گزارش نیک ۴۷: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«دوستان شاد شوند از غم پنهانی ما
جمع گردد دل یاران ز پریشانی ما
ما که ویران‌شدگانیم بدین دلشادیم
که جهانی شده آباد ز ویرانی ما
تیغ در برهنگی فاش کند جوهر خویش
مصلحت‌هاست درین شیوه‌ی عریانی ما
»

-طالب آملی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


در گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

18 اردیبهشت 1404

18 اردیبهشت 1404

8 اردیبهشت 1405

8 اردیبهشت 1405

124 پاسخ

  1. دومین روزمان در آبادچی

    پنج صبح بیدار می‌شویم. امروز دومین روز دورهمی دوستانه‌مان در آبادچی چادگان است. همان مهمانسرای توانیر در جوار سد زاینده‌رود.
    محکم بودن در چوبی ساختمان توهم قفل بودن در را به طاهره، خواهرم می‌دهد. بی‌نصیبمان می‌کند این چفت بودن در از پیاده‌روی صبحگاهی در آن هوای روح‌نواز.
    پشه‌ها شب گذشته اعظم و مریم را نیش زده‌اند.‌ با من شاید رفیق بوده‌ و امانم داده‌اند.‌ صبحانه تخم‌مرغ آب‌پز است با نان خانگی.‌ پیش‌از ظهر از مسیر خاکی و ناهموار راهی ساحل پشت سد زاینده‌رود می‌شویم. از سراشیبی جاده تصویر کوه‌ها و درختان به روی آب دیدنی است. مردان مسابقه‌ی سوری، سوری چند سوری می‌گذارند. سنگ‌های صیقلی تخت به اندازه‌ی کف دست را با مهارت به روی آب رودخانه سُر می‌دهند، هر حرکت سینوسی قلوه‌سنگ به روی آب یک سوری است و آن‌که سوری‌های بیشتری بیافریند، برنده‌ی بازی است. رادمهر با آقای اسماعیلی پایی به آب می‌زنند. آقای اسماعیلی با همین به آب زدن، گوشی همراهش را در اردیبهشت در خزر جا گذاشت. شاید همین بود که همه یکصدا فریاد زدیم:
    «مبایل، مبایل»
    این بار مبایل پیشش نبود.‌
    گاه برگشت هندوانه‌ای سرخ و شیرین عطشمان را فرومی‌نشاند.
    کانال همسفران مدرسه‌ی نویسندگی را ورق می‌زنم. کاش فرصتی می‌شد گزارش نیک امروزم را توی سایت شاهین بگذارم. فرصت نمی‌شود. باید سوروسات ناهار فراهم شود. همکاری‌ جمعی‌مان بیست وکار هم برایمان لذت‌آفرین است.
    بعدازظهر گرم من و مریم و ماهه و اعظم می‌رویم کنار فواره‌ی فضای سبز روبه‌روی ویلا. درختی توت با توت‌های دو رنگی سفید و صورتی حواسمان را می‌برد به سمت شاخه‌ها. به اندازه‌ی تمام عمرم این دو روز توت خورده‌ام. با ویوی دریاچه‌ی پشت سد و پارک مهمانسرای توانیر تصاویرمان را ماندگار می‌کنیم.
    این‌جا نت ضعیف است و نویسنده‌‌ساز باز فراری می‌شود از دستم.‌ دمادم غروب باز ملحفه‌ای زیر درختان می‌گیریم و توت‌تکانی می‌کنیم. توت‌های رسیده بعضاً از تیررس ملحفه دور و بر زمین می‌ریزند. آقای اسماعیلی شیلنگ آب فضای سبز را می‌آورد تا چسبناکی زمین را بشوید.‌ همه متمایلیم هُرم گرما را با پاشیدن آب به روی زمین چسبناک، زمهریر کنیم‌.
    حمید و نغمه و ایمان و پدر نغمه می‌رسند. دور هم با میهمانان جدید، باقی هندوانه را می‌خوریم و آنان را در جوار خواهرم می‌گذاریمشان و برمی‌گردیم به سمت شهرمان. خستگی‌هامان از طول مسیر است و گرمای هوا که با دوشی جانانه وامی‌نهد. بچه‌ها روز قبل دخترعمه‌ها و پسرعموهای کوچک خود را دعوت کرده و برای علی، پسرعمویشان کیک تولد گرفته و سوپرایزش کرده‌اند.‌ خانه اما مرتب است و این از برکات دختر داشتن است.
    شک نکنید.

    ۱۴۰۵/۴/۸
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  2. روزی نیک در جوار خوبان

    سال‌واژه‌ی امسالم «دوام» و کاش بتوانم بیاورم این «دوام» را.
    دوام در ادامه‌ی این روزهای پریشان‌‌ساعت وسردرگم، دوام در اَبَر‌تورم اقتصاد و پلاسیدگی جیب‌های ما معمولی‌ها و دوام در نوشتن و نوشتن و نوشتن.

    قرارمان ساعت چهار بعدازظهر است روبه‌روی پلیسراه فولاد‌شهر. این‌بار با ماشین همسر مریم، دختر‌عمه‌ام می‌رویم.
    دو تا خواهرها، طاهره و طیبه هم با هم‌اند. اعظم و ماهه نیز هر یک در جوار همسرانشان می‌آیند در میعادگاه.‌ تیرماه اصفهان گرم و طاقت‌گیر و تا روستای آبادچی کمتر از دوساعت راه است.
    ساعت پنج توی راهیم و نت وصل نمی‌شود. «وبینارنویسنده‌ساز» را نیستم امروز.

    نسبت به سال گذشته آب پشت سد زاینده‌رود بفهمی‌نفهمی بالاتر آمده. به محض رسیدنمان آویزان درخت‌های توت می‌شویم. درختان توت اصفهان تا اواخر اردیبهشت بار می‌دهند و جاهای سردتر از جمله کوه صفه نهایتاّ تا اواسط خرداد. این‌جا سردتر از اصفهان است و تیرماه توتستانهایش توت‌باران.

    آقای اسماعیلی از درخت بالا می‌رود. برمی‌آید در کودکی‌ تُخس بوده. ماهه ملحفه‌‌ای می‌آورد و چند نفری زیر درخت می‌گیرند. من و مریم و خواهرها در سراشیبی جاده‌ی مهمانسرای توانیر به هر درخت توتی می‌رسیم، نوکی به سفره‌ی پربرکتش می‌زنیم.
    افسوس می‌خوریم که چرا نعمت خدا حیف می‌شود. کاش زیر شاخه‌ها را تور می‌گرفتند تا توت‌های افتاده از درخت توی تور خشک شوند، نه آسفالت راجرقابه کنند و نه هدر روند.
    عصرانه در ایوان در آن هوای ملس منطقه‌ی آبادچی چادگان، شیرینی و چای و شب حلیم بادمجان دورهمی با نان خانگی و سبزی خوردن می‌چسبد. رادمهر، نوه‌ی هفت ساله‌ی خواهرم با ما همسفر است. کودکی‌اش را با بزرگسالی ما کوک کرده. راه می‌برد چطور خودش را سرگرم کند. هرازگاهی بزرگترها را قاطی بازی‌های کودکانه‌ی خود می‌کند. عجیب آقای اسماعیلی، همسر اعظم دل به دلش می‌دهد. روی تاب می‌نشاندش، روی دیوارهای سنگی مقابل ویلا ادای صخره‌نوردی در‌می‌آورند.‌ با بزرگترها حکم می‌زند. دست می‌آورد. تقلب نمی‌کند و می‌بردشان.
    شب تا ساعات ابتدایی صبح بیداریم و حرف‌های دوستانه‌ی همکلاسی‌ها و دوستان قدیم گویی تمامی ندارد. رادمهر کوچولو در جوار مادربزرگش می‌خوابد. نور مهتاب سایه‌ی درختان را هولناک کرده. پسرک از خواب می‌پرد و از سایه‌ها می‌هراسد. خواهرم دلگرمش می‌کند که این‌ها فقط سایه‌ی درختانند و هیولا نیستند. پرده را می‌کشد تا کودک امنیت را به آغوش خواب برد.
    یکشنبه‌روز تیرماهی‌مان در جوار دوستان نیکروزی بود به یادماندنی. همان‌ها که جزء عمرمان نیست.

    ۱۴۰۵/۴/۷
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  3. حالا که درباره‌ی دوشنبه می‌نویسم:
    سال‌واژه‌ام هنوز مشقبازی
    – صبح‌تر بیدار شدم. اوضاع بهداشت خاب خوب پیش می‌رود.
    – سید حمزه تهران بود و آمد دیدنم. می‌گفت این روزها بیشتر از نوشتن سرگرم اختراع نوشیدنی برای کافه‌ش می‌شود.
    – هنوز کلافگی‌هایی می‌آید سر راهم برای ماجراجویی‌های پرحاشیه‌ی یکی با یه عالمه. می‌توانم یک‌سر به همه‌شان فحش بدهم که اصلن تقصیر خودشان است و هیچکس هم قربانی نیست و باید مسئولیت بردارند. بعد می‌گویم من هم مسئولیتی دارم از آموزش و محافظت از اویی که قدرتی ندارد. قوه‌ی تشخیص هم. ناجور است که زشتی‌های دنیا را از چشم عزیزان‌مان قایم می‌کنیم تا مبادا معصومیت نگاهشان خراب شود. دو فردای دیگر با همان حسن ظن و واقع‌نبینی، نابود می‌شوند.
    – برای پلاتوهای هفته‌ی بعد هم برنامه‌ریزی کردم.
    – هنوز خبری از کارگردان نشده. دوباره سفر رفته؟ سرش گرم است؟
    – باید برای فستیوال رأی بدهم. و مسئولیتش را هم بردارم. دیگر رأی مخفی نیست. کسانی گاوبندی کرده بودند. استاد جلال اصرار دارند (در همه‌ی ۱۲ دوره‌ی قبلی فستیوال هم) که داوری خارج از مکتب نیاوریم مثلن گلاب آدینه بیاید که به اعتبار چشم و رأی او معتبر شویم. که می‌آیند هم این بازیگران پیشکسوت. اما استاد اصرار دارند خودمان باید مسئولیتش را برداریم. انجامش بدهیم و با انجامش یاد بگیریم. خودمان سنجه‌دار بشویم برای انتخاب‌هایمان. قدرت تشخیص‌مان تربیت شود. چشم و گوش‌مان معطل منتقدین نماند که تازه بعد از حرف فلانی بفهمیم این کار درخشان بود یا مقوا.
    – وسط روز می‌توانم چرت بزنم که خوش بختی‌ست.
    – یک قفسه سوا کردم برای خودم (در اتاق استاد مازیار ) تا بی‌کتابی دق نکنم روزهای تنهایی. هنوز سازوکاری نداریم تا از شب قبل معلوممان شود که صبح فردا مراجع برای پلاتو داریم یا باید اول وقت بیایم.
    – یک دوره‌ی آموزشی جدید گرفته‌ام. دوستش می‌دارم. بعد می‌شود درباره‌ش بنویسم.
    – یک دوره‌ی آموزشی که پیش‌تر گرفته بودم بالاخره شروع شد.
    -معتادم به آموزش؟ دارم فرار می‌کنم و به یه محرک قوی زندگیم پناهنده می‌شم؟
    راستش انگار تمام هدف زندگی‌م همین است که ببینم چقدر می‌شود رشد کنم و تا کجا می‌توانم پیش بروم و چه چیزها می‌شود یاد بگیرم.

  4. از صبح بعد از صبحانه شروع به نوشتن کردم.
    کلمات پشت هم از قلم سرازیر می‌شد و صفحه سفید رو رنگی می‌کرد.
    به انتهای زندگینامه نویسی رسیدم.
    فردا به امید خدا تمام می‌شود.
    هم خوشحال و هم از به یادآوری خاطرات غمگین شدم.
    کلاس نوشتمرین را داشتیم. عالی بود.

  5. صبح کمی دیر بیدار شدم. اداره دیر شده بود اما طبق قراری که با خودم گذاشتم باید صفحات صبحگاهی بنویسم. پس نوشتم هرچند کم مثلاً یک صفحه.

    در اداره کار فراوان بود پس به هیچ کار نیک مورد نظری نرسیدم.

    بعدازظهر به رمانم نگاهی انداختم و چند صفحه­‌ی آن را ویرایش کردم.

    در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.

    همراه با خانواده سریال مورد علاقه‌­ام را تماشا کردم.

    با دخترم و دوستش که مهمان­مان بود بازی کردم.

    بعد از چند ماه وقفه وبینار دوره رمان­‌جا شرکت کردم.

  6. امروز روز دیگری برایم بود. روزی بسیار خواستنی. خواهرم بعد از مدتی از یزد به خانه‌مان آمد و قرار است چند روز پیش ما بماند. ساعت ۷ از خواب بیدار شدم. خواهرم هنوز خواب بود. مادرم صدایم زد تا حیاط را بشورم تا آبش پای سبزی‌ها برود و در مصرف آب صرفه جویی شود. بعد از شستن حیاط صبحانه خوردم.‌

    هوا بسیار گرم بود کولر را زودتر از همیشه روشن کردم در دور کُند. هو‌هوی یکنواختش هال را فرا گرفت و با حرف‌های خواهرانه‌‌مان قاطی شد.

    می‌خواستم ادامه‌ی شاهنامه را بشنوم، اما شارژ گوشی‌ام تمام شده بود. رفتم به سراغ سهراب سپهری و اشعاری را خواندم.

    دیدم نان‌مان تمام شده است، به برادرم زنگ زدم تا نان سنگک برایمان بخرد. برادرم نان‌ها را آورد. آن‌ها را بسته‌بندی کردم و در فريزر گذاشتم.

    ساعت ۱۲ کلاس کتابنقد شرکت کردم. در کارگاه، مقاله‌ای از کتاب دفترچه و خاطرات فراموشی محمد قائد خوانده شد. وسط کارگاه اینترنتم قطع شد و از آنجا پرت شدم بیرون. گفتم چه کنم؟ رفتم ناهار خوردم و باز برگشتم ببینم آیا وصل می‌شوم یا نه. خوشبختانه اتصال برقرار شد، اما به آخر‌های کارگاه رسیدم. آخرش نفهمیدم چی بود و چی شد. باید دوباره فایل صوتی‌اش را بشنوم.
    بعد از ظهر در کلاس وبیکار الهه علیزاده حاضر شدم و دنباله‌ی مقاله‌ی ابوالحسن نجفی در باره‌ی «زبان« خوانده شد.

    بعد از ظهر بساط پختن آش رشته را علم کردیم تا دور هم آشی مشتی بپزیم و نوش جان کنیم.
    درست در میانه‌ی پخت آش برق رفت و از گرما نفس‌مان برید. ولی هر طور بود خودم را به وبینار «نویسنده‌ساز» رساندم گر چه مرتب قطع و وصل می‌شدم.

  7. از زبان حلزون امروز:
    می‌شود پردهٔ چشمم پر کاهی گاهی

    دیده‌ام هردو جهان را به نگاهی گاهی

    وادی عشق بسی دور و دراز است ولی

    طی شود جادهٔ صدساله به آهی گاهی

    در طلب کوش و مده دامن امید ز دست

    دولتی هست که یابی سر راهی گاهی
    اقبال لاهوری

    سال‌واژه: شناخت
    ۱. بیدار شدم و صبحانه‌ی ورزشکاری‌ام را خوردم. کره‌ی بادام زمینی با شیره. بچه‌ها را به خودشان سپردم و رفتم باشگاه. امیدوارم سالم بمانند. در راستای سال‌واژه‌ام میخاهم بدنم را بهتر بشناسم و درد کمرم را با حرکات اصلاحی و قدرتی، به تدریج بهبود ببخشم.
    ۲. دوش گرفتم. رسا هم خودش را رساند به آب‌بازی. از بازی‌ها و حرفهایش لذت میبرم.
    ۳. غذایی را که از دیشب مانده بود گرم کردم. قیمه. با هم خوردیم. راستین را با خودم بردم سر کار. رسا هم دو ساعت بعد به ما پیوست.
    ۴. یک جلسه با مدیر داشتم که باعث شد نتوانم در وبینارهای امروز شرکت کنم. ضبط شده‌اش را گوش میکنم.
    ۵. دم دمای عصر که هوا خنک‌تر شد چن‌تا کتاب از کتابخانه برداشتم و با زیراندازی که از خانه آورده بودم به پارک محله رفتم. برای دختران و پسرانی که مشتاق شنیدن بودند کتاب خاندم. کتاب «چرا؟» از لی‌لا پراپ با ترجمه‌ی شیوا حریری. نشر کتاب چ. با بچه‌ها درباره‌ی انواع دلایلی که میتوانیم برای یک سوال بیاوریم حرف زدیم. کم‌کم رسیدیم به دو دسته‌بندی که ساختار کتاب به آن اشاره میکرد. دلایل منطقی و فرامنطقی. در حین خاندن کتاب صبر میکردم تا خودشان به دلایل سوال فکر کنند و دلایلشان را با ما سهیم شوند. بعضی بچه‌ها زودتر قضیه را میگرفتند و بعضی‌ها دیرتر. مهم این بود که در پایان همه متوجه قضیه شده بودند و مشارکت میکردند. باورم نمیشد که بتوانند در نقاشی‌هایشان این ساختار را نشان بدهند و معانی بعضی کلمات- که از نظر من فهمیدنش برای آنها شاید سخت بود- را به خوبی با مثال توضیح دهند. مثلن همین کلمه‌ی منطقی و فرامنطقی.خوشحالم که خیلی خوششان آمده بود. تصمیم گرفتم هفته‌ایی یک‌بار انجام این کار را در برنامه‌هایم بگذارم. نمونه‌ایی از کتاب: چرا تمساح‌ها گریه میکنند؟ دلایل فرامنطقی: چون لوس‌اند، چون هیچکس نمیخاهد با آنها بازی کند، چون خابشان می‌آید، برای اینکه از آب میترسند. دلایل منطقی: تمساح‌ها از ناراحتی گریه نمیکنند. وقتی مدت طولانی در ساحل می‌مانند، چشم‌هایشان خشک می‌شود و اشک، آنها را دوباره مرطوب می‌کند.
    6. همسر و پسران بستنی هوس کرده بودند. با آنها همراهی کردم و طعم یک بستنی جدید را به تجربه‌هایم اضافه کردم. بستنی قیفی با طعم انبه بادام‌زمینی. انصافن خیلی خوشمزه بود.

  8. گزارش نیک:‏
    ساال واژه: تداوم
    یک: خواندن ادامه‌ی داستان مد و مه از ابراهیم گلستان. می‌تونم، خیلی خلاصه درباره‌ی این کتاب به غیر از خود داستان ‏بگم، پرسه زدن و برگشت به متون کهن با سبکی متفاوت بود. ‏
    دو: رفتن به بیرون برای زیبا نمودنِ ناخون در هوای گرم و طاقت‌فرسا. کامل کردن و فرستادن گزارش نیک.‏
    سه: آماده کردن داستانک 300 کلمه‌ایی که اینطور شروع می‌شد: ‏
    یک دست پشت در خانه است. با باز شدن در، به داخل خانه می‌افتد…. برای کلاس روز سه‌شنبه که فکر کنم داستانک ‏بدی نشد تا نظر استاد چی باشه.‏
    چهار: ساعت پنج به وقت وبینار نویسنده‌ساز با شاهین کلانتری عزیز: ‏
    اول همانطور که در گزارش نیک خودشون به اون پرداخته بودند. درباره‌ی پرسه زدن در دیوان‌های کهن اشاره کردند، ‏و چند بیت شعر بسیار زیبا از طالب آملی خوندند.
    ایشون گفتند که شعر خوب و نثر خوب جدید و قدیم نداره، و خوبه که ‏گاهی به اینجور کتابها برگردیم و اونها رو بخونیم.‏
    چند کلمه جالب برای روز واژه استخراج شد. که چند تا از اونها
    غم‌‌ پیشه،غم پرورده، جادونگاه،….
    که من روز واژه خودم رو : جادونگاه انتخاب می‌کنم. ‏
    جادونگاه تو بود، که بر تاریکیِ شب صاعقه زد و سیلاب شد. ‏
    آزادنویسی داشتیم که خیلی عالی بود. به این شکل ‏
    ‏ عشق داستانی‌‌ست. داستانی که…. ‏
    جمله من تو شلوغیهای نوشته‌های خوب بچه‌ها خونده نشد.
    بعد پرسش و پاسخ و آمدن خانم مبینا ….‏
    پنج: خواندن داستان 9 از « حکایت سرباغبان » از مجوعه آثار چخوف برای شروع دوباره‌ی دوره‌ی قصه قصه.‏
    ‏ ‏شش: دیدن فیلم nocturnal animals ‏
    به خودم نمره‌ی 7 رو میدم.‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار. ‏

  9. میخواستم برم صفحات صبحگاهی بنویسم که یادم اومد بابا چه صبحی؟ باید بری گزارش نیکت رو بنویسی و بخوابی.
    ۱. دیروز ساعت ۹ بیدار شدم و صفحات صبحگاهیم رو نوشتم
    ۲. حین نوشتن تمرینم رفتم سراغ جعبه مداد رنگی بجگیام و اسم رنگ هر مداد رو جلوش نوشتم و بعد همشون رو با اسم کوچیکشون اوردم توی شعر. خیلی بهمون خوش گذشت
    ۳. ساعت ۶ از خونه اومدم بیرون به مقصد محل کارم و چند تا مسیر رو پیاده رفتم
    ۴. به خانمی که بضاعت مالی نداشت توی خریدن دارو‌های بچش کمک کردم
    ۵. تلاش کردم که رفتارم با همکارم ملایم باشه
    ۶. با این که شیفت خیلی شلوغ بود و مریضا خیلی پرکار بودن از پس همه کار ها بر اومدم
    ۷. ساعت سه به بعد با ده دوازده تا مریض تو بخش تنها بودم. فکر نمیکردم بتونم جمعشون کنم اما همه کارا رو انجام دادم
    ۸‌. وقتی اومدم خونه از ترس این که باکتری سیاه سرفه به موها و پوستم رسیده باشه برادرزادمو بغل نکردم. به هر حال سنش کمه و واکسیناسیونش کامل نیست. ولی کلی با هم بازی کردیم کلی قربون صدقش رفتم

  10. سال‌واژه: استمرار در تولید محتوا
    اخبار و حواشی باعث شده دو روز از نوشتن دور بمانم.
    اما امروز خودم را جمع‌وجور کردم و دوباره به کار برگشتم. نشستم و اتود زدم و روی مقالک جدید هم کار کردم.
    چند ساعت در رنگ، طرح و خط فرو رفتم.

  11. ـ سال واژه ام: واقعیت
    ـ نوشتن صفحات صبحگاهی.
    ـ افزودن کلمه‌ی “گشاده قلبی” به واژه‌نامه‌ی احساساتم.
    ـ انجام چند حرکت کششی در آغاز روز
    ـ احوال‌پرسی از دوستی بیمار
    ـ نوشیدن آب به قدر کافی
    ـ غرق شدن در” شب یک شب دو” ی بهمن فرسی
    «شاید هم بلاخره به این نتیجه می رسیدی در وضع و حال موجود زمین جنده نشدن جرئت بیشتری می‌خواهد تا جنده شدن »
    ـ مراقب باش. خودشیفته‌ها تو را آغشته‌ به دنیای خود می‌کنند بدون اینکه حتا اندکی از نیاز تو تَر شوند.
    ـ حظ کردم از خاندن گزارش نیک دوستان همسفرم. دیدن این همه تنوع قلم، این همه ذوق و سلیقه لذت‌بخش است.
    ـ نمره‌ی روزم ۶

  12. گزارش نیک ۴۷
    سال‌واژه‌ام: فاصله
    —« فاصله‌ام» با کسانی که چیزی می‌نویسند، صفر است.
    —«مد و مه» را خاندم. یک نفس. فضای ابهام و اضطراب غالب بر داستان، خاندنی‌اش می‌کند.
    — به رسم یادگار نامه‌ای نوشتم و در کانالم منتشر کردم.
    — «از رمان‌جا» جا ماندم. ساعت را اشتباه دیده بودم. وقتی رسیدم تازه کلاس تمام شده بود. حالم جا ماند. دمغ شدم و پکر‌. به هر حال فایل صوتی‌اش را گوش دادم. کتاب ماه «بی‌لنگر» است. ایام نوروز استاد این کتاب را معرفی کرده بودند. دو سومش را خانده‌ام. کم‌کم می‌خانمش. سوژه‌ی خاصی دارد. فکر می‌کنم بهمن شعله‌ور چگونه توانسته فضای زندان و بازجویی را آن قدر عینی، توصیف کند که گاهی خواننده حس کند همان جاست؟ آب دست‌مان است بنوشیم و این کتاب را بخانیم.
    — دیشب بیهوش شده بودم. گزارشم را صبح نوشتم.
    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  13. ۱. انجام کارهای روتین
    ۲. وبینار نویسنده ساز
    ۳. خواندن داستان کوتاه مهشید امیرشاهی
    ۴. آزادنویسی
    ۵. پرسیدن سوال از استاد کلانتری
    ۶. گوش دادن به پادکست کلاس

  14. سال واژه یادگیری تمام نکات داستان‌نویسی
    دیشب را فراموشیدم. از بس اعصاب‌معصاب نداشتم. حالا‌ در این صبح خنک که نسیمی ملایم از لای پرده‌ی توری وارد خانه می‌شود، باید به مغزم آنقدر فشار بیاورم که دیروز را به یاد بیاورد. البته به شرطِ اینکه در نهایت تلیت نشود که نتواند به بقیه کارها برسد.
    دیروز صفحات صبحگاهی نوشتم. اما مطمئن هم نیستم. چون به محض بیداری، رفتم سراغ مد و مه.
    قشنگ بود. در سکوت خواندم. ولی در آرامش نه. انتظار ندارم از خودم که در زمان پریودی آرامش داشته باشد. اما با تمرکز خواندم. هنوز صحنه‌ی قل خوردن عمامه شیخ جلوی چشمم است. چقدر تصویر داشت. و چه تصویری. آدم خودش را در وسط محرکه می‌دید. جوری که بدش می‌آمد همراه بچه‌های شیطون به شیخ و آن دختر افلیج بینوا نگاه کنه. جوری که دلش برای کاظم می‌سوخت. یا با یک بطری شیشه بکوبد بر سرِ آن آجودان که کنار شط بود. جالب بود که نویسنده آن همه قصه را در یک داستان کوتاه جا داده بود. دوست داشتم قصدش را بدانم. به نظر می‌شد هر کدام از آن ماجراها به تنهایی داستانی شود.
    خیاطی کردم و موضوع نه چندان جالبی که این روزها گریبانم را گرفته، این است که همهٔ دخترها یاد گرفته‌اند شلوار هایشان را می‌آورند که کشِ پشتش را باز کنم. می‌گویند پیراهن کوتاه که می‌پوشند، یا پیراهن را که در شلوار می‌گذارند، پشت شلوار می‌زند تیپشان را خراب می‌کند. گاهی می‌گویند می‌ریند به تیپ‌مان. این کار سخت است. پدرم را در آورده‌اند والا. خلاصه قدرت نه گفتن هم در کار من نیست.
    یادداشتی نوشتم.
    نوشته‌های دوستان را خواندم.
    دو فایل صوتی آموزشی گوش دادم.
    کافی‌نت رفتم و دیدم هنوز کاغذ‌ریزه‌های دیروز در سطل زباله است. باز دلم می‌خواست درشان بیاورم.
    با دختر جان کمی بازی کردیم. دیگر یادمان نمی‌آید چه کردیم😐🙃😵‍💫😤

  15. ۰۵٫۰۴٫۰۷

    سال واژه‌ام: شجاعت

    روتین پوستی رفتم.
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    نجمه صبح و شب نوشتم.
    یک صفحه آزادنویسی کردم.
    چند داستان کوتاه از کتاب گیتار خاندم.
    با سمانه حرف زدم.
    دو غزل از منزوی خاندم.
    با فاطمه از اخوان ثالث خاندیم و با “شادی” ترکیب ساختیم.
    پست کانال رِ هوا کردم.
    برای اضافه کردن ستون نامه نگاری به مجله با زهره جان رسولی حرفیدم.

    https://t.me/NajmehAsghari

  16. سال‌واژه‌ام: طلوع
    روزواژه‌ام: خسته‌خاطر

    هفت‌تیر، هفت و نیم عصر
    استاد قند و نباتم، امیدوارم خوف باشید. امروز تا پاسی از بعد از ظهر خابیدم. حالا هم پشت سر هم قهوه می‌نوشم و با شب یک شب دو عشق بازی می‌کنم. رونویسی چه قدر کیف دارد. کشف کردم من جمله‌ها را زودتر از عمو بهمن تمام می‌کنم. همان جمله‌های نیمه‌بلند، که راه به توصیف‌های زیبا و جزئی می‌دهند. انگار مغزم بچه‌ی پنج ساله‌ای است، که می‌خاهد زود به فعل برسد و جمله را تمام کند. تند و تند، کلمه برمیدارم. حتی گاهی جمله. اما چون روی کاغذهای آشفته‌ی میز می‌نویسم، هر لحظه احتمال گم و گور شدنشان هست. راستی، آن کاغذی که چند روز پیش گم کرده بودم پیدا شد. این دختر می‌رود به ادامه‌ی مشق‌هایش برسد و آخرین کلمه‌ای که برداشته برایتان می‌نویسد. «رموک» یعنی شیطان و ناقلا، یعنی سرکش و ناآرام، یعنی نافر و رمنده. می‌شود گفت یعنی وروجک؟

    هفت‌تیر، هشت و هفده دقیقه‌
    زاوش نامه‌ی چهارم بی‌بی را هم سوزاند. نامه‌ی پنجم را شاید فردا بسوزاند. هرمان گورینگ کیست؟ همان که یک روز قبل از اعدام، خودکشی کرده بود؟ قطره‌ی اشک مصنوعی هم مثل اشک واقعی شور است.

    هشت تیر، نیمه‌شب، هفده مانده به سه
    به لطف قهوه‌های غلیظ خابم نمی‌برد. دو ساعت پیش، گردنم از «فالگوش» ایستادن انصراف داد. موبایلم را چک کردم. فیلم خودم را در دیدم، در گالری. تا کجا خم شده بودم روی کاغذ. کسی هم پیدا نشده بود بگوید: «دختر صاف بشین». همیشه می‌گویند. اما وقتی طرح کوچک است و نمی‌بینم، احساس می‌کنم باید چشم‌هایم را بچسبانم به طرح. بعضی وقت‌ها اینکه خودمان را از بیرون ببینیم، چه لطف بزرگی است. برای شما هم پیش آمده؟ لحظه‌ای خودتان، یا رفتارتان را از بیرون ببینید و بگویید، چقدر مضحک. می‌شنوم صدایتان را. بله لنا، برای همه‌ی ما پیش می‌آید. اگر پیش نیاید که آدم نیستیم. اگر این را نگفته‌اید هم، وانمود کنید گفته‌اید. لطفن. حالا واقعن گفتید؟

    هشت تیر، نیمه‌شب، سه و سی و هشت دقیقه
    چهل صفحه از «فالگوش» را خاندم. خجالت می‌کشم اما اعتراف می‌کنم. چیزی نفهمیدم. پر از آدم است و سوا کردنشان سخت. اما پر بود از کلمه‌های تازه، یا کلمه‌هایی که در گردالی واژگان فعالم، نبودند.
    بچه بودم. مامان می‌گفت امشب نگو نه. شب چهارشنبه‌سوری می‌گفت. ولی «زن که قبول نیست». مامان چرا می‌گفت نگو نه؟ می‌بینید هر گوشه‌ی یک فرهنگ می‌تواند آلوده باشد. حتی خرافاتش. حالا مگر خرافات نیالوده هم داریم؟ بنظرم داریم.
    و «دور از تو باد رنج و غم من» این جمله را عاشق شدم. تمام آنچه، قلبم می‌خاهد به عزیزانش بگوید، در این چند کلمه است. شما هم استاد عزیز منید پس، دور از شما هم باد رنج و غم. همه‌ی شکل‌هایش.
    خاب دارد چشم‌‌هایم را می‌یابد، و خسته‌خاطرم. قول می‌دهم فردا جمله‌ی بهتری بنویسم با روزواژه. اگر ننوشتم، قرارمان شما و نودان و امجک.

    پی‌نوشت: نقل قول‌ها از کتاب فالگوش، نوشته‌ی منوچهر یکتایی‌اند.
    پی‌نوشت۲:واهمه را من یافتم امروز. حق رشد این واژه برای من است. ندزدید. دزدی خوب نیست. زشت است. پیس است.

    دوستدار شما‌، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  17. سال‌واژه‌ام: طلوع
    روزواژه‌ام: خسته‌خاطر

    هفت‌تیر، هفت و نیم عصر
    استاد قند و نباتم، امیدوارم خوب باشید. امروز تا پاسی از بعد از ظهر خابیدم. حالا هم پشت سر هم قهوه می‌نوشم و با شب یک شب دو عشق بازی می‌کنم. رونویسی چه قدر کیف دارد. کشف کردم من جمله‌ها را زودتر از عمو بهمن تمام می‌کنم. همان جمله‌های نیمه‌بلند، که راه به توصیف‌های زیبا و جزئی می‌دهند. انگار مغزم بچه‌ی پنج ساله‌ای است، که می‌خاهد زود به فعل برسد و جمله را تمام کند. تند و تند کلمه برمیدارم. حتی گاهی جمله. اما چون روی کاغذهای آشفته‌ی میز می‌نویسم، هر لحظه احتمال گم و گور شدنشان هست. راستی، آن کاغذی که چند روز پیش گم کرده بودم پیدا شد. این دختر می‌رود به ادامه‌ی مشق‌هایش برسد و آخرین کلمه‌ای که برداشته برایتان می‌نویسد. «رموک» یعنی شیطان و ناقلا، یعنی سرکش و ناآرام، یعنی نافر و رمنده. می‌شود گفت یعنی وروجک؟

    هفت‌تیر، هشت و هفده دقیقه‌
    زاوش نامه‌ی چهارم بی‌بی را هم سوزاند. نامه‌ی پنجم را شاید فردا بسوزاند. هرمان گورینگ کیست؟ همان که یک روز قبل از اعدام، خودکشی کرده بود؟ قطره‌ی اشک مصنوعی هم مثل اشک واقعی شور است.

    هشت تیر، نیمه‌شب، هفده مانده به سه
    به لطف قهوه‌های غلیظ خابم نمی‌برد. دو ساعت پیش، گردنم از «فالگوش» ایستادن انصراف داد. موبایلم را چک کردم. فیلم خودم را در دیدم، در گالری. تا کجا خم شده بودم روی کاغذ. کسی هم پیدا نشده بود بگوید: «دختر صاف بشین». همیشه می‌گویند. اما وقتی طرح کوچک است و نمی‌بینم، احساس می‌کنم باید چشم‌هایم را بچسبانم به طرح. بعضی وقت‌ها اینکه خودمان را از بیرون ببینیم، چه لطف بزرگی است. برای شما هم پیش آمده؟ لحظه‌ای خودتان، یا رفتارتان را از بیرون ببینید و بگویید، چقدر مضحک. می‌شنوم صدایتان را. بله لنا، برای همه‌ی ما پیش می‌آید. اگر پیش نیاید که آدم نیستیم. اگر این را نگفته‌اید هم، وانمود کنید گفته‌اید. لطفن. حالا واقعن گفتید؟

    هشت تیر، نیمه‌شب، سه و سی و هشت دقیقه
    چهل صفحه از «فالگوش» را خاندم. خجالت می‌کشم اما اعتراف می‌کنم. چیزی نفهمیدم. پر از آدم است و سوا کردنشان سخت. اما پر بود از کلمه‌های تازه، یا کلمه‌هایی که در گردالی واژگان فعالم، نبودند.
    بچه بودم. مامان می‌گفت امشب نگو نه. شب چهارشنبه‌سوری می‌گفت. ولی «زن که قبول نیست». مامان چرا می‌گفت نگو نه؟ می‌بینید هر گوشه‌ی یک فرهنگ می‌تواند آلوده باشد. حتی خرافاتش. حالا مگر خرافات نیالوده هم داریم؟ بنظرم داریم.
    و «دور از تو باد رنج و غم من» این جمله را عاشق شدم. تمام آنچه، قلبم می‌خاهد به عزیزانش بگوید، در این چند کلمه است. شما هم استاد عزیز منید پس، دور از شما هم باد رنج و غم. همه‌ی شکل‌هایش.
    خاب دارد چشم‌‌هایم را می‌یابد، و خسته‌خاطرم. قول می‌دهم فردا جمله‌ی بهتری بنویسم با روزواژه. اگر ننوشتم، قرارمان شما و نودان و امجک.

    پی‌نوشت: نقل قول‌ها از کتاب فالگوش، نوشته‌ی منوچهر یکتایی‌اند.
    پی‌نوشت۲: واهمه را من یافتم امروز. حق رشد این واژه برای من است. ندزدید. دزدی خوب نیست. زشت است. پیس است.

    دوستدار شما‌، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  18. سال‌واژه‌ام: درنگ

    اتفاقات دیروز آنقدر حالم را بد کرد که تمام شب را بیدار بودم. هفت صبح بالاخره خوابم برد و تا دوازده خوابیدم.

    بعد از عمری لازانیا پختم. خوشمزه‌تر از همیشه شده بود.

    خبر خوش از طرف نیلا رسید و دوباره دلگرم شدم به حضور در مدرسه‌ی نویسندگی.

    آزادنویسی کردم.

    وبینار سرزبان را بودم. مهمان امروز مبینا بود و از ترجمه گفت.

    تراپی رفتم و تمام حال بدم را ریختم توی اتاق درمان. سبک شدم. جلسه که تمام شد از پیام‌های گروه متوجه شدم رمانجا داریم. تا هشت‌ونیم خودم را به خانه رساندم که کلاس را از دست ندهم. قرار شد این ماه بی‌لنگر را بخوانیم.

    بعد از قرنی با بچه‌های تحقیقاتی ویدئوکال کردیم.

    https://t.me/sarachegenii

  19. سال‌واژه‌ام: نِوِشتیَت (در این چند روزِ اخیر کمتر خوانده‌ام، بیشتر نوشته‌ام. به طور میانگین تقریبا روزی چهار، پنج ساعت نوشته‌ام.)
    – امروز را دوست داشتم!
    – به بانک رفتم و کارتم را رفعِ مسدودی کردم. باجه‌دار بسیار باحوصله و مسئولیت‌پذیر بود. برای همه. انرژیِ خوبی ازش گرفتم.
    – در وبینار «نویسنده‌ساز»، خانم ملائی در برابر شوخی‌های آقای کلانتری از عبارتِ «خَُبثِ نیت» استفاده کرد. به‌نظرم خیلی بامزه آمد. حتما از این به بعد ازش استفاده می‌کنم.
    – کتاب «نویسندگی خلاق» را تمام کردم.
    طیِ دو سال گذشته، چند کتابِ آموزشی برای نویسندگی خوانده بودم، از نویسنده‌های ایرانی. از‌شان بسیار آموختم و خیلی هم دوستشان داشتم. اما دلم می‌خواست به‌جز آن کتاب‌ها، کتابی بخوانم که علاوه بر اینکه نویسنده‌اش ایرانی است، جدید و به روز هم باشد. ولی مطمئن نبودم سراغِ چه کتابی بروم.
    کتاب «نویسندگی خلاق» نوشته‌ی شاهین کلانتری، خودش بود. دربرگیرنده‌ی انواعِ جوانبِ نویسندگی‌ست و سرشار از منابعی برای مطالعه‌ی بیشتر. پُر است از تمرین‌های کارآمد و نقل‌قول‌هایی پُرمایه. در عین حال، کتاب صمیمی و شفاف است.
    قبلا چندتا از جملاتی را که بیشتر دوست داشتم در گزارش‌هایم نوشتم. امشب، سه نقلِ‌قولِ دیگر از این کتاب:
    «تغییر مهم‌ترین کلیدواژه در داستان‌پردازی است.»
    «بیکار نشستن را یاد بگیرید. گاهی اوقات یک ساعت تمام یک گوشه بنشینید و هیچ کاری نکنید.»
    «برای نوشتن به انگیزه متکی نباشید. انگیزه‌ی شما ممکن است دیر یا زود کمرنگ شود یا از بین برود. نویسندگی حرفه‌یی تازه از این نقطه آغاز می‌شود.»
    -پس از یک هفته زمان، پنجاه صفحه چرک‌نویس، بیست بار بازنویسی، سی بار بلند خوانی، شنیدنِ نظراتِ امیر و مَها و گازخوردِ پدرم، ده بارِ دیگر ویرایش کردن و تأییدِ پدرم، خود ولی راضی نشدن، خودگازخورد، خط زدن و برخی خط‌‌‌‌زده‌ها را برگرداندن، دوباره علائم را جویدن، باز هم کلمات را شکافتن و مقایسه کردن با مترادف‌هایشان از لحاظِ مفهوم و آوایی، مجددا هر جمله را به ده شکل نوشتن و هی همه چیز را تغییر دادن و ندادن، بالاخره داستان کوتاهِ سه صفحه‌ای‌ام را تمام کردم. این، داستانِ همیشگیِ نوشتن‌های من است.
    زمانی می‌فهمم از نوشته‌ام (تا جای ممکن) راضی‌ام که، پس از طیِ مراحلِ بالا، در بلند خوانیِ نهایی، در هیچ نقطه‌ای، از هیچ نظر، خودم را متوقف نکنم. حتی برای همین گزارش نیک.
    دو ساعت پیش داستانم را برای مسابقه‌ی «داستان کوتاه بین فرهنگی، نشر ششم» ارسال کردم. نتایج در آپریلِ ۲۰۲۷ اعلام می‌شود. نتایج برایم مهم است اما پاداشِ اصلیِ من، لذتی بود که حین نوشتنش داشتم و لذتی که از تمام کردنش بردم. پاداشِ اصلیِ من، داستانِ تمام شده‌ام است.
    جا دارد به چند نکته اشاره کنم:
    ۱. سپاس از قمر اسپید که این مسابقه را به من معرفی کرد و سپاس از مدرسه‌ی نویسندگی که اگر نبود من با قمر آشنا نمی‌شدم و هرگز این داستان را نمی‌نوشتم‌.
    ۲. روح مادرم شاد، او بود که می‌نوشت و ناخودآگاه شورِ نوشتن را از همان کودکی در من تقویت کرد.
    ۳. پدرم تنها ویراستارِ من است. و بهترین. تمامِ داستان‌هایم را برای بازخورد پیشش می‌برم. یاری و حمایتی که در این راه به من می‌رساند، فوق‌العاده است. تأثیرِ به‌سزایی روی نوشته‌هایم دارد. چقدر ازش آموخته‌ام… تا ابد مدیونش هستم. بگذریم از گنجینه‌ی کتاب‌هایش.
    و ۴.
    بی‌نهایت سپاس از امیرم که نه تنها با دیوانگی‌های من می‌سازد، که حمایتشان هم می‌کند.

  20. صبح زود راس ساعت دوازده و نیم بیدار شدم.
    نیم‌ساعتی ژاپنی خاندم و قد سوسک نفهميدم.
    قبل از نوشتن تکلیف کتابنقد فکر می‌کردم که جای مغزم دمپایی باشه حالا خداروشکر کاملا مطمئن شدم.
    با کارهای رضا مهدوی مینیاتوریست آشنا شدم. کانالشونم جواهره.
    مدیتیشن بویایی کردم با بوته‌ی یاس. شدت مکش در حد کنده‌ شدن گل‌ها. تمام گره‌های عصبی و چاکرایی باز شد.
    در نویسنده‌ساز و سرزبان و وبینار آقای‌ کمالی شرکت کردم. عالی، پربار، همیشه نیک.
    چندتا کاریکاتور کشیدم. چند ساعت هم سعی کردم شعر بنویسم ولی فقط شرورور شد.
    بعد‌از مدت‌ها با شرم و خجالت ظیاد اینو میضارم چون استاد نفرین‌های ترسناکی کردند.

  21. از نوشتن: آزادنویسی کردم. صفحات صبحگاهی نوشتم. رونویسی کردم.
    از خواندن: یک کتاب نصف‌ونیمه را تمام کردم.
    پیاده‌روی کردم و سر راه مایحتاج روزانه را هم خریدم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. ایده‌ی ادامه دادن با جمله‌ی عشق داستانی‌ست که… وسوسه‌ام کرد تا با آن چیزی بنویسم و در کانالم بگذارم.
    زبان خواندم، اتمام یک درسنامه از برنامه‌ی دولینگو و دیدن یک ویدیوی آموزشی از یوتیوب.
    روز مفیدی بود و تقریبا تیک تمام کارها را زدم. اما یکی در دلم می‌گفت چرا روزهای مفید انقدر خنک‌اند؟ یعنی یک چیزی کم دارند. وقتی همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود احساس بچه مثبتی را دارم که مشق‌هایش را نوشته و دنبال تکلیف اضافی می‌گردد. برای همین چند کار دیگر را چاشنی روزم کردم:
    -آهنگ موردعلاقه‌ام را برای هزارمین‌بار گوش دادم و در عجبم که هنوز خسته نشدم.
    -یک رمان که از نوجوانی با من مانده است را برای صدمین‌بار بازخوانی کردم.
    -اندکی گوشی‌بازی کردم، نه تا حدی که معتاد خطاب شوم.

  22. سال‌واژه‌ام: دوام‌یابی

    فقط بخاطر همین سال‌واژه است که این وقت صبح نشسته‌ام و می‌نویسم؛ باید حفظش کنم.

    تا الان چه می‌کردم؟
    شعر می‌خاندم و حظ می‌کردم. امروز بیشتر وقتم صرف تمرین کتابنقد شد؛ که چقدر هم کیف داد. باید در گنجور می‌چرخیدیم‌، شعر می‌جویدیم و نکته می‌بلعیدیم.
    تمرینم را همین پیشِ ‌پایِ گزارش نیک‌ گذاشتم‌ و نفس خسته‌ای کشیدم.
    کارهای نیک دیگر هم‌ کرده‌ام، اما امشب به نیک‌ترینشان بسنده می‌کنم.

  23. کلمه‌ی سال: خایه‌ی اخلاقی
    همین که دیشب گزارش نیکم را نزدیک 3 صبح فرستادم یعنی کلمه‌ی سال با حمایت میانه‌ی خوبی بهم زده است. آن هم در فرمی دیگر. بازار باشد سلطان.
    اصلن هرروز یک گزارش نیک حمایتی ازین به بعد.
    همین الان هم 2 است.

    اینترنت که قطع بود آمدم به خاندن سه چهار صفحه از نیستی شناسی مخاطب دست یازیدم. رازی از ص33 تا ص58 در این کتاب مستور است. آنگونه که اگر لودر یک کتاب بود این قسمت همان بیل‌ِبالابرش بود و این چهار به دویِ چند صفحه‌ای به کندن زیرساختار سرعت داد.

    به فرهنگواره سرک کشیدم. آتش‌دهان، کلمه‌مند، هم‌بال، دردپرستی و پولک‌نشان را نوشتم.

    یکی داستان دیگر از سنگ و آفتاب خاندم و سریال میخاهم پیدایت کنم را تا قسمت 5 دیدم.

    پست دیروز و امروز را باهم نهادم.
    شطحیاتِ شقاقیات : https://t.me/dreamdrawgrow

  24. دیشب به سرم زد دوباره تا صبح بیدار بمانم.
    نمیدانم به قول مادرم غنیمت می‌دانم بیداری را. شب را.
    ساعت ۱۰ امتحان داشتم. قبلش کمی خوابیدم. همچنان درود خداوند بر هوشنگ. سایه‌اش مستدام.
    شروع کردم کتابی که برای یادگیری بود خواندم‌. خداوند مرا هدایت کند. کاش تمامش کنم زودتر. چه شده‌ است مرا که چنین حلزون‌صفت شده‌ام؟
    اِنی وِی. طبق بررسی‌هایم در هفته‌یِ پیشین تنها ۱ ساعت از وقتِ گرام؟ گران؟ را وقف آن نرم‌افزار منحوس –اینستاگرام– کرده‌ام. آفرین دارم نه؟ (خودم میدانم دارم.)
    فهمیدم در هفته‌یِ پیشین مجموعا (تو رو به مقدساتت مجموعن؟ عن؟) ۷ ساعت در دولینگو وقت گذراندم. همچنان خود را تحسین می‌کنم.
    رخدادکی نوشتم. در کانال به اشتراک نگذاشتم.
    به این نتیجه رسیدم که شاید چون شروعِ طنزی داشتم همه توقع دارند با طنز ادامه دهم. عزیزان برای محتوای طنزی که فاخر هم باشد به خانم برگی مراجعه کنید.(از آنجایی که شوخم لازم است بگویم کنایه نبود حرفم؟ البته که اگر متن‌هایشان را بخوانید متوجه می‌شوید نیازی به تعریفِ کسی نیست). نهایتِ طنزپردازی‌ام (که اصلا نمیدانم به کاری که میکردم طنزپردازی می‌شود گفت یا نه؟ یا بیشتر به قول استاد «چای شیرین‌‌بازی‌‌هایم») همانقدری هست که دیده‌اید. مقداری کامنت در وبینارها. به موقع و به سرعت. همین.
    اگر به حالِ خودم رها شوم غم‌پیشه‌ترین می‌شوم. فکر میکنم گِلِ وجودم را از کوهی که خاکش خاکسترِ درختِ غم‌پرورده‌ای داشته برداشته‌است خدا.
    مستند نیویورکر را دیدم. نمیدانم این آقای سردبیر چرا انقدر جذاب به نظرم آمد؟ نمیدانم. دلم می‌خواهد دوباره هم مستند را ببینم.
    با دیدن شعرِ گزارشِ نیک، صدایی در پس ذهنم خواند: «شانه رَم میکند از فرطِ پریشانیِ ما»
    وبینار نویسنده‌ساز را هم بودم. مقداری نوشتیم. ذوق می‌کنم از دیدنِ هنرِ همسفرانِ قوی و خوش‌قلم.
    راستی قدردانِ محبت و مهربانی‌ِ همسفرانی که در جواب سلامم صد سلام برایم می‌نویسند و گاه احوالم را می‌پرسند هستم. عزیزانم‌. نمی‌خواهم اسمی ببرم مبادا که عزیزی از قلم بیفتد اما مهرتان فراموش نشدنی‌ست.

  25. سال واژه: دارم بهش می‌فکرم
    ۱.تو گرمای ۴۶ درجه، یک کیلومتر پیاده روی کردم تا یه دفتر یادداشت برای گزارش های نیک بخرم، که حتما فاصلهٔ خطوطش یک سانت باشه.
    البته فاصلهٔ خونهٔ ما تا نوشت افزار محله کمتر از یک کیلومتره. اما چون از شدت گرما به لعن و نفرین افتاده بودم، تصمیم گرفتم بستنی بخورم.
    تا اومدم بستنی رو باز کنم، یاد داستان خشونت آمیز غزاله فائق افتادم.به هر حال ترجیح دادم تا رسیدن به خونه صبح کنم. ولی بعد به جای بستنی مجبور شدم آب‌بستنی بخورم.
    ۲.چند صفحه بی هدف نوشتم.این هفته تمرین نداریم.
    ۳.چند صفحه بی هدف خواندم.البته نویسندهٔ کتاب هدفش را از نوشتن می دانست. اما من هدفم را از خواندن این کتاب نفهمیدم.
    ۴.هفت تا کار نیک دیگه هم کردم که به خودم مربوطه! آخه از بس نیکن، میترسم ریا بشه….
    ۵. …
    ۶. …
    ۷. …
    ۸. …
    ۹. …
    ۱۰. …
    ۱۱. …
    ۱۲.اینکه وبینار نویسنده ساز رو به یه لیوان چای، یه مشت تخمه، کیک کشمشی و غیبت دربارهٔ فک و فامیل شوهر دختر خاله ام ترجیح دادم، گزارش نیک محسوب میشه؟ شر نشه واسم؟ به استاد برنخوره!!

  26. سال‌واژه‌ام: شناخت (که هرشب می‌گویم کاش «پستانه» بود.)

    _کنارم خابیده. آتنا. خابیدار است یا تو خاب می‌گوید؟ برای دومین‌بار. «نرو نرو». بار اول بغل و نازش می‌کنم. می‌گویمش خاهر قشنگم. از بغلم درمی‌آید و برمی‌خیزد. می‌پرسم «چیه؟» می‌گوید «گرمه» ربطی با «نرو نرو» ندارد اما پنجره را باز می‌کنم. می‌خابد. کمی بعد باز دستم را می‌گیرد و می‌گوید «نرو نرو». می‌گویم «چته؟ الهه‌‌م من.» دوست‌پسرت که نیستم. خاب چه می‌بیند؟ می‌گوید «می‌دانم، نرو نرو». نمی‌روم. تا فردا بگوید چه بوده. خاهر قشنگم.

    _کلی آسمان و ساختمانی که از پنجره پیداست را نگریستم. چرا این‌قدر خالی‌ها را دوست دارم؟ روی حیاط‌خلوت خالی‌ست و خالی‌ها را دوست دارم. ساختمان در حال ساختن است و پنجره‌هایش خالی، خالی‌ها را دوست دارم. در تراس خانه‌مان چیزی‌ست که نمی‌دانم ستون است یا دیوار ولی مستطیل است و خالی‌هایش مربع، خالی‌ها را دوست دارم.

    _دیشب آن‌قدر خابم نبرد که سحر شد. دیشب آن‌قدر خاب نبرده‌ام را در گوشی چرخاندم که خابش برد. خابم در رخت‌خاب بود که با بیداریم نوشتن آغازیدیم.

    _حرف زدیم. با مب.

    _حرف زدیم. با ندا و فرشته و فائزه.

    _حرف زدیم. با فائزه.

    _حرف زدیم. حرف کی کافی است؟

    _کنار پنجره ایستادم و این‌بار ایستاده نگریستم آسمان و ساختمان را. می‌ارزد برایم. سفر. سفرک. به چنین دیدنی‌یی. (کونم: گح نخووووووور.)

    _خایگان کلمه‌سرچی، واژه‌دان و واژه‌یاب را افزودم به اولین صفحه‌ی گوشیم.

    _با دوسه‌تان نازنینم که کامنت گذاشته بودند برایم گفت‌وبوس کردم.

    _امشب هم ریدم. یعنی منتشریدم. یادداشت و عکس.

    _توی نویسنده‌ساز، شاهین جان از طالب آملی خاندند. همان طالب که کلمه‌بام داره، آی بله. خیلی کلمه داشت. کلمه‌دار پربدن. بر وزن چغر بدبدن. یادداشت‌برداری کردم ولی یادداشت‌برداشته‌های من از گوز بهار هم گوز بهارترند. چون ول‌شان می‌کنم در ناطبیعت اتاق و چند روز بعد تلنبارشان می‌کنم در کمد و من یادداشت‌برداری می‌کنم یا آشغال‌برداری یا یادداشت‌برداری‌هایم را آشغال‌برداری؟

    _الهه از زبان گفت. در سرزبان. مب از شباهت ترجمه و کپی‌رایتینگ. گفت مهم‌ترین کار مترجم «انتخاب» است. این را مب گفت یا شاید مب و یادداشت‌برداری‌های بهاری‌ام.

    _نمی‌دانم دیگر. «دیگه این زندگی به درد نمی‌خوره» یا «اصن اصن اصن مث من دیگه تو این دنیا نمیاد آقای فردوسی‌پور؟»

    https://t.me/elahebaseda

  27. سال‌واژه‌ام: پایبندی
    ناراحتم از اینکه حیوان خوابم دوباره به «کوسه» تغییر کرده. Mi Fitness (اپی که برای سنجش خواب استفاده میکنم) میگوید: «کوسه‌ها معمولا دیر به‌خواب میروند و کم میخوابند. برخی حتی موقع شنا خوابشان میبرد.»

    پِی‌اش را نگرفته‌ام که این تیپ‌های حیوانی چقدر علمی و معتبراند و راستش برایم مهم هم نیست. همین که آمده در سطح بالاتری روی وضعیت خوابم اسم گذاشته و با این برچسب توصیفی، در تلاشم به «خرس قهوه‌ای» نزدیک‌تر شوم برایم کافی‌ست.

    میدانم بهترین شاخص همان 7 ساعت خواب متوسط است. ولی دوست دارم با هر سبک و نوعی خودم را وادار کنم به بهبود بخشیدنِ کیفیتِ خوابم.
    مثلا خود استاد هم فکرش را نمیکرد بتواند با دور از جان کفن‌پوش کردنش، وادارمان کند به ثبت گزارش نیک. گاهی همان روشی که فکرش را نمیکنی جواب میدهد.

    امروز بیشتر وقتم صرف اسلایدهای وبینار چهارشنبه شد. هی انگولک میکردم و هی راضی‌ا‌م نمیکرد. کلافه‌وار همان را ذخیره کردم تا فردا پس فردایی سراغ‌اش بروم.
    https://t.me/matinchapani

  28. – سال‌واژه‌ام: هردم‌نویسی
    – «واهمه» را هم بیفزا به کلمات محبوبم، شکلش را دوست دارم،‌شاید چون هم‌وزنِ گوگوش است: فائقه آتشین.
    – نزدیکانِ دورم را از خودم ناامید می‌کنم، می‌دانم، ولی بی‌حوصله‌ام. و دوست‌ دارم بی‌حوصلگی‌ام را حفظ کنم در برابر این وضعیت.
    – مبینا پیام داد اسهال شده (هرچند بعد منکر شد و گفت فقط دل‌پیچه داشته). توی وبینار سوژه‌اش کردم. ساعتی بعد وسطِ پیاده‌روی آهش گریبانگیرم شد و به دردش دچار شدم.
    – گربه جدیده را «هاشم» نامیدم. خاهرِغلام از آن‌ور دنیا درآمده که، نخیرم: «اروس». خاهیم دید چه خاهد شد.
    – خوشبختی یعنی کسی که باید قدر کارت را بداند.
    – ضیافتی برپا کردیم برای خاهرِ مادرِغلام و خانواده‌اش. مادرِغلام شیرین کاشت و زرشک‌پلویی پخت که شد بهترین زرشک‌پلوی عمرم.
    – اگر کسی همسفرانم را بیازارد، تمام‌قد کنارشان می‌ایستم تا از حقشان دفاع کنم.
    – بعد قرنی برگشتیم به دوره‌ی «رمانجا». این کلاسِ بی‌نوا در طول عمر گهربارش دو تا جنگ دیده فقط و هزار مصیبت دیگر. بنا شد این ماه «بی‌لنگر» را بخانیم و نگاهی هم بیندازیم به پیرنگ دو تا فیلم و روی طرح داستان خودمان بیشتر کار کنیم.
    – سه نویسنده، سه کتاب. این سه همیشگی‌اند. هر روز ازشان می‌خانم، ولو یک جمله.
    – کلاس خصوصی بازنویسیِ رمان هم خوب پیش رفت. حالا پس از حدود یکسال داریم به رمانی تمام‌عیار می‌رسیم.
    – کانال من: https://t.me/tardidar

    1. -اسم گربه را هاروس بگذارید تا هم دل خاهر غلام شاد شود و هم غلام.
      -دم شما گرم که کنار همسفرانتان می‌ایستید.
      -کارما جناب کلانتری کارماا.
      -نزدیکان دور من هم کم مانده بود گوشی را در حلقم فرو کنند. گریختم. خب من هم دلم این انزوا را می‌خاهد چکارم دارند.
      -بانو مولای متقیانن، هر چیز هم وزنشان محبوب می‌شود.
      اما خودِ واژه‌ی واهمه چقدر پُر از واهمه است.

    2. با خوندن این جمله، یه لبخند بزرگ‌ اومد روی لبام:
      اگر کسی همسفرانم را بیازارد، تمام‌قد کنارشان می‌ایستم تا از حقشان دفاع کنم.

    3. اگر کسی همسفرانم را بیازارد، تمام‌قد کنارشام می‌ایستم تا از حقشان دفاع کنم. بنازم.
      لطفا ذکر کنید از سه‌همیشگی.

    4. بدنبینی استاد شاهین

      با طلا باید نوشت: «اگر کسی همسفرانش را بیازارد، تمام قد کنارشان می‌ایستم تمام قد»
      چاکریم به مولا🫡🫡

  29. دلم گرفت از حلزون تجزیه شده.
    امروز هم طبق معمول واژه‌ی سالم ” پازل نویسندگی” رو تا اینک که پاسی از شب گذشته رو مزه مزه کردم؛ با خاندن دفتر شعر ” بوسه درمانی های ویانا” از “هیواژ” و نوشتن شعر هفته که بر مبنای تبدیل جملات معمولی روزمره بود به جملات نامعمول شاعرانه. امید از پّسش اومده باشم.
    با خاندنش جوگیر شدم و چند کلمه‌ی نامعمول کشفیدم:
    ته-انجام= سرانجام.
    ته- آمد= سرآمد
    گیاه‌گون= گلگون
    ماه‌پرست= آفتاب‌پرست
    دیروز وبینار” کتابنقد ۵” رو اشتباهی نوشته بودم وبینار “رمان‌جا.”با پوزش باید بگم که امشب رمان‌جا داشتیم. پارسال عید قبل از جنگ ۱۲ روزه شروع شده بود که نحسی ۴ جنگ بهش گیر کرد و بعد از حدود یک‌سال طلسمش باز شد و تونستیم کلاس رو با دوستان قدیمی مدرسه نویسندگی ادامه بدیم. خدایا جنگ رو از سر کشور ما و کل دنیا بردار و صلح به‌جای آن بنشان. آمین.

    شروع مجدد رمان‌جا و کتابنقد مرا واداشت که دفترچه‌های این دوره رو از زیر کتابچه‌ها در بیارم و خاکشان رو بتکونم و با یه یاحق گفتن آماده‌ی ادامه دادن نوشته‌هایم بشوم.
    کلاس رقص فاطمه یاوری رو شرکت نکردم نمی‌دونم برگزار شد یا نه؟
    چند تماس تلفنی داشتم با بزرگها و کوچک های خانواده از سر تعهد و مسئولیتی که دارم که اسمشو گذاشتم تماس‌های سرخ، سبز، آبی گلابی روزانه.
    کار خیلی نیک امروزم یه مشورت مادرانه با عزیزی بود که خدا رو شکر به قول خودش شهامت و جسارت تصمیم‌گیری درست رو بهش نشون و یادآوری کردم و رفت که انجامش بده که اگه موفق شد نتیجه رو براتون تو این گزارش نیک ها می‌نویسم. برا اون و خودمون دعا کنیم. آمین.
    چند کیلو سبزی‌ پخته ی قرمه ی یه نفر رو هم آوردم که تفت بدم و سرخ کنم. آخه کودکش به بوی سرخ کردنی حساسیت داره. ریا نباشه آب‌حوض هم خالی می‌کنم.😜
    کمی از کتاب راه هنرمند جولیا کامرون رو خوندم. پیاده‌روی و در حین اون رازگاهان داشتم.
    چند روزه همسر همسفرم دنبال یه نوع ماهی می‌گرده که قدشون حدود ده تا ۱۵ سانته و یا دریایی و از شمال به تهرون می یارن یا رودخونه‌ای و از جنوب ميارن. پیدا نمی‌کنم. همیشه تو میدون امام حسین یه مغازه داشت. امروز هم تا امیرحضور رفتیم. نبود که نبود. اسمشون رو نمی‌دونم. خوردن ماهی برا رژیم و دیابتم خوبه ولی خاک به چولم که هیچ ماهی بجز اینا رو نمی‌دوستم. هر کی آدرس گمشده‌ام رو می‌دونه بهم بگه تا جایزه بگیره.

    _ ما آیندگانیم که در اینک- گانیم.

    #گزارشنیک

    راستی، راستی کانالم:👇
    https://t.me/Nahid_Yousefzadeh_Shoushtri

    1. ایوای من چرا دوره‌رمان‌جا جا موندم پس. هیچ متوجه اعلانش نشدم.
      حالا ماهی سفید بگیر، اونم خوبه‌ها

  30. حلزون؟ چشات می‌رن سی‌خودشونو صدفت سی خودش؟ با حرف زدن حل نمی‌شه؟
    راهتون از هم سوا شده؟ عیبی نداره. طبیعت زندگی همینه. از یه جایی، ممکنه راه‌ها از هم سوا بشه.
    ۱. زبان خوندم.
    ۲. نقاشی کشیدم.
    ۳. به جسارت دختران مدرسه‌ی نویسندگی افتخار کردم.
    ۴. راهمو از برخی تا ابد سوا کردم.
    ۵. واسه‌ی دو تا گوگولی عزیزم کمی اشک ریختمو هزاری دل سوزوندم.
    ۶. بعضی چیزا واسم روشن‌تر شد و احساس بهتری دارم واسه‌ی تصمیم.
    ۷. کتاب کودک خوندم.
    ۸. صفحاتی از کتابی خوندم درباره‌ی فریدا کالو.
    ۹. برای دوست عزیزم عکس نامه‌ی دانش‌آموزمو فرستادم. وقتی «است تید» رو دیدم تو‌ نامه‌ش،
    من: ما اینجا داریم زحمت می‌کشیم.
    ۱۰. بعد از مدت‌ها تحقیقاتی‌مطالعاتی جلسه‌‌ای آیلاند و دیداری تازه.
    خدافظ

    1. از هزاری دلسوزاندم خوشم اومد. راستی زندگی‌نامه فریدا کارلو خیلی قشنگه‌ اگه نخوندی یا نشنیدی، از پادکست رخ بشنو. خیلی تحت تأثیر قرار می‌گیری

  31. سال‌واژه‌ام : تمرکز

    حلزون چشماشو جا گذاشته.

    امروزم خلاصه می‌شود توی. شوک. بلاک شدن. ناباوری. گریه. خنده. کلی حس بد. یه کوچولو نوشتن یه عالم حرف. بازم حس بد. نویسنده‌ساز. ویدیو کال با متخصصون و باز هم ویدیو کال با تحقیقاتی‌ها. و باز هم حس بد.
    این بود از امروزم.

  32. جوانی و خامی. دیشب برای دیدن فوتبال و اینکه ایران آیا به مرحله حذفی می‌رسد یا نه تا ۷ صبح بیدار ماندم.
    جوانی و خامی. سریال تلویزیونی را می‌دیدم با سریال‌ها و فیلم‌ها راه می‌آمدم.
    جوانی و خامی دیگر دیگر دیگر. دیگر نمی‌خواهم جوان خا م ابله. دیگر از هر ورزشی که پسوند. بال دارد بی‌زارم. فوتبال. بسکتبال. والیبال. دیگر سعی می‌کنم جایگزین‌های بهتری داشته باشم.

    تنها فعالیت نیک امروز پیگیری سایت است .
    آی آی ای … من سرزوار سرزنشم. من هنرمند نیستم. ولی به این تعهد دادم. ببنید کی گفتم بماند من هنر را دوست دارم. من برایم ادبیات معنا دارد. من فیلم را می‌سازم. ببینید کی گفتم .
    هنوز لایق سرزنشم. بابت تماشای این فوتبال مضحک.

    1. کاملن تصور می‌کنم اون‌روزی که داریم با هم فیلم شما رو میبینیم. بدون اغراق و واقعی می‌گم. چه رو نیکی بشه اون روز.

  33. ۷ تیر

    سال‌واژه‌ام کشف است. کشفِ چیزهایی که هیچ‌گاه نرفته‌ام سمت‌شان. لذت‌ها و سرگرمی‌هایی که بلدش نیستم. می‌خاهم از تکرار بگریزم و کشف کنم جدیدیات‌ را.

    از ۲۸ خرداد نبوده‌ام. چه شد که تداومت را شکستم؟ من که حتی منتشر می‌کردم توی روزهایی که ول معطلانه چرخیده‌بودم. مس این همه وقفه؟ اما بگذارید درِ گوش‌تان بگویم که گزارشِ نیکم را هر روز نوشتم. اما رو نکردم برای‌تان. فحش خاندن دارد؟ چص‌ناله خاندن دارد؟ خودت نبودن چی؟
    خودم نبودم در این‌ روزهایی که گذشت. مریم را کسی دزدیده‌بود. دو روز پیش پسش گرفتم. اما گمان می‌کردم که پس گرفته‌ام. این دو روز انگار آبِ یخی بود بعد از پیاده‌‌روی تو گرمای جان‌سوز. می‌دانستم که خوردنش گلویم را درد می‌آورد، اما هم‌چنان دوست داشتم که بخابم. که فقط نگاه کنم. مگر می‌شود غبارِ ده روزه را به یکباره شست؟ نمی‌شود. این دو روز را جان کندم برای به دست آوردن مریم و به دست نیامد. آخرش هم فهمیدم کار دارد تا بشود همانی که بود.
    1. صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم بعد از مدت‌ها. پر کردم سطرها را با ولع . شده که دل‌تنگ شوی؟ حتمن شده. اما دل‌تنگی برای صفحات‌صبحگاهی چه؟
    2. پستی نوشتم برای کانال. آنقدر خسته‌ام که دستم نمی‌یابد موضوعی برای انتشار. در این وادیِ تعطیلی مخ و دست و رابطه‌ی میان‌شان، چالشِ زهره رسولی آبی است وسطِ بیابان.
    3. جلسه‌ی نوشتمرین را گوش دادم.
    4. جلسه‌ی کتابتقد را گوشیدم. کارِ مانده زیاد دارم. ده روز را که نمی‌شود جمع کرد توی یک روز.
    5. سوپ درست کردم. عدس‌پلو هم. اما برنجم دم نکشیده‌بود. از همسرم خاستم زیرسبیلی رد کند و صدایش در نیاید وگرنه بیرونش می‌کنم از خانه. ماهی هم سرخ کردم. آشپزخانه وضعیتی وارد بس اسفناک. مرتبش کرده‌ام. اما به قولِ مادرِ مادربزرگم ظرف‌ها پا دارند و خودشان، خودشان را می‌رسانند به سینک. یادم باشد پای‌شان را قلم
    کنم. گاز هم که بیا و ببین. دستِ قوی می‌خاهد و حوصله‌ی سرشار. که من امروز نه دستش را دارم، نه حوصله‌اش را.
    6. کمی از کتاب راهِ هنرمند را خاندم. فقط کمی.

  34. یا خودِ خدا، چشماش کجا میرن؟
    حلزون رو میگم

    سال واژه: سامان
    از ۶ونیم بیدارم.
    خیلی کارها کردم.
    همون کله‌ی صبح، ناشتا به رنگ سبز، صبحگاهی نوشتم. نصفه صفحه (وقتم کم بود)
    امروز باران زودتر از همیشه رسیده بود. هوا را بسی خنک و مطبوع کرد.
    دختر را به مدرسه رساندم. در ماشین نشستم. حوصله‌ی برگشت به خانه نداشتم.
    از باران بر شیشه و عبور ماشین و موتورها در هوای بارانی و صدای چَرَخُ چُرُخ باران انبار شده در کل خیابان لذت بردم.
    مَد و مِه را به پیشنهاد زهره جان رسولی خاندم.
    تا بیش از نصف.
    دختر آمد. بردمش باشگاه. مابقی داستان را مشغول شدم. محو داستان بودم و به قسمت‌های ترسناک رسیده بودم، که ناگهان در ماشین باز شد.
    اغراق کنم یک متر به هوا پریدم. دختر خندید.
    گفت: «وااا، مامان. چی شد؟»
    دوتایی حسابی خندیدیم.
    امروز ناهار رویداد داشتیم پس نپختم.
    در گروه لحظه نویسی با دوستان در مورد داستان حرف زدیم.
    قوره‌ها را که در یخچال جاساز کرده بودم، آوردم تا دان‌دان‌شان کنم برای فریزر و خورشت قوره‌مسما.
    باد نام مرا می‌داند از ایزابل آلنده را گوش سپردم.
    کمی تاریخی‌ست. زمانی که هیتلر وارد اتریش می‌شود و آنجا را تصرف می‌کند و جنگ جهانی راه می‌اندازد.
    امروز از حادثه‌ی خاندن دو داستان یک صفحه روزواژه نوشتم.
    عصر باز بوسه درمانی خاندم. کمی با تکلیفش ور رفتم.
    آخرش دیوانه می‌شوم . یعنی دیوانه‌تر.
    خاهر زنگ زد که غروب بیکاری بازار برویم تا با دو تا و وجکش بتواند کارهایش را برسد.
    من را برای بچه‌داری و غیبت می‌طلبید.
    گفتم ساعت ۶ چون وبینار پنجانه دارم.
    به دختر که در منزل ولو بود . فرمان دادم برای شام کوکوی سیب‌زمینی و برای ناهار خورشت قیمه بگذارد.
    که فردا روز من به تکالیفم برسم.
    وقتی برگشتم از ۸ گذشته بود. شب را می‌گویم.
    و همه چی حاضر بود.
    کمی شام خوردم. ظرف را شستم.
    پای تکلیف کتابنقد نشستم از ساعت ۱۰ تا ۱شب.
    همین حالا که این را می‌نویسم . یه ربع قبل ارسالش کرده بودم.
    چند تا خرده. ریز دیگر هم بوده که ظاهرن مغز یاری نمی‌کند.
    چشمانم رو به خاموشی ست. کاری از چوب کبریت هم برنمی‌آید.

    بقول آن خواننده: «ما رفتیم ، بای بای»

  35. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    ۱. کتابنقد دیشب را گوش دادم و نت‌برداری کردم و سمت گنجور شتافتم. چرخیدم و چرخیدم و شاعری انتخاب نموده، کلمه را سرچ کنم، ببینم چه‌ها گفته و سروده‌اند برایش.
    تمرین کتابنقدمان بود. مفهومی را انتخاب کنیم و در گنجور بکاویم. من از میان همه خوبان ابهام را برگزیدم. سایت را بالا و پایین، این‌ور آن‌ور چرخیدم و اخر سر اسم شاعری را زدم و ابهام را سرچ کردم. نتیجه‌ای حاصل نشد. یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار، پنج بار، شیش…بیش از این نزدم خداشاهد است!
    نمی‌شد. اشکال نداردی گفتم و مؤدبانه رفتم خودِ گوگل را سرچیدم، که ببینم مترادف‌های ابهام را. «پوشیدگی» در اکثر سایت‌ها تکرار شده بود. دانشنامه اسلامی کمی مفصل‌تر توضیح داده بود. به این جمله‌‌ش که «ابهام در نقد ادبی معاصر بسیار مورد توجه… برخی نویسندگان… و…» تا شاعران را دیدم بازگشتم به گنجور! دوباره سرچ کردم گفتم شاید ابهام نباشد، پس مترادفش پوشیده را امتحان کردم. نتیجه نداد. صفحه را بیهوده بالا و پایین کردم، دوباره سرچ کردم پوشیده و…! گزینه «بیاب» را دیدم!
    دارید به گیج بودن من می‌خندید؟ یا به یادِ گیج‌بازی‌های خودتان؟
    آفرین. بی‌شک دومی!
    ابهام نبود. پوشیده را دو تا، فقط رودکی. قرن سوم را گذر کردم. نظم و ترتیب چرا؟ جهیدم رو قرن‌های جلوتر و بله شاعران معروف‌تر. پوشیده بیشتر از قرن سه شد. ابهام را اما ابتدا در شعر مولانا یافتم. یکی. انوریِ بزرگوار هم سروده‌ بود از آن. سه‌تا. بیت‌ها را یادداشت کردم.
    حالا امیدوارتر سراغ بقیه شاعرها برفتم.
    قرن سیزده. یازده.
    اما!
    ای آشفته شیرازی که چنین آشفته می‌نمایانَد نام تو
    ابهام را چرا درنیابیدی مَرد!
    فصیحی هروی را ببین، که چگونه می‌سرایدش:

    ابهام بر قفاش چو مهر نبوت است
    کلکم که در جهان معانی پیغمبر است.

    ۲. روزسوال را شرکت کردم. فایل صوتی نویسنده‌ساز را گوش دادم. استاد که اسم رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز» را گفت. چنان ذوقی کردم انگار نویسنده‌اش من باشم! رفتم دوباره سراغش. سراغ همان خطوطی که چندین و چندبار خوانده‌ام. رونویسی‌ کرده‌ام. ۴۲ و چند صفحه جلوترش را.

    «و آنوقت به کمک هم زبانش را بریدیم…
    و با بریدن زبانش دیگر چه چیز او را بریدیم؟ با بریدن زبانش وادارش کردیم خفقان را بپذیرد.
    ما زبان را برای او بدل به خاطره‌ای در مغز کردیم و او را زندانی ویرانه‌های بی‌زبان یادهایش کردیم. به او یاد دادیم که شقاوت ما را فقط در مغزش زندانی کند؛ هرگز نتواند از آن چیزی بر زبان بیاورد. با بریدن زبانش او را زندانی خودش کردیم. او زندانبان زندان خود و زندانی خود گردید. او را محصور در دیوارهای لال، دیوارهای بی‌مکان، بی‌زمان و بی‌زبان کردیم. به او گفتیم که فکر نکند و اگر می‌کند، آن را بر زبان نیاورد، چرا که او دیگر زبان ندارد؛ زبانی که در دهانش می‌چرخید و کلمات را با صلابت و سلامت، و اندیشه و احساس تمام از خلال لب‌ها و دندان‌ها بیرون می‌داد، از بیخ بریده شد و زبان لیز پوشیده به خون، خون تازه نورانی، در دست محمود ماند؛ و محمود آن را داخل طشتی انداخت که کنار سطل گذاشته شده بود. آنگاه کلمات از بین رفتند، و او حرف و صدا و کلمه و نطق و بیان را فراموش کرد. سین‌های شاد تغزلی، شین‌های جشن‌های نورانی…»

    آه، می‌خواهم تمام آن صفحات را از نو، دوباره بخوانم، دوباره رونویسی کنم. چه بیانی دارد. چه فصاحتی چه قلمی…
    رمان را جلوتر از این نخوانده‌ام اما، تا همینجا شیفته قلم براهنی شدم. جلوتر نشد بخوانمش چرا که پیام ناعمه سجادی عزیز را دیدم. گروه کتابخانه. آنموقع که اینترنت نداشتیم. آنموقع که به بله کوچ کرده بودیم. آنموقع که من می‌خواندم این کتاب را. آنموقع بود. فایل آواز کشتگان بود. نوشته بود: «بچه‌ها یه گروه هست دارن این کتاب رو می‌خونن دوست داشتین همراه بشین.» همراه شدم.
    «در «گریزگاه» محور خواندن، کتاب نیست؛ جهانِ نویسنده است.»
    ما قرار بود با جهان براهنی آشنا شویم. حالا آزاده خانم را داریم می‌خوانیم. سخت است برایم. تقریبن نود و نه درصدش را متوجه نمی‌شوم:) اما خوشحالم که همراهم. لینک کانال تلگرام گریزگاه را می‌ذارم.

    ۳. با سارا پرسیدیم. خواندیم.

    ۴. دو نسخه داستان کوچه که مربوط جلسه اول کتابنقد بودند را هم خواندم. مقایسه‌شان از رو پی‌دی‌اف سخت بود. رونویسی‌شان کردم.
    همین.

    ۷ تیر ۱۴٠۵
    گریزگاه: https://t.me/gorizgahhh
    من: https://t.me/PhoenixO0

    1. وای من زمانی که این کتاب براهنی رو می‌خونم جیگرم هزارتیکه می‌شه. همیشه به این فک می‌کنم که روانی هم بوده. چطور می‌تونسته تا این حد واضح از قطع کردن اجزای ی آدم بگه. شاید اگه اینجوری ننوشته بود بیشتر دوس داشتمش. یعنی اصلا از تراوش این همه درندگی از ذهنش به تنفر می‌رسم. حال اینکه بیشتر کتاباشم دارم و دوسشون دارم

      1. چه جالب!
        به‌نظرم لطف کارش تو همین جزئی‌نگاری دقیق و صریحشه.
        موضوعی که انتخاب کرده و حال و هوای رمان می‌طلبه از همچین زبانِ جسوری استفاده کنه.
        همین که تنفر رو در مخاطب برانگیخته یعنی به هدفش رسیده و این خودش قابل تحسینه.
        البته من هنوز کامل نخوندم اما برداشت من تا اینجا اینطور بوده.

  36. #گزارش_نیک۴۷
    سالواژه: صبر
    امروز مثل یک جسد که از گور در می‌آید از رختخواب بیرون آمدم. دایی افشین تشخیص دادند آپنه خواب دارم و اعتقاد به پیگیری درمان. ولی خواستم بگویم دایی جان! من چند تا مشکل و اختلال خودم را باید بروم و درمان کنم؟ از ۴۰۰۰ هفته عمرم بیش از ۲۰۰۰ هفته آن گذشته و من هنوز در الفبای زندگی درجا میزنم. دایی جان مهربانم! سوگند عمر زیادی ندارد، میخواهد در ۲۰۰۰ هفته ای که باقیمانده، جور دیگری زندگی کند.
    با دوستی در مورد آدمهای سمی گپ زدنم که باعث شد دست به قلم شوم و بنویسم. مطلبی در مورد فوتبال و حذف تیم ملی نوشتم و باز کردن ایمیل یاهو و پاکسازی این اکانت. بدجور تار عنکبوت بسته است. برخی ایمیل‌های قدیمی را پاک کردم. سرم درد گرفت و بقیه پاکسازی ماند برای فردا. آدمهای سمی بدجور فکرم را مشغول کرده است. تقریبا تمام امروز را به این موضوع فکر کردم.
    وبینار نویسنده ساز را مثل همیشه شرکت کردم. شش ساعت پیش بوده اما نمیدانم چرا نمیتوانم چیزی در موردش بنویسم غیر از اینکه جمله نویسی انجام دادیم:
    عشق داستانی‌ست که…
    من دیونوسوس تایپم و بداهه نویس. برای همین یادم نمی آید چه جملاتی نوشتم ولی الان میتوانم بنویسم:
    عشق داستانی ست که میان دو سطرش، تمام ناگفته‌ها جا گرفته‌اند.
    عشق داستانی ست که قهرمانش را خودت انتخاب می‌کنی، اما راویش را نمی‌شناسی.
    عشق داستانی ست که هر بار می‌خوانی، تازه‌ترین نسخه‌اش را می‌نویسی.
    و الان خوابم می آید شاید صد جمله دیگر هم می‌توانستم بنویسم ولی خستگی و خواب نمی‌گذارد.
    #۷تیر۰۵
    #سوگندستاره
    #غربت
    #امواج_ذهنی_یک_ADHD

  37. نیکش را مطمئن نیستم ولی شرح ماوقع امروز:

    -صبح تا ظهر را خوابیدم.
    – این روزها کرونوس و کایروسم سخت در جدل‌اند.
    – انگیزه‌ برای نفس کشیدن هم نداشتم، چه برسد به فعالیت.
    – یک بار دیگر فهمیدم چقدر ارادتمند شاهین کلانتری هستم.
    – برای رفع خستگی، صبح تا ظهر، ظهر تا غروب خوابیدم.
    – وبینار الهه را نمی‌شد از دست داد.
    – وارد وبینار استاد شدم و به ادامه‌ی جمله‌ی عشق داستانی‌ست که… فکر کردم.
    – باز خوابم برد.
    – مادر میگوید غذا نمی‌خوری و دوباره شروع به فتوسنتز کرده‌ای.(سعی کردم بخورم)
    – تلاش کردم درباره‌ی ابرانسان مناطق محروم روزگفتار ضبط کنم و کردم.
    – شعری در اینستاگرامم به اشتراک گذاشتم:

    گر نباشد حیا و درک و شعور
    آدمی طعنه می‌زند به ستور

    جانِ انسان که تربیت نشود
    آدمی گاو می‌شود به مرور

    حیوانی پلشت و نکبت‌بار
    که فقط می‌توان از او شد دور

    می‌چرد هرچه را که می‌بیند
    وانگهی گند می‌زند در سور

    تن، تنومند و طبع ایشان پست
    چشم بینا و ذوق ایشان کور

    گر که خدمت کند به قصد ریاست
    ور عبادت کند، به نیتِ حور

    گر دهان وا کند به دُر سفتن
    متنفر شوی و او منفور

    فی‌المثل گر رود به گورستان
    دم‌به‌دم رم کنند اهل قبور

    بارها دیده‌ام من ایشان را
    از قضا آدمی‌ست بس مشهور

    – بروم که فردا هم احتمالن روز کشی‌ای خواهد بود.

  38. -سال‌واژه‌ام «واقعیت‌بافی».
    این آخرین باریست که سال‌واژه‌ام را برایتان می‌نویسم چون گمان می‌کنم دیگر همه می‌دانید سال‌واژه‌ام چیست.
    -امروز را روز صحبت و صحبت و صحبت با دوستانم نام میگذارم.
    با نیلای عزیزم.
    با سارای عزیزم.
    با زهره جانم.
    -شعری سرودم و در کانال هوا کردم. از دوستانم خاهش کردم نظرشان را درباره‌اش بگویند. نقاط ضعفش را خودم هم درست حدس زده بودم. اما ویرایش شعر سخت‌تر از سرودنش است.
    -در نویسنده‌ساز شرکت نومودم. از استاد پرسیدم آیا با آزاد نویسی می‌توان به شعر رسید؟ چون من امتحان کردم و نشد. استاد گفت من دارم عجله می‌کنم. استاد من عجله ندارم اتفاقن. حضور زیادم رو از سر عجله در یادگیری نبینید. من فقط دارم عشق‌بازی می‌کنم. و در مسیر این عشق‌بازی دوست دارم بهتر یادبگیرم عشق‌بازی را تا معشوق راضی‌تر شود. (معشوق خودِ اینجانب است)
    -باز هم صحبت کردم
    با نیلا با سارا با زهره با سامان با مهسا
    -میخاستم امشب فیلم ایدن را ببینم. داندولش هم کردم. فرصت نشد چووون👇🏻
    -برای لنا نامه نوشتم و یک کار دیگر هم کردم که الان اینجا به او نمی‌گویم.
    -سه فنجان قهوه نوشیدم. نه یکجا. از صبح.
    -یک تُک پا رفتم اینستا و زود پریدم بیرون. آن‌هم رفتم حال رفیقی را جویا شوم. لا‌ولویش هم چند پست دیدم و لایکیدم البته.
    -میخاستم امشب گزارش نیک ننویسم. که دلتان برایم تنگ بشود. که بگویید ااا پس غزاله چرا گزارش نفرستاده؟ یعنی چه شده؟ جایش خالیست.
    اما بعد دیدم احتمالن به هیچ ور هیچ کسی نیست و برای ننوشتنش بدن درد دارم. پس آمدم و نوشتم. اما شما بگویید دلتنگم می‌شدید که خوشحال شوم.
    همین.
    اودافظظ.
    نه یدقه وایسین
    استاد چه قدر بدیم این حلزون بدبخت رو به ما می‌بخشی؟ داری تکه‌تکه‌اش میکنی رسمن. هلو بر هانیبال لکتر.

    ‏https://t.me/ghazalehfaegh

  39. پس از چند روز باران پیاپی و خانه‌نشینی، هوا صاف و خنک‌تر شده است.
    نیلا مدام بهانه‌ی بیرون را می‌گیرد. بیرون می‌رویم، سوار دوچرخه‌اش می‌شود. هنوز بلد نیست رکاب بزند، چرخ راستش هم خراب است، راه صاف را کج می‌رود.
    می‌رسیم به مکان همیشگی. به کبوترهای گرسنه گندم می‌دهیم. گندم از دست‌های کوچک نیلا سُر می‌خورد و پیش‌پایش می‌ریزد. کبوترها دورش حلقه می‌زنند.
    زنی میانسال نزدیک‌ می‌آید. گوشی‌اش را دستم می‌دهد. از من می‌خاهد حین دانه دادن به کبوترها، از او فیلم بگیرم. فیلم می‌گیرم. تشکر می‌کند و می‌رود.
    مدت‌هاست کسی از من کمک نخاسته بود. مدت‌هاست به کسی کمک نکرده‌ام، حتا در حد همین یک کار کوچک.

  40. گزارش نیک

    نمی‌شد بگیم گزارش غلط؟ پرسش واضحی هم داشت، امروز چه غلطی کردم؟؟
    «امروز چه کارهای نیکی انجام دادم؟» خیلی پاستوریزه‌ست. فقط می‌توانی در جواب بگویی رفتم مسجد نماز خاندم.

    از غلط‌های صبحم که بگویم، تا چشم باز کردم خاب دیشبم را نوشتم. و بعد ادامه‌ی برادرم جادوگر بود را خاندم. (چون دیشب همان حین خاندن، گوشی به دست خابم برده بود.)
    بعد ذوق کردم و سریع زنگ زدم به احسان تا درباره‌اش حرف بزنیم. او از چیزهایی که فهمیده بود می‌گفت و من هی سوال‌های بیشتری می‌کردم.

    مثلن چرا می‌گوید کتاب گربه‌ام جادوگر بود؟ اسم کتابش را یعنی بعدن عوض کرده؟
    چرا آخرش به همه گفت جاکش (آن قسمتی که شعرگونه تک‌تک همه را جاکش می‌کرد) ولی به برادرش نگفت؟

    دلم می‌خاست خیلی بیشتر رابطه‌ی او و برادرش را کشف کنم. در فصل دومش که واضح از رابطه‌ی خودش، مادر و برادرش می‌گفت، اینکه چطور برادرش در برابر مادرش حمایتش می‌کرد، داشت اشکم را در می‌آورد. و زبان. چه زبان لامصبی دارد. لامصب زبان دارد، زبان!
    من دربرابرش لالم. دربرابرش ساقطم. معلولم. از هرنوع نوشتن، از هر نوع آزادنویسی. من دربرابر این آزادی، خودِ زندانم.

    وبینار را بودیم. استاد از من و احسان تعریف کرد. و من ذوق‌مرگ شدم. اینکه آن اولین‌ نوشته‌ی من هنوز یادش بود، هرچند گنگ و مبهم. اما همان تصویر تار هم برای من خیلی ارزش داشت. تصویر یک رقص عروسی. خب چه از این قشنگ‌تر؟

    اما گفتم رقص. یک غلط جدید هم کردم امروز. فرشتلو لینک وبینار رقص خانم یاوری را برایم فرستاد و کلی ذوقیدم و دلم می‌خاست باهاشان برقصم. حیف که توی ماشین بودم.

    بیرون چایی و کیک خوردیم. مامانم کیک شکلاتی درست کرده بود. درس خاندیم. راجب اپلیکیشن حرف زدیم و ایده‌پردازی کردیم.

    بعدم، خانه‌برگشته. خسته. با باری پر از غلط‌‌های اضافه. به غلطنویسی افتادیم.
    غلط کردم. و فردا هم بیشتر خاهم کرد.

    ✍ساحل خسروی
    ➡️@sahelshkh
    #یادداشت

  41. گفت چرا این همه در لاکت فرو می‌روی؟ گفتم در وجودم دنبال چشم‌هایی می‌گردم تا خودم را به تماشا بنشینم. (در خصوص حلزون امروز)
    ۱_امروز به خواندن دو تا درس عمومی چرت گذشت. اندیشه که بیشتر اندیشدن را زایل می‌کند و خانواده که بیشتر بنیان خانواده را می‌پاشاند. واقعن چه مباحث به دردنخور و بی‌منعی‌ای. حیف وقتم. ولی باید آن نمره کامل بی‌صاحاب را بیاورم. تمام هوش‌مصنوعی‌ها را هم روغن‌کاری کردم تا فردا در صورت اوژانسی شدن شرایط بر اثر سوالات مریخی به آنها متوسل شوم.
    ۲_ دلپذیرترین اتفاق روز تمام کردن مد و مه ابراهیم گلستان بود‌. بین سه داستان، «مد و مه» را بخاطر لحن و روایت خاصش بیشتر دوست داشتم. درخواندنش اصلن تردید نکنید و بروید کیفش را بکنید.
    ۳_ شام رفتیم باغ. هوا انگار یادش رفته که تابستان است. هوای شهر شده هوای اردبیل و سرعین. سرد و لرزآور. از اینکه تابستان مجبور شوی پنجره را ببندی متنفرم.
    ۴_ در وبینار نویسنده‌ساز استاد یک جمله گفت و بقیه جمله را در کامنت‌ها کامل کردند. بعد وبینار کلی به واسطه این جمله آزاد‌نویسی کردم. جمله‌ این بود: «عشق داستانی‌ست که…»
    عشق داستانی‌ست که به مریدانش بال می‌دهد اما وقتی خوب به خودش آلوده‌‌ات کرد دست می‌اندازد و بال‌هایت را می‌چیند. آنوقت تو می‌مانی و یک ذهنِ پروازدیده‌یِ حسرت‌زده.
    عشق داستانی‌ست که آن را روی کاغذ سفید نمی‌نویسند، روی قلب‌‌های مهرطلب می‌نویسند.
    عشق داستانی‌ست که آغازش ناگهانی، ادامه‌اش خودآگاهانه و پایانش نامعلوم است.

  42. حلزونِ قرمزِ تکه‌تکه‌ام. اگر درباره‌اش ننویسم، حتا شده یک کلمه، احساس می‌کنم دلش می‌شکند.

    امروز فهمیده‌ام تکه‌تکه نوشتن چقدر جالب است. اینکه پس و پیش هرچه می‌آید در ذهنت بنویسی و در انتهای شب، یک یادداشت کامل داشته باشی. امروز، هربار در طول روز چیزی در نظرم می‌آمد، که دوست داشتم در گزارش نیک امروز بیاورم، همان لحظه نوشتم.

    مدتی را به این فکر کردم که چقدر یادم می‌رود هرکس زندگی خودش را دارد. که من‌هم زندگی خودم را دارم. که اگر روزها فقط می‌رسم صفحه‌های صبحگاهی بنویسم، یکی دو صفحه کتاب بخانم، تدوین کنم و یکی دو ریلز تحویل بدهم، وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کنم و گاهی این میان به کارهای دانشگاه‌هم برسم، کار کمی نیست. کم نگذاشته‌ام. نمی‌گویم صد خودم را گذاشته‌ام، اما روا نیست این سختگیری و کم‌بینی خودم.

    زیاد که فکر می‌کنم، می‌بینم مسیر و هدف‌هایم را درست انتخاب کرده‌ام. هنوزهم با آن‌ها خوشحالم. هنوزهم موقع نوشتن، طراحی و تدوین، زمان را کنار می‌گذارم و لذت می‌برم از لحظه‌ی کار کردن. پس چرا گاهی به خودم سخت می‌گیرم و فکر می‌کنم همه عالی پیش می‌روند و من نه؟

    مگر هدف همین نبود که پیدا کنیم با کدام کار، لبخندمان بزرگتر می‌شود و زمان‌مان کش می‌آید؟

    بعد از کمی فکر کردن به این‌ها، می‌گویم خب این‌ها درست. اما اگر کمی از خاب و اکسپلورگردی‌های بیهوده‌ات بزنی، می‌توانی باشگاه را هم در روزهایت بچپانی. می‌توانی هرروز بروی پیاده‌روی. می‌توانی سازی که دوست داری را یاد بگیری. می‌توانی کتاب‌های بیشتری بخانی. فیلم و سریال‌های بیشتری ببینی.

    بعد باز می‌روم جای دیگری از افکار و زندگی‌ام، یاد حرف دوستم میفتم، همان عصری که رفته بودیم وسطِ سنگ‌تراشها، رسیتال بچه‌ها را ببینیم. تمام که شد گفتم: «بچه‌ها رو که می‌دیدم همه‌ش غصه می‌خوردم که چرا من هیچ سازی بلد نیستم؟ همه‌شون کوچیک‌تر از من بودن و چقدر خوب بودن تو کارشون.» و بعد حرف دوستم را مرور می‌کنم که در جواب گفت: «کدوم یکی از اونایی که اونجا بودن، می‌تونن مثل تو تدوین کنن؟ کدوم‌شون مثل تو می‌تونه بنویسه؟ یا طرح بزنه؟» اولش قبول کردم، که آره راست می‌گی. بعد گفتم: «اولن که شاید بتونن در کنار ساز زدن، این‌کارها رو هم انجام بدن و شاید می‌دن. بعدم آخه من تو این کارایی که گفتی‌ام زیاد خوب نیستم. خیلی جا داره تا بشم یه تدوینگر یا نویسنده.» دوستم گفت: «از کجا می‌دونی اونام همین نظر رو درباره‌ی خودشون ندارن؟ که اگه بری همین تعریف‌هایی که الان ازشون پیش من کردی رو پیش خودشون بکنی، نگن نه بابا ما که چیزی بلد نیستیم؟»

    راست می‌گفت. ماجرا این است که من خودم را،  که صبح تا شب را با او می‌گذرانم نمی‌بینم. اما فقط یک ساعتِ بی‌نقص دیگری را، که خودش انتخاب کرده ببینم، می‌بینم و هزار برابر برای خودم بزرگ‌ترش می‌کنم. بعد همان می‌شود غول و خورم را قورت می‌دهد.

    یادم می‌رود، که شاید دیگری‌هم، این رویِ زندگی من، که خودم می‌خاهم ببیند را می‌بیند و می‌گوید: «چقدر فعال است. چقدر خوب همه‌ی کارهایش را پیش می‌برد و می‌رسد به همه‌چیز.» غافل از اینکه نمی داند من چقدر عقبم از برنامه‌های خودم.

    در وبینار امروز، استاد یادآوری کردند: «اگر جایی می‌گوییم درون کسی یا در متن‌هایش، استعدادی می‌بینیم، منظور آن شوق و اشتیاق برای تمرین و تمرین‌های مکرر است. نه آن تصور واهی و پوچ که کسی از شکم مادر نویسنده زاده شده است و استعدادی الهی دارد. از این خبرها نیست. هیچ راه میان‌بری وجود ندارد. فقط تمرین است و تمرین و تمرین.»

    و جایی دیگر گفتند: «بعضی می‌گویند هوش‌ مصنوعی دارد جای نویسنده‌ها را می‌گیرد. من می‌گویم قبول، هوش مصنوعی می‌تواند بنویسد، اما آیا آن حسی که نوشتن به تو می‌دهد را هم برآورده می‌کند؟

    اینکه بگوییم بدهیم هوش مصنوعی برایمان بنویسد چون خودمان خوب نمی‌نویسیم، همین‌قدر مضحک است که به مادری بگوییم فرزندت را نبوس، چون در این کار خوب نیستی. مادر بچه‌اش را می‌بوسد. به هرشکل که یاد گرفته است می‌بوسد. کاری ندارد خوب است یا بد. می‌بوسد، چون این کار به او کیف می‌دهد. نوشتن به ما کیف می‌دهد؟ پس بنویسیم. گور پدر هوش مصنوعی.»*

    داشتم به کتاب‌هایم نگاه می‌کردم، یادم آمد قبلن سبدی متنوع از کتاب‌های متفاوت داشتم و همه را باهم پیش می‌بردم و می‌خاندم‌. دلم خاست باز سبدی درست کنم و شروع کنم به خاندن چند کتاب همزمان. شاید فردا، لیست انتخابی‌ام را با شما مشترک شوم.

    *تمام این حرف‌ها، نقل به مضمون بود. نه مو به موی حرف‌های استاد. یک‌جورایی برداشت خودم را نوشته‌ام.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  43. 1-پرسه در مجازی
    2-کشف کتابی که دختر عمویم نوشته در فیدیبو
    3-کاشف به عمل آمد که در مخفیکاری برای نوشتن تنها نیستم و ظاهرن سنت خانوادگیست.
    4-البته کسی علاقمند به برنامه هایم نیست مگر برای توصیه هایی که به درد عمه شان میخورد.
    5-شرکت در یک وبینار برای ایجادحال خوب
    6-شرکت در وبینار نویسنده ساز
    7-درد کلیه همچنان… است.
    8-حوصله ی نیم فاصله گذاشتن ندارم.
    9-بالاخره یه کانال برای نوشته هایم ساختم https://t.me/Bahariyyat
    10-چندشعری که در کانال «هپرا» گذاشته بودم را در کانال جدید « بهاریات» کپی کردم.
    11-اولین شعر همان است که گازخورد گرفتم در کلاس شعرماهی.
    12-شعرم را به کلاد دادم و از او نظر خواستم.گفت شعرت سرد و سخت است.
    13-گازخوردی بود برای خودش البته با اعصاب مثلث و کمی بیرحمانه تر از استاد.
    14-در آخر هم گفت خوبه که از سنگ و شیشه به بهارات رسیدی.
    15- احساس میکنم کلاد با من لجه.
    16-هرچه گفت آینه به عمه ی کلاد.
    17-کمی حافظ خواندم به این بیت رسیدم: “شوکت پور پشنگ وتیغ عالمگیر او در همه شهنامه ها شد داستان انجمن ”
    18-نمیدانم چرا یاد خاله شوکت استاد افتادم.
    19- خاجه حافظ شیراز هم بله.
    20-اینگونه بود که از ترس نفرین استاد وسط هزار تا بدبختی آمدم گزارش نیک نوشتم.
    21- گزارش نیک مرا به یاد « نیکِ سریال سرگذشت ندیمه» می اندازد.
    22-اسم نیک بوی خیانت میدهد.
    23- حلزون امروز چرا پخش و پلاست؟
    24-حوصله ی گزارش نیک نوشتن ندارم.
    25-میخواهم بین هریک از حروف « درد » ده خط فاصله بگذارم.
    26-نوبت گرفتم و دکتر نرفتم.
    27- حوصله دکتر را هم ندارم.
    28- این جمله ی « اصن حالم بد شد » و » هم شما لذت ببرید هم من » از کیست؟
    29-امروز در نشریه ی حلزون گم شدم. هنوز متوجه نشدم چه کاری باید انجام دهم.
    30- اگر مرا پیداکردید به این آدرس ایمیل بزنیدm_fadakar@yahoo.com
    31-مژدگانی محفوظ است.

  44. سال واژه: بازسازی

    در حال حاضر کع نوشتن شروع کردم نزدن هنوز ببینم طلسم می‌شکنه یا بازم حین نوشتن میزنن

    روز سوم گست شدن: امروز هم نیمه روح بودم البته که با یکی از دوستانم به طور کامل کات کردم و شاید برگرده خدا چه دیدی با مابقی هم خیلی ناچیز تر حرف زدم و خودش پیشرفته مگه نه ( یک مقدار با صمیمی ترین دوستم حرف زدم تنهایی مغزم ساوید با( گ ) و جای همه رو پر کرد امروز )
    امروز روز کم باری بود هیچ کاری نکردم واسه برنامم جز فکر کردن واسه کار و یکم نوشته کلیشه ای که ارزش بازگویی نداره اینجا و راجب کار ایده جدید تو ذهنم اومد و جا پاش محکم کرد و لگد زد به بقیه و مغزم شلوغ تر شد جوری که مطمئنم نیاز به مشاور و تراپی دارم تو این مبحث و راجب پولش هم به نتایج مثبتی رسیدم البته پولش اونقدر مثبته که میشه زندگیم تامین کنه و اصلا نیاز به کار کردن نباشه کلا این تا اینجا

    بعد یمدت دوری از کتاب خوندن ( فقط کتاب بقیه چیزارو میخوندم) امروز مد مه ابراهیم گلستان به سفارش استاد خوندم و البته به پیشنهاد زهره رسولی و مغزم درد کرد و بازدهی خوندن صد درصد نبود اما من که راضی بودم از خودم قرار نیست با بقیه و ارمانی مقایسه کنم که تو شرایط خودم خوب بود و البته یک دور بازخوانی نیاز داره به دو دلیل زیبایی داستان دو اینکه کامل نفهمیدمش پرش افکار نداشتش و برم نگشتم دوباره بخونم جاهایی که نفهمیدم تا فرصتی باشه بعدا دوباره بخونم

    در اقدامی عجیب خواهرم زنگ زد پاشو بیا اینجا خونه ما منم گفتم با خودم یا خدا یا عیسی مسیح چه گندی زدم که لو رفته یا قراره به چی گیر بدن یا چه کاریشون بهم افتاده اما هیچکدام نبود و صرفا دعوت به مهمونی ساده بود ( همیشه خونه ماعه و میگه مهمون نیستم من خونه اوناهم رفتنی مهمونی حساب نمیشه که دیگه نه)

    مجبور شدم چایی نخورده پاشم بیام چون وبینار داشت شروع می‌شد شاید حتی میوه نخورده نمی‌دونم واسه بقیه اورده بود یا نه اما چایی آورده بود

    و در ادامه این سری واقعا کشو مرتب کردم نچپوندم دیگه لباس هارو و تمصم گرفتم چندتا لباس بندازم بره خراب شدن ( ننداختم هنوز فقط تصمیم) و کشومم چون جا نداره

    بعد تصمیم گرفتم فیلم ببینم حال نداد پادکست اومدم گوش بدم چیز مناسبی پیدا نشد و الکی فقط یک ربع بیست دقیقه ای بالا پایین شد کست باکس

    بعدش امروز گروه بچه های دانشگاه پیدا کردم و یکی که چند وقت بود سیو کرده بودم تو تلگرامم نمیدونستم کیه رفتم گفتم تو کی از کجا اوردمت و کشف کردم که کیه

    دیگه همین دیگه اونقدر روزم غیر نیک مجبورم اراجیف نامه بنویسم

    راستی یادم رفت خونه خواهرم رفتنی هم دمپایی پوشیدم اما چون ظهر بود خوشبختانه کسی ندید البته کلا شش هفت تا خونه فاصله است

    تا الان ننوشته بودم سال واژه ام رو چون این سال واژع واسه پارسال و پارسال کاری واسش نکردم و استاد گفت انتخاب کنید و من دیدم که هدف ها همونه گفتم پس کلمه ام همون بزار بگیم اما خب اعتقاد قلبی بهش ندارم سر اون اول گزارش نیک‌ها نمینوشتم

    با موفقیت تا اخر گزارش نیک موشک نزدن به هم و خیلی نکته مثبتی این فقط ترامپ بیست صفحه راجب گلف فواره و مجسمه نوشته که به ما چه

    میرم مدیتیشن کنم فعلاا

  45. سال‌واژه‌ام: نظم

    امروز صفحات صبحگاهی نوشتم.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم. بعدش کمی درباره‌ی نوع داستانی که عشق می‌تواند باشد آزادنویسی کردم. آخرش رسید به اینجا: عشق داستانی است که با نقطه‌ی اوج شروع می‌شود، زمان آن را روایت می‌کند و فاصله ویرایشش.

    کنسرتی حسابی برگزار کردم در حمام.

    تکلیف شرح‌حال را نوشتم. این‌بار با خیال‌پردازی و سناریوی من‌درآوردی کمتر. تو کلاسش هم گوش دادم.

    کمی درس خواندم. نیم‌ جلسه صرفا.

    عصر با دوستی رفتیم آبرسان‌گردی. دفترچه‌‌ای کاربردی خریدم. کتابی از اوسامو دازایی هم گرفتم. البته هدف اصلی خرید شلواری برای دوستم بود که به آن هم رسیدیم. تو راه چندتا کافه‌کتاب جدید کشف کردیم و در آخر به یک کافه‌رستوران رفتیم و پیتزایی ایتالیایی امتحان کردیم.
    امشب زودتر می‌خوابم تا به کلاس ۸ صبح برسم.

    امتیاز امروز: ۶.۵

  46. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. در حین بازی بدمینتون به این فکر می‌کردم که عالی می‌شود اگر بدانیم که کدام توپ‌ها را رها کنیم و کدام یک را نه.
    3. اتمام رونویسی از ویلن روتشیلد. قبلاً دست‌درد میشدم چون خودکار رو خیلی محکم می‌گرفتم از وقتی خودکار را شل‌تر گرفتم تونستم بدون دست‌درد رونویسی کنم. رونویسی هم مزه می‌ده.
    4. از کلمه‌ی «پرسنده‌خویی» خوشم می‌آید. به نظرم اگر کسی پرسنده‌خویی باشد پیشرفت زیادی می‌کند.
    5. سر زدن به کانال بچه‌ها که کارشان واقعاً قابل تحسینه. دمشون گرم.
    https://t.me/samanmofidi78

    1. آفرین رونویسی خوبه ولی حواست به انگور منم باشه مفیدی. باغچه رو گسترش بده دارم برنامه حمله می‌چینم.😈

  47. سلام استاد عزیزم
    گزارش نیک امروزم را نامه‌ای به شما می‌نویسم.
    استاد عزیزم من آدم سر به تویی هستم. عاشق مستقل بودن. آزاده بودن. فکر کردن و کشف کردن. در این سال‌های عمرم از خیلی چیزها در راه آزادگی گذشتم. از اعتقاداتم. از وابستگی به خانواده‌ام. از خوشگذرانی کردن.
    در طول زندگی هم دو بار عاشق شدم. عشق در نظر من دوست داشتن کسی با تمام ویژگی‌های مثبت و منفی‌اش با هم است. اینکه نقص‌های کسی را ببینی و هنوز دوستش داشته باشی. برای همین شاید رفتارهای غیرعادی کسی که عاشقش بودم را می‌دیدم و هنوز هم دوستش ‌داشتم.
    تا روزی که دیگر نمی‌شد از بی‌احترامی آن شخص صرف‌نظر کنم. تمامش کردم. تمام کردن رابطه‌ام، آغازِ افشای حقیقتی بود. آن شخص با دختری دیگر که می‌شناختمش هم در رابطه بود.
    با آن دختر سه روز، روزی چند ساعت صحبت کردم. در آخر از هم دل‌جویی کردیم و تصمیم گرفتیم سکوت کنیم. چون پیش‌بینی می‌کردیم که حتا افشای این خیانت هیچ تاثیری نخاهد داشت. هر چند حدس می‌زدیم که آن آدم با افراد دیگری هم در تماس است.
    دو ماهی گذشت و شبی به طور اتفاقی معلوم شد که ایشان با دختر دیگر هم همان راهی را پیش گرفته که با من و آن یکی. بعد معلوم شد با دختری دیگر هم.
    آن مرد، عشقِ آن مرد همان روز که داستان خیانتش را فهمیدم برایم تمام شده بود. اما الان دیگر موضوع من و او وسط نبود. موضوع دختران جوان علاقه‌مند به فرهنگ و ادبیات در کار بود. با همان پیام‌هایی که کپی پیست می‌شد. از این صفحه به آن صفحه.
    رفتم برایش پیام گذاشتم:« این پیام را بگذار رو حساب اینکه زمانی عاشقت بودم. جور و پلاست را جمع کن و از مدرسه نویسندگی برو. بچه‌ها تیم تشکیل دادند که کاری کنند.»
    او در جواب حرف‌هایی زد که قادر به بیانش نیستم. نمی‌دانم مرا با کدام دختر شهرستانی اشتباه گرفته بود چون من تهران زندگی می‌کنم. در نهایت گفت من در اتاق خابم دوربین دارم حتمن دیده بودی.
    من دوربینی ندیده بودم. و این یعنی تهدید. یعنی داشتن فیلم و عکس بدون اجازه.
    من دیگر چیزی نگفتم. ولی این تهدید نشان می‌داد که کار این آقا خیلی می‌لنگد. که داستان این آقا و نقشه‌هایش برای دختران و زنان بوی خوبی نمی‌دهد.
    برایم آسان نبود با این همه دل‌مشغولی و گرفتاری دست به افشاگری بزنم. ولی اگر ساکت می‌نشستم آیا در کثافت‌کاریش شریک نمی‌شدم.
    در حد بضاعتم تلاش کردم تا چهر‌ی کریهش را برای افرادی که دور خودش جمع کرده و ممکن است از آن‌ها سواستفاده کند روشن کنم.
    فکر کنم موفق هم شدم. چون ایشان دارد خودش را به در و دیوار می‌کوبد و تکه‌هایی از چت‌های خصوصی من را در ‌پی‌وی دخترها می‌فرستد تا ثابت کند من مشکل روحی داشتم.
    لازم می‌دانم اینجا اعتراف کنم بله من از لحاظ روحی سالم نیستم که یک سال عاشق ایشان بودم. ولی من در اتاق خابم دوربین ندارم. من از دخترهایی که بهم اعتماد می‌کنند و عشقشان را نثارم می‌کنند فیلم نمی‌گیرم.
    فکر می‌کنم همین کافی باشد.
    استاد عززیم لازم دانستن برای آخرین بار این موضوع را شفاف‌سازی کنم، شاید اگر میانه راه همه چیز را رها کنم رسالتم کامل نشود.
    قدردان شما هستم که شبیه حرف‌هایتان هستین. که به خانم‍ها به چشم گله یا جنس مونثِ بی‌ارزش نگاه نمی‌کنین. که در فضای مدرسه شما آزادی بیان واقعیست. و من باز هم همین چند روز خیلی از شما آموختم.
    مرسی که بابت این امنیت.
    اگر هم این متن را منتشر نکنین مطمئنم صلاحی در کارتان است.
    شبتون بخیر

    1. سارای عزیزم. میدونم که شرایط دشواری رو داری سپری می‌کنی.
      ناراحتی شما غم بزرگی روی دل من گذاشت.
      این ترسناکه که آدم دیگه بترسه از اعتماد، از رها شدن در کسی.
      اما احتمالن میدونی که دوستت دارم و کنارتم. کنار تو و نیلای کوچولوم.
      قلب براتون که جسارت دارین و با وجود فشاری که روتونه وایسادین.
      میبوسمت و بغلت میکنم دخمل🫂❤️😘

    2. سارای عزیزم، همه ناراحتیم همه عصبانی هستیم ولی میگذره. ممنون که منو آگاه کردی، اگه تهران بودم مطمئنن خرابکاری میکردم چون نمی‌دونم این حجم از خشم رو چیکار باید کنم.
      در کل کار تو اشتباه نبوده بقیه باید کش تنبون‌شون رو سفت کنن. غم به دلت راه نده رفیق🫂

  48. دنبال پی‌دی‌افم. نمی‌دانم چه کتابی. در روزسوال معرفی شد یا نویسند‌ساز؟ می‌یابمش. در کانال یوتاب کیخا. دانلود می‌شود. می‌خواهم بخوانم که بیدار می‌شوم از خواب. چشمانم را می‌مالم. صبح است؟ سحر کجاست؟ این همه بی‌اعتنایی برای چیست؟ پهلو به پهلو می‌شوم ساعت را می‌بینم. هاه. راحت می‌شود خیالم. سحر را به آغوش می‌گیرم و می‌چلانمش. زیر‌زیر برادر.
    می‌روم تو. توی هال. می‌روم تو. توی راه‌روی‌ پشتی. کاف صورتش را خشک می‌کند. باز می‌کنم دستانم را. باز می‌کند دستانش را. بغل. بغل اختراع بشر است یا اکتشاف آن؟ بغل معجزه است. دوست دارم بغل را. گرمایش را. امنیتش را. قلبی که در تنم می‌تپد.
    صفحات صبحگاهی با تولد مامان، بابا شروع می‌شود. به فکر جشنم. خوشحال کردن‌شان. اما چرا ده دقیقه بعد با پدر تندی می‌کنم؟ چه زود می‌فراموشم خودم را. به کلمه‌ی جبران بدبینم. جبران؟ هیچ آب ریخته‌ای جمع نمی‌شود. چه جبرانی؟ جبر است در دل جبران.
    از تولد به نقاب‌ها و از نقاب‌ها باز هم به تو می‌رسم. به تو در آن روز سیزده. نقابت تغییر کرد. بیانت مهربان نبود. چرا هیچ‌وقت فکر نکردم می‌توانی مهربان نباشی؟ اگر گوشه‌ی ذهنم بود من هم نقاب دیگری داشتم. شاید.
    تداعی‌ها کجا نمی‌برد مرا. به سمنو‌پزان رفتم. دور دور دور. به خاطر خودخواهی من بود اتفاقات آن شب. خواستم باشی. خواستی باشم و می‌دانستم نیستم. گفتم هستم. دروغ؟ من فقط تو را کنارم می‌خواستم. خودخواه بودم و سهیم شدی در آن. یادت می‌آید سال‌های دور را؟ خودخواهی ظرفیتی می‌خواهد که نیمی در تن دیگری‌ست. و ظرف ما پر از هیچ بود.
    8:55
    تخم‌مرغ‌ها را می‌شکنم در ظرف و گوش می‌سپاریم به احمدرضا احمدی. شعرهایش طعم گس مرگ دارد. صدایش نیز.

    در این شعرها ما بدون وصیت‌نامه دفن می‌شویم
    ساعت طلوع آفتاب در این شعرها رنگ می‌بازد

    رنگ می‌بازد در این شعرها طلوع آفتاب. برای تولد کیک می‌پزم. تولد نیز مرگ است. می‌میریم و از نو زاده می‌شویم. با طراوت پیر. شاید. پیر با طراوت.
    خوب می‌شود کیکم این‌بار. ذوق دارم. کم بودن ذوق افزاست. کمم و کمیم. به دنبال قشنگی‌های ویترینی نیستم. بودم. حالا نه. اصالت زیستن است خاکی بودن.
    آزاد می‌نویسم. از گله. از گله‌ای به اسم خانواده و بزرگتر از آن طایفه. گله‌های متمدن. با آخورهای متمدن‌تر. گله‌هایی که گاه گوسفند متمدن‌تر از آن‌ها است.
    نامه می‌نویسم. تبریک می‌گویم تولدش را. یادم مانده که روز تولدش با پدر و مادرم یکی‌ست. آیدای شاملو دختری‌ست دوست داشتنی.
    با به بزرگ، برشی از کیک را با کاکائو تزئین می‌کنیم. تولد‌تان مبارک. جمع می‌شویم. عکس می‌گیریم. صورت‌ها همه خسته. می‌ماند به یادگار.
    می‌خواهم عکس‌ها را نگاه کنم صفحه سیاه است. دوربینم خراب شده. غصه نمی‌خورم. این لحظه مهم‌تر هر چیزی‌ست. دوباره عکس می‌گیریم. صاد را صدا می‌زنم. نمی‌آید. مادر می‌گوید بس است، چند بار گفته‌ای. مشکلی‌ست که همیشه دارم. تکرار‌های مکرر. اصرارهای بی‌جا. می‌خواهم همه باشیم. همه نمی‌خواهند بودن را. نادیده‌گرفتن‌ها چه بر سر احساسم می‌آورد؟ دور می‌شوم. دور می‌شویم. غریبانه قریب می‌شویم.
    15:37

    حوصله نکردم ادامه‌ی روز را بنویسم متاسفانه.
    راستی شما گزارش نیک را بداهه می‌نویسید بدون بازنویسی یا تیغ بازنویسی می‌گذرد؟
    داروَگم. https://t.me/sarazolfaghary

  49. -صفحات صبح‌گاهی را جویدم.
    – در چالش روز هفدهم میمون شدم.
    – با دوستان نوشتن در لحظه مد و مه خواندیم. شاید با فاطمه بخشیان جان در وبینار فردا چنانچه فرصت شد، از کتاب بگوییم.
    – ساعت ۵ بیدار شده بودم، ۹ صبح، بعد از اتمام مد و مه خوابم گرفت.
    – ده صبح بیدار شدم و باقی کارهای پسامسافرتی را انجام دادم.
    – با عسل فاطمی جان تلفنی صحبت کردیم و گفتم که برای مبینا جان صدایم را فرستاده‌ام.
    – روزی ۴-۵ بار به مجله حلزون سر می‌زنم. تلاش همراهان مجله ستودنی‌ست. در عین حرکت حلزونی، ژاپنی‌وار پیش می‌روند. با افتخار پُزتان را می‌دهم.
    – همسرم ماموریت بود. بعد از اتمام کلاس ریاضی دخترم، بساطم را جمع کردم و به خانه مادرم شتافتم. خاک بر سر بانک ملی بریند که امروزم را ریدمان کرد. از فردا کارتم را می‌شکنم و به شیوه ایران قدیم با مبادله کالا به کالا حسابم را با اسنپ تسویه می‌کنم. باید تعداد ترشی‌ها و مرباهای یخچال را افزایش دهم.
    – تا خواستم وارد وبینار بشوم، خانه نانجیب مادرم به دیدنمان آمد. چون به شدت سوز باز* است، مجبور شدم وبینار را روی ضبط از تصویر بگذارم. ترسیدم که استاد ضبط شده‌اش را نگذارد.
    – تا وبیرقص فاطمه جان رفتند و من هم با پیراهن تمبانی‌ام قر را آغاز شدم.
    – در جایی، در کسی به دنبال حال خوب می‌گردم، پیدایش نمی‌کنم چرا؟
    – فردا هم مادرم به خانه ما می‌آید و قورمه‌سبزی خواهد خورد.
    *سوزباز: حرف‌باز، حرف درآر

    https://t.me/deldoudeh

    1. دوست دارم قرت را در آن پیراهن تمبانی‌ات ببینم زهره جان.
      آخ الهی بمرم برات.

  50. گزارش نیک”1405/4/7″ تیرماه. روز یکشنبه.
    دعا خاندم. ذکر گفتم.
    سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
    کتاب “شب‌ملخ” جواد مجابی را خاندم. کلمه‌برداری را از همین کتاب انجام دادم.
    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    رمان‌جا را شرکت کردم.
    فیلم “راشامون” به کارگردانی “آکیرا کورو‌ساوا” را دیدم.
    به دنبال تحقیق کتابنقد می‌گشتم. همین‌طوری در کلمه‌ها غرق بودم اما کلمه‌ای انتخاب نکردم.
    یادداشتی در کانالم هوا کردم.

    https://t.me/speechoff

  51. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    امروز که دیروز شده، ناملایمتی‌های شرکت را تاب آوردم.
    صد سال تنهایی خاندم. چقدر پیچیده‌اش کرده بودند. شاید هم من هنوز به‌جاهای باریک و پیچیده‌اش نرسیده‌ام.
    شعرکی نوشتم که خیلی دوستش دارم.
    نتوانستم در وبینار شرکت کنم، خاهرم را به نمایندگی از خودم فرستادم. خیلی به مزاجش خوش آمده. به‌گمانم از این پس به نمایندگی از خودش حضور یابد.

  52. سالواژه ام :سلامتی
    روز واژه ام : باد
    باد
    شاید زندگی همین باشد .همینکه در باد جَستی به خیابان و از افق کوروش سویای آذوقه خریدی ، لختی پرسه زدی و دِماغت پر از باد و خاک شد . باز خود را نیافتی .
    خرامیدی و خود را به دکه ی موکب چای رسانیدی و دیدی ، دیدی که لیوان ها همه شیشه ای اند و لب نتوانستی زد و برگشتی .
    آری شاید زندگی همین باشد که دم غروب نخواستی
    نخواستی به خانه ی کوچک و خلوت و خالی خودت برگردی و باز رمیدی به حجره ی سبزی فروش افغان و یکدسته ، یکدسته شاهی تازه از او طلب کردی .
    شاهی خریدی و به خانه آمدی و نشستی به پاک کردنشان و
    سکوت و سکوت و سکوتی خورَنده .
    آه که چقدر پلاسیده بودند و نازک و گاهی زرد .
    شستیِشان با مایع و در سبد پارچه دار گلمنگُلی جهازیه ات ریختی و سبد را از آبچکان آویختی .
    و همچنان هم منتظر
    که آقای همسر بیاید ،
    بیاید و بنشیند و با تندی شاهکچه ها ، عزا از دل گرسنه و زحمتکش خود بروباند .
    در این مَغاک اندیشناک به سر می برم که
    که نکند تندی شاهیچه ها معده ی آتشگین اورا پیژمُرَد.
    و همان سبد ، همان سبد است که می شود سبزیگاه اولین خریدنِ سبزی خوردنِ مشترکتان .
    شاید زندگی همین است که صبر کنی و دکمه ی ماشین را نزنی تا بیاید و بپرسی که رختهایت چرک اند و او بگوید که نه ، تازه پوشیدمشان .
    چه بی مزه .
    شماره ی دندونپزشک عسل فاطمی رو ندارید ، زنگ بزنه برامون دو سه تا پیتزا بیارن نصفه شبی یر آلما ، یومورتا (🥔،🥚)بار نذارم ؟
    آدرسشو زنده میخوام .

    واژه دانگردی امروزم چشمزخم بود برای چشمزخم چیزی پیدا نکردم . برای چشم و نظر این بود :
    🧿
    بلک ازو کن عاریت چشم و نظر

    پس ز چشم او بروی او نگر

    تا شوی آمن ز سیری و ملال

    گفت کان الله له زین ذوالجلال

    چشم او من باشم و دست و دلش

    تا رهد از مدبریها مقبلش

    هر چه مکرو هست چون شد او دلیل

    سوی محبوبت حبیبست و خلیل

    مولوی | مثنوی معنوی | دفتر چهارم

    📌فکر نکنم بتونم فاصله ها و نیم فاصله هارو رعایت کنم اونهارا به ویراستاران محترم می سپارم .مرسی عَه.
    🌼 یک کار جالب : یک دفتر برمیدارم و اشعاری که استاد می خوانند رو در اون یادداشت می کنم . این می شه ازاون دفتر شعرهای ناب قدیمی کمیاب نوستالژی 😍

  53. سال‌واژه‌ام استمرار است اما نمی‌دانم چرا استمرارهای من خودشان را شبیه آدامس در کشو و اینجا و آنجا جا می‌گذارند گاهی. نشیمن‌گاه ندارند گویاکه یک‌ ‌جا بمانند.

    همه چیز خوب پیش می‌رود اما گاهی هم نه.
    مثلا امروز آمدم خیرِ سرم یک زردآلوی معطل را به رسالتش برسانم. ده قطره‌اش در صورتم نپاشید؟
    دِ خب از انار یاد بگیر.
    صددانه یاقوت
    دسته‌به‌دسته
    با نظم و ترتیب نشستند یک‌جا.
    میوه بی‌شعور زردی هستی.

    راستی گفته‌ام بچه که بودم حدودا سه سالگی نان سنگک را همراه باگلابی گاز می‌زدم؟! می‌گویند تا مچ پایم آب گلابی روان بوده. تو فکر کن به من غذا هم می‌دادندهااا.
    حالم بد شد اصلا.

    یک تلفن هم شد به ملکه که نتوانستند نویسنده‌ساز مهم را شرکت کنند. بارها گفته‌ام با بِل مشکلاتم را هنوز حل نکرده‌ام. با لیوان تلفن ساختی همان کافی بود دیگر مرد‌.

    باقی روز هم به بوی درخت و حل‌وفصل اضطراب یک نوجوان و تلاش برای شدنِ یک شعر گذشت.

    کانال من: https://t.me/zeinaaaab_00

  54. امروز را مرخصی گرفتم. کل روز به تن‌آسایی گذشت.
    نگارش مشق استاد راجع به بررسی یک مفهوم در سایت گنجور دو ساعتی از وقتم را صرف کرد. واژه‌ی آرامگاه را انتخاب کردم. در حد پروپوزال پایان‌نامه شد!
    متعاقباً به استراحت و بطالت گذشت و بعد شرکت در وبینار روزانه.
    به باشگاه رفتم و مقداری با وزنه‌ها کلنجار رفتم.
    در راه بازگشت در کوچه‌مان بودم که خانمی یک عدد سگ پیت بول آورده بود برای هواخوری. از کنار آقای نره غولی رد شد. آقا که سگ را دید، از ترس جیغ کشید و دعوا شد. خانم‌ها نسبت به سگ و گربه‌شان چنان غیرتی دارند که مردها نسبت به زنشان ندارند. نمی‌شود بگوییدشان بالای چشم سگت ابروست!
    یک کتاب قدیمی از کتابخانه پدرم آوردم. ضرب‌المثل‌های معروف ایران از مهدی سهیلی چاپ ۶۲. شکر خدای عز و جل که سانسور ندارد. چند ضرب‌المثل به چشمم خورد که خنده‌ام گرفت:
    شتر را گفتند چرا گردنت کجه؟ گفت کجام راسته!
    شپش تو جیبش منیژه خانومه(کنایه از تهی دستی)
    و خر به بوسه و پیغام آب نمی‌خوره.(یعنی آدم زبان‌نفهم فقط زبان زور می‌فهمد)

  55. -امروز ریسک کردم. برای مرتب شدن روتین خابم و وسوسه‌ی ناشی از صبح، با یکساعت خاب(+سه ساعت خاب عصر) روزم را شروع کردم.

    -با وجود آن گیجی کتابی که روحم تشنه خاندنش بود را در تمام روز خاندم. حدوداً ۶۰ صفحه از آن کتاب‌های روانشناسی که باید مکث کنی، فکر کنی و ایده‌هایش را یادداشت کنی.

    -با همان خستگی در رمانجا حضور پیدا کردم. کمی دچار حسرت شدم برای نکاتی که در طی جلسات نوشته بودم و به‌خاطر اینکه موبایلم را اواخر دزدیدند، دیگر ندارمشان. اما اینکه استاد گفت یک اثر با کیفیت برای تمام عمر فردی کافی است، اینکه گفت باید بیشتر به نتیجه‌ای که به تدریج حاصل می‌شود، فکر کنیم، ترس‌های درونی و بی‌قرار مرا چه در زمینه‌ی رمان، چه نوشتن و حتا روزمره و زندگی درمان کرد. مثل تراپی بود. خیلی چسبید. فیلم و رمان جدید هم دریافت کردیم که خیلی شوقشان را دارم. دلتان نخاد😁

    -آنچه در کتابی که می‌خاندم، یاد گرفتم، خیلی برایم الهام‌بخش بود. نویسنده در توضیح چیز دیگری به دهه‌های مختلف زندگی اشاره کرد، و من به طور غیرمستقیم دریافتم که دهه‌ی بیست زندگی احتمالن دهه‌ای نیست که بتوانی هویتت را به طور دقیق تشخیص بدهی، به خودشناسی کامل برسی، و عشق و ثبات را پیدا کنی. شاید بهتر است به جایش به سمت همان چیزهایی بروی که تو را می‌کشد:ماجراجویی. هیجان. آموزش درباره‌ی علایقت. تفریح با دوستان و.. چرا که من به عنوان یک بیست و دو ماهه، همیشه بی‌تابانه و عجولانه دنبال هویت، عشق و ثبات می‌گشتم(البته این بد نیست)اما با پیدا نکردنشان شدیدن سرخورده می‌شدم؛ درحالی که حالا فهمیدم، گویا در زندگیِ واقعی، پیدا کردن این چیزها مربوط به دهه‌ی سوم زندگی است.

    -خوراکی خریدم.

    -آزاد نویسی کردم.

    -با دردی ناگهانی مواجهه شدم.

    -تحلیل کردم.

    -جایی که خیلی دلم میخاست برم، چون نباید می‌رفتم نرفتم.

    -در آخر میخام به تصویر من از یک روز ایده‌آل اشاره کنم که خیلی برایم انگیزاننده‌ی قوی‌ای است:روز آیده‌آل از نظر من روزی است که در آن فعالیت فیزیکی داشته باشم. روزهایی که فقط می‌نویسم و می‌خانم که عموماً هم روی تخت یا صندلی است، احساس می‌کنم بدنم خشک و منقبض شده است و انرژی‌ها درونم انباشت شده‌ است. و برعکس روزهایی که نمی‌خانم احساس می‌کنم روحم تشنه مانده است.
    یک روز ایده‌آل از نظر من ترکیبی از اینهاست:فعالیت فیزیکی(پیاده‌روی عادتم است، یک چیز جدید می‌خاهم، مثل مشت زدن به کیسه بوکس یا دوچرخه سواری یا بازگشت به باشگاه)+نوشتن یک متن برای کانال+خاندن درحدی که روحم از نسخی درآید+شرکت در وبینارک+انجام کارهای جانبی مربوط به شغل کوچکم+یک پست در پیج اینستاگرام+اقدامکی کوچک درباره‌ی اهداف و ایده‌های بلند مدت+حرف زدن یا نوشتن درباره‌ی احساسات+دو سه قسمت از سریالم+خلقی کوچک مثل درست کردن سالاد یا کشیدن یک نقاشی.

  56. ۱-از پنجشنبه هفته گذشته توی سفرم به شهرستان کار نیکی نکرده‌ام که البته تا امروز هم ادامه دارد.
    ۲-توی این تقریبا ده روز تلاشم این بود که تا می‌شود تجربه زیستی بیاندوزم
    ۳- مثلا شب که می‌شود بروم کنار شالیزار و تا می‌شود غرق سمفونی قورباغه‌ها بشوم.
    ۴-مثلا موقع خواب، روی تخت توی حیاط دراز بکشم و به آسمان و ستاره‌هایش خیره نگاه کنم.
    ۵-مثلا وسط ظهر با چشمان بسته بنشینم لب ورودی در اتاق تا هرم گرم خورشید بزند توی صورتم و پوستم نورش را بکشد درونم.
    ۶-مثلا شبها شلنگ آب را که خان با آن درخت انجیر و انار و نارنج باغچه را آب داده بود بگیرم روی پاهام تا خنکی آب صاعقه بشود توی انگشتانم و بیاید بالا و گرما را از سرم بکند بیرون.
    ۷-مثلا عصر که بشود سوار بشوم و برانم تا دامنه‌های کبیرکوه و دنبال سنجابها چشمم از این درخت بلوط بپرد روی آن یکی و سنجاب نبینم و برگردم خانه.
    خلاصه با تجربه‌های زیستی ده روزه‌ام از ۱۰ به خودم ۱۰ می‌دهم.

  57. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. خوب نخابیدم دیشب. تازه ۴ به بعد خابم درس‌حسابی شد. ولی چه فایده؟ ۸‌و‌نیم کلاس داشتم و باید پا می‌شدم. این‌سری دس‌پُر بودم. آخر هفته چند تایی الگو کشیده بودم و کارامم تمامن انجام داده بودم. ۲ تا پارچه رو هم بردم واسه بُرش. اما وقت به همه‌ش نرسید. استاد دوباره ایرادام رو گرفت و گفت پنس دامن رو درست دوختم اما اشتباه اتو زدم و باعث شدم کیست بخوره. باید درستش کنم. از بین الگوهام ترجیح دادم یه مانتو برش بزنم. چند تایی پارچه خریدم واسه مانتو اما از اونجایی که تازه اومدم بالاتنه هنوز اون پارچه‌ها اونجان و من لباسای قدیمو می‌پوشم. چیزایی هم که دوختم در دسته‌ی دامنیجاتن و پیراهن مناسبی ندارم که باهاشون بپوشم. پس مانتو رو برش زدم و اومدم خونه رولتش کردم. بعد از اونم همون الگو رو گذاشتم رو یه پارچه‌ی دیگه‌م واسه پیراهن بلکه چیز خوبی ازش در بیاد اگه خرابش نکرده باشم. واسه خیاطیم، حقیقتن روز مفیدی بود.

    ۲. پی‌گیر کارای ثبت مدارکم توی سایت بودم. حدود یه ساعت تو دفتر پیشخان معطل شدم و تهش بهم گفتن که کدی که دانشگاه بهم داده اشتباهه. هر راه دیگه‌ای هم رفتیم به بن‌بست خورد. هر چی به دختره گفتم پول این یه ساعت کاری که کردی و بگیر نگرفت. در صورتی که تو ذهنم فکر می‌کردم برای پول بوده که این همه زحمت کشیده. بیشتر از همه‌ی جاهای دیگه که رفته بودم تلاش کرد. ولی هیچی نگرفت. عب نداره‌. اگه کارام روال شه میرم همون کافی‌نت تا کارم رو جلو ببرن و حداقل واسه این کار، پولم بره تو جیب اونا.

    ۳. جلد شیشم کلیدر رو شروع می‌کنم به گوش دادن. این اولاش رو که بدم نیومد. جلد قبلی خیلی بهم نساخت. امیدوارم این خوب باشه. من و فائزه باید کلکش رو بکنیم. فائزه گفته وقتی که کلیدر تموم شه به این مناسبت باید بریم ایوب (بستنی‌فروشی) و ۴ اسکوپ بستنی بخوریم.

    ۴. یه ساعتی نوشتم. هم آزاد هم از رو همَم تمرین کاریکلماتور بکنم.

    ۵. وبینار نویسنده‌ساز رو ببودم. استاد از لیست کتابای سایت گفت که ۳۰ تا شدن. با فائزه قرار گذاشتیم بعد از اینکه کلیدر سرشو گذاشت زمین و سقَط شد بریم سراغشون.

    ۶. قسمت اول سریال I will find you رو دیدم. خوب بود. تمیز بود. ولی چرا اسم این شخصیت رو هم باید دقیقن مثل سریال فرار از زندان بذارن بارُز؟ و همون تم حاکم باشه؟ یه دختری که بیرون زندانه و تصمیم می‌گیره به زندانی کمک کنه. مثل شخصیت ورونیکا. توی سریال فرار از زندانم لینکلن خیلی پسرش رو دوست داشت. هیچی در مورد این سریال نخوندم و نمی‌دونم اینا عمدی بودن و برای جذب مخاطب یا چیزی که به سواد من نمی‌رسه. ولی نمی‌شه شباهتش رو انکار کرد. اقلن تو قسمت اول که این حسو بهم داد.

    ۷. یادداشت و روزگفتار می‌بندم به خیک کانالم.

    ۸. کاهو می‌شورم و می‌قولم.

    ۹. کتاب درباری از مه و خشم رو تموم کردم.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  58. دیر بلند شد.
    بهترین بخش هر روز برایش صحبت با همسفران، با خانم یاوری و شیوا. هیچ وقت فکر نمی‌کرد که روزی برای همسفری وویس بفرستد: بفرما این هم هر چه امروز از عربی یادگرفتم. غزاله شعری نوشته بود. مشخصن به عنوان یک تازه‌کار خام بود. با نگاهی به شدت سختگیرانه کمی فضایش کلیشه. با این حال مایه‌اش را دارد. الهه هم کاریکلماتوری نوشته بود کمی پیچیده که فهمیدنش یکی دو دقیقه فکر می‌طلبید.
    امروز نتوانست خیلی از کارها را انجام دهد. قرینار نرفت. وبیکار نرفت. خانه‌ی مادربزرگش نرفت. گزارشات نیک را نخاند. یادداشت‌ها را کامل نخاند. دلیلش هم عربی و دیر بلند شدن. با این حال خود عربی را هم کامل نخاند. باید یاد بگیرد زمان را بدزدد.
    نویسنده‌ساز خستگی درس را شست. تا آخر هم نماند. قرار بود تحت هر شرایطی ساعت شش بیرون بیاید اما دلش نیامد. با آمدن مبینا دیگر دل کند. یادش باشد آخر‌های پادکست را بشنود. وویس وبیکار را هم.
    کمی با همکلاسی‌هایش حرف نشخار کرد: همفکری که چگونه در امتحان فردا به یکدیگر کمک کنند در حالی که جدول ضرب را هم بلند نیستند. فهمید حوزه‌ی امتحانی در هنرستان است. این وضعیت خودش کاریکلماتور‌ست: بلخره به آرزویش می‌رسد و به هنرستان می‌رود. البته برای امتحان دادن. به خاهرش هم گفت و او نیشخندی زد. دارد به خودش امیدوار می‌شود که بعد از یازده دوازده‌تا کارگاه و تمرین در خلوت شاپور شود.
    کاریکلماتور کم تمرین کرد اما بیشتر از دو روز پیش. در نویسنده‌ساز قالبی یافت برای کاریکلماتور نویسی: فلان داستانی است که… با قالب بهتر می‌تواند بنویسد. کلمات، ایده‌ها یا بازی‌های زبانی که در ذهن دارد سریع راه به جایی نمی‌برند‌. با قالب هفت هشت صفحه می‌نویسد و حتا از قالب خارج می‌شود. نتیجه هم چندتا کاریکلماتور‌ نسبتن متوسط و گاه یکی دو تا عالی. بی‌قالب به زور دو سه صفحه و نتیجه چند کاریکلماتور شبیه به هم و تا حدی ضعیف.
    بعد از هفته‌ها به نظام منطق سری زد. می‌خاست یک فصل کامل بخاند. نتوانست. بعد از دو صفحه دیگر نفهمید. چندین بار از پاراگراف خاند و چندین بار هم تلاش برای توضیح ولی مگر زبان فلسفه کشکی‌ست؟ جملاتی طولانی و تو در تو بزرگترین دشمنش. هر چند یک بهتر از صفر است.
    گزارش دیشب را به عنوان یادداشت فرستاد. اشتباهات تایپی را اصلاح کرد.
    بهترین بخش امروز نه تا ده شب یعنی رمان‌جا بود. ده دقیقه یک ربعی به گپ‌و‌گفت گذشت. با تعریف‌های شاهین کلانتری چونان خری شد که بهش تی‌تاپ طلایی داده‌اند. صحبت‌ از پیرنگ شد. وای بر این بلای خانه‌درست‌کن. از زبان عصا قورت‌داده‌اش متنفر اما چه می‌توان کرد؟ آش کشک خالشه نخوره پاشه بخوره پاشه. برای زمان حداقل باید پیرنگ را بنویسد. درست و حسابی. در کارگاه های داستان کوتاه هر چه نوشته بی‌پیرنگ بود و نتیجه شاهکار که نه اما قابل قبول. البته در حاشیه‌ی کاغذ هر چه از داستان می‌دانسته نوشته.
    بلایی دیگر چند روزی به مصیبت‌های روزانه‌اش اضافه شده. روزگفتار و یادداشت و گزارش و مثلثوال کم بود به لطف الهه ابرپرسش هم اضافه شده. نمی‌داند چرا تحت هر شرایطی انجام می‌دهد. هر چه نباشد تعهدی بیرونی نیست و در جایی نشر نمی‌دهد. در واقع مصیبتش موضوع یافتن برای ابرپرسش‌هاست. امروز با پیرنگ سوال‌ها و گزاره‌هایی نوشت. فهمید که برخلاف تصورش چیز زیادی از پیرنگ نمی‌داند. با سنجه‌های کارگاه که بررسی کرد دید فقط اطلاع دارد. برای همین نمی‌تواند پیرنگی خوب بنویسد. باید به جزوه‌های کارگاه نگاهی بیندازد تا بفهمد چگونه اطلاعات را به دانش تبدیل کند.
    چیزی خاست و عاملی بیرونی مانع شد. داستانی نگاهش کرد. فلانی فلان را می‌خاهد. فلان به فلان دلیل مانع است. حال چگونه او را راضی کند؟ چند جمله به ذهنش رسید که طبق پیش‌بینی‌اش راحت رد می‌شد. بعد هم چند کار به ذهنش رسید غیر منطقی. مثلن چاقو بگذارد زیر گلوی طرف و بگوید:« یا قبول می‌کنی یا قبول می‌کنی. راه سومی هم نیست.»

  59. – سال‌واژه‌ام: «انتشار»
    – صفحات صبح‌گاهی نوشتم.
    – هندوانه خوردم، قرمز و قند و عسل.
    – رفتم پیاده‌روی.
    – نویسنده‌ساز بودم.
    – آزاد نوشتم، سه تا بیست و پنج دقیقه
    – نمی‌دانم چه غلطی بکنم و از کجا شروع کنم با این همه غلط نکرده و غلط نصفه کرده.

  60. صبح ذوق زده شدم صفحه اینترنت را باز کردم.
    اولش یک سری عناوین و اخبار و تحلیل دیده میشه
    دیدم نوشته
    گزارش نیک ۴۶ شاهین کلانتری 🌹
    جالب بود برام .مثل کسی که در دیار غریت یک آشنایی را میبیند 😄
    راستی چرا آدم چیزهایی که براش آشنان یا بهشون علاقه داره وقتی در یک جای غیر قابل پیش بینی می بینه چنین حسی پیدا میکنه ؟
    ویک سوال فنی:
    این عناوین را چه کسی یا چه سیستمی انتخاب میکند ؟
    قسمتی از برنامه صبحانه را دیدم که مجری از مهمان برنامه یعنی روان شناس پرسید چرا خدا نخواست که ما در فوتبال پیش بریم ؟
    پاسخ کارشناس : چرا می گویید خدا نخواست؟ از کجا می دانید اشتباه برنامه ریزان فوتبال نبوده ؟
    این هم جالب بود نه ؟
    جرات داری بگو نه 😅
    تا شب برای کلاس های فردا مطالعه و برنامه ریزی کردم .
    وبینار شرکت کردم .
    غروب چشمم به ماه افتاد امشب ، شب ۱۴ محرم است و ماه به زیبایی تمام می درخشد .
    عجیب اینکه عمری است داریم این ماه را نگاه می کنیم اما همچنان برایمان جالب و زیباست و تکراری نشده . 🌳⚘🌳

  61. سال‌واژه‌‌ام: آگاهی
    حلزون تکه‌تکه شده یا قسمت‌هایش را پنهان کرده است؟
    هرچند ابتدای روز خسته بودم و ناهشیار، مثل کسی که با چکش خوردش کرده باشند، با مغز نیمه‌فعال چندتایی نامه که از قبل مانده بود را جواب دادم.
    برای پنج‌شنبه وقت دکتر گرفتم.
    امروز از فرط خستگی ناپرهیزی کردم و ساعت چهار یک کافی‌میکس خوردم.
    وبینار را شرکت کردم، در حالی که در حال آماده شدن و رفتن به کافه کتاب و تیاتر بودم.
    دیدن دوستان و وقت‌گذرانی، زهر این چند روز خستگی را شست و برد.

  62. سب بهیر
    الان مثه همین حلزونم همه‌ی تنم پخش‌وپلا شده از خستگی، یکی باید جم‌عم کنه.
    _از صبح روی یه نمایشنامه کار کردم، حدود سه ساعت، تا ده صبح.
    _ دو ساعت با اهن‌های یرد باشگاه زورآزمایی کردم.
    _ ناهار و رسبدگی به بچه‌ها بعد هم استراحت کردم. من عصرها نخابم ساعت هفت خاموش می‌شوم.
    _بخشی از وبینار را شنبدم. ثدای استاد قطع سد و بعد دبگر نتوانستم وارد کلای شوم.
    _ شعری علیل داشتم مه باید جراحی می‌شد.
    _ تا هم‌اکنون مرد نمایشنامه را کشتم و زنده کردم ولی عاقبت بخیر نشد که نشد.
    شب بخیر

  63. یکشنبه هفتم تیر
    امروز را نمیدانم بد بدانم یا خوب. غروب موقع وبینار از مرگ علی یاری با خبر شدم. علی یک جوانمرد با مرام و کارآفرین بود و از رفقای خانوادگی ما که امروز این دنیا را ترک کرد، روحش شاد و یادش گرامی.
    سر کار که بودم موج عجیبی از اعصاب خرابی بین بچه ها بود که خودم بیشتر از همه دچارش شده بودم.
    از وقتی هم به خانه آمدم بابام حالش خوب نیست و من هم خوب نیستم.
    نمیتوانم بنویسم و نمیتوانم بخانم و یا بخابم، باید دست و پای پدر را بمالم.
    خوبی امروز این بود که وبینار نویسنده ساز ذخیره شده و من میتوانم آن را در یک وقت مناسب گوش دهم.
    امشب نگران پدرم هستم و از خدا میخاهم به پدرم سلامتی بدهد و به ما آرامش.

    1. آرزوی سلامتی دارم برای پدرت فیروز جان.
      و روح رفیقتون هم شاد و قرین آرامش.

  64. سالواژه‌ام شجاعت است. شاید به خاطر همین است که دارم شجاعانه اشتباه می‌کنم و شجاعانه الان می‌خاهم بگویم که اشتباه کردم امروز. نباید نمی‌رفتم سر قراری که با بچه‌ها داشتم؛ اما نرفتم. و اشتباه کردم که نرفتم.

    خسته‌ام. احتیاج به کمی استراحت روحی دارم. این را هم بدون ترس در جواب مامان که گفت چرا امروز مثل همیشه نیستم گفتم. ولی نگفتم که من همیشه همینطوری‌ام؛ خسته و محتاج استراحتی که موجود نیست.

    عشق داستانی است که درد را برایم لذتبخش می‌کند و دلم نمی‌خاهد پایان پذیرد.
    این جمله را توی تمرین امروز در نویسنده‌ساز نوشتم. به خیلی چیز‌ها فکر کردم قبل از نوشتنش. به این که واقعا دلم نمی‌خاهد داستان عشق پایان پذیرد؟ و وقتی جواب منفی‌ام را قاطعانه احساس کردم، از خودم پرسیدم که چگونه نگذارم این داستان پایان پذیرد؟
    حالا هم گیر همین سؤالم.
    یکی بیاید مرا از این گیر دربیاورد. چگونه می‌شود نگذاشت داستان عشق پایان پذیرد؟
    پرسیدن هم شجاعت میخاهد و من این روز‌ها دارم تمرینش می‌کنم. درباره‌ی هر موضوعی که پرسشی برایم پیش بیاید بدون ترس سعی می‌کنم از آدم‌ها بپرسم.

    امروز توی کانالکم برای هممسیر نوشتم:

    https://t.me/mahdeyekazemiii/445

  65. سال‌واژه‌ام دیوار محکمی می‌ماند و من را از خمیدن نجات می‌دهد. تا ناامیدی گل می‌کند، مصمم بودنم، شاخ‌وشانه می‌کشد.

    ۱. ساعت ۷ صبح، گزارش نیک بروبچ را خواندم.

    ۲. ساعت ۸، صبحانه خوردیم. نیمروی کم روغن، عسل‌ و گاوزبان. دخترم کافی درست کرد با کف زیاد که چسبید.

    ۳. قران خواندم یک صفحه.

    ۴. در حین جمع‌آوری، ویس کاریکماتور را گوش کردم. دو بار.

    ۵. فرهنگ‌واره را خواندم.

    ۶. جلسه‌ی کتابنقد را گوشیدم، دو بار.

    ۷. گنجورگردی کردم. هنگ کردم. ماندم غوطه‌وری مبهوت در این اقیانوس پرعمق ادبیات خودمان. نکند بیش از این مهجور بماند.

    ۸. کتاب جاده را در کتاب‌خانه داشتم، در دلم ذوق‌مرگ شدم.

    ۹. باشگاه رفتم.

    ۱۰. چند صفحه نوشتم.

    ۱۱. در باشگاه وصل وبیکار الهه شدم.

    ۱۲. وبینار استاد بودم.

    ۱۳. در مورد عشق داستانی‌ست، متنی در کانالم هوا کردم.

    ۱۴. این‌ هم گزارش نیک.

    ۱۵. نمره‌ی امروز شاید ۴.

    https://t.me/manesehchtgrh

  66. ـــ رأس هرمِ این گزارشات، یک مشوّق پنهان‌ست. آنی که بی‌صدا به درونت نفوذ کرده و خروجی‌اش سر و صدا به پا می‌کند. نمی‌دانستم نگارشِ آن، نه تنها گیرندهٔ انرژی نیست بلکه انرژی‌‌زاست و چقدر جای آن در میانهٔ زیستنم خالی بود. این سومین گزارش من‌ست.

    ـــ کتاب مسافر را که سفری‌ست بکر به دنیای خیال و تنفس روح، تا نیمه‌هایش همراهی کرده‌ام. دل پسند واقع شده و بی‌تاب و مشتاق انتهای این سفر پرماجرا هستم.

    ـــ بعد از صرفِ ناهار با نگارش ۱۰۰۰کلمه، احساس خوشایندی داشتم. ذهن تهی شده از خشم و خستگی و قلم، پربار از جملاتِ پوست‌اندازی شده.

    ـــ پیاده‌روی را به لطف کارِ ضروری که پیش آمد بیرون از خانه به سرانجام رساندم، منتها چون با آهنگ نبود چنگی به دلم نزد.

    ـــ کاری که چند وقت اخیر برای بدنم انجام میدم، خوردن ویتامین‌ست. تمام مکمل‌ها را مصرف می‌کنم و با اینکه در یک ماه اخیر مشغلهٔ بسیار از زمان و کیفیت خوابم کم کرده، مصرف ویتامین‌ها و مکمل‌ها به من و انرژی که نیازمند آنم، کمک شایانی کرده است.

    ـــ وبینار امروز دل‌چسب و لذت‌بخش بود؛ از خانش اشعار کهن تا پرسش و پاسخ و دیدار تصویری با مبینا ملائی. تمرین وسط کلاس که ادامه یک جمله را می‌بایست می‌نوشتیم بسیار جذاب بود و من چنین نوشتم:
    عشق داستانی‌ست، داستانی که قِدمت دارد اما قَدوم‌ات را پربرکت می‌کند از بودن. و این تداعی‌گر همان نوشتن است برای من.

    ــ کمی دیگر به سراغ فایل دیشبِ کتابنقد می‌روم و امیدوارم فردا سرکلاس بموقع حاضر شوم.

    ـــ دیگر آنکه به شاعران مورد علاقم، شاعری افزوده شده که دیوانهٔ شعرهایش شدم.
    قبل‌ترها هر از گاهی شعری می‌خواندم از او، اما اکنون شیفتهٔ ابیات شعری‌اش شده‌ام.
    مصری که «جهان ملک خاتون» با نهایت همدردی با به سوگ نشستگان می‌‌سراید، حیرتی حسرت‌آور به جانم نشاند:

    خانهٔ دل که در او منزلِ شادی بودی
    رفت عمری که به جز غم نرسیدش مهمان.

    https://t.me/zahraballampour

  67. 1_ نیک‌ترین کار نیک امروز چرت بعدازظهر بود. جوری خوابیدم که توت‌عنخ‌امون در تابوت طلایی اش نخوابیده. حتی وسطش صدایم زدند که در جواب گفتم” خوابم” و پرقدرت ادامه دادم.
    2_ فرستاده بودنم روشور بخرم. شرم داشتم. در قرن 21 که آرتمیس می‌فرستند دور ماه، باید جایگزین شیک‌تری برای روشور وجود داشته باشد. پاهایم به فرمان قسمت شرمگین مغزم نبودند و تا بیایم اعتراض کنم از پله‌های عطاری رفتند بالا. نگاهی دور و بر انداختم. محتویات مغازه به لحاظ عجابت و غرابت از روشور سَر بودند. شرمم لای بوهای تند و تیز گم شد و روشور به دست خوشحال و خندان از مغازه آمدم بیرون.
    3_بالاخره بسته‌ی پستی‌ام رسید. جانم برایتان بگوید که فروردین ماه وسط بمب و انفجار و بی‌اینترنتی، حوصله‌ام سر رفت و ریخت روی موکت اتاق. نشستم زمین پاکش کنم که دیدم صد رحمت به لباس زرافه. این که همه جایش لکه‌لکه است. بعد از مصرف مقادیری شامپوفرش و غضروف مچ دست، به این نتیجه رسیدم که ماده‌ی مصرفی‌ام اشتباه است و حلال اصلی هر لکه‌ای پول است. کف اتاق را متر کردم و فرشینه‌ای سفارش دادم بدون اینکه بدانم فرشینه دقیقا چیست.
    روز شد ماه و خبری نشد. انواع و اقسام پیگیری‌ها انجام گرفت. پشتیبانی کلا منکر وجود سایتش شد چه برسد به خرید من و نرسیدنش. برایش یک زونکن مدرک رو کردم و یک ماه روزی دو بار پیام دادم که سفارش من چه شد که بالاخره تسلیم شدند و فرستادنش (شاید هم رفتند از جایی برایم خریدند تا ول‌شان کنم چون طبق حرف پشتیبانی اصلا چنین چیزی در سایت‌شان نمی‌فروختند) می‌خواهم وصیت کنم بعد از مرگم عصاره‌ام را پودر کنند بدهند بریزید توی غذای دوست پسرهاتان بخورند و همینقدر پیگیر‌تان شوند. یا بدهید پدرشکری پیر پولدارتان بخورد تا زودتر عزرائیل پیگیرش شود. به شوهرها ندهید که خودتان ضرر می‌کنید.
    کتابهای خوانیده و پادکست‌های گوشیده فعلا همان قبلی‌هاست و دیگر اسمشان را تکرار نمیکنم.

  68. کلمه سال: اندیشه‌نگار
    امروز را هم با آیینِ همیشگی آغاز کردم؛ با جاری کردنِ واژه‌ها بر کاغذ. هزار کلمه‌ای که در دو نوبت، فضای سفیدِ صفحات را پر کردند. پانصد کلمه‌ی اول را در حالی نوشتم که صدای مسابقه در پس‌زمینه می‌پیچید؛ تساویِ سنگال و حذف شدنِ ایران… انگار شکست‌های کوچک در دنیای ورزش هم با شکست‌های بزرگِ درونی‌مان هم‌صدا بودند. قهوه‌ای نوشیدم و لحظاتی را با صدایِ دوره‌ی کتابنقد گذراندم، تا اینکه دوباره سراغ پانصد واژه‌ی باقی‌مانده رفتم.

    وقتم را صرفِ آماده کردنِ پادکست انگلیسی‌ام کردم؛ متنی درباره‌ی زندگی مدرن و تلاش‌های عبث ما برای گریختن از چنگال اضطراب. از ورزش، پیاده‌روی و کتاب خواندن می‌گفت تا شاید آرامشی در این زندگیِ پرشتاب پیدا کنیم. در حالی که در غمی عمیق غرق هستم، تمام این «راهکارهای نجات» را در برنامه‌ی روزانه‌ام گنجانده‌ام؛ انگار سعی دارم با دستورالعمل‌هایی، خودم را پایبند نگه‌دارم.

    چند صفحه‌ای از«قطعات» سیروس شمیسا، «هنر رمان» و «روانکاوی منفی» خواندم. و بعد در کتابراه به نمایشنامه‌ی «خانمچه و تپانچه» از اکبر راد گوش دادم.  در لایه‌های این داستان، همان احساس درماندگی در برابر ساختارهایی که کنترلی روی آن‌ها نداریم را  در سرنوشتِ شخصیت‌های زن دیدم.

    تمام فهرستِ کارهایم را تیک زدم. روی کاغذ، همه چیز طبق برنامه پیش رفت، اما این ناراحتیِ لجباز که در درونم لانه کرده، رهایم نمی‌کند. غمی که ریشه در این گرانی‌های بی‌منطق دارد و تمام اشتیاق را از آدم می‌گیرد.

    بعد از کلاس آموزشگاه به آرایشگاه هم رفتم تا رنگ موهایم را تغییر دهم. در اوج این ویرانیِ درونی، سعی می‌کنم با تغییر دادن ظاهر، چیزی را در درونم ترمیم کنم. در لحظاتی هستم که دلم می‌خواهد هیچ کاری نکنم؛ حتی ننویسم. دلم می‌خواهد فقط سکون داشته باشم. اما می‌دانم تا زمانی که نفس می‌کشم، مجبورم حرکت کنم، پیش بروم و با این پوچی کنار بیایم.

    و باز هم، یک روز دیگر به پایان رسید.

  69. گزارش‌نیک
    سال‌واژه من: تغییر

    ۱- از خواب بیدار شدم. بعد از شستن صورتم، خلقم جا آمد و برگشتم به تخت خنکِ نازنینم. همان‌طور که لم داده بودم، صفحات صبحگاهی را روی کاغذ ریختم.

    ۲- ساعت را نگاه کردم؛ دیدم هنوز نه نشده است. به خودم گفتم: «آرمیتا، امروز نمی‌توانی بی‌صبحانه سر کنی.» پس دست‌به‌کار شدم و یک سوسیس‌تخم‌مرغِ مشتی درست کردم.

    ۳- چهار خطم شارژ شد و قبراق و سرحال، می‌توانستم حماسه بیافرینم؛ اما به مطالعه بسنده کردم.

    ۴- چند کتاب کلاسیک ایرانی را نشان کردم تا به‌زودی بروم سراغشان.

    ۵- بعد از ناهار، یک چرت کفتری زدم و بعد از خوردن میوه‌ای که جیگرم را جلا داد، حالی از دوستانم پرسیدم و کمی از روزمره‌هایمان صحبت کردیم.

    ۶- بالاخره امروز، در آزادنویسی فهمیدم دردم چیست. دردم این بود که کُندی حلزون‌وار در نمسیر نوشتن عاصی و سرخورده‌ام کرده بود. فهمیدنش ذهنم را آرام کرد.

    ۷- برنامه‌ای ریختم برای اقداماتی که نثرم را الماس‌گونه کند.

    ۸- بعد از وبینار، دلم هوای بربری تازه کرد. جلدی رفتم و چهار تا نان بربری تازه خریدم. یکی از نان‌ها را خالی‌خالی تا خانه خوردم، دو تا را به خانه دادم تا با پنیر و سبزی بخورند و بقیه را فریز کردم تا خوراک عصرهای گرسنگی‌ام باشد.

    ۹- بعد از مدت‌ها در رمانجا شرکت کردم. هم روحم را جلا داد، هم باعث شد چند خطی به رمانم اضافه شود.

    ۱۰- در حین به‌روز کردن کانالم، تصمیم گرفتم امشب زمان بیشتری را به نوشتن رمانم اختصاص بدهم.

    ۱۱- امیدوارم عمری باشد و «روز گفتارم» را در کانالم بارگذاری کنم. فقط می‌ماند دینم را به دندان‌هایم ادا کنم.

  70. این روزها احساس غمی طاقت فرسا می کنم با این وجود هر لحظه که به آغوش تختم پناه می برم و به درگاه پروردگار تمسک می جویم روحم از شدت سرور و شادمانی لبریز می شود. و هر گاه به نوشتن احساساتم می پردازدم و واژه ها را پراکنده روی کاغذ های اطرافم می نویسم؛ ذهنم از ملال های روزمره رهایی می یابد.

  71. امروز در ورزشم اتفاقِ بی‌سابقه‌ای افتاد. دستم به زمین رسید. پاره شدم ولی رسید. با خودم فکریدم امروز هم باید جشن بگیرم ولی راستش بالکل یادم رفت. جشن ماسید.

    فاطمه از سختی‌های خودش برای مستقل شدن گفت‌. از گریه‌هایی که کرده از شکستن‌هایش و از توهین‌هایی که شنیده. داشتم به روزی که می‌گفت می‌فکریدم. به آن مهمانی‌ای که در آن شکسته بود. من دیدمش آن شب. او شکسته بود ولی احتمالن هیچ‌کس نفهمید. و این برایم عجیب و درک‌کردنی‌ست. که آدمی بدترین روزش است و در کنارت نشسته و می‌خندید و نمی‌فهمی.
    گفتگو برایم از دو جهت الهام‌بخش بود. یکی برای زندگیِ شخصی‌ام، تنشی که تجربه می‌کنم و می‌بینم با یکی که این‌ها را در شرایطی مشابه یا سخت‌تر گذرانده می‌حرفم. دو هم برای داستان‌پردازی و اینکه شخصیت چه بهایی برای تصمیم‌هایش می‌دهد.
    در راهِ خانه گریه‌ام گرفته بود و می‌فکریدم گریه می‌کنم و تنها نیستم. پس اشکالی ندارد.

    مهارتِ روز خیاطی‌ام را تمرینیدم. بنابراین امروز کمتر از دیروز پشیمانیِ آخر شب دارم. به غیر اینکه می‌خاستم بیشتر کانال‌گردی کنم و بکامنتم. فردا باز باید روی این و پیاده‌روی کار کنم.

    قبل از رمانجا کمی از رمانم را بازنویسی کردم. چالش جدید. چگونه جمله‌ها را در عین اینکه به سبکم می‌خورد و خودم دوسشان دارم طوری بنویسم که مخاطب بفهمد اما خیلی نفهمد طوری که داستان را زوری به خوردش ندهم؟

    در رمانجا استاد گفت بکوشیم داستان را طبقِ الگوی کلاسیک پیش ببریم. به نظرم اینطوری شخصیت‌، مشکلش و روندی که برای حل مسئله باید طی کند دستم می‌آید. به خصوص در سومی‌اش مشکل دارم. استاد گفت شخصیتتان را تا گریه هم پیش ببرید. اومم اون لحظه‌ی ناامیدی را چگونه دربیاورم؟‌ اول از همه نباید برایش دلسوزی کنم. بگذار پدرش دربیاید. دوم را نمی‌دانم هنوز.

  72. حلزون منکسر و منفصل، شاید من نیز.
    ۱. یادداشت صبحگاهی نوشتم.
    ۲. با همسرم فیلم «ترومن شو» را دیدیم.
    ۳. داستانی از کتاب «زیر دندان سگ» بهمن فرسی خواندم.
    ۴. شاهنامه‌خوانی‌ام را پیش بردم.
    این لغت‌ها به نظرم جالب بودند:
    بُوِش، داغْ‌دل، برمَنِش، شادانْ‌دل، مغزْپالوده.
    ۵. یادداشتی برای کانالم نوشتم.
    ۷. به خانوادهٔ همسرم سر زدم، بعد از مدت‌ها خانه‌نشینی.
    ۸. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.

  73. گزارش نیک:
    سال‌واژه‌ام : آفرینش
    ۱-امروز از همان صبح که بیدار شدم، بدون اینکه تخت‌خواب را ترک کنم، صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. هرچیز به ذهنم می‌رسید را می‌نوشتم، بدون هیچ وقفه و سانسوری. حدودا ۳ صفحه.
    بعدش احساس سبکی کردم. مغزم آرام شد.

    ۲-پنجره را که باز کردم تا سهم برنج شیرین را بریزم، بوی باران به مشامم خورد، نسیمی خنک شروع به وزیدن کرد. سنگ‌فرش کوچه خیس بود. دلم پیاده‌روی خواست، تصمیم‌گرفتم کارهایم را زودتر انجام بدهم تا بعدظهر اگر مجالی بود، تا پارکِ سرخیابان قدم بزنم.

    ۳-برای ناهار، باقالی‌پلو با مرغ‌ و سیب‌زمینی‌سرخ‌شده و کمی سوپ درست کردم. غذای مورد علاقه‌ام. صبحانه هم کمی نیمرو خوردم.

    ۴-مقداری آزادنویسی کردم.حالا که صبحم با صفحات‌صبحگاهی آغاز شده بود، دستم راحت‌تر به سمت قلم می‌رفت. نوشتم و نوشتم و سبز شدم.

    ۵-با خواندن نوشته‌های عمیق و دلنشین دوست نویسنده‌ام “سایه‌زاد” ، انگیزه گرفتم که دلنوشته‌ای بنویسم و در کانالم بگذارم.

    ۶-با مامان تلفنی حرف‌زدیم، گفتم دیشب که همسر به خانه آمده، گفته که به چند بنگاهی سپرده‌ام خانه‌ای در همین محله برایمان پیدا کنند و مثل اینکه پیشنهاداتی داشته و قرار است به زودی برود و ببیند.
    مامان گفت دیدی گفتم خدا درست می‌کنه؟

    ۷-دوساعتی نقاشی کشیدم. حالا فهمیده‌ام بهترین زمان برای خلق کردن همان ابتدای روز است. واقعا ندانستم زمان چگونه گذشت. پر از انرژی و خیال بودم. همزمان کتاب صوتی «جرئت بسیار» از برنه براون را گوش کردم.

    ۸-امروز تصمیم گرفتم به لیست رمان‌های برتر استاد کلانتری عزیز سر بزنم و کتابی را شروع به خواندن کنم. انتخابم کتاب «فیل در تاریکی» اثر قاسم هاشمی‌نژاد بود. فعلا ۲۰ صفحه‌اش را خواندم و حسابی از سبک نوشتاری‌اش خوشم آمده، داستان هم به نظر جذاب می‌آید.

    ۹-در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم، استاد پیشنهاد دادند این جمله را براساس نوع نگاه خودمان تکمیل کنیم : عشق داستانیست؛ داستانی که …
    و من تکمیلش کردم و در کانالم گذاشتم.

    ۱۰-بعد از وبینار، حاضر شدم و به پیاده‌روی رفتم. نم‌نم باران می‌بارید، از پیاده‌رو عبور کردم و وارد پارک شدم. پسربچه ها فوتبال بازی می‌کردند، عده‌ای دوچرخه سواری می‌کردند، پیرزن‌ها و پیرمردها با دوستانشان رو نیمکت‌ها نشسته بودند و گفتگو می‌کردند. مادری در چند قدمی من کنار کالسکه‌ای نشسته بود. کودک چند ماهه ای با ذوق فوتبال بچه هارا نگاه می‌کرد و من با ذوق او را.
    دخترکم در شکمم دست و پا می‌زد، خودم را تصور می‌کردم که چند وقت دیگر، جای این زن هستم.
    دختربچه ها تاب بازی می‌کردند، خانواده‌ها دور هم نشسته بودند. درختی را دیدم پر از گل های بنفش و صورتی، آنقدر زیبا بود که چندتایی ازش عکس گرفتم و استوری کردم.

    ۱۱-در راه بازگشت از پارک، زنی از رو به رویم رد می‌شد، ناخودآگاه به هم لبخند زدیم، لبخندی که آرام آرام عمیق تر شد، همانطور که می‌ رفت گفت : دختر خوشگل.
    و من تا به خانه برسم، لبخندم محو نشد.

    ۱۲-در پایان روز هم، تعدادی کاریکلماتور نوشتم. و با همسر ادامه سریال شنود را تماشا کردیم.

    ۱۳- امروز آموختم که اگر روزم را با کمی خلاقیت و کار نیک شروع کنم، باقی روز هم رنگ دیگری می‌گیرد.
    نمره روزم از ۱ تا ۱۰ : ۱۰ ✅

  74. _ انتشار در سایت و کانالم
    _ حضور در نویسنده‌ساز
    _ کتاب‌خانی و نوشتن
    _ تجریش‌گردی. به سمت موزه سینمای باغ فردوس رفتم. زمانی پاتوق هرماهم بود. نرسیده به انتهای بلوار فضارا مشکی پوش و پر از مامور و پلیس دیدم برگشتم. نه اینکه کسی با من کاری دلشته بلشد. خودم دیگر آن فضا رو فرهنگی ندیدم. از رفتن صرف‌نظر کردم.
    https://t.me/Andishehayeneveshtari

  75. ●چند هفته پیش نوشته بودم: گزارش نیک که می‌نویسم باران می‌بارد. نه بارانِ واقعی، بارانِ نعمت می‌بارد. بارانِِ دانش، بارانِ فهم. چون از نوشتن آن گزارش نیک‌ها نیت و قصد خوب داشتم.

    ●اما دیشب واقعن باران بارید. تا صبح. تا صبح باران بارید. این‌جا زیاد باران می‌بارد، ولی از تیر و مرداد بارشِ بارانش کم می‌شود تا شهریور که باران‌های شهریور دیدنی و بوییدنی و چشیدنی و شنیدنی و لمسیدنی است.

    ●صدای پکیجِ کولر که توی تراس و توی اتاق خوابم نصب شده، صدای باران را خفیف می‌کرد. اما باز صدای قطره‌های باران را شنیدم و با صدای لطیفِ قطره‌های باران از خواب بیدار شدم.

    ●نه می‌توانستم کولر را خاموش کنم و نه دلم از سرمای دلپذیر کولر دست برمی‌داشت و نه از صدای باران.

    ●پس سرمای کولر را ترجیح دادم. می‌دانستم این هوا و این باران در تابستان بعدش هوا شرجی می‌شود و گرم‌تر و گرما ممکن است خوابم را بهم بزند.

    ●بارانِ تیرماه غافلگیرکننده‌ترین پدیده است و البته هدیه‌ترین اتفاق بود، برای من که دیشب گزارش نیک نوشتم.

    ●امروز طرحِ حلزون زدم، برعکس کشیدم، شد علامت سؤال. شاید حلزون برای سؤالش از صدف جدا شده یا رنج کشیده و تغییرِ دید داده، یا فقط وضعیتی موقت است.

    ●عشق، داستانی‌ست که پشتِ پرده‌ی آن تک‌رنگ است.
    ●عشق، داستانی‌ست که پیرنگ آن تکراری؟ نیست.
    ●عشق، داستانی‌ست که می‌گوید: رمانِ من تویی؟

    ●برای آخرین وظیفه‌ی روز، ماهی‌ها را طبقه‌بندی کردم و توی کشوی فریزر گذاشتم. تنهایی، مزایا و معایبی دارد‌. یکی از مزایایی که دارد سکوت و اختیار است و یکی از معایبش این است که هر چه‌قدر هم که خسته باشی، باید کارهای اولیه و ضروری را انجام بدهی. ماهی را نباید روی سینک ظرفشویی رها کنی، تا فردا صبح فاسد می‌شود. ظرف‌ها را باید به موقع بشوری. خانه را باید تمیز کنی؛ و از همه مهمتر قبل از خواب باید اجاق گاز را خاموش کنی و از همه مهم‌تَرتَر، سیستم و لپ‌تاپ را خاموش کنی؛ و باز از همه مهم‌تَرتَرتَر این‌که باید حواست به خودت باشد تا با سرمای کولر، سرما نخوری.

  76. سال‌واژه: روایت
    • خودم و دوستم رو مهمان این دوبیتی از ابی‌سعید ابوالخیر کردم:
    « حمدا لک رب نجنی منک فلاح/شکرا لک فی کل مساء و صباح
    من عندک فتح کل باب ربی/افتح لی ابواب فتوح و فتاح»
    • از صبح یاد لیلا ناصری بودم ولی وقت نشد خبری ازش بگیرم.
    • تو دانشکده مطالب کارگاه ایمنی بیمار رو مرور کردم کارگاه فرداست.
    • به ادامه ویس نوشتمرین گوش دادم.
    • جزء 23 قرآن رو برای شادی روح همسرمرحوم دوستم خوندم. برام جالب بود که هفته پیشم که تو ختم قرآن شرکت کردم باز جزء 23 برام افتاده بود.
    • از داستان رودِ راوی ابوتراب خسروی خواندم.
    • به عنوان درمانگر جلسه شناخت‌درمانی فردی داشتم خوب پیش رفت.
    • دیشب کمی از پادشاهان پیاده رو خوندم. امشب هم خواهم خواند.
    • سری به گزارش نیک‌های دیروز زدم.

  77. ۱۴۰۵/۰۴/۰۷

    – سال واژه استمرار است و تلاش بر زیستنش.
    – در صفحات صبحگاهی به زن بودن پرداختم و انسان و اعتماد.
    – روزگفتار کم‌کم تبدیل شده به حرفهای درگوشی با خودم.
    – مردی را دیدم که دستانش آونگ لحظه‌های عمرش بود و با هر تیک‌تاک دستش قدمی پیش می‌رفت. ما همه به یک مقصد خواهیم رسید. من هربار به مقصد می‌اندیشم سخت می‌ترسم.
    – زنی را دیدم با چشمانی در تصرف چهره‌ی غم، عرض خیابان را خلاف جهت من می‌پیمود. ما هر دو با آن مرد که دستانش آونگ بود و همراه همه‌ی مردم زندگی را می‌پیماییم.
    – امروز کلاس کوچینگ دارم. جلسه‌ی پیش را یک تصادف زهرماری کنسل کرد. ولی امروز قبل از همه خودم را به یک جلسه کوچینگ دعوت کردم.
    – موضوع چیست؟
    خشکیده‌هایی در روحم.
    – چه ثمر از این گفتن؟
    رهایی
    – نشانه‌ی رها شدنت؟
    نشانه روی شانه‌هایم است هر بار که سبک می‌شوم، گره‌ای باز می‌شود.
    – از کجا می‌فهمی گره باز شده؟
    آهی به رهایی اگر کشیدم. تو این را می‎‌فهمی.
    – باز هم نشانه‌ای هست؟
    ستاره ای در چشمانم.
    – پس تمنایت رهایی ست از خشکیده‌های روحت؟
    آری
    – چگونه رها خواهی شد؟
    نمی‌دانم، تو بگو
    – چیزی در من نیست، هر چه هست در توست، من ترا می‌شنوم، می‌بینم. هر چه هست آنجاست.
    – مگر نه اینکه من توام و تو من. پس تو بگو.
    القصه پرسه می‌زنم در خشکیده‌های روحم. مانند گل‌های خشکی که روی هولدر موبایل نگه می‌داشتم و می‌دانید هر بار برای خواندن و نوشتن گردنم را کج می‌کردم، به خودم آسیب می‌زدم مبادا گلها را از دست بدهم. از خودم می‌پرسم در روحم چه خبر است. چه چیزهایی را با خودم حمل می‌کنم؟ آیا ارزشش را دارد؟
    آشغال! آشغال‌هایی که هرسال بالاش پول می‌دیم. آشغال‌های بی‌معنی و بی‌فایده‌ای که خونه رو پر می‌کنن تا وقتی بندازی‌شون دور و اون وقت می‌شن تل زباله‌هایی که ساختمون توش غرق می‌شه. که چی، هان، که چی؟ (زندانی خیابان دوم)

    – چند شعر از دفتر«آب در خوابگه مورچگان» که نیما جان یوشیج نوشته می‌خوانم. در خیالم همقدم با او در جنگلی سبز و بهاری.
    «دل آب شد و ز راه چشمم همه ریخت
    از بس به دلم خیالت آتش انگیخت»
    ـ جلسه تمرینی کوچینگ خیلی چسبید. تا سالها به حضور علیرضا در جلساتم نیاز دارم. به سال پیش نگاه می‌کنم درست همین‌ موقع ابتدای مسیر کوچینگ بودم. هنوز هم در ابتدای مسیرم.
    ـ پندار آرزو می‌کند کاش در آبشار جاذبه بود.

    https://t.me/My_Hand_writee

  78. سال‌واژه: ریسک‌پذیری

    به تهران برگشتم و یک ساعت خوابیدم. اما هنوز هم احساس خواب‌آلودگی می‌کنم و می‌خواهم امشب یک دلِ سیر بخوابم. حدود ۱۰ سال مشکل خواب داشتم. یا شب‌ها خوابم نمی‌آمد یا به زور خودم را بیدار نگه می‌داشتم که بیندیشم. آن زمان‌ها در زندگی به چیزهایی دلبسته بودم که نمی‌خواستم «خوابیدن» بین من و آن‌ها فاصله بیندازد. اما الان «خوابیدن» برایم معنای جدیدی پیدا کرده و خواب‌آلودگی برایم شیرین است. حالا خوابیدن یعنی رهایی، رهایی از واقعیت، رهایی از روزمرگی‌های دل‌زننده و رهایی از چارچوب‌هایی که در به‌وجودآمدنشان نقشی نداشتم.
    گزارش نیک امروزم سرشار از خواب‌آلودگی شیرین است. هم در انجام اموراتم خواب‌آلوده بودم و هم الان که دارم می‌نویسم بدجور خوابم می‌آید. به هر حال روز خواب‌آلوده من چنین گذشت:

    ۱. آزادنویسی امروزم به هزار کلمه رسید. چند وقتی بود که تعداد کلمات آزادنویسی‌ام کمتر از ۱۰۰۰ کلمه می‌شد. راستش از زمانی که درگیر جنگ شدیم، در تعداد کلمات آزادنویسی به خودم آسان‌تر گرفتم و چندین ماه فقط بر انجام‌دادن و استمرار تمرکز کردم. فکر می‌کنم در این دو روز، قالب نامه‌وار آزادنویسی، مشوق خوبی برای افزایش تعداد کلمات و جملاتم بوده است.

    ۲. فصل ۸ و ۹ «اسم نمی‌خواهد» را خواندم و به این جمله رسیدم: «موجود زنده‌ای که خودش خودش است و بیرون از خودش هم خودش است و توی خودش هم مثل بیرون از خودش است، خوش به حالش! موجود زنده‌ای که دهن دارد، چشم دارد، شکم دارد، زیر شکم دارد اما اسم ندارد، خوش به حالش».

    ۳. سراغ وب‌سایت‌های پروژه سئو رفتم و مشکلات ایندکس‌نشدن صفحاتشان را بررسی کردم.

    ۴. کتاب «یادداشت‌های کوچه و خیابان» آنی ارنو را برداشتم و جملاتی را که قبلا زیرشان خط کشیده بودم، دوباره خواندم، مخصوصا این جمله: «نوشتن یعنی انتخاب فروپاشی»

  79. سال واژه: رها کردن
    طفلکی حلزون. حالا چه‌طور می‌خاهد تکه‌های خودش را سر هم کند؟ اگر کسی نبود من داوطلبم. ناسلامتی عمری کارم همین بوده. سر هم کردن تکه‌های این و آن. بیشتر از همه خودم.
    امروز چه یادداشتی هوا کردم. شاید صدای بهتری داشت اگر آن‌را میان هوا و زمین می‌نوشتم. اما چیزی پیراهنم را کشید.
    امروز تا خاستم دل به کار ببندم، برق قطع شد. من هم نشستم به خاندن زندگی جعلی من. چه قدر اسم مکان دارد. جوری همه‌ی مکان‌ها را نوشته که انگار خواننده می‌خاهد آن حوالی خانه بخرد. داستانش را دوست دارم. از این‌که دعوا می‌کنند لذت می‌برم. همین است دیگر. شبیه لذت بردن از بستنی یخی.
    امروز همه‌چیز نصفه و نیمه بود. لباس شستن. ظرف هم به خیالم شستم. یادم نمی‌آید. اما یک چیز را فراموش نمی‌کنم. آن هم این‌که از دست یکی ناراحت شدم. خیلی ناراحت. مثل خنده‌های بچه‌هایی که مسخره‌ات می‌کنند به خاطر رنگ لباست. برایش گفتم که یارو توهم زده. به من ربطی ندارد. او هم باور کرد. شاید هم نکرد.
    به هر حال با زهرا جان صحبت کردم. آرام‌تر شدم. از هیچی خیلی بهتر بود. وبینار را نصفه نیمه دیدم. برای خرید بیرون رفتم. تمام شهر برایم غریبه است. نمی‌دانم برای چه این‌جا مانده‌ام وقتی این همه غار برای پنهان شدن وجود دارد؟
    وقتی برگشتم تمام توانم را جمع کردم که بگویم برویم. کجا؟ نمی‌دانم. فقط برویم. نمانیم. چیزی برای ماندن نیست. این هم از رها کردن.
    راستی باز هم ۱۰ می‌دهم به خودم.
    https://t.me/NajmehFatehi

  80. ۱- صدای نبض دستی که زیر سرم گذاشته‌ام را می‌شنوم، صدای زنده‌بودن، زندگی، صدای بسیار بلندی که از بلندبودن شنیده نمی‌شود، صدایی که یادت می‌رود گوشش بدهی، صدایی که شاید حتی آزاردهنده به نظر آید، صدایی که اگر نباشد یعنی تو نیستی، شاید هم عزیزت نیست.

    ۲- کاش به ازای هر یک ساعت بیداری می‌شد یک ساعت هم خوابید و بعد شب‌هنگام دوباره هفت هشت ساعت پیاپی خوابید تا خماری آن یک ساعت‌های منقطع از بین برود. حسرت‌کش آدم‌هایی هستم که سرشان به بالش نرسیده می‌خوابند، آن‌ها بزرگ‌ترین رانت‌خوارانند.

    ۳- در این شهر دلتنگ‌ترت هستم، درحالیکه تو اینجا نبودی. من اما سال‌ها بودم اینجا، دور از تو. در شهر تو دلتنگم و در شهرهای دیگر دلتنگ‌تر. دیگر کجای این دنیا جای من خواهد بود؟

    ۴- چند قاب چوبی پیدا کردم و ایده‌ای در سرم شکل گرفت.

    ۵- دوربینم را هیچ‌کجا نمی‌برم، مگر اینکه به قصد عکاسی جایی بروم. باوجودیکه در سفرها عکس‌های خوبی گرفته‌ام اما مخالفم با این نظریه که عکاس باید همه جا دوربینش را ببرد. این یک نظریه‌ی خیلی کلی است که به کار همه نمی‌آید. به عنوان یک عکاس استودیویی ترجیح می‌دهم نگاهم را با خود ببرم و بعد بکوشم آن نگاه پخته‌تر را وارد عکس‌هایم کنم. پشیمان هم نیستم بابت سوژه‌هایی که از دست داده‌ام. کلن پشیمانی مفهوم نکبتی‌ است برای عمر دو روزه‌ی انسان که هیچ کمکی هم نمی‌کند. اگر به پشیمانی پا بدهی حیا ندارد و از یک خرید ساده گرفته تا مهم‌ترین تصمیمات زندگی‌ات را زیر سوال می‌برد. باید خیلی وقیح‌تر از احساس پشیمانی باشی. هر مسیری که رفته‌ای تجربه‌ی یگانه‌ای بوده است و این چگونه می‌تواند پشیمانی به بار آورد؟

    ۶- همین الان یادم آمد که فنجان محبوبم را جا گذاشتم. (چقدر نیک). مورد قبلی که نوشتم کاملن در نظرم بی‌معنی جلوه می‌کند و دست‌های پشیمانی و غم و ناامیدی و حسرت و نکبت را دور گلویم حس می‌کنم. کاش افاضات آدم کمتر شبیه گوز شور از کار دربیایند.

    ۷- الهی شکرت…

  81. حیاطِ خانه‌ی پدری

    سال‌واژه: زبان

    امروز مسیر دیگری برای پیاده‌روی گزیدم. کوچه‌های باریک با خانه‌های ویلایی. یاد حیاطِ خانه‌ی پدری افتادم. تابستان‌ها زیرانداز می‌انداختیم و با همسایه‌ها آبدوغ‌خیار می‌خوردیم.
    در آزاد‌نویسی با تداعی‌ها به دوران مدرسه و دوستان قدیمی رسیدم. یادداشتی از آن در‌آوردم.
    این روزها به مفهوم «حقیقت» جدی فکر می‌کنم. حقیقت را اول بار کجا و چه کسی به زبان آورد؟
    وارد سایت «گنجور» شدم. چه گنجی‌ست. استاد کلانتری بارها «گنجور» را معرفی کردند اما می‌رفتم نهایت یک غزل و قصیده‌ای می‌خاندم و خارج می‌شدم.
    امروز بخاطر تحقیق کارگاه در گنجور چرخیدم. برایم تعجب‌آور بود که دو ساعت شعر کلاسیک می‌خاندم و لذت می‌بردم.
    در هیچ کدام از اشعار شعرای قرن سوم، کلمه‌ی «حقیقت» نبود.
    قرن چهارم در اشعار «ابوسعید ابوالخیر» و «عنصری»، کلمه‌ی «حقیقت» را یافتم. در اشعار «فردوسی» کلمه «حقیقت» نبود. مفهوم حقیقت را نمی‌شناخت یا از واژه‌ی دیگری مثل «راستی» به جای «حقیقت» استفاده می‌کرد؟
    واژه‌ی «حقیقت» در اشعار و نثر قرن پنجم بیشتر دیده می‌شود.
    «ای دوست حقیقت شنو از من سخنی
    با بادهُ لعل باش و با سیم تنی» «خیام»

    «کار دل باز ای نگارینا ز بازی در‌گذشت
    شد حقیقت عشق و از حد مجازی درگذشت» «سنایی»

    فیلمی از اینگرید برگمان دیدم. «تابستان با مونیکا.» سادگی شخصیت مرد جوان در کنار بی‌ثباتی شخصیت دختر، نشانگر تفاوت تربیت و خانواده آن دو بود‌. پدر دختر مست به خانه می‌آمد، گاهی او را کتک می‌زد. دختر شکننده بود. پسر با پدری ساکت و تنها زندگی می‌کرد.
    ضربه‌ی آخر فیلم را می‌شد پیش‌بینی کرد.
    در وبیکار سرزبان، ادامه‌ی مقاله‌ی «زبان چیست»، ابوالحسن نجفی را خاندیم. الهه جان با زبان شفاف جمله‌های پیچیده را باز می‌کند. مقاله را پارگراف به پارگراف می‌شکافد. بدون فهمیدن بچه‌ها از آن نمی‌گذرد. خوشبختم که الهه جان را یافتم.

  82. سلام بر روز بارانی امروز
    روز واژه ام: خوددوستی/خودیابی/خودخواهی مثبت

    – صبح زود بیدار شدم دقیقا ۶ صبح. یادم اومد که دیشب وسط نوشتن گزارش نیک خوابم برد. پس بمحض بیداری و درک وجودم در این جهان شروع به نوشتن ادامه گزارش کردم و دکمه ارسال رو زدم، ارسال شد و من از نوشتنش خوشحال شدم‌.
    – متوجه شدم که بارون لباسهای پهن شده روی طناب حیاط رو داره خیس می‌کنه پس همه رو جمع کردم و روی رخت پهن کن فلزی داخل اتاق پهن کردم.
    – خواهرم بیدار شده بود و البته تیکویِ جیغ جیغو
    – بعد از مدتها ورزش رو شروع کردم و تا ساعت ۸ صبح دیگه تمام شده بود.
    – با خواهرم صبحانه‌ای خوردیم و عامری هم رفته بود دوش بگیره.
    – بعد مابقی فیلمی که دیشب برای خواهرم گذاشته بودم رو دیدیم، (پل‌هایِ مدیسون کانتی با بازی کلینت ایستوود و مریل استریپ)
    The Bridges of Madison County

    – دو قهوه با خواهرم نوشیدیم و نهار رو آماده کردیم و از اونجایی که مادر عامری دچار گرفتگی کمر شده بود برای او هم کنار گذاشتیم.
    – تا وسط روستا پیاده روی کردیم برای اینکه خواهرم
    – میخواست پول کارت به کارت کنه و دنبال دستگاه ATM بود.
    – در راه برگشت سگ ماده‌ای رو دیدم که منو یاد زن فاحشه ای می‌انداخت که انگار خیلی از بدنش کار کشیده، با چشمانی قرمز و سینه هایی آویزون، تا ساعتها توی ذهنم نشسته بود و جایی نمی‌رفت تصویرش.

    – برگشتیم خونه و زنِ عمو شعبان (همسایه مهربان ما) برامون خیار محلی آورده بود‌.
    – نهارمون حاضر شده بود پس سالاد هم درست کردم تا کنار غذا بخوریم‌.
    – عامر تویِ جلسه‌ی کاری بود بمدت تقریبی ۵ ساعت. با آب و اسموتی تقویتش کردم.
    – من و خواهرم نهارمونو خوردیم.
    – بعد از نهار استراحتی کردیم.
    – بیدار که شدیم من ظرفها رو شستم و خواهرم مشغول پختن آشِ رشته شد.
    – زیر بارون تویِ حیاط چای نوشیدیم، بسیار چسبید.
    – برای عمو شعبان هم یه کاسه‌یِ بزرگ آشِ رشته ریختم و عامر برد بهشون داد.
    – خواهرم دچار سرگیجه شده بود و ما چون نگران بودیم بردیمش درمانگاه و خداروشکر خطری تهدیدش نمی‌کرد.
    – از درمانگاه برگشتیم و شام خوردیم.
    – زنِ عمو شعبان ظرفهای آش رو شسته بود و با دو کیلو از شیر گاو برامون برگردوند.
    – بعد از شام فیلم Mystric River رو که یک فیلم جنایی بود نگاه کردیم و من خیلی خوابم میاد.

  83. عنوان با من بود یا تو؟
    سال‌واژه‌ات تدریس.
    گزارش نیک استاد را می‌بینی. دوست داری تو هم بنویسی. دوم شخص. از زبان‌ خودت. خطاب به خودت.
    تو کانال‌گردی‌هایت می‌رسی به لنا. او هم به شیوه‌ی ماهرانه‌یی دوم شخص نوشته. قند تو دلت آب می‌شود.
    یعنی تو هم می‌توانی بنویسی؟
    دلت خواب می‌خواهد. زل می‌زنی به سقف.‌ به دیوار.‌ به گوشی. نمی‌بَرَدت خواب.
    نت را روشن می‌کنی. گپ می‌زنی با نجمه.
    ساعت را نگاه می‌کنی. چشم روی هم می‌گذاری تا برای نویسنده‌ساز سرحال باشی.
    این‌بار می‌بردت خواب و وقتی بَرت می‌گرداند که نصف نویسنده‌ساز رفته.
    به هم می‌ریزی. می‌خواهی بکوبی تو سر خودت.
    نزن، از این هم خنگ‌تر می‌شوی.
    حرفم را گوش می‌کنی. نمی‌زنی.
    می‌روی سراغ فایل‌ها.
    دلت کودکی می‌خواهد. «هفا‌ایستوس» و «راز کلمه‌ها» را پشتِ هم می‌خوانی.
    هوسِ نوشتن می‌کنی.
    می‌نویسی از بچگی. برای بچه‌یی. شاید.
    دلت می‌گیرد. گریه می‌کنی‌. در خلوت خودت. تا حالا کسی اشکت را دیده؟ کم.
    چشمت می‌خورَد به هدفون.‌ دست می‌کشی روی تَرَکش.‌ می‌گویی درست می‌شوی نترس. هنوز هم با وسایلت حرف می‌زنی دیوانه؟
    پرسیدن ندارد. حرف که هیچ، نوازش‌شان می‌کنی و بغل.
    می‌نشینی پای گزارش نیک. می‌نشیند توی دلت. می‌شود یادداشت امروز کانالت.
    می‌خواهی باز هم ادامه دهی. از زبان خود نوشتن را. خطاب به خود نوشتن را.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  84. ساعت ۹ بیدار شدم؛ برای من خیلی دیر است. همان‌طور که صبحانه می‌‌خوردم، ناهار هم درست کردم.
    آزادنویسی کردم.
    انباری را ریختم بیرون و وسایل اضافی را توی پله‌ها گذاشتم تا همسرم ببردشان.
    دخترم برای صبحانه یک نان ویژه می‌خواست، درست کردم.
    سردرد از صبح آرام آرام پیدایش شد. مسکن خوردم.
    کمی حرکات یوگا انجام دادم.
    بعدازظهر خواستم مراقبه کنم، سردرد نگذاشت تمرکز داشته باشم. در اتاق تاریک دراز کشیدم، ولی سردرد خوب نشد. یک مسکن دیگر خوردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. سردرد دیگر بی‌تابم کرده بود. صداها را نمی‌توانستم تحمل کنم. آخرهای وبینار بود که گوشی‌ام را خاموش کردم. تا دو ساعت بعد هم سردرد ادامه داشت تا بالاخره تمام شد.
    با دخترم سریال دیدیم.
    داستان «کارد زیر گلویم گذاشته بود» را تمام کردم.
    داستانکی نوشتم و در کانالم گذاشتم.

  85. سال واژه ام استمرار است.
    شتاب زده از خواب بیدار شدم تا مروری برای امتحانم داشته باشم.
    تا قبل از امتحان دچار دلهره شده بودم تا اینکه امتحان را دادم و قرار گرفتم.
    به باشگاه رفتم و تبخیر شده به خانه برگشتم.
    قصد دارم خوردن هله هوله را کمتر کنم.
    میوه خریدم تا دیگر هر وقت ‌هوس هله هوله کردم سراغ میوه ها بروم.
    پانزده دقیقه ای آزادنویسی کردم.
    چند صفحه از کتاب روان درمانی اگزیستانسیال را خواندم.
    برای امتحان هفته بعد کمی درس خواندم.
    شتاب زده را در واژه دان جایگزین واژه عجله کردن یافتم و آن را در نوشته ام به کار بردم.

  86. گزارش نیک فرح روز ۴۷
    هوای صبحگاهی گرم روزهای اول تابستان. خواب‌های بی‌پایان. خواب‌های بی‌سر‌وته. سماور قدیمی دیرجوش‌بیا. کتری برقی سوخته. قوری‌استیل براق. چای جوشیده. لیوان دسته‌دار شیشه‌ای تُرک. نان‌های بیات دیشب. پنیر ایرانی بامزه. گفتگو من و همسرم.

    تاکسی اسنپ سمند زرد قناری. مسیرهای شلوغ مرکز شهر. حسینه سادات تعطیل‌شده. عکس درِ بسته حسینه. دلِ‌پژمرده من. جای دیدار عاشقانه‌ی. خواب عاشقانه مولایم. پشت‌بام حسینه‌ی ساداتْ‌اخوی.

    پیاده‌‌روی اجباری. خیابان یکطرفه‌ی سرگردان.
    تاکسی (مجهز به دستگاه‌پُز )پز‌دار. بانک‌های حک‌شده. عابر‌بانک ‌بی‌مصرف.
    تاکسی سمند خطی. هزینه سفر ۲۵۰ هزار تومانی یکطرفه دوخیابان. تخفیف ۵۰ هزار تومانی راننده‌ی تاکسی.
    هزینه‌ی تاکسی خطی. کارت به کارت کردن کرایه تاکسی. دردل کردن راننده‌ی تاکسی خطی. دختر طلاق‌گرفته‌ی راننده تاکسی. نوه‌ها و دختر حمایت شده راننده تاکسی. دامادِ بی‌ادب. داماد خسیس دست بزن‌دار. داماد وحشی. بیرون کردن داماد احمق. نوه‌های باهوش راننده تاکسی خطی. بیمه خدمات درمانی. بیمه‌کردن دخترمطلقه‌ی راننده. بیمه کردن ارتش نوه‌های راننده را.
    خرید ماست شیرین پرچرب. نوشابه نارنجی گاز‌دار. پنیر ایرانی شور. پنیر ایرانی خامه‌ای. مادر مُسنِ افسردهِ بیمار. کته‌ی نرم‌ِ بانمک. مادر غرغروی حرف گوش نکن. مادرِ کودک شده‌ی امروز. زن هشتاد و چند ساله‌ی نگران. مادر پیر پُراسترس. مادر بی‌آرامش ِ نگران فرداها! مادر تنهای‌بی‌کس. مادر لرزانِ غمناک. مادر پشیمان ِزندگی‌نکرده. مادر واسوسی تمیز. سیرو سفر در گذشته‌های دور. ناخودآگاه آسیب‌دیده. ناهار کته‌ماستِ خوشمزه.

    اسنپ دوم پژو ۲۰۶ سفید روغنی. نان سحر تازه. کیک یزدی پف‌کرده. نان قندی. نان شیره ارده‌ی کشمشی. نان رژیمی خوش‌خوراک. نان آرد قهوه‌ای برشته. تعارف نان به راننده‌ی اسنپ. بسته‌شدن ِکافی شاپ ساعدنیا.
    زمانِ عصرگاهی خانه‌ی من: آشپزی دیرهنگام. ته دیگ سیب‌زمینی برشته زعفرانی، برنج نذری زعفرانی. ته‌دیگِ تافتون. لوبیا پلوی دارچینی هِل‌دار مخصوص.
    شرکت جُستن فرح. وبینار عصرگاهی نویسنده‌ساز شاهین کلانتری: دیوان شعر طالب آمُلی. خواندن غزل ۲۲ آملی:
    «دوستان شاد شوند از غم پنهانی ما
    جمع گردد دل یاران ز پریشانی ما
    ما که ویران شدگانیم بدین دلشادیم
    که جهانی شده آباد ز ویرانی ما
    در سجو صنم از بس که صفا یافته‌ایم
    جبهه مهر برد نور ز پیشانی ما
    جز جگر پاره لذت مکشی مائده
    ایکه بر خود زده نشتر مهمانی ما
    صد نیاز نمکین با روش برهمنست
    که یکی نیست در آئین مسلمانی ما
    تیغ در برهنگی فاش کند جوهر خویش
    مصلحتهاست درین شیوه عریانی ما
    طالب از روی عروسان سخن بند نقاب
    مگشا چند شوی باعث حیرانی ما»
    مطرح شدن نو‌آوری ، ساخت واژگان ترکیبی جدید در شعر طالب آملی در وبینار امروز.
    چند ترکیب طالب آملی : « یوسف نگار / طواف لحد / چاشنی مردن / سنبل فردوس‌‌‌
    آزاد نویسی دوستان نویسنده. “عشق داستانی است که…”
    عشق داستانی است که در آن هرکس داستان خودش را دارد.( فرح)
    عشق داستانی است که از دوست داشتن شروع می‌شود و به نفرت ختم می شود. ( فرح)
    عشق داستانی است که به تعداد انسان‌های روی زمین قصه پر غصه دارد.
    دیدن سریال کره‌ای ۱۹۸۸. دیدن سریال پلیسی لوپین. ‌‌
    نیایش شبانگاهی فرح . نوشتن روزانه نویسی ، شبانه نویسی .کتاب نخوندم، فایل صوتی گوش ندادم. رونویسی از کتاب هم هنوز انجام ندادم.
    حلزون چرا چشمانش از کاسه دراومده؟

  87. امروز، روز کوفتی ای بود…
    ۱. انگار آسودگی معنایی ندارد، صبح من با این حال شروع شد.
    ۲. امروز با تپ سی رفتم تا محل کار، اول راه فکر کردم چطور با صدای رادیو ماشین کنار بیایم. دقایقی بعد آقای راننده موزیک رنگارنگ را رو کرد. انصافن چه آهنگ های نابی. موقع پیاده شدن از ایشان برای آهنگ های قشنگی که داشتند تشکر کردم، و امتیاز ۱۰ را در نظر سنجی لحاظ کردم.
    ۳. روز کاری شلوغی داشتم. به بیانی؛ سگ می زد گربه می رقصید.
    ۴. در مسیر برگشت کلافه بودم، نزدیک خانه گربه ی گل باقالیِ پارکینگ پرید جلو پا و درخواست غذا کرد.
    سهم او در کوله ام محفوظ بود. مشغول شد و من وارد ساختمان شدم‌.
    ۵. هم خواب داشتم هم نه، هم حوصله داشتم هم نه، فکر درگیری زیادی داشتم.
    ۶. نهار و عصرانه ی مختصری خوردم. کمی زبان خواندم.
    ۷. کتاب” جادوی بزرگ” از الیزابت گیلبرت را برداشته و پنجاه صفحه ی اول را خواندم. نکته ی قابل توجهی که تا اینجا یا گرفتم؛ همراه شدن با ترس ها بود. چند دقیقه ای فکر کردم، به درستی اشاره شده بود. هر جا که دستاوردی حاصل شده همراه شدن با ترس بوده نه جنگیدن با آن و نه انکارِ آن.
    ۸. احوال خواهرِ راه دور را جویا شدم.
    ۹. با وجود خستگی ظرف ها را شسته، مسواک زدم. ۱۰.سراغ ” گزارش نیک” آمدم تا بلکه کمی روان من را آسوده تر کند.
    ۱۱. سفارش جزئی از اُکالا هم رسید. در همین جا شب آرامی را برای همگی همسفران آرزو می کنم.

  88. گزارش نیک
    1ـ این که مشغول نوشتن هستم،نیک ترین گزارش من است.
    2ـ مشغول انجام یک سری وظایف هستم با وجود خواب آلودگی و کم حوصلگی
    3ـ امشب، اولین شبی است که نیت دارم خوابم را مدیریت کنم

  89. سال واژه‌ام پایندگی.

    شالی‌ها‌، این زمین‌های سبز من را دیده‌اند.
    خاک‌ها به زانوانم دست کشیده‌اند همراه پاهایم دویده‌اند.
    تمام این درختان خنده‌هایم را گریه‌هایم را شنیده‌اند.
    در بی‌صدایی
    در خلوت خاطره
    صدایی می‌آید.
    گوش‌های بادبادک کاغذیم به دنبال باد می‌دوند.
    همان بادبادک خندانی که با برگ‌های دفتر مشقم ساختم.
    پامچال‌های کوچک را می‌خواهم. پایم سر می‌خورد. دستم به آن آلوی درشت نمی‌رسد. از بالای رخت می‌افتم.
    چه احساسی داری؟ نمی‌دانم.
    چه می‌خواهی؟ نمی‌ دانم.
    برای توصیف این احساس بی زبانم، ناتوانم. هیچ واژه‌ای ندارم.

    امروز آزاد نوشتن.
    امروز کم ولی کتاب خواندن.
    امروز درد جسم را حمل‌کردن.
    امروز گزارش نیک خواندن.
    امروز تمرین خط کردن.
    امروز در وبینار بودن.
    امروز کسالت بر سرم پاشیده‌اند.
    حلزون را هم تکه تکه کرده‌اند.

  90. به نام خدا
    حلزونک، یعنی جزء به کل
    سال واژه ام: سکوت آگاهانه
    ـ پگاهی دیگر ، بیداری و تولد
    ـ شنیدن طنین بهشتی بلبلی بر شاخسارِ درختِ خانهٔ همسایه و ای کاش دیده به دیدن بلبل پیروز می شد!
    ـ رساکردن باور پنجاه و یکم در دفتر باورهایم
    ـ خواندن گزارش نیک دوستان قلم زن در مدرسه نویسندگی و بسی حظ بردن و آموزانبدن خود به یافته ها در اندیشه ها
    ـ ورزش و نرمش جسم و روح
    ـ درون پویی و خودکاوی
    ـ سگالیدن درباره واژهٔ «خلال» و اینکه خَلال است یا خِلال؟
    ـ همتایابی برای واژه های پارسی و وارداتی
    ـ آزادنویسی در موضوع«توانایی» ؛ دوازده دقیقه بی قلم برداشتن و خرسند از پیامد
    ـ درنگی در سایت بر « چهار ایدهٔ پرورش خلاقیت از کتاب بداهه کن» به معرفی مبینای عزیز
    ـ روز واژه ام: «ترسخند»
    ترس خنده دار: :کوچه بی برق، نگاه بر پرده اتاق و دستی که از آن سوی پنجره هر از گاهی تکان می خورد ؛ رخنهٔ ترس در دل غوغا می کرد که ناگاه دانستم کار، کارِ باد است؛ شاخهٔ درخت همسایه را تکان می داد انگار جادونگاهی مرا سحر کرده بود ترسیدم و ترسخند متولد شد.
    ـ و بینار، بی نظیر بود؛ جمله ای ناتمام را تمام کردیم، در پهن دشت ادبیات تاختیم، ترکی هم آموختیم.

  91. میترا نعیمی
    -نوشتن صفحات صبحگاهی
    -بدرقه کردن همسرجان با خواندن آیت الکرسی وچهارقل به تهران برای تاییدیه نهایی پروژه فرهنگیان منطقه که سی سال همکاران چشم انتظار ساختنش هستند.
    -همچنان درحال خواندن و رونویسی ازکتاب شب هولم.
    – شرکت در وبینار استاد شاهین وشنیدن خاطرات مربوط به کلمات نودان. وای گویوم و…
    -شرکت درایستگاه خانم یاوری که خوش گذشت.
    – انجام کار بانکی که کلی وقتم هر رفت.
    – شرکت دروبینار خانم علیزاده که عالی بود

  92. ۷ تیر
    ۱. میدانم خسته‌تر از خسته و خواب‌آلود، صفحات صبحگاهی نوشتی و عصبانیتت از کارمند بانک را روی کاغذ خالی کردی.
    ۲. با اینکه امروز میگرن امانت نمی‌داد و کلافه‌ات کرده بود، بعد از ساعت کاری پای قرارت با بهار ماندی و سناریوهای کارگاه نمایش‌درمانی را برای ضبط سه‌شنبه تنظیم کردی.
    ۳. از اینکه امروز هم چند صفحه‌ای از پچپچه پاییز احسان طبری را خاندی، دمت گرم.
    در شعله های دریای وجود، واژه‌های شوربختم بخار می‌شود. در تصادم زمین‌ها و خدایان، میوه نامم با انفجار فرو می‌پاشد و روانم در گلی سیاه تخمیر می‌گردد.
    ۴. آزادنویسی مفصلی که درباره سال‌واژه‌ات یعنی ارتباط داشتی را پسندیدم. آفرین.

  93. سلام پس از چند روز ننوشتن🫠
    سال‌واژه:آشتی
    در نبودم، حلزون هم شرحه شرحه شد.(اعتماد به سقفم)
    ۱.صفحات صبحگاهی نوشتن، این روز‌ها صفحات صبحگاهی نوشتن برایم حکم تراپی، مشورت، مشاوره، نگاه مثبت، حذف آدم‌ها، پیدا کردن آدم‌ها و… رو پیدا کرده.
    ۲.خواندن داستانی از کتاب کهنه و نو محمدعلی جمالزاده.( هنور زوده که نظر بدم اما دوست داشتم طنز داستان اول نزدیک به کباب غاز باشه).
    ۳. زبان خوندم،زبان نوشتم، کتاب زبان انگلیسی خوندم( برای کودکان زیر سه سال🤣).
    ۴.فسنجون درست کردم برای ناهار.
    ۵. لباس‌ها رو شستم.
    ۶. گل‌های توی باغچه رو آب دادم‌
    ۷.انتشار محتوا در تلگرام‌.
    ۸. احوال بچه‌های نویسا رو داخل گروه تلگرام گرفتم که دو‌سه روزیه ازشون خبری نیست.
    ۹.کلاس نویسنده ساز رد شرکت کردم.
    ۱۰‌. خواستم برم پیاده روی که ناگهان آسمان قرمز شد و طوفان به پااا شد.
    ۱۱. طنابیدم اون هم ۲۰۰تاااا.
    ۱۲. حرکت با دمبل انجام دادم برای بازو‌ها.(انگاری که رستمم میخوام برم جنگ داداشمون سرزمین بغلی)
    ۱۳.وزنمممم پس از سه هفته همان ۷۳ کیلو مانده‌. موندم سفره‌ی ابوالفضل بندازم که کم کنم یا صبر کنم که بارون بیاد.

  94. ۱-عصبی‌ام، بی‌قرارم، کلافه‌ام. ساده‌ترینهای زندگی‌ام هم با مانع روبروست.
    دستم سوخته. با بخار آب‌جوش سوخته. تاول زده. تاولش ترکیده و می‌سوزد. قسمتی از زیر ساعد و مچ دستم. نمی‌توانم دستم را روی دفتر بگذارم. نمی‌توانم به‌راحتی بنویسم.
    اینترنم مدام قطع و وصل است. وی‌پی‌انم وصل نمی‌شود. تلگرام باز نمی‌شود. چیزی نمی‌توانم بفرستم. و نمی‌توانم بخانم.
    حقوقم را به حساب نریخته‌اند. جیبم خالیست. ۵۰ بار به قسمت‌های مختلف اداره زنگ زدم. از تلفن‌خانه تا آبدارچی تا ریاست تا حراست. هیچ‌کس گوشی را بر‌نداشت. چرا؟ نمی‌دانم
    دنبال کتابی می‌گشتم. به چند کتاب‌فروشی زنگ زدم. هیچ کتاب‌فروشی نداشت. کتاب‌فروشی آشنا گفت: « نداریم خواهرم» ده تا مشابهش را نام برد. گفتم نه ممنون.
    به خود نشر زنگ زدم گفت دارند و می‌توانند برایم بفرستند. ذوق کردم. آمدم که وجه را بفرستم همراه بانکم کار نمی‌کند. چند روز است سیستم بانک دچار اختلال شده. تهران نیستم که راه بیفتم و بروم حضوری بگیرم.
    بچه‌ها نیستند که کمکم کنند.اگر هم باشند دردی از درد‌های من را درمان نمی‌کنند. شلوغی‌شان این نیمه‌مغزم را هم از کار خواهد انداخت.
    آن‌قدر آشفته و بی‌قرارم که کلمات و واژه‌های مستهجن همین‌طور هجوم می‌آورند که بریزند روی کاغذ. اما محترم‌تر‌ها مردم‌داری می‌کنند و جلویشان را می‌گیرند.
    برای همه زندگی همین‌قدر تخمی است؟ همه جای دنیا زندگی همین‌قدر گُه‌مال است؟ همه‌چیز داری و هیچ چیز نداری. اعصاب در‌هم پیچیده داری. اگر خودت را به خریّت بزنی شاید پیچ اعصاب نداشته باشی، اما بقیه قضایا همان است که هست.
    ۲- توی آب راه رفتم
    ۳- توی آفتاب دراز کشیدم
    ۴- به صدای باد توی برگ‌های سپیدار گوش دادم
    ۵- گریه کردم
    ۶- غروب را تماشا کردم
    ۷- گزارش نیک نوشتم

    بدری صفایی

  95. امسال «خاطره‌نویسی» را سال‌واژه‌ام برگزیدم؛ تا بیشتر ببینم، بیشتر بیندیشم و بیشتر بنویسم.

    این روزها، از وقتی جدی‌تر به سمت خاطره‌نویسی رفته‌ام احساس می‌کنم دیدن جزئیات برایم آسان‌تر شده. دقتم بالاتر رفته و از این تغییر خوشحالم.

    امروز صبح صفحات صبحگاهی‌ام را در پارک لاله نوشتم. دو دور محیط پارک را همراه دو دوست پیمودیم و از دیدن آدم‌های رنگارنگ و سرحال انرژی گرفتیم. برای دوستانم هم قلم و کاغذ برده بودم. روی دو صندلی فلزی نشستیم، کاغذها را روی میز شطرنجی گذاشتیم و نوشتیم.

    موسیقی گروه ورزشیِ آن حوالی مثل آهنربا ما را به سمت خودش کشید. رفتیم ته صف ایستادیم و چند دقیقه‌ای با راهنمایی مربی ورزش کردیم. چیزی که برایم جالب بود، یکدست نبودن گروه بود. هرکس با هر سن، هر لباس و هر ظاهری آمده بود و هیچ‌کس با نگاهش تازه‌واردها را معذب نمی‌کرد.

    بعد، با چند وسیله ورزشی، سر و گردن، کتف و شانه‌هایمان را نرمش دادیم. همان‌جا ناخودآگاه گفت‌وگوی دو خانم را شنیدم. صحبت از سس مایونز و گرانی‌اش بود و این‌که دیگر خریدنش صرفه ندارد. من هم که دیروز سس خانگی درست کرده بودم، تجربه‌ام را با آن‌ها در میان گذاشتم و دیدن لبخند روی صورتشان برایم لذت‌بخش بود.

    وقتی به خانه برگشتم، درباره همین اتفاق برای کانالم نوشتم. از پارک لاله، از آدم‌هایش و از این‌که هنوز واژه «پارک» را بیشتر از «بوستان» دوست دارم. پارک برایم واژه‌ای فراگیرتر است. جایی که آدم‌های متفاوت هرکدام با داستانی از کنار هم می‌گذرند. مردی که در میان آن همه سروصدا خوابیده است، خانمی که لباس‌های نو و دست‌دوم می‌فروشد و پیرمردی که خوراکی‌های رنگارنگ بساط کرده است و با همه شوخی می کند.

    هم‌چنان که می‌نویسم، هم‌زمان وبینار «نویسنده‌ساز» استاد کلانتری را هم گوش می‌دهم. با تمام وجود از ما می‌خواهد که بنویسیم. نوشتن این روزها برایم حال خوبی دارد. دیروز نوشتم، امروز هم نوشتم، هفتم تیر ماه.

    در زمان نوشتن، چند نوشته از دوستان را هم خواندم. خیلی خوب نوشته بودند، ذت بردم. از همه بیشتر، نوشته آقای فیروز قاسمی‌فرد را دوست داشتم، چقدر شیرین، صمیمی و زنده از ارتباطش با آدم‌ها نوشته بود.

    امروز ویس طرز تهیه سس مایونز را هم برای کانال ضبط کردم و فوت‌وفن کار را گفتم. امیدوارم برای دوستان مفید باشد.

    کمی آلبالو هسته‌گیری کردم و با شکر مخلوط کردم تا فردا مربای آلبالو درست کنم.

    برای کارگاه خاطره‌نویسی فردا هم آماده شدم. خوشحالم که دوستانی با حضورشان از این مسیر حمایت می‌کنند. امیدوارم در حوزه خاطره‌نویسی، به جاهای دلچسب و خلاقانه‌ای برسم.

    عصر مسابقه والیبال ایران و کلمبیا را هم دیدم و از هیجانش لذت بردم.

    از این‌که این روزها بیشتر می‌نویسم، راضی‌ام. احساس می‌کنم نوشته‌هایم آرام‌آرام منسجم‌تر می‌شوند.

    فقط یک کار از برنامه روزانه‌ام باقی ماند؛ هنوز نیم ساعت مطالعه‌ام تیک نخورده است. نمی‌دانم چرا این روزها نوشتن برایم جذاب‌تر از خواندن شده، در حالی که در نوجوانی عاشق کتاب خواندن بودم.

    خدایا، دوباره لذت خواندن را به من بچشان!
    این روزها شب‌ها تلاش می‌کنم به‌موقع بخوابم. چون صبح زود بیدار می‌شوم، لازم است قبل از ساعت یازده خواب باشم و حدود یک ساعت پیش از آن هم از فضای مجازی فاصله بگیرم.
    از امروز راضی‌ام. شروعم بهتر از ادامه‌ام بود. برای همین به خودم نمره ۶/5 از ۱۰ می‌دهم.

  96. *خوشحالم که روزم را با آزادنویسی شروع کردم. بعد از آن حین کارهای روزمره و صبحانه خوردن به داستان علی کوچیکه با صدای خسروشکیبایی عزیز گوش سپردم.
    *شنیدن شعرهای خوب روز آدم را می‌سازد و روز من هم ساخته شد با همین شعر .
    *۵۰ صفحه از کتاب من پیش از تو جوجو مویز را خواندم
    *سراغ پادکست راه مجتبی شکوری رفتم و یکی از جلسات آن را گوشیدم و نت‌برداری کردم
    *۳۰ صفحه از رمان شب یک، شب دو فرسی را نوش گوش کردم
    * از قرار باید به کلاسی می‌رفتم و فرصت شرکت در وبینار نویسنده‌ساز نبود و حین آماده شدن به ویس ضبط‌شده آن گوش دادم. استاد در مورد گزارش نیک و روزواژه صحبت کرد. در خاطرم ماند که بعد از برگشتن از کلاس هر دو را بنویسم. الان مشغول ثبت گزارش نیکم هستم و تا آخر شب دنبال کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی می‌گردم تا واژه‌های جدید شکار کنم و ثبتشان کنم برای تمرین‌های بعدی

  97. گزارش نیک: (1405.4.7)
    *حلزونی که به قطعات سوزنا تبدیل شده.
    سال واژه‌ام، «تداوم در نوشتن» هستش و من هر روز سروقت انجامش میدم که هم خودم لذت ببرم هم شما. بعد از روتین صبحگاهی، رفتم تو کار چالش نویسندگی کاتری با عنوانِ:« داستانی از زبان گربه». رفتم تو کارش و از سختی‌ها و البته خوشی‌هایی که گربه‌ها میکشن و زندگیِ پادشاهیشون
    گفتم و دلم برا خودمون سوخت.
    ساعت 9 کلاس ورزش تخصصی داشتم و جانانه ورزش کردم و خسته شدم. کمی استراحت کردم و رفتم حموم و دوش گرفتم.
    بعد داستانمو تو کانال تلگرامم هوا کردم.
    (کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
    شروع به خوندنِ کتابِ «راه هنرمند» از جولیا کامرون کردم و یهو به سرم زد تو روزگفتارهام ازش بگم. که با حرف زدن و یا یاد دادن از چیزی که یاد میگیرم، هم به خودم کمک میکنم که بیشتر درکش کنم و هم بقیه ازش یاد میگیرن.
    جزوات کتابنقد رو دانلود کردم و در حال خوندنشون و مقایسه‌ی نسخه‌های قدیمی و جدیدم و ازشون نت برمیدارم.
    روزگفتارمو ضبط کردم اماااا هنوز لود نمیشه و این یعنی ترررر به اینترنت.
    وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم و اواخر جلسه مبینا اومد و خداروشکر رنگ و روش باز شده بود و حالش بهتر بود.
    کلاس یوگا رو از وسطا شرکت کردم و مدیتیشن اول کلاس رو از دست دادم، اما تمرینای آسانا و در آخر شاواسانا رو انجام دادم.
    ایستگاه رقص رو شرکت کردم و کمی هم رقصیدیم و به سلول‌هامون جون دادیم.
    برنامه‌ی فردارو نوشتم و پیاده‌روی کردم. روتین شب رو انجام دادم مثل شام و مسواک و نماز.
    گزارشی بسی نیک نوشتم و میرم که تو سایت هواش کنم.
    قراره امشب فیلمِ Fight.Club.1999 رو ببینیم و بعد از ارسال گزارش نیکم، به جمع خانواده میپیوندم که ببینیمش.
    بابای…

  98. امروز بلاخره کولر مغازه که چند روز پیش آتیش گرفت رو درست کردم.
    قبل ظهر وقتی رفتم نون ساندویچی بگیرم، یک بچه آدامس فروش دیدم که جلوی معروف ترین پیتزا فروشی مشهد(لَیالی لبنان) به کش اومدن پنیر موزارلا و سطل آشغالِ پر جعبه پیتزا نگاه میکرد.
    کلوچه فومن های اون بیکِری واقعا خوبه، یکی خریدم و دادم بهش و یک دستی به سرش کشیدم و گفتم:نوش جونت. رفتم. چون موندن الکی بود.
    کله کچل و خربزه‌ایش خیس عرق شده بود موهای کوتاهش دستمو گزگز میکرد. ماتش برده بود و از کلوچه چشم برنمیداشت. دوست داشتم برگردم ببینم مشغول شده یا غرورش جریحه‌دار. ولی نه، نمیخواستم بیشتر بدونم.
    نمیدونم این حکایت از کجاست و منبعش چیه ولی، بچه که بودم بابابزرگم حکایتی گفت بهم: اینگه ور مِگن دِ او سَلِی پِش مُلاکی دِ خورجینِ خَراش جَوزّی تَازه چو زیه دوشتَ، به خاَنَ مِرفتَ که دِ را گِدِی دیَّ دس دِ خورجین مِکنَ دستُشا پُیر مِکنَ ور پِشّاش مِریزه و مِرَ، گُدا جِلُف یک بُجویله ور مِدَرَ جَوزّارا مِشکینَ و مُخُرَ.
    یَکِ مِرَ پِشّاش مِگَ ههههع! مَرد حَساب یَک تُشُکوره چیزه زیشّتا بِسَ. مِگَ صِدِی شیکِستن جَوزّارا مِشنوه.
    نمره روز:۸
    سالواژه:اُووووووووووودَ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *