گزارش نیک ۵۵: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«طاق‌باز خوابیده بودیم و خیره بودیم به همه‌ی ستاره‌ها
گل انداخته بود حرف آینده و کار و بودنمان
من از او پرسیدم
دوست داری چی باشی؟
گفت:
“زنده.”»
-اوت کاست، هنر داستان‌سرایی، فصل دوم، رفیق

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم


شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


در گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

6 خرداد 1404

6 خرداد 1404

21 بهمن 1403

21 بهمن 1403

22 اردیبهشت 1400

22 اردیبهشت 1400

120 پاسخ

  1. درود.
    سال واژه‌ام: پازل نویسندگی( خاندن، آزادنویسی، ویرایش و انتشار)
    چند روزه ویلا رفته‌ام. تو روستا خلاقیم گل می‌کنه. پختن کلوچه، ماست بستن و نوشتن و نوشتن.
    پیاده‌روی زیاد. نفس‌کشیدن از ته ریه‌هایم.
    رازگاهان فراوان. دیدن طبیعت و در خلال این‌ها صد البته خاندن و نوشتن.
    بعد از چند روز بی‌نتی سری به گروه کوهم زدم . سورپرایز شدم از دیدن عکس‌های پارسال رونمایی کتابم؛ ” از انسان هنرمند تا هنرمند معنوی” در فرهنگسرای اندیشه تهران. مهری به مناسبت روز قلم برایم گذاشته بود و چند پیام از او و دیگر دوستان  کوه از جمله؛ هستی و سهیلا و دیگران.
    هم خوشحال شده بودم هم شرمگین. شاد که به یادم بودند و شرم که فرصتم کمه برای بودن در این گروه نیک که نامش ” جیگرطلا” ست. در کانالم از اونا تشکر و قدردانی  کردم و نیز پوزش برای غیبتم می‌دونستم که درکم می‌کنن.
    زدن چند تلفن سرخ، سبز، آبی گلابی هرروزه و دلشان را به‌ دست آوردن.
    راستی بعد از شونصد سال که بلد نبودم دگمه‌ی نیم‌فاصله‌ی گوشی‌ام کجاست اونو ظهری پیدا کردم. همش به جای نیم‌فاصله هی خط تیره می‌ذاشتم 😭🙈 آخ که چقدر با این ندانم‌کاری استاد رو شکنجه دادم. نوشته‌ها و شعرهای تاپ‌م😜 رو نادیده می‌گرفت و صاف تو هر کلاسی می‌رفت سر همین خط تیره که به خیال خودم کوتاه‌تر رو استفاده می‌کردم تا جای نیم رو پُر کنه و گازخورد‌های کاری بهم می‌دادن.😝 امروز از شوق تو همه‌ی نوشته‌ها سعی کردم از کلماتی که نیم‌فاصله دارن به‌کار ببرم. حتا تو همین گزارش‌نیکم. امید که استاد از سر تقصیراتم بگذره بگین آمین. ( همین خودش کلی کار نیک و صواب بود که یه روز تموم نشستم و هر چی دگمه تو گوشی بود رو آزمون و خطا زدم تا بلاخره یافتم. و استادی رو از نگرانی رهانیدم.)
    یه کار نیک این بود که تموم شعرهای کانال شعرم رو با این نیم‌فاصله‌ی کشف شده تصحیح کردم. و کار نیک خداپسندانه‌ی دیگه اینه که باید بیفتم به جون کانال تلگرامم و هی بریزم و هی اصلاحش کنم.😭
    امروز یه تصمیم نیک هم گرفتم نیک از اون جهت که اگه رعایت کنم باعث آرامش بیشتر  در زندگیم می‌شه: قراره کمتر به خودم گیر بدم و هی ادای مبصر و معلم وجدان رو در نیارم. به خودم توپیدم که آخه از این همه سخت‌گیری و کمال‌گرایی و زندان‌بان خودت بودن چی نصیبت شده به‌جز خوردن روزی ۱۵ قرص رنگارنگ؟! حالا بعد نتیجه‌ش رو اگه خوب بوده براتون می‌نویسم.
    چند تا از پیراهن‌های قدیمی‌ام رو به کسی دادم که مثل خودم کُپل بود. شاد که شد منم   از خود راضی شدم.🥰
    راستی روز قلم گذشته رو پساپس (بر مبنای پیشاپیش) به استادم و دوستان نویسای گروه تبریک می‌گم.
    ما آیندگانیم.
    کانال نوشته ها و کانال شعرم زیر اومده.

    https://t.me/Nahid_Yousefzadeh_Shoushtri

    @nahiid_yousefzadeeSher

  2. امروز چندمین باری است که در جلسات «نویسنده‌ساز» استاد شاهین عزیز شرکت می‌کنم.

    چندین سال پیش در کلاس نویسندگی خلاق شرکت کرده بودم. بعد از آن، هر از گاهی به تلگرام مدرسه نویسندگی سر می‌زنم. این باعث می‌شود حس کنم هنوز پیوندی بین ما وجود دارد.

    نوشتن برای من بیشتر حس درمانی دارد. وقتی دلم می‌گیرد و افکارم درهم‌پیچیده می‌شود، می‌نویسم؛ انگار همه گره‌ها یک‌باره باز می‌شوند.

    امروز که بیدار شدم، کلاً زندگی حس بهتری داشت. حتی در پاساژها که می‌گشتم، وقتی از جلوی گل‌فروشی‌ها رد می‌شدم، گل‌ها بسیار خوش‌بو بودند؛ در صورتی که جایی که من زندگی می‌کنم، گل‌ها خیلی کم‌بو هستند یا اصلاً بو ندارند.

    این روزها خیلی خوشحالم. نمی‌دانم دلیلش بودن در جمع اهل دل است یا من وارد دوره‌ای جدید از تاریخ زندگی‌ام شده‌ام…؟

  3. سال‌واژه‌ام: مَطلَع

    برای اولین بار شب به مدت دو ساعت در جاده رانندگی کردم، تنها خودم بودم و پسرکم، هم ترس داشت هم هیجان، اما به شجاعت و اعتمادم به خودم آفرین گفتم.
    اولین سفر دوتایی‌ است با پسرم، به دیدن دوستی رفتیم.
    کتابنقد را هم از میانه بودم، استاد شاهین یادداشتی از ابراهیم هرندی خواندند، انتهای جلسه صحبت از فبک شد، فلسفه برای کودکان، یاد دوران کارشناسی افتادم و جلسات P4C با دکتر امیری، از معدود خاطرات خوش کارشناسی. معطل نکردم و بعد از کلاس چند جلد کتاب از نشر لِگا سفارش دادم.
    نویسنده‌ساز را هم بودم استاد گزارش نیکان را خواندند (کلا هر آینه که من گزارش نیک نفرستادندی استاد توجهی نیک به گزارشات نیک داشتندی و آنها را خواندندی.)
    شب فرصتی دست داد و کانال دوستان از جمله بچه ماهیا (به قول خانم فرهادی) را خواندم و کیفور شدم از شدت ذوقشان.
    و از جایی که چهارشنبه آخرین جلسه کتابنقد است و من هنوز برای تحویل مشقم اندر خم یک کوچه‌یَم از سکوت و سکون شب بهره جُستم و تا خودِ ۶:۳۰ صبح مشغول کاویدن آن واژه‌ی منتخب بودم، خوش به حالش.
    دیگر داستان این بود که در این حوالی از فردا دارم گزارش نیکم را هوا میکنم.
    باشد که مقبول افتد.

  4. لیست کارهای مفید روز:
    ۱.دوش گرفتن
    ۲.پختن پلو تن ماهی
    ۳.سفارش شکلات تلخ 🍫 با طعم پرتقال و عسل
    ۴.پوشیدن جوراب زرافه‌ای
    ۵.غذا دادن به طوطی،ماهی
    ۶.سفارش کتابهای pretty little liars ،اثر نویسنده:سارا شپرد
    ۷.نوشیدن کاپوچینو
    ۸.نوشیدن چای
    ۹.تماشای سریال عشق اجاره‌ای
    ۱۰.شعر سرایی
    ۱۱.تماشای سریال pretty little liars

  5. از‌چه‌بگم بکی‌بگم بچی‌بگم
    کسی است‌که بگم
    گمونم که کمان کنم کسی نیست که بگم چه گذشت در یک‌روز به‌من باشه بگم حد‌عقل دلم خنک میشه که بگم گوش‌شنوااست که‌بگم
    چه‌بگم، بگمِ‌شد نه‌جانم نه‌عزیزم استاد‌هرروز داره به یک چیز امتحان‌کنه دیروز متوجه شدم دریک ساعت پیش‌از پنصد‌کلمه ردوبدل شد از استاد حتی داخل آن واژه تکراری گذاریش‌نیک بود و روز ۱۰۰‌کلمه دیگه راه همه یک‌واژه یایک‌کلمه بودن مه پادکست ره گوش کردم همه کلمات استاد داخل یک پوشه که لغت‌نامه باشد نوشتم و دیگر هم نوشتم لباس‌شستم تاصبح
    به پشِ‌ماشین‌لباسشواِی ماشین‌لبلش‌شواِی از این ساده‌هاست که باید خودم لباس آب‌کش کنم و‌کردم و همچنان ۷۵۰: لغت‌نوشتم در کنارِ ماشین‌لباسشواِی از این‌ور برق رفت صبح‌دم یا سپیده‌دم شده بود گفتم باشه بخابم‌ که خابیدم صبح پاشدم سوپرایز شدم دیدم این‌همه کلمات که نوشتم دخترم به اینکه از یادداشت ها بگذره کلید وسط را بزنه همه را پاک‌کرده و مرا دلجمع‌کرده گفته نوشته‌هات بدلم‌نشیشت‌ گفتم باید پاک بشه خلاصه ۷۵۰ لغت م از دست دخترم بباد رفت دوباره شروع نوشتن کردم ۲۰۰لغت نوشتم بخدا به روز از بس‌کار دارم نمی‌تونم نویسم اوف دخترِگلم چه بسرم آوردی
    بچه‌تر که بود یک روز صبح همین‌جوری پاشدم دیدم که دخترم گوشی‌ام را می‌شوره آخ دلم بخاک که گوشی مه محتاج حمام بود مه نفهمیده بودم خلاصه گوشی‌ام با شعرهایی که نوشتم رفت ویداکرد ای‌بابا یاد اون دخترخانم افتادم که می‌گفت یک چند صفحه‌از رمانم گم‌کردم چه‌خوب بود هرچه نوشت به پا اون نرسیده بود نه عزیزم بخاطرِ که اونو ازدست‌دادی عزیز شده بود نه که بخاطرِکه خوب بود حال برم نهار آماده‌کنم‌ خدانگهدار روز خوش!

  6. – شب‌ها دیر می‌خوابم و روزها دیر بیدار می‌شوم. در طول روز خسته هستم و در انتهای شب سردرد می‌گیرم.
    – هوا گرم است.
    – کمتر بهتر است.
    – کوتاه و مفید یعنی بهترین.
    – جهان بسیار پیچیده‌تر از آن است که بتوانیم درکی از آن داشته باشیم.
    – موسیقیِ زیبا من را پرواز می‌دهد.
    – کمک به هم‌نوع آرامشِ روح است.
    – موفقیت معانیِ مختلفی دارد.
    – رفتن بهتر از رسیدن است.
    – دروغ‌گو ابتدا به خود دروغ می‌گوید.
    – هر کس با چشمانِ خود دنیا را می‌نگرد.
    – انرژی و زمانِ انسان‌ها محدود است.
    – آنچه که نوشته می‌شود از دست نمی‌رود.
    – زبان آزادیِ اندیشه را می‌گیرد.
    – اشتباهات فقط جبران می‌شوند.

    نشانیِ کانالِ تلگرامم:
    https://t.me/amin_articles

  7. درود
    فکر نکنم کسی این موقع روز گزارش دیروزش رو ثبت کند. اما من چرا.
    اینکه چرا این مدت گزارش نیک نمی‌نویسم، چند دلیل دارد؛ مهم‌ترینش این است که من در این کار منظم نیستم و خب، همین هم مانع نوشتن‌م می‌شود. بگذریم.
    من باز فرصت نکردم در کارگاه نوشتمرین آنلاین باشم. چون بیرون بودم. وقتی برگشتم، فایل صوتی را گوش کردم. چقدر این کارگاه خوب است. مثل لوله بازکن، مسیرهای بسته‌ی ذهن را باز می‌کند.
    در تمرین اول، وقتی استاد از ایده صحبت کردند و از مکان‌ها و شغل‌ها گفتند، با خودم گفتم، من که الان چیزی به ذهنم نمی‌رسد، اما با شنیدن این جمله که به یک مدرس فکر کنید که از شاگردش می‌خواهد در زمان کمی داستانی بنویسد، بلافاصله این این ایده به ذهنم اومد: « پسری ۲۳ در رشته ادبیات در دانشگاه تحصیل می‌کند. او تصمیم می‌گیرد در کنار رشته‌اش نویسنده شود. در دوره‌‌ی داستان نویسی شرکت می‌کند. بعد از چند جلسه، مدرسه از شاگردهایش می‌خواهد در عرض دو روز یک داستان بنویسند و در کانال تمرین بگذارند. او پیشنهاد می‌دهد برای یافتنِ ایده، به منطقه‌‌ی پایین شهر بروند و زندگی آدم‌ها را از نزدیک ببینند.
    پسرِ قصه‌ی ما همین کار را می‌کند. اما آنجا با دو معتاد روبه‌رو می‌شود که باهم سرِ یک سرنگ مورفین دعوایشان شده. در دعوا، یکی از آن دو نفر، اشتباهی سرنگ مورفین را وارد بازوی پسر قصه می‌کند. او به آزمایشگاه می‌رود و آنجا به او می‌گویند آلوده‌ به بیماری ایدز شده.
    او دچار افسردگی می‌شود و حتی کارش به اعتیاد می‌کشد. تا اینکه همان مدرس به کمکش می‌آید. او را به مسیر نوشتن و زندگی‌ برمی‌گرداند.»

    خب شاید ایده خیلی خوبی هم نباشد، اما من می‌توانم با آن بازی کنم.
    این مدت درست در مسیر واژه‌ای پیش می‌روم که برای امسال انتخاب کرده‌ام و این برایم شگفت‌انگیز است. دارم روی یادگیری داستان کار می‌کنم. هر روز قدمی برای این هدفم برمی‌دارم.
    داستان کوتاه زمینی‌ها را خواندم.
    یادداشت نوشتم. داستانک نوشتم.
    خیاطی کردم و به به صحبت مشتری گوش دادم. از بیمارستان نمازی شیراز می‌گفت. از اینکه نمازی چقدر برای بیمارستان زحمت کشید و چقدر آن را مجهز ساخت، اما حالا به کجا رسیده که تخت درست برای بیمارها هم ندارد. از داستانِ زنی گفت که همه او را طرد کرده بودند و حالا سکته کرده بود. بیرون رفتم و برای خانه خرید کردم.
    این گزارش را بیشتر به این دلیل نوشتم که از استاد عزیز تشکر کنم. 🙏🙏

  8. چیزی برای شاهین که دیروز یه جمله ‌ی نادقیق برایش در آخر کلاس کتاب‌نقد نوشتم
    گفنم یادگیری مدل ذهنی خوب شاهین کلانتری دقیقش می‌شود این یادگیری مدل‌ذهنی
    از زبان شاهین کلانتری به من می‌چسبد.

    واقعیت این است. که من هم مثل دیگری عادت داشتم در بحث‌های روزمره به پاسخ‌گویی تک‌پیوندی. . به نظرم باید دقیق تر و آرام‌تر حرف بزنم. و بیاموزم پاسخ ساده‌لوحانه ندهم.

    خواب: خیلی زود می‌گذرد. زودزود می‌گذارد. بله انرژی کم می‌آورم. برنامه گوزیده به آب دیر میخوابم دیرتر بیدار می‌شوم. زمان کمتری دارم معناهای بیشتر دارم به نظرم باید خوابم را معماری کنم. معماری هم دوست دارم از طریق خانم علیزاده بیشتر با معماری آشنا شوم. راستی یه چیز دیگر استاد من تمرین کتاب‌نقد را! نمی‌خواهم انجام بدهم نه نه توی این دو هفته کم کار شده‌ام اما نمی‌دانم چرا شدم اما نه نمی‌دانم حدس میزنم می‌تواند یکی از دلیل‌هایش برای خواب باشد. یکی دیگرش عدم‌قطعت اوضاع اطرافم بی‌تاثیر نیست. اما قول میدهم، تمرین بنویسم و در کانال بگذارم. استاد بازهم عذرخواهی میکنم. اگر عمری بود کتاب‌نقد بعدی حضور یافتم. به روزهای اوج خودم برمی‌گردم. من لازم است زندگی‌ام را معماری کنم. مهندسی معکوس لازم است.

  9. از همه‌ی پیام‌های دیروز ممنونم. هر کدام را چند بار خواندم. نمی‌دانم چطور می‌شود پاسخ این همه مهربانی را داد.

    آزادنویسی احتمالاً ارزشمندترین چیزی است که از اینجا یاد گرفتم. هر بار که نوشتم، کمی از شلوغی ذهنم روی کاغذ ماند و من سبک‌تر ادامه دادم.

  10. سال‌واژه: ماتریکس نقد

    ۱_ همه چیز از یک جمله شروع شد.
    …اما او سیاره‌اش را ترک کرد. به دنبال پاسخ به این‌که آیا این جمله کوتاه غم‌انگیز محسوب می‌شود یا نه، پای گوشی از این چت به اون چت به دنبال نظرات اساتید متبحر بودم.
    ۲_انرژی که به هیچ قیمت حاضر به از دست دادنش نبودم به راحتی با نقد ماتریکسی یک استاد به ظاهر همه چی دان البته از نظر خودش تحلیل رفت. خوب میتونستی فقط به همین جمله‌ات اکتفا کنی که : من این رو به عنوان داستان کوتاه قبول ندارم به مانند فرهنگ گفتمان بقیه اساتید نه اینکه با مطرح کردن نظر بقیه گارد همیشگی‌ات رو در آرامشم فرو کنی.
    ۳_ سالها پیش از انجمن او خارج شده بودم. عملکردش با حرف‌هایش تناقض داشت. برای منِ کمال‌گرایی عملگرا بسیار تو ذوق میزد که بتوانم تحمل کنم و چیزی نگویم.
    ۳_ بعد از تحقیق چون عاشق نویسندگی بودم کلی تحقیق کردم تا دنیای کلماتم به خلاقیت رنگ و بو بگیرد نه با حصار محدودیت های اصول‌گرایی نویسندگی.
    ۴_شاهین کلانتری قدم گذاشت در این دنیایی که قرار بود فقط با واژه‌هام رهایی آغاز شود. با وجود علاقه شدیدی به نوشتن و اینکه هر روز می‌نویسم هیچ وقت برای دیده شدن ننوشتم، بلکه آرامش اولویت زندگی‌ام بود.
    ۵_وقتی ذهنم که سالها مسیر نیلوفرانگی در پیش گرفته بود، مرداب انجمن قبلی زد بالا و ذهنم با شنیدن تعصبات ناآگاهانه آنها فقط در جهت دیده شدن خودشون به زیر کشیده شد. فقط کافی بود نظر استادی مشهور از نویسندگان رو بیاورم آنگاه چنان جبهه‌ای تشکیل می‌دادند که یار بکشند و جبهه مقاومت تشکیل دهند.
    ۶_برنامه‌های روزانه‌ام میگفتن پس ما چی و معلق در هوا و کودکی که به دنبال وصول زمان بازی بود که طلب داشت.
    ۷_از شاهین کلانتری نظرش را پرسیدم. او که در نزد من بدون اغراق خدای نویسندگی لقب گرفته. او که شفافیت نوشته‌هایم شد. شعرهای سپید کلیشه‌‌وارم را درهم کوبید و نوآوری پاشید.
    ۸_برگشته بودم به وبینار نویسنده ساز و پاسخ سوالم این بود: درگیر یک خط نباش. جوشش داشته باش. چقدر ذهنت رو این یک خط درگیر کرده. و همین صراحت و سادگی بیام برام ارزشمند بود و آرامش زخم خورده‌ای که دوباره
    برگشت.
    ۹_برنامه‌های روزانه‌ام میگفتن پس ما چی و معلق در هوا و کودکی که به دنبال وصول زمان بازی بود که طلب داشت.
    ۱۰_دروغ چرا قبلا برای دیده شدن می‌نوشتم، اما امروز فقط کلمات رو وارد جهان امن و آرامم میکنم که حضور در لحظه رو یادآور شوند.
    ۱۱_آخیش، دوباره پرتاب شدم در دنیای امن و آرامم، همانجا که پشت میز قرار میگیرم تا دفتر شکرگزاری رو با حِس واقعی داشتن‌ها افزون‌تر کنم.در دفتر گفتگو با خدا به آغوش پدرانه‌اش کشیده شوم. و.. کوچه‌ای با درختان همراه که می‌داند فقط شادی حق ورود دارد.

  11. ۱- در خانه تنهای تنها بودم. صبح زود بیدار شدم و خلوت کردم با دفتر‌ها و کتاب‌هایم و کلی برنامه نوشتم برای خلوتیم با ذوق. به ضبط داستان نفله شده‌ام با صدای خودم مشغول بودم. بعد از کلی تکرار هم نفهمیدم چرا ولوم صدا پایین است و من هر‌چه صدایم را بالا می‌برم، در پخش پایین است. در پی کشف این نقیصه بودم که خواهرم زنگ زد و گفت بعد از جلسه‌ی پرتو‌درمانی می‌آید پیش من.
    آمد و بعد هم خواهر دیگر و بعد هم دختر خواهر نازنینم آمدند و تا اخر شب مهمان‌بازی کردیم و گپ زدیم.
    خواهر از بیمارستان که برگشته بود، وقتی رسید، خسته و عصبانی بود. بعد از پرداخت هزینه‌ی خیلی سنگین توی بیمارستان و معطلی‌های پروسه‌ی بیمارستان و خستگی و کلافگیِ ناشی از آن، در راه برگشت،با موانعی که سرِ راه‌ها و توی اتوبان‌ها گذاشته بودند ناچار می‌شود کلی دور بزند و بی‌راهه برود و راهِ ده‌دقیقه‌ای را تو این گرما یک ساعته طی کند. وقتی رسید از عصبانیت داشت هلاک می‌شد.

    بعد از چندین جلسه‌ی سختِ شیمی‌درمانی، که هزینه‌ی جدا و داروهای گران و کم‌یابی دارد، مرحله‌ی پرتو درمانی یک میلیارد و پانصد هزار تومن می‌شود. ویزیت و مسایل و مراحل بعد سرِ جای خودش.
    و این‌همه بیمارِ سرطانی. چه واویلایی‌ست و خدا‌به‌داد کسی برسد که ندارد.
    ۲- فقط رسیدم باغچه را آب بدهم.

    بدری صفایی

  12. نوشتن صفحات صبحگاهی: طبق روالِ همیشگی، روز را با خالی کردنِ ذهن روی کاغذ آغاز کردم.
    پیاده‌روی: کمی پیاده‌روی داشتم. میانِ گام‌ها، انگار ایده‌ها بهتر به صف می‌شوند.
    نوشتن مقالک: بخشی از زمانم را صرفِ نوشتنِ مقالکِ جدید کردم. تلاشی برای دقیق‌تر دیدن و دقیق‌تر نوشتن.
    مطالعه: غرق شدن در رمانی از «بهمن فرسی».

  13. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ چرا ” گزارش نیک”م پرید؟ فرصت دوباره‌نویسی جزئیات را ندارم. اما چند سطر می‌نویسم که در این جریان بمانم.
    _ صبح حوالی چهار و نیم از خواب برخاستم. صورتم را شستم و مویی شانه زدم. آسمان آبی با ابرهای سفید و پراکنده زیبا می‌نمود. اما خبر از هوایی دم‌کرده و گرم در ادامه‌ی روز را می‌داد؛ تابستان است دیگر. پیمایش امروز حدود چهار ساعت به طول انجامید. به نظرم برای یک تمرین میان هفته‌ی سبک انتخاب خوبی بود. وقتی پای ماشین برگشتیم، زیرانداز را در سایه‌ی درختان کاج پهن و پوتین‌ها را از پا درآوردیم. سپس خود را مهمان یک املت خوشمزه نمودیم. بعد یک چای تازه‌دم نوشیدیم. من برای دقایقی روی حصیر دراز کشیدم و به رقص ملایم شاخه‌های کاج چشم دوختم.
    _ مزه‌مزه نمودن” شب یک شب دو”ی بهمن فرسی
    _ به قدر کافی آب نوشیدم.
    _ حس و حال غروب روز تعطیل داشت به سراغم می‌آمد که از جا برخاستم و به دیدار دوستی رفتم و با هم چای نوشیدیم و گپ زدیم.
    _ اندکی آزاد نویسی
    _ شرکت در وبینار ” نویسنده‌ساز”

  14. سال واژه‌ استمرار است.
    یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ
    یا او سر ما به دار سازد آونگ
    القصه در این زمانه‌ پر نیرنگ
    یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ.(فرخی سیستانی)
    فرخی جان چنین دلخون از ننگ و نیرنگ، خدا نخواهد دست تناسخ در کار باشد، پایت را بکشاند به روزگار ما، تا بدانی رباعی نغزت، کفران نعمت بود.
    ـ از گپ و گفت با فرخی می‌رسیم به ابراهیم هرندی در جلسه کتابنقد. اینکه نگاهمان به شیوه‌ی بیان است.
    ـ لیگ داریم. لیگ پیشنهادات. تو بگو دیگ. شلنگ بگیرید، آبش زیاد باشد. ملات نداریم. آبگوشت هم باشد بی‌دنبه و نخود جز شکم باد کرده و گرسنگی، عایدی ندارد. حرف موقوف. دیگ اگر کم آمد، از ملا غرض بگیرید، باز کم آمد جلوی آینه بگذارید. القصه خدا کند کسی در دیگ را برندارد.
    ـ با احمد رفتیم بهشت. از اینجایی که من بودم به دنیایی که او دارد. فرسنگ‌ها آنسوتر. جایی که هنوز سرود وایکینگ‌ها بگوش می‌رسد. از دو راهی پیچیدیم به درختی که خورشید از تنش سُر می‌خورد، برای چیدن گیلاس. گیلاس زیر دندان آفتاب سرخ‌تر بود. از گیلاس رسیدیم به مستی یک برکه‌ از آبتنی چند مرغابی و انعکاس ابرهای بازیگوش. ابری در هیبت پرنده به شکل پرواز بود. در بهشت احمد آسمان خیالباف است. اگر کابوس کرکسان نبود آسمان من هم با ترمه‌ی ابر قبای پروانه می‌دوخت.
    ـ در نوشتمرین رفتگری زاییدم که لای قبرها به یک مومیایی رسید.
    ـ بهروز و مرتضی ملالشان را ببرند توی خیابان بچرخانند شاید در گوشه‌ای جا بماند. فکر می‌کنم گاهی باید زل بزنی به چشمهای ملال. بشنویش.
    ـ محمد قائد در دفترچه خاطرات و فراموشی از شاملو می‌گوید: « آنچه موفقیت مادی و حرفه‌ای او را به کمال می‌رساند تداوم روحیه سرکش سی سالگی در هفتاد سالگی بود. قلندری که به ضرورت سن غلاف کند و کوتاه بیاید کار مهمی نکرده است»
    ـ با پندار نیمه اول بازی اسپانیا- پرتغال را تماشا کردیم. دوست داشتم اسپانیا ببرد که برد. در فوتبال سررشته ندارم فقط به نظرم دروازه‌بان اسپانیا چیره‌تر بود.

    https://t.me/My_Hand_writee

  15. سال‌واژ: تحول
    اعصابم تعطیله. ذهنم قفله. به تفصیل نوشتم روی صفحات صبحگاهی.
    هم همین قدر از نیکروزی‌هام و نیک‌کاری‌هام، امروزِ من با کتابنقد و یادداشت‌های شبانه‌ی ابراهیم هرندی شروع شد و با آخرین جلسه‌ی نوشتمرین و نوشتن قصه‌ای کوتاه و نیم‌بند تموم شد. وبینار نویسنده‌ساز هم که مثل هرروز جزو کارهای نیکم بود. همین. بس.

  16. سال‌واژه:خروج از ماتریکس

    ۱_ همه چیز از یک جمله شروع شد.
    …اما او سیاره‌اش را ترک کرد. کلی چرایی داشت و میتونست شاعرانگی مخاطب رو بالا بیاره و سهم خودش رو از این جمله به ظاهر داستان شکست خورده بردارد.
    ۲_ به دنبال فهمیدن اینکه آیا این یک جمله کوتاه غم‌انگیز محسوب می‌شود یا خیر از دایرکت این استاد به آن استاد انرژی‌ام رو به تحلیل بود. برنامه‌های روزانه‌ام معلق که چه کنند. کودکی که به دنبال وصول طلبش بابت زمان بازی از دست رفته‌اش بود.
    ۳_ بعد از مدتها جهان زیبایی که در مسیر خودشناسی نیلوفرانه شکفته بود دستخوش نقدهای ماتریکسی شد.
    ۴_با اینکه دوره داستان نویسی را سال ۹۱ شروع کرده بودم به خاطر برخی محدودیت‌های دانشی‌ام خواستم که فراگیرتر بیاموزم. سالها پیش دوره‌ی شیرین داستان نویسی شاهین کلانتری به‌ من پیشنهاد شد، استقبال کردم. بعد از آن شعر سپید را با او گذراندم. جهانِ نوشتنم رنگ و بوی دیگری گرفت. برای من او خدای نویسندگی لقب گرفت تا حدی که باعث شد اساتید دیگر موضع بگیرند.
    ۵_دیروز کلا از مسیر خارج شده بودم در پی نقد‌های ماتریکسی. تشویش و گفتگوی مدام ذهنم که خواب زودهنگام هرشب را به دیروقت موکول کرد. نظرات شخصی به جای نقد، ذهن نیلوفری‌ام را به زیر مرداب می‌برد تا اینکه با پیامی از کائنات دوباره اومد بالا و نفسی تازه کرد.
    ۵_ باید درس آن روز را می‌گرفتم. من باز هم متعلق به آن جمع نبودم که به جای داستان و شعر سطح دانش و تعصب را ناآگاهانه به نقد نشسته بودند.
    ۶_اگر نام استاد فرهیخته‌ای در آن مکان برده می‌شد از قبل گاردشان بسته بود. این همه محدود بودن رو درک نمی‌کردم.
    ۷_من برگشتم به وبینار نویسنده ساز و سوالم رو از استاد کلانتری پرسیدم، گفتم: هر چه او بگوید. او بود که مشق‌هایم را به نوشته تبدیل کرد و شعرهای سپیدم را با گفتن اینها کلیشه است به سمت خلاقیت برد. او هر روز برایم حرف و آموزه‌ای تازه دارد.اوبا پرسش‌های مکرر من فهمید چقدر ذهنم درگیر شده. گفت: آتنا جان درگیر این یه خط نباش بزار بجوشه. من چی میخواستم جز این ساده‌گویی و صراحت؟!
    تا آرام شود ذهن بی‌تابم.
    ۸_راستش با اینکه علاقه شدیدی به نوشتن دارم و هر روز می‌نویسم دیگر به مانند گذشته به دنبال دیده شدن نیستم. امروز فقط برای دلم مینویسم تا آرام باشد. می‌خواهم از دل واژه‌ها به رهایی برسم نه اینکه در انجمن چالش‌ها درگیر نگاه‌های خودپسندانه باشم.
    ۹_شاید گزارش روزانه رفت به سال‌های پیش اما باید گفته می‌شد تا در جریان ماجرا قرار بگیرید.
    ۱۰_ آخيش دوباره برگشتم روی صندلی‌ام و پشت میزی که رو به کوچه‌ قرار داره و هر روز صبح با درختانی که با من قرارداد دارند که به جز شادی ورودیِ غیر ممنوع است.

  17. سال.واژه: کسب و کار آنلاین
    نمره روز: ۹
    ✔️برای شرکت در کلاس یوگای زینب، ساعت ۴:۳۰ بیدار شدم
    آرزو دارم لوکیشنی داشته‌باشم شبیه او
    دمش گرم و سرش خوش، در کارش بی‌مثال است
    برای هم‌تمرینی با زینب، کلاسم را ۱۰:۳۰ برگزار کردم
    ✔️صبح نوشتم یا از صبح نوشتم یا برای صبح نوشتم؟
    ✔️کتاب حالاحالاها وقت هست، هنوز تمام شده
    قلم دکتروف حیرت‌انگیزه، رگتایم رو هم خاندم
    ذوق دارم که کتابهای داخل سایت استاد کلانتری رو بیاغازم، کتاب همه چیز درباره نویسندگی خلاق هم حرف داره برای گفتن
    از کتاب دم‌گستری فهمیدم که شیواناندا استاد ساتیاندا بوده
    ✔️تارنوازی، تمرین کردم که نگویم تار می‌زنم، مسابقه بوکس که نیست
    ✔️در وبیکار خانم علیزاده، کتاب هنرپرسشگری رو یافتم
    ✔️در نشر نویسنده‌ساز، خداخدا میکردم که استاد گزارش من رو نخانند در جمع، یاد روزهای مدرسه افتادم که معلم منُ پایِ تخته نبره
    ✔️برگزاری وبینار آنلاین یوگا، چشمم به کاربرانه که زیاد شوند
    ✔️بعد از جراحی و محدودیتم در یوگا، در تلاشهای شخصیم بیشتر به قدرت جسم و ذهن و لذت آگاهی
    پی می‌برم
    شتاب رو از ذهن و بدنم گرفتم و همین موقع بود که نوشتن هم جدی شد
    شاید جهان ناگهان از من پرسید
    به کجا چنین شتابان؟

  18. نیک و ناخوش
    سال‌واژه: خودآغوشی

    _ ظهر از جا بلند شدم. آثار بهبودی را در تنم فهمیدم. سردرد اما ولم نمی‌کرد. ناچار کپسول نُوافِن را خوردم و کم‌کم جان گرفتم. راهی آشپزخانه شدم. فلفل‌ها و هویج و گوجه و خیار را توی تشت کوچکی ریختم تا بشویم‌شان. بعد سراغ شستن ظرف‌ها رفتم. بساطی شده بود. ظرف‌ها روی دستم سر می‌خوردند، ولو می‌شدند، کف‌ها می‌پریدند روی لباسم. نمی‌دانم چرا چپ‌دستی می‌کردم. برنج را خیساندم و سراغ خرد کردن مرغ رفتم. اشتباهی بسته‌ی سینه‌ها را بیرون گذاشته بودم. قرار بود آن‌ها را برای باشگاه مصطفی کنار بگذارم. خاستم از دلش درآورم و دراصل به خاطر اینکه حدس می‌زدم غذا دیرتر آماده می‌شود، برایش اوتمیل درست کردم. یک دستورِ بستنی‌طورِ سالمی بلدم که… مامامیا ماماسیتا!

    _ در روزهای مریضی‌ام مصطفی صبوری کرد. هم صبوری خرج داد هم مداوم و منظم اعصابم را به‌ هم ریخت. اسم این شرایطِ پرتکرار را گذاشته‌ام طنز و تناقض؛ یعنی همزمان که دلم می‌خاهد ریش‌ریشش کنم، از ته دل قدردانش می‌شوم. البته این طنز و تناقض توی همه‌ی ابعاد زندگی‌ام حضور دارد؛ در اتفاقات روز، خانواده، درس، همزمانیِ رخدادها و سوختن فرصت‌ها. اصلا وضعی‌ست که نگو و نپرس.

    _ ذوقیدم از نقاشی‌های لادن. چقدر دوست‌داشتنی، آزاد و کودکانه. شما هم قبول دارید که لادن گلی‌ست از گل‌های بهشت؟

    _ مصطفی صفحات صبحگاهی‌اش را شب‌ها می‌نویسد. خودش هم می‌داند اشتباه می‌زند اما همین هم برای شروع خیلی خوب است. برخلاف من که چشم کسی به آزادنویسی‌ام بخورد کورش می‌کنم، مصطفی آزادنویسی‌اش را نشانم می‌دهد. بالای هر صفحه می‌نویسد تاریخ نمی‌دانم چندم تیر. دیشب در سایت استاد داشت چرخ می‌زد و مطالب را جست‌وجو می‌کرد. می‌خاستم اغفالش کنم. گفتم تو که شب‌ها می‌نویسی خب بیا هزار کلمه نویسی کن. مطلبش توی سایت هم هست. بیچاره کُلَپس کرد. گفت حالا فعلن همین خوب است. دلم می‌خاست یک‌کاره بگویم بیا کانال هم بزن خب. هی می‌خاهم گولش بزنم نمی‌شود. می‌گویم تو بُنیه نویسنده شدن داری. جدی نمی‌گیرد. فعلن تصمیم گرفته‌ام قدم‌قدم پیش بروم. یعنی در این عملیات فریب موفق خاهم شد؟

    _ صبحی مصطفی پرسید تو کارهای ژوژمانت را کرده‌ای که وِل می‌چرخی؟ گفتم نه. به امیدخدا از فردا. شاید هم از امشب. حوصله ندارم و نمی‌دانم چرا (مثلن نمی‌دانم اما درواقع می‌دانم. خودم را زده‌ام به کوچه‌ی علی‌چپ) همینکه تصمیم گرفته‌ام درس و مشقم را شروع کنم مبارک است.

    _ هزارکلمه آزادنویسی کردم و مغزم دَم آمد. بعد «دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی» را خاندم و امید دارم امشب حتمن بتوانم تمامش کنم چون واقعن از لادن شرمم می‌شود.🫣

    _ روزواژه‌ام «چشمخانه» است.

    «حس کرد از چشمخانه‌ی هر یک از این چهار موجود زنده شعاعی نافذ بر او می‌تابد.»
    هرمز شهدادی، یک قصه‌ی قدیمی

    _ سری به صفحه لینکدینم زدم. با خودم گفتم: «داشتم خوب پیش می‌رفتم که الکی ول کردم.» البته الکی هم نبود. می‌خاستم مدتی از همه‌ی فضاها فاصله بگیرم تا خودم را بیابم. فرصتی شد تا به سایت هم فکر کنم. بعد از امتحانات حتمن طراحی‌اش می‌کنم.

    _ دمغ نشسته‌ام. خیلی دلم می‌خاست در سمپوزیوم نویسندگی شرکت کنم، اما حالا که فراخانش آمده تاریخِ دو سه جلسه‌اش را تهران نیستم. حیف. واقعن حیف.

    _ دو روز برای من آزادنویسی کرده می‌گوید: «اگه نمی‌تونی آزادنویسیت رو جلو ببری بگو بیام کار رو در بیارم.»
    چندتا نفس عمیق می‌کشم. زیر لب می‌گویم: «چی بهش بگم آخه؟ آقا وقت تاتی‌تاتیشه واسه من شاخ شده.»😑 خویشتن‌داری هم جزو گزارش نیک محسوب می‌شود، نه؟

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  19. سال واژه ام : تحرک و پویایی
    صبح که بیدار شدم
    بچه‌ها خونه مادر شوهرم بردم و دیگه دنبالشان نرفتم . خودم رو رسوندم خونه مریم. یه ناهار عالی با هم زدیم.
    رفتیم پاساژ مهتاب و کلی کتاب خریدم ( قمار باز ، دو جلد شعر زمان ما از شمس لنگرودی و فیض شریفی و کتاب سکوت و اشعار خاقانی و اشعار بیدل و کتاب جنایات و مکافات و ابله) مریم هم وسوسه شد و خرید کرد.
    کتاب‌هایی که استاد میگه رو نمی‌دونم چرا اصلا
    توی هیچ کتاب فروشی پیدا نمیکنم. کتاب‌هایی که یا زیرزمینی و یا دیگه چاپ نمی‌شه.
    وقتی کتاب می‌خرم احساس می‌کنم که یه قدم
    جلوتر رفتم و طبق سال واژه ام حرکت کردم و این
    آرومم می‌کنه.
    این روزها دلم خیلی بهونه‌گیر شده. آروم نمی‌گیره.
    شام خوردیم.
    آزاد‌نویسی کردم.

  20. گزارش نیک ۵۵
    سال‌واژه‌ام: فاصله
    وقتی در وبینار نویسنده‌ساز صد جمله نوشتم و بعد از بین آن‌ها یکی‌شان را انتخاب کردم و گسترش دادم چنین شد:
    — « تا نه سالگی خانه‌مان زمردین بود.»
    خانه در خیابان باغ‌ شیخ اهواز بود. باغِ فت و فراخ شیخ‌ خزعل. بساط قدرتش که برچیده شد باغش خیابانی شد برگرفته از نامش. پدربزرگم و پدرِ پدربزرگم تکه‌ای از این باغ را خریده بودند و خانه‌ای ساخته بودند، با فرم معماری زمان‌شان و یحتمل فکرشان.
    بعدها خانه‌ی پدربزرگ که می‌رفتم حوضِ ستاره‌‌ای خانه، روزها با رنگ‌های رنگین کمانِ کمان شده روی آب، تن‌بازی می‌کرد شب‌ها با ستاره‌های آسمان نرد عشق می‌باخت.
    درخت کُنار درخت نبود؛ جای وجد من بود جای عشق‌بازی پرندگان، جای جفت‌گیری‌شان، جای تغزل‌خوانی‌شان‌.
    خانه‌مان رنگ داشت. رنگش سبز بود. بام‌مان کاهگلی بود رنگش سبز. رنگ درخت. رنگ درخت کُنار.
    به رنگ چشمان مادر بزرگم. رنگ قلب مادر بزرگم.

    رنگِ دیوارِ اتا‌ق‌ها، رنگِ پنجره‌ها، رنگ آسمان بالا سر، رنگ زمینِ زیر پا، رنگ حیاط، همه سبز بود، سبز سبز.
    بالای سرمان آسمان دایره‌ای بود به قطر بی‌نهایت، پایین پای‌مان مربع بود به مساحت ۵۵۰ متر مربع. همه رنگ سبز.
    به رنگ چشمان مادر بزرگم. به رنگ یگانگی مهر مادر بزرگم.
    باغِ نزدیک خانه‌ پر از خاک و ریگ بود. ریگ‌ها سبز.خاک سبز. با باران بوی کشتزار می‌‌آمد. گِلش سبز می‌شد. با عروسک سبز گلِی‌ام با قایق سبز گِلی‌ام، روی آب‌های سبز گِلی می‌راندم. سرخوشانه بدون دغدغه.
    استرس و اضطرابم از پاها می‌رفت به خاک باران خورده‌ی گِل شده، بخار می‌شد و می‌رفت به دوردست‌ها. آن وقت سبک می‌شدم. سبکبال، سبک‌پا. سبز می‌شدم.
    رنگ چشمان مادر بزرگم.

    رویاهایم سبز ماند. فکرم سبز ماند. قلمم. زندگی‌ام. بام خانه‌ام. حیاط خانه‌ام. باغچه‌ی خانه‌ام. باغ خانه‌ام. گُل‌ها و درختان کاشتنی‌ام، همه سبز شدند، خانواده‌ام همه سبز‌.
    به رنگ چشمان سبز مادر بزرگم. رنگ روح مادر بزرگم.

    سبزها همه تا نه سالگی‌ام ادامه داشت. افسوس دیگر آن خانه‌ی زمردین را ندیدم.

    https://t.me/nahid40rasti02

  21. ۱. با زنگ‌ گوشی بیدار نشدم و این شد آنچه نباید می‌شد.
    ۲. بقیه‌ی روز در حال بدو بدو کردن بودم و خوشبختانه کارها تمام شدند ولی من ماندم و کوله‌باری از خستگی.
    ۳. بیست سی صفحه‌ای از رمان آناکارنینا را خواندم و چقدر وسوسه‌انگیز و پُرکشش است. نمی‌دانم، حس می‌کنم از آن دست کتاب‌های مورد علاقه‌م می‌شود.
    ۴. کمی شعر خواندم و تمرین شعر کردم. فعلا هیچ‌کدام آن‌طور که باید به دلم نشستند.
    ۵. یادداشتی در کانال تلگرام گذاشتم.
    ۶. دوره‌ای ثبت‌نام کردم درباره‌ی هوش مصنوعی. راهنمای دوره را گوش دادم.
    ۷. زبان خواندم.
    ۸. امیدوارم فردا روز نیک‌تری باشد.

  22. ۱.امروز دوست داشتم جای یک کرم خاکیی باشم که از درز لونه‌ی پرنده فرار کرده و لخت لخت بر تنه‌ی درخت درازی می‌خزد.
    ۲.از مانگاکای موردعلاقم(دایسوکه ایگاراشی) یه مجموعه ۴۰۰ صفحه‌ای خوندم. حین خوندنش در عین بند اومدن نفسم، به مغزم نفسی رسید.
    ۳. خیلی در فکرِ نوشتن کتاب گریمور خودم هستم. متاسفانه با خانواده زندگی کردن، فرصت جادوگری نمی‌ذاره:(
    ۴. صبح هوس کردم خاک کاکتوسم رو بچشم(نرم و خوشبوئه آخه)، ولی مزه‌ی تلخ و ترش قارچ‌کش می‌داد.
    ۵. به سبب شکم‌پروری‌های اخیرم، چند روزه تهوع و دل‌درد دارم. اسمش را که از گوگل پرسیدم گفت هر‌آن سکته و سرطان.
    ۶. قسمت جدید سریالم را داغ داغ دیدم. تاحالا انقدر درد ماهیانه شخصیتی رو حس نکرده بودم. فکت علمی: این خون‌هایی که میریزیم دور، قبلا از تو قلب‌‌مون عبور کردند. چون حاوی سلول‌های بنیادی هم هستند باید نگهش-
    ۷. آزاد‌گویی، آزادنویسی، آزادکشی. ای کاش که آزادکُشی.
    ۸. شرکت در وبیکار الهه‌یون، شادزی، نویسنده‌ساز و نوشتمرین. نیک‌ترین.
    ۹. گوشی به حدی پر که نتوانستم متن را کپی کنم. کسی می‌داند چطور نوت‌های سامسونگ را به جای گشادتری انتقال داد؟

  23. سال‌واژه‌‌ی مناسبی پیدا نکردم
    امروز برای اولین بار در وبینار شرکت کردم.جمعی صمیمی و دوست داشتنی.
    بعد از مدتها ترغیب شدم به نوشتن در دفترچه‌ی یاسیِ خاک‌گرفته ام.
    که نتیجه این شد: روزمرگیِ ماسیده روی مردمک‌های کم‌سوی قهوه‌ای‌مان،نتیجه‌ی تمام خواستن‌ها و نشدن‌هایمان است….
    این گزارش‌هم اولین تجربه‌ی نوشتن در فضای عمومی‌ام بود.
    به امید نور ✨️🤍

  24. باز روایت تعطیلی این روزها

    شب قبل تا نزدیک اذان صبح بیدار بوده‌ام. سریال دیده‌ام و صدای گزارشگر فوتبال جام گوشم را خراشیده و خوابم را دزدیده.
    صبح زود باید به لووتیروکسین سلام کنم.
    قرص را بالا می‌اندازم و باز می‌خوابم. باید کسری خواب دیشب جبران شود.
    پیش از ظهر آخرین قسمت «هزار و یک شب» را می‌بینم با آنیتا. عفریت باز به این دنیا بازمی‌گردد به همراه نیلوفر و آشیان و سروش.
    سفرنامه‌ی «اصفهان، نصف جهان» صادق هدایت را تمام و مروری برایش می‌نویسم نیمه‌کاره.

    امروز باز تعطیل رسمی است. مراسم تشییع رهبر دوم در تهران است آنهم چهار ماه پس از موشکباران بیت رهبری در پاستور توسط آمریکا و اسراییل.
    اذان صبح سه‌شنبه شانزدهم تیر قرار است تابوت به جمکران و پشت‌بندش به حرم حضرت معصومه برود.

    غروب مهماندار می‌شویم. مادر همسر و خواهر و خواهرزاده‌هایش. دو ساعتی دور هم گپ و گفتی داریم.
    پس از رفتن میهمانان با همسر و آنیتا می‌رویم پارک «ژان شاردن» پارک نوستالژی کودکی‌ام‌. الان نامش را گذاشته‌اند بوستان زاینده‌رود. چسبیده به بیشه‌ی حبیب، در مجاورت پل فلزی.
    صادق هدایت هم در سفرنامه‌اش نام بیشه‌ی حبیب را آورده.
    خواهر‌ها و خواهرزاده‌ها با زادورودشان هستند البته به جز آجی طیبه که اینک شمال رفته با همسرش.
    زاینده‌رود زنده است و مردم پناهیده‌اند به ساحل آغوشش.
    ارزشی‌ها، آنانی که عازم تهران نشده‌اند، هنوز سر چهارراه‌ها پرچم به دست‌اند و صدای بلندگوها تا به آسمان و پرچم‌های خون‌خواهی در اهتزاز‌.
    امشب اسپانیا، تیم ملی پرتغال را پشت سر می‌گذارد و به مرحله‌ی بعدی صعود می‌کند. کاش پرتغال می‌برد. دلم برای رونالدو سوخت. گفته این آخرین جام جهانی اوست و پس از آن با فوتبال خداحافظی می‌کند‌.
    به گاه بازگشت مسیر بیشه حبیب را تا خیابان اردیبهشت پیاده برمی‌گردیم تا به محل پارک ماشین برسیم. توی مسیر چند بار با مینا و مریم و بچه‌هایشان خداحافظی می‌کنیم، گویی حواسمان نیست مسیر پیاده‌روی‌مان یکی است.‌ خودمان می‌خندیم به این گیج‌گیجه‌بازی‌مان.
    قسمت دوم سریال کلاغ را می‌بینیم.‌ روایت چپی‌هاست و مأموریت‌های ساواک و درگیری عشق مأمور امنیت متأهل با دختر دانشجوی چپ‌گرا.
    چشمانم پر از خواب ولی باید بنویسم این گزارش نیک امروزم را و بفرستم توی تلنگر‌نوشته‌ام و سایت شاهین.
    تعهد را باید پاس داشت ولو پرت و پلا بنویسی با چشمان خمار خواب‌آلود.

    ۱۴۰۵/۴/۱۵
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  25. -نیمه شب کتاب خاندم، دوستم را از حمله‌ی عصبی نجات دادم آن هم پای تلفن.

    -دم دمای صبح در سایت استاد گشتم و کتاب خاندم.

    -شرکت در وبینار و وبیکار‌.
    در میان حرف‌ها «نوشتن داستانی که همه‌اش پرسش باشد» ایده‌ای بود که قلبم را جلا بخشید.

    -نوشتن متن.

    -چسباندن یک تیکه کاغذِ مهمِ دیگر به دیوار «نوشتن یعنی کوهنوردی در اتاق.»
    که خیلی جمله‌ی الهام‌بخشی بود برام.

    -دیدن فیلم.

  26. سال‌واژه‌‌ام: شناخت

    ١. درس‌گفتاری درباره‌ی فضا در معماری و هنر را از علیرضا تغابنی دیدن.

    ٢. نوشتن یادداشتکی و گسترش بخش خیلی کوچکی از حرف‌های تغابنی.

    ٣. ارائکی در وبیکار سرزبان.

    ۴. بغلیدن و بوسیدن مامان.

    ۵. پیشِ بابا بودن.

    ۶. شنیدن. ممدو می‌گوید: مردی بدبخت بود. مگر نه بدبخت بود؟ واسه همین توی آشغال‌ها می‌گشت. بعد. مردی رد شد و به مرد گفت چه بوی گندی می‌دهی. بعد. مرد دیگری از راه رسید و گفت دیگر نگرد، بیا پیش خودم کار کن. بعد. مرد بدبخت، خوشبخت شد و مردی که گفته بود چه بوی گندی، بدبخت شد. ماجرای اول. یک روز یکی به یکی دیگر گفت بهم خربزه می‌دهی؟ دادش. طرف گفت چه خربزه‌ی له‌یی. آن‌که داده بود خدا را صدا زد. و خدا، کیر طرف را لهید. ماجرای دوم. پرتقال، هلو را ول کرد و رفت با پیاز. هلو غذاهای خوشمزه پخت و مخ پرتقال را زد و دوباره برگشتند به هم. ماجرای سوم. موقعیت؟ وقتی برادرت حسابی توی اکسپلور مامانت گشت‌وگذار کرده. (نقل به مضمون را داشتید؟)

    ٧. آغاز «شالی به درازای جاده ابریشم» را بلندبلند خاندن. آغاز کتاب‌ها را بلندبلند خاندن: چاره‌اندیشی‌ام برای حفظ مطالعه و دریافتن نثرهای مختلف.

    ٨. یک نوبت آزادنویسی.

    ٩. با گروه تخصصی‌نویسی گپیدن و نوشتن.

    ١٠. نویسنده‌ساز را بودن و به تغییر لحن‌های شاهین جان در خاندن گزارش نیک، زارزار خندیدن.

    https://t.me/elahebaseda

  27. گزارش نیک | روز دوم
    کارها و برنامه هایی که این چند روز تو ذهنم بود شده بود وزنه ۲۲۰ کیلویی. نمیتونستم حمل اش کنم برا همین هی به خواب پناه میبردم.
    ○ اولین کار نیک امروز این بود که نوشتم و اولویت بندی شون کردم. وزنه ۲۲۰ کیلویی انگار شد ۲۰ کیلو.
    تونستم حمل کنم؟ نه بابا. بازم برام سنگینه… ولی حالا لااقل میشه قِل اش داد رو زمین.
    ○ امروز سفره ناهار رو چیدم و صبر کردم که همه خانواده بیان. موقعی که میخواستم غذام رو بکشم برم توی اتاق گفتم ن ه !دلت تنگ میشه برا دور هم غذا خوردن. یکم صبر کن تا باهم بخورید.
    ○ عصر رفتم خونه خواهر کمک اش که مهمون داشت. تمیز کاری و رفت و روب اساسییی. صدای خرچ خرچ زباله هایی که میرفتن توی جاروبرقی یه جون به جون هام اضافه می‌کرد.
    ○ بعد مدتها نشستم پشت فرمون. با اینکه نمیخواستم ولی با اصرار بابا نشستم. پارک دوبل یادم رفته ولی ترس ام کمتر شده به نظرم. همین که جسارت به خرج دادم و نشستم خوبه.
    ○ آخر شب هم برای ارائه این هفته ام در کلاس روانشناسی پویایی گروهی، درمورد عقده حقارت خوندم و پادکست گوش دادم.

    امروز برام قدمی بود ، مورچه ای، برای زندگی که متکی به خودم باشم.

    جمله قشنگ امروز هم میرسه به وبینار نویسنده ساز : انشا ۱۰ بهتر از املای ۲۰ عه!

  28. سال‌واژه: پیشروی
    نمره‌ی روز: ۱۰

    ۱_ امروز باز هم سحر‌خیز بودم. بیدار شدنم نه به زور آلارم و نه به داد و اعتراض خانواده بود. سرحال بودم. جزء به جزء، ارگان به ارگان و سلول به سلول تنم بعد از مدت‌ها از خواب سیر بود.
    فکر کردم چرا؟ یادم آمد یک هفته‌ای است که خوردن ویتامین‌های لازمه را اهمال نمی‌کنم. انتظار نداشتم کمبود ویتامین همچین عقده‌ای بازی دربیاورد و همیشه تن‌خستگی را بچسباند پس قرارداد تک‌تک روزهایم. آخ آهن، آخ ویتامین D که چه گرانید و کمیاب در بدن آدمیزادی. اوف بر شما باد.
    ۲_ سحرخیزی وسوسه‌ام کرد دست و بال و پا و پاچه را کمی تکان دهم تا بلکه ریتم تکون بده و تکون بده ۲ گرمی چربی از تن و بدنم خانه‌تکانی کند.
    ۳_ صفحات صبحگاهی نوشتم. گریه کردم. غر نزدم ولی گریستم و نوشتم. صفحات صبحگاهی شد زخم‌نوشت. گریه ضعف نیست اما اگر کنترلش از دست آدم در برود می‌شود یک ضعف درشت. از یک جایی به بعد صفحه‌ی لپ‌تاپ برایم تار بود ولی می‌نوشتم. دستم را از روی کیبورد برنداشتم. حس می‌کردم اگر انگشت‌هایم از کلیدها جدا شود اتصالم به آن خاطرات بد قطع خواهد شد. باعث افسوس بود. مدت‌ها بود که به خودم بابت زهرگیری چندی از تلخی‌های زندگی‌ام افتخار می‌کردم. باد در غبغب می‌انداختم‌ و می‌گفتم: «من نوشتمشان و با نوشتن بالاخره درمان شدم.» توهم، توهم‌های بیجای من تمامی ندارد. از عریان کردن زخم‌هایم چندان ابایی ندارم چون معتقدم زخم‌های عیان گشته، نهایت در یافتن درمان خود موفق می‌شوند. اما امروز با چیز غریبی رو به رو شده بودم. چیزی که شبیه احساس حقارت بود. رنج همان جا بود. انگار فقط به اعماق پایین‌تری از مغزم فرستاده شده بودند. دیدم من هنوز با خودکار نارنجی زاویه دارم چون معلم کلاس چهارم مقنه‌ام را از سرم کنده بود و بعد گوشم را پیچانده بود که چرا املایت را با نارنجی نوشتی. دیدم هنوز از مریض شدن اطرافیانم، از دردهای جدید جسمانی با تصور وقوع بیماری‌ای صعب‌العلاج واهمه دارم. یعنی واقعن خودم را این همه مدت گول می‌زدم؟ گویی درمانی در کار نبوده، فقط داشتم با خاطرات بد، با رنج‌های مالیخولیایی کنار می‌آمدم. چه دریافت سهمگینی. یا شاید خیلی وقت بود که می‌دانستم ولی اقرارش را به تعویق می‌انداختم.
    ۳_در جستجوی زمان از دست رفته را می‌خوانم اما عادت نوک زدن به کتاب‌های دیگر را به هیچ عنوان از سر نپرانده‌ام. چند صفحه‌ای از کتاب «اتاقی از آن خود» ویرجینیا وولف را خواندم. نمی‌دانم بخاطر ترجمه‌‌اش بود یا خود من که نتوانستم خیلی با آن ارتباط بگیرم. بعد گفتم سری به «سفر به انتهای شب» سلین بزنم. شروعش گیرا بود. فکر کنم فعلن پای همین یکی بمانم.
    ۴_ آشپزی کردم. کوکوی سیب‌زمینی پختم. بد نشد. لااقل می‌توانم بگویم که اصلن وا نرفت و طعمش هم اعتراضی نگرفت. خودم هم دوستش داشتم.
    ۵_ تابستان است و درختان باغ و کارهایی که تراشیده می‌شود. امروز شربت آلبالو درست کردیم. آلوچه‌ها را هم لواشک کردم.
    ۶_ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. چقدر امروز از ته دل خندیدم. ممنونم از استاد کلانتری که هم می‌آموزد هم می‌خنداند. دو کاری که به ظن من از سخت‌ترینِ کارها هستند.
    ۷_ چای آلبالو درست کردم و بستم به خیک مبارک خاندان. با خودم گفتم اینها از ترشی خوششان نمی‌آید و سر آخر خودم تنهایی همه‌اش را می‌زنم بر بدن. آخرش به زور نصف فنجان به من رسید. اوف بر اینترنت و سایت‌های طب‌ایرانی. یکی خورد گفت لاغر می‌کند، دیگری گفت برای کم‌خونی‌ام خوردم و آن یکی برای فشار‌خونش به عنوان دارو در نظرش گرفته بود. فقط منِ گوربه‌گور نشده برای لذت بردن از طعمش نوشیدمش.

    1. سلام سیما جون‌. چقدر کتاب گرون شده. در انتهای شب شده میلیونی شده. نسخته pdf خریدم از طاقچه. نوش جون.

      جمله دلخواه من:
      .در جستجوی زمان از دست رفته را می‌خوانم اما عادت نوک زدن به کتاب‌های دیگر را به هیچ عنوان از سر نپرانده‌ام

      ‌I’m reading In Search of Lost Time, but I still can’t shake the habit of dipping into other books.

  29. 1. ویرگول‌های زندگی‌ات را شمرده‌ای؟
    2. کاش برای چیزهای بهتری انتظار می‌کشیدیم.
    3. آسمان قوز کرده است.
    4. تنها درخت را باور می‌کنم، تنها درخت را.
    5. روز پُرکاری بود. کتابنقد. سه جلسه کلاس خصوصی. واپسین جلسه‌ی نوشتمرین. وبینار نویسنده‌ساز و هزار تا کار خرده‌ریز دیگر.
    6. قصه‌نوشتن در کارگاه نوشتمرین خیلی کیف داد. قصه‌ فرصتِ درهم‌آمیزی و بازیافتِ تمام آت‌وآشغال‌های زندگی رومزه است.
    7. ته فیلم «No Mercy 2010» شخصیتِ خبیثِ فیلم می‌گوید: «می‌دونی چی از مُردن سخت‌تره؟ بخشیدن.» می‌ارزد به دیدن.
    8. زمان ابداع شده تا حرص آدمیزاد را دربیاورد. آه ای روزهای گوزگذر.
    9. همه‌ی قصه‌های خوب آبی‌اند.
    10. گیلاس به گیلاس، شهر به شعر.
    11. پرویز اسلام‌پور گفت: «من با یک چمدان مرثیه از راه رسیده‌ام.»
    12. گفتم آی راحت می‌شوی اگر نوشتن را بگذاری برای وقتِ نوشتن. یعنی پیش از آن ازش نشخار ذهنی نسازی که آی چی بنویسم آی چی بنویسم.
    13. نه هر تحسینی، تنها تحسین تو.
    14. شکوه پایان‌ناپذیر دفترچه‌یادداشت کاغذی.
    15. زبان، ارث پدرش را از زندگی طلبکار است.
    16. دوست داشتی کدو حلوایی باشی یا زنجبیلِ آسیاب‌شده؟
    17. شرمِ پیاده‌رو.
    18. چاشنی همه‌روزه: طنز و کمدی.
    19. خود‌خنده‌زنی بیاموز. با خودت عبوس نباش. اول به خودت بخند.
    20. سوسمار و تمساح چه گوگولی‌اند. من چه خوشبختم که فرقشان را نمی‌دانم.
    21. سرزمین زخم‌های مرهم‌ناپذیر.
    22. برای تبریک تولد ماهان متنی دستنویس فرستادم. بگذاریم دست‌خط ما پاره‌ای از احساسمان را برساند.
    23. گیلاس از دستِ زردآلو بیشتر حرص می‌خورد یا برعکس؟
    24. دلی فرو لغزد به خاطره و دستی بفرساید در برهوت کاغذ.
    25. چه افتخاری‌ست ببالی به اینکه جامعه‌ستیز و انسان‌بیزاری؟
    26. باشنده‌ی پرنشاطِ این جهانم نوشتنی.
    27. ما آیندگانیم.

  30. سال واژه: تحسیــن
    ۱.صبح بالاخره حساب آن مارمولک موزی را کف دستش گذاشتم. البته اگر دست سالمی برایش مانده باشد. بی‌شرف شب‌ها هنگام خواب از پشت پنجره ، برایم دست تکان می‌دهد. حالم بد می‌شود از اینکه آخرین تصویر روزم، قیافهٔ آن مارمولک چندش باشد. پشت سرش، لامپ حیاط روشن است و او مانند یک سوپراستار روی سن برایم خودنمایی می‌کند. جوری با دمپایی در گوشهٔ دیوار لِهش کردم که دیگر در آن دنیا هم هوس خودنمایی به سرش نزد.
    ۲.دفتر صدبرگی که از یک ماه پیش، دم دستم گذاشته بودم تا تراوشات ذهنی ام را قبل از محو شدن در آن بنویسم، امشب به پایان رسید. و این یعنی اینکه ذهنم در این یک ماه روزی سه صفحه تراوش کرده است. مرحبا ذهن جان
    ۳. بنظرتون عاقلانه است که یک و نیم شب پاشم کیک بپزم ؟

  31. گزارش ۵۵
    شکر خدا صحیح و سلامت دوشنبه را گذراندیم و به دقایق پایانی اش رسیدیم.
    ساعت ۲۳:۳۱ دقیقه است و کمتر از نیم ساعت دیگر دوشنبه ۱۵ تیر جای خودش را به سه شنبه ۱۶ تیر میدهد. امیدوارم سه شنبه بیشتر از دوشنبه مرا دریابد و به من زندگی در آرامش و نور ایزدی بدهد.
    میدهد، خداوند یکتا به من زندگی میدهد چون باید بدهد. خدا به من بدهکار است، بدهکار وعده ای که داده و باید به آن عمل کند.
    من نیز به خدا بدهکارم ما با هم معامله کرده ایم خوبی این معامله این است که آنطرف معامله خود خداست خدا اگر در معامله دبه کند و یا به وعده اش عمل نکند پس من او را قبول ندارم.
    قبول ندارم چون
    چونش را نمیگویم چون حوصله گفتن ندارم.
    حوصله ندارم بیایم از خار و از خاک بگوییم. حوصله ندارم بیایم از شام بگوییم.
    نمیگویم، من آنچه میان من و اوست را نمیگویم. فعلن نمیگوییم، خدا را چه دیدی شاید برای بسته نگه داشتن دهانم زبانم را برید، شاید نشست و از دم مرا آفرید.
    خدا را چه دیدی شاید راه باز شد شاید نور آشکار شد.
    شاید من پیدا شد، خدای من پیدا شد.
    اجازه میخاهم از دوشنبه بگوییم. اجازه میخاهم از وضع موجود بگوییم.
    میگوییم، من از روزم میگوییم، من از گوزم میگوییم. میگوییم، من میگوییم. من از آنچه باید میگوییم. میگوییم که دیده شود، میگویم تا شنیده شود.
    الهی جان و جهان من باش و مرا به آرامش برسان. آرامش میخاهم، من رامش میخاهم، از خدا میخاهم. از وفا میخاهم. از صفا میخاهم. من نوا میخاهم.
    میخاهم، من همه را میخاهم. همه خدا را میخاهم. همه یکتا را میخاهم.
    _فکر و خیال هایم لحظه ای مرا رها نمیکنند. امروز به وحید و سعید کمک کردم، کمک کردم که آرماتور فنداسیون مغازه جدیدشان را ببندیم. کمک کردم که قدمی در راه کنار گذاشتن خصومت ها و آشتی کردن برداشته باشم. از ۸ صبح تا ۸ شب مشغول خم کردن و برش و بستن میلگردها بودم. علی نوری امروز یار بازی من بود، با هم بازی کردیم، با بازی میلگرد ها را خم و برش زدیم.
    امروز بیشتر از هر روز کار کردم حتا ظهر هم تریاک نکشیدم چون ضایع بود. در میان جمع فقط دو نفرمان دودی بودیم و یکیمان قبل از جمع کردن سفره ناهار به بهانه سیگار کشیدن بیرون رفت و رفت. یکی دیگر که خودم بودم با اینکه خانه مان با وحید و سعید یکی شده و دیوار بینمان فرو ریخته و میتوانستم با چند قدم خودم را به پیک نیک برسانم اما خویشتن داری کردم و صحنه بودن را ترک نکردم اما لازم به ذکر است که بگوییم برای فرار از خماری نه به قصد نئشگی در یک فرصت مناسب مقداری بمبی بالا انداختم و خودم را به کوچه علی فرصت زدم و توانستم تا غروب کار کنم.
    _امروز صحنه ای پیش آمد که باز من در آن صحنه خودم نبودم، خودم نبودم و در سکوت بودم. بودم،، دیدم، شنیدم اما سکوت کردم. من چرا سکوت کردم؟
    نمیدانم شاید ضعف دارم. شاید کم دارم. شاید قند دارم. شاید درد دارم شایدم ترس دارم.
    نمیترسم، من نمیترسم. من جز خدا از کسی نمیترسم، میدانم که کم دارم. من ضعف دارم. ضعف من خانواده من است، اعضای خانواده من است.
    درد دارم و دردم را درمانی نیست جز آرامش، من از خدا آرامش میخاهم. خدایا به من آرامش بده و دردم را درمان کن و شورم را صفا کن. خدایا مرا پر کن از قدرتت از رحمتت، از برکتت. خدایا من از تو بودن میخاهم. پروردگارا من از تو بودن میخاهم، میخاهم باشم و شادی و خوشحالی و آرامش خانواده ام را ببینم و لذت ببرم. الهی شکر الهی شکر و الهی شکر.
    _کتاب نخاندم و در پاره وقت ها پانصد کلمه ای در ورد گوشی نوشتم. چند جمله از کتاب«پنداشته ها» داش شاهین خاندم. بماند که با شاهین رابطه ام شکر آب است و اینروزها خیلی با هم لجیم اصلن شاید قید فیلم ساختن با شاهین را بزنم و دیگر فیلمنامه ای ننویسم و به عنوان دستیارش به وقت کارگردانی او را همراهی نکنم اما کتابش را دوست دارم اصلن فرم کتابهایش را دوست دارم، هر صفحه یک جمله، این عالیست برای من که وقت و تمرکز لازم را برای خاندن کتاب ندارم.
    چند جمله خاندم و چند جمله برداشتم. خوبی کتابهای شاهین کلانتری که در خلوت او را کاظی مینامم این است که مثل فال است و میتوانی نیت کنی و از هر صفحه که باز شد بخانی. من وقتهایی که نیاز به ایده ای برای نوشتن دارم نیت میکنم و کتاب را باز میکنم و همان جمله مرا به بیش از چند هزار کلمه میرساند. شاهین شکار میکند و من با شاهین شکار میکنم. من شیرم. شیر و شاهین.
    خیلیم دلت بخاد ولی من قهرم و از اوناهاش نیستم.
    _شاعر کسی است که از عجیب بودن نمیترسد.
    همین جملات و گفته های شاهین است که به من جرات انتشار میدهد شاید دارد زیر بغلم هندوانه میگذارد ولی الحق و النصاف خوب میگذارد، آفرین شاهرخ با همین فرمان ادامه بده و بگذار. زیر بغل من بگذار، هندوانه بگذار. بگذار که خوب میگذاری ولی یادت باشد که من و تو در شکر آب هستیم.
    قبل از شناخت شاهین و کتابهایش هیچ متنی نمیتوانستم بنویسم همیشه خودم را سانسور میکردم و حجم سانسور اجازه نمیداد متنی شکل بگیرد البته لازم است که این را بگوییم که همین هندوانه ها که شاهین زیر بغل من گذاشت باعث شد من تمام منتقد ها و سانسوریست های درونم را بترکانم و ادعای برتری کنم و هر چه از دهانم بیرون میاید بگوییم و بنویسم.
    همین ادعا بیتربیتی مرا بیرون کشید و حرفهایی میزنم که ۱۳۷۲ سال بعد هم در خانه و خانواده ما عادی نشاید شود.
    بعضی وقتا در جمع هایی حرفهایی میزنم که خودمم بعدن میفهمم چی گفتم و سرم را به دیوار و به آسفالت میکوبم. همش کار پسر ننه غلام است، خدا بگم چیکارت کنه استاد بیتربیت من.
    شنوندگان عزیز توجه فرماید. شنوندگان عزیز توجه فرمایید:
    اولین بیتربیت شاهین کلانتری بوده است و بعد من، شاهین مرا بیتربیت کرد من بیتربیت نبودم تیرچه ساز ساده ای بودم که اول مرا اغفال کرد سپس مرا ربود و بعد گذاشت زیر بغلم و گرم شدم و هر چه در خود داشتم را پاشش کردم و شدم بیتربیت پلاس محصول شاهین شناخت.
    _ بهترین ایده برای شروع نوشتن طرح سوال است.
    خب این یعنی چی ممدکاظم، یعنی اگر من از تو سوال کنم که چرا«ممد کاظم» تو جواب میدهی تا من جواب سوالم را بگیرم و بنویسم یا قرار است خودم به جای تو جواب بدهم.
    اگر قرار باشد خودت جواب دهی لابد میخاهی بگویی همان لحظه اول که آمدم بیرون که درواقع داخل شدنت به دنیای ماست توی گوشت خاندن ممد کاظم و رفتند ولی پدرم اصرار داشته است که من باید اسم شاه را یدک بکشم. شاید پیش خودتم بعضی وقتا فکر کرده باشی که حالا اگر شاه هم نشدم بلخره یک شاه میاید و مرا دست راستش میکند.
    نه داداش از این خبرها نیست تو نهایتن یکی مثل من گیرت بیاید و شکارت شود. تنها شاهی که میتوانی داشته باشی شاه فیروز است، مودب باش و احترام بگذار تا بلکم دستیارم شوی. این تنها شانست است. با فیروز باش پیروز باش.
    _«دیگر وقتی برای تلف کردن نمانده» این حرف را هر وقت به خودت زدی برنده ای.
    با تمام احترامی که برایت قائلم جناب آقای پسر ننه غلام بدان و آگاه باش که اینجانب سالهاست این را به خود میگوییم اما خبری از برنده شدنم نیست.
    جناب آقای ممد کاظم محترم درست نیست برای پر کردن صفحه های کتاب و فروش آن به قیمت گزاف هر جمله ای بنویسی و متشر کنی شاید یک آدم ساده مثل من خام حرفهایت شود و کسب و کار و زندگی خود را بیخیال شود و با خیال واهی برنده شدن سر کند و زندگی را از دست بدهد. لطفن شما با آنهایی که قصد گمراهی ما را دارند همکاری نکنید و قید ساندیس را بزنید، به حزرت اباس خودم یک دلستر مالت برایت میخرم ولی به شرطی که قول بدهی که با روح و روان ما بازی نکنی. ما از شما انتظار داریم، خیر سرت شاهی، شاه رخی، شاهینی، پسر کلفتی و بازم هستی و هستی و هستی.
    _ وقتی در زندان بی ثمری گیر کردی از عادت هایت فاصله بگیر و سراغ کارهای برو که هرگز انجام ندادی.
    شاهین داداش من مدتهاست در این زندان گیر افتادم هرچه فرار میکنم که فاصله بگیرم نمیشود و نمیشود و نمیشود.
    دوست دارم خیلی کار ها انجام بدهم ولی نمیتوانم. لطفن در چاپ بعدی کتابت پایان این جمله یک پرانتز باز کن بنویس(بجز فیروز، فیروز فرق دارد،استثناست) ممنون از پیگیریت. ⭐😘
    یادت نرود که من و تو تو شکر آب هستیم و دور و ورمان را آب و شکر برداشته است.
    _اگر حرف تازه ای برای گفتن نداری شغل تازه ای بیازما.
    یعنی خداوکیل فکر میکنی من فرصت آزمودن دارم.
    جای من نیستی تا بدانی این ریش را چگونه و کجا سپید کرده ام.
    جای من نیستی تا بدانی من در چه وضعیتی هستم و بدانی هیچ قدرت انتخابی ندارم پس بیزحمت یک پرانتز هم آخر این جمله باز کن و بنویس(بجز فیروز، فیروز فرق دارد،استثناست)
    _ دعایی برای آرامش.
    خدایا فیروز را به آرامش برسان و درهای رحمت و برکت را به رویش باز کن. الهی شکر الهی شکر الهی شکر
    سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.

  32. برای مدت ها تصمیم گرفتم چند کلمه ای بنویسم. نمیدانم خوب می شود یا نه؟ چطور جمله هارا کنار هم بچینم؟ کلمه ها آنقدر پراکنده اند که انگار با من قایم باشک بازی میکنند. تصمیم میگیرم پیدایشان کنم و آنها را آرام آرام کنار هم به صف کنم. چیکار کردم؟ نمیدونم شاید کار خاصی نکردم . یکم ویدئوی اموزشی؛ اخه قراره یه پروژه ای انجام بدم و نیاز به یاد گرفتن یک برنامه جدید دارم. منم چیکار میکنم در برابر کمالگرایی عزیزم تعظیم می کنم و تصمیم می گیرم امتحان کنم. راه های ساده تر هم بود ولی من از راه سختش میرم. اینم از خودرنجی ایه که یک عمر باهاش دست و پنجه نرم می کنم مرض کمال گرایی. بعد آن رفتم به وبینار نویسنده ساز بعد مدت ها. جو کلاس مثل گذشته صمیمی و پر شور بود اما من حس میکردم خیلی دور بودم دور از فضای نوشتن اما خاطراتم برایم زنده شد. بار دیگر یادم آمد که من خالق کلمات بودم. روزی جمله ها و سطر ها به فرمان من پشت سر هم می آمدند و روی صفحه ی خالی روزگاری را می ساختند. دیگر نمی دانم چه کار کردم؟ آهان. یادم امد دو ساعت با دو تا از رفیق هایم صحبت کردم. دو ساعت. زیاد است اما چه می شود کرد اگر حرف بزنم کسی نمی تواند جلویم را بگیرد مگر آنکه خودم دست به کار شوم. فکر می کنم باید گویندگی را امتحان می کردم . همیشه می گفتند تو گوینده ی خوبی میشوی یا مجری.نمی دانم شاید روزی امتحان کردم. الان هم که دارم اینجا مینویسم . مینویسم که یادم نرود نوشتن را. رفیق روز های تنهایی و غم هایم ؛ روزهایی که کاغذ و کلمات داخلش محرم رازهایم شده بودند. البته که اینجا کاغذ نیست فرض میکنم که کاغذ هست. این جمله را که بنویسم دیگر میروم پی کار های دیگر . آخرین جمله ام هم این است که آخرین جمله ای در کار نیست.

  33. سال‌واژه: هردم مشغولی
    نیک بنویسم گزارش را
    یا گزارشِ نیک بنویسم؟
    یا نیک‌ها را در گزارش بِچِپانم؟
    مشخص است که امتحان دستور زبانم از رگ گردن نزدیک‌تر است؟
    از این لفّاظی‌ها که بگذریم، بله. می‌رسیم به گزارش دادنِ نیک‌ها:
    ۱. درس خواندن
    ۲. آزادنویسی
    ۳. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز
    ۴. شرکت در وبینار مدرسه‌ی سرزبان الهه علیزاده
    ۵. شعر خوانی
    ۶. کتاب‌خوانی
    ۷. گپ زدن با هم‌اتاقی‌ها
    یادداشتِ دلی:
    به نوعی”رهاشدگی” در گزارش نیک رسیده‌ام.
    دیگر خود را به زور به اینجا نمی‌آورم تا کَمَکی بنویسم. شوقی آزاد و رها در درونم می‌جوشد.
    این شوق را مدیون استاد عزیزم.
    حسنِ ختام:
    خیالِ آمدنت دیشبم به سر زد
    نیامدی که ببینی دلم چه پرپر زد
    _سایه

  34. عجب روزوروزگار شلوغ‌و‌پلوغی.
    چند گزارش‌نیک چس شد رفت هوا.

    علی‌الحساب از دست ندهم فهرستن نیک‌ها را امشب:
    – خواب‌نگاری کردم. البته کسی هست که عینا خوابش را بتواند بنویسد یا اصلا بیانش کند یا حتی نقاشی‌اش؟ صدتا لایه افتاده‌اند روی هم.
    – آزادنویسی کردم فت‌و‌فراوان و کافتم و شکافتم.
    – امروز از آن فس‌ها بودم. کتاب‌نقد نشد به بودن اما من از آن آفلاین‌گوش‌بده‌هایی هستم که موقع شنیدن به یادداشت هم می‌رسم. دلم لک زده واسه مرور دوره‌های قبلی.
    – سلامی کردم به کپی‌رایتینگ و آن هم گفت: «و علیکم‌ السلام.» توقع داشتم کپی‌رایتینگ‌تر از این‌ها سلام‌و‌احوال‌پرسی کند. ولی خب تویش زیادی خوب بود.
    – بعلهههه تابستان است و وقت آهنگ‌های تابستانی. نوش‌نوشانه نیوشیدم‌شان.
    – متأسفانه فست‌فود زدم بر کبد جای نهار. هی وای گویوم. راستی چندوقتیست اوستاد این را نگفته نه؟ نکند عنش درآمده؟
    – گرم کردم برای وبیکار. هیچ عجله‌ای ندارم. حلزون؟ من از آن هم کندتر حرکت می‌کنم. ولی؟ حرکت می‌کنم.
    – وبیکار را برگزار کردم و از تفاوت توانش انسان و حیوان به عنوان مرز جدایی‌شان خواندیم و الهه نصیری زیبا خواب مانده بود اما رسید و برای‌مان از فضا گفت. سیر نمی‌شوم از معماری. از هیچ‌چیزش. الله اعلم. شاید روزی باز مسیر معماری را آغاز کردم و ادامه دادم. نکنم اگر باخت‌داده می‌دانم زندگیم را. معماری احتمالا تجسم فضاست.
    – کار زندگی و روزگار را می‌بینی؟ نمی‌شود. فعلا نمی‌شود. حضور در نویسنده‌ساز. عوضش؟ قدردان و گل‌های خندانم که اوستاد ضبط می‌کنند دوباره و آخر شبی می‌توانم بشنوم. دَم‌شان گرماگرم.
    – «بودن یا شدن» فرسی را خواندم به خاطر اشاره‌ی الهه در یادداشتش و جریان و یادداشتکی شکل گرفت از آن.
    – با شیما جلوسکی رفتیم و تحلیل و بررسی مسائل کاری انجام دادیم.
    – پریدم توی وبینار شیما و حقیقتا شیما مستقیم زل می‌زند توی روح رنج‌هایم و صحبت می‌کند و چقدر می‎‌پسندم این رویارویی مستقیم و انسان‌وارانه‌اش را.
    – نوشتمرین را بودم. بعدش رویم به تیفال نبودم. مهم‌تری بود. حساب آفلاینم سنگین شده ولی باکی نیست.
    – یادداشتم را نوشتم و صدبار جمله‌هایش را کم‌و‌زیاد کردم و تهش؟ همان نویراسته را فوروارد کردم. دردونفرین، دردونفرین، دردونفرین.
    – خدیا هفدهم تیر بود؟ زادروز کانالم؟ بالاوپایین کردم. نع. امروز. امروز تولد کانالم بود. 15 تیر. حالا یادم می‌ماند. اههههه قرار بود آن یادداشت حاصل از بودن و شدن را روز تولد کانالم هوا کنم. اشکالی ندارد. فردا می‌گذارم.
    – دو سال. دو سال شد که جز به جبر زمانه ننوشتم و نشر ندادم توی کانال. برگشتم از اول کانالم را خواندم. حرف دارم هوارتا. بماند برای فردا. چه مسیر پرپیچ‌و‌خمی.
    – اعتراف می‌کنم درمسیربودن برایم دراماتیک است و سرشار از عاطفه. آن کوآلیا و کیفیات تجربی و ذهنی. کوآلیا. لغتی یاد گرفته‌ام که مپرس که اصلا کلمه‌ی رنجس سه دهه‌ی را یافته‌ام که مپرس.
    – کانال همسفران را خواندم و چقدر چسبید آن وقت شب خواندن. پایان یادداشت ریحانه ربانی ساده بود اما به‌یادماندنی.
    – پس کی فراخوان ثبت نام دوره‌ی جدید شعر می‌آید؟
    – رابطه‌ی من و هاشم رابطه‌ی جن و بسم‌الله است. هر وقت وسط گیروگرفتاری وصل شدم که جمالش ببینم فقط جبلویش مانده بود. عوضش سارا از فندق، گربه‌ئک حیاط اقوام‌شان عکس فرستاد و من ملدم.

    1. سال‌واژه: یادگیری

      گزارش نیک

      ۱- نفرت بیشتر
      امروز یاد گرفتم که با ولگردی در فضای مجازی، کوهانی از تصویر‌ها در ذهنم سرازیر می‌شوند.
      رقصیدن عروسی از مرگ خسورمادرش.
      نوشیدن جوانی از جامی.
      ستایش از تجربه‌ی لذتی.
      نازیدن خون‌پرستی به چیزوریشه‌اش.
      و هرکدام این اَشکال، بختک‌هایی اند برای آزردن ذهنم.

      ۲- با کتاب
      از «جادوی انضباط فردی، برایان تریسی» یاد گرفتم خودم را از سنگینی آوار ملالت‌وملامت‌ها رها سازم و به این پژواک ذهن که «تو، مسئول همه‌چیزِ این جهانی.» گوش نسپارم. آموختم که زیست آرام تعیین دایره‌ی تحت نفوذ می‌خاهد و شناخت آن.
      فضای مجازی، نقطه‌ی خارج از آن دایره‌ است. دنیای گشادی که در آن جامه‌ی ولایت از تن حضرت ذهن خلع گردد، و ذهنِ مخلوع با احساسی‌گری‌هایش، همه‌چیزدان گردد.

      ۳- این شش واژه‌ی ‌جدید را به دایره لغات فعالم اضافه کردم:
      جادونگاه
      شبرنگ
      ریشه
      مَغبَچه
      غَرَّه
      سبک‌سر

      با درود🌱

  35. نمی‌دانم چرا اشتباه گفتم فیلم Behind for eyes سریال شش‌قسمتی بود نه فیلم.😁

  36. اینکه پیدا کنی در هر طرح، با چه‌چیز بازی کنی مهم است. در حلزون، چشم‌هایش مورد بازی قرار می‌گیرد.

    سال‌واژه‌ام: تعهدورزی

    امروز از آن روزها بود، که چون می‌خاستم عصر بروم بیرون، صبح تا عصر را هیچ‌کاری نکردم. فقط دور خودم چرخیدم. نمی‌شد انگار کاری کرد. بعضی روزها چنین می‌شوم. نمی‌توانم فکر عصر را از سرم بیرون کنم و متمرکز شوم روی کاری. قرار بود صبح تا عصر، بنشینم پای تدوین. اما نشد.

    فقط صبح بعد از بیداری، صفحه‌های صبحگاهی را نوشتم. امروز در صفحه‌های صبحگاهی، از روز ایده‌آل خودم نوشتم. از اینکه می‌خاهم روز ایده‌آلم چطور باشد؟ نوشتم که می‌خاهم صبح‌ها را زودتر بیدار شوم، اول صفحه‌های صبحگاهی را بنویسم و بعد کمی مدیتیشن یا یوگا کنم. گفتم که می‌خاهم پس از این دو کار، هنوز سراغی از گوشی نگیرم و بروم سراغ کتاب خاندن. بعد صبحانه بخورم‌. سپس چهار پومودورو تدوین کار کنم. یک ساعتی استراحت کنم. بعد یک ساعت را، وقت بگذارم برای کاری که برایم مهم است. دوباره یکی دو ساعت را استراحت کنم. و بعد برگردم و چهار پومودورو زمان بگذارم برای یادگیری مهارتی که برایم اهمیت دارد. سپس برسم به وبینار‌ها و کارگاه‌هایی که در آن روز می‌خاهم شرکت کنم. شب را دوباره نیم ساعتی کتاب بخانم و زود بخابم. قبل از دوازده بخابم.

    این روز ایده‌آل من است. نمی‌دانم چه زمانی می‌شود که بگویم من به روز ایده‌آل خودم رسیدم. اما، دوست دارم از همین فردا، یکی دو قدم خودم را نزدیک کنم به این روز ایده‌آل.

    بعد یادآوری می‌کنم برای خودم روز ایده‌آل چند سالِ پیش خودم را. می‌بینم حالا، نسبت به‌ چندسال پیش، متمرکزتر شده‌ام‌. بهتر می‌دانم باید چه کنم و می‌خاهم چه کنم. این را دوست دارم‌. این تغییرات کوچک و بزرگِ مثبت را.

    کمی از وبینار نویسنده‌ساز را بودم. استاد گزارش‌های نیک را می‌خاندند. زود رفتم‌. اما به خانه که رسیدم، ادامه‌ی گزارش را شنیدم. استاد امروز صدایم کردند: مریم ابراهیمی قلیل. به جایِ کوچک. این بازی با اسم و فامیل‌ها را دوست دارم.

    با دوستم رفتیم شهرکتاب اردی‌بهشت. یک ساعتی را فکر کنم میان کتاب‌ها و لوازم تحریرهای رنگی چرخ زدیم. امروز عجیب برایم سخت بود که چه کتابی برای دو عزیز زندگی‌ام بخرم. بابا و برادرم(همان شوهرخاهرم)، تولدشان در یک روز است. حسابی تابیدم و تابیدم و از دوستم نظر خاستم، تا بلخره کتاب‌هایی انتخاب کردم. بعد چیزهای دیگری‌هم خریدم و کنار کتاب‌ها گذاشتم.

    برای خودم‌هم، کتاب سبزپری از پرویز دوائی را خریدم. بلخره نمی‌شود میان کتاب‌ها گشت و برای کسانی کتاب خرید، اما برای خودت هیچ نخری.

    بقیه‌ی عصر و شب به تولد و دورهمی گذشت.

    جلسه‌ی آخر کارگاه نوشتمرین را از دست دادم‌. می‌خاهم در اولین فرصت ضبط شده‌ی آن را گوش کنم.
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  37. – سگ‌کاری از شش صبح تا ساعت دو بعدظهر. همان رفت‌وروب آشپزی در حد جرخوردن. یک قسمتش مال تمیزکاری اتاقم بود. گوه گرفته بود. تمیز که شد خودم خیس عرق و گوهی شدم که به تمیزی‌ش می‌ارزید.
    -دوش آب یخ
    -بعد ناهار نیم‌چرتکی ( از چرتکم کوچکتر) جلوی کولر.
    -دیدن شش قسمت “Behind her eyes” ژانر معمایی با سوژه‌ی‌ متافیزیکی؛ خوراک خودم.
    کوپ کردم آخرش. فیلمی ساختارمند. چه تدوین خوبی داشت هم. تمام نکات کلیدی جلوی چشم اما ناپیدا. حدس پشت حدس. بعدش شوک غافلگیری آخر. گفتم تعریفش کنم از لطف دیدنش کاسته می‌شود فیلم خوب را باید خودمان ببینیم و لذت کشفش بچشیم. من که این‌طوریم. فقط همین‌قدر بگویم اولش فکر می‌کنیم مثلثی عشقیست. بعد در‌می‌یابیم مربع بوده خبر نداشتیم.. فکر کنم گیجتان کردم. مرض است دیگر دوست ندارم تعریف کنم.

    فیلم دور پرواز جسم اثیری و حلول روح در کالبد دیگری می‌چرخد. شاید به نظر خیلی‌ها بی‌منطق و تخیلی است چون توجیه علمی ندارد. اما هستند کسانی که تجربه‌هایی مشابه داشتند. نمونه‌ش خودم که در بچگی خروج از بدن و شناور بودن را بارها تجربه‌ کردم. این حالت تا شانزده‌هفده‌سالگی ادامه داشت. شروعش با صدایی مثل یک ژنراتور برق و بعد شفاف شدن. درآن موقع لذت نمی‌بردم که هیچ می‌ترسیدم به جسمم بر‌نگردم یا روحی جنی ببینم. حتما می‌گویید رد دادم. به هرحال تا نباشد چیزکی فیلم‌ها نگویند چیزها. توجیه نمی‌کنم خودم را. هرجوری دوست داشتید باور کنید.
    – آخر شبی خواندن اشعار قیصر امین‌پور
    ” کودکی‌ها
    باد بازیگوش
    بادبادک را
    بادبادک
    دست کودک را
    هر طرف می‌برد
    کودکی‌هایم
    با نخی نازک به دست باد
    آویزان!”
    – بوس بوس لالا.

  38. 1. زندگی در ایران
    2‌. داستانک نوشتن
    3‌. ذوق مرگ شدن از کتاب‌های جدید دوره نویسندگی خلاق
    4. چخوف خواندم
    5. زنده شدن. مردن. زنده شدن

  39. گزارش نیک، دوشنبه پانزدهم تیرماه هزار و چهارصد و پنج
    سال‌واژه: جسارت
    امروز قلم با من قهر است. هرچه دست دراز می‌کنم، کلمه‌ای به دستم نمی‌آید. نمی‌دانم خشمم از کیست، از خودم یا از مردمانی که دوروبرم راه می‌روند، همان‌هایی که گویی خدا ایشان را بی‌عیب آفریده و باقی بندگان را برای آنکه عیب‌هایشان را بشمارند. چشمشان خوبی را نمی‌بیند، اما اگر لغزشی در کسی پیدا کنند، همان را چند برابر می‌کنند و بر سر آن بیچاره‌ی فلک‌زده فرود می‌آورند، انگار عدالت را با انتقام یکی گرفته‌اند.
    می‌گویم گزارش نیک ندارم، اما راستش این نیست. نیکی بوده، فقط دیگر نوشتنِ روزها برایم رنگ باخته. هرچه می‌نویسم، شبیه دیروز است. همان خانه، همان آشپزخانه، همان لباس‌های شسته، همان بچه‌ها، همان رفتن‌ها و برگشتن‌ها. از بس این روزها یکدیگر را تکرار کرده‌اند، گاهی خودم هم میانشان گم می‌شوم.
    گمانم می‌دانم درد از کجاست. مدتی است کتاب نخوانده‌ام. نه از آن رو که نخواهم، از آن رو که نمی‌رسم. تابستان آمده و آروین هر روز کلاسی دارد. باید ببرمش، برگردانمش، و در این میان شده‌ام چیزی شبیه درشکه‌ای که مدام در رفت‌وآمد است. هنوز نفسی تازه نکرده، یکی کاری دارد، یکی خواهشی، یکی سفارشی. آخر در این شلوغی، کی می‌شود کتابی را بی‌دغدغه باز کرد و چند صفحه خواند؟
    از آن طرف هم برای کلاس نفث ثبت‌نام کرده‌ام، نوشت‌تمرین هم هست، داستان کوتاه هم هست. هر کدام کتاب خودش را دارد و تکلیف خودش را. اگر آدم زرنگی بودم، از یک خواندن برای همه‌شان توشه برمی‌داشتم، اما من هنوز آن‌قدر کارکشته نشده‌ام که از یک چشمه، چند جوی روان کنم.
    شاید همه‌ی این لجی‌ها، همه‌ی این بی‌حوصلگی‌ها و خشم‌ها، از همین جا آب می‌خورد، از این احساس که از قافله‌ی خواندن و نوشتن عقب مانده‌ام. وبینارهای نویسنده‌ساز را هم یکی در میان می‌رسم. هر بار که از دستم می‌رود، دلم می‌سوزد. بعد خودم را دلداری می‌دهم که پادکست‌ها را گوش می‌دهم، اما مگر این زندگی همیشه می‌گذارد؟ هنوز چند دقیقه نگذشته، صدایی بلند می‌شود: «مامان…» و کتاب دوباره بسته می‌شود، پادکست نیمه‌کاره می‌ماند و من باز به همان زندگی برمی‌گردم که انگار هر روز، خودش را از نو تکرار می‌کند.
    گمان می‌کنم اگر امروز استاد گزارش نیکم را بخوانند، هنوز به سطر دوم نرسیده، صدایشان در گوشم می‌پیچد: جسی… جسی… جسی… اه، جس‌ناله… اصلاً حالم بد شد
    بعد مکثی می‌کنند و همان جمله‌ی همیشگی را می‌گویند: بهتر است چیزی بنویسی که هم خودت از نوشتنش لذت ببری، هم من از خواندنش.
    https://t.me/MashgheBodan

    1. سلام مرضیهٔ فداکار
      مادر من هم مثل تو از دست ما فرصت سرخاروندن نداره. مادرم چون همیشه دستش بنده ازم می خواد که تو آشپزخونه براش کتاب بخونم.
      نمی‌دونم بچه هات چند سال‌شونه اما تو هم میتونی این کارو بکنی. اگر بچه هات خردسالن می تونین کتاب علمی کودکان باهم بخونید. مطمئنا مطالبی که توشون هست برای بزرگسالان هم مفیده.
      مجموعه کتاب های « کی چی کجا» و « چه می شد اگر…» و «فیلیکس» انتشارات نردبان خیلی خوبن، برای همه سنین.

    2. چقدر اصطلاح ” هرچه دست دراز می‌کنم، کلمه‌ای به دستم نمی‌آید.” رو دویت داشتم. به جانم نشست.

  40. گزارش نیک
    امروز صبح رفتم دانشگاه. کلی توی کلاس خوش گذشت بهم. توی سلف دانشگاه ناهار خوردم، یکم درس‌هامو دوره کردم و برگشتم.
    وقتی رسیدم خونه لباس عوض کردم و رفتم از استخر استفاده کردم. رو به روی آفتاب درازی کشیدم.
    دوچرخه‌ام را برداشتم و هم دوری زدم و هم خریدی کردم.
    وبینار در تراس با هوای تازه و منظره دریا و جزیره‌های استانبول گذشت.
    بعدازظهر را نوشتم و شب را برای دیدن بازی فوتبال در کافه دوستم گذراندم.
    این امروزی بود که می‌توانست به راحتی اتفاق بیوفتد اما:
    صبح را خواب ماندم و دانشگاه نرفتم.
    نه استخر رفتم و نه آفتاب گرفتم.
    وبینار هم در اتاق گذشت با اینکه بالکن تنها آن‌طرف راهرو بود.
    بعدازظهر را ننوشتم و شب قبل از اینکه به کافه بروم لباس‌هایم را درآوردم و از رفتن پشیمان شدم.
    دوچرخه‌ام هم مدت‌هاست در پارکینگ دارد خاک می‌خورد.
    نالایقم، شاید قدرنشناسم، احتمالاً بی‌حوصله و قطعاً بی‌انگیزه‌.
    شاید فکر کنید که خب می‌رفتی و این کارها رو انجام می‌دادی.
    حداقل وبینار رو در بالکن می‌گذراندی.
    شاید خیلی ساده بشود این سوال را مطرح کرد و من هم خیلی ساده‌تر بگم راست می‌گویید.
    اما نتوانستم.
    نتوانستم از این تخت لعنتی جدا بشم.
    کل دیروز و کل امروز را در این تخت لعنتی گذراندم.
    در این اتاق لعنتی که پنجره‌هایش مدت‌هاست دیگر نمای شهر را به من نشان نمی‌دهند.
    می‌دانم باید کاری کنم اما این تخت لعنتی منو رها نمی‌کند.

    بعد از نوشتن این یاد‌داشت رفتم کافه، نوشتن کمکم کرد انرژی بگیرم و حداقل یکی از کار‌هایی که می‌توانستمو انجام بدم.

    1. اره چقد اگه اون کارارو می‌کردی خوب بود. دلم خواست یعنی اونجا باشم. من استانبول رو خیلی دوس دارم. هربار اومدم بهم خوش گذشته. دریاش چقد آبی خوش‌رنگه. اما ی وقت ی نعمتایی برامون عادی میشه. و این هم اشکالی نداره. خاصیت آدمی همینه. حالا از فردا الهی مث اول نوشتنت بهت خوش بگذره احسان‌خان

  41. سال واژه : رشد پله ای
    امروز از عملکرد خودم راضی نبودم البته شرایط هم خیلی مهیا نبود چون به تازگی اسباب کشی کرده ایم . همچنان از روی مانع می پریم و کلافگی همدم لحظات ماست.
    ۱. با خستگی بیدارم شدم.

    ۲. صبحانه به ظهرانه تبدیل شد اما چسبید

    ۳. امروز نوبت جعبه های مربوط به کتابخانه و کمد های اتاق من بود. وسواس گونه و مرتب کتاب هارا چیدم و مابین بعضی کتاب ها یادداشتی از خاطره ای چشمک میزد و توجهم را جلب می‌کرد.
    یک جعبه مربوط به وسایل یادگاری کودکی ام بود. خاطرات خوشمزه ای برایم تداعی شد. دفترچه خاطرات قفل دارم از جمله آنها بود.
    بچه که بودم یکسری وسایل فانتزی توی ابعاد کوچک و بعضی ها هم اکلیلی داشتم که بهشون میگفتم « جیجی ویجی» واقعا بهشون عشق می ورزیدم ، در دنیای جادویی خیال بافی میکردم و به بازی های رنگارنگ مشغول میشدم. خلاصه که غرق این فضای نوستالژی شدم.

    ۴. به دوست خانوادگی‌مون که به کانادا مهاجرت کرده پیام دادم و درباره ادامه تحصیل ، ارشد و دانشگاه آلبرتا راهنمایی گرفتم. چشم انداز جدیدی برایم باز شده و حس میکنم واقعا زندگی مثل ماجراجویی در جنگلی بی انتها، اتفاقات جدید و چالش برانگیزی برایم به ارمغان می آورد

    ۵. شام ساده اما سرشار از عشق در کنار مادرم تجربه کردم. گفت و گویی داشتیم که باعث دلگرمی و سبک حالی ام شده است.
    چه پایانی قشنگ تر و ارزشمند تر از این؟

    باورم نمی شود خیلی جالب است باوجود اینکه شروع گزارش فقط از ناراضی بودن و کلافگی گفتم اما ناخودآگاه نکات مثبت برایم پررنگ بود و فهرست کردم. :”)

  42. از صبح خسته بودم، به خیال خود بعد از کار قرار بود تا سریع برسم خانه…اما دریغ از مدیریت بحران شهری.
    چیزی مانده تا در این دیار ندیده باشم؟ دو طرف اتوبان، ماشین ها کج و معوج پارک کرده بودند. اصلن دیگر زبان قاصر است.
    ۱. با هر زحمت و رد کردن راه بندان خود را به وبینار رساندم.
    ۲. غذای گربه های بیرون را گذاشتم تا بپزد.
    ۳. مقدمات یک خوراک جدید با مرغ را آماده کردم. بهانه ای شد برای یخچال تکانی.
    من می خواستم چورت بزنم؟ من می خواستم استراحت کنم؟
    اعتراف کنم که حجمی از سبزیجات خراب شده بود. بخشی از آنها را که هنوز قابل استفاده بود، نجات دادم.
    با خود قرار گذاشتم هفته ای یک بار به اندازه ی مصرف سبزیجات تهیه کنم.
    دفعه های پیش اینطور نمی شد. طِی دو هفته ی گذشته فقط چند بار آشپزی کردم. نمی دانم توجیه است یا چیز دیگر، به قول خود عمل می کنم و کم کم خرید می کنم.
    ۴. ظرف ها را شستم. در ادامه خود را به یک لیوان چایِ هِل دعوت کردم. در این گرما عجیب چسبید‌
    ۵. پادکست آلمانی گوش دادم.
    ۶. غذای گربه های بیرون را آماده کرده و به گربه ی پایین پنجره هم غذا رساندم.
    ۷. چرا کار جمع نمی شد؟ بر عکس است دیگر، امروز خسته و بی خواب بودم این هم شد نتیجه اش.
    ۸. هر چه با خود کلنجار رفتم تا امشب به گربه ها غذا نرسانم، وجدانم قبول نکرد. چخوب شد رفتم، در این خلوتی شهر خیلی گرسنه بودند.
    ۹.دوباره ظرف شستم.
    ۱۰. برای همسایه جان، خوراک من در آوردی را در ظرف کشیدم و با گوجه و زیتون همراه کردم.
    ۱۱. ظرف میوه، بطری آب و دانه ی چیا، لقمه ای برای صبحانه را آماده در یخچال گذاشتم تا صبح برای سرکار رفتن، معطل نشوم.
    ۱۲. لباس ها را ماشینِ عزیز، شست.

    منبع انرژی: عشق بازی با بیژن( گوربه ی محل کار🐱)
    بازی و چلوندن تافی و جینجر🐱🐾❤️‍🔥

  43. #گزارش_نیک۵۵
    #سالواژه: صبر
    مثل هر شب وسط تخت دوقلوها به صلیب کشیده شده ام که البته با تهدید و ایجاد رعب و وحشت که «اگر مرا اذیت کنید یا نگذارید بنویسم از اتاق بیرون می‌روم و خودتان تنهایی باید بخوابید»، دو دستم را آزاد کردم و الان در خدمت گزارش نیک هستم. البته گوشه‌ای از ذهنم درگیرست با ظرفهای نشسته شام و اینکه برای فردا ناهار چه باید بپزم.
    دستهایم درد می‌کند. نمی‌دانم چرا مربی ورزشم، این همه از دست و بازو و گردن من کار کشید؟ شاید خیال کرده که احیانا من قرار است با دستهایم کامیون بکشم و یا شاید تمام فکرش این است که من باز هم بتوانم ساعت‌ها ساز را روی شانه‌ام نگه دارم و در یک ارکستر سمفونی بزرگ آرشه بکشم. باز هم جور در نمی‌آید این همه تمرین سخت برای صدایی که قرار است دستانم از جیرجیرک در آورد. بگذریم… سرویس شدم رفت و الان انگشتانم به زور کار می‌کند.
    سرگل اتفاقات امروز کارگاه نوشتمرین بود که با داستانی از هرمز شهدادی آغاژ شد. جملات بدون فعلی که بدون اینکه باری روی متن ایجاد کند، مفهوم را منتقل می‌کند. چهار ستون قصه نویسی را یاد گرفتیم و شروع قصه ای بر اساس محتوای این چهار ستون. اولش گیج بودم. من عادت به چرندنویسی و هذیان گویی دارم و این سبک نوشتن فسفر زیادی از مغز نداشته‌ام، می‌سوزاند. دو صفحه نوشتم و داستان خوبی آغاز شد. با اینکه اولش نمی‌دانستم دارم چه می‌کنم ولی بعد از ده دقیقه متوجه شدم شدنی‌ست.
    از پشت صحنه کارگاه بگویم که وسط کارگاه شام آماده کردم و آخر کارگاه به دلیل اینکه نکند صدای اهل خانه از برنامه‌های لهو و لعب من درآید، شام را سرو کردم.
    باز هم شب شده و تب در حال بالا رفتن است. این تب شبانه من بازی‌اش گرفته. من هم با او بازی می‌کنم. زمانه به من آموخته که بازی کردن را یاد بگیرم.
    آماده می‌شوم برای غلبه بر تب. نه با سرم و آمپول بلکه با دوش آب ولرم لباس خیس و ایبوپروفن. جواب می‌دهد و احتمالا تا ساعتی بعد خواب رویاهایی را می‌بینم که آنها را فراموش کرده بودم.
    بچه ها خوابیده اند. آقای خانه نیز خوابیده است.من هم با لباس خیس در پنجره ای که رو به خیابان باز می‌شود باشگاه بیلیارد آنطرف خیابان را نگاه می‌کنم و چشمانم دنبال دخترکانی می‌گردد که شب پرده ای شده بر خلافشان. شاید روزی دست دیانا را گرفتم و در نور روز وارد باشگاه بیلیارد شدم بی آنکه بترسم.
    #۱۵تیر۰۵
    #سوگندستاره
    #غربت
    #امواج_ذهنی_یک_ADHD

  44. 1. خوابیدن

    ۲. خوابیدن

    ۳. خوابیدن

    ۴. گرم بودن هوا و کافی نبودن باد کولر

    ۵. تسلیم شدن و بیدار شدن

    ۶. نون خریدن

    ۷. شرکت کردن در کلاس آنلاین

    ۸. تحمل کردن درد معده

  45. ۱-صفحات صبحگاهی نوشتم.سه صفحه از خواب‌های پریشان شب قبل را نوشتم. خواب دیدم روباه شده بودم. از دیوار بالا میرفتم در سه قدم. راحت می‌جهیدم از لب پشت‌بام خانه‌ای که بچگی‌ام را گذرانده بودم. از سگی که یادمان رفته بود در خانه تنها مانده است و از گرسنگی نای پارس کردن نداشت نوشتم. ذهنم که خالی شد، رفتم سراغ بقیه روز.
    ۲-کلیات ادبی خواندم در مورد انواع ایهام بود. خیلی سخت بود و شبیه به هم.
    ۳- داستان دوم مد و مه ابراهیم گلستان را خواندم.
    از امتیاز ۱۰به خودم ۳می‌دهم.

  46. امروز غرق بودم. آنچنانی زندگی نکردم.
    بهترین بخش امروز نقاشی ندایی بود
    وای چقده نازه بود.

    بیاید ببینید نقاشی های این بچه رو
    پره خلاقیته.
    https://t.me/yaddashtneda

  47. کلمه‌ی سال: ویل‌ویلی

    پشه‌های بی‌ناموس
    دیشب زود خابیدم. زود یعنی قبل از یک‌و‌نیم-دو. وقت‌هایی که زودخابی می‌کنم انگار زمان کِش می‌آید. هر چه خابیدار می‌شوم تمام نمی‌شود. دیشب پشه‌ها را قرص‌کُش نکردم. برای همین باد به خرطوم‌شان انداختند و  فرو کردند توی گوشتم. و کمی از خون کثیفم را مکیدند برای زاد و ولدشان و من هم خب، خونِ لقم، به درک که بیدار شدم لابد. خون‌خارهای کثافت. حال نداشتم دودکُش‌شان کنم. پس صبر کردم. صبر کردم تا زمان برخاستن برسد از راه. سحر که بلخره تنِ لشم را بلند کردم، سنگینی سرم هنوز بود. سنگینی این چند روز و به‌خصوص منگی‌ دیشبم که مامان را واداشته بود بپرسد: «تو چرا اینجوری حروم شدی؟» و یادم را زد گره به یاد محمود توی سلوک که می‌گفت: «عجب حرام شدیم.» من و فائزه که از جمله‌اش خوشمان آمده بود، تصمیم گرفتیم لق‌لقه‌ی زبان‌مان کنیمش. پس حرام شدم؟ حرام شدیم.

    کاش من هم یادم برود ناهار بخورم
    صبحانه. باز هم تخم‌مرغ می‌‌خاهم. یک‌ دانه می‌گذارم آب‌پز شود. آن وسط‌ها کمی هم عسل می‌شود. روزگفتار نگار را گوش می‌دهم وقتِ خوردن. می‌گوید باری وسط ضبط روزگفتار یک لحظه خابش برده بود. جالب است. یک بار هم یادش رفته بود ناهار بخورد. دلم می‌خاهد من هم یادم برود. به نظرم خیلی شیک است که آدم انقدر کار داشته باشد که یادش برود غذا بخورد. کاش یک بار من هم وقت شام از شدت گرسنگی یادم بیاید که ناهار نخورده‌ام.

    نَگاشی‌های وحشی
    زیر قاصدک‌های ندا پیام می‌گذارم که موضوع‌های درخاستی برای نقاشی قبول می‌کند؟ قبول می‌کند اما به شرط سهولت. می‌گویم اگر توانست قارچ و کلاغی بکشد مشغول صبحانه‌. توی سرزمینی پُرجمجمه و خاکستری. غذاها هم پُررنگ‌تر از خودشان باشد. پشم‌هایس را صدا می‌کند که تقلیل می‌دهم درخاستم را به یک قارچ فرفری مشغول نیمرو. دیشب می‌خاستم خط‌خطی‌های خودم را هم بگذارم کانال، با وجود ذاتِ پُرخط‌شان. گذاشتم هم. اما عکس‌ها بد بودند و پاکیدم. قصد امروز را دارم برای عکس. گیرم که عکس را خوب کنم، خودشان را چه کنم؟ خوب می‌شوم نه؟ خوب می‌شوم حتمن. خوب می‌شویم حتمن. نشدیم هم عیبی یُخ. چندتاشان را بلخره گذاشتم. مالی نیستند اما، عیبی یخ.

    وبینارز
    وبیکار علیزابت و پشت‌بندش هم وبینار شاهین استاد را حضور یافتم. حین این وبینارها خط‌خطی کردم، چای تازه‌ی لیمودار دم کردم، نوشیدم و فکر کردم. به چیزهایی که می‌خاهم. شاید به چیزهایی که ندارم. امروز در طول وبینارها حالم خوش نبود. احتمالن از بعدازظهر شروع شد این حال بدی و تا شام ادامه یافت. یک بخشیش باید به خاطر احساسات و موقعیت خودم باشد و بخش دیگرش…ممکن است دلیلش اینستاگرام باشد؟ من حتا همان موقع که اینستاگرام وصل بود هم مریدش نبودم زیاد. حوصله‌اش را نداشتم. تلگرام خلوت را به همه ترجیح می‌دادم. به اینستاگرام، هرازگاهی می‌رفتم و سر می‌زدم. وقت‌هایی هم که غرق می‌شدم حالم را بد می‌کرد. شاید امروز هم از آن هرازگاهی‌ها بود که زیاد رفتم و ماندم و شریک حال بدم کردمش، ها؟ اما حس می‌کنم باید هویتی هم در آنجا بسازم. دلم می‌خاهد شعرم را استوری کنم. اما در کل، خودش خسته‌ام می‌کند. آنجا توقع دارند به همه‌چیز واکنش نشان بدهی. واکنش نشان دادن و ندادن هم هر دو عواقب دارند. خیلی به کار هم کار دارند. برای کسی که هنوز در حال یاد گرفتن است، واکنش چه معنایی دارد؟

    راهی برای فرار از حال بد
    رفتن به بازار، پیشنهاد مامان بود برای عوض کردن حالم. من هم بازار را دوست دارم. پارچه‌ خریدن خیلی کیف دارد. پیشنهاد را قبول کردم اما وقتی رفتم لباس عوض کنم، منصرف شدم. دوباره دنبال جرقه‌ای برای رفتن گشتم اما جرقه‌های نرفتن بیشتر بود. گفتم نمی‌آیم. نرفتم. مامان هم رفت سر کار. من ماندم و جوجوی تمیز که حمام‌ رفته امروز.

    به وقت شام
    وقت شام تقریبن احوال بدم تمام می‌شود. برای شام هم تخم‌مرغ می‌پزم. همزمان قسمت سوم «پیدایت خواهم کرد» را می‌بینم. سریال را دوست دارم. می‌چسبد. به سه نفر بیش از دیگران مشکوکم. پدر باروز، کسی که از زندان فراری‌اش داد و پسرش. از آنجایی که توهم سریال «فرار از زندان» را هنوز دارم، به شوهر شریل هم مشکوکم. اما راستش، خود شریل هم بی‌تقصیر به نظر نمی‌آید. ممکن است که پشت یک نقاب پنهان شده باشد؟ و خواهرش چی؟ عجب. به هیچ‌کس نمی‌توان اعتماد کرد. دوست دارم به ریچل اعتماد کنم اما گاهی حالت چشم‌هایش طوری‌ست که سخت می‌کند اعتماد را.

    لینک کانال:
    https://t.me/havirism

  48. گزارش نیک (۴)
    دوشنبه | ۱۵ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • امروز نه نیک‌اندیش بودم، نه نیک‌کردار و نه نیک‌نویس. همه هیچ بودم. هیچِ هیچ.

  49. سال‌واژه‌ام: نِوِشتیَت
    – چند صفحه‌ی دیگر از «درک حضور دیگری».
    – در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم.
    – در آخرین جلسه‌ی «نوشتمرین» طرح داستانی را زدم. چه کارگاه دوست‌داشتنی‌ای بود «نوشتمرین».
    – همسفری در مدرسه‌ی نویسندگی پیدا کردم که هر دو در یک سال و یک ماه به دنیا آمده‌ایم. روزها هم، تنها شش روز فاصله دارند. جالب نیست؟ دوستِ مردادی‌ام.
    – دارم روی متنی کار می‌کنم. که بگویَمَش.
    – امروز کم نبودم اما کم شد چرا، نمی‌دانم.
    – اینقدر می‌ایستم و راه می‌روم، کف پاهایم درد می‌گیرد. هر روز. در خانه.
    I don’t mind the pain.
    https://t.me/LailyMaddah

    1. چه احساس خوبی تجربه می‌کنه اون رفیق مردادیت پس که با توئه😍

  50. حلزون چشمانش را تکثیر کرده تا چه ببیند در نیمهٔ تیر ماه گرم؟
    ۱. تایپ کردن یادداشت صبحگاهی به دهانم مزه کرد و امروز هم یادداشتم را تایپ کردم. شمار کلماتش از ۱۰۰۰ رد شد. شاید در کاغذ بود، این‌قدر نمی‌نوشتم. اساساً در کاغذ درگیر سندرم «ای وای گویوم» می‌شوم و مطلب را درز می‌گیرم.
    ۲. در کلاس کتابنقد شرکت کردم. یادداشتی خواندیم و بعد صحبت از هوش مصنوعی بود. هوش مصنوعی هنوز چندان وارد زندگی من نشده جز در موارد معدودی که به کارش برده‌ام. یک بار جزوه‌ام را دادم طراحی کند، پوستر ساخت. خیلی شلوغ بود و برای درس خواندن نامناسب. برای اصلاحش دیگر باهاش کل کل نکردم.
    ۳. در گنجور جوریدم و پی افسون را گرفتم. پیش‌تر دربارهٔ جادو بررسیده بودم. درباره‌اش فرضیه‌ای دارم که هنوز رد نشده اما از درستی‌اش هم اطمینان ندارم. در این موارد ذهن من دیر درگیر کار می‌شود. همیشه برای شروع کار، بسیار تعلل می‌کنم. برای درمان و اصلاحش حتی کتاب «قدرت شروع ناقص» را هم خواندم اما گاه به تنظیمات کارخانه برمی‌گردم.
    ۴. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد از گزارش‌های نیکمان گفتند. خواندنشان برای من بسیار جذاب است اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانم چارچوب‌شکنی کنم و متفاوت‌تر بنویسم. مدام بهش می‌اندیشم و دست‌آخر می‌آیم و فهرست‌وار می‌نویسم. آخر من عاشق فهرستم. اساساً تا چیزی را فهرست نکنم، ازش سر در نمی‌آورم.
    ۵. تدریس خصوصی داشتم. رفتم آموزشگاه. دانش‌آموزانم چندان که راضی‌کننده باشد برای امتحان آماده نبودند. در حد توانم از نوع تفکر دربارهٔ پرسش‌ها و شیوهٔ پاسخ دادن گفتم اما به گمانم هنوز خیلی کار دارند. فارسی در یک هفته جمع نمی‌شود.
    ۶. از «اطلس دل» کمی بازخوانی کردم.
    ۷. برای کانالم یادداشتی نوشتم دربارهٔ تجربه و شیوهٔ بهره‌گیری از تجربه.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor
    ۸. به روزگفتارهای سحر فرهادی گوش کردم و بسیار لذت بردم و آموختم.‌ بخشی از کانالش را هم خواندم.
    ۹. گزارش‌های نیک دوستان را خواندم و به برخی پاسخ دادم و عضو کانال‌های دوستان شدم.
    ۱۰. شاد را چک کردم و به پرسش‌های دانش‌آموزانم پاسخ دادم. سال تحصیلی خیلی کش آمده و هنوز خیلی راه در پیش داریم.‌ تازه زمان تصحیح الکترونیکی برسد، داستان داریم واویلا. مدیرها دنبالمان می‌کنند و اداره کم می‌ماند حکم جلب برایمان بگیرد که تند تند تصحیح کنید. آن موقع‌ها خیلی مهم می‌شویم و وعدهٔ سر خرمن هم که تا دلتان بخواهد و نتیجه هم پوچ تا دلتان بخواهد.

  51. _چندبار شده که بخواهید یک ابر باشید؟
    پرشکوه و در اوج ، البته رها.
    _ به طبیعت نیاز دارم.
    _ گاه خودم را می‌اندازم در پس زمینه و فقط کتک می‌زنم.
    _ امروز شمایلِ تصویریِ گم‌شدگی بودم.
    _نوشتم و نوشتم.
    _داستانکی در کانال منتشر کردم.
    _یک توکِ پا رفتم کانال‌های بچه‌ها.
    _ دو صفحه شب هول خواندم، کمی از داستان دوم تقاطع و کمی سفر به هندوستان فُرسی.
    _داستان دوم تقاطع از اولی برایم جذاب‌تر است.
    _باید آب بیشتری بنوشم.
    _درچیزهایی به پذیرش رسیده‌‌ام که‌برگ‌های نسخه پارسال خودم را می‌ریزانَد.
    _دوست دارم زیبا و زیبا و زیباتر بنویسم.

    کانال تلگرام من: https://t.me/zeinaaaab_00

  52. ➖️ صفحات صبحگاهی را نوشتم.

    ➖️ کتابنقد را شرکت کردم.

    ➖️ کتابِ «مردی کنار رود» را خواندم.

    ➖️ آزادنویسی کردم.

    ۱۵ تیر ۱۴٠۵
    https://t.me/PhoenixO0

  53. امروزم در مسیر سال واژه‌ام «بیش‌نویسی» با «چرا» گذشت.
    صحبتی دلنشین با دوست صمیمی‌ام داشتم، نزدیک به یک و نیم ساعت حرف‌های عمیق و سازنده. دلم تنگ بود. گفتم:«چرا جور نمی‌شود تا زودتر ببینمش؟»
    آمدم مقاله آموزشی برای کارفرما از راه دور بنویسم، سرور شرکت قطع و وصل می‌شد. چند روز است که درگیر آن هستم و انگار شرکت‌های زیادی درگیر هستند. هر لحظه نگران از دست رفتن نوشته‌هایم در وردپرس بودم. خسته و عصبانی عطای نوشتن را به لقایش بخشیدم تا هم‌رنگ جماعت‌ تعطیل در این روز شوم. از خودم پرسیدم:‌ «چرا ابتدایی‌ترین امکانات زیرساختی اینترنت ما باید این‌طور باشد؟»
    در وبینار نویسنده‌ساز گزارش نیک یکی از بچه ها در مورد باشگاه و ورزش کردنش را شنیدم. حسادت کردم. گفتم:« چرا باشگاهم باید این چند روز تعطیل باشد؟» البته دعای نیک کردم برای اداره ورزش منطقه‌مان که دستور تعطیلی همه اماکن دولتی و خصوصی را داده است.
    هنوز در پیچ و خم تغییرات سایتم هستم. آن‌طور که می‌خواهم. بار دیگر کس دیگری همراهم شده است. با خودم گفتم «چرا کار سایت من اینقدر گره‌پیچ شده است؟»
    یک فصل دیگر از رمانم را نوشتم. برای این کار هیچ «چرایی» نداشتم، چون «چراییِ نوشتنش» را می‌دانم. دوست دارم جمله ابتدای این فصل که انتخابم از کتاب «راه هنرمند» است را به اشتراک بگذارم.
    «خلاقیت نظم طبیعی زندگی است. زندگی یعنی انرژی، انرژیِ خالص خلاق»

  54. گزارش نیک “1405/4/15” تیرماه. روز دوشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب “شب‌ملخ” از جواد مجابی را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    کارگاه کتابنقد شرکت کردم.
    کارگاه تمرین نوشتن شرکت کردم.

    نامه نوشتن به چت‌جی‌بی‌تی در مورد تمرین کتابنقد و گفتگو کردن با‌هاش. چقدر با ادب و محترم بود. باهوشم بود این‌سری.
    احساس می‌کردم با یک آدم زنده دارم گفتگو می‌کنم.
    استاد برگوار امروز در حر‌ف‌هاش گفتند چت‌جی‌بی‌تی موقع کار‌کردن حس می‌کنید، آقاست یا خانم؟
    من حس کردم آقاست. به آجی گفتم کاش همه آقایون این‌قدر محترم و با‌ادب بودند.
    البته بعضی آقایون نه همه

    ویس‌های کاریکلماتور جلسه دوم و سوم گوش کردم.
    https://t.me/speechoff

  55. سال واژه: کنترل خشم🎀🐊🪆
    قضیه ماتروشکا 👇:
    امروز مامان خانم راجع به کروکودیل تو اینستا ریلز نشونم داد و دکتره هی میگفت:«کسایی که گاهاً خشمگین میشن یه مشکلیه درون خودشون.» نمیدونم یه چی تو همین مایه‌ها.
    من الان فهمیدم کروکودیل یه کروکودیل درون خودش داره که اونم یه کروکودیل دیگه درونش داره و خب این پروسه ادامه داره. دقیقاً یه چیزی تو مایه‌های همین ماتروشکا.🪆
    عالی شد. شد قوز بالا قوز. حالا من چجور این‌همه کروکودیل رو کنترل کنم؟😭🫠
    ربان دارین بهم قرض بدین؟🎀
    نمره روز: ۱۰
    گزارش نیک:

    ۱. از خواب پاشدم داداشم یه تخم‌مرغ زد با هم خوردیم.

    ۲. بعد مربای آلبالو درست کردم. به قول خودمون لر‌ها دُوَر کِیبِنو (دختر کدبانو)🥰

    ۳. گاز آشپزخونه رو تمیز کردم چون چند روز بود به مامانم قول دادم طبق ترفند‌هاش از اینستا تمیزش کنم و خب فایده هم نداشت.😂

    ۴. تلاش برای یاد دادان نام استان چهارمحال و بختیاری به یکی از دوستای مصریم آخرشم عصبی شد گفت چهار دیواری اختیاری😂.
    فکر نکنین فارسیش خوب نیستااااا.
    یعنی عالیه فارسیش، اولین بار که باهاش آشنا شدم حدود ۲ سال پیش بود. از من انکار که تو مصری نیستی و از اون اصرار که مصری‌ هستش.
    آره خلاصه دوستی ما اینجور آغاز شد. تور‌لیدر هستش توی الغردقة (یه شهر ساحلی توی مصر)
    علاوه بر عربی با لهجه مصری به عربی فصیح، انگلیسی، روسی و فارسی و یکمم لری مسلطه😂😂😂
    ولی خب از استعدادش استفاده نمی‌کنه.
    توی اهرام مصر هم تریاک قاچاق میکنه.🤔🥱
    مجبورش کردم رزومه بزاره توی لینکدین تا حدودی متقاعد شد.
    نمیدونم چرا اینا رو تو گزارش نیک می‌نویسم.😂😂😂

    ۵. یکی از دوستام توی نوشته‌هاش اصلا به نیم‌فاصله توجهی نداشت وقتی گذاشتم و یادش دادم و خب از خودم راضیم.🥰😎

    ۶. کمک مامان خانم برگ زرد‌آلو‌‌ها رو آماده کردم که خشک کنیم. بعدش مامان دوغ زد. خب حالا این یعنی چی: ینی مامان بنده دیده ماست‌های توی یخچال داره ترش میشه تصمیم گرفت تبدیلشون کنه به دوغ. بله من از آشپزخونه تا ایوون مثه اون اردکه در رفت و آمد بودم که یخ بیار، آب‌جوش بیار و آره دیگه مامان من سالی نهایتاً سه‌ یا چهار بار دوغ میزنه که اونم از شانس شما امروز بود.

    ۷.بعد وبینار شرکت کردم. با بک‌گراند آهنگای مامان خانم که یهو از معین می‌رفت دوماد باید ناز بکشه ایییییییی یَ بعدشم که خوشگلا باید برقصن. یکی از بچه ها میخواست مخ استاد رو بزنه شماره بگیره استاد انقدر ناز کرد پرید.

    ۸. استاد فک کنم از اول گزارش نیک منتظر این بخش بودید که من شرح غیبت خودم و دوستم رو توی پیاده‌روی بنویسم. خب اون امروز نیومد. ولی من با مامان رفتم پیاده‌روی و خب جالبیش اینه که هر بار میرم پیاده‌روی با کلی فامیل جدید آشنا میشم.

    ۹.بعدش اومدیم خونه مادربزرگم و خب من طبق قولی که داده بود امشب قراره پیشش بمونم. موضوع بحث هم سر این بود که شوهر فلانی با دو تا بچه طلاقش داد و سر پیری و معرکه‌گیری و زن جوون و اینا…

    ۱۰. بعدش کتاب «ما اثر یوگنی ایوانوویچ زامیاتین» را با اکیپ دوستام خوندم. با دو تا ترجمه متفاوت ترجمه در دست من از انوشیروان دولت‌شاهی و ترجمه دوستم از بابک شهاب بودش که به نظرم ترجمه آقای شهاب روون‌تر هستش. کتاب یه رمان پاد آرمان‌شهر هست با الهام از یادداشت‌های زير زمینی. و خب میگن که روی ۱۹۸۴ اورول هم تاثیر داشته.

    ۱۱. مادربزرگ صدا میزنه که بخوابم و به نظر خودمم الان (ساعت ۲۳:۰۵) زمان کاملا مناسبی برای پایان این روز هست.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  56. سال‌واژه: ریسک‌پذیری

    امروزم خیلی بهتر از دیروز بود، طوری که وقتی استاد در نویسنده‌ساز نمره امروز را پرسیدند، بدون درنگ نوشتم ۱۰. اما در این ۲۴ ساعت بهره‌وری خاصی نداشتم، فقط چون احساس بهتری داشتم، نمره ۱۰ دادم.

    گزارش:

    ۱. مطلب روزنامه ثروت را ویراستاری کردم و برای سردبیر فرستادم. مقاله، که شاید هفته بعد چاپ شود، درمورد هویت سیال شیطان‌کوه لاهیجان در طول تاریخ است. اینکه چه اتفاقی افتاد که «شاه‌نشین کوه» تبدیل شد به «شیطان‌کوه». در جایی از مقاله، پرداختم به کارهای وحشیانه حکومت صفوی در مقایل گیلک‌ها. احساس می‌کنم بعضی‌ها، جنایت‌‌های صفویه را نمی‌دانند و بدون آگاهی و با اکتفا به کتاب‌های درسی، از آن‌ها به نیکی یاد می‌کنند.‌ سعی کردم مقاله‌ام در نهایت این سوال را در ذهن خواننده ایجاد کند که شاه عباس صفوی واقعا در گیلان چه کارهای وحشیانه‌ای انجام داده است؟

    ۲ و ۳. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد در جایی از وبینار گفتند که علاقه دارند، گزارش‌های ما را با فونت وب‌سایت مطالعه کنند و از فونت‌های تحمیلی اپلیکیشن‌ها زیاد خوششان نمی‌آید. همین جمله شد موضوع اتوفیکشن امروزم.

    ۳. آزادنویسی امروزم نسبت‌به روزهای قبل کمتر بود: ۳۱۱ کلمه یا ۳۰ جمله. نمی‌دانم‌ چرا چند وقتی است که مثل قبل نمی‌خوانم و نمی‌نویسم. بی‌حوصله و ناامید و سردرگمم.
    دیروز خواهرم از من سوالی پرسید و در جوابش گفتم: «نمی‌دانم، حالا به آن فکر نکن. شاید تا آن موقع مردیم و نیازی نبود که اصلا به آن فکر کنیم».
    خواهرم گفت: «اگر نمردیم چه؟»
    گفتم: «نمی‌دانم. برای زنده‌ماندن برنامه‌ای ندارم».
    بعد هر دو خندیدیم. اما عمیقا به فکر فرو رفتم.

  57. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. کتابنقد را بودم. مقاله‌ای از ابراهیم هرندی خواندیم که از کلیدواژه‌ها می‌گفت. اینکه بیشتر ما برای سوالاتی مثل چرا ایران عقب افتاده است پاسخ‌های تک‌پیوندی می‌دهیم. و بعد بررسی اینکه هوش مصنوعی هم این کار را می‌کند؟ اما هوش مصنوعی هم به همین دام می‌افتد. و من نمی‌دانم راهکار چیست؟ چطور از پاسخ‌های تک‌پیوندی دوری کنم؟

    ۲. از کتاب این راهش نیست خواندم. خیلی کم. ولی به نکته‌ی جالبی رسیدم: چاپلوسی از رئیستان، اگر واقعا آدمی‌ست که به او احترام می‌گذارید اصلا کار غیراخلاقی و ناخوشایندی نیست.
    اگر واقعا احترام می‌گذاریم واقعا چاپلوسی محسوب می‌شود؟

    ۳. داستان‌کوتاه یکی از بچه‌ها را خواندم.

    ۴. انیمه‌ی سریالی خیلی باحال و متفاوتی یافتم. Made in Abyss. حتما ادامه‌اش می‌دهم.

    ۵. وبینار نویسنده‌ساز را بودم.

    ۶. درس خواندم. و خواهم خواند.

    ۷. نوشت‌تمرین هم بودم. داستان‌کوتاهی خواندیم از هرمز شهدادی که ساختارش برایم جالب بود. ایده‌ی داستان‌کوتاهی هم پیدا کردم.

    ۸. تو یوتیوب کانالی پیدا کردم که مبحث نوارقلب را خیلی خوب توضیح می‌داد. نصفش را دیدم.

    ۹. آزادنویسی کردم.

    ۱۰. آدم‌های زیادی را یک‌جا دیدم و حرف زدم.

    امتیاز امروز: ۷

  58. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    حلزون‌ها دارند از پشت دیوار به لاکی که بی‌صاحب افتاده است نیگاه می‌کنند. هر کس میخاهد خودش آن را صاحب شود.

    خابیدم از گرما بیدار شدم و دیگر خابم نبرد و رفتم سراغ خاندن کتاب «مو قرمز» اورهان پاموک. استاد زیاد اسمش را گفته بود. فائزه هم تعریفش را کرده بود چند وقت پیش. صد صفحه‌ای خاندم و بعد خابیدم؟ نه خابم نبرد. نمی‌دانم چه کردم تا خابم برد.

    با سروصدا بیدار شدم. اینبار نه خروس بود و نه غرغر. دعوا بود. مردک بی‌شرف همسایه‌ی روبرویی زنش را با کتک از خانه بیرون انداخت. بی‌همه چیز. زن رفت. اما باز آمد. نیم ساعت، یک ساعتی پشت در التماس می‌کرد که در را باز کند. اما فقط فحش نصیبش می‌شد. گریه می‌کرد. خاهش می‌کرد. تشر می‌زد. به غلط کردن افتاده بود. چرا چون رفته بود خانه‌ی مادرش و اجازه نگرفته بود و جوابش کتک و پرت‌شدن بیرون خانه بود. بغضم گرفت و می‌خاستم های‌های گریه کنم و بروم هر چه به دهنم می‌آید را حواله‌ی آن مردک آشغال کنم. چرا دعوایتان را توی خودتان نمی‌کنید. چرا آبروی زنت را می‌بری؟ چرا تحقیرش می‌کنی؟ چرا به التماسش می‌اندازی؟ حالم بهم می‌خورد از مردسالارها. از آن مردی که یک‌طرفه تصمیم گرفته بود. از آن زن که التماس می‌کرد. حالم بهم می‌خورد. بدم می‌آمد از همه. چطور می‌شود آدم این همه حق به جانب باشد و این همه بی‌شرف و کارش را درست بداند. خدا شر این آدم‌ها را کم کند. ولی می‌دانم که نمی‌کند. اگر می‌خاست بکند که…

    کتابنقد را بودم. استاد مقاله‌ای می‌خاند از کی؟ یادم نمی‌آید اما با هوش مصنوعی بود. درباره‌ی سوگ و غم در ایران. این که از کجا وارد شده و تاریخش چیست. اگر درست یادم باشد. هاشم هم آمد روی ماهش را دیدیم. بچه دستش بسته بود. همراه استاد ما هم توی کامنت‌ها قربون صدقه‌اش رفتیم.

    سعی کردم نقاشی بکشم. چیزی که شیوا گفته بود را. دخترک توت‌فرنگی در حال فوت کردن قاصدک‌. چند تایی کشیدم و پاره کردم. شبیه هیولا می‌شدند تا دختر.

    روزنگاری کردم. دوروزم را‌. همین روند را هم بتوانم انجام بدهم خیلی خوب است. هر دو روز هم خوب است. دلم برای هر روز روزنگاری‌ام تنگ شده اما نمی‌دانم چه چیزی مانعم می‌شود نه می‌شد. در سانسور شدیدی به سر می‌برم. حتا توی آزادنویسی هم انگار راحت نیستم اما می‌دانم کمی که بنویسم، به دوباره روزنگاری‌ام که برگردم، درست می‌شوم. خیلی وقت بود که من‌نویسی نکرده‌ بودم این دو روز بهتر شده‌ام. دارم من‌نویسی می‌کنم و روبرو می‌شوم با احساساتم. دیگر نمی‌خاهم جلویشان را بگیرم.

    خاندم «فلسفه و جامعه و سیاست» را.
    و بعد «شکل، کلمه، رنگ» را. چندتایی جمله‌ هم نوشتم تا بعدن بهشان فکر کنم و بنویسم در موردشان.

    نویسنده‌ساز آمد. بودم. گزارش‌های نیک را خاند استاد. هر کدام داستانی برای خودش است.

    امروز از همه بدم می‌آمد. البته تا نصف روز را. بعدش که درباره‌اش نوشتیم با هم. دیگر بد آمدنم رفته بود.

    نوشتیم با فائزو و فرشتو.

    تمرین نوشتن را بودم. داستانی از هرمز شهدادی خاند استاد. یک به یک جملاتش را بررسی کردیم. بعد هم سعی کردیم داستانی بنویسیم. اشیایی که انتخاب کرده بودم فلاسک بود ماژیک و اسپری. شخصیت هم فالگیر و رمال بود. ماژیک‌ها را می‌ریخت توی فلاسک و رنگ که می‌داد توی اسپری می‌ریخت و می‌پاشید روی میز و بعد از توی آن فال می‌گرفت چه فالی. ( خودم هم نمی‌دانم از کجا آمد این.) روی پشت بام هم بود. بعد یکهویی می‌آیند و از آنجا بیرونش می‌کنند. فالگیر ما می‌ماند و جایی که برای رفتن ندارد و اینجا تازه کار و کاسبی‌اش رونق پیدا کرده بوده. طفلک.

    از نوشتمرین بیرون نیامده وصل رفتم به متخصصون و خب داشتیم برنامه می‌چیدیم و به سختی به نتایجی هم رسیدیم، هرچند برنامه چیدن همیشه بهش گند می‌خورد. اصلن بی‌برنامه باید کاری را کرد.

    نشستم و ادامه روزم را نوشتم و احساسات را.

    این هم از امروزی که با حس‌های بد و یک عالم بد آمدن از عالم و آدم گذشت. اما این روز هم گذشت و می‌گذرد.

    https://t.me/yaddashtneda

  59. ۱-با قابلمه مشکل دارم. چه ابزار بخت و پزش. چه دکمه‌اش. مامان میگفت دوختن دکمه قابلمه‌ای قلق دارد. با غغب پر بادم نشستم به دوختن. یک ساعت بعد، با باد تنظیم شده و یک عدد دکمه‌ی دوخته شده، از جایم بلند شدم.
    ۲-پنج شش تایی ویدیو مهارت شغلی دیدم. این دفعه در بحث هایشان شرکت هم می‌کردم و طرح درمان می‌دادم. تازه وقتی طرح یا نقدم درست بود، قر بعد از موفقیت هم می‌دادم.
    ۳ـانگشت چلفتی بودم. خوب ننواختم ولی نواختم.
    ۴-ملخی روی توری پنجره حرکت می‌کرد.شب ملخ را چرا نخریده‌ام هنوز. فعل خرامیدن را گمانم از راه رفتن ملخ گرفته‌اند. یا شاید از مانتیس. چرا معادل فارسی مانتیس آخوندک باید باشد؟ در کودکی داستانی خواندم از ملخ ویالون‌زنی که با پای شکسته در ته لیوان شیشه‌ای زندانی بود. جیرجیرک ویالونیست بهتری نسبت به ملخ نیست؟ ملخ بنظر میرسد علاقه‌اش در ورزش باشد. پرش با نیزه‌ای چیزی.

  60. امروز روز زبان بود. شیرینی زبان.
    امروز در نوشت‌تمرین شرکت کردم.
    کتاب‌های باقی‌مانده را مرتب کردم.دو سه کتاب نوجوان دارم. موردعلاقه‌ترینشان، سارا کوروست. نمی‌دانم کی کجا مادرم داستان ساراکو رو را برایم تعریف می‌کرد. یک روز آن را خریدم.
    عجیب نیست اولین شعری که شنیدم و اولین کتاب شعری که خواندم، از دیوان بزرگ «فریدون مشیری» اوست. اعتقاد دارد ازدواج توانایی های هنری‌اش را به یغما برده. بارها آن را خوانده ام از نوجوانی تا بزرگسالی.
    اندکی آزادنویسی کردم.
    دیشب پستی در کانال گذاشتم.
    امروز پاکت نامه‌ام، تمبرها را می‌بوسم.

  61. زبان موجود زنده است*
    سال‌واژه: زبان

    هر روز بدون بهانه‌تراشی حداقل بیست دقیقه راه می‌روم. به نظرم پیاده‌روی مثل آزاد‌نویسی یک کارِ پایه است. همزمان که راه می‌رویم، فکر می‌کنیم، برنامه‌ریزی می‌کنیم، ایده می‌یابیم، حواس‌پنجگانه درگیر می‌شود، خیال‌پردازی می‌کنیم و عواطف هم بروز می‌دهیم.
    کمد لباس‌ها را مرتب کردم. همیشه قبل از بیرون رفتن می‌ایستم مقابل کمد و می‌پرسم: حالا چی بپوشم؟ اگر جای مهمی نخاهم بروم زود لباسی انتخاب می‌کنم اما بعضی وقت‌ها چندین لباس را برمی‌دارم می‌اندازم روی تخت، بعد عوض‌شان می‌کنم.
    اگر مثل انسان‌های اولیه بدون لباس بودیم، وقت اضافه می‌آوردیم. خودِ خودمان بودیم، شفاف بدون پوشش و مخفی‌کاری. امروز بعد از خاندن این جمله‌ها در سنگِ‌صبور فکرم درگیر این موضوع شد.

    «اصلا رخت برای چی خوبه؟ اگه آدم مثه حیونا از اولش لخت می‌گشت چه عیبی داشت؟ کی بود که آدمیزاد دفه اول پس و پیش خودش یه تکه پوسّ حیوون آویزون کرد؟ چرا کرد؟ چی وادارش کرد؟ اصلا تاریخ آدمیزاد کو؟ ما از خودمون چی می‌دونیم؟ دنیا و آدمیزاد به این کهنگی، اونوقت فقط شش یا ده هزار تاریخ دسّ و پا شکسته؟ چقده دلم میخواسّ خوب بدونن آدمیزاد عصر حجر چه جوری زندگی می‌کرده.»
    صادق چوبک، سنگ صبور

    منم دوست دارم بدانم آدمیزاد چطور می‌زیست. اول‌بار چگونه فهمید بهتر است گوشت را کباب کند؟ آتش که کشف شد اوایل برای چه چیزهایی از آن استفاده می‌کردند؟ از کجا دانستند برای تولید مثل باید جفت‌گیری کنند؟ حتمن جفت‌گیری حیوانات را دیده بودند اما از کجا می‌دانستند بعد از جفت‌گیری ماده‌ها باردار می‌شوند؟ چطور غریزه برای بقا به کمک انسان‌های نخستین آمد؟
    در آپارات به توصیه الهه نصیری، سری برنامه‌های «ایران به نحو پارسی»، از فرامرز پارسی را دیدم. بخش مربوط به زبان برایم جذاب بود. فرامرز پارسی می‌گوید:
    «زبان یک موجود زنده است. در زبان تغییرات تدریجی وجود دارد. در تکاملی کوچک در ذهن، قوه انتزاع بوجود می‌آید که بنیان زبان است.»
    داروین گفته:
    «تغییرات کوچک به تکامل منجر می‌شود، اما تغییرات بزرگ به مرگ.»
    نکته جالب دیگر بحث آقای پارسی این بود که گوناگونی موجودات حاصل اشتباه است. اگر باکتری‌های تک‌سلولی اشتباهی در تولید نمی‌کردند الان ما و بقیه موجودات وجود نداشتیم.
    بعد از مدتها با دوستی قدیمی گفتگو داشتم. مرا به جلسه‌ای دعوت کرد اما نمی‌روم. حضور در وبیکار سرزبان و نویسنده‌ساز برایم مهم‌تر است.
    نیم ساعت آسانا تمرین کردم. شکرگذاری کردم. می‌توانم به امروز هشت نمره به روزم بدهم و با خیال آسوده بخابم.
    *فرامرز پارسی

  62. صبح باز با بدن درد و‌گو ش درد آغازیدم.
    صبحانه خوردم و طبق معمول از خوردن داروها به وجد آمدم.
    آخه آنها دوستان وفادار من هستند. قبلن بیزار بودم از وجودشان ولی با گذشت زمان بهترین دوستانم شدند.
    کتاب نامه به سیمین رو دارم می‌خونم دیگه به پایان اون رسیدم. بعضی از قسمت‌هایش را متوجه نشدم. ولی برام دلنشین بود .
    نمی دانم در کجای کتاب خوندم که نباید منتظر تایید باشی خودت از نوشته‌هایت باید لذت ببری.
    بارها این رو از زبان استاد شنیدم که باید خودت لذت ببری.
    در این یک ساله هر چیزی را که نوشتم خودم لذت بردم. درسته خیلی اشتباه انجام دادم. ولی خودم هم احساس می‌کنم خیلی تغییر کردم . حتی در صحبت کردن.
    زمانی در اداره اگر در جایی باید صحبت می‌کردم ازخجالت طفره می‌رفتم. ولی الان به راحتی احساسم را بیان می‌کنم و این هم از نعمت حضور در مدرسه نویسندگی و راهنمایی استاد و نوشته‌های دوستان عزیزمه.
    هر کدوم از نوشته‌ها چیزی به من یاد دادن از همه ممنون.
    وبینار و نوشتمرین شرکت کردم و واقعن لذت بردم. البته بچه‌ها، تمرین استاد را انجام ندادم چون اصلن حالم خوب نبود ولی از نوشته‌های شما کلی استفاده کردم.

  63. دیشب تا دیر وقت باغ بودیم، برای همین صبح دیر بیدار شدم. خوابی که دیشب دیدم واضح بود، ولی نشد بنویسم. به صفحات صبحگاهی هم نرسیدم.
    ناهار پلو عدس درست کردم.
    یکی از دوستانم با من تماس گرفت و از من راهنمایی گرفت تا یک کانال تلگرامی درست کند.
    در کارگاه کتابنقد شرکت کردم.
    بعد از خوردن و ناهار و شستن ظرف‌ها کمی استراحت کردم.
    تا عصر کرخت و بی‌حوصله بودم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    به پسر عمویم نوشتن صفحات صبحگاهی را توصیه کردم.
    در وبینار عسل فاطمی شرکت کردم. می‌خواستم در وبینار فعال‌تر باشم، اما باید برای دخترم شیرینی درست می‌کردم. هوس و گرسنگی یک دختر نوجوان شوخی‌بردار نیست‌.
    در کارگاه نوشتمرین شرکت کردم. با هم خواندیم و نوشتیم. باعث شد از کرختی روزم بیرون بیایم و بنویسم. جرقه‌ای شد تا داستانکی بنویسم و در کانالم بگذارم‌.
    کمی از کتاب «این راهش نیست» را خواندم. در این کتاب آمده است: «قصه‌ها باعث بیشترشدن رفتارهای جامعه‌پسند ما می‌شوند… داستان‌ها نه تنها ذهنمان را درگیر می‌کنند بلکه به آرامی حس خوش‌بینی را در مغز ما ایجاد می‌کنند».
    کمی زبان انگلیسی و اسپانیایی خواندم.
    لینک کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  64. آیا روزم نیک بود؟

    سال واژه ام: خوددوستی/خودیابی/خودخواهی مثبت

    مهمانها رفتند،احساسم گیج است، نه آن شلوغی را میخواست نه این خلوتی را.

    قورباغه‌های شالیزار سمفونی به راه انداختند، سکوت چقدر شفاف است، صدا‌ها چقدر عمیقند، شغال‌ها چقدر بلند حرف میزنند. جیرجیرک‌ها چقدر رسا جیغ می‌کشند.

    تیکو🦜دیگر نیست، ناراحت بود، به نَری سپردیم تا خوشحالش کند، آیا من خوشحالم؟
    آیا با جنس مرد یا نر بودن خوشحالی می‌آورد؟
    دیگران به آن اعتقاد داشتند. ما هم به اعتقاد آنها شوهرش دادیم.

    مهمان طولانی بود، مهمان بلند بود، مهمان مرا می‌شکست، مهمان مرا وصله میزد، مهمان رفت، آیا من خوشحالم؟

    کلاس شروع شد، ما نوشتیم، ما در فانتزی در ماوراءالطبیعه، در دنیایِ مارول قصه نوشتیم؟
    آیا دکتر استِرنج مرا به مقصد میرساند؟
    کلاس تمام شد، من اما ادامه دارم………

    شیر قهوه خوردیم، معده‌ام داد زد، بارها گفته بود پیش از این👇🏻
    لطفا شیر قهوه نخر، لطفا شیر قهوه نخور، لطفا اذیتم نکن. لطفا انقدر بازیگوش نباش، لطفا دوستم داشته باش.
    معده ام می‌خواهد دوستش داشته باشم.

    شب شد، تلویزیون صدا میزند، yolo پلی میشود، اینستاگرام خر است، yolo به عدم تمرکزم ریشخند میزند.
    اینستاگرام دهانش را می‌بندد، مبایل می‌گوید گشنه است و دارد میمیرد.
    پس برای شام به او برق میدهم.

    خواب میاد، با yolo گلاویز می‌شود، در راند اول yolo برنده میشود.
    یولو(yolo) نام فیلمی از کشور چین است که هم اکنون دارم میبینم.

    خوددوستی‌ام چند است؟
    خرید کردم. ۱نمره
    حمام رفتم. ۱ نمره
    ظرفها را نشستم. ۱نمره، درست خواندی نَشُستم (استراحت کردم و این از نظرم خوددوستی عمیقی برای من محسوب میشود)
    فیلم میبینم. ۱نمره
    کلاسم را دوست داشتم، تمرینش را انجام دادم. ۱نمره
    به گلم که هرز می‌رفت سر و سامان دادم. ۱ نمره

    آفرین بر این من، بر این منی که با حضور و عدم حضور انسانها در زندگیش خودش را کشف می‌کند و دنبال معنای خوددوستی در این شلوغی و خلوتی میگردد.
    اینکه همیشه برای مهمان گشاده‌رو و پذیرا باشم، خوددوستی‌ محسوب میشود؟ یا نقض حریم‌های شخصی‌ام؟
    پس وقتهایی که به خودم اختصاص دارند کجا می‌رود؟ پس انرژی جوانی و تمرکزم کجا خرج می‌شود؟
    پس برنامه‌ها و روتین شخصیم چه می‌شود؟
    پس کلاس هایم کجا پرت می‌شود؟

    مهمانهایم رفتند و من تنها ماندم با دنیایی از سوال برای پیدا کردن خودم.
    درود و سلام بر این خود که پیدا میشود حتما.

    شب شما نیک🌛☁️

  65. امشب حوصله‌ی تشبیه مَشبیه ندارم. 😅

    -امروز صبح ساعت ۵ از سرما بیدار شدم. بدبختی‌ست زندگی با گرمایی‌ها. کولر روشن بود و من سگ‌لرز می‌زدم. خلاصه پاشدم خاموشش کردم و کپیدم.
    -صبح پینترست گردی کردم. شعری از احمدرضا احمدی دیدم که بسیار خوشم اومد. بهانه‌ای شد بعد از مدت‌ها در اینستاگرام استوری بذارم.
    توضیح مفصلش رو در روزگفتار امشبم گفتم.
    شعر احمدرضا احمدی این بود:
    «آیا این صبح با این شاخه‌ی نرگس
    دوباره برای من تکرار می‌شود»
    -به کانال شعرم دو شعر دیگه اضافه کردم. اما هنوز تمرین جلسه‌ی آخر رو ننوشتم.
    -دفتر شعر «دوردست» رو خوندم و از روی تمامش رو‌نویسی کردم. یکی از شعرها رو هم از روی ذوق خوشگل نوشتم و عکسش رو در کانال گذاشتم.
    شعر این بود:
    «کشتی منم
    نوح و توفان تو
    سرنوشتم چیست»
    -مطالعه‌ی آزاد کردم. یوتیوب دیدم. و در مورد موضوع مورد نیازم به سه کتاب رسیدم. ندارمشون و باید بگیرم. از قیمت هم نگم که در نهایت باید توف فرستم بر باعثان و بانیانش.
    -نوشتن، امروز برای انسجام افکار و دانسته‌هام کمکم کرد. درمورد این هم در روزگفتارم گفتم.
    -وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم. مطالب خوبی عنوان شد و استاد به گزارشات نیک دوستان پرداخت. چقدر همه پرتلاش و آدم حسابی هستید.
    -بعد از وبینار تمرین یکی از دوستان که اسمشان خاطرم نیست جرقه شد که من یک جمله را ادامه بدم و دنباله‌های مختلف برایش بنویسم. یه اسمی داشت اما یادم نمیاد چی بود این کار.
    قشنگ شد. چون ممکنه به کانالم نیایید اینجا می‌نویسم:

    «چه خوب می‌شد اگر…
    ۱.چه خوب می‌شد اگر یک گلخانه داشتم.
    ۲.چه خوب می‌شد اگر همه کودکی می‌کردند.
    ۳.چه خوب می‌شد اگر کشورم آزاد بود.
    ۴.چه خوب می‌شد اگر یک اتاق بزرگ که تمامن کتابخانه باشد داشتم.
    ۵.چه خوب می‌شد اگر برخی حرفم را می‌فهمیدند.
    ۶.چه خوب می‌شد اگر می‌توانستم کودکان را از ماشین شدن نجات دهم.
    ۷.چه خوب می‌شد اگر اینقدر احساس تحقیر اجتماعی نمی‌کردم.
    ۸.چه خوب می‌شد اگر خیابان‌هایم امن بود برای پیاده‌روی‌های طولانی.
    ۹.چه خوب می‌شد اگر یک آتلیه داشتم.
    ۱۰.چه خوب می‌شد اگر دوستانم نزدیکم بودند.
    ۱۱.چه خوب می‌شد اگر قدرت تغییر گذشته را داشتم.
    ۱۲.چه خوب می‌شد اگر خانه‌ای کنار دریا داشتم.
    ۱۳.چه خوب می‌شد اگر آزاد بودم.
    ۱۴.چه خوب می‌شد اگر هیچ کودکی بیمار نمی‌شد.
    ۱۵.چه خوب می‌شد اگر می‌توانستم روحِ برخی از مردمم را ببوسم.
    ۱۶.چه خوب می‌شد اگر زودتر خودم را پیدا می‌کردم.
    ۱۷.چه خوب می‌شد اگر می‌توانستم هرچه در سرم هست را نقاشی کنم.
    ۱۸.چه خوب می‌شد اگر می‌شد خودم را به نقطه‌ای کور در جنگل با کتاب‌ها و رنگها تبعید کنم.
    ۱۹.چه خوب می‌شد اگر آدمها دکمه‌ی ولووم داشتند. وقتی نمیخاستی بشنویشان خفه‌شان می‌کردی.
    ۲۰.چه خوب می‌شد اگر می‌شد منِ امروزم به کمک منِ دیروزم می‌رفت.»

    -عصر مودَم پایین بود و کلافه بودم. خاهرم هم همینطور بود. براش آهنگ گذاشتم. آهنگ‌ خدا بود. کلی خندیدیم. در کانالم گذاشتم که دوستانم هم شاید حالشون خوب (یا به قول فرشته قوب) بشه. آهنگ پَریوش از جلال همتی بود.😂
    -مریم جوینده جان برام کامنت قشنگ قشنگ گذاشت. تو دلم پروانه‌ها پریدن و قاصدکا پرواز کردن.
    -لازمه اینو بگم که تک تک دوستانم که برام کامنت میذارن بدونن من با هربار که شما میگید یه مطلب براتون مفید بوده یا خوشتون اومده از ذوووق سرشار میشم.🥹🥹❤️
    همین دیگه.
    اوداففظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  66. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    به دریا نگاه کردم و برایش نامی تازه برگزیدم: آب زیاد
    عکس‌های زیادی از این آب زیاد گرفتم یکی از یکی داغان‌تر. دست آخر با موجش نشان داد که از ژست گرفتن خسته شده.
    خیس به خانه برگشتم و کد مدهای html را زدم.
    نوشتمرین را بودم.
    نویسنده‌ساز را هم همین‌طور
    اما کتاب‌نقد؟ نشد که بشود.

  67. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز
    3.خواندن داستان بچه‌ها در کانال داستان‌کوتاه 5
    4.سر زدن به کانال بچه‌ها

  68. گزارش نیک
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ۱. صبح زود، میان کارتن‌های اسباب و اثاثیه و در خانه‌ای که دیگر شبیه خانه نیست، از خواب بیدار شدم.
    با همان چند وسیله آشپزخانه‌ای که برای این چند روز نگه داشته بودم و ته‌مانده‌ی گوشت و مرغ فریزر، ناهار درست کردم. تا به خانه‌ی جدید نقل مکان نکنیم، وضعیت همین است.

    ۲. دو ساعت نقاشی کشیدم. این هفته از عملکردم خیلی راضی‌ام؛ تازه قلق کار دستم آمده و دلم می‌خواهد ساعت‌ها بنشینم و نقاشی کنم. بخشی از کارم را هم در استوری به اشتراک گذاشتم.

    ۳. همزمان با نقاشی، کتاب صوتی «یادداشت‌های زیرزمینی» اثر داستایوفسکی را گوش کردم. ارتباط برقرار کردن با نسخه‌ی صوتی این کتاب، با وجود اجرای آرمان سلطان‌زاده، برایم دشوار است. فکر می‌کنم بعد از تمام شدنش، دوباره از ابتدا آن را بخوانم.

    ۴. این روزها هر وقت نقاشی می‌کشم، دخترکم در شکمم شروع به بازی کردن می‌کند. امروز حرکاتش آن‌قدر ملموس و شیرین بود که برایش نامه‌ای نوشتم و در کانالم منتشر کردم.

    ۵. در کارگاه کتاب‌نقد شرکت کردم و مثل همیشه لذت بردم و چیزهای تازه‌ای آموختم.

    ۶. به گیاهان آپارتمانی‌ام آب دادم و دیدم برگ‌انجیری‌ام جوانه‌ی جدیدی زده است. کلی ذوق کردم.

    ۷. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد، گزارش نیک بچه‌ها را خواند و حسابی غبطه خوردم. فقط دو روز بود که به خاطر خستگی ناشی از جمع کردن وسایل برای اسباب‌کشی فرصت نکرده بودم گزارش نیک بنویسم و درست همان موقع گزارش‌ها خوانده شد.

    ۸. برای شام کتلت خوشمزه‌ای درست کردم و با گوجه و خیارشور نوش جان کردیم.

    ۹. امروز برای شیرین برنج ریختم، اما هرچقدر منتظر ماندم پیدایش نشد و برنج‌ها کنار پنجره ماندند. کمی نگرانش هستم؛ امیدوارم فردا صبح که بیدار می‌شوم، برنج‌ها را خورده باشد.

    ۱۰. در پایان روز هم ادامه‌ی سریال This Is Us را تماشا کردیم؛ سریالی که این روزها واقعاً حالم را خوب می‌کند.

    امتیاز امروز: ۹ از ۱۰

  69. سال‌واژه: روایت
    • دو ساعت در 4030 پاسخگو بودم. شب گفتن برنامه تمام شد. تجربه‌ی جالبی بود.
    • روی پروپزال دومم کار کردم.
    • به ویس درمان تروما از دکتر مکری گوش دادم.
    • در نوشتمرین از بچه پرستویی که به بالکن خانه‌ی برادرم پناه آورده بود نوشتم.
    • گاه‌شمارم نوشتم.
    • کمی هم سودوکو بازی کردم. وارد مسابقاتش شدم.

  70. گزارش نیک

    سال‌واژه‌ام: نوزیستی
    کتابنقد داشتیم. فقط جلسه‌ی اول و امروز را بودم. عقب مانده‌ام. تمرین‌ و کتاب و مقالات روی هم جمع شده.

    عذاب‌وجدان می‌گیرم. نمی‌دانم چطور قرار است خودم را برسانم.
    اما تلاشم را کردم. کمی از تمرین را صبح و بعد از کلاس انجام دادم. اما هنوز خیلی کار مانده.

    با فرشته جلسه داشتیم. درمورد رابطه‌ی امن حرف زدیم. اینکه رابطه‌ی امن یعنی چه؟ اگر رابطه‌ای امن نباشد چه اتفاقاتی می افتد؟

    بعد راجب داستان کوتاه «راه‌ بازیافته» از کتاب تقاطع حرف زدیم. درمورد شخصیت قهرمان، نثر نویسنده و شیوه‌ی شخصیت‌پردازی‌اش. یکم هم پشت سر شخصیت‌ها غیبت کردیم‌. من گفتم چقدر گلی خر بود‌. فرشته هم گفت از حسام (شوهر سابقش) خوشش نیامد.

    وبینار را بودم. یعنی در تلاشِ بودن، بودم. از طرفی گوشم به استاد بود و از طرفی دیگر قهوه درست می‌کردم و بعد با داداشی کیک درست می‌کردیم و بعد دست داداشی که بریده بود را باندپیچی می‌کردم و مامانم ابروهایم را برمی‌داشت و با دخترخاله‌ام تلفنی حرف می‌زدم. اما تا لحظه‌ی آخر با سماجت حضور غایبم را حفظ کردم.

    استاد گزارش نیک‌های دوستان را می‌خاند و کیف می‌کردم و از گزارش نانیک خودم شرمسار می‌شدم.

    مهمان داشتیم. خاله‌م اینا به دیدنم آمدند و آنقدر با دخترخاله‌ام حرف زدیم که دهانم کف کرد. کلی بوسش کردم و چند دقیقه در سکوت فقط بغلش کردم. و بغضم را قورت می‌دادم.

    چقدر عوض شده بود. چقدر عوض شده بودم.دوقلوهای افسانه‌ای چقدر عوض شده بودند.
    آن دخترکوچولوهایی که لباس شبیه هم می‌پوشیدند و عروسک‌هایشان را پوشک می‌کردند، حالا پا روی پا انداخته بودند و از شغل‌های آینده‌ و دانشگاهشان برای هم تعریف می‌کردند.

    امشب هم به یاد قدیم، شب خانه‌ی مادربزرگ می‌مانیم و تا صبح با مسخره‌بازی‌ها و خنده‌هایمان خاب را از مامانی و بابایی‌ می‌گیریم.
    بعلهه امشب هیچکس خاب ندارد.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #یادداشت

  71. می‌گویند وقتی کار به تکرارِ روزانه می‌رسد، باید آسان‌تر شود. اما برای من، هر صبح انگار اولین روز است؛ همان اضطرابِ اولیه برای دیده شدن و همان تلاش برای رسیدن به کلمات. ‌ صبح‌ با کالبدی خسته و سرگیجه‌ای از بیماری بیدار می‌شوم. در آن لحظه‌ی مبهم که نمی‌دانم امروز تعطیل است یا نه، میانِ وسوسه‌ی خوابِ بیشتر و اجبارِ بیداری برای نوشتن، دست و پا می‌زنم. در نهایت، اراده پیروز می‌شود: هزار کلمه نوشتن، خواندن کتاب و تقلا برای آمادگی در آزمون PTE. بقیه کارهای دنیا را هم انجام می‌دهم، اما انگار فقط برای اینکه تیک بخورند و تمام شوند. ‌ سپس، یک تماس ناگهانی، یک تصمیم سریع و غوطه خوردن در آب. تماشای دخترکم که بدون بازوبند شنا می‌کند، یک پیروزی کوچک است. لحظه‌ای که او برای اولین بار کفِ استخر را با پنجه‌ی پایش حس می‌کند، انگار جسارتش را برای مواجهه با دنیای عمیق‌تر پیدا کرده است. ‌ روز میانِ وبینار نویسندگی، بوی شام و تمیز کردن خانه می‌گذرد. در میانه‌ی خواندن کتاب، لحظه‌ای چرت می‌زنم و دخترم با سادگی و بی‌پروا، این خواب کوتاه را می‌پارهد. ‌ شب، با بازی مار و پله و طعم چای، آرام می‌گیرد. بیرون از این اتاق، نیمی از ایران منتظر نتیجه‌ی فوتبال است؛ نذرهایی برای رونالدو و امید به پیروزی پرتغال در برابر اسپانیا. اما در پسِ این شور و هیجان، کشور ما از همه نظر سوراخ‌سوراخ است. با این حال، ما همچنان با امید به زندگی ادامه می‌دهیم؛ چون آدم، به امید است که زنده می‌ماند.

    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

    https://t.me/atefeqorbaney

  72. گزارش نیک

    کلمه‌ی سال
    پستاندار درون

    ۱_ صفحات صبحگاهی را نوشتم و اول از همه خوابم را مکتوب کردم.
    این روزها خواب‌های آشفته زیاد می‌بینم. بااین‌حال تجربه‌ی بی‌زمانی و چند‌مکانی در لحظه را دوست دارم.
    مریم امروز می‌گفت: «خواب دیدهم سقف خونه‌مون ژله‌ای شده و شکم داده، بعد اسرائیل حمله کرده و با حسین بیهوش شدیم». گفتم ترسناک و جالب بوده خوابت. با چشمان گشاد شده گفت:«عمه! جالبیش کجا بود آخه، همه‌اش وحشت بود.»
    راستی، خیلی وقت است خواب باغچه‌ی پشتی را ندیده‌ام؛ باغچه‌ای که فقط در خواب دارمش. درخت‌های استوایی، پیچک‌هایی که ریشه‌شان از دیوار خانه روییده، حوض بلندی که لاک‌پشت‌ها در آن قایم می‌شوند و پوشیده از بوته گل‌هایی‌ست که اسم‌شان را نمی‌دانم.

    چه خوب است که خواب را داریم و برای لحظه‌ای می‌توانیم نداشته‌هایمان را در آن زندگی کنیم و لذت ببریم.
    ۲_ رونویسی از دفتر شعرِ دوره‌ی شعرماهی را انجام دادم.
    شعرکی نوشتم.
    ۳_ جلسه‌ی نویسنده‌ساز را بودم و خجالت کشیدم از تنبلی در ننوشتن گزارش نیک.
    ۴_ اینستا گردی کردم و باز حالم از این کارم به‌هم خورد.
    ۵_ به خاله فاطمه که مریض‌احوال است سر زدم.

  73. امروز سعی کردم به قرارهایی که دیروز با خودم بستم وفادار بمانم .
    فکر کنم وفاداری اولین ویژگی که خدا از بنده هاش انتظار داره .
    ماهم نسبت به خودمان و دیگران روی این صفت حساس هستیم . بزرگی می گفت : خوبه که پیوست همه ی کارهایمان معرفت باشد .
    امروز استاد ضمن خواندن گزارش نیک ِدوستان فرمودن : اینکه گزارشی یا توضیحی از کتابی که خواندیم بنویسیم کار نیکی است ( نقل به مضمون ) حالا می خواهم برای دوستان نکاتی از کتابی که امروز خواندم بنویسم .
    در موضوع سختی ها که دغدغه ی خیلی هاست نوشته بود :
    اگر انسان یا جامعه ای در شرایط سخت قرار گرفت بهترین واکنش :
    سکوت – تفکر – پذیرش است .
    انکار ، اعتراض و مقاومت در برابر سختی ها و قوانین هستی نتیجه اش شکست است .
    از نشانه های مهم جریان زندگی ، سختی ها و چالش های آن است .
    زیرا باد با شمع خاموش کاری ندارد.🌹
    اما هیچ سختی همیشگی نیست .
    و قشنگترین جمله :
    تا خدا هست امید هست 💚

  74. آیا روزم نیک بود؟

    سال واژه ام: خوددوستی/خودیابی/خودخواهی مثبت

    مهمانها رفتند،احساسم گیج است، نه آن شلوغی را میخواست نه این خلوتی را.

    قورباغه‌های شالیزار سمفونی به راه انداختند، سکوت چقدر شفاف است، صدا‌ها چقدر عمیقند، شغال‌ها چقدر بلند حرف میزنند. جیرجیرک‌ها چقدر رسا جیغ می‌کشند.

    تیکو🦜دیگر نیست، ناراحت بود، به نَری سپردیم تا خوشحالش کند، آیا من خوشحالم؟
    آیا با جنس مرد یا نر بودن خوشحالی می‌آورد؟
    دیگران به آن اعتقاد داشتند. ما هم به اعتقاد آنها شوهرش دادیم.

    مهمان طولانی بود، مهمان بلند بود، مهمان مرا می‌شکست، مهمان مرا وصله میزد، مهمان رفت، آیا من خوشحالم؟

    کلاس شروع شد، ما نوشتیم، ما در فانتزی در ماوراءالطبیعه، در دنیایِ مارول قصه نوشتیم؟
    آیا دکتر استِرنج مرا به مقصد میرساند؟
    کلاس تمام شد، من اما ادامه دارم………

    شیر قهوه خوردیم، معده‌ام داد زد ، بارها گفته بود پیش از این👇🏻
    لطفا شیر قهوه نخر، لطفا شیر قهوه نخور، لطفا اذیتم نکن. لطفا انقدر بازیگوش نباش، لطفا دوستم داشته باش.
    معده ام می‌خواهد دوستش داشته باشم.

    شب شد، تلویزیون صدا میزند، yolo پلی میشود، اینستاگرام خر است، yolo به عدم تمرکزم ریشخند میزند.
    اینستاگرام دهانش را می‌بندد، مبایل می‌گوید گشنه است و دارد میمیرد.
    پس برای شام به او برق میدهم.

    خواب میاد، با yolo گلاویز می‌شود، در راند اول yolo برنده میشود.
    یولو(yolo) نام فیلمی از کشور چین است که هم اکنون دارم میبینم.

    خوددوستی‌ام چند است؟
    خرید کردم. ۱نمره
    حمام رفتم. ۱ نمره
    ظرفها را نشستم. ۱نمره، درست خواندی نشستم (استراحت کردم و این از نظرم خوددوستی عمیقی برای من محسوب میشود)
    فیلم میبینم. ۱نمره
    کلاسم را دوست داشتم، تمرینش را انجام دادم. ۱نمره
    به گلم که هرز می‌رفت سر و سامان دادم. ۱ نمره

    آفرین بر این من، بر این منی که با حضور و عدم حضور انسانها در زندگیش خودش را کشف می‌کند وبه دنبال معنای خوددوستی در این شلوغی و خلوتی میگردد.
    اینکه همیشه برای مهمان گشاده‌رو و پذیرا باشم، خوددوستی‌ محسوب میشود؟ یا نقض حریم‌های شخصی‌ام؟
    پس وقتهایی که به خودم اختصاص دارند کجا می‌رود؟ پس انرژی جوانی و تمرکزم کجا خرج می‌شود؟
    پس برنامه‌ها و روتین شخصیم چه می‌شود؟
    پس کلاس هایم کجا پرت می‌شود؟

    مهمانهایم رفتند و من تنها ماندم با دنیایی از سوال برای پیدا کردن خودم.
    درود و سلام بر این خود که پیدا میشود حتما.

    شب شما نیک🌛☁️

  75. 🦋 سال‌واژه‌ی امروز من: توانستن

    سال‌واژه‌ی من هر روز تغییر می‌کند؛ گویی هر روز، جهان از دریچه‌ی واژه‌ای تازه خود را به من می‌نمایاند.

    امروز، پس از دو روز، دوباره در وبینار استاد شرکت کردم. چقدر دلم برای این قابِ جادویی تنگ شده بود. گویی برخی قاب‌ها صرفاً تصویر نیستند؛ بلکه انسان را دوباره به خویشتن بازمی‌گردانند.

    بسیار خسته‌ام؛ آن‌قدر که خستگی را در تمام وجودم احساس می‌کنم. اما گاهی همین که با وجود همه‌ی خستگی‌ها باز هم می‌آیی، می‌نشینی و می‌آموزی، خود معنای «توانستن» است.

    شاید توانستن همیشه به معنای فتح قله‌ها نباشد؛ گاهی تنها برخاستن، ادامه دادن و ایمان داشتن به روزی است که هنوز نرسیده است.

    و من هنوز باور دارم:

    قطعاً ما آیندگانیم.

    📌 کانال هایم آذردُخت حمیدی نام دارند .
    🐠 سایت ویرگولاسیونم هم آذردخت حمیدی .
    🧷 دلتنگ الهَه علیزاده و برو بچِّ سرزبانگ می باشیَم.

  76. شاید در خانه‌ی ما پشه‌ای غول‌آسا پنهان شده که هر روز با دست و پای آماسیده‌ی نیلا مواجه می‌شوم. سامان می‌گوید این ممکن نیست جای نیش پشه باشد.
    یعنی پشه‌ها چنین توانی ندارند؟
    من که می‌گویم از این موجود ریزِ سه‌پا، هر کاری برمی‌آید.

    تمام امروز می‌پرهیزم از مکالمه‌های طولانیِ بی‌هدف. ترجیحم این است وقتم را با دیدن سریالی تکراری سر کنم. پرهیز جایزی‌ست، نه؟
    وقتی غالب این حرف‌ها بهانه‌ای‌ست برای به دندان کشیدن کسی.

    کماکان شب‌یک شب‌دو می‌خانم.
    «مصیبت این است که آدمیزاد خطاهایش را درمی‌یابد ولی دیگر جرئت اعتراف را از دست می‌دهد.» «ص۴۴»
    کانال من: https://t.me/hananeveshhtan

  77. می‌گویند وقتی کار به تکرارِ روزانه می‌رسد، باید آسان‌تر شود. اما برای من، هر صبح انگار اولین روز است؛ همان اضطرابِ اولیه برای دیده شدن و همان تلاش برای رسیدن به کلمات.

    صبح‌ها با کالبدی خسته و سرگیجه‌ای از بیماری بیدار می‌شوم. در آن لحظه‌ی مبهم که نمی‌دانم امروز تعطیل است یا نه، میانِ وسوسه‌ی خوابِ بیشتر و اجبارِ بیداری برای نوشتن، دست و پا می‌زنم. در نهایت، اراده پیروز می‌شود: هزار کلمه نوشتن، خواندن کتاب و تقلا برای آمادگی در آزمون PTE. بقیه کارهای دنیا را هم انجام می‌دهم، اما انگار فقط برای اینکه تیک بخورند و تمام شوند.

    سپس، یک تماس ناگهانی، یک تصمیم سریع و غوطه خوردن در آب. تماشای دخترکم که بدون بازوبند شنا می‌کند، یک پیروزی کوچک است. لحظه‌ای که او برای اولین بار کفِ استخر را با پنجه‌ی پایش حس می‌کند، انگار جسارتش را برای مواجهه با دنیای عمیق‌تر پیدا کرده است.

    روز میانِ وبینار نویسندگی، بوی شام و تمیز کردن خانه می‌گذرد. در میانه‌ی خواندن کتاب، لحظه‌ای چرت می‌زنم و دخترم با سادگی و بی‌پروا، این خواب کوتاه را می‌پارهد.

    شب، با بازی مار و پله و طعم چای، آرام می‌گیرد. بیرون از این اتاق، نیمی از ایران منتظر نتیجه‌ی فوتبال است؛ نذرهایی برای رونالدو و امید به پیروزی پرتغال در برابر اسپانیا. اما در پسِ این شور و هیجان، کشور ما از همه نظر سوراخ‌سوراخ است. با این حال، ما همچنان با امید به زندگی ادامه می‌دهیم؛ چون آدم، به امید است که زنده می‌ماند.

  78. ۱- بعد از یک دهه کوتاه نگه‌داشتن موهایم و باقی نگذاشتن حتی یک تپه‌ی نریده (به معنای واقعی) چه در رنگ چه در مدل کوتاهی، حالا تصمیم گرفته‌ام به آنها فرصتی برای بلندشدن بدهم. به دوستم گفته‌ام اگر از تو خواستم موهایم را کوتاه کنی (چون احتمالش هست) محکم بزن در دهانم، او هم خودش را آماده کرده است برای زدن.

    ۲- بسته نگاه‌داشتن دهان در دل نگرانی‌ها اغلب کار دشواری است، انسان تمایل دارد رنج‌هایش را با دیگران در میان بگذارد شاید التیامی بر آن‌ها بگذارند. اما سکوت همیشه نیک‌تر است.

    ۳- این دیگر از جنس تصمیم است، شوخی نیست، یک تصمیم واقعی است، تبعات دارد، باید پایش بایستی. مزیت هم دارد. همیشه همین است؛ تقابل تبعات و مزایا.

    ۴- آلبالو موجود جذابی است.

    ۵- هیچ کاری به قدر قدردانی نمی‌تواند احساسات آدم را جابه‌جا کند و انسان را از قعر ناامیدی به اوج سرخوشی برساند. هر زمان که ناامید هستی کافیست داشته‌هایت را فهرست کنی، چنان تغییر احساسی رخ می‌دهد که به هیچ طریق دیگری نمی‌توان به آن دست یافت. این روزها داشته‌هایم را هر روز دوباره و دوباره لیست می‌کنم. وقتی می‌نویسم می‌بینم که هیچ‌وقت تکراری نمی‌شوند و هر بار شعفی تازه در قلبم ایجاد می‌شود.

    ۶- الهی شکرت…

  79. دو تا چشم سر یک صف دعوا دارند. تعدادی چشم ایستادند به تماشا. بقیه دارند فرار می‌کنند که شر گریبان‌گیرشان نشود.
    کارهایی کردم. حوصله‌ی نوشتنشان نیست. همیشگی‌اند.
    دلتنگ کسانی هستم که تا همیشه دلتنگ خواهم ماند.
    دوستم را دیدم و گربه‌‌ش. خپلک همش ناز می‌خواست. نازش کردم حسابی. با دوستم کیلومترها حرف زدیم.
    حالا دیگر نای حرف‌زدنم نیست.

    1. چه با عشق و شور نوشتی 🤩

      جمله‌هایی که به دلم چسبید:

      دوستم را دیدم و گربه‌‌ش. خپلک همش ناز می‌خواست. نازش کردم حسابی. با دوستم کیلومترها حرف زدیم.
      حالا دیگر نای حرف‌زدنم نیست.

      “I saw my friend and their cat. The cat wanted a lot of attention, so I cuddled it. We talked for a long time, and now I’m too tired to talk anymore.

    2. “I met up with my friend and their cat. The little goofball kept wanting attention, so I gave it plenty of cuddles. My friend and I talked for ages; I’m completely talked out now.”
      (عبارت Talked out دقیق‌ترین معادل برای «نای حرف زدن نداشتن» بعد از یک گفتگوی طولانی است).

  80. گزارش کار نیک فرح (۵۵)

    ✔️از ساعت ۷ بیدارم، از پادرد دیگه خوابم نبرد. نرمش کردم . با معده خالی نمیتونم قرص مسکن بخورم. پس چای دم ‌میکنم و با نان تست و کره بادام زمینی و عسل صبحونه خوبی می‌خورم ، بعد مسکن و قرص ویتامین دی می‌خورم.
    ✔️تغذیه کانال فرحنامه با مطلب علمی در مورد اوتیسم که دو روز پیش از گوگل سرج و جست‌وجو کردم. دیروز بخشی از تحقیق را گذاشتم و امروز هم بخش دیگر و هنوز مطلب قابل گزارش دارم. که امیدوارم روزهای دیگر برای دوستانم خصوصن دوستی که پسر اوتیسمی دارد قابل استفاده باشد. قبلن بهش مشاوره و راهنمایی کردم و دکتر متخصص بهش معرفی کردم.
    ✔️انافورا چیست؟
    دیروز در وبینار نویسنده ساز سخن از آنافورا شد. به آرشیو روزانه نویسی‌هایم مراجعه کردم. در وبینار( ۱۷ شهریور ۱۴۰۴) نویسنده ساز، پارسال، تعریفی از شاهین کلانتری یافتم:
    تعریف آنافورا:
    «آنافورا نام یونانیِ یک آرایه‌ی ادبی است؛ یعنی تکرار یک واژه یا عبارت در ابتدای چند جمله که هم در شعر و هم در نثر به کار می‌رود.»
    چه خوبه که فایل برای روزانه نویسی‌هایم از پارسال درست کردم. اول هفتگی می‌نوشتم. الان فایل برای هر ماه درست کردم. مثلن الان اینا را در روزانه نویسی ماه تیر سال ۱۴۰۵ ، دوشنبه ۱۵ ماه نوشتم. کمی وقت گرفت اما الان روی نظم خوبی هر روز با تاریخ در همان فایل همان ماه مطالب را می نویسم، تازه گزارش کار نیک هم آخر شب بهش اضافه میکنم به قول معروف روزانه‌نویسی پر و پیمون شده ، و کار نیک به روزانه نویسی‌ام برکت داده.
    ✔️پختن ران مرغ با هویج و نخود فرنگی و سیب زمینی، و آلبالو پلو با ته‌دیگ نان لواش. زیاد غذا پختم که فردا هم برای مادرم ببرم.
    ✔️کمی فیلم دیدم با بافت کوسن اما حس و حال ندارم. یک جایی از بدن که مشکل داره انگار همه بدن و روح و روان درگیر آن مشکل میشه.
    ✔️از شنبه تا امروز خونه مادر نرفتم، کارهای مادرم را برادرم برعهده گرفته چون از غرب به شرق رفتن با ترافیک شدید همراه است دیشب برادرم گفت تو از سه‌شنبه بیا که کمی مشکل ترافیک کمتر بشه. این روزها مراسم تشیع رهبر بود.
    ✔️هنوز کتاب نامه های فروغ به پرویز شاپور را می خوانم. به بخش نامه‌های بعد از ازدواجشان رسیدم که پسرشون کامی هم بدنیا آمده . اما از هم جدا زندگی میکنند .
    ✔️بعداز ناهار مسکن خوردم و خوابیدم. تا کمی پادردم آروم بشه.
    ✔️شرکت جستن در وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری . که پر از فان و دستور زبان فارسی و نحو جمله وووو من بسیار آموخته‌ام. بعد از ۵ دکترا ردی الان جمله نویسی به سبک های مختلف را یادگرفتم.‌ با رسم‌الخط، شیوه خط آشنا شدم. دیکته مهمه یا انشاء؟ در مدارس ما هیچوقت به اصول جدی نپرداختند فقط ظاهر براشون مهم بود و از محتوا گریختند.
    تروما/ روان زخم. حیات/ حیاط.
    ✔️ دخترم کلاس مجازی با دکتر مکری دارد که در اتاقش تنها گوش می‌دهد.البته یکبار من بافتنی می بافتم و تلویزیون هم خاموش کردم و از کلاس و گفته های علمی دکتر مکری استاد قدیمی‌ام حظ کردم. و بهره‌مند شدم .
    ✔️دیدن فیلم آخرش شب با دخترم، که در مورد زنان توی فیلم کلی باهم حرف زدیم.

  81. حلزون عینک می‌خواهد یا چشم‌هایش بخاطر گزارش‌های ما قیلی‌ویلی می‌رود.

    ۱. بیدار می‌شوم، شبیه از گور برخاستن مردگان.
    ۲. حسی شبیه مرگ، قلبم را فشار می‌دهد و انگار از درونِ سینه‌ام، چیزی نفسم را می‌مکد.
    ۳. و می‌بینم کودکی ۷ یا ۸ ساله دارم. عینک به چشم زده و گوشه‌ی چشمش زخم دارد.
    ۴. دلم برایش می‌سوزد.
    ۵. شبیه ارواح نگاهش می‌کنم و دنبالش می‌گامم.
    ۶. چمپاتمه زده، از زمین چیزی‌هایی را جمع می‌کند؟
    ۷. شاید بادام‌پسته‌ای که از مشت‌ش ریخته است.
    ۸. شاید شکلات‌هایی شبیه پاستیل.
    ۹.تندتند جمع‌شان می‌کند و چه کودکانه به دهان می‌گذارد.
    ۱۰. هنوز نمی‌دانم خواب می‌بینم.
    ۱۱. قلبم دوباره در فشاری نفس‌گیر مرگ را برایم تداعی می‌کند.
    ۱۲. از خواب می‌پرم.
    ۱۳. چه بیخود و چه بی‌جهت دوباره خوابیده بودم.
    ۱۴. خواب بی‌موقعی که کابوس‌ را میانم می‌دواند.
    ۱۵. یادم آمد دوشنبه است.
    ۱۶. تعطیلی الکی و پِرتکی.
    ۱۷. عقربه‌های رقصان از خوابیدنم سواستفاده کرده و به جای من هم دویده بودند.
    ۱۸. ساعت یازده صبح. وای واقعا تا یازده خوابیده‌ام؟
    ۱۹. شبیه کابوسم می‌مانم، پر از دردم.
    ۲۰. سرم منگ است. درد مجالم نمی‌دهد.
    ۲۱. دمی روی صندلی می‌نشینم.
    ۲۲. قطره‌ای آب می‌نوشم.
    ۲۳. کمی آبجوش با آب‌لیمو و عسل می‌خورم.
    ۲۴. افاقه نمی‌کند.
    ۲۵. ماهیِ درون تنگ برایم دم تکان می‌دهد.
    ۲۶. خیال می‌کنم مسخره‌ام کرده است.
    ۲۷. لبخند می‌زنم و هوس می‌کنم کاش ماهی باشم.
    ۲۸. نگاهش کردم. نمی‌دانم می‌شنود یا نه. برایش حرف می‌زنم، به سبک آنها که نصیحت می‌بافند.
    ۲۹. گفتم برو و خوش باش. آدم بودن سختی‌های خودش را دارد.
    ۳۰. لابد می‌فهمد، چرخی می‌زند و می‌رقصد.
    ۳۱. حس کردم به ماهی بودنش می‌نازد.
    ۳۲. صبحانه نمی‌خورم.
    ۲۳. ساعت چه زود دوازده می‌شود.
    ۲۴.‌ منگ و ناهشیار به سراغ کتابنقد می‌روم.
    ۲۵. به سرعت مطالب قبلی را در ذهنم مرور می‌کنم.
    ۲۶. بحث یادم می‌آید.
    ۲۷. کتاب و مقاله و محمد قائد و کنف‌شدن چت‌جی‌پی‌دی.
    ۲۸. یادم می‌‌آید در گنجور گشته بودم و چیزکی هم یادداشت کرده‌ام.
    ۲۹. دوباره به محمد قائد غبطه می‌خورم.
    ۳۰. سردرد همچنان دست از سرم برنمی‌دارد.
    ۳۱. استاد سوالاتی می‌کند.
    ۳۲. جواب را می‌دانم.
    ۳۳. سردرد من را از گذاشتن کامنت منصرف می‌کند.
    ۳۴. به گوش‌هایم اعتماد می‌کنم.
    ۳۵. آنها هم ناامیدم نمی‌کنند و شش‌دانگ خود را در خدمت می‌مانند.
    ۳۶. ابراهیم هرندی و یادداشت‌های شبانه‌اش باز من را به غبطه وا می‌دارند.
    ۳۷. چه می‌شود که بعضی تا این حد می‌فهمند.
    ۳۸. به فهمیدن فکر می‌کنم.
    ۳۹. به شعور.
    ۴۰. به درک کلمات.
    ۴۱. به سخن و گونه‌‌ای که رانده می‌شود.
    ۴۲. به تاریخ.
    ۴۳. به ادبیات و جدا نبودنش از فرهنگ کهن و از تاریخ.
    ۴۴. به تاثیر هزارچیز روی حتی یک اتفاق.
    ۴۵. به جامعه و اسفناک بودنش.
    ۴۶. به همین روزهای بی‌منطق و ناهموار.
    ۴۷. به دُگمی‌مسلکی و تعصب‌های نامری.
    ۴۸. به گمراهی و فراموشی.
    ۴۹. برمی‌گردم به سمت آرامگاهم.
    ۵۰. به کتاب.
    ۵۱. به مرتب‌کردن و چیدمان کتاب‌های تودرتومانده‌ام فکر می‌کنم. چه زمان‌برست. و سردرد امانم نمی‌دهد.
    ۵۲. بی‌خیال می‌شوم.
    ۵۳. قران می‌خوانم.
    ۵۴. دوباره فکر می‌کنم به شعور. به آدم‌های بی‌اعصاب و فحاش. به شعور. به شعور.
    ۵۵. می‌نشینم به مرور گزارش‌های نیک و نشاندن کامنت‌ها.
    ۵۶. لذت می‌برم.
    ۵۷. از بودن در جمعی که به دنبال دانستن و خواندن هستند، به خودم می‌بالم. شبیه ماهی در آب. دمی ندارم تکان دهم. خدا را به شیوه‌ی خودم شکر می‌کنم.
    ۵۸. وبیکار الهه شروع می‌شود.
    ۵۹. درباره‌ی زبان می‌شنویم.
    ۶۰. تفاوت آدمیزاد و حیوان.
    ۶۱. برتری انسان.
    ۶۲. زبان‌نفهمی حیوان.
    ۶۳. از نشانه‌ها می‌گوییم. از علامت‌ها.
    ۶۴. الهه نصیری از زمان می‌گوید و از مکان.
    ۶۵. اینکه بعضی مکان‌ها شبیه پدرند. آغوش دارند. مهربان و امن هستند.
    ۶۶. وبینار استاد. و سوالی که بی‌پاسخ ماند.
    ۶۷. سردرد همچنان ممتدست.
    ۶۸. به ناچار دست به دامان کدئین می‌شوم.
    ۶۹. می‌نویسم.
    ۷۰. تمرین شعرماهی.
    ۷۱. مکالمه‌ای شعرگونه.
    ۷۲. می‌نویسم و خط می‌زنم.
    ۷۳. دوباره می‌نویسم. و دوباره خط.
    ۷۴. سراغ کتاب لمس می‌روم، کاغذهای قهوه‌ای رنگش بوی کاه می‌دهد.
    ۷۵. محمد کاتب، به او هم غبطه می‌خورم.
    ۷۶. به رفتن به سمپوزیوم می‌اندیشم.
    ۷۷. علارقم کدئین هنوز سردرد رهایم نمی‌کند.
    ۷۸. کتاب اسماعیل فصیح کنارم چشمک می‌زند.
    ۷۹. چند صفحه‌ای بیشتر به پایانش نمانده است.
    ۸۰. نوشتمرین فرا می‌رسد.
    ۸۱. هنوز سردرد در من می‌لولد.
    ۸۲. کدئین بیشتر از این که تسکینم دهد، خواب را پبشنهاد می‌دهد.
    ۸۳. به‌ خواب اجازه‌ی ورود نمی‌دهم تا نوشتمرین از دستم نرود.
    ۸۴. داستان یک قصه‌ی قدیمی مطرح می‌شود.
    ۸۵. و زاویه‌‌نگاه تازه‌ای برای‌مان آشکار.
    ۸۶. تمرین نوشتن و بازی با فعل‌آوری.
    ۸۷. گاهی چُرت من را در آغوش تاب می‌دهد.
    ۸۸. به چشمانم بیدارباش را نهیب می‌زنم.
    ۸۹. داستانم را گام‌به‌گام با سردردی که دارم، پیش می‌برم.
    ۹۰. سعی می‌کنم درست بیندیشم.
    ۹۱. و اتمام کلاس.
    ۹۲. لحظاتی می‌خوابم.
    ۹۳. کتاب کتیبه را برای دومین بار می‌خوانم، با دقت‌تر و به قصد بهره‌وری.
    ۹۴. فوتبال پرتقال و اسپانیا پخش می‌شود.
    ۹۵. به مصمم‌بودن رونالدو غبطه می‌خورم.
    ۹۶. در دهه‌ی چهارم زندگی‌اش هنوز مدال برتری را به گردن دارد.
    ۹۷. و من مصمم‌بودن سال‌واژه‌‌ای که تکرار می‌کنم.
    ۹۸. نمره‌ی امروزم شاید پنج باشد.
    ۹۹. صد جمله‌ را کاشته‌ام، شاید بهار جوانه بزنند.
    ۱۰۰.
    https://t.me/manesehchtgrh

  82. آخرین کار نیکم، در آخرین لحظات روز نیکم، توسط گزارش نیکم ثبت می‌شود.

    امروز را تقدیم پیاده‌روی و طبیعت گردی کردم صد البته که کتاب هم خواندم.
    وبینار آنلاین را از دست دادم.
    اما آفلاین آن را بلعیدم.
    در طبیعت گردی‌ام سنگ بدخلقی را دیدم. درشتِ زشت رضایت نمی داد کنارش بنشینم. اما نشستم. آنقدر خودش را کج و کوله کرد که در نهایت پایم را در آب انداخت و پاچه شلوارم را خیس کرد. خواستم بندازمش در آب تا حالیش کنم با چه کسی طرف است اما متاسفانه همسفرم مخالفت کرد.
    برعکس سنگ درشت بدخلق و عنق، سنگ‌های کوچک دلشان بسیار مهربان بود. در طول مسیر یکی در میان برایم قلب می‌فرستادند . قلب سنگ های ریز از قلب سنگ درشت، بزرگ تر بود.
    نوبت چای شد.
    چالش بزرگ من شروع شد یک حبه قند و دو چای.
    اما طبق معمول چای اول برنده شد و سهم چای دوم از قند همان جرعه اول شد.
    شباهت رودخانه به سطل زباله چیست؟
    چرا بعضی ها نمک می‌خورند نمکدان می‌شکنند؟
    این همان رودی بود که برای دیدنش از شهر های دودگرفته، از راه های دور آمدید.
    این همان رودی بود که صدایش چشمانتان را بست و گوش هایتان را نوازش کرد.
    این همان رودی بود که کنارش غذا خوردید و بازی بچه هاتان را تماشا کردید.
    نمی‌دانم مشکل از چیست.
    مشکل از چیست؟
    چند روزی بود بی حواس بودم و غافل از گلدان ها.
    چند تن ریحون جوان مردند امروز جنازه هاشان را بردم.
    نفهمیدم از تشنگی برای آب بود یا محرومیت از محبت روزانه دست های من.

    به هر حال از جنازه ریحون ها، دعوای من و سنگ ، زباله های زشت در رود های زیبا و بی مهری آدم ها بگذریم، روز زیبایی بود.

  83. در جلسه‌ی آخر نوشتمرین، با همنویسانم متنی از کتاب «یک قصه‌ی قدیمی» اثر هرمز شهدادی خواندیم و چند دقیقه قلم زدیم. از هرمز شهدادی ایده گرفتم و دست به نوشتن قصه‌ای زدم که حیفم می‌آید به این زودی‌ها تمامش کنم. سیاق شهدادی را باید مشق کنم. باید هی متنم را بازبنویسم و هی صیقل بکشم. باید از روی دست شهدادی تقلب کنم. جمله‌ها را سامان ببخشم. باید نوشتن را بازی‌کنم.
    نشانی دفتر پربرگم:
    🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
    🍃 🍃 https://t.me/asaremoaser 🍃
    🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃

  84. گزارش نیک‌الدستور

    سال‌واژه: کونیدن

    ـ تخم سگ بیدار شو.
    ـ کونت را تکون بده و تختت را مرتب کن.
    ـ یادداشت همسفران را بخون. آفرین.
    ـ روزگفتارها رو بشنو.
    – زود باش یه کاریکلماتور‌ هوا کن.
    ـ پاشو پاشو. یکم راه برو. گرورت جریحه‌دار نشه از تعریفای ممبرهات.
    ـ حالا یکم تمرین گوز‌گویه.
    ـ ولش نکن. اول یک فصل کامل از مردی که در غبار گم شد بخون بعد برو سراغ بقیه کارهات.
    ـ چرا پکری؟ خب ننه آزادنویسی کن شارژ شی.
    ـ کونت را جمع کن و آزادنویسی کن. مدل پیتزا.
    ـ نفس عمیق. به خاطر یه آدمی که هیچ معیاری نداره و با احساساتِ بی‌اساسش عمل می‌کنه، از نشریه بیرون نیا.
    ـ آدم باش و درس بخون.
    ـ تا آخر جلسه سعی کن تو وبیکار باشی.
    ـ در وبینار تمرکز کن.
    ـ تراکتور باش.
    ـ سال‌واژه‌ات یادت نره.
    ـ برو حیاط ننه بزرگت.
    ـ تمامن گوش باش و چشم.
    ـ بو کن یاسمن‌ها رو.
    ـ عکس بگیر از در و دیوار و باز از گربه‌ها.
    ـ کوتو گوش بده.
    ـ یه بار هم تو، کون زندگی بذار.
    ـ برای غزاله کامنت بنویس.
    ـ روزگفتار بگیر در مورد کاریکلماتور‌.
    ـ به‌به چه داف‌الوجودی! قربون صدقه‌ی خودت برو.
    ـ کیک بخور تا چاق‌تر شی.
    ـ برگرد سر خانه زندگیت.
    ـ گازخوردهای داستان کوتاه را گوش بده.
    ـ فک کن به اینکه فردا چطوری بنویسی. آنافورا؟ دیالوگ مثه خانم اسکاف؟
    ـ با خانم یاوری کمی حرف بزن از انرژی‌دزدها.
    ـ در گروه نشریه مشارکت کن.
    ـ و باز هم کون زندگی بذار. تا می‌تونی بذار. در جهت سال‌واژه.
    ـ بابت هر لقمه عذاب وجدان نداشته باش. به قول مسکوب همه چی بخور اما کم بخور.
    ـ کمی با مداد شمعی آزادکشی کن.
    ـ لیست کارهای فردا را بنویس.
    ـ طبق سیکل خانم یاوری برای فردا آلارم بذار.
    ـ گزارشت را بلند بخون و اصلاح کن.
    ـ سال واژه و آدرس کانال یادت نره.
    ـ حالا بفرستش.

    آدرس کانال: https://t.me/hphp137

  85. گزارش نیک | چشم تنگی

    امروز از آن روزهایی بود که آدم نه به آخرِ کار می‌رسد، نه کار به آخرِ آدم.

    صبح، وبینار کتاب‌نقد. بعد نوشتمرین. بعد ول‌گویهدبا موضوع «فلانری» همان واژه‌ی فرانسوی که انگار برای آدم‌های بی‌قرار اختراع شده است؛ پرسه‌زدنِ بی‌مقصد، فقط برای اینکه مقصد، خودش از لای راه پیدایش شود. با دوستان از میان شالیزارها راه رفتیم. غروب، مثل زرده‌ی تخم‌مرغی که آسمان روی برنج‌ها شکسته باشد، آرام‌آرام پهن شد. نشستیم و درباره‌ی بی‌هدفیِ هدفمند حرف زدیم؛ هنری که فقط آدم‌های عجول از دستش می‌دهند.

    عجیب است. هر زبان، یک کلمه دارد که بقیه‌ی زبان‌ها جلوش دست در جیب می‌ایستند و می‌گویند: «ما همچین چیزی نداریم.» امروز رسیدیم به «شادن‌فروید»؛ همان لذتِ ریز و موذی از بدبیاری دیگران. آلمانی‌ها این کلمه را ساخته‌اند، بعد تازه یادشان افتاده اخلاق هم چیز خوبی است. بعضی ملت‌ها اول فرهنگ می‌سازند، بعضی‌ها اول واژه‌ی گناه را.

    بعد برگشتم و بالاخره پرونده‌ی آنافورانویسیِ امیرعلی را بستم. نزدیک دویست آنافورا. پنج‌هزار کلمه. یک کتاب کامل که از دستم درآمد و رفت. انگار یک آجر از روی سینه‌ام برداشته باشند، البته فقط برای اینکه یکی دیگر را همان‌جا بگذارند. قانون بقای پروژه.

    امروز بیشتر از آنکه بنویسم، مصرف شدم. چشم‌هایم دارند استعفانامه‌ی بینایی را پیش‌نویس می‌کنند. این چندکارگی، اسم قشنگی برای چندپاره‌شدن است. هنوز یک کار تمام نشده، کار بعدی زنگ در را می‌زند. آدم کم‌کم احساس می‌کند شغل اصلی‌اش «در دسترس بودن» است.

    دارم به مرخصیِ بی‌وجدان فکر می‌کنم. نه سفری برای کار. نه هتلی برای جلسه. یک هتلِ عشق‌وحالی. صبحش دریا، ظهرش آفتاب‌پزی، عصرش پدل‌بورد، بعد جت‌اسکی، شب هم خاموشیِ موبایل. دلم می‌خواهد چند روزی گوشی و لپ‌تاپ را بگذارم روی حالت «به من مربوط نیست.»

    گاهی بزرگ‌ترین آرزو، نه موفقیت است، نه پول، نه کتاب تازه. فقط این است که هیچ‌کس کاری با آدم نداشته باشد. هیچ پیام تازه‌ای نیاید. هیچ پروژه‌ای متولد نشود. هیچ «فقط یه دقیقه وقت داری؟»ای در جهان اختراع نشده باشد.

    شاید خستگی، همان جایی باشد که آدم دیگر دنبال تعطیلی نیست؛ دنبال ناپیداشدن است. چند روزی از جهان مرخص شود، بعد برگردد، ببیند دنیا، برخلاف تصور خودش، بدون او هم سر جایش مانده است. این کشف، شاید تنها استراحت واقعی باشد.

    به راستی استاد، شما چگونه گونه‌ی خستگی ناپذیری هستید؟ شما اصلاً مرخصی ندارید. حواستان هست؟ گفتم شاید نمی‌دانید بدن به سفر و فکرم امروز به هیچ برنامه‌ای نیاز ندارم، نیاز دارد.

    انقدر خسته‌ام که جای ایمیلم، پسوور زدم. حالا پسوورد کجایم بود نمی‌دانم. همه‌شان یکی‌ست 😍

  86. سال واژه: کنترل خشم🎀🐊🪆
    قضیه ماتروشکا:👇
    امروز مامان خانم راجع به کروکودیل تو اینستا ریلز نشونم داد و دکتره هی میگفت:«کسایی که گاهاً خشمگین میشن یه مشکلیه درون خودشون.» نمیدونم یه چی تو همین مایه‌ها.
    من الان فهمیدم کروکودیل یه کروکودیل درون خودش داره که اونم یه کروکودیل دیگه درونش داره و خب این پروسه ادامه داره. دقیقاً یه چیزی تو مایه‌های همین ماتروشکا.🪆
    عالی شد. شد قوز بالا قوز. حالا من چجور این‌همه کروکودیل رو کنترل کنم؟😭🫠
    ربان دارین بهم قرض بدین؟🎀
    نمره روز:
    گزارش نیک:

    ۱. از خواب پاشدم داداشم یه تخم‌مرغ زد با هم خوردیم.

    ۲. بعد مربای آلبالو درست کردم. به قول خودمون لر‌ها دُوَر کِیبِنو (دختر کدبانو)🥰

    ۳. گاز آشپزخونه رو تمیز کردم چون چند روز بود به مامانم قول دادم طبق ترفند‌هاش از اینستا تمیزش کنم و خب فایده هم نداشت.😂

    ۴. تلاش برای یاد دادان نام استان چهارمحال و بختیاری به یکی از دوستای مصریم آخرشم عصبی شد گفت چهار دیواری اختیاری😂.
    فکر نکنین فارسیش خوب نیستااااا.
    یعنی عالیه فارسیش، اولین بار که باهاش آشنا شدم حدود ۲ سال پیش بود. از من انکار که تو مصری نیستی و از اون اصرار که مصری‌ هستش.
    آره خلاصه دوستی ما اینجور آغاز شد. تور‌لیدر هستش توی الغردقة (یه شهر ساحلی توی مصر)
    علاوه بر عربی با لهجه مصری به عربی فصیح، انگلیسی، روسی و فارسی و یکمم لری مسلطه😂😂😂
    ولی خب از استعدادش استفاده نمی‌کنه.
    توی اهرام مصر هم تریاک قاچاق میکنه.🤔🥱
    مجبورش کردم رزومه بزاره توی لینکدین تا حدودی متقاعد شد.
    نمیدونم چرا اینا رو تو گزارش نیک می‌نویسم.😂😂😂

    ۵. یکی از دوستام توی نوشته‌هاش اصلا به نیم‌فاصله توجهی نداشت وقتی گذاشتم و یادش دادم و خب از خودم راضیم.🥰😎

    ۶. کمک مامان خانم برگ زرد‌آلو‌‌ها رو آماده کردم که خشک کنیم. بعدش مامان دوغ زد. خب حالا این یعنی چی: ینی مامان بنده دیده ماست‌های توی یخچال داره ترش میشه تصمیم گرفت تبدیلشون کنه به دوغ. بله من از آشپزخونه تا ایوون مثه اون اردکه در رفت و آمد بودم که یخ بیار، آب‌جوش بیار و آره دیگه مامان من سالی نهایتاً سه‌ یا چهار بار دوغ میزنه که اونم از شانس شما امروز بود.

    ۷.بعد وبینار شرکت کردم. با بک‌گراند آهنگای مامان خانم که یهو از معین می‌رفت دوماد باید ناز بکشه ایییییییی یَ بعدشم که خوشگلا باید برقصن. یکی از بچه ها میخواست مخ استاد رو بزنه شماره بگیره استاد انقدر ناز کرد پرید.

    ۸. استاد فک کنم از اول گزارش نیک منتظر این بخش بودید که من شرح غیبت خودم و دوستم رو توی پیاده‌روی بنویسم. خب اون امروز نیومد. ولی من با مامان رفتم پیاده‌روی و خب جالبیش اینه که هر بار میرم پیاده‌روی با کلی فامیل جدید آشنا میشم.

    ۹.بعدش اومدیم خونه مادربزرگم و خب من طبق قولی که داده بود امشب قراره پیشش بمونم. موضوع بحث هم سر این بود که شوهر فلانی با دو تا بچه طلاقش داد و سر پیری و معرکه‌گیری و زن جوون و اینا…

    ۱۰. بعدش کتاب «ما اثر یوگنی ایوانوویچ زامیاتین» را با اکیپ دوستام خوندم. با دو تا ترجمه متفاوت ترجمه در دست من از انوشیروان دولت‌شاهی و ترجمه دوستم از بابک شهاب بودش که به نظرم ترجمه آقای شهاب روون‌تر هستش. کتاب یه رمان پاد آرمان‌شهر هست با الهام از یادداشت‌های زير زمینی. و خب میگن که روی ۱۹۸۴ اورول هم تاثیر داشته.

    ۱۱. مادربزرگ صدا میزنه که بخوابم و به نظر خودمم الان (ساعت ۲۳:۰۵) زمان کاملا مناسبی برای پایان این روز هست.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  87. باید می‌رفتم. غمگین بود دلم. نبستم صدای موسیقی را. لباس پوشیدم. خیلی سریع. آرایش کردم. شتابان. با موسیقی. گرسنه بودم. نه زیاد. شاش‌دار. خالی کردم مثانه‌ام را. راه افتادم. باید می‌رفتم. خیابان خلوت. گرم. نفس‌گیر. دم. از فرعی‌ها رفتم. ماشینی شاسی بلند. که اسمش را نمی‌دانم. که یاد نگرفتم هرگز. اسم ماشین‌ها را. ایستاد تا رد شوم. تشکر کردم. با علامت سر. گذشتم. مرد جوانی، ایستاده سر فرعی چهارم. به گمانم. کنار ساختمان نیمه کاره. کارگری بود. ظاهرن. هول برم داشت از دیدنش. دستش به خشتک بود. حس کردم می‌خواهد بکشد پایین. البته پیش از دیدن من، دست به خشتک بود. پس لابد می‌خواست بشاشد. ایستاده. با حس سرفرازی. با سربلندی. چه می‌دانم. نمی‌دانم.
    تند کردم. قدم‌هایم را. فکرها توی سرم. لبخند به لبم. موقع پیاده‌روی اغلب این‌طورم. گاهی لبخند به لب. گاهی اشک به چشم‌ها. گاهی اما رقیق‌تر. به چهره نمی‌آیند این احساس‌ها. سعی می‌کنم جمع کنم خودم را. اما نمی‌گیرم جلوی خودم را. نکند فکر می‌کرد، بدم هم نمی‌آید. جوان کارگر. که از گوشه چشم می‌دیدم. نگاه دنباله‌دارش را. قبر پدرش. قبر پدر فکر او. که به من ربطی ندارد. تند کردم. می‌رفتم. تا رسیدم به پارک. دور اول، گربه‌ای دیدم. کوچک اما نه تازه متولد شده. دست کشیدم سرش. نوازیدمش. حرف زدم با او. مهر ورزیدم. رد شدم. می‌دیدند. آنها که نشسته بودند. گروه خانم‌هایی میانسال. همدلی کردند. با گربه‌ی کوچک گرسنه. آخی. نازی. رد شدم. دور دوم، همانجا بود. گربه‌ی کوچک. نشستم باز. مقابلش. نوازیدمش. یکی از خانم‌ها گفت ببرش، اینقدر که دوستش داری. گفت دو تا پرشین دارد. بی‌صدایند. صبح غذا می‌خورند. می‌خوابند تا شب. گفتم جایش را ندارم. اما دروغ چرا. هنوز قدری می‌ترسم. اما دروغ چرا. هنوز قدری چندشم می‌شود. اما دورغ چرا. نمی‌گذارند. مادر. پدر. برادر. گفت ببین دخترم بیا ثواب کن. پولش را هم می‌دهم. برو شیر برایش بگیر. گربه‌ی شیری نبود. معلوم بود. حس کردم نباید بخورد. ضرر دارد برایش. خوانده بودم آخر. مدتی است می‌خوانم. درباره‌ی گربه‌ها. نوشته بودند ضرر دارد. برای بعضی گربه‌ها. و آنها که گذشتند از سن شیرخوری. لاکتوز دارد شیر. معده‌شان هضم نمی‌کند. بیماری گوارشی می‌گیرند. نمی‌دانم. گفتم این‌ها را. گفت نه اتفاقن دوست دارند. گفتم از گرفتن که می‌گیرم. اما عقلم می‌گفت نگیر. راه افتادم. گفتم می‌گیرم. می‌آورم. اما عقلم می‌گفت اگر نه غذایی که خودش پیدا کند. اما غذای مخصوص می‌خواهد. گفت بهش بگو همین‌جا بماند. تا برگردی. لبخند زدم. چیزی نگفتم. رفتم. برنگشتم اما. عقلم می‌گفت نگیرم. کوچک بود. قهوه‌‌ای‌نارنجی. و سفید. و خیلی کم خط‌وخال‌ سیاه. برنگشتم. دوست‌داشتنی بود. کاش غذایی پیدا کند. کاش کسی به او غذا بدهد.

  88. عا بله
    گزارش نیک.

    به خاب گذشت. ناراضی‌ام؟ نه. نیاز داشتم؟ به بیشتر از اینها. واقعن چه لذتی بالاتر از خاب؟ غذا؟ آره، چیز؟ شاید. اما خاب، مخصوصن کمی هم خنک باشد که نیست، بسیار می‌چسبد.

    وضعیت عجیبی بود. بلند می‌شدم از خاب، غذا می‌خوردم، گریه، می‌نوشتم، گریه، با سارا حرف می‌زدم، بغض. فقط خاب نجاتم می‌داد. پر از حس بد بودم.

    کتابنقد را بودم. خابم گرفت. فایلش را غروب شنیدم.

    با ساحلو حرف زدیم درباره‌ی داستان کوتاه.

    کتاب خاندم، سه ربع، هر ربعش ده دقیقه‌اش را خابم برده بود.

    نویسنده ساز. بله درست حدس زدید، در چرت بودم. کلن هم روی مود خوبی نبودم ولی آخرآخرا بهتر شدم. اصلن هم نسوختم که من یک روز نمی‌نویسم استاد گزارش‌ها را می‌خاند آن هم از آخر، بعد من که می‌نویسم نمی‌خاند، آن هم از اول. شانعس.

    دوباره کتاب، دوباره خاب؟ نه این دفعه. با فائزو و احمدو گپ زدیم.

    احمدو، نصیرو، فائزو. برنامه می‌ریختیم. کلن برنامه دست خداست ما بازیچه‌ایم، نه چیز، وسیله‌ایم.

    پستکی برای من و سلامتی، تجربه‌ام درباره‌ی همین هورمونز. کوتاه.

    دیگر که والا، همین. کمی هم گالری‌گردی کردم و اَخی.

  89. من دانش‌آموز هستم و امسال مقطع راهنمایی را تمام کردم در همین سال دوستان بسیاری پیدا کردم و در این پایه متوجه شدم به ادبیات فارسی و مهارت های شنیدن،خواندن، نوشتن و سخن‌گفتن علاقه مند هستم ولی به یادگیری دروسی مثل علوم طبیعی و ریاضی رغبتی ندارم.من به کتابهایم در خیال خود جان میبخشم به عنوان نمونه باور دارم زمانی که شروع به خواندن یا نوشتن کتابی میکنم داستان ها متولد می‌شوند و واژگانی نو در ذهنم نقش می بندند.

  90. به نام خدا
    سال واژه ام: سکوت آگاهانه
    حلزونک: هرسو که بنگری انتهای نگاهت به صدف درون خودت می رسد.
    لیلی جان امروز را پاییدم و تمام روزت را چشم دوختم:
    ۱. ستاره ها در آغوش سپهر غنوده بودند که ییدار شدی. ماه نور درخشانش را از پنجره به درون اتاق گسترده بود؛ نگاهش کردی انگار در شاه‌نشین گردون ، حکمرَوایی می کرد.
    ۲. صبح برایت متفاوت تر از همیشه بود چون دو حرکت به حرکات ورزشی ات افزودی و این ، جانت را فزون‌تر شاد کرد.
    ۳. صبحانه را خوردی، به آسمان نگاهی انداختی نیمه ابری بود و تو عاشق آسمان ابری . کاش باران ببارد!
    ۴. امروز تلاش نمودی در آشپزی اندکی آفرینشگری کنی و ماکیان را گونه ای دیگر بر آتش نرم کنی و بر سفره آری، از قضا ماکیان همراهی کرد و برآیند کار، خرسندانه بود.
    ۵. کیک انبه پختی و جالب است که قالب کیک از تهدیدهایت هراسید و خود را به کیک نچسبانید.
    ۶. چند واژه را همتا یابی کردی:
    «خلاقیت: آفرینشگری »، «پادکست: آواپخش»،. «تجسم: در اندیشه آوردن، تناوری اندیشه»
    ۷. به چند آواپخش با سوژه های گونه گون دل دادی و یاد گرفتی چگونگی تجسم یا در اندیشه آوردن خواسته ها را
    نکته ای هم آموختی در خور اندیشیدن: «اگر هدف بزرگ داری، باید بهای بزرگ بپردازی»
    ۸. بزرگا مردا نعمت‌الله فاضلی که مقاله« تشویش نوشتن» را نگاربد، همزادپنداری با خط به خط آن به یادت آورد سال ها تحصیل پیاپی در رشته زبان و ادبیات فارسی و اینک یافتن تشویش هایت در مقاله مذکور .
    وا اسفا که
    «ما تلاش می کنیم با گرفتن امضا و تأیید استاد، بار سنگین مسئولیت را از دوشمان برداریم یا آن را سبکتر کنیم» ( فاضلی، ۱۳) به واقع چنین است یا به قول یکی از وبینار نشینان، حققققق!!
    مکتب به تو نیاموخت: «نوشتن اصیل محصول کار فکری مولد است و کار فکری مولد، محصول انگیزه ای قوی، چیزی از نوع عشق»( همان، ۱۳)
    دردا بر این بنیاد آموزشی که از سر تا بُن گندیده است و هیچ نمکی بر او کارگر نمی افتد.
    ۸. دیدم که پیاده گَزی هم نمودی؛ آب ها بی جوی و درختان، گوش به موسیقی آب! انگار آموخته اند « گر زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز »
    همانجا روزبانانِ ضد بلوا را دیدی که خیابان را قرق کرده اند، ماشین ها را می گردند و نگاه و اندیشه را می گردانند.
    ۹. نویسنده ساز را هم بودی ؛ و با خود اندیشیدی چه باشندگانی دارد این سرزمین نویسنده ساز! همه قلمزنان زُبده و زرنگاران برگزیده.

    خدایشان دور بدارد از نگاه ناپاک 🙏

  91. ۱۵تیر
    گزارش ۵۵
    امروز تنها بودم تو خونه. سرحال و خوش خوشک بیدار شدم. صفحات صبحگاهی نوشتم. از خابم هم نوشتم که خوشبختانه به یاد آوردمش. دوران کودکی بود و خونه مادربزرگ مادری. همه فامیل بودن و خاله از همه پررنگتر. بعضی وقتها از خابم متنفرم. از اینکه انقدر دوره کودکی و تجربه حقارت اون دوره رو به یادم میاره متنفرم. همیشه مقایسه میشدم با بچه های فامیل. این تجربه حسی باعث شد نوشته‌ام بره سمت چیزهایی که تو زندگی ازشون بدم میاد. وقتی تموم شد لیستی داشتم که با «من متنفرم» شروع شد.
    من متنفرم از دروغ و دورویی.
    من متنفرم وقتی اجازه میدم کسی منو زود قانع کنه.
    من متنفرم از میوه پوسیده.
    من متنفرم از پشم و مویی که کف آشپزخونه باشه.
    من متنفرم از کثیفی و لکه های قرمز و قهوه‌ای. چرا؟ نمیدونم.

    ظهر یه مهمون ناخونده داشتم. یه دوست قدیمی و صمیمی. با هم گپ زدیم. گفت فیلم ببینیم. منم که میخاستم ارین براکوویچ رو دوباره ببینم سریع پیشنهاد دادم اونم پذیرفت. بچه منعطفیه. براش از نوشتن گفتم که این روزا جدی‌تر شده برام. آشپزی کردیم. ماکارونی درست کردم و دوستم سالاد. سعی کردم به ماکارونی طعم و مزه های مختلف بدم. به دوستم گفتم نوشتن هم به زندگی من مزه داده. مزه‌های متنوع. بعدش این سوال اومد به ذهنم: آیا من هم می‌تونم به نوشتنم مزه بدم؟ چه جوری می‌تونم با طعم‌ها و مزه‌های مختلف بنویسم؟
    دوست دارم یاد بگیرم نوشتنم رو مزه‌دار کنم. اینجوری از یکنواخت نوشتن دور می‌شم و شاید بشه همون خلاقانه نوشتن. نمی‌دونم.
    خودم فکر می‌کنم هنوز خیلی فاصله دارم ازش.
    دوستم که رفت، زنگی به مامان زدم و با هم حرف زدیم البته بیشتر اون گفت و من گوش دادم. دارم تمرین می‌کنم شنونده و همدل باشم براش و بدون قضاوت بهش گوش بدم. به هر حال سال واژه که ارتباط باشه، این تمرینات واجبه. بعدش رفتم سراغ ورزش. خیلی کیف داد. تمرینات قدرتی و تعادلی. یه کم حرکات رو با هم ترکیب کردم تا مغز عزیز رو به چالش بکشم. سخت بود. بدنم دردش گرفت اما با یه دوش آب گرم اوضاع بهتر شد.
    روزگفتار در زمینه خودگویی رو که باید بسط میدادم تو کانال تلگرامم گذاشتم.
    وبینار رو نبودم اما دم استاد گرم که ما رو بی‌بهره نمی‌‌ذارن. فایل صوتی رو گوش دادم که در مورد گزارش نیک بود. هیچ چیز تا حالا به اندازه این ایده به لیست کارهای روزانه من نظم و انسجام و استمرار نداده. خیلی کیفور میشم با نوشتنش و خوندن گزارش نیک دوستان نیک.
    شعر پیرمرد از دفتر شعر کاوافی رو خوندم. این قسمتش چقدر حرف دل منه☹️
    دروغگویی بود عقل که می‌گفت:
    «فردا، فرصت بسیار است»
    هیجان‌هایی را که فرونشانده بود، باز می‌خواند و به راستی که چه بسیار شادی‌ها را قربانی کرده است.
    هر مجال از دست رفته اکنون بر احتیاط بیمعنی او می‌خندد.

  92. بعد از دو هفته پریشان‌خابی، خابم را درست کردم. شب زود خابیدم تا طلوع بیدار شوم. اولش سردرد بودم ولی تا قهوه گذاشتم و شروع کردم به خاندن سرحال آمدم. بابا گفت اولِ صبح برو بیرون تا هم انرژی بگیری هم ۱۶ ساعت بعد، بدنت ملاتونین ترشح کند. نمی‌دانستم آفتابِ صبح روی خاب شب هم تأثیر دارد. یک تیر و دو نشان است. بهره‌وری و خابِ بهتر.
    پس، ۶ رفتم به پارک محبوبم. پارک‌مان طولی‌ست. در گوشه‌ای از خیابان ورودی‌هایی با نرده‌ی زرد دارد. اگر با ماشین رد شوی اصلن دیده نمی‌شود. برای همین خلوت است. من و گل‌آرا(باغبان) تنها کسانش بودیم. و گربه‌ها. داشتم از پارک بیرون می‌آمدم که صدای پایی تند شنیدم. اضطراب گرفتم و برگشتم. گربه‌ای را میان سبزه‌ها دیدم که با پاهای کوچکش صدایی زیاد می‌زاید. انگار آدم بود. اَه فکر کن فیلم ترسناک بود و من گربه را می‌دیدم خیالم راحت می‌شد ولی در اصل آدم دنبالم بود و حمله می‌کرد. شگردِ رازآلودها. شخصیت می‌ترسد، سرش را برمی‌گرداند، خیالش راحت می‌شود و حمله.

    از کتاب «تو مادرت نیستی» بیشتر خاندم. نویسنده برای شرم تمرین می‌دهد. جایی از چاکرای خورشیدی گفته بود. نمی‌دانم چاکرا اصلن حقیقت دارد یا خرافه است یا چه. شاید باور است و برای همین تأثیر دارد روی باورندگان.
    یکی از تمرین‌ها بیداریدنِ خرس درون بود. که غرش کنی و پا به زمین بکوبی تا از حالت شرم دور شوی. این تمرین را در برنامه‌ام گذاشتم‌. می‌خاهم فردا تمریناتش را با مشاورم درمیان بگذارم.

    کتابنقد را جا ماندم. نوشتمرین را نه. ولی باز توی راه بودم، مثل نویسنده‌ساز. رانندگی می‌کردم و مامان با من و دلی بحث می‌کرد. من به راننده‌ها فحش می‌دادم و مامان حرص می‌خورد که فحش نده، بد است و همین فحش‌ باعث چه جدایی‌های زن و شوهر‌ها می‌شود. از همان بحث‌های مامانی دیگر.

    رفتیم خانه مادرجان تا دختر خاله‌ی مامان را ببینیم‌. من رفتم دخترش را ببینم. پنج‌ ساله بود. اسمش پرنیا. باهاش فوتبال بازی کردیم. من و مهراد. من دروازه‌بان، آن دو تا حمله‌کن. چنان قشنگ می‌خندید که مهم نبود حوصله‌ی بازی ندارم. بازی می‌کردم تا صدای خنده‌اش را بشنوم. مهم نبود گل بزند یا گل بخورد، فقط خوشحال بود که بازی می‌کند. چقدر باید از او یاد بگیرم.

  93. من که سال‌واژه‌ام هنوز مشقبازی، بازیگوش‌ترم امروز که نویسنده‌ترم.
    چندتایی یادداشت نوشتم برای وبسایت پادمستی.
    امروز از صبح نشستم به جارو پارو. از زیر و بالای خانه تا امور و برنامه‌های زندگی. فهرست نوشته‌ام که اگر تمام اوقاتم دست خودم و هر روز هزار ساعت باشد،‌ دلم می‌خاهد چه کارها کنم؟
    نیم ساعتی برای هر کدام هم بگذارم مثلن:
    آموزش و تمرین موسیقی، یک فصل دن‌کیشوت(بعد بقیه رمان‌های کلاسیک)، یک داستان کوتاه، یک درس زبان خارجکی، یک دفتر شعر، یک نمایشنامه، یک کتاب تئوری زبان و ادبیات.
    ورزش هوازی و دوچرخه، پیاده‌روی، بعد هم ساعتی یوگا و تمرینات بدن تئاتری، تمرین بیان، کتاب تئوری تئاتر و دو سه ساعتی سر و کله زدن با متن نمایشنامه‌ی در دست گروه.
    ساعاتی هم بگذارم برای آموزش‌های روانشناسی و توسعه فردی. وقتی هم برای رسیدگی به تغذیه و مکمل‌ها و پروتئین‌ها و همین!
    البته که خاب هم بسیار مهم است. اما ساعت‌های نوشتن را حساب نکردم. مثل نفس‌کشیدن جاری و بدیهی‌ست. سهم معنی‌داری هم به تفریح و دوستان نمی‌رسد انگار.
    چه بدانم. شاید هم انگیزه برداشتم تا یک چالش ۷۵ سخت شروع کنم تا آخر تابستان. بروم بخابم که دیر شده.
    همین را هم بگذارم توی پاتیل تلگرام: https://t.me/potiil

  94. بچه‌دستاورد
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -لای کتاب‌ها پرسه زدم.
    چندتایی خواندم.
    چند خطی نوشتم.
    کتاب‌های کودک.
    کودکی.
    نیک‌تر از این؟
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  95. گزارش نیک: ‏
    سال واژه: تداوم ‏
    ‏1. صبح تعطیل دیرتر از روزهای دیگه بیدار شدیم. البته کجا؟ ‏
    جونم براتون بگه، شهر زیبای بابلسر.‏
    ‏2. دیروز حدود ساعت پنج عصر در حالی که در ماشین در حال نوشتن 100 کلمه در وبینار بودم، به ‏سمت بابلسر حرکت کردیم. ‏
    ‏3. در مسیر ساعت نزدیک هفت بود، که جاده پر از مه شد. اون هم این وقت سال. ‏
    پس با رعایت سرعت مجاز و نگرفتن سبقت‌های غیرمجاز به سلامت از پیچ‌ها رد شدیم و … حدود ‏ساعت نه و نیم به خونه‌ام که یک سویت کوچک تو این شهر زیبا هست، رسیدیم. ‏
    هوا خوب بود. ولی شماله و شرجی دیگه. البته نه از شرجی‌های آقا امید. 😅
    من شب قبل خواب فیلم پرویز رو به ‏سفارش استادم دیدم. حدود 12و نیم بود، که دیگه از خستگی بیهوش شدم. ‏
    ‏4. صبح بعد از خوردن صبحانه به باتلاق رفتیم.
    آدرس این باتقلاق زیبا به سمت جاده‌‌‌ی بابل بعد از دور ‏برگردون هتل میزبانه.
    اولین جاده فرعی که رسیدید، سر جاده یک گلخانه‌ی ‌بزرگه. که بعد از وارد شدن به ‏اونجا که از دو طرف زمین‌های وسیع بزنج‌کاریه، که مشام رو پر از عطر برنج میکنه. بعد به باتلاق بینظیری می‌رسید، که این وقت سال پر از نیلوفرهای آبیه و تا شهریور ماه هم این گلهای زیبا، اونجا برای دیدن گردشگران ‏وجود دارند. بعد از کلی ذوق و عکس و …..‏
    ‏5. اومدن به خونه و دوش گرفتن و ناهار و کمی خوابیدن. ‏
    ‏6. وبینار که خوندنِ گزارش نیک بچه‌ها بود. ‏
    ‏7. خرید. ‏
    ‏8. کمی نوشتن برای حفظ تداوم.‏
    ‏9. رفتن به ساحل زیبای بابلسر در شب. ‏
    ‏10. نوشتن گزارش نیک و …. ‏
    ‏ ‏

  96. گزارش نیک: (1405.4.15)
    *حلزونی که چشمانش هشت تا شده و مشخص است حال و روزش مساعد نیست و باید به پزشک مراجعه کند.
    راستش را بخواهید چند روزی است درگیر عوارض دارویی هستم که هر شش ماه تزریقش میکنم و چندان مساعد نبودم تا کاری نیک بکنم و در گزارشی نیک از آن یاد کنم. ترجیح دادم چند روزی در سایه بمانم و درنگی بین روزهای پرکارم بدهم. اما در این درنگ چند روزه بیکار بیکار هم نبودم. روزگفتارهایم را در مورد خلاقیت و هنرمند ضبط کرده و در کانال تلگرامم هوا کردم. و چالش نویسندگی کاتری را یک درمیان ادامه دادم.
    دیروز در مورد اینکه اگر قارچ‌ها حرف می‌زدند چه میگفتند، نوشتم.
    -همیشه دوست داشتم باهات حرف بزنم قبل از اینکه ماهارو قاچ‌قاچ کنی و بندازی تو ماهیتابه که جلزووِلز کنیم. میدونستی تو زبانِ ترکی به ما میگن، دنبلان؟ درست شنیدید، در زبان ترکی به قارچ دنبلان میگویند. این معنی چیزی متفاوت‌تر از چیزی است که استاد به آن اشاره کرده‌اند و به سیخش می‌کشند.
    امروز هم در مورد خوابی که دیده بودم نوشتم. –خوابی پشمی. یعنی چه؟
    یعنی خوابی که کلا پشم بود هوا بود و هیچ اعتباری ندارد، فقط رویایی بود که رویای کرکی که قابل پاک شدن باشد. اما از هیجان و جذابیتش کم نمیشد چون در آن وادی که بودم دیوانه‌کننده و هیجان‌انگیز بود.
    و اما بعد از این چالش نوشتن، سراغ دانلود فیلم رفتم و پس از کند و کاوهای بسیار فیلم The Contractor رو انتخابیدم و بعد داندول کردم تا شب با خانواده تماشایش کنیم.
    ساعت ۱۲ وارد جلسه‌ی کتابنقد شدم و از مقایسه‌ی پاسخ برای پرسشی که از هوش مصنوعی کرده بودیم با چیزی که انتظار می‌رفت تا از آن دریافت کنیم متوجه شدیم که هوش مصنوعی هم کشک یا حتی پشم است و جز سرگرمی‌های امروزی است و بس. هاشم کوچولو را هم دیدیم که به خاطر تب بالایی که داشته تزریقاتی کرده بود و حال نداشت.
    پس از اندکی درنگ با نهار و استراحت و اینجور کارها وارد وبینار نویسنده‌ساز شدیم و از شنیدن گزارشات نیک همسفرانم لذت بردیم.
    و بعد از درنگی دیگر که با پیاده‌روی و بعد آزادنویسی گذشت، به کارگاه نوشتمرین پیوستم و در آن از سبک‌های متفاوت ترجمه خواندیم. و کمی هم نوشتیم.
    یادم رفت اشاره به دفترچه‌ی جدیدی که تهیه کردم و در آن جرقه‌های ذهنی‌ام را مینویسم، بکنم. اسمش را گزاشته‌ام، «دفترچه‌ی جرقه‌ها». یعنی چه؟ یعنی هر جمله‌ی ساده‌ای که به ذهنم یکهو خطور می‌کند یا از چیزهایی که در زندگی‌ام میبینم را در آن مینویسم. نه برای نوشتن داستان. برای نوشتن چیزهایی که نمی‌خواهم فراموش شوند. این‌ها هنوز داستان نیستند. اما بذر داستان‌اند. گاهی یک جمله، سال‌ها بعد تبدیل به رمانی کامل می‌شود. و این جملات در واقع مخزن فکری‌مان را پر می‌کنند و بعدها از دلشان ایده جاری می‌شود.
    در پایان هم برنامه‌ای برای روز بعد در دفتر بولنت‌ژورنالم نوشتم و الان هم گزارشی شاید نیک می‌نویسم و قرار است در سایت استاد کلانتری بارگزای‌اش کنم. و پس از آن به خانواده بپیوندم و زمانمان را برای دیدنِ فیلمِ دانلود شده صرف کنیم.

    *(کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)

  97. بیداری ام از خواب
    اولین گزارش نیک همیشگی ست .
    امروز به خوردن آب در طول روز توجه نشان دادم
    و از تمرین های کانال کلانتری بهره جستم .
    با همسرم تلفنی دل و قلوه رد و بدل کردیم و
    روزگارم کمی سنگین گذشت .
    گرچه با یادگیری و تمرین همراه بود و
    از جلسه‌ی دوشنبه‌ی امروز لذت بسیار بردم ،
    ولی یک خستگی مرموزی درونم مرا به خواب دعوت می‌کرد که نمی‌شد
    دست رد به سینه اش سپرد .
    با خودم حرف زدم .حالم را خوب می‌کند.
    زیرا حرف حساب خودم را میفهمم
    و پاسخش را می‌دهم .
    دیوانه نیستم ولی در پی عاقل گشتن ،
    چرا که نه؟
    به تولدم که در ماه آینده است فکر می‌کنم.
    امسال سن جدید من ،با سی سالگی
    فقط پنج سال فاصله دارد .
    احساس می‌کنم فقط پنج قدم مانده !
    در عجبم من که در پس برخی لحظه ها شانه خالی می‌کنم و از گذر این زندگی و شرایط دلم می‌خواهد
    خودم را به عنوان یک نیلوفر در مردابی خفه و رها کنم ،که از قضا شاعرانه قصه ام پایان بگیرد
    این دیگر چه نگرانی مضحکی است ؟
    میل به زندگی هنوز هم مرا به بیداری در صبح دیگر
    می‌طلبد.
    نیلوفر است دیگر ،
    باید در دل مرداب دوام بیاورد .

  98. امروز با کسلی از خواب بیدار شدم. انگار غم عالم روی دلم بود. علتش را هم نمی‌دانستم. صبحانه را که خوردم کمی بهتر شدم.
    دنباله شاهنامه را گوش دادم و کلمه برداری کردم. کلماتی که نوشتم:
    نوند: اسب تیزرو
    نبید: شراب
    داستان زدن: حرف زدن
    همال: هم‌سطح
    شید: خورشید
    هیون: اسب یا شتر بارکش
    (یک عادت بدی که دارم دو کتاب را هم زمان نمی‌توانم بخوانم. باید روی این عادت کار کنم و آن را کنار بگذارم.)

    شعر کوتاهی نوشتم و در کانالم هوا کردم.

    ناهار را خودم درست کردم. آشپزی‌‌ام ای بدک نیست، اما به پای دست‌پخت مادرم نمی‌رسد.

    در وبیکار و نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد ضمن پاسخ به سوالات، گزارش نیک دوستان را آنهم با ژست بامزه‌ای خواندند که لذت شنیدنش را دوچندان کرد.
    برادرم به خانه‌‌مان آمد و از هر دری حرف زدیم.

  99. استاد گله کردند و گفتند از قارچ و حفره بپرهیزم،
    پس، بیش‌از هرحرفی، چند قارچ و حفره می‌گذارم تا شاگرد حرف‌گوش‌کنی بوده باشم.
    «🕳️🍄‍🟫🍄🕳️🍄‍🟫🍄»
    بگذریم،
    گزارش این‌جانب بدین‌شرح است:

    • پس‌از برخاستنم شوکه شدم. معلم زبان پیام داده بود یک‌ساعت بعد کلاس است و من موهایم در هوا بود و دست و رویم نشسته.
    از بدی‌های زود خوابیدن این است که پیام‌ها را دیر می‌بینی و از نصف دنیا بی‌خبر می‌مانی.

    • چهارشنبه مهمان دعوت کرده‌ام، از الان باید جارو بکشم.
    ایرپاد در گوش بودم و جارو در دست و کتاب به‌بغل. تمیزکردن کتاب‌خانه خودش ۲۴ساعت زمان می‌طلبد.

    • آمدم نویسنده‌ساز.
    بازهم در دلم قهر کردم با استاد.
    اما قهرهایم آنقدر جدی‌اند که دیگر در کامنت‌های زرتکی بیان‌شان نمی‌کنم.
    روزی کتابی خواهم نوشت و از قهرهایم خواهم گفت و استاد که پیرمردی فرتوت در کافه‌ای دلگیراند، آن را در دست جوانکی می‌بینند و پس‌از دیدن نام نویسنده و خواندنش اشک‌ها خواهند ریخت و دلتنگ خواهند شد.

    • اگر این‌جا هستم، به‌دلیل ترس از ناودان و باران و پستان است.
    و اِلا من آنقدر قهرم که علاقه‌ام به نوشتن «گزارش نیک» را از دست داده‌ام.

    • دوطبقه را برای مامان جارو کشیدم، می‌گوید ظرف بشور. وقت داد و بی‌داد است.

    • «بوف کور» را تمام کردم. حتی ربطِ دوجمله‌اش را هم متوجه نشدم. دومرتبه خواندم. فهمِ گنکی نصیبم شد که کاش نمی‌شد.

    • انیمیشن دیدم.
    و دریافتم اکثر انیمیشن‌ها را برای آدم بزرگ‌ها ساخته‌اند، نه بچه‌ها.

    • کاش لااقل یک‌ساعت از روز، آب‌مان را وصل کنند تا بتوانیم حمامی کنیم.
    مدت‌هاست از خیر مسواک گذشته‌ایم.
    پدرم تیمم می‌کند.
    برای حمام رفتم استخر اما حمام‌های آنجا هم بی‌آب بودند‌.

    • «هری‌پاتر » بخوانم یا «ابله»؟
    معلوم است هری‌پاتر.
    بروم که از الان برای ۴۰مین‌بار خواندنش ذوق‌زده‌ام.
    هورا.

    اگر شما هم مایلید به جمعی‌از حفره‌گذاران و قارچ‌گذارانِ همیشه‌قهر با استاد بپیوندید:

    https://t.me/hermionediana

  100. امروز با کسلی از خواب بیدار شدم. انگار غم عالم روی دلم بود. علتش را هم نمی‌دانستم. صبحانه را که خوردم کمی بهتر شدم.
    دنباله شاهنامه را گوش دادم و کلمه برداری کردم. کلماتی که نوشتم:
    نوند: اسب تیزرو
    نبید: شراب
    داستان زدن: حرف زدن
    حمال: هم‌سطح
    شید: خورشید
    حَیون: اسب یا شتر بارکش
    (یک عادت بدی که دارم دو کتاب را هم زمان نمی‌توانم بخوانم. باید روی این عادت کار کنم و آن را کنار بگذارم.)

    شعر کوتاهی نوشتم و در کانالم هوا کردم.

    ناهار را خودم درست کردم. آشپزی‌‌ام ای بدک نیست، اما به پای دست‌پخت مادرم نمی‌رسد.

    در وبیکار و نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد ضمن پاسخ به سوالات، گزارش نیک دوستان را آنهم با ژست بامزه‌ای خواندند که لذت شنیدنش را دوچندان کرد.
    برادرم به خانه‌‌مان آمد و از هر دری حرف زدیم.

    1. با عرض پوزش املای کلمات را تصحیح می‌کنم
      همال: هم‌سطح، برابر
      هیون: اسب یا شتر بارکش

  101. یک حلزون و این همه فکر و نگاه
    سال‌‌واژه‌ام، آگاهی، کوشیدم تا با مرور طرحواره‌ها، سیستم عصبی مرکزی را به حالت استراحت برگردانم.
    کل امروز در رختخاب بودم، خسته از سفر سه و نیم روزه، اما خوشحال به خاطر این‌که یک‌بار دیگر، این شانس را داشتم در یک جمع خوب، زیبایی‌های ایران را ببینم و یک زندگی روستایی را تجربه کنم. اقیانوس ابر، جنگل آلو (آلچالیق)، سنگ‌های زرد (ساری‌داش)، آبشار، دریاچه، گل‌های رنگارنگ مراتع، دیدن عشایر و … . امیداورم بتوانید تجربه‌اش کنید. لحظه‌ای دوست نداشتیم، چشم از زیبایی برداریم. عکس‌هایش را در اینستاگرام خاهم گذاشت.
    چیزهایی در این سفر من را آزرد، تخریب جنگل برای ایجاد راه‌های جدید ماشین‌رو و عدم مدیریت زباله.
    وبینار مثل همیشه پربار بود.
    نون و پنیر خوردم و این گزارش را نوشتم. و بعد از این گزارش‌نویسی در “نوشتمرین” شرکت خاهم کرد.
    https://t.me/armaghannevesht

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *