسد. احتمالا پشت پرده خواب، رفته که پیداش نکنم تا مقداری بر احساس عدم کفایت ام بیفزاید.
حالیا
امروز
2 کار کردم بسی نیک و فرخنده.
اولی موجب صفای روح و دومی صفای جسم شد.
دومی چرک زدودن از بدن و اولی دیدار با استاد و دوستان دور، در نویسنده ساز بود.
آها بگم یکی از تفریحات مازاد که اخیرا هوای ذهنم رو عوض میکند و برایم حکم اکسپلور گردی نوشتاری دارد، نگاه انداختن به گزارش بچه هاست.
دم همه تون گرم
۱. صبح یه کار بانکی که چند وقت بود پشت گوش مینداختم رو انجام دادم. توی بانک یه خانمی اومد به مسئول باجه گفت: « سلام آقا، پدر من مرحوم هستن» مسئول باجه گفت: «پدر شما فوت شدهاند» برام جالب بود یکی از فعل «بودن» استفاده میکرد و یکی با یادآوری «نبودن» اصلاحش
۲.یه کوچولو پیاده روی کردم. من معمولن عینک آفتابی دارم و برام جالبه که نگاه آدما به خودم رو از پشت عینک نگاه کنم. چون غالبن اونا ردِ نگاه من رو نمیبینن. ملت خیلی هیزن آقا
۳.برای خودم قهوه خریدم
۴. محل کار من بازاره. امروز اماکن و تعزیرات ریخته بودن به حجاب نداشتنِ پرسنل و یا وجود عکس تنخور کالا گیر میدادن و جریمه میکردن. حالم خیلی خراب شد. تو اولین روزی که حرف از توافق شده بود سگاشونو ول کردن. حس کردم دیگه نمیکشم. چه خوب که نویسنده سازو پیدا کردم. باعث میشه حواسم از زشتیای بیرون برای ساعتی پرت بشه
۵. داستان کوتاهم رو نوشتم و فرستادم. البته خالی از ایراد نیست اما تا ببینیم نظر شیخ چی باشه. آقا ارادت🙌🏻
۶. استاد امروز تو وبینار راجع به نامهی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی گفتن و تکهای از اون رو خوندن. ترغیب شدم تو عنترانت پیداش کنم و پیداش کردم. متن بسیار دلنشینی داره و این تکهاش رو خیلی دوست داشتم: «اما میهن یک قطعه خاک نیست. خاک هرجا هست. میهن آن میهنی که لایق دلبستگی باشد ترکیب میشود از فضای فکری یک دسته آدم شایسته. شایستگی هم از فهم میآید نه از اطاعت بی گفتوگوی هر دستور. حتی اگر دستور از روی فهم و دقت و انصاف هم باشد.»
۷.امروز از استاد فرهنگی ر..دن رو هم یاد گرفتم. خیلی تمیز و منطقی و موجز و باوقارانه از فضایی که براشون باارزشه دفاع کردن. بسی حال کردم به قول دوستون «اوستا»🙌🏻📿
۸. استاد تو وبینار گفتن از اینکه من بهشون پیوستم خوشحالن. به واقع اکلیلی شدم و خاستم بگم برای بنده افتخار بیشتری هست.قلب. 🙂
۹. اومدم گزارشمو بنویسم که آخرین کامنت برای خانم هانیه نوبخت بود. چشمم ب اولش که افتاد ترغیب شدم ادامهاش رو هم بخونم. خیلی زیبا وصمیمی نوشته بودند. لذت بردم و براشون کامنت گذاشتم❤️
تامام
جریان گزارش نیک دلیلی شد تا هر روز کار نیکی انجام دهم و سبد کارهای نیکم خالی نماند.
۱- امروز مقالهی کوتاهی دربارهی «چهطور برای کودکان بنویسم» خواندم.
۲- هشت لیوان آب نوشیدم
۳- به اعصابم بیشتر از دیروز مسلط بودم.
۴- زندگی را راحتتر گرفتم.
۵- مدل لباس مورد نظرم را پیدا کردم.
۶- چند صفحهای از کتاب مغازهی جادویی را خواندم.
۷- اخبار گوش نکردم. و نگذاشتم دیگران اخبار را برایم هجی کنند. میخواهم در بیخبری سر کنم تا با خودم صادقتر باشم.
۸- مطالعهی صفحهی شخصی استاد کلانتری را که از مدتها پیش آغازیدم، ادامه دادم.
شش صبح خیز برداشتم به سوی سحر و مثل هر روز دعوای کوچکی کردیم به خاطر خلق بعد از بیداریم.
به امیرآباد رفتیم و مشغول کار شدیم و امروز کمرم بهتر بود دردش.
با زمزمه تمرین پرسشگری کردیم و پرسش احساس بیحسی در جدیدی برویم باز کرد.
زندگینامه غزاله فائق را خواندم و بغضی شدم و او افتخار کردم برای استواریاش.
بیست دقیقه معادل دوصفحه آزادنویسی کردم دربارهی زندگیام که چه دارم برای گفتن و هنوز نتیجهای حاصل نشده و از استاد میخواهم دو روز بيشتر وقت بدهد واقعن این دو هفته بسیار بسیار وقت نداشتم.
روزسوال را رفتم و دربارهی زمان صحبت کردیم که زمان چیست و چرا وقتی مدیریت زمان میکنیم به برنامههامان نمیرسیم.
با فاطمه ذاکر دربارهی زندگینامه صحبت کردیم و خدا را شکر اون 23 سالش را نوشته و من هم باید 23 سال را بنویسم و استاد لطفن وقت بیشتر.
یه کوچولو در وبینار خانم بخشیان بودم و نوشیدم حسرت ننوشتن چالشهای هذیان را.
با زمزمه درباره سوالتمان گفتگو کردیم. از اینکه چرا حواسمان به درستی کار نمیکند. بدیهیات را برای تعریف کردیم برای هم.
سوالا مثلثی را هم نوشتم میروم که در سایت بگذارم.
آهان راستی در کارگاه جدید مربی هم شرکت کردم بیایید که دست ندهید تقریبن ده نفر ظرفیت داره.
بیلنگر را نخواندم امروز و انشاالله بعد از زندگینامه تمامش میکنم. صدوپنجاه صفحه چیزی نیست دیگر دختر.
نوشتن کارهای نیک برای صفحه کارهای نیک همراه یا چرا زدن در ساعت 1:14.
امروز به نسب روز خوبی بود.
نمره نمیدهم نخواهید.
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. کلش شد خاب عجسب غریبی که دیده بودم. هر فقط چند صحنهای یادم مانده بود اما همان را نوشتم. توی یه جایی شاید شهر بود خانه بود چی بود گیر کرده بودیم و نمیتوانستم ازش بیرون بیاییم. همانجا داشتیم پیر میشدیم. تازه یکی هم بود که میخاست با اره دستم را قطع کند که فهمیدم خابم و خودم را بیدار کردم. چرا دارم خابم را مینویسم. 😶
۲. باز دوباره درگیر سایت شدم ساعتها ساعتها. فقط توانستم یادداشتها را اضافه کنم. من خیلی خیلی خیلی خیلی حلزونی میروم جلو. ایشالا سال بعد میتوانم سایتم را بسازم. هعی. سخته یا من خنگولم؟ هم سخته هم من خنگولم. هی. 😑
۳. توی وبینار سرزبان از زمان گفتیم و اینکه زمان چیه و تعریفش چیه. زمان چیزی که همیشه ازس میگیم و وقتی میخایم تعریفش کنیم توش میمونیم و هیچ تعریفی براش نداریم.
۴. در وبینار نویسندهساز استاد از کودک نویسی کودکانه نوشتن. کودکانه نوشتن لبخند به لبم میآورد. برای نوشتن هر چیزی دنبال سادهترین کلمات و جملات میگشتم. همه چیز خیلی سادهتر نوشته میشود. حالا فهمیدم چرا توی بچگی اینقدر نوشتن سخت بود. چون وقتی سعی داشتم کودکانه هم بنویسم و همه نقطهها و دندانهها را بگذارم زمان زیادی گرفته میشد و فشار بیشتری به دستم میآمد. اما در کل حس خوبی داشت. داره. این کودکانه نویسی.
۵. روزنگاری کردم. روزهای دیروز و پریروزم را نوشتم. این دو روز که کل روز شده بود طراحی سایت و کلن یه ذره بیشتر نشد.
۶. توی وبینار خانم یاوری، مربی تمرین خیلی باحالی داد. گفت تمام اجزای تنمون، انگشت مچ دست، ساعد، آرنج و همه رو ماساژ بدیم و بهشون فکر کنیم که چیزی که زیر دستمون لمس میکنیم چه شکلیه، چه بافتی داره، چی رنگی داره. خیلی جالب بود و برای اولین بار بود که اینقدر زیاد داشتم به اجزای درونیم دقت میکردم و بهشون به قیافهشون فکر میکردم.
١. چهل دقیقه قبل امتحان بیدار شدم تا برای تقلب آماده شوم: باید آشنا باشی و جاماها را بجوری تا بتوانی تقلب کنی. بیدار شدم، جاماها را جستم و توانستم تقلب کنم. هفتاد از من، سی از تقلب، در اصل صد از من. و درستترش: ٩۵ از گوزسوالهای استاد، پنج از من.
٢. دیدن «برگشتناپذیر» گاسپار نوئه: اسکناس یا نمیدانم شاید اسفناج، زیر فیلم نوشته بود فیلمهای گاسپار نوئه کلن حالبههمزنه، اگر واقعن به روح و روانتون اهمیت میدیدید نبینید. و دهچند کامنت این شکلی. روح و روانم گمان نکنم دیگر اهمیت را بشناسد و از هنرمندهایی که روح و روان را میآزارند خوشم میآید. ولی فقط از خودشان و از شنیدن اینکه روح و روان را میآزارند. نمیخاستم ببینم یک نفر را میگایند. چون خیلیوقت پیش توی سایت مرادپور خانده بودم مونیکا بلوچی را میگایند. و چون لاو نوئه را دیده بودم، میدانستم همانطور که سکس را برهنه نشان داده، تجاوز را هم برهنه نشان میدهد. داد بود. هنرم در دیدنش این بود که پیوسته دیدمش و یک ساعت بعد از پایانش هیچ کار نکردم، مگر آزادنویسی. ممهنان از ستایش صوفیان که تماشای این فیلم را پیشنهاد کرد.
٣. وقتی تایپ کردن برایم سخت بود، دفتر را باز کردم: ولع تعداد کلمه دارم. کوشش برای نوشتن ده هزار کلمه در روز هنوز خرم میکند. خر خوب است ولی مکانیکی میشود ماجرا. کلمهجمعکن میشوم. مسابقهدهنده. خوشم نمیآید. لذتبخش نیست. پس دفترم را باز کردم و روی کاغذ نوشتم. چهار نوبت از شش نوبت آزادنویسیام را. آرامآرام، کودکانهکودکانه، با راپید یا ماژیک نقاشی نوشتن، با دستخط بازی کردن، خوشه کشیدن، لذتبخش است.
۴. کودکانهنویسی کردم: آزمودن زوایه دیدهای مختلف را دوست دارم. از دید سوم شخص نوشتم. با راپید و دستخطی که دندانه و نقطه دارد. آرامتر از همیشه. آخرش صفحه شبیه تن گوزن بود، خالخالی.
۵. دربارهی معماری خاندم و نوشتم: هرشب با بچز گروه تخصصینویسی، برگی و احمدو و اعظمی، ساعت نه جمع میشویم که دربارهی موضوع موردعلاقهمان بخانیم و بنویسیم. امشب بهجای خاندن یک چیز جدید، پاراگرافی از کتاب «نزدیک ایده» را رونویسی کردم و از همانجا آزادنویسی را آغازیدم. چند شبیست یادداشتی دربارهی معماری منتشر نکردهام. (در کانالی که خصوصی است و برای همان جمع و چند دوست دیگرم) دوست دارم فردا منتشر بکنم. ساعت نه انگار انرژیم پایین است. از طرف دیگر گوشی خیلی کوچولو است برای نوشتن. سختم است چیزی که توی ورد یا روی کاغذ آزادنویسی کردهام را توی نوت گوشی جمعوجور کنم برای انتشار. چارهیی بباید پخت.
۱. امروز ۳ نوبت رفتم سراغ نوشتن و تو یکی از نوبتها ۱ ساعت بیوقفه روی پروژهی نوشتاریام کار کردم بعد از مدتی.
۲. مقالهی «پرسش چیست؟» از الهه علیزاده را در وبگاهش خواندم: https://elahehalizade.ir/
۳. روی بازنویسی مطلب تازهی سایت مدرسه نویسندگی کار کردم که فردا بازنشر و معرفیاش میکنم.
۴. بعد از وبینار «نویسندهساز» تمرین کودکنویسی کردم. وقتی میکوشم از زبان کودکی چیزی بنویسیم برایم دلچسب است، به نظرم جملههایم شکل اعتراف دارند.
۵. فهرستنویسی از جزئیات کارهای فردام چون وقتی برای خودم جزئیات را مشخص نمیکنم اوضاعم فقط یا ابلفضل.
۱.یادداشتی دربارهی هرودوت نوشتم و در ویرگول هوا کردم.
۲.نقاشی کشیدم.
۳.زبان خاندم.
۴.تمرین کارگاه داستان کوتاه را انجام دادم.
۱دیدن مصاحبه محمد رضا شعبانعلی در آپارات در برنامه کار نکن.
گفتن از برنده شخصی. و گرفتن مدلذهنی آدمها در یادگیری و مستند کردن یادگیری
و گفتن از شناسایی ارزشها با یک مثال تلخ: نقل به مضمون:
فرض کنید کرونا است. و پدر و مادر شما کرونا گرفتند و یک بیمارستان وجود دارد در این بیمارستان فقط یک تخت وجود دارد حالا شما پدرتان را بستری میکنید یا مادرتان ؟
۲ فکر کردن به اینکه چرا من به سرعت شیفته آدمها میشوم؟
این شیفتگی منجر به چه چیزهایی آسیبزا میشود؟
لیست کارهای نیکی که امروز انجام داده ام:
۱-برای ناهار برنج و قرمه سبزی درست کردم؛ قرمه سبزی حسابی تیره و خوش عطر و خوشمزه شد❤️🌿
۲-صفحات صبحگاهی نوشتم.
۴-یادداشتی برای کودکم نوشتم.
۵-کتاب ارباب و برده اثر لئو تولستوی را خلاصه کردم.
۶-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۷-در کارگاه نویسندگی خلاق شرکت کردم.
۸-برای شام ساندویچ چیکن مایونز درست کردم.
۹-ادامه سریال شنود را تماشا کردم.
۱۰-بخشی از کتاب مادران و دختران را مطالعه کردم.
صبح را با صفحات صبحگاهی آغاز کردم و بعد به پرندگان رسیدگی کردم و با نگاهی نوازشگر از کنار گلها گذشتم.
تمام امروز درگیر داستانم بودم یا مینوشتن و یا به آن فکر میکردم؛ موقع آشپزی، هنگام تمیزکردن خانه. کمی مینوشتم و بعد در خانه راه میرفتم. بیتاب شده بودم. داستانم آنطور که میخواستم پیش نمیرفت. با خودم میگفتم این یک پیشنویس است، آن را بنویس و تمامش کن. بعد بازخوانی و ویرایش میکنی، اما جلو نمیرفت. تلویزیون را روشن کردم. فیلم پینوکیو را نشان میداد. حوصلهاش را نداشتم، به نظر کارتون آن جذابتر بود.
خانه را تمیز کردم. غذا پختم و ظرفها را شستم. و تمام مدت کامپیوتر روشن بود.
دخترم را کلاس بسکتبال بردم. رفتم و از نانوایی آنجا ۳تا نان خریدم. حوصلهٔ آن صف شلوغ را نداشتم، برای همین فقط ۳تا خریدم که مجبور نباشم توی صف بایستم.
توی اتومبیل پشت در باشگاه نشستم و در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
شب که برگشتیم، همسرم روی پشتبام بود. میخواست کولر را درست کند. من میخواستم ماهی سرخ کنم که یک بند مرا از دریچهٔ کولر صدا میزد. صد بار رفتم و آمدم. در نهایت هم کولر درست نشد.
دستگاه تصفیهٔ آب نشتی داشت، تمام کابینت پر از آب شده بود. همهٔ ظرفها را بیرون آوردم و داخل کابینت را خشک کردم. همسرم دستگاه را درست کرد.
بعد از شام پای کامپیوتر نشستم، اما داستانم تمام نشد. خیلی خستهام. فردا هم روز خداست.
۱ـ با خواهرم یکم سریال دیدم که سریالش لطف خاصی نداشت ولی باهم شوخی کردیم و خوش گذشت.
۲ـ وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۳ـ اولین جلسهی وبینار خانم بخشیان رو شرکت کردم. درمورد هذیان حرف زدیم و یکمی هذیان نوشتیم.
۴ـ امتحان دادم. (مدیونین فک کنین تقلب کردم)
۵ـ یکم کودکنویسی کردم. (خطم شبیه خط کامپیوتری شد کلاس اول خوشخط تر بودم)
۶ـ یه متن توی ویرگول منتشر کردم.
۷ـ بعضی از گزارش نیکهای دوستان رو خوندم.
۱. پلکهای سنگینم را که باز کردم یادم افتاد گزارش نیک دیروز را ننوشتهام. دستم را به سیم هندزفری که از دیشب توی گوشم مانده بود بند کردم و کشیدمش سمت خودم تا گوشی را پیدا کنم و بعد همانجا گزارش دیروز را تایپ کردم.
۲.پنجاه صفحه آخر سمفونی مردگان را خواندم و برای آیدا و آیدین و یوسف و مادر و سورمه بغض کردم. و برای چلچله ها هم.
۳.از دخترها آزمون علوم گرفتم و بعد درباره انوشیروان دادگر آزادخوانی کردیم. فهمیدم انوش جان مقرر فرموده بود از دختر خانومها مالیات گرفته نشود.🎀
۴.کتاب صوتی چگونه با پدرت آشنا شدم را گوش کردم تا غم سمفونی را بتوانم قورت بدهم.
۵. به کتابخانه رفتم و سمفونی را داده سووشون را برداشتم.
۶. پیاده روی کردم؛ سرگردانانه! حدود یک ساعت و نیم به قصد علافی در شهر چرخیدم و با کلی آشنا چشم تو چشم شدم و کلی آدم ناآشنا با چهره های آدم های آشنایم را هم دیدم! اف بر شهر کوچک.
۷.با پسردایی کوچولو مکالمه ای درباره تعمیر تریلی اش در بیابان داشتم. بعد از اینکه خوابش را درباره پرواز گوش کردم، بلندش کردم و گفتم حالا واقعا پرواز کن. من میدوییدم و او خندان بال بال میزد.
۸.خسته شدم ولی پسردایی کوچولو دست هایش را به سمتم باز کرده بود و میپرید و میگفت بازم!
-صبح رفتم دندانپزشکی
-به کتابخانه امام رضا سری زدم و چون اعتبار کارتم تمام شدهبود نتوانستم کتاب مورد نظرم را قرض بگیرم.
-خواندن سهباره شازده احتجاب را شروع کردم.
-ظرفهای ناهار را شستم.
-رفتیم سالن والیبال.
-آزادنویسی کردم.
گزارش دوازدهم. یکشنبه سوم خرداد. من و تن و قلم و قدم.
شب است و غم گرفته چهار سویم، بیا ای دوست بنشین رو به رویم.
۱. توی ایوان مینویسم.
زیر نور مهتاب مینویسم.
برای آفتاب مینویسم.
برای ناب مینویسم.
مینویسم تنم باشد.
مینویسم سرم باشد. سامانم باشد. سام هم باشد.
رنگ باشد. معنا باشد. وفا هم باشد.
پدر باشد. مادر باشد. برادر باشد. خاهر هم باشد. زندگی باشد. بندگی باشد. بردگی نباشد.
مینویسم سازم باشد. آوازم باشد. اغازم باشد. پرواز هم باشد.
آشیانه نویسنده ساز باشد.
نویسنده باشد. ساز و آواز نویسنده هم باشد. شعر باشد. عشق باشد. مهر هم باشد. نویسنده ساز آغاز باشد. سرآغاز باشد. پر از آواز باشد.
صاحب ساز باشد. استاد ساز باشد. استاد ما باشد.
رخ باشد. شاه رخ باشد. شاهرخ هم باشد. شاهرود هم باشد. رود هم باشد. نور هم باشد.
شور باشد. شعور باشد.
۲. مینویسم که چه کردم. من در یکشنبه سوم خرداد چه کردم.
چنگیز را آوردم تا دو پاکت سیگار نکشید ولش نکردم. به دیدن و کام گرفتن و حبس کردن های چنگیز نیاز داشتم.
شب نخابیدم. روز هم نخابیدم.
به مرتب کردن کتابهای کتابخانه پرداختم و بعد از ۶ ساعت فهمیدم بدرتر کار رو خراب کردم تا اینکه درست.
این کتابخانه و این خانه و این آشپزخانه نظم را به رخ من میکشد. میگویید خانه ات را سامان بده تا ذهنت سامان بگیرد ولی نمیدونم چرا نمیتونم. چند روز بیشتر است که نتوانسم جارویی هم بزنم.
کم آورده ام.
۳. بهم زنگ زدند و گفتند پول ده سری آبی که برای مزرعهت فرستاده شده تسویه نشده و اگر نشود آبرسانی قطع میشود.
یکی از دوستان نامه داده که مهمترین روزها در این دهه میگذرد. سرنوشت در این ده روز تصمیمش را میگیرد. مزرعه کسی را میخاهد که به آن رسیدگی کند. پول خرج کند. کارگر بگیرد. غذا بگیرد. نه کسی که درآمد خیاری دارد و حفره به گودی و گشادی سیاهچاله.
۴. وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. با تاخیر شروع کردم. به دلیل مشکل فنی دیر شروع کردم. شروع کردم. با پوزش و بوسش شروع کردم. ساعت ۶ شروع کردم.
فهمیدم استاد امروز ناهار نان و خیار هم نبوده که بخوره. آخ بمیرم براش.
۵. امروز غروب آب رفت تو درز مرزهای گوشیم، الان بلندگو خش خش میکنه، منم که به گوشی و و آهنگ و خاطرات بندم و آهنگ«خاطرات» یا «قبله گاه» که همان خاطرات است. خاننده امیر حافظ رنجبر.
این روزها بیشتر این آهنگ را گوش میدهم.
امروز غروب رفتم نان گرفتم و سر راه فهمیدم کارتم شارژ شده و رفتم آرایشگاه پرز و مو ها را به باد دادم.
اقای آرایشگر پسر مهمانداری بود. سفره دار بود. سفره محبت پهن کرده بود. نان ها را برایم در کیسه ای گذاشت. فندکش را با احترام به من داد تا برای چنگیز نخی چاخ کنم و بعد از آن آرام روی صندلی قرار گیرم.
اول این فرصت را بهم داد تا کام گرفتن های چنگیز را از «مانتانا دمی آبی» ببینم و به جانم بچسبه و کفم چم کنه.
بعد از اینکه من از او بابت پخش آهنگ تشکر کردم او با خوشرویی و صمیمی پیشنهاد داد خودم به سیستمش وصل شوم و آهنگ دلخاهم را بگذارم و من «قبله گاه» را در تکرار و اکرار گوش دادم.
یک ساعت. شایدم بیشتر اما آهنگ خاطرات مرا به کدام خاطره ها برد.
به کجاها نبرد. به دشت برد. به وشت برد.
به درد برد. به رنج برد. به گنج برد.
خودم را زنده دیدم. خودم را مرده دیدم. غرق در خون دیدم. چو بی طلوع دیدم.
دیدم کفش ندارم. دیدم دست ندارم. کس ندارم.
سرم لرزید. دلم تنگید. اشکم هم ریخت.
از آنها گذشتم. به وقتی از گور برگشته بودم رسیدم.
چند تصویر داشت. چند زاویه.
اولین بار بعد از زنده شدن در سلمانی را دیدم. دیدم تا دکمه آخر یقه ام را بسته ام. شنیدم که به پسر سلمونیه گفتم ریشم رو با ۴ بزن. بیشتر از ۴ رو نزن.
اون روزها گوشت را حرام کرده بودم. مرغ نمیخوردم. از جاندار نمیخردم.
دیدم لباس ندارم. دیدم من نا ندارم. من پا ندارم.
در خانه بودم. خرابه بودم. ترک داشتم. من درد داشتم. مرده بودم. زنده شدم و مرده شدم. نه یک بار، پس از مرگ، من هر روز مردم. هر روز مرگ بود. هر روز درد بود. سرد بود. غم بود. طرد بود. رزل بود. شب هم بود ولی شب خوب بود. شب فرود بود. شب شروع بود.
دیدم تحت تعقیم. خاستم فرار کنم شلوار نداشتم. شلوار همسایه ای پوشیدم دیدم کرایه ندارم. خاستم بمانم دیدم جا ندارم.
لرزه آمد. ترس آمد. زجر آمد. درد بود،درد در همه بود.
در سرم بود. در دستم بود. در قلبم بود. در نبضم بود.
طرد شدم. خم شدم. پرت شدم. کج نشدم.
در پرت بودم. در درد بودم.
در کس بودم. در دست بودم.
دیدم دستی دارم. دست رسی دارم.
دیدم کسی دارم.
کس را بغل کردم. دست را دستبند کردم. گریه کردم. ناله کردم. زانو زدم. با او زدم.
اشک تمام شد. زنجر تمام شد.
۶. من دلم نمیخاست ولی تنهایی از پس همه چی برام.
ولی من تنها نبودم.
با دست بودم. با کس بودم. با مست بودم. من مست بودم. در دست بودم.
من تلو هام رو دیدم.
تو خیابونا بودم. با خوب ها بودم. با بی پولا بودم. با اونا که خودشون رو با کارد میخارونن. تو جوبها بودم. من بودم.
من بدتر هم بودم. پست تر هم بودم. سگ بودم. سنگ بودم. سبز بودم. من بودم. من همیشه بودم.
گل بودم. گیاه بودم ولی اژدر نبودم. گیاه بودم ولی گیاهیان نبودم. خسرو اگر بودم خسرو خوبان بودم، خرسان نبودم.
نفس بودم. در کس بودم. قفس نبودم.
بازی کردم ولی برای بد بازی نکردم. نقش بد را بازی کردم ولی برای خوب بازی کردم.
از کوره در رفتم از کوه هم در رفتم. در رفته ام، من از کوهم در رفته ام.
۷. امشب من بیتربیتی کردم. امشب من یواشکی همه هندوانهه را خوردم و گوفتم من نبودم. گوفتم چنگیز بوده. گوفتم خودم دیدم. بابایم وحشی شد و با اصبانیت گوفت گوفت دیگر حق نداری با چنگیز بازی کنی. گوفت چنگیز وقتی بزرگ شود سیکاری میشود و تو را هم سیکاری موکوند. سیچ ایچ اینه.
من فردا به چنگیز موگویم چنگیز وختی بزرگ شدی سیکار نکش. بورو آجیل بخر بوخور تا قوی بشی.
من یک فنجان باحال دارم که منتظرم قهوه سازم دورست بشود تا ده بار آن را پر بوکونم و بوخورم. خاب هم نمیخاهم.
۸. این گزینه هشت صحبت من با استاد است.
قربانتان گردم آدم عاقل را چه به کیبورد دیوانه. رهایش کن جانم. فدایش کن باوم. بده بره. بده بره تا برسه دست یک دیوانه. تو عاقلی حیفه با دم و دستگاه دیوانه ها کار کونی.
و اینکه داداش تو که دستت میرسه به افروشه بگو «دیروز چه شده که حالت بد شده؟ که بوده که اذیتت کرده؟ بگو جواب بده تا هر که مشکل برات پیش آورده الگرداندش کنم بره سمت ده و آبادی چنگیز خان زند.
قربون دستت خبر بگیر برام و جواب را برام بفرست.
اینم شمارمه ٠۹۳۵۵۵۵۵۵۵.
امروز با یک شروع غیرمنتظره همراه بود؛ صبح برخلاف همیشه نای بیدار شدن نداشتم و با هزار کلنجار خودم را از تخت بیرون کشیدم.
نوشتن صفحات صبحگاهی مثل همیشه اولین قدم برای شفافیت بود و بعد از آن، به سرعت برق و باد آماده شدم و به باشگاه رفتم، جایی که همیشه انرژی دوباره را به من هدیه میدهد.
پس از ورزش، نوبت به نوشتن پست وبلاگ رسید همزمان برای نوشتن وبلاگ در دنیای کتابها غرق شدم. چهار ساعت بیوقفه تیترها را خواندم و رونویسی کردم؛ آنقدر غرق در این کار بودم که گذر زمان را اصلن حس نکردم.
یک ساعت هم به تمرین طراحی گذشت.
بعد از وبینارنویسندهساز، وقتی نشستم پای محتوای کارگاه داستان کوتاه، اولش فقط داشتم سعی میکردم کارم را انجام دهم؛ چند خط نوشتم، چند ایده نصفه و نیمه روی کاغذ آمد و پاک شد. کمکم حس کردم چیزی کم است. هر چه بیشتر زور میزدم قصه بسازم، بیشتر با یک خلأ روبهرو میشدم.
یکباره آن غصه آرامآرام خودش را نشان داد؛ مثل لحظهای که میفهمی کشوی ذهنت، آنقدرها که فکر میکردی، پر از قصه نیست. همانجا بود که یک جورسیلی واقعیت خوردم، دیدم ذهنم آن ذخیرهی داستانیای را که لازم دارم ندارد.
این آگاهی، هم تلخ بود هم روشنکننده. همان لحظه برای خودم روشن شد که اگر میخواهم قصه بنویسم، باید مطالعهی داستان را خیلی جدیتر از قبل دنبال کنم؛ نه بهعنوان کار جانبی، بلکه بهعنوان بخش اصلی مسیرم.
عدد دوازده مبارک است.چون بلخره در دوازدهمین روز گزارش نیک، دارم اینجا مینویسم.
۱. صبح از ساعت هشت هشدارهای گوشی به صدا درآمدند که بیدارشو. گوش کردم؟ مثل تمام سه سال گذشته نه. سه سالی شد که ساعت خاب افتضاحی دارم و هرروزِ این سه سال گفتهام امشب را دیگر زود میخابم تا صبح به موقع بیدارشوم.
۲. بلخره ساعت یازده و نیم از تخت و خیالهایم دل کندم و بیرون آمدم. اول صفحههای صبحگاهی را نوشتم. بعدهم کارهای روتین بعد از خاب، مثل مسواک و صبحانه و… البته صبحانه که نه، ناهار خوردم.
۳. تا به خودم بیایم نوبت ترمیم ناخنهایم رسید. پس آماده شدم و رفتم سمت سالن. سه ساعت زمان در این بیزمانی را از دست دادم.(برای خودت وقت گذاشتهای پس از دست نرفته است.) از ناخنهای جدید مثل ناخن های قدیمی راضی و خوشحالم. کیف میکنم وقتی میبینمشان.
۴. به خانه که برگشتم اول نشستم سر گوشی. کمی با دوستهایم به صحبت نشستم و بعد یک کاپوچینو برای خودم درست کردم و خوردم.
۵. خاستم وارد وبینار نویسندهساز شوم، که دیدم افتاده برای ساعت شش به جای پنج. پس در این یک ساعت وقت جُستم و اتاق را مرتب کردم. بازار شامی بود برای خودش.
۶. وبینار نویسندهساز شروع شد. امروز مریم امیرجلالی دورونی استاد، بیرون بود. خوشم میآید از صراحتِ همیشگی استاد. حتا اگر دوست خوب استادهم باشی، اگر جایی خطایی کنی واضح به تو میگوید. همین است که باعث میشود وقتی به جای گازخورد، از استاد تعریف و تمجید میشنوم خر کیف شوم.
۷. در وبینار از کودکانه نویسی حرف زده شد. تمرین کردم. همین یک ساعت پیش. مثل کودکان آرام و ساده نوشتن جالب است. البته جملههایم گاهی طولانی می شد و به قد کوتاه کودکان نمیخورد. اما تمرینِ دوست داشتنی بود. به فکرهایم در آرامش کودکانه نویسی، بیشتر فکر کردم.
۸. با دوستی تماس گرفتم و چند دقیقهای تلفنی صحبت کردیم. صحبت با این دوست، برایم خوشایند است. لبخند است که روی لبهایم مینشنید و بلند نمیشود.
۹. کمی حافظ خاندم. از حافظ رونویسی کردم. برای دوستم حافظ خاندم.
۱۰. شام خوردم. بازهم ناسالم خوری کردم. بازهم مثل همیشه کیف داد!
۱۱. گزارش بچهها را خاندم تا دستم بیاید باید چه کنم و چه بنویسم. نمیدانم تا چه حد موفق بودهام.
۱۲. میخاهم امشب قبل از دوازده بخابم. در گزارش نیک فردا مشخص میشود چقدر موفق بودهام.
۱_ کتاب جایگاهسازی رو خوندم و چندتایی جمله نوشتم.
۲_ از دوازده به بعد بیشتر به آشپزی گذشت و کارهای خونه.
۳_ بابا زنگ زده بود، باهم دربارهی ماشین ممد و پولی که بدهکار بود حرف زدیم.
۴_ امروز ساعت پنج وبینار نبود، بعدش رفتم باشگاه و نمیدونم برگذار شد یا نه؟
۵_ رفتم حموم و چندتایی ایده برای بنر رسید ذهنم.
۶_ رفتیم کاج برای شام. بابا خیلی سر حال نبود، هی خانم جوکار رو میپرسد، نمیدونم بو برده از پیامش.
۷_ توی رستوران چندتا از داستانهای بوبول رو خوندم. اون داستان دبلیوسی خیلی خوب بود، حیف نمیشد اونجا بلندبلند خندید.
۸_ الان دارم گزارش نیک رو مینویسم، قبلش داشتم جایگاهسازی رو میخوندم. احتمالن چندتایی نوکزنی کنم به کتابای روی میزم.
۱. صبح سرحالتر از دفعات قبلی که کلاس خیاطی داشتم بیدار شدم. انگار خوابم کافیتر بود. کلاس را شرکت کردم و دامن پیلهی دوقلوم را بُرش زدم. فکر میکردم الگو را با دقت کشیدهام اما هم قدِ پشت و جلو را هماندازه در نیاورده بودم و هم به جای اینکه دامن را از پهلو فون کنم کنم، از وسطِ پشت فون کرده بودم. با این همه، جا برای خنده گذاشت و دامنم را بُرش زدم. وقتی هم که خانه آمدم رولتش کردم تا بگذارم سماق بمکد. استادم میگوید تا پارچهی قبلی را ندوختهاید نیایید سر پارچهی جدید. چون آدم هی دوست دارد نوتر را زودتر بدوزد و آن موقع پارچهی قبلی هم هی کهنهتر میشود و دلآزارتر، میماند همانجا و میشود آینهی دق. من دو تا آینهی دق دارم فعلن. یک دامن شلواری و یک دامن ششترک. تا آنها را ندوزم سراغ این نمیروم.
۲. یک ساعت نوشتم.
۳. به مکالمهی تلفنی برادرم گوش دادم که میخواست کَره بخرد و چون کرهای را که او میخواست نداشتند، داشتند قانعش میکردند که دوغ بخرد و هر چقدر که مقاومت میکرد باز هم چانه زدند. بهشان پرید که مگر جنستان روی دستتان مانده که اینجور میکنید؟ باز هم اندکی تلاش در قانع کردنش کردند و در نهایت بهزور خداحافظی کرد.
۴. خوابیدم. نه زیادی. اما خوب بود.
۵. با دوستم فائزه رفتم پیادهروی. نسبت به هفتههای قبل شلوغتر بودم نه فیلمهای کوبریک را تمام کرده بودم، نه جلد اول کلیدر را. شعر هفتگیمان را هم ننوشته بودم. مشکلی نبود. درکم کرد. برایش تعریف کردم که با مریم که چند وقت دیگر عروسیاش است تانگو تمرین کردهایم و من نقش داماد را در این رقص داشتم. از آنجا که یکبار کنجکاوِ آهنگ تانگوی مریم بود، برایش پرسیده بودم. و وقتی گفتم که آهنگ اوژن یوگاست، پرسید: «آهنگ گرامافونش، نه؟ حدس میزدم مریم اینو انتخاب کنه.»
از آهنگ خیلی خوشش آمد. گفتم این یکی از آهنگهای احتمالیست چون ریتمش ممکن است برایشان تند باشد و اندکی در دفاع از آهنگ اوژن، اعتراض کرد.
۷. توی راه برگشت دوستم الهه را دیدم و باعث آشنایی فائزه و الهه شدم که طی حدود نیم ساعت گفتوگو تصمیم گرفتند در آینده با همکاری هم کلاهبردار شوند.
۸. ماکارونی پختم و همزمان با پختش کلیدر گوش دادم. فکر نمیکردم کلیدر برایم دوستداشتنی باشد اما تا اینجا راضیام نگه داشته.
سلام من روژان هستم، در واقع من نمیدانم که هستم اما تا آنجایی که من مطلع ام در شناسنامه، نام من روژان است. هنوز به درک و شناخت مناسبی از خود نرسیده ام و جمله ی «من روژان هستم» آن هم وقتی می خواهم خودم را برای اولین بار به انسان های جدیدی معرفی کنم چنان چنگی به دل من یکی نمیزند، به هر حال من هرکه هستم درحال حاضر دارم اولین «گزارش نیک» خود را مینویسم.
1 . طبق معمول هر روز صبح بیدار شدم و افسوس خوردم که ای کاش دلیل بهتری برای از تخت خواب بلند شدن داشتم
2 . سپس دوباره افسوس خوردم که چرا امتحانات خرداد و البته تنبلی خودم نمیگزارند تنها کمی مطالعه کنم
3 . چند نقد از کتاب صوتی هایی که در فیدیبو گوش کرده بودم نوشتم و چندبار آن را به دلیل داشتن غلط املایی ویرایش کردم
4 . ناهاری من در آوردی درست کردم که بر خلاف انتظارم خوشمزه ترین پاستا ی عمرم از آب در آمد!
5 . ذوق وبینار «نویسنده ساز» را داشتم و منتظر شروع آن بودم اما بعد برای سومین بار در روز افسوس خوردم که چرا حتی یک دوست خوش ذوق ندارم که به نویسندگی علاقه داشته باشد تا باهم در این کلاس ها شرکت کنیم و نوشته هایمان را به استراک بگزاریم
6 . بلاخره با تنبلی خود کنار آمدم و کتاب «ستاره ی لیلا »را تمام کردم
7 . جای چنگ هایی را که گربه ی نازنینم نقره جان روی تمام دست و پا هایم به جا گذاشته بود با ترمیم کننده ی چرب و حال بهم زنی مرطوب کردم به امید اینکه جایشان نماند و کمی این بچه ادب شود
و برای شما هانیه جان بگویم اتفاقی تقریبا مشابه امروز برای من هم افتاد:
در اتاقی که مادرم آن را به انباری بدل کرده بود بودم که صدا های عجیبی می اومد، توجهی به آن ها نکردم با خودم گفتم:«لابد صدای کولری چیزیه.» اما یک کبوتر طوسی از سوراخی نامعلوم از سقف یکهو به درون اتاق آمد و کاشف به عمل اومد تمام آن صدا های نامعلومی که تمام آن مدت از سقف می آمده صدای کولر یا باد نبوده صدای قدم ها و بال و پر زدن های ایشون بود، نقره هم که… فکر کنم خودتون حدس بزنید که واکنش یک گربه در برار مواجه شدن با یک پرنده چیه.
یکشنبه-سوم خرداد 1405
حلزون آبی به آسمام نگاه میکند. حلزون آبی عاشق ماه است. او دوست دارد برود به آسمان و روی هلال ماه بشیند تاببازی کند. حلزون سبز، حلزون آبی را نگاه میکند.
امروز باید ۷سالم باشد و بنویسم. قرارمان در وبینار است.
۱. برای شعرماهی ۵ کلمه نوشتم. ۲ تا دیگر باید بنویسم.
۲. با دوستم حرف زدم.
۳. توی ایستگاه رقص، فهمیدم رقص معاصر چی است و رقصیدیم.
۴. هندوانهی قاچشتری خوردم. شیرین و خوشمزه بود.
۵. کتلت مامان خوشمزه و لاغر بود. مامان گفت سیبزمینیاش زیاد است و سیر دارد.
من سیر دوست دارم.
سلام مجدد
یادم رفت از کودک نویس امروز در وبینار حرف بزنم. در وبینار “یک“گذاشتم که حتمن در گزارش نیک بنویسم. کودک نویسم را با خط فرح ۸ ساله با نقطههای گرد و دندانههای س کاملن مشخص نوشتم. بعد که استاد شاهین گفت میتوانید با دست چپ یا دست مخالف بنویسید، شروع کردم با دست چپ نوشتن که خیلی خوب شد. و کلی حظ کردم. کمی خطم درشت شد اما خوانا بود.آنچه نوشتم:
«من دوست دارم شال گردن سهگوش ببافم. امروز ارشاب من به پایان رسید. ۸۸ گلسرخ دارد. حالا باید دورش را زنجیره بزنم و حاشیه ببافم. از سه طیف رنگ قرمز( سرخ ، گلی، عنابی) استفاده کردم. »
صبح از خواب بیدار شدم. صورتم را شستم، آن هم با یخ. آب خوردم. به حیاط خلوت رفتم. خواغ هرم زودتر بیدار شده بود و برای من دو تا تخممرغ آبپز کرده بود. لباس پوشیدم. سرکار با معاون و یک همکار دیگر جلسه داشتم. با یک همکار آقا دعوا کردم. به یک کارخانه داروسازی رفتم.
خانه آمدم. لپتاپ را باز کردم. تمرین زندگینامهنویسی. نتوانستم. حوصله نداشتم. از کتابی که در کلاس کاریکلماتور، استاد داده بود. کلمه رونویسی کردم. هنگام تمرین رونویسی، یک تصویر کارتونی کشیدم. چندتا تصویر دیگه هم کشیدم. یک کاریکاتور شد. دوست دارم به استاد نشان بدم. البته کاریکاتوری بیمزه.
چندتا ترکیب جدید به فکرم رسید. ولی جملهای نداشتم.
کتاب آقای گلکار را خواندم، تمام کتاب را. چندتا از جملهها را نوشتم. دوست دارم تمرینها را تا روز آخر انجام داده باشم. و درست هم انجام دهم. چرا یک کلاس تمام نشده، کلاس دیگری ثبتنام کردم؟
در وبینار بودم. یک نفر، با اسمهای عجیب، و مریض. نمیدونم چی میخواست؟
شام خوردم. راه رفتم. حمام رفتم. و تمرین روزنویسی، با زبان کودکانه! نمیدانم کودکانه شد یا نه؟
گزارش نیک ۱۲ فرح
1. خواب نویسی، و شروع روزانه نویسی بعد از صبحانه.
2. چند روز بود که آزاد نویسی نکردم. سعی میکنم امروز یکساعتی به این کار اختصاص بدم.
3. دفتر شعر مرضیه شاهبزاز ( اندیشههای خاک) پیشگفتارش را خواندم و خوشم آمد.
4. چند صفحهای از کتاب شازدهحمام خواندم.
5. ناهار سبزی پلو و با ماهی وکوکو سبزی پختم.
6. نماز ظهر و عصر همراه با رونویسی فارسی از آیات ۱۲۰ تا ۱۲۷ سوره بقره ، با ترجمه مکارم شیرازی . مدتیست رونویسی نکردم. و اصولن من بیش از دو دهه است که قرآن را فقط به فارسی میخونم. بنظرم باید هرکس به زبان مادری و به زبانی که مسلط است قرآن را بخواند تا بفهمد. رونویسی هم از روی ترجمهاش نوشتم.
7. یکساعت خواب بعدازظهر
8. مستند پرویز قیلیچخانی فوتبالیست زمان شاه و اینکه چرا چپ گرا بود، را دیدم.
9. تحلیل خانم نویسنده ترک در مورد جمله شاهنشاه اریامهر که: « ترکیه زن عقدی امریکاست و ایران معشوقه صیغهای امریکا است » به چه معنی و چرا ؟ و روابط سه کشور امریکا و ترکیه و ایران حول محور جمله شاه برایم جالب بود.
10. قلاببافی “ارشاب گلسرخ” (ارشاب: شنل سه گوش زنانه است به زبان فرانسه)همراه با دیدن فیلمها.
11. وبینار ساعت ۶ نویسنده ساز را شرکت کردم.
12. شستن میوههای همسرخریده!
13. دیدن یک فیلم پلیسی قدیمی
14. دوسه روز پیاده روی نداشتم، پیاده روی شبانه با همسر.
15. خرید بستنی میوهای و خوردن آن و هدر رفتن کل پیادهروی!
۱.صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲.صبونهی کامل خوردم.( تو خوابگاه معمولا اینطور نیس)
۲.تو کلاس حضوری خوب گوش دادم.
۳.پیادهروی کردم. کمی بارون میبارید و حواسم بیشتر به شکلهای عجیب درختا بود.
۴.تو کافهای پیشنویس داستانکوتاهمو نوشتم.
۵.کتاب خریدم.
۶.بیشتر روز درس خوندم.
۷.کمی رمان هم خوندم. آخرهای انتخاب سوفی.
۸.به دوستی کمک کردم.
۹.ظرفامو به موقع شستم.
۱۰.وبینار رفتم.
۸.
1. صبح قبل از صبحانه و ناشتا آزمایش خون دادم. خواهرم مثل ازم سه تا ویال خون گرفت و وقتی اونهمه خون دیدم، گفتم دیگه خونی برام نموند حتما و قراره بمیرم.
2. بعد زود صبحانه خوردم که نکنه بمیرم و جوونمرگ بشم. :))) انرژی رو که بالا آوردم. رفتم سراغ ورزشهای کششی صبح و بعد پیادهروی.
3. دوش گرفتم و بعد از خشکیدن موهام، آزادنویسی کردم حدود 1500 کلمه.
4. رفتم سراغ آخرین ویرایشهای داستان کوتاهم و تقریبا آمادهی بارگزاری تو صفحهی اختصاصیِ داستان کوتاهه.
5. وبینار نویسنده ساز قرار بو ساعت 5 باشه و منم زودتر آنلاین شدم که پشت در نمونم. ولی اعلام کردن که ساعت 6 قراره تشکیل بشه و من از صفحهی اسکایروم نویسندهساز بیرون نیومدم که پشت در نمونم یهو و رفتم سراغ آزادنویسی.
6. بعد از وبینار، پیادهرویدم و از اسپاسم عضلانی جلوگیری کردم به این طریق.
7. شب فیلم Deep.Water.2022 رو با مامان و خواهرم دیدیم و دارم الان گزارش نیک مینویسم که برم بخوابم کمکم.
1. دیدن زیبایی های سریال سفر به دور امریکا، امریکا بیش از تصورات عموم طبیعت زیبایی داره.
2. گوش دادن به پادکست های خودشناسی و رشد شخصی. ارزش داره سه بار بنویسمش.
3. شستن ظرف های روز قبل البته با اصرار های مکرر مادر خانواده (نیک اجباری)
4. شرکت در وبینار نویسنده ساز
5. شرکت در وبینار پرپر کنیم خانم موعودی و آشنایی با گلستان
6. حمام چرک(نیک فشاری)
7. نوشیدن قهوه کنار خانواده
8. شکستن طلسم فرار از گزارش نیک و نوشتن کامنتش.
9. باشگاه و پیاده روی
10. سر زدن به پنل مدیریت سایت قدیمیام و غبطه خوردن.
11. نوشتن آزادنویسی کوچک( قدمی برای دوست شدن با نوشتن)
امروز روز جاده است. جادهسواری با قدمهای اتوبوس. پابهپای جاده. هیچ معلوم نیست که جاده میآید با من یا منم که گز میکنمش.
صبح تا هر ثانیه که اکنون را تیک میزند، چشمم با جاده میدود و حالا تاریکیاش، نارنجی و قرمز میرقصاندش. شب میشود و نور میشود جاده و رنگ میسُرد روی آسفالتش. گونهگونه سرخ میشود جاده و من راهی سفرش هستم تا برسم به مقصدی که جاده میبردم.
استاد مرسی که هستید. بین این همه آدم بیزینسی وجود کسانی که دغدغه اولشون عشقه امیدوار کننده هست.
یاد اون دیالوگ انیمیشن کارخانه هیولاها افتادم که پیرزنه با عصبانیت به تک چشمه می گفت: مایکل ووزافسکی تو امشب گزارشتو ننوشتی…
سلام به همگی این جانیب هانیه نوبخت گوزارش مینویسم کی:
1- انجام تمرین های کاردرمانی و گفتاردرمانی پسرم.
2-تمرین مصاحبه را انجام دادم.
3-داستانم را کامل کردم ولی به نظرم سطل اشغال سر کوچه میخورد.
4-پسرم را به پارک بردم.
5-وبینار الهه و استاد کلانتری را شرکت کردم.
6-کلمه برداری کردم.
7-کارهای خانه را انجام دادم.
8-فیلم whiplash را دیدم.
9-یادداشت برداری کردم و در کانالم گذاشتم.
10-امروز سعی کردم بیشتر با لپتاپ بنویسم چون این چالش را دارم که پسرم خراب کاری نکند.
اتفاق بامزه امروز:
پنجره ما یک وجب باز بود . داشتم با پسرم بازی می کردم که صدای بال زدن پرنده را شنیدم و همچنین تکان خوردن پرده را دیدم.اول فکر کردم توهم زدم ولی وقتی این اتفاق سه چهار بار دیگر تکرار شد با خودم گفتم که مطمئنن آن پشت خبرهایی هست . فهمیدم یک جفت کبوتر اسکل مغز پشت پرده گیر کرده اند. من که فوبیای پرنده دارم پنجره را تا آخر باز کردم و با پسرم به اتاق رفتیم. خوشبختانه بعد از نیم ساعت رفتند.فقط نمی دانم چطور از آن راه تنگ داخل آمده بودند و چگونه به جای برگشتن خودشان را به در و دیوار میکوبیدند.
چالش های درونی:
تقریبا هر روز درگیر مقایسه هستم. مقایسه در انواع و اقسام و شکل های گوناگون ولی بعضی از آنها پای ثابت روزهایم هستند مثل وضعیت پرچالشی که در راه درمان پسرم دارم. درگیر واژه اوتیسم خفیف و بیش فعالی و نادانی درمانگرها و بیزینسی نگاه کردن به بچه ها. درگیر مقایسه بچگی خودم و بچگی او و فاصله های عجیبی که بین این دو وجود دارد. اضطراب هایی که نمی توان کنترل کرد و باید مدیریت کرد. دلسوزی نکردن های الکی. سرزنش های مادرانه. پذیرش راه طولانی درمان و این که چیز مفتی که بقیه بچه ها دارند بچه تو باید با زحمت به دست بیاورد.
چالش ننشستن در صندلی قربانی:
هر روز درگیر این چالشم و باید خودم را راضی کنم که از این صندلی بلند شوم. شاید قربانی باشیم ولی نشستن در صندلی قربانی هیچ فایده ای ندارد. همه چیز همانطوری هست که هست هیچ معجزه ای در کار نیست.با وجود این موضوع من چه کار خواهم کرد؟ آیا باید در نقش قربانی بمانم؟
چالش سی سالگی:
دو ماه است که سی ساله شدم و اصلا از هیچ بخشی از زندگی خودم احساس رضایت ندارم. ولی میدانم این احساس بالاخره یا تبدیل به چیز خوبی می شود یا حداقل خنثی خواهد شد.
ولی زندگی درونم نمرداه و با وجود همه سختی ها حتی اندک ذره های نور هم برایم بال بزرگی برای پرواز هستند.
روزهای ابری هم چیزهای قشنگی برای دیدن دارند.
راستی نمی دانم چرا امروز با دیدن فیلم whiplash یاد گازخورد های شما افتادم و سجده شکر به جا اوردم که مثل ارکستر دبیرستان هنر فیلم، گازخورد نمیدید.( ایموجی خنده، توی لپ تاپ ایموجی یخدی)
هنوزم دارم به دیالوگ فیلم pulp fiction میخندم و دلم می خواهد آن فیلم را ده بار دیگر ببینم. یک جا رییس قاچاقچی ها به دلایلی دست دو جوان با گرایش متفاوت افتاده بود که بعد از نجات پیدا کردن از دست آنها به مرد متجاوز چنین فرمود که:
الان قرون وسطی رو در … ات تداعی می کنم.
هانیه جان منم تو بحران چهلسالگیام. همش فکر میکنم دیگه وقت ندارم.
ممنون برای یادآوری دیالوگ کارخانه هیولاها😍
هانیه جان چقدر ارجاع بامزهای بود به انیمیشن کمپانی هیولاها. یکی از انیمیشنهای محبوب منه و مخصوصن همین تکه که گفتی رو من با صدای کاراکتر در میارم و در موارد مربوط به خونواده میگم.
وای اون تکه که راجع به پرنده گفتی. منم از پرندهها یکم میترسم. یعنی میترسم. حتی از پَر هم بدم میاد. و دقیقن هم میدونم کی این فوبیا شکل گرفت😒
راجع به گل پسرت. دوست من هم فرزندش درگیر این مسائل هست و واقعن حق داری که گاهی خسته بشی و کم بیاری. این مسئولیت و وظیفهی سنگینیه و باید بگم به خودت افتخار کن چون مادر فوقالعادهای هستی و پسرت به داشتنت افتخار میکنه❤️
فیلم whiplash فیلم واقعن قشنگیه. من قبلن دیدمش و باید بگم از دیدنش لذت بردم و همینطور pulp fiction. سلیقهی فیلم عالی دارید عزیزم👌🏼
من تا بهحال گزارش نیک ننوشتهبودم. درواقع، هنوز هم ننوشتهام ولی بالاخره دارد نوشته میشود. این اولین گزارش نیک من، آناهید یدالهیست.
لازم دیدم در ابتدا روشن کنم که اصلا چرا این یکی باید اولین باشد، چرا مثلا اولین گزارشم دیروز متولد نشد؟ راستش من و آناهیدچه هنوز در سنجش اینکه چه لحظاتی از روزم را مفید هستم باهم اختلافنظر داریم. من که خب، من هستم و آناهیدچه هم من هستم ولی در ۱۲ سال قبل. من فکر میکنم اکثر مواقع مفید واقع نمیشوم اما آناهیدچه شدیداً معتقد است که مغز من به خاطر بزرگسالی گندیده و دیگر درست کار نمیکند مگرنه متوجه میشدم هر روز آناهید بودن چه کار سخت و مفیدیست.
حالا چرا امروز بالاخره از بودن و زیست خودم مینویسم؟اصلاً کی گفته من مینویسم؟ امروز هم قرار شده آناهیدچه بنویسد اگر اینقدر ادعای پرفایده بودنش میشود:
۱. ساعت پنج صبح بیدار شدم. کسی بیدارم نکرد. ساعتی هم زنگ نزد چون ساعت را مدتهاست بچهی خواهرم دزدیدهاست. خودم بیدار شدم. بدن من، یک ساعت دارد که خوب هم کار میکند.
۲. کار زیاد داشتم اما دلم نخواست انجامشان بدهم چون کسی نمیتواند به بچهها زور بگوید. گرمای خورشید را حس کردم و به هر کاری که به ذهنم رسید فحش دادم.
۳. سوسیس و تخممرغ درست کردم. خوردم. داشتم چای میریختم که مامان گفت اینطور پیش برود چاق میشوی پس یک توییست شکلات هم با چای خوردم. به هرحال بچهها تپل باشند باز هم ناز میمانند. لجبازی هم که شاخ و دم ندارد.
۴. آناهید اصرار داشت امروز بر اساس آموزشی که دیده اصولی هدفگذاری کند. من هم کمکش کردم و مطمئن شدم در هر هدفی شیرینی پیدا بشود.
۵. ماکارونی پختم. شاهکار نشد ولی میشد بخوریاش.
۶. به ارسلان و مروارید غذا دادم. ارسلان یک عروس هلندی ماده و مروارید یک عروس هلندی نر است. برای مبارزه با کلیشههای جنسیتی اینطور صدایشان میکنم. یک زوج متاهل هستند. از آن زوجها که همدیگر را کتک میزنند و اگر بخواهی دخالت کنی کتک را خودت میخوری.
۷. دوستهای آناهید اصرار داشتند که بیا برویم یک جایی بتابیم که حتی خودشان هم نمیدانستند کجا. آناهید هم نمیدانست کجا اما میدانست که میخواهد بپیچاندشان. از من مشورت خواست و من هم خودم را زدم به مریضی. بالاخره طبیعیست که بچهها تقریباً همیشهی خدا دلشان درد میکند. امیدوارم دوستهای آناهید گزارش این دلدرد مصلحتی را نخوانند.
۸. در وبینار نویسندهساز امروز، با من کار داشتند. چه عجب! آناهید داشت سعی میکرد مثل من بنویسد. معمولاً وقتی برای کاری بیش از حد سعی میکند نتیجهاش مصنوعی از آب درمیآید. آخر کدام دختربچهای اسمگلهای سفید روز میز تو را میداند یا اصلا اهمیت میدهد که اسمشان چیست تا وقتی که صورتی باشند؟ من هم تا بیش از این کاغذ حرام نکرده بود مداد را از دستش گرفتم و فرمان را هم. از اتاق هم بیرون انداختمش به تلافی وقتهایی که به من میگفت پرسر و صدا.
۹. کم مانده بود سطل زبالهاش را آتش بزنم که برگشت توی اتاق. کاش کمی بیشتر پای چرخ خیاطیاش نشستهبود که البته خیاطیاش هم تعریفی ندارد. بیشتر انگار انگشت خودش را به آستین لباسش دوختهبود.
۱۰. یک پفک از بچهی خواهرم دزدیدم. البته دزدیدن که نمیشود بگویی. باج گرفتم. رشوه. هرچه که اسمش هست. داشت در تبلتش بازیهای ممنوعه میکرد. بالاخره من خالهی خوبی هستم و سکوت هم قیمتی دارد.
۱۱. آناهید امروز خیلی گریه میکرد. من هم نمیدانستم چهکار کنم که دیگر گریه نکند پس جیغ کشیدم. جواب هم داد.
۱۲. من واقعا نمیدانم چرا یک بزرگسال باید بخواهد و بله، کاملا با علاقه تلاش کند ایتالیایی یاد بگیرد. هر بار آناهید را میبینم که با کلمات عجیب به ظاهر معنیدار در آنسوی دنیا تشنج روانی میکند دلم برای خودم میسوزد. یعنی در این ۱۲ سال زندگی چه به سرم میآورد که کارم به اینجا میکشد؟
۱۳. آمدم پفک را بخورم که دیدم به ظاهر مجدداً به سرقت رفتهاست. به هرحال باد آورده را باد میبرد. همینطور خشک و خالی سریالم را دیدم و طبق معمول شخصیت موردعلاقهام مرد. دیگر دارد بیمزه میشود.
۱۴. میخواستم بخوابم ولی آناهید گفت اگر مسواک نزنی هیولا به خوابت میآید پس مسواک زدم و نه به خاطر هیولا، میدانم هیولا واقعی نیست ولی متاسفانه آناهید واقعیست و با آن صدای آزاردهندهاش پرت و پلا هم زیاد میگوید.
۱۵. دیگر اگر خدا بخواهد دارم میخوابم. خوابیدن در ساعات درست برای رشد کودکان خیلی مهم است.
۱۶. دوباره نگذاشت بخوابیم. ظاهراً بدون کمک من حتی نمیداند در روز زمانش را خرج چه میکند که محض رضای خدا گزارشش را خودش بنویسد.
۱۷. افزایش صبر. این گوشی موبایلش از خودش هم پیرتر و غیرقابلتحملتر است. ده بار تنظیماتش را درست کردهام که به جای کلمات من برو خودت را ویراست کن ولی انگار نمیفهمد.
۱۸. خب دیگر موفق شدم. یک روز دیگر آناهید بودم و شاید هر کسی نداند چرا این یک موفقیت است اما ما متوجه میشویم. یک سری افراد کلاً آدمهای سختی هستند؛ چه برای همراهی، چه برای شنیدن، چه برای خواندن و سختتر از همه برای بودن.
چقدر قشنگ نوشتی
نوشته هات و نوع برخوردت با خودت خیلی شیرینِ آناهید. بیشتر بنویس…❤️
(میزان سخت بودنت و نمیدونم ولی انگار خوب از پس خودت برمیای.)
۱- خاله زنگ زد، طبق عادت همیشگیام گفتم: «جانم خاله؟» مرد سبیل کلفتی آن طرف خط گفت: «من خاله نیستم.» یک لحظه فکر کردم خاله را گروگان گرفتهاند، آخر طفلک تنها زندگی میکند که خوشبختانه مخابرات بود. اما کلن من به همه کس میگویم جانم، گاهی فکر میکنم باید یک فرقی قائل شوم.
۲- انگشتر مامان جان را انداختم دستم، چه احساس خوبی داشت، چرا تا به حال ننداخته بودم؟
۳- چند تا از قصههای دوستان را خواندم و در حد فهم بسیار اندکم از قصه یک چیزهایی نوشتم.
۴- یکی از عکسهایی که زحمت ویرایشش را کشیده بودم رفت روی اعلامیه و به دستمان رسید. خدا خیرم بدهد. به نظرم باید در مورد تمام مسیرهایی که در زندگی رفتهام تجدید نظر اساسی کنم.
۵- اعتراف میکنم که از عهدهی رامکردن پدر سرکش برنیامدم و موفق شد دندانپزشکی را یک هفته عقب بیندازد که البته استدلالهایش هم قانعکننده بود.
۶- فکر کردم همینکه در وبینارها آغاسی پخش نمیشود یعنی «زندگی هنوز خوشگلیهاشو داره.» 🥸🙃
صبح رو با صفحات صبحگاهی شروع کردم و بعد از صبحونه به مشغولیت این روزهام رسیدم.
آلارم گذاشتم که بیشتر از دو ساعت کار نکنم تا انرژی برای باقی روز داشته باشم. اما تو فاصلهی جمع کردنام مامان زنگ زد. سروناز و فاطی هم تماس گرفتن و یه وقت زیادی صرف تلفنی حرف زدن شد و زمان از دستم در رفت.
تا حدودای ۳ بعدازظهر کار کردم و یهو به خودم اومدم دیدم خیلی گشنمه. دست از کار کشیدمو شروع به غذا پختن کردم.
تا غذا حاضر بشه قهوهمو خوردم و رفتم دوش گرفتم.
از حموم که اومدم غذا حاضر بود، خوردم و همونطور با موهای خیس دراز کشیدم، حتا توانی برام نمونده بود که موهامو خشک کنم.
یاد پستی از آقای کلانتری افتادم که دو سال پیش تو کانال تلگرامشون خونده بودم، در مورد «مدیریت انرژی» بود. اولین بار آشناییم با مدرسهی نویسندگی از طریق دوست عزیزی بود که کانال تلگرام ایشون رو بهم معرفی کرده بود و اولین پستی هم که نظرمو جلب کرد این پست بود. چقدر کیف کرده بودم که یکی بالاخره حرف دلم رو زده بود، با خودم گفتم: «این معلم فهمیدهاییه، نباید رهاش کنم.»
پست در این مورد بود که در طول روز زمان زیادی پیش رومونه برای انجام کارها ولی ممکنه کار یا کارهایی انرژی زیادی ازمون بگیرن و دیگه انرژیای برای کارهای دیگه نمونه، همیشه موضوع تنبلی و اهمالکاری نیست.
من با زبون خودم و فهم خودم گفتما ولی ایشون خیلی جامع و کامل و مفید توضیح داده بودن.
خلاصه که زمانی از روزم صرف کاری شد که همهی انرژیم رو گرفت و دیگه جونی برام نموند تا به کار دیگهای برسم.
وقتی دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم ساعت ۴:۳۰ بود و فکر میکردم که امروز در توانم نیست وبینار رو شرکت کنم اما وقتی ۵ شد، دیدم نمیتونم ازش بگذرم، گفتم وارد کلاس میشم ولی همینجوری دراز میکشم و گوش میکنم. وقتی وارد شدم دیدم استاد نوشتن: «وبینار ساعت ۶ شروع میشه با عرض پوزش و بوسش.»
کلی خوشحال شدم که یک ساعت زمان دارم تا استراحت کنم. سریع رفتم تو سایت آقای کلانتری و پادکست جدیدشون رو پلی کردم و چشمامو بستم و گوش سپردم به صحبتهای ارزشمند استاد و باده جان.
یه ربع به شیش تموم شد. پاشدم برای خودم چای دم کردم و با یک استکان چای راس ساعت ۶ نشستم پای وبینار خوب نویسندهساز. استاد از کودک نویس گفتن و برامون با خط کودکانه هم نوشتن. تمرین جالبی بود.
بعد از تموم شدن وبینار به پارک محبوبم رفتم که قدم بزنم.
شبا تو پارک گروههای موسیقی میان و به رقص و پایکوبی جمعی میپردازن. یکی از سرگرمیهام سر زدن به این جمعهاست. دقیقهای میمونم و تماشا میکنم و از شادی جمعی مردم انرژی میگیرم و برمیگردم خونه.
الانم دارم این گزارش رو مینویسم که بعدش سهم امشبم از رود راوی رو بخونم و بعدم مثل هر شب، قبل خواب، به جوریدن در سایت آقای کلانتری بپردازم و بعد بخوابم.
سپاسگزارم بهار نازنین 🌷
۱.با وجود اینکه بولت ژورنالیست قدیمی هستم، کتاب تخصصی بولت ژورنال را شروع کردم.
۲.موهام رو رنگساژ کردم.
۳.چند صفحه «راهنمای مردن با داروهای گیاهی» را خواندم.
۴. محض سرگرمی چند توصیهی دیت به دوستانم عرضه کردم، جدی گرفتند.
۵.از شرکت در وبینار نویسنده ساز امروز، بعنوان یک منبع انرژی یاد میکنم.
۶. آزادنویسی کردم.
۷. دو قسمت« دشمن سلطنتی من» را تماشا کردم .(از باری تعالی «چا سه گه جیبی خواستم)
۸.در هوای گرم شنبهی تهران پیادهروی کردم.
×در عصر تکنولوژی ترک between the bars را از آپارات گوش کردم×
۱. سرماخوردگی دارم و بدنم درد میکنه.
۲. قبل خوردن صبحانه و دارو دارم عادت میکنم یک نوشته بخوانم.
۳. زندگینامه غزاله را خوندم خیلی زیبا و با احساس نوشته.
۴. زندگینامه خودم را در دفتر مینویسم به نظرم خیلی طولانی میشه.
۵. تا راهنمایی پیش رفتم. چه چیزهایی را که به خاطر نداشتم و یادم آمد.
تصمیم گرفتم در دفتر بنویسم بعد تایپ کنم .
۶. ناهار درست کردم.
۷. هشت صفحه تایپ داشتم. با شوهرم ویرایش کردم برای وکیلش فرستادم.
۸. دعا می کنم کار شوهرم درست بشه. خیلی تلاش کردم بهش کمک کنم.
۹.ممنون از استاد که محبت و مهربانی را ترویج میکنه.
بزرگوارید فریده خانم جان🌷
تصمیم گرفتم کمی (والا فقط کمی) فهرست را گسترش بدهم تا نوشتنم بیشتر به جریان بیفتد.
۱) صبح قبل از اینکه بروم بیرون آزادنویسی کردم. بیست دقیقه. غم آسودگی من را گرفت. شاید بگویی مگر آسودگی غم دارد؟ وقتی کم باشد غم دارد. دل کندن از نوشتن سخت بود.
۲) امروز برای پایش آمده بودند. نمیدانم چه نکتهی مفیدی برای من و بقیه دارد. درسهایی بود از لقمان، که هرچه کردند من نکنم.
۳) رسیدم خانه. قراری بر دیدار دوست.
۴) نوشتم. نوشتم. نوشتم. دوباره غم آسودگی. رخوت آسودگی. ها رخوت. سستی آسودگی. شبیه چیز است. چیز.
۵) به حمام. آب گرم. چشمها بسته. خیال بغل. کار مفید گاهی تخیل است. غمگین است اما مفید است. مفید است؟ مفید است. خستگی را نوشتن کم کرد، حمام نه.
۶) نویسندهساز آمدم پنج، نبودند، آمدیم نبودید، رفتیم، شش. یک ساعت نوشتم و خاندم از زندگی شجاعانه. خاندن.
۷) خاستم سراغ سایت را بگیرم. زنگ زدم. نبودند. دوباره زنگ. دلم برای دوک نثرریسی تنگ شده است. خانهی قشنگم. برای لم دادن و نوشتن در این خانه.
۸) پیادهروی کردم. زیر باران. تصویر زیبایی بود. زنی که در تاریکی و باران قدم میزند با چتر قرمز. با صدای کشیده شدن لاستیکها، با سکوت لابهلای قطرات. نه؟ بعضی صحنهها، نه فیلماند، نه متناند، هیچ چیزی برای ثبت کردنشان نیست. فقط باید زندگیشان کرد و گذشت و یا مثل من، فلجطور، تعریفشان کرد. بعضی صحنهها را فقط باید دید. نه؟
۹) بالش را بغل کردم. گاهی قلب بالشم میزند. قلبش را میبوسم دور از چشم آدمها. قایمکی. تا کسی نبیند که چه قدر دیوانهام، و دیوانگی را دوست دارم، و دیوانگان را. بعضی روزها هم فقط بالش است. روزهایی که زیر سر است، نه در بغل.
۱۰) هنوز تا شب وقت هست. اما میدانم که ممکن است بیهوش روم. پس مینویسم. این هم یک کار مفید است.
منم بالشتم رو صبحای زود بو میکشم، یه آرامش خاصی میده.
دلم پیادهروی زیر بارون با چتر قرمز خواست.
♥️
1. هر چه به ددلاین پروژه نزدیکتر می شوم ذهنم خستگی بیشتری را حس میکند. امروز دقایقی به ذهنم استراحت دادم و به خود یادآور شدم که عملکرد قابل قبولی در مسیر پیشبرد آن داشتهام.
2. صفحات صبحگاهی خود را نوشتم.
3. صبحانهی مناسبی خوردم.
4. پس از بازگشت به خانه چند دقیقه حرکات کششی انجام دادم.
5. غلبه بر حس ناخوشایندی که بابت کمخوانی و اندکنویسی این روزها در من ایجاد شده و کامنت گذاری در گزارش نیک 12
من در هر روز خویشتن، با تازیانه روزمرگی، به ادامه دچار می شوم و وحشت نرسیدن و باز هم باختن، گریبانم را می فشارد، نیک که می نگرم، رقصان میان زمینی که متولدم کرد، و نهایتی که برای پرواز ابدیم، به انتظارم نشسته ، سما
می کنم. پیروز می شوم، آمده ام که ببرم، اگر تقدیرم در باخت بود، از عدم به شدن، رهسپار نمی شدم. الهه
۱. خواندن کتاب «داستان یک رمان»
۲. خواندن کتاب «شاهراه تاثیر کذاری». در واقع تمومش کردم.
۳. دیدن مصاحبه محمدرضا شعبانعلی بعد از دیدن گزارش نیک دیروز مبینا جان.
۴. مرتب کردن اتاق.
۵. لباسهارو هم دادم ماشینلباسشویی خورد. خوشش نیومد بالا آورد.
۶. نوشتن پیام محبتآمیز برای یک دوست قدیمی.
۷. روزانهنویسی.
۸. وبینار نویسندهساز.
۹. حذف که نه. ولی کم کردن مصرف قند مصنوعی.
3خرداد 1405
*صفحات صبحگاهی اول روز را نوشتم.
*سعی کردم سایتم را شکل بدم هنوز به مرحلهای نرسیده که راضی بشم ازش.
*تمرین کارگاه چهارم داستان نویسی را انجام دادم. البته باید بازنویسی کنم.
*به فایل صوتی بازخوردکارگاه چهارم داستان نویسی گوش دادم چون نتونسته بودم تو کلاس باشم.
*تمیزکاری کردم و ناهار اماده کردم.
تو صفحات صبحگاهی 14 تا کار رو نوشته بودم یادم نره انجام بدم فقط دو مورد تونستم انجام بدم
پس از 10 به خودم 3میدم.
بهبه، حلزونمون تولید مثل کردند، زیاد شدند 🤭🥰
ده بیدار شدم. مراحل آماده سازی ناهار به سفارش پسرعمهی بچهها.
این وسطمسطها نادرپور خوندم.
بازنویسی غزل رو با کمک سارا جان تمام کردم و فرستادم به شعر ماهی.
تکلیف جلسه سوم شعرماهی رو به بازنویسی کردم ولی هنوز پیشم نشسته.
نزدیکای ساعت یک همسر از اداره اومد و ماشین گرفت. گفتم ماشین میخای چکار؟
گفت: «برم از دکتر فلانی دارو بگیرم»
اجازه دادم بره😉. نیم ساعت نشده، در ورودی خونه با کلید چرخید اما باز نشد🙄. رفتم سمت در که باز کنم دیدم بهبه همسر جان با یک سبد گل رز صورتی و میخکهای کوچولو سفید و صورتی وارد شد. من که با دهان😯 نگاه میکردم، گفت: «سالگزد ازدواج مبارک»🥰🥰🥰
صدای جیغ و دست و هورررااااها ضعیفه.
فردا ۳/۴ وارد ۲۵مین سال میشیم🥰😍
دکتر رفتم. گفت دارو تا یک ماه بخور. پاتولوژی هم مشکل ندارد. گفتم خب اینها رو که خودم میدونستم. اضافهتر چی؟
ولی خوشحال شدم که وبینار یک ساعت دیرتر شروع میشه. چون من با حوصله و آروم برگشتم.
امشب ساعت ۸ وبینار دارم. و خیلی استرس دارم.
الآنم منتظر وبینارم.
قراره رنگکار هم بیاد و خونه رو ببینه.
۱- انگار حلزون آبی، صحبت ابراهیم گلستان را دارد عملی به ما نشان میدهد. حلزونهای آینده نصف و نیمه معلومند. باید کنش حلزونی داشت تا سلانه سلانه زبان فارسی را برای آیندگان حفظ کرد. آیا هیچ وقت به مسیر رفتن حلزون نگریستید لکهی سفید براقی به جا میگذارد که ما آیندگان روی آن راه میرویم. ما نویسندگان آن خط براقیم.
۲- امروز کلی نوشتم. صبح هوا ابری و خنک بود. بهاریه بهاری. جایتان سبز. صفحات نوشتم. یاداشت نوشتم و کمی شعربازی کردم.
۳- ببری گربهی روی سقف حلبی وقتی میفهمد که من آمدم یک میو میو میکند. کله ماهی به او دادم خورد و لب و لوچهش را لیسید.
۴- دفتر و دستک وبینار پر پر کردن گلستان را در دست دارم و تمرین میکنم. در قسمت قبلی وبینار خوب شنیدن و نوشتن در بارهی همان لحظه را تمرین کردیم جایتان خالی بود.
۵- چند وقتیست که داستانکهای دو لقمهیی مینویسم. امروز چندتایی از آن را در ورد تایپ کردم.
۶- دفتر شعر محمدرضا احمدی را دوست دارم. او ساده و پرمایه مینویسد. چقدر در سادگی او غرق میشوم.
۷- امروز به پستخانه رفتم و برای یک دوست عزیز کتابی پست کردم.
۸- حلزونها قاتلهای خاموش باغچهی مادر بودند. بذر میکاشت. کمی بعد دو برگ کوچک میآمد بالا. ذوقزده فریاد میکشیدم کمی بعد حلزون میآمد و میخوردش. مادر رویش نمک میپاشید او کمکم آب میشد و میمرد. حالا من غمگینم آیا آن حلزونها کسی نداشتند که به آنها نوشتن یاد بدهد میرفتند سراغ باغچهی مادر؟
۹- وجدانم درد میکند به خاطر این قتلهای سریالی. حالا عاشق حلزونهام. آنها مرا میبخشند؟
۱۰- شام ماکارونی درست کردم. توی بیج بیجش پودر زیره می ریزم. سردی گوشت را ببرد. البته اگر به یمن قیمتش گوشتی در آن باشد. خلاصه با پودر زیره هنرهای تجسمی زیادی را میشود پایهگذاری کرد. در همهی غذاها کمی از آن را بریزید خوشطعم میشود و بادهای شکم را به نسیمی دلنواز تبدیل میکند.
چقدر نگارش و جزئی نگریتون و دوست دارم خانم موعودی.❤️