گزارش نیک ۵۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«کتابی را برای خواندن انتخاب کنید که به جای شما فکر نکند، بلکه شما را به فکر کردن وادارد.»
-هارپر لی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


در گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

13 فروردین 1398

13 فروردین 1398

1 آبان 1398

1 آبان 1398

6 شهریور 1395

6 شهریور 1395

85 پاسخ

  1. سال واژه:دوست ندارم معمولی باشم
    بالاخره بعد از مدت ها که ذهنم درگیر رمانم بود توانستم آن را همزمان با کاغذ ذهنم ،بر روی کاغذ دفترم هم بیاورم.همان دفتری را انتخاب کردم که مادرم روی آن را امضا زده بود
    وقتی دیدمش قلبم مچاله شد اما همین مچاله شدگی‌را سوژه ی خودم کردم.
    امروز هم توانستم قدمهای روزانه ام را بردارم،کلاس زبانم را دنبال کنم و به کار های خانه برسم.
    بله مامان؛من هم مثل تو که غالبا سوپر مادر بودی،امروز هم سوپر مریم‌بودنم را تداوم بخشیدم.

  2. #گزازش نیم ۵۰
    سال واژه: صبر
    درگیر سینوزیت شدید هستم و مصرف آنتی‌بیوتیک قوی. ولی من از آن بی ظرفیت‌ها هستم که باید ببرندم بیمارستان، انژیوکت در دست هر چه دارو لازم است وارد بدنم کنند. خیر سرم دو روز است آنتی‌بیوتیک مصرف می‌کنم که از مصرف نکردنش بهتر است.
    روز شلوغی داشتم. دو تا جلسه سنگین و تلفن‌های سنگین. و چند خرابکاری که یکی از این خرابکاری ها، فراموش کردن جلسه ساعت ۱۵:۳۰ بود. البته با پرویی تمام برای سخن آخر وارد جلسه شدم.
    به هیچ یک نگفتم این همه خرابکاری به چه دلیل است. این همه خرابکاری زیر سر کارگاه داستان کوتاه دیشب و شاهین است. امروز و دیشب روی داستانم وقت گذاشتم. بعداز ظهر برای شاهین ارسال شد.خودم که خیلی دوستش دارم. امیدوارم دیگران و شاهین هم به اندازه من لذت ببرند.
    خودم فکر نمی‌کردم بتوانم. ولی داستانی در حدود ۲۰۰۰ کلمه نوشتم و این اولین تجربه داستان نویسی من با این حجم لغت است.
    باشگاه نرفتم تا حدود هفت و نیم کار داشتم و هفت و نیم که بچه ها و مهدی از دوچرخه‌سواری برگشتند تازه کارهای من هم تمام شدند. تا دیر وقت با مادر حرف زدیم. بچه ها خوابیدند و من در حال نوشتن گزارش نیک هستم.

  3. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    مامانم زنگ زد که ببرمش بانک رفاه. بردمش. بانک تعطیل بود، برگشتیم.
    از صبح درگیر نوشتن داستان کوتاهم بودم. آخرش هم راضی نبودم. نمی‌دانم تا فردا می‌توانم سر و سامانی به آن بدهم یا نه.
    در کارگاه کتابنقد شرکت کردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. خوش گذشت. نوشتیم؛ از ۱۵ جمله تا پرسش.
    شب با دخترعموهایم رفتیم پارک.
    کانالم را به روز کردم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  4. امروز حال روحیم بده. حوصله حرف زدن ندارم. یک صفحه آزاد‌نویسی کردم هر چیزی که اذیتم کرد نوشتم. داستان کوتاه را تا حدی نوشتم. یک هذیان نویسی در کانالم هوا کردم. یک شعر هم در کانالم گذاشتم. شب همگی بخیر

  5. حلزون درخت شده یا درخت حلزون درآورده؟
    سال‌واژه: شناخت

    1. امروز در محل کار خبر بدی دریافت کردم. اصن حالم بد شد. به خودم حق دادم که بهم بریزم. به خودم فرصت دادم تا آرام‌تر شوم. مدیر جدید، خود خودشیفته‌اش را به ما معرفی کرد. چرا آدمهای کج‌وکوله مدیر میشوند؟ کاری از دستم برنمی‌آید. حالا به این فکر میکنم که در این بل‌بشور من چه کسی هستم و میخاهم باشم؟
    2. تلاش میکنم. انگار به جایی نرسیدم. به کجا میخاهم برسم؟ دلم میگوید رسیدنی در کار نیست. کاری را بکن که از آن لذت میبری.

  6. سال‌واژه‌ام: مَطلَع

    از اونجایی که دیشب رو تا صبح بیدار بودم تا چشم باز کردم دیدم ساعت یک ظهر شده ولی ابدا یادم نبود که کتابنقد داشتم و خواب موندم تا اینکه شب موقع خواب یادم اومدم که امروز یه جلسه کتابنقدی‌ام بود و من علاوه بر اینکه خواب موندم به کل هم فراموش کردم🤦🏻‍♀️ پس با ناامیدی رفتم کانال کتابنقد رو چک کنم که با خبر مسرت‌بخش لغو کلاس رو به رو شدم 😌 (خدایا بزرگیت رو شکر).
    در ادامه غذا پختم، عصر رفتم خرید، روتختی رو از خشکشویی تحویل گرفتم و بردم لحاف‌دوزی برای دوخت رویه‌ی جدید، خونه مامان رفتم برای دیدن مادربزرگ، I will find you هم تا آخر دیدیم.
    و همین.

    خدافظ👋

  7. صبح نوشتن مزه‌‌ای دارد.
    ما دیروز پسر خوبی بودیم و نشستیم بخشی از صفحه آغاز دفترچه خاطرات و فراموشی را نگاریدم. البته تقصیر من نیست این تداعی‌ها پدر بنده را در اورده نگاریدن چرا باید ریدن در خودش داشته باشد البته من طفل با تربیت هستم فکر بد نکنید و الا به آه من دچار می‌شوید واقعی گفتم کیک نبود.

    ۲ بی‌لنگر را خواندم امیدوارم این یکی را یک‌نفس بخوانم که تاثیرش را حس کنم

    یک سوال نویسنده‌ها چه ویژگی دارند که اغلب فکر می‌کنند دیوانه هستند؟ بگذار ببینم اگر منظور‌شان شیفتگی کتاب و خریدن آن است می‌شود پذرفت این مرض درمان ندارد. اگر منظور‌شان تفکر نقادانه و زیر سوال بردن است. به جریان‌های غالب است باید بگویم شرمنده گونه‌های سرختان. اگر قرار بود این ک را نکنم. و در فضای محدود خودم می‌ماندم. که باید می‌گفتم دیگه نبریم این‌جور‌جاهاها (شوخی رایج در و بینار نویسنده‌ساز) اگر صرف وقت گذارنی با خانواده منظور‌شان است که باید بگویم بله بنده کمی ترمز زمان در استفاده با گوشی از دستم در می‌رود. که باید اصلاح کنم.

  8. الهه الهه الهه الهه الهه الهه الهه …
    سال‌واژه‌ام: ارتباط

    مزه کرده به زبانم این نیک‌نویسی.
    گاهی ناشیانه و گاهی داهیانه.
    که دل‌خوشم که هم خاطره است و هم عاطفه است و هم فاهمه است و هم یافته است و هم بافته است و هم… .
    هم.
    صبح بود. چشم‌بیدار و مغزخواب برخاستم. اووووووهههه تا پیام است همیشه اولِ روز.
    درنگ بودم و درنگ کردم.
    پرسیدم. پرسش‌هایی از جنس فهم ربط و مختصات. محضِ فهمِ جغرافیای حضورم. که چه؟ کِچه؟
    بسیارزمان‌های ازدست‌رفته را زیسته‌ام. زیسته‌ام؟ زیسته‌ام.
    می‌اندیشیدم امروز که بهترین تصمیم‌ها نه لزوما زیبا هستند و نه لزوما مقبول. که مجبور.
    قرار کرده بودم از «امید» بنویسم امروز. از کلمه‌ای به نام یأس و یا شاید یائسگی.
    خانم‌دکتر توی اینستا زل‌زده توی روحم. که زنان پلی‌کیستیک مراقب باشید. یائسگی در کمین است. ای باباع.
    فلسفه‌ی یأس مصطفی رحیمی را نگاه می‌انداختم. از خودم بسیار پرسیده‌ام که امید را چه معنا می‌کنیم که باریست مثبت و عجیب‌تر‌گاهی منفی. که یأس چطور؟
    به بار معنایی کلمات سه‌پیچ‌گیر داده‌ام.
    دوست دارم من‌بعد به جای «وبیکار» که بسیار دوستش دارم، یادآوری «معماری تفکر» را این‌گونه بنویسم:
    «کارگاه‌ آنلاین رایگان روزانه‌ی معماری تفکر »
    اووووه چقدر بدآهنگ شد نه مبینا؟
    کار را چطور جمع کنم که درآید؟ از آب. از در تو. از خاک بیرون. از دست. از اَم.
    به معماری تفکر که نگاه می‌کنم می‌بینم هرروزش کارگاه است. هندوانه می‌گذارم زیر بغلش؟ نه. مسئله اینست که دست‌به‌یقه می‌شویم با قضایا. می‌چرخانیم موضوع را.
    که کار می‌کنیم دور هم. کارمغز می‌کنیم. یا مغزکار. کارمغز خوش‌آهنگ‌تر است نه؟
    سختندگی.
    هر روز توی معماری تفکر خیالم می‌رود سمت مکانیکی و کارگاه‌های صنعتی. که آستین‌بالازده و روغن و گریس به سروصورت و زخم‌و‌زیلی به سرانگشت.
    چنین است حس وبیکارها برایم. دوست دارم و می‌دانم هر که می‌آید انگار که کارت زده‌باشیم و لباس‌کار به‌تن و آماده‌به‌کار.
    زنگ تعطیل هم همان پنج عصر. سوار سرویس می‌شویم و می‌رویم سیِ خودمان.
    گپ می‌زنیم با شیم‌سار. شلوارم گرفت به لبه‌ی صندلی و جر خورد قبلش. جر خوردگیش را توی تماس‌مان دیدم.
    سریع پوشاندمش. کی جر خوردی تو؟
    شیما و سارا هم دیدند؟ باید خجالت بکشم؟
    شلوار عزیزم. نازکت بسیار نارَنجی که نه. رَنجان بود.
    الهه نصیری مدام می‌چرخد توی ذهنم. رهایی و ذهن و زبانش را دوست دارم.
    گاهی باورم می‌شود که آدم رمانتیکی هستم و هر چیزی را رمانتیزه می‌کنم. همان عاطفانه.
    عصرگاه هوفی گفتم و سر از گوشی بیرون کشیدم. افتادم به آغوش بالش‌ابرهای آسمان.
    عکس. عکس. عکس. عکس. عکس. عکس. عکس. شاید حتی کمی بیش‌تر.
    برای الهه بفرستم‌شان.
    برایم شیماوسارا فرستادم.
    تاج ابر خورشید می‌خورد هنوز و پاهایش؟ غروب.
    نتیجه؟ رقص‌رنگ سفید و صورتی و بنفش و کبود و آبی. پناه بر آسمان از این زمینِ زبان‌زده. زمان‌زده.
    می‌نشینم قرار می‌کنم به آزادنویسی. امان می‌دهند مگر؟
    ذوق‌شوقِ کارگاه فردایم روی فرش مانده زیر دو ماژیک سیاه‌ و صورتی.
    باید برش دارم از آن زیر.
    گوش‌سپار شیمائم. از آسیب می‌گوید. از پذیرش آسیب. برق‌اکلیل‌های درمان می‌ریزد به زخمانم. حرفانش.
    چه لوس. چه لوسم من.
    «خیره به خورشید نگریستن»
    چقدر حس‌آمیز. چقدر عاطفانه. وبینارنامِ متین چپانی.
    متین به دل می‌نشیند. حرف‌هایش. متین است. خودش هم. مدام دلت می‌خواهد بگویی‌اش: «فرمایش شما متین است.»
    جالب‌تر؟ موضوعش: «قدرت آسیب‌پذیری.»
    امروز از آسیب‌پذیری بسیار شنیدم.
    آسیب‌پذیرم؟ بله. آسیب را می‌پذیرم؟
    بستگی دارد منظورت از پذیرش چیست؟
    می‌پذیرم که آسیب می‌خورم یا پذیرای آسیبم؟
    مهمان‌پذیر آسیب نیستم اما می‌خورم. مثل آن شربت‌معده‌. مزه‌ی لاتکس می‌دهد و گچ و نعنا. عوووق.
    متین از خود واقعی گفت.
    که ویرایش و پیرایش و آرایش کرده‌ایم این «خود واقعی» را چه بسیاربارها و من ماند سوالم که:
    «خود واقعی چیست؟»
    زخمی باز شد.
    یادم آمد میان رنجش و بخشش، حمله‌هایی دیده‌ام به همانی که «خود» می‌نامندش.
    سی و چند سال.
    که این یکی «آن خودم» را دوست دارد و آن یکی «این خودم» پسندش است و آن دیگر، دیگری‌ایم.
    فکر می‌کنم تا به حال گفته‌ام به کسی فلان شخصیتت را دوست دارم؟ نه. قاطعانه نه. این ویژگی و آن ویژگی را چرا اما نگفته‌ام هرگز به کسی که فلان شخصیتت را دوست دارم. پیش من آن باش.
    هنوز این‌قدر گاوگوساله‌ نشده‌ام.
    نمی‌دانم راستش خودم هم. آن‌چه می‌گویند خود واقعی چیست؟
    مگر احساس و منطق و زبان و زمان دست نمی‌گذارد روی این «خود؟» واقعیش کجایش است؟
    فقط می‌دانم می‌خواهم‌تر مثل الانم باشم.
    آرام. کم‌‌سخن. همین‌تر. خودم‌تر.
    خود واقعی همین است متین؟ همین است؟
    چه می‌گویم؟
    می‌روم قصه‌های مجید ببینم.
    – بی‌بی، من شاعرم، هنرمندم، عکاسم. برم خیاطی؟
    https://t.me/channelelahehalizade

  9. ۰۵٫۰۹٫۱۰
    سال واژه‌ام: شجاعت

    روتین پوستی رفتم.
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    نجمه صبح و شب نوشتم.
    رخداد نگاری کردم.
    ده دوازده صفحه از کتاب شما که غریبه نیستید خوندم.
    تمرینی که دیروز توی وبینار انجام شده بود رو خودم انجام دادم.
    دوش گرفتم.
    پست کانال هوا کردم.
    اومدم خونه مادربزرگ.

    https://t.me/NajmehAsghari

  10. من رفتم بالای پشت بام خانه و آسمان را نگاهیدم
    بعد نشستم و کلاس روان کاوی را گوشیدم
    ناهار قیمه و پلو پختم
    باخاهرجان برای رفتن به موج های ابی برنامه ریختیم
    وشعر هوای عشق تو براهنی را چندمین بار گوشیدم
    و هنوز روزم ادامه دارست

  11. گزارش نیک
    آبی شدم

    از اول تیر که آغاز ساعت‌کاری‌مان شد شش و نیم، و از لحظه‌ای که پا گذاشتم بیرون و آفتابْ داغ و کورم نکرد این فکر به سرم زده بود. می‌خواستم کمی زودتر برخیزم و قبل اداره سری بزنم به دریا. دلم برایش لک زده بود. روزِ دریا را می‌خواستم. که خوب ببینمش. توی ظلمات شب که هیچ نمی‌چسبد.
    امروز روزش بود. زودتر بیدار نشدم ولی دیگر لفتش ندادم. سریع آماده شدم و د برو که رفتیم. چقدر شارژ شدم. چقدر دلم آبی می‌خواست. چقدر آبی شدم. عجب نعمتی‌ست دریا. هم رنگش و هم وسعتش و هم صدایش و هم هم‌جواری‌اش با آسمان و …اصلن روزم را ساخت.

    توی اداره هم بساط تایید طبقه و رتبه داشتم و هم صدور حکم. سر حکم دوتا از بچه‌ها مدتی است مانده‌ام. حق شاغل جور درنمی‌آید. از دانشگاه پرس‌و‌جو کردم گفت دوره‌های آموزشی را با مسوول آموزش چک کنید. امروز نبودش. پیام دادمش و عکس فرستادم که حتا اگر شیفت‌ صبح نبود هم بررسی کند و پاسخم را بدهد.

    نیم ساعت آزادنویسی کردم.

    در راه بازگشت به خانه خرید کردم. برای همین همزمان با پسر رسیدم دم در خانه. آن‌ها هم زودتر تعطیل کرده بودند. دست‌جنباندم برای پختن ناهار تا زیاد گرسنه نماند.

    بعد از ناهار خوابیدم. وبینار الهه و استاد را بودم. این‌روزها در سرزبان داریم جرعه‌جرعه مقاله‌ی «زبان چیست» می‌خوانیم از ابوالحسن نجفی. در نویسنده‌ساز استاد رفت سراغ داستان کودک. «داروی شگفت‌انگیز جورج» از رولددال. داستان‌نویسی که هیچ خوش ندارد نصیحت به خورد کودکان بدهد و پیام اخلاقی توی حلقشان بریزد. حتا برعکس. گاهی از دستش شگفت‌زده می‌شویم که ای بابا این که دارد شیطنت‌ یاد بچه‌ها می‌دهد. چندسال پیش پسر مجموعه کتابهای رولددال را از دایی‌اش هدیه گرفته بود. سراغ دو سه تا کتابش رفته بودم ولی این یکی را نه. استاد مشغول خواندن بود که رفتم گشتم و دیدم بعله‌. ما هم داریمش. می‌خوانمش.

    مورچه‌وار کتاب خواندم؛ «معرفت‌شناسی». بالاخره امروز تصمیم گرفتم دور اول را بدون مته به خشخاش گذاشتن بخوانم و دور دوم بیشتر بمانم سرش و دقیق شوم.

    با خواهر قرار خانه‌ی بابا داشتیم. ظرف‌ شستم، گاز سابیدم. سبزی‌ها را برداشتم و رفتم. تا ما سبزی پاک کنیم، مامان شام حاضر کرد. خوردیم و بعدش به بازی و خنده گذراندیم. به پیشنهاد خواهر در یک سایت آسترولوژی پلکیدم. هرچه پرهیز می‌کردم از این چیزها، امشب از سر تا پا مالیده شدم. بیش از همه آن قسمت‌هایی جالب بود که حس می‌کردم که اوف، واقعن چقدر منم. از نیاز به خلوت تا نقش دوستی، میل به مطالعه و آموختن و خودشناسی و معنا، انرژی گرفتن از خانواده، علاقه به نوشتن و هنر، میل به استقلال و توجه به جزییات … اتفاقن امروز در سرزبان بحث سر این شد که انواع تست‌های آرکتایپی و شخصیت و غیره تا زمانی خوب است که نخواهیم خودمان، انسان با این وسعت و پیچیدگی و امکان تغییر را در قالب آن بگنجانیم. اگر بگذاریم به دست‌ و‌ پایمان بپیچد و مثل گردابی درون خودش فرو بکشدمان که مفت نمی‌ارزد. حالا آسترولوژی تست شخصیت نیست ولی همین قاعده را می‌توان برایش در نظر داشت.

  12. گزارش نیک۲
    در درمانگاه با یکی از بچه ها، سر تلفظ کلمه«سرتق» بحثمان شد. اون مصرانه میگفت:«سَرتَق» و من میگفتم «سِرتِق».
    در نهایت، من با سرتقی تلفظ آن را در گوگل سرچ کردم و حرفم را اثبات کردم. امیدوارم«مذکر از جمهوری اسلامی ایران»اشتباه نکرده باشد!
    سرکلاس، موقع بحث های بی فایده، چند صفحه درس خواندم.
    این چند روز، روحیه ام پایین آمده بود؛ پس به بستنی فروشی مورد علاقه ام رفتم و خودم را مهمان یه بستنی نوتلایی کردم.
    بلاخره، شامپویی را که دوماه برای خریدآن امروز فردا میکردم؛ خریدم. موند چندتا کار دیگر که انشالله آن ها هم تیک میخورند!
    در مسیر به ویس استاد کلانتری گوش دادم. به خیلی از دغدغه هایم جواب داده شد. تصمیم گرفتم اینکار را جزو کارهای روزانه ام قرار دهم. یک جمله طلایی در ذهنم ماندگار شد:«به نوشتن، متعهد شو و نه به نوشته ات.»
    درتلاشی بی ثمر برای خوابیدن و بعد چرخیدن ده تا۳۶۰درجه در تخت خوابم، تسلیم بی خوابی شدم. قهوه درست کردم و نیم ساعت آزادنویسی کردم.
    یکی دو ساعتی درس خواندم.
    ظرف ها را که آیینه دق ام شده بودند؛ شستم.
    زودتر به تخت خواب رفتم و قبل خواب، چند صفحه ای از کتاب«دور دنیا با زیر شلواری» را خواندم؛ یکی آرزو به آرزوهایم اضافه شد:سفر به فنلاند.

  13. سال واژه ام: ده دقیقه فقط فکر کردم تا یادم بیاد، سال واژه ام چی بوده. یادم نمیاد.
    صبح به خاطر یه عمل پزشکی، به مدت ۱۵ دقیقه بی‌هوش شدم. چقدر بی هوشی خوبه. چند دقیقه از زمان خارج می‌شی. از بحران و دغدغه‌هات.
    کاش زندگی هم یه وقت‌هایی واسم زمان بی‌هوشی داشت. توی اوج حال بدی‌هام بیهوش می‌شدم
    و بعد یکی آروم صدام می‌زد «بیدار شو تموم شد»
    امروز چون قندم خیلی پایین بود، کار خاصی انجام ندادم.

  14. فکر کردنِ به اینکه دوباره قراره کنکور بدم امونمو بریده. اگه از حالا به بعد تصمیم بگیرم درس بخونم تو گزارش نیک‌هامم باید بنویسم؟ هی مگه واسه کنکور خوندن نیک حساب می‌شه؟ •_•
    البته باز اگه بتونم تدوامم تو گزارش نیک رو حفظ کنم. که بعید می‌دونم بتونم ادامه‌ش بدم.

    ➖️ امروز هم به سردرد و بی‌حوصلگی گذشت. جز اون دو سه صفحه آزادنویسی که اون وسط مسطا نوشته شد…

    ۱٠ تیر ۱۴٠۵

  15. هنوز گرمم و نیک

    سال‌واژه: خودآغوشی

    _ هفت ساعت، بدون احتساب رفت‌وآمد و پیمودن کوچه‌خیابان تا مترو و کارگاه، روی پا ایستاده بودم و چاپ می‌گرفتم. هفت تیراژِ تأییدشده و یک تیراژِ ناموفق. استاد راضی، مرکب راضی، کاغذ راضی؛ گورِ بابای منِ ناراضی که هنوز نمی‌دانم چرا استاد به این کارهای مرکب‌سوخته می‌گفت قشنگ. می‌گفت خطوطش خیلی خوب شده. همین حالا هم که هر چهارتا را جلوی چشمم گذاشته‌ام، هنوز بادگیرها به نظرم تیره و سوخته‌اند. برج‌های آزادی هم که هرکدام ساز خودشان را می‌زنند. فقط دوتای آخر را دوست داشتم. حیف که نشد چاپ رنگی بگیرم.

    _ امروز فهمیدم دست‌هایم چقدر پرکار شده‌اند. مثلن تا دوستم داشت اندازه‌ها را حساب‌وکتاب می‌کرد، من چهار برش از هر مقوا کشیدم، مقواها را روی هم گذاشتم و با یک‌بار برش، هشت برگه از آن درآوردم. همان‌طور که حرف می‌زدم، پهن می‌کردم، می‌بریدم، مرکب می‌زدم. درحالی‌که دوستم نمی‌توانست. وقتی می‌خاست حرف بزند، دست‌هایش از کار می‌ایستاد. این را مدیون کارهای خانه‌ام؛ عادتم داده‌اند در هر حالی کارم را بکنم. در یک بازه‌ی زمانی، او چهار تیراژ گرفت و من هشت تیراژ.

    _ وقتی رسیدیم کارگاه، گربه‌ی استاد جهید سمتم و خودش را دور پاهایم کش‌وقوس داد. گربه‌ی آرام و تمیزی بود؛ آن‌قدر که از جا نپریدم و نترسیدم. اولین بار بود که به گربه‌ای این‌قدر نزدیک می‌شدم. کارگاه و خانه‌ی استاد یکی بود و عجب جای دنجی ساخته بود. تابلوهای هنری روی دیوار، چشم هر آدمی را مسحور خودش می‌کرد. من هنوز معذب بودم که گربه به من نزدیک‌تر می‌شد، روی مقوایم می‌خابید و خودش را لوس می‌کرد. دست می‌برد توی کیف و وسایلم. دوستم می‌گفت از تو خوشش آمده. هربار که می‌خاست رد شود، خودش را به پایم می‌مالید. یک‌بار نشسته بودم که تنش را به کمرم کشید. ترسیدم و تکانی خوردم. خوب شد استاد نبود. زدیم زیر خنده. گفت: «از گربه می‌ترسی؟» گفتم: «نه، ولی راحت و صمیمی هم نیستم.»

    کم‌کم به حضورش عادت کردم. خیلی هم توی دست‌وبالمان نماند. تا استاد گفت برو سمت پنجره، رفت و به تماشای کوچه نشست. سفید بود، با لکه‌های عسلی؛ تمیز و آرام. اسمش نبات بود. کم‌کم خوشم آمد. با نبات حرف می‌زدم و شوخی می‌کردم. وقتی زیپ کیفم را آرام چنگ می‌زد تا بفهمد این دهانِ بازِ سیاه با دندانه‌های سیاه‌تر و وسایل داخلش چیست و چه جنسی دارد، چشم‌هایش درشت و درخشان می‌شد. این اولین مواجهه‌ی بسیار نزدیک و بی‌هراس من با گربه‌ای در یک محیط بسته و کوچک بود.

    _ کتاب خاندم. سه داستان دیگر از یک قصه‌ی قدیمی. چه حس خوبی دارد که عادت کرده‌ام در قطار، یا ورودی مترو وقتی منتظر مصطفی هستم تا برسد، یا وقتی تن‌خسته به خانه می‌رسم و دلم استراحتی می‌خاهد، به جای آن‌که هوس کنم سر در شبکه‌های مجازی کنم، میل داشته باشم سر در داستان‌ها و قصه‌ها فرو ببرم. امشب فهمیدم کتاب خاندن در تنهایی و سکوت چقدر افسونگر و شوق‌آفرین است. در دنیایی دیگرم. در جهانی دیگر سیر می‌کنم. آکنده‌ام از کلمات و آغشته‌ام به تصورِ مردی یا زنی که در ذهنم قصه می‌سراید.

    _ از بعدِ صبحانه نه لقمه‌ای غذا خورده بودم، نه ساعتی به آرامش نشسته بودم. وقتی به خانه رسیدم، هفت شب بود. امروز هم نه جلسه‌ی کتابنقدی، نه وبیناری، نه صفحات صبحگاهی. همه‌ی کارها در هم می‌رود اما پوستم کلفت شده. مهم این است که دیشب به همه‌ی فایل‌ها گوش دادم، موضوعم را انتخاب کردم و حتی درباره‌اش در گنجور جست‌وجو کردم و خاندم؛ حین پختن غذا و شستن ظرف‌ها. امشب هم اگر توانستم، خودم را می‌رسانم. فردا دوباره روز درهمی‌ست. فقط یک نصفه‌روز فرصت دارم که به پلیس +۱۰، دفتر ثبت اسناد و جلسه‌ی مطب بروم.

    _ نشستم. نوشتم. نوشتم. نوشتم. خون توی مغزم دوید، توی سرم پیچید، توی تنم ترانه خواند. آرام‌آرام روی سطحی بی‌کران شناور شدم. نسیم خنکی می‌وزید. امشب هوای تهران بارانی‌ست.

    _ شعر دوان‌دوان در کوچه به سمت توپی آمد. محکم شوتش کرد. دمپایی‌هایش همراه توپ پرید. توپ قل‌های تندی خورد و در دروازه‌ی چشم‌هایم نشست. مغزم گُل خورده بود. شقایق و اطلسی و لادن از گوش‌هایم می‌روییدند.

    _ به دست‌هایم اگزما نشسته. آرام مرهم می‌گذارم، اما کمی بعد دوباره با ناخن می‌خراشم. پوستم، چندخراش بغض می‌کند:
    مگر قرار نبود دوست باشیم؟

    _ روزواژه: دامچاله

    مرا چرخشِ چشمانِ تو
    بدین دامچاله کشید

    کیومرث منشی‌زاده، قرمزتر از سفید، ص ۸۸

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  16. گلدان حلزونی یا حلرزون گلدانی؟ مسئله این است.
    ۱_ ۲۲ صفحه از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته را خواندم.
    ۲_ورزش کردم. تصمیم دارم این ماه به ورزش اهمیت بیشتری بدهم.
    ۳_ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و روحم جلا گرفت.
    ۴_ موسیقی گوش دادم و رقصیدم. مدت‌ها بود نرقصیده بودم و فهمیدم رقص چقدر می‌تواند انرژی‌بخش باشد.
    ۵_ پیشی سیاهه را کلی ناز و نوازش کردم
    حالا مگر گنده‌بکِ لوسچه ول می‌کرد. گفتم آقا غلام (اسم گربه‌ام) کوتاه بیا،دستم خواب رفت. قهر کرد رفت.
    ۶_ شب زودتر خوابیدم.

  17. گلدان حلزونی یا حلرزون گلدانی؟ مسئله این است.
    ۱_ ۲۲ صفحه از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته را خواندم.
    ۲_ورزش کردم. تصمیم دارم این ماه به ورزش اهمیت بیشتری بدهم.
    ۳_ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و روحم جلا گرفت.
    ۱_ ۲۲ صفحه از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته را خواندم.
    ۲_ورزش کردم. تصمیم دارم این ماه به ورزش اهمیت بیشتری بدهم.
    ۳_ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و روحم جلا گرفت.
    ۴_ موسیقی گوش دادم و رقصیدم. مدت‌ها بود نرقصیده بودم و فهمیدم رقص چقدر می‌تواند انرژی‌بخش باشد.
    ۵_ پیشی سیاهه را کلی ناز و نوازش کردم
    حالا مگر گنده‌بکِ لوسچه ول می‌کرد. گفتم آقا غلام (اسم گربه‌ام) کوتاه بیا،دستم خواب رفت. قهر کرد رفت.
    ۶_ شب زودتر خوابیدم.

  18. امروز از آن روزهایی بود که تمرکزم به هیچ کاری بند نمی‌شد، ذهن مثل پرنده‌ای بی‌قرار، روی هیچ شاخه‌ای نمی‌نشست. با این حال، اجازه ندادم روزم کاملن بی‌ثمر بماند.
    به پیشنهاد استاد کلانتری در دوره‌ی «شعرماهی»، آستین بالا زدم و کانالی اختصاصی برای انتشار شعرهای خودم راه انداختم.
    بخش مهمی از زمانم صرف انتخابِ اسم شد، پروسه‌ای که خودش به‌نوعی تمرینِ دقیق شدن بود.
    اول به «بوم‌ْ‌واژه» فکر کردم، اما جست‌وجوی کوتاهی در اینترنت نشان داد انتشاراتی با این نام فعالیت می‌کند، پس از آن منصرف شدم.
    بعد بین «بومِ خیال» و «بوم‌ْ‌خیال» ماندم. بالاخره دومی را انتخاب کردم؛ «بوم‌ْ‌خیال». حس می‌کنم برای بومِ نقاشیِ کلماتم، جای بهتری است.
    📌لینک کانال دفتر شعر من :
    بوم‌ْ‌خیال
    https://t.me/boomkhiyalpoems

  19. _ به‌به قطعا حلزون گزارش نیک ریشه دوانده که دارد سبز می‌شود.
    _ نوشتن مشق سر صبح
    _ خرید میوه‌های خوش رنگ و لعاب از چهارشنبه‌باز
    _ ستینگ کی پی آی
    _ آب به قدر کافی نوشیدم.
    _ به قدر کافی سر کم‌کاران غر زدم.
    _ خواسته‌ی غیر منطقی خود را شفاف عنوان نمودم. تازه بعد متوجه شدم خاسته‌ی بر حقی بوده‌است.
    _ از اونجا که با دوستی بیرون بودم به وبینار «نویسنده ساز» نرسیدم. ننگ بر من که خوشگذرانی را به کسب دانش ترجیح دادم.
    _ و باز هم ” شب یک شب دو” ی بهمن فرسی. چقدر دلم می‌خواهد نسخه‌ی چاپی این کتاب را می‌داشتم. دلم لمس سطرهایش را می‌خاهد.

  20. می‌خواهی خونی نشی، بنشین.

    ـ مشق سال‌واژه در صفحات صبحگاهی

    ـ بعد از هشت سال زندگی در پردیس برای امروز با دوم بود که دم عوارضی ماندم پشت ترافیک. دفعه‌ی اول چوپانی گله‌ی گوسفندانش را از عوارضی رد می‌کرد. امروز افرادی تصمیم گرفتند عوارضی‌های الکترونیکی هم پول نقدی دریافت کنند. صد رحمت به آن گله و چوپانش.

    ـ چهره‌ی شهر عوض شده. نه اینکه بهتر شده باشد. بی‌حساب و کتاب، با بلو‌کهای سیمانی در اتوبانها، راه را بند آورده‌اند.

    ـ لادن شایان‌فر از ماندالا نوشته بود و اینکه تکرار خالق را از آشفتگی به قرار می‌رساند.

    ـ نوشتن کافی نیست به قلم فاطمه ابراهیمی خواندنی بود.

    ـ شهر پر شده از بیلبورد«باید برخاست». ما که هر بار برخاستیم، شهر سرخ شد.

    ـ تمام مرخصی‌ها برای هفته آینده لغو شده، هر چند کل تهران تعطیل است. برایتان از روزهای کاری در سرگردانی داغ شهر می‌گویم.

    ـ لوازم‌التحریر، استیکر، ماژیکهای رنگی، من و اینهمه خوشبختی محاله.

    ـ در کارگاه داستان نویسی استاد گیلمجان را خواند. محمود مسعودی پارتی دارد لابد که بی نیم‌فاصله از استاد جیز نخورد. لطف شعر و داستان هر چه باشد، در خوانش شاهین خان کلانتری جادویی هست که اثر را چند پله بالاتر می‌برد. داستان نوشتن سخت‌ترین کار دنیاست و من عهد کردم آنقدر انجامش دهم تا کمی از خشکیدگی ذهنم کاسته شود.

    ـ پندار امروز هم از من عصبانی بود، حسابی که گرد و خاک راه انداخت، آرامش برقرار شد.

    ـ کمی از دفترچه خاطرات و فراموشی رونویسی کردم.

  21. از آن روزهایی بود که با صفحات صبحگاهی آغازید.
    از آن روزهایی بود که با رمان ادامه یافت. بی‌خیال و سرخوش.
    از آن روزهایی بود که با تراکم کارها ترافیک شد. بوق‌بوق. گره پیشانی. بدوبیراه.
    از آن روزهایی بود که دست و پایم شل شد. چهره‌ام زرد. حادثه.
    از آن روزهایی بود که حواسم در باقالیا سیر می‌کرد. گنگ و منگ. ترسان. وبینارگی.
    از آن روزهایی بود که فهمیدم سخت می‌گیرم. گرفته‌ام. پراندمش با قائده‌ی بی‌قاعده.
    از آن روزهایی بود که صدایش زدم. شکر کردم رفع قیران را.
    از آن روزهایی بود که روی دور تند گذاشته بودندش.

    از آن شب‌هایی‌ست که کلمه‌ها فراری‌ند. در هیچ قالبی نمی‌نشینند.
    از آن شب‌هایی‌ست که داروَگم چشم انتظار است. یک لقمه کلمه. جمله. یادداشت.
    از آن شب‌هایی‌ست که پرم، اما ظرفی برای خالی شد نمی‌یابم.
    از آن شب‌هایی‌ست که استرس روز با من است هنوز. چهره‌ی رنگ‌پریده. فکرهای ترسناک.
    از آن شب‌هایی‌ست که دوست دارم در سینه‌ی مادر قایم شوم. آرام. آرامش. امنیت.
    از آن شب‌هایی‌ست که می‌توانم دایی‌جان ناپلئون را تمام کنم. بخندم. غصه بخورم برای سعید و ایرج. ایرج پزشکزاد. سیزده نحس است؟ سیزده‌‌سالگی‌ام را یاد ندارم. کی بیست‌وسه ساله شدم؟ بیست‌وسه چقدر کوچک است و ناباورانه بزرگ.
    از آن شب‌هایی‌ست که در هوا پراکنده است خاک. بی‌باران. کک در تنبان باد می‌لولد.
    از آن شب‌هایی‌ست که شاکرم. شکرانه‌ی رفع قیران.
    از آن شب‌هایی‌ست که ماه نمی‌گذارد بخوابم تا صبح.
    از آن شب‌هایی‌ست که وحوش باد مرا خواهد برد.

    https://t.me/sarazolfaghary

  22. سال‌واژه‌ام: شناخت

    می‌خاهم دست کنم دندان عقلم را از ریشه بکنم. گاییده مرا. لثه‌ام ورم کرده. گلویم درد می‌کند. گوشم درد می‌کند. دهانم را نمی‌توانم اندازه‌ی قاشق باز کنم. پرستو فلانی شده‌ام؟ حوصله‌ی نوشتن ندارم. چون دندانم درد می‌کند. گوز به شقیقه؟ خیر. کاملن مربوط است. به خرطوم من.

    ➖صبح حمام کردم. تا این‌جا نیک. می‌خاستم لباس بپوشم بروم دفتر که شهر این زن زیبا را به خود ببیند. تا این‌جا نیک. اما گرفتم خابیدم. تا این‌جا نیک. شهر بی‌بهره ماند و عر زد و مرغ‌فروشی پول به جیب. این‌جاست، نانیک.

    ظهر و عصر چه کردم واقعن؟ چند بیدار شدم از خاب؟ چند بار صدایم زد مامان که بیا کوفت کن. نه. این‌جوری نگفت. نمی‌گوید. چون می‌داند کسی که الان روی مود «کوفت» است، منم.

    ➖می‌دانم اولین کارم بعد از بیداری، چک کردن اکانت پشتیبانی است. پس احتمالن پیام پاسخیدم. عصر هم؟ عصر هم. کمی. کمی لابه‌لای باقی چیزها. 

    کدام چیزها؟ مِه‌وموها؟ من و مِه‌ها؟ چرا نرفتم «سرزبان»؟ خاب بودم؟ می‌دانم حشری کتاب بودم و نخاندم. پلکیدم پس؟ فقط پلکیدم تا ساعت هفت شد؟

    ➖بلخره تصمیم گرفتم ناهار بخورم. ساعت پنج. نویسنده‌ساز را زدم زیر بغل و رفتم پایین. استاد از رولد دال می‌خاند و ننه‌بزرگ می‌شد که غذا می‌زدم و بغص و تشر می‌پاشیدم به ننه‌‌ بابایم که: حالا که این‌جور شده و این‌طور کردید، فرداروز دوباره کوفت‌تان را نزنید توی سر من.

    بعد؟ چرا انگار بعدش خابیده‌ام و دوباره بیدار شده‌ام؟ بشقاب‌مشقابم را جمع کردم و آمدم بالا. عمه‌ام آمده بود. با صدای چی‌؟ پفک و بستنی لیمویی. گفت پفک، بابایت… رفتم و خاکِ تکاندن کونم و جوابم، یک‌جا نشستند زمین.

    ➖پنجمین دوره‌ی داستان کوتاه. جلسه‌ی اولش. آقای کلانتری علاوه‌بر لیوان‌شان که خیلی زیباست و دست‌برانگیز، از کلام‌شان هم شیر و گوهر می‌باریند. از آن جلسه‌ها بود که با خودت می‌گفتی آ، پشت این بیان، اندیشه‌یی‌ست مکتوب. نکته بود که در بدن قصار، فرود می‌آمد. کلی یادداشت‌ برداشتم. ولی حالا چه بپوشم؟ چه داستانی؟ «گیلمجان» را خاند استاد. پیش از این خانده بودمش. غم‌انگیز است. هنوز هم. لذتش را گیلمجان می‌برد، غمش را ما؟

    می‌خاهم توی تختم فرو بروم و بخابم فقط. اما می‌دانم نمی‌خاهم توی تختم فرو بروم و بخابم فقط. استاد می‌گفت با فارسی سکس نوشته نشده؛ چیزی که در زبانی دیگر اروتیک است، در فارسی رکیک می‌نماید گاهی. فارسی. مسکوب گفته وطن من، زبان فارسی‌ست. فارسی. دوست دارم فرهنگ‌نامه بنویسم. فرهنگ‌واره. سکسی. فحشی. فارسی. می‌خاهم در فارسی فرو بروم. فارسی.

    ➖لپ‌تاپم را آوردم به تختم. که شاید بیشتر بنویسم. در وُرد بنویسم. آزادنویسی بنویسم. بنویسم.

    اصلن ننویسم. چه اشکال دارد. آره بابا. به تخم پدرم. ننویسم. والا. نمی‌نویسم. ننویسم هم دارم می‌نویسم. همین حالا دارم می‌نویسم. با گوشی قبول نیست. با گوشی قمبل است. چه عالی. قمبل خیلی مقبول است. پس نوشتن شما قمبل درگاه حق.

    ➖لپ‌تاپم را آوردم به تختم. بچه‌ها از بغل‌خاهی‌شان گفتند و فتیش‌های‌شان را تفتیش کردند. گفتم مامان یک روز همه‌تان را می‌برد بازار و قرمساق محبوب‌تان را می‌خرد برای‌تان. به‌شرطی که ده هزار تومان باشد. توی کلاس به این ایده‌‌ام می‌اندیشیدم: شخصیتی که مردها را خریدنی می‌خاهد و می‌خاهد مردی را بخرد. بخردش، اما نخوردش.

    ها؟ هیچ. ادامه بده. ولی چقدر لباس سبز دارم من. حالا که به کمدم می‌نگرم. هنوز اتاقم کثیف است که البته هیچ اشکالی ندارد. کثافت برای تقویت خلاقیت موثر است.

    ➖لپ‌تاپم را آوردم به تختم. بچه‌ها از  بغل‌خاهی‌شان گفتند و فاصله‌یی که صورت‌شان داشته با یک نر. من لپ‌تاپم را عاشق شده‌ام. چرا آدم نمی‌خاهم؟ کانال جرقه‌مرقه‌هایم را باز کردم و نوشتم: چون اشیا برایم مرد می‌شوند. زن می‌شوند. عشق می‌شوند. آدم؟ می‌خاهم لپ‌تاپم گوشتالو شود و ببغلد مرا. می‌خیالمش. مردی شده. نوشتن. کمرش، کاغذ. لپ‌‌های کونش، کیبورد. می‌خاهم لپ‌تاپم عاشق شود و مرا ببغلد. نوشتن عاشق شود و مرا ببغلد. بی‌حوصله‌ی آدمم. سکوت می‌خاهم. آغوشِ در و دیوار و اشیا را. خابم می‌‌آید. بدن‌مندی هوا را می‌خاهم. بدن‌مندی. نهایت نیاز ما بدن‌مندخاهی‌ست؟ مثل وقتی که می‌خاهیم خدا بدن یابد و ما را بغل کند؟ یا ما کونش بگذاریم که کون‌مان گذاشته با زندگی؟

    آدم نه و هوا آره؟ من که نه ولی آن‌ها که اسم‌شان الهه نصیری است گاهی آن‌قدر تفت می‌دهند که اداره‌ی سبزیجات و کس‌شعر مایل می‌شود برای تعداد کلمات‌شان، حقوق واریز کند. کاش.

    ➖لپ‌تاپم را آوردم به تختم. به ندا خیالِ مرد نوشتنی را گفتم و ندا دادش دست هوش مصنوعی و هوش مصنوعی شلوارش را کشید پایین و رید به رویای شبانه‌ام. به مرد نوشتنی که شد مرد کردنی، خندیدیم. و کم‌کم کیرهامان جوانه زد.

    https://t.me/elahebaseda

  23. سال‌واژه‌ام: نظم

    رفرنس فریدمن رو گرفتم درباره‌ی تشخیص افتراقی. بالاخره رسیدیم به بخش مورد علاقه‌ام.

    تمرین‌های کاریکلماتور رو فرستادم.

    سایت گنجور رو به دنبال تحولات مفهوم تقدیر بالا و پایین کردم. یادداشتی درباره‌اش می‌خوام بنویسم.

    وبینار نویسنده‌ساز بودم. کارگاه داستان‌کوتاه رو هم بودم. تونستم تقریبا به ایده‌ای که مدت‌ها تو سرم بود برسم.

    با دوستی برا دومین بار فیلم فارگو رو دیدم.

    از دو نفر شرح‌حال گرفتم. یکی‌شون وگنر داشت و اون یکی خون‌ریزی از بینی به دنبال عمل جراحی قلب. اولی برام جالب بود.

    امتیاز امروز: ۶

  24. دیروز از گزارش نیک جا ماندم. سردرد خفیفی سراغم آمده بود که کم‌کم اوضاعش وخیم‌تر شد. از آن‌ها که توی سرت نبض می‌زند و کله‌ات را هر طرف می‌چرخانی تیر می‌کشد. بنابراین بعد از شعرماهی، گوشی و لپ‌تاپ را کنار گذاشتم و خواب را ترجیح دادم بر قرص خوردن.
    صبح که بلند شدم دیدم از سردرد دیشب خبری نیست. خوشحال رفتم سراغ کارهایم.
    ناهار امروز با من بود. دست به کار شدم و غذایی درست کردم که هم خانواده لذت ببرد هم من.
    عصری می‌خواستم به هوای پیاده‌روی و سر زدن به مادربزرگ از خانه خارج شوم که همان دم چنان رعد و برقی زد که عطایش را به لقایش بخشیدم.
    کارگاه پنجم داستان کوتاه را شرکت کردم. استاد داستان گیلمجان را خواند و عجب داستانی بود. دوست دارم یکبار دیگر بخوانمش.
    بعد از کلاس، یک پیام از دولینگو دریافت کردم که بد نگاهم می‌کرد چون تمرین زبانم را انجام نداده بودم. پس بلافاصله رفتم سراغش.
    شب هم آزادنویسی کردم با کمی آه و ناله و نفرین به خاطر برنامه‌ای که می‌خواست جور بشود اما نشد.
    برای فردا هم برنامه‌ای ریختم که روزم هدر نرود.

  25. ۱. لوکیشن: بیمارستان یاس، پنج صبح.
    نقش: همراه بیمار. بیمار که بود؟ مامان بزرگِ عسلللل. همان که گفتم صدایش می‌زنیم مامانی.
    هدف: آنژیو.
    ۲‌. سرتاسرسال معده‌درد شکارم نمی‌کند. حالا؟؟؟
    ۳. هم‌تختی‌ مامانی قرص داشت‌. دو دقیقه بعد بابا هم با قرص آمد.
    ۳. کار که انجام شد، زمان ناهار که رسید، غذا را با قام‌قام هواپیما گذاشتم در دهان زن نازززز.
    ۴. گفتند دفعه بعدی اگر شیطانی کند و خودش را بیازارد عمل قلب باز.
    ۵. عصر بود که پهن شدم درخانه‌اش. خانه مفرح و دوست‌داشتنیِ دوست‌داشتنیِ الهی بمرم براتش.
    ۶. چه می‌گویم خدایی؟ اوففف.
    ۷. نمی‌گذارد یک غذا را تنهایی بپزیم. اعتماد کن بانو‌ . اعتماد؛ پدیده دیریاب.
    ۸. شب قبل به تمامی نخوابیدم و خوش.
    ۹. برای دوست نفله هم می‌شویم. آن هم برای این تپلی.
    ۱۰. شب بعد شستن کوهی ظرف کاریکلماتورهای جلسه آخر را فرستادم.
    ۱۱. جمله نوشتم و در کانال ارسال کردم.

    کانال تلگرام من: https://t.me/zeinaaaab_00

  26. دلم با نوشتن نبود اما اتفاقات روز جالب بودند و حیف بود که بمیرن و از یاد بروند

    با حس حال داغون که دیشب خوابیدیم طبیعیه امروزم بدون انرژی بود حتی صبحونه ام نخوردم با یه شیر کاکائو کیک سر کردم تا ناهار که حتی اونم مزه نداد یعنی رسما وحشتناک بود اول روزم بخوام این ادا بازیارو درارم میشه گفت ۰ از ۱۰ بود

    با دوستم داشتم حرف میزدم گفتم نمیدونم چرا نمیرم دندونپزشکی گفت چون گشادی برنامم این بود صبح برم اما گفتم بزار الان برم که فردا پسفردا اوکی کنه تموم شه بره و وانگهی بلند شدم و رفتم و من خجالتی رفتم تو دیدم هیشکی نیست تا بعد یساعت هم منشی نیومد که نیومد بعد که اومد رفتم تو نشون دادم به دکی جون دندونم و روزگار حسابی بهش ساخته بود شش سال پیش آخرین باری که رفتم داشت جون میداد صداش درنمیومد بعد الان سرحال عینک دیگه نداشت و هنوزم اون منشی داغونش سرجاش بود
    البته از خودش بهتر زنش بود ( اونموقع که من میرفتم دندونم درست کنه معشوقش بود و هنوز زنش نشده بود ؛ فکر کن دختره دستیارش شده بود و یک صندلی بهش داده بود تا معشوقش بشه البته الان زنش مطب خودش رو داره) الان هم دوتا دستیار داف اورده پیش خودش زبان زد بودن
    و هی میگفت گلپر نکن اینجوری اونجوری نکن من فکر کردم دوستشه بعد برگشتم سمتش دیدم یهویی که از تو لباسش پرنده دراومد خود دختره هم خندش گرفته بود
    یجور لیلی به لالاش میذاشت که نمیدونم نره رو وسایلا تیزن این نوک نزنه میمیره ( طوطی بود گلپر) نترسیدا ولش کردم تموم کن دختر 😭
    بعد گیر داده بود به دندونای من که بهداشت رعایت نمیکنی این شده خب یه هفتس گشادیم میاد مسواک بزنم داری میبینی بعدشم سر بهداشت نیست اصلا مشکل جا دیگست( نمیگم چشه)
    خلاصه سیاه بود یکم دندونم الکی سابیدش و سفید شد و ۱۲ میلیون تو جیبم موند( حداقل و البته شاید موقت)
    بعد دو اپیزود پادکست گوش دادیم و عباس سیدین که هزار سری اسمش تو بی پلاس شنیده بودم کشف کردم کیه
    خیلی رندوم پادکست پلی کردم گفت عباس سیدین هستم گفتم با خودم چه اسم جالبی کامنت باز کردم دیدم حرف از بی پلاس و یادم افتاد اهاع اونه و داخل پادکست نزدیک به ۶۰ سوال تا الان طرح کرده فکر کنم و هی داره اضافه میشه خدا داند که جوابیم قراره بده یا نه هی فرضیه طرح می‌کنه هی دیتا از گذشته میدن بعد سوال طرح میکنه ازون مسئله بعدش میگه ادامه جواب میدیم خب اصلا سوالا یادم نیست که دیگه
    خلاصه نصفه موند تا ببینیم چی میشه

  27. #گزارش_نیک۵۰
    سال واژه: صبر
    دیشب حالم خوش نبود. انگار منشأ عفونی در بدنم ست که چندماه است من بیمارم. با چند نفر تلفنی صحبت کردم. و در انتها با عزیزی پیامهای صوتی رد و بدل کردیم. امروز باشگاه ورزشی نرفتم. هم خسته بودم هم وبینار نویسنده ساز هم جلسه کتابخوانی و هم کارگاه داستان کوتاه. رفتن باشگاه ورزشی با این لیست پروپیمان دیگر خیلی لاکچری بود. عصر حرف های مفصلی با مادر زدم که صدایم باز هم خاموش شد. حرف زدن های طولانی برای من و لارنژیتم اصلا خوب نیست ولی نیاز دیگران به حرف زدن با من را هم باید در نظر بگیرم.
    کارگاه داستان کوتاه برای من عالی بود تا چند دقیقه پیش داشتم تایپ میکردم که به موقع بتوانم تمامش کنم.
    امروز در وبینار نویسنده ساز مبینا در مورد لحن در نوشتار صحبت کرد دیدم من تمام قهرها، دلخوری ها و جزو بحثهایم همیشه در چت و اس ام آی بوده اما به یاد ندارم تلفنی یا تماس تصویری با کسی بحثم شده باشد. باید بیشتر از گذشته به لحن را در نوشته هایم توجه کنم.
    نوشته مفصلی از خاطره تدریس های دانشگاهی ام نوشته و در کانالم قرار دادم. برای همین برای نوشتن گزارش نیک نا ندارم
    #۱۰تیر۰۵
    #سوگندستاره
    #غربت
    #امواج_ذهنی_یک_ADHD

  28. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱- امروز که از خواب بیدار شدم، نسبت به روز قبل انرژی بیشتری داشتم. صفحات صبحگاهی‌ام را با دست‌ودلبازی تمام در انتخاب کلمات نوشتم. چند خواب خوب هم دیده بودم، اما هرچه تلاش کردم به یاد نیاوردم.

    ۲- حین نوشتن صفحات صبحگاهی، دخترکم آن‌قدر وول می‌خورد و حرکت می‌کرد که تصمیم گرفتم نامه‌ای برایش بنویسم و در کانالم بگذارم. همین که شروع کردم، آرام گرفت. انگار آدم‌ها از درون شکم مادر هم خواهان توجه‌اند.

    ۳- امروز روزی بارانی بود. برای شیرین مقداری برنج ریختم. روی بام خانه‌ی دیگری نشسته بود؛ شاید نمی‌خواست قطرات باران بال‌هایش را خیس کند.

    پنجره را باز کردم و صدایش کردم که بیاید غذا بخورد. فقط سرش را این‌طرف و آن‌طرف چرخاند، ولی گمان نمی‌کنم متوجه شده باشد. با خودم گفتم: «زهرا، حضرت سلیمان که نیستی، چه توقع‌هایی داری از کبوتر بیچاره؟»
    در هر حال، مدتی که گذشت آمد و غذایش را خورد.

    ۴- برای ناهار مجبوس بال‌وکتف درست کردم که مقداری از برنجش شل شد. قبل از این‌که همسر اعتراضی کند، خودم پیش‌دستی کردم و گفتم. چون وقتی خودم بگویم ناراحت نمی‌شوم، ولی اگر انتقاد از سمت او باشد، قطعاً عاقبت خوبی ندارد.

    ۵- هم ظرف‌ها را شستم، هم انبه‌ها، گیلاس‌ها و زردآلوها را. لباس‌ها و حوله‌ها را هم طی چند نوبت در لباسشویی ریختم. وقتی آشپزخانه تمیز می‌شود، روحم آرام می‌گیرد.

    ۶- امروز چهار ساعت و پانزده دقیقه نقاشی کشیدم. اگر برایتان سؤال شده که این پانزده دقیقه برای چه بود، باید اعتراف کنم بعد از تمام شدن کارم، همین که خواستم برگه را بردارم، متوجه شدم چسب کاغذی روی نقاشی‌ام قرار گرفته و بخشی از رنگ گونه‌ام را بلند کرده است. حسابی کلافه شدم و سعی کردم در آن پانزده دقیقه کمی خرابکاری‌ام را جبران کنم.

    ۷- بخشی از کتاب «فیل در تاریکی» را خواندم. نثرش خیلی دوست‌داشتنی است. کلماتی که به کار برده شده و شرح داستان، حسابی جذبم می‌کند.

    ۸- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. از شنیدن داستان رولد دال با هنرنمایی استاد لذت بردم.

    ۹- کتاب «تولستوی و مبل بنفش» را تمام کردم. راستش چیزی نبود که بخواهم پیشنهادش کنم؛ بیشتر برای تمام کردنش خواندم. احساس می‌کردم نگاهش به کتاب‌خوانی کمی با چیزی که من دوست دارم فاصله دارد.

    کتاب خواندن را دوست دارم، اما فکر نمی‌کنم کتاب جای تجربه‌ی واقعی و زندگی کردن را بگیرد. من حاضر نیستم خودم را در خانه حبس کنم و یک‌سره کتاب بخوانم؛ آن هم خواندن یک کتاب در یک روز. به نظر من کتاب را باید مزه‌مزه کرد، آرام‌آرام نوشید و از جرعه‌جرعه‌اش لذت برد.

    ۱۰- دو ساعتی با رفیقم که دخترک یک‌سال‌ونیمه‌ای دارد و سرشار از تجربه‌ی مادری است تلفنی حرف زدیم. بعدش هم به حمام رفتم، موهایم را سشوار کردم، ناخن‌هایم را سوهان کشیدم و لاک آلبالویی زدم.

    ۱۱- با همسر فیلم سینمایی «The Edge (1997)» را تماشا کردیم. داستان درباره‌ی وکیلی بود که پرونده‌ی مادری را قبول کرده بود که در بیمارستان، به‌خاطر اشتباه گروهی از پزشکان و تزریق داروی بیهوشی، دچار زندگی نباتی شده بود و کودکش را از دست داده بود.

    با وجود اینکه قاضی با دکترها هم‌دست بود و بارها نزدیک بود پرونده با شکست مواجه شود، وکیل که انسانیت و عدالت برایش اهمیت بیشتری داشت، تمام تلاشش را کرد تا حق مادر بی‌گناه ضایع نشود.

    دوستش داشتم و از تماشایش لذت بردم. کاش در دنیا آدم‌هایی باشند که این‌گونه در برابر بی‌عدالتی ایستادگی کنند؛ حتی اگر به نفعشان نباشد.

    ۱۲- به امروزم از یک تا ده، نه می‌دهم

  29. امروز چهارشنبه بود و دهم تیر ماه.
    خیر سرم من باید گزارش نیک بنویسم اما نیک ندارم، دارم ولی کم دارم.
    مثلن امروز صبح احمد پیام داد که آماده شم برم بیرون من در جوابش نوشتم صبح قشنگت بخیر پسر عمو ولی باهاش نرفتم سرکار تا ظهر.
    ظهر رفتم سر کار و سر راه یک ساندویچ بندری دو نونه و یک نوشابه پپسی برا اوس احمد گرفتم.
    بعدازظهر به حدی فکرم درگیر بود و نمیتونستم کار کنم که اوس احمد کار رو تعطیل کرد و اومد پیشم گفت«عاموزا باهام حرف بزن تا یک کم آروم شی» ولی من گفتم«با تو حرف بزنم. پاشو برو سر کارت بچه پر رو» اونم عقده ای بازی در آورد و پاره ام کرد از بس ازم کار کشید.
    مادرم بهم زنگ زد و گفت«لوله آب حیاط ترکیده و کل حیاط را آب برداشته و من به داش چنگیز زنگ زدم و چنگیز رفت لوله را تعویض کرد، دم مرام داش چنگیزم گرم، پریروز هم کابل برقی که از تیر برق کشیدم نیاز به جابجایی داشت که باز هم چنگیز زحمتش را کشید.
    شب از سر کار برگشتم و دو تا آبمیوه برا پدر و مادرم گرفتم و بهشون دادم و اومدم خونه یکی از آشناها برای یکسری حرف و حدیث ولی چون مهمون براشون اومد هیچ حرفی نزدیم.
    امشب شام نخوردم الانم دیر وقته و میخام بخابم. الان تو فکر هاشم هستم. هاشم کجا و من کجا. خوشبحالت هاشم که نه میدونی کارگری چیه نه دشمن داری و نه فکر و دغدغه.
    خوشبحالت هاشم که شب تا صبح تو فضایی و صفا میکنی اونوقت من باید با چنگیز و احمد سر کنم.
    اصلن فکرش را نمیکردم که روزی آرزوی هاشم بودن را بکنم.
    هاشم داداش تو که جات خوب است و دغدغه نداری بیزحمت کتاب هم بخان. هاشم «شب یک شب دو» را بخان«شب هول» را بخان. هاشم اگر وقت کردی از«برادرم جادوگر بود» هم بخان. بخان به جای من بخان. من اینروزها اصلن به کتاب خاندن نمیرسم. نمیدانم چرا هر روز بیشتر از دیروز ذهنم درگیر است و فکر و خیال بیشتری سراغم میاید.
    سه شنبه که دیروز بود حالم بهتر بود اما امروز فکر و خیال های داشتم که بجان خاهر مادرم تنها را خلاصی را در خودکشی میدیدم.
    خودکشی نمیکنم، حداقل تا نیمه تیر نمیکنم، نمیکنم چون کار دارم، وعده دارم، قرار دارم. اگر لازم بود بعد از نیمه که نزدیک به بیستم باشد یک ضیافت برای خودم برپا میکنم و سعی میکنم حداقل دو ساعتی را با رضا بگذرانم و آخر شب با یک حرکت سامورایی جوری که درد نکشم خودم را از این فکر و خیال ها راحت کنم.
    عجب خریم من، اینجا که جای از خودکشی گفتن نیست، من اینجا باید از گل و بلبل بگم باید از نیک و از شیک بگم ولی چه کنم که فکر و خیال ها امانم را بریده اند.
    اینروزها هر که را میبینم حسرت زندگی اش را میخورم، کارم به جایی رسیده که حسرت زندگی هاشم را هم میخورم ولی حسرت زندگی میثاقی و مهران مدیری و رامبد گوزو و بازیکنان تیم ملی را نمیخورم.
    کاش روزی برسد که من به آرامش رسیده باشم و پدر و مادرم را آنطور که میخاهم در کنار خود داشته باشم. روزی که من شعر بگوییم روزی که از عشق بگوییم.
    وارد پنجشنبه ۱۱ تیر شدیم و الان خاب لازم ام چون فردا با اوس احمد سر و کار دارم.
    در آخر از خدا میخاهم که درهای رحمت و برکتش را به روی من باز کند و مرا از این فکر و خیال ها راحت کند.
    خدایا حواست به داش فیروزت باشه، دم مرامت گرم.

  30. چقدر خوبه که حلزون برگ کرده.
    سال‌واژه‌‌ام «قدم» است. می‌کوشم هر روز در مسیر بهتر شدن قدم بردارم، شاید همهٔ روزها به همهٔ ساحت‌های زندگی‌ام نرسم اما به یکی دو مورد که می‌رسم، پس هنوز «قدم» برمی‌دارم.
    امروز:
    ۱. صفحات صبحگاهی را نوشتم.
    ۲. خانه را جمع‌وجور کردم.
    ۳. کلاس کتابنقد داشتیم، که به دلیل قطعی برق تشکیل نشد. منتظر که بودم، آشپزخانه را مرتب کردم و خلوت. امروز مهمان داریم.
    ۴. دربارهٔ کلمهٔ «جادو» در گنجور جست‌وجو کردم. تا حدودی در متن‌های مختلف بررسی‌اش کردم. می‌خواهم ببینم چه فرقی بین «جادو» و «افسون» و «سحر» در متون مختلف و دوره‌های مختلف وجوددارد. برای تکلیف کلاس کتابنقد است و نمی‌دانم می‌توانم تا جمعه یادداشتی در این باره بنویسم یا نه؟
    ۵. مقدمات غذا را آماده کردم.
    ۶. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۷. شام پختم، سالاد درست کردم، ظرف آماده کردم.
    ۸. در کارگاه پنجم داستان کوتاه شرکت کردم.
    ۹. یادداشتی کوتاه در کانالم نوشتم. متأسفانه دوازده رد شد و یکی دو دقیقه دیر شد. مهمان داشتم و نرسیدم به‌موقع بنویسم‌. باید در این باره تجدیدنظر کنم یا از دوستان مدرسهٔ نویسندگی بپرسم که چگونه، این مسائل را حل می‌کنند. البته خواستم ظهر بنویسم، ننوشتم. شاید می‌توانستم زودتر اقدام کنم. من عصرها، پرانرژی‌ترم و همه‌چیز هم به عصر موکول می‌شود و این همزمانی مرا از کارهایم بازمی‌دارد. یادم می‌آید در صفحهٔ استاد کلانتری، دربارهٔ تقسیم انرژی چیزی خوانده بودم، باید دوباره بخوانم. من عملاً صبح‌هایم را از دست می‌دهم‌.
    ۱۰. چند تا گزارش‌های نیک‌ دوستان خواندم.

  31. گزارش نیک ۵۰

    سال‌واژه‌ام: فاصله

    آزار. افکار. آزار دهنده.
    آزار افکار آزار دهنده.
    چقدر فاصله گرفته‌ام با آزار افکار آزار دهنده؟
    یک دنیا. یک دنیا.
    یک دنیا چقدر می‌شود؟ فاصله‌اش را می‌گویم. نمی‌دانم. مقیاس‌ش برایم « بسیار خیلی» است.
    یک دنیا فاصله گرفته‌ام با آزار افکار آزار دهنده‌ی بی‌سر و ته.
    با نوشتن.
    خرسند نباشم؟
    نوشتن، دنیای دیگری برایم آورد. فکرِ نوشتن نه، خود نوشتن. یعنی تایپ کردن یعنی نوشتن روی کاغذ.
    همین روزها سه سال می‌شود که کانال زده‌ام.
    سه سال است می‌نویسم. چقدر خودم را سنجیده‌ام؟
    ناامیدی‌ها نتوانستن‌ها ندانستن‌ها رفتند و خودشان را قایم کردند. بارها خاستند «پدیدار» شوند، «پشتکار» نگذاشت.

    بعد از مدت‌ها امروز کتلت درست کردم. چشمم را بستم روی غذای روغنی و سرخ‌ کردنی. چسبید. خیلی.

    در کارگاه داستان کوتاه پنج هستم. فرم دیگری از نوشتن داستان کوتاه را تجربه می‌کنیم. فکرم درگیر شده‌.

    تلویزیون هم‌چنان در حال پخش بازی‌های فوتبال‌ جام جهانی است. نمی‌دانم چه تیم‌هایی بردند یا باختند. فقط می‌دانم ایران حذف شده. کافی نیست همین؟

    دیر وقت است و باید بخابم. خابم قهرقهرو است، دیرش که بشود آن رویش بالا می‌آید. به این زودی‌ها هم آشتی‌کُن نیست. اما می‌داند تا گزارشم را ننویسم محلش نمی‌دهم.
    پس با اجازه.

    آدرس کانال تلگرامی من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  32. ۱-صفحات صبحگاهی که می‌نویسم آخرش حرف کم می‌آورم. قبلا حراف بودم. نوشتن کم حرفم کرده. هر روز خالی می‌شوم و آماده برای پر شدن.
    ۲-کلیات ادبی امروز راجع به بدیع معنوی بود. ایهام و اغراق و غلو از جمله بدیع معنوی‌اند.
    ۳-برای نوشتن یک جمله قصار چهل جمله نوشتم و گذاشتم توی کانال تلگرامم .
    ۴- رفتم باشگاه. بدنم از بالا تا پایین درد می‌کند. عضلاتم گرفته و خیال باز شدن ندارد.
    ۵-روی سایت کار کردم. سئو سایت را بلد نیستم. باید کم کم بروم سراغش و یادش بگیرم.
    ۶- شعر فروغ را خواندم و حافظ. چند عبارت جالب «البته برای ذهن من» پیدا کردم مثل
    زر سرخ، زردوزی، بوریا. چند جمله هم ساختم.
    ۷-یک واژه هم توی شعر حافظ پیدا کردم. «صیت» یعنی شهرت و آوازه. به نظرم از نظر گفتاری هم راحت است گفتنش و هم قشنگ. بقیه روز را به این فکر می‌کردم که چرا از این واژه استفاده نمی‌کنیم و چطور می‌شود یک واژه فراموش شده را دوباره احیا کرد؟
    به خودم از ۱۰ امتیاز ۸ می‌دهم.

  33. سال‌واژه‌ام: به‌خانی
    امروز مجالی برای خاندن نبود. یا شاید مثل هر بار به بهانه‌ی خوب خاندن، چیزی نمی‌خانم.

    آزادنویسی نکردم. این‌جور مواقع، آخر شب‌ خسته و بی‌رمق واژه‌ها را دور هم جمع می‌کنم، تا چیزکی بنویسم. و همین‌ حالا فکر می‌کنم، این جمله را به چند شکل دیگر می‌توان نوشت؟

    فهرست طویلی از کارهای عقب‌افتاده‌ تهیه کردم. این روش همیشه از استرس روزانه‌ام می‌کاهد. وقتی کارها جلوی چشمت باشند، احتمال انجام‌شان هم بیشتر است.

  34. حل‌حل به مناسب ۵۰ تایی شدن گزارش نیک، خودشو تزیین کرده. چشماشو وسط اونهمه شاخ و برگ گم کرده.
    اصلا حواسم به گزارش نیک شماره ۴۸ نبود آخه روز سختی داشتم. این ‌همه منتظر این شماره بودمو اینجور شد. دیگه حال ادامه‌دادن ندارم.
    امروز دوباره سعی کردم زندگی را از سر بگیرم.
    ۱. زبان ۱۰ دقیقه
    ۲. نقاشی. زیاد.
    ۳. با آزادنویسی و خط‌خطی ذهنم‌ رهاتر شد.
    ۴. واسه پروژه‌ی نهایی شعرماهی، کلی شعرِ تلنبار شده، هورتی ریختم توی کانال شعرم.
    ۵. وبینار و کارگاه داستان کوتاه ۵ خوش گذشت.
    داستانی که استاد توی کارگاه خوندند برامون، خیلی چسبید.

  35. —سال‌واژه‌ام: درنگ

    —خوابیدم. تا دم کتابنقد. پس از شب‌ها بی‌خوابی و کم‌خوابی. چسبید. کتابنقد هم که برگزار نشد. علتش؟ قطعی برق. موکول شد به فردا.

    —می‌اندیشم به کلمه. به زبان. به اهمیتش. که چقدر مهم است آدم‌ها زبان یکدیگر را بفهمند. تلاش می‌کنم برای زبان‌فهمی. که الکی خرج نکنم کلماتم را. بسنجم جایگاه هر واژه را. که با هر جمله‌ام سوتفاهم ایجاد نکنم. کسی را آزرده نکنم.

    —در سرزبان همچنان مقاله‌ی زبان چیست را می‌خوانیم. درباره‌ی این مقاله سوال داشتم. چرا یادم رفت از الهه بپرسم؟

    —«بزرگ شدن یک عادت زشت بچه‌گانه بود.» این جمله از داستانی که استاد در نویسنده‌ساز خواند قلقلکم داد. برای من فراتر از عادت بود. بزرگ شدن. برای من آرزو بود. نهایت آرزوهایم. بهش رسیدم؟ نه هنوز. نه. به آن بزرگ شدنی که تصور می‌کردم نرسیده‌ام. شاید هرگز هم نرسم.

    —جلوسیدم با الهه و شیما. کوتاه‌تر از هر روز. شیما وبینار داشت.

    —شیما از آسیب‌پذیری گفت.
    که پذیرفته‌ایم آسیب‌پذیریم؟ پذیرفته‌ام. آخرین‌بار همین دیشب بود که دوباره پذیرفتمش. که آسیب‌پذیرم. که گاهی ضعیفم و شکننده. که آدمم.

    —آزاد می‌نویسم و سرخوشم. این ماه اتفاقی که منتظرش بودم نیفتاده است. گمانم تابستان ۱۴۰۵ قرار است شبیه زمستان ۱۴۰۳ باشد. امیدوارم که باشد. که کیف کنم دوباره.

    —چنگ می‌زند معده‌ام را. آ‌ب‌میوه‌ای که خورده‌ام. سیب‌موز بود. اما نه مزه‌ی سیب می‌داد، نه موز. فقط مزه‌ی گندیدگی می‌داد. چرا خوردمش؟ لعنت به من. دوباره باید قند را حذف کنم.

    —خیره به خورشید نگریستم. با متین چپانی. اولین جلسه‌ی وبینارش بود و موضوعش جالب. قدرت آسیب‌پذیری. متین از ماسک‌هایی که به چهره می‌زنیم گفت. از نسخه‌هایی که از خودمان نشان می‌دهیم که خود واقعی را پنهان کنیم.
    چه ترسناک. شنیده‌ام که انسان چهره‌های زیادی دارد. که به افراد مختلف نشان می‌دهد. اما یک چهره را حتی به خودش هم نشان نمی‌دهد. این ترسناک‌ترش می‌کند.

    —کمی از «رود راویِ» «ابوتراب خسروی.» کمی از «پشیمانم کنِ» «عباس صفاری.» جمع خواندنی‌های امروز.

    —نشسته‌ام به کاریکلماتورنویسی. تمرین این هفته است. که سخت است. که تا الان فقط روی یکی می‌توانم حساب کنم. باقی مزخرفند.

    https://t.me/sarachegenii

  36. سال‌واژه: ریسک‌پذیری

    امروز از آن روزهایی‌ست که نمی‌دانم چه بنویسم و مدام می‌نویسم و پاک می‌کنم. چون به نظرم هر چه می‌نویسم بی‌معنی‌ست و اصلا چرا وقت خودم و بقیه را بگیرم. بنابراین یک راست می‌رم سراغ کارهایی که امروز انجامشان دادم:

    ۱. چند صفحه از فصل ۱۰ کتاب «اسم نمی‌خواهد» را خواندم. تا اینجا از کلیت این فصل راضی هستم.

    ۲. وظایف مربوط به آپدیت وب‌سایت‌ها را انجام دادم. نمی‌دانم چرا تمامی ندارند! جدیدا دعا دعا می‌کنم که کارفرما تهدیدهای گاه‌وبیگاهش را عملی کند و از ادامه‌دادن پروژه منصرف شود.

    ۳. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    ۴. کارگاه داستان کوتاه برگزار شد. این جمله استاد خیلی به دلم نشست: نوشتن معشوقی‌ست که توجه می‌خواهد. اگر ننویسیم، نوشتن با ما قهر می‌کند.

    ۵. ۹۳۲ کلمه‌ را که در ذهنم بازیگوشی می‌کردند، با زور و زحمت روی کاغذ آوردم و بالایش نوشتم: آزادنویسی روز ۱۹۸.

  37. گزارش نیک

    صبح تخمی‌ای بود. ساعت شش زوری تنم را از تخت جدا کردم. کورکورانه لقمه‌ی نان و پنیر و گردو پیچیدم. یک لیوان هم چای تی‌بگی. صبحانه‌ی توراهی آماده بود.

    هرچی دم‌ دستم دیدم پوشیدم و زدم بیرون.
    خیابان ساکت بود. انگار نه انگار آفتاب درآمده. شهر هنوز خاب بود. فقط صدای قدم‌هایم را می‌شنیدم و آواز یاکریم‌ها را. یاکریم بودند نه؟
    هم‌‌آواز بودند. صدای یکی از دم پنجره‌ی خانه‌ای می‌آمد و صدای دیگری از لا‌به‌لای درخت‌ها.
    منم هروقت بغل مامان و بابایم‌ می‌خابیدم صدای نفس‌هایم‌ را با آن‌ها هماهنگ می‌کردم. می‌خاستم هم‌نفس شویم. نمی‌دانم چرا.

    امتحانم را دادم. بد نبود. ولی ناراحت بودم. از اینکه مجبور بودم با کسانی که درس‌ها را افتاده‌اند امتحان بدهم کسر شانم می‌شد. و از اینکه کسر شانم هم می‌شد ناراحت بودم. از اینکه خودم را تافته‌ی جدا بافته می‌دیدم ناراحت بودم. از اینکه پریود بودم و درد داشتم ناراحت بودم.

    توی راه آزادنویسی کردم. شعر خاندم. موسیقی گوش دادم. کمی بهتر شدم. خانه که رسیدم یکی دو ساعتی بیهوش شدم. و حالم بهتر شده بود.

    از شعر «پشیمانم کن» رونویسی کردم. درس خاندم.
    رقصیدم. و حواسم بود این ‌بار قبل رقصیدن گرم کنم.

    وبینار را بودم. استاد برایمان از رولددال خاند. کلی خندیدیم و کیف کردیم. دیدیم چطور می‌شود خلاقانه داستان کودک و نوجوان نوشت بدون اینکه بخاهیم مستقیم پند و اندرز‌های خسته‌کننده بدهیم.

    ادامه‌ی درس. درسِ شیمی آنالیزی است. حساب‌کتاب مقدار مواد و این حرف‌ها. آخرین امتحان جامانده.

    این را هم بدهیم و دیگر خلاص.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #یادداشت

  38. گزارش نیک، چهارشنبه دهم تیر ۴۰۵
    سال‌واژه: جسارت

    این روزها نوشتن از سال‌واژه‌ام یک فایده‌ی جالب دارد، باعث شده بیشتر از قبل حواسم به کارهایی باشد که کمی جسارت می‌خواهند، انگار ذهنم خودش دنبالشان می‌گردد و گاهی بی‌آنکه متوجه باشم، قدم‌هایی برمی‌دارم که قبلاً برنمی‌داشتم.

    امروز نوبت لیزر داشتم و برخلاف همیشه ماشین در دسترس نبود، سال‌ها پیش زیاد سوار اتوبوس می‌شدم اما فکر کنم نزدیک پانزده یا بیست سال بود که پایم به اتوبوس نرسیده بود، یا ماشین بود یا آن‌قدر دیرم می‌شد که سراغ اسنپ می‌رفتم، اما امروز تصمیم گرفتم با اتوبوس بروم.

    فضای اتوبوس برایم غریب بود، آخرین تصویری که از اتوبوس در ذهنم مانده بود، آدم‌هایی بود که خسته از سر کار برمی‌گشتند یا راهی دکتر بودند، بیشتر چادری بودند و بوی عرق و گرمای تابستان در اتوبوس پیچیده بود، اما امروز بیشتر بوی عطر می‌آمد.

    چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد دخترهای جوانی بودند که با ظاهری که سال‌ها پیش شاید کمتر در چنین فضایی دیده می‌شد، با آسودگی و اعتماد به نفس کنار بقیه نشسته بودند، موهای پریشان دور صورتشان بود و تیشرت‌های آستین کوتاه و نیم‌تنه‌هایی که نافشان با پیرسینگ‌های زیبایی آراسته‌شده بود به تن داشتند انگار هیچ‌کس چندان به این موضوع توجهی نداشت.

    راستش را بخواهید، نگاه متعجب من از نگاه بقیه مسافران بیشتر بود، حتی مردها من یکی به مردها مینگریستم یکه به دختر‌های جوان اما https://t.me/MashgheBodanبرای آن‌ها انگار همه‌چیز عادی بود و همین برایم جالب و حتی خوشحال‌کننده بود.

    من آدم مذهبی یا متعصبی نیستم و سال‌هاست اعتقادی به اجبار در این مسائل ندارم، اما از آن طرف هم جزو آدم‌های جسور نبوده‌ام، هنوز هم از ترس قضاوت و نگاه دیگران با شال از خانه بیرون می‌روم و شاید به همین دلیل زن‌هایی را که توانسته‌اند انتخابی متفاوت داشته باشند، با نوعی تحسین نگاه می‌کنم.

    جسارت بزرگ من امسال این بود که عکس سه‌رخ و بدون شالم را برای پروفایل کانالم گذاشتم، برای خیلی‌ها شاید اتفاق کوچکی باشد، اما برای من قدم بزرگی بود.

    سال‌ها با خودم فکر می‌کردم شاید ما فرهنگ آزادی را نداریم و همیشه ته دلم نگران بودم که اگر روزی محدودیت‌ها کمتر شود چه اتفاقی می‌افتد، اما آن سفر کوتاه با اتوبوس باعث شد کمی در باورهایم تجدیدنظر کنم.

    و اعتراف می‌کنم هر بار دخترهای جوان را با آن همه طراوت و زیبایی در خیابان می‌دیدم، با خودم می‌گفتم چطور برایشان سخت نیست که این همه نگاه متوجه‌شان باشد، شاید من آدم خسیسی هستم، خسیسِ زیبایی‌های خودم.

    از همه این‌ها که بگذریم، فقط یک سؤال در ذهنم ماند؛

    آیا جسارت همین دخترها و جوان‌ها باعث شده که خیلی چیزها کم‌کم عادی شود و راه برای جسارت‌های کوچک من هم هموارتر شود،
    یا مردم ما از چیزی که سال‌ها در ذهنم ساخته بودم، بافرهنگ‌تر و پذیرا‌تر بوده‌اند؟

    نمی‌دانم،
    فقط می‌دانم امروز، میان بوی عطرها و صدای ایستگاه‌ها و تکان‌های آرام اتوبوس، سال‌واژه‌ام دوباره کنارم نشست و آرام در گوشم گفت:
    جسارت، همیشه از کارهای بزرگ شروع نمی‌شود، گاهی از سوار شدن به یک اتوبوس آغاز می‌شود.
    https://t.me/MashgheBodan

  39. گزارش نیک “1405/4/10” تیرماه. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
    کتاب “شب ملخ” از جواد مجابی را خاندم. کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.
    امروز روز ماساژور بود. کلی آخ، آیی، وایی سر دادم. بلندم کردم به حالت نشسته و پرتم کرد عقب. البته من فکر می‌کردم این موضوع فقط مال جلسه اول‌ست. اما گویا خوشش آماده مرا بنشاند و بعد بگوید دستت را بزار پشتت ببین خود را می‌توانی نگه داری. بعد ولم کند به امان خدا و منم شالاپی بیفتم روی تخت. به نظرم برایش جذاب می‌آید.
    آجی این‌قدر خوشحال شد برق استاد رفت و کتابنقد برگزار نشد.
    گفت بدو‌بدو بچرخ فسقلی‌دُوران آماده‌ت کنم برای ماساژور.
    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم.

    بعدش دیگر چشمانم را نمی‌توانستم باز کنم. خابیدم گفتم دوباره بیدار می‌شوم گزارش‌نیک را به نیکی می‌نویسم.
    خابیدم دوباره بلند شدم نوشتم.
    واژه سالم سلامتی بود. این‌قدر دکتر و ماساژور عوض کردیم تا به ایشان رسیدیم. کارش و سبکش با بقیه متفاوت‌ست و اخبار خوب می‌دهد به من.

    استاد گفته بودید شعر دوره قبل را در تلگرام بفرستم برای‌تان فرستادم خیلی وقته و مال این دوره را هم فرستادم همان‌جا چون نتوانستم در دوره بفرستم. نمی‌دانستم این را کجا بگویم و خاهش کنم ببینید و بخانید و بگوید. دیدم این‌جا بهترین جاست. چون به خانم نصیری بزرگوار گفتم بگویند به شما من را در تلگرام ببنید گفتند خودتان بگوید موقع فرستادن تمرین. که تمرین‌هام نیامد که بگویم. برای همین این‌جا خودم گفتم.
    پیشاپیش سپاسگزارم.

    https://t.me/speechoff

  40. گزارش نیک
    از سختی‌های دانشگاه رفتن توی تابستون و گرمای هوا که بگذریم، امروز رفتم کتاب‌فروشی نشر چشمه.
    آره درست خوندید، کتاب‌فروشی نشر چشمه شعبه استانبول.
    از کنار قفسه شعرها جلوتر نرفتم.
    کافه گلاسه خنکی گرفتم و روحم رو با ورق زدن شعرهای مختلف خنک کردم.
    وقتی به خونه رسیدم توی وبینار از شدت خستگی خوابم برد.
    تست کلی اپلیکیشن گرفته شد، ظاهرا همه‌چیز داره کار می‌کنه، بهانه‌ای برام نمونده، وقتشه برای استاد بفرستم.
    امروز داشتم فکر می‌کردم اگر گزارش نیک نباید بهانه‌ای باشه که شب که رسیدم فقط یک گزارش بنویسم و بخوابم، اگر این کارو انجام بدم از ادامه‌کاری و هم‌رسانی کارام جا می‌مونم.
    پس باید هرجوری شده وقت پیدا کنم و در طول روزم بنویسم.

    احسان شناسا

  41. کاش بودی و می‌دیدی، حلزون غنچه کرده. می‌دانم برگ است، شما به بزرگی خودتان ببخشید.

    سال‌واژه‌ام: تعهدورزی
    امروز را به هیچ‌چیز متعد نبودم. چقدر جمله‌‌ی زشتی شد. درواقع منظورم این است که هیچ‌ یک از کارهای برنامه‌ی روزم را انجام ندادم. تمام روز را چه کردم؟ نمی‌دانم. حتا نمی‌توانم بگویم اکسپلور را زیر و رو کرده‌ام یا با کسی چند ساعت را پیام‌بازی کرده‌ام یا چنین کارهایی. پس روزم کجا رفت؟

    از این روزها بدم می‌آید. از روزهایی که نمی‌فهمم با خودم و زمان و روزم چه کردم. روزهایی که قدم از قدم برنداشته‌ام. آن‌هم در زمانی که قول تحویل پروژه تا انتهای شب را داده بودم.

    حالا که شب شده، دلم نمی‌خاهد بخابم. چرا؟ چون فکر می‌کنم روزم را بیهوده گذراندم و آن را از دست داده‌ام، پس می‌خاهم شب را بیدار بمانم و آن را جبران کنم. جبران می‌شود آیا؟

    در کنار جبران، احساس می‌کنم یک دیوانگی در نخابیدن شب و بیدار ماندن تا صبح و روز بعد را هم نخابیدن و کار کردن نهفته است. دیوانگی است دیگر. آدم عاقل که به این چیزها فکر نمی‌کند. آدم عاقل روز را کار می‌کند و شب را به موقع و با آرامش می‌خابد و روز بعد دوباره همین برنامه را تکرار می‌کند. اما خب، به هرحال همه که سالم نیستند. و خدا که همیشه نمی‌کشد، گاهی به این روز می‌اندازد آدم را. دیوانه‌ی کوچکی که درونم است، دارد برای تا صبح بیدار بودن و کار کردن برنامه می‌چیند.

    وبینار را اما شرکتیدم. بهتر از هرروزی‌هم بودم. آنقدر جلوی خودم و وسوسه‌های درونی‌ام را گرفتم که حتا یکبارهم، وسط جلسه نرفتم در اپلیکیشن‌های دیگر بتابم. نمی‌دانم چه مرضی است، دائم چک کردن برنامه‌ها بدون هیچ هدف خاصی.

    یادم است شاهین کلانتری، یک مطلبی داشت و یک جدول. این جدول دو ستون بیشتر ندارد. یک طرف نوشتن و طرف دیگر موبایل. کار با آن‌هم ساده است. هربار که می‌نویسی در ستون نوشتن علامت بزن و هربار گوشی را برمی‌داری و بیهوده در شبکه‌های اجتماعی چرخ می‌زنی ستون موبایل را. می‌خاهم از فردا این جدول را برای خودم درست کنم و علامت‌ زنی را شروع کنم. باید بیشتر مراقب زمانم باشم.*

    اما وبینار، که چند نکته را از آن قاپیدم و اینجا با شما مشترک می‌شوم:
    – کتاب «داروی معجزه‌گر» از رولد دال
    – جمله‌ای از کتاب بالا: «بزرگ شدن، یک عادت زشت بچه‌گانه است.»
    – فیلم The Wonderful Story of Henry Sugar
    – کتاب «داستان‌های نامنتظره» از رولد دال
    – فیلم The Grand Budapest Hotel
    – کتاب «زندگی در عصر ظلمت» از «آن سی هلر» | درباره‌ی هانا آرنت
    – داستان «جشن فرخنده» از جلال آل‌احمد
    – چخوف را مزه مزه کن و از روی آن بنویس. (بهترین ترجمه‌ی آثار چخوف: سروژ استپانیان)
    – کتاب «راهنمای عملی نمایشنامه نویسی» از نشر بیدگل

    سراغ پارسا یوسف‌زاده را گرفتم که چند روزی بود در وبینارها نمی‌دیدمش.

    از خانه بیرون رفتم تا بخیه‌ی دندانی که کشیده بودم را، بکشم. دکتر گفت هیچ نخی نیست. احتمالن درآمده و آن را خورده‌ای. از تصورش حالم بد شد و چون در رفاقت تنهایی معنا ندارد، به رفیقم ماجرا را گفتم و او هم  حالش بد شد و گفت دلش دیگر شام نمی‌خاهد. شلوغش می‌کند. یک نخ است دیگر. عوض نشستم در دندانپزشکی و رفتم دوتا از ساعت‌هایم که همزمان باطری‌شان خابیده بود را درست کردم.

    دوباره پوست لب‌هایم را تکه پاره کرده‌ام. اسکالی‌هم ندارد، عوضش هرروز لباس تو دارند لب‌هایم.

    عزیزی پیام داد و خاست نوشته‌اش را بخانم و اگر نظری برای بهتر شدن آن دارم بگویم. خوشحال شدم از این درخاست.

    روزگفتار ضبط کردم. درباره‌ی: تفاوت واژه‌های باید و می‌خاهم. تاثیر این دو بر ذهن ما و اینکه کدوم رو بهتره استفاده کنیم. | درست کردن لیست برای فهم بهتر خاسته‌هامون.
    می‌توانید در کانال تلگرامم آن را بشنوید.
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

    امروز چندتایی از همسفرانم را خانده‌ام. فاطمه ابراهیمی، ندا احمدی، آرمیتا آرین و سارا چگنی. دوتا از همسفرانم را شنیده‌ام: پارسا یوسف‌زاده و فاطمه یاوری.

  42. خیلی چرخیدم توی گنجور امروز. به خاطر تمرین کتابنقد. که دودمان کلمه‌ای را دربیاورم و تبارش را بشناسم. کدام کلمه؟ رژه می‌رفتند توی سرم کلمه‌ها. از همان روز که حرف این تمرین شد. خلق، خلاقیت، آفرینش، هنر. سه تای اولی را جستم اما نه چشمم را گرفتند و نه دندانم را. «هنر» به دلم نشست، وقتی جستم و گنجور 187 صفحه و 3729 قطعه نشانم داد. تازه بسامد کلمه در اکثر قطعه‌ها متفاوت است و اغلب بیش از یکی است. کلمه‌ی بزرگی را انتخاب کردم. البته استاد گفت ممکن است ده سال زمان ببرد انجام این کار یا ده سال دیگر نتیجه بدهد. نگران زمانش نیستم اما کلمه درستی را انتخاب کردم یا نه؟ اینکه بدانم طی قرن‌ها این کلمه چه معنایی داشته و چه تغییری کرده و به چه چیزی می‌گفتند هنر اصلن شاعران گذشته‌ی ما جالب است برایم. جالب‌تر اینکه فقط شعر هم پیدا نکردم و این کلمه در نثرهایی هم بود مثل تاریخ بیهقی. تا الان که 103 صفحه را از نظر گذراندم، به 68 اسم شاعر و نویسنده رسیدم که در اثرشان این کلمه را به کار بردند. در همین نگاه گذرا به بعضی قطعه‌ها متوجه شدم که مصداق «هنر» در اعمال و رفتار ما و در همه زندگی بوده است و یاد «شب هول» دلبندم انداخت مرا. شب هول قصه‌ای است که همیشه دلتنگشم انگار. همین الان که این متن را می‌نویسم دوست دارم صفحه‌های آخرش را باز بخوانم. سه بار خواندم قصه را و تکه‌های دوست داشتنی‌ترش را بارها، اما کاش تنگش کنم تا با حسرت یک شب تا صبح خواندنش از دنیا نروم. «هنر» کلمه‌ی خوبی است استاد؟
    راستی امروز از بابایمان حافظ بیتی هدیه گرفتم که بیانگر اهمیت فرم و چگونگی است:
    یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
    کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

  43. میترا نعیمی
    گزارش نیک امروزم
    سال واژه‌ام:نوشت‌ورزی
    -به صفحات صبحگاهی سلام کردم.
    -صبحانه راآماده وباهمسرجان نوش جان کردیم.
    -هوا بارانی وبسیار سرد بود، از شومینه برای گرما کمک خواستم.
    – رونویسی از شب هول همچنان ادامه دارد.
    جمله ارزشمند امروزش این بود.
    (ترس ما لاک ماست، همیشه محتاطیم، به کوچکترین حرکت ناآشنایی سرمان را می دزدیم ودر درون پوسته ی ترس پنهان می‌شویم.)
    -منتظر آمدن استاد درکتابنقد بودیم که برق یاری نکرد ،با دوستان درمورد هوای سرد منطقه حرف زدیم وخداحافظ.
    -ناهار شوید باقلی پختم.
    -به کتاب صوتی سال های سگی را همراه کار کردن گوش دادم.
    -دروبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
    -به همراه آوین جون خواهر زاده تپلم در ایستگاه خانم یاوری به مناسبت تولد شیوا جون کاظمی تکانی به جسمم دادم .
    -درکارگاه داستان کوتاه شرکت کردم .
    -دوقسمت از سریال آخرین بازمانده را دیدم.

  44. گزارش نیک | عملیاتِ شمال‌فراری و سایر مصیبت‌های سبز

    امروز صبح، قبل از آن‌که خورشید شیفتش را تحویل بگیرد، از تهران فراریدم. جاده بارانی بود. از آن باران‌هایی که آدم را عاشق می‌کند، بی‌آن‌که کسی باشد عاشقش شوی. خلاصه، یک عاشقانه‌ی بی‌معشوق بود، ژانری که باید وزارت ارشاد برایش مجوز مستقل صادر کند.

    تهران را که پشت سر گذاشتم، احساس کردم ریه‌هایم از وضعیت «دودخوری» به «اکسیژن‌جویدن» تغییر کاربری داده‌اند.

    رسیدم شمال. هنوز چمدانم نفهمیده بود کجا آمده که سیمبا و خواهرش و مادر محترمه‌شان با یک استقبالِ سلیطه‌باشکوه تشریف آوردند. سه‌تایی دورم می‌چرخیدند، انگار کمیته‌ی تحقیق و تفحص از مسافر تازه‌وارد تشکیل داده‌اند. بوی من را تا تهِ شخصیت‌شناسی استشمام کردند و در نهایت با اکثریت آرا تصویب شد که فعلاً اجازه‌ی اقامت دارم.

    هشت صبح خوابیدم. یعنی درست همان ساعتی که آدم‌های سالم تازه بیدار می‌شوند. نتیجه‌اش این شد که وبینار «نوشتمرین» را با موفقیتِ کامل از دست دادم. گاهی تنها مهارتی که آدم در آن استعداد ذاتی دارد، نرسیدن است.

    بعدش وبینار «ول‌گویه» بود، درباره‌ی معیارهای شروع رابطه. جلسه تمام شد، معیارها سر جایشان ماندند، رابطه‌ای هم شروع نشد، ولی لااقل فهمیدم آدم‌ها قبل از عاشق شدن، یک اداره‌ی استانداردسازی داخل مغزشان دارند که مدام مهر «مورد تأیید نیست» می‌زند.

    امروز در اینستاگرام هم درباره‌ی امیرعلی استوری گذاشتم. هنوز هم معتقدم اگر امیرعلی قرار بود یک منطقه‌ی جغرافیایی باشد، شمال می‌شد. نه فقط به خاطر سبزی. به خاطر آن مدلِ باصفابودنی که انگار درخت‌ها هم برایش جا باز می‌کنند.

    وبینار «داستان کوتاه» هم بود. ایده‌ها مثل قارچ‌های باران‌خورده از هر گوشه‌ی مغزم سبز می‌شدند. شمال همین است. اینجا ذهن، از حالت «بقا» خارج می‌شود و وارد «زیستِ اصیل» می‌شود. انگار مغز دیگر لازم نیست هر دقیقه با دود، ترافیک و بوق‌زدگی کشتی بگیرد. می‌تواند بنشیند و کار اصلی‌اش را بکند: خیال‌بافی.

    امروز بخشی از آئورا را هم خواندم. نویسنده انگار با جمله‌ها قرارداد مادام‌العمر بسته است. بعضی جمله‌ها آن‌قدر طولانی‌اند که تا به نقطه برسی، احساس می‌کنی چند سال پیرتر شده‌ای. کتاب بدی نیست، فقط نفسِ خواننده را قسطی مصرف می‌کند.

    در جاده خبر خودکشی پسر اروین یالوم، باعث شد از اول، پادکست «رواق» را گوش بدهم. بعضی خبرها چیزی به دانسته‌هایت اضافه نمی‌کنند، فقط زاویه‌ی نگاهت را عوض می‌کنند. همان حرف‌های قدیمی، ناگهان از پنجره‌ای دیگر وارد ذهنت می‌شوند.

    نیکِ امروز؟
    فرار از تهران.
    رسیدن به شمال.
    و یادآوری این حقیقتِ گیاه‌شناسانه که بعضی ایده‌ها فقط در هوای مرطوب جوانه می‌زنند، همان‌طور که بعضی آدم‌ها فقط وقتی از هیاهو دور می‌شوند، دوباره خودشان می‌شوند.

  45. سال‌واژه: روایت
    – بعد از نماز صبح تلاشم برای خواب دوباره جواب نداد و پس از 1 ساعت تلاش پا شدم و نوشتمرینیدم. جالب بود. دو بیتی هم از ابوسعید ابی‌الخیر خواندم.
    – تو ایتا به کاربری با Leila که عضو کانالم بود پیام دادم و پرسیدم: شما لیلا ناصری‌ هستید؟ خودش بود. خوشحال شدم.
    – صبح روی پروپزال دانشجوی کارشناسی ارشد که مشاورش هستم وقت گذاشتم و حسابی شخمش زدم و فرستادم که اصلاح کند و خدمت استاد راهنمای محترم که از اساتید پایان‌نامه‌ی خودم هم هستند بفرستد، پیش این استاد دارم درس پس می‌دهم.
    – من حسرتِ خوردنِ حلیم نذری با نمک و دارچین و نان داشتم، مامان جان ناهار را حلیم بارگذاشته بود.
    – عصر نتوانستم به وبینار و کارگاه داستان کوتاه برسم. شب فایلها را دانلود کردم.
    – پروتکل‌های درمان گرمازدگی را مرور کردم و آماده برای خدمت در مشاوره آنلاین 4030 وزارت بهداشت.
    – از رودِ راوی خواندم. خوشم می‌آید.
    – ناداستان یا روایت؟ را هم ورقی زدم. پشت جلدش جالب نوشته: « در این سال‌های اخیر در میان جامعه ادبی ایران دو کلمه از پر بسامدترین کلمات بوده‌اند: «ناداستان» و «روایت». کلماتی که هر کسی به تناسب یا میل خودش معنایی از آن اراده کرد و عجیب‌تر اینکه هیچ‌کس هم تعریفی جامع و مانع از این کلمات ارائه نداد. این پریشانی یا ناتعریفی سبب شد آثار فراوانی تولید شود که متر و معیار مشخصی ندارند و سردرگمی گسترده‌ای برای مخاطب به وجود آوردند؛ از طرفی کسانی که مشتاق نوشتن از واقعیت بودند خسته و ملول از این همه تشویش شدند.
    «ناداستان یا روایت؟» تلاشی است برای روشن‌تر کردن معنای پنهان این واژه‌ها و برخی مفاهیم کلیدی در ادبیات واقع‌گرا و ناداستان فارسی. نویسنده در این کتاب کوشیده تا چشم‌اندازی منسجم و تحلیلی از ادبیات واقع‌گرا ارائه کند و مرزهای پراکنده، مبهم و گاه سوء‌فهم‌شده‌ی ناداستان را روشن سازد. در این کتاب با این مباحث فراوانی آشنا می‌شوید از جمله:
    شیوه‌های بیان واقعیت چیست؟
    معادل معنای نانفیکشن در فارسی چیست؟
    مسیر روایت از کشف تا خلق چیست؟
    چگونه می‌توانیم روایت خلق کنیم؟
    نسبت جستار و ادبیات واقع‌گرا در چیست؟
    انواع گونه‌های روایت و جستار چه هستند؟

    – حلزون سبزپوش آفتاب‌پرستی شده برای خودش.
    – مردم از خواب شب خوش.

  46. ناهار را پختم و رفتم کلاس یوگا. امروز ریلکسی آخر کلاس طولانی‌تر شد. تنش یک هفته‌ام از بین رفت.
    امروز بیشتر وقتم را در سایت گنجور به واژه‌گردی گذراندم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    به مادرم سر زدم.
    در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم.
    تمرین کارگاه کتابنقد را انجام دادم.
    شب رفتیم پارک. همسر و دخترم می‌خواستند بسکتبال تمرین کنند. زمین اینقدر شلوغ بود که نشد. از وقتی زاینده‌رود را باز کرده‌اند، پارک‌ها شلوغ‌تر از همیشه هستند.

  47. گزارش نیک
    از سختی‌های دانشگاه رفتن توی تابستون و گرمای هوا که بگذریم، امروز رفتم کتاب‌فروشی نشر چشمه.
    آره درست خوندید، کتاب‌فروشی نشر چشمه شعبه استانبول.
    از کنار قفسه شعرها جلوتر نرفتم.
    کافه گلاسه خنکی گرفتم و روحم رو با ورق زدن شعرهای مختلف خنک کردم.
    وقتی به خونه رسیدم توی وبینار از شدت خستگی خوابم برد.
    تست کلی اپلیکیشن گرفته شد، ظاهرا همه‌چیز داره کار می‌کنه، بهانه‌ای برام نمونده، وقتشه برای استاد بفرستم.
    امروز داشتم فکر می‌کردم اگر گزارش نیک نباید بهانه‌ای باشه که شب که رسیدم فقط یک گزارش بنویسم و بخوابم، اگر این کارو انجام بدم از ادامه‌کاری و هم‌رسانی کارام جا می‌مونم.
    پس باید هرجوری شده وقت پیدا کنم و در طول روزم بنویسم.

  48. سال‌واژه‌ام: پژوهشیدن
    ۱.‌ بعد از دوازده بیدار شدم و رفتم سراغِ کتابنقد. گفتم حتمن ازش جا ماندم. شانسم برق رفته بود و کلاس به فردا منتقل. خلاصه احساس بدِ جا ماندن را نگرفتم.
    ۲. پیامک پست آمد‌. پشت سرش هم خودش. قهوه گذاشتم و یکی یکی و با ذوق پکِ آرزوبانو را بازیدم. آرزو از آن باسلیقه‌هاست که توصیه می‌کنم باهشان سر رقابت نگیرید. همیشه بلدند چگونه زیباتر و لبخندآورتر باشند. داشتم به جزئیاتی که نامه‌هایش دارند می‌فکرم. یک درنای آرزو برای امسالم. چند برگ گل. نامه‌ای از تهِ دل. و حالا کتابش را. دیدنِ چیزهای نادیدنی با نوشته‌ی مخصوصت. بعد هم کادویی که می‌دانی رویش فکر کرده.(که حتا بیشتر از کادو خوشحالت می‌کند) تمام این جزئیات حال‌خوب‌کنند. حتا مامان هم گفت چه خوش‌اخلاق شدی.(شمر ذی‌ الجوشنم مگر؟)

    کمی از کتاب «زندگی دلخواه‌تان را بسازید» خاندم. به نوع نوشتنش توجه کردم. با داستانِ زنی شروع کرده که در جوانی غمگین و ناشاد بوده اما در پیری با اینکه بیمار است می‌گوید شادترم. از جایی به بعد یاد گرفته به جای تمرکز روی بیرون، برای رشد بکوشد. و همین قوی‌ترش کرده. استنباط من این بود چون توانسته روی پای خودش بیاستد و از آن وضع ناتوان گذشته درآید به شادی رسیده. فعلن مقدمه را خاندم.
    ۴. امروز روزِ دوستان بود. با ندا، سارا و پسر کوچولویش رفتیم پارک بانوان. تازگی به جای کافه پارک می‌رویم. به صرف میوه، چای و باران. به صرف خندیدن، خود بودن و یاد‌گیری.
    ۵. رفتم کافه قهوه‌ی پودری بخرم، نداد. حالا یک خمارِ قهوه‌ام. نمی‌دانم صبح چگونه بیدار شوم.(انگیزه‌ی صبح‌بیداری: قهوه می‌چسبد.)

  49. سال‌واژه‌ام: حرکت
    _ صبح را با صفحات صبحگاهی و شکرگزاری آغازیدم.

    _ کتاب عاداتی برای التیام‌ را پیش بردم، یادداشت‌برداری کردم و برای سارا ذوالفقاری از برداشتم ویس فرستادم اما هنوز که هنوز است سین نکرده.

    _کتابنقد را از دست دادم. به گمانم اداره‌ی برق منطقه با کتابنقد خصومت شخصی دارد که هربار سر آن برق استاد می‌رود و کلاس به زمانی دیگر موکول می‌شود.

    _ حمام کردم و لباس‌هایم را اتو کردم

    _ به روضه‌ی خاله رفتم و تا جایی که در توانم بود در کارهای آشپرخانه کمک کردم.

    _چون روضه تا اذان طول کشید، کلاس داستان کوتاه که دو هفته بود منتظرش بودم هم از دست دادم
    _ روزانه‌نویسی کردم.
    _ پستی کوتاه برای کانال نوشتم.

  50. امروز عین یک انسان عادی زندگی کردم. ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم درحالی که داشتم از خواب کافی ۹ ساعته لذت می‌بردم. تا ساعت یازده با لذت تمام توی رخت خوابم غلت خوردم. درحالی که باد ملایم و خنک کولر میخورد به پوستم و گرمای پتو دما رو متعادل میکرد به این فکر میکردم که باتری گوشیم خراب شده و گوشیم دیشب خاموش شده پس اگه بیمار اومده باشه بخش کسی نمی‌تونسته بهم زنگ بزنه بگه بیا. هرچند میدونستم اگه زنگ زده باشن توی دردسر میوفتم اما از فکر این که شیش صبح پا نشدم برم سرکار بسیار بسیار مشعوف و مکشوف و معروف و… شدم. یازده پاشدم گوشیمو زدم شارژ روشن کردم و دیدم کسی زنگ نزده. یعنی اگه گوشیم روشن بود تا دوازده محال بود از رخت خوابم بیام بیرون. از اتاق اومدم دیدم مامانم داره جارو برقی می‌کشه. جارو برقی رو ازش گرفتم گفتم اتاقمو خودم جارو میزنم. تا نصفه جارو زدم که جاروبرقی سوخت. مامانم کلی حرص خورد. رخوت سرتا پامو گرفته بود. دست رد زدم به سینه نوشتن و رفتم توی اینستا و آت و آشغال تماشا کردم. ساعت سه داداشم اینا اومدن. مامانم به داداشم گفت مخلوط‌کن سوخته، جاروبرقی سوخته، ماشین باباتم واشر‌سر‌سیلندر زده. داداشم رفت مخلوط کن رو زد به برق مخلوط کن روشن شد جارو برقی رو من زدم به برق روشن شد (حتی بهش دست هم نزد) همونجا زنگ زد بابام گفت بابا ماشینو بیار . ماشین هم هیچیش نبود. مامانم گفت امین به یه درجه والایی از تعمیرات وسایل رسیده که فقط با لمس کردنشون به اذن الهی درست میشن. امین گفت: از بس کفر میگم. منم همونجا یک فرهنگ جدید ساختم: امین= مسیحِ اشیاء
    ساعت پنج و نیم ناهار خوردم. کمی تنبلی رو گذاشتم کنار و ۱۵ تا شعر نوشتم. به وبلاگ و کانال و پیج دوستام سر زدم و کامنت پرانی کردم. ۱۰ صفحه از کتاب مردگان زرخرید رو خوندم. مسواک زدم و صورتمو شستم روتین پوستیمو کامل انجام دادم. ساعت دوازده هم به رخت خواب رفتم.

  51. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    -یکی از تمرین از کارگاه «نثر وحشی» رو تکرار کردم.
    -سعی کردم واسه کلمه‌هایی که هفته‌ی پیش انتخاب کردم فرهنگ شخصی بنویسم. سخته.
    -یه بخشی از کتاب «گنجشک‌های سلمی» از ضیاء جبیلی رو خوندم.
    -خط‌خطی کردم.
    -بعد از مدتها رفتم آهنگ «خواب سرخ بوسه‌ها» از حبیب رو که رفیقم برام فرستاده بود گوش دادم. به نظرم دوستی که برات آهنگای خوب بفرسته نعمته.
    -کلی خیاطی کردم و به گردنم فشار اومد.
    -به درخاست خانواده‌م برای شام الویه درست کردم.
    -کلیدر گوش دادم.
    -نویسنده‌سازو شرکت کردم.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  52. سال واژه: خوددوستی/خودیابی/خودخواهی مثبت

    نسبت به سال واژه‌ام حس یه عضو از بدنم رو پیدا کردم، انگار هرروز دارم به یه عضوی از خودم فکر میکنم، خیلی برای خودم جالبه که شبها موقع نوشتن گزارش نیک به این عضوم نگاه میکنم و فکر میکنم امروز چقدر برای سلامتیش قدم برداشتم، چه کاری برای کردم، برای تقویتش.
    امروز ۳نمره به خوددوستیم میدم، برای حمام رفتن، استراحت کردن و شرکت در کلاسِ داستان کوتاه.

    کارها و اتفاقاتی که امروزم رو شکل دادن به این ترتیب بودن👇🏻
    🌞 بیداری صبح ساعت۶:۳۰ با صدای وحشتناک و عمیق رعد و برق⛈️
    🥱مجددا تلاش برای خواب تا ساعت۸ صبح
    🌤️بیداری ساعت۹ صبح
    ☕صبحانه ای دلچسب
    🍆درست کردن ترشی نازخاتون با خواهرم
    🫖چندباری در خلالِ روز چای نوشیدیم باهم
    🎙️روزگفتار ضبط کردم و داخل کانالم به اشتراک گذاشتم
    🍛نهار رو خواهرم درست کرد(کشک بادمجان)
    🧽 ظرفهای نهار رو من شستم
    🚿 مدتی بعد از نهار رفتم دوش گرفتم
    💤 خوابیدم و چه خواب خوشمزه ای بود بعد از مدتها
    🍅🥒عصر خواهرم نان بربری خرید با گوجه و خیار و پنیر که بنظرم ترکیب برنده‌ست شام خوردیم
    📝 گزارش نیکِ چند نفر رو خوندم و مالِ لیلی مداح خیلی به دلم نشست.
    🧑🏻‍💼شرکت در کارگاه داستان کوتاه که فوق العاده بود و کاراکتری که انتخاب کردم برای داستان کوتاه اتفاقی هست که اخیرا برام افتاده.
    📺 برای خواهرم دوتا فیلم گذاشتم پشت هم
    شیطان پرادا می‌پوشد قسمت دومش.
    The witches

    🥛🍩 شام شیر و کیک خوردیم و راجع به شادی در کلاسهای استاد کلانتری حرف زدیم.

    تمام این اتفاقات به امروز متشکل دادند.
    خداروشکر.
    شبتون بهشت🌛

  53. سا‌واژه‌ام: تمرکز

    حلزون برگی.

    نگار کنارم وول میزد که از خاب بیدار شدم. توانایی بیدار شدن نداشتم. یک بخابی بهش گفتم و باز خابیدم. باز وولید و باز بیدار شدم. یه بار داشت با دستم بازی میکرد. بیدار شدم و تبلت را بهش دادم و خابیدم. اما همش شد نیم ساعت و بیدار شدم تا به بچه‌ چای و صبحانه بدهم. چای را دادم و برایش تخم‌مرغ پخیدم. اما خودم صبحانه نخوردم. نگار باز هم درگیر نقاشی با تبلت شد و همینطور داشت میکشید که گفتم نگار شارژش تموم میشه الان که به طرز عجیبی همون لحظه خاموش شد و منم نزدمش به شارژ.

    اتاق را جارو پارو کردم و ظرف‌ها شسیدم.

    کتابنقد میخاست شروع شوپ و نگار را فرستادم برود با مدادرنگی نقاشی کند و کنارم ایستاده نباشد. استاد نبود و توس کامنت‌ها بچه‌ها از باران میگقتند و من حسرت میخوردم که باران میخاهم. باران. برق استاد قطع بود و نیامد و کتابنقد افتاد برای فردا.

    سمانه آمد دنبال نگار و بردش.

    منم حاضر شدم و زدم بیرون و بارون هم گرفت. با راوکیان قرار داشتم. چهارشنبه بود و چهارشنبه دیگر نمی‌توانستم وبینار‌ها را باشم و از نقاشی بگویم متاسفانه. خیلی بد است یکهویی رفتن و نبودن کاش حداقل یک چیزی بنویسم و بگذارم توی آن کانال. یک خداحافظی حداقل.

    نویسنده‌ساز را گوش دادم توی اتوبوس. استاد داستانی میخاند. همین جمله‌اش یادم است. «بزرگ شدن یک عادت زشت بچگانه است.»

    بعد هم رسیدم پارک و ریحانه را دیدم‌ ربانی و بعد هم سارا رسولی آمد با جوجه‌اش کارن. صحبت کردیم و هوا چه خوب بود. چایی زدیم در بدن. و انگور. بعد هم رفتیم و کمی راه رفتیم که باران باز شروع شد و شدید شد و آمدیم تا وسایل را از زیر باران جمع کنیم و بردیم زیر آلاچیق. بعد هم که تاتابای بای. آنها از انطرف رفتند و منن از این طرف.

    منتظر اتوبوس بودم و دیر آمد و منم تصمیم به پیادهروی گرفتن تا کمی فکر کنم و زیر سوال نبرم همه‌چیز را. باران هم که باز نم‌نم می‌بارید و اصلن عشق و حالی بود برای خودش. هنوز دلم پیاده‌روی میخاست اما دیروقت بود و اتوبوس را از دست میدادم باید التماس اسنپ را میکردم تا پیدا شود. سوار اتوبوس شدم و آهنگ گذاشتم کره‌ای و هندی و گوش دادم و نگاهم به آسمون سیاه و ابرای سفیدش بود. باران هم می‌بارید. رسیدم و ون تمام شده بود و باز پیاده روی زیر نم نم بارون.

    تا رسیدم ده شد و بعد هم شام خوردم و چایی. باز باران شدید شد. روی پله نشستم و روزگفتار با طعم باران گرفتم و بعد هم زل زدم به ماه و ابرایی که تند تند از جلوش رد می‌شدند. دلم می‌خاست ساعت‌ها بشینم و نگاهش کنم. این جریان سریع گذشتن ابرها را دوست دارم. رویایی است. باز فکر کردم و فکرم را پس زدم که برو پی کارت الان نمی‌خاهمت.

    بعدم کمی با نصیرو چتیدیم و برایش با هوش مصنوعی نوشتن مورد علاقه‌اش را ساختیدم. پسری کمر کاغذی و کون کیبوردی. به شدت خنده‌دار و مضحک شد. قرار بود جذاب باشد که.

    https://t.me/yaddashtneda

  54. سال‌واژه: تحول
    الآن که این گزارش رو می‌نویسم دو تا جوجه‌های شیطونم کنارم نشستند.
    منتظرند نوشتنم تمام شود و مراسم قصه‌گویی تا خواب عمیق‌شان ادامه پیدا کند.
    مطمئنم با اولین قصه، قبل از آن‌ها خودم بیهوش می‌شوم.
    روز پرکاری داشتم.
    ترم سوم آموزش فن بیان و گویندگی با دوره‌ی نمایش‌خوانی شروع شد.
    استاد خوش‌اخلاق و زبده، خانم حسینی از «کتاب افسانه‌های‌ تبای اثر سوفوکلس» شروع کرد.
    از بیوگرافی نویسنده، تاریخ ادبیات نمایشی و ترجمه درخشان شاهرخ مسکوب گفت.
    سپس تمرین لذت‌بخش که تجربه‌ی جدیدم از نمایش‌خوانی گروهی بود.
    آوردن بخشی از کتاب در اینجا خالی از لطف نیست.
     «کسانی هستند که گمان می برند تنها هوشیاران، تنها سخنوران و تنها خردمندانند.
    بازشان که می کنند، تهی هستند. خردمند ننگ ندارد از دیگران بیاموزد و خطایش را دریابد.
    لجاجت از ابلهی است نه خردمندی.
    از درخت ها بیاموز، آن‌گاه که با جنبش طوفان هماهنگ گردند نازک‌ترین شاخساری به جا می‌ماند، ولی آن‌گاه که در برابر باد گردن افرازند از ریشه برکنده‌اند.
    هرگز دیده ای که دریانوردی کاردان باد را بشنود و بادبان را همچنان سخت بگذارد؟
    و اگر چنین کند به زودی باید کشتی واژگون را در آب براند.»
    آخرین کار نیکم همین تعهد به گزارش نیک بود.
    بهتر است تا گوشی را از دستم نکشیده‌اند، خودم سنگین و رنگین تمامش کنم.

  55. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. داستان«گیلمجان» عجب داستانی بود، فقط سکوت میکائیل در کارگاه نشان از چه داشت؟
    3. آبیاری گوجه‌ها و فلفل‌ها

  56. صبح که بیدار می‌شوم، قهوه‌ می‌زنم. ولی باید اعتراف کنم که تا سوراخ شدن معده‌ام چیزی نمانده. اما مجبورم. خوابم می‌برد اگر نخورم. شب‌ها دیر می‌خوابم. این برخلافِ میلم است. اما مگر بچه می‌گذارد؟ نمی‌خوابند و نمی‌گذارند ما هم به موقع بخوابیم.
    صفحات صبحگاهی نوشتم آن هم شش صفحه. شکرگزاری را هم چپاندم در صفحات صبحگاهی.
    فایلی گوش دادم. تمرینی انجام دادم. مطالعه مقاله‌ٔ ناتمام را تمام کردم. چند کتاب ورق زدم.
    وایی چه فشاری روی مغزم است🤯 چون چیزی یادم نمی‌آید. کاش یاد بگیرم از صبح کارهایم را یادداشت کنم.
    خیاطی کردم. آشپزی کردم. تمیزکاری کردم. دوباره با دخترم کارتون دیدم.
    کارتون ترانسیلوانیا ۲ را خوب نگاه کردیم. بامزه است. این نویسنده‌های خارجکی چه تخیلی دارند.
    وبینار شرکت کردم و بعد هم کارگاه داستان کوتاه که حسابی چسبید. باید فردا داستان بنویسم😎

  57. سال‌واژه‌ام: نِوِشتیَت
    – رفتم سراغ «درک حضور دیگری».
    – «ارین براکوویچ» را دیدیم. لذت بردم. پیشنهادش می‌کنم.
    – چقدر خوشحال شدم در «نویسنده‌ساز» از رولددال خواندیم. از نویسنده‌های محبوبم است و تقریبا تمام آثارش را خوانده‌ام، از جمله همین «داروی شگفت‌انگیز» که امروز در وبینار خواندیم.
    مجموعه داستانِ «داستان‌های نامنتظره»اش یکی از کتاب‌های محبوبم است و به شدت پیشنهادش می‌کنم. اما فقط برگردانِ گیتا گرکانی از انتشارات کاروان. چون در چاپ‌های جدیدتر، نه تنها متن سانسور دارد، بلکه چندتا از داستان‌ها را *کامل* حذف کرده‌اند.
    – کارگاه داستان کوتاه عالی بود. برای داستان کوتاهم دو ایده به ذهنم رسید. کلنجار رفتم و یکی‌شان را گُزیدم (گُزیدَن می‌شه؟) شروعش کردم و به محض اینکه گزارشم تموم شود می‌روم سراغش.
    نمی‌دانم به دنبلان‌کلا اشاره کردن در گزارشی که تا ابد می‌ماند چگونه بشود اما آممم؟
    – وای از این موسیقیه که امروز هم بود. Stop, don’t.
    – «گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
    حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس»

  58. حلزون کاکتوسی
    سال واژه: آشتی
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲. کتاب محمد علی جمال زاده را م‌خوانم هر روز یک داستان.
    ۳. انتشار مطلب در کانال.
    ۴. طنابیدن.
    ۵. پیاده روی عصرگاهی.
    ۶.روی وزنه رفتم و هفتااااد کیلو سدم و به اندازه ده کیلو غذا خوردم.
    ۷. کادوی جشن تولد گرفتم برای خواهرکم که فردا تولدش است.
    ۸. الان هم بیمارستانم و بالای سر مریض

  59. ✨ سال‌واژه‌ی من: کتاب

    هشت صبح بیدار شدم و امتحان دادم. این هم از شگفتی‌های سامانه‌های دانشگاهی‌ست که ساعت‌های امتحان رشته‌های مختلف را از هم تفکیک می‌کنند تا بلکه سایت پیشرفته‌شان از خر شیطان پیاده شود و کمی راه بیاید با ما. و انقدر خونمان را در شیشه نکند.
    حالا از شانس بزند و در این شرایط اکازیون شما نماینده هم باشید، (از درستی قرارگرفتن کلمه‌ی اکازیون در این جایگاه بی‌اطلاعم اما دلم خواست بنویسم و خطش هم نمی‌زنم.) نه تنها باید پیگیری بدبختی خودتان را بکنید، که بقیه هم برای فرار از بدبختی‌هایشان به شما پناه می‌برند و درد آنها را هم باید دوا کنید.
    از آنجا که مسئولان آموزش ما انسان‌های عادلی هستند و سعی می‌کنند فشار بدبختی را روی تمام رشته‌ها یکسان پخش کنند، امروز نوبت ما بود که مورد عنایت آلارم ساعت هشت صبح قرار بگیریم.
    اما امتحان آسان بود خداراشکر. نیم‌ساعته تمام شد.
    اما خدا پدر بدخوابی و سخت‌خوابی را لعنت کند. تا ساعت نه مطمئنم که بیدار بودم. نمی‌دانم کی خوابم برد که ساعت نه‌ونیم دوباره بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم. در عالم خواب و بیداری و به خاطر کم بودن فاصله‌ی زمانی نمی‌توانستم تشخیص بدهم که این نیم ساعت را خواب بودم یا بیدار. برای همین فحشی نثار خودم کردم و گفتم خاک به گورت که یه ساعته نمی‌تونی بخوابی.
    بعد که کامل از خواب بیدار شدم فهمیدم آن فاصله‌ی نه تا نه‌ونیم را بنده خواب بودم. (قطعا که تصورتان این نبوده بعد از امتحان بیدار می‌مانم؟)
    خلاصه، بعد بلند شدم به غذا پختن. خورش را مامان درست کرده بود و برنج را گذاشته بود به عهده‌ی من. غصه‌ام گرفته بود که کارگاه کتابنقد را نمی‌توانم آنلاین شرکت کنم، که پیام آمد اداره‌ی برق امروز هم سر شوخی را با استاد باز کرده. و جلسه موکول شد به فردا.
    بعد از نهار، کمی به یللی‌تللی در اینستاگرام پرداختم و قبل از وبینار آزادنویسی کردم. ساعت پنج که شد لینک ورود به وبینار را فشار دادم و رفتم تو.
    بعد از وبینار داستان‌کوتاه صدای مرغ تنها را خواندم از مهشید امیرشاهی. و بیشتر از قبل به معجزه‌ی قلم بانو پی بردم. راوی داستان کودکی‌ست که به کودک بودنش اشاره‌ای نمی‌کند، اما از همان پاراگراف اول معلوم می‌شود با که طرفید. بچه‌ای که با توتی‌اش رفته به مهمانی.
    نکته‌ای که کشفش کردم تشابه اسمی دو شخصیت این داستان با شخصیت‌های داستان جلد اول مادران و دختران بود. شمس‌السلطنه و شکوه‌اعظم. که در هردو داستان شکوه‌اعظم زن‌برادر شمس‌السلطنه است. شاید صدای مرغ تنها ادامه‌ای بود بر مادران و دختران.
    بعد که داستان را خواندم به حمام رفتم. عجله داشتم تا سریع‌تر خودم را به کارگاه داستان کوتاه برسانم. پنج دقیقه مانده بود به کلاس که خودم را رساندم.
    گلیمجان خواندیم و نوشتیم و گوش سپردیم به داستان مهندس و دنبلان گوسفندی در دنبلان‌کلا.
    گلیمجان از آن جادویی‌ها بود. از آنها که می‌خواستم حفظش کنم، جمله‌جمله‌اش را سر بکشم و هرروز بخوانمش.
    بعد از کارگاه هم نوبت چایی و شام شد. الان هم نشسته‌ام زیر نگاه طلبکار خواهرخانم که منتظر است بروم و باهم عروس مردگان ببینیم. از آنجا که دیشب را پیچاندم، امشب دیگر راه گریزی نیست…🌱

    https://t.me/parehkalam

  60. 📝خروج از کامفورت زون

    انگشتم را روی صفحه می‌کشم و ورق می‌زنم و از بین فیلترهای استوری یکی را برای عکسِ ادیت شده‌ام برمی‌گزینم و آراسته‌اش می‌کنم به یک نوشته انگیزشی بامسما. هرکسی ببیند به مخیله‌اش هم خطور نمی‌کند که صاحب اکانت، استوری را در شرایطی هوا کرده که موهایش چرب است، لباسی خنک و گشاد به تن دارد، تخمه می‌شکند و زیرِ باد اسپیلت فرو رفته توی کاناپه.

    تازگی ها آستانه‌ی خروج از محدوده‌ی امنِ خانه برایم بسیار کم و به قدر 24+6 شده‌است. یعنی اگر بیست و چهار ساعت کامل در خانه باشم و یک خواب معقول و با کیفیت شش-هفت ساعته را نیز پشت سر بگذرام، دیگر با کاردک هم نمی‌شود ته مانده‌های من را از زمین کَند! همین است که با خودم سر جنگ دارم و هربار که دستم می‌رود سمت گوشی برای برنامه ریزی یک بعد از ظهر با دوستی در جایی؛ در کسری از ثانیه دکمه lock گوشی را فشار می‌دهم و پرتش می‌کنم روی مبل. انگار شوهرعمه‌ی من بوده که روی همان کاناپه با همان گوشی ساعتهایی را به انتخاب عکس مناسب برای استوری هوا کردن گذرانده.

    لعنت خدا را بر تنبلی می‌فرستم، لباسهای لش را از تن میکَنَم و شلوار چسبانی می‌پوشم بلکه گشادی ایام را از تنم بزداید. به هر ضرب و زوری خودم را توی ماشین می‌اندازم تا برای آب شدن چربی‌های انباشته در ران‌هایم 5000 قدم بردارم.

    در مسیر پیاده روی یک بچه گربه من را انتخاب می‌کند و بی‌هوا از سر و کولم بالا میرود. جای پنجه‌های کوچکش روی شلوارم می‌ماند و ناخنش را به زور از پارچه شلوار بیرون می‌کشم . دلم غنج می‌رود و تا خمار شدن چشمان هر دوتایمان نازش می‌کنم. کمی جلوتر که می‌روم هم از فضای بالاتر پارک دختر بچه ای از نرده ها آویزان شده و دستی برایم تکان می‌دهد، من هم لبخند میزنم و دور از چشم پدرش، بوسکی توی هوا می‌فرستم. اینکه دو بچه از دو گروه حیوانی برای معاشرت من را انتخاب می‌کنند حالم را خوب می‌کند و انگاری مُهر تایید می‌گذارند روی حرف مژده که صبح برایم دایرکت کرده بود و من باورش نکرده بودم: “همیشه خوش انرژی هستی، این توی وجود همه نیستاااا (دقیقا با همین اندازه الف)”.

    با اینکه خسته شده ام، امید به دیدار دوباره‌ی دختربچه و گربه‌بچه انگیزه‌ای می‌شوند که یک دور دیگر هم راه بروم. ولی وقتی به همان مسیر میرسم از دختربچه خبری نیست و گربه بچه هم هرجایی از آب درآمده بود و حالا لای دستانِ دیگری وُول می‌خورد.
    با این حال در مسیر پیاده راه، یک دور دیگر هم میزنم. به درک!

    https://t.me/fereshtehhekmatnia

  61. – سال‌واژه‌ام: هردم‌نویسی
    – دو جلسه‌ کلاس خصوصی: از تولید محتوا تا شعر و داستان.
    – صبح با پرسه در دیوان امیرخسرو دهلوی شروع شد. این بیت‌ها واسه شما:
    «نه‌ای با بنده چون اول، بدین خوش می‌کنم دل را

    که پیوسته مزاجِ آدمی یکسان نمی‌ماند»
    «به رویِ چون گلت هر گه که این چشمِ ترم افتد

    همه شب تا سحر خار و خسک در بسترم افتد»
    «اگر بادامِ تر گوید که با چشمِ تو می‌مانم

    چنان سنگش زنم بر سر که مغزش در دهان افتد»
    – وبینار نویسنده‌ساز. کیف داد روخانیِ پاره‌ی اول داستان «داروی معجزه‌گر». رولد دال با درهم‌شکستنِ کلیشه‌ها، تصورمان از ادبیات کودک و نوجوان را دگرگون می‌کنم، در قصه‌های او خبر از پند و پیام‌های اخلاقی کهنه، یا پاستوریزه‌بازی‌های رایج های رایج نیست.
    – پنجمین کارگاه داستان کوتاه هم شد یکی از شیرین تجربه‌هایم. ۱۰۰ نفر بودیم و یک عالمه ایده. اول به کالبدشکاهی داستان کوتاهی از محمود مسعودی پرداختیم و سپس برای داستان خودمان «اتود» زدیم. خرسندم که این کارگاه هم به تجربه‌ای منحصر به فرد تبدیل شد. بزودی می‌بینید که چه داستان‌های درخشانی از دل این کارگاه بیرون می‌آید.
    – اشرف مخلوقات‌های قبلی حقا که سوء‌تفاهم بود. این گربه‌ جدیده («هاشمِ» من و «اروسِ» خاهر و مادرِغلام) تازه بعد از سال‌های زیستن با دو گربه نشانم می‌دهد که گربه‌ها شگفتی‌های بیشتری در چنته دارند. وجب‌به‌وجبِ امروز با هاشم‌نوازی و هاشم‌بوسی و هاشم‌خوری و هاشم‌بویی و هاشم‌بازی گذشت.
    – خلایق چه فوری جوگیر می‌شوند. چنان در وصف آشغال‌فیلمی تازه ستایش‌ها نوشته‌‌اند تو شبکه‌های اجتماعی که خیال می‌کنی چه خبر است. ببینید تا ناامید شوید: «Obsession 2025»
    – ما آیندگانیم.
    – کانال تلگرام من:
    https://t.me/tardidar

  62. 1_دوستم از یک لیسه( حلزون بی صدف=slug) سرگردان در حیاط خانه‌شان برایم عکس فرستاد. یک سوسیس ژله‌ای سیاه با شاخک‌هایی که به زور یک‌چهاردهمِ طولش بود. کلاغ درونم گفت:” به به عجب لقمه‌ی چرب و نرمی.”
    2_دخترک صندوقدار فروشگاه، با عینک گِردش گفت:” صبحا زودتر بیا. انرژی میگیرم ازت.” گمانم دوست جدید پیدا کرده‌ام. می‌خواهم فردا صبح بینی‌ام را بچسبانم به شیشه‌ی فروشگاه و برایش دست تکان بدهم. شاید روزی بپرم روی گونی برنج کنار دخل و در حالی که او بارکد‌ها اسکن می‌کند، اسمارتیز بخوریم. قرمز هایم را میدهمش.
    3_هوا عین چی گرم است. عین چی؟
    تنور نان شیرمال
    کوره ی پخت گچ
    طبقه سوم جهنم
    خون گوسفند تازه ذبح شده
    پهن تازه ریده‌ی گاو
    اگزوز موتور که یکبار قوزک پایم چسبید بهش و پوستش را جا گذاشت زنجیر‌های تاب در تابستان پارک
    هوای مواج اطراف دودکش نانوایی
    موزائیک حیاطی که دمپایی‌ات با در فاصله دارد
    ماتحت لپتاپ
    کمر یخچال
    سرامیک‌های کنار شوفاژ
    هوا در نَود درجگیِ دریچه کولر
    سر آدم پرمشغله
    ذغال سه ثانیه قبل از هجوم اسپند
    آب شیر توالت
    دست قمارباز
    ” ها” ی زیر برف
    زیربغل راننده تاکسی
    مشعل کله پز
    آب رادیاتور پژو وسط آزادراه کاشان _ نطنز
    موهیتوی کافه‌ی ادایی
    توی کفش بعد از نیم ساعت دویدن

  63. گزارش نیک امروز

    کلمه‌ی سال«پِستانه» یا پستاندار درون

    به محض بیدار شدن از خواب صفحات صبحگاهی نوشتم، چون خوابی دیدم که ناراحت کننده بود و باید در مورد احساس‌ها و تنش‌هایی که در خواب تجربه کرده بودم می‌نوشتم تا آرام شوم و به خودم یادآوری کنم که فقط خواب بوده نه واقعیت.

    با وجود به‌هم‌ریختگی خانه سعی کردم ناهار را زود آماده کنم. و از این تلاش و نتیجه‌اش بسی خوشحال شدم.

    وبینار نویسنده‌ساز بودم. استاد از رولد دال گفت که نویسنده‌ی کتاب‌های کودک و نوجوان بود. یکی از کتاب‌هایش با عنوان «جیمز و هلوی غول‌پیکرش» را از طاقچه‌ی بی‌نهایت دانلود کردم.

    کتاب «بازی موقعیت» را دارم می‌خوانم. تا صفحه‌ی دویست و خورده‌ای خوانده‌ام و مثل اولِ کتاب شگفت‌زده شدم با هر صفحه خواندن.

    شعر هم خواهم خواند.

  64. امروز در حالی گزارش را می‌نویسم که ساعت از وقتِ خوابم گذشته و خانه هنوز گرمِ بحث‌های سیاسیِ مهمانان است؛ بحث‌هایی که ترجیح دادم خودم را از آن‌ها جدا کنم تا وقت و انرژی‌ام صرفِ حواشیِ بی‌اثر نشود.

    روز را ساعت ۵ صبح با صفحات صبحگاهی و نوشیدن آب ولرم شروع کردم. ۴۵ دقیقه ورزش با بالشت موجی و چوبِ SNP حسابی بدن را سرحال آورد و یک ماساژِ حسابی به عضلاتم داد. بعد از آن سراغ کتاب راه هنرمند رفتم؛ فصلی درباره‌ی «حسد» و راهکارهای تبدیلش به «شفقت» خواندم که مطالبش را برای ویسِ فردای کانال یادداشت کردم.

    بخشِ محتواییِ کارم هم شامل یک متن برای کانال اصلی و دو مطلب آموزشی درباره‌ی کاربرد «نقطه ویرگول» برای بچه‌های خاطره‌نویسی بود؛ البته با یک طراحی ساده در اینشات.

    ساعت هشت و نیم که شد، خبرِ رسیدن مهمانانِ تهرانی، آرامشِ صبح را به یک ماراتنِ شیرین تبدیل کرد. روزِ پرکاری بود؛ از نظافت و خرید تا آشپزی. ناهار آبگوشت بار گذاشتم، همان غذای اصیل و نوستالژیک که این روزها به خاطر گرانی عجیب و غریب، کمتر در سفره‌ها دیده می‌شود. برای شب حلیم درست کردم و با آرد سبوس‌دار، هم پیراشکی برای بچه‌ها پختم و هم یک کیکِ خانگی که جایگزینِ سالم‌تری برای شیرینی‌های بازاری است. حتی مربای بهارنارنجی که خواهرم آورده بود را هم همین لحظاتِ آخر به نتیجه رساندم.

    از انرژی‌ای که امروز داشتم، خودم هم متعجبم؛ انگار تیک زدنِ تمامِ مواردِ لیستِ کارهایم، به من سوختِ کافی برای ادامه دادن داد. تنها حسرتِ امروزم نرسیدن به وبینار «نویسنده ساز» بود که خب، به بزرگیِ کارهای دیگرم بخشیدم!

    حالا دیگر وقتِ استراحت است تا برای پیاده‌رویِ فردا صبح و پذیراییِ مجدد از مهمان‌ها انرژی داشته باشم. باید زودتر بخوابم.

  65. امروز می‌خواستم هفت و ربع بیدار شوم اما شد شیش و نیم.
    بعد هم که جلسه بود. رفتم جلسه و با استکان کوچک لیمویی‌ام عشق کردم.
    هی از فلاکس چایی ربختم و خوردم.

    بین جلسه مامان زنگ زد. پیام دادم «جلسه‌ام.» بیرون که آمدم پیام دادم «کار داشتی؟»
    داشتم می‌رفتم سمت پانسیون که دیدمش.
    باور نکردم. آخر چشم‌هایم ضعیف است.
    توی جلسه هم یکی را با یکی دیگر اشتباه گرفتم و فامیلش را صدا زدم، فکر کنم ضایع صدا زدم که برگشت و باز من درگیر بودم که یعنی خودش است یا نه، همکارم نجاتم داد و گفت با کی کار داری؟ و گفت او کسی دیگر است. نشستم سر جایم اما تا آخر سعی می‌کردم ببینمش. به نظرم دلم تنگ شده که او را او دیدم.
    داشتم می‌گفتم توی راه پانسیون دیدمش.
    مامان آنجا بود، لبخند می‌زد و داشت می‌آمد سمتم. اینجوری مطمئن شدم که خودش است وگرنه اگر ایستاده بود که می‌گفتم اشتباه گرفتم.

    آمد پانسیون و گفتم کوچک است برویم خانه‌ی زندایی.
    رفتیم و آنجا بودیم.
    این بین کتاب نازنین از داستایوسکی را جسته و گریسته خواندم.

    وبینار الهه هم آنجا بودم. ساعت شیش و نیم بود که رفتیم سمت آن خیاطی. مادرم می‌خواست با یکی از آشناها برگردد. همان عصر.
    وقتی سوار شد و رفت. احساس عجیبی داشتم.
    اینکه بدون پیش‌بینی دیده بودمش و حالا رفته است.
    گاهی سختم است بگویم چه احساسی دارم.
    اما می‌دانم قلبم گرم شد.

    بعد هم کارگاه با الهام فلاح بود و در مورد کتاب خوانده شده در بالا، حرف زدیم.

    بعد برنامه کره‌ای محبوبم را دیدم.
    راستش برنامه را از سریال بیشتر دوست دارم. چون آدم‌ها با چهره‌ی واقعی‌شان درگیر هستند و بیشتر تعارض‌ها دیده می‌شود.
    https://t.me/faezehazami

  66. شاید چشمانم، سبزینه‌‌ی زیستنم باشد، شبیه حلزونِ پچپچه‌گو با برگ‌ها. واقعا گاهی دلم می‌خواست بی‌خیال برگ‌‌ها را گاز بزنم. بی‌خیالی‌‌اش از گازیدنش ارجح است.
    ۱. مصمم باش.
    ۲.بنویس تا ابد.
    تمام امروزم در فکر کردن گذشت و برنامه‌ریزی.
    خیلی‌کارام کردم و خیلی‌جاهام رفتم، اما خواب امان نمی‌دهد.

    https://t.me/manesehchtgrh

  67. سالواژه :سلامتی

    عندر عجایب روزگار

    یک لحظه بایست.
    درنگ جایز است.
    امروز چه کار کردی؟؟؟
    دقیقا مرور کن .
    _از اسباب کشی همی خزیدم به جلسه نقد داستان و تاریخکی بیهقگوی به گیوش جان و سنه احدی و عشرین و اربعمائه تی نیوشیده و از جلسه ، با هندزفری و کلاس آینلاین استاد ، سوار بر اتوبوس اوج ، رمیده به کلینیک دندانپزشکی و از دندانپزشکی جستم به موکب چای و با دندان چسبدار دولیوان چای شیرین داغ نوش جان فرمودیه و بعد ، پیاده روی در پارک و سرانجام خانه اوّل، خانه ی پدری ام ؟
    دقیقا فهمیدی روزت چگونه گذشت ؟
    هفتصد تومن دندانپزشکی را چرا و چگونه یادت رفت بپردازی و از آنجا خارج شدی؟
    جلّ الخالق
    و یک به کجا چنین شتابان به خودت بگوی.
    این همه عجله از کجا آمد ؟
    وضعیت فوق حادّ
    مادرم سگ شماست ؟
    استغفرالله.
    این دیالوگ چه بود که شخصی در جلوی موکب به عزاداران می گفت و یکی یکی چای می آورد🤔 ؟
    گفتم خیلی ممنون و از کیفم لیوان یکبار مثرف در آوردم و چای ریخت در آن مهماندار موکب .
    مبادی آداب 🙏🏻.
    و پاکییزه و گورا بود آن چای دم غروب . نوشیدم .
    مادرم سگ شماست را کجای مخیّله ام می توانم قرار بدهم ؟
    گفتم پسرم قدر مادرت را بدان .هیچکی مادرِآدم نمی شود و مادر یک چیز دیگر است .
    واژه دانگردی دانی ام امروز خالی است .

    روزمرگی های یک مجنون
    #لیوان یکبار مصرف
    #سنه احدی و عشرین و اربعمائه

  68. گزارش نیک: (1405.4.10)
    *حلزونمون نمادازخون جوانان وطن لاله دمیده است وازش برگ دمیده و شاخ و برگ داده.
    سال واژه‌ام، «تداوم در نوشتن». هر روز با نوشتن چالش کاتری دارم پیش میرم و این برام خیلی لذت‌‌بخشه. علاوه بر اون روزنوشت هم مینویسم به صورت آزادنویسی و بدون موضوع.
    بعد از روتین صبحگاهی، رفتم تو کار چالش نویسندگی کاتری با موضوع نوشتن داستانی با تاثیر از شنیدن یک موسیقی بیکلام که من آهنگ غمزه از بیژن مرتضوی رو انتخاب کردم.
    داشتنم مینوشتم که زنگ خونه رو زدن و نقاش برای رنگ کردن خونه اومد وشروع به کار کرد. کمی بعدتر هم باربر اومد و تخت بیمار بابا خدابیامرز رو برد مراغه که اونجا فعلا بزاریمش تو خونه. دلم گرفت، بودن اون تخت هم اذیت کننده بود چون جای خالی بابا رو بهمون یادآور میکرد و هم دلگرمی بود و بوی بابارو میداد… اونقدر درگیر شدم این روزا که نه کاردرمانی میرم و کتابنقدهارم از دست دادم.
    اما بعدازظهر وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم، استاد به سوالات همسفرامون جواب دادن و بعد مبینای عزیزم هم از سمینار هنر و معماری‌ای که دیروز رفته بود برامون مختصر گفتن.
    بعد از درنگی کوتاه کارگاهِ پنجم از داستان کوتاه رو شرکت کردم، کارگاهی که بی‌صبرانه منتظرش بودیم و درنهایت امروز تشکیل شد.
    بعد از کارگاه کمی پیاده‌روی کردم و برنامه‌ی فردا رو نوشتم. شام مختصری خوردم و مسواک زدم. الان هم گزارشی بس نیکدر حال نوشتنم. و بعدازارسالش خودم روبه آغوش تخت و بالشم میسپرم که بخوابم. شب همگی پرتقالی

  69. سال‌واژه‌ام: زن
    نمی‌دانم بی‌حوصلگی‌ امروزم را گردن چه بیندازم. بی‌خوابی دیشبم؟ آفتاب که دم ظهر قهر کرد و رفت؟ یا PCOS و هورمون‌های لاابالی‌ام؟
    با این همه یک young adult خاهانِ استقلال علیرغم وضعیت روانی‌اش باید تمام‌ روتین روزمره‌اش را سامان دهد. شده با زور و گریه.
    چهار هزار کلمه تایپ کردم. تنها نقطه‌ی عطفِ امروز.
    با سین و نون حرف زدم تا حالم عوض بشود. نشد.
    نشستم پای ساعت و التماسش کردم تندتر بگذرد. رویم را زمین انداخت. به تابستان ناسزا گفتم.
    تعداد ناسالمی چای خوردم. تشنه‌ام هنوز. بعید نیست که امشب در کابوس‌هایم فنجانی با دهان باز بیاید ببلعدم.

  70. گزارش کار نیک فرح (۵۰)
    ✔️ساعت ۸:۱۷ ماساژور پیام داد که ساعت ۱۱/۵ بری استخر روشنگر برای گرفتن ماساژ گفت که اینترنت نداشته و پیام واتس‌اپ تو را نتوانسته ببینه.
    ✔️امروز با کمی درد پا و‌ درد کمر بیدارشدی. موبایلتون چک کردی.
    ✔️صبحونه نان تست و با “پینات باتر” کره بادام زمینی ایرانی خوردی و کمی عسل و چای . ماساژورات زنگ زد و‌گفت که میشه ۱۰/۵ بیایی ؟ تو پذیرفتی.
    اسنپ اول( سمند سفید) تو را به استخر رساند. (یک لقمه “پینات باتر” بردی شکمو، با چای در فلاکس لیلا).
    ✔️ساعت ۱۱/۴۵ بعد از ماساژ، یکساعته، قرص معده‌ات را خوردی، بعد رفتی دوش گرفتی و چربی‌ها را از بدنت زُدودی، یکساعت هم در استخر آب گرم راه رفتی.
    نیمساعت راه رفتی چه خوب !( توی آب گرم راه بری برای زانو دردت عالیه.)
    و ۵ دقیقه استراحت ، و بعد تغذیه. دوباره نیمساعت راه و ۵ دقیقه در جکوزی. چه ترتیب و نظم خوبی ایجاد کردی (افرین به تو دختر خوب فرح جان.)
    برای سه ساعت در استخر بودن ۶۰۰ هزار تومان کارت کشیدی. پس چرا یکساعت راه رفتی. البته خوب کردی یکساعت ورزش کافیه.
    اسنپ دوم ( رانت پلاس خاکستری)
    عجب راننده‌ای جوان و خوش هیکلی با موهای صاف تا کمرش که انرا با کش مو دو لا به حالت دم‌اسبی بسته بود. صندلی راننده را تا صندلی عقب، عقب کشیده بود . ساعت شیکی دستش بود جوری عقب آمده بود گویی کنار تو نشسته بود. تو کمی ترسیدی. اما جوان خوبی بود. و از ترافیک این روزهای تهران و آمادگی برای تشیع ماندگار یک رهبر در تاریخ ایران حرف زد. و اینکه چقدر هزینه داره میشه . راننده گفت شانس ندارم تا مغازه گرفتم با دایی‌ام چند ۱۲ روزه شد و مغازه کارش نگرفت . بعد کار بعدی افتاد در جنگ چهل روزه و مغازه رفت تو هوا در موشکباران تهران . و الان که راننده اسنپ شدم ترافیک و شلوغی امروز فقط دو ساعت در تجریش و ولیعصر ، علاف شدم.

    ✔️تو به خونه آمدی ناهار نداشتی. دیگه غمت نگرفت. چون هفته‌ای یکبار قرارشد از بیرون غذا بخری. لیلا هم دلمه درست نکرده بود. بی‌خودی فکر کردی الان با دلمه بادمجان خوشمزه روبرو می‌شوی. ناهار را امیرحسن که حالا در طبقه ۷ آمده بود براتون از فارسی دو پرس کاسه کباب و قیمه نذری سفارش داد. به‌به

    ✔️تو هر روز در وبینار نویسنده ساز ساعت ۵ شرکت میکنی.
    امروز در باره کتاب “داروی شگفت انگیز” اثر: جورج رولددال حرف زد . مترجم آن لیلی برات‌زاده.
    مبینا مولایی را استاد شاهین دعوت کرد تا در مورد مقاله‌ای حرف بزند. مقاله در مورد لحن نوشتار بود.
    ✔️تو به دنبال سریال دیدن بعد از وبینار میری که همراه دیدن فیلم معتاد به بافتنی هستی و کوسن سوم را در حال تمام کردنی . چه خوب برای خودت گوسفند دود کن که چش نخوری.
    ✔️خواندن چند ورق از کتابهای رو میز در دست مطالعه، اما چون تمرکز نداری و اهل خونه دارن فوتبال جام جهانی می‌بینن منصرف می‌شی و به اتاقت پناه می‌بری و نوشتن متن روان‌شناختی نوشته شده‌ات را برای چندمین بار ادیت و ویرایش میکنی و هنوز راضی نیستی انرا در کانال فرحنامه پست کنی. دیگه آخر شب مجبور میشی برای اینکه غیبت نداشته باشی در لحظات آخر پست کنی انهم اگر فیلتر شکن یاری کند و بازی در نیاورد، هی قطع و وصل نشود.
    ✔️بدون دیدن انیمیشن مگه تو روز را شب میکنی. پس جیره امروز کارتون “ آمِلی کوچولو سرشت باران “ را دیدی.
    ✔️خوردن قرص های روتین هرشب ، مسواک و خواب اگر فکر و خیال های باطل تو را رها کنن.

  71. بی‌اغراق گفته‌ام در گزارشی که: ما زنده به آنیم که همسفر ببوسیم و بحرفیم. حالتی بودم به لطف درس که محراب به فریاد آمد. استراحتی دادم و گوشیم را چک کردم و جانی خریدم با وویس زهرا خانم. حرفشان در مورد پست امروزم. عوض روحانی بعد پیام درس را توضیح می‌دادم.
    کمی با شیوا غر زدیم از درس و مشق و این وسط گوز‌گویه‌ای در آمد.
    پس از نویسنده‌ساز روزگفتاری شنیدم از زهرا خانم. به طرز عجیبی هر دويمان تو همین هفته خانه‌ی عروسک را خانده بودیم. پس پیامی دادم بهشان و کمی صحبت از نمایش‌نامه.
    بعد یهو یادم آمد که خانم شهراسبی تهرانی هستند و عشق رابطه با همسفران. زهرا خانم هم. پس دست این دو جوان نوشکفته را گذاشتم در دست هم. صحبت‌های امروز با زهرا خانم را حتا بیشتر از کارگاه دوست داشتم.
    در طول روز چندین بار یاد گزارش عسل افتادم. همان گزارشی که چند روز پیش در وبینار کامل خانده شد. طایفه‌ی من هم آخر همین. البته به ازدواج با غریبه تا حدی رضایت می‌دهند. به شرط آنکه غریبه‌ای آشنا باشد و نه رفیق دانشگاهی. مدرسه‌ی نویسندگی فضایی بزرگ و شخصی‌ست. جدا از زندگی‌ای که به پندارم هیچ ربطی به من ندارد. فضایی که آدم‌های اطرافم تنها اسمش را می‌دانند. بی‌خبرند از ارتباط‌هایم با همسفران، از پیرنگ‌های انتقامیم یا گزارشات خبیثم. زبانش را هم که نمی‌دانند و این بیشتر احساس حریم شخصی را می‌دهد. حریم شخصی برایم پیوندی دارد با آزادی.
    می‌خاهم چیزهای بیشتری بنویسم. از ندا که بهم نقاشی را برگرداند و از نصیری که عکاسی را. از اوستا که بهم نشان داد طنز کارهایم و به خیال خودم شوخی شوهر عمه‌ای. از سحر که با آن پیامش مغزم را درگیر کرد با آزادی و اخلاق. از مریم جوینده که گفت با کارهایش هنر هنوز هست، که هیچ دزدی نمی‌دزدش. از نخستین خانم که درگیرم می‌کند با هنر ویرایش. از شیما که با مدار باعث شد تکانی به خود بدهم. از خاهر باده که شده برایم نمادی از خستگی‌ناپذیری و چندکارگی، که همیشه با یادآوری او از آسان گرفتن به خودم دست برمی‌دارم، که مهم‌تر از همه مرا با تئاتر آشنا کرد. از غزاله شوق را و ذوق را. از آقای سیفی که صداقت و خودافشایی در یادداشت هایشان موج می‌زند.
    همسفر چیست؟ همسفر کیست؟ هر که می‌نویسد و هست در مدرسه؟ هر که هست مجدد و مشوق؟ هر که انتشارش روزانه؟ همسفر مفهومی متجلی در آدمی.

    https://t.me/hphp137

  72. سلام!
    چند روز بود که گزارش نمی‌نوشتم و حتی وبینار‌ها رو درست و حسابی نتونستم شرکت بکنم و اینم خوب می‌دونم که بهانه پذیرفته نیست ولی بازم بهونه میارم چون اگه بهونه نیارم چیکار بکنم.😄
    شب‌ها از شدت خستگی بیهوش بودم و تازه صبح‌ یادم میوفتاد که گزارش ننوشتم و خب دیگه گذشته بود و روز از نو و روزی از نو.
    البته که وجود یه خواهرزاده که تازه راه رفتن یاد گرفته و امتحانات دانشگاه بی تاثیر نیست.
    ولی مهم اینه الان من اینجام.🤭😎

    سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊
    نمره روز:۷
    ۱. صبح با یه لگد از خواب پاشدم چون یکی تازه یاد گرفته از پاهاش در جهت راه رفتن و البته کتک زدن استفاده بکنه.
    ۲. صبحانه خوردم.
    ۳. بعدش خواهرزاده‌ام رو بردن واکسن یک سالگی رو بزنه و من بایست خونه رو جمع میکردم و در کل زمان تمیز‌کاری داشتم به بازنویسی تمرین جلسه ۴ نویسندگی خلاق فکر میکردم و بازنویسیش کردم.
    ۴. قسمتی از کار عملی دانشگاه رو انجام دادم
    ۵. امتحان داشتم.
    ۶. وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم. (من واقعا دوست دارم این بخش روز رو بعدش مبینا اومد بالا و موضوع لحن در نوشتن رو مطرح کرد و خب موضوع جذابی بود)
    ۷. بلافاصله رفتم پیاده‌روی.
    ۸. کارگاه داستان کوتاه ۵ رو شرکت کردم و داستان کوتاه گیلمجان رو خوندیم لذت بخش بود اون قسمت تمرین رو دوست داشتم هرچند که باید بیشتر روش کار بکنم.
    ۹.میخوام قبل خواب یکم از کتاب کوهنوردان راه آزادی رو بخونم.

  73. سال‌واژه‌ام: طلوع
    امروز بعد از تعقیب و گریز با پستچی نامه‌ام را تحویل گرفتم، نامه‌ی کاغذی واقعی. از ذوق مردم. فردا باید سر حوصله، ذوقم را در کلمه‌ها بریزم و نامه بنویسم.
    نامه از سوی غزاله بود. کارت پستال را هم خودش کشیده بود. کاش بودید و می‌دیدید زیبایی‌اش را.
    تصمیم گرفتم هیچوقت نویسنده نشوم. اما این مانع تلاشم برای بهتر نوشتن نمی‌شود. مقاله‌ی تازه‌ی مدرسه نویسندگی را خاندم. موضوعش لحن بود. از خودم پرسیدم لحن نامه‌های من چگونه‌اند؟ می‌دانم هر روز لحن تازه‌ای دارم، چون هر روز من، آدم دیگری می‌شوم. اما شما مرا چطور می‌بینید؟ می‌توانید بگویید این نویسنده دقیق است یا کم دقت؟ رسمی است یا صمیمی؟ یا بامزه است؟
    یا اصلن می‌توانید نامه‌ها را همانطور بخانید که من، در بلندخانی خانده‌ام؟ همیشه کنجکاوم دیگری نوشته‌ام را چطور می‌خاند. اگر شبیه من نخاند فاجعه می‌شود.
    برای همین گاهی در استفاده از علائم نگارشی، زیاده‌روی می‌کنم. ویرگول را ترمزگیر می‌پندارم، و … را دست انداز.
    واقعن چه‌طوری باید از علائم نگارشی استفاده کنم؟ داستانی از ابوتراب خسروی برایمان خانده بودید. از کتاب ویران. یادتان هست؟ در پاراگراف اولش هیچ علامتی نبود. اما فقط یک‌جور می‌شد خاندش. به نظرم اینگونه نوشتن، نیازمند نبوغ بسیاری است. شایدم هم تمرین بسیار. شما هم همین فکر را می‌کنید؟

    دوستدار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  74. کتاب حرف و سکوت را تمام کردم. نوشتنم به خلاصه‌نویسی آن گذشت. داستانش را خطی بدون حرفهای شاعرانه و فلسفی و جامعه‌شناسی‌اش نوشتم و در کانال قرار دادم تا لااقل کلیتش در ذهنم بماند. راهی برای به خاطر آوردن مضمون کتابی که می‌خوانم و بعد از مدتی به کلی فراموش می‌کنم.
    بخش دیگری از تابستان ۶۲ حین پخت و پز که امروز وقت به نسبت زیادی برد، گوش کردم. ناهار امروز قلیه‌ماهی و للک درست کردم. للک یا گِمنه یا گِوینه از گندم خیلی ریز خرد شده درست می‌کنند، که بعد از بو دادن، به صورت کته، پخت می‌شود. بعد زنگ زدم دقایقی با مادر حرف زدم، رفع خستگی‌‌ام شد.
    وبینار را شرکت کردم گرچه علاوه بر قطع و وصل اینترنت، هی رفتم و آمدم. تا ناهار بابای دیرآمده را گرم کردم و کشیدم.

  75. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    صد سال تنهایی خاندم.
    خود را با اسطوره‌کاوی کاویدم.
    نقاشی کشیدم.
    در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم. اسکلت این یکی داستانم را هم دوست دارم، اما قبلی را یک‌جور دیگر دوست دارم.
    هزارکلمه نوشتم. این یکی خیلی مهم بود. بازنویسی‌اش ماند برای فردا. شاید هم پس‌فردا و پسون‌ترهایش.
    https://t.me/utabkeykha

  76. هفته‌ی قبل حال خوبی نداشتم. عازم سفر هم بودم و نتوانستم به کلاس یوگا که خیلی خوب است بروم. با وجود خستگی دوش گرفتم و امروز هر‌طور بود خودم را به کلاس رساندم. بدنم خشک و منقبض بود. تمام بدنم درد داشت. عضلاتم می‌گرفت و سفت می‌شد.
    کشش‌ها و تنفس، جانِ تازه‌ای به من داد. درد ناشی از پیچ و تابِ هر حرکت در بدنم، با حرکت قرینه‌اش و استراحتِ بینِ حرکات آرام می‌گرفت.
    دو ساعت یوگا، سفری به درونم و رسیدن به آرامش. جمعی سفید‌پوش که دل به یک آرمان سپرده‌اند. باهم نفس می‌کشند و باهم می‌پیچند و می‌تابند و به خورشید سلام می‌کنند.
    بعد از کلاس حال خوبی داشتم. انگار هوای تازه وارد ریه‌ام شده بود.
    با دوستم قدم زدیم و کافه نشستیم و جای خوردیم و گپیدیم.
    برمی‌گشتیم، سه‌تا دستبند خوشگل دست‌ساز از دختر دستبند‌سازِ دستفروش خریدم و به خودم هدیه دادم. این زلم‌زیمبو‌ها را دوست دارم و از آن‌ها به خوبی استفاده می‌کنم.
    سبزی خوردن هم خریدم که با بوی ریحانش تا خانه مست بودم.
    تا رسیدم کلاس شعر شروع شد. موضوع جلسه « تعریف بود». و معرفیِ دفتر شعر «دوردست»
    از ریوار آبدانان به فارسی و کُردی با اشعاری کوتاه و موجز.
    یکی از زیباترین شعر‌های این دفتر شعر پنجمین دیوار است.
    غیاب تو
    پنجمین دیوارِ این اتاق
    بی‌روزن
    بعد به ساعت بازخورد رسیدیم. شعر‌های بچه‌ها عالی بود. کیف کردم.استاد از شعر من هم خیلی تعریف کردند. ذوق‌مرگ شدم و لذت بردم.
    کلاس حدود ۲۲/۳۰ تمام شد.
    بعد هم شامکی
    و خواندن کتابی. کلیات سعدیِ نورسیده را ورقیدم با کِیف
    و گزارش نیک

    بدری صفایی

  77. گزارش نیک ۵۰
    حلزون هم از پنجاه روز شدن گزارش نیک ذوقیده.
    خوشحالم پنجاه روز با دوستان خوش ذوق و اهل یادگیری همسفر شدم. همه روز ننوشتم اما معمولا تلاش کردم که گزارشم رو بنویسم.😍
    ۱.امروز هم با صفحات صبحگاهی آغازیدم.
    ۲.چون ساعت کاریم خیلی طولانیه و فرصت حضور در وبینار هر روزه رو ندارم، خوبه که به فایل صوتی دسترسی دارم. امروز دل بستن به نوشتن رو گوش دادم. یکی از نکته‌های مهمش برام این بود که ایده چندان مهم نیست. نحوه چگونگی بیان و اجرا خیلی مهمه. و یه ایده می‌تونه به شکلهای گوناگون اجرا بشه.👌🏻👌🏻
    ۳. سه صفحه از کتاب مرزها و رابطه‌ها رو خوندم.
    ۴. آزادنویسی کردم.
    ۵. با پناه کوچولو، برادرزاده‌ام تماس تصویری داشتم. از کلاس زبان و معلم جوان و پرانرژیش خیلی تعریف کرد.
    ۶. امروز حس بالیدن و افتخار به خودم داشتم بابت تصمیمم برای مسافر راه نوشتن شدن و انتخاب استاد کلانتری، پیر و راهنمای این راه😍
    ۷. دوستان کانال تلگرامم رو به روزگفتار جدید مهمون کردم.
    ۸. چالش این روزهای من:
    یاد بگیرم در تعامل با آدم خودشیفته و نمایشی چه برخوردی داشته باشم. گول بازیهاش رو نخورم و منو به راحتی دستکاری نکنه🤔

  78. مادربزرگم و باران کلاهشان در هم رفته است. باران کمرهای باریک برنج‌های ناز پرورده‌اش را می‌شکند و مادربزرگم خشم می‌گیرد. برنج ها برای رشد، گرما و آفتاب می‌خواهند و باران نمی‌گذارد.
    اما مادر بزرگم همان اندازه که از حضور بیش از اندازه باران غضبناک می‌شود از نبود طولانی مدتش هم خشم می‌گیرد.
    باران نیاید برنج ها تشنه می‌شوند. باران خیلی ببارد برنج ها پوسیده می‌شوند.
    امیدوارم هرچه زود تر مشکلاتشان حل شود و دوباره باهم زیر سایه تعادل شاد باشند.

    خنکی از لابه لای پرده ها وارد اتاق می‌شود فکر خروج از خانه را در سرم می‌پروراند.
    باید برای گلدان شیشه‌ای فکری کنم همدم ندارد تنهایی دق می‌کند. آخر می‌دانی چیست گلدان عزیز من، من دیگر میل به جدایی گل‌ها از خانه‌شان را ندارم هر چقدر هم که بخواهی ایم کار را نمی‌کنم. دیروز گل کوچکی از باغ چیدم آنقدر کوچک و کمرنگ که اصلاً زمین آن را به خاطر نداشت، اما تمام روز دستم را نفرینم کردم که چرا گل کوچک را به خانه آوردم و او را از آغوش گرم خانواده جدا کردم. اما دل آشوب مکن عزیزم. نرنج. فکری دارم گل‌های جوان بسیاره که از خانه و کاشانه دور شده بودند را در دکانی دیدم از دوستان جداشان کردند آنها هم چون تو منتظر عشق هستند. من دست هایتان را به هم می‌رسانم گلدان عزیزم.

  79. گزارشِ نیک
    (آخی نازی حلزونِ خجالتی. قایم شده🌱)
    ساعت ۱ بامداد یادم آمد که ثبت‌‌نام نکردم در کارگاه داستان کوتاه. همراه بانک را باز کردم. دکمه پرداخت را زدم. گفت موجودی کافی نیست. بود ولی. باگ؟ همراه بانک را به‌روزرسانی کردم. حالا بهانه‌اش این بود که رمز پویا درست نیست. دیدم حجم قابل توجهی پیامک پرداخت و برگشت از بانک می‌آید. بله. درپیِ کوبیدنِ چند باره‌یِ دکمه‌یِ پرداخت، شهریه مثل توپ پینگ پونگ از حسابم به حساب مدرسه می‌رفت و برمی‌گشت.
    بیدار شدم. امتحان. هوشنگ خواب بود. دلم نیامد بیدارش کنم. دیپ سیک را بیدار کردم. اولین بار که دیپ سیک را به دوستِ ترک زبانم معرفی کردم گفت: «خیلی بد گفتی» اسمش همین است. به من چه؟ تقصیر سازنده‌‌اش است. چین هم ترک زبان دارد؟ حتما دارد.
    از امتحان که فارغ شدم یک لیوان؟ نه پارچ؟ تانکر آقا تانکر. چای ریختم و نشستم پای دوره‌ی استاد میم.
    بعد از عمری در آشپزخانه رویت شدم. پاستا. مدام صدای بابابزرگ توی فیلم خروس جنگی را می‌شنیدم: «بنازم به این دستپخت» حداقل از نظر خودم خوب است. کافی؟ زیادی هم هست.
    دوباره نشستم پای دوره. بعد هم بچه‌یِ مردم از آقای جلال آل احمد را خواندم. رقیق شدم. برای مادر یک جور دلم سوخت برای فرزند یک جور. (مادر می‌گفت بچه‌کم. دوست داشتم.)
    وبینار نویسنده‌ساز را بودم. امروز هم کمی آتش. کمی تا حدودی. خب می‌طلبید. از ما چه مربوط؟
    بعد وبینار هم خواندن را شروع کردم. بوف کور. استاد از بوف کور دیروز گفتند. بخاطر خودکشی یادآوری‌اش کردند. رفتم سراغش. میدانم که خودم را نمی‌کشم با یک کتاب.
    کارگاه داستان کوتاه پنج را هم بودم. استاد گفتند آتش نسوزانیم. نسوخاندم. کمی با خانم بخشیان و نغمه خانم و فاطمه جان فقط حرف زدیم. استاد چشم غره‌ای نثارمان کردند. ولی استاد ما مشق‌هایمان را نوشته بودیم. حتی ۶ تا ایده‌یِ دیگر هم همان موقع گوشه‌یِ برگه نوشتم.
    بگذریم. ریاکاری تا همینجا بس بود.
    شب بر همگان خوش✨

  80. کلمه سال: اندیشه‌نگار

    تمام روز با خودم فکر می‌کردم که زندگی همین است؛ گشتن و ساختن و آموختن، قدم‌به‌قدم، بی‌هیاهو اما پیوسته.صبح دوره‌ی مکالمه‌ی انگلیسی با فیلم را طراحی کردم و سوالات میان‌ترم را هم نوشتم. بعد تا ساعت چهار سر کار بودم. از چهار تا پنج جمع‌وجور کردن خانه، پختن شام، کمی خوردن و یک لیوان چای آرامم کرد.
    ساعت پنج در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. از شش تا هفت ورزش کردم و چند غزل حافظ خواندم. بعد هم کمی از داستان جاده از اکبر رادی را خواندم.
    در کانال یادگیری انگلیسی با پادکست هم متن آموزش کلمات و خلاصه‌ی پادکست را گذاشتم؛ حس خوبی داشت، انگار روزم کامل شد.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  81. ۱- گزارش نیکم دو نسخه دارد؛ یکی نق و ناله‌هایی که می‌گذارم پشت ویترین یعنی اینجا که مثلن خودم را باحال یا نمی‌‌دانم چی جلوه بدهم، یکی هم چیزهای قشنگی که برای خودم می‌نویسم. از آن‌ها انرژی می‌گیرم و اینجا تداوم را حفظ می‌کنم. (صداقت در رابطه مهم است.)

    ۲- خواهر برایم جایزه گرفته است؛ پودر قهوه. نمی‌دانم جایزه‌ی چیست اما مهم هم نیست، مهم قهوه‌بودنش است. من معمولن دو وعده در روز قهوه می‌نوشم،‌ اما اندازه‌ها را نمی‌گویم که بدآموزی نداشته باشد (چیزی در حد چای با پارچ برای چای‌خورهای قهار). باقی روز چه کار می‌کنم؟ به قهوه می‌اندیشم و به اینکه چرا نمی‌شود ساعتی یک بار قهوه نوشید. یک بار در جمعی بودم، خانمی که معتاد به الکل بود توضیح می‌داد که وابستگی من به الکل اصلن فیزیکی نیست، چون ده روز است که لب به الکل نزده‌ام. دوست و استاد عزیزم گفت تو ده روز است داری به این فکر می‌کنی که الکل نخورده‌ای، درحالی که آدم‌های عادی آخرین باری که الکل خورده‌اند را اصلن به خاطر نمی‌آورند و به آن فکر هم نمی‌کنند. راست می‌گفت. پس با این تعریف من با قهوه چند چندم؟

    ۳- پیاده‌رویِ خیلی خیلی قشنگ، هوا هم چه قشنگ شده است؛ خنک و خاک‌دار 🥴

    ۴- آنقدر پای کامپیوتر چندکارگی کردم که رمقم رفت و ساعت سه شد بی آنکه بدانم دقیقن چه کار کرده‌ام. کامپیوتر خیلی پا می‌دهد به چندکارگی که حقیقتن توان‌فرساست.

    ۵- بعد از هزار سال روی هاردها برچسب زدم تا بدانم چه اطلاعاتی در هر کدام هست و از این دوباره‌کاری نکبت نجات یابم. واقعن چه چیزی در جهان منزجرکننده‌تر است از دوباره‌کاری؟ خود همین دوباره‌کاری.

    ۶- سعدی امروز از دل ما سخن می‌گفت که «نیافتیم و بمردیم در طلبکاری»:
    «حکایت من و مجنون به یک دگر ماند
    نیافتیم و بمردیم در طلبکاری»

    ۷- الهی شکرت…

  82. سال‌واژه من: تغییر

    ۱- در حالی که روی تختم دراز کشیده بودم، دفترم را از مخفیگاهش بیرون کشیدم و شروع به نوشتن کردم.

    ۲- امروز استثنا قائل شدم و شکرگزاری را با فرمت MP3 اجرا کردم.

    ۳- بعد از آن، مطالعه رمانم را انجام دادم و با کتاب «بوف کور» هم یک جلسه فِتی برگزار کردم.

    ۴- بعدش یک فیلم ترسناک دیدم؛ اسمش آن‌قدر طولانی بود که یادم نماند. هم‌زمان هم گپی با دوستان تلگرامی‌ام زدم.

    ۵- بعد نوبت فوتبال انگلیس و کنگو رسید. بازی را تماشا کردم و از برنده شدن انگلیس حسابی حالم گرفته شد.

    ۶- آزادنویسی کردم، اما تمام مدت با خودم درگیر بودم که چرا با وجود این همه ایده، هیچ‌کدام به مرحله اجرا نمی‌رسند.

    ۷- شب، روی کاناپه لم دادم و در حالی که از خنکای باد کولر لذت می‌بردم، کانالم را هم به‌روز کردم.

  83. روز خلوت پر
    ترویج
    چهار و نیم صبح خابم برد. خودم را برای روز بِقایی آماده کرده بودم اما چه نجاتم داد؟ مادرِ قهوه‌ها، قهوه‌ی آماده. (قیافه‌ی آن دمی و ممی‌ها: ما برای تو شوخی‌ایم؟)

    قبل خابیدنم عذاب وجدانی من را گرفت که چون خیلی خابم می‌آمد به بعد از بیداری موکولش کردم. بیدار که شدم ادامه‌ی عذاب وجدانم را کشیدم.

    صبحانه را زدم بر بدن و راهی شدم.

    مراجع بود قبل از من پیش همکار. نشستم به نوشتن آمار تیروئیدِ پخ. تمام شد و درست و غلط دیگر فرستادم.

    بعد هم نشستم مراقبت‌های مانده را وارد کردم. امروز توانستم برسم به وارد کردن مراقبت‌های دیروز.

    راستش همکاران و شیوه‌ی کار در پایگاه را دوست داشتم. کیفیت را در نظر می‌گرفت. بیماریابی خوبی داشت، و این‌ها را مدیون حرف زدن با مراجع بودیم که فرصت داشتیم دقیق‌تر بپرسیم و ارزیابی کنیم. همین امروز مردی آمد و گفت من فشار خونم را اینجا فهمیدند و جای دیگر نمی‌توانستند بفهمند. خب. می‌بینی؟ چهار نفر آدمیم و کار چهارده‌هزار نفر آدم. بدون پزشکی و دندانپزشکی و مشاور تغذیه‌ای و کارشناس روان مستقری در مرکز. امروز مسئول پایگاه‌مان رفته بود پیش مسئول رده‌ی بالاتر و شنیدیم که نه، کیفیت را بیخی، تنها کمیت است که می‌ماند. دلم گرفت. دروغ چرا. من اگر چیزی را در بهداشت دوست داشتم همین ارتباط بود.

    باران شدیدی می‌بارید امروز. آمدم خانه و استراحت. خابم نمی‌برد.

    از نویسنده ساز امروز این جمله را برداشتم:
    «بزرگ شدن یک عادت زشت بچگانه است.»
    مادر بزرگ جورج/داروی معجزه‌گر

    ساعت شیش بود که گفتم چون دختر خوبی بودم به خودم جایزه بدهم. بدوبدو رفتم کازامیا و پاستا و پیتزا را خریدم و تا هفت خودم را رساندم به کارگاه. حالی بس عجیب بود. لذت فراوان و مضاعف. اما وقتی غذا می‌خوری خابت می‌برد. آخرآخرها داشتم چرت می‌زدم. الان را نبین، اتفاقی افتاد که خاب از سرم پراند.

    استاد از لیوان جدیدش رونمایی کرد که حقیقتن مورد علاقه‌ی من است. که هم او لذت ببرد هم ما. منتظر مدل‌های بعدی هستم.

    چه روز خلوت پری بود لامصب.

    کتاب‌متاب خالی، فیلم یُخ، گفت‌و‌گوی… اوه یادم آمد باید چند روز پیش به شیما پیام می‌دادم. خدایا.
    حلزون برگ‌پوش، از خوبان حلزونی.

    بروم به خاب، تو هم برو بخاب.
    https://t.me/Fereshteh_bargi

  84. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -دیشب سه ساعت خوابیدم. صبح زود بیدار شدم. رفتم دانشگاه. دنبال کارهای مدرکم.
    -تا رسیدم خانه ناهار زدم و ولو شدم. سه ساعت و نیم خوابیدم.
    -بیدار که شدم، سردرد داشتم. بیسکوییتی خوردم و قرصی. خیر سرم می‌خواستم برای کارگاه داستان کوتاه سرحال باشم.
    -پریدم سر جلسه‌ی کارگاه. دو ساعت و نیم داستان و نوشتن و کِیف زندگی.
    -سر و سامان دادن به نامه‌یی که نوشته بودم و انتشار در کانال.
    -تکمیل گزارش نیک و ارسالش.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  85. حلزون را بیش از روزهای دیگر زیبا یافتم، سبز و روبه‌رشد.
    سال‌واژه‌ام آگاهی و مرور درس‌های طرحواره‌ای.
    یک جلسه یهویی، کارم را به همکار دیگری سپردم و رفتیم جلسه مسائل محیط‌زیستی شهرداری منطقه 5 و بخش کن.
    با سردرد و خستگی آمدم خانه، شیرقهوه خوردم، کافی‌میکس خوردم بلکه سردرد رفع شود. خداراشکر رفع شد.
    وبینار را شرکت کردم.
    کمی ورزش کردم.
    برای شام مهمان داشتیم.
    با لیدر صحبت کردیم. اگز خدا بخاهد فردا عازم سوباتان هستیم. شانس ما، همش بارندگی است و احتمالن باید یک مسیر گلی را طی کنیم. سوباتان نه اینترنت خاهیم داشت، نه برق و نه آب. گذراندن سه روز متفاوت.
    https://t.me/armaghannevesht

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *