رؤیا و آرزو و امید همه واژههایی ذهنیاند؛ یعنی مانند کلید و «قفل» و «در» شکلِ ملموس و عینی ندارند.
حالیا ببینید در شعر «زندگی*» از منصور کیانی، محسوس و مجرد چگونه به هم میآمیزند:
«کلید رؤیا را
در قفل آرزو بگردان
دری گشوده شد خواهد
که امیدش خوانند»
اما «همزیستی مسالمتآمیزِ» واژگان ذات و معنا به این سادگیها هم نیست.
محمد حقوقی در نقد این جور ترکیبها نوشته بود:
«وفور ترکیبهای وصفی و اضافی بیمورد و نامناسب در شعر امروز، یکی از بارزترین نشانههای تخیل بیمار و زبان عقبماندهی شاعران امروز ماست. همان که «ازا پاوند» در دهههای اول این قرن به چگونگی آنها اشاره کرد: «واژه یا صفتی که چیزی را بیان نمیکند به کار مبر و از بکار بردن تعابیری مانند «سرزمینهای تیرهی آرامش» برحذر باش. چرا که تصویر را گنگ میکند و مجرد و محسوس را با هم میآمیزد. این کار ناشی از عدم آگاهی شاعر است بر این نکته که شیئی طبیعی خود تا اندازهای گویاست.» نظری که محصَّل آن را میتوان در جوهر این حقیقت جست که: وظیفهی شعر روشنکردن فضاهای مبهم است و نه مبهمکردن فضاهای روشن، که صورت متحقق آن بیشتر در آینهی زنگاری و تاری همین مضافٌالیهها و صفتهاست. ترکیبهایی که نمونههای پیچیده و تارکنندهی آن را حتی در شعر شاعران مشهور، از جمله اشعار سپهری نیز به وضوح میتوان دید: «تراوش سیاه نگاه»، «دیوار تشنهی روح»، «استخوان سرد علف»، «علفهای نرم تأمل»، «ارتفاع خیس کلمات»، «شبنم ابتکار حیات» و از این نوع بسیار. که همه و همه آمیختهای است از معقول و محسوس و مجرد و ملموس، و متاسفانه به انواع نازلتر و نامناسبتر آن در مجلات گوناگون در شعر شاعران جوان و ناجوان امروز بسیار میتوان برخورد. اشعاری که اگر امضاهای آن برداشته شود، گویی همه سرودههای یک شاعر واحدند. و البته یک شاعر بد. تا آنجا که میتوان از هر قطعهای بندی برداشت و با پیوندی راحت شعری بلند از آن بهدست داد.» (تکاپو، ش۷، ص۴۱، ۱۳۷۲)
با این معیار بازگردیم به شعر آغازِ یادداشت؛ آیا با نمونهیی نازل طرفیم یا نه؟
نکتهیی دیگر:
نفراموشیم که حساب تمرین از انتشار جداست.
نمیتوان نادیده گرفت که همآمیزیِ محسوس و نامحسوس هم شگردیست در شعرآفرینی که ای بسا نویسندگان نوباوه را در آغازِ راه سر ذوق بیاورد و به خلاقیت وادارد.
پس توی تمرینها -یعنی در پشت صحنه- میتوانیم جوری عینی و ذهنی را با هم ترکیب کنیم که مادر با پدر نکرد (یا بالعکس).
*از دفتر «شقیقهی خاک»، نشر نیما، استکهلم، ۱۳۶۶