داستان کوتاه «محبوبه‌ی شب» از نفیسه جلالی

دلش می‌خواست همان‌جا روی همان پله‌های یخ بسته و چرک بنشیند. دندان‌هایش از سرما بهم می‌خورد و دلش زیر و رو می‌شد.
سرباز گفت: «خانوم رفیعی بیا تو این‌جا بخ میزنی» محبوبه وارد سالن شد. روی صندلی نشست. شقیقه‌هایش دل دل می‌کردند. به دیوار سفید و گچی روبه‌رویش نگریست. نمی‌فهمید چرا در آن لحظه به این فکر می‌کند که دفعه‌ی قبل دیوار همین رنگی بود؟ چند سال پیش که این‌جا روی این نیمکت نشسته بود فکر می‌کرد بدبخت شده ولی الان فکر می‌کرد ای‌کاش این‌بارهم برای پیدا کردن فرشم آمده بودم اینجا.

چقدر برای آن فرش زحمت کشیده بود. چند ماه طول کشید تا پشم‌ها را به رنگ آبی درباری دلخواهش برساند. با چه واسواسی با کتانه چله کشیدند. چله‌ی فرش شش‌متری کار سختی بود. صابر حرص می‌خورد که: «ای بابا یه بار یه چله را خراب کردما ببین محبوبه خانوم دیگه باورم نداره» محبوبه بهش گفته بود: «اگه باورت ندارم چله‌های قبلیو کی کشید؟ الان خودم ذوق اینو دارم» دلش میخواست صفر تا صدش را خودش انجام دهد. فقط یک‌سال طول کشید تا طرحش را بزند و نقشه‌اش را بکشد.
آن‌همه زحمت ناگهان گم شد. نه این‌که جایی جا بگذارد. ناکس از توی ماشین دزدیدش.

امشب هم با هول و ولا خودش را رساند به کلانتری. سرباز گفت: «خانوم رفیعی نصفه شبی این‌جا چیکار می‌کنی؟» صداش از بغض و گریه نازک و خفه بود. گفت: «تروخدا زنگ بزن یا بیسیم بزن ببین کجای جاده ریزش داشته» سرباز: «مگه جاده ریخته؟» محبوبه: «نمیدونم عباس گفت. سعید توی جاده بود داشت میومد اینجا. از سر شب هرچی زنگ می‌زنم جواب نمی‌ده. به پلیس راه‌ هم زنگ زدم جواب نمیدن تروخدا یه پرس و جویی کن ببین کجا چی شده»
توی در شیشه‌ای خودش را می‌نگریست. مثل شبح بود. شبحی که دست گچ گرفته‌اش وبال گردنش است. اصلا اگر دستش نشکسته بود خودش می‌رفت پی سعید.

همه‌ی دنیایش سعید بود. سعید همیشه سر به سرش میگذاشت و میگفت: «دروغ نگو تو فرش‌هاتو بیشتر از من دوست داری» این‌جور وقت‌ها محبوبه گلوله‌ی نخی را پرت می‌کرد سمتش و می‌گفت: «پاشو برو تا سیاه و کبودت نکردم» به قول قدیمیا سعیدو به دندون گرفته بود و بزرگش کرده بود. حالا همه‌ی دنیایش ناپدید شده بود.

سرباز چندباری با پلیس راه تماس گرفت و کسی جواب نداد. با اورژانس تماس گرفت. گفتن سنگ از کوه افتاده وسط جاده و مصدوم‌ها را منتقل کردن به بیمارستان.
محبوبه محکم کوبید توی صورتش و گفت: «یا خدا چه خاکی به سرم بریزم؟ چه جوری تا گرگان برم؟» سرباز گفت: «زنگ بزنم گلی بیاد؟» محبوبه گفت: « نیست رفته گرگان. زنگ میزنی به جواد؟»

جاده سیاه و تاریک بود. پیشانی‌اش را چسبانده بود به پنجره‌ی ماشین و با خودش چشم تو چشم شده بود و آهسته می‌گریست. از این جاده‌های سیاه بدش می‌آمد. یادش می‌افتاد به آن روزهایی که در به در منصور بود.
همیشه در به در یکی بود. منصور٫ فرشش٫ حالا هم پسرش.

فرش را از منصور آموخته بود. محبوبه عاشق نقاشی بود و طرح فرش می‌زد. منصور یادش داده بود چگونه چله بکشد و گره بزند.گره فارسی و گره تبریزی. یادش داده بود چطور پشم‌ها و ابریشم‌ها را رنگ بزند. چطور قیچی بزند و پرداخت کند.
هرچه پول داشتند را با کلی قرض و وام دادند و آن خانه‌ی کوچک و قدیمی را با آن حیاط کوچک و باصفایش در خیابان ایرانشهر خریدند.
محبوبه دوتا اتاق بالا را سفید کرد و پرده‌هایش را خودش دوخت بود. یک جفت فرش لاکی شش متری که مادرش در جهیزیه‌اش گذاشته بود را توی اتاق‌ها پهن کرد. سال بعد که سعید بدنیا آمد یک گهواره با چندتا عروسک که ازش آویزون بود را گذاشت گوشه‌ی یکی از اتاق‌ها.
خرپشته‌ی بالا را آشپرخانه کرد و پشت‌بام هم شده بود بالکن بزرگی که گوشه کنارش را سبزی کاشته بود. شب‌های تابستان را همان‌جا میخوابیدند. آشپزخانه‌اش را دوست داشت فقط تابستان‌ها مثل کوره می‌شد. بعدها که کمی دستش باز شد پنکه خرید و کمی ظهرهای تابستان‌ قابل تحمل شد.

دیوار بین دوتا اتاق پایین را برداشتند و دار قالی گذاشتند. زیرزمین شد کارگاه رنگ‌رزی و انبار کلاف‌ها.
محبوبه در باغچه کنار تاک مو و داربستش و درخت خرمالو٫ رز و نسترن هم کاشت. چند وقت بعد منصور چندتا گلدون محبوبه‌ی شب آورد و روی پله‌ها گذاشت. می‌گفت: «خونه‌ای که محبوبه داره باید محبوبه‌ی شبم داشته باشه.

یک بار که توی حیاط نشسته بودند محبوبه سرتاسر خانه‌ی شان را با دیوارهای آجری و پنجره‌های چوبی‌اش را برانداز کرد و پرسید: «یعنی الان خونمون دوبلکسه» منصور خندید و گفت: «نه خنگول اینجا خیلی لکسه ولی قول می‌دم یه خونه‌ی دوبلکس واقعی برات بخرم» محبوبه: «نه من عاشق این‌جام. خونه‌ی دوبلکس نمی‌خوام»

محبوبه از صبح پشت میز می‌نشست و طرح می‌کشید و گلی و پوران فرش می‌بافتند. منصور یا بازار بود یا توی انباری مشغول رنگرزی. حتا وقتی سعید بدنیا آمد بازهم تلاش میکرد تا سفارش‌ها را آماده کند.
بعضی طرح‌ها را که می‌زد می‌گفت: «یه روز اینو می‌بافم برای خودمون» منصور می‌گفت: «یه روز یه کارگاه میزنیم بزرگ با یه عالمه بافنده. می‌شیم یه تولید کننده‌ی بزرگ فرش و طرح‌های خاص می‌بافیم و صادرشون می‌کنیم و هی پولدارو پولدارتر می‌شیم» محبوبه میگفت: «حالا خیلی پولدارم نشدیم نشدیم. یکم پول‌دار. انقدر که یه زندگی ساده و آروم داشته باشیم»

وقتی منصور گم شد که البته برای خودش پیدا بود و می‌دانست چرا رفته و کجا می‌خواهد برود محبوبه مثل مرغ سرکنده همه‌جا دنبالش می‌گشت. با گلی و پوران و عباس تمام کلانتری‌ها و بیمارستان‌ها را زیرو رو کردند. بعد آواره‌ی جاده‌ها شد. رفت کاشان و اصفهان و نایین. یک ماه در به در بود تا اینکه خبرش آمد که کدام گوری رفته؟

هیچ وقت نفهمید منصور چرا رفت؟ یعنی درک نکرد چرا وقتی داشتند باهم زندگی‌شان را می‌ساختند راهش را جدا کرد و رفت.
بعد از یک ماه که منصور باهاش تماس گرفت به محبوبه گفته بود: «تو همراه من نبودی. تو یه زندگی ساده و محقر می‌خواستی و من بیشتر از اینا می‌خواستم» محبوبه گفته بود: «با فروش طرح‌های من؟ من به تو اعتماد کردم و تو همه‌ی طرح‌های منو به اسم خودت فروختی و راهتو باز کردی و رفتی. من هیچی ٫ دلت به حال سعید نسوخت؟» منصور: «نه چرا بسوزه دارم در حقش لطف می‌کنم. خونه و سرپناه براش گذاشتم. یکمم که اینجا جاگیر پاگیر شدم کارهای اقامتشو درست می‌کنم بیاد پیش خودم و یه زندگی خوب داشته باشه. کمکش می‌کنم توی بهترین دانشگاه‌ها درس بخونه. توام بخوای می‌تونی بیای هرچند که هیچ‌وقت نخواستی» محبوبه: «تو از من پرسیدی که بدونی می‌خوام یا نه که حالا قاطعانه میگی من نمیومدم. آروزی من زندگی با تو بود. با تو و سعید. زندگی آروم ولی در عمق و بطن حالا هرجا که بود. اما آرزوی تو زندگی جای دیگه‌ای بدون من بوده»

پلیس جاده را بسته بود و اجازه‌ی عبور نمی‌داد. محبوبه از ماشین پیاده شد. رفت پیش سربازی که کنار مانع ایستاده بود. گفت: «جناب سروان بچه‌ام گم شده. تروخدا بذار رد شم ببینم کجاست؟» سروان: «نه خانوم نمیشه برای من مسئولیت داره. زنگ بزن اورژانس سراغ بگیر» محبوبه: «زنگ زدم می‌گن اینجا نیست» سروان: «یه سری ماشین اونور گیر کردند. احتمالا اونجاس. جاده باز شه میاد» محبوبه: «آقا من دق میکنم. میشه یه پیگیری کنی ببینی اونوره یا نه؟» سروان: «باشه خانوم شما اینجا واینسا برو اونورتر. برای من مسئولیت داره. من پیگیری می‌کنم بهت خبر می‌دم فقط اسم بچه‌ات چیه؟» محبوبه: «سعید هدایتی»
جواد گفت: «خانوم رفیعی بیا بریم توی ماشین منتطر باشیم»
محبوبه سنگین و کرخت توی ماشین نشست. خیره به سرباز و سروان بود که کی بیسیم می‌زند و می‌آید به سمتش. جواد از صندوق عقب یک پتوی مسافرتی با فلاسک چای برداشت و ‌آمد توی ماشین. گفت: «خوبی ما راننده‌ها این که همیشه یه چیزایی توی ماشینمون داریم. ایشاالله این چایی هم سرد نشده باشه. غروبی پرش کردم. آخه قرار بود عباس و پورانو ببرم مشهد که کنسل شد» محبوبه یه قلپ از چایی را خورد. گفت: «دستت درد نکنه گرمه. خوبه» جواد گفت: «فضولی نباشه ولی چرا آقا سعید از ایران رفت؟ آخه شما خیلی بهم وابسته بود» محبوبه گفت: «باید می‌رفت جایی که دلش می‌خواست. سخت بود و هست ولی بچمه اسیرم نیست که»

به جاده‌ی مه‌گرفته می‌نگریست و به رفتن و ماندن خودش و منصور فکر میکرد. به سعید که دور از پدرش بزرگ شد.
بعد از رفتن منصور حالش خوش نبود. ناامید و درمانده شده بود. گلی زیر پر و بالش را گرفت و دوباره راهش انداخت.
بعد از آن دوران بیشتر و سخت‌تر کار کرد. آموخته بود که یا از سختی‌ها عبور می‌کنی یا سختی‌ها تو را می‌بلعند. محبوبه اجازه‌ی بلعیده شدن را نداشت. به سعید و رویاهایش تعهد داشت.
دوباره بین اتاق‌های پایین تیغه کشید. یکی شد کارگاه فرش که گلی هم فرش می‌بافت هم آموزش می‌داد. یکی شد کارگاه نقاشی. محبوبه صبح‌‌ها می‌رفت مدرسه و نقاشی درس می‌داد. عصرهاهم توی خانه نقاشی درس و میداد و طرح فرش می‌کشید.

محبوبه، گلی را پیش خودش نگه داشت، چون پوران تنها کس و کار گلی بود که با عباس ازدواج کرد و برگشت گرگان. گلی برای محبوبه موهبتی بود که با حضورش زهر زندگی را می‌گرفت. باهم کار می‌کردند و سعید را بزرگ می‌کردند. گلی خاله جون جونی سعید بود.
وقتی سعید رفت محبوبه و گلی رفتند گرگان. با پس‌انداز سی‌ساله‌ی شان کارگاه فرش را راه انداختند. محبوبه باید تمام آن طرح‌های خاصی که در این سی‌سال کشیده بود را می‌بافت. طرح‌هایی که منصور دزدید. طرح‌هایی که بعد از منصور کشید. همه را باید می‌بافت. از هرکدام یکی. فرش‌هایی را می‌بافتند که همه چیزش را از دل طبیعت می‌گرفت. پشم‌ها و رنگ‌ها. ابریشم‌ها و دارها با طرح‌هایی که از خیال می‌آمدند.
آرزوی محبوبه در دشت‌های ترکمن صحرا با دست زنان آن خطه بافته می‌شد که بعدا سرمه‌ی چشم هنرمندان باشد. آرزوی منصور در دیار دیگری فروخته می‌شد که به دیواری باشد به فخر یا به ناز یا به قدر هنرش.
فرق این دو در چه بود؟ آیا برتری برهم داشتند؟ هردو مجرای هنر بودند یکی به اصالت و خاص بودن. یکی با پول بیشتر. آیا اشکالی دارد؟ از نظرش هیچ ایرادی نداشت جز اینکه از این تفاوت منصور را از دست داده بود. عشق او برایش کافی نبود و این رنجی بود که سال‌ها به دست و دلش می‌پیچید و کندش می‌کرد. منصور عشق جدا شده‌ی او بود که هرلحظه از او دور و دورتر می‌شد. آنقدر که حالا خاطره‌ای شد بود از روزگار جوانی.

تلفنش زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب داد: «مامان من سعیدم» محبوبه هم می‌خندید هم می‌گریست: «کجا بودی مادر. عمرم تموم شد» سعید: «خودمم نگرانت بودم. گوشیم خاموش شد. این‌جا قیامت شده بود. الان که یکم وضع آروم شد گوشی یه بنده خداییو گرفتم که بهت خبر بدم. نگران نباش من سلامتم. تا یه ساعت دیگه میرسم خونه»

هنوز هوا تاریک بود. جواد صندلی عقب خوابیده بود. محبوبه خیره به جاده بود که کی باز می‌شود؟ که کی سعید می‌رسد؟
سعید وجود محبوبه بود که بیرون از خودش می‌زیست. سعید آرزوی محبوبه بود که آرزوی دیگری را می‌زیست. سعید از او جدا نبود. سعید ادامه‌ی محبوبه بود. هرچقدر فراغ و جدایی منصور کندش می‌کرد سعید و آرزوهایش، او را تند و تیز می‌کردند. سعید عطر محبوبه بود که همه‌ی شب‌هایش را عطرآگین می‌کرد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

7 فروردین 1404

7 فروردین 1404

4 بهمن 1400

4 بهمن 1400

20 خرداد 1402

20 خرداد 1402

25 مرداد 1395

25 مرداد 1395

17 مهر 1402

17 مهر 1402

24 پاسخ

  1. تبریک خانم جلالی بابت این داستان پرکشش. من که از زنده بودن سعید یک نفس رااااحت کشیدم.😊👌🏻🌹

  2. سلام خانم جلالی.
    امیدوارم حالتون خوب باشه.
    قبل از هرچیز، تبریک میگم که تونستین داستان‌تون رو بنویسید و به پایان برسونید‌.

    من از نقد ادبی که چیزی بلد نیستم.
    فقط دوست داشتم تجربه خودم رو از خوندن داستان‌تون بگم.

    من قصه شما رو، در مجموع سه بار خوندم.
    که یکبارش هم بلندخوانی بود.
    تازه سعی کردم لحن و حس رو هم، به درستی در اجرای دیالوگ‌ها به کار ببرم.
    اینها رو گفتم که بدونید، داستان‌تون رو با دقت خوندم. و فقط یه نگاه سرسری ننداختم.

    خانم جلالی، از خوندن داستان‌تون
    لذت بردم.
    مخصوصا اون بخشی که به توصیف خونه و اتاق‌ها و آشپزخونه و سبزی‌کاری‌ها و… پرداختین. واقعا زیبا و شوق‌برانگیز بود. تصویرهای قشنگی ساختین برامون.

    فقط چندتا نکته هست که فکر میکنم اگه رعایت می‌شد، قصه‌تون رو، روان‌تر و شیرین‌تر میکرد.

    این هم بگم که من نوشته‌تون رو با معیارهایی که از یک ناداستان خوب میشناسم، ارزیابی می‌کنم.
    و واقعا نمی‌دونم که در دنیای ادبیات، چقدر اون متر و محک اعتبار داره.

    ۱. ابتدا از نظر زبانی:

    -چهار مورد خطای تایپی بود

    -جدایی و دوری رو “فراق” میگن.

    -دو جا ضمایر هم‌خوانی نداشتن.
    مثلا “دوخت بود” یا “شما خیلی بهم وابسته بود”

    -دوتا اصطلاح هم به کار برده بودین، که نتونستم باهاشون ارتباط بگیرم.
    یکی “دل دل کردن شقیقه” و دیگری “زندگی در عمق و بطن”
    هرچند قابل فهم بود منظورتون، با این حال اصطلاحی نیستن که خیلی معمول باشه استفاده‌شون.
    معمول نبودن در معنای منفی‌اش.

    ۲. از نظر داستان‌پردازی هم خانم جلالی نازنین، باید بگم که یه فکری هم به حال مای خواننده می‌کردید.
    به اولین مواجه‌مون با فضای قصه.
    ما از سطر اول کنجکاوانه، در تلاشیم که به رابطه شخصیت اصلی با بقیه افراد پی ببریم.

    خب
    منِ خواننده‌ی از همه جا بی‌خبر، شروع میکنم میرسم به اولین دیالوگ. با سرباز کلانتری.
    حرفاشون رو میخونم و بعد اولین سوال!
    که این سرباز کیه؟
    گیریم که محبوبه رو از قبل میشناسه، چرا اینقدری صمیمی هست که شماره گلی -که لابد یه فرد نزدیک به محبوبه است- رو حتی داره؟
    یا شماره جواد رو؟
    مگه یه سرباز عادی کلانتری نیست؟
    آخه کلانتری‌هایی که ما میشناسیم اینطوری نیستن.
    اصلا این گلی و جواد کی هستن؟

    با منگی ناشی از این سوالا ادامه میدیم به خوندن، می‌رسیم به صابر.
    ای بابا این دیگه کیه!
    شوهرشه؟ برادرشه؟ بچه‌شه؟
    معلوم نیست. تا آخرهم دیگه اسمش نمیاد.

    قصه همینطور پیش میره و اسم‌های جدید رو معرفی میکنه. بدون هیچ توضیح خاصی.

    بدون اینکه هیچ نقشی در پیش‌برد داستان داشته باشن.
    شخصیت‌هایی که به راحتی میشه حذفشون کرد.

    مثلا عباس نامی که به محبوبه خبر ریزش کوه رو داده، در نظر بگیرید.
    میدونیم با پوران -که اونم معلوم نیست ربطش به محبوبه چیه- ازدواج کرده.
    در گرگان زندگی میکنه‌ و اون شب داشته می‌رفته مشهد.
    سالها پیش هم وقتی هم محبوبه دنبال شوهرش، آواره این شهر و اون شهر بوده، پا به پا، همراهی‌ش میکرده.

    سوال اینجاست، اگه کلا اسمی از عباس برده نمی‌شد چه چیز در داستان کم می‌شد؟

    یا همین جواد که خیلی بخوایم بهش تخفیف بدیم میگیم تاکسی محله است.
    واقعا کیه؟
    و اساسا غیر از سوالش در مورد سعید، چه حضور خاصی در قصه داره؟

    ببینید حتی گلی و پوران هم که گویا زمانی هر دو هم‌خونه های محبوبه بودن، وضع بهتری ندارن.

    من بار اول خیال کردم، که این دو، بچه‌های محبوبه و منصور هستن.
    بعد دیدم نه! بچه‌شون فقط سعیده.

    اون‌طور که گفته شد پوران تنها کس و کار گلی هست، پس فکر نمیکنم هیچ‌کدوم خواهر تنی محبوبه باشن.
    پس کی هستن؟
    اسم‌شون رو بذاریم هم‌خونه؟

    درباره منصور هم اوضاع فقط یه کوچولو بهتره.

    هرچند بار اول که خوندم، فکر کردم منصور، فقط استاد محبوبه بوده و بعد وقتی بی‌مقدمه بحث وام و خونه خریدن شد، کم‌کم دوزاریم افتاد که انگاری ازدواج هم کردن.

    اینجا حس کردم داستان از من جلوتره.
    و بین منصورِ معلم و منصورِ شوهر، پلی زده نشده که راحت‌تر همراهی کنم با قصه.

    و خونه‌ای که گفته شد در خیابان “ایرانشهر” خریدن.

    راستش تا اینجای قصه، من هنوز نتونستم بفهمم که داستان در کدوم شهر می‌گذره.

    اصلا شهره یا یه روستای کوچیک- که اینقدر همه همدیگه رو میشناسن و زندگی‌شون بهم نزدیکه؟-
    حالا تو این شرایط دونستن یا ندونستن اسم خیابون چه کمکی به من میخواد کنه؟

    در ادامه داستان می‌رسیم به شرح جدا شدنِ منصور.
    جمله‌ای هست در توصیف حال محبوبه:

    “..درک نکرد چرا وقتی داشتند باهم زندگی‌شان را می‌ساختند راهش را جدا کرد و رفت”

    و چه جمله دقیقی!
    بله.
    اتفاقا ما هم درک نمی‌کنیم که چرا وقتی از حرف‌هاشون اینطور حس می‌کنیم که همه چیز در این رابطه خوبه و زندگی آرام و برقراری دارن، -یکهو به تصمیم نویسنده-
    منصور باید محبوبه را ترک کنه. اون هم به این شکل و ماجرا !

    وقتی هیچ نشانه‌ پررنگی از نارضایتیِ منصور از زندگی مشترک‌شون، گفته نشد.

    یکهو باید پاشه بره و بحث به اینجا بکشه که محبتی هم اگر هست یک‌طرفه و تنها از طرف محبوبه بوده!

    ما هم باید بگیم باشه. قبول.

    (تو پرانتز بگم؛ نفسیه خانم عزیز، حتی اگه این قصه واقعی هم باشه و به نظر به همین بی‌منطقی رخ داده باشه، باز هم روایت کردنش به این شکل، خالی از اشکال نیست)

    خلاصه که این طرح شدن اسم‌ها بدون توضیح بیشتر، همینطور ادامه پیدا میکنه
    و حتی در بحث اینکه محبوبه رفته در “اصفهان” و “کاشان” و “نائین” دنبال شوهرش بگرده، دوباره تکرار میشه‌.
    و باز ما نمی‌فهمیم که چرا این سه تا شهر به خصوص.
    سوالی که البته دیگه چندان هم مهم نیست.
    چون بحث‌های کلیدی‌تر هم بی جواب موندن تا حالا.

    حرف‌های من تمام شد.
    صمیمانه امیدوارم نرنجیده باشید.
    و خوش دارم که کارهایی بیشتری بنویسید و بیشتر بدرخشید.

    بهترین‌ها رو براتون خواستارم.

  3. وای نفیسه جان عجب توصیفاتی. به وضوح تمام صحنه‌ها رو می‌دیدم. خیلی قشنگ بود. خیلی لذت بردم. امیدوارم بیشتر ازت بخونم😍

  4. خوب بود نفیسه خانم.
    خوب شد که سعید سالم و سلامت برگشت.
    منصور رو بسپار به خدا، خدا خودش میزاره تو کاسه‌اش.
    موفق بای🖐

  5. نفیسه‌ی عزیز،

    انتخاب برش بسیار کوتاهی از زندگی شخصیت، انتقال تدریجی اطلاعات درباره‌ی گذشته و حال شخصیت و اتصال تمیز و طبیعیِ این بخش‌ها قصه‌ی شما را بسیار خواندنی و ترغیب‌کننده کرده است. پایان‌بندی هم متناسب و کاملن قابل‌قبول است.

    مواردی که شاید به بهبود قصه کمک کنند:

    ۱- قصه‌ی شما فضای کافی برای پرداختنِ بیشتر به احساسات شخصیت اصلی را دارد؛ چرا که تجربه‌ای که او از سر گذرانده تجربه‌ای بسیار تکان‌دهنده بوده اما ما به عمق احساسات او دست پیدا نمی‌کنیم و گویی این ماجرا را از فاصله‌ای دور تماشا می‌کنیم. در واقع با تجربه‌ی مصیبت‌وار شخصیت بسیار عادی برخورد شده است و با جمله‌ای در حد «بعد از رفتن منصور حالش خوش نبود. ناامید و درمانده شده بود. گلی زیر پر و بالش را گرفت و دوباره راهش انداخت.» از آن رد شده‌اید.

    ۲- وقتی گفت‌و‌گویی مثلن میان محبوبه و سروان آغاز می‌شود نیازی به ذکرکردن نام گوینده‌‌ها نیست، بدون نام‌ها هم متن موجزتر می‌شود و هم طبیعی‌تر؛ چون خواننده به خوبی متوجه می‌شود که چه کسی در حال صحبت‌کردن است. (البته این نظر شخصی من است که وقتی زیاد به نام‌ها اشاره می‌شود ناخودآگاه تصور می‌کنم که توضیح واضحات است.)

    ۳- علامت‌گذاری‌ها نیاز به بررسی دارند؛ مثلن نقطه‌گذاری در پایان هیچ‌کدام از دیالوگ‌ها انجام نشده است و یا در جایی نقطه‌ یا علامت‌سوال اضافی وجود دارد، مثلن: «هردو مجرای هنر بودند یکی به اصالت و خاص بودن. یکی با پول بیشتر. »

    موفق باشید.

    1. مریم عزیز❤️
      مرسی از همراهی و وقتی که گذاشتی❤️خیلی قدرانم🙏
      خودمم مشتاق بودم بیشتر به حس و حال شخصیت بپردازم ولی توانم برای اینکه حس‌هارو به‌ خاطر محدودیت در داستان کوتاه موجز بگم کم بود و هست. امیدوارم بتونم به مرور این ضعفو تقویت کنم

  6. چه احساس و خیال قشنگ و دلنشینی داشت نفیسه جان. لذت بردم از خوندنش

  7. سلام نفیسه جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان:8/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:8/ استواری و استحکام معانی:8
    1- آشنایی خواننده‌ی داستان با اصطلاحات تخصصی حوزه‌ی فرش‌بافی: کتانه، چله، طرح 2- دیالوگ‌های بین سرباز و خانم رفیعی بسیار روان بود و نگرانیِ درونی خانم رفیعی به خوبی حس می‌شد 3- رفتن سراغ اصطلاحات ایرانی:«به دندون گرفته بود» 4- توصیفات صحنه‌ها به خوبی ساخته و پرداخته شده بودند: پشت‌بام و خرپشته 5- به تصویر کشیدن آرزوی محبوبه، ایده‌ی جالب و نویی بود.

    مواردی که متأسفانه من موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- زیر و رو می‌شد 2- می‌نگریست 3- یادش می‌افتاد به آن 4- محبوبه‌ی شبم 5- کارگاه می‌زنیم بزرگ.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

    1. لاله‌ی عزیز❤️ نظراتت و نقدت برام خیلی دل‌نشین و ارزشمند بود. مرسی از همراهیت🙏
      یه سوال. چرا با اون جمله‌ها ارتباط نگرفتی؟ دوسشون نداری؟ نامفهومه یا کلا غلطه؟

      1. سلام نفیسه جان،
        چه خوب کردی یه ❤️ برام فرستادی، یه نفس راحت کشیدم، من نگران بودم نکنه با پیام هام ناراحت ات کرده باشم.
        نفیسه، من به درجه ای از عرفان رسیدم که وقتی یه نوشته رو می خونم بعضی کلمات دورِشونو خودِشونم، برام روشن می شن.
        اگه دوست داشتی میتونیم ساعتها در مورد نوشته های هم گپ بزنیم. لینک روبیکام رو برات میذارم.
        https://rubika.ir/lalefazeli
        اما من به خاطر تأثیر نقدم بر روح لطیف و مهربونِ تو و این که همون طور که در توضیحاتم گفتم، تجربه ی حرفه ای در این زمینه ندارم و شاید مواردی که من نتونستم ارتباط بگیرم، نکات قوت تو باشند، بیشتر از نمی تونم ارائه ی نظراتم رو ادامه بدم. موفق و سربلند باشی.

      2. سلام نفیسه جان،
        چه خوب کردی یه ❤️ برام فرستادی، یه نفس راحت کشیدم، من نگران بودم نکنه با پیام هام ناراحت ات کرده باشم.
        نفیسه، من به درجه ای از عرفان رسیدم که وقتی یه نوشته رو می خونم بعضی کلمات دورِشونو خودِشونم، برام روشن می شن.
        اما من به خاطر تأثیر نقدم بر روح لطیف و مهربونِ تو و این که همون طور که در توضیحاتم گفتم، تجربه ی حرفه ای در این زمینه ندارم و شاید مواردی که من نتونستم ارتباط بگیرم، نکات قوت تو باشند، بیشتر از نمی تونم ارائه ی نظراتم رو ادامه بدم. موفق و سربلند باشی.

  8. نفیسه‌جان داستان روان بود و پر از احساس. روایت روزگار این سال‌هاست. خیلی از مردها هستند که یهو زن و زندگی رو بی مسئولیت و عشق رها می‌کنن و میرن. محبوبه نشان یک تعهد بود و منصور برده‌ی بی‌خیال هوس.

    1. مرسی ثمانه‌ی عزیزم ❤️امیدوارم کمتر کسی این موضوعو تجربه کنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *