داستان کوتاه «آرزوهای راکد» از نیکو بنی‌سعید

 

شنبه دوم مرداد ۱۳۹۵
نوزده روز و یک ساعت‌ و بیست دقیقه تا سی‌ونه سالگی‌ ناخواسته‌ام فاصله دارم. پشت میز صبحانه نشسته‌ام و تفاله‌های ته فنجان را تفتیش می‌کنم. تلاش برای گرفتن فال چای از خوابگاه دانشجویی با من مانده.
از همان خوابگاه با چارچوب‌های قهوه‌ای پوسیده‌اش، آرزوی سفر به کشورهای آسیای شرقی را دارم. آن هم قبل از چهل سالگی. دلم زرت‌وزورت می‌کند در این سی‌ونه سالگی سفری داشته باشم به تایلند، اندونزی یا ژاپن. اما وارسی حساب بانکی‌ام نشان می‌دهد اجازه‌ی گشت درون‌شهری را هم ندارم. تصمیم دارم حداقل در مورد این سه کشور تحقیق کنم. از فرهنگ مردم‌شان بدانم، معبدها و طبیعت‌شان. می‌خواهم از داستان‌ها و فیلم‌هایشان شروع کنم تا تصویر هم بسازم.مسیرم را یادداشت می‌کنم تا اگر دیگران هم هوس این کشورها را کردند از نوشته‌هایم استفاده کنند.
با نوشتن روزهایم، اعتراضم به ناپایداری دنیا هم کمتر می‌شود چرا که وقتی زرتی مُردم، چیزی نامردنی از من می‌ماند، نه مانند زانوهایم که هنوز به چهل سال نرسیده‌، ترق‌تروق راه انداخته‌اند.

یکشنبه سوم مرداد ۱۳۹۵
روبروی گلدان برگ‌انجیری‌ام مشغول خوردنِ قهوه هستم. هرچه کودَش می‌دهم، برگ‌هایش پهن‌تر می‌شود و جوانه‌ی جدیدی نمی‌زند. گلدان را هما برایم خریده. به او تلفن می‌کنم و در مورد آرزویم صحبت می‌کنم.
-خاک بر فرق سرت. یعنی شلمچه اونطرف‌تر هم نرفتی؟
حرفش دنده‌پیچم می‌کند. تلفن را قطع می‌کنم و برای خرید، راهی سوپرمارکت می‌شوم. در خیابان‌مان درختی پربرگ وجود دارد که سروصدای گنجشک‌هایش تا خانه‌ی من هم می‌رسد. از درخت می‌گذرم و به سوپرمارکت می‌رسم. مغازه‌دار سرخ می‌شود، نیشخندی می زند:
-خانوم مثل اینکه پرنده رو سرت…حرفش را می‌خورد و پلاستیک خرید را می‌دهد دستم.
امروز بجز هما و خاکسترِ شلمچه‌اش، گنجشک هم عن‌مالم کرده.
به کتابفروشی می‌روم و کتاب تعقیب گوسفند وحشی را می‌خرم. شخصیت اول داستانش اهل توکیوست.

دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۵
اول صبح تصمیم می‌گیرم به دیدن هما بروم. چند ماهی‌ست در یک آژانس هواپیمایی مشغول‌بکار شده. هما فیلم زیاد می‌بیند. دو‌ سوم از روزش را فیلم می‌بیند و خوراکی می‌خورد. می‌خواهم فیلم‌هایی از کشورهای مورد علاقه‌ام معرفی کند.
با هما می‌نشینیم به گپ‌وگفت. چند دقیقه می‌گذرد. دختری وارد آژانس می‌شود. با هما و مسئول آژانس برخوردی صمیمی دارد. شلوارش شبیه به شلوار پاکستانی‌ها، کامیز است. بندِ سرانگشتانش حنایی‌ست. روسری پهن نارنجی سرش است و پیرسینگ بینی دارد. سروشکل‌ش توجهم را می‌قاپد. آمارش را از هما می‌گیرم. دختری‌ست همیشه در سفر. جلوتر می‌روم. خود را دوست هما معرفی می‌کنم و شماره تلفنش را می‌گیرم.

سه‌شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۵
هما و دوستش ریما را به خانه‌ام دعوت می‌کنم.
موهای ریما به نارنجی می‌خورد. حرف‌هایش هم مانند چهره‌اش شفاف است. بی‌مقدمه می‌گویم از سفرهایت تعریف کن.
ابروهای بورش را بالا می‌برد
-فقط واسه تفریح نمی‌رم. می‌رم کار می‌کنم. کنارش تفریحم هست.
-یعنی چه شکلی؟
-به هر کشوری که می‌رسم میرم روستاهاش. اونجا کار میکنم
-هزینه‌ها چطوره؟
-هزینه‌ی پرواز باید داشته باشم. بعد در ازای جای خوابی که بهم میدن واسشون کار می‌کنم. بعضیاشون مهربونن غذا هم میدن.
من و هما با هم:
-مثلا چه کاری؟
-علف هرز مزارع می‌چینم. دیوار رنگ میزنم. میوه می‌چینم.
دلم پیچ می‌رود. همینطور سوالی در گلویم.
-منم میتونم بیام؟
-اگه روحیه‌ش داشته باشی.
از خوشحالی تنم کِش می‌آید.
هما می‌گوید: یعنی منم چمدون ببندم؟
می‌خندد:
-نه. کوله ببند. آخر هفته داریم میریم اندونزی.

پنجشنبه هفتم مرداد۱۳۹۵
فرودگاهم. خیره به درهای ورودی. دیر کرده‌اند. نکند سرکاری باشد. نکند هما می‌خواهد اذیتم کند. کوله‌هایم چک می‌شود. هنوز نیامده‌اند.
محتویات روده‌ام تا گلو رسیده. نزدیک بررسی بلیط است. سروکله‌شان پیدا می‌شود. هما و ریما را می‌شناسم اما پسری ناآشنا با آنهاست.
خود را برادر ریما معرفی می‌کند. خب خیالم از تجاوز بالیایی‌ها هم راحت می‌شود.
چهره‌ی امیر کمی آشناست. فکر میکنم. بیشتر فکر میکنم. چند روز پیش در کتابفروشی دیده بودمش. پسری‌ ستبر و خوش‌چهره.
ریما به هما می‌گوید: کاش لباس بلندتری می‌پوشیدی. بالیایی‌ها لباس بلند می‌پسندند. نگاهی به زانوهای تیره‌ام می‌‌اندازم. من از بالی، سواحلش را در فیلم‌ها دیده‌ام. تصورم پوشیدن بیکینی‌ست. نکند بالی ما قلابی‌ست.
-مذهب بالیایی‌ها شیویسم هندو هستش که با اعتقادات محلی ترکیب شده. به تناسخ اعتقاد دارن. مرده‌هاشونو می‌سوزونن تا روح مرده بره واسه سفر بعدی.
دارم می‌نویسم. حرف‌های ریما را می‌نویسم. حرف‌هایش پلک‌هایم را سنگین می‌کند.

جمعه هشتم مرداد ۱۳۹۵
به دهکده‌ای کوچک رسیدیم. تمامش سرسبز است. درختانی با برگ‌های بسیار پهن.
به محض رسیدن، امیر دامن سورمه‌ای با پیراهنی قرمز می‌پوشد. اینجا مردهایشان دامن می‌پوشند. دامن با کمربند.
پیرزنی صاحب مزرعه است و کار را برایمان توضیح می‌دهد.
انگلیسی من مُردنی‌ست و متوجه همه‌ی حرف‌هایش نمی‌شوم. امیر می‌گوید باید سبزیجات را بچینیم و بسته‌بندی کنیم.
در کَرتی از سبزی نشستیم. امیر کنار من است.
-صنم به اون پیرزن نگا کن
-خب. داره گِل‌ رو از سبزی جدا میکنه، ریشه‌رو هم میشوره
-به نظرت چرا همچی میکنه
از پیرزن، تک‌کلمه‌ای، دلیل کارش را می‌پرسم. می‌گوید تا وزنشان زیادتر نشان ندهد.
برایم جالب است پیرزنی در این گوشه‌ی روستا چنین رفتار می‌کند.
به کارم ادامه می‌دهم. حین راه رفتن در کرت، تاپی زمین می‌خورم
-مواظب باش پات زخمی نشه
-چرا
-پات زخمی باشه نمیتونی بری معبد ببینی. داخل رات نمیدن.
دامن چارخانه‌ی سبزم گِلی شده است. دست‌هایم هم همینطور.
عصر است. امیر شیلنگ آب را برایم نگه می‌دارد تا دست‌هایم را بشورم. من هم آب دستم را به صورتش پرتاب میکنم.
شام میهمان صاحب مزرعه هستیم. به خانه‌اش می‌رویم. صدای موسیقی و شعر می‌آید. خانه چندین پنجره‌ی بزرگ دارد که رو به مزرعه باز می‌شوند. داخل خانه هم پر از گلدان‌های رنگارنگ و صنایع دستی ظریف است. هما به پارچه‌های باتیک و زیورآلات دست‌ساز نقره دست می‌کشد
-بیخود نیس بالی رو مروارید استوا میگن.
پیرزن حدودا ۶۵ ساله‌ست. صورتی چروکیده و روشن دارد. از ده انگشتش، پنج‌تا از آنها انگشتر دارند. می‌گوید باید دو گروه شویم و یک گروه به مزرعه‌ی دیگری برود.
-دخترا شما اینجا می‌مونید. صنم با من میاد اون یکی مزرعه.
امیر این را می‌گوید و زرتی خوابش می‌برد. من مشغول نوشتنم و کِرم‌های درونم در جنب‌وجوشند. از امیر خوشم می‌آید. توجه و حمایتش را دوست دارم مانند ستبری‌اش به دلم می‌نشیند.

شنبه نهم مرداد ۱۳۹۵
اول صبح با موتور ما را به مزرعه‌ی دیگری می‌برند. باید برنج بکاریم. دو پسر اسکاتلندی هم با ما هستند. تا ظهر کارمان کاشت برنج است. امیر لباسی همانند مردهای آنجا پوشیده. دامن با کمربند. اما من تی‌شرت سبز و شلوارک زردم را می‌پوشم. عصر هم با همین لباس‌ها، کنار ساحل می‌رویم. امیر کنارم می‌نشیند و از بودا می‌گوید. از اهالی اینجا اطلاعاتی گرفته است.
-فردا به معبد می‌ریم. لباس بلندتری بپوش. پات سمت بودا دراز نشه. اینجا بدشون میاد.
می‌خندم
-یعنی شوتش نکنم؟
-با دست چپ هم چیزی به کسی نده و نگیر. اینم بد میدونن
-اینا خرافه‌ی قدیمیاشون نیس؟
-شاید. خرافه که همه جای دنیا هست. فقط بعضی جاها بعضی آدمارو بلعیده، جای دیگه بالا آوردتشون.
راستی امشب به نیتی شمع و نارگیل تو آب رها میکنن. آرزوی تو چیه؟
-فعلا دارم آرزوی چند سال پیشم زندگی میکنم. این چند سال شاید ترسیدم آرزوی جدیدی داشته باشم.
-از چی ترسیدی
-از نرسیدن
-اما بعضی وقتا، آرزو صدامون میزنه. منتظره که بخوایمش.
از حرف‌هایش خوشم می‌آید.
آفتاب ناپدید می‌شود. به خانه برمی‌گردیم.
در خانه‌ای که هستیم، آن دو پسر اسکاتلندی در اتاقی دیگر ساکن شده‌اند.
شب صاحب‌ مزرعه خبر می‌آورد که ریما بیحال است. امیر به دیدنش می‌رود و من در اتاق تنها می‌مانم. یکی از پسرها جلو می‌آید و سیگاری تعارف می‌کند. بی‌تعارف کنارم می‌نشیند و دست در گردنم می‌اندازد. می‌گوید که زیبا هستم. به پستان‌هایم خیره است. نمیدانم مرا زیبا می‌بیند یا آنها را. به هر حال بدم نمی‌آید. احساس می‌کنم همه جایم خارش گرفته.
با لهجه صحبت می‌کند و متوجه حرف‌هایش نمی‌شوم. عکس‌های سفر قبلی‌اش را نشانم می‌دهد. ژاپن بوده. مرا بلند می‌کند و روی تخت قرازه‌ای می‌خواباند.‌ وسط کار چندشم می‌شود. احساسی به او ندارم فقط بدنم شل کرده. به احساسم که برمی‌گردم منقبض می‌شوم. انگار دسته‌ی بیلی درونم فرو کرده‌اند. کارش تمام می‌شود. می‌رود. از خودم بدم می‌آید. می‌توانستم ردش کنم اما دهانِ کرم درونم باز بود.

یکشنبه دهم مرداد۱۳۹۵
امیر اول صبح می‌رسد صبحانه می‌خوریم و راهی مزرعه می‌شویم. می‌گوید ریما سالاد خورده و بالا آورده است. اینجا نوعی سالاد با حشرات درست می‌کنند.
از خانه که بیرون می‌زنیم دمِ در خانه‌ها خوراکی می‌بینیم. مقداری شکلات، آبنبات، کوکی و خوراکی‌هایی که نامشان را نمی‌دانم. مورچه‌ها دورشان جمع شده‌اند. امیر می‌گوید این خوراکی‌ها را شب برای خدا بیرون می‌گذارند.
امروز هم روز سکوت است. همه در سکوت کار می‌کنند. بعد از کار به معبد می‌رویم.
-کفشاتو دربیار بعد برو داخل.
حواسم هست که پایم سمت بودا دراز نشود.
به خانه برمی‌گردیم. امیر برایم خوراکی‌های تندی درست می‌کند و باهم میخوریم. کتابش را باز می‌کند که برایم بخواند اما پلک‌هایش سنگین می‌شود. کتاب را دست می‌گیرم. من از کافکا می‌خوانم و امیر آرام به موهایم دست می‌کشد.
-اون آفتابگردونو واسه تو چیدم
لبخند می‌زنم
-میخندی چشاتم قشنگ‌تر میشه
خواب از همه جایش پریده. سرم را در گردنش فرو می‌کنم. می‌بوسدم. می‌بوسمش. تا نیمه‌شب می‌بوسانیم بدون هیچ کار دیگری.
دیگر دو تن نیستیم. یکی شده‌ایم. در تن داغش حل شده‌ام. امشب را در فردا هم می‌خواهم.

دوشنبه یازدهم مرداد۱۳۹۵
ریما و هما به مزرعه‌ی ما می‌آیند.‌ قرار است بعد از ظهر با قطار به ایالتی دیگر برویم.
در خانه‌ی روستایی چیزی پشتم می‌خزد. تکانم می‌دهد. آرزویی دارم. به امیر می‌گویم کمی بیشتر اینجا بمانیم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 خرداد 1396

16 خرداد 1396

26 تیر 1404

26 تیر 1404

16 دی 1402

16 دی 1402

16 مرداد 1404

16 مرداد 1404

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *