حس درجا زدن
نوشته بودی حس میکنی درجا میزنی. اما من خیال میکنم که تو تصور درستی از مسیر رشد نداری. کمحوصلهای و خیال میکنی با یکی دو
نوشته بودی حس میکنی درجا میزنی. اما من خیال میکنم که تو تصور درستی از مسیر رشد نداری. کمحوصلهای و خیال میکنی با یکی دو
شهر بود. و در شهر: دود و بانگ، و ستیز و خروش، و انجماد قهر و ذوبان خشم، و رنگ و آشوب و فریب، و
“اصولاً برای این مینویسم که لذتبخش است. وقتی که نمینویسم احساس بدبختی میکنم.” -جیمز تربر، کار نویسنده، ص. 183 به خاطر چالش پنج دقیقه رفتم
آبی که برآسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است -سایه بدون پیوستگی تقریباً هیچ کاری راهی به دهی نمیبرد. استعداد
گمان میبری چیزی نداری که روی کاغذ بیاوری. میگویی از چه بنویسم؟ ابتدا پارهای از پیشگفتار منوچهر بدیعی بر رمان جادۀ فلاندر را برایت نقل
گاهی استعارهای جالب کار آدم را راحتتر میکند. ممکن است استعارهای نو کمک کند تا در انجام کاری که خود را در آن ناتوان میدیدی،
با خواندن برخی جملهها ذوق میکنم، کیفور میشوم، بال درمیآورم، بندری میرقصم و جیغ میکشم؛ جملههایی که ممکن است دیگری با خواندنشان نه ذوق کند،
برخی از ما جملات انگیزشی و الهامبخش روی در و دیوار میچسبانیم. من قبلاً این جملۀ جُرج اُرول را چسبانده بودم روبروی میز کارم: «برای
وقتی بچه بودم خیال میکردم این فقط منم که درون خودم حرف میزنم. خودگوییهای سرگرمکنندهای داشتم؛ دربارۀ دایناسورها و سفرهای سندباد و پیدا کردن گنج
بسیاری از کالاها بهویژه محصولات دیجیتال دفترچۀ راهنما دارند؛ دفترچه راهنمایی که اغلب ما هرگز سراغش نمیرویم (گاهی به خاطر عدم تسلط بر زبان). احتمالاً
کسی میتواند محتوای خلاقانه تولید کند که زندگیاش را به آزمایشگاه ایدهها تبدیل کرده باشد. اگر هر روز دنبال شناسایی ایدهها و افکار تازه نیستی،
گاهی از شما میشنوم که میگویید «برای کی بنویسم، اینجا کسی کتاب نمیخواند.» پاسخ من همیشه این بود «بله، همه کتاب نمیخوانند، اما گمان نکن
یک لحظه به شبکههای اجتماعی فکر کنید. کدام یک از ما برای به دست آوردن دنبالکنندههای بیشتر وسوسه نمیشویم؟ «-کمیت را بالا ببر تا به
«آدم یه کاری رو کم انجام بده، ولی خوب انجام بده.» ظاهر این جمله فریبنده است، و صد البته که در کارها و موقعیتهای مختلفی
این پاره از «شب هول» هم برایم الهامبخش است: هنوز چند هفتهای از شروع کلاسها نگذشته بود که من، و شاید اکثر همکلاسیهایم دریافتیم محمد
با کتاب «زبان زنده» اتفاقی آشنا شدم. چند لحظه ورق زدن این کتاب کافی بود که بفهمم به گنج رسیدهام. با خواندن این کتاب، دربارۀ
توی پرسههایم در فیسبوک با سایت فرهاد بابایی آشنا شدم. کنجکاوانه مجموعه داستان جدیدش را دانلود کردم و داستان اول این مجموعه چنان جاذبهای داشت
با همرسانیِ چیزهایی که دوست دارم انگار بهرۀ بیشتری از آنها میبرم. حالا برویم سراغ یکی از پیوج اینستاگرام: در میان صفحاتی دنبال میکنم، کپشنهای
انتشار ویدیو در یوتیوب را دوباره شروع کردم. اگر عضو کانال یوتیوب مدرسه نویسندگی بشوید در جریان انتشار ویدیوهای بعدی هم قرار خواهید گرفت. اما
پیشحرف: یکی از علایق من یافتن استدلالهای گوناگونی است که دربارۀ اهمیت داستانسرایی اقامه شده. بهزعم من دانستن چراییِ قصهورزی کمک میکند تا با جدیت