برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید.
نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید.
نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
33 پاسخ
خاطرههای شسته با رگبار سبز میسوزند خالی احساس را و در تبسمگاه زردانه میمیرد. روی بالهای استرس سقوط بیپروای شب توی لیوان تخلیه میشود. رودهای بخارگرفته ماهیهای امید را لابهلای خندههای ابر خاب کرده. رد نگاه هوس روی پوست نارنجیات برای خطر بنفش مینوازد و میسازد صورتی که صورتی را یدک میکشد. سرخابی عطسههایت روی پیراهن مترسک سرش را سراسیمه خم میکند. کلاغهای همسایه باور مرگآور را قار میزنند و دوام آوردنی روی پردههای صبر سهم نگاه میکشد. صعود ناگهانی آبی روی انگشتهایت گل میدهد واژه واژه واژه. روی پوست تنت میبارد خاطرات پارهپارهی و میرقصد چشمهایت در صدای جانگرفته از خندههای زیر پلکهایت. و پیچ میخورد در تنت در پیچهای تنت، در پیدایش تنت و پیچ میخورد در پیدایش پیچهای تنت و پیدایش تنت.
هذیان هفتم
دوش باز شد، اما نه برای شستنِ تن، بلکه برای ریختنِ آبِ یخ روی تمام باورهایم. پکیج، آن جعبهی سفیدِ بدقلقِ روی دیوار، تصمیم گرفته اعتصاب کند. حالا من ایستادهام لخت، سرد، در محاصرهی چهاردیواریِ کاشیکاری شده، و به این فکر میکنم که آیا تمامِ زندگیام همین است؟ یک جریان آبِ سرد که قرار بود گرم باشد؟ ارورِ پکیج، شاید ارورِ خودِ زندگی است. اصلاً شاید حمام نرفتن، نوعی ریاضتِ مدرن است. شیر را میبندم، اما صدای چکه کردنِ آب هنوز در جمجمهام میپیچد. انگار پکیج دارد به ریشِ تمامِ برنامههای روزانهام میخندد. من که میخواستم نویسنده شوم، حالا شدم فیلسوفِ سردِ لرزان. دلم میخواهد دیوار را بشکافم و با دستهای خودم لولهها را گرم کنم. نه، اصلاً بگذار یخ بزنم. بگذار این هذیان، اولین نوشتهی یخزدهی تاریخ باشد.
هذیان گویی
اضطراب ریشه در ریشه درختانی دارد که صدسال عمر کردن و انسان با آنها هم ریشه است. مردم با نهالهایی که کم ریشهاند دوست میشوند که ریشه بیماری ندارند. در جنگل اضطراب وجود ندارد زیرا با درختان همخانواده میشوی و تجربه جدایی را دربیحسی زمان درک میکنی، گویی در کهکشانی بینام و نشان غرق میشوی. انسان امروزی در جنگل حوادث و دردهای بی پایان گیجِ مست بودنش میشود. و پی به اصل و ذات خود نمیبرد پس انسان مضطرب راه راست در پیش میگیرد. تا خود را به ناکجا آبادیهای تاریخ برساند. در آینده تاریخ را انسانها بیریشه غرق در سیاهچاله حوادث میسازند، که بویی از غیرت و مردانگی و زنانگی در پس ماجراها ندارد. و با روانی مچاله از حوادث در گذرگاهها میتازند و نمیدانند در کدام قلمرو باید زیست کنند تابه جاودانگی برسند. انسان در پی جاودانگی خود را دانای دانایان میبیند. و به دنبال کشف ناشناختههایش میرود تا با تسلط برجذابه زمین کُرات دیگر را درنوردد.
هذیانْ هَفتُم
چاردیواری اختیاری اجاره داده میشود به بوزینهای. آب و برق و گازش هم مُفت است. چه تلاشی کرده است نیلوفرِ مرداب برای روئیدن بر تباهی. آگهی شده است که پروانهای با قاصدکی فرار کرده است. اگر دیدمشان به شما خبر نمیدهم. خیالتان تختِ پادشاهی را سفت بچسبید تا چسب از این هم گرانتر نشده. یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ده. شمارش را هنوز خاطرم هست. اعداد موزیاند. اعدادروحِ آدمی را به یغما میبرند. دیوانه از قفس پرید. آیا به راستی دیوانه در قفس بود؟ یا اینکه قفس خیال میکرد با بستنِ راهِ دیوانه موفق به مطیع کردنش شده است؟ دیوانه در سرش پرواز میکند. در سرم دشتی دارم که محلِ قرار ملاقاتم با دیگران است.
بر آن گل میکارم تا خارهای این جهان پارهپارهام نکنند.
یاوه میگویم. بیا روزی با هم برویم کمی قدم بزنیم. به کتابفروشیها سر بزنیم. شاید چشم به راه ما باشند ارواحِ نویسندگانِ مردگان که در لابهلای بوی کاغذها زندگی میکنند.
منم بیام توی دشتت گل بکاریم غزاله جانم🥰
هذیان گویی فرح
اضطراب ریشه در ریشه درختانی دارد که صدسال عمر کردن و انسان با آنها هم ریشه است. مردم با نهالهایی که کم ریشهاند دوست میشوند که ریشه بیماری ندارند. در جنگل اضطراب وجود ندارد زیرا با درختان همخانواده میشوی و تجربه جدایی را دربیحسی زمان درک میکنی، گویی در کهکشانی بینام و نشان غرق میشوی. انسان امروزی در جنگل حوادث و دردهای بی پایان گیجِ مست بودنش میشود. و پی به اصل و ذات خود نمیبرد پس انسان مضطرب راه راست در پیش میگیرد. تا خود را به ناکجا آبادیهای تاریخ برساند. در آینده تاریخ را انسانها بیریشه غرق در سیاهچاله حوادث میسازند، که بویی از غیرت و مردانگی و زنانگی در پس ماجراها ندارد. و با روانی مچاله از حوادث در گذرگاهها میتازند و نمیدانند در کدام قلمرو باید زیست کنند تابه جاودانگی برسند. انسان در پی جاودانگی خود را دانای دانایان میبیند. و به دنبال کشف ناشناختههایش میرود تا با تسلط برجذابه زمین کُرات دیگر را درنوردد.
میمیرد باغها میخارد مارها میشاشند شانس میکارند کارم کام به مام زیربغل میزند، سایه به مایه کارما میخورد، سیر به رزماری تاوان میزند، سر به ته جمعه شب میمکد، ثبت در سیس سس میکند، کیف را میز نیز می بریز.
میتباهید پشمهایش در خالهای موجرفته و سیم تنانه میسوخت کتاب را. میخندم از داستانی که میخواهد و بدهم که بصرفد قشنگ یعنی سطح را کف کنی و در مرداب بستری. میپالاید در پوست و موها شانهاش را میریخت اما بینداز در ابروهایش که خواب را هورت میکشد. سر نمیبندد برای آن بیهوا که قفل شده میان خزهای خرگوش بیهوش و چشمک میزند از سفیدهای تار و پود. سوزن میاندازد نور در سرآستینها دکمهها کال بود و غرق شد شلوار در سرازیریهای گشاد. در را قلبم کوفت و سینهام تپیده نفس میکشید. صدا از میلههای مشبک خاک را سپرد و گلهای پرپر آب بوسیدند.
حسودیِ هذیانی به دوستان خوش قلم کلمات را قرقره میکند و پاسی از دیوار را سرمیکشد که مبادا سنجهای را مبتلا شود. پرِ پروین بر سر زبان میروبد معبدهای خزان و زنجیرهای دوان را تا بزداید عالم نگون و بریزد روی زلفانِ شاپرک خسته. چشمهای پاره و روانهای هاله را در سکوت دود میکند. افسار بر سر زانو مینوشد. کلاه را در واگن میپرستد و پوستتیره روی علفهای هرز روییده در جهنم آبی میخرامد. رد جادو برق میاندازد روی پنجره. دفترها بوی ناامیدی و امید تلاوت میکنند و قهقهی فردا بالا میآورند. مینگرم فوجفوجِ تابستانِ بیغروب را.
ووی این نقاشیه چقدر نمکه.
فودای تو 😘
کفاش سوخته از بند تنبانهای ریز خدنگ پشت پنجره، نمک را به بارانهای صعبالعبور میخوراند که کیست این سنگ کپک بر سر هذیانهای نجوشیدهی بامداد؟ ندانسته میپرسد که مگو فاشهای راز خام زیر فرش را. حرمتشکن روی عاج مینشیند و تو حسرتنشین نشستهایش، تفت به خورد تلخی لیمو میدهی. حالا بادام تلختر است یا نمکهای نمور مادربزرگ؟ شبنم که از جفنگ خشتهای تکیده از زور سفیدی نمرد، مرد؟ پس چرا سختی سنگهای کف نکرده از زور شاش را به بند تنبان بگیریم؟
لا لا لایی گلسرخ وجودپارسال و بهارو دشت و سمن. قوری بست میزنیم. کلپیچ پیچ خورده درهم. خاب خاب خاب دلکم ره وفا میجوید. تپش مکن دل در برم تا بنگرم. اسراف مکنید . صرافی کنید. همومک مورچه داره دور و برش غنچه داره. بشین نپاشد. پاشو نوشین. هوراااااا. شیش سیخ جیگر شیخی شیش تومن. بای تای نای قای سای دای طای گای
هرهرهایش توی هوا ذوب میشود و از زیر در وارد میشود. خرس گنده بالا میاندازد و در هوا میچرخاند چون زیبایی برایش مهم است و صورتی را با سیاه مست میکند. بینیها فکر میکنند که ما همه یکی هستیم و در کارخانهی سریال تولید شدهایم. اما زرافهها موهایشان را از بیخ میزنند چون قضاوتشان همیشه درست است دربارهی نرمیهایی که آب شدهاند و مهربانی را با پذیرش اشتباه میگیرند. وقت خوابش دارد میگذرد و نرمی نباید برگردد.
سرو بود و کوتاه قامت. بدون پشم. شاخکهای خمیدهای داشت و قدمهای راست بر میداشت. جلوجلو، عقبتر از بقیه راه میرفت. رنگش سفید بود اما حرفهایش سیاه. دهانش همیشه باز بود و دستهایش همیشه بسته.
رفتم رو سنگفرشای پلهها که سرسرهبازی یادم افتاد و هوس کردم سُر بخورم تا پایین که قوزبالاقوز شدن پلهها و سنگاشون لیز و والیز، سیخونکِ ساندویچی و ترمز. تابتاب سرم و گورومبی تخت زمین شدم و سنگفرشا خیال راحت دوباره صافیدن سرجاشون و من فحش ناموس دادم و لقلق کردم تا کوچه و خاکپرون لباسای پلهای. سرم دلنگدلنگ صدا مدا کرد و وبینار از کلهی داغم پرید و متصاعد شد تو چشمام و دوباره تقطیر شد رو زبانم ولی تلخ بود و خون از دماغم سرازیر و قاطیپاطیِ وبینار، رفتم زیر دوش تا یخ کنم و از تب و تاب بیفتم و خون فتیله بست رو لب و لچه و ی وضعی. اما وبینار صاف و صوف شد نشست تو کلهملهام، سرجاش.
چرتکه به چراهای چرب چوبه و جوخگی جوجه های سوخته در کشیدگی سیخ. میخ قدم هایش را با چکش همراه میکرد اما خود دانسته بود برای همکاری باید از او ضربه بخورد. به نرمی فشار یک گلو در قعر یک لوله و خاکستری به بنفشای کوچه. میدمد به گونه ی رهایی. امواج طلایی. نقره های شناور بر سیراب سرما سوزهای سمندر. سیاق یک پالون در گهواره ی صمغ و سناریوی سودای سماق به سق. نیک یا تلخ. بارندگی چرخ. قلقلک های بخارجوش قوری. دوری به نزدیک آمدن و براشفته در سینهی تاخیر. زمین و آسمان درگیر. شمشیر خورده است به تهدیگ. غریو گوارش و خروش خشونت.
از هرزگی آب قوزی از سنگ رفت و آن لنگه خواب پا در هوا که مَلاک بیتیزی از دهانم کشید و پرزهای عرق شناور روی فرش و من پشت رُل سیب افتاده را دوزیدم تا کرمهای بیسر خیالشان راحت و شاید پا در کفش الاغ که لنگه سری سوت میزد تا به نوری گوشمان در خواب و ساعت به سرزنان که جامانده باز و مار در گذر از تونل دندههایش شکست و دندانقورچههای ماهی از ترشی نمک و باز دستم زیر پا که بماند سر عقل و دندانههای شانه میبرد ریسههای دلم را تا سقف و گِل سرشور میفروخت با طعم خامه و شعر حافظ کج تا نمانَد در طاق خانه و رخم چه زیبا در سیاهی آینه و آب سرخ از تن زالو و گاو دست به کمر تا نشود کباب.
جامهی زبان بینمک روز شب را نفرین زد. باز چشم گشادهی بازِ خسته، نرمنرم میچرید، نمیدانست کدام راه بیراهه خوابش را شوم تعبیر کرد. تغییر جنسصداهای خفته در ندای باطنش بیاختیار بوق زد، وقتی
شیپور نخنمای دوردستها دستمال پیچ سر رسید تا بعد از صبح های نیامده خورشید را به پشت بلندترین سایههای ناپیدا تبعید کند. تا اینجاخستگی شرمنده بلورهای شکسته در دامن فناخیز سالهای ساییده بود. دیگر نمیشد شاخههای کمان کرده از پشت پردههای منجمد تکه، پاره کرد. رویای روییده زیر فرشهای جملات بعد از این جوانه نمیزند و نقطههای دروغین زیر و روی حروف پنهان در عمیقترین خطهای پرکشیده خواب بودند.
امروز خودم را میان عبادت رها کردم و جرعهای از کلمات آبی آسمان،شربت بلواسکای را نوشیدم و جام قرمز شراب حافظ،شربت رد اسکای را نوشیدم،آسمانیتر شدم.
پس از آن برای وعدهی ناهار سفره را تزیین کردم،دوش گرفتم و حس پاکی و زلالی آب را نوشیدم،
برای پرندگان ارزن ریختم و نوای شادیبخش آنها چه گوش نواز در خانه پیچید.
در آن لحظه گویی قلبم سرشار از مربای گیلاس و پر از حبابهای عشق و مهر شد،رقصیدم و رقصیدم…و به تماشای ادامه سریال خانم مارول شگفت انگیز نشستم.
و شیفتهاش شدم،عاشق لباسهای رنگارنگ،لبخند گرم و چشمان پرمهرش و زیبایی بی حد و اندازهاش.
شال سرخ قندهاری مادر را نوشیدهام. به پرواز طیارهها بر روی گلهای قالی فکر میکنم. به کودکی که توی کشوی کمد جا ماند. امروز هم بازیچهی دست کارد و چنگال شدم. غمبرگر را نصف میکنم. کلمات آبشده شره میکنند. ماهی در گلدان بیتابی میکند. طبقات تنگش را خاک گرفته و منتظر ظهور است. حالا دارد با قلاب گربهی روی دیوار را دید میزند. گربه شیهه میکشد و به سمت کتابخانه لیلی میکند.
سردردم شانه میزند مغزم را کمی ان طرفتر پسرکی راه نشسته و با چشمان باز خوابیده و مورچه ها منتظر مرغ ها بودند و مار طلایی پرواز کرد و اسب قهوه اش را خورد تا اسمان باز شود و گوسفندان درصف نانوایی بودند منم رفتم باشگاه من و باشگاه بی ربط ترین جمله من با باشگاه دشمنم من اینجا چه میکنم
بیلبیلک های تب تیری در شب کاغذی دستمال پایمال شدهی سیاه کویر. گوگولی قوقولی مورچههای هذیان گو در صف خرید کیسه بودند برای بردن بارشان به انبارشان. خبر دادن که بیخبری مد اعیان روزگار رفته شده نیکو حوریان آویزان ایستادهاند برای حس همزاد پنداری. تختم بر بختم سختم را رفتم است. اکسیژن نبود. نفس کم رفت. شربت خلط آور به پیشواز ریههایش پخید. رفتم رفتی رفت دادم ندادی رفت.
سلام
کلمات که در نوشته به کار بردید نو وانرژی خوبی همراهشون بود ،موفق باشید
گردانِ شب تجزیه میکند نیازمند نازا را که ابلهانه سودائی خلعتگون او را به قعر جهنم نوشانده تا درد را در او آبستن کند و او در سیاهی تیز خستگی نتواند قدم از قدم بشوراند و تا نزاید نمیتواند.
در ابتدای صندوقچههایی که به خوشی مخفی کرده بودم، لبخند افعی خزندهای نگهبانی میداد که دندانهایش خاطراتی را به یادم آوردند که سالها پیش از حافظهی خودکارها محو شده بودند و در میان دفتری جا گرفته بودند که سهمش را از آوارگی، دربهدریهای بیخودِ یک باستانشناس تعبیر کرده بود و سگی باستانی را به طبقات مختلف میساخت و درو میکرد و در انتظار نگاههای چشمانی که کور کرده بود نمیماند تا شاید از میان رباعیات زوزههاشان چیزهایی را بشنود که فقط لبفروبستهها میفهمیدند و سگها. با این تفاوت که سگها گفتنش را هم بلد بودند.
ردّپاهایی که بغل کرده بودند برای گرگهای نچیده از حیاطِ بیمعبر و عابرانی که نمیخواهند هیچ پشهای را به کفشی درآورده از برای خوابماندن زیر پای بوتههایی که اسبِ روسپیِ سیارهای حمله میکرد به چوبها در وحشتی از کنارآمدن با گنجشکهای هرجایی نه برای تابآوردن که چگونگی داروهای درمانده در حصار اما شاید زوزه میکشید چنگالی که ناخن ندارد تا لامپ سردرِ حمامهای کهنه را برای پردهکشیدن میان علوفه و عزاداری اما خشمگین و جوشیده و سگپزتر از آنکه بخواهد در کاسه بمیرد شیربرنجِ بریده از فقدان و وقتش که بشود میز فرو میرود سراپا در درد نزاییدن در زیرزمینی که خاله بستنی میزایید و خوش داشتی لیوانِ تازیانه را بهانهی پریدن از آن بالاترین اسبی که سینی به دست شب را تا صبح قلیان مینوشتند.
امشب میخاهم با پرواز، همبستر شوم و فرزندی از او آبستن شوم. فرزندی که نامش را خیال بگذارم.
میخاهم خیال را رنگارنگ بزرگ کنم و اورا یک پرنده بار بیاورم نه خزنده. به همین خاطر او را در هیچ مدرسه ای ثبت نام نخواهم کرد.
عالی بود.
اصلا حالم از حالِ حالیبهحالا، سرحال نمیاد. خب که چی حالشون رو با حال خرابشون بهت حالی میکنند و حالیشونم نیست حال هرکی به حال و هوای خودش ربط داره و حالیدن و نحالیدن چه دخلی داره به نالیدن و ننالیدن؟ یارو از در که میاد تو حالش خماره و اونیکی میگه حال میکنی یدونه سیگار بهت بدم؟ حالت بیاد سرحال و از این بیحالی بیفتی تو حال. افتاد وسط حال و دید لوسترش نور نداره و حالش رفت تو هالههای تاریکی و بدحالی و سیگارش رو با سیتا گاری تو حال خالی کردند و دید کبریتش رو موکتِ حال داشت حال میومد و الو میگرفت. خواست حالی به آتش بده، ها کرد با حالِ دودیش و آتیش گرفت و حالش خالی شد از حال و خماری وسطِ حال بهش حال نداد و چپید وسط حمام کنار حال.
بهای هنگفتی پرداخته بودم. خواب را قاتق میکردی. قاچاق هم میکردی. تفاله میانداختی نزدیک گاوها. توی خرها چیزی میلولید. هشتپا داشت سماقش را میمکید. تنها افسار بهنگام زندگی دست آجرفروش بود.تا دیرباز توی خانه میپلکید با پیژامه. رفتهرفته اسکندر مقدونی آمد به هوای پیراهنش. توی حمام دوش میگرفت. یادش آمد حوله را جا گذاشته. هَرکی هَرکی بود کسی محل سگ به هیچجایش نمیگذاشت. کسی در تنهایی دنبالِ آدم بود. کسی خطاطی میکرد روی هفتتیرکش و مغلوب شدن را برای پدرش به ارث میگذاشت. تنهایی کت و کلفت و ویرانگر بود.
بوقبوقِ ماشین بوقیِ همسایهی بوقمدارمان در این بوقشنبه تا بوقِ گربه کمی آنورتر از بوقِ سگ ادامه داشت. صد رحمت به بوق سگ. کمی معرفت دارد و صاحبشناس است. اما این بوق گربه، همین بوقشنبه همسایهمان را طلاق داد و بوقدارِ گوش ما شد. راستش نمیدانستم با این بوقِ نازدار چه کنم. از آن لاکچریهای پشمکی که برای راه رفتنشان هم باید عصای دستشان باشی. اصلا راه نمیدانند چیست. میخورند و نم پس نمی دهند. آنقدر که خسیسند این بوقگربهگان. شاید بهخاطر همین است که سوار ماشینهای آخرین مدل بوق گربهای میشوند. بدون ذرهای احترام به حقوق بشر، فقط تازیانه میزنند گوش ما را. منتظر فرصتی هستم تا بوقشان را کَر کنم و چشمشان را خوراک بوق سگ. دستهایشان را هم که پوست انگور سیاه آفریقایی از ماشین به بیرون پرت میکند را به دست بوق اژدها میسپارم. همان بوق اژدهای نازنین وانت نیسان آبی، لاکچری ماشینِ جادههای خارجه. به خودم قول دادهام یک روز سوار بر بوق اژدها به دیار شازده کوچولو سفر کنم تا از شر این بوقِ گربهسگیِ ماشین بوقی همسایهی بوقمدارمان خلاص شوم. خدا را چه دیدی شاید آنجا بتوانم این بوقِ گربهسگ را اهلیِ خودم کنم. آن موقع که اهلیاش کردم، ادامه هذیانهایم را کنار بوق روباه از استارلینکِ سیارکِ گربهسگ به تمام جهان مخابره میکنم. شاید اهالی آنورِ جهان قدر این هذیانهای بوقیام را بدانند. بوقم مستدام.
خوراک مغز و استخوان مختل و گردش علمی گربه و سگ در دهان گرگینه خوابآلود. منگنه شد به هتل خونآشام بادبادکباز وحشی دغل. چشم باز کرد وروجک سیرک پینوکیو لیسید و چشم و دهان پخت و کور کپک شد. کوک زد و درو کرد به پرو. خدای کوچک پروانهها شد و تفتید در روغن جامد. چشمک و چک و کیسه خواب نهنگ عاشق شیرین خانم تیز و زردرنگ دردانه. مادر ماهی شکار بستنی آلوده به ویروس یاس ملعون انسانی. هزار هجو خورد و کژتابی پوشید و اقرار به خرابکاری.