«اینکه اغلب بخندی و زیاد بخندی؛
اینکه هوشمندان به تو احترام بگذارند و کودکان با تو همدلی کنند؛
اینکه تحسین منتقدان منصف را بشنوی و
خیانت دشمنان دوستنما را تحمل کنی؛
اینکه زیبایی را درک و تحسین کنی؛
اینکه در دیگران بهترین ویژگیها را ببینی و بیابی؛
اینکه دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتی تحویل دهی؛
خواه با فرزندی خوب،
خواه با باغچهای سبز و خواه با بهبود شرایط اجتماعی؛
و اینکه اگر بدانی حتا یک نفر،
با بودن تو،
سادهتر نفس کشیده است،
تو موفق شدهای.»-رالف والدو امرسون
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
93 پاسخ
گزارش نیک من ،شرح نیکی ندارد .
همیشه دلم میخواهد
که به جایی دور از تمدن بشر سفر کنم .
امروز بیشتر .
امروز بیزار تر از همیشه ام و میدانم که
بیزار تر هم خواهم شد .
تعاملات انسانی با هر انسانی خسته ام کرده.
بی حوصله و زودرنجم .
بغضی گلویم را فشرده .
نگاهم خشکیده .
صدایم میلرزد .
گوش هایم را بسته ام .
دلتنگی به روی دیواری کهنه چنگ میزند.
دلتگم برای زمانی که هنوز از میان این جماعت بودن زخمی به من نخورانده بود .
کدام زخم ؟ کدام جماعت ؟
تمامش .
هرچه هست .
هر نگاهی که پشتش
یک سوتفاهم سرک میکشد.
هرصدایی که برای فریاد
قد علم میکند بر سرم.
امروز درمانده بودم .
بغض قورت میدادم.
و به دل میگرفتم هرچیز کوچکی را .
امروز کودکی گم شده در بازاری شلوغ بودم.
امروز دلم میخواست ،
که فردا سریعتر از راه برسد .
دلم میخواهد برم….به دورها …
دلم میخواهد بعد از خوابی عمیق
با خودم خلوت کنم .
در کتابی قدم بزنم .
قلمی برقصانم
و خودم را به یک فنجان چای دعوت کنم .
امروز به جای شکفتن
،شکافتم در پس لحظه ها و از من
هزاران بار دلتنگی چکید …
برای هرچیزی که دیروز داشتم و بودم …
هرچه که از من ،نیلوفر شادتری میساخت
برای دوام آوردن در این مرداب
که نامش زندگی ست .
چنلم 🪷✨
https://t.me/nevisabdegi
سالواژه که نداشتم. یه جوری بود اول سال که فقط دعا دعا میکردیم تا شب دووم بیاریم و از این جهنم زنده بیرون بیاییم. بعد ذره ذره زندگی چسبید و یاد گرفتم دو دستی به وسلم به زندگی بی هیچ آرزوی دور و دراز دستنیافتنی.
بالاخره امروز نشستم پای نوشتن. نه اینکه ننوشته باشم ولی امروز هی نوشتم و هی نوشتم و متنهای بیسر وته روزهای پیش رو رایت و ریست کردم.
رفتم سراغ پخت غذاهای تازه.
ته چین مرغ گذاشتم و درباره پل روبنس خوندم و یه دل سیر کاراش رو نگاه کردم و جون گرفتم از این همه تحرک و پویایی و زندگی که توی کارهاش بود. حتی صحنهی نبرد و مرگ هم پر از حس زندگی.
با هوش مصنوعی عزیز که این روزها زحمت معلم بودن رو به دوش کشیده مبحث افعال امری رو تو زبان روسی کاویدیم.
پیاده روی نرفتم ولی یک ساعت توی خونه ورزش داشتم و برای شام هم یتیمچه رو با کلی ادا و اطوار و قرتی بازی درست کردم که دیگه لفظ یتیم برازندهاش نباشه.
دنبال ایدهای بودم برای کسب و کار جدید و پولساز تو سایتها کلی گشتم و تحقیقاتم رو کامل کردم
و بعد ویپیان نصب کردم و بالاخره برگشتم به تلگرام و گزارش نیک رو دیدم و بهانهای شد برای فرار از رخوت بعد از ناهار و نوشتن دوباره
1 تیر:
درود به حال خوش گزارش نیکنویسی.
سالواژهام رو برگزیدم: تحرک. متضاد سکون. برای اینکه نگندم. چه درونی چه جسمی، در مسیر اهدافم و در جریان روزها متوقف نشم. در مسیر بمانم. حتا با قدم های کوچیل.
کماکان روزنویسی میکنم. با حسی مشتاقانه انگار که برای دوستم مینویسم.
روزانه در رسانه شخصی مخاطبانم رو به تیربار میبندم. امیدوارم نرنجند. تیرم از جنس عشقه.
بهار شیفتش رو به تابستان تحویل داد.
از وقتی بیدار شدم تا ساعت ها بازیچه احساساتم بودم و اجازه دادم از چشمهام راه به بیرون پیدا کنن.
مشتتقانه وبینار شرکت کردم.
به دیدار عزیزدلی رفتم که چندوقت پیش صورتش بخاطر بخار زودپز سوخته بود و من اطلاع نداشتم. صبح با این خبر از خواب پریدم. از طرف مامان خانم. خب زن ذرهای مراعات روح و روان دخترتو بکن.
برای بابا هدیهکی تهیه کردیم.
پشت فرمون به کارگاه نوشتمرین حضور رسانیدم و هی حسرت خوردم که نشد شش دنگ استفاده کنم.
برای بابا تولدکی گرفتیم و مراسم خندهای به راه انداختیم.
بعد از سرکشیدن چندسطری از کتابی که استاد جان معرفی کردن (لذت خواندن در عصر حواس پرتی) خواب الود شدم و قبل 1 به خواب رفتم.
لیست کارهای مفید:
۱.سریال عشق بی پایان ،سرگرم کار بودم و صدای سریال را میشنیدم.
۲.سرگرم پختن غذا بودم،پلو و ناگت مرغ به همراه ماست نعناعی،فلفل سیاه،پودر سیر
۳.شیرکاکائو نوشیدم
۴.کاپوچینو و کروسان شکلاتی خوردم.
۵.قدری خوابیدم به هنگام صبح و بعد صدای سریال عشق بی پایان پخش کردم و بیشتر خوابیدم.
۶.موهایم را افشان کردم و گیرهی گل به موهایم زدم.
۷.برای پرندگان غذا در دان خوری ریختم.پلو
۸.دیشب همبرگر 🍔 دههی شستی خوردم و طعم آن را دوست داشتم به همراه لیموناد
۹.دیشب برای همسترم غذا ریختم و او را نوازش کردم.
۱۰.امروز نگاهم به حلزون 🐌 بود،گویی قدری خوشگلتر شده بود،صدفش نارنجی درخشان بود،این یعنی از وقتی آن را از تنگ در آکواریوم گذاشتم،شادتر شده.
۱۱.برای ماهی ها”انجل و گوپی ۶ دانه غذا ریختم”،دیشب هم غذا ریخته بودم،اما امروز دانه ای برنج تیکه تیکه کردم و در آکواریوم ریختم..اما دوست نداشتند، نخوردند.
۱۲.داشتم به رشتهی “مهندسی” فکر میکردم و رفتم قفس بزرگ مرغان عشق را با ریسهی کاج و نردبان تزیین کردم خیلی زیباتر شد.
۱۳.دیشب در نور ارواح سه گانهی شب تاب خوابیدم.
۱۴.در ماگ وان پیس قهوه نوشیدم.
۱۵.درس جدید کتاب English file خواندم در مورد لیست آرزوهای قبل از مرگ.
۱۶.طوطی سبزم را در دستم گرفتم و چند نوک به دستم زد و سطح آرامش زیادی که به من میداد را حس کردم..به شدت آرامبخش بود طوطی سبزم..چون قرصی آرامبخش…یاد چند کتاب 📚 روانشناسی افتادم،سلف لاو و کتاب گیاهی به نام خودم،کتاب آیینه.
اگر از اتفاق دلخراش خاکسپاری دوست عزیزمان فاکتور بگیرم هم روز خوبی را پشت سر نذاشتم. من امروز شاد نبودم. با اینکه:
۱-معاملات خوبی داشتم.
۲-بستهای که ۱ ماه منتظرش بودم به دستم رسید.
۳- طبق روتینم ورزش کردم.
۴- کتاب خواندم.
۵- در دورهمی هم صنفیهای طلا و سکه شرکت کردم و دوستانی که فقط به اسم میشناختم را ملاقات کردم.
۶- نتوانستم در وبینار نویسنده ساز شرکت کنم اما فایل کلاس کاریکلماتورم را در راه برگشت به خانه گوش دادم.
۷- با تصمیم یکهویی ساعت ۲ نصف شب به شمال آمدیم.
ولی باز هم شاد نبودم.
حلزون طفلی چه کِشی اومده.
سال واژهام :تحرک و پویایی
البته یه چند وقتی از سال واژه ام دور شدم. امروز زورکی یه کتاب خوندم تا کمی متحرک شم، ولی نشدم.
یه صفحه آزادنویسی کردم.
پیادهروی رفتم و دوست داشتم خیابونا از آدمیزاد
خالی باشه. ولی آدمی بود که وول میخورد.
با آراد فوتبال بازی کردم ده تایی باز هم پویا نشدم.
با سامی رقصیدم.
کتاب شعر از پروین خوندم، خیلی حوصله سربر
بود.
گریه کردم. آشپزی کردم.
خونه رو دستی اساسی کشیدم .
شام خوردیم.
1. بلاخره تصمیم گرفتم و سال واژهام را «استمرار» انتخاب کردم. چون به نظرم کمی ریشهایتر از کسب مهارت است. یعنی مادر مهارت است.
2. استاد خدا خیرت بده بخشی از کتاب فرهنگواره رو که خوندم عاشق کلمهی «هرزهتاز» شدم. کلمهای که مدتها به دنباش میگشتم.
3.رونویسی کردن از جمله قصارهای بهمن فرسی. بعضیهایشان خیلی باحال و جالب بودند. مثل:«تجربه شانهای است که وقتی موهایت میریزند به تو میدهند.»
4. بعد از نهار یک چرت 20 دقیقهای زدم، وای چقد چسبید، انگار که 8 ساعت کامل خوابیده بودم و تا آخر شب سرحال بودم. به قول استاد برخی از چرتها از قویترین قهوهها آدم رو بهتر سرحال مییارن.
5. کاریکلماتوری به ذهنم نمیرسید با اینکه مدت زیادی فکر کردم اما چیزی نیامد که نیامد. یادم باشد پنچشنبه از استاد بپرسم که چطوری ایده برای نوشتن کاریکلماتور پیدا کنیم.
با گریه از خاب بیدار شدم. حتمن دوباره خاب بد دیدم.
موژان پیام داده بود «داداش ما نمیخایم اصن باهم حرف بزنیم؟» گریه کردمو گفتم آخر هفته.
شب قبل برا آنا یه عکس از خودمون فرستادم. اونم جواب داده بود: «:)))))» خیلی گریه کردم.
بادِنوبان خوندمو گریه کردم.
حقوقمو ریختن. هم پشمام ریخت هم گریهام ریخت.
با فریده حرف زدم. گریه نکردم که ناراحت نشه. وقتی قطع کردم حسابی گریه کردم.
نارنگی از صدای طبل جوری ترسیده بود که احتمالن تو دلش گریه کرده ولی من به جاش بلند بلند گریه کردم.
با سحر حرف زدم از گریه اونورتر رفت هق هق کردم. دوس دارم همه دردای جسمیو روحیش به من برسه.
با گل دوم مسی وقتی اونجوری بغلش کردن همهی رفقاش، گریه کردم.
چند بار تو طول روز گفتم حالم خوب نیست. و هر بار وقتی تلفنو قطع میکردم تا یه مقدار زیادی گریه میکردم.
با نوشتمرینم گریه کردم. عجیبه میدونم.
با کامنتایی که برا اسما میذاشتمم همینطور. گریه کردم.
الانم دارم گریه میکنم.
پس مزاحمم نشید.
مرسی.
چرا مامان فدات بشه درد و بلات بخوره به جون من. هیچوقت دلم نمیخواد مرواریدها رو ارزان نریز. مادر به قربونت دنیای من.
_ سالواژهام: واقعیت.
_ نوشتن صفحات صبحگاهی.
_ پیاده رویی
_ با یک پیراهن خنک گلیگلی به سرکار رفتم. حال دلم جا آمد.
_ هنگام حل یک موضوع کاری برخورد حرفهای داشتم و اجازه ندادم دلخوری شخصی روی روند حل مساله تاثیر بگذارد.
_ در طول روز چند بار به خودم یادآور شدم که به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو فرزانه.
_ به مادر سری زدم. برایش دسته گلی به رنگ آرامش بردم. فردا تولدش است. خوشحال شد که به یادش بودم.
_ شرکت در وبینار ” نویسندهساز”. آموختم هدف سبب جذابیت میشود.
_ شرکت در دورهی سی نوشتمرین. از طرح نقشه برای داستان خوشم آمد. میخواهم امتحانش کنم.
_خاندن ادامهی کتاب ” تقاطع” به قلم امیرحسین روحی.
_ به قدر کافی آب نوشیدم.
_ شب زود خابیدم.
_ نمرهی روزم 8
_ حلزونمان همزمان با رشد قدی، ژرفنگری را هم تمرین میکند.
به نام خدا
سال واژه ام: سکوت آگاهانه
– حلزونک مرا یاد بعضی آدم ها و واژه ها می اندازد: آدم های گرسنه چشم و واژه های فخور؛ جهان سر به سر زیر دست من است( با اجازه حکیم سخن، فردوسی بزرگ)
– لواشک پزان:
وقتی آلوهای رنگ پریده را دیدم که گوشهٔ ظرف کز کرده اند و طراوت روزهای اول را ندارند ، دلم به حالشان سوخت؛ شاید بتوان ارزش تازه ای به آلو زردها بخشید.
پس دست به کار شدم؛ آلوها در قابلمه جوشیدند و آبتنی کردند، با نمک دست دوستی دادند، رب آلوچه به جمعشان پیوست و شیرهٔ انگور هم سهم کوچکی از شیرینی خود به این جمع بخشید.
چند روز مهمان آفتاب گرم شدند و از نوازش باد سرشار، تا اینکه امروز اولین لواشک دستانم متولد شد. نتیجه از تصورات من بهتر بود؛ بافت خوب، رنگ دلنشین، اما انگار زور رب آلوچه از شیرهٔ انگور بیشتر بود!
لواشک های امروز مانند بعضی تصمیم هایم هستند؛ تصمیم هایی که به نتیجه می رسند ، اما اندکی ترش تر از چیزی هستند که انتظارش را دارم.
– مزه مزه کردن کتاب:
امروز در نویسنده ساز، استاد از «مزهمزه کردن کتابهای خوب» گفتند؛ از درنگهای کوتاه و بلند روی واژههایی که قرار است آدم را عوض کنند.
و چه لذتی دارد این مکث کردن روی کتاب «شاهراه تأثیرگذاری»!
حس میکنم بعضی کتابها فقط کتاب نیستند؛
کلاسهاییاند که نام کتاب گرفتهاند. این یکی، بیتردید از همان جنس است.
سرِ کلاسش نتبرداری میکنم؛ نه برای حفظ کردن، بلکه برای چشیدن و این نخستین مزهای است که باید آرام چشید:
«بدون یادگیری و یاد دادنِ آموختهها با شیوههای گوناگون، نمیتوان تأثیرگذار بود.»
کلمه سال: آشتی
۱. صفحات صبحگاهی و نوشتم و کمی از رویاهایم برای کاغذ گفتم.
۲. آماده شدم برای رفتن به کلاس.
۳. برای ناهار قورمه سبزی پختم ولی سهم من بیشتر کاهو و خیار بود.
۴. انتشار مطلب در کانال تلگرام.
۵. خواندن کتاب یا شما نبودم.
۶. زبان خواندن
۷. چرت عصرگاهی
۸. طنابیدن.
۹. مهماندار ی کردن.
۱۰ با هوش مصنوعی دل درد کردن.
✓سالواژه: سکوت
✓ نمرهی روز:
۱- آزادنویسی کنم.
۲- کتاب بخوانم.
۳- برای پارسا زمانویژه بگذارم.
۴- و پریا.
۵- در سایت، کانال یا پیجم محتوایی منتشر کنم.
آزادنویسی داشتم و انتشار. چند برگی از کتاب «زبان آدم» خاندم: ۳ از ۵.
✓ هزار کلمهنویسی: نیاز دارم بیشتر بنویسم. منتظرم پریا برود مدرسه تا آنطور که میخواهم برای نوشتن وقت بگذارم. نمیدانم بهانه میآورم یا سعی میکنم تمرکزم را طیفی قرار دهم تا سرخورده نشوم. کمی نوشت، کمی خاندن، کمی کارکردن.
✓یاری جستن:
عاشق پژوهشم. دوست دارم عضو تیمی باشم که دربارهی موضوعی تحقیق میکنند.
✓ واژهگستری: مشاهدهگری
چند روزی است مجذوب این واژهام. کاش کلمهی سالم بود اما دریافتم:
مشاهدهگری با سکوت آغاز میشود.
✓ گزارش آموخته:
یادداشتی در کانالم منتشر کردم: من بعنوان مشاهدهگر
✓رسانهی شخصی:
shadisafavi.ir
https://t.me/shadisafavi
https://www.instagram.com/shadisafavi.ir
http://linkedin.com/in/shadi-safavi-a642a9300
۱- آزادنویسی و خاندن «کتاب آدم»
۲- آشپزی (ماکارونی)
۳- بردن پریا به باشگاه: چون کلاس باله تعطیل شد. پریا رو بردم والیبال. تجربهی اولش بود از حضور در سالن بزرگ، بازی با توپ. رفت تو زمین و مشغول تمرین شد. دوست پیدا کرد و آخرش گفت دوست داره بره. فقط ساعت کلاسش تو اوج گرماست ۱۲/۵ تا ۲. البته باشگاه نزدیکه. دفعهی دیگه اسکوتر میبریم که کمتر خسته بشه. یادمه پارسا رو میاوردم فوتبال تو همین باشگاه. ساعتش ۶ بود دقیقن زمان وبینار های «اهل نوشتن». یادش بخیر.
۴- ناهار خوردیم و خودم رفتم باشگاه (پیلاتس).
۵- دوش و شام
۰۵٫۰۴٫۰۱
سال واژهام: شجاعت
روتین پوستی رفتم.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
نجمه صبح و شب رو نوشتم.
رخدادنگاری کردم.
یک روزانه نویسی کوتاه.
یک بار آزادنویسی.
چند صفحه سیر عشق خاندم.
دو غزل از منزوی خاندم.
با سمانه و فاطمه از اخوان خاندیم و با لبخند ترکیب ساختیم.
متن کانال رِ هواییدم.
عصر دو ساعتی خابیدم.
https://t.me/NajmehAsghari
“عمّه ، عمّه ی ی دوستم مدیر آموزشگاه زبانمونه ، بعد دوستم تو کویئز افتاده . عمه اش پارتی بازی نکرده پاسش کنه .”
گفتم: خواسته دوستت از پایه قوی بشه .
گفتم .اما همان جمله ی اول ، “عمه ی دوستم مدیر آموزشگاه زبانمونه ، من رِ به عالم دیگری برد .
عمه ، عمه ی دوستم آذر حمیدیه ها .
آذردخته
حمیدیه
اویه.
مثل مثلا داییه دوستم شاهین کلانتریه .
به دنیایی از همان جنس تبعید شدم .
همان نظام آباد ، همان مترو و شکلات و آدامس و اینها .
نصف شب روی تیر برق بنر کانال “بله” را چسباندن .
سماجتی طلایی .
همان اولین عکس هنری ِ آدم .
همان سرپا نگه داشتن استادِسالخورده.
و نه حالا ، مدتی است که می دانم چه می خواحَم .
تو نتیجه ی واژه دانگردی ام برای عمّه به واژگان سره ی جالبی رسیدم :
کاکی ، توریا
وشعر :
ز عمه مرغ جانش پرورش یافت
به گلزار خوشی بال و پرش یافت
قدش آیین خوش رفتاری آورد
لبش رسم شکر گفتاری آورد
جامی | هفت اورنگ | خلاصه | یوسف و زلیخا | بخش ۶ – آغاز داستان و تولد یوسف
یک شعر عمّگانی هم از شهریار بود که غم داشت و ننوشتم .
آدرسش می شود : شهریار /گزیده اشعار ترکی /کوچه ی خان ننه
از سمت واژه دان کلمه ی عمّه را میانبر بزنید زودتر بهش می رسید .
۱) وبیکار الهه شرکت نمودم .
۲)وبیکار استاد هم . انگیزشی بود .
۳)اومدم خونه ننه م . فیلم مختار قسمت یک پخش شد. اصا حالم بدّ شد .یه چیزی پخش کنین که هم شما …
۴)” کاریکاتور” از آقای شاهین کلانتری را سرچ کردم . مزرعه ی کارتون ها برام جالب بود.
کانال تلگرامم فعلا خصوصیه https://t.me/+r96l0j_Iu38yNWVk
سالواژهام: طلوع
*چی خوندم؟
_دو مبحث از حق نوشتن
_دو قطعه از شاهراه تاثیرگذاری
_چند کتاب کودک برای پسر جونی
*چی نوشتم؟
_۳ صفحه آزادنویسی
_یک شعر برای شعر ماهی فردا
_گزارش نیک
_جزوه برداری از اپیزود از پوشک گرفتن
*چی شنفتم؟
_ادامه مبحث از پوشک گرفتن دکتر یاوری
*چی دیدم؟
_وبینار نویسندهساز
_ولاگ آشپزی و خانه داری در یوتیوب
*چه کردم؟
_بازی بسیار با پسرجونی
_آب دادن به گلها
_شستن انبوهی ظرف
_آشپزی
_دو ساعتی ورزش
_مهمانداری
_پرداخت اقساط
– صفحاتصبحگاهی را مکیدم.
– چالش روز دوازدهم کانالم را هوا کردم، بعد روزگفتار را به طرز فجیعی نالیدم.
– با مادرشوهرم آشنذری پخیدم، حوصله مشکی پوشیدن نداشتم، با سرهمی دلقکوارم رشتهها را ریختم و همزدم. خجالت کشیدم که بگویم: «آخر ای زن! در این گرمای معدهسوز، کدامین جاهل این آش را میخورد؟» میگفتم هم فرقی نمیکرد. او روی آش شرطی شده. حتی با یکپا هم توانست آش بپزد. همتش قابل تحسین است. اگر او بدن سالم مرا میداشت، کل نویسندگان جهان پیش رویش سر تعظیم فرود میآوردند. فقط کنایههایی را که میگوید را اگر بنویسد. جهان را سیل کنایه میشوید و میبرد.
– بعد از اتمام کلاس زبان دخترم، آشبغل به خانه مادرم رفتم. پنج کیلو لوبیا سبز به صورتم خیره شد و جیرجیرکها جیرینگیدند. درگیری با لوبیا سبز را دوست دارم. تن پُرز مانندش شبیه تن مَردیست، که پشمهای سینهاش را تازه تیغ کشیده. دلیل دوست داشتم این هم نیست. هر آنچه درونش لوبیاسبز باشد دوستش دارم. بورانی لوبیا، سوفله لوبیا، خوراک لوبیا، لوبیاپلو، ترشی لوبیا، هوای لوبیا، انگشت لوبیا، لوبیا در لوبیا.
– بعد از لوبیا به وبینار لوبیا پیوستم. نیم ساعت استاد با ۳۹ دندانش خندید و من خندیدم، مادرم در دلش به ۱۱۰ زنگ زد و گزارش دختر دیوانهاش را داد. نگو پشت خط ۱۱۰ داداش فیروز بود و گفت: «خانم نگرون نباشین، ایشون بخاطر خوندن پنج مصاحبه پاریس ریو یو، درباره کارگردانی فیلم، دریاچهپیما، انواع مرغابی و سه نمایشنامه دیگر از ممت، تحت تعقیب هستن.»
مادر تلفن خیالاتش را قطع کرد، دختر دوباره باجزهایش را در حفره گوشهایش فرو کرد. مادر او را از کاناپه کند تا پیاز رنده کند، «ریز نه! درشت. چهار پیمونه هم برنج بزار.» با عجله کارها را زیر پنج دقیقه انجام داد تا استاد بیاید و شعری از مکیدن و کردن و گذاشتن بخواند.
– شب شد همان شبی که برگشتم به خانه، چمدانهایمان پخش زمین شدند. فردا تبریز را به مقصد شمال ترک خواهم کرد. امیدوارم سه روز بعد به آغوش خانهام باز گردم. هرگز جادهها را دوست نداشتم. کاش میشد برای رسیدن به مقصد، به جای پیمودن جادهها آنها را قیچی زد.
قطعا چالشهای کانالم را، شده در گرداب دریا، هوا خواهم کرد. اما رسیدن به کلاس شعر و یا کاریکلماتور را، نمیدانم.
دست بچههای مجله، مریم جوینده جان، عسل فاطمی، غزاله فائق، سحر فرهادی، زهرا هادی، زهرا احمدی، زهرا سلطانعلی زاده، شبنم شهراسبی، فاطمه بخشیان، فاطمه سیف، فاطمه حورا، ریحانه ربانی، سعید سیفی، میکاییل محمدیزاد، فاطمه ذاکر، سمانه داوطلب، زهرا تنگستانی، زهرا کردوالی،اسما یارائی، ثریا احمدیانی، مریم حاجی کریمی، یوتاب کیخواه، شیوا کاظمی، ندا احمدی، ندا سلیمی فرد، شادی صفوی، گیابند عزیز، مهشید خوشآموز، سارا یثربی و بقیه دوستان را میبوسم که چنین خوبند.♡♡♡♡♡♡♡
https://t.me/deldoudeh
– سالواژهام: هردمنویسی.
– صرفِ وجود «من» و «تو»، «ما» نمیسازد. انبوه من و توهای مانشده را نمیبینی؟ من و تو اما میتوانیم «ما» بشویم، اگر بتوانیم به تعریف مشترکی از «ما» بودن برسیم.
– در وبینار نویسندهساز از هدف گفتم و نقش آن در داستان، شاید به عنوان مهمترین عنصر جذابیت هر قصهای. در ادامه هم به موضوع هدف در زندگی خودمان پرداختیم و استدلالهایی که در رد یا تأیید هدفگذاری مطرحند. اشارهای هم کردم به سریال جدید «I Will Find You» که هیجانش را وامدار هدف حیاتی شخصیت اصلی است؛ مردی که سالها بهجرم قتل فرزند خود در زندان بوده، اما ناگهان درمییابد که فرزندش زنده است…
– نخستین جلسهی کارگاه «نوشتمرین» با موفقیت برگزار شد. همکناریِ همسفران قدیمی و تازهی مدرسه نویسندگی. جواد مجابی، محمد مختاری، مصطفی رحیمی، تندرکیا و چارلی مورتیس از نویسندگانی بودند که به آثارشان پرداختیم. هدف اصلی نوشتمرین تلفیق تمرینِ نوشتن با آثار متنوعی از نویسندگان و شاعران گوناگون است.
– مطالعه هم پیش میرود، اما نه با لذتی که توقع دارم.
– تعریف سبک را هم داشته باشید از محمد قائد:
«تركیب معنا و حالت و انتخاب كلمات یعنی سبك، و درك سبك یعنی فرد قادر به آن جور خاص نوشتن باشد.»
«فقط وقتى كسى قادر باشد سبكى را عيناً تقليد كند مىتوان گفت آن سبك را شناخته است.»
– از لوگوی زلمزیبوییِ دوستی خوشم نیامد، دست به قلم شدم و چیزکی براش طراحی کردم. به خودم که خیلی چسبید. او هم دید و ترجیح داد طرح مرا به کار بگیرد. بده شش.
اِلَ بیز اولون کی، هم سیز لذت آلاسیز، هم او .
یه جوری ما بشوید که هم شما لذت ببرید هم او .
سلام استاد جان
ممنون که در مورد وبینار هم می نویسید 🤗
سالواژهام ارتباط است.
نیمساعت است نوردش میکنم کانالهای تلگرام را. فقط بالا و پایین. خواندنی در کار نیست. از سر انگشتانم کلافگی میچکد. دیشب لحظات قشنگی بود. کنار هم فوتبال میدیدم. لحظهای شادی. لحظهای غم. فحش میدادیم و متوسل به حضرت عباس و امام حسین میشدیم. لحظات کوچک خوشبختی.
داروَگم گرسنه سر به بالین گذاشت دیشب. لحظات خوشبختی را نخواستم با چیز دیگری سهیم شوم. بعد از فوتبال هم میشد سفرهای حتی مختصر برای داروگ پهن کرد.
به قورقور قورباغهها گوش میکردم و سفره میچیدم که شنیدم برادرم میخواهد برود دکتر. سردرد چند روزهاش بیشتر شده بود. با همسرش رفتند. نگذاشت من هم بروم. دوباره به لحظههای خوشبختی اندیشیدم. قدر میدانم؟ چگونه باید قدر بدانم؟ تا صبح خوابیدار بودم. مادر هم. چیست؟ این نگرانی مادرانه، خواهرانه؟ نگرانی هم امکانیست. امکانی برای بهتر دیدن. برای حضور. برای عادی نشدن.
صبح سحر پتو کشید رویم تا کمی بیشتر بخوابم. بیدار شدم و مادر خیلی قبل از من. چیست این قدرت مادرانه؟ درون مادر چه نیروییست؟ مادر نماد عشق و قدرت است. مادر خدای زمینی است. من اما نتوانستم صفحات صبحگاهی بنویسم. خسته بودم. قهوی چشمانم میریخت روی آبی آسمان. حالا هم سرخی ابن نیمهلال صورتم را قاب گرفته در این ایوان سنگی.
دست بردم از طاقچه روجا چمنکار را آوردم. خواندم و خواندم. تجربهی جالبی بود. صبحها قریحهی شاعری دارم؟ انگار. چیزکهایی شکل گرفت و چیزکی هم برای آرام گرفتن قار و قور شکم داروگم به او دادم. خوب بود. سیر که نه اما از شر شربت معده نجات یافت.
به گزارش نیک اندیشیدم. چقدر در سرشتم تاثیر گذاشته؟ صبح که دستم بند بود و از به کوچک خواستم در را باز کند. امتناع کرد و دعوامان شد. بعد از زد و خورد پرسیدم چگونه میتوانم از گزارش نیک بهره بجویم؟ آگاهی در لحظه دشوار است و دشوارتر عمل کردن در لحظه به آگاهی. اما میشود ذهن را با پرسش پویا نگه داشت. روزی به عمل نزدیک خواهم شد. این کار نیک است؟ با تعریفش برای دیگری چه حسی خواهم داشت؟ چگونه میتوانم کنش یا واکنشی نیک داشته باشم؟ همین پرسش کوچک میتواند تغییراتی حلزونوار به وجود آورد.
هوا را میشکند خندههای دور. چندخانه آنورتر بزمی و نظمی برقرار است. حلیمپزان محرم. نذری دادن را دوست دارم. مادر میگوید هر زمان صاحب خانه شدی به فکر نذری باش. سخت است و زحمتش بسیار. تجربهاش را داشتهام. مادر جورم را کشیده است. به راستی درون مادر چه قدرتی نهفته است؟ فرقی ندارد پنج دقیقه از مادر شدنت گذشته باشد یا پنجاهسال. مادر بشوی میتوانی جادو کنی با عشقت.
سیر عشق میخواندم و برادر آمد. به حمدالله بهتر بود احوالش. خانه شلوغ شد دوباره و من در اتاق به لحظات خوشبختی فکر میکردم. چقدر مهم است؟ تا کجا میشود آگاه بود؟ زندگی آبتنی در حوزچه اکنون است؟
گفته بودم زبانجویم؟ حاضر شدم در کلاس زبانشناسی یا درسبرگ ابولحسن نجفی. یکی از اصول زبان ارتباط است. گفته بودم زبانم زبان خاطره است؟ در حوزچه اکنون ماهی خاطره میریزم و معنا میسازم.
در نویسندهساز حیرتزده شدهام از مسیر شاهین. وقتی فهمیدم یازدهسال از من بیشتر زندگی کرده بر حیرتم افزود. تو خری. او خره. همهتان خرید. حق نداشت معلم کرمانشاهی؟ چگونه میشود نوجوانی با این پشتکار، پویایی و تداوم؟ حق داشته معلم کرمانشاهی. همهتان خرید.
امروز «به» بزرگ میگفت میخواهم بروم کارگری. اولش بههم برخورد. کارگری؟ تو میتوانی کار کنی مگر؟ چه کم داری که این را میگویی؟ کم دارد؟ شاید. نمیتواند کار کند؟ احتمالن. ولی میتواند برود کارگری. بعد که بررسیدمش گفتم. چرا نرود؟ میرود که تجربه کند. زحمت بکشد و قدر بداند. مسیرش را بیابد. کودک کار نکند کودک میماند. برای بزرگ شدن باید کار کرد. تجربه کرد. به خود رسید.
شیگاه تمرین نوشتیم. از روزهای خاستگاری و مسائلش تا جستاری درباری انسان. انسان چیست؟ مفهوم انسان برای من چگونه تعریف میشود. شعر خواندیم چه شعرهایی. دشت سوزاک از پرتو، تندر کیا شاهین شاهینها.
ماه هم خوابید. قبل از خواب از سیر عشق برای فاطمه میگفتم. از اینکه میترسم یادداشت اولم را بنویسم. رابطه چیزیست به وسعت انسان و هرکس متخصصی است بهنام در این باره. با تمام اطمیمانها میترسم. برای مقابله با ترس چه باید کرد؟ دشوار است پرداختن به یکی از بنیادیترین مسائل جامعه. چگونه میتوان نوشت حتی بد؟ بد همان خوب امان خوب است. نترسیدنش خوب است.
روز اندیشیدن بود گمانم امروز.
داروَگ مادر.
https://t.me/sarazolfaghary
بعد روزها دوری از خانه، همهچیز کسلکننده به نظر میرسد. با این حال به جان خانهزندگی میافتم. مواجهه با وسایل آشنا و تلاش برای نظم بخشیدن به چیزهای دور و بر همیشه موثر است.
تمیزکاری گرچه گاهی توانفرساست، اما تنها راه خو کردن دوباره به محیط است.
اینروزها در آزادنویسیهایم، دلتنگی از همهجا درز میکند. به جای گریز از این احساس، دل به دلش میدهم، که شاید نوشتن از زهرش بکاهد.
سالواژهام: «بهخانی» که لازمهاش کندخانی و سرسری رد نشدن از لای سطرهای کتاب است.
امروز بخشی از کتاب درهای نیمهباز را میخانم. همان فصلی که نویسنده برای برادرش در غربت مینویسد. از دو جهان دور از هم میگوید و پلی که حد فاصلشان است. آنهم نه برای عبور، بلکه برای رؤیت شکافی که میان این دو جهان دهن باز کرده.
به شکاف میان گذشته و حال میاندیشم. یکسو جهانی ثابت و از پیش ساخته شده، از سوی دیگر جهانی در تغییر، رنگباختن و شکل عوض کردن.
چه غمانگیز است که خاطراتمان با عزیزترین آدمها، روزی به همین پل ختم میشود.
کانال تلگرام:https://t.me/hananeveshhtan
چشمهای حلزون پا دارد. همهجا را میپاید.
سالواژه: شناخت
۱. بسیار خستهام هنوز. اما با دوپینگ قهوه خودم را به باشگاه رساندم.
۲. سیبزمینی تخممرغ آبپز را خورده و قدقد کنان رفتم سر کار.
۳. امروز اولین روز کاریام در کتابخانه بود. با خستگی زیاد خودم را به آنجا رساندم. دیدن بچهها در کتابخانه و صحبت دربارهی کتابها جانی به جانم اضافه کرد. چقدر از بچهها یاد میگیرم. ساعت ۸ با انرژی زیاد از آنجا خارج شدم. چطور شد اینطور شد؟
۴. نمرهی امروزم ده از ده است. با تلاش و ممارست، خستگی را تبدیل به حال خوب کردم. چی ازاین بهتر؟ این را از آقای کلانتری آموختم که با کار کردن حال خودتان را خوب کنید.
۵. وبینار سرزبان و نویسندهساز را شرکت کردم. هرچند وسطاش چندباری به دلیل کارهایی که پیش میآمد صحبتها را از دست دادم اما نکاتی را هم متوجه شدم و یادداشت کردم. در سرزبان به موضوع زبان چیست؟ رسیدهایم و مقالهی ابوالحسن نجفی. در نویسندهساز هم استاد دربارهی هدف صحبت کردند. یک سریال هم در این زمینه معرفی کردند. سریال I will find you ( پیدایت میکنم). هدف مشخص و حیاتی داشتن شخصیت اصلی در داستان به جذابیتش میافزاید. مخاطب مشتاق است بداند شخصیت به هدفش میرسد یا نه؟ هر چقدر مسیر رسیدن شخصیت به هدفش پیچیدهتر باشد، باورپذیری و همذاتپنداری مخاطب هم بیشتر میشود.
۶. با پسرها وقت گذراندم و به حرفهایشان گوش دادم.
۷. گزارش نیک اول تیر سال پنج را نوشتم. تابستان مبارک.
https://t.me/ zohreyousefha
۱- صبح به صرافت افتادم که پیامی به خانم رسولی عزیز بدهم و ببینم برای همکاری در مجله حلزون من هم میتوانم کاری انجام بدهم. لطف کردند و لینک فرستادند. وارد شدم و نشستم به مرور پیامها که ببینم کجای کارم. میخواندم و تمام نمیشد. تا به خودم بیایم و بفهمم که چیبهچی است و من کجای کارم، دیدم گویا مطالب شمارهی اول مجله تکمیل شده. ماشاله به سرعت این حلزون.
خلاصه حیران ماندهام با هزار سوال. گیرافتاده در بنبست. که با قطع شدن بیدلیل ویپیان و دسترسی نداشتن به تلگرام پروژهی ناامیدیام کامل شد.
۲-طبق معمول غذا درست کردم.
۳-وبینار نویسندهساز شرکت کردم
۴-ادامهی راهبازیافته از مجموعهی تقاطع امیرحسین روحی را خواندم. دیروز تا حدود ۱۵ صفحه از این داستان را خوانده بودم و هنوز خط داستان دستم نیامده بود. قضاوت دیگر و برداشت دیگری داشتم. امروز که بقیه داستان را خواندم کشفهای تازهای کردم.
نگارش داستان برایم خیلی جذابتر شد. شیوهی روایت داستان روان و بهگونهای خاص، شاعرانه در داستانگویی، به خصوص در قسمتهایی که مربوط میشد به بعد از جدایی گلی از حسام و برگشتش به خانهی اربابی. نگارش بسیار جذابی در بیان لحظهها و احساسات دارد. و از لحاظ شناخت لایههای پنهان روح انسان و تاثیر اتفاقهای دوران کودکی در زندگی و تاثیر جغرافیای فیزیکی و اقتصادی بر زندگی آدمها کنایههای تلویحیِ غافلگیر کنندهای دارد. پایان داستان غافلگیری را بیشتر میکند و مُهرِ تاییدی بر این تاثیرگیری دارد.
۵- گزارش نیک نوشتم و میفرستم.
۶- برای کانال مطلب فرستادم که به دلیل قطع ویپیان ارسال نمیشود. مطلب قبلیام هم ارسال نشده است.
۷- خیلی هم سرحال نیستم. احساس میکنم سوار خرلنگ شدم و دارم به چین سفر میکنم.
۸- به جستجوی واژه صرافت رفتم.
بدری صفایی
سالواژهام: شناخت
١. فایل ورد باز کردم برای آزادنویسی تیرماه.
٢. برای اولینبار تایپ کردم یادداشتهایی را که در طول روز توی دفتر نوشته بودم.
٣. با ندا گپ زدیم و از خابهامان گفتیم و جنایتمنایت و اینها. بعدش که میخاستیم آزادنویسی کنیم، اولین جملهی ذهنم این بود: «به مهربانی ندا دیدهاید؟»
۴. در وبیکار روزسوال از «معماری» و «زبان» گفتم و «برقرای ارتباط با معماری از طریق زبان».
۵. هربار که ستایش را میشنوم اینطورم که کاش تنها من نبودم که میشنیدمش. به شوقمندی و دقیقی ستایش دیدهاید؟ از کانالهامان گفتیم و انتشار. از جدیت و روش و معیار. از شعر گفت. که هر صبح میرود سراغ مرور جزوههای دورهی شعر. به زیبایی و خیالتنی ستایش صوفیان دیدهاید؟
۶. نویسندهساز را بودم.
٧. بعد چند روز رفتیم دفتر.
٨. وبینار «مدار» را بودم. شیما از اهمیت کیفیت ارتباطمان با خودمان گفت. قرار شد تا چهارشنبه یک الگو که در ارتباط با دیگران آزارمان میدهد را کشف کنیم. به نیکخاهی و سختکوشی شیما صادقی دیدهاید؟
٩. با ندا و فائزه، آبِ شعر را آوردیم. یکی از شعرهایم را ریپلای زدم و پرسیدم «زشته اینو تو کانالم منتشر کنم؟» ندا گفت «اگر دوست بداری بکن.» کردم و گفتم «منتشریدم و میدانی ندا، مسئله دوست داشتن و نداشتن نیست. سوالم میآید که سخیف نیست؟ اما اگر کار من با «کس» و «کیر» سخیف میشود، بگذار بشود.» اگر آنقدر سستبنیاد است که فرو بریزد، بگذار بریزد.
١٠. باز هم خونسردیم را حفظ کردم. به امید رسیدن روزی که کیلم را کنم توی کون «بیماری» که کیلش را میکند توی بدن عزیزانم؟
١١. دنبال فایل تیرماه میگشتم، اتفاقی برخوردم با فایل تیرماه ١۴٠٣. فقط یک سوال پرسیده بودم و دیگر هیچ: «این چیزیه که باید از بقیه پنهوون بشه؟ خسته بودن خودت از خودت؟»
١٢. تراشیدم. وقتی در مکالمههایی بودم که انگار طرف داشت میکردم، تراشیدم. حرفهایی را که دم میداد به ادامه.
١٣. رد تماس کردم. (رد تماس را میکنند یا میدهند؟ اجازه بدهید این یکی را بکنم.)
١۴. از خابهایم نوشتم که تصویرگر ترسهایم شدهاند. حتا در یک چرت کوتاه.
https://t.me/elahebaseda
۱- در سکوت له سالواژهام«سکوت» فکر میکنم.
۲- پانصدششصد کلمه آزادنویسی داشتم.
۳- نقد دغستان تقاطع را دوباره مرور وویرایش میکنم.
۴ـ یادداستهای دوستانم را خاندم و بازخورد دادم. بازخورد دادن و گرفتنبرایم شیرین است.
۵- بخش زیادی از کتاب درک اجبار اکنون را خاندم.
۶- سه ساعت را دربهدر دنبال مدرسه بودم برای دخترها.
۷- وبینار شرکت کردم.
۸-با یکی از دوستان خوبم و دخترها، شام را بیرون بودیم کلی حرف تازه شنیدم.
-روزم با صفحات صبحگاهی شروع شد. از ویدیویی نوشتم که شب گذشته دیده بودم قبل خواب و هنوز حرفهای گوینده همراهم بود. افکار توی سر را به توپی در دست تشبیه کرده بود. میگفت رها کردن فکر یعنی انگشتانت را از دور توپ باز کنی. آن توپ هنوز سر جایش است اما تو کنترل را از رویش برداشتهای و آن را رها کردهای.
-به عادت دیرینهام صدایم را ضبط کردم و از دغدغههای این مدتم گفتم که ذهنم را جویده بود.
-به پیشنهاد نگین انیمهی زمزمهی قلب را دیدم. گفته بود شخصیت اول دختریست کتابخوان که متوجه میشود هر کتابی که از کتابخانه میگیرد قبلا توسط شخصی دیگر خوانده شده و کمکم نسبت به او کنجکاو میشود. خلاصه قلبم با دیدنش حسابی اکلیلی شد.
-فصل هشتم کتاب فلسفهی اعتمادبهنفس را خواندم. اسم این کتاب را اولینبار از استاد در وبینار نویسندهساز شنیدم. کلا کتابهایی که فلسفهی یک مفهوم را توضیح میدهند برایم جالباند مثل فلسفهی تنهایی، آزادی و… . در این فصل دربارهی تحسین میگوید: «تحسین با تقدیس فرق دارد؛ تحسین به معنای این نیست که محو تماشای قریحهی دیگران شویم. بلکه به معنای پروردن خویش است، سرمشق گرفتن از کسانی است که شهامت داشتهاند به راه خود بروند و همت گماشتن برای یافتن راه خویش. سرمشق به ما چه میگوید؟ اینکه میتوان خویشتن خویش شد.»
-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
-آزادنویسی کردم و بخشی از تمرین شعرماهی را هم نوشتم.
۱_ یک ذره مانده تا کتاب «چهره عریان زن عرب» را تمام کنم.
۲_ امروز قشنگ دخترِ خانه بودم. گوجهسبزها را ترشی و گیلاسها را کمپوت کردم. باشد که در جریان این تناسخ رستگار شوند.
۳_ پادکست انگلیسی برای بهتر شدن زبانم گوش دادم.
۴_ به درسهای دانشگاه رسیدم و استرس امتحانات هفتهی بعد را خوردم. نمیدانم با این وضع یادگیری و آموزش قرار است چه خزعبلاتی به عنوان پاسخنامه تحویل استادها بدهم.
۵_ چند تا از ویسهای تدریس را گوش دادم.
۶_رویابافی کردم تا انرژی بگیرم برای ادامه دادن. برای نترسیدن از حجم اضطرابها و دشواریها
گزارش نیک: (1405.4.1)
صباحالخیر. السلامعلیکم جمیعا و رحمهال… با صدای کوبش نوک منقار کبوتری به شیشهی پنجرهی اتاقم از خواب بیدار شدم. اندکی با خدای خود خلوت نمودم، سپس مدیتیشن کردم. در ادامه شروع کردم به انجام حرکات کششی. (اینها روتین صبحگاهی بود که چندیست سراغ بیانشان در روزگفتارم نرفته بودم.) در ادامه میخواهم به مشروح وقایع امروز بپردازم.
سال واژهام، «تداوم در نوشتن» است و در مورد محقق شدنش در حال تلاشم، به مانند دارویی که باید هر روز مصرف کرد. بعد از صرفِ صبحانه، روزنوشتی در باب شعری نوشتم و در کانال تلگرامم به اشتراک گذاشتم.
و اما در مورد گزارش آموختههام، «کتاب آگاهانه زیستن با ارزشها» را به طور کامل تمام کردم و تمرینهای آن را در قالب پرسشنامهی شوارتز انجام داده و مسیری برای خود برگذیدم. کتاب «شبِ هول» متاسفانه در حال اتمام است و رنج این بر سینهام سنگینی میکند. و ترجیح میدهم از سرعت حلزونیام در خواندن کتب، بکاهم و به سرعت لاکپشتی روی بیاورم.
(کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
و از دیگر آموختههام که دوست دارم دوستان و علاقهمندان را در جریان کم وکیف آنها قرار دهم، مسالهی رونویسی است. دفتر شعرها و کاریکلماتورهای هر هفته را رونویسی میکنم و از آنها لذتی دوچندان میبرم.
علیایاحال لباسی تن کرده و آرایشی خفیف کردم به منظور ورزش و فیزیوتراپی به مرکز کاردرمانی مراجعه کردم. و پس از آن در این گرما و در این شرجی خسته و کوفته به منزل بازگشته استراحت کردم.
فایلهای word داستانهای کوتاهی که نوشتهام را در بخش داستان کوتاه حلزون به اشتراک گذاشتم.
وبینار نویسندهساز استاد کلانتری را با شنیدن خاطراتی از شروع به کار استاد در دوران نوجوانی شرکت کردم.
اندکی استراحت کردم و بعد از جلسهاول از کارگاه نوشتمرین شرکت کردم و به بررسی معماری نویسندگی پرداختیم. بعد از کارگاه قسمت اول از سریال I will find you را تماشا کردم.
سپس شام تناول کرده و مشغول خلوت کردن با خدایم شدم. گزارش نیکی نوشتم و در سایت استاد کلانتری نشر کردم.
با کمال احترام تصبحون على خير
بگردم که این همه اذیتت میکنم.😢
استغفرال… ربی و اتوب الیه اختی…
وااای رنگش رو ببین. حلزون صورتی🩷
نوشتن مختصری صفحهی صبحگاهی ۸ونیم
رفتن به جایی با دختر ۹ونیم صبح
پختن میرزاقاسمی برای ناهار ۱۲ونیم ظهر
جارو زدن خونه ۱۲ ونیم
دوش ۱ ظهر
بستن چمدون ۲ عصر
حرکت به سمت گیلان ۳ونیم
ویرایش چند داستانک در مسیر ۴عصر
وبینار نویسنده ساز ۵عصر
که در همون ۳ دقیقه اول ظرفیت پر شده بود. و اجازهی ورود نداد.
وبینار لجی
مجدد ویرایش ۵و نیم
سرگیجه از کار با گوشی ۶
وقت چای ۶و ربع
کارگاه نوشتمرین ۷ ونیم
نوشتمرین و شعر شاهین« ۲۷» ۸ونیم
نوشتمرین۹و ربع
رسیدن به رامسر ۹و ربع
کمی قدم زدن ۹ و بیست
خرید شیرینی ناپلئونی ۹ و چهل و پنج
خونهی عزیزجون ۹و پنجاه
تبادل نظر با نخشین جان ۱۱شب
خوردن شام و چایی و ناپلئونی با خاله و دختر خاله و عزیزجون تا پاسی از شب
فوتبالم ندیدم به کنار
اینم از اولین روز تابستان
گزارش نیکم
سال واژهام پایندگی
چهار صفحه آزاد نویسی داشتم در شروع روزم.
بخشی از کتاب کرگدن را خواندم.
دو قسمت دیگر از سریال هیولای فلورانس را تماشا کردم.
هر بار وقتی بخشی از داستان روایت میشود از شخصیت ها یک برداشتی دارم و معما حل میشود .
وقتی در قسمت بعدی بخشی دیگر داستان نشان داده میشود همه چی عوض میشود و معما پیچیده تر میشود. من را کنجکاو تر و دقیق تر میکند.
کمی از کتاب داشت میمرد را هم خواندم.
نمایشنامه پاتوغ پولشری را هم خواندم که جزو تکالیف نویسنده خلاق است.
امروز باید مادر را همراهی میکردم به همین دلیل نتوانستم در وبینار شرکت کنم و کمی غمیدم.
مادر برایم فالوده دوست داشتنی خرید غمهایم را فوتیدم. سپس من و مادر با هم به خانه مادربزرگ رفتیم چون لباس نیاورده بودم تیشرت گل گلی مادربزرگ و پیژامه پدربزرگ را پوشدم.
دورهمی شیرین و دلنشینی بود .
🤍🌼
سالواژه: ارتباطم
فیلکش لعنتی نمیدانم سیب سمی پیرزنه تو سفیدبرفی بود چی بود؟ خلاصه جادرجا خفته بودم تا طرفهای دوازده. صبح را از دست داده بودم. البته نه. چرا اینطورکی نگاه کنم؟ خوابیده بودم. چی بهتر از خواب؟ من که طرفدار توام.
بلند شدم و آزادنویسی کردم. امسالی دارم به مسئلهی ارتباط و اینکه «چه چیزی را ارتباط مینامم؟» فکر میکردم. حیرتی از موضوعی این پرسش را به جانم انداخت.
رفتار ده سال اخیرم را مروری جستهوگریخته کردم و دیدم چقدر دوستی به عنوان نوعی از ارتباط برایم مهم است و برایش خواستهناخواسته سه معیار داشتهام:
«داشتن اتیکت اجتماعی یا همان بلدی آداب معاشرت، راستگویی و دروغگو و متظاهر نبودن و سانسور نکردن یا همان پنهانکار نبودن.»
سنجههای سنگینیست. اما نه. با این حرف انگار بیشتر خودم را گول میزنم. کجایش سنگین است؟ کجای یادگیری آداب معاشرت سخت است؟ کجای دروغنگویی و نامتظاهر و فیلم بازی نکردن سخت است؟
بعدش نشستم توی ذهنم تکتک دوست و آشناها را از دم تیغ اینها گذراندم و متأسفانه سرهای زیادی بریده شد و سرورانی که در اعمال خاکسپاری و این داستانها… . ددم وای.
توی نوشتن به این فکر کردم که بعضی کارها را به دیگران که بگویی انجام میدهی، میگویند: «مغز خر خوردهای؟» ولی آنکار ،تماما از سر شوق و اشتیاق است. از سر معناداریست که انجامش میدهی.
دیدم تا اینجای زندگیم مستقیم و غیر مستقیم زیاد شنیدهام این را. ولی به قول خدا حکمتی در کار است بابا جان. من هم دوست دارم بگیرم بخوابم و از جایم جم نخورم ولی اشتیاق به آموختن بیدارباشم میزند.
توی پست امشبم به همین موضوع اشاره کردم.
که چه چیزی جز اشتیاق برگزارکننده و حاضران است که آن وقت میکشاندشان پای یادگیری؟
خلاصه چایی زدم که بپرد. خواب. بعدش نشستم به نگاه پروژهمحور به کانالم بیشتر فکر کردم.
بچه شدم و از مامان خواستم برایم نیمرو همزده درست کند که از همین تریبون مراتب تشکر و به مولا که ستونی مامان.
بعدش دوباره آزادنویسی کردم و آن لالوها دوباره یاد مبینا افتادم. نمیدانم چرا؟
بعدترش زل زده به بیرون و فکر کردم که نکند که اسیر محدودهی کوچکی از ذهن شوم؟
نگاهی به تلگرامم انداختم و دیدم کپهکپه پیام آمده. حوصلهی پاسخ به آن الکیپلکیهایش را نداشتم.
فرستادمشان توی مستراح تلگرام و بقیه را نگه داشتم که سر وقت و حوصله پاسخ دهم.
فهمیدم بهتر است پاسخ به پیامها را بیندازم شبها. چون این چککردن مدام تلگرام اعصابم را خرد میکند.
به شیمائک توی ذهنم جواب پس دادم که توانم را سرسری سر نکنم.
ساعت دو تا سه به این ایده که «چرا آنچیزی که واقعا دلم میخواهد بگویم را نمیگویم؟» اندیشیدم و توی ذهنم پاسخهای بیملاحظهای که دربارهی موقعیتها میآمد اما نمیگفتم را تایپ کردم.
گپکی با مامان دربارهی درد کمرش و اینکه کارکردن را درمانش میبیند زدیم و دیدم مامان که مثل همیشه گوش به حرف من نمیدهد.
آراویرا کردم برای وبیکار و برگزارش کردم و ادامهی مقالهی ابوالحسن نجفی را خواندیم به عنوان پایهای برای شناخت زبان که بعدا از رویش بپریم.
چند روز پیش قاسم شاهمرادی توی گزارش شرش نوشته بود: «علیزاده زیادی حرف میزند و حوصلهی مخاطب را سر میبرد» من نمیفهمم اگر من توی وبیکارم حرف نزنم، عمهام باید بیاید حرف بزند؟ والا بوخودا.
من هم امروز برایش ابوالحسن نجفی خواندم تا مرحلهی جدیدی از پرحرفی را تاب بیاورد و برود پشت سر نجفی بنویسد: «پر حرف است» و همزمان فکر کردم برای قاسم باید یک وبینار جداگانه با برنامههای شادومفرح ترتیب بدهم که حوصلهاش از وبینارهای من سر نرود.
الهه نصیری بوستنداشتنی آمد و برایمان از دورهی رایگان «ایران به نحو پارسی» گفت که رسما آموزش معماری با نگاه به زبان است و چقدر یادگیری زبان است که مهم است.
بعدش رفتم نویسندهساز و استاد هی یک کلمه از خاطراتش میگفت و سه جمله ریسه میرفت. «اگر چیز خندهداری هست بگید ما هم بخندیم؟» که گفتند و ما هم خندیدیم.
امشب جلوس نداشتیم. شیما گرم میکرد برای وبینارش. وبینار مدار که دوشنبه و چهارشنبه برگزار میشود. خیلی شیکوپیک مینشیند جلوی دوربین و خانمخانم برایمان درس زندگی میگوید و شاگردیش را میکنم.
من هم صوت وبیکار را بارگذاری کردم و پست دنبالهدار «زبان چیست» را نوشتم و چرخکی زدم توی پینترست برای عکسش.
با بولبول شوقم رفتم وبینار شیما و به نکتهی «خودمداری»اش توجه کردم.
بعدش رفتیم تمرینوشتن یا نوشتمرین؟ کدام بود؟ نمیدانم. ولی کارگاه خوبی بود. بیشتر آموختیم و کمی تا قسمتی هم نوشتیم.
هنوز به جستار «انواع یادداشت» فکر میکنم.
توی فکرم هدف اصلی نوشتنم را بگذارم پای سایت و قسمتی از آن را منتشر کنم توی کافتهگری. تا الان توی کافتهگری بازیبازی کردم. حالا احساس میکنم بدم نمیآید کمی جدیتر باشد.
کانال «روزنده» را برای نشر گزارش نیک و روزنگاریهایم ساختم.
دلم میخواست دفترچهای آنلاین داشته باشم و یکی از دفترها یا کتابهای در حال نگارشم(نه به اون معنا، به اون معنا) همین روزنگاری باشد. چون خدا میداند چه حسرتها که نخوردهام از روزننگاری.
خدا استاد را بابت این ایده خیر دهاد.
الان هم کفشدوزکی کرم با لکههای سیاه جلویم نشسته. دروهی آخرالزمان که میگویند همین است.
یادم آدم بچگیم کفشدوزکی را غیر عمد کشتم و الان زنجمورهی قبل خوابم هم جور شد.
الان هم میروم که آئورا بخوانم.
آ-یّه.
زد زیاد.
https://t.me/channelelahehalizade
گزارش نیک من در اولین روز تابستان:
امروز چند مقاله در سایت
گوش کن
را خاندم. چند وقتی بود که به خاطر قطعی نت و بعدش هم وقت نکردن و بهانههایی از این دست نتوانسته بودم به سایت گوش کن سر بزنم و مقالههای تازهاش را بخانم. امروز رفتم و همهی آنهایی را که نخاندهبودم را خاندم. توی یکی از مقالهها جملهای بود که مرا در خود گیر انداخت:
«از هر چیزی که میترسی، بدو سمتش.»
و اینگونه بود که من تصمیم گرفتم بدوم سمتِ چیزیی که ازش میترسم.
حالا من دارم به این فکر میکنم که از چی میترسم؟
از سوسک.
به نظر شما بدوم سمتش؟ سوسک را میگویم. بدوم سمتش؟ حالا هر کجا که افتخار دیدارش نصیبم گردید. بدوم سمتش؟ بعد که دویدم سمتش حالم چگونه خاهدبود؟
البته منظور از جملهی توی مقاله این بود که اگر از موانعی که در مسیر رسیدن به هدفت میترسی یا اگر از دنبالکردنِ هدفت میترسی بدو سمتش. راستی گفتم هدف. امروز توی نویسندهساز بحث دربارهی هدف بود. چیزی که شاید تمامِ زندگی را دربر نمیگیرد اما دلیلی میشود برای تمامِ زندگی.
همین.
https://gooshkon.ir/1405/02/%d9%85%d8%a7-%d9%81%d9%82%d8%b7-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b4%d8%a7%da%af%d8%b1-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%db%8c%d9%85-%da%af%d9%81%d8%aa%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d8%a8%db%8c/article/
حکایت امروز حلزون:
«میون دوتا دلبر
من دودلم کدوم ور
اینور برم یا اونور؟»
کلمهی سالَم نوتجربه است. بزنم تجربههای نو و هیجانانگیزی را بِدَرَم.
۱. با سایت نوسازم ور رفتمو ور رفتم. قِر قِر. ور رفتمو ور رفتم. قِرقِر.
۲. با آناهیتا وِر زدم، وِرزِر. اشکیدیم، هقهق. خندیدیم، کِرهِر.
۳. وبینار نویسندهساز بودم، دَمدَم.
۴. نوشتمرین بودم، رینرین.
۵. تقویمو چک کردمو ۱شنبهها را برگزیدم برای دورهی دروس بچههام، هامهام.
۶. ده دقیقه زبان خوندم با اپلیکیشن duolingo، گُگُ.
۷. با آمیرزا که مراحل بالاشم مغزم سرویس شد، ویسویس.
۸. خدافظ، بایبای. آیآی.
این تجربهی نویی بود دیگه. گزارش نیکی با فرمی نو، اُاُ…
تلاشم ستودنی بود، اوداود.
ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس
همه نیکوی باید و مردمی
جوانمردی و خوردن و خرمی
نباید مردم فروشی به گنج
که بر کس نماند سرای سپنج
که مردم به مردم بوند ارجمند
اگر چند باشد بزرگ و بلند
جهان یادگار است و ما رفتنی
به گیتی نماند بجز مردمی
همه راستی و همه مردمی
سرشتت فزونی و دور از کمی.
قبل از هر چیز لازم است بگوییم این گزارش ممکن است حاوی چیزهای باشد که برای همه مناسب نیست. اینجا احتمالن بیتربیت باشم و پای کیر را هم وسط بکشم.
انقد خسته ام که نشسته خابم میبره ولی معرفت به خرج دادم و اومدم گزارش امروز دوشنبه ۱ تیر را ثبت کنم. گزارش ۴۱ام.
داداشم امروز برنامهش با بقیه روزها فرق داشت.
دیشب کفری بودم و نفسم در نمیامد. دیروز من با دامادمون رفتم سر کار. سر کار بیشتر از ۳٠ نفر بودیم که همه و همه از آبادی خودمان بودند. بین این ۳٠ و چند نفر تنها ۵ یا ۶ نفر پسر عمویم نبودند مابقی همه و همه پسر عمو بودند و پسر عمه هم چند نفری بود که شاخص ترین آنها علی اشرف عزیزی بود که هم دامادمان است هم پسر عمه هم پدرش پسر عموی پدرم.
داماد ما از وقتی که یادمه هیچوقت مثل دیروز دور من نچرخیده. دیروز کارهایی میکرد که جا خورده بودم. ظهر برای استراحت و ناهار زیر سایه چند درخت نشستیم و سر سفره همش برای من تقلا میکرد«برنج بدید به فیروز، نوشابه بدید به فیروز» نان میاورد برام، همش فیروز فیروز میکرد.
من نمیدانستم دلیل این کارهایش چیست اما چون چند وقتی است که با یکی از برادرهایش مشکل دارد و آن برادر به همراه دو پسرش هم در آن جمع بودند، فکر کردم که شاید میخاهد به آنها بفهماند که فیروز برادر من است نه شما ولی احترام ها و تحویل گرفتن های داماد عزیز خیلی اذیتم میکرد انگار ۴ سالم بود و با او رفته بودم به محل کارش و او مواظبم بود و چند بار که دیگران بهش گفتند بس است دیگر شورش را در آورده ای، مگر فیروز بچه است. که داماد گفت«خاهرش از دیشب صد بار بهم امانت داده که هوایش را داشته باشم تا اذیت نشود چون فیروز اینجور جاها نرفته و بیشتر با بردارهایش کارکرده»
یکی دیگر از انها خندید و گفت«فیروز امروز از گله خودش جا مانده»
من هیچوقت با این پسر عموها و این افراد جایی نرفتم و نبودم. چند نفری از بینشان بودند که در جمع هایی با هم بودیم ولی هیچ رابطه ای از دوستی و رفاقت بین ما نبوده به جز دو نفرشان که با هم برادرند و سالها با هم در ارتباط بودیم.
سر زمین به وقت کار با اینکه جفتش بودم با صدای بلند میگفت«فیروز بیا پیش خودم و علی اشرف» یه علی اشرف دیگر هم داریم که او هم پدرش با پدرم پسر عموست و داماد عمویم است. دو علی اشرف این طرف و آن طرف اینجانب را گرفته بودند و علی اشرف خودمان هر چند دقیقه یکبار حرفی من باب تحویل گرفتن و احترام گذاشتن به من در میکرد.
تو نگو این حرامزاده سعی دارد مرا بچه ای بچه ننه نشان دهد و یک جورایی نشان بدهد که فیروز خیلی ضعیف است.
اما فیروز.
فیروز همیشه راه خودش را میرود نه خایه مالی کسی را میکند نه منت هر حرامزاده ای را میکشد. فیروز به همه احترام میگذارد. فیروز کوچک و بزرگ را تحویل میگیرد. فیروز ظالم نیست، مظلوم هم نیست اما فیروز یک خر است که به همه احترام میگذارد.
من تو این جور جمعها حرفی برای گفتن ندارم آنها از کیر خر عباس هم حرف میزنند، ترامپ و پزشکیان و مسائل خاورمیانه و جهان را تحلیل و بررسی میکنند و فکر میکنند چون من حرف نمیزنم کیر ندارم ولی امروز کیرم را در آوردم. به روح زن عباس قسم کیرم را در آوردم.
داماد ما دیروز با رفتارش اینطور نشان داد که فیروز و تمام برادرانش ضعیف هستند و این من هستم که هوایشان را دارم و یک جورایی راه را برای یورش آنها به سمت من باز کرد.
گوش کنید ببینید با من چکار کردند. من میگوییم چه کار کردند ولی حان مادرتان به کسی نگویید.
نشود فاش کسی آنچه میان من و شماست.
دیروز تا لحظه تعطیل کردن دو قرانی ام نیفتاد که داماد این را میخاهد که مرا پوچ نشان دهد و چطور شد که دو قرانی افتاد.
یکی از پسر عمو ها که دو سال یک بار از دور میبینمش آنقدر به خود جرات داد که به محض نزدیک شدن به من سرش را بلند کرد و دستش را به سرعت سمت کیر من آورد و یک بشکن زد و من از خدا بیخبر که همیشه تو یک عالم دیگر هستم با بشکن این کچل کونی از دنیای خودم به سر زمین پریدم که این پریدن یک هویی مرا به شکل رکوع به جلو خم کرد و در آن لحظه که خم شده بودم یکی مرا انگشت کرد😔😔 عقب را که نگاه کردم «مموت ببو» بود برادر همان بشکن زن.
من با کسی از این شوخی ها ندارم، مخصوصا کسی در سن و سال این ببو. بشکن زن ۱٠ سالی از من بزرگتر است و کچل است. من که هنوز تو شوک بشکن کچل بودم انگشت مموت ببو هم آوار شد روی ما تحتم هول تر شدم و رو به بشکن زن کردم و گفتم«دیدی برادرت چه کرد؟» گفت«دیدم و الان فقط احسان مانده که به حسابت برسد»
احسان برادر سوم آنهاست که با ما نبود ولی انگار در نبود من پسر عمو ها با داماد به تفاهم رسیده بودند که همه حق دارند و میتوانند هر جور که دوست دارند مرا خراب کنند. یکی با انگشت، یکی بشکن، یکی پرت و پلا گفتن. احتمال داشت فردا احسانشان در خیابان مرا ببیند و همانجا شلوارم را پایین بکشد و بکند و اگر احسان میکرد بدون استثنا همه پسر عمو های غایب و حاظر در اسرع وقت باید دستی روی سر و کول و کون من میکشیدند. این جماعت مادر جنده را خوب شناختم در همین دو روز هم خیلی بیشتر شناختمشان.
از آن دسته آدمهایی هستند که اگر زورشان به یکی برسد وقت و بی وقت باید قدرت خودشان را به رخ بکشند.
آقا من هول بودم که هول تر شدم و بعد از هول تر گیج و منگ. نمیشد با سنگ تلافی کنم. نمیشد فهش و بد و بیراه بگم. اصلن نمیشد صدایش را در بیاورم. دیشب سرم در حال ترکیدن بود.
تصمیم خودم را گرفتم. دیشب تصمیم گرفتم امروز به میدان بروم و تادیر نشده گویم را بردارم.
صبح شلوارم را پوشیدم و خار سگک کمربند را در آخرین سوراخ کردم و دعا کردم و رفتم دم در داماد آمد و مرا سوار کرد.
من امروز برای کار و برای پول نرفتم، رفتم که حقم را پس بگیرم اما نمیدانستم چطور باید این کار را بکنم.
با داماد گرم نگرفتم و همان اول دو پاکت سیگار که دیشب برایش خریده بودم بهش دادم اما چرا برایش سیگار گرفتم. نخاستم منت ماشینش را بکشم جای کرایه سیگار برایش گرفتم.
راه افتادیم و رفتیم که وسط آبادی یزدان را دیدم. یزدان آماده بود که برود سر کار اما معلوم نبود مقصدش کجاست.
یزدان یار دبستانی من است. یزدان عضو طایفه ای است که من آنها را دشمن سر سخت خودم میدانم(امیدوارم دشمنی را کنار بگذارند و امیدوارم مشکلات را با حرف و با خرد حل کنیم)
این یزدان اینا فامیلی های زیادی با ما دارند اما یک طایفه نیستم، علیا و سفلی هستیم. یزدان نوه کدخدای بزرگ آبادی ماست.
یزدان را که دیدم اصلن حالم بد شد، تو اون هوا تو اون دما و تو این روز یزدان چرا باید با ما باشد. کسی باید باشد که هم من لذت ببرم هم مموت. دعا کردم که با ما همسفر و همکار نباشد که از قضا بود اما طولی نکشید که فهمیدم یزدان را خدا برای من فرستاده. وجود امروز یزدان لطف خدا به من بود.
ساعت ۶ صبح بود و ما سر زمین منتظر باقی بودیم، کارگر ها ماشین ماشین میامدند و پیاده میشدند و گرم میکردند که وارد زمین شویم حالا من تمام فکر و ذکرم این است که چطور حقم را پس بگیرم و چطور آن دو برادر بشکنی و انگشتی را ادب کنم. به جان کتی قسم خودم را برای هر نوع جنگ و دعوایی آماده کرده بودم اما دوست داشتم در بهترین فرصت و به بهترین شکل آنها را صید کنم و این فرصت تا غروب نصیبم نشد اما غروب شد، نصیبم شد😜
گروهی از پسر عمو ها آمدند و آن دو برادری که تا چند سال پیش خیلی با ما رفت و آمد داشتند در میان آنها بودند. این دو برادر دو برادر دیگه هم دارند که همین الان که دارم این گزارش را مینویسم بزرگترینشان در خانه ماست و مثلن آمده به پدرم سر بزند(سر نزن گوزو، از این فیلم ها برا من بازی نکن من که میدونم هدف شما چیه) اینا بی پدر ترینها هستند.
آقا این دو برادر و داماد ما که هم را همان اول صبح دیدند با صدای بلند قهقه سر دادند و بعد روی هم فاتحه فرستادند و«تشریف فرمایی شما سروران ارجمند» را قرائت کردند و باز هم خندیدند(احتمالن فاتحه را برای من فرستادند)
وسایل را تحویل گرفتیم و رفتیم که شروع کنیم به کار. اول داماد بود و بعد آن دو فاتحه فرست و بعد از آنها من و بقیه هم در خط شروع خودشان بودند، داماد دوباره با صدای بلند گفت«فیروز همینجا بین خودمان باش، اینجا خودمان هستیم از ما دور نشو»
حرف او این معنا را میداد که بری آنطرف تر کونت میگذارند، همینجا پیش خودمان باش.
گفتم«چرا مگه آن یکی ها دشمن ما هستند؟» که یکی از آن دو فاتحه فرست با چند تشدید روی جمله اش گفت«بله دشمنت هستند» انگار مموت ببو قصه انگشتش را برای همه فاش کرده بود و این خنده ها و این دست انداختن ها مرا به شدت عصبانی میکرد اما نمیشد کاری بکنم، من به یک فرصت مناسب نیاز داشتم، فرصتی که حقم را آنطور که میخاهم بگیرم.
هدفم این بود که اگر خاستند قلدری بکنند نفری یک مشت به انها بزنم که همین حضرت عباس هم نتواند کاری برایشان بکند. بلدم چطور مشت بزنم، درسش را خانده ام. مشت را به جایی میزنم که طرف ثانیه ای زنده نماند اما من یک فرصت مناسب میخاستم. در شلوغی دم در میاورند اما در گوشه و کنار به پات میفتند.
ظهر همان که مرا انگشت نموده بود با ژستی فاتحانه کناری نشسته بود و داشت جدا از بقیه تریاک میکشید و من هم به ظاهر امروز هیچ هم صحبتی نداشتم اما یزدان بود.
وجود یزدان مرا از بقیه جدا کرد و اخلاق و رفتار یزدان ثابت کرد که الحق پسر کدخداست. اولن اینکه پسر عمو های مرا میفرستاد برایش ذغال بیاورند، متلک بهشان مینداخت، بارشون میکرد و آنها میخندید ولی من که تا دیروز مخلصشان بودم را میخاستند بکنند. بعضی ها هستند که اگر بهشان احترام بگذاری خدا وکیلی به خودت خیانت کردی.
یزدان گفت جماعت ناراحت نشید که من و فیروز این وسط نشسته ایم، دور پیک نیک جا ندارد و ما هم چون بهمان میرسد باید وسط را برای خودمان برداریم و آتش را براه کنیم. ناگفته نماند که یزدان یک پسر عمو هم داشت در میان جمع که چایی برامان میریخت. همان مموت به یزدان احترام گذاشت اما چون دیروز مرا انگشت کرده بود و من هیچ کاری نکرده بودم مرا گوز هم به حساب نیاورد و به یزدان گفت«تو بزرگی و با اصالت آقای فتحی اما این فیروز نه از شماست نه از ما، این خاهرزاده یک عده پاستوریزه است که ما تو جمع خودمان این ها را راه نمیدهیم» یزدان مثل من کم رو نیست، خندید و گفت«مموت معلومه تاریخ را ناخندی، برو بخان تا بدانی اصل کیه» مموت نمیدانست من چا آتشی برایش روشن کردم.
بعدازظهر بعد از چند ساعت خیلی سوسکی خودم را به جفت مموت ببو رساندم و بعد از تقریبن یک ساعت آرام شروع کردم با او حرف زدن ولی بی پدر و مادر وقتی فهمید قصدی دارم صدایش را کمی بالا برد که دیگران بشنوند و احتمال درگیری کم شود و چند بار معذرت خاهی کرد و گفت«من شوخی کردم، نمیدانستم تو ناراحت میشوی» با عذرخاهی کار درست نمیشد، من براش تیز کرده بودم.
غروب که کار تمام شد داشت میرفت که صدایش زدم و گفتم«عمو یک لحظه میخاهم باهات حرف بزنم بیزحمت تشریف بیار» عمو رنگ و رو پریده آمد و برای عادی نشان دادن شرایط یک سیگار ازش گرفتم و او را به بغل هدایت کردم.
بهش گفتم«من با تو شوخی دارم؟ من همسن بچه توام چرا ظهر چرا این حرفها را پیش یزدان زدی» داشت عذرخاهی میکرد که گفتم«من به تو میگم عمو، بهت احترام میگذارم بعد تو من را انگشت میکنی» همان لحظه که گفتم مرا انگشت میکنی انگشتم را در کونش و جوری چرخاندم که برای اینکه بهش فشار زیادی نیاد وایساد و پاهایش را باز کرد. همانی شد که میخاستم، به گوه خوردن افتاد و غلط کردن و بهش گفتم برادر کچلت شانس آورده که نیامده اما بهش بگو فیروز گفته تخم پدرم نیستم اگر روداری کنه اریگ میدم دلیگ میگیرم، به زور میگیرم.
اگر را دیگر به شما نمیگویم ولی بدانید و آگاه باشید که از فردا سر آن کار نمیروم، میروم وردست یک کاشیکار.
نتیجه گیری:
دم خدا گرم که یزدان را برای من فرستاد. یزدان فرستاده یزدان بود. یزدان باعث شد من از همه پسر عمو ها جدا شوم و بیشتر نزدیک خدا شوم. دیشب به خدا گفتم باید با من باشی و نشانم بدی که هستی. یزدان را داد و نشان داد که هست. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم ـ
غلط املایی و نوع زبان و هر اشتباه دیگری که از اینجانب میبینید و میگیرید لطفن پنالتی نگیرید.
خسته ام و برای باز موندن چشمام از چوب کبریت توکلی کمک گرفتم. دم مرام توکلی گرم.
گزارش کار نیک فرح (۴۱):
هر روز در این چهل روز به حلزون نگاه کردم و از کنارش رد شدم.
از روزی که با مدرسه نویسندگی آشنا شدم، فهمیدم یک کار دراز مدت را شروع کردم و آهسته باید حرکت نوشتن را که سالهای زیادیست از مزایای ان بهرهمندم را ادامه بدهم. تداوم را جز لاینفک نوشتن میدانستم، و با چالش نردبان نویسندگی (زمستان ۱۴۰۱) به آهسته و پیوسته بودن به عنوان یک اصل در بهتر شدن نوشته هایم واقف شدم. و حلزون نماد رشدی آهسته و پیوسته در نوشتن را به خوبی نشان میدهد.
حلزونهای طراحیشده استاد شاهین، هرشب شکل و رنگ و حالات مختلف یک نویسنده را در بازه زمانی چه خوب بیان کرد. دقیقن مثل احساسات یک نویسنده در فراز و فرود یک رمان.
و نه حتی من خودم را مثل حلزون همان روز میدیدم. گاهی شل و وارفته ، گاهی کنجکاو و چشمانم از حدقه درآمده، زمانی از فشارهای اجتماعی کوچک و فشرده بودم، گاهی از غم جامعهام افسرده و نالان، گاهی از شدت گرما هوا عرقریزان، زمانی در اثر حساسیت فصلی زار و پریشان، گاهی از خستگی راهها و در ترافیک ماندنها لشکرده روی زمین ولوبودم.
یک روز مانند حلزون کار نیک فقط چشمهایی بودم خیره به دنیا.(روز ۳۵)
یک روز حلزون پشت به نور به طرف سیاهی در حرکت بودم، یاد سخن علامه جعفری افتادم که قدیما کسی که خواندن و نوشتن میدانست میگفتتند فلانی با سواده .
در حالی که سواد از سیاهی میآید، نه اینکه آن زمانها با ذغال الفبا را مینوشتند، به فردی که خواند و نوشتن آموخته بود میگفتند با سواده .( سواد با اَسوَد، رنگ سیاه همخانواده است و معنی آن سیاهی است. و علامه میگفت خیلی ها کاغذ سیاه کن هستند و…
در این مدت چهل روز فهرست کار نیکم چنین بود:
1. روزانه نویسی، خواب و رویا نویسی
2. خواندن کتابهای در دست مطالعه
3. رونویسی از کتاب( یکساعت در روز)
4. دیدن فیلم و سریال، مخصوصن انیمیشن ( جدید و قدیمی)
5. نوشتن داستانها و برخوردهای رانندههای اسنپ
6. انجام یک کار هنری ( نقاشی رنگ و روغن/ ابرنگ/ این چند ماهه بدلیل شرایط جنگی فقط بافتنی بافتم، قلابافی)
7. آشپزی ( عاشق نان پختم)
8. و شرکت در وبینارهای نویسنده ساز ( در حد اعتیاد)
9. مطالعه روی شعر و دفترهای شعر و دیوانها ( چه قدیمی و چه معاصر)
10. هر روز به مادرم سر زدم و ناهار را با او خوردم.
11. پیاده روی و ورزش روزانه
12. خوردن آب فراوان
سالواژهام: تمرکز
حلزونمان چرا چشمهایش این طوری شده. یه چشمش به گذشته است و یکی به آینده و خودش دارد کش میآید بین این دو زمان.
صفحات صبحگاهیام امروز سه برابر روزهای دیگر بود. پنجاه دقیقهای درگیرش بودم و هی نوشتم و نوشتم و دلم نمیخاست دست از چرت و پرتهایم بردارم. خالی میشود آدم وقتی مینویسد چرت و پرت.
روزم را نگاریدم البته دیروزم را.
با سایت باز درگیر بودم و داشتم برگهای جدید میافزودم و هی خطا میگرفت و میگفت: نمیخام باز بشوم و اینقدر التماسش کردم تا درست وا رفت.
با فرشتو کمی صحبتیدیم و کتاب نخاندیم.
سر زبان را ببودم. دربارهی زیان بود و الهه برایمان مقاله خاند. ابولحسن نجفی. نصیرو برایمان از معماری گفت و به ویدیوهای ایران به نحو پارسب فرامز پارسی اشاره کرد. چند روزی بود که میخاستم بروم سراغش و خب با یادآوری نصیرو حتمن خاهم رفت.
نویسندهساز را بودم. کلی خندیدیم و خوش بگذشت.
دوشی بگرفتم.
وبینار مدار شیما صادقی را ببودم.
کارگاه نوشتمرین را هم ببودم. بعد از چهار ماه برگزار شد و چه خوش گذشت. پنج تا تمرین داشتیم و پنج تا کتاب. چه کتابهایی. یکی از یکی بیتر. شاهینش از همه بِیتر تر بود.
با نصیرو حرفیدم.
پست منتشریدم.
کتاب «سکوها خالیست» را خاندیدم.
با نصیرو سعی کردیم تمرین شعرماهی را بنویسیم و چه شعرهایی شکل گرفت. اصن یک شعرهایی بود یک شعرهایی.
روزگفتار هم میگیرم خاهم.
https://t.me/yaddashtneda
حلزون چشم چران شده
گزارش نیک امروز
1.کمک کردن به همسایه برای درست کردن لقمه نذری. داشتم گیج میشدم تا حدس بزنم عقایدشون چیه و چه وجه اشتراکی برای مکالمه داریم ولی دیدم مثل خودمون اینوری اونوری ان و تازه یکیشون که شورش خیلی زیاد بود و یکسره لباش به دعا و صلوات میجنبید بلندبلند نذری امشب رو تقدیم جاویدناما کرد.
منم یه جوری خرِ پسرم شدم هر جایی که مغزم نمیکشه بمونم چون عالیجناب فرمان میدن باید اطاعت کنم.
2. کتاب پاتوغ بولشری را خواندم و دربارهاش آزادنویسی کردم. پر از اصطلاحات عامیانه بود. جملات کوتاه. روان. جذاب. شکسته.
3. وبیکار الهه جان بودم، الهه خانم زیبا در مورد زبان، مقالهای از ابولحسن نجفی خواند و توضیح داد. یادداشت برداری کردم.
4. میترسید. سعی کردم توضیح قابل فهمی بدم ولی دیر از جانش در رفت.
5. انجام کارها و وظایف همیشگیام.
6.میزنیم از غرب به شرق تهران چرخکی. آفتاب میپخاند. نقره داغمان میکند اولین روز تابستان. هوای شهر خنثی است، زبر است، پر از دروغ و بیتفاوتی است. سیاهیها و سیاهپوشها قرمز میزنند. چشم را میزنند. دل را هم. همهی خیابانهای شهر ترک برداشتهاند. ترکی نامرئی اما بسیار بزرگ. ترکها دهن باز کنند میبلعندمان. نمیدانم خودخواسته بیخیالیم یا نه اما خودناخواسته افسردهایم.
اینجا همه انگار با هم قهرند. هر کسی در جهان خویش محصور و محدود است و درخودماندگی خاصیت روزگار ماست.
7. وبینار نویسندهساز از دلخوشیهای امروزم بود. استاد در مورد شخصیت و هدف صحبت کردند و کلا در مورد این که با وجود نقدهای بسیار در مورد خاصیت هدفگذاری، داشتن هدف گاهی انگیزه و هیجان میدهد به زندگی آدم. سریالی معرفی کردند. بلا قبلا گفته بود سریالی نیست.
8. منشی قرم*** از طرف گفتاردرمان پسرم در مورد زمانبندی جلسات دروغ گفته بود. متعجبم چطور میتواند از دروغگویی کسب درآمد کند. آیا آن پولها خاری در گلو نمیشوند؟ یا شاید انقدر زبان و ذهنش به دروغ عادت کرده که ککش هم نمیگزد؟ زنیکه اِشَکمغز.
9. پرسه زنی سلانه سلانه در گنجور.
گزارشِ نیک
دیشب هم مثل شبای قبل قول دادم به خودم که زود بخوابم ولی خب انگار تا طلوع صبح صادق رو نبینم خوابم نمیبره. این قول دادنهام شده مث اون آهنگه که میگه:
«توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر
بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر…»
باز خداروشکر از هندزفریم فاصله داشتم. وگرنه همون موقع نیویورکر رو شروع میکردم میدیدم. تا خودِ الانم بیدار میبودیدم.
از اونجایی که میزم دیگه جا نداشت و نمیشد روش نوشت اومدم قبل از وبینار یه دستی بکشم و اضافیا رو جمع کنم. جمع شدن.
کتاب پادزهر رو هنوز دارم میخونم. درمورد مدیتیشن و عدم دلبستگی صحبت میکنه. دلم میخواد این کتابو هدیه بدم به اون دوستم که دنبال قانون جذبه. ولی فکر میکنم زشته. موقع مرتب کردن میز دیدم هنوز کتاب بهتر بنویسم هم تموم نشده. تصمیم گرفتم بچپونمش تو برنامهم.
یکم هم آزادنویسی کردم. اون خوابی که دیدمو بالاخره نوشتم. فقط خواستم بنویسم که یادم نره. از اینکه فراموش بشه غصهای میشم.
وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. درمورد هدف بود. استاد از خاطراتشون هم تعریف کردن. خندیدیم با همسفرا کلی.
ولگویه رو هم بودم. یکم صحبت کردم و خندیدیم با عسل جان و خانوم شمس و نیلا جان. جمع دوستداشتنیای بود. امیدوارم بتونم یه وقتایی باشم اونجا.
بعد از ولگویه هم بدو بدو رفتم جلسهیِ اول نوشتمرین. یکم نوشتیم همگی. فهمیدیم شوهرِ ایدهآل یعنی ابی(خواننده). یه چندتا شعر اروتیک خوندن استاد. جو متشنج شده بود. حتی خانوم رسولی محتوا رو رد کردن. دیگه ببینین چی بود و چی کشیدیم تا استاد متوقف شدن. اصن چرا باید همچین کتابی اسمش «شاهین» باشه؟ شاید این شاهین نبوده و «شاااااهییییییین🗣️» بوده. نمیدونم. سرمشق هم گرفتیم برای جلسهی بعد.
یه چند وقت بود نمیتونستم بنویسم و از استاد پرسیدم که طبیعیه یا نه؟ (طبیعیه یا سزارین؟) که استاد گفتن مشکلی نیست و درست میشه. خیالم راحت شد. آخه داشتم کلافه میشدم از ننوشتن.
چه حرف قشنگی زده رالف والدو امرسون. همیشه این که گاهی برای بهتر شدن دنیا کوشیدهام، امیدوار نگهم میدارد.
و اما نیکانههای امروز من که بیشتر کوشش تن بود تا جان:
۱. صبح زود – در معیارهای خودم – بیدار شدم.نپرسید چند، چون شاید با معیارهای دیگران متفاوت و حتی دیر هم باشد. برای خودم خوشحالکننده بود که از رختخواب دل کندم.
۲. صفحهٔ صبحگاهی نوشتم.
۳. کمی شاهنامه خواندم. بیشتر بازخوانی بود.
۴. داستان «راه بازیافته» را از کتاب «تقاطع» امیرحسین روحی خواندم. از این منظر که شامل مدت زمان زیادی از زندگی شخصیت میشد، جالب بود. معیار دقیقی برای نامگذاری انواع داستان ندارم، اینکه این داستان، داستان بلند حساب میشود یا نه، نمیدانم. از منظر تفکری که در داستان بود، برایم جالب بود. با توجه به معیارهای آن دوران، گلی شخصیت عجیبی داشت. فکرها و دغدغههایش جنس نویی نسبت به زمان خود داشت. شاید تأثیر تحصیلاتش بود که او را -به طور خاص در طبقهای که قرار داشت – متفاوتتر از افراد همدورهٔ خود کرده بود. یاد رمان «استونر» افتادم که بسیار کوشید با تحصیل بتواند از طبقهٔ اجتماعی خود بگریزد اما در جاهایی، طبقه او را گرفتار میکرد و در نهایت هم به سرانجام خوبی نرسید.
۵. خانه را جمعوجور کردم. کتابهای تازه را در قفسهها جا دادم . لباسهای شستهشده را هم در جاهایشان گذاشتم.
۶. کل خانه را گردگیری کردم.
۷. چند روز بود میخواستم کف آشپزخانه را بشویم، نمیشد. امروز اساسی کف را شستم و جابهجاییهای لازم را انجام دادم. چون مدام در ذهنم بود و انجام دادم، خیلی چسبید.
۸. به دو نفر از اقوامم زنگ زدم برای تسلیت. در این موارد تنبلم. پس این تماسها کار نیکی بود.
۹. مدتی است از صحبت با تلفن بیزار شدهام، بس که مدام اخبار بد از طریق تلفن بهم میرسد. ظرفیتم برای تماس در هر روز، دو نفر است که در مورد قبلی، تکمیلش کرده بودم. پس برای تبریک تولد سه نفر از دوستانم، پیام فرستادم. روزگار عجیبی است. این تبریک و تسلیتها عجیبند. من از دور، از اهواز، فقط همین همدردی را در دسترس دارم.
۱۰. حین گردگیری از اشعار عبید زاکانی هم خواندم، چون کتابش دم دست بود.
«چنان کن ای به رخ خورشید خاور
که تا در زندگی یک بار دیگر
سعادت باز بر من رو نماید
در اقبال بر من برگشاید
به چشم خویشتن رویت ببینم
به کام خویشتن پیشت نشینم
بیابم از فراقت رستگاری
نباید بردت از من شرمساری»
پینوشت: این فونت حین نوشتن چرا فاصله میاندازد؟
-سالواژهام «واقعیتبافی».
-نمرهی امروز ۹/۵ به دلایل پایین.
-امروز تعطیل بودم و در نتیجه صبح کمی بیشتر خابیدم. درواقع تا آخر هفته تعطیلیم. :))
-زدم بیرون تا چند کاری که مدتی بود میخاستم انجام بدم رو بیانجامم.
-برای من که معمولن در طول روز سر کار هستم و آدمها و خیایان را نمیبینم، تماشای آدمها و کُنشهاشون جالب بود.
-۲۲ صفحه از «در حال و هوای جوانی» مسکوب رو خاندم. با اشاره به این جملات از آقای مسکوب در صفحهی ۳۱ کتاب یعنی «همیشه گرما و تابستان داغ تهران مرا کلافه میکند» باید بگویم: من هم آقای مسکوب من هم.
از واژهها و عباراتی که برایم جدید بودند یا جالب یادداشت برداشتم.
-امروز رفتم مدل جدیدی موهام رو کوتاه کردم. تغییرات ظاهری و استایل را دوست دارم.
-یکساعت به لپتاپ ور رفتم تا شیلترفکنش رو نصب کنم. سامان جان هم بسیار کمکم کرد اما کم حوصله شدهام. خسته شدم و رهایش کردم. توف بر دیوارههای این قفس.
-چرتی کوتاه زدم که چسبید.
-وبینار نویسندهساز رو شرکت جستم. خیللی خندیدیم. شیخ از خاطرات نوجوانیاش گفت. از شنیدن تلاش و همتش لذت میبرم. برای همهی اون تلاشها و خستگیها، امروز شایستهی این احترام است. شیخ ما هم وجنات ظاهریش نیک است هم خندههایش هم سیرتش. دلت شاد شیخ که مارا بسیار میخندانی.
-دیشب فیلم راشومون رو دیدم. بسیاار فیلم زیبایی بود. یک اتفاق و چندین روایت، کدام روایت درست است؟ همه. همچنین معیارهای زیبایی زنان در آن زمان توجهم رو جلب کرد.
تصمیم دارم در روزگفتارم از تجربهی تماشای این فیلم بگم.
-بیزار از آلودگیهای صوتی بیپایانم.
-از دفتر شعر «سکوها خالیست» رونویسی کردم. خطوط و حروف را رقصاندم و نقاشی شد شاید.
«و اینکه اگر بدانی حتا یک نفر،
با بودن تو،
سادهتر نفس کشیده است،
تو موفق شدهای.»
کانال تلگرام من:
https://t.me/ghazalehfaegh
سالواژه: هر دم مشغولی
۱. درس خواندم.
۲. کتاب خواندم.
۳. آزادنویسی کر دم.
۴. در وبینار سر زبان الهه علیزاده عزیز شرکت کردم.
۵. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۶. در عزاداری محرم شرکت کردم.
امشب، شب شهادت حضرت علی اکبر بود.
روح تمام جوانان ناکام دیماه و جنگ شاد.
از کتاب این راهش نیست خواندم. این بخش آدمها را به دو دستهی قاصدکها و ارکیدهها تقسیم کرده بود. آنهایی که در هر شرایطی رشد میکنند، و آنهایی که برای رشد نیاز به محیط مناسب دارند. اما اگر رشد کنند تبدیل به رهبران فکری میشوند. به فکرم انداخت که من بیشتر جزو کدام دستهام؟ یا، آن آرامش قاصدکی را میخواهم؟ شاید در ادامه بفهمم.
داستان کوتاهی از صادق چوبک خواندم و بعد کمی آزادنویسی کردم.
از اینیستا استفادهی مفید کردم. البته چون فضایش به طور ذاتی تمرکززداست احتمالا چندان هم مفید نبوده.
وبینار نویسندهساز را بودم. جلسهی اول نوشتتمرین هم بودم. خیلی خوش گذشت. سعی میکنم در طول هفته برای همهی تمرینها زمان باز کنم.
درس خواندم. تایپ جلسهای را تمام کردم.
و در آخر، چیزی کشف کردم. آهنگ خفن دیگری از دومان.
امتیاز امروز: ۸
https://t.me/lineswriter
ببخشید منظورم ارتباط بود. رابطه چیه.
دیگه دیره😂🤝🏼
یه حلقهیِ طلایی اسمتو روش نوشتم💍
میخوام بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم🪐
سالواژهام: رابطه
امروز صبح در جلسهی مصاحبه از فشار ذهنی مردم.
پس از پذیرش هم همینطور. اضطراب شادیام را خورد. حالا هم میخورد. در نوشتمرین مدام حواسم پرت چیزهایی میشد که اتفاق نیفتادهاند. اما پس از آن، نوشتم. اسطورهام را نوشتم. اضطراب و اوجش هم نتوانستند بر نوشتن غلبه کنند. اینها بهخاطر گل وجود مدرسهی نویسندگی است، زیرا از وقتی که با آن فضا آشنا شدهام میتوانم اضطرابم را اندکی مهار کنم. حداقل برای چیزهای بیهوده.
همانطور که استاد در کتاب «نویسندگی آنلاین» گفتهاند، رابطهی نویسنده با نویسندگی به ازدواج میماند.
و من متعهد ماندم.
بهخاطر گل روی تعهد هم که شده، نمرهی امروز هشت است.
– صفحات صبحگاهی را توی خواب و بیدار نوشتم. چند خط حدود شش صبح، چند خط حدود نه و آخرین مرحله ساعت یازده. خط ساعت شش و نه نیاز به نسخهخوانی پزشک داشت. با کوشش بسیار متوجه شدم خواب بچههای مدرسه نویسندگی را دیدهام. چرا آخه؟ وقتی برای من فقط یک اسمند. اما خب تصویرشان را از روی پروفایل کانالشان که دارم. تازه مگر نوشتههایشان جان ندارد!
یعنی خوابم را هم بنویسم؟
– یک ساعت از کتاب بازی موقعیت را خواندم. با ذکر موردهایی به چگونگی بازی موقعیت در پستاندارانی که ما هم باشیم اشاره شد.
– نویسندهساز را بودم. استاد نیم ساعت از سابقه تحصیلی و کاری خودش گفت و به حد پاره شدن خندیدم. حالا نه اینکه آدم به همه خواستههایش برسد اما همیشه از تلاش آدمها به خاطر رسیدن به خواستههایشان به وجد میآیم و تحسینشان میکنم. به خودم که نگاه میکنم وقتهایی که در زندگی هدفی داشتم و برایش تلاش کردم زندهتر بودم. خواستن فارغ از رسیدن با همهی پدردراریاش آدم را به زندگی وصل میکند. بعد هم سریالی معرفی شد که به خاطر هدفمندی شخصیت آن ارزش دیدن دارد. اسم سریال به فارسی پیدایت میکنم است.
– غذا خوردم. همان غذای دیروزی تهچین مرغ با زرشک یا همان زرشکپلو با مرغ تهچینی. چه میدانم ترکیب زرشکپلو با مرغ و تهچین.
– در کارگاه نوشتمرین پنج تمرین انجام دادیم. درباره داستان بود اولی. از فرم یادداشت روزانه برای داستان گفته شد و استاد به ما دراینباره یک پیشنهاد هم داد. تمرین دوم جستار بود. جستار گره خورده است با اندیشیدن با فلسفیدن و گاهی برای شروع اصلن باید درباره خود کلمه فکر کنیم. عشق، آزادی، انسان و… برای ما چه معنایی دارند؟ مهم است که به تعریفهای رایجی که شنیده یا خواندهایم بسنده نکنیم و شرط رسیدن به خوداندیشگی این است که به زودی از نوشتن درباره آنها دست نکشیم. تمرین سوم نوشتن نثر ادبی بود. نثر ادبی پشتوانه شعری میطلبد. از مصطفی رحیمی خوانده شد که من او را به ترجمههایش میشناختم و نمیدانستم شعر و داستان هم نوشته است. به پیشنهاد استاد با پرسش شروع کردم و در ادامه تمرین قبل این تمرین را انجام دادم. گاهی یادم میرود که پرسش چقدر ذهنم را روشن میکند و راه نوشتنم را باز. هیچی هم که نداشته باشم با پرسشهای ظاهرن بیربط و باربط در نوشتن جاری میشوم. چهارمین تمرین شعر بود. استاد از دفتر شعر شاهینی که خودش نباشد برایمان خواند. هنگام خواندنشان، متاسفانه صدای درونم هی تکرار میکرد: الاهی بمرم برات؛ و مانع توجه به اصل موضوع میشد. و واپسین تمرین دیالوگنویسی بود. دیالوگ خوب یعنی به زور حرف نچپانیم توی دهان شخصیت. شخصیت تا وقتی لازم نیست دهانش را باز نکند. نباید با دیالوگ اطلاعات و مستقیم و سرراست داد. مخاطب را خنگ فرض نکنیم. تازه هر دیالوگی هم زیرمتنی دارد. مرسی اَه.
– نگار و امین تا دم در آمدند؛ نذری را دادند و رفتند پی نذریرسانی به دیگران.
– ظرفها را شستم و ملافهها را انداختم توی لباسشویی.
– در طول روز یک ساعت و دو تا نیم ساعت آزاد نوشتم.
– فردا کارگاه شعرماهی داریم و میخواهم تمرینش را انجام دهم. هر روز سعی میکردم چیزی بنویسم اما شعرهای که میشِرودم بیاحساس بودند، بیروح، بیخیال، بیهمهچیز. تمرینهای من هم در حدی بودند که صدای درونم بگوید: خب که چه! الاهی بمرم برات صد تومن میدم. ببینم چه خاکی به سرم بریزم تا فردا.
گزارش نیک
سالواژهام: حرکت
_ صبح با تلفن خواهرم بیدار میشوم. میگوید شوهرعمهمان آقای مهاجر به آن دنیا مهاجرت کرد. برایش خوشحال میشوم. پیرمرد نود سال را رد کرده بود و این اواخر خیلی درد میکشید.
_ میروم به همنشینی با کتاب فرهنگسرای محل. اینبار بیشتر شنوندهام تا گوینده. شنیدن از تجربهی زیستهی آدمها گوشنواز است. یکی از خانمها از کتاب ایکیگای میگوید و بقیه از قدیمترها و سادگی آن دوران تعریف میکنند.
حسودیام میشود که هرگز طعم زندگی و خوشیهای جمعی را نچشیدهام و تمام عمرم در آپارتمانهای کوچک گذشته.
در خیالاتم همیشه خانهای ویلایی دارم که بچهها و بعدترها نوههایم در حیاطش دوچرخه و اسکیت یاد میگیرند و دنبالبازی میکنند.
افسوس که پولش را ندارم و تنها راهش مهاجرت معکوس به روستایی دور است. خیلی خیلی دور.
_ هوا گرم است اما ترجیح میدهم پیادهروی امروز را همین حالا انجام دهم. درست است که احتمال ذوب شدنم بالاست اما در عوض لازم نیست عصر دوباره پلهها را بالاپایین شوم.
_ به خاله که دیروز از کربلا برگشته زنگ میزنم و نیم ساعتی حرف میزنیم. شواهد نشان میدهد گرمای آنجا قابل تحملتر از گرمای این روزهای تهران است.
_ با دخترعمه تماس میگیرم و تسلیت میگویم. با بغض میگوید پدرش هرگز زندگی نکرد. دوست دارم بگویم پیرمرد ربع قرن قاچاقی زنده بود اما میگویم انشاالله که آن دنیا اول خوشی و راحتیش باشد.
_ بند رخت را جمع میکنم و لباسهای مشکیام را در ماشین میاندازم. برای مراسم خاکسپاری فردا لازمم میشوند.
_ همسرم به خانه برمیگردد و از ناعدالتیهایی که در محل کارش میبینید حرف میزند. فکر میکند سکوت یعنی شراکت در جرم. دلداریاش میدهم و میگویم تقصیری ندارد اما وقتی خودم را جایش میگذارم همان احساس را دارم.
_ در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم. شنیدن خاطرات استاد حتی اگر تکراری باشند بازهم شیرین است. از خودم میپرسم چرا هرگز کامنت نمیگذارم و چه چیزی مرا از اظهار نظر بازمیدارد؟ آیا گذاشتن ایموجی خنده انقدر سخت است؟
به خودم قول میدهم در نوشتمرین جبران کنم و میکنم.
_ مقدمهی کتاب روانشناسی سوگ را میخوانم و برداشتم را با سارا ذوالفقاری به اشتراک میگذارم
_ با سمانه داوطلب و نجمه اصغری از اخوان ثالث میخوانیم و با واژهی لبخند ترکیبات تازه میسازیم.
لبخندکار را از همه بیشتر دوست میدارم. کاش میتوانستم روی لب همهی مردم ایران لبخند بکارم.
_ در نوشتمرین شرکت میکنم و از شعرهای پربار دکتر کیا فیض بسیار میبرم. جای دوستانی که نبودند خالی. شنیدن پدیدهترین شعرهای عاشقانهی فارسی را از دست دادند.
_ روزانهنویسی میکنم.
_ برای پست امشب کانالم به گزارش نیکم اکتفا میکنم.
سالواژهام: نِوِشتیَت (از اِعرابِ نَچسبش که بگذریم، بد پیش نمیرود.)
-کارگاه «نوشتمرین» را که ديدم وسوسه شدم. اما به خودم گفتم: «جوگیر نشو، بذار اول نویسندگی خلاق و داستان کوتاه ر تموم کنیم، بعد.»
برای همین در کارگاه نوشتمرین ثبتنام کردم.
-طرح اولیهی داستان جدیدم را تمام کردم.
-شروع داستان «آئورا» از کارلوس فوئنتس را خواندم. به علاوهی چند صفحهی دیگر از «پاتوغ پولشری» و «نویسندگی خلاق».
-باز هم با چهارمین تمرینِ نویسندگی خلاق وَر رفتم. آمادهی ارسال است. فقط ده بارِ دیگر که از رویش بخوانم و «ویرگولها را پاک کنم و بعد دوباره بخوانمش و ویرگولها را برگردانم،» تمام است.
-در وبینار «نویسندهساز» و کارگاه «نوشتمرین» شرکت کردم.
-از خود میسوزم اما چرا در این آتش مینشینم؟ (از متنی که در کارگاه نوشتمرین نوشتم.)
-امروز شش بود. پُشتِ مِه، جاری و پُر خروش، کمی گُنگ شاید، و شش.
•یک یادداشت، در مورد فرهنگسازی خرید و هدیه دادن کتاب دسته دوم در کانالم، منتشر کردم.
•پارچههای اضافی را تبدیل به لباس کردم.
•پادکست (من زن، زن توانمند) را گوش دادم.
•یک کانال فروش کتاب دسته دوم را معرفی کردم.
• اولین روزگفتارم را ضبط کردم.
•به وبینار الهه جان علیزاده رسیدم.
•به وبینار استاد کلانتری رسیدم.
•به وبینار عسل جان فاطمی رسیدم.
•به کارگاه نوشتمرین رسیدم.
•بخشی از کتاب درمان شوپنهاور را خاندم.
•یک آدم حال خوبکن را دیدم.
•روتین پوستی داشتم.
•موضوع روزگفتار فردا را انتخاب کردم.
•گزارش نیکم را ثبت کردم.
عزیزکم 🫂💗
سلام!
میگم استاد حلزون چرا لوچ شد؟
سال واژه: کنترل خشم
کروکودیل صورتی امروز آروم بود🎀🐊
نمره روز: ۸
گزارش نیک:
۱.صبح ساعت ۵ و ۵۵ دقیقه بدون آلارم از خواب پاشدم و صبحانه خوردم.
۲. بازگشت شکوهمندانه به پروژههای دانشگاه.😪😫
۳. اتاق را مرتب کردم و جارو کشیدم. (از بدیهای تابستون دقیقا همینه، انگار گرد و خاک میپاشن همه جا. انگار نه انگار تمیز کردم)
۴. آزادنویسی✍️
۵. شرکت در وبینار نویسندهساز
۶. پیادهروی (خواهر کوچولوئه دوستم با ما بود و من فهمیدم که دوستم چهقدر برای داشتن یه خواهر ۳ ساله کم حوصله است. برای همین آوینا خانم دست من رو گرفت و تا آخر پیادهروی خواهر جانش رو به قولی ایگنور کرد🥰😂)
۷. شروع مطالعه کتاب مردی که در غبار گم شد.
وسط مطالعه کتاب یادم افتاد که گزارش نیک رو تکمیل و ارسال نکردم
فقط میخوام گزارش تموم بشه برم ادامه بدم
حس میکنم گزارش نیکهام خیلی خسته کننده است ممکنه فردا برا تنوع برم چتری بزنم خدایا خودت کمک کن.😮💨
کانال تلگرام بنده:
https://t.me/symphonieverte
کلمهسال: ویلویلی
یک:
کلمهی سالم گوگولی و خوب بود اما از بس این روزها مینویسمش افتادم به مقایسه. انگار دیگران برای اهدافی که میخواهند واژه ساختهاند و من فقط از خاصیت گوگولی بودن لغتی در زبان دیگر بهره جستهام. ولی گمانم آن تعصبی که روی استفاده از کلمات زبانهای خارجی هست، روی داخلیها نیست. چرا؟ اگر ما مثلن گیلکی و ترکی و لری را قاطی فارسی میکنیم که بامزه شود، نمیشود انگلیسی و فرانسوی و کرهای را هم برای باکلاس بودن یا هر منظور دیگر استفاده کنیم؟ به هر حال. سه ماه از سال رفته. به نظرم دارم جلو میروم. حلزونوار جلو میروم و این کلمه هم که فعلن میتواند پا به پایم بیاید.
دو:
صبح که بیدار میشوم قبل از خوردن صبحانه یکی دو ساعتی خودم را با جلد دوم دربار درگیر میکنم. از تمام جلدهای دربار بیشتر این را دوست دارم. از (اینجا به بعد داستان لو میرود.) داستان یک دختر انسان که برای نجات معشوق پریاش همهچیز را قربانی کرده و حالا در ازای آن فداکاریها هم همهچیز دارد و هم هیچچیز ندارد. مبارزه کرده، دستش به خون دو پری بیگناه آلوده شده، یک بار مرده و زنده شده تا موفق شده. معشوق و سرزمینش را آزاد کرده اما حالا فوبیاها و قدرتهای جدیدی دارد که باید باهاشان کنار بیاید. و درخواستهای نامزدی که میخواهد برای محافظت از او، ازش چیزی بسازد که نیست. و آنجا تصمیم میگیرد راهش را عوض کند و او را رها کند. در حالی که همزمان باید برای متعادل کردن شرایط دیگری هم تلاش کند.
سه:
موقع صبحانه چند سوال از هوش مصنوعی میپرسم. پیشنهاد جالبی میدهد و استقبال میکنم. پس با افکاری که توی ذهنم بود رفتم و دستی سپردم به آزادنویسی. امروز پوشهی جدیدی برای شهریور باز کردم. هیچوقت این احساس را نکردهام که جای نوشتههای اصلیام توی لپتاپم است. انگار برای من لپتاپ، فقط برای طرحهای اولیه است. جای مهمتری باید باشد برای نوشتههای مهمتر.
چهار:
باز هم کتاب میخوانم. انگار که بخواهم سریع تمامش کنم و هر چه دارد ازش بیرون بکشم. هر چه جلوتر میرود، بهتر میشود.
پنج:
ناهار میپزم. باز هم سیبزمینی سرخکرده با رب و کته. آخرین قاشقهای باقیمانده از ماست موسیر را هم همراهش میخورم. و تمام میشود.
شش:
کلیدر گوش میکنم. عقب افتادهامش و چون قرار است دوستم را ببینم، صلاح میبینم که به یک جای مقبولی برسانمش. دوستم میگوید فضای دو رمانی که میخوانیم متفاوت است. توی کلیدر بدبختی و قحطیست و توی دربار خوشبختی و وفور نعمت. میگوید خوب است اینطوری کتاب بخوانیم. در حین کتاب گوش دادن به کارهای دیگرم هم سامان میدهم.
هفت:
صورتم را تا حد ممکن اصلاح میکنم. گویا یک بخشی از ابروهایم را زیادی برداشتهام و آرایشگر گفته که دست نزنم بهش تا پر شود. و من دقیقن مطمئن نیستم که به کدام بخشها نباید زیاد دست نزنم. پس محض اطمینان محدودهاش را نگه میدارم تا خودش راست و ریس کند بعدن.
هشت:
قدری درس میخوانم. بالاخره یکی دو روزیست که هایلایتر آبیام را به کار گرفتهام. اما درازکش درس خواندن جالب نیست. انگار همه چیز یک برنامه درست میخواهد.
نه:
میوهها را میشورم. یک بخشی از هندوانه را قاچ میکنم برای خانواده. خودم خیلی کم ازش میخورم اما از گلش. چند تا از لباسهایم را تا و چند تا که قرار است بپوشم را اتو میکنم.
ده:
برای دوستم پیام میفرستم که راه افتادهام اما پیامم ارسال نمیشود. بعدن که به هم میرسیم و گوشیام را باز میکنم میبینم که دکمهی ارسال را نزدهام و پیامم برایش نرفته. اما حرف میزنیم. از کلیدر از دربار از ماجراها و خاطرات. از اینکه حال و روز جفتمان جوریست که بیشتر ترجیح میدهیم کتاب بخوانیم و اگر هم بخواهیم فیلم ببینیم، سختمان شده فیلمهای طبق برنامه ببینیم. از این میگوییم که لیست کتابهایی که قرار است بخوانیم هی بیشتر میشود. خسرو خوبان، شب هول، مادران و دختران. هر چه میخوانیم میبینیم باز هم هست و اضافه میشود. تازه این فقط بخش رمانش است. چیزهای دیگر هم دوست داریم بخوانیم.
یازده:
قصد ندارم امروز خیاطی کنم. فکر کنم همین کار را هم بکنم هر چند برای خودن سوزن خریدهام. گمان نکنم دلم بخواهد. بیشتر دلم میخواهد کتاب بخوانم یا که فیلمی تماشا کنم. تازه امروز دستی به سر و روی اتاقم کشیدم. همین که میز مطالعه و میز خیاطیام تا حدودی مرتب هستند خودش کار را برایم راحت میکند. اما اگر هوا گرم باشد و همهجا هم آشفته، سخت میشود. این خودش یک قدم بود برای خیاطی. فقط امیدوارم که استادم این را بپذیرد. هر چند معلوم نیست این را بهش بگویم.
https://t.me/havirism
امروز صبح زود داشتم خودم را میدیدم، نشسته بود روی لبهی تخت و با یک اتود قدیمی کجشده روی کاغذ خط میکشید. یک خط. دو خط. نمیدانست میخواهد طراحی کند یا نه، در اصل مطمئن نبود در دستش جانی باقی مانده باشد. سه خط. دزدگیر یک ماشین توی کوچه جیغ میزد، انگار صدای جیغش از توی سر من بود اینقدر که درد داشت. چهار خط. پنج خط. استاد غیور میگفت شش عدد شیطان است. خط ششم را نکشید. بهجایش نوشت: «گریه کن. مهم نیست که به نظر خیلیها تو هرگز گریه نمیکنی.» داشتم خودم را از بیرون میدیدم. منتظر بودم. گریه نکرد.
تلاشم بر این بود که تشخیص دهم چرا میل به گریه کردن امروز دارد خفهام میکند ولی هرچه عمیقتر فکر کردم، کمتر فهمیدم و بیشتر دلم خواست جای این همه تفکر فقط به سادگی گریه میکردم.
اتاق را تمیز کردم. ویولن قدیمیام را زیر تختم دیدم. گیج و خسته بودم. بغلش کردم، ویولنم را میگویم. میخواستم از شدت و مدت دوری آزاردهندهای که داشت یکسال میشد گریه کنم. از اینکه احتمالا دیگر نمیتوانم از جیغ زدن نت سی روی سیم اول جلوگیری کنم بغض داشتم اما باز هم نشد.
دوساعتی از عمرم توی ترافیک دود شد و به هوا رفت. روی دردی که داشتم تمرکز کردم. مهم نبود که تحملش سختتر میشد، فقط میخواستم بدانم که هنوز میتوانم اشک بریزم. فایدهای نداشت. تازه سرم هم درد گرفت.
دکتر پرسید: «از یک تا ده، به دردت چند میدی؟» به دروغ گفتم: «شش.» بعد از معاینه مسخرهام کرد: «نه بابا؟ ترمیناتور هم بود دیگر حداقل هفت را میداد.» به خودم نهیب زدم که ببین، درد داری. زیاد هم هست. گریه کن. حق داری گریه کنی. داشتم کمکم وا میدادم که یک دختر خیلی جوان پرید توی مطب و التماس کرد بچهاش را سقط کنند. هجده هفتهاش بود پس دکتر گفت که دیگر نمیشود. دختر گریه کرد. من گریه نکردم. اشک در چشمهایم خشک شد.
بوی انبه میآمد. مامان وقتی از داروخانه و بخش تزریقات نجات پیدا کردیم انبه خریده بود. صدای مخلوطکن توی گوشم زنگ میزد. توی این فکر بودم که واقعا با کدام عدد میشود بگویم چه میزان درد حس میکنم. قلبم در سینه سنگین بود، انگار با میل خودش نمیزد. خون در رگهایم کُند بود، انگار راحت حرکت نمیکرد. دستهایم سرد بود، انگار اثری از زندگی نداشت اما بوی انبه میداد.
نفس عمیق میکشم. یک. دو. یک. دو. دارند میخندند، گریه میکنند و داد میزنند. یک. دو. صداها در سرم باهم قاتی میشوند، انگار دوباره دارم آبمیوه میگیرم ولی این آبمیوه مزهی جالبی ندارد. یک. دو. چشمهایم را میبندم، صداها محو میشوند و یک مزه باقی میماند. مزهی آشنایی که مدتی از آن فرار کرده بودم، اسپری تنفسی سالبوتامول.
مامان دارد یک پلاستیک از بقایای انبه مرحوم را میبرد که بگذارد دم در. میپرسد: «حالت خوبه؟» و من انرژی چشمگیری برای در جوابش گریه نکردن صرف میکنم. توجهی را که میخواست نگرفته، پس اینبار تخصصیتر میپرسد: «از یک تا ده، به دردت چند میدی؟» لبخند میزنم تا موقع گاز گرفتن لبهایم کمتر لو بروم: «پنج.» مامان هم کاملا راضی با یک چشمک در را پشت سرش میبندد: «ترمیناتورِ من.»
امروز
1- فایل گاهشمار فصل بهار را با 71022 کلمه بستم و فایل گاهشمار تابستانم را آغازیدم.
2- پست بسته کتابی را که خریده بودم آورد. شانس آورد به خاطر سردرد مرخصی گرفته بودم آخر 80000 تومان که توی سایت برای پست در نظر گرفته شده بود کم آمده بود و رفتم 192 هزار و پانصد تومان هم کارت کشیدم. البته که آقای نصراللهی لطف کرده بود علاوه بر برای امروز کافی است، کتاب همین حوالی دوردست را هم برایم فرستاده بود. آقای نصراللهی گفت کتاب برای امروز کافی است برای استاد کلانتری هم ارسال شده. دوست داشتم روز تولد استاد دستش رسیده باشد که آدرس نداشتم.
3- زنگ زدم به کتابکده فرهنگمان ببینم کتاب ناداستان یا روایت؟ آزاده جهان احمدی را دارد یا نه؟ تصمیم گرفتهام بیشتر تمرکزم را روی جستار و روایت و از این دست بگذارم و اگر بشود روی این حوزه متمرکز شوم/ کتابکده کتاب را نداشت. از ایران کتاب سفارش دادم. هنوز حقوقمان را ندادهاند. اما نمیتوانم کتابهایی که دوست دارم را نخرم.
4- در وبینار هوش مصنوعی در آموزش پزشکی استاد ارجمند دکتر مصنوعی شرکت کردم. عالی بود.
5- از این کتابها خواندم:
فصل 1 از کتاب طرحواره درمانی برای طرحواره درمانگر – یک جمله از این فصل: «فروید معتقد بود که رواندرمانگران باید خودشان تحت رواندرمانی قرار بگیرند.»
مقدمه فروید و سندرم حافظهی کاذب-
جستار زردآلوها از همین حوالی دور دست ربهکا سولنیت- پاراگراف اول از این جستار: «داستان شما چیست؟ داستان شما سراسر چیزیست که روایت میشود. داستانها قطبنماها و نقشهی معماری هستند؛ ما را هدایت میکنند، از روی آنها پناهگاه و زندانهایی برای خودمان میسازیم و بیداستان بودن یعنی گم شدن در وسعت دنیایی که چون صحرای شمالگان و دریای یخ به همه طرف گسترده میشود. دوست داشتن کسی یعنی خود را جای او بگذارید، خود را در داستان او تصور کنید، یا بفهمید چگونه داستان آنها را برای خود تعریف کنید.
– فصل دوم «سفسطه نکن» از زبان گفتگو حقیقت اکبر جباری. یک مثال از مغالطه توسل به عواطف:
«نفر اول: در انتخابات تقلب شده و کاندیدای ما رأی آورده نه کاندیدای شما!
نفر دوم: دلیلت برای این تقلب چیه؟
نفر اول: خوب وقتی ایشون در شهر خانمش که در واقع داماد اون شهر میشه کمترین رأی رو مییاره معلومه که تقلب شده. چطور میشه مردم یه شهر به دامادشون رأی ندن!!
چنانکه میبینیم، نفر اول هیچ دلیلی برای تقلب نمیآورد و صرفاً به مسئلهای استناد میکند که هیچ اعتبار منطقی ندارد.»
6- در نویسنده ساز استاد از شخصیت و هدف گفتند و مینی سریالی را هم در همین رابطه معرفی کردند.
7- به عنوان لیدر در گروه آموزشی درمانی احساسات و افکار خودآیند و خطاهای شناختی شرکت کردم. تسهیلگر امروز نبود و مسافرت بود دوستان کمتر بودند.
8- دیدم کانال نوشتمرین 30 برایم بالا آمده، یادم نبود بهمن ثبتنام کردم چون امروز جلسه تنظیم کرده بودم اصلاً به خیالم ثبت نام نکردم. از پشتیبانی محترم مدرسه پرسیدم فرمودند کلاس را از دست ندهید ثبت نام قبلی بود. صوتش را دانلود کردم پسفردا بگوشم و بتمرینم.
9- قد رعنای حلزون را در کانال تلگرام دیدم و متن برگزیده که قد کشیده حلزونخان مرهون آن بود را خواندم.
10- میروم دو صفحه هم فرهنگواره بخوانم و دو جمله بنویسم و چند صفحهای هم از برای امروز کافی است بخوانم و بعد بخوابم. امروز طاقچه پیام داده بود که مدتی است نمیخوانی و این حرفها. رفتم یک کتاب صوتی در حال و هوای محرم دانلود کردم و دو فصلی گوش دادم.
11- سالواژهام ارتباط بود یادم هست حتی اگر کاری برایش نکرده باشم.
شبتان آرام.
-سالواژهام: تدریس.
-با نجمهجان گپوگفتی داشتیم.
-نیم ساعتی رفتم سر وقت آزادنویسی و یادداشت نیمهتمام دیروز را تمام کردم.
-کمک مادر رفتم خریدِ خانه.
-یادداشت امروز را در ادامهی دیروزی هوا کردم.
-گزارش نیک را هم نوشتم. هر چند کمبار بود و کمنیک.
https://t.me/ZahraKordevaly
|زهرا کردوالی|
گزارش نیک ۴۱
سالواژهام: فاصله
—قرار بود عصر مهمان بیاید اما آزادنویسیام را نوشتم.
— قرار بود عصر مهمان بیاید اما درسبرگ شعرماهی را خاندم.
— قرار بود عصر مهمان بیاید اما ناهارم را سرساعت آماده کردم.
— قرار بود عصر مهمان بیاید اما وبینار نویسندهساز را شرکت کردم.
— قرار بود عصر مهمان بیاید و من تا عصر راه میرفتم و میشستم و میچیدم.
— قرار بود عصر مهمان بیاید اما نزدیک شب آمد.
— و من اکنون خسته اما شادمان از روزم هستم.
— برای رضای خدا و بندهی خدا نوشتم. باشد تا شاهین کلانتری راضی شود.
۱. خاستیم ادای اینها که میگویند «خواب را باید در سیکلِ ۴۵ دقیقهای داشته باشیم» در بیاوریم، سه ساعت ساعت بخابیم. کوک را خاموش و به صدای بیداریدنِ خاهر و خاهردوست بیتوجهی کردیم. ادامهی خاب را رفتیم. اما تا یک ساعت. بعدش یک ساعتی دوام آوردیم و زندگینامه نیچه و آئورا خاندیم. سپس بیهوش شده ساعت نه صبح بیدار شدیم. ما را از سیکلخابی چه سود، همان بِه که هفت ساعتمان را بخابیم.
۲. صبحِ افتضاحی را گذراندیم. اشک، شک و آه و گریه. رفتن تا دمِ تصمیمو بازگشتن بی عملی کردنش. تا دم انصراف رفتم و باز برگشتم. مشاورم یکبار گفت اگر بهت احساس بیارزشی میدهد باید اول آن را حل کنی بعد کنارش بگذاری. اما اگر ادامهی روند بخاطر احساس ارزشمندی باشد میشود همان ارزشمندیات را در گرو آدمی گذاشتن. احساس بیارزشی بدتر است یا کاری را بر اساسش کردن؟ زیاد بدیای در این احساسات نمیبینم. گاهی ازشان متنفرم و دیوانهام میکنند اما هستند دیگر برای همه.
فعلن در تعلیق ماندیم تا تصمیم را عملی کنیم.
۳. بعدش آرام شدم، نشستم به خیاطی کردن. یعنی الگوی دامنی جیگول را دارم درست میکنم. میخاستم دامنی بر اساس شخصیتم باشد. بیشترش از خودم و دانشیست که یادم مانده. امیدوارم به پارچهام گند نزنم ولی میخاهم خلاقیت بیافرینم. چندیست که در فکرِ ادامهی خیاطی افتادم. در نویسندهساز استاد از هدف حرف زد، یادم آمد دورهای را که هدفمند خیاطی میآموختم. پرشور بود. وقتی کاری ذهنی میکنی به کاری بدنی هم نیاز داری. بارها این را فهمیدم. مثلن کونگفو و نوشتن هم خوب بود اما کم بود. کار بدنی باید فرسایش کار ذهنی را بگیرد.
۴. بعد از وبینار نویسندهساز رقتم سروقتِ آئورا و پشت سرهم ازش نوشتم. دوباره نیاز به تنظیم معیارها برای نقدنویسی دارم. خوشحالم کتابنقد چهار از این هفته میآغازد.
۵. کلاس نوشتمرین را شرکتیدم و از تمرین اول به خصوص خوشم آمد. یاد کتاب وانهاده افتادم. یادداشتهای یک زن که زندگیاش با خیانت همسرش تغییر میکند. دوباره این تمرین. حالا با ایدهای مشخص.
چشمهای حلزون را ببین. از دو طرف کش آمده تا زمین و آسمان رِ باهم داشته باشد.
– نمیدانم گوشی وامانده چه مرگش شده بود. صبح خودش برای خودش از دسترس خارج شده بود و دوستم نتوانست تماس بگیرد و بیدارم کند. این شد که دو ساعتی دیر بیدار شدم.
– اول صفحههای صبحگاهی را نوشتم. دو سه روزی است که ذهنم کمتر مکث میکند و تندتر عمل میکند. برای همین زودتر مینویسم و ذهنم واقعن انگار خالی میشود اول روز.
– اول تدوینی که چند روز بود درگیرش بودم و خوب از آب درنمیآمد را کامل کردم. فرستادم و تایید گرفته نشد. باز اصلاحیه زدم و فرستادم. هنوز بررسی نکردهام که تایید شده است یا نه.
– فردا ژوژمان صفحهآرایی دارم. اتود تصویرسازی که برای ضربالمثل زده بودم را اجرا کردم. بعدهم صفحههای مجلهای که طراحی کرده بودم را در یک پیدیاف جا دادم و آماده تا فردا ارسال کنم.
– برنامهی ماه جدید را نوشتم. ماه جدید است و بچهی نوپا میتواند دوباره از نو راه رفتن را یاد بگیرد. خوب است. همین بهانهها برای شروع دوباره و دوباره. رفتم سایت را گشتم، تا آن جدولی که چندسال پیش استاد گذاشته بودند که تمام بیست و چهار ساعت را داشت و میتوانستی هر ساعت را دو پومودورو کنی و کارهایت را سامان دهی، پیدا کنم. پیدا کردم، اما نمیشد فایل را بداندولی. لطفن رسیدگی بفرمایید.
– وبینار را داخل شدم و نیم ساعتی را خاطرهبازی کردیم. بعد از آنهم استاد سریال “پیدات میکنم” را معرفی کردند. (میدانم اینهایی که دوطرف پیدات میکنم گذاشتم برای زبان فارسی نیست و باید گیومه میگذاشتم، منتها در کیبورد گوشی من از اینجور چیزها پیدا نمیشود که هم شما لذت ببری هم ما. خلاصه که بوسش و پوزش.)
– کارگاه نوشتمرینِ سیام را شرکتیدم. زیاد باهم نوشتن نکردیم، به جز دو تا چهار دقیقه. اما زیاد شنیدیم و عجب شنیدنی. عجب شعرهایی. خلاصه که اگر نبودید، جایتان خالی.😂
– اگر چند کلمهی دیگر بنویسم خودسرزنشگریهایم شروع میشود. که چرا کتاب نخاندم و چرا روزگفتار ضبط نکردم و چرا بیشتر ننوشتم؟ تازه، حالا که دارم کارهای دانشگاه را به زور و ضرب، در لحظهی آخر تحویل آماده میکنم، دوباره یادم آمده که من چقدر این رشته را دوست میدارم. پس چرا در طول ترم نمینشینم با حوصله پایِ کار؟ نمیدانم، دیوانهام. بلخره خدا که نمیکشه، به همین روز میندازه آدمو. بروم به خاب که حداقل این یک مورد را کمی پیروزمندانه انجام داده باشم.
– حالا درسته روزگفتار رِ هی از زیرش در میرم و ضبط نمیکنم، اما هر روز متن جدید هوا میشه. قدم رو چَشِم بذارید:
https://t.me/maryam_ebrahiimi
گزارش نیک ۴۱
امروز با دلدرد بیدار شدم. اما خیرِ خوش این بود که تا صبح خوابیده بودم؛ دیاکو و دیانا – گوشِ شیطان کر – اجازه دادند مامی تا صبح بخوابد.
تا ظهر با دوستی دربارهی خودشناسی، عرفان و آیات قرآن حرف زدم. آشپزی کردم و هر وقت دستم خالی میشد، کلمات جاری میشدند و مینوشتم. این روزها زیاد مینویسم، بیشتر از همیشه.
هنوز بلد نیستم در کانالم روزگفتار بگذارم. چند روزِ گفتار از همسفرانِ کانالِ مدرسهی نویسندگی را گوش دادم، اما خیلی متنوع بودند و چیزِ واضحی دستگیرم نشد.
به عادت همیشه، ساعت ۵ پریدم در رومِ وبینارِ نویسندهساز. خاطراتِ وبلاگنویسی برایم تداعی شد؛ همان قیژ و قیژِ مودم وقتی به اینترنت وصل میشد. من با اینترنتِ دیالآپ خاطرهها دارم. یادش بخیر، شبی ساعت یازده که حجمِ کارتِ اینترنتم تمام شد، از خانه زدم بیرون تا از دکههای روزنامهفروشیِ اطرافِ میدانِ فردوسی کارتِ اینترنت بخرم. آن روزها امنیت بیشتر بود؛ از تجاوز و دزدیده شدن نمیترسیدم، با اینکه بیستویکدو سال بیشتر نداشتم. نمیدانم چرا هر چه سن بالاتر میرود، ترسها هم بیشتر میشوند؟! شاید چون حوادثِ زیادی را تجربه میکنیم و اخبارِ زیادی در اطرافمان موج میزند.
بههرحال، بحثِ رسانهی شخصی مطرح بود و یادی از دورانِ وبلاگنویسی. ساعت حدود ۶ با فرزانه گپِ مفصلی زدیم. کمی نق زدیم به جانِ هم؛ البته نقها همسو و مشترک بودند و بیشتر از اینکه نق باشند، همدلی بودند.
خیلی شیک، ساعت ۱۹:۰۶ پریدم در رومِ کارگاهِ نوشتمرین. با خودم گفتم باز هم دیر رسیدم. دیدم وارد نمیشود. دوباره تایمِ کارگاه را در کانالِ کارگاه چک کردم و متوجه شدم ۱۹:۳۰ شروع میشود.
پلو دم کردم و امشب که من تا ساعت ۲۱ کارگاه دارم، مهمانِ پلو و نیمروی مهدی بودیم.
کارگاه شروع شد. تمرینِ اول، روزنوشتِ دختری بود که هفت روزِ بعد برایش خواستگار میآید. قرار شد حسوحالِ هفت روزِ قبل و هفت روزِ بعد از خواستگاری را روزانه روایت کنیم. من بارها و بارها این موقعیت را تجربه کردهام. فقط کافیست یکی را روایت کنم. ولی باز هم روایت کردنش برایم جذاب است.
از تمرینهای امشب، فقط همین یکی را دوست دارم و برایم جذاب است و مینویسمش. یک بخشِ شعر هم کارگاه داشت که کلاً نتوانستم با آن ارتباط بگیرم. خدا را شکر که وبینار بود و قرار نبود چشمدرچشمِ همدیگر را ببینیم، چون از تمامِ ممنوعیتهای بدنِ زنان در اشعار استفاده شده بود. خدایا توبه.
الان هم دارم مشقِ گزارشِ نیک را مینویسم
ـ دهنش سرویس، امروز تنها شعر خواند.
حافظ خواند، سهراب خواند، به رهی که رسید بغضش گرفت اما نَگِریست؛ حوصلهاش نیامد. میدانست حوصله چینهدان مرغ است؟ از واژهی حوصله بدش آمد. این روزها پشت نقاب این واژه، تنبلی میکند. از خود پرسید چه ربطی به مرغ دارد؟ این روزها چرتوپرت زیاد میگوید.
ـ پیادهروی بغضش را نشکست اما دستکم حالش را سر جایش آورد. سرِ جا دقیقا کجایش بود؟ باید به آن بیندیشد. آیس امریکانو نوشید. شانههایش بهجای پاهایش درد گرفت. چرا؟ نمیدانست. جوان هم جوانهای قدیم.
ـ باید کار بیابد. این روزها با خود امری صحبت میکند. چرا؟ نمیدانست. باید موضوع را به کوئچش بگوید. شاید با اعمال شاقه نقابِ حوصله را از دایره واژگانش بریزد. اما با رنج آگاهی چه کند؟ حال که خود میدانست باید کاری میکرد. چرا نمیکرد؟ از چرا بدش میآید اما عاشق چگونگیست. چگونگی او را از صندلی بلند میکند و او دیگر چهارپایهای ساکن و خاموش نبود.
ـ امروز رنگش زرد بود نه زردِ پوسیده، زرد از جنس آفتاب. نشسته است در این تابستانِ سوزان، در انتظار رسیدن خواب و خیال پاییز. به «انتظار» اندیشید؛ عجب واژهای!
ـ رودراوی خواند. سری به دنیای شگفتیآورِ «شهرِ مدهوشان»، اولین داستان هفت گنبد، زد. عجب داستانی!
ـ وقتی خانه غرقِ خواب و سکوت شد، زندگی را آغازید.
ـ قبل از آرمیدن نوشت:
«آه، ای واژهی غریب، مرا معنی کن. شاید در این گوشهی حزن و غم جملهای مرا بِشِناسد و بنویسد.»
|بیدار شدن با فحش و فحش و فحش به عالم و آدم، و آدم خود نیز هستم. نمیگوید بیراه فرشته. در این دنیا بیدار شدن هم هست کاری شاق. هر روز بیش از پیش پشیمان که نخریدم چند هفته پیش قرص برنج. هنوز هم نیست دیر.
|تا توانستم به شرف معلمم درود فرستادم. باشعور هست. سوالات کم و تازه همه از صفحاتی نزدیک هم. الکی کل کتاب را نچرخیدم.
|از ترکینگ دیروز برای خانم یاوری گزارشی نوشتم.
| گزارشات و یادداشتهای همسفران را خاندم. کمی روح شد دمیده بر من. چندتا از فحشهایم را گرفتم پس. روزگفتارهایی شنیدم گوشنوازتر از هر سمفونی.
| آزادنویسیدم. چه دارم گویم از آزادنویسی ایدهنساز؟ ایده کمتر آید به صفحات صبحگاهی. مغزم نشده آن هنگام هنوز لود.
| در طول روز نوشتم گزارش نیک و کنون راحت که تنها بکنم وارد ورد.
|خاندن از ورد اصطلاحات: بین نفسام نیمفاصله افتاده./ تو این شلوغی شتر با بارش گم میشه./ به شتر میگن چرا شاشت پسه گفت چی چیم مثه همه کسه؟( خاندید این در نویسندهساز)
| رفتم ور با دومین ابرپرسش: در مورد تایپوگرافی چه میدانم؟
| مردی که در غبار گم شد. کراش جدیدم رحمانی. چند ترکیب چشمدزد: گل زخم جذام/ دمکنی روی شهر/ طناب پیچ کردن تنم با رگهایم.( اووف. اصلن عشقی رحمانی.)
| روزگفتاری از بلاهایی که راهنمایی بر سر معلمها آوردم. آه یادش بخیر. پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند. گولبول عشقم هوای نغمهخانی میکند.( هی یادم میرود از سفرهایم به گذشته بگویم. فردا پسفردا خاهم نوشت.)
|رونویسی از حرفهای گنده گنده. نسبت به دو روز پیش تمرکزمندتر. نوشتن شکلهای دیگرشان. چنان با بهمن رفتاریدم که با شاپور. البته جملات بهمن کمایرادتر. خیلی کمایرادتر. شاپور تف به پسرت با این جمعآوری آثارت. ارَ ریه بیدی به این بید که ریدی.
| ترکیبات عطفی. از چندتایی رونویسی. تبدیل چندتایی هم به کاریکلماتور. غذاها سوخته. غذاها نپخته: شاخ و شانه کشید بعد رنگش کرد. با این دستپختم. هر روز بیش از پیش میرسم به این نتیجه که ابتدا خاندن کتابی کاریکلماتوری و بعد ثبتنام.
| آه چه قدر تنگ هست دهلیزم برای شعرماهی. از کجا میآیی ای میل به شعر؟ به خاندن و به نوشتن و به آموختنش؟ کی دورهی جدید میآید؟
داش شاپور. جملهای قد بلند: « برای آزادی پرنده پایش را گرفتم و از لای میلههای قفس بیرون کشیدم. هم اکنون یکی از پاهای پرنده آزاد هست.» اوههه چه خبرته؟ مگر داستان مینویسی؟ بگویم شاهین گازت بگیرد؟
| هوا کردم یکی از غذاهای آشغالم را در کانال.
ناراحت نشو. الان تعریف هم ازت میکنم:« وقتی چشم پرنده به گربه افتاد از میلههای قفس تشکر کرد.» البته در این هم چیزی زیادی. میله زیادی. قفس کافی.
| فرهنگوارهی فارسی خلاق. میدوستم آوردهاید پاراگرافی دارای آن کلمه. در همان باز میتوان کلمه شناخت. مثلن در شمارهی بیست و شش داشتم ملاقاتی با شکفتهرو. چندتایی نشسته بر قلب را وارد ورد کلمهبرداری کردم.
| اشباح از ابیسن. در پی رابطهی علل و معلولی. معلوم نیست داستان، داستان کیست؟ آلوینگها یا رژین؟ شاید هم اتفاقات آن خانه؟
| اصول و پایهی صفحهآرایی. چه آموختم؟ که از وای گویوم حلزون مخاطب هدف را برنگزیده. گزیده شاید. مجله ادبی و بطبع مخاطب هم اهل ادب. گمانم.
| روزسوال. الهه با پیراهن سفید و شال صورتی در واقعیتِ ناظرم دکتر زنان و زایمان یا روانشناس کودک در اوایل دههی نود. بیتمرکز. حوصلهمند. زبان برایم قلقلکآور. درود بر استپِ واقعیت.
| نویسندهساز. کل جلسات یک طرف وقتی اوستا از خاطراتشان میگویند یک طرف. حین صحبت از هدف نوشتم یادگیری مقدماتی تایپوگرافی. شاید با نوشتن در جمع فرجی شد و کون مبارک را تکان دادم.
| وارد کردن نتبرداریهای روزسوال به ورد.
| مقالهای از سایت مدرسهی نویسندگی. بیشتر به کپی رایتینگ ربط داشت تا سبک.
| دیروز خاستهی مبینا در روزسوال مقایسهی ترجمه. انجامش امروز. به عنوان یادداشت فرستادن در کانال.
| ما آیندگانی هستیم که در گذشته مردیم.
جالب است چقدر سبک نوشتنتوووون
حلزون ظریف و زیبا، دو شقه شده است.
سالواژهام آگاهی: معادل سخن گفتن به زیبایی، ژرف دمی و آزادنویسی، دگرگونی چالش به فرصت، نه گفتن و نترسی، و سپاسگزاری.
نمرهی روز: تمرینات کششی، رفتن زیر روشنی آفتاب، سرکار رفتن و مأموریت نظارت بر پسماند دارویی و خودرویی، گامیدن، خوردن دمنوش، تمرین دم و بازدم، شرکت در وبینار مدرسه نویسندگی، خوردن شام ساعت 6.5، ظرف شستن، شرکت در وبینار نوشتتمرین و آموختن دربارهی انواع نوشتن
سال واژهام: هدف
۳۰ سال کار صادقانه در اداره دولتی و خدمت به افرادی که نیاز به کمک داشتن شاید به هدفم رسیدم.
در زندگی خصوصیام شاید هراز گاهی اشتباه کردم . سعی خود رو کردم و از خودم راضی هستم.
به هدفم رسیدم.
در بازنشستگی هدفم نوشتن برای تغییر است. خیلی زوده در این مورد نظر بدم. باید چندین سال بگذره که از نوشتههایم راضی باشم. فعلن از آن لذت میبرم.
هر روز چیز جدیدی یاد میگیرم. متنی که استاد در مورد استفاده از فعل گذاشتن رو خوندم. تمرین کردم ولی باز میدونم خیلی اشتباه میکنم ولی یاد میگیرم.
در وبینار استاد از هدف صحبت کرد و جرقهای برای داستان کوتاه به من داد.
در کلاس نوشتمرین هم چیز جدیدی یاد گرفتم. فکر میکردم در دیالوگ باید واقعیت رو بنویسی ولی یاد گرفتم. هدف را باید در نظر گرفت و آن رو مدنظر قرار داد و از زیاده گویی در دیالوگ باید بپرهیزیم.
مدتی هم در مورد متنی که نوشتم با ایرج حرف زدم و خوندم، خیلی مرا تشویق کرد. میگفت حتی صحبت کردنت هم تغییر کرده.
از صبح فقط ناهار درست کردم و استراحت مطلق بودم. چند تا مسکن خوردم تا درد استخوان هایم کمتر بشود. خدا رو شکر ورم دستم کمتر شده و فکر کنم فردا بتونم پاشم. وقتی مینویسم دردهایم رو حس نمیکنم با اینکه هست ولی حسش نمیکنم. این هم از مزایای نوشتنه.
دوشنبه : گزارش نیک:
سال واژهام : آفرینش
۱-امروز برای ناهار، غذای دیروز را داشتم پس بهترین فرصت بود تا لباسهایی که مدتها قصد اتو کردنشان را داشتم ولی تنبلی میکردم، اتو کنم. انگار بار سنگینی از روی دوش هایم برداشته شد.
۲-درکنار ناهار فقط مقداری شربت بهارنارنج درست کردم که در این هوای گرم حال ادم را جا میآورد و خیلی آرامشبخش است.
۳-استوری از کبوترم، شیرین گذاشتم که چشم هایش در حال خواب رفتن بود ولی مقاومت میکرد؛ گفتم که به زودی قرار است از این خانه بروم و چقدر دلم برایش تنگ میشود و چقدر نگرانم که بعد از من کسی نباشد که برایش برنج بریزد و در پناه پنجرهاش ارام بگیرد.
۴-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم، اوقاتی خوش و شیرین بود در کنار دوستانی که هم مسیر و هم نگاه هستند. و شنیدن خاطرات دلنشین استاد که از کودکی بدون هیچ پشتوانهای برای رسیدن به خواستههایش تلاش کرد برایم لذت بخش بود.
و هنوز دارم به این موضوع فکر میکنم که واقعا در گذشته در کافینت ها، کافی تعارف میکردند؟ چقدر جالب :). حالا فقط اسمش به جا مانده و دیگر شور و حال سابق را ندارد.
۵- به رسم هرروز دوساعت نقاشی کشیدم و همزمان با آن کتاب صوتی «جرئت بسیار» اثر برنه براون را گوش کردم.
۶-امروز دوستی مجازی که سالهاست به من و استوریهایم علاقهی زیادی نشان میدهد، از روی مهربانی انتقادی کرد؛ گفت خیلی از بارداریات چیزی ننویس و استوری نگذار، اصلا بهتر است چندماهی نباشی و نی نی به سلامتی به دنیا بیاید، میدانی که چشم مردم شور است! نمیخواهم اتفاقی برایتان بیافتد. در جوابش گفتم که هیچکس به اندازه من نگران سلامتی کودکش نیست، اما طرز نگاه من متفاوت است، من به چشم زخم و این خرافات انرژی نمیدهم، با تمام احترامی که برایت قائلم بگذار این حرفت را قبول نکنم.
راستش ناراحت شدم. بعد نشستم و کمی فکر کردم. من تمام تلاشم انتقال حس خوب و مثبت بود اما، گاهی حتی آدمهایی که دوستم دارند، از روی ترس چیزی میگویند که ممکن است ناخواسته مرا از مسیرم دور کند. به یاد این جمله افتادم که با خودم عهد بسته بودم چه تعریفات دیگران و چه انتقاداتشان را نپذیرم. برای خودم و افکارم ارزش قائل باشم و کاری که فکر میکنم درست است را انجام دهم. من قرار نیست همرنگ جماعت باشم، آنوقت دیگر خودم نیستم.
به همین دلیل خواندن بخشی از کتاب جرئت بسیار، در این زمینه کمکم کرد که میگفت : «اصالت را در خود پرورش دهید، به انچه مردم درمورد شما فکر میکنند اهمیت ندهید.»
۷-برای شام مقداری نودل خوردم و ظرفها را شستم که امشب دیگر همسر زحمتش را نکشد.
۸-نامه ای به دخترکم نوشتم.
۹-ادامه سریال شنود را تماشا کردم.
۱۰-به امروزم از یک تا ده، نه میدهم.
سال واژهام: هدف
۳۰ سال کار در اداره دولتی و خدمت به افرادی که نیاز به کمک داشتن شاید به هدفم رسیدم.
در زندگی خصوصیام شاید هراز گاهی اشتباه کردم . سعی خود رو کردم و از خودم راضی هستم.
به هدفم رسیدم.
در بازنشستگی هدفم نوشتن برای تغییر است. خیلی زوده در این مورد نظر بدم. باید چندین سال بگذره که از نوشتههایم راضی باشم. فعلن از آن لذت میبرم.
هر روز چیز جدیدی یاد میگیرم. متنی که استاد در مورد استفاده از فعل گذاشتن رو خوندم. تمرین کردم ولی باز میدونم خیلی اشتباه میکنم ولی یاد میگیرم.
در وبینار استاد از هدف صحبت کرد و جرقهای برای داستان کوتاه به من داد.
در کلاس نوشتمرین هم چیز جدیدی یاد گرفتم. فکر میکردم در دیالوگ باید واقعیت رو بنویسی ولی یاد گرفتم. هدف را باید در نظر گرفت و آن رو مدنظر قرار داد و از زیاده گویی در دیالوگ باید بپرهیزیم.
مدتی هم در مورد متنی که نوشتم با ایرج حرف زدم و خوندم، خیلی مرا تشویق کرد. میگفت حتی صحبت کردنت هم تغییر کرده.
از صبح فقط ناهار درست کردم و استراحت مطلق بودم. چند تا مسکن خوردم تا درد استخوان هایم کمتر بشود. خدا رو شکر ورم دستم کمتر شده و فکر کنم فردا بتونم پاشم. وقتی مینویسم دردهایم رو حس نمیکنم با اینکه هست ولی حسش نمیکنم. این هم از مزایای نوشتنه.
سالواژهی من استمرار
البته که اینجا ننوشتم اما توی دلم بعد از استمرار، «در حفظ سلامت جسم» را آوردم.
از صبح چند مطلب از یک مجله را خواندم.
کانال دوستانم را خواندم.
و بسیار فکر کردم.
پیادهروی هم یک ساعتی از وقتم را پر کرد.
جملات بالا کارهای فرهنگی و با کلاس من است.
امروز اسفناج و قارچ را خریدم، پاک کردم و شستم.
سینههای مرغ را ریزریز خرد کردم.
و با مجموع عناصر فوق و مقداری پیاز و سیر و ادویه و پنیر یونانی، پاستا با سس رژیمی پختم.
تازه این شد ناهار،
شام سبک بود.
نیمرو با ماست.
همهاش به آشپزخانهی دربارهای همایونی در طول تاریخ اندیشیدم.
آیا، آشپزباشی که اغلب مردی سیبیلکلفت بوده، از اینهمه پختن و پختن عاصی میشده یا خیر؟
عصری با خواهرم ، تماستصویری گرفتم.
ای لعنت به مهاجرت.
الان له و خستهام،
و آمادهی خواب.
روزگار خوش.
شکوه جان من هم خواهرم مهاجرت کرده، چه جالب که توی این مورد همقصهایم.
یادم افتاد چند روز است تماس تصویری نداشتهام و چه بیوفایم من.
شکوه جانم هر وقت آلو اسفنجاج پختی هم گزارشش را بنویس. قابل توجه استاد شاهین کلانتری عزیز.
سلام زینب جان
امروز تماس بگیر و دلتنگی را علاجی کن
آلواسفناج عااالیه
😁😎😉
چند روزیست در خواب و بیداریِ آخر شب گزارش نیک مینویسم و ارسال میکنم، میخواهم یک روز هم جا نمانم، شاید اول ماجراست و من جوگیرِ این اتفاق هستم، ایرادی ندارد، میخواهم جوگیر باشم و بنظرم جوگیریِ مفیدی برای من است.
سال واژهام: خوددوستی/خودیابی/خودخواهیِ مثبت
آری خودم واژه دانِ خودم شدم، چند روز قبل که استاد در وبینار، سایتِ واژه دان را معرفی کرد با اولین جستجو در آن گمان میکردم برای خوددوستی واژه ای مترادف و خوش آهنگ پیشنهاد میکند اما دریغ، همه اش شعر بود و هیچ خوددوستی در آنها نبود.
از آن زمان به بعد انگار ذهنم برای خوشحال کردنم بعد از آن سرخوردگی در سایت، به من واژه ای مترادف جایزه میدهد، این ذهن جستجوگر و رفیق را دوست دارم.
من هم برای او هدیهی تدارک دیدم، که «نوشتن» است، میخواهم کُند و آلزایمری نشودو جوان و پویا بماند.
خوانده ام (در تحقیقِ یک محقق ژاپنی در رابطه با علّت آلزایمری نشدن برخی از سالمندان به این نتیجه رسیده بودند که این افراد عادت نوشتن داشتند حتی شده پنج دقیقه در روز ، آن هم با خودکار یا هر وسیله اثرگذاری روی برگه یا دفتری، پس آلزایمر جرأت نداشته درِ مغز آنها را بزند و بی اذن ورود همه چیز را جابجا کند.
من هم مغزِ کنجکاو و دوست داشتنیام را ورزشکار بار میآورم🎁 هدیهام به او نوشتن است.
استاد کلی گزارش نیک نوشته بودم،دستم خورد به دکمه paste و همه اش پاک شد😭، و بقدری خوابم میاد که نمیتونم مجددا بنویسمشون، این بخش 👆🏻رو هم صبح نوشته بودم و در اپ بله برای کانالم ذخیره کرده بودم تا روز گفتار درباره اش ضبط کنم و این شد که خداروشکر این تکه رو داشتم تا بفرستم.
سالواژهام: دوامیابی
— نمیدانم خابِ خوش دیدن هم میتواند جزو نیکِ گزارشم باشد یا نه؛ شاید از آب کره گرفتن باشد، پس از خیرش میگذرم.
— در راهِ خانه تا مترو تصادفی دیدم؛ نه آنقدر جدی. البته اگر صحنه را نمیدیدید و فقط صدای خانم راننده را میشنیدید، احتمال دیگری میدادید. همان جیغودادها اما توجهم را به تصادف جلب کرد و بهانهای شد برای نوشتن متنی در کانال.
— برای خودم غذا درست کردم. جایتان خالی، عجب دستپختی داشتم و خودم بیخبر بودهام.
— چند کاریکلماتور برای دستگرمی نوشتم.
— سه صفحه از «حرفهای گندهگنده»ِ بهمن فرسی خاندم که مجموعهای از جمله قصارهاست.
— و چند دقیقه پیش هم شعرِ شبم به لطف استاد شهریار غزلتاب شد:
او بود در مقابلِ چشمِ ترم ولی
آوخ که پیش چشمِ دلم دیگر او نبود
۱ تیر
امروز در قیل و قال زندگی، در مسیر توجه به سال واژه ام در دوره گروه درمانی،با دخترکی که جزوه افرادی بود همیشه از آنها گریزان بودم، گپ و گفتی داشتم. سابقن حتی تماس چشمی داشتن هم برایم سخت بود.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. چند صفحه از کتاب فرهنگواره استاد و گنده گنده فرسی را خاندم و رونویسی نصفه نیمه ای داشتم و مابقی بماند برای فردا.
۳. روزهای دوشنبه و سهشنبه روز ماراتون در محل کارم است. حال و روزم لهیده میشود.
۴. پرس و جویی در سایتهای بومگردی داشتم که فعلا بیحاصل بوده.
۵. گپ و گفت همدلانه با مادر و دوستی قدیمی شکل دادم.
۶. آزادنویسی داشتم. چند روزی است که فکر مرگ و ملال از زندگی مهمان ذهنم شده است.
ساعت ۶ صبح بیدار شدم. صفحات صبحگاهی نوشتم. نیمساعت بعد هم دخترم بیدار شد با قیافهٔ درهم؛ گرسنه بود. خدا را شکر هیچ چیز را هم دوست ندارد، نه که شاهزاده است! باید صبحانهٔ مخصوص که هیچکس نمیخورَد، برایش آماده کرد. خلاصه با هر بدبختیای بود رضایت داد که برایش کیک دو دقیقهای درست کنم.
به پرندگان دانه دادم. ناهار را درست کردم و رفتم کلاس یوگا. بعد از کلاس هم هنوز پایم به خانه نرسیده بود که مجبور شدم بروم بیرون. وقتی به خانه رسیدم داشتم از گرما هلاک میشدم.
بعد از ناهار یک کوه ظرف شستم.
مراقبه کردم و بعد هم مطالعه.
داستانکی نوشتم. با نوشتن داستانک، آن سرزنشگر درونم دست از سرم برداشت.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و بعد وبینار عسل فاطمی. وسط وبینار عسل مجبور شدم وبینار را ترک کنم.
در کارگاه نوشتمرین شرکت کردم. خیلی خوب بود. از ذوق، کمی از داستان«کارد را گذاشته بود زیر گلویم» را خواندم. فردا هم تمرین اول را انجام خواهم داد. حرفهای استاد برایم مایهٔ دلگرمی بود. سپاسگزارم استاد عزیز.
—سالواژهام: درنگ.
—امروز حسابی کار کردم. خیلی زیاد. فردا برادر و خواهرهایم به رسم هر سال میآیند و تا آخر هفته شلوغم. از صبح مشغول رفتوروب و شستوشو بودم. نمک ماشین ظرفشویی تمام شده بود. تویش نمک ریختم و روشنش کردم. ناهار هم پختم.
—آزادنویسی کردم و تمرین شعرماهی را نوشتم. خیلی خوب نشده است. شاید تا فردا شعر دیگری بنویسم.
—وبینار الهه تازه شروع شده بود که اسکایروم تصمیم گرفت مرا از اتاق بیرون کند و چون ظرفیت پر بود دیگر نتوانستم وارد بشوم.
—در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و پس از آن مقدمهی کوتاه، اسکایروم باز هم مرا به بیرون هدایت کرد و نویسندهساز را هم از دست دادم.
—با دوستم حرف زدم و قرار شد امانتیاش را تا آخر هفته به دستش برسانم.
— در وبینار شیما شرکت کردم و مثل همیشه از گوش دادن به شیما لذت بردم.
—اولین جلسهی کارگاه نوشتمرین را بودم. البته فقط اولش چون اینترنتم قطع شد و دیگر وصل نرفت.
—شام پختم و کمی از کارهای فردا را انجام دادم.
—امروز کوزت بودم.
https://t.me/sarachegenii
۱- از گرما از خواب پریدم و دیگر خوابم نبرد، برای همین دفترم را از مخفیگاهش بیرون کشیدم و صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
۲- کمی خوراک لوبیا گرم کردم و با چند تکه نان سنگک که در تستر گذاشته بودم، از خودم پذیرایی کردم.
۳- با خواهرم نشستی درباره بازی دیشب برگزار کردیم و تحلیلهایمان را با هم به اشتراک گذاشتیم.
۴- بعد از ناهار، به درخواست مامان فیلم هندی «اسطوره» را گذاشتم و با هم تماشا کردیم.
۵- امروز توانستم آب بیشتری بنوشم.
۶- بعد از چند روز، حال دوستانم را پرسیدم و گپی کوتاه با آنها زدم.
۷- در حالی که هیچجوره حال و حوصله نداشتم، گردگیری کردم.
۸- فوتبال آرژانتین و اتریش را دیدم و از تماشای یک بازی سطح بالا لذت بردم.
۹- کانالم را بهروزرسانی کردم تا خیالم راحت شود که این کار را انجام دادهام.
۱۰- اگر روزگفتارم را هم انجام بدهم، دیگر همهچیز عالی میشود.
حیف این حلزون نبود که به این چپوادگی افتاد. البته من عجیب درکش میکنم. جایی ندارد برود. بدبخت درون چارچوب همین گزارشهای نیک مانده است و هر دم روایتی میخواند. نمیداند بخندد یا گریه کند. بندری برقصد یا عربی. دیوانه کردهایمش و چارهای هم نیست. ما خود دیوانهگانیم بر گرد دیوانهگان.
۱. سالواژهام آهنگ امید دارد، پای آهنگش ماندهام، میمانم، و یقین دارم بینتیجه نمیمانم از امتداد این مصممبودنها.
۲. نمرهی روزم چند باشد، خوب است که هم شما لذت ببری، هم من؟
هر چه زور میزنم از ۴ بالاتر نمیرود نمرهخانهی روزنگار امروزم. سخت میگیرم سر نمره دادن؟ سخت بگیرم، بیشتر دردم میآید و بهترم میشود. عادت کردهام به وعدهی فردا بهترمها و بهتر باشها.
۳. امروز به ناچار از دیوارهای خالی اتاقم یاری جستم. خلوضعمسلکی شاید بودم، من و دیوار، دیوار و من. خبری از امداد نبود و خودم بودم و خودم تنها و تنهایی.
۴. هزارکلمه را نکاشتم و نرویاندم ثمری.
۵. آزادنویسی امروزم اما، از آن آزادنویسیهای پر و پیمان بود. بیغلوغش. اگر گاه باشگاه نمیرسید باز مینوشتم. قلم، امروز خاکانداز مرداب دلم بود. هورت میکشید غمها را و روی کاغذم عق میزد و من را خالی میکرد. شبیه خالی کردن آب حوضهای لجنبسته و سبز.
۶. به روزرسانی کانال. و خود را مهمان کانالهای همسایه می.کردم. شبیه ننهبزرگهای قدیم که در کوچهها به بهانهی پاککردن سبزی، سرصحبت را برای هم باز میکردند و تا لنگ ظهر، از همنفسی هم، نفسی چاق میکردند. من هم دماغم از مطالبشان چاقچاق شد و برای هر کدامشان آفرینی به آسمان فرستادم.
۷. از اسماعیل فصیح خواندم.
۸. از ایرج فیضی خواندم.
۹. قرآن همواره در برم بود امروز.
۱۰. وبیکار الههعلیزاده به علت رفتن به دندانپزشکی ایگنور شد.
۱۱. وبینار آقای شاهین را در حین رانندگی گوش میدادم و حرص میخوردم که چقدر کتاب میگوید. خرما بر نخیل و دست من کوتاه. روانی میشوم وقتی دو ثانیه کتاب را نشانمان میدهد و بعد پشتبندش، برایمان داد سخن میگوید که: « این کتاب تو بازار نیست و من براتون میذارم.» بعید نیست چشمهای من شبیه چشمهای وارفتهی حلزون، شل بیفتد تا آقای شاهین دلش خنک شود.
۱۲. دوره فوقالعادهی نوشتمرین عالی بود. معنای کلمات، نه معنای ظاهر، بلکه فلسفیدن کلمات. منظر تازهایست برای شناخت واژهها.
و من در خلسهی تازهای رفتهام. باز شبیه آدمچههای تازه زبانبازکرده، به هر کلمه میرسم، معانیش را میکاوم تا ببینم چه میشود.
هیچی هم نمیشود. نشود، اصل، مصممبودن است که نگه میداردم.
https://t.me/manesehchtgrh
گفتم (گزارش نیک قبلی) پیشترها هپروتیتر بودم. فصل مشترکی میخواهم بین لِنگهای بر زمین و کلهی سوی آسمان. یعنی یکی بزنم به میخ و یکی به نعل. چه میگویم؟ والا خودم هم گیجم نمیدانم کرمم یا پروانه. دگریسی است دیگر. آدم خودش هم خبر ندارد که از گیروگورهای فلسفینکبتی میمیرد یا اگر نمیرد چه خلوچلی میشود؟
اگر منم بیبروبرگرد بهلول میشوم یا “پرسانِ” شاعر شوریده و گوریدهحال. گفتم پرسان یادخاطره پدربزرگم ازش افتادم. پرسان اواخر عمرش درویشی گوشهگیر شد؛ سرگردان کوی و برزن. بداهه شکوایه میسرود و دَوَل و دنیا را فحشپیچ میکرد. گویا در یکی از روزهای آفتابی بعدِ برفی سنگین از زیر بامهای سفالی برفآبهدار میگذشت و آقاجان پشت سرش میآمد. توی حال خودش بود. یکهو چکهی سنگینی از برفابه، شَپَلق چسبید پس گردنش. کُفری سرش را بالا گرفت رو به سفالِ آباندود، فارغ از اطراف و اکناف به شیوهی شاعران قدیم دستوپر تکان داد و بداهه سرود: “خجالت دارد این دنیای زنک…ده که یک روز برف میبارد چهلروز چکه از این سفال بیناموس.”
بله پرسانپرسان آخر عاقبتم در حصر خانگی “پرسان” نشود بسی مایهی شگفتیست. بنابراین با رگّ ناسیولیستی ورجهیده میشوم گندهگوز ورپریده و میگویم: فحش فردِ اعلا نزد ایرانیان است و بس. نمونهی جدیدش همین “داشاقترشیِ” وِرد زبان استاد. داشاقترشی؟ داشاقترشی؟ به سیاق کارتون زبلخان: “داشاقترشی اینجا داشاق ترشی آنجا داشاقترشی همه جا”. حتی در زبان مادر نیمچه ترکم.
اولش نمیدانستم چه معجونیست و با چه سرو میشود. سرچ کردم آفرین گفتم به این زکاوت و درایت و ظرافت و جسارت و کیاست و سیاست و … یادم باشد به منوی ویژه برای مهمانان خاص اضافهاش کنم.
از مطلب دور شدیم. برویم سر خط. این همه گفتم که بگویم همزمان است دگریسی من و خدایم. دیگر ورژن خدای روایت موسی و شبانِ مولانا “دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آیم بروبم جایکت” دِموده شده و نیمفرگشتی یافته به خدایِ اسپینوزایی. یعنی جوهرهی هوشمند کائنات در من، تو، گل، صحرا، کوه، طبیعت.
بنابراین با آبغورهگیری و خایهمالی و پاچهخاری یا هتاکی و فحاشی من و تو، سیس ابوالهولش که هیچ شونبولش هم تکان نمیخورد و جابرانه میگوزد به آب ملت. نمونهاش آشویتس هجده و هفده دی. خایهاش تکان خورد؟ نه. اوفففف… دیدید؟ دیدید؟ بازم در نمود انسانی مجسمش کردم.
هرکس و هرچیز خدا را به شکل و شمایل خود میپندارد. مگر بینهایت شکلپذیر است؟ شکلپذیری محدودش میکند و ناقص. پس دیگر خدا نیست. بت است تُوتِم است. گریهها و هیجانات انسانی فقط برای به غلیانآوردن نیروهای مافوق درونیماست. یعنی بهدرد خودلنگری میخورد و خودباوری.
پس معجزات خداوندی هم تابع همان قوانین علت و معلولند. اما بخشی ازشان چون بخش اعظم ناپیدای کوه یخ از دیدرس آگاهیِ ناقص ما خارجند. این از ناآگاهی ماست که بهشان شکلی ماورایی میدهد.
پیشگوییها هم تشخیص الگوهاست پیشگو کسی که استعداد دیدن الگوها را دارد. خوب بس است دیگر. بهتر است پایین بیایم از منبر.
دیروز “راه ازپیشرفته”؛ داستان اول مجموعهی “تقابلِ” امیرحسین روحی را خواندم. با شگرد مزهمزه کردن کشمشی که در وبینار بیان شد: داستان قانونهای نانوشته که ما را ناخودآگاه به الگوهای فرهنگی یا روانی شرطی میکند. گناه خوب یا بدش، گردن اقتضا اوضاع.
گلی در آشکار؛ نرمونازک فرمانبردار در نهان کور و سمج، در عطش اغنای عقدهی حقارتش، سالهاست که به خاندان ابدال دخیل بسته. ولو با از دستدادن شوهرش، آقازادهی فیک، دکتر حسام.
به بهانهی دستوپاگیربودن برای جاهطلبیهای شوهر سرانجام طلاق میگیرد. بعدش هم مرگ پسر ابدالِ ارباب در بستر گلی و بیدرنگ رفتنش در آغوش باغبان؛ بردهی بیچون چرای عشقش.
شگفتا از این سرعت رفتن از بستر مرگ اکس و جستن به آغوش نکس. رکورد سرعت مافوق نورش را باید در کتاب گینس ثبت کرد. اغراق نویسنده در شتابزدگی گلیخانوم همیشهمردد و همواره لنگدرهوا؛ هرچقدر هم که حَشَرش زده باشد بالا، نامحتمل به نظر میآید.
فکر کنم خاله الکسیس هم اگر در حین خاکبرسری طرفش سنکوپ میکرد و کبود و سیاه رویش پس میافتاد، اگر از هول نمیمرد، حتمن دچار یائسگی زودرس میشد و آب توبهریزان بر سر معکتف امامرضا. چه برسد که نصفهشبی در آن ژانر وحشت هوس شونبولنوازی باغبان پیر کند. شایدم به پاس یک عمر خاطرخواهی و چشمپوشی باغبان از زیرآبیرفتنهای گُلیکسیس خانوم، نخاست باغبانپیر سینگلبهگور بمیرد.
کتاب صنگ صبور را لای انبوه کتابها نیافتم. عوضش کتاب راهبری زندگی با شهود درونی نوشتهی “جری رول” از زندگینامهی “رابرت الکس جانسون” را دیدم. با یک لنگ رو هوا و یک لنگ رو زمین میخوانمش بلکه فصل مشترکی بین استحالهی نافرم افکارم بیابم.
“جانکاو” دَشت امروز ما مناسب حالو احوال این دوران و دَوَران.
اعتماد دارم و صبر میکنم.
سال واژه: تداوم
یک- دیشب در مراسم عزاداری، مهمان امام حسین بودیم. این مراسم در شب پنجم محرم حدود 100سال هست که توسط پدر، پدران پدر شوهرم انجام میشده و الان هم به عهدهی پدرشوهرعزیزم هست.
دیرتر از شبهای قبل خوابیدیم اما باید به ناچار صبح زود بیدار میشدیم. همسرم مثل همیشه رفت سر کار و من هم شروع کردم به انجام کارهای منزل و آماده کردن وسیلههای پخت حلوا.
خواهر کوچکم مرخصی گرفته بود و قرار بود حدود ساعت 10 بیاد تا به کمک هم حلوا درست کنیم. تا به یاد خواهرم که روحش شاد. خیراتی بدیم.
الان میخوام چیزهایی اینجا براتون بنویسم که شاید به مذاق خیلیهاتون خوش نیاد.
پس قبل از شروع عذرخواهی میکنم. اول اینکه خیلی خوشحالم این فضا هست که من آزادم از افکارم بنویسم.
من بارها از بچگی به این عزاداریها و… فکر میکردم و سوالاتی برایم پیش میاومد که هنوز هم جواب منطقی برای انها نگرفتم.
در نظر من این مراسم درست مثل یک کارنوال عزاداری در مساجد و … انجام میشه و درکی از اون هنوز هم بعد از سالیان سال برای خیایها وجود ندارد و گرنه واقعا نیازی به عزداری اون هم به این شکل هست؟
جواب نگرفتن این سوالات باعث شده من با شک و نه از ته دل و اطمینان در این مراسم شرکت کنم. تا جایی که حتی پیشنهاد پخت حلوا هم از طرف خواهر کوچکم بود.
دو- ساعت 11 بود که استارت کار زده شد و عملن دیگه شروع کردیم. حجم آرد زیاد بود پس زمان زیادی از ما گرفت زمانی که همسرم از سرکار اومد دیگه حلوا حاضر شده بود.
سه- ساعت 5 به وقت وبینار
استاد راجع هدف داشتن در زندگی صحبت کردن و این که هدف باعث میشه آدم با چالشهای جدید مواجهه بشه. معرفی سریال پیدایمت میکنم و یا مییابمت.
ایشون خواستند این سریال را تماشا کنیم و به پیرنگ و مخاطرههای داستان توجه کنیم. I will find you
سه- گزارش نیک من امروز شامل خواندن کتاب مثل همیشه هم میشد. که اونو در لیست جدا ننوشتم و این شماره رو اختصاص میدم به نمره دادن به خودم که عدد 6 فکر کنم عدد خوبی باشه.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
زهره جان قبول باشه عزاداریتان. تهران هستید؟
میشه شرکت کرد؟
* چشم چپ برای حلزون قلاب گرفته که چشم راست بالای کمد را بگردد.*
1) کلمهی سالم: خایهی اخلاقی. چرا؟ این کلمه را از کتاب «در باب شجاعت از جفری اسکار نشر بیدگل» که از گاه به آن نوکی میزنم یافته بودم. دنبلان نهفته در آن به خوشرویی دعوتم میکند. از طرف دیگر ترکیب این دو واژه دریچهی دیگری از شجاعت را برایم شخصیسازی میکند که در تصمیمهای کوچکتر زندگی به یاریم میشتابد.
2) از روی فرهنگواره ی واژههای خلاق اثری از نویسندهی مورد علاقم شین.کاف نوشتم.
3)رفیق رفقایم را دیدم بعد از مدتها.
4) در حال دیدن بازی آرژانتین اتریش هستم. با همهی علاقهم اولین بازی جام جهانی است که بعد از نوشتمرین از دقیقهی 50 به بعد میبینم. جلسه خوش گذشت. همین الانِ الان نوتیفِ صوت کلاس تو کانالِ کلاس هوا رفت. چه جالب. 22:11.
5)شعری برای شروع تابستان از دید یک خفاش نوشتم. https://t.me/dreamdrawgrow
* متن گزارش نیک امروز خالیست. اگر چشمان حلزون مار باشد :الماسگون چشمان ماران است باران است و شب بیمار و تا هرجای مارستان.
منوچهر نیستانی، دو با مانع، ص65*
محو شگفتی بازیِ این بازیکن بودم که یادم رفت بنویسم مسی را چقدر دوست دارم. نه تنها بخاطر بازیش. بخاطر اخلاقش، بخاطر نوع روابطی که داره، نوع دیدش به زندگی و بازی و مهارنشدنی بودنش حتا در چهل سالگی.
۱ـ رفتم سر کار و برگشتم. نوشتن از کار را هیچوقت دوست نداشتم. فقط سرکار می توانم از کار بنویسم. خانه که می آیم، مرور دوبارهاش ناراحتم میکند. دلیلش را هم میدانم. در پی راهحلم؟ نه دقیقا. زیر فرش هم هلش ندادهام. همان جا گوشهی ذهنم نشسته روی مبل موزش را میخورد.
۲ـ همان وسط کاری، تصمیم گرفتم گزارش نیک بنویسم. از آنجا که هفت هشت ده باری تصمیم را گرفتهام و ننوشتمش، امروز فوری تایپش کردم.
در من لجبازِ مهرطلبِ ترسیده ایست که برای هر کاری بهانهای پیدا میکند به ظاهر موجه که فلج میکند و به گل مینشاند و میپوساند. میگوید کیبوردش نیمفاصله ندارد. حرف مهمی ندارد. وقت ندارد. اگر بهم خندیدند چه؟ اگر نخندیدند چه؟ اگر اصلا نفهمیدند وجود دارم چه و اگر فهمیدند چه. اگر آمدند توی کانالم و دیدند با خودشان فرق دارد چه؟ اگر فهمیدند من فقط تفریحی مینویسم چه؟ اگر استاد فکر کند حسن ریوندی است چه و اگر نفرینش بگیرد چه و اگر برایم مهم نباشد چه؟
نوشتم که روی خودم را کم کنم. که دهن این لجباز توی مغزم را ببندم. گفتم تو بنویس به مزخرفترین حالت ممکن. همانطور که “سال لِویت” به “ایوا هِس” نوشت، فقط انجامش بده لعنتی.
آیا فردا هم گزارش نیک مینویسم؟ احتمالا نه. شاید بله. ممکن است شاید.
۳ـ پادکست گوش دادم . همکار جوانی از دردسرهای کارش میگفت. تمام مدت بنظرم رسید چقدر توصیههای نویسنده ساز در مورد ایده پردازی و برند شخصی را بهکار برده بدون اینکه اصلا نویسنده ساز را بشناسد. لذت بردم. انگار کاربرد عینی توصیه هایی که در وبینار شنیده ام را در بخش بیربطی از زندگی میدیدم. همین گزارش نیک نوشتنم هم از تاثیرات پادکست است که تا نپریده دست به کارش شدم.
۴ـ تمام آب بدنم را اشک ریختم. گفت جمعشان کن توی کوزه. برو حمام بریز روی سرت تا خوب شوی. گفتم اینجا مهد غذاست. ما آبغوره اش میکنیم میریزیم روی قرمهسبزی میزنیم به بدن و خوب میشویم.
۵ـ ماشینم درست شد و با اتوبوس خداحافظی کردم. حتی یک درصد جزئیات اطراف را هم از توی ماشین نمیبینم. اتوبوس ولی جان میدهد برای خیال پردازی. اینکه برای بچهی صندلی کناری چه نخریدهاند که گریه میکند و پسر روبرویی به کی اس ام اس میدهد و چه میگوید و این خانم که اداره آب پیاده شد یعنی آنجا چکار دارد. حیف که ماتحتم نمیگذارد با اتوبوس بروم. گشاد نیست، درد میگیرد. خودش و بالاترش که کمرم باشد و بالاترترش که مغزم باشد و از گرما غل میزند و با مغز در حال پخت بهترین مقصد کلهپزی است نه سر کار.
۶ـ ورزش کردم. خوب پدر عضلاتم را در آوردم. خودآزاری مفیدی است.
۷ـ وقت های مرده را کتاب صوتی گوش دادم. عاشق موسیقی پس زمینهی کتاب شدم. رفتم بخش کامنتها تا شاید کسی اسمش را نوشته باشد. گفته بودند:” کاش آهنگ پسزمینه را قطع می کردید. حالمان را بد کرد.” گوشی را انداختم کنار تا پماد بیاورم روی سلیقهی موسیقایی ضرب دیدهام بمالم.
۸ـ وغوغساهاب را برای مامان خواندم. باورش نمیشد کسی که بوف کور نوشته این را نوشته باشد. خوشش آمد. جوری مفتخر مینمودم انگار من به هدایت در ۱۰سالگی گفتهام برو سمت نویسندگی پسرم و دستی هم به موهایش کشیدهام.
کانال هم دارم والا. ولی پر است از نیمفاصلههای رعایت نشده و چیزهای دیگر.
https://t.me/sepiddandann
سوالی سرویسی چیزی بود در خدمتیم.
نوشته هاتون و خیلی دوست دارم به نظرم عالیه
امروز چگونه گذشت؟
سالواژه: رها کردن
امروز اتفاق عجیبی افتاد. تقریباً ظهر بود که من و زهرا جان (زهرا کردوالی) در مورد هدف با هم صحبت کردیم و عصر در وبینار نویسندهساز، جناب کلانتری در مورد هدفگذاری گفتند. همزمانی این دو اتفاق بیشتر اهمیت هدفگذاری را برایم آشکار کرد.
نتیجهی صحبتهای من و زهرا جان به یادداشت جالبی ختم شد. یادداشتی در این مورد که «چهقدر حساس بودن را درک میکنیم؟» از تجربهی شخصی خودم استفاده کردم و به نظرم جستارک جالبی شد. بماند که نه من و نه زهرا جان نمیدانیم واقعاً تعریف جستار چیست.
کمکم دارم به این نتیجه میرسم که هدفم از نوشتن چیست. احساس میکنم برای نزدیک شدن به این هدف باید برخی رابطهها و وابستگیهای اضافه را رها کنم؛ چیزهایی که فقط دایرهی حساسیت و درگیری ذهنی مرا بزرگتر میکنند. شاید رها کردنِ اضافهها همان چیزی باشد که به شفافتر شدن مسیر کمک میکند.
بعد از صحبت با زهرا جان هم به این نتیجه رسیدم که گفتوگو دربارهی یک موضوع مشترک، چهقدر میتواند ذهن یک نویسنده را شفافتر کند و او را به هدفش نزدیکتر سازد. گاهی یک گفتوگوی ساده، از ساعتها فکر کردنِ تنهایی مؤثرتر است.
در وبینار نیز جناب کلانتری به سریال «پیدایت خواهم کرد» اشاره کرد. اینکه هدف شخصیت محوری داستان، مخاطب را ترغیب میکند تا سریال را تا پایان دنبال کند. همین مثال برایم یادآور شد که هدف، نهتنها در داستان بلکه در زندگی و نوشتن هم نیروی پیشبرندهی اصلی است.
بقیهی روز به تمیزکاری خانه و کارهای شخصی گذشت. هدفم از انتخاب «رها کردن» به عنوان سالواژه این است که اضافهها را رها کنم. میخواهم نوشتههای کانالم نیز در همین راستا پیش بروند؛ بیشتر از تجربههای شخصی خودم بنویسم، تجربههایی که بیانشان شاید باعث شود همراهانم کمتر احساس تنهایی کنند و خودشان را بهتر بشناسند.
نکته: حلزون صورتی در حال بررسی همهجانبهی مسیر است.
https://t.me/NajmehFatehi
(هنگام نوشتن این گزارش honeybee پلی کردم.)
علیرغم اینکه امروز یکم بود، ژورنال درست نکرده بودم و بعد از سیمی شدن انجام خواهم داد.
از نوشتمرین برمیگردم. زمستان پارسال میخواستم ثبتنام کنم اما درگیر بودم. لذت بردم و به این فکر کردم که به هر مبحث چقدر علاقه دارم از آنجایی که سالها فقط و فقط شعر همیشه در جوارم بوده، سپس باقی قالبها. نوبت به شعر که رسید، شکفم و اینها.
امروز باز هم «جومپا لاهیری» خاندم. اسم کتاب «به عبارت دیگر» در ستایش علاقهی افراطی او به زبان ایتالیایی. چنان دیوانهوار، که با علم دست و پا شکستهی ایتالیایی شروع به نوشتن خاطرات میکند.بخشی از آن را ضمیمهی گزارش میکنم:
«به دانته فکر میکنم که نه سال انتظار کشید تا با بئانریس حرف بزند، به اوید فکر میکنم که از رم به جایی دوردست تبعیدش کردند، به مرزی زبانی در احاطهی صداهایی بیگانه.»
آدم تابستان پرسن ببینم از دور تیر میزنم.(یکی نیست بگه خودت یه زمانی تابستان پرسن بودی.)
شیرینی جات نخوردم اما همان میزان کم هم در روانم اثر دارد.
https://t.me/setabdi
گزارش نیک امروز: بدو بدو
اولین روز تابستان بود، با بدوبدوهای فیزیکی و نوفیزیکی. روزی خسته، اما پربار. از آن روزهایی که شب، آدم را مثل یک پارچهی مچاله روی تخت میاندازد و با این حال، حس میکنی چیزی به جهان اضافه کردهای.
دکتر گفت کمخونی دارم. نسخه نوشت. خون کم دارم، خان زیاد. زندگی هم انگار روی همین تناقضها میچرخد.
امروز در کوچهپسکوچههای گویش کویری پرسه زدم. جندق و انارک و نایین. یک پایم در شعرهای یغما جندقی بود و پای دیگرم در گروه فکوفامیل مادری. چه معدن عجیبیاند آدمها. هر کدامشان یک فرهنگستان سیار.
بیشمار جملهی دوستداشتنی کش رفتم:
«باقی کاری داری» یعنی کارت ناتمام مانده.
«باید پرسه برم» یعنی باید به مراسم عزا بروم.
«خیلی چپولی» یعنی شلختهای.
«طرف را زشتش کرد» یعنی تحقیرش کرد.
«دست کسر بر سرش گذاشت» یعنی کوچکش کرد.
و آن یکی که مثل تیر خورد به دلم:
«خونه روشن کرده» یعنی به زودی میمیرد.
زبان، چه موجود غریبی است. برای هر درد، یک تعبیر دارد و برای هر مرگ، یک چراغ.
سه وبینار در یک روز داشتم.
در نویسندهساز، از هدف حرف زدیم؛ هدف در زندگی، هدف در داستان. انگار هر دو، یک سؤال را از آدم میپرسند: «برای چه ادامه میدهی؟»
در ولگویه، صحبت از رابطه بود. صدای اسما را برای اولین بار شنیدم. عجب حکایتی است این فاصلهی میان چشمها و صداها. چشمانش شیطنت میکنند و صدایش مظلومیت. دوستان دیگری هم از عشقها و جداییها و گرههایشان گفتند. جمع ما هنوز به بیست نفر هم نرسیده، اما شاید امنیت، دقیقاً از همین کوچکی میآید. بعضی باغها اگر بزرگ شوند، گم میشوند. نیلای عزیزم برای وبینارم در کانال شخصیاش دعوتنامه نصب کرد. محبتهای دوستان هم دارد بار میشود. من عادت ندارم جبران نشده بگذارم و بگذرم.
و نوشتمرین…
نوشتمرین را بهتر است تعریف نکنم. از قصهی خواستگاری نوشتیم تا بازی دیالوگ و شعرهاپ بر وزن پورنهاپ. هر بار خیال میکنم دیگر چیزی برای غافلگیر شدن نمانده، جماعتِ نویسندهنما ثابت میکنند اشتباه میکنم.
باید بیشتر تمرین کنم. اما خون ندارم. از فیروز هم نمیتوانم خون بگیرم. خونش غلیظ است. زنش هم که نمیشوم.
امروز به مامان کمک نکردم. نشد. روز از دستم در رفت. میان کارهای نیمهتمام و قولهای ناتمام و خودِ ناتمامم گم شدم.
نمیدانم چرا این همه کار نیمه میماند، فیروز.
شاید تقصیر تو باشد.
شاید هم تقصیر این دنیا که برای آرزوهای ما، ساعت کم گذاشته است.
زنت که نشدم، لااقل بیا مدیر برنامههایم شو.
من خیلی تنهایم.
نه جانی مانده،
نه مالی،
نه حالی،
نه کاری.
و حالا دومین تابستان است که بیبرادرم شروع میشود.
بیعشق و بیکافه رفتنهایمان.
شبها به عشق فرسی، همان بهمن جانم، به تخت میروم.
بعضی آدمها نمیگذارند زندگی خوب شود؛
فقط نمیگذارند کاملاً خراب شود. حتی اگر آدم فقط کتابش باشد و قلمش.
چه حلزون زیباییییی🔮🔮🔮🔮
سالواژه: غرقگی
* کتاب بازی بلند مدت را خواندم.
* با همکارانم فالوده و بستنی خوردم. قبل از آن ناهار زدیم .
* هفت مطلب آخر سایت را ادیت کردم.
*پاراگرافی در مورد اندازهی خانواده در گذر زمان در ایران نوشتم به زبان انگلیسی.
* ۵۰ دقیقه چرت زدم.
* وبینار نویسندهساز ساعت ۱۷:۱۵ دقیقه نت قطع شد. همان لحظه رفرش کردم اما تا آخر نتوانستم وارد شوم.
* در نوشتمرین شرکت کردم.
* کلی تعریف برای انسان نوشتم و کلی دیگر سوال.
* قرار است روی موضوع رونویسی کار کنم.
* محورهای موضوعات پست وبلاگ را نوشتم.
* همیشه با کرنومتر و عدد مطالعه میکردم؛ تصمیم گرفتم کندتر زندگی کنم. حالتهای غرقگی را تجربه کنم. این مهم با پیشنهاد استاد برای خرید قلم فلزی آغاز شد.
* با درمانگرم دربارهی مرگ اندیشیدم؛ به این نتیجه رسیدیم که همهی زندگی را به تمامی زیستهام، حالا هر زمان بیاید آمادهام.
* امروز به این اندیشیدم چگونه میتوانم با بچههای همکلاسیام در مدرسهی نویسندگی بیشتر زمان بگذارم و از خانهماندن افراطی فاصله بگیرم.
* کتابهایم را سر و سامان دادم.از نوشتن اخوت را ورق زدم.
* با عاطی و خورشید حرف زدم؛ عاطی خواهرم برایم پشت تلفن گیتار زد، خورشید هم فلوت زد.
* حکایتی از افلاطون در کتاب درسی ششم است: نادانی از افلاطون تعریف کرد، افلاطون زد زیر گریه. گفتند چرا گریه میکنی؟ گفت: برای من چه بدتر که جاهلی مرا بستاید. به نظرم مهم است آدم توسط چه کسی ستایش میشود؛ من بازخورد و حتی انتقاد انسانهای بزرگ را به تعریف و تمجید نادان ترجیح میدهم.
* چقدر پر از امیدم برای این هفته 🪄😻
https://t.me/raheyadgirande
پینوشت: چگونه نمایه ام را تغییر بدهم !؟
مرسی اه🩵🩷
حالا که سالواژهام «مشقبازی»
۱. صُپ پا شدم جهت اعمال عبادی و مدیت و شکرگزاری که بالاخره توانم برگشت به روتین. بعد که آفتاب دمید، گرفتم خابیدم.
۲. بعد که کاملن دیر شد بیدار شدم تا بروم کلید بیندازم و پلاتوها را بگشایم جهت استفادهی هنرمندان جوان. (هنرمندان سن دار شب کارند).
۳. تا لنگ ظهر من بودم و خانجون (گربهی مکتب). در این گرما سگ پر نمیزد. چند قلم کار راه انداختیم.
۴. کار که جمع شد، دفتر دستک پهن کردم برای نوشتن. آزادنویسی و روزنامه و آموزههای روزم. چندپر هم نقشه کشیدم برای راه پیش رو.
۵. داشتم چرت میزدم که اندک اندک جمع مستان رسیدند و شروع کردند به جمع کردن آثار بدمستی دیشب در کافهی مکتب. کمکم صدای تاسریختنها و تخته زدنها هم پیچید و رفتند مرحلهی بعد. که معلوم شد میتوانم بروم خانه. دو نفر مراجع برای پلاتوها داشتم. حالا که فستیوال تمام شده، بعضیها سفت کلاهشان را چسبیدهاند که نیفتد این طرفها.
۶. نقشهی فردا را مرور کردیم و بایبای کردم. وبینار نویسندهساز توی گوشم راه افتاد و انداختم توی بزرگراه. که وسط راه سهراب تلفن زد که بگوید میرود سفر. مارسل سپردهبود به باده بگویند که نمیرود سفر. فکرم رفت که صفر هم نمیتوانم بروم سفر. حسرتکش شدم که از وبینار افتادم بیرون و ظرفیت تکمیل.
۷. توی پارکینگ فکر کردم دور بزنم بروم نزد خانواده. آنجا گپ و گفت و چرت و آشرشته و کارگاه نوشتمرین ۳۰. چه خوشی گذشت. برای پاتیل (t.me/potiil) و پادمستی هم پیش نویس حاضر کردم. اینجا هم که گزارش نیک -بالاخره-.
۸. زنبیل حاضر کردم از غنائمی که آدم از خانهی والدین برمیدارد.
۹. بروم برای خفتن که از فردا دیگر فقط تنورزی و قلم ورزانی