«فقط برای خشنود کردن یک نفر بنویسید. به قول معروف، اگر بخواهید پنجره را باز کنید و با تمام جهان عشقبازی کنید ذاتالریه میگیرید.»
-کورت وونه گات
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
90 پاسخ
گزارش نیک، دوشنبه نهم شهریورماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
یکی از معیارهای این روزهایم شده زودتر خوابیدن، اما هر شب که میرسد، باز همان آش و همان کاسه است. انگار یک ساعت زودتر خوابیدن برای من زیادی بزرگ و جدی است. شاید باید کوچکش کنم، آنقدر کوچک که نشود از زیرش در رفت.
از فردا قرار نیست یک ساعت زودتر بخوابم. فقط پانزده دقیقه زودتر از شب قبل. همین. پانزده دقیقه که دیگر عدد ترسناکی نیست. شاید اینطوری بشود انجامش داد، شاید هم باز خرابش کنم. فعلاً میخواهم به جای زور زدن برای یک تغییر بزرگ، یک قدم کوچک بردارم.
https://t.me/MashgheBodan
گزارش نیک:۱۴۰۵٫۶٫۱۰
امروز خیلی کارخونه وخرید داشتم برای همین خیلی وقتم هدر رفت .کارخونه وآشپزی به اندازه کافی وقت گیر هست حالا فکر کن خرید نون و بقیه چیزا هم بهش اضافه بشه.خوب، کاریش نمیشه کرد اونم بخشی از زندگیه.
امروز دوتا فایل صوتی گوش دادم.
درحد یه صفحه هم تمرین آزادنویسی کردم.
یه مقدارهم مطالعه کردم.
ازاینکه امروز خوب پیش نرفت کلافه شدم.
1. سالواژه: استمرار
2. امروز روز عجیبی بود. صبح زودتر از خاب بلند شدم و کلی ایده به سرم زد که برخیهایشون را خلق کردند. واقعن عالی بود.
3. به مهمانی رفتیم و الان برگشتیم. توی اولین فرصت نشستم پشت سیستم و گزارش نیک نوشتم. باشد که رستگار شوم.
پراکندهگویی ها زیاد است، حتی بعد از آزادنویسی و آتشافروزی.
سخت است از میان اینهمه سیاهی روزنههای نور را ببینی و در موردش بنویسی. آه و ناله و شِکوه و شکایت و حال خراب و… همیشه در زندگی همهی آدمها هست اما دَم نمیزنند. اینکه بتوانی از دل همین تاریکی همان یک ذره رنگ را هم ببینی و ثبت کنی خودش کار نیکوییست که من در این جریانِ گزارشِ نیک، کم ندیدهام.
آدمها به شرافتمندانهترین شکلِ ممکن تحمل میکنند و تصویر نیکویی از خود میسازند.
امروز به شکل کاملن زنانه با دنیای مردانه جنگیدم. جنگ؟ از نامش هم بیزارم. اصلن جنگجوی خوبی نیستم. شاید اصلن آدم خوبی هم نباشم. عجیب جنگهایی که یک انسان و بخصوص یک زن باید داشته باشد. با درونِ خویش، با خانوادهی خویش، با جامعه، با محیط ، اصلن فکر میکنم خدا ما زنان را عمدی انقدر حساس و قدرتمند آفریده. هم بلدیم خوب عشق بورزیم، هم بجنگیم و بشکنیم و باز از نو این چرخه را ادامه دهیم. اصلن انگار همیشه بدهکاریم. هر صبح با تمام توان تلاش میکنیم که خوشحال باشیم و خوشحال کنیم هوای اطرافمان را و در آخر شب، ذرهای از خودمان نمانده. زن و مرد هم ندارد البته. بیچاره مردهایی که با چنین نامردمانی در یک دسته، بند شدهاند.
کتاب خاندم. و بعد ستیزه از فروغ و نوشتم. تمرین دوستانم را خاندم و از آنها آموختم. به قلمو پناهبردم و «بالمو» از دلش جهید بیرون. وبینار نویسندهساز. درختگَردی. قدم و عین احمقها هوا تاریک نشده سر به آسمان در پیادهرو. فکر، سالادی از فکر. جهیدن در کلاس نویسندگی. میانش تماس و جلسهای ناگهانی و پافشاری و سماجت و دیدنِ جسمهاییِ تصویر شکسته. بعد گوشهایی که آرزو میکنی نداشتی. چشمانی که دیگر نمیخاهی. موهایی که خوب حس میکند، میبیند و میشنود. ادامهی کلاس. شب و اندیشه.
و دوباره رسیدن به امنترین جای دنیا « سکوت».
سختترین جملهی امروز که شاید از سر لطف بود اما باعث شد فکر کنم که مگر من و اندیشهام دو جهان متفاوتیم؟
منِ پوسته، منِ جسم. کاش فقط اندیشه بودم.
دارم به این فکر میکنم که « مو » ابزار قدرتمندیست انگار. شاید تمام زنانگی در همان باشد در بند بند این پروتیین. و چه دارد که وقتی عاشق و رهاست آنها را میترساند؟!
بلاخره پس از سخنوری و جامعهبافی و هذیانی از کلماتشان، ریشهی این احوالِ ناخوششان را یافتم. انگار به مردسالاریِ درونشان، حسابی برخورده. تهوع گرفتم.
چند خاسته از فردای خودم:
قوی باش.
سکوت کن.
روی اهدافت تمرکز کن.
همهی دنیا را واژه کن.
کمتر حس کن.
کمتر ببین.
دیوار کتابی بساز، بلند، خیلی بلند.
«خودت» باش اما.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
صبح قبل از این که ساعت زنگ بزند خواهرم صدایم کرد و گفت تو هم فهمیدی لرزید؟ نفهمیده بودم. گفت زلزله آمد؟ اصلاً احتمال نمیدادم.
آمده بود.
گفت حواست باشد. شاید پیشلرزه بوده، بیدار باش.
تا ده خوابیدم.
دیر رفتم دانشگاه. سلولها را چک کردم و خوب رشد کرده بودند و ذوق کردم. رفتیم ناهار. حرف زدیم، خوش گذشت. برگشتم و محیط سلولها را عوض کردم و آمدم خانه.
یک کتاب برده بودم. در مترو حوصلهام سر میرفت. خب من روزی دو ساعت در متروام. درآوردم و خواندم. کیف داد. زود گذشت.
از صبح ناراحت بودم چرا آنطوری که میخواهم کارهایم نمیرود جلو. کارهایی که خوب جلو میروند را مقایسه کردم با آن یکیهایی که جلو نمیروند.
فهمیدم باید خیلی مشخص و واضح بدانم که آن لحظه باید چه کنم. مثلاً از بیرون که میآیم دقیقاً میدانم چه کارهایی را باید پشت هم انجام دادم. اینطوری بعد از مدتی بعضی کارها را خودکار انجام میدهی. آن لحظه سخت استها، ولی انجامش میدهی بالاخره.
عصر سه ساعت درس خواندم و بعضی چیزهایی که ایراد داشتم را بالاخره فهمیدم و کلی حال کردم.
آمدم پست کانال را بنویسم و گوشیام ۵ درصد شارژ داشت و شارژرم گم شده بود و نزدیک یک ساعتی دنبالش گشتم.
روی مبل بود. صد بار دیده بودم آنجا را.
https://t.me/f_mahmudpur
گزارش چهارم
سال واژه: تغییر
ماههای پیش اولین کاری که بعد از بیدار شدن انجام میدادم چک کردن اینستاگرام بود. امروز را اما با نوشتن گزارش نیکِ شب قبل شروع کردم. در حین سروسامان دادن به اتاقم و خانه، نویسنده ساز را گوش کردم. تمرینِ اکنونِ من با صد واژه را انجام دادم و قصد دارم وارد دفتر شخصیام کنم و حداقل یک روز در هفته ادامه دهم.
اسباب کشی خر است
قرار است جابهجا شویم. کم کم وسیله جمع میکنیم و می بریم خانه جدید.
عصر، کتابها را بیرون ریختم. لمس کردن جلدشان، بوییدن گلبرگهای خشک شدهی میان بعضی از آنها که البته حالا دیگر بویی نداشتند باعث هجوم خاطرات من وقتی که در دنیای این کتابها میزیستم شدند. بعد کتابهای پدر را جمع کردم. گفتم: « بابا چند تا از کتابهات نیست مثل کتابِ بیشعوری» (پدر زمانی کتابهای این سبکی خوانده بود) گفت:« اره بیشعوری جا مونده دست یه بیشعور »
تصمیمات ناگهانی مادر
برای خریدن چند تا وسیله برای خانه به تهران رفتیم. شام را در یک غذاخوری سنتی خوردیم و به ادامه خرید رسیدیم. یک چیز جالب درباره آنجا این بود که هیچ نوع نوشابهای برای فروش نداشتند. در این حد سنتی! به عنوان کسی که نوشابه نمیخورد راضی بودم.
شبنشینِ تهران
بخش موردعلاقهام از تهران، تماشای مسیر شبانه است. گزارشم را در ماشین مینویسم. شیشه را پایین دادهام، مردم را تماشا می کنم. یکی از هندزفریهایم را در میآورم، خواننده در گوشم نعره میکشد.
باد خنک به صورتم میخورد. موهایم به هم ریخته. دستم را از شیشه بیرون میبرم و تهران نورریزی میکند روی پوستم. ماه هم بود. عزیزِ تابانم، الان گمش کردم. ذهنم سبک میشود و پلکهایم سنگین…
۱ دیروز یه ضد آفتاب خریده بودم که مشکل داشت. امروز رفتم پسش دادم. چرا این مهمه برام؟ چون اصولا انقدر خجالت میکشم که نه پس میدم نه استفاده میکنم. و امروز جزو معدود دفعاتی بود که خجالتمو خوردم.
۲ تمرین خلاق پیشرفته را کامل کردم.
۳ خواندن کتاب سنگ صبور را شروع کردم.
۴ غذای خوشمزه برای خودم درست کردم.
۵ دریا رفتم و نیم ساعتی شنا کردم.
۶ خیلی کم توی فضای مجازی بودم.
۷ سر کلاس خلاق پیشرفته حاضر شدم.
۸ رفتم تولد یکی از دوستام و خوش گذروندم.
امروزم رفتم کار یاد بگیرم، البته با شیرینکاریهای مخصوص خودم. آخرش دوست بابام گفت عجب کودک درون فعالی داری. منم قهقهه زدم و گفتم هرکاری کردم که مثلن خانم و متین به نظر برسم، کشک شد. آره، همه اینو میگن. اونم گفت خوبه، همین روحیه رو داشته باش.
با مراحل اولیه رنگ کردن یه قطعه ماشین آشنا شدم. یه جای بدقلق ماشینم رفته بود تو و ما هم درگیرش بودیم که چطور این لجباز رو بکشیم بیرون. تو وسط کار از آقا رسول پرسیدم من تو این کارا استعداد دارم؟ گفت آره، مهمترین چیز تو این کار علاقه است که تو داری. منم گفتم آره، تو کارای ماشین روحم.
بعد خودش گفت اکلیل میشود.گفتم آره، انگار تو دلم جشن عروسی میگیرن.
بابامم هر وقت میاد دنبالم، اگه سوالی یا کاری آقا رسول داشته باشد، برایش انجام میدهد. مثل امروز که ابزار آورد و برایش قطعهای رو صاف کرد.
بعد از آن هم رفتیم خانه. مادر امروز مثل همیشه برای ناهار سنگ تمام گذاشته بود. جای شما خالی، خیلی اکبر جوجه خوشمزهای شده بود، به خصوص کنار آن سس انار و برنج زعفرانی.
تو تمرینجا هم بودم، خلاقیت و تنوع کارهای دوستانم خستگی روز را شست و با خود برد. اما دیگه نمیتوانم تو وبینار نویسندهساز باشم، پس ویسهای کلاس را گوش میکنم. امشب ،دیدم نسبت به ویراستار عوض شد و فهمیدم میتواند اندازهی نویسنده یا حتی بیشتر، برای جان گرفتن و بهتر شدن متن موثر باشد.
منم میا ماشینها و رنگها و بوهای تینر و اینها چرخیدم و روزم گذشت .
صبحگاه:
بلند میشوی و مرور میکنی، آشفتهخابت را. صبحانه میخوری. زیر گاز را روشن میکنی. بوی روغن داغ خانه را میگیرد. گوشتهای گرد شده مابین دستهایت میسرند در روغن داغ. بوی گوشت نیمهپز و پیاز و نمک و فلفل و گلپر و ریحان در دماغت میپیچد. حواست هست به مرز مغزپخت شدنش.
چشمت میخورد به جعبهی قرصهای صورتی، تازه یادت میافتد، باید ناشتا میخوردی.
گوشتها را میریزی در ظرف سس.
– امروز باید بیشتر پرهیز کنم.
سرظهر:
چند وقت است که از سارتر میخانی، ادبیات چیست؟
و امروز چند صفحه دیگر:
«چون کلمات مانند اشیا ناآفریده و قدیماند، شاعر حکم نمیکند که آیا کلمه برای شئ به وجود آمده یا شئ برای کلمه.»
عصرگاه:
مینویسی، بیوقفه و شوریده.
_ چرا جملههایم بند هم نمیشوند؟
گویی تنها به قصد رهیدن از دخمهی ذهنت، اینگونه فرو میریزند.
ورزش میکنی، درد میکشی. عضلاتت هنوز سر ناسازگاری دارند.
شبهنگام:
هیچچیز سر جایش نیست. تمیزکاری میکنی.
_ این هم آخرین تیک فهرست.✔️
خسته و کوفته از دردهای لذیذِ ورزیدن، روی تختت ولو میشوی.
صبح را با کتاب عادتهای اتمی شروع کردی و بعد با نیم ساعت ورزش و دوش گرفتن ادامه دادی.
کمی آزادنویسی کردی و به نتایج خوبی هم رسیدی. چون گرم شده بودی داستانک چالش را هم نوشتی.
یک لیست هم برای سامان دادن کارهای روزمره و نمره دهی به روزهایت.
کتاب بوف کور را هم خواندی.
در نهایت هم وبینار امروز را گوش دادی.
۹-۶-۱۴۰۵
#گزارشنیگ
#مهلاطهماسبیزاوه
https://t.me/ma0hlq
با دوست و همکارم تصمیم گرفتیم برای احیای سیستمسازی تا ده روز گزارش کارهامون رو بذاریم توی کانال مشترک.
کتاب قدرت محتوا رو خوندم و یادداشتی در مورد بیانیهی شخصی نوشتم و برای استعاره از باجههای تلفن قدیم گفتم.
رفتیم با کیانا پینگپونگ و از دونفر بازی رو بردم.
توی وبینار شرکت کردم و کلی به حرفای استاد خندیدم، البته طنز تلخی بود از محتوا. دورهی سلجوقی و نظامالملک هم عالی بود آخر وبینار.
موسیقی شنیدم.
به وقت خانهداری رسیدم تا چندساعت.
جستاری مینویسم در باب عشق، که امروز فرصت شد چند ناخنکی به آن بیافزایم.
چندتا شعر از تافتهی جدا بافته خوندم، ماجرای انتخاب نام کتابش جالب بود.
چندصفحهای از تکامل روانشناسی رو خوندم.
دوتا شبنامه نوشتم توی صداشو.
در کل روز پرنویسی داشتم و راضیام.
بعد از مدتها برگشتم به گزارش نیک.
https://t.me/Ghalamzani_AkramSoltani65
گزارش نیک ۱۱۱
سالواژهام: فاصله
—امروز صبح این قدر خسته بودم که با بیبرقی و گرما خوابم برده بود.
—عنق نداشتم. اما صفحههای صبحگاهی را نوشتم. توانستم. شرایط بد نبود. شب که میشود سختم میشود. اما باید هر جور شده گزارش نیک را امشب بفرستم.
—داستان کوتاهم را مینویسم که به پنجشنبه وصال دهد.
—در وبینار نویسندهساز شاهین کلانتری از مجموعه مقاله «در عین حال» نجف دریابندری برایمان گفت و مرضیه یارمحمدی از خواجه نطامالملک و گسترش زبان فارسی در زمان سلجوقیان.
—غروب با دوستم رفتیم کافیشاپ. پیاده. حالم خوب شد از همصحبتی با او.
کافی شاپ شلوغ بود. یکطرف ریمکس ابی و شادمهر یک طرف چاووشی و کس دیگری غوغا کرده بودند.
— اگر روزی نتوانم پیاده راه بروم چه کنم؟
میگویند از هر چه بترسی سرت میآید. اما من که نمیترسم از پیاده نرفتن. نه؟
— ما امیدوارانیم.
آدرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
ده از ده بودم امروز . هر کاری که برنامه ریخته بودم انجام دادم. هیچ بدهی با امروزم ندارم. حسابم صاف صاف. راحت میخوابم . از کتابخوانی و شعر خوانی و داستانک نویسی و داستان کوتاه نویسی و سایت و سئو و … الان نگران این تکراری نوشتنهام هستم. خیلی بیمزه و تکراری شده. باید راهی پیدا کنم برای تغییر این نوع نوشتن. نمیدانم از کجا شروع کنم. ولی مطمئنم راهش را پیدا میکنم .
➖منوچهر آتشی گفت: «آنچه به شعر، «شعریت» میبخشد، همان «وحشیت» تبار زبان است و تبار زبان، وحشی است. رها در غارها و جنگلهای اساطیری، رها در دورههای سکوت و سکون ابتدا، که انسان بینهایت از آن وحشت داشت…»
➖شروع روز با صفحات صبحگاهی (۳ صفحه آزادنویسی روی کاغذ)
➖نوشتن فهرست کارهای روزانه، بهترین راهنمایم در طول روز.
➖نوشتن پارهی تازهای برای «کتاب روزنویسی»: دربارهی آمیزش فهرست کارهای روزانه و روزنویسی.
➖اطلاعرسانی کارگاه جدید مدرسه نویسندگی: «نویسندهسخنران»:
➖کلاس خصوصی: مقالهنویسی دربارهی هنر+بازنویسی موشکافانهی رمان
➖جلسهی تمرینجا: بازخورد روزانه به نوشتههای همسفران ۷۵مین دورهی نویسندگی خلاق
➖وبینار نویسندهساز: از نثر نجف دریابندری آغازیدیم و رسیدیم به اینکه خیلی از کتابهای درجهاول اصلن در جاهایی مانند طاقچه و فیدیبو و کتابفروشی معمول پیدا نمیشوند، و یک کار اساسیِ نویسندهساز معرفی کتابهاییست که باارزشند اما در دسترس نیستند، از جمله به دلیل سانسور.
➖برگزاری جلسهی سوم دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق: دربارهی نوشتن طرح یک فیلمنامهی بلند حرف زدیم و نقش پیشداستان و… بنا شد فیلمی را ببینم تا هفتهی بعد و طرحی بنویسیم+بازخورد به تمرینهای هفتهی قبل و لذت بردن از درک درستِ بچهها از جستار.
➖پیادهروی: شبهنگام به بهانهی خرید زدم بیرون و چه باد خنکی.
➖از دیوان نظام استرآبادی:
«از تو جواب یک سخن کس نشنیده گوییا
شهد دهان تنگ تو بسته ره جواب را»
«بس که دلها ز سر زلف تو آویخته است
عجبی نیست که در زلف تو چین نتوان یافت»
«هر چند گرد خانهی دلها برآمدیم
در روزگار یک دل بیغم نمانده است»
«بر هر چه غلو کنی یقین دان
در دهر نصیبت آن نباشد»
«حاتمکفا در آتش محنت افتادهایم
زین فرقهای که آب به آدم نمیدهند»
«شد روزگار ننگ و سر آمد زمان نام
پا نه به فرق نام و گذر کن ز کوی ننگ»
اکنون که به نوشتن نشستم ذهنم خالی تر از تمام امروز است
امروز چندین بار در ذهنم نیک نویسی امشب را مرور کردم اما حالا ذهنم خالی است
اما نوشتن چند خطی کوتاه هم میتواند خالی از لطف نباشد
میان نوشتن پرسه ای به اشپزخانه مان زدم و هوسانه اخر شبی ای مهیا کردم
خب…
کجا بودیم؟!
اهان!
از انجا میگفتم که ذهن خسته مرا یارای نوشتن متنی قوی یا گزارشی قابل قبول نیست
اما عهدی که با خود کردم مرا وادار به نوشتن میکند
واتفاقا دلم میخواهد بد بنویسم
مگر چه میشود؟ اسمان به زمین می اید؟!
نه!
پس بگذار هر چند ناموزون بنویسم
امروز هم اولین هایی داشتم؛ اولین قدم هایی برای مستقل شدن
و وارد سطح جدیدی از بزرگسالی شدن
بزرگسالی هم مزه قشنگی دارد مگر نه؟!
بعد از یک صبح و ظهر پر کار استراحت نیم روزی عجیب به من مزه داد
خیلی وقت بود که دلم این خستگی جسمی را طلب میکرد
این هم از زیبایی های امروزم بود
و حتی عصر امروز هم برایم بدو بدو داشت
وحالا 38دقیقه بامداد به قول دوستی عزیز خواب برچشمانم مستولی گشته
امید که نوشته ای بهتر بماند طلب فردا
باشد، و آن یک نفر خودم هستم. فقط برای خوشنودکردن خودم مینویسم. نوشتهام؟ آیا واقعا برای خودم نوشتهام یا خوشآمد دیگران؟
شاید کمی در هم شده باشد. شاید زیب قلمم را کشیده باشم تا خیلی حرفها را خطاب به خیلیها نکنم. یا حیا کرده باشم تا لپ مطلب را ادا کنم. پس چه خوشنودی و چه خوشآمدنی؟ در همین گزارشهای نیک، خیلی چیزها لای لایههای شرم و ابهام پنهان میماند. نمیماند؟
یعنی من ریز و درشت و سیر تا پیاز روزکردارم را نگاشتهام؟ به من نمیآید چنین کرده باشم. احتمالا بخشهایی را نیاوردهام هرچند که نیک هم بوده باشند.
پس تنها برای خودم نمینویسم؟ چه تلخ میشود ماجرا اگر برای خوشنودی خودم نباشد این گزارشهای ظاهرا نیک.
امروز دوشنبهست. هفته به دوشنبه که میرسد بهانه میگیرد و بیحوصله میشود. انگار قدمهاش را تندتر برمیدارد تا جا نماند از، از چه؟ واقعا این همه سرعت برای گذر روزهای هفته را نمیفهمم.
حالیا حالیدن و امروزیدن:
تا ۸ اوکولاک خوابیدم.
کلافه و جیشول جهیدم.
به آشپزخانه سُریدم.
صبحانهای تِخیدم.
گردوغبار را پاکیدم.
ظرفها را سابیدم.
۱۰۰۰ کلمه تایپیدم.
از کندیام رنجیدم.
به زمین و زمان توپیدم.
لای کتابام لولیدم.
ملکوت را کاویدم.
نکتههایی برچیدم.
مرگ موریانه را جوریدم.
به شخصیتهایش آویدم.
بعد از ناهار لمیدم.
آدامس رژیمی جاویدم.
در فیلم جیمزباند چرخیدم.
روح و روانی در وبینار ساویدم.
به کتابهای شاهین رشکیدم.
برای خواهرم اشکیدم.
ورزش رفتنم را پیچیدم.
دورهی پیشرفته حضوریدم.
کلی حال داد و خندیدم.
قبل از گازخورد گرخیدم.
بعدش به خود بالیدم.
تمرین بچهها را پاییدم.
آفرین گفتم و ذوقیدم.
دنبال ناناستاپ چرخیدم.
پیدا که شد سیویدم.
مرغها را سرخیدم.
با گشنگی جنگیدم.
نخوردم و خوابیدم.
https://t.me/manesehchtgrh
چه اشکالی دارد که روزنویسی آدم یک تشکرنامه باشد از آدم حسابیهای زندگیش ، مثلن همین جناب شاهینخان کلانتری که نمیدانم آشنایی باهاش، آمین کدام دعای زلالم بود و بیزحمت جستجو پیداش کردم و جسته گریخته پیگیر یادگیری ازش شدم و خیلی اتفاقی وقتی منِ ناشیِ نابلد شروع کردم به نوشتن اینترنتی رمانی در قالب روزنویسی، او هم با فاصله کمی شروع کرد به نوشتن کتاب روز نویسی که چقدر برایم مفید و آموزنده است خدا میداند.
وسط روزمرگیهای زنانه، همسرانه و مادرانهام، درگیر خواندن در حال و هوای جوانی هستم: پارهخوانی.؛ ولی امروز چند رویا یوشیج هم خواندم و تغییراتی در روایت رمان به ذهنم رسید.
ممنونم استاد جان برای همه کتابهایی که خواندید و برای همه تلاشهایی که داشتید تا چراغ مدرسه نویسندگی را پرفروغ نگه دارید.
سلام نسیم نازنین
همیشه از دیدن اسم شما خوشحال میشم.
خیلی خوشحالم که نوشتن رمان براتون جدیتر شده.
یک جهان سپاس از مهرتون.
روزم را با آزاد نویسی درصفحاتصبحگاهی شروع کردم. به سرعت جت صبحانه را آماده کردم که به موقع به مطب متخصص قلب برسیم. منشی با خواهش والتماس بین بیماران با هزار منت به ما نوبتی داد. بعداز انسولین زدن مادرم وردیف کردن غذای ناهارش به راه افتادیم . هوا گرم بود وشرجی بودنش کلافهام کرد. بعداز یک ساعت به مطب رسیدیم . درمطب پیرزنی بود که برای بغلدستیاش تعریف میکرد که خانهاش را از پسرش خریده وتنها زندگی میکند. از شنیدن حرفهایش ناراحت شدم. مثل اینکه کارت خودش را به یکی از بیماران داده بود که برایش دارو بخرد. راه میرفت وگوشی قدیمی خودش را به همه نشان میداد که پیامک برداشت را برایش بخوانند. وقتی پلاستیک داروهایش را گرفت با خوشحالی دعا کرد و رفت. کاش نسل جوان امروزی بیشتر به فکر بزرگترها باشند. متاسفانه به تنها چیزی که فکر نمیکنند همین است البته به دور از همه جوانها.بعداز معاینه پزشک ونوار قلب واکوکردن همسرم، شکرخدا مشکلی نبود وخطررفع شد. با خوشحالی از اتاق پزشک بیرون آمدیم. با شنیدن هزینهای که باید میدادیم مخم سوت کشید. واقعا گرانی بیداد میکند.به کجا داریم میرویم چنین شتابان.
دیروقت ناهار که غذای رژیمی است میخوریم واستراحت میکنم.همزمان با شروع وبینار برق قطع شد ونت هم بازی در میآورد. به هزار مکافات بعضی ازصحبتهای استاد را میشنیدم جایی که درمورد سروش صحت و مهران مدیری حرف میزد و وسریال بامدادخمار. برای شام پیتزای خانگی پر ملات درست کردم که بسیار خوشمزه بود با خمیری که خودم درست کرده بودم .همزمان ویسنوشت درمانی خانم عبدی را گوش میکردم. به چه نکتههایجالبی اشاره داشت. درفرصتی که داشتم تا شام کتاب مادران ودختران مهشیدامیر شاهی را گوش کردم.
سالواژه: کشف
به امروزم ۷ میدهم از ده.
۱. نوشتن صفحاتصبحگاهی
۲. پرسهای در کتاب داستان یک شهر
۳. خاندن بخشهایی از کتاب جستارنویسی در ادبیات فارسی از صدیقه نارویی
۴. دوباره چرخی زدم توی فرهنگوارهی فارسی خلاق. کلماتی را انتخاب کردم و با آنها آزادنویسی کردم.
۵. برای تمرین کلاس نویسندگی پیشرفته، قرار بود جستارکی بنویسیم و موضوعش از میان ده کلمهی انتخابیمان باشد. سه کلمه را از بین دهتا برگزیدم. بدن، تبعیض و استقلال. برای هرکدام چند صفحه آزادنویسی کردم. با بلندخانی به این نتیجه رسیدم نوشتههایم برای تبعیض کموبیش شبیه جستار است. سر وسامان دادم. صیقلش هم و درنهایت گذاشتمش توی محل ثبت تمرین دوره.
۶. شرکت در وبینار نویسندهساز
۷.شرکت در کلاس نویسندگی پیشرفته. کلاس حدود دوساعت و نیم طول کشید. خیلی خوش گذشت. اما نوشتن طرح فیلمنامه کمی جانم را انداخته به لرزه. چالش بزرگیست برایم. مشتاقم بدانم با این چالش چه خاهمکرد.
۸. با همسرم قدم زدیم توی پارک. قدم زدن و گشتن توی شهرِ بارانزده کیف دارد. بوی باران همیشه سرخوشم میکند. چند پسر گوشهای نشستهبودند و میزدند و میخاندند و میرقصیدند. حالم را خوب کردند. تمام خستگی امروزم و دلتنگیهای این چندروز رخت بست از تنم.
قول میدهم فردا پروپیمان بنویسم. نه. اصلن قول میدهم فردا سبک جدیدی را بیازمایم برای گزارش نیک.
سالواژهام: قدم
امسال که این سالواژه را برگزیدهام، کمتر از همیشهٔ معمولم راه رفتهام. منی که همیشه به پیادهرویهای طولانی شهره بودم، اکنون شدهام خانهنشین، هر بار به دلیلی.
امروز صبح را با یادداشت صبحگاهی شروع کردم. بعد حین یادداشت نوشتن رسیدم به یکی دو کاری که باید انجام میدادم. اولیاش انداختن لباسها به ماشین لباسشویی بود. گفتم تا برق نرفته، لباسها شسته شود. بعدی، فرستادن سؤالات شهریور ماه برای مدرسه بود. برای همین، بعد از مدتها شاد را چک کردم. یک کلاسی داشتم امسال که دخترانش را خیلی دوست داشتم. حالی از آنان پرسیدم. هر کدام چیزی گفتند. یکی گفت کتاب دیده یاد من افتاده، آن دیگری خواب دیده بود سال بعد، معلمشان هستم و بهخاطرش نماز شکر میخوانده، و آن یکی هم در انقلابگردی و بعد باران رشت، به یاد من بوده است. بعد هم یکی از دانشآموزانم پیام داده بود که در امتحاننهایی بیست شده است و تشکر کرده بود. واقعاً خوشحال شدم. کم پیش میآید با چک کردن شاد، شاد شوم.
در ادامه یادداشتم را نوشتم.
بعد نشستم پای نوشتن جستار. جالب است که وقتی میخواهم جستار بنویسم، پرسشها مکرر به ذهنم میآیند. برای همین شروع کردم به آزادنویسی و کلی پرسش مطرح کردم و نوشتم. مفید بود. خواستم متن را بنویسم، برق رفت و لپتاپ من هم برقلازم. مجبور شدم در دفتر بنویسم. دوباره کلی پرسش نوشتم. این پرسشها برایم خیلی راهگشا بودند. در این میان سری هم زدم به کتاب «درمانگاه فلسفه». مبحثی خواندم ازش.
در وبینار ساعت پنج نویسندهساز شرکت کردم.
بعد از وبینار، متن جستار را نوشتم و فرستادم.
در کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته شرکت کردم. الحق کلاس درجه یکی است. کیف کردم.
بعد از کلاس خسته بودم. با همسرم تلفنی حرف زدم.
یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
به نام خدا
گزارش نیک ۱۱۱:
شکرگزاری،
گاهی هم بندهنوازی میکنی رفیق، سخاوت به خرج میدهی و به رخم میکشی که هنوز انسان میآفرینی. باز شاهدم میکنی، شاهد دیدن انسانهایی که تماشایی هستند. انسانهایی که وجودشان دنیا را دیدنیتر میکند. نشانم میدهی هنوز هم در دنیا آدمهایی وجود دارند که انسانی زندگی میکنند و من با دیدنشان باور میکنم هنوز آدمهایی هستند که رنج انسانهای دیگر برایشان دغدغه است و رشد آنها برایشان ارزشمند است. آدمهایی که روزیرسانند از آنچه تو روزیشان کردهای. آدمهایی که به آسانی میبخشند از آنچه خودشان باتلاش بسیار بدست آوردهاند. آدمهایی که با چشمانی که تو به آنها دادهای دنیا را نمیبینند. آدم هایی که دلمشغولیهایشان فرهنگ انسانهای دیگر را بالا میبرد. آدمهایی که امیدشان این است که انسان باقی بمانند.
از کتاب «فرهنگوارهی فارسی خلاق»:
از حس واژهها
«گاه شعر میخانم برای افزودن چیزی به فهرست «حس واژه» هام.
برای مثال به این رباعی ایرجصفتشکن بنگرید:
نزدیک نیا که سخت مسمومم توام
یک عالمه پنجهای و من موم توام
گفتند کجایی و کجا خانهی توست
من لکهی گُر گرفتهیِ بوم توام.
واژه در جمله معنی و شخصیت مییابد.
واژهها را به جملههای مختلف ببریم تا
دمبهدم
از دیدن چهرههای ناپیدایشان غافلگیر شویم.»
(چقدر قشنگ «حسواژه»)
از کتاب «هیچکاک و آغاباجی»:
داستان «من و اینگرید برگمن» را خاندم و متأسفانه کتاب تمام شد. از خاندن این کتاب هنوز سیر نشدهام و دوباره خاندن این کتاب را از سر خاهم گرفت.
از کتاب «جنگل بلوط»:
«میدانی شاید خاصترین خصلت کافکا این بود که رنج را خوب میشناخت، و البته انگار به جای بسیاری از ما (آیندگان، خوانندگان نوشتههایش، مدرنها، شکستخودهها، افسردهجانها، واماندهها، درماندهها، و ما با بسیاری صفت و توصیف دیگر) رنج میکشید، و زودتر از ما.
من، اما، وقتی میگویم کافکا به جای بسیاری از ما رنج کشید، کافکا را شهید تنهایی یا قدیس قربانی شده تفسیر نمیکنم، بلکه نوشتههای او را همچون متونی میخوانم که از زمانهی خود، نهادها، بوروکراسی، تحول در روابط اجتماعی و نحوهی رفتار مدرنیته با بدنها به تحلیلی زودهنگام (و چه بسا به قول نیچه: به تأملاتی نا بهنگام) رسیده بودند. و این چیز کمی نیست. اهمیت متون کافکا را میرساند. شاید باید بنویسم که کافکا زودتر از دیگران تشخیص دادهبود.»
سایت گنجور حرف ندارد، راحت به شعرهای کلیم همدانی دسترسی پیدا میکنم و علاوه بر اینکه مختصری از زندگینامهاش را میخانم، با غزلهای تازه و بکرش بیشتر آشنا میشوم.
نام تو را شنیدن، چون آرزوی جان است
بر لب مقام دارد، چون درد لب همان است
یک مرغ فارغالبال، در این چمن ندیدم
در دام اگر نباشد در بند آشیانست.
رویاهای نیما را در «کتاب روزنویسی» خاندم و خیلی دوست داشتم نیما در خابهایش هم شاعر است.
در امروز آقای کلانتری از کتاب «داستان یک رمان» گفتند که دربارهی فرایند بازنویسی یک رمان است. و همچنین دربارهی رابطهای که بین نویسنده و ویراستار این کتاب برقرار بوده گفتند که از قضا فیلمی هم در این رابطه ساخته شدهاست. حرف از ویراستار شد و آقای کلانتری صحبتهای جالبی دربارهی ویراستار گفتند که دید تازهای نسبت به ویراستار یک کتاب به من داد. در ادامهی وبینار آقای کلانتری دربارهی نجفدریابندری صحبت کردند و برای آشنایی بیشتر با او ایشان کتابهای «این چنین کنند بزرگان» و «خارپشت و روباه»را پیشنهاد دادند.لحظات خوشی از وبینار هم صرف پرسش و پاسخ شد. در آخر وبینار هم آقای کلانتری قسمتهایی از کتاب «او» نوشتهی زاهد بارخدا و همچنین شعرهایی از کلیم کاشانی یا همدانی خاندند که بسیار دلنشین و دلچسب بود، وبینارها اوقات خوشی هستند.
محبوب امروز:
نمیدونم چطوری عاشقت باشم.
نمیدونم چطوری عاشق باشم.
بهم گفتن احساساتم را توی استخونهام پیدا کنم، تا فقط موقعی که اسکلت شدم، دیدنی باشن.
آه پشت آه آمد
مه شد و مهتاب نه
پشت ابری ماند.
شاتها شرمنده
قابها خالی.
ساعت ۸ شب بود و در همان چند دقیقه ابتدایی از فایل نویسندهساز ۹ شهریور، این جمله موتورم را روشن کرد:
” امروز پیادهروی رفتی؟”
نه
“نوشتن از پیادهروی مهمتره به خصوص برای افراد خلاق”
درنگ نکردم، سیستم روشن، دفتر و دستک پخش میز و زمین و رفتم.
تمام ۹۰ دقیقه دعا کردم به جان شاهین جان کلانتری که پیامش شبیه شلیک ابتدای خط دوندهها بود و ده اسب بخار توان داد به پاهایم.
دو بار تنشویی داشتم یکی نقطه آغاز روز بود و دیگری نقطهی پایان.
ده دقیقه تمرین کردم برای مشاهده افکار و عبور و حضور
راستی صبحم با کشش پا و لگن بود و عصرم با پویش آنها
دلار یک میلیونی هم مانع نوشتن نشد. خرسندم؟
برای قلمفرسایی و انگشتسابی بر کیبورد بله میکوشم خُنُک بنویسم.
مثلا دربارهی فود پارتنر، پدیدهی این روزها در تلگرام و لینکدین نوشتم:
چاره یا چمچاره
بعد از سوشال فرند، جاست فرند و این قسم دوستیهای مدرن، رسیدیم به “فود پارتنر”🫥
توی پستی از لینکدین ویدئویی دیدم با این مضمون
حالا نمیدونم اینها “چاره” هستن برای چالشهای بیکسی یا “چمچاره” هستن و اسباب خجالت برای همراهی با هر کسی
اینم کامنتم در پاسخ به اینکه چه کسی رو فود پارتنر خودم میدونم( فکر کنم اول باید یه پارتی بگیرم و یارکشی کنم):
تبریک برای بهروزرسانی دفترچههای تلفنمون که کانکت لیست شدن:
فاطی کلپچ
پریسا پاستا
سوسن سوشی
یعنی اون پوشه( فولدر)
دوست اجتماعی
دوست سفر
احتمالا نیچ بشه به پای سفر شمال، پای سفر جنوب….
نمیدونم ذوقمرگ کمیتهای کمیک باشم یا هاهای کنم برای کیفیتهای از دسترفته
یا روایتی از نذریخوران کودکی را پیوند زدم به معایب تبلیغ ادز فلهای:
در خونشون برای ده شب اول محرم باز بود و از ده شب تا یک نیمه شب نذری میدادن و هیچوقت کم نیاوردن.
مهمونا کیا بودن؟
یه عده همسایهها بودن مثل ما که آشنا بودیم و پاثابت هر سال
یه عده اما از دور و نزدیک میومدن مثلا فامیلای ما یا غریّبههایی که خودشون میرسوندن تا هم دلی از عزا در بیارن هم به قولی مهمون سفره اما حسین باشن.
اما اون روزها و توی محلههای ما کم نبود همچین جاهایی.چرا خونه حاجآقا مرجانی جای سوزن انداختن نبود و هر کس یه بار میومد دیگه احساس صاحبخونه بودنو داشت؟
چون اگه غریبه بودی جات بالای مجلس بود، چای که برات میاوردن کنارش خرما، حلوا و قند و گاهی شیرینی خشک بود حتی توت و کشمش هم اگه میخواستی برات میاوردن. اصلا مهم این بود تو جوری حس راحتی کنی که آروم و قرار بگیری.
یه شب فسنجون دادن و غذا کم بود. با همسایههایی که باهاشون ندار بودن و خودی میدونستن در میون گذاشتت تا کمک کنن غریبههای امروز بشن آشناهای فردا
حالا میشه با روشهایی مثل ادز در سایت رو باز کرد و جمع زیادی مخاطب ظاهرا هدف گرفت اما واسه نگهداشتن باید باز خرجشون کرد و برای تکرار حذب شاید بهتر باشه از اونایی که بهشون سرویس باکیفیت دادی برای جذب باکیفیت و کاهش هزینه جذب و نگهداری کمک بگیری
حتی در پاسخ به پرسش: ” چرا تکذیب شایعه قویترش میکند” هم کوتاهی نکردم و نوشتم:
” مدیریت توجه”
پروژکتور هر جا بره، توجه همونجا میره.
پس وقتی حقیقت را بازگو کنیم و برای تاکید شواهد بیاریم، توجه به سمت واقعیت حقیقی میره و برعکس.
و چیزهای بسیار دیگر، همه تلاشهای من بودند برای ” بیشتر نوشتن”، زیست شاعرانه
راستی بیست دقیقه هم با جیپیتی به انگلیسی درد و دل کردم و کلی هندوانه زیر بغلم رفت.
انگلیسی اختلاط کردم تا تمام هزینههایی که در جوانی خرج اتینا نکردم و آیلتش گرفتم، حلالم باشد.
تازه چون آهویی پاشکسته و امید رهیده زیر تیغ آفتاب بودم. در تلاش برای بلغور کردن احساسات، افکار و مشکلاتم بودم اما نتیجه شگفتانگیز بود؛ جواب تمام چالشها را خودم به هوشمصنوعی دادم و خیالم راحت شد هوش طبیعی پابگیش بیوفتد، حسابی مرام میگذارد و در مقابل هوشمصنوعی آبروداری میکند.
ویلویلی
۱. رفتم دنبال کارای اداری و انجامشون دادم. براش نوار قلبم گرفتم.
۲. رفتم کافینت و از یهسری مدارک کپی گرفتم.
۳. برای ناهار عدس پختم.
۴. سفر شهرزاد فاطمه مرنیسی رو گوش دادم و ورزش کردم.
۵. آستین لباسمو دوختم که باید باز کنم و از اول بدوزم.
۶. نویسندهساز شرکت کردم.
۷. نوشتم.
۸. وبیکار الهه علیزاده رو شرکت کردم.
۹. به دوستام دربارهی شعراشون نظر دادم.
۱۰. یه شعر کوتاه نوشتم.
۱۱. قبول کردم فردا برم خیاطی کمک استادم.
۱۲. یه پیراهن برش زدم.
https://t.me/havirism
سالواژهام: قدم
امسال که این سالواژه را برگزیدهام، کمتر از همیشهٔ معمولم راه رفتهام. منی که همیشه به پیادهرویهای طولانی شهره بودم، اکنون شدهام خانهنشین، هر بار به دلیلی.
امروز صبح را با یادداشت صبحگاهی شروع کردم. بعد حین یادداشت نوشتن رسیدم به یکی دو کاری که باید انجام میدادم. اولیاش انداختن لباسها به ماشین لباسشویی بود. گفتم تا برق نرفته، لباسها شسته شود. بعدی، فرستادن سؤالات شهریور ماه برای مدرسه بود. برای همین، بعد از مدتها شاد را چک کردم. یک کلاسی داشتم امسال که دخترانش را خیلی دوست داشتم. حالی از آنان پرسیدم. هر کدام چیزی گفتند. یکی گفت کتاب دیده یاد من افتاده، آن دیگری خواب دیده بود سال بعد، معلمشان هستم و بهخاطرش نماز شکر میخوانده، و آن یکی هم در انقلابگردی و بعد باران رشت، به باد من بوده است. بعد هم یکی از دانشآموزانم پیام داده بود که در امتحاننهایی بیست شده است و تشکر کرده بود. واقعاً خوشحال شدم. کم پیش میآید با چک کردن شاد، شاد شوم.
در ادامه یادداشتم را نوشتم.
بعد نشستم پای نوشتن جستار. جالب است که وقتی میخواهم جستار بنویسم، پرسشها مکرر به ذهنم میآیند. برای همین شروع کردم به آزادنویسی و کلی پرسش مطرح کردم و نوشتم. مفید بود. خواستم متن را بنویسم، برق رفت و لپتاپ من هم برقلازم. مجبور شدم در دفتر بنویسم. دوباره کلی پرسش نوشتم. این پرسشها برایم خیلی راهگشا بودند. در این میان سری هم زدم به کتاب «درمانگاه فلسفه». مبحثی خواندن ازش.
در وبینار نویسندهساز ساعت پنج شرکت کردم.
بعد از وبینار، متن جستار را نوشتم و فرستادم.
در کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته شرکت کردم. الحق کلاس درجه یکی است. کیف کردم.
بعد از کلاس خسته بودم. با همسرم تلفنی حرف زدم.
یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
آشپزی، تئوری شعر، نوشتن پیشنویس یک یادداشت و کنار گذاشتنش تا خیس بخورد، سرودن دو سه تا شعرک، دوستنوازی، شرکت در سرزبان، گوش کردن به وویسهای قبلی سرزبان.
چرا حلزون نییییست؟😥😥 عادت کردم بهش. من خیال خواهم کرد که این عبارت «گزارش نیک» خود حلزونست که دارد حرکات آکروبات میانجامد. اینجوری دلم خوش میشود و کمتر دلتنگ.
امروز ۸۰۰ کلمه تایپ کردم توی لبتاب.
بخشی از داستان «تیستوی سبز انگشتی» را خواندم مثل هر روز. دوست داشتنی است.
رفتم تا پارک. یک ساعت. دلم غنج رفت برای سالمندان و کودکان. قندند. هوا خنکتر شده است. حداقل شبها. پس بیشتر خواهم رفت تا آدم ببینم بیشتر.
داستان هفتم کتاب «سنگر و قمقمههای خالی» با همین عنوان را خواندم و کیف کردم. برای اولین بار جدی اسمش را درست نوشتم. هاااهاااهاااا👹
هنوز منتظرم سرحالتر شوم. متوقف نشدهام اما. این برای من با تجربهی فلجشدنهای پیاپی و طولانی در گذشتهای نهچندان دور ، موفقیت بزرگیست.
بروم بخوانم. سلانهسلانه.
شب بخیر.
گزارش نیک ۱۱۱فرح
✍️خوابنگاری کردم عجب خواب دلنشینی بود. من در خوابهاهم در حال امتحان دادن و مصاحبهام. از بس امتحان فوق لیسانس و دکترا دادم دل و رودههام از دهنم زدبیرون الهی شکر که دیگه از همه جور امتحانی دست شستم. یا باید دست کشید. 🫶یا باید دست کشید. ولی امتحان الهی را چهکنم؟
✍️روزانه نویسی سهم صبحگاهی.
✍️آشپزی ، پختن سوپ آب قلم، بلکه قلمم روانتر بشه.🤪
✍️سفر درون شهری از غرب به شرق و از شرق به غرب.
✍️نوشتن داستان رانندههای اسنپی
✍️حمام بردن مادرم کار نیک واقعن واقعی و نیک هر دوشنبهام هست.انشالله.
✍️استراحت عصر گاهی با خواندن دفتر شعر فرهاد شیبانی
✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز. از غم رها شدم و در فضا ادبی سیر کردم.
✍️دیدن سریال کرهای “پاستا” و دور شدن از محیط متشنج اخبار جنگی
✍️عجب خطی😳
سالواژهام: نظم(که این روزها چندان هم نیست)
صبح رفتم امتحان دادم. احتمالا خوب دادم فعلا اطلاعی ندارم. قبلش مذاکرهای هم داشتم که چندان خوب پیش نرفت اما حداقل تلاشی کردم.
بعد رفتیم فیلم دیدیم تو دانشکده. فیلم ترسناک it که به لطف بادکنکها و موشکبازیها شد فیلم کمدی. در حالت عادی عمرا میدیدمش. جایی که سانسور کرد هم برایشان دست زدیم. کمی هم حرف و بررسی فیلم با پیشی و نازی کنارم.
و بعدش وبینار نویسندهساز بودم. حرف از دریابندری بود و ترجمهها و کتابهایش.
بعدش کمی خوابیدم. متاسفانه خواب ماندم و تمرین نویسندگی خلاق را تو زمان کم باقیمانده نوشتم. بعدا کاملترش میکنم.
کلاس نویسندگی خلاق هم عالی بود. قرار شد سه تا فیلم ببینیم و طرح فیلم بنویسیم که خیلی مشتاقشم. قصهام دربارهی جواهرفروشی خواهد بود. به لطف فامیلم. تا حالا اینشکلی بهش فکر نکرده بودم.
امروز کلا کمخواب بودم و کمانرژی. به لطف دیشب که امتحان داشتم. اما کلا کارهایم در هم پیچیده و پیداشماخ کرده. حالا میخواهم زودتر بخوابم تا هرچه زودتر از امروز خلاص شوم. از این روزها. خبر خوب اینکه فقط دوتا امتحان مانده. تنها چیزی که قابلتحملش میکند، بودن آدمهایی در کنارمست همدل با خودم. هرچند بعضیها برعکس عمل میکنند اما نمیچربد خوشبختانه.
مدتیست نوشتنِ گزارش نیک، جزئی از روتینِ زندگیم شده است.حتی روزهایی که مزهی آنها از تلخی به شکلاتِ ۹۹ درصد میماند. حتی روزهایی که از گریه چشمانم پف کرده و از ترس اینکه کسی بفهمد، قاشقِ خنک بر روی پلکهایم میگذارم تا پُفخواب شوند.
حتی روزهایی که روزانه دو تا سه بار به دکتر میروم. حتی گاهی حالم روبه راه نیست و مدتهاست روزهایم رنگِ صبر گرفته اند. چه جالب. سالواژهام «صبر» بود. هر روز حسش میکنم. مگر نگفتم هر روز بیدارم میکند؟ مگر نگفتم برایم چای میریزد؟ مگر نگفته بودم ۲۴ساعتِ شبانه روز را به من زُل زده؟ پس بگذارید نامِ آن را هرشب در گزارشِ نیکم نیاورم تا دلم خنک شود. تا ازش انتقام گرفته باشم. آخر من سالواژهام را زندگی میکنم. لازم است در گزارشِ نیکم هرشب یادش کنم؟
مگر نمیدانید رنگِ صبر چه رنگیست؟ عجیب است. به نظرِ من روزهایی که رنگ صبر دارند، خاکستری هستند. هرچقدر صبر سنگینوزنتر میشود، روزها رنگِ خاکستریشان غلیظتر میشود. تا آننقطه که به سیاهی متمایل شوند. تا آننقطه اگر چیزی به نام صبر برای آدم باقی مانده باشد و صبرش به بار بنشیند، روزهای بعدی رنگی میشود. نپرسید چهرنگی. همه رنگهای طیفِ وجود. رنگها وقتی زیباترند که همه باهم باشند مثلِ رنگهای جعبهی مدادرنگی. اگر انتخابِتان یک رنگ از این طیف باشد، دلزده میشوید.
مخلصِ کلام اینکه در این روزهای پُرکار و پُردارو، کارم شده فقط گزارش نیک نوشتن و البته هزار کلمه نویسی. من اسمش را برای خودم گذاشتم« چالشِ هزارنویسه».
توی این هیریویری، دورهی پیشرفتهی نویسندگی هم شرکت کردم. شاید نتوانم آنلاین سرِ کلاسها باشم اما فایلها را گوش میدهم و از اولین نفرهایی هستم که تمرین را ارسال میکنم.
شب از بیحوصلهگیِ خوردن، دوتا تخمِمرغ برای خودم آبپز میکنم. برای تنبیهِ خودم. بی دلیل. این تخمِمرغ چیست که هم برای تنبیه استفاده میشود هم میتواند نتیجهی تحویلگرفتنِ خودمان در یک صبحانهی انتهاری باشد؟ درست مثلِ ماشینِ ۲۰۶ که نمیتوانید بفهمید صاحبش پولدارست و یا بیپول. چون خریدِ آن عشقیست. گاهی یک آدم با سطحِ درآمد پایین، خودش را تکانده و با هزار وام و قرضوقوله آن را خریده. گاهی هم حاصلِ عشقبازیِ یک بچهپولدارِعشقِ۲۰۶ است. هذیان میگویم به نظرتان؟ بهترست با یک « شب بخیر» همه را خوشحال کنم. شب بخیر
از امروز زندگیام آغازید.
پیادهروی کردم و خیال. راستی جدیدا هنگام پیادهروی هوس میکنم که چیزی بخوانم، لغتنامهای یا شعری.
اگر یادم بماند فردا حتما کتاب شعری با خود خواهم برد. به کتابخانه رسیدم و زوریزوری لچکی سرم کردم و فشار خوردم.
بالاخره تمرین دوره پیشرفته را بازنویسی کردم و فرستادم. گفتم حالا که در جستارکم از سیاوش گفتهام، سری به کتاب «زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه» از ندوشن بزنم.
دیوانهام کرد نثرش. چهطور اینقدر پاکیزه و ساده نوشته است؟ آن هم از آن سادگیهایی که من یکی نمیتوانم.
بگذریم، توی راه از شدت گرما آب هندوانه زدم بر بدن. آب هندوانه مناطق محروم البته.
تا به خانه رسیدم ساعت هفتونیم شده بود. سریع پریدم در کلاس. بهبه چه کلاسی. استاد از طرح گفتند و من کیف میکردم لحظه به لحظه.
راستی ویس بازخورد داستان کوتاه را نیز شنیدم. عجب هفتهای بشود این هفته.
کلی تمرین. کلی بازنویسی. کلی داستان.
به من که خوش خواهد گذشت.
سالواژهی تعهدورزی را انتخاب کردم و صبح زود بیدار شدم و نوشتن را آغاز کردم آنقدر نوشتم که رنگ خودکار کم شد و رهایش کردم و به پیادهروی رفتم و با نشاطی وافر برگشتم صبحانه خوردم و دوباره نوشتم و در کانال منتشر کردم و نوشتن روزانه را کنار گذاشتم و پی کارهای ضروری رفتم ناهار آماده کردم فکری هم برای شام کردم از جلوی بیمارستان رد شدم و خاطرهی آسمانی شدن مادرم در آن بیمارستان بسیار ناراحتم کرد وقتی رد شدم شکر کردم که نعمت فراموشی را خداوند به انسان عطا کرده کتاب چنین گفت زرتشت را میخواستم بخرم چون مترجم را نمیشناختم نخریدم. با برادرزادهام قدم زدم و از سختی کنکور حرف زد نمرهی امروزم هفت است به کانال تلگرام مهرابی بیایید.👇
https://t.me/notetoday1
– سالواژهام: تعهدورزی
– وقتهایی که ذهنم یاری نمیکند برای نوشتن، میفهمم اوضاع خیط است. باید بروم و سریع بخابم. چون اگر حتا نمیتوانم خوب بنویسم و ذهنم با نوشتن منسجم نمیشود، یعنی برای هیچکار دیگریهم قرار نیست جواب بدهد.
– سریال «بازنده» را دیدم. در یک روز تمامش کردم. یازده قسمت بود. چسبید دیدنش. هم داستان را دوست داشتم، هم نوع روایت را. بعضی تصویرها دلم را میبردند و امان از رنگ و نور تصویر. من عاشق چراغهای زردم. نور زرد. فضای ملایمی که نوری زرد رنگ، آن را محاصره میکند.در آن جولان میدهد. دوستش دارم. تمام سریال، در نور زرد فیلمبرداری شده بود. این موردعلاقهترین بخش برای من بود.
– امروز نکتهای برایم ثابت شد انگار. اینکه افزایش اعتمادبهنفس، رابطهی مستقیم دارد با افزایش مهارت. وقتی مهارتهای مختلف را در خودت پرورش بدهی، ارتباطهای زیاد و متنوعی از طریق آنها میسازی. اگر عمیق شوی در آن مهارتها و یاد بگیری و پیش بروی، تعریف و تجمیدهم، کم نمیشنوی. (البته اگر میان آدمهای درستی قرار بگیری.) بعد همینها، باعث میشود لبخند بیشتر روی لبهایت باشد. آدم خوشحالتری باشی. و کمکم، ارتباطسازی و لبخند و تعریف و مهارت، باهم برای تو اعتمادبهنفس منطقی میآورند. دوستش دارم.
– از سعدی رونوشتم. جلو که رفتم در غزل، یادم آدم چند روز پیشهم از این غزل رونوشت کرده بودم. فهمیدم واقعن دوست دارم آن را، که دوباره مجذوب آن شدهام:
«دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا»
– امروز چند دقیقهای رفتم تا پای مرگ. نفهمیدم چه بلایی سرم آمد. اما ترسناک بود. اینکه تنها بودم و نفسم بالا نمیآمد و بدنم جان نداشت که قدم از قدم بردارم و یک لیوان آب بخورم. طول کشید به خودم بیایم. حالاهم هنوز انگار کمی عجیب غریب است اوضاع بدنم.
– همیشه به خودم میگویم یاد بگیر، که یاد بدهی. این روزها، کم یاد نمیگیرم اما انگار نمیتوانم درست انتقال بدهم. احساس میکنم آنچه میخاهم بگویم ارزش ندارد یا همگی آن را میدانند. گول میخورم از ذهن خودم گاهی. باید روی دست او بلند شوم و خلاف آن کار کنم. میخاهم یاد بدهم آنچه در روز یاد گرفتهام را. چون به نظرم فقط با یاد دادن است، که یادگیری عمیق میشود.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
طوفان از ما میگذرد
ـ امروز بیشتر به اخبار گوش کردم و تاثیر روانی کلام از عبارت «خودروهایی با کیفیت پایین» و «خودروهای بیکیفیت» موضوع یادداشت امروزم شد.
– برای فرم مدرسهی دخترها دو ساعتی را در پارچهفروشیهای ابنسینا گشتم و خرید کردم.
– باید تا فصل میوههای تابستانی تمام نشده، برای زمستان بچهها میوه خشک کنم. انجیر و زردآلو و هلو و آلو براقونی گرفتم و در طول تابستان خشکاندم.
– دوتا دامن سردوز کردم و زیپ مخفی دوختم.
پاچههای شلوار پسدوز کردم.
– باز وقت زیادی صرف تکالیف کلاس شعر کردم و بالخره امروز منتشر کردم.
ـ وبینار نویسندهساز شرکت کردم. توی وبینار راجع به گسترش زبان فارسی در دورهی سلجوقی حرف زدم. خیلی شگفتانگیز بود. خیلی ذوق کردم. انگار به چنین ابراز وجودی نیاز دارم🫢
– بچهها را باشگاه بردم و برگرداندم.
– از علی صالحی شعر خاندم .
-قدری تاریخ اصفهان را مرور کردم.
– کمی زبان خاندم.
خستهام. شب همگی بخیر
کارهای امروز: آزادنویسی، تمرین، زبان، فیلم، نویسندهساز، یادداشت کانال و…
پیادهروی: یک دور کوتاه
مطالعه: خواندن افسانههایی دربارهی کشف قهوه از کتاب نزدیک ایده که خیلی جالب بودند.
در اتیوپی جنوبی، چوپانی متوجه میشود بعضی بزهایش شبها بیشتر جستوخیز میکنند. آن محل را میگردد و گیاهی را مییابد که بزهایش خوردهاند. از راهبی در صومعه کمک میخواهد. راهب کشف میکند اگر عصارهی این گیاه را کسی بنوشد شبها میتواند طولانیتر دعا بخواند.
یا این یکی که میگوید خود چوپان عصارهی گیاه را میگیرد. بعد از جویدن دانههای جوشیده، با نفرت توی آتش تفشان میکند. عطر قهوه بلند میشود و به کشف تازه میانجامد.
خواندن این افسانههای بامزه سبب شد قهوهی امروز، مزهی بیشتری بدهد.
سالواژهام: ارتباط
مقالهام به سرانجام رسید و بهقول استاد، شوهرش دادم. البته هنوز در مقالهبودگیاش شک دارم.
صفحهای عمومی در اینستاگرام ساختم. که چه بکنم؟ نمیدانم.
کلاس را بودم. استاد گفت: «حالا که css و html را تا حدودی یاد گرفتهای، انتخابت کدامور است؟ میخاهی وردپرس یاد بگیری یا سمت کد بروی؟» گفتم که نه. همان وردپرس. گفت: «پس دانشت کافیست. هرچند که هنوز یک دورهی پیشرفته هم است که از بیخ و بن یادش بگیری. هستی؟» گفتم که هستم و دو ماه به دورهام افزودم. میخاهم برای خودم سایت بالا بیاورم. برنامهی شروع کسبوکار، هنوز سر جایش است. هرچند که با این دلار...کمی زیادی ناامیدم. کمی زیادی؟
با دوستی دربارهی قیمت ابزار صحبت کردم. راهنماییام کرد. گفت که از اینترنت سفارش بدهی بهصرفهتر است.
خاستم فایل نویسندهساز را گوش بدهم اما حافظهی گوشیام تا بیخ پر بود و بیلاخ نصیبم شد.
ارشین از قول استاد گفت که گزارش نیک را قبل از ساعت ۱۲ بگذارید. ساعتها پس و پیش میشوند.
«اسطوره در جهان امروز » خاندم.
امروز روزی بدی بود فقط یک جاش خوب بود که استاد اسمم رو اشتباه گفت بعد من گفتم به جای آ باید اَ بگید ارشین درسته آرشین اشتباه ولی در هر لحاظ چون بار اول بود استاد باهام صحبت کرد خر ذوق شدم.
بعد از کلاس به امیدی که توی کارت بابام پول زیادی هست رفتم خرازی گفتم یکم وسیله خیاطی بگیرم چهار قلم شد دو میلیون نصفش رو فقط کشید بیشترش رو مجبور شدم کارت خودم رو بدم من خیر سرم می خواستم برم کتاببببب بخرم تازه چیز زیادی هم نگرفتم واقعاً وسایلی بود که بدونش چرخم کار نمی کرد که تا ماه پیش که اگه می گرفتم همین ها رو تهش یک تومن احتمالاً کمتر از یک تومن هم میشد خلاصه که من افسردگی میگیرم وقتی پول ندارم ولی باز پول که دارم یک بستنی هم بگیرم خوشحال میشم خلاصه زندگی خیلی سخته کاش هنوزم بچه بودم که تنها دغدغم این بود برم ست این اتو ها و ماشین ظرف شویی های که توش توپک ها تکون میخوره بگیرم اون موقع یادمه آرزوم بود بزرگ بشم چقدر خل بودم بخدا .
-صبح با گرومپ و بعد هم لرزش شدید خانه برای شاید ۳-۴ ثانیه از خاب پریدم. همه از خاب پریدیم.زلزله نبود.لوستر تکان نخورد، اما خانه تکان خورد.
-سر صبح متن کوچکی بدوبدو خودش را به من رساند و من چون قرار گذاشتهام بر «جارینویسی» نوشتمش و در کانال هم هوایش کردم.
-کارِ زیاد و برقی که وسط کار رفت و آمد. بین خودمان بماند من عاشق زمانهاییم که برق میرود. از بچگی دوستش داشتم. سکوت عجیبی یکهو همهجا را فرا میگیرد. شاید از نظرتان عجیب باشد، خب باشد. مگر من هرگز ادعای عادی بودن کردم؟
-بعد کار پیاده رویدم. هوا دارد نرمنرمک حالوهوای پاییز را میگیرد. از عصرها شروع کرده. بیصبرانه منتظر پاییزم تا بیاید و در خنکای آن پیادهروی کنم، کافه بروم و قهوه بنوشم و … .
-حالا که قرار است یک آهنگ از کراشم جناب یساری به افتخارم پخش کنید، «صبر ایوب» باشد لطفن.😏
-کلاس نویسندهی خلاق پیشرفته هم بسیار خوب بود و کار دوستان همه عالی.
-چرخی در وب و خاندن دو مقاله در باب خلاقیت و توجه.
-شام درستیدن.
و همین.
اودافظظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
گزارش میگ نیک
۱. صبح منگ پاشدم و رفتم سر کار. مراجعه آمد از همان کله صبح و ته ظهر هم بازیدکننده از شبکه. منم گیج بودم و افتاده بودم به نمیدانم، نمیدانم.
۲. ظهر ولو شدم روی تخت و سریال چینیام را دیدم. و در فکر جستار بودم. چیزی که این چند روز هی میچرخید در ذهنم و روی کاغذ نصفه و نیمه نوشته میشد. تهش گفتم از خودت بنویس روایت فائزه. و اتفاق اخیر را گنجاندم داخلش.
جلسه نویسندگی پیشرفته که شروع شد و تقریبا دو ساعت بودیم و یاد گرفتم و یادداشت برداشتم و بعد رسیدیدم به بازخورد و دیدم به به چه نوشتههای حبه نباتی. بسی کیف کردم و همراه استاد خواندم.
۳. کمی جان کندم تا یکی دو صفحه از تخصصیام را بخوانم و بنویسم. استمرار را چسباندم رو پیشانی و حتا شده کم در موردش میخوانم و مینویسم.
نهم شهریور
امروز تا پا از در خانه بیرون گذاشتم، درآمیختن ابرهای تیره و روشن را دیدم؛ همان لحظه دریافتم تنهایی صبحگاهیام صرف تماشای این لکههای سیال خواهد شد. باید اعتراف کنم بیش از هرچیز در این جهان شیفتهی ابرها هستم. پیش میآید ساعتها به آنها چشم دوخته و محو پویایی و حرکتشان میشوم.
همین که به محل کار رسیدم متوجه شدم که بخشهایی دوباره مورد حمله قرار گرفته، زلزلهای هم آمده. این اخبار را درحالی که به نمنم زورکی باران نگاه کرده و چای میخوردم، شنیدم.
روزهای ابری زمان را نجویده، میبلعم.
شنیدن جملات چینی از نزدیک بسیار مهیجتر از شنیدن آنها در فیلم و سریال است. لحن صحبت کردن دو مشتری چینی با یکدیگر مرا به خنده وا میداشت؛ گویی با هم سر جنگ داشتند، درحالیکه محتوای گفتوگو کاملا مسالمتآمیز بود.
امروز در مسیر برگشت دل به دریا زدم. بیاهمیت به محتوای جیبم، در شهر کتابِ سر راه کندوکاوی کردم. عادت به لولیدن در کتابفروشیها حتی بدون خرید همچنان در سرم باقی مانده.
به ایدههایی برای پیگیری منظم کانال تلگرام فکر کردم. تصمیم گرفتم شروعش کنم، حتی اشتباه و ناشیانه.
بالاخره اثاثهای آبجی خانم کشیده شد؛ آن هم بدون من.
مایلم مانند هر شب زود به رختخواب بروم.
_ نگارش صفحات صبحگاهی در دو برگه آچار
_ سال واژه: مشاهده گری گوش دادن به آهنگ هیچ مگو
« من غلام قمرم، غَیر قمر، هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شَکَر، هیچ مگو
سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو
ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو »
_ امتیاز امروز ۷ از ۱۰
_ پیاده روی صبحگاهی در هوای خنک و زیر درختان شسته شده و چندین تنفس عمیق هدیه به خود
_ امروز کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟ را دانلود و شروع به مطالعه کردم.
با توجه به بیت ذیل
« تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد »
نویسنده تعبیر به مضمون اشاره کرده بود هرچند حرف نزدن عیب های مارا می پوشاند چه بسا هنر ما را نیز خواهد پوشاند.
_ ادامه مطالعه قوانین هوش مصنوعی اروپا و یادداشت برداری
_ در راستای تقویت خود کنترلی امروز چیزی به ذهنم نرسید الا بی اعتنایی به موبایل
_شرکت در وبینار البته گویا اخیراً دو پارتی است ابتدایش شنگول آباداست و دیگری مکتبخانه با کلی مطالب آموزشی جدید ازجمله معرفی رمان او
_ رفتن به دفتر و ملاقات با دو مراجعه کننده و ارائه راهکار
و گزارش نیک ۱۱۱ به ترمینال رسید.
صبح را با کتاب عادتهای اتمی شروع کردی و بعد با نیم ساعت ورزش و دوش گرفتن ادامه دادی.
کمی آزادنویسی کردی و به نتایج خوبی هم رسیدی. چون گرم شده بودی داستانک چالش را هم نوشتی.
یک لیست هم برای سامان دادن کارهای روزمره و نمره دهی به روزهایت.
کتاب بوف کور را هم خواندی.
در نهایت هم وبینار امروز را گوش دادی.
https://t.me/ma0hlq
من امروز بعداز اینکه چندسال گرفتن پاسپورت رو عقب انداختم، بالاخره امروز رفتم و درخواستش رو دادم و اینکه صبح زود رفتم یه جا و یه کار مفید انجام دادم حس خوبی بهم داد…اما عصرش نمیدونم چرا یهویی از یه دستفروش یه بلوز ی رو که خوشم اومد خریدم و بعدش که اومدم خونه، دیدم طرح و مدلش رو دوست ندارم و اینطوری بودم که چرا پولم رو الکی هدر دادم؟!…الانم اتفاقی تو چنل شما برام سوال شد که نیک چیه و خیلی خوشم اومد…
خوشگل شدیا!
روز سختی داشتم. پر از تنش و خستگی. عجله کرده بودم و به عنوان کسی که روی وقت حساسم بیست دقیقه دیر کرده بودم. حسابی خجالت میکشیدم. بالاخره رسیدم. عذرخاهی کردم و گفتم افتادم در ترافیکِ فلانجا. نشستم. کارم تمام شد. سریع خداحافظی کردم و بیرون آمدم. سوار آسانسور شدم و برای هزارمینبار نفسم را به بیرون فوت کردم. اما اینبار از روی آسودگی. به دوستم زنگ زدم. کمی پیاده آمدم. دیدم بیشتر از این حوصله ندارم. نشستم رو صندلی و اسنپ گرفتم. دقایقی بعد گفت کمی جلوتر بیایم چون خیابان یکطرفه است. بلند شدم و کمی جلوتر رفتم. آن قسمت پیادهرو کمی تاریک بود و کم رفتآمد. مردی نسبتا سن بالا و عجیب که جنسیتش به سختی معلوم میشد روی نیمکت نشسته بود. زل زده بود بهم من هم همینطور که با عجله رد میشدم تا به اسنپ برسم نگاهم رویش بود تا مبادا حرکتی غیرمنتظره بزند. مرد گفت خوشگل شدیا. در ثانیههای پایانی این را گفت و من بلافاصله از کنارش گذشتم. کمی جلوتر باید میایستادم. ایستادم. دل و رودهام به هم خورد. چندشم شد. مو به تنم سیخ شد. تازه فرصت کردم یک فحش آبدار و بلند بدهم. خستگی روزم همین را کم داشت. عصبانیتم شدیدتر شده بود و حس بیچارگیِ بدی داشتم. آن جایی که بودم خیابان اصلی بود و پر رفتآمد. فقط پیادهروش کمی خلوت بود اما بازهم امنیت نداشتم و از آزارهای کلامی و نگاهها در امان نبودم. همین مرا آزار میداد. هیچجا در امان نبودیم. بیزار بودم و میخاستم هرچه سریعتر به خانه پناه بیاورم و این حالم را بدتر میکرد. گفتنی نیست ولی استایلم ساده بود و حتا یک رژ هم نداشتم. آنچه رخ داده بود روتین زندگی هر دختری بود. حتا در آن سر دنیا. اما چیزی نبود که به سادگی از آن رد شوم. چیزی نبود که به دلیل تکرار روزانهاش برایم روتین بشود. چیزی نبود که فکرم را درگیر نکند. آن حسِ ناپاکیِ ناشی از نگاهِ میخکوب شده و آن حس تهوع و حقارت چیزی نبود که کسی سزاوارش باشد. چیزی نبود که هرگز پذیرفته شود. این موضوع کصافتی بود که هربار مثل اولینبار خودنمایی میکرد. خصوصن وسط یک روز کنسلکننده جایش خالی بود.
هیچکس برایش هیچ راهحلی نداشت. اکثر زنان به این چیزها عادت کرده بودند و جرات حرف زدن راجبشان را نداشتند. پلیسها عمری در این مسائل دخالت نمیکردند و چشمپوشی میکردند. حتا آنهایی که مثلن میخاستند از ما محافظت کنند هم با بیقراری دربارهی پوششمان تذکر میدادند و اقرار میکردند که من نگاه همجنسم را میشناسم. بهجای اینکه یکبار برای همیشه نگاهشان را اصلاح کنند. بهجای اینکه به خودشان تلنگر بزنند که مردند اما حیوان نه. بهجای اینکه به خودشان اجازه ندهند به کسی نگاه ناپاک کنند تا کسی هم به عزیزانشان نگاهِ بد نکند. یکجا باید این چرخه تمام میشد دیگر. شاید اگر هرکسی از خودش میآغازید تمام میشد.
و جامعه باید دست از عادیسازی و منفعل بودن در برابرِ این اتفاقات برمیداشت.
همین لحظه به این فکر کنیم «مسئولیتِ من در برابر این اتفاقات چیه؟»
من به عنوان عضوِی از این جامعه و نویسنده تازه نفسی که شاید تاثیرگذار باشم، همیشه این اتفاقات رو بزرگ میکنم!
#رخدادک
-وبینار -خاندن دو سه پیدیاف -نوشتن رخدادک برای چنل -منظم کردن نوتهای گوشی -گوش دادن فایل تمرینجا -نوشتن یادگاری برای دوره نویسندگی خلاق -شیرکاکائو خوردن -حضور کنار خانواده -تصمیم سخت و صلح با خود -به روز رسانی گوشی
امروز من
بخشی از زمان بیلنگر را خاندم
شرکت در وبینار نویسنده ساز
شرکت در وبیکار سرزبان آشنایی با التسزام سنجی و پیامد سنجی
نهم شهریور است امروز.
در نوشتن مستمر بودم اما
بخش گزارشنیکم، قلمبه و سنگین شده
دو شب ننوشتم
الانهم باید هولکی بنویسمو بروم
بنویسم که؛
از صبح رفتم خرید لباس با خواهر جون.
۱/۵ پیام برگشته بودم خانه،
ناهار را همسر جان پخت.
چه پخت؟
معلوم و مشخص است که املت.
بعدش قدری به خودم استراحت دادم اما تمرین سهتار همان آشپز ِ ناهار نگذاشت خوابی که به چشمم آمده بود به جانم بنشیند.
لاجرم جلوی تلویزیون، منتالیست را دیدم و پسندیدم.
بعدش؟
بعد فصلِ فعالیت در لیگِ عصرگاهی در آشپزخانه بود.
دو ساعت شستم و سابیدم و پختم و بعدش.
بعدش پیادهروی.
خسته کوفته رسیدم خانه
شام سرو و صرف شد و کانال به روز شد و حالا هم نوبهی خوابیدن است بعد از گزارشکم.
https://t.me/ghesehaye_shokouh
سالواژهاش: تمرکز
صفحات صبحگاهیشو بعد از چندین روز نوشت. هر چی فکر کرد خابش یادش نیومد. این روزها یک جوری بیدار میشود که خودش هم نمیداند چرا یهویی از خاب میپرد توی بیداری.
برق رفت و گرم بود و تنها کاری که تانست بکنه فیلم دیدن بود. فیلم روزهای بهتر را دید. یک فیلم چینی بود که تمام مدت فکر میکرد ژاپنی است و اصن به اینکه ژاپنی صحبت نمیکنند دقت نکرد و فقط با خودش میگفت شبیه ژاپنیها نیستند. همینقدر دقتش بالاست. آخرش که توی زیرنویس نوشته بود چینی فهمید که بله فیلمی که داشته میدیده چینی بوده. سالها بود که کلیپهایی میدید ازش توی اینستا دیشب بلخره دانلودش کرد و دیدش. درباره دختری بود که توی مدرسه مورد زورگویی قرار گرفته بود و پسر ولگردی که با هم آشنا شدند و پسر شروع کرد مراقبت کردن از دختر تا زورگوها آسیبی بهش نزنند و اما یک روز که پسر را الکی زندانی کردند زورگوها ریختند سر دختر و تا تانستند زدنش و بعد هم که… خودش هم میداند توی تعریف فیلم و داستان داغون است.
آزادنویسی کرد و روزنویسی. داشت مینوشت و خوشحال بود که این ماه را تا اینجا را کامل کامل هر روزش را نوشته بود. کمی دیگر میشود سه سال که دارد روزهایش را مینویسد. یکی دو ماه اخیر یکم تنبلی کرد توی نوشتن روزنویسیهایش اما این ماه را تا اینجایش خوب پیش آمده و خوشحال است. ایح ایح ایح.
داستانی خاند از بهرام صادقی «آوازی غمناک برای یک شب بی مهتاب». پسری که داشت میمرد و میخاست با کسی حرف بزند اما با کسایی که توی اتاق بودند نمیخاست حرف بزند. تهش هم نزد و مرد.
نویسنده ساز را ببود. پرسش و پاسخ بود. باز میخاست پرسش همیشگیاش را بپرسد«کتاب برای نقاشی» که نپرسید.
بیلنگر را خاند. بلخره قسمتهای عمو جلال تمام شد و از این بابت خوشحال بود.
اکسپلورگردی کرد و الکی چرخید برای خودش.
متخصصون کلاس داشتند و نجلوسیدند.
کتابی که برای شعر بود را خاند. فریب آرایی و کتاب آزاد بلگرامی را.
سعی کرد شعر بنویسد و نقاشی بکشد.
توی کانالش نقاشی و شعر فرستاد.
آمد فیلم ببیند. یادش آمد که قرار است امروز قبل از دوازده گزارشش را بفرستد پس آمد و نوشتش.
https://t.me/yaddashtneda
سال واژه: پذیرش
بعد از روز شلوغ کاری، ماشین آغشته به انبوهی از خاک را به کارواش بردم. موقع بیرون آمدن از محوطه، گربه ای سرگردان را دیدم. با شنیدن سلام دادن من برگشت و خوشحال از دیدن غذا، مشغول خوردن شد. شاید برخی افراد دلار پیدا کنند اما تا دلتان بخواهد در بی ربط ترین ساعت ها، در نا کجا آبادترین جاها به گربه برخورد می کنم.
به وبینار پیوستم. رمان” او” را خیلی دوست داشتم. هر بار استاد از داستانِ “هما “حرفی می زند یاد روزی می افتم که در کتابفروشی میدان انقلاب برایم به عنوان هدیه خریدند.
پادکست گوش دادم.
فیلم the devil wears prada را دیدم. ارتباط هنرپیشه ی نقش اول با مقاله نویسی اش جالب بود. در واقع ژورنالیستی اخراجی این بار در دنیای مد از مهارت در نوشتن بایستی بهره گیرد. مهربانی در این فیلم به جشم می آید، علاوه بر آن حس شکست ناپذیری برای رسیدن به هدف شان را دوست داشتم.
با شستن باکس خاک های گربه هایم رسیدگی به آنها را کامل کردم.
کارهای خانه را انجام دادم.
قدری آزادنویسی کردم.
قبل از اینکه پلک هایم روی هم بیفتد خود را به گزارش نیک رساندم.
سالواژه: پیوستگی 🐜
شروع روز با پنج صفحه آزادنویسی و آزادپرسی در دفترم بود.
خواندن صفحاتی از رمان «جان شیفته» رومن رولان.
کار روی دو طرح برای نقاشی، بر اساس آزادنویسی.
پدر بچهها که آشپز خوبی برای آبگوشت است و ناهار مهمان ایشان بودم.
در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم
شعر طنزی از خسرو شاهانی را استاد خاند و کلی حرف و شوخیهای استاد، خوش گذشت.
با وجود خستگی ناشی از نظافت منزل، یازده قسمت از داستانم را روی نسخهٔ پرینتشده ویرایش کردم و دوباره در دفتر ثبت کردم.
در کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته، همراه استاد و دوستان هنرمند و باذوق، هم یاد گرفتم و هم از این جمع دوستانه، در کنار استاد کلانتری عزیز، لذت بردم.
و در پایان، نوشتن نیکنامهٔ امروز و فرستادن آن برای نیکنویسان مدرسهٔ نویسندگی در سایت استاد.
#گزارش_نیک
✍️زری قوام
امروز خوشحالم. برای سالواژهام «زبان»
مقالهی اسماعیل خوئی را میخانم. از برخی بخشهای آن رونویسی میکنم.
«زبان این توانایی را دارد که از «تو» و «من» فراتر رود. زبان فراتر از من یا تو، بر گسترهُ فرهنگ، چتر میگشاید، و آنگاه بر سراسر جهان.»
مهارت زبانآموزی امکانزایی میکند برای درک و شناخت بیشتر محیط و انسانها.
در آزادنویسی به این پرسشها میرسم؟
چرا بعضیها در برابر یادگیری و تغییر مقاومت میکنند؟
بر اساس نظر فیلسوفان یونانی، «وقتی به معنی واقعی انسان میشویم که زمانمان را به پیشرفت فردی در زمینههایی همچون یادگیری، هنر و فعالیتهای سیاسی اختصاص دهیم»، پس مقاومت از کجا میآید؟
چرا امروز در برابر پیادهروی و حالِ خوش بعد آن مقاومت میکنم؟
مگر پیادهروی در کنار آزادنویسی کارِپایهام نیست؟
پیادهروی فقط از دل هوس در نیامده، پرسیدم، سنجیدم و به این کارِپایه رسیدم. کاری که شاق و غیر عملی نباشد، از دل روزمره درآید و معنا داشته باشد.
مثلن برای من پیادهروی معنای شادی و سلامتیست و جرقههای تازه دارد. در پیادهروی اوج یا فلو را تجربه میکنم.
نقطه شروع و پایان دارد و به من انرژی مضاعف میدهد.
پس چرا بعضی از روزها در برابرش مقاومت میکنم؟ یا چرا اهمالکاری میکنم؟
برمیگردد به هماهنگ نبودن زمان کرونوسی (قراردادی) و زمان کایروسی (ادراکی و حسی).
یعنی دوست دارم انجام دهم و برایم معنا هم دارد فقط، توان و حسش هر روز نیست. مثل نوشتن که مینویسم تا متن شکل بگیرد، پیادهروی هم باید قدم اول را بردارم تا حسش بیاید.
در نویسندهساز که جلسه پرسش و پاسخ است، استاد به کتاب «داستان یک رمان» و اهمیت ویراستار اشاره میکنند. بهانه میشود کتاب را برای بازخانی کنار دستم بگذارم.
برای مطالعه رمان «توتال» از نسترن مکارمی و «او» از زاهد بارخدا، را پیشنهاد میدهند. با استاد و معرفی کتابها همیشه احساس برنده شدن دارم. چون همیشه گزینههایی دارم که از خرید یا خاندنشان پشیمان نمیشوم.
یوگا از خستگی میرهاندم، چند دقیقه در تاریکی مراقبه میکنم. برای سلامتی شکرگذاری میکنم.
آزادنویسی شب، بیشتر لذت دارد، مرور وقایع روز و گفتگوهای دوستانه حال خوشی بهم میدهد.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
_ صفحات صبحگاهی نوشتم. خوابم یادم نیامد.
_ کانال بچهها را خواندم.
_ مطالب دوره شعرماهی را مرور کردم.
_ کلی فایل کتاب از کانال مدرسهی نویسندگی دانلود و ذخیره کردم.
_ نویسندهساز را بودم. اسم چند کتاب که آقای کلانتری معرفی کرد یادداشت کردم.
_ مقدمهی خسرو خوبان را خواندم.
https://t.me/mahnaz_roointan
دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- خواب نامنظمی داشتم. چندین بار بیدار شدم، اما پلکهایم سنگین بود. دخترکم برای بیدار کردنم از تمام اعضا و جوارحش استفاده میکرد. کمی نوازشش کردم و گفتم: «بذار مامان بخوابه، باشه؟» کمی بعد آرام گرفت و دوباره خوابیدم.
۲-نیم ساعت مانده به ساعت ده از خواب بیدار شدم، چون قرار بود برق برود. چای را حاضر کردم و سعی کردم تا برق نرفته آماده شوم. دیروز دو برابر غذا درست کرده بودم و امروز بهترین موقعیت بود که برای واکسن به مرکز بهداشت بروم. آماده که شدم، برق رفت.کاش تمام کارهای مملکت همینقدر روی نظم بود!
صبحانهام را خوردم و دیدم فاطمه، دوست عزیزم که بهتازگی در کلاس نویسندگی با او آشنا شده بودم و یک بار هم با هم بیرون رفته بودیم، پیام داده است. پرسیده بود خانه هستم یا بیرون. گفتم خانهام، اما دارم آماده میشوم که به مرکز بهداشت بروم.
گفت اگر عجلهای نداری، ۱۵ دقیقه دیگر آنجا هستم؛ کارت دارم.
۳- منتظرش ماندم و وقتی رسید، دیدم ظرفی خورشت فسنجان برایم آورده است.
دیروز در استوریاش دیده بودم و گفته بودم تا به حال درست نکردهام، اما خوشمزه به نظر میرسد. گفت: «دیدم بارداری و دلت خواسته، گفتم برات بیارم.»
آنقدر خوشحال شدم که وجودم از محبتش لبریز شد. هیچ فکر نمیکردم از آن سوی شهر تا اینجا بیاید تا برایم فسنجان بیاورد. مهربانی و سخاوتش برای همیشه در ذهنم ماندگار شد.
۴- سپس با هم به مرکز بهداشت رفتیم. البته آنقدر در کوچهپسکوچهها دور زدیم تا بهسختی توانستیم پیدایش کنیم. با خودم گفتم اگر با اسنپ آمده بودم، قطعاً گرفتار میشدم. حضورش برایم خیلی نجاتبخش بود.
۵- بهسختی ۳۰، ۴۰ پله را بالا و پایین کردم تا بالاخره ورودی را پیدا کردم و به نفسنفس زدن افتادم. هرچند آسانسور هم بود، اما نمیدانستم باید به کدام طبقه بروم.
بالاخره اتاق را پیدا کردم و بعد از اینکه کمی در مورد خودم و شرایط بارداریام کنجکاوی کردند، واکسنم را زدم و خارج شدم. گفتند ممکن است دستم درد بگیرد یا تب کنم، اما بهتر است تا حد امکان به خاطر کودکم دارو مصرف نکنم.
۶- با فاطمه به خانه رفتیم و از او بابت تمام مهربانیهایش تشکر کردم. خوشحالم که کلاس نویسندگی زمینهی آشناییام را با آدم مهربانی مثل او فراهم کرد.
۷- برای ناهار برنج و مرغ دیروز و فسنجانی را که فاطمه داده بود خوردیم؛ خیلی خوشمزه بود و حسابی چسبید.
کمی با مامان تلفنی حرف زدم و از امروزم برایش گفتم. سپس یک ساعتی با دوستم مائده حرف زدیم. گفت احتمال دارد روز جمعه همراه خواهران و مادرش به خانهام بیایند. دربارهی عروسی خواهرش که اتفاقاً همزمان با تاریخ زایمانم است هم حرف زدیم.
گفت تا آن موقع شاید زایمان کرده باشی و بتوانی دخترت را پیش مامانت بگذاری و به عروسی بیایی. بعد هم مثل همیشه دربارهی نوع زایمانم حرف زدیم.
۸- عدهای تشویقم میکنند که زایمان طبیعی داشته باشم و عدهای مخالفاند. بعضیها از سزارین شکایت میکنند و بعضیها از سختیهای زایمان طبیعی میگویند. خودم هم نمیدانم کدام یک را تجربه خواهم کرد. میدانم هر دو روش سختیهای خودشان را دارند و به قول بابا، امیدوارم خدا هرچه را برایم بهتر است، پیش رویم قرار دهد.
۹- بعدازظهر در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. یکی از دوستان دربارهی بخشی از تاریخ صحبت کرد و از خوبیهای خواجه نظامالملک میگفت. از جمله اشاره کرد که او در زنده نگه داشتن زبان فارسی در عصر سلجوقیان بسیار کوشیده است.
در حالی که من در کتاب «خداوند الموت» خلاف این جمله را خوانده بودم. آدم گاهی هنگام خواندن کتابهای تاریخی دچار شک و تردید میشود؛ آنقدر در منابع دستکاری شده که نمیشود یک روایت را بهسادگی سند و واقعیت قطعی دانست.
۱۰- دو ساعت نقاشی کشیدم و همزمان به کتاب صوتی «خداوند الموت» گوش سپردم.
ترکانخاتون، بیوهی ملکشاه، که به روایت کتاب به خاطر زیباییاش یک عمر از مردان مختلف درخواست ازدواج میکرد تا به خواستههایش برسد، حالا در شرف مرگ بود.
آنقدر این زن در کتاب حیله و طمع کرده بود که برای اولین بار از جنس خودم بدم آمد! البته که من حق را به دین حسن صباح هم نمیدهم و تا زمانی که از صحت وقایع تاریخی مطمئن نباشم، خودم را بیطرف نگه میدارم.
۱۱- ظرفها را شستم و دیدم بازویم به خاطر واکسن درد میکند. از همسر خواستم شام را از بیرون بگیرد.
سپس به ویس کلاس «شعر ماهی» گوش دادم و شروع کردم به تمرین شعر گفتن؛ هرچند فردا کلاس داریم و پشیمانم که چرا زودتر تمرین نکردم. امیدوارم از پسش بربیایم.
۱۲- همستر زیادهگو میگوید:
«امروز روی هم رفته همهی تلاشت را کردی و به کارهایت رسیدی؛ دیدار با دوستت هم همان اتفاق جدیدی بود که به آن نیاز داشتی.
میدانم که حالا تنها دغدغهات کارهای فرداست که به ذهن کمالگرایت فشار میآورد؛ بهتر است اولویت را روی چیزهای مهم بگذاری و به جای اضطراب داشتن برای تکتک دقایقت، از آنها لذت ببری.
حتی اگر فردا به همهی کارهایت نرسیدی، اشکالی ندارد. مهم این است که تلاشت را بکنی.
نمرهی امروزت: ۹ از ۱۰.»
زهرا قاسمیزادگان
#کنارقاب
صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم به کلینیک دندانپزشکی بروم و دندانی که پانسمان شده را روکش برایش بگذارند.
خیلی شلوغ بود اول گفتن بمان بین نوبت تو را پیش دکتر میفرستیم. ولی بعد گفتن نمیشود. دوباره خواهش کردم که در یک روز نمیتوانم هم دندان بکشم هم عصب کشی کنم و روکش بگذارم . دوطرف درگیر میشوند چطور باید غذا بخورم.
تاثیر گذاشت و به من گفتن بعد از ساعت دو این کار را میکنند و من باید کلینیک بمانم.
یک گوشه را انتخاب کردمنشستم. سوالی برایم پیش آمد چرا هر دفعه گوشه را انتخاب میکنم.
یک زن و شوهر و دختر بچهای کنار من نشستن. دختر بچه گریه میکرد و تقاضای شیر میکرد. زن هم امتناع میکرد. به زن گفتم: « شالم را به شما میدهم راحت به بچهات شیر بده.»
گفت: «جایمان را عوض کنیم.» گفتم :«چرا که نه.»
به دخترش شیر داد. خیلی شیطون بود از در و دیوار بالا میرفت. در همان زمان دختر بچه دیگری به همراه مادرش به ما نزدیک شد اول دید که مادر به دخترش شیر می دهد تعجب کرد بهش گفتم دارد شیر میخورد. خندید.
مادر در عالم خودش بود و دختر به او میگفت سطل آشغال این طرف است. خیلی دختر مستقلی به نظرم آمد. مادرش را هدایت میکرد.
نزدیک دختر بچه که رسید دید با موبایل بازی میکند. مانتو مادرش را گرفت و او هم همان را تقاضا کرد. مادرش اصلن توجه ای به او نمیکرد. شاید به فکر پرداخت هزینه دندانپزشکی بود. خیلی گران شده و تمام کسانی که میآمدند اگر بیمه تکمیلی نداشتن دست از پا درازتر همراه با دردشان میرفتند.
به تمرینجا نرسیدم ولی وبینار را شرکت کردم. ولی حالم خیلی بد شد. این مدت که با دندانم درگیر هستم حوصله هیچ چیز را ندارم.
شعرهایی را که نوشتم گذاشتم ولی واقعن باید بیشتر وقت میگذاشتم ولی دندان درد همراه با سرماخوردگی که در کلینیک گرفتم اجازه این کار را به من نمیدهد. روز بعد امیدوارم بتوانم جبران کنم. به امید فرداها.
صبح خلاف روال روزانه تا هشت خوابیدم. همان دو سه ساعتی که دقایقی به نوشتن و خواندن مشغول میشوم.
بنابراین فرصت صبحگاهی از دست رفته و در ادامه روز با عقبماندگی کاری مواجهام.
ماهی تمیز نشده از فریزر بیرون گذاشته بودم باید تمیز میکردم. این هم یک کار نامعمول وقت گیر. تا ظهر به آشپزی و آشپزخانه مشغول بودم و البته شنیدن بخشی دیگر از رمان شراب خام.
بعد از ناهار و قبل از چرت بعد از ظهر برای دلخوشکنک چند صفحه از همسایهها را خواندم.
بابای خونه در ادامه سرگیجه و استفراغ دیروز نوبت متخصص قلب داشت. همراهش شدم. نوار قلب و اکو سلامت قلبش را نشان داد. خدا را شکر. باید از متخصص گوش حلق و بینی پیگیر درمان شود. وقتی پزشک خواست آخرین آزمایش خونش ببیند، همراهمان نبود. باید بیرون از اتاق معاینه دنبال پیدی اف یا عکسش بگردد.
در خلوتی مطب از فرصت استفاده کردم. وقتهایی درد خفیفی در قفسه سینه حس میکنم. چون ادامهدار نیست و اذیت نمیکند توجهی ندارم.
برای خودم ویزیت گرفتم. نوار قلب و اکو انجام دادم. خانم دکتر توصیه به فعالیت و ورزش کردند و برید از سلامتتون لذت ببرید خانم. همهچیز عالیه.
در مسیر برگشت به منزل برای تعیین تکلیف شام بابای خونه سراغ آش لنگر رفت تا کشک بادمجان خود مورد علاقه دختر و آش بوشهری مورد پسند پسر بخرد. چشمم به سبزی فروشی افتاد. سبزی آش خریدم البته نه زیاد. این هم یه کار دیگه.
هفته قبل در جواب شام چی بخوریم، دختر خونه گفت خیلی وقته آش رشته درست نکردی. امشب درست کن. سبزی آماده نداشتم.
بعد از شام، نویسنده ساز که نبودم را گوش کردم و همزمان سبزیها را پاک کردم. بعد خسته و درازکش روی تخت، برای خالی نبودن روزم از نوشتن گوشی به دست گزارش نیک را نوشتم.
سالواژه: تغییر
۱- امروز هم به پیادهروی رفتم و با دوستم حدود دو کیلومتر راه رفتیم و حسابی خوش گذشت. گرمای هوا هم نتوانست مانعی برای پیادهروی صبحگاهیمان شود.
۲- امروز از خوردن قورمهسبزی جاافتادهای که خودم درست کرده بودم حسابی لذت بردم. گوشتش هم که دیگر نگم، حسابی به جانم چسبید.
۳- امروز دنبال کتابی برای خواندن میگشتم که استاد در وبینار دو کتاب معرفی کرد: «داستان یک رمان» و «فلسفه اعتماد به نفس». من «داستان یک رمان» را برای خواندن انتخاب کردم و شروعش کردم و کتاب دیگر رفت در نوبت انتظار.
۴- چند سال پیش برای جراحی انحراف چشم به بیمارستان رفته بودم. بعد از انجام کارهای اداری، در اتاق انتظار نشستم تا صدایم کنند. تعداد زیادی از کسانی که منتظر عمل بودند مادربزرگهایی در دهه هشتاد زندگیشان بودند و من تنها جوان حاضر در جمع بودم. تا نوبتم برسد، با یکی از همراهان بیماران که خانمی جوان بود آشنا شدم. باب گفتگو باز شد و از مشکلی که داشت برایم گفت. من هم هرچه در چنته داشتم رو کردم تا شاید بتوانم کمکی به او بکنم. از اینکه توانستم کار مفیدی برایش انجام دهم خوشحال شدم. بعد از عمل، وقتی در اتاق ریکاوری بودم، به ملاقاتم آمد و من هم تحت تأثیر داروهای بیهوشی، مثل ننهها حسابی دعایش کردم.
۵- امروز به این فکر میکردم که انسان هرچقدر هم تلاش کند تا حسرتی برایش باقی نماند، باز هم جایی برای حسرت خوردن پیدا میشود. انگار حسرت هم مثل جدایی، جزئی جداییناپذیر از زندگی است.
۶- امروز یاد گرفتم به جای اینکه مدام نگران فقدان و آیندهای باشم که هنوز نیامده، از همین امروز شروع کنم به خاطره ساختن با عزیزانم. نمیخواهم ترس از دست دادن، زمان باارزشی را که میتوانم در کنارشان زندگی کنم از من بگیرد.
۷- رویاپردازی درباره اتفاقات خوبی که ممکن است در آینده برایم بیفتد و حتی الان نمیتوانم تصورشان کنم، هیجانزدهام میکند. و باعث میشود آیندهای که برایم مبهم است را دوست داشته باشم.
۸- امروزم را باز هم عدد ۷ تصاحب کرد؛ یک توازن ملایم در یک دوشنبه کاملاً معمولی، میان پیادهروی، کتاب، آشپزی، گفتگو و انجام کارهایی که کمکم به عادت تبدیل شدهاند.
سپاس از اینکه با خواندن گزارش نیکم احوالم را میپرسید
بعد از صبحانه خوردن، با خواندن یادداشتی از مرتضی مهراد روزم را آغازیدم.
پیامدهای انتشار در تلگرام را در یادداشتی منتشر کردم. تمرین دیروز وبیکار سرزبان الهه علیزاده بود.
پادکست جلسه دوم کارگاه خودشفقتورزی خانم شیما صادقی را گوش دادم و تمرینهایش را انجام دادم.
ناهید جان زنگ زد و احوالم را پرسید. ناهید گفت البته با خواندن گزارش نیکها هر روز دارد حالم را میپرسد و در جریان احوالاتم قرار میگیرد (یکی دیگر از کاربردهای نوشتن و انتشار گزارش نیک 😊.) ناهید هم فامیلمان است هم هر دو جزو دستهی افراد با ناتوانی جسمی طبقهبندی میشویم.
اسلایدهای ارائهی پیش دفاع پروپزالم را تکمیل کردم.
بعد از ناهار کمی استراحت کردم. یک فصل از گاهناچیزی مرگ خواندم. این فصل با این جمله از محیالدین ابن عربی شروع میشد: «هر مهرورزی، که دلیلش دانسته شود، سبب جدایی است و غیرقابل اعتماد.» گمانم دارد جدایی مریم بانو و مرگش را توجیه میکند. از مجموعه شعر لطفاً این کتاب را بکارید شعر زیر را خواندم که اسم کتاب هم در آن آمده بود (یکی از فانتزیهایم پیدا کردن اسم آثار درون آثار است):
« عنوان شعر: گلهای بومی کالیفرنیا
در بهارِ 1968
در حالیکه آخرین ثلثِ قرن بیستم
همچون رؤیایی به سوی پایانش پیش میرود،
زمان آن است که کتابها را بکاریم،
زیر خاک بگذاریمشان، تا گلها و سبزیجات
بتوانند از این صفحهها سر برآورند.»
وبینار نویسندهساز شرکت کردم، استاد کلانتری در پاسخ به پرسشهای متنوع دوستان چند کتاب هم معرفی کردند. یکی کتاب «او» بود نوشتهی زاهد بارخدا انتشارات روزبهان. دوستان خبر دادند طاقچه بینهایت دارد، فوری دانلودش کردم. راستش خرید کاغذی کتاب با توجه به هزینهی پست که گاهی دو برابر قیمت کتاب است اصلاً نمیصرفد. البته فردا احتمالاً با کتابکده فرهنگ تماس بگیرم ببینم کتاب «داستان یک رمان» را از نشر کارنامه دارند.
40 دقیقه از وبیکار سرزبان الهه علیزاده را حاضر بودم. داریم از استلزام و پیامد سردرمیآوریم. ادامهی جلسه را هم همین حالا گوش دادم.
بعد از نماز مغرب و عشا، خودم را به جلسه گروهدرمانی رساندم. در این جلسه کمکدرمانگر بودم.
با دوستم خانم صالحی عزیز تماس گرفتم. البته توی جلسه که بودم خانم صالحی زنگ زده بودند رد تماس داده بودم. بعد از گفتگو از حال و احوال، صحبت از چرایی انتشار گزارش نیک بود. گارد گرفتم در جواب. باید تأمل کنم ببینم چرا گارد گرفتم؟ من که میدانم قصد خانم صالحی زیر سوال بردن نوشتنم نیست، پس چه مرگم است؟
میروم ادامهی انیمه قلعه متحرک هاول را ببینم و بعد بخوابم.
زخمم از درون میتراوشد، از بیرون کمی میخارد، ولی مشکلی نیست و با ویتامین بارانی که دارم انجام میدهم مجبور است خوب بشود، چارهای ندارد😊.
زندگی تلاشی است برای بهبودگی.
شبتان خوش
1405.6.9
قهرمانی
#گزارش_نیک
۹ شهریور
و گزارش ۱۱۱
نمیدونم درست یا غلط اما امروز یقۀ انرژی رو گرفتمو بهش گفتم انقدر در نرو دیگه. یه کم به من سوخت برسون. اونم روز دوشنبه که من به اندازه یه دونده ماراتون بلکم بیشتر بدوبدو دارم. طفلک قبول کرد. چسبید بهم. البته با این شرط که خودمم دست به کار بشم و همه مسئولیتم رو نندازم رو دوش انرژی. خلاصه اینطور روزمو آغازیدم. دفترچه رو تا ۴ صفحه با صفحات صبحگاهی پر کردم. اما برای تمرکز بیشتر باید سعی کنم همون ۳ صفحه باشه. چون هر وقت خودم رو به تعداد صفحه، یا مدت زمان و یا کلمه محدود میکنم تمرکز بیشتری تو نوشتن دارم و وسط نوشتن سراغ کار دیگهای نمیرم. وقتی رسیدم سرکار اوضاع بیریخت بود. تند تند وظایف و بایدهای کاریو انجام دادم. بعد که خلوت شدم رفتم سراغ تمرین جستارکنویسی. متنهایی رو که طی این چند روز نوشتمو، جمع و جورش کردم. فرستادم. امید که به خیر بگذرد.
دلم برای پچپچه کردن با پاییز تنگ شده. رفتم سروقتش. خیلی حس لطیف بودن بهم میده. برای بار دوم بندهای آخرش رو خوندم:
«ای یگانه، نه خود را برگزین و نه خود را درافکن. در قافلۀ ابدی کسی باش کوشا. جولاهی باش بافندۀ تافتۀ فرهنگ بشری! در بانگهای درای رؤیائی، خواه بیابان، خواه گدوک، خواه گرمسیر، خواه سردسیر. دیگران را یاری سودمند باش.»
روز شلوغی بود اما میشد فقط کار نکرد و به علاقهمندیهام هم برسم. خوندن و نوشتن. آزادنویسی داشتم . ۶۵۷ کلمه. یه سری به کتاب روزنویسی استاد هم زدم. چقدر عالیه. هر قسمتش کلی نکته واسه یادگیریه.👏🏻👏🏻
دوره نویسندگی خلاق پیشرفته رو بودم. چقدر کیف داد. سخت و طولانی بودن مسیر برگشت به خونه رو متوجه نشدم. چه متنهای خوبی. چقدر به جستارنویسی علاقه یافتم. رسیدم خونه کلاس تموم شده بود. سریع دوش گرفتم و کمی با پناه کوچولو گپی زدم. دیگه از خستگی کاری نمیشد انجام داد. دراز به دراز افتادم.
ای بابا هی یادم میرود آدرس سایت کوشولویم را بگذارم تنگش. ایناشناش. فعلن نوپاست. در حد ارضای نیاز غیر جنسی.
https://www.fereshtehbargii.ir/
باید بگویم باسن خوبی دارید داییجان.
این شروع قطعن برای این نیست که آدمها ترغیب شوند و تا آخر بخانند، چون مدانی؟ اینجا کامنتی در سایت است و ویو و لایک نمیگیرد که. ایح ایح ایح ..
کار نیک امروزم این بود که به تغذیه باز هم توجه بیشتری کردم. خاستم بروم چیزمیز بگیرم برای یخچال ولی حوصلهام نکشید چون بعدش هم باید آماده میکردمشان. کمی چون بوی خامی و جوگیری میدهد امتناع میکنم. شاید بهتر باشد فعلن نحوهی غذاخوردنم را فقط بنگرم و سعی به ایجاد تغییر در آن ندهم.
باسن خوب در سلامتی بسیار چیز مهمی است. که تنگ باشد برای کارهایی که به سلامتی مربوطاند. مثل ورزش. که فعلن ندارم. اما باید بگویم باسن خوبی دارید. (یعنی جواب میدهد؟)
بعد از آن هم نویسندهساز بود و بعد از آن هم چک نهایی تمرین و ارسال و بعد از آن هم دورهی ن.خ.پ که البته چون خیلی مبهم میشود باز باید همه را بگویم.. «نویسندگی خلاق پیشرفته»💙💜🩷💙🩷🩷🩷🩷🩷🩷💙💙💙💙💜💙💙💙💙🩵🩵💙🩷🩷🩷🩷💙💚💜💚💜💙💙
آرزو یک سبک زندگی است.
از قمیشی که عشق است بیشتر میشنوم این روزها. فهمیدم با سحر همکراشیم. میگوید آرزو کن اگه شاده دیگه هیچ وقت برنگرده. باشه. ولی بگذار بگویم ایشالله به حق پنجتن… ملت چه باکلاسند.
استاد گفت آهنگ درخاستی پخش نمیکند، فقط دوتا. عه؟ باشه. خودم قمیشی را تنهاتنها گوش میدهم و حالش را میبرم. کی ضرر میکند؟
ولی اگر یکی با اسکرینشاتهای امروز، روزی از استاد تشکر کند چی ؟.. 💚🩵💙🩵💙🩵💜🩵💚😍🩵💙🩵💙🩵💜💜🩵💜🩵💜💚💚🩵
وای خیلی دوست دارم مدتی اینگونه زندگی کنم.
بعد هم که الان و خاب. هزار کلمه نوشتم ولی به شکل منقطع و سیچهسیچه.
پست و روزگفتار هم تیک.
فودژورنال هم نوشتم ولی هنوز نفرستادم.
1.امروز به مطالعۀ کتابها و وبلاگهای خیلی قدیمی گذشت، چسبید.
2. کارنامه را به سوی سامانۀ مدرسه روانه کردیم. در انتظار تایید و اعطای تراز به سر میبریم(وا چرا جمع میبندم)
3. به منابع و کتابهایی که در وبینار اشاره شد مراجعه کردم چند صفحهای هم مطالعه شد.
4. یک استیکر جدید طراحی کردم و مشتاقم زودتر کاملش کنم.
5. کتاب”قصههای تازه از کتابهای کهن، مهدی آذر یزدی” را به مادر دادم. تا الان که راضی بوده.
*.حلزون امشب رفته مسافرت، جمله قصار را هم با خودش برده.
11:11
گزارش 111
-سالواژهام: تدریس.
-زندانی شدیم. ایده و من. با صدای پیانو و ویولن. دو ساعت و نیم. تو اتاق.
زندانبان کی بود؟
خودم.
بیرحم شدم. گفتم رهایی در کار نیست. تا نسخهی اولیه نوشته نشده.
نسخهی اولیه نوشته شد. شخصیتها را دیدم که هر صحنه را چطور اجرا کردند.
توانستم به خوبیِ اجرا بنویسم یا نه، نمیدانم. اما در را باز کردم.
شخصیتها نرفتند.
گفتند میخواهیم بمانیم تا نسخهی نهایی.
انگار مراممعرفتِ زیادی برایشان متصور شدهام.
حضورشان را حس میکنم. نفسهایشان را میبینم.
لباسهایشان خاکیست. کفِ اتاق و داستانم هم همینطور.
میکوشم بیشتر ببینم و بشناسمشان.
-یادداشت بالا را در کانال هوا کردم.
-گزارش نیک را نوشتم و فرستادم تو سایت استاد.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
امروز با اینکه خستهی راه بودی و کمبود خواب داشتی باز هم ساعت ده بیدار شدی. پیامای نخوندهی این چند روز رو جواب دادی و رفتی سروقت چمدونت که از دیشب گوشهی اتاقه. بازش کردی و لباسچرکا رو از تمیزا جدا کردی. سفر رفتن همینش بده. که وقتی خسته و کوفته برگشتی باید چمدون باز کنی و هر چی جمع کردی برگردونی سر جاش و تا دو روز لباس بشوری.
به سفر فکر میکنی. به اینکه قبل از سفر استرس داری و تمایلی به رفتن نداری. اما وقتی که میری بهت خوش میگذره و دلت نمیخواد برگردی. به تصاویری که دیدی و صداهایی که شنیدی فکر میکنی. به چوب درختای خیس از بارون. به بوی جنگل. تا حالا تو دل تابستون جنگل رو تو مه و بارون ندیده بودی. بارونی که اونقدر دونههاش ریز بود که خیست نمیکرد.
تو این چند روز حس آلیس در سرزمین عجایب رو داشتی. نشستن توی یه خونهی قدیمی که قدمتش بیشتر از صد ساله، تو دل یکی از روستاهای مازندران برات مث یه خواب بود. اینکه بشینی تو بالکنش و به پرچینش لم بدی و زل بزنی به جنگلی که توی مه محو شده برات لذتبخش بود. دلت میخواد باز هم تکرار بشه.
رفتی تمرینجا. خوشحالی که برگشته. دوسش داری. چون هم با بچههای جدید آشنا میشی هم مطالب قبلی رو مرور میکنی. چی بهتر از این.
یکی دوتا از شعرای کتاب تافتهی جدابافته رو میخونی و شیفتهی یکی از شعراش–غزل نستعلیق به لهجهی تهرانی– میشی.
دوش میگیری و آزادنویسی میکنی. بعد از چند روز کوتاهنویسی و آزادنویسیهای چسکی حالا یه آزادنویسی یهساعته میچسبه.
پادکستهای سرزبان رو گوش دادی و بعدش رفتی نویسندهساز. پرسش و پاسخ بود و با چندتا کتاب خوب آشنا شدی. نویسندهساز امروز رو خیلی دوست داشتی. تازه مهمونم داشت. خوش گذشت. راستی تو کی میری نویسندهساز؟
امروز ترافیک وبینارا بود و بعد از نویسندهساز رفتی سرزبان و به الهه گوش دادی. بعد از اونم رفتی وبینار مدار. شیما مبحث مرزگذاری رو همچنان داره ادامه میده. خوشبختانه این یکی رو خوب بلدی. معمولا به کسی اجازه نمیدی از مرزهات عبور کنه. هر جا احساس کنی کسی داره رد میشه از مرزهات، قاطعانه بهش هشدار میدی.
بعد از چند روز وقفه میری سراغ بیلنگر و فصل سومش رو شروع میکنی.
گزارش نیک ۸
من بیحوصله نبودم، ولی امروز، روز بیحوصلهای بود. انگار بهزور تحملم میکرد.
با اینحال، آنچه که باید را انجام دادم. نه به بهترین شکل، به شکلی که توانش را داشتم.
«نویسندگی خلاق پیشرفنه» برگزار شد و استاد مثل همیشه، کلی برایمان وقت گذاشت. چه در تدریس، چه در بازخورد.
کلمهی «پسنگاه» به جای «فلشبک» را هم از استاد یاد گرفتم. خیلی به دلم نشست.
کتابفروشی نزدیک خانه، «توتال» را نداشت. در روزهای آینده چندجای دیگر هم میگردم.
تمرین «کارگاه داستان کوتاه» تقریبا تمام شد. مانده بازبینی و ویرایش. شخصیت «عباس» را دوست دارم.
کمتر از روزهای دیگر نوشتم و خواندم و به حداقلی که تعیین کرده بودم، رضایت دادم.
امشب حوصلهی فیلم و سریال هم ندارم. بازی بارسلونا را هم نمیبینم.
احتمالا بعد از گوش دادن به فایل ضبطشدهی وبینار، با دوستان در تلگرام وقتکشی کنم.
از آن روزهایی بود که اگر کسی بپرسد چگونه گذشت؟ میگویم مقداری کم آوردم.
نمرهی روز: ۶/۵ از ۱۰
سالواژهام: ریلگذاری
بعد از چند روز وقفه، امروز صفحات صبحگاهی نوشتم. از صبح حواسم به ساعت بود تا با بیمارستان تماس بگیرم. حوالی ۱۱ تماس گرفتم، گفت ۱۲:۳۰ زنگ بزن.
داشتم سریال میدیدم که برق رفت.
ناهار پختم.
داستانک نوشتم و چند بار زیر و رویش کردم، اما برای چالش نفرستادم.
جاری جان تماس گرفت و گفت که اگر نرفتم بیمارستان، بروم پیش او.
ساعت ۱۲:۳۰ هم تیرمان به سنگ خورد. به جاری گفتم که میآیم. قرار شد بیاید دنبالم.
نزدیکیهای ساعت ۴ بود که همسرم تماس گرفت که سریع برویم بیمارستان. من هم به مامان و برادرم خبر دادم. تازه رسیده بودیم سر خیابان که همسرم تماس گرفت و گفت که از بیمارستان زنگ زدهاند که تخت خالی ندارند. برگشتیم.
کمی از داستانم را نوشتم روی کاغذ.
دخترم گفت دست خالی نرویم خانهٔ زنعمو. پس با همکاری دخترم پودینگ شکلاتی با بیسکوئیت درست کردیم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. باز هم صحبت از نویسندههای خوب کمتر شناختهشده بود. خانم مرضیه یارمحمدی برایمان صحبت کرد؛ از ناگفتههایی از خواجه نظامالملک که مو به تنم سیخ کرد. چه چیزها که من نمیدانستم و چه گوهرهایی که داشتیم و تقریباً هیچ از آنها نمیدانیم. چقدر دلم میخواهد با خانم یارمحمدی ارتباط بگیرم، به خصوص که هر دو ساکن یک شهر هستیم.
بالاخره داستانک را برای چالش فرستادم.
خانه را جارو و گردگیری کردم.
جاری جان آمد دنبال من و دخترم. برادر شوهرم رفته بود مسافرت. تا دیر وقت خانهشان ماندیم و حرف زدیم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
نوشتم. ابتدا واژهها را رقصاندم در تالار آزاد نویسی. سپس آنها را به صف کردم برای نوشتن داستانکی.
از خودشناسی آلن دوباتن خواندم. مغز را گردو نامید. دربارهی گردو توضیح میداد از نیرنگهایش میگفت اینکه به گردو اعتمادی نیست. اینکه واقعیت را مینگریم از پشت شیشهای کدر و کثیف. و مهم تر این است که بدانی هر لحظه ممکن است شیشه بشکند و فرو بریزد. از سقراط گفت: اینکه فقط میدانیم که نمیدانیم. همچنین از عادتهای بد گردو گفت اینکه هیچ وقت نمیتوانیم خود را کاملاً بشناسیم. فقط تلاش میکنیم تا خود را بیشتر بشناسیم.
میان زخمهای روح وسواس را ورق زدم. بعضی از افراد نسبت به وسواس خود بینش و بصیرت دارند. یعنی میدانند این تشریفات وسواسگونه نادرست و غیرمنطقی است اما باز ادامه میدهند. آنها رنج میبرند اما نمیتوانند دست بکشند. نمیخواهند اما انجامش میدهند.
شب هول خواندم و اصفهان. اصفهان، تاریخ، درد.
خط خطی هایی هم داشتم. هم نقاشی هم تمرین خط.
در وبینار هم شرکت کردم و داستانی هم از هوشنگ گلشیری خواندم.
۱۴۰۵/۶/۹
#روز_مرور
https://t.me/maryamebrahimi21
سال واژه: ماراتن معکوس.
زندگی؟ ورطهی تردید.
کاش زندگی شعر بود.
حتی اگر نامأنوس بود هم اشکالی نداشت فقط ارضای قریحه رو معوقه نمیکرد.
امروز، چند صفحه داستان کوتاه «موراکامی».
چند خط آزادنویسی.
نمیتونم رژه برم،پس فعلا توی صف میایستم.
اسپرسو؟ مجبورم.
امروز خابم رو هزار بار تعبیر کردم.
دو شعر از احمدرضا احمدی شد روزگفتار.
امروز تهرانم، مملو از امیال بیاهمیت.
https://t.me/setabdi
گزارش نیک دوشنبه
✓گزارش نیک | پرچم، دو استاد و کارتخوان
دیشب خواب دیدم در معاونت فرهنگی دانشگاه ایستادهام. پرچم ایران را دور گردنم بسته بودم و با دو استاد نویسندگی و داستان گفتوگو میکردم. یکی دکتر آرش آذرپناه بود و دیگری استادی که نامش از حافظه خوابم گریخته بود.
نمیدانستم درباره چه حرف میزدیم، اما حضور آن دو استاد مرا به جهان کلمات و ادبیات برده بود. انگار در جایی میان دانشگاه و داستان ایستاده بودم و بخشی از خودم را در آینه نگاه میکردم.
بعد از جلسه، ناگهان صحبت ما به زندگی واقعی من کشیده شد. درباره مسائل خصوصی داروخانه و ماجرای کارتخوانها با دکتر آذرپناه صحبت کردم. گویی مرز میان نویسنده و داروساز در خواب از میان رفته بود و دو جهان ظاهراً دور از هم، در یک گفتوگو به هم رسیده بودند.
شاید تعبیر این رویا همین باشد. من در حال عبور میان دو جهانم. جهان داروسازی و جهان ادبیات. پرچمی بر گردن دارم که از هویت و تعلق میگوید و در کنار استادان داستان، از زندگی واقعی خودم حرف میزنم.
شاید آن استاد ناشناس، بخشی از خود من باشد که هنوز نامی برایش پیدا نکردهام. بخشی که آرام و بیصدا در حال آموختن، نوشتن و ساختن آیندهای تازه است.
صبح که بیدار شدم، احساس کردم این خواب فقط درباره دانشگاه یا داروخانه نبود. درباره خود من بود. درباره انسانی که میان نسخهها و واژهها، میان حرفه و هنر، هنوز مشغول نوشتن فصل بعدی زندگی خویش است.
✓ گزارش نیک | فالِ ظهرگاهی Imagine
ظهر، در خانهای که سکوت آرامآرام بر اشیای آن نشسته بود، کارتها را پیش رو گذاشتم و از میانشان یک کارت بیرون آمد: Imagine.
کارت را که دیدم، انگار کسی پنجرهای را در اتاقی بسته باز کرده باشد. پیامش ساده بود، اما سادگیاش از آن سادگیهایی نبود که بتوان به آسانی از کنارشان گذشت. میگفت پیش از آنکه چیزی در جهان رخ دهد، جایی در ذهن آدم آغاز شده است.
امروز، در میانهی بیحوصلگی و بیجهتی، شاید مسئله این نبود که چه کاری انجام ندادهام، بلکه این بود که هنوز چیزی را برای امروز تصور نکردهام. گاهی آدم منتظر حادثهای میماند تا روزش معنا پیدا کند، غافل از اینکه میتواند نخستین حادثه را خودش در خیال بیافریند.
Imagine مرا به خیال دعوت کرد، نه به خیالِ گریختن از زندگی، بلکه به خیالِ ساختن آن. به اینکه لحظهای چشم ببندم و ببینم اگر امشب بخواهم از امروز راضی باشم، چه تصویری باید در خاطرم مانده باشد.
پس امروز را به جای انتظار، با یک تصویر آغاز میکنم.
شاید شعر باشد، شاید موسیقی، شاید بیرون رفتنی کوتاه، شاید دیدن کسی، یا حتی اتفاقی کوچک که اکنون هیچ نامی ندارد.
کارت را دوباره برگرداندم و به خودم گفتم:
بعضی روزها را باید زندگی کرد و بعضی روزها را نخست باید تصور کرد.
و شاید امروز از دستهی دوم باشد.
✓ گزارش نیک | عصرِ نویسنده و کتاب
امروز عصر، ساعت پنج، در وبینار «نویسندهساز» حاضر شدم و به سخنرانی استاد کلانتری درباره نوشتن گوش دادم. عجیب است که گاهی یک سخنرانی درباره نوشتن، بیش از آنکه چیزی درباره کلمات به آدم بیاموزد، انسان را به یاد زندگی خودش میاندازد. انگار نویسنده پیش از آنکه کسی باشد که مینویسد، کسی است که باید بتواند لحظهها را ببیند و از کنار هیچکدام، بیاعتنا عبور نکند.
استاد از نوشتن گفت و من، در میان جملههای او، به این فکر میکردم که شاید نوشتن تلاشی است برای نجات چیزهایی که محکوم به فراموشیاند. لحظهای که میگذرد، اگر در کلمهای ثبت نشود، چنان بیصدا از زندگی محو میشود که گویی هرگز وجود نداشته است.
در ادامه، معرفی چند کتاب تازه از آیزایا برلین و نجف دریابندری، عصر را برایم رنگ دیگری بخشید. نام کتابها که آمد، احساس کردم میان نویسندهای از جهان اندیشه و مترجمی از جهان زبان، رشتهای پنهان کشیده شده است. کتابها فقط اشیایی روی میز نیستند. هرکدام پنجرهایاند که سالها انتظار کشیدهاند تا کسی آنها را باز کند.
و من، در آن عصرِ آرام که از پشت صفحهای روشن به سخنان استاد گوش میدادم، دوباره به این فکر افتادم که شاید کتاب خواندن و نوشتن، هر دو یک کارند: مقاومت در برابر فراموشی.
آدم مینویسد تا چیزی از او بماند و میخواند تا چیزی از جهان در او بماند.
وبینار تمام شد، صفحه بسته شد و عصر آرامآرام به شب سپرده شد. اما چند نام، چند جمله و چند کتاب تازه در ذهنم باقی ماندند، مثل چراغهای کوچکی که پس از خاموش شدن اتاق، هنوز جایی در حافظه روشناند.
امروز عصر، ساعت پنج، چیزی ننوشتم که جهان را تغییر دهد.
فقط به نوشتن فکر کردم.
و شاید، برای یک عصر، همین کافی بود.
✓گزارش نیک | نودلیت برای شام
امشب، در آن ساعت آرامی که روز دیگر چیزی از خود برای گفتن ندارد و آدم ناچار میشود به چیزهای کوچک پناه ببرد، نودلیت را برای شلم پختم. آب که به جوش آمد، بخار از قابلمه بالا رفت و برای لحظهای چنان به نظرم رسید که گویی از میان این بخار، نه بوی غذای ساده، بلکه تکهای از گذشته برمیخیزد، گذشتهای که همیشه در کمین لحظههای بیاهمیت است تا ناگهان خود را به ما یادآوری کند.
نودلیت را در آب ریختم و چند دقیقه به آن خیره ماندم. رشتههای خشک، آرامآرام نرم شدند و شکل خود را از دست دادند، چنانکه بعضی چیزها در زندگی نیز وقتی به گرمای زمان سپرده میشوند، دیگر همان چیزی نیستند که پیش از آن بودند.
بعد آن را برای شام آماده کردم و نشستم به خوردنش. طعمش شاید ساده بود، اما آن شب، سادگی خودش نوعی تجمل به شمار میآمد. قاشق یا چنگال هر بار که بالا میآمد، رشتهای از نودلیت را با خود میآورد و من، بیآنکه عجلهای داشته باشم، میخوردم و فکر میکردم چه بسیار شبهایی که زندگی چیزی بیشتر از همین نداشته است: غذایی گرم، خانهای ساکت و ذهنی که از هر لقمه، خاطرهای تازه میسازد.
شاید ارزش بعضی شبها در اتفاقی نیست که در آنها میافتد، بلکه در آرامشی است که اجازه میدهد آدم برای چند دقیقه حضور خودش را احساس کند.
امشب نودلیت خوردم برای شلم.
و همین اتفاق کوچک، به اندازه کافی بزرگ بود که روز را به پایان برساند.
نویسنده: دکتر علی اندیشمند
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آیدی اینستاگرام من: 🪬
draliandishmandir
در این ساعتی که هستم حلزون از راه نرسیده. من باید اما به استقبال خواب بروم. حلزون نیامدی و دیر شد.
سالواژهام نوگرایی
۱- مقداری پارهنویسی کردم و در دفترم انداختمش.
۲- مقدمهای بر پارهنویسی دیگری در مغزم قدم میزد که قلمیاش کردم.
۳- مشقهای خوبان همسفر کارگاه داستان کوتاه ۷ را خاندم. توجه به جزئیات در چند کار، توجهم را کش رفت. انگار به تماشای یک فیلم سینمایی با تمام جزئیاتش نشستهبودم. این است هنر تصویرسازی در عین موجزنویسی.
۴- دنبال موزیکهای بیکلام بودم. به کارهای باخ و دیگران برخوردم. جالب نبودند از نظرم. روح باخ قرین رحمت باد. ولی خیلی کلاسیک بودند. دنبال آثاری مثل آثار Yan Tiersen یا Evgeny Grinko بودم. جای تعجب داشت که با سرچ معمولی چیزی بالا نمیآمد. شاید محدودیت کپیرایت مطرح است.
۵- تخم داستان کوتاه ۷ در سفر کاشتهشد. در روز آخر سفر هم چند صحنه را پیشنویس کردم.
۶- آنتنم توی راه مناسب نبود، فایل وبینار نویسندهساز را نوشکردم.
۷- سلام به حرارت اگزوزهای تهران. آه ای دودهای پاشیده در فضای غمآلود این شهر درندشت…
۸- نظافت و جاگیر کردن اساس
۹- یک سایت خرید و فروش کتاب دست دو را چک کردم. کتابها را بزخر میکرد. عمرن باهاش کار کنم.
۱۰- گزارشم را بفرستم، به «نیمهی تاریک ماه» برمیگردم. دلم برایش تنگ شده.
۱۱- کشف اخیر: من به گزارش نیک نیاز دارم، نه گزارش نیک به من. قدیمها این جمله را آقای معلم دینی دربارهی «نماز » و «خدا» به ما قالب میکرد. میگفت خدا به نماز شما نیاز ندارد، شما به نماز نیاز دارید. دست و دلم میلرزد که گزارشم منتشر نشود. وگرنه این بند را مفصل و لختتر مینوشتم.
۱۲- سپاسگزار بودنم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
مشوش بود فکرم. مشوش سروساماندادن به داستان کوتاهی که طرحش میرفت لنگدرهوا به ناکجاآباد. بهویژه جای داسخورد نبض میزد هنوز.
بنابراین پس ازکوزتکاری و نهارخوردن با سرعت نور رفتم به اتاقم. باران میآمد و هوا خنک بود. هموار شدم روی تخت. چشم بستم. دیدم نمیشود چرت زد. سرم راستهی مسگرها. دوتا مسکن انداختم بالا. چرتزدهنزده برخاستم.
مصمم بودم به هیچکارگی تا متمرکز باشم، روی داستان. بنابراین گریختم از هر حواسپرتکنندهیی. نوشتم و نوشتم. بیوقفه. سهساعت. وقتی داستان با نوشتن سروشکل گرفت، نمنمک، آرامشم دوچندان شد. “م” صدایم زد. رفتم هم استراحتی کنم تا مخشارژ شوم، هم چیزکی بخوریم. بعد شام غیرآدمیزادیِ ما در ساعت سهِ بعدظهر، دوتا چای غلیظ خوردم و جستم بالا که حواسکور نشوم.
دوباره مسلسلی نوشتم. گرم نوشتن، انگار جای شخصیتها بودم و از چشمشان میدیدم و از زبانشان حرف میزدم. بلعخره داستان عاقبتبهخیر شد؛ حولوحوش ساعت نه. ماند بازنویسی و حذف اضافهها.
خوشحالم. ممکن است چندان موردپسند واقع نگردد. ممکن است دیگر. اما اینکه به خودم نبازم، در چالشی، درخور تحسین است، برایم. دریافتم غرقگی نوشتن، لذتی دارد که برابر نیست با هیچ لذتی. گویی میرهم از افسردگی و دلشوره. و پا مینهم به بعدی آرامشافزا و جادویی که تاکنون پای هیچ بنیبشری نرسیده بهآن.
طعمش چنان رفته زیر دندانم که خاهان داستاننویسیام بارها و بارها. ملال روزمرگیم زدوده میشود با حلول در کالبد شخصیتها. و میآزمایم زندگیهای جدید را در داستان بدون زحمت. فکر کنم بنهم امشب سری آسوده به بالش، بدون آن احساس خورندهی همیشگی. پوچی.
رشد پلهای
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
بعد از اینکه از شرکت برگشتم، با وجود خستگی، بر خستگیام غلبه کردم و کارهای خانه را انجام دادم.
مطلبی هم نوشتم و در کانالم منتشر کردم که خیلی دوستش دارم؛ شعرخوانیِ «گلهای آفتابگردان».
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
شاید ۷.
دو نمره کم کردم چون فکر میکنم میتوانستم کارآموزی امروز را با تمرکز و کیفیت بیشتری بگذرانم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
ذهنم از خستگی تهی شده. شاید هم فقط در لحظات گفتوگو گوش دادم و آنقدر که باید توجه نکردم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
در کتاب شعر «هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست» از گروس عبدالملکیان پرسه زدم.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه. ولی عجیب دلم یک پیادهروی در هوای بارانی و نمنم رشت میخواهد.
امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
از «زیله»، یک جور حلوای محلی.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
همین حالا برادرم به خاطر موضوعی چرت و مسخره سرم داد زد و ناراحتم کرد.
امروز از رویاپردازی دربارهی چه چیزی کیف کردی؟
از نوشتهای که در کانالم گذاشتم؛ همان محفل گلهای آفتابگردان.
امروز با چه کسی تماس گرفتی؟
با هیچکس.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
شاید «خستگی».
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
هنوز سناریویی برای داستاننویسی ندارم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
دوباره همان خاطرهی دیروز در ذهنم موج میزد؛ وقتی من و برادرم بچه بودیم و مادرم از دستمان ناراحت میشد، برایش نامه مینوشتیم و پاکتهای زیبایی درست میکردیم؛ پر از طرحهایی که با مدادشمعی رویشان میکشیدیم.
امروز در وبینار «نویسندهساز» چه چیزی بیشتر پررنگ بود؟
فقط توانستم ربع آخر وبینار را شرکت کنم، اما همان بخش برایم بسیار سودمند بود. ترغیب شدم رمان «او» از زاهد بارخدا را بخوانم.
استاد غزلی از کلیم کاشانی خواند که خیلی خوشم آمد؛ مخصوصاً این سه بیت:
«تا نمیگریم چراغ دیدهام را نور نیست
سیل اگر باز ایستد ویرانهام معمور نیست
کار ما در عاشقی مشکلتر از پروانه است
شمع سرکش هست اما همچو او مغرور نیست
سربسر دلهای آگه دانه یک سبحهاند
آنچه ما را در دل است از یکدگر مستور نیست»
فیلم چی دیدی؟
هیچی.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/WaterLilyEcho
گزارش: خیرهی فکرها میشوم
_ورزش کردم.
-آزادنویسی کردم و خوابم را یادداشت کردم. چون فضای جالبی داشت، نوشتمش توی کانال.
-چند بیت برای دورهی شعر نوشتم اما هیچکدامشان به دلم نیست.
-چند قسمت از سریال «دهکدهی ساحلی چاچاچا»* را دیدم. دیالوگهاش واقعن خوب بود. چهقدر پخته دیالوگها را میگفت.
-ظرفها را شستم.
-امروز خسته بودم. خستهی بدنی و ذهنی. چند روز پیش هم اینطوری شدم اما تمام شد و باز شروع شد. باز این خستگی آمد سراغم. توی فکر میروم. خیلی وقتها توی فکر میروم. حتا سر شام. چشمهایم جایی ثابت میشود و رخدادها و فکرهایم رژه میروند جلویم.
-دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق را شرکت کردم. چهقدر تمرینها خوب بود و استاد و ما کیفور شدیم. به معنای واقعی خوب بود.
*hometown cha-cha-cha 2021
خورشید هیچ کجای آسمان نبود که نشان از روز دهد. حرمت نگه میدارم کسوت دیرینهش را. میخوابم، که بیدار نشوم پیش از او. خواب به خواب میروم. تا کمر پهن شده وسط پادری آسمان.
میانهی روز داشتم داستان کوتاهم را سر و سامان میدادم اصلا نفهمیدم چه شد رفتم سراغ جستارکهای دوستانم. چه خوب بودند هر کدام. خجالت کشیدم از جستارکم. حیف وقت تنگ بود وگرنه، وگرنه نداریم، هنوز راه دارم که تو نوشتن چیزکی شوم.
قرار شد زودتر راه بیفتم که بیشتر کنار بهروز باشیم، حالا که یکی دو شب کنارمان نیست. نشد که نشد.دارد وسایلش را جمع میکند. بدخلق شده، مثل همیشه که استرس میگیرد مبادا دیرش شود، چیزی بماند.
روی شعرم کار میکنم، دست خالی میروم کلاس پیشرفته نوشتن.
ناقوس شلمان افتاده به جان پلکهام.
مینیسریال the haunting of bly manor را تا آخر تماشا کردم. دوستش داشتم، شاید بهخاطر اینکه روحِ بانویِ دریاچه را شبیه به خودم دیدم. او هر روز میخوابید، بیدار میشد و قدم میزد. یک زمانهایی هم میخوابید تا کابوس را فراموش کند، ولی همین که نزدیک بود کابوس برای همیشه برود، دوباره بیدار میشد و همهچیز برمیگشت سر جای اول. محکوم بود که این طور زندگی کند، بدون هدف و در انتظار. محکوم بود که یک آرزویی داشته باشد و هیچوقت به آن نرسد. محکوم بود که از دنیا فقط حسرت نصیبش شود. محکوم بود که همانجا در دریاچه بماند. محکوم بود از چیزهایی که دوستشان داشت، دل بکند. محکوم بود رفتن عزیزانش ببیند.
یک دیالوگ از سریال:
«همه چیز رنگ میبازن. همه چیز. گوشت، سنگ، حتی خود ستارهها. زمان همه چیزو میگیره. رسم دنیا همینه. گذشته دور میشه. خاطرات محو میشن و همینطور روح. همهچیز در برابر زمان تسلیم میشن، حتی روح».
امروز استاد گفت:
قبل از ساعتِ ۱۲ بفرستید گذارش نیکره مهام گفتم مهکو شب نویسداری کنم بخاطری همیام حال یکم چرتُپرت میگم اما از ساعتِ ۱۲ امشب تا ساعتِ ۱۲ فردا شب هر غلتی نویسداری کردم رو گذارش دهم ایجوری قبل از ساعتِ ۱۲ گذارشنیکام آماده میشه!
امروز داشتم وبینار رو گوش میدادم ازیطرف هم همسرم آمَد بالا مهام خوده بلو ندم به بهانه لباسها کثیف رو بزارم تو سبت لباسها رفتم پائین و ایشکلی خوده نجات دادم؛ هدفونا حالِه چقدر خوبه موها خوده رو هدفون میزارم دیده نمیشه؛ ادامه دهم امروز پیاده روی کردم. از خونه جاای یک مدتِ میشه نرفتم داخلِ خونه مگس مِهپرونم؛ دیروز داشتم یک قطعه از رمانم رو بلند میخوندم دیدم که مه نمِهفهمم میگم نه نمیفهمم بخاطری ازی ای کلمه کشف شد اتفاقن خیلی قشنگ هم شده جذاب شده کنارِ دیالوگ خلاصه یک کلمه جدید تو لیستِ گذارشهام اظافه شد
دگه چه کارا کردم یکم غلت نویسداری شاعرانه کردم مِهخام برای ارائه فردا نویسداری کنم یک داستانک نویسداری کنم بزارم مسابقه یکم ازم پند بعضیها بیاموزند والله یک تمرین میشه ایبهانه مسابقه یکم داستانک یاد میگیرم و چو داخلِ داستانک کلمههاای واظیح و کوتاه استفاده میشه هم بدردِ شعر و هم رمان میخوره خیلیهم خوبه بمه خیلی مفیده!
فردا خوشبحال ما دوستا عجب شبِشه همیحالِه منتظیرم وایوایوای…
دگه نمِهفهمم چهبگم از چهبگم از کی بگم یادم از یک تبلیغ آمَد میگفت: از چیبس دگر هیچ
با داداشم صحبت کردم حالِ او خیلِه خوب بود داشت با همسرِ خود ناز مِهکرد
با مِه دارم نویسداری کنم ببینم چه شکلی میشه؛ دارم پا مو رو زمین کش مِهدم چو نمِهفهمم چه نویسداری کنم امشب شبِ مِه هسته؛ پا خود ازوری زدم زمین زمین به فغان آمَد دگه چکارکنم چه نویسداری کنم بزارم ببینم چه نویسداری کنم
زنبورگ داره میتلبه قاصدکی به هوا
هوارونه تابید رو سرم
عجب تک گپِ شعری شد
برم شام رو جا کنم ادامه مِهدم!
شامه جا کردم آمادم حیات یا حیاط یاد مه از استاد آمَد که نمره کم گرفته بود به واسطِه ای کلمه؛ هوا خیلی خوبه آلیه نفس دارم کشم جاشماخالی ای میگم بگم نگم چکار کنم بگم ایبابا میگم بدستِ خودمه نیست میگم!
استاد گفت:
چند مدتِ بگذره جایزه تائین کنم به کساایکه خوب نویسداری کنند…
خوب جایزه مه تائین مِهکنم!
کتابخانه، میز چوکی، لپتاپ، قلم و مداد، سایتها چیزهاای که ما خبر ندارِم استاد پنهون کنه از ما خلاصه هرچیزی مربوط به استاد است جایزه ما دگه استاد چه داره اگه دوستا شما خبر دارید لطف کنید بمه بگید!
خوب خدانگهدار تا فردا…
https://t.me/sadegaalezadai
گزارش نیک”1405/6/9″ شهریور. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور را خاندم.
کتاب “عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
نزدیک ظهر آجی آمد روی مبلی که طرف تخته منست. جلوی این مبل چون تختست میز نیست.
خاکستری آمده جلوی پای آجی گوشش میمالد به پای آجی. اینقدر این کار را تکرار کرد تا آجی پاش بیاورد بالا و او را با پاش ماساژ دهد. دائم میرفت اینور و آنور. تا ماساژ سر و بدن کامل بگیرد. ماساژ که کامل شد رفت نشست جلوی تلویزیون.
امروز استاد بزرگوار گفتند گزارشنیک تا ۱۲شب بفرستید برای روز فردا موکل نکنید.
من یکبار به پشتیبانی گفتم بعضی روزها جای گزارشنیک دیر میگذارند. بگویید زودتر بگذارند. اما یادم نیست چی گفتند.
قبلن بعد از وبینار میگذاشتید. اما من روزهایی که برای درمان میآیند من زود و ناهنگام خابم میبرد. این میشود که گزارشنیک میافتد به روز فردا.
https://t.me/speechoff
سالواژه/فصلواژه: خورشید
امروز دوباره از آن روزهای مادربزرگی بود. ساده و امن و آرام. با مامان کمی تمیزکاری کردیم. یک لیست کامل از تمام وسیلههای لازم برای خوابگاه آماده کردم. کارآموزی از رگ گردن به ما نزدیکتر است. لیستم طوری نبود که یک روزه جمع شود پس گذاشتم تا در روزهای پیش رو تکمیلش کنم. مامان شیفت عصر بود و رفت مدرسه و بقیهی کارها به گردن خودم افتاد. عصری هم سری به خانهی مامانبزرگ زدیم. دلم برایشان یکذره شده بود. حال آقاجون خوب بود. هرچند که سرفهها هنوز آزارش میداد. با خاله گفتیم و خندیدیم و غیب کردیم. البته من را توی جمع غیبتشان راه ندادند. مامان هنوز عقیده دارد بچهام.
بهتر.
در مسیر خانهی مامانبزرگ، آهنگی گوش میدادم و فکر میکردم. به همه چیز. از گذشته گرفته تا آینده.
سرک کشیدنم به گذشته اما ایدهی خوبی نبود. هرچند که خیلی چیزهای جدیدی فهمیدم. مثلا اینکه فهمیدم چقدر بار بیخودی روی دوشم حمل میکردم.
چرایش را میدانم ولی اجازه بدهید بازش نکنم. امشب به اندازهی کافی فروپاشیده هستم.
با دوستم که راجبش حرف میزدم پیشنهاد داد داستانش کنم.
میگفت: اصلا مگه همین موضوع دلیل نشد که نوشتنو جدی شروع کنی؟ خب همینو بکن اولین داستانت. ایدش خوبه ها. کِشِشِش بالاست. بدجوری کشونده بودت تو خودش.
بهش گفتم: ولکن جان جدت. یکی دو هفته دیگه کاراموزیا شروع میشن. همش سرشلوغی داریم. این داستانو دوباره کندوکاوش کنم روحی روانی بهم میریزم. بعد حالا بیا درستش کن. ترم پیش استاد گنجی رو یادت بیار. تو چشمام زل زده بود میگفت حسینزاده عاشقی؟
تازه این ترمم باز باهاش کارآموزی داریم. خدا به خیر کنه.
گفتم و فکری شدم. خودم را خوب میشناسم. قلمم قلم نیست که، خنجر است. مستقیم میرود وسط روحم. میشکافد و هر چه آن ته مَه ها قایم کردم بیرون میکشد.
فعلا وقت این کارها نیست.
دوستم معتقد بود که فرار میکنم. ولی به نظر خودم حتی اگر بخش کوچکیش اجتناب باشد، بخش بزرگ دیگرش وقت شناسیست.
بههرحال، شاید یک روزی. یعنی قطعا یک روزی. حیف است آنهمه ماجرا دست نخورده خاک بخورد.
گزارش نیک ۷۱ من/ دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵
سالواژهام: کودکانه وار زیستن (بسیار سخت بودنش اما امکانپذیر بودنش در عین لذتبخشی)
صفحات صبحگاهی را پس از چند روز ننوشتن امروز بالاخره نوشتم و برای حالم عالی بود، انگار حفرهای در مغزم ایجاد شد که سرم را سبک کرده است. ساعت ۶ وبینار بیزنس کوچ بیپایان و موضوع: ۷ عامل رشد کسب و کار است و مبحث پایانی. که همیشه جلسات پایانی که دورهی تمام جلسات و نتیجه گیریست را بیشتر از تمام جلسات دوست میدارم. صبح تلگرامم با پروکسی بالا نمیآید و فیلترشکنم از کار افتاده و سه تای دیگر هم بدتر و ناچار با مکافات یکی را حذف و مجدد آپدیت میکنم که ۴۰ دقیقه وقتم را تلف میکند و در حال قل قلیدنم که تلگرامم را آپدیت میکند و برای میترا جان که قرار شده طی هفته تسهیلگرش نیز باشم پیام میارسالم و چون دیروز قرار شده کتاب «مادران و دختران» مهشید امیرشاهی را با هم همخوانی کنیم و در موردش با هم گفتگو. و دوره نوشتاردرمانی را هم با هم پیش ببریم. قرارش را میگذاریم. پوستر نقد کتاب تنگسیر را از کتابخوانی هنگام سندی مومنی نازنین را در کانال تلگرامم میارسالم. دولینگوی ترکی استانبولی را تا نفر پنجم شدن ادامه میدهم چون به دایموند پرتم کرده تمریناتش آسان است و زود پیش میروم.
کتاب« آواز پر جبرییل» ابوتراب خسروی را نیز میآغازمو سه صفحه را رونویسی میکنم با لذت.
صبح نوشتن گزارش نیک ۷۰ و ارسال به سایت استاد.
و نویسنده ساز و سوال استاد از کتاب «تافته جدابافته» خسرو شاهانی است که بخشی را امروز خاندهام و در کتابخانهام نیز گذاشتهام. سوال استاد که امروز چطوری بیشتر بنویسم؟ و معرفی کتاب « داستان یک رمان« تامس وولف که فرآیند بازنویسی رمان است و ۷۴ صفحه است. که فیلم شده آن بنام نابغه است.( در لیست خرید و دیدن قرار گرفتن)
معرفی کتاب «در عین حال» + چنین کنند بزرگان نجف دریابندری «پیشنهاد رونویسی از آن» + متفکران روس و مهمترین جستارش«خارپشت و روباه» از آیزایا برلین که با جستجو در طاقچه غیر از این کتاب، چهار کتاب دیگرش را که دارد را میخرم+ و بعد صحبت از نادر ابراهیمی و روز به روز بدترشدنش و اشاره به کتاب «لوازم نویسندگی»اش که بخش دایرهواژگانش که هر احساس را تبدیل به کلمه کردنش خوب است حتمن بخوانید (در برنامه دوبارهخوانی گذاشتنم)+ پیشنهاد رمان توتال نسترن مکارمی + هما + خسرو خوبان + «او» از زاهد بارخدا که از طاقچه بینهایت می گیرم و استاد چند صفحه را میخواند و به محض اتمام وبینار ۱۰ صفحه را میخانم با لذت + خاندن چند بیت از کلیم کاشانی( همدانی)
۱. بس که درعالم جفا از خوبرویان دیدهام / آرزوی جنتم در دل ز بیم حور نیست
۲. کار ما در عاشقی مشکلتر از پروانه است/ شمع سرکش هست اما همچون او مغرور نیست
۳. سر به سر دلهای آگه دانهی یک سنجهاند / آنچه ما را در دل است از یکدگر مستور نیست.
و حسن ختام وبینار مرضیه یارمحمدی نازنین است که از ایرانیان و ایران میگوید که در زمان خواجه نظام الملک، ایران شامل ۲۸ کشور بوده است و تمام همسایگان کنونی جزو کشورایران بوده است و مولانا( ساکن قونیه) و بدیعالزمان جزری ( ساکن بغداد) یا ناصرخسرو قبادیانی. که ترکها مولانا را از آن خود و… به علت وسعت ایران بوده است و خدمتی که نظامالملک در احیای زبان فارسی با احیای شاهنامه و هزار نسخه خطی از آن نوشتن کرده و احیای ایران توسط سلسله سلجوقیان که ترک بودند و به ویژه آلبارسلان. که برایم بسیار شیرین بود. به ویژه که قبلن در مورد خواجه نظامالملک کار تحقیقی کرده بودم و یادآوریاش تداعیهای جذابی داشت و دلم خواست که قلعه الموت را دوباره بخوانم.
و بعد وبیکار الهه علیزاده نازنین و موضوع استلزام و پیامد و پیامدسنجی و لیستی ازفیلم و سریال و به ویژه انیمیشنهای ندیده، به لیستم اضافه شد.
پس از آن وبینار مرزگذاری دوستان با شیما صادقی نازنین.
آموختهی امروزم: به هیچکس بیش از اندازه بها ندهم. به مرزگذاریهایم بیشتر بها دهم(توجه ویژه). کودکانه وار زیستنم اولویت روزم باشد تا کمتر حرص بخورم و مثل قبلترها بیخیال دنیا و همه باشم.
امروز صبح که میرفتم سر کار هنوز در فکر آدمی بودم که چقدر به لحاظ عاطفی درگیر او بودم و هنوز باور مسئله برام مشکل هست ، به محض اینکه رسیدم سر کار هنوز وسایلم را نگذاشته بودم که مدیرم مرا صد ا کرد و به حالت طلبکار که چرا تایید مواد کارخانه را دیر اعلام کردم و او که از چالشهای کار من بی خبر است شروع به توضیح مواردی کردم که علت دیر کرد واضح شود و گفت با مدرک اعلام کن . جالب بود برای کاری که انجام داده بودم و مقصر دیرکرد هم من نبودم تا ظهر مشغول جمع کردن مدرک بودم. از دیروز که تصمیم گرفتم گزارش نیک را بنویسم تمرکزم بر ارزش آفرینی است ، لذاتصمیم گرفتم سر مسائلی که پیش میآید زودعصبانی نشوم نا بعد ازظهر که اعلام کردند که نیرویی قرار است بیاید کنار من که کار م را بهش آموزش بدم، یکدفعه منشی آمد که به من هم یاد بده گفتم واقعا این کار رو یاد بگیری بدرد تو نمیخوره، ناراحت شد و از من کناره گرفت متوجه شدم که ناراحت شده از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده که ناراحتی خیلی کودکانه گفت تو گفتی نمیخواد کار یاد بگیری، اگر قبلا بود اصلا نمیپرسیدم و اهمیت نمیدادم، اولش عصبانی شدم و کمی صدام بالا رفت بعد یاد هدفم افتادم ، پس آرامتر با او صحبت کردیم و به تعامل رسیدیم.
عصر به خانه آمدم در دو مورد به افراد خانواده کمک کردم، نمایشنامه برناردا آلبا را خواندم، یک جلسه آنلاین شرکت کردم، کمی برای خودم نوشتم ؛ هنوز هم نمیدانم چقدر یک آدم میتواند با بیماری روانی خود روان آدم دیگری را به لحاظ عاطفی درگیر کند، البته من هنوز هم دارم دنبال الگو های درونی خودم میگردم که چرا باید درگیر چنین آدمی شدم.
برای امروز دارم فکر میکنم خروجی کارم چه بود به غیر از درگیریهای متنوع خروجی دیگری نداشتم اما دارم تلاشم را میکنم به جای سکوت کردن حرفم را بزنم حتی با ناراحتی بنابراین امروز زیاد حرف زدم. راستی داشتم فکر میکردم آیا ارزش آفرینی باعث این میشود که احساس ارزشمندی خودم هم بیشتر شود؟ شاید اگر احساس ارزشمندی داشته باشم برای عواطفم هم ارزش و اهمیت قائل شوم که در گیر بی ارزشی آدمها و بازیهایشان نشوم و اینطور زندگی را از زاویه دیگری ببینم
سالواژه:شوق زندگی
۱. شورش را درآوردی. اینهمه جوگیر بازی برای چه. واقعا با خودت چه فکری کردی. که یک استعداد کشف نشدهای و از حالا زندگیات عوض میشود. که از حالا تاج سرت میگذارند و میگویند: تا حالا کجا بوی اِی شفتالو. اِی آلبالو. جمع کن کاسه کوزهات را. نه بابا این خبرها نیست. کجای این دنیا عادلانه بوده که بخواهد آن جای مربوط به تو باشد. مخصوصن جای تو. کشور تو. شرایط این روزها و روزهای پیشِرو. هیسسس. عاقلها که فریاد نمیزنند. آرام گِله کن. دلت حلقه و اذان صبح میخواهد. مسیج احضاریه. اصلن تو خودت بیعرزهای. این همه جوان دارند مثل آدم زندگی میکنند. پول در میآورند. گفتم: ساکت. همین استاد شاهین را ببین. در همین مملکت بوده و زندگیاش را ساخته. اینهمه شاگرد و دوست دارد. کاربلد است. سایت خفن دارد. خوب پول درمیآورد. او مگر در آمریکاست. همینجاست. بلد است زندگی کند. برو یاد بگیر. از مملکت و وضع هم یکبار دیگر حرف بزنی تو را به آرزویت میرسانم. میدهم با الله اکبرِ صبح حلقه دستت کنند.
۲. نای نوشتن نداشتم. خاستم بپیچانم. معلوم است خودم را. چه کسی بیشتر از خودم، خودم را میپیچاند. گاهی آنقدر میپیچانم که دیگر نیاز نیست روی بند پهن شوم تا بادی بخورم. فقط یک اتو لازم دارم. تا چروکهایم باز شود. منظم و مرتب بروم سرِ جالباسی. تا وقتی دوباره محض رضای دخترون، خودمه تو گِل بپِلکونم.
۳. این چند روز مشغول بودم. در خانهداری گُل نکاشتم. غروب که کارم تمام شد خاستم حالی به خاهرم بدهم. دیدم نان تمام شده. رفتم نانوایی. انتظار انتظار انتظار. ذهنم درگیر و حالم ناخوش. یک خانم دوست داشتنی سرِ صف صحبت میکرد. گوش نمیدادم فقط لبخند زدم چند باری. یک جا دیدم صدایش بلند شد و بعد به من نگاه کرد. خندید. خندیدم. نوبتِ من شد. مرد روپوش سفید گفت: کارتت کدومه. از جیبم درآوروم و گفتم: اینه. گفت: نه. کارتتو باید میذاشتی تو صف. اینجا توی این جاکارتی. آخ. تازه فهمیدم جملههای آخر آن خانم چه بود. داشت راجع به آن جا کارتیه درازه چوبیه مسخره میگفت. اینکه او هم نمیدانسته و کارتش را آنجا نذاشته. کلی با آقای روپوش سفید صحبت کردم تا راضی شد کارتم را پشت ده تا کارتِ دیگر نگذارد. دوازده تا نان بربری گرفتم و به خانه آمدم. روی تخت دراز کشیدم و اصلن درسِ عبرت نگرفتم. فراموشش کردم. تا الان که دارم مینویسمش. استاد شاهین. بعده صد و بیست سال نور به قبرت ببارد.
1_حضور در وبینار شیما و صحبتشون در زمینه مرز گذاری با دوست،
2_کشیدن نقاشی کیوی و گورجه و بادمجون در تایم بی برقی،
3_خداحافظی با اعضای خانواده(بخاطر عمل چشم داداش رفتن شیراز)،
4_گریه هایی که توضیحی ندارن،
5_مطالعه کتاب اسطوره سیزیف،طراحی فیگور برای چالش نقاشی،
6_فکر کردن درباره چالش جدید داستانک.
۹ شهریور۱۴٠۵
@Maryamwriter_2 چنل تلگرام
گزارش نیک یازدهم.
امروز خود را با خوشحالی شروع کردم.
از صبح که بیدار شدم حالم خوب بود و خبرهای خوب پشت هم شنیدم.
ورزش کردم و بعد از انجام دادن چند کار دیگه رفتم سراغ کتاب خوندن.
بهم برای مصاحبه ی کاری زنگ زده بودند تا فردا ساعت ۱۴:۳۰ اونجا باشم.
بعد از خوردن نهار و جمع و جور کردن خودمون رفتیم یه سر اونجا تا ببینیم که کجاست تا فردا راحت تر اونجا رو پیدا کنیم.
با خانواده رفتیم اونجا. البته با پرس جو از چند نفر. چون آدرس اونجا رو برنامه ی نشان نمی آورد.
بالاخره آدرس رو پیدا کردیم، عجب جایی بود خیلی باکلاس بود.
بالاشهر کرج.
برگشتیم خونه. همگی خیلی خوشحال بودیم.
من بعد از رسیدن به خونه کارای دیگم رو انجام دادم تا وبینار نویسنده ساز شروع بشه.
وبینار امروز هم مثل همیشه خوب بود.
چه قدر کتاب های خوب معرفی شد اسم همشون رو نوشتم تا سرفرصت برم بخرمشون.
رمان او، سنگ صبور چوبک، خسرو خوبان که تو سایت شاهین کلانتری هم دیدم و...
دوستان سوالات زیادی پرسیدند و تا جایی که میشد پاسخ رو دریافت کردند.
از ارزش آفرینی صحبت شد که چه قدر ارزشمند و مهمه این موضوع.
این که سعی نکنیم کپی از دیگران باشیم بلکه نسخه ی اصلی خودمون رو پیدا کنیم.
بعد از اتمام وبینار سریع به سایت های کار سرزدم اما ناگهان با چیز عجیبی مواجه شدم.اونجایی که امروز بهم زنگ زده بودن و قرار مصاحبه برای فردا گذاشتند در کمال ناباوری و تعجب رزومه رو رد کرده بودند.
الله اکبر این دیگه چی بود دیدم. خشکم زده بود و انگار یه پارچ آب یخ روم ریختند.
با مادرم این موضوع رو در میون گذاشتم و او هم تعجب کرد و ناراحت شد.
واقعا شوکه شدیم.
لامصب اگر می خواستی ندیده و نشنیده رد کنی پس چرا اصلا زنگ زدی و وقت منو گرفتی؟
بعد از این ماجرا چنان سردرد شدیدی گرفتم و حالم بد شد که حتی نمی خواستم گزارش نیک امشب رو بنویسم.
اما با خودم گفتم که شاید حکمتی در کار خدا باشه و فرصت های بهتری در انتظارمه و من باید هنوز صبر کنم و امیدوار بمونم.
آخه گزارش نیک چه گناهی کرده؟
تازه من تعهد داده بودم به خودم،که گزازش نیک رو مستمر و هرروز بنویسم.
بنابراین تصمیم گرفتم با همین سردرد شدید و عجیب گزارشم رو بنویسم.
بدون کلیشه و کاملا خودمونی.
حیف که امشب رمان شب هول را نخواندم.
باران عصرگاهی
۱. دوست دارم بنویسم. وقتی تنهایم و وقتی در جمعم. وقتی نقطه میگذارم لذت میبرم. نقطههای بیقرار بیخود. شعرکم را نوشتهام. خوب است. بدک نیست. نامش را ساده گذاشتهام. پاییز. فقط. انتشارش دادم و کانالم را از خاک خوردن نجاتیدم. یک بیتی مانده اما. جلسهی دوم دورهی شعر بیخ گوشم است. بیت را باید بنویسم و بعد تمرینم را ثبت کنم. هر طور شده ثبت میکنم و این دفعه دیگر قایم شدن و دوریگزینی نداریم. بطری شیرکاکائو و لیوان چای و بطری یک و نیم لیتری آب کنارم. تشنهام تشنه. سیراب نخواهم شد. از آزاد بلگرامی بخوانم و بروم بیتی بنویسم. چندین بیت. خیلی بیت. یکی را برچینم و ور بروم با آن و خودم را جرواجر کنم تا خروجی درخوری بدهد برای ثبت تمرین.
۲. گزارش نیک امشب را ثبت میکنم. یک قدم است. یک بهتر از صفر است. شاید فردا هم در کانال منتشر کردم. چند گزارش نیک دارم که فقط در سایت ثبت کردم و در کانال نه. آرشیو کردم اما. این افکار ضدانتشار واقعا دارند نفس کانالم را میگیرند. اذیتم. دل به دریا زدن فراموشم شده. ترسو شدهام در انتشار و ترسویم میکند این روند در نوشتن. دوست ندارم. نمیخواهم ترسو بنویسم و فکر میکنم کم نوشتن دارد باعث ترس از نوشتن میشود. پس سعی دارم بیشتر بنویسم. فقط بنویسم. چیزی نمیشود. اتفاقی قرار نیست بیفتد. از چه دارم فرار میکنم من؟
۳. عینک را میزنم و نفس میگیرم تا بنویسم. خوش میگذرد وقتی دستهایم شترمرغ میشوند یا یوزپلنگ یا هر موجودی که به نظرتان سریع است ولی همچنان کندند و یک حرف اضافه میزنند یا کم و گند میزنند و سرعتگیر میشوند. بدوبدو. انگشتهای شترمرغی. رفته بودیم باغ پرندگان که آن وسط برق رفت و بدجور شب بود و درختها بلند بودند و شترمرغها هم. مامان ترسیده بود. من نگاه میکردم به مکان عقابهای نمیدانم چیچی و فکر میکردم که آیا آن بالاها هم حصار هست که نروند بالا بالاها، بال نگشایند به آسمان روی سرمان و پرندگان هیچکاک نشوند که کابوس است. به شترمرغهای دم ورودی خیره بودم و آنها هم خشکشان زده بود انگار از برق کشیده بودنشان. غولهای پردار. قید بلیط را زدیم و برگشتیم. بین راه از جلوی تونل وحشت گذشتیم. تجربهی آنهایی که در تونل وحشت مانده بودند را خریدارم.
– معیار نسلهای قدیم در مورد موسیقی عجیب است؛ توقع دارند تمام ملودیها با چند ساز پیر و خسته ساخته شوند و خوانندهها متین و باوقار باشند و چه بهتر که چهچه هم بزنند؛ مثل این است که بگویی فلانی باید در اتاق خواب سنگین و موقر باشد، نمیشود که، سنگین بودن مال هر جایی نیست یا دستکم همیشه نمیشود اینطور بود. موسیقی کارکردهای مختلفی دارد و اساسن ذات موسیقی با این بستهبودنهای ذهنی جور درنمیاید. شخصن فکر میکنم اگر جایی بود که میتوانستم مثلن هفتهای یکبار با موزیک قوی و بلند چند ساعتی را آزادانه دیوانهبازی دربیاورم، احساساتم خیلی متعادل میشدند. برای من بهمراتب بهتر از دویدن، وزنهزدن یا بالارفتن از کوه جواب میداد. باید یک دیسکوی شخصی راه بیندازم.
– یادداشتهای روزانهی نویسندهها و شاعران را که میخوانی تصور میکنی آنها شبها با کتوشلوار میخوابیدند، از بس که دقیق و بهدردبخور یادداشت نوشتهاند. به خدا من شبها یک طوری میخوابم که اگر زلزله بیاید یا بمباران شود ترجیح میدهم زیر آوار بمیرم تا اینکه آبرویم را دستم بگیرم و بروم وسط خیابان. خب از یادداشتهای روزانهی من چه انتظاری میشود داشت؟ من هر آشغالی که درونم هست را به همان شکل و سیاق میریزم بیرون. بعید میدانم حتی یک جلمهی آبرومندانه در آنها پیدا شود.
– کاش در کتاب روزنویسی استاد تاریخهای جدیدتر بالاتر بودند و تاریخهای قدیمیتر میرفتند پایینتر. اینطوری هر وقت وارد میشدی تاریخ جدید را میخواندی و لازم نبود اسکرول کنی تا آن پایین پایینها. من از نوادگان حیوانتنبلها هستم. 🦦 🦥
– آزادنویسی کردم؛ ۲۵۰۰ کلمه.
– خیلی خندیدم در وبینار امروز.
– صفحات صبحگاهی هم که مثل مسواکزدن است، فراموش نمیشود.
– به شدت نیاز دارم جلوی نشتیهای انرژیام را بگیرم؛ انرژی محدود و بینوایی که در نشخوارهای فکری، سرزنشگریها، غصهها، خشمها، یادآوریهای منفی و خیلی چیزهای دیگر به هدر میرود و تاثیر مستقیمش را میتوانم روی بدنم ببینم. بدن واقعن شگفتانگیز است چون به سرعت واکنش نشان میدهد. به نظرم خیر و شر انسان از طریق بدنش به او الهام میشود، با مشاهدهی بدن به راحتی میتوان فهمید که در جهت درست حرکت میکنی یا نادرست (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا).
– الهی شکرت برای این بدن خارقالعاده.
یِکُم
« به آینه نگاه میکنم و شعر میبینم».
.
امروز بعد از بیداری وقتی آب رو به صورتم زدم و و سرمو بالا آوردم و به آینه نگاه کردم، یه لحظه تصور بودن توی بانک و نقد کردن عمر، اومد تو ذهنم.
خیلی بیهوا و پاپتی.
پس شعرم این شد:
.
به بانک زندگانی این بدیدم
بُوَد سرمایه هم امروزِ عمرت
خوشا آنان که نقدِ زندگانی
شود سرمایهشان بر جایِ حسرت
همین امروزْ نهم را پس تو داری
چه دانی بعد از این داری تو فرصت
بجنبان دستی ای خوانندهٔ جان
بکن انجام هر روزه تو شرطت
.
باقلوا بودنش چسبید.
💠💠💠💠💠
دوم
«باید بپرم».
.
بازم خواب ساعت سه و بازم حضور ناخوشایند کارگرا توی ساعت ۶.
در رو براشون باز کردم و بفرما زدم و برگشتم زیر پتو.
طبق معمول، خواب میشه مث شعر وحشی بافقی:
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیم
💠💠💠💠💠
سوم
«مرد مادر ندارد».
.
تلفنی با همسایه حرف زدم و صدای رنگپریده و تو دماغیشو شنیدم. پرسیدم سرما خوردی؟
گفت نه مادرم مرد…
روحش شاد.
قبلنا میگفتم آخه پیرمردا چرا برای مادر پیرتر از خودشون گریه میکنن؟
دیگه باید پذیرفته باشن اومدن این لحظه رو.
شاید یه سالی بشه که عمیق به جونم نشسته که یه مرد توی هر سنی که باشه، وقتی مادرش میمیره، بچه میشه و میترسه.
ولی اینبار کسی نیس بپره تو بغلش و سرشو محکم فشار بده بهش و چشماشو ببنده تا دنیا دوباره گرم و نرم باشه.
این دفه، فقط حجم سرد و سفت واقعیت جلوشه و بس.
حجمی که مث سیل نپال و تبت میشورتش و میبرتش به تنهایی بدون مادر.
۹ شهریور ۱۴۰۵
گزارش نیک ۱۱۱
سال واژه تغییر
روزواژه لبخند
نمره ام ۸
نماز خواندم و چند صفحه از کتاب آسمانی ام را و سعی کردم امروز با هر کس روبه رو شدم لبخند مهمان لبانم باشد.
در دومین روز، سه صفحه صبحگاهی ام را نوشتم، از روزمرگی، از خاطره ای که یادم آمد و از هر چه دلم خواست نوشتم.
سهم روزانه کتابم را خواندم کشتن مرغ مینا، برایم جالب بود که خانم نل هارپر لی بسیار خجالتی بوده و تقاضاها برای مصاحبه اش را قبول نمی کرده، کتاب دیگر او برو دیده بانی بگمار نام دارد که گویا پیش از کشتن مرغ مینا نوشته، او این کتاب را به ناشر داده بوده ولی نسخه کتاب گم می شود ولی در سال ۲۰۱۴ پیدا شده و بعد چاپ می شود.
او بعد از سکته نیمی از بخش شنوایی و بینایی خود را از دست می دهد و در سن ۸۹ سالگی در خانه سالمندان فوت می کند.
تابستان بهترین فصل ما بود.خوابیدن در ایوان پشتی بر روی تختخواب سفری زیر پشه بند یا تلاش برای خوابیدن در خانه درختی، تابستان یعنی چشم اندازهایی با هزار رنگ و مهم تر از همه ملاقات مجدد با دیل
چند خط از این کتاب
ترانه تیتراژ سریال سووشون را دانلود کرده ام و گاهی می شنوم.غمگین است اما لذت می برم.
کلاغ ها پی تسخیر آشیان منند
مرا به قلعه امن عقاب ها بسپار
امروز عصر خاطره ای قدیمی خودش را نشان داد باز خاطره مادربزرگم مادر پدرم
مربوط می شود به سال ها پیش، در سال چند نوبت آن هم یک هفته به خانه ام می آمد، حمام رفتنش خاص بود.از صبح زود لباسش را آماده می کرد، سفیداب اصل، صابون یزدی یا موسوی،حنا، شانه مربع شکل چوبی اش، سنگ پا و لیف و کیسه
آن روز زودتر ناهار را بار می گذاشتم که این مراسم به نحو احسن انجام شود و مادربزرگ را راضی نگه دارم.
برای کیسه کشی و شستن موهای بلندش چند دفعه به حمام می رفتم.شستن مو و سر با صابون بعد درست کردن آب کف و شانه کردن موها
آخرِ کار هم زیر دوش که می رفت با گل شیرازی موهایش را شستشو می داد آه که چه عطر و بویی داشت این گل شیرازی
من هر بار با شربت آبلیموی خنک، شربت بیدمشک یا خاکشیر عطش آب داغ حمام را برایش فرو می نشاندم.
مادربزرگ چهار پنج ساعتی مهمان حمام بود وقتی بیرون می آمد گونه هایش سرخ بود و چشمانش نیز، پایان مراسم هم بیرون از حمام تکیه بر پشتی می داد، لحاف ترمه رویش می کشیدم و با صرف یکی دو پیاله چای نبات خستگی را از تنش می زدودم.
این مراسم خیلی مفصل تر از این ها بود حنا مالیدن با تخم مرغ و…یک ساعتی زمان می برد ولی همه را نمی شود اینجا نوشت.فکر می کنم با این کارهایی که زمان حیاتش انجام دادم زحماتش را جبران کرده باشم.
مادرها، پدرها و مادربزرگ و پدربزرگ هایمان را دریابیم آنها به محبت ما نیاز دارند.از بین این عزیزان فقط مادرم را دارم.خدا همه مادران را حفظ کند.
شب همگی به خیر
گزارش نیک: تداوم.
– بیدارشدن صبح زود با صدای یک گربه بیمحل حدود ساعت 6 صبح روی دیوار حیاط که معلوم نبود که چه مرگش بود. واقعا اعصاب برامون نگذاشت، که اینطور با غضب دربارهاش مینویسم. شاید طفلی مشکلی داشته ولی بهرحال ما را از خواب صبح محروم کرد.
-دیدن فیلم sentimental value
-خواندن کتاب مردی به نام اوه.
– برق رفت و من نتونستم وبینار استاد شاهین کلانتری رو آنلاین داشته باشیم، پس ضبط شده رو گوش دادم، که خیلی عالی بود.
ضمیمهی وبینار هم کتاب در عین حال از نجفدریابندری گذاشته شد.
در وبینار حرف از چند کتاب خوب شد که اونها رو یادداشت کردم، برای سفارش دادن و خوندن.
کتاب داستان یک رمان دربارهی فرآیند بازنویسی از تامس ولف ترجمه احمد کسایی
کتاب در عین حال از نجف دریا بندی.
کتاب متفکران روس از آیزایا برلین. و کتاب خارپشت و روباه از همین نویسنده.
رمان خوب به اسم توتال. و رمان او.
-از 1تا 10 به خودم 5 میدم.
✔️گرما دست از سرِ روزها برداشته که با خنکای صبح بیدار شدم.
✔️هرچه که در صفحهی صبحگاهی نوشتم، اجرا شد.
از تمرین شخصیِ یوگا و هزار کلمهنویسی گرفته تا افسار زدن بر زبانم، در هیچ موردی اظهار نظر نکردم و اگر مورد پرسش قرار گرفتم، با نگاهی و لبخندی و جملهی 《امید که خیر باشد》، عبور کردم.
✔️حتا در مورد همسایهی روبرویی،
از باشگاه که باز میگشتم، آشفتهپندار و خشکلب، عکسی پارهپاره از سیاستمدارانِ پیشین را نشانم داد و شوریدهوار پرسید《آخه این عکس روی در خونهام از ردِ زباله روی راهپله بدتره؟ صدایی داره؟ من به منبع این عکسا وصلم، هر چهقدر هم پاره کنن، دوباره میچسبونم، خانم صدقیان شما بودی چه کار میکردی؟ 》
نگاهش کردم. بیقوارگیِ جملهی《امید که خیر باشه》را نسبت به بحث فهمید یا نفهمید که در را به هم کوبید و رفت؟
✔️هرچهقدر که در کتاب دفترهای دوکا پیش میروم، شخصیت شهروز رشید را مرتفعتر میبینم. کتابهای دیگرش را جست و جو کردم و در بازار کتاب موجود است.
هر روز با کتاب (با مادرم همراه) همراه میشوم و در ضربالمثلها و اصطلاحات ایرانی، غرق میشود.
نمایشنامه پولشری را هم تا نیمه خاندم و مبنای تمرین نوشتن، قرارش دادم.
کتاب صوتی بوف کور و صدای بهروز رضوی، بیشتر به صادق هدایت نزدیکم کرده. راستش این کتاب را اصلن نمیفهمیدم و سرانجام حلِ این مساله را به گوشهایم سپردم.
امروز برای نخستینبار غرقهگی در نوشتن را تجربه کردم. نزدیک چهل دقیقه روی کاغذ و مداد بودم و در پایان، فرق کردهبودم. به دنیا و آدمها نزدیک شدهبودم وقتی که آدمها در متن نوشتههایم هستند.
در کتاب او پرسه زدم. نویسندهساز کتابهایی را پیشنهاد میدهد قابلیتِ چسبندگی دارند،
اما خود نویسندهساز به آدم خاصیتِ ارتجاعی میبخشد. آدم از خودش جدا میشود و میرود اما وقتی باز میگردد همانی که رفته نیست.
✔️انتشار پست در کانال برای تعهد به سالواژه و کسب و کار آنلاین را هم از قلم نینداختم.
امروزم با هورمونهای رمدهندهی سگِ افسردگی گذشت.
سگِ پدرسگ هم راه به راه پاچهام را گاز میگرفت، اما هر طور که شد، سوار قطار شدم و راه افتادیم.
مامان و منصوره تختهای پاییناند و من و الههی همسفر، بالایی هستیم.
قرار است همدان پیاده شویم و از آنجا تا مرز مهران را با اتوبوس برویم. برای من این دومین بار است. اولین بار خیلی سال قبل بود؛ آنقدر قبل که یادم نیست.
حالا روی تخت بالایی نشستهام و دارم به فراموشی فکر میکنم. دربهدر دنبال یک تعریف بهدردبخور، یک تشبیه مناسب برای فراموشیام. تعریفی غیرکلیشهای و که به دلم بنشیند؛ تعریفی که بتوانم از آن یک شعر بیرون بکشم، شاید هم داستانی، داستانکی، چیزی.
یاد تمرین آنافورا افتادم. به نظرم تمرین مناسبی برای تعریفیابی آمد. نوشتم و نوشتم. از بین آنها چندتایی بیشتر به دلم نشستند. اما هنوز هیچکدام یک تصویر در ذهنم ایجاد نکردهاند. باید رویشان فکر کنم. باید تصمیم بگیرم. باید ببینم کدام تعریف، ذهنم را بیشتر قلقلک میدهد.
https://t.me/meslenafas
امروز از آن روزهاییست که مزدِ کارهایت را میبینی. مزدِ ورزشت را: حرکات را سریعتر، کممکثتر و کمغرت میروی. از معدود روزهای ورزش است که آرزو نمیکنی کاش نمیآمدم و حرکات را هم نمیپیچانی. تهِ ذهنت میگویی من هم میتوانم این حرکات را بروم؟ این خودبیاعتمادی و دیدنِ برعکسش دلچسبیِ این روزهاست.
حااا مینویسمشان تا یادم باشد وجودِ این روزها را.
کم کم دارم در کلاس پشت کلاسروی ماهر میشوم. شنبه تخممرغ پشت فرمان پوست میکندم و به زور قورت میدادم. حالم را که بهم زد دیدم بیچاشنی نمیشود. صبح کاهویی ریزیدم و بهش اضافاندم. بجای صرفهجوییِ زمانی هم کمی اسراف کردم. بیعجله کناری پارکیدم و مثلن آرامش چاشنیِ خوردن کردم. به کارها هم رسیدم.
زیر نظر استاد تازه پوستت کنده میشود. تمام ایرادهای خیاطی بیرون میزند و بالاخره مجبوری باهاشان روبرو شوی. نه اینکه زیر لادرزها بپنهانیشان و کثیفکاری کنی.
دامن چهارخانهام نیمه آماده است. برای یادگیری عجولم و حرصوک.
تازگی خودتعهدی دادم که از نوببازی لذت ببر. فقط نخاه تمامش کنی و بری قاطیِ بلدها. از نابلدی و خرابکاری و سوتیدهی در نرو. حالا حرف کجا و عمل کجا به وقتش معلوم میشود.
اتاق را با وبینار استاد مرتبیدم. بین پیادهروی و مرتبیدن اتاق ناچار دومی را انتخابیدم. به خودم قول دادم وبینار موتورِ مرتبکاریام باشد. حالا چه مرتبکاریای؟ دو تیکه جمع بکنی و یک دقیقه نفس بگیری. دوباره جمع کنی و دوباره نفس بگیری. چون ساعتِ پنج و شش تهِ تهام است فقط جانِ خابیدن دارم.
https://t.me/ReyhaneRabani
از اول صبح بیاینترنتی و از ده و نیم به بعد هم به بیبرقی سر شد. ماشین هم نبود برویم مأموریت. کل امروز کار مفیدی در اداره انجام نشد. جز اینکه کاغذهایم را مرتب کردم.
تمرین شعر دوستان را خاندم و از شعر خودم خجالت کشیدم.
فایلی گوش دادم، راجع به زشتی و زیبایی. و این معیارها از کجا آمده. و چقدر تحت تأثیر تبلیغات هستیم. و تمرین برای خود بودن.
از کتاب “تقویم بیهدفی” خاندم. به جمله جالبی از مقالهی “شیفتگی به تکهپارهها” رسیدم، “آگاهی ما کلاژی پیوسته دستخوش دگرگونی است از تکهپارههای ذهنی”. ترغیب شدم به نوشتن در این باره در کانالم.
وبینار را شرکت کردم. چشمم به دیدن خانم یارمحمدی هم روشن شد.
کانال تلگرام: https://T.ME/ARMAGHANNEVESHT