📌بی‌معنی‌نویسی: چالش ۷روزه‌ی هذیان‌نویسی

انبردست را می‌خارم و خاب می‌بینم بیدار پخته‌ام. لیوان از دیوار نشانی می‌گیرد و دندان را به دستور دستمال می‌نویسم روی چمن. کلمه پا شده و نبض می‌بارد. جمله‌ها جان هم را بساط کرده‌اند و اسفالت از پستچی امضا می‌سوزاند. شیارهای شوفاژ به بنفشه می‌برازد و شبنم شادی می‌انبارد. خار کتاب می‌خارد و سوزن از نیزارِ خام‌طبع طراوت می‌جوید. من کتاب می‌تابم. کلمه بازی می‌دوزد. فعل می‌پرد تاب جمله را می‌تکاند. چکمه‌بوس می‌تازد و آتش‌آواره‌ی جنگل‌ِ جیوه می‌شود. در گوش‌رسم نیست کاغذی که صورتی می‌بالد و بهره‌ی پوشال می‌چپاند در دسترس. 

هذیان محض.

پی‌نوشت:

*«بی‌معنی‌‌نویسی» عنوان ستون جذابی بود در مجله‌ی «طنز و کاریکاتور» با این قصار از رنه ماگریت در بالای آن: «هیچ مهملی نیست که در آن نشانی از حقیقت نباشد». 

اما دلیل جذابیت این ستون چه بود؟ به‌گمانم پس زدن استبداد زبان که ذهن را در چنگ چارچوب‌های معنا اسیر کرده. 

شاید درهم‌ریختن قاعده‌های زبان آسان‌یاب‌ترین امکان ما باشد برای گریز از روزمرگی. 

بی‌معنی‌نویسی شاید در نگاه نخست کاری عبث به نظر برسد، اما با ژرف‌نگری درمی‌‌یابیم که فرصتی‌ست برای به جان هم انداختن کلماتی که در موقعیت‌های دیگر امکانی برای هم‌کناری ندارند. «انبردستِ» ‌بیچاره کی می‌تواند در جمله‌یی کنار «خاریدن» قرار بگیرد جز در این مهمل‌نوشته‌ها؟ «انبردستی که می‌خارد» یکسره بی‌معناست، اما ساختن همین جمله جراتی به ذهن می‌دهد تا بتواند چیزهای دیگر را نیز درهم‌بیامیزد. 

و این فقط محدود به نوشتن نیست که در شغل و رابطه و هر چیز دیگر هم تازگی، نتیجه‌ی ترکیب‌های نادر است. 

عجیب اینکه در کارگاه‌ها همواره غلط‌نویسی برای شرکت‌کنندگان دشوارتر است (مقصودم از غلط در اینجا غلط املایی نیست.).


ثبت اولین هذیان

ثبت دومین هذیان

ثبت سومین هذیان

ثبت چهارمین هذیان

ثبت پنجمین هذیان

ثبت ششمین هذیان

ثبت هفتمین هذیان

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

8 اسفند 1396

8 اسفند 1396

8 اردیبهشت 1402

8 اردیبهشت 1402

25 شهریور 1404

25 شهریور 1404

14 فروردین 1397

14 فروردین 1397

25 خرداد 1396

25 خرداد 1396

یک پاسخ

  1. لابد بی‌معنی‌نویسی از ننویسی بهترست که این‌همه صدا در کرده است در مدرسه‌ی نویسندگی.
    نکرده‌ است؟ برای من که صدایش تق‌تق صدا بود، مثل مته‌کاری توی بازار مسگرها، زرگرها، …
    تق‌تق‌کاری است دیگر بی‌معنی‌نویسی.
    اسمش بی‌معنی است خودش که پرمعنی است. پر واضح است که یخ و بی‌مزه و خیلی هم بی‌معنی‌اس. حالا می‌خواد ار شب و هر ساعت تق‌تق کند که من از خودم یک چیزی که هذیان باشد در کنم. هذیان آخر به قلم من نمی‌آید. تق‌تقش به عرفانی، فلسفه‌ای، چیزی می‌ماند انگار. بی‌معنی است اصلا فلسفه و عرفان هم. این بی‌معنی‌نویسی‌ها خودش کلی باید تفسیر و تاویل شود. کم الکی نیستند . مثل فیلسوفا، عارفا. تق‌تقیا. مثل تقیا. داییم اسمش تقیه.
    مامانم صداش می‌کنه تقی‌قا، یعنی تقی‌آقا. ولی همون تقی‌قا بهتره. مثل تق‌تق می‌مونه. دایی که هست، تق‌تقم که صدا داره، پس لابد بی‌معنی‌ هم هست. هست حتما که مامانم بهش می‌گه. گور بابای بی‌معنی‌نویسی‌های من که بی‌معنی که از ریختش مث تقی‌قا می‌باره، زیرش هیچی نم پس نداده، خشکِ خشکه. انگاری بی‌معنی کاشتن و بی‌معنی هم درومده. ولی هیچی در نیومده. بی‌معنیا گم شدن؟ کجا رفتند تقی‌قاها؟ دایی‌ها؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *