پُربار و پُرمار

 

بدون استعاره چه داشتیم برای دل‌آسایی؟

 

می‌اندیشی به زندگی و کار و بارت. می‌بینی عینهو مار و پله است: در همان چُس‌متر جا هزار تا مار نیش تیز کرده برایت؛ زور می‌زنی و گامی پیش می‌افتی، نیش می‌خوری و چند قدم پس می‌افتی. زندگیِ پُربار و پُرمار.

 

شاید بگویی «در چنین استعاره‌یی چه تسکینی هست؟». هست، چون این حس را می‌دهد که توی بازی هستی. بازی‌ دیدن زندگی آرامت می‌کند، حتا شنگولیَت‌زاست.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

8 آذر 1402

8 آذر 1402

9 آبان 1403

9 آبان 1403

27 خرداد 1404

27 خرداد 1404

4 پاسخ

  1. اول بازیِ دیدنِ زندگی خواندم
    و بعد بازی‌دیدنِ زندگی

    نمی‌دانم یک معنی می‌دهند یا فرق دارند

  2. حقیقتا زندگی بازی مارپله است چه تشبیه قشنگی کاش زندگی یک کتاب باز می‌بود تا تمام پستی وبلندی هایش را دریک نکاه با هم میدیدی.
    گاه ازدیدن گردنه های ان هول برت میداشت وگاه بادیدن ساحل گرم و آفتابی آن دلت میخواست دره‍مانجا بایستداما رسم زمانه اینست که درگردش باشدوهرلحظه تورا با اتفاقی جدید غافل گیر کنداینجاتو میمانی که باید حرکت وتلاش کردیا دست روی دست گذاشت
    ومشغول دیدن بازیهای زمانه شد.
    ولی این را بدان که قطار زندگی هرگز برا ی تو نمی ایستد وهمچنان به راهش ادامه میدهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *