گزارش نیک ۵۸: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«چشم آدم چشمه‌ی عشق است.»
—رضا براهنی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


در گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

10 شهریور 1400

10 شهریور 1400

29 آذر 1404

29 آذر 1404

21 مرداد 1403

21 مرداد 1403

30 خرداد 1402

30 خرداد 1402

24 آذر 1400

24 آذر 1400

88 پاسخ

  1. سال واژه‌ام مسئولیت پذیری بود که از عمق وجودم روز واژه‌ای بیرون کشیدم روزواژه‌ام همت است
    امروز جمعه، ملال و دلتنگی دارد هوا گرم و طاقت کم است پیاده روی مختصری کردم و مسافت اتاق و آشپزخانه را دویدم. نمره‌ام بد نیست هفت عدد مبارکی‌ست. یاری‌جو نیستم و بیشتر یاری‌گَرَم. با شوق نوشتم واژه‌ام شتاب است. چند خط کتاب خواندم و یادداشت امروزم را منتشر کردم در کانال تلگرام به آدرس
    https://t.me/notetoday1

  2. لیست کارهای مفید روز:

    ۱.یادگیری درس گیتار از استاد،آقای مهندس،مردی با چهره ای زیبا خیلی شبیه به snow white ❄️،گیتار به دست نشسته بود.
    اول باید سعی می‌کردم یک سیم را فشار دهم اما صدای آن ناموزون و خش دار بود.اما استاد لبخند زد،
    گفت این یعنی شروع یادگیری درس موسیقی گیتار.
    ۲.با نواختن ساز با دستان استاد حس کردم دورم پر از نیلوفران آبی در برکه‌ای آرام شده‌.
    ۳.آماده کردن وعده‌ی ناهار در خانه،پلو و شامی کباب با سس گوجه‌ی فراوان
    ۴.غذا دادن به ماهی
    ۵.غذا دادن به طوطی
    ۶.نوشتن Diary
    ۷.نوشتن در دفتر برنامه‌ ریزی Brain Planner
    ۸.سفارش دادن تابلوی شاسی کیلین مورفی به همراه آیینه‌ی جیبی کیلین،”کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی”

  3. سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ حوالی پنج و نیم به محض اینکه چشمانم را گشودم، آهنگ« چی صدا کنم تو رو» از لیلا فروهر افتاد تو سرم و ولم نمی‌کرد. تا اینکه هنگام پیاده‌روی پلی‌لیست‌ بندری همه‌ی را شست و برد.
    ـ آزاد نویسی. خوب هم نوشتم. برکت افتاده بود توش.
    _ گفتم رفتم پیاده‌روی؟ چه اشکالی دارد دوباره می‌گویم، رفتم پیاده‌روی.
    ـ برای رفتن به پیک‌نیک لوازم مورد نیاز را مهیا و برای ناهار تدارک دیدم.
    ـ کتاب« یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» و « دست‌بردن زیر لباس سیب» را با خود برده و روی حصیر رها کرده‌بودم. وقتی کتاب‌ها جلوی چشم آدم باشند هر از گاهی آن را به‌دست می‌گیرد و ورق می‌زند.
    ـ با دوستی با تجربه در مورد یک موضوع کاری مشورت کردم و برایمان مفید بود.
    ـ آخر شب به خانه برگشتیم، خسته از راه و سبک از دغدغه‌های جاری.
    ـ نمره‌ای روزم: ۸

  4. ۱. شروع روز و یک ربع هم‌نویسی تو میت با الهه نصیری.
    ۲. دست کشیدم به سر و گوشه‌ی اتاقم.
    ۳. آماده شدم و شتافتم به سوی کلاس حضوری‌ سمپوزیوم.
    ۴. سمپوزیوم. پس از عمری، دیدن جمع نازنین و موردعلاقه‌ام. استاد و بحث‌های حسابی و متنوع. از آن‌ها که آرزو می‌کردی سراغشان بروی و حالا بهانه‌‌ات جور است: ۱. که بکوشی برای تمرین، داستان مهم گلستان -مد و مه- را چنان خوب بخوانی که به تقلید از او نوشته‌یی بنویسی که انگار او نوشته. برای اینکه دریابی سبکش را چگونه شناخته‌یی. ۲. کلمه‌بازی و کلمه‌سازی کنی. بیاموزی راه‌ورسم اصولی‌اش را. کلماتت در ساختار و بافتار متن‌‌ها بگنجد و مخاطب دریابد معنی‌شان را. ۳. به فهرستی از جرقه‌های داستانی بیندیشی.
    ۵. بعد از کلاس، کتاب‌گردی با استاد و بچه‌ها تو انقلاب. استاد اغلب کتاب‌هایی که گرافیکشان خوب است را نشانم می‌دهد که «ببین چه خوبه». برای اینکه ازشان الهام بگیرم و بشناسمشان. از استاد پرسیدم استاد طراحی‌ام را چطور تقویت کنم؟ استاد می‌گوید: تقلید کن. از روی دست طراح‌های دیگر بکش. و آنچه من از ادامه‌ی حرفش برداشتم این بود که تو باید هر روز مشغول طراحی باشی و ذهنیت تکلیف‌منتظر مدرسه‌یی را کنار بگذاری و تمرین کنی چون طراح، دستش همیشه مشغول است. و من شنیدم آنچه که دلم می‌خواست بشنوم را.
    ۶. تو کتابگردی‌ها کتاب کلثوم‌ننه را برداشتم. تمام مسیر برگشت طراحی‌های بیژن‌اسدی‌پور را تماشا می‌کردم.
    ۷. گپی شبگاهی با خواهر. از آن‌ها که بیشتر آخر هفته‌ها فرصتش می‌شود.
    https://t.me/Themolaie

    1. چقدر دلم خاست منم بودم و باهاتون انقلاب و کتابفروشی‌ها رو می‌گشتم.😍😭
      و چقدر درست اشاره کردی به بحث طراحی و دستی که همیشه باید مشغول باشه‌. منم معمولن تا وقتی مجبور نباشم واسه دانشگاه، دست به کار نمی‌شم و همیشه بابتش خودمو سرزنش می‌کنم‌. اصلن همین که دائم دستم گرم نیست باعث می‌شه وقتی کار می‌کنم، نتیجه‌‌ای که توی ذهنم نشسته رو نتونم روی کاغذ پیاده کنم. خلاصه که مرسی از نکته‌ای که گفتی واسه منم کاربرد داشت.🧡

  5. خیلی دیرست اما می‌نویسم.
    نوشته است رضا براهنی می‌گوید: «چشم آدم چشمه‌ی عشق است.»
    خب بنظر ساده می‌آید ولی حرف دارد هزارتا. من به آن فکر می‌کنم.
    اما کاش بگوید این چشمه گاهی خشک می‌شود آیا؟

    فقط مصمم بودنم من را نگه می‌دارد.

  6. ۱. کارنامه‌ی نیکم همیشه نوبت دوم منتشر می‌شود.
    ۲. مطمئن شدم که هیچ مترجمی از «برف سیاهِ» بولگاکف رو‌سفید بیرون نیامده.
    ۳. پیج کاری‌ام را به زندایی دادم، پشیمانی‌ام وایرال شد.
    ۴. آفتاب سایه به سایه دنبالم می‌کند.
    ۵. پیامکِ «ساعت یک دفنش کردیم؛ دوباره نماز وحشت بخوانید» خودش کاریکلماتور است؟

  7. اولین‌لَورده
    اولین کلاس حضوری + اولین روز کارآموزی

    صبح ساعت هفت و ربع با صدای مامانم بلند شدم. نباید از همین روز اول دیر می‌کردم و باباحسین را منتظر می‌گذاشتم.

    تاکسی ساعت هشت و نیم آمد. البته تاکسی که نه، رفیق باباحسین بود. آقای صداقت.
    یک پیرمرد سفیدموی مهربان. باهم از همه چیز حرف زدند. آقای صداقت مرا می‌شناخت. البته اول با مامانم مرا اشتباه گرفت ولی سریع اصلاحش کرد.

    رسیدیم. کرکره را بالا کشیدیم و داروخانه را باز کردیم. از آخرین‌باری که آمده بودم، سیزده سال می‌گذشت. آنجایی ‌که الان شده بود «مسئول فنی» قبلن صندوق بود و من آنجا وایمیستادم و کارت می‌کشیدم.
    آن‌موقع دستگاه پز تازه آمده بود. و همه از اینکه من با آن قد و سن نیم‌وجبی‌ام آنجا کارت می‌کشیدم و داروها را حساب می‌کردم جا می‌خوردند. حتا یک دفعه خانمی به خاطر همین دعوا کرد و گفت مگه بچه‌بازیه؟
    ولی من که مو لای درز حساب‌کتاب‌هایم نمی‌رفت. او نصفه‌ی زیرزمینی مرا ندیده بود.

    خلاصه همان موقع که باز کردیم چند مریض آمدند. هنوز چراغ‌ها را هم روشن نکرده بودیم. سیستم هم خاموش بود. منم که چیزی بلد نبودم‌. باباحسین هم قیمت‌های دقیق دستش نبود. یکی هم نسخه داشت و باید وارد سیستم می‌شد.

    هیچی، مریض نسخه‌ای را گفتیم بعدن بیاید، از آن یکی هم که بیوتین می‌خاست مبلغ کمی گرفتیم تا بعدن بقیه‌اش را حساب کنیم.

    خدا را شکر خانم‌دکتر زود آمد. و از همان بدو ورودش به من شروع به آموزش دادن کرد. نحوه‌ی کار سیستم و سایت‌های متخلف را نشانم داد. هرچند فکر می‌کنم هنوز خوب نفهمیدم. یکم‌ پیچیده بود. مخصوصن قسمت وارد کردن نسخه‌ها.

    اما همه تند‌تند این کارها را می‌کردند. اسم داروها را دستی وارد می‌کردند تا قیمتش بالا بیاید و جای همه‌ی داروها را هم می‌دانستند.
    یعنی من هم اینطور می‌توانستم یاد بگیرم؟

    بیشتر حس توی دست و پا بودن داشتم و مخل آرامش خانم‌دکتر. هر دقیقه سوال می‌کردم. او هم خدایی با حوصله جواب می‌داد. کل روز فقط با او حرف زدم. با آن‌های دیگر، یعنی نرگس و سارا و پسرخاله‌‌ام زیاد ارتباطی برقرار نکردم. تازه سارا که سلام هم بهم نکرد. کلن پانزده شانزده سالش هم بیشتر نیست. حرصم می‌گرفت که حتا او هم انقدر خوب بلد بود کارها را‌.

    بعد از ساعت‌ها روی پا ایستادن و تلاش برای یادگیری، بالاخره رفتم برای کلاس سمپوزیوم.

    آنقدر چیزهای زیادی یاد گرفتم و با دوستان فوق‌العاده‌ای حرف زدم و آشنا شدم، که تعریفش در این یادداشتک نمی‌گنجد. مثلن با بدری‌خانم نازنین آشنا شدم، زهرا حبیبی، زهرا مرادپور عزیزم و…
    با مبینا ملائی گپ زدیم و از هر لحظه‌اش لذت بردم.

    درسته کمی حس غریبی می‌کردم و مضطرب بودم. اما با وجود دوستان و خود استاد حس بهتری داشتم و خیلی بهم خوش‌گذشت.

    به داروخانه‌ هم که برگشتم دیگر رمقی نبود. چندان مشتری‌ای هم نبود. و از آخرین‌باری که داشتم درباره‌ی ال آرژنین و ال کارنیتین از خانم‌دکتر می‌پرسیدم، دیگر خاموش شده‌ام.

    این هم نوشته‌ی مغزی خاموش و تنی لش، روی تخت خاب است.

    پ.ن: هاا راستی یه مریض پیری اومد گفت: اخوان سس نیست. برند یک تیشرت هم نیست.
    همین. بی‌دلیل.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  8. هرچه‌شد که‌شد داری به چه‌کاری اجبار بال‌هایی بی‌پرنده بی‌روال بی‌سقف کنی
    مغاله‌ام به‌تواست ای عزیز
    چوگوای
    ازین مزخرف‌ها نگو به‌مه

    دیرینی بخودکار بی‌رنگ و کاغذ سپیده‌دم و خالی زین کبورت‌ رویی صفحه‌ای بی‌حاشیه خالی زین حافظه نامش گوشی؛ نویسم.

    بغل‌گاه‌ات را ببین خالی شده است
    گوای باید خوبی به روال خویشتن باشد
    همه رازی زما باشند
    که گفتم:
    ببین زین‌ها کنار پنجره ها ایستاده‌اند چو باد سرد ورزد خود ره به ما آویزان کنند
    گفتی‌:
    بخود گوای تو که تخته‌ات کمه داری پند آموزی
    گفتمت ای عزیز باشه مه تخته‌کم دارم
    همه تخته ها از تو خویشتن هایت
    ببینم روزی بدرد ات خورند
    خود‌ره عجب‌ورجغ کردی روگشتاندی
    ایروبدان
    که روزی دانی هرچه‌داری زحمت خویشتن مه‌است
    آن‌دم به‌مه پناه‌آری
    دور نیست نزدیک است
    حال عشق‌کن راحت بخاب
    بی‌خابی هایی مه مرا به راه که‌خام رساند
    آن‌دم تمجید بمه‌نکن
    تمجید‌ات هیچ وقت بدل نشیند دانی
    روزی که برات محتاج بودم
    که یک کاغذ سفید سیه‌مین نویسم
    آن کاغذ را برام تهیه نکردی
    حال تمجید ات بدرد‌مه نخورد
    دانم که‌خیال پردازی کنم
    دل‌خوشی خودم است
    دانم که ۸۰ درصد نرسم
    به تن‌تنا اشکالی نیست
    مَی‌خیالی
    گاهی روح روان آرامش به بغل عزیز کردد
    خدانگهدارت ای عزیز
    سلامم را پذیر!

    #دل‌نویس

    https://t.me/ksraaialeezadai

  9. گزارش نیک ۵۸
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    — شاهین کلانتری دیروز غیبت داشت. امیدوارم حالش خوب باشد.
    ماهان ابوترابی به جای‌شان آمدند.
    تمرین‌های جالبی انجام دادیم. باید فهرستی از کادوهای نامعمول برای یک جشن تولد می‌نوشتیم. من در مورد یک دست با چهار انگشت که ناگهان وارد جشن می‌شود نوشتم.
    — مصاحبه‌ی کامل محمدآصف سلطان‌زاده را با منوچهر فرادیس در سایت مدرسه نویسندگی خاندم. داستان کوتاه «دوتایی پشه» همین نویسنده در ادامه‌ی همین مصاحبه آمده. بخانیدش.
    — پیاده‌روی دیشب خسته‌ام کرده.
    — «ناهار چه بپزم؟» جمله‌ی تکراری هر روز من.
    — ما امیدوارانیم.

  10. سال واژه: صبر
    ۴ صبح با بازگشت علائم سرماخوردگی بیدار شدم. دارو خوردم، گزارش نیک را کامل کردم و فرستادم.. داروها اثر کرده بودند و خوابم برد تا ۸. عجیب ساعت بدنم تنظیم شده روی پیش از ۸ صبح. مدرسه و دانشگاه در وجودم نقش بسته. خوب لامصب بخواب!
    به عادت پنج شنبه هایی که تهران بودیم به کله پزی محله رفتیم همان طباخی فرشته که فرشته‌ی کله پاچه خوردن پسرک شد. ترفندم این بود: اول آبگوشت ساده پس از دو جلسه آب مغز و بعد از چند هفته با آن ملاقه بزرگ طباخی یک بناگوش در آبگوش پسرک له می‌شد. چالش بعدی عادت دادن پسرم به کنجد روی نام سنگک بود که اینبار مهدی وارد داستان شد و ابتدا از کم کنجد و سپس با چشم غره حساسیت پسرک به گنجت(کنجد) هم از بین رفت. اما قصه امروز اینگونه رقم خورد که علاوه بر آبگوشت و بناگوش له شده هوس کرد بناگوش و پاچه با نان سنگک را هم امتحان کند و اینطور شد که نصف بناگوش و پاچه مامی هم سر از معده پسرک درآورد.
    امروز من مهمانی ناهار دعوت بودم. بچه ها و مهدی کوشش رفتند دنبال کاری و بعدش هم کبابی سید مهدی و ناهار. من هم با بچه سمندر راهی باغ رستوران شدم.
    در بدو ورودم ۷-۸ نفر خانم و آقا را دیدم که در وسط سالن می‌رقصیدند. برای یک لحظه به حس و حالشان غبطه خوردم. یادم نمی‌آید آخرین باری که از سر حس و حال رقصیده ام کی بوده. فقط میدانم ملت را می‌دیدم و کف می‌زدم و نیشم تا بناگوش باز بود. سالها بود چنین جمعی را تجربه نکرده بودم. دوستم زد به شانه ام و گفت پاشو سوگند آهنگ کردیه مگه میشه تو نری؟ گفتم ای بدبختی! من مثل زبان کردی که بلد نیستم، رقص کردی هم بلد نیستم. گفت مگه میشه؟ گفتم راستش هیچ کاری برای من سخت و نشدنی نیست ولی اونقدر خجالتی ام که بلد هم باشم روم نمیشه برم اون وسط. گفت بهت نمیاد. گفتم بهم بیاد و نیاد خجالتی ام.
    سخنران وارد شد. حرفهایش را دوست داشتم. اصلا برای شنیدن حرفهای او اینجا بودم. ناهار سنگین بود برایم. نتوانستم غذا بخورم. یک چیزی یا شاید یک باری روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد و نمی‌گذاشت غذا بخورم. شاید ذهن آشفته بود و شاید همین سفر مرا مضطرب کرده. ساعتم مدام هشدار ضربان قلب می‌دهد. ۱۰۴-۱۰۷-۱۰۱-۱۱۴ حال اینکه آرام روی صندلی نشسته‌ام و یادداشت بر می‌دارم.
    ساعت ۱۵:۳۰ خانه بودم. مهدی باز هم رفته اجاق گاز تازه خریده. چرا دیگران خیال می‌کنند که آنچه خودشان را خوشحال می‌کند مرا هم خوشحال خواهد کرد. این سومین اجاق گازی ست که از یکسال پیش تا حالا خریداری شده. مهدی رفتارش تند است نمیدانم چرا خیال می‌کند من از روی دشمنی ناراحت می‌شوم و غر میزنم. قهر کرد و جوابم را نداد. طفلک من، یکی نیست به مهدی بگوید من اگر غر میزنم برای جیب تو دلسوزی می‌کنم ولی انگار هر زنی مصرف کننده باشد و فقط عشوه بیاید و خبر از جیب شوهر نداشته باشد چالش کمتری پیش رو دارد. بعدش هم دیاکو به جانبداری از پدرش می‌گفت مانی بابا رو دوست داشته باش با بابا مهربون باش. و کسی نمی‌گوید: بابا با من مهربان است؟ شادی مهمانی ظهر کلا از سرم پرید.
    ساعت ۱۹ با دوستی قرار آنلاین داشتم گپمان تا ۲۰:۳۰ طول کشید بچه ها را آماده کردم و با مهدی و بچه ها راهی مهمانی دیگر شدیم با همکاری مهدی و همسرش و سمیه و حمیده. همسر همکار مهدی قلیان دوست داشت. از قبل طی کرده بود جایی برویم که قلیان داشته باشد. انتظار داشت من هم هم همراهی کنم. من قلیان کشیدن بلد نیستم. هیچ دخانیات یا مشروبات الکلی را امتحان نکرده ام که بدانم لذت دارد یا نه.سمیه همراهی اش کرد و قائله ختم شد.
    دیانا و دیاکو ارتباط جذابی با خانمها برقرار کردند. دیاکو به شدت با حمیده و دیانا که عاقل‌تر است با هر سه خانم. آخر شب اصرار داشت برود منزل حمیده. خیالم از آینده فرزندانم راحت شد. مخصوصا دیاکو که تشخیص می‌دهد که به خانمها باید نگاه ویژه ای داشته باشد. یک حمیده جان می‌گفت صد حمید جان از دهانش در می‌آمد.
    ساعت نزدیک ۱ بامداد منزل بودیم و تازه تماس تلفنی با صبا تا ۱:۴۵ دقیقه.
    عجب روز شلوغی بود و چقدر خسته‌ام.
    نمره امروزم از ۱۰ نمره ۷ است.
    https://t.me/SougandSetareh

  11. سال‌واژه‌ام: کسب و کار آنلاین
    نمره امروز:۱۰
    ✔️ بار صبح را روی کاغذ گذاشتم تا بهانه‌ای ندهم به ننویس‌السطنه
    ✔️تنش‌های خاب را با حرکتهای کششی و انعطافی به صبح تحویل دادم
    ✔️یک بلوز سفید برای تهیه‌ی محتوای وبدئویی خریدم
    ✔️همیشه لحظه‌هایم جا باز می‌کنند در روز برای تار نواختن
    بابا می‌گوید تا وقتی که آهنگ مرضیه و دلکش را اجرا نکنی فایده ندارد و من هم با لبخند می‌گویم چشم
    ✔️باورم نمیشود که نوشتن این‌همه فیلمم را پرمایه کند، دراینستاگرام و تلگرام بارگذاری کردم
    تازه فهمیدم که کلمات و ادبیات در یوگا همان‌قدر مهم اند که اجرای آساناها
    ✔️وبینار نویسنده‌ساز و آقای ابوترابی
    چه‌قدر کلمات را کامل ادا می‌کنند
    ✔️کتاب تئوری اکت را خاندم، چه کلمات دلنشینی به کار می‌برند دوستان افغانی
    دل‌اَفتاده: افسرده، خانه‌دار شدن: ازدواج کردن، سرگیج شدن: سرگیجه گرفتن، خَواطرم: نگرانم، بندی می‌کنه: اسیر می‌کنه، چت و پت: چرت و پرت، دَ: در، ده‌فی‌صد: ده درصد، دست به یخن: دست به یقه

  12. سال واژه: بِقا
    نمره روز : ۸ از ده
    روز غمگینی بود. در آن طلوع غم‌انگیز که تمام اندوه دو عالم بر قلب بیقرار من تمرگیده بود صبحم رو بعد از شستن دست و صورتم با صفحات صبحگاهی شروع کردم. چند صفحه از کتاب مردگان زرخرید رو خوندم. برای بار دوم کتاب دوردست ریوار آبدانان رو مرور کردم. بعد از ظهر حال دلم بدجوری گرفته بود. نگرانی برای برادر که داشت می‌رفت جنوب، ناراحتی خواهرم برای به هم خوردن اشنایی ازدواجش، جنگ و بدبختی… انقدر ناراحت بودم که وبینارو بی خیال شدم. صبر کردم تا مامانم اینا برن بازار ، انقدر گریه کردم که سردرد گرفتم اخرشم چندتا غزل درست حسابی پیدا کردم خوندم حالم بهتر شد. میخواستم با تاکسی برم سرکار اما حوصله‌ی دوتا خیابون پیاده رفتن رو نداشتم اسنپ گرفتم. چندساعت اول کارم همش سرم درد داشتم که کدیین خوردم بهتر شدم. اجازه ندادم حال بدم باعث بدرفتاری با بیمارا و همکارا بشه. خوش رفتاری با دیگران کم کم حال خودمم بهتر کرد. ساعت یازده زنگ زدم داداشم خداروشکر هیچ بمبی تو کله‌ش نخورده بود. شیفت نسبتا سبک بود. از تایم بیکاریم تستفاده کردم همه پرونده هامو ری چک کردم برای کوچولو‌ها آتل درست کردم سیستم رو کامل نوشتم.اصلا نتونستم بخوابم کاملا بیدار تا صبح… حالا هم گزارش نیکم رو قبل از رفتن به خونه می نویسم رسیدم خونه بخوابم فقط

  13. گزارش نیک (۷)
    پنج‌شنبه | ۱۸ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • پاک یادم رفته بود که گزارش نیک بنویسم.
    • تا خود صبح ابزارهای مختلف هوش مصنوعی را می‌آزمودم. از برنامه‌نویسی گرفته تا تولید محتوا و ساخت آزمون.
    کوشیدم سیستم‌های پیش‌ساخته‌ای طراحی کنم که با کم‌ترین زمان، باکیفیت‌ترین خروجی‌های ممکن را تحویل دهند. چندان موفق نبودم.
    • در لای‌و‌لوی کار با هوش مصنوعی و دیدن آموزش‌ها، The Shining را دیدم.
    به نظرم این فیلم و فیلم The Lincoln Lawyer که روز گذشته دیده بودم، فیلم‌های خوبی بودند ولی هر دو چیزی کم داشتند. نمی‌دانم چه. امیدوارم روزی بدانم.
    یادم باشد از استاد بخواهم درباره‌ی سنجه‌های یک فیلم خوب برای‌مان بگوید.
    • نویسنده‌ساز را از دست دادم. به خیالم هیجان‌انگیزترین اتفاق‌های کهکشان راه شیری، در همین یک وبیناری که غایب بودم رخ داده باشند. درست مثل همان روزی که مدرسه را غایب می‌شوی و فردایش از دهان هم‌تختی‌ات می‌شنوی: وای. دیروز نبودی ببینی. معلم عربی داشت روی میز بندری می‌رقصید.
    اگر استاد روی میز بندری رقصیده باشد و من ندیده باشم چه؟
    از آن بدتر، اگر استاد برای اولین بار گزارش نیکم را خوانده باشد چه؟

  14. ظهری رفتم کتابفروشی. یکی از چاپ‌های «مد و مه» را خریدم از عباس آقا. قبلن هم داشتمش. همان چاپی که روش نقاشی دارد، ولی هدیه دادم به دوست نویسنده‌ای که در اولین مجموعه داستانش شیرین کاشته بود. حالا دوباره دارمش. عصری هم بنا بود در کلاس از داستان «مد و مه» بگویم. با این نسخه‌ لطف دیگری یافت.
    بعد رفتم چلوکبابی صفا. تنها رستوران آدمیزادی حوالی انقلاب. هنوز حال رستوران‌های قدیم را دارد. صندوقدار سیبیلوش هم که اهل قلم و کتاب، همیشه یکی تا چیز می‌پرسد درباره‌ی نوشتن. اینبار دیدم زده تو خط طراحی. دمش گرم. هنرها به هم وصلند. طراحی مفری‌ست‌ واسه وقتی که توی بن‌بست نوشتن گیر افتاده‌ای. طراحی کنیم. با همین خط‌خطی‌های ساده شروع کنیم. لزومی ندارد همه‌ی ما فیگورهای واقع‌گرایانه بکشیم و پرسپکتیو مشق کنیم. کج‌وکوله‌ بکشیم. بگذاریم چیزها در قلم‌اندازهایمان شلنگ‌تخته بیندازند.
    بعد روانه‌ی کلاس شدم. لحظه‌شماری برای دیدار رفقا. عجب جمعی. تازه شدم. نو شدم. جدید شدم.
    دیدن روی ماه باده و مرتضی و فاطمه و زهراها و شبنم و نفیسه و ساحل و نرگس و بدری و علی‌ها و لیلی و زینب و آزاده و پگاه و سحر و مهدیه و نگار و آناهیتا و مهرداد و مریم و مهناز. احساس خوشبختی از داشتن این همه دوست نازنین و فرهیخته.
    کلاس سه بخش داشت. یک: ساختار داستان، حادثه‌ی محرک و نقص‌های شخصیت. دو: سبک، کوتاه‌نویسی با الهام از نمونه‌های برجسته‌ی نثر. این جلسه: ابراهیم گلستان. سه: واژه‌شناسی و واژ‌ه‌سازی. همه همراه با تمرین‌های گروهی جالب. و گپ‌وگفت‌های شیرین در آرامه‌های لای کلاس. (آرامه=آنتراکت)
    باید از باده علوی سپاسگزار باشم که زحمت همه‌ی امور اجرایی جلسه به‌عهده‌ی او بود و سنگ تمام گذاشت.
    سر شب دوباره رفتم کتابفروشی. فروشگاه جدید میلاد. هنوز کتاب‌ها را نگشوده. چند تا بسته را باز کردم و دفترهای شعر خوبی مفت چنگم شد. شعرکی از دفتر «شکستِ روایت» کارِ علیرضا حسینی:
    «می‌خواستن بگویم دوستت دارم
    که آنها آمدند
    مثلِ
    سکسکه‌ای
    در میان یک آواز.»

    1. استاد تا اواخر شب بارها به همه گفتم که چقددددر برام جذاب بود همه چیز. ممنون بابت این فرصت درخشان☺️

  15. 1. امروز به محض بیدار شدن پریدم توی آشپزخانه.
    2. حس آشپزی‌م گل کرده بود. بماند از دیشب هم قول داده بودم ناهار امروز با من است، پس جایی برای شانه خالی کردن نبود. به خاطر دیر جنبیدن، غذا دیر آماده شد اما به نتیجه‌ می‌ارزید.
    3. بعد چند ساعت درگیری با پخت و پز، حسابی کسل شده بودم. خوشبختانه دوستی زنگ زد و کلی حرف زدیم. دوباره شارژ شدم.
    4. بخش‌هایی از وبینار دیروز نویسنده‌ساز را گوش کردم چون این چند روز نتوانستم شرکت کنم. مباحث جالبی مطرح شده بود. دوست دارم یکبار دیگر با دقت گوش بدهم.
    5. بعد چندبار تلاش ناموفق در کتاب خواندن به علت حواس‌پرتی، تصمیم گرفتم فیلم ببینم. انتخاب خوبی بود.
    6. زبان خواندم و آزادنویسی کردم، نه با تمرکزی که دلخواهم بود.

  16. ۱_ خودم را بیداریدم.
    ۲_صبحانیدم.
    ۳_ چرتیدم.
    ۴_ سریالیدم.
    ۵_ناهاریدم.
    ۶_ پیادرویدم.
    ۷_ مهمانیدم.
    ۸_ ظرف شستم.
    ۹_ سیب‌زمینی و کدو سرخیدم.
    ۱۰_ شامیدم.
    ۱۱_ با برادرزاده‌ بازیدم.
    ۱۱_ کتاب خواندم.
    ۱۲_ در گزارش نیک جفنگیدم.

  17. هرروز یک قصه

    نشسته ام در چای و تاریکی می‌نوشم.

    زندگی صبرم را مکیده .
    ذوقم را رمیده .
    نورم را تکیده .

    عذر ِموجه غیبت کلمه ها را پذیرا باش ،
    چون حالم را که بپرسی می‌زنم زیر گریه .

    من هنوز هم می‌خواهم موفق شوم ،
    می‌خواهم ادامه دهم این زندگی نکبت بار را .
    هنوز هم دست و پا می‌زنم
    بعد از رفع هر خستگی.

    مادرم رفیق خوبی ست .
    اهل کتاب نیست و خط به خط غم ها را
    از چشمانم می‌خواند.
    و بعد ماهرانه ساعت ها نقدشان می‌کند.

    قبل از خواب می‌گوید:
    «شبت بخیر .»
    و درجوابش می‌پرسم :

    «چه خیری در این شب هاست ؟ »

    به پهلو می‌چرخد و اضافه می‌کند که :
    «خوابای خوب ببینی.»

    خواب خوش به چه کارم می آید
    وقتی زندگی در واقعیت سیلی
    به گوشم می‌خواباند ؟

    خواب خوش را چگونه تعبیر کنم که
    آرامش بگیرم و آرام باشم در پس نفس های باقی مانده‌ی اجباری ام .

    چگونه خواب خوش را ببرم و سرمایه ای از دلش برای کار در بیاورم و نانش کنم ؟
    چگونه خواب خوش می‌تواند خرج دوری ام
    از این شهر و دیار شود ؟

    نه.

    واقعیت فرا تر از این حرف هاست .

    به یاد روزهای کذایی و پر اضطرابِ
    چندی قبل مان که رعشه به جسم های ناتوان و روح های بی رمق ‌مان می انداخت ،
    از خوابیدن زیر شیشه های پنجره امتناع کردم.

    یادت که هست ؟

    زندگی پیچیده تر از این حرف ها می‌شود
    وقتی خواب خوش خاورمیانه را صلح نمی‌دهد ؛که موسی و عیسی
    هرکدام خدایی را برگزینند .

    حقیقتا از این صحنه‌‌پردازی های
    ذهنم هراس دارم.

    چراکه ، امروزم در خیالات مبهم گذشته
    خیلی رنگی تر از این حرف ها بود .
    موفق جلوه می‌کردم.
    حداقل در زیستن.در شاد زیستن .

    اکنون یک روز خوبم و روزهای بعدی
    در حسرت تکرار همان یک روز سپری ست …

    #نیلوفر_سعادتی_مهر
    چنل بنده : https://t.me/nevisabdegi

  18. – سال‌واژه‌ام: تعهدورزی

    – امروز بعد از چند سال، دوباره اولین چراغ روشن شده در خانه چرغ اتاق من بود. حس خوبی بود که از یاد برده بودم. حالا بیشتر دلم می‌خاهد ساعت خابم را تنظیم کنم و صبح‌ها را زودتر بیدار شوم.

    – در بخش پایانی صفحه‌های صبحگاهی، از حافظ رونویسی کردم.
    فغان که‌این لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
    چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

    – بخشی از کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی» را خاندم. دوباره برایم اهمیت سوال پرسیدن مطرح شد. یادم آمد چقدر مهم است پرسیدن سوال‌هایی از خودمان. حتا اگر، الان جوابی برای آن‌ها پیدا نکنیم.

    – بعد از چند روز که صبحانه‌ام دوباره شده بود کیک و چایی، امروز صبحانه‌ آش شله‌قلمکار خوردم. پشت بندش چایی نبات را خوردم، اما دیگر دیر بود و کار خودش را کرده بود. دوباره کرخت و خاب‌آلود شدم.

    – یک پومودورو تدوین کار کردم. امروز بخشی از جشنی را با برنامه‌ای که مدتی بود با آن کار نکرده بودم، تدوین کردم. عجیب است که آدم همین که مدتی با برنامه‌‌ای کار نکند، ریزه‌کاری‌هایش را فراموش می‌کند. کمی بازی بازی کردم با برنامه و یادم آمد چه باید بکنم.

    – دیگر نتوانستم مقاومت کنم و خابیدم. قرار بود نیم ساعتی را بخابم و بیدار شوم. اما همان را رفتم تا ناهار. دو ساعتی خابیده بودم. درواقع همه‌ی زود بیداری صبح را خراب کردم. به جز حس خوب چراغ اولی بودن در خانه.

    – دوباره دو پومودورو تدوین. و میان کار نمی‌دانم چرا یکدفعه به سرم زد که به کارفرما بگویم از این به بعد می‌تواند برای تصویربرداری روی من‌هم حساب کند. شاید تاثیر دیدن این همه تصویر بد است. اعتماد به نفس کاذب گرفته‌ام.

    یکی دوبار تجربه‌ی حضور و تصویربرداری را داشته‌ام. اما باز، ترس از خراب کردن پروژه‌ها، مخصوصن روز عروسی آدمی که از مهم‌ترین اتفاقات زندگی‌اش است جلویم را می‌گیرد و نمی‌گذارد بروم در دل کار.

    – اولین داستان از کتاب «یک هزار کودن» را خاندم. دنیای متفاوتی داشت. دوست دارم بقیه‌ی کتاب را زودتر بخانم.

    – وبینار امروز را با ماهان ابوترابی گذراندیم. اول تمرین سه جمله کردیم. یادش بخیر. مدتی هربار می‌خاستم از زیر نوشتن در بروم می‌گفتم حالا فقط سه جمله بنویس و بعد یکدفعه جمله‌ها به بیست و سی عدد می‌رسید.

    تمرین دوم، صحبتِ نوشتن، با ما بود. نوشتن به ما چه می‌گوید؟ ما را چگونه خطاب می‌کند؟

    سومین تمرین، صحبت آخرین کتابی که خاندیم با ما بود. قرار شد از زبان آخرین کتابی که خاندیم، خطاب به خودمان بنویسم.

    در آخرهم، یک لیست نوشتیم از کادوهای غیر معمولی که می‌شود به دیگری داد. چه چیزهای غیرمعمولی می‌توانیم هدیه بدهیم؟

    یک نکته‌ی بامزه‌هم در وبینار امروز این بود که، سومین شخص متولد پانزده تیر در زندگی‌ام را دیدم. بابا، داماد و حالا ماهان ابوترابی.

    – بقیه‌ی روز را قرار است بیرون باشم. پیش دوستانم. همان قرار هفتگی همیشگی. قبل از دورهمی و بازی اما، باید یک پروژه را از دوستی تحویل بگیرم برای تدوین.

    – امشب زودتر از دیگر شب‌ها برگشتم. نیاز بود یک دست دیگر بازی کنم تا کیفور شوم و بعد برگردم. اما نصفه نیمه برگشتم خانه.

    حالا نشسته‌ام در نور زرد رنگی که دوستش دارم، و به این فکر می‌کنم که آیا روزگفتار ضبط کنم یا صدایم خسته است و نامناسب؟ آیا کتاب بخانم یا بخابم؟ شام چی؟ بخورم؟

    وقت‌هایی که زندگی باب‌میل آدم پیش نرود، همه‌ی زندگی دوراهی می‌شود. سخت‌تر می‌شود. دوست نداشتنی می‌شود.

  19. هرچه‌شد که‌شد داری به چه‌کاری اجبار بال‌هایی بی‌پرنده بی‌روال بی‌سقف کنی
    مغاله‌ام به‌تواست ای عزیز
    چوگوای
    ازین مزخرف‌ها نگو به‌مه

    دیرینی بخودکار بی‌رنگ و کاغذ سپیده‌دم و خالی زین کبورت‌ رویی صفحه‌ای بی‌حاشیه خالی زین حافظه نامش گوشی؛ نویسم.

    بغل‌گاه‌ات را ببین خالی شده است
    گوای باید خوبی به روال خویشتن باشد
    همه رازی زما باشند
    که گفتم:
    ببین زین‌ها کنار پنجره ها ایستاده‌اند چو باد سرد ورزد خود ره به ما آویزان کنند
    گفتی‌:
    بخود گوای تو که تخته‌ات کمه داری پند آموزی
    گفتمت ای عزیز باشه مه تخته‌کم دارم
    همه تخته ها از تو خویشتن هایت
    ببینم روزی بدرد ات خورند
    خود‌ره عجب‌ورجغ کردی روگشتاندی
    ایروبدان
    که روزی دانی هرچه‌داری زحمت خویشتن مه‌است
    آن‌دم به‌مه پناه‌آری
    دور نیست نزدیک است
    حال عشق‌کن راحت بخاب
    بی‌خابی هایی مه مرا به راه که‌خام رساند
    آن‌دم تمجید بمه‌نکن
    تمجید‌ات هیچ وقت بدل نشیند دانی
    روزی که برات محتاج بودم
    که یک کاغذ سفید سیه‌مین نویسم
    آن کاغذ را برام تهیه نکردی
    حال تمجید ات بدرد‌مه نخورد
    دانم که‌خیال پردازی کنم
    دل‌خوشی خودم است
    دانم که ۸۰ درصد نرسم
    به تن‌تنا اشکالی نیست
    مَی‌خیالی
    گاهی روح روان آرامش به بغل عزیز کردد
    خدانگهدارت ای عزیز
    سلامم را پذیر!

    #دل‌نویس

  20. سال واژه: نحسیــن
    نمره روز: ۰
    ۱.روز سختی بود.
    ۲مملو از چیزهایی که دست و پاگیرند.
    ۳.اعصابم هِی آمپر می‌چسباند.
    ۴.به سختی یک بند‌باز، سعی در آرام نگه داشتن خودم داشتم، اما بی‌فایده بود.
    ۵.چرا ارزش‌های نانوشتهٔ فرهنگی اینقدر دست و پاگیر می‌شوند؟
    ۶.زندگی من مثال واژهٔ «خودساخته» در فرهنگ لغت است.خودساخته ای که خود را باخته.
    ۷.واقعا به یک موتورسواری نصف شبی احتیاج دارم. ولی تنها چیزی که اینجا فاقد ارزش است احتیاجات آدمی‌ست. بویژه از نوع مأنثش.
    ۸. بالاخره برای خودم یه کانال تلگرامی راه انداختم.
    ۹.برای بازیگر شدن باید خاک صحنه خورد. برای نویسنده شدن خاک وبینار (نویسنده ساز).
    ۱۰.تمرین های امروز وبینار در ذهنم غوغایی به راه انداختند.
    ۱۱.بیخیال
    پ.ن: نویسندهٔ متن مبتذل فوق باید ممنوع‌القلم شود.

    په‌په اُسکُلبار

  21. 1.می‌دانم انرژی صبحگاهی‌ام غالب است اما در ساعات خواب و بیداری دچار مشکلم. در ژورنالم ساعات خواب و بیداری و مدت خواب را یادداشت می‌کنم.
    ۲.یک صبحانه پرسن چه چیزی بهتر از کیک خامه ای می‌خواهد؟
    ۳.سال واژه‌:ماراتن معکوس
    ۴.رکورد دوخت شلوار در دو ساعت.
    ۵.خاندن بخشی از کتاب « در پناه هیچ» از «اولیویه آدام » نویسنده ‌ای که او را با داستان کوتاه می‌شناسم و می پسندم.
    ۶.کمبود خواب منجر به خواب ناخواسته بعد مدیتیشن. خواب های کوتاه و هذیان.
    ۷.چالش یک شعر بخانم یکی بنویسم.
    ۸.شب، درست کردن سس از رسپی. مجبورم.
    ۹.مالیات معوقه ‌ام.( تا ابد مالیات مرا یاد متی حواریون می‌اندازد.)
    ۱۰.به زندگی در زیردریایی فکر می‌کنم.

  22. راستی نمیدونستم باید سال واژه رو هم بنویسم توی گزارش نیک، ولی سال واژه‌ام، بیزنسه : ))

  23. اومدم تا برای دومین بار، گزارش نیک بنویسم و تاریخ امروز رو چک کردم، باورم نمیشه که هیجدهم تیر شده، احساس میکنم ذهنم توی یه بازه زمانی گیر افتاده درصورتی که جهان دور و برم هر روز جلوتر میره.

    یه لحظه تلنگر خوردم، اضطراب گرفتم و گوشه‌ی انگشت شست دست راستم رو با ناخن خراشیدم، با دندون‌های جلویی لبم رو شروع کردم به کندن، ذهنم فریاد کشید:
    “باید بیزنست رو درست کنی، هرچه سریعتر، یا اینکه برو سرکار، بیکار نمون، دانشگاهت تموم شد دیگه.”

    اونقدر سختم شد که نوشتن رو رها کردم، رفتم توی پذیرایی، خواهرم سینی چایی رو گذاشته بود و مثل همیشه، اونقدر دیر رفتم که باید آبجوش میریختم داخل قوری تا بلکه یکم چایی بتونم بخورم، مشغول سرکشیدن چایی بودم که جوش‌های صورت بابام، توجهم رو جلب کرد، با دستمال کاغذی به سمتش شیرجه زدم و تا میتونستم فشردمش، تمام حرص و اضطرابم رو به پوست داغون شده‌ی صورتش واگذار کردم.

    بعد از رهایی، لپ‌تاپم رو باز کردم تا نوشتن گزارش نیک رو از سر بگیرم، همیشه از زیر نوشتنش فرار میکردم، چون واقعاً آخر شب‌ها حوصله‌ی خودمم ندارم و فقط میرم اینستا تا ویدیوهایی که این فالگیرها برای متولدین اسفند رو گذاشتن ببینم و درباره‌ی کراشم خیال پردازی کنم.

    ولی خب، امشب تصمیم گرفتم راجع به روزم بگم، امروز بعد از بیدار شدن دوش گرفتم، موهام رو بعد از خشک کردن، صاف کردم، هر روز به خودم میگم شاید فردا آقای فلانی (کراشم) باهام تماس بگیره و بخواد من رو ببینه، پس مجبور میشم که موهام رو هم توی این گرما صاف کنم و بعدشم با کش ببندم.
    لحظه‌ای خودم رو سرزنش کردم بابت اینکه به اون مردک دارم فکر میکنم، من اصلاً دلم نمیخواد تمام ذهنم رو به یک نفر اختصاص بدم، پس گفتم باید هرچه زودتر برنامه‌ی امروزم رو عملی کنم و به فکر بیزنسم باشم.

    آینه‌ی اتاق وسوسه‌ام میکرد که آرایش کنم، ولی نه، با خودم گفتم اول سناریوی ویدیویی که میخوام بگیرم رو کامل کنم، بعدش آرایش میکنم، چون خب بیشتر از یکساعت از آرایشم بگذره، خیلی توی ویدیو خودش رو نشون نمیده.

    مشغول شدم با ور رفتن با ایده‌هایی که توی یه کاغذ آچهار قبلاً نوشته بودم، اولیش این بود:
    “مشکل بیزنس‌ت تولید محتوا نیست، مشکل اصلی استراتژی نداشتن و تبدیل نکردنش به یه سیستم قابل تکراره.”

    چند لحظه‌ای همینطوری خیره شدم به متنم، بعد گفتم خب بعدش باید چی بگم؟ متن رو باید گسترش میدادم، از طرفی، افکار مضخرفم از چهار طرف مغزم بهم حمله‌ور شده بودن، یکی میگفت:
    “قیافه‌ت خوب نیست برای تولید محتوا، ویدیوی بدون چهره بذار.”

    اون یکی میگفت:
    “اتاقت افتضاحه، بکگراند خوبی نداری.”
    و یکی دیگه:
    “برو ویدیوهای قبلی‌ت رو هم پاک کن، اونا افتضاح بودن، پارسال خیلی بد بودی.”

    و اون نکبتی که سردسته‌ی این افکار شورشی بود، گفت:
    “تو خودت هم استراتژی نداری، میخوای درس استراتژی به بقیه بدی؟”

    و داشتم منصرف میشدم که به ذهنم رسید صدای این افکار رو بعنوان چالش‌های بیزنسم ببینم و اول از همه، به جدی‌ترین فکر پرداختم:
    “من چرا برای خودم استراتژی تدوین نکردم؟”

    و نوشتم:
    “قدم اول استراتژی: مخاطب‌هات رو مشخص کن.”

    به قیافه‌ی خودم توی آینه خیره شدم و درحالیکه با موهای صافم ور میرفتم، گفتم:
    “خب…میخوام به مدیران کسب و کارهای صنعتی مشاوره استراتژی بدم و درکنارش، براشون طراحی سایت متناسب با برندشون رو بهشون بدم.”

    برای خودم سرتکون دادم، همین میتونست ادامه‌ی ویدیوم باشه، و وسط ویدیو هم بگم:
    “تدوین استراتژی کسب و کار در ده قدم.”

    و بعد یکسری ویدیوی زنجیروار بسازم، ولی احساس کردم که نه، این مدل ویدیوی آموزشی، برای من نیست، چون قصدم آموزش استراتژی نبود، پس یه ایده دیگه ساختم:
    “اغلب برندهای صنعتی اولویتشون رو گذاشتن روی فروش، نه تولید محتوا، درصورتی که، اگه تمرکز روی برندینگ و تولید محتوا باشه، مشتری قبل از اینکه کارت بکشه، خریدش رو انجام داده.”

    بنظر ایده‌ی توپی میومد، توی اون برگه‌ کنار هفت تا ایده‌ی دیگه نوشتمش، با خودم قرار گذاشته بودم که هر هفته حداقل ده‌تا ایده برای تولید محتوا توی برگه بنویسم و تا قبل از اینکه ده‌تا ویدیو آماده نکردم، هیچکدوم رو منتشر نکنم.

    اومدم ویدیو بگیرم، دیدم که لاک ناخنم انگار جنگ‌زده‌س، پس مشغول شدم با لاک زدن، همین که این کارم تموم شد، با خودم گفتم:
    “ای بابا، حالا بکگراند رو چیکار کنم؟ نمیشه موقعی که دارم از کسب و کار حرف میزنم، گیتارم رو بغل بگیرم؟”

    و بعد منتقد درونم، یه سیلی آبدار توی دهنم زد:
    “یه مدیرعامل تو رو با گیتار دستت ببینه، میگه بهتره بری مترو گیتار بزنی تا اینکه برای برند ما بخوای استراتژی بچینی، تو که خودت هم توی تولید محتوا گیر کردی، میخوای به ما کمک کنی؟ برو گمشو، اسکل.”
    همینطوری مشغول دعوا کردن توی ذهنم بودم که داداشم یه بسته پودر کیک برام گرفت و منم انگار که بال درآورده باشم، به سمت آشپزخونه پرواز کردم، سه تا تخم مرغ از یخچال بیرون کشیدم، با همزن مخصوص خودم، همون همزنی که بابام از خلازیر، به قیمت مفت‌تومن خریده بود و سرش شبیه به گویی بود که انگار دورش رو سیم پیچی کردن و بعد گوی رو حذف کردن، تخم مرغ‌ها رو اونقدر هم زدم که کاملاً کف کرد.
    بعدش، نصف لیوان روغن مخصوص سرخ کردن و یه لیوان شیر ریختم و درنهایت، مواد خشک رو قاطی کردم و هم زدم.

    کمی از مواد رو جدا کردم و با پودرقهوه فوری، ترکیب کردم. همیشه عادت داشتم کیک سه رنگ درست کنم، ولی اینبار دو رنگ شد، چون پودر کیک کاکائویی نداشتیم.
    با خلاقیتی که نمیدونم از کجا اومد، زنجبیل رو برداشتم و رنده کردم و یه مقدار خیلی کمی توی کیک ریختم و خدا رو شکر، پشیمون نشدم.
    به جز گیتارم، تنها چیزی که میتونه من رو از افسردگی نجات بده، پودرکیکه. اصلاً میبینمش انرژی میگیرم، لعنتی امسال خیلی گرون‌تر شده.
    یکی دوبار اومدم از آرد استفاده کردم و با وجود بکینگ‌پودر خوب، بازم کیکم در نهایت مزه‌ی آرد میداد و دیگه هیچوقت خودم کیک نپختم، دوست دارم یه روزی کلاس قنادی برم، یا برم یه شیرینی فروشی و کارآموزشون بشم تا کیک‌هاشون رو یاد بگیرم، ولی متاسفانه فعلاً اولویتم اینه که رانندگی رو یاد بگیرم و بیزنسم رو راه بندازم، همیشه هم گوشه‌ی ذهنم، پیانو وسوسه‌ام میکنه که قید همه چی رو بزنم و برم سراغ یادگیریش.

    بعد از کیک هم، مشغول پختن لازانیا برای شام شدم، لذت‌بخش‌ترین بخش آشپزی، خرد کردن مواده، مخصوصاً قارچ، اصلاً موقع خرد کردنش روی تخته چوبی، حس سرآشپز بودن میگیرم، حتی بابام موقعی که میخواد قامت ببنده تا نماز بخونه، محو مهارت من توی خرد کردن میشه و منم هربار میگم:
    “تروخدا چش نزنی الان دستمو ببرم.”

    و بابام میخنده، چون یکی دوبار همینطوری شد و نزدیک بود انگشت شستم که باهاش پیاز رو نگه میدارم، به فنا بدم.
    مشغول خرد کردن فلفل‌دلمه‌ای‌های یخ‌زده بودم که یه لبخند مضخرف روی لبم شکل گرفت، لبخندی که حاصل یه فکر بود:
    “اگه باهم رفتیم تو رابطه، براش لازانیا میپزم، عاشقش میشه.”
    و بعد دوباره منتقد درونم اومد بالا:
    “نه، مگه ندیدی همین هم یه میلیون خرج برداشت؟ بیخیال.”
    و دوباره خودم جوابش رو دادم:
    “خب بهش میگم که اگه دوست داره براش لازانیا بپزم، باید اول برام یه دسته گل بزرگ از رزصورتی بگیره.”

    و دوباره منتقد درونم صحبت کرد:
    “مگه عشق معامله‌س؟ نیازی نیست که بهش بگی، همین که بهش محبت کنی، بهت برمیگردونه، اگه نشد هم زود باهاش کات کن، ارزش وقتت رو نداره.”

    حرفش بنظر منطقی میومد، حرفی نزدم، ولی توی ذهنم داشتم لحظه‌ای رو تصور میکردم که بهم لبخند میزنه و میگه:
    “یه روزی هم بیا توی خونه‌ام برام درست کن.”

    و یهو عصبی میشم، میگم:
    “خونه‌؟ خوابشو ببینی.”

    و اون میگه:
    “منظورم وقتی بود که ازدواج کردیم.”

    و من میگم:
    “چییییی؟ خیلی زوده برای ازدواج، من اصن قصد ازدواج ندارم، میخوام اول بیزنسم رو درست کنم، بعدش هم مهاجرت کنم.”

    صدای جلز و ولز قارچ بهم اجازه نداد که اون گفتگوی خیالی سمی رو ادامه بدم، مشغول همزدن قارچ‌ها شدم.
    اومدم سس بشامل رو برای دومین بار درست کنم، بعد از سرخ کردن پیاز رنده شده با کره، آرد رو ریختم، اومدم شیر بریزم که درکمال تعجب، فقط اندازه‌ی یه خط باریک، تَه بطری شیر مونده بود، دلم میخواست داداشم رو فحش بدم، ولی بیخیال شدم و فقط بجای شیر، آب ریختم، با هول شدگی، تابه رو هم زدم، نزدیک بود بسوزه، سریع رفتم سراغ رب که توی تابه بریزم، وسط اون شلم‌شوربا، ذهنم دوباره زد تو فاز خیال پردازی، اما اینبار، بدتر از قبل بود.
    تصویری از دوتا دستای درازش که دور شونه‌ام حلقه شد و با خنده بهش گفتم:
    “ولم کن الان غذا میسوزه.”

    و با اون صدای بمش کنار گوشم گفت:
    “مهم نیست.”

    پوکر فیس دستاش رو از دورم باز کردم و گفتم:
    “مهمه، این همه پول غذا شده، عمرن بذارم خراب بشه، به نفعته که دور بمونی.”

    زود زیرش رو خاموش کردم و به دنبال پیدا کردن یه تابه بزرگتر درب‌دار، کابینت رو باز کردم و خدا رو شکر، از اون تصور سمی فاصله گرفتم.

    حتی ورقه‌های لازانیایی که خریده بود، از اونایی نبود که همیشه میریختم، بلکه باید همونطوری خشک خشک میذاشتم کف تابه، چون محض رضای فاک، اگه میذاشتم بپزه، همشون بهم میچسبید، اتفاقاً یه بار همچین حرکتی زدم و اصن تبدیل شده بود به یه اثر غیرهنری فاجعه.

    بعد از اینکه مواد رو لایه به لایه چیدم، تابه رو روی گاز گذاشتم، نمیدونم چندبار گفتم، ولی اونقدر گفته بودم که مایکروویو بخرید، که دیگه حوصله نداشتم یه بار دیگه هم بگم.
    شاید براتون سوال پیش بیاد که “پس کیک رو چطوری پختی؟” جوابش پلوپزه، احتمالاً دفعه بعد لازانیا رو هم توی پلوپز پختم.

    به خودم اومدم و دیدم ساعت ده شبه و من سر سفره‌ام و نه ویدیو گرفتم، نه کار خاصی انجام دادم، ولی همچنان به خودم افتخار میکنم، من خیلی وقت بود که بخاطر افسردگی‌ای که بخاطر مواجه شدن با حقیقت بازارکار ایران، نمیتونستم کارام رو پیش ببرم، منظورم کاراییه که به بیزنسم مربوطه، البته تا آخر اردیبهشت سایت مربوط به بیزنسم رو کدنویسی کرده بودم، ولی خب، همش منتظر اون چک مضخرف حقوقم بودم تا هاست اجاره کنم و سایت رو بیارم بالا، هفته‌ی پیش متوجه شدم که واقعاً صبر کردن فایده نداره، شاید هیچوقت بانک صادرات درست نشه و چکم رو نگیرم، پس باید به جز سایت، روی اینستاگرام هم تمرکز میکردم.

    و حالم خیلی بهتر شد وقتی که سایت رو رها کردم، البته اینم بگم که بخاطر اینکه دیروز عمم رو تا بیمارستان همراهی کردم و بعنوان همراه بیمار براش کلی کار انجام دادم، یه مقدار کمی بهم پول داد و احتمالاً به زودی سایتم رو هم پابلیش کنم روی هاست.

    همین که بعد از شام به اتاقم برگشتم، گیتارم که هنوز توی کاور بود، بهم یادآوری کرد که دو روزه که بهش دست نزدم، شرمگین ازش چشم گرفتم و وارد تلگرام شدم.
    با دیدن گزارش نیک، با خودم گفتم شاید بد نباشه بالاخره منم یکی بنویسم.

  24. سال‌واژه‌ من: تغییر

    ۱- صفحات صبحگاهی‌ام را بدون تعلل و با سرعت نوشتم.

    ۲- شکرگزاری نوشتم و بعد دفترم را به اعماق مخفیگاهش هل دادم. به شقایق هم وصیت کرده‌ام روزی که دیگر نبودم، بدون فوت وقت و کنجکاوی معدومش کند؛ وگرنه به نفرین آمون دچار می‌شود.

    ۳- رفتم به مامان کمک کردم و در آماده کردن ناهار دستیارش شدم.

    ۴- یک تاک‌شوی ایرانی دیدم؛ فقط چون مهمانش هنرپیشه موردعلاقه‌ام بود. البته خروجی‌اش یک آزادنویسی مفصل شد که حسابی به دلم نشست.

    ۵- چند صفحه‌ای از کتاب «شب هول» را به صرف چای مطالعه کردم.

    ۶- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و بعد از مدت‌ها از حضور آقای ابوترابی استفاده کردم.

    ۷- لوسیون موهایم تمام شده بود و از شامپو هم چیزی نمانده بود؛ برای همین سفارششان دادم تا زودتر به دستم برسند.

    ۸- بعد از کلی مکافات و اذیت و آزار اینترنت، بالاخره روزگفتارم در کانالم قرار گرفت.

    ۹- گزارش نیکم را با پایی لنگان و کمری دردناک ویرایش کردم و در کانال قرار دادم.

    ۱۰- اختتامیه گزارش نیکم هم تعلق می‌گیرد به تماشای مسابقه فرانسه و مراکش؛ در حالی که روی کاناپه لم داده بودم، با تلفن حرف می‌زدم و از طعم آب‌نباتم لذت می‌بردم.

  25. «من همیشه مهمان دارم»

    این یا آن؟ آن یا این؟ کو بهترین؟ آمد پشیمانی. هر روز پشیمانی. این را می‌بینی. آن را می‌بینی. این را می‌خری. آن را می‌خری. با لذتی آنی، دقیقه و ساعتی سرشاری. بعد خماری. پریشانی و پشیمانی. انتخاب می‌زنگد‌. رنگ می‌پرانی. محصول انتخابت پشیمانیست‌. محصول پشیمانی؟ اضطراب. استرس. تردید. راه حل؟ موشکافی. انتخاب و موشکافی. با موچین. با چاقو. با قیچی. حل شد؟ نه. تردید و استرس و اضطراب صف کشید. تق‌تق‌. خانه‌ای؟ راه حل؟ هیچ. فرار. گریز. انتخاب دوباره زنگید. مخاطب ترسید. یک دفعه لرزید. محصول؟ گیجی و منگی. پریشانی و پشیمانی. تو میزبانی. خوش آمد بگو. ابهام زنگید. دنگ‌دنگ. دستت بند. بندت دست. دارد کلید. دِهَهههه.

    الهی بِمرم برات.

  26. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. آزادنویسی کردم.
    ۲. سرشونه‌ها و آستینای پیرهنم رو دوختم.
    ۳. سریال I will find you رو دو قسمت دیدم.
    ۴. جلد ۷ کلیدرو تقریبن تا آخرا رسوندم.
    ۵. رفتم بازار که هم پیاده‌روی حساب شد و هم خرید.
    ۶. انتشار رورانه داشتم تو کانالم.
    ۷. با دوستم حرف زدم.
    ۸. کاریکلماتورام رو گذاشتم تو جاتمرینی.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  27. گزارش نیک روز پنجشنبه هجدهم تیرماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    دیشب تا صبح بیدار ماندم، قرار بود گزارش نیکم را بنویسم که یکباره یادم افتاد امروز صبح آزمون یوگا دارم و من تقریباً هیچ آمادگی‌ای ندارم، اول کمی دستپاچه شدم، اما تصمیم گرفتم به جای نگرانی، تا صبح تمرین کنم، سخت بود اما ارزشش را داشت.
    بعد از آزمون، وقتی نتیجه اعلام شد، از شدت استرس نمره‌ای را که حد نصاب قبولی بود، نمره خودم تصور کردم. تا همین نیم ساعت پیش غمگین بودم، انگار سرزنش‌گر همیشگی درونم داشت برایم کرکری می‌خواند و می‌گفت: دیدی نشد؟ اما این بار کوتاه نیامدم. به جای اینکه فقط ناراحت بمانم، به مربی و بعد به پشتیبان پیام دادم، نه برای اعتراض، بیشتر برای اینکه بدانم اگر ایرادی هست، دقیقاً کجاست. برای من این مدرک فقط یک برگه نیست، دلم می‌خواهد پشتش یادگیری واقعی باشد.
    چند دقیقه بعد هر دو جواب دادند که نمره من کامل بوده و آن عددی که دیده بودم، فقط حد نصاب قبولی آزمون بوده، نه نمره خودم.
    امروز فهمیدم گاهی بزرگ‌ترین مانع، نه کم‌دانستن، که زود نتیجه گرفتن از روی ترس است. خدا را شکر می‌کنم که هم تلاش دیشبم نتیجه داد و هم امروز یاد گرفتم قبل از تسلیم شدن، حقیقت را پیگیری کنم. این پیگیری، به نظرم، نیک واقعی امروز من بود.

  28. سال واژه: مکعب پردازش
    گاهی ترافیکِ ذهنی فرساینده‌ست و از بازدهی و کیفیتِ عملکردت می‌کاهد. نیازمندی به ریکاوری خود با شتابی که از سرعتِ نور نیز بالاترست. پس باید کوشا بود در اثربخشی بموقع برای بازگردانی خویشتن.

    گزارشِ امروزم را می‌خواهم متفاوت‌تر بنویسم:
    ــ هنگامه‌ای که مشغول برنامه‌ها بودم تا میان روزمرگی‌ها، با انرژی وافری انجام‌شان دهم، استرسی پنهانی که نمود پیدا کرده را کشف کردم. به آرامی لبخندی تلخ بر چهره‌ام نقش بست. به خود یادآور شدم که: «برای دلِ خود اموراتت را بگذران.» این اضطراب سلامت تو را نشانه می‌گیرد و تو را عقب می‌راند از همه‌چیز.

    +زرافهٔ خیال می‌گوید: آرام بمان و در کشاکش روزمرگی از اوقاتِ مُرده بهره بجو. همین ذره ذره کوشیدن‌ها، ریشه‌ها را محکم و درخت اندیشه را پربارتر خواهد کرد.

    ــ رمان صد سال تنهایی را ادامه دادم. حس و حالِ مردمان ماکوندو برایم شیرین و وصف نشدنی‌ست. هنوز ابتدای آنم. امیدوارم تا انتها این شوقِ کنجکاوگونه در وجودم بماند.

    ــ وبینار را نیز شرکت کردم و به جای استاد، گوینده و گرداننده آقای ابوترابی بود که بسیار بهره جستیم از معلومات و تمرینات ایشان برای نوشتن. جملگی جالب و نو بودند. چیز دیگری که جلب‌توجه کرد برای من این بود که گفتند:« یک فهرست از چیزهای جالب بنویسید.» فهرستی که به مرور زمان متوجه ارزش آن خواهیم شد که چقدر غنی‌ست.

    ــ هزار کلمه را نوشتم، با اینکه سطح انرژی‌ام تقلیل یافته‌ بود اما مانعِ فریبِ زودگذری زمان شدم و به هزار رساندمش. میانه‌های نوشتارم به موضوعی مهم پرداختم و بسیار راجبش نگاشتم. موضوع «وضوح»، از حضورش در رفتار، گفتار و افکار نوشتم، از اثراتی که مادام العمرند و منجر به شکوفایی خواهند شد.

    ــ نگاهی انداختم به وبلاگ مصاحبه‌ها با نویسندگان فارسی‌زبان. ترغیب‌کننده و خلاقانه بود. با اینکه وقتی نداشتم که بخوانم‌شان اما مدت زمانی که نیاز دارند تا به آن‌ها پرداخته شود و از آنان آموخت و آموزه‌ها را به کار بست، را سنجیدم. حقیقت را بگویم خوشم آمد.

    ــ گنجور پاتوقِ من شده و روزانه چندین بار به آن سر می‌زنم بی‌آنکه لزومِ رخصت باشد غرق می‌شوم در جهان شعر.
    امروز را از «ابوسعید ابوالخیر» و اندکی از «منوچهری» خواندم و همچنین باب نهم از قابوس‌نامهٔ «عنصر المعالی» را نیز مطالعه کردم.

    در انتهای این نیک‌‌زیستن‌ها با شعری از ابوسعید ابوالخیر همراه می‌شویم که
    خوش‌‌قدمی آدمیان را نوید می‌دهد:
    خوش آنکه ز نورِ او دَمد صبحِ یقین
    ما را برهاند زِ ظلام شکّ ما*

    * رباعی شمارهٔ۲۴

    https://t.me/zahraballampour

  29. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. دیدن فیلم«Martin Eden 2019» به پیشنهاد غزاله فائق که عالی بود. تحلیلشم عالی بود.
    3.سرزدن به کانال بچه‌ها، کار بچه‌ها اینقد سطح بالاست که من گاهی متوجه نمی‌شم نوشته‌هاشون رو.
    4.گوش کردن به آهنگ بی‌کلام چقد لذت بخش است مخصوصاً اگر ویلن به همراه پیانو باشد. سه‌تار هم عالیه.
    5. روزای که غمگینم یه آهنگ بی‌کلام می‌ذارم و شروع میکنم به نوشتن هر احساسی که دارم. برایم لذت‌بخش است. شاید احساسم در آخر محو نشه اما کم‌رنگ‌تر می‌شه. اگرم هم نشد در قبالش نوشته‌ام و لذت بردم.
    6. جمله‌ی«چشم آدم چشمه‌ی عشق است.» مرا یاد کلیپی انداخت که در آن نقاش مرد به زن مورد علاقش می‌گه: وقتی که بشناسمت چشماتو نقاشی می‌کنم.

  30. «لحظه‌های زندگی
    مثل چشمه مثل رود
    گاه می‌جوشد ز سنگ
    گاه می‌خواند سرود»
    قیصر امین‌پور

    سه مطلبی که دم‌دمای صبح نوشتم:

    ۱.اغلب وقتی می‌نویسم، در پایان نوشته به نتیجه‌ای متفاوت می‌رسم که تقریبن همه آنچه تا آنجا نوشته‌ام را نقض‌کند.
    اوج چالشم در نوشتن، گنجاندن آن دیدگاه متناقض در ادامه‌ی متن است.
    به قول دوستم از تنها چیزی که مطمئنم اسمم است و اینکه مادرم را دوست دارم.
    اضافه کنم من از اینکه نوشتن مرا رشد می‌دهد هم مطمئنم.
    #تردیدار

    ۲.باید خابم رو درست کنم. باید ورزش منظم رو قاطی زندگی‌ام کنم. باید سایت و پیج رو جدی بگیرم. باید کارای عقب افتاده رو تموم کنم. باید برای حفظ دوستی‌هام قدم بردارم. باید دوست‌های جدیدی که با آنها هدف و راه مشترک بیشتری دارم پیدا کنم.
    اما پیشرفتی که از گذشته تا به الان داشتم، این است که حداقل دارم زندگی می‌کنم. دارم حسش می‌کنم. دارم کاری می‌کنم. دارم می‌نویسم و دارم می‌خیالم. صبح‌هایی که در خانه‌ی دوستم، دوستی که با آن نقطه اشتراک زیادی در کتاب و فیلم و نوشتن ندارم، از خاب بیدار می‌شوم. وای آن تجربه‌ی زندگی و اشتراک لحظه‌هایت با شخصی که سالها کنارت بوده و حال خوب و بدت را دیده، شگفت انگیز است.
    وقتی بیدار می‌شوم و همانطور که در رختخاب هستم به او می‌گویم برایم چای بزارد تا بعد سراغ نوشتنِ خابم بروم.
    آن لحظه‌ی طلایی، تمام زندگی است.
    احساس زنده بودن و دلیلی برای زنده بودن داشتن. صبحی که با شوق و سپاس شروع می‌شود.
    وقتی دو جهان با تمام تفاوت‌هایش، با دیگری تقسیم می‌شود.

    ۳.«و سوختن در آتیشی که
    تو بر پا می‌کنی
    لذتی است
    چون روشن کردن سیگار با خورشید»
    -گروس عبدالمکیان
    این شعر برای من بسیار الهام‌بخش است.
    چون به یادم می‌آورد که سوختن، گاهی جنونی‌ست لذت‌بخش.
    انگار به یادم می‌آورد که درد کشیدن‌ها بی‌دلیل نیست. حتا معنادار است. عمیق است، جنون‌وار است و احساس رضایت می‌دهد.
    واژه‌ی آتش هم برایم تداعی‌کننده‌ی جنون است. و من دیوانه‌ی مجنونانه زیستن.
    جنون. جنون. جنون. دردی که تو را به معنا می‌رساند و سوزی که دلت را گرم می‌کند. و آتیشی که تو را به بهشت می‌رساند. چرا که «باد با شمع‌های خاموش کاری ندارد. اگر بر تو سخت می‌گذرد، روشنی هنوز.»
    -وینستون چرچیل

    دیگر کارهای مفیدم:
    -نصفه نیمه در وبینار بودن.
    -بیست چهارساعت زندگی با دوستم و غرق تماشا و لحظه شدن. حرف زدن. پیدا کردنِ حالِ بدم.
    -دیدن یک دوست قدیمیِ دیگر.
    -شام را در پارک خوردن.
    -ظرف شستن.

    (الان هم میخاهم آزادنویسی شبانه+تمرین جمله‌ورزی+ شاید صد کلمه+ احتمالن چسباندن یک جمله دیگر روی دیوار+فیلم یا کتاب را در ادامه‌ی شب انجام دهم)(شاید هم بخابم😂).

  31. روزنوشت بدون سانسور

    سال واژه‌ام: اهمال کاری

    با سوزش عجیبی در کمرم بیدار می‌شوم؛ انگار حشره‌ای تمام نیشش را در بدنم فرو کرده باشد. درد عجیبی هم در سر و چشم راستم پیچیده است. دست‌هایم از ماندن طولانی زیر بالش خواب رفته‌اند. یاد حرف دکتر می‌افتم که برای درمان درد دست‌هایم باید مثل آدم بخوابم؛ یعنی دست‌هایم را زیر بالش نگذارم. یاد تعجبش می‌افتم وقتی درباره پوزیشن خوابم به او گفتم: درازکش روی شکم، با دست‌هایی که زیر بالش هستند. دکتر معتقد بود آدم این‌طوری نمی‌خوابد.

    دنبال موبایلم می‌گردم. ساعت هشت است. دلم می‌خواهد خبرها را بخوانم، اما موبایلم قفل است و فعلاً نمی‌توانم. با یاسر تماس می‌گیرم. دیشب دوباره درگیری شده، پیکر هنوز در عراق است و ساعت مراسم تغییر کرده.

    میان خواب و بیداری دراز می‌کشم. ساعت ۸:۴۵ قفل گوشی باز می‌شود. خبر می‌خوانم، باز هم خبر می‌خوانم؛ آن‌قدر خبر می‌خوانم که از خودم متنفر می‌شوم. شیرقهوه آماده می‌کنم. صفحات صبحگاهی را نمی‌نویسم. سراغ کتاب روان‌شناسی اهمال‌کاری می‌روم. ریشه‌های اهمال‌کاری من چیست؟ چرا اهمال‌کاری می‌کنم؟ کتاب از من می‌خواهد با خودم مهربان باشم، با زبانی دلسوزانه با خودم حرف بزنم و مدام خودم را سرزنش نکنم.

    من در برخورد با خودم چگونه‌ام؟ مهربان و دلسوز، یا پرخاشگر و نامهربان؟

    اگر بخواهم صادق باشم، در برخورد با خودم به‌شدت تلخم. مدام خودم را سرزنش می‌کنم. مدام خودم را تخریب می‌کنم.

    روزنوشت دیروز را کامل می‌کنم. تصمیم می‌گیرم با مادرشوهرم تماس بگیرم. هنوز تصمیمم کامل نشده که موبایل زنگ می‌خورد؛ خودش است. واقعاً دل به دل راه دارد، کُتی.

    ساعت ۱۱:۳۰ با یاسر تماس می‌گیرم. ظاهراً پیکر به فرودگاه مشهد رسیده است. دلم برای یاسر تنگ شده؛ سه روز است که او را ندیده‌ام.

    با مامان تماس می‌گیرم. مثل همیشه صدایش گرفته و نالان است. می‌گوید ایمان به‌شدت کمردرد دارد.

    با فهیمه تماس می‌گیرم. بیمارستان هستند. ظاهراً ایمان سنگ کلیه دارد. هرچه هست، امیدوارم زودتر خوب شود.

    امروز هم حوصله ورزش کردن ندارم. کمی می‌نویسم و در کانال دوستان می‌چرخم، اما بیشتر از هر چیز خبر می‌خوانم.

    ظرف‌ها را می‌شویم، ناهار آماده می‌کنم، سبزی‌خوردن را می‌شویم و آشپزخانه را سر و سامان می‌دهم. هم‌زمان فایل «نوشتمرین» را گوش می‌کنم. تمرین جالبی است. تصمیم دارم بعداً، شاید فردا صبح، انجامش بدهم. یاد «صبح‌های خلاق» با هما احمدی می‌افتم؛ چقدر عالی و الهام‌بخش بودند.

    دختر ناهار نمی‌خورد و من در تنهایی ناهار می‌خورم. بعد کمی با دختر در یوتیوب می‌چرخیم و هم‌زمان اخبار مراسم تشییع را دنبال می‌کنم.

    سردردم شدید شده است. باز همان سردردها و درد لعنتی چشمم برگشته‌اند. روسری را دور سرم می‌پیچم و می‌خوابم.

    پنج عصر بیدار می‌شوم. خبرها را چک می‌کنم؛ هنوز مراسم تشییع ادامه دارد. یاسر هم پاسخ نمی‌دهد.

    با مامان تماس می‌گیرم، جواب نمی‌دهد. دوباره نگران می‌شوم. شماره محمد را می‌گیرم. می‌گوید: «مامان رفته مزار.» از دست مامان شاکی می‌شوم؛ چرا بیشتر مراقب خودش نیست؟

    در مدتی که خواب بودم، دختر با سنجاق کردن روسری‌ها به هم، برای تختش پرده درست کرده است. تصمیم می‌گیرم اگر امکان نصبش باشد، برای تختش پرده بخرم.

    ساعت ۱۸ برای درمان سردردم نوافن می‌خورم و دختر را راهی حمام می‌کنم. خواهش می‌کند تنها برود و من سراغش نروم.

    هویج‌ها را برای مربا رنده می‌کنم، مربا را بار می‌گذارم، گلدان‌ها را مرتب می‌کنم و شیشه‌های قلمه‌ها را می‌شویم.

    پذیرایی را مرتب می‌کنم و باز هم خبر می‌خوانم.

    ساعت ۲۰ است و هنوز دختر از حمام بیرون نیامده. به زور بیرونش می‌آورم. آن‌قدر در آب مانده که پوست تمام بدنش چروکیده شده است.

    لباس‌ها را داخل ماشین لباس‌شویی می‌ریزم. ساعت ۲۰:۴۵ است و هنوز خبری از پایان مراسم و تدفین نیست. نگران یاسرم؛ نکند دوباره سیاتیکش عود کند.

    شام نان و پنیر می‌خورم.

    لباس‌ها را پهن می‌کنم. باز هم خبر می‌خوانم. چند انفجار در جنوب رخ داده، اما هنوز کسی مسئولیت آن‌ها را بر عهده نگرفته است.

    با فهیمه تماس می‌گیرم و حال ایمان را می‌پرسم. هنوز از درد کلیه به خودش می‌پیچد.

    ساعت ۲۳:۴۵ دختر تازه یادش می‌افتد که باید یادداشتش را بنویسد. من هم از فرصت استفاده می‌کنم و روزنوشتم را می‌نویسم.

    مورچه‌ای که دختر ساعتی قبل داخل لباسم انداخته، حسابی کلافه‌ام کرده است. تمام بدنم می‌سوزد. با خودم می‌گویم: چرا این بچه این‌قدر شیطان است؟

    با یاسر تماس می‌گیرم تا ببینم بالاخره مراسم تدفین تمام شده یا نه، اما پاسخ نمی‌دهد. فکر می‌کنم بهتر است بی‌خیال شوم و بخوابم.

    امشب هم نتوانستم دختر را راضی کنم داروهایش را بخورد.

    #گزارش_نیک

  32. -معمولی روزی بود. اما چون پنجشنبه بود خوب بود.
    -به درخاست آشنایی نه گفتم چون درخاستش برایم ایجاد زحمت می‌کرد و من با وجود رودربایستی نه گفتم. آفرین به من که نه گفتن را دارم خوب انجام می‌دهم.
    -یک انیمیشن کوتاهِ بسیار قشنگ دیدم. لینکش را میگذارم برایتان. این پایین دقیقن👇🏻

    https://youtu.be/B4EPW7JUMTM?is=gp5Ocsy_IFbJHBnc
    -شعری نخاندم.
    -کتابی نخاندم.
    -گرم است و من بیزار از گرما. عین مورچه‌ای که رویَش ذره‌بین گرفته‌اند ذوب می‌شوم.
    -حال عسل را جویا شدم، خوب بود خداراشکر.
    -از‌ کِی من اینقدر آرام شدم؟ دیگر کسی را جر نمی‌دهم. اثرات بزرگسالی‌ست یا سوگ یا نوشتن؟🤔
    -امروز سمپوزیوم بود و من چون کودکِ کار بودم نمی‌توانستم بروم🥲 جای من خالی، البته که اگر بودم بِهِتان بیشتر خوش می‌گذشت ولی خب.🙃
    -یک فیلم زیبا پیدا کردم دارم میبینم. فردا میگویمش که چیست. ژاپنی فیلم است. از کوبایاشی.
    -تابستان‌ها دوست دارم در حمام زندگی کنم.
    -یک متن زیبا در پینترست دیدم در مورد این اصطلاح که «طاقتم طاق شده»، در کانال هوایش کردم.
    -کتاب «خودباوری در خلاقیت» را قبلن خانده بودم، دوباره نگاهی بر آن انداختم، جمله‌ای با مضمون اینکه هرچه بیشتر شکست بخوری، بیشتر موفق می‌شوی را دیدم. به فکر فرو رفتم. نتیجه شد روزگفتارم با عنوان «خودباوری در خلاقیت برای زیستندِگانِ ایرانی.» نظر شخصیم است. دوست داشتید بروید گوش دهید.
    -مترو ناراحت شد دیروز از پله‌هایش شکایت کردم. عنتر امروز خراب شد و من آمدم بیرون موتوری گرفتم‌ تا خانه. روی موتور نزدیک بود هدفونم به چوخ برود. اصن حالم بدد شدد.
    همین و
    گود‌ نایت.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  33. گزارش نیک به روش آنافورایی

    سال‌واژه: کونیدن
    امروز قرار بود شش پا شوم اما چه کنم نه پا شدم.
    امروز قرار بود از یازده درس بخانم اما چند ساعت دیرتر خاندم.
    امروز قرار بود به گزارشات نیک و کانال همسفران بگویم سلام و گفتم. لنا در گزارشش گفته بود می‌دوستَد با همسفران بزند از کتاب‌های مشترکشان. خب منتظر چی هستی؟ گزارش نیک برای همین‌ست دیگر. از گزارش هم چیزی بیابیم تا بحرفیم و بشویم و آشنا.
    امروز قرار بود از یازده توانم را ترکینگ کنم اما سه ساعت دیرتر کردم. تازه زرقکی.
    امروز قرار بود شب حمام بروم اما گرما امان نداد. ظهر رفتم و چه قدر از حمام ظهر بیزارم. می‌اندازد مرا یاد جمعه‌.
    امروز قرار بود شاعرانه بگزارِشَم اما آنافورا از دور دالی کرد. چندان از آنافورانویسی خوشم نمی‌آید. اخیرن معرفی شده و چندتایی از دوستان هم به همین شیوه گزارش نوشته‌اند. درست که نوشته‌ی هرکس متفاوت ولی حتا نمی‌خاهم با روش‌های دستمالی شده بنویسم.
    امروز قرار بود یادداشت هوا کنم اما آفوریسم هوا کردم. از طرفی می‌خاهم روی جمله یکی دو ماهی بِتَمرکزم و از طرفی می‌دانم باید یادداشت بنویسم. هر چند مگر گزارش، یادداشت نیست؟ هست اما زحمت کمتری برایش می‌کشم.
    امروز قرار بود روزگفتار بگیرم که گرفتم. دمم گرم. زودتر از همیشه هم گرفتم.
    امروز قرار بود از حاجی آقا کپی کنم اما شعری از براهنی را برگزیدم. حالا لازم نیست که همیشه از حاجی آقا باشد. حاجی به عنوان کتاب ثابت برای رونویسی این وسط گاه و بی‌گاهم از هر که خاستم.
    امروز قرار بود بی‌وقفه آزاد نویسم اما در دو نوبت نوشتم.
    امروز قرار بود داستانی از همسفران بخانم که خاندم. داستانی از فاطمی.
    امروز قرار بود روزسوال بروم که یادم آمد ای وای گویوم‌. امروز که روزسوال نداریم.
    امروز قرار بود که مثلثوال بنویسم و نوشتم. باریکلا به من.
    امروز قرار بود بکوشم برای معناسازی اما همین که معناهایم را حفظ کردم خودش کاری‌ست شاق.
    امروز قرار بود مانهوا نخانم و خاک بر سر اراده‌ام. خاندم. البته وسط چپتر گذاشتم کنار. هر چند ساعت بعد سراغ ادامه‌اش رفتم.
    امروز قرار بود یادداشتی از نصرتَکَم بخانم و خاندم ولی کامل نه. بخشی از یادداشت دهم.
    امروز قرار بود شعری از عبید بنوشم که نوشیدم. صرفن فقط از« خاندم» خسته شدم.
    امروز قرار بود که صفحه‌ای از افول بجوم که جویدم. افول از لات محلمون اکبر‌ست. دوست ندارم در روز فقط یک صفحه نمایش‌نامه بخانم اما چاره چیست؟ باید به یک صفحه قناعت کرد وگرنه پیوستگی ازم می‌گریزد.
    امروز قرار بود نوک بزنم به کتاب‌های اوس‌کلونتر که زدم. من بعد بیشتر « اوس کلونتری» می‌گویم چون« اوستاد» و« اوستا» را دیده‌ام در یادداشت یکی دو تا از همسفران. می‌خاهم با لفظی اوس کلونتر را خطاب کنم، مخصوص خودم.
    امروز قرار بود نظام منطق را نشخار کنم که نکردم. تنها قورتش دادم. آن هم بی‌آنکه مزه مزه‌اش کنم.
    امروز قرار بود تنها با کسی کمی چت کنم و طرف آشنا شد با مدرسه‌ی نویسندگی. پادکست وبینارها را گوش داد و خوشش آمد. احتمالن در دوره‌ی جدید نویسندگی خلاق هم شرکت کند. بیبیب هورا.
    امروز قرار بود فقط پازل نصفه نیمه‌ی خاهرم را ببینم اما سولاخ فرسی را هم در آن یافتم. خیلی جلوی خودم را گرفتم و به شیوا پیام ندادم که:« ببین. سولاخ فرسی را کشفیدم.» شاید بگوید پازل و فرسی چه ربطی دارند. واقعن چه ربطی دارند؟ هیچی.
    امروز قرار بود کانال مدرسه‌‌ی نویسندگی را چک کنم. پادکست وبینار دیروز را دیدم و ای وای گویوم. در چه روز پرهمسفری نویسند‌ه‌ساز نرفتم. گوش دادم. مدام می‌گویم حالا یکی دو جلسه را از دست بدهی مگر چه می‌شود؟ اما چه کنم که عنوان‌ها وسوسه‌کننده‌اند.
    امروز قرار بود مهم‌های ترم دو زیست را بخانم و عجب کثافت‌هایی در زنبورهاست‌. ملکه که ملکه نیست. روسپی‌ست. روسپی که پول نمی‌گیرد و فقط می‌گوید برایم کار کنید. حین پرواز هر اسپرمی دید می‌گذارد در جیبش و سر فرصت با تخمک‌هاش قاطی می‌کند. بعد می‌گویند منحرف نباش. منحرف ننویس. بابا جان تجربیم دست خودم نیست.
    امروز قرار بود که ضیافت از افلاطون را قورت دهم که دادم. جدا از کمک به گفت‌و‌گوی درونی برای دیالوگ‌نویسی هم مفیدست. چون شخصیت‌ها در کنش و کشمکش جدال ندارند بلکه آرام و منطقی صحبت می‌کنند. مثلن کسی( که نامش سخت‌ست.) سه ساعت وراجی می‌کند از اروس و عشق و اینکه چگونه معشوق مردی را رستگار می‌کند. بعد هومر با استناد به همان اساطیر می‌گوید زر نزن. در زن هم همین تاثیر را دارد.
    امروز قرار بود که با ابرپرسش‌ها ور بروم و تا عصر گیر که خب از چه بپرسم؟ آخر سر هم در مورد خود ابرپرسش پرسیدم. درست مثل نوشتن. وقتی که نمی‌دانی چه بنویسی از خود همین ندانستن می‌نویسی.
    امروز قرار بود از خاهر زری بخاهم گرامر زبان یادم دهد که نخاستم‌. همین‌طوری هم می‌پندارد در مسابقه‌ای ناموجود سه هیچ از من جلوست. در عوض از گوگولی خاستم.
    امروز قرار بود که در طول روز گزارش بنویسم که قربان خودم بروم نوشتم. به گمانم گزارش نیک از معدود کارهایی‌ست که بی‌وقفه انجامش می‌دهم. البته فعلن. اوایل همین نظر را در مورد مثلثوال داشتم و زرشک. چند روز بعد وقفه افتاد. اصلن چند روزست که گزارش نیک می‌نویسم؟
    امروز قرار بود که بی‌لنگر بخورم و خوردم. تازه بیش از مقدار تعیین کرده. هر چه دستگیرم شد را در گوگل کیپ نوشتم. تصمیم تاز‌ه‌ام. وقتی از کتاب‌ها در کاغذ می‌نویسم، گم می‌شوند. وسط خاندن همان‌جا که عمو در دیالوگ از شغل بابا می‌گوید، فکری به ذهنم رسید. یاری جستن که در پایین گزارش‌ست.
    امروز قرار بود با خانم یاوری از زمان و توان بحرفیم که کشیده شد مکالمه به آزادی و کودک. در آخر سوالی مطرح شد: چطور برای کارهای جدی بازی بسازیم؟
    امروز قرار بود مد و مه را بگایم و گاییدم. نوش جانم. در تاریکی. در سکوت.
    امروز قرار بود… قراری نبود. وقت اضافه آوردم و دفتر گل بر گستره را تمام کردم. چند صفحه‌ای دیدم در حال و هوای جوانی. سیزده بدر بود و وقت‌گذرانی با خانواده‌اش. چه می‌بوسم رابطه‌ی شاهرخ با بچه‌هایش را. کمی هم جلد چهار مادران و دختران. صفحه‌‌ی هفتاد و هفت مهراولیا در قسمت‌های بولد از شهرزاد می‌گوید. از عشق شهرزاد به خانواده‌اش. چرا من یاد همسفران افتادم؟
    همان بخش مادران و دختران:
    سوای دو دوست همدل دلبستگی شهرزاد منحصر است به ما و دیگر به هیچ چیز نه به مقام و نه مال بستگی ندارد. زندگانیش خلاصه می‌شود در ما. هر چه باشد برای ما می‌خاهد و هر می‌خاهد برای ماست. بی‌پول باشیم بانک ماست. گرفتار باشیم سنگ صبورمان. خوشحال باشیم خوشحال. مضطرب باشیم مضطرب. مشغله‌های ذهنیش فقط در حول و حوش ما دور می‌زند.
    حال یاری جستن: به یک کتاب‌خان ساده نیازمندیم. فردی/ افرادی که یا در دوره‌ی رمان‌جا باشد، یا قصد داشته باشد بی‌لنگر بخاند یا در حال خاندن این کتاب باشد. شماره‌ام را می‌گذارم هر کی مایل است پیام بدهد. این کتاب را با هم بخانیم و بکاویم. تا می‌توانیم ازش نویسندگی بیاموزیم. ( من در حال پیدا کردن راهی تا با همسفران، همسفرتر شوم.)
    شماره: ۰۹۳۸۴۸۳۶۲۷۴

    کانال: https://t.me/hphp137

  34. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی‌ام را مفصل نوشتم؛ نوشتنی بود که حیفم می‌آمد تمامش کنم. شناگری بودم که روی آب راضی‌اش نمی‌کرد و عمق بیشتری می‌خواست. شنا کردم و خودم را به عمق سپردم.
    کمی از کتاب «حق نوشتن» را خواندم و تکلیفش را انجام دادم.
    طرح اولیهٔ یک داستان کوتاه را نوشتم.
    این روزها خیلی حساس شده‌ام؛ اشکم دم مشکم است. بدم نمی‌آید چند روزی از زندگی مرخصی بگیرم.
    دخترم را همایش هوش بردم که به کار هیچ‌کداممان نیامد.
    به خانهٔ مامانم رفتم. داشت جارو می‌کرد. جارو را از دستش گرفتم و خودم خانه را جارو زدم.
    با دخترم کلمه‌‌بازی کردیم. یک دفعه او برنده شد و دفعهٔ دیگر، من. نقشه کشیده‌ام دفعهٔ دیگر همسرم را هم به بازی بگیرم. هر دو را می‌آورم در دنیای کلمات. از آن هم بهتر اینکه امروز دیدم دخترم گوشی را کنار گذاشته و بعد از مدت‌ها دارد کتاب می‌خواند. از ذوقم هیچی نگفتم که مبادا منصرف شود.
    پادکست وبینار نویسنده‌ساز که در مورد اسم مستعار را گوش دادم. حالا که گوش دادم، پس این وسط آوریل هم می‌خواهد حرف بزند:
    ـ خودت که آلوده نوشتن شدی، به هیچ جا هم نرسیدی. حداقل دست از سر او دو تا بردار (منظورش همسر و دخترم است).
    کمی از کتاب «نام من سرخ» از اورهان پاموک را خواندم.
    مطلبی نوشتم و در کانالم گذاشتم.
    شب با همسر و دخترم رفتیم پیاده‌روی و خیابان‌گردی.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  35. ۱۸ تیر
    گزارش ۵۸

    ✨صفحات صبحگاهی نوشتم. همچنین خابم رو و همچنین خودگویی‌های قبل از خابم رو.

    ✨کارم با جلسه نمایش‌درمانی با یه ورووجک شروع شد. جلسه سومش بود. با یه عروسک گنده تو بغل. تازه امروز اسمم رو صدا کرد. حین جلسه بهم گفت: فهیمه جون امروز با خودم دخترمو آوردم اما دوست دارم بیشتر با تو وقت بگذرونم.
    فسقلیه مو فرفری😍

    ✨ یه کم کار بود و یه کم نوشتن و خوندن. یه کم شل کردم. به خودم سخت نگرفتم. برخلاف معمول که صفر تا صد حواسم رو میدادم به کار. خوش گذشت بهم.

    ✨خوندن شب هول تو محیط کار کیفورم کرد. یکی از سوالهای پرتکرار این روزای من اینه چرا انقدر کم رمان می‌خوندم.البته که سوال چندان فایده‌داری هم نیست. امروز این قسمت از شب هول رو نوشتم:
    می‌توان هر کس را همانطور که هست پذیرفت. یکی قوزی است، دیگری چلاق است و کسی نصاری یا بهایی است. خدای هرکس مثل قوز یا چلاقی‌اش در خلوت و در رنج بردن او، در تنهایی او با اوست.

    ✨از دوستان کانالم با روزگفتار پذیرایی کردم همچنین با متن مونولوگم در دوره نویسندگی خلاق.

    ✨وبینار نویسنده‌ساز بودم. با سه تمرین آقای ابوترابی پیش رفتم. ماشالا به همه بچه‌ها یکی از دیگری خلاق‌تر👏🏻

    ✨برای اولین‌بار لیستی از فحش تو دفترچه‌ام نوشتم.

    ✨با پناه جونم گپ زدم. برادرزاده نازنینم.

    ✨خسته بودم اما چون فردا مهمون دارم مجبور شدم دستی به سر و روی خونه و خودم بکشم.
    بعدش هم گزارش نیک🙃

  36. سال‌واژه‌ام: به‌خانی
    حواسم هست؟ به واژه‌های برنچیده از کتاب‌ها، که اساس به‌خانی‌ست.
    حواسم هست؟ به سکوت نیلا، که غرق در جهان مجازی‌ست.
    حواسم هست؟ به پریشانی سامان، به دست‌هایش که خاب می‌روند و بی‌خابش می‌کنند.
    حواسم هست؟ به گل‌های حیاطِ پشتی که چند روزی‌ست به هوای باران، آب نخورده‌اند.
    حواسم هست؟ به نوشتن که این‌روزها شکنجه‌‌گرم شده.
    امروز حواسم جمعِ حواس‌پرتی‌هایم است.

  37. خب خب خب
    گزارش نیک در ۵ دقیقه

    برای مقابله با وسواس و کمال‌گرایی محدودیت ۵ دقیقه رو برای خودم تعریف کردم. امروز صبح زود نشد بیدار بشم. اما تا ظهر هم نخوابیدم. قدر چند ساعت روز رو دونستم. آسیب کهنه پام با فشار عصبی ترکیب شده و راه رفتن رو برام سخت کرده. به زور رفتم خرید. بعدش کمی تونستم به آینده‌ی شغلی فکر کنم و چند تا ویدئو مرتبط دیدم. استفاده‌ی امروزم از زمان بسیار مفید بود.

    وقتشه نوشته‌های قبلی رو سوژه کنم و بازنویسی کنم تا در کانال تلگرام بذارم. دو سالی میشه گذشته ازشون. سوگیری ذهنی نمی‌ذاره بعد نوشتن‌های ادبی بازنویسی‌شون کنم. تجربه‌ی دوباره‌ی اون حس درونی انقدر لذت‌بخشه که هر چی بنویسم عالیه. دلم نمیاد بهشون دست بزنم. اما وقتی اون حس میره تازه می‌تونم از زاویه دید متفاوت ببینم. خب پنج دقیقه شد. تا درودی دیگر بدرود.

  38. 14050418
    گزارش نیک 58
    سال واژه: بیداری
    نمره‌ی روز: ده از ده
    یاری جستن: اگر بخوام ذهنیاتم رو نقاشی کنم، باید گرافیک یاد بگیرم؟ یا طراحی؟ البته نقاشی‌ام خوب است اما هرگز حرفه ایی دنبال نکرده‌ام.

    امروز ساعت 9:30 از خواب بیدار شدم. قرص کم‌کاری تیروئیدم را قبل از مدیتیشن صبحگاهی خوردم. فرکانس 417 هرتز را که برای پاکسازی چاکرای دوم بود را در گوش گذاشتم و برای بیست دقیقه مدیتشن کردم. امروز حس می‌کنم شکمم کوچکتر شده و اگر همین طور ادامه بدهم و شام نخورم شاید بتوانم شلوار سورمه‌ایی جدیدم که زیپش بسته نمی‌شود را شنبه سرکار بپوشم. بعد از صبحانه داستان تخت ابونصر صادق هدایت را تمام کردم و بعد از آن به سراغ نقد داستان رفتم. داستان درباره‌ی حضور امریکایی‌ها در ایران است که به دنبال کاوش و یافتن آثار تاریخی هستند. اگر از من می‌پرسید که خواندن داستان را توصیه می‌کنم یا نه؟ می‌گویم صد البته. من و هاله تمام داستان‌های کوتاه جهان را دوست داریم. راستش چند وقت پیش که با هاله چالش گذاشته بودیم که تمام داستان‌های کوتاه‌ِ جلال آل احمد را بخوانم همه من را قضاوت می‌کردند که چرا جلال؟ اما بعدش که با هاله تمام داستان‌های خولیا کورتاسار و بعد خوان رولفو را خواندیم دیگران هم دست از سرمان برداشتند. از شما چه پنهان که حالا هم در حال خواندن تمام داستان‌های کوتاه صادق هدایت هستیم.
    راستش من هاله را خیلی دوست دارم. دختر متعهدی است و سرقولهایش می‌ماند. اما خوب گاهی هم خیلی عصبانی می‌شود. چند وقت پیش همین اخلاقِ بدِ هاله را با استادِ راهِ بیداریم در میان گذاشتم. گفت که این خشم‌های طوفانی به دلیل تروماهای کودکی هاله است و هیپنوتیزم می‌تواند کمک کند. من هم برای هفته‌ی آینده یک جلسه هیپنوتیزم رزرو کردم که خیلی برایش هیجان زده هستیم.
    راستی دوست دارم منظور از راه بیداری را هم بگویم. بیداری را می‌شود به قول اکهارت توله در کتاب نیروی حال «بودن در لحظه‌ی حال» تعریف کرد. این بزرگان می‌گویند که تنها یک زمان وجود دارد و آن هم زمان حال است و لمس لحظه به لحظه‌ی لحظه‌ی حال می‌شود ذهن خاموش و یا ذهن الهی. هاله دو سال است که مدیتیشن منظم می‌کند و در این مسیر است.
    امروز حدود یک ساعت ریکی دادن به کل بدن را در هنگام خواندن کتاب معجزه‌گر خاموش انجام دادم و دوست دارم این جملات را از این کتاب برایتان نقل قول کنم:
    «ذهن شلوغ، ذهن بیمار است و ذهن آرام، ذهنی سالم است و ذهن خاموش، ذهنی الهی است.»
    امروز یک پیمانه پلو در پلوپز دو نفره‌ام برای ناهار پختم. یک جمله‌ی موثر برای پیج اینستاگرامم هوا کردم. جواب تلفن دوستم از کلاس یوگا را دادم و البته بِقصد، ناامیدش هم کردم. کاملاً متوجه شد که از من دوست دختر در نمی‌آید. وبینار نویسنده ساز ساعت 17:00 را شرکت کردم و به یک لایو ضبط شده از استادِ بیداریم گوش دادم و چیزی که مجدد تأکید کرد این بود:
    «ذهن باید کنترل شود و یگانه راه کنترل ذهن مدیتیشنِ هر روز است و تمرین عملی مهم است.»
    حوالی ساعت ده شب گزارش نیک دوستان را خواندم و چند کامنت گذاشتم. بعد هم با خواهرم کلی خندیدیم که آخر ما اسکوربیت می‌گیریم. آخر چند ماه است که یخچالمان خراب شده و در بالای فریزمان جا برای نگهداری میوه نداریم. مادرم هم که خیلی هنر کند جا برای یک طالبی کوچک باز می‌کند آن هم هفته‌ایی یکبار به خوردمان می‌دهد.
    آخر شب هم دوش گرفتم و حالا هم دارم گزارش نیک 58 می‌نویسم و بعد از گزارش نیک می‌خواهم کمی آزاد نویسی انجام دهم. لیست کارهای فردا را بنویسم و قبل از خواب تمرین ریکی انجام دهم.

    1. سلام هاله جان:

      جمله دلچسب شما:

      امروز حس می‌کنم شکمم کوچکتر شده و اگر همین طور ادامه بدهم و شام نخورم شاید بتوانم شلوار سورمه‌ایی جدیدم که زیپش بسته نمی‌شود را شنبه سرکار بپوشم.

      I feel like my stomach is smaller today. If I keep this up and skip dinner, I might actually be able to fit into my new navy blue pants—the ones I can’t zip up—for work on Saturday.

  39. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    سه تا یه ربع نوشته‌ام، آزادنویسی.

    چهار تا یه ربع خانده‌ام. «بدن فراموش نمی‌کند.»

    رفتم فیلم مانستر را ببینم پنج دقیقه‌اش را دیدم.

    با برگو و اعظمو خاندیم و نوشتیم.

    نقاشی کشیدم توی کانالم فرستادم.

    پستی برای کانال نقاشی نوشتم و انتشاریدم. توی سایت هم منتشریدم.

    روزم را نگاریدم.

    روزم را می‌گفتارم.

    https://t.me/yaddashtneda

  40. سال واژه: پذیرش
    با صدای تلفن از خواب بیدار شدم.
    مفید ترین کار امروز من؛ به خارج از تهران رفتم.
    سد کرج را دیدم، جاده را ادامه دادم تا ورودی کنار رودخانه. مشتاق همچون سال های کودکی ام، به سمت آن می رفتم. جای خوبی پیدا کردم، سریع پاچه های شلوار ره بالا زده و کفش را از پا کندم… آخيش چه خنکیِ دلچسبی. کمی راه رفتم، اجازه دادم تا کف پاهایم سنگ های کف رودخانه را به خوبی لمس کنند‌. آب واقعا خنک بود. روی یک تکه سنگ نشستم. پاها در آب و دست ها آویزان کنار بدن در آب. چشم هایم را بستم، صدای باد، صدای خروش آب، صدای پرنده.
    نمی دانم مدیتیشن کردم یا نه؟ فقط به جسم و روح ام اجازه دادم تا همراه لحظه شوند. قدری آرامش بگیرند و بی خیال هر آنچه پشت سر گذاشتم.
    آفتاب تند بود اما خنکی آب به آن غلبه می کرد. ایستادم و آب را به دستهایم به بالای سر پاشیدم. چند بار تکرار کردم. چه لذتی دارد گاهی به شادی های ساده کودکی بر گردیم.
    در مسیر برگشت اینقدر آرام شده بودم، جاده و موزیک در کنار دیدن روال زندگی مردم برای من لذت بخش بود.
    زبان خواندم.
    غروب ، یک دم نوش با شیرینی کوچک که لطف همسایه بود با کمی گیلاس روی میز چیدم. یک عصرانه ی تابستانی خود را مهمان کردم. جای تان سبز.
    زیاده روی کردم در نخوابیدن و استراحت نکردن.
    غذای گربه ها آماده شد و پخش کردم.
    قبل از خواب خود را به ” گزارش نیک” رساندم.

  41. نیک‌‌روزی در جوار زنده‌رود

    ساعت هفت قرارمان در جوار زنده‌رود است.
    مریم، دختر عمه‌ام پیامم می‌دهد شب گذشته بی‌خوابی‌اش افتاده و صبح زود نمی‌تواند همراهمان شود. اعظم هم سردرد دارد و نمی‌آید. من و ماهه اما مثل همیشه پاکار دورهمی.
    پل خواجو صبح زود با آب زنده‌رود عشقبازی می‌کند.
    دو روزی است آمریکا حملات هوایی‌اش را به جزایر جنوبی ایران در هرمزگان شروع کرده. چند پل راه‌آهن در مسیر تهران مشهد و استان گلستان نیز هدف قرار گرفته. مردم، متفکر ساحل زنده‌رود را قدم می‌زنند. شاید سوألی به در و دیوار مغزشان کوبیده می‌شود:
    چه خواهد شد؟
    ماهه پیشنهادش نشستن در جوار پل جویی است. می‌نشینیم و از سفره‌مان عکس می‌گیریم محض دل بردن از آنانی که همراهمان نشدند.‌
    ساعت از ده صبح گذشته که به خانه‌هامان برمی‌گردیم. من پیاده و ماهه با ماشین.
    پلوشوید و کوکوسبزی، غذای مورد علاقه‌ی خانواده را ردیف می‌کنم.
    به نغمه زنگ می‌زنم. چند روزی است برای امتحانات نهایی نیما، عازم قشم شده‌اند. نگرانم بابت بمباران‌های اخیر قشم و سیریک و بندرعباس. مطمئنم می‌کند حالشان خوب است و اماکن بمباران شده دور از محل زندگی‌شان بوده.
    رسانه‌های ایران ازهدف قرار گرفتن اسکله‌ی تجاری و صیادی سیریک خبر می‌دهند و کشته شدن سه نفر و زخمی شدن ۱۵ تن دیگر که ۸ نفرشان در بیمارستان میناب بستری و سایرین سرپایی درمان شده‌اند.
    امروز مراسم تشییع رهبر دوم در مشهد بود و خاکسپاری در جوار حرم امام رضا.
    دیروز هم مراسم وداع و تشییع در نجف و کربلای عراق برگزار شده و روز قبلش در قم و جمکران و حرم حضرت معصومه. این هفته ادارات و بازارها تعطیل یا تق‌و‌لق بوده.
    دوباره دلهره به جانم افتاده. ساعت پنج می‌روم توی وبینار «نویسنده‌ساز».
    امروز ماهان ابوترابی، سره‌ی داستانک نویسان مدرسه‌ی نویسندگی کلاس را پیش می‌برد. چند تمرین دسته‌جمعی داریم. از زبان «نوشتن» می‌نویسیم و آخرین کتابی که خوانده‌ایم. فهرستی می‌نویسیم از کادوهایی نامعمول برای تولد.
    فهرستم این‌هاست:
    – کتابی با خط بریل برای صاحب کادویی بینا
    – بال شکسته‌ی کلاغ
    – اسکلت جمجمه‌ی آنکه روزی روی مُخم بود.
    – تبر
    – شیشه‌‌ی الکلی با جنینی کوچک داخل آن
    – کمربندی با سگک شکسته
    – مشتی موی گوریده
    ماهان می‌گوید امروز برای زادروزش تدارک دیده‌اند و باید زودتر وبینار را تمام کند.
    برایش پیام تبریک می‌گذارم.

    دمادم غروب اخبار جنگ را دنبال می‌کنم.‌ ایران هم پایگاه‌های آمریکا را در بحرین و اردن موشک‌باران کرده. شیر‌تو‌شیری شده نه این‌جور.
    با بابک تماس می‌گیرم. امروز داماش ویلا گرفته‌اند. سفارشش می‌کنم محض احتیاط کنار پل‌های راه‌آهن یا اماکن نظامی و دولتی کمپ نزنند. جنگ است و اوضاع غیرقابل پیش‌بینی.‌ سومین قسمت سریال «کلاغ» را می‌بینیم. ابراهیم رفیق و همکار جلال عاشق‌پیشه در درگیری نیروهای ساواک و چپ‌گراها کشته می‌شود و سایه، معشوقه‌ی عشق ممنوعه‌ی جلال تیر می‌خورد و ناپدید می‌شود.
    در ساعات انتهایی شب «گزارش نیک» امروز را می‌نویسم و می‌گذارم توی تلنگر‌نوشته و سایت شاهین کلانتری.

    کاش ریشه‌ی ظلم از بیخ و بُن کنده و آرامش به این سرزمین زخمی برگردد.

    ۱۴۰۵/۴/۱۸
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  42. حلزون چشماشو کاشته توی خاک پیش علفا.
    یا چشماش با عاشق شدن زیاد خسته‌ش کردن و می‌خواد بذارتشون همونجا و بره.
    یا یه مزرعه‌ی چشم داره. می‌خواد چشمای بیشتری داشته باشه واسه‌ی دیدن دنیا.
    ۱. تا ۲ظهر خوابیدم و خستگی‌م حسابی در رفت.
    ۲. به کلاس حضوری دیر رسیدم چون نقشه‌ی اسنپ قاط زده بود و راننده گم شد.
    ۳. خیلی خوبه که بازم کلاس حضوری داریم. مباحث خیلی جالب بود. حوصله‌م یه ثانیه هم سر نرفت. کلی همسفر جدید هم دیدیم. دلم برای استاد و بچه‌های قدیمی خیلی تنگ شده بود.
    و خیییلی دلم تنگه واسه‌ی سمپوزیوم هر هفته‌ی ۵شنبه‌هامون توی دفتر استاد، لای اون همه کتاب و کنار بچه‌ها‌یی که ۱سال با هم خانواده بودیم. بعدش می‌رفتیم توی کوچه‌پس‌کوچه‌های انقلاب لای کلی کتاب و لوازم تحریر وول می‌خوردیم. از قشنگ‌ترین تجربه‌هام بود. امیدوارم بازم خودمو کنار دوستام، خندون ببینم یه روزی.
    ۴. آنا واسم یه رز سفید آورده بود. من دیوونه‌ی گلم. اونم از نوع عِطردارش.
    این رز سفید را انقده فرو می‌کردم توی صورتم و بو و لطافت گلبرگ‌هاشو می‌بلعیدم که تا برسم خونه از گل بیچاره جز جسدی آش‌ولاش چیزی نمونده بود. خب گل عمرش کوتاهه دیگه. من بیشتر بهره وسود رو از عمر کوتاهش بردم.
    تلاش خیلی ستودنیه.
    ۵. یه سرم رفتیم پیش عموبهنام؟ عمو چی بود؟ اسمشو هر بار یادم می‌ره. لای کتاب‌های مغازه‌ش می‌رفتیمو میومدیم. می‌رفتیمو میومدیم. انگشتامو خاک گرفته بود. خاک کتاب‌.

  43. صبحی چار چنگولی چشم به جهان گشودم.
    کورمال در یوتیوب ول چرخیدم. البته قبل از لبریز دوپامین، کمر راست کردم. 15 دقیقه نشستم، بر ریتم نفس رقصیدم و بر احوال اعضا تا جوارح نظر کردم.
    قبل از ناشتایی، 234 کیلو کالری با یوگا سوزوندم.
    در جستجوی پروتئین به پنیر کاتیج رسیدم.
    ظهری فهمیدم پودَر صنعتی‌ترین نقطه‌ی شبه جزیره بوشهره و نزدیک‌ترین به عمیق‌ترین جای خور. محل استخراج گِل برای ساروج و صنایع دریایی.
    گویا کتابی هست با عنوان “تافته‌های جدابافته” از” عادت به باختن” میگه و قشنگ وصف حال خیلی‌هامونه
    کامنت‌‌های پُر و پیمون زیادی گذاشتم از دلایل عادت به باخت تا تن ندادن به تغییر
    به پشتیبان تُرب زنگ زدم و نیم ساعت گوش ساییدم تا جوابی سرسری بدهند.
    همزمان با شارژ دو هاست، سایت شخصی رو هم آب و جارو کردم.
    امروز دو تا سایت با هاست داخل هم اختلال داشت. (همه جا بوی تند و تیز جنگ و جفنگ میومد)
    ورژن php سایت شخصیمو بردم بالای 8 . هنوز روی 7 بود. ( تو خود بخوان حدیث مفصل:()
    وضعیت فنی دو سایت تازه را جوییدم و پاییدم
    دو ساعتی در محضر چت‌بات بودم و اوامر ملوکانه دادم و خدمات خالصانه گرفتم.
    چند ساعتی رُفت و‌ روب داشتم و بسیار شست و شو

  44. گزارش نیک امروز

    ۱_دیشب یک چشمم به اخبار بود و چشم دیگر در آسمان هفتم پادشاهی میکرد.
    خوابیده نخوابیده با فکر هم‌وطن های جنوبی،استرس مشغول رخت شستن در دلِ نازکم بود.

    ۲_دست انداختم و اولین کتابی که به دستم رسید برداشتم،بیگانه‌ی کامو!
    شروع پر محتوایی بود برای روز تعطیل،یکی دو ساعتی را در رخت‌خواب به تورق گذراندم
    ۳_سر و ته صبحانه و نهار را با یک ماکارانی چرب و چیلی( به علاوه ی تهدیگ سیب‌زمینی)هم آوردم.
    ۴_عصر به مناسبت تولد دختر خوشگله‌ای که حداقل ۱۲_۱۳سال است دوستیم و دیگر عضوی از خانواده‌مان شده،بیرون رفتیم.
    ۵_رژیم را شکستیم و با عذاب وجدان پیتزا سفارش دادیم که الحق چسبید بعد از مدتها.
    ۶_در اتوبان خلوت پا را کمی بیشتر روی گاز گذاشتم و بلند بلند با موزیکِ خدای آسمون‌ها همخوانی کردیم.
    ۷_همین دیگر،اضافه گویی‌هایم را ندیده بگیرید.
    شب همگی دور از اشک.

  45. ۱_ دیشب خواب دیدم یکی از بلاگر‌های محبوبم‌ در حوزه‌ی آموزش زبان انگلیسی، کتاب دون‌کیشوت‌ را به من هدیه داد. جالب اینجا بود که این خانم زیبا از اینستاگرام‌ کوچ کرده، و در محله‌ی زندگی ما خرازی زده‌ بود.

    این ماجرا را اکنون که ساعت ۱۶:۱۵ بعدازظهر است و من در حال مطالعه‌ی صفحه‌ی ۲۱۸ از کتابِ بدن فراموش نمی‌کند از، بسل ون در کولک هستم، به یاد می‌آورم. و از آنجا که اعتماد به حافظه‌ام را تقریبا از دست داده‌ام، برای یادداشت کردنش سریعا دست به عمل شدم.

    ۲_ امروز ظهر در اوج خرماپزون شهر، خیلی یهویی به پارک دعوت شدیم و هنوز هوا سرد نشده به خونه برگشتیم؛ من و دو تا پسر‌بچه‌های شیطون.

    ۳_ کتاب بدن فراموش نمی‌کند را مطالعه می‌کنم، و با خواندن هر فصل آرزو می‌کنم کاش وقتی هنوز مادر نشده بودم این کتاب را می‌خواندم. بیشتر از هر دوره زندگی، در خود به دنبال تروما‌هایی میگردم‌ که حدس می‌زنم بر روان فرزندانم‌ اثر می‌گذارند.

    ۴_ امروز چهار فایل آخر از پادکست‌های نویسنده‌ساز را گوش کردم. خوشحالم که دوباره در کانال مدرسه‌ی نویسندگی گذاشته می‌شود.

    ۵_ تصمیم گرفته‌ام نخوابم. حداقل امشب. و فیلمی که الهه‌ علیزاده در وبینار نویسنده‌ساز معرفی کرد را ببینم.

    این اولین گزارش نیک من است.

    سهیلا دیور

    https://t.me/soheila_Divar_telegram

  46. گفتارنیک:۱۴۰۵/۰۴/۱۸
    سال واژه:زمان
    اگرزمان بودم با این همه عجله وشتاب نمی رفتم که آدمیان را با سرعت به دنبال خود بکشانم وباعث شوم حسرت ازدست دادنم رابخورند؛گاهی می ایستادم واستراحت میکردم ؛هنگام غصه ها تند می شدم وهنگام شادیها کند؛ گاهی هم به عقب بر میگشتم برای جبران گذشته.
    گزارش کوتاهی از امروز:
    -صبحانه خوردن وخرید رفتن
    -نظافت خانه و درست کردن ناهار
    -غوره خربدن وشستن وآبگیری
    -شرکت در وببنار نویسنده ساز
    -آزاد نویسی
    -شام درست کردن و…

  47. دست‌های ورم‌کرده‌ی زنی دوباره مرا به آغوش تو انداخت و من ‌چقدر دلم می‌خواست هرگز بیرون نیایم از آغوشت و چقدر زندگی ترسناک است بیرون از آغوش تو و چقدر هر چیزی تو را یادآوری می‌کند و چقدر من دلتنگ‌تر از آنم که بتوانم بگویمش.

  48. _ سال واژه‌ام: انتشار
    – آقای ابوترابی امروز در نویسنده‌ساز به فایل جالبی‌ها اشاره کرد. اینقدر جذاب بود که در دم توی دفتر یادداشت گوشی یک فایل به اسم «جالبی‌ها» باز کردم. این به رخدادنگاری دامنه‌ی وسیع‌تری می‌دهد. اگرچه در رخدادنگاری هرازگاهی از جالبی‌ها که در نظر من اغلب نمود درونی دارند هم می‌نوشتم، اما آگاهانه نبود. امروز دوباره فهمیدم که کلمه‌ها چه تاثیر مهمی در احوال و عملکردم دارند. این کلمه حیرت را به یادم می‌آورد. دائم‌الحیرت مثل بچه‌ها. ذوقیدم به حدی که فایل رخدادنگاری را به جالبی‌ها و رخدادنگاری‌ها تغییر دادم.
    مرسی از ماهان ابوترابی.

  49. ➖ سال‌واژه‌ام: بینجامیدن

    ✔️صفحات صبحگاهی نوشتم و مغزم را خالی کردم.

    ✔️امروز خودفکری انجام دادم و هدف‌های بلندمدت و کوتاه‌مدت را مشخص کردم و نوشتم.

    ✔️زبان انگلیسی خاندم و خوشحالم بالاخره راهی برایش پیدا کردم.

    ✔️آزادنویسی و صفحات صبحگاهی پارسال و پیارسال پیدا کردم ۱۱/۲۹ هرکدام را نگاهی انداختم و چقدررر تفاوت. به معنای واقعی کلمه پشمام ریخت.

    ✔️کمی برنامه‌ریزی ماهانه‌ام را سروسامان دادم.

    ✔️جلسه دو سطح یک طلیعه را گوش دادم.

    ✔️ظهر همراه مامان چرتی زدم حسابی و خابی دیدم شاهانه.

    ✔️نویسنده‌ساز درحال پخش را شرکت کردم و از دیدن آقا ماهان ابوترابی خوشحال شدم و تمرین‌های لذت‌بخشی همراه بچه‌ها به انجام رسانیدم.

    https://t.me/Jonnevice_channel

  50. ۱. روز را با بیداری و «صفحات صبحگاهی» شروع کردم. سعی کردم هر چه آشوب در سرم بود را روی کاغذ خالی کنم تا فضای کافی برای دلهره‌های جدیدِ امروز داشته باشم.

    ۲. وقتی واقعیت بیش از حد تلخ می‌شود، یوتیوب تنها راه نجات است. گیرِ پادکستی افتادم که می‌پرسید «چرا وقتی حال‌مان بد است، به تمیزکاری رو می‌آوریم؟». دقیقاً همان لحظه، ایده‌ی وبلاگ فردا مثل یک جرقه در سرم زد؛ انگار مغزم می‌خواست بگوید: «ببین، حتی در اوجِ بی‌حالی هم می‌توانم برایت یک ایده تولید کنم!»

    ۳. رفتم آرایشگاه تا کمی حال‌دلم عوض شود. اما طرح «کیتی» روی ناخن‌هایم یک شکستِ تمام‌عیار بود! اصلاً آن چیزی نشد که می‌خواستم. ولی خب، اثر «تراپیِ آرایشگاهی» جواب داد و دلم کمی سبک‌تر شد، حتی با ناخن‌های نامطلوب.

    ۴. در حالی که ظرف‌ها را می‌شستم، کتاب صوتی «سفر به انتهای شب» سلین را گوش می‌دادم. فصل پنجم شروع شد و دیدم شخصیت سرباز دارد دقیقاً غصه‌های من را می‌گوید. چه عجیب است؛ آدم گاهی برای اینکه خودش را بفهمد، باید به حرف‌های یک سرباز خیالی در یک کتاب گوش دهد.

    ۵.  ساعتی را با استندآپ‌های «امین مکس» گذراندم. در دنیایی که این‌قدر پیچیده و خراب است، «بطالت» و وقت‌گذرانی بی‌هدف، دیگر یک تفریح نیست، بلکه یک استراتژی برای بقاست!

    ۶. یک‌هو به خودم آمدم و دیدم ساعت‌ها گذشته و وقتم به طرز وحشتناکی «کشته» شده است. برای اینکه وجدانم صدای اعتراض نکند، کمی ورزش و تمیزکاری را لای روزم چپاندم تا حداقل ادای آدم‌های مفید را دربیاورم.

    ۷. وبینار نویسنده‌ساز با ماهان، تنها نقطه روشن روز بود. سه جمله نوشتیم؛ از زبانِ خودمان و از زبان آخرین کتابی که خواندیم. تهش هم رسیدیم به یک کادوی نامتعارف: «یک لنگه کفش همراه با پا!». دنیا همین است؛ ترکیبی از جملات زیبا و اشیاء عجیب.

    ۸.  با اینکه حالم تعریفی نداشت، اما تهش به تدریس آنلاین ۱۲ ظهر، پادکست زبان تلگرام و کلنجار رفتن با PTE و Word Skill رسیدم. انگار یک بخشی از من هنوز بلد است چطور با دنیا بجنگد.

    هایده جان بخون: غصه نخور عزیزم که زندگی قشنگه

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  51. سال واژه ام : تحرک و پویایی
    چون خیلی خوابم میاد گزارش نیک رو الان می‌نویسم.
    دیشب مامان و بابا خونمون موندن .صبح ۶ صبح بیدار شدم و غیبتم با مامانم خیلی گل کرد و دیگه نخوابیدم.
    آراد خیلی سامیار رو اذیت می‌کنه. امروز تهدیدش
    کردم و گفتم اگه این کار رو ادامه بدی خدا خِشتَکِت رو می‌کشه رو سرت. خیلی ترسیده و واسش سوال پیش اومده که خدا چه جوری اینکار رو می‌کنه؟
    ناهار قرمه سبزی خوردیم.
    آزاد‌نویسی کردم.
    ۶۵ صفحه کتاب بوف کور رو خوندم . توفیق تمام کردنش نصیبم نشد.
    با آراد فوتبال بازی کردم.
    شام کوکو سبزی خوردیم.

  52. باران نم نمک از راه می‌رسد.
    سنوبرها در گوش هم پچ پچ می‌کنند.
    بابونه‌ها دست یکدیگر را گرفته‌ اند، مسیر را عروس کرده‌اند. باران را که می‌بینند خجالت می‌کشند آرام تر می‌خندند.
    انارهای سبز در انتظار سرخی، قطره‌های باران را از کت‌های چرمی خود سُر می‌دهند.
    درخت‌های جوان مسیر قطره‌های باران را تا زمین دنبال می‌کنند. لغزیدن آنها بر میسر را با لذت تماشا می‌کنند.
    نسیم مارگونه میان برنج‌ها می‌خزد چشمانم با سبزی موزون پُر می‌شود.
    سنجاقکی ناشیانه می‌آمد. گر حواسم جمع نبود زخم بر بالش می‌خورد.
    ساقه‌های باریک سبزه های بلند قامت روی زمین لم داده اند، قطره‌ها روی برگ‌ها سرسره بازی می‌کنند.
    عطر هلِ چایِ عصر در مشامم مانده. عطر برنج از هر طرف بر آن می‌تازد.
    باران هوای همه را دارد.
    هم درخت پربرگ بیخیال، هم کوچک گل‌های شادمان.

  53. ➖امروز نوشتم برای «نوشتن»

    ▫️تو بودی، آن وقتها که نوجوانی سرسبز و تازه به دوران رسیده و در تکاپوی بلوغ های مختلفی بودم.

    ▫️تو بودی و هستی، در تمام لحظات نیمچه‌ بزرگسالی ام،
    ▫️حتی آنوقت ها که 6 دانگ مغزم اجاره‌ی مسائل مختلف!
    ▫️که همیشه دانگی از مغزم
    برای تو و به نام تو و در جهت توست.

    ▫️تو بودی و هستی، در تمام لحظاتی که زندگی‌ام را می‌چینم و یا اینکه او را همراه با تمام خلایقش، پیچ می‌زنم و می پیچانم.

    ▫️تو بودی و هستی، در آن روزها که معلق بودم در سودا های سیری ناپذیر
    ▫️و یا حتی آن روزها که کم سود، کم سواد.

    ▫️نوشتن؟ کهن یار و کهن پناهم.
    ▫️او معشوقه ایی‌ست که نیازمند بودنِ عاشق را مدام به او یادآوری می‌کند.
    ▫️معشوقه ایی که خود می‌دود به دنبال عاشق.
    ▫️اصلا او هم مراد است و هم مرید!
    ▫️معشوقی که با طیفی از حیرت ها و حیله ها، دعوتم می‌کند به پیوستگی در حلقه‌ی عشاق.

    ▫️نگاهم به نوشتن؟ همیشه عطش‌ناک و هوس‌ناک و تکاپو‌ناک‌.

  54. گزارش روزانه‌ی «فلجِ تصمیم‌گیری»

    ۱. بیدار شدم و با نوشتن صفحات صبحگاهی سعی کردم هر چه در سرم بود را روی کاغذ خالی کنم.

    ۲. چون واقعیت اصلاً خوش نمی‌گذشت، پناه آوردم به یوتیوب. به پادکستی گوش دادم که می‌گفت «چرا وقتی حال‌مون بد است، سراغ تمیزکاری می‌رویم؟». نتیجه: ایده‌ی وبلاگ فردا جرقه زد!

    ۳. رفتم آرایشگاه. طرح «کیتی» روی ناخن‌هایم از نظر من شکست خورد و اصلاً خوشم نیامد، اما خب، حس و حال آرایشگاه جواب داد و دلم کمی سبک شد.

    ۴.ظرف‌ها را شستم و همزمان کتاب صوتی سفر به انتهای شب از سلین را گوش دادم. فصل پنجم شروع شد و دیدم شخصیت سرباز دقیقاً دارد غصه‌های من را می‌گوید؛ انگار من و او هم‌درد بودیم.

    ۵. کمی استندآپ‌های «امین مکس» دیدم. اوضاع آن‌قدر پیچیده است که گاهی «هیچ نکردن» و وقت‌گذرانی بی‌هدف، تنها راه نجات است.

    ۶. یک‌هو دیدم ساعت‌ها گذشته و وقتم «کشته» شده است. برای اینکه وجدانم راحت شود، کمی ورزش و تمیزکاری لای روزم چپاندم.

    ۷. وبینار نویسنده‌ساز با ماهان. سه جمله نوشتیم . از زبان نوشتن به خود نوشتیم و بعد از زبان آخرین کتاب که خواندیم. در نهایت روی از یک کادوی نامتعارف(یک لنگه کفش همراه با پا!) نوشتیم.

    ۸. با اینکه حالم تعریفی نبود، اما به تدریس آنلاین ۱۲ ظهر،  آنوزش پادکست زبان تلگرام، کلنجار رفتن با PTE و Word Skill رسیدم.

    ۹. حالا در حالی که پشت‌سرهم عطسه می‌کنم، دارم این گزارش را می‌نویسم. و در نهایت، به قول هایده: «غصه نخور عزیزم، زندگی قشنگه!»
    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  55. نه، واقعا خوش گذشت. سمپوزیوم را می‌گویم.
    چقدر همه را دوست داشتم. و همه چیز را.
    اشاره‌ای هم بکنم به باند نوپای سه نفره‌مان: من و زینب اردستانی و زهرا تنگستانی. سه تفنگدار. سه قلمدار؟
    دلم می‌خواست تمام دوستانی که در مدرسه‌ی نویسندگی پیدا کرده‌ام را از نزدیک ببینم. جای همه‌شان خالی.
    نیک‌های دیگر بماند برای بعد. این گزارش فقط جای دوستان است.
    راستی، آقای کلانتری را با کیفیت بالا دیدم!
    https://t.me/LailyMaddah

  56. خسته‌ام و خوابم می‌آید. سریع برویم سراغ گزارش نیک:
    ۱. حدود ۳۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دادم (خیلی کم است، روم به دیوار).

    ۲. به سمپوزیوم نویسندگی رفتم. بعد از مدت‌ها توانستم استاد را full hd که نه 4K ببینم. عجب وضوحی!!! خیلی به من خوش گذشت و چیزهای جدیدی آموختم. اما برای انجام‌دادن تمرین‌ها عزا گرفته‌ام. خدا رو شکر که دو هفته وقت داریم.

    ۳. بعد از سمپوزیوم، پیاده به خانه آمدم. اول می‌‌خواستم اسنپ بگیرم، اما بعدش پشیمان شدم. خلاصه که در دمای ۴۰ درجه پیاده‌روی کردم.
    در آن ۳۰ دقیقه پیاده‌روی، چشمم به هر که افتاد، دستش در دست کسی بود. ملت همه کاپل هستند یا امروز روز کاپل‌ها بود و من قاچاقی بیرون بودم؟

    ۴. آمدم خانه و مادرم چند دقیقه‌ای سرخط خبرها را برایم گفت.

    ۵. در اینستاگرام گشتی زدم. محمد سامتینگ دوباره دسته‌گلی به آب داده که ترامپ لجش گرفته.‌

    ای بابا. تا گفتم محمد سامتینگ خواب از سرم پرید، پس بروم کمی فیلم تماشا کنم.

  57. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -امروز استراحت بود. ول شده بودم جلوی کولر.
    -چند ساعتی خوابیدم.
    -بل‌اخره رفتم نویسنده‌ساز.
    -از تمرین‌های نویسنده‌ساز یادداشت کانال را شکار کردم.
    -گزارش نیک مختصری نوشتم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  58. ۱. یادداشت صبحگاهی را نوشتم و از ۱۰۰۰ رد شدم. در مسیر ایجاد عادتم.
    ۲. صبحانه را با گوش دادن به پادکست «شاهنامهٔ خودمانی» خوردیم. سنگک‌ و پنیر و چای که از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است و قند مکرر.
    ۳. نشستم پای تصحیح برگه. چند ساعتی وقت ازم برد. با قلم نوری تصحیح می‌کردم و همین نویی باعث شد باحوصله تصحیح کنم.
    ۴. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد نبودند، آقای ماهان بودند. ما را جای همه‌چیز گذاشتند و نوشتاندند. «نوشتن» شدم، «علاقه» شدم، «آخرین کتاب خوانده‌ام» شدم و آن‌ها نوشتند و من کتابت کردم. آخرین کتابم که «تقاطع» امیرحسین خان روحی بود، دوستانه باهام حرف زد و پسندید که پسندیدمش. البته گله هم کرد که چرا نرفتم جملات خوبش را رونویسی کنم. از ته دلم هم خبردار شده بود که دوست داشتم دانش‌آموزانم هم این داستان‌ها را بخوانند و با برخی احساسات آشنا شوند، احساساتی که برای من بوده و برای آن‌ها ناشناس مانده: دوست داشتن همکلاسی. خلاصه این آخری مفصل‌تر از نوشتن و علاقه باهام حرف زد.
    راستی صحبت از کادوی نامعمول هم شد، فکری شدم که این آقا همان است که «سلطان کادوهای نامعمول» برایش «سرخ اندرونی» هدیه برده یا یکی دیگر بود!
    ۵. نوشتم و نوشتم. امروز خوب نوشتم و لذت بردم.
    ۶. برای کانالم هم یادداشتی نوشتم از یکی از احوالات روزم:
    امروز لحظه‌ای چهچههٔ حمیرا به گوشم خورد و «تو قلبم تو رو دارم»، مرا برد نشاند در پنج سالگی. سرشار شدم از کودکی، درخت گلابی، گوجه سبز. توپ کوچک و نارنجی راه‌راهم غلتید و آمد در یادم و صدایش کردم به نام، مثل همان کودکی: توپک بدو بیا و توپک از هشت پلهٔ خانه غلتید و آمد سمتم و بُردَم در حیاطی که تک‌تک کاشی‌هایش کودکی مرا ذخیره کرده بودند و دیوارهایش خط‌های اندازه‌گیری قدّم را در گوشه و کنار روی تنشان داشتند. «مثل مستی خیام بود در شعرها» این گشت‌وگذار کودکی. یادم آمد که همان کودک پنج ساله تنها کسی است که همیشه پیشم مانده و در تمام غم‌هایم با من گریسته و در شادی‌هایم خنده را بر لب‌هایم بخشیده. «من این عالم عشقو به عالم نفروشم.»
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    ۷. ظرف شستم هوارتا… عوضش غذا درست نکردم.
    ۸. به فامیلی زنگ زدم و احوال‌پرسی کردم. ظرفیت تلفنی‌ام پر شد.
    ۹. داریم می‌رویم به دیدار فامیلی‌، اهوازانه‌طور.

  59. امروزم بیدار شدم سر موقع، هر کس نداند فکر می‌کند هنوز شاغلم. نوبرش را آوردند، این همه وقت‌شناسی هم گاهی کفر آدم را درمی‌آورد. یکی نیست بگوید کپه‌ی مرگت را بگذار. چه خبر است این قدر زود بیدار می‌شوی. این هم از بگو و مگو با خودم،

    در کنار شاهنامه، کتاب «بیابان تاتارها» اثر «دینو بوتزاتی» را شروع کردم. دارم یواش یواش پیش می‌روم تا در کنار آن، شاهنامه را هم بخوانم.

    به خواهرزاده‌ام زنگ زدم و گفتم اگر دوست داشت ناهار بیاید خانه‌مان، چون مامان و بابایش رفته‌اند تهران دنبال خواهرش که پس از امتحانات می‌آید ایران، کلی خوشحالم که بعد از مدتی می‌بینمش.

    سر ساعت ۲ برق رفت و از گرما پختم. کِی کِی می‌کردم که برق بیاید. به قول مادرم قدیم‌ندیما که امکانات امروز نبود، چطور گرما را تحمل می‌کردند؟ یا ما کم‌طاقتیم یا آن‌ها خیلی صبور بودند و یا شاید هم آدمیزاد وقتی مجبور باشد خودش را با همه چیز وفق می‌دهد. با گرما، سرما و الی آخر.

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. وبینار امروز را ماهان ابوترابی برگزار کرد. چند تمرین نوشتیم. دیدن ایشان بعد از مدت‌ها برایم خوشایند بود.

    نگاهی به گزارش نیک دوستان انداختم و انگیزه‌ای پیدا کردم برای نوشتن.

  60. سال‌واژه‌ام: نظم

    داستان‌کوتاهی از چخوف خوندم. یه موقعیت بود. معلمی که اضافه‌حقوق می‌خواد و باید مدیرو متقاعد بکنه.

    درس خوندم. و خواهم خواند.

    با خواهرم پاستا درست کردیم. بیشتر اون. بعدش بالاخره تونستم متقاعدش کنم باهام انیمه ببینه. میگه دوستش نداشت ولی پس چرا تا آخر دید؟

    وبینار نویسنده‌ساز رو بودم.

    گزارش نیک نوشتم.

    آزادنویسی کردم کمی.

    امتیاز امروز: ۶

  61. سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    – امروز ذهنیت خودکشی به خانه‌ام آمد و من او را بیرن راندم. زیاد مهمانم می‌شود، ولی فعلا حوصله‌ی مهمان جدید را ندارم. بتازگی قبلی را بدرقه کردم، در توانم نیست میزبان مهمان جدیدی باشم.
    – امروز گردن درد و سردرد داشتم و دارم.
    – امروز روز چندان نیکی نبود.
    – امروز حمام رفتم.
    – پستی در اینستا رها کردم، به معنی واقعی کلمه امروز هیچ سختگیری نکردم، حتی بدون صدا ارسال کردم، نه موسیقی ترندی، نه حرفی، نه گزافه‌گویی. راحْ حَـــــت.
    – امروز حتی غذا هم نپخته. راحْ حَــــت.
    – امروز فیلم دیدم دوستش داشتم سرگرمی قشنگی بود، نامش این است tunder.
    – امروز پتوی عامر را به لباسشویی سپردم تا دستی به سروروی کثیفش بکشد، پهنش کردم، باران گرفت.
    – امشب شام نداریم. راحــــت.
    – امروز کلی ظرف شستم.
    – امروز پستی در کانالم جاری کردم، روز گفتار ۲تا، دلم پُر بود اما کم گفتم.
    و تمام

  62. به نام خدا.
    سال واژه ام: سکوت آگاهانه
    در این تیرماه گرم، چشمهای حلزونک به دیدن برکهٔ روشن آب از شوق قد کشیده اند، گویی دلشان می خواهد خود را به آب ها بسپارند.

    من، دفتر گزارش نیکِ لیلی هستم.
    هر شب چشم‌به‌راهش می‌مانم تا بیاید و روزش را در سطرهای من به امانت بگذارد. امروز دیدم که:
    ۱. آرام از خواب برخاست و روز را بی‌شتاب آغاز کرد.
    ۲. حرکتی تازه به ورزش‌های همیشگی‌اش افزود؛ گویی می‌خواست جسمش را نیز هم‌قدمِ جانش کند.
    ۳. کمی تا قسمتی پرحرفی کرد و یادش رفت سال‌واژه‌اش «سکوت آگاهانه» است؛ اما مطمئنم فردا دوباره با خودش پیمان خواهد بست.
    ۴. زیر درختان قدم زد، اندیشه‌هایش را تکاند و کوشید خوب‌ها را از ناخوب‌ها جدا کند.
    ۵. کتاب «نیروی حال» را خواند، جمله‌های بسیاری را شتاب‌زده یادداشت کرد و چند کتاب دیگر را نیز برای خواندن در روزهای آینده آماده کرد.
    ۶. در «نویسنده‌ساز» حاضر شد، با آقای ابوترابی آشنا شد، تمرین سه‌جمله‌نویسی انجام داد، از زبان آخرین کتابی که خوانده بود چیزی نوشت، به هدیه‌ای نامعمول اندیشید و با دلی خرسند کلاس را به پایان رساند.
    ۷. با «اورهان پاموک»، برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات، آشنا شد و دانست که رمان «موزهٔ معصومیت» از اوست.
    ۸. این جمله را هم از او در دل من نوشت: «شادی، دانستن و زندگی، شخصیت‌های بسیار مهمی در زندگی من هستند.»
    ۹. چند واژهٔ تازه شکار کرد و در گوشه‌ای از من به یادگار نشاند.
    ۱۰. حوالی ساعت ۲۱ بار دیگر به سراغم آمد، واژه‌های پراکندهٔ روزش را گرد آورد، در آغوش من نشاند و سرانجام آن‌ها را در «مدرسهٔ نویسندگی» به نام «گزارش نیک ۵۸» روانه کرد.
    ۱۱. سپس مرا آرام بست و پنجرهٔ خواب را گشود.

  63. سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    – امروز ذهنیت خودکشی به خانه‌ام آمد و من او را بیرن راندم. زیاد مهمانم می‌شود، ولی فعلا حوصله‌ی مهمان جدید را ندارم. بتازگی قبلی را بدرقه کردم، در توانم نیست میزبان مهمان جدیدی باشم.
    – امروز گردن درد و سردرد داشتم و دارم.
    – امروز روز چندان نیکی نبود.
    – امروز حمام رفتم.
    – پستی در اینستا رها کردم، به معنی واقعی کلمه امروز هیچ سختگیری نکردم، حتی بدون صدا ارسال کردم، نه موسیقی ترندی، نه حرفی، نه گزافه‌گویی.راحْ حَـــــت.
    – امروز حتی غذا هم نپخته. راحْ حَــــت.
    – امروز فیلم دیدم دوستش داشتم، سرگرمی قشنگی بود، نامش این است tunder.
    – امروز پتوی عامر را به لباسشویی سپردم تا دستی به سروروی کثیفش بکشد، پهنش کردم، باران گرفت.
    – امشب شام نداریم. راحْ حَـــت.
    – امروز کلی ظرف شستم.
    – امروز پستی در کانالم جاری کردم، روز گفتار ۲تا، دلم پُر بود اما کم گفتم.
    – امروز برای خودم افسوس بسیــــــار خوردم.
    و تمام

  64. سال‌واژه: ترویج

    ۱-عدد می‌نویسم و پاک می‌کنم.
    ۲-بنویسم از؟
    ۳-روزی که گذشت.
    ۴-ماشینی که از جاده رد می‌شد آهنگ «بی‌سرزمین‌تر از باد» قمیشی را گذاشته بود.
    ۵-صبح پیتزای نویسندگی را قصد پختن کردم.
    ۶-نوشتم. یک قاچ.
    ۷-طناب زدم ۲۵۰تا و رقصیدم و عشق. آنقدر که طناب زدن را دوست دارم هیچ ورزشی را نه هنوز.
    ۸-دوباره نوشتم یک قاچ.
    ۹-با تُراپیستم گپیدم. نامش را تُراب می‌گذارم. تراب‌علی.
    ۱۰-کتاب خاندم و بعدش یک قاچ.
    ۱۱-بودن در نویسنده‌ساز و آمدن ماهان ابوترابی و نوشتن سه‌جمله و اندیشیدن به داستان و ساختن آگاهانه‌ی لحن. ماهان ابوترابی خیلی شبیه شاهین کلانتری نیست اسمشان؟ مثل حمیده وحدتی و مهناز روئین‌تن که اصلن خیلی شبیه‌اند.
    ۱۲-حمام و اندیشیدن به ساختن آگاهانه‌ی لحن و داستانی که به دردم می‌خورد.
    ۱۳-خاندن و خوردن یک قاچ دیگر. همان همیشگی، «زندگی شجاعانه».
    ۱۴-پختن شام با آهنگی که دوستش دارم در کمی تاریکی خانه.
    ۱۵-خفه کردن خود با اینستاگرام و کمی یوتوب.
    ۱۶-جلوس با بچز متخصصون و نوشتن گزارش نیک و؟ یک قاچ دیگر. امروز نزدیک به سه هزار کلمه نوشتم و از خودم خاستم بیشتر بنویس، جای فکر کردن بنویسم.
    ۱۷-شاید یک قاچ دیگر پیتزا بخورم.

    فرشته برگی
    #یادداشت_روزانه

    1. حمیده وحدتی و مهناز روئین تن که اصلا تفاوتی ندارن 😂😂😂
      تراب علی، عالی

  65. حلزون در چمن در کنار چشمه‌ی عشق.
    سال‌واژه آگاهی.
    قدم زدن، ظرف شستن، آب خوردن، کشش، زیر نور آفتاب رفتن، دوش آب سرد گرفتن، گوش سپردن به دو وبینار جامانده در سفر، خاندن نیمی از کتاب جدید آقای کلانتری، شرکت کردن در وبینار آقای ماهان، وب‌گردی، شرمندگی از داشتن استاد نیکی چون آقای کلانتری و حضور در جمع نویسندگان و به قدر کافی ننوشتن، نگرانی از آغازیدن جنگی دوباره و خود را به کوچه علی چپ زدن.

  66. گزارش نیک فرح ۵۸

    ✔️تغذیه کردن کانال فرحنامه
    ✔️نوشتن روزانه نویسی با جزییات
    ✔️شستن لباس‌های مادرم با ماشین
    ✔️آشپزی، پختن باقلی پلو با ماهیچه
    ✔️رفتن به آخرین جلسه فیزیوتراپی زانوهایم
    ✔️خرید مایحتاج خانه
    ✔️فغان کردن از گرونی بی رویه
    ✔️حذف نان گندم از غذاهای روزانه‌ام ( بخاطر گلوتن توی آرد برای آرامش معده و کم شدن دل دردهایم)
    ✔️پسرم بعد از دو روز تاخیر در پرواز از سفر آمد و خدا را شکر کردم.
    ✔️سوغات پسرم برای من خمیر دندان و سه عدد چاقو آشپزخونه و برای پدرش طبق معمول و روال همیشگی یک دوجین جوراب رنگی 😂
    ✔️شنیدن اخبار دوباره جنگ و تحلیل های آبکی شبکه‌های خارجی.
    ✔️رو نویسی از کتاب محبوبم
    چرا امروز و امشب حلزون تکه تکه شده مثل جیگر زلیخا ، شاید به نفرین “ایشالله تیکه‌تیکه بشی “گرفتار شده شاید هم در جنگ پهباد یا موشک خورده ، دعای سلامتی برای همه دارم خصوصن برای حلزون مدرسه نویسندگی.

  67. پاچه‌خاری نیک:
    – ماچ به توان n به لُپ استاد بابت ضبط وبینار نویسنده‌ساز.
    – ماچ به موی نرم استاد؛ همانگونه که استاد سمج در نوشتن است، سمج است در چسبیدن به پس کله‌ی استاد.
    – ماچ به قِریدن انگشتان بلند‌بالای استاد در حین تایپ روی کیبورد به آهنگ نوشتن.
    – ماچ از قرنطینه‌ی سه‌ساله به سمپوزسیوم حضوری. عکس بگیرین بگذارین توی کانال بلکه حسرت به دل نمیریم.

    – آرزوهای شسته
    گستردیم روی بند
    تا وزیدن بادی
    به تابش آفتابی
    بردشان باد.
    سوی آفتاب؟
    بردشان؛
    داد به خاک
    آرزوها مردند
    آرزوهای گِل‌اندود

    این روزها
    که آرزوهای رشیدمان را دفن کردیم و فاتحه برگورشان خواندیم. به حضرت لحظه گرویدم و پناهیدم. به چای‌خوران بی‌گپ‌وگفت خانواده با صدای نفس‌هاشان که به آهی است و دمی‌. به قرچ‌قرچ آب‌نبات لیمو‌ترش خودساخته‌ام در سکوت لَس بین‌مان. به خواندن برای درخت انار پشت پنجره‌‌ی راه‌پله که دل خوش دارد؛ از گُل، انار پروردن و شاخه گستردن.

    وقتی زمان سنگ‌بسته به پا در مرداب خودکشی می‌کند، نه می‌خواهم کتابی بنویسم، نه دفتر شعری. می‌خواهم فقط بنویسم. بنویسم وبنویسم، تنها برای دلِ نوشتن. تا نوشتن نیشگونم بگیرد. دردم بگیرد. تا سِر نشوم تا به خواب نروم تا بفهمم زنده‌ام. وقتی زندگی گدایی معناست. از نوشتن، معنا گدایی می‌کنم. گمنام و روح‌واره در دنجی؛ آهسته آهسته. حلزون‌وار، اگر منم بهتر است بگویم کوآلاوار.

    – با سگ‌ها رقصیدن به جای گرگ‌ها توی باغ.
    – مطالعه چششی‌کشمشی کتاب‌های قبلی.
    – پروردن طرح داستان کُتلت پادشاهِ گُرباک. ظهور شکسپیره‌ی جدید در صحنه‌ی ادبیات معاصر ایران.

    – گل‌چین نیک:
    ” تعریف ممکن از شیطان می‌تواند این باشد که شیطان، یعنی یک چیز درست در جای غلط؛ به این معنا که خودآن چیز غلط نیست، بلکه جای آن نادرست است.”
    راهبری زندگی با شهود درونی.

    تعریف ممکن از شیطان در مملکت ما می‌تواند این باشد که شیطان، یعنی یک چیز غلط در جای درست، به این معنا که خود آن چیز صدرصد جیز، حتی اگر نباشد سوراخ پریز.

  68. گزارش نیک “1405/4/18” تیرماه. روز پنج‌شنبه.

    کتاب “شب‌ملخ” جواد مجابی را خاندم.
    کلمه برداری از همین کتاب انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    خابم گرفته.
    https://t.me/speechoff

  69. *روزم را با موسیقی شروع کردم. چیزی که می‌تواند محرک من باشد برای شروع روز و محرک خوبی برای بیدار کردن اعضای خانه. تازگی‌ها با هوش مصنوعی آهنگ‌های قشنگی از اشعار مولانا ساخته‌اند که دوست می‌دارمشان.

    *بعد که همسرجان و فرزندان را روانه کردم، قسمت دیگری از پادکست راه را گذاشتم. عنوان این اپیزود هزارتوی آگاهی بود. مجتبی شکوری از این گفت که مغز ما با توجه به چیزهایی که دریافت می‌کند، می‌تواند مدارهای بهتری بسازد. باید پا را گاهی از دایره‌ی آسایش بیرون بگذاریم و چیزهای سخت و پیچیده‌تر را بخوانیم، ببینیم، بشنویم. کتاب‌های سخت‌تری را بخوانیم. موسیقی‌های فاخرتری گوش بدهیم. بیشتر فکر کنیم. می‌گفت هر بار که ما به سادگی و ابتذال تن می‌دهيم، داریم به خودمان، به مغزمان و به آن کسی که می‌توانیم تبدیل بشویم، خیانت می‌کنیم.

    *کمی از کتاب مد و مه ابراهیم گلستان را می‌خوانم. هر چند که این کتاب را شخم زده بودم اما باز هم بازخوانی برایم دلنشین است. گلستان معمولن استاد جمله‌های بلند، تودرتو و پر از مکث‌های معنادار است. نثر معماری شده، فلسفی و گاه گزنده‌ی او شبیه یک ساختمان است با ستون‌های بلند، طاق‌های پیچیده و نورهای چشم‌گشا. چند تایی از آن‌ جمله‌ها را می‌نویسم برای خودم.

    _از یادهای اولم از او، گردش صبح است. من را به گردش می‌برد صبح‌ها مسجد. مسجد چه پاک بود. کوچک بود و بوریای شبستان چه خوشبو بود. مسجد همیشه صبح پر از قیل‌وقال بود.

    _یک روز گفتند دارند اخته‌مان می‌کنند. دایی عزیز به او گفت وقتی که اخته نبودی چه گه بودی. بابا دو روز نیامد. گفتند از حرف رنجیده. بعد از دو روز خودش آمد. می‌گفت عشق به بچه‌ها مرا آورد. دایی شنید گفت غلط کرده. پفیوز بهتر از این‌جا کجا دارد. این را یواش گفت.

    _با فحش و ناله و نفرین و ای نامرد، او را کشان‌کشان آوردند در اتاق. سردسته عمه‌جانم بود با مشهدی رقیه و آن کلفت دیگر. بابا فریاد می‌کشید که او تنهاست. آن‌ها به او و زنش فحش می‌دادند. بابا می‌گفت زرخرید که نیست. آن‌ها می‌گفتند ای نمک‌نشناس.

    *از آنجایی که صفحات صبحگاهی ننوشته بودم، صفحات عصرگاهی را جایگزین آن می‌کنم. ۱۰۰۰ کلمه بدون وقفه می‌نویسم. هرچند که آزادنویسی‌ام بیشتر شبیه یک گلایه از فردی به نظر می‌رسید، اما در انتها به یک سبکبالی می‌رسم؛ تا حدی که دلم می‌خواهد آن فرد را ببخشم.

    *در وبینار نویسنده‌ساز شرکت می‌کنم. از صحبت‌های ماهان ابوترابی خوشم می‌آید. لحن آرام و چهره‌ی مهربانش ترغیبم می‌کند تا بمانم در وبینار و قید کلاس آموزش خانواده را بزنم. ماهان‌خان سه تمرین را برایمان آورد. اولی نوشتن از نوشتن بود. اینکه نوشتن را یک شخصیت در نظر بگیریم که با ما صحبت می‌کند. تمرین جالبی درآمد. شاید بعد بازنویسی درون کانالم بگذارم. دومین تمرین، نوشتن از زبان آخرین کتابی بود که خوانده‌ایم خطاب به ما. و سومین تمرین، نوشتن از هدایای عجیب‌وغریبی بود که می‌توانیم بگیریم یا به کسی بدهیم. به نظرم ایده‌های زیادی می‌دهد برای داستان‌نویسی. ماهان اول وبینار هم از فهرست جالبی‌ها گفت که به نظرم جالب آمد.

    *ادامه‌ی روزم با فیلم دیدن و آشپزی گذشت و نوشتن یک جمله برای کانال.

    *کارم که تمام شد، در خلوت و سکوت خانه غرق شدم. یک ساعت هیچ‌کاری نکردم. نه کتاب، نه موسیقی، نه فیلم، نه گوشی. همه‌چیز را گذاشتم برای بعد. در این یک ساعت عمیقن به خودم فکر کردم. اینکه کجای زندگی ایستادم. باید چه کنم. چه چیزهایی با تصمیمات امروز من تغییر خواهند کرد. اول یک درهم‌برهمی ایجاد شد درون ذهنم. بعد آهسته‌آهسته بیرون آمدم از آن وضعیت. بعدِ یک ساعت به طرز عجیبی به یک شفافیت رسیدم. آن‌قدر سر ذوقم آورد که بخواهم از تجربه‌ام بنویسم. نوشتمش. همان‌طور که اتفاق افتاده بود و گذاشتمش برای فردا که منتشر کنم در کانال تلگرام. اگر دوست داشتید سری بزنید https://t.me/arezoobabaee

  70. لیست کارهای مفید روز:

    ۱.یادگیری درس پیانو به همراه نت خوانی نزد استاد..
    استاد رشته‌ی مهندسی معماری خوانده
    خانه بسیار زیبا بود..
    استاد در حال نواختن کلیدهای پیانو بود و من به کلیدها خیره شدم..صدای آهنگ بسیار دلنشین بود.
    گویی دورم پر از پیچک سبز شد.
    ۲.صرف ناهار به همراه استاد،استیک گوشت و دلستر هلو
    ۳.آب دادن به گلدانها
    ۴.غذا دادن به طوطی و ماهی
    ۵.خواندن درس روانشناسی
    ۶.نوشیدن قهوه در ماگ طرح روانشناسی
    ۷.خوردن صبحانه قبل از رفتن به خانه‌ی استاد،نیمرو پختم با پنکیک ساز خرسی،کره،پنیر گردویی،پنیر گلپایگان،چای
    ۸.به دانشگاه علوم پزشکی رفتم،برای اخذ انتخاب تحصیلی
    ۹.طراحی دوباره‌ی باکس همستر

  71. من امروز صفحاتم رو در لپ‌تاپ نوشتم. از حال و احوالات اخیرن و این که چرا می‌نویسم. چرا نمی‌نویسیم؟ چرا خشمم را بیان می‌کنم، چرا نمی‌کنم؟ در نهایت به این نتیجه رسیدم که نوشتن در هرجایی و به هر شکلی می‌تواند قلمم را صیقل بدهد. پس اگر نوشته‌ام به جایی نرسید، به جای ناراحتی از نوشتن، و زیر سؤال بردن بعضی رفتارها، ضمن دیدن حس و حالم، رفت‌وآمد خشمم، نوشتن را زیر سؤال نیرم. به ننوشتن پناه میبرم، بلکه بیشتر بنویسم و به درونم نقبی بزنم. شاید دلایلی قانع‌کننده یافتم.
    امروز حال جسمی‌ام بهتر از دو روز گذشته است. همچنان بی‌رمق. حوصله بحث با دیگران ندارم. نوشته‌ام را بی ویرایش رها می‌کنم فقط خوشحالم که نوشتم. شاید در آینده بخواهم جایی منتشر کنم قبلش مرور می‌کنم حتما ولی فعلا نه.
    سال‌واژه‌ام باعث شده دقتم به جزئیات هر ماجرایی بیشتر شود.؛ «خاطره‌نویسی» می‌طلبد دقیق‌تر ببینم، بشنوم و بنویسم. خرسندم از این که مسیر نوشتم را بعد سه سال پراکنده‌نویسی یافتم. دیشب هم در گزارش میکنم این مورد را نوشتم. امیدوارم این انتخاب به جاهای خیلی مبارکی برسد. نرسید هم اشکالی ندارد، زندگی‌ام آراسته‌تر می‌شود.
    وقتم مفیدتر می‌گذرد و نوشته‌هایم سروسامان بیشتری می‌گیرد کانال مشخص‌تری پیدا می‌کند.
    تمام این موفقیت‌ها را مدیون بودن در کلاس‌های مدرسه نویسندگی شاهین کلانتری هستم. من شاگرد نمک نشناسی نیستم، اما خیلی وقت‌ها احساسم می‌گوید، به واقعیات زندگی متمرکز شود زیاد فاصله نگیر شاید نوشتن اوایل برایم این رهاورد را داشته؛ پریشانی خاطر و افسوس زمان از دست رفته.
    خدا را شکر هنوز می‌نویسم و به سؤالهایم با نوشتن پاسخ می‌دهم و خودم را با کلمات برآمده از دل، آرام می‌کنم.
    به امروزم ۷ از ده می‌دهم مطالعه کردم. دو مطلب نوشتم. کانال‌ها را به‌روز رساندم و برای چند نفری که در گروه خاطره‌نویسی هستند، خوراک رساندم.
    وبینار امروز نتوانستم شرکت کنم. امیدوارم فایل صوتی را بشنوم.. سپاس برای فایل صوتی که در کانال مدرسه می‌گذارید.
    لینک کانال تلگرام: https://t.me/mahtabsadeghi48
    لینک کشکول خاطرات در بله:
    @Mahtab_Memories

  72. سال‌واژه: روایت
     دوبیتی از عنصری خواندم.

     امروز دوز مطالعه‌ام بالا بود:
    o آن‌گاه که از فهم جهان می‌مانیم با این جمله‌ی انتخابی: «خوابِ خرد هیولا می‌زاید.»
    o برای امروز کافی است با این جمله‌ی انتخابی: «احساس معلق بودن در کاغذ و قلم و کلمات، لذت‌بخش است.»
    o ناداستان یا روایت؟ با این جمله‌ی انتخابی: «خواندن متن، مشارکت در آفرینش معناست.
    o زبان، گفتگو، حقیقت با این جمله‌ی انتخابی: «قضاوت هم امری لازم و هم مطلوب است، به شرط آنکه شرایطش فراهم باشد. در حقیقت، انسان بدون قضاوت نمی‌تواند زندگی کند.»
    o همین حوالی دور دست با این جمله: «نویسندگان هم مثل وکلا، کارشان ایجاد تناسب و یک رابطه‌ی منطقی (بین اتفاقات) است.»
    o رودِ راوی با این جمله‌ی خشانت بار:«با برندگی و سموم کلمات انیاب و فکین تجریدمان هست که هر عابری که از حریم ما بگذرد، می‌دریم و از جسماجسم تجریدیش چیزی باقی نمی‌گذاریم زهی خیال باطل، آنان که واقعه سرقت رؤیاهای ما را از مخیله‌مان به سخره می‌گیرند، ارزش احسن‌المتاعی را که ذوب فقراتمان گردیده و آنان قادر به سرقت آن نبوده‌اند، نیستند.»

     عصر در محضر ماهان ابوترابی که جای استاد جلوس فرموده بودند چند دقیقه‌ای به نوشته‌مان جان بخشیدیم و نوشتیم. نبشته‌ی آقای ماهان خیلی لطیف بود. شخصیت نبشته‌ی ما داشت مچ می‌گرفت. خودتان ببینید: «زینب بانو چند قاعده‌ی مهم اندیشه را بشمار. نه ولش کن بشماری که چه بشود. به این پرسش جواب بده. کدام قاعده بیشتر مچت را گرفت؟ راستش این جمله: «قضاوت ممکن است به شرط آنکه شرایطش فراهم باشد.» یعنی این جمله که قضاوتم نکن را بی‌خیال شو. باید بگویی منطقی قضاوتم کن و آینه‌ام باش. آنچه هستم را نشانم بده. نه عیبهایم را بزرگ کن و بکوب توی سرم. نه خوبی‌هایم را آنقدر بزرگ کن که از من بت بسازی و بعد هی توی سرم بکوبی.»

     حالا هم می‌روم پی مراسم عبادی و سیاسی‌ام.

    1. سلام زینب جون:

      جمله انتخابی:
      راستش این جمله: «قضاوت ممکن است به شرط آنکه شرایطش فراهم باشد.» یعنی این جمله که قضاوتم نکن را بی‌خیال شو. باید بگویی منطقی قضاوتم کن و آینه‌ام باش. آنچه هستم را نشانم بده. نه عیبهایم را بزرگ کن و بکوب توی سرم. نه خوبی‌هایم را آنقدر بزرگ کن که از من بت بسازی و بعد هی توی سرم بکوبی.»

      To be honest, the phrase ‘don’t judge me’ is irrelevant here. Instead, judge me logically and be my mirror. Show me who I truly am. Don’t magnify my flaws just to crush my spirit, and don’t exalt my virtues so much that you turn me into an idol, only to let me fall later.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *