حس میکنم لذتبخشترین کار دنیا خواندن نامههای عاشقانه است.
تقریباً همۀ ما در برههای از زندگی به بهانۀ عشق دست به قلم شدهایم.
نامههای عاشقانه بیشترین نامههای نرسیده هستند. نامههایی که به هر دلیل و بهانهای هرگز به دست معشوق نمیرسند.
چه بسیار نامههای عاشقانه که نوشته میشوند به نیت خوانده نشدن؛ نامههایی که در لحظه پاره و برای همیشه به دست فراموشی سپرده میشوند.
کانال مدرسه آنلاین نویسندگی فرصت خوبی ایجاد کرده که با جمع کثیری از دوستان شیفتۀ نوشتن، تمرینهای جذابی را انجام بدهم.
بگذارید متن برنامۀ عاشقانه نویسی را برایتان نقل کنم:
دوستان نازنین مدرسۀ آنلاین نویسندگی
سلام
«ادبیات واقعی نامهها هستند.»
بهمن فرسی-شب یک شب دو
تصمیم گرفتهایم کنارِ هم نامههای عاشقانه بنویسیم.
برای افزایش دامنۀ واژگان عاطفیمان هر روز 5 واژه از فرهنگ لغت عشق انتخاب میکنیم و با هم در حداکثر 200 کلمه نامهای عاشقانه مینویسیم.
زمینی و آسمانی بودن این عشق به خودتان بستگی دارد.
اگر دوست دارید سایر اعضای فرهیختۀ مدرسۀ آنلاین نویسندگی هم نامههای شما را بخوانند میتوانید آنها را برای ما بفرستید.
6 پاسخ
دلبر عزیزم!
میخواهم بیپرده اعتراف کنم که دلم را به تو باختهام. هر سحرگاه، حتی پیش از آنکه چشمانم تو را ببیند، با یاد تو گلهای باغچه و کنار راه را آبیاری میکنم. خوب میدانم که گاهی در خاطر تو نقش میبندم و تو نیز میدانی که از من گریزی نیست. عشق من چون پیچکی سبز و سرزنده، بر تار و پود احساست تنیده است. گاهی از تو روی برمیگردانم، تنها برای آنکه فراق تو را تاب آورم؛ این تنها شیوهای ناچیز است برای عمیقتر دوست داشتنت.
نمیدانم چرا رؤیاها اینگونه نایاب گشتهاند؛ هر شب با خیال تو به آغوش خواب میروم. کاش میدانستم تا چه حد در اندیشه منی. آه، چگونه میتوانی به کسی که حتی با رؤیای تو نفس میکشد، نیندیشی؟ من با خستگی تو خسته میشوم و با شادمانیات شادمان. چون لبخند بر لبانت مینشیند، دنیا برایم زیباترین مکان میشود. میدانم که گاهی اخمو میشوی و من حتی چینهای اخم بر پیشانیات را میبوسم، همانند همین لحظه.
با عشق همیشگی..
محبوب شیرینم
درامواج صدایت احساسم میتپد.
در دلم با تو نجوای عاشقانهای دارم.
حسادت عاشقانهات، چشمانت را درخشانتر از ستارگان میکند.
من با نوازش اخمهایت، نهال عاشقیات را در دلم کاشتهام.
بوسههایت را نچشیدهام، باید چقدر، لبهایت را تجسم کنم.
من چشمهایت را تصاحب کردهام، خودت این را نمیدانی.
با خیال داشتنت، بودنت را همیشگی میخواهم.
عاشق و پنهان میمانم….
سلطان هنوز هم که هنوز هست
شکوه وابهتت ستودنیست ….
دلدارم
نیک میدانم که هرگز این حرفها به گوشت نخواهد رسید
میدانم چنان مردانه زندگی را زندگی میکنی که نخواهی حتی برای لحظهای خیالت را به دستان دخترکی گره بزنی که برادرانه محبت نثارش میکردی
به خدا من هم بدعهدی نکردم
فقط یکدفعه دیدم تورا که میبینم قلبم انگار جوردیگری میتپد
دیدم طنین صدایت برایم فرق دارد
فقط یکدفعه دیدم دل ندارم …
جانان من
آنقدر دوستت دارم که اگر فرهاد میدانست تیشه اش را آویزان میکرد
آنقدر زیاد که اگر خسرو میدانست ادعای عاشقی نمیکرد …
پی نوشت :
الکی الکی عجب نامه عاشقانه ای شد
تا حروم نشده بگردم یه منبع الهام براش پیدا کنم :)))
نامهای به او
الان دلم میخواست او را از پشت سرش بیخبر بغل کنم و دست بر چشمهایش بگذارم، به او بگویم دوستت دارم و نیازی نیست که بدانی من کیستم؛
زیرا این یک دوستداشتن بیادعا و شاید کودکانه و شاید زیادی بزرگانهست؛ به دور از توقع و معامله، فقط و فقط دوست داشتن توست.
به او بگویم گاهی چشمهایت را که میبندی من در پشت پلکهایت پنهان شده و چشمهایت را میبوسم.
میتوانی همین حالا امتحان کنی.
دوباره برای او مینویسم…
دوازده بار نوشتم وخط زدم
اما نشد که نشد..