ناگاه درمیابی از تمام زندگی بهانهیی ساختهیی برای نوشتنگریزی.
بهراستی چرا از چیزی که دوست داریم اینهمه میهراسیم؟
نوشتن همیشه از صفر آغازیدن است و شوربختانه، کوششهای پیشینت از تشویشت نمیکاهند.
اما آیا نمیتوان همین را جنبهی هیجانانگیز نوشتن پنداشت؟ اگر نوشتن چنان سهل و ساده بود که بیهراس و درنگ واژه میتراویدیم، آیا شوقی برای نوشتن باقی میماند؟
شاید همین ترس است که سبب میشود پس از هر بار نوشتن، احساس سرخوشی و پیروزی کنیم؛ همین لذت غلبهی دوباره بر هراس و تشویش نوشتن؛ همین تجربهی والاترین و دشوارترین نوع شجاعت، شجاعت خلاقیت.
2 پاسخ
باهوش بودن که این قدر ویژگی مثبتی است، گاهی هم می تواند ذهنیت غلطی را شکل بدهد. من در طول عمرم فقط درس خوانده ام و تا جایی که یادم می آید سریع یاد گرفته ام و بدون تمرین زیاد درس ها را متوجه شده و از پس امتحانات برآمده ام. اما بعد از این که دیگر درس خواندن را برای زندگی کافی و حتی نامناسب دیدم و وارد جرگه مهارت اندوزی شدم، دیدم که خیر. مهارت با هوش متفاوت است. در این دنیا تو از صفر شروع می کنی مثل داستان ایکیوسان نیست که یک آن به ذهنت خطور کند و قضیه را حل کنی.
تو از صفر شروع می کنی یک کمی تمرین می کنی می شوی یک بعد تمرین می کنی می شوی دو بعد دوباره باید تمرین کنی بعد هی تمرین کنی هی تمرین کنی و در خلال این تمرینات هم نیاز به تمرکز و صبوری داری و این باعث فراری شدن من از مهارت اندوزی می شود. مخصوصا در زمینه نوشتن که نیاز به تمرکز دارد و ذهن گریزپای من که زیاد جست و خیز می کند، هراسش از تمرکز کردن است. از این که یک جا پای فکرش را بغل بگیرد و به درون خودش برود و گنجی را که آن جا مخفی است را بیابد. همین امروز که وعده کرده بودم در مورد یک مسئله ای فکر کنم و بابتش بنویسم، قبل از نشستن پای سیستم، همان ترس و هراس از تمرکز سراغم آمد و می خواست من را از این نوشتن منصرف کند. اما باید پذیرفت که این مهارت اندوزی ربطی به هوش و جرقه زدن ذهن در یک آن ندارد، باید قدم به قدم پیش بروی و با این هراست رو به رو بشوی و او را بپذیری و صفرت را یک بکنی.
همینطوره خانم دمیرچی.
ممنون از کامنت خوبتون🙏🙂.