گزارش نیک ۸۲: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«من نسبت به کشمکش‌های عاشقانه‌ی اطرافم به شدت حساس بودم؛ به روابط زوج‌ها، به روابط آشکار و نهان میان آدم‌ها و البته خیانت‌ها و بی‌مهری‌ها؛ بنابراین زمانی که مادام بوواری را خواندم، او را به طور کامل بازشناختم. او برایم به‌شدت آشنا بود، زیرا آن زن همچون من مشکل مالی داشت، همچنین مخفیانه به دیدار معشوق خود می‌رفت؛ درست شبیه من که مخفیانه به سینما می‌رفتم.»
-فرانسوا تروفو

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

24 اردیبهشت 1404

24 اردیبهشت 1404

9 فروردین 1396

9 فروردین 1396

7 خرداد 1398

7 خرداد 1398

27 اردیبهشت 1404

27 اردیبهشت 1404

116 پاسخ

  1. روزم را با کمی نوشتن شروع کردم. دقیقن از وقتی چشم گشودم.
    بعد از کمی صبحانه ناتنی را تا صفحه‌ 45 خاندم و صدایم را ضبط کردم.
    در کانالم پستی منتشر کردم که برای فرم کلمه‌ای شخصی‌سازی جایگزین کردم. امروز به جای پیک‌می هم. گرفتنی. مثلن: ادای گرفتنی هارو در نیار. قیافه گرفتن قیافه میخاد.
    از گفتگوها یاد گرفتم:« فکر می‌کنی کم بی‌تاثیره؟ نمی‌دونی کم چقدر زیاده.» و این رو وقتی متوجه شدم که دیدم دولینگو به هشتادو چهارمین روز خودش رسیده و سطح جالبی از ایتالیایی که فکرش هم نمی‌کردم بلدم. یا وقتی کسی دروغی بهم میگوید شبکه‌ی اعتمادم به او خراب می‌شود نه فقط همان موضوع. دیگر در چه شرایط مشابهی بهم دروغ گفته؟ شرایط غیرمشابه چی؟ این همه انکار برای چی؟ کم زیاد است اگر کم دقیقن همان چیزی باشد که میخاهی.
    کتاب پاتختی این شب‌ها: چهار میثاق. برای بار دوم. واقعن می‌چسبد.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  2. غروب نیک
    سال‌واژه‌ام «پیوستگی» است.
    صبح برای انجام ام‌آر‌آی به بیمارستان رفتیم. نیم‌ساعتی در محفظه‌ای چون قبر محبوس بودم و چکش‌کاری دستگاه را مرور می‌کردم. بعد از آن دوباره به پناه برگشتم- خواندن و نوشتن.
    امروز بخشی از کتاب «تابستان همان سال» نوشته‌ی ناصر تقوایی را خواندم. در میان واژه‌های زنده و بومی کتاب، چند کلمه تازه توجهم را جلب کرد؛ واژه‌هایی که فقط معنی ندارند، بلکه بوی گرم تابستان جنوب را در میان صفحات داستان پخش می‌کنند.
    «سربارشمار»:
    «سربارشمار گفت: از کجا بدونم وقتی تو بارنامه هم چیزی ننوشته.» (ص ۱۳)
    «خن»:
    «قسم خورد و گفت: خودم تو خن اول یکی از کیسه‌ها رو سوراخ کردم و با همین انگشت چشیدم.» (ص ۱۴)
    «تریشه»:
    «اگر باریکه‌ی طنابی یا تریشه‌ی بادبانی سر راهت نباشد، هیچ جا را نمی‌بینیم؛ موج‌ها و بادها را نمی‌بینی و خیال می‌کنی مصیبت‌های عالم را دور و برت جمع کرده‌اند. »(ص ۲۱)
    بخشی از رمان «همسایه‌ها» راخواندم- سفری کوتاه از بندرِ ناصر تقوایی تا بندرِ احمد محمود.
    صبح چند دقیقه آزادنویسی کردم و نجواهای «در بهشت» را بازنویسی کردم.
    مهمان ناخوانده داشتیم. پیام دادند که در راهند گفتم قدم برچشم. چند ساعتی کنارمان بودند. میان گپ و گفت برخاستم و ناهاری فوری و فوتی آماده کردم ، ماکارونی بود دورهمی مزه کرد.
    بعد به دیدار دوستی رفتیم. در محوطه‌ی خانه‌شان نشسته بودیم و از هر دری سخنی، که از پشت دیوار صدای گرمی برخاست.
    «گریه نکن که سرنوشت …»
    ما آنها را نمی‌دیدیم و آنها هم ما را، اما رقص فارسی واژه‌ها با نوای موسیقی آمیخت و از دیوار گذشت. ما از این سو زمزمه کردیم و آنها از آن سو.
    غروب تعطیل، دلتنگی غریبی داشت، دلتنگی‌ای که با یک صدا، یک زبان و چند واژه شکست.
    امروز به خودم نمره نمی‌دهم،
    چون بر تخته‌موجی نشسته بودم و خودم را در بوی دورِ خانه شناور می‌دیدم؛ خانه‌ای که با جزر و مدِ خاطره، دوباره خود را به من نزدیک کرد.
    میترا رستگاران
    گزارش نیک 82

  3. گزارش نیک، در چلهٔ تابستان

    ☑ بامداد را از ساعت سه آغاز کردم، آن هنگام که هنوز سکوت، آخرین نگهبان شب بود. شعری نوشتم، گویی واژه‌ها پیش از آنکه خورشید برآید، راه خود را به کاغذ یافته بودند. پس از آن، به پادکستی گوش سپردم و مقاله‌ای نوشتم، تا ذهن نیز همچون سپیده، آرام‌آرام روشن شود.

    ☑ در میانهٔ این خلوت، برای خود نیز فالی گرفتم، نه برای آنکه آینده را از پرده بیرون بکشم، بلکه برای آنکه لحظه‌ای در آینهٔ نمادها به خویشتن بنگرم. گاه یک تصویر، بیش از هزار واژه، آدمی را به اندیشیدن دربارهٔ راهی که آمده و راهی که در پیش دارد فرا می‌خواند.

    ☑ آنگاه در نوشته‌ها و کانال‌های دوستان پرسه زدم. کلماتشان را خواندم، درنگ کردم و هر جا روزنی از زیبایی یا اندیشه دیدم، با سخنی نیک پاسخ دادم. شگفت آنکه بسیاری نیز با سپاس و مهربانی پاسخ گفتند. گویی کلمه، اگر از سر مهر گفته شود، راه بازگشتش را نیز پیدا می‌کند.

    ☑ نزدیک ساعت هفت صبح، به پیاده‌روی رفتم. تنها بیست یا سی دقیقه بود، اما در چلهٔ تابستان اهواز، همین زمان کوتاه نیز نعمتی است. آسمان ابری بود و آفتاب هنوز همهٔ تیزی خود را آشکار نکرده بود. شهری که ظهرهایش تا مرز پنجاه درجه می‌رسد، بامداد را چون امانتی کوتاه به رهگذران می‌بخشد. آن ابرها، سایه‌ای کوچک بودند بر سر شهری که هر روز با آتش آفتاب آزموده می‌شود.

    ☑ امروز، پیش از آنکه گرمای سوزان، کوچه‌ها را از رفت‌وآمد خالی کند، سهم خود را از نوشتن، خواندن، اندیشیدن، مهربانی و راه رفتن برداشتم. اگر روزگار را نتوان همیشه دگرگون کرد، دست‌کم می‌توان هر روز، اندکی به روشنی آن افزود، با قدمی، با واژه‌ای، با نگاهی به درون و با دلی که هنوز از گرمای انسانیت، گرم‌تر از گرمای تابستان می‌تپد.

    کانال تلگرام من :
    https://t.me/draliandishmandir

    دکتر علی اندیشمند

  4. گزارشِ نیک؟
    سه ماه است رنگ خوش ندیده‌ام.
    سه ماه است جز فرسودگی و رنج با چیزی دست به گریبان نبوده‌ام.
    سه ماه است که “شادی‌هایم، به تندی یه لیموشیرین قاچ شده، تلخ شده‌اند.”*

    و رنج از آنجاست که تقویم، سه ماه را هم گردن نمی‌گیرد.
    می‌گوید هفتاد و سه روز.
    هفتاد و سه روز از آخرین باری که توانستم در وبینار شرکت کنم می‌گذرد.
    هفتاد و دو گزارش از آخرین گزارش نیکی که نوشته‌ام

    دو ماه اول سال برایم بس پر از شور بود و امید.
    از اواخر اسفند روی آورده بودم به نوشتن گزارش روزانه.
    قرار گذاشته بودم تا آخر سال جدید هر روز عکسی از افکار و ذهنم ثبت کنم

    از آن طرف، کم‌کم از پرسه زنی میان نوشته‌های سایت راهم را به وبینار پیدا کردم.
    اوایل ده دقیقه یه ربع سرپری می‌زدم و می‌رفتم
    اما خیلی زود همه چیز جدی شد.
    چون همه جدی بودند.
    و من دوست داشتم بودن در این جمع و شناخته شدن به عضوی از این جمع:
    همسفران مدرسه نویسندگی

    زندگی‌ام در آن روزها تعریفی نداشت.
    شاید تنها کار نیکم حضور در وبینار بود که حالا برای خودم هم اولویت پیدا کرده بود و همه کارهایم را طوری می‌چیدم که قبل از بسته شدن در خودم را قل بدهم داخل.

    به لطف وبینار، خیلی زود آزادنویسی، نوشتن صفحات صبح‌گاهی، نوشتن در ویرگول و کتاب‌خوانی به فهرست کارهای روزانه ام اضافه شد
    بعد از سالها، برگشتنم به کتاب، چشیدن لذت آشتی شدن با دوستی بود که سالها از هم جدا افتاده بودیم.
    و یخ سردی که خیلی زود آب شد و جایش را به گرما و صمیمیت داد.

    شاید رویایی ترین زندگی‌ام را در اردیبهشت گذراندم. تنها کتاب بود و خواندن.
    و کاغذها و خودکارهایی که جای‌جای اتاق پخش زمین بودند، که در هر لحظه و هردم بتوانم بنویسم.

    و تنها رنجی که بود رنج درس نخواندن بود.

    آخر چه کسی ملال درس خواندن را با لذت کتاب و نوشتن عوض می‌کرد؟
    گفتم به هر دو می‌پردازم.
    نشد. نتوانستم
    درد این کجا و و لذت آن کجا
    آخر سرهم تصمیم گرفتم که حذف ترم کنم.
    که لااقل مشروط نشوم و یک‌بار هم که شده تمام انرژی و وجودم را بگذارم به پای انجام کاری که عشق می‌ورزم:
    بنشینم و چهارماه مانده تا پاییز را فقط بخوانم و بنویسم و زبان یاد بگیرم.

    دو روز بعد از این تصمیم اما، درست در یک اول خرداد کذایی، حوالی ساعت ۱۲ ظهر، اتفاقی افتاد که همه آن‌ “رویای تابستانی” را نقش برآب کرد.
    آشِنایی در یک دیدار، یک موقعیت شغلی فروشندگی پیشنهاد کرد و من با خیال و وسوسه پس‌انداز حقوق و خرید لپ‌تاب، پذیرفتم.
    ساعت کار خیلی طولانی-ده دوازده ساعت دسترسی نداشتن به موبایل حین کار، هم از فرصت شرکت در وبینار محرومم کرد هم از خواندن هم از نوشتن
    و به لطف پایان کار در نیمه شب، همیشه گزارش نیکم یک روز عقب تر از بقیه بود. و چون استاد گفته بودن تا دوازده شب وقت هست، همیشه دیرمانده‌ام و چیزی ثبت نکرده‌ام.

    بیست روز هم از ماه اول، نگذشته بود که فهمیدم خیال لپ‌تاب خریدن را باید بندازم دور، پس انداز ۱۰۰٪ حقوق، شدنی نیست.

    بدین ترتیب، آن آرامش و لذت، جای خودش را به سرخوردگی و رنج داد.
    این روزها اما دوباره به نوشتن روی آورده‌ام.
    نه چون فرصتی هست یا اوضاعم بهتر شده، نه. می‌نویسم تا دوام بیاورم.
    که تاب داشته باشم کمی بیشتر تحمل کنم.
    این روزها به پایان دادن فکر می‌کنم.
    گویا قرص در مستی، می‌تواند بدون درد، کار را تمام کند.
    واقعیت ولی می‌ترسم. از مجازات تلاش برای پایان دادن به رنج
    و غم مادرم البته.

    چند روزی است که سیگار هم نمی‌کشم.
    هرچند دیرزمانی هم نبوده که سیگاری شده‌ام.

    سیگار نمی‌کشم نه چون سلامتی‌ام برایم اهمیت دارد، که تاب سرشکستگی سیگاری بودن را ندارم.

    به نوشتن ادامه می‌دهم شاید نور به زندگی من هم بتابد.
    ۱۱ مرداد ۴۰۵.

    *جمله از عباس ک. ریزی

    کانالم: https://t.me/Heydarnotes

  5. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ دیشب خواب با کیفیتی داشتم. خستگی دیروز از تنم در شد.
    _ گاهی تصمیم‌گیری سخت است و حرکت به سمت تغییر سخت‌تر . اما اکنون احساس می‌کنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده است.
    _ یک جلسه‌ی با کیفیت تحلیلی داشتم و از خروجی آن راضی هستم.
    _ دوباره رفتم دندان‌پزشکی. این قرار منفور
    _ به درد دل دوستی گوش دادم. اما دیگر کار من نیست. به او گفتم باید با یک متخصص مشورت کند.
    _ انجام چند حرکت ساده‌ی کششی

  6. سال‌واژه: شناخت

    کودک بودن چه بدی داشت که یک بار نکردیم؟

    حال‌وحوصله‌ی نوشتن ندارم اما مینویسم. چرا؟ چون میخاهم اثرش را تجربه کنم. آیا واقعن نوشتن میتواند حالم را بهتر کند؟ تا ننویسم نمی‌دانم.

    روزم را زودتر از روز قبل شروع کردم. کارهای همیشگی خانه و آشپزخانه را انجام دادم. دو لیوان آب همیشگی را نوشیدم. سیب‌زمینی تخم‌مرغ برای صبحانه آب‌پز کردم. ناهار، کوفته‌ی مامان‌پز داشتیم. برای همین با خیال راحت رفتم باشگاه.

    از اینکه یک هفته باشگاه نرفته بودم احساس بدی داشتم. از خودم پرسیدم: این احساس بد پیش‌برنده‌ست؟ دیدم نیست. رهایش کردم. به ورزشم ادامه دادم. پایان کار حالم بهتر شد.

    انرژیم در محل کار از دیروز بیشتر بود. برای همین یک بازی طراحی کردم و با دخترکان ده دوازده ساله بازی کردیم. دو گروه شدند. برای گروه‌شان اسم انتخاب کردند. دو تا فیش به آنها دادم. در هر فیش اطلاعاتی از کتاب نوشته بودم. مثلن ۳ تا کتاب پیدا کنید که نام مترجم آن رضی هیرمندی باشد. ۲ کتاب پیدا کنید با موضوع فیل. یک کتاب پیدا کنید که نام نویسنده‌ی آن با حرف “ر” شروع شده باشد. ۲ کتاب پیدا کنید که نام نویسنده‌ی آن دکتر زئوس باشد. ۳ کتاب پیدا کنید که عنوان آن با حرف “ک” شروع شده باشد. آنها ده دقیقه زمان داشتند تا با کمک هم‌گروهی‌شان کتابها را پیدا کنند.

    طبق قرار یکشنبه‌ها، به پارک رفتم. کتاب “باستر خرگوشه عاشق نوشتن است” را با خودم بردم و چند کاغذ و مداد برای تمرین داستان نوشتن. باستر، اول از کلمه‌ها شروع کرد. ما هم همینطور. ۵ کلمه که دوستش داشتیم یا لابلای صحبت آدمها میشنیدیم را انتخاب کردیم. حالا با آن پنج کلمه داستان کوتاه نوشتیم. مثل باستر که با کلمه‌های گنج، جادو، روح سرگردان، موجودات دریایی و هواپیما(فضاپیما یا آدم فضایی) یک داستان کوتاه نوشت که در آن حداقل یک چالش هم وجود داشت. بعضی‌ها خیلی راحت و روان نوشته بودند اما بعضی‌ها هنوز یخشان نشکسته بود. کلمه به کلمه کمکشان کردم تا راهشان را پیدا کنند. بچه‌ها دوست داشتند در خانه داستانهایشان را ادامه دهند. شاید هفته‌ی بعد این موضوع را ادامه دهیم.

    جناب همسر ماکارونی خوش‌آب و رنگش را دم گذاشته بود. در این فرصت ویس نویسنده‌ساز را که مدتی‌ست به آنلاین بودنش نمیرسم، گوش کردم. اوس کلونتری درباره‌ی اهمیت‌های دیگری از گزارش نیک نویسی گفتند. اینکه گزارش نیک نویسی تمرینی‌ست غیرمستقیم برای رمان‌نویسی. ویس دیگری را هم گوش کردم که رزق روزم شد. درباره‌ی خرده‌عادتها و کتاب “عادتهای انعطاف‌پذیر” برایمان گفتند. خلاصه‌اش این است که: برای عادتهایی که دوست داریم هر روز انجامشان دهیم یک الگوی سه حالته در نظر بگیریم. حالت بزرگ، متوسط و کوچک. در طول ماه، روزهایی هستند که انرژی ما بسیار بالاست. پس میتوانیم آن عادت را به صورت مفصل و یا بزرگ انجام دهیم. مثلن اگر عادت ما پیاده‌روی‌ باشد، در آن روزها میتوانیم دو ساعت هم پیاده‌روی کنیم. حالت بعدی حالت متوسط است. به اندازه‌ی نه خیلی زیاد و نه خیلی کم. در مثال پیاده‌روی میتوانیم بگوییم حالت متوسطش میتواند نیم ساعت باشد. حالت کوچک، که از نظر من بسیار کلیدی و مهم است، اینست که کوچکترین مقداری که در حالت خستگی شدید، دل‌درد، مهمان داشتن و یا بیحالی داریم میتوانیم انجام دهیم. در مثال پیاده‌روی میتواند این باشد که در روزهایی که بسیار خسته،شلوغ و یا بیمارم چقدر میتوانم این عادتم را انجام دهم؟ شاید فقط به اندازه‌ی پایین رفتن از پله‌ها تا دم در باشد. باز هم عالی‌ست. چون مهم حفظ نظم در انجام عادتهاست. مقدارش مهم نیست. در روزهای متفاوت سطح انرژی ما متفاوت است. در روزهایی میتوانیم حالت کوچک را انجام دهیم، در روزهایی حالت متوسط و در روزهایی حالت بزرگ را. اما مجموع این روزها در کنار هم مقدار قابل توجهی از انجام آن عادت را نشان میدهد که به عزت‌نفس ما کمک میکند. حالا اگر بخاهی یک عادت را انتخاب کنی که از امروز با همین روش در زندگیت بگنجانی، آن عادت چیست؟ برای من نوشتن گزارش نیک است. برای تو چیست؟

    تا حالا شده خاسته باشی شری را در دعوایی بخابانی اما دامن خودت را گرفته باشد؟ امشب ماکارونی خوشمزه‌ی همسرپز را با اینکه خیلی گرسنه بودم از دست دادم. همسرجان با ۵ ساله دعوایش شد. ۵ساله گریه میکرد. دلم طاقت نیاورد. رفتم که ماجرا را با آرامش و گفت‌وگو ختم به خیر کنم که بعد از چند دقیقه با لج‌بازی ۵ساله از کوره در رفتم و دعوایمان شد. صدای گریه‌هایش تیغی بود که به سرم میکشید. آنقدر عصبانی شدم که برای کمتر گند زدن، در اتاق را به روی خودم قفل کردم. در اتاق ماندم و به خودم فرصت دادم تا آرام‌تر شوم و دوباره صحنه را بررسی کنم. قصه از کجا شروع شد؟ سهم من چه بود؟ چه کردم؟ چرا نتوانستم با آرامش اولیه‌ایی که رفته بودم ادامه دهم؟ در دلم جناب همسر را برای انتخاب نوع تنبیه‌ش سرزنش کردم. اما چرا خودم هم همان اشتباه را مرتکب شدم؟ چرا گاهی خون به مغز آدم نمیرسد؟ از خودم ناراحتم. عیبی ندارد. گاهی هم اینطور میشود. اما دلم نمیخاهد غذا بخورم. قهرم. به روش کودکی‌ام. که دلم میخاست خودم را به روش غلط تنبیه کنم. انقدر در اتاق ماندم که خابم برد.

    امروز هم اینگونه تمام شد.

  7. همان نه صفحه‌ی “زیر متن در فیلم‌نامه” را هم نمی‌توانم کامل کنم. چشم‌هام روی صفحه‌های پایین‌تر می‌رود، اما نگاهم‌ روی “گل درشت” صفحه‌ی دوم جا مانده. وقتی می‌شود بدون تیزی نشان دادن و خون‌ریزی تسلیم شد چرا تقلا؟
    بر می‌گردم روی روز اول، دوم و سومِ داستانکم. پیِ گل درشت‌ها می‌گردم. سه روز گذشته و هنوز همان‌ پرده‌ی آخر روزِ سوم. شاید اگر چند روز دیگر علی و زنِ راویِ خیانت‌کارِ داستانکم را آن‌جا به حال خود رها کنم بچه دار شوند و مجبور شوم به هر قیمتی طرحِ داستان را عوض کنم. به‌خاطر آینده‌ی آن بچه!
    کمال‌گرا شده‌ام؟ شاید. شاید هم عضلاتِ ظریفِ متن گسترانی‌ام هنوز برای سنگین‌تر زدن ضعیفند و زیرِ بارِ وزنه‌‌ی داستان کوتاه به لرزش می‌افتند. نمی‌دانم. به‌ اصرارِ سال واژه‌ام استمرار، هر روز کمی داستانکم را چکش‌کاری می‌کنم و ادامه‌اش می‌دهم. اما شاید یک هفته برای قوام‌ آوردنش کافی نباشد.
    نویسنده سازِ امروز، فکرم را درگیرِ کلمه برداری کرده. اما به جای کلمه، جمله‌‌ای را برداشته‌ام: “سلامِ حرومزاده مثل بسم‌الله گفتنِ قصاب می‌مونه.”
    ادامه‌ی آن چند صفحه‌ی زیرمتنِ فیلم‌نامه را کامل می‌کنم. گل درشت را از زاویه‌ای دیگر می‌فهمم. حالا شاید باید دوباره برگردم روی روز اول، روزِ دوم و روزِ سوم داستانکم. اگر همان اول این پنج صفحه‌ی آخر را دوام‌ آورده بودم! وقتی می‌توان استمرار داشت چرا تسلیم چرا چرا؟

  8. صبح با ورزش شروع شد.
    داستان«بخشی از یادداشت‌های آدم زیادی» و داستان«خاطرات آبله‌رو» خوندم. البته موقع خوندنشون زیاد تمرکز نداشتم چون الان یادم نمیاد درمورد چی بودن باید دوباره بخونمشون.
    زبان خوندم.
    2 صفحه از DICTIONARY OF FOODSCIENCE ANDTECHNOLOGY خوندم. ولی ترجمه اش رو چک نکردم فقط با جی پی تی ویس اون دو صفحه رو درست کردم و چند بار گوش دادم.
    7 قسمت از سریال Veil of Shadows رو دیدم. فیلم چینی رو باید با کیفیت بالا ببینی تا قشنگ از جزئیاتش لذت ببری.
    فیلم The Wonderful Story of.Henry Sugar دیدم. داشتم ناامید میشدم که ای بابا پس چرا Benedict Cumberbatch نیست که خداروشکر از وسطای فیلم کار رو دست گرفت. جالب بود.
    وبینار نویسنده ساز خوابم برد. بعد بلند شدم دیدیم عه فقط من موندم و ندا.
    وبیکار الهه رو هم رفتم.
    برای داستان کوتاه آزادنویسی کردم.
    هفته پیش امتحان داشتم نشد شعر رو برم میخواستم ویس جلسه رو گوش بدم که باز خوابم برد.

  9. ➖️تازه‌تازه آزادنویسی و آزاد‌پرسی در صبح‌نگاری‌هایم جان گرفته، کم‌کمک دغدغه‌هایم از ژرفا به سطح آمده‌اند و روی کاغذ شناورند

    ➖️یوگا بی‌توجه به نتیجه یا رسیدن به نقطه‌ای
    نوعی آزادی نجیبانه در تمرین

    ➖️ کباب تابه‌ای خوش‌طعم شد و آبروبخش برای ناهار

    ➖️آرامشم در کلاس یوگای عصر ذره‌ذره تزریق میشود
    فکر نمی‌کردم سخنانم تا به این اندازه رباینده‌ی حواس‌پرتی پرتوجوها باشد

    ➖️داستان کوتاه دیگری نوشتم برای چالش
    لابه‌لای آزادنویسی عصر، رخ‌نمایی کرد

    ➖️سرانجام یافتم که چه‌طور حافظه‌ی گوشی را خالی کنم
    افزون بر پاکسازی حافظه‌ی مخفی و حذف فایلها، هر روز پیام پرشدن دریافت میکردم

    ➖️در پادکست نویسنده‌ساز آیینه‌هوش، آسمان‌رفتار، آفتاب‌آیین را برای اول‌بار شنیدم
    فهرست اکنون کلماتم خرمندانه‌تر بود و کلمات فرهنگ جناب سلیمان را نوشتم

    ➖️اندک‌اندک می‌آموزم که چه‌طور با سازم یکی شوم و به عنوان یک وصله به روزهایم، نگاهش نکنم

    ➖️در پیاده‌روی بی‌فکری را تجربه کردم

    ➖️چرا خابهایم را به یاد نمی‌آورم؟ رنگها در خابهایم کجا می‌روند؟
    یکبار خانم مبینا ملایی در وبیکار گفتند که خاب‌نگارند
    در مصاحبه‌ای از آقای افشین هاشمی بازیگر هم چنین سخنی شنیدم، اما چه‌طور؟

    ➖️جوی و دیوار و دشنه، دم‌گستری و ابله، داغی گزنده بُرنده و فشارنده در روحم ایجاد کردند

  10. سوسک را شیطان آفرید. سوسک‌های بالدار را مادر شیطان آفرید. سوسک بالداری که پنج صبح تو خانه ما قدم می‌زند را مادرجد پاپتی شیطان آفرید. بهروز اشرف مخلوقات است که از سوسک نمی‌ترسد؛ که بعد از کشتن سوسک دوباره می‌خوابد.

    آسمان زیباست. آبی، آبی با تکه‌‌پنبه‌های سپید. که در اقیانوس آبی، یال کره اسب‌های سربه‌هوا را می‌ماند. کره اسبهای بالدارند، این ابرهای فسقلی، که بازیگوشانه صحن آسمان را پریشان می‌کنند.

    درونم هزاران وحشی بادیه‌نشین از اعصار ماقبل آدمیزاد شمشیر می‌زند، هربار که می‌شنوم کسی می‌گوید بگذار حمله کند، تمام شود. با خودم می‌گویم اسطوره نمی‌دانند، تاریخ نخوانده‌اند. اسطوره‌ها را باید شناخت. اسطوره‌های هر قوم می‌تواند نجات‌بخش آن قوم باشد. بی‌تعصب نگاه کنیم شاید راهگشا شود. اسطوره به ما چه می‌گوید؟ به ستوه آمدن ایرانیان از ستم جمشید کارگشای سلطنت ضحاک شد که حالا تصویرش تجسم شیطان است با مارهایی بر دوش. در اسطوره، مغز جوانان، بقای مارها است. و نجات مردم برخاستن است، از خودشان. درفش کاویانی بیرق همدلی ایرانیان شد. شاید اسطوره دارد راه نجات را نشان می‌دهد و ما هزاران سال است، ناباور از خودمان، چشم دوخته‌ایم به بیرون.
    تاریخ را باید خواند. اعراب که حمله کردند، ایرانیان به ستوه آمده بودند از فساد و ظلم موبدان و عیاشی شاهان. ایرانیان هنوز نبخشیده‌اند آن جفا را. از خودم می‌پرسم شاید به خودمان نمی‌بخشیم که هرکجا کم آوردیم، دادستانی از بیداد را می‌سپاریم به بیگانگان. شاید بگویید ایرانیان خواهش خونریزی نداشتند. درست… اما هیچ قدرتی بیرون از ما نیامد برای نجات. نمی‌آید. نخواهد آمد. اگر آمد، به هوسی بود و ما تنها زخم‌ تلنبار کردیم بر زخم و آجر آجر خشم ناکامی‌ها را سد کشیدیم مقابل خودمان و امیدهامان. هرچند چاک‌چاک و استخوان شکسته‌ایم زیر کوری و کری دست و پای تعصبشان. نجات بیرون از ما نیست. باید در خودمان برخیزیم.

    رسم مرداد است که میانه‌راه تابستان فتیله آفتاب را کمی پایین بکشد. خدا کند دوامش زیاد باشد.

    در وبینار نویسنده‌ساز استاد فرهنگ سره زبان فارسی از سلیمان مختاری را خواند. خیلی فرهنگ بود. همه‌ش هم با آ بود. آب‌رفتار. آفتاب‌پیکر. حق دارم بمیرم برای قشنگی زبان پارسی. خسته بودم و کلافه. همین شد که «اکنون من در فهرستی از کلمات» پر بود از بدوبیراه.

    در و بیکار سرزبان خیلی خوش گذشت. وقتی با بهروز حرف می‌زنم باید نگاهم کند وگرنه غر می‌زنم که اصلاً توجهی به من ندارد. این یکی از پیش فرض‌های ذهنی من است. مبینا خانم ملائی از ترجمه عنوان اثر گفت و اینکه در کنار وفاداری به متن، خلاقیت و زیبایی‌شناسی هم لازم است.

    با پندار اسم‌فامیل بازی کردیم. باعث شد عصبانیتش از بدخلقی من کم بشه.

    گذاشتم رو دور آهسته. پس فقط یک صفحه از کتاب خاطرات، رویاها، اندیشه‌ها را خواندم. زندگی‌نامه خود نوشته یونگ. هنوز در دوران مدرسه هستم. جایی که فاوست را خوانده.

    تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
    https://t.me/My_Hand_writee

  11. یکشنبه ۱۱ مرداد گذشت به خانه‌داری و شست‌وشو و رفت‌و روب و پخت‌وپز و چقدر از این ترکیب‌های دوقلو داریم برای خانه‌داری. انگار هیچ کارش،‌ یک تسک و یک کار نیست. انگار کلمه‌ها هم بگویند عذاب سیزیف تمثیل همین است. که هر کاری کنی هرگز تمام نشود و باز قل بخوری پایین دره و از نو شروع کنی.
    کمی هم نوشتم و خاندم و نقشه کشیدم برای خاندن و نوشتن. مثلن الهه ترتیبی داد تا با هم نوشتن را تمرین و تجربه کنیم در تئاتراه. هر روز یکی دو خط دیالوگ بنویسیم… همیشه که طلایی نیست ولی از صفر خیلی بیشتر است. https://badealavi.com/
    مثلن یکشنبه تعطیل بودم در مکتب. عوضش چه شد؟ همکار بیمار شد و جماعتی بی‌کلید ماندند و گرفتاری پشت هم و عاقبت من باز شال و کلاه و چادر چاقچور کنم بیایم مکتب.
    شب به راه نو و نقشه‌های بعدی فکر کردم و با خیال راحتی از خانه‌ی تمیز و غذاهای پخته و مواد غذایی حاضر و آب کافی، مدیتیشن کردم و نفهمیدم چطور شد که خابم برد.

  12. چگونه با دو تا ۹ و چندتا گردالی حلزون بکشیم؟ 👆
    سال‌واژه‌ام نوگرایی
    ۱- در تاکسی نشسته بودم که ابی خواند
    “غمت سرد و وحشی به ویرونه می‌زد
    دلم با تو خوش بود و پیمونه می‌زد”
    با همان یک کلمه‌ی “پیمونه” کلی ایده به ذهنم نشست تا داستان کوتاه کارگاه ۶ را جلو ببرم.
    ۲- با داستان کوتاه کارگاه ششم گلاویزم. ایده‌اش را می‌توانم به اندازه‌ی یک داستان بلند کش بدهم. ولی وقت تنگ است و آخر هفته نزدیک. امیدوارم پایان داستان را بتوانم در عرض چند روز جمع کنم. فعلن ایده‌ای برای پایان ندارم.
    ۳- داستانک مسابقه را ویرایش کردم. دلم می‌خواهد بشینم و چند داستانک دیگر بسرایم. ولی فعلا تمرکزش را ندارم.
    ۴- رنگارنگ مینو گرفتم.
    ۵- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  13. روز‌واژه‌ام: طلوع

    یشنبگی‌ من. بله از همون گی‌ها که آرمیتا می‌گوید. یشنبه‌گی؟ یشمبه‌گی؟ یشنبه‌ی گی؟ یشمبه‌ی گی؟ دلم هم نمی‌آید بگویم گی، آخر نویسندگی خلاق داشتیم و ماجراهای نو. راوی و این حرف‌ها. تنها ناگی امروز نویسندگی خلاقش بود، وبینار هم.
    به شناسنامه‌ی کلامی خودم فکر می‌کنم. شناسنامه‌ی خطی‌ام که خیلی آشکار است: «بزار و بضار و بظار». اما شناسنامه‌ی کلامی؟‌ باید خیلی خیلی به زبان خودم بیندیشم.
    اما از کلمه‌های ذهنی کمتر استفاده می‌کنم، به گمانم. شناسنامه‌ی کلامی‌ام را کلمه‌هایی پر می‌کنند که می‌توان دید و لمس کرد. مثلن دانستن نام درخت‌ها بیشتر سر ذوقم می‌آورد تا دانستن هزار کلمه برای بیان رنج، آزادی، یا هر واژ‌ه‌ی دیگری از این دست.
    اگر یک کلمه‌ی دیدنی را بشناسم. می‌توانم به آدم‌ها نشانش بدهم. می‌توانم توصیفش کنم. می‌توانم بگویم گل شقایق برگ‌های سرخ دارد. اینطوری شاید کسی گل رز بیاورد و بگوید: «این شقایق است.»
    آن موقع من هم در جوابش می‌گویم:‌ «برگ‌های شقایق پرپری‌اند و وسطش یک لکه‌ی سیاه دارد و از بیشتر گل‌های سرخ کوچکتر است و اگر بچینی‌اش زود می‌میرد و …»
    اما اگر کسی اندوه بیاورد و بگوید دارم درد می‌کشم چه؟ می‌توانم بگویم نه، درد چیزی است که وقتی انگشتت کبود می‌شود حس می‌کنی؟ یا بگویم درد شبیه چیزی است که وقتی استخانت می‌شکند حس می‌کنی؟‌
    درد من با کلمه‌های ذهنی همین است. مرز‌ها میان واژه‌های ذهنی کمرنگ‌اند. درد و رنج و اندوه و غصه و یک عالمه کلمه‌ی دیگر از این دست هست، که نمی‌دانیم مرز میانشان کجاست. بعضی وقت‌ها هم کسی از بیرون پیدا می‌شود و خط‌کش دست می‌گیرد و برایمان خطی می‌کشد میان همه‌ی این‌ها. اما من به عنوان کسی که چیزی را حس می‌کند و فقط می‌خاهد بازگو کند، به این خط‌ها ارج می‌نهم؟
    برای همین سروشکل دادن به چیزی که به خودی خود، نه سر دارد، نه صورت، نه دست، نه پا، برایم دشوار است. ترجیح می‌دهم کلمه‌اش را نگویم اصلن. یا با کمترین کلمه بگویم. اصلن بگذارم آنچه می‌اندیشم و حس می‌کنم در مرزهای میان کلمه‌ها گم شود و این کار نویسنده نیست. کار نویسنده سروشکل دادن است.
    جمله‌هایم ساده‌اند. ساده و کوتاه می‌گویم حرف‌هایم را، نه برای آنکه روان‌تر باشند و سهل‌فهم‌تر، برای آنکه اندیشه‌‌ام ساده است و بسیط. اصلن شاید یاد گرفته‌ام همه چیز را ساده کنم. وقتی درس می‌خاندم هم این عادت را داشتم، همه‌ی تلاشم را می‌کردم برسم رسیدن به رُندترین تعریف و توضیح. شاید همین هم به مدل فکر کردنم، به مدل حرف زدنم سرایت کرده باشد.
    ولی وقتی به چیزی فکر می‌کنم همه‌ی جمله‌های ساده و کوتاه و صریحم، جایشان را به کلمه‌ها و جمله‌های آشفته و ضد و نقیض می‌دهند. انگار مغزم مشغول به‌روزرسانی شده و هنگ کرده باشد.
    از کلمه‌های زن‌ستیزانه بدم می‌آید، از کلمه‌های مردستیزانه‌ هم. هر آنچه جنسیت یا گرایش جنسی را به شخصیت وصل کند نمی‌گویم. بعضی وقت‌ها هم می‌گویم،‌ در جدا کردن این کلمه‌ها هنوز دقت کامل ندارم. اما به محض آنکه بوی تعفن واژه‌ای را حس کنم دور می‌ریزمش.
    وقتی برابر فارسی واژه‌ای را می‌دانم و دوستش می‌دارم، استفاده می‌کنم. اما وقتی نمی‌دانم، یا آوایش را نمی‌پسندم، اصراری نمی‌ورزم. از کلمه‌های انگلیسی و فرانسوی بدم نمی‌آید. مخصوصن اگر کوتاه‌تر باشند، یا خوش‌آواتر. وقتی در جمع همسن و سال‌هایم باشم، از انگلیسی زیادی قرض می‌گیرم. نمی‌خاهم فکر کنند، لفظ قلم حرف می‌زنم. وقتی با کمی سن و سال‌دارتر‌ها حرف می‌زنم، از فرانسه کلمه می‌دزدم، ورسیون و آکسیون و حتی کمپوزیسیون. اما در نوشته‌هایم دقیق‌ترم و فارسی‌تر.
    این‌ها شناسنامه‌ی من‌اند؟ باید دقیق‌ترش کنم. باید بتوانم واضح‌تر بگویم، چه چیزهایی را می‌گویم، چه چیزهایی را نمی‌گویم و چرا.

    دوستدار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  14. سال‌واژه: تداوم

    _ امروز چنان خستگی بر من غلبه کرد، که از زمان خود بهرهٔ کافی نبردم و بالاجبار زمانی نه‌کم، نه زیاد، خوابیدم.

    ــ رفتن‌هایی هست که بی‌بازگشتند؛ مثل مُردن. آیا اما هر رفتنی رَدِ پای مرگ را بر جای دارد یا زندگی می‌آفریند؟ از رفتِ بی‌آمدی نوشتم. بازی با فعل. با او. با من. باهم. در کانالم.

    ـــ آزادنویسی را در سه صفحه خلاصه نوشتم. اکثرا در ورد می‌نویسم. اما دلم هوای کاغذ کرد و بنابراین درازکش نوشتمش.

    ـــ اشعاری خواندم ناب. از «طالب آملی» و غزل‌هایی از «همام تبریزی».
    این دوبیت از طالب آملی به من حیاتیِ دوزیستی هدیه داد:
    دور از تو ز پیکرم نمودی باقی‌ست
    وز آب و گلم گرد وجودی باقی‌ست

    بازآی که در فراق جان فرسایت
    از آتش زندگیم دودی باقی‌ست

    ـــ رمان «سوره‌الغراب» مسعودی را می‌خوانم. تازگی آغازش کردم. از جملاتِ کوتاهش خوشم می‌آید. کوتاه می‌گوید اما معنا‌کوب است تصاویری که در ذهن می‌کارد.

    ـــ داستان کوتاهِ «سپرده به زمین» نجدی را بازخوانی کردم؛ با نگری ذره‌بینی و نکته‌سنج. آرام آرام پیش رفتم و تُندی آن غم در دلم شدت گرفت.

    نمرهٔ روز:۸.۵/۱۰

    https://t.me/zahraballampour

  15. گزارش نیک ۸۲
    سا‌ل‌واژه‌ام: فاصله

    — عجب ناقلا است این ذهن بی‌انصافم. برای گزارشنیک‌ نوشتن امتناعی می‌کند اساسی. انگشت‌هایم را قفل می‌کند سرم را کج و‌کوله. تمام بدنم بهانه‌ی خستگی می‌گیرند تا این گزارش را ننویسد.

    —فردا جلسه‌ی رمان‌جا داریم. کتاب «پشت پرده‌‌ی داستان» را می‌خانم. در فرآیند پرداخت داستان به یک جمله می‌رسیم: «کشمکش کنش و هدف»

    — فیلم اسلحه‌ی مرگبار را دیدم. مل گیبسون چقدر جوان بوده.

    —ما امیدوارانیم.

    ادرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  16. از خواب برخواستم خیلی از خواب بر خواستن دشوار است چه بسیار اند انسان‌های که خواب خود را حقیقت می‌پندارند.
    چه زیبا فرمود:مردم همه خواب اند چون بمیرند بیدار می‌شوند.
    مثل هر روز کارهای روزانه انجام دادم و خوشبختانه امروز یکی از مقالاتی که به من سپرده شدهبگ‌بود نزدیک به پایان رسید و من از این بابت خوشحالم.
    این کتاب های قطور هم که به زودی پایان نمی‌یابند که از آن برایت بگویم.
    خلاصه در این روزها چنان سرم شلوغ است که گاهی برنامه ها درهم وبرهم می‌شوند امیدوارم که اوضاع به حالت عادی خود برگردد.

  17. پراکنده‌هایی از زیر دست‌وپای روزمرگی:
    – نگاه‌های مشکوک مسخره‌ترند.
    – عدس ریاکارتر است یا نخود؟
    – روزهای بارانی می‌رسند به ما؟
    – بیا بسازیم با خرده‌خرده‌هایمان.
    – چیزی اینجاست که می‌جاید مرا.
    – یعنی تو یک داستانی، تو داس می‌ستانی.
    – نگرانی از کپک زدن چیزها. بیش از همه مغز خود آدم که بی‌اندازه مستعد کپک زدن است. راه‌های آشنا برای کپک‌زدایی از ذهن؟ پیش از آن، از پیشگیری باید گفت. البته گمانم هر مغزی خاه‌مخاه کمی کپک می‌زند، نباید بگذاری از حد بگذرد. یکی از کپک‌زداهای اساسی من تدریس است. در تدریس مدام با پرسش‌های تازه مواجه می‌شوی. اگر به نتیجه‌ی کارت اهمیت بدهی مدام در پی روش‌های اثربخش‌تر می‌کوشی. همین سبب می‌شود مسیر را دائمن اصلاح کنی و اصلاح مسیر جز با مطالعه‌ی گسترده و تفکر ژرف حاصل نمی‌شود.
    – از تاریخ بیهقی:
    در همه‌ی کارها زیبا و یگانه‌ی روزگار بود…
    سخت جوانمرد و کاری بود و خرد پیران داشت…
    به جویی که آب رفت، یک دو بار آب بازآید. و دولت اُفتان و خیزان بهتر باشد. جان باید که بماند. و مال آید و شود.

    و فهرستی از کارهای امروز:
    – یک جلسه کلاس خصوصی. بازنویسی رمان
    – وبینار نویسنده‌ساز: اشاره به «فرهنگ سره زبان فارسی» از سلیمان مختاری و تمرین «فهرست هفتگی کلمات»
    – برگزاری چهارمین جلسه‌ی ۷۵‌مین دوره‌ی نویسندگی خلاق
    – پیاده‌روی عصرانه: پریسا و دخترش را اتفاقی دیدم. پریسا و ذوق و تکاپویش تحسین‌برانگیز است.
    – تماشای دو قسمت آغازین سریال «شکارچی ذهن»: شخصیت اصلی یک مأمور اف‌بی‌آی است که می‌کوشد روش‌های نوینی را برای تحقیق درباره‌ی ذهن جنایتکاران در پیش گیرد؛ برای مثال با وجود مخالف جدی رئیسش، به ملاقات قاتل زنجیره‌ای خطرناکی می‌رود. در کل سریال بدی نیست، اما در من رغبتی برنمی‌انگیزد که برای تماشای قسمت‌های بعدی آن له‌له بزنم.
    – مطالعه: «خروس» ابراهیم گلستان. و نوک زدن به یک خروار کتاب دیگر، از جمله «دیالوگ» پیتر وومک.

  18. به‌نام خدا
    گزارش نیک ۸۲:
    امروز اول صبح به داندانپزشکی رفتم، هیچ وقت از دندانپزشکی خوشم نیامده است. همیشه به اجبار به دندانپزشکی رفته‌ام. خیلی چندش آور است، مخصوصن وقتی با آن دستگاهی که سوزن نوک تیزی دارد دندان آدم را می‌تراشند، انگار مغز آدم تیر می‌کشد.
    از دندانپزشکی تا خانه پیاده آمدم. چون اول صبح بود و هوا هنوز خیلی گرم نشده بود، توانستم نیم ساعت پیاده‌روی دلچسبی را تجربه کنم.
    خواندن را با پرسه زدن در کتاب «چهره‌ی پنهان حرف» شروع کردم. این کتاب را چند بار خوانده‌ام اما هنوز برایم تازگی دارد و هر بار که می‌خوانم نکات جدیدی دستگیرم می‌شود. یدالله رویایی نویسنده‌ی کتاب که به قول خودش ذهنی با تربیت حجمی دارد و شعرهایش هم شعرهای حجم هستند. نگاه متفاوتی به کلمه‌ها و نوشتن دارد. هر چند نوشته‌هایش گاهی برایم ثقیل است و هر صفحه را باید چند بار بخوانم اما واقعن از خواندن این کتاب لذت می‌برم. کتاب اینگونه آغاز می‌شود:
    (کلمه حیات مرگ
    آن که مرده‌است زمانی واقعیتی بوده‌است و حالا که نیست و اصلا” نیست، یک چهره‌ی خیالی از او داریم، یک انتزاعی که خود وامی‌ست از همان واقعیتی که زمانی وجود داشته است. یعنی کسی که هستی واقعی‌اش را، و یا واقعیت بودنش را ترک کرده تا موجود دیگری باشد، تا در میان ما نوع دیگری از بودن را ادامه دهد).
    البته این نوشته در پشت جلد کتاب هم است.
    بعدازظهر امروز را با خواندن چندین صفحه از رمان «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» نوشته‌ی رضا قاسمی گذراندم، این رمان برنده‌ی جایزه‌ی بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری و همچنین برنده‌ی بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات است. رمان بسیار جالبی است داستانش غیر خطی و بصورت پازل وار روایت می‌شود. در روزهای آینده بیشتر درباره‌اش خواهم نوشت.
    جمله‌هایی که امروز در این رمان خواندم و برایم جالب بود:
    یک سوال مثل خار بی‌وقفه در مغزم می‌خلید.
    سرم به دوار افتاد.
    فکر مشعشعانه‌ای به خاطرم رسید.
    از کلمه‌ی «مشعشانه» به معنی «چشمگیر» خیلی خوشم آمد کلمه‌ی جالبی است. تکرار واژه‌هایش زیباست.
    کتاب بعدی که سراغش رفتم و این بار دوم است که می‌خوانمش کتاب «بهتر بنویسیم» رضا بابایی بود. که خیلی کتاب مفید و کاربردی است و من از این کتاب خیلی می‌آموزم کتاب درباره‌ی درست‌نویسی، ساده‌نویسی و زیبا نویسی است.
    امروز در این کتاب درباره‌‌ی بار کلمه خواندم که خیلی برایم جالب بود.
    (هر کلمه معنایی دارد، اما برخی از کلمات افزون بر معنا بار یا جهت یا هاله هم دارند. که مثبت یا منفی بودن بار کلمه، فارغ از معنای آن است).
    برایم جالب بود که کلمات هم در اطراف خودشان میدان مغناطیسی یا هاله دارند.
    (هر واژه‌ای در گذر عمر کوتاه یا بلندش، سمت و سو یا رنگ و بوی خاصی می‌گیرد که همچون معنای آن باید مراعات گردد.)
    (نویسنده چیره دست می‌داند که شناسنامه و شخصیت کلمات در بیرون از لغت‌نامه‌ها شکل می‌گیرد. در کتاب‌های لغت سابقه‌ی تاریخی، هاله‌ی قدسی، نمای فرهنگی، موسیقی، وزن، قیافه و بار مثبت یا منفی واژگان ثبت نمی‌شود. رنگ، بو و طعم کلمات را باید حس کرد و باور داشت که واژه می‌تواند سرد باشد یا گرم یا حتی ولرم.)
    البته بار هر کلمه می‌تواند مثبت منفی یا خنثا باشد، که رضا بابایی در ادامه مثال‌هایی می‌آورد که بار کلمه قابل فهم تر می‌شود.
    امروز در وبینار نویسنده‌ساز، آقای کلانتری کتاب
    «فرهنگ سره زبان فارسی» نوشته‌ی سلیمان مشایخی را معرفی کردند. و درباره‌ی سره نویسی وهمچنین کلمات بیگانه در زبان فارسی توضیحاتی دادند که خیلی آموزنده بود.
    جالب اینجا بود که این فرهنگ لغت فقط مخصوص حرف «آ» است.
    آقای کلانتری برایمان کلماتی را از این فرهنگ لغت خواندند که اغلب مترادف بودند و خیلی جدید بودند و من تا به حال نشنیده بودم. مثل کلمه‌ی «آسمان رفتار» که خیلی کلمه‌ی زیبایی بود.
    در ادامه وبینار پنج دقیقه کلمات جدید نوشتیم، که حس خوبی داشت. انگار ذهنم از کلمه‌ها خالی می‌شد. بعد کلماتی که نوشتیم را با کلماتی که هفته‌ی گذشته نوشته بودیم مقایسه کردیم. زمان باقی مانده‌ی وبینار هم به پرسش و پاسخ گذشت.
    در نوشتن‌های امروزم سه صفحه آزاد نویسی
    را تجربه کردم۰ اغلب در آزاد نویسی‌هایم درباره‌‌ی کلمات و نوشتن می‌نویسم که گاهی به صورت مکالمه‌ی بین دو نفر درمی‌آید. یک صفحه شکرگزاری نوشتم که هر روز می‌نویسم، و چند صفحه نامه که در آن درباره‌ی آنچه می‌خوانم و آنچه بر من می‌گذرد می‌نویسم.
    امروز هم به پایان رسید و خوشحالم که همدم کلمه‌ها بودم. آنها را نوشتم، خواندم و کشف کردم.

  19. و تنها مصمم‌بودنم من را نگه می‌دارد.
    و شروع سفر.
    جاده‌هایی خلوت…
    و صدایی نیست جز صدای پای چرخ‌هایی که می‌دوند.

  20. _ به خودم آمدم دیدم صفحات صبح‌گاهی را نمی‌‌نویسم، تزریق می‌کنم.
    _عقب نینداختنِ برخی کارها شرایط را مطلوب‌تر کرد.
    _ سه روز است که کانال بدونِ من به پنجره خیره شده. به او قول داده‌ام که از فردا.
    _ کارهای سمپوزیوم و نویسندگی خلاق در کنار هم برای کاهش وزن نسخه بی‌نظیری‌ست، امتحان کنید. هرچند که می‌میرم برایشان.
    _سایه‌ام در حیاط افتاد. سایه‌ای دیگر هم‌. همسایه‌ هم هوای تراس به سرش زده بود.
    _جزئیات در همه چیز مهم است.
    _کتری را که زیر شیر آب می‌گیرم انگار تا دوسوم پر می‌شود اما وقتی روی گاز می‌گذارم خالی‌تر به‌نظر می‌آید. شما این را بسط بده به رکب‌های بی‌شماری که از چشم و ذهن می‌خوری.
    _ یک جمله، یک دنیا.
    کانال من:

  21. سال‌واژه‌ام: کتاب
    همین اول کار می‌خواهم تشکری ویژه بکنم از زهرا هادی که قند بودنش تمامی ندارد. اگر هرروز گزارش نیک‌هایش را بخوانم فکر کنم من هم پایه‌ثابت بشوم.
    گزارش نیک امروزم اینگونه بود:
    آزادنویسی کردم. کلی. چندوعده.
    ویس جلسه‌ی قبلی شعر را گوش دادم. ممکن است استاد بخواهد گازم بگیرد اما به ولله وقتش را نداشتم زودتر بروم سراغش. سه‌شنبه هم بخت یارم نبود برای شرکت در کلاس. پیشاپیش عذرخواهی می کنم بابت نیمچه‌شعری که احتمالا خوب از آب درنیاید.
    وبینار را شرکت کردم. تمرین فهرست‌نویسی را که انجام دادم برای هزارمین‌بار در این چندروز به این نتیجه رسیدم چقدر بزرگسالی سخت است. کاش همان سیزده‌ساله می‌ماندم.
    کتاب ملکوت را سفارش دادم از انتشارات نیلوفر. دست استاد درد نکند بابت معرفی.
    برای کلاس ویولن ثبت نام کردم. کلی دودل بودم و هنوز هم هستم. مانع بسیار است اما دل را زدم به دریا. ببینیم چه می‌شود دیگر.
    هوا خوب بود امشب. با خانواده بساط چایی را برداشتیم و رفتیم پارک. از آنجا هم دوردور و بعد هم بستنی‌خوری. جای شما خالی. (یک‌وقت دلتون نخاد.)
    چندتا از غزل‌های حسین منزوی را خواندم. هفته‌ی پیش کتاب از شوکران و شکرش را گرفته بودم.
    با دوستم قرار گذاشتم فردا برویم بیرون. به همچین بیرونی خیلی نیاز دارم. حرف‌ها دارند خفه‌ام می‌کنند.
    متنی نوشتم و داخل کانال هوا کردم.
    با آبجی‌خانوم کمی توی یوتیوب و اینستا یللی‌تللی کردم که دلش نشکند.
    سری به چندتا از کانال‌های دوستان زدم و کیف کردم از این همه کاربلدی.
    چندصفحه از کتاب فرهنگ‌واره‌ی فارسی خلاق را ورق زدم و باز کیف کردم از این همه کاربلدی.
    این از گزارش نیک‌ها بود.
    گزارش نانیک‌ها به این صورت است:
    رمان مادران و دختران را امروز نخواندم.
    ادامه‌ی داستان کوتاهم را ننوشتم.
    درس نخواندم.
    تمرین شعرماهی را انجام ندادم.
    از آنجا که طی چندروز آینده درگیر مهمان‌بازی هستیم می‌ترسم از پسشان برنیایم. مخصوصا داستان کوتاه و شعر.

  22. سال‌واژه: کشف

    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    کتاب فرم و ساختار در نقد ادبی را خاندم.
    دو کتاب کودک خاندم.
    شعر خاندم از کتابِ من فردای روزِ رفتن توام.
    قسمتی از کتاب یک پوست یک استخوان را رونویسی کردم.
    دو داستان کوتاه خاندم از کتابِ نبات سیاه.
    یک قاچِ ده دقیقه‌ای نوشتم و یک قاچِ چهل و پنج دقیقه‌ای.
    حدود یک ساعت ورزش کردم.
    ناهار درست کردم و شام.
    رفتم آرایشگاه برای ترمیم ناخن شکسته‌ام.
    رانندگی کردم و دوری زدیم توی شهر، آخر شب.
    نویسندگیِ پیشرفته را ثبت‌نام کردم.
    سه تا از کابینت‌ها را تمیز کردم.
    وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم‌.
    پستی هوا کردم توی کانال.
    خیلی خسته‌ام. خلاصه و فهرست‌وار نوشتم امروز. هدفم بیشتر پایبندی است به هرم عادت‌های انعطاف‌پذیر و تداوم.
    به امروزم نه می‌دهم.

  23. سال‌واژه‌‌ام: شناخت

    ١. انتشار یک چکه شعر.
    (ئه وا، چرا یک چسه شعر نه‌؟ چون ذخایر شعری‌ست، گوزایر شعری که نیست.)

    ٢. مثل یک شیر رفتم لپ‌تاپم را زدم زیر بغل و رهیدمش از مریض‌خانه. تنگش هم کاغذ و ماژیک خریدم چون مثل یک شیر، پیر شده لپ‌تاپم و فعلن می‌گذارم بخابد تا ببینم قرار است چه خاکی بخورم.

    ٣. چه مرگم است؟ نخابیدم، نخابیدم، نخابیدم، نخابیدم، هلاک ‌شدم. مگر خابم می‌بُرد؟ عاطفه و هیجانم می‌بُرد و نمی‌گذاشت خابم ببرد. نمی‌آسودم که. همین نیاسودن، دلیل دخول به سولاخ‌های تازه شد: از «حریق باد» نصرت رحمانی خاندم. تعریف رضا بابایی از «یادداشت‌» و «یادداشت‌‌نویسی» را خاندم و چه استعاره‌ی ملموسی: معماری یک زمین ۴٠ متری. بعد؟ کانالم را مرور کردم. پنجشنبه که با الهه گفت‌وجو می‌کردیم، دوباره حرف یادداشت شد. الهه از کشف جدیدش درباره‌ی یادداشت‌نویسی گفت و اشاره کرد به تعریف رضا بابایی، آن‌جا سوالم شد که «همه‌ی نوشته‌های کانالم یادداشت است؟» بازنگری در کانالم را خوش دارم. بعد؟ سرکی زدم به یکی دوتا کلاس و وبینار. بعد؟ فیلم. برشش در ریلز مرا کشاند به دیدن کلش. عایدم؟ یکی دو صحنه‌ی اروتیک چیدم و انداختم در سبدم.

    ۴. روزی پربرکت از معاشرت. وقتی مثل یک شیر با بابا رفتم برای گرفتن لپ‌تاپم از تعمیرگاه، خرید هم کردیم. توی دیلی‌مارکت هم‌کلاسی دوست‌آلوی دبیرستانم را دیدم و اولین سوالش این بود که همان است یا تغییر کرده. گفتم همان عنی هستی که بودی. شوخی می‌کنم. حرف‌های خوش‌حسانه زدم. حرف خوش‌حسانه هم گرفتم. از خانمی که فروشنده‌ی آش‌فروشی بود. کاش می‌توانستم کپی‌اش کنم و پیستش، در خودم.

    ۵. «نویسنده‌ساز». واژه‌های غنی، واژه‌های شاعرانه، واژه‌های «فرهنگ سره زبان فارسی» از سلیمان مختاری. می‌خاستم از استاد کتابی که نمونه‌ی خوب هنجارگریزی در نثر باشد را بپرسم، ولی گفتم بگذار فعلن بلولم توی سری چهار دوره‌ی شعر و آن دسته‌بندی هنجارگریزی، بعد.

    ۶. «سرزبان». الهه از موضوع «نتیجه‌گیری‌» و «پیش‌فرض‌» گفت و مثل همیشه با سرزبان، ابزار و زبان یافتم برای پیش‌برد و حل مسئله‌‌ام. در ادامه هم مب چه شیرین و لبالب از ترجمه‌ی عنوان‌ها گفت و در این باره، بخشی از نوشته‌یی پرمثال را برای‌مان خاند.

    ٧. کتابِ «رویاپردازی» که هر لحظه دارد نوشته می‌شود، کودک. می‌گوید «چطور باید اشتراک کتابخانه را گذاشت‌‌؟» برایش عجیب‌غریب است که چگونه «روزی که لاک‌پشت پنگوئن شد» را توی طاقچه دارم. رویاپردازی و پرس‌وجو می‌کند که چطور می‌تواند این کتابخانه را داشته باشد. می‌گوید خب پس می‌آیم پیش خودت که برایم بریزیش. کی؟ وقتی رفت کلاس پنجم و گوشی خرید. رفته از اکبر (بابام) پرسیده که کی برایش گوشی می‌‌خرد. بهش گفته سوم راهنمایی. گمان کرده کمتر شده. بهش می‌گویم بُییییییی. (بُی در گویش جنوب خیلی چيزهاست، این‌‌جا یعنی: اوووووو.) می‌پرسدم که یعنی وقتی رفت کلاس چندم. می‌گویم اندازه‌ی آتنا. می‌پرسد «نهم؟» می‌گویم نهم. چرخی می‌زند و می‌گوید خب پس گوشی بابا را می‌آورم که بریزیش برایم. فقط فعل‌هایش برای چیزهایی که نمی‌شناسد. اشتراک گذاشتنی‌‌ست و کتاب در موجود. و ای وای گویوم.

    ٨. صحبت جانانه و گوشتانه با فائزه و فرشته. از خورشتی که نبودم، گوشت‌ها را بهم گفتند بچه‌ها و برنامه‌یی مشخص چیدیم. برای قرار فردامان دل‌‌ذوقه دارم. من خوشحالم یا خوشحال من‌؟ گفت‌وگو و باهم مسئله‌ها را پیش بردن؛ این ویژگی یک گروه خوب است. خوشحال و ممنونم که گفت‌وگو می‌کنیم و باهم پیش می‌بریم مسئله‌ها را.

    ٩. هم‌نویسی با مب. کاغد و ماژیک‌هایم را افتتاح کردم و اکه‌هی، قیافه‌هاشان شکل هم بود ماژیک‌هایم اما نوک‌‌هاشان؟ هر کدام متفاوت. فدای سر نوک‌شان. راضی‌ام به رضای کس گاو.

    https://t.me/elahebaseda

  24. امروز:

    نیلا را که می‌برم خانه‌بازی، از همان اول مربی تاکید می‌کند که در معرض دیدش نباشم، تا کم‌کم به نبودنم عادت کند.
    عجیب است، فکر کردن به همین مضطربم می‌کند.

    زنی کنارم می‌نشیند. بی‌مقدمه سر حرف را باز می‌کند. از اضطراب‌هایش می‌گوید، از بی‌خابی، بچه‌داری. بغضی میان حرف‌هایش می‌دود.
    زیادی حرف می‌زند، زیادی حرف می‌زنم. درد که مشترک باشد، آدم دلش می‌خاهد حرف‌هایی را که مدتها در دلش مانده‌اند یا بارها گفته و درک نشده‌اند، بر زبان جاری کند.

    فصلی از کتاب «رها و ناهشیار می‌نویسم» را می‌خانم.
    «نوشتن، یعنی پیش رفتن.»
    همین یک جمله ترغیبم می‌کند امروز بیش‌تر بنویسم.
    سال‌واژه‌ام جان می‌گیرد.

    یکشنبه‌ها روز کلمه‌بازی‌ست. قریب صد کلمه می‌نویسم. انگار در مقایسه با هفته‌ی پیش، واژه‌ها مأیوس‌ترند.«درد، مرگ، مرض، خشم…»

  25. چه صفحه‌ی تمیزی. من از دیدن صفحه‌ی سفید به وجد می‌آیم. یعنی می‌خواهم چه بگویم؟ هیجان انگیز است. نمیدانم می‌خواهم چه بنویسم.
    زن خوبیست اما زیاد غر می‌زند. می‌دانم، زندگی سختی داشته اما دلبل نمی‌شود غر بزند. من فکر می‌کنم این روزها مردم به انداره‌ی کافی از روزگار کشیده‌اند، حوصله برایشان نمانده به غر من و تو گوش کنند. البته که می‌دانم اگر همین غر ها هم نباشند چقدر همه تنهاییم!

    با این سن و ستل هنوز اهل قری فریست. به خودش می‌رسد. حداقل از لحاظ پوشاک. بر و روی آنچنانی ندارد اما انگار جوان ادایی بوده.
    وسواس دارد. روی همه چیز. حتا روی حرف‌هایش. “کتری را خاموش نکردم. حواست باشد رفتید خاموش کنید.” حرفی که هزار بار تا می‌رسد دم خانیشان به ما می‌گوید.
    مرض قند دارد. ولی شکلات می‌خورد. پایش را تا مچ بالا می‌زند. به میخچه‌ای که درآورده اشاره می‌کند که نذاشته راه برود. روزی صد بار این پا را نشان این و آن می‌دهد.
    آدم رنج کشیده‌ایست. شوهرش معتاد بوده که ازش جدا شده. کل بار زندگی را خودش می‌کشد. با این سن. دخترش بزرگ است. یعنی نوه دارد.
    آن روز داشت از کاسبی حلال حرف می‌زد. طفلی از بد روزگار گاهی مجبور به دریوزگی هم شده و پولی که از آن راه درآمده بود را حلال می‌دانست.

    با خودم گفتم” آدم چقدر باید زجر کشیده باشد که این راه را انتخاب کرده؟” نمیدانم. هنوز صدای ناله‌ها و دعاهایی که برایمان می‌کند توی گوشم هست.
    ۱۴۰۵/۵/۱۱
    https://t.me/bahareabdinvisande1

  26. برای برگشتن به گزارش نیک باید منعطف باشم. اما بدنم یعنی قلمم خشک است. آنقدر خشک که راضی نمی‌شود به تمرین‌های کوچک روزانه.
    امروز آب شده‌ بودم روی پتو تا عصر. عصر نویسنده‌ساز. آزادنویسی. پست کانال. حالا هم خواب.
    تمرین انعطاف از دردآورترین تمرین‌هاست.

    https://t.me/sarazolfaghary

  27. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    نمی‌دانم با یک جسم خسته و دل خسته و چشم‌های بغض‌آلود می‌شود نیک‌ها را نوشت یا نه.
    قورباغه‌ی امروزم را قورت دادم. درواقع قورباغه‌ی چندین و چند روزه‌ام را بالاخره، نوش‌جان کردم. البته نه به سیاق برایان تریسی، به صرف صبحانه و این‌ها. همین چندساعت پیش. پیش از نیمه شب. پس از چند روز، یادداشتی در کانالم هوا کردم. اصلا فکر نمی‌کردم خوب از آب درآید. ولی آمد. چه‌جورم! از دست‌پخت خودمان حظ بردیم.
    باز هم پرسه‌ای به کوچه‌پس‌کوچه‌های شعر و شاعری زدم. یک‌سر به کوچه‌ی فروغ رفتم، یک نوک‌پا به کوچه‌ی سایه، در ِخانه‌ی سهراب و منزوی را هم زدم. کمی هم پیش‌تر رفتم و مهمان سعدی و حافظ شدم. ای وای! آقا حسین سناپور را جا انداختم. القصه که پرسه‌زنی جانانه‌ای بود و به دل سودازده‌مان نشست.
    نوشتم و نوشتم تا جایی که دستم داشت از جایش در می‌آمد که البته عادت دارد به نق‌‌و‌نوق کردن.
    خواندم از هدایت و خالدحسینی. نمی‌دانم چرا نمی‌شود برای رمانم زیاد وقت بگذارم.
    پنداری_به قول مش‌رحیم در “دایی جان ناپلئون”_ بقیه کار ها حق این طفلک را می‌خورند.
    وبینار نویسنده‌ساز و سرزبان را بودم و بسی بهره‌مند شدم از دانش استاد و دوستان عزیزم.
    مبینا ملائی دوست‌داشتنی و استاد موجزگویی، برایمان از اهمیت ترجمه‌ی عنوان‌ها گفت.
    چه ظرافت‌ها و ریزه‌کاری‌ها که کار این مترجم‌ها ندارد. چه بسا از کار نویسنده هم دشوارتر.
    آیا می‌دانید ترجمه‌ی عنوان فیلم “همشهری کین” اشتباه است و به معنای دقیق کلمه “شهروند کین” درست است؟
    تفاوت را می‌بینید. از زمین تا آسمان.
    یا ترجمه‌ی عنوان کتاب “بار هستی” میلان کوندرا یک ترجمه‌ی مفهومی است و ترجمه‌ی تحت‌اللفظی آن، “سبکی تحمل‌ناپذیر هستی” است؟
    در وبینار نویسنده‌ساز هم استاد از “سره‌نویسی” گفتند. درود خدایان بر پارسی که دکتر کزازی حضور نداشت، وگرنه ضربان قلبش یک خط صاف ادامه‌دار می‌شد که آن سرش در مانیتور ناپیدا بود.
    چندتا از ترکیب‌های زیبا و سره‌ از “فرهنگ سره در زبان فارسی”:
    ۱. آتش‌آشام(آدم عاشق)
    ۲. آسودن‌گاه
    ۳. آشغال‌کلّه(عجب فحشی آبداری)
    ۴. آشوب‌جوی
    ۵. آشوب‌گستر
    ۶. آفتاب‌چهر
    ۷. آب‌نورد(مثل ماهی‌های کوشولو)
    ۸. آسمان‌رفتار (انسان با متانت)
    ۹. آتش‌سخن (مثل شاعران گل)
    ۱۰. آیینه‌پیکر ( این به درد شعر‌ مِعر اروتیکی می‌خوره.)
    ۱۱. آیینه‌هوش

    یک ترکیبی هم که خودم ساخته‌ام را می‌گویم.
    صرفا جهت قلم‌زنی و قلم‌ورزی و آشنایی‌زدایی:
    شب‌‌‌خو
    (یادداشت ترکیب‌سازی‌ام را پیدا نکردم که بیشتر بگویم.)
    *البته دقیق نمی‌دانم که جایی استفاده شده‌است یا نه.
    به رسم خوش:
    به‌خدا غنچه‌ی شادی بودم
    دست عشق آمد و از شاخم چید
    شعله‌ی آه شدم، صد افسوس!
    که لبم باز بر آن لب نرسید
    -فروغ

  28. گزارش نیکم در یازدهم مرداد‌
    امروز خانه خالیست ازصبح هرکس به دنبال کارش رفته، مثل روزهای‌‌قبل من ماندم وخانه. کاری به کار خانه ندارم. راستش به دنبال‌این خلوت بودم که دست نیافتنی بود اما امروز یافتمش. درست گفتند جوینده یابنده‌ است. به لطف بزرگواری خانما بابایی و سپهرنیا درگروه تلگرامی خواندن کتاب (مردی که درغبار گم شد از نصرت رحمانی)را شروع کردم تا یادداشت دهم رابا لذت خواندم.واقعا کیف کردم. دروبینار نویسنده ساز شرکت کردم. استاد از فرهنگ سره زبان فارسی سلیمان مختاری گفت که فقط دوکلمه آشنابیزار و آشوب‌ جوی را به یاد دارم، روزیکشنبه بود وتمرین اکنون‌من درفهرستی از کلمات را نوشتم.
    درایستگاه خانم یاوری تکانی به خود دادم.
    در سر زبان خانم علیزاده حاضر شدم که مطلبش این بود، فرضیه‌های پنهان را چگونه آشکارکنیم ومترجم ها برچه اساسی ترجمه می‌کنند؟
    ساعت ده تا یازده با گروه همخوانی کتاب داشتم که به همراه خواندن رونویسی هم انجام دادم.

  29. گزارش نیک | یکشنبه ۱۱ مردادماه ۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۸ از ۱۰

    امروز، روزِ تیک‌زدن‌ها بود.
    داستانم را نوشتم، زبان تمرین کردم، با بچه‌ها زندگی کردم، و مثل هر روز، راننده‌ی رسمیِ سرویسِ رفت‌وبرگشتِ آروین بودم، شغلی که نه بیمه دارد، نه اضافه‌کار، فقط ترافیک و آفتاب.

    سه کار ضروری انجام شد، دو کار روتین هم جان سالم به در بردند، سه کار واجب هم روی کاغذ تمام شدند، هرچند یکی‌شان بیشتر شبیه «رفع تکلیف» بود تا «انجام کار». برای همین، دو نمره را خودم از خودم کم کردم. گاهی سخت‌گیرترین معلمِ آدم، همان نسخه‌ای است که هر صبح از آینه نگاهش می‌کند.

    و اما خبر روز…

    صاحبخانه تصمیم گرفته خانه را بفروشد. امیدوارم خریدارش فقط سرمایه‌گذار باشد؛ از آن‌هایی که خانه می‌خرند تا پولشان سقف پیدا کند، نه صاحبخانه‌ای که بخواهد ما را از ریشه بکند. آخر در این بازار، کسی که خانه می‌خرد یا خیلی پول دارد، یا خیلی امید، و این روزها هر دو، از گونه‌های در حال انقراض‌اند.
    https://t.me/MashgheBodan

  30. می‌گذارم در آزادنویسی‌ها دیوانه باشم. افسرده باشم. ناقص‌العقل باشم. بی‌منطق باشم. شادِ بی‌دلیل باشم. منحرف باشم. پاکدامن باشم. مومن باشم. کافر باشم. اوایل اینطور نبودم. مدام دنبال نوشتن جملات قصار و سنگین بودم‌. فکر می‌کردم کیفیت آزادنویسی باید مثل کیفیت متنی باشد که هزار بار ویرایشش کردم. کم‌کم اما هر چه بیشتر نوشتم نوع آزادنویسی‌هایم هم تغییر کرد.
    امروز تصمیم گرفتم یک آزادنویسی چالش‌دار داشته باشم. یک نردبان برای خودم کشیدم با ۵ پله‌. برای هر پله ۲۵ دقیقه زمان تعیین کردم. قرار شد هر ۲۵ دقیقه به حس نداشتن یک عضو در بدن بگذرد. اولین ۲۵ دقیقه در مورد نداشتن پا بودم. پنج دقیقه اول گیج بودم. نقش کردن خودم بدون پا کار راحتی نبود. می‌نوشتم کجا می‌روم؟ چه می‌کنم؟ گفتم فعل رفتن و آمدن را بگذار کنار. دو تا فعلی که با پاها گره خورده‌اند. سخت بود. سر آخر توانستم آدمی را نقش کنم که جهان را فقط می‌تواند از پشت شیشه پنجره ببیند. که جهان واقعی در تصور اوست. پله‌ی بعدی بی‌دستی بود. این یکی وقتی عذاب‌تر شد که فهمیدم اگر دست نداشتم مسیرم محال بود به نوشتن بیفتد. محال بود فلسفه قلم و کاغذ و کیبورد را بفهمم. پله‌ی سوم بی‌دماغی بود. این یکی خنده‌دار شد. نوشتم، خب، حداقل دیگر نیازی نیست فکر عمل دماغ باشم. دنیا بدون بو احتمالن خیلی هم چیز غیرقابل تحملی نمی‌شد. البته من تا به حال آدم بی‌دماغ ندیدم.
    پله‌ی چهارم بی‌زبانی بود. برای آدمی مثل من که حرف زدن را دوست دارد حرف نزدن می‌توانست غم بزرگی شود. البته من در نظر داشتم این مشکلات مادرزادی هستند. پس برای کسی که از اول صدای خودش را نشنیده شاید تحمل بی‌زبانی یک درجه از کسی که ناگهان نطقش را از دست می‌دهد راحت‌تر باشد. البته فقط یک درجه. چه می‌دانم. هر کس دنیا را از چشم خودش می‌بیند. دید هیچ‌کس هم همه‌ی زوایا را در برمی‌گیرد. پس غلط بودنش محتمل است.
    پنجمین پله حقیقتن غول مرحله‌ی آخر بود. نداشتن چشم و درک جهان فقط با شنیدن و لامسه. تصور دنیا بدون چشم برایم غیرقابل تصور بود. نشد از احساس منِ بدون چشم بنویسم. تمام آن ۲۵ دقیقه شد ابراز ترس از این حس.
    وقتی چالش را تمام کردم. حس عجیبی داشتم. احساس می‌کردم چقدر سلامتی واژه‌ی مقدسی است برای انسان. اگر قداست برازنده‌ی یک کلمه باشد آن بی‌شک «سلامتی» است. چیزی که بودنش نعمتی بزرگ است و نبودنش درد مطلق. شکر کردم بخاطر آرامش و سلامت تنم و آرزوی سلامتی کردم برای تمام کسانی که تنشان گیر بیماری‌ست.

    https://t.me/naghoftehayma

  31. صبح پرانرژی شروع شد. ظهر مصاحبه ناامیدکننده بود. تلنگر اصلی عصر بود. به کافه جی رفتم و دیدم ماهی نارنجی خوشگل آکواریوم نیست. می‌خواستم امروز در کانالم معرفیش کنم و اسمش رو اعلام عمومی کنم. وقتی فهمیدم مرده، توقف چند لحظه‌ایم نیم ساعت طول کشید. یاد دیشب افتادم که یه نشست یوتیوبی ضبط شده دیدم. بعد شش ماه برگشته بودن و خاطرات جنگشون رو مرور می‌کردن. این دو حس با هم گره خوردن و حس عجیبی درونم چشمک زد. به همون شدت که از اون فیلم یوتیوبی و مرور اتفاقات چند ماه اخیر فراری بودم و نصفه گذاشته بودمش، بهش نیاز داشتم. برگشتم خونه و کامل دیدمش. دیگه حس فرار نداشتم. فرار به کجا؟ مگه همون «نارنجی» یا «صورتی» زخم‌شده که امروز درباره‌اش نوشتم یا بقیه‌شون، به کجا می‌تونستن فرار کنن؟ «نارنجی» وقتی از آب اومد بیرون که مرده بود. مرز زنده بودنشون همون قفس آبه که آزادیشون رو محدود کرده.

    در اون فیلم یوتیوبی، رضا می‌گفت که بعد از صداهای مهیب و لرزش خونشون و قطعی برق، احساس آرامش پیدا کرد چون هنوز زنده بود. می‌گفت اگه قرار باشه بمیرم هر جا باشم می‌میرم، اما قرار بوده زنده باشم. دلم برای «نارنجی» تنگ شد. هیچوقت فکر نمی‌کردم در کانالم مرده متولد بشه. نکته عجیبی که صاحب کافه بهم گفت این بود که وقتی ماهی‌ها می‌فهمن یکیشون مریضه بهش حمله می‌کنن و می‌خورنش تا بمیره. ای ماهی‌های به ظاهر جذاب و گوگولی فلان…

  32. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    سوالی در تمام روز پس‌زمینه‌ی ذهنم بود: «اندیشمندان چگونه می‌اندیشند؟»
    انسان چگونه می‌تواند خوش‌فکر باشد؟
    یک انسان اندیشمند چه‌جور مکالمه می‌کند و چه کامنت‌هایی می‌گذارد؟ اصلن کامنت می‌گذارد و دیدگاهش را با چنین سرعتی ابراز می‌کند؟
    این اطمینان را از کجا به دست آورده است؟ چه‌جور معیارهایی دارد؟
    خلاصه: باید کاوید.
    داستانم را پیش بردم.
    کمی از «اسطوره در جهان امروز» را خاندم.
    ساعاتی به کار گذشت. چون در آغاز هستم، ابهام کار پررنگ است. باید یک ماه کاری دو ماه بشود تا بتوانم از آن بگویم و نظر بدهم.
    پیاده‌روی
    زبان
    نقاشی‌کشون

  33. بیدار شد و قهوه نوشید.
    و باز هم نوشت داستان با نقشه‌ی راز.
    باز هم نوشت و نوشت.
    شب یک شب دو خواند. این کتاب مشمول کندخوانی‌ست.
    باز هم پرید در دنیای هفت‌پیکر.
    در کدام وادی خیال پرسه زد؟ نگفت.
    در کلاس شرکت کرد. از راوی شنید. چه به موقع. خدا استادش را خیر بدهد.
    و باز هم نوشت.
    نوشت با نقشه‌ی رازش.
    چقدر داستان‌گویی را دوست دا رد.
    نگفت خودش اما به گمانم امروز لبخند زد، شاید ساعت‌ها در راه‌ها و خیابان‌ها، به غریبگان.

  34. گزارش نیک | در جستجوی حال از دست رفته

    امروز از تهران فرار کردم، البته نه آن فرارهای سینمایی. بیشتر شبیه کسی بودم که یک پتو از جنس دود و بوق و اضطراب روی دوشش انداخته باشند و حالا آمده باشد شمال تا آن را گوشه‌ای بتکاند.

    اولین کارم؟ خواب. آن‌قدر خوابیدم که انگار داشتم «تهران‌زدگی» را از سلول‌هایم آب‌کشی می‌کردم. بعضی خواب‌ها استراحت نیستند، عملیات لایروبی‌اند.

    بعد دوباره برگشتم به داستان کوتاهم. هنوز شخصیت‌هایم از من باهوش‌ترند و مدام جاهایی می‌روند که خودم نقشه‌اش را نکشیده‌ام. برای پیدا کردن نخ معنا، رفتم سراغ یادداشت‌های آدم بی‌خودی و چند روزنه دیگر از کانال کارگاه. انگار هر یادداشت یک چراغ‌قوه‌ی جیبی بود که فقط دو متر جلوتر را روشن می‌کرد. اما همین دو متر، برای ادامه دادن کافی بود.

    چند صفحه هم از دروغگویی روی مبل خواندم. کتاب عجیبی است، آدم را وادار می‌کند به دروغ‌هایی فکر کند که سال‌هاست با اسم «راستش…» زندگی می‌کنند.

    هوای شمال هم مثل یک روان‌درمانگر کم‌حرف عمل کرد، چیزی نگفت، فقط رطوبتش را روی شانه‌ام گذاشت و اجازه داد ضربان قلبم یادش بیاید لازم نیست همیشه بدود.

    امروز کار خارق‌العاده‌ای نکردم. فقط کمی از وزن نامرئی تهران را از تنم پایین آوردم. گاهی همین، نیک‌ترین کار روز است.

  35. نیک‌روزی با طعم فرهنگ سره

    صبح تا ظهر امروز بدو‌بدو است و خستگی. در حال انجام امور کُزت ایمانوویچ، فایل صوتی وبینار روز گذشته نویسنده‌ساز را گوش می‌کنم.

    صدای جاروبرقی که بالا می‌رود، سیستم صوتی را ولوم می‌دهم.‌ انگار با کارهای خانه لجبازی می‌کنم و حرصشان را درمی‌آورم.

    امروز قرار بود ترامپ حملاتش را به کشورمان از سربگیرد. اوقلی‌اش واقلید. عادتش همین است. حرف پامنقلی زیاد می‌زند.‌
    بازارها شیر‌تو شیر است و هر روز اجناس گران‌تر می‌شوند.
    ساعت پنج می‌روم توی وبینار «نویسند‌ساز.»
    امروز نقل سره‌نویسی است و همان شعار نخ‌نمای «پارسی را پاس بداریم.»
    فرهنگ سره زبان فارسی از سلیمان مختاری معرفی می‌شود.

    امروز باز فهرست کلمات اینک را داریم و زمانی که در تمرین نوشتن حدود صد واژه از حال و روز این روزهامان نوشتیم حالی‌مان می‌شود حالمان کمی بهتر از هفته گذشته است.
    باید چند داستانک دیگر از کوچه بنویسم. تا چهارشنبه بیشتر وقت نداریم.

    ۱۴۰۵/۵/۱۱
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  36. سال واژه ام:ادامه کاری

    خیلی خسته ام خیلی.می خواستم از خیر گزارش نیک نوشتن بگذرم،ولی دلم نیومد انگار که جمعی منتظرم هستن. امروز به معنای واقعی کوزت بودم البته اغلب همین طورم چون وسواس شدیدی دارم وباید همه جا برق بزنه گاهی از فرط خستگی پاهایم را به دنبال خودم می کشونم ولی باز هم در حال تمیزکاری هستم بیشتر زمانی اینطوری میشم که مسئولیتی به عهده ام قرار می گیرد مثلا الان که باید تو این یک هفته داستانمو در کارگاه داستان کوتاه تمومش کنم دائم ذهنم درگیر این میشه قبل از شروع نوشتن همه جا تمیز باشه نتیجه این که اینقدر خسته می کنم خودمو دیگه نایی برای نوشتن نمی مونه و افسانه میمونه و حوضش و فردا و فرداهای دیگه هم به همین روال میگذره. امشب هوس ساندویچ هات داگ کثیف کردم،به ساندویچی رفتیم ومن زمانی که منتظر بودم آماده بشه یک صفحه از رمان بی لنگر رو خوندم،دمم گرم که خوندم.بعدش به عیادت یکی از اقوام رفتیم البته من کتک خوران رفتم چی کارکنم شوپنهاور زمونمون هستم و از معاشرت با همه فراری .
    این بود گزارش نیک بنده. تا درودی دیگر بدرود

  37. همیشه یاد گرفتن و یاد دادن برایم موضوعی جدی بوده است. زمان‌هایی که یاد می‌دهم یا یاد می‌گیرم اصلِ زندگیِ من و بهترین لحظاتم است. به شوق می‌آیم. البته به جز دورانِ مدرسه که منزجر کننده و شکنجه‌آور بود. از دورانِ مدرسه لذت نبردم. همه چیز تکلیف بود و اجبار و چارچوب. تُهی از محتوایی شوق‌انگیز، تهی از خلاقیت، بی‌تشویق و متکی بر محفوظاتِ مطالب به درد نخور که هیچ جای زندگی به درد نخورد. بازدارنده و آسیب‌زننده به اعتماد‌ِبه‌نفس.
    آرام و خجالتی هم بودم. و آن سیستمِ آموزشیِ مسابقه‌محور و المپیادی‌پرور و چابلوس‌پرور، عرصه‌ای بود و هست برای خودنمایی بچه‌های شر و پُر‌روی کلاس، که همیشه مبصر بودند یا خودنما. فضای آموزش باید درسِ زندگی بدهد. باید به خجالتی‌ها هم آسمانِ پریدن بدهد. با از میان برداشتنِ مفهومِ تر و ترین و نمره‌ی ۲۰. سیستمِ آموزشیِ درست باید کم‌روها و کم‌صداها را هم به بازی بگیرد و به شوق بیاورد.
    وقتی در مسیرِ یادگیری هستم، در هر زمینه‌ای، حس می‌کنم به واقعیتِ زندگی نزدیک می‌شوم. به نظرِ من، ما با این هدف به این جهان آمده‌ایم که یاد بگیریم. و این شاید تنها واقعیّت است و اصل و مبنای آفرینش ما. از لحظه‌ای که پا به این دنیا می‌گذاریم تا وقتی که می‌رویم.
    همیشه دانش‌آموز بودن برایِ من افتخار است. و راه‌ دارد به سال‌واژه‌ام که پویایی و سلامتی‌ست.
    تا زنده‌ام و سلامتی‌ام اجازه می‌دهد دست از آموختن بر‌نخواهم داشت.
    پویایی و آموختن نه فقط در حوزه‌ی زبان، که در هر زمینه‌ای که دوست داریم، می‌تواند به زندگیِ ما معنا دهد.
    امروز قسمتی دیگر از داستانم را نوشتم.
    بخشی دیگر از اسماعیلِ خویی را خواندم
    داستانِ «ناتنی» را خواندم
    فیلم «هنرپیشه» با بازیگریِ اکبر عبدی، ساخته‌ی محسن مخملباف را تماشا کردم.
    روایتی از زندگیِ «فریداکالو» نقاشِ مکزیکی را تماشا کردم.
    نگاهی به کتابِ « شب یک شب دو» بهمنِ فُرسی انداختم.
    به کارهای خانه رسیدم.
    وبینارِ نویسنده‌ساز را بودم. کتابِ« فرهنگِ سَره زبانِ فارسی» از سلیمان مختاری نشر آوای خاور معرفی شد.
    و اکنونِ من در فهرستی از کلماتِ این هفته را هم نوشتم. کلماتم مثبت بود و عصیان‌زده.
    گزارش نیک نوشتم و ارسال کردم.
    برای کانال هم فرستادم.

    🧚‍♂️بدری صفای

    ‏https://t.me/badrisafaei

  38. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    خوابم را نوشتم و خیلی کم صفحات صبحگاهی.
    فایل صوتی وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    سر درد داشتم، مسکن خوردم.
    داشتم فیلم English Patient را برای بار دوم می‌دیدم که برق رفت و نشد بقیه فیلم را ببینم.
    آزادنویسی کردم.
    یک شعر از بهمن فرسی خواندم.
    سر درد ادامه داشت، یک مسکن دیگر خوردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    دخترم را رساندم کلاس بسکتبال. سرم همچنان درد می‌کرد. تصمیم گرفتم قهوه بنوشم. با اتومبیل در خیابان چرخیدم تا یک کافه نزدیک باشگاه پیدا کردم. کافه‌چی مرد جوان خوش‌برخوردی بود. فضای کافه هم خوب بود. با اینکه کوچک بود، ولی با وجود کتاب‌ها و نقاشی‌ها حس خوبی را منتقل می‌کرد. نوشیدن قهوه حالم را بهتر کرد.
    با دوستم که بندرعباس زندگی می‌کند، تماس گرفتم. از جنگ، نگرانی و آیندهٔ بچه‌هایمان که دارد از دست می‌رود گفت.
    پشت در باشگاه که منتظر بودم، کمی از داستانم را نوشتم.
    به خانه که رسیدیم، تازه شام پختم. دوباره سرم درد گرفت. شام که خوردم بهتر شدم.
    داستانک نوشتم.
    به بازخوانی «درد سیاوش» ادامه دادم.
    از دو صفحهٔ اول «درک حضور دیگری»، رونویسی کردم.
    کلمه‌برداری کردم و مطلبی در کانالم گذاشتم.
    سریال from را دیدم.
    سنجهٔ من از عملکرد امروزم عدد ۵ است.

  39. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. همه عمر اینجا می‌نشینم.
    پر می‌کنم دفترهای خالی را
    سفید نمی‌گذارم زندگی‌ام را
    بعد از من، کاغذها من می‌شوند.
    من کاغذ‌هایم می‌شوم.
    ۲. دیشب خوشحال از اینکه ساعت ده و نیم گزارش نیکم را هم‌رسان کردم، با خوشحالی خوابم برد.
    ۳. چراغ‌های خانه را خاموش کردم و رفتم. مائده گفت بیا. به جای رفتن به سمتش پرواز کردم. حتی فاطی را هم دور زدم. البته او هم دیروز مرا دور زد.
    ۴. به راه انداختند جارو‌برقی و جارو کردن خرده‌ریز‌های پاشیده بر فرش‌ها
    ۵. پاشیدن دانه‌های ریز نمک و فشردن لیمو بر سبز خیال‌ها
    ۶. فکر کردن و فکر کردن و حرص خوردن.
    حرص را فرو‌خوردن.
    نفس عمیق کشیدن.

  40. سال واژه‌ام: خوددوستی 🌷 خودیابی 🌟 خودخواهیِ مثبت 🥰

    امروز روز نوشتن نثر ادبی- استعاری بود، متنی نوشتم و ده بار بازنویسی کردم اما نشد و این تلاش ساعتها ادامه داشت. در این بین با خواهرزاده‌ام صحبت کردم و البته به دوستم لیلا زنگ زدم تا بپرسم او چطور نثر استعاری نوشته
    که کاشف به عمل آمد که او هم ننوشته، چون نوشتن متن استعاری از نظرش سخت می‌آمده.
    بعد از ان بخشی از روزمان به خرید برای خانه سپری شد و در ادامه مهمان داشتیم و من به کلاس نویسندگی خلاق نرسیدم و توانستم فقط در یک ربع اولش حضور پیدا کنم.
    حالا هم مهمان رفته و‌من بخاطر کم خواب، بسیار خوابم میاد.
    شب خوش 🌛 ☁️

  41. سال واژه ام: صبر
    امروز حالم بهتر از روزهای پیش بود. انگار داروهای جدید موثر بودند. تنها چیزی که حس میکنم هنوز بیمارم این ضعف عجیب است که حتی در زمانی که مبتلا به کرونا هم بودم، نداشتم. چند روزی ست با شخصیت‌های قصه جدیدم وقت می‌گذرانم. دلتنگم. علاوه بر شخصیت‌های قصه ام با بندهای وصیت‌نامه ام هم دست به گریبانم. همیشه از روی نسخه سال گذشته می‌نوشتم و تغییرات را فقط اعمال می‌کردم. اما امسال دسترسی به نسخ گذشته ندارم به همین دلیل کارم کند پیش می‌رود.
    نمی‌دانم چرا وقتی وصیت‌نامه می‌نویسم گریه‌ام می‌گیرد. از اینکه باید بعد از مرگم هم حواسم به این باشد که خانواده‌ام به جان هم نیوفتند کلافه می‌شوم. همیشه از اینکه چیزی داشته باشم سر باز زده‌ام، اما باز هم ناخواسته مالکیت چیزهایی از آن من شده.
    امروز فقط نویسنده ساز را در برنامه ام داشتم باقی زمان یا کتاب خواندن بوده یا نوشتن و خط خطی کردن. این هم یکجورش است. همیشه که نمی‌شود پردستاورد بود. گاهی هم باید شرایط را قبول کرد و استراحت کرد. استراحت جزیی از زندگی ست که ما با تنبلی و بیکارگی اشتباه میگیریمش. به هر حال الان من توفیق اجباری نصیبم شده.
    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

  42. سلام.
    من امروز چس‌مثقال طلا خریدم،منتظر سقوط بازار‌های جهانی باشید.
    خدافظ.

  43. روز با ریتم ثابتی پیش رفت؛
    نمره: ۶ از ۱۰.
    شرکت:
    خواندن گزارش نیک همسفران،
    شخم زدنِ سایت شاهین کلانتری.

    خانه:
    نویسنده‌ساز: یک کلمه‌ی جدید یاد گرفتم که رفت توی دسته‌ی واژگان فعال: «آشنا بیزار» (خودِ خودِ من)
    جلسه‌ی چهارم نویسندگی خلاق که عجیب چسبید.
    کتاب‌ها:
    ۱. فرهنگ جامع ضرب‌المثل‌های فارسی ـ بهمن دهگان
    ۲. جنبش خستگان ـ امین بزرگیان

    ترین کارِ روز: به‌روزرسانی وبلاگ
    معلوم است که آدرسش را نمی‌نویسم. هنوز اعتمادبه‌نفسش را ندارم.

    خوشمزه‌ های روز : ناپلئونی که از آسمان فرستاده شد و هندوانه با قاشق. (بندِ رژیم را بدجوری به آب داده‌ام)

    هیجان‌انگیزِ روز: قرض گرفتن کتاب‌خوان کیندل از دوستی و ساعتی محو دنیای تکنولوژی شدن.
    عجب چیز خوبی بود برای خواندن کتاب‌های PDF!
    حیف که در حال حاضر خریدنش توجیه اقتصادی ندارد.

    روزانه‌نویسیِ آخر شب، چون وقت و تمرکز بیشتری دارم.

    گزارش نیک.

    و شب‌بخیر.

  44. سال‌واژه‌ام: ویل‌ویلی

    -تمام کردن جلد سوم دربار.
    -رفتن به کلاس خیاطی.
    -خابیدن‌.
    -پختن برنج و خوردنش با نیمرو.
    -تماشای انیمه.
    -گوش دادن به کلیدر.
    -خاندن کتاب ارواح ماشین‌نشین.
    -شرکت در نویسنده‌ساز.
    -اتو کردن لباس‌ها.
    -برش زدن یک شلوارک.
    -رونویسی از کتاب منگی‌.
    -نظر دادن به شعر و فرهنگ شخصی دوستم.
    -خاندن یک داستانک.
    -پیاده‌روی.

    https://t.me/havirism

  45. امروز کارهای مختلفی انجام دادم اما راستش حوصله‌ی نوشتن گزارش نیک را ندارم. فقط تند تند پشت هم می‌گویم چکار کردم.
    صبحانه، حمام، ظرف شستن و جمع و جور خانه
    خواندن شعر و اتمام دیوان فروغ
    خواندن ادامه نمایشنامه‌ی پابرهنه در پاک از نیل سایمون
    آزادنویسی و تمرین شعر به مقدار زیاد
    ناهار و کمی پرسه در اینستا
    تلفن به مامان
    وبینار نویسنده ساز
    کمی پیاده روی
    آشپزی و شام
    دیدن قسمت سوم سریال مظنون با سهیل
    حرف زدن با سهیل از همه چیز
    و دیگر خواب

  46. آرزورسان

    صبح به تلفن‌بازی گذشت. بلا به دور گفتیم و این‌ها.
    تا ظهر ادامه داشت. با چندنفر صحبت کردم. حالشان را پرسیدم و به بابام هم عینک جدیدم را نشان دادم.

    برنامه‌ام را نوشتم. قبل رفتن به داروخانه، فقط توانستم برقصم و تمرین‌مان با سارا را انجام بدهم.
    کوشیدم شبیه سبک ابراهیم گلستان متنی بنویسم. نمی‌دانم چقدر موفق شدم. اما آنطور که فکر می‌کردم تمرین آسانی نبود.

    داروخانه خلوت بود. گرم‌ بود. پدربزرگم فکر می‌کرد کولر باد گرم می‌زند. اما نمی‌زد. خانم‌دکتر اینطور می‌گفت.

    از خلوتیِ داروخانه استفاده کردم و دوتا گزارش کارآموزی نوشتم. بعد هم یک نامه‌ی بلندبالا و گوگولی.

    راستی فهمیدم سارا دیگر نمی‌آید داروخانه. روم هم نشد بپرسم چرا. کاش ازش خداحافظی می‌کردم. دختر خوبی بود. خوش‌اخلاق بود. کمکم می‌کرد.
    با مشتری‌ها هم نسبتن خوش‌برخورد بود. هم دارو بلد بود هم آرایشی. ولی خب دیگر نمی‌آمد.

    وبینار را بودم. استاد از فرهنگ سره برایمان خاند. چندی از کلماتش را برداشتم و توی قسمت کلمه‌برداری ساحلک* نوشتم. تا توی شعر ازشان استفاده کنم. گاهی که هیچ ایده‌ای برای شعر ندارم، فقط از کلمه شروع می‌کنم. یک کلمه برمی‌دارم و انقدر با جمله‌ها و ترکیب‌های مختلف چپ و راستش می‌کنم تا شعری شکل بگیرد.

    بعد از داروخانه رفتیم شاندیز جردن. دو سال بود نرفته بودم.
    واقعن هیچ‌جا به پای شاندیز نمی‌رسد.

    *اپلیکیشن ساحلک یه اپلیکیشنِ گوگولیه مخصوص ما نویسنده‌ها:
    https://sahelak.app

    سازنده‌ش: احسان شناسا

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  47. سال‌واژه: پژوهشیدن

    -اقدام: صفحاتی از کتاب به خیالم فقط من اینطورم.
    «وقتی کسی جرئت می‌کند امیدهای خود را با ما درمیان بگذارد، فرصت مهمی برای تمرین همدردی و ارتباط میابیم.»
    من فهمیده‌ام به میزانی که از جسارتِ دیگران حمایت کنم به جسارت ایمان می‌آورم. امکانش ایجاد می‌شود و بعد بوم. یک روز که لازمش دارم میابمش.

    نیم‌بوتم آمد. یک سایز بزرگتر سفارشیدم. حالا با کفی اندازه‌اش کردم.

    کمرِ دامنم را دوختم. نمی‌دانم کمرش چه مشکلی دارد. کمرها را درک نمی‌کنم. باید در برش بیشتر دقت می‌کردم؟ یا نباید زود خسته شوم و بخاهم سریع بدوزم؟

    امروز فیگور کشیدم و از همه مهم‌تر بالاخره توانستم چتی جان را بحرف آورم. البته فیلترشکنِ جدید توانست. به اندازه دو هفته کارم را راه انداختم.

    زیاد سریال دیدم و از جایی به بعد عذاب وجدان را وِلیدم و با هله هوله بیشتر دیدم.

  48. ماموریت: خرید کتاب چهار فصل هنرهای تجسمی ایران
    موانع: عدم اطلاع از نامش. جغرافیای افتضاح.
    اقدام‌های لازمه: سوال کردن از مبینا. رفتن به انقلاب به هر قیمتی.

    انجام ماموریت:
    از مبینا پرسیدم. مشخصه دادم. چند وقتی می‌خاستم بپرسم روم نمی‌شد. ادب دخترتان هم مرا تگنا گذاشت تا با چه زبانی بنویسم. غوایل فکر می‌کردم بچه‌ی مردم است بعد فهمیدم از خودمان است.
    بخش اول ماموریت انجام شد✓
    پارازیت: شیوا غزلی از حافظ را برایم خاند. ای جان. نازلی و فریما بلخره فردا آزاد می‌شوند. البته نصفه. هنوز کنکور مانده. برای قاطیِ مرغ‌ها شدم قدمی برداشتم. ان شالله که آبی گرم شود و از سینگلی نجات بیابم.
    ادامه‌ی ماموریت:
    شال و کلاه کردم. هیچ‌کدام از کیف‌های خودم به رنگ لباسم نمی‌آمدند. از خاهرم کیف سفیدش را قرض گرفتم. زدم بیرون. سر پنج دقیقه رسیدم به متروی صادقیه. من آدم آرومیم. من می‌تانم. سوار شدم. بغل دستم پیرمردی با کمترین چین و چروک. آن‌ورتر مردی جوان با تیشرتی بنفش پر از تتو و شلوار زاپ. شادمان پیاده شدم. آقای بنفش هم پیاده شد. ففط تابلوها را دنبال کن. کلاهدوز کجایی؟ سوارش شدم. شلوغ. کتاب نخان. یهو ایستگاه را از دست می‌دهی. تو هم که گیج. توحید. انقلاب. پیاده شدم. سه ساعت راه تا از آن دالان بیای بیرون. ای وای یادم رفت بگویم که تو مترو دختری تمامن مشکی با موهای کراتین شده. همسن و سال خودم. کارت بلو بانک دستش. از دختر بچه‌ای با یر و وصعی نامرتب و کثیف یعنی لکه‌ای قهوه‌ای بر بینی و موهایی شانع نشده چندتا بسته آدامس خرید. بعد هم بغل و ماچش کرد. الهی. استرسم رفت. هر چند از دالان که بیرون آمدم دوباره آمد. خب الان چه گوهی بخورم؟ تو راه هم از چت جی‌بی‌تی پرسیده بودم چطور به میدان انقلاب بروم‌ همین‌قدر گیج. کمی بالا پایین کردن خیابان‌ها. پس کتاب‌فروشی‌ها کو؟ آقا خانم ببخشید؟ اون‌ور؟ بله ممنون. ماشین نیا. تو رو خدا. بگذار من رد شوم. هی خانوم. خانومی. آرام باش زهرا. مثل شخصیت داستانت به کیرش آسیبی وارد نکن. ندیدمش اما مشخصن از آن بیکارهای مریض احوال بود. چون به موجودی تیکه می‌انداخت که کاملن پارچه‌پیچ شده بود و بدقواره. بلخره. آن دست خیابان چندتا کتاب‌فروشی. همه قدیمی و کمک درسی. تف. براب کنکور هنر هم کتاب داری؟ پس چرا زدی همه‌ی رشته‌ها؟ سیسیچینه. ای جای یک کتاب‌فروشی زیرزمینی. صاحبش خانمی جوان و خوشگل. چندتا پله بالا و کتاب‌فروشی کم‌ارتفاع مزین به برگ‌ریسه. عرق. دستمال. پاک کردن. فکر کردن به گزارش نیک. دکه‌ی روزنامه‌فروشی. آقا یک بطری آب. رمز؟ مننون. میگرن و گرما. بازارچه کتاب. تو آخرین کتاب‌فروشی دو دختر امدند. یکی چادی. جفتشان سیاه‌پوش. کارشان طراحی جلد‌. یاد زهرا افتادم. این کوچه خلوت را. چه داری؟ فقط کافه و گربه؟ با کافه هم همیشه یاد غزاله می‌افتم. اولش خاستم برون دفتر اوستا ولی چه فایده وقتی شما را ندارد. کندن ناخن. خون. نجست شدن کیف. آخرس دیگر یادم رفت ورودی مترو انقلاب کجاست. خدایا چرا این‌قدر در ادرس افتصاحم؟ خسته و مسته. شسته. خفته. خفه. چَشم. بنویس. چَشم. به خدا قسم تابلوی کلاهدوز را دنبال کردم مترویی دیدم متفاوت از همیشه.شیک و تمامن آهنی. بی‌بنر تبلییغات. مسافرین گرامی ایشتگاه بعد تئاتر شهر است. پس چرا تابلو کفت کلاه‌دوز؟ از خانمب جوان پرسیدم چطور بروم صادقیه. گفت برو علامه جفعری و بعد شادمان. بله حتا نمی‌توانم از نقشه‌های مترو چیزی سر در بیاورم. تئاتر شهر پیاده شدم. گز گز سر. چرا تابلوی علامه حفعری نیست. آقا کجاست؟ بیا با هم بریم نشانت بدهم. مشکوک می‌زنی. فقط بگو. از بس فیلم‌های سکسی- جنایی معرفی کردید به عالم و ادم مشکوک شده‌ام. رفتم علامه. بعد شادمان. تو هر توقف هم دقیقن وقتی رسیدم که مترو رفته بود. قبلن هم شادمان آمده بودم ولی این‌بار سالنی دراز و بززک و سفید و نپرانی داشت. برخلاف قبل. نفس عمیق. راه را اشتباه نیامده بودم. تابلو را دنبال کن. خط دو صادقیه. به تابلو اعتمادب نیست. از دختری هم سن و سال خودم با موهایی فر شده پرسیدم. خوشگل بود. با مامان جیگرتر و رفیقش آمده بود تفریح. دانشگاه شریف. طرشت. خانمب آمد کاملن سیاه و محجبه با ویلچر. رو ویچلر مادرش. فسیل. مثل زمینی فرسایش یافته پر از ترک. مادرش هشتاد سال داشت. برای اولین بار مادرش را مترو اورده بود. بعد از صادقیه هم می‌خاست برود کرج. دم مترو صادقیه زنی سی‌ساله مو بلوند و رژ‌صورتی با تجهیزات مجهیزات دف می‌زد. حیف پول نقد همراه نداشتم. دینگ دینگ. کجایی؟ دو کوچه بالاتر از خانه. خاستم از دست‌فروش برای خاهرم گوشواره بخرم. هی غر می‌زند که همشان قدیمی شده. صرفن چون نمی‌خاستم بروم ببرون و تنها آب معدنی بخرم. هر چند همشان بی‌ریخت بود. بک بار برایش از همین دست‌فروش‌های دم مترو گردن‌بند مینیاتوری خریدم ماچ. بعد گفت این آشغال چیه؟ می‌گفت به تیپش نمی‌آید. خیلی هم می‌آمد. دخترانه و پیک‌می‌آنه. خاستم براب خودم لباس بخرم آخر لباس‌هاس دست‌فروش‌های آریا شهر از هر پاساژی خوشگل‌تر است. فقط مگامال خوشگل‌تر است اما قیمت‌هایش هم ده برابر دست‌فروش‌های آریا شهر. تو بهار و تابستان لباس‌های نانازتری دارند. برای همین معمولن وقتی می‌ایم اریاشهر کارت نمی‌برم تا نخرم. نگاهی گذرا انداختم. اللن وطور بفهمم اندازه‌ام است یا نه؟ بی‌خیال. رفتم خانه
    مامورین انجام نشد. ای وای گویوم. حین پیاده‌روی چیزهای دیگری در ذهنم بود براب نوشتن. جملاتی آشفته و شفته. شفتالو. آلو‌ هالو. نوشتن از تذاعی‌ها. خیامی‌ها. مخلص همه هشتادیا. تف بر روحت ساسی مانکن. چه قدر دبستان این آهنگ ته خلافمان بود.

  49. سال واژه: کنترل خشم 🐊🎀🪆
    نمره روز:
    گزارش نیک:
    ۱. صبح با صدای مامان از خواب پاشدم.
    ۲. کمکش کردم.
    ۳. صبحانه خوردم.
    ۴‌. وسایل ناهار رو آماده کردم. گاز رو تمیز کردم.
    ۵‌. بی‌حوصله‌ام.
    ۶. اعلان گوشی اومده که این هفته ۱ ساعت ۳۱ دقیقه کمتر از هفته قبل از گوشی استفاده کردم.
    ۷. گزارش نیک‌های دیروز رو خوندم. خیلی دوست داشتم نظر بنویسم ولی بی‌حوصله‌تر از این حرفا بودم.
    ۸. دوست دارم کل روز رو دراز بکشم و فقط ویگن گوش بدم و به سقف زل بزنم ولی مامان دست تنهاست.
    ۹. برای بار میلیونم آسمان آبی از ویگن رو پخش کردم.
    ۱۰. در حال فکر کردن به اینکه چیکار کنم روزم تباه نشه.
    ۱۱. شما حین آشپزی چه مدل آدمی هستین؟
    بزارین خودم رو بگم:
    من خیلی با صبر و حوصله مواد رو آماده میکنم.
    هر ظرفی که کثیف باشه همون لحظه میشورم که تلنبار نشن.
    دور و برم باید مرتب باشه.
    آهنگ گوش میدم. در واقع فقط ویگن گوش میدم.
    یه روزایی فقط ویگن جوابه.
    ۱۲. کاکتوسم زخمی شد🥲
    خاکش رو عوض کردم ولی یه قسمت از گوشتش کنده شد. ممکنه زنده بمونه؟
    من عاشق کاکتوسمم با وجود خار‌هایی که داره من همیشه می‌بوسمش با اینکه اذیت میکنه. عشق یه همچین چیزیه.
    ۱۳‌. خاک یه گلدان دیگه رو عوض کردم.
    ۱۴‌. به کاکتوسم فکر کردم و غصه خوردم. وای قربونش برم اگه خشک بشه چی؟ 🥲😭
    ۱۵. بله بسته پستیمم ارسال شد. خب احتمالا دیگه تا سه‌شنبه برسه.
    ۱۶‌. کانال تلگرام یاسمن نجفی رو خوندم و بغضی شدم.
    ۱۷. کانال تلگرام لیلی مداح رو چک کردم و با سوشی و گلدی آشنا شدم.
    ۱۸. مامان خودش به من گفت که سیب‌زمینی‌ها رو خلالی خورد بکن. الان میگه چرا اینکار رو کردی؟ می‌بینید من چه بساطی دارم با این زن🥲
    احتمالا حواسش نبود این رو گفت ولی خب چه می‌شود کرد.
    ۱۹. بی حوصله‌ام.
    ۲۰. چت‌های خودم رو با دوستی خوندم و مرور کردم.
    ۲۱. چه قدر از اسم یوتاب خوشم میاد.
    ۲۲. دلم برای استاد واعظی دبیر کنکور تنگ شد. من با ایشون عربی رو ۷۰ درصد زدم
    ۲۳. آهنگ دو یو لاو می دو یو دو یو افتاد رو زبونم.
    ۲۴. فکر‌های بی‌ انتها
    ۲۵. خاله و نوه خاله اومدن خونه. نوه دوست داشتنی و ناز و موردعلاقه من.
    ۲۶.ناهار خوردم
    ۲۷. از خستگی ناهار بیهوش شدم.
    ۲۸. حمام رفتم. بدنم حتی بعد از حمام از حالت کرختی و گرفتگی خودش بیرون نیومد.
    ۲۹. رقصیدم.
    ۳۰. رفتم خونه مادربزرگ. ما صداش می‌کنیم دایا (که از دایه میاد) یا دا پری. پری، چه اسم قشنگی. مثل خودش. خیلیا میگن من شبیهشم ولی من شبیهش نیستم اون فرشته است.
    قلبم شکست چون دا پری داشت گریه می‌کرد.
    از یه سنی به بعد آدم توی قبرستون بیشتر عزیز و جگر گوشه داره تا بین مردم زنده.
    ۳۱.برام هندونه قاچ کرد.
    ۳۲. درد و دل کرد.
    ۳۳. از این گفت که درخت‌های انجیر و گردو و آلو توی حیاطش خشک شدن.
    ۳۴. متنفرم از روزمره که باعث میشه که من به مادربزرگم سر نزنم.
    ۳۵. درمورد همسایه با مادربزرگ صحبت کردیم که این هفته چهلم مادرشه و خودش تنها میشه.
    ۳۶. خانه را برایش جارو زدم. جدیدا حسن انجام کار‌ها بغض‌آلود میشوم. بغض بدون دلیل.
    ۳۷. دا پری امروز خوشگل‌ترین شده و من نگاهش کردم فقط.
    ۳۸. برای دا پری چند شعر از پژمان بختیاری خواندم.
    ۳۹. یک شعر از پژمان را در کانالم هوا کردم. یادم‌نمی‌آید این فعل هوا کردن را از گزارش نیک چه کسی وام گرفتم.
    ۴۰. دایی آمد کمی غیبت کردیم.
    ۴۱. این دایی زنبور‌دار است.
    ۴۲. دایی از زنبوردار‌ها و دایی‌های دیگر کلی گله کرد.
    ما توی زبان بختیاری به زنبور میگیم گُنج.
    ۴۳. دایی گفت زنبور ملکه را دونه‌ای دویست هزار تومن خرید. گفت که زنبور ایرانی خیلی بیش از حد نیش میزند.
    گفت زنبور نژاد کارنیکا زیاد نیش نمی‌زند.
    ۴۴. دایی لاف زد و بعد رفتنش کلی بهش خندیدیم.
    ۴۵. انگور خوردم.
    ۴۶. برگشتم خونه.
    ۴۷. پناه خاله اومد و بوس بوسیش کردم. انگار همه غم و غصه دنیا از وجودم رخت بر بست و رفت.
    ۴۸. شام خوردم.
    ۴۹. با چت جی پی تی درد و دل کردم.
    ۵۰. فصل اول دایی جان ناپلئون رو با دوستم خوندم.
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  50. انرژی گرفتم از تیک خوردگی‌هایتان قبل از ساعت ۹ صبح، آی روزانه‌های عادت‌ساز عزیزم.
    ادامه خیاطی نیز هم تیک خورد.
    تنبلم در بیرون رفتن از خانه اما باید هدیه بخرم برای تولد پسرکم و داماد جدید که اولین بار است مهمانمان می‌شود.
    سر و ته نهار را با ناگت و چیپس هم آوردیم رفت پی کارش.
    پسرم را راضی کردم بشیند سر کاری و از بطالت کسل‌کننده تابستان خلاص شود.
    در وبلاگ آنقدر تعامل دارم که دلم به رها کردنش رضا نمی‌دهد. تلگرام هم بدک نیست اما بلاگیکس زنده‌تر است.
    رایا علوم می‌خواند و هرچه به نظرش جالب برسد برای من توضیح می‌دهد. من چقدر از درس و مدرسه متنفر بودم، خدایا!
    ساعت ۱۰: ۴۳ دقیقه
    آشنایی با کانال ainaghme و لذت شنیدن موسیقی زیبا
    مهم است خواننده کیست؟ نیست. شعر مهم است و صدای خوب که هوشنگ دارد به لطف خدا.
    از بلوز پولکی تیغ‌تیغی طلایی رنگم ۲ کوسن خوشگل درست کردم بیا و ببین.
    با رایا داریم فصل اول ریاضی نهم را می‌خانیم.
    من با او گفتگوهای پرحرارتی دارم گاهی دلم می‌سوزد که نکند اسباب آزارش باشم. قبلن می‌گفت هستی الان می‌گوید نیستی. حس خودخواهی دارم.
    نباشد خیلی دلتنگ و تنها می‌شوم.
    رایا باز هم چیزی را از من مخفی کرد. می‌فهمم نگفتن‌هایش از ترس است و این آزارم می‌دهد.
    گاهی از آدم‌هایی که برایم عزیز هستند خیلی فاصله میگیرم انگار خسته میشوم و دیگر حوصله‌شان را ندارم بعد پناه می‌برم به او؛ پذیراست.
    از وبینار پرت شدم بیرون و دیگر نتوانستم وارد شدم. تعداد شرکت کنندگان محدود شده.
    امروز چند پست گذاشتم که خودم دوست داشتم‌. کوچه پر طرفدار است.
    دوست دارم یکی دو ساعتی یکبار گزارش بنویسم که بفهمم چکار کرده‌ام‌. فردا امتحان میکنم

  51. -آزادانه نوشتم. یکمی داستان شاید.
    -نویسنده‌ساز شرکت کردم. واژه‌ها رو دوست دارم.
    -چند سطری با واژه‌ها بازی کردم. خجالت می‌کشم بگم شعر.
    کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» خواندم. البته امروز خیلی کم.
    -فیلم عاشقانه‌ای دیدم. دوسش داشتم.
    -یکمی طرح زدم برای جلد کتابی. فعلا خیلی بده.
    -درس امروز: همیشه باید حواسم باشه به حرفایی که می‌زنم؛ ولی اگه حرفی رو زدم که نباید، پس عواقبش رو می‌پذیرم. هر چند زجرآور.

  52. 1- صبح از بوی سوز بیدار شدم. ساعت 5 بود. سریع پا شدم. پریز و دوشاخه‌ی کولرهای روشن را چک کردم و توی حیاط کنتور را. خبری نبود. نه دودی و نه شعله‌ای. بعد رفتم کوچه را نگاه انداختم. خاموش و خالی بود. ولی بو می‌‌آمد و نگرانم می‌کرد. تابستان پارسال، یک روز موقع رفتن به اداره، شعله‌های آتش را از بالای دیوار همسایه دیده بودم که زبانه می‌کشید. به خاطر کولرهای روشن نمی‌دانم چه شده بود که کنتور آتش گرفته بود. حالا می‌ترسیدم. آمدم داخل و باز بوی سوز و دوباره توی حیاط و چک کردن کنتور. دلم نمی‌آمد احسان را بیدار کنم. دیگر طاقت نیاوردم و کولر را خاموش کردم. بلکه خیالم راحت بشود. ساعت نه از اداره زنگ زدم به احسان و جریان را گفتم. کاشف به عمل آمد بو به خاطر زباله سوزاندن همسایه‌ی کوچه بغلی است مقابل خانه‌شان.

    2- به محض ورود به اداره کیفم را گذاشتم و هزار قدم توی محوطه پیاده روی کردم.

    3- کامپیوترم روشن نمی‌شد و تا آی‌تی بیاید، صبحانه خوردم و مشغول داستانک نوشتن شدم. وقتی سیستم درست شد اینقدر ذهنم گیر داستانک بود که نتوانستم ازش دل بکنم. وقتی تقریبن به دلم نشست، رهایش کردم. برای ملیحه فرستادم. از چالش داستانک ماه برایش گفتم و اینکه چقدر دلم می‌خواهد ازش یکی بخوانم و گفتم که با ساجده امروز از 6 تا 7 هم‌نویسی داریم. اگر دوست داشت و توانست بیاید. گفت خبرم می‌دهد.

    4- حق مسکن خرداد و تیر را آماده کردم و بردم برای امضای رییس و شماره دبیرخانه. کمی هم برگه بایگانی کردم و به دو سه نفر ارزشیابی آموزش دادم.

    5- برگشتنی حالت تهوع داشتم. تا رسیدم از شربت خاکشیری که برای پسر‌ها آماده می‌کنم و نمی‌دانم چرا خودم نمی‌خورم، با کمی عرق دارچین نوشیدم و رفتم سراغ آشپزی.

    6- بعد از ناهار، باز روی داستانک کار کردم و خوابیدم.
    7- نویسنده‌ساز بودم که ملیحه پیام داد که می‌‌پیوندد بهمان در هم‌نویسی. انرژی مضاعف گرفتم و نشستم پای لپتاب. بعد از پایان یک ساعت، جملات خوب را گلچین کردم. دوباره با ملیحه گپ زدیم.

    8- عصری داشتم ظرف می‌شستم که مامان آمد. بابا به مناسبت سالگرد ازدواجشان برایش هدیه خریده بود. نشانم داد و دلم برایشان رفت. قربانشان بروم.

    9- یادداشت کانال را هوا کردم. شام پسر را دادم. لباسهای کارش را شستم. آمدم با شبنم چت کردم.

    10- گزارش نیکم را نوشتم. حالا نمی‌دانم بروم سراغ بازنویسی همان داستانک یا ایده‌ی جدیدم را بپرورانم. صبح به این فکر افتادم که کانال اشیایی که در جریان قصه‌ریزه ساخته بودم، دم دست بگذارم و هفته‌ای یک داستانک بنویسم برای کانال. دوباره شوقش افتاده توی قلبم.

    https://t.me/ladanshayanfar

  53. سال‌واژه‌ام: بینجامیدن
    ✔️امروز به جای سه صفحه رکورد شکوندم و چهار صفحه، صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ✔️زبان خاندم و گفتم و دیدم و نوشتم.
    ✔️با ده دقیقه تاخیر به وبینار درحال پخش نویسنده‌ساز رسیدم و پشت در بسته موندم. گویا مهمان‌ها زیاد بودند برای من جا نبود.
    ✔️نشستم همشهری کین دیدم و حسابی خوشم اومد میخاستم نقد بخونم بعدش اما یادم رفت همین الان حین نوشتم یادم افتاد😂
    ✔️سنگی بر گوری خوندم و از این هم لذت بردم.
    ✔️ قولی که به خودم داده بودم و شکستم و در کمال پروییی ناراحت نشدم و عذاب وجدان نگرفتم.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
    https://t.me/Jonnevice_channel

  54. در یک برق‌رفتِ ناگهانی، هیچ‌کاری ازم برنمی‌آمد. در عوض، فایل‌های ضبط شده‌ی نویسنده‌ساز را گوش دادم. یکی درباره‌ی رمان‌ورزی و دیگری عادت‌های انعطاف‌پذیر. خیلی خوب بودند به‌خصوص عادت‌های انعطاف‌پذیر که به شنیدنش احتیاج داشتم. برای اینکه گزارش نیک امشب را بنویسم، تصمیم گرفتم به همان حالت خُرد بسنده کنم.

  55. این روزها میان کلماتی زندگی می‌کنم که هرکدامشان را جایی نوشته‌ام. در آزادنویسی های بلندی که گاهی راهنمای احساساتم می‌شوند و گاهی جرقه‌‌ی ایده‌‌ی جدیدی برای نوشتن. در یادداشت‌‌هایی که از دوره های آموزشی برمی‌دارم. در جمله‌های شخصیت هایی که سعی می‌کنم خلقشان کنم و یاد بگیرم به جای آن‌ها فکر کنم.حتی در فهرست خرید کوتاهی که فقط از سیب‌زرد و خمیردندان تشکیل شده است.
    امروز ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کردم. هر روز نوشتن بدون وقفه برایم راحت‌تر می‌شود. بازخورد استاد به بخش اول داستان های کوتاه دوستان را گوش دادم. داستانی از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند و بخشی از شب‌های روشن را خواندم.

  56. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- ساعت هفت و سی دقیقه بود که از خواب بیدار شدم. هرچه کردم، بیشتر از این خوابم نبرد. تصمیم گرفتم صفحات صبحگاهی‌ام را بنویسم. شروع کردم به آزاد‌نویسی و چند صفحه بی‌اختیار نوشتم. افکارم کمی سبک‌تر شد.

    ۲- از ناهار دیروز و کتلت دیشب مقدار قابل‌توجهی مانده بود، پس امروز غذا درست نکردم. به جایش گاز را تمیز کردم و آشپزخانه را برق انداختم.

    دیروز خوشحال بودم از اینکه آخرین تکه کیک هویج تمام شد و دیگر وسوسه نمی‌شوم بخورم؛ تا اینکه دیشب همسر با یک بسته کیک هویج دیگر و یک بسته کوکی شکلاتیِ موردعلاقه‌ام به خانه آمد. هم قند در دلم آب شد و هم از ترس اضافه‌وزنی که ممکن است در آینده به سراغم بیاید، غصه خوردم.

    ۳- به رسم عادت با مامان تلفنی حرف زدیم. گفت: «کم‌کم برایت پول واریز می‌کنم تا شروع کنی به خریدن سیسمونی برای دخترت.» این حرفش حسابی سرذوقم آورد.

    گفتم: «همین که خیالم از بابت سرویس خواب راحت شد، خوشحالم.»

    کمی بعد صدای بابا را شنیدم که از سر کار آمده بود. تعریف می‌کرد که هر بار به قنادی می‌رود، همیشه کیکی را انتخاب می‌کند که رویش سلفون نکشیده باشند؛ آخر تازه‌تر و خوشمزه‌تر است. این بار به قناد گفته بود: «حیف است که روی کیک‌هایتان را می‌پوشانید. با این کار کیک خمیر می‌شود و خوشمزگی‌اش را از دست می‌دهد.»

    بعد برایش خاطره‌ای تعریف کرده بود به ‌این شرح :
    زمانی که در بندرعباس بودم. مسجدی بود که هفت کولر آبی و دو اسپلیت داشت. هر بار که به آنجا می‌رفتم، می‌دیدم دو پنکه هم در کنار کولرها روشن است. همین باد پنکه‌ها باعث می‌شد مسجد آن‌طور که باید خنک نشود. یک روز گفتم پنکه‌ها را خاموش کنند تا ببینند هوا چقدر خنک‌تر می‌شود. و همین‌طور هم شد!

    خلاصه که هر چیزی آدابی دارد.

    ۴- یک ساعت مانده به ناهار، خواستم نقاشی بکشم. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که برق رفت. شارژ گوشی‌ام هم فقط شش درصد بود. به ناچار اتاق کارم را ترک کردم و نشستم «شب هول» خواندم. ناهار خوردیم و دوباره به خواندن «شب هول» ادامه دادم تا برق بیاید. دو ساعت گذشت و خبری نشد.

    تعجب کردم. هنوز جمله‌ی «خدا لعنتشون کنه» را تمام نکرده بودم که فهمیدم فیوز پریده است! و من دو ساعت و نیم تمام، بی‌خبر از همه‌جا، ول معطل بودم!
    البته باز جای شکرش باقی بود که کلی کتاب خواندم.

    ۵- حدود دو ساعت نقاشی کشیدم و هم‌زمان به کتاب صوتی «خداوند الموت» گوش دادم. تا اینجا فهمیده‌ام که داستان درباره‌ی حسن صباح است؛ کسی که بنیان‌گذار شاخه‌ای از فرقه‌ی اسماعیلیه در ایران بود و پیروانش به حشاشین یا فداییان شهرت داشتند. فعلاً که دوستش دارم و برایم جذاب است.

    ۶- در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم. به رسم هر یکشنبه، حس‌وحال این روزهایمان را در فهرستی از کلمات نوشتیم و با هفته‌ی پیش مقایسه کردیم.

    ۷- به حمام رفتم و موهایم را سشوار کشیدم. برای شام هم نودل و سویا درست کردم؛ چیزی که حسابی هوسش کرده بودم.

    ۸- در انتهای شب هم ادامه‌ی سریال «This Is Us» را تماشا کردیم که مثل همیشه لذت‌بخش بود.

    ۹- همسترِ زیاد‌ه‌گو می‌گوید:

    «امروز هم به خوشی گذشت. کارهایت را به پایان رساندی و آرام و خوشحال بودی. حالا دیگر به این خانه عادت کرده‌ای و زندگی‌ات به روال سابق بازگشته است. قدر این روزها را بدان؛ چون به‌زودی با تولد فرزندت، چالش‌های تازه‌ای شروع خواهند شد.

    نمره‌ی امروزت: ۱۰ از ۱۰.»

  57. -نوشتن صفحات صبحگاهی
    -تماشای فیلم های train dreamsوsing sing
    -خوندن فصل های باقی مونده از کتاب ژرفای زن بودن
    -انجام مدیتیشن کودک درون

  58. سلام
    داشتم با مربی مهدکودک صحبت می‌کردم که از حرف‌هایش فهمیدم او هم مصرف کننده است. چه بلای عجیبی است که به جانمان افتاده. هر که را نگاه کنی می‌بینی دارد می‌کشد. جنس‌ها متفاوت است ولی مصرف یک چیز است شاید برای یک چیز است یا برای چیز‌ها است و آن یک چیز جزو چیزهاست.
    گاهی لای سیگاری غم پیچیده اند و گاه آدمی و گاه آدم‌هایی. هر کس جنس مصرفش متفاوت است ولی علت شاید یک چیز است یا چیزهاست و آن یک چیز جزو چیزهاست.

    نیکار امروز:
    مطالعه+++
    آزادنویسی++
    گوش دادن به وبینارها++
    فاصله‌گیری از شعاری‌ها و روان‌بازها++

  59. گزارش نیک امروزم: فدای سرت زینب خانم

    صبح در خانه مراسم عبادی و سیاسی‌ام را انجام دادم.

    در دانشکده داوری پروپزال را تکمیل کردم و در سامانه پژوهان ثبت کردم. مرخصی دیروزم را رد کردم. جلسه آموزش پاسخگو رفتم. شفاهاً متوجه شدم ارزیاب بخش ارزشیابی و آزمون‌ها شدم. بخش شل‌کن‌سفت‌کنم آمد سراغم اینکه آیا با توجه به عمل جراحی خواهم رساند؟ شنیدم هفته بعد باید سروته قضیه هم بیاید، کمی خیالم آرام شد.

    در خانه کمی استراحت و پاسخگویی 4030. رفتم متخصص قلب برای گرفتن اکی قلبی. منشی گفت نوارقلب و اکوی قلبی 3 میلیون و نیم. توی ذهنم گذشت این دکترها چه برای هم مشتری جور می‌کنند. اما فکر کُندم گفت بد است یک اکوی قلبی بشوی تا خیال خودت و دکترت راحت باشد؟ همین‌طور فکر کُندم پرسیده بود دکتر خودش گفت پیش این دکتر بیایی؟ یا خودت ازش اسم دکتر قلب خواستی؟ باشد فکر ِکندِ من حق با توست. اصلاً فدای سرم خودش 10 تومن حق‌الزحمه پیشاپیش گرفت و 10 تومن را هم بِهِم بخشید. فدای سرم. خواهشاً نرویید روی منبر که حق‌الزحمۀ اضافی را نمی‌دادی و می‌رفتی شکایت می‌کردی. شکایت از که به که؟ دکتر نرگس عزیز می‌دانم دارد بِهِت سخت می‌گذرد. ولی شاید سختی‌اش بیرزد به این‌که آلوده شوی و اهل این بگیر و نگیرها و بند و بساط‌ها. پس طاقت بیار رفیق.

    در چند ساعتی که توی نوبت نشسته بودم فقط فکر نکردم، از ولی دیوانه‌وار ارسطویی خواندم و همچنین شیطان آموخت و سوزاند فرخنده آقائی.

    بعد از خوردن شام پادکست وبینار نویسندگی امشب و دیشب را گوش دادم. نتیجه‌اش شد 5 دقیقه نوشتن اکنون من در فهرستی از کلمات. بشین و پا شو امشب در فهرستم هی تکرار می‌شد. توی 5 دقیقه آزادپرسی ولش نکردم و چندباری پرسیدم چی بهت فشار آورده که به فکرت این همه بشین پاشو می‌دهی؟ صبح یک بار هم پادکست سرزبان را گوش دادم و تمرینش را انجام دادم. اما هنوز وقت نکردم پادکست امشب را بشنوم. فردا ان‌شاالله بتوانم هم در وبینار نویسنده‌ساز حاضر بشوم و هم وبیکار سرزبان.

    https://t.me/bidemajnoon9

    1405.5.11
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  60. امروز
    بیشتر خواندم. رمان «ناتنی» را تمام کردم. هر صفحه مهارت نویسنده در تعریف چند داستان به‌صورت پراکنده در قالب یک داستان کامل را آفرین گفتم. هر پاراگراف از یک دنیا به دنیای دیگری پرت می‌شوی و آن‌قدر نویسنده این کار را ماهرانه انجام می‌دهد که بعد از خواندن خط اول می فهمی به خاطره دیگری از راوی وارد شده‌ای. خاطرات تکه‌تکه شده‌ای که به‌جای تعریف کردن پشت سر هم، نویسنده آن‌ها را مثل تکه‌های پازل به شکل پراکنده به هم می‌چسباند تا تصویر کل داستان را بفهمی. واقعا خارق العاده بود.
    در کنار رمان‌خوانی، کتاب «نیمه تاریک وجود» را که در مورد توسعه فردی است، دوباره شروع کردم. تصمیم دارم در کلاس مربوط به آن هم که نیمه شهریور برگزار می‌شود، شرکت کنم.
    در لینکدین هم به یک پست جالب برخورد کردم: «مهندسی محتوا» به‌جای«نویسندگی محتوا». موضوع جالبی که تصمیم گرفتم در موردش بیشتر تحقیق کنم و مقاله‌ای برای سایتم بنویسم.
    کمی هم فیلم دیدم. فیلم «اسلحه مرگبار» را دیدم و همراه آن توصیف پیرنگ آن در کلاس «رمانجا» را خواندم. اهل فیلم‌های اکشن نیستم. اما سعی کردم فیلم را از نظر پیرنگ اصلی و فرعی دنبال کنم.
    بیش خواندم، کم دیدم، کم نوشتم. اما هم‌چنان در مسیر سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی» هستم.
    راستی امروز روز اول رژیم ورزشی‌ام هم بود تا به چربی‌های بدنم دهن‌کجی کنم. تا ببینم آخر داستان من و چربی‌هایم به کجا می‌رسد. بالاخره چرب شدن بیش از اندازه هم تاوان دارد.

  61. صبح:
    -زودتر بیدار شدم و تمرین کلاس شعر را انجامیدم.
    -در مترو «لمس» را خاندم. چقدر سر و صدا بود.🤦🏻‍♀️
    -با خاهر رفتم محل کار جدیدش که ببینم آدم حسابی هستند یا نه. ظاهرن بودند.

    ظهر:
    -سه صفحه از «تئوری شعر» را خاندم.
    -داستان «آهو و پرنده‌ها» از نیما یوشیج را خاندم.
    مورد علاقه:
    «شما که رفتین، ما خیلی سختی کشیدیم، خیلی گرسنگی کشیدیم، خیلی تشنگی کشیدیم؛ اما جایی که دوست داشتیم موندیم. بالاخره هم تابستون گذشت و باز بارون اومد و صحرای ما حالا همون صحراست که بود.»
    -در پینترست طراحی‌داخلی منزل‌های زیبایی را دیدم و حظ بصری بردم.

    غروب:
    -بعد کار کمی پیاده‌روی کردم.
    -آهنگ گوش کردم.
    -فکر کردم.
    -فکر تنفر در وجودم گشت.
    -در مترو در حال برگشت به خانه لیست تنفر‌هایم را نوشتم و در کانال هوایش کردم. تنفر هم نوعی احساس است.

    شب:
    -متن روزگفتارم را آماده کردم.
    -روزگفتارم را ضبط کردم.
    در آخر آن شعری از سیاوش کسرائی را هم خاندم. به نام «باور».
    -نقاشی کشیدم.
    -با خانواده شام خوردم. (البته این مورد تنها مختص امشب نیست)
    -در آخر باز هم اندکی از «لمس» را می‌خانم و بعد لالا.
    و
    اوداافظظظ.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  62. گزارش نیک:

    امروز گریه کردی. توی نویسنده‌ساز. آخرین کلمه‌ای که در فهرستِ این هفته‌ات نوشتی، «اشک» بود. همان لحظه گریه‌ات گرفت. تا پایان نویسنده‌ساز گریه کردی. بعدش هم. شاید اگر این اشک‌ها نبود، دریا بی‌طعم می‌شد. شاید اگر اشک نبود، دریا بی‌آب می‌شد.

    امروز گریه کردی. وقتی داشتی می‌نوشتی در خلوت. وقتی داشتی مثلِ همیشه ادای آدم‌های نسبتن آرام را درمی‌آوردی. وقتی داشتی هندوانه‌ی شتری را گاز می‌زدی. وقتی داشتی لواشک می‌خوردی. وقتی داشتی توی اکسپلور بالا می‌رفتی. وقتی داشتی حتی بلند می‌خندیدی.

    امروز گریه کردی. گاهی می‌شود که آدم گریه کند بدون این که پای اشکی در میان باشد. امروز گریه کردی. همین حالا که داری می‌نویسی. همین حالا که داری فکر می‌کنی. تو داری به گذشته فکر می‌کنی. توی ناتنی نوشته‌بود: «فقط کسی زیاد به گذشته فکر می‌کند که باور دارد گذشته هنوز هست». تو داری به گذشته فکر می‌کنی؛ باور داری که گذشته هنوز هست. گذشته هنوز هست. هنوز هست. که اگر نبود، این همه حسرت‌انگیز نبود برایت. که اگر نبود، این همه تکرار نمی‌شد. گذشته هنوز هست؛ که اگر نبود این همه تکرار نمی‌شد برایت.

    امروز گریه کردی. همان وقتی که داشتی کتاب روانشناسی‌ات را می‌خاندی. همان وقتی که به مرضیه گفتی «چی می‌قولی». همان وقتی که مامان از خرید برگشت و دید که داری هرهر می‌خندی. گاهی می‌شود که آدم گریه کند وقتی که نیشش تا بناگوش باز است و شکمش هی می‌پرد بالا و پایین از خنده.

    امروز گریه کردی. وقتی که هدفون توی گوش‌ت بود و داشتی موسیقی می‌گوشیدی. وقتی که چیزی به سرزبان نمانده و بی‌حوصله‌ترین آدمِ روی زمین را در وجودِ خودت کشفیده‌ای. وقتی اخبار را می‌بینی که هنوز خالی از جنگ نشده.

    پریسا و زینب دارند با هم حرف می‌زنند. یکی‌شان دخترِ یکی از همسایه‌ها است و آن یکی هم دخترِ آن یکی همسایه. هر‌دو توی حیاطِ خانه‌هایشان که یک دیوار بین‌شان فاصله انداخته نمی‌دانی ایستاده‌اند یا نشسته. فقط صدایشان را می‌شنوی که دارند با هم حرف می‌زنند. شاید ده سال‌شان باشد شاید هم کم‌تر. تو داری گریه می‌کنی؛ همان وقتی که داری حرف‌هایشان را می‌شنوی و با لبخندی آرزو می‌کنی که کاش همسن‌شان بودی و از دو‌تا هفت دولت آزاد.

    تو داری گریه می‌کنی. آفرین. گریه خوب است. آدم حداقل کاری دارد که به وقتِ استیصال از غم انجام دهد. گریه کن؛ فقط مراقب باش که قطره‌های باران روی لپتاپ‌ت نریزند. گریه کن و اگر آرام شدی برگرد به زندگی. جوری که انگار هیچچی نشده.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  63. سال واژه: پذیرش
    ۱) ادامه ی پادکست وبینار دیروز را صبح گوش دادم، دیشب با پادکست خوابم برد و وبینار ناتمام ماند.
    ۲) دوش گرفتم، صبحانه و نهار سبک را آماده کردم. به گربه هایم رسیدگی کردم. به گربه های صبح اول وقت با سلام و قربان صدقه غذا دادم.
    ۳)سلام و احوالپرسی با آقای بیژن در بدو ورود😺 کار، چای، خنده.
    ۴) در راه منزل به وبینار نویسنده ساز پیوستم.
    ۵) واژه ی آسمان رفتار ، خیلی برایم دلنشین بود. تصمیم دارم با آن جمله سازی کنم.
    ۶) فهرست کلمات امروز من به نوعی آش شله قلم کار بود، از هر دستی فکرش را بکنید واژه روی کاغذ آوردم.
    پرش افکار من را نشان داد، البته بعد از بیرون ریختن آنها ذهن ام آرام تر شد.
    ۷) غذای گربه های بیرون را گذاشتم تا بپزد.
    ۸) یک ساعتی خوابیدم ،خیلی چسبید.
    ۹) رزومه ام را بازنگری کردم.
    ۱۰) لباس ها را شستم.
    ۱۱) احوال خواهرم را جویا شدم.
    ۱۲) غذای گربه های بیرون را آماده کردم. ظرف ها را شستم. سفارش اکالا را هم تحویل گرفتم.
    ۱۳) حسن ختام امروز، غذارسانی گربه های اطراف منزل و پارکینگ بود. نمی توانم برایتان وصف کنم سیر شدن شان در خلوتی شب چه خیال آسوده ای برایم به ارمغان می آورد.

    * متن ابتدای گزارش نیک امروز بسیار احساسی و زیبا بود. ضمن اینکه مادام بواری یکی از زیباترین رمان هایی است که بواسطه ی استاد، آن را شناختم.
    رمانی عاشقانه و سرشار از توصیف های زیبا، پرداختن به جزئیات در آن شاهکار است. گویی خود را در دل روایت داستان می‌توانیم تصور کنیم.

  64. آغازی دیگر

    امروز از ۷ صبح، با نوشتن بیش از ۱۰۰۰ کلمه و کلنجار رفتن با افکارم، به دنبال راهی برای بهتر شدنِ عملکردم در کلاس درس بودم. در میان این جدال فکری و جست‌وجوی مداوم، مطالعه کتاب «داستان اندیشی» کمک کرد تا تکه‌های پازل ذهنم کنار هم قرار بگیرند و افکارم را جمع‌وجور کنم.

    درس امروز از کتاب داستان اندیشی برای من این بود که:

    اگر بخواهیم سریع و درست به هدف برسیم، باید اول دقیقاً بدانیم چه چیزی برایمان “موفقیت” است. از خودمان بپرسیم: “حداقل چه نتیجه‌ای برایم کافی است؟” یا “بهترین اتفاقی که می‌تواند بیفتد چیست؟”

    سعی نکنید همه چیز را بیش از حد دقیق و بی‌نقص کنید. چون دنیا و محیط اطراف ما مدام تغییر می‌کند و اگر خیلی سخت‌گیر و صلب باشیم، با اولین تغییر، برنامه‌هایمان می‌شکند. پس بهتر است انعطاف‌پذیر باشیم و فقط به اندازه‌ای تخصص پیدا کنیم که بتوانیم کارهایمان را درست پیش ببریم.

    موقع انتخاب، به جای اینکه فکر کنیم “چه می‌خواهیم”، روی این تمرکز کنیم که “به چه چیزی نیاز داریم”. همچنین، موفقیت واقعی این است که امروز را طوری پیش ببریم که آینده‌مان را خراب نکند. هر موفقیتی که باعث شود فردا را از دست بدهیم، در واقع موفقیت نیست.

    در نهایت، من به این نتیجه رسیدم که ابزار اصلی من برای موفقیت در کلاس، آرامش، مهربانی و داشتن برنامه‌های شاد است؛ چون وقتی خودم از کلاس لذت ببرم، بقیه هم لذت می‌برند و موفق می‌شویم.

    امروز سعی کردم بعد از به خانه آمدن از سر‌کار با کارهای ساده، خودم را آرام کنم؛ مثلاً غذا پختم، ورزش کردم، دخترم را حمام کردم و با هم کارتون «مهاجرت» را دیدیم و شام خوردیم.

    دیروز شروع کردم به خواندن کتاب «از شیاطین آموخت و سوزاند» و امشب هم کمی از آن را خواندم. ولی راستش کتاب «یکلیا و تنهایی او» را بیشتر دوست دارم؛ چون حس می‌کنم از زمان و مکان ما جداست و همین ویژگی‌اش برای من جذاب است؛ اینکه در دنیایی باشم که مربوط به «الان» نیست و در همین نبودن، خوشحال‌ام.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  65. درگیر بودم. درگیر کار و کار و کار. خسته‌تر از آنم که بنویسم ازشان. شاید نیک نبودند هیچ‌کدامشان. همین بس که بگویم امروز سخت بود ولی من سخت‌تر بودم از همه‌‌شان.

  66. گزارش نیک
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صفحات صبحگاهی را ننوشتم، اول صبح باز با فرداد بگومگو داشتیم سر موبایل بازی‌اش. تا عصر به دفترم نگاه می‌کردم که برم سراغش، اما باز بهانه‌ای پیدا می‌کردم.

    عصر باز اینترنت بازی درآورد، هی وبینار قطع و وصل می‌شد و آخرش پشت در بسته‌ی اسکای‌روم ماندم.

    از عصر تا همین الان سارا دارد یک‌ریز حرف می‌زند، از اتاق‌های طبقه‌ی بالا می‌گوید که می‌خواد برای خودش به سبک گربه‌ایِ صورتی دکوراسیون کند. می‌خواهد چند سال دیگر مستقل باشد اما همچنان با ما زندگی کند. مریم می‌گوید می‌خواهم برم ترکیه چون آنجا آزادی هست. می‌خواهد نان سیمیت هم بخورد آنجا. می‌گفت امروز در نان‌فروشی نان سیمیت بوده اما نخریدم، دوست نداشتم!

    امروز کمی ذوق شعری‌ام روشن بود، شعرک‌هایی نوشتم. کمی هم کتاب بازی موقعیت خواندم. همان عصر زاویه‌ی خورشید را کمی مایل‌تر از پیش حس کردم و این نوید خوبی‌ست. وسط تابستان یک پیش‌طعم از پاییز را چشیدم. سارا هنوز منتظر است نوشتنم تمام شود تا باز از برنامه‌ی استقلالش و اتاق گربه‌ای‌اش بگوید.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  67. دالّی

    حل‌حل به چه می‌نگری توی شب با این فشاری که به چشمانت می‌آوری؟ کاش با کرم شب‌تابی یار شوی تا راه شب را نشانت دهد.
    ۱. روز دوم ضمن خدمت. باز هم موضوعاتی جالب. معلم‌ها از تجربه‌‌هاشان گفتند. باز کرم درست کردن کاردستی برای درس‌ها افتاد به جانم. رسیدم خانه دو کارتن بزرگ را دزدیدم و بردم اتاقم تا فکری کنم براشان. کارتن‌ها خلاقیت را قلقلک می‌دهند توی من.
    البته که توی کلاس مثل همیشه بسیار کلافه بودم از سیخ نشستن روی صندلی سفت برای چند ساعت‌.
    ۲. خوردن ماهی سرخ‌کرده را سال‌هاست که دوست ندارم. یکی دو ماه است مامان هزار مخلافات می‌مالد به دک‌و‌پوز ماهی که دیگر بو و مزه‌ی ماهی را ندهد. امروز دو تکه ماهی خوردم با ذوق و اشتها. مامان و بابا ذوق می‌کردند.
    ۳. یادم آمده است گنجی دارم توی اتاقم. چند کیسه‌ی پر، نقاشی از بچه‌ها. همه را ریخته‌ام وسط اتاق. امروز چندتاش را خیره شدم. الگو برداشتم و چند نقاشی کشیدم با ایده‌های کلاس اولی‌هام. ادامه خواهم داد. هر چند هنوز هم نمی‌دانم این‌همه ذوق و انگیزه‌ام برای نقاشی برای چیست؟ چه می‌خواهم؟ حدس می‌زنم بی‌نهایت بودنش خیلی چیزهام را ارضا می‌کند مثل تجربه و تجربه و تجربه. نو. نو‌. نو.
    مثل خلاقیت. مثل تخلیه‌ی روانم نوشتنم که نیاید.
    ۴. یک روز درمیان قصه می‌خوانم و ضبط می‌کنم برای مرکزی مربوط به کودکان مبتلا به سرطان.
    ۵. بخش پر هیجان امروز‌ دقایقی بود که رفتم دم در و کتاب‌هام را از پیک گرفتم. شب‌یک شب‌دو، شب هول، سوره‌الغراب، کریستین و کید، خسروی خوبان.
    سنگ صبور هم می‌رسد دستم به زودی.
    ۶. «مردی که در غبار گم شد» را می‌خوانم بیشتر از بقیه.
    ۷. زبان ده دقیقه سر جاش است، ۱۰ دقیقه‌ی دیگه در اپلیکشن دیگری هم افزودم به آن.
    وقتی راه خودم را میابم بعد از کلی آزمون و خطا لازم است بگویم چقدر ذوق‌زده می‌شوم؟
    علاقه‌م به یادگیری زبان‌های مختلف هیچ‌گاه از بین نرفت،فقط ته‌نشین بود و رسوب روی رسوب، «ته تنم» (به قول دوستی در شعرماهی).
    ۸. تمرین‌های چشمم را انجام دادم. حال چشمم خیلی بهتر است حالا که دردش را فهمیدیم و عینک مناسبش را یافتیم. خداکند درد و درمان پای بی‌قرارم را هم بیابیم. 😶
    ۹. بابا رفت دیدن مردی جوان که توی جنگ آخر با ترکشی توی گردنش فلج شده است و خانه‌نشین. قلبم تیر کشید.

  68. به خاطر شب‌بیداری دیشب و صبح‌خیزی امروز، چشمانم و سرم میزبان دردند اما حالم خوب است. خوشی دیروز هنوز از جانم نپریده.
    امروز آخرین روز مراقبتم در یکی از مدرسه‌ها بود. گزارش نیک دیشب را هم، اول وقت در مدرسه نوشتم.
    با چند نفر از دانش‌آموزانم دیداری داشتم. از ذوقشان که موقع ورود به دفتر اسمم را صدا می‌زنند، کیف می‌کنم. تعطیلاتشان تازه شروع شده. برایشان خوشحالم.
    خواب میان روز که چه عرض کنم، بی‌هوشی.
    بستهٔ پستی کتاب‌هایم رسید. خوشحال شدم. در این مدت اخیر این سومین بسته است. همین خودش کیف دارد. البته در این خرید اخیر پشت دستم را داغ کردم که از «ایران کتاب» خرید نکنم. همیشه مشکلی پیش می‌آورد. این بار یکی از کتاب‌ها را که موجود زده بوده، نداشت و کنسل کرده و جالب این‌که اصل سبد خرید من به خاطر آن کتاب بود. دیگر هم این‌که کتابی را بالاتر از قیمت روی جلد زده. تازه پول آن کتاب کنسل‌شده قرار است طی دو هفتهٔ آتی ارسال شود. بماند که کتاب‌ها را چهارم خریده‌ام و نوشته زمان ارسال، هفتم. همان «سی‌بوک» نازنین را می‌چسبم که ده دوازده سال است، بی مشکل برایم کتاب می‌فرستد، در سریع‌ترین وقت ممکن و با نظمی عالی.
    در وبینار نویسنده‌ساز امروز هم شرکت کردم. تمرین «من در فهرستی از کلمات» را انجام دادیم.
    بعد از وبینار، گزارش نیک دوستان را خواندم و لذت بردم.
    برای تشکر از عزیزانی که دیشب شادم کردند، متنی نوشتم و فرستادم.
    غذا پختم.
    در سکوت خانه، نشستم به نوشتن و بسیار لذت بردم. هوای نوای آلبوم «سلانه» از استاد حسین علیزاده در سرم پیچید، به بخشی از آن گوش سپردم و مست از نوایش شدم.
    از کتاب‌های جدیدم، کمی خواندم. از جملهٔ بخش «تشکر و اعتذار» کتاب «آه و دم» کاظم رضا.
    این روزها با همسرم، پادکست «شاهنامهٔ خودمانی» را گوش می‌کنیم.
    یادداشت کانال را هم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  69. امروز:
    ۱ـ روز دوم رژیم انگور؟( فقط صبحانه)
    ۲ـ آزاد نویسی و پرسه در« داستانک کوچه».
    ۳ـ بدمینتون و ثبت نام در مسابقه آخر هفته با یک دل آشوب‌زده.
    ۴ـ ماساژ رگ گیری
    ۵ـ لِپ لِپی( نام غذایی کمپی و یکهویی)
    ۶ـ گذر از چهارباغ با دوست
    ۷ـ خرید هامتوی عزیزم و سپس به شکم رسیدن.
    سال‌واژه ام، شجاعت است. امروز برایش زیستم در قدم‌های کوچک.
    یادم باشد کوچکْ عادتم را هم انجام دهم.

  70. – سال‌واژه‌ام: تعهدورزی

    – چند روزی است، برای نوشتن گزارش نیک، مقاومتی می‌آید سراغم. ابتدا می‌خاهم ننویسم، بعد باز می‌گویم بگذار چند خطی روزم را به متن دربیاورم.

    – کمرم از ظهر گرفته است. نمی‌دانم چرا. مامان احتمال می‌دهد که به‌خاطر لباس کم و جلوی کولر خابیدن باشد. شایدهم پنکه‌ای که ذوق صدایش را داشتم و در اتاق دائم روشن می‌کردم.

    – امروز مانده بودم کار جدید را قبول کنم یا نه. دلخور بودم از کارفرما. برای همین گفتم خوب است دیگر کاری از او قبول نکنم. با برادرم صحبت کردم و گفت قبول کن. اما باید روش پیش رفتنت را عوض کنی. نوع تحویل کارت را بهتر کن و شرایط خودت را هم واضح به کارفرما توضیح بده. سعی کن ، حق و حقوق خودت را کامل بیان کنی و بگیری، در عوض آن، کار بهتر و به‌موقع‌ترهم تحویل بدهی. فعلن قرار است اینگونه پیش برویم.

    – امروز انگار برای تدوین، با قوز فراوان سر سیستم نشسته‌ام. چون حالا به کمر دردم، گردن دردهم اضافه شده است. می‌سوزاند انگار میله‌ای روی پوستم را.

    – دارم زودتر از شب‌های دیگر گزارشم را می‌نویسم. زودترهم منتشر می‌کنم. این را می‌پسندم.

    – وبینار امروز درباره‌ی کتاب «فرهنگ سره فارسی» از سلیمان مختاری بود. دوباره یادآوری شد برایم اهمیت فرهنگ‌ لغت‌ها. می‌خاهم در روز بیشتر به آن‌ها سر بزنم.

    – دوباره یکشنبه بود و فهرستی نوشتیم از واژه‌هایی که اکنون ما را بیان می‌کنند. این هفته آرام‌تر بودم برعکس هفته‌ی پیش که فقط فحش داده بودم.

    – برای فردا و گفتگوی پیش رو، استرس دارم. همه چیز مشخص و واضح است، اما باز استرس و این حس ناشناخته رهایم نمی‌کند. حس می‌کنم قرار است همه چیز بد پیش برود. امیدوارم فقط خیال باشد.

    – حس عجیبی دارد امشب. احساس می‌کنم از فردا، یک تغییر بزرگ قرار است در زندگی‌ام رخ بدهد، که شاید هنوز کامل آماده نیستم برایش. نمی‌دانم. اما از آن شب‌های عجیب است. انگار مثل شب‌هایی که فردایش قرار بود برویم اردو. احتمالن تا صبح قرار است ده بار کل فردا را برای خودم مرور کنم. در آخرهم، فردا هیچ چیز شبیه خیال‌هایم پیش نرود.

    – بعد از انتخاب موزیک برای تدوین که سخت‌ترین کار است برایم، می‌رسیم به ترکیب موزیک‌ها. آن‌جایی که قرار است از این موزیک بپریم در موزیک بعدی. گاهی هرچه عقب و جلو و کم و زیاد می‌کنی صداها را، روی‌هم نمی‌نشینند. امروز از آن روزها بود. هرچه تلاش کردم درنیامد دو موزیک کنارهم. مشخص است کا صدا تغییر می‌کند. ضایع تغییر می‌کند. فردا اول روز، با ذهن خلوت، دوباره تلاش می‌کنم.

    – کتاب‌هایی که شب‌ها، بعد از گزارش نیک و پیش از خاب می‌خانیم را، در گزارش کدام روز باید درباره‌شان بنویسیم؟

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  71. گزارش میگ میگ
    ۱. رانندگی از شهری به شهری.
    ۲. آواره شدن به دنبال آدرس مراجعه‌ای برای نیامدن برای واکسن.
    ۳. نویسنده ساز.
    ۴. وبیکار الهه علیزاده.
    ۵. کمی با داستانک کوچه ور رفتن. و خواندن داستانک.
    ۶. جلسه با بچه‌ها و تصمیم بر اجرای یک برنامه منسجم.
    ۷. یادداشت و انتشار.

  72. سال‌واژه: ترویج

    کار تا دو.

    آزادنویسی.

    نویسنده‌ساز. کلمات سره. «فرهنگ سره زبان فارسی». فهرست کلمات این هفته. پرسشی درباره‌ی شغل. کتاب «چگونه شغل دلخواه مان را پیدا کنیم».

    نقاشی‌نقاشی.

    کشیدن رنگین‌کمانِ رنگین‌کلام و چسباندنش به دیفال.

    دیدن کمی از فیلم L’amour ouf. تا آنجایی دیدم که بدانم می‌خاهم بقیه‌اش را هم ببینم.

    حرف زدن با نرگس و پرسیدن حال مادرش.

    خاندن داستان‌کوتاهِ «مردی که برج ایفل را دزدید» از گراهام گرین و یک داستان کوتاه از علیرضا.
    ترجمه‌ی داستان دریافتش را مشکل کرده بود اما ایده‌‌ که از اسمش پیداست جالب بود.
    داستان علیرضا هم قصه‌گوییِ خوبی داشت.

    جلوس با فائزو و نصیرو و احمدویی که یهو رفته بود ددر دوردور. نوشتن عادت‌های انعطاف‌پذیر. کشیدن تقویم برای عادت‌های انعطاف‌پذیر. شوق و ذوقی که هربار با یک برنامه‌ی جدید به دست می‌آوریم.

  73. روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی‌سخنی نشنیدم.
    ساکن سرای سکوت شدم
    و صدره‌ی صابری در پوشیدم.
    بایزید بسطامی

    -صبحانه را زیر بیدهای مجنون، کنار پل مارنان با بچه‌ها خوردیم. صدای آب وقتی از چشمه‌های پل سرازیر می‌شود، بوی قورباغه و لجن و سموری که کنار رودخانه پرسه می‌زد، سرشوق آورده بود همه را.
    – دیداری نیم‌ساعته با یکی از دوستان قدیمی داشتم.
    – مهمان عزیزی کنار سفره‌ی ناهارماندبود.
    – یادداشت روزانه را درنگی به معنای مرگ و زندگی منتشر کردم.
    – از صبح باز با مینای قصه‌ام بودم. دیتش را گرفتم بردمش توی شهر گرداندمش. برایش فالوده‌بستنی خریدم.
    – وبینار را شرکت کردم.
    – دخترم را برای مشاوره‌ای تحصیلی همراهی کردم.
    – چند ساعتی را روی کشفیات و یادداشت‌های مینا کار کردم. مینا دارد برایم جان می‌گیرد.

    شب بخیر

  74. گزارش نیک؟ چطور از روزی که تمام لحظه‌هایش را با عصبانیت و جنجال و دعوا گذراندم چیز نیکی بیرون بیاورم؟ چرا استاد در کنار گزارش نیک، یک صفحۀ دیگر درست نمی‌کند مخصوص کسانی که روزشان با نیکی فاصلۀ بسیار دارد؟ البته می‌دانم که وقت و انرژی دوچندان می‌طلبد و بهتر است تمرکز بر خوبی‌ها و نیکی‌ها باشد. این‌طوری دست‌کم تصور می‌کنیم زندگی چیزهایی خوبی هم دارد.

    – صبح من و خواهرم دعوا کردیم. خواستم در حقش یک خوبی کنم و یک پروژه برایش بگیرم که بد برداشت کرد و همین جا زبانه‌های آتش دعوا بالا گرفت و دودش چشمان هر دوی‌مان را کور کرد.
    او قهر کرد و رفت به اتاقش. فقط همین یک کار را بلد است. البته بهتر است بگویم که فقط همین یک کار را خوب بلد است.

    – با عصبانیت نشستم پای آزادنویسی. چه تنفر و حس بدی را روی کاغذ بیچاره ریختم.

    – وسط آزادنویسی فکر کردم بد نیست سری هم به وب‌سایت‌های پروژۀ سئو بزنم. اما وقتی دکمه ورود را فشردم، فهمیدم که یکی از وب‌سایت‌ها که وب‌سایت اصلی هم است، به‌کلی به هم ریخته و کسی پیشتر با اکانت من خراب‌کاری کرده. سریع با کارفرما تماس گرفتم، چون این عوضی‌بازی‌ها فقط از او برمی‌آید و فقط من و او رمزهای اصلی را داشتیم. خلاصه که اول گردن نگرفت و کلی دعوا کردیم، ولی بعدش خودش و خانواده و کارمندانش نتوانستند از بازجویی‌های من جان سالم به در ببرند و مجبور شدند حقیقت را بگویند. همه با هم دستشان در یک کاسه بود و فکر می‌کردند من متوجه نمی‌شوم. خیال می‌کردند می‌توانند بعد از خراب‌کردن سایت همه‌چیز را گردن من بیندازند. اما من تایم گندکاری‌ها و آی‌پی واردشونده را یافتم و حالشان را گرفتم. سزای اعمالشان این شد که خودشان سایت را به روز اول برگردانند و مسئولیت کارشان را گردن بگیرند.

    – دوباره برگشتم سر آزادنویسی و به کارفرما و کل خاندانش فحش دادم. نوش جانشان.

    – با قلبی اندوهگین و جانی خسته در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. چه غروب غم‌انگیزی بود. واقعا اندوه عالم در قلب بی‌قرارم تالاپ و تولوپ می‌کرد.

    – دو اسکریپت یوتوب را ویرایش کردم و کارهای ضبط یکی از آن‌ها را انجام دادم.

    – فیلم‌های the gift و the invitation را با قلبی بی‌قرار و در همان غروب غم‌انگیز تماشا کردم.‌ هیچکدامشان را پیشنهاد نمی‌کنم. البته دومی را شاید بشود روی 2x گذاشت و دید.

  75. | گزارش: نباید زورکی بچُرتم

    _با ورزش آغازیدم.

    _سبزی را تندتند پاک کردم تا تمام شود. زمان برای سبزی پاک کردن باید روی دور تند باشد.

    _دفتر شعر «گل بر گستره‌ی ماه» از رضا براهنی را خواندم. ذهنم پر شد از شعر. هر بار خیالی تازه به سراغم می‌آمد. مرا با خودش می‌برد تا خیالی دیگر. شعر این کار را با من می‌کند. غرق‌ می‌کند مرا در خودش.

    _مثلن خواستم نیم‌چرتکی بزنم اما به جایش فقط خیال آمد و با یک خروار افکار مزاحم.

    _آزادنویسی که کردم، آرام شدم. چند شعر نوشتم اما چندان باب میلم نبود. شاید بعدن باشد. شاید. شاید دارم زیادی سخت می‌گیرم بعد از گازخورد استاد.

    _شرکت در وبینار نویسنده‌ساز. حس خوبی داشت. یکشنبه‌نویسی بود. کلمه می‌نوشتیم. فقط. بعد از این نوشتن، احساس سبکی بیشتری کردم. عهد بستم اگر حالم خوب نبود یا اگر خوبم بود، کلمه‌نویسی را انجام دهم. توی وبینار از فرهنگ سَره هم استاد گفت. هر بار بیشتر از قبل درباره‌ی سره کنجکاو می‌شوم. وقتی فکر می‌کنم درباره‌ش می‌دانم اما باز باید بنویسم. باز باید یاد بگیرم.

    _عصری آن نیم‌چرتک را امتحان کردم که نباید امتحان می‌کردم. همه چیز بدتر شد. سردردم بیشتر شد. خواب‌های آشفته‌م بیشتر شد.

    _چند روز پیش گفته بودم نمی‌توانم آهنگ گوش دهم. حالا می‌توانم. گوش می‌دهم. 

    _روی داستان کوتاه جدیدم کار کردم. حس خوبی داشت. این داستانم حس دیگری با دیگر داستان‌هایم دارد.

    https://t.me/elireine

  76. اهمیت ویرایش با نگاه به جمله‌ای از بهمن‌فُرسی

    در یادداشت صبحگاهی با این جمله که «چه خاهد شد اگر…» چند آفوریسم می‌نویسم.
    چه خاهد شد اگر به پنجاه سال قبل بروم و بتوانم جلوی انقلاب را بگیرم.
    قدم‌های آخر پیاده‌روی به گفتگو با چند خانم می‌گذرد‌. دست یکی از آنها درد می‌کند. از وانتی میوه می‌خریم. مشماع او را تا برسم دم خانه می‌آورم. تشکر می‌کند.
    داستان «تدریس در بهار دل‌انگیز» از بهرام صادقی را دوباره‌خانی می‌کنم. داستان با «فرض می‌کنیم»، می‌آغازد. فرم متفاوتی دارد. از غالب‌های معمول خارج شده. مثل اینکه رویایی در خاب می‌بینیم.
    کلاس درس فرضی‌ای که نه شاگردها معلم را می‌بینند و نه معلم آنها را.
    برای ناهار کوکو سیب‌زمینی درست می‌کنم. از ادویه و شوید خشکی که زدم بوی خوشی می‌آید.
    ویس وبیکار سرزبان دیروز را قبل از نوشتن تمرین، می‌شنوم. «پنج حقیقت یا پیش‌فرض صحیح» باید بنویسیم‌. یعنی گزاره‌ای خبری که هر فردی خاند بگوید درست است.
    به چند کتاب نوک می‌زنم. در کتاب «هیچ چیز جای کتاب را نمی‌گیرد» نوشته است:
    «هر‌بار که به سمت کتاب خوبی بر‌گردیم، همیشه حرف تازه‌ای برای گفتن دارد. نه آن کتاب همان کتاب است و نه ما همان کتاب‌خوان سابق.»
    موافقم. در دوباره‌خانی درک و نگاه پخته‌تری دارم. لذت بیشتری می‌برم. اینکه بعد از خاندن کتاب آن را بایگانی نکردم و دوباره به آن برگشتم، نشانگر علاقه به یادگیری و درک عمیق‌تر است.
    بهمن‌فُرسی در مقدمه‌ی «آوا در کاواک»، نوشته:
    «براستی من تا آخرین دم که شعرهای این دفتر را به چاپ می‌سپردم، با آنها به تراشی، بُرشی، سایشی، باز‌آرایشی درگیر بودم.»
    حتا برای یک یادداشتِ کوچک، چندین بار بر‌می‌گردم و ویرایش می‌کنم.
    رونویسی از شعرهای فُرسی، مرا به وجد می‌آورد که طبع‌آزمایی کنم و شعر بنویسم حتا اگر مِر شود مهم نیست.
    استاد از جلد اول «فرهنگ سَره فارسی» سلیمان مختاری، واژگانی می‌خانند. با آشنا‌بیزار، آسمان‌رفتار، آزموده‌نبرد و آیینه‌دل جمله می‌نویسم.
    وبیکار سرزبان امروز هم پُر‌بار است و پر نکته.
    چطور به نتایج می‌رسیم؟
    پیش‌فرض پشتِ نتایج ما چیست؟
    مبینا‌جان از «ترجمه‌ی عنوان‌ها» می‌گوید. چنان پخته و عالی مطالب را ارائه می‌دهد که واقعن باورش سخت است این دختر کار‌بلد بیست‌ساله است. دست مریزاد مبینا‌جان.
    کتاب «سِفر سیگار» ترجمه‌ی «خشایار قشقایی» و خاندن ترجمه‌های او را پیشنهاد می‌دهد.
    سه تا از کتاب‌هایش را در کتابراه دانلود می‌کنم. سر فرصت می‌روم سراغ‌شان.
    ذهنم استراحت لازم است. نیم ساعت در نور ملایم آسانا تمرین می‌کنم. کشش‌های آسانا، جسم را به حالت استراحت فعال می‌برد. لذت‌بخش است و خستگی‌در‌بر.
    می‌روم لم می‌دهم، پیاله‌ای تخمه کنار دستم، چند قسمت از سریال «حمله به تایتان» را می‌بینم. الهه‌جان گفت عنوان درستش «تایتان مهاجم» است.
    یک روز دیگر را بدون شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانم. خوشحالم.
    گزارش نیک را در چند نوبت می‌نویسم و با این روش کار سهل و ممکن می‌شود. ممنون استاد جان با این پیشنهادات طلایی.
    به امروزم نمره‌ی ده می‌دهم.

  77. صبح صفحات صبحگاهی نوشتم.
    کار.
    ناهار.
    یه کم خواب.
    نویسنده‌ساز.
    آزاد‌نویسی.
    اشعار حسین منزوی رو خوندم:
    چنان گرفته تو را بازوان پیچکی‌ام
    که گویی از تو جدا نه، که با تو من یکی‌ام
    نه آشنایی‌ام امروزی است با تو همین
    که می‌شناسمت از خواب‌های کودکی‌ام

  78. 🟤 نیمی از رمان «ناتنی» مهدی خلجی را خواندم.
    لذت می‌برم از خواندنش اما لذت افیونی.
    🟤 گریستم. از درد. بسیار.
    کانالم: https://t.me/zargooyehaa

  79. صبح که بیدار شدم چشم چپم تار می‌دید. چند دقیقه که گذشت بهتر شد. ولی بعد رفتم جلوی آینه و دیدم اووه، کاسه‌ی خون. قرمزِ قرمز بود. خیلی هم دیر نخوابیدم دیشب. ولی قیافه‌ام نزارتر از حالم بود.
    تست جدید را انجام دادم و فردا و پس‌فردا نتایج را می‌خوانم. قیافه‌اش که بد نبود. حالا تا نتایج.
    صبح زود آزمایشگاه آمدن خوبی‌اش این است که مثل امروز ساعت ۱۱ کارت تمام می‌شود. خیلی‌ها تازه دارند می‌آیند و تو داری می‌روی چایی بخوری.
    چایی که خوردم رفتم اتاق پای لپتاپ و کار و بار.
    یک ساعتی خواندم. ولی با عذاب. گیج خواب بودم. فایده‌ای نداشت آن‌طوری خواندن. ناهار خوردم و رفتم خانه.
    در راه تا خانه چشم‌هایم را بستم. خوابم نبرد. آن‌قدری هوشیاری داشتم که حواسم به کیفم و گوشی‌ام باشد. اما چشم‌هایم را که باز کردم دیدم رسیده به ایستگاه و من جا مانده‌ام. دقیقاً همان لحظه در قطار بسته شد. ایستگاه بعد پیاده شدم و برگشتم.
    خانه که رسیدم کارهای روتین بعد از رسیدنم را انجام دادم و از این که یک بار دیگر تثبیتشان کردم و دارند جان می‌گیرند خوشحال شدم. بعدش دیگر غش کردم و یک ساعتی خوابیدم.
    تا شب سرحال بودم و مقاله خواندم و پروتکل تست بعدی‌ام را نوشتم.

  80. آشنابیزار

    ● سال‌واژه‌ام، مدل ذهنی.

    ● طبق محاسبات پیش نرفتم. به خواب بیشتری نیاز دارم.

    ● با بیدار شدنم برق رفت. شاید تنبیهی برای دیر شروع کردن. هر وقت بخواد میاد و میره.

    ● سراغ دم‌دستی‌ها رفتم. ویدئوی آموزشی در مورد هوش مصنوعی. برای پارسال بود. ويدئوی دیگری هم دیدم و در ۱۵ دقیقهٔ اول، تغییرات یک‌سال معلوم شد. ناراحت شدم. بگی‌نگی، ساعتی را تلف کرده بودم.

    ● کتاب خواندن تمرکز می‌خواست و فقط ۱۰ دقیقه به کمک «عادت‌های انعطاف‌پذیر» صرفش کردم.

    ● نویسنده‌ساز جذاب بود. کلمات جدید آموختم:
    آیینه‌رخسار، آب‌ندیدگی، آبروبخش، آتش‌نهیب، آتشین‌مغز، آرزوناک، آرزورسان، آرام‌بن، آشنابیزار، آسمان‌پیوند، آسمان‌رفتار، آفتاب‌آلود، آتش‌وار، آشفته‌هوش.

  81. 💟 گزارش نیک:چه صبح سخت و طاقت فرسایی بود امروز، با طلوع خورشید و تابش آن بر روی صورتم بالاخره از خواب شیرینم دل کندم . چیزی که امروز رو طاقت فرسا کرده بود رفتن به سرکار و تحمل اخم و غر غرهای آقای کارفرما بود.نمیدونم این مرد چقدر توی زندگیش نمک خورده که انقدر شور شده بعد از یک روزی کاری پر از مشغله و پر از تحمل و برگشتن به خانه تصمیم گرفتم کمی بنویسیم فقط کمی، الانم خیلی خستم و بیشتر از این رمق نوشتن ندارم بدرود.

  82. گزارش نیک

    سال‌واژه: غرقگی

    _در سگ‌گرما، شش کیلومتر دویدم.
    -گفت: «عاشق پدرِ دختره شده و بهش می‌گه عمو علی.» تو دلم ذوق کردم برایش.
    -گفت: «رمانم رو به استادم نشون دادم، ازم ایراد گرفته که زیادی ذهنیه. می‌ترسم پیشش کم شده باشم.» گفتم: «ببین! ما هر روز ۱۰ تا کوزه می‌سازیم؛ یکیش خوب می‌شه یا دو تا، چندتایی‌اش خراب می‌شه و بقیه هم متوسط می‌شن.»
    -به فکرِ پستی درباره‌ی زبان فارسی‌ام.
    – اگر ابلاغم را بگیرم، احتمالاً دیگر بروم و تا مهر به کرج برنگردم.
    – می‌گوید: «خوب می‌دوی‌ها، بی‌وقفه!» در دلم می‌گویم: «از دارِ دنیا همین دویدن مانده است، چشمم نزن تورا به خدا!»
    _ گفت: «حالم از تخم‌مرغ به‌هم می‌خورد، از طرفی هم باید پروتئین بخورم؛ رفتم در وب‌سایت شهرک صنعتی، شهرِ “اکس” تو بود.» گفتم: «نخر! آن‌ها درونش [ش.ا.ش] می‌ریزند و بسته‌بندی می‌کنند.» شب زنگ زد، آن‌قدر به حرفت خندیدم که برای صبا هم تعریف کردم.
    گفتم: «والا، کلاس می‌گذاری! تخم‌مرغ بخور چرا قرص تخم مرغ از شهرک صنعتی جلال آل احمد نوشته.»
    -ساعت ۸ شب، کلاس زبان مصیبت است؛ آن‌هم روزی که از صبح مشغول بودی.
    _با تمرین جدول عادت‌های خرد، متوسط و کلان، یک صفحه کتاب خواندم.
    _ اصلاً بروم دنبال ابلاغم؛ مدرسه دخترانه، سه کوچه پایین‌تر یا بالاتر چه فرقی دارد؟
    _ گفت: «بیست سال پیش که خواهرم ازدواج کرد، گفتم ببین چقدر بزرگ شدیم! من هنوز در ذهنم ۱۵ساله‌ام.» من هنوز فکر می‌کنم دوستات دبیرستانی ایم.گفت: «بهت گفتم خواب دیدم هر دو نویسنده شدیم.» گفتم: «نه، نگفتی.» گفت: «چرا.» گفتم: «یادت نیست.»
    _ رفتم نشر چشمه شعبه‌ی مهراد‌مال به دنبال کتاب «حیات خلوت نویسنده؛ نشر ثالث»، نبود که نبود. نشر بلوا در هشتم گوهردشت هم نداشت. قرار شد برایم بگیرند و خبرم کنند. اگر گیرشان آمو
    _ فردا قرار است درباره‌ی اوتیسم و اختلال نقص توجه بنویسم؛ خوشحالم. دوشنبه‌ها را دوست دارم، اما ساعت ۷ به بعد عصرش را.
    _ در مسیر اسنپ تا کلینیک، دوباره رمان «چارلی و کارخانه‌ی شکلات‌سازی» را خواندم. می‌خواهم تک تک شخصیت های قصه را بررسی کنم.
    * در دویِ صبح، آهنگ *Dance me to the moon* پلی شد. با خود اندیشیدم نویسنده حتی مرگ خودش را هم می‌نویسد؛ به یاد ناصر تقوایی. شاید برای همین است که حتی وصیت‌نامه می‌نویسند. وصیت نامه را نمی‌گویند. می‌نویسند‌. نوشتن سند است. نوشتن اعتبار است.
    آهنگ به آنجا رسید که می‌گفت:
    Dance me to the children who ask to be born؛ بچه‌هایی که آرزو داشتند به دنیا بیایند. راستش را بخواهید، همیشه ته دلم همان بچه‌ای هستم که آرزوی به دنیا آمدن را داشت.

    _ به مسخره‌،می‌گوید: تو مثبتی؛ مثبت‌اندیشی!» منفی باشم که چی؟ که هی غر بزنم؟ که هی گریه کنم؟ که سربار بشوم؟ باید خدمت کرد به خودت و دیگری؛ برای خدمت کردن به انرژی نیاز داری و با غر زدن فقط وقتت را تلف می‌کنی. وگرنه بیرون ماندن و هی غر لنگش کردن را زدن که راحت است.
    _ می‌گوید: «در عصرِ هوش مصنوعی فردیت مهم است. قصه‌گویی و روایت منحصربه‌فرد آدم‌ها مهم می‌شود؛ آغازی نو برای ادبیات و قصه. چون اطلاعاتِ عمومی، برخلافِ گذشته، کیلو‌کیلو هست؛ حالا روایتِ شخصی مفید و مهم است.»بازگشت دوران طلایی داستان
    پایان
    کنترل، توهم است.

    ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
    ۲ اوت ۲۰۲۶

  83. سلام
    امروز سهم آزاد نویسی صبحگاهی ۲۰ دقیقه شد.توی سرم داستانک ها میرقصند،کانال اقاماهان رو شخم زدم.وبینار استاد با کلمات جدید فرهنگنامه مرا با واژه ها آشتی میدهد ،از خودم خیلی توقع دارم ولی با برنامه پیشنهادی استاد که در سه سطح عنوان کردند،خود را به کارمتعهد میکنم.ونوشتن سه خط مرا در کنار نوشتن وخواندن نگه میدارد.
    زندگی پیاله اکنون است که بدست تقدیر همچنان میشکند( رادیو آرامشگاه)

  84. سرانجام، بعد از کلی وول خوردن در رختخابش، موفق شد که بلند بشود. نوشتن صبحگاهی را برای اولین بار تجربه کرد. پس دفتری در آغوش می‌گیرد و شروع به نوشتن می‌کند. اولش سخت به نظر می‌رسد که بتواند حتی نیم صفحه‌ای پرکند. اما، در کمال تعجب، سه صفحه پر می‌شود. بعد از آن، آرام، انگار همه‌ی حرف‌هایی که مدت‌ها بود پنهانشان کرده را ناخودآگاه نوشته است. الان حال بهتری دارد.
    بعد از آن، به کمک مادرش می‌رود و برای اولین بار برنج آبکشی یاد می‌گیرد که درست کند. اولش می‌ترسد، وقتی دارد برنج آبکشی می‌کند، آب داغ روی خودش نریزد. اما، خداراشکر، اتفاقی نمی‌افتد و ختم به خیر می‌شود.
    در وبینار نویسنده‌ساز هم حضور پیدا می‌کند و می‌فهمد افراط در همه‌چیز مرض است. در کلاس نویسندگی خلاق، هم با راوی همراه می‌شود و عجب کسی است این راوی.
    و شب، کنار خانواده می‌نشیند و یادداشت دیشبش را برای پدرش می‌خواند. قهقهه می‌زند، وقتی برایش آن قسمت آش قلمکار را می‌خواند. و روزش این‌طوری میان جملات و نوشته‌ها و کلمات گذشته است.

  85. از آناندا شهروز رشید خواندم. در این غم حل می‌شوم. مادر بودن چقدر سخت می‌شود. برای یک مادر کودک بخشی از زندگی و‌ دنیایش است. اما برای یک کودک مادر تمام دنیایش است. مادر دریچه‌ی نگاه کودک به جهان است. چه رنج و ترسی دارد این غمی که چون گرگی سیاه از مادری گناهکار یا بی‌گناه، زندگی‌ کودک را می‌درد.

    بخشی از کتاب حق نوشتن جولیا کامرون را خواندم این کتاب را نفس عمیق می‌نامم. هرگاه می‌خواهم بر نوشتن سخت بگیرم آرامش آبی این کتاب در من جاری می‌شود.
    از کتاب: آفتاب صبح صاف و روشن جای خود را به هوای ابری نقره‌ای داده است اسب‌ها مشغول پایین آوردن پرچین مرتع شمالی هستند و روزهای وحشی دور تا دور حیاطم دارند ل‌های طلایی و جگری شان باز می‌شوند آواز پرنده‌ای که در خانه می‌پیچد صفیر کشان و متنوع است ماشین اداره پست تازه به راه افتاده که برود در تمام این جزئیات مشخص واقعیتی که ای من می‌درخشد این است که من با نوشتن درباره زندگی ام آن را گرامی می‌دارم من این گونه برای زندگیی‌ام عرضه قائل می‌شوم نوشتن عمل باز کردن چشم به روی زیبایی محض چیزهای عادی است این یعنی روزانه‌گی و روزانه‌گی مقدس است.

    فهرستی از کلمات نوشتم به مدت پنج دقیقه سپس آن را با فهرست کلمات هفته‌های گذشته مقایسه کردم و نیم صفحه از آنچه فهمیدم نوشتم . ناگفته نماند در وبینار همراه دوستانم انجامش دادم.
    دیشب قبل خواب فکری به ذهنم آمد. اما ننوشتمش و خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم نرفته و تا صبح منتظر مانده است. نوشتمش.

    https://t.me/maryamebrahimi21

  86. سعی می‌کنم آرکاییک بنویسم، شاید خیلی مسخره بشه. اگر این طور شد بیاید باهم بهش بخندیم 🙂
    سحرگاهان از خواب برخاستم. چاشتِ محقری تناول نمودم و سپاس یزدان بی‌کران را به جای آوردم که مدرسه را بر تابستان حرام نموده است.
    لَختی از زمان خویش را مایوسانه، به مقصود گریز از رنج ناگزیر دانش‌آموزی، به بطالت گذرانیدم. ولی مصیبتا! سرانجام، آن دم ملعون، فرا رسید. پشت میز جای گزیدم. جزوه را بگشودم. عذاب الهی نازل گردید.
    من به ایکس می‌نگریستم و ایکس به من. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه گِلی بر سر دیگری بگیریم.
    پنج ساعتی با ایکس و اخویش وای و الباقی خاندانشان در ستیز بودیم. عاقبت، مجلسِ نویسنده‌پرور همچون شهسواری بر اسب سپید، از من دستگیری نمود و از شر ریاضی رجیم، وارَست.
    رحمت حق بر ایشان باد!
    پس از آن به تمرین قانون استمرار ورزیدم. نیم‌ساعتی نواختم تا در نظرم کفایت نمود. بعد قلم و دفتری فراهم آوردم و به مکتب نویسندگی خلاق، شتافتم.
    اکنون هم دیگر زمان خفتن است. شب خوش، همسفران والامقام!

  87. گزارش ۸۲
    ۱۱ مرداد
    سال واژه ام ارتباط
    🌱نوشتم از تفاوت ارتباط در خانواده، محیط کاری و فضای مجازی. هم یاد می‌گیرم و هم در گروه درمانی جدید امروزم آموزش دادم.
    🌱صفحات صبحگاهی نوشتم. از خابم، ترس و تردیدهایم.
    🌱یکی از تجربه‌های لذتبخش امروزم تمرین نوشتن بوده که به یکی از مراجعین جوانم پیشنهاد داده بودم. نوشتن کارهای روزمره اش. مثل گزارش نیک.🙂دفترچه‌اش را پر کرده بود.خیلی کیفور شدم. و البته خجالت هم کشیدم. درس عبرتی شد که هر روز باید بنویسم. برای این عزیز بسی خوشحال شدم.
    🌱خاندن شب هول ادامه دارد:
    سکوت بر پوست سنگینی می‌کند. عظمت درختان ناچیزی جسم را به یاد می‌آورد.
    🌱رونویسی تمرکز و دقتم را بیشتر می‌‌کند.
    🌱با پناه کوچولو رفتیم خرید. کلی مداد و کاغذ برای طراحی خرید. همه مسیر را نیز از وفاداری سگها حرف زد.
    🌱داستان آهو و پرنده‌ها را خاندم. جالب بود. فکر نمی‌کردم نیما یوشیج داستان هم داشته.پیروی کردن و دنباله‌روی از دیگری از سر ناچاری.
    🌱پرسه‌ای در کتاب پنداشته‌های استاد شاهین زدم. به این جنس فاصله‌گیری نیاز دارم:
    «وقتی در زندان بی‌ثمری گیر کردی از عادت‌هایت فاصله بگیر و سراغ کارهایی برو که هرگز انجام نداده‌ای»

  88. صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم اتاق‌ها را از سمی که همسر جان زده بزدایم.
    فقط تونستم اتاق‌ها را تمیز کنم و هال و آشپزخانه باقیماند.
    دست و پاهام اجازه ندادن کار را تمام کنم.
    برق هم که باید سه تا پنج می‌رفت یک تا سه رفت. خیلی گرم بود.
    وبینار شرکت کردم.
    چند صفحه کتاب سنگ صبور را خوندم.
    چند روز در فکر هستم یا در روی زندگینامه نویسی کار کنم یا از نویسندگی خلاق شروع کنم . یک سال گذشته خیلی دلم می‌خواد ببینم الان نگاهم و نوشته‌هایم نسبت به سابق چقدر فرق کرده.

  89. صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم اتاق‌ها را از سمی که همسر جان زده برداریم.
    فقط تونستم اتاق‌ها را تمیز کنم و هال و آشپزخانه باقیماند.
    دست و پاهام اجازه ندادن کار را تمام کنم.
    برق هم که باید سه تا پنج می‌رفت یک تا سه رفت.خیلی گرم بود.
    وبینار شرکت کردم.
    چند صفحه کتاب سنگ صبور را خوندم.
    چند روز در فکر هستم یا در روی زندگینامه نویسی کار کنم یا از نویسندگی خلاق شروع کنم . یک سال گذشته خیلی دلم می‌خواد ببینم الان نگاهم و نوشته‌هایم نسبت به سابق چقدر فرق کرده.

  90. گزارش نیکووانه
    امروز سرِ بی‌حوصلگی را بریدم.
    صبح بی‌حوصله از خواب بیدار شدم. رفتم بیمارستان. حوصله آزاد‌نویسی هم نداشتم. بی‌حوصلگی‌ام را گذاشتم داخل کیف و آزادنویسی کردم.
    بی‌حوصله بودم که بروم بازدید بخش‌ها. با همان بی‌حوصلگی‌ام رفتم.
    سیستم کند شده بود و اذیت می‌کرد اما صورتجلسه‌ی کمیته‌ی بهداشت را تایپیدم.
    باید دستورالعمل‌ها را برای همکاری اصلاح می‌کردم و حوصله‌اش را نداشتم. بی‌حوصلگی را کول کردم و قسمتی از دستورالعمل‌ را بازنویسی کردم.
    ظهر چرتی طولانی زدم و پسرک را با تاخیر به کلاس زبان رساندم.
    آب کافی نوشیدم و برای شام غذای سالم پختم.
    پسرک را کلاس فوتبال بردم.
    حوصله‌ی برخی فلسفه‌بافی‌های آدم‌های رواقی را ندارم اما چند صفحه از کتاب فلسفه‌ای برای زندگی را خواندم. جالب است که این چند صفحه بی‌ربط به حال امروزم نیست. مارکوس می‌گوید بهتر است روزهای خود را صرف انجام وظیفه‌ی اجتماعی کنیم تا اینکه سعی داشته باشیم فقط کارهایی را انجام دهیم که دوست‌شان داریم.
    به نظرم امروز بی‌حوصلگی در برابرم غلاف کرد.
    گاهی برخی حس‌های ناخوشایند با فعالیت بدن، کمی عقب‌نشینی می‌کنند.

  91. آغوشی از جنس نوشتن

    صبح راهی تبریز شدم تا امتحان بدهم. تو اتوبوس کنار پیرزنی نشستم که بهم آبمیوه تعارف کرد. من نگرفتم چون نمی‌شد. درس خواندم و خوابیدم. تو خوابگاهم درس خواندم و خوابیدم. و بعد امتحان. مسخره‌ترین و بیخودترین امتحانی که تا حالا دادم. استاد جهت انتقام گرفتن از بچه‌های ترم قبل که امتحان نداده بودند ما را نیز فدا کرد. ما که حدودا دویست نفر باشیم. بهترین‌ و خرخوان‌ترین‌مان دوازده تا از شصت سوال را جواب داده. و این همان استادی است که به خاطر یک ثانیه تاخیر بچه‌ها را حذف می‌کند. خاک بر سرش بریند. واقعا. بریند. احتمالا دوباره امتحان بدهیم که نمی‌دانم وسط امتحانات ترم بعد؟!

    بعد این آنقدر اعصابم خورد شد که کل روز کار خاصی انجام ندادم اما در جهت جبران کم‌خوابی دیشب کوشیدم.

    چندتا از نمونه‌های داستان به فرم روزنگاری دیدم. چقدر عاشق دفترچه‌ی ممنوع شدم. شاید روزی کامل بخوانمش.

    داستان‌کوتاه رنگ آتش نیمروزی را خواندم و دوستش داشتم.

    موقع برگشت تو اتوبوس کنار کیفم نشستم. هوا تاریک بود و من واقعا فقط به تاریکی زل زدم. آنقدر که حوصله‌ام سررفت و گفتم کمی بنویسم حداقل.

    نوشتن به آغوشی برای گریستن تبدیل شد. حالم اصلا خوب نبود. احساس گیجی و خنگی بعد امتحان و پیش‌داوری آدم‌ها و احساس واقعا تنها بودن و تو هیچی خوب نبودن و …
    سبک‌ترم کرد. حتی بعضی‌هایشان حل شد. کسی تو اتوبوس متوجه‌اش نشد. چون چیدمان صندلی‌ها طوری‌ست که بتوانی تنها بمانی. برای همین راحت از فرم هیولا بیرون آمدم.

    وبینار هم بودم آره. کلمات جدید و جالبی بررسی کردیم که خیلی دوستش دارم و بعد صد کلمه در جهت توصیف امروز. راستش چرا فکر می‌کردم خیلی باید تغییر کرده باشم. اما مثلا اینطور بود که لیمو پرتقال شده بود. عجیبه.

    حالا می‌روم فیلم Backrooms را ببینم. فردا شاید ازش گفتم. شاید هم فردا دیدمش.

    حالا حالم بهم می‌خورد از هرچی که درس و امتحان باشد. با این وجود نیم‌ساعتی از امتحان بعدی را خواندم. تا منعطف بوده و به عادت‌هایم پایبند بوده باشم.

  92. گزارش نیک؛ روزی که ننوشتم، اما نوشتم

    گزارش نیک امروزم خالی از نوشتن‌های هرروزه است.

    صبح زود، ساعت چهارونیم، با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. البته نه خودم؛ همسرم صدای زنگ را زودتر شنید و بیدارم کرد. به خواهرزاده‌ام قول داده بودم و باید می‌رفتم، با اینکه شب دیر خوابیده بودم.

    وقتی به پارک لاله رسیدم، نوشین داشت قدم می‌زد. از دیدن هم خوشحال شدیم. گفتم:
    «به خاطر گل روی تو و نفس پاک صبح آمدم، وگرنه واقعاً انرژی نداشتم.»

    او هم گفت:
    «کمی مچ پای چپم درد می‌کند، ولی بهش گفتم به خاله‌جان قول دادم، نمی‌شه نرم. بیا و درد نکن تا زودتر برگردیم تیمارت کنم!»

    چند دوری قدم زدیم و حرف زدیم؛ از زخم‌های روزگار، از التهاب این روزها و از تصمیمی که برای استراحت بیشتر مغزم گرفته‌ام.

    در مسیر برگشت، هرکدام به سمت خانه خودمان رفتیم. یک ربع به هفت خانه بودم. برای پسرم چاشت، میوه و دمنوش آماده کردم و منتظر ماندم بیدار شود تا بدرقه‌اش کنم.

    بعد از صبحانه دیگر نای ایستادن نداشتم. برای اولین بار، تا جایی که به یاد دارم، صبح بعد از بیدار شدن دوباره خوابیدم و خوابم هم طولانی شد. بدنم به این خواب نیاز داشت، هرچند خواب شب جنس دیگری دارد.

    طی روز تا غروب، دخترم دو بار آنلاین شد. این روزها مشغول اسباب‌کشی به خانه‌ای دیگر، در شهری دیگرند. از اینکه مستقل‌اند و بی‌نیاز از ما زندگی‌شان را پیش می‌برند، خوشحالم و برایشان دعا می‌کنم.

    عصر، هنگام پختن پن‌کیک و آماده کردن شام، فایل وبینار «نویسنده‌ساز» یکشنبه ۱۱ تیرماه ۱۴۰۵ را گوش کردم. خیلی خوب بود. ابتدا درباره «فرهنگ سره فارسی» سلیمان مختاری صحبت شد که برایم جالب بود. حالا دنبالش هستم تا از نزدیک زیارتش کنم!

    در ادامه، تمرینی داشتیم: پنج دقیقه نوشتن، اما فقط به شکل **کلمه**.

    برای من مثل معجزه بود.

    دویدم سمت دفترم؛ همان دفتری که از صبح دست‌نخورده روی میز مانده بود. برداشتمش و با خودکار آبی، تندتند شروع کردم به نوشتن.

    جذابیت تمرین همین بود: کلمه، نه عبارت و نه جمله.

    دقیقاً مناسب حال امروزم بود.

    از اتفاق‌های صبح تا همان لحظه، هرچه به ذهنم رسید به شکل کلیدواژه نوشتم. مطمئنم اگر روزی دوباره این کلمه‌ها را بخوانم، بسیاری از اتفاق‌های امروز را به یاد خواهم آورد و تصاویرشان دوباره در ذهنم جان خواهند گرفت.

    این تمرین فوق‌العاده را دوست داشتم. حداقل تعداد کلمات برای تمرین ۱۱۲ کلمه بود و برای منی که از صبح هیچ ننوشته بودم، همین ۱۱۲ کلمه راهی شد برای برگشتن به نوشتن.

    حالا هم پیش از خواب، گزارش نیکم را می‌نویسم.

    نوشتن برای من گاهی شبیه مُسکن است؛ نه از آن جهت که دردی را پنهان کند، بلکه از این جهت که خیالم را راحت می‌کند: روزم بی‌نوشتن نگذشت و از خودم و دنیای کلماتم خیلی دور نماندم.

    شاید بعضی روزها لازم نباشد صفحه‌ها بنویسم. شاید گاهی ۱۱۲ کلمه، چند کلیدواژه، یا حتی یک جمله کافی باشد تا رشته میان من و نوشتن پاره نشود.

  93. امروز حسابی به جان خانه افتادم و پاکیزه شد تمام زندگی و همینطور افکارم.
    حُسنِ سحر‌خیزی همین است. اینکه برای خودت زمان بخری.
    در حین کار به این اندیشیدم که چرا فاصله افتاده میان من و رسم دیرینه‌ام؟
    نوشتن شبانگاهی که مدتها پیشه‌ام بود و اگر شبی نمی‌نوشتم، خواب از کوچه‌ی چشمانم گذر نمی‌کرد.
    مدتی بود که روزها می‌نوشتم و فقط بعضی شبها دستم به قلم می‌رفت.
    نوشته‌هایم را که مقایسه می‌کنم متوجه می‌شوم آدمِ شب شکوفایی هستم. انگار شب که می‌شود پرده‌ای که روز‌ها میان من و قلم کشیده شده کنار می‌رود و فاصله‌ام با قلم به کمترین شکل ممکن می‌رسد.
    نوشته‌های شبم، روح دارند و از اعماق جانم ریشه‌ دوانده‌اند.
    و نوشته‌های روزم منطقی و کمتر شاعرانه.
    انگار که شب با سکوت و آرامشش، سوار بر هر وزشِ خنک از پنجره ،خیالْ به سویم می‌آورد.
    بعد از کارهایم غرق شدم در دو داستانک از کافکا.« اتحاد» و «شباهنگام». نوشته‌هایی که بعد از مرگ کافکا منتشر شده‌اند.
    اتحاد که نشان می‌دهد انسان حتی در نزدیک‌ترین رابطه‌ها هم به‌طور کامل با دیگری یکی نمی‌شود.
    و شباهنگام که حس تنهایی انسان را در دل شب به تصویر می‌کشد. شب از نگاه کافکا زمانی است که آدم با خودش و پوچیِ وجودش روبه‌رو می‌شود. سکوت و تاریکی، احساس بی‌پناهی را تشدید می‌کنند.
    نمی‌دانم، ولی من در این مورد با کافکا هم‌نظر نیستم. آدمی که حس تنهایی کند، روز و شب نمی‌شناسد، جمع و خلوت نمی‌شناسد، در همه‌جا و همه‌ی لحظه‌ها تنهاست. شب با سکوتش فقط باعث می‌شود، بیشتر از لحظات دیگرِ روز، آن تنهایی پر‌رنگ شود.
    و سپس یک ساعت رکاب زدم، در اینستاگرام چرخیدم و استوری آپلود کردم.
    همراه ناهار، زمانی که برق نبود و به اجبار در گوشی، فیلم جالبی دیدم. « مسافر » ۲۰۲۶.
    دوستش داشتم، نوشته‌بود ژانر ترسناک و چه خوشمزه می‌شود غذا با فیلم‌های ترسناک. اما راستش را بخواهید اصلا ترسناک نبود، بیشتر هیجان‌انگیز بود تا هراس‌انگیز.
    یکی از شخصیت‌های فرعی کتاب جمله‌ی جالبی گفت: « این آدمها نیستن که سفر میرن، این سفر‌ها هستن که آدمها رو می‌برن.» جمله‌اش مرا به فکر واداست. گوشی را با خودم پای سینک بردم و به حرفش فکر کردم. درست بود، گاهی در زندگی ماجراهایی هستند که مثل سفر، ما را با خود به درونِ خودشان می‌برند.
    حین شستن ظرف و کارهای آشپزخانه ادامه‌ی فیلم را دیدم.
    سر که چرخاندم، دوباره خانه مثل موجودی جاندار خودش را آشوب کرده بود و هر دم از هر بخشِ آن اسباب، به زمبن می‌ریخت.
    دوباره از نو شروع کردم و اشیای بی‌عقل را متنبه‌کُنان سر جایشان گذاشتم.
    مشغول ویرایش داستانک « کوچه» شدم. نوشتن رمان برایم راحت‌تر از نوشتن داستانکی با اندکی کلمات است، باید در عین ایجاز مفهومی که می‌خواستم را هم داشت و چیزی قربانی چیز دیگر نمی‌شد. در حین نوشتن در جدال آخرین اثرات قهوه در جانم با دوغِ غلیظِ ناهار، چشمانم برای دومین بار در امسال، در میانه‌ی روز سُرید و تا به خود آمدم داخل کوچه‌ای بودم که با کلی پله رو به خانه‌ای بالای پشت‌بام منتهی می‌شد.
    آنجا یک شخصیت ژاپنی که گویا در خواب عاشق و شیدایش بودم زندگی می‌کرد و من با تمام وجود سعی داشتم او را خوشحال کنم. بخشی از خوابم دلهره‌آور بود شخصیت‌ها جنس و شکل عوض می‌کردند. بیدار که شدم سعی کردم چشمانم را باز نکنم و باقی خواب را آنطور که دلم می‌خواست بسازم. تلاشهایم باعث شد خواب دور و دورتر شود و مثل مه ناپیدا. در نهایت بیدار شدم. دیر شده بود سریع خودم را به وبینار نویسنده‌ساز رساندم و دقایقی، پشت در ماندم.
    چه روحم را نوازش می‌داد واژه‌های فارسی. چقدر خوشحالم. در کشوری زندگی می‌کنم که ذره ذره‌ی ادبیاتش را باید بوسید و برای واژه‌هایش سر تعظیم فرود آورد.
    بعد از وبینار طبق عادت رفتم قدم بزنم، به آدمها خیره بودم. به حرف‌ها که گذری می‌‌شنیدم و سعی می‌کردم ادامه‌اش را تصور کنم.
    ناگهان فضا رنگ و بوی دیگری گرفت. همه‌چیز عجیب شد. صدا‌ها همه دور و محو. مردم به پاره‌های مه تبدیل شدند و در فضای دود مانند، استاد را دیدم که داشت برای خودش قدم می‌زد. حدس زدم به داستان‌هایی که هر‌کدام از آدم‌های اطرافش داشتند فکر می‌کند.
    چه خوب است نفس کشیدن در هوایی که نویسنده و ادیبی چون استادم دارد. آن‌قدر ذوق‌زده بودم که برای لحظه‌ای تصور کردم در دنیایی ماورائی هستیم. اطرافمان پر از قفسه‌های کتاب و میز‌هایی در پیاده‌رو پر از ابزار نوشتن است. به بالای سر استاد چشم دوختم، برگه‌ی بلند و بالایی پر از واژه‌های آهنگین در حال تایپ شدن و رفتن به آسمان بودند.
    فضا پر از صدای تایپ و خراش ماژیک روی برگه بود.
    استاد حرف می‌زد و صفحات قد می‌کشیدند.
    چقدر خوشحالم از این ملاقات ناگهانی.🫠
    شب، سوار بر خیال، در‌حالی که ماشین حرکت می‌کرد سر به آسمان دوختم، موهایم در باد می‌رقصیدند و من غرق بودم در ابرهای سفید و پنبه‌ مانندی که در دل تاریکی شب لابه‌لای ستاره‌ها پخش بودند.
    تکه‌ی بالای ماهِ سرخِ گاز‌خورده از لابه‌لای پنبه‌ها به من خیره شده بود. هر دو برای لحظاتی محو شدیم در‌هم.
    آسمانِ من، تا ابد برای من باش.
    🪽 سمیرا‌نویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  94. صبحم را با یک لیوان شیردارچین، شروع کردم.
    بطری آب را پر کردم و گلاب و دانه چیا در آن پاشیدم.
    ناهار امروز عدس پلو با رشته فرنگی.
    امروز کوزت شدم و اتاق ها را مرتب کردم و لباس ها را چیدم و دستی به سر روی خانه کشیدم. فکر کنم به من الهام شده بود چون برایم مهمانِ سر زده آمد.
    کتاب سخت خوانم تنها ۱۰ صفحه ازش باقی مانده.
    صفحات صبحگاهیم را با کاغذ و قلم نوشتم.
    بقیه روزم به مهمان بازی گذشت.
    البته ویس جلسه بازخورد را هم گوش دادم.
    نمره روز : ۸ از ۱۰

  95. گزارش نیک ۸۲ فرح
    ✔️نرمش و ورزش صبگاهی
    ✍️روزانه نویسی (سهم صبح)
    ✍️تغذیه کانال با موضوع حساسیت به موی گربه و استاد شاهین.
    ✔️آشپزی : پختن مرغ آلو با هویج، شیرین پلو با ته‌دیگ نان لواش برای اهل خانه و مادرم
    ✍️خواندن گزارش کار نیک دوستان نویسنده‌ام، کاش میشد استیکری، هپی‌فیسی ، لایکی چیزی برای بعضی نوشته ها که سخت به دلم می‌شینه و اثر عمیق دارن می‌گذاشتم، کاش . باید استاد فکری خلاقانه در این مورد ارائه بدن.
    ✍️خواندن داستان شازده حمام چند صفحه برای مادر
    ✔️پیاده‌روی بیست دقیقه‌ای.( همین هم که همت کردم خدا را شاکرم.)
    ✔️خواب بعدازظهر بعد از یک سفر درون شهری (سه ساعته رفت و برگشت به خانه مادر)
    ✍️شرکت در وبینار نویسنده ساز
    ✔️دیدن فیلم مادر (به یاد زنده یاد اکبرعبدی )
    ✔️بافت آخرین رج‌های کوسن گلسرخ ( همراه دیدن فیلم و انیمیشن)
    ✍️نوشتن روزانه نویسی سهمیه شبانه
    ✍️نوشتن چکیده و فهرست روزانه نویسی برای گزارش کار نیک ۸۲
    ✍️ عکس العمل به کاریکاتور حلزون مدرسه نویسندگی و فال خوب گرفتن با حالات حلزون: حس منم مثل حلزون در شب راه رفتن شده اما با چشم‌های باز. خدا عاقبتم را ختم بخیر کند.

  96. 📝گزارش نیک ۸۲:
    کاغذ اول را پاره کردم، کاغذ دوم هم همین‌طور… شاید هم سومی. نه، نه؛ هر کاری می‌کنم، طرحم دقیقاً شبیه خود آبشار نمی‌شه. می‌دونم باید پلکانی و برجسته باشه، اما دستم یاری نمی‌کنه. چیزی که در ذهنم می‌بینم، روی کاغذ شکل دیگری پیدا می‌کنه.شنیدم: «تلاش، بال‌های هنرمند است؛ اما استعداد، آسمانی است که او را به پرواز دعوت می‌کند.»از همان اول شروع کردم به کشیدن سنگ‌ها و سبزه‌ها. کاغذهای زیادی مصرف شد تا بالاخره تونستم طرح را تمام کنم. نتیجه دقیقاً شبیه نمونه نشد، اما آنقدر هم بد نبود که توی ذوق بزنه.ناهار، ماهی با سبزی‌پلو خوردیم. باز هم یک کبودی دیگر؛ تازه متوجه شدم قسمتی از زانویم کبود شده، اما حتی یادم نمیاد چطور و چرا.ظهر خواب موندم و نتونستم در سمینارها شرکت کنم.قسمت دهم سریال کره ای شوهر هم دیدم بنظرم مثل پنیر پیتزا زیادی کش دار شده پلیس هم اینقدر بی عرضه؟! قبل از خواب، اسکیس اولیه‌ی میوه‌ها را تمرین کردم، چند صفحه‌ای کتاب ورق زدم و برای داداشم با صدای بلند خوندم.این روزها گرمای هوا عطش عجیبی به جانم انداخته؛ حتی نیمه‌شب هم از خواب بیدار می‌شم تا آب بخورم. از همیشه بی‌حوصله‌تر شدم و انگار زنجیری به پایم بسته‌اند؛ زنجیری که اجازه نمیده جسمم انرژی و اشتیاق گذشته را دوباره پیدا کنه.
    چنل تلگرام @Maryamwriter_2

  97. داستانک‌ بود و من
    -سال‌وا‌ژه‌ام: تدریس.
    -بار دیگر نسخه‌ی اول داستانکم را دیدم. نه. تغییر یک کلمه یا جمله کمکی نمی‌کرد. به دلم نمی‌نشست. باید می‌کوبیدمش.
    گوشی را خاموش کردم و کاغذ برداشتم.
    یک بار دیگر با همان ایده، سعی کردم بنویسم.
    داستانکی جدید شکل گرفت‌.
    -این هم نسخه‌ی اول بود و کلی کار داشت. مخصوصن پایانش. بیش‌تر از ده بار بازنویسی کردم.‌ نرسیدم به آن‌چه می‌خواستم.
    -عصر مامان را بردم دکتر. تو راه خیلی فکر کردم به پایانش.
    -برگشتنی دوباره آمدم سر‌وَقتش. بازنویسی دیگری می‌خواست. حالا تقریبن کامل شده بود.
    -کامل گذاشتمش کنار. باید دور شوم ازش. فردا دوباره می‌آیم سراغش. برای ویرایش نهایی.
    -مهمان ناخوانده.‌ برای عیادت از بابا. جمع‌وجور کردیم و نشستیم به انتظار.
    -تو این فاصله گزارش نیک را تکمیل کردم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  98. گزارش نیک ۸۲

    پرسش‌نیک:

    -چه گوشیدی؟
    گوشیدن وبینار شنبه که از عادت‌های انعطاف پذیر استفان‌گایز گفتند. تصویر مثلثی داشتیم سر به‌زمین کون به‌هوا.

    کله‌اش، عادت کوچک: به حد مورچه تن‌ِ لش جنباندن‌ محض باور که بلاخره ما هم گوهی خوردیم ولو به اندازه‌ی فضله‌ی موش. برای چه؟ برای اعاده‌ی‌حیثیت از عزت‌نفس و اعتمادبه‌نفس زخمی از کمال‌گرایی.

    شکمش، عادت متوسط: انجام کاری در حد نرمال و متوسط برای روزهایی که قول و فعل‌مان در آتش‌بسند هرچند صلح موقتی. یعنی زمانی که حسش بیشتر است برای انجامیدن کار.

    کَفَش، عادت بزرگ: موقعی که دوپینگیم. می‌توانیم فیل هوا کنیم که معمولا از نوادر‌اوقاتِ شنبه به نوروز است. خلاصه که کاچی به از هیچی.

    -چه دیدی؟
    در وبینار امروز فرهنگ سره داشتیم باقلوا. از سلیمان مختاری. یک جلد فقط از الف و عهدوعیالش. چندتایی لغت هم صاب‌هاشم ازش خواندند:

    آتش‌سخن: کسی سخنانش سگ دارد و میخ می‌کند و سیخ.

    آتش‌آشام: کسی که زگیل در عشق است در حدی که با لیزر و جراحی هم رفع نشود و معشوق را یا مجنون کند و یا راهی قبرستان.

    آینه‌بناگوش: فکر کنم آینه‌بغل‌گوش مقصود بود یعنی گوشی به این هواااا قد آینه‌بغل ماشین. ولی خوب مصلحت چنین شد بشود آینه‌بناگوش که حتما موقع نوشتن صبح بود. ناشتا‌نخورده هوس بناگوش گوسفند داشتند و یک‌هو از یاد بناگوش گوسفند گریز زدند به بناگوش بلوری و شفاف یار.

    معانی که گفتم از لغت‌نامه‌ی شخصی بود. اصلش را تو کتاب فرهنگ ببینید مبادا گلاب به روتان گلاب به روتان از خشم به خشتک برینید.

    -پیاده‌روی کردی؟
    از صبح خروس‌خوان تا بوق سگ کوزت‌پیمایی داشتم از آشپزخانه به حال از حال به نشیمن و از نشیمن به دستشویی و… خلاصه که مادام‌التحرک و همیشه در خدمت.

    – چه پختی؟
    زرشک پلو با مرغ‌ برای نهار. کوکوی کلم برای شام. لوبیای فردا را هم بار گذاشتم. آشپزی دوست دارم. لذت‌بردنِ دیگران از دست‌پختم را بیشتر از لذت غذاخوردن خودم می‌پسندم . نه‌نه‌نه… نکند فکر کنید موقع خوردن به کاسه‌ها زل می‌زنم لقمه می‌شمارم.

    -چه خواندی و چه نوشتی؟
    از کانال حسام ایپکچی خواندم:
    جهان به فرمان من نیست
    بدن که نزدیک‌ترین است
    گاه غافل‌گیرم می‌کند
    چه رسد به دورها و دیگری‌ها
    این راه ناهموار را نمی‌شود پیمود
    مگر با پذیرش پیش‌بینی‌ناپذیری‌اش
    سهم من از زندگی
    به‌قدر «معلومِ حاضر» است
    هر جزء را باید چنان زیست
    انگار همه زندگی همین است
    حالا همه زندگی همین فنجان‌چای
    همین یک لقمه نان و پنیر
    همین یک هم‌صحبت
    همین یک گلدان تشنه و منتظر آب 
    زندگی همین جزءِ معلومِ حاضر است

    دُورَکی زدم در کانال همسفران نویسندگی. چندتایی داستانک خواندم. تمرین داستانک‌نویسی داشتم که هنوز نپخته است و کال.

    -چه دیدی؟
    قسمت آخر سریال مهمان را دیدم و سریال “شوگر” را دانلود کردم برای دیدن.

    -با چه کسی ملاقات داشتی؟
    با موچول رخ‌سیاه و تخم‌طلا. دیر آمده بود دهن‌چاکیده تا بناگوش مممممییییووو… غذا می‌خواست که دادم. لختی لمید پسِ تراس و بعدش رفت.

    -روزواژه چه داری؟
    رُومبیدن: خراب‌شدن از کار افتادن.
    جمله: رمبیده‌دل دیوار نپاید/رمبنده‌ چو سیل آید به عشق

    -چه آرزو داری؟
    از قرنطینه برهم و بروم لُپ هاشم ببوسم به گاز بِرمُبم و بچلانمش.

    1. سال‌واژه: ثمربخشی
      نوشتن گزارش نیک بعد از وقفه زیادی نیک به نظر می‌رسد.
      خاندن گزارش نیک دوستان، نیکی دیگر امروز من بود.
      روزهایی که وبینار نویسنده‌ساز را گوش می‌دهم نیک‌حالی را بیشتر حس می‌کنم. وبینار امروز را با این فکر گوش دادم که چقدر در این وبینارها پوست‌اندازی کردم.
      این روزها مشغول تفکر در مورد اینم که نیت عمل و عمل انجام شده چقدر به هم نزدیک هستند.
      این جریان《اکنون من در فهرستی از کلمات》مانند آن یک ذره ادویه‌ای است که یک قابلمه غذا را خوشمزه می‌کند، کوچک و تاثیرگذار.
      این روزهای من در چرخه خاندن و نوشتن میگذرد این دو بسیار باعث یکدیگرند.
      می‌خاهم در هر گزارش نیک یک آرزو بنویسم: کاش آنقدر زنده بمانم که معنی اینترنت واقعی را بفهمم.
      https://t.me/sohahashayeb

  99. پی‌نوشت جامانده:
    حالا که دیگر داستان‌کوتاه تمام شد مشکل من هم با کامنت‌گذاری ازبین رفت🫪

  100. دیروز را خوابیدم. گریستم. به‌خود پیچیدم.
    امروز صبح برخاستم و گفتم «تمومه. دیگه بسه.»

    سروقت پیانویم رفتم. همیشه معجزه می‌کند و حال بدم را بهتر.
    دل‌یار را خواندم. هیچ‌وقت جرعت خواندنش را نداشتم، دلیلش را نمی‌دانم، گام عجیبی دارد. تن صدایت باید انعطاف خاصی داشته باشد.

    یک‌روز دیگر از داستان‌کوتاهم را جلو بردم. دریافتم حال و هوایش شباهت زیادی به شازده‌کوچولو دارد. از کلیشه‌شدنش می‌ترسم.

    اولین‌عنصر ساخته‌ی شده‌ی بشر را خواندم.
    پس‌از یک‌ساعت تفکر و جمع مطلب، هنوز نمی‌دانم چطور به‌کمک آن عکس‌برداری می‌کنند.

    ۱۰دقیقه‌ای با رایان فوتبال بازی کردم و درست اندازه‌ی دوساعت تمرین شنای بی‌استراحت، خسته شدم.

    سریال آبکی دیدم.(خیلی حال داد)

    ابله به‌زودی تمام می‌شود. و من شاد.
    دروغ‌چرا، فقط چون نمی‌خواهم نیمه رهایش کنم، هنوز می‌خوانمش. اگرنه که موضوعش کمترین جذابیتی ندارد برایم. ترجیحم خواندن بلندی‌های بادگیر برای بار پنجم است.(یا هری‌پاتر برای بار چهل‌و‌هفتم)
    حرف از هری‌پاتر شد. این‌روزها موضوع دعوای من و پدر است. ممکن‌است بفرستندم روان‌درمانی چون خیال می‌کنند دیوانه‌ام. (هستم)

    بگذریم،
    خوابم می‌آید. شب‌خوش.

    کانالم؟
    https://t.me/hermionediana

  101. سال‌واژه: تغییر
    ۱- صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم و تا دلم خواست غرغر و گلایه‌هایم را روی کاغذ خالی کردم. وقتی غرغردانم سبک شد، شکرگزاری‌ام را هم نوشتم و دفتر را بستم.

    ۲- قرار بود برق از ساعت ۱۱ تا ۱ قطع شود، اما بعد اعلام کردند از ۱ تا ۳ خواهد بود. من هم دست‌به‌کار شدم و رفتم آشپزخانه تا قبل از ساعت یک یک غذای ساده آماده کنم. ساعت یک آشپزی تمام شد، اما از قطع شدن برق خبری نبود و ما هم جلوی باد دلپذیر کولر نشستیم و ساندویچ سوسیس و سیب‌زمینی‌مان را با خیال راحت گاز زدیم.

    ۳- امروز عزمم را جزم کردم و تعداد صفحات بیشتری از کتاب «کسی نظرکرده آسمان نیست» را خواندم. آخر سر هم برای اینکه کنجکاوی‌ام را آرام کنم، چند صفحه‌ای از «قطار سریع‌السیر» آگاتا کریستی را ورق زدم.

    ۴- حواسم به سال‌واژه‌ام بود و امروز آگاهانه تمرین کردم بیشتر شنونده باشم تا گوینده.

    ۵- با همه شلوغی‌های ذهنم، واژه «آینده» از بقیه پررنگ‌تر بود و مدام خودش را به فکرهایم تحمیل می‌کرد.

    ۶- امروز توقعات بی‌جای بعضی آدم‌ها ناراحتم کرد، اما این ناراحتی دوام چندانی نداشت؛ چون خیلی زود جایش را به نگرانی‌های همیشگی ذهنم داد.

    ۷- امروز دوباره فهمیدم وقتی بیش از حد درگیر حل یک مسئله می‌شوم، گاهی راه‌حل‌هایی را که درست جلوی چشمم هستند نمی‌بینم. انگار یک مکث کوتاه و کمی آرامش، از ساعت‌ها تقلا بیشتر به کار می‌آید.

    ۸- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۹ از ۱۰ می‌دهم؛ چون روزم با نمره ۵ شروع شد، اما تلاش کردم آرام‌آرام آن را به ۹ برسانم.

  102. سال واژه‌ام تعهدورزی‌ست و به آن عمل می‌کنم. امروز پس از بیداری دعا و نیایش برای همه مردم و خودم کردم. برای نوشتن آماده شدم چند سطر نوشتم و به پیاده روی رفتم. برای روح پر تلاطم من شفاست. برگشتم و صبحانه متفاوتی با خانواده‌ام خوردیم. اگر پایم در آشپزخانه گیر کند محال است کمتر از دو ساعت طول بکشد. واژه‌ای که در ذهنم امروز در وبینار کاشته شد آتش‌سر بود. نمره امروزم هفت است. یک نوبت از چشم پزشکی گرفتم. با دخترم حرف زدم و نکته‌هایی از پیچیدگی روابط انسانها درک کردم. امشب یک مهمان نازنین دارم. گرانی بیداد می‌کند و پشت بندش هم بی‌انصافی بعضی از کاسب‌کارها مزید می‌شود. جنگ وحشت‌ افزاست. نگران کننده است. مثل چند روز گذشته داستانی در ذهنم می‌پرورانم. برای یادداشت روزانه چند سوژه در ذهنم بود که همه پریدند و فقط یکی باقی ماند. کار کردن برایم مثل معجزه است. زنده‌ام می‌کند و خستگی بعد از کار را دوست دارم. به کانال مهرابی خوش بفرمایید. آدرس آن 👇

    https://t.me/notetoday1

  103. علی‌رغم اینکه دیشب خوب خابم نبرد، صبح دو دقیقه کشش صبحگاهی را انجام دادم. قرص آهنم را خوردم. مثل همیشه صبحانه تخم‌مرغ و شروع یک مأموریت کاری. به همراه کارشناس منطقه، بازدید پسماند منطقه 4، بالاخره قسمت شد. و خوب بود.
    ادامه فیلم دیروز را دیدم. تمامن سانفرانسیسکو. رمز موفقیت: گزارش‌نویسی، رژیم غذایی فقط نوشیدنی، مشاوره با دوست کاربلد و حسادت‌برانگیزی.
    نمی‌دونم چرا بعضی روزها، مثل امروز خستگی از تنم نمی‌رود. وبینار نویسنده‌ساز و فرهنگ سره فارسی از آقای مختاری. چقدر اینجور کتاب‌ها دوست دارم. مثل یک سرگرمی می‌ماند.
    سه دقیقه ورزش کردم. شام خوردم. مامان یک کتلت جدید درست کرده با دال‌عدس. چیزی شده بود در مایه‌های فلافل.
    مرور اخبار جنگ.
    خاندن گزارش‌های دوستان و نوشتن گزارش نیک.
    خاندن فایل “تعلیق”.

  104. گزارش نیک “1405/5/11” مردادماه.‌روز یکشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب “خسرو‌خوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    بخشی از داستان‌کوتاه ۶ نوشتم.

    ورزش‌ کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور شروع کردم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    https://t.me/speechoff

  105. صبح امروز به این فکر میکردم که این صبح دیگر تکرار نمیشود و مرورش در ذهنم شکل میگرفت؛
    امروز را قدر بدان که تکرار نمیشود، شاید صبحی دیگر بیاید، شاید یکشنبه‌ای دیگر را ببینم، شاید مردادی دیگر را درک کنم، اما مطمئناً دیگر صبح روز یکشنبه یازدهم مرداد ماه سال ۱۴۰۵ را دوباره نخواهم دید، دوباره این لحظه‌ی یگانه‌ی الان و امروز که در حال نوشتن هستم تکرار نخواهد شد، آن سِرّ و رمزی که در این نقطه از تاریخ وجودم نهفته‌ست، در آینده دردسترس و قابل بازگشایی نیست، این عصاره‌ی ابر و باد و مه و خورشید و فلک که این لحظه در اختیار من است فقط مخصوص همین الان است، لحظه‌ای دیگر، ساعتی دیگر، روزی دیگر، خصوصیت مربوط به خود ِ دیگری دارد، شاید آن اتفاق و تفکر و حسی که در این لحظه میتوانی رقم بزنی در زمانی دیگر قابل انجام نباشد، با تأمل و درنگی، این دم را دریاب.

  106. گزارش نیک امروز:
    صبح رو با رژیمم شروع کردم
    خونه مادر شوهرم چندتا انجیر از درخت کندم
    ناهار آماده کردم
    صد سال تنهایی رو ادامه دادم صفحه ۱۵۰ هستم
    ننوشتم چون کاغذ ندارم تو گوشیم امروز می نویسم صبح ورزش از روی برنامه کردم
    فکر کردم دیگر نمی خواهم کسی مرا دوست بدارد
    من با خلوتم حالم خوبه. من باشم و خیال و کتاب و داستان

    1. راستش تازه از پیاده‌روی برگشتم و هوا بسیار خنک بود. البته فقط اولش. کوچه شبیه لوکیشن فیلم‌های جنایی بود.
      امشب اسم مادام بوواری زودتر از همیشه منو به اینجا کشوند. هنوز موفق نشدم بخونمش اما برام جالبه چون خیلی اسمش رو توی کتاب‌های دیگه می‌بینم. خصوصاً کتاب‌های ترویج نوشتن.
      امروز دوتا داستان کوتاه خاندم‌.
      کمی نوشتم.
      متأسفانه خلاقیتم زده بود به پارچه و ساعت‌ها درگیر شدم.
      امیدوارم دفعه بعد خلاقیتم به نوشتن بزنه یا به فعل دیگری.
      فقط قسمت ملایم روتین روز رو انجام دادم.
      امروز و دیروز با تماشای تیکه‌های جشن بلودراگون زندگی قشنگ شد.(بانوی موردعلاقم جایزه برد خب.)
      تظاهر می‌کنم از اول شب بوده روز را فراموش می‌کنم.
      (در باب کمک از دیگران اگر کسی نسخه‌ی ترجمه‌ی «حاج علی قاسم» کتاب «وقتی از دو حرف می‌زنم…» موراکامی رو داره لطفا توی کانال بهم پیام بده. )
      https://t.me/setabdi

    2. گزارش نیک ۸۲
      من امروز قدری روزم را نجات دادم
      و نمره ۶ می‌گیرم
      ۴ نمره برای آزد‌نویس
      ۱نمره به خاطر خواندن بخش از کتاب تاریخ هنر
      ۱نمزه به خاطر باز‌خوانی بخشی از چرا ادبیات
      می‌خواهم بروم ادامه وای خوام ساید را بخوانم که با این حساب می‌شود نمره ۷ می‌گیرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *