گزارش نیک ۶۲: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هر وقت مردم از من می‌پرسند که بین نوشتن کتاب‌ها چه کار می‌کنم، می‌گویم کتاب بعدی‌ای را که قرار است بنویسم، زندگی می‌کنم.»
-سالار عبده

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 تیر 1403

21 تیر 1403

25 اردیبهشت 1398

25 اردیبهشت 1398

112 پاسخ

  1. گزارش نیک ۲
    امروز تراپی داشتم. آخرش فهمیدم من اقیانوسی به عمق ۱ مترم. و جالب تر اینکه توی همون ۱ متر هم دارم غرق میشم. لعنت به اقیانوس و هر واحد اندازه گیری ای. بابا من میخوام فقط دو دقیقه افقی رو آب شناور باشم. به من چه که زیرم چند متر آبه. کلا دو روز توی این دنیای کوفتی اسیر شدیم بیام حالا متر بگیرم دستم آب رو متر کنم؟
    تقریبا کل روز رو نقاشی کشیدم و وقتی برق رفت یه چراغ قوه بالای سرم نگه داشتم.
    داره خیلی خوش میگذره…

  2. گزارش نیک ۱۴۰۵/۴/۲۳
    سال‌واژه‌ام: پیوستگی 🐜

    مورچه‌وار؛ آرام، اما پیوسته.

    شعر اسماعیل خویی، هدیهٔ استاد، را صبحگاه چندین بار خواندم؛ هر بار پنجره‌ای تازه به رویم گشوده شد. آنچه دستگیرم شد، در پستی در کانالم منتشر کردم. واژه‌های زیبایش را هم در سبد واژه‌گزینی ریختم و کنار پست قبلی گذاشتم.

    روزانه‌نویسی را آغاز کردم و نزدیک به دو صفحه از آنچه در دلم مانده بود نوشتم؛ از مهمانی دیشب، در نقد مهمانی‌های پرتجمل و پرهزینه‌ای که هیچ دستاورد معنوی و روحی برایم ندارند.

    دو ساعت قطعی برق، درست هم‌زمان با وبینار استاد کلانتری و الهه جان علیزاده، از ساعت چهار تا شش، مرا ناخواسته از کلاس محروم کرد. 😔

    برای پیگیری درد بازو و کتفم به ارتوپد مراجعه کردم. فیزیوتراپی و دارو تجویز شد و اگر نتیجه‌بخش نباشد، احتمال جراحی وجود دارد.

    داستان کوتاهی از چخوف، خستگی روز را کمرنگ کرد.

    پرسش روزانه‌ام این بود:
    «نقش من در انتخاب‌هایم چقدر است؟»
    و نوشتم و نوشتم، بی‌آنکه عجله‌ای برای رسیدن به پاسخ داشته باشم.

    شعری را که چند روز بود روی صفحهٔ لپ‌تاپم مانده بود، روانهٔ کانالم کردم.

    گربه‌نوازی، همراه همیشگی نمازهایم، طبق عادت جناب اشلی بود. سجاده و جانمازم، بی‌استثنا، پناهگاه آرامش اوست.

    و پایان روز، تماشای بازی جذاب فرانسه و اسپانیا، کنار دختر و پسرم؛ لذت یک فوتبال خوب.

    امروز از ۱۰، به خودم ۸.۵ می‌دهم؛ نه به خاطر حجم کارها، بلکه به خاطر پیوستگی.

    ✍🏻 زری قوام

  3. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۴٫۲۳
    سال واژه:سرگیجه
    یک دو روزی است که دنیا دور سرم می چرخد وچشمانم سیاهی می رود؛ اما غافلیم ازاینکه که یک عمر است که ما باچرخش زمین می چرخیم وسرگیجه داریم.
    گزارش کوتاهی از امروز من:
    -مراجعه به بیمارستان جهت درمان
    -صبحانه خوردن
    -خریدکردن
    -ناهار درست کردن
    -آزادنویسی
    -گوش دادن پادکست
    -شام درست کردن
    -خواندن تیتر خبرها
    -درست کردن لواشک آلو
    -نظافت خانه و…
    نمره امروز:۷

  4. واژه‌ی امسال من: شجاعت
    روز دوم تکلیفِ بی‌روتینی.( تکلیفی که یک هفته باید انجامش دهم و در آن نباید روتین همیشگی‌ام را دنبال کنم.)
    ۱ـ نوشیدن یک لیوان آب خنک
    ۲ـ صبحانه، چایی شیرین و گردو. فکر می‌کنم چقدر این صبحانه برایم امن است. نان و پنیر و گردو و چایی شیرین. همین الان تصمیم می‌گیرم لقب صبحانه‌ طعم کودکی را به آن بدهم. جالب است که طعم‌ها منجر به احساسات خاصی می‌شوند.
    ۳ـ کمی« ژ ِ مِ ساون مَل » گفتن و «پوخکوا؟» شنیدن. تمرین مکالمه فرانسه. اصلا نمیدانم چرا دارم این بین فرانسه یاد می‌گیرم. نه قصد سفر دارم و نه شاید حتی به کارم بیاید. اما دوستش دارم.
    ۴ـ کلاس بدمینتون،کمر درد نفس گیر ناگهانی که خبر از خونریزی می‌داد و حدسم درست بود، پریود شده بودم. آن هم وسط تمرین. اوضاع بدی بود. خیلی خیلی بد. زن‌ها می‌فهمند چه می‌گویم. البته شاید مردها هم، به شرط آنکه تخیل قویی داشته باشند و آستانه‌ی درد بالا.
    ۵ـ یک استراحت رنجور آن هم در گرم ترین زمان روز با برق‌های قطع شده، ای لعنت به برق‌های قطع شده.
    ۶ـ کمی طرح زدن، تصویر خود را در آینه دیدن، کشیدن، خط زدن. فکر میکنم هنوز مغزم با دستم هماهنگ نشده. در طراحی که هنوز اینطور است. چشم می‌بیند و دست همان ر نمی‌کشد، نه کاملا.
    ۷ـ قبول کردن پیشنهاد دوست برای گذراندن زمان کنار رودخانه. رودخانه‌ای که گهگاه زنده می‌شود، لعنت به انعکاس رودخانه‌ی خشک توی کاسه چشم؟ بله، لعنت.
    ۸ ـ در نهایت کمی گپیدن، شوخیدن، آرمیدن با دوست. آرمیدن: با دوست تصمیم می‌گیریم که چشم‌ها را ببندیم و روی صدا تمرکز کنیم. چشم‌هایم را می‌بندم و می‌شنوم صدای آب را، باد را، موتورها را، آدم‌ها را، تکان خوردن برگ‌های درختان را.
    امروز هم به این سوال فکر کردم مثل دیروز:
    آیا عملکرد انسان ارزشش را مشخص می‌کند؟ کسی نظری دارد؟

  5. صبح با درد کمر بیدار شدم. آخه بابا دست از سرم بردار.
    ایرج دیشب پاشو به دیوار زده و انگشت پاش ورم کرده و کبود شده.
    از صبح درگیر این سوال هستم که درد جسم سخت‌تره یا درد روح؟
    در وبینار شرکت کردم و خیلی خوشحال و باعث مسرت من شد با کتاب استاد عزیزم.
    چند صفحه خوندم و مطمئن هستم می‌تونم خیلی از اون استفاده کنم. ممنون استاد عزیز پشتکار رو از شما یاد می‌گیرم.
    اخبار گوش دادم آقای مهدوی آزاد از مردم کشورم خواستن با جنوبی‌هایی که به شهرشان اومدن مهربون باشند.
    لطفن دوستان می‌دونم همه مهربونید به حرف ایشون توجه کنید. ممنون عزیزان.
    در جنگ ایران و عراق که به مشهد رفتم با من خیلی بد رفتار کردن با شنیدن حرف‌های ایشون یادآوری خاطره بدی برام شد.
    امیدوارم هر چه زودتر مردم کشورم بعد از مدت‌ها آرامش و شادی را در زندگی‌شان احساس کنند.

  6. ندا پیام داد: «گزارش نیک بفرست.» بعد هم دو استیکر چک فرستاد.
    این شد که آمدم اولین گزارش نیکم را بنویسم.

    امروز روی یکی از شعرهای دوخطی‌ام کار کردم. ظرف شستم، کیک پختم و دوباره ظرف شستم.

    کیک پختن شاید به زبان آسان باشد، اما تقریباً هفت، هشت ساعت کامل از وقتم را گرفت. بعد هم کاسه‌ی «چه کنم، چه کنم» را برای تزیینش به دست گرفتم.

    مدل‌ها و طرح‌های مختلف را دیدم، اما هیچ‌کدامشان را دوست نداشتم. دست آخر گاناشِ مانده از کیک قبلی را از فریزر بیرون آوردم. کم بود؛ خامه، شکر و پودر کاکائو را هم بیرون کشیدم و روی اجاق گذاشتم.

    کاکائو را ریختم و روی کیک، اما خوب نشد. همه‌ی گاناش را خالی کردم روی کیک و گذاشتم همینطوراز لبه ی کیک بِشُرد. خواهرم پیشنهاد داد توپ فوتبال درست کنیم. فوندانت‌هایم را بیرون آوردم و با علی و خواهرم نشستیم به توپ درست کردن. خوشم آمد؛ دوستش داشتم.
    حالا در فکر دوازده‌ام برای تزئیین، توپ تنها زیادی خلوت است.

    کار نیک دیگر؟

    تا آخر شب چند کار واجب دیگر هم دارم که باید انجامشان بدهم:

    – انتشار داستانک در کانال یوتیوبم
    – انتشار مطلب برای کانالم
    – و شاید نوشتن پیش‌نویس داستانِ کیکِ امروزم.

  7. سال‌واژه‌ی من: ارتباط

    – با اینکه شبش دیر خوابیده بودم. ساعت هفت و نیم صبح بیدار شدم.
    – چایی کرک زدم بر بدن. به صبح سلام دادم. چیز خاصی نگفت. من هم برگشتم به خوردن چایی‌ام.
    – از تمام پنجره‌های خانه به بیرون نگاهی انداختم. شبش سرد و خنک بود و تا طرف‌های ساعت ده یازده خبری از گرما نبود.
    – باتری‌های پنکه را شارژ کردم برای گرمای بی‌برقی.
    – یعنی امروز قرعه‌ی قطع برق به ساعت چند می‌افتد؟
    – نزدیک ایده را خواندم. درباره‌ی فضای تفکر. همان فضای فکری. بخشی که مایلم بارها و بارهاتر بخوانمش.
    – به پایان آئورا فکر کردم. ای وای گویومِ کونسوئلو و رفیق‌ِ قهرمان‌مان. راستی استاد واقعا عبدالله کوثری عجب جمله‌نویس و مترجم غولی به نظر می‌رسد؟
    – به پرسش تفاوت زندگی نویسنده و نوشته‌اش فکر کردم.
    – کتلت خوشمزه‌ی مامان را بر اقصی‌نقاطم زدم. پودر کچاپ به سس گوجه‌ی مامان اضافه کردم و فضا.
    – احتمالا یادداشت‌های دوستاد(دوستان+استاد) را خواندم. حتی اگر مطمئن نباشم چون می‌دانم وقتی می‌خوانم حس خوبی می‌دهد پس شاید همین بوده.
    – برنامه‌های جدید وبیکارهای سرزبان را ریختم.

    تبلیغات میان‌متنی(اسکیپ ندارد): دوستان نازنین وبیکارهای معماری تفکر زین‌پس ساعت ۲۰-۱9 شنبه تا چهارشنبه برگزار می‌شود. این‌جی:
    https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor

    – بسم‌ الله الرحمن الرحیم گفتم تا برای وبیکار آماده شوم. برق رفت. خاک برسرشان بریند؟
    – توی آن فاصله نزدیک ایده را باز هم خواندم.
    – برای سال‌واژه‌ام و آموخته‌ها و آموزه‌های جدیدش کلی‌تا آزادنویسی کردم.
    – دو سه تا کشف کرده‌ام یکی انقدرررررر. که نیاز است روی‌شان کار کنم.
    – به آن ایده‌ای که با اوستاد مطرح کردم فکر کردم و ایده‌ای به ذهن خودم زد. نشستم بابتش برنامه ریختم و پیشنهادش را آخر شب با دوستانم مطرح کردم.
    – به اینکه شخصیت‌های کارتونی پیر نمی‌شوند فکر کردم.
    – نمی‌دانم چند ساعت اما خیلی‌تا آزادنویسی کردم.
    – متمم‌خوانی هم کردم.
    – وبیکار را برگزار کردم و دیدم چقدر این ساعت ۱۹ ساعت قشنگیست. ترکیب غروب و نور زرد لامپ خودش نورپردازیست.
    – فردا مقاله‌ی ابوالحسن نجفی را با هم تمام می‌کنیم. امروز از دستگاه و نظم زبان خواندیم و به دوستان اطمینان دادم که نخ تسبیح کل وبیکارها به زودی دست‌شان می‌آید. شاهد؟ پروانه اسدزاده، فائزه اعظمی، سارا ذوالفقاری، سهیلا شیبانی، علی آراسته و دوستانی که از اولین جلسه‌ی وبیکار همراه بوده‌اند و اهل یادگیری و ارتباطند. کنارشان من بیش‌تر یاد می‌گیرم. بوست‌شان دارم هوارتا. به قول الهه نصیری.
    – برای دوستان از خاطره‌ی لول‌هاردی گفتم و کف‌و‌خون بالا آوردیم از خنده و با هم تمرین مثلثوال و آزادپرسی انجام دادیم.
    – الهه نصیری عزیزم از معماری برای‌مان گفت و تمرین طراحی خیلی‌خیلی‌نزدیک، تقریبا بیخ گوش را به‌مان یاد داد. شاگردی‌اش را می‌کنم.
    – بعد از وبیکار صاف پریدیم توی وبینار شیما صادقی عزیزم که هر جلسه نکاتی می‌آموزد که دغدغه‌ام هستند و تا همین لحظه درس‌های فراوانی از وبینارهایش گرفته‌ام.
    – بعدش دوباره برق رفت. ای وای گویوم(۲). توی خانه راه‌رفتم و به جگرکی یا نمی‌دانم چی‌چی‌ئکی که تازه باز شده نگاه کردم.
    – یک، دو، سه. حالا سه تا کافه کوچک توی شهرک‌مان داریم که شده است پاتوق‌مان. یکی‌شان را دوست ندارم. دیشب فهمیدم وطنی ساخته‌ام توی این شهرک کوچک.
    – برق که آمد نشد که بشود که طوری شود که فکر کنید طوری شده است که برسم آن پسته را بنویسم. شعرم را گذاشتم. شعره؟ واقعیت. گربه‌ام از چهارطبقه پرواز کرد روزی. حالا توی خانه‌اش کفتر‌چاهی بچه کرده، کاش بودی و می‌دیدی.
    – نمی‌دانم این هاست کی می‌خواهد سایت را درست کند؟
    – تحلیل و بررسی کشفیات جدیدم را انجام دادم و بعدش بایی بایی بایی بایی الهه رفت.

    ‌https://telegram.me/channelelahehalizade

  8. سال واژه: صبر
    صبح زود بیدار شدم. خسته بودم. انگار همان است که دایی افشین می‌گوید: آپنه خواب.که البته برایش کاری نمیتوانم انجام دهم. اوضاع استخوان دردم در تهران بهتر است ولی کف پای چپم چند وقتی ست درد می‌کند.
    چمدان را بستم. ظرف‌ها را شستم و از ده گذشته بود که از خانه خارج شدیم. باید دم منزل آقای رامین میرفتم و از آنجا هم سالومه را می‌دیدم.صبخانه را هم نخورده بودیم که باید می‌خوردیم.
    صبحانه را در دیزی سرای امیر خوردیم. بچه ها دومین باری بود که در اینجا صبحانه می‌خورند. از محیط‌های کارگری خوشم می‌آید. نه موسیقی زنده دارد و نه موزیک. فقط بوی غذا می‌آید و هدف از ورود به این مکان کاملا مشخص است: غذا بخوری و سیر شوی. ولی ما مدتهاست فقط میخورم که نمیرم و طعم و مزه غذاها را نمی‌فهمم. بعد از غذا هم همان ضعفی را دارم که پیش از غذا داشتم.
    بعد از صبحانه و منزل آقای رامین، رفتیم منزل سالومه. سالومه مثل همیشه خواهرانه میوه شسته بود برای اینکه در راه تنقلات داشته باشیم ولی نمی‌داند که من سالهاست دیگر در سفر هیچی نمی‌برم. بچه ها نمی‌خورند و مهدی هم اهل خوردن نیست.
    از یازده گذشته بود که به قصد منزل دوم راهی جاده شدیم. ساعت ۳ در قائم‌شهر در یک رستوران زنانه ناهار خوردیم. تمام پرسنل خانم بودند. از بین غذاها کباب چنگی به دل نمی‌زد و ثابت شد کباب کار مرد است نه زن. خانمها نه می‌توانند خوب سیخ بگیرند نه خوب کباب کنند فقط مایه کباب را عالی می‌توانند درست کنند.
    ناهار را خوردیم و راه افتادیم. از ترس تهوع جرأت نمی‌کردم موبایلم را نگاه کنم. کسی را هم نداشتم که به هوایش به شبکه های اجتماعی سرم بکشم.
    گرگان مهدی برایمان بستنی خرید. بستنی مزه آدامس میداد و خوشم آمد.
    ساعت ۹ به منزل در مهدی رفتیم. شام را آنجا خوردیم و برگشتیم.
    ساعت ۱۱ من با صبا جلسه داشتم. وسط جلسه دیدم توان ندارم. خیلی خسته بودم عذرخواهی کردم و جلسه را ترک کردم.
    نمره من ۷ از ۱۰
    https://telegram.me/SougandSetareh

  9. یکم دیر گزارش نیک می‌نگارم آما می‌نگارم.

    وقتی که داشتم دیروز بی‌لنگر می‌خواندم مور مورم شد آنجایی که شکنجه‌هایذساواک می‌گفت رسماً شکنجه روحی شدم و تا امروز نتوانستم ادامه بدهم.. اما یه چیزی توی من نشسته کرده اما به زودی ادامه‌اش می‌دهم. این رمان را انشاالله تمام می‌کنم.

  10. + امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    – اینا چرا نمیرن؟
    + امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    – اینا برن.
    + امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    – روان‌شناسی بالینی کودک و نوجوان، تألیف دکتر یوسف گرجی. طاقچه بی‌نهایت هم دارتش.
    + امتحانت چطور بود؟
    – واحدش عملی بود. فقط باید گزارشش رو ایمیل می‌کردم و لازم نبود تا تهران برم. استاد این درسم رو خیلی دوست داشتم. دکتر فرحناز نورمحمدی. اولین باری که اومد سر کلاس، باهامون از قصه حرف زد. از صمد بهرنگی و دیزنی گفت. کاشکی بیشتر بغلش می‌کردم.
    + امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – دنت زعفرونی.
    + امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    – تو یه ویدیوی آموزشی، آقاهه گفت: «دفعتاً». تا حالا بیرون از کتابا اینو از کسی نشنیده بودم.
    + امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    – نمی‌گم. دفعه‌ی قبل به روز درویشم خندیدین.
    +امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟ «🧜‍♂».

  11. تصویری از آینده را بر روی پرده‌ نمایش ذهنم تصور کردم. آینده‌ای که تبدیل به یک آدم موفق و ایده‌آل شده ام؛ آدمی که دیگران می‌خواهند به جای او باشند، مانند او باشند. بی‌گمان روزی تبدیل به آن شخص می‌شوم. شاید قلم کنجکاوی بر روی صفحات مغزتان این سوال را بنگارد :« از کجا آنقدر بی‌تشویش و آسوده‌دل هستی ؟» زیرا من فقط به تصویر یک آدم ظافر نمی‌نگرم. در پشت آن تصویر شکستگی های حاصل از تلاش‌های بی‌پایان و ناراحتی هایی، زاییده‌ی انزوا و عزلت است. زاییده‌ی تکاپوی بی‌مانند و غرق شدن در اقیانوس بلوغ است. نگریستن به مسیر سنگلاخ کوه نه فقط نوک صاف قله

  12. سال‌واژه‌ام تاب‌آوری.
    چهل وشش صفحه از فیل‌ در تاریکی را خواندم. پریشب خوانده‌نخانده خوابم برد.
    ماند برای امروز. ماجرای داستان تا اینجا که خواندم، آنچنان که بایدوشاید هنوز پیش نرفته. پس نمی‌توانم نظر روشنی بدهم. همین‌قدر بگویم تا این اینجا دایره‌ی واژگان گسترده‌یی دارد، مثلا واژه‌ی” خرقه‌کش” برای کشیدن پالتوی زن در دستانش که تداعی سنگینی می‌کند یا اطراقگاه و… همین‌طور اصطلاحاتی که قبلن نشنیدم و سرچ کردم معنی‌شان را. مثل قال‌ تازه چاق‌کردن.

    از دیگر چیزها؛ شخصیت‌سازی قوی و ملموس، جزئی‌نگاری در توصیف‌ فضا، کاراکترها و حرکاتشان، لحن‌‌سازی سازگار با شخصیت‌ها. تناسب وتعادل بین دیالوگ و حرکت و توصیف برای جلوگیری از ملال در داستان.

    – قدم زدن در باغ. هوا گرم تر شده. غروب خنکتر است. درخت‌های شلیل جلوی تراس شلیل‌های درشتی آوردند. اما حیف. آفتی.
    بیشترشان. این‌ها را نکاشتیم. شلیل خوردیم هسته‌ش را پرت کردیم توی باغ. دو درخت خودرو رویید و به بارنشست.
    – باز هم نشست بی‌گپ‌وگفت.
    – کتاب های قبلی را خواندم بلکه یکی را تمام کنم بروم سروقت یکی دیگر نشد.
    – وبینار ندیدم.
    – تمرین شعر کردم برای شعر هوا کردن
    نیم‌پر، توک زبانم است، پرگیرد و بپرد. اگر گربه نخورد.
    گزارش را دیشب فرستادم مثل اینکه تو را چپه کرد نرسید. شایدهم هاشم خورد نمی‌دانم. به هرحال دوباره فرستادم.

  13. حضور نیک

    -استراحت یعنی حضور در یک ناکار.
    حضور در یک کار می‌شود ماهیچه‌ی قوی.
    سعی کردم حضور داشته باشم در کارها. تا در ناکارها نیز حاضری مفید باشم.
    اما در باشگاه ناورزشکاری گوشی به دست حرکت‌های پا را می‌زد. حضور داشت؟

    -معلم ریاضی دوم دبیرستان می‌گفت در هر کاری حتا کوچک، حضور داشته باشید. اگر موفق نشدید… راست می‌گفت و برای همین تنها چیزی‌ست که از مدرسه مانده.

    -کشک‌ْمغز رفسنجانی یعنی عشق، مغز، عشق، نغز در کاسه که لیسدینی که خوردنی که پرستیدنی.

    -اغراق چقدر نقش دارد در نوشته‌هایم؟
    وقتی می‌گویم کشک‌مغز فلان و بیسار….
    چقدرش واقعی و چقدرش اداست؟

    -یدالله در دست به‌سوی هلاک می‌روم. او می‌گوید شعر باید شعر باشد. کمال هنری خودش را برود. حواسش به پستی باشد و انسانیت. اما اینکه فلسفه یا ایدئولوژی خاصی را گردن بگیرد، او را دور می‌کند.
    یعنی هر شعری که از ایدولوژی دم می‌زند بد است؟ خیر اگر شعر باشد. یعنی زورکی چیزی آویزانش نشده باشد، شبیه هر هنری عشقیدنی‌ست.

    «منظورم این است که نباید به‌زور و تصمیم، درد و فلسفه به شعر تحمیل کرد و لولوی «مسئولیت اجتماعی» در برابرش نهاد، این فرق می‌کند با آنکه خود شعر گاهی تأثیری گذرا از حوادث زمان و اضطراب آدميان می‌گیرد و می‌گذارد.» ص٧٣

    «شعر تنهاست، از هر اجباری رها، بر سرنوشت خودش حکومت می‌کند و نه بر هیچ سرنوشت دیگری. بدهی‌ای نه به جامعه دارد، نه به اخلاق، نه به ایمان و نه به دانش، در عین‌حال بیم دارد از اینکه چیزی پست وحقیر باشد.» ص ٧٩

    -یکی از کارهایم تهیه یک فهرست‌ کار است. با ناامیدی فهرست را نوشتم اما بعد از ماه‌‌ها می‌بینم که بعله. نتیجه داده. هر روز بیشتر کارها را انجام می‌دهم. شاید این فهرست به هوشمندی مغزم کمک کند.

    -فاصله‌ی باشگاه تا خانه‌ام زیاد است. طوری که می‌شود از فعل travel استفاده کرد. هر روز به باشگاه سفر می‌کنم.

    -باز هم مربی نشسته پشت میز و شاگردی را دعوا می‌کند: «تا ظهر مثل کرگدن نخاب که شب بیدار باشی مثل جغد. فاطی!» اما من ظهر نمی‌خابم و شب جغدم. فاطی با من خیلی فرق دارد. درشت‌هیکل و رک است.

    -شب یک شب دو_ عالی‌، عاشقانه و زیبا:
    «نمی‌دانم چه مدت، همانجا پشت در، در هم آمیخته برجا مانده‌ایم؟ چرا باید بتوانیم زمان را حساب کنیم؟ چرا باید حساب دانست؟ زمان در ماست. ما در زمان هستیم. این شکوه را نباید با محاسبه آلود. در این سکون بی‌زمان، از دو تن برپا مانده. من صدای کوبیدن یک قلب و ورزش یک سینه را می‌شنوم. و سکون فقط با امواج بی‌صدا بوسه‌ها و بوسه‌ها وبوسه‌هاست که می‌شکند.»

    در سرزبان از زبان می‌گویند. چیزی که جریان دارد و کمتر کسی فکر می‌کند چیست؟ چگونه آمده؟ به کجا می‌رود؟ و الهه نصیری که حتا از عکس‌هایش دلرباتر، گیراتر. از فضایی می‌گوید که مدام قضا می‌شود در چشمم.

    -شیما صداقت چیزهای بدیهی را به پرسش دعوت می‌کند. پیوند چیست؟ تفاوت پیوند و رابطه؟ جالب است که بعد از جلسه‌ها کلی سوال دارم، نه جواب. فکر کن اگر مدرسه و دانشگاه این‌شکلی بود، تا بیست‌سالگی چه‌ تفکر آبادی داشتیم. اما گفتم مدرسه و دلم شد کباب. رویای تحول می‌بافم.

    راستی،
    سال‌واژه: لذت
    روزواژه: غم‌راه

    https://telegram.me/NarjesAzimii

  14. گزارش نیک۵

    ۱-ساعت پنج صبح خوابیدم. برای ساعت هشت زنگ گذاشتم. هشت پاشدم؛ برای ساعت نه زنگ گذاشتم. نُه برای ده! آخر، ده بیدار شدم و آماده شدم که به بیمارستان برم.
    ۲-روی لپم، رد دوتا جوش کنده شده رو، با کرم ضدآفتاب رنگی پوشاندم.راستی چندوقته که این ضدآفتاب رو دارم؟
    ۳-جلوی آیینه، به خودم گفتم؛ بهتره امروز، کارهای نیک بیشتری انجام بدم که تو گزارش نیک، حرفی برای زدن داشته باشم.
    ۴-بیرون رفتن این موقع روز، ساعت ده یازده، مثل اینه که یهویی از وسط یه فیلم، شروع کنی به دیدنش؛ داستان های مردم خیلی وقته شروع شده؛ ولی تو تازه میخوای بفهمی؛ چی به چیه.
    ۵-امیدوارم امروز، استاد نخواد مثل جلسه پیش، روی من عقده گشایی کنه.
    ۶-مترو، رایگان بود. این هم شادی اندکی برای امروز! دو هزارتومن سود کردم!
    ۷-در سه چهار دقیقه تا رسیدن قطار، کمی گزارش نیک نوشتم.
    ۸-در قطار، جلوی کولر افتادم.
    ۹-قبل درمانگاه، با دخترها، روحیه پرنسسانه بعضی استادهای مرد رو مسخره کردیم و حسابی خندیدیم.
    ۱۰-استاد روی من عقده گشایی نکرد.:)
    ۱۱-دوستم، ما رو تا مترو رسوند. یکی از همکلاسی هامون هم همراهمون بود. طی غیبت ها، چیزهایی فهمیدیم که تا یک ساعت، به افق خیره شده بودیم.
    ۱۲-ساعت سه و ربع بود؛ داشتم ناهارمو با یک قسمت از سیتکامits always sunny in Philadelphia میخوردم که صفحه گوشیم روشن شد. پیام یکی از دوستام بود:«بیا کلاس اخلاق!» من هم سریع آنلاین شدم. خداروشکر هنوز آدم های بامعرفت، حواسشون هست که غیبت نخوری.
    ۱۳-وسط کلاس، عزم حموم کردم. رفتم و برگشتم؛ هنوز کلاس، تموم نشده بود! همان موهای خیس حوله پیچ شده، روی مبل لش کردم. چشمام، کم کم سنگین شد. به درک که خوابیدن با موهای خیس، برای سلامت موها ضرر داره! این شکلی خوابیدن، لذت دنیا و آخرت رو داره! ساعت رو روی شیش و نیم تنظیم کردم.
    ۱۳-ساعت هشت شب بیدار شدم. همون طور که داشتم به خودم فحش میدادم؛ موبایل رو چک کردم که ببینم چرا زنگ نخورده. حواستون باشه؛ موقع تنظیم ساعت، اشتباهی به جای am،pm نذارید!
    ۱۴-از اسنپ فود، بندری و نوشابه سفارش دادم و استرس هامو به شکمم هدایت کردم.
    ۱۵-چندساعتی درس خوندم.
    ۱۶-گزارش نیک رو کامل کردم.
    ۱۷-قبل خواب، صدبارamبودن ساعت رو چک کردم.

    🖊️کیاناروحانی

    https://t.me/Kaghaz_1403

  15. دیروز را روز انبه نام‌گذاری میکنم.
    – مرخصی گرفتم.
    – نارنگی بازی.
    – انبه بازی.
    – انبه‌ی زیاد بازی.
    – انبه با نارنگی بازی.
    – تازشم شبش خیلی خیلی خیلی خوب خابیدم.
    خدایا شکرت بابت این‌که هیچوقت از انبه سیر نمیشم.
    نقطه.

  16. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ امروز کارم چندان جالب شروع نشد. این روزها فکر می‌کنم چه می‌شود که محل کار نزدیک به منزل با 5شنبه‌های هم تعطیل نمی‌تواند انگیزه‌ی آدمی را به ادامه همکاری حفظ نماید؟
    _ آب بنوشم؛ به قدر کافی.
    _ یک مصاحبه‌ی کاری آنلاین داشتم و حسابی دانش خود را در حوزه‌ی کاریم به رخ کشیدم.
    _ یکم با گزارشات تازه از تنور درآمده‌ی ماژول بودجه سرو کله زدم.
    _ فشار و اضطراب بین کار را با شنیدن صدای میکائیل شهرستانی در هنگام خانش کتاب” مثل خون در رگهای من” تلطیف نمودم.
    _ در وبینار” نویسنده‌ساز” شرکت نکردم. زیرا ساعت آن به 9 شب انتقال یافته و من از فرط خستگی خوابم برده‌بود.
    _ در وبینار چند روز پیش شاهین عزیزمان کتاب” این بود این شد” را از الناز زاهد معرفی نمود. ابتدا ” ایران کتاب” را چک کردم و با پیغام لاموجود مواجه شدم. سپس آن را لابه لای فایل‌های صوتی طالقچه بی‌نهایت با صدای “مریم محبوب” یافتم. به سراغش رفتم. با صدای کتاب‌خوان ارتباط گرفته و آن را شروع کردم. وقتی به دایره‌ی مطالعاتم و کتاب‌هایی که در چند سال اخیر به سراغشان رفتم می‌نگرم، ردپای استاد را در بسیاری از آنها می‌یابم. یک از امتیازات ارتباط با افرادی که در مسیری نزدیک به اهداف تو حرکت می‎‌کنند این است که تو را به منابعی متصل می‌کنند که با ارزش‌هایت هماهنگی لازم را دارد.
    ” هر بدنی قصه‌ای دارد. قصه‌ای که یا خود به خود شکل گرفته یا دارنده‌ی آن بسته به بازخوردهای شخصی برای بدنش ساخته و پرداخته است.
    غفلت از بدن هم می‌تواند خود داستانی باشد.” در ادامه‌ی کتاب به جمله‌ی جالبی رسیدم که می‌تواند شروع کننده یک نوشته جالب باشد؛” روایت زندگی من این است …”
    _ ادامه‌‌ی” شب یک شب دو”
    _ هماهنگی یک قرارکاری. هنوز نرفته ماتم گرمای بین روز را گرفتم.
    _ پس از مدتها که در انجام مراسم عصرگاهی کم کاری داشتم، بلخره دقایقی نشستم. اندکی سطح تمرکزم پایین آمده اما به خودم یادآور شدم انجام یک کار مفید بهتر از انجام ندادن آن است. قطعن به مرور زمان و با تکرار بهتر خواهم شد.
    _ یک استراحت کامل 8 ساعته داشتم که چسبید.
    _ نمره‌ی امروزم: ۸

  17. _شعر که می‌خوانم انگار بر بال‌های پرنده‌ای نشستم و پرواز می‌کنم. انگار در پارکی با دوستی قدم می‌زنم که به همه چیز توجه می‌کند. او اشاره می‌کند و گربه‌ای که زیر نیمکت قایم شده را نشانم می‌دهد‌‌‌. با او قدم می‌زنم و یادم می‌دهد کنج‌ها را ببینم‌، زیر برگ‌ها و بوته‌ها، لابه‌لای شاخه درخت‌ها، کودکانی که بازی می‌کنند. پیرمردهایی که در پارک می‌نشینند. پرنده‌هایی که دانه می‌خورند. یادم می‌دهد جایی را ببینم که از نگاه دور افتاده‌. یادم می‌دهد جور دیگری ببینم‌. جور دیگر دیدن یعنی جور دیگر زیستن.
    _گمان می‌کنم، یکی از بهترین‌ حس‌ها این است که آدم را با چیزهایی بشناسند که واقعا دوست دارد. امروز برای اولین بار واقعا احساس کردم حداقل دایره‌ی آدم‌های اطرافم مرا با چیزهایی می‌شناسند که با قلبم دوست دارم. این‌ را با شیوه‌های مختلف به خاطرم می‌آورند. وقتی شعری که می‌خوانند برایم می‌فرستند یا شعری که می‌گویند. برایم از کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها می‌گویند. از نویسنده‌ها برایم می‌گویند. درباره موضوعات ادبی نظرم را می‌پرسند. حتی اینکه برایشان سوال‌های درس ادبیاتشان را حل می‌کنم. صفحه چت‌هایم را باز می‌کنم. هیچ کدام‌ نیست که در آن صحبتی از ادبیات و واژه‌ها و نوشتن نباشد. ادبیات و ادبیات و ادبیات تا انتها‌. واژه و واژه و واژه تا همیشه.
    _کشف کردم که گاهی لذت درس پیچاندن خیلی بیشتر از درس خواندن است. امروز که با اقدامی انقلابی همه‌ی درس‌هایم را پیچاندم، فهمیدم عجب لذت بزرگی دارد. از این به بعد شاید بیشتر درس بپیچانم.
    _کتاب باهو از بهمن فرسی را خواندم و کیف کردم‌.
    و دیر پایید، تا زمان بگشاد، و رؤیا بزاد»
    پریا عقیلی

  18. ۱. ساعت پنج بیدار شدم و صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم و خواب عجیب و جالبی از سفرم به جایی که در خواب همه را می‌شناختم و در بیداری نه.

     ۲. شرکت در اولین جلسه‌ی صبحگاهی بیزنس کوچ بی‌پایان استاد حسین علوی بعد از ۲۸ روز به دلیل تعطیل کردن‌شان بخاطر محرم و ایجاد تغییرات در محتوای آن. در مورد چرا کوچ‌ها در جذب مشتری مشکل دارند؟

    ۳. خواندن کتاب «حیوان قصه‌گو» از جانتان گاتشتال و لذت بردن از آن و نت‌برداری مفصل.

    ۴. برای ناهار زرشک‌پلو با مرغ درست کردن و لذتش را بردن.

    ۵. دولینگو ترکی استانبولی را دوباره تا دایموند تمرین کردن

    ۶. بخش ۶۵ مادرم پیش از من را  نوشتن و در بله و بخش ۳۶ را در تلگرام گذاشتم.

    ۷. شعری از پابلو نرودا را از کتاب راستی چرا؟ از طاقچه بی‌نهایت را در کانال تلگرام به اشتراک گذاشتن. و لینک مقاله ام در مورد کتاب «ناتوان» از دوست مترجمم لیلا رعیت عزیزم را در سایتم داشتم را مجدد با گفتگو در واتس‌آپ با او و یادآوری اش در کانال تلگرامم گذاشتم.

    ۸. به پیامک‌های دوستان تلگرامی و بله جواب دادن.

    ۹. از یکی از دوستان قدیمی خطاطم پیشنهاد هدیه کارش را گرفتن و عنوان شعر دلخواهم را دادم.

    شعر دلخواهم از حافظ برای سفارشم این بود:

    منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن

    منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

    وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

    که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن.

    ۱۰. تغییر ساعت وبیکار الهه علیزاده از ۱۶ به ۱۹ به دلیل قطع برق در آن ساعت و از دست دادن‌ش به خاطر وبینار صلاحیت‌های کوجینگ استاد صالح مختاری که تا ۲۰:۱۵ طول کشید و بخشی از نویسنده ساز را از دست دادم. اما بسیار مطالب‌شان ناگفتنی عالی بود. جلسات استاد مختاری به دلیل بیان تجربیات‌شان بی‌نظیر است و بی‌قیمت.

    ۱۱. بیان نکته‌ی جالب نویسنده‌ساز امروز معرفی مقاله‌ای از سایت مدرسه نویسندگی توسط مبینا ملایی در مورد: چگونه بازنویسی کنیم (تمرین‌های کاربردی برای ویرایش نوشته‌های‌مان) بود. که واقعن هم کاربردی است. معرفی همراه با تشکر استاد کلانتری عزیز بابت کتاب «برای امروز کافی است» از جان اشتاین بک که یکی از همسفران مدرسه نویسندگی به نام زینب قهرمانی به استاد هدیه داده بودند. و معرفی کتاب« اسرار و ابزار» و «در فاصله دو نقطه»  ایران درودی و چند کتاب دیگر که من چون آن‌ها را داشتم یادداشت نکردم و فراموش کرده‌ام.
    «اندر مزایای ننوشتن و فراموشی.» خاندن بخش‌هایی از دفتر شعر شهرزاد «کبری سعیدی» هنرپیشه‌ی قبل از انقلاب و مقدمه‌ای از زندگی او و عنوان سه دفتر شعرش: ۱. با تشنگی پیر می‌شویم که با حمایت بهروز وثوقی که با هم در فیلم قیصر هم همبازی بوده‌اند چاپ شده است. و اشعارش تحت تاثیر احمد رضا احمدی که شاعر محبوب من است نیز بوده‌ است. «که مصمم شدم فردا حتمن در کانالم بخشی از شعرش را بگذارم.» چون چندین دفتر شعر احمد رضا احمدی را در طاقچه و طاقچه بی‌نهایت از او دارم» ۳. یک نفر بود که ماه را در یاقوت می‌دید« حتی نام کتابش خود شعری است.» که خط پایانی شعرش که من خوشم آمد و یادداشت کردم این بود: گل هم می‌شود سیاه باشد؟ ۳. طوبی و پیشنهاد دیدن مصاحبه بهزاد خاتم با عنوان خودکنش‌گری روزانه  و در همین مورد خواندن مقاله‌ای از سایت‌شان با عنوان مصاحبه روزانه با خود با ده عنوان روزانه که بسیار کاربردی است و من با کپی آن‌ها در سیو مسیج‌م تصمیم دارم یک یا چند عنوانش را در روزانه‌نگاری‌هایم استفاده کنم‌. و این جمله را از کتاب « تا می‌توانی بنویس» گلدبرگ نمونه آوردند که: وقتی چیزی نداری بنویسی از غذایت بنویس».
    چه نویسنده ‌ساز پرباری بود امروز.
    البته در نگر من هر روزش سال‌هاست که چنین است و یکی از دلایلی که سعی می‌کنم به هیچ عنوان از دست‌ش ندهم همین است. و باید سپاسگزار سخاوت علمی و زمانی استاد کلانتری عزیز بود که بی‌توقع دانش‌شان و وقت‌شان را روزانه صرف یادگیری و ارتقا ما می‌کنند. 

    ۱۲. بعد از اتمام جلسه استاد مختاری سراغ الهه علیزادهرفتم که اگر هنوز وبیکار  تمام نشده باقیمانده را باشم که نبود و به بنر شیما صادقی برخوردم که وارد شدم و مبحث جالبی در مورد ارتباط و این که یاری‌گرید یا یاری دهنده؟ و اگر در این ساعت وبینارهای کوچینگم نباشد حتمن از این به بعد شرکت خواهم کرد.

    ۱۳. این روزها جلسات کوچینگ را برگزار نمی‌کنم که مباحث امتحانم را مرور کنم که در مرداد ماه است و روز گذشته به دلیل پر بودن وقتم حتی لای کتابم را نگشودم. و از فردا تصمیم دارم طبق برنامه پیش بروم.

    ۱۴. تماس داماد خاله‌ام پس از سال‌ها و در مورد رفتن به کیش به علت مدیر فنی دفتر هواپیمایی بودن و چگونگی رفتن را پرسیدن همانا و رفتن به واتس‌آپ جهت کسب اطلاعات دقیق از مدیر عاملم و جواب دادن به پیام‌ها پس از یک هفته وارد نشدن و تا ۱۲ شب و به علت روشن کردن وی‌پی ان با معرفی ایمینیم توسط شیما صادقی در وبینارش و وارد آپارات شدن و بعد از آن وارد یوتیوب شدن و دیدن یک فیلم به زبان اصلی برای تقویت زبانم تا ۲:۵۰ نیمه شب بیدار ماندن و بدون شک دیر بیدار شدن فردا صبحم و کسالت حالم را به بار آوردن تا شبم. «اندر مزایای فیلتر شکن»

  19. گزارش نیک ۶۲
    سال واژه‌ام: فاصله
    — آن جا که فاصله‌ام با شاعری کم می‌شود و یادداشت‌گزارشی برای او می‌نویسم.

    — او در حد خودش بود، در حد یک شاعر

    *«تلنگری بر آب زدم
    سازی که زمین آن را می‌شنود
    آسمان آن را می‌شنود
    تلنگری بر گیجگاه عشق
    رعدی سخت درمی‌گیرد
    پرنده مهاجر تنم بال می‌گشاید و می‌خواند
    زندگی این‌اینگونه است
    تلنگری بر دهان کامل تمرین انسان
    پایان آرامش
    و یا آغاز شورش»

    نُه سالم نشده بود که فیلم قیصر روی پرده سینما رفت. بازیگران نقش اول زن و مردش را از روی عکس‌های مجلات که قبلن دیده بودم، شناختم. از خانم «شهرزاد» که نقش رقاص فیلم را بازی می‌کرد چیزی نمی‌دانستم. هیچِ هیچ.
    خانمی بود که کارگردان فیلم نقشی به او داده بود. تمام شناختم تا همین جا و همین حد بود. تمامش.
    شهرزاد در حد جمیله و نادیا (رقصنده‌های معروف آن زمان) هم نبود. یا لااقل برداشت من در همین حد بود.
    گذشت و گذشت، سال‌های سال.
    چند ماه پیش در کلاس شعرماهی از کبری سعیدی یا همان شهرزاد فیلم قیصر، دفتر شعری خواندیم. باور نمی‌کردم که او بانویی شاعر و فرهیخته بوده است.
    من که از قبل نظری نسبت به او نداشتم با چشم دیگری به او نگاه کردم.
    شهرزاد بعد از قیصر در چند فیلم دیگر بازی می‌کند. اما در اعتراض به فضای حاکم در «فیلمفارسی» از بازیگری کناره می‌گیرد. بعدها به عضویت گروه سینمایی آزاد‌ در می‌آید و مشغول ساختن فیلم کوتاه می‌شود؛ دهن کجی به سینمای تجاری «فیلمایرانی.»
    در همین زمان شعرهای خود را چاپ می‌کند و داستان‌های کوتاهش در روزنامه آیندگان و کتاب جمعه منتشر می‌شوند.
    داستان کوتاه «توبا» شرح زندگی خود او است.
    در وبینار نویسنده‌ساز شاهین کلانتری باز هم از کبری سعیدی خاند.
    چندین دفتر شعر پر و پیمان بس نیست برای ثابت کردن شاعریش؟

    هنوز یک سال نشده که شهرزاد از دنیا رفته است. اما آیا کتاب‌ها و دفترهای شعرش او را جاودانه نکرده‌اند؟

    حال مرزبندی حدهایم تغییر کرده‌اند. پس می‌توانم بگویم شهرزاد در حد خودش بود؛ در حد یک شاعر.

    *شعری از کبری سعیدی

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://telegram.me/nahid40rasti02

  20. از دوشنبه‌ای که هنوز سال‌واژه و کوششم مشقبازی‌ست:
    ۱. نشستم به نوشتن. فایل «برو بیا بنویس» امسال کم رمق شده، چون گاهی از اول توی پادمستی می‌نویسم. کمی برایش وقت گذاشتم از نشخارهام نوشتم.
    ۲. سر کار که همه چیز خوب جمع شد، سر زدم به سر خیابان که «بِیِر» را بدهم سیمی کنند. کتابِ کلاسیکِ کسل کننده‌ی آموزش پیانو است. پر از نت است ولی هدفشان آهنگ خوش ساختن نبوده، هدف تربیت مهارت و آموزش تکنیک است.
    ۳. داروخانه‌ی محل مکتب، فر مژه و ماتیک ندارد. باید محدوده‌ی پیاده‌روی را بگسترانم.
    ۴. تمرین بدن لغو شد در عوض کمبود خاب حسابی جبران.
    ۵. فرصت کردم دستی به سر و روی خانه بکشم. اما میز وسط حال همیشه پر از کتاب و ماژیک می‌شود. هر بار نیت می‌کنم تکلیف سه تا کتاب بعدی را معلوم کنم و بقیه را بفرستان خانه‌شان. نمی‌شود. وسواس و وسوسه باز کنه می‌شود به جانم.
    ۶. مامان یک عالمه شربت ساخته از آلبالوهاش (بله کار نیک من نیست).
    ۷. اصلن کل کارهای نیک من همین مشقبازی‌هاست. به خاندن و نوشتن و تمرین. کتابنوکی‌ها، فیلم‌توکی‌ها، نقشی اتود زدن‌ها.
    ۸. اسم فیلم غزال را در گزارش نیک دوستی دیدم و به نظرم آمد چقدر آشناست. رفتم دنبالش و معلومم شد سال‌ها خاطره‌ی دو تا فیلم در ذهنم مونتاژ شده بوده و اصل قصه را از دست داده‌بودم. فیلم دیگر «عاشقانه» بود که خسرو شکیبایی داشت و «غزال» نام نقشی بود که بهاره رهنما بازی می‌کرد.
    پاتیل هنوز از دستم می‌رود. باید همان صبح‌ها یادش باشم. https://t.me/potiil

  21. خاطره‌ام خالی. از خواب.
    صفحات صبحگاهی. سه خط. فریاد فراموشی.
    نگاهم به پندار است. دارد بزرگ می‌شود. قد می‌کشد. عادت ندارد لباس بپوشد. به تنش نگاه می‌کنم. بلاتکلیف کودکی و بلوغ. ترا من زاییدم؟ با صورتی شبیه خودش به شکل بهروز خوابیده. صبح از لای پنجره صورت کوچکش را قاب گرفته در خم بازوانش. پلک‌هایش می‌لرزد. بیدار می‌شود با وراجی نگاهم.

    شعری همراهم آمده از گپ دیروز با احمد. شاعرش «مریم جعفری آذرمانی». در دفتر شعر تمایلات با «مریم خانوم» قدم می‌زنم. زن بودن جور عجیبی ست. منشور هزارتویی که از هر وری نگاه می‌کنی جهانی خلق می‌شود. این را با نگاه فمینیسم یا جنسیت‌زده نمی‌گویم. نمی‌گویم؟ این را از هنر، شعر، ادبیات، زندگی، عشق می‌گویم. عشق در زن و اینجور «زن بودن» را در شعر «مریم خانوم» می‌فهمیش. زندگیش کردی.
    «به پایداری اعدام جدیت دارید
    ولی برای تفنن درخت می‌کارید
    ندیده‌اید مسیر بهشت زهرا را
    شما که وقت ندارید شاه دربارید!»
    اصلا دفترش را می‌گذارم همینجا. برای شما. که اگر خواستید با «مریم خانوم» گپ بزنید.

    تکرار کن با خودت: «باور دیگران مال خودشان است نه من. من برای باورهایم وقت می‌گذارم. دانه دانه برشان می‌دارم. گاهی چند سال طول می‌کشد که صیقلش بدهم. رفیق سفر نباشد، پوففففف، تو سطل آشغال.» همیشه به این راحتی هم نیست. بعضی باورها کفشهای میرزا نوروزند از در می‌ندازیش از پنجره می‌آید. ولش می‌کنی تو کویر، زیر کرسی پیدا می‌شود. خلاصه که جان می‌کنی برای باورهات.

    کنجکاوی. نکند جنسیت‌زده ‌باشی و ندانی. که هستی و می‌دانی. مگر در مملکت جنسیت‌زده نیستی؟ تازه جانم! جهان جنسیت‌زده است. اولدورم بولدورم‌ها را بریز دور. اینها برای سیاهی لشکر است. همکاری داشتم می‌گفت:«باید از بزرگداشتها ترسید». یعنی بیشتر می‌خواهند چوب بزنند. پس باور نکن آزادی را، حقوق بشر را، صلح را، باور نکن حمایت از کودکان را، محیط زیست را. اگر باور کردی سری به صفحه حوادث جهان بزن. به مدرسه‌ی میناب. دلت خواست در خودت کنگره بر پا کن، پاسداری کن زن را، زندگی را، آزادی را. انسان را. مقاله بخوان. اما فریب نخور.

    مقاله «بررسی جنسیت‌زدگی زبان» به نقل از کینگ می‌گوید:«جنسیت‌زدگی زمانی اتفاق می‌افتد که از شیوه‌های کلامی متفاوتی برای اشاره، ارجاع، و ارتباط با گروه‌های مختلف استفاده شود. این تفاوت.»

    پیتر فردریکسن تو را چه می‌شود؟

    هراکلیتوس یا پارمنیدس؟ هراکلیتوس از تغییر می‌گوید. همه چیز در حال تغییر است. در یک رودخانه دوبار قدم نمی‌گذاری. راست هم می‌گوید عالیجناب. من دیروز خودم نیستم. حتی آنی نیستم که پیش از نوشتن این چند سطر. من همانیم که ۴۴ سال پیش بدنیا آمد. گرچه هم او نیستم. پیوستگی کدام هسته در این 44 سال در را هنوز بر یک پاشنه می‌چرخاند؟ «من بودن»
    پارمنیدس را بهتر می‌فهمم که می‌گوید از نیست نمی‌آید هیچ هستی و نیست هم نمی‌شود هستی. به زمین می‌اندیشم که هرچه هست در خودش پیوسته تکرار می‌شود. اعجاز هستی فریبکار است. فریبمان می‌دهد که همه چیز تغییر می‌کند تا یادمان برود اصل و ریشه یکی‌ست. یکی ست؟ چند میلیارد روز است که هنوز بازی هیدروژن هیدروژن اکسیژن، آب می‌زاید. چند میلیارد روز است که خورشید دور خودش می‌چرخد، زمین هم قربان‌صدقه‌ش می‌رود. و هستی در اصل خودش همان است که بود. حال تو بگو: «هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد». این هستی نیست می‌شود؟ شاید اضطراب من از نیستی ست که دلم می‌خواهد پارمنیدس راست بگوید.

    تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
    https://t.me/My_Hand_writee

  22. کوچه صبح بوی ویفر میداد و بوی شرجی. یادم انداخت به سفرهای کودکی که یکی دو ساعت پیش از طلوع بیدار می‌شدیم و در حیاط و کوچه، بوی نم می‌آمد و توی دل ما شوق عالم می‌چرخید.

    در اداره یکی از کارهایی که گره کور افتاده بود تویش و کسلم می‌کرد را به انجام رساندم. بالاخره خط خود. نیک‌ترین کارم در اداره بود.

    بعد از اداره رفتم خرید.

    آمدم خانه برنج پختم. مرغ از دیشب حاضر بود. ناهار خوشمزه را زدیم بر بدن. همسر سر ناهار جدولی نشانم داد که خبر از قطعی برق می‌داد ساعت سه . با خودم گفتم اقلن 20 دقیقه زیر کولر بخوابم. ولی 2 ساعت و نیم بعد بیدار شدم. عسل بود لامصب. خوشبختانه امروز از زیر دستشان در رفته بودیم.

    کمی کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است» خواندم. از پریروز رفته‌ام سراغش. آخیش که چقدر دلم برای کتاب کاغذی تنگ شده بود.

    هم‌نویسی دیروزمان با ساجده این‌قدر چسبید که امروز هم دوبار قرار آزادنویسی گذاشتیم و چقدر هم خوب بود.

    احوال دوتا از دوستان قدیمی‌ام را پرسیدم.

    شکوه طایفی در کانالش متن بامزه و دلبری منتشر کرده بود. آنقدر دوست داشتمش که در گپ هم‌رسانیدمش.

    از نوشته‌های دیروز درباره‌ی عصیان، چند تا گزین‌گویه درآوردم برای خوراک امشب کانال.

    زمان آغاز وبیکارهای سرزبان به ساعت هفت تغییر کرده. از جمعه الهه را ندیده بودم. دلتنگش بودم. اول کار پنج دقیقه آزاد پرسیدیم. اولین پرسش‌هام: چرا ساجده این‌قدر عاقل است؟ چطوری این همه درک و فهمش بالاست؟ چطور است که بچه‌های مدرسه‌ی نویسندگی این‌همه خوبند؟ آیا من دارم با نسل جدیدی از نسل جدید آشنا می‌شوم؟ این از ساجده، آن از ریحانه ربانی، الهه نصیری، زهرا احمدی‌ و … چه ذهن‌های روشنی. چقدر جوینده و پویا. حظ می‌کنم‌.

    همزمان با سرزبان ظرف شستم و گاز سابیدم و به همسر و پسر جواب دادم. برای همین خیلی چیزی نفهمیدم.
    ساعت چهار این خوبی را داشت که کسی کارم نداشت و حتا خودم هم از خودم انتظاری نداشتم.

    رفتم حمام و برگشتنی دیدم لاله پیام داده. زنگش زدم. گفت خانه‌ی باباییم. بیایید. البته که رفتم. از دورهمی‌هایمان تا جایی که بتوانم نمی‌گذرم. کتلت مامان‌پز خوردیم. حکم بازی کردیم و خندیدیم. همگی این روزها بیشتر به این هم‌کناری محتاجیم. وقتی خواهراینا رفتن، کنار بابا نشستم به تماشای مسابقات پاتیناژ.

    زیر گزارش نیک دیشب دوستان ابراز محبت کردند به ملیحه و نوشته‌هایش. اندیشیدم اگرچه نوشتن ما را به هم آشنا کرد و با هم‌گروهی نزدیک‌تر شدیم، ولی همه بهانه بود برای دوستی. به نوشتن می‌گویم برای زندگی می‌خواهمت و او کاری می‌کند کارستان.

  23. – برای سال‌واژه‌ات، «هردم‌نویسی»، چه گامی برداشتی؟
    – در حد رفع تکلیف.
    – از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    – هفت. مهمان جلسه‌‌ی نقد و بررسی کتاب بودم. به راهبریِ سمیرا نشانی‌فر. درباره‌ی رمان «مارتین ایدن» حرف زدیم. برخورد مهرآمیز خانم نشانی‌فر و دوستان کیفورم کرد. و دوباره یک جهان سپاس به خاطر هدایای ارزشمندشان؛ از جمله تی‌شرتی که امضایم روی آن نقش بسته.
    – امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    – سه جلسه‌ کلاس خصوصی.
    – از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    – اینکه عرفان، که به‌ظاهر در برابر خودپسندی و خودنمایی است، در گفتار و رفتار اغلب پیروانِ آن به ابزار خودنمایی بدل می‌شود.
    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    – چند دیوان از شاعران کهن. تورق «توبا» از شهرزاد و بارگذاری آن در کانال. ادامه‌ی مطالعه‌ی داستان «جبروت».
    – امروز رفتی پیاده‌روی؟
    – بله، ولی نه با خیالی آزاد و ایده‌پرور.
    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – بوقلمون. اینبار مزه‌ی کاه نمی‌داد. از زنجان رسیده بود.
    – امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    – جنگ و جهل. ذهنِ خودم. پریشانفکری. هجوم اخ‌بار.
    – امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    – کارگاه جدیدم؛‌کارگاه کلمه. فراخانش فردا شب اعلام می‌شود.
    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    – از تماس تلفنی بیزارم. هیچ‌چی.
    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    – «ادبیات». به خاطر حضور در نشست کتابخانی و صحبت درباره‌ی مارتین ایدن. حرف این بود که «چرا ادبیات؟» و من دور دلیل اساسی را برشمردم: یکی نوعی از «همدلی» و «درک حضور دیگری» که شاید بتوان گفت تنها از رهگذر آثار ادبی خوب می‌آموزیم. دوم، نارضایتیِ خلاق، یعنی پرورش جانی عاصی که دریافته دنیا می‌توان طور دیگری هم باشد. همان نکته‌ای که ماریو بارگاس یوسا در جستار سترگ «چرا ادبیات؟» به آن پرداخته است.
    – امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    – بله. به نقشه‌ی ذهنی آن نگاهی انداختم.
    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    – فردا برایت تعریف می‌‌کنم.
    – امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    – «پشت‌خارِ» مادرغلام+به بچه‌ها پیشنهاد کردم هرازگاهی گزارش نیکشان را با پرسش‌نامه‌ی «مصاحبه با خود» بنویسند.
    – فیلم چی دیدی؟
    – «Wicker Park». عاشقانه‌ای رازآلود. اما قند فیلم بدجوری می‌افتد برخی جاها. تنها به درد یکبار تماشا می‌خورد. در کل، حس عاشقانه‌ی قشنگی جاری‌ست در آن.
    – نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/shahinkalantari

  24. سال‌واژه: ترویج

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

    ۶، حسی نمره دادم. روز واویی نبود، روز ایشی هم نبود.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

    آموختم که فرزندپروری سخت است و بچه‌ها چه‌قدر می‌توانند با یک توجه رشد کنند و با نگرفتن توجه برعکس.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    همان کتاب خودمراقبتی و پیشگیری از سرطان و کمی هم زندگی شجاعانه.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟

    به قصدش نه، ولی پیاده‌روی را هر روز صبح دارم.‌ و امروز دلم می‌خاست روی زمین بخزم نه اینکه راه بروم.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

    بستنی و بستنی و بستنی.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

    این که با این قطعی‌های برق واکسن‌ها خراب نشوند.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

    این سوال را دوس. روز رویاپردازی بود و البته مرور خاطرات.
    رویای داشتن یک بچه بود و بچه بود و همه‌چیز آرام بود. رویای آرام بودن و خوب بودن.
    رویای کار هم بود. یک کار معنادار.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    با سارا در حد پنج دقیقه. بعد از ظهر هم زنگ زدم جواب نداد.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    اضطراب و تأثیراتی که روی روابطم می‌گذارد.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

    امروز فکری نکردم.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    خاطره‌‌ی پارسال که با ندا توی پارک لواش و چیپس و پنیر خامه‌ای خوردیم و دلستر هلو.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

    استاد درباره‌ی همین مصاحبه با خود گفت، وقتی داشت خودش را با پشت‌خار می‌خاراند.

    https://telegram.me/Fereshteh_bargi

  25. سال‌واژه‌ام: مَطلَع
    _صبح بعد بار گذاشتن غذا با مامان رفتیم نمایشگاه کاشی سرامیک و تا ظهر درگیرش بودیم.
    _از پوشک گرفتن پسر‌جونی رو شروع کردم، اوضاع خیلی سخت شده، بهانه‌گیری و لجبازیاش بیشتر شده، امان از سه سالگی
    _عصر رفتم فیشال و بعدش پسر‌جونی رو از خونه مامان آوردم.
    _امروز کتاب هایی که از نشر لگا سفارش دادم به دستم رسید و یکم تورقشون کردم و به هر کدوم یه نوکی زدم.
    _نویسنده‌ساز امشبم بودم.
    _حق نوشتن و شاهراه تاثیرگذاری رو خوندم و از روشون رونویسی کردم.  
    _به کانال تلگرامی بچه‌ها یه سری زدم.
    _بی‌حوصله بودم پس رفتم یکم عکس‌های بانو مونیکا بلوچی رو دیدم و کیف کردم از حجم زیباییشون.
    _تو دیجی کالا کلی گشتم دنبال یه کنسول مینیمال و یه چیزایی پیدا کردم. 

  26. گزارش نیک (۱۱)
    دوشنبه | ۲۲ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    ۱- دیدن فیلم‌های آموزش صفحه‌آرایی
    ۲- مرور آموزش‌های این‌دیزاین
    ۳ـ بررسی نمونه صفحه‌آرایی‌های خلاقانه‌ی کتاب و نشریه
    ۴- تماشای سریال Adolescence
    ۵- بحث بیهوده با پشتیبانی ناکارآمد سایت اینورس
    همین. تمام.

  27. تمرین آزادنویسی با شروع روز. دو صفحه و نیم نوشتم.
    برایم مشخص شد که احساساتم با کاغذ غریب‌اند و فراری. نمی‌خاستم احساساتم را ببینم و دور خود می‌چرخیدم. حالا اما به آنها برگشته‌‌ام.

    -پرسه زدن در سایت استاد. قسمت استراحت و راه‌هایی برای بهتر نوشتن که توسط شاگردان قدیمی‌شان نوشته شده بود را خاندم. دومی خیلی تحت تاثیرم قرار داد و از پاکی احساساتشان اشکم سرازیر شد. اشکی که غم فروخورده و درماندگی خودم هم را درونش پنهان کرده بود.

    -نوشتن و تحلیل خاب. در فکر فرو رفتن. احساسات بالا نیامده در هنگام تحلیل خاب سریز شد. می‌خاستم سریع حلش کنم اما نمی‌توانستم. آهنگ گوش دادم و هوا خوردم. برگشتم به کارها.

    -خاندن کتاب شاهراه تأثیرگذاری که همه‌اش‌ برایم شبیه این بود که قبل از ورود به رینگ مسابقه، مربی‌ای ذهنم را برای نبرد آماده کند. باورت به تولید محتوا را به یقین تبدیل کند و یک مکمل هم تجویز کند. نکات مهمش را هم اسکرین شات گرفتم. وسطش هم از شدت آرام شدن خابم گرفت و یک چ‍ُرتکِ نیم ساعتی زدم.

    -کلمه‌برداری کردم و فهرست بلندبالایم را بلندخانی کردم. افسوسش این بود بعضی کلمه‌ها هنوز هم برایم ناآشنا بودند و حتی معنی‌اش را هم فراموش کرده بودم. با خودم فکر کردم داشتن فهرستِ کلمات در دفتر یا یادداشتِ موبایل برای من کاربردی نیست. باید هر از گاهی آنها را بلند بلند بخانم، تکرار کنم و تعدادی از آنها را بچسبانم به دیوار یا در پیام‌های ذخیره شده تلگرام بنویسم که درست مقابل چشمانِ منِ تنبلک و زاویه‌دار با واژه باشد.

    -از دو شعر و یک بخش کتاب شاهراه تأثیرگذاری بازنویسی کردم.
    فهمیدم صندلی‌ام برای نشستن استاندار نیست خودکار را هم احتمالن درست دستم نمی‌گرفتم چون دستم در آن مدت کوتاه درد گرفت. آماتوری بیش نیستم. شاید هم سوسولک

    -فایلهای مربوط به جلسه‌ی اول کلاس نویسندگی خلاق را مرور کردم. با فرهنگ لغت‌ها نشست و برخاست کردم. عاشق فرهنگ زندان شدم. خیلی برایم تازگی داشت. تصمیم گرفتم کلمات مهمش را بعدن یادداشت کنم.
    امیدوارم بین بقیه‌ی کارها گم نشود.
    فایل ضبط شده را هم مرور جزئی کردم و یک تیکه را چندبار گوشیدم.

    -دیگر می‌خاستم به بخش موردعلاقم که بازنویسی تمرین جلسه اول کلاس نویسندگی خلاق و تماشای سریال بود برسم که دوستکی زنگ زد و گفت بریم بیران. نه گفتنم نیامد چرا که می‌دانستم بیست روز دیگر به روسیه پرتاب می‌شود. اما دلیل نمی‌شد لجم نگیرد که مرا از خلوت بیران کشانید.

    -شدیدن احساس کردم حالی‌ام که فقط با حمام حل می‌شود. اصلن هم مرضِ حتمن حمام رفتن قبل از بیرون ندارم. خلاصه دوش گرفتم. رفتیم بیران‌. دور زدیم. شام کوچکی خوردیم. فاز دپی گرفتیم و برگشتیم. دغدغه‌ی صبگاهم کاملن اتفاقی حل شد. اول خوشحال شدم. بعد فکرم درگیر شد. و باعث بیداری‌ام تا این ساعت شد.

    -به‌خاطرِ بیران‌ نتوانستم یادداشت درستی برای کانال بنویسم و به یک جمله از جمله‌های آنافورایم بسنده کردم. «خیالپردازی همان خاب‌های شفافی است که می‌بینیم.» اصلن به‌خاطر همین است که اینجا اینطور پُرحرف شدم و روایت‌گونه می‌نویسم. نوشتنِ خونم افتاده است.
    یک بیرون، هزار دردسر و دو خیر.

    استاد واریزِ تبلیغِ نویسندگی خلاق را فراموش نکنید😂🙃

  28. ۱_ صبح زود برای امتحان بیدار شدم. برخلاف تصورم سوال‌ها آسان‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. با خودم گفتم دیدی باز استرس الکی داشتی؟ می‌دانم هیچ وقت قرار نیست برایم عبرت شود، باز هم حرص می‌خورم، باز هم اضطراب‌زده می‌شوم، باز هم بدفازی می‌کنم و باز هم، بازهم…
    ۲_ امروز کلی در خانه کار کردم و کمک‌حال بقیه بودم. از ظرف شستن بگیر تا تعمیر کولر.
    ۳_ درس خواندم و چند سکته‌ی ریز برای حجم جزوه‌ها زدم. باورم نمی‌شود در همچین ترم مزخرفی درسی ۲۷۰ صفحه تدریس شده باشد. کاش یک نفر ترمز استاد این درس را می‌گرفت. تاریخ و ادبیات آندلس تا پهنا در حلق تاریخ. اه.
    ۴_ عصری رفتیم باغ و باز هم کار بود که منتظرمان بود. ملت می‌روند باغ برای صفاسیتی،ما می‌رویم برای بیگاری. تف به روزی که من در صف شانس بودم، البته شاید هم نبودم. به هر حال بودن در میان دار‌ودرخت و گل و‌ گیاه به از بودن میان ریلیز‌های بی‌ته اینستاگرام.
    ۵_ سماور ذغالی را آتش کردم و به همه‌ی خانواده چای خوش‌طعم دادم.
    ۶_ کمک بقیه کردم تا شام درست کنیم و بمانیم. گرمی هوا به‌نظر کمتر از داخل شهر بود و نسیم خنک اغفالمان کرد برای بساط کردن.
    ۷_ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۸_ ظرف‌های شام را شستم و خیالیدم. بافتم پلیور رویا را برای زمستان سرد. گرمی کاموایش را هم از تابستان هدیه گرفتم.

  29. 🔸️️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۹. چون مفید بودم و خوشحال.
    🔸️️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    ۱. «پس‌کوچه‌های فرهنگ» : فهمیدم «آلاگارسون» که بابا به هر آدم شیک و الگانتی می‌گوید درواقع به معنی اصلاح موی زنان به سبک مردانه است.
    در این رابطه تحقیق کردم و دریافتم که ماجرا به بعد از جنگ جهانی اول برمی‌گردد. زمانی که بعضی زنان، به‌طور آگاهانه به‌سراغ استایل‌هایی رفتند که الهام گرفته از سبک مردانه بود. این کار، در واقع یک اعتراض ظریف به محدودیت‌های زنانه و راهی بود برای ابراز آزادی، جسارت و شکل تازه‌‌ای از زن بودن.
    ۲. «طنزآوران امروز ایران»: فهمیدم که ‌«باباشَمَل» نام روزنامه‌ای طنزآمیز در دوران قبل از انقلاب بوده که توسط رضا گنجه‌ای منتشر می‌شده.
    کنجکاو شدم دربارهٔ کلمهٔ «باباشَمَل» بیشتر بدانم پس سرچیدم و چنین دریافتم: منصبی است که به بزرگِ داش‌مشدی‌ها و لوطیِ جامع‌الشرایطی اعطا می‌شده که در داش‌مآبی و جوانمردی رودست نداشته و امرش بین لوطیان، مُطاع بوده است.
    ۳.«مادربزرگ سلام رساند و گفت متأسف است»:
    _ من هیچ‌وقت اینهمه کتاب ندیدم. دیوانه‌وار زیاده! تا حالا اسم آی‌پد رو شنیدی؟
    _ من کتاب دوست دارم.
    _ کتاب رو اگر روی آی‌پد هم بخونی، باز یه کتابه. سوپ سوپه؛ حالا توی هر ظرفی که بریزی سوپ بودنش فرقی نمی‌کنه. می‌کنه؟
    🔸️امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نه. معمولا نمی‌روم. چون خیلی گرم است و من برای ذوب شدن و مُردن زیادی جوانم.
    🔸️امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    تیلیتِ آبدوغ‌خیار. دوغش گوسفندی بود و ترش و تگری. مامان گفت داخلش نعنا و گل‌محمدی و گردو و کشمش بریز. همه را ریختم جز کشمش؛ چون با شیرینی‌اش می‌تِرید در ترشیِ بهشتیِ دوغ.
    🔸️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    همان‌ها که هر روز نگران و مغموم و فسرده‌ام می‌کند.
    🔸️امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    اینکه مامان شوم. مامان کلی بچه. فوق‌العاده است!
    🔸️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    آبِجی‌ها و مامان.
    مصوم(آدمِ گرمابه و گلستانم). خبر جدیدش این بود که تی‌اِی فلان استاد دارد پدر می‌شود اما هنوز با زیدی‌اش عروسی نکرده‌. زیاد مسخره‌شان نکردیم چون ترسیدیم کارما در کمین‌ باشد.
    🔸️میشود آدرس کانال تلگرامی‌تان را داشته باشیم؟
    بله، با کمال میل. کانال بنده نوزاد است. اگر بپیوندید که مایهٔ افتخار و خوشحالیِ مادر و نوزاد خواهد بود.
    https://t.me/zargooyehaa

  30. گزارش نیک | ۴
    خیلی خوابم میاد برای نوشتن اما با خودم گفتم حالا که قراره جز همسفران گزارش نیک باشی، پس کوتاه ام شده بنویس. مهم اینه که تو در مسیر باشی و حالا یه روز جاده همواره، تو هم حالت خوبه، ده قدم میری جلو. یه روزم هست از آسمون سنگ می‌باره، زمین جلوی پات دهن باز می‌کنه، همین‌که یه گوشه پناه بگیری که زخمی نشی خودش کلیه.
    قرار نیست آدم همش بدوئه که عزیزم. قراره خودش رو تو مسیر نگه داره.
    خلاصه از کار های نیک امروز اینطور بگم که:
    نمره امروز: ۵/۲۵. (وقتی معلمی و از ۲۵ صدم هم نمیگذری 🙂 )
    – امروز با اینکه خورشید میخواسته ببوسه زمینو خودشو چسبونده بود به ما، پیاده روی ام رو کردم.
    – با خواهرزاده کاردستی درست کردم.
    – براش نودلیت درست کردم و تنقلات آماده کردم و بازی کردیم.
    – وبینار نوشتن رو شرکت کردم.
    – کتاب چطور هوش اجتماعی‌مان را بالا ببریم رو نگاهکی انداختم.
    – با دوستی که عمه اش فوت شده، همراهی و همدلی داشتم اندازه خودم.

  31. سال واژه‌ام: مکعب پردازش

    در اعمالِ نیروی آفرین‌گویان خود تعلل کردم و نتیجه‌اش شد عقب‌افتادگی از برنامه‌های امروز. اما امیدوارنه و لاک‌پشت‌وار همچنان در تلاشم.

    ـــ پیاده‌روی شبانه تعیین‌کنندهٔ مصلحت آن لحظه و حتی ساعات بعد نیز هست. یعنی نیک‌وارانه واقع می شود همین چند قدم. گام به گام پیش می‌روم تا آخرین مورد از چک‌لیست خط بخورد. نشاط‌آور بود و نظم بخشید به ذهن و تنم.

    ـــ رمان مارکز را خواندم، در بحبوحه جنگ و عاشقی و فارغ شدن از آن، مرگ و تولد، شکست‌های پی در پی در جنگ، روابط و مصائبی که رفته‌رفته پرده از حقیقت برمی‌دارند.

    ــ متنی از عالمِ «علم» نوشتم. جرقه‌اش را شعر شمس مغربی در ذهنم کاشت. جدیدترین چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که واژه‌ها لباس های رسمی‌یی به تن‌شان کنند. بعد از بازخوانی و بازنویسی، آمادهٔ انتشار شد.

    ـــ صفحات دیگری از داستان «راه بازیافته» از تقاطعِ امیرحسین روحی می‌خوانم. نخست، ارتباطی با داستانش نگرفتم اما کم‌کم خودش را در قلبِ ذهنم جا داده است. بیشتر شاید چون با پی‌دی‌اف میخوانمش اینگونه‌ است.

    ـــ با تغییر زمان وبینار، کمی تقدم و تأخر برنامه‌ها برای من جابجا شد. که خب تجربه است همه‌‌اش. استاد از «مصاحبه با خود» و پرسش‌های که یاری‌گرند گفتند و اینکه چه‌خوب می‌شود از آن‌ها به‌هنگام در گزارشات نیک‌مان بهره بجوییم. مبینای عزیز نیز از اهمیت بازنویسی گفتند و من مقالهٔ ایشان را در سایت خواندم، بی‌اندازه مفید و کاربردی بود.

    https://t.me/zahraballampour

  32. سال واژه‌ام: تحسیــن
    کتاب روز: جنگ و صلح جلد دوم
    نمره روز: ۹
    ۱.امروز به صبر و نه چندان حوصله یک ته‌دیگ زعفرانی پختم. خانواده تشویقم کردند که باز هم در عرصهٔ آشپزی خودنمایی کنم. اما کور خوانده‌اند. من اهل آشپزی نیستم.
    ۲.خودکارم ناراحت است. می‌گوید موقع کیک پختن مقداری آرد رویش پاشیده. حالا هم حساسیت گرفته و عطسه می‌کند. تا جایی که می‌دانم آدم ها با ادویه به عطسه می‌افتند. اما این که خودکار است.شاید خودکار ها به آرد هم حساس باشند.
    ۳.په‌په اُسکُلبار امشب زود خوابید. دلم نیامد بیدارش کنم. آخه اگه بیدارش کنم بداخلاق میشه.

  33. _ برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    مدتی‌ست که سال‌واژه‌ی داستان (قصه) را برگزیدم اما دنبال واژه‌ی دقیق‌تری بودم. از کلمه‌ی قصه‌نویسی، قصه‌خوانی و قصه‌گویی، به کلمه‌ی قصه‌ورزی رسیدم. با این کلمه مانوس نبودم پس آن را در گوگل سرچ کردم و دیدم بله، سایت خود استاد بالا آمد با عنوان چرا قصه می‌گوییم که در آن از واژه‌ی قصه‌ورزی استفاده کرده بود. قصه‌ورزی شد سال‌واژه‌ام. این اولین گامی بود که برداشتم.
    _ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟
    هنوز معیار دقیقی برای نمره‌دهی ندارم اما اگر کلی بگویم هفت می‌دهم.
    _ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    از کلی‌گویی بپرهیزم. جزئی و دقیق حرف زدن، گفت‌وگو را بهتر پیش می‌برد.
    _ امرز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    چهل صفحه از کتاب آناکارنینا. کتاب حجیمی‌ است اما از خواندنش لذت می‌برم. جمله‌های جالبی هم در این صفحات بود که حیف خط نکشیدم.
    _ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    اگر یک توک‌پا رفتن به مغازه و خرید خرت‌وپرت برای فردا، پیاده‌روی محسوب شود بله. در غیر این صورت نه.
    _ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    قیمه‌ی مامان‌پز که کنارش بادمجان کاشته بود.
    _ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    خواندن اخبار. سعی می‌کنم نخوانم، همین مقدار که به گوش می‌رسد کافی‌ست و دردناک.
    _ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    سفر فردا. یک طبیعت بهشتی که دیدن عکس‌هایش هم خوشایند است چه برسد بودن در آغوشش.
    _ امروز با کی تماس گرفتی؟
    پشتیبانی دوره‌ای که شرکت کرده بودم تماس گرفت و پرسید: «جلسه‌ی اول دوره را دیدی؟» از این پشت گوش انداختن شرم‌زده شدم و گفتم نه. اما بعد قسمتی از آن را دیدم.
    _ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    زمان. زمان از دستم لیز می‌خورد. شاید هم مسئله، انرژی باشد که خوب مدیریت نمی‌شود و نمی‌فهمم زمان چگونه به‌سرعت می‌گذرد.
    _ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    کودکی. شاید هم نوجوانی. همه چیز در بافت خاطره، خوشایند به نظرم می‌رسید.
    _ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    نوشتن گزارش نیک با بهره‌گیری از الگوی مصاحبه با خود. همراه چاشنی طنز پشت‌خار.
    https://t.me/baharehsaeedim

  34. صبح با صدای بالای آوردن گربه جلوی در اتاقم بیدار شدم. یه گوله پشم در حجم توپ تنیس.
    تنها واحدی که مطمئن بودم پاس میشم هم به لطف مشاجره با استادم افتادم.
    نوک کاکتوس‌ها هم از گرما سوختن. و ازفردا باید به گیاهان تو خونه‌ای کمی محل هاپو بزارم.
    ویبنار های شبانه نویسنده‌ساز، سرزبان و شادزی که عالی بودند.
    یه صفحه سیاه قلم کشیدم؛ افتضاح. از باهو فرسی خاندم. و چند شعر از باباچاهی.
    کلاس زبان در سیاهی غار. و کارهای تکراری دیگه.

  35. امروز فقط مرگ می‌چسبید

    صبح به شعرخانی گذشت و کمی آزادنویسی. با داداشی بازی کردم. باهم ریاضی کار کردیم. نقاشی کردیم. ظهر که شد گفت الا و بلا منم می‌خاهم با تو به داروخانه بیایم. حریفش نشدیم. او هم با من آمد.

    روی چهارپایه وایمیستاد چشم‌انتظار مشتری. دلش می‌خاست کارت بکشد. خانم‌دکتر بهش یاد داد. چندباری کارت کشید. ذوق می‌کرد. هرچه می‌دید هم برمی‌داشت برای خودش. بادی‌اسپلش، آدامس، قرص جوشان انرژی‌زا و پودر پروتئین و…

    ساعت پنج رفت. داروخانه خلوت شده بود. نشستم کتاب چرا عاشق می‌شویم را خاندم. خانم‌دکتر هم بغلم حکم بازی می‌کرد. هی از قصد گوشی‌ام را در معرض دیدش می‌گذاشتم تا ببیند من کتاب می‌خانم و کمی خجالت بکشد. یا بپرسد چه می‌خانی و کمی درمورد کتاب حرف بزنیم. اما نه شش دنگ حواسش به بازی بود.

    سعی می‌کردم قرص‌ها را یاد بگیرم. با خودم اسم‌هایشان را تکرار می‌کردم. توی دفترم می‌نوشتم. هنوز خیلی چیزها نمی‌دانم. برای همین خودم را ناتوان حس می‌کنم. بین آن‌ همه کارکشته انگار یک جوجوی دست‌و‌پاچلفتی هستم که فقط می‌تواند سوال‌های احمقانه بپرسد.

    اما خب امروز از اینکه توانستم پماد بتامتازون و جنتامایسین را بیاورم خیلی خوشحال شدم. جایشان را یاد گرفته بودم.
    جای آنتی‌بیوتیک‌ها و قرص‌های قند را هم یاد گرفتم. ولی خب خیلی زیاد هستند. باید به خودم زمان بدهم تا همه‌شان را یاد بگیرم. تا آن موقع هم باید این حس نکبتی را تحمل کنم.

    شب هم به خانه آمدیم و فقط می‌خاستم از زمین و زمان بنالم. یا افسرده‌ شدم، یا که خابم می‌آید.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  36. امروز روز خیلی شلوغی بود. تا الان داشتم به پرسش‌ها و نگرانی‌های دانش‌آموزانم جواب می‌دادم. امروز یازدهم‌ها امتحان داشتند و فردا دوازدهم‌ها. از بابت استاندارد بودن سؤالات یازدهمی‌ها خوشحال شدم، بچه‌ها هم اغلب خوب نوشته بودند اما مواردی جزئی را اشتباه کرده بودند که این هم به این خاطر بود که مطالب کلاس را جدی نگرفته‌ بودند. فردا تازه آزمون‌های من تمام می‌شود و وارد مرحلهٔ تصحیح الکترونیکی می‌شویم.‌
    صبح یادداشت صبحگاهی مفصلی نوشتم و ایده‌ای را هم پروردم که البته هنوز جای فکر دارد.
    با برادرزاده‌ام تلفنی رفع اشکال کردم. فردا امتحان دارد.
    اون وسطا یک قرمه‌سبزی هم بار گذاشتم تا نمیریم از گرسنگی.
    از بعدازظهر هم تا نه شب کلاس داشتم و حتی نتوانستم در وبینار شرکت کنم. حالا تصور کنید در هوای گرم اهواز، برق هم رفت و با نور موبایل درس خواندیم.
    بعد از کلاس‌ها، گروه معلمان آموزشگاه رفتیم چای و باقلوا خوردیم.
    یادداشت امروز کانال را هم نوشتم.
    راستی یک نکتهٔ جالب در کتاب «تیغهٔ انحرافی سولاخ چپ» دیدم. ما در ترکی یک قیدی داریم که خیلی بامزه است. ما به قید «تنها» می‌گوییم «قوقولی قو»، مثلاً: چرا در خانه قوقولی قو نشسته‌ای؟ یعنی چرا در خانه تنها نشسته‌ای؟ دیدم در کتاب بهمن فرسی هم «قوقولی قو قو» با همین معنا به کار رفته است. برایم جالب بود. حالا نمی‌دانم این قید برای فارس‌زبان‌ها آشناست یا نه؟

  37. سال‌واژه‌ی من: شوناخت

    ١. خاندم، خاندم، خاندم. در حال و هوای جوانی‌ست مسکوب. در حال و هوای لاسیدن. در حال و هوای عشقیدن. خاندم، خاندم، خاندم. و گفتم ای بر پدرت مسکوب. هم‌چنان برای یادداشت‌های روزانه، پیگیرترین مخاطبم.

    ٢. بیش از چهار مرتبه آزادنویسی کردم. در ورد. روی کاغذ. روی کاغذ بیشتر. چون نیاز داشتم به خط، به حرکت، به کشیدگی، به هم‌حسی و هم‌تنی خط.

    ٣. سر از حس‌وحالم در نمی‌آورم. عاشقانه‌ام. عاشقم. همین‌جورکی. چند روزی‌ست. پس عاشقانه می‌خانم که عاطفه‌ام ببالد. پس می‌کوشم عاشقانه را بنویسم. دوست دارم عاطفه‌ام، تخیلم، بدنم، همه‌ام در آزادنویسی‌ام بتپد.

    ۴. به‌هم‌ریخته است همیشه. اتاقم. باید به‌هم‌ریختگی‌اش را از مرکز به کنج می‌بردم. سنگین به‌نظر می‌آمد. خیلی سنگین. بلندش کردم. بلندش کردم و لباس پوشیدم و آماده شدم برای حضور در سرزبان.

    ۵. در سرزبان از دیدن و طراحی گفتم. ممنونم بابت این فرصت که سبب پیگیری مسئله‌هایم و هم‌زبانی با دوستان و بوستان مشتاق و جویا می‌شود.

    ۶. نویسنده‌ساز. استاد بیلچه‌یی آورده بود و در محضر ما کل باغچه‌ی تنش را شخم زد.

    ٧. عکس و روزگفتار منتشریدم.

    ٨. حرف زدیم. حرف زدیم. حرف زدیم. یک ساعت و نیم؟ چند سال و نیم را حرف زدیم. یک ساعت و نیم امشب، چند سال و نیم این سال‌ها بود که حرفش می‌زدیم. و سال‌هاست تولد مبینا ملائی‌ست. از چند سال و نیم پیش که «دوست داشتم برات یه نامه‌ی خیلی شاهکار بنویسم بخاطر تولدت ولی الان که قراره هرروز برای هم بنویسیم چرا من بیان قشنگی‌های تو رو توی نامه‌های مختلف تقسیم نکنم؟» تا حالا. بیست‌وسه تیر، به‌جای تولد مب، تولدتر مب است.

    https://t.me/elahebaseda

  38. هانیه نوبخت:
    #گزارش_نیک

    امروز در مترو بودم. خیلی چیزها دیدم. خیلی کَس‌ها دیدم. چه ماجراهای عجیبی. چه برش‌هایی از زندگی مردم که بعضی وقت‌ها نشان‌دهنده رنج پنهان زندگی آن‌هاست. رنجی که دائمی و همراه آدم‌هاست. نمی‌دانم این روز‌ها چهره‌ی مردم را می‌بینید یا نه. مخصوصا چشم‌ها. می‌برندمان اعماق احساسات لبریز شده. اضطراب. ترس و حتی امیدی کاذب. بعضی‌شان انگار می‌دانند قرار نیست چیزی بهتر از گذشته را تجربه کنند ولی با امیدی گول‌زنک ادامه می‌دهند تا شاید فرجی شود. امروز یکی از آن‌ها را دیدم. البته گمان می‌کنم. شیرزنی بود نزدیک به هفتاد. بند عینک و گیره‌مو می‌فروخت. غمگین نبود، خود غم بود. حرف‌ می‌زد اما به چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد. منم وقتی به آدم‌ها بی‌اعتماد می‌شوم اینطورم. نزدیک بود گریه کند. زور می‌زد پنهان کند آن بغض خارمانند را که تیزی تیغ‌هایش از گلو بیرون زده بود و خون می‌چکید. و اما چشم‌ها. چشم‌ها لبریز بودند. نزدیک بود سیل بیاید. شاید به خاطر همین بود که سفره دلش را با منی که نمی‌شناخت باز کرد. می‌گفت اعتماد کردم بهش. به لباسش، به حجابش، به این که مومن بود. از آن حسابی‌ها. از آن‌هایی که کیپ‌تاکیپ خودشان را می‌پوشانند. می‌گفت قرار بود پول را پیاده شد بریزد. نریخت. او نریخت ولی چیزی درون زن فروریخت. من دیدم. می‌گفت بیست سال است دست فروشم. حرام نخوردم و حرام نفروختم که کسی مثل او بیاید سرم کلاه بگذارد؟ ولی من هم حجاب داشتم. چرا به من بی‌اعتماد نبود؟ شاید به خاطر کودکی بود که کنارم نشسته بود. شاید به او اعتماد کرده بود.

    بعضی مادر‌ها فرامادرند. کفر نیست اگر بگویم خداگونه؟ آخر جوری مادرند و مادری می‌کنند که من هیچ گاه به گرد پایشان نخواهم رسید. به خصوص آن‌هایی که کودکی با نیاز‌های ویژه را در دامان خود پرورش می‌دهند. ولی یک امای بزرگ اینجا هست. یک اَمایی که وسط باور‌ها و عادت‌ها و سبک زندگی ما نشسته. ماهایی که درکی از تفاوت نداریم‌ و فکر می‌کنیم هر چیزی شبیه ما نیست معمولی نیست. اصلا معمولی چیست؟ مگر خط‌کشی هست که میزان معمولی بودن آدم‌ها را اندازه گیری کند؟ آیا این یک خطای شناختی نیست؟ آیا خود را گول نمی‌زنیم که صرفا با دیدن معلولیت جسمی یا ذهنی کسی فکر می‌کنیم استانداردیم، معمولی هستیم و او استثنایی؟ آیا تا به حال نشده حس کنیم که متفاوت از کسی، گروهی، اجتماعی هستیم و فهمیده نمی‌شویم؟

    می‌گفت بازی‌اش نمی‌دهند و مادرها اعتراض می‌کنند. می‌گفت پیرزنی بهم تیکه انداخته بود که چرا دارو نمی‌دهی تا آرام شود؟ دوست داشت او را پیش دبستانی بفرستد. می‌گفت می‌خواستم اجتماعی شود ولی مهد که بردم دیدم اذیت می‌شود. برچسب بچه‌ی بد کلاس همیشه رویش می‌خورد و هر خرابکاری به نام او تمام می‌شد. می‌گفت جلوتر از بچه‌ها مادرها معترضند که چرا این بچه به بچه‌ی من گفت بالا چشمت ابرو. پسر آمد ماشین امیر را گرفت. بدون اجازه. دو سه بار سُر داد و رفت. گفتم عیبی ندارد. کودک همین است. چند باری می‌خواستند از سر و کول هم بالا بروند. چه اشکالی دارد؟ مگر پسربچه همین نیست؟ یک خرده هم چک و لقدی شوند اتفاقی نمی‌افتد. اتفاقی نیفتاد. هر دو در حال یادگیری ارتباط هستند و دو جین آدم مواظبند.

    مادر دیگری در مترو بود. کودکی اوتیستیک با طیف متوسط یا شدید همراهش. کلام نداشت. آوا داشت. ورجه وورجه داشت. از این طرف تا آن طرف واگن می‌دوید. صداهای عجیب غریب درمی‌آورد. مردم جوری خیره‌خیره نگاهش می‌کردند انگار که اختلاسگر دیده بودند. کودک حول‌و‌حوش ده سال داشت. نصف نه. دو سوم مسافران با تعجب و حیرت نگاهش می‌کردند. این کودک چند سال دیگر از هجده عبور خواهد کرد و هنوز مردم ما هنوز درکی از اوتیسم ندارند هیچ، یادنگرفتند با رفتارشان بقیه را معذب نکنند.

    داشتیم می‌رفتیم پایین. در آسانسور باز شد. کودک گفت سلام‌سلام. پدربزرگ ذوقید. او هم به ما سلام کرد. قربان صدقه‌اش رفت. از در آمدیم بیرون. مادر را دیدم. سوار شاسی بود. دوبل پارک کرده بود و پشت فرمان سیگار می‌کشید.

    دیر به کنسرت رسیدم. مخصوصا سبک مورد علاقم. دو نوجوان. فکر کنم سه چهار سالی بود که از صداخروسی بودن درآمده بودند. همزمان با اسپیکر، آواز می‌خواندند. یکیشان با دست صدا درمی‌آورد. اسم این سبکش را یادم رفته چیز جالبی است. دو سه نفر پول دادند. پیجشان را معرفی کردند. یک بار خواننده گفت به افتخار خودتون دست بزنید کسی دست نزد. بار دوم بلندتر گفت: خانوما به افتخار خودتون دست بزنید. دست زدیم ولی مورد رضایت واقع نشد‌. یکیشان، همانکه با دست آهنگ می‌زد، البته نمی‌زد ادایش را در می‌آورد، بهمان گفت که: خانوما دستتون درد نکنه که حمایتمون نکردید و پیجمونو نزدید و من فکرکردم که پیجمونو نزدید یعنی چه؟ چیزی در مایه‌های من نمت است؟ یک لحظه حس عقب‌افتادگی بهم دست داد. رفتند واگن کناری و آهنگ کنسرت عوض شد.

    فیلم ایتالیایی قهرمان:

    در این گیر و دار امروز فیلم هم دیدم. البته چون استاد سفارش کرده بود که حتما دوبله ببین، زده بودم شبکه نمایش. انقدر خسته بودم که مثل جنازه افتاده بودم روی زمین و حال زیرنویس‌خوانی نداشتم‌. از آن‌جایی که فرموده بودند یک بهتر از هیچ است تصمیم گرفتم مدتی سخت‌گیر نباشم. فیلم در مورد پسر فوتبالیستی بود که مجبور شده بود درس بخواند و دیپلم بگیرد. برایش معلم خصوصی گرفته بودند با حقوق بالا. انقدر فیلم بین این دو شخصیت پاسکاری می‌شد که نمی‌توانستم حدس بزنم دقیقا کدامشان شخصیت اصلی قصه است. معلم، یک قصه و یک هدف داشت و پسر، یک قصه و یک هدف دیگر. هر دو بعد از این که با هم مدتی درگیر بودند دچار تحول شدند. یکی محسوس‌تر بود و دیگری نامحسوس و پنهانی.

    یکی از دیالوگ‌های فیلم که مدتی فکرم را مشغول کرد این جمله بود(البته نقل به مضمون):
    الان ارزشش بالاست ولی بعد یه مدتی قیمتش میاد پایین.

    تازه بعد از آن همه سخت‌کوشی برای یادگیری درس به پسر گفتند که نمی‌خواهد دیپلم بگیری. تو اصلا تحصیلات لازم نداری. برایت معلم خصوصی گرفتیم تا دهان رسانه‌ها را ببندیم. پسر که با مکافات داشت چیزهایی یاد می‌گرفت بهت‌زده شد بود.

    یک جایی هم پسر نوجوان قصه در دوبله‌ی فیلم، قرار کافه برای خواستگاری گذاشت و بخش‌هایی از قصه هم جوری توسط سانسورچی دستمالی شد که جایش درد گرفت. حس کردم صفحه نمایش تلویزون هم دردش گرفت و قلنج کرد. دیتش را خورد به گمانم.

    در ادامه فیلم کره‌ای پخش شد که یک سومش را خواب بودم ولی فهمیدم که قبلا این فیلم را دیده بودم. فیلم در مورد مرد منجمی بود که دستگاهی برای دیدن ستاره‌ها اختراع کرده بود که توسط امپراطوری قرمه‌سبزی‌ساق هان پذیرفته نبود. تازه مردک منجم غلط اضافه‌ای هم کرده بود. الفبای مجزا اختراع کرده بود برای زبان کره‌ای و اگر امپراطور هان می‌فهمید نه تنها خودش بلکه کل کره را جر می‌داد. خطی مجزا اختراع کردید؟ چه غلط‌ها. امپراطور قهر کرد و گفت می‌خواهم از پادشاهی کناره‌گیری کنم. درباریان خنج‌کشان گفتند پِها تجدید نظر کنید. سجده می‌کردند و التماس‌. پِها که شکست عشقی خورده بود و منجم دلبندش در بند بود، خدمه‌اش را فراخواند و گفت: مدتی‌ است ناخوشم، باید بروم سرعین آب‌ گرم. باقی ماجرا یادم نیست حضرت عباسی.

    یک مدت هم فراخی آسمان و کشف ستارگان و دادن معانی الهی‌گونه به افلاک، گذشتگانمان را جوری سرکار گذاشته بود که منجم بودن جرمی بود نابخشودنی. بدتر از قتل و جاوگری. البته کم نیستند منجمان دکان‌گشای امروزی که دست از دامن آسمان بیرون نمی‌کشند. سهام اَپ‍ل و مایکروسافت را از حرکت افلاک تحلیل می‌کنند. یا للعجب‌.

    اصلا چرا آدمیزاد دست از سر آسمان برنمی‌دارد؟ مگر چقدر دستت دراز است که مدعی آسمان شدی انسانَکم؟ من که از آهش می‌ترسم. نکند شهاب‌سنگی بر سرمان بکوباند و منقرضمان کند. البته شاید محتاج پرستش است. تا به حال چه کسی جز انسان او را چنین گرامی داشته؟

    بیشتر که می‌فکرم به این نتیجه می‌رسم که گذشتگان حق داشتند محو تماشای آسمان شوند. زیر چترش که باشی انگار از هفت دولت آزادی. آرامش مسکوتش لالایی می‌خواند و می‌خواباندت. ما که دائم زیر سقف و لالوی ساختمان‌های بلند دیلاق قرار داریم و مغروق زمین و از دیدن شگفتی آسمان محروم، چه حق قضاوت داریم؟

    * شاید آسمان هم مادر است، نه؟

    نیمه‌ی دوم نویسنده‌ساز را بودم. محتوای خوب. جمع خوب. مبینای دوست داشتنی. استاد با پشت‌خاران. پشت‌خاران با استاد‌. فکر کنم همه پشتشان خارید و پشت‌خاران را حسرت‌وار نگریستند و آرزو کردند که ای‌کاش دست دیگری داشتند و محتاج ناخن انگشت دیگری نمی‌شدند.

    https://t.me/haniyehnobakht

  39. 22تیر

    با الگوی مصاحبه با خود

    _ برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    سال‌واژه‌ام کشف است. کشفِ گوشه‌هایی دور. کشفِ لذتِ تجربه‌ی ناشناخته‌ها. امروز برای اولین‌بار نمایشنامه‌خانی را آغازیدم و کشف کردم لذتی دیگر از ادبیات را.

    _از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۷. همیشه ۷ را بیشتر از ۸ دوست‌ داشته‌ام. اما فارغ از این علاقه امروز بسیاری از کارهایم تیک زدم. جز نوشتن صفحات‌صبحگاهی و پیاده‌روی.

    _از گفت‌وگوهای امروز چه نکته ای اندوختی؟
    با دوستی صحبت کردم و متوجه چیزِ عجیبی شدم درباره‌ی دوستانِ دیگرم. ساعتی توی شوک بودم. کم‌کم که به خودم آمدم، فهمیدم آدم‌ها اغلب رو بازی نمی‌کنند. زبان‌شان چیزِ دیگری‌ست و عمل‌شان چیزی دیگر. نمی‌دانم. به کلی گیجم. آیا باید رها کنم این دوستیِ پرتزویر را؟
    گفت‌وگوهای امروزم اغلب درباره‌ی دوستی بودند و من روزی که فکر می‌کردم هیچ دوستی ندارم و یکه‌ام و تنها، پیام‌هایی دریافت کردم از سه دوست.
    دوستی چیزِ عجیبی نیست. صداقت می‌خاهد و تک‌رویی. و به یاد داشتن.

    _امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    هانیه عسکریِ عزیزم کتابی را به من هدیه داده‌بود با عنوان عشق و ژلاتو. ۳۰۰ صفحه از آن را در کمال تعجب خاندم و تمامش کردم. هرچند کتابِ سبکی است اما بلیتی است برای سفر به ایتالیا و فلورانس.
    از ضربان خاندم. ترجمه‌ی پوریا رفویی. کارش را حسابی بلد این مترجم. کتاب را گوییا دوباره خلق کرده.
    چندصفحه‌ای خاندم از نمایشنامه‌ی عاقبت عشاقِ سینه‌چاک.

    _امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نه. همین هم یک نمره کم کرد از روزم. دلم می‌خاست بروم ولی زورِ خاب چربید بر من.

    _امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    ناخونکی زدم به ماهی‌هایی که برای همسرم توی نمک درست‌ کرده‌بودم. چسبید. اما بیشتر از آن، سوپ گوشت شد به تنم. باور نمی‌کنم که منی که همین چندوقت پیش نمی‌دانستم توی سوپ چی می‌ریزند، حالا بتوانم به این خوشمزگی درستش کنم. هرچند عطر( سوپِ موردِنظر) آن است که خود ببوید نه که عطار( که اینجا من باشم) بگوید.

    _امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    منِ بیچاره پایم را که گذاشتم توی حمام، برق رفت. و این ذلت دوبار تکرار شد حتا.
    باد به گوشم رسانده قرار است فردا مهمان داشته‌باشم. حالا فردا را می‌توانم یک‌کاریش بکنم. شنبه که مهمانم دو وعده ماندنی است چه غلطی بکنم؟

    _امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    چشمم به کتابخانه‌ی کوچکم بود. بستمش و فکر کروم اگر روزی کتابخانه‌ای بزرگ داشته‌باشم، چه می‌شود؟

    _امروز با کی تماس گرفتی؟
    خاهرشوهرم. کاشف به عمل آمد که وی در کافه‌ای در حال تقلب است با هم‌کلاسی‌ها برای پاس شدن توی امتحان.
    مادرشوهرم. هردفعه تکرار می‌کند که برای پسرِ عزیزتر ازجانش پای مرغ بپزم. خسته نشدی از این همه گقتن ای زن؟
    با مامان و خاهرم هم هر روز صحبت می‌کنم. تنور غیبت‌مان بعضی روزها گرم‌تر است. اما امروز فقط به احوال‌پرسی گذشت.(آره. جونِ خودم)

    _امروز چه واژه یا عبارتی توی ذهنت بود؟
    دوستی. ویژگی‌های دوستِ خوب. تا کی باید نارو بخورم از بعضی‌ها؟ چگونه می‌توانم دوستانِ خوبی پیدا کنم؟ پشت سر دوست‌مان بدگفتن طبیعی است؟

    _امروز درباره‌ی داستانِ بلندت چه خیالی بافتی؟
    به قولِ آقاسی(بازیکن فوتبال) سوال بعدی.

    _امروز یادِ کدام خاطره افتادی؟
    یک روزی هم که من قصد نداشته‌باشم خاطره‌بازی کنم، تو گریبانم را می‌گیری؟ ولمان کنید آقا.

    _امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    مصاحبه با خود. گزارشِ نیک. کتابِ طوبا.

    فیلم چی دیدی؟
    هیچی. اما این هیچی به از هیچی است. چون خجالت کشیدم بابتش.

    _نکته‌ای؟ جاافتاده‌ای؟ حرفی؟ پیشنهادی؟
    من جزو همان‌هایی هستم که تا نیک‌هایم را نکنم توی چشمِ دیگران، آدام نمی‌گگگیرم.
    وبینار یکشنبه را گوش دادم. پستی نوشتم برای کانال. جدا از گزارش نیک. آهنگ‌های خوب گوش دادم.
    سرِصبحی هم سوالات امتحانات دانشگاهم را با تقلب و به راحتی آبِ خوردن جواب دادم. امتحان مجازی همین است دیگر.

    https://t.me/greengirl0415

  40. کلمه سال : ارتباط.

    به محض بیداری تلگرام را چک کرد. چند کانال را خواند. بعد از زیروبم عشق را خواند و نقشه‌ی ذهنی کشيد. صبحانه خورد و یک خروار ظرف شست. یک‌ساعت در اینستا چرخید. بلاخره صدای اقا امید را شنید. ناهار خورد. آزادنویسی کرد. دایی‌جان ناپلئون خواند. خوابش برد. بیدار شد اداره برق شادزی را با خود برده بود. به طاقچه دست کشید سید علی صالحی را آورد. دوساعت خواند و نوشت ریزریز. معماری تفکر که آغازید برق مرد. عشق سیال را برداشت رفت حیاط. اما جارو را از مادر گرفت و رفتگری کرد. کیک پخت. زعفرانی. خوششان آمد اهل خانه. در نویسنده‌ساز خوش گذشت. به سوال مبینا فکر می‌کند. قرار است چه چیزی را یاد بگیرد؟ واقعن که عمدی در رفتار استاد هست؟ برای کانال تلاش کرد چیزی نزایید. با زهرا احمدی حرف زد و کیفور شد. تصمیم گرفت بیخیال کانال بشود و گزارشش را بنویسد.

    https://t.me/sarazolfaghary

  41. امروز یکی از آرزوهایم تیک خورد و توانستم نویسنده‌‌ای را ملاقات کنم که نامش در صفحه‌ی نخستِ نویسندگان محبوبم میان مارسل‌پروست و رولد دال قرار دارد و به او لقبِ « استادِ واژه‌ها» داده‌ام.
    آرام بود و متین و چقدر خوب صحبت می‌کرد. همه‌ی اعضای نشست کتابخوانی محو صحبتهایش بودند و او مانند یک ناخدا، کشتیِ عظیم را روی اقیانوس مواج هدایت می‌کرد.
    اولین بار بود که او را از نزدیک ملاقات می‌کردم اما به قدری گرم و صمیمی بود که گویی این ملاقات‌های دوشنبه وعده‌ی همیشگی او با ماست. در عین حال که با قدرت سُکانِ کشتی را بدست داشت در کمال خونسردی از روی موج‌ها، یکی پس از دیگری عبور می‌کرد.
    از « مارتین ایدن» گفت. از شخصیتی که شیفته‌اش بودم و بخشی از خودم را در او یافته بودم. از چارچوب داستان گفت و میانش لباسِ جراحی به تن کرد و پنس به دست بر تنِ پیرنگِ کلاسیکِ داستان زخمی انداخت و آن را شکافت. سپس از دل و روده‌ی آن شخصیتِ پویایی بیرون کشید و آن را با قیچیِ تلفیقیِ جامعه‌شناسی و روانشناسی از هم برید.
    همزمان که سکان کشتی را بدست گرفته بود، ماسک را از روی بینی‌اش پایین کشید ، عینکِ پاتِر نشانش را جابجا کرد و گفت:« داستان می‌خوانیم که اطرافیانمان را بهتر بفهمیم، همزات‌پنداری بیاموزیم و جهان را بهتر درک کنیم.»
    دوباره ماسک را بالا زد و مشغول جراحی شد و همزمان کشتی را از میان موج‌های سرکش به آرامی عبور داد.
    در آن حین به این فکر می‌کردم که چرا عینک پاتر نشانم را نزده‌ام و همزمان به تمام واژه‌هایی فکر می‌کردم که در این دو هفته از دنیای مارتین ایدن در سرم می‌پیچید و حالا در ناکجا‌آبادِ ذهنم غائم باشک بازی می‌کرد و تا نویسنده سوالی می‌پرسید، ذهنم مانند یک سلول انفرادی درهایش را قفل می‌کرد و نگهبان کلید را قورت می‌داد.
    زمان مثل خرگوش می‌دوید، در حالی که نویسنده لباس جراحی را از تن بیرون کَند و سُکان را رها کرد و به میان کتابهای کتابخانه پناه بُرد تا اندکی واژه تنفس کند.
    استادِ واژه‌ها، بی‌اندازه سپاسگزارتان هستم.
    ۲۲ تیر ۱۴۰۵ تا همیشه در ذهن و جانم ثبت شد.🙏🏻🤍

  42. سال واژه: خاطره‌نگویسی
    نشسته‌ام جلوی پنجرهٔ اتاق وسطی خانه دخترخاله.
    ساعت: ۲۵دقیقهٔ نیمه شب .
    قابل باور نیست این وقت شب بیدار باشم ولی هستم و دارم می‌نویسم.
    چی؟ گزارش نیک دوشنبه رو.
    چرا؟ چون به خودم قول دادم بنویسم.
    امروز کجاها رفتی؟ چه کارا کردی؟
    امروز خیلی شلوغ بودم.
    از ۴/۵صبح بیدارم.
    اول صبح رفتم پیاده‌روی. باکی؟ با همسرتان
    خوش گذشت؟ هم آره، هم نه.
    چرا آره؟ چرا نه؟
    آره، چون به جای مهمی از دنیای درونم رسیدم، کودک درونم رو دیدم.
    نه، چون اول صبحی حین پیاده‌روی دچار تلاطم‌های زیادی در جسم و جان شدم. حالم دگرگون شد به خاطر شنیدن خبر کشته شدن یکی و دیدن مهتاب مضطرب و آسیب‌دیده‌.
    براش کاری کردی؟
    بله کنارش نشستم و احساساتش را دیدم. دلجویی کردم، بهش حق دادم برسه چون در کودکی و نوجوانی آسیب‌های زیادی دیده… خوشبختانه حالش خوب شد و خانه رفت.
    بعد از صبحانه پست کانالم رو در باره گزارش نیک نوشتم و از اس چچنتادکلانتری تشکر کردم.
    ناهار، خورشت کرفس پختم. جا افتاده شده بود، ولی گوشتش هنوز جا داشت.
    قبل از ناهار با دوستم که تازگی‌ها مامانی شده صحبت کردم، نوهٔ بیست روزه‌ش به شدت گرما زده شده بود و توی کلینیک جلوی باد کولر به حال آمده بود. ای وای از این برق‌رفتن‌ها.
    بعدش دوش گرفتم و آماده شدم برای حضور در کارگاه خاطره‌نویسی خلاق.
    نصف راه رو با اسنپ رفتم، نصفشو با اتوبوس. اسنب خیلی گرون بود و اتوبوس خیلی خنک‌ بود.
    به موقع رسیدم. خدا را شکر دوستان هم به موقع رسیدند.
    یکی از دوستان با خوشحالی گفت این هفته کتابی در باره خاطره‌نویسی خونده و تازه فهمیده اونطورم که فکر می‌کرده خاطره نوشتن کار راحتی نیست.
    امروز قطب‌نمای خاطره‌نویسی رو دادم، با طرح پرسش‌های چی،چرا، چطور و خوب حالا برای من چی داره چارچوب خاطره رو دادم.
    نقشهٔ راه که درست باشه، میشه قالبی برای نوشتن خاطرات خواندنی و جذاب.
    با دوستان گپ زدیم، خاطره گفتیم، همدیگر و به صبر و بخشش آدم‌های شیطان‌صفت توصیه کردیم، برای راحتی و آرامش خودمون.
    بعد از کلاس یکی از دوستان زحمت کشید و با ماشینش تا سرکوچه دخترخاله ام همراهم شد.
    دخترخاله منتظر بود. خیلی از دیدن هم خوشحال شدیم. زمانی، همکلاسی بودیم و همشهری. الان هم همشهری هستیم، ولی کمتر همو می‌بینیم.
    دارم وبینار نویسندگی رو می‌گوش میدم. تنهایی در اتاقی که اینترنت همراه اول خیلی ضعیفه، ممنون که هستید و فایل صوتی وبینارو میذارید.
    ساعت ۱:۲۰ شده من هنوز دکمه ارسال گزارش رو نزدم، با خداحافظی شما دکمه ارسال را می فشارم. و موسیقی که خیلی دوستش دارم.
    نمره امروزم ۸/۵ از ۱۰
    خدانگهدار

  43. چی بگم والا؟ تنفس هوای مانده ملولم می‌کند حلزون.
    سال‌واژه: شناخت
    آزاد نویسی کردم.
    بچه‌ها را با خودم بردم سرکار. فشار کارم بیشتر شد. هیولای خشم را با تمرین درک دیگری رام میکردم.
    با نوجوانها گپ زدیم. دوست دارم دنیای‌شان را بهتر بشناسم. پیشترها شنیده بودم نوجوان یعنی نوجهان.
    در وبینارها شرکت کردم اما حضور درست درمونی نداشتم. باید ویس جلسات امروز را دوباره گوش کنم.
    رختخابها را نونوار کردم. ملافه‌هاشان کمی بزرگ دوخته شده بود. باید دوباره بدهم خانم خیاط اصلاحیه بزند برایشان. آخ از این دوباره کاری‌ها.

  44. حلزون توی شب قدم می‌کِشه. پیشنهادم به حلزون اینه که صدف‌های دیگه‌ای‌ام بپوشه. مثل مثلثی، مربعی، مستطیلی…
    آخه سال‌واژه‌ی من نوتجربه‌س. گفتم حلزونم تجربه‌های نو بتجربه تا مایع لزح بیشتری ازش مخروج بشه.
    امروز بابا یه فیلم کره‌ای می‌دید که پادشاه می‌‌خواست الفبای جدیدی واسه‌ی کشورش ثبت کنه‌. منم الان جو گرفتَتَم. بتجربه، مخروج بشه و…
    ۱. امروز خیلی‌ش به استراحت رفت.
    ۲. امروز روز ۲۲می بود که ده دقیقه زبان خوندم با اپلیکشن
    Duolingo
    ۳.توی آمیرزا کلی کلمه برام مرور شد. چندتاشو یادداشت کردم برای تمرین کلمه‌سازی سمپوزیوم.
    چند تا کلمه هم ساختم ولی جا داره هنوز.
    ۴. چند تا انیمیشن کوتاه برای مرور درس علوم پرت کردم توی گروه کلاسم.
    ۵. صدا صدا صدا. دارم خل‌وچل می‌شم. انقدر که صدا میاد تو طول روز. صداهای تق تووووق بلند خیلی بلند. اون وسط موتور همسایه که صدای زور زدن هرکول میده. صدای جاروبرقی لامصب همسایه بالایی که هر روز حس می‌کنه یه جای خونه‌شو کثافت گرفته. صدای وانتی با بلندگوش که هوار می‌کشه فلان و فلان و فلان خریدارم. همیشه نیم ساعت بعد و باز هم نیم ساعت بعد، دوباره میاد. چرا ؟ فکر می‌کنه توی این نیم ساعته یکی یهو قصد کرده یه چی بفروشه؟ یا خواب بودن. حالا شاید بیدار شدن؟ یا شاید بر نفسش غلبه کنه و عتیقه‌هاشو برفوشه؟ چرا؟؟؟ یا شاید یه درصد دوست داره هی صداش پخش شه. عشق می‌کنه هان؟ نمی‌دونم.
    ۶. یکی از آرزوهامو به دوستی گفتم. پشیمانم کرد از آرزو داشتن.
    ۷. من عاشق نودِلم. بابام متاسفانه بلد نیست تلفظشو. واسه همین کسره‌شو گذاشتم. توی یوتیوب یه کلیپ کوتاه دیدم از طرز تهیه‌ی تازه‌ای از نودل. خیلی ساده. زنگ زدم سوپر چند قلم آوردم برام و رفتم تو کارش. مشتی شد. خیلی خوشمزه.
    ۸. دلم واسه مورچه‌هایی که فقط برای درب بودن به‌دنیا میان خیلی سوخت. اینم شد معنای زندگی؟ کاش فامیل دور توی برنامه‌ی کلاه‌قرمزی از این مورچه‌ها می‌شد. از خدا هیچی نمی‌خواست دیگه. شاید این مورچه‌ها خودشونم راضی‌ان از درب بودن. نمی‌دونم ولی احساس مورچه‌ها برام مهمه. آخه بچه که بودم رفیق فابم بودن. دوست داشتم یه دوربین ریزی اختراع می‌کردم که هم بره توی لونه‌ی مورچه‌ها، هم صداشونو بشنوه و ضبط کنه واسم. آخه خونه‌ی ما معروف بود به حیات وحش. حیاطی پر از وحش.
    اهواز. کلی مارمولک و کلی مورچه داشتیم. از اون مورچه گولاخا که می‌ترسی بیفتن دنبالت. از همونا.
    ۹. برای پست امروز، یکی از وسایل مورد علاقه‌م رو توصیف کردم همراه با تداعی
    ۱۰. وبینار شب بود. باحاله. دِنجه. اگه توی پشت‌بوم برگزار شه زیر شب و ستاره‌‌هاش خیلی قشنگ‌تر می‌شه. با هندونه‌ی قاچی و بستنی. هاااهااااهااا😍
    ۱۱. امروز روز استراحتم بود؟
    چرا از روزای غیر استراحتم، غیراستراحت‌تر بود؟🫤

  45. سال‌واژه‌ام: به‌خانی
    ۱. سنجه‌ی روز: از ۱۰ به امروزم ۶ می‌دهم. عدد منصفانه‌ای‌ست برای روزی که نه چندان پربار است و نه آن‌قدرها بد.
    ۲. یادداشتکی نوشتم، شاید در کانال بگذارمش.
    ۳. فصلی از کتاب پادزهر را خواندم که این روزها مکمل مطالعه‌ام شده است.
    ۴. با خودم خلوت کردم، از آن تنهایی‌های ناب و دست‌نیافتنی.
    ۵. کلیپ‌های خنده‌دار دیدم و قهقهه زدم.
    ۶. تمیزکاری کردم, آن‌طور که باب میلم بود.
    ۷. اخبار روز را ندیدم، ذهنم آسوده‌تر است.

  46. گزارش ناتمام دیروز را امروز کامل کردم و به‌همراه صورت‌حساب برای کارفرمای بدعنق فرستادم. خواست زرنگی بکند و قبل از اینکه هزینه ماه قبل را بپردازد، دوباره از من کار بکشد. فهمیدم و جواب تلفن را ندادم. احتمالا به یکی از کارمندانش گفته که با من تماس بگیرند و وانمود کنند که در جریان اتمام پروژه این ماه نیستند و حالا تا ماه بعد شروع شود، یک‌سری کارها را پیشاپیش انجام دهم. همان کارهایی که قرار نیست بعدا هزینه‌شان را گردن بگیرد و مطمئنا موقع صورت‌حساب بعدی خواهد گفت: «من که نمی‌دانستم کارمندم با شما تماس گرفته و کار جدیدی را به شما محول کرده. شاید اصلا نمی‌خواستم این کار انجام شود. بنابراین نمی‌توانم هزینه‌اش را بپردازم. اصلا کارفرما منم یا کارمندم؟». می‌دانم آن کارمند بدبخت هم اصلا نمی‌خواسته با من تماس بگیرد و فقط برای اینکه کارفرما دهانش را ببندد تن به چنین کاری داده. پس کار جفتمان را آسان کردم. الان نه او بازخواست می‌شود و نه من وقتم می‌سوزد.

    ظهر به سراغ سئوی دو وب‌سایت دوستم رفتم.‌ قرار بود هفته بعد انجامش دهم ولی دلم خواست امروز خودم را تا سر حد مرگ خسته کنم.

    یک مینی‌سریال جدید دانلود کردم و دو قسمتش را دیدم. از نحوه پرداختن به موضوع اصلا خوشم نیامد و به‌احتمال زیاد ادامه‌اش نخواهم داد.

    دقیق ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کردم. تازه گرم نوشتن شده بودم و داشتم کیف می‌کردم که خواهرم صدایم زد تا سس سالاد سزار را درست کنم! حالم گرفته شد. بعد از اینکه سس را درست کردم، دوباره برگشتم به آزادنویسی، اما اصلا نتوانستم حس قبلی‌ را بازیابم. در سوگ آن حس، نوشتم و نوشتم و نوشتم.

  47. سال‌واژه‌ام: کتاب
    مارال‌خانوم امروز هیچ‌کار نکرده. هیچ هیچم که نه البته. صبح پاشده دوش گرفته. بعد از نهار امتحانشو داده. خواهرشو برده کلاس و برگردونده. راستی واسه نهارم یکی از غذاهای موردعلاقه‌شو خورده. بعدش یه‌کوچولو تو اینستا یللی‌تللی کرده و وقتی مامان و خواهرش از خونه رفتن خوشحال بوده که بالاخره بعد مدتها تو خونه تنها مونده.
    نه که کسی مزاحمش باشه‌ها(البته به‌جز خواهرش و داداشش اونم فقططط بعضی‌وقتا) ولی خب آدم گه‌گاهی تنهایی می‌خواد دیگه.
    ولی مارال‌خانوم زیاد نمیتونه تو خونه تنها بمونه با اینکه عاشق تنهاییاشه.
    آهنگ می‌ذاره و می‌خونه و می‌رقصه و راه می‌ره. خسته که نمی‌شه هیچ کلی هم بهش خوش می‌گذره و همین خوندنا و رقصیدنا روزشو می‌سازه و بعدش با حال خوب می‌ره سراغ درسش.
    یکم که از درس خوندنش می‌گذره مامانش‌اینا میان. بستنی‌ای که مامان خریده رو می‌خوره و به خواهرش که خیلی جدی می‌خواد یکی از وسایلای کاربردیشو قایم کنه که داداش بیست‌سالش خرابش نکنه می‌خنده. بعدم می‌ره سراغ ادامه‌ی درسش تا وبینار شروع می‌شه.
    مارال‌خانوم ناراحته که گزارش نیکاشو مرتب نمی‌نویسه و تنبلی می‌کنه ولی استاد بهش انگیزه می‌ده که دوباره شروع کنه. امیدواره که این‌دفعه دیگه رفیق نیمه‌راه نشه.
    مارال‌خانوم تا اینجای کار هنوز هیچی ننوشته واسه همین فکر می‌کنه هیچ‌کار نکرده. می‌ره سراغ دفترش و شروع می‌کنه به نوشتن. یکمکی آزادنویسی می‌کنه و بعد می‌ره شام می‌خوره.
    بعد از شام روزگفتار ضبط می‌کنه. دوروز روزگفتار ضبط نکرده بود. بعدم یه چندکلمه‌ای می‌نویسه و پرت می‌کنه تو کانالش. یکم تو کانالای رنگی‌رنگی همسفراش می‌گرده و بعد می‌ره سراغ کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی.
    الانم اومده و گزارش نیکشو اینجا ثبت کرده.

    راستی مارال‌خانوم خیلی خوشحال میشه بهش افتخار بدین و تشریف بیارین به کانالش:
    https://t.me/parehkalam

  48. مطابق برنامه چندین ساله شب موقع خواب تمام برنامه های فردا را برنامه ریزی میکنم و می دانستم امروز ساعتهای شلوغی دارم و کارهایی که شاید نا تمام بماند.
    صبح و با چند صفحه از کتاب سمفونی مردگان آغازیدم.چندسطری هم نوشتم و بعد هفته ها تعطیلی ورزش و شروع کردم.
    ظهر به مهمانی رفتم که راغب به رفتنش بودم اما بعد حضور یاد حرف یکی از استادم افتادم که می‌گفت اگر جایی در آخرین لحظه دعوت شدی نرو ؛ و من فکر میکردم چند ساعت به مهمانی مانده خبر دادن یاد آوری بود نه دعوت .
    دوباره اشتباه کردم .
    عصبانی ام از خودم به خاطر ساده لوح بودنم و اعتمادم و اعتقادم از اینکه فکر میکنم همه مثل خودم بی ریا هستند.
    نوشتم تا مکتوب کنم هر آنچه را که دیگران زرنگی می پندارند و من سادگی و بی آلایشی می نامم.

  49. و دومین گزارش نیک من.

    سال‌واژه: ثبات.

    جالبِ ماجرا اینجاست که صرفن یادآوریِ این کلمه در آغاز هر گزارش نیک، انگیزه‌ای می‌شود تا دوباره خودم را در این صفحه پیدا کنم.

    امروز، روزِ بن‌بستی برای من بود.
    دقیق که نگاه می‌کنم، تا به اینجای عمرم هیچ روزی به اندازه‌ی امروز «نه» نشنیده بودم.
    ناامیدم؟ بله.
    و برای نیک نوشتن باید کمی ذره‌بین شوم روی امروز.

    ۱. جسارتِ امروزم را تحسین می‌کنم.

    ۲. برای خواهرزاده‌ی سه‌ساله‌ام داستان «جک و لوبیای سحرآمیز» را طوری تعریف کردم که تا میانه‌ی داستان حتی یک کلمه هم نگفت و تمامِ وجودش گوش شده بود. بعد هم به خواب رفت.

    ۳. خسته‌ام. خستگیِ انتهای شب را مقدس می‌دانم، چون نشانِ روزی پُرکار است.

    ۴. نیکِ چهارم، حفظِ ثبات و نوشتن، با وجودِ این همه خستگی.

    به امید روزهایی که بتوانم طولانی‌تر بنویسم.

  50. گزارش نیک بیست و دوم تیرماه چهارصد و پنج
    آدم تا مادر نشده، گمان می‌کند انتخاب مدرسه یعنی پیدا کردن ساختمانی که به خانه نزدیک باشد، معلم‌های خوبی داشته باشد و مدیرش اهل دردسر نباشد. بعد مادر می‌شود و می‌فهمد انتخاب مدرسه، بیشتر شبیه انتخاب سرنوشت است.
    وقتی آروین می‌خواست کلاس اولی شود، هفته‌ها مدرسه‌های مختلف را گشتم. آن‌قدر که اطرافیان با اطمینان می‌گفتند اگر قرار باشد موشی در کاسه‌ی آدم وسواسی بیفتد، کاسه‌ی من از قبل رزرو شده است.
    آخر
    قرار نبود فقط برای یک سال تصمیم بگیرم. مدرسه باید تا پایان ششم ابتدایی جواب می‌داد. نزدیک خانه هم می‌بود. از طرفی، به این نتیجه رسیده بودم که مدرسه‌ی دولتی، با همه‌ی آشفتگی‌هایش، تمرین خوبی برای زندگی است. جامعه قرار نیست روزی ناگهان از آسمان روی بچه آوار شود؛ بهتر است کم‌کم با آن آشنا شود.
    بالاخره مدرسه‌ای پیدا کردم که خیال می‌کردم همه‌ی خانه‌های جدول را پر کرده است.
    همان‌جا بود که طبق معمول، موش راهش را به کاسه پیدا کرد.
    مدیرش عوض شد.
    دو سال اول با مدیری گذشت که ترجیح می‌دهم فقط بگویم اگر رزومه‌ی مدرسه را ندیده بودم، تصور دیگری از آن پیدا می‌کردم. سال سوم، مدیریت دوباره تغییر کرد و اوضاع قابل تحمل شد. خیال کردم این بار دیگر همه‌چیز روی ریل افتاده است.
    امسال آروین باید وارد پایه‌ی چهارم، یعنی آغاز دوره‌ی دوم ابتدایی، شود. مدرسه هم اجازه دارد این پایه را در هر دو شیفت برگزار کند. همین کافی بود تا دوباره ماشین حساب ذهنم روشن شود؛ مزایا، معایب، احتمال‌ها، اگرها و مگرها.
    آخر سر تصمیم گرفتم آروین به شیفت دو برود.
    امروز برای ثبت‌نام رفتم.
    فهمیدم همان مدیری که از رفتنش خوشحال شده بودم، حالا به عنوان مسئول پرورشی به شیفت دو رفته است. از آن طرف، تقریباً همه‌ی معلم‌های پایه‌‌ها عوض شده‌اند.
    همین.
    همین دو خبر کافی بود تا همه‌ی محاسباتم دوباره از اول شروع شود.
    رفتم سراغ شیفت قبلی
    ظاهراً ظرفیتش پر شده بود.
    کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که بخش بزرگی از والد بودن، نه تربیت فرزند، که کنار آمدن با این حقیقت است که آینده، همکاری چندانی با برنامه‌های ما ندارد. ما با پرونده‌ای زیر بغل، از این مدرسه به آن مدرسه می‌رویم و خیال می‌کنیم داریم آینده را انتخاب می‌کنیم، غافل از اینکه آینده، همان لحظه مشغول عوض کردن مدیر، معلم، قانون و هزار چیز دیگر است.
    فردا صبح احتمالاً ظرفیت مدرسه تکلیفش را با من روشن می‌کند، فقط مانده وسواس من که هنوز تصمیمی نگرفته است.

    https://t.me/MashgheBodan

  51. – برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    – با عرض پوزش و بوسش، هیچی.

    – از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    – سه و نَه بیشتر. می‌خاستم زودتر بیدار شوم، نشدم. می‌خاستم امروز بخش خراش آلومینیوم را تمام کنم، نکردم. می‌خاستم کمی تدوین کنم، نکردم. می‌خاستم تماس کاری بگیرم، نگرفتم. پس از بابت همه‌ی این‌ نکرده‌ها، به خودم سه نمره بیشتر نمی‌دهم.

    – از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    – تا وقتی کسی یا چیزی جلوی چشم‌هایت باشد، نمی‌توانی آن را فراموش کنی. وقتی اقدامات متفاوتی انجام نمی‌دهی، نباید انتظار نتیجه‌ی متفاوتی داشته باشی.

    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    – ابتدا در کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی» پرسه زدیم و رسیدیم به: «در قلمرو اندیشه‌‌ی انسان سوال بی‌پاسخ‌مانده بسیار است، اما نمی‌توان باور کرد اسراری وجود دارد که تنها چند آدم خوش‌صحبت از آن‌ها خبر دارند.» ساعتی بعد ، به کتاب «1984» سر زدم و خاندیم: «تعیین خط مشی ایجاب می‌کرد که مثلن این جز از گذشته حفظ شود، آن جز تحریف گردد و جز دیگر از لوح هستی پاک شود.»
    – از حافظ‌هم رونویسیدیم:
    حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
    دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

    – امروز رفتی پیاده‌روی؟
    – نه تنها امروز، بلکه چند سال است به هوای پیاده‌روی از خانه بیرون نزده‌ام. عجب همسفر تنبل و خاک بر سری. شده است با دوستانم بروم بیرون و پیاده‌روی کنیم مدتی را، اما اینکه مثل گذشته به هوای پیاده‌روی بزنم بیرون، خیلی وقت است اتفاق نیفتاده است. اما امروز یک شیرینی فروشی که کارش خوب بود را در نزدیکی خانه پیدا کردم، برای همین از فردا شاید به هوای خوردن کمی شیرینی از خانه بزنم بیرون و پیاده‌روی را هم تیک بزنیم.

    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – همان شیرینی‌ها. چیزکیک شکلاتی و کیک عسل. عجیب دوست داشتنی بودند. نرم و تازه و خوش‌بافت. کاش بازهم داشتم تا همراه نوشتن، شیرینی می‌خوردم. امان از آن خامه‌ و شکلاتی که طعم عمیق کاکائو می‌داد.

    – امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    – نگذشتن از ماجرایی که حدود سه ماه از تمام شدن آن می‌گذرد. چند روزی است باز به ذهنم برگشته است و جولان می‌دهد. دوست دارم دُم آن را بگیرم و از همه‌جا پرتش کنم بیرون، اما زیاد موفق نیستم. البته امروز برای خودم قانونی گذاشتم، اینکه هربار یاد آن ماجرا افتادم فحشی بسیار مناسب بدهم و این بشود کُد من با خودم. که هربار این فحش بر ذهن و زبان آمد، فکر به آن ماجرا را در لحظه متوقف کنم. کمی موفق بودم. در مرحله‌ بعدی‌هم کمی نگران تمام نشدن کارهای ژوژمان چاپ دستی بودم که نکند نتوانم خودم را برسانم و این یکی درس را واقعن بیفتم؟

    – امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    – اینکه نمایشنامه‌ای را شروع کنم و در یک نشست بخانمش. مدتی است کتابی را در یک نشست نخانده‌ام. دوست دارم برگردم به کیف این کار. فکر کن بنشینی پایین پنجره‌ی اتاقت، تکیه بدهی به پشتی و پاهایت را دراز کنی. هایلایتر و مداد و دفترچه دَم دستت باشد برای اینکه بین خاندن، بلند و کوتاه نشوی دائم. بعد شروع کنی بخانی و بخانی و ببینی صفحه‌ها یکی یکی، تند تند ورق می‌خورند و کتاب پیش می‌رود و حال تو با هر صفحه که ورق می‌خورد، بهتر و بهتر می‌شود. سرحال می‌شوی و جان می‌گیری. آخیش. فکر به آن‌هم سرحالم می‌آورد.

    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    – دوستی که اگر هرروز با او صحبت نکنم، روزم شب نمی‌شود. البته من تماس نگرفتم. مورد تماس‌گیری‌ او قرار گرفتم. همین که فهمید دارم می‌روم خودم را در غار پنهان کنم، شماره‌اش افتاد روی گوشی. زنگ زد و وقتی فهمید هنوز آنقدر غار به من غلبه نکرده که نخاهم واقعن حرف بزنم، شروع به حرف زدن کرد. بعد آنقدر گفت و گفت، که خنده را برگرداند به صدا و حرف‌هایم.

    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    – راستش را اگر بخاهید بدآموزی دارد، اما همان فحشی که بالاتر درباره‌اش گفتم امروز در کانون ذهنم بود انگار. چیزی جز آن در ذهنم زیاد نتابید و آرامم نکرد.

    – امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    – داستان بلندی ندارم. دوست دارم داشته باشم. از فردا شاید.

    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    – همانی که دور زدن ممنوع بود و ما دور زدیم جاده را.

    – امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    – خنده. چون حال خوبی نداشتم و وبینار و استادِ بامزه، انرژی‌ام را به من برگرداند. برای همین انگار بخش طنز و خنده‌ی وبینار بیشتر برایم رنگ دارد. چند اسکرین‌شات‌هم از استاد گرفتم و به استیکر تبدیل کردم. برای دیدن استیکرها می‌توانید به شماره کارتی که در انتهای گزارش است مبلغی را واریز کنید. برای خود استاد البته، رایگان ارسال کردم.
    و کتابی که معرفی شد در وبینار. از بخش‌هایی که استاد خاندند ذوق زده شدم که همین امشب سری به آن بزنم.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  52. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۸
    گزارش نیک:
    ۱. برا همینه باید از صبح بنویسم. حالا خوب شد😔 یادم رفت صبحونه چی خوردم. اگه تا آخر گزارش یادم افتاد میام می‌نویسم.🤐
    ۲. من چرا یادم نیست قبل ظهر چیکار کردم؟
    آها نوشتم، آزادنویسی و برنامه‌های تابستونم رو با مامانم به اشتراک گذاشتم.
    بعدش مامان توی یه گروه یه اکیپ پیدا کرد که کتاب می‌خونن و در حال حاضر هم دارن مدیر مدرسه رو میخونن منم خب به اصرار مامان بهشون پیوستم البته فقط یکشنبه‌ها از ساعت ۱۰ تا ۱۱ و خب قرار شد با دوستم برم.😊
    بریم برا بعد از ظهر.
    ۳. ساعت ۱ امتحان دادم.😬
    ۴. کمک مامانم یه سری کار‌ها رو انجام دادم. تابستون و مربا و رب درست کردن و این جریان‌ها🥫
    ۵. ساعت ۵ بود که متوجه شدم وبینار ساعت ۹ برگزار میشه بنابراین برگشتم به کوزتی کردن.👩‍🍳
    ۶.بعدش با مامان رفتم پیاده‌روی و خب با دوستش صحبت کرد و من رو تحویل نگرفت حالا دوستش کیه؟ یکم گیج کننده است ولی میگم پدربزرگ مادری من ۲ تا زن داشت😆
    بعد این دوست مامانم میشد خواهر اون یکی زن بابابزرگ
    نمیدونم چرا من باید آبرو کل خاندان رو اینجا ببرم که اگه این گزارش لو بره اسم من رو از شناسنامه در میارن میزنن سینه قبرستون.☺️
    آره خلاصه مامان و این دوستش من رو تحویل نگرفتن
    بعدش تصمیم گرفتیم بشینیم توی پارک.
    بازم محل گربه(هاشم) بهم نزاشتن.
    بعدش خواستم کانورس ساق بلند مشکی بخرم . خو آخه این رنگش رو ندارم.😮‍💨
    فعلا توی سبد خریده تا ببینی چی میشه.
    ۷. بعدش وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم. استاد با پشت‌خارون فرعون اومد و عشوه میومد. مبینا هم یه شکل خاصی خوشگل‌تر شده بود.😍🥰
    ۸. کتاب ما از یوگنی زامیاتین رو با بچه‌ها خوندیم.
    ۹. شام دوم رو هم خوردم و
    همین
    آخرم یادم نیومد صبحانه چی خورده بودم.🥲

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  53. دوشنبه بدین‌منوال گذشت؛
    سال‌واژه‌ام:استمراااررر
    نمره‌ی روزم: تک شدم و تجدید
    صبح اول وقت دست‌ِ نیازم سمتِ زهره مربی‌ِ پیلاتسم دراز بود و بعد از ظهر، روم‌سیاه سمتِ هوش مصنوعی در باب تشخیصِ دانه‌های قرمز و خارنده‌ای که امان مادرم را بریده است.
    و البته که جناب جی‌پی‌تی در چت مرا به پزشک متخصص پوست راهنماییدند.
    انگار خودمان از قبل نرفته باشیم.
    بعد خیلی «بانمکانه» واژگانِ هر چه نوشته بودم را شمردم و از هزار افزون شد ولی آن حضی که باید درک نشد.
    آمدم واژه بگسترم، به چندین فقره‌ی مانوس رسیدم همه فحش و فضاحت، (این استعداد جدید من است)
    واما چه آموختم؛
    در خصوصِ نگهداری از «خودرو» نکاتی آموختم. نمی‌گویم چی، هر سخن جایی دارد.
    رسانه شخصی را امشب زود به روز کردم، که زود بخوابم، اما نشد.
    آزاد نویسی امروزم غوغا می‌کند، ساعات اولیه‌ی دوشنبه از فرط بیخوابی به آزادنویسی‌های جانانه گذشت.
    پیاده‌روی، بعد از ده روز که از ترکش می‌گذرد، واژه‌ی متروکِ اینروزهای من است.چرایی‌ِ ترکش به همه مربوط می‌شود.از لحاظِ خودمراقبتی، بعدن توضیح‌می‌دهم تا یاد بگیرید.
    مطالعه در حدِ نقطه و خط داشتم و تماشای فیلم، جز دوصحنه از یک کمدی که نامش را نمی‌دانم نصیبم نشد شکر .
    حالا هم بروم تا خوابم فرار نکرده، دو کلمه باهایش درد و دل کنم شاید امشب مهربان‌تر ‌بنشیند توی چشمانم.

  54. سال واژه: تداوم.
    1. دیدن فیلم تی‌تی فیلمی عاشقانه که زندگی فیزیکدانی به نام ابراهیمه که سخت درگیر فرضیه‌ای در مورد پایان دنیاست. پس از ملاقات با زنی باردار به نام تی‌تی که در زبان گیلکی به معنی شکوفه است‌، دستخوش تغییر می‌شود.
    2. گوش دادن به پادکست مرگ ایوان ایلیچ که قبلا کتابشو خونده بودم. فصل اول کتاب
    3. جابجا کردن خریدهای همسر و کارهای منزل….
    4. وبینار به ساعت 21 این‌بار به جای ساعت 17.
    عالی بود مثل همیشه.
    استاد برای نوشتن گزارش نیک، پیشنهاد مصاحبه با خود رو دادند، که بسیار جالب بود.
    مثلا : سوال همیشگی، 1. به روز خود از 1تا 10 چه عددی را می‌دهید؟ 7
    و یا 2. گفتگوهای روز با چه افراد و درباره‌ی چه بودند؟ همسر درباره‌ی جنگ و….
    3. چه واژه یا عبارتی در کانون ذهن شما بوده که به آن فکر کردید؟
    یک شعر از یک دوست که شوکه شدم و … خواستم اینجا بنویسم، تا از ذهنم بیرونش کنم.
    به عطر شمشادها، وقتی پاکبان دارد آبیاری می‌کند.
    دم دمای غروب، خنکای نسیم در موی آدم می‌پیچد.
    زُهره هم در آسمان پیداست…
    دوست داشتنت را می‌گویم ..
    و سوالاتی از این قبیل…که در نوشتن گزارش نیک کمک کننده‌اند.
    5. معرفی کتاب توبا اثر کبرا سعیدی ( شهرزاد ).
    رقصنده‌ی فیلم‌های قدیمِ ایرانی که شاعر و نویسنده هم بوده. جالب نیست؟
    توبا رمانی‌ست، با نگاهی شاعرانه…
    استاد زحمت کشیدند در کانال مدرسه نویسندگی نسخه الکترونیکی اونو گذاشتند.
    آمدن موبیا جان و صحبت کردن درباره‌ی مفید بودن خواندن اثر خود با صدای بلند در بازنویسی وبه قول خودش وانویسی.
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار
    شب خوش

  55. گزارش نیک به سبک « مصاحبه با خود»:

    -برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    -سال‌واژه‌ام واقعیت‌بافی‌ست. تا الان سعی کرده‌ام ایده‌هایم را بنویسم، روی کاغذ یا در نوت گوشی فرقی نمی‌کند. و پس از بررسی اولیه سریعن به آنها جامهٔ عمل می‌پوشانم. قرار گذاشته‌ام فکر کنم، اما در فکر کردن زندگی نکنم.

    -از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    امروز تا قبل نویسنده‌ساز ۷ بود و پس از آن ۹ ، چون: حالم بهتر شده بود. یکی از تتویم (یا تتو‌ام یا تتوَم؟ نمیدانم🤔) تعریف کرد و گفت خیلی قشنگ است. کتابهایی که سفارش داده بودم به دستم رسیدند. و در نویسنده ساز که امروز ۹ شب برقرار شد، آنقدر خندیدم به پشت خاران استاد و اداهایش و سربه‌سر مبینا گذاشتن که ۲ تا به جان‌هایم اضافه شد. تازه کتاب «توبا» را هم معرفی کردند و برایمان در کانال گذاشتند. چقددر کتاب خوب دارم برای خاندن.🥹

    -از گفت‌وگو‌های امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    -با پیک‌های کتاب‌هایم که آوردند بسیار مودب صحبت کردم (البته تقریبن همیشه همینطورم) و خنده‌ی روی لبشان و احساس ارزشی که در نگاهشان دیدم، دوباره به من آموخت ادب و احترام همیشه زیباست و آدم‌ها را محترم دیدن برای خودم احترام و لذت می‌آورد تا هم آنها لذت ببرند همْ من.
    و دیگر اینکه اگر کسی نمی‌خاهد خودش را نجات دهد، من هم نمی‌توانم به او کمکی کنم. پس یک «موفق باشی» را بدرقه راهش می‌کنم.

    -امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    کتاب «بدن فراموش نمی‌کند» را چند صفحه‌ای خاندم.
    امروز سه کتاب به دستم رسید:
    کتاب «گزارش به نسل بی سن فردا» به دستم رسید (آن روز که استاد از این کتاب خاند، بسیار لذت بردم و دلم خاست بخانمش پس گشتم و گشتم در اینترنت و پیدایش کردم، قیمتش هم خوب خریدم تقریبن، ۱۵۰ تومن+۱۵۰ تومن پیک)
    کتاب «هنر چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند». این یکی گران بود، پس این کتاب و کتاب بعدی را از ایران کتاب با اسنپ پی قسطی خریدم😄 مهم خریدن کتاب است، شیوه‌اش مهم نیست.
    کتاب «راه هنرمند» که این هم با کتاب قبلی خریداری شد قیمتش یادم نیست.

    -امروز رفتی پیاده‌روی؟
    -نه. البته مسیر رفت و آمد به سرکار را اگر‌حساب کنیم کمی بله.

    -امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    -قهوه‌ی بعد از ظهر چسبید.
    رسیدم خانه گرمم بود، ننه هندوانه قاچ کرده بود گذاشت جلوم، جاتون خالی چسبید.

    -امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    -ایران جان که پای ثابت است.
    سلامتی ننه که گوش به حرف نمی‌دهد و خودش را خسته می‌کند همش.
    جنگ بشه باز اینترنت نباشه، روانم، روانم رو باید قوی نگه‌دارم.

    -امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    -اینکه بشود یک سفر بروم. یک سفر خوب. مثلن ژاپن، تبت، ایتالیا. رویاست دیگر.

    -امروز با کی تماس گرفتی؟
    -بیشتر با من تماس گرفتند تا حالم را جویا شوند. باقی تماس‌های من کاری بود.

    -امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    تاثیرگذاری. اینکه چه‌قدر کارهای کوچک می‌تواند در من و یا دیگری تاثیر‌گذار باشد. که کلام مهرآمیز چقدر نیاز آدمهاست امروز.

    -امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    چون داستان بلند ندارم مثل استاد جواب می‌دهم.
    به تو چه.
    باکلاس است.

    -امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    -تاتر باده علوی که رفته بودم. چرایش را نمی‌دانم.

    -امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    -غیر از پشت خاران؟ کتاب توبا، مصاحبه با خود، مبینای خوشرنگ و زیبا، او یک فرشته بود.

    -فیلم چی دیدی؟
    -هیچی.

    -به عنوان سوال پایانی اگر قرار باشد در انتهای این مصاحبه یک جمله بگویی آن چیست؟
    -ای وای گویوووووم😭

    اودافظ مصاحبه شونده
    اودافظ مصاحبه کننده
    و اودافظ مصاحبه خاننده.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  56. – امروز را دوست داشتم.
    – اتمام افکار ناخوشایندِ چند روز اخیر.
    – نوک زدن به نوشتن. بیشتر وانویسی.
    – در باب «درک حضور دیگری»، از کتاب «انسان در شعر معاصر» نوشته‌ی محمد مختاری:
    «…نخستین ویژگی انسان‌گرایی خصلت فردگرایی آن است.»
    (ص ۳۷)
    «ایقان اساسی دکارت «می‌اندیشم پس هستم» پایه‌ی معرفت را برای هر شخصی متفاوت می‌ساخت. زیرا برای هر کسی نقطه‌ی شروع وجود خود او بود، نه وجود افراد دیگر یا وجود جامعه.»
    (ص ۳۷ و ۳۸)
    «…«خرد» و «آزادی» جزء اصول تفکیک‌ناپذیر این گرایش [فردیت و انسان‌گرایی] شد. زیرا این دو مشخص‌ترین نمود اراده‌ی فردی و خود مختاری فرد به حساب می‌آمد.»
    (ص ۳۸)
    – گپ‌و‌گفت با دوستان و انرژی گرفتن.
    – وبینار «نویسنده‌ساز» خوش گذشت.
    – به امروز ۸ می‌دهم.
    – «روشنگری بیرون آمدن انسان از نابالغی خود کرده‌ی اوست.»
    امانوئل کانت
    – «گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
    لطف او بین که به لطف از در ما باز آمد»
    حافظ
    https://t.me/LailyMaddah

  57. سال‌واژه‌ام: کسب و کار آنلاین
    نمره‌ی امروز: ۹
    ✔️وقتی که برای نخستین بار فراخان کلاس یوگای صبحگاهی ساعت۶ را منتشر کردم، مطمئن بودم که تیرم به سنگ خورده تا اینکه دغدغه‌مندان یوگا ثبت‌نام کردند
    حالا با صبح‌تمرینی و صبح‌نگاری، به استقبال روز می‌روم
    ✔️مطالعه‌ی کتاب مرتضاکیوان به قلم شاهرخ مسکوب که دستم را می‌گیرد به دهه‌ی ۳۰ می‌برد
    دست‌پر بازگشتم به اکنون با “بافتار روانی درهم‌تنیده”
    “هستی‌بخشیدن به نیستی” و بازتعریف این بیت
    خیال حوصله‌ی بحر می‌پزد هیهات
    چه‌هاست در سر این قطره‌ی خیال‌اندیش
    “آنکه انسانی را می‌کشد، انسانیت را در خود می‌کشد”
    ✔️خوش‌خوشک پیاده و سواره رفتم تا مشق تا رم را تحویل دهم به استاد
    در لحظه‌های مترو، دیروزِ نویسنده‌ساز را شنیدم و اکنون کلمات را نوشتم
    کتاب این شد و آن شد(کمی نسبت به نام اثر تردید دارم) در مورد بدن‌مندی و بی‌توصیف خوشایند من
    محتوای کانال را هم نگاشتم
    ✔️در کتاب سرزمینی دلربا
    شجاعت و صراحت از لابه‌لای کلماتی چون امت شعارده، مادرزادگان و آقازادگان پنهان شده‌اند
    ✔️ همیشه خورشت کرفس مامان، تعریفم را از گیاه کرفس تغییر می‌دهد
    کمتر از کرفسم اگر در جریان نوشتن و ساز و یوگا، به پختگی نرسم
    ✔️گوش سپردن به نوای استاد شجریان برای پُر کردن تهی‌بودگی سبد شنیداری‌ام از موسیقی و آواز
    ✔️شنیدن صدای یکی از هم‌صحبتان پیشین و درخاست کمک ، چشمهایم را بُراق کرد
    با متنهایم در کانال روی علاقه‌ام به آموختن و رشد حساب باز کرده‌بود
    ✔️در آزادپرسیِ وبیکار به ارتباط هوا_فضای روانی با خروجی تلاشهایم پرداختم
    ✔️چراغ وبینار آنلاین یوگا را هم روشن کردم
    ✔️و در آخر کوشیدم به پرسشهای استاد کلانتری در نویسنده‌ساز هم در گزارش نیک پاسخ بدهم و پرسشی بیفزایم
    برای مدیریت استفاده از فضای مجازی چه کردید؟
    من مجبور میکنم این دست و چشم را به مطالعه‌ یا تورق چند صفحه کتاب روی گوشی و دیگر اینستا را از یاد می‌برم

  58. سال‌واژه؛ تغییر

    ۱- با صدای پای مایلو از خواب بیدار شدم. در یک واکنش سریع، با پتو استتار کردم تا متوجه بیدار بودنم نشود. همین که رفت، سریع نشستم و صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم
    .
    ۲- مطالبی درباره تعلیق خواندم تا با درکش بتوانم در رمانم بهتر از آن استفاده کنم.

    ۳- بخش زیادی از امروز به مطالعه گذشت و از هر کتابی کمی خواندم.

    ۴- به شقایق در پخت ناهار کمک کردم تا کارش زودتر پیش برود.

    ۵- روتین پوستی‌ام را انجام دادم و از شاداب شدن پوستم لذت بردم.

    ۶- روزگفتارم را طبق سنت نیمه اول سال، در بالکن و روی قالیچه کوچکم ضبط کردم.

    ۷- گزارش نیکم را نوشتم و آسوده‌خاطر شدم که یک روز دیگر هم به آن پایبند ماندم.

    ۸- حسن ختام امروزم، مناجات با مسواک برقی نازنینم و یار دیرینه‌ام بود.

  59. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    صفحات صبحگاهی را ظهرگاهی نوشتم واقعن ظهرگاهی سه ساعت بعد از بیدارشدنم و بعد از اینکه کلی در گوشی گشته بودم و سریال دیده بودم و نمی‌دانم چه و چه. فقط چون در دفتر صفحات صبحگاهی‌ام بود گفتم صفحات صبحگاهی. آره اینجوریا.

    کتاب «در فاصله دو نقطه» را از ایران درودی خریدم از طاقچه و خاندم البته کمی‌اش را فلن فقط زندگینامه. برای خاندنش ذوق فراوان دارم. یک قاچ خاندن.

    یک قاچ پیزدا را با نصیرو آزادنویسی کردیم.

    بعدش رفتم سراغ کتاب «مد و مه» ابراهیم گلستان. داستان مد و مه را خاندم. استاد گفته بود یک نفس بخانید. در جایی ساکت و آرام. همین بود کتاب بود دیگر نه یا چی؟ ظهر بود و آروم و هوا هم گرم بود و نویسنده‌ساز هم که نبود گفتم بگیرم بخانم. و خاندم یک نفس. بدون اینکه از جایم تکان بخورم. اینجور خاندن هم حال دیگری دارد. یک جای کتاب از نفرت و تلخی نوشته بود. نوشته بود وای از تلخی. دقیق یادم نیست جمله‌اش را وقتم نیست که بروم ببینم. ولی این تلخی که گفت چه خوب بود. وای از تلخی. این هم یک قاچ دیگر از خاندن ولی قاچ بود ها حسابی.

    یک قاچ دیگر روزنگاری کردم. امروزم را.

    و نزدیک به یک ساعتی درگیر بودم تا روزهایی که ننوشته بودم را درست کنم و درست کردنم این بود که یکی یکی گزارش‌های نیکم را کپی کنم توی فایل ماهم. از بیست و پنج خرداد مانده بود تا یازده تیر. یکی دو روزی فقط نوشته بودم. اما از دوزاده تیر دوباره شروع کرده‌ام به نوشتن بی وقفه. عه ده روز شد. هورایی. ایح ایح ایح.

    داشتم شام می‌خوردم که برق قطع شد و داشتم با خودم می‌گفتم پس چرا نرم افزار می‌سازند و اعلام و می‌کنند ساعت را که یکساعت دیگر قطع کنند. هشت شب آخه. بچه‌ها که خوشحال ریخته بودند توی کوچه و جیغ می‌کشیدند. البته‌ بچه‌های کوچه‌ی ما همیشه تو کوچه‌اند ساعت یک ظهر تو اوج گرما امروز جیغ و داد می‌کردند حسابی. گرمشون نمی‌شه؟ بچه‌ان دیگه حالیشون نمی‌شه. داشتم همین ‌طور غر می‌زدم و فحش می‌دادم که برق آمد. یه ربع بیست دقیقه قطع بود. همان صبح برود دیگر همان ساعتب که گفته‌اند. ایو.

    نویسنده‌ساز شروع شد و استاد از مصاحبه گفت که می‌توانیم گزارش‌هایمان را مصاحبه‌طور بنویسم. عه اینکه مصاحبه‌طور نشد که. مصاحبه‌طوری برایم سخت است. معمولن سوالی برای جواب‌ها ندارم نه جوابی برای سوال‌ها ندارم. همم نمی‌دانم.
    پیاده‌روی کردهام؟
    ناچ اصن پیاده روی نمی‌کنم. فقط اگه بروم بیرون که آنهم هفته‌ای یه بار است مثلن برگشت را پیاده می‌آیم. البته یک مسیر یه ربعی را.
    به امروزم چند می‌دهم؟
    امروز بهتر بود و می‌توانم شش را بدهم بهش.
    امروز چه رویایی تصور کردم؟
    داشتم حرم حضرت ابوالفضل را تصور می‌کردم. خودم را در آنجا.
    نگرانی امروز داشتم؟
    نه عجیب بود که نداشتم. نداشتم یا یادم نمی‌آید؟
    چه خاطره‌ای یادم آمد؟
    امروز فرشته از طعم نان و پنیر و چیپس و آجیل آن روز عید گفت توی پارک چی بود اسمش یادم نیست نزدیک به بازار بزرگ تهران. منم عکسش را استوری کردم. ایح ایح ایح. آره دیگه یاد همان افتادم.
    گفت و گوها را یادم نمی‌آید.
    امروز حرف زدیم اصلن؟
    همین‌ها را یادم می‌آید. چرا نمی‌روم نگاه کنم؟ نمی‌دانم. تنبلم. گشادی‌ام می‌شود. یا چی؟

    بعد نویسنده‌ساز هم که نمی‌دانم چطور گذشت.
    یک شعرکی پست کردم و روز را بفگفتاریدم. چرا من اینقدر زیاد حرف می‌زنم؟ نمی‌دانم. بله. همین دیگه.

    https://t.me/yaddashtneda

  60. از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نمره‌ی امروز هشت است. چون یادداشت خوبی نوشتم. هر چند که منتشرش نکردم. سریالی که دیدنش را دو هفته به تعویق انداخته بودم دیدم. و تقریبا طبق برنامه‌ام پیش رفتم.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    آدم الکی برای خودش دشمن نمی‌تراشد. قبل از هر عمل و سخنی قدری درنگ لازم است.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    به دیوان «رودکی» سرک کشیدم. مطالعه‌ی «رود راوی» را ادامه دادم. نوکی هم به «بوطیقای جهالت» زدم.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    در گرمای ۵۰ درجه؟ دو عدد کوهان لطفا.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    هلوی آب‌دار و خنک. به هنگام هلاک شدن از گرما در قطعی برق ۲ تا ۴.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    اوضاع ایرانه خانم و به فاک‌رفتگی عمرمان در این بل‌بشو.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    این مورد غیرقابل ذکر است. باتشکر.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    خواهرم. درباره‌ی موضوعی که ذهنش را مشغول کرده بود حرف زدیم.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    صمیمیت و مزیت آن. اینکه جمعی صمیمی داشته باشی که در آن بتوانی بدون نگرانی خودت را ابراز کنی و از آن‌ها طلب یاری کنی.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    هیچی.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    امروز خاطره‌بازی نکردم. بیشتر در لحظه بودم.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    پشت‌خار مادر استاد. همان گُردَه‌کِلاش خودمان.

  61. _باریکه‌نور با من مهربان بود .
    _ برای روزهای شلوغِ جذاب می‌توان مرد.
    _روزهای شلوغِ غیر جذاب خودشان تو را می‌کُشند.
    _ امروز گلگون بودم.
    _در پس‌کوچه‌های فرهنگ آقای پرچمی قدم زدم و آفتاب گرفتم.
    _حسابی دستم بند تکالیف سمپوزیوم و نویسندگی خلاق شده.
    _استاد تاکید زیادی دارند بگوییم تکالیف.
    _مورمورم شد جدی. فکر کن! مشق شب داشتیم چقدر .
    _آلبالو و آلو زرد‌ها جان می‌دادند بشوند آلوچه‌.
    _آلوچه چندمیوه‌ام را گذاشتم خنک شود.
    _مامان گفت پس من هم مربا می‌پزم.
    _بوی داغ آفتاب.
    تا بعد.

    کانال من: https://t.me/zeinaaaab_00

  62. سال واژه:ماراتن معکوس
    ۱.کتاب معمایی «شکار و تاریکی» را خاندم. چنان کششی به جانم انداخت که نیم ساعت قبل از صبحانه‌ را تصاحب کرد.
    ۲.روزگفتار دوم را گذاشتم.
    ۳.در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
    ۴.در سومین بازخوانی « وقتی از دو حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» پاراگرافی مرا تحت تأثیر قرارداد. وقتی موراکامی نزدیک خط پایان بود و در یک شبه ماراتن که از خود ماراتن طولانی‌تر بود، احساساتش را خاموش کرد و خود را ابزار ماشینی فرض کرد. او دنیای پیش رویش را سه یارد باقی مانده فرض کرد.
    ۵.پیاده‌روی اجباری.
    ۶.امروز مداری صعب‌العبورم.

    https://t.me/setabdi

  63. این گزارش نیک نوشتن منو یاد بابا می‌ندازه. بچه که بودم هر شب محبورم ‌می‌کرد یه لیوان شیر بخورم، منم اصلا حوصلم نمی‌یومد خوابالود خوابالود شیر بخورم ولی مجبور بودم، بابام میگفت اگر نخوری قدت کوتاه می‌مونه(دروغ بود چون قدم بلند نشد همش ۱۶۰ سانتم). از طرفی می‌ترسیدم که قدم کوتاه بمونه از طرفیم شیر خنک آخرشب می‌چسبید، ولی خب لج می‌کردم با بابام و هر شب سر شیرخوردن داستان داشتیم.
    حالا این گزارش نیکم همینه. استاد می‌گه باید بنویسید براتون خوبه باعث میشه قدتون بلند بشه، سری تو سرا در بیارید ولی خب من دچار بیماری گشادیم و گاهی هم با خودم لج می‌کنم دیگه…
    بگذریم…
    سالواژه‌ام عادته. عادت کنم که عادت کنم.
    امروز جونم واستون بگه که روز بدی نبود. صبح زوووود دوستم زنگ زد که نون تازه گرفتم برای تو هم اوردم بیا پایین بگیر ، سر این روزم نیک شروع شد.
    بعدش با مامانم سبزی پاک کردیم.
    بعدترش کتاب کار عمیق رو شروع کردم، جالب به نظر اومد. اگر فرداشب هم لطف کردم گزارش نیک نوشتم براتون می‌گم که چطوره.
    رونویسی کردم از چخوف .
    بعدش یادم‌نمیاد چرا؟
    آهان نیم ساعتی آزادنویسی نمودم و چینی قشنگ گره‌های ذهنمو باز کردم.
    بعد از باز کردن گره‌ها نشستم با جی‌پی‌تی به حرف زدن، یه ذره تو شل کردن گره کمکم کرد ولی گفت وضعیتم خرابه و باید برم تراپی. خیلی بی‌تربیت شدن این مصنوعیا جدیدن:/
    شام خوشمزه درست کردم(شما که غریبه نیستین یه ذره شور شد) خانواده خیلی خیلی ازم تشکر کردن. فکر کنم مونده بودن تو رودروایسی بیچاره‌ها آخه هییییی ماست اضافه می‌کردن بهش:))))
    وسط شام رفتم نویسنده‌ساز، وسطاش بود، دیر رسیده بودم سر همین سختم بود بفهمه اوضاع از چه قراره. ولی استاد چشماشو تنگ می‌کنه خیلی بامزه می‌شه نه؟ از سرشب قیافه استاد جلو چشممه. 😂مبینا مولایی عزیزم هم در مورد بازنویسی گفت و من یاد گرفتم ازش.
    فریدون مشیری خوندم و فیض بردم، حرص خوردم که چرا زودتر نخونده بودم؟
    یه شعر قشنگم که در مدح سحر بود از مشیری گذاشتم تو کانالم.
    https://t.me/Saharfrjiiichannel خوشحال می‌شم قدم بذارید رو جفت چشمام:)

  64. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. امروز بیمار بودم و بیمارنامه نوشتم. اینگانه:
    ~بیمار روسپیِ آمپول است.
    ~بیماری استراحتی‌ست که مهریه‌اش را اجرا گذاشته.
    ~اشکی را که پای دستمال نریزی، سرماخوردگی از دماغت درمی‌آورد.
    ~استراحت نقه‌ی بدن است؛ بیماری به قهر می‌ستاندش.
    ~کشتارگاه بیمارستانی‌ست که عزرائیل در آن شیفت برداشته.

    ۲. سریال the mess you leave behind را ۳‌ونیم قسمت دیدم.

    ۳. وبیکار الهه علیزاده را ببودم.

    ۴. در نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    ۵. انتشار روزانه داشتم در کانالم.

    ۶. استراحت کردم.

    https://t.me/havirism

  65. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    داستانک نوشتم. پاره‌درباره هم همین‌طور‌.
    کد زدم.
    صد سال تنهایی خاندم.
    اضطرابم را کنترل کردم.
    نوشته‌های دوستانم را خاندم.
    به فایل اولین جلسه از اولین کتابنقد را گوش دادم. (البته نه همه‌اش را)
    می‌خاهم نکته‌هایم را بردارم و چاپ بگیرم و کتابچه‌شان کنم.
    https://t.me/utabkeykha

  66. سال واژه‌ام: تحرک و پویایی
    خواب‌هایم را فراموش میکنم.
    یادم نمی‌اید چه دیدم و چه شده و بعد که بیدار می‌شوم حالی خوب دارم.
    برق‌ها رفت. اتفاق بسیار نیکی بود از زهر مدیرم کاسته شد و من شروع به نوشتن متن کانالم کردم.
    خانش شب هول رو شروع کردم.
    کتاب بوف کور تمام شد.
    آزادنویسی کردم.
    پیش مریم رفتم. با هم خاله بازی می‌کنیم. هر دو
    روز باید دیدارم را با او تمدید کنم. حالم با او خیلی خوب است.

  67. سالواژه : استقامت
    هرروز واژه ام :هنروری
    گزارش نیکم به روش مصاحبه با خودم
    ۱)امروز چقدر تونستم ذوق و قریحه ام به رشته های امید و شادی پیوند بزنم ؟ چقدر به هنر ؟
    به شادی واحساس نشاط خیلی کم ، هنوز خستگی تو تن و روحم مونده و از این طرف هم که اخبار تنش زا به گوشم می رسد. با این حال نقاشی های زیادی را نگاه کردم از ونگوک شروع کردم تا به هنرمندهای وطنی با نقاشی هایی بسیار زیبا و رنگارنگ .
    ۲)وبینار نویسنده ساز برام چطور بود ؟ خوب بود مثل همیشه ، دیروز بهتر بود . امروز کانال تلگراممو عمومی کردم تا استاد به منم لینک بدن .
    ۳)از غذا و خوردو خوراکهام بگم . خونه ی مامانم هر چی بخورم می چسبه به تنم . آش رشته ، هندونه ، شلیل و هلو و چای و چای و چای و چای و هم صحبتی با مادر .
    ۴)در آینده می خوای چه اهدافی را پیگیری کنم ؟
    دو قسمتند . اهداف کوچولو که باید از سر بگیرم : پیاده روی ، دو ، آب خوردن زباد ، نرمش کمر ، نرمش قوز .
    اهداف بزرگ که اونها هم باید بازنگری و بازنویسی بشوند .
    ۵)از چیزهای قشنگی که امروز دیدی بگم؟ :مناظر زیبا ، درختهای بلواروکنار خیابان . همشون هر روز برام جالبند و تازه . انگار همه ی درختها هر روز لباس سبز شونو عوض می کنند چون هر روز می بینمشان ولی تغییر می کنند .
    ۶)تصمیم های جدید م؟ کتاب بیشتر بخونم . فردا اگر شد به جلسه کرج اوشاخلاری برم . به خودم برسم .
    وبینار الهه علیزاده رو بعد از چند روز غیبت انشالله شرکت کنم .
    کارهای خانه هم که زیادند .
    یابن مضارع؟؟؟؟
    📌بابا دارن مختار نگاه می کنن . همچین چیزی شنیدم . نتیجه ی واژه دانگردی امروزم برای کلمه ی “مضارع “است:
    نبشته بودی کان چامه مضارع را

    به خواجه خواندم و بشنید وسخت بپسندید

    به نام خواجه مرا شعرها بسی باشد

    به نامه‌ای که پس از مرگ من شود بادید

    به جای آنکه دگر خواجگان به هیچ مرا

    فروختند و وی از پاکی تبار خرید

    من از دو مرد به گیتی سپاس دارم و بس

    یکی برفت و دگر باد سال‌ها جاوبد

    من آن کسم که نپیوندم و چو پیوستم

    به هیچ حیله نیارند رشته‌ام گسلید

    ملک‌الشعرای بهار | قصاید | شماره ۵۹ – نوید پیک

    🦋 کانال تلگرامم عمومی شد :
    https://t.me/azardokhthamidi_mind

  68. گزارش نیک:

    امروز هیچ کاری نکردم. بیشتر خابیدم. حالم خوب نبود. و نیست هنوز. در تمام دیشب و چند ساعتی که در امروز خابیدم، خاب‌هایم خالی از کیفیت بود و پر از تلاطم.

    کشتن مرغ مینا
    را دست گرفتم. حدود هشتاد صفحه خاندمش. دوستش دارم.
    مد و مه
    را هم. جملاتش مختصر است و مفید. جمله‌های بلند گاهی حوصله را سر می‌برد و حواس آدم توی کلمه‌های زیادش گم می‌شود.

    نویسنده‌ساز ساعت نه شب بود که نبودم. اگر پنج هم بود نمی‌بودم چون برق نبود.

    پیاده‌روی هم نرفتم. به جز همین گزارش نیک چیز دیگری هم ننوشتم با افتخار.

    سالواژه‌ام
    شجاعت
    است و من دارم با شجاعت به تباهی امروزم اعتراف می‌کنم.
    راستی تباهی دقیقا چیست؟

    کانال من در تلگرام:

    @mahdeyekazemiii

  69. نیک‌پرسشی

    می‌خاهم به دعوت استاد از الگوی «مصاحبه با خود» استفاده کنم برای گزارش نیک:

    سال‌واژه‌ام: حرکت

    ➖️ برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    به روتینی که در نظر گرفته‌ام پایبند بودم.
    تازه از امروز یک عادت جدید به لیستم افزوده شد. قرار است گروهی از دوستان، کتاب همسایه‌های احمد محمود را یک ماهه بخوانند و من هم امروز به آن‌ها پیوستم.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نمی‌دانم چرا بیشتر وقت‌ها به روزم هفت می‌دهم.
    روز خوب و پرباری بود. در نوشتن ناکام بودم اما در ارتباطات غنی.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    روزهایی که به همنشینی با کتاب می‌روم، ذهنم پر می‌شود از گفت‌وگوهای جالب.
    عمیق شدم روی احساسات آدم‌ها.
    روی احساس مادری که پس از ازدواج دخترش حس می‌کرد فراموش شده.
    روی احساس مدیر مدرسه‌ای که پس از بازنشستگی احساس بیهودگی می‌کرد و سگ سیاه افسردگی بلعیده بودش.
    روی احساس معلمی که پس از گذشت بیست سال از بازنشستگی، هنوز شاگردانش به او اظهار لطف می‌کنند و تجربه‌اش به او احساس ارزشمندی می‌داد.
    روی احساس مادری که پسرش مهاجرت کرده اما نگذاشته دلتنگی عذابش دهد و خودش را با دنیای کتاب‌ها و ارتباطات سرگرم کرده.
    هر آدم و واکنشش به اتفاقات یک کتاب است و هر جلسه از این نشست برایم پر از درس زندگی‌ست.

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    همسایه‌های احمد محمود را شروع کردم و مثل همیشه از قلمش لذت بردم.
    قبلاً با خواندن ‘قصه‌ی آشنا’ مریدش شده بودم. حس می‌کنم قلمم در داستان‌نویسی به حال و هوای آثار محمود نزدیک است.
    دلم می‌خواهد بیشتر و بیشتر از او بخوانم.

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    صبح در مسیر رفتن به فرهنگسرا کمی پیاده‌روی کردم.
    طولانی نبود اما هدف روزانه‌ام را تیک زدم.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    جایتان خالی با دوستانم پیتزا خوردیم. با آنکه پیتزای بدون کالباس را پیتزا نمی‌دانم خیلی خوش‌طعم بود. هنوز مزه‌ی مرغ و سیرش زیر زبانم است.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    جنگ. این جنگ لعنتی سر پایان ندارد.
    روزی که در خاورمیانه هیچ جنگی نباشد خورشید طلوع نمی‌کند.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    دوباره به آموزش نوشتن خلاق به کودکان فکر کردم. لامصب خیلی ذهنم را قلقلک می‌دهد اما راه شروعش را هنوز نیافته‌ام.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    خواهرزاده‌ام. می‌‌خواست تماس تصویری بگیرد تا برایش شعر بخوانم. پیچاندمش. با این روحیه می‌خواهم به کودکان نوشتن هم یاد دهم.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    رشد.
    خیلی کیف دارد حس کنی در حال رشدی.

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    داستان بلندم کجا بود؟

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    با دوستم یاد اسکیپ‌روم ترسناکی که چند سال پیش رفتیم کردیم. من شجاعانه پیش می‌رفتم و همه‌ی جن و اسکلت‌ها را از سر می‌گذراندم و آن طفلکی‌ها جیغ‌زنان یک گوشه کز می‌کردند.
    بله، من زن روزهای سختم.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    متأسفانه به خاطر قرار دوستانه‌ام نشد در وبینار حاضر شوم.
    امروز متوجه شدم دوستانم تمام این یکسال، خاموشانه مرا می‌خواندند.
    یعنی آن فامیل‌هایی که از بیو تلگرام کانالم را یافته‌اند هم نوشته‌هایم را دنبال می‌کنند؟
    باید مراقبت زیاده‌گویی‌هایم باشم.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    هیچ چیچ هیچ. اما ظهر در اینستا اتفاقی پیجی پیدا کردم که داستان‌های شاهنامه را با هوش مصنوعی و آهنگ‌های امروزی ساخته بود و کارش درخشان بود.
    حیف که فالو نکردمش وگرنه معرفی می‌کردمش که هم شما لذت ببرید هم من.

  70. گزارش نیک ۶۲ فرح
    الان حس سیندرلا را دارم ساعت به ۱۲ شب نزدیک میشه، و من هنوز گزارش نیک را پست نکرده‌‌ام .
    و کلاسکه نوشتنم تبدیل به کدو تنبل میشه و اسب های تند رو به موش های زپرتی تبدیل میشه. از تنبلی نبود از بی حسی‌ام بود.
    ساعت ۹ بیدار میشه چای آماده است نان برنجک و املت تخم مرغ و پنیر و گوجه می خورم فکر کنم روز چهارم تحریم نان است . خوب طاقت آوردم.
    باید امروز مادرم را حمام کنم آن شالله.
    امروز بشدت هوا گرم بود و من اسنپ های اکوپلاست گرفتم.
    جالبه که اخرش هر دو راننده گفتند که در نظرسنجی اسنپ حتمن بنویسید که کولر روشن بود.😳 اصلن چرا باید پول بیشتر بگیرید؟ برای کولر هست که هم شما خنک بشید و هم مسافر فلک زده😂
    امروز بشدت متاثر از پیری و ناتوانی مادرم بودم.
    وبینار نویسنده ساز به ۹ شب منتقل شد و من خوشحال شدم . تا ۹ شب کمی فیلم دیدم و بافتنی بافتم، روحیه‌ام عوض شد.
    وبینار هم که شرکت کردم شد دیگه شارژ شارژ شدم نور‌الی نور الهی شکر.

  71. سال‌واژه‌ام: «تجربه»
    هرچند که جز روزمرگی، تجربۀ جدیدی کسب نکرده‌ام.
    ـ در این گرمای سگی مادرم تصمیم گرفت به ونک برویم و لباس بخریم. لباسی که گیرمان نیامد اما دست‌ کم مجسمۀ آرش کمانگیر را دیدیم.
    ـ بالاخره به خانه رسیدیم و آیس امریکانویی برای خود درست کردم و به دعوای دو نفر در خیابان گوش دادم. (هرچند شاید نیک نباشد چون کلی بهشان خندیدم.)
    ـ دیدم لنای عزیز از شب یک شب دوی فرسی گفته است، به فال نیک گرفتم و شروعش کردم.
    ـ با دوستم یک ساعتی گپ زدم.
    ـ دست به قلم، به نیت آزادنویسی چند صفحه‌ای سیاه کردم.
    ـ استاد نمونه‌ای از تمرین بچه‌های دوره قبل نویسندگی خلاق را گذاشتند و با خواندن نوشته لیلی مداح دریافتم او هم به نوعی پیوند عاطفی با تن‌تن دارد. (از همان‌جا ندیده عاشق لیلی جان شدم.)
    ـ تمرین نویسندگی خلاق را نوشتم و فرستادم. هرچند خودم فکر می‌کنم چرت‌وپرت نوشتم.
    ـ قسمت اول سریال Successin را دانلود کردم اما هنوز ندیدم.
    ـ گزارشکی می‌نویسم تا در جریان بمانم.

  72. سال واژه ی من:ارزش گذاری
    مدتی هست که سعی دارم خودم را به خودم برگردانم، ارزش گذاری کنم، بین آنچه که باید و
    نباید.مدتی هست که بین فعالیت روزمره و چالش های پیش آمده تعادل ایجاد کرده ام.
    بعد از گذشت ۲۴سالی که در حال اتمام هست، هرچند کمی دیر به این موضوع رسیدم که به اجبار نمیتوان کسی را وادار کرد که ما را دوست داشته باشد.
    شیرین هم که باشی عده ای هم پیدا میشوند که شیرینی به مزاجشان خوش نیاید.
    خودم را از آدم هایی که ارزش محبت هایم را نمی‌دانند گرفته ام.این روزها بیشتر حریم قائل میشوم برای خودم و روابطم.
    در شرایطی که سخت هست و با پذیرش این موضوع، بیشتر به خواستن و رسیدن اهمیت میدهم،به نقل از استاد شاید یک نفر هم پیدا نشود که من را نویسنده بداند اما من برای اینکه خودم را بهتر بشناسم و بهتر زندگی کنم می‌نویسم…

  73. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم. به گل‌ها و پرندگان رسیدگی کردم.
    داشتم تلگرام‌گردی می‌کردم که برق رفت و اینترنت رفت رو هوا. تصمیم گرفتم مراقبه کنم که همسرم صدایم زد. دوباره خواستم مراقبه کنم که تلفن زنگ خورد.
    برق که آمد، قسمت سوم سریال I Will Find You را دیدم.
    سراغ کتاب «این راهش نیست» رفتم.
    داستان کوتاهم را بازنویسی کردم، ولی نمی‌دانم کجا باید بفرستم. استاد هم هنوز جوابم را نداده است. کامنت‌های صفحه اختصاصی بسته بود که بفرستم.
    عصر هم قسمت چهارم سریال را دیدم.
    رفتم دنبال همسرم و با هم رفتیم کافه.
    کانالم را به روز کردم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  74. گزارش میگ میگ، نیک نیک
    ۱. صبح خسته و وارفته خود را به سر کار رساند.
    ۲. ظهر در اوج گرما خود زا به پانسیون رساند.
    ۳. ناهار دمپختک و سالاد شیرازی و ماست خورد و بسی لذت برد.
    ۴. وبینارها از ساعت هفت شروع شد، وبینار الهه از زبان. وبینار شیما از کتاب موهبت کامل نبودن. وبینار نویسنده‌ساز و توبا خوانی.
    ۵. صحبت با دوست جون جونی. مادر. مادربزرگ (عیادت تلفنی).
    ۶. تخم مرغ آبپز خورد.
    ۷. سایت را رو به راه کردن. ورود پیدا کردن به سایت البته بدون مطلب جدید.
    ۸. کمی نوشتن در ورد. شاید دو قاچ.
    ۹. نمره روز از چهار به پنج اتقا یافت.
    ۱٠. کمی توبا خواند و ویس گرفت و ارسال در کانال.
    hptts://t.me/faezehazami

  75. سال واژه‌ام پایندگی.

    به تو هدیه‌ای داده‌اند به نام امروز با آن چه می‌کنی؟ با آن چه می‌کنی؟ با آن چه می‌کنم؟ در ابتدا آزاد نویسی را انتخاب می‌کنم. تا با انرژیش روزم را آغاز کنم. اگر بنویسم که چای می‌نوشم آن هم برای چندمین بار شنیع است؟
    نه.
    ممکن است فکر کنند معتاد به چایم.
    مگر نیستی؟
    هستم. به چای معتادم. ننوشم آزرده می‌شوم. می‌نوشم عذاب وجدان می‌کشم. چه کاریست یا ننوش یا اگر می‌نوشی با عشق بنوش. خورشید یخش باز شده. حسابی با این روزها گرم گرفته است. در گرما کولر بی‌رحمانه پشتم را خالی می‌کند. تنها چیزی که بر اصول نظم اجرا می‌شود رفت و آمد برق است. کاغذ خط خطی کردم. بچه گانه شد. فوق العاده نشد. فقط هرچی که در ذهنم بود بی‌محابا بر صفحه ریختم.
    دیگر چه می‌خواستی؟ مگر لذت همین نیست؟
    نقاشی برایت چیست؟
    از قصه‌های بهرنگ خواندم. پیرزن و جوجه طلایی‌اش که در کنار هم صمیمانه زندگی می‌بافتند. عنکبوتی آمد و بافتنی‌هایشان را قیچی کرد. چه بر سر جوجه آمد؟ پیرزن چه کار کرد؟ شاید دلتان خاست با آن خلوت کنید. شاید دلتان بخواهد آن را بخوانید.
    در آغاز کلاسی، نماینده بودم(همان مبصر خودمان ). امروز پایان کلاس بود. باید توسط آزمون نهایی تمامش می‌کردم. اما وقتی وارد سایت شدم فایل آزمون نبود. نبود به این معنی که مشکل از اتصال یا برق نبود. هیچ آزمونی در صفحه نبود. از آنجایی که ناخواسته نماینده شدم (همان مبصر خودمان)مجبورا و ناخواسته باید به تمام تماس‌ها و پیام‌ها پاسخ می‌دادم. از استاد گرفته تا تمامی دانشجوها. کبوتر پیام رسانی که از این بام به آن بام می‌رود.
    از بام استاد به بام دانشجویان و برعکس. پرهایم ریخت. اما بالاخره آزمون بر صفحه آشکار گردید. عاقبت بخیر شدیم.
    شب خنده کنان در کنار استادو دوستان عجب وبینار پر باری بود.

    در انتهای شب ساکت، خالی از جنبش روز،
    من ماندم و غم ایرانمان.

  76. دو شب است راحت نمی‌خوابم، نمی‌توانم هم‌آغوشی خوبی را با پتوی جدیدم تجربه کنم.
    صبح نیم ساعتی روی تخت نشستم و به داستان قمر خانم کتاب سنگ و آفتاب فکر کردم، سرگذشتش مرا می‌ترساند.
    در راستای حمایت از توقف رژیم، صبحانه، ناهار، کرانچی با ماست و بستنی خوردم.
    چند روزی‌ست کتاب‌خانه‌ام زبان باز کرده، فکر می‌کنم از ترس صدای جنگنده‌ها زبانش بند آمده بود، حدود ساعت ۱۲ ظهر و ۶ عصر صدایم می‌کند اسم کتاب‌هایمان را فریاد می‌کشد، همین باعث می‌شود کارهایم را کنسل کنم و به سمتش بدوم.
    دوستی قدیمی را دیدم، دیدنش جان به جانم افزود و مثل همیشه امید به قلبم پاشید.
    هنوز بلد نیستم موهایم را ببافم، مامان هم شل می‌بافد، مجبورم تا سرکار صبر کنم تا نگین گردن بگیرد و ببافد.
    دلتنگم.
    ماه پیش همکارم مدام ناله می‌کرد که چرا پول درنمیاوریم، امروز ناله می‌کرد که برای انقدر پول درآوردن خیلی خسته می‌شود، برایش آهنگ تو بزن تا من برقصم را پخش کردم.
    سیب زمینی پخته خوردم، بافتش برایم جالب و دل‌چسب بود.
    صبح‌ها صورتم درد می‌کنه، بعضی‌ها نمی‌دانند منظورم چیست.
    امروز فکر کردم کاش ورود به هر بستری در فضای آنلاین، نیازمند هویت سنجی بود، مثلا هر اکانت اینستاگرام و تلگرام و اسکای روم و … به سبک بلوبانک باز می‌شد، شاید آن‌موقع آیدی کسی خرچنگ نبود.
    شب بعد از خط‌خطی‌هایم، نوشتم از هیچ‌چیز به اندازه‌ی حسادت آدم‌ها خسته نیستم. از شدت حسادت مجنون شده‌اند.
    کتاب امروز سنگ و آفتاب بود و آهنگش شب نیلوفری از ابی.

  77. پرده‌ی سیاه بالا رفت و نمایش امروز شروع شد. بالاخره پس از ماه‌ها انتظار، حضور در کتابخونه رو تیک زدم. کتاب «چگونه می توان داستان نویس شد؟» رو بردم جلو. یه کار طبق برنامه انجام میدم خود به خود ذهنم منظم میشه و به آینده امیدوار میشم. در شرف بسته شدن کتابخونه برگشتم خونه. قبلا تا ۸ بود الان شده تا ۵ نمی‌دونم چرا.

    کمی چای نوشیدم و پای کلاس آنلاین نشستم. نوبت چالش نامه‌ی استعفا در بیست دقیقه شد. من گزینه‌ی شعر رو انتخاب کردم و این شد نتیجه:
    دگر بعد ازین تو نبینی مرا / بگفتم بیفزا حقوق مرا
    خوری غم چو زین پس ببینی نزاع / بگویی نبودند قبل از وداع
    که یکسان بود جای هست و غیاب؟ / بایست روی پای خودت، قطع است آب
    نیابی مرا روز دیگر به خواب / به چندر تو غازی نبینی جواب
    وفای تو را هیچ نپنداشت کس / تو مانی و خود، بده پول پس

    البته خیلی با فضای استعفا آشنا نبودم و حقیقتا برام سخت بود. باز اگه فضای تعدیل به خاطر جنگ بود یه چیزی. یا فضای پیدا نکردن کار بعد از سه چهار ماه بعد جنگ. ولی از اونجایی که استعداد نابی در هنرهای تجسمی دارم فکر کنم تونستم حداقل یه سری کلیشه‌ها رو رعایت کنم. حقیقتا اون بیست دقیقه رو زندگی کردم. چقدر دلم برای شعر گفتن تنگ شده بود. تکرار وزن عروضی و مست شدن و رها شدن از این دنیا، تجربه‌ی ناب بی‌زمانی. آنتی گرویتی واقعی تویی بقیه اداتو در میارن.

  78. از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    هفت. چون مشق نوشتم درباره‌ی خون‌ریزی بینیِ یکی با تمام جزئیات. کمی هم بافتم. تمرین داستان نوشتنه خب. فیلم Life is beautiful رو تموم کردم. چون کمکش کردم. آزادنویسی کردم. که بخشی‌اش رفت به اینکه داستان چیه.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    هیچی. فقط یکی دوردوخ یرده بهم گفت موهات چه خوشگله. منم گفتم مرسی. مال خودتم. (بود)

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    این راهش نیست

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    آره. طولانی.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    نسکافه‌ی جاکوب

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    تغییر. تصمیم‌های طولانی‌مدت

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    رفتن

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    با خونوادم.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    تغییر. خواب.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    هیچی.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    به اولین باری که کسی رو دیدم. چقدر نظرم دربارش عوض شده.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    مصاحبه با خود. فرعون
    https://t.me/lineswriter

  79. ۱- شاید اگر بودی از رفتن دوباره‌ام و از تمام آنچه پیش آمد ناراحت می‌شدی و من دلم نمی‌خواست ناراحتت کنم. اما از اینکه در هیچ‌کدام از روزهای زندگی‌ام کنارم نیستی بی‌اندازه غمگینم.

    ۲- دختر همسایه هر روز در بالکن یک متری که پایش در آن خمیده می‌شود می‌نشیند، دیدنش آنجا همیشه نیک است.

    ۳- آووکادو دارد تبدیل به درخت می‌شود. این یکی را نکاشتم، هنوز در آب است. ریشه‌‌هایش بیش از خودش قد کشیده‌اند؛ این‌ها به سمت پایین و آن‌ها به سمت بالا. جذاب است که می‌شود این همه ریشه را دید؛ چیزی که معمولن دیده نمی‌شود. به آدم یادآوری می‌کند که اگر ساقه قد کشیده و برگ‌ها رشد کرده‌اند حتمن ریشه‌هایی قوی در کار است.

    ۴- با آهنگ اول وبینار رقصیدم.

    ۵- امروز از رؤیاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟ بالکن؛ بالکنی که مثل یک اتاق است در فضای باز، کاملن قابل استفاده و کاربردی و در عین حال دل‌انگیز و فرح‌بخش.

    ۶- امروز با کی تماس گرفتی؟ تماس دیروقت با شرکت هاستینگی که به تیکت‌ها جواب نمی‌دهند، چطور فکر کردم که ممکن است به تماس‌ها پاسخ دهند؟

    ۷- از گفت‌و‌گوهای امروز چه اندوختی؟ سرت را پایین بینداز و کارت را انجام بده. اینکه هی سرت را بالا بیاوری تا ببینی کی می‌رسی سبب نمی‌شود زودتر برسی، فقط حواست را پرت می‌کند.

    ۸- امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟ آلبالو.

    ۹- الهی شکرت…

  80. ۱ـ بجای کمردرد و گردن درد، سردرد گرفتم سرکار بس که حرص خوردم. اگر” کظم” نبود، غیظم دو سه تا جنازه روی دست گذاشته بود.
    ۲ـ برق رفت. موتور برق روشن کردیم. موتور برق قطع شد. وسایل خاموش شد. وصلش کردیم. قطع شد. وسایل خاموش شد. وصل کردیم. نشد. تلاش کردیم. شد. آب قطع شد. نشستیم هم را نگاه کردیم. وصل شد ولی انگار نشده بود.
    ۳ـ برگشتم خانه، تازه برق آنجا قطع شد.
    ۴ـ همچنان مشغولم با وبیکار پرسش‌گری و پادکست تفکر نقاد و کتاب فلسفه اعتماد به نفس.

  81. سال واژه: مداومت
    گزارش نیکِ من: شروع از ۲۲ تیرماه
    ۱. صُبح بعد از خواب از ترس اینکه برق برود و هنوز پوسته‌های تخمه، روی فرش‌ها ریخته باشد؛ سریع اتاق را جارو زدم. نگذاشتم نزدیک‌های ظهر.
    ۲. ۸ صفحه از کتابِ شاهراه تأثیرگذاری را خواندن و نوت برداری کردم. به این نتیجه رسیدم که چقدر ایجاد نظم پایدار (خرد، خوب، عالی) می‌تواند به من که یک روز اهل نوشتنم ده روز نه می‌تواند کمک کند.
    ۳. کتابِ ۱۰۰ و خورده‌ای صفحه‌ای شب‌های روشن را شروع کردم و تمام کردم‌. حین خواندن کتاب مدام دلم میخواست به اینستا و موبایل سرک بکشم؛ اما مقابله کردم و تصمیم گرفتم با این حسِ بیگانه‌ی آسیب زننده بجنگم.
    ۴. ظرف‌های ظهر را سریعا شستم از ترس اینکه مامان نشورد و من معذب نشوم.
    ۵. از ناهار مامان ( خورشت لوبیا سبز) بسیار تعریف کردم.
    ۶. حواسم بود که از جملات و افکار منفی به دور باشم.
    ۷. حدود ۴۰ دقیقه با آرامش آهنگ گوش دادم.
    ۸. بعد از مدتها طلسم را شکستم و به وبینار نویسنده‌ساز خودم را رساندم .( بهانه هارا انداختم داخل سطل زباله)

    برایِ روز اول فعلا همین.
    کانالِ من:
    http://t.me/Maryam_shahbaz

  82. ۲۲ تیر
    گزارش ۶۲
    سال واژه: ارتباط
    نمره به خودم: ۹
    چون اهمال‌کاری نداشتم. پای مسئولیتهایم ایستادم. خودم را سرزنش نکردم. و در روابط کاری گشوده تر و فعال‌تر شدم.
    🌱امروز هم روز تمرین بود. تمرین نوشتن لابه‌لای کارم. اگر قرار است نوشتن به مدل زندگی تبدیل شود، پس باید در هر لحظه از زندگی جاری باشد. فاصله گرفتن از تک‌روی و تعادل بین کار و زندگی.
    🌱صفحات صبحگاهی کش‌داری نوشتم. از دلش یادداشتی هم حاصل شد که مناسب کانال تلگرامم بود و منتشرش کردم.
    🌱تمرین هزار کلمه داشتم. خوشمزه بود. صدای کیبورد، توقف نداشتن و از همه مهمتر شل شدن ذهن سفت و سختم که دلم میخاهد به آن بگویم ذهن خزنده‌.
    🌱شب هول را خاندم. این بخشش را دوست داشتم:
    وقوف به دگرگونی گام نخستین در راه ویرانی و بازسازی است.
    🌱از اشعار طرزی افشار نوشیدم. و قسمتی را رونویسی کردم:
    ز روی دوست روئی خوبتر نیست
    چون راه عشق راهی پرخطر نیست
    زبس اشکیدم، آبم نیست در چشم
    ز‌بس آهیدم، آهم در جگر نیست
    🌱ناهار امروزم را به دعوت همکارم با هم به اشتراک گذاشتیم. از طعم سیری که در خوراک لوبیا بود گپ زدیم. و هر دو درباره اهمیت و تاثیر حس و حالمان در مزه‌دار کردن غذا به پذیرش رسیدیم.
    🌱وبینار امشب را بودم اما آنقدر قطع و وصل شدم که بخش مصاحبه با خود را متوجه نشدم. البته که جای نگرانی نیست. باید به سراغش بروم در سایت.
    🌱امروز آگاهیدم که با همراه کردن نوشتن و خاندن ادبیات در لحظه‌های کاری، احساس دلزدگی و خستگی و یکنواختی کمتری از کارم میکنم. این هم اثر نوشتن. چه چیزی بهتر از این.

    https://t.me/fahimsaadat040

  83. کلمه‌ی سال: خایه‌ی اخلاقی
    امروز رویاهای بیشتری داشتم که یعنی کلمه‌ی سالم حامی و محم:)) است.
    امشب جدول پروستی نمی‌نویسم راستش. باشد برای فردا.
    دوستی را نواختم.
    فیلم نان‌استاپ2014 را دیدم. جنس به هم ریختگی شرایط معمولش را دوست داشتم. آخر یک مامور پرواز؟ جالب نیست؟
    نکته‌ی امروز: بلندخانی یار و یاور بازنویسی است.
    سه جلسه نویسندگی خلاق گوش دادم و سعی کردم نوع دیگری بنویسم که در پست آخر مشاهده میکنی.

    https://t.me/Dreamdrawgrow

  84. گزارش نیک امروز به خانم ناهید راستی تقدیم می‌شود.
    -سال‌واژه: روایت
    – صبح چند دقیقه‌ای نوشتم و به خودم قول دادم دیگر شبها زود بخوابم.
    – سر راه دانشکده دیدم خانمی سنگگ به دست به خانم سنگگ به دست دیگر کمک کرد از میدان پر از سنگریزه‌ی وسط خیابان بگذرد. احساسم این شد که امروز مهربانی دشت (درآمد اول صبح کاسب جماعت) خواهم کرد.
    -توی پله‌های دانشکده هم آقایی پیشنهاد کرد کمکم کند. با خنده گفتم پله‌نوردی با دو عصا کار هر روزم است. عذرخواهی کرد. باز مهربانی دریافت کردم.
    -چند دقیقه‌ای از رودِ راوی ابوتراب خسروی خواندم. این جمله از بخش مطالعه‌ی امروزم: «گفتم: «معظمٌ له از درد با عنوان رعیتی نافرمان، صحبت می‌کنند.»
    – به کتابِ این بود این شد که استاد کلانتری توی وبینار معرفی کردند گوش دادم. البته بیشتر شنیدمش. تا یادداشت برنداری که نمی‌شود گفت گوش دادن.
    – ناهید راستی پست گزارش نیک ارسالی‌ام به گروه اهل نوشتن را لایک کرد. بیشتر وقت‌ها لایکش را در پای پست‌هایم می‌بینم. باز هم مهربانی.
    – فیلم مخمل آبی را تمام کردم. شاید برای من پیامش این باشد که آواز من از دل‌خوشی نیست و شاید مجبورم بخوانم.
    – وبینار سرزبان الهه جان علیزاده را پس از مدتها توانستم شرکت کنم. لذت بردم با بیانی شیوا – شیوا کاظمی کجایی؟- مقاله‌ی زبان چیست را توضیح می‌داد. مقاله را دانلود کردم ان‌شاالله تا فردا شب بتوانم بخوانم.
    – در وبینار شادزی شیما صادقی با کتاب موهبت کامل نبودن و یک تمرین 4 ستونه آشنا شدم.
    – در وبینار نویسنده‌ساز جواب پرسشم را شنیدم. فیلمنامه‌ی دل تاریکی از سعید عقیقی. ایده‌ی این فیلم‌نامه از یک خواب است. پشت خارونی که استاد سر جلسه آورده بود من را یاد کارتون میتی کومون می‌انداخت و آن جمله‌ی معروفش: «این علامت مخصوص حاکم بزرگه.» سپاس از باده جان علوی که کتاب برای امروز کافی است را به استاد رسانده بودند. سپاس از استاد که تو وبینار عنوان کردند. استاد مبارکتان باشد.
    -یادداشت نخ نامرئی میان ما را نوشتم. می‌روم منتشر کنم. کمی کتاب بخوانم و زودتر از شبهای پیش بخوابم.
    – خدایا سپاس برای امروزت.
    https://t.me/bidemajnoon9

  85. گزارش نیک | روزِ پرسش‌ورزی

    بعضی روزها چیزی تولید نمی‌کنی؛ فقط سؤال تولید می‌کنی. و چه کارخانه‌ی شلوغی است ذهن، وقتی از جواب گرفتن خسته می‌شود.

    امروز فهمیدم یک روان‌شناس صد سال پیش چند لکه‌ی جوهر روی کاغذ ریخت و اسمش را گذاشت «تست رورشاخ». یعنی گاهی برای شناختن آدم‌ها لازم نیست سؤال سخت بپرسی؛ کافی است یک لکه نشانشان بدهی. بقیه‌ی داستان را خودشان از انبار ذهنشان برمی‌دارند.

    بعد یادم افتاد هتلی که امروز در آن اقامت دارم، روزگاری مطب دندان‌پزشکی بوده. عجیب است؛ ساختمانی که زمانی آدم‌ها را با صدای مته می‌ترساند، حالا با صدای پرنده آرامشان می‌کند. یونیت دندان‌پزشکی هم از دور، بیشتر شبیه دستگاه اعتراف‌گیری قرون وسطی است تا وسیله‌ی درمان. شاید معماری، هنرِ بازنشسته کردنِ کابوس‌ها باشد.

    امروز اولین پست هتلی‌ام را بعد از یک سال و نیم در اینستاگرام منتشر کردم. دکمه‌ی «انتشار» را که زدم، حس کردم آدم گاهی برای بازگشت، فقط به یک کلیک احتیاج دارد؛ بقیه‌اش را دل انجام می‌دهد.

    در وبینار «نویسنده‌ساز» هم درباره‌ی «مصاحبه با خود» حرف زدیم. کار سختی است. خبرنگار درونت سؤال می‌پرسد، سیاستمدار درونت جواب نمی‌دهد، و روابط عمومیِ وجودت می‌گوید: «فعلاً نظری نداریم.»

    بعد کانال مجلات خارجی و کانال نویسندگی‌ام را به‌روز کردم. از آرشیوم دو شماره‌ی تایم را برای استادم (شاهین کرانتری) کنار گذاشتم؛ درباره‌ی بهترین فیلم‌های جهان. آدم بعضی کتاب‌ها و مجله‌ها را نمی‌خواند؛ نگهبانی‌شان می‌کند تا روزی به دست آدم درست برسند. (امر بفرمایید فوروارد شده)
    اما اگر اینجا نگویم و فوروارد کنم هیچ‌گاه سین‌شین نمی‌کنید.

    اما کشف بزرگ امروز، مجله‌ای انگلیسی زبان بود با عنوانی که دلم را برد:
    ۴۰۰ پرسش روزانه از خود.

    انگار دنیا هم فهمیده جواب‌ها زیادی مغرور شده‌اند و وقتش رسیده دوباره به سؤال‌ها احترام بگذاریم.

    خلاصه امروز، روز پرسش‌ورزی بود.
    روز لکه‌خوانی بود.
    روز خودمصاحبه‌گری بود.
    روز بازگشت‌نویسی بود.

    و شاید نویسنده، کسی نیست که جواب‌های بهتری دارد؛
    کسی است که سؤال‌هایش، خواب را از سرِ جواب‌ها می‌پراند.

    دو کانالم:
    نویسندگی: https://t.me/asa_fatemi
    نشریات: https://t.me/asalfatemi

  86. _شعر که می‌خوانم انگار بر بال‌های پرنده‌ای نشستم و پرواز می‌کنم. انگار در پارکی با دوستی قدم می‌زنم که به همه چیز توجه می‌کند. او اشاره می‌کند و گربه‌ای که زیر نیمکت قایم شده را نشانم می‌دهد‌‌‌. با او قدم می‌زنم و یادم می‌دهد کنج‌ها را ببینم‌، زیر برگ‌ها و بوته‌ها، لابه‌لای شاخه درخت‌ها، کودکانی که بازی می‌کنند. پیرمردهایی که در پارک می‌نشینند. پرنده‌هایی که دانه می‌خورند. یادم می‌دهد جایی را ببینم که از نگاه دور افتاده‌. یادم می‌دهد جور دیگری ببینم‌. جور دیگر دیدن یعنی جور دیگر زیستن.

    _گمان می‌کنم، یکی از بهترین‌ حس‌ها این است که آدم را با چیزهایی بشناسند که واقعا دوست دارد. امروز برای اولین بار واقعا احساس کردم حداقل دایره‌ی آدم‌های اطرافم مرا با چیزهایی می‌شناسند که با قلبم دوست دارم. این‌ را با شیوه‌های مختلف به خاطرم می‌آورند. وقتی شعری که می‌خوانند برایم می‌فرستند یا شعری که می‌گویند. برایم از کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها می‌گویند. از نویسنده‌ها برایم می‌گویند. درباره موضوعات ادبی نظرم را می‌پرسند. حتی اینکه برایشان سوال‌های درس ادبیاتشان را حل می‌کنم. صفحه چت‌هایم را باز می‌کنم. هیچ کدام‌ نیست که در آن صحبتی از ادبیات و واژه‌ها و نوشتن نباشد. ادبیات و ادبیات و ادبیات تا انتها‌. واژه و واژه و واژه تا همیشه.

    _کشف کردم که گاهی لذت درس پیچاندن خیلی بیشتر از درس خواندن است. امروز که با اقدامی انقلابی همه‌ی درس‌هایم را پیچاندم، فهمیدم عجب لذت بزرگی دارد. از این به بعد شاید بیشتر درس بپیچانم.

    _کتاب باهو از بهمن فرسی را خواندم و کیف کردم‌.
    «و دیر پایید، تا زمان بگشاد، و رؤیا بزاد»
    پریا عقیلی

  87. گفتگو آیین درویشی نبود/ ورنه با تو ماجراها داشتیم
    امروز چشم باز نکرده، راهی مدرسه شدیم. روند آزارنده‌ی ثبت‌نام هنوز با ماست.
    در برگشت بی‌نتیجه از مدرسه، توی ترافیک کشنده‌ی گرمای تابستان. تصادفکی داشتیم. قرار بود با بچه‌ها برویم دیدن یکی از بناهای صفوی که نشد. سپر عقب خط‌وخش برداشت. پین‌ها شکست. از ضرب برخورد ماشین عقبی، سپر جلو هم خط‌وخش برداشت.
    روزم خراب شد. برنامه‌هام بهم ریخت و..
    دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی را می‌خانم و‌ کیف می‌کنم از وسعت دید و گستردگی دامنه‌ی اطلاعات محمد قائد. جمله‌های دندانگیر را رونویسی می‌کنم. کلمه‌برداری می‌کنم.
    بچه‌ها را برای تست وزنه‌برداری بردم فدراسیون.
    یادداشتم را نوشتم.
    از سردرد و بی‌حالی در خنکای شب. توی حیاط با همسایه‌ها خوش‌وبش کردم شاید حرف‌ونقلی دستم را بگیرد.
    شب بخیر

  88. ➖سال‌واژه‌ام: بینجامیدن

    ✔️زبان خاندم و گفتم و نوشتم.

    ✔️بعداز اینکه فهمیدم کلاسم کنسل شده‌است با خیال راحت‌تری به ادامه کارهایم پرداختم.

    ✔️برای باز دوم رونویسی سایه‌ تن درشکه‌چی را شروع کردم آن هم با ماژیک. بار اول به نصف نرسیده بود که ول شد. امیدوارم این یکی در دسته بینجامیدگان قرار گیرد.

    ✔️غرور و تعصب را ورق زدم.

    ✔️در پی خیانتی بزرگ به پیش استاد قبلی نویسندگی‌ام رفتم اما این خیانت حسابی چسبید و گوشت شد به تنم.
    با استاد ادیب راجع به کتابها صحبت کردیم و در همانجا دوستی ۱۰ ساله پیدا کردم و به نظرم آمد ارتباطم دارد با خردسالان بهتر می‌شود. می‌تواند اثر دوتا برادرزاده شیطون باشد.

    ✔️به کتابخانه رفتم و کتاب‌های شیرین و خسرو و پروین اعتصامی را تحویل داده و سهراب سپهری را در عوض برداشتم. از دوتای قبلی چیزی نصیبم نشد چون نصفه خانده شدند احتمالن با سهراب رفتار بهتری داشته باشم.

    ✔️در پی مرور جلسات نویسندگی خلاق، طرح داستانی نوشتم.( خوشم آمد احتمالن در برنامه‌ام قرار دهم.)

    ✔️به نویسنده‌ساز درحال پخش رفتم و با آنخماهو‌ مواجه شدم.
    مبینا جان درباره بازنویسی مطالبی را بیان کردند کاربردی و مفید.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
    https://t.me/Jonnevice_channel

  89. سال‌واژه: پژوهشیدن

    سحر، گیج و گول با صدای کوک بیدار شدم و خابم را نوشتم. جالب اینکه هم دیروز خابم یادم ماند هم امروز. انگار هرچه بیشتر بنویسم بیشتر می‌بینم. (ذهنم عادت می‌کند به خاب را یادش ماندن؟)

    و چه خابِ دلخراشی بود. موقعِ نوشتنش دلم می‌خاست خودم را ناخن بکشم ولی تصورش نکنم. من خیلی درباره طوطو خابِ بد می‌بینم. دلیلش ترسی‌ست که دارم. کوچولویی‌ست که فکر می‌کنم نمی‌تواند از خودش مراقبت کند. هرچند او یکبار با گربه بر سرِ جانش جنگیده و سربلند بیرون آمده. ولی من باز برای آن کفِ دست نگرانم.

    خاب دیدم قفسش پر از سوسک است و از زیر پرهایش سوسک‌های بزرگ بیرون می‌زنند.‌ حالا خودش؟ چسِ مثقال طوطو داشت مظلومانه نگاهم می‌کردم. حتا دوباره نوشتنش هم دلم را ریش می‌کند.(چرا دل ریش‌ شود؟)
    بعدش خانه‌ی یارویی عفوِ مشروط‌دار را آتش زدند. او نمی‌توانست فرار کند چون پنجره پشتی مکانِ ممنوعه‌ی عفو مشروطش بود و جلوی خانه هم پرآتش. مادرش هم با او بود و تنهایش نمی‌گذاشت. نمی‌دانم آخرش چه کرد. متأسفانه دست‌خطم خاندنی نیست.

    ادامه اسنوبیسم چیست(از کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی)را خاندم و اغلبِ سوالات دیروزم را پاسخ داد. در این بخش توضیح داد رفتار اسنوبیسمی با شخصیتش یکی نیست. اولی عادی‌ست و دومی خطرناک. من هم برای خودم نوشتم پس مشکل خودگول‌زنی و قالباندنِ آن به عنوان چیز یا کاری مهم به دیگران است.
    تا حالا انقدر از مقاله‌ای لذت نبرده بودم. با آنکه متنی جدی‌ست انگار زبانِ مقاله‌ای ندارد، یعنی از آن دست زیاده‌نویسی‌هایی که «لقمه دورِ دهان می‌پیچانند» نیست. اینکه قائد دوباره و دوباره برمی‌گردد و موضوع را بررسی می‌کند از درکِ انتقادی‌اش برمی‌آید. الگوست برایم.

    شلوارِ بابا را همراه با پادکست تمامیدم. پادکست پینیکیو از رادیو راه. شروعِ رازآلودی داشت. روستایی که مردمش نفرین شده بودند و باید تا ابد به خوشحالی ادامه می‌دادند. از طرفی نفرین، راهِ دریا را هم مغشوش کرده بود.‌ هر شب هنگامِ پایکوبی صدای آلونا می‌آمد. سایه‌ی ماه روی دریا. آلونا صدایشان می‌کرد و آن‌ها بلندتر می‌خندیدند تا نشنوند. همه‌ی این‌ها درد داشت. دردِ استعاری. می‌دانستم چه می‌گوید.‌ به نظرم «خوشحالیِ زوری از غمِ انتخابی زشت‌تر است.»
    شخصیت اصلی باید به سفری می‌رفت تا کنارِ دریا. چون دیگر صورتک به صورتش نمی‌چسبید. چون صدای آلونا مریضش کرده بود.
    چون داستان بود بیشتر روی قلبم اثر گذاشت. بیشتر به خوشحالی زوری فکریدم. از افراط در داستان‌ها خوشم می‌آید. افراط است که اثر می‌گذارد.‌ افراط است که می‌ترساند و مواجه می‌کند.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  90. گزارش نیک “1405/4/22” تیرماه. روز دوشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
    کتاب “چگونه به احساسات دیگران پی ببریم” از پل اِکمن خاندم.
    موقع خاندن این کتاب با صدای بلند می‌خاندم آجی هم می‌شنید.
    کلمه‌برداری را انجام دادم از روی همین کتاب.
    کتاب “در اسارت اندیشه‌های خود” از الکس پاتاکس تمام کردم.
    کلمه‌برداری هم از روی همین کتاب انجام دادم.
    گفتگو با آجی زمانی را گذراندم.
    نویسنده‌ساز نتوانستم شرکت کنم.
    بلاخره دوره شعر ثبت‌نام کردم.
    امروز دوباره ۲ ساعت برق رفت‌. برق که می‌رود منم می‌روم. خیلی انرژیم می‌رود.

    https://t.me/speechoff

  91. بخش دیگری از داستانهای شاهنامه «ماجرای سیاوش» را از طاقچه گوش کردم.
    پی‌دی‌اف داستان کوتاه «مگس» از کاترین منسفیلد نویسنده نیوزلندی با ترجمه جمال میرصادقی را خواندم، همچنین چند صفحه از کتاب چاپی کوچه‌ ابرهای گمشده از کوروش اسدی.
    چرخی در کانال‌های دوستان زدم. دستی به سر و روی نوشته‌هایی که باید سر و سامان دهم، کشیدم.
    دو، سه کانال خبری را هم طبق عادت چند بار چک کردم. بخصوص این روزها که گاهی صدای انفجاری می‌شنویم و نمی‌دانیم کجا را زدند.
    مابقی کارهایم شامل پخت و پز و تمیزکاری است تا شستن تن خاکی و لباس چرکی.
    آها وبیکار سر‌زبان را هم نصفه نیمه شرکت کردم دو الهه نازنین از زبان و معماری و طراحی گفتند.

  92. بیا به آغازِم جانو‌تن یک درگیری تازه را خوده اندازِم پائین شروع نوشتن‌ کنِم!

    مه‌که غیر از گپ‌هااِی استاد کلانتری چه‌دارم بگم تورو خدا
    امروز به استاد داخلِ وبینار پیام دادم گفتم چرا نمیشه گذارشِ نیک‌داد
    که فهمیدَم
    که مه داشتم بی‌خود سر همین‌طوری می‌نوشتم
    که ببینم میشه گذارش‌داد آیا میره
    اوفف بزنید تواِی‌سرم استاد گذارِش هامنو می‌خوند
    او فِک‌می‌کرد مه‌یاد ندارم نویسم باید آموزش ببینم
    همشون اشتباه اند
    ولا‌استاد حق‌داری بزنی‌توای سرم
    مه همین‌طوری بدونِ محاسبه حتی داخلِ لینکِ گذارش نیک می‌نوشتم تو صفحه‌اش عزیزم
    مره‌‌انداز دور ولا منو اصلن ابدن شاگردِ خودت ندون واقعن بی‌‌پروااَم هم‌می‌خام کسی‌شم و هم به در دیوار زنم
    ای‌چجور شاگردِ است که یکسره اشتباه کنه
    دلم به‌حالِ خودم می‌‌‌‌سوزه می‌فهمیدَم استاد می‌خونه به دستانِ لرزانِ‌خود می‌گاهیدم می‌جوستم می‌نواختم بازی‌کلمات می‌پروندم نازنوازش می‌روفتم کنج‌گاپ پروری می‌کردم
    تلغی‌می‌دادم وقت می‌خریدم جنونِ شاعرانه می‌‌‌‌تابیدم نوار نوار گوش به حلقه ریسمان گندو عسل چشمانِ بسته زنگ‌بگوش استاد تسلیم خوده می‌کردم
    خوده چجوری تنبیع‌کنم
    حرفِ تنبیع را گفتم یادِ یکی از شعرام افتادم که می‌گفتم:

    تنبیع‌ام بمن این‌است
    بردااِی جوان کردد
    ز قبله‌ای سکوتم
    سجده آید ازم
    ز سکوت ات ازت چه آید
    پس
    بگو
    جانم!

    ای‌وای دارم چه‌کنم خودم هم ندانم

    یک‌سری رفتم دخالت به خویشتن گذارش نیکان کنم
    چستجوای کردم برگشتم دیدم
    منم هستم
    ای‌وای
    گفتم نکنه بخاطرِ زین باشه که جستم خاهش تن‌تنا کردم!
    خاد‌گفتید:
    تن‌تنا چیست دگه:
    بزار کنج‌گاپ ها را ردکنم بگوییم تن‌تنا چیست
    عزیزم تن‌تنا یعنی نازکننده‌‌اِی آرزوها

    دلم بحالم می‌‌گرسته‌ چه‌کار کردم ای‌کاش خودم زحمت‌می‌کشیدم به زحمت‌ام وارد می‌شدم
    معذرت می‌خام از‌ خودم به خودم که چو کردم وایی دگه ازین‌کارا نمی‌کنم بخودَم قول می‌دم
    مف‌خوری به رگ نمی‌زنم

    حال‌دگر نویسنده‌ها گویند چرا اینو قبول شد استاد
    بخدا یک پیامک بود کاش نمی‌دادم
    فقط می‌خاستم پش استاد
    یکم خود نمااِی کنم که جدی می‌نویسم
    مه دوست دارم خودم جلو برم از زحمت خودم
    وای به یک لحضه فک‌کردم تمامِ زحمت هایی سالهام بباد رفت!

    گذارش‌نیک
    لینک کانالم‌:https://t.me/sadegaalezadai

  93. سال واژه‌ان: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    اضطراب چرا انقدر بیکار است که اول صبح آمده، بابا جان اصلا شاید من آماده نباشم، حوصله‌اش را نداشته باشم، حوصله ام را فرستادم تا برود کمی خرید کند، حالا بدون او چطور با اضطراب کنار بیایم. او که باشد کمی اضطراب را معطل می‌کند تا من بتوانم از دستش در بروم.
    دلم مثل آتشفشان قُل میزند.
    آمده از خمیر به فنا رفته دیشبم برایم حرف بزند و روند محکوم به تقریبا شکستم را هی به رویم بیاورد‌‌
    اصلا صبحانه خورده‌ای که انقدر زود تا چشمم را باز کردم آمدی به سراغم؟

    اصلا میخواهم امروز برای کم کردن روی اضطراب، از خودم متشکر باشم.
    متشکرم از خودم بخاطر تاب آوریهایش.
    متشکرم از خودم بخاطر مرتب بودنش.
    متشکرم از خودم که با من کنار میاد.
    متشکرم از خودم بخاطر اینکه با من می‌نشیند فیلم ببینیم.
    متشکرم از خودم که مرا برای رشد هُل می‌دهد.
    متشکرم از خودم که ساکن نیست و جریان دارد.
    متشکرم از خودم بخاطر دستپخت خوبش که مرا جان می‌دهد.
    متشکرم از خودم بخاطر اینکه تلاش می‌کند زنده بماند.
    متشکرم از خودم که به حرفهایم گوش می‌دهد.
    متشکرم از خودم که انقدر تمیزی را دوست دارد و فرد تمیزیست.
    متشکرم از خودم ……..

    امروز و این روزها فکر مشغولی‌ها خسته‌ام کرده‌اند، این وسط باید متنی به زبان عامیانه/آرگو برای کلاس نویسندگی خلاق هم بنویسم که غوز بالای غوز شده و مرا می‌ترساند از اینکه نتوانم بنویسم و گرفتار گازخورد بشوم.
    گازخورد دادگاه ذهنی‌ام و استاد کلانتری.

    میترسم از اینکه در نوشتن آنطور که تصور میکردم یا آرزو دارم باشم، خوب نباشم.
    ترس آنقدر بزرگ شده که حتی نمیتوانم با آرامش مطلب بخوانم یا درست فکر کنم.

    امروز با لیلی گلستانی در باب خیلی چیزها صحبت کردیم از راه دوووووووور.
    لیلی می‌شنود، خوب حرف می‌زند و جریان دارد.
    متشکرم از من که با لیلی دوست شد و دوست ماند.

    امروز در پخت نان خمیر ترش کلی چالش داشتم، خسته شدم از اینهمه چاله چوله و عاقبت، نتیجه فقط به من درس داد ولی خود نان را نه.
    نانم خمیری بیش نبود، که تا ما تحتم را چزاند، آخر نزدیک به ۱۶ ساعت درگیر فرآیندش بودم و آخر سر هم برایم نان نشد.
    به خودم دلگرمی دادم که اولین بار است و اشکال ندارد.

    امروز از صبح بمدت تقریبا چهار ساعت سخت مشغول تمیزکاری بودم. از شدت گرمای زیاد چسب آبکی شده بودم.
    به گل‌های بی‌نوایم در حیاط، گلخانه و اتاقها آب دادم، واقعا احساس میکردم دارند لَه لَه میزنند، تَن چندتایشان را شستم تا خاک از سر‌ و رویشان شسته شود.

    به حمام آب سرد محتاج شده بودم، که اجابت شد.
    دلم فرنی میخواست دیشب درخواست داده بودم، اما امشب برایم پخت عامری و در حین وبینار نویسنده ساز خوردمش. جایتان خالی
    فرنی خب لطیف است دلم میخواهد بغلش کنم. حیف که نمیشود.

    آنقدر اینترنت خاک بر سری بود که نشد وبینار را کامل ببینم، پس بیرون زدم و آمدم تا گزارشِ نیکم را تمام کنم و تحویل بدهم.

    امروز بخش زیادی از فکرم درگیر نام گذاری برای کانالم شد، اسمی دلچسب پیدا کردم اما موجود بود و آنقدر قفل شده بودم که دیگر هیچ ایده‌ای به سراغم نیامد.

    آخ استاد این کتاب الکترونیکی پس کوچه‌های فرهنگ چقدر زیاد است، دلشوره گرفتم که چطور بخوانم و درس پس بدهم؟؟؟؟؟🤔

    فکر نیست که بازار شام است بقدری شلوغ شده که خودم را هم داخلش گم میکنم.

    امروز به خوددوستیم چند میدهم؟
    تمیزکاری
    حمام
    پخت نان
    نوشتن
    گفتگو با دوستم لیلی
    تا الان که ۵ شدم.

    شبتان بهشت ☁️🌛

  94. مصصم‌بودنم سال‌واژه‌ای که این‌روزها شعارم‌ست.
    صبحانه، با دخترکم کافه.
    امروز نوشتم، زیاد.
    خوابیدم، کم.
    به دیدار مادرم رفتم، عشق.
    قران خواندم، زیبا.
    دوره‌ی نویسندگی خلاق ۶۵ را مرور کردم، عالی.
    ماشنکا را باز خواندم، هنوز جذاب.
    کیوسک را باز خواندم، دل‌چسب.
    نمره‌ی امروزم، تعریفی ندارد.
    ورزش کردم، سمّی.
    برای جاری‌جانم هدیه خریدم، ذوق‌ذوقی.
    شام نداریم، به جهنم.
    خودخواهم خودتونید.
    کانالم، قدم رو چشمام بذارید و افتخار بدین.
    https://t.me/manesehchtgrh

  95. صفحات صبحگاهی را که نوشتم پریدم روی کلیات ادبی. ده صفحه سهمیه‌اش که تمام شد پریدم روی فروغ و یک شعر و حافظ و کتاب شعر مینا نواب را خواندم و بعد هر چه خواستم برای کانالم نویسم نشد. هر چی تلاش کردم وسطش کار پیش آمد و آخرش قیدش را زدم. کار نیکی که کردم این بود که باشگاه رفتم و پیاده روی کردم. خوش گذشت.

  96. گزارش نیک

    در باز شد و گل اومد، بابایی جونم خوش اومد.
    دیدار با تو قرار نبود چنین باشد پدر. تو در آشپزخانه و من لمیده روی مبل. ببخش که سوپ‌هایت را قضاوت کردم. در این مدت که مرا نداشتی چه هنرها در چنته‌ات از من پنهان مانده بود. اگر قسمت زنجبیل و عسل را بکاهی، بر شادی‌ام می‌افزایی. دیدن تو جانی دوباره‌ام بخشید. اگر صدای زنگ موبایلت کم بود، اوضاع بهتر هم می‌شد.

    اوج کسالتم دیروز بود. همیشه بعد از اوج‌ها فرود است. فرود درد، تب، سرفه.
    حالم خوب است اما کلاس نرفتم. این آقای سیبیلو نگذاشت بروم. سفری در پیش است. خبرهای خوشی در راه است. در زمان مناسب در موردش می‌نویسم.
    از امشب بحث‌های ما شروع می‌شوند. هرکس رابطه‌ی من و بابا و اختلاف‌های ما را می‌بیند، به دیده‌ی «واقعنی شما چتونه» به ما می‌نگرد. بیشتر اختلافات ما بر سر مسائل اقتصادی و جامعه و سیاست است. هیچ‌کس این را باور نمی‌کند که چقدر جدی درباره‌ی نظریاتمان با هم بحث می‌کنیم. مدت‌هاست از تصمیم‌گیری و دخالت در امور شخصی زندگی یکدیگر گذشته‌ایم و گیر کرده‌ایم روی نظریه‌های کلی‌تر. هر دوی ما بحث کردن با هم را دوست داریم. هر دوی ما از هم کلافه می‌شویم.
    روز قبل به سوپ خوردن و استراحت گذشت. کمی هم موسیقی گوش کردیم. شنیدن آهنگ‌های قدیمی مورد علاقه‌اش را دوست دارم. مثلا عروس خواب از منوچهر طاهرزاده را دوست داشتم. هنوز هم شنیدن برخی آهنگ‌ها وصلش می‌‌کنند به ماریا. از حالت صورتش، دست‌های زیر چانه‌اش، خیره شدنش به نقطه‌ای از فرش می‌فهمم.

    راستی واقعا سوپ‌های بابا خوشمزه است. یک مدل را دیروز برایم تدارک دید که جوی پرک داشت. یک مدل را هم امروز با ورمیشل درست کرد. جل‌الخالق. اگر پدر من آشپزی را یاد گرفته یعنی هر کاری از هر کسی بر می‌آید. ناگفته نماند که من هم به ذهنم رسید آنچه به ذهن شما می‌رسد: یعنی معلمش چه کسی بوده؟
    ولی جواب این پرسش برایم توفیری ندارد. وقتی با هیچ‌کدام از معلم‌های مدرسه‌ام ازدواج نکرد، دیگر چه اهمیت دارد یارش کیست! او بخاطر من هم شده باید با یکی از آن‌ها ازدواج می‌کرد.

    جاده‌ی مالهالند از لینچ را دیدم. دفتر شعر سنگ آفتاب از اکتاویو پاز، ترجمه‌ی میرعلایی را خواندم.

    وقتی بابا اینجاست انگار در ایرانم.

    https://t.me/naghmehneviss

  97. ۱- دارم می‌گردم. دنبال صداقت. نه خانمِ صداقت یا آقای صداقت.دنبالِ خودِ صداقتم. صداقتِ مَحْضْ. صداقت در رفتار، گفتار، کردار. در نوشتن، در حرف زدن، در کار کردن، در زندگی کردن.
    پیدا نمی‌کنم. خیلی کم است. کم‌رنگ است. ادایش را درمی‌آوریم، اما واقعی نیست. خوب معلوم می‌شود که ساختگی‌ست..
    تقصیری نداریم. از خودمان دور شدیم. در مرحله‌ی گذاریم.
    به‌ گمانم آدم‌ها همیشه در مرحله‌ی گذارند فقط شکل و فُرمش فرق می‌کند. مگر پدران و پدرانِ پدرانِ ما مرحله‌ی گذار نداشتند؟ حتمن داشتند. همیشه چیزهای تازه، تحولاتِ تاریخی و صنعتی و علمی برایشان جدید و غیر‌قابلِ باور و شوکه کننده بوده. و در مرحله‌ی گذار از سطحی و فرمی به سطح و فرمِ دیگر بوده‌اند. حتمن در آن دوران‌ هم بی‌‌صداقتی بوده است.
    من کاری به آن زمان ندارم. حرفم با امروز است که می‌دانم صداقت ضرورت است.
    صادق بودن در حرف در کار در نوشتن و زندگی. داشتنِ اصول و پایبندی به اصول، مَبنای صداقت است. دنبالِ مُد و باد دویدن ریشه در بی‌صداقتی دارد. با خودت که صادق باشی می‌فهمی که چی درست است و چی غلط.
    این بی‌صداقتی را در هنر هم خیلی خوب می‌شود حس کرد و در نوشتن هم.
    اینکه به صِرفِ نو‌آوری از خودمان هر ادایی در بیاوریم که نه سر دارد و نه ته و هیچ‌کس نفهمد چه می‌گویی و چه می‌خواهی اسمش خلاقیت و نوآوری و حتی خوشمزه‌گی نیست. پای‌بندِ اصول و مبانی که نباشی نو‌آوریت عاری از صداقت می‌شود و راه به جایی نمی‌برد. شاید عده‌ای شبیه خودت را تحتِ‌تأثیر قرار بدهی اما ماندِ‌گار نیست.
    این روزها در خیلی جاها این بی‌صداقتی وکارهای من‌درآوردی را می‌بینم که اصلن به دلم نمی‌نشیند.
    بعضی نوشته‌ها را می‌خوانم که هر چرت و پرتی را، چه در فرم و چه در محتوا ارائه می‌دهند که مثلن نوآوری کرده باشند. اما فقط خودشان می‌فهمند که چه گفته‌اند. مطمئن نیستم که خودشان هم بفهمند.
    آنقدر دروغ و دغل شنیده‌ایم که عادی و تمیز زندگی کردن، غیر‌عادی و از مد افتاده تلقی می‌شود. پای‌فشاری بر اینکه ضد‌ارزش‌ها، ارزش بشود بزرگترین آسیب را به فهم صداقت زده است.
    دروغ همیشه دروغ است و همیشه بد. حتا اگر مُد باشد. و همین‌طور بسیاری از دیگر ارزش‌های انسانی.
    ۲- امروز شعرم آمد. خودش آمد. شعری چند سطری و روان. دوستش دارم. درکانال می‌گذارم
    ۳- کتاب خواندم. یکی از داستان‌های« در باره‌ی عشق» چخوف»
    ۴- گزارش نیک امروزِ چند‌تا از دوستان را خواندم.
    ۵- قسمتی دیگر از شازده کوچولو را خواندم.
    ۶-به چند‌تا از دوستان تلفن زدم
    ۷- کمی رقصیدم که از دل‌پوسیدگی در‌آیم و استخوان نرم کنم.
    ۸-گزارش نیک نوشتم
    ۹- در وبینار نویسنده‌ساز که به ساعت ۹ موکول شده بود شرکت کردم.
    ۱۰- گزارش نیک ارسال کردم
    بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

  98. شانس‎‌های کوچک
    سال‌واژه‌ام آگاهی.
    چند وقتی است که عابربانک‌ها پول خرد نمی‌دهند و من هم 500 تومانی در کیفم دارم. صبح وضع اینترنت موبایلم خراب بود. هرچی سعی می‌کردم پول راننده تاکسی را کارت به کارت کنم، هربار خطا می‌داد. آقایی کنار دست من نشسته بود و چشمش به گوشی من. یک دفعه گفت اگر نمی‌توانید پرداخت کنید، من پول خرد دارم و چهار تا ده تومانی از کیفش درآورد تا به راننده بدهم. پنج تومان باقی پولش را هم که راننده به من برگردانده بود، از من نگرفت. از شماره کارتش عکس گرفتم تا بعد برایش واریز کنم.
    رسیدم اداره، هم‌اتاقیم گفت، ما دیروز کولر را خاموش کردیم ولی انگار صبح آقای معاون، که زودتر رسیده کولر اتاقمان را روشن کرده تا ما برسیم، اتاق خنک باشد.
    بعد هم همراه همکارم برای بازدید از یک کارخانه شیمیایی رفتیم، حسابی مورد لطف آن‌ها هم قرار گرفتیم. و لیوان دمنوش هم کادو گرفتم.
    خاهرم وقتی رسید خانه در دستش ده تا کلوچه فومن بود. خیلی تعجب کردیم. چون تازه هفته پیش در مسیر بازگشت از مسافرت، لیدر پول گرفته بود از همسفران و برایشان کلوچه فومن خریده بود. ولی چه کلوچه‌ای تا رسیدم خانه کپک دیدیم روی کلوچه‌ها و یکی از همسفرها هم توی گروه به رویش آورده بود. ولی امروز خاهرم کلوچه نخریده بود. مریضش برایش کلوچه فومن آورده بود. جبران کلوچه‌های سفرمان شد.
    بعد از نوشتن صد جمله آزادنویسی، متوجه شدم وبینار ساعت نه شب برگزار می‌شود. رفتم سراغ فایل شب هول که خاندنش نصفه رها شده بود. قسمتی از نوشته‌های دوستان را خاندم.
    قسمتی از کتاب شب هول که خاندم اشاره کرده به “کارگاه نمایش”. و یادم افتاد، مردادماه سال گذشته تئاتری برای اجرا رفت که خانم زینب خدیو کارگردانش بودند. که یکی از لیدرهای آژانس دالاهو هم هستند و کل مسافران تور قبلی که نزدیک به 25 نفر بودم به همراه لیدرمان آقای مهدی باقری، به تماشای این تئاتر در سالن مولوی دانشگاه تهران رفتیم. این تئاتر مستندی از شکل‌گیری و به پایان رسیدن کارگاه نمایش را نشان می‌داد و خیلی جالب بود.
    کمی ورزش کردم. و شام خوراک لوبیاسفید خوردم. ولی این‌قدر ناهار سنگین خورده بودم از لطف ارباب رجوع که سه قاشق بیشتر شام نتوانستم بخورم.
    گزارش نیک نوشتم. مطلب جدیدی در کانالم گذاشتم. مطالب کانالم کاملن متفاوت از گزارش نیک است. در وبینار شرکت کردم.
    نشانی کانال تلگرام https://t.me/armaghannevesht

  99. کاش سوسک سرگین‌غلتانی می‌بودم که در هاگوارتز اقامت داشت.

    • امروز دریافتم بی‌اهمیت‌بودن چیزی مثل رنگِ مو یا قوز بینی‌ست. مادرزادی. هرچقدر هم اهمیت بدهی، زمانی‌که بی‌اهمیت‌باشی، بی‌اهمیت می‌مانی.
    • رفتم استخر. گمانم حالاست که تاوان ۱۴وخورده‌ای‌سال کم‌ورزشی را می‌دهم. دست‌هایم تقریبا ناکارآمدند.
    • حتی فکرِ رمانم را هم نمی‌کنم. آشفته‌بازاری که مغز من باشد، نباید رمانی که برایم مهم است را درهم بریزد.
    • از همه‌ی چیزهای اطراف و خودم، که اطراف این‌چیزها هستم متنفرم.
    • هروقت می‌آیم رویاببافم، یادم می‌آید ایرانی‌ای بیش نیستم. پس رویا بی‌رویا. خودت را برای بدترین احتمال آماده کن.
    شاید به رشته‌ی «ریاضی/تجربی» رفتم.
    خدامی‌داند.
    • شب‌خوش.

    هزاران حفره، در زندگی‌ِ هرکس نیاید:
    https://t.me/hermionediana

  100. سال واژه ام:صبر

    -به برکت هنر‌نمایی وملق‌بازی‌‌های روبی،خر‌گربه نارنجی‌‌ام،دیروز و امروز را عنتر دامپزشکی و بیمارستان‌‌ها بودم.

    -پرتابِ کلمات، دست‌کمی از پرتابِ سنگ ندارد. تا زمانی که تلخی و گزندگیِ کلامم را به نامِ “صراحت” در جانِ دیگران فرو می‌کنم، فقط زخمی‌ترشان می‌کنم.

    -امروز از آقا حمید، همسایه‌مان، بابتِ سنگ‌هایی که صبحگاه به سویش پرتاب کرده بودم و زخمی‌اش کرده بود، دلجویی کردم.

  101. ۱۴۰۵/۰۴/۲۲
    گزارش نیک ۶۲
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده ازده

    1. هاله امروز صبح خواب ماند و ساعت 4:28 بیدار شد. او فقط ده دقیقه وقت داشت که لباس بپوشد و کرمی هم به صورت بزند وگرنه از سرویس جا می‌‌ماند. من هم راحتش گذاشتم تا به کارهای زمینی اش برسد.
    2. هاله ساعت 5:20 به اسلام شهر رسید و بی‌اعتنا به رهگذارن و رانندگانِ قضاوتگر، آینه‌ی صورتی بزرگش را ‌از کوله پشتی رنگارنگ طرح جنگل های آمازونی‌ خود بیرون آورد و شروع کرد به زدن ریمل، کرم پودر، رژگونه و رژ. راستی امروز صبح قبل از رسیدن سرویس وقت کردیم چند دقیقه‌ایی پرنده های روی کابل برق، صورت های تکراریِ منتظرِ سرویس و کله‌پزی آن سوی خیابان را تماشا کنیم. لحظاتی که هاله مشاهده‌گر می‌شود، من را سر ذوق می آورد.
    3. در سرویس هاله تمرین ریکی دادن به بدنش را انجام داد و ده دقیقه مدیتیشن.
    4. هاله ساعت 7:00 به کارخانه‌ی محل کارش در مأمونیه رسید و خط چشمش را که در دستشویی کشید، خیالش از ظاهرش راحت شد.
    5. من و هاله گل پوتوس روی طاقچه ی راهروی اداری را با آب اسپری کردیم و از اینکه آن برگ‌هایش را پس از سیراب شدن بالا گرفت، حسابی کیفور شدیم.
    6. هاله برای مگس‌های کارخانه برنامه ایی جدید دارد و امروز برای آنها طعمه گذاری کرد.
    7. هاله گاهی از اینکه کار می کند دلش می‌گیرد. اما من به او یادآوری می کنم هر کاری را که با حضور در لحظه انجام بدهد، به هدفش که بیداری است نزدیک تر می شود.
    8. هاله نسخه‌ی اولیه‌ی نامه‌ایی که باید در جواب به مرکز بهداشت برای رفع نواقص بهداشت صنعتی ارسال کند را آماده کرد و به مدیر کارخانه تحویل داد. گزارش خوبی از کار در آمد. هر کار ِآدمیزادی ای که هاله با عشق انجام می دهد من را هم خوشحال می‌کند.
    9. امروز هم مثل دیروز و پریروز هاله نتوانست وبینار نویسنده‌ساز شاهین خان کلانتری را به دلیل نبود اینترنت شرکت کند و این موضوع غم را به دل جفتمان نشاند.
    10. حالا هم که ده دقیقه به هفت است و هاله قصد دارد در راه بازگشت داستان دوستش را بخواند و یک داستان دیگر از کتاب سگ‌ولگرد صادق هدایت.
    ۱۱. می دانید، گاهی اوقات من مشاهده گر ِهاله هستم و هاله به کارهای آدمطوری اش می رسد، گاهی هم او ذهنش را ساکت می کند تا من او را مشاهده گرِ زندگی کنم. راستش چند وقتی است که ما با هم خوب شده ایم. من هاله را دوست دارم. او دختر متعهدی است.❤️

    1. خیلی قشنگ نوشته بودید، نگاه قشنگی بود❤️ به کار می‌گیرمش😁

  102. سال واژه: پذیرش
    مفید ترین کار: دوام آوردن.
    روز بسیار بسیار تلخ و پردردسری بود.

    ضمن اینکه کتاب: آن بود آن شد از الهه زاهد، را از کتابفروشی جیحون خریداری کردم. آخرین جلد فروشگاه، نصیب من شد.

  103. کودک‌نگاه
    امروز اولین جلسه‌ی کارگاه نوشتن و خیال‌پردازی بود.
    قرار بود دو کلاس یک ساعته برگزار شود.
    یکی برای اولی‌ و دومی‌ها.
    و دیگری برای سومی تا پنجمی‌ها.
    اما تاخیر بچه‌ها، تبدیلش کرد به یک کلاس دو ساعته و ترکیبی.
    با کتاب «راز کلمه‌ها» شروع کردم. گُنگ بود برای‌شان.
    دنبال منطق و علت هر کلمه می‌گشتند.
    بازی کلامی برای‌شان جذاب نبود. دنبال روایت بودند. دوست داشتند یک راست برود سر اصل مطلب. کوتاه بگوید و مفهوم.
    رفتم سراغ شعر.
    «اسب بهار» از محمود کیانوش‌.
    راحت‌تر ارتباط گرفتند. به دل‌شان نشست. خواندم. خواندند. خواندیم.
    گفتم نوبت بازی‌ست.
    ذوق کردند.
    نقاشی‌های عجیب‌غریبی که کشیده بودم را نشان دادم.
    کلماتی که به ذهن‌شان می‌رسید را پای تخته نوشتم.
    به هر کس یک کلمه رسید برای ساختن جمله.
    بعد هم دو کلمه.
    نوبت رسید به جان‌بخشی.
    از وسایل اطراف انتخاب کردند.‌ اسم گذاشتند و به جای‌شان حرف زدند.
    کم‌کم رفتیم تو دل داستان. بند اولش شکل گرفت‌.
    دوباره از «اسب بهار» خواندیم.
    خاطره تعریف کردند.
    وقت کلاس تمام شد.
    بدوبدو رفتند و یک بازی رومیزی از اتاق بازی آوردند.
    چیدیم. بازی کردیم.
    فهمیدم که مسابقه و بازی با کارت‌ها را دوست دارند.
    برای هفته‌ی بعد باید کتابی ببرم که از همان صفحه‌ی اول، بچه‌ها را وارد داستان کند.
    برای تمرین‌های نوشتن هم احتمالن بازی‌های کارتی و مسابقه‌یی انتخاب‌ بهتری هستند.
    اگر شما هم تجربه‌یی در کار با کودکان دارید یا پیشنهادی به ذهن‌تان می‌رسد، خوش‌حال می‌شوم بخوانم و یاد بگیرم.😍
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  104. سال‌واژه‌ام: ریزنوشت تا یادم بیاید همین ریزه‌کاری‌ها می‌تواند من را جلو ببرد. به قول استاد، یک بهتر از صفر است.
    *بیدار که شدم چند صفحه از رمان.فیلمنامه‌ی بر فراز راز را خواندم. البته بهتر است بگویم دیدم. این داستان مانند دیگر رمان‌ها توصیفات طولانی و کندوکاوهای ذهنی ندارد و همه‌چیزش بر پایه‌ی کنش و تصویر بنا شده‌است. محمد داوود نصیری حسینی، نویسنده‌اش، در این رمان.فیلمنامه، به جای اینکه بگوید شخصیت چه حسی دارد، آن را در رفتار، زبان بدن و واکنش‌هایش نشان می‌دهد. برای همین می‌گویم که این داستان را نمی‌خوانم بلکه دارم آن را در سالن سینمای ذهنم اکران می‌کنم. بیشتر که ببینم، بیشتر برایتان می‌نویسم.
    * از سرکار مرخصی می‌گیرم. احساس می‌کنم امروز را لازم دارم برای خلوت کردن و رسیدگی به کارهای نیمه‌کاره‌م.
    * پادکستی درباره‌ی هیجان پخته گوش می‌دادم که ترغیبم کرد از آن بنویسم. گوینده از حس بی‌تربیتی حرف زد که باید تربیت شود تا بتواند تصمیمات درست بگیرد. متن جالبی درآمد و گذاشتمش برای انتشار در کانال.
    * چند صفحه از مد و مه را می‌خوانم و رونویسی می‌کنم. نحو جملات سر شوقم می‌آورد.
    * سریال مامور مخفی را می‌بینم. قسمت اول و دوم را. به نظرم ارزش وقت گذاشتن دارد.
    * وبینار نویسنده‌ساز به ساعت ۹ موکول شده و افسوس می‌خورم اگر نتوانم شرکت کنم.
    * به جایش غزلیات حافظ می‌خوانم. کلمات را مزه‌مزه می‌کنم. می‌روم سراغ مولانا. دلم می‌خواهد تفسیر غزلیاتش را بدانم. بفهمم چه در سرش می‌گذشته و چه می‌خواهد بگوید. هضم کلماتش برایم سخت شده. سرچ می‌کنم و امیدوارم بفهممش. بعد در موردش آزادانه می‌نویسم. در حد ۱۰۰۰ کلمه.
    * دیروز فرصت پیدا نکردم تا اکنونم را در قالب کلمات بنویسم. امروز اما می‌نویسمش. تقریبن بیشتر کلمات هفته‌ی قبل در آن هست. کلماتی که از قلب ناراحت و افسوس و ناامیدی ذهن و قلبم نشات می‌گیرند.
    * در سایت پلنیوم به سوالات کارشناسان پاسخ می‌دهم برای گرفتن نقشه‌ی راه زندگی. تا از این سردرگمی مرا برهاند. از مریم ابراهیمی متشکرم برای معرفی. امیدوارم که با گرفتن نقشه بهتر به اهدافم که بیشترش در راستای نویسندگی است، برسم.
    * موسیقی گوش می‌دهم که موسیقی خونم کم نشود.
    * ویتامین و داروهای تجویزی پزشک را مصرف می‌کنم. دوش آب خنک می‌گیرم. برای خودم قهوه درست می‌کنم. لباس خوب می‌پوشم. سعی می‌کنم خستگی‌ها و ناراحتی‌هایم را پشت آرایش پنهان کنم تا اعضای خانه را نیازارم.
    * با پدرم تماس می‌گیرم و حالش را می‌پرسم. انرژی خوبی دارد صدایش. حسابی کیفورم می‌کند و پشتم را گرم.
    * امروز از یک تا ده به خودم ۶ می‌دهم. می‌دانم می‌توانستم بهتر عمل کنم اما همین هم برایم جای امیدواری‌ست.

  105. حلزون تو چشماش و تو خونه‌ش استخون داره که با اشعه‌ی ایکس معلوم میشه. گناهی رفته رادیولوژی.

    چه گزین‌گویه خوبی بود. زندگی کردن بین کتابا و با کتابا زندگی کردن و خود کتاب شدن. یکی از آرزوهامه.

    سال‌واژه: جراتمندی رو یک قدم یک قدم امتحانش می‌کنم.
    به امروزم نمره‌ی هفت میدم.
    امروز کلی نوشتم. یه یادداشت تو کانال هوا کردم.
    ناهار عدس‌پلو با نیمرو و نازخاتون پختم. خونه تمیز کردم. پیاده‌روی رفتم، البته چون تو باغ گل به کنسرت جیرجیرکها دعوت شدم کمی اونجا نشستم. جاتون خالی عجب نفسی دارن. چندتا عکس انداختم و ویسشو تو کانال گذاشتم. آهنگ جیرجیرکها سمفونی تیرماه.
    الانم میخام برم نویسنده‌ساز. خداحافظ

  106. با الگوی ” مصاحبه با خود”
    – برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    – 20 دقیقه مراقبه
    – از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    – شش. چون کم کار کردم در حالی که خیلی عقبم
    – از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    – قبل از هر پیامی و کلامی بازبینی کن و مطمئن باش منظورتو درست میرسونه
    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    – کافکا در کرانه
    – امروز رفتی پیاده‌روی؟
    – نه والا، 2 ساعت یوگا و بدنسازی بود دیگه
    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    – ساندویچ بوقلمون “طبیعی باش” چون خیلی وقت بود ساندویچ نخورده بودم و برندشو دوست دارم
    – امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    – گیجی ناراحتم کرد و عقب بودن از کارهای سایت ها نگران
    – امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    – عروسی برادرم و آغوش مردونه خواهر زاده وقتی بزرگ بشه
    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    – برادر بزرگم
    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    – خوددوستی
    – امروز درباره‌ی سایت شخصیت چه خیالی بافتی؟
    – ابزار با هوش مصنوعی بسازم براش
    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    – اولین سفر به بوشهر
    – فیلم چی دیدی؟
    چیزی تو چنته نداشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *