«نمیدانی چه داری، تا وقتی از دستش میدهی.»
-جونی میچل
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
64 پاسخ
۱- امروز چهار ساعت روی تمرین داستان کوتاه کار کردم. از ساعت ۶ و نیم بیدار شدم و تا ۱۱ تقریبا پای نوشتن بودم. که البته دیروز هم به همین اندازه وقت گذاشتم و نوشتمش
۲ شوهر خواهرم زیادی شکر میخوره و با اینکه ایران نیست، دستور میده که فلان کارو نکن و فلان کارو بکن. منم باهاش تماس گرفتم و بهش حالی کردم که دیگه اون زمان گذشته که هر چی آقا گفت، خانم بگه چشم. اونم گفت شکر خوردم و دیگه تکرار نمیشه.
۳ یه خیاطی کردم
۴ یادداشتی کوتاه برای سایتم نوشتم
رفتم بیرون و برای مامانم هدیه پارچه خریدم و از قیمت جدید پارچه مغزم سوت کشید. 😵💫
۵ یه ذره هم مطالعه کردم و کتاب هیچ کس نامه نمینویسد رو خوندم. کتابه قشنگی به نظر میاد.
۶با یکی از دوستان در مورد نوشتن صحبت کردیم که چطوری میشه یه داستان نویس خوب شد.
۷ در دفتر مخصوص خواستهها با خودم عهد بستم که صفر تا صدِ داستاننویسی رو یاد بگیرم و دارم یه کارایی هم میکنم. مثلا همین شرکت در دورههای داستان نویسی
گزارش نیک فرح
1. روزانه نویسی در فواصل کارهای خونه
2. خواندن چند ورق از کتاب شازده حمام،
3. پخت و پز. شستوشو.
4. خواندن نماز ظهر و عصر
5. رونویسی از یک ورق از یک کتاب( قرآن)
6. شرکت در وبینار هر روز شاهین کلانتری
7. دیدن مستند از افراد ( رئیس جمهور اُکراین)
8. دیدن انیمیشن
9. دیدن و شنیدن اخبار
10. بافتنی حین تماشای مستند و فیلم
صفحات صبحگاهی نوشتم
چند صفحه از دفتر اندیشههای خاک خاندم
یک وعده غذا برای یک هفته پخیدم و تمیزکاری
پیادهروی و غذارسانی / کشف حشرات جدید
نوشتن چندتا شعرک و پیشنویس مونولوگ
شرکت در نویسندهساز، سرزبان و ویبنار آقای کمالی
قربانی کردن امتحانی از دانشگاه پای امتحان دیگری که گذشته(شکست موفقیتآمیز)
۱.نوشیدن کاپوچینو و کیک شکلاتی که خوش طعم بود.
۲.لباس ساحلی زیبایی سفارش دادم به همراه گردنبند ماه صورتی پاستیلی
۳.غذا دادن به ماهیها در تنگ شقایق
۴.ریختن ارزن در دان خوری مرغ عشق و طوطی عشق
۵.گذاشتن آنها روی درخت
۶.خوردن کباب و جوجه کباب،هویج،سیب زمینی
۷.طراحی و معماری باکس همستر
۸.آیینهی ماه صورتی را با پارچهی نمناک پاک کردم و روی میز گذاشتم و تابلوی صورتی Be kind را نصب کردم.
۱. صبح با سردرد از خواب بیدار شدم. به همراه صبحانه قرص مسکن را بلعیدم.
۲. حالم که بهتر شد صفحات صبحگاهی را نوشتم.
۳. سامانه عدل ایران چک کردم. ابلاغیه جدید را باز کردم.
۴. با موکلم تماس گرفتم. روند پرونده را برایش توضیح دادم تا دست از سرم بردارد.
۵. به آشپزخانه رفتم تا بساط ناهار را آماده کنم. خورش بامیه بار گذاشتم.
۶. ظرفها را شستم. ماشین لباسشویی را روشن کردم.
۷. با فنجان قهوه به اتاقم برگشتم. نشستم پشت میزم. یک صفحه کامل نوشتم.
۸. چند صفحه دفتر شعر نادرپور و منزوی را بلند بلند خواندم.
۹. واژههای تازه را در دفترم یادداشت کردم.
۱۰. به گلهای کاکتوس و پتوسِ تشنه سری زدم.
۱۱. پس از ماهها توانستم رمان صد سال تنهایی را تمام کنم.
۱۲. به تمرین دیروز استاد در وبینار فکر کردم که چطور میتوانم یک عقیده مخالف را به تفصیل بیان کنم و بعد نظر و استدلال خودم را بنویسم. کاری که هر روز با مواد قانونی اشتباه سر و کله میزنم.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم. رفتم سر کار.
۲. ناهار رو حاضری خوردیم، یه چیزی سر هم کردم. من درآوردی بود.
۳. نویسنده ساز شرکت کردم.
۴. شام خونهی مادر شوهرم رفتیم، ایشون با خواهرش خانمجان به زبان شمالی حرف میزد، حرفهاشون رو کم و بیش میفهمیدم، خانمجان میگفت:« فاطمهچاقالو( ۱۴۰ کیلوبه بالا) با اکبر شِفْت( گیج) ازدواج کرده.» مادر شوهر: «مگه قرار نبود با خدیجه غول ازدواج کنه؟» آخر هم خودش رو قانع کرد و گفت: هر چی قسمت باشه. راست میگه دیگه. البته از نظر هیکلی هم فرقی بین خدیجه غول و فاطمه چاقالو نبوده…
۵. دیر رسیدم خونه و آخر شب آزادنویسی کردم.
۶. جور هندوستان رو شروع کردم.
1. تا تونستم پیاز بازی کردم:) آخه دیگه نمیشه بیام وبینار.
2. بیست و نه دقه مخ فریده رو خوردم انقد غر کارو زدم.
3. یه عالمه با شقاقی خندیدم، چسبید زیاد.
4. دوس داشتم سحرو از نزدیک بغل کنم، ولی از دور انجامش دادم.
5. 2 ساعتو 17 دقه به این فک کردم که لباس چی بپوشم.
6. و خیلی چیزای دیگه.
۱. آزادنویسی را که به صبح انتقال داده بودم، خیلی سریعتر از زمان شب انجام شد و با تمرکز بیشتری به کارهای دیگهام رسیدگی کردم. فکر نمیکردم فقط با جابهجایی یک کار از شب به صبح هم وقتم بیشتر بشه و هم سریعتر انجام بشه.
۲. کتاب بیداد سکوت را تمام کردم، اولین کتاب زندگینامه و داستانی بود که تمومش کردم.
۳. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و تمرین دفاع از باور یا عقیدهای که به شدت با آن مخالفم ، برایم بسیار عجیب بود.
۴. آب دادن به گیاه و گیاهان گوجه فرنگی و بادمجان
۵. بررسی داستان کوتاه و اینکه برای گیرا شدن داستان روی چه قسمتهایی باید بیشتر وقت بذارم و کجاها را باید حذف کنم.
1. امروز در حالی که مینوشتم، از طریقِ پرسشی که دیروز مطرح شد، به تکهی گمشدهی پازل، رسیدم. حالا فهمیدم دلیل رنج و بیقراریم چه بود. پس حق داشتم که رنجیده باشم. به داناییِ پرسشی بهجا، از نویسندهای خردمند، آفرین گفتم.
2. بعد از فهمیدنِ دلیل رنجام، نفسِ راحت و عمیقی کشیدم. مانندِ فیلم، اتفاقِ گروه، توی ذهنام با سرعت گذشت و مرور شد، اما دیگر ناراحت نشدم.
1. خواب میدیدم. توی خواب، چشمهایم بسته شد. رفتم توی تونلی که رنگِ طلایی داشت. سرعتِ حرکتم روی ریلِ نامرئی، تند و اذیتکننده نبود. آرام و راحت میرفتم. وقتی رسیدم، دشتی طلایی و آرام را دیدم. ولی هیچکس نبود. تنها بودم. هیچ قدم برنمیداشتم فقط نگاه میکردم. خوشحال نبودم از زیباییِ دشت، گفتم اینجا که تنهایم. گفتم من دوستم را میخواهم که با او حرف بزنم. اسمِ دوستم را تکرار میکردم که از خواب بیدار شدم.
3. به کلمهی «شوقلرزه» اندیشیدم. تصورش کردم. یعنی انسان با چه حسی دچارِ شوقلرزه میشود؟ جوابهای ممکن را تصور میکنم، ولی آزارِ بیشتر دانستن رهایم نمیکند.
1. از نوشیدنِ دمنوشم بیشتر از روزهای قبل لذت بُردم.
4. دیالوگی از ماهِ کذشته را نوشتم با موضوعِ تحریفِ واقعیت، با دلیلی دروغین.
-تعریف کن، چه خبرا؟
-مثل همیشه خودت میدونی که این ساعت ناهار میخورم.
-چی خوردی؟
-ماهی با سالاد.
-بهبه، نوش جان. خوب بود؟
-خیلی خوب، داغِ داغ و لذیذ ناهارم رو خوردم و لذت بُردم.
-تنهایی غذا میخوری چه حسی داری؟ دوست داشتی تنها نباشی؟
-نه، این روزها با تنهایی بیشتر کنار اومدم.
-چرا؟
-آخه فکر کن ناهار درست کنی، بعد همسرت دیر بیاد، بیاد هم احترام و ارزشِ محبتت رو ندونه. غذا هم سرد بشه، منم نتونم از غذا لذت ببرم.
-خب، اگه نیم ساعت زودتر بیاد، چی؟ به محبتت هم احترام بذاره، چی؟ با خوشحالی هم بیاد، چی؟
-سکوت.
تصورِ عمومی و ذهنیِ من از همسرِ ایرانی با توجه به شنیدههام شبیه این دیالوگ است، هرچند که فکر میکنم آنقدرها هم درست نباشد، شاید فرهنگِ اشتباهِ «نگیم چشم میزنن» باعث شده، همهْ دربارهی همهْ بد میگویند تا مبادا چشم نخوردند ولی نمیدانند که تحریفِ واقعیت با دلیلی دروغین، فرهنگ جامعه و طرزِ فکرِ نسل آینده را میسازد. مشاورم هم میگفت: وقتی دربارهی حرفهای مادرم از پدرم تعریف میکردم، گفت: خانمها گاهی از ناراحتی، این حرفها را میزنند اما عاشقِ همان همسرشانند.
1. امروز لاکِ ناخنهایم را از صورتیِ ملایم عوض کردم به رنگِ سال، یعنی سفیدِ صدفی که عاشقشم. عاشقِ رنگِ سفیدم. سفیدِ ابری و سفیدِ صدفی. چه اسمهای زیبایی، نه؟ پنج رنگ را عاشقم که دومی سفید است به ترتیبِ تکامل. نه نه، مدادرنگیِ 120 رنگام ناراحت میشود؛ همهتان را دوست میدارم، ای رنگهای زندگی.
5. الان ساعت 10:52 صبح است و باز هم دربارهی پرسشی که دیروز مطرح شد، اندیشیدم و نوشتم. پرسشی بادستوپا بود. تشکر.
1. کمکم باید بروم برای استراحت و ناهار. امروز ناهار، خوراکِ مرغ دارم. از بچگی به ما یاد دادند: «نگو شاید کسی دلش بخواد». من عاشقِ سبزیجاتم و مدتی هم مانندِ نویسندهی درجهی اول ذهنام گیاهخوار بودم. ولی بدنم گیاهخواریِ مطلق را نمیپذیرد. کوکوها را هم خیلی دوست دارم. انواعِ کوکو. بانمک است، خوردنِ کوکو. میگذاری لای نانِ لواش و گاز میزنی و راه میروی و میاندیشی، نه؟ گاهی به طعمِ کوکو زیرِ دندانهایت میاندیشی و گاهی هم به طعمِ زندگی زیرِ دندانهایت. گاهی ناشیرین و گاهی شیرین.
5+1. آفرین.
۱)به خاب و سحرخیزیام همزمان ده میدهم.
۲)یک فصل از کتاب «ذهنیت برنده» را توک زدم و بعد از بستن کتاب هرچه یادم مانده بود را نوشتم.
۳)ماژیک فسفریم رو پیدا نمیکردم که چشمم به مداد رنگیم افتاد. عاشق خط کشیدن جاهایی که دوست دارم با مداد زرد شدم.
۴)یک متن از خیس خوردهها را آوردم که برای پخت و پز آماده بود.
۵)کبریت خیس از عباس صفاری میخاندم که یک بیت را گفتم بلافاصله به گزارش نیکم اضافه بنمایم: سلیم هندجگرخار خورد خون مرا/ چه روز بود که راهم به این خراب افتاد سلیم تهرانی. پاورقی شعر سنگها گم نمیشوند.ص72
۶)کنار یک گربهای که روی نیمکت خابیده بود نشستم و از تکان خوردن عضلههایش هنگام نوازش، بار دیگر از چنین موجودی حیرت کردم.
۷) فیلم Copmartment .06 رو دیدم و خلاصش را برای تکلیف این هفتهی نویسندگی خلاق ارسال کردم.
۸) برای یک دوست شعر خاندم و برای کسی دیگر رونویسی کردم و برایشان ارسال نَمادم.
۹)تو وبینار دیروز تا استاد گفت برای پنجسوالپرسی بالا بیام قطع رفتم. امروز برایش پیام خاهم گذارد.
۱۰)گزارش نیک نوشتم، در حال نوشتنم و میخاهم که خاهم نوشت.
۱.اشتراک طاقچه خریدم و مثل مرغ به هر کتابی که سر راهم سبز شد یک توک زدم. بعد فهمیدم که بدغذا شدهام.
۲. یک بچه گربه کوچولوی ناز، روی پشت بام پیدا کردم، حدود نیم ساعت باهم میومیو کردیم. گربه مذکور خسته شد و یک میوی کشیده با صدای آرام کشید تا احساس کند خودش برنده شده است. جوابش را دادم چون یک ایرانی هرگز شکست را قبول نمیکند.
۳. مراسم چهلم بابابزرگ از چیزی که فکر میکردم پیچیده تر بود. به زور قهوه و چای و مسکن سر پا ماندیم و کار ها را راه انداختیم. خدا خالاقیزی را خیر بدهد البته.
۴. بهم گفتند یک مشتری برایت پیدا شده. داشتم فکر میکردم که واعجبا من که هنوز فیلمنامه ام را جایی ارائه نکردهام که با مفهوم سنگین زن ستیزی در این شهر مواجه شدم و دوباره دلم برای خانه تنگ شد.
۵. خانمی که برای توزیع چای آمده بود بهم گفت سرش شلوغ است و من سینی خانم نوحهخوان را ببرم. زنها با نگاهشان شجره نامه هفت جدم را بیرون کشیدند. یادم باشد بعدا جایی توییت بزنم هیزترین موجودات عالم بعد از پیرمردها، پیرزن ها هستند.
۶.پسردایی کوچولو آمد و تلاش کرد مهمان ها را با تفنگ کیو کیو کند که از سپاه مادرش شکست خورد. پسردایی از من درخواست کمک کرد و عنوان کرد که من هم مثل خودش سه سالم است و بهتر است به او بپیوندم!
۷. دلم برای بابابزرگ تنگ شد و عذاب وجدان گرفتم که چرا وقتی ننه صدایمان میکرد یواشکی میخندیدم.
۸.کمک کردم پسردایی کوچولو، دوستی همسن خودش پیدا کند تا حداقل امروز حفظ آبرو کنم.
۹. از خستگی خوابم نمیبرد و تا ۲ شب کتاب خواندم از جمله کتابی از خانم زینب قهرمانی، همسفر نویسنده سازیام.
سانسوریای ابلقم گل کرده. خوشهی گلهاش شبیه مریم است. تُرد، با بویی غریبْ خوش. کاسبرگ ندارد.گلبرگهاش ظریف و تاب خورده، به رنگ سفید مایل به سبز است. با پرچمهایی بلند. بویش، وای دیوانهام میکند. عاشقانه است. امشب محشریست روی این بالکن کوچک. گل سانسوریای ابلق با یاس رازقی و اطلسی در انتشار عطرشان رقابت دارند. روی گلها آب پاشیدهام و نشستهام دارم مینویسم. حالم را خوب میکنند. از آن شبهاییست که دوست دارم تا صبح اینجا بنشینم و بنویسم.
امروز آزادنویسی کردم
صفحاتی دیگر از رمان« خاما » را خواندم.
سریال « غرور و تعصب» را تماشا کردم.
آشپزی کردم.
در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
راه رفتم.
بخشهایی از کتاب بوفکور را خواندم.
گزارش نیک نوشتم
بدری صفایی
۲ خرداد
۱. یک ساعتی روی صندلیهای مطب مگس پراندم و با همسرم درآمد ماهیانهی دکتر را حساب کردیم تا نوبتمان شود. دکتر گفت آلرژی و برونشیت دارم و بهتر است از این به بعد بعضی غذاها را نخورم مثل فستفود. با شنیدن محرومیت من از فستفود، برق لبخند سراسر وجود شوهرم را فراگرفت.
۲. نیم ساعتی توی بازار قدم زدم و چشمهایم از کاسه درآمد با آن قیمتهای نجومی.
۳. ۴تا کلاس مجازی دانشگاه داشتم. هر دفعه با بدبختی وارد سامانه شدم و لعنت فرستادم به جدوآباد خودم و اینترنت. راستش را بخاهید هیچکدام را گوش ندادم. هدفم فقط غیبت نخوردن بود.
۴. یک کتاب کودک خاندم.
۵. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۶. ناهار پختم. نمک نداشت. ولی هرچقدر شوهرم گفت نمکش کم است، گردن نگرفتم.
۷. فایل صوتی جلسهی آخر زندگینامه را گوش دادم.
۸. دو بار در طول روز آزادنویسی کردم.
۹. بعد از شام مهمان داشتم به صرف چای و فیلمهای عروسیمان تماشا کردیم.
1. با یه ویدیو dance workout از چنل محبوبم روزم رو شروع کردم.
2. به بابا تو چیدن وسایل کمک کردم.
3. بخش میکروبها رو دوره کردم.
4. وبینار شرکت کردم. (موضوع امروز رو خیلی دوست داشتم. تصاویر دردناکی رو دلم میخواد با این ایده به نمایش بزارم.)
5. یکی دیگه از دوستانم رو ترغیب کردم در وبینارها شرکت کنه. (طی صحبت هامون حرف از عصبانیت و فکرهای پرشون این روزای خودمون و اطرافیانمون شد، راه حل هر دومون کوهنوردی بود.)
6. از روی 4 تا بخش لغت رونویسی کردم و یه ویدیو لغت زبان رو مرور کردم. (از سختی لغتهای جدید ریزان شدم)
7. یه ویدیو آموزشی خوب برای استفاده از گواشا پیدا کردم و کار کردن باهاش رو یاد گرفتم.
8. یه روش جدید برای اتصال به نت پیدا کردم ولی وسطای توضیح بخش کدنویسیش خوابم برد.
دوم خرداد
ده بیدار شدم. از سر حواسپرتی یا تنبل بازی با نمیدونم چی، قرص ناشتا رو نخوردم. گوشت چرخکرده رو از یخبندان بیرون آوردم. یه چند مشتی عدس شستم. هم برای عدس پلو ناهار و هم کتلت برای شام، و روی اجاقدان گذاشتم تا نرم شود.
صبحانه خوردم. ناهار رو آماده کردم. با دختر بیرون رفتیم. توت فرنگی و آلوچه خریدم.یک و خورده بود که رسیدم خونه. ناهار خورده نخورده، بازم معده شروع کرد غر زدن تا خود شام.
ساعت سه دختر رو رسوندم باشگاه. مثل هر هفته شنبه، تو ماشین نشستم. دفترم رو با خودم برده بودم تا تکالیف رو به سرانجام برسونم.
۷کلمه دم کشیده بود. روی یه ترکیب شک داشتم که بچههای کتابخانه نظرسنجی کردم و با ترکیب من موافقت کردند و بلاخره ۷ کلمه ارسال به استاد شاهین شد. تیکش رو زدم.
روی غزلم که رد شده بود کار کردم. با دوستان مصاحبت کردم که گفتند فقط یکی دو بیتش درسته. مابقی مشکل وزن داره.
هیچ ماندگار شد فکر کنم آخرش غزل نویس نمیشم.
دختر ساعت ۶ کلاس داشت و من به همراه وبینار نویسندهساز ساعت پنج از خانه خارج شدیم و او را رساندیم. امروز هم چیزهای یاد گرفتم که جدید بود. البته دختر هم بود. و چون من رانندگی میکردم. جوابها رو به جای من تایپ میکردم. میگم خوبه به دستیار تایپپیست داشته باشم.😂
پکیجمون خراب شده و بختش باز شد و امروز آقای تعمیری اومد و بوردش رو باز کرده بود. رفتن با خودش وای برگشتش با خداست.
به روش نیاکانمان در قابلمهی بزررررگ آب گرم کردیم و بچههای از باشگاه برگشته و همسر اتاق جاروزن به حمام رفتند.
من با وعده غرغرو شام را پختم. و نوش کردیم.
فیلم کابین شماره ۶ رو دیدیم. خب! اینجا معذورم از توضیح در مورد فیلم. چون امکان بلاک شدن وجود داره.
فردا ۳/۳ برای اولین بار وبینار دارم. ساعت ۸ شب. و چند روزه هم منتظرم هم استرس دارم. گاهی میگم چرا به حرف استاد شاهین ترغیب به اینکار شدم. نمیدونم. شاید باید از جایی شروع کرد.
الان که ساعت ۱۲:۴۵ بامداد گزارش روز نیک رو مینویسم.
و بعدش مجدد کمی با غزل سر و کله بزنم.
خوشم نمیاد کم بیارم و دست از تلاش بردارم.
امروز فرصت خاندن پیدا نکردم.
افسوس که داستان کوتاه مصاحبه رو فکرهای کردم ولی ننوشتمش.
چون طرح اولیهام مشکل داشت و رد شد. میخام روی این قسمت سختگیری بیشتری داشته باشم.
● امروز با یه انرژی و انگیزهی بالا اومدم به کارام برسم که… اینترنت بازیش گرفت. امتحان مهلا رفت هوا. ایندر و اوندر که ایجاد بشه یه وضعیت مناسب برای آرامش دانشآموز خانواده.
● افتادم تو آشپزخونه. سیبزمینی برای ناهار و باقلا قاتق [نسخهی بدون تخممرغ] برای شام. ظرف هم تا دلت بخواد.
● متاسفانه پروژهی کتاب «شب هول» شکست خورد. تو همون سه صفحه گیر افتاده. واسه اینکه کتاب تو زمان مناسب خونده بشه تصمیم گرفتم فعلا بذارمش کنار.
● کتاب «بادام» رو شروع کردم. داستان یه آدم غیرعادی بین آدمای عادی. یادش افتادم چون من آدم عادیَم تو شرایط غیرعادی… مثل تو.
● دلم خواست تمام حلزونهای «شاهین کلانتری» رو از سایتش جمع کنم تا یکجا بشه دید… فقط در حد ایده. شاید همسفران پک استیکر درارن.
● اولین «پادکست هفتگی نویسندهساز» بهم چسبید. از آشنایی با «باده علوی» خوشحال شدم. یادداشتبرداری کردم. یاد «نویسندگی خلاق» برام زنده شد و نامهی قبولیم رو مجدد خوندم.
● من هنوز «کلمهی سال» ندارم. اصلا باورم نمیشه دو ماه گذشته.
1- انجام مراسم عبادی واجب و مستحب.
2- کل کل کردن با جناب امیدی در بارهی مسائل سیاسی.
3- کار کردن با سامانهی نوید و درس دانشجوها.
4- بعد از ناهار و نماز سنگین دوساعت خوابیدن و جبران کمبود شبانگاهی.
5- نوشتن یک یادداشت کوتاه با عنوان پول، پول همش پول.
6- سربه سر برادرزادههام گذاشتن.
7- صرف شام مختصر با خانواده برادرم دیروقت.
8- گاهشمارنویسی.
9- نوشتن بخشی از گزارش کارورزی.
10- کمی سودوکو بازی کردن و افسوس این را خوردن که آیا جای همین 2 دقیقه بهتر نبود یک صفحه کتاب میخواندی؟
۱. صفحات صبحگاهیمو نوشتم.
۲. از ده و نیم صبح تا هفت و نیم شب درگیر درست کردن فقط هدر سایت بودم. :|: و دستم از کار زیاد با موس نابود شد.
۳. وبینار سرزبان و نویسندهساز رو هم که بودم.
۴. بعدم رفتیم بیرون و یکمکی پیاده روی کردیم.
۱. توضیحات چند مدل دامن را از گوشیام وارد دفتر کردم.
۲. الگوی دامن کشیدم؛ پیلهی دوقلوی بزرگ که شاید فردا بُرشش بزنم.
۳. وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۴. یکساعتنویسی روزانهام را به جا آوردم.
۵. بخشی از هذیانیجاتم را با گوشی تایپ کردم و توی صفحهی مخصوصش پِرت دادم.
۶. رفتم به بخش داستانهای بچهها و داستان سحر فرهادی را خواندم.
۷. اندکی پیادهروی کردم.
۱. بیست کیلو گریه کردم.
۲. اومدم وبینار نویسندهساز با فاطمه جان یاوری و از هم سوال پرسیدیم.
۳. صدای یه گربه میومد که خیلی عجیب بود. انگاری یه مردی گربه شده.
«مردی که گربه شده است»، شاید قصهشو بنویسم یا شعرشو.
۴. دوباره برگشتم به خواندن بعد از یک هفته
1. از صبحِ خردادماهی امروز با آزادنویسی استقبال کردم و با آزادنویسی هم بدرقهاش کردم. دیگر این عمل به قول عزیزی «توفیق اجباری» شدهاست.
2.به مثال مربی برای خواهرم و دخترداییام کتاب داستان کودکانه خواندم و آنها را به گفتگو من باب داستان وا داشتم. فهم آنها از داستان مرا به وجد آورد.
3. به خواهر جانبازم در انجام کارهایش یاری رساندم. خالی از لطف نیست که بگویم برای نجات یک توپ پرّان در هوا این بلا به سر دست گوشتالویش_البته در مقایسه با دستهای من_ آمد.
4. در وبینار «سر زبان» الههی علیزاده عزیزم شرکت کردم. مغزم از شدت تلنگر و پرسشهایی که بهش سرازیر شده بود داشت میترکید.
5. در وبینار نویسنده ساز هم حضور به عمل آوردم.(محض به سخره گرفتن درازنویسی)
6. نگذاشتم شعر از من جدا شود. ما زیست زیبا و پُرباری با هم داریم. اگر بهش بیمحلی کنم، به تعبیر باباسید «طلاق عاطفی» رخ میدهد. پس هرروز ذرهای نوازشش میکنم و در آغوش میگیرمش تا قهر نکند.
7. رمان «مرگ ایوان ایلیچ» را با منتهای دقت و درنگ خواندم.
8. یک کتاب داستان کودک دیگر را قورت دادم. خوشمزه بود و چسبید.
9. یک گل حکایت از گلستان سعدی جان چیدم و بوی دلپذیرش اندیشهام را خوشبو کرد.
10. کلاسها و درسهای دانشگاهم را تا حدی پیش بردم. درسهای من تمامی ندارند.
11. اتاقم را مرتب کردم. تلنبار کتاب و دفترها، عطشم را برای خواندن و نوشتن بیشتر میکند.
12. کمی به مادرم کمک کردم. کاش میتوانستم کمی از ملال زندگیاش کم کنم. اما حیف که توصیهی طلایی من_خواندن_ به گوشش نمیرود که نمیرود.
١. پیادهروی
٢. سه نوبت آزادنویسی
٣. خاندن از کتاب «سرچشمههای فرم معماری»
۴. گشتوجو در کانال آپارت کانون معماران معاصر
۵. گفتوگو و کار با فائزه
۶. دوبارهخانی «مونولوگ پارهپارهٔ شاعر شما» سردوزامی
۱. ساعتی پا برهنه روی شنهای ساحل قدم زدم.
۲. چند کتاب خوب به خاهرم که به تازگی کتابخان شده معرفی کردم.
۳. یخچالِ در حال ترکیدن رو تمیز کردم، حسابی نفس کشید.
۴. به اندازهی تمام هفته، خندیدم.«اینو مدیون وبینار نویسندهسازم».
۵. برای اولین بار چند تا کاریکاتور داغون کشیدم. آزادی در طراحی حتا بدون مهارت لذتبخشه.
1- با شخص مورد علاقم چت کردم
2-دیدن آموزش درباره پیدا کردن ارزش ها
۱- داستانم را برای نویسندگی خلاق توشتم
۲-کاریکلماتور نوشتم
(امروز خیلی کم بود)
۱. ۴ نوبت ۱۵ دقیقهیی متمرکز و بیوقفه نوشتم.
۲. به پیشنهاد الهه علیزاده در وبینار «معماری تفکر»، ویدیوی گفتوگو با محمدرضا شعبانعلی در پادکست کار نکن را از آپارات دیدم و باز هم هنر شاگردی کردن برایم مرور شد. از آنجا که گفتوگو ۲ ساعته بود، نحوهی پرسشگری و فعالانه شنیدن در تمام مدت توجهم را جلب کرده بود. اگر شما هم مشتاقید این گفتوگو را ببینید، همین عبارت را جستوجو کنید: «محمدرضا شعبانعلی در کار نکن»
۳. آمدم وبینار «نویسندهساز» و از تمرین کشیدن «نقشهی ذهنی» برای آسانتر کردن شروع نوشتن گفتم. در مقالهی امروز سایت مدرسه نویسندگی از دستور کار کشیدن نقشهی ذهنی مختصری نوشته شده: https://madresenevisandegi.com/40769/how-writers-can-use-mind-map/
۳. در گفتوگوی تلفنی با دوستم رضا چمبر از تجربهی تماشای فیلم «پنهان» هانکه حرف زدیم. هر دو سر اینکه با اثر قابل مروری مواجهیم توافق داشتیم. دلیلمان هم مشترک بود: هر چه بیشتر به هم میگفتیم، جای کشف بیشتری میدیدیم. در فیلم پنهان، لحظهی غافلگیرکنندهیی در خانهی مجید وجود دارد که هانکه اجازه میدهد ثانیههایی یک قاب عکس باشد و این فرصتیست که آنچه پیش آمده را فقط تماشا کنیم. همانطور که در فیلم «بازیهای مسخره»اش، زن، بعد از فاجعهیی که برای یکی از اعضای خانوادهاش پیش آمد، دستوپا بسته روی مبل نشسته و برای دقیقههایی به زمین خیره شده است و فقط از صدای آزارندهی تلوزیون میشود فهمید که فیلم است.
۴. پس از چند روز به نوشتن گزارش نیک بازگشتم.
ممنون مبینای عزیز برای معرفی گفتوگو با محمدرضا شعبانعلی.
نقشهی ذهنی خیلی خوبه. یادش بخیر یه زمانی برای هر کتابی با نرم افزار نقشه ذهنی رسم میکردم. راحت میتونستم دربارهی کتابا صحبت کنم و توضیحشون بدم. خدا رو چه دیدی شاید منم به زودی برگردم سر عادت مطالعه و نقشه ذهنی.
-اشعاری از دیوان رودکی، دیوان حافظ و گزیده غزلیات مولوی خواندم.
-کمی از ” در حال و هوای جوانی” خواندم.
-از نانوایی دو نان تافتون خریدم.
-حمام رفتم.
-ظرفهای ناهار را شستم.(ناهار قروت داشتیم.)
-نتوانستم وارد وبینار سرزبان شوم و با پیام The service reached the max allowed online users مواجه شدم.
-نیم ساعت روی کاغذ آزدنویسی کردم.
-از صفحه اول رمان شازده احتجاب رونویسی کردم.
-در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم.
-رفتم آرایشگاه و سر و صورتم را اصلاح کردم.
-به دیدار پدربزرگ مادربزرگ مادریام رفتیم.
-با بچهداییهای کوچکام بازی کردیم. (مافیای پاپکورن)
-پیادهروی شبانه داشتم.
۱. صبح بلند شدم و صفحات صبحگاهی را ثبت کردم
۲. پریدم در آشپزخانه و بساط ناهار را آماده کردم چون امروز مهمان داشتم.
۳. با عجله خودم را به سالن آمفی تئاتر رساندم و با بچه ها قبل از اجرای جشنواره خوارزمی کمی تمرین کردیم.
۴. زبان انگلیسی خواندم و تمرین کردم.
۵. کتاب خسرو خوبان را شروع کردم به خواندن.
۶ رفتم به آرایشگاه و پرویز هایم را کندم.
۷. سری به لوازم آرایشی زدم و برای حال پریشانم رژ قرمز خریدم و البته ساعتی دسته طلایی.
۸. به خانه بابا و مامان سر زدم.
۹. به همکار قدیمیم زنگ زدم و حرف زدیم.
۱۰. شام شیرموز توت فرنگی نوش جان کردم و یک قطره هم به جناب همسر تعارف نکردم.
گزارش امروز شنبه دوم خرداد.
خرداد چه داد؟
۱. صبح خابیدم بعدازظهر بیدار شدم. از شما چه پنهون خابهایی هم دیدم اما بعد از خاب را نقل موکونم.
هیچی برا خوردن نداشتم جز دو تا هویج و پنیر. نان نداشتم جان هم نداشتم. اصلن نا نداشتم. وقت هم نداشتم، ۲٠ دقیقه مانده بود به وبینار.
۲. یه چایی دم کردم و چند خط نوشتم اما نوشتنم هم نمیامد. دلیلش را میدانم اما عرض نموکونم.
۳. وبینار نویسنده ساز امروز مهمان هم داشت. مبینا را داشت. سحر را داشت. پرویز سحر را هم داشت. تازه کشف امروزمان در باب گودگونگی پرویز سحر بود که فهمیدیم به وقت عصبانیت گودیش گوووودتر میشه.
داداشم مبینا در مورد نقشه ذهنی نویسندگی حرف زد و ما را به آن سمت کشاند. ممنون از ملا مبینا بابت تمام زحماتی که برا اینجانب کشیده البته من هم یک بار پنجره اتاقش را برق انداختم و لذت برد پس این به آن در. یکی دوبار هم رفتم از خارج شیرینی براش آوردم. به خدا چند بار هم اتاقش رو براش جارو زدم، دیگه چکار باید براش بکنم.
سحر با پرویزش با همون دختره که دیشب با خودم مصاحبه کرد، مصاحبه کرد. با فاطمه یاوری.
وقتی استاد فیلم «در حال و هوای جوانی» را داشت معرفی میکرد از خویشتن داری حرف زد و همون لحظه به لیلی پیام دادم، نوشتم«باید از عشق نگاه تو شهر رو بهم بریزم یه تنه. باید به آسمونا بگم چشمای تو فقط مال منه. اینو به کل دنیا میگم عشق تو سهم منه»
میخام غزل بسازم ازش هر جایی ورد زبونها بشه. میخام عشق تو دلمون قصه مردم دنیا بشه.
جواب داد، نوشته بود«تو داداشمی»🙄
استاد یک سوال طرح نمود و آن این بود: ده تا بچه دارید و مقداری غذا و اگر غذا را به طور مساوی بین همه پخش کنی هیچکدام از آنها را نجات نمیدهد و همه میمیرند. آیا میتوانی غذا را به یکی از آنها بدهی و آن را نجات دهی؟
من اگر در همچین موقعیتی قرار میگرفتم خیلی چیزها را باید بررسی میکردم. موقعیت سخت و دشواریه اما با وضع موجود بهترین گزینه همین است که یک نفر را نجات دهی ولی باید درست انتخاب کنی. باید کسی را انتخاب کنی که ارزشش را داشته باشد. باید با ارزش را از میان آنها انتخاب کنی و این چیزی نیست که همه بتوانند تشخیص دهند و درست انتخاب کنند.
جا داره اینجا برینیم بر هیکل آن نویسنده ای که در روزنامه اعتماد آمده بود از حق استادان این مملکت دفاع کند. اگر من ایشان را ملاقت میکردم در یک عملیات ضربتی آب میثاقی را بهش میدادم که بخوره صداشم در نیاره.
۴. بعد از وبینار رفتم یه قدم بزنم و یه مقدار خرید بکنم. رفتم مغازه عمو عباس ولی باهام سرد بود فکر کنم چون چند روز پیش بدون خداحافظی ترکش کردم قهرکرده ولی این بهتره.
۵. امشب حالم گفتنی نبود زیستنی هم نبود. در خانه طاقت نیاوردم و به بیرون رفتم و نمیدانم چرا من مثل تراکتور پیاده روی میکنم، زور میزنم و میرم، انگار از کشتی نوح جا مانده ام و برای رسیدن به اون زور میزنم اما به کشتی نمیرسم چون کشتی در خودمه و خودم را باید دریابم اما چگونه؟ من چطور میتوانم خودم را دریابم یا به خود برسم.
میدانم که در ارامش است که به عمق خودم خاهم رسید و خود را به تن میگیرم. من باید در خود شوم، با خود شوم. خود خود شو. خدای خود شوم. باید صدای شوم.
هر وقت از خودم دور میشوم هلاک میشوم، خمار میشوم. بیمار میشوم.
۶. من چند زندگی داشتم تا اینجای کار. در زندگی قبلی کوسخول بودم و حال کوسخول پلاس.
کاسب بودم و هر که میامد جنسی میگرفت با روی باز و بدون یک قران پول جنس را به او میدادم. هر که میدید میگفت«اشتباه میکنی، نسیه نده، اینها پولت را پس نمیدهند» و من میدادم و میدادم و به خودم میگفتم «تو نیکی کن و در دجله انداز»
در خانه بودیم همسایه برای پیک نیک میامد، ما خود خمار بودیم ولی به رسم پهلونی میدادیم بهش میگفتیم تو نئشه باشی انگار خودمان نئشه ایم. در حیاط خانه ما به روی همه باز بود. دیگر کسی اجازه نمیگرفت. چنگیز میامد موتور را میبرد. شمی میامد فرغون را میبرد. ممی میامد ایمون را میبرد.
پدرم میگفت«در را ببندید، نردبان را به کسی ندهید خودمان هر روز لازمش داریم، فرغون ندهید، فرمون ندهید، این جون ندهید»
مادرم میگفت«همسایه اند، همسایه ها شریک مال هم هستند و هر چه خوبی کنی به خود خدا میکنی»
و من هم میگفتم به به عجب مادری، به به به این زندگی پر از خدا.
چون مادرم در گوش من خانده بود که با خدا باش و هرچه خوبی کنی به خدا میکنی من همه را به چشم خدا میدیدم. خدا شاهده حتا علی نجف را هم از خدا میدیدم و درهای رحمت و برکت را به روی خدا باز کرده بودم.
یک روز خمار بودم پول نداشتم، هیچکدام از آنهایی که بدهکارم بودند جواب تلفنم را هم ندادند. عرق کرده بودم و میلرزیدم، گفتم برم یه دوش بگیرم. آب قطع بود و باید به پشت بام میرفتم که آب تانکر ذخیره را باز کنم ولی نردبان نبود. برگشتم و برای خماری چاره جستم و تصمیم گرفتم بروم خانه دوستی بنشینم و دو بس بکشم ولی موتور نبود. دیگه با این وضع موجود گفتم«ریدم تو این زندگی، هر چه باداباد با هزار بدبختی از پدرم مقداری تریاک کش رفتم خاستم برم تو ایوان بشینم که دیدم پیک نیک نیست و خماری جوری قامتم را خم کرد که رفتم تو آشپزخونه و گاز رو روشن کردم و سقوط کردم و در کف آشپزخانه فرود آمدم و مادرم آمد و وضعم را دید و سیخ را از دستم گرفت و برام داغ کرد و بعد از چند دود گفت« چه شد که اینطور شد فیروز؟»
گفتم«خدا، همش کار خداست مادر»
۷. چند روز دیگه میرم آبادی. میرم به چنگیز و مهدی سر میزنم. دارم به اون روز فکر میکنم و کمبودهایی که دارم. خیلی کمبود دارم. بود هم دارم. بو هم دارم ولی بیشتر کمبود دارم. کمبودهایی که آزارم میدهند.
خیلی خوب بود. دم شما گرم اقا فیروز
وایییییی🤣🤣🤣🤣
اون بخش آخرش خدا بود
خیلی نوشتههاتون رو دوست دارم. بامزه مینویسید.
روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم.
کلاس یوگا رفتم.
بعدازظهر خیلی خوابیدم، از روز قبل خستگی به تنم مانده بود.
ظرفها را شستم و خانه را تمیز کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
کمی آزادنویس کردم.
با دخترم سریال دیدیم.
فایل صوتی بازخورد داستان کوتاه را گوش دادم.
شب با همسر و دخترم رفتیم پیادهروی.
امروز روز منِ خانه که نه، روز یخچال خانه است اما. یخچال زاپاس، آن بدبخت که توی انباری برای خودش تقووِق روشن و خاموش میشود و به هیچکسی هم کاری ندارد.
یخدان کوچک و کمجایش به حدی یخ بسته است که وقتی خیرهاش میشوی، حس کوههای قندیل بستهی قطب بهت دست میدهد.
بله، خِرکشش میکنیم و میآوریمش بیرون، تمام مااحشاء درونش را خارج میکنیم و با آب و کف و وایتکس میافتیم به جانی که از او نمانده است. تا بالاخره رنگ و رخش باز میشود و یخهاش آب. کمکم شبیه یخچال خودم میشود. بیچاره سالهاست برای من بیوقفه کار میکند، بیآزار و اذیت. تنها. در تاریکیهای انباری، در روزهای تابستان و شبهای زمستان. من تا اکنون یخچالی به این بیریایی و بیتوقعی ندیدهام. انگار میداند دلیل خلقتش چیست و با تمام توانش در راه ادای دین است و به یخچال بودنش متعهد است. نه فیس و افادهی امروزیها را دارد و نه درد و رنج قدیمیها. آرام و منطقیست. زبانفهم است. حالیاش میشود که دست راست من است و نباید از کتوکول بیفتد.
خلاصه ترگلورگل و پاکیزه میرود سرجایش مینشیند و روزگارش را از سر میگیرد. در انباری را میبندم و تمام.
یک فلشبک میزنم به روز پنجشنبه و ویس کاریکلماتور را با دقت، دو دفعه گوش میدهم و از اینکه سر کلاس حاضر نبودم تا خطخطیهای استاد را ببینم افسوس میخورم. نفهمیدم فیل را چه شکلی میکشد و قورباغه را چه شکلی. دلم خواست خطخطی کنم و شبیه نقاشهای حرفهای طرح بزنم، بیمکث، بیدلهره. یاد روزهایی میافتم که سهپایهام را میگذاشتم و با رنگروغنهای اصل آلمانیام، منظره میکشیدم و طراحی میکردم. سیاهقلم، آبرنگ. نوزدهسال بیشتر نداشتم، اما امان از روز خواستگاری، بخت سفیدی که من را از سفیدی بومهای نقاشی و قلمموهایم جدا کرد.
مینشینم و دفترم را میگشایم و میتلاشم کلمات مرکب بسازم. نسازم. کالیکلماتور بنویسم و دوسه صفحه سیاه میکنم.
از دل ضعفهای که به جانم افتاده، به توتسفید و آلوچهسگی پناه میآورم و بدتر دلدرد میگیرم و رویتان گلاب و مابقی ماجراها که نگویم تا حالتان را بهم نریزم.
ساعتی بعد، دخترم با کتاب تاریخ نشسته جلو من، تندتند تاریخ را با حرص میخواند. میبینم سه تا سوال کاملا متفاوت را میگوید و پاسخهایی مشابه میدهد.
میگوید: « همینِ تاریخ بده، آخه من از کجا بفهمم کدوم سوال کدوم جواب؟»
با ترحم نگاهش میکنم و میبینم یکی از جوابهایی که برای همهی سوالها یکسان است، ناکفایتی حاکمان است. و آه از نهانم برمیآید که وااَسفا که انگار مُهر بیکفایتی حاکمان تا ابد بر سرزمین من کوبیده شده است. تاریخ معاصرمان چه توفیری با تاریخ باستانمان دارد؟ همه بیکفایتی و سراسر ناکامی؟
۱. بخشی از کتاب تفکر، بازی کودک است خواندم.
۲. بخشی از کتاب را نوشتم.
۳. برایش پست نوشتم داخل کانال تخصصی.
۴. داستان کوتاه را نوشتم.
۵. با بچههای گروه تخصصی حرف زدم.
۶. وبینار الهه علیزاده شرکت کردم.
۷. وبینار استاد کلانتری شرکت کردم.
۸. کارهای روزمره را توی وقایعنگاری ثبت کردم.
۹. رانندگی کردم بین دو شهر.
۱٠. یک ربع نقاشی توی نرم افزار تمرین کردم.
درود . خواب بامدادی و بیدار شدن ساعت ۱۰ صبح:
۱_ نرمش و دعای صبح و نوشتن رویای خوبی که دیده بودم به عنوان نوشتن صبحگاهی قبل از پایین آمدن از تختخاب.
۲_صبحانه خوردن و تماس و احوالپرسی از نوههای مریضم که منو هم مریض کردن.
۴_کتاب شعر اندیشههای خاک از مرضیه شاهبزاز رو خوندم و از روی کلمات ترکیبی شاعرانهی آن یادداشت برداشتم.
۵_خاندن کتاب فرهنگ شاعرانه از بیژن جلالی و رونویسی از آن. انجام تمرینهایش را برای فردا گذاشتم.
۶_شرکت در وبینار نویسنده ساز و یادگیری کلی از مفاهیم توسط استاد عزیزم آقا شاهین.
۷_ یک تماس نیک از خاهر داشتم و دعوت شدیم برای عروسی دخترش. بعد از تماس سجدهی شکر را بهجا آوردم بابت اینگه خدایا شکر که هنوز شادی و وصلت و صلح در این دنیای وانفسای جنگی برقراره.
۸_پادکست استاد کلانتری با بادهی علوی عزیزم را گوشیم.
۹_گلی موعودی یهم زنگید و احوالم را جویا شد. گفت که گزارش دیروزم رو خونده و فهمیده که مریضم. کلی شاد شدم.
۱۰_ چند جلد از کتاب داستان و روانشناسی ام بفروش رفت و پول لازم بودم.
۱۱_ خوردن دارو و تقویتی و دمنوش و شام سبک.
۱۲_ وبینار الهه علیزاده رو دیدم. یه چیزایی در مورد هدف و مسیر آن بود.
۱۳_ وبینار شاهان کمالی رو دیدم. بار اولم بود و دقیقن ملتفت نشدم رشتهی کلام راجع به چی بود.
۱۲_ تازه الان گویا سرشبمه و قراره یه فیلم از فیلمهایی که استاد معرفی کردن رو ببینم. اصلن هم سراغ گروههای انجمن ادبی کاکتوس خیال و گروه کوهم جیگر طلاها و…نمیرم. آخه مگه وقت و سلامتی چشم و جسمم علف خرسه که ۵۵۰ پیام رو چک کنم هرچند که مطالب ادبی باشن و با گروه خونی ام سازگار باشن.
۱۳_ عه عه کلی کار امروز نکرده برای فردا دارم که باید برم لیست کنم.
پردهی امروزم رو پایین میکشم و میرم تو افق تا فردا. شب شما که منو میخونین نیک و مفید.😘💚
1. صبح به پیرمردی کمک کردم و بارش رو تا مسیری براش حمل کردم. بسته سنگین بود و پیرمرد هم عصا به دست مورچه وار راه میرفت.
میرفت تا اون چند تکه رو به کسی بفروشه. از این ساکهای پارچهای خرید بود. خیلی دلم براش گرفت. (روح عزیزم. نکبت دقیقن چرا تصمیم گرفتی در این برهه در این لوکیشن بزییی؟)
تا شب دستم درد میکرد به خاطر حمل اون بسته اما یاد دعای از ته قلب پیرمرد که میُفتادم دلم گرم میشد. گفت: «بابا الهی هیچ وقت اسیر تخت بیمارستان نشی». همیشه این آرزوی منه که سالم بمیرم 🙂
2. برادرزادهی دوستم که یه دختر چهار سالهاست دچار سوختگی شده و بستریه. قلبم براش درد گرفت. امروز رفتم براش یه عروسک و لاک خریدم که بدم عمهاش بهش برسونه. برای رُز کوچولو دعا کنید
3. یه ایده برای تمرین کارگاه داستان کوتاه انتخاب کردم و دارم مینویسمش. امیدوارم که اینبار راهو درست برم
4. امروز حتی یه خط کتابم نخوندم. خب مغزم گناه داره. باید بهش استراحت میدادم
5. تو وبینار نویسنده ساز استاد یه موضوع رو مطرح کرد که «اگر قرار باشه از عقیدهای که به شدت باهاش مخالفیم دفاع کنیم چی مینویسیم؟» برام خییلی جالب بود و باید حتمن راجع بهش فکر کنم و بنویسم
تامام
چه کارای قشنگی کردی غزاله. قلب
ممنون عزیزدلم . قلب بک تو یو + بووس
۱.فیلم وکیل لینکلن رو دیدم.
۲.آزادنویسی کردم.
۳.بازنویسی تمرین داستانکوتاه
۴.پیادهروی
۵.با دوستای هماتاقی حرف زدیم.
۶.رمان خوندم.
۷.مرزهام رو حفظ کردم.
۱- پیامکهای اینترنت پرو را مکرر دریافت میکنم. منی که تحصیلات و شغل و زندگیام را تقریبن تمام عمر حول اینترنت چیده بودم و حتی از شبکههای اجتماعی دوری میکردم تا تمرکزم روی وبسایتهای خودم و دیگران باشد، حالا حاضرم زندگی را از نخستین آجرش دوباره بسازم اما تن به این اندیشهفروشی ارزانقیمت ندهم. دیوار توجیه واقعن بلند است و هر کس آجری بر آن میگذارد اما حقیقتن مثل گداییکردن با یک تن کاملن سالم است. جالب اینجاست که خشمگین هم نیستم و هیچ احساسی از خسران ندارم، بلکه این را فرصتی برای بازیابی و بازاندیشی میبینم.
۲- خاله را برای کارهای اداریاش بیرون بردم.
۳- به حرفهای دختر خوشگلی که کارش را معرفی میکرد گوش کردم و برایش آرزوی موفقیت کردم.
۴- وبینار امروز عالیتر از عالی بود، بهویژه آن بخشی که در مورد استدلالآوردن به نفع عقیدهای که با آن مخالف هستیم صحبت شد؛ «یک مو از خرس کندن غنیمت است.» عقیدهایست که هیچ جوری نمیتوانم زیر بارش بروم و بارها در مخالفت با آن استدلال کردهام. اما در پیادهروی امروز سعی کردم به آن طرف ماجرا بیندیشم، طوری در ذهنم مستدل شد که حس کردم دارم به آن گرایش پیدا میکنم. (خدا به داد برسد.) اما خارح از شوخی برای منی که به موضوع تفکر نقادانه بسیار علاقمندم مثل یک کلید بود.
۵- خواهرم را به نوشتن گزارش نیک تشویق کردم که نتیجهاش واقعن نیک است.
۱. صفحات صبحگاهی و خوابم را نوشتم.
۲. کمی شعر خواندم و کلمه برداری هم کردم و در مورد یکی از آنها آزادنویسی داشتم.
۳. امروز محل کارم خیلی شلوغ بود و من به کار و ارتباطم توجه داشتم اما خلقم پایین تر از حد معمول بود.
۴. خلق پایین ادامه داشت و باعث شروع خودگویی های تکراری شد متاسفانه، بنابراین در موردش نوشتم و به گمانم باید بیشتر بنویسم.
۵. عصر با خواهرم خرید رفتیم.
۶. کمی تمرین تصویرگری کارگاه کاریکلماتور انجام دادم و خلقم را کوک کرد.
کارهای نیکی که امروز انجام دادهام :
۱-ناهار برنج و ماهی درست کردم و مثل همیشه برای شاگرد همسرم هم فرستادم.
۲-حدود ۴ ساعت نقاشی کشیدم.
۳-صفحات صبحگاهی ام را نوشتم.
۴-برای کودکم یادداشتی نوشتم.
۵-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۶-اتاقم را مرتب کردم.
۷-به گلدان هایم آب دادم.
۸-لباس هارا شستم.
۹-برای شام بال و کتف تنوری و سیبزمینی تنوری درست کردم.
۱۰-به حمام رفتم و خستگی هایم در رفت.
۱۱-ادامه سریال «شنود» را تماشا کردم.
۱۲-امروز صبح برای اولین بار حرکت کودکم را حس کردم 🥹❤️ (درست شبیه به لیز خوردن یک ماهی در شکمم بود)
مبارک باشه این حس قشنگ. خدا برای هم نگهتون داره.
ای جان. خدا حافظ و نگهدارتون باشه
۱. در محیطی متفاوت آزادنویسی کردم و چنان خوب و هدف دار از آب درآمد که از رینگ خارج شدم.
۲. برای بهرهگیری از عنصر آب به پیادهروی در فضای سبز رفتم.
۳. یک فیلم آموزشی دیدم.
۴.چند صفحه ادبیات ایرانی خواندم.
۵.اشپزی کردم.
(از وقتی گزارش نیک مینویسم، آشپزی به زندگی من راه باریکی باز کرده)
۱. خواندن زندگینامه زینب عزیز مرا به فکر فرو برد. خوشحالم که با او آشنا شدم.
۲. حالا وقت خوردن صبحانه و دارو رسیده ولی میل به آن ندارم ولی ناچارم.
۳. چند صفحه غزل هزارهای دیگر و یک سکه در دو جیب را خواندم.
۴. سری به نوشته زندگینامه خودم زدم. باز صفحه اولش را ویرایش کردم و یک صفحه دیگر به آن اضافه کردم.
۵. نیم ساعت در خانه پیادهروی کردم.
۶. هسته گلابی جنگلی داشتم کاشتم.
۷. معدهام درد گرفت. آخ ناهار درست نکردم. پاشو سریع غذا درست کن. چایی یادت نره.
۸. تایپ نامههای شوهرم خیلی دست و گردنم درد گرفت ولی باید انجام بدم.
۹. شرکت در وبینار مثل همیشه عالی و چیزهای جدیدی یاد گرفتم. ابتدا خواستم کامنت نذارم. فکر میکنم خیلی چیزها را بلد نیستم. ولی زمانی که شرکت میکنم بیشتر یاد میگیرم. فردا میخوام متنی بنویسم در مورد فردی که معتاد است و فکر کنم او چه طور خود و مرا قانع میکند که این کار را ادامه بدهد.
1. صبح ساعت 6 بیدار شدم و قبل صبحانه شروع کردم به آزادنویسی صبحگاهی و خیلی لذتبخش بود برام. قبل صبحانه خاکشیر و تخمشربتی رو با عسلآب قاطی کردم و تناول کردم.
2. بعد صبحانهی مفصلی که تدارک دیده بود ( تخممرغ آبپز، ذرتِ آبپز، زیتون، گوجه، خیار، چای دارچین و …) رو تناول کردم.
*تا الان که به جز آزادنویسی که کار نیک بوده، بقیهی کارهای نیکی که کردم خدمت رسانی برای شکم بوده. :))))
3. رفتم سراغ مسواک و آماده شدن که برم کاردرمانی و بعدش هم پیادهروی.
4. بعد برگشتنم، داستان کوتاهم رو بازنویسی کردم.
5. تکههایی از زندگینامهنویسی رو تایپ کرده بودم، کنار هم چیدم و با نواقصی روبهرو شدم که فعلا تصمیم دارم راجع بهشون فکر کنم که بنویسمشون یا نه.
6. وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم و خبردار شدیم که 4 روز دیگه عروسی پسردایی استاد هست و ماجرای آشناییشون و عشق و عاشقیشونو از زبون استاد شنیدیم. در ادامه هم مبینا جون برامون حرف زد و بعدش هم مصاحبهی مریم یاوری عزیزم رو با سحر جون بانمک شنیدیم و کلی کیف کردیم.
7. پیاده روی عصرانه رو کردم و یه استراحتی به خودم دادم و تصمیم گرفتم شبم رو با دیدن فیلم Compartment. No تموم کنم.
۱- صبح ساعت نه و نیم بیدار شدم. چه خبرمه؟ مگه جنگه که هر روز ساعت ۵ بیدار میشم. بابا این بدن استراحت میخاد.
۲- صفحات صبحگاهی نوشتم. آخرش رسیدم به تعریف زندگیِ لاکچری که خیلی پسندیدمش. چرا لاکچری بودنو از خودم دریغ کنم؟ در همین راستا امروز ساعت هفت سیستمو خاموش کردم رفتم خونه. حالا خدا کنه این زندگی لاکچری خیلی تاوان نداشته باشه. مثلن فردا مجبور نشم تا ساعت دو نصفه شب دفتر بمونم:|
۳- دو کیلو سبزی کوکویی که دیروز مامانِ بنده خدام برام پاک کرد و شست رو خرد کردم گذاشتم تو فریزر. خب حیف بود از خیرِ سبزی تازه بگذرم برای همین کوکو سبزی درست کردم برای شام. (خدایی سبزی تازه خریدن و خوردن کار نیکی است.)
۴- تو دلم قربونصدقه دوست قشنگم «مریم جوینده» رفتم. که آنقدر ناز و قشنگ و مهربون و بامعرفت و همه چیز تمومه. به خاطر اینکه هوامو داشت و یه پیشنهاد خوب بهم داد.
۵- بیست صفحه «تهوع» خوندم.
به خاطر مسمومیت، امروز عملن هیچ کاری نتوانستم انجام دهم و روز را به استراحت گذراندم.
تنها در جلسهی آنلاین بررسی هفتهی هشتم کتاب راه هنرمند شرکت کردم.
🌸
حداقل کارهایی که باید انجام میدادم و دادم:
حرکات کششی صبحگاهی
آب خوردن اول صبح
شستن صورتم با یخ
قدم زدن زیر نور خورشید
ورزش هوازی صبحگاهی
قدم زدن بعد از ناهار و شام
شستن ظرفها
دوش گرفتن
سایر کارهایی که انجام دادم:
چند تا نامه رعایت الزامات برای صنایع نوشتم
کار کردن روی زندگینامه
رونویسی ده صفحه از کتاب “صرف قیاسی زبان فارسی معاصر”
شرکت در وبینار
نوشتن این گزارش
حداقل کارهایی که باید انجام میدادم و ندادم:
هر یکساعت یک لیوان آب نخوردم.
هر یکساعت، صد قدم راه نرفتم، هر بار که از جایم بلند میشوم برم توی راهرو و راهپلهها و یک کم از پشت میزم بلند شوم، با همکاران روبرو میشوم و دوست دارند شروع کنند به صحبت و درد و دل و … میبینم به جای سه دقیقه قدم زدن، بیش از نیمساعت دارم با یک نفر صحبت میکنم و تلفن اتاقم هم صداش توی راهرو پیچیده است. و زیاد هم حرف بزنی، یک وقت پشیمان میشوی که چرا بعضی حرفها را زیادی زدی.
ورزش قبل از شام را انجام ندادم.
۱_ صبحی با مامانوبچهها اسنپ گرفتم اومدیم خونه. توی راه نمیدونم نون خشکی یا چیز دیگهای، یه مردی که لباسش مثل مکانیکا سیاه و روغنی بود با گاری میگن یا چارچرخ، میزد به ماشینا توی خیابون میگفت راهرو باز کنین آشغالا و گرنه میزنم دهنتون رو سرویس میکنم، بعدش دیگه نمیدونم چی شد.
۲_ چندتا پادکست کسبوکاری دربارهی شکست شنیدم و در همون حال داشتم جوجه مایتابهای درست میکردم.
۳_ برای یه بارم که شده زود نهار خوردیم و رسیدم که ظرفارو کامل بشورم و گازو پاک کنم قبل از رفتن به پینگپونگ.
۴_ چندتا متن برای تبلیغ گروهی آموزشی نوشتم که هنوز نمیدونم اسمش رو چی بذارم.
۵_ اومدنی از پینگپونگ سایه هرچی عکس توی گوشیش داشت نشونم داد. خلاصه با دوستای داداشش، زنعموهاش و زن داداشش، خاله و تا ته فکوفامیلش آشنا شدم.
۶_ توی وبینار شرکت کردم. استاد گفت دربارهی حرفی که دیگران میزنن و هیچ اعتقادی بهش ندارین بنویسین. انقد نوشتم تا جمله رو استاد پذیرفت. چقد پرسشایی که سحر و یاوری میکردن هیجان داده بود به وبینار.
۷- کتاب جایگاهسازی رو خوندم و در حین خوندن کلی متن نوشتم.
۸_ یه بخشی از مقالهی معرفی کتاب رو نوشتم.
۹- زهرا زنگ زد و گفت: «بردم گلا رو دادم به افسانه و رزیتا. افسانه خیلی خوشحال شد و گفت: توی کارت موفق شی.»
۱۰- پول واریز کردم برای زهرا تا کتابا رو سفارش بده. موضوعشون کسبوکاریه.
۱۱- از لابهلای برگههای رو میز یکی رو برداشتم و چشمم خورد به این جمله که نوشته بودم: «باید به داستاناندیشی برگردیم، وگرنه ماشین منطق از ما جوجهرنگی تولید میکند.»
فکر کنم این جمله رو موقع خوندن کتاب داستاناندیشی نوشتم. دیدن دوبارهش باعث شد یادداشتی دربارهش نوشتم.
۱۲- احتمالن بوبول ایرج پزشکزاد رو بخونم. هربار که میخونم به روح استاد کلانتری درود میفرستم و دعاش میکنم.
۱۳_ احتمالن بعد از گزارش نیک برم چندتا از گزازش بچهها رو بخونم.
۱. ضیافتِ کلمات برای پالایشِ جان:
روز را با یک ساعت «نوشتنِ درمانی» آغاز کردم. تمامِ گرههای ذهنی و دلخوریها را روی کاغذ آوردم؛ از آن «خالی شدن»هایی که رنج را به واژه بدل میکند و غبارِ دلخوری را از آینهیِ روح میشوید. (آن فحشها هم بماند صدقهیِ سرِ آرامشِ امروزمان!)
۲. سفر در دنیایِ اندیشه (مطالعه):
امروز ذهنم را میانِ سه کتابِ متفاوت اما مکمل به پرواز درآوردم:
– قوی سیاه: برای درکِ نادانستهها و پیچیدگیهایِ پیشبینیناپذیرِ جهان.
– خواستن توانستن نیست: برای یادآوریِ این حقیقت که تغییر، فراتر از میلِ ساده، نیازمندِ استراتژی، رقابتِ سازنده و پذیرشِ شکست است.
– مادران و دختران: برای تعمق در ظریفترین پیوندِ عاطفیِ زندگیام.
۳. تعهد به رسالتِ آموزشی:
در ادامهیِ مسیرِ طراحیِ محیط، محتوایِ جدیدِ «یادگیری انگلیسی با پادکست» را منتشر کردم. تداوم در این کار، همان امضایِ تعهدِ صد درصدیِ من است.
۴. رقصِ حماسه و تغزل در میانهیِ ورزش:
بیست دقیقه ورزشِ جانانه، نه فقط برای بدن، که برای بُریدن از افکارِ مزاحم. چه ترکیبِ غریبی شد: در حالی که عرق میریختم، گوشم میهمانِ رزمِ «رستم در شکارگاه افراسیاب» بود و قلبم با «غزلی از حافظ» آرام میگرفت. دوشِ بعد از آن هم، تمامِ خستگیها را با خود شست و بُرد.
۵. مشقِ مادری و مراقبت:
همراهی با «لنا»یِ عزیز در مسیرِ مهدکودک و کلاس نقاشی؛ تماشایِ جوانه زدنِ خلاقیت در دستانِ کوچک او، شیرینترین بخشِ وظایفِ روزانهام بود.
۶. تجربهیِ نو در قلمروِ زیبایی (هنرِ بافت):
امروز دستانم مهارتِ جدیدی لمس کردند. در آرایشگاه، غرق در دنیایِ بافتها شدم: از «دندونموشی» و «مکزیکی» تا «اسپرال» و «برزیلی». یادگیریِ یک حرفهیِ جدید، دریچهایست برای تجربهیِ اتمسفرهایِ تازه و زنده نگه داشتنِ شورِ یادگیری.
۷. خانهداری به مثابهیِ حضور در لحظه:
آشپزی برای دو وعده، ظرفشویی، جارو و نظم دادن به لباسها؛ کارهایِ کوچکی که ستونهایِ استوارِ یک زندگیِ گرم هستند.
۸. پروژهیِ شخصی؛ زندگینامهیِ بدنمند:
و در نهایت، بازگشت به خویشتن و نوشتن بخشی از «زندگینامهیِ بدنمند».
۱. زنده موندم.
آفرین :*
🫂❤️
امروز منصور از بیمارستان مرخص شد. به محبوب گفتم اون شوهرش رو ببره خونه، من بچهها رو میارم که یه وقت بچهها تو ماشین اذیت نکنن. بعد از اینکه بچهها رو بردم رسوندم و بالاخره پروندهی بچهداریم بسته شد، اومدم خونه و لباس رزم پوشیدم تا برم تو دل کار پرمشقت جمع کردن اثاثیه.
سرایدار رو صدا کردم و با هم رفتیم تو انباری و یه تعدادی کارتن آوردیم بالا تا خرد خرد وسیلهها رو جمع کنم، به خودم قول دادم بیشتر از روزی دو ساعت رو به این کار اختصاص ندم تا خسته و کلافه نشم.
همون اول کار، کاسهی بزرگ سرویس غذاخوریم رو انداختم شکوندم و نشستم کنار شکستههاش پنج دقیقهای گریه کردم. حالا نه اینکه الان دلنازک شده باشم و اینجوری به بهونهی یه ظرف گریه کنم، نه. من همیشه رو وسایلم حساس بودم. همزمان که داشتم گریه میکردم صدای سیاووش قمیشی تو خونه پخش میشد: «گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه»
این همزمانی باعث شد بیشتر گریه کنم.
یهو به خودم اومدم گفتم: چته دختر! پاشو به کارات برس. اما منتقد درونم صداش دراومد که: «این چه طرز برخورده، چرا نباید غممون رو به رسمیت بشناسیم؟ اگه دلت میخواد الان گریه کنی، گریه کن. هیچ ایرادی نداره»
درگیریهای درونیم که تموم شد پاشدم به جمع کردن وسایل ادامه دادم. هر کدوم رو که جمع میکردم خاطرهی خریدشون میومد جلوی چشمم و لبخند میاورد رو لبم. دونه دونه وسایلم رو با عشق بینهایت خریدم از کوچیکترینشون تا بزرگترینشون و خیلی دوستشون دارم.
تو این فکرا بودم که آلارام گوشیم به صدا دراومد و اعلام کرد که دو ساعت تموم شده، منم همونجا دست کشیدم. پاشدم ناهار درست کردم و تو فاصلهی پخت ناهار یه برنامهی مد و فشن دیدم.
غذا حاضر شد و خوردم و کمی دراز کشیدم و ساعت شد پنج. نشستم پای وبینار خوب نویسندهساز.
بعد از وبینار رفتم تو پارک محبوبم قدم زدم و بعدم اومدم خونه و شروع کردم به نوشتن گزارش امروز. بعد از ثبت گزارش میرم کمی از رود راوی رو بخونم و بخوابم.
حلزون امروز، شبیه احوالات منه.
1.قضیه خرگوش این بود که برادرشوهرم برا پسرش خرگوش خرید بود. چون دختر منم خواست، لطف کرد و یک خرگوش هم برای دخترم خرید. خونه ما شد دو خرگوشه. خرگوش اونا سیاه و سفید بود و خرگوش ما کاملا سفید. چشمای خرگوش اونا دورش سرمه سیاه داشت و برا ما چشاش صورتیه. خلاصه امروز پسر برادرشوهرم به طرز فجیعی خرگوشش رو به قتل رسوند، دختر منم آشفته اومد گفت:« مامان محکم فشارش داد و یه شیشه به شکمش کوبید، چشمباز مُرد!» نمیدونم چرا اما واقعا برای خرگوش کوچولوئه ناراحتم. نگرون دخترم هم هستم، با اینکه با مسئله سوگ کنار میاد. اما حاصلش میشه چند روز پی در پی کابوسهای شبانه.
2. بخوام از صبح شروع کنم، گزارش نیک دیروزو امروز نوشتم(نیک10).
3. طبق هر روز سماور روشن شد. راسته گوسفندی با لوبیای سفید یکی از خوراکهای مورد علاقه همسرمه. بخاطر مراحل زمانبرش از صبح ساعت شیش گذاشتم که تا ظهر آماده بشه. چون سه روزه اخلاق شوهرم به طرز وقیحانهای باهام خوبه.
4. صفحات صبحگاهی رو بار گذاشتم، بازم به 2هزارتا نرسید. تو طاقچه رفتم سراغ دست نوشتههای ممت.
5. با حواس جمع نشستم دوباره بازخوردهای داستانکوتاه رو گوش دادم، به ندا کلی افتخار کردم.
6 . دختر کوچیکم دو بشقاب سوپ خورد، مثل خودم از مغزش فرمان سیری دریافت نمیکنه. به دسشویی رفتنم یه هزارم درصد علاقه نشون نداد، دوباره پوشکش کردم. کتاب داستانی که سحرمهربون برای دخترم هدیه داده بود رو چهاربار بار خوندم، چون هدیههاشم مثل خودش دوسداشتنیه.
7. به خواهرم گفتم خاستگارشو رد کنه بیاد وبسایت بسازیم.(اگر باسنفراخی اجازه بده.)
8. بعد از انتظارهای بسیار، تونستم وبینار الهه جان شرکت کنم، مباحث دارن لذت افزون میشن. بعد هم وبینار استاد عزیز شرکت کردم، باید یک کارهایی با گزارههای نادرست انجام بدیم. گویا مدرسهنویسندگی پادکستدار شد، شب به وقت نیمهشرعی گوش میدم. اینجا مثل عضوی از بدنم شده که هرگز حاضر نیستم قطعش کنن.
9. جاهای نوشته نشده امروز به خواب گذشت، انگار از دیروز یه کتک مفصل خورده بودم.
1. صبح ابتدا با خودکار روی کاغذ آزادنویسی کردم. نیم ساعت بعد هزار کلمه تایپ کردم. در تایپ کردن سرعتم پایین تر است، با مکث می نویسم. اما به توصیه استاد از هر دو ابزار برای نوشتن استفاده می کنم.
2. رمان «همنوایی شبانه ارکستر چوب ها» نوشته رضا قاسمی را یک نفس تا صفحه صد خاندم. موضوع ندیدن خودش در آینه برایم جذاب بود و اینکه قسمتی از بدنش که کار نمی کرد تبدیل به شئی شده بود و در آینه دیده میشد. سه بیماری «وقفه های زمانی، خود ویرانگری و بیماری آینه» کنجکاوی برانگیز است.
3.پیاده روی امروز در مسیر تازه برایم هیجان داشت. پارک آبرسان خلوت تر از پارک بهشت و خودمانی است. ده دقیقه رفت و برگشتم زمان برد.
4.در وبینار نویسنده ساز بیشتر به صحبتهای استاد گوش دادم. موضوع نوشتن از عقیده ای که مخالفش هستیم، برای درک و شناخت بیشتر آن عقیده چالش جدیدی بود.
5.پرسش های مثلثوال، پرسش هایی از دیگران، محیط و خودم را در سایت الهه علیزاده ثبت کردم. سعی می کنم قبل از شروع وبیکارهای سرزبان پرسشها را بنویسم.
6.با معصومه بعد از ماهها تماس گرفتم. کدورتم را کنار گذاشتم. عمر کوتاه ارزش ناراحتی از عزیزان را ندارد، مخصوصن سر موضاعاتی کم بها.
خوش به حالت. خیلی دلم میخاد این کتابو بخونم.
۱) مراجعی دارم که اصلن به ما سر نمیزد. خانمش میآمد و میگفتم آقا هم بیاید، میگفت نمیآید، دارو مصرف نمیکند، آزمایش نمیرود. گفتم حالا یکبار بیاید، دست کم مراقبتهایش را انجام دهیم. آمد، عصبی بود، گفت که چه بشود دارو؟ زندگی به چه دردی میخورد؟ با او حرف زدم، سالمند بود. حالا بعد از چند ماه امروز باز هم دیدمش. آزمایش میرفت، داروهایش را منظم میخورد، فشار خونش آمده بود پایین. حتا پیادهروی و ورزش هم میکرد. وقتی پرسیدم گفت از وقتی گفتید دیگه داروهایم را منظم میخورم. خانمش گفت با هم هماهنگ میکنیم تا یادمان نرود. قلبم اکلیل پاشید و روزم ساخته شد. دلم میخاست لپ هر دویشان را بکشممم.
۲) بعضی روزها انگار خوش اخلاقترم. امروز صبح گفتم که بپذیر و پذیرفتم. زندگی را با همین جمله بیشتر دوست داشتم.
۳) به بابا کمک کردم.
۴) انسان نازنینی را به شوق آوردم.😌 حال خوب شبیه ویروس است. جلوی انتشارش را هم نمیگیگیرم.
۵) یک نینی ششروزه را مراقبت کردم.
۶) کمی نوشتم.
۱- مطالعه
۲- تعقیب و گریز فکرهای بیهوده
۳- برنامه ریزی این هفته
۴- برنامه ریزی برای استفاده از سایت مدرسه نویسنده ساز و شاهین کلانتری
۵- بررسی ماهانه و اریزی ها
۶- تلاش برای ایجاد حال خوب یک دوست
۷- مرور یک کانال کتاب در ایتا
1. امروز آخرین صفحات ریاضی ششم را تدریس کردم.
2. دیروز از موضوعی ناراحت بودم، امان از غروب های جمعه شروع کردم دوباره خواندن نیروی التیام بخش نوشتن.
3. به خورشید خواهر زاده ام که کلاس اولی است کمک کردم که از روی متن بخواند.
4. مطلبی با همین عنوان در وب سایت نوشتم. درباب یادگیری سخت است.
5. 12 موضوع اساسی که دوست دارم، در مورد آن بنویسم را لیست کرده ام.
6. روزی یک ساعت نوشتن. چون دیرو ز در راه سفر بودم بیست و پنج دقیقه ی دیروز مانده بود.