گزارش نیک ۱۵۰: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«من زندگى مى‌خواهم.
می‌خواهم آن را بخوانم و بنویسم و حس کنم و زندگی کنم.
می‌خواهم در این زندگیِ به اندازهٔ یک چشم بر‌هم‌زدن که داریم، هر قدر می‌توانم زمان را صرف حس کردن همهٔ چیزهایی کنم که می‌شود احساس کرد.»

-مت، هیگ، دلایلی برای زنده‌ماندن، ترجمه‌ی گیتا گرکانی

در «گزارش نیک» هر روز گزارشی می‌نویسیم از عملکرد روزانه‌مان.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کرده‌اید.

برای آشنایی با شیوه‌ی نگارش گزارش نیک و مطالعه‌ی نمونه‌های متنوع بهتر است به بایگانی گزارش نیک مراجعه کنید.

چند کارمایه در نوشتن گزارش نیک

می‌توانید گزارش نیک خودتان را در قالب «دست نویسنده‌ساز» سامان بدهید، یعنی بگویید به هر یک از کارهای زیر چطور پرداخته‌اید:

دست نویسنده‌ساز

پیاده‌روی

حتا پنج دقیقه هم قدم بزنیم بهتر از آن است که روزمان بدون گامیدن بگذرد.

آزادنویسی

بداهه بنویسیم. بکوشیم طی ۲۵ دقیقه هزارکلمه فوران کنیم.

تکرارآموزی

یکی از آموخته‌‌های قبلی‌مان را از نو مرور کنیم.

کلمه‌برداری

دستِ‌کم یک کلمه‌ی تازه به دایره‌ی واژگانِ فعالمان بیفزایم.

گزارش نیک

ماجرای هر روز را در قالب یادداشتی کوتاه هم‌رسان کنیم.

چند نکته‌ی دیگر:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  5. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • بهتر است گزارش نیک را طول روز بنویسیم. یعنی لابه‌لای کارهایمان چند سطری درباره‌ی هر تجربه قلمی کنیم. این‌طوری آخرِ شب خستگی مانعمان نمی‌شود. تنها کافی‌ست چند لحظه درنگ کنیم و پس از جمع‌بندی و ویرایش ‌خرده‌یادداشت‌های روز گزارشمان را بفرستیم.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | مریم امیری | علی علی‌پور | فاطمه شبّه | ثریا احمدیانی | محمد مهدی باقری | مهدی امینی | مهسا مقصودی | فاطمه محمدی |‌ علی جواد | مسعود مستوفی | زهرا آزادی | علی احسانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پسِ اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

کتاب آنلاین روزنویسی (ژورنال‌نویسی)


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

13 فروردین 1397

13 فروردین 1397

24 اردیبهشت 1397

24 اردیبهشت 1397

116 پاسخ

  1. گزارش نیک ۱۰۹ من / جمعه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
    -ساعت پنج بیدار می شوم و صفحات صبحگاهی
    _ارسال گزارش نیک دیروزم به سایت استاد کلانتری عزیز و دیدن حلزون رنگی شده و حس خوب گرفتن از همان یک رنگ اضافه شده و دریافتن نقش رنگ‌ها بر ما و احساسات‌مان و دریافتن شگفت‌انگیزی خلقت‌مان. و در ذهنم این آیه چرخید که: «فتبارک الله احسن الخالقین» که خداوند در خلقت انسان، با گفتن این آیه خود را نیز تحسین کرده از این خلقت. و ما چه بی‌توجهیم به خود و داشته‌‌هامان‌.
    ـادامه رازهای سرزمین من رضا براهنی
    _وبینار راه هنرمند جولیا کامرون و دو تمرین کارگاهی و لذت حاصل از انجامش با فقط ۴ آن از شرکت کنندگان.
    _صبحانه با شعر از دفتر شعر «از سر بی‌حواسی» سعید عقیقی در هر دو کانال و بخش دوم صوتی کتاب بی‌گناه اونوره دوبالزاک و متنی در مورد ضعف حافظه و دلایلش.
    ـ سرودن شعرکی و در کانال رویای خیسم گذاشتم.
    _ مشاوره دادن به یک مراجع و تعیین وقت برای دوشنبه با استاد منتورینگم برای رول پلی تمرینی کوچینگ روایی
    _دولینگوی عربی و در دوم ماندن.
    _نویسنده‌ساز و مدیریت دانش شخصی با معرفی کتاب «ذهن دوم» که چند سالی است انجام‌ش می‌دهم و استاد با حوصله از چگونگی انجام آن می‌گوید و من تحسینش می‌کنم در توصیف چگونگی انجام‌ش با این دقت و هفتگی و جمعگی کردن‌ش.
    _ادامه رمان رازهای سرزمین من رضا براهنی
    _ادامه هشیاری مالی جولیا کامرون

  2. گزارش ۱۵۰

    شوخی‌شوخی زندگی را سر می‌کنم

    من شوخی‌شوخی زندگی را سر می‌کنم. زندگی را به بازی گرفته‌ام؛ البته نه از آن بازی‌هایی که آدم نداند چه می‌کند. من زندگی را یک بازی واقعی می‌دانم؛ بازی‌ای که گاهی خودم بازیگرش هستم و گاهی بازی‌گردانش.

    دلم می‌خواهد سفری دور اروپا بروم. آرزوی سختی است، اما نشدنی نیست. حتی آرزوهای دور از دسترس هم گاهی برای خودشان شوخی تازه‌ای هستند؛ شوخی‌هایی که شاید یک روز جدی شوند.

    دوست دارم با مرده‌ها گفت‌وگو کنم. دوست دارم از جهان مرده‌ها سر دربیاورم. نمی‌دانم اگر فرصتی برای چنین گفت‌وگویی پیدا کنم، چه سؤال‌هایی می‌پرسم و چه پاسخ‌هایی می‌شنوم. اما همین کنجکاوی برایم جالب است؛ اینکه بدانم آن سوی زندگی چه خبر است.

    از طرف دیگر، گوشم به یکی از معماهای زندگی‌ام تبدیل شده است.

    گوشم انگار قلب دومم شده؛ نبضی دارد که شنیدنی است، اما نه از آن شنیدنی‌هایی که آدم از شنیدنش لذت ببرد. صداهای گوش راستم آزارم می‌دهند. این صداها را فقط در سکوت خانه می‌شنوم.

    چرا فقط گوش راستم صدای اضافی دارد؟

    چرا در سکوت، این صداها خودشان را نشان می‌دهند؟

    معمای گوش راستم همچنان ادامه دارد.

    اما با وجود این صداها، دستانم از این همه تایپ‌کردن خسته نمی‌شوند.
    نوشتن در خونم ریخته است.
    نوشتن برایم مثل نفس‌کشیدن است؛ می‌آید و می‌رود، بی‌آنکه لازم باشد برایش برنامه‌ریزی کنم.

    همین امروز، در کلینیک ایرانیان، شوخی‌شوخی حدود دو هزار واژه نوشتم.

    چه کسی فکرش را می‌کرد انتظار برای چند آزمایش پزشکی، به فرصتی برای این همه واژه‌چینی تبدیل شود؟

    من نشسته بودم تا کارهای پزشکی‌ام انجام شوند، اما در همان حال، واژه‌ها هم یکی‌یکی از راه رسیدند و روی صفحه نشستند.

    زندگی همین است دیگر؛ آدم برای یک کار از خانه بیرون می‌رود، اما ممکن است در میان راه، چیز دیگری نصیبش شود.

    من برای سونوگرافی رفته بودم؛ در کنارش، چند ساعت انتظار، چند خاطره و کلی واژه هم نصیبم شد.

    شاید این هم یکی از بازی‌های زندگی باشد؛ بازی‌ای که گاهی نتیجه‌اش با آنچه از ابتدا در ذهن داشته‌ایم، فرق می‌کند.

    تو

    وقتی واژه‌ها از انگشتانت جلو می‌زنند

    تو دوست داری دوباره بنویسی.

    کی می‌خواهی کتاب تازه‌ای را رونویسی کنی؟
    چند وقت است واژه‌برداری را کنار گذاشته‌ای؟
    پس به گسترش دایره‌ی واژگانت نیاز داری. باید دوباره به سراغ خواندن، یادگیری و آموختن بروی تا بتوانی نثر فارسی را بهتر بنویسی.

    یادگیری، عشق زندگی‌ات شده است.

    خستگی در مسیر نوشتن برایت معنایی ندارد.
    از این همه واژه‌چینی خوشحالی؛ درست مثل باغبانی که حاصل زحمت روزانه‌اش را می‌بیند و از دیدن میوه‌های باغش لذت می‌برد.

    تو هم باغبان زندگی نوشتارت خودت شده‌ای؛ باغبانی که هر روز بذر واژه‌ای را می‌کارد، به جمله‌ای آب می‌دهد و منتظر می‌ماند تا اندیشه‌ای تازه سر از خاک بیرون بیاورد.

    واژه‌چینی، واژه‌ریزی و واژه‌سازی کار دستت داده‌اند،

    اما این واژه‌ها را چگونه به سرانجام می‌رسانی؟

    راستی، واژه‌ریزی با تایپ‌کردن را می‌توانی با چه سرعتی انجام بدهی؟

    واژه‌سازی را از قاطی‌کردن اندوخته‌ها و آموخته‌هایت یاد گرفته‌ای. چیزهایی را که خوانده‌ای، شنیده‌ای، دیده‌ای و تجربه کرده‌ای، کنار هم می‌گذاری و از میانشان جمله‌ای تازه بیرون می‌کشی.

    گاهی هم انگشتانت چنان تند حرکت می‌کنند که انگار مسابقه‌ای میان دست و ذهن برپا شده است.

    دست‌ها جلو می‌زنند و ذهن جا می‌ماند.

    بلند می‌شوی.

    راست می‌ایستی. گرمت شده است. کلافه‌ای و قرار نداری. دنبال هوای تازه می‌گردی. شاید گر گرفته‌ای.

    کولر را روشن می‌کنی.

    هوای خنک به تنت می‌خورد و کم‌کم کلافگی ناشی از گرما از تو دور می‌شود.

    اکنون دوباره حس نوشتن به دنیایت برمی‌گردد.

    دست‌هایت آماده‌اند، اما ناگهان ذهنت از حرکت می‌ایستد.

    یک لحظه قفل می‌کنی.

    مغزت هنگ کرده است،

    باید ذهن را ریست کنی.

    پاهایت از دست‌هایت درازترند، اما فعلن چیزی برای نوشتن نداری. دست‌هایت ول‌کن نیستند؛ همچنان می‌خواهند تایپ کنند. در عوض، ذهنت کم آورده است.

    دست‌هایت گرم شده‌اند، اما واژه‌هایت کم شده‌اند.

    ذهنت پاکِ پاک است.

    فکرت به جایی راه نمی‌دهد.

    با خودت می‌گویی: «مگر می‌شود مغزم از کار بیفتد؟»

    بعد به خودت جواب می‌دهی: «از کجا معلوم شده که مغز کار نمی‌کند؟»

    از اینجا که هیچ فکری از ریل‌های ذهنم عبور نمی‌کند!

    اما کمی صبر کن.

    مگر قرار است هر لحظه فکری تازه از ذهن عبور کند؟ مگر ذهن همیشه باید چیزی برای گفتن داشته باشد؟

    تو از خودت انتظار داری که ریل‌گذاری ذهنت هیچ‌وقت متوقف نشود. باید فکری از این ریل‌ها بگذرد تا دست‌هایت بتوانند آن را به واژه تبدیل کنند.

    اگر روی ریل‌ها و قفسه‌های ذهنت فکری حرکت نکند، کارخانه‌ی فکری‌ات کندتر از دست‌هایت کار می‌کند.
    اما همین که واژه‌ها از زیر انگشتانت تایپ می‌شوند، نشان می‌دهد فکرت هنوز کار می‌کند.

    پس چرا بی‌خود به مغزت ایراد می‌گیری؟

    به مغزت انگ بد نزن!

    مغزت خوب کار می‌کند؛ گاهی مثل ساعت و گاهی هم مثل ثانیه‌شماری که تیک‌تیک می‌کند.

    تیک‌تیک، تیک‌تیک…

    برای تو این تیک‌تیک‌ها گاهی همان صدای تایپ‌کردن‌اند.

    شاید ذهن فقط چند لحظه استراحت می‌خواهد. شاید هم باید دست از سرش برداری و بگذاری آنچه را آموخته‌ای، در سکوت کنار هم بچیند.

    تو باغبان نوشتار خودت هستی؛ قرار نیست همه‌ی میوه‌ها را در یک روز برداشت کنی.

    —

    بخش سوم: او

    زندگی در شهر کوچک؛ آرامش یا زیر ذره‌بین؟

    از ویدئو معلوم است که او در هتل اقامت دارد.

    او دوستان زیادی در شیراز دارد. شاید این‌جوری راحت‌تر است؛ شاید هم ترجیح می‌دهد مدتی دور از محیط همیشگی زندگی کند.

    آری، شاید این‌جوری زندگی‌کردن برایش راحت‌تر باشد.

    او از محیط کوچک شهرستان فاصله گرفته و برای خودش زندگی راحت‌تری دارد.

    انگار هر روز و هر شب زیر ذره‌بین همسایه‌ها زندگی می‌کرده است.

    زندگی‌کردن در یک شهر کوچک، از این جهت می‌تواند آزاردهنده باشد؛ چون گاهی آدم احساس می‌کند دیگران از جزئیات زندگی‌اش باخبرند و رفتارهایش بیشتر از آنچه می‌خواهد، دیده و قضاوت می‌شوند.

    البته زندگی در شهر کوچک فقط این نیست.

    او قبلن روی نکات مثبت و زاویه‌های خوب زندگی در شهر کوچک تمرکز کرده بود. از زندگی در شهر کوچک، در زادگاهش، لذت می‌برد.

    شهر کوچک برایش آشنا بود؛ آدم‌ها، خیابان‌ها، مسیرها و خاطراتش را می‌شناخت. زندگی در چنین جایی می‌توانست آرامش خودش را داشته باشد.

    بااین‌حال، گاهی از بعضی مسائل در شهر کوچک زیر فشار قرار می‌گرفت، اما سعی می‌کرد به خودش نگیرد.

    شاید می‌خواست از کنار بعضی حرف‌ها بگذرد و اجازه ندهد نگاه دیگران آرامشش را برهم بزند.

    اما آیا آدم همیشه می‌تواند بی‌اعتنا بماند؟

    آیا می‌شود در محیطی زندگی کرد که احساس می‌کنی دیگران مدام تو را می‌بینند، بی‌آنکه این احساس روی زندگی‌ات اثر بگذارد؟

    گزارش نیک ۱۵۱

    شاید به همین دلیل است که فاصله‌گرفتن از محیط آشنا گاهی به آدم فرصت تازه‌ای می‌دهد؛ فرصتی برای اینکه خودش باشد، بدون آنکه مدام نگران نگاه دیگران بماند.

    او دوستان زیادی دارد. شاید بودن در کنار آن‌ها و زندگی در محیطی متفاوت، برایش آسودگی بیشتری فراهم کرده است.

    شاید هم ماجرا ساده‌تر از این حرف‌ها باشد.

    گاهی آدم فقط دلش می‌خواهد جایی باشد که بتواند راحت‌تر نفس بکشد؛ جایی که مجبور نباشد برای هر انتخابش توضیح بدهد و هر رفتارش را از نگاه دیگران بسنجد.

    شهر کوچک می‌تواند دوست‌داشتنی باشد؛ همان‌طور که زندگی در آن گاهی سخت می‌شود.

    شاید مسئله نه شهر کوچک است و نه شهر بزرگ.

    شاید مسئله، اندازه‌ی فضایی است که آدم برای خودش دارد؛ فضایی برای زندگی‌کردن، تصمیم‌گرفتن و بودن، بدون آنکه احساس کند همیشه زیر ذره‌بین است.

    گزارش نیک
    ehteramkarami@

  3. هیجدهم /مهر / چهارصدوپنج
    گزارش نیک .
    کارهای روزمه گی تا اینجایش به روز مرگی گذشته و مثل اینکه زندگی مان به میخواهد همچون بگذرد ولی جلویش را میکرم که اگر بشود هر روز یه کار نوعی را اغاز کنم . هوای تهران خودش نوید پاییز و روزگاری نو و فصلی جدید را میدهد .
    میخواستم چیزی بنویسم ولی فکر وبینار دیروز ولم نمیکند که چقدر خندیدم از نه دل . آنجا که استاد کلانتری با شور هیجان چند دقیقه ای بارسم چند مربع داشت نقل میکرد که اینها ظرف های و قوطی های اشپزخانه هست و هر کدام را باید در جایی مصروف کرد که یکی از دوستان پا برهنه وسط حرفش دوید و خوب که چه آخرش این همه ظرف ها باید چکارش کنیم و به چه کار می آید که استاد مثل یتر که از چله کمان به در رود بر آشفت که ( البته دور از جان ایشان باشد صد بار و هزار بار) آنها را سر قبر بنده بیاورید که پس من یک ساعت چه را توضیح میدهم .باور کنید به یاد دوران مدرسه افتادم که به یک باره احدی از دوستان همکلاسی از ته کلاس یک همچی سئوال هایی میکرد و معلم از جا در میرفت . البته خوبه که به کمک تکنولوژی این کلاس ها آنلاین برگزار میشود وگرنه در زمان ما این سئوال ها ختم کلامش به ابتدا به ناسزا و بعد به چک لقد وبعدش به گوش کشیده حسابی به اخراج از کلاس ختم میشد و تازه تا آخر کلاس هم مرتب معلم میپرسید کسی دیگر سئوالی ندارد
    که البته که داشتند و ما بچه های سر به هوا حواسمان به همه چیز بود جز به کلاس ولی کو دل و جرعت پرسیدن و با خودمان میگفتیم خنگ بودن به از این باشد که گوشمان کشیده و پس کله مان ور قلمبده دو سه لگد هم توی پر پایمان بخورد . ولی دیروز اینقدر خنده ام گرفته بود و بعد هم یاد مدرسه و کنک هایی که نوش جان کرده بودم افتادم به آن روزگار هم کلی خندیدم .

  4. پیش‌پیش گفتم که رسیدن نتوانم این هفته و چه حیف اما خب امید که هفته‌های بعد.
    بام‌شام‌داد بود. سه‌و‌نیم نیمه‌شب که هنوز عینهو جُغُد و اسکرول‌کنان بیدارم من چرا؟ کی خواب؟ بایدی هم بود که باید صبح زود برخیزی. طرف‌های چهار خسبیدم و طرف‌های نه برخاستیدم و دیدم نوچ، نه. لالا دارم هنوز. سیریوس هم هی کرشمه می‌آمد و از این‌که روکشش دیگر خشانت را ندارد و حالا گربه‌ای شده برای خودش می‌گفت. خلاصه سیریوس را دودستی و سفتانه بغلیدم و غش. ده‌و‌نیم اما دیگر زمان مناسب بود. زمان مناسب. جالب بود. روزی بود که تصمیم گرفته بودم جز معطوفِ کارگاهی که شوق‌ذوقانه می‌زدم برای برگزاری‌اش نباشم و کارِ مازاد نکنم. گمانم سرِ همین ساعت ده‌و‌نیم برخاستن مناسب بود. نه دیر بود و نه زود. نه کم‌خوابی بود و نه زیادخوابی. شاید بد نباشد این‌طوری برنامه‌ی بیداری بریزم. هان؟ وقتی می‌دانم روزهایی هست که حتی هشت صبحم بیدار شوم نه جان دارم و نه توان و هیچ نمی‌کنم جز افسوس‌خواری و اضطراب‌کشی که زمان دارد می‌رود ها. خب برود. به درک. این زمان که ما افتاده‌ایم زمین و از روی‌مان با لودر رفت‌و‌آمد می‌کند ناکس‌زاده.

    خیزیدم. داستانی در من می‌غلغلد. از دورزمان. از نوجوانی و زبانه می‌کشد. پنج‌شنبه ایستادم جلوی آینه و حرارتش که بالا می‌زد واداشتم به این پرسش: «وقتش شده بنویسمت؟» البته بعدا فهمیدم اسید معده بود اما خب افتادم به تکاپوی نوشتن. دیروز برای بار نمی‌دانم چندم فهمیدم که چرا هنوز به قصه نرسیده این داستانِ کدرِ جذام‌ریخته به جانم. چون تصویر ندارم برایش. تصویرهای نزیسته و تمثیلی و نمادین به ذهنم می‌آید که داستانی که این‌طوری شکل بگیرد، پیش‌پیش گوزیده به آب.
    باید برمی‌گشتم به زندگی خودم. باید تصویر جمع‌آوری کنم. باید تصاویر را به خاطر بیاورم.

    چندتصویر اساسی سال‌هاست توی ذهنم می‌چرخد که متأسفانه اضطراب «ای بابا خب این تصویر رو ازش شاهکار نوشتن که» مدام سنگ می‌اندازد جلوی پایم. اما نه. داستان توی همان‌هاست. اوس‌کلونتری توی نویسندگی خلاق بِ بسم‌الله را با صحنه آغازید و اعتراف می‌کنم چون دو‌سال‌و‌خرده‌ای انتشار روزانه داشته‌ام و مدت‌ها آزادنویسی، می‌دانم این شروع و این نکته چه گنج و گوهریست. اما صحنه‌هایی که خاطرم است، واقعا با کمترین‌شان حال می‌کنم یا آن‌هایی که حال می‌کنم باهاشان، خیلی سانتی‌مانتالی به نظر می‌رسند.

    دیدم خیر. من تا باز هم چیزی ننویسم ول‌کن قضیه نیستم. باید گفتگو می‌کردم درباره‌ی داستانم. رفتم سراغ هوشا‌جان. آن تبلیغ قلم‌چی ولم نمی‌کند. کوشا جان؟ بیا پشتیبانت. اینم هوشا جان دیگر. جانکش هی می‌خواستم اطلاعات زیادی دستش ندهم بعد هی پرحرفی می‌کرد و هر چه قایم می‌کردم را می‌گفت. خب آن‌ها به دردم نمی‌خورد که خودم می‌دانستم. من از رنجم می‌گفتم برای نوشتن این داستان و این بابا هی به من ایده می‌داد. من ایده می‌خواستم چه کار؟

    موفقیت: اسم داستانم بعد دو دهه زاده شد. همین. همین کل ماجرا بود. دیدم سیر نمی‌شوم و باید به قصه برسانم و نمی‌شود دست بردارم. نشستم باز خودکار گاز زدم و راه‌ رفتم و استرس کشیدم و گرورم جریحه‌دار شد. فهمیدم لحظه‌ای که تصویر و صحنه می‌آید اضطراب می‌گیرم و خودم اسکرول می‌کنمش. شت ننه شت.

    چین پیشانی‌ام ترسانده‌اتم. چین وسط ابرویم هم. این‌ها کی آمدند؟ از کجا آمدند؟ تغییرات سن را دارم می‌بینم؟

    دیگر دیر شده بود. رفتم گروه. دیدم سکوت محض است. گفتم گوگولوها حتما دارند استراحت می‌کنند روز جمعه‌ای. بیدارشان نکنم.
    برای خودم توی گروه پلکیدم و بعد گفتم ول کن حالا یک‌روز نرین توی خواب‌شان. خودت هم انگار دوست‌ نداری روز جمعه کسی بیدارت کند. البته نمی‌دانم این بهانه از کجا آمد چون روز جمعه و شنبه برای من با هم توفیر خاصی ندارد. همه‌اش کار و فشار و بگایی و بقایی.

    سارا نتانست. شیما تانست. تانستیم با هم. من محتوای کارگاه را جمع‌بندی و مرور کردم و منابع چاپی را اسکن کردم و آپلود توی لینک کارگاه. ذوق داشتم. خیلی.
    قولِ گنجینه‌ای کوچک را داده‌ام به اهالیِ کارگاه. باشد جلسه‌ی بعد.
    با شیما گپی زدیم و چقدر این هم‌رنجی و هم‌دغدغگی و هم‌شوقی و هم‌تشویقی را دوست دارم. هم بودن را دوست دارم.
    گفتم نسخه‌ی انگلیسی آن کتابه که تا سارا ازش رونمایی نکرده اسمش را نمی‌آورم را خریده‌ام.
    خداحافظی و باز برگشتم به نوشتن و تمرین و گپ با هوشاجان و دعواکردنش که بالام جان من ایده نمی‌خوام، رنجم را ببین. خوب شد کارگاهم مسئله‌اش رنج است و آن‌ها حتما هم‌رنج‌هایی میابم. دیدم دارد دری‌وری می‌گوید. نشستم توی همان سررسیدباطله‌صولتیه که خریدم حرکتی را آغازیدم و کوشیدم تایم‌لاین داستان مورد علاقه‌ام را درآورم تا حل معما کنم. راستی معما. ای‌وای، چرا توی بازنویسی معما ندارد داستانم؟ هی وای.

    گمانم برده بود امروز جلسه‌ی اول خودواژه باشد که ساعت چهار دیدم تاریخ برگزاری هفته‌ی بعد بوده و من ندیده‌بودم. سپلشک و ضایع‌گی.
    وقتی دیدم کلاس نداریم و کنکل است تا هفته‌ی بعد بیاغازد، آلاگارسون کردم که بروم عیاشی جمعه‌ها را انجام دهم و نیفتد به شب. ولی دیدم نه. بذار بیفتد شب. در نتیجه دور خودم پلکیدم و منبع چیستی رنج کارگاه را با ولع دوباره‌خوانی کردم. کاش بچه‌ها ساده‌ نگذرند از آن کتاب.

    با جوجوها بازی کردم.

    ساعت پنج شد و امروز نه می‌تانستم توی نویسنده‌باشم نه می‌تانستم توی نویسنده‌ساز باشم. صدحیف و افسوس. گمانم نویسنده‌ساز این روزها به درجه‌ی خفنی نائل شده. آن تمرین آزادنویسی اولش، مباحث خفن و منابع خفن. پرفکت و درجه‌یک.

    ساعت شش پریدم توی کارگاه و به برخی دوستان اعلام آغاز کردم. سخت بود و هست گفتن از رنج. مسئله‌ای به این گستردگی. دوستان را دعوت کردم به گوش دادن و صبوری و بی‌عجلگی در فهم موضوع. چه جمع نازنینی. درجه‌یک‌ترین دوستانم. به‌شان گفتم مهم‌ترین نکته در فهم و دیدن رنج این است که تصویری ببینندش. تصویر و روایت رنج. اسپویل نکردم هفته‌ی بعد را برای‌شان. با هم تمرینکی کردیم و این فائزه‌ی بلا شیطنت کرد و واداشتم به روشن‌سازی موضوع. حالا تا هفته‌ی بعد قرار کردیم که فهرست رنج بنویسیم.
    چقدر دلم می‌خواهد از این کارگاه زیاد بگویم.

    کارگاه که پایان گرفت رفتم کافه و نقطه‌ی جمعه را گذاشتم. معمولا ساعت نه‌و‌نیم تک‌و‌تنها نمی‌روم بیرون جز به ضرورت. ولی دیشب نمی‌خواستم برگردم. زدم به دل همان کوچه‌خیابان و سلانه‌سلانه قدم می‌زدم و دلسترم را می‌قولدم برای خودم. حس کشیدگی دارم. جهانم کش آمده انگار و من نمی‌خواهم کاری جز قدم‌زدن تویش کنم.
    به خانه‌ها نگریستم و آرزویی که مدام گران‌تر و نشدنی‌تر به نظر می‌رسد.

    برگشتم و نشستم پستم را نوشتم و هم‌زمان صوت جلسه را گذاشتم برای دم‌کشیدن که لپ‌تاپم اعلام ظرفیت‌تکمیلی کرد و مجبور شدم فایل سنگین صوتی را بفرستم این‌یکی سیستم و نصب نرم‌افزار و ادیت و بازارسال.
    درس‌برگ را یادم رفت بفرستم اسماعیل که زری‌خانم قوام یادم انداخت.
    پستم را نوشتم و نرسیدم به بازنویسی. حالا حداقل با این حرکت رخ‌دادنگاری، می‌توانم به شیوه و صورت‌بندی فکر کنم نه؟
    در ستایش همین رخ‌دادنگاری نوشتم. کاری که دیروز زندگیش می‌کردم.

    عه پستم رفته اهل نوشتن و مثل همیشه آدمی پرت‌و‌پلا هم زیرش دری‌وری گفته. من نمی‌دانم چرا آدم باید تلاش کند و نشان‌دهد که: «نه می‌خواند و نه می‌فهمد» و فقط مثل یک اسکل‌پلاستیکی واکنش اشتباه نشان می‌دهد به چیزی. هوف. حالا طرف کی بود؟ «یه نخطه.» طرف از خودش و هویت خودش هم می‌ترسید. بیتی چرخید توی ذهنم بعد از نوشتنش توی پست دیشبم که نقطه را جایگزین کردم:
    «کسی که به ما نریده بود/ نقطه‌ی کون‌دریده بود»
    اصلش را می‌دانید دیگر؟ «کسی که به ما نریده بود/ کلاغ کون‌دریده بود.»
    خندیدم به این بیت.
    بعدش گفتم به من چه؟ طرف از خودش امان برده بود به نمی‌دانم کجا. شاید کار درستی کرده. من چرا مانعش شوم؟
    و رفتم جلوس با شیم‌سار و دوساعتی بودم توی تماس.
    شب‌لالا.
    سوال روز: «من نمی‌دانم بقیه چطور وقت می‌کنند؟ من کندم؟ زیادی سبک‌و‌سنگین می‌کنم؟»

  5. جمعه بود و استراحت. من اما در روزهای آخر هفته هم مختصر برنامه‌ای برای نوشتن و خواندن دارم ولی متاسفانه گاهی بدنم همکاری لازم را ندارد با من. به مهمانی گذشت صبح تا عصرش. عصر هم در وبینار بودم اما نبودم. چون هندزفری را فراموش کرده بودم و در مسیر بودم و نمی‌توانستم گوش بسپارم به کلاس، پس خارج شدم. خیلی خسته و بی‌جان بودم. چشمانم درد گرفته بود. تا رسیدم خانه دوباره چند دقیقه‌ای از وبینار را همان آنلاین گوش دادم و دیگر دوام نیاوردم خوابیدم برای 45 دقیقه. خوب بود اما درد بسیار کوچکی در ناحیهٔ شقیقه‌هایم و سرم نشاند. جای نگرانی نبود از خستگی و کم‌خوابی دچارش شده بودم. هنوز نفهمیده بودم علائم میگرن است. شامکی درست کردم و بسیار کم غذا خوردم. چند روزی است بی‌میلم به غذا. جهت اینکه ضعف نکنم غذا می‌خورم. بعد از آن برنامه‌هایم را انجام دادم و آزادنویسی کردم در 25 دقیقه با من و تو و اویی که همگی‌شان آیینه من‌اند. کم‌کم دارم با چیزهایی مواجه می‌شوم که هرگز قادر به فهمیدن و کشف آنها در دنیای تاریک درونم نبودم. بعد هم دو قسمت سریال«silo» دیدم با برادرم. هیجان سریال بالاتر رفته. داداشم گفت:« شیر داغ کن.» من هم آمدم به اصطلاح به بدنم نفع برسانم برعکس شد. همان یک فنجان شیر دلهره آورد به معده‌ام انگار داشتند رختِ عزا می‌شستند در آنجا که آنقدر در هول‌وولا و سوزش بود. حالم دگرگون شد دیگر نتوانستم یادداشتی برای کانال و گزارشی برای روزم بنویسم. برنامه‌ام ماند. من بین خواب و بیداری با تهوعی مفتضحانه نتوانستم خوابم را عمیق کنم. پس بیدار شدم اندکی نشستم و دوباره خوابیدم. در چنین احوالاتی فقط خواب می‌تواند به خوب شدنم کمک کند. حال باید ویس دیروز وبینار را هم گوش دهم چون جز برنامه‌ها بود و مهم است که بدانم از دیروز.

    https://t.me/zahraballampour

  6. حسابی لالا. ظهری می‌رویم «بالو» یا همان بالا، در شیراز هر باغی بالا است، و هر بالایی باغ لابد. این مصرع سعدی افتاده سر زبانم:‌ «در پارس که تا بوده‌ست از ولوله‌ آسوده‌ست…». مجالی‌ فراهم می‌شود برای بازشنیدنِ برخی آهنگ‌های محبوبم، که بیشتر یادگاری دوران نوجوانی‌اند، از جمله «آسیمه‌سرِ»‌ بابک بیات و محمد اصفهانی. هنوز هم سحرآمیز است: «آسیمه‌سر رسیدی از غربت بیابان، دلخسته دیدمت از آوار خیس باران…». خدمت دو سگِ قبراقِ رفیق، مکس و رکس، سلام عرض می‌نمایم و مراتب قدرانی خیش را اعلام می‌دارم از اینکه الاحقر را جر و واجر ننمودند. بعد از ظهر برمی‌گردیم تا برسم به وبینار نویسنده‌ساز.
    وبینار را با ۲۵ دقیقه آزادنویسی می‌آغازیم و سپس درباره‌ی ساختن «ذهن دوم» و مدیریت دانش شخصی می‌گویم برای بچه‌ها. هر چقدر از این موضوع بگویم سیر نمی‌شوم، بس که مؤثر است و شیرین. اینبار روی یک برگه ۹ تا قوطی می‌کشم تا نشان بدهم کابینت‌های آشپزخانه‌ی ذهنمان چه چیزهایی می‌طلبد. برای نمونه بنگرید به قوطی‌های ذهن دوم من:
    استراتژی: در این ظرف از نقشه‌ها و برنامه‌های کلانم در کار و زندگی می‌نویسیم. بخشی از آن هم در قالب پندنامه‌ای شخصی‌ است که مهم‌ترین اولویت‌هایم را یادآوری می‌کند. این صفحه به من اطمینان خاطر می‌دهد که همواره می‌توانم مهم‌ترین راهبردهایم را پیشِ چشم داشته باشم.
    کلمه‌برداری: همه‌ی کلمات و عبارات و جملاتی را گمان می‌کنم می‌توانند دایره‌ی واژگانم را بگسترند و بر تسلط کلامی‌ام بیفزایند، در این صفحه می‌‌انبارم.
    نقل قول: گزیده‌ی سخنانی را که اینور و آنور می‌خانم یا می‌شنوم اینجا ثبت می‌کنم تا هنگام نقل قول توی گفتار و نوشتار در دسترسم باشند. مطلوب است نقل‌‌قول‌ها در موضوعات مختلف دسته‌بندی شوند.
    دفتر شعر: مشق‌هایم در شعر را اینجا گرد هم می‌آورم و مدام صیقلی می‌کنم به امید روزی که شایسته‌ی انتشار شوند.
    داستان بلند: ایده‌هایم برای نوشتن رمان و فیلم‌نامه‌ی بلند را می‌ریزم توی این ظرف و گه‌گاه پازل‌گونه مرور و مرتبشان می‌کنم.
    دوره‌ها: فهرستی‌ست از تمام دوره‌های فعلی و آینده‌ام. کمکم می‌کند بذر کلاس‌های تازه را بکارم و بپرورم.
    آفوریسم: برای جملات قصارگونه‌ای‌ست که لابه‌لای نوشته‌هایم شکل می‌گیرد. گزیده‌اش را می‌توانید روی صفحه‌ی اول وبگاه شخصی‌ام ببینید.
    فهرست هفتگی کلمات: تمرینی‌ست که هر یکشنبه در وبینار نویسنده‌ساز انجام می‌دهیم. حس و حالمان رارگباری در فهرستی از کلمات می‌نویسیم و سپس با فهرست هفته‌ی قبل مقایسه می‌کنیم.
    کتاب پیاده‌روی: کتابی‌ست در قالب گزین‌گویه که می‌کوشد جنبه‌های نادیده‌ی پیاده‌روی را بنمایاند. بزودی در قالب کتابی آنلاین منتشرش می‌کنم.
    و…
    قرار می‌گذاریم اغلبِ جمعه‌ها درباره‌ی مدیریت دانش شخصی حرف بزنیم، یعنی ساختن «ذهن دوم» بر بستر برنامه‌ای دیجیتال تا بتواند ایده‌ها و آموخته‌هایمان را سامان بدهد.
    بعد فوری آماده می‌شوم برای قرار با شیراز اوشاخ‌لاری در کافه هدایت شیراز. مریم و نگین و فرزانه و علیرضا و آیدا و معصومه و مائده و ریحانه. نسخه‌ی چاپی کتاب «نویسنده‌ساز» را به بچه‌ها هدیه می‌دهم. می‌گوییم و می‌خندیم، و کیف می‌کنم از هم‌نشینی با این همه دوست نیک و نازنین که مثل نوشته‌هایشان زیبایند. بعد هم با جمعی از رفخا می‌رویم سمت باغ ارم پیاده‌روی، و جای شما خالی.
    ته شب قسمت دیگری از سریال «متل بیتس» را می‌بینم و لالا.

  7. روز و روزگار نیک
    امروز صبح راهی خانه‌ی دخترم شدم. روز واکسن فرزندش بود و باید همراهشان می‌رفتم. در مسیر، جلسه‌ی اول کارگاه شعر را گوش دادم. عنوان‌های دفترهای شعر برایم جالب بود و چیزهایی را در ذهنم مرور کردم.
    بعد از واکسن، مراقب نوه‌ام بودم و از شوق حضورش، به مناسبت روز کودک، تکه‌ای طنز از زبان او نوشتم و در کانال منتشر کردم.
    در راه برگشت، همین‌طور که بخش بعدی جلسه‌ی اول کارگاه را می‌شنیدم، مجیز حافظه‌ام را می‌گفتم که جرقه‌های تک‌وتوکی را که نبوغم در راه می‌زد ، تا رسیدن به قلم و دفتر از یاد نبرد و آفرین به ایشان که مرام به خرج داد و حالا، آخر شبی، توانستم چیزهایی روی کاغذ بیاورم.
    خواندم:
    بخشی از «جریده فریده» به قلم زهره ترابی
    بخشی از جای خالی سلوچ
    پاره‌ی هفدهم از سفرنامه‌ی ناصرخسرو را هم خواندم. این بار همراه ایشان از حران راه افتادیم و به قرول، در جنوب ترکیه‌ی امروزی رسیدیم. آنجا مهمان خانه‌ی جوانمردی شدند ما هم که چلپ کردیم، اما به منزل که وارد شدیم، میزبان عرب بدوی از آب درآمد، اصرار هم داشت که جناب ناصرخسرو، آن هم فقط برای همین یک شب، به او قرآن بیاموزد. ایشان البته که پذیرفت با «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ» شروع کرد، اما آخرش مسافر عالی‌قدرمان مانده بود شبانه عطای صواب و کباب را با هم به لقایش ببخشد و سر به بیابان بگذارد- بس که مرد شصت‌ساله بر سر کم‌وزیاد آیات چانه می‌زد و دست آخر هم نتوانست سوره مبارکه را بیاموزد!
    والله، نوبر بود ما که عجم بودیم، همان کلاس پنجم، به‌دوسوت از معلم دینی آموخته بودیم و هر صبح و شام برای مادربزرگمان می‌خواندیم . او هم کیف می‌کرد و سوای نخودچی کشمش که از جیب مبارک در می اورد دست ملاطفت هم به سرمان می‌کشید.
    آدرس تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران
    گزارش نیک 150

  8. 17ام مهرماه
    صبح زود با خواندن آغاز کردم. پروژه شادی.
    ادامه روز را با مهمان‌داری گذراندم.
    شازده احتجاب را ادامه دادم .‌ از بخش هایی که راوی بی پرده حرف می‌زند خیلی خوشم می‌آید.
    پیاده‌روی پنج کیلومتری رفتیم و سعی کردم به جزییات بی‌جان مسیر دقت بیشتری کنم، آسمان علف های هرز گوشه‌کنار ، رودخانه و آشغال های دورش بیشترین چیزی بود که توجه‌ام را جلب کرد.
    از بعد از شنیدن کتاب چطور مثل یک خدا بنویسیم این جمله که شما باید ماشین چاپ متحرک در جامعه باشید در ذهنم مانده و خیلی لذت می‌برم که از نگاه کردن یه ظاهر آدم ها بتوانم شخصیت برایشان بسازم بازی سرگرم کننده ای برای پیاده‌روی های روزانه است. امتحانش کنید.
    شب به خواندن داستان قلب رازگو احمد اخوت گذشت که با آن خیلی ارتباط نگرفتم.
    کمی بافت طراحی کردم با راپید.
    و آنقدر سنگ صبور را خواندم که خوابم برد.

  9. گزارش نیک ۱۵۰
    سال‌واژه: فاصله
    — شاید اولین بار که بوف کور را خواندم سیزده ساله بودم. دفعه‌ی بعد بیست و شش ساله. نمی‌دانم چیزی می‌فهمیدم یا نه. فقط می‌دانم هر بار تا آخر می‌خواندم. نصفه نیمه خواندن در کارم نبود.
    دو روز پیش شاهین کلانتری از این کتاب صحبت کرد. رفتم سراغش.
    عده‌ای بر این باورند شهرت جهانی صادق هدایت مدیون خلق این رمان سورئال است.
    موضوع کتاب بوف‌کور را نمی‌توان به کلماتی محدود خلاصه کرد. رمان دو بخش دارد که در هر دو بخش، راوی اول شخص است که از ارتباط عجیب خود با یک زن سخن می‌گوید. در بخش اول زنِ اثیری نماد یک زن آسمانی و دست نیافتنی، مرکز توجه راوی است. اما در بخش دوم زنی که لکاته خوانده می‌شود زنی است که از راوی دوری می‌کند و همزمان فاسق‌های زیادی دارد، نماد زن زمینی و دور از ایده‌ئال‌های ذهنی است.
    حضور پیرمرد قوزی و خنزرپنزری در هر دو بخش، سبب ابهام در ذهن خواننده می‌شود.
    فضای عجیبِ برساخته‌ی هدایت با نمادپردازی ویژه‌ی او به خوبی پرداخته شده است.
    جمله‌های طولانی وجه بارز این داستان است:
    «این دفعه دیگر تردید نکردم، کارد دسته استخوانی که در پستوی اتاقم داشتم آوردم و خیلی با دقت اول لباس سیاه نازکی که مثل تار عنکبوت او را در میان خودش محبوس کرده بود– تنها چیزیکه بدنش را پوشانده بود پاره کردم– مثل این بود که قد کشیده بود چون بلندتر از معمول بنظرم جلوه کرد، بعد سرش را جدا کردم– چکه‌های خون لخته شدهٔ سرد از گلویش بیرون آمد، بعد دستها و پاهایش را بریدم و همه‌ی تن او را با اعضایش مرتب در چمدان جا دادم و لباسش، همان لباس سیاه را رویش کشیدم– در چمدان را قفل کردم و کلیدش را در جیبم گذاشتم – همینکه فارغ شدم نفس راحتی کشیدم، چمدان را برداشتم وزن کردم، سنگین بود، هیچوقت آنقدر احساس خستگی در من پیدا نشده بود – نه هرگز نمی‌توانستم چمدان را بتنهائی با خودم ببرم.»
    صادق هدایت سال ۱۳۱۵  این رمان را نوشته.  موصع نگارش این رمان می‌دانسته چه شهرتی برایش می‌آورد؟
    — وبینار نویسنده‌ساز را از شیراز شاهد بودیم. بیست و پنج دقیقه آزادنویسی را نوشتم. در ادامه شاهین کلانتری از «قوطی‌های ذهنی» و مرتب کردن یادداشت‌ها برای‌مان گفت.
    —پیاده‌روی، غمِ غروب جمعه را شست. حال و هوای دیگری پیدا کردم.

    https://t.me/nahid40rasti02

  10. آخر هفته عالی بود؟
    عالی‌ترین بود.
    دوس داشتنو حس کردم با تمام سلولای بدنم.
    شعرشکافتیم به دفعات.
    کتاب خاندیم به کررات.
    و برای ترک عادات بد به حرف زدن رو میاریم.
    آچان تایم.

  11. بیدار می‌شوم. بیدار می‌شوم و صفحات صبحگاهی امروز را روی کاغذ می‌نویسم. 3صفحه. ساعت دو وقت داده‌ام. ساعت 11 است. یادداشت میز و کار و اصرار، ایسم، و سانسور را از «با شما نبودم»ِ بهمن خانِ فرسی را می‌خانم. دلم می‌خاهد به سانسور لعنت بفرستم. لعنت به سانسور که با ریشه‌ای چنان عمیق در جان و فرهنگمان ریشه دارد. اتفاقی که اصلن نباید وجود می‌داشت و حالا مگر از بین رفتنی‌ست؟ از لحاظ سیاسی‌ش را هم نگوییم چطور آن خودسانسوری را که در اطرافیانمان، نزدیکانمان، دوست و آشنایمان داریم کنار بگذاریم؟ من می‌نویسم راستش. می‌نویسم که با خودم و با دیگران بی‌سانسور و بی‌سانسورتر از دیروز باشم.قطعن که روی ظرفیت‌ها و موقعیت‌های جمعی که گفتگو می‌کنیم حساب می‌کنم اما اگر دلخوری پیش آمد هم خب، بیا بی‌سانسور حرف بزنیم. ناراحت باشیم و صادق. دلخور باشیم و راست برای خودابرازگری. که سانسور و پوشش‌هایی که روی حرف‌های دلمان بگذاریم تمام نمی‌شوند آن‌ها که با شکل‌های گوناگون برمی‌گردند. شکل‌هایی مثل سیگار، مواد، مشروب و… که اعتیادش را خبر از حرف‌های نگفته و احساسات فروخورده می‌دانم. که بدن به شکل عادت‌هایی «مرا ببین» را داد می‌زند. خشم را احساس می‌کنم. می‌دانم چرا سانسور خشمم را برمی‌انگیزد. دفتر شعری را باز می‌کنم از علی‌رضا پنجه‌ای به نامِ سک‌سک‌های عاشقانه:
    «ایمان دارم خدا هربار به من فکر می‌کند
    از خود می‌پرسد او چگونه این‌چنین
    گم شده که هیچ پیامبری توان یاری‌اش ندارد!
    چه‌قدر گم شده شاعری که هیچ‌کس نمی‌شناسدش!»
    شوخ و شنگولی این دفتر نگاه می‌دارد نگاهم را به خیش:
    «چراغ‌ را در خیابان‌های تاریک بپاشان
    این عبور با احتیاط ندارد
    از تقاطع و مرگ نترس
    تختِ‌گاز برو
    جز تو
    هیچ فردایی رقم نخاهد خورد»
    فردا مثل هرروز روز بزرگیه برای نویسنده شدن.
    شب به خیر.
    https://t.me/dreamdrawgrow

  12. نیک‌روز مادرناز

    صبج جمعه با ذوق پا میشم. امروز نوبت منه که مامانی مالم باشه. تو راه حلیم‌شیر می‌خرم. صف‌اش طولانیه ولی این طباخیه حلیم‌شیرش حرف نداره. به جز من و یه خانوم سالمند، بقیه‌ی صف مردای میونسال و سالمندن. یه جوون توشون نیس. کدوم جوونی حالشو داره صبح زود جمعه پاشه بره حلیم‌شیر بخره واسه صبحونه.‌
    آذر، وسایل مامانی رو آماده کرده. یکی‌یکی همشونو چک و گونه‌های نرم و چروکیده‌ی خوشگلشو ماچ می‌کنم. آذر رو ترمینال اتوبوس واحد پیاده می‌کنم و با مامانی دوری تو خیابونای خلوت شهر می‌زنیم. از هر خیابونی رد می‌شیم رو به مامان می‌پرسم: «مامان این کدوم خیابونه؟»
    مامان زودی جواب میده. همه رو درست. قربون‌صدقه‌اش میرم. خدا رو شکر می‌کنم واسه نعمت داشتنش.‌
    مسعود، پسردایی‌غفور زنگم می‌زنه. سراغ مامان رو می‌گیره. میگم اگه میخواد عمه‌بتول رو ببینه باید بیاد خونه‌ی ما. میاد با یه گلدون خوشگل پتوس. همونایی که خودش پرورش میده. مسعود هم‌سن منه. خودش و همسر و بچه‌هاش از خوبی حرف ندارن. مدتیه توی نشتارود یه باغ گل و گیاه زده. یه گلدون فیلودندرون چند ماه پیش واسه مامان آورد. حال گله خونه‌ی مامان عالیه از بس مامان هر روز صبح با برگای گله حرف می‌زنه و قربون‌صدقه‌ی پسربرادرش میره. گلدونه رو گذاشته کنار گلدون فیکوس بابک. دو تا گل با هم مسابقه گذاشتن واسه بردن دل مامان خانومی.‌
    مسعود اولین باره خونه‌ی ما اومده. ما فامیل انگار رسممون شده فقط خونه‌ی بزرگترا همدیگه رو ببینیم.
    از شهرای شمال میگه واسمون و شاخ‌و‌شونه کشیدن گیلکیا و مازنیا واسه همدیگه.
    عاشق آب‌و‌هوای شمالم ولی توی خودم نمی‌بینم بتونم بیشتر از یه ماه تنهایی اون‌جا دووم بیارم. پاهام توی گِل زمین اصفهان گیر افتاده و قلب و روحم اسیر خاکش شده. دل‌کندن از زادگاه و شهرم رو هم تو خودم نمی‌بینم.
    اصرار می‌کنیم برود اهل و عیال را بیاورد تا ظهر آدینه را با هم باشیم. مشغولیت را بهانه و خداحافظی می‌کند و می‌رود.
    ناهارمان را که می‌خوریم، آنی قسمتی دیگر از «مرد سه‌هزار چهره» را می‌گذارد. عصر هم آخرین قسمت سریال مزخرف و چرند «بدنام» رو می‌بینیم و هی به عواملش بدوبیراه می‌گیم.‌ انگار خود نویسنده‌ی فیلمنامه هم توی ادامه‌ی ماجرا مونده و یهو تصمیم می‌گیره شخصیت‌ها رو بفرسته به خندق بلا تا از شر فیلمنامه‌ی گندش راحت شه.
    این دم‌به‌دم سیگار دود کردن توی سریالای اخیر ایرانی چقدر چیپ و کلیشه‌ایه. خیانت و ارتباطای ممنوعه و خودکشی و دیگرکشی با اجیر کردن همون آدمای سیبیل‌کلفت فیلمای فارسی دهه‌ی چهل، اراجیفیه که باب شده تو سریالای این روزا.
    آخرشب چند صفحه‌ای از رمان «خسرو خوبان» رو می‌خونم. و چشمام زیر واژه‌ها به خواب میرن.

    ۱۴۰۵/۷/۱۸
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  13. سال‌واژه‌ام: زن.
    زیاد خابیدم.
    رفتم چتری زدم.
    با ز پیاده‌روی کردم.
    با مامان فیلم دیدم.
    شام درست کردم.
    بعد مدت‌ها کلمه‌برداری کردم.
    این آخر هفته زیادی دل‌نازک شده بودم. اشک‌هایم آماده به خدمت بودند. اما همه توی صورتم لبخند زدند و با من مهربان بودند برای همین اشکی نریختم. موقع آزادنویسی به سناریوهایی فکر کردم که آدم‌ها می‌توانستند اشکم را دربیاورند و صحنه را عوض کنند اما نکردند و بنابراین نفهمیدند که من چقدر شبیه آن حرف که می‌گویند “همیشه حرفی در آستین داشت” اشکی در آستین داشتم.
    حلزونه هم بنظرم می‌خاهد گریه کند. پهن شده روی زمین و خودش و زندگیش را می‌کشد جلو و احتمالن منتظر است یکی اشکش را دربیاورد.

  14. گزارش نیک
    17 مهر 1405

    الان که فکر میکنم، درست میگن که آدم به همون چیزی تبدیل میشه که فکر میکنه (و جسارتا خالی از لطف نیست که بگم مخصوصا به اون ها عمل میکنه!) برای همین الان که روز نمیدونم چندمیه (دروغ گفتم، کاملا هم میدونم از چه روزی شروع کردم به نوشتن هر روزه ولی چون تعداد روزهاش هنوز 10 رو هم رد نکرده ترجیح میدم قُپی ریزی بیام و با گفتن – نمیدونم – کار رو از این بیخ‌دار تر نکنم.) و وقتی گزارش نیک اولم رو میخونم متوجهه میشم که حتی در وصف شرایط روز هم به سراغ حس و حالی رفتم که خیلی سند مناسبی نیست برای استناد کردن به آن! بلاخره حس است و هزار سودا. (واقعا هم سودایی است این لاکردار!)
    اول صبح را خیلی خوب شروع نکردم و متاسفانه با عادت مزخرف /بجنب دنیا در حال حاله و تو در خواب/ شروع کردم و خودم رو دو ساعتی مشغول خزعبل های دیگران در اینستاگرام و جاهای دیگه کردم. لازم به ذکر است که شاید این وقفه عدم حضور در اینستاگرام باعث این جوشش و خروش ساعتی شده. دلیلش را به هرحال واگذار میکنم به جای دیگری!
    بعد از آن پس از صرف صبحانه مفصلی – کره بادوم زمینی با هر چیزی به عنوان صبحانه مزه میده و امیدوارم به خوانش متن ادامه بدهی بجای گشتن برای پیدا کردن مثال نقض! – دویدم و کمی هم طناب زدم. طناب زدن و مهارت طناب زنی حس جالبی میدهد هم سوخت و ساز بالایی دارد (بالاهاا!) و هم ابزار خیلی خاصی نمیخواهد و برای این روزهای من که سرباز هستم مناسب تر و باحال است. بعد از آن کمی نوشتم و باید دسته بندی میکردم یکسری اطلاعات مربوط به نوشته هایم را برای اشتراک گذاری با یک دوست ه میتواند کمکم کند در روند تغییر و حتی نوشتن من.
    بعد از آن به سراغ دیدار دوستم رفتم و با او یک ساعت و اندی صحبت کردمم و کمی از خودم و شرایط فعلیم گفتم و کمی هم از او شنیدم (شنیدن باید بیشتر شود ها!) و برنامه هایمان برای هرکداممان به شخصه جذاب بود و جالب بود حس حسدی که قبلا حس میکردم از کوشش فرد دیگری را امروز نداشتم!
    بعد از آن کتابی از رابرت گرین / طبیعت انسان ها/ را باز خواندم و ادامه دادم و شاید در مورد حسد اینگونه مینویسم و میبینمش بخاطر توضیحات فصل قبل نویسنده درمورد آن. کتابیست که شاید موضوعات مختلف را سعی کرده در یک سینی بزرگی پهن کند ولی خدا میداند که برای هرکدام از مباحث ذکر شده چقدر میتوان گشت و گشت و گشت. پس با این دید که میتواند ایده های جدیدی در من ایجاد کند میخوانمش نه استاد و همه‌چی‌دان شدن. بعد از آن در کلاس وبینار نویسندگی شرکت کردم و نوشتم و از ایده های تازه در کلاس که مربوط به کتاب /ساخت ذهن دوم از تیاگو فورته/ بسیار لذت بردم و یادداشت کردم. امروز قرار است که به ذهن دوم تازه‌ام سر و سامانی بدهم.
    دو قسمت از سریال میراث را دیدم و خوابم برد!
    فردا چون پادگان هستم دور از جمع مینویسم اما در هر صورت راس ساعت 5 مینویسم و سعی میکنم گزارش نیکم را زودتر قبل از اتمام روز منتشر کنم.

  15. جمعه ۱۸ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ساعت ۲:۳۵ است و مدام از نوشتن گزارش نیک طفره می‌روم. نزدیک صبح، همسرم بالاخره از سفر برمی‌گردد. از یک طرف دوست دارم بیدار بمانم؛ خیلی دلم برایش تنگ شده. از طرف دیگر، بی‌خوابی حسابی اذیتم می‌کند.

    لیلیا هم بیدار است. مثل من. مدام این طرف و آن طرف می‌شود و تا می‌تواند به دیواره‌های شکمم فشار می‌آورد. جدیداً شب‌ها فعال‌تر شده. نمی‌دانم چرا. کاش همین تلاش‌ها را برای وقت زایمان بگذارد و کمک کند مامان کمتر درد بکشد!

    صبح که از خواب بیدار شدم و پاهایم را روی زمین گذاشتم، احساس کردم درد ساق پایم خیلی کمتر شده. آن‌قدر کم شده بود که دیگر لنگ نمی‌زدم و به‌راحتی می‌توانستم راه بروم. خیلی ذوق کردم. واقعاً دوست نداشتم برای چنین دردی درگیر دکتر رفتن شوم و از معمولی‌ترین کارهای روزمره‌ام جا بمانم.

    همان‌طور که می‌نویسم، دخترکم در حال جابه‌جا شدن است و حسابی دردم می‌گیرد. شکمم سفت شده و مدام تحت فشار است.

    امروز ۳۶ هفته‌ام کامل شد و وارد هفته‌ی ۳۷ شدم. لیلیا در این هفته وزنش به حدود ۲۹۰۰ گرم می‌رسد و قدش حدود ۴۸ سانتی‌متر است. جوجه‌کوچولوی من تبدیل به یک کدوحلوایی شده! حسابی شیطنت می‌کند و وقتش رسیده که نهایتاً تا ۲۸ روز آینده از شکم مامانی دل بکند.

    برای ناهار، به پیشنهاد مامان، از بیرون کباب کوبیده سفارش دادیم و مهمان او بودیم. هیچ‌کدام حال و حوصله‌ی رفتن به آشپزخانه را نداشتیم.

    به گلدان‌هایم آب دادم و تصمیم گرفتم حالا که درد پایم بهتر شده، بعدازظهر به پیاده‌روی بروم.

    مادرشوهرم به‌خاطر پادرد ترجیح داد در خانه بماند. من و مامان پیاده تا سر خیابان رفتیم و از کنار شالیزار رد شدیم. هوا فوق‌العاده بود. کمی نشستیم و دوباره یک دور دیگر پیاده‌روی کردیم. این بار به سمت دیگری رفتیم و برای خانه نان فانتزی و چند کیسه خوراکی خریدیم.

    بعدازظهر دورهم بستنی و تنقلات خوردیم و برای شام ساندویچ درست کردیم.

    امشب به جای «بزنگاه»، که احساس کردم تماشایش کمی حوصله‌سربر شده، سریال «شهرزاد» را دانلود کردم. دوست داشتم بعد از سال‌ها دوباره این سریال زیبا را ببینم.

    یکی از دلایلی که از همان ابتدا باعث شد به این سریال علاقه‌مند شوم، شخصیت شهرزاد بود. از اینکه در جامعه‌ای مردسالار، تمام تلاشش را می‌کرد تا حقش را بگیرد، خوشم می‌آمد.

    از طرفی، بارها از آدم‌های مختلف شنیده‌ام که چهره‌ام شبیه شهرزاد است. خودم فکر نمی‌کنم شباهت زیادی داشته باشیم، ولی آن‌قدر این حرف را شنیده‌ام که گاهی با خودم می‌گویم حتماً اندک شباهتی هست.

    در حدی که امشب مامان هم وسط سریال دیدن گفت:
    «زهرا، این شهرزاد یکم شبیه تو هم هستا؛ البته قبل بارداری که صورتت لاغرتر بود.»

    گفتم: «آره، خیلی‌ها بهم گفتن.»

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    امروز دردی نداشتی و قدردان سلامتی‌ات بودی. با هر قدمی که برمی‌داشتی، در دلت خدا را شکر می‌کردی. روز فوق‌العاده‌ای نبود، اما خوشحال بودی و از سادگی‌اش لذت بردی.

    فقط حالا که نزدیک خواب است، دوباره کمی نفس کشیدن برایت دشوار شده.

    به یاد حرف کیانا می‌افتی که می‌گفت: از غم‌ها یا دردهایت فرار نکن. از اعضای بدنت به‌خاطر تلاشی که می‌کنند تشکر کن و اگر اذیت هستی، با دخترت درباره‌اش حرف بزن.

    او مادری نمی‌خواهد که تظاهر می‌کند قوی است؛ مادری را دوست خواهد داشت که دردهایش را هم می‌پذیرد و با خودش مهربان تر است.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۵
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
    📖 خواندن و شنیدن: ۰
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۱۰
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۱۰

    امتیاز امروز: ۷۸ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  16. صبح جمعه با نفس عمیق کشیدن در مسیر کوهنوردی طی شد. البته بیشتر این نفس کشیدن‌ها برای کنترل فشار افتاده بود. مسیر برگشت از قله، از راه رفت نیست. کوه را دور می‌زنیم و از مسیر نسبتا همواری تا پایین، راهمان را ادامه می‌دهیم. هوا آفتابی بود، ولی آفتاب به شکل دکوری حضور داشت. یک ساعت بعد از رسیدنمان به خانه حسابی باران بارید. باران دوست‌داشتنی نبود، چون سرویس‌های تحویل را با تاخیر همراه کرده بود. به چیزی که یک هفته انتظارش را می‌کشیدم، نرسیدم.
    شروع کردم به خواندن «یادداشت‌های یک دیوانه» بعد شروع کردم به نوشتن یادداشتی درباره خواندن این کتاب و تاثیری که از آن گرفتم. نقطه شروع یادداشت و ایده متن خوب بود، ولی برای تکمیل شدنش و رسیدن به یک متن قابل انتشار باید سلیقه بیشتری به خرج بدهم. فردا این نسخه را کامل‌تر می‌کنم. مقدار غیرقابل‌دلچسبی کار کردم و بعد نویسنده‌ساز را بودم. دایره نفرین‌هایی که هر روز یاد می‌گیرم، بیشتر و بیشتر می‌شود. باید کلمه‌برداری کنم این‌ها را. موضوع این جلسه در مورد ساخت ذهن دوم بود و پیشنهاد درست کردن قوطی‌هایی برای موضوعاتی که زیاد با آن‌ها سر و کار داریم. جالب بود حتما انجامش می‌دهم.
    پیراهن نارنجی نیاز دارد دکمه آخرش حذف شود و تغییرات دیگری برای بقیه دکمه‌ها دریافت کند. از صبح حضورش را در بند رخت نادیده گرفتم، ولی الان تحملم تمام شد. جعبه نخ و ۸ تا دکمه فشاری از بین وسایل مامان برداشتم. اندازه‌ها را زدم و شروع کردم به دوختن. حین آن ادامه سریال The Mess You Leave Behind را پلی کردم. از سریال‌های صفحه دانلود است. داستان معلم جایگزینی هست که جای معلم قبلی که مرده، آمده. و حالا جریانات زندگی معلم مرده گریبان این معلم را هم گرفته. تا قسمت ۵ دیدم. دکمه‌های فشاری را هم دوختم. نتیجه خوب شد. حرکت خوبی بود. بدون برش اضافه و تغییر اساسی، نتیجه‌ای که می‌خواستم را گرفتم. آخر شب باز ۱۰ صفحه از «یادداشت‌های یک دیوانه» را خواندم.

  17. جمعه خوبی بود. حرف زدیم. تا دیر وقت بیدار بودیم. مهمون داشتیم. غذا درست کردیم. فیلم نگاه کردم. سر کلاس، نکته نوشتم. لباس اتو کردم. گپ زدیم و خوب بودم.

  18. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    رونویسی از صفحات باقی‌مانده‌ «شناخت اسطوره»
    زبان خاندن زیادی و جبران تمام روزهایی که نمی‌شد.
    تمرین کردن کم و جبران تمام روزهایی که می‌شد.
    نویسنده‌ساز و نوشتن و با ذهن اول اندیشیدن به ذهن دوم.
    تحمل صدای جیغ بچه و عروس هلندی تنگش و باز، زبان خاندن‌.
    نوشتن یک شعر

  19. از صبح دارم یکسره گذارش‌نیک ره بررسی کنم هنوز استاد تائید نکرده چو مه فضول برم ببینم استاد و دوستا چه‌کارا کردند.

    خوب بوفه‌کور ره پیدا کردم صوتی هسته یک‌ونیم فایل رو گوش دادم. گاوخونی پیدا کردم مقدمه یعنی ۶ صفحه‌ای اول رو خونی در مارکت ایجازه می‌ده خوندم‌ منتظیری خاهرزاده‌ام هستم که بی‌آد کارت‌و سیم‌کارت او یکی هسته بخره کتاب ره از مارکت کتاب.

    دگه داشتم با خاهرزاده‌ام از ای‌نا ای‌که گروه نویسنده‌گی هستِم گپ زدم. گفتم:

    در جمعِ خیلی سختِ گرفتار شدم یکی از یکی دگه بهتره آدم گیج‌ می‌شه چی‌جوری بتونم خوده سرپا نگاه دارم خیلی بمه سخته. خوب وقتِ بخاهی بهترین ادبیات در آینده تو باشی وسطِ همه نویسنده‌ها حتی استاد ام حریف آدَمه !
    باید دقیق همه ره شناسی. سبکِ نویس‌داری اوها ره بفهمی تا که خود ات یک سبک داشته باشی گذشته‌ام همچنان او نویسنده‌هاای‌که در گذشته بودند. ای شرایط زنده‌گی مه‌ام به کنارِ او گاهی پشیمون می‌شم می‌گم مه ای‌جا چکار می‌کنم ای‌جا جاای مه نیست حتی در گذارش‌نیک!
    باز که یاد ام می‌آد قولِ‌که بخود دادم نمی‌گم چه هست رازه! پشیمون می‌شم می‌گم صدیقه پاشو از نکته‌ای شروع کن دوباره باز دوباره همودم بخودم قول می‌دم که دگه پشیمون نه‌شم ادامه می‌دم تا فردا صبح بلز دوباره به‌ای فک پا می‌شم همه‌ره زیرو رو می‌کنم یعنی گذارش‌نیک، کانال‌ها بچه‌ها درجه یک وقتِ می‌خونم پشیمون می‌شم می‌گم دست نگه‌دار دوباره قولِ تکراری نکته‌ای صفر.

    رفتم وبینار شرکت کردم به‌ای‌که ۵و۲۲ دقیقه بود رفتم خوشبختانه استاد‌ام تازه آماده بود رفتِم سوراقِ آزاد نویس‌داری. درباره یک‌نیم ووس بوفه‌کور نویس‌داری دردم. از یک ویلا شروع کردم که انگار کسی‌که نقاش ای داستان بوفه‌کور بود مداد او می‌شکنه می‌ره یک جدید بخره صاحب ویلا ایجازه نمی‌ده همی‌جوری بحث می‌شه او دخترِ‌که به خیال نویسنده‌ای کتاب بوفه‌کور بود وارد کردم خلاصه پنج‌صفحه‌همی‌جوری نویس‌داری کردم اما هیچ نتیجه نرسیدم می‌خام چندین‌‌بار تا کتاب بوفه‌کور تموم می‌شه همی‌شکلی نویس‌داری کنم ببینم چه نتیجه‌گیرم.

    امروز ام جز او روزهاای هیچ‌غلتی نکردم شده حال ندارم ادامه بدم.

    شعر:

    خاک‌پوسیده هرگز هرگز در چه‌ها تصور
    هرگز خاک‌دم دم‌خون لهجه زبان در تو هیچ تصور
    گمشو در خود گمشو به دنیا آمدن ات اشتباه‌ست

    — مه همیشه بدونِ ویرایش داستانک‌ها ره به عموترابی می‌فرستم می‌دونید چرا؟
    چو خوشم نمی‌آد بدونِ زحمت انتخاب شم

    ولی بعد از هفت‌تا که انتخاب می‌شند خیلی جذاب می‌شه همیشه‌. بعد از او دوست دارم‌ و همیشه بعد از انتخاب برنده‌ها زیاد کوشش می‌کنم. داستانک خوبی نویس‌داری کنم حتی دفعه اول هرچه‌ که خوش‌آمد و پیش آمد می‌فرستم یعنی‌ نمِه کنم سه چهار تا نویس‌داری کنم بفرستم .خود‌ ام ره دارم لو می‌دم‌.

    خوب بچه‌گی‌‌ام همی‌جوری بودم بخاطری اول نشم می‌گرفتم سوال‌ها در عهدِ که کامیاب باشم جواب می‌دادم در حالی‌که یاد ام داشتم. همیشه استاد‌ها بعد می‌فهمیدن مه فقط کامیاب شدم یعنی از برزخ فقط نجات پیدا کردم. می‌خاستند برند برگه‌ها مره جمع کنند و اعتراض کنند. و مه‌ای بیچاره مجبور می‌شدم فقط ای‌ره می‌گفتم اونا می‌تونند برند درس بخونند بابام مره نمی‌ذاره فقط همی‌که شما می‌فهمید مه یاد دارم بمه کافیست.

    مثلن کجاای داستانک اشتباه بود بخشش شعر نباید وارد می‌کردم دکلمه‌ها او باید از زاویه دونفره کار می‌شد نسخه‌ای اصلی می‌خام ویرایش کنم بزارم کانالم.
    خوب دگه ای اخلاق مه‌ام بلو رفت!

    خوب چکار کنم می‌‌‌خام حواسم پرت شه، داستانک‌ها خوندم خیلی جذاب بود اما از زاویه ای‌که بگم خوب بود همه در کلی او بمه ربطِ نداره. ضرب‌المثل است می‌گه:

    ( بشین سرجاخود )

    خلاصه خوش مه اصلن نمی‌آد جز هفت بهترین باشم. اما اگر می‌فرستم می‌‌خام فقط وسط نویسنده‌ها باشم.
    حال فهمی‌دید گاهی وقت پشیمون می‌شم که نمی‌خام ادامه بدم چی‌ است هم شرایط و هم ای‌‌‌که همه از هر زاویه از مه بالاترند حتی به اخلاق، استایل و گپ زدن!
    یعنی همش در دوراهی هستم‌.

    https://t.me/sadegaalezadai

  20. 🌱 ۱۷ مهر ۱۴۰۵

    ۱۰۰ کلمه برای نشان دادن حال و هوای یک متن انتزاعی خیلی کم است. به‌نظرم تخمین خوبی نبوده برای تمرین. متن انتزاعی، برخلاف متنی که روایت مشخصی دارد، برای انتقال حال‌وهوایش به جزئیات بیشتری نیاز پیدا می‌کند. از دست رفتن یک جمله ممکن است رنگ و نور جمله‌های دیگر را هم عوض کند.

    نمی‌دانم. تمرین را سخت کرده. انتخاب جملاتی که بهتر حال‌و‌هوای متن را برسانند خیلی مشکل شده. هرس کردن در چنین متنی صرفاً حذف واژه‌ها نیست. حذف رابطه‌هاست. به‌هرحال امشب هم می‌نویسم و هرس می‌کنم. جابه‌جا می‌کنم و پازل جملات را از نو می‌چینم. ترکیب جدیدم را دوست دارم. ولی آخر فقط ۱۰۰ کلمه؟

    این دو روز خیلی به ددر گذشت. دیروز خانه‌ی مامان. حرص زدن برای آغوش‌های عزیزم. غذای مامان‌پز. بازی با آسمان. حرف زدن با نعیمه. پاستاپزی و پاستاخوری با محمد. به‌به و به‌به. In Treatment. و این چیزها.

    امشب خانه نوید و نسرین. نوید هلی‌کوپتر را پایلوت به پرواز درآورده‌ و فیلمش را نشانمان می‌دهد. خیلی زود به زمین می‌خورد. عیب‌یابی که می‌کند به این نتیجه می‌رسد که کل استراتژی را تغییر دهد. همه‌ی زحمت‌هایی که کشیده را می‌گذارد کنار و از اول.

    آن هم کسی که برای هر قطعه‌ی فسقلی، ساعت‌ها وقت می‌گذارد. ابزارکهنه‌ای، فن کامپیوتری، پره‌های دوچرخه‌ای چیزی از دوست و آشنا گیر می‌آورد یا از بازار سعدی، جمعه‌بازار و بازار دزدها می‌خرد. با مته و فرز و هزار ابزار دیگر، می‌افتد به جانش تا قطعه‌ای که می‌خواهد ساخته شود. از سوزن جوالدوز هم نمی‌گذرد. می‌گوید خیلی خوب لحیم می‌گیرد رویش.

    با ذوق فراوان عیب قبلی و راه‌حل جدید را برایمان باز می‌کند. دیدن شوقش آدم را سر ذوق می‌آورد. مثل یک بچه هیجان‌زده است موقع تعریف کردن. و آدم کیف می‌کند از کیف کردنش. فکر می‌کنم باید به کارهای ذوقی‌ام بیشتر بپردازم. نباید این فرصت را از دست بدهم برای بیشتر خودم شدن.

    موقع آمدن، نسرین نسخه‌ای برای اگزمای دستم می‌دهد و ترمیم‌کننده برای زخم عمل‌. می‌گوید هر دو ساعت یکبار ضدآفتاب بزنم حالا که پوستم اینقدر حساس شده. هر نوری ممکن است پوستم را اذیت کند. فقط در تاریکی مطلق ضدآفتاب لازم نیست.

    درباره‌ی زخم عمل پورتم هم که اندکی چرک کرده، گفتند به‌خاطر این است که محیطش خیس شده و باکتری رشد کرده. گفتند زود زود حمام نرو:) زود رفتی هم بعدش روی زخم را با سشوار خشک کن. حالا فردا می‌روم پیش جراحِ خودم ببینم چه کنم با این بخیه‌های زشتی که روی گردنم زده.

    چالشعر امشبم:

    در خساستِ خیال
    می‌تراوم از شکافِ کشف‌های کال

    50 تا عنوان عجیب یا شاعرانه می‌نویسم برای تمرین شعر. چندتایی‌شان:

    از لاک چشمانت بزن بیرون.
    روز را کوباندم به پنجره، شب شد.
    پرواز مردنی‌ست.
    محیطم را شعاعت درنوردید.
    بارش موریانه در هوای شرجی.
    قورباغه از قفس پرید.

    تلفنی با نجمه حرف می‌زنیم. می‌گوید در تماس تصویری با سهیل، وقتی او حالم را پرسیده، از دهانش در رفته و بیماری‌ام را لو داده. طفلک تازه خوشحال از قبول شدن در آزمونِ مدیکال بوده. بعد از آن‌همه تلاش. سردماغ و سرِ ذوق. حالش گرفته شده. می‌گفت اما گفته: «وقتی حالشون رو می‌پرسم می‌خوام که همینا رو بهم بگین. راستشو بگین.» فردا باید تماس بگیرم تا ببیندم که خوبم. این روزها برای اینکه حال بیمارم را نبیند، از تماس طفره رفته بودم.

    تئوری شعر می‌زنم به کمرم شاید کمی بهتر شوند شعرهام. و چند صفحه‌ای سرخ و سیاه.

    و شب‌ خوش.

    🪾رستن‌راه
    https://t.me/naemehsajadi

  21. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۱۸

    امروز برایم روز شلوغی بود.اول روز خرید خانه را انجام دادم. بعد ازناهار برای مراسم ختم یکی از اقوام به افسریه رفتیم‌ ‌.دختر عموی مادرم، شوهر وخواهرش را به فاصله یک هفته از دست داده بود .وخیلی غصه دار به نظر می رسید. انگار این سوگ حسابی پیرش کرده بود.بعد از مراسم ختم به همراه پدر وبرادر وخواهرم به خانه برگشتیم وتا آخر شب مشغول مهمانداری بودم‌.

    امروز فکرم درگیر موضوع ختم بود.واصلن نتوانستم تمرین آزاد نویسی را انجام بدهم.

    امروز دستانم حوصله نوشتن نداشت.چشمانم هم حوصله گریستن نداشت. گاهی وقتها ازشدت بغض اشک درچشمانم یخ می بندد.

  22. جمعه ۱۷ مهر صفر پنج
    گزارش ۱۵۰ 🥰
    آرزو به لب شدم روز تعطیلی تا ظهر بخابم اما نه بدنم نه کله‌ام با این مدل کنار نمیاد که نمیاد. یه جایی میزند بیرون. یا سرم درد میگیرد یا کمرم. هشت نشده بیدارم. خاب که بی‌خاب ولی مچاله میشوم زیر‌پتو. چشمامو می‌بندم. ازشون میخام ۱۰ دقیقه هم شده بذارن بخابم. تلاش بیهوده است. باید بزنم بیرون. دلم دوش آب داغ میخاهد. بروم سراغش. پاها را بذارم در آب داغ با نمک دریا تا همه خستگیها و ناله‌هایشان کنده شود. جانی تازه می‌کنم. تا صبحانه آماده شود، صفحات صبحگاهی می‌نویسم. از خابم هم. جالبه دو تا خاب دیدم. متاسفانه با آدمهای تکراری و جاهای تکراری که البته مدتهاست ندیدمشان. تکراری از این جهت که همیشه تو خابم هستن.🥴
    مختصر صبحانه‌ای میخورم. کمی آشپزخانه رو ترگل‌ورگل می‌کنم. دست نوازشی بر گلهام میکشم، آهنگی که دوست دارند رو زمزمه می‌کنم. یه کوچول قدم می‌زنم و بدنم رو کش میدم. میرم پشت میزم کتاب آوا در کاواک از بهمن فرسی رو باز میکنم، «مهر آسمان- مهربانی زمین» رو می‌خانم. مدت کوتاهی که سعی میکنم پیوسته شعر تو روزم باشد. مخصوصا خیلی دوست دارم اول روز باشد. ذهنم را منعطف و تازه می‌کند.
    «بگذار در آشکار
    دشنه آیین بدرخشد
    و شرارۀ قانون
    صفیرکشان بر حقیقت عریان
    قلم نفی بفرستید
    بگذار سوداگران بستر و بالین
    چونان مترسکان با یک پای
    بر واژه مالکیت در قبالۀ نکاح بایستند
    و بر مالکیت مکتوب خویش
    تکیه کنند.»
    میروم پخت‌و پز کنم و دمپختکی برای ناهارم دست‌و‌پا کنم. تا بپزه، چرخی میزنم در سایتها و یوتیوب. سایت جناب محمد قائد رو می‌یابم. اندکی کندوکاو می‌کنم توش. بعد دمپختک را می‌زنم بر بدن. عجب طعم و مزه‌ای. کمی تند شده اما تا خوشمزه بودن فاصله‌ای ندارد.
    فهرستی می‌نویسم از آنچه‌که باید برای جلسه گروه‌درمانی امروز انجام دهم.
    آزادنویسی می‌کنم. و گروه را می‌آغازم. قصدم این است برای فعال‌تر شدن بچه‌های گروه، نوشتن را به تمریناتشان بی‌افزایم.
    می‌روم پیاده‌روی. کمی خرید هم می‌کنم. پای مرغ لازمم تا دوباره سوپی بار بذارم. در این هوای خنک می‌چسبد.
    فایل کارگاه شعر و وبینار امروز را می‌گوشم. آزادنویسی انجام میدهم. اول شخص. دوم شخص. سوم شخص. تجربه جالبی شد. باید بیشترش کنم تا لذت بیشتری ببرم. این تمرین ذهنم را کمی شل‌تر و منعطف‌تر کرده است.
    نیم ساعتی رمان «حرف سکوت» می‌خانم.
    قصدم این بود فقط چند صفحه ابتدا را بخانم اما کشش داشت و مرا تا صفحه ۱۸ برد:
    «خیال می‌کنی آن‌قدر که باید فهمیده‌ای، اما نه، فقط شروع کرده‌ای به فهمیدن. هنوز خیلی مانده است به اینکه در فهمیدن کامل بشوی.»
    فکر می‌کنم به اینکه چه قوطی‌هایی باید در آشپزخانه ذهنم بسازم و رسیدگی کنم.

  23. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    صبح رو با صفحات صبحگاهی شروع کردم.
    کمی برام راحت‌تر شده نوشتن، ولی هنوزم سخته.
    با امیرحافظ سریال «This Is Us» رو دیدیم. ۷ قسمت دیگه تموم می‌شه این سریال و چقدر دیدنیه.
    در ادامه روز مشغول تدارکات برای تولد امیرحافظ بودم.
    وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم و تصمیم گرفتم از فردا فایل‌هامو بسازم و دانش شخصی‌م رو مدیریت کنم.
    حدود ۳۰ دقیقه ورزش کردم و حس خوبی به بدنم و کلاً فعالیت جسمانی پیدا کردم.
    بعد از اون هم فیلم «Invite 2026» رو دیدم.

  24. ویل‌ویلی

    – نگاهی به کتاب درسی انداختم و سعی کردم مطالب را با کتابی از کلاس زبان ترکیب کنم شاید مطالب بهتری به دست بیاید. همکارم گفته بود که در مدینه‌ی فاضله به سر می‌برم. اصلن معلوم نیست کی خسته شوم.

    – برگه‌های دانش‌آموزان را صحیح کردم.

    – با دوستم رفتم پیاده‌روی.

    – انیمیشن باغ کلمات را تماشا کردم.

    – نوشتم.

    – یادداشت و روزگفتار کانالم را بار گذاشتم.

    – شعرک چالشعر را نوشتم.

    – لباس شستم و اتو کردم. هنوز نمی‌دانم فردا تنها بمانم یا نه.

    – قدری از کانال دوستانم را خاندم و کامنتیدم.

  25. این جمعه به ماشین‌گردی و تفریح می‌گذرد. شیشه کمی پایین است. باد سردی صورتم را می‌زند. از شهر جدا می‌شوبم و به جاده‌ی هم‌جوار رودخانه می‌رسیم. بوی نمور خاک و برگ‌های پوسیده‌ی نمناک بلند می‌شود. سبزه‌ها بی‌رمق‌تر شده‌اند، حفظ ظاهر می‌کنند انگار.
    بعضی روزهای پاییزی شمال این‌گونه‌اند که آدم حس می‌کند هنوز وسط تابستان است. امروز اما نه. هرچه پیش می‌رویم هوا گزنده‌تر می‌شود. مثل اینکه امسال پاییز زودتر پایش به اینجا باز شده.

    امروز چیزی ننوشتم جز همین سطرهای آخر شب.‌ خاندنی اما چند صفحه‌ای بود از «آئورا»
    از آن دست رمان‌هایی که تمام حواست را می‌گیرد. انگار از جهان شخصی‌ات کنده می‌شوی و همراه فلیپ مونترو در راهروهای تاریک، ترسان راه می‌روی.

  26. صبحم را -حالا می‌توانم بگویم طبق معمول- بدون امواج دیجیتال شروع کردم. روتین پوستی و این داستان‌ها. سپس آزادنوشتم، آزادنویسی مغزم را رها می‌کند و باعث می‌شود آن‌ جنبه از خردادیانی‌ام که زیاد چیزفکر -فکرهای بیهوده- می‌کند آرام بگیرد.
    سه بیت شعر نوشتم. در گنج خودم نمی‌پوستم از خوش‌حالی.
    شروع کرده‌ام به سرِ وقت انداختن قطره‌های چشمم، خشکیده‌اند چون چشمه‌ی محبت تو به من -آه و فغان و فلان مثلاً- راستی گفته بودم وقتی می‌آیی به دلم می‌افتد؟ احساسش می‌کنم، آمدنت را. -وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد-
    بگذریم، چون مقاله‌ای خواندم در مورد این‌که شیر را خوب است شب‌ها بخوریم تا کلسیم‌اش بهتر جذب شود، پس لیوانی شیر داغ خوردم همین پیش پای گزارش نوشتن. این در جواب آن دوستم که معتقد است مقاله خواندن کار بیهوده‌ای‌ست. بیا، در زندگی استفاده شد.
    درس هم خواندم و با مامان هم به گفت‌و‌گو نشستیم و هرچند ورزش نکردم اما با پیاده‌روی کمی جبرانش کردم.
    دیگر چه؟ باز هم نخودچه و هرکه رَود خانه‌ی خودچه. -مثل این ترانه‌نویس‌ها که به زور می‌خواهند قافیه جور کنند-
    این را گفتم یادم آمد چند روز پیش یکی از آهنگ‌های به اصطلاح -ترند- را گوش دادم و با این شاهکار روبه‌رو شدم:
    «چشمای تو کاری بدی دستم داد
    هی می‌پرم اَ دست‌انداز
    با تو می‌کنم پرواز»
    حالا هی بروید پول‌تان را توی این گرانی خرج لیزر و اپیلاسیون و این مسخره‌بازی‌ها کنید. به مارکت موسیقی اعتماد کن جانم.
    موی زائد بدن‌ریزتر این‌که پست مربوط به همین آهنگ را اگر پیدا کنید، حتماً کسی زیرش نوشته: «ولی جوونامون>>>>>» یا مثلاً: «ایران، گورستان استعدادها.»
    باز هم بگذریم‌، گزارشم دارد تبدیل به آزادنویسی می‌شود، انگار وقت خواب است. پس بدون قصه و بوسه، تلاش کن که بخوابی.

    ۱۷ مهر| شماره‌ی چهاردهم
    #گزارش_نیک

  27. استاد ای ن گزارش تایید کنید من غمگینینم چون خیلی نوشته بودم و امدم کپی کنم چشم ندید همیشه پرید من نوشتم بودم گزارش نیک این ذا ننوشتم که اسمم باشد

  28. کار بود.
    بعدش حرف با فرشته و دیدن. دلم برایش تنگ شده بود. دو روز بود درست حسابی پیام هم نداده بودیم بهم چه برسد به دیدن.
    لپ‌تاپ را روشن کردم پستم را نوشتم. رفتم که روزنویسی سایتم را بنویسیم. اما فراموش کردم و خاموش کردمش.

  29. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    دیشب خواب پرچالشی دیدم و صبح که بیدار شدم فقط دنبال دفتر و خودکارم می‌گشتم تا زودتر تمام صحنه‌های خوابم را مکتوب کنم. صفحات‌ صبحگاهی با خواب‌نگاری شروع شد و با برنامه‌ی روز تمام.

    تا نزدیکای عصر خیاطی کردم. کتاب خواندم و بعد فرداد را بردم کلاس.
    با سارا سروکله زدم. چرتی پنج دقیقه‌ای و بعد وبینار نویسنده‌ساز. با هم‌نویسی را نتوانستم کامل کنم. اول و آخرش بودم، وسط‌ها نه. استاد امروز از مدیریت دانش شخصی گفت. مدتی‌ست برنامه‌ی «تو دو » برایم کار نمی‌کند و کلی یادداشت که آنجا داشتم در دسترسم نیست. البته برنامه‌ی «ساحلک» هم خیلی عالی‌ست.

    از بعد غروب تا ساعت ده شب باز درگیر مشق‌های سارا بودم. آن وسط‌ها باز کتاب خواندم و بعد از آن درگیری با فیلترشکن‌هایی که این روزها حسابی اذیت می‌کند. یادداشت کانال را فرستادم و به کانال چندتا از بچه‌ها سرزدم که باز دوباره قطع شد.
    اگر دوباره بتوانم وصل شوم باز به کانال بچه‌ها سری خواهم زد و پی‌دی‌اف چند کتاب که در تلگرام است دانلود می‌کنم.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  30. سال واژه: تحول

    دیروز مریم کشفی نازنین، از دوستان قدیم همسفر نویسندگی زنگ زد و به تئاتر «شوری» با تهیه‌کنندگی خودش، دعوتم کرد.
    از صبح بعد از آزادنویسی با آرامش کارهام رو کردم. به کندی و آهستگی. تا مبادا مجبور به خوردن مسکن بشم.
    دست راستم این روزها سر ناسازگاری داره.
    انگار تلافی تمام فشارهای سالیان دراز معلمی و بچه‌داری و خونه داری و هزار مسئولیت دیگه رو، یک‌جا می‌خواد سرم خالی کنه.
    ادامه‌ی بوف کور رو مزمزه می‌کردم که پیام اومد.
    از عمارت ژرفا بود.
    قراربود کارگاه « عصر تجربه» هفته‌ی آینده برگزار بشه.
    اما به امروز موکول شده بود.
    حس دوگانه‌ای داشتم.
    هم دلم دیدن مریم و تئاتر میخواستم.
    هم از کارگاه نمی‌تونستم بگذرم.
    به کشفی جان پیام دادم و رفتن به تئاتر رو به هفته‌ی آینده انداختم.
    کارگاهی در فضای دوستانه که خانم دماوندی، روانشناس مجرب و کارکشته، دلسوزانه آموزش می‌داد.
    و با ابزارهایی ساده، وادارمون می‌کرد با لایه‌های پنهان درون مواجه بشیم.
    طی چهار جلسه‌ی گذشته دستاوردهای ارزشمندی عایدم شد.
    جلسه‌ی امروز شناسایی ارزش‌هامون بود.
    که با بازی و کاردستی و نوشتن، جذابیت بیشتری پیدا کرد.
    ۸ شب تموم شد و برخلاف انتظارم، نه ترافیک بود و نه با عرعری‌ها روبرو شدم.
    امروز باورهایی که از خودم شناختم این بود: آرامش، از پیشرفت مهم‌تره.
    نباید همه از من راضی باشند.
    و امنیت مالی کیفیت زندگی رو بیشتر می‌کنه.

  31. امروز بیدار شده نشده بابا زنگ زد که مرجان‌اینا دارند می‌آیند شما هم بیایید ناهار. ما هم رفتیم آنجا. دور هم بودیم و عصر برگشتیم خانه خودمان.
    سهیل چرت می‌زد و من هم کتاب می‌خواندم. کمی شب هول و کمی بوف کور. حسابی خوابم گرفته بود از سکوت و عصر جمعه که سهیل بیدار شد فوتبال ببیند و من هم پناه آوردم به وبینار نویسنده‌ساز.
    صدای فوتبال داشت مغزم را درمی‌آورد و یکبار به سهیل گفتم و کم کرد اما دوباره دلم نمی‌آمد. عشق فوتبال است و مگر چند وقت یکبار فرصتش پیش می‌آید که ببیند.
    در میان سر و صدای گزارشگر صدای شاهین کلانتری را داشتم و بعد هم آزادنویسی به همان شیوه‌ی من، تو، او. که چقدر پراکنده شد امروز. بعد از وبینار رفتم سراغ تمرین کلاس شعر این هفته و شعرک‌نویسی.
    فوتبال که تمام شد سهیل جاروبرقی می‌کشید و من هم ابروهایم را برداشتم و بعدش ورزش کردم.
    دوست دارم این قسمت از روزم را به مدت دو ساعت قیچی کنم و دور بیندازم. نگویم بهتر است. قضیه‌ی زن و شوهر دعوا کنند و این‌ها…
    شامی سمبل کردم و خوردیم.
    حرف زدیم و عکس‌های عروسی را نگاه کردیم و گلچین برای آلبوم.
    شعرکی منتشر کردم و وسایل مدرسه را جمع و جور.
    حالا می‌خواهم بخوابم. دیر شده. همین.

  32. بنام خدا
    گزارش نیک‌۱۵۰:
    صبح را با نوشتن صفحات صبحگاهی می‌آغازم که بیشتر شکرگزاری است.
    امروز جمعه است و از کتاب‌هایی که در طول هفته می‌خانم فاصله می‌گیرم، اما کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» را می‌خانم:
    «در واژه می‌فرساییم
    حوصله‌ی کلمات را سر برده‌ایم. حالا این وسط یکی عذاب وجدان می‌گیرد و دست به هر جنگولکی می‌زند تا دل واژه واز شود. اسمش را می‌گذاریم «شاعر» و «نویسنده».
    در حوصله‌ی کلمات گنجیدن یعنی نویسنده.»
    تصمیم دارم هر جمعه یکی از رمان‌هایی که استاد در وبینار دیروز معرفی کردند را بخوانم. از «بوف کور» شروع می‌کنم، البته دیشب چند صفحه‌ای از آن را خانده‌ام. تازه گرم خاندن می‌شوم که مهمان می‌آید و باز باید مهمان‌داری کنم. اگر مهمان‌دار هواپیما می‌شدم، این‌قدر مهمان‌داری نمی‌کردم!
    بعدازظهر فراغی می‌یابم و «بوف کور» را می‌خانم، اما فکر نکنم بتوانم امروز تمامش کنم، عجله‌ای هم ندارم، می‌توانم مابقی‌اش را در طول هفته می‌خانم.
    در وبینار شرکت می‌کنم، امروز به‌جای تایپ کردن، روی کاغذ می‌نویسم. بیست‌وپنج دقیقه نوشتن با موسیقی، خیلی لذت‌بخش است. خیلی خوشحالم که در این وبینارها شرکت می‌کنم. هر چند امروز جز بخش نوشتن، بقیه‌ی وبینار را با هندزفری گوش دادم، استاد از «مدیریت دانش شخصی» می‌گویند در واقع همان «ذهن دوم» است. اینکه باید آموخته‌هایمان را در فضای دیجیتال ثبت کنیم. در واقع ذهن دوم، نسخه‌ی دیجیتالی از ذهن ماست و باید آن را سازمان‌دهی کنیم. استاد از استعاره‌ی آشپزخانه استفاده می‌کنند، که در آشپزخانه‌ی شلوغ و به‌هم‌ریخته نمی‌توانیم کاری انجام دهیم، اما وقتی هر چیز را در کابینت‌های مخصوص خودش می‌گذاریم، بهتر می‌توانیم در آشپزخانه کار کنیم. استاد همچنین گفتند فرایند استفاده از اندوخته‌هایمان وقتی آن‌ها را در فایل‌های مجزا قرار می‌دهیم، بهتر می‌شود. استاد چند نمونه از فایل‌های خودشان را مثال زدند که موضوع برایمان روشن‌تر شود. من قبلن ذهن دومم را در نت‌ گوشی‌ام در فایل‌های مجزا قرار داده‌ام اما باید به‌روزشان کنم. وبینارها اوقات خوشی هستند.
    مهمان‌ها رفتنی نیستند و باید تدارک شام ببینم. دلم همش پیش «بوف کور» است، این کتاب مثل یک رویاست، گاهی واقعی و گاهی خیالی. فکر کنم چهار بار خاندمش، و اینک بار پنجم است که می‌خانمش.
    آخر شب است، مهمان‌ها رفته‌اند. آزادنویسی می‌کنم که به روزنویسی می‌گراید، می‌بینم که هم دلگیرم و هم دلتنگ، هر دو از آنِ دل هستند. دلتنگی که شاید چاره‌اش شعر باشد، اما دلگیرم از اینکه امروز نتوانستم حتی یک‌سوم «بوف کور» را بخانم. هرچند تا خابم ببرد، می‌خانمش.
    محبوبِ امروز:
    «بی‌بهار است مرا شعرِ بهاری، آری
    نه همین نقشِ گل و مرغ نیارم بی تو،
    دل تنگم نگذارد که به الهامِ لبت
    غنچه‌ای نیز به دفتر بنگارم بی تو»
    گزینه‌ی اشعار حسین منزوی

  33. روز واژه : صعود
    ساعت ۵صبح بیدارشدم. هوا گرگ ومیش بود.
    با پسرم قرار توچال داشتم. بیدارش کردم.
    سبکبار و با لقمه‌ای همراه، راه افتادیم.
    چشم خواب‌آلودمان با نهیبی از سرمای آنوقتِ صبح به خود آمد و مغزمان را هوشیار کرد.
    بعد از بيست دقيقه رسيديم.
    همشهريان سحرخيز، زيبا و قبراق در راه ایستگاهِ ۱ بودند.
    با آن‌ها همراه شدیم از دیدن آن جمعیت لذت بردم.
    نفس نفس زنان ‌ و عرق ریزان به همراه دو عصا در دو طرف، به ایستگاه ٢ رسیدیم.
    لقمه‌ای بر بدن زدیم.
    در برگشت عده‌ای از همراهان میانسال زیر آواز زده بودن وبقیه تکرار می‌کردند وخوش خوشان سرازیری را پایین می‌آمدند.
    کم‌کم زانوهایم به ذوق ذوق افتاد.
    باهرزحمتی بود بالاخره، پایین رسیدیم.
    برگشتیم .
    ناهاری گذاشتم وخوابیدم در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم عجب وبیناری! واقعا استفاده کردم توصیه های عالی ، کاربردی وبه‌جایی درباره مدیریت ذهن دوم یادآوری شد. استفاده از دانش دیجیتال برای منظم ساحتن کارها و رخدادها و اهداف زندگی؛ درست مثل کابینت آشپزخانه و نظم دادن به آن. توصیه استاد شاهین براین بود که فایل‌های جداگانه‌ای در نوت گوشی یا لب تاپ در نظر بگیریم و هرکدام رابه هدف و کاربردی خاص اختصاص دهیم؛ مثلا برای نوشتن ونویسندگی ؛فایلی برای کلمه برداری ، فایلی برای نقل قول‌ها، گزین‌گوی‌ها، استراتژی‌ها واهداف کوتاه مدت …
    واقعا استفاده بردم وامیدوارم در اولین فرصت موفق به انجامش بشوم.
    شعری از کتاب هشت بهشت،را خواندم .
    واکنون نیک نگاشتی.
    شبتان نیک .

  34. بیشتر از هر چیز خوابیدم. دیشب کتاب «محبوبهٔ ویتگنشتاین» را شروع کردم. فصلی از «خواستن توانستن نیست» را هم خواندم. صبح آزادنویسی کردم. مدتی بود صفحات صبحگاهی ننوشته بودم. بعد هم فصلی از «کتاب کوچک» خواندم. در وبینار نویسنده‌ساز هم شرکت کردم. این بار آزادنویسی ۲۵ دقیقه‌ای را در دفتر نوشتم. در ادامهٔ روز، کمی به کار خانه رسیدم و باز از کتاب «محبوبهٔ ویتگنشتاین» خواندم. مطالب کانال بعضی دوستان را خواندم و یادداشت کانال خودم را هم نوشتم.
    کیک هم پختم اما نخوردم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  35. دیروز و امروز را نبودم. بودن معنایش چیست؟ توی روال همیشگی زندگی نبودم.
    اما توی زندگی بودم. زنده بودم. شاد بودم. سبزِ نرمی بودم.
    سفر بودم، یک‌روزه. به بیشه. آبشاری بود غرق‌شدنی. عکس‌هایی گرفتم پست‌شدنی. لحظه‌هایی گذراندم نوشتنی. آدم‌هایی دیدم بوسیدنی.
    بعدش آن یکی خوابگاه بودم، پیش ریحانه و هدیه. صبح بربری خریدم و املت خوردیم‌. قرارهای صبحانه‌ای‌ِ همیشگی. گرم است بی‌کولری. بی‌حوصگلی است گرما.
    زمان اینستاگردی‌ام زیاد بود امروز. صفر است بیشتر روزها. اما امروز دلم می‌خواست بودنش را. پس خیلی هم سخت نمی‌گیرم به خودم. بگذار لذتش برود زیر زبانم بماند تا دوباره هوس نکنم مزه‌مزه کردنِ جدیدش را.
    اما بالاخره برمی‌گردم. به خودم. به زندگیِ همیشه. توی این زندگی کارها زیادند. تمیزکاری‌اند. آماده شدن‌اند. خسته می‌شوم.
    مرور می‌کنم هفته را. چه‌ کارها کردم؟ چه کارها ماندند؟ مرور می‌کنم عکس‌ها را. چروک لباسم را بدهم هوش‌مصنوعی بردارد؟ نه شاید. از صاف و صوف بودن خوشم نمی‌آید.
    این هفته را باید بهتر برنامه بریزم. باید بهتر بگذرانم. باید پنج‌ها را خالی بگذارم برای وبینار. باید عصر نخوابم. باید شرح حال بگیرم. باید وقتم را ندهم به ول‌گردی در بیمارستان.
    می‌خوابم.

  36. سال‌واژه : ثمربخشی
    امروز واقعا جمعه بود از آن جمعه‌هایی که حق جمعه بودن را خوب ادا کرده‌اند زیبایی واژه آدینه اصلا به امروز نمی‌خورد.
    ده ساعت خابیدم.
    برای خودم املت درست کردم.
    به گل‌ها آب دادم امروز حتی حال یکی از گلدان‌ها هم خوب نبود.
    کمی سریال دیدم.
    عشق سال‌های وبا را ورق زدم.
    کمی غصه خوردم می‌خاستم چُس‌ناله بنویسم اما نمی‌دانستم چطور بنویسم آیا چُس‌ناله نوشتن شیوه خاصی دارد؟
    وبینار نویسنده ساز کمی حالم را بهتر کرد .
    در کانال الهه علیزاده متن خوبی خاندم حالم کمی بهتر شد.
    در کانال سارا چگنی پرسه زدم آنجا هم کمی حالم بهتر شد و این‌گونه بود که از نوشتن چسُ‌ناله منصرف شدم.
    https://t.me/sohahashayeb

  37. سال واژه: ساده
    دیروز استاد وسوسه‌ام کرد. پس امروز تا بیدار شدم، به سراغ بوف کور رفتم. دلم می‌خاهد این بار مانند زنجیری از آثاری که استاد گفت بخانم، ببینم چطور نویسندگان بدون آنکه توی دام تقلید بیفتند، درسی از دیگری گرفته‌اند و قدمی رو به جلو برداشته‌اند. از آن‌ها یاد بگیرم.
    توی وبینار نویسنده ساز، برعکس روزهای دیگر که با ورد می‌نوشتم، حرف‌هایم را روی کاغذ پیاده کردم. انگار وقتی دارم با دوم شخص می‌نویسم، صادق‌تر می‌شوم، دست از کمال‌گرایی و کامل بودن برمی‌دارم. گفتن استاد از ساختن ذهن دوم هم بهانه‌ای شد که بروم به آشپزخانه‌ام سری بزنم. دیدم بله بازار شام است. انگار هرچه دستم آمده، جایی چپانده‌ام. پس مدتی هم به مرتب کردن قوطی‌ها گذشت. انگار وقتی همه چیز سر جایش قرار می‌گیرد، تازه می‌فهمی باید چه کار بکنی.
    بعد از آن هم خود را به زیر دوش رساندم، نفسی تازه کردم. وقتی آمدم بیرون، رفتم مقنعه‌ام را اتو کنم. نمی‌دانم اتو چه مشکلی داشت که مقنعه‌ام را کثیف کرد؟ چاره‌ای نبود، دوباره مقنعه را شستم تا فردا که می‌خاهم بروم دانشگاه، اتو کنم. خیر سرم خاستم کارم را جلوتر ببرم. دوباره به سراغ خاندن رفتم.
    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  38. جمعه‌ها را دوست دارم. احساس می‌کنم تمام دنیای بیرون متوقف شده است و فقط همین لحظه وجود دارد. نیازی نیست نگران چیزی باشم. نیازی نیست نگران ساعت باشم.
    لحظه را با حسش زندگی می‌کنم؛ خوابم بیاید می‌خوابم، گرسنه باشم می‌خورم.
    دیشب تا دیرگاه «شب یک شب دو» خواندم. سرم از خواب‌آلودگی گیج می‌رفت اما کتاب از دستم نمی‌افتاد. با زاوش هم‌دردی می‌کنم. تلخ است عشقش. تلخ و سخت. به بی‌بی فکر نکرده بودم. تا این‌جای داستان فقط با زاوش همراه بوده‌ام. الان که فکر می‌کنم از بی‌بی بدم می‌آید. به دو مرد زندگی‌اش خیانت کرد. با این همه کسی چه می‌داند اگر هرکس دیگری جای او بود چه می‌کرد؟ کمی که پیش‌تر می‌روم دلم برای بی‌بی می‌سوزد و از زاوش لجم می‌گیرد. زاوش شاعر است: «انگار آفتاب دست به صورتم گذاشته تا ببیند تب دارم یا نه».
    تا علیرضا ریشش را بتراشد گل‌ها را آب می‌دهم و بعد دوش می‌گیرم و دوباره یادم می‌آید که آب گرم چه نعمتی است. و چون مازوخیسم دارم می‌اندیشم دور نیست که آب گرم و صابون و عطر، تجملات دست‌نیافتنی شود.
    سر حوصله صبحانه می‌خوریم. شاهین‌خان از بوف کور می‌گوید و از این‌که شاید در سفر نتوان چندان خواند. من می‌اندیشم سفر خود کتاب است.
    می‌زنیم بیرون. می‌خواهم برای علیرضا چند صفحه بخوانم اما حواسم پرت آفتاب پاییزی‌ست که همه‌جا یله شده‌. می‌اندیشم زندگی در خیابان جاری‌ست. نوت گوشی را باز می‌کنم، به فهرست تیترنویسی‌ام می‌افزایم: «خیابان شعر است»‌.
    بی‌هدف گشتن برای خرید چیزهایی که چشمت را می‌گیرد همیشه خوش‌ترم بوده تا گشتن به دنبال چیزی که پیدا نمی‌شود. وسط همین گشتن بی‌هدف بودم که پیامی رسید از دوستی عزیز و فرصت دیداری مهیا شد. برای این‌که به قرار برسم خریدهای خانه را با عجله انجام می‌دهم، از فریبا عیادتی هول‌هولکی می‌کنم، داروهای مادر را می‌برم به دستش می‌رسانم و یک قرار دیگر را به بعد موکول می‌کنم. و چه شب دلنشینی.
    کدام باغ به دیدار دوستان ماند
    کسی بهشت نگوید به بوستان ماند

    درخت قامت سیمین‌برت مگر طوباست
    که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند

    – سعدی

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  39. تکون بده سطر عزیز

    _انجیرهای باغچه زیادند اما باید حسابی بگردی، دست بزنی، تست نرمی بگیری و بعد بچینی.

    _«جمعه‌ها از تخت‌خاب نوبت می‌گیرم.» تمام تلاشم برای نوشتن تیتر شاعرانه به این جمله ختم شد که «نه به جایی نمی‌رسه. تکون نمیده.» اصلن «شعرهای خشک از گلو پایین نمی‌روند.» این را هم نوشتم اما «خب که چی؟ روش کار کن.» تکون بده سطر عزیز. تکون بده. «روی صف مورچه بنویس شعرها را» آخرین تلاشم برای تیتر شاعرانه و شب‌خوشک.

    _دم مغرب به مزار رفتیم. پدربزرگی که ندیدم. شهیدی که ندیدم. مزار شهدا خیلی تغییر کرده. بین قبرها قالیچه‌‌های کوچک سرخی پهن بود. فاز مسجد صاحب‌الزمان و مزار حاج قاسم دستم داد. روی دیوار برگه‌ای دیدم: این مکان مقدس با فرش‌های متبرک حرم امام رضا(ع) مزین شده است.
    شاید ده سال اینجوری گلزار شهدا نرفته بودم. بوی گلاب. صدای آرام مداحی. غروب جمعه که این بهترین شکل قورت دادنش بود.
    هر گوشه‌ کسی به نماز، به دعا. زن و دختر نوجوان کنار قبری. وقت خداحافظی رو به قبر سلام دادند و عقب‌عقب رفتند. دلم برای گلزار شهدای زاهدان تنگ شد. آن شهیدی که بالای کوه بود. اسمش یادم نیست. همانجا که زهرا گفت انبه‌اش واقعن انبه است؟ زدیم زیر خنده. زهرا گفت منظورش این است که واقعن انبه است؟ یا اسانسی چیزی؟ باز خندیدیم. یک ماشین گرفتیم و ده نفری روی هم نشستیم.

    _شب یک‌سری کاربرگ برداشتم. دلم برای ماندلا، جدول و بازی‌های جمله‌سازی تنگ شده. روزهایی که بازی داریم، به خودم بیشتر از همه خوش می‌گذرد. سه سال پیش با هزینه‌ی شخصی قدری برگه چاپیدم که هنوز مانده. حوصلهٔ قروفر مدرسه را نداشتم. از بس سوسه می‌آید تا برگه‌ای از تنور دربیاورد و دست معلم بدهد. حقیقتش اگر هر شغل دیگری بود که فاقد بچه‌مچه‌، دیری لفت می‌دادم. احساس تازگی را فقط و فقط از شاگردها دارم. احساس مردگی را از درو دیوار مدرسه، کتاب، اداره و آدم‌هایش.
    https://t.me/NarjesAzimii

  40. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    نمی‌دانم باید چه کرد. نمی‌دانم. از فشار کارهایم جا زدم امروز. زدم بیرون و پیاده‌روی. درس نخواندم. آموزش‌هایم هم هیچی‌‌. نمی‌دانم‌. زندگی برایم سخت‌تر از پیش شده. چرا کمی آرام نمی‌شود؟
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  41. دندانم درد می‌کند. سمت چپ صورتم کمی باد کرده. آموکسی می‌خورم تا عفونتش بر طرف شود و تعمیرش کنم.
    تعمیرگاه گرانی‌ست.
    دو روز متوالی غر زدم. به زمین و زمان گیر دادم.
    امشب رفتیم شام بیرون. به رستوران شیک و پیک. حالم بهتر شد. ولی تمام مسیر برگشت را که من‌باب خوش گذرانی طولانی‌اش کردیم، در گیر پسماند لای دندان مذکور بودم. بعد از دور روز غرو لُند کردن، دیگر حرفی نداشتم و بیش‌تر ساکت بودم. نزدیکی‌های خانه موفق شدم پسماند را بیرون بیاورم.
    امروز درباره‌ی وبینار حافظ برنامه ریختم.
    با بچه‌ها شاهنامه تمرین کردم.
    حالیا فردا باز جلسه است مدرسه. میخابم بلکه فردا راحت بیدار شوم.
    کاش یک شبه، راه صد سال بی‌خیالی را طی کنم.

  42. امروز طبق عادت هفتگی، ساعت ۸ صبح برای پیاده‌روی و صبحانه خوردن به پارک رفتیم و با دوستانم کمی ورزش کردیم. البته این را بگویم قبل از رفتن، ۲۵ دقیقه روی کاغذ آزادنویسی کردم و برای روزم برنامه ریختم.
    تصمیم داشتم بعد از وبینار به فایل‌های داخل لپتاپ سروسامانی بدهم که استاد شاهین درباره‌ش حرف زد و کلی کیف کردم از دادن راهکارهایش. همراه دوستان ۹۰۰ کلمه در ورد آزادنویسی کردم و بعد از وبینار به سراغ ذهن دوم خودم رفتم و به آشپزخانه‌ی ذهنم، نظم بخشیدم.
    در کافه همیشگی قهوه خوردم و کتاب مادران و دختران را خواندم و در گروه همنویسی، به دوستان هم‌نویسم اطلاع دادم. موضوع یادداشت کانالم هم از همین کتاب بیرون آمد.
    موسیقی گوش دادم. کمی رقصیدم. شام درست کردم. ویتامین خوردم و لیست کارهایی که همیشه به تعویق می‌اندازم را ریختم درون قوطی تا هر هفته یکی از آن‌ها را انجام دهم. آن را انجام دادم
    شب هنگام نیز به همراه پسرکانم، فیلم نوستالژی ماسک با بازی جیم کری را دیدم.

  43. گزارش نیک | هفدهم مهرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    امروز بعد از مدت‌ها بالاخره توانستم در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کنم. دوباره نشستم پای نوشتن و آزادنویسی آن‌قدر چسبید که انگار دلم برای همین لحظه‌ها تنگ شده بود.

    مدتی بود زندگی و گرفتاری‌هایش مرا از نوشتن دور کرده بود، اما امروز دوباره به خودم و چیزی که دوستش دارم برگشتم.

    کار نیک امروز من همین بود. برگشتن به نوشتن، حتی اگر فقط به‌اندازه‌ی یک وبینار و چند دقیقه آزادنویسی باشد. گاهی جسارت یعنی همین که لابه‌لای شلوغی‌های زندگی، دوباره جایی برای خودت باز کنی. 🌱
    https://t.me/MashgheBodan

  44. گزارش نیک پنجاهم را می نویسم.
    چه قدر جالب که پنجاه روز است پی در پی در حال نوشتن روزهایم هستم.
    روزهایم و خاطره هایش را در صفحه ی استاد کلانتری ثبت می کنم.
    بماند از من به یادگار.
    امروز صبح که از خواب برخیزیدم به مادر گفتم که برایم تخم حرغ آبپز درست کند.
    هوس کرده بود دلم چه کار کنم.
    صبحانه چای با تخم مرغ آبپز زدم.
    به سمت اتاق رفتم و چند صفحه ای کتاب خواندم.
    وقتی کتاب می خوانم از همه جا بی خبر می شوم و در درونم سفر می کنم.
    غرق خواندن می شوم و طوری تمرکز می کنم که با کتاب ارتباط دوستانه شکل می دهم.
    بعد به شروع وبینار نزدیک شدیم وبینار با ۱۵ دقیقه تاخیر شروع شد.
    اول استاد گفت که ۲۵ دقیقه آزادنویسی کنیم.
    دیروز آزادنویسی نکردیم و امروز دوباره شروع کردیم که از آن دور نشویم.
    آزادنویسی امروزم را دوست داشتم.
    تمایز بین عقل و دل.
    اینکه چه تصمیمی درست است. تصمیمی که بر مبنای عقل گرفته می شود یا بر مبنای دل.
    چنان غرق نوشتن شدن که با شنیدن صدای زنگ باز هم دلم می خواست بنویسم.
    چه قدر صحبت ها کردیم در وبینار نویسنده ساز.
    هر حرف هزاران نکته دارد.
    بعد از وبینار هم بیرون رفتیم و خیابان گردی کردیم.
    یک لوستر خیلی شیک و زیبا برای پذیرایی گرفتیم ولی خدایی چه قدر فروشنده رو اذیت کردیم.
    مادرم کمی در خرید وسایل سخت گیر است پدر بنده خدا را درآورد.
    شام هم پیتزا خوردیم که خانواده مهمان من بودند.
    خیلی پیاده روی کردیم.
    برگشتنی هم خواهرم سیر نشده بود و گفت که ذرت مکزیکی بگیریم.
    یکی گرفتیم با دو تا قاشق و دوتایی آن را خوردیم.
    من هم گیج خوابم و گفتم که گزارش نیکم را بنویسم و با خیال راحت بخوابم.

  45. امروزم با بازبینیِ فیلم «اَمِلی» ۲۰۰۱ آغاز می‌شود. این همان نگاه کودکانه‌ و با احساسی‌ست که دوست دارم. املی و کودکِ درون و احساساتِ زنده‌اش. دستش را در گونیِ پر از حبوبات فرو می‌کند و برای لحظه‌ای پوستِ لغزانِ لوبیا با پوست دستش یکی می‌شود، چشمانش را می‌بندد و حس می‌کند زندگیِ درونِ لوبیاها را. صدای رقص و شادی‌شان را می‌شنود؟ لحظه به لحظه‌ی فیلم جهانی‌ست برای خودش. هر سکانس آن پر از حرف است و ذره‌ ذره‌ی آن را دوست دارم و مرا به وجد می‌آورد. امضای خودم را دوست دارم. مخصوصن اگر پای چیزی باشد که می‌خاهم. آغازِ یک آغاز یا پایانِ یک پایان؟ به اثرِ انگشتم خیره می‌شوم که در عینِ نظم، آشفتگیِ خاصِ خودش را دارد. درست مثل خودم. ایده‌ای برای تمرینِ کلاس نویسندگی پیشرفته می‌دهد. شروع می‌کنم به نوشتن. حالا می‌دانم چگونه آشفته بنویسم و چطور از خودم دور شوم، چقدر سخت است دور شدن از خود. در این چند وقت تمام وویس‌ کلاس‌ها را شنیده‌ام. باید جا بیفتد. ظرف می‌شویم و عمیق می‌شوم در مفاهیم. دکمه‌ی لباسشویی را می‌زنم و عمیق‌تر می‌شوم. غذا می‌پزم و یادداشت بر‌می‌دارم. برگه‌هایم پر از ادویه شده. مرا می‌برد به روزهای دبیرستان. یک روز دبیر زبان کتاب پر از لکه‌ام را می‌گیرد و می‌پرسد: »چطور وقت می‌کنی به همه‌ی کارهات برسی؟» و من مرور می‌کنم در سرم روزهای پر از طپشم را: (صبحِ زود غذا بپز. برو مدرسه. داوطلب شو تا بچه‌ها بهتر مفاهیم را درک کنند. بخند. برگرد. به خانه نظم بده. به میهمانان خانده و ناخانده برس. به آشفتگی سامان بده. بخند. غرق شو در کتاب‌ها. وویس ضبط کن از تمام درس‌ها. بنویس. نقاشی کن. گوش‌هایت را حسابی بگیر با موسیقی، موسیقی، موسیقی. تا شب وویس‌ها را بارها گوش بده تا لغزیدنِ چشمانت.) رو به دبیر زبانم می‌گویم: «علاقه دارم به یادگیری.»… با بچه‌هایم که حرف می‌زنم، دغدغه‌هایشان را حس می‌کنم. آزمون‌های آزمایشی، آینده، شغل و کلی سوالِ بی‌جواب. چقدر دوستشان دارم. ریحانه با صدای مخملی‌اش یکی از داستان‌های «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را خانده و در حال شنیدنِ آنم. همه‌ی بچه‌ها عاشق این کتابند و کلی حرف برای گفتن دارند. به کتاب‌هایی که باید در لیست مطالعه‌ی خودم و بعد‌ها در لیست بررسی نشست وارد کنم فکر می‌کنم. کوچکترین تحولِ من به نتیجه‌های متفاوت می‌انجامد. می‌خاهم بیشتر از هر چیز بچه‌ها را با آثار خوب ایرانی آشنا کنم. دنیایی که شیفته‌اش شده‌ام. لیستی می‌نویسم. به مجوز فکر می‌کنم، چند‌تایی را خط می‌زنم. چه حیف. طاها، یکی از بچه‌های خیلی خوبم که تازگی‌ها وارد جهانِ رشته‌ی تجربی شده، رفته شمال و برایم به روایتِ تصویر، حلزون شکار کرده. بچه‌هایم همه هنرمندند و خیلی فهمیده. از همین حالا آینده‌ی درخشانشان را تصور می‌کنم. برای کلاس شعر چند تمرین می‌نویسم: «از کدام پنجره پاییز به خانه آمد؟»، «دختری که خاب‌هایش را به دریا می‌فروخت»، «برگ‌ها نام کوچکِ درختان را می‌دانند». دوستشان دارم. بعضی‌ها حسابی عجیب و غریب شده و خنده‌دار.
    شب فیلم «جادوی عملی ۲» را هم می‌بینم. برای پر کردنِ وقت بدک نبود. بخشی از دیالوگ شخصیت اصلی: «انتقام گوریه که دو بار حفر می‌کنی. یه بار برا اونا یه بار برا خودت». قبلن خیلی به جادوگری و فیلم‌های اینچنینی علاقه داشتم. حال با اینکه هنوز هم عاشق فضاهای سورئال و نمادینم اما دوست دارم به نحو پسندیده‌ای از عنصر «جادو» استفاده شود، نه به این شکل. در وبینارم و آزادنویسی می‌کنم به« ذهن دوم» فکر می‌کنم. و چشم می‌دوزم به قفسه‌ای که تمام دفترهایی را که خلاصه‌ی کتابها و فیلم‌ها و برداشت من از آنهاست را یدک می‌کشد. باید سامانشان دهم. چند برگی هم کتاب می‌خانم.
    🪾

  46. سال واژه: رشد پله‌ای

    حوصلهٔ نوشتن ندارم. همین.
    ابراز صادقانهٔ همین‌هاست که آدم را به پذیرش می‌رساند. ادامه می‌دهی، حتی وقتی خوابت می‌آید. ادامه می‌دهی، حتی وقتی نمی‌دانی چرا بعضی شب‌ها بی‌دلیل احساس سنگینی روی روحت آوار می‌شود. پس می‌خوابی تا روز جدید شروع شود. نه اینکه روزی که گذشت غنی نبوده؛ نه. چون تو حالا نمی‌توانی خوب به آن بپردازی.
    شاید گاهی باید از نوشتن دست بکشی. نه، چرا چرت‌وپرت می‌گویم؟
    چراغ‌ها را خاموش می‌کنم. مخصوصاً چراغ خستگی ذهن.

    آها یک لحظه صبر کن چهار انگشت از دست نویسندساز تیک خورد.

    شب بخیر، لالا.
    https://t.me/WaterLilyEcho

  47. گزارش نیک ۱۵۰ فرح
    جمعه تعطیله .
    ماهم در راه برگشت به تهران هستیم. با اتوبوسی که راه ۶ ساعته را ۱۲ ساعت طی کرد. بی نظمی و بی‌برنامگی از صبح داشت.
    جمعه تعطیله.
    مردم در خیابانها هستند. ساعت ده شب به تهران رسیدیم.. با تاکسی ترمینال به برج D آمدیم. راننده از بی‌اعتباری اسنپ‌ها با محمد حرف زد.( همسرم مدیر و طراح حمل و نقل و ترافیک شهر تهران، مشهد ، بی‌آر‌تی‌های شهرهای بزرگ بوده ) حالا به کسی می‌گوید که اسنپ ها نا امن هستند، که خود مجری و طراح تاکسی‌ها و بقیه وسایل نقلیه شهری بوده.
    جمعه تعطیله.
    همه روزم در اتوبوس به گوش کردن فایل صوتی جلسه اول شعر دوره ۱۴ گذشت و کلی جمله تتر و اسم برای دفتر شعر، یا جمله‌ای کوتاه و شاعرانه نوشتم.
    باتری موبایلم تمام شد. از “پاور بانک” دخترم استفاده کردم تا در وبینار نویسنده ساز استاد شاهین از شیراز گوشی‌ام شارژ داشته باشد. عالی بود .
    فقط ۲۵ دقیقه را نشد بنویسم تند و سریع.
    ۱۰/۵ شب به خونه رسیدیم اول نماز خوندم ، و نان و پنیر خوردم کمی جون گرفتم. و روزانه نویسی و آخر سفر را کامل نوشتم.
    ✍️و اما حلزون امروز در فضای جدید پس‌زمینه کمرنگ شده، انگار زمینه، اصل ماجراست و او در وسط ول معطله. امیدوارم دچار یأس یا شکست عشقی نشده‌باشه.
    « من زندگى مى‌خواهم. 
می‌خواهم آن را بخوانم و بنویسم و حس کنم و زندگی کنم. 
می‌خواهم در این زندگیِ به اندازهٔ یک چشم بر‌هم‌زدن که داریم، هر قدر می‌توانم زمان را صرف حس کردن همهٔ چیزهایی کنم که می‌شود احساس کرد.»

    منم می‌خواهم تمام لحظه لحظه‌های زندگیم را بنویسم، وقت کم میارم، حتی دلم می‌خواد فکرهامو، در مورد همه چیز و همه کس بنویسم.(فرح)

  48. هفدهم مهر
    از همان روزی که گفتم گزارش نیک برایم تبدیل به چیزی مثل مسواک زدن شده، جهان انگشت میانی‌اش را در چشمم فرو کرد تا بفهمم، عادت‌ها هم می‌توانند در زمان روییدن مشکلات فراموش شوند. فراموشی است یا خستگی، دقیق نمی‌دانم، تنها چیزی می‌بینم غیبت دوروزه‌ام در گزارش نیک است.
    پیش از این گفته بودم که هروقت به خانه‌ی خواهرم می‌روم از همه کارهایم عقب می‌مانم، پر بیراه نمی‌گویم.
    امروز جمعه‌ی خوب و به موقعی را آغاز می‌کنم، خوب می‌خوابم، خوب بلند می‌شوم و سرموقع به راه می‌افتم.
    شاید تنها چیزی که بعدها از فروشگاه، یادآوری‌اش لبخند بر لبانم بکارد، صبحانه خوردن باشد. پنیر ویلی و چای تلخ و بربری داغ جالب‌ترین بخش کار است.
    همکارم برای بعد از ظهر تعطیلش برنامه‌ها دارد، این را از رفت وآمد پی در پی‌اش و خریدن زغال‌های خودسوز و وزن کردن تخمه و بادام و این قبیل چیزها می‌فهمم. با خود فکر می‌کنم مردها حتی اگر سنگ هم ببارد، بخشی از وقتشان را برای تفریح خود خالی می‌کنند.
    بعد از سرکار به استدیوی دوستم می‌روم، این اواخر اکران انیمیشن را شروع کرده. خوش دارم قبل از تمام شدن انیمیشن عذرخواهی کرده و برگردم بلکه به کارهای عقب افتاده‌ی شخصی و تکالیف دانشگاه برسم؛ اما لحظه‌ی آخر احساس کردم نیاز دارم
    بیشتر کنار دوستم بمانم تا داشتن وقت خالی برای خودم. پس نه تنها تا آخر انیمیشن که بعد از آن هم ماندم.
    به خانه رسیدم، شام خوردم، به خود قول دادم امشب دیگر گزارش نصفه نیمه‌ای بنویسم.
    «نامه‌ای به پدر» کافکا را یک روزه به اتمام رساندم.
    دلم می‌خواست فیلمی هم می‌دیدم اما همچنان سه‌گانه‌ی کیشلوفسکی دانلود شده مانده و ندیدمش.
    خوابم می‌گیرد اما با خوردن قهوه‌ای، خواب را نیامده پس می‌زنم.
    تکالیف فردایم را انجام می‌دهم، به قولم عمل می‌کنم و… همین.

  49. هوای امروز بهشهر ملس بود. هنوز نرفته‌ام کنار دریا، ولی جنگل هزارجریب سبز بود. با درختان بلندِ بلند. هوای تمیزِ تمیز. آسمان ابری. پرنده‌های آواز خوان. گاوها در آرامش. جاده تا دل جنگل رفته بود. درختان طوری جاده را بغل کرده بودند که از سقفش آسمان ابر ی به زور پیدا بود. خزه‌های سبز برای درختان دامن نیم‌کلوش دوخته بودند و برگ‌های جا مانده به شاخه‌ها شده بودند تاپ آستین حلقه‌ای. قشنگ مینی‌ژوب. قارچ‌ سفیدی از توی خاک سرک کشیده بود ببیند بهار شده.
    عکس که گرفتم ازش آرام در گوشش طوری که گاوها نفهمند، گفتم اگر هوا ملس شده به خاطر پاییز است. پاییز . بخواب.
    هانیه آصفی
    ۱۷مهر ۱۴۰۵

  50. چه بی‌خود و چه بی‌جهت دلم مانده است به هوای شیراز. استاد در وبینار دیروز از دیوارهای زندان کنار بازار گفت و نمی‌دانم چرا دلم خواست آنجا بودم. شیراز خوش می‌گذرد. شاید خوش‌گذشتن خاصیت بارز شیرازست. شاید هم نه. اما من سفر به شهرهای ایران را از خیلی جهت‌ها دوست دارم. هر کدام آداب‌ورسوم، گویش، تاریخ و خوراک منحصر به خود را دارند. واقعا ایران شگفت‌انگیزست. وقتی شهربه‌شهر بگردی و از هم‌کیشی و هم‌آغوش بودن با در و دیوارشان حظ وافر ببری. حیف که رشد نکرد این تمدن سرخورده و سر بیرون نیاورد از خاک، این فرهنگ نیمه‌جان و نیم‌مرده.

    صبحانه پیتزا بود به روایت جمعه‌ها. البته که قبلش بوف‌کور را ورق زدم تا اهالی خانه دست از سر خواب جمعه‌صبح بردارند. نمی‌شود نشست و ساعت را پایید. بله، پابه‌پای بوف‌کور بودم و مبهوت صادق‌هدایت. که چگونه از سوراخ دیواری به آن کوچکی تصویر ساخته است از اشخاص اثیری و آسمان‌صفت. و بعد چرا دیگر نیافت آن سوراخ ماورائی را؟ سوال پیش نمی‌آید که چرا آخر؟ دلم می‌ماند پیش هدایت. تراویدن افکاری که داستان می‌شود. هنوز داستان مسئله‌ی من‌ست. هنوز خیالات غلط می‌کنم که نویسنده داستانش را زیسته است. واقعا این نظریه غلط است؟ یاد گرفته‌ام که هر قصه‌ای را به نویسنده تعمیم ندهم. اما ذهن من نمی‌تواند. در این زمینه گاهی پا روی خط می‌گذارد و داستان را به خورد زندگی نویسنده می‌دهد و بعد فکر می‌کنم چرا و چگونه؟ خیال برمی‌داردش که هدایت چگونه ظرف شراب به دست، در انزوا و تنهایی‌اش که به شخصیتش هم می‌خورد، پیرمردی را دیده است و فرشته‌ی اثیری چنان اسیرش کرده است که خواب و خوراک را از او ربوده است. نیمی شبیه هدایت‌ست و نیمه جدا از اوست؟ چقدر دورم هنوز.
    می‌خوانم و نمی‌فهمم؟
    می‌فهمم و خیال می‌کنم نمی‌فهمم؟
    نمی‌فهمم و خیال می‌کنم می‌فهمم؟
    شاید هیچ نخوانده‌ام. شاید خیال می‌کنم می‌خوانم.
    خلاصه‌ که هدایت دیوانه می‌کند ذهن مشوشم را، چنان‌که هر نویسنده‌ی دیگری هم همین‌کار را می‌کند.
    وسواس‌گونه می‌خوانمش و می‌نویسم از کلمات و جملاتش تا بوف کور بنشیند در من. هنوز ایستاده بیرون من و هرچه تعارفش می‌کنم تو نمی‌آید.

    لباس می‌شورم. پهن می‌کنم. جارو می‌کنم و تی می‌کشم. گرد می‌گیرم و تا می‌آیم بنشینم به ادامه‌ی کاروبار مدرسه، به صرف کله‌پاچه دعوت می‌شویم.
    عوقم می‌گیرد. از کله‌پاچه که بماند، هیچی. از دعوت بی‌موقع و نابجا. اما چه می‌شود کرد؟ کسی چه می‌فهمد کتاب و نوشتن یعنی چه؟ تنهایی‌ام را لوفچه‌لوفچه قورت می‌دهم و هم‌رنگ جماعت راهی باغ مادرشوهر می‌شویم.
    تا می‌رسیم دوتا کله‌ی خندان گوسفند توجه‌ام را جلب می‌کند، میان سینی بزرگی کنار هم آن‌چنان به من نیشخند می‌زنند که دندان‌هاشان از فرط خوشحالی می‌درخشد.
    بالکن باصفاست و هوای قزوین مطلوب. پاییز دل‌نشین‌ست هنوز. سفره‌ای از این‌سر تا آن‌سر پهن زمین. دیس پلو و فسنجانِ وسط سفره، خیالم را راحت کرد که مجبور نیستم لب به آن کله‌های الکی‌خوش بزنم.

    از آن‌جا که گاهی عجله می‌کنم، با ایرپاد نشستم سر سفره که از کارگاه خودواژه جا نمانم. اما راس ساعت ۱۶ شد و دیدم خبری نیست. اندیشیدم حالا استاد شیرازست و زیادی خوش می‌گذرد که از او بعیدست دیر بیاید بی‌خبر، اما بچه‌ها کو؟ که با دقتِ دوباره دریافتم که از هفته‌ی دیگرست آقاجان. بنشین و با خیال راحت فسنجانت را بخور.

    ساعت ۵ وبینار را بودم. آزادنویسی‌اش را دوست داشتم و با همه کم‌وکاستی‌هایش دلم خواست در کانالم هوایش کنم.
    اما مجبور شدم بعد از آن زودتر وبینار استاد را ترک کنم تا از کارگاه رنج من، گنج من عقب نمانم.
    کارگاه الهه‌ علیزاده انصافا زبان حال همه‌ی ما بود. بحث درد بود و صحبت رنج. و چقدر دوست دارم زودتر سری به منابع بزنم و بخوانم‌شان.
    به توصیه‌ی استاد، چند روزی‌ست که کاغذ پر می‌کنم به جملات چرت‌پرت و ناچرت‌پرت. شاید بشود سی‌تاشان را انتخاب کرد و روانه‌ی دوره‌ی شعر کرد.
    همین.

    https://t.me/manesehchtgrh

  51. سرما خوردم. پیاده‌روی کردم. آزادنویسی نداشتم. سر کار رفتم. وبینار نویسنده‌ساز را بودم. خوابم میاد.
    نمره روزم 2

  52. ۱۵۰ روز یا ۱۵۰ شب، که گزارشی از روز را نوشتیم.
    چیزی در حدود ۵ ماه. چه استمراری و چه نیک‌خدمتی به آینده و آیندگان.🎉🍾
    —————

    امشب با کدام زبان و با کدام راوی حکایت کنم برایت؟
    منم، من باشد یا تو یا او باشد که روایت کند من بودنم را؟
    فرقی می‌کند؟ که من بگویم من چه‌کرد یا تو بگویی من چه‌کرد؟ یا اینکه او بگوید من چه‌کرد؟
    اصلن این من، چه‌کسی‌ست؟
    پووف باز هم به نشخار افتاده است.
    آها دیدی؟ خودش خودش را نشان داد.
    او.
    او آمد و من را روایت کرد.
    باشد، پس او بگوید من، امروز چه کرد.

    -اول اینکه خوب خابید. تا نزدیکی‌های ۱۰ صبح. امروز جمعه بود و او تعطیل از کار.
    -بیدار که شد، قهوه و صبحانه‌ای زد بر جسم و روحش.
    -اهل خانه هنوز خاب بودند.
    -نشست به «خسرو خوبان» خاندن. چند صفحه‌ای خاند. باید بفهمد که کجای این‌گونه متن‌ها شیفته‌اش می‌کند. انگار نویسندگانی که حرف را با بازیگوشیِ ناشی از تبحر و آگاهی و البته از روی درد بیان می‌کنند، نثرشان چیزی دارد بیشتر از یک داستان. خودِ زبانشان، نحوه‌ی روایتشان، این‌که حرفشان مالِ هر راحت‌الحلقوم‌پسندی نیست، اینکه شاید همان‌موقع هم می‌دانستند همه‌پسند نیستند اما دست سانسورچی درونشان را تا گردن قطع‌کردند و نوشتند تا برای آیندگان، فقط یک اسم نباشند. تا فقط نویسنده نباشند. خالق باشند. خلق کنند. و چه لذتی بالاتر از خلق؟ زایشِ هستی از دلِ نیستی. «گورزاد» را در متن دید. قبلن استادش به آن اشاره کرده بود. واژه‌ی غریبی‌ست. یک‌جور آهنگ خاصی دارد. یک حس نحسی و شومی. یک حس غم.
    -بعد از کمی مطالعه نشست پای لپ‌تاپ و جست‌وجو کرد. چیزهایی همیشه برایش سوال می‌شوند و می‌رود پی‌شان تا چیزی بفهمد از آن‌ها؛ و در این راستا بهترین رفیقش «Google» است. چه عذابی می‌کشید آن زمان با «ذرّه‌بین» یا همان «درّه‌بین». یکی دو‌ ساعتی مشغول بود و یادداشت‌برداری می‌کرد. چشمانش که به سوختن افتاد رضایت‌داد.
    -مامانش گفت گردگیری‌کند و جارو بزند. کار‌های مورد علاقه‌اش. شیفته‌شان است اصلن🤮. از نظافت‌کاری خانه خوشش نمی‌آید. آشپزی بهتر است. عمر مفیدِ آدم حیف می‌شود پی شستن و رُفتن. اما چاره چیست؟ خلاصه دختر خوبی برای ننه‌اش بود و تمیزکاری کرد.
    -«تقویم بی‌هدفی» را دست گرفت و با آنکه چند صفحه‌ای از آن را خانده بود، دوباره از اول شروع کرد و اینبار مداد دست گرفت و خط‌کشید. زیر هر کجای متن که جالب‌تر بود خط‌کشید. و چه فاصله‌ی خطوطش‌ کوتاه بود. کتاب خوبی‌ست. ممنون است بابت معرفی‌اش.
    -ناهار خورد. لوبیاپلوی مامان‌پز. جای همگی خالی. سالادش را هم غزاله خانم درست کرد.
    -نویسنده‌سازِ امروز قسمت «مدیریت دانش شخصی»اش برایش بسیار جالب‌تر بود. ضمن صحبت‌های استادش شروع کرد به مرتب‌کردن «قوطی»هایش. عنوان‌هایش را رنگ‌های مختلف کرد و چند قوطی جدید هم اضافه‌کرد. هنوز کاردارد و این قصه ادامه‌دارد…
    -یکی از نقاشی‌های داستان کودکش را رنگ‌کرد. هنوز کلّی مانده. کلّی با تشدید شدید‌تر می‌شود.
    -کانال گزارش‌هایش را تا روز ۷۸ رسانید.
    -کمی ولو شد و آهنگ گوش کرد.
    -رفت دوش گرفت و سبک‌تر شد.
    -حالِ خشک‌کردن موهایش را نداشت؛ پس خیس گذاشتشان تا خودشان خشک شوند. آن‌موقع‌ها که بابایش بود، هروقت خسته بود و حوصله‌ی خشک‌کردن موهایش را نداشت به او که می‌گفت، بابای طفلکش می‌نشست موهایش را باحوصله خشک می‌کرد. هِعی.
    -یک مَتنَک نوشت و انداخت در کانال. شما نایت‌پرسِن هستید یا مُرنینگ‌پرسِن؟
    -چند‌صفحه‌ی دیگر هم «خسرو خوبان» می‌خاند و کرکره را پایین می‌کشد و لالا.

    اوداافظظظ‌السلطنه‌ی همایونی

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  53. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت

    امروز روزم نبود. از صبح که برخاستم سردرد امان نداد. تا ظهر درس خواندم و خودم را با زور سرپا نگه داشتم.
    عصر با دوستان سری به حیاط خوابگاه زدیم. دوستانم زیادی مهربانند. همین قدر برای سردرد شدیدم کافی بود.
    خبر خوش شنیدیم و فردا شیفتمان افتاد ساعت یازده. ادامه‌ی روزم را هم باز سری به درس‌ها زدم. مشق شب می‌نویسم و برای استاد گزارش پر می‌کنم. دارو‌های رایج در زایشگاه و معاینه‌ی واژینال و این چیز میزها.
    دستم درد گرفته و سرم بالاخره آرام شده. به دوش آب داغ فکر می‌کنم و وسوسه می‌شوم.
    غذای فردام هم آمادست. سیاوش قمیشی توی گوشم از دو غریبه می‌خواند. از هم مریم خبری نیست و طهورا توی تختش زندگی می‌کند. اتاق بعد مدت‌ها در سکوت فرو رفته. دلم برای سکوت تنگ شده. آقای قمیشی را قطع می‌کنم و سکوت اتاق را آغوش می‌کشم.
    صدای بچه‌های اتاق بغلی نرم و ریز به اتاقمان نفوذ می‌کند. همدیگر را صدا می‌کنند و می‌خندند، سکوت می‌کنند و مکثی می‌کنند و دوباره می‌خندند. خوابگاه خلوت‌تر شده. از این نوشتنِ در لحظه‌ی همه‌چیز خوشم آمده.
    هوا سرد است. از سرشب بافت یقه‌داری تن زدم و با پتو این‌ور و آن‌ور می‌روم. کشیده شدن بافت روی تنم پوستم را حساس کرده و خارشِ ریزی انداخته. چشمم به بطری خالی آبم آن‌طرف اتاق می‌افتد. امروز آب کم خوردم شاید سردرد شدیدم از کم آبی‌ست. جزوه‌هام را می‌بینم. یعنی امشب می‌شود یک دور اضافه‌تر بخوانم؟ کم کم حوصله‌ام سر می‌رود و تصمیم دارم گزارشم را همین حوالی تمام کنم. ولی چون نمی‌دانم چه جمله‌ای مناسب پایان است پس فقط خداحافظی می‌کنم.
    خدانگهدار.
    https://t.me/ravaanehh

  54. امروز تا ده صبح خابیدم.
    کتاب تکامل روانشناسی و زرسالاران را خاندم.
    بخشی از رمان بی‌لنگر را خاندم.
    باغ، باغ، باغ ما را ده صفحه‌ای خاندم. جالب بود برایم که شخصیت داستان همدانی است و از میدان و آبشینه، عباس‌آباد گفته.
    رفتم کانال متمم و آخرین یادداشت را خاندم که در آخر لینک مقاله‌ای بود با موضوع اینکه:
    چرا متممی‌ها برای تمرین نباید از هوش مصنوعی استفاده کنند، زدم روی لینک و مقاله را خاندم، دلایل عالی بود.
    بعد از خاندن مقاله در سایت متمم چند افتادم به نوشتن، آزادانه روی کاغذ و چند یادداشت در کانالم.
    فیلمی را که زهرا پیشنهاد کرده بود، قسمت اولش را دیدم.
    بازهم کتاب بی‌لنگر و زرسالاران را خاندم.
    در دوره‌ی «خود‌واژه»، ثبت نام کردم که از ۲۴ مهر شروع می‌شود.
    یکساعتی از لایو طاهری را دیدم، روایت‌های کارآفرینان امیدوارم کرد به ادامه‌ی کارم.
    بقیه روز را یا دراز کشیدم و یا داشتم می‌خوردم، شاهان هم بخشی از سرگرمی جذاب روزم بود در خانه‌ی مامان.
    آخر شبی هم چندتا هشدار دادم به کیان برای درس نخاندنش.
    شاید در این ساعت آخر روز کتابی را بخانم تصادفی.

  55. – کاش آیس لته کمی تلخ‌تر بود.
    – تا الان ۶۰۰ کلمه آزادانه نوشتم. تا آخر شب به ۱۰۰۰ می‌رسانمش.
    – چند نوجوان که درگیر بیماری ناعلاج‌اند هر شب دور هم جمع می‌شوند و از خودشان داستان‌های ترسناک درمی‌آورند. مینی‌سریال the midnight club‌.
    – یکی از دوستانم گفته که آن کارسون، برندهٔ نوبل ادبیات، حق دولت‌آبادی را خورده!!! داوطلبانه از ادامهٔ گفت‌وگو منصرف شدم.
    – آخرین ویدئوی به جا مانده از مهرجویی و همسرش را دیدم. هر بار که می‌بینمش متأسف می‌شوم.
    – آشپزخانهٔ ذهنم تقریبا منظم است. البته گاه میزبان کمی آشفتگی هم است اما به کار خلاقیت می‌آید و نگرانم نمی‌کند.
    – هوا خنک است و حس می‌کنم بوی زغال می‌آید. یک لحظه گمان کردم که‌ شمالم.‌ دلم برای شمال تنگ شده. وای گربه‌ام!
    – کاش زودتر یکشنبه بیاید و کلمه‌نویسی کنیم.
    – چرا اینستاگرام دیگر برایم سرگرم‌کننده نیست؟ یادش به‌خیر آن موقع‌ها که اینترنت قطع بود به خودم گفته بودم که اگر تا مهر ماه نیامد می‌توانم خودکشی کنم! حالا زورم می‌آید وای‌فای را روشن کنم.
    – هرمز شهدادی چه هوشمندانه وجه تسمیه اصفهان را در شب هول گنجانده. چه چیزهای خلاقانهٔ دیگری در کتاب مخفی کرده؟
    – استاد کلانتری به من آموخت که می‌شود کاری را شروع کرد بدون این که در آن کامل بود.‌
    – «اگر چیزی شما را نکشد، می‌توانید در نوشته‌هایتان به کارش ببرید» از رها و‌ ناهشیار می‌نویسم.
    – «بیشتر کارهای بزرگ را یک گروه انجام داده‌اند نه یک فرد به تنهایی» از مصاحبه‌ای که در یوتوب دیدم.

    https://t.me/zahrahabibi9626

  56. سال‌واژه: شوق زندگی
    منتظر جمعه بودم تا بیشتر بخابم و از ۶ صبح بیدار بودم. شاید چون تا قبل از خاب موبایل‌به‌دست داشتم چیزی را چک می‌کردم. در خاب هم مدام یک صفحه کامنت جلویم باز بود و من با آن‌ها کلنجار می‌رفتم. کمی در یوتیوب چرخیدم و چخوف خاندم و خاستم خودم را بخابانم. فایده‌ای نداشت. مدیتیشن کردم و هرزه‌نویسی‌ام را انجام دادم. با‌سرعت. یک ایده‌ی دیگر به ذهنم رسید و شاید به آن جسارت و شوق برسم که عملی‌اش کنم.
    رفتم با خاهرزاده‌ها نانوایی. توی راه عین دو تا فنچ فقط زر می‌زدند.
    تا ظهر به تمیز‌کاری گذشت و بعد از آن چند خطی رخدادک نوشتم. ذهنم قفل بود و نمی‌دانستم چیزی از آب درمی‌آید یا نه؟ چند باری به نوشته‌ام برگشتم و توانستم یک چیزی سرِ هم کنم. امیدوارم اسمش رخدادک باشد. چون گاهی که باشگاه نویسندگی خلاق لایکم نمی‌کند می‌فهمم یک موردی دارد کارم. یا دل‌نوشته است یا زیاده گویی دارد یا هزار دلیل دیگر. بعضی رخداک‌هایم را متوجه می‌شوم مسئله‌اش چیست ولی برای برخی دیگر نمی‌دانم.
    تمامِ بعدازظهر لنا در اتاقم بود و صحبت می‌کرد. بدون هیچ سکوتی. داشتم روانی می‌شدم و دوست داشتم توی کمد بگذارمش و در را قفل کنم.
    ساعت ۶ غروب شد و وبینار الهه جان شروع شد. رنج من، گنج من.‌ متفاوت بود و جذاب. هنوز وبینار تمام نشده بود که دیدم بچه‌ها بی‌قرارند و من هم بی‌طاقت برای کتک زدنشان. بردمشان پارک. ترامپولین بسته بود و نانوایی آرش هم نانی نداشت به‌جز یک مدل. باغ ملی سوت و کور بود. کمی چرخیدیم و برگشتیم خانه.
    هم‌زمان با نوشتن گزارشم، سریال بد‌نام از ماهواره پخش می‌شود که نمونه‌ی بارز «جندگی کن، زندگی کن.» است. این هم سبکی از زندگی‌ست. اوایل، فیلم را به‌خاطر امیر آقایی و یلدا می‌دیدم. یلدا به نظرم زیبا و خوش‌هیکل بود. کم‌کم به خاطر بازی مزخرف و فیلم‌نامه‌ی تخمی، کلن از چشمم افتاد.
    هنوز نتوانستم با او صحبت کنم. امروز به خودم گفتم شاید چون یاسین در گوش خر خاندن است، این‌پا و آن‌پا میکنم. هر چه که هست هیچ توجیهی برای کارش پیدا نمی‌کنم. خسته‌ام. می‌روم بخابم که صبح اینقدر با بغض بیدار نشوم.

  57. بطری‌های ذهنم

    سال‌واژه‌ام: نظم

    ساعت ۹ صبح بیدار شدم. انتظار نداشتم و کمی عذاب‌وجدان گرفتم. اما از خوابم بگویم. دوباره تو شهر فرام بودم. اما ذهنم یک‌جورهایی با هری‌پاتر قاطی‌اش کرده بود. خودم هری‌پاتر بودم. خانه‌ی دسته‌جمعی دانا هم هاگوارتز بود تقریبا. بوید هم هاگرید. آهان با اسکوئیدگیم هم قاطی کرده بودمش. دختر بچه‌ی کوچولویی بود که موقع فرار رفت پشت همان درهای صورتی تو اسکوئیدگیم. خب خودم با بوید رفتیم تو خانه. تلوزیون بزرگی بود که خودبه‌خود روشن شد و اتاقی را نشان داد. گویا برای هری یا همان خودم بود. بقیه‌ش یادم نیست. فقط از پنجره فرار کردیم آخرش.

    درس خواندم. مرور داروهای دیابت بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم طول کشید. و حس می‌کنم چیزی هم این‌ تو نمانده. داروهای تیروئید کمی بهتر بود اما.
    با خواهرم پاستا درست کردیم. البته بیشترش کار خودش بود. دوست دارم حتی این را با چاپیستیک بخورم.

    گیتار تمرین کردم. الگوی ملودی را کشف کردم و حفظ کردنش راحت‌تر شد.

    وبینار نویسنده‌ساز را بودم. آزادنویسیدم و آره به قول استاد ذهنم نرم شد. تا حالا چندباری برای مدیریت دانش‌شخصی پوشه‌هایی باز کردم و همه را فراموش کرده‌ام. این‌بار اما شاید اینطور نشد. بطری‌هایم: نقل‌قول‌ها. جرقه‌های داستانی. کلمه‌برداری. کتاب‌ها و فیلم‌ها. سوالات شرح‌حال. استراتژی‌ها. فعلا همین‌ها. (این جزو بطری‌ها نیست)

    تقریبا ۵ صفحه از داستان سوسک طلایی خواندم. اسمش برایم جالب بود. آلن‌پو هم به حیوانات و نمادها اهمیت می‌دهد. تا جایی که شناخته‌ام. شبیه موراکامی.

    قسمت اول فصل چهار فرام را ظهر دیدم و حالا بروم ده دقیقه آخرش را هم ببینم.
    بقیه‌ی روز را درس خواندم و فرام دیدم. تازه الان نمونه‌سوال‌ها را دیدم. بد نبودند. و تا صبح بیدارم که برای امتحان مرور کنم. بلیط هم دارم ساعت ۶. فعلا.

  58. دیشب به دیداری دوستی عزیز رفتم و تا می‌توانستم دردِ دل گفتم. ساکت بود و نگاهم می‌کرد. حضورش به من دل‌گرمی داد و بعد راهیِ خانه شدم.
    دیروقت به خانه رسیدم و شامی سرهم کردم ‌و‌خوابیدم.
    صبح تا دیروقت خواب بودم. با خوابی پریشان ساعت ۹ و۴۵ برخواستم. خواب در مورد یکی از عزیزترین‌هایم بود. در خواب از او دل‌گیرشدم. در خواب از او رنجیدم. میخواستم هرچه فریاد دارم بر سرش بکوبم. نمی‌دانم چرا در خواب همه چیز کم‌رنگ و محو است اما احساسات پررنگ‌تر حس می‌شوند. مسئله‌ای نه‌چندان مهم در خواب مهم می‌نماید. ترسی کوچک در خواب، آدمی را زَهره‌تَرک می‌کند و همه‌ی حس‌های دیگر انگار زیر ذره‌بین می‌روند.
    ظهر برای ناهار با مامان و بابا و یاسی به بوستانی در شهر رفتیم. آسمان آفتابِ دل‌چسبش‌ را به ما هدیه داد و آرامش شیرینی در ریه‌هایمان سُر خورد.
    در فضای باز زیر آفتاب مهرماه، لحظه‌ای آرمیدم. درختی روبه‌روی من بود که طرح‌های تنه‌اش مرا به خیال بُرد.
    روی تپه‌ی چوبی‌َش هزاران جاده وجود داشت که تا آسمان نه، تا شاخه‌های بالا ادامه داشتند. جاده‌های خاکی رنگ در میان دشتی خاکستری به رنگ آسفالت.
    کمی زاویه‌ی دیدم را دورتر می‌کنم از پوستِ چوبیِ درخت. چند تک‌چشم می‌دیدم. لکه‌ها و خط‌های تیره روی تنه‌ی خاکستریِ آن، چشم‌های چوبی را ساخته. مردمک‌ش از حلقه‌های مدورِ روی تنه است و شباهتش را به چشم انسان تکمیل می‌کند. پایین‌ترین تک‌چشم، درشت‌ترینِ آن‌هاست. سربه زیر است و مردمک‌افتاده.
    تک‌چشمِ بعدی به راست می‌نگرد. خدای من. رنگ است یا اتفاق؟ زیر تک‌چشمِ راست، انگار اشکی به رنگ خون خشکیده. تک‌چشمِ بالایی گویی از حدقه بیرون زده و مثل لنز دوربینی به دنبال شکارِ تصویر از جایش خارج شده.

    کمی خیال نویسی کردم.
    از حافظ خواندم.
    شب دلمه بارگذاشتیم.

  59. زندگی‌ست دیگر، می‌پذیرمش. حالا هرجور که هست. تجربه‌ی مدیتیشن را دوست دارم، این که روی تنفسم کار کنم هم آرامش خوبی دارد، از تخلیه‌ی خشم و اضطراب به شکل‌های دیگر نتیجه‌ی خوبی نگرفته‌ام، البته غیر از نوشتن که بیشترین نتیجه را برایم داشته است. نقطه‌ی قوت امروز جلسه‌ای بود که با کیمیا داشتم. این تجربه برایم جدید است، از فقط من بودن خارج می‌شود و به دیگری هم می‌رسد و آخرش مدیتیشن هم کردیم.

    امروز هم زیاد نوشتم. به ندا می‌گفتم پناه می‌برم به حاشیه چون اصل موضوع می‌ترساندم. حاشیه همان مشروب و گل می‌شود و تسکین لحظه‌ای می‌دهد و بعد، مثل الان که با خودم خلوت کرده‌ام و سکوت و شب است و بابا خابیده دیگر نمی‌شود جلوی فکرهای ترسناک را گرفت. چه قدر امشب شبیه شب‌های امتحان ریاضی است با این تفاوت که آن یک شب بود و فردا، فقط فردا نیست و هزار و یک شب است.

    سری به بوف کور زدم و نه، تا آخر نخاندم. دفعه‌ی قبلی را هم خوب یادم است، آرام‌آرام خاندم و در آن فضا تلوتلو خوردم. خود صادق هدایت هم برایم جالب است، مثل فروغ. نمی‌دانم بوف کور را چه‌طور نوشته که تصاویرش برایم این‌قدر واضح‌اند و در عین حال مبهم و وهم‌آلود. واضح و مبهم پارادوکس دارند ولی واقعن همین است. مثل خاب واضح و رنگی که اتفاقات و تصاویر پشت سر همند اما نمی‌دانی چرا. شاید خاب را هم چند بار ببینم بفهمم، یا بوف کور را چندین و چند بار بخانم. هر چه هست این حالت را دوست دارم.

    از «تمرین» خاندم. دوست دارم بعد از پایانش جاهایی که خط کشیده‌ام را دوباره بخانم.

    با ندا حرف زدیم. خسته بود و خسته بودم. او خستگی کار داشت و من؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم خط‌خطی‌هایی که با ماژیک‌های رنگی دارم حالم را بهتر می‌کنند. توی نویسنده‌ساز قوطی‌های رنگی کشیدم و موضوعاتم را نوشتم.

    امروز هم خاب خوبی داشتم. از نظر کمیت. کیفیت اما نه. بعد از بیداری انگار من را زده بودند. امروز چندم است؟ آه بله. بله بله. دلیل چیزهای دیگر را هم فهمیدم. بدن آدم خیلی جالب است.

    کیمیا پرسید دوست دارید از شما با چه عنوانی یاد کنند؟ گفتم «مادر». دوست دارم بگویند فرشته یک مادر بود. مادر برایم معنی آزادی، خلاقیت، شجاعت، زن، قوی بودن، زندگی می‌دهد.
    این کلمه غمگینم می‌کند چون برای مادر بودن باید خیلی جاها نه بگویم و بجنگم و گاهی، برای دفاع از خودم، برای انتخاب درست، خودم را تغییر بدهم. و این با خود از دست دادنی دارد، سوگ دارد. تازه مراقبت از چیزی که به وجود آوردی هم فداکاری می‌خاهد.

    فکر می‌کنم یکی از مهمترین دلایل خستگی‌ام اینستا و یوتوب است که زیادی تویشان بودم. با نزدیک شدن به آبان ولعی دارم چون پس ذهنم این است که جنگی در راه است که همین نت چسکی را از من می‌گیرد.

    فکر می‌کنم نیاز دارم دوباره از سانسور بیشتر بدانم. انگار از دی پارسال برگشته‌ام به تنظیمات کارخانه. موضوعات کجایند؟ شاید زیر فرش. احتمالن.

  60. هفده‌ی هفت سال پنج:

    تو روز خوبی نداشتی. اصلاً روزهای خوبی نداری. مهم نیست. باید گزارش نیک را بنویسی. تحت هر شرایطی. حتی یک خط. پس بنویس. فکر کن.

    لازم نیست بگویی. لازم نیست همه بدانند خواهرت، همان که مثل مادرت بود، همان که وقتی بچه بودی موهایت را خوشگل می‌بست و کلی قربان‌صدقه‌ات می‌رفت، همان که اولین کتاب‌ها را برایت خواند، همانی که توی هر برد و باخت زندگیت شاد شد و گریه کرد ،همان تنها کسی که برای تو واقعی بود ،خانه‌اش را فروخته و دارد می‌رود. لازم نیست بگویی فیلم دیدی. سریال دیدی. همان سریالی که خودت می‌گفتی مسخره است. پشت سر هم. تا صدای اتاق را نشنوی. لازم نیست بگویی هیچی ننوشتی. تعلیم ریتا را نخواندی با اینکه فقط تا یکشنبه وقت داری. خانه را تمیز نکردی. پیاده‌روی نرفتی. کفش‌های ورزشی‌ جدیدت همان‌جا جفت مانده اند. شبیه یک سرزنش. لازم نیست بگویی فقط نشستی. به هیچ خوردن و جویدنی نه نگفتی. لازم نیست بگویی امروز عمرت را سوزاندی، درست وقتی می‌دانستی داری چه می‌کنی. گفتی «فقط یک ساعت»، بعد شد دوازده، بعد شد چهار، و بعد شد هفت. از تخت تکان نخوردی جز برای دستشویی. لازم نیست بگویی از شنبه‌ها متنفری. از اینکه فردا همان لباس‌های مسخره را بپوشی و همان کارهای مزخرف را انجام دهی. لازم نیست بگویی حس می‌کنی بی‌هدف‌ترین، بی‌انگیزه‌ترین، پوچ‌گرایانه‌ترین فرد روی کرهٔ زمینی. لازم نیست بگویی مدام به چه افکار مزخرفی فکر می‌کنی. به اینکه چرا هیچ‌کس آن‌قدر که تو دوستش داری دوستت ندارد. به اینکه اگر یک روز غیب شوی، چند نفر واقعاً می‌فهمند. به اینکه چطور آدم‌ها می‌توانند انقدر راحت بخندند. لازم نیست بگویی شب‌ها به این فکر می‌کنی که اگر فردا بیدار نشوی، حتی لحظه‌ای از جهان کم نمی‌شود. و از همین لجت می‌گیرد و میگویی پس باید ادامه دهم .
    لازم نیست بگویی تو آن آدمی هستی که وقتی کسی خانه یا شهر را ترک می‌کند، تا چند روز افسرده است. و وقتی پدرش مرد، پشت ماشین نشست و رفت. سه روز. بعد برگشت. لازم نیست بگویی هم می‌خواهی همه را ترک کنی و هم از اینکه کسی ترکت کند می‌ترسی. هم به خودت می‌گویی من از این آدم‌ها بهترم، هم می‌گویی من از همه‌ی این آدم‌ها بدترم. هم دوست داری بمیری، هم دوست داری کسی دستت را بگیرد و بگوید بمان.
    تو امروز افسانه‌ی سیزیف را خواندی. کتاب را از قفسه برداشتی. چند بار خوانده بودی‌اش. و هر بار به این فکر کردی که چگونه سیزیف را باید خوشحال تصور کرد. نتوانستی. سنگ. تپه. پایین آمدن. دوباره. کجای این خوشحالی است؟ تو نمی‌فهمی.
    اصلا اینجوری بنویس. امروز افسانه‌ی سیزیف را خواندم. یک جمعه‌ی خوب در کنار خانواده گذراندم. با هم رفتیم پیکنیک. آنجا کلی بحث فلسفی کردیم. کتاب خواندیم. از افلاطون و سقراط گفتیم. دنیا چقدر زیبا بود و من چقدر خوشبخت بودم. به جمله‌ها نگاه می‌کنی. می‌دانی پشت هر کلمه چه ایستاده.
    فردا شنبه است. این یخچال لعنتی هم‌چنان صدا می‌دهد.

    پی‌نوشت:
    این را از خودم نوشتم. نه همه‌اش — اما آن‌قدر که خودم را در آن بشناسم. نیمی از این شخصیت منم، و نیمی‌اش آن آدمی که از او می‌ترسم. آدمی که می‌داند، اما بلند نمی‌شود. آدمی که نه تسلیم می‌شود، نه می‌جنگد. فقط هست. و همین بودن، گاهی از هر کاری سخت‌تر است. سیزیف را چند بار خواندم. هر بار فکر کردم شاید این بار بفهمم. نفهمیدم. نفهمیدن، و ماندن.
    کسی که یاد گرفته‌ چطور زنده بماند. اما فراموش کرده چرا.

  61. – من راهی برای کاستن از غم نیافته‌‌ام، نمی‌دانم چطور باید با آن کنار آمد یا دیگران چطور کنار آمده‌اند. آیا اصلن راهی هست؟

    – رفتیم آنجا که قلب‌مان هست. بعضی روزها هر جا چشم می‌چرخانی فقط زباله می‌بینی. وظیفه‌ی خواهرم جمع‌کردن زباله‌هاست، از آنجاییکه قفل می‌شود روی یک کار می‌بینی سر از چند قطعه آن طرف‌تر درآورده و همچنان مشغول جمع‌آوری است. تا کنتور را قطع نکنی متوقف نمی‌شود. امروز من هم کمکش کردم. آبیاری کردیم،‌ شستیم، چای دادیم. مسئول آبیاری هم گفت که فقط یک بار دیگر آب می‌دهند و دیگر نیازی به آب نیست.

    – زنجبیل تازه را در قهوه ریختم، خیلی خوشم آمد.

    – حسابی از بدنم کار کشیدم، فعلن هم فرصت بازیابی نیست خدا می‌داند تا کی. از ۵:۳۰ صبح که بیدار شدم فقط برای آزادنویسی نشستم، قبل و بعدش کلن مشغول بودم تا ۱۰ شب.

    – پروردگارا، شما بر خود واجب دانسته‌ای هدایت‌کردن بندگانت را و شما هرگز خلف وعده نمی‌کنی. بر ما هم واجب این است که اعتماد کنیم؛ اگر مسیر تاریک و ناهموار است هدایت شما به زودی راه را روشن خواهد کرد، همان‌طور که همیشه کرده است.

    – الهی شکرت…

  62. “حسش نیست”
    این عبارت پر سین و شین هم هشدار میده به حرکت هم هدایت می‌کنه به سکوت

    من در آخرین انتخاب مهم اخیرم، روی الاکلنگ عقل و احساس اینقدر بالا و پایین رفتم تا تعادل ماجرا جر خورد.
    هر چه کوشیدم هم نتونستم ابرهای پاره پوره افکار را چسب بزنم نه با خلط عقل نه خونابه احساس.
    حالا هم ” حسش نیست”
    اما نشسته‌ام در نقطه وسط الاکلنگ. در دست راستم افسار عقلانیت را گرفتم و دست چپم در اختیار احساس است و چموشی می‌کند.
    حالا انتخاب‌هایم چه معیاری دارند؟
    نمی‌دونم، اما در عین داشتن ظاهری درست، شک دارم به باطنشون.
    چرا؟
    یکی درونم سیخ می‌کنه توی دماغم و مدام بوی دماغ سوخته می‌پیچه توی سرم بعد چشمام پر میشه از دود حسرت و اشکهام شرشر راه می‌گیره . لبهام مثل ماهی‌های بی‌تاب دریا برای چشیدن شوری روی هم سر می‌خورن و ملغزن و میلرزن.
    جونم برات بگه در چنین ملغمه بازاری:
    دوستی ازم خواست همدل و همراهش باشم در مسیر رشد.
    منم همون بار اول بله را گفتم و پیمان بستم تا پای جون در شادی و غم پای کار باشم‌.
    ۸ هزار قدمی خیابون و پیاده‌روها را متر کردم. چند باری هم ذوق ابر و آسمون و پاییز گرفتتم و ازشون عکس برداشتم.
    دو فصل به مدت یک ساعت و ربع از دو ره کمپین‌ را دیدم و یادداشت برداشتم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شنیدم و نیم‌ساعتی آزاد و آرام نوشتم.
    قرار بود امروز یادم باشه:” من انتخاب می‌کنم چطور بیاندیشم” و یادم بود.
    ده دقیقه کش اومدن با کاسندرا کمه واقعا اما همین حال‌خوب کنه.
    مراقبه هم داشتم نه یک بار، دو بار.
    حاصل شنیدن دو اپیزود انسانک:
    “اینجا کیست پنهان
    تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته
    تو یار ما و آنگه یاران من گرفته
    یاران دل‌شکسته در صدر دل نشیته
    مستان و می‌پرستان میدان مک گرفته
    اینجا کسیست پنهان دامن گرفته
    خود را ز پس کشیده پیشان من گرفته”

    در تلگرام هم چند واژه جا گذاشتم.
    شکر وجودتون که وجودم زنده است به جودتون.
    یه گزارشک نیک هم به همپای رشد عزیزم میدم. از امشب:))

  63. تنها نیک‌کارم: کافه‌ی هیچا با خانم یاوری و سحر. به صورت حضور افتخار دیدن پرویز نسیبم شد. یکی از دوستان خانم یاوری آن‌جا رویدادی برگزار کرده بود از رقص. با هم مستند پینا را دیدیم. گویا پینا با شکستن باله رقصی نوین ابداع کرده. فردا حتمن ازش در کانالم یادداشت مفصلی خاهم نوشت. همین قدر گویم که باید با سحر بیشتر آشنا شوم. خیلی بودن باهاش خوش می‌گذرد. از ان‌هایی هست که آدم باهاش پیر نمی‌شود.

  64. وقتی انسان دانا می‌شود، اولین چیزی که از آن دست می‌کشد، تظاهر است.

    -ذهنم پیش مهسا جعفری‌ست. گفته هر هفته یک داستان‌کودک بنویسیم و این هفته هنوز نتوانسته‌ام بنویسمش. البته یک هفته به موضوع فکر می‌کردم و امروز تا چشم باز کردم از توی رختخاب مشغول نوشتن شدم و ارسال کردم.
    -ستون #پای-صحبت-بزرگترها را نوشتم و منتشر کردم.
    -لباس‌های باقیمانده‌ی دیروز را شستم.
    -مچ دیت چپ هنوز درد می‌کند. ظرف‌ها را می‌سپارم به ماشین و غول‌پیکرهاش را با دست می‌شویم.
    -همکاری می‌کتم با همسرم و کباب می‌پزیم برا بچه‌ها.
    -بعد از شیتشو و نظافت آشپزخانه، خاب مرا می‌برد با خود.
    – باز روز جمعه و لکه‌گیری لباس بچه‌ها و شستنی‌های توی حمام😒
    – بچه‌ها را می‌برم پیاده‌روی و یک ظرف اردورخوری می‌خرم. ترکیب چوب و فلز یا چوب و چینی لعابدار را دوست دارم. خیلی زود ظرف‌ها را پر از عناب و توت خشک و قند سفید یزد و انجیرهایی که خشکانده‌ام می‌کنم. یک لیوان چای آتیشی کنار خریدم می‌خورم.
    -شام بچه‌ها را دادم.
    -باید لباس‌ها را اتو بزنم.
    -فردا با دوستم می‌روم پیاده‌روی و صبحامه را با هم می‌خوربم، باید آماده باشم.
    شب بخیر

  65. آدینه ۱۷ مهر
    گزارش نیک ۱۵۰
    سال واژه ام تغییر

    تغییر، واژه ی سالیانه ام هست. اجتناب از رفتار و عادات نادرست و جانشین ساختن عادات خوب، به برکت گزارش نیک تغییراتی در زندگی ام ایجاد شده و به یاری خدا و نرمه ای از پشتکار خودم در این راه قدم های گرچه کوتاه ولی مثبتی بر می دارم.

    نخستین عادت، سحرخیزی ست که افضل است در میان عادت های دیگر، حالا موفق نشدیم سحرخیز باشیم صبح زود بیدار شویم که این در پله ی دوم قرار دارد بیدار بودن و طلوع خورشید را به نظاره نشستن، تولد خورشید خانمی که شعله های رقصانش را بر زمین و آسمان و دریاها ارزانی می دارد جذاب است، برای ما آدم ها احساس شادی و رضایت و انرژی بیشتر در طول روز را به همراه دارد.

    خواندن دو رکعت نماز صبح هم که بیشتر از دو دقیقه زمان نمی برد همان شکرگزاری ست پس چرا کوتاهی می کنیم عبادت از این راحت تر؟

    پله ی بعدی نوشتن صفحات روزانه است سه صفحه ی ناقابل که انجام دادنش در اولویت قرار دارد ولی باز بر حسب خواب شبانگاه اینکه آیا خواب مفیدی داشتیم یا نه، این مهم فراموش می شود یا به ساعات پایانی روز موکول می شود. هنگامی که موفق نشوم اول وقت بنویسم مثل نماز صبح که گاهی نمی خوانم و قضایش را می خوانم این یکی هم قضایش را می نویسم قضای روزانه نویسی را 🙂

    پله ی بعدی پیاده روی ست.پیاده روی مادر ورزش هاست دم دست است، به وسیله ای نیازمند نیست فقط دو پا می خواهد و یک زمین هموار یا ناهموار،یا  یک قالی پر نقش و نگار فقط مراقب باشید آهسته قدم بردارید تا ترنج و گل های لاکی، صورتی و فیروزه ای
      پایمال نشوند!

    از نوشیدن مایع یا مایه ی حیات، آب غافل نشویم به اندازه ی کافی بنوشیم.با این کار سلامتی را به آغوش می کشیم و پوزه ی بسیاری از امراض و بیماری ها را به خاک می مالیم.

    کتاب می خوانیم اگر چه تاکنون تنبلی کرده ایم اما به قول خواهر بزرگم که در زندگی همیشه همراه و مشوقم بوده است ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است این جمله ی خواهرم ملکه ی ذهنم شده برای همین هیچ وقت ناامید نیستم و برایم مهم نیست تا پایان زندگی مسیر کوتاهی داشته باشم یا نه، هر چه بادا باد!
    کتاب جای خالی سلوچ را می خوانم چشمانم کم سو شده و شفاف نمی بینم پس طبیعی ست که خواندن برایم سخت است به خصوص پی دی اف کتاب ولی بی خیال خواندنش نمی شوم.
    عباس زیر رفتار مادرش احساس کرد هنوز خیلی خردینه و ناچیز است چندانکه به جدال گرفته نمی شود و این همان چیزی ست که نوجوان تاب نمی آوردش.از گرده ی آنکه هنوز ریش در گلو دارد هزار کار می توان کشید اما به شرط آنکه حسابش کنی، آدمش بدانی، مردش بخوانی و مرگان در کورانی که بود فرصت چنین ریزبینی ای نداشت این بود که عباس کینه ی مادر را به دل گرفت.

    کتاب بعدی پی دی اف بوف کور است به درخواست استاد کلانتری در وبینار، دو دفعه خوانده ام چیزی زیاد عایدم نشده ولی به چند بار خواندنش می ارزد.با دقت باید بخوانم و طوطی وار نخوانم و بگذرم.
    همیشه یک درخت سرو می کشیدم که زیرش پیرمردی قوز کرده، شبیه جوکیان هندوستان عبا به خودش پیچیده،چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته است و انگشت سبابه ی دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته بود.رو به روی او دختری با لبای سیاه بلند خم شده به او گل نیلوفر تعارف می کرد، چون میان آنها یک جوی آب فاصله داشت، آیا این مجلس را من سابقا دیده بوده ام یا در خواب به من الهام شده بود؟نمی دانم، فقط می دانم که هر چه نقاشی می کردم همه اش همین مجلس و همین موضوع بود دستم بدون اراده این تصویر را می کشید.

    خوشبختانه در وبینار امروز عصر شرکت کردم.نیک ترین نیک ها بود امروز، پیشنهاد استاد برای یادداشت برداری در تلفن همراه خیلی عالی بود.استاد کتاب ذهن دوم را من پاییدم معرفی کردند.از ما خواستند در برنامه یادداشت تلفن همراه پوشه هایی را بسازیم با عنوان هایی متفاوت مانند دفتر شعر من، استراتژی های من،فهرست هفتگی کلمات که روزهای یکشنبه نوشته می شود،اصطلاحات عامیانه ی جالب،خلاصه ی کتاب هایی که خوانده ایم، نقل قول ها و خلاصه به خودمان مراجعه کنیم و به خواسته هایمان این گونه جامه ی عمل بپوشانیم، منضبط باشیم و کارهایمان را سازماندهی کنیم.
    ۲۵ دقیقه نوشتیم از اول شخص، دوم و سوم شخص، من برای هر سه یک مطلب نوشتم و سوم شخص را راضی تر بودم.
    به قول استاد ما آیندگانیم

    ساعت ۱۱ و ۲۰ دقیقه شب
    نمره ام ۸

  66. عاشق حلزون امشبم، مینیمال‌ترین حلزون دنیا😍😍
    خودم را سانسور کنم؟
    خودسانسوری کار درستی‌ست؟
    کسانی که خودشان را سانسور می‌کنند، روان سالمی دارند؟
    این سه سؤال، هر سه یک هدف را نشانه رفته.
    نوشتن روزانه، با خودسانسوری چه رابطه‌ی عمیقی دارد.
    جمله‌ی فوق خبری‌ست.
    دارم برای روزانه‌نویسی، تاس می‌اندازم.
    که کدام فعالیت اهمِ اهمیت را دارد.
    که در نوشتن، سانسوری بر فعالیتی اعمال شود یا نه.

    اگر خانه را تی نمی‌کشیدم،در هفته‌ی پیش رو یک درجه رنگِ فرش‌ها تیره می‌شد.
    محلی برای آمد و شد در بالکن، یابیده نمی‌شد.
    آشپزخانه را بیش از اکنون، مورچه برمی‌داشت.
    امروز سه ساعت عرق ریختم، در این هوای خنکِ میانه‌ی مهرماه، تا آن‌طوری‌ها نشود.
    گاهی شب‌ها، رویایی تکراری و سرد می‌آزاردم.
    در خوابم دچار بی‌خبری‌م، دچار ندانستن.
    اینک همان حال را دارم.
    یک جور بدی دچار ندانستنم.

    به‌هر‌جهت،
    نویسنده‌ساز امروز را شنیدم و نشستم به مرتب کردن و قوطی درست کردن برای ذهن دومم.
    میانه‌ی وبینار، قاه‌ قاه ریسه رفتم.
    مطلبی را برای مجله‌مان ویرائیدم.
    کانال قصه‌های‌شکوه را نوایی و جلایی دادم.
    امروز از خودم راضی‌م.
    راستی، دلم برای یکی از خواهرهام خیلی تنگ شده.
    هم برای خودش و هم برای دخترک زیبا و نازنینش.

    لطفن اینجا با من باشید👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  67. حلزون جان سلام مخصوص مرا به حافظ برسان.
    امروز مختصر شعری از سایه خاندم و یادم افتاد که سهم شعر از مطالعه‌ام چقدر کم است، ولی شوق قصه‌خانی غالب است و به شعرم امان نمی‌دهد. باید کمی تنظیماتم را دستکاری کنم. چند تایی هم تیتر برای تمرین شعر آمد که در نوت گوشی گیرشان انداختم. شصت‌تایی موضوع نوشته‌ام که تا سه‌شنبه باید سی‌تا را گلچین و ارسال کنم؛ اگر تعدادشان بیشتر نشود.
    «علویه خانم» از هدایت را خاندم و این شخصیت، عجیب مرا یاد «گیلمجان» اثر محمود مسعودی می‌اندازد.
    وبینار نویسنده‌ساز بودم و پیشرفتم در آزادنویسی را دوست درم. اولش سخت بود و کلماتم به پانصد هم نمی‌رسید. بعد از چهار-پنج چلسه تمرین، اثرش مشخص است. راستی به نوت گوشی یک قوطی به اسم «نقل قول‌ها» اضافه کردم.
    فیلم «Spider Man» جدید را دیدم، فیلمی که نیاز به تعریف و توضیح ندارد. هر کس «ماروِل»پسند باشد و سری‌های این فیلم را دیده باشد، این یکی را هم می‌بیند. هر کس هم که ندیده، پس در دیدن این مجموعه کوشا باشد.
    سپاسگزار بودنم. شنبه هم خر است.

  68. گزارش میگ میگ
    صبح است خورشید می‌تابد. نتابد چه کند؟
    ساعت شش صبح از زور فشار مثانه بیدار می‌شوم و بعد تخلیه دوباره می‌خوابم تا هشت و نیم.
    نه و نیم است که می‌نشینم به آزادنویسی. به عنوان‌نویسی. که استاد گفته نبینم آخرین نفر بفرستی. نبینم. نبینم.
    بقیه روز را فاکتور می‌گیرم تا عصر و نویسنده‌ساز و آزادنویسی و حس رهایی.
    بعد هم کارگاه الهه علیزاده. از رنج رنج رنج بردن. رنج است که پنگول می‌کشم سر و صورت را.
    از رنج گفت و بدن رنج‌مند.
    باز برگشتم سر کتاب‌های تخصصی. سر کتاب «بازی و خلاقیت» و نوشتن روزنویسی تخصصی در سایت.
    در نهایت هم یک جامانده‌ام از دیدار شبانه تخصصی.

  69. 📝 #گزارش_نیک ۱۵٠
    «مسئولیت پذیر باش» اینکه دو ساعت توی صبح آفتابی با ماشین منتظر بمانم تا آزمون قلم چی برادرم تمام شود اسمش خوردن مُهرِ مسئولیت پذیریه؟! در نهایت تسلیم شدم و اینکار را کردم البته بیکار هم نبودم تا آمدنش یک ساعتی اصل های قانون اساسی را ورق زدم و مطالعه کردم(حق تحصیل و آموزش کاملاً رایگان عجب قوانین خند ه داری!) بعد آزمون کنار کافه الی قهوه ایستادم و قهوه روبستا یا آمریکانو (یادم نیست) برای هر دو یمان گرفتم تا کمی سر حال بیاییم بعد برگشت حوالی ظهر شده بود که ناهار خوردیم و چرتی خوابیدم درصد های خوبی تقریباً داشت باهم آزمون را تحلیل کردیم و قسمت جدید سریال امپراطور دریا را بعد از مدت ها فرصت شد ببینم قسمت اول سریال جدیدdoctor X هم دیدم اما فکر نکنم ادامه اش بدم امروز جای خالی سلوچ را نخواندم.
    مریم باقری۱۷مهر۲۴٠۵
    @Maryamwriter_2

  70. خوابیدم تا نه‌ونیم صبح. بعدش صبحانه و بعد تمرین تیترنویسی. گلدان‌ها را آب دادم و برگ‌های زردشان را جدا کردم. پتوسم شاخه‌هایش بلندتر شده و به قول دوستی به زنی می‌ماند که موهایش را رها کرده.
    خرید رفتم و صدای حیدرحیدر شنیدم.
    بعد هم پختن ناهار بود و کاربرگ عربی پسرک.
    روز اول که کتاب عربی‌شان را دیدم محال می‌دانستم این اسم‌های اشاره را یاد بگیرند و قاطی نکنند ولی امروز پسرک بیشتر از انتظارم خوب حل کرد و ایول به دبیرشان.‌ نمیدانم از چه با این نسل صحبت می‌کند که او را بهترین معلم می‌دانند.
    از عناوینی که استاد معرفی کرده‌ رونویسی کردم و لابلای کارها دوباره چند جمله بعنوان تیتر نوشتم. یکی‌شان را به خاطر دارم.
    چند کلمه تنهایی؟
    حافظه‌ام ضعیف شده یا کار دیگری نکردم؟ دقیق نمی‌دانم.
    کانال من:https://t.me/qalamgah_niku

  71. ۱. بیدار شدنم با صدای باران همراه شد. همین مشوقم شد بیشتر بخوابم.
    ۲. به اندازه دو وعده صبحانه خوردم.
    ۳. بعد از صبحانه تا ساعت ۴ بعد از ظهر مشغول تمیزکاری اتاقم بودم. بالاخره شد آن چیزی که می‌خواستم.
    ۴. ناهار کم زحمتی آماده کردم و نشستم به انتخاب سریال جدید.
    ۵. حرکت متفاوتی زدم با تموم تنفر و ترسم نسبت به ژانر ترسناک انتخابم یک سریال ترسناک بود. دوستم دلگرمم کرد که می‌توانم. خیلی غیر منتظره قانع شدم و شروع کردم. فهمیدم نسبت به قبل کمتر اذیت می‌شوم ولی همچنان تا هیولایی پیدا می‌شد من چشمانم را می‌بستم و از قدرت تخیل و حدسیاتم برای پیش‌برد داستان استفاده می‌کردم. البته کم‌کم به هیولاها عادت کردم.
    ۶. تا همین الان داشتم پشت سر هم سریال می‌دیدم و خوش‌گذشت. از اینکه باید بخوابم ناراحتم.
    ۷. امشب نوشتن گزارش اصلا خوشایند نبود. همین را نیک می‌دانم.

  72. 📝#گزارش_نیک ۱۵٠
    «مسئولیت پذیر باش» اینکه دو ساعت توی صبح آفتابی با ماشین منتظر بمانم تا آزمون قلم چی برادرم تمام شود اسمش خوردن مُهرِ مسئولیت پذیریه؟! در نهایت تسلیم شدم و اینکار را کردم🚗 البته بیکار هم نبودم تا آمدنش یک ساعتی اصل های قانون اساسی را ورق زدم و مطالعه کردم(حق تحصیل و آموزش کاملاً رایگان عجب قوانین خند ه داری!)📗 بعد آزمون کنار کافه الی قهوه ایستادم و قهوه روبستا یا آمریکانو (یادم نیست) برای هر دو یمان گرفتم تا کمی سر حال بیاییم ☕بعد برگشت حوالی ظهر شده بود که ناهار خوردیم🌯 و چرتی خوابیدم کارنامه اومد درصد های خوبی تقریباً داشت باهم آزمون را تحلیل کردیم✍🏻 و قسمت جدید سریال امپراطور دریا را بعد از مدت ها فرصت شد ببینم قسمت اول سریال جدیدdoctor X هم دیدم👀 اما فکر نکنم ادامه اش بدم امروز جای خالی سلوچ را نخواندم.
    @Maryamwriter_2

  73. گزارش نیک
    صبح که از خواب بیدار شد حالش خوب بود. در مقایسه با دیروز احساس بهتری داشت. معمولا به صبحانه اهمیت زیادی می‌دهد دوست دارد صبحانه‌اش را کامل و مفصل بخورد. اما امروز فقط به یک نوشیدنی داغ اکتفا کرد.
    آزادنویسی صبحگاهیش دو بخش داشت. بخش اول پسماندهای دیروز بود و بخش دوم شامل برنامه‌ریزی برای روز جدید بود.
    پاره‌ای از کتاب اصول سخنرانی به روش تد را مطالعه کرد. از اهمیت داستان و استعاره در سخنرانی آگاه شد. به ذهنش آمد نوشتن داستانک می‌تواند به بهتر شدن مهارت سخنرانی او کمک کند.
    از هوشنگ گلشیری داستان خواند. هرچه جلوتر می‌رود داستان‌ها برایش لذت بیشتری دارند. فکر می‌کند که نثر نویسنده داستان به داستان قوی‌تر و فصیح‌تر شده است و داستان‌ها قدرتمندتر شده‌اند. حالا که نویسنده باهوش‌تر شده خواننده مسئولیت بیشتری نسبت به داستان دارد.
    پیش از ظهر ۴۰ دقیقه به آزادنویسی پرداخت. نوشت و نوشت. اما از آنچه نوشته بود خوشش نیامد. درباره‌ی دلدادگی یک ماهی نوشته بود. جملات نامرتب و بی سروته بودند، نازیبا بودند. اما ایده‌ی داستان به خودی خود بد نبود. می‌توانست بعدا دوباره به آن ایده بپردازد از نو آن را بنویسد.
    در وبینار شرکت کرد. آنجا هم ۲۵ دقیقه آزاد نویسی داشت. استادش درباره‌ی مدیریت دانش شخصی و انواع قوطی‌ها صحبت کرد. دلش می‌خواست به اندوخته‌هایش نظمی بدهد. با خودش گفت چه زمانی بهتر از همین لحظه؟
    شروع کرد به ساختن قوطی‌های خودش. مطالب را در آنها جای داد. به مطالب احساس تمیزی بعد از حمام را داد.
    بعد از ظهر بخشی از کتاب در حال و هوای جوانی از شاهرخ مسکوب را مطالعه کرد.
    سپس سراغ کتابی دیگر رفت. در حال خواندن بود که یکهو چشمش به آسمان افتاد. سرش را به سمت راست چرخاند. کتاب را بست. روی تخت دراز کشید. به پهلو چرخید. سرش را روی کتاب گذاشت و خیره به آبی آسمان شد. سکوت را با موسیقی شکست. با طعم پیانو. سپس شروع کرد به خواندن شعر. از دفتر حریق باد نصرت رحمانی. آبی خواند، آبی شنید، آبی دید. روحش پاک و آبی شد.
    https://t.me/maryamebrahimi21

  74. سال واژه: خوددوستی 🌷

    –نامش خلأ است
    امروز حوصله‌ام اصلاً با من خوب کنار نیامد.
    تمام روز در خلأ و سکوت گذشت.
    انگار در فضای نامتناهی کهکشان رها شده بودم.
    آیا بطن مادر این‌گونه بود؟
    فضایی پر از هیچ‌چیز؟
    صبح یک ساعت قبل از نُه بیدار شدم. خب، به نظرم این خوب است چون دوست دارم قبل از این ساعت بیدار شده باشم.
    سری به تلگرام می‌زنم. خبری نیست.
    به سایت می‌روم تا گزارش بخوانم، اما دیشبی‌ها تأیید نشده‌اند.
    پس گزارش‌های دوازده مهر را می‌خوانم، چندتایی از دوستانم و بعد می‌رسم به زهرا قاسم‌زاده‌گان و داستان‌هایش درباره‌ی دورانی که اکنون سپری می‌کند. لیلیا درونش جنب‌وجوش می‌کند و ما همراه با زهرا درباره‌ی دخترش می‌خوانیم. شیرین است مثل نبات. زهرا خوب و روان می‌نویسد.
    او هم چند روزی‌ست به کسانی اضافه شده که می‌خوانمش.
    به سراغ مریم کاشانکی می‌روم و مناجات‌های دلبرانه‌اش. دل مرا که برده، حتی اگر خودش نداند.
    گزارش استاد را هم خواندم و قسمتی از آن را بلند، تا همسرم بشنود و در لذتم شریک باشد.
    و او دوباره به خواب می‌رود.

    مغزم پر از کلمه و پچ‌پچ است. با خودم قرار گذاشته‌ام تا نوشتن را از یک پومودوروی ده دقیقه‌ای شروع کنم تا ذهنم نترسد و آرام و قرار بگیرد.
    با خدا حرف می‌نویسم. با او بسیار کار دارم.
    حس می‌کنم تنها و بی‌دفاع شده‌ام. بی‌محافظ، بی‌امنیت، بی‌اطمینان. چطور شد به اینجا رسیدم؟
    قبل‌ترها هم زیاد به او غر می‌زدم، اما این‌همه ترسو نبوده‌ام. به او اطمینان داشتم.

    می‌خواهم زین پس متعهد باشم تا برای خدا بنویسم و او را با حرف و کلمه عبادت کنم. شاید دلم قرص شود و ذهنم قرار بگیرد و روحم شاد شود.
    حرفم تمام نشده بود که ساعت گفت: ده دقیقه‌ات تمام شد.
    مجدداً یک پومودوروی دیگر را کوک می‌کنم و می‌نویسم.
    از این پس باید شاکر باشم برای هر چیزی که تا الان نادیده و ناشنیده می‌انگاشتمش.

    –ترکیب حال‌گیری با بی‌حوصلگی و خلأ
    دیگر احساس گرسنگی سر و کله‌اش پیدا شده.
    قبل از صبحانه، خودم را روی ترازو وزن می‌کنم و سه کیلو اضافه‌وزن حالم را بیشتر می‌گیرد.
    مثل اینکه امروزم ترکیبی از حال‌گیری و بی‌حوصلگی و خلأ است.
    چای کمرنگی در فنجان دهان‌گشاد گل‌گلی‌ام می‌ریزم و خیار و گوجه‌ی قبراقی را خرد می‌کنم با پنیر و دو عدد نان تُست.
    او هنوز خواب است. در لحظات پایانی صبحانه، همسرم بیدار می‌شود.
    دیگر آخرین لقمه را هم نوش جان کردم.
    کمی بعد روی زمین دراز می‌کشم. حوصله‌ی هیچ‌کس و هیچ‌کاری را ندارم. در یوتیوب چرخی می‌زنم.
    می‌خواهم بدانم چطور می‌شود لباس سفید را از چرک‌مردگی درآورد.
    پس از دیدن چندین ویدئوی ناکارآمد، می‌رسم به پُستی که مردی مجرد از تمیز کردن چدن‌های گازش گذاشته. دوست داشتم روشش را امتحان کنم، ولی حالش را نداشتم.

    با خواهرزاده‌ام که به‌تازگی پایش به اسپانیا رسیده، در واتساپ گفت‌وگوی تایپی می‌کنم. می‌دانم که تنهایی چقدر او را دلتنگ کرده. دلم برایش می‌گیرد.

    –شاهینی در ارتفاع پایین
    کمی که گذشت به سرم زد سفره‌ام را بشویم زیرا در این چند روزی که مهمان داشتیم لک گرفته بود.
    حیاط را شستم و سفره را پهن کردم روی زمین و آب زدم. دست اول با تاید شستم و دست بعدی با وایتکس. آفتاب هم دستی به سرم می‌زد و داغ می‌شدم.
    تا وایتکس کمی اثر کند، فکر کردم با مهدیه که دوست من در این شهر است تماس بگیرم تا حال و احوالی بپرسم، اما هر بار گفت‌وگو با او رغبتم را برای دوباره تماسیدن می‌خشکاند. اینبار هم.
    موقع آویزان کردن سفره برای خشک شدن، پرواز کردن شاهینی را در ارتفاع پایین دیدم. ذوق‌مرک شدم و بلند گفتم: وای، چه قشنگ، چقدر پایین حرکت می‌کنه. می‌دانم او پرواز می‌کند نه حرکت ولی من هیجان‌زده بودم.

    –جوانه زدی، خوش‌به‌حالم
    دو روز قبل باید کود گیاهان هایدروگرینم را تعویض می‌کردم، اما حوصله‌اش را نداشتم. امروز هم ندارم ولی مجبورم.
    ریشه‌زدن‌های گیاه دیفن‌باخیا و جوانه زدن زاموفیلیا بسیار خوشحال شدم. در همین حین خواهرم تماس گرفت و کمی گفت‌وگو کردیم و به‌خاطر شش روزی که در خانه‌ی ما بودند تشکر کرد.

    –امروز نوبت توئه
    حوصله‌ی پختن ناهار را نداشتم و به جایش میوه خوردم و قهوه و رایس‌کیک با کمی کره‌ی بادام‌زمینی.
    شروع کردم به دیدن سریال اوباش (MobLand) فصل دومش با دوبله‌ی فارسی.
    او هم از اتاق به من پیوست. امروز هر دو نامرئی بودیم، مثل کسانی که هم‌خانه‌اند.
    مشغول اتو زدن روبالشی‌ها و شلوارهای نخی شدم.
    به او می‌گویم که امروز جمعه است و بر اساس قراری که گذاشتیم، او ناهار و شام درست کند.
    چیزی نگفت. برایش راحت بود، چون برگر آماده داشتیم. از فریزر درآورد و کارهایش را انجام داد.
    ناهار خوشمزه‌ای شد.
    اما گاز و تمام چربی‌هایش برای من ماند.

    مادرم تماس گرفت. با او حرف زدم.
    دلم برایش تنگ شده. می‌خواهم برگردم و مثل گذشته کنارش دراز بکشم و شب‌ها موقع خواب دستش را در دستم بگیرم. او تنهاست و من هم.
    سرم کمی درد می‌کند.
    از همسرم خواستم چای دم کند.
    در ادامه تمام چدن‌های گاز را درون قابلمه‌ای گذاشتم و طبق ویدئویی که در یوتیوب دیده بودم، آب گرم و سرکه و جوش‌شیرین و ریکا به آن اضافه کردم و روی حرارت گذاشتم تا بجوشد.

    –قوطی‌ها چقدر زیادند
    به نویسنده‌ساز پیوستم. همه در حال نوشتن بودند و من درازکش.
    استاد در شیراز بود و بوی شیراز در مغزم می‌پیچید. سفر شیراز من و همسرم و پیاده‌روی‌هایمان دور ارگ کریم‌خان برایم زنده شد. استاد گفت کافه هدایت با دوستانش قرار ملاقات دارد و من کافه‌هایی که رفته بودیم را به یاد می‌آوردم. یاد شیراز مهربان با شب‌های قشنگش بخیر.
    همچنین استاد از ذهن دوم و پوشه‌بندی اطلاعات برایمان گفت. مثل قوطی کلمه‌برداری یا قوطی آفوریسم یا قوطی رمان‌ها یا کسانی که دوستشان داریم و خیلی قوطی.
    آشپزخانه‌ی ذهنم شلوغ شد، استاد. چقدر قوطی؟

    بعد از وبینار، با حوصله‌ای که اصلاً سر همکاری با من نداشت، خودم را به سینک رساندم و چدن‌ها را شستم. خلاصه می‌گویم، چندان فرقی با شستن عادی با آب گرم و تاید برایم نداشت.

    گاز و سینک و زمین را شستم و دستمال کشیدم. با درخواست ناهار برای خودم کار تراشیدم.
    رخدادک مینا را با نام کالامرگ خواندم. روان و شیوا نوشته بود. برایش بازخوردکی نوشتم و دوباره مشغول نوشتن گزارشم شدم.

    امروزم با تمام بی‌حوصلگی از حوصله‌ام کار کشیدم.
    ۱۴۰۵/۰۷/۱۷
    https://t.me/pichesabz

    1. ساره‌ی عزیزم،‌ قربون محبت شما برم 🍎🥰 حقیقتن برام ارزشمنده که می‌خونید. لطف خداوند بوده به من که در این جمع هستم و باعث افتخارمه که دنبال می‌کنید. ❤️❤️

  75. امروز سفرمان آغاز شد. سفری که اصرار به نشدنش داشتم‌. سفرها بیشترین ساعات تضادها را به وجود می‌آورند. من هم گریزانم از تلاقیِ تضادها.
    کتاب خشم فیلیپ راث* را برداشتم. شاید وقت خاندنش باشد. با خاندن مقدمه از شخصیت اصلی خوشم آمده است.

    حالا در تخت‌خاب می‌نویسم. صبح می‌خاستم تکلیف‌انجامی کنم تا با خیال راحت بیایم سفر. حالا به مدت یک هفته تعطیلم و این احساس خوشایند استراحت را دارد. دکمه‌ی اضطرابم را اگر میافتم خاموشش می‌کردم. اما حالا که اضطراب کار ندارم زیادی با تضادهای خانوادگی درگیرم.

    استرس جنگ داشتم. پر استرس می‌فکریدم به مرگ و به اینکه اگر پیش بیاید در آخرین لحظات چه می‌فکرم؟ و از ترس فکر به خاب می‌پناهیدم. گاهی می‌دوستم جام ترس را تا ته سر بکشم و گاهی گریزانم از تستیدنش.

    به زندگی دوگانه ادامه می‌دهم. در سفر از همیشه به خودم دورترم. به دلارام می‌گویم راه می‌روم و می‌تصورم این من نیستم. من یکی دیگرم. می‌تصورم از خودم جدام چون نمی‌توانم تحملم کنم.

    *خشم، فیلیپ راس، انتشارات نیلوفر
    https://t.me/ReyhaneRabani

  76. چرا در مسیر سفر کنجکاوی ندارم

    رضا می‌رود تشیع‌جنازه یکی از اقوام. چون کارگاه دارم برمی‌گردم خانه. در تنهایی بیشتر تمرکز دارم.
    تا اسنپ دومی برسد، جلوی مجتمع رفت‌و‌آمد می‌کنم. مسیری کوتاه را سه دقیقه طول می‌دهد. راننده بابت تاخیر عذر می‌خاهد. می‌گوید: «مسیر‌یاب‌ها درست کار نمی‌کند.»
    گفتم اسنپ قبلی سفر را لغو کرد. گفت:
    «احتمالن راننده خیابان‌های فردیس را بلد نبوده نتوانسته آدرس را پیدا کند.»
    گفتم می‌توانست تماس بگیرد. راننده گفت: «معمولن تماس نمی‌گیرند‌.»

    کتاب‌های جدید را در قفسه‌ی کتاب‌های نخانده، می‌گذارم.
    در آزادنویسی سر در می‌آورم به مکالمه دیروز با مهناز و ناراحتی‌اش از بی‌ادبانه حرف‌زدن تلفنی یک مشتری.
    خودم را می‌گذارم جای او. جمله‌هایی که به آن مشتری می‌گفتم را روی کاغذ ردیف می‌کنم.
    مهناز بعد از چند سال کار با جماعتِ بازاری، هتوز پاستوریزه مانده است. البته از ادب و تربیتش است‌.
    در «تقویم بی‌هدفی»، بخش «بی‌هدفی و سفر» برای من که از مسیرها لذت نمی‌برم و دوست دارم زود به مقصد برسم، نکات هیجان‌انگیز دارد.
    مارتین بوبر نوشته:
    «هر سفری مقصدی پنهان دارد که خودِ مسافر از آن بی‌خبر است.»
    چرا در مسیرها کنجکاوی نمی‌کنم؟ مگر سفر از نقطه‌ی آغاز شگفتی ندارد؟ عجله‌ام برای رسیدن از کجا می‌آید؟
    قبلن در ماشین حالت‌تهوع داشتم اما سالهاست بهبود یافتم پس چرا همچنان دوست دارم زود به مقصد برسم؟

    انیمیشن «کی‌کی پیک پرنده» از میازاکی را دیدم. به اندازه‌ی «قلعه‌ی متحرک هاول، شهر اشباح و پونیو» جذبم نمی‌کند. یک علتش دوبله‌ی آن است. اشتباه کردم با زبان‌اصلی و زیرنویس ندیدم. شاید قصه ساده بود و لایه‌‌ی پنهان نداشت.

    در نویسنده‌ساز به روش اول شخص، دوم شخص و سوم شخص آزادنویسی می‌کنم. بخش اول شخص طولانی‌تر می‌شود.
    استاد از «مدیریت دانش‌شخصی» و ذهن دوم می‌گویند. یعنی داشتن نسخه دیجیتال از داده‌ها و ایده‌های ذهن‌مان.
    استعاره آشپزخانه منظم را برایمان تکرار می‌کنند و اینکه در آشپزخانه منظم، آشپزی ممکن و لذت‌بخش است.

    در جلسه‌ی اول کارگاه «رنج من گنج من»، معنای رنج و تفاوتش با درد را می‌فهمیم.
    «درد وضعیت ناخوشاینداست. رنج روایت ما از آن وضعیت ناخوشایند.»
    با چند منبع آشنا می‌شویم. تمرین فهرست‌نویسی از رنج‌هایمان داریم.
    کارگاه دو ساعت طول می‌کشد. الهه‌جان با حوصله به تمام پرسش‌ها پاسخ می‌دهد.

    با مهناز تلفنی صحبت می‌کنم. تصمیم می‌گیریم شب‌هول را با هم بخانیم. مدتی بود دوست داشتم برای بار سوم بازخانی کنم. مجالش نبود.
    یوگا تمرین می‌کنم. چند دقیقه چشمانم را می‌بندم. به امروز و آموخته‌هایم فکر می‌کنم. بهتر است فایل «مدیریت دانش‌شخصی» را جدی‌تر پیگیری کنم.
    قول می‌دهم روزی یک ساعت برای سر‌و‌سامان دادن فایل‌های پراکنده، وقت بگذارم.

  77. درد‌ودل از دل‌درد

    تا دلم آروم است باید بخابم.
    از عصری یهو دل و روده‌ام ریخت بهم. از بچگی دل‌دردهای من معروف است. برای همین بابام هیچ‌وقت نمی‌گذاشت پفیلا بخورم. هروقت می‌خوردم دل‌درد می‌شدم. اما امروز پفیلا نخوردم. قهوه خوردم. شاید تاثیر آن بود. شاید هم تاثیر ویروس سرماخوردگی‌ام. قبل از اینکه از بدنم برود می‌خاهد زهرش را بریزد.
    کلاس‌های امروزم در دانشگاه خیلی خوب بود. باعشق گوش دادم. استادهایمان هم باعشق توضیح می‌دادند. کاش همه‌ی استادهایمان همینطور بودند.
    در راه دانشگاه نشد کتاب بخانم. به جایش بقیه‌ی فیلم مارتین‌ ایدن را دیدم. هنوز هم تمام نشده.
    می‌خاستم امشب تمامش کنم که دل‌دردم نگذاشت.
    اما وبینار را تاجایی که توانستم بودم و یک صفحه آزادنویسی کردم.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  78. گزارش چهل و سه
    سال واژه: تبدیل
    می‌نویسم تبدیل و به تبدیل شدنم فکر می‌کنم. به نزدیک‌تر شدن به آنچه می‌خواهم. به آن نسخه از خودم می‌اندیشم که از زنجیر نگرانی آینده رهاست. کلمات را می‌خورم.
    گزارش‌خوانی صبح را انجام دادم. استاد از کتابفروشی‌های شیراز گفتند و من بیشتر مشتاق آنجا شدم. چرا استاد سفرنامه نوشتن را دوست ندارند؟
    خواندش هم خوش می‌گذرد.
    هنوز شب هول نخواندم. شاید آخر شب.
    بازی هم نکردم‌.
    تمیزکاری اتاق هم نیمش می‌رود برای فردا.
    هیولا دیدم. اد گین. یک قسمت و نیم.
    پیاده‌‌‌ روی‌ام کوتاه تر از دیروز بود. گفتم شاید معجزه کند و ابرهای سیاه بالای سرم را دود کند. کمترشان کرد، دروغ نگویم.
    تکه‌های امروز:
    از مسیر دانشگاه گذشتم و نگاهش نکردم. نه از نفرت و نه از عشق. دلم برای پاییزش تنگ شده.
    به دیدن کسی رفتم. بی‌حالی و سرگشتگی کسی که همیشه در ذهنت پرانرژی نگهش داشته‌ای ترک‌های قلبت را بیشتر می‌کند.
    از رو به روی خانه‌ی یکی از دوستانم رد می‌شوم. خودش آنجا نیست. یک ثانیه همه‌ی آن‌ روزها در سرم می‌دوند و سوال این است که یاران را چه شد؟
    از اینکه از داستانک نویسی ماه جا ماندم و کلا خبر نداشتم هم ناراحت شدم. ایده‌ای نداشتم اما تلاش برای آن را دوست داشتم.
    هوس خرید لباس‌های پاییزه به سرم زده. پاییز اشتهای خریدم را باز می‌کند.
    گذری کمی سویینی تاد دیدم . به اولین باری که در نوجوانی این فیلم را دیدم فکر می‌کنم. آیا مناسب بود؟به هر حال جانی دپ تماشایی است و تراوش‌های ذهن تیم برتون، دوست داشتنی، جسارت‌مند و متفاوت.
    خوابم گرفته و در نگارشم ایراداتی می‌بینم. پس نقطه‌ی پایان امروز را می‌گذارم.

  79. نه صبح تا یک، کلاس آنلاین و آخرین جلسه‌ی کلان‌داده. دنیایش از دنیای هوش‌مصنوعی و یادگیری ماشین هم وسیع‌تر است. در استراحت‌های لابه‌لای کلاس هم درگیر اصلاحِ فونت بودم. « تیترِزبر » را از ایران فونت گرفته بودم اما در ورد به‌هنگام نیم‌فاصله زدن سَرخود می‌پرید به فونتی تخمی. نشستم به تحقیقات و دست به دامنِ عاقلک(هوش‌مصنوعی) که راهکار را یافتم و به‌به.
    پس از کلاس حاضر شدم بروم پیاده‌روی اما هوای بارانی منصرفم کرد. پس به میمنتِ باران سوار ماشین شدم و رفتم شیرینی‌فروشی و تا برگشتم خانه باران بَند آمد. رولت خامه‌ای را گذاشتم یخچال و دوباره زدم بیرون برای پیاده‌روی.
    پس از پیاده‌روی و چایی و رولت خامه‌ای سرگرمِ آمار شدم تا که بشود ساعت پنج و نویسنده‌ساز.
    آزادنویسی با فونت جدید چسبید، و چه خوب که استاد از مغز دوم و دیجیتال کردن آموخته‌ها گفت، مدت‌ها بود که سامان دادن فایل‌های «گوگل کیپ» را به تعویق می‌انداختم تا امروز که بالاخره طلسمِ تاخیرش را شکستم.
    ته‌مانده‌ی امروز را هم صرف همین نوشته کردم تا دوباره از نوشتن گزارش نیک بازنمانم.

  80. ویس دوره شعر ماهی را گوش دادم.
    عناوین دفتر شعرها را خواندم.
    از پنج ترجمه نوشتم.
    این دو حالت را نوشتم:
    « آوریل بی‌رحم‌ترین ماه هاست
    از خاک مرده می‌رویاند یاس‌های را
    درهم می‌آمیزد یاد و تمنا را
    با باران بهاری
    برمی‌انگیزد ریشه‌های افسرده را»

    «فروردین بی‌رحم‌ترین ماه‌‌هاست
    یاس‌های را از خاک مرده می‌رویاند
    یاد و تمنا را در هم می‌آمیزد
    و ریشه‌های افسرده با باران بهاری را برمی‌انگیزد.»
    دوباره از نازنین مرادی می‌نویسم.
    «دوباره با خودم انگار روبه‌رو شده‌ام
    و با درون خودم گرم گفتگو شده‌ام
    شبیه موج ز دریا کسی خبر دارد؟
    فقط منم که به قعر خودم فرو شده‌ام
    کسی به غیر خودم از خودم چه می‌داند؟
    لباس کهنه‌ام و بارها رفو شده‌ام
    شکسته ام و به بندی دوباره وصله شدم
    منم که مقبره‌ی خیل آرزو شده‌ام
    نیا به سوی من ای دوست مثل مردابم!
    شبیه قصه‌ی تلخ هزارتو شده‌ام
    نگو که حرف بزن تا کمی سبک بشوی!
    منی که بغض فرو خورده در گلو شده‌ام»

  81. 1. سال واژه‌ام: استمرار
    2. در وبینار نویسنده‌ساز یه تجربه‌ی عالی از آزادنویسی را تجربه کردم و در ادامه استاد در مورد مدیریت دانش شخصی گفتن که این هم عالی بود.
    3. پیاده‌روی دور باغچه و کمی هم دویدن

  82. سال‌واژه: اندیشه‌نگار

    جمعه

    صبح را با بیست وپنج دقیقه نوشتن آغاز کردم. بعدش نوبت به تمرین آیلتس رسید. و بعد، کمی تمیزکاری و تماشای چند برنامه گفتگو محور دیدم_ که اتلاف وقت بود.

    بعد رفتم سراغ «همنوایی شبانهٔ ارکستر چوبها» از رضا قاسمی. تازه شروعش کرده‌ام و همین شروع، بوی کتاب‌های ماندگار را می‌دهد.
    ‌
    ۲۵ دقیقه دیگر نوشتم. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و بعد دربارهٔ مدیریت دانش شخصی نوشتم —  موضوع مورد بحث وبینار — و متنش را در وبسایتم گذاشتم.
    ‌
    ورزش کردم. کمی با دخترم بازی کردم و با هم بلز تمرین کردیم.  شام مرغ‌لا‌پلو درست کردم و بعد، در طاقچه، چند کتاب خواندم: «خوابِ نوشته‌ها»، «شکارچیِ کرم ابریشم» و «گیلگمش».
    ‌
    همه‌شان دوست‌ داشتنی‌اند.
    ‌
    و کمی از کتاب فرهنگ‌واره‌ی فارسی خلاق را خواندم.

    قرارمان همین است: این هفته، اطلاعات را دسته‌بندی کنیم.

    ‌https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  83. سه شب از درد و خستگی و اینکه چیزی تازه نداشتم گزارشی ننوشتم‌ امروز هم مثل هر روز با درد از خواب بیدار شدم، به کلاس بیان میروم، تمرینها همه بدنی است؛ در حین تمرین دارم فکر میکنم چقدر باید تمرین کنم و درمان کنم تا کمی از این درد کم شود، چقدر دیگر باید روی خودم کار کنم و تنهایی را تاب بیاورم تا رفیقی صادق پیدا کنم؟چه چیزی را در خودم باید بشکنم تا دیگر این مدل زندگی را ادامه ندهم؟زمانی که شروع کردم به کلاس بیان بیایم، تلاشم مبنی یر این بود که بتوانم احساساتم را با کلام نشان دهم، چون فکر میکردم نمیتوانم حسم را به آدمی که دوستش داشتم نشان بدهم، فکر میکردم مشکل از بیان من است، اما طرف مقابل بازی کرده بود و روان من نتوانسته بود وارد بازی شود، مشکل از بیان نبود، امروز که داشتم تمرینها را انجام می‌دادم یاد انگیزه شروع کلاس افتادم که دیگر وجود نداشت اما هنوز کلاس را ادامه می‌دهم. کاش گاهی اوقات حماقت ادامه پیدا می‌کرد حداقل زندگی راحتتر می‌گذشت. بعد از کلاس به کافه میروم، یعنی این قرار هر هفته با خودم هست، میروم و از حس و حالم و اتفاقهایی که در طول هفته تجربه کردم و گاهی از برنامه هفته بعد مینویسم. کمی سبک میشوم چون هیچ هم صحبتی ندارم، گاهی فکر میکنم حتی در خانواده خودم هم غریبه هستم اینقدر که فقط برای کمک کردن هستم و بقیه اوقات نیستم. این روزها بسیار نا امیدی را تجربه میکنم، چون حقیقت آدمهای اطرافم را می‌بینم که تا الان نمیدیدم و باید فاصله بگیرم . هر وقت تلاش میکنم با دنیای بیرون ارتباط برقرار کنم همینطور می‌شود و بازهم باید به انزوای خودم پناه ببرم،هنوز هم نمی‌دانم چرا؟ اگر این مدل زندگی همینطور ادامه پیدا کند شاید دیگر نتوانم آدمی را کنار خودم بپذیرم با اینکه همچین شخصیتی ندارم. به هر حال الان انزوایم بسیار پربار تر از دنیای بیرون است. کاش بتوانم راهی برای تعادل این وضعیت پیدا کنم.

  84. گزارش نیک | دایی علی در جشن میلاد چهراد، به صرف بره‌کباب و کمی هیاهوی خانوادگی
    ۱۷ مهر ۱۴۰۵
    امروز به مناسبت میلاد چهراد کوچولو، دور هم جمع شدیم. یک مهمانی خانوادگی به صرف بره‌کباب، با سفره‌ای که پهن شده بود، رفت‌وآمد مهمان‌ها و صدای گفت‌وگوهایی که گاهی روی هم می‌افتادند. بهانه این دورهمی، آمدن عضو تازه‌ای به خانواده بود. کوچولویی که هنوز دو روز بیشتر از ورودش به دنیا نگذشته و حالا در مرکز توجه همه قرار گرفته است.
    من هم در مقام دایی، سهم خودم را از این روز برداشتم. چهراد را دیدم، به او نزدیک شدم و به چهره کوچکش نگاه کردم که هنوز از معنای بزرگ‌تر زندگی بی‌خبر است. برای ما، آمدن او بهانه‌ای برای جشن گرفتن و کنار هم بودن بود. برای خودش، احتمالاً همه‌چیز خلاصه می‌شد در گرمای آغوش، صدای آدم‌ها و دست‌هایی که با احتیاط به او نزدیک می‌شدند.
    دایی بودن در چنین روزی، بیش از آنکه عنوانی در روابط خانوادگی باشد، یک جور نسبت عاطفی است. کودکی به خانواده‌ات اضافه شده و تو از این پس، در گوشه‌ای از قصه زندگی‌اش حضور خواهی داشت. امروز چهراد هنوز آن‌قدر کوچک بود که نمی‌توانست بداند دایی‌اش چه کسی است، اما من می‌توانستم به این فکر کنم که شاید روزی بزرگ شود، عکس‌ها و خاطره‌ها را ببیند و بداند از همان روزهای نخست، در جمع خانواده جایی داشته است.
    چیدذ خانم، خواهرزاده سه‌ساله‌ام، هم در مهمانی حضور داشت و فضای جمع را کودکانه‌تر کرده بود. کنار هم قرار گرفتن این دو کودک، یکی در آغاز راه و دیگری در میانه کشف دنیای اطرافش، یادآور این بود که خانواده مدام در حال بزرگ شدن و تغییر کردن است. یکی تازه می‌آید و دیگری هر روز چیزی تازه یاد می‌گیرد.
    البته اگر قرار باشد گزارش صادقانه‌ای از امروز بنویسم، باید از بخش دیگری هم بگویم. شلوغی مهمانی کم‌کم خسته‌ام کرد. سروصدا، رفت‌وآمد و گفت‌وگوهای پی‌درپی، انرژی‌ام را گرفتند. در میانه این همه هیاهو، کودکی چهارساله که برای نخستین بار مرا می‌دید، با خنده گفت: «تو لولو هستی!» حرفش به دلم برخورد، هرچند چیزی به روی خودم نیاوردم. بعدتر با خودم گفتم که لازم نیست هر اتفاق کوچکی را تا مدت‌ها با خودم حمل کنم. گاهی چیزی لحظه‌ای ناراحتمان می‌کند و بعد، وقتی از فضای آن فاصله می‌گیریم، دیگر اهمیتی ندارد.
    غذای مهمانی، بره‌کباب، هم بخشی از خاطره امروز بود. بهانه‌ای آشنا برای جمع شدن دور یک سفره و شریک شدن در یک مناسبت خانوادگی. با این همه، آنچه از امروز برایم باقی می‌ماند فقط غذا و شلوغی نیست. حضور چهراد کوچولو و این احساس ساده است که خانواده یک عضو تازه پیدا کرده و من هم، با همه روحیه مستقل و خلوت‌دوستم، بخشی از این پیوند هستم.
    وقتی مهمانی تمام شد، بازگشت به خانه برایم خوشایند بود. بالاخره از میان آن همه صدا بیرون آمده بودم و می‌توانستم نفسی راحت بکشم. حالا سکوت خانه، بعد از چند ساعت هیاهو، طعم دیگری داشت.
    امروز هم جشن میلاد چهراد بود، هم یک دیدار خانوادگی و هم یادآوری این نکته که می‌شود عزیزان را دوست داشت، از دیدنشان خوشحال شد و در پایان روز، دلت برای آرامش خانه خودت تنگ شود.
    چهراد عزیز، به دنیای ما خوش آمدی. دایی امروزت شاید از شلوغی مهمانی خسته شده باشد، اما خوشحال است که در نخستین روزهای زندگی‌ات، گوشه‌ای از این خاطره خانوادگی را به خودش اختصاص داده است.
    #گزارش_نیک #رویانگاری #دایی_چهراد

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  85. فقط اینکه خطوط حلزون جالبه.
    بیرون بودم همش امروز. مترو‌، نوفل‌لوشاتو، کافه‌ی هیچا، رقص، پینا، غفور، خنده‌های آسمان، گردی زهرا،‌ سیگار قدیمی، دختربچه‌ی تو مترو و… و… و…
    روز جالبی بود تجربه‌ش.
    شب بخیر.

  86. سلام
    جمعه ۱۷مهرماه است.
    هرروز در انتظار بهبودی هستم،دریغا که که راه سنگلاخ است.بوف کور را دوباره خوانی میکنم.۲۵ دقیقه نوشتم.فیلم غیر
    منطقی را دیدم .

  87. برای تمرین دوره‌ی شعر تصمیم گرفتم تیترهای کتاب‌های غیردرسی را روی کاغذ بنویسم و کمی تیتربازی کنم. ولی مگر می‌شود کتاب‌ها را ورق بزنی و ایده‌ای برایت شکل نگیرد؟ همین شد که «قصه‌ی جزیره‌ی ناشناخته» شد خوراک روزگفتار 281 ام. دفتر شعر« قشنگ‌ترین منحنی سرخ دنیا» از سیدمهدار بنی‌هاشمی ولم نکرد. روی جلد لب‌ها مال دختر جوانی است چشم به بالایش با برگ و پروانه پوشانده شده است. اما توی شعر از آنِ مادر می‌شود(خطای شناختی من: مگر مادران یک روزی دختر جوانی نبوده‌اند؟»:
    «بخند
    قشنگ‌ترین منحنی سرخ دنیا را می‌خواهم
    آن ماهی سرخ
    که وقتی خودش را پیچ و تاب می‌دهد
    در آبی تو
    همه لبخند می‌شود
    بخند مادر
    بخند
    اخم‌هایت آتش جنگ سوریه را روشن کرد
    ناراحتیت خمپاره شد
    بر تن‌های بی‌جان کودکان غزه
    مادر بخند
    تو که می‌خندی
    خدا هم خوشحال است
    و من
    در آسمان هفتم
    شادم و بی‌غم»
    با آزادنویسیِ وبینار نویسنده ساز و اولین جلسه‌ی کارگاه «رنج من، گنجِ من» به 8 شب رسیدم. تمرین دوم دوره‌ی شعر را انجام دادم و در جاتمرینی ثبت کردم.
    یادم رفت بنویسم نصف فیلم کلمبوس را دیشب دیدم و نصفش را بعد از ظهر. یاد الهه‌ها (الهه علیزاده و الهه نصیری) می‌افتادم. معماری زمینه‌ای ایجاد کرده بود برای گفتگوی دو انسان. فیلم آرام و نجیبی بود. توی پوشه‌ی «فیلم‌هایی که دیدم» پرتش نکردم. منتظرم مرتضی مهراد نقدش را بنویسد و بخوانم و آن وقت با درک عمیق‌تر برای بار دوم ببینمش.

    1405.7.17
    قهرمانی
    #گزارش_نیک
    https://t.me/bidemajnoon9

  88. ☘️جمعه ۱۷ مهر ۱۴۰۵
    ساعت ۶:۳۰ دقیقه. صبح جمعه‌ی پاییزی. هوا ابری و نیمه‌ابری. به محض بیداری آزادنویسی می‌کنم. فهرست کارهای روزانه را می‌نویسم. بعد از صبحانه از میسن کاری می‌خوانم و آداب روزانه‌ی بزرگان.
    پیکاسو می‌گوید: من وقتی کار می‌کنم، تنم را بیرونِ در می‌گذارم.
    بتهوون باور دارد پیاده‌روی در میانه‌ی کار، خلاقیتش را شکوفا می‌کند.
    والاس استیونس شعرهایش را هنگام پیاده‌روی‌های روزانه‌اش می‌سراید.
    ژان‌پل‌سارتر معتقد است آدم بدون کار زیاد هم می‌تواند بسیار خلاق باشد. سه‌ ساعت صبح، سه ساعت هم عصر.
    آنتونی ترولوپ می‌نویسد: با سه ساعت کار روزانه می‌توان هرقدر که لازم است نوشت. اما آدم باید خودش را طوری عادت دهد که بتواند در آن سه ساعت پیوسته کار کند.
    خانه را به قصد رفتن به شهر کتابِ جهانشهر ترک می‌کنم. به‌لطف خلوتی خیابان‌ها و نبودِ ترافیک، بیست دقیقه‌ای می‌رسم جهانشهر. ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه. کرکره پایین است. کمی زود رسیدم. شهر کتاب جمعه‌ها از ساعت ۱۱ دایر است. همان اطراف می‌پلکم. دقایقی بعد کرکره رفت بالا. چراغ‌ها روشن شد. رفتم داخل. طبقه‌ی بالا. طنین موسیقی کلاسیک آرام. چشم‌نوازیِ انبوه کتاب‌ها در قفسه‌ها. همه چیز مهیاست تا فارغ از هر هیاهو و دغدغه‌ای، چند ساعتی غرقگی و کیفوری را بچشم. می‌روم سمت قفسه‌ی کتاب‌های نویسندگی. چشمم می‌افتد به کتاب «فقط روزهایی که می‌نویسم»: پنج جستار روایی درباره‌ی نوشتن و خواندن. کتابی کوچک و جمع‌وجور از نشر اطراف. نام این کتاب را در لیست کتاب‌های آموزشی مدرسه‌ی نویسندگی دیده بودم. کتاب را برمی‌دارم. در قفسه‌ی کناری کتابی نگاهم را جلب می‌کند: «از روی دست رمان‌نویس». کتاب را برمی‌دارم. ورق می‌زنم. مصاحبه با چند تن از نویسندگان بزرگ است. یادم می‌آید استاد، خواندنِ مصاحبه را سودمند می‌داند. سال چاپش قدیمی است و قیمتش ناچیز. از شکارش ذوق‌زده می‌شوم. می‌روم به سراغ یادداشت‌های روزانه از لیست پیشنهادی استاد، در صفحه‌ی روزنویسی، چند کتاب را می‌یابم. قیمت‌ها بیداد می‌کند. از میانشان تنها «یادداشت‌های آنتوان چخوف» و «یادداشت‌های روزانه‌ی جان اشتاین بک» را برمی‌دارم و مابقی را به خرید بعدی موکول می‌کنم. به خانه که می‌رسم سفره پهن است. بعد از ناهار کمی استراحت می‌کنم. مصاحبه با ویلیام فاکنر را می‌خوانم از کتابِ «از روی دست رمان‌نویس»
    «هنر در پی و پایبند محیط خاصی نیست. مهم نیست که نویسنده در کدام محیط است. محیط مناسب برای هنرمند محیطی است که در آن بتواند کار کند. نویسنده فقط یک قلم می‌خواهد و چندتا ورق، همین. هیچ چیز نمی‌تواند نویسنده‌ی خوب را از پای درآورد. نویسنده‌های خوب حتی وقت ندارند که به شهرت و مال‌اندوزی فکر کنند.»
    در وبینار نویسنده‌ساز بازهم از من، تو، او نوشتیم. پس از آزادنویسی استاد بحثی جذاب و مفید و کاربردی ارائه داد تحت عنوان مدیریت دانش شخصی. ایده‌ای که از مطالعه‌ی کتاب ذهن دوم شکل گرفته بود. قرار بر این شد جمعه‌ها این بحث را پی بگیریم. صحبت از قوطیِ کلمه‌برداری شد. پرسشی مطرح کردم. چشمتان روز بد نبیند. بالاخره گذر پوست به دباغ‌خانه افتاد و من هم مشمول گازخورد استاد شدم. چه گازخوردی! هر چه پرسش و پرسش‌گری بود از ذهنم پرید!
    قبل از خواب به رسم هر شب چند داستان کوتاه از چخوف می‌خوانم.
    اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت
    کاش با ما سخن از حسرت ما نیز کنند…

  89. دیشب خابِ هفت‌ضربی چهارگاهِ استاد علیزاده را دیدم. استاد تعلیم می‌داد و من می‌نواختم.
    خابم را پیش آز آغاز صبح‌نگاری، نوشتم.
    برنامه‌های امروز را فهرست کردم و مو به مو اجرا کردم.
    خانم آقایی کلاس یوگای صبح را برگزار نکرد.
    اول صبح با دو تا بیست و پنج دقیقه، تار نواختم. نت‌به‌نت.
    دریافتِ جدیدی از گوشه‌‌های حزین، کرشمه و زنگوله داشتم.
    از روی این شعر حافظ نوشتم:
    دلی که غیب‌نمای است و جام‌جم دارد
    ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
    بیست و پنج دقیقه آزادنویسی کردم.
    شب هول را خاندم، معنای تغییر راوی را فهمیدم وقتی از دوم شخص به اول شخص می‌رود و باز می‌گردد.
    خسرو خوبان را هم که از دیروز آغازیدم. چه جسارتی دارد رضا دانشور. نگاهش به مذهب، برایم تازه است.
    حقد و حسد، آب به آسیاب ارتجاعِ سیاه ریختن، تصاویر رد‌به‌رد شهر فرنگ را به لیست کلمه‌برداری افزودم.
    بعدازظهر به شناساییِ شیوه‌هایِ شناخت نت شاهد در گوشه‌ها پرداختم. استاد می‌گویند «نت شاهد یک میدان مغناطیسی است که تمام نت‌ها را به سمت خود می‌کشد»
    ولی من نمی‌فهمم، بارها پرسیده‌ام و استاد معتقدند که گوشم باید حساس شود. به قول حضرت سعدی:
    بنشینم و صبر پیش گیرم
    دنباله‌ی کارِ خویش گیرم
    تا جایی که می‌دانم این بیت تنها ترجیع‌بند بلند سعدی است که به زیبایی، بخشهایِ مختلفِ شعر را به هم وصل می‌کند.
    در نویسنده‌ساز با من، تو، او آزادنویسی کردیم.
    قلقش دستم آمده. یک داستان با این سه راوی شکل گرفت.
    استاد از آشپزخانه‌ی ذهن و ذهن دوم گفتند.
    آشپزخانه‌‌ام را سر و سامان دادم. چهار بخشِ
    کتابهای خانده‌شده، کتابهای در لیست انتظار، یوگاخانی و موسیقی را به آن افزودم.
    صبر کردم تا در تاریکی پیاده‌روی کنم.
    ناخودآگاه، با احتیاط قدم برداشتم و حسی متفاوت بود.
    تمرین یوگا داشتم.
    تماشایِ فیلمِ بی‌داد را آغازیدم.
    رخدادکم را نوشتم و در کانالم منتشر کردم.
    دوباره با صحنه‌نویسی دست و پنجه نرم کردم. موضوع را یافته‌ام ولی پر از ایراد است. می‌کوشم که این هفته طرح را برای نقد در تمرین‌جا ارسال کنم.
    تا پایان امروز کتابهای زیرمتن، پرنده‌به‌پرنده، مرغابیِ وحشی و تسلی‌بخشیهایِ فلسفی را خاهم خاند و تار خاهم نواخت.

  90. این روزهایم به چند‌کارگی می‌گذرد. وقت‌هایی که حالم خوب است سریع‌تر پیش می‌روم. اما این چند روز سردردهای میگرنی عجیبی به سراغ آمده، با این حال صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.

    چند روز بیشتر فرصت ندارم باید مطالب ستون حقوقی مجله‌ی «نویسنده» را آماده کنم. این‌بار می‌خواهم از «ایده» و حمایت قانون‌گذار بنویسم. بنا بر نظر استاد ایده تا زمانی که در ذهن بماند فاقد ارزش است. این موضوع می‌تواند مفید باشد برای نویسندگانی که نگران دزدیده‌ شدن ایده‌شان هستند
    .
    چند صفحه‌ای اشعار شاملو را می‌خوانم.

    این جمله‌ی «چنین گفت زرتشت» برایم جالب توجه است. «پیرامون خویش مرزها و دایره‌های مقدسی می‌کشم. بنابراین هرچه رو به سوی قله‌های بلند می‌نهم، همراهانم انگشت شمارتر می‌شوند. اما من از مجموعِ کوه‌های مقدس کوهستانی خواهم ساخت.»

    باز هم می‌رسم به شعر نادرپور، با استعاره‌های زیبا؛
    پیکر تراش پیرم و با تیشه‌ی خیال
    یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده‌ام
    تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
    ناز هزار چشم سیه را خریده‌ام
    وبینار امروز بیست‌وپنج دقیقه‌ آزادانه می‌نویسم.

    روزهای جمعه برای یک وکیل معنا ندارد. نوشتن «لایحه»، «دادخواست»، «تنظیم قراداد الکترونیک»، «پاسخ به تماس‌های موکل» همه‌ی آن‌ها بخشی از وظایف شغلی است که باید انجام شود.

    https://t.me/sorayaahmadiani

  91. دیشب گزارش نیک می نوشتم که گوشی خاموش شد. ساعت هشت بیدار شدم. هنوز استرس رهایم نکرده. تا اعلام نتایج همینم. دم به دم به خدا التماس می‌کنم. کار خاصی نکردم جز گوش دادن به چند فایل صوتی از مصاحبه‌های احمد حیدری. فرد موفق که در عین نابینایی ویژگی‌های برجسته‌ی زیادی دارد. موتور گویای موبایلم به‌روزرسانی شده است و کمی اذیت می‌کند.
    روز هفت سالگی دوستیم را با مریم در نامه‌ای که در کانال قرار دادم ، قسمت کردم.

    ۱۷-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه
    https://t.me/ma0hlq

  92. گفته بودم این جمعه در خانه ظهور خاهم کرد. کردم. خانه تمیز و دسته گل شد. کاش میشد تافتی بهش زد. چای دم کردم و این چای خیلی میچسبد. چای بعد از تمام شدن کار. خیلی خسته‌ام. بوی شوینده‌ها توی مغزم رفته. حالت تهوع و دل‌درد دارم.
    چرا شوینده‌ها اینقدر سمی شدند؟
    دلم خاب میخاهد.

  93. گزارشَ نیک
    جمعه 17 مهر 05
    چون‌که روز جمعه بود همه‌چیز را تعطیل کردم به‌جز این گزارش نیکوی محبوب قلبم. صبح با گشاده‌دستی خسبیدم. یک‌ساعتی به خانه رسیدم و رفتیم مهمان مامان. مرغ شکم‌پر زدیم با طعم بهشت. برای بچه‌اخری کیک هویج‌گردو پختم. به ناخن‌های کوچک مه‌دخت لاک زدم. برق‌برقی بنفش. مرا تاتامه( فاطمه) می‌خواند. بچه که بودم وقتی یک گله لباس تانشده روی زمین می‌ماند مادرم می‌گفت: اینا لباس ادمی‌زاده نه لباس مرده. از تا زدن لباس هیچ خوشوم نمی‌اید اما چون با عمل‌گرا می‌بودم تمامشان را بعد تازدن به هر جان‌کندنی بود چیدم توی کشوها. امروز به خودم جایزه دادم و یک‌ساعت توی تخت‌خواب لم دادم و اینستاگردی کردم. هرچه به گزارش نیک ها و در حقیقت به نوشتن متعهد می‌شوم بیشتر از اینستاگرام فاصله می‌گیرم. خرسندم ازاین بابت. ‌عصر از سربیکاری امدم به نوشتن که تلفن “ف” مانع شد من هم ازاین فرصت استفاده کردم و به موازات چرندیات او لباس‌های این هفته یارا را اتوکشی کردم. تماسش تمام شده بود اما مهر من به ادامه‌ی اتوکشی تمام‌ناشدنی. نوشتن را بیش از اتوکشی دوست می‌دارم پس نشستم به. ان مرد با شام امد خانه. فلافل و سمبوسه. چای‌گلاب دم دادم و نشستم ازنو به نوشتن. برنامه‌ی هفته‌ی اتی را نوشتم. چای خوردیم با طعم وجود یارا. حالیا اکنون این گزارش نیکو را می‌نگارم می‌روم سراغ فرهنگواره‌ی فارسی که کلونتری سفارش خوانش ان را کرده بود. امروز جمعه بود و امتحانی درکار نبود پس نمره‌ نداریم. به‌قول او ما ایندگانیم.

    فاطمه بهزادی‌مقدم
    17 مهر 1405
    جمعه

  94. گزارش‌نیک”1405/6/17″ مهر. روز جمعه.

    دعا خاندم. سپاسگزار‌ی بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”فیل‌ در تاریکی” از قاسم هاشمی‌نژاد را خاندم.

    کتاب”یک لیوان شطح داغ” از احمد عزیزی را خاندنم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    زمانی موسیقی گوش کردم.

    ۲‌تا شعر برایم آمد. نوشتم.

    ظهر زمانی را خابیدم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    شعری را در کانالم هوا کردم.

    اینم از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  95. امروز جمعه با سرعتی بی نظیر خودش را رساند. بیدار شدم چهره‌ی جمعه به سقف اتاق چسبیده بود و گفت
    برخیز که عاشقان به شب راز کنند/گرد در و بام دوست پرواز کنند/هر جا که دری بود به شب در بندند/الا در عاشقان که شب باز کنند و سال‌واژه‌ را بر گردن مهر ماه آویختم و با زلالی آب بیدار شدم و نماز خواندم و دعا کردم و نوشتم و نوشتم امروز کمی دیرتر از خانه بیرون آمدم برگشتم از پیاده‌روی و صبحانه خوردم و نوشتم از خانه برای انجام کاری بیرون رفتم و ساعت دوازده ظهر خسته و مانده برگشتم. و هیچ کاری از پیش نبردم نمره‌ام کمتر از شش است شاید پنج بشود حس خوبی ندارم و آدرس کانالم👇
    https://t.me/notetoday1

  96. نیک‌روز نی‌نوا

    صبح زود پسر رفته تعویض پلاک خودرو. باید من هم ملحق شوم به او. نک‌و‌نال می‌کنم. بی‌حوصله‌ام برای امور اداری حال‌به‌هم‌زن.
    امروز از آن روزهاست که دلم می‌خواهد نق بزنم.‌ کاش این روزها طرفمان فقط گوش بدهد. اظهارنظرش را نگهدارد برای خودش. مادر خانه باید نق‌‌و‌نوق سایرین را تحمل کند ولی نوبت خودش که می‌شود، همه هم‌قول می‌شوند بر بدعنقی‌اش.
    یکی قیافه می‌گیرد. دختر پتو را روی سرش می‌کشد. پسر هم که سوروسات نق را جفت‌و‌جور کرده، بیرون خانه است.‌
    روزی سگی را می‌آغازم با اخلاقی سگی‌تر. قلاده‌ی سگ درون را تیز و بُز می‌بندم تا پاچه نگیرد.
    کار اداری تعویض پلاک معلق می‌ماند. کدپستی باید تآیید شود. بور و بدترکیب برمی‌گردم.
    ناهاری در ایکی ثانیه جفت‌و‌جور می‌کنم. برنج دمپخت با کباب‌چی ته ماهیتابه، بهترین گزینه‌ی فوری فوتی است که از سال‌های اداره رفتن به یادگار مانده.
    ناهار نخورده می‌پرم توی نی‌نوا. تمرین گروه‌نوازی داریم. وقتی با بروبچ گروه هستم، سگ پاچه‌گیرم اهلی است. زادروز آقای رفیع‌نژاد است. برش کیک تولد و خامه‌های ورقلمبیده‌ی سرو‌صورت و بادکنک‌های زرد که یکی پس از دیگری تنگ گوش استاد گیتار می‌ترکد، بهانه‌های قشنگ خندیدنمان می‌شود.
    گل سرخ، موهایش را شانه می‌کند و مرد من زمستانش به سر می‌آید و غم تنهایی، عزیزم سوزه را فریاد می‌زند.
    آرمیتای کوچولوی گروه سرما خورده و نیامده و «پرتقال من» نارسیده بر درخت می‌ماند.
    با آنی و شیدا و رضا، پسرش تا در خانه می‌آییم. آنها می‌روند خانه‌ و ما هم پا به آلونکمان می‌گذاریم.

    همچون خرس گرسنه به قابلمه‌ی غذا حمله‌ور می‌شوم. خدا رحم کرده با برش کیک تولد ته‌بندی کرده‌ام وگرنه خر را با خور و مرده را با گور می‌خوردم.
    کسر خواب دارم و تا دمادم غروب دراز می‌کشم.
    مرور کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» زویا پیرزاد را می‌نویسم. می‌گذارمش توی تلنگر.
    برنجی دمپخت می‌کنم. اهل و عیال برنج و خورشت قیمه می‌خورند. ترجیحم به حاضری است. نان و پنیر و گردو برای شام حال معده‌ام را بهتر می‌کند.
    دوری توی خبرها می‌زنم. حدود ۱۱ شب سرگرد مهدی جمشیدی، از کارکنان نیروی انتظامی، درپی تیراندازی افراد مسلح ناشناس در مرکز شهر فاریاب سیستان و بلوچستان، به شهادت رسیده.
    این روزها ایرانمان عزادار فرزندانش است. در مسند قضاوت ننشسته‌ام. چند ماه پیش خیابان‌ها شاهد کشته شدن جوانانمان بود.‌ بعدش شماری دیگر در جنگ چهل روزه، بعد و بعدترش هر روز شاهد پرپرشدن فرزندان ایرانیم. چه فرقی می‌کند این با آن. همه جوانان این خاکند. همه پدر و مادری دارند چشم‌انتظارشان. خدا دیگر آبی بر این آتش بریزد. روزی برسد شکافی بین مردممان نباشد. روزی برسد مرگ نابهنگام از این خاک رخت بربندد.
    خسته‌ایم همه، خسته از این سردرگمی. خسته‌ایم از این حجم غم و غصه. دلم اندکی آرامش می‌خواهد. مگر ما چیز زیادی این دنیا می‌خواهیم؟ فقط اندکی آرامش و دلخوشی.

    ۱۴۰۵/۷/۱۷
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  97. سردرگمی، برنامه‌ریزی، کار کردن.
    این سه تا مدام تکرار می‌شوند. اول قاطی می‌کنم، بعد می‌نشینم همه را می‌نویسم و به یک برنامه می‌رسم، بعد باید عمل کنم به آن برنامه. بعد از یک مدت باز چیزهای جدیدی پیش می‌آیند و سردرگمم می‌کنند و باز باید این مراحل را بروم.

    سردرگمی بد نیست. فقط نباید به حال خودش رها شود.

    دیشب سردرگم بودم. می‌خواستم بروم همه‌ی کارهایم را بنویسم و بهشان فکر کنم و حلشان کنم. ولی خیلی خوابم می‌آمد. دیر بود. جان نداشتم.

    صبح بیدار شدم و سردرگمی‌ها گفتند صبح به خیر. الان بیا سراغمان.

    رفتم سراغشان. نوشتم همه‌ی چیزهایی را که در ذهنم بود. برای بعضی برنامه ریختم و بعضی دیگر را باید کمی کار کنم و پیش بروم تا بتوانم بهشان رسیدگی کنم. فعلاً وقتش نیست.

    بعد که برنامه‌ریزی تمام شد باید می‌رفتم سراغ کار. کار کردن به برنامه معنی می‌دهد، یا بی‌معنی بودنش را مشخص می‌‌کند. به هر حال باید برنامه را برد در کار.

    چند ساعتی کار کردم. درباره‌ی یک تکنیک خواندم که نمی‌فهمیدمش و آن‌قدر با خودم و گوگل و یوتیوب و چت‌جی‌پی‌تی کلنجار رفتم که فهمیدمش. الان ساده به نظر می‌رسد.

    بقیه‌ی روز می‌روم سراغ روتین‌ها و بعد می‌خوابم. باید حواسم را جمع کنم که زود بخوابم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  98. ۵/۷/۱۷
    جمعه

    مهمونی فامیلی و کله‌پاچه، با سالادِ تیکه و کنایه.

    کاش به هیچ بنی‌بشری مربوط نبودم.
    خودم بودم و کتاب‌هایم
    و گلدان‌ها
    و ماهی‌ها.

    sarvfaam@

  99. روز پرکاری را گذراندم.

    رخصتی در دیوان حافظ بودم.

    «دِلا! بِسوز! که سوزِ تو، کارها بِکُنَد
    نیازِ نیم‌شَبی، دَفْعِ صَد بَلا بِکُنَد»

    «عِتابِ یارِ پَری‌چِهْرِه، عاشِقانِه بِکَش!
    کِه یِک کِرِشْمِه، تَلافیِّ صَد جَفا بِکُنَد»

    «زِ مُلْک تا مَلَکوتَش، حِجاب بَردارَنْد
    هَر آن‌کِه خِدْمَتِ جامِ جَهان‌نَما بِکُنَد»

    و خود را به گزارش نیک ۱۵۰ رساندم.

  100. امروز همش به یادگیری و برنامه‌ریزی گذشت. صبح، درست و حسابی، صفحات صبحگاهی نوشتم. دوباره برنامه‌هایم را نگاه کردم. هفت تا دسته‌بندی مهم برای کارهایم ایجاد کردم. برای پنج تا از این دسته‌بندی‌ها پرومودورهایی درنظر گرفتم. درنظرگرفتن پرومودورها، چقدر عالی است. انگار وقت زیاد میاری. احساس می‌کنی کارهای زیادی را می‌تونی در روز بگنجانی.
    برای دو دسته‌ی دیگر شروع کردم، مطالبی را یاد بگیرم. خیلی جالب بود که امروز هم استاد، راجع به توسعه فردی و ذهن دوم صحبت کردند. این هفته هیجانات و احساسات بدم کم‌تر بود. و فرصتی هم شد کلی با دختر عمه‌ام صحبت کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *