٧ روزواژه
خونوار
اما سرخ آنقدر غلیظ بود که بهروز همه چیز را خونوار و خونرنگ میبیند.
-محمد ایوبی، صورتکهای تسلیم، ص۹
انگشتسوز
که من آمدم نزدیکتر، سیگار روشن کردم یادم رفت کبریت را خاموش کنم، شعلهاش رسید به انگشت، شعله انگشتسوز شد، من اما خندیدم و تنها یک پک به سیگار زدمک و پرتش کردم از پنجره بیرون…
-محمد ایوبی، صورتکهای تسلیم، ص۲۲
شترنجینگی
ما در میان انبوهی از فاصلهها زندگی میکنیم، به گفتهی دیگر ما در «مکان»ی زندگی میکنیم که همانند یک صفحهی شترنج فاصلهبندی شده است. بنابراین مکان ما یک «مکان شترنجین» خواهد بود، و این ویژگی شترنجینگی، آن را دارای کرانه خواهد کرد.
-سیامک وکیلی، نظریهی بیکرانگی، ص۳۶
همسنگی
همسنجی یا همسنگی یعنی مقایسه.
-سیامک وکیلی، نظریهی بیکرانگی، ص۵۳
ننگخواه
قسم به هر کس و ناکس که ننگخواه من است
به فکر هر کس و ناکس مگر خودم بودم
-مریم جعفری آذرمانی، تریبون، ص۴۶
مرگورز
حیرانم از مرگورزان، انکار من میکنند و
حاشا که چیزی بفهمند، از رنگ پیراهن من
-مریم جعفری آذرمانی، تریبون، ص۵۲
گریهدار
شاملو جان! به خاک خو کردم نکند گریهدارِ من باشی
انتظاری جز این نداشتهام که بکارند «دشنه در دیس»م
-مریم جعفری آذرمانی، تریبون، ص۷۱
و:
گریهدار نمیخاهم حالا که آنسوتر سبز پوشیدهای و از منتظر هم متنفرتری. بُتُن افتاده به همسنگیِ پرنده و سرخ، و تو به رایحهی لای انگشتهات اعتنا میکنی. من دست نمیزنم به سیاه، که سیاهتر گریهدارِ سرخ است. انگشت بزن اثر بزن کارت بزن کارد بزن خون بزن، خونوار بزنند. دوروزینههای مرگ و ننگ. نمیوزد و نمیورزد و فعل به کم نمیرسد و زیاد از سر میرود و چه مرگورزانی و چه نفسی، تف به همنفسی. ننگتابِ هر دو روز و هر سه روز و هر سی روز. پام بکشند کاش از این کوچه به آن کوچه. کاش سرخ پاهام بشکند از قلبت. سوزن بزن به نرم به سر به پیرهن. انگشت بزن به انگشتهای سوخته در ناشناس. سوزن بزن. انگشتسوزم. انگشتانگشت میسوزم. مشام مُشما سوختههای تاریک. چرا که غلطهای نحوی دار از این هذیان. ننگخاهانم به کوچه مرگ میورزند. کوچه تف میکند به باران. همسنجیِ مشماها و فریاد انگشتسوختهها در شترنجینگیِ روزهای پایاپایان. میشکنی. میپکی. میدودی. دودتر در هر هوا. دور نیست که خاکستری.