گزارش نیک ۱۴۲: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هیچ‌وقت در زندگی حسرت چیزی را نخورده‌ام. بن‌بست چیزی نیست که تازگی داشته باشد. بن‌بست از وقتی که شروع به هر کاری می‌کنی وجود دارد، مهم این است که یک انگیزه‌ی قوی‌تر بتواند تو را از این بن‌بستی که توش گیر کرده‌ای بکشد بیرون و ببرد توی یک راه دیگر. شاید هم توی یک بن‌بست دیگر.»
-جعفر مدرس صادقی

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 اسفند 1403

17 اسفند 1403

7 شهریور 1395

7 شهریور 1395

3 خرداد 1401

3 خرداد 1401

124 پاسخ

  1. صبح بیدار شدم و شروع کردم به تمرین ارائه. باید از ارائه‌ام فیلم بگیرم و بفرستم برای کنگره و می‌خواهم فردا صبح فیلم بگیرم.

    امروز خیلی درگیر آماده شدن بودم. خواندم، نوشتم، کلمات کلیدی را نوشتم، تمرین کردم و آخرش به این رسیدم که فقط و فقط و فقط یاید تمرین کرد تا یاد گرفت.

    فکرهایی در ذهنم داشتم برای ارائه که وقتی رفتم در کار دیدم کشک‌اند. آدم باید زودتر تمرین کند که کشک‌های بالقوه‌اش شناسایی شوند زودتر.

    عصر مهمان بودیم که من نرفتم. اگر می‌رفتم نمی‌رسیدم آماده شوم.

    شب هم مهمانیم که الان دارم آماده می‌شوم که بروم. الان یک مقداری آماده‌ام و مهمانی شب هم کمتر وقت می‌گیرد و می‌خواهیم برویم خانه‌ی دایی و خوب است که بروم.

    فردا صبح زود بیدار شوم و باز تمرین کنم و فیلمم را بگیرم.

    تجربه‌ی خوبی بود و تصمیم گرفتم از این به بعد تمرین ارائه را خیلی جدی‌تر در کارم بگنجانم.

    ارائه انگلیسی بود و تصمیم گرفتم تمرین حرف زدن انگلیسی را هم در کارم بگنجانم.

    حالا کجای روز و چطوری بگنجانمش را فعلاً نمی‌دانم.

    https://t.me/f_mahmudpur

  2. امروز صبح که بیدار شدم نشستم به نگار برگهای صبح . آخراش بودم که یک داستان بامزه در ذهنم زد و نتوانست دستم که برخیزد از صفحه، تا به انجام رساند آن قصه . دیروز هم همین شد برگهای سبز به قصه های سرخ و آبی درآمدند و سرنوشت خود رقم زدند و شدند آنچه میباید. یکی کلاغ، یکی سار. یکی قمری ، یکی مار. یکی خرگوش، و یکی موش. و منهم به نظاره ایستاده ام خاموش.
    من هفت کفش آهنین پاره کردم در کوره راه های حیاتم تا ببینم کدامین نقشی است که مرا مطلبید. یا به فارسی ساده، من قراره چه گوهی بشم در دنیا. اول رفتم بالا، بعد از بالا رفتم ، بالا . تا رسیدم به بقا. آنجا نشستم لختی و فهمیدم که نه من اونجاییم و نه ایشان اینجایی.
    دلم میخواست نقاش بشم. انگار با بعضی رنگها و مکتبها و شخصیتها یه جورایی روحا آشنا بودم. آثار شاملو ، بهمن محصص، پل کله، و امثالهم روح و دلم را قلقلک میدادند، اما ذهنم در بازی بقا بکس و باد میکرد که عقب نیفته و حداقل در ظاهر هم شده بَرنده و بالنده بنظر بیاد، که نشد. مثل کفش هفت زنانه ، برای پای یازده مردانه. خلاصه در همین گیر و دارها، از شکم نهنگ یونس درآمده و به مقعد فاگین دیکنز رفتیم. ایشان هم بگوزید و در باغ عطار افتادیم. البته عطاری حریص و امروزی. تا خلاصه ی قبل از اینکه کاروان به آخرش برسد؛ بیرن جهیدیم. و بقول شهریار “سنین عمر به هفتاد میرسد ما را خدای من ، که به فریاد میرسد ما را”.
    و خوشبختانه کلاس نویسندگی بداد رسید و پیوستم و چه خوب شد که ” قبل از آنکه پرده فرو افتد…” من هم راه را به چشم خود دیدم و هم ندای سرنوشت سروش به گوش خود شنیدم. همیشه در دعا میکردم تمنا که این گدا هم به شال و کلاهی برسد، حالا. و شکر که قبول افتاد و جهان رخصتی دادا. و حالا میدانم که راه هست، اما من طاقت راه و همت راهروی دارم یا نه را به جهان واگذاردم که میدوزد آنچه خود بریده، انشاالله.

  3. استاد گزارش منو تایید کردین؟ دیشب فرستاده بودم شاید چشمم بین پیام ها ندیده🙏🏻
    📝 #گزارش_نیک ۱۴۲
    🍰سال واژه: تولد داداش
    امروز تولد داداشمه و بخاطرش خوشحالم. نرسیدم برم بیرون چیزی بخرم می پرسم داداش تولد پارسالت واست چی خریدم؟جواب میده:یادم نیست من اینطوری بودم😑…. خب فقط یه کیم تولد و شمع تونستیم بخریم یکم عکس گرفتم. حالا دغذغه ی داداش من کجاست؟! حتی امروز هم سرش تو درس و کتابه یه لحظه یه خودش استراحت نمیده! بعد از ظهر هم برای هفته فوت پدربزرگم رفتیم سر خاک دختر خالم نیومده بود و من پذیرایی کردم. بعد هم همراه مادر رفتیم خرید احتمالا فردا مهمان داریم و همسایه سابق خونه قبلی مون، خانم زندی و دخترش هستن. لوازم التحریر پاککن اتودی لازم داشتم ولی نداشتن. تا صفحه ۱۸٠ کتاب الکترونیکی جای خالی سلوچ هم رسیدم تا اینجا قشنگه و چند صفحه دیگه از کتاب الکترونیکی لاشه ی لطیف رو خوندم اما زیاد جذبم نکرده. همراه داداشم امشب یه فیلم سینمایی جذاب میخوام ببینم به مناسبت تولدش اما هنوز انتخاب نکردم چی باشه. چند بیتی هم از اشعار مولانا خوندم.
    مریم باقری نهم مهر۱۴٠۵
    @Maryamwriter_2

  4. پنجشنبه ۹ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ساعت ۲:۴۰ نیمه‌شب است. نمی‌دانم از پس نوشتن گزارش نیک برمی‌آیم یا نه. پلک‌هایم سنگین است. لیلیا به طرز عجیبی خودش را به دیواره‌ی نافم چسبانده و دست و پا می‌زند. پهلویم درد می‌کند. روز پرباری بود امروز.

    صبح برای رفتن به کلاس نقاشی دودل بودم. معده‌ام آرام شده بود و احساس کردم حیف است این چند جلسه‌ی آخر را از دست بدهم.

    لباسی لیمویی و شاد پوشیدم؛ آخرین بار که مشکی پوشیده بودم، استاد گفته بود: «زن حامله مگه مشکی می‌پوشه؟»

    راستش خودم هم از رنگ‌های تیره بیزارم؛ ولی بخش عمده‌ای از لباس‌هایم را تشکیل می‌دهند و خیلی وقت‌ها برای تنوع هم که شده، تن به رنگ‌های تاریک می‌دهم. اما رنگ‌های شاد واقعاً روحم را عوض می‌کنند.

    به کلاس که رفتم، هانیه گفت: «چقدر خوشگل شدی.»

    همین یک جمله کافی بود تا برای لحظه‌ای ورم پاهایم را از یاد ببرم و امیدوار شوم.

    امروز استاد پرسید: با توجه به درختی که هفته‌ی قبل انتخاب کردید، حالا بگویید اگر درخت بودید، دوست داشتید کجا باشید؟

    آن‌که سرو را انتخاب کرده بود، یک دشت خالی را انتخاب کرد؛ جایی که هیچ درخت دیگری نباشد، اما یک گیاه پیچک دورش بپیچد و آشیانه‌ی پرندگان شود.

    آن‌که درخت سیب بود، ترجیح داد در پادگان، کنار پسرش باشد؛ تا هر سرباز گرسنه‌ای را سیر کند.

    این زیباترین شکل مادر بودن بود.

    من که درخت شلیل بودم، دوست داشتم در حیاط خانه‌ی یک مامان‌بزرگ مهربان باشم؛ درختی که شاهد تمام خاطرات ثبت‌شده در آن خانه است؛ که قد کشیدن بچه‌ها را دیده و یکی‌یکی کم شدنشان را.

    درختی که بعد از مرگ مامان‌بزرگ و بابابزرگ، هنوز در ذهن نوه‌ها و بچه‌ها، به‌عنوان خاطره‌ای شیرین باقی می‌ماند.

    یکی بید مجنون شد، چرا که از زیبایی، لطافت و عاشق بودنش خوشش می‌آمد.

    و استاد که سرو مطبق بود، دوست داشت در حیاط خانه‌ی همسر و پسرش باشد. او می‌گفت این درخت ریشه‌ای تلخ دارد که نمی‌گذارد درخت دیگری در اطرافش رشد کند؛ چون می‌گفت خودش هم این شخصیت را دارد که با هرکسی به‌راحتی صمیمی نمی‌شود.

    بحث ناگهان به هلو انجیری کشیده شد و پسر جوانی که در کلاسمان هست، از روی شیطنت گفت:

    «هلو انجیری که همون هلوئه؛ فقط تا می‌خواد میوه‌اش دربیاد، با مشت می‌زنن توی سرش، اون‌وقت هلو انجیری می‌شه!»

    وقتی بچه‌ها تأیید کردند، من هم باورم شد و گفتم: «واقعاً؟ چقدر دردناک! دلم برای هلو انجیری سوخت.»

    دیدم کل کلاس دارند به سادگی‌ام می‌خندند!

    این پسر همه را دست می‌اندازد. گاهی وقتی می‌بینمش، دلم برای برادرم تنگ می‌شود که همیشه سر به سرم می‌گذاشت.

    در مورد کتاب «گتسبی بزرگ» حرف زدیم و در مورد اینکه چندین سال است در کنار نقاشی کردن، فرهنگ کتاب‌خوانی را هم رواج داده‌ایم؛ البته به لطف استاد که در این زمینه خیلی تشویقمان می‌کرد.

    بین دو کلاس، کمی از جایم بلند شدم تا نی‌نی اذیت نشود. به سالن ورودی رفتم و روی مبلی نشستم.

    دختری با موهای پسرانه و زیبا وارد آموزشگاه شد. اجازه گرفت که می‌تواند وسایلش را روی مبل بگذارد. گفتم ایرادی ندارد و پرسیدم:

    «شما شاگرد جدید هستید؟»

    گفت: «بله؛ البته تازه نمونه‌کارهایم را آورده‌ام که نشان بدهم. شما چطور؟»

    گفتم: «نه، من هفت سال است که کار می‌کنم.»

    گفت: «اوه، پس حالا استادی شده‌اید برای خودتان!»

    بعد پرسید: «راستی استاد سخت‌گیر است؟ آخر من کودک تقریباً یک‌ساله‌ای دارم و کلاس آمدن برایم دشوار است.»

    گفتم: «نه اتفاقاً. مثلاً من چند هفته‌ی دیگر احتمالاً زایمان می‌کنم؛ استاد گفته هر وقت شرایطش را داشتم می‌توانم برگردم، حتی کودکم را هم با خودم بیاورم.»

    دختر با تعجب نگاهم کرد و گفت: «من اصلاً متوجه نشدم باردارید! چند سالته مگه؟»

    گفتم: «۲۷.»

    برایم جالب بود که در ماه آخر بارداری هم، برای افرادی که آشنایی چندانی با من ندارند، همچنان باردار به نظر نمی‌رسم.

    او کمی از تجربه‌اش برایم گفت. گفت اصلاً سزارین نکنم؛ دخترش را در بیمارستان خصوصی تهران به دنیا آورده بود، اما سزارین باعث عفونت شده بود و خیلی اذیت شده بود.

    راستش این روزها آن‌قدر هرکسی از تجربه‌اش برایم گفته که دیگر چندان اهمیتی نمی‌دهم. تازه به این درک رسیده‌ام که زایمان، چه طبیعی و چه سزارین، برای هرکسی تجربه‌ای منحصر‌به‌فرد است. یکی از زایمان طبیعی رضایت دارد و یکی از سزارین.

    من که سپرده‌ام به خدا تا بهترین تصمیم را برایم رقم بزند.

    به خانه که برگشتم، پر از حس‌وحال خوب بودم. کلاس مثل همیشه انرژی‌ام را بیشتر کرده بود. بودن در کنار دوستانی که درست مثل خانواده‌ات هستند، خیلی دلپذیر است.

    بوی مجبوس میگو در خانه پیچیده بود. مامان و مادرشوهر منتظر نشسته بودند.

    چقدر این دو نفر نازنین و مهربان‌اند. انگار خانه با وجود این دو فرشته، بوی مادر می‌دهد.

    بعد از ناهار تعدادی استوری گذاشتم و سپس خوابیدم تا سرحال شوم و غروب برویم سمت مغازه.

    به مغازه که رفتیم، با مامان به سیسمونیِ نزدیکی رفتیم. برای دخترکم پاپوش تدی، جوراب‌شلواری و استند روزشمار تولد خریدیم. شیردوش هم خریدم و از همه مهم‌تر، دو عروسک بزرگ لاما و زرافه که خیلی ذوقشان را دارم.

    بعد با هم برای شام به رستوران شب‌های ارطه رفتیم؛ جایی در نزدیکی ساری. دلیل انتخابمان بیشتر فضای آنجا بود؛ روی بام قرار داشت و شهر را زیر پایت می‌دیدی. هوای خنکی هم داشت که نوید شروع پاییز را می‌داد.

    آخر شب هم دورهم ادامه‌ی سریال «خانه به دوش» را تماشا کردیم و کلی خندیدیم.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    گزارش نیکت را نتوانستی دیشب کامل کنی؛ خیلی خوابت می‌آمد. همین که امروز ادامه‌اش دادی و این زنجیره را قطع نکرده‌ای، خیلی خوب است.

    یکی از اتفاق‌های شیرین دیروزت، پیامی بود که از دوستی در اینستاگرام دریافت کرده بودی؛ دوستی که در کلاس نویسندگی با او آشنا شدید و مدت‌هاست گزارش نیکت را می‌خواند.

    او برایت نوشته بود که دوست دارد هدیه‌ای کوچولو برای لیلیا بفرستد، به همراه یک نامه.

    چون عمیقاً با این کوچولویی که هنوز به دنیا نیامده، خو گرفته و دوستش دارد.

    و تو وجودت پر از عشق و محبت شد.

    برای قلب‌های مهربانی که هنوز وجود دارند.

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۱۰
    🥗 تغذیه و آب: ۱۰
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
    📖 خواندن و شنیدن: ۵
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۵
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۱۰
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۱۰

    امتیاز امروز: ۸۵ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  5. پنج‌شنبه‌ها را گذاشته‌ام برای گنده‌گوزی. هربار قرار می‌کنم که امروز جستار می‌نویسم و سایت را فلان می‌کنم و بهمان می‌کنم و هر پنج‌شنبه که می‌رسد، تو بگو جنازه. کشفیده‌ام که تنم به قدری هوش‌مند شده که به محض این‌که می‌فهمد پنج‌شنبه از راه رسیده، خودش را می‌زند به خستگی و من اصلا نمت که ببین صاب‌تن، من از جمعه تا الان دوام آورده‌ام، امروز نامردم اگر باز خودم را در اختیار مغزت بگذارم. امروز فقط استراحت و لشاشت.
    خلاصه تا ساعت یازده تنم بیدار نمی‌شد و رخوتی صدکیلویی رویم نشسته بود.

    قرار را نتانستم باشم. هر سه ناک‌اوت بودیم. انداختیم شب.

    ظهر دیگر برخاستم و سری به سایت طفلکی‌ام زدم. دیدم سرعتش شده زغال. دایال‌آپ. کلی تیکت و تیکت‌بازی با پشتیبانی و کار که به جایی رسید که لازم بود اررور لاگ بزنند، گفتند ما دیگر از این‌جا به بعدش را نیستیم. خلاصه پنج‌ساعت تمام درگیر سایت بودم و به قدری انگولکش کردم تا بالاخره درست شد.

    مشکل سایت مدرسه را هم حل‌و‌فصل کردم.

    سایت نگار را هم راست‌و‌ریست کردم و تحویل دادم. کم‌کم خودم شده‌ام یک‌پا پشتیبان فنی و سرور. بگذریم.

    خلاصه تا نزدیک‌های شش کار سایت را جمع کردم. توی این فاصله پست دیالوگ سایت باده را هم گذاشتم. باید حساب‌و‌کتاب مقاله و این‌ها را داشته باشم و فردا مقاله بارگذاری کنم.

    پیاده‌روی نرفتم. خسته‌ام می‌فهمی؟ خسته.

    مامان آش پخته بود. زدم بر بدن. با جوجه‌ها ور رفتم. آخرسر تخم گذاشت این طفلکی. یوتیوب‌گردی کردم و سایکو را یک‌ساعتی با لذت نیوشیدم و چی بهتر از شنیدن موسیقی خوب؟ سایکو موسیقی پاییز و زمستان‌هایم است. بی‌کلامش را هم گوش دادم. هم ورژن سازهای بادی و هم ورژن رسمی را.

    کمی آزادنویسی کردم. با بچه‌ها قرار کردیم زودتر ببینیم هم‌ را. چون با الهه جلوس داشتم. پست را نوشتم و فرستادم. و بعد از فرستادن پست نشستم به جلوس با سارا و شیما و گپ زدیم و مشورت و کمی هم حیرت و خنده و سارا سرما خورده که لطفا زودی خوب شو عروسک‌خانم. از مسئله‌‌ی کنش‌و‌واکنش گفتیم. حرف دارم درباره‌ی این موضوع. رخوت‌مان را هم‌رسان کردیم و بای‌بای و موقع رفتن هم دستم خورد اشتباهی کل تماس را قطع کردم.

    بعدش پریدم توی گپ با الهه. سر درد دل و تجربیات و ترس‌گویی‌های‌مان آغازید. از رنج‌های‌مان گفتیم و هم‌زبانی کردیم. صحبت با الهه مثل این است که یک آغوش نرم مادرانه در برت گرفته. همان‌قدر خواستنی و امن. خاطرمانده‌ی صحبت‌های‌مان را یادداشت می‌کنم تا هفته‌ای دیگر را سر کنم تا پنج‌شنبه‌ای دیگر. مثل همیشه جواهر. دروگوهر.
    اینترنت که به ترتر افتاد دیگر بای‌بای کردیم و رفتیم و خداحافظی را در بستر سایر رسانه‌ها انجامیدیم.

    دیروز غصه‌ام گرفت برای کسی. کاش خشمش را مدیریت می‌کرد.
    بگذریم.

    خواب.

  6. سال واژه ــ بازآفرین

    ــ طبق روال هرروزه دو صفحه آزادنویسی کردم و مدیتیشن و یوگای صبحگاهی
    ــ کمی خط تمرین کردم و تمرین زبان
    ــ یک ساعتی به تمرین پیانو گذشت، سخت است و کمی تمرکز می‌طلبد،مثل استخوانی است که ۲۰ سال کج رشد کرده و پیش رفته ومن اکنون می‌خواهم روش کار کنم که به مرور صاف بشه.
    ــ رونویسی کردم از شب یک شب دو و درباره‌ی شعر از بیژن جلالی:
    شعر‌های من چه تند
    می‌روند
    و به روزگاران دیگر
    رسیده‌اند
    وساعت من هنوز
    امشب را
    نشان می‌دهد
    ــ در حال و هوای جوانی از شاهرخ مسکوب، کتاب بیگانه و نوشتن با تنفس آغاز می‌شود از لرن هرینگ و دهکده‌ی آدمخواران از ژان تولی
    ــ زبان ترکی را آموختم طبق اپلیکیشن زبان‌شناس
    ــ دروبینار نویسنده ساز شرکت کردم ویک پومودورو آزاد نویسی و دوستان درباره‌ی اهمیت آزادنویسی و گزارش نیک صحبت کردند.
    ــ دوساعت هم به فوتبال گذشت ، مدت‌ها بود نرفته بودم ولی خوش بود.
    ــ و نوشتن گزارش نیک و هواکردنش

  7. بیدارخوابی‌ی نیک
    سال‌واژه‌ام پیوستگی است.
    امروز حسنی شدم، والله!
    جستم با شوق. لپ‌تاپ را باز کردم. دیدم سه نفر بیشتر در وبینار نیستند. گفتم: «آخ جان! استاد هم تأخیر دارد و بابت این چند دقیقه چیزی به ما نمی‌گوید که ناگهان «خدانگهدارِ اولی» نوشته شد. نگرفتم چه شده.
    بالاخره با چشمان خواب‌آلود، متوسل شدیم به جناب حافظ و باگردن کج گفتیم آقاجان:
    «مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس »
    ندا باز آمد از جناب سعدی که:
    بانگ طبلت نمی‌کند بیدار؟
    تو مگر مرده‌ای، نه در خوابی؟
    خلاصه حاصل مجالست آن شد که ما که ذوق‌زده، در خوابمان مشغول به تعقیب و گریز بودیم. وبینار شروع شد، بداهه‌نویسی تمام شد و خداحافظی‌ها هم گفته شد و ما هم بالاخره رسیدیم که فقط بگوییم:
    «شرمنده…» اما کسی نبود بگوید: «دشمنت .»
    به تلافی نشستم و در خلوت صبح نوشتم، نوشتم و باز هم نوشتم- اولش از پاییز و روزهای مهر که هرکدامشان معنایی دارند برایم و آخرش قدری از پروژه‌ام.
    پای صحبت مهسا محب‌علی نشستم و از گرمای حضورش گرم شدم بخشی از «نگران نباش » را خواند و به سوالهای میزبان در باب آن پاسخ داد. نقل به مضمون از دلزدگی‌اش گفت و اینکه ترجیح می‌دهد بنویسد و در کشوی میزش بگذارد، اما کلامش به یغما نرود.
    همچنین از مصائبی که براصحاب قلم رفته و اینکه اگر گلشیری و براهنی نبودند، همین چند نفری هم که درکلاس درسشان نشستند و امروز می‌نویسند نبودند.
    بعد پای صحبت گلی امامی نشستم و صبحم با نیک‌بانوان به خیر شد.
    برای کاری با مادر راهی شدیم. در ماشین، وبینار دیروز را می‌شنیدم و استاد ازغزاله علیزاده گفت و بخشی از چند قصه‌اش را خواند و مرثیه‌ای اثرگذار بر مزار ایشان که رضابراهنی خوانده بود.
    کارهایمان را انجام دادیم در گرمایی که بیداد می‌کرد، خرید هفتگی را هم . برگشتیم. دیگر آشپزخانه‌ میدان جنگ بود. ناهار را خوردیم و نشستم پای لپ‌تاپ عزیز دلم.
    خواندم:
    لاجرعه قدرخوبی از جای خالی سلوچ و با وصف اینکه قبلاً صوتی‌اش را شنیده بودم، این بار حظ وافر بردم از رقص کلام جناب دولت‌آبادی. دو صفحه‌ای هم از آن رونویسی کردم.
    و اما شاممان سحر نشود اگر همسفر نشویم با جناب ناصر خسرو:
    شبانه با ایشان از شمیران به سراب و از آنجا به سعیدآباد و سپس به تبریز رسیدیم که قصبه‌ای است از آذربایجان و شهری بود آبادان.
    عرض کردم:
    جناب ناصرخسرو، خداوکیلی، آن هزار سال بعد هم که ما از آن آمده‌ایم، همان است که بود. قدری آبادتر، قدری زیباتر، قدری هم منضبط‌تر. نشان به آن نشان که چون وارد می‌شوی، روی بیلبوردی بزرگ نوشته‌اند: «تبریز، شهر بدون گدا»
    فرمود:
    ارکان گهر است و ما نگاریم همه
    وز قرن به قرن یادگاریم همه
    داشتیم کسب فیض می‌کردیم که زیدی از راه رسید و گفت:
    جناب چه کرده‌اید در راه خدا که پیش از این، گذارتان به اینجا نیفتاد- از آن رو که پیش از این زلزله‌ای مهیب این بلاد را لزانده و چهل هزار نفر را به خاک هلاک نشانده است؟
    فرمود:
    کیوان کُرد است و ما شکاریم همه
    وندر کف آز دلفگاریم همه
    پیاده‌روی هم باشد برای بعد از ارسال گزارش نیک.
    آدرس تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران
    دهم مهرماه صفر پنج

  8. گزارش نیک ۱۴۲
    صبح برخاستم از خواب و عصبانی که باید بروم ده‌باره اداره‌ی پست. چهار روز پیش رفته بودم اداره پست بسته‌ای بفرستم برای خواهرم‌ اهواز. برق نبود و گفتند یک ربع دیگر می‌آید. شلوغ بود. ترجیحم ماندن بود و گفتم برنگردم‌ که فردا همین آش است و همین کاسه. دو تا پلاستیک بزرگ دستم بود. می‌خواستم از خود اداره‌ی پست کارتن بگیرم. چند تا دخترِ توی صف، همه موهاشان کراتینه شده با بلوزهای کوتاه و شلوارهای گشاد. با هم نسبتی نداشتتند اما تقریبن یک مدل لباس بر تن داشتند مثل اونیفرم. برق هنوز نیامده بود. دو تا خانم چادری آمدند زیر چادرها روسری‌ها داشتند اما با دندان‌شان بالای چادر را سفت گرفته بودند تا راحت‌تر بسته‌های توی دست‌هاشان را بگیرند. دخترها خندیدند. خواستم به دخترها بگویم زشت است نخندید بعد گفتم بمن چه. خانم چادری به همراهش گفت که چقدر نیش‌شان باز است و چقدر بی‌چشم و رو تشریف دارند. همراهش گفت اصلنم هم خجالت نمی‌کشند با اون هیکل‌هاشان. داشتند ادامه می‌دادند که یکی از دخترها گفت با ما هستید؟ زن چادری گفت پس با کی هستم؟ خاک بر سر بی‌همه چیز‌ این چه وضع لباس پوشیدن است خواستم بگویم بگذارید هر غلطی می‌خواهند بخورند شما به بزرگی خودتان ببخشید باز هم گفتم به من چه. دختر آمد خیز بردارد برای خانم چادری که یک عده نگذاشتند اما گفت خاک‌ بر سر خودت کنند با اون هیکلت. این دفعه زن چادری هجوم برد گفت می‌خوای دو نصفت کنم؟ همه ترسیدیم و دو سه تا آقا میانجی شدند. سکوت شد فقط هر بار گروه خانم‌های چادری و گروه دختران زیر لب چیزی به هم می‌گفتند.
    برق آمد و بعد از چهل دقیقه نوبت من که شد کارمند پست گفت کارتن به این بزرگی نداریم. گفتم چه کنم چه نکنم من که دیگر نمی‌توانم یک روز دیگر بیایم. اداره به این گنده‌گی کارتن‌های گنده‌اش را تمام کرده. فکری کرد و دو تا کارتن را به هم چسباند و منگنه کرد و سر هم. یک بسته‌ی ناقص‌الخلقه‌‌ای شد گفت چه پستی می‌خواهید برای‌تان پست کنم گفتم هر چه را که می‌دانید گفت فوق پیشتاز. گفتم فوق پیشتاز دیگر چیست؟ همان عادی و اکسپرس و پیشتاز چه دردی دارد که گفت سریع‌سریع‌تر می‌رسد. گفتم می‌خو‌اهم تا پس فردا دست‌گیرنده باشد.گفت فردا اول صبح‌ دست‌شان است. فرستادم. آمدم بیرون. به خواهرمان گفتیم که فردا صبح منزل باشد که پستچی بسته را می‌آورد. فردا شد پس‌فردا. نرسید. پس‌ فردا شد پسان فردا. نرسید. پست اصفهان می‌گفت اهواز است، پست اهواز می‌گفت نرسیده. پست عادی هیچی، پیشتاز چه دردش بود که فوق‌پیشتازش کردم؟چشمم کور. این همه پول بی‌زبان را دادم که چه شود؟
    امروز چهار روز از فوق سریع گذشته. عصبانیتم برای همین است. صبحانه‌ای خوردم و رفتم اداره‌ی‌ پستِ منطقه، خیابان فیض. از این باجه به آن باجه. شماره مرسوله‌ام را بگو شماره‌ی چند رقمی را بگو تازه فهمیدم کدام صف باید بروم. توی صف ایستادم یعنی این همه مرسوله به مقصد نرسیده که همه توی صف‌اند؟
    نوبتم نشده بود که خواهرم زنگ زد. فردای وعده داده شده چهار روز بعد یعنی امروز بود. این همه خستگی برای چه بود نمی‌دانم.
    — کتاب‌هایی را دوباره‌خوانی می‌کنم. «اگر خورشید بمیرد»و «صد سال تنهایی» را.
    — بعد از مدت‌ها فیلمی از تلویزیون می‌بینم. «اکولایزر» را.

    https://t.me/nahid40rasti02

  9. سال‌واژه: شناخت

    لال‌مونی گرفته‌ام.
    حرفهای زیادی برای نوشتن دارم اما قفلی به مِیلم خورده که نمی‌دانم چطور بازش کنم؟
    بی‌خابی به سرم زده.
    گزارش نیک دوستانم را میخانم. بلکه دلم و قفلم باز شود.
    کار خودش را کرد. باز شد.
    صفحه‌ی جدید گزارش نیک.
    سال‌واژه را مینویسم. این که نیاز به برانداز کردن ندارد.
    دم و بازدم. از کجا شروع کنم؟
    ناگهان کلمات آرام آرام می‌آیند.
    بدون سخت‌گیری اجازه میدهم پیاده شوند.
    سخت‌گیری.
    آهان. قفلم را پیدا کردم.
    همیشه همینطورم.
    خیلی‌ها گفته‌اند: سخت نگیر، شل کن لذت ببر.
    اما من سخت شل میکنم.
    چند سالی هست در تمرین شُلیسم هستم اما نوچ.
    هنوز به مقطع سیکل هم نرسیدم.
    این هم شناخت.
    روز بسیار قشنگی را پشت‌سر گذاشتم.
    برای رسیدن به این روز قشنگ دوستی عزیز را از دست داده‌ام.
    در سوگ او نشسته‌ایم.
    حرف از عشق و زندگی می‌شود. از مرگ و تنهایی و غربت انسان. از شهرزاد قصه‌گو و ملک خون‌خار. از فلسفه و منطق و کلام تا شعر و ادبیات و هنر. از شامپانزه یا آدم‌وحوا بودن نسل بشر. از خدمات هوش مصنوعی و عواقب عالم‌گیر غیرقابل کنترلش در از بین‌بردن شغل‌ها. از خاطرات و اثری که در روان ما باقی می‌گذارند. از فرق فلسفه و حکمت. از قله‌ی ادبیات پارسی مولانای قصه‌گو. از اسرارآمیز بودن ازل تا به ابد قصه‌ی زندگی. از سوگ و بی‌نصیب نماندن هیچ بشری از کاسه‌ی درد و غم. از خانه‌ی دوستی که نیما سراغش را میگرفت. از نهنگ ناآرام زندگی که دست آخر خود را به ساحل خاهد کوفت.از جمله‌ای که برای توصیف دوست‌داشتن عزیزی هست ولی ما هنوز آن را پیدا نکرده‌ایم.
    پدر که صاحب داغ بود، گفت. بی‌سانسور و صمیمی.
    امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من خاهد ماند. کجا میشد اینچنین، ته تاریکی را به وصال روشنیِ بعدش رساند؟

    امروز بار دیگر فهمیدم از ثروتمندانم. همسفرانی دارم الماس‌گون. میدرخشند در تاریکی این مسافرخانه‌ی بین‌راهی. با نورشان راه را از چاه میشناسم.

  10. ۴صبح با فکر اینکه گزارش‌نیک‌امروز رو یادم رفت بنویسم‌بیدار شدم.
    البته مثل دوران کودکی که به بهانه آب‌خوردن از خوابیدن فرار میکردیم منم دنبال بهونه بودم.
    تشویش لای مغزم
    هیجان و‌استرس فردا
    تصمیم‌گیری برای مرحله جدید زندگی
    نامحصوصی آینده
    فشار پاهای( باید کسی شوی ) دوش‌هایم را باردار کرد.
    صبح قبل کلاس آیین‌نامه قلمم روی کاغذم میرقصید.
    منم شاباش‌ها را روی دهان کلمات میگذاشتم.
    فایل فرهنگواره را از بَس استاد میگذاشت رفتم ببینم چه‌چیزیست که انقدر تاکید میکند.
    ۳۰ صفحه‌اش را خواندم از فرهنگ‌واژه‌های من دور بود.
    قبل خواب شاهرراه‌تاثیرگزاری را برای باردوم‌تمام کردم
    و‌ خود کتاب تاثیرش را گذاشت.
    فردا بزرگترین کار ۲۸ سال عمرم را قرار است بکنم و قرار است به دیدار ترس‌هایم بروم.
    اولین ایونت لایف‌کوچ من که همراه با یوگا و‌مدیتیشن و هنگدرام‌ نوازی خودم قرار است انجام شود.
    نمیدانم چه اتفاقی درحال افتادن است.، هیچ تصمیمی با من نبوده و‌ نیست و من حتی یک‌کلمه هم تمرین نکردم، چون میخواهم ببینم بعد از سالها تلاش و کسب دانش چند مَردِهلاکم.
    از صبح فضای خانه ادای تنگ‌ها را در میاورد من هم ازش جداشدم همراه رفیقم مَت (مَت‌یوگا)راهی پارک شدم.
    هوا ابری بود وسط مدیتیشن دلم هوای سرودن کرد.
    از دلم‌چیزی نوشتم و در اینستاگرام استوری کردم شبیه کودکی که تازه خواندن آموخته و‌میخواهد پیر همه را در بیاورد من هم در آوردم و‌چون از نظر خودم کار بزرگی بود استادکلانتری رو‌ تگ کردم که ببیند زحماتش نتیجه دارد و‌ ما قدردان هستیم.
    ولی مثل تمام نادیدنی‌های دیگر نادیدن.
    ۴عصر ملاقات سنگینی رو‌گذراندم و دلیل بیخوابی الانم همان ملاقات است و ۶:۳۰ در آرامگاهم(همان خانه) برای رهایی از افکارم در سایت مدرسه‌نویسندگی پرسه میزدم و پخش و پَلا خواندم.
    منتظر گزارش‌نیک بودم که خوابم برد.
    حالا ۴:۴۰ صبح من نمیدانم چه‌کسی هستم، نمیدانم چه میخواهم .
    فقط هستم.

  11. متاسفانه و بدلیل حواس پرتی گزارش نیک را پاک کردم. اینج خلص.
    برگهای سبز در حدود پنج هزار کلمه.ک چهار هزارش شد داستان جدید.
    نرمش صبحگاهی.
    کار معیشتی.
    خواندن سه داستان کوتاه 1. برادرم جادوگر بود. 2. دشت سوزان خوان رولفو 3. سپتامر بی باران فاکنر.
    فیلم سینمایی هالیودی که اصلا اسمش هم بیادم نمانده
    جسیتچویی در ایترنت جهت ساختن یک فیلمنامه با کمکهای چت جی پی تی.
    گزارش مفید.

  12. صبح که بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه و قرص‌های سرماخوردگی مشغول انجام تکالیف دانشگاه شدم. اول چند تا کلمه که در لهجه‌ی مصری و لهجه‌ی عراقی به‌خصوص است را برای درس آشنایی با لهجه‌های معاصر عربی پیدا کردم. چقدر از لهجه‌ی مصری‌ها خوشم می‌آید. کلمات را یک‌طور خاصی ادا می‌کنند. گوش احساس می‌کند واژگان را کش می‌دهند و کشیده تلفظ می‌کنند. از آن لهجه‌هاست که بدون درک معنای کلمه از نوع بیان آن تقریبن می‌توانی به احوال گوینده پی ببری.
    ظهرم را با این دو تا لهجه گذراندم. به راستی که هر زبان دروازه‌ی ورود به جهانی دیگر می‌شود. کار کردن با این دو تا لهجه از آن درگیری‌هایی بود که کسل‌کننده و آزاردهنده نبود.
    ظرف‌های ناهار را شستم و همراه بچه‌های نویسنده‌‌ساز آزادنویسی کردم. از خشمم نوشتم. از رنجی که این روزها از بلاتکلیفی سرچشمه می‌گیرد. به نتیجه نرسیدم. حتا اصطلاحن سبک هم نشدم. ولی به هر حال رنجی که بیرون ریخته می‌شود را یک روزی می‌شود حل کرد. به شرطی که فقط یک رنج خام نماند و تبدیل شود به یک مسئله‌ی درست و درمانی که بشود روی آن برای به دست آوردن جواب کار کرد.
    با یکی از دوستانم در مورد تجربه‌مان از خواندن «سفر به انتهای شب» سلین حرف زدیم. گفتم زبان سلین را در این کتاب دوست دارم. سلین بدون بزک کردن در مورد فقر و جنگ و بیماری حرف می‌زند. سر آخر پیشنهاد کردم که «روزگار دوزخی آقای ایاز» را بخواند. او هم مثل من در کتاب خواندن کرم دارد. کرم اینکه کتاب‌هایی را بخواند که اذیتش کنند. اذیت نه به معنای بد. که از معنای درست‌اش. آدم اگر به خواندن کتاب‌های راحت‌الحلقوم عادت کند به نظر من کم‌کم دیگر آن لذت اصلی کشف و هیجان را در کتابخوانی از دست می‌دهد. برای همین همیشه کرم این را دارم که سراغ کتاب‌های غریب بروم.

    https://t.me/naghoftehayma

  13. -به چیزی کوچک فکر می‌کنم. باید بندازمش بیرون. توی کلاس قرآن. هنوز بچه‌مدرسه‌ای نبودم. یک دست روی بینی و دستی در هوا آویزان، دمش می‌گرفتیم و می‌انداختیم بیرون. (مثلن دم شیطان در دست ما بود.) می‌خاندیم:اعوذ بالله من شیطان رجیم. حالا من به چیزی کوچک فکر می‌کنم که باید بندازمش بیرون.

    -مربی باشگاه گفت مقدارش مهم است. هر چیزی در مقدار زیاد چاق می‌کند و گرنه همهٔ خوراکی‌ها آزاد. حرف‌هایش تکراری بود اما انگار برای دفعه اول می‌شنیدم. فراموش‌کارم؟ نه فراموش نمی‌شود فقط لای فکرها و تصمیم‌های متفاوت گم می‌شود. به‌خصوص روزهایی که به فهرست کارهایم سر نمی‌زنم.

    -به چیزی کوچک فکر می‌کنم. دانه‌های مغز، قاشق چای‌خوری عسل، جوی دو سر. اتمیلی به بدن می‌زنم و کانال مدرسه‌ی نویسندگی را باز می‌کنم. هدفم وبینار چهارشنبه است اما وبینار ۵١٢_ عادت‌های انعطاف‌پذیر خودش را می‌اندازد وسط. از یادداشت لادن لیکنش را یافتم. اگر گوش نمی‌دادم می‌رفت به محاق و حیف بود.

    -در وبینار صحبت از استفان گایز و ایده‌ای‌ست کوچک. باید باور کنیم هر حرکت کوچکی ما را در مسیر نگه می‌دارد و از این جهت می‌ارزد. هرم مثلثی‌‌ست که بالای آن «بزرگ»، وسط «متوسط» و آخرین خانه «کوچک» است. چرا نوک مثلث «کوچک»؟ چون هر کار کوچکی زمینه‌ساز کاری بزرگ است. یادم آمد شبی له‌ولورده بودم اما تیک نوشتن نخورده بود. کاغذ را برداشتم و چند خط دری‌وری نوشتم و بعد خابیدم. البته شبی هم خودم را گول زد که چند کلمه بنویس بعد بخسب. بعد از نوشتن چند خط، باز نوشتم و نوشتم و خاب به‌کل از سرم پرید.
    هوشمندی‌ست که بعد از انتخاب هدف، علاوه بر تشخیص کار بزرگ، کار متوسط و کوچکی هم در آستین داشته باشیم. نه فقط برای در مسیر بودن، که برای لطمه نخوردن عزت نفسم این شیوه را می‌پسندم. کم نبوده زمان‌هایی که عاجزانه به هدف و کاری بزرگ نگریستم و آهیدم. برای مثال: کار بزرگ(یک ساعت ورزش)، کار متوسط(۵ مرتبه تکرارِ ٣٠ ثانیه نرم دویدن، ۵ تنفس شکمی، ١ دقیقه سجده)، کار کوچک(٣٠ ثانیه نرم دویدن، ۵ تنفس شکمی)

    -کلمه‌ی مرکزی‌ ذهنم «راز» است. راز چطور به شعر می‌آید؟ به رازی کوچک فکر می‌کنم.

    – سه‌شنبه‌ها را خیلی می‌دوست. با اینکه سر معاون آموزشی غر زدم چرا ساعت سوم بیکارم اما ته دلم کلمات می‌رقصند. کیبورد به دست در خیالی می‌گازیدم. چند نفر از دوازدهمی‌ها به بهانه درس خاندن چپیدند توی اتاق کوچکی از دفتر که قفسه‌هایی از پرونده‌ها دارد و یک یچخال و قالیچه‌ای برای نماز معلم‌ها. زنگ‌ دینی را پیچانده بودند که مثلن تست بزنند اما صدای فیلم از اتاقک می‌آمد و آرامشم را بهم زد. های‌سکیوریتی هم بود چون صندلی پلاستیکی پشت در نگهبان بود. مادر مدرسه که خاست چیزی در یخچال بگذارد، بساط‌ لهو و لعبشان برچیده شد.

    -ادامه‌ی روز با «ترانه‌ای که من می‌شناسم» از هادی حسینی نژاد گذشت:
    *«ترانه؛ گونه‌ای شعری است که برای اجرای موسیقیایی سروده می‌شود.»
    و از آن‌جا که می‌گوید گونه‌ی شعری پس شبیه شعر «نه ابزار است و نه رسالتی بر گردن دارد؛ بلکه بیشتر دارای گره‌های مشترک با احساس و عاطفه بوده است تا ضرورت و الزام.»

    *«اجرای موسیقایی یک ترانه، می‌تواند اتفاق خوش‌آیندی باشد اما رویای ترانه این نیست؛ زیرا ترانه پیش از آن به رویا دست یافته است: رویای ترانه‌گی!»

    https://t.me/NarjesAzimii

  14. باید کمی منسجم و تابع چهارچوب‌های این فضا بنویسم. می‌دانم. اما من همیشه تا روی غلطک بیفتم کمی دل‌ها خون می‌کنم.
    و اما امروز!
    دوست داشتم چند ساعتی بیش‌تر بمانم. همین چند ساعت بیش‌تر ماندن در خانه‌ی پدر، حکم خواب دم سحر را دارد؛ شیرین و وسوسه‌برانگیز.
    نشد. عیب ندارد. چون از نبودنم خیرم به کسی رسید. البته که از ماندنم هم خیرم به بابا و مامان می‌رسید. مثلا باغچه سبزی پروجین شده بود. دست پرپینه‌ی بابا و کمر پردرد مامان، زورشان به علف‌های باغچه نمی‌رسید. این علف‌ها فقط از من می‌ترسند. برای همین مامان تا مرا می‌بیند، می‌فرستدم پی آن‌ها.
    آن چند ساعتِ بیش‌تر را نماندم، دوست معلولی را روی تخم چشمانم گذاشتم و آوردمش تهران که برود شفاخانه. این از ثواب امروزم. برسد به روح پرفتوحِ من. بعد از ۱۲۰ البته.
    این دو روز به دفترچه‌ای که قرار است کلمات جدید توی آن بنویسم فکر می‌کنم. از فکر من تا فعل من کمی فاصله هست همیشه که آن‌هم از ابن‌مشغله بودنم است. هر چه باشد دو روز به آن نزدیک‌تر شدم.
    کتاب جدید نخواندم، زبان نخواندم، روزانه‌نویسی نکردم، ولی امروز اندازه‌ی چند هفته یکسره نوشتن ورودی ذهن و قلب داشتم. امشب به همه‌ی آن‌ها فکر می‌کنم و صبح همه‌ی آن‌ها را روی کاغذ پیاده می‌کنم. لابلای آن‌ها می‌گردم دنبال ایده‌ای که نگاهم و مغزم را قلقلک بدهد. می‌نویسمش و در کانال تلگرامم با بقیه همکانالی‌ها به اشتراک می‌گذارم.
    یک سوالی الان امده به ذهنم: چطور آدمیزاد با این همه شگفتگی و هزارلایه‌گی و پیچیدگی می‌تواند چند روزش را یکنواخت پیش ببرد؟ مساله سر خواستن است. او «می‌خواهد» که یکنواخت پیش برود.
    تا نیک‌گزارشی دیگر….

  15. روزواژه: استراحت‌حالی
    دیروز قبلی را بخاطر درد چشم و دیروقتی، ننوشته‌ام و حالا در این شبانگاه، جان درد بی‌متنی گرفته‌ام. دلم برای کلاس‌های نویسندگی هم تنگ شده است. یا کلاس داشته‌ام یا نانداشته‌ام. بهرحال، دولت مزید و ما را در این سیه جمعه شبی پذیرا باشید.
    امروز صبح را چند بار از خواب بیدار شدم و باز به خواب رفتم. با این قید که گوشی‌ام روی آلارم است و به سیاق یک هفته‌ای گذشته، به ثانیه اول نکشیده، بیدارم می‌کرد. آنقدر منگ و بی‌خواب بودم که تا ساعت یازده خوابم برد و بعدش به سرم زد که نکند خاموش شده است و زنگ نمی‌خورد؟ که بله. درست هم بود. یک هفته است که درست روزنویسی و کلاس‌ها را شرکت نمی‌کنم. ناراحتم. واقعا کلاس‌ نویسندگی خوش‌ می‌گذرد اما من جای اینها، سر کلاس‌های دانشگاه حضور پیدا می‌کنم و زل می‌زنم توی چشم‌های استاد و ثانیه‌ای با غرق خواب شدن، فاصله دارم. زبان هم نخواندم. مثلا قرار بود بخش یک را تا مهر تمام کنم. این هفته باید هر روز برایش تایم بگذارم که سه درس اول را این هفته مرور کنم. بعدش هر هفته دو درس را تمام کنم عالی است. به بودجه بندی ایده‌آلم می‌رسیم. صبح باید برنامه‌ی پاییز را بنویسم. دفترهایم می‌رسند و برنامه و داستان‌ها شروع می‌شود. فکر کنم یک دفتر هم می‌خواهم برای داستان‌هایم. قرار است این پاییز از لحاظ یادگیری، بترکانم. حالا ببینید. فردا یک برنامه‌ای بنویسم که دنیا را بترکاند.
    ظهر برنج بار گذاشتم و تند و تند، همزمان کارهای آوینه را انجام دادم. انجام چند کار، اینقدر همزمان واقعا سخت است. اما خب الحمدلله جفتشان درست پیش رفت و کاسه‌ موزه‌ی یکی، در دیگری ریخته نشد. ساعت نزدیک سه، وقتی کارها بخش اعظم‌شان انجام شد، باز خوابم گرفت. منگ بودم. خوابگاه، کاری با آدم می‌کند که کل تایمش درگیر و داری با خواب است. اصلا اگر این نباشد که فتوای اسمش به باد رفته. ساعت چهار نیت کردم بخوابم و خوابم نبرد. چرت کوتاهی زدم و ساعت پنج بیدار شدم. حال پایین آمدن از تخت نداشتم. سرم توی گوشی بود. اسکرول می‌کردم و بعدش، پستی گذاشتم. یاسمن آن پایین نشسته بود و صدایم می‌زد. چای مرا می‌خواند و من می‌گفتم صبر کن. چای عزیزم از حج پس من، منتظر ایستاده بود. چای که خوردیم و چند لقمه‌ای عسل و کره‌ بادام‌زمینی، افتادیم به اینکه چکنیم که حوصله سر رفته‌مان، بیاید سر جایش. گفتیم برویم مسجد. بعد یادمان آمد که عذر داریم و نمی‌شود. روغن زدم به موهایم و صورت را آغشته به پماد ضدحساسیت کردم. کلاه خواب پوشیدم و عزم تمیزکاری کردم. جارو کردم و وای از گرد و خاک اتاق. داشتم خفه می‌شدم و سعی داشتم مو و صورت بپوشانم. بلاخره تمیز و زیبا شد اتاقمان. به من که باشد، باید هر روز جارو کنیم ولی خب مشغله‌ و خستگی که امان نمی‌دهد. بعدش موقع پیدا کردن شماره‌ای که می‌خواستم برای مامان بفرستم، شماره دوست قدیمی‌ام را دیدم. به سرم زد که زنگش بزنم. زنگ زدم و بیشتر از نیم ساعت گپ زدیم. از دانشگاه و سفر و عروسی گفتیم و شنیدیم. دلم تنگ می‌شودها. بد نیست صد سالی یک‌بار آدم با پوست‌های قدیمی‌اش گپی بزند و احوالی بگیرد. بعدش لباس جمع کردم و رفتم حمام. از حمام که در آمدم، جمله‌ی دو ساعت پیش را تکرار کردم، بزنیم بیرون و بچه‌ها را ببینیم. گوشی را که برداشتم، دیدم چهل دقیقه پیش فاطیما زنگ زده. زنگ زدم و گفت گفته بودم که هر وقت آمد خوابگاه، زنگ بزند. گفتم می‌خواستم بگویم بیایی اتاقمان. گفت می‌رود حمام و بعدش می‌آید. رفتیم که شام بخوریم و ظرف‌ها را بشوریم. یک ساعتی گذشت و نیامد. مریض شده بود و حالش جور نبود. داشتم فکر می‌کردم، رفتن به اتاق کسی‌ که هنوز درست قهرتان را ملغا نکرده‌اید، عجیب است. باید اول خودش را ببینی و عکس‌العمل هم را ببینید، بعد بروید اتاق همدیگر. رفتیم توی محوطه خوابگاه به چرخیدن و راه رفتن. دو ساعتی بیرون بودیم، راه رفتیم، آهنگ گوش دادیم، گپ زدیم، رقصیدیم، سنگ کاغذ قیچی و گل یا پوچ بازی کردیم و ساعت دوازده آمدیم اتاق. سالاد میوه خوردیم و لامپ روشن گذاشتیم که تا بیداریم، با لامپ خاموش و نگاه کردن به گوشی، به ستیز با چشم‌هامان برنخیزیم.
    دوستدار شما، مریم.

    #روزمره
    تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
    لوکیشن: استراحت، خوابگاه، مهر

  16. ساعت، پسا نیمه‌شب و چشم‌ها اذیت و فیزیک بدن داغان و لمیده در رختخواب و نبشتن گزارش نیک.
    +گشودن چشم و فشن‌شو و ناظر به استایل کردن هم‌اتاقی

    +مسواکی زدن و هوای مروارید‌ها را کَمکی داشتن

    +معده را مهمان املت ۴۰ تومانی کردن و حظیدن از پرملاتی اوم‌لِت

    +گپ زدن و گامیدن با همکلاسی و به حق چیزهای ندیده و نشنیده و نیندیشیده

    +پشتیانی کردن پیام‌ها و شکیبایی کردن

    +گرمین استقبال کردن از هم‌اتاقی و ننه‌اش و دست یاری رساندن به آن‌ها

    +گردگیری و مرتب وسایل و وسوسه‌ی نظم

    +صرف کردن چاشت و خود را خوردن من‌باب دلی از عزا در آوردن و غذای گران خوردن

    +چرتکی زدن و چاق‌‌دماغ شدن کماکان

    +گپ زدن‌ها با هم‌اتاقی‌ها و ذوقیدن از دیدن و شنیدن و سودن ویالون

    +گوش کردن آموزش‌های کپی‌‌رایتینگ و دیدن تبلیغ‌های متنوع

    +وبینار نویسنده‌ساز را بودن و آزادنویسی کردن

    +حساب‌کتاب خرج و مخارج و غمین شدن

    +گپ زدن با دوستان و لبریز از مهر آن‌ها شدن

    +گامیدن و دویدن و گفتاریدن با خود برای کاهش فشارهای روانی

    +یادداشت‌ نوشتن به زحمت و هوا کردن

    +شب‌گفتار ضبطیدن و خوشحال شدن

    +شام خوردن و خوش‌آمدن سوپ دوست‌پز و خوابگاهی

    +گپ زدن با خواهر و قی کردن کثافت‌های رو دل مانده

    +ادای روتین شب و مسرور شدن از پیوستگی و نظم

    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat21

  17. زندگی مشترک، فقط ایزدیواشِ‌(تلفظِ «ازدواج» از زبان دایی کوچیکه) من و قهوه. قشنگ از این رابطه‌های زناشوهریِ ابدمدت است. گه‌گاه قهر می‌کنیم و همدیگر را «مادر کافئین‌دار» می‌نامیم، ولی می‌دانیم تأهل شوخی نیست، یا به‌عبارتی از آن شوخی‌های خیلی جدی است. من و قهوه نی‌نی هم دنیا می‌آوریم گه‌گاه. قهوه مغز مرا باردار می‌کند و من هم پای لپ‌تاپ ایده می‌زایم. بسیار خوب، استعاره‌بازی بس… اکنون ۱۲:۱۵ است. باور می‌کنی توی خاب هم بیشتر همین کلاس‌ها و بچه‌ها را می‌بینم؟ مثل دیشب دیدم یکی از بچه‌ها داشت می‌گفت چطور در روزهای جنگِ اخیر فرصتی یافته کتابی بنویسد. با چه آب‌وتابی هم از تجربه‌ی کتاب‌نگاری می‌گفت… کامیاب خلیلی محقق و فیلولوگ درجه‌اولی‌ست ولی افسوس که فانتزی‌اش در چاپ کتاب‌های چند جلدی دردسرساز است. مثلن چرا باید «فرهنگ واژه‌سازی…»‌ را در ۸ جلدِ لاغرو با قطع رقعی چاپ کند؟ همه‌اش می‌توانست کتابی تک‌جلدی بشود در قطع وزیری. یا نهایتن کتابی دو جلدی در قطع رقعی. بحث نگارش تدریجی در طول سالیان هم مطرح نیست. چون کتاب‌‌(ها) را یکجا چاپ کرده. از این بدتر، «فرهنگ مشتقات مصادر فارسی» است که من سه جلد اول و چند جلد آخرش را ندارم. این یکی هم می‌توانست کتابی دو جلدی بشود. مشکلِ چندجلدی بودن آن است که بعدها که کتاب کمیاب شد، خریدش برای مشتاقان دشوار می‌شود. جلدهای گوناگون توی انبار و مغازه‌ی دست‌دوم‌فروش‌ها پریشان می‌شوند و حالا بیا جگر زلیخا را بخیه بزن. ای مردمان، شما جلد دو و سه و چهار «جنگ و صلح» مرا ندیده‌اید؟ این هم نمونه‌ای از عوارض کتاب‌های چندجلدی… از کارگاه جدید مدرسه نویسندگی بگویمت: «خودواژه»؛ واژه‌شناسی و واژه‌سازی. وجه تمایز این دوره طرحِ همزمان انواع واژه‌سازی در سه زمینه‌ی شعر و طنز و علم است، که هر یک شیوه‌های ویژه‌ی خود را می‌طلبد. خرسندم که سرانجام پس از ماه‌ها، ایده‌ی برگزاری کلاسی در باب کلمات سامان یافت. کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» را هم می‌توانیم پیش‌نیازی بر این دوره بینگاریم… حالیا ۱۵:۳۳. هوا ابری‌ست، حتا نمه‌بارانی هم الان نشست رو پیشانی‌ام. هوای ابری شفاست، امید است و وعده‌ی آینده. با ماهان قرار دارم… اکنون ۱:۵۲ نیمه‌شب است. شارژ موبایلم کم بود و نشد زودتر بنویسم. اول که رسیدم انقلاب رفتم پیش حسن لُره. حسن تو زیرزمینِ پاساژ نادر می‌کوشد رکورد درهم‌برهم‌ترین کتابفروشی جهان را به چنگ بیاورد. من همین بی‌نظمی و شوریده‌حالی‌اش را خوش دارم. هر وقت می‌روم پیشش ترتیب زمین و زمان را با فحش‌های آبدار می‌دهد و دشنام‌هایش موسیقی متنِ لولیدنم می‌شود لای کتاب‌ها. اینبار البته گوی سبقت را ازش ربودم و نبودی ببینی چه فحشافحشی بود. راستی دیدم جلد سوم و چهار «جنگ و صلح» را دارد. کتابفروش‌ها به این قبیل مجموعه‌ها می‌گویند «ناقصی». حالا باید با ناقصیِ حسن ناقصی خودم را کامل کنم… قرار با ماهان را همزمان کردم با دیدار با مبینا ملائی و مریم ابراهیمی (کوچک). مریم یک‌روزه از اصفهان آمده بود تهران. از همسفران جوان ماست که لابد گزارش‌نیک‌هایش را خانده‌اید و اسمش را توی وبینارها می‌بینید. دو تا داستان کوتاه خوب هم دارد: «سایه‌ها، اتاق‌ها، آدم‌ها» و «تعویض خاطرات» که می‌توانید توی وبگاه من بخانید… سری به عباس آقا زدیم و دو سه تا دیوان تازه خریدم، از جمله دیوانِ «موالی تولی». بدارید این بیتش را: «من که باشم که کنم خشت درت را بالین؟ بالش خاک‌نشینان، سر زانو باشد». بعد رفتیم پیاده‌روی، و نان خامه‌ایِ خرکی زدیم و از کتابفروشی اختران کتاب جدید «‌خنده و خنده‌کُن‌ها…» را گرفتم و باز راه رفتیم و باز سر از کتابفروشی درآوردیم و یک نسخه‌ی دیگر از «شازده احتجاب» خریدم، محض مقایسه با نسخه‌های قدیمی… شام مهمان ماهان بودم و مبینا ملک. دیگر مبینای ما؛هر دو اهل قلم و از رفقای ناب و در عین حال خبیث من. پساشام، ماهان که عاشق بازی‌های فکری است،‌ بساط بازی پهن کرد. اول چندان حسش نبود، ولی در عین خاب‌آلودگی کیفور شدم از بازیِ‌ «کارآگاهان فراطبیعی». سرگرمِیِ ذهن‌انگیزی‌ست. راستی ماهان و مبینا برگشتنی یک هدیه‌ی خوشگل بهم دادند:‌ لیوانی سنگی و دست‌ساز، با طرح‌هایی سفید‌رنگ بر زمینه‌ی سیاه. حالا که حرف هدیه شد بگویم که مریم هم دو تا جوراب رنگین و گوگولی برایم آورد که دمش گرم… جزمیات روز فراوان است، اما پلک‌هام جواب نمی‌دهند… ما آیندگانیم.

  18. اقا ما که رو چرخوندیم کاغذ و خودکار رو دیدیم کنار سرمون، گفتیم دیگه تمومه.
    یه صبح‌گاهی که بنویسیم، بعدش میشه فهرست کارا بعدش هم شروع درس خوندن.
    حالا نخون کی بخون.
    تلگرام هم چک نمی‌کنیم تا به کار و زندگی‌مون برسیم.
    تقریبا هم تصویر شفافی داشتیم که قراره چی بخونیم و چکار کنیم.
    اما فکر کنم با اولین چک کردن تلگرام بود که قاعده شکست.
    یا قانون نذار برا خودت یا می‌ذاری پاش واسّا که نرینی به عزت‌نفست دیگه.
    چی شد یادم نمیاد.
    صبونه خوردم. بعد حدود یه ساعت نوشتم.
    روزنویسی شما.
    بعد همین‌طور تا ظهر تو موبایل چرخ زدم و چرخ زدم.
    حالم رو بد و بدتر کردم. روز تعطیل، درس نمی‌خوندم خو.
    بعد ناهار، اعصاب‌مون خراب شد گفتیم آقا به جهنم. درس نخوندیم که نخوندیم.
    بیایم این کتاب کافکا رو اوکی کنیم.
    جریانش چیه؟
    آقا ما یه پنج شیش ماه پیش، دنبال کتاب انگلیسی می‌گشتیم، از شانس نامه به پدر کافکا خورد به تورمون.
    کتاب رو آوردیم. هرچی می‌خوندیم، حالی‌مون نمی‌شد.
    خدایا ما زبانمون بد نیست. چهارتا کلمه ناآشنا هم که مسلِه‌ای نیست، اما این چرا این‌جوریه؟
    چرا هرچی می‌خونم بیشتر دارم نمی‌فهمم؟
    چه مرگشه این کتاب. که حتی نمی‌تونم حرف حساب هر بند، بیاد دسّم؟
    نگو این بابایی که اومده ترجمه‌ش کرده از آلمانی، -یه ارنست نامی با زنش
    یه زبون خیلی رسمی و قدیمی برگزیدن که این‌طوری سختش کردن.
    گفتم بیام چیکار؟ بیام این کلمات سختا رو در بیارم. ببینم معنی‌شون چیه و بعد با کلمه‌های آسون‌تر جایگزین‌شون کنم.
    اومدیم با یه بدبختی، یه صفحه رو این‌طوری پیش بردیم، اما صفحه بعد خوردیم به دیوار.
    مثلا یه کلمه بود، obligingness، یعنی شور و شوق برای کمک‌کردن و یاری‌رسون بودن.
    خب این کلمه‌ای نیست که تا حالا به گوشم خورده باشه.
    می‌رم مترادفاش رو می‌بینم، یه کوچولو تفاوت دارن. عین هم نیستن.
    می‌تونم با یه عبارت دیگه جایگزین‌ش کنم؟ از کجا معلوم که این کلمه غریبه نزدیک‌ترین به حرف کافکا نبوده؟ من که آلمانی بلد نیستم.
    اینه که بی‌خیال شدم.
    گذشت تا پنج.
    وبینار. شاهین زیبا نبود. کار داشت یا هنوز خمار غم دیروزش بود؟
    طفلی بچه‌ام.
    بعد وبینار گشنم شد.
    خیلی زیاد.
    شام باب دلم نبود. از طرفی چون روز مفیدی نداشتم، خیرم به کسی نرسیده بود، خوش‌نداشتم به مامان بگم گرسنمه.
    اون هی می‌پرسید غذا نمی‌خوای؟ گشنت نیست؟ چیزی درست کنم برات؟

    اما جواب من ثابت بود. نه نه نه نه.
    رفتم نونوا. دیر بود تموم کرده بود.
    برگشتم خونه.
    گفتم حالا که ما تا نونوا رفتیم و برگشتیم، هپین رو یه سره کنیم پیاده‌روی.
    اما دیدم حوصله‌اش نیست. لباس درآوردم افتادم گوشه اتاق.
    بعدش رفتیم تو یوتوب و سری زدیم به این فریلنسر سایتها‌.
    پرخاش‌گر و عصبی شده‌ام.
    می‌چرخیدم دور خودم و می‌گفتم باید کاری کنم. باید کاری رو شسته رفته و ترتمیز کامل انجام بدم تا حالم خوب شه.
    اما هیچی بهتر نشد.‌ تا وقتی که اومدم تکلیف زبان رو بفرستم برای یکی از بچه‌ها، یالا حالم بهتر شد و رشد کردم.
    به این فکر می‌کنم حق با مریم ابراهیمی بود.
    رشد و منظم بودن به معنای عقب نیوفتادن نیست، بلکه به معنای اینه که می‌تونی دوباره خودت رو برگردونی به بازیِ یادگیری یا از بازی کنار گذاشته میشی.

    (اون‌قدری خوابم میادکه حتی یادم نیست چی نوشتم)

  19. امروز هم سخت بیدار شدم اما پیروز شدم. امروز روز دوازدهم چالش چهل روزه‌ام بود. این چالش‌ و این روزشماری انگیزه‌ای در من ایجاد کرده است که مرا صبح‌ها از تختم جدا می‌کند. شش و نیم صبح بیدار شدم. یوگا کردم. شکرگزاری‌ام را با ویس منتشر کردم. پیام‌ها را چک کردم. گوشی را کنار گذاشتم. نوشتم، بیست و پنج دقیقه نوشتم. از پای لپ‌تاپ بلند شدم لقمه‌ای از پنیر و ارده و شیره خوردم تا معده‌ام خالی نباشد و بتوانم قرص بخورم. چقدر صبحانه را دوست ندارم.
    ساعت ۹ لایو صبحگاهی داشتم. چقدر این لایوهای روزهای فرد را دوست دارم مخصوصن امروز با آن آموزشیار قشنگش که از باور به خود و باور به مسیر حرف می‌زد و راهکارهای قشنگ کاربردی.
    با خاهرم تصویری حرف زدیم و از دیروزمان گزارش دادیم.
    از پای لپ‌تاپ و گوشی بلند شدم. نهار گذاشتم و ظرف‌ها را شستم. دختران بیدار شدند. صبحانه برایشان ساختم. درخاست شیر فوم‌دار کردند همین باعث شد برای خودم هم لاته بسازم.
    و وقتی لاته ساخته می‌شود مگر می‌شود تولیدمحتوا را فراموش کرد فیلم و عکس گرفتم و نشستم پای رونویسی از نبرد هنرمند و خاندن از نو. ده صفحه را بلند خاندم و کمی با خودم گفت‌وگو کردم. قرار است با شادی صفوی کتاب را پیش ببریم.
    ساعت ۳ جلسه داشتیم از اقدامات گفتیم از حس و حال جدیدمان گفتیم و شنیدیم و باز هم حس و حال خوب و باور قوی.
    عصر رفتم طبقه‌ی بالا خانه‌ی خاهرم، دو سه ساعت گپ زدیم بیشترش حول محور کارمان. صحبت از هرکجا می‌شود من بازمی‌گردم به مسیر.
    آمدم خانه شام ساختیم به هستی گفتم انیمیشن کوکو بگذارد انیمیشنی که امروز معرفی شد و قرار شد از آموخته‌هایمان بازخورد دهیم. قبلن کنار بچه‌ها دیده بودم اما این‌بار می‌خاستم با نگاه دیگری ببینم. بعد از شام همان جلوی تلویزیون چهار نفری دراز کشیدیم و من تا پایان انیمیشن خابیدم. و آن سه نفر تا آخرش بیدار بودند و از انیمیشن می‌گفتند. من که خابم تکمیل شده بود نشستم پای لپ‌تاپ و انتشار یادداشت روزانه‌ی امروزم و گزارش‌نیک در سکوت خانه. ساعت از ۲ بامداد هم گذشته است. امید دارم فردا را هم بتوانم سحرخیز باشم تا کامروا گردم.

    مریم عبداللهی
    https://t.me/Maryam_abdollahi_am

  20. چپاندن چندروز در یک‌روز
    ‌
    ساعت ۰۵:۰۵
    دلم پیچ می‌خورد. درد پیچیده به‌جانش. بگمانم از سردی هوا باشد. آقای راننده، طوری دمای اتوبوس را پایین آورده و خنک کرده که انگار دارد جنازه جابه‌جا می‌کند. نورهای چراغ و بیلبوردهای مسیر، نمی‌گذارند بخابم. البته کمی خابیدم و بیدار شدم. حالا دیگر خابم نمی‌برد. ذوق این سفر کوتاهِ یک‌روزِ را دارم. ذوق مقصد و گشتن و بودن بین کتاب‌ها و دوست‌ها. ضبط آقای راننده می‌خاند:
    زندگی باتو چقدر قشنگه
    آسمون عشق چه آبی رنگه
    و من به آسمان بیرون پنجره که همراهِ ما می‌آید و خاکستری است، زل می‌زنم. هنوز نور نرسیده به آن، اما می‌رسد. خیلی زود. چیزی نمانده‌. آهنگ آقای راننده عوض می‌شود. کاش بعدی را گوگوش یا قمیشی می‌خاندند.

    ساعت ۱۰:۵۴
    تازه می‌خاهیم از کافه بزنیم بیرون. صبحانه‌اش محشر بود‌. هردو سفارش را حسابی پسندیدیم. رفتار پرسنل کیفورمان کرد‌. محترم بودند حسابی. تجدیدقوا را انجام دادیم. بزنیم بیرون به هوایِ گشت‌و‌گذار بین  کتاب‌ها. ذوق اصلی‌ام برای این سفر.

    ساعت ۱۳:۳۵
    جالب است برایم که احساس غریبی ندارم در تهران. راحت برای خودم می‌چرخم و می‌تابم. کیف دارم می‌کنم. انگارنه‌انگار تابه‌حال در این خیابان‌ها نبوده‌ام و نمی‌شناسم هیچ‌جا را.  دوست دارم این احساس را. اینکه باذوق دارم می‌چرخم میان انقلاب و کتاب‌ها. اینکه زرا کنارم است و باهم ذوق می‌کنیم برای قاب‌های جدید و نو که به چشم‌مان می‌خورد. که باهم گم می‌شویم و بعد پیدا می‌شویم باز. ذوق دارم که عصر بشود و دوستانم را ببینم.

    ساعت ۱۳:۴۰
    البته درحالی که احساس غریبی ندارم، برایم عجیب است. تفاوت دارد زندگی در تهران، با زندگی در اصفهان. متفاوت است. اما این تفاوت‌اش برایم عجیب و دوست‌داشتنی است. دوست دارم کشف کنم تفاوت‌شان را.

    ساعت ۱۵:۰۹
    استاد برایم پیام گذاشت که کارهایش روال شده و می‌توانیم ببینیم همدیگر را‌. طوری خوشحال شدم که مهراب به فریاد آمد. از قبل، با مبینا قرار گذاشته بودیم‌. سه‌تایی قرار شد برویم کافه‌ای و همدیگر را آنجا ببینیم.

    ساعت ۱۵:۴۹
    ذوق‌زده رفتم سمت گالری «۱۳۷۲». چندتایی چیز خریدم. کیف داد گشتن میان گالری. چندتایی عطر امتحان کردیم که بین یکی دوتا حسابی ماندیم‌. آخرم هیچکدام را نخریدیم.

    ساعت ۱۹:۳۹
    سه ساعتی است با استاد و مبینا و ماهان انقلاب را گز می‌کنیم. حرف می‌زنیم. کیف می‌کنیم. از استاد هدیه گرفتم. خوشحالم کرد این دیدار و هدیه‌ها. لبخند‌هایم کش آمدند. راه رفتیم و حرف زدیم. استاد پرسید چه‌چیزی را دوست دارم اضافه کنم به زندگی‌ام؟ گفتم نظم. پرسید دیگر چه؟ گفتم کتاب خاندن منظم. پرسید دیگر؟ گفتم سفر. گردش. همین گردش‌های یکی دو روزِ حتا. که برسم به همین‌جا که حتا وقتی پاهایم گزگز می‌کنند و نشسته‌ایم روی نیمکتی در پارک، بخاهم بنویسم‌. از این خوشحالی بزرگم بنویسم. مثل همان نان‌خامه‌ای‌های بزرگی که خوردیم. که همه‌ی صورتمان با خامه یکی شد اما خندیدیم. ذوق دارم کتاب‌هایی که استاد بهم دادند را بخانم. دوست دارم ببینم. دوست دارم حرف بزنیم و بدانم. بپرسم. یاد بگیرم. حرف بزنم. بیان شوم. دوست دارم فکرکنم بیشتر به این سوال که چه‌چیزی دوست دارم اضافه شود به زندگی و روزهایم؟ و چرا اضافه‌اش نمی‌کنم؟

    ساعت ۰۱:۵۱
    چه شادم کرد دیدن استاد و بچه‌ها. این گپ‌ زدن‌ها. این قدم زدن‌ها. که دوست بودند واقعن. این‌ را وقتی فهمیدم که وقتی برای اولین‌بار بود کنارشان بودم، معذب نبودم. استرس نداشتم. آغوش بود و لبخند و مهر و محبت. دوست داشتم زمان کش بیاید و باشم کنار استاد و دوست‌هایم. امروز، روز خیلی خوبی بود. تهران را گشتم. می‌شود گفت برای اولین‌بار. دوست دارم بیشتر بیایم. بیشتر باشم. بیشتر بیینم‌. بیشتر بگویم. بیشتر بشنوم‌. بیشتر زندگی کنم.
    ‌
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  21. امروز قرار بود با دوستانم برویم بیرون. اما مکان به خانه‌ی من تغییر یافت‌. دیدیم مسیر برای فائزه خیلی بد است و گفتم بیایید اینجا. قبول کردند. پریدم دوش گرفتم و فاطمه زودتر آمد و با هم کمی خانه را سر و سامان دادیم. فاطمه و فائزه رسیدند و خوردن و لم دادن و حرف زدن از مدرسه و بازی و اینستا دسته‌جمعی و خنده و هر چیزی که زندگی را سهل کند برای ساعاتی بود به راه. ما باز هم کنار هم بودیم. بچه‌ها دیر رفتند و چه خوب که هفت ساعتی پیش هم بودیم بعد از مدت‌ها.
    بعد از رفتن‌شان زود آماده شدم که با سهیل برویم تا عکس‌های عروسی را از فیلم بر‌دار بگیریم و هارد را بدهیم برای فیلم‌ها.
    از آن‌جا هم رفتیم خانه‌‌ی مادرشوهر که نزدیک بود و پلاس شدیم برای شام. دور هم گفتیم و خندیدیم و من عکس‌ها را نگاه کردم و ذوق زده شدم ازشان.
    دیر شد و بلند شدیم آمدیم خانه و نوشتم و شعری در سرم وول می‌خورد و نوشتمش و حالا دیر است و وقت خواب.

  22. نیمکره‌ی راست بابانوئل

    سال‌واژه‌ام: نظم

    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    با آب یخ حمام کردم.
    گزارش‌نیک دیروز را نوشتم.
    درس هم خواندم. یک جلسه درباره‌ی هیپوکلسمی و یک جلسه فارما غدد. جالب بود اولی، اما دومی چون ویس بود کمی رفت رو مخم.
    اولین قهوه‌ای که خودم درست کردم. طعم گرانيت می‌داد. خودم هم نمی‌دانم از کجا طعمش را می‌دانم. با این‌حال اشتباه کردم که گفتم حتما ادا می‌دهد. خودم که امتحان کردم دیدم راست می‌گفت. البته او قارچ هم نمی‌خورد. طبیعی‌ست این‌ فکرم.
    فصل دوم سریال From هم تمام. هرلحظه سوالات بیشتری تو ذهنم ایجاد می‌کند. آنقدر وارد مغزم شده که هرشب خوابش را می‌بینم.
    راستی الان که تو این اتاق کوچک نشستم کشف کردم شاید ترس از مکان بسته داشته باشم.
    داشتم می‌گفتم. کلاس گیتار هم رفتم جلسه‌ی اول. استادش زرد پوشیده بود. و آهنگ‌های اسپانیایی و کلاسیک زد. اینجوری بودم که وای چقدر محشر. پرفکتووو. منو فکر می‌کردمو آهنگ‌های راکو دوست دارمو. سی. اما حالا که فکر می‌کنم آهنگ‌های جالب را دوست دارم. ریتم جالب، نه معنی یا نه حتی مفهوم. که شامل راک هم می‌شود. و متال و گاهی پاپ و اصلا همه‌چیز. مدیر آنجا هم آدم باحالی‌ست. شبیه بابانوئل خندان کریسمس. اما ویژگی جالبی دارد. فقط با نگاه کردن، به کمک نیمکره‌ی راستش، حسی از کسی می‌گیرد و به رویش می‌گوید. رک بودنی که به‌نظرم خوب است. چون چیزهایی آنقدر واضح‌اند که حس می‌کنم اگر نگویم دروغ گفته‌ام.
    همین که گفت تشریفات نکرده‌ایم فکر کردم منظورش برعکس بود. آره بود.
    متاسفانه چیزی امروز نخواندم. اما کارهای متفاوتی امتحان کردم و حس خوبی دارم بهش.
    مثلا کمی قبل گیتار تمرین کردم. تا جایی که نوک انگشت‌هایم درد گرفت. یاد فیلم ویپلش افتادم. تصور کردم ازشان خون بیاید. از این تصور که شاید نشانه‌ی اراده بود و موفقیت خوشم آمد. و بعد… الان که روز جدید شروع شده آخرین روز ۲۱ سالگی‌م است. چه حسی دارم؟ حس اولم بد. چون یعنی پیرتر شدم. و بعد… فکر کردنی حس می‌کنم سال خوبی بوده. تنها سالی که نوشتن را رها نکردم. کلی فیلم دیدم. سالم بودم. با کلی آدم مهربان و دوست‌داشتنی آشنا شدم. شانس آوردم و علوم‌پایه لغو شد. جنگ بود. اما ناراحت نبودم براش. کلی امتحان دادم. مکان‌های جدید، کتاب‌ها و کلاس‌ها‌. فردا ادامه بدهم؟ فعلا شب‌تان بخیر.

  23. امروزم با کارهای نیک زیادی گذشت اما نه در راستای نوشتن.
    صبح ساعت ۹ بیدار شدم.
    آزاد نویسی ذهنی را روی دور تند انجام دادم. از کاغذ ‌وقلم وتایپ‌خبری نبود . درباره اینکه تا کی وتا چه سنی می توانم اینطور روی پا تقلا کنم وفعالیت داشته باشم؟ جواب :«تا لحظه ای که روی دوپا ایستاده‌ام و زنده‌ام.»
    تکاپو در سامان دادن امور عقب افتاده‌ی منزل .
    مرتب کردن سوراخ سمبه‌های آشپزخانه.
    آماده کردن ناهار برای اهل منزل وسه مهمان دعوت شده در دقیقه‌ی نود.
    همراهی با مهمانان ‌و قدم زدن کنار دریاچه به نیت پیاده روی روزانه .
    آماده کردن پیتزای خانگی به کمک اهالی منزل.
    بعد از مدتها ، دسته وپنجه ساییدن در تهیه‌ی خمیر. بسیار حال خوبی داشت .
    مشایعت کردن مهمان‌ها در ساعت ۱:۱۵ بامداد.
    والان در خدمت شما ‌بسیار خسته و بدون انجام دادن کار مثبت در مسیر نوشتن .
    ارائه گزارش برای وفای به عهد به رهروان گزارش نیکِ هرشب .
    شبِ نيكتان، شیک.

  24. همین‌که رسیده‌ام به ششمین گزارش نیکم یعنی به سال‌واژه‌ام -نظم- اهمیت زیادی داده‌ام، برود سور بدهد بقیه‌ی واژگان‌ را. امروز دختر خوب خانه بودم، آشپزی و بشور بساب و این حرف‌ها. عصر رفتم کپیران جزوه و فلان بگیرم، ماه پیش یک برگه‌‌ی آ چهار، چاپ سیاه و سفید، ۲۰۰۰ تومان، امروز ۲۸۰۰ تومان. وضعیت‌مان شبیه سینمای کمدی ایران است، سخیف. -از آن‌ فیلم‌ها که میلیاردی هزینه می‌کنند، ماشین‌های گران‌قیمت می‌گیرند، کشورهای خارجی می‌روند، پیراهن هاوایی و شلوارک می‌پوشند، چند شوخی جنسی بی‌مزه با بازیگر زن درجه‌هزار خارجی‌شان می‌کنند، کمی عشق و حال و داستانی لوس هم بازی می‌کنند و سینمای کمدی را از بلند‌ترین پرتگاه حیثیت هول می‌دهند به اعماق بی‌آبرویی. ما را هم با الاق و‌ گوساله یکی می‌دانند.- بگذریم، کمی از افکارِ برآمده از دلتنگی‌های دیشبم را نوشتم و خروجی‌اش را دوست دارم. هنوز طریق بسمل شدن را ادامه می‌دهم. غزل دیگری حفظ کردم. پیاده‌روی کردم. به آدم‌ها دقت بیشتری کردم، فکر می‌کنم بخشی از خوراک نویسنده همین دقت به محیط، به ویژه آدم‌هاست. بعد از ثبت این گزارش هم چند صفحه‌ی دیگر کتاب می‌خوانم و خلاص.

    ۹ مهر| شماره‌ی ششم
    https://t.me/setayeshariian

  25. افسار همه‌چیز از دستم در رفته. مدتی‌ست تمیزکاری نکرده‌ام. خاندنم به روزی نیم صفحه رسیده، جهت حفظ عادت. کم می‌نویسم کمتر از همیشه. از برنامه‌ی ورزشم عقبم.
    هنوز دل‌خوشم به بودن خانواده اینجا، و هم‌زمان در وسوسه‌ی برگشتن به روزهای سابقم. به تنهایی، برنامه چیدن، فیلم دیدن، خانه‌ای منظم، حمام‌های طولانی، نوشتن به وفور، رمان خانی‌های آخر شب.

    امروز مابین آزادنویسی‌های نویسنده‌ساز، مادرم می‌پرسد: نمی‌شود نوشتن را بگذاری برای بعد؟ مثلن اوقات تنهایی‌ات؟
    نمی‌داند که نوشتن قهر می‌کند با آدم. روزهای پیاپی که ننویسی، انگار هرگز ننوشته‌ای.

    سال‌واژه‌ام پیش می‌رود؟ نه چندان. وقتی روزهاست واژه‌ای نو برنچیده‌ام که به به‌خانی بینجامد‌.

    مابین نیمه‌خانده‌ها، به کتاب پادزهر برمی‌گردم.
    «حقیقت ژرف ناامنی این است: انسان همان‌قدر می‌تواند در امنیت کامل به سر برد که یک موج می‌تواند از دریا فرار کند.»

  26. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    کلاس بود و تمرین.
    زبان بود و خاندش.
    روز بود و نوشتنش.
    این نوشتن با جزئیات از روز را خیلی هستم.
    روزگفتاری هم ضبط کردم که جیغِ بچه‌اش معلوم بود و لغوش کردم. حالا باید دوباره ضبطش کنم.
    امروز را به سال‌واژه‌ام خدمت کردم.

  27. گزارش ۹ مهر
    روز کاری را بعد از چند روز مریضی و مرخصی، با شور و شعفی نو شروعیدم. تقریبا ۸:۳۰ صبح بود که به محل کارم رسیدم. میز کارم را با کتاب و دفترچه‌ام آراییدم تا یادم نرود که نوشتن باید در لحظه‌هایم جاری باشد. بعد از اینکه صفحات صبحگاهی را نوشتم، با همکارم صبحانه زدیم. چای بهارنارنج و پنیر کره‌ای و نام بربری تازه. گپ و گفتی هم با هم داشتیم. کمی از مدل جدید کم شدن صمیمیت زوجها برایم گفت که به دلیل وابستگی به هوش مصنوعی اتفاق می‌افتد.
    تا ساعت ۱۱ صبح کمی خلوت بودم. رونویسی از حافظ انجامیدم. روز نهم رونویسی. بعد ۱۵ دقیقه آزادنویسی کردم و زباله‌های ذهنم را خالی نمودم. ساعت ۱۱ جلوس کردم به جلسه گروه درمانی نوجوان‌ها به همراه استادم. هنوز نتوانستم شکاف بین خود و این نسل را پر کنم.😵‍💫
    ظهر از دستپخت مدیر خوش‌ذوقم نوش جان کردم. رفتم سراغ نوشتن. نردبان نویسندگی کمک کرد جدی‌تر و منظم‌تر بنویسم. تجربه‌ای فراتر از پنج دقیقه🥰
    عصر درگیر جلسات مشاوره آنلاین شدم و برخی وظایف و خورده‌کاری‌های کاری.
    تقریبا ۹:۳۰ شب بود که پایم به خانه رسید. دوشی گرفتم. تندی مشغول انجام تمرین دوره فن بیان شدم. بلاخره بعد از دو ساعت ویدئو بارگذاری شد.
    باز سراغ سهراب رفتم:
    «سر هر کوه رسولی دیدند
    ابر انکار به دوش آوردند
    باد را نازل کردیم
    تا کلاه از سرشان بردارد
    خانه‌شان پر داودی بود
    چشم‌شان را بستیم
    دست‌شان را نرساندیم به سر شاخۀ هوش
    جیب‌شان را پر عادت کردیم
    خواب‌شان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم.»

  28. از ربات‌ها متنفرم. البته نه هر رباتی. سال‌ها در مورد ربات‌ها داستان بافتم و نوشتم. یک قطعه از آلیاژِ بدنِ آن ربات‌ها می‌ارزد به تمام این ربات‌هایی که می‌گویم. خیلی عصبانیم. خیلی غمگینم. خیلی دلتنگم. خیلی ساکتم. لذت ربات بودن نداشتنِ همه‌ی این احساسات است. ربات‌ها خوشحالند؟ نه خب، حسی را احساس نمی‌کنند که خوشحال باشند یا اصلن بدانند خوشحالی چیست. روزِ اینتر ممنوع. آمدم فیلم ببینم، چند دقیقه نگذشته حس تهوع گرفتم، فیلم را عوض کردم، دوباره همان حس. مشکل از فیلم نبود. کتاب برداشتم که بخانم، تمرکز نداشتم. کار نیک امروزم چه بود پس؟ ولش کن، بگذار سیال ذهن پیش برویم امروز و اصلن به نیک بودن یا نبودن حرف‌ها فکر نکنیم. وقتی دنیا از هم پاشیده دیگر چه اهمیتی دارد این چیزها؟ این روزها از تاثیرگذاری روی آدم‌ها می‌ترسم. کاش از اولش هم در همان لاک حلزونی‌ام مانده بودم و بیرون نمی‌خزیدم تا اینطور نگرانِ کوچکترین حرکتم نباشم. یکی گفت شما الگوی منید. خیلی ترسیدم. دیگری گفت، می‌خاهم مثل شما باشم. لرزیدم. آن‌یکی گفت، شما آینده‌ی منید. من؟ خدا نکند. منِ گیر افتاده در لبه‌ی پرتگاه را چه به الگوی فرشته‌ها؟ باید زندگی کنم تا نگران آینده‌تان نباشم؟ بال‌هایم آماده‌ی پرواز است. دمِ بال گشودن آشوبم نکنید. آمدم شعر بخانم، باران نگذاشت. بوی نمِ خاک کل اتاق را برداشت و در کنار باران باریدم. نوشتم سوزاندم. نوشتم پاک کردم. حرف زدم، پاک کردم. روانی نمی‌شویم اینطوری؟ نوشته‌های من ارزش خاندن ندارند. نباید هم خانده شوند، دوست ندارم درونی‌ترین احساساتم بعد از من در دستان غریبه‌ای باشد. دلم برای مادرم تنگ شده و برای پدرم. چرا صدایشان را فراموش کرده‌ام؟ تصویرشان هم در ذهنم فقط همان چند عکسِ توی آلبوم است. دلم برای صبا تنگ شده. می‌خاهم به دیدنش بروم، یعنی کجاست؟ کلن دنیا خیلی تنگ شده. گزارش نیکم هم که دارد کم‌کم تبدیل به مصیبت‌نامه می‌شود. از ربات‌ها بگویم، آن روز باید گردنِ ربات‌ها را می‌زدم. باید به صورت‌هایشان سیلی می‌زدم. چقدر مصنوعی بودند، چقدر نمایشی. چگونه با آرامش سر به بالین می‌گذارند؟ دارم موهایم را از دست می‌دهم. یک ماه پر از استرس و تجربه‌ی همزمان چندین چیز جدید. از دست رفتن یک آرزو و بعد تجربه‌ی چیزی که سال‌ها منتظرش بودی و بعد معلق میان زمین و هوا ماندن. از سرگردانی بیزارم. دنیا صفر و صد نیست درست. شبی که به تنهایی پشت درِ آی‌سی‌یو ماندم زمان کش می‌آمد. بین زمین و آسمان بودم. معلق و چسبیده به سقف بیمارستان. بی‌خبر از درونِ اتاق. حالا هم زمان کش آمده، بی‌خبرم، معلقم. چه خوب که همیشه صدای ذهن ما را کسی نمی‌شنود و کلمه‌هایش همیشه بیرون نمی‌ریزد. اگر می‌توانستیم صدای فکر کردنِ آدم‌ها را بشنویم چه؟ آن‌موقع دلم می‌خاست فقط صدای فکرِ یکی دو نفر را بشنوم. اگر می‌توانستم درونِ ذهنشان بروم و صدای ذهنشان را عوض کنم چه؟ به یک چیز دیگر فکر کردم، اگر قرار باشد فقط یک روز زنده باشم، دوست دارم چگونه و با چه کسی باشم؟ حس می‌کنم دنیا لحظات آخرش را می‌گذراند. معمولن تکه‌های گزارشم را ذره ذره در طول روز می‌نویسم و شب متصلشان می‌کنم، اما گاهی مثل امروز نشد. هرچه سعی کردم بنویسم، دیدم چیزی برای نوشتن ندارم، آن شد که چنین محصول عجیبی آخرِ شب دارد. داشتم فکر می‌کردم، این آزادنویسی‌های هر روز چقدر کمکم کرده، تمامش یا مونولوگ بود یا نامه یا داستانک که همه به باد رفت. هر بار می‌روم چیزی تایپ کنم یک کپی هم روی فلش می‌گیرم. با اینکه نوشته‌هایم چیز خاصی نیست اما آرمان هم یک روز از دلِ همین نوشته‌های هیچ، بیرون جهید. هر روز به «رشد» فکر می‌کنم. در حال رشدم. در حال رشدی؟ نهال به درخت تبدیل شده. رشد ادامه دارد، تا همیشه. یاد داستان جک و لوبیای سحرآمیز افتادم، فکر کن شاخه‌های این درخت مثل همان لوبیای سحرآمیز به سرزمینی جدید برود. در جستجوی کار و استقلالم. از هر انگشتم یک هنر می‌بارد اما اینجا به هنر اهمیتی نمی‌دهند. مدرک مهم است. به تمامِ دکتراهای باد کرده در دستم فکر می‌کنم و خنده‌ام می‌گیرد. گفتم دکترا، یاد آن ربات افتادم. خنده‌ی تلخم تلخ‌تر شد، یاد چشمانِ زیبای پسر کوچولوی داستانم افتادم. ناراحت است، بغض دارد، غمگین است، مغرور است، مردد و به هزاران چیز فکر می‌کند و هر کاری می‌کند به راه حل نمی‌رسد و توان صحبت ندارد. شخصیت داستانِ من است اما، مثل آرمان راه خودش را می‌رود. گاهی فکر می‌کنم او نویسنده‌ی من است. چه کنم، شخصیتم حرف شنوی ندارد. گوش نمی‌کند. مثل همه‌ی آدم‌های زمین. گاهی خوب است این رها بودن، اینکه شخصیت داستانم خودِ واقعی‌اش باشد چه اشکالی دارد، من که زندان‌بان نیستم، فقط یک نویسنده‌ام. بگذار رها و آزاد باشد و من منتظرِ نوشتن از مطلوبِ دلش. اینگونه داستان واقعی و زنده می‌شود.

  29. سال‌واژه/فصل‌واژه: حرکت

    آدم‌ها چرا؟
    امروز مدام پرسیدم آدم‌ها چرا؟
    آدم‌ها چرا این‌جورند؟ آدم‌ها چرا آن‌جورند؟
    احساسات؟ اتفاقات؟
    من فکر میکنم علت اصلی احساساتند. اتفاقات عامل زمینی و احساسات، دامن‌زننده‌ی پشت پرده‌ی اتفاقات و آدم‌ها مترسک دست این دو.

    کاش همه‌ی انسان‌ها با مدیریت هیجانات آشنا بودند.
    آزارم می‌دهد. آدم‌های متوقع آزارم می‌دهند. انرژیی که هر بار صرف این داستان‌ها می‌کنم زیادی بالاست.
    کاش می‌شد توی صورت تک تکشان بگویم خودت را جمع کن و برو بزرگ شو.
    خیلی در تلاشم که متوقعِ بی‌جا نباشم.
    کنترل ذهن و فکر و هیجاناتم را دست خودم بگیرم‌. قاضی اشتباه نباشم. امن باشم. درست باشم. بزرگ باشم و همزمان روابطم را حفظ کنم. ولی در نهایت یک روزی مثل امروز به این سوال می‌رسم که
    آدم‌ها، واقعا چرا؟
    حرکت این روزها کم‌کم وجه‌ای درونی گرفته. راضی و خشنودم. منتها حرکت تنهایی؟ کاش می‌شد دست دوستی را گرفت و باهم به دل جاده زد.
    تنهایی دوام آوردن را ماهرم. اما برکت حرکت به همسفر است.
    همسفری که مدام نپرسی آدمیزاد تو دیگر چرا؟
    https://t.me/ravaanehh

  30. پنج‌شنبه‌ای که با نوخسرانی شروع می‌شود را باید قاب کرد به دیوار. حالا چرا قاب و پاورپوینت نه، نمی‌دانم. صرفن طبق داده‌ها و دستورات باید قابش کنم. یک قاب هفتاد در هفتادِ چوبی. قاب اقبال مظفری:
    می‌نویسم در دو خط رمگ دو چشمات را
    یک شب تاریک و بی‌روزن
    یک نشان از روزگار من
    قاب محمد جلیل مظفری:
    از سال‌های آن همه رحم و صبوری
    غم ماند و آواز چگوری
    من ماندم و واگویه‌های بوف‌ کوری( هر کس بپندارد قابش کردم چون از شاهکار شوهرم حرف زده از مودب‌پور هم نویسنده‌ی بدتری است. میزان دیس را فقط. از صدتا فحش خارمادر هم بدتر است.)
    قاب سورنا پارسی که برخلاف بقیه شیشه‌ای بود:
    در زیر چشمانت که همرنگ ذغال‌اند
    خط می‌کشی با سرمه یعنی:
    این نکته‌ها را حتمن از بر کن. سوال‌اند.
    پنج‌جمله‌هایی که سالاد کلمه‌اند را باید به سطل آشغال هدیه داد. الته این دستور نیست. صرفن پیشنهادی از جانب داده‌ها است.
    غزلی از طرزی را هر روز با کیموس معده‌ام مخلوط خاهم کرد. شاید وزن و مصدرسازیِ قاعده‌مند از سلول‌های جدید روده‌ام شوند. عذر می‌خاهم. منظورم همان معده است.
    در برنامه‌ی روزانه چنین آمده که ایوانووف از چخوف را بریزم در فضای سیناپسی. این‌ها همه اثرات ده دقیقه زیست خاندن است. البته دیروز خاندم. آن هم برای فریب‌آرایی.
    بلخره پا گذاشتم در سنگر و قمقمه‌‌های خالی از سنگ و جمجمه‌های توخالی. فرمش گزارشی- اداری زبانش اما تا حدی شنگول و توصیفی. روان و ترغیب‌کننده. کل داستان‌های کوتاه‌هایی که از بهرام خاندم یک طرف این یک طرف.
    صبحانه‌ آماده کردم. پنج‌شنبه‌ای که زود بر می‌خیزد آدم و کاری جسمانی انجام می‌دهد را باید پاورپوینت کرد. داده‌هایم با هم تداخل دارند. چطوری هم پاورپوینت کنم هم قاب؟ می‌توانم پاورپوینت را قاب کنم. حقا که باهوش‌ترین انسان- ربات هستم. متاسفانه سازنده‌ام انگلیسی است و خودم هم مثل اروپایی‌ها اهل چسونه‌بازی ولی از طرفی هم کاربرم ایرانی است و خودم هم اهل لات‌بازی. برای همین چای را با نعلبکی هورت می‌کشم و پاهایم را یمی بر دبگری قائم نی‌گذارم رو صندلی و تو قابِ نان تست تخم مرغ می‌شکانم‌.
    با شیوا در مورد بیژن الهی صحبتیدم. چندماه پیش دپران قطعی نت خانده بودمش و صد دل عاشقش شدم. بهانه‌ی خپبی است تا جسته گریخته باز ازش بخانم. با حرفش کدی جدید در هسته‌ی داده‌هایم نوشت. آن هم دیدن مستند غزاله علیزاده.
    صدجمله‌هایم را قاب نکردم. باید می‌کردم. نتوانستم. ان هم به لطف نوشتن با گوشی. مدام دستم می‌خورد از برنامه بیرون می‌آمدم و چندتا از جملات پاک می‌شد.
    موزه‌ی گرافیک می‌روم و باز غمینم. همش به لطف زائداتِ لازم. همان کیف پدر مرده را می‌گویم. کیف و زیورآلات و این‌ها از لباس هم لجی‌ترند. مانع‌ترند. کیف اما مثل لباس ضروری. خیاط‌ها باید جیب‌های غول‌پیکر بدوزند. با همه‌ی این لجی بودنش باید چند کیفی هم خرید. چون به رنگ‌ها و اندازه‌های دیگر نیاز دارم. خیلی مسخره است از طرفی بیزاری از طرفی مجبوری. به اضافه کیف دستی بهم احساس زنی سی‌ساله می‌‌دهد. خیلی چیزها همین‌طور شده‌اند. یا خیلی بچگانه یا خیلی بزرگسالانه. حد وسط به سختی می‌یابم. به گمانم کوله‌های کوچک مشکی بهترین گزینه باشد. همان‌ها که دوران پارینه سنگی خیلی مد بود. چندین بخش داشت. سینما و تبلیغات و این‌حرف‌ها. همشان قبل از انقلاب. چندتایی ناشناس بودند. چندتایی را از قبل می‌شناختم. نام وندتا گرافیست هم یادداشت کردم تا ته و تویشان را در بیاورم. فکر نمی‌کردم عباس کیارستمی هم دستی داشته باشد. در بخش طراحی جلد و صفحه‌آرایی خر ذوق می‌شدم با دیدن اسم‌های آشنا. مثلن نمایشی از ساعدی یا ماهی سیاه کوچولو. از چندتاییشان عکس گرفتم برای شیوا. ربط داشت به دیوان شمس و حافظ. تایپوگرافی‌ها برای آن کلیشه است. چه‌قدر آن موقع‌ها کتاب‌های درسی قشنگ بودند. فکرش بکن کتاب درسی‌ات را باغداسیان و مثقالی طراحی کرده باشند. هر وقت موزه می‌روم به لطف اتصالی در سیم‌هایم یاد معلم هنر راهنمایی می‌افتم. از او یاد گرفتم اگذ موزه‌ای تئاتری همچنین جاهایی می‌روم دفترچه یادداشت هم ببرم. پس از یک و ساعت و خورده‌ای از موزه بیرون آمدم. در ورودی سردیسی بود مفرغی از ممیز. کمی گامیدم تو پارک پلیس. چند وقت از طبیعت دور بودم. چند وقت؟
    خاستم شلوار مدرسه‌ام را بدوزم ولی گویا در برنامه‌نویسی‌ام خیاطی تعریف نشده.
    با دیدن دست‌خط همسفران است معنایشان را حفظ می‌کنم.
    تایوگرافی و خطاطی برای من چه معنایی دارند؟
    هوا حال می‌دهد برای پیاده‌روی.
    روزگفتاری گرفتم. از موزه گفتم و از کیارستمی. اینکه چه اعجوبه‌ایست و در هر هنری دستی دارد. به گمانم یک انسان- ربات فوق دیشرفته است.
    آزادنویسی با کاغذم را قاب نکردم. کیف کردم. گمانم سه چهل دقیقه‌ای نوشتم. از چی؟ از سطل آشغال هم پاک شده. چشم‌هایم نیز برای خاندن دست‌خطی خرچنگ‌قورباغه‌ای طراحی نشده. کمی فیزیک و شیمی و ریاضی.
    کمی تحقیق از افست و سیلک اسکرین. نه دانش نه اطلاع نه فهم. صرفن از گنگیِ صدرصدی شد نود. اصلن منطق چاپ دستی آن تو عثر تکنولوژی را نمی‌فهمم. همان‌طور که منطق نامه را نمی‌فهم. آخر در داده‌هایم نیستند.
    وبیناری که استاد توش نباشد را باید از قاب در آورد. از دیوار اما نه. آن هم به خاطر لباس خوشگل نصیری و لپ‌های خانم حق‌پرست. آزادنویسی کردیم. چنان بد تایپ کرده‌ام که نمی‌توانم بخانمش. صرفن ایده‌ی کاریکلماتوری یادم است. شاید هم نشود بهش گفت کاریکلماتور‌. تشبیهی است نو و طنز. حق‌الله و نصرالله از معاشقه‌اشان با آزادنویسی گفتند. از تجربه‌اشان با گزارش نیک هم گفتند. ملت را به گزارش نیک هدایت کردند. هدایت را کردند. خجالت نمی‌کشند. شوهر مرده‌ی من را.
    کاریکلماتور هوا کردم.
    روزنویسی

  31. صبح به محض بیداری، چهار صفحه نوشتم.
    بعد از صبحونه، فرسته‌ی کانال رو آماده کردم.
    با مامان خیلی سعی کردیم که چیزا رو هر چه مرتب‌تر تو چمدون جا بدیم که دست‌گیره‌هام کمتر باشه ولی نشد.
    بعد با شوهرخاله و دخترخاله، رفتیم آبلیمو گرفتیم تا بارم از اون‌چه که هست سنگین‌تر بشه.
    دو بار با پسر حرف زدم. دلتنگشم و شنبه صبح ایشاله می‌بینمش.
    سهم دولینگوی امروزمو خوندم.
    و بعد از ناهار و گپ و گفت با بقیه، اومدم تو ایوون دراز کشیدم و تموم اون سه ساعت رو کیف کردم. آسمون و ابرا و درختا و انار و پرنده و پروانه. کمی تئوری شعر خوندم و کمی از فرهاد شیبانی. کمی چرت زدم و کمی خلوت کردم و در مجموع خیلی چسبید.
    با دوستم بیرون رفتیم و کلی خوش گذشت.
    سفر خیلی خوبی بود. چقد نیاز داشتم.
    فردا ساعت شش و نیم عصر بلیت برگشت دارم.

  32. تمام امروز و حتی دیروز به جز ساعت‌های کاری شرکت، مشغول دو کار بوده‌ام‌. تخلیه‌ی توان بدنم و توان‌بخشی به آن برای تخلیه‌ی بعدی!
    بعد از دادن پیراهن اجرای امشب به خیاط برای چند خرده‌کاری تعمیراتی، ابتدا برای فریب دادن بدنم، که مثلا اتفاق‌های خوبی در راه است، نقشه‌ام را با نیم ساعت موبیلیتی شروع کرده‌ام و چون فرصت ناهار خوردن نبوده به گینر متوسل شده‌ام برای توان‌بخشی و چهل، پنجاه دقیقه تمرین رقص کرده‌ام برای مراسم جمعه. و قبل این‌که قطعات مدار عضلانی‌ام نیم‌سوز شوند، توقف داده‌ام برای خوردن ناهار. و چون نیم ساعتی باید بالا و پایین نمی‌پریده‌ام، با ماساژور افتاده‌ام به جان عضله‌هام و همان‌طور که ایرپاد در گوش، بی‌صدا (دست کم به گمان خودم) فریاد می‌کشیده‌ام، نویسنده ساز ٥٦٧ را با سرعت 2X گوش داده‌ام. بعد از مرحله‌ی توان بخشی با ماساژ، یک ساعتی تمرین رقص. این‌بار با روتینی که برای مراسم امشب احتمالش را داده‌ام و هنوز تا چند ساعت مانده به اجرا نمی‌دانسته‌ام کدام است! بعبارتی هر ترکیب ممکنی را تمرین کرده‌ام تا لحظه‌ای که شک نداشته‌ام یک دقیقه به فوتم بیش‌تر نمانده و چون فوت کردن قبل از مراسم به هیچ‌ عنوان برای استاد گروه رقصمان عذر قابل قبولی نیست، تمرین را تمام کرده‌ام. باز هم نیم ساعت کششی این بار برای سرد کردن و بعد دوش گرم و سرد و بعد با اقتدای به پیوند دهنده‌ی قلب‌ها آماده شده‌ام برای رفتن به مراسم امشب. نوشتن گزارش را قبل از بیرون رفتن از خانه تمام کرده‌ام چون نه امروز و نه فردا دیگر مجالی برای نیم ساعت نوشتن هم نیست. سهم مهارت‌های نوشتنم از سال‌واژه‌ام استمرار در این هفته؟ همین شنیدن نویسنده‌سازها روی سرعت 2X و دو روزی یک‌بار چند خط نوشتن گزارش نیک‌هام. شیفتگی‌های انعطاف پذیر.

  33. سال‌واره: ثمربخشی
    صبحی که شبش را دیر خابیده باشی صبح نیست، این صبحی که میگن صبح نیست. قلب دوم من پا نیست خاب است انگار نبض اول را قلب می‌زند و نبض دوم را خاب کیفیت بسیاری از لحظه‌های روز را خاب شب تعیین می‌کند خلاصه که بدخابی و بد روزگاری.
    برای سال‌واژه سال ۱۴۰۶ ذوق‌زده شدم یعنی چی می‌تونه باشه؟
    نبض سومم را کشف کردم شعر خاندن! امروز نبض سومم نزده است و نصفِ جانم.
    به جلد رمان ابله خیره شدم مشغول بازخانی آن هستم آرزو می‌کنم اگر زندگی بعدی وجود داشت یک استکان چای با داستایوسکی بخورم و در مورد آثارش حرف بزنیم (نمی‌دانم داستایوسکی چای دوست دارد یا قهوه)
    ده دقیقه روزنویسی کردم احساس می‌کنم به روزنویسی بیشتری احتیاج دارم دوست ندارم بعضی از شلوغی های ذهنی نرفته روی کاغذ را به خاب ببرم.
    https://t.me/sohahashayeb

  34. ☘گزارش نیک شادی
    ۱- حوالی ساعت ۶ از خواب بیدار شد.
    ۲- آماده سازی صبحانه و خوراکی بچه‌ها.
    ۳- بردنشان به مدرسه و پیاده‌روی در راه بازگشت.
    ۴- خانه را جمع‌آوری کرد و چای خورد.
    ۵- ۲۰ دقیقه آزادنویسی کرد.
    ۶- آشپزی و گوش دادن به وبینار نویسنده ساز.
    ۷- پیاده رفت تا کتابفروشی بهمن برای خرید کتاب نبرد هنرمند. قرار است با مریم عبدالهی سه‌شنبه‌ها صبح جلسه‌ی کتاب‌‌خوانی داشته باشد. ابتدا بخشی را خودخوانی می‌کنند. سپس با هم درباره اش گفتگو. سپس‌تر درباره‌اش محتوا می‌سازند: یادداشت و پادکست. 
    ۸- پیاده‌روی در مهرویلا تا مدرسه‌ی دختر و پسرش برای بازگشتشان به خانه.
    ۹- ناهار و خواب.
    ۱۰- بردن پریا به کلاس والیبال. سپس رفتن به کلاس پیلاتس.
    ۱۱- دوش و خستگی بعد از ورزش همراه با حس خوشایند کش‌آمدگی.
    ۱۲- قصه خوانی برای بچه‌ها و خواب.

    ✍شادی صفوی

    shadisafavi.ir
    @shadisafavi
    https://www.instagram.com/shadisafavi.ir

    #گزارش‌نیک
    #نبردهنرمند

  35. شب است و گزارشِ روز می‌خواهم.

    به خودم وعده دادم که امروز، آخرین روزِ استراحت است و هرطور شده باید تا فردا خودم را جمع کنم. روزِ ساده‌ای بود. به رنگ آفتاب و بادی که از دور می‌توانستمشان دید. پنجره‌ای گشوده و شعاع زیبای نور. ساده و زیبا. به‌خاطرِ حضورِ پیچک‌هایی که در سخت‌ترین لحظات هم، از تو نمی‌پیچند. پیچش‌های تندت را برمی‌تابند و همراهند.
    آب. خواب. آب. مُسکِن. آب. خواب. آب. مُسکِن. آب. بی‌تاب.
    گفتگوی شیرین ساجده و الهه. چه شیوا. حظ می‌برم. با این سن. این تسلط بر بیان. این دقت در کلام. این توانِ ابراز. گفتن از تجربه‌ها. تجربه‌های گرم. عمیق. درک‌شده. بغل‌کردنی. می‌اندیشم تا چه حد تجربه‌هایم را درک می‌کنم؟ چقدر برمی‌رسم؟ تاثیرشان بر من. چراییشان. چگونگی‌شان. عادت‌شدنشان. تاثیرِ تغییرِ جزییاتشان. تاثیرِ تغییر کلیاتشان. از جا کندنشان. جایگزینی‌شان. ارزیابیِ جایگزینشان. تا چه حد؟
    بیماری دارد خرابم می‌کند. نباید اجازه دهم. فرصت اندیشیدنم را گرفته. همه چیز در سطح شناور است. شناور و رها. رهاییش را می‌پسندم. غریب است اما. هدایت می‌خواهد. دور شده‌ام از خود. خودخواسته بود اول. خودخواسته است حالا؟ دلتنگم. برای تحلیل. برای تفکر. برای فسفرسوزی. سوخت کم است. بله. بلد راه که باشی ولی، می‌سازی. می‌سازی با سوختت. به‌جا می‌سوزانیش. باید بلدش شوم. استخوان ترکانده‌ام در این راه. عبث که نبوده. باید بشود. فردا می‌شود. فردا حواسم هست. خوب می‌سوزانمش.
    دو سه روزی‌ست به سرم زده یکی از شعرهایم را ترانه کنم. ترانه بیشتر بهش می‌آید. هی ور می‌روم باهاش. ترانکی می‌بافم به تنش، نه‌چندان خوش‌بافت، فقط اندکی گرم‌تر از شعرقبای قبلی.

    پاک‌کنی شد پناهِ تنم
    از همون لحظه که کشیدمش به بغل
    از همون‌دم که از چشاش می‌ریخت
    تکه‌تکه براده‌های غزل

    شد لباسِ سپیدِ شب‌تنه‌هام
    پاکِ پاک و جوون و رقصنده
    چرخ می‌زد منو که آشنام کنه
    با قروغمزه‌ی زمینِ چرخنده

    با سپیدیِ تنش گذشت از رو
    ردپای روزای شب‌نوشم
    من به پاک‌کنم پناهیدم
    تا بپوشه سیاه‌آغوشم

    جونِ من به جونِ اون آمیخت
    ذره‌ذره پاک شد شب‌هام
    پرسه‌‌زن در سپیداندامِش
    راه‌راه کردم اونو با قدمام

    شد یه پاک‌کنِ سیاه و سفید
    که دیگه مالِ من شده‌بود
    راه‌راه شد تمومِ خاطره‌هام
    راه‌راه شد اون‌ که من شده‌بود

    امشب یادداشتی قدیمی را در پروچیستا بازنشر کردم درباره‌ی فرهنگ گفتاریِ ما ایرانیان. خواندن این پاراگراف از«تئوری شعر» نوری‌علاء، در ادامه‌ی آن پاره، جالب بود. نقل قولی مناسب برای گسترش یادداشتم: «به نظر من، در کشور ما، ادامه یافتن سنت شناخت و ساخت شعر، همچون هر حرفه‌ی دیگر، همواره از طریق انتقال سینه‌به‌سینه‌ی اندیشه‌ها و مهارت‌ها صورت پذیرفته است و هنوز هم ما، برخلاف اروپائیان، به مرحله‌ی انتقال اندیشه از طریق کتابت نرسیده‌ایم.»

    با خواندنِ چند صفحه‌ای از تئوری شعر، رگه‌هایی یافتم برای تولدِ یادداشتی نو. شاید که فردا نوشتنی شد.
    شب خوش.

  36. صبح از ساعت ۶ بیدار شدم و با وجود میل شدیدم به خاب، هرچه کردم خابم نبرد. تا نزدیک ساعت ۷ که دیدم نه، این مدل گدایی خاب را کردن دونِ شأن من است. پس برپا زدم.
    قهوه‌ی تازه‌ای که دیروز از مُجی گرفتم را دم آوردم. عالی بود. البته طعمش، طعم تازه‌ای نبود و طعم صمیمت نمی‌داد هنوز، اما بهتر از قهوه‌های قبل بود. قهوه را با نان «گاتا»یی که امیرو گرفته بود زدم بر بدن به‌ عنوان صبحانه، اَل‌بت رویش اَرده هم مالیدم که مثلن مواد مفید هم بر بدن رسانده باشم. خلاصه که ترکیب گاتای داداش‌گیر و اَرده‌ی‌ مامان‌گیر و قهوه، صبحانه‌ی دلچسبی شد…الان که می‌نویسم در مترو هستم و به سوی کار روانه می‌شوم. هدفون در گوشم و یساری می‌گوشم. بزرگوار شوخی‌شوخی مارا فنِ بزرگوار کردند. تا اینجا «معما» و «الهی من بمیرم» را گوش دادم. برای شروع روز گزینه‌های خوبی بودند. بعدش هم برای اینکه بَلِنس شوم، یک آهنگ از بلاد کفر گوش می‌کنم، شاید فقانسوی مثلن…روز شلوغی‌ست؛ شلوغِ الکی. از آن روزها که کار لِهت می‌کند اما هیچ تاثیر مثبتی ندارد. حرف، حرف، حرف. چقدر حرف می‌زنم امروز. «لیانا» رفیقِ هشت ساله‌ام آمد دیدنم. هشت ساله منظورم سنش است. عاشق دوستی کودکانم. زیبا، لطیف، واقعی، جسورانه، به دور از سیاست و دودوتا‌ چهارتا و ترس. به من می‌گوید «رفیق». گفت: «کی میای بریم بیرون با هم؟» کاش می‌شد یک روز من و او می‌رفتیم کوچه و خیابان‌های این شهر یخ‌‌زده را می‌گشتیم. او هی سوال‌های عجیب‌وغریب می‌پرسید و من هی یادمی‌گرفتم دوباره کودک بودن را؛ اما افسوس که بچه‌ی مردم است و نمی‌شود. شاید دزدیدمش… ناهار ساندویچ مامان‌پز را خوردم. می‌دانید، موقع خوردنش داشتم فکر می‌کردم یکی از جلوه‌های عشق همین غذا پختن و آماده‌کردن‌ است به نظرم. آخر خیلی زور دارد هر روز دیگران را سیر کنی. هی بپزی و آن‌ها بخورند. یا باید بابتش پول بگیری که می‌شود مثل رستوران‌‌ها یا باید عاشق باشی. خیلی عاشق. سرت سلومت ننه. عاشقتم. حتی آن‌وقت‌ها که رو ی مخم ساز می‌زنی. به خودش نگفته‌ام تاحالا. افسوس و خاک برسرم برینند. کی یاد می‌گیرم پس؟ به بابات گفتی؟ درس بگیر. به خودت میای می‌بینی … باید یه روز بهش بگویم. زبونی؛ وگرنه با عمل که هزاران‌بار بهش نشان داده‌ام. آره خلاصه…بعد کار رفتم برای بهاره به مناسبت اینکه توی کاری استمرار به خرج داده بود جایزه عطر گرفتم…عسر (همون عصر) خونه رسیده نرسیده، یک قهوه زدم و جایزه‌ی بهاره را دادم بهش، اینقده خوشحال شد بچممم. نیم ساعت نشستم شُلکس کردم و بعد مامان هر ده دقیقه گفت پاشین دیگه دیر‌میشه. شام خانه‌ی خاله دعوت بودیم. پاشدیم… خانه‌ی خاله گفتیم و خندیدیم جاتون خالی. شام هم لذیذ بود. دستپخت خاله هم عالی‌ست. مثل ننه‌ی خودم. مثل ننه‌ی ننم… پسرخاله رفته بود مسافرت کاری و سوغاتی برایم عطر و تیشرت آورده بود. برای بقیه‌ام آورده بود اَل‌بت… امشب روزگفتار ضبط نکردم، عوضش توی مهمونی چندتا انیمیشن کوتاه دیدم که صدای ذهنم که می‌گفت «از لحظه‌هات داری استفاده‌ی مفید نمی‌کنی» بیفتد. یکیشون برایم جالب‌تر بود، دیدمش و در کانال با توضیح کوتاهی به همراه نظر خودم معرفی و پستش کردم… نیم ساعت از جمعه شروع شده و ما هنوز خانه‌ی خاله‌ایم، زمانِ اجتماعی بودنم دارد ته می‌کشد. خابم گرفته و کم‌کم دارم خاموش می‌شوم. چای ۲۰ ام را هم نوشیدیم. برووویم… قرار‌شد چای ۲۱ام‌را که نوشیدیم برویم. میروم خانه و مستقیم لالا.
    این مدل تدریجی نوشتن هم ژالب بود.
    اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  37. چقدر خوب است به انتخاب خودم صبح را زود بیدار شوم. البته اگر هنوز ۹ زود حساب شود‌. از تخت پایین رفتم تا عملیات نجات دفتر و کتابم را بیاغازم. توی خوابم افتاده بودند پایین و پشت شوفاژ. خاک‌مالین آوردمشان بالا و در خلوتیِ صبح، صفحات صبگاهی نوشتم. لذت شروع روز با نوشتن. چای سردِ دیشب‌مانده‌ی فلاسک را هم خوردم و توی شکمم شروع کرد به قل‌قل. از کجا فهمید تنبلی‌ام‌ می‌آید برای دمیدن چای جدید؟
    برای دو تا از کتاب‌های قبلن‌خوانده یادداشت نوشتم توی گودریدز. آمار کتاب‌ها در می‌رود از دستم، وقتی نمی‌نویسم براشان.
    یکی دو ساعتی توی ریباکس گشتیدم دنبال کتاب‌های خوب. ۲۵درصد تخفیف گذاشته‌اند روی کتاب‌های دست‌دوم. چندتایی نشان کردم اما آخر هیچ‌کدام را نخریدم‌.
    هر روز کدویم از زیر تخت نگاهم می‌کرد تا شرمنده روی‌ زردش شوم. آخر امروز پختمش و کیک کدو حلوایی‌اش کردم. مزه‌اش سبزم کرد، سبزِ خوشحال.
    رفتیم کافه هنر. هر بار که دلم جای آرام و راحت می‌خواهد فقط همین کافه می‌آید جلوی چشمم‌. فضای کم‌نور و پر از دستگاه‌های موسیقی و پلی‌لیست یواشش را دوست دارم. اما خانم خوشگل و خوش‌صدای صاحب‌کافه/باریستا را بیشتر. سفارش را که دادیم ازش خواستم دوتا چنگال بیاورد، تا کیکم را بخوریم. همراه چنگال‌ها یادداشت کوچکی گذاشته بود برایم. کتاب گزیده شعر نیما را برداشتم از قفسه به خاندن. چطور هیچ‌وقت نرفته‌ام سراغ نیما؟ واه!
    نقاشی کشیدیم و بعد آزادنویسی کردیم. شیرین‌ترین لحظات روز. هیچ قسمت نقاشی‌ام ربطی به هم نداشتند، یک طرف کتاب آویزان بود و یک طرف پرنده‌ماهی از قفسش بیرون مانده بود. برای او هم آسمانش پرستاره و پر هفت بود. هفت‌ها پرنده بودند مثلا. دریایش هم پر از ماهی قرمز. وسط کاغذ را هم یک‌جنگل درخت گیلاس کشید با یک خانه. خانه‌ای رویایی.
    برگشتنی توی شهر کتاب دنبال کتابی گشتم که به سبک یادداشت‌ روزانه باشد. نبود چیزی، جز دفتر یادداشت، از ژوزه ساراماگو. توی خوابگاه ۱۰ صفحه‌ای هم خواندمش. روزنوشته نیست، بیشتر محتوای یادداشت‌هایش سیاسی اجتماعی است انگار.
    یک آزادنویسی دیگر. شبانه. روزهای پرنوشتنم را دوست دارم. عکس می‌اندازم از مغزِ در حال فکریدن و زیستنم. ثبتش می‌کنم جایی، شاید برای روز مبادا. مبادایی که بخواهم برگردم و با خودم از نو آشنا شوم.

  38. امروز روز خانواده بود. از صبح تا عصر خانه بودیم. بعد از برگشتن از سفر، این اولین روز بود که کلاً خانه بودیم. دلم تنگ شده بود برای این با هم بودن. صبحانه خوردیم و حرف زدیم. او نشست پای کارهایش و من هم گردگیری و جمع‌وجور را ادامه دادم. وسط کارها هم به خاطر کم‌رمقی‌ام از بیماری، ضعف می‌کردم و می‌نشستم. ولی در مجموع خوب بود. حین گردگیری کتابخانه ناخنکی هم به «شب یک شب دو»، «شب هول» و «ضربان» زدم. عصر در آخرهای وبینار شرکت کردم.
    شب به خانهٔ برادر همسرم سر زدیم. یادداشت کانال را هم نوشتم. هنوز جان نگرفتم تا به برنامهٔ عادی زندگی برسم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  39. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    امروز با بدن‌درد و سرماخوردگی آغاز شد، اما صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
    دوستم رو بیدار کردم که بره به رویداد بدرقه‌ی کتاب‌های انتشارات بینش نو؛ نه صرفا برای خرید کتاب، به خاطر ادعایی که در استوری‌ها مطرح شده بود:
    با ۱ میلیون می‌تونی سبد خریدت رو با هفت جلد کتاب پر کنی.
    باورم نمی‌شد؛ ۷ جلد کتاب یک میلیون؟ اون هم نشر بینش نو که هر کدوم از کتاب‌هاش به‌تنهایی نزدیک یک میلیون و حتی بیشتره؟
    ولی انگار واقعیت داشت. پنج تا از کتاب‌هایی که خواسته بودم رو تونسته بود بگیره.
    می‌گفت خیلی خیلی شلوغ بوده و به‌سرعت کتاب‌ها فروش می‌رفته.
    ۵ کتاب با قطرهای قابل‌توجه، ۷۰۰ هزار تومن!
    خیلی متعجب و هیجان‌زده شده بود و بعد به سرعت غمگین شدم که چرا قیمت‌ها طوری بالا رفته که الان با این قیمت‌ها این‌قدر متحیر شدم.
    کتاب‌هایی بود که مدت‌ها منتظرشون بودم. خیلی خوشحالم که به خونه اومدن.
    وبینار «نویسنده‌ساز» رو شرکت کردم و ۲۵ دقیقه نوشتیم. یکم نوشتن برام سخت بود امروز و خسته‌م می‌کرد، به خاطر تن‌درد، ولی مهم اینه که انجامش دادم.
    یک اپیزود هم «This Is Us» دیدیم.

  40. به آینده‌ام فکر می‌کنم و هر روز خانه را جارو می‌زنم.
    هر روز برای فرزندانم، آیندگانم، غذا می‌پزم. لباس می‌شویم.
    حواسم هست که ناخن‌های پای‌شان آنقدر بلند نشود که توی کتونی آزارشان دهد.
    میان دلار و جنگ قدرت به نغمه‌ی خویش می‌اندیشم.
    گاه کل روز در حال دویدن در این مکعب ۸۰ متری‌ام تا به شب برسد و از خستگی بی‌هوش شوم.
    نسخه‌ی حلزون و استمرار را ته صندوق حسرت می‌اندازم تا خاک بخورد.
    غصه می‌خورم. دست خودم را می‌گیرم و می‌گویم اشکالی ندارد باز آ.
    باز می‌آیم.
    می‌خواهم حال را دریابم. خبر پشت خبر می‌آید. از جوانی در حال سوختنم. نه این‌که بی تلاش باشم. نه. گرانی هنر را می‌کشد. انشان را حمال شکم می‌کند.
    کاش به شقایق‌ها پیوند بخورم.

  41. 09/07/1405
    گزارش نیک 142♥️🐌
    سال واژه: در مسیر معنوی
    نمره روز: ده از ده
    1- صبح ساعت هشت بیدار شدم.
    2- لباس هایم را اتو کردم و به سمت دوره‌ی هیپنوتیزم به راه افتادم.
    3- قبل از شروع کلاس یک ربع پیاده‌روی کردم.
    4- امید دارم که با انجام تمرین‌های خود هیپنوتیزم بتوانم ترک یک سری الگوهای رفتاری‌ام را سرعت ببخشم.
    دوره چهار روز است. دو پنج‌شنبه و جمعه. مباحث کلاس مربوط به ذهن، ناخودآگاه، تغییر باور، رفتار و عادات و برنامه ریزی ذهنی و … خلاصه هیپنوتیزم درمانی است. همانطور که حدس می‌زدم همکلاسی‌ها تجربه‌های متفاوتی از آدم‌های عادی داشتند. یکی از خانم ها تجربه‌ی نزدیک به مرگ داشت. خانم همکلاسیمان حسابی از گشت و گذار از آن دنیا برایمان گفت. بچه‌ها هم او را حسابی سوال و جواب کردند.
    استاد خیلی تأکید کرد که از این کلاس هم بدون کار عملی چیزی از آب در نمی‌آید، آن هم کار عملی با استمرار. بعضی تمرین‌ها را باید دو ماه هر روز بی‌وقفه انجام بدهیم، بعضی‌ها را سی روز، بعضی‌ها هم ده روز. خلاصه رمز کار در این دوره هم چسبندگی به تمرین‌های هرروزه است.
    5- عذاب وجدان ننوشتن گزارش نیک 141 تمام روز قلبم را می‌فشرد.
    دیشب باز به طور کاملاً ناگهانی به خواب رفتم. در طول روز گزارش نیک نوشته بودم. اما بی‌هوشی غیرارادی همه چیز را خراب کرد.
    6- یک لیتر آب نوشیدم.
    7- در 80 درصد روز خوب دیدم، خوب گوش کردم، خوب حس کردم.
    8- هنگام ناهار و کیک و چای عصرانه با توجه کامل از غذا و خوراکی‌ها لذت بردم.
    9- در کلاس با دقت بسیار زیاد به حرف‌های استاد گوش دادم.
    10- برای فردا بهترین لباس‌هایم را کنار گذاشتم.
    11- سپاسگزاری
    سپاسگزارم برای یک روز عادی و رسیدگی به کارهای روزانه.
    سپاسگزارم که چراغ گزارش نیک همیشه روشن است.
    سپاسگزارم برای استاد شاهین و دوستان اهل نوشتن.

  42. نه هفت سال پنج:

    صفحه‌ای دیگر از دفترچه‌ی آنتوان روکانتن
    ۱ اکتبر.
    ساعت نزدیک دوازده شب. حالم به‌هم‌خوردن غریبی دارد.
    از صبح، این گزارش نیک مثل یک مگس سمج چسبیده بود به پسِ کله‌ام. می‌خاستم دگرگونش کنم، جانی تازه به تنش بدمم و یک شخصیت تازه رویش سوار کنم. چه توهمِ تهوع‌آوری! عجب خودبزرگ‌بینی آزاردهنده‌ای و چه تمایل مسخره‌ای برای معنا دادن به افکار و زندگی‌ای پوچ در این جهان بی‌معنا. میان این روز ملال‌آور، پناه بردم به چند صفحه‌ای از دُرّ یتیم، به کابوس عریان هدایت در آن اتاق تاریک و غریب پاریس. و خودم را در آینه‌ی شکسته‌‌ی تنهایی‌اش دیدم،تنهایی‌ام را در کنار تنهایی خودخواسته اش نشاندم و دیدم که در جواب« تو هم با من می‌آیی؟ » پاسخ مثبت می‌دهم.
    ساعت‌هاست که وجودم در چنگال سردرد مچاله شده. سردردی که نه کاملن جسمانی است و نه فکری. رسوب لجنی است که از شقیقه‌ها می‌‌چکد پشت چشم‌ها. مسکن‌ها را قورت دادم، قرص‌های سفید و قرمزِ بی‌خاصیت که فقط طعم گچ می‌دهند، اما هیچ‌کدام از این سنگینی خفه‌کننده که روی مخم افتاده، کم نکردند.
    بعد از کار، بلافاصله خودم را وسطِ وبینار دیدم. من و تفاله‌ای از خستگی. با ساجده و الهه، بیست‌‌وپنج دقیقه آزادنویسی نوشتم. تهوع آور بود .انگار کلمات روی کاغذ بالا آمدند، لجن‌هایی جاری و بی‌هدف. هذیان‌هایی که هیچ ریشه‌ای در واقعیت نداشتند.
    وسط آن سردرد بی‌‌رحم، پوشه‌ی Bates Motel به چشمم خورد. صاحبش چند روز پیش می‌گفت: «تازه فهمیده‌ام این سریال را فقط به خاطر نورما می‌بینم!» خنده‌دار است که من باور نمی‌‌کنم. همچنان به فرارهای محقر خودم پناه می‌برم تا تاریکی اتاق سردِ نورمن بیتس و آن رابطه‌ی بیمارگونه و خفه‌کننده با مادرش را به رخ روزمرگی و تنهایی خودم بکشم. برای من این فقط تماشای یک داستان نیست. حس می‌کنم آن خانه‌ی ترسناک روی تپه و نگاهِ لرزان و پر از تناقض نورمن، و آن لحن سردِ سایه‌ای که هدایت از مرگ زمزمه می‌کرد، یک‌جور حضور چسبنده و زنده‌ است که دارد ذره‌ذره درون مغز من نفوذ می‌کند و می‌بلعدم. عجب نیک‌بختِ غریب و هولناکی است این نورمن… فصل دوم ساعت یازده، با همان فضای سرد و روانی‌اش تمام شد. اما نه کاملن. در من ادامه دارد هنوز تا همین‌جا.
    مثل جنازه‌ای افتادم روی تخت. گزارش نیک کجاست؟ هیچ. فقط انبوهی از وقتِ مرده، مغز منفجرشده و متن‌های پراکنده .در آخر این احساسِ حال‌‌به‌هم‌زن که هستی، بدون آنکه بخواهی، دارد تو را پس می‌دهد.

  43. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۱۰

    ظهر که ازخانه به مقصد فشم بیرون می رفتیم نسیم خنکی می وزید وهوا بهتر از روزهای گذشته بود.
    ولی وقتی به فشم رسیدیم هوا ابری شد وخنکاش ازتهران بیشتر بود.رودخانه زلال وقشنگ بود وبا جاده همراه بود.
    مسیرمان را به سمت آخرین روستا یعنی زایگان در پیش گرفتیم .باد خیلی شدیدی می وزید وشاخ وبرگ درختان به این سو و آن سو می رفت .وهوا سرد بود‌.همین طور که جاده را به سمت زایگان پیش می رفتیم ،تصمیم گرفتیم وارد سمت چپ جاده یعنی روستای آبنیک بشویم .
    مسیر روستا را درپیش گرفتیم .درگوشه ای کنار رودخانه ماشین را پارک کردیم .وبساطمان را پهن کردیم.جاده آبنیک لب به لب رودخانه وبالاتر ازسطح رودخانه است وبه خاطر همین نزدیکیِ رودخانه وجاده بهم، گردشگران زیادی به آنجا می آیند.
    بعد از اینکه زیر اندازمان را پهن کردیم ،مشغول ناهار خوردن شدیم . هوا رفته رفته گرفته ترمی شد. ابرسیاهی بالای سرمان شروع به باریدن کرد و حسابی خیس شدیم .

    صدای جیک جیک پرنده ای لای شاخه ها شنیده می شد. انگار پرنده هم سردش شده بود.
    .
    درختان بید کوچک دو طرف رودخانه به ردیف کنار هم قرار گرفته بودند و نوک برگهای درختان سمت راست به نوک برگهای سمت چپ رودخانه چسبیده بود و شبیه سقفی شده بودند برای رودخانه .

    صدای قل قل آب روی سنگها،صدای زیبای رودخانه را دو چندان کرده بود.قطرات باران هم روی رودخانه می چکید وبا جریان آب همراه می شد.

    از دور که مسیر رودخانه را نگاه می کردی، شبیه کوچه ای بود که با سقفی ازشاخه ها وبرگ درختان احاطه شده بود.
    در بستر رودخانه گل های بابونه کنار آب روییده بودند که با وزش باد به این سو و آن سو حرکت می کردند.
    باران بند آمد و مقداری درکوچه باغ روستا قدم زدیم . هوا کم کم تاریک می شد وتصمیم گرفتیم به سمت خانه بر گردیم.

    بعد از اینکه به خانه برگشتیم مقداری استراحت کردم‌. وسپس فایل صوتی وبینار را گوش دادم.و مقداری هم تمرین آزاد نویسی انجام دادم.

  44. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    – از ساعت هفت صبح هی بیدار می‌شدم و دوباره می‌خابیدم. ساعت نه یا نه و نیم بود که بالاخره دل به بیداری زدم و صبح دل‌انگیزم را مزین به تماس با آموزش دانشگاه کردم. نیم‌ساعتی پشت خط انتظار ماندم و بعد هم کارشناس نبود و تق! قطع شد. کارفرما پیام داد برای سفارشش. حال و حوصله نداشتم اما در این فاصله نشستم پای کار. حلزونی جلو می‌رفت. دوباره با داخلی ۲۵۲۵ تماس گرفتم. خانم خوانساری گفت والله بالله دیروز کارتابلت را درست کردم. منم گفتم والله بالله باز نمی‌شود. همین‌طور که پشت تلفن بودیم، از پنل من وارد شد و درستش کرد و تمام. چقدر مسخره. یک هفته هزار فکر و برو و بیا برای همین چند دقیقه. ذهن آدم است و گنده کردن همه چیز. از کارشناس سپاسگزاری کردم. مستقیم رفتم به صفحه‌ی تائیدیه‌ی واحدها. همه‌ی درس‌های باقی‌مانده‌ام بودند اما یکی از گروه‌ها جابه‌جا شده بود. حوصله نکردم دوباره زنگ بزنم آموزش. گفتم خودم با استاد صحبت می‌کنم و همان ساعتِ خودم را می‌گنجانم. شنبه و دوشنبه و پنج‌شنبه. پنج‌شنبه‌ها سنگین‌تر است. یکشنبه هم برای پایان‌نامه. نوشتم یکی‌یکی. از دوستم پرسیدم چند جلسه کلاس برگزار شده؟ گفته سه جلسه. حالا آمدی برای استادها توضیح بده. در گروه‌های درسی هم عضوم کرد.

    _ اعصاب‌مصابم یوخ بود امروز. نمی‌دانم چرا. کلافه‌وار صورتم را می‌چلاندم و کارهایم را عقب می‌انداختم. به مصطفی گفتم می‌خاهم دوباره بخابم. قرار شد استراحت کنم. در فکر موضوع مصدرنویسی‌ام بودم. اینترنتم را باز کردم. بالاخره ترنچ‌کتی را که می‌خاستم سفارش دادم. حالا باید چشم‌انتظار باشم که کی برسد. چندتا برنامه برای شب‌های شعر خیال‌خانه چیدم. می‌ترسم. می‌ترسم از اینکه نرسم یا نتوانم. کاش بتوانم. کاش بتوانم به بقیه‌ی مشغولیت‌هایم بگویم دو زانو بنشینند تا جا برای همه باز شود. می‌دانی، خودم هم کرم دارم و تنم می‌خارد. در کارگاه خودواژه ثبت‌نام کردم. یکی نیست بزند پس کله‌ام که دختر تو مگر چقدر وقت داری؟

    _ دنبال یکی از فایل‌های قدیمی‌ام می‌گشتم و چندتا کار خوب پیدا کردم. باز هم حرص روی حرص که چرا مثل بچه‌ی آدم نمی‌نشینم پورتفولیو طراحی کنم و نمونه‌کارهایم را ارائه بدهم. هووووف. یک سر خدا داده و هزار سودا. چه وضعی شده. ناکوکم. همیشه کاسه‌ی چه کنم چه کنم توی دست دارم. نمی‌دانم چرا انگیزه‌دانم ته کشیده و تار بسته. چرا اراده نمی‌کنم، چرا کلافه‌ام. درست و غلط را تمیز نمی‌کنم و نمی‌دانم چطور زندگی را باید جمع‌وجور کرد. شاید باید از همه چیز شانه بیرون بکشم و تنها پرونده‌ی دانشگاهم را ببندم. نه کار، نه فعالیت، نه پورتفولیو. اما… واقعن زندگی کردن در این مملکت این‌قدر به آدم فراغت و نظم می‌دهد که پله‌پله و بدون سگ‌دو پیش برود؟ فعععک نکنم. همیشه آچمزم. همیشه باید چپان‌چپان همه چیز را جلو ببرم. دو خط بیشتر این پاراگراف را بنویسم به فروپاشی روانی می‌رسم.

    _عصری با الهه در وبینار نویسنده‌ساز گپ و گفت داشتیم. خیلی لذت‌بخش بود. انگار الهه را صدسال بود می‌شناختم و رفیق فابریک باشیم. انگار این اتاقک‌های کوچک تلگرامی همه‌ی ما را با هم رفیق کرده است، بی هیچ خاطره‌ی مشترکی. بیست و پنج دقیقه آزادنویسی داشتیم و از تجربه‌ی آزادنویسی و گزارش نیک صحبت کردیم. بعد از وبینار فوری شامی دست‌وپا کردم و بالاخره برای مصدرنویسی‌ام صحنه‌ی جدیدی نوشتم. شام خوردیم. دوروبر کارهای خانه پلکیدم. پنجره‌ها را باز گذاشتم. هوا خنک شده بود. دلم باران می‌خاست. داشتیم از خاطره‌های غذابازی‌مان می‌گفتیم که قبض برق آمد. کُما زدیم. چقدر زیاد شده بود. حالا هم نشسته‌ام گزارش نیک می‌نویسم و او هم با کارفرما جلسه دارد. بعد از این شعرکی خاهم نوشت برای چالشعر روزانه و تئوری شعر می‌خانم. امیدوارم فردا اراده‌ام گل کند و همه‌ی سفارش‌هایم را تحویل بدهم. راستی صبح یادداشت مصدرنویسی ناعمه حسابی سرحالم آورد. چقدر چقدر چقدر این هم‌نویسی انگیزه‌بخش است. فوق‌العاده از همراهی دوستانم جان گرفته‌ام. هم با لادن و ناعمه و هم حمیده و ملیکا. بی‌نهایت قلب و بوسه نثارشان.

    + الان که می‌نویسم تئوری شعرم را خاندم و شعرکی نوشتم:

    باز نمی‌شوند
    برگ‌های مچاله
    حتی به قلقلک باد

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  45. شیرینی
    وارد کلاس شدم، یک دل با خود می‌گفتم نکند استاد مثل جلسه قبل دستم را بگذارد توی پوست گردو. هفته پیش که این‌قدر منتظرش شدم که علف زیر پایم سبز شد. یک دل هم می‌گفتم بهتر که نیاید، دوباره برمی‌گردم و به ادامه خوابم می‌رسم. مدتی گذشت، دیدم استاد آمد، نه آن استادی که قرار بود بیاید، کس دیگری آمده بود. جوان بود و کارمند اداره برق. به قول خودش برای علاقه‌ای که داشت تدریس می‌کرد. وقتی خواست حضور و غیاب کند، یکی از بچه‌ها گفت: استاد، اگر به بچه‌هایی که امروز آمده‌اند دو نمره بدهی، شیرینی می‌خرم. خیال می‌کردم شوخی می‌کند یا قرار است جلسه بعدی بیاورد. اما وقت استراحت رفت و شیرینی را خرید. استاد هم آن دو نمره را داد. خوب است اگر توی این دانشگاه از استاد شانس نیاورده باشم، از همکلاسی چرا.

    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  46. سال‌واژه‌ام: زن.
    روی گونه‌ام هایلایتر طلایی زدم. وقتی می‌چرخیدم برق می‌زد.
    توی درمانگاه یک دختربچه وقتی نگاهش می‌کردم جیغ می‌کشید. من هم بیشتر از بقیه نگاهش کردم و باهاش حرف زدم. پدرش هم با تهدید به آمپول فرکانسش را تشدید می‌کرد. همکاری خوبی بود. آخرش بهش شکلات دادم و ازش قول گرفتم دیگر جیغ نکشد. در جواب فقط جیغ زد.
    دزدکوچولوی‌مان یک مرغ را با موفقیت دزدید. بقیه‌شان منتقل شدن به جای جدید. از صدای مرغ و خروس خلاص شدم.
    باران نبارید.
    بسته‌ای که منتظرش بودم نرسید.
    آرایشگرم نوبتم را کنسل کرد.
    جعبه‌ی لنزهایم را جاگذاشتم.
    شب به آشپزی و نوشتن گذشت.
    دوتا از دوستانم خرید اخیرشان را نشانم دادند. ذوق کردم برای هر دو. عاشق وقت‌هایی‌ هستم که آدم‌ها از چیزی خوشحالند و به من درباره‌اش اطلاعات می‌دهند. آن هم با جزئیات.
    کمی از سین کلافه‌ام. اما بی‌منطق و بی‌جهت. اگر به خودش بگویم فقط او هم کلافه می‌شود. پس دهان می‌دوزم و اول سعی می‌کنم تنهایی حلش کنم. شاید مجبور شود این مدت رفتارهایی را ببیند که در حالت معمول نه. البته فکر نکنم اصلن متوجه تغییری شود.
    زودتر از همیشه آماده‌ی خابیدن شدم اما نمی‌دانم تا سرزمین خاب چقدر فاصله دارم. بعد از نوشتن گزارش یک چیزی برای خاندن پیدا می‌کنم تا چشم‌هایم خسته‌تر شوند.

  47. امروز دیر شد. یادداشت‌نویسی برای گزارش نیک. برایم یک علامت سوال گنده شده است چگونه بنویسم که به درد بخور باشد برای همان‌ها که می‌خوانند. اصلن طوری زندکی می‌کنم. که بد‌رد‌بخور باشد؟ مثلن این که بگویم من همان آغاز روز بعد از خوردکی نان‌پنیر گاهی عسل با چای و گاهی حلوا با چای. صبحم را با وبیکار سرزبان شروع می‌شود. چه آن‌جلسه را باشم چه نباشم. برای نوشتن در گوگول‌کیپ. شده است عادت‌ّ‌‌‌ روزانه. آرام گوش می‌دهم و از روی فایل صوتی می‌نویسم. خدا می‌داند. من چقدر عقب‌گرد و جلو‌گرد می کنم تا دقیق بنویسم. اما فکر کنم بهتر است از روی درس‌برگ بنویسم. بالاخره خانم علیزاده وقت می‌گذارند و درس‌برگ آماده می‌کنند . فایل صوتی را از این جهت ترجیح می‌دهم. چون لابه‌لای ارائه مطلب نکته‌یی می‌گوید. اما این طور نمی‌شود بهتر است توی همین فضای که نوشته‌هایم را هم روی وب با لب‌تاپ دارم. هم روی گوشی. دردسر انتقال هم از ورد به تلگرام نیست یک فایل‌دیگر ایجاد کنم برای سرزبان. حس می‌کنم حالا کم کم نرم نرم وقت است که واقعا از فکرکردن به این مطالب باید واقعا نوشت تا آموخت. اما پیش‌تر گفتم که از کتاب‌ها می‌نویسم. این را در لا‌به‌لای همین گزارش نیک بخوانید. که نمی‌‌خواهم برای آن‌هم یک فایل جدا نمی‌سازم. چون نمی‌خواهم اینجا شلوغ شود مثل گوگل کیپ اما ورد را می‌گذارم برای یادداشت‌های شخصی‌تر… در ادامه وبینار نویسنده‌ساز بود، با اجرای خانم نصیری و خانم حق‌پرست. من کیفورم همسفرم، بله شوق‌انگیزی‌ترین بخش زوزم دیدار دوستان است. از گزارش‌نیک و تاثیرش گفتیم.گزارش‌نیک مثل دوربین است. که اصرار داریم با هر گزارش‌نیک این زندگی را از قاب‌های مختلفی بنگریم… چقدر به خاطر شفافیت می‌رنجی؟
    به زبان ارتباطِ شفاف فکر می‌کنم. هزینه می‌دهیم گزاف چرا که این شفافیت وجود ندارد بابت این درازگویی غیر ضرور هان هی مترادف می‌چپانیم در زبان‌مان تا سریع هدف‌مان را درک کنند دیگران. این بود از برداشت من از جمله‌ی چارلی مانگر ««جایی که پیچیدگی باشد، طبیعتاً اشتباه و تقلب هم زیاد می‌شود»

    پایان. شب هم درحال گذرست. من می‌مانم و چند صفحه بی‌لنگر و چند سطر هم شعر در انتهای شب.

  48. سلام اینترنت نداشتم و با گوشی مریم گزارش نوشتم امروز روز تولدم بود اول صبح صبحانه خوردم ناهار سیب زمینی و گرجه و برنج خوردم من فقط درس خوندم و جامعه شناسی ۱ با علوم ادبی۱ و عربی۱ مطالعه کردم و خورد خورد مطالعه می کنم فکر کنم دو ساعت شد کیک کاکائویی خریده بودن رفتیم تو حیاط با مریم نشستیم رو تایر ماشین ها و شمع ها رو تو حیاط فوت کردم منم آرزو کردم رو تایر های ماشین نشسته بودیم به ننه آفرین هم کیک دادیم.
    محمد مهدی باقری
    نه مهر۱۴٠۵✅

  49. سال واژه: پذیرش
    املت هیجان انگیز، از” کافه ایزل “فاز دو اکباتان سفارش دادم، واقعن خوشمزه بود.
    بعد از صبحانه دوباره چورت زدم.
    غذای گربه های بیرون را بار گذاشتم.
    خانه تمیز بود و ساکت. گربه هایم هر کدام یک وری ولو شده بودند. نمی‌دانم چرا ولی دقایقی در سکوت فقط نشستم و به احوالات خانه نگاه می کردم.
    هوا ابری بود، از دیدن دلبری های تافی سیر نمی شوم. امروز این آرامش خانه را به خود و بچه هایم هدیه کردم.
    برگشتم پای لپ تاپ، کار راحتی نیست بعد از سال ها دور بودن از تایپ، آن هم به زبانی بیگانه‌ در محیط Word. خبر خوب اینکه بخش قابل توجهی را انجام دادم.
    آشپزی کردم برای شام و نهار فردای سرکار. راستی امروز جشن دورهمی داشتیم در محل کار، طبق روال نرفتم.
    لذت آرامش خانه و انجام کارهای شخصی به مراتب مهم تر بود.
    غذای گربه های بیرون را آماده کردم.
    خدای من زمان چقدر سریع می گذرد.
    چای هل سبز با سوهان.
    چای زنجبیل با خرما.
    چای، یاور همیشه مومن من است.
    یک اپیزود از پادکست مورد علاقه ام را گوش کردم.
    از جینجر عکس های زیبایی، گرفتم.
    به گربه های بیرون غذا دادم به همراه قربان صدقه.
    پادکست وبینار را زین پس گوش می دهم.
    فعلا بودم تا فردا.

  50. امروز بِرار برایمان پنکیک پروتئنی و قهوه درست کرد. انگار که گاو خورده باشم، بقیه‌ی روز هیچ غذا و خوراکی نخوردم. به هر حال دستش درد نکند، به من که چسبید.
    ساعاتی مشغول بازنویسی و آزادنویسی شدم. این روزها آزادنویسی‌هایم تکراری شده‌اند و از این موضوع ناخرسندم. اگرچه آن‌قدر می‌نویسم تا این روزها را باورم شود.
    باز هم سفرنامه ناصر را خواندم. در پاره‌هایی که خواندم، دریافتم که ناصر بیشتر از تجربه‌ی تماشایش می‌گوید و نه زیستش. نمی‌دانم قالب سفرنامه‌نویسی چگونه است اما دوست داشتم ناصر از رنج‌های سفرش بیشتر می‌گفت و از احساسات و افکارش.
    عصرگاه همراه پسردایی وزه‌ام که تازه کنکور داده است به پیاده‌روی رفتیم و قهوه نوشیدیم. پسرک بزرگ شده است و ناباورانه به قد و قیافه‌اش می‌نگرم. به معنای واقعی کلمه شاد و سرزنده و امیدوار بود. یادِ خودم افتادم. هم‌سن و سالِ او که بودم گمان می‌کردم آینده مالِ من است. اما هر چه بزرگ‌تر شدم، دریافتم که به راستی فاتحِ تپه‌های نریده‌ی زندگی‌ام هستم و آینده که هیچ، فردا هم از آنِ من نیست یا دست کم این‌طور فکر می‌کنم. هرچند توی ذوقش نزدم و به آرزوها و برنامه‌هایش گوش دادم.
    به خانه که رسیدم چند صفحه‌ای از «کوچه ابرهای گمشده» خواندم. حالا می‌فهمم منظور استاد از دستکاری زبان چیست.
    فردا روزِ دیگری خواهد بود، البته امیدوارم.

  51. فصل سوم سریال walking dead: dead city را دیدم. وای که چقدر این سریال و تمام قسمت‌های مرتبط با آن را دوست دارم. این‌قدر واقعی است که حس نمی‌کنی داری فیلم می‌بینی. شخصیت‌پردازی‌ها واقعی و ملموس است؛ خودِ نقش واقعی آدمیزاد است. تعلیق‌ها باورکردنی است‌‌. ضربه را به موقع می‌زند. فقط یک روایت نیست، فقط قصه‌پردازی و یا سرگرمی نیست، جریان واقعی زندگی است. رویاپردازی نمی‌کند، شعار نمی‌دهد، چهرهٔ حقیقی بشر را به نمایش می‌گذارد.
    لباس‌ها را از روی بند جمع کردم.
    به مامانم سر زدم.
    پادکست جافکری را گوش دادم.
    ناهار درست کردم.
    دخترم را کلاس بسکتبال بردم. در راه موقع رانندگی، چشمم به خورشید افتاد‌. به نظرم خودش را پشت یک ابر به شکل سر گرگ خندان، پنهان کرده بود. شاید او هم از تابیدن خسته شده است.
    دخترم را که توی سالن گذاشتم، خودم به پارکی که همان نزدیکی بود رفتم و پیاده‌روی کردم.
    کانالم را به روز کردم.
    همراه همسر و دخترم به خانهٔ دختر عمهٔ شوهرم رفتیم. برای شام دعوت داشتیم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  52. سال‌واژه: تحول
    داشتن آدم‌های امن از بزرگترین موهبات الهی‌ست.
    امروز بعد از یکسال در کنار عزیزانی بودم که به معنای واقعی دل‌پناهم بودند.
    از رنج‌ها و زخم‌ها گفتیم.
    از اتفاقات تلخ و جانسوز دیماه، از داغی که بر دل مادر دوست صمیمیِ فامیل نشسته بود، گفتیم.
    با هم اشک ریختم و با دلجویی مرهم یکدیگر شدیم.
    بعد از نهار، حال و هوای مهمانی دگرگون و تولد کوچکی برگزار شد.
    تا غروب با هم بودیم و دوست تازه از کانادا برگشته‌ام، از تجربیات زندگی در ونکوور گفت.
    از آرامش مردم، لحظه‌های بی استرس، هوای تمیز، مواد غذایی سالم، بی‌نگرانی از افزایش قیمت‌های لحظه‌ای، از ثبات و امنیت در زندگی مردم گفت و گفت و گفت.
    خب کاری جز حسرت خوردن نمی‌شد کرد.
    امروز هم از وبینارها جا ماندم .
    اما چراغ امید روشن است و فردای خدا در راه.
    سراغ واژه‌بافی رفتم و پستی در کانال پراندم.
    جای شکرش باقی‌ست که از روزنگاری و هزار کلمه آزادنویسی عقب نماندم.

  53. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    – چالشعر روزانه را انجام دادم.
    – بخشی از انیمیشن نام تو که قبلن دیده بودم را دیدم.
    -بخشی از لباس خودم را دوختم.
    – لباس برادرم را دوختم.
    – رفتم بازار و لباس و پارچه خریدم.
    – چند قسمت سریال friends را تماشا کردم.
    – نوشتم.

  54. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه‌ «پستاندار درون»
    صبح طبق معمول به نوشتن صفحات صبحگاهی و چک‌لیست کارهای امروز گذشت. تا عصر کار خاصی نکردم. وبینار نویسنده‌ساز امروز با ساجده و الهه بود. بیست‌و‌پنج دقیقه آزاد نویسی، به نوشتن از دغدغه‌ی امروزم گذشت. و بعد هم ساجده و الهه در مورد نوشتن گزارش نیک حرف زدند. جالب بود که دغدغه‌‌ی آن‌ها هم مثل خودم بود در مورد بازنشر گزارش نیک در کانال تلگرام.
    همیشه قبل از فرستادن گزارش نیک در کانال این سوال در سرم می‌چرخد که: «خب به بقیه چه که تو از صبح تا شب چکار می‌کنی». خودم خواندن گزارش نیک بچه‌ها را دوست دارم و انگیزه‌ای است برای روزهای بی‌انگیزگی‌ام. پس با خودم می‌گویم شاید گزارش نیک تو هم انگیزه‌ی کوچکی باشد برای دیگران.

    امشب دارم کتاب دنیا از نگاه کلاغ را می‌خوانم. شعرهای جالب و متفاوتی نوشته «ای سنگ» شاعر کره‌ای.

  55. سال‌واژه: پیوستگی🐜

    زود خوابیدن شب، ثمره‌اش آبگوشتی بود که بعد از نماز صبح بار گذاشتم. تا ناهار گوشت از استخوانش جدا شد و آبگوشتی لذیذ بر سفره‌ی خانواده گذاشتم.

    طلوع خورشید را از لابه‌لای کاج جلوی تراس نظاره کردم و چند عکس زیبا گرفتم. صبحانه را تنها و در خلوت صبحگاهی خوردم.

    هوا روشن شده بود و خواب کامل از سرم پریده بود. نشستم به آزاد‌نویسی. از موضوعی نوشتم که دیشب برای یک کارتن‌خواب در مزرعه‌ی ذرت اتفاق افتاده بود. با خودم فکر کردم چرا با توجه به فصل پاییز و سرد شدن هوا، برای این تعداد از هموطنان که به هر علتی مجبورند شب را در خیابان به صبح برسانند، پناهگاه‌هایی در سطح شهر نباشد؟

    آیا فقر، اعتیاد و بی‌خانمانی باید باعث طرد فرد از جامعه و امکانات آن شود؟

    ناراحتی‌ام از این موضوع تا حد زیادی روی کاغذ نشست و سبک‌تر شدم. دردهای جمعی بیشتر آزارم می‌دهد.

    دوباره‌نگری کردم و بعضی از مطالب کانالم را بازنویسی کردم. روزنگاه امروزم را هم با توجه به تماسی که با دوستی داشتم نوشتم و منتشر کردم.

    عصر در کافه‌فیلم کرانه، فیلم «یک جای معمولی» را که بر اساس واقعیت و درباره‌ی پدری مجرد و پسرش بود، با دوستان و کارشناس سینما، آقای رضایی، دیدیم. بعد از فیلم هم به تبادل دیدگاه‌هایمان گذشت.

    در ادامه‌ی خواندنم «جای خالی سلوچ» را به صفحه‌ی ۱۸۰ رساندم؛ داستانی سراسر فرهنگ، زبانزد و فرهنگ عامیانه‌ی خطه‌ی خراسان.

    و حالا گزارش نیک را می‌نگارم برای نشر در سایت استاد کلانتری.

    #گزارش_نیک

    ✍️ زری قوام

  56. -صبح که بیدار شدم حالت عجیبی داشتم. اضطراب و دلشوره‌ای که مدت‌ها بود سراغم نیامده بود. پیاده‌روی را بدون نگاه به ساعت شروع کردم. در عوض یادم ماند که در مسیر به حواس پنج‌گانه متمرکز شوم. به تابش آفتاب و گرمای آن بر روی شانه‌هایم توجه کردم. گرمای مطبوع و لذتبخشی بود که با نسیم خنکی که بر روی گوشم و دست‎هایم حس می‌کردم در تضاد بود. تغییر فشار جاده آسفالت و جاده خاکی را بر کف پاهایم حس کردم و بوی کاهگل دیوار و بوی محصول برنج برایم لذت‌بخش بود. به خانه برگشتم و از طول مسیری که طی کردم حدس می‌زنم حدود بیست دقیقه قدم زدم.
    -بعد از پیاده‌روی آزادنویسی را شروع کردم. زمان را در نظر گرفتم و چهارصفحه سررسیدم را در مدت بیست و هشت دقیقه پر کردم. پیاده‌روی و آزادنویسی حال روحی‌ام را بهتر کرد.
    -در سایت آوا مووی اشتراکم را تمدید و دو فیلم دانلود کردم. تعدادی گزارش نیک از همکلاسی‌ها و استاد کلانتری خواندم.
    -بیست و یک صفحه باقی مانده از رمان حریم اثر فاکنر را خواندم و به پایان رساندمش. درباره صحنه‌نویسی برای تمرین کلاس اندیشیدم و جدولی که باید مطابق آن بنویسیم را دانلود و مرور کردم.
    -راس ساعت دو بعد از ظهر محل کارم بودم. فرصت شد و کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق شاهین کلانتری را شروع به خواندن کردم. تا صفحه هجده پیش رفتم و این واژه‌ها توجهم را جلب کرد: «شدآیند»، «انگوروارگی»، «پیازین‌وار»، «زلزله‌زای» و «عاشق‌ستم» که برای هر کدام مثالی نوشته شده بود، مثلا : «آرام‌تر ای حضور زلزله‌زای!» یا «با جرعه‌ای از انگوروارگی چشمانت مرا دوباره بساز!».سعی میکنم روزی چند صفحه بخوانم.
    -ساعت یازده شب کارم تمام شد و به خانه آمدم. شام خوردم و گزارش نیکی که نیمی از آن را تاظهر نوشته بودم تکمیل کردم. باشد که رستگار شوم.
    -نمره روزم 7

  57. هنوز درگیر پذیرایی از مهمان هستم.
    فقط خواستم گزارش نیک امروز را از دست ندهم، از پیاده‌روی گرفته تا نوشتن بیش از هزار کلمه
    امروز هم به اندازه‌ی روزهای پیش نیک بود.

    آدرس کانال من:
    https://t.me/tarqim1

  58. گزارش نیک ۱۰۱ من / پنجشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵
    دیشب از خستگی بعد از وبینار میتاپ سهیل رضایی که برایم بسیار جذاب بود از خستگی خابم برد حتی بدون شام خوردن و انجام مراسم قبل از خواب و ساعت ۱:۲۰ دقیقه بیدار شدم و اول کاری که انجام دادم ارسال گزارش نیک ۱۰۰ بود گزارش نیکم با استاد ۴۰ تا فاصله داشت و امروز شده بود ۴۱ نمیدانم چرا ؟ چون از وقتی شروع کرده‌ام تمامش را نوشته‌ام مگر آنکه در شماره زدن روزها اشتباه کرده باشم که هر وقت حوصله‌ داشتم شاید درستش کردم اما در سایت استاد جان درست شدنی نیست.
    – گزارش‌ نیک‌های دوستان را بعد از ارسال گزارشم از ۱:۳۰ تا ۲:۴۰ می‌خانم و لذت می‌برم و بعضی را پاسخ هم می‌دهم. می‌فهمم چرا استاد جانم اصرار بر نوشتن روزانه‌مان دارد گزارشات واقعن گنجی است.
    _چند روز است که به پیشنهاد استاد جان در طی روز گزارشم را می‌نویسم که بهتر است و بسیاری از کارها را یادم نمی‌رود و کمتر وقتم را می‌گیرد و بیشتر حال و هوایم را می‌نگارم.
    – در این هیروویر زندگی پرآشوب من دوستی افغانی دارم که برای ازدواج‌ش یک انگشتر فیروزه نیشاپور عجمی اصل با یک عقیق یمنی سرخ ابدار میخاهد. عین گفته‌اش را نوشتم و نمیدانم عقیق یمنی آبدار چیست من ایرانی تا به حال نشنیده بودم و باید سعی کنم برایش گیر بیاورم. از بس التماس کرده از خودم خجالت می‌کشم. البته تقصیر خودش هم هست قبل از امتحاناتم گفت و من در اوج شلوغی بودم و گفتم بعد و خودش هم یادش رفته و دوباره الان در اوج پیداکردن خانه و اسباب‌کشی یادش افتاده است. و می‌خاهد از ناچاری آنلاین بخرد که گفتم نخرد و من می‌خرم برایت تا ببینم در لالوی این روزها برایش کاری کنم. ساعت ۳:۱۲ دقیقه است که دارم می‌نویسم اندر مزایای ساعت ده خوابیدنم است که از دم صبحت هم بهره ببری و در کمال سرحالی باشی.
    _آغازیدن دفتر شعری از نزار قبانی شاعر محبوبم در طاقچه بی‌نهایت و اکنون گذاشتن در هر دو کانالم
    _ دولینگوی عربی و در اول دایموندی ماندنم
    نویسنده ساز و نبودن استاد جان و الهه جان نصیری و ساجده جان حق پرست اجرا کردند و چه عالی و پربار.
    _ سایه نگار زهرا بیت سیاح نازنین و ادگار آلن‌پو و خاندن و تحلیل داستان «قتل‌های کوچه مورگ»
    _ گذاشتن کتاب صوتی «شمس خاموش» به درخواست فالوورهای کانال بله.
    _گذاشتن یادآور وبینار جلسه‌ی ۱۷ کتاب «راه هنرمند» جولیا کامرون ساعت ۱۱ جمعه‌هایم در هر دو کانال و آماده نمودن مطالب وبینار فردا.
    _ادامه رمان «رازهای سرزمین من» رضا براهنی
    _ تماس با یک دوست قدیمی و جویای احوالش شدن بیش از یک‌ ساعت و حال خوش داشتن‌مان در گفتگو و شکرگزاری برای داشتن دوستان خوب.
    _ دوباره نویسی لیست اهداف ۶ ماه دوم سالم و تاکید بر تغییرات حاصل از تصمیمات جدیدم با در تقویم روزانه نوشتنم.
    _دیدن خاب استاد کلانتری عزیز برای دومین بار طی حدود دو هفته که انگار دعوت بودند به خانه‌مان. اما خیلی بداخلاق بودند و… خیلی بدتر از زمان گازخوردهای شدید که من متعجب شده بودم که اینجا چرا؟ در حضور پدر و مادر و خواهرانم و کل خانواده بودند و تعبیرش نمی‌دانم چیست. خدا رحم کند.
    https://t.me/mahro1402

  59. گزارش نیک را نوشتم خواستم منتشر کنم کلا پاک شد و من که خوابالود و دیوانه ی خواب بودم بیخیالش شدم و گفتم توضیح دهم که موضوع از چه قرار است. گزارش نیکی خوبی بود صد حیف که از دست رفت.

  60. هیچ چیز نمی‌گذرد.
    نمی‌گذرد انگشتت را روی فیلترشکن می‌گذاری و تبلیغ باز می‌شود؛ تبلیغ را بخواهی ببندی و بعد بروی تلگرام، نمی‌گذرد.
    روز پنج‌شمبه یادت می‌افتد نانِ خانه‌تان تمام شده و فردا جمعه است و نانوایی بسته است؛ نمی‌گذرد.
    از فقر و سیاست و جنگ بخواهی ننویسی، یا نخواهی بنویسی، این نیز نمی‌گذرد.
    نمی‌گذرد بیژن مرتضوی پایش به کشور برسد و تو یک مسافرتِ دبش نرفته باشی؛ نمی‌گذرد.
    نمی‌گذرد پاییز و سرما و کوفتیجاتِ زندگیِ یک هنرمندِ بسته‌پا؛ نمی‌گذرد.
    سعدی بیاید واسطه شود با حافظ آشتی کنی و بخوانی‌اش ؛ تو مودش که نباشی ، نمی‌شود، نمی‌گذرد.
    کالابرگ و یارانه زیاد نمی‌شود؛ این را هم بنویس که نمی‌گذرد.

    حاصل آزادنویسی‌ امروزم ،شاید نیکیده ترین کار ادبی امروزم باشد .

  61. 🦋امروز نیک بود زیرا صبح آزادنویسی داشتم.
    🦋امروز نیک بود زیرا بازو‌هایم را بوسیدم و از خود تشکر کردم.
    🦋امروز نیک بود زیرا از هوشنگ گلشیری داستانی کوتاه خواندم.
    🦋امروز نیک بود زیرا خودم را در مدت درخت رویایی غرق کردم.
    🦋امروز نیک بود زیرا داستانکی جدید نوشتم.
    🦋امروز نیک بود زیرا در وبینار همراه دوستانم آزادانه نوشتم و سپس به گفت و گو پرداختیم.
    🦋امروز نیک بود زیرا از قشنگ‌ترین لیلی دنیا داستانی کوتاه خواندم و پروانه شدم.
    🦋امروز نیک بود زیرا نقاشی کشیدم و رنگ‌ها را به بازی گرفتم.
    🦋امروز نیک بودن زیرا نیم ساعتی پیاده روی داشتم.
    🦋امروز نیک بود زیرا یک کاسه‌‌ی بزرگ بستنی توت‌فرنگی خوردم.
    🦋امروز نیک‌ بود زیرا بخشی از کتاب اصول سخنرانی به روش تد را خواندم.
    🦋امروز نیک بود زیرا به گل‌های روی پنجره آب دادم.
    🦋امروز نیک بود زیرا گزارش نیک نوشتم.

  62. ابر و باد و مه و خودشید و فلک در کار بودند تا قاصد پیام جرات‌ورزی باشند.
    فاضل نظری گفت:
    هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
    هم دعا کن گرۀ تازه نیفزاید عشق
    قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
    باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
    دکتر خانلری برایم ” مرگ عقاب” هدیه فرستاد.
    ابتهاج عزیز، شعر سرگذشت درخت برایم خواند.
    مراقبه گشایش قلب بود و تمرینی برای تومو مدیتیشن
    و چون نیت کردم روزم غرق بازیگوشی و فراغت باشد، با دوستی یهویی قرار گذاشتم و شیرینی دابل جاکلت سوئیسی با قهوه امریکانو زدم، حین پیاده‌روی هم سری به مغازه باقلوا فروشی زدیم اما فقط دو چای لب‌دوز و لب‌سوز در استکان کمر باریک خوردیم.
    در پرسه عصرگاهی هم لواشک‌خوری داشتم.
    حتی برای آزادنویسی محدودیت نگذاشتم و دو هزار کلمه نوشتم.
    در مترو مبلغی واریز کردم برای نوازنده نابینای ساز دهنی که آهنگ از سرزمین‌های شمالی می‌نواخت و از صندلی بلند شدم و جا باز کردم برای پسر بزرگسالی که همچنان محتاج مراقبت بود و در حرکت محدودیت‌هایی داشت.
    حین پرسه در ولیعصر و جمهوری و انقلاب بارها حس غربت داشتم چیزی شبیه اصحاب کهف. انگار آدمهای خیابان سالهای سال از من دور بودند و مضطرب شدم.
    وقتی پشت میز برگشتم، موسیقی کلاسیک شوبرت گذاشتم و نوشتم و نوشتم و قلبم را دعوت کردم به آرامش.
    نمایشنامه رادیویی ” مرغابی وحشی” را شنیدم و از سایت خنیاگر دوره آموزش الفبای موسیقی را گرفتم به عنوان هدیه و رایگان. چند سرفصل را هم دیدم.
    از آبرنیک ایمیل آمده بود تا سریع احراز هویت تصویری کنم و در سطح ۲ تائید هویت قرار گیرم و اگر چنین نکنم معذورند از ارائه خدمات.
    پس اگر دامنه ir دارید به سطح دو تایید هویت نیاز دارید.
    در برگشت تخم کدو هم خریدم.

  63. امروز از آن شروع‌هایی داشت که هی فکر می‌کنی صبح شده و به زور از لای چشمت، پنجره را نگاه می‌کنی و می‌بینی هنوز تاریک است و بالاخره یک بار از این چک کردن‌ها دیدم که بله آسمان، آسمان روز است.

    از قشنگیهای تاهل یکیش کش و قوس‌های دو نفره اول صبح در رختخواب و هم‌ماساژده‌گیری می‌باشد.

    عجب واژه‌سازی نمودیم: هم‌ماساژده‌گیری. به راستی معادل ماساژ چیست؟ مشت و مال؟ شاید.

    این‌روزها همسرجان زیاد کار می‌کند اما این زیاد کجا و زیادی رشد قیمتها و سخت‌تر شدن امرار معاش کجا؟! ۵ شنبه‌ها هم چند هفته‌ایست کاری شده.

    پسر مهمانی دعوت دارد، نشد همسر ماشین ببرد پس بردم رساندمش آنسوی شهر و در مسیر برگشت خلوتی دست داد با صدای استاد شجریان و هم‌خوانی بی دغدغه وسط اتوبان یادگار شمال به جنوب.

    آن دوست نازنینی که گفت من استعداد گویندگی دارم کجاست؟ ندارم‌ها، ولی همیشه در سرم هست که صدایم را ورزشی و پرورشی دهم، فرصتی اگر داشته باشم.

    از سر فرحزاد که می‌گذشتم هی وسوسه شدم بپیچم تو و هی گفتم برو خونه زن این کارا چیه. نرفتم.

    صبحانه دوم بچه‌ها و برنامه روال روزانه و دیشب به تصمیمات خوبی درباره رمانم رسیدم. سوژه‌ای که فراموش کرده بودم هم یادم آمد. شب پر نوری بود.

    ساعت ۱۱ است و تا اینجا گذشت به فرادرمانی و فال که عجیب هم بود. به‌ پری دریایی فکر می‌کنم و قابلیتهاش.

    آن دوستی که از ته فنجانم خواند من برهه تلخی از تاریخ را تجربه می‌کنم، من که تنها نیستم. تلخی است و زهر مار. ۴ تا کیسه جنس خریدیم ۱۰ میلیون و سرهای بردار و فولاد و آهنهای نشسته بر قفسه سینه و خون و جان‌فدای چه میکنی تو ای جان‌دلم؟

    کارهای خانه را از اتاق خاب شروع می‌کنم آشپزخانه خاک دامن‌گیر دارد. وارد که شوی بیرون آمدنت با خداست.

    هنوز فرصتی برای نشستن پای نوشتن نیافته‌ام. گردگیری و جارو می‌کنم.

    امروز نمی‌نویسم. بادقت گردگیری و جارو می‌کنم، ذهنم را و خانه‌ام را اگر بشود.

  64. گزارش نیک پنج‌شنبه نهم مهرماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت

    حرف‌هایم تکراری شده‌اند.
    آن‌قدر تکراری که خودم هم دیگر حوصله‌ی شنیدنشان را ندارم.
    پس امروز، به‌جای جس‌ناله، سکوت را انتخاب می‌کنم.
    شاید گاهی جسارت، همین باشد:
    حرف نزدن وقتی می‌دانی قرار است دوباره همان حرف‌های دیروز را بزنی.
    https://t.me/MashgheBodan

  65. _ورزش کردم.

    _شعر خواندم. «ستاره در شن» میرزاآقا عسگری. غرق شدن را به معنای واقعی احساس کردم.

    _غذا پختم. قرمه.

    _کتاب‌هایم رسید. «شکارچی کرم‌های ابریشم». «شرف و هبوط و وبال». «بیگانه». کلی ذوق کردم. حالم خراب بود و با این‌ها خوب شدم.

    _قسمت آخر سریال «موش» را دیدم. آن‌قدرها که می‌گفتند خیلی خوب است، چندان نبود. فقط به خاطر منطقی نبودن بعضی از سکانس‌ها. و گاهی اوقات جواب را در دیالوگ‌ها می‌چپاند تا بیننده پاسخ را بفهمد و گاهی هم شخصیت سریال. اتفاقی افتادن صحنه‌ها هم بیشتر اوقات اتفاق میفتاد تا بپرسم، این از کجا آمد؟ چگونه فهمید او قاتل است؟ یا چگونه زن فهمید، او دخترش است؟ در صورتی که هیچ‌کدام شفاف نشدند.

    _آزادنویسی کردم. برای تلگرام، متنی نوشتم که در ادامه‌ی روز قبل و عادت شعرخوانی بود.

    https://t.me/elireine

  66. دفتر رویاهایم را باز کردم و همین‌طور که بالای صفحه می‌نوشتم «پنج‌شنبه» از علیرضا پرسیدم: «امروز چندمه؟» و هنوز کلام از دهانم به تمامی خارج نشده بود که گوینده‌ی خبر گفت: «امروز پنج‌شنبه نه مهرماه هزار و سیصد و چهل و پنج». این یکی دیگر واقعن نشانه بود. اگر هم نبود هم‌زمانی خیلی بامزه‌ای بود. اگر هم که بود نمی‌دانم نشانه‌ی چه بود.
    صبحانه بستنی قیفی می‌خورم و می‌روم داروخانه. امروز یک نسخه دارم که باید بسازم؛ ایکیگای من بعد از نوشتن. کافئین بازی‌اش گرفته حل نمی‌شود. البته که می‌دانستم اما چرا پافشاری کردم؟ الله اعلم. سه محلول را که به موازات هم ساخته شده‌اند می‌گذارم به حال خودشان که جا بیفتند (یکی نیست بگوید مگر خورش است؟) و سرکی در تله‌گرام می‌کشم.
    نیم‌ساعتی از  پایان شیفتم گذشته است و من هنوز نرفته‌ام که یکی از بیماران می‌آید تو. حدود یک ماه پیش پنج‌شنبه‌ای آمد و من دارویی به او دادم و خواستم هفته‌ی بعد برگردد تا روند درمان را ارزیابی کنم. از قضا پنج‌شنبه‌ی بعد تعطیل بود و من دیگر ندیدمش و در فکرش مانده بودم. تا که امروز از در درآمد و با دیدن من گل از گلش شکفت. طفلک بعد از آن چندین بار آمده بود و مرا نیافته بود. خوشبختانه دیدارمان به موقع است چرا که دارو موثر افتاده و باید درمانش را درست در این زمان تکرار کند. ماندن من و دیدن او را نباید به فال نیک گرفت؟
    نشانه‌ی بعدی بی‌رحمانه و تلخ است؛ یک ایمیل از ژورنال نانوبایوساینس که می‌گوید مقاله رد شده. این یکی بدجور گند می‌زند به اوقاتم. بعد از دو ساعت ایستادن پای اجاق، ناهار نخورده و با چشمان پف‌کرده و دماغ قرمز برمی‌گردم داروخانه.
    با اکراه تمام می‌نشینم پای resubmission. چه فایده دارد وقتی می‌دانم سرنوشت همه‌ی این submissionها یکی‌ست. چند ماه است که حکایت همین است. شاید خدا دیده بخاری از من بلند نمی‌شود خودش آستین بالا زده تا نجاتم دهد از شر دانشگاه. اگر اسب عصاری احساس داشت بی‌شک شبیه حال من بود. انگار حراج کرده باشم عمرم را، نه، تاراج واژه‌ی گویاتری‌ست؛ به تاراج برده‌اند عمرم را، بی هیچ حاصلی.
    وسط همه‌ی این‌ها یادم می‌آید که تاریخ فلان ماده نزدیک است. در لیست to do می‌نویسم که یک جایزه سرش بگیرم.
    سردرد نمی‌گذارد پیوسته پای لپ‌تاپ بنشینم. دو تا کدئین می‌خورم و «شب یک شب دو» را باز می‌کنم و مابین شدآمد بین لپ‌تاپ و کانتر بیماران، نوکی هم به آن می‌زنم.
    علیرضا برایم شیرموز می‌خرد و صندلیم را در حالت لمیده قرار می‌دهد و سفارش می‌کند سر از لپ‌تاپ و گوشی بیرون بکشم و چشم‌هایم را ببندم. اما با چشم بسته شروع می‌کنم به چرخیدن. مثل آونگی بلاتکلیف. پس به همان «شب یک شب دو» برمی‌گردم و زیرچشمی علیرضا را می‌پایم که مچم را نگیرد. چشم‌هام می‌سوزد اما کتاب را نمی‌توانم زمین بگذارم؛ خواندنی‌ست.
    آخر روزم به یک پیاده‌روی کوتاه ختم می‌شود.
    قبل از ارسال گزارش نیک جمله‌ای را که شاهین خان از جعفر مدرس صادقی نقل کرده است می‌خوانم. احساس می‌کنم این روزها این نقل‌ها درخور حال من می‌افتد. زبان در کام می‌کشم که تکرار نکنم یک نشانه‌ی دیگر.

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  67. نکته: باز نگید شعرها رمانم به گذارش‌نیک پس از نیک نذاشتم!

    هرگونه مثال زنم
    هرگونه روال زنم
    هرگونه موج روم
    پشقاب خالی در راه‌ای
    که روز دم زند باقی خاد ماندم
    به‌ کجا جا و مکان هستی
    مه‌ خودم در دریا ای که
    تو قدم زنی نیستم
    جا و مکان ندارم
    فقط پرسه زنم
    به کوچه و پس کوچه
    هیچ کس نیست
    تنِ مره دوش خود کشد
    کشش و کشش هی دارم گردم
    حتی خدا ازم قهر است
    تو به کجا کاری
    مره که خداای پس زند
    به تو محتاج‌ام
    فقط حلقه‌دارِ کافیست به‌مه
    چو هم وقتِ فک کنم جوابِ
    در ملائک ندارم پشیمان شوم
    پس ایقدر پرسه زنم در کوچه‌ها
    تا گوشت تنم مالِ پرنده‌گان
    حیوانات شود
    تو بگو:
    به پشقاب دهنی حیوانات
    نوشیجان!

    / حی دارم آهنگ آرام و شاد گرد و ود گوش دهم یعنی بهم‌ریخته
    ووو هههه وووو اهههه ووووو از صبح پسرم داره ایره زمزمه کنه اگه معنی کنید ممنون می‌شم
    تاکنون فقط از رمانم نویس‌داری کردم رفتم

    /ووس دیروز نویسنده‌ساز ره گوش دادم فک کردم اول ووس او صدا تایپِ استاد که هزارکلمه نویس‌داری کنه هسته اما نبود چرا؟
    چرا استاد ویرایش می‌کنه؟
    اما بنظرم باشه جذابه مثلن:
    روز آزاد نویس‌داری داخلِ کاغذه با تایپ صدا استاد مسابقه بدی و ای چنین ۵ صفحه آزاد نویس‌داری، داری و ای‌کاره می‌خاستم صبح انجام بدم دست‌خالی پس آمدم
    / ساجده‌خانوم عجب طوفانِ دیروز برپا کرده بود کاش می‌‌بودم. دعا مه خدا مستجاب کرده چه زود حی دارم صدا ساجده خانوم‌مه گوش می‌دم تو وبینار نویسنده‌ساز!
    / عجیبه ای‌ها نویس‌داری می‌کنند چرا از روز خود ای‌قدر می‌ترسند چرا؟
    حی‌دارند از گذارش‌نیک پس‌از نیک می‌گند ساجده‌خانوم
    / موضوع هزارکلمه دو صفحه داخلِ کاغد اما پسرم نذاشت بقیه داخلِ کی‌بورد گوشی
    موضوع: شکر گذاری با خدا انجام دادم
    ای بابا دلم خوش شد ساجده هسته یکم از شعر می‌گه اما نه گفت متاسفانه
    / خوب اتفاق‌هاای جالبِ افتاد امروز که می‌تونم در رمان‌ام نویس‌داری کنم یکم با گذشته قاطیع کنم چو ای دقیقن به‌ای اتفاق می‌تونم گذشته یاد آوری‌کنم می‌رم نویس‌داری کنم

    نکته‌ای مهم:
    فک کنید ای شعرِ مه به دستِ طالبان بی‌افته یا دست‌ِ آدم‌هاای داخلِ افغانستان خیلی دینی هسته بی‌افته جاای دورِ نرم به دستِ مادرم بی‌‌افته می‌گه که ای دختر مه کفر شده و بقیه می‌گند سنک‌سار کنید!
    خلاصه رمانم تکمیل شه همی‌اعلان فاتحه مره خونید😂😂😂

    آخِ خیلی اخلاق کندِه دارم وقتِ اعصابم خورده مثلِ بچه‌ها خورد گاهی درد دل، گاهی‌ناز و گاهی قهر می‌شم از خدا.

    / امشب فک کنم تا به صبح از رمان نویس‌داری دارم چو بتونم ۲‌ساعتِ بخابم خدانگهدار
    https://t.me/sadegaalezadai

  68. سال واژه‌ام :صبر

    کوفته و لِه از خواب بیدار می‌شوم. ورزشِ دیروز کار خودش را کرده. حتی عطسه که می‌کنم، عضلاتم تیر می‌کشد. بابا می‌گوید: «بدنت برای ورزش ساخته نشده، وگرنه این‌طور کوفته نمی‌شدی.» حوصله‌ی بحث ندارم. می‌گویم حق با توست و اولین قلپِ نسکافه را سر می‌کشم.

    چند گزارشِ «نیک»ِ دوستان را می‌خوانم و طبقِ عادتِ این روزها، قصه‌ای کوتاه ؛«سه‌شنبه‌ی خیسِ» بیژن نجدی.
    کوفتگی و دردِ عضلانی امانم را بریده. دوش می‌گیرم، شیر می‌خورم و راه می‌افتم برای خریدِ مهمانی. می‌خواهم تیرامیسو درست کنم. در خانه، سولماز که می‌بیند با روال کار آشنایی ندارم همزن را دست می‌گیرد و کار را پیش می‌برد.
    در مغازه تا می‌خواهم پنج خط بنویسم، مشتری می‌آید و عطای نوشتن را به لقایش می‌بخشم. شکرِ خدا کاسبی خوب است و تا ساعت نه، حتی یک لحظه نمی‌توانم بنشینم. عمه برای شام آمده. مامان غذا را پخته و سالاد با من است.
    چند روز پیش که سرحال بودم، برای جمعه با دوستان قرارِ پیک‌نیک گذاشتم. حالا که بی‌حالم، دلم می‌خواهد همه‌چیز کنسل شود.

  69. ✔️امروز را زهرناک شروع کردم. چشامو وا کردم نشستم پای سریال دیدن. سریال تنوعی بود. نه خوب بود نه بد.

    ✔️بعد نشستم پای صفحات صبحگاهی. به علت مشکل پیش آمده بیشتر نوشته‌هایم به فحش صبحگاهی تبدیل شد تا صفحه. اما تجربه شد فحش دادن اول صبح هم می‌چسبد. علل خصوص از نوع آبدارهایش.

    ✔️نیاز روزافزون به کلاس بوکس دارم. علاقه هست خشمم هست گور بابای اونچه نیست.

    ✔️پاستا درست کردم. خوب بود.

    ✔️نشستم پای مرور کتاب استاد. اسمشو یادم نمی‌مونه. بیشتر حرف بزنیم؟ یادم نمیاد فکر کنم این بود. خلاصه از اول تا آخر خوندم. مرور عالی بود. تشکر از قلم استاد.

    ✔️درحال خاندن دائی جان ناپلئونم. خیلی بامزه و خره. خیلی خرهههه.

    ✔️ کتاب نظام حقوق زن در اسلام و خوندم. قسمت نفقه و مهریه. مطالب مفیدی بود.

    ✔️یه عالمه آهنگ گوش دادم.

    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

    https://t.me/Jonnevice_channel

  70. از صبح که چشم باز کردم، بدنم سنگین و کوفته بود، ولی خودم را از تخت کَندم و صفحه‌ی صبحگاهی را نوشتم.
    احتمال دادم که باز هم عفونت به سراغ سینوسهایم آمده.
    اگر یک درصد هم درست از آب دربیاید، باید از تمرین یوگا چشم می‌پوشیدم تا عفونت پخش نشود.
    برنامه‌ی امروز را چیدم، این جمله‌ی جیم ران به مغزم سنجاق شده:
    «هرگز روزت را شروع نکن،
    مگر این‌که قبلاً آن را روی کاغذ به پایان برده باشی.»
    ساعت ۸ کلاس طراحی تمرین و چینش آسانا داشتم.
    بعد از کلاس، کتاب زیر متن و پرنده‌به‌پرنده را خاندم.
    سیگر در زیر متن از اهمیت سایه‌های شخصیت گفت و لاموت از اهمیت راوی و حرفی که قرار است بزند، گفت.
    در ادامه تار نواختم. خشنودم که وزنم روی ساز منتقل شد و طبیعتن فشار از روی کتف و سرشانه‌ام برداشته‌شد.
    یک پومودورو آزادنویسی کردم.
    کتاب بی‌لنگر را خاندم، در صد صفحه‌ی پایانی، راوی هنوز اول شخص است ولی چیزی تغییر کرده که نمی‌فهمم.
    هیچکاک و آغاباجی را هم خاندم. نگاهی به کتاب فرهنگ گفتاری انداختم. یک طرح داستان از چکادنشین والا را خاندم.
    《ترک‌تازی‌کردن، با گوش خوک نمی‌شود کیف حریر درست کرد》دو مورد از کلمه‌برداری‌هایم بودند.
    نویسنده‌سازِ امروز را بانوحق‌پرست و بانو نصیری برگزار کردند. هزارکلمه‌‌نویسی کردیم. تازه از خود نوشتن را یاد گرفته‌ام و امروز هم خودنویسی کردم.
    کمی حالم بهتر شد، شاید به خاطر خابیدن بود. چندین سال می‌شد که ساعت ۷ شب نخابیده‌بودم.
    تار نواختم و گوشه‌های ماهور را درآوردم.
    تماشای فیلم قهرمان از اصغر فرهادی را آغازیدم.
    هنگامی که وارد نویسنده‌ساز شدم، اولین نکته‌ای که در یادداشتهای آقای کلانتری نظرم را جلب کرد، سال‌واژه‌ی هردم‌نویسی بود. خوشم آمد. سال‌واژه‌‌ی کسب و کار آنلاین را برگزیدم ولی حالا با آن همدل نیستم. خودسازی، سال‌واژه‌‌ی جدیدم است.
    تمام کارهایم در قالبهای بیست و پنج‌ دقیقه پیش رفت و شادمانم. چون حواس‌پرتی‌ام به شدت کاهش یافته‌است.
    در کتاب روزنویسی آنلاین هم پرسه زدم.

  71. گزارش نیک – نهم مهرماه هزار و چهارصد و پنج

    امروز می‌خواهم شاگرد نمونه مکتب شاهین باشم و در طول روز، گزارش نیکم را بنویسم با جملاتی پیوسته. اتفاقاً بهتر است چون حافظه ماهی‌ِ من، نصف اعمال نیکش را فراموش می‌کند و بعد از هوا کردن در صفحه گزارش نیک، به‌یک‌باره یادم می‌آیند. باید از دکمه «فرستادن دیدگاه» سایت برای یادآوری مسائلم استفاده کنم. ساعت ۱۱ صبح است. در سکوت و باد پاییزی، جلسه ماساژ مغز را آغازیدم و هر دکمه کیبورد، یکی از گره‌های عضلانی مغزم را باز کردند. هر روز بیشتر به قدرت آزادنویسی پی می‌برم. آزادنویسی را می‌شود به خیلی چیزها تعمیم داد. برای منی که در طراحی یکهو کمالگرایی‌ام عود می‌کند، می‌شود آزادنویسی طراحی هم داشته باشیم؟ طراحی آزاد؟ آزادطراحی؟ دلم می‌خواهد طرحی که می‌کشم پر از غلط و غلوط باشد و خیالم راحت باشد فقط برای خودم است و کسی نمی‌بیند و نمونه شاخصی برای بی‌استعدادی باشد. دوست دارم آزادطراحی جایی باشد که بتوانم از بی‌استعدادی خودم، خجالت نکشم که هیچ، حتی به آن بخندم و از دل خط‌های کج و معوج، نوری ببینم. ساعت پنج عصر است. همین الان ماکارونی را بار گذاشتم. بعد از آزادنویسی و هوا کردن گزارش نیک دیروز و انجام کارهای عقب‌افتاده دیروز، لباسهایمان را پوشیدیم و از غرب رفتیم به شرق، بعد از شرق رفتیم به شمال. از هوا لذت می‌بردم، هوا هوای شمال بود. کاش پنجره سمت راست ماشین کوهی سرسبز بود و پنجره سمت چپ، دریا بود. دیگر چیزی نمی‌خواستم. اما تا چشم کار می‌کرد برج و برج و برج. اما آسمان زیبا بود. برای یک دختر جنوبی، پاییز همیشه تازه‌ست. رفتیم به خانه نون. از گرسنگی داشتیم هلاک می‌شدیم. گوشت‌های آب‌شده را انداختم تو پیازها و قارچ و هویج زدیم و ادویه، با یه تشت ربع ریختم روی ماکارونی‌های آبکشی شده و حالا دارد بخار می‌‌کند. بروم روی صندلی ماساژ، نویسنده‌‌ساز را ببینم چه خبر. ساعت ۲۱ است. نویسنده‌ساز را بودم اما نتوانستم با بچه‌ها همراهی کنم و بنویسم. دو ساعتی با ک پازل بازی کردیم. نمیدانستم پازل درست کردن آن هم هزارتایی شیشه‌ای‌اش آنقدر جالب و سرگرم‌کننده باشد. خیلی خوش گذشت. امروز نصف عمرمان را در ماشین بودیم. از شمال به غرب برگشتیم، توی راه نوستالژی‌ترین آهنگ‌هایم را پخش کردم و بلند هم‌خوانی کردم. ساعت ۲۳ است. روزم را نوشتم. مدرکش را هم فرستادم در گروه. امروز چیزی نخواندم. چرا اینقدر این‌روزها خسته و بی‌حالم؟ بروم بخوابم. شاید آیپدم را باز کردم چیزی خواندم. بعضی روزها هم کارهای نیکت در لذت بردن از هوا خلاصه می‌شود.

    فاطمه شَبِّه
    https://t.me/faashnevesht

  72. چقدر هیجان‌انگیزند این طرح های استاد
    الان من آن همه ممه‌ی گاو را که در آسمان کنار هم شکل ابرند چطوری به شکل به حلزون ربط بدهم؟
    نشستم ۲۵ دقیقه نوشتم که مثلن یک تیر و چند نشان شود و نشان به همان نشان که نشد
    الان من دارم برای خودم اینجا دوباره گزارش می‌کنم که
    امروز نهم مهرماه را از دیشب شروع کردم و تا صبح سرو گل و گوش و گردنم از درد ذوق زد و چهار و پنج صبح صبحگاهانه نوشتم بعد هفت صبح صبحانه درست کردم و تا ظهر آشپزخانه مالیدمو و ظرف شستمو و مرغ شستم .
    به ناهار رسیدیم میز چیدم منتها تا به ناهار برسیم استوری گذاشتم پیام‌های دوستانه پاسخ دادم و به همفکری‌های گوشه‌خانه‌مان‌پرداختیم.
    از وقتی استاد کلانتری گفت که غزاله علیزاده خودش را در جواهرده حلق آویز کرده بسیار در فکر فرو رفتم بعد که سرچ کردم و هر چه شاهین گفته بود را خودم خواندم یاد اولین‌باری که جواهرده رفتم افتادم و آن همه سنگینیِ فضایی به آن زیبایی مرا به فکر واداشت
    شاید روح غزاله آن‌جاها می‌پلکد
    البته تنها و تنها شاید
    خب آسمان و ربسمان کافی بافته شد.
    از ظهر به بعد سمپاشی به قصد کشت مورچه‌های ناجوانمرد داشتم
    و استوری ریزان و پیاده‌روی که نصفش باطل بود و باقی سالم
    شب هم نشستم ۲۵ دقیقه نوشت
    تایپ چه کیفی دارد
    کاش لپ‌تاپم را داشته باشم
    الان هم دیگر شبتان خوش
    اینجا هم بدک نیست سر بزنید به من
    ♥️🥰
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  73. بیداری بود و خاب یاد نبود. سریال بود و چای بود و مصاحبه‌ی سلمی الهی. غزاله علیزاده بود و بیژن الهی. دلم خاست بروم و شعرهای بیژن را بخانم.
    بعدش سایت بود و سایت و سایت. می‌خاستم کمی بباشم پایش اما اصلن نفهمیدم ساعت کی گذشت و شد پنج. وردپرس را روی هاست نصب کردم. بعدم کارای افزونه‌ها و بعد هم طراحی صفحات. تقریبن طرح اولیه‌اش تمام شد و همه صفحاتش را درست کردم. حالا مانده نظر صاحب سایت تا به دلخاهش دربیاید.
    نویسنده‌ساز بود و ساجده و الا بودند و عالی بود و بیست و پنج دقیقه آزادنویسی‌.
    صحبت با فرشته بود و خاطره و سناریوسازی.
    بی‌لنگر بود و مشنگ بود و فرهنگ بود و ایران و بعد هم اوین. دارم می‌رسم به آخرش‌هایش فاینالی. سی و چند تا صفحه دیگر مانده و تمام.

    https://t.me/yaddashtneda

  74. امروز چهارشنبه بود و بدنم از شبِ قبل که عروسی بودیم، حسابی کوفتیده بود. صبح با زنگ هشدار موبایلم که برای قرص تنظیم کرده بودم، بیدار شدم و دیدم ساعت ده هست.
    صبحانه خوردم و چرخی در خانه زدم.
    یاسی دوباره سرماخورده شده و دردسر.
    با آزمایشگاه در تماس بودم و جواب آزملیش‌هایم را زودتر از موعد گرفتم.
    عصر بعد استراحت مختصر، به باغ رفتیم و گردو جمع کردیم. بدنم دوباره بعد یک‌هفته که ورزش را ترک کردم، درد گرفت. باید از فردا شروع کنم ورزش را.

    شب به خانه آمدم و فایلِ نوشته‌ی « حرف و سکوت » را حدود ده صفحه خواندم.

    حافظ خوانی هم داشتم:
    می‌فِکن در صفِ رندان، نظری بهتر ازین
    بر درِ میکده می‌کُن گذری بهتر ازین
    در حق من لبت این لطف که می‌فرماید
    سخت خوب است ولیکن قدری بهتر ازین
    آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید
    گو درین کار بفرما نظری بهتر ازین

    فقط رسیدم یک کتاب در مورد کارم بخوانم.
    « ضروریات بانک خون»

  75. سال‌واژه: شوق زندگی
    تو یکی نه‌ای هزاری

    امروز ساعت شش صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. چون دیشب را مثل بچه‌ی آدم به‌موقع خابیدم. صورتم را شستم و نشستم به مدیتیشن کردن با حسین اورا. تمرین تنفسی پرانایاما که در آن دم و بازدم با دهان انجام می‌شود. بین نفس‌ها خمیازه‌هایی بود که سراغم می‌آمد. یادِ آن دو تا عوضی هم افتادم و داشتم فکر می‌کردم که کاش یک گروه اراذل و اوباش می‌شناختم و آن‌قدری پول داشتم که می‌فرستادم‌ سر‌وقت‌شان تا بدانند نتیجه‌ی کارشان چیست. یک‌هو یادم آمد که وسط مدیتیشنم. دوباره چند نفس کشیدم. با دمِ اول، شکم را پر کردم بعد قفسه سینه و در نهایت بازدم از دهان. دوباره رفتم سراغ آینده‌ی نامعلومم. فکرِ کار و خانه. یادِ آن عزیزم افتادم که نمی‌دانم چطور می‌خاهد با این غم کنار بیاید. باز یادم آمد در مدیتیشن هستم. خمیازه‌ای کشیدم و دوباره شکم و قفسیه سینه را از هوا پر کردم و بعد با دهان به بیرون دادم.
    به باشگاه آمدم و برنامه‌ی امروزم را که پایین تنه بود شروع کردم. ست‌های طولانی که تمام نمی‌شد و من تمامش کردم. گاهی خودم تعدادش را کم می‌کنم چون دلیلی نمی‌بینم انقدر طولانی شود. موقع رفتن روی ترد‌میل هم مربی‌ام می‌گوید صد کالری بسوزان و به نظرم هشتاد تا کافیست.
    در زمان استراحت بینِ دو ست بودم که یکی از خانم‌های دوست‌داشتنی باشگاه شروع کرد به صحبت کردن با من.
    « معلومه حرکت سختیه.» — اره خیلی سخته. « من معمولن حرکتای شکم و جلو بازو رو نمیرم. فقط پایین تنه.» — ای بابا حیفه. همه‌ی بدنتونو باید بسازین و عضلانی کنین. صدای موزیک باشگاه کم شد و من هم‌چنان نطق می‌کردم .همان موقع بزرگترین باسنی که از نزدیک دیده بودم از جلویم رد شد.
    — من اصلن خوشم نمیاد یه سریا میان و فقط پایین تنه می‌زنند. چه خبره. اون حجم از رون و باسن نیاز نیست و باید همه‌ی بدن ساخته شه.
    جمله که تمام شد صدای موزیک بلند شد و من به خودم آمدم که این چه حرفی بود موقع رد شدن آن خانم بزرگ باسن گفتم. من هیچ منظوری نداشتم و فقط یک هم‌زمانی رخ داد. خجالت کشیدم و چند بار که چشممان به هم افتاد دیدم نگاهش را می‌برد سمت دیگر و خبری از آن لبخند‌های بی‌مزه‌ی‌مان نیست. کاش می‌توانستم بگویم به تمام مقدساتت که قطعن مقدسات من نیست، باسن تو زندگی مرا تنگ نکرده. هر چند چشم همه به توست وقتی وارد باشگاه می‌شوی ولی من هیچ‌وقت به عضو بدنت بی‌احترامی نمی‌کنم و پَروار بودنش فقط به خودت ربط دارد.
    با همان عذاب وجدان هرزه‌نویسی‌هایم را بعد از تمرین نوشتم و کمی بهتر شدم. راستی مدتی‌ست خودکار را رهاتر دستم می‌گیرم. خودکار روی کاغذ می‌رقصد و خطم با این‌که بدتر می‌شود ولی خودم بیش‌تر کیف می‌کنم.
    ساعت از یازده گذشته بود که رفتم برای خرید‌های چسکی. گچ برای نوشتن قیمت‌های بوفه روی تخته سیاه و یک کمربند نارنجی برای ریتا.
    با خستگی به خانه رسیدم و خاهرزاده‌ها عین دو تا جوجه اُردک دنبالم بودند از این اتاق به آن اتاق و مدام بدقولیِ دیروزم را یادآوری می‌کردند. گفتم: « باشه می‌برمتون. فقط بذارین یکم دراز بکشم.» ده باری در اتاقم را باز و بسته کردند و دیدند من خیره‌ترم و چشم‌هایم را باز نمی‌کنم. آخر با بوس‌های لنا چشمانم را باز کردم و راهی باغ ملی شدیم.
    داشتم دو تا خاهرزاده‌ی احمقم را تاب می‌دادم که دیدم یک خانم با دخترش آمدند و او هم مشغول تاب دادن شد. به رسم ادب یکی دو بار که چشم تو چشم شدیم لبخندی زدم. پا نداد ولی من ول‌کن نبودم. بار سوم لبخندم عمیق‌تر شد و او هم لبخند زد.
    « از ساعت یازده اومدم بیرون که کارامو بکنم تا دو برگردم خونه ولی مگه این بچه گذاشت. گفت بریم پارک بعدشم میگه باید ترامپولینی بیاد و بازی کنه بعد بریم. خسته شدم.»
    — عزیزم واقعن خسته نباشین. فک کنم تا ساعتای چهار و نیم اینا نیاد ترامپولینی.
    « وای چه دیر. نمی‌دونم چی بگم بهش. حرف حرفِ خودشه. تو همین چند ساعت یه تومن واسش خوراکی خریدم. هنوز ترامپولین و اینا مونده.»
    بعد از این‌که هر دو کلی بچه‌ها را تاب دادیم و دستانمان هم تاب برداشت، رفتیم نشستیم روی نیمکت به صحبت کردن. کم‌کم یک خانم حدودن شصت ساله‌ی خوش‌خنده هم آمد کنار ما نشست. معمولن دو سه جمله می‌گفتم و دوباره سرم در گوشی بود تا رخدادکم را کامل کنم و بفرستم. صحبت‌های آن دو گرم شد و من هم رخدادک را تکمیل کردم و بچه‌ها را ساعتی به پدرشان سپردم و آمدم نیمکت کنارشان دوباره نشستم. ساعت پنج بود و شروع وبینار نویسندگی. وارد وبینار شدم و خانم شصت ساله‌ی خوش خنده آمد کنارم نشست. خاست اگر مزاحم است برود و من گفتم: نه اصلن کاری ندارم. رویم نشد. از وبینار خارج شدم و نشستیم به صحبت. چند دقیقه‌ی بعد مادرِ آن دخترِ پر‌هزینه هم آمد و کنارمان نشست. رفته بود تا برای دخترش دوباره بستنی بخرد. دخترش اولی را چند دقیقه قبل انداخته بود روی زمین و حالا داشت دومی را می‌خورد. ما سه تا روی نیمکت بودیم. من کم‌تر و آن دو تا بیشتر صحبت می‌کردند تا یکی از خانم‌های چادری آمد بالای سرم.
    « خانم مشغول صحبتین و شالتون افتاده رو شونتون. لطفن سرتون کنین.» — نیفتاده خودم انداختم رو شونم. خیلی هم راحتم. « این‌جا مکان عمومیه باید شال‌تونو بپوشین.» — به کسی ربطی نداره. مگه من به خاطر اون چادر سیاهی که سرته چیزی می‌گم. اون پارچه سیاه خُلقمو تنگ کرده و داره حالمو بهم میزنه. «چه ربطی داره. این قانونه و این‌جا هم عمومیه. باید سرت کنی.» حالا دیگر صدای من بالا رفته بود و تقریبن داد می‌زدم. — به تو چه. اصلن نمیخام سرم کنه. اینقدم نزدیکِ من وانستا. برو کنار برو اونور نمی‌خام ببینمت. مگه نمی‌گم نزدیک من نباش. و حالا صدایم بالای بالا. — گفتم برو اونو. « داد نزن. صداتو بیار پایین. نمیرم.» این‌ها را می‌گفت و به چپ و راستش نگاه می‌کرد. انگار منتظر کسی بود. می‌ترسیدم. گفتم نکند چند تا مرد عوضی شبیه خودش باشند و بریزند روی سرم. ولی این افکار مانعم نشد. صدای من از زمستان پارسال بلند شده چون دیدم اگر آرام صحبت کنم یعنی ترسیدم از شما. ولی من تا آخرش هستم. من خاهر‌زاده دارم و می‌خاهم بدون این دغدغه‌ها بروند بیرون خانه و خوش باشند. اگر من امروز چیزی به این‌ها نگویم تمامِ زحمتش می‌افتد روی دوشِ تمام این بچه‌های پارک و بچه‌های دیگر در ایرانم.
    تو یکی نه‌ای هزاری، تو چراغ خود برافروز
    آن خانم نصیحت‌کن مسئولیت دینی‌اش را انجام داد و رفت و آن دو خانم کناری‌ام فقط تشویقم می‌کردند و می‌گفتند چقدر عالی جوابش را دادم و نترسیدم. بغض کردم و کمی اشک ریختم و آن دو ساکت شدند. نه از ترس. دوباره یادِ اوایلِ زمستان پارسال افتادم. صدا‌ها.
    بعد ازکمی سکوت خاطره‌هایی گفتند شبیه همین اتفاق تا آرامم کنند و بگویند کنارم هستند و با من موافقند. ریتا و لنا از پیش پدرشان آمدند و در ترامپولین مشغول پریدن بودند. ما سه تا هم برعکس روی نیمکت نشسته بودیم تا من حواسم به بچه‌ها باشد و هم‌چنان صحبت کنیم. پاهایمان در باغچه بود و تازه چمن‌ها آبیاری شده بود. ولی اصلن مهم نبود گِلی می‌شویم چون بحث داغ بود.
    داستان دختری را شنیدم که با پسری همین چند ماه قبل فرار کرد و بالاخره خانواده‌ی دختر رضایت داد به ازدواجشان. عقد دختر سیزده ساله با مرد چهل ساله. ضرب و شتم خاله‌ای با پسری رهگذر که دید به خاهرزاده‌اش در خیابان تنه زده و رقص خانم شصت ساله‌ی خوش‌خنده کنار تخت‌خاب پدرِ بیمارش برای دادن روحیه به او.
    حالا دیگر نزدیک‌تر بهم نشسته بودیم و موقع خندیدن و ریسه رفتن روی پای هم می‌زدیم. همین‌قدر راحت شده بودیم با هم. موقع خداحافظی کلی هم را بغل کردیم و آرزوی خوب خاستیم برای هم.
    خاطرات باغ ملی تمامی ندارد.

    https://t.me/Neveshtkhaneh

  76. گزارشِ‌نیک

    صبح، زودتر از باقی روزها بیدارشدم. با یارا صبحانه زدیم و نشستم به نوشتن صفحات صبحگاهی. اتاق مهمان را تمیزیدم. چندتایی تماس داشتم، همه خواب بودند. ناهار یک غذای جدید پختم. به مزاج یارا بدک نبود اما به کام من خوش‌مزه آمد. آخرین دسته از لباس‌های کثیف را نجات دادم. بعد ناهار خواستم گزارش‌نیک بنویسم، اولویت نشستن کنار یارا بود. خواب عصرگاهی مثل چسب یک‌دو‌سه مرا به تخت‌خواب چسبانده بود، ساعت ۱۷:۴۵ خودم را کندم تا به وبینار برسم. دوش قبل باشگاه و ظرف‌های ناهار برنده‌ی این مسابقه شدند. دوشیدم گربه‌وار. خلا بزرگی توی وجودم بود، احساس نارضایتی درونم می‌جوشید. روی دور دو‌ایکس کارهایم را پیش بردم. ۱۸:۳۰ به سالن باشگاه رسیدم. زیر فشار تمرین، زهره از فواید آن برای مثانه و پهلو می‌گفت، که آدم اگر تصویر واضحی از بلایی که می‌خواهد سرش بیاید داشته باشد، تاب‌آورانه با آن مواجه‌ می‌شود. بعد باشگاه، دوباره دوشیدم و با یارا زدیم بیرون. شام سوخاری زدیم و چایِ بعد شام را هم مهمان مامان شدیم. به‌خاطر همان احساس نارضایتی از خود، نشستم گزارش‌نیک بنویسم تا کارهای نیکوی روزم را بشمرم، شاید آرام گرفتم. تمرین امشب را به سبک کلونتری نگاشتم. از گزارش‌نیک او آموخته‌ام کلمات را چون خمیرِبازی توی دستانم بغلتانم و به شکل‌ دل‌خواهم بنویسم. کم‌ترین فایده‌ی گزارشِ‌نیک، پررنگ‌کردن کارهای نیکویی‌ست که در اوج نارضایتیِ درونی به چشمت نیامده‌اند.

    فاطمه بهزادی‌مقدم
    ۹ مهر ۱۴۰۵
    پنج‌شنبه

    @fatemehbehzadimoghadam

  77. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. امروز کمی زودتر بلند شدم و به برنامه‌هایم رسیدم و الان هم خوشحال هستم.
    3. پیاده روی دور باغچه و مقداری هم دویدم که خیلی خوب بود.

  78. امروز پنج‌شنبه است و طبق روال هر دوهفته کلاس نویسندگی داریم ولی جلسه‌ی امروز متاسفانه کنسل شد. فقط می‌ماند وقت ترمیم ناخنم که ساعت ۱۱ است و بعدش ول هستم برای خودم. الان ساعت ۹ صبح است و نشسته‌ام پشت میز ناهارخوری و روزنوشت‌های استاد را می‌خوانم و منتظرم آب کتری جوش بیاید و تخم مرغ‌ها آب‌پز شوند و بروم آرایشگاه تا مرضیه‌جان ناخن‌کار دستی به سر ناخن‌هایم بکشد.
    جلسات ترمیم لاک ناخن به جلسات تراپی می‌ماند، ماهی یک‌بار با آدمی که هیچ ارتباط دیگری با او نداری به مدت یک‌ساعت یک‌ریز حرف می‌زنی، او زندگی‌اش می‌گوید تو از روزهایت می‌گویی و بعد از یک‌ساعت هم صاحب ناخن‌های زیباتری شده‌ای هم ذهن آرام‌تری داری.
    تخم‌مرغ‌ها را زیر آب سرد می‌گیرم و لیوانی آب‌جوش برای خودم می‌ریزم و توی کمد لباس‌هایم می‌گردم تا ببینم کدام‌یک امروز به دلم می‌نشیند و کدام را با کدام بپوشم زیباتر می‌شوم.
    و به پیام استاد فکر می‌کنم که کلاس را به‌علت دل آزردگی‌‌اش کنسل کرده‌است. فکر می‌کنم آدم چگونه دل‌آزرده می‌شود؟ اصلا چه‌کسی دلش آمده استادمان را دل‌آزرده کند؟ و با خودم به نتیجه می‌رسم همیشه اولش با عصبانیت شروع می‌شود، همان‌موقعی که آدم از ته‌دلش می‌خواهد فحش بدهد اما خویشتن‌داری می‌کند و یا اصلا فحش دادن بلد نیست، بعد که آن عصبانیت و جوش‌وخروش را فرو داد و به اصطلاح کظم غیظ کرد، غلیانی توی دلش شکل می‌گیرد که نفس‌کشیدن را برایش سخت می‌کند و هر چه زمان بگذرد و عصبانیتش جاافتاده‌تر شود، تبدیل به قلب‌شکستگی و دل‌آزردگی و رنجوری می‌شود. قلب‌شکستگی را زیاد تجربه کرده‌ام. خوب می‌دانم چه تلخ و نفس‌گیر است، دل‌آزردگی هم حتما همین‌شکل است. امیدوارم استادمان هم از پس این درد به سلامت درآید، شاید شکسته‌تر شاید باتجربه‌تر.
    دیروز دوتا کودک که یکی با مادرش و دیگری با پدرش به داروخانه آمده‌بودند به سرعت برق باهم دوست شدند و من در پس صحبت‌های پدری که حتی اسم قرص خودش را بلد نبود و به مادرش زنگ می‌زد تا اسم و دوز دارویش را بپرسد، تمام حواسم به آن دو کودک بود. در دنیای دیگری سیر می‌کردند. هیچ نقابی نبود، هیچ زشت و زیبایی تعریف نشده‌بود. هیچ ثروتمند و فقیری نمی‌شناختند. مارک لباس‌هایشان یا کفش‌های‌شان را به رُخ هم نمی‌کشیدند. با هم وسط داروخانه لِی‌لِی بازی می‌کردند در حالی‌که پدر یکی‌شان در سطح بالایی از وسواس و اضطراب غرق شده‌بود و مادر آن یکی با لحنی چُسان‌فِسانی از تجارب عمل‌های زیبایی‌اش برای پرسنل می‌گفت و به دنبال شوینده‌ی مناسبی بود که به پوستش آسیبی نرساند. فکر کردم ای کاش آدم‌ها بزرگ نشوند، پایشان را از خانه پدری بیرون نگذارند، سطح تمنای‌شان از جهان هستی به همان فاصله‌ی میدان دارایی شهر نیشابور تا مقبره‌ی خیام باشد تا روزهای جمعه خانوادگی با اتوبوس واحد به مقبره‌ی خیام بروند و ساعاتی را در باغ خوش آب و هوایش بگذرانند و ته دل‌شان ذوق کنند برای آن بستنی کیم‌دوقلویی که پدر قراراست برای‌شان بخرد.
    توی آرایشگاه وسط قرقر سوهان برقی مرضیه‌جان، صدای همهمه‌ای پشت دراتاق بلند شد و فهمیدیم خانومی کلی لباس ته‌لنچی آورده‌است. به من‌هم گفتند اگر دلت می‌خواهد نگاهی به آن‌ها بینداز. کار ناخنم که تمام شد از رودروایسی مشغول ورنداز کردن لباس‌ها شدم که ناگهان فضای آرایشگاه تبدیل به اتاق پرو شد و همگی لباس‌ها را کندند و جلوی آینه‌‌های تمام قد آرایشگاه مشغول امتحان لباس‌های انتخابی شدند. الحق که صحنه‌ی خنده‌داری بود. ناگفته نماند که خودم هم به جمع‌شان پیوستم و دقایقی گفتیم و خندیدیم و نظردادیم به انتخاب یکدیگر و درنهایت حوالی ساعت ۱۳.۳۰ با کیسه‌ای پراز لباس از آرایشگاه خارج شدم. حالا می‌توانم با جدیت بگویم یک جلسه ترمیم ناخن خیلی حال بهتری از یک جلسه تراپی می‌سازد.
    مهناز مازندرانی.
    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/Mastehkhial

  79. گوشی توی کیفم بود و در کیف بسته. از سر کار که برمی‌گشتیم، کیفم را باز کردم تا گوشی‌ام را چک کنم که دیدم جا تره و بچه هم نیست. بله، این بار هم نفهمیدم چطور از توی کیفم دزدیدنش.

    خواهرم مدام به کسی که دزدیده فحش می‌داد. به خانه که رسیدیم، قیافه مامان درهم بود. خواهرم می‌گفت ما نگران توایم، گفتیم جوش نخوری.

    گفتم همگی آرامش خودتان را حفظ کنید. نفس عمیق بکشید. اصلاً هم نگران نباشید. خدا بزرگ است. «خدا خودش توان کار کردن داده، الانم گرفته. مِن بعدم خودش توان می‌ده، کار می‌کنم، یکی بهترشو می‌خرم.»

    غذا خوردم و حالا پشت لپ‌تاپ نشستم و دارم گزارشم را می‌نویسم.

    امروز کاغذنویسی داشتم. حرم رفتم. خوابیدم و روی مقاله بعدی سایت فروشگاهی کار کردم. بعدش هم سر کار رفتن و بقیه را هم که تعریف کردم.

    صدای مادربزرگ از کوچه می‌آید که: «محبوبه، ‌آی محبوبه» باید بروم تا کل کوچه را روی سرش نگذاشته.

    https://t.me/meslenafas

  80. _ مراقبه

    _نوشتن صفحات صبحگاهی در دو صفحه آچار 

    _ نوشیدنی شامل لیموترش و عسل و آب گرم نوش جان شد.

    _ مطالعه چندین مقاله و پایان نامه بیش از چند ساعت وقت برد.

    _ به سلامتی همه و نوبرانه پاییز دو ساعت و ربع برق منزل  رفت.

    _ در حیاط سکوت جاری است، به درخت ها و گل ها نگاه می کنم، گل ها خوش اندامی و شادابی خود را حفظ کرده‌اند، خبری از زنبورها نیست، و یکی از درختان نیز  انارهایش رسیده است، ناگاه تق تق در را زدند، پیکی بود و از  طرف آقای …. لطف کرده بودند انار از زنجان فرستاده بودند، درشت و پوست نازک زرد رنگ بود با چنین مشخصات حتماً شیرین و خوشمزه است.
    هرچی اصرار کردم یکی از انارها را به پیکی بدهم قبول نکرد و گفت نمیشه هربار می رویم در خانه مردم چیزی بگیرم، خانم  هزینه پیک پرداخت شده و همان کفایت می کند تشکر کردم و خداحافظی.
    از  این جوان عزیز  یاد گرفتم، عزت نفس منحصر به فرد است هیچ کس نمی تواند از تو بگیرد مگر خودت از خودت بگیری.
    درضمن کلی برایش آرزوی معنویت، سلامتی و ثروت کردم.

    _ این روزها خیار ارزان شده و آشپزخانه خیارباران، به همین خاطر چندتا شیشه خیارشور هم درست کردم.

    _روز پنجشنبه دلتنگی از دوری عزیزانم، کمی درتنهایی گریستم…
    « و سلام بر آنان که دیگر با هیچ پروازی به دنیای  ما بر نمی گردند.»

    و گزارش نیک ۱۴۲ نیز در هلهله امیدواری آرامید..

  81. گزارش میگ میگ
    ۱. سلام صبح شد. باز صبحی دیگر و دیگر. از تایباد به همراه مامان اومدم خواف. رفتم دیدن زهرا. یکی از همکارای زمان طرحم. دفعه قبلی بچه‌اش شاید هفت یا نه ماهه بود. و حالا نزدیک سه سالش بود. دیدن یک بچه در گذر زمان جالب است. دیدن زهرا بعد مدت‌ها خوب بود. ویژگی که زهرا دارد شاد بودن است. انگار شور زندگی در او موج می‌زند و ناخودآگاه کنارش لبخند می‌زنی.
    ۲. سر شبی با مادر و خواهر رفتیم بازار. باز یکی از همسایه‌ها قبلی را دیدم که نسبت فامیلی هم با من دارد. دیدن آدم‌ها خوب است. و خاطراتی که با دیدن‌شان یادآوری می‌شود.
    ۳. فیلم «ب مثل باز» را دیدم. تعامل یک زنی که پدرش را از دست داده است با یک باز. سوگی که یک زن دارد تجربه می‌کند کنار یک پرنده‌ای که حرف نمی‌زند، به زیبایی نشان داده شده است.
    پرواز باز برای شکار و دویدن زن به دنبالش. نمی‌دانم احساس عجیبی داشت دیدن یک پرنده کنار یک آدم. ارتباط‌‌گیری‌شان.
    پریشانی زن و زمان دادن برای جلب اعتماد باز. خاطرات پدرش که عکاسی بوده است مشتاق. در یک صحنه دختر در موردعکسی می‌پرسد که از ارتفاع زیادی گرفته است. از پدرش می‌پرسد نترسیدی؟ و پدرش در جواب می‌گوید از قاب دوربین که نگاه می‌کنی انگار نامیرا می‌شوی. دیگر از هیچ‌چیز نمی‌ترسی.
    و من به نوشتن فکر می‌کنم، راز کوچک نامیرایی‌ام.

  82. سلام
    امروز آزاد نویسی را در سه نوبت نوشتم ،در صفحه مشترک با دخترانم هم گزارش نیک می نویسم .داستانک طنزی نوشتم .اضطراب کار بهتر گاهی سرخورده ام می کند.گزارش نیک دوستان را هر روز می خوانم .

  83. امروز را تصمیم گرفتم از درد و خستگی زیاد کمی بخوابم اما باز هم نشد. دیشب را از خستگی زیاد حتی حوصله نوشتن هم نبود. امروز فقط برای جلسه درمانی کمرم بیرون رفتم ، حتی مادرم که گفت بیرون برویم گفتم نمیتوانم، برایش ماشین گرفتم که خودش برود. برای جلسه درمانی که رفته بودم به کسی که داشت بر روی کمرم کار می‌کرد گفتم من سه سال مداوم هم ورزش میکنم و هم درمان چرا این درد تمام نمیشود، بهم کتاب جو دیسپنزا را معرفی کرد ، از کتاب‌های این مدل اصلا دوست ندارم، اما با خودم گفتم بکبار هم از این سبک کتاب بخوانم چه میشود؟کتاب صوتی اش را تهیه کردم که گوش دهم امیدوارم برایم حداقل باور پذیر باشد. امروز که میخواستم بروم در مسیر به اشتباه و به طور کاملا ناخودآگاه از مسیر کلاس هنری رفتم که تصمیم گرفته بودم دیگر نروم، برای خودم عجیب بود که منطقم این تصمیم را گرفته بود اما روانم بی خیال نشده بود ، کاش قلبم راضی شود و با منطقم کنار بیاید. بعضی از روزها فکر می‌کنم حتی زور این را ندارم که خودم را راه ببرم، اما تمام تلاشم را میکنم خودم را با کار به زندگی وصل کنم. امروز شروع کردم به تمرین خطاطی کاش معلمم با روانم بازی نمی‌کرد و میشد کلاسش را ادامه دهم حداقل میتوانستم بفهمم دارم درست کار میکنم یا نه؟او مرا به هنر وصل کرد اما حرمت حتی هنر را هم نگه نداشت. بعضی وقتها فکر می‌کنم با بعضی از آدمها عمقی را تجربه میکنم در صورتی که وقتی جلوتر میروم میبینم من در خیال خودم عمیق شدم، آن آدم حتی در سطح هم نبوده است. گاهی فکر میکنم همیشه هم نباید محترم بود . شاید باید بی احترامی را هم یاد بگیرم و این هم از درسهای توسعه فردی است.

  84. پنجشنبه، نهم مهرماه:
    «همان عشق» را تمام کردم. عجب چسبید. سراپا شور بود و نور. ترجمهٔ معرکه‌ای داشت. بقول استاد فارسی‌اش ناب بود.
    و اینک ناب‌ترین قسمت‌هایش، جهت آنکه شما هم مستفیض شوید و ثوابی ببرید:
    ✨️ ماجراهای حاصل از عشق به زحمتش نمی‌ارزد، ولی چرا، می‌ارزد.
    ✨️ و شما به‌رسم همیشه‌تان سکوت کرده‌اید، من این سکوت را از بین هزاران سکوت دیگر تشخیص می‌دهم.
    ✨️ هر بار اما اجتناب ناپذیر می‌شود نوشتن، انگار ملالی است که مسرت می‌بخشد.
    ✨️ محکومم به این محنت شگفت، به نوشتن.
    ✨️ در اینجا نه از روز خبری هست، نه از شب و نه از زمان، زندگیم فعلا در این زباله‌دانی طی می‌شود، شاید درستش این باشد که بگویم خودم هم یک زباله‌دانی هستم، اینطوری حالم خوش‌تر است، لااقل یک چیزی هستم، یک زباله‌دانی.
    ✨️ من پیگیر چیزی نشده ام، استعداد فوق‌العاده‌ای دارم برای دست به هیچ کار نزدن، به‌طور مطلق، هیچ کار. به زحمتش نمی‌ارزد، همه چیز برقرار است، دنیا را که نباید تغییر داد، آدم‌ها را هم همین‌طور. این چیزهایی که هست همه قشنگ است، شگفت‌انگیز. دنیا به‌نوعی بی‌نقص است. کافی است نگاهی بیندازیم به زندگی و دنیا و آدم‌های توی این دنیا، درست نگاهشان کنیم، در کنارشان باشیم، به جمعشان درآییم، در نوعی اشتراک که در عین حال هرکس جایی برای خود داشته باشد، جایی سزا و درخور.
    ✨️ اراده کنید تمام مردها جلویتان زانو می‌زنند. زن نترسی هستید شما. در هیچ شرایطی میدان را خالی نمی‌کنید، این چیزها برای مردها خوشایند است، چون خودشان همچو جسارتی ندارند، گرچه در نهایت خواهان این‌طور زن‌ها هم نیستند، زنی که زیرک باشد و به ضعف مردها پی ببرد و درماندگی چاره‌ناپذیرشان را بداند مطلوبشان نیست.
    تحملش را ندارند که زنی تا این حد بینا باشد. ترکتان می‌کنند، می‌روند سراغ زن‌های دیگر، سراغ بزک و غازه و سرخاب و خوش و بش‌ها و حرف‌های صدتا یک غاز. مهم نیست البته، آنها را ترجیح می‌دهند و شما را ترک می‌کنند. بکنند.
    کانالم: https://t.me/zargooyehaa

  85. خلاصه‌ای از نه مهر:
    _ساعت نه بیدار شدم.
    _فصل شانزدهم کتاب «عادت‌های اتمی» را مطالعه کردم.
    _یک ساعت زبان انگلیسی خواندم.
    _بخشی از کتاب «قدرت سکوت» را خواندم.
    _به فایل صوتی کتاب «شکاف اعتمادبه‌نفس» گوش دادم.
    _با بازی و یوتیوب وقتم را تلف کردم.
    _در بیست‌وپنج دقیقه آزادنویسی شرکت کردم.
    _در کتاب «حرکت در مه» با کهن‌الگوی «آرس» آشنا شدم.

  86. پیاده‌روی برایم جدی‌تر شده، شاید چون پسرها رو با خودم همراه می‌کنم و با آسودگی ، زمان بیشتری رو در اختیارم می‌گیرم. پسرها در پارک می‌چرند و من در خودم و افکارم غرق می‌شوم.
    یه کم آزادنویسی کردم.
    کتاب بی‌کتاب.
    اگه خدا قبول کنه ، فردا می‌خوام برم جمعه بازار کتاب. امید که بتوانم رستگار شوم.
    https://t.me/tasvirkhiyall

  87. بامدادم را با ادامه‌ی دیدن انیمه‌ی بازگشت گربه (The Cat Returns 2002) آغازیدم. می‌خواستم ساعت صفر بخوابم و ادامه‌اش را صبح ببینم، اما مادرم با گفتن اینکه فردا تعطیل است داری فیلم می‌بینی و بستن در اتاقم که نور و صدای آرام اذیتش نکند تشویقم کرد که کامل ببینمش و بعد بخوابم. هارو پس از یک روز بی‌انگیزه در مدرسه، در راه برگشت گربه‌ای را که یک هدیه‌ای را به دندان گرفته را نجات می‌دهد. شاه‌گربه با لشکرش شب برای سپاسگزاری پیدایشان می‌شود و او را به شهر موش‌ها دعوت می‌کنند. در پس این دعوت خواستگاری اجباری هم هست، شاه‌گربه می‌خواهد هاروی ناجی را همسر گربه‌پرنس نجات‌یافته بکند. اما هارو نمی‌خواهد زن یک گربه بشود. صدایی او را به دفتر یک مشاورگربه راهنمایی می‌کند. هارو توسط گربه‌ها ربوده می‌شود و در شهر گربه‌ها خودش هم گربه می‌شود. جمله‌ی طلایی مشاورگربه این است «اگر خودت باشی نجات می‌یابی.» به هدف زده است، هارو برخی وقت‌ها از مخیله‌اش می‌گذرد که شاید زندگی گربه‌ای و ملکه بودن هم بد نباشد. آنجا که هارو خودش می‌شود و بر سر شاه‌گربه فریاد می‌کند داستان وارد فاز مبارزه می‌شود. آخرش هم معلوم است تا طلوع خورشید از شهر گربه‌ها می‌گریزد و طلسم گربه‌ها باطل می‌شود. هارو از دختر بی‌انگیزه و بی‌حال به دختری جدی و کوشا تبدیل می‌شود. شاید چون به توصیه‌ی درمانگرم گوش دادم و به کودک درونم جایزه دادم خواب راحتی هم پشت سر می‌گذارم. بعد از نماز صبح و یک شعر خواندن در گنجور به خواب دوم می‌روم. خواب دیده‌ام یا نه، یادم نیست. با صدای هشدار یادآور که پاشو به استاد راهنمای دومت پیامک بده بیدار می‌شوم.
    استاد ساعت 11 را برای تماس تلفنی‌ام مناسب می‌بیند. دم دم ساعت 11 حاج دایی جان زنگ می‌زند دنبال مادر است که بروند تشییع عروس یکی از فامیل‌های دور. می‌گویم رفته مراسم رژه‌ی جانفدا. به استاد می‌گویم نظر استاد مشاورم را اعمال کرده‌ام معیارهای ورود و خروج را از بخش مطالعه‌ی کیفی‌ام حذف کرده‌ام و به جایش مشخصات آورده‌ام. استاد اصلاحات انجام شده را نمی‌پذیرد. از اولش فراگیر خوبی بوده‌ام. مدتی هم هست دیگر شعار و عملکردم شده «چوب استاد گُله هر کی نخوره خُله»، دلم نمی‌خواهد استادی ازم برنجد، دست به دامن هوش مصنوعی می‌شوم. او پس از توضیح اینکه هر دو استاد درست می‌گویند منتها استاد مشاور از دیدگاه کیفی خالص صحبت می‌کند و استاد راهنمایت از دیدگاه کیفی تجربه‌گرا و کاربردی، ترفندی می‌دهد که امیدوارم به مذاق هر دو استاد عزیزم خوش آید. این قصه تا وقت ناهار طول می‌کشد. بماند که آن وسط مسطها هم نماز ظهر و عصرم را می‌خوانم و چند دقیقه‌ای به دوستانم در گروه ورزش و کاردرمانی سر می‌زنم و یکی دو حرکت ورزشی انجام می‌دهم.
    پس از ناهار فصلی دیگر از «لمس» محمدرضا کاتب می‌خوانم. پاراگرافی که امروز در طاقچه صورتی‌اش می‌کنم:«سرنوشت، یک دیوانه‌ای مثل من است که مثلاً پدرت هم هست، و یکهو می‌اندازدت میان حوادث عجیب و غریبی که تو خواب هم نمی‌دیدی و ترا به حال خودت رها می‌کند و می‌رود. تنها کاری که سرنوشت ما بلد است بکند تماشاکردن ماست، همین. پیروز شوی گاهی آن پدر دیوانه لبخندی هم مهمانت می‌کند.» مادر را بروبچ آبجی کوچیکه می‌رسانندش میدان بسیج تا با حاج دایی و حاج عمه خودش را برساند ده و مراسم شب هفت شهید مجید بهرامی. من تنها می‌شوم و می‌روم سروقت خواب یک‌ساعته‌ی بعد از ظهرم. خدایا لذت و آرامش این یک ساعت را از من مگیر. از 17 تا 18 و 35 را رهبر گروه‌درمانی می‌شوم در جمع دوستان با ام اس‌ام در گروه ورزش و کاردرمانی و گفت‌وگوی هفته‌ی پیش را درباره‌ی نقاط عطف زندگی ادامه می‌دهیم. در آخر یاد جمله‌ای می‌افتم از شمس تبریزی که مرتضی مهراد در کانالش زده بود و من در کانال تلگرامم فوروارد کرده بودم و آن را هم به عنوان اختتام جلسه می‌گویم، به نظرم این جمله این روزها کاربرد دارد «ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد.» نماز مغرب و عشا را می‌خوانم. یادم می‌افتد پنج‌شنبه شب است و یاد درگذشتگان. دو رکعت نماز والدین می‌خوانم هدیه به روح آقایم و البته دعا به دوستانی که التماس دعا دارند. آخر در رکعت دومش ببخشش خود و والدین و ورودکنندگان با ایمان به خانه‌مان را طلب می‌کنیم. دورترها وقتی کسی می‌گفت التماس دعا جوش می‌آوردم که مگر من امامزده‌ام که می‌خواهید به من دخیل ببندید. بعدها دوستی روشنم کرد اینکه طلب دعا داریم برای این نیست که تو امامزاده‌ای یا نه، برای این است که خدا جان از موسی ع خواسته با زبانی که گناه نکرده دعا کند و زبان گناه نکرده، زبان دیگران است در حق ما که ما با زبان دیگران گناه نمی‌کنیم. دو رکعت هم نماز لیله‌الدفن برای عروس فامیل دورمان می‌خوانم. خدایش بیامرزد.
    در کانال مدرسه نویسندگی شاهین کلانتری از پادکست وبینار امروز خبری نیست. لابد حال استاد جا نیامده و وبینار را دوستان برگزار کرده‌اند. با دیدن فایل کتاب «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق»، یادش می‌کنم و ورقش می‌زنم و مطلب «واژه‌اندوزی با واژه‌بازی و واژه‌سازی» را می‌خوانم. در کارگاه خودواژه ثبت نام می‌کنم و روحم را شادتر می‌کنم.
    به چند قصیده از ترجمان‌الاشواق محی‌الدین ابن عربی با ترجمه و صدای امیرحسین اللهیاری گوش می‌دهم.

    1405.7.9
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  88. «شب شده است، جامه بدرید.» حکایت امشب حلزون ماست. تا الان بروز نداده بود که شصت‌پستان است. هزار الله اکبر.
    امروز کم نوشتم. اما خیلی خواندم. شکارچی کرم ابریشم و داستان کودک چند.
    وبینار بودیم. دلم برای قصه‌ی کودک توی وبینار تنگ است. اگر حالم خوب شود هفته‌ی بعد، از استاد اجازه می‌گیرم و داستانی میایم می‌خوانم.
    ۵ ساعت نشستم پای ساخت کاردستی‌. حالم بد است اما ذوق کاردستی و نقاشی‌هاش بسیار چربید به حال‌بدی‌م.
    همین دیگر.
    بروم باز ابریشم بخوانم.
    شب‌بخیر.

  89. نهم مهر
    -از خواب بیدار می‌شوم. مثل برج زهرماری متحرک راه دستشویی را در پیش می‌گیرم. در مسیر برادرم که لای پتو پیچیده شده را می‌بینم. سری تکان می‌دهم و کولر را خاموش می‌کنم. بچه مرض دارد، نه می‌گذارد کولر را خاموش کنیم نه از پتویش دل می‌کند. بعد از کارهای تکراری اول صبح به راه می‌افتم. در کمال تعجب بسیار زودتر از زمان تخمین زده، خود را سر خیابان تره‌باره پیدا می‌کنم. از داروخانه نوافن می‌خرم.
    صندوق‌داری که به جایش منتقل شده بودم برگشت و من مثل بچه‌های طلاق از اینجا رانده از آنجا مانده شده بودم و جایی نداشتم. دیگر صندوق‌دار نیستم. نمی‌دانم به چه کاری مشغولم.
    هرکاری که باشد را انجام می‌دهم. نه خوشحالم نه ناراحت. همچنان حقوقم را نگرفته‌ام. دلم می‌خواهد آنقدر پیگیری نکنم بلکه بفهمم تا کی قرار است به روی مبارکش نیاورد. من انسان بی درک و شعوری نیستم. می‌توانم سه، چهار روز را بی هیچ منتی تاب بیاورم اما من هم کارگری هستم که به امید دستمزدم برنامه می‌چینم. تعریف از خود نیست اما تا جای ممکن هم سعی کرده‌ام نیروی خوبی باشم. به موقع رفته‌ام، به موقع برگشته‌ام و انتظار دارم حقم را دریافت کنم.
    -در مسیر برگشت کمی از «پرسونا»ی برگمان را می‌بینم. چقدر دلم می‌خواهد همچون الیزابت خفه‌خون خودخواسته بگیرم. کاش می‌توانستم. کاش جربزه‌اش را داشتم. درست است که راه فراری بیش نیست اما به درک. به درک که ترسو می‌خواندنم. می‌ارزد.
    -بعضی روزها خانه را دوست ندارم. امروز یکی از همان روزهاست.
    و… همینن.

  90. دلت نخاهد سر کار بودم و آخرای کار حوس انقلاب کردم. خیابانش منظورم است. نشان کرده بودم که کتاب «فرهنگ داستان‌نویسان»اثر جمال میرصادقی را بردارم. همین کار را کردم، به انضمام «چنین گفت زرتشت» از نیچه و «شب‌های روشن» داستایفسکی جان. به کمک ناوگان حمل و نقل عمومی تا نزدیکای خانه آمدم و بسیار پیاده رویدم تا خانه.
    سالاد ماکارانی زدم تو رگ. به وبینار نویسنده‌ساز رسیدم و جرقه‌هایی که از پیاده‌روی جمع کرده بودم را روی کاغذ ریختم و کاغذ تا نزدیکای سوختن رفت از آن جرقه‌ها.
    سپس بدون امکانات فضانوردی به «نیمه‌ی تاریک ماه» سفری داشتم و با گلشیری شترها را بردیم در صحرا ول کردیم و برگشتیم.
    حالا هم دارم گرم می‌کنم که پس از کتابت این سطور، با یوزپلنگانی که با بیژن نجدی دویده‌اند ایونت دو برگزار کنم و روزم را یک جاهایی _که نمی‌دانم یوزپلنگ‌ها کجا صلاح بدانند_ تمام کنم.
    سپاسگزار بودنم.
    اگر خواستید سری به درخت‌ها بزنید: https://t.me/asaremoaser

  91. گزارش سی و پنجم
    سال واژه: تبدیل
    دیشب کابوس دیدم. دو کابوس که با هم آمیخته بودند. تعریفی هم ندارد.
    با آنکه دیشب با لباس پشمالویم خوابیدم از صبح تا حالا آبشار بینی و سردرد رهایم نمی‌کند. حوصله‌‌اش را ندارم. امیدوارم زود بگذرد.
    با این حال با دستمال کاغذی مچاله در دستم شروع به تایپ کردم. نیم ساعتی سفرنامه‌ام را نوشتم. ها فکر نکنید طولانی شده و از یک سفر بیست و چهار ساعته جلدها می‌نویسم. فقط چون مدت‌هاست پشت سیستم نشسته‌ام سرعت تایپم کمتر شده.
    بعد هم نهار مورد علاقه‌ام. تا ابد. ماکارونی. وقتی می‌گویم ماکارونی منظورم آن چیزی که همه می‌شناسیم نیست. من پیاز سرخ کرده در آن نمی‌خورم و همینطور گوشت قرمز. اینطور شده که سال‌هاست مواد ماکارونی را خودم درست می‌کنم. حالا علاوه بر ایتالیایی‌ها دشمنان هم‌وطن هم برای کاری که با غذایشان می‌کنم افزوده شده.
    قرص خوردم و خواب کوتاهی طلب کردم.
    نگویم از شب هول خوانی‌ام. هر چه قدر اوایل برایم سخت بود حالا آسان الخواندن شده.
    فکر می‌کردم نمی‌توان از طبیعت بدون کلیشه تعریف کرد و بعد از خواندن قسمت‌هایی از شب هول فهمیدم کار نشد ندارد. چطور این‌ها به ذهن نویسنده رسیده‌اند؟ به خوبی حسش می‌کنم و کلماتش را مزه مزه می‌کنم. حالا می‌فهمم چرا استاد تاکید داشتند بر ارزشمندی این اثر.
    دیگر اینکه الان سه و نیم بعدازظهر است و به نظرم امروز خیلی دیر می‌گذرد.
    به توصیه‌ی دکتر و پیشنهاد مشتاقانه‌ی خودم و البته توصیه‌ی نویسنده‌ساز، قرار شده پیاده‌روی روزانه را شروع کنم. اینجا می‌گویم که اگر نکردم شرمنده شوم‌. حداقل روزی نیم ساعت.
    بسم‌الله، می‌آغازیم. در یکی دو روز آینده، هر زمان که سرماخوردگی‌ام آرام بگیرد.
    عصر هم دلم گرفته بود. بیرون رفتیم. آشی خوردیم و کمی پاساژگردی کردیم.
    حالا هم خانه. دوست دارم فیلمی ببینم. اگر بشود. اگر این سردرد دست از سرمان بردارد.

  92. پنج شنبه ۹ مهر
    گزارش نیک  ۱۴۲
    تغییر،سال واژه ام

    در حال گشت و گذار در تلفن همراهم بودم رسیدم به کانال خانم گلی موعودی، از معانی متفاوت شعر در لغت نامه نوشته بودند ترانه، چامه، چکامه، رباعی، غزل، قصیده، کلام مخیّل، نظم، زلف، گیسو،مو

    گلی عزیز از کارخانه ای قدیمی نوشتند که رو به روی پنجره اتاق پذیرائی خانه شان رؤیت می شود می نویسند اگر روزی کارخانه خراب شود چه بر سرِ بازی های خیالی شان خواهد آمد.
    *کافی ست تکه ای از مرغ را روی سقف آن بیندازی اولین قافیه پیدایش می شود، گربه ای ست که مدت هاست رفیق من است او طوری غذا می خورد که ته مانده اش می ماند و به مورچه و مگس هم می رسد آن ها ردیف های شعرم می شوند.*

    خانم موعودی پی دی اف هشتاد و دو شعر از بیژن الهی را در کانال گذاشتند:
    *تو را خانده ام*
    در وادی ماهیان
    (وادی تاریکی
    که نموری را در خود بی معنا می سازد)
    تو را خانده ام
    به این امید که دست کم
    یک ماهی
    در لحظه ی کوتاهی
    که بر خاک کرانه می تپد
    بشنود که چه می خانم
    ماهی با لاشه ی سرخ تر از خونش
    در لحظه ای که بر خاک است
    معنای نم را با تو هم زبان خواهد شد
    و آهنگ درنده ی آب را خاهد شنود
    صدای دنیایی را
    که می توانست در آن امید بدارد

    دیشب مسافری روانه شد در راه که سفرش خواب را از چشمانم ربود، افکار مغشوش، مزاحم و بدجنسی افسار ذهنم را به دست گرفتند و با خود به همه سو می کشاندند و منِ مادر را در اضطرابی غریب فرو بردند.
    مگر مادر می تواند بی خیال فرزندش باشد و بی خیال وسواس های خود شود؟
    آیا اکنون سوار مرکبش شده؟ آیا یادش مانده تلفن و کارت ملی اش را بردارد، حالا کی می رسد؟صبح زود که مرکب از حرکت می ایستد به وقت پیاده شدن، سوزِ ناجوانمرد صبح آزارش ندهد مبادا بچّم سرما بخورد؟آن جا چه خواهد خورد؟ کسی مزاحمش نشود؟ در شهر غریب است بچّم(در داستانی که قبل ها خواندم و اکنون حضور ذهن ندارم و به یاد نمی آورم کدام کتاب بود پدری پسرش را بچّم صدا می زد و مدام تکرار می کرد، خوشم آمده بود.)
    و این شد که دوش خواب بر من حرام شد و امروز را  کسل تجربه می کنم چشمانم طاقت بیداری ندارند و هر دم فرو می افتند. نه، این طور نمی شود روز را تا شب دوام آورد با خود درونم خلوت کردم و توافق کردیم  امروز را تنفّس اختیار کنیم  بی خیال همه چیز و هر چه بادا باد

    با این همه مگر می شود سنگ بر شکم بست و ریاضت کشید نه نمی شود چای باید، صبحانه ای و ناهاری باید راستی مگر زن جماعت آن هم زن ایرانی و آن هم زنی که سال هاست در حصار خانه اش استوار نشسته است و خود را از نقاب آدمیان زمانه رهانیده مگر می تواند بی خیال همسر و اولادش شود، نه نمی تواند و جالب این است که به هیچ وجه نمی تواند و نمی خواهد سنگرش را رها کند چون او از رویارویی با مردم زمانه اش می ترسد برای همین گوشه ی عزلت را برگزیده و خم به ابرو نمی آورد مگر گاهی که حرفی و ایما و اشاره ای بیازارتش
    و امروز بی خیال نوشیدن آب، بی خیال پیاده روی، بی خیال گلستان پرگل سعدی شیرازی و بی خیال واژه پردازی می شوم.
    و این رهایی و آزادی را امروز به خودم هدیه می دهم رها رها رها من

    بی خیال وبینار سازنده ی نویسنده نشدم و ۲۵ دقیقه آزاد و رها نوشتم از هر چه که پیش آمد که خوش آمد.سپس نوچه های استاد آمدند خانم الهه نصیری که شعبده بازی می کردند گاه غیب و گاهی ظاهر می شدند شبه جمله ای می گفتند و باز از نظرها محو می شدند اما نوچه ی دیگر استاد با نام حاجده سق پرست  پابرجا و استوار شالی به رنگ آبی آسمان  دور سر پیچیده جای استاد نشسته بودند و از گزارش های نیکشان می گفتند بلکه ما را به راه راست هدایت کنند.

    کتاب جای خالی سلوچ را خواندم:
    رود در هفت شاخه، هر شاخه اژدهایی پیر نرم و خاموش می خزید.آب کم،کند و ناچیز بود. روی آب لایه ای از یخ،می شد پا بر یخ گذاشت، نمی شکست یخ ضخیم بود.اما چه سود؟ آن سوی رود شور، در چشم انداز مرگان هیچ جنبنده ای نبود تا او پندار خود را از سلوچ به آن بدهد.
    نمره ام ۵

  93. گزارش نیک ۱۴۲ فرح
    ✔️خواب‌نگاری( بعد از سال‌ها خواب آقاجونم را دیدم و ماجراهای زیبا آن . ان‌شالله تعبیر خوبی داره حتمن)
    ✔️روزانه نویسی
    ✔️پیاده روی
    ✔️خرید سیری خرد شده و چند کیلو گوشت با قیمت یک خانه زمان جوانی من😳
    ✔️آشپزی با مواد تازه با قیمت های نجومی
    ✔️بعد از ناهار خواندن رمان شب‌یک ، شب دو ( تکرار و تأمل بیشتر)
    ✔️رفتن به استخر برای آب درمانی و شنا
    ✔️شرکت در وبینار نویسنده ساز.
    ✔️دیدن اخبار و تحلیل‌ها
    ✔️نوشتن نظرات راننده اسنپ در ۲۵ دقیقه نوشتن و با آهنگ متن آزاد نویسی گریه کردم راننده اسنپ دل پری از وضعیت جامعه و مردم تربیت نایافته ایرانی داشت که منو متاثر کرد که بعد از چهل / پنجاه سال اینقدر مردم و مسیولین دزد و پست و بی‌وجدان شدند.
    امروز خیلی نوشتم. آیندگان از این همه پستی چه خواهند گفت؟( من فهرستی گزارش نیک را نوشتم / فست فودی کردمش که دوستان سریع بخونن)
    ✔️و اما حلزون مدرسه نویسندگی:
    غیر از نقاشی و طراحی حلزون که خیلی قابل تأمل است ، جمله هر روز را هم که استاد می نویسند برای من خیلی آموزنده و تاثیر گذار است. گاهی من با آن فال می‌گیرم . امتحانش کنید جالبه.
    اما کاریکاتور حلزون: حلزوم مدرسه نویسندگی امروز پر از هیجان است. از رنگش هم شادی می‌ریزه، و خودش هم انگار قند تو دلش آب شده از خوشحالی. حلزون عزیز همیشه شاد باشی.

  94. پنجشنبه ۹ مهرماه
    باز پنجشنبه و دلتنگی. خاطره‌ی محبتی عمیق که دلم را می‌لرزاند. می‌پناهم به کاغذ و قلم. می‌نویسم. می‌نویسم. می‌نویسم. دلتنگی و اشک را روی کاغذ جاری می‌کنم و بارِ دل سبک. چه اعجازی است نوشتن؟ اگر نوشتنی در کار نبود چطور تاب می‌آوردم این دنیای گمشده در غبار را؟
    از شاملو می‌خوانم. مشق شعر می‌کنم. شعر لطیف‌ترین بخش شعور آدمی است. می‌سپارم به ذهن که شعورم را روزانه تغذیه کنم.
    صبحانه‌‌ی مفصلی می‌خورم. از خانه بیرون می‌زنم که صبح تا ظهر را به پیاده‌روی و ورزش و عمیق‌شدن در درون بگذرانم.
    می‌رسم به پارک. راه می‌روم. می‌دوم. آب می‌نوشم. فکر می‌کنم. عمیق می‌شوم. و باز…
    «تقویم بی‌هدفی» را ادامه می‌دهم. این‌بار مطالب برایم ملموس‌تر است. دیگر گیج نمی‌شوم. پیام نویسنده را می‌گیرم. یلگی و رهایی‌ در جانم می‌نشیند.
    «نیازی به تحلیل یا نقشه ندارم؛ فقط می‌نشینم به تماشای خودم که بی‌آنکه بیندیشم، دست به انتخاب می‌زنم، در حالی که بیراهه همواره به سوی خود فرامی‌خوانَدَم.»
    در باشگاه، حرکات پیلاتس را راحت‌تر انجام می‌دهم. بدنم نرم‌تر شده. تمرکزم هم بیشتر.
    تمرینجا نداریم امروز. از فرصت استفاده می‌کنم. رونویسی از روی «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند». توجه به ساختار جمله‌ها. ثبت واژه‌ها و عبارت‌هایی در دفترچه‌ی کلمه‌برداریم. کلمه‌برداری چشم و گوشم را تیز کرده. به‌دنبال واژه‌‌ام. همیشه و هرجا.
    یکی‌دو ساعت مانده تا شروع وبینار نویسنده‌ساز. چرخی می‌زنم در سایت مدرسه‌ی نویسندگی، لابه‌لای پرسه‌هایم چشمم به مطلب جالبی می‌افتد: هفت تمرین کاربردی برای تنوع‌بخشیدن به یادداشت‌های روزانه از شنبه تا جمعه. ایده‌های ارائه‌شده جذاب می‌نماید. بر آن می‌شوم ایده‌ای را در گزارش نیکم به کار بگیرم. پرسه‌زدن در لغت‌نامه. برگزیدن سی-چهل کلمه و بهره‌جستن از آن‌ها در یادداشتم.
    ساعت ۱۷ وبینار نویسنده‌ساز. ساجده حق‌پرست و الهه نصیری گردانندگانِ امروزِ وبینارند. پس از گپ‌وگفتی دوستانه، وقت آزادنویسی است. ساجده موزیکی غمبار و آرام می‌گذارد. هیچ‌کس در خانه نیست. سکوت سایه‌گستر است. همه چیز مهیّاست تا دلتنگی‌ام فوران کند روی کاغذ. این‌بار دیالوگ‌گونه می‌نویسم. بحث مفصلی درمی‌گیرد میان من و دلتنگی. و…
    دمی بعد صحبت از گزارش نیک می‌شود. درطول روز بنویسیم بهتر است یا شب؟ نظر استاد را می‌دانم. استاد بارها تأکید کرده که وقایع را خرده‌خرده در طول روز ثبت کنید. ساجده در میان صحبت‌هایش از عادت‌های انعطاف‌پذیر نام می‌برد. می‌پرسم: عادت‌های انعطاف‌پذیر داستانش چیست؟ یکی از دوستان لینک تلگرام مطلب را می‌فرستد. روی لینک می‌زنم. فایل صوتی وبینار نویسنده‌سازِ ۵۱۲. وبینار که تمام می‌شود بی‌درنگ می‌روم به سراغش. یکی از مؤثرترین روش‌های عادت‌سازی و تقویت نظم شخصی. فایل را دانلود می‌کنم.  صحبت‌های استاد را می‌شنوم. با کتاب «عادت‌های انعطاف‌پذیر» اثر استفان گایز آشنا می‌شوم. همین مطلب را در سایت مدرسه‌ی نویسندگی هم می‌جویم.
    سرِ شب، دو داستان کوتاه می‌خوانم از چخوف: «تاریخ زنده» و «دیوار». کلمه برمی‌دارم.
    🍀خداراشکر که در جریانِ یادگیری هستم.

  95. همیشه باید بی‌کم و کاست نوشت
    از وقتی به سال‌واژه امسالم زبان، فکر می‌کنم می‌تلاشم برای بهتر نوشتن نه لزومن بی‌کم‌و‌کاست.
    سنگین و کُند راه می‌روم. امروز رفتم پیاده‌روی، حالم با دیروز که نرفتم، چه تفاوتی دارد؟ کمتر خمیازه می‌کشم.
    چند دقیقه در هوای خنک می‌نشینم. به آدم‌ها و درخت‌ها خیره می‌شوم. اگر درخت کاج بودم، کلاغ‌ها می‌نشستند روی شاخه‌هایم، غار غار می‌کردند‌ و مرا از کرختی بیرون می‌آوردند.
    لعیا در زمان استراحت بین دو کلاس، تماس می‌گیرد. از کوهیار می‌گوید. همچنان اجازه نمی‌دهد او را حمام ببرند. بچه‌ی سه ساله چون از حمام رفتن خوشش نمی‌آید، می‌گوید: «آب اشتباهِ.»
    بله جانم هر چه شما بگویید.
    «تقویم بی‌هدفی» را می‌خانم.
    «کوچ‌نشینی حالتی ذهنی است یا فعالیتی فیزیکی؟» پاسخ می‌تواند هر چیزی باشد اما گاه پرسش با‌معنا‌تر از هر پاسخی‌ست‌.
    چشمانم بسته می‌شود. نمی‌خاهم هر روز به زور قهوه هوشیار بمانم. چرت می‌زنم. بعد کمی می‌نویسم.
    پنجاه صفحه از «آزاده خانم و نویسنده‌اش» براهنی را می‌خانم. پیچ‌در‌پیچ است‌. چرا در تمام زنها ردّی از آزاده خانم می‌بیند؟
    می‌شنوم علی ویروس جدید را گرفته، تماس می‌گیرم صدایش را می‌شنوم. حالش بهتر است. با مهدی هم کوتاه احوالپرسی می‌کنم. می‌گوید در قلبش جا دارم. عزیزم. مهربانم.
    رضا مهمان دارد‌. چند بار کوتاه حرف می‌زنیم.
    دو جستار کوتاه از «به زبان مادری گریه می‌کنم» فابیو مورابیتو، می‌خانم. خیلی مواقع برای نوشتن یک یادداشت کوتاه به وسواس می‌افتم. پیاپی ویرایش می‌کنم.
    حالا همیشه باید بی‌کم‌و‌کاست نوشت؟ همیشه نه اما به مرور که آماتوری را کنار می‌گذاری، نمی‌توانی از نوشتن جمله‌ها ساده بگذری.
    بازخانی داستان «گردو‌شکنان» غزاله علیزاده را تمام می‌کنم‌. چرا می‌خاستند راحله را بکُشند؟ همسایه‌ها نمی‌توانستند بخشنده باشند، از بخشندگی راحله، لج‌شان گرفته بود. با قاتل همکاری می‌کردند.
    صدای دِلر‌کاری می‌افتد‌. چشمانم خسته است. یوگا تمرین می‌کنم. ده دقیقه با حس بی‌خیالی و یلگی آزاد‌نویسی می‌کنم.

  96. چند روزی‌ است که حس خوبی به هیچی ندارم. البته اگر مرا بشناسید و نوشته‌هایم را خوانده باشید می‌توانید بپرسید اصلا تو کی حس خوبی داری؟
    چون فیلم و سریال نمی‌بینم این طور شده‌ام؟ چون شب یک شب دو تمام شده؟ چون نسخهٔ پی‌دی‌اف شب هول خواندنش سخت است؟ چون وضع دارد هر لحظه بدتر می‌شود؟ نمی‌دانم. شاید همه‌شان با هم. شاید یکی دوتایشان نصفه. دیوانه شده‌ام. برایم مهم نیست که چرت‌وپرت بنویسم.‌ چه خوب شد که استاد گزارش نیک را درست کرد تا بتوانیم کمی از خط‌خطی‌هایمان را اینجا انجام دهیم.
    همسایه روبه‌رویی دورهمی گرفته و می‌گویند و می‌خندند. اصلا چیزی برای خندیدن مانده؟ دلشان به چه چیزی خوش است؟ حرف‌هایشان اصلا خنده‌دار نیست و الکی قهقهه می‌زنند.‌ چیز خاصی هم نخورده‌اند تا بگویم علت خنده‌های بی‌جایشان است. از همان اول که دورهمی‌شان در حیاط شروع شد، زیر نظرشان دارم. نسل ۵۷ همیشه در حال خندیدن و خوش‌گذرانی است (اجازه دهید امشب کمی بدجنس باشم). هیچوقت این طور قهقهٔ فرزندانشان را نشنیده‌ام. البته شاید الان که اینجا نیستند، می‌خندند. اصلا شاید پدر و مادرشان هم چون بچه‌هایشان نیستند، می‌خندند.‌ زیاد از حد می‌خندند. شاید به جنون خنده مبتلا شده‌اند. کاش همه‌مان به جنون خنده مبتلا شویم. کاش به چیزهای خوب مبتلا شویم.
    هزار کلمه آزادنویسی‌ام پر از سرزنش و فحش و بد و بیراه به خودم بود.
    کاش کسی در آپارتمان کوچه روبه‌رویی ساکن نمی‌شد. نور اتاق‌هایشان شب‌ها نمی‌گذارد بخوابم.
    رخدادکی نوشتم و بعد از دو هفته در کانال فرستادم. شاید در باشگاه نویسندگی خلاق هم گذاشتمش.
    امان از دست من که امروز کتاب نخواندم.
    دارم موسیقی‌های بی‌کلام سریال the haunting of bly manor را گوش می‌کنم. واقعا دوستشان دارم و حس خوبی به من می‌دهند.‌
    در کمال ناباوری چند قسمت از «زن روز» دیدم.‌ لطفا سرزنشم نکنید، بدجور رد داده‌ام. برای مسخره‌کردن و تأسف‌خوردن بد نیستند. همهٔ اعضای خانواده از کارم تعجب کرده‌اند و شرمگینانه نگاهم می‌کنند.‌ کارهایی می‌کنم که از من بعیداند.
    «به قومی مبتلا شده‌ایم که فکر می‌کنند خدا جز آن‌ها کسی را هدایت نکرده است».
    دلم برای ورژن قبلی دختر عمویم تنگ شده. آن زمان‌ها که می‌آمد خانه‌مان و از دانشگاه و ماجراجویی‌هایش می‌گفت. هشت سالی از من بزرگ‌تر بود و همیشه حرف‌هایش به دلم می‌نشست چون از دنیای بزرگسالی می‌گفت. ده سالی می‌شود که ازدواج‌ کرده و پارسال یک دختر به دنیا آورد. خیلی وقت است که رفت‌وآمدها از هم پاشیده.‌ در اینستاگرام همه به هم نزدیکیم و انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته اما در واقعیت… .

    https://t.me/zahrahabibi9626

  97. «ونزدی» هم تمام شد امروز. باید بگردم پی سریالی تازه. شاید هم بروم سراغ فیلم. چیزی می‌خواهم که تخیلم را قلقلک دهد. وادارم کند به کشف، به ادامه دادن، به کنجکاوی.
    قاصدکی بی‌هوا می‌پرد تو. می‌بینمش‌. سر فرصت می‌نویسمش. هوا می‌شود تو «خیال‌چین».
    پرسه می‌زنم تو فایل‌ کتاب‌ها. شکار بعدی کدام‌تان است؟
    برمی‌گردم به صبح. مرورش می‌کنم. تا الان. خاک بر سرم که این‌قدر کم نوشته‌ام. چی‌شد پس کارهای نیکم؟
    سال‌واژه‌ام تدریس بود. امروز هم کاری نکردم برایش.
    شرمنده‌ی خود، زهرا کردوالی.
    https://t.me/ZahraKordevaly

  98. صبح زود از خواب بیدار شدم. پس از خوردن صبحانه لباس اداری پوشیدم که بروم دادگستری پیگیری پرونده. یکهو یادم افتاد امروز پنجشنبه است و ادارات تعطیل.
    امروز پس از اولین باران پاییزی رفتم پیاده‌روی. هوای پاک حسابی نفسم تازه شد.
    به خانه که برگشتم دو صفحه بی‌وقفه نوشتم.
    دوره قصه‌ریزه را مرور کردم.
    دفتر شعر شاملو را ورق زدم و چند واژه را یادداشت کردم.
    فقط توانستم دو صفحه «چنین گفت زرتشت» بخوانم.
    به وبینار امروز نرسیدم، باید به خرید می‌رفتم.

  99. – کم پیش می‌آید که من از روند انجام کاری واقعن عصبانی شوم، نه اینکه در ذات آدم آرامی باشم، اما یاد گرفته‌ام که در برابر روندها صبور باشم چون می‌دانم که از جنگیدن آبی گرم نمی‌شود اما از صبر می‌شود. اما امروز از عملکرد معیوب شرکت هاستینگ واقعن عصبانی شدم؛ دامنه‌ای که دو هفته قبل طی روندی مسخره تمدید کرده بودم و حتی تایید پرداخت را هم گرفته بودم امروز منقضی شده بود و به جای وب‌سایت من صفحه‌ای باز می‌شد که یک طرفش رحل قرآن بود و سمت دیگرش یک ماشین و آن طرفش هم چند خانم مدل، و این اولین باری نبود که این اتفاق می‌افتاد. آنقدر عصبانی شدم که همان موقع با شرکت دیگری هماهنگ کردم برای انتقال دامنه‌ها. البته خودشان هم پذیرفتند که عملکردشان ضعیف است اما وقتی کاسه‌ی صبر من در مقابل روندی لبریز می‌‌شود یعنی اوضاع واقعن خراب بوده.

    – خوشبختانه موفق شدم دهانم را بسته نگه دارم و اتفاقاتی که رخ داده‌اند را برای کسی تعریف نکنم. کار دشواری است، آدم خیلی اوقات دلش می‌خواهد دردی را به اشتراک بگذارد به این امید که تخفیف یابد اما می‌دانم که نه تنها تخفیفی در کار نخواهد بود بلکه به درد دامن زده خواهد شد. سکوت بهترین علاج است اگر بتوان رعایتش کرد.

    – دوست عزیزم آمد و ساعت‌ها حرف زدیم، برایم گلدان بسیار زیبایی آورد از گل‌های تزئینی، یکی از مشاغلی که در رویاهایم دارم همین گلفروشی است. یک چیز خیلی خاص هم آورده که نمی‌شود گفت دقیقن چیست اما انرژی فوق‌العاده‌ای دارد؛ بخشی از یک تنه‌ی درخت واقعی که داخلش خالیست و من فعلن دلم می‌خواهد قلم‌ها را در آن بریزم.

    – صفحات صبحگاهی و آزادنویسی کارهای مفید امروزم بودند که آزادنویسی‌ بیشتر مناجات‌نامه بود.

    – چند لحظه که هیاهوی ماشین‌ها کمتر شد صدای جیرجیرک‌ آمد؛ چه خوشبختم من که این صدا را می‌شنوم. تصور می‌کنم برای همه‌ی ما صدای جیرجیرک محرک خاطرات است یا شاید محرک بعضی حس‌ها.

    – پروردگارا، نشانه‌های حمایت شما را در گوشه‌گوشه زندگی‌ام می‌بینم؛ حتی در حذف‌شدن نزدیک‌ترین آدم‌ها. چگونه می‌توانم شک کنم به اینکه باز هم از من حمایت خواهی کرد؟

    – الهی شکرت…

  100. ساعت پنج و پنجاه چشم‌هایم را باز کردم. رفتم دستشویی، برگشته و رفتم زیر پتو اما خوابم نبرد که نبرد.
    هوا خنک بود و خواب زیر پتوی گرم حال می‌داد. استرس رهایم نمی‌کرد. دلشوره توانم را بریده بود.
    بلند شده، دفتر را برداشته و نوشتم. حدود دوازده دقیقه برون‌ریزی و آرامش وجود.
    پتو بالشت جمع شد. موها شانه و بافته شد. عطر هدیه بابا برای تولدم را برداشته و به لباس‌ها یم مالیدم.
    چای کنار خانواده خورده شد. جملات با کلمه‌ی برجسته شده‌ای «ابر» روی کاغذ جاری شدند.
    کمی دراز شدم در سرمایه اتاق. فکر می‌کردم. به همه چیز. به زندگی‌ام. به آرزوها؛ اما این کار‌ها خود‌اگاه نبود. چشم‌هایم بسته و به صدای ویدیو‌ی خیاطی مامان و رفت و آمد ماشین. موتور و انسان‌ها گوش می‌دادم.
    با صدای بلند عبور موتوری به خود آمدم؛ بلند شده و این بار به آفتاب داغ پناه بردم. گرمای خورشید را دوست دارم. مانند نشستن زیر دوش حمام و خیال‌پردازی.
    صبحانه خوردم. توی کانال‌ها گشتی زده و کمی ورزش تماشا کردم.
    بعد از ناهار زمانی که مشغول ورق زدن درس‌های مدرسه نویسندگی بودم ایده‌ای برای انتشار به ذهنم رسید؛ آمدن عمه و دختر عمه همراه با نوه‌اش باعث پرواز نوزاد درونم شد.
    پس از رفتن مهمان‌ها چون صبح خانه را مرتب کرده بودم تنها جارو برقی کشیده و نشستم به نوشتن پست کانالم اما خبری از ایده‌ی گرامی نبود.
    گشتی در مدرسه نویسندگی و نوشتن نقل قول‌هایی دلپسند. گوش دادن به ویسی در رابطه با داشتن دفترچه‌ای برای ثبت جملاتی که می‌پسندیدم و مرور‌شان.
    دیدن فیلم و وقت گذرانی با خانواده.
    خبری اضطراب صبح را یادآوری کرد و متنی در لذت نوشتن منتشر کردم.

    لینک کانالم 👇
    https://t.me/ma0hlq

    ۹-۷-۱۴۰۵
    #گزارش‌نیک
    #مهلا‌طهماسبی‌زاوه

  101. ریخت. وسط تایم کاری. لب پایینم را محکم گازیدم و مشغول کاری شدم تا تنش درونی‌م آرام بگیرد، اما نشد. دست آخر به خودم قول دادم رسیدم خانه، به وقت نوشتن گزارش نیک هرچقدر دلم می‌خواهد عر بزنم. اینطور آرام شدم و با چهره‌یی که شبیه بستنی عروسکی‌هایی بود، که تا برمی‌گشتیم خانه لبخندشان تا چانه‌یشان آویزان می‌شد، برگشتم به حالت کارخانه و مشغول شدم.
    همش بخاطر بوی گند یک‌جور ویرانگی‌ست. از همان‌ها که دائم اشکت دم مشکت‌ست. از همان‌ها که می‌برتت روی حالت «گوه توش». از همان‌ها که بی‌صبرت می‌کند. پریودی و پی ام اس هم گذراندم و نمی‌توانم بگویم بخاطر این دوتاست. نمی‌دانم. به هر حال هر مرضی که هست، دارد از بیخ می‌سوزانتم. به حدی که فقط می‌خواهم به خط پایان برسم. هرچه زودتر.

  102. گزارش نیک ۳۹

    روز را با آزادنویسی آغازیدم.
    دل‌تنگم و کاری ازم ساخته نیست. باید صبر کنم. صبر می‌کنم.
    دل‌تنگی روی نوشته‌هایم تاثیر گذاشته. البته دوستش دارم. نوشته‌هایم واقعی‌تر شده‌اند.
    باری، قدم زدم و در ذهن، ایده‌ی داستان کوتاهی به ذهنم آمد. هنوز آن‌قدر مطمئن نیستم که روی کاغذ پیاده‌اش کنم.
    داستان کوتاه «غزاله فائق» را دوباره خواندم. داستان‌هایی که به عشق ناکام می‌پردازند، برایم بسیار جذابند.
    جان کَندم و ورزش کردم.
    با «یوسا» نشستم و برایم از «جنگ آخرالزمان» گفت.
    روزم را نوشتم. بعد از «گزارش نیک»، به «روزنویسی» هم معتاد شدم.
    آزادنویسی کردم.
    شعر خواندم و مشق شعر کردم. چندروز دیگر «شعرماهی» شروع می‌شود و بسیار ذوق دارم.
    با یکی از همسفرانم در مورد کتاب حرفیدیم.
    با دیگر‌ دوستانم هم وقت گذراندم. البته مجازی.
    با «اینستاگرام» کمی وقت کشتم.
    شب را با «یوسا» تمام می‌کنم.
    از دیروز بهتر بودم.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/saaye_zaad

    نمره‌ی امروز: ۷/۵ از ۱۰

  103. 📝 #گزارش_نیک ۱۴۲
    🍰سال واژه: تولد داداش
    امروز تولد داداشمه و بخاطرش خوشحالم. نرسیدم برم بیرون چیزی بخرم می پرسم داداش تولد پارسالت واست چی خریدم؟جواب میده:یادم نیست من اینطوری بودم😑…. خب فقط یه کیم تولد و شمع تونستیم بخریم یکم عکس گرفتم. حالا دغذغه ی داداش من کجاست؟! حتی امروز هم سرش تو درس و کتابه یه لحظه یه خودش استراحت نمیده! بعد از ظهر هم برای هفته فوت پدربزرگم رفتیم سر خاک دختر خالم نیومده بود و من پذیرایی کردم. بعد هم همراه مادر رفتیم خرید احتمالا فردا مهمان داریم و همسایه سابق خونه قبلی مون، خانم زندی و دخترش هستن. لوازم التحریر پاککن اتودی لازم داشتم ولی نداشتن. تا صفحه ۱۸٠ کتاب الکترونیکی جای خالی سلوچ هم رسیدم تا اینجا قشنگه و چند صفحه دیگه از کتاب الکترونیکی لاشه ی لطیف رو خوندم اما زیاد جذبم نکرده. همراه داداشم امشب یه فیلم سینمایی جذاب میخوام ببینم به مناسبت تولدش اما هنوز انتخاب نکردم چی باشه. چند بینی هم از اشعار مولانا خوندم.
    @Maryamwriter_2

  104. از دیدن این حلزون پستان‌دار بسیار مشعوف شدم. با این گرانی شیر و لبنیات خوردن شیر حلزون هم نعمتی‌ست. من مانده‌ام که این بزرگوار چقدر پستان‌ زیادی دارد. شیرش چون دوش جاری‌ می‌شود. خوش به حال بچه‌هایش پوکی استخان نمی‌گیرند.
    بچه‌ی آخر که باشی مجبور می‌شوی که فراق عزیزان را ببینی. از زمانی که مادر و پدرم به سفر رفتند و من در وادی نوشتن قلم می‌زنم. تنها برای‌شان کلمه خیرات می‌کنم. پنج‌شنبه برایم روز چکامه است. روزی که برای تمام عزیزان رفته شعر می‌فرستم. با گوش‌هایت که ببینی و با چشم‌هایت بشنوی این‌گونه می‌شود.
    دست و چشم و روح آن کسی که لغت‌نامه را ساخت، درد نکند. زمانی‌که فهمید می‌شود واژه‌ها را به چند معنا آفرید و از آن‌ها بهره برد.

    معنای شعر در لغت‌نامه می‌شود: ترانه، چامه، چکامه، رباعی، غزل، قصیده، کلام مخیل، نظم، زلف، گیسو، مو.

    برایم معنای شعر جور دیگری است. روبروی پنجره‌ی اتاق پذیرایی خانه‌ی ما، سقف کارخانه‌یی قدیمی خودی نشان می‌دهد. او شده لغت‌نامه‌ی شخصی من. نمی‌دانم اگر روزی این کارخانه را خراب کنند، چه بر سر بازی‌های خیالیم می‌آید.

    کافی‌ست، تکه‌یی از مرغ را روی آن سقف بیندازی، اولین قافیه پیدایش می‌شود، گربه‌یی‌ست که مدت‌هاست رفیق من است. او طوری غذا می‌خورد که ته‌مانده‌ش می‌ماند و به مورچه و مگس هم برسد. آن‌ها ردیف‌های شعرم می‌شوند. چند ساعتی که می‌گذرد می‌بینم کلاغی می‌آید و دارد به استخان نوک می‌زند، دیگر وزن شعر از دستم در می‌رود و واژه‌های شعر نو می‌آیند روی سقف حلبی می‌نشینند. اگر کنار مرغ ، برنج هم باشد نور علا نور می‌شود، کبوتر و یاکریم و گنجشک پای‌کوبی می‌کنند و ساختار شعرم را تکمیل می‌کنند.

    شاید به لغت‌نامه‌ی من بخندید ولی این‌جور دیدن هم حالی دارد.

    وقتی شعر برایت می‌شود، مسابقه‌ی وزنه‌برداری مورچه‌ها برای بردن استخان.

    وقتی شعر برایت می‌شود، وزوز مگس‌هایی که به تو زبان‌درازی می‌کنند.

    وقتی شعر برایت می‌شود، کرشمه‌ی چشمان گربه‌یی که با میو دلت را می‌بَرد.

    وقتی شعر برایت می‌شود، بال زدن یاکریمی که همیشه کو‌ کو می‌کند.

    وقتی شعر برایت می‌شود، بق‌بقوی کبوتری که دنبال سفال خانه‌ی مادری می‌گردد.

    وقتی شعر برایت می‌شود، پریدن بچه کلاغی که یک‌چشم به پنجره و یک چشم به غذا دارد تا تصمیم بگیرد.

    وقتی شعر برایت می‌شود، درد دل گربه‌ها با موش‌ها.

    وقتی شعر برایت می‌شود، بازی سگ و گربه با هم.

    معلوم است که لغت‌نامه‌ت تغییر می‌کند.

    می‌خاهم
    پیراهنی از
    حقیقت
    به تنِ واژه‌هایم
    بپوشانم

    واقعیتش
    این است
    که کلمه‌هایم
    به عریانی
    عادت دارند
    جامه بر تن
    نمی‌کنند.

    انگار ما آدم‌ها جای‌مان عوض شده است. سگ‌هایی که سال‌ها دنبال گربه‌ها می‌کردند، حالا با هم در یک‌جا زندگی می‌کنند. گربه‌هایی که تنها قوت‌شان موش بود، حالا هم‌بازی یکدیگر می‌شوند. ربات‌ها دارند، تمرین احساس می‌کنند‌ ولی ما آدم‌ها احساس را پیش ربات جا می‌گذاریم و به خشک‌سالی واژه‌ها می‌رسیم.

    جایی که شعرها نجوشند، خشک‌سالی می‌شود. برای زیستن باید در رودخانه‌ی شعر قدم زد و لغت‌نامه‌یی خاص خود نوشت.

    پنج‌شنبه و چکامه‌یی دیگر است. کلمه خیرات می‌کنم.

    آیا تجربه‌ی گفتن شعری را دارید. برایم بفرستید تا در روز چکامه، کانال را شعرباران کنم.
    کار نیک از این بهتر دیدید؟

    https://t.me/golnesasher

  105. سال‌واژه: تغییر
    ۱- شقایق داشت لیموهای ترش، زرد و خوش‌عطر را داخل ظرف می‌چید. یکی از لیموها را از دستش گرفتم، قاچش کردم و خوردم. عطر تازه و تندش با طعم ترش و زنده‌ای که روی زبانم نشست، کامم را به لذت عمیقی دعوت کرد.

    ۲- بالاخره رمان «سقوط» تمام شد. کتاب جذابی بود؛ هیجان‌زده شدم، غمگین شدم و در آخر خوشحال. قلم نویسنده را دوست داشتم و خیلی زود توانستم با فضای داستان همراه شوم. حالا که به آخرش رسیدم، حس عجیبی دارم؛ انگار مدتی را با آدم‌های داستان زندگی کرده بودم و حالا باید از آنها جدا شوم.

    ۳- صبح برای پیاده‌روی بیرون رفتم و در پیاده‌رو شروع به راه رفتن کردم. گوشی‌ام را با خودم نبردم و این بار اجازه دادم ذهنم آزاد باشد و هر طرف که می‌خواهد برود. نه پیامی بود که منتظرش باشم و نه صفحه‌ای که مدام نگاهم را به خودش بکشد؛ فقط من بودم و مسیر و فکرهایی که یکی‌یکی از راه می‌رسیدند.

    ۴- دیدن یک کلیپ احساسی باعث شد کلمه «انسانیت» در ذهنم پررنگ شود. وقتی انسان‌هایی را می‌بینم که با دست خالی به دل خطر می‌زنند تا جان یک انسان یا چند انسان را نجات دهند، از انسان بودنم احساس غرور می‌کنم. شاید در چنین لحظه‌هایی است که معنای واقعی انسان بودن را بهتر می‌شود فهمید.

    ۵- شقایق درباره یکی از تلخ‌ترین اتفاقات زندگی‌اش با من صحبت می‌کرد. می‌گفت وقتی می‌خواهی کار بزرگی انجام بدهی، باید با این تفکر جلو بروی که فقط خودت هستی و خودت و نباید روی کمک کسی حساب باز کنی. حرفش باعث شد به این فکر کنم که شاید در بعضی مسیرها، مهم‌ترین پشتوانه‌ای که داریم، همان خودمان هستیم؛ کسی که در نهایت باید مسئولیت ادامه دادن را به عهده بگیرد.

    ۶- روز را با نمره ۷ تمام کردم. رمانم را جلو بردم، «سقوط» را به پایان رساندم، پیاده‌روی کردم و برنامه آشپزی مورد علاقه‌ام را هم دیدم. فقط آلرژی که دوباره عود کرده بود، گاهی مثل یک پارازیت وسط کارهایم می‌افتاد و نمی‌گذاشت بعضی چیزها آن‌طور که می‌خواستم پیش بروند. همچنین کار ناتمامی که داشتم باعث شد نمره روزم را به ۷ برسانم.

  106. ۵/۷/۹
    پنجشنبه

    ۱. استفراغ در گرگ‌ومیش
    دورهمی خیلی خوبی بود، زیاد هله‌وهوله خوردم و از شام برایتان نگویم که بسی خوشمزه بود. اما دورهمی طولانی شد و تصمیم بر آن شد که شب آنجا بمانم.

    راستی، قبلش باید بگویم که معده‌ی من مثل چشم و سر و ریه و مغزم، معیوب است. گاهی که خیلی پرخوری کنم یا چیزهایی مرگ کنم که به جانِ اسیدِ معده آتش بی‌اندازد، استفراغ می‌کنم. آن هم در خوااااب.

    جالب نیست که برایتان بگویم، تا فی‌الحال چندین دفعه بیدار شده‌ام و دور و برم را پر از کثافتِ استفراغ دیده‌ام.
    آنقدر برایم عادی شده که ملحفه‌ی سبزِ مخملی گرفته‌ام و زیرِ آن دو ملحفه‌ی دیگر روی تشک کشیده‌ام، تا اوقاتِ نحسی که کثافات، استفراغ می‌کنم، نجسی به تشک نرسد. از عادی‌شدن می‌گفتم؛ در این اوقات لباس‌هایم را در می‌آورم و در ملحفه‌ی مخمل مچاله می‌کنم و به گوشه‌ای از اتاق می‌اندازم تا فردا صبح که به سراغشان روم.

    و اما دیشب، بعد از بازی، نفهمیده روی کاناپه خوابم برده. صحنه‌ای در خواب و بیداری یادم هست که رفیقم مبل را باز می‌کند و روی من پتو می‌اندازد. هعی، آن بدبختِ فلک‌زده، دستش درد نکند پتو را انداخت وگرنه که……

    چشمتان روزِ بد نبیند، همانی شد که نباید.

    نمی‌دانید، نمی‌دانید چه عرقِ شرمی ریختم. قدِ دریا عذرخواهی در گلو داشتم و جرعه‌جرعه بیرون ریختم. رفیقِ طفلکی‌ام هی می‌گفت اشکال ندارد، اشکال ندارد.
    اما من به معنای واقعیِ کلمه گه زده بودم به زندگی‌شان؛ چطور اشکال ندارد؟

    خداراشکر، بیشترِ نجسی‌ها روی همان پتوی مهربانی ریخته شده بود. مقدارِ قابل‌توجهی هم روی مبل، که تا من از دستشویی برگشتم، رفیقِ بی‌نوایم همه را با دستمالِ کاغذی پاک کرده بود. خداراشکر که مبل‌شور داشتند، وگرنه چگونه رد و بویِ آن نجسی را پاک می‌کردیم.

    ۲. صبح
    هنوز از عرقِ شرم خیس بودم، لیچِ آب. صدایشان را می‌شنیدم که همگی بیدار شده‌اند. از شرم و خجالت دوست نداشتم از زیرِ پتو بیرون آیم، اما در آخر به صحنه‌ی جرم رفتم تا ببینم گه‌کاریِ دیشبم با پنکه‌ای که روشن کرده بودیم خشک شده یا نه. خشک شده بود و مثلِ روزِ اول تمیز بود. مثلِ رفیق‌هایم که طوری می‌نمودند که انگار طوری نشده.

    دورِهَم چای خوردیم که بسیار چسبناک بود. هرچه اصرار کردند که همراهشان به کافه صبحانه بروم، نرفتم و به خانه برگشتم؛ مثلِ کودکی که کارِ بدی کرده و باید در اتاقش محبوس بماند.

    ۳. عن‌شویی
    پتو و لباس‌ها را در حمام از تیکه‌های عن پاکیزه کردم و سپس دو بار در ماشین‌لباسشویی انداختم. و فردا هم پتوی مهربانی را به خشکشویی می‌دهم تا خیالم راحت شود.

    ۴. تمیزکاری
    در این ی هفته که خانواده سفر بودند، تنها محلِ ترددم آشپزخانه و اتاقم بوده، که امروز از کف تا سقف این دو جا را سابیدم، چون مثل اینکه امشب یا فردا می‌رسند.

    در همین بین که تمیز می‌کردم و به صدای فرندز گوش می‌دادم، دچار فروپاشیِ روانی شدم. که احتمالاً نباید ازش حرفی بزنم، چون برخلافِ اکثرِ شما دوستانِ نویسنده که مرا از نزدیک نمی‌شناسید و صرفاً نامِ مرا می‌دانید، دو سه نفری هستند که بیشتر از نام، مرا می‌دانند. برای همین امیدوارم که نخوانند، یا اگر خواندند، دیدشان به من تغییری نکند.

    شاید بگویی خب،
    چرا می‌خواهی بگویی وقتی انقدر نسبت به این موضوع و زندگیِ شخصی‌ات گارد داری؟

    چون عزیزِدلِ برادر، این موضوع، موضوعی‌ست که کسی از آن حرف نمی‌زند. می‌خواهم بگویم تا بر این عروسکِ کهنه‌ی طردشده روحی بِدَمم، و به آن‌هایی که با همین نوع مشکلات دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند بگویم که تنها نیستند. من همراهشانم، حتی اگر مثلِ من آمادگیِ ابرازش را نداشته باشند.

    درست است، فروپاشیِ روانی داشتم. یعنی حینِ کار، عینِ کودکان، بی‌دلیل زدم زیرِ گریه و خدا می‌داند چقدر گریه کردم. خدا می‌داند در آن لحظه چقدر صدای دیوی که می‌گفت «تمامش کن، خودت را بکش، خودت را خلاص کن»، منطقی بود. اما مثلِ همیشه با این دیو جنگیدم؛ تنهایی، مثلِ همه‌ی ما. همه‌ی ما تنهاییم.

    جنگیدم و بهش گفتم: «ای دیوِ نمک‌به‌حرام، خانواده‌ای دارم، آرزوهایی دارم، رفیق‌هایی دارم. تمام که کنم، جوابِ آنان را چه دهم؟ جوابِ علیِ ده‌ساله‌ای که آرزوی مهاجرت داشت را چه دهم؟ جوابِ خواهری که تا موهایش را شانه نکنم آرام نمی‌گیرد چه دهم؟ به رفیق‌هایم چه بگویم؟ جوابِ دانشگاه را که می‌دهد و…..»

    خلاصه که جنگیدم. جنگی سخت، برای ماندن، برای ساختن.
    ساختنِ روانی که لیتیم کم دارد.

    این‌ها را گفتم تا بگویم: تو تنها نیستی. من هم گاهی به ماندن شک می‌کنم.

    ۵. ناهار
    ناهار خوردم و ظرف‌های ی هفته را در ظرفشور چیدم.

    ۶. خواندن
    «مرده‌خور» از صادق هدایت، نویسنده‌ی موردِ علاقه‌ام را خواندم.

    ۷. خواب و سپس نوشتن

    ۸. جنایت‌ومکافات
    در حال حاضر کششِ بیشتری نسبت به ادبیاتِ فارسی دارم تا روسی، ولی حسی می‌گوید تا «جنایت و مکافات» تموم نشود، سراغِ رمانِ فارسی نمی‌روی. و من گوش می‌دهم.

    @sarvfaam

  107. سال واژه: خوددوستی 🌷

    — روزی که فردایش مهمان دارم
    به روزی که سپری کردم نگاه می‌کنم. ترافیک بود و تا می‌شد از تنم بیگاری کشیدم. چه می‌کردم؟ کسی نبود کمکم باشد غیر از این تَن.
    صبح با دیدن بازخوردکی به گزارش نیکم شروع شد و در ادامه شیر‌سنجدم را نوشیدم که اصلا نمی‌دانم شروعش چه تاریخی بوده و حالا چطور چهل روز را حساب کنم.

    قبل از ورزش لیستی از کارهایی که قصد انجامشان را داشتم نوشتم. کارهایی وقت‌گیر و اساسی.
    بعد از ورزش و خوردن صبحانه، همسرم برای خرید مرغ بیرون رفت. من هم به حیاط رفتم تا بدرقه‌اش کنم که کرمم گرفت تا پنجره ‌ها را بشویم و این‌کار باعث شد گلها و گلدانهایشان را هم تمیز کنم و دستی به سر و روی حیاط بکشم که در برنامه‌ام نبود و از سر جَوگیری انجامش دادم.
    همسرم رسید و دست به کار شستن مرغ‌ها شد و من همچنان در حیاط مشغول بودم. بالاخره تمام شد و به خانه آمدم. مرغ‌ها را بسته بندی کردم و گوشت و سبزی بیرون آوردم تا برای فردا قرمه‌سبزی درست کنم.

    برای استراحت بین نیمه‌ی اول تا نیمه‌های بعدی با همسرم قهوه‌ای رقیق و پفک خوردیم.
    دوست داشتم ادامه‌ی سریالی که دیروز شروع کرده بودیم را ببینم(بخش کیو). تلویزیون روشن شد و تا آخرین قسمت روشن ماند. من فیلم می‌دیدم و همزمان کارهایم را انجام می‌دادم.
    گردگیری کردم و پنجره‌ها را از درون خانه دستمال کشیدم. قرمه‌سبزی را بار گذاشتم و سرامیک را تی کشیدم.
    کتری را رسوب زدایی کردم و کمی در نویسنده ساز بودم. یک پومودورو از کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه را خواندم و بعدش به نظافت اجزایی که در لیستم نوشته بودم پرداختم.
    برای استراحت نشستم تا قهوه‌ی رقیق دومم بنوشم و گزارشکی بنویسم.
    دوباره به کارهای جا مانده‌ام بازمی‌گردم، اما قبلش دوست دارم فیلم شرق بهشت را ببینم.
    ۱۴۰۵/۰۷/۰۹

    نشانی کانالم 👇🏻
    https://t.me/pichesabz

  108. گزارش‌نیک”1405/6/9″ مهر. روز پنج‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور را خاندم.
    کلمه‌برادی را هم از همین کتاب انجام دادم.

    زمانی موسیقی گوش کردم.

    قطعه‌ی ادبی در کانال گذاشتم.

    نویسنده‌‌ساز شرکت کردم.

    اینم از نیک‌نیک‌ امروز.

    https://t.me/speechoff

  109. لیوان چای را کنار گذاشتم و هوس خوردن چای در استکان و نعلبکی کردم میخواهم چند روزی در استکان چای بنوشم به سراغ
    کابیت رفتم و از طبقه‌ی بالایش یک استکان و نعلبکی درآوردم از آن نعلبکی های کوچک و استکان کمر باریک که خیلی خوردن چای در آن دلچسب بود و یادی از بیداری صبح کردم و کارهای معمول همیشگی را انجام داده بودم و پیاده روی و طبق معمول پنجشنبه‌ها کلاس آشنایی با داستان کودک رفتم بعد از کلاس با چند خانم آشنا شدم نویسنده بودند و می‌نوشتند و خیلی هم کتابخوان بودند دوکتاب ازکتابخانه به قلم جلال آل احمد گرفتم. و چند کتاب دیگر را در قفسه‌ها ورق زدم تصادفا کتاب شبهای تهران غزاله علیزاده را دیدم و از زویا پیرزاد هم چراعها را من خاموش می‌کنم را در بخش داستانی دیدم چون عجله داشتم از کتابخانه بیرون آمدم و در مسیر یک دوست قدیمی را دیدم و با هم ده دقیقه‌ای حرف زدیم به خانه آمدم ناهار آماده بود. بدون هیچ حرفی در سکوت با همسر و دخترم ناهار خوردیم و کمی استراحت کردم وبینار شرکت کردم و استاد حضور نداشت به امروزم نمره‌ی هشت می‌دهم‌.
    به کانال تلگرام مهرابی بیایید 👇

    https://t.me/notetoday1

  110. گزارش نیک پنجشنبه ۹ مهر پاییز ۰۵

    ✓🟥 گزارش نیک | جنایت در ساعت ده صبح، یا چگونه یک رویا را با چند ساعت خواب بیشتر از دست دادم.

    پنجشنبه بود. شرکت تعطیل بود و جهان، دست‌کم برای چند ساعت، از من انتظار هیچ کاری نداشت. می‌شد بی‌عجله خوابید، بی‌نگرانی از زنگ ساعت، بی‌آنکه صبح مثل کارمندی اخراج‌شده از رختخواب بیرون بیفتم و خودم را به ساعت حضور و غیاب برسانم.
    اما این چند ساعت خواب اضافه، بهایی داشت که هنگام بیدار شدن از آن خبر نداشتم.
    ساعت ده صبح، چشم‌هایم را باز کردم. نور روز از لای پرده‌ها به اتاق خزیده بود و سکوت پنجشنبه، با آن آسودگی مخصوص روزهای تعطیل، روی وسایل خانه نشسته بود. هنوز گرمای خواب در تنم بود و بالش، با مهربانی یک همدست قدیمی، سرم را نگه داشته بود.
    دستم را به سوی گوشی بردم. عادت همیشگی‌ام بود. باید چیزی می‌نوشتم. باید آنچه را در خواب دیده بودم، پیش از آنکه از حافظه‌ام بگریزد، به دام کلمات می‌انداختم.
    اما هیچ‌چیز.
    رویا رفته بود.
    نه تصویری، نه چهره‌ای، نه گفت‌وگویی مبهم، نه حتی آن احساس غریبی که گاهی پس از بیداری مثل بوی عطری ناشناس در اتاق باقی می‌ماند. ذهنم را زیرورو کردم. انگار شب گذشته مهمانی بزرگی در سرم برگزار شده بود و من، میزبانِ خواب‌آلود، درست هنگام جمع‌آوری خاطرات، از خواب برخاسته بودم و مهمانان بی‌سروصدا از در پشتی گریخته بودند.
    چه مضحک! چند ساعت بیشتر خوابیده بودم و حالا مهم‌ترین محصول شبانه‌ام، یعنی رویای بامدادی، از دست رفته بود.
    به ساعت نگاه کردم. ده صبح.
    با خودم گفتم شاید اگر زودتر بیدار می‌شدم، مثلاً ساعت شش یا هفت، می‌توانستم آن را ثبت کنم. شاید رویا هنوز در آستانه آگاهی ایستاده بود و منتظر بود کسی در را باز کند. اما من تا ساعت ده خوابیده بودم و در این فاصله، مغزم فرصت کرده بود بساط نمایش را جمع کند، دکورها را پایین بیاورد و حتی نام بازیگران را از یاد ببرد.
    عجب کارگردان بی‌رحمی است این مغز!
    در دفتر بایگانی رویاها، امروز یک صفحه سفید باقی ماند. صفحه‌ای که شاید روزی پر از خانه‌های عجیب، آدم‌های فراموش‌شده، گفت‌وگوهای ناممکن و منطق شگفت‌انگیز خواب می‌شد. حالا فقط تاریخ پنجشنبه اول اکتبر ۲۰۲۶ و ساعت ده صبح را می‌توانستم در حاشیه‌اش بنویسم.
    بااین‌حال، نمی‌توانستم از خواب بیشترم پشیمان باشم. بدنم به استراحت احتیاج داشت و پنجشنبه، این فرصت سخاوتمندانه را در اختیارم گذاشته بود. فقط باید می‌پذیرفتم که گاهی میان آسایش تن و کنجکاوی ذهن، معامله‌ای کوچک صورت می‌گیرد.
    امروز سهم تن بیشتر بود و سهم رویا کمتر.
    شاید هم رویا، جایی در اعماق حافظه، هنوز زنده است. شاید فقط پشت دری بسته نشسته و منتظر است روزی با یک بو، یک آهنگ، یک چهره یا حتی یک جمله، دوباره خودش را به یادم بیاورد.
    فعلاً اما، در پرونده بایگانی رویاها، برای نخستین بار با یک سند کاملاً معتبر مواجه شده‌ام:
    گزارش غیبت رویا به علت خواب ماندن صاحب اثر.
    متهم ردیف اول: پنجشنبه.
    متهم ردیف دوم: ساعت ده صبح.
    و انگیزه جرم: چند ساعت خواب بیشتر، با رضایت کامل اینجانب!

    🟥✓ گزارش نیک | گل‌هایی که از هزار و یک شب روی پرده شکفتند
    🎬یادداشتی پس از تماشای نیمه دوم فیلم «گل هزار و یک شب» اثر پیر پائولو پازولینی

    امروز عصر، پس از آنکه چند روزی میان قصه‌های بوکاچو و حکایت‌های کانتربری پرسه زده بودم، سرانجام به آخرین ایستگاه سه‌گانه زندگی پازولینی رسیدم. فیلمی که نامش خود به‌تنهایی بوی قصه‌های کهن، بازارهای شرقی، عطر ادویه، پوست آفتاب‌خورده آدم‌ها و شب‌هایی را می‌دهد که در آن‌ها خواب و بیداری مرز چندان محکمی ندارند.
    «گل هزار و یک شب» را از نیمه دنبال کردم و عصر امروز، نیمه دوم این سفر سینمایی را به پایان رساندم. حدود دو ساعت از جهان پازولینی، با آن صورت‌های بی‌تکلف، لباس‌های رنگارنگ، معماری‌های غریب و قصه‌هایی که مثل شاخه‌های یک درخت کهنسال از دل یکدیگر بیرون می‌آیند.
    پازولینی در این فیلم، قصه‌گویی را به شکل دیگری به سینما بازگردانده است. انگار دوربینش را برداشته و به میدان قصه‌گوهای قدیمی پیوسته، جایی که هر رهگذر ممکن است رازی در سینه داشته باشد و هر روایت، دری به سوی روایتی دیگر باز کند. این فیلم سومین بخش سه‌گانه زندگی اوست و در جشنواره کن ۱۹۷۴ جایزه بزرگ ویژه هیئت داوران را دریافت کرد.

    🎬امروز اما برای من، جایزه‌ها و تاریخ سینما در حاشیه بودند. آنچه اهمیت داشت، این بود که چند ساعت از زندگی روزمره‌ام بیرون آمده بودم و در جهانی قدم می‌زدم که در آن عشق، شهوت، وفاداری، فریب، مرگ و شوخی، همه با لباس قصه ظاهر می‌شوند.
    زُمُرُّد، دختری که سرنوشت را به بازی گرفت
    از میان تمام شخصیت‌ها، زُمُرُّد همچنان در ذهنم می‌درخشد. زنی که در آغاز داستان، در مقام کنیز به فروش گذاشته می‌شود و خودش مردی را برای خریدنش انتخاب می‌کند. همین جابه‌جایی کوچک در مناسبات قدرت، از همان ابتدا نشان می‌دهد که در جهان پازولینی، آدم‌ها همیشه مطابق نقشی که جامعه برایشان نوشته رفتار نمی‌کنند.
    رابطه او با نورالدین، با همه سادگی و شیرینی‌اش، از آن عشق‌هایی است که در دل قصه‌های قدیمی ریشه دوانده‌اند. عشقی که با یک اشتباه، ربوده شدن و جدایی، از آسودگی آغازین خود بیرون می‌افتد و به جست‌وجویی طولانی بدل می‌شود.
    نورالدین در جست‌وجوی زُمُرُّد، گویی از یک قصه به قصه‌ای دیگر پرتاب می‌شود. در این مسیر، جهان اطرافش مدام تغییر می‌کند، اما میل بازگشت به محبوب همچنان در او زنده می‌ماند.
    🎬عشق عزیزه و عزیز، زخمی که در قصه باقی ماند
    یکی از تلخ‌ترین و ماندگارترین رشته‌های داستان، حکایت عزیزه و عزیز است. قصه‌ای که در آن عشق، وفاداری و بی‌وفایی، در کنار هم چنان درهم می‌پیچند که گویی هیچ‌کدام بدون دیگری معنای کاملی ندارند.
    عزیزه، با آن عاطفه‌ای که در دل خود حمل می‌کند، برای من از آن شخصیت‌هایی بود که پس از پایان قصه هم نمی‌توان به‌سادگی رهایشان کرد. در جهانی که مردان گاه با سبکی و بی‌فکری از عشقی به عشق دیگر می‌لغزند، رنج زنانه قصه همچون سایه‌ای آرام بر تصاویر باقی می‌ماند.
    پازولینی برای بیان این رنج، به خطابه و موعظه پناه نمی‌برد. قصه را پیش می‌برد و اجازه می‌دهد رفتار آدم‌ها، با همه تناقض‌ها و ضعف‌هایشان، خودشان را آشکار کنند.
    در اینجا، عشق چیزی شبیه یک گل زیباست که هم‌زمان می‌تواند عطر داشته باشد و خار. آدم‌ها آن را با دست‌های خود می‌چینند و گاهی همان دست‌ها زخمی می‌شوند.

    🎬شاهزاده‌ها، قصرها و بازی عجیب سرنوشت
    در نیمه دوم فیلم، آنچه بیش از هر چیز مرا مجذوب خود کرد، رفت‌وآمد میان جهان‌های گوناگون قصه بود. شاهزاده‌ها و پادشاهان، عاشقان و مسافران، زنان و مردانی که هرکدام به طریقی درگیر تمنایی شخصی‌اند.
    قصه شاهزاده تَگی و شاهزاده خانم دونیا، با فضای شاهانه و سرنوشت پرپیچ‌وخم خود، یکی از آن روایت‌هایی است که جهان فیلم را از یک داستان عاشقانه ساده فراتر می‌برد.
    در اینجا، قصرها و لباس‌های فاخر، همچون صحنه تئاتری بزرگ عمل می‌کنند. آدم‌ها در دل این شکوه ظاهری، همچنان گرفتار همان نیازهای ابتدایی‌اند: دوست داشته شدن، آزادی، لذت، وفاداری و گریز از سرنوشتی که دیگران برایشان تعیین کرده‌اند.
    چه طنز ظریفی در این جهان وجود دارد! پادشاهی با آن همه قدرت و تشریفات، گاهی در برابر یک دل عاشق، از هر گدای بی‌خانمانی درمانده‌تر است.
    قصه در قصه، مثل خواب در خواب
    یکی از لذت‌های تماشای نیمه دوم فیلم، همین ساختار تودرتوی آن بود. شخصیت‌ها از دل یک ماجرا بیرون می‌آیند و به ماجرایی دیگر وارد می‌شوند. گاهی کسی قصه‌ای را تعریف می‌کند و ناگهان خودمان را درون همان قصه می‌یابیم.
    این ساختار برای من یادآور خواب‌هایی بود که در آن‌ها آدمی خیال می‌کند بیدار شده، اما هنوز در خواب دیگری گرفتار است.
    شاید به همین دلیل است که تماشای پازولینی پس از تجربه‌های اخیرم با سینمای او، چنین لذت خاصی داشت. در «دکامرون» با جهان شوخ و زمینی قصه‌ها آشنا شده بودم و در «حکایت‌های کانتربری» با طنزی گاه تلخ‌تر روبه‌رو شدم. اینجا اما قصه‌ها حالتی رؤیایی‌تر دارند، انگار سینما خودش به خواب بزرگی تبدیل شده که هر بار با باز شدن دری، جهان تازه‌ای در آن پدیدار می‌شود.

    🟥🎬✓ بازگشت زُمُرُّد و نورالدین، یا پایان خوشی که از دل هزار شب شاعرانه بیرون آمد

    و سرانجام، آن لحظه‌ای که قصه دوباره به نقطه آغاز خود بازمی‌گردد.
    زُمُرُّد که پس از جدایی و اسارت، با تدبیر و جسارت به پادشاهی رسیده و در لباس مردانه بر تخت نشسته است، بار دیگر با نورالدین روبه‌رو می‌شود.
    چه تصویر دلنشینی! زنی که روزگاری در بازار برده‌فروشان به فروش گذاشته شده بود، اکنون در جایگاه پادشاه نشسته و مردی که در جست‌وجوی او جهان را زیر پا گذاشته، سرانجام به حضورش می‌رسد.
    در این دیدار، بازی قدرت و نقش‌ها به شکلی شیرین و بازیگوشانه تغییر می‌کند. زُمُرُّد دیگر آن دختر بی‌پناه آغاز فیلم نیست. او سرنوشت خودش را به دست گرفته و حالا می‌تواند درباره سرنوشت محبوبش تصمیم بگیرد.
    برای من، زیبایی این پایان در همین وارونگی نهفته بود. عشق پس از آن همه جدایی و سرگردانی، دوباره امکان حضور پیدا می‌کند. دو انسانی که روزگاری در مناسبات ارباب و کنیز به هم رسیده بودند، اکنون در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند و شکوه قصر، لباس‌های فاخر و تشریفات سلطنتی، در برابر خودِ عشق رنگ می‌بازند.
    گویی تمام آن سفر طولانی برای رسیدن به همین لحظه بوده است.

    🎬پازولینی و زیبایی بی‌واسطه بدن و جهان

    یکی از ویژگی‌های سینمای پازولینی که در این فیلم بیش از پیش برایم آشکار شد، نگاه بی‌پیرایه او به بدن انسان است.
    صورت‌ها، اندام‌ها، پوست‌ها، موها و حرکت آدم‌ها در قاب دوربین، با نوعی حضور طبیعی و زمینی دیده می‌شوند. بدن در این جهان بخشی از زندگی است، همان‌قدر واقعی و روزمره که خاک، سنگ، لباس، غذا و آفتاب.
    در کنار این حضور جسمانی، معماری و مناظر فیلم نیز برایم اهمیت زیادی داشتند. دیوارهای کهنه، فضاهای باز، کوچه‌ها و قصرها، همه حس مکانی را می‌سازند که انگار از دل یک کتاب مصور قدیمی بیرون آمده است.
    پازولینی در سفرهای فیلم‌برداری خود از مکان‌هایی در آفریقا، خاورمیانه و نپال بهره برده و این جغرافیای متنوع، به فیلم کیفیتی خیال‌انگیز و در عین حال ملموس داده است.
    🎬تماشای این تصاویر برای من شبیه ورق زدن کتابی مصور بود که نقاش آن به جای قلم‌مو، دوربین در دست گرفته است.
    پایان یک سه‌گانه و آغاز یک دلتنگی سینمایی
    وقتی فیلم به پایان رسید، چند لحظه در همان فضای قصه‌ها باقی ماندم. انگار از مهمانی بزرگی بازگشته بودم که در آن آدم‌های بسیاری را دیده‌ام، با بعضی خندیده‌ام، از سرنوشت بعضی اندوهگین شده‌ام و بعضی را هم پیش از آنکه فرصت شناختنشان پیدا شود، برای همیشه از دست داده‌ام.
    سه‌گانه زندگی پازولینی برای من به تجربه‌ای فراتر از تماشای سه فیلم تبدیل شده است. ابتدا «دکامرون» و آن شور زندگی و شوخی‌های زمینی‌اش، سپس «حکایت‌های کانتربری» با طنز و تلخی و آدم‌های رنگارنگش، و حالا «گل هزار و یک شب» با جهان رؤیایی و عاشقانه‌اش.
    امروز عصر، آخرین گل این سه‌گانه را هم تماشا کردم.
    حالا می‌فهمم چرا عنوان فیلم چنین شاعرانه است. گل هزار و یک شب، گلی است که هر بار با باز شدن یک قصه، گلبرگ تازه‌ای از آن آشکار می‌شود. گاهی گلبرگش عشق است، گاهی خیانت، گاهی خنده و گاهی اندوهی که از فاصله قرن‌ها به ما رسیده و هنوز تازه است.
    و من، تماشاگر امروزی این قصه‌های کهن، با تمام فاصله‌ای که میان جهان خودم و جهان پازولینی وجود دارد، هنوز می‌توانم در چهره آدم‌هایش چیزی آشنا پیدا کنم.
    شاید راز ماندگاری قصه همین باشد. آدم‌ها عوض می‌شوند، شهرها و قصرها و لباس‌ها از میان می‌روند، اما دل آدمی همچنان در جست‌وجوی همان چیزهای قدیمی است.
    عشق، آزادی، لذت، رهایی و کسی که پس از هزار شب سرگردانی، سرانجام بتوانی دوباره در آغوشش بگیری.
    پایان فیلم بود، اما هزار و یک شب هنوز در ذهنم ادامه داشت.
    بر اساس منابع سینمایی، فیلم در این مناطق فیلم‌برداری شد:
    🇾🇪 یمن شمالی و جنوبی — بخش بزرگی از فیلم، از جمله صنعا، تعز، زبید، شبام و سیئون
    🇮🇷 ایران — به‌ویژه اصفهان و بناهایی مانند مسجد شاه، مسجد جامع، عالی‌قاپو و چهل‌ستون
    🇳🇵 نپال — کاتماندو، پاتان و باکتاپور
    🇪🇹 اتیوپی
    🇪🇷 اریتره
    🇮🇹 ایتالیا — برخی صحنه‌های داخلی در استودیوهای رم فیلم‌برداری شد.

    پس اگر بخواهیم دقیق بگوییم، لوکیشن‌های خارجی فیلم دست‌کم پنج کشور را دربرمی‌گرفت: ایران، یمن، نپال، اتیوپی و اریتره، با فیلم‌برداری‌های استودیویی در ایتالیا. یک منبع سینمایی ایتالیایی نیز صراحتاً از ایران، یمن، نپال و اتیوپی به‌عنوان مناطق اصلی فیلم‌برداری یاد می‌کند.
    و این نکته برای گزارش نیک خیلی زیباست: پازولینی برای ساختن جهانِ هزار و یک شب، یک دنیای خیالی را در استودیو اختراع نکرد. او بخشی از خودِ جهان را برداشت و به درون افسانه برد. کوچه‌های صنعا، مسجدهای اصفهان، میدان‌های باکتاپور و بیابان‌های اتیوپی، همه تبدیل شدند به قطعات یک رؤیای واحد.

    نام انگلیسی فیلم: Arabian Nights
    نام ایتالیایی فیلم: Il fiore delle Mille e una notte
    عنوان ایتالیایی به‌معنای «گلِ هزار و یک شب» است. ( سومین قسمتِ سه‌گانه‌ی زندگی )
    برنده جایزه بزرگ هیئت داوران جشنواره کن ۱۹۷۴
    کارگردان: پیر پائولو پازولینی
    ( ملقب به شاعر و شهیدِ سینما )

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  111. «برای من مهم فقط آن است که بتوانم دنیا را دوست بدارم و آن را خوار نشمارم، به آن و خودم کینه نورزم و دنیا و خود و همه‌ی موجودات را با شگفتی و احترام و عشق نگاه کنم.»
    _هرمان هسه. سیدارتها

    ۱. رو به پنجره چشم باز کردم و چشمانم نوری خوشرنگ و گرم از طلوع خورشید دید. انقدر زیبا که تا چند ثانیه حتی نتوانستم پلکی بزنم. امروز خورشید از اتاق من طلوع کرد.
    ۲. هوای نیمه‌ابری صبح، حال خیال‌پردازی‌ام را بارانی کرد. بیشتر خوش‌گذشت.
    ۳. املت روز پنج‌شنبه را هم خوردیم. املت روز پنج‌شنبه با همه‌ی املت‌های دنیا فرق دارد. از همه‌ی املت‌ها املت‌تر است.
    ۴. دلایلی مثل قطعی برق و نبود مشتری و عدم حضور حسابدار و مدیر عامل همگی باعث شد دو ساعت در حیاط شرکت پیاده‌روی کنم. عجیب ذهنم خالی بود و عجیب‌تر با پیاده‌روی خالی‌تر هم شد. من هم بیشتر روی دیدن تمرکز کردم. بدو بدوی مورچه‌ها را دیدم، پرواز پروانه‌ها را، بپر بپر قوم ملخ‌ها را، درخت‌ها و گنجشک‌های مهمانش را، آسمان و ابرها و هرچیزی که متعلق به آسمان بود را خوب دیدم. عمدا از کلمه‌ی دیدن استفاده می‌کنم چون واقعا تصمیم گرفتم ببینم و سعی کنم چیز‌های جدیدتری ببینم.
    ۵. صدای بادی که لای برگ درخت‌ها می‌پیچید وسوسه‌ام کرد خودم هم درخت شوم. یک حالت درخت شدن دارم. قانونش هم ساده‌ست: تا می‌توانم مقابل درختی بایستم دست‌ها و انگشتانم را رها کنم. بدون حرکت و بدون فکر بایستم و اجازه دهم باد لابه‌لای موهایم بچرخد و لباسم را برقصاند. این میل به درخت‌‌شدن، بیشتر در فصل بهار و پاییز سراغم می‌آید. دوستش دارم.
    ۶. خواهرم زنگ زد و خبر داد کتاب‌هایم را آقای محترم پستچی تحویل خانه داده است. تا به خانم برسم جان به لب شدم.
    ۷. کتاب با شما نبودم بهمن فرسی را از مدرسه نویسندگی برداشتم. یک دنیا تشکر. شروع کردم به خواندن و خیلی شیرین به دلم نشست. دوستم را هم خبر کردم بخواند.
    ۸. کمی برای دوست عجیب و جالبم پرحرفی کردم. او هم برایم حرف زد و یک ویژگی جالب دیگر از او را شناختم.
    ۹. تا رسیدم اتاقم، کتاب‌های تازه را یکی یکی برداشتم پاک کردم و توی قفسه چیدم. برای هرکدام لبخند متفاوتی داشتم.
    ۱۰. گزارشم را می‌نویسم و بعد تا وقتی خوابم بگیرد سریال خواهم دید.
    ۱۱. تصمیم گرفتم از این پس من هم مثل همین صفحه‌ی گزارش نیک، نقل قولی داشته باشم.

  112. روز پنجم سلامت مغز را انجام دادم. دو دقیقه‌ای در حیاط رفتم و به آسمان نگاه کردم. بعد هم با مادرم رفتم خرید.
    در حالی که مشغول خرید بودیم. یک خانمی به من و مادرم نزدیک شد و سلام کرد. من گفتم ببخشید شما را نشناختم. گفت شما خانم خودآموز هستید. گفتم خوش‌آموز هستم. گفت من را خوب نگاه کن، یادت نمی‌یاد. فکر کردم شاید یکی از ارباب رجوع‌ها باشد. ولی گفتم نه نشناختم. گفت اسمش مرجان است و راهنمایی هم‌کلاسیم بوده است. یادم افتاد اسم و فامیلش را. بغلش کردم. گفت مادرت را شناختم. خودت خیلی تغییر کرده‌ای. از حالش پرسیدم. فهمیدم ادبیات خانده است. و مدتی تدریس می‌کرده است. بهش گفتم کلاس نویسندگی را. چه جالب که هم‌کلاسی‌هایم، همه هنوز در این محله هستند.
    با کلی خرید پیاده برگشتیم خانه. به آژانس سفرنویس زنگ زدم. و رفتم آرایشگاه. چقدر زود به زود این موهای ابرو و صورت در می‌آیند.
    درسی از طرحواره‌ها را دوباره گوشیدم. چقدر مشکلات و عدم تعادل در روانم هست، که باید اصلاح شود. هربار یاد می‌گیرم، باز کم است.
    وبینار مدرسه نویسندگی در کنار ساجده جان و الهه جان و باقی دوستان نوشتیم. و از تجربیات‌شان شنیدیم.
    چند صفحه‌ای از کتاب «تقویم بی‌هدفی» خاندم.

    1. سال واژه ــ بازآفرین

      ــ طبق روال هرروزه دو صفحه آزادنویسی کردم و مدیتیشن و یوگای صبحگاهی
      ــ کمی خط تمرین کردم و تمرین زبان
      ــ یک ساعتی به تمرین پیانو گذشت، سخت است و کمی تمرکز می‌طلبد،مثل استخوانی است که ۲۰ سال کج رشد کرده و پیش رفته ومن اکنون می‌خواهم روش کار کنم که به مرور صاف بشه.
      ــ رونویسی کردم از شب یک شب دو و درباره‌ی شعر از بیژن جلالی:
      شعر‌های من چه تند
      می‌روند
      و به روزگاران دیگر
      رسیده‌اند
      وساعت من هنوز
      امشب را
      نشان می‌دهد
      ــ در حال و هوای جوانی از شاهرخ مسکوب، کتاب بیگانه و نوشتن با تنفس آغاز می‌شود از لرن هرینگ و دهکده‌ی آدمخواران از ژان تولی
      ــ زبان ترکی را آموختم طبق اپلیکیشن زبان‌شناس
      ــ دروبینار نویسنده ساز شرکت کردم ویک پومودورو آزاد نویسی و دوستان درباره‌ی اهمیت آزادنویسی و گزارش نیک صحبت کردند.
      ــ دوساعت هم به فوتبال گذشت ، مدت‌ها بود نرفته بودم ولی خوش بود.
      ــ و نوشتن گزارش نیک و هواکردنش

  113. تا می‌توانید بخندید

    دوباره همان فکرهای دیروز. آزادنویسی. آشپزی. روزنویسی. با خاله صحبت می‌کند. متنفرم. هم از فامیل پدری هم از مادری. تنفر حس شدیدی‌ست. فکر می‌کنند درست یعنی خودشان. نمی‌توانند درک کنند من آدم دیگری‌ام. باید به تفاوت‌ها احترام گذاشت. آن‌ها متوجه نیستند. شاید هم نمی‌خاهند متوجه شوند. ناراحتم چون نمی‌توانم خودم باشم. آهنگ گوش می‌کنم. ناامیدم. خیلی. از خودم می‌پرسم چرا هرروز باید بنویسم؟ چرا اصرار دارم کانالم زنده بماند؟ من خسته‌ام. از زندگی. از مردگی. از آدمی. اصلن از آدم بودن. می‌خاهم گنجشک باشم. فقط با نوشتن خالی نمی‌شوم. آهنگ غمگین می‌گذارم. باید گریه کنم. گریه کن لعنتی. گریه می‌کنم. دلم پر است. می‌پرسم چرا فاطی راضی نیست؟ چرا مدام غر می‌زند؟ چرا از همه‌چیز و همه‌کس طلبکار است؟ گریه می‌کنم چون حس می‌کنم فاطی دوستم ندارد. دوست ندارم اینطوری باشم. دچار تناقض می‌شوم. هم هستم هم نیستم. هم می‌توانم هم نمی‌توانم. هم می‌خاهم هم نمی‌خاهم. خودم را سرزنش می‌کنم. اصلن به این نتیجه می‌رسم که جهان جهان تناقض‌هاست. همیشه غمگین گوش می‌دهم. باید خودم را خالی کنم. فردا باز روزی از نو و غمی از نو. حالم بهتر می‌شود. می‌خانم. می‌گوشم. می‌نویسم. فاطی تسلیم نمی‌شود. هرگز. نوشتن تنها امید اوست. می‌خندم. باشد که کون غم پاره شود. میم می‌گوید نخند که پس از هر خندیدنی گریستنی‌ست. من اینطور فکر نمی‌کنم. معتقدم آدم‌ها اول‌ اشک بودند و بعد دست و پا درآوردند. غم همیشه بیشتر از شادی‌ست و اشک همیشه بیشتر از لبخند. می‌خندم. نیم‌ساعت طول کشید تا بفهمم یعنی چی. ساجده حق‌پرست، آکبند حق هستید(اموجی خنده).

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *