گزارش نیک ۱۴۱: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«”اگر”های وحشتناک تمامی ندارند.»
-وینستون چرچیل

در سلسله‌‌‌فرسته‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمه‌برداری
انتشار متن در رسانه‌ی شخصی
پیاده‌روی
مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیاده‌روی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسین‌زاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گل‌مکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمی‌فرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقان‌پور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام
وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 خرداد 1403

16 خرداد 1403

3 خرداد 1402

3 خرداد 1402

9 خرداد 1402

9 خرداد 1402

153 پاسخ

  1. صبح را به مدون کردن افکار و خیالات آشفته ذهن، در برگهای صبح، زسر گذراندم. اواخرش بودم که یک داستان بامزه در ذهنم زد و دلش نیامد دستم که برخیزد از صفحه، تا به انجام رساند آن قصه . دیروز هم همین شد برگهای سبز به قصه های سرخ و سفید و آبی درآمدند و سر به نسیم سپردند، و شدند آنچه میباید. یکی کلاغ، یکی سار. یکی غبغب یکی دار. یکی گل و یکی خار. و من که استاده مخدوشم در حکمت یار.
    هفت کفش آهنین پاره کردم در کوره راه ها تا بیابم مامنی که نظر کرده برا یم یاربی یارها. یا به فارسی ساده، من قراره چه گوهی بشم دراین دنیا. اول رفتم بالا، بعد از بالا رفتم ، بالا . تا رسیدم به بقا. آنجا نشستم لختی و فهمیدم که نه من اینجاییم نه ایشان آنجایی.
    دلم میخواست شاعرکی شوم نقاش. انگار با بعضی رنگها و رنگ وارنگها اخوتی داشتیم درطلوع رنگین کمانها. آثار شاملو، بهمن محصص، پل کله، و امثالهم روح و دلم را قلقلک میدادند، اما ذهنم در بازی بقا بکس و باد میکرد که عقب نیفتم و حداقل در ظاهر هم شده بَرنده و بالنده بنظر بیایم ، که نشد. مثل کفش هفت زنانه ، برای پای یازده مردانه. خلاصه در همین گیر و دارها، از شکم نهنگ یونس درآمده و به مقعد فاگین دیکنز رفتیم بارها. تا ایشان هم بگوزید و پرتابیدیم به باغ مصفای عطارها. البته عطارهایی حریص و امروزی. تا خلاصه قبل از آنکه کاروان به آخر رسد؛ به بیرون جهیدیم. و بقول شهریار،
    سنین عمر به هفتاد میرسد ما را خدای من ، که به فریاد میرسد ما را
    و خوشبختانه کلاس نویسندگی بداد رسید و پیوستم و چه خوب شد که،
    ” قبل از آنکه پرده فرو افتد…”
    من هم راه را به چشم خود دیدم و هم یار را. همیشه تمنا میکردم در دعا که این گدا هم به تاج مرادش برسد. ، حالا. و شکر که قبول افتاد و جهان رخصتی داد ما را. و حالا میدانم که راه هست، اما من طاقت راه و همت راهروی دارم یا نه را به جهان واگذاردم که میدوزد آنچه خود بریده، انشاالله.

  2. امروز می‌خواهد دیروزش را بنویسد.

    چرا؟
    چون دیروز، از ساعت پنج بامداد بیدار شد و تا ساعت ده شب، همه‌اش را در بازار و خیابان‌های شهر پیاده گام زد. آن‌قدر راه رفت و دوید و جست‌وجو کرد که وقتی شب به خانه برگشت، با خودش گفت: «چه روزی شد امروزم»
    اما نتوانست حتی یک خط از آن روز بنویسد.
    امروز نشسته است تا دیروزش را بنویسد؛ اما همین که پای نوشتن به میان می‌آید، تمام دیروز از ذهنش می‌پرد. دیگر چیزی به خاطرش نمی‌آید. دیروز، درست مثل پرنده‌ای که به آن نزدیک می‌شوی و ناگهان پر می‌کشد و بر بلندای درختی می‌نشیند، از دسترسش دور شده است.
    دیروز پرید.
    و شاید با خود بخشی از خاطره‌ای را هم برد که دیگر هرگز به دست نمی‌آید.
    تا یادت بماند: هر روز را باید همان روز نوشت.
    با خودش فکر کرد: مزه‌ی دیروز چه شد؟ آن همه تلاش، آن همه گام‌زدن‌های هدفمند، آن همه خیابان و بازار و آدم‌ها کجا رفتند؟
    بعد با خودش گفت:
    پس امروزت را بنویس.
    امروز چگونه آغاز شد و حالا چگونه دارد به پایان می‌رسد؟
    اکنون ساعت هجده و بیست‌وهشت دقیقه‌ی شب است. هوا تاریک شده. دیگر خبری از روشنایی روز نیست. پاییز است و روزها هر روز کوتاه‌تر می‌شوند و به قامت دراز شب‌های پاییزی افزوده می‌شود.
    امروز هم دارد می‌پرد.
    پیش از آنکه بپرد، آن را به قالب اندیشه درآور. صیدی درخور به چنگ بیاور. خوراک امروزت را از دریای روزگارت صید کن.
    وقت تنگ است.
    به پایان سلام کن.
    تا روز از کفَت نرفته، با واژه‌هایت قصه‌ی امروزت را بباف.
    با خودت بگو: با امروز چه کردی؟
    به‌وقت بیدار شد. کارهای خانه و زندگی‌اش را سامان داد. همراه شوهرش به بازار رفت. با مترو رفتند.
    آن‌قدر در بازار بلورین و خوش‌آب‌ورنگ بلورهای بازار شوش چرخید که صدای کمر همسرش درآمد. مرد، گوشه‌ای کنار مردی خسته‌تر از خودش نشست و به کمرش استراحت داد.
    اما او یک‌تنه چرخید و چرخید تا بالاخره توانست کادوی مورد نظرش را، از یک برند خوب، با قیمت مناسب شکار کند.
    در بازار بلور، هر فروشنده برای قیمتش دلیلی داشت:
    «جنس می‌دم، پول می‌گیرم؛ سودی در کار نیست. پس دنبال چونه و تخفیف نگرد که خبری نیست.»
    «دلار گرون شده. همین جنس رو خودمون هم دیگه نمی‌تونیم با این قیمت بخریم.»
    « با این قیمت، چهار ماه دیگه جنس هم گیر نمیاد.»
    و او، به سبک خرید زنان ایرانی، باز هم تا جایی که توانست چانه زد و تخفیف گرفت.
    کارت را کشید.
    موجودی کافی نبود.
    به همسرش گفت:
    «پول تو کارت داری؟»
    همسرش گفت:
    «پول؟ چیزی که توی کیسه‌ی هیچ‌کس نیست، از من می‌خواهی؟ فکر کردی من بانکم؟ پول چاپ کنم؟»
    به دوستی زنگ زد و در کسری از ثانیه پول برایش ریخت.
    خریدش سرانجام پیدا کرد.
    همراه همسرش به سمت خانه راه افتادند.
    ساعت از یک گذشته بود. گرسنگی و خستگی رمق هر دویشان را گرفته بود.
    سوار اتوبوس شدند. دو ایستگاه بعد پیاده شدند و وارد دالان‌های گرم و تاریک متروی شوش شدند. ایستگاه پشت ایستگاه، مردم فوج‌فوج سوار و پیاده می‌شدند تا سرانجام به ایستگاه پایانی رسیدند.
    او و همسرش از خروجی مترو بیرون زدند.
    دیگر خودشان نبودند.
    بدون یک کلام سخن، مانند دو سایه، مسیر خیابان تا خانه را پیمودند.
    به خانه رسیدند.
    پانتومیم‌وار وارد خانه شدند. لباس‌هایشان را عوض کردند. آبی به دست و صورتشان زدند. ناهار را سرو کردند و خود را به دل پررمز و راز تختخاب سپردند.
    بقیه‌ی روز را در قصه‌ی رویا گذراندند.
    وقتی چشم باز کردند، دیدند تاریکی شب، روز را از چنگشان ربوده و زیر چادر سیاهش پنهان کرده است.
    و این‌گونه، زندگی، امروز را هم از چنگشان ربود.
    او ماند و گزارشی کوتاه از روزی که دیگر گذشته بود؛ روزی که زمانی درخشید، لحظه‌ای چون آذرخش بر آسمان زندگی جرقه زد و سپس در دل زمین فرو رفت.
    حالا فقط واژه‌ها مانده‌اند.
    و شاید همین واژه‌ها بتوانند چیزی از امروز را نجات دهند.
    چون فردا، امروز را هم دیروز خاهد کرد و دیروزها، اگر نوشته نشوند، پرنده‌هایی هستند که یک‌بار می‌پرند و دیگر به دست ما بازنمی‌گردند.

    #گزارش نیک

    ehteramkarami@

    1. چه تشبیه زیبایی. روز به آذرخشی در آسمان زندگی. لذت بردم از خاندنتان.

  3. گزارش نیک .( 9/7/ 1405).
    قبل از نوشتن گزارش نیک امروز گزارش نیک سرکار خانم (لادن شاین فر) را خاندم لذت بردم , بوی زندگی و سرخوشی میداد حض بردم و به نوعی شور زندگی که در آن بود روزم را ساخت امیدوارم نوشته هایشان هر روز از شوق زندگی سرشار تر بوی زنده بودن زندگی و امید را بدهد .
    به هر جهت امروز از طلع لو نور خورشید به اتاق م بیدار شدم . دوست دارم گذر ایام روزو روزگار را از آفتاب روزها بنگرم نگاه کردن به ساعت که گذر زمان را نشان دهد را خوش نمیدارم , کنار جوی بنشین و گذر عمر ببین .
    صبح که از بلند شدم لقمه ای نان و کمی چای برای سد جو صرف کردم و به دفتر کار مراجعه کردم . از برکت کسادی بازار خبری از کاسب حبیب خداست و روزی حلال خبری نبود و بچه های دفتر همگی سر در گوشی های خود داشتند و مشغئل بازی و گشت و گذار در شبکه های اجنماعی که چه اجتماعی که وقتی آن را باز میکنی جز فحاشی به این وآن خبری نیست و بیشتر ملول میسازد آدمی را هر چه بیشتر از آ« دوری میجویم .
    سعی میکنم بیشتر وقت را به خواندن گزارش نیک همراهان و یا نوشتن خودم در صفحات دیگر و یا به روی کاغذ و قلم کنم که در نهایت در افکار خودم غوطه ور میشوم در سیال افکار خودم میگردم و از این روزگار کج مدار دور میشوم .
    اکنون منتظر وبینار نویسنده ساز هستم سپس رو به پیاده روی عصر گاهی و یا باشگاه میشوم که گذر زمان اینگونه سپری کنم تا ببینیم یار که را بیند و میلش به چه و به که افتد .

  4. بنام خدا
    گزارش نیک ۱۴۱:
    امروز در صفحاتِ صبحگاهی، از خوابم نوشتم.
    در غاری بودم با دیواره‌هایی از سنگِ آهک و آذرینِ تیز, سنگ‌هایی که از چکیدنِ مداومِ آب، براق و صیقلی شده بودند و رنگی میان ذغالی و دودی داشتند، گویی پناهگاهی بودند برای رازی باستانی و تنهاییِ عمیقی که در هوا موج می‌زد. هوایِ غار، خنک و سنگین بود و با اینکه هیچ روزنه‌ای به بیرون نداشت، اما همچون روز روشن بود .
    چند زن با گیسوانی بلند و مشکی، لباس‌هایی از پارچه‌ای لَخت و سپید بر تن داشتند, مقابل آنها سنگ سیاهی که از درون مذاب بود و شیارهایِ باریکی از نور قرمز، از دل آن سنگ گداخته به بیرون می‌تراوید، صدایِ زمزمه‌ی زن‌ها را می‌شنیدم، بی‌آنکه لب بگشایند. با خود گفتم: ‌
    «حتمن مراسمی آیینی است.» کاسه‌ی بزرگی از زیتون سبز کنار یکی از زنها بود، خواستم زیتونی بردارم، اما نشد. زن با اینکه چشمانش بسته بود اما انگار من را می‌دید. عجیب است حتی در خواب هم مثلِ بیداری، تشنه‌ام می‌شود. خوشبختانه صدایِ ضعیفِ آبی به گوش می‌رسید. کمی می‌گردم و بالاخره چشمه‌ی ظریفی را می‌یابم. آب خنک و گوارای چشمه من سیراب نمی‌کند. ناگهان احساس می‌کنم چشمه دارد فراخ‌تر می‌شود و مرا به درونِ خود می‌‌کِشد. به درون چشمه می‌خزم آب چه خنک و تن‌نواز است، بعد از چند دقیقه چشمه تبدیل می‌شود به سنگ‌های تیزی که بدنم را زخمی می‌کنند، به سختی از دام چشمه می‌گریزم، غار تاریک است زن ها رفته اند. و آن سنگ مذاب را هم با خود برده‌اند، پرنده‌ی سفیدی روی شانه‌ام می‌نشیند، و در گوشم زمزمه می‌کند من نمی‌فهمم چه می گوید، پرواز می‌کند و می‌رود ‌و در میان دیوارهای غار گم می‌شود، اما در دست من یک پر سفید جا‌ می‌گذارد.
    امروز از صبح تا حوالی ظهر را در مراکز خرید می‌گذرانم و می‌یابم آن نیافتنی را .
    تمام بعد از ظهر صرف مرتب کردن اتاقم می‌شود، اول نیتم فقط مرتب کردن است، اما یک اتاق تکانی گردنم می‌افتد.
    امروز در وبینار ٢۵ آزاد نویسی می‌کنم، و برای مخاطبی می‌نویسم که همیشه رفیق است. آقای کلانتری از غزاله علی‌زاده گفتند و بخشی از داستان او را خاندند. از غزاله علی‌زاده «خانه‌ی ادریسی‌ها» را خانده ام و چقدر این کتاب را دوست داشتم. در ادامه‌‌ی وبینار از کتاب «چکاد نشین والا» خاندند که چقدر جالب بود، بعد ساجده جان مهمان وبینار شدند و از شعر گفتند و چقدر دل‌انگیز بود. امروز هم به پرسش و پاسخ گذشت و چقدر با دوستی هم دغدغه بودم. وبینار‌ها اوقات خوشی هستند.
    شب میزبان دخترم هستم ، وقتی کنار او هستم دیگر نه از نوشتن خبری است نه از نوشتن، باید ففط مامان باشم،
    برایت بگویم از آزاد‌‌‌ نویسیِ امشبم. که هم خوشحال بودم و هم فر‌سوده، خوشحال از اینکه امروز آن مشکل حل نشدنی بلاخره حل شد. و فرسوده از اینکه عزیزترانم با‌ل پروازم را می‌بندند و در قفس زندانیم می کنم، آن‌ها نام این‌قفس را می‌گذراند نگرانی، دلواپسی، اما من نامش را می‌گذارم ترحم. بیشتر که می‌نویسم می‌بینم شاید در قفس هم می‌توانم خوش ‌بگذرانم، با نوشتن با کتاب خاندن، هر چه باشد آن‌ها عزیزان من هستند.
    نه نیروی صبرم نه جای ستیز
    نه امکان بودن نه پای گریز.
    -سعدی.

    محبوب امروز:
    در خودم گم شده بودم تو صدایم کردی،
    عاشقم کردی و کشتی و رهایم کردی.
    – افشین یداللهی.

  5. نشد که صفحات بنویسم. اما باشه، یک کلمه که نوشتم. عادت‌های انعطاف‌پذیر.
    بعدش چایی بود و حرف از تولد و تماشای مردم. کلاسی که گوش دادم و نوشتم. نت‌برداری.
    زیاد جزئیات دیروز یادم نیست. بله فردایش که بخواهی گزارش‌نیکت را بنویسی همین می‌شود.
    بعدش آره قدم زنان از دانشگاه رفتیم به بلور. اسم قشنگی دارد نه؟ آره. دنات شکلاتی و چندتا خرید خرت‌وپرت. بعدش موقع ناهار. چیکن استراگانوف. مثل همیشه بود.
    این کلاس آخر باید ۴ ساعت طول می‌کشید. اما استاد بعد نیم ساعت قهر کرد و رفت. بخاطر بیرون رفتن دوسه نفر. صدنفر این تو بود ها ولی دا. من هم خوشحال از اینکه دارم زودتر برمی‌گردم. آره اما این‌ور ترافیکی طولانی در انتظارم بود و راه ۲ونیم ساعته شد ۴ ساعت. تو راه چه کردم؟ هان آره وبینار. قطع‌ووصلی زیاد بود. اما به لطف ترافیک توانستم آزادنویسی بکنم. یادم نیست چی نوشتم. فقط گرم بود و سروصدا و صندلی خیلی کوچولو که البته مناسبم بود. از سریال From دانلود کرده بودم از قبل و دیدمش.
    کتاب منحنی خلاقیت را هم تمام کردم. چهار مرحله‌ی تولید بستنی محبوب: تصور کردن، کم کردن گزینه‌ها، انتخاب، بازخورد. تکرار همین پروسه البته خیلی جاها کاربرد دارد. و گفته بود توجه به داده‌ها مهم است. یعنی ببینی چه‌چیزی آن روزها محبوب است. احتمالا دلیل موفقیت خیلی از کتاب‌هایی که خوب نیستند همین است؟ به‌موقع بوده شاید. خلاصه‌ی فصل آخر تقریبا این است: به مخاطب‌تان گوش کنید.
    روزم همین‌جا تمام شد. بعدش کار خاصی نکردم. فقط زودتر خوابیدم.

  6. دوستن

    عصر، در گشودن، دیدار در کوچه، بوس و آغوش، ذوق هدیه‌ دادن و ستاندن، خیابان‌ به‌ خیابان همراهی، درخت به درخت شعف، قاصدک به قاصدک پیغام، خیابان خاقانی، خزیدن به کافه‌نان، سوتی و شوخی و تا آخر شب غش و ریسه، پیاده‌روی، بی‌هراس دل‌گشودن، گرم‌ گرفتن، گفتن و گفتن، امنیت، آسودگی، چشیدن طعم و عطر پیراشکی‌، در کافه‌‌ای به غایت دل‌نشین روبه‌روی هم نشستن، درخت انگور بر فراز حوض و فواره، شرشر آب، موسیقی گوش‌نواز، ثبت لحظه‌ها برای فرداها، چای و باقلوا، خنکای همراهی، سرسبزی، سکوت به سکوت درک، هجوم حرف‌ها، بغض، هم‌فهمی تا مغز استخوان، کشف لایه‌های تازه‌‌ از خود و دیگری، شنیدن، از نوشناختن، امنیت، خودگویی و لبریزی، سیالیت، دست‌ در دست، اشک، همدلی و هم‌زبانی، یادآوری، خندیدن، شربت تگری، نوبه‌نو شدن، تنفس در هوای دوست، شگفتن و شکفتن، کشف شکوفه‌های پنهان، خلیدن مهر در تاروپود، خرچ‌خرچ پیاز و قارچ و مرغ سوخاری، دل‌آسودگی، رهایی، نیمه‌شب، بازگشت، رسیدن به کوچه، بوس و آغوش، پروانگی، اعجاز دوستی.

  7. چهارشنبه هشتم مهر ماه
    صبح یک نفر از کارگرها شاشید توی اعصابم و بعد سرتیم گلخانه ک دید هر آن ممکن است آن روی سگم را به گلها و گلکارهای پفیوز نشان دهم گفت پاشو برویم منطقه. باید فلاور باکس اداره حقوقی را طراحی می‌کرد. من هم دنبالش رفتم. خیال کردم با بابایم آمده‌ام بازار نائین. انقدر که سلام و علیک و خوش و بش کرد با عالم و آدم.
    کارمان که تمام شد برگشتیم گلخانه و به گل‌های ناناس‌بلای خودمان رسیدیم.
    وقتی همه سیکتیر کردند، یک نفر از کارگرها که هر روز ماچم می‌کند و بهم می‌گوید تو شبیه زهرا دختر خودم هستی، ماند و ماجرای یک زن و شوهر به اسم اصخر و ناهید را برایم تعریف کرد و کلی خندیدیم. گرچه تهش گوهش درآمد که اصخر قبلا زن و بچه داشته اما بازهم نحوهٔ عاشق شدنش و طرز برخوردش با این عشق و احترامی که برای ناهید قائل بوده برایم تأمل‌برانگیز بود.
    گفتم خانم اسدی گمان می‌کنم از نسل‌های امروزی عشق درست و درمان و پر و پیمان و جنجالی درنمی‌آید‌. عشق‌ها هم بی‌کیفیت و بنجل و به‌دردنخور شده‌اند حتی.
    چیزی نگفت فقط سر را تکان داد و پاشد رفت. کیفش را آورد، به کتابم که روی زانویم بود اشاره کرد و گفت بازش کن. بعد مشت پر از پسته‌اش را وسط کتابم خالی کرد و گفت بخور داری لاغر می‌شوی.
    تشکر کردم و برایش بوس فرستادم تا بلکه او هم یاد بگیرد بجای ماچیدن های پر توف صبحگاهی به ماچ فرستادنی اکتفا کند من بعد.
    او رفت و من پسته‌خوران به ماجرای اصخر و ناهید فکر می‌کردم. شاید یک روزی قصهٔ‌شان را بنویسم. شاید یک روز به خانم اسدی بگویم چابکی و مهربانی و دست‌‌ودل‌‌بازی‌اش چقدر من را یاد مامانم می اندازد. شاید.

  8. گزارش نیک – هشتم مهرماه هزار و چهارصد و پنج

    /✽ علت اصلی نوشتن بیشتر آن است که نویسنده نمی‌تواند ننویسد. حسن کامشاد ✽/

    ✽ فکرهایم را دادم به دست‌های کیبورد و بیست و پنج دقیقه مغزم را ماساژ داد.

    ✽ تنم را نیز انداختم در چالشی داوطلبانه و پیروز میدان بازگشتم. بعد هم تنم را به جشن آزادنویسیِ تن دعوت کردم.

    ✽ کتاب «چرا تا بحال کسی این‌‌ها را به من نگفته بود؟» را ادامه دادم. استرس آنقدر جذاب بود نمی‌دانستم؟ علت نصف دردها و تنش‌های عضلانی بعد از دوره‌های پراسترس زندگی‌ام را حالا می‌فهمم!
    «وقتی آدرنالین به طور مکرر سیستم ایمنی ما را به واسطه‌ی استرس مزمن پشتیبانی می‎‌کند، به محض کاهش استرس، آدرنالین و توان سیستم ایمنی بدن نیز کاهش می‌یابد. به همین دلیل است که اغلب درباره‌ی افرادی می‌شنوید که ماه‌ها شبانه‌روز کار می‌کنند و در نهایت هنگامی که برای تعطیلات توقف می‌کنند، تقریباٌ بلافاصله بیمار می‌شوند.»

    ✽ داستان کوتاهی خواندم از هوشنگ گلشیری به اسم «مثل همیشه». فرم جالبی داشت و داستان خوبی هم. تا حالا به این فکر کردید که کارمند اداره ثبت احوال، چه زجری می‌تواند بکشد؟
    ✽ با وجود خستگی ذهنی و بدنی، نویسنده‌ساز را بازیدم، آزادنویسی کردم، ساجده جان از شعر برایمان گفت و بعد هم بلال خوردم، دلتان نخواهد.

    ✽ امروز را با سرعتی آهسته در کُندروی جاده‌ی روز، سپری کردم. فکر می‌کنم روزهایی که ورزش می‌کنم، کمی سرعتم کمتر می‌شود.

    ✽ در انتهای روز هم، بیست و پنج دقیقه از روزم را نوشتم و مدرکش را در گروه فرستادم.

    ✽ استاد گفتند در طول روز گزارش نیکتان را بنویسید. من را ببین که صبح روز بعد نوشتم. اما نوشتم. دست بزنید.

    فاطمه شَبِّه
    https://t.me/faashnevesht

  9. شاعر نیک
    امروز از صبح با فرخنده آقایی و احمد محمود محشور بودم، از آن رو که شخصیت تازه خوانده‌هایم- «از شیطان آموخت و سوزاند» و « بازگشت» از یک جور آشفتگی روانی مشترک رنج می‌برند و با این تفاوت که در پایان بازگشت در مورد شاسب به یک نتیجه نسبتا قطعی می‌رسی اما در مورد اولگا از آنجایی‌که از درون ذهن او داستان را می‌بینیم به قطعیت نمی‌رسیم.
    راستی که در این سرای تباه ، هنوز و همیشه می‌بینیم که مردم از پس هربحرانی یا حتی در دل پرتلاطم آن ، دوباره سرپا می‌شوند ،می‌نویسند، گل می‌کارند، کافه‌ها را باز می‌کنند و دوباره خلاقیت از راه می‌رسد و جوانه می زند و این پیام نوید بخشی است که انسانیت هنوز زنده زنده به امید. لطافت و عشقی که برخی آدمها دارند حتی وقتی از دنیا می‌روند تبدیل می‌شود به ذرات روشن آرامش بخشی . یکی از این آدم‌ها بیژن الهی است که این روزها با او محشور هستم:
    حوضی داشتم با ماهی قرمزی در آبش
    خوش داشتم ببینم ،
    ماهی قرمزم بر فراز چنارها پرواز کند،
    به حوض نگاه کردم،
    خالی بود.
    فراز چنارها
    کلاغی می‌پرید
    و ماهی قرمزم
    میان نوکش تکان تکان می‌خورد.
    نقل به مضمون از ایشان نقل می‌کنم :
    اولش فکر می‌کنی یک علف ظریفی روی بام بعد می‌بینی نه…یک سبزینه هستی با گلی کوچک و سفید در کنارش بعد با خودت میگی خوب من اینم دیگه . بعدتر می‌بینی یک نهال کوچک مثل زردآلو شدی به فکر میری و میگی بفرما من اینم دیگه و در تمام این مراحل از این خلاقیت شگفت زده میشی بعد خوب که نگاه می‌کنی می‌بینی چناری تنومند شدی و با خودت میگی این منم؟ یعنی این داستان تا کجا قراره بره؟ و می‌بینی به بائوباب تبدیل شدی اما هنوز تمام نشدی .
    و خواندم چند صفحه ای از اتاق شماره 6 چخوف را .
    و ناهار شامی نخودچی درست کردم با مامان نشستیم با سبزی خوردن و سنگک داغ مزه کرد. راستی که این آشپزی کردن چه معجزه‌ای است انگار دست آدم را میگیرد و میبرد به عالم دیگری کار که تمام شد مینشینی و با خودت می‌گویی خب کجا بودیم.
    امروز مکرر نوشتم و بالا و پایین کردم و دوباره نوشتم و بازهم اما بالاخره درنگی بر دو کتاب خوانده شده ازش در نیاوردم ببینیم فردا چه می‌شود.
    یک قصه به انگلیسی گذاشتم برای خودم بلکه بالاخره بعد از هزارسال شنیدارم قابل قبول شود. اما قصه شنیدن آموزشی یک چیز است شنیدن کلام مخاطبی که نصفش را می‌گوید و نصفش را می‌خورد خود حدیث دیگر است.
    پیاده روی عصرگاهی عجب چسبید. با مامان رفتیم تا داروخانه چند خیابان بالاتر برای داروهایش آماده نبود اما پیاده روی اش ما را ساخت.
    پست امشب را در کانال گذاشتم.
    آدرس تلگرامم:
    https://t.me/Mitra_Nevis39
    میترا رستگاران

  10. سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    – صبح را با نوشتن متن ارائه‌ام آغاز کردم. همزمان تصویرهای سفارشم را ایده‌پردازی می‌کردم. چیزی نمانده تا تمام شود و تحویلش بدهم. تقریبن تمام چهارشنبه‌هایم را در تب‌وتاب ارائه‌ام.

    – باز هم در وبینار وبکم ارور داد. اعصابم بهم ریخت. نمی‌دانم مشکل کجاست. با گوشی وارد شدم اما زاویه‌ام خیلی بد شد. تمام سعیم را کردم خلاصه باشد و ده دقیقه‌ای تمامش کنم. درباره‌ی کشف شاعرانه صحبت کردم اما نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم در انتها برای همه واضح نبود. شاید هم بود. چه می‌دانم. همیشه هم یادم می‌رود کامنت‌ها را نگاه کنم. همه‌ی هم و غمم نپریدن مطالب از ذهنم است. بعد از ارائه در اینستاگرام ویدئویی دیدم درباره‌ی نوع فراز و فرود صدا هنگام صحبت کردن. اصلن دقت نکرده بودم که این ظرافت‌ها چقدر می‌توانند تاثیر بگذارند.

    – به تمرینجا سر زدم تا صدای ضبط‌شده‌ی جلسات را گوش بدهم. اسمم را که دیدم کلی خوشحال شدم. خب، اول از همه خداراشکر کردم که راستکی حاجده سق‌پرست نیستم. اصلن هم کرمم نگرفت نامه‌ای به استاد بنویسم و با کاهین شلانتری بیاغازم. از اینها که بگذریم، فهمیدم گاهی حتی بلندخانی خودمان هم با بلندخانی دیگری از روی متن فرق می‌کند. با اینکه چندین‌بار از روی یادداشتم خانده بودم، باز وقتی استاد می‌خاند دقت شنوایی‌ام صدبرابر بیشتر می‌شد و متوجه سوراخ‌سمبه‌های جدیدی در یادداشتم می‌شدم. چقدر هوس کردم در دوره‌ی نویسندگی خلاق یا دوره‌ای مرتبط با نثرنویسی شرکت کنم. حیف. جلوی خودم را گرفتم. از اینکه ثبت‌نام کنم اما نرسانم خودم را به ملاس‌ها و تمرین‌ها بدم می‌آید. می‌دانم که الان هم با وجود دانشگاه نمی‌توانم. بهتر است همین‌هایی را که دارم حداقل حفظ کنم تا یکدفعه فنرم در نرود. ولی واقعن دلم می‌خاهد در نثر تجربه‌های جدیدی بیاموزم. مشکل دیگرم احتمالن کم رمان خاندن است. شاید هم اصلن. به هرحال این روزها فقط یک کتاب را حلزون‌وار می‌خانم، آن هم تئوری شعر است. کاش آنقدر بچه‌ی عاقل و سربه‌راهی بودم که صبح‌ها تئوری می‌خاندم و شب‌ها مادام بوآری. دلم غش می‌رود برای این کتاب. قبلن بخش‌هایی ابتدایی‌اش را خانده بودم. الان اما مصطفی دست گرفته و دارد می‌خاند. کلی قدغن کرده‌ام که کتابم را تمیز و سالم نگهدارد، اما هنوز دل‌قرصی ندارم.

    – قرار بود امروز به فرم مصدرنویسی، به الهام پاره‌ای از کتاب سوره الغراب، یادداشتی بنویسیم با ناعمه و لادن. نمی‌دانم چرا فراموش کردم و هنوز ایده‌ای برایش نیافته‌ام. بعد از نوشتن گزارش باید دست به کار شوم.

    – امروز زورم به مطالعه نرسید. یک ماهی که اینستاگرام نصب کرده بودم خیلی واردش نمی‌شدم. دلم نمی‌خاست دوباره بهش عادت کنم. ولی دو روزی می‌شود دنبال ترنچ‌کت و عبامانتویی می‌گشتم و خیلی وقتم را گرفت و دوباره سرگرم اکسپلور شدم و اصن حالم بععععد شد. به خودم گفتم تو رو خدا دیگه منو نبری اینجور جاها. با این حال می‌ترسم نکند دوباره گرفتارش بشوم. همین حالا تمرکز ندارم، چه برسد با اکسپلورگردی. کاش می‌توانستم حذفش کنم. نه‌تنها نمی‌توانم که باید فکری به حال فعالیت دوباره‌ام هم بکنم. ای تف دو عالم در آن.

    – آخرشب را به مرتب کردن مقاله‌ها و یادداشت‌های ۱۲۶۷ ه.ش به بعد گذراندم. از فصلنامه‌ی در متن هنر جمع‌آوری‌شان می‌کنم و هر هفته یا شاید هر ماه یکی را در گروه هنری‌بازی‌مان خاهم گذاشت تا با هم بخانیم. حتی همین‌طور سرسری هم که نگاه می‌انداختم، بسی جذاب‌برانگیز بود. خایلی خایلی. جالب‌تر اینکه هنر بعد از ورود عکاسی در ایران فضای جدی به خود می‌گیرد. در گزارش‌های بعدی بیشتر درباره‌اش خاهم نوشت.

    – دلم برای لادن تنگ شده. امیدوارم سفر خیلی خیلی خیلی خوش گذشته باشد به او.

    – راستی کارتابلم امروز هم درست نشد. اعصاب نمانده برایم به خدا. استادها حذفم نکنند این ترم آخری! امروز هورمون‌هایم قروقاط زد و برای مصطفی پیام دادم می‌خاهم ترک تحصیل کنم. یک لحظه واقعن جدی و مصمم شده بودم.

    – راستی‌تر اینکه امروز هم با دخترخاله‌ام صحبت کردم، هم آبجی و هم مامان. همین دیگر. تا درودی و گزارشی دیگر بدرود.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  11. ✓🟥 #گزارش_نیک شرح رویای بامدادی

    امروز صبح، ساعت چهار و نیم، از خوابی بیدار شدم که هنوز خانه‌اش در ذهنم برپا بود.
    خانه‌ای تازه خریده بودیم، ویلایی و قدیمی، با اتاق‌های فراوان و راهروهایی که هرچه در آنها پیش می‌رفتم، به‌جای آنکه خانه تمام شود، دری تازه و اتاقی دیگر پیش رویم ظاهر می‌شد. خانه از آن خانه‌های قدیمی بود که آدم احساس می‌کند چیزی در آنها هنوز باقی مانده است، چیزی که با چشم دیده نمی‌شود اما در هوا حضور دارد.
    و واقعاً چیزی در آن خانه صدا می‌کرد.
    همه‌جا پر بود از اشیای قدیمی و مجسمه‌هایی عجیب، شبیه مجسمه‌هایی که ممکن بود از تالاری قرون‌وسطایی یا کلیسایی بسیار قدیمی بیرون آمده باشند. بعضی سنگی بودند، بعضی از چوب تیره ساخته شده بودند و بعضی چنان فرسوده بودند که نمی‌شد فهمید دقیقاً چه موجودی را نمایش می‌دهند.
    اما عجیب این بود که مجسمه‌ها صدا داشتند.
    صدای یکی از آنها را هنوز بهتر از بقیه به یاد دارم.
    از داخل اتاق، صدایی می‌آمد:
    تَق… تَق… تَق…
    نه صدای ضربه‌ای که کسی از بیرون بزند، بلکه انگار چیزی سخت و خشک درون شکم مجسمه به دیواره آن می‌خورد. سه ضربه آهسته، با فاصله، و بعد سکوت.
    چند لحظه بعد:
    تَق… تق‌تق…
    این بار انگار صدا از جایی پایین‌تر می‌آمد. نزدیک مجسمه شدم. گوشم را جلو بردم. صدای خفیفی درونش می‌لرزید، مثل صدای چیزی که در یک ظرف سفالی بزرگ گرفتار شده باشد.
    مجسمه دیگری صدایی بم‌تر داشت. یک هوممممِ کشیده و توخالی که از درونش برمی‌خاست و بعد آرام‌آرام محو می‌شد. وقتی صدا قطع می‌شد، هنوز انگار لرزشش در چوب و سنگ باقی می‌ماند.
    یکی دیگر صدایی خشک و خش‌دار داشت:
    خِررر… خِش… خِررر…
    صدایی بسیار آرام، مثل کشیده شدن ناخن روی چوب خشک، اما از فاصله‌ای دور. گاهی صدا قطع می‌شد و بعد ناگهان دوباره آغاز می‌شد، چنان که آدم تصور می‌کرد مجسمه دارد در خواب چیزی می‌گوید.
    و عجیب‌تر از همه مجسمه‌ای بود که گویی صدای انسانی از آن بیرون می‌آمد. نه کلمه‌ای مشخص، نه سخنی قابل فهم، فقط چیزی شبیه:
    آآآه…
    صدایی کوتاه و گرفته، با ته‌رنگی فلزی، که از درون مجسمه بالا می‌آمد و در فضای اتاق پخش می‌شد. نه آن‌قدر بلند که بترساند، بلکه آن‌قدر واقعی که آدم ناخودآگاه منتظر بماند تا دوباره تکرار شود.
    و من منتظر می‌ماندم.
    چند ثانیه سکوت.
    بعد:
    آه…
    این بار دورتر.
    نمی‌دانستم کدام مجسمه بود. در راهرو می‌ایستادم و گوش می‌دادم. صدا انگار از اتاقی می‌آمد که هنوز ندیده بودم. به طرفش می‌رفتم، در را باز می‌کردم و ناگهان مجسمه‌ای دیگر را می‌دیدم.
    پدرم هم در خانه بود. از او پرسیدم ماهواره را نصب کرده یا نه. گفت نه. با خودم گفتم حیف است. دلم می‌خواست در این خانه موسیقی هم داشته باشیم.
    بعد دوباره صدایی آمد.
    تَق…
    از اتاقی دور.
    ایستادم.
    هوممم…
    این بار از سمت راهرو.
    و بعد، تقریباً هم‌زمان، از اتاقی که درش نیمه‌باز بود:
    خِررر… خِش…
    داخل اتاق تاریک بود. نور کم‌رنگی از پنجره روی کف چوبی افتاده بود. کنار دیوار، مجسمه‌ای کوتاه و سنگین ایستاده بود، با صورتی فرسوده و چشمانی که دیگر جز دو فرورفتگی تیره چیزی از آنها باقی نمانده بود.
    چند قدم جلو رفتم.
    ساکت شد.
    دست بردم و سطح سرد و ناهموارش را لمس کردم.
    از درونش صدایی بسیار آهسته برخاست:
    آآآه…
    دستم را پس نکشیدم.
    در اتاق کناری، چیزی تق‌تق کرد.
    بعد از طبقه بالا صدای دیگری آمد.
    هوممم…
    و دورتر، جایی پشت چند در بسته، صدایی مثل خش‌خش پارچه‌ای بسیار قدیمی پیچید.
    در خانه ایستاده بودم و گوش می‌دادم.
    موسیقی هنوز از ماهواره پخش نمی‌شد.
    اما خانه، خودش، کم‌کم شروع به نواختن کرده بود.

    ✓🟥 نقشه‌ی راهنمای خلاقانه برای بقا در اداره‌جات!

    امروز دوباره وارد اداره شدم. ساختمانی که از همان لحظه ورود، آدم را با بوی کاغذهای کهنه، چای مانده و هوای سرد کولر در آغوش می‌گیرد. صدای کشیده شدن صندلی‌ها روی کف، زنگ تلفن‌هایی که بی‌وقفه از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتند و صدای ورق خوردن پرونده‌ها در راهروها پیچیده بود. هرکس چیزی در دست داشت. پوشه‌ای، نامه‌ای، برگه‌ای با چند امضا و مهر و چهره‌ای که انگار بخشی از خستگی اداره را با خودش حمل می‌کرد.

    پشت بعضی میزها، کارمندان با همان آرامش مخصوص روزهای اداری نشسته بودند. آرامشی که هیچ شباهتی به عجله مراجعه‌کننده نداشت. یکی مشغول تلفن بود، دیگری به صفحه مانیتور خیره شده بود و نفر بعدی پرونده‌ای را زیر و رو می‌کرد، بی‌آنکه معلوم باشد دقیقاً دنبال چه می‌گردد. گاهی نگاه کوتاهی به آدم می‌کردند و دوباره نگاهشان به کاغذها برمی‌گشت. انگار حضور من هم یکی دیگر از بندهای یک دستورالعمل طولانی بود.

    برای انجام هر کار ساده، باید از یک میز به میز دیگر می‌رفتم. یک امضا کم بود. یک نامه باید جایی ثبت می‌شد. یک نفر باید تأیید می‌کرد و یک نفر دیگر ظاهراً باید تصمیم می‌گرفت که آیا اصلاً وقت دارد آن تأیید را انجام بدهد یا نه.

    بعضی جاها همکاری لازم را نمی‌دیدم. نه مخالفت صریحی در کار بود و نه کسی می‌گفت «نه». فقط همان مکث‌های طولانی، همان «بعداً بیا»، همان «مسئولش نیستم» و همان نگاه‌هایی که آدم را آرام‌آرام متوجه می‌کرد مسیر مستقیم به جایی نمی‌رسد.

    و دوباره رسیدم به همان راه آشنای همیشگی. دست به دامان شدن رئیس دفتر مدیرکل.

    در اداره گاهی آدم برای انجام یک کار ساده مجبور می‌شود نقشه‌ای در ذهنش بکشد که از خود کار پیچیده‌تر است. باید بفهمی چه کسی می‌تواند گره را باز کند، از کدام اتاق عبور کنی، با چه کسی حرف بزنی و چه زمانی سراغ چه کسی بروی. گاهی یک تلفن کوتاه از اتاقی بالاتر، کاری را پیش می‌برد که چند ساعت رفت‌وآمد و توضیح نتوانسته بود.

    در راهرو ایستاده بودم و به رفت‌وآمد آدم‌ها نگاه می‌کردم. صدای کفش‌ها روی کف سنگی، باز و بسته شدن درها، بوی چای تازه‌ای که از آبدارخانه می‌آمد و نور بی‌رمق عصر که از پنجره‌های بلند داخل می‌ریخت، همه‌چیز را شبیه صحنه‌ای از یک نمایش تکراری کرده بود. نمایشی که هر روز بازیگرانش عوض می‌شدند، اما داستان تقریباً همان بود.

    آخر کار، وقتی پوشه را در دست گرفتم و از ساختمان بیرون آمدم، بیشتر از خود کارها، از مسیری که برای انجامشان طی کرده بودم خسته بودم.

    بعضی روزها در اداره، انجام دادن یک کار یعنی پیدا کردن راهی برای عبور از میان آدم‌ها، میزها، امضاها و درهای بسته.

    و امروز هم، مثل خیلی از روزهای دیگر، کارمندانی که می‌توانستند راه را هموار کنند، نکردند و من دوباره مجبور شدم از راهی بروم که از اتاق رئیس دفتر مدیرکل می‌گذشت.
    از منِ علی اندیشمند به شما نصیحت: رئیس دفترِ مدیرکل هر اداره‌ای، قدرتش از خودِ مدیرکل آن اداره بیشتر است!

    ✓🟥 گزارش تماشای فیلم ایتالیاییِ گلِ هزار و یک شب
    به کارگردانی Pier Paolo Pasolini

    امشب نیمی از «گل هزار و یک شب» (سومین فیلمِ سه‌گانه زندگی پازولینی. ( با نام انگلیسی Arabian Nights ) را دیدم، تقریباً یک ساعت از دو ساعت فیلم، و احساس کردم پازولینی مرا از خیابان‌های آشنای زندگی برداشت و گذاشت وسط خوابی که قانون مشخصی برای بیدار شدن ندارد.

    فیلم با عشق زمرد و نورالدین آغاز شد. عشقشان از همان ابتدا شبیه چیزی بود که قرار نیست به آسانی در جهان واقعی جا شود. زمرد با آن چهره‌ی آرام و نگاه‌هایی که انگار همیشه چیزی را پشت خود پنهان کرده‌اند، در میان بازارها و کوچه‌ها و دیوارهای گرم و خاکی فیلم حرکت می‌کرد و نورالدین مثل کسی بود که تمام جهان را برای پیدا کردن یک نفر پشت سر گذاشته است.

    بعد قصه‌ها شروع شدند. آدم‌ها از دل یک قصه وارد قصه‌ی دیگری می‌شدند و هر بار که فکر می‌کردم قرار است به پایان ماجرا برسم، در دیگری باز می‌شد و مرا به سرزمین تازه‌ای می‌برد. پازولینی انگار قصه را مثل فرش می‌بافت. هر نقش، نقش دیگری را به دنبال خودش می‌کشید.

    و بعد رسیدم به عشق عزیزه.

    عزیزه با آن اندوه خاموشش در ذهنم ماند. عشقی که در آن فاصله میان خواستن و رسیدن، آن‌قدر کش آمد که خودِ انتظار تبدیل به بخشی از عشق شد. صورت‌ها، بدن‌ها، شن‌های داغ، دیوارهای آفتاب‌خورده و سکوت‌های طولانی، همه در فیلم حالتی پیدا کرده بودند که انگار مرز میان واقعیت و رؤیا را نرم می‌کرد.

    چیزی که بیش از همه مرا گرفت، این بود که پازولینی نمی‌خواست قصه‌ها را برایم توضیح بدهد. مرا گذاشت وسطشان. باید خودم در کوچه‌ها راه می‌رفتم، به چهره‌ها نگاه می‌کردم، گم می‌شدم و دوباره از جایی دیگر سر درمی‌آوردم.

    نیمی از فیلم را دیدم و هنوز قصه تمام نشده است. شاید حتی قصه قرار نیست تمام شود. «هزار و یک شب» برای من امشب بیشتر شبیه یک درِ باز بود که پشت آن، درهای دیگری منتظر بودند.

    تلویزیون روشن بود و اتاق در تاریکی فرو رفته بود. تصاویر پازولینی روی پرده می‌لغزیدند و من، میان عشق زمرد و نورالدین و اندوه عزیزه، آرام‌آرام فهمیدم که بعضی فیلم‌ها را نمی‌شود فقط تماشا کرد. باید مدتی در آنها زندگی کرد.
    #پازولینی
    #سینما

    آدرس کانال تلگرام من: 🧿

    https://t.me/draliandishmandir

    آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬

    https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==

  12. ☘گزارش نیک شادی

    ۱- حدود ساعت ۶ بیدار شد.
    ۲- آماده کردن: صبحانه‌ و میان وعده‌ی بچه‌ها. رساندنشان به مدرسه و بازگشت.
    ۳- آب را جوش آورد و توی فلاکس ریخت. پروتئین‌باری که درست کرده بود، در ظرف گذاشت. میوه و بادام‌زمینی هم آماده کرد. اسنپ گرفت بسمت جهانشهر.

    جهانشهر محله‌ی دوست‌داشتنی اوست. با آن درخت‌های بلند و هوای مطبوعش. در اصلی پارک جهان دوستش را دید: مریم عبدالهی. آنان که هر ماه با هم قرار می‌گذاشتند تا از کتاب چرا نویسنده‌ی بزرگی نشدم؟ حرف بزنند. حالا ماه‌ها بود که یکدیگر را ندیده بودند.
    حرف‌ بود‌و خنده و در میانش شرح حال شش ماهی که یکدیگر را ندیده بودند.

    در پایان گفتگو صحبت از تسهیلگری کتاب شد. شادی برایش تعریف کرد که مدتی با سمیه توکلی کتاب چگونه کمالگرا نباشیم؟ را می‌خواندند. سپس یادداشت می‌نوشتند و در کانالشان منتشر می‌کردند. سپس با پیشنهاد تکرار این حرکت به حرفهایش ادامه داد. پیشنهاد مریم برای اولین کتاب نبرد هنرمند بود. قرار شد شادی هم کتاب را بخرد تا بتوانند با هم جلسه‌های آنلاین داشته باشند.

    ۴- به خانه برگشت و ناهار را آماده کرد.
    ۵- کمی استراحت و آزادنویسی داشت.
    ۶- دوباره سراغ بچه‌ها رفت و آنان را از مدرسه بازگرداند. بعد ناهار و خواب.
    ۷- عصرانه و درست کردن شام و رفتن به باشگاه برای دیدن بسکتبال پسرش.

    چه لحظه‌های خوبی است آنجا که زندگی مکث می‌کند تا کودکانمان را تماشا کنیم.

    ۸- کمی گردن‌درد داشت دیروزش وزنه زده بود و حالا گردنش درد می‌کرد. با ماساژ روغن شترمرغ کمی التیام یافت.

    ۹- برای پسر و دخترش کتاب خواند و خوابید.

    ✍شادی صفوی

    shadisafavi.ir
    @shadisafavi
    https://www.instagram.com/shadisafavi.ir

    #گزارش‌نیک
    #جهانشهر

  13. میبخشید من بخواب رفتم. اگر ممکنه این چند خط را در ادامه و خاتمه آن چند خط قبلی بیاورید که قصه امروز تمام شود.
    …که بقول شهریار “سنین عمر به هفتاد میرسد ما را،
    خدای من ، که به فریاد میرسد مارا.
    و خوشبختانه کلاس نویسندگی در کانادا بود که بداد ما رسید و پیوستم و چه خوب شد که ” قبل از آنکه پرده فرو افتد بر آنم که زنگی کنم. ” و قبل از اینکه آن چراغک خاموش شود، من هم شنیدم صدای یار را. همیشه در دعا میکردم تمنا که این گدا هم به شاهی برسد حالا. و شکر که شنید جهان و آسمان که رخصت داد. و حالا میدانم که راه هست، اما من طاقت راه و همت راهروی دارم یا نه را به جهان واگذاردم که میدوزد آنچه خود بریده. انشاالله.

  14. سال‌واژه ــ بازآفرین
    صبح زود بیدار شدم وبا صفحات صبحگاهی روزم را آغاز کردم و مدیتیشن و یوگای صبحگاهی و قهوه خوردم و خودم را موظف کردم به تمرینات پیانو و هماهنگی بین دودست،سالهاست کیبورد می‌نوازنم و چنان گوش موسیقیایی برای خودم ساختم که به محض شنیدن ملودی میتوانم روی ساز پیاده اش کنم،اما چه فایده، هیچ اعتقادی به این شیوه یادگیری و نواختن ندارم و یک سال است شروع به یادگیری تئوری کرده ام و خوشحالم که خوب پیش می‌رود.
    شب یک شب دوبهمن فرسی را باز می‌خوانم و پاراگراف‌های را هم رونویسی میکنم.
    با گروه همخوانی دوستان کتاب بیگانه ازآلبرکامو را می‌خوانیم و من دو ترجمه از لیلی گلستان و جلال آل احمد را با هم می‌خوانم تا کمی بیشتر با ترجمه آشنابشوم.
    ۵ تا۶ ماهی می‌شود که با شما دوستان خوبم در مدرسه‌ نویسندگی آشنا شده ام و بسیار خوشحالم که در این جمع هستم .
    و زبان ــ از وقتی در وبینارهای سرزبان راجع به مسئله زبان و زبان مادری و زبان رسمی شنیده ام جور دیگری به زبان می‌نگرم و برگشته ام به آغاز و از همان روز زبان ترکی و زبان فارسی را به گونه ای دیگر یاد می‌گیرم و زبان انگلیسی راهم با فیلم ها و پادکست‌ها.
    طراحی وخط تمرین کردم و سری هم در نوشته‌های اخیرم انداختم و در حالی هوای جوانی را بار دیگر خواندم و کتاب نوشتن با تنفس آغاز می‌شوداز لرن هرینگ و شاهنامه خوانی.
    در و بیکار سرزبان و وبینار استاد کلانتری شرکت کردم وهزارکلمه نویسی مرا برد به خاطرات گذشته ام.
    فقط چندبار توانسته ام گزارش نیک بنویسم ولی امیدوارم بتوانم هرروز بنویسم حالمان خوب می‌شود.

  15. ۱. صبح امروز را با اشتیاق شروع کردم. ذوق بیدار شدن داشتم. ذوق فکر کردن و نوشتن داشتم. ذوق پیام دادن به دوستم را داشتم. خوابش را دیدم.
    ۲. یکم زیادی درگیر روزمرگی شدم. نه خیال‌پردازی، نه تماشای ابرها، نه هم‌صحبتی با درختی. بیشتر با آدم‌ها حرف زدم و از این بساطی که گرانی و جامعه و زندگی راه انداخته نالیدم. البته همین‌هم خیلی کم بود بیشتر به این فکر می‌کردم که باید چه خاکی به سر بریزم.
    ۳. یک ساعت کتاب خواندم ولی هنوز نتوانستم خوانده‌هایم را در ذهنم مرتب کنم. فردا دوباره باید از اول بخوانم.
    ۴. یک طرح ساده و بامزه کشیدم.
    ۵. برای اتاقم دلتنگی کردم.
    ۶. از اینترنت چند جفت گوشواره ورشو خریدم. از همان لحظه که ثبت سفارش کردم منتظرم در خانه را بزنند و بسته دوست‌داشتنی‌ام را تحویلم بدهند.
    ۷. بعد دو سه هفته دوباره ورزش را شروع کردم. البته خیلی سبک شروع کردم.
    ۸. فقط یک قسمت سریال دیدم. به زحمت خویشتن‌داری کردم که قسمت بعدی را برای فردا نگه‌دارم.
    ۹. می‌نویسم و آماده خواب می‌شوم ولی احتمالا قبل از خواب به گوشواره‌هایم فکر کنم و مشغول خیال‌پردازی شوم.

  16. سال واژه: شوق
    نمره: 9
    امروز صبح که بیدار شدم نشستم به برگهای صبح . آخراش بودم که یک داستان بسیار بامزه در انبان فکرم شکل گرفت و نتوانست دستم که برخیزد از صفحه، تا قصه به انجام رسید. دیروز هم همین شد برگهای سبز به قصه های سرخ و آبی رسیدند و هر کدوم یک جوری شدند. یکی کلاغ، یکی سار. یکی قمری ، یکی مار. یکی خرگوش، یکی
    موش. و منهم این وسط ساز میزنم تا اینها برقصند. من هفت کفش آهنین پاره کردم در کوره راهای حیات تا ببینم که من واقعی کدامین نقشی بود که انتظار سایه اش را بر صورتم میداشتم. یا به فارسی ساده، من قراره چه گوهی بشم در دنیا. اول رفتم بالا، بعد از بالا رفتم ، بالا . تا رسیدم به بقا. اونجا نشستم مدتی و دیدم نه من اونجاییم و نه اون اینجایی.
    دلم میخواست نقاش بشم. انگار با رنگها و مکتبها یه جورایی آشنا باشیم، بعضی رنگها در بعضی مکاتب مثل مکتب بهمن محصص، پل کله، و پییت موندریان خیلی قلقلکم میدادند، اما ذهنم در بازی بقا زور میزد که عقب نیفته و حداقل در ظاهر بَرنده و بالنده باشه. اما نشد. مثل کفشی به اندازه هفت زنانه ، برای مردی با پایی یازده یا ده میانه. خلاصه از شکم نهنگ یونس درآمده و به مقعد فاگین رفتیم. ایشان هم بگوزید و در زمین و خاک عطار افتادیم. البته عطار حریص و امروزی. تا خلاصه یک روز قبل از اینکه آسانسور به زیر زمین گرم و آتشین برسد ازآن بیرون پزی

  17. سال واژه: پیشروی

    آدمی وقتی در خیال خودش گیر می‌کند تلخ‌تر از این است که در عذاب تحمیلی واقعیتی که دیگران به او داده‌اند گرفتار شود. امروز برای بار هزارم نشستم رویاهایم را ساطوری کردم. نه برای کشتن، برای اینکه کمی امکان به وقوع پیوستنشان را فراهم کنم.
    یکی در اینستاگرام تجربه‌ی ترک سیگارش را تعریف می‌کرد. می‌گفت یک روز به خودش آمده و دیده هر روز دارد چند بسته سیگار تمام می‌کند. می‌گفت با خودم عهد کردم حداقل امروز سیگار نکشم، روز بعد گفتم من که دیروز را نکشیدم، هنوز هم زنده‌ام و سرحال پس امروز را هم نمی‌کشم. سرانجام این امروز نمی‌کشم‌ها جمع شد و تبدیل به ۱۵ سال شد که من لب به سیگار نزده‌ام. حرف را به اینجا رساند تا بگوید گاهی چنان خودمان را با بزرگی هدف روبه‌رو می‌کنیم که توانایی لازم برای رسیدن به آن را احساس نمی‌کنیم. با خودم فکر کردم که اااا، چقدر منم. همیشه بخش بزرگی از سرشکستگی‌هایم این بوده که فقط بزرگی هدف را کلی‌وار از نظر گذرانده‌ام. بدون اینکه بخواهم مسیر را، ایستگاه‌های توقف را و وضعیت راه را چک کنم. مثل همان اوایل که می‌گفتم می‌خواهم نویسنده شوم و نویسنده شدن برایم مساوی بود با نوشتن یک رمان آب‌دوغ‌خیاری. بعد فهمیدم نویسنده کسی است که بتواند دو خط از روز معمولی خودش را بنویسد نه کسی که پشت داستان‌های اتفاقی و جفنگ پناه بگیرد. یادداشت‌نویسی از همان روزها بود که در روزمرگی‌هایم جا گرفت.
    کل شب را نشد بخوابم. سرماخوردگی امانم را بریده بود. صبح هم که با آن همه فکر محاصره بودم. خانوادگی مریض شدیم. خانوادگی رفتیم دکتر. مطب دکتر شلوغ بود. منشی گفت شماره ویزیت شما ۲۸ است. الان ولی هنوز شماره ۸ داخل است، یک ساعت دیگر. برگشتیم خانه و منتظر ماندیم تا یک ساعت تمام شود.
    هفته‌ی پیش کلاس‌های مجازی چهارشنبه برگزار نشد و من فکر کردم این هفته هم خبری نباشد. ولی بود که متاسفانه نبودن بهتر از آن به حساب می‌آمد. سه تا کلاس با یک استاد، آن هم در یک روز کسل‌کننده‌تر از آنچه نشان می‌دهد به نظر می‌رسد. کلاس آخر را هم که ظاهرن پربارتر بود سر قطعی برق و فراموشی از دست دادم. وقتی هم که رسیدم دیدم جا تر است و بچه نیست. تایم کلاس را زودتر تمام کرده بودند. چقدر دوست دارم از این روزها کنده شوم و بازگردم به جو حضوری شدن دانشگاه. حقیقتن که به قول نگین چه زمان بدی بود برای دانشجو شدن‌.
    از امروز مکمل آهن و ویتامین‌ را جز اولویت‌هایم قرار دادم. می‌فهمم. کم‌خونی‌ام بیشتر شده. دکتر هم به محض دیدن رنگ و رویم به آن پی برد. امیدوارم باز پشت گوش نیندازم.
    یک ساعت تمام نشستم پای کیبورد و آزادنویسی کردم. عجیب کیف داد چون امروز به سبب بودن در آن مطب شلوغ، حرف و آدم در ذهنم زیاد بود تا در میان نوشتن بگنجانم.

    https://t.me/naghoftehayma

  18. سال‌واژه: پیوستگی

    نیم ساعتی بیدار روی تخت ماندم و به این فکر کردم که اگر بخواهم آزاد‌نویسی کنم، دوست دارم از چه چیزی بنویسم که بعد از نوشتنش حس متفاوتی داشته باشم؟
    جواب دادم: هنوز بهش فکر نکرده‌ام. وقتی شروع کنم، آن چیزی که واجب‌تر است خودش را روی صفحه‌ی کاغذ می‌اندازد.

    آزاد‌نویسی را شروع کردم و موضوع خودش پرید روی کاغذ: برنامه‌ریزی به دور از خودآزاری.
    توی خیلی از کارها وسواس و به نوعی کمال‌گرا بودم و هستم. چند ماهی است که برای نوشتن و خواندن هم شورش را درآورده‌ام. مثل یک ربات: حتماً روزی این‌قدر صفحه بخوان. این‌قدر بنویس. از چی بنویس؟ از چی یادداشت‌برداری کن؟ فلان وبینار. فلان کلاس. همه را دوست دارم شرکت کنم. روزی چند پست بگذارم؟ خواب‌نگاری، روزنگاه و گاهی شعر واره‌ای باید پست کنم در کانالم. اگر وبینار استاد را نتوانم شرکت کنم، بعد باید گوش کنم. داستانم که هیچی! روزی چند بار سراغ شخصیت‌ها و ادامه‌ی آن می‌روم.
    در مجموع، همه‌چیز شده بود یک جور دغدغه و در نهایت یک کم رویم فشار آمد. دستم و سرم به صدا درآمدند از این همه پرکاری.

    امروز که با استاد صحبت کردم، گفتند این‌ها نوعی وسواس است که از قبل بوده و حالا روی بقیه‌ی کارهای زندگی‌ام، مثلاً همین نویسندگی، تأثیر گذاشته است.

    نشستم و یک برنامه‌ی سبک نوشتم: روزی یک خواب‌نگاری یا روزنگاری کافی است. اگر خواب‌نگاری نبود، به داستان یا شعر بپردازم. کتاب هم همان ۲۰ صفحه در روز خوب است.
    بالاخره یک نویسنده با شرایط من، باید با دوستان کم‌سن‌وسال و جوان فرق داشته باشد.
    از بعدازظهر که این برنامه‌ریزی را کردم و به خودم قول دادم روزی یک یا نهایتاً دو کار بیشتر لازم نیست، کلی سبک شدم و راحت‌تر به نوشتن فکر می‌کنم.

    یک ساعت کامل پیاده‌روی کردم؛ بین مطب دندانپزشکی و رادیولوژی و بالعکس.
    «جای خالی سلوچ» را صوتی، با صدای آرمان، بیشتر دوست دارم تا از روی کتاب بخوانم. تا صفحه‌ی ۱۸۵ گوش کردم.
    و اینک می‌نویسم این سطرها را برای بستن پرونده‌ی امروز، ۱۴۰۵/۷/۸.

    #گزارش_نیک

    ✍️ زری قوام

  19. لیوان لیوان چای سیاه می‌نوشم و باز کسل و بی‌حوصله، سر فرومیکنم در سکسپلور ِیوتوب تا از نوازش گربه بروم سراغ سارا درهمی و برگردم به زبان و برِیک مردی را تماشا کنم که جین پوشیده، میرقصد و یادم می‌آورد که ساعت‌هاست قرار بوده بنشینم و کتاب کافکا را بگذارم جلویم تا بعد از پیدا کردن معادل‌های ساده‌تری برای ترجمه، نسخه خودم را بنویسم و بگذارمش در کانال و این شکلی دینی که به قلب شکسته‌ام دارم را سبک کرده آرامشی فراهم آورم تا با پذیرش از دست رفتن آنچه خواستنی بود بنشیند و فکری به حال زار خودش و مایی کند که دوسال از عمرمان را برای هیچ و پوچ گذاشتیم در طبق و آخرش چیزی چشیدیم تلخ‌تر از این چای‌زهرِ سیاه که تنها فرقش با هلاهل اینکه کارت را تمام نمی‌کند تا راحت شوی و خوش دارد که بنشیند ببیند چگونه خوار و ذلیل‌شده نه توان تمام کردن داری نه چاره ای برای نجات و کارت شده اینکه شب و روزت را به غصه وصل کنی به هم و رویا ببافی برای فردایت که شاید کمی متفاوت‌تر از امروزی باشد که در تب و گداز خواستن‌ها و نا‌خواسته‌بودن گذراندی.

    ویرایش بی‌ویرایش. غمگینم

    https://t.me/Heydarnotes

  20. شب فیلم Primal Fear را دیدم. دو ساعت تمام غافلگیری‌، با پایان‌بندی‌ای ماندگار. وکیل نامدار و نام‌دوستی، پرونده‌ی پسر نوجوانی را به چنگ می‌آورد که متهم به قتل فجیع خیر کلیساست، ولی پسرک بی‌جربزه‌تر از این حرف‌ها به نظر می‌رسد که آدم بکشد. خودتان ببینید و درگیر داستان و بازی‌ها شوید. بعد از تماشایش خوابیدم و صبح با نوشتن فهرست کارهایم آغاز شد. بعد یادم آمد چه خواب عجیبی دیدم و ع.ع.خ زنده شده بود. با شتاب چند مورد تازه را روی فراخوان سایت به‌روز کردم. تلفن پشت تلفن. من هم مثل خیلی‌ها تلفن‌پرسن نیستم. به این معنا که برایم کار آسان و شیرینی نیست تلفنی حرف زدن ولی این بخش از زندگی‌ام ایجاب می‌کند آماده باشم و تا آنجا که ممکن است مصیبتش نمی‌کنم برای خودم. می‌آموزم از تجربه‌اش و شاید آدابی هم بنویسم برای زنگ زدن و پاسخ دادن. در کل مشتاقم آداب چیزمیزهایی که با آن‌ها درگیرم را بنویسم. مثلن یادم است دوران دبیرستان آداب رد شدن از خیابان را می‌نوشتم. آن موقع باید هر صبح از خیابان پرترددی که پل‌هوایی نداشت رد می‌شدم. چه بدبختی‌ای بود… دور باد ازم. اما ادامه‌ی روزم: دو مورد اول فهرستم که تیک خورد رفتم شوخ از تن زدودم. انبوهی از پیام‌های کاری را پاسخ دادم. هر دم افکارم را تو دفترچه‌ جمله کردم. مرور نوشته‌های چند روز اخیر نهیب زد که چقدر مضطرب و پریشانم. هی دارم حسرت می‌خورم و عذاب وجدان دارم… ادامه‌ی گزارشم را فهرست‌وار می‌نویسم:
    -جلسه‌ی تمرینجا را شرکت کردم و می‌بینم تکرار نکته‌ها مرا حساس و حواس‌جمع می‌کند در نوشتن.
    -قدم زدن و خرید قلم
    -روز پنجم چالش روزنویسی در گروه نویسنده‌ساز
    -جست‌وجوی انگلیسی و مقاله‌خوانی
    -نامه‌‌ئکی نوشتم ولی نفرستادم برایش
    -حسرت
    -ابراز دلتنگی
    -اشتیاق قرارهای قشنگ فردا و فردایش

  21. سال‌واژه: صلح‌خویشی
    +پا شدم. 9 صبح. کمابیش. رختِ‌خواب مرتب کردن و مسواک زدن. هم‌اتاقی پرسید: بامداد خمار را خوانده‌ای؟ با میلی گفتم نه. استدلال هم کردم. گرفت به زیر پایش. پرفروش‌ترین کتاب معاصر شده؟ یا اغراق می‌کرد؟ تفاوتی نمی‌کند. اما از کی تاحالا معیار نیکی کتابی، میزان فروش آن شده‌است؟
    +شال و کلاه کردم برای گامیدن و دویدن. 15 دقیقه‌ی امروز هم تیک خورد.
    +صبحانه گرفتن و به نیش کشیدن. عسل را دوست. جوری شیرین نیست که دل زند.
    +10 دقیقه آزادنویسی و سبک‌ذهنی. با این مداد نمی‌شود نوشت. کیفور نمی‌شوم.
    +شعرخواندن و ذوقیدن. چه شعر تارازی بود. دست شاعرش مریزاد.
    +پاسخ‌دهی به پیام‌های پشتیبانی. نباید فراموش شود وظیفه‌ام. پاسخ‌دهی. به پرسش‌های بی‌نهایت. نباید کلافه شوم.
    +کپی‌رایتنگی زدیم بر ذهن. چسبید. احساس سیر و سیاحت در چندین دنیای متفاوت را دارم همزمان. شاید ایکیگای من همین باشد. حوصله‌ی توضیحش نیست.
    +پاسخ به پیام‌های خودم. وقت تلف کردن می‌دانم. اما چه می‌شود کرد؟ ارتباط هم بخشی از زندگی‌ست. شاید هم تمام آن.
    +ناهار خوب بود. اما دلم غذای ایرانی می‌خواست. پلویی. نانی. حیف.
    +گوش کردن به بخشی از فایل صوتی سرزبان. کنجکاو بودم بدانم فرهنگ چه تاثیری روی دیدگاه می‌گذارد. آن جلسه را نبودم. پیشنهاد می‌کنم در وبینارهای «الهه علیزاده» شرکت کنید. می‌خواهید تفکر سیستمی و نقادانه را بیاموزید؟ جدای از کلیشه‌هایی که از آن همه‌جا هست؟ این وبینارها برای شماست. (تاثیر کپی‌راتینگ‌آموزی)
    +خواندن داستان کوتاهی از چخوف. خیلی کوتاه بود. شاید داستانک.
    +وبینار سرزبان را بودم.
    +نویسنده‌ساز را بودم. آزادنویسی کردیم. سبک‌روح شدم.
    +تبریزگردی با هم‌اتاقی و خرید
    +چندساعت بحث سیاسی کردن و دیوانه شدن‌
    کانال من:
    https://t.me/mrymsedaghat

  22. سال واژه: پذیرش
    امروز برایم رضایت بخش بود. دل را به دریا زدم با وجود نقاحت کرونا.
    ۸ صبح بیدار شدم.
    قرص تیروئید خوردم.
    _اول از یخچال شروع کردم، کثیف نبود فقط طی یک هفته ی گذشته بهم ریخته شده بود.
    میوه ها را در یک آبکش بزرگ یکی کردم.
    گوجه هه را از نایلون در آورده و شستم.
    طبقه های یخچال را مرتب کردم.
    کشک منقضی شده، تنها فوتی یخچال بود.
    بطری ها را در باکس چیدم.
    _از تره بار اسنپ، دو عدد هندوانه سفارش دادم.
    مشغول جمع و جور کردن ظرف ها بودم؛ باید تا الان می رسید. دیر نکرد؟
    گوشی ام را چک کردم، ۴ بار میسکال( همان تماس از دست رفته).
    سلام خانم شعبانلو هنداونه ها را گذاشتم پشت در بردارید.
    تماس گرفتم؛ سلام خانم شعبانلو/ من: سلام.
    “در ورودی باز بود یادم بود دفعه ی پیش براتون وسایل آوردم یه اسپری الکل کنار در بود. هندونه ها رو گذاشتم چند بار زنگ زدم جواب ندادین.
    باشه ممنونم، روز خوبی داشته باشید.”
    بلافاصله در را باز کردم، دو تا هندوانه ی بی زبان منتظر من بودند. به سینک آشپزخانه منتقل شان کردم و دست و رو یشان شسته شد، اکنون از آوارگی در آمدند.
    _خرید خاک اندر اجابت مزاج بچه ها(تافی و جینجر)
    چشم از ساعت بر نمی داشتم، ساعت بلخره ۱۰ شد.
    تماس گرفتم با پت شاپ، سراغ خاک تافی را گرفتم.
    جالب است نام برند خاک هم نام دختر من است.
    اگر سال ها قبل از من می پرسیدند حاضری برای چیزی هزینه کنی تا در آن برینند؟ قطعن پاسخ می دادم: خل شدم مگر؟
    اینک من در چهل و سه سالگی، مبلغ هفتصد هزارتومان پرداخت کرده با جان و دل، برای ریدن عزیزهای دل خود.
    _از آنجا که دیشب زود خوابم برد، شستن لباس ها ماند برای امروز.
    ماشین لباسشویی را راه انداختم.
    _ غذای گربه های بیرون را بار گذاشتم.
    _ یکی از هندوانه ها را به دو نیم مساوی تقسیم کرده، بخشی از آن را برای صبحانه آماده کردم.
    _باکس های خاک بچه ها را خالی کرده، و حسابی آن ها را شستم. برای خشک شدن به روش سنتی روی رخت آویز در بالکن گذاشتم شان تا در آفتاب حال شان جا بیاید.
    _ نان خمیر ترش سحر با پنیر کفیر بعلاوه ی هندوانه ی پشت دری، صبحانه ی دلچسبی شد‌.
    _سرویس بهداشتی را شستم.
    _ منتظر بسته ی پستی ام بودم، صبح پیامک دادند تا قبل ۱۳ می رسد. از کی تا حالا اینقدر دقیق شدند.
    آقای عزیزی(پستچی محل) زنگ زد. سریع آماده شده رفتم پایین تا امضاء بدهم و مرسوله را تحویل بگیرم.
    از خراسان شمالی، عسل برزویان رسید. عسل امساله، روی در ظرف نوشته شده بود. یک قاشق کوچک تست کردم، اااااااااممممم راضی بودم.
    آقای برزویان را در سرچ های مکرر گوگل پیدا کردم، با ایشان تماس گرفتم.
    از انتخاب خود با وجود توضیحات صادقانه و ضمانت مرجوعی مطمئن شده، واریزی را انجام دادم.
    – برنامه ی بعدی لباسشویی برای شستن ملافه و روتختی تنظیم شد.
    _ کیسه ی جاروبرقی را چک کردم. با آمدن آن به وسط پذیرایی گربه ها یکی یکی به بالای کابینت گریختند.
    زیر و روی خانه را جارو کشیدم، از دانه های پراکنده ی خاک بچه ها گرفته تا پررزگیری مبل و فرش. آشپزخانه و اتاق خواب زمان زیادی نمی برد، بیشتر توان من در پذیرایی نابود می شود.
    اینجا به دلیل سرگیجه به یک سوخت گیری نیاز داشتم. بهترین فرصت برای خوردن چای و شیرینی الهیه ۳۳، بود.
    سپس در ادامه گردگیری کردم، در نهایت همه جا را تِی کشیدم.
    هوای خانه سبک شد. لای پنجره ها را باز گذاشته بودم تا حال و هوای بیماری از خانه برود.
    _ نهار امروز مهمان همسایه ی نازنین بودم، به لطف ایشان با آشپزی کاری نداشتم.
    _ دوش گرفته، چند قاشقی غذا خوردم‌.
    _غذای گربه ها را آماده کردم و سریع راهی محل کار شدم.
    _ به گربه های کوچه ی محل کار غذا دادم.
    _شروع شیفت کاری عصر بعد از مدت ها.
    بین کار کمی با مهری جان( همسایه) چت کردم، با دوستم که جویای احوال بود کمی چت کردم. در آخر با مهسا هم کمی احوالپرسی کردم( بچه ی خواهرم که آلمان است).
    گپ و گفت در خلوتی شیفت و تمام.
    _امشب بعد از یک هفته با خیال راحت و حال بهتر، هر گربه ی گرسنه ای که دیدم را غذا دادم.
    در پارکینگ هم ظرف آب تازه گذاشتم.

    پ.ن: دیشب از قبل ۷ خوابم برد تا حدود ۲ بامداد. بنابراین به کل گزارش نیک از دست رفت.
    اميدوارم قدری جبران دیشب را کرده باشم.

  23. گزارش نیک ۱۰۰ من/ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵
    _ ساعت ۵:۳۰ بیدارم و بی‌حس تا قبل از شش تکانی بخود می‌دهم و صفحات صبحگاهی
    ـوبینار بیزنس کوچ بی‌پایان و استاد علوی عزیز و جلسه ۴ تبلیغات
    – رفتن برای بازدید خانه و سر زدن به املاکی‌ها و دیدن یک خانه افتضاح و گران در ته کوچه باغ‌ها و تا ۱۲:۳۰ خرد و خسته برگشتن
    _ ناهار خورشت بادمجان و تا ۳:۳۰ سفره چیدنم و تا ۴ خوردن.
    _ وبیکار الهه جان علیزاده و ادامه مبحث مورد علاقه‌ی دیروزم «حالت عاطفی چگونه دیدگاه ما را می‌سازد؟» و معرفی دو کتاب خریداری شده‌اش که حسودیم می‌شود. کتاب «معمار نقد و معماری نقد» سعید عقیقی که نایاب است و «هستی در زمان» مارتین هایدگر که در طاقچه بی‌نهایت دارم . و کتاب درخشش های تیره تاکید بر خاندنشان. در لیست خرید و خاندنم می‌گذارم.
    _ نویسنده‌ساز و ۲۵ دقیقه آزادنویسی محبوب داستانکی‌ام و معرفی کتاب چکادنشین والا که از طاقچه بی‌نهایت می‌گیرم. بخش‌هایی را استاد می‌خواند و تصمیم بر خاندن‌ آن و بعد وبینار می‌خانمش. چقدر کتاب نخوانده و نیمه خوانده دارم گاهی از کمی وقتم غصه‌ام می‌گیرد.
    _ میتاپ و سهیل رضایی و..‌.
    _دولینگوی عربی و اول دایموندی ماندن
    _ درست کردن مشکل سایتم بیش از یک ساعت و نیم وقتم را می‌گیرد و عصبی‌ام می‌کند اما پس از دو روز بالا می‌آید و نفس راحتی می‌کشم و خوشحالم که خودم درستش می‌کنم.
    و لینک کوچینگ روایی را که استاد منتورم سه روز بود می‌خاست را برایش می‌‌ارسالم.
    _ رسیدگی به مشکل بیمار انرژی درمانی‌ام و کمک به بهبود نتیجه‌بخش حالش. که همیشه حال خوب بیمارانم برایم شادی‌افزاست.
    _ کلمه برداری
    _ویرایش کتابم در هیروویر و شلوغی برایم آرامش‌بخش است.
    _ پست گذاشتن از دفتر شعر «از سر بی‌حواسی» سعید عقیقی در هر دو کانالم.
    _گذاشتن پست رخداد نویسی روزانه از نویسنده ساز دیروز و معرفی آن و در سرم چرخیدن هنوزاهنوزش و تاثیر خودکشی غزاله علیزاده و یادآوری بیماری مادرم و توجه به عزیزان در جهت کاهش خودکشی در هر دو کانالم و بازخوردهای دلنشین و دلخراش گرفتن از تجربیات دیگران. و موجب جاری شدن اشک‌هایم با دلیل و بی دلیل از دیروز با یادآوری از دست دادن‌های این گونه‌ای در فامیل و رنج یادآوری‌شان به علت جوان بودن‌شان. که البته گزش این رنج و خلیدنش در دل و بیرون نرفتنش از دلم به پیر و جوانی نیست برای من همیشه یاآوری‌اش رنج آورست چون رنج شدید آن فرد را برایم تداعی‌گر است. رنجی که نزدیکان درکش نکرده‌اند. فقط کمی تا امروز سه تن را از خودکشی نجات دادنم از بین بیمارانم کمی خنک کننده‌ی دلم است و امیدبخش و کمی شادی ‌آور.

    https://t.me/mahro1402

  24. بله ناناعتم. چرا؟ چون سایتم و بخش گزارش روزانه شده بود انگوزه‌ی نوشتن از روزهایم و این دو-سه‌روز که درگیر اسباب‌کشی سایت از این‌ هاست به آن هاست بودم، فرصت و دسترسی هیچ انگولکی نبود. تا همین چند دقیقه‌ی پیش هم داشتم هزارو‌یک خرده مشکل و پشکل و ارور را از توd ماتحت سایتم می‌کشیدم بیرون.
    حالا آغوی کلانتری هم طوری هی تهدید و خته‌به‌مشماشِ زمان فرستادن گزارش می‌گذارند که… من که نمی‌رسم تا دوازده شب. در طول روز بنویسم؟ من در طول روز دارم مدام می‌نویسم. یا دارم حرف می‌زنم. یا دارم گوش می‌کنم. کی بنویسم؟ من تازه دارم دزدی وقت می‌کنم واسه‌ی آزادنویسی. بله توی آزادنویسی‌هایم چیزی جز بداهه و مشاهده‌ی ذهن و محیط و تن نیست. ولی خب… هعی…
    البته دیروز را ننوشتم و پس‌پریزروز را. چقدر بد. شاید توی آزادنویسی‌های‌شان نگاه کنم چیزهایی باشد.
    دیشب تصمیم داشتم گزارش روزانه‌ام را برعکس بنویسم. از آخر به اول. دوست دارم شیوه‌های مختلف روایت و فرم را. دیروز ممنتو بود. باید ممنتو می‌ماند.
    دیروز را باید بنویسم. دیروز جواهر بود. جواهر. یادم باشد هفت مهر سال پنج را. نمی‌دانم چه‌اش را منتشر می‌کنم؟ دیروز نور بود. گور بود. دور بود. کور بود. زور بود. شور بود. عطف بود. حرف بود. خیلی بود.
    آناهیتا تو می‌گویی: «خیلی یک؟» من می‌گویم: «خیلی بود.» راستی چطوری آناهیتا؟ چقدر به یادت هستم و دلم می‌خواهد زنگت بزنم و هی می‌گویم طفلی سرش شلوغ است و سکوت خیار می‌کنم.
    دیروز را اما می‌نویسم. بگذارید از امروز بگویم. از امروز.
    دیشب که به قدری بام‌داد خوابیدم که شام‌دادیدم. ساعت هفت‌و‌نیم دیلینگ‌دیلینگ این انگوله‌ی بیداری رید به خوابم. گوشی معمولا بغل بالینم است. اسمش را باید بگذارم زنگوله‌ی پاتابوت. البته انگوله‌ی پاتابوت.
    یک چشمم خواب بود و دیگری بیدار. گفتم بخوابیم بچه‌ها تا هشت‌و‌نیم؟ چشم‌هایم حله‌حله گفتند، به همه‌محله گفتند و لالا. هشت‌و‌نیم دیگر رویم نگرفت به خوابیدن. خیزیدم. خوابم هم دری‌وری بود. چیز خاصی نبود. یعنی بود. زبان بیانش نیست. من زبان بیان خوابم را هم پیدا کنم دیگر دستم از قبر بیرون نمی‌ماند.
    القصه. برپا زدم و سه‌صفحه صبح‌گاهی را بر جان زدم و چایی را بر تن زدم و به سایت باده و نگار سر زدم و مطالب را ورق زدم و چیزی که به ذهنم رسیده بود از حرکت توی سایت باده را چانه زدم و این‌ها.
    کلی هم بروزرسانی می‌خواست سایتِ زبان‌بسته‌ی طفلکی. ناناسش کردم سایته را. خانم علوی کامنت‌ داشتید توی سایت‌تان راستی. سر بزنید. حالا ببینم جمبه از دخل سایت بگویم.
    به باده گفته بودم که حق‌الناسی کن که بهترین ابزار انجام است.
    وای کی وقت کنم سایت طفلکی خودم را سروسامان دهم؟
    خیالم از کار سایت که راحت گرفت رفتم سراغ پخت‌و‌پز درس‌برگ امروز وبیکار. حالت عاطفی. این عاطفعلی آدم‌ها چه فتنه‌ها که نمی‌کند. باز گشتم لای منابعم و از این کتاب به آن کتاب که کدام کتاب؟ آهان این کتاب. هستی و زمان از مارتین های‌بای‌دگر. ترجمه‌ی سیاپشم جمادی. لعنتی با خودش گفته: «فلسفه‌ی هایدگر سخت‌خوان است، پس من هم سخت‌خوان ترجمه می‌کنم.» ادیب‌سلطانی2 سلام. ولی نثر فلسفی را آن‌طور از آب درآوری هم هنر است ها.
    خلاصه درس‌برگ را آمادیدم و تلگرامیدم.
    از جواهرِ دیروز پیرنگی درآمد و داستانی مشجر، رو به شفافیت برداشت. توی دفتر نوشتم که باید چه کنم؟ دارم همان می‌کنم. رنجی دارد جوانه می‌زند.
    بعدش با شیما جلوسیدم و سارا را ندیدم و سارا جایت خیلی خالی بود از این تریبون. چه کردم؟ مطالعه کردم. جستجو کردم و باز هم نوشتم از داستان و رمان. و باز هم کار سایت کردم و جزئیاتی را توی نقل این ساعت فراموش کردم و آره.
    بعدش نشستم به آزادنویسی. د بنویس. وای اصلا نمی‌خواهم دست بکشم از نوشتن. از آزادانه نوشتن. این روزها ناامیدی شیرینی را زندگی می‌کنم که پرستیدنیست برایم. با جوجه‌ها ور رفتم و گازم گرفتند. بچه می‌خواهد تخم بگذارد و هی نمی‌تواند. نمی‌دانم چی‌ را نمی‌تواند بپزد. لابد پوست تخم تشکیل نمی‌شود. بس‌که غذا نمی‌خورند. پیر ما را درآوردند با این بدغذایی.
    باز هم نوشتم و ناهار و بعدش وبیکار. روز آرامی بود. فقط یک مولفه مانده از مولفه‌های سازنده‌ی دیدگاه. و عجیب که بچه‌ها هنوز رفرنس اصلی را نیافته‌اند. دست بجنبانید رفقا. از حالت عاطفی گفتیم. عاطفه نه. حالت عاطفی. فرق دارد. حالت عاطفی فضاست. در واقع ما در حالت عاطفی می‌شویم پذیرا و مکان عاطفه و این یعنی چی؟ یعنی مکان. ما می‌شویم مکان. قول دادم سرآخر برای بچه‌ها تقسیم‌بندی مولفه‌ها بر اساس زمان و مکان و میدان دید را انجام دهم.
    وبیکارها را دوست دارم. چه چیزها که با نیروی این جمع نیاموختم. گفتم‌شان راستین‌ترین دوستانم را وبیکاری‌ها و هم‌زبان‌هایش می‌دانم.
    تمرین آزادپرسی کردیم و به سوال روز نرسیدم. اما دوستان، شما انجامش دادید دیگر نه؟
    تلاش مهم است. کسانی که تلاش کردند توی وبیکارها الان دارند به جاهای خوبی می‌رسند. حمیده‌وحدتی را به قدری دوست دارم که شاید روزی بگذارمش لای نان‌لواش و بخورمش.
    بعدش پریدم توی وبینار و آزادنویسیِ دیگری و سیرنشدن ازش. بعد از آزانویسی رفتم پیاده‌روی. غم‌اندوزِ خوش‌حال بودم. دو دور زدم و این‌بار نه به بستنی که به کافه ختم شد. خدایا کومک. سارا من امروز هم قولم را شکستم. از فردا اگر من کارت و گوشی بردم با خودم سگ بریند به قبر صدام. هنوز معتقدم ماسالا مزخرف‌ترین نوشیدنی دنیاست. از نوک زبانت تا مقعدت می‌سوزد از تندی.
    کلی هم عکس گرفتم از آسمان و عکس برگ درختی که با نور روشن شده بود شعری در من جاراند و باراند و دواند و من هم گفتم شعرَکسِ امشب جور رفت.
    عاشق این مسیر شده‌ام برای پیاده‌روی. خوبی شهرک ما این است که هیچ آشنا و نزدیکی این دوروبر نیست و اگر ریش‌و‌سیبیلت را شیش‌تیغ نکرده باشی و بزنی بیرون، نگران نیستی که قرار است با کسی فاصله‌ای کمتر از یک متر داشته باشی و پشمک‌هایت خجالت بیفروزد.
    کلی فکر کردم. تصمیم گرفتم. خسته شدم. برگشتم. این‌بار، خوش‌حالِ غم‌اندوز.
    به قدری خوابم می‌آمد و می‌آید و کار داشتم که جلوس لاممکن بود. شام کردم به قول فاطی‌شارژی و ماکارونی ماهیتابه‌ای.
    بعدش دراز کشیدم و چمباتمه زدم توی خودم.
    دوباره دارم سایکو را بی‌وقفه گوش می‌دهم. لعنتی آن سازهای بادی. تف به تهیه‌کننده که توی نسخه‌ی صوتی سازهای بادی را حذف کرد. تف.
    راستی دیروز اوس‌کلانتری موسیقی بی‌کلامی که گذاشتند خیلی خوب بود. داندول کردم و حالا موقع آزادنویسی استعمال می‌کنم. غم مادرانه دارد.
    بالاخره سایتم نجات یافت و کمی یوتیوب‌گردی کردم و باز هم از مطالعاتم نگفتم. امروز بیش‌تر دیالوگ خواندم و هایدگر.
    معیار نقد، معماری نقد هم رسید دستم و چه لذتی بالاتر از لذت رسیدن بسته‌ی پستی؟
    راستی توی وبیکار هم خانم چیتگرها را با کتاب و این داستان‌ها اذیت کردم و خانم چیتگرها هم که ماشاالله خنجر را تا دسته می‌کنند توی آدم با کتاب‌داری‌شان.
    دلم نامه می‌خواهد. نامه‌ی پستی. کاش نامه‌ای برسد دستم.
    دیروز ختم نامه‌ای شد که می‌خواهم تا آخرین روز عمرم بارهاوبارها بخوانمش.
    کاش نامه‌ای بنویسم. پست کنم. «ب» عزیزم، چند سال است که نامه برایت نفرستاده‌ام؟ وقتش است نه؟

    https://t.me/channelelahehalizade

  25. سال‌واژه: بی‌خیالی
    هر چیزی رو بشه بی‌خیال شد، درد بدن رو نمی‌شه.
    دم استامينوفن گرم که نمی‌گه بی‌خيال، بَرو بَچ نفوذی رو می‌فرسته تا درد رو پيدا کنن.

    یه سالی بود سر درد ولم کرده بود. سه روزه برگشته. پرو پیمون اومده. احتمالا وقتی رسیده، چمدون تو دست پرسیده: «اتاق من کدومه؟»
    حرفی از انتهای راهرو اتاق سمت چپ نشده. تمام بالاخونه رو در اختیارش گذاشتن.
    به غیر از دکمه‌ی خاموش هیچ‌کدوم از دکمه‌های لپ‌تاپ کار نمی‌کرد. کیبردُ از منو آوردم. با ماوس تایپ کردن برام زجر آور بود. خاستم فعل خاستن رو صرف کنمو هزار کلمه بنویسم. اما نور صفحه، چشممو می‌زد.
    ۱۳۰ کلمه دری وَری نوشتم. گفتم سردرد مث حیوونه. درنده. حمله می‌کنه و… . راه به جایی نبرد. نوشتم آدمو زندونیِ متکا می‌کنه. بدون هیچ مامور و دم و دستگاهی می‌ندازت گوشه‌ی خونه.
    نمی‌دونم هر چی نوشتم راجب همین لعنتی بود.
    نفس عمیق آگانه کشیدم. قرص خوردم. هیچی رو درست نکرد.
    دیشب تیر آخر رو زدم نوروبین سفارش دادم. نه این‌که درد رو از بین ببره، بلکه شاید درد اون، این درد رو از سرم بندازه.
    از بچگی از آمپول می‌ترسیدم. با خودم می‌گفتم بزرگ شدم عمرن برم دکتر. اگرم رفتم عمرن آمپول بزنم.
    ولی الان خود خواسته باید دردش رو تحمل کنم.
    با مَلی نشستیم روی سرنگا رو می‌خوندیم که نازک‌ترینش رو انتخاب کنیم. یکی را برگزیدیم.
    آمپول رو آماده می‌کرد، داد می‌زدم اون همه رو می‌خوای بزنی؟ از ته دل می‌خندید. می‌گف الان نصفش با هوا خالی میشه. هوا رو می‌گرفت و می.گفت عا ببین چقدر کم شد.
    وقتی اومد بالا سرم ، پا شدم نشستم. گفتم: گوه خوردم، نمی‌خوام، نزن.
    اون لعنتی‌ام ا‌‌‌‌‌‌‌‌‌ن‌‌‌‌‌‌‌قدر بچه‌هاشو خر کرده، داشت منم خر می‌کرد. گفت بگیر بخواب الان خراب می‌شه.
    خوابیدم. پد رو مالید. سوزن رو برای پرتاب به مرکز سیبل نشونه گرفت. فرو کرد. دردش داشت بیشتر می‌شد.
    -درد داره؟ تموم شد. عا ببین.
    لا مصبا یه چیز جدید بگید. همه همینو می‌گن، ولی تا الان یه بارم اون موقعی که این جمله رو می‌گن تموم نشده.
    وقتی واقعی تموم شد دردش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد. رو به هیچ طرفی نمی‌تونستم بخابم.
    نمی‌دونم واقعا بازم داوطلبانه سفارش آمپول می‌دم؟
    امروز یا خاب بودم؟ یا خونه تمیز می‌کردم.
    برای شام فلافل ساختمو به علی، داداش محمد گفتم شام بیاد خونمون. خود فلافل یه مبحث طولانی داره. اما چشمام داره بسته می‌شه. شاید تو رخدادک نوشتم.
    کیک خیس هم ساختم که با شیر زدیم بر بدن.
    سر درد رفت، خواب اومده کرکره‌ها رو بده پایین.
    به قول خودم شباح الخیر
    راستی ویرایشم نمی‌کنم. چون گوشی از چرت می‌زنم و گوشی از دستم میوفته. در توانم نیست.

  26. امروز :

    لباس مورد نظرم را خریدم.

    نیلا را شهربازی بردم.

    یک وعده نوشتم.

    چند صفحه از آئورا خاندم.

    به کارهای خانه نرسیدم.

    در نویسنده‌ساز غایب بودم.

    سبزی پلو ماهی خوردم.

    رفتم دور دور.

  27. امروز هوای پاییزی‌ مهر ماه خود را نشان داد. دوست دارمش اما انگار بوی غریبی می‌دهد این پاییز. دروغ چرا از گرما و سردرد‌های تابستان بیزارم و آن را برای گشت و گذار و دورهم جمع شدن‌هایش دوست دارم اما پاییز را برای خودش می‌خواهم برای حسِ گُنگ و سردش و تکاپویش.
    صبح ناشتا بودم و حوصله‌ی کاری نداشتم. صفحه‌ی صبحگاهیم امروز به کُل نیامد. روزهای پیش، دستِ کم یک صفحه می‌آمد اما امروز نه. شاید هم فرصت نشد اما حسش هم جایش خالی بود.
    باید می‌رفتم آزمایش خون می‌دادم. آزمایشی که یک و ششصد برایم تمام شد. یادش بخیر آن روزهایی که از ترافیک و آلودگی شهر بزرگ می‌نالیدم باید به اینجایش هم فکر می‌کردم که هرچیزی کلکسیونی از نقاط مثبت و منفی‌ست. نه صرفاً و مطلقاً خوب و بد باشد. ترکیب است واین تو هستی که انتخاب می‌کنی در منوی زندگی، کدام کالکشن یا مجموعه یا پک را انتخاب کنی. میدانی بحث سرِ اولویت‌هاست. شاید نتوانستم منظورم را برسانم اما آن موقع که در شهر بزرگ زندگی می‌کردم هر بار که به مرکز شهر می‌رفتم از شدت ترافیک و دود دچار تهوع می‌شدم. از محل کار تا خانه یک‌ساعت طول می‌کشید اما برای یک ویزیت و یا آزمایش، تعدادِ قابل قبولی مراکز تحت پوششِ هر نوع بیمه‌ای وجود داشت. هر پزشکی با هر نوع تخصصی در شهر بزرگ یافت می‌شد. مراکز خرید، مراکز تفریحی و موارد دیگر از خوبی‌های شهر بزرگ است اما کمبود مراکز تفریحی و خرید و مراکز دولتی تحت پوشش بیمه درمانی، از معایب شهر کوچک است. از طرفی کمبود ترافیک و دود و شلوغی هم مزایایش است. از محل کار تا خانه هفت دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. زندگی همین است دیگر. بنگر که اولویتت چیست.
    بعد آزمایش به خانه آمدم. صبحانه خوردم و غذایی گذاشتم. از شدتِ پرُمشغله‌گی قسمت بازخورد‌های جلسه‌ی شش دوره پیش‌رفته را گوش نداده بودم و گذاشتم برای امروز. گویا با آفتابه به استقبال تمرینم رفته بودم و حسابی مورد گازخورد قرار گرفتم. اما چه باک. فهمیدم آنچه که هفته‌ی پیش نفهمیده بودم و همانجا یک نسخه‌ی اولیه پاکنویس کردم.
    بعد ناهار و استراحت، کمی از شعر‌های« نزار قربانی» خواندم. خواستم اینجا چند خطش را بنویسم اما شعرِ نو آن‌هم ترجمه‌اش را اگر تقطیع کنی چیزی از آن باقی نخواهد ماند. پس از خیرش گذشتم.
    شب یهویی بعد آن‌که فهمیدیم کارت عروسیِ یک بنده‌خدایی چند روز پیش رسیده بود و ما نبودیم خانه، رفتیم عروسی تا پاسی از شب.

  28. -امروز رفتم پیاده‌روی. بعد از قدم زدن توی پارک، حس بهتری نسبت به بدنم داشتم. دلم خاست شعری را که قبل‌تر نوشته بودم ویرایش کنم. روی نیمکت نشستم. به آدم‌ها نگاه کردم. استایل‌ها. یادم آمد به فروشگاهی سر بزنم که شاید لباس‌های تابستانی آف‌خورده دارد.

    – باشگاه با زن‌دایی خوش گذشت. با جوراب کرم اسپورت، لگ طوسی و کفش مجلسی دلم را برد. معضل باشگاه رفتن برای محجبه‌ها را می‌رساند. نمی‌دانی چه بپوشی. جوراب نپوشی نمی‌شود. بپوشی که باید زنانه نازک باشد، نپوشی که توی باشگاه دهنت سرویس می‌شود. پس می‌شود تیپی شبیه زن‌دایی.

    -شب برای مطالعه بود که با آمدن دایی و خستگی من کنسل شد اما نوشته‌هایی از ساجده، سمانه و ندا خاندم.

    -در کانال اولین نقاشی‌ را منتشر کردم. توی نقاشی ترسوام. اما می‌پسندم تمرینی برای رهایی‌ باشد.

    -با دایی املت زدیم و برایم پشمک آورد.

    -در راه مدرسه به خانه با همکارم آهنگ‌هایی از ویگن را گوش دادیم و حض بردیم.

    -دارم یاد می‌گیرم رک و راست اما مؤدبانه خاسته‌ام را در روابط بگویم. بدون پیش‌فکری.

  29. پرم از هوای دوست. از نو به نو شدن رابطه. از لذت درست درک شدن. از اعجاز دوستی غرق شوق و شکفتنم.

  30. امروز قرمز بود. امروز قرمز بود؟ عن بود و عنستا بود و کشیدم سیفون را که و صبح، قرمز بود. قرمز بود. لباس تیلدا سوینتن در «صدای انسان» آلمودوار. صبح که می‌دیدم. قرمز بود. رژ تیلدا سوینتن در «صدای انسان» آلمودوار. صبح که می‌دیدم. قرمز بود. رزهای بالکن تیلدا سوینتن در «صدای انسان» آلمودوار. صبح که می‌دیدم. قرمز نبود. دیگر. پنه‌لوپه کروز در «مادران موازی» آلمودوار. صبح، تا جایی که دیدم. قرمز است و دیدنی. پوستر اکران «مادران موازی». حالا که می‌بینم. قرمز بود. اضطرابم. که بیداری دیرهنگام، رگش را زد و خونش جوشید و خروشید در تن و از تنم. دودی بود. دودی بود در آسمان که هم‌شانه‌ی ابرها می‌گامید و دیدن حرکتش چه تازه‌ام کرد. دودی بود در آسمان. وقتی نویسنده‌ساز در حال برگزاری بود. خاب بود در آسمان، ابری. شکم مامانِ ابری خاب بود، آزادنویسی‌ام. وقتی در نویسنده‌ساز می‌نوشتیم همگی. قرمز است. رفتم قرمزش کردم و برگشتم. ناخن‌هایم را. امروز قرمز بود یا قرمزش کردم؟

  31. ساعت ۶:۳۰ بیدارشدم چون پسرم با پدرش مدرسه رفت دوباره چشم‌هایم رابستم وبه خواب دلچسب ادامه دادم .ساعت ۸ دوباره بیدارشدم چون مهمانهایم که از شب قبل در منزل ما مانده بودند ، هنوز خواب بودند میز صبحانه را آماده کردم ورفتم باشگاه.
    باشگاه پیلاتس
    ساعت ۹ تا ۱۰ حرکات عمقی واصلاحی پیلاتس را با مربی ورزشم انجام دادیم بسیار مفرح و جان آفرین بود.
    منزل
    برگشتم وبعد از خوردن صبحانه مهمان ها را راهی کردم.
    آزاد نویسی
    دوش گرفتم و نیم ساعتی آزاد نویسی انجام دادم در مورد بکار بردن حس در نوشتن ( بینایی، شنیداری، بویایی و…) با موضوع ساحل دریا .
    تمرین‌جا
    شرکت در جلسه تمرین جا استاد به یک متن دیگه از من پرداخت رضایت بیشتری داشتند شکر خدا ایندفعه خوشحالم.
    مطالعه کتاب
    بانو با سگ ملوس اثر آنتوان چخوف چند صفحه ای جلو رفتم.
    چند شعر از هشت کتاب سهراب را خواندم . زنده میشوم با سهراب.
    تورقی کوتاه در دیوان شعر پروین. شعر های پروین را دوست دارم . ساده وروان وبر دلنشین .
    وبینار نویسنده ساز
    شرکت در وبینار و ۲۵ دقیقه آزاد نویسی.
    نوشتم در مورد نوشتن . دو ورق دفتر ولی منسجم‌تر از قبل شد.
    پیاده روی
    به خاطر خار پاشنه ای که مدتها گریبان گیر م شده ، پیاده روی دور دریاچه چیتگر را که یک سالی‌ست بدون توقف می رفتم ، دوباره امروز شروع کردم ۵ کیلومتر پیاده روی بدون‌موسیقی خیلی لذت بخش بود.
    فیلم
    ندیدم
    فقط یک قسمت از سریال شهرزاد را در ماهواره دیدم .

    با خانواده
    تا آخر شب با خانواده .
    ارسال گزارش‌نیک

  32. چهارشنبه ۹ مهر ۱۴۰۵
    گزارش نیک 🌱
    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    ساعت نزدیک یک است. لیلیا به نافم فشار می‌آورد و آرام نمی‌گیرد. مدام در حال تکان خوردن است. نصف‌شبی بازی‌اش گرفته، دخترکم.

    همسرم تازه خوابش برده. تا دستش را روی شکمم می‌گذارد، لیلیا آرام می‌گیرد و همین که دستش را برمی‌دارد، دوباره به جنب‌وجوش می‌افتد.

    چند دقیقه پیش به او گفتم: «دخترها بابایی‌اند. اگر به بچگی خودم رفته باشی که عاشق بابات می‌شی.»

    تنها با شنیدن صدای پدرم، وقتی برایم «هزار و یک شب» ابی را می‌خواند، گریه‌ام بند می‌آمد.

    امروز روز مهمی نبود. حالا که به آن فکر می‌کنم، انگار خیلی بیهوده گذشت؛ تا حد زیادی حوصله‌سربر.

    اذان صبح با دلشوره از خواب بیدار شدم. مادرشوهرم بیدار بود. گفتم استرس دارم. از وقتی درباره زایمان زودهنگام شنیده‌ام، نگرانم. نکند دردهای من هم از هفته ۳۵ شروع شود.

    با من حرف زد. گفت: «استرس برای چی؟ همه‌اش تقصیر کلاس بارداریه. حرف هر کسی رو گوش نده. هیچ‌چیز نمی‌شه. خدا بزرگه.»

    تازه نمازش را خوانده بود. گفتم کمی معده‌ام به‌هم ریخته و خوابم نمی‌برد. برایم سیب آورد. تکه‌ای از آن خوردم، اما اشتها نداشتم.

    روی کاناپه، نزدیکش دراز کشیدم. مامان هم بیدار شد که نماز بخواند. من را ندید. وسط نماز صدایم را شنید و بعد می‌گفت: «آنقدر استرس گرفتم که نفهمیدم چی خوندم.»

    برای مامان هم گفتم که استرس زایمان گرفته‌ام. برای اولین بار بود که انگار واقعاً می‌ترسیدم.

    کلی با من حرف زد. گفت: «استرس چیه؟ این همه بچه آوردیم. قرار نیست اتفاقی بیفته. اینجا پیش من بخواب، خیالم راحت باشه.»

    گفتم: «نه، ممکنه سعید بیدار شه و نگران بشه.»

    با حرف‌های مامان و زن‌عمو آرام شدم. به تختم برگشتم و چیزی نگذشت که خوابم برد.

    صبح اما بی‌حال و بی‌حوصله بودم. ظهر و بعدازظهر هم همین‌طور.

    فقط یک ساعت و نیم نقاشی کشیدم. «گتسبی بزرگ» را به پایان رساندم و کمی از وبینار نویسنده‌ساز را گوش کردم.

    معده‌ام هنوز اذیتم می‌کرد. بدنم سنگین بود و دلم می‌خواست فقط بخوابم.

    به حمام رفتم و موهایم را سشوار کشیدم؛ موهای بلندی که فقط دو روز دیگر قرار است کوتاه شوند.

    احتمالاً بعدش افسوس خواهم خورد. ولی تنوع می‌شود و احتمالاً بهم می‌آید.

    آتلیه برای روز یکشنبه نوبت داد. هفته آینده، هفته شلوغی خواهد بود: کوتاهی مو، آتلیه، کلاس بارداری، سونوگرافی و معاینه و کلاس نقاشی.

    احتمالاً هفته هیجان‌انگیزتری نسبت به این هفته‌ای که گذشت خواهد بود.

    شب، معده‌ام همچنان بی‌قرار بود. تصمیم گرفتم اگر بهتر نشدم، فردا به کلاس نقاشی نروم. ولی خیلی برایم سخت است. کلاس را دوست دارم و با نزدیک شدن به جلسات پایانی، دلم برایش تنگ می‌شود.

    چند قسمت «خانه به دوش» نگاه کردیم. لاک ناخن‌هایم را عوض کردم و وسایل نقاشی‌ام را جمع کردم.

    همستر زیاده‌گو می‌گوید:

    «امروز بدنت ضعیف و خسته بود. انرژی همیشگی را نداشتی. دو روز دیگر ۳۵ هفته بارداری‌ات کامل می‌شود و بدنت بیشتر از همیشه به استراحت نیاز دارد. کافی‌ست بپذیری که هر روز قرار نیست مثل روز قبل باشی.

    شاید فردا روز قشنگ‌تری باشد.»

    ⸻

    🌿 نمره‌ی امروز

    🎨 آفرینش و هنر: ۹
    🥗 تغذیه و آب: ۸
    ✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۵
    📖 خواندن و شنیدن: ۸
    🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
    🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۲
    🧸 آمادگی برای لیلیا: ۲
    ❤️ روابط و محبت: ۱۰
    💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۱۰
    😴 استراحت و خواب: ۸

    امتیاز امروز: ۷۲ از ۱۰۰
    https://t.me/zahraghasemi_channel

  33. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. دانستن آدمی را حساس می‌کند. گویی حواسش را قوی‌تر می‌کند. بودن در دوره‌ی نویسندگی،‌حساسیت مرا نسبت به کتاب‌ها برانگیخته است.
    کتاب صوتی انجمن جین آستین را آغازیدم. شب قبل از خواب گوش می‌دهم شاید که آرامش خوابم را تامین کند. بجای آرامش، تنش نصیبم شد. یک ضعفی توی کتاب بود. نمی‌دانم از نویسنده یا مترجم. هر چه هست آزارم می‌دهد.
    ۲.همدم این روز‌هایم، رطب شیرین، انار ترش. زبانی که از شیرینی و ترشی به گز گز افتاده.
    ۳. در حال چیدن بند و بساط یک پیک‌نیک آخر هفته‌ای تا پاسی از شب بیدار مانده‌ام.
    مبدا آبادان، مقصد بوشهر
    مستقیم لب دریا
    بالاخره وقتش رسیده که آموزش‌های کلاس شنا را در آب واقعی آزمایش کنم. نتیجه را در گزارش نیک فردا شب برایتان می‌گویم. اگر گزارش نیک از من بدستتان نرسید بدانید که آموزش‌های مفید نبوده و من در قعر دریا آرمیده‌ام.
    ۴. سال تحصیلی آغاز شد و لیست ها و فرم‌ها و بخشنامه‌ها و بگیر و ببرها آغاز شد. اینقدر به مشکلات بچه‌ها فکر می‌کنم که خودم و مشکلاتم را فراموش کرده‌ام. اصلا من در مقابل آن‌ها مشکلی ندارم.

  34. ساعت حدود ۶ صبح بود که بچه‌ها را دید زدم از سوراخ ریزی که در دیوار گزارش نیک‌شان بود. سرک کشیدم و ساختم ازشان و باز دیدم غم‌مان بیشترست انگار؟
    می‌خواندم‌شان درازکش. خواب قاپیدم ازشان. هر چه‌ جان می‌کَنم صبح‌ها خواب را دَک کنم، گربه سیاه همسایه‌ام می‌شود و می‌پردم در حیاط‌خلوت بیداری.
    خواب دیدم با کلی از آدم‌های شناس و ناشناس سوار بر اتوبوسی تِرتِری‌ام. مقصد کجاست؟ هیچ در قیدوبند کجایی‌اش نیستم. اما ناآرام و دلواپس. این‌پا‌آن‌پا می‌کتم مدام. مثل بچه‌های جیشولی که از رفتن به خلا امتناع دارند می‌مانم. اسباب و اثاثم ته آن اتوبوس فکسنی چقدر زیاد و نابسامان، روی هم و هوارست. نگه می‌دارد گوشه‌ی جاده‌ای. برای چه ایستاد؟ نمی‌دانم. از همه‌ی آدم‌ها دوری می‌کنم و مشکوکم. لب به حرفی باز نمی‌کنم براشان. درِ اتوبوس خراب است؟ اگر نه، چرا درِ پشت اتوبوس را باز کرده است تا ما مثل آجر از ته‌اش سریده شویم؟ می‌پرم پایین. هنوز چند قدم برنداشته‌ام که ناگهان پاک‌کن نصف‌ونیمه‌ای به بینی و صورتم می‌خورد. محکم. دردش زیادست. برمی‌گردم تا ببینم چه کسی بود؟ چند پسر بچه همان ته اتوبوس روی وسیله‌ها بالا و پایین می‌پرند و می‌خندند. چپ‌چپ نگاه‌شان می‌کنم. از درد صورتم از خواب کذایی بیدار می‌شوم.

    مبایل همچنان روشن روبروی صورتم، بازست. همان صفحه‌ی گزارش‌های نیک. فکر می‌کنم به نیک‌بودن. شاید نیک نباشند و برچسب نیک می‌زنیم‌شان؟ گزارشی از نیک‌وقتی‌های ساعت‌ها؟ نیک‌ورز‌بودن یا نیک‌زی ماندن.
    شک دارم که نیک باشند. شاید درد‌دل باشند یا نه؟ به درددل هم نمی‌مانند. به خانواده چی؟ صحبت‌های سرسفره. به رفت‌وآمد میان غصه‌ها و گریدن‌ها. و قدم‌زدن‌های دسته‌جمعی. گمان می‌کنم به این‌ها بیشتر می‌مانند. یک‌نوع خاطرجمعی و اطمینان. یک‌مدل دل‌گرمی و اعتراف به بودن. به گذار زمان.

    دل‌خوشِ به دنبال مادر رفتن مانده‌ام. می‌ارزد به همه‌چی. گپ و گفتگوهای تکراری اما دل‌چسب.
    باشگاه می‌رویم. با هم. به خاطر من می‌آید. به خودش بِروی رها می‌کندش. می‌آید. خوب‌ست برایش. نمی‌خواهم بهانه کند و نیاید.
    تمرین‌های اساسی و درست. دستم از آن هواها که جیغ می‌کشید بهترست. اما هنوز پایند درد مانده است. شاید درد، دل نمی‌کند از رفاقت با کَت‌وکول من. چه فرقی می‌کند؟ نتیجه یکی‌ست. درد و امتدادی که می‌یابد.

    به‌وقت تمرینجا. حاضر را می‌زنم و سراپا گوش می‌نشینم تا برسم به نحو و آهنگ و درستی واژه‌ها. صدبار هم که بشنوم لذت‌بارست. مزه‌ی کتاب می‌دهد همان نیمه‌ساعتی که می‌گذرد.

    چُرت که می‌آید و وقعی نمی‌گذارم. آن‌قدر زمان از من پریده است که خیال خواب ناکامم می‌‌کند.
    کتاب تاتار خندان از غلام‌حسین ساعدی، عضو جدیدی که تازه جزئی از داشته‌های من‌ست. ورق می‌زنم و تنها به بوییدنش بسنده می‌کنم. می‌اندیشم به انبوه کتاب‌هایی که نخوانده، تنها از گذر انگشتانم می‌گذرند. کفایت نمی‌کند آشفتگی ذهنم را.

    وبیکار الهه‌‌ علیزاده از عاطفه گفتیم. از جنس عاطفه. و قدرتی که در تغییر وضعیت آدمی دارد.
    وبینار استاد را از دست دادم.

    و در نهایت قصه‌ی غم استاد که غصه‌ی دل‌‌هامان شد. چقدر هم‌پایه و هم‌زاد می‌گردیم، پابه‌پایش.

  35. امروز که گذشت چهارشنبه ۸ مهرماه بود و حال در بامداد پنجشنبه ۹ مهرماه هستیم‌.
    ساعت ۰۰:۴۱ دقیقه است و من بعد از یک روز سخت دارم می‌نویسم.
    سخت نه از بابت کار و مشغله و هیاهو. سخت از منظر ترس و لرز و شرم.
    امروز نتونستم سرم را بالا بگیرم. امروز پیش همه و در همه حال سرم پایین بود.
    از مرحله بدی و حال بدی گذشته ام، به مرحله بعد رفته ام، این مرحله درد دارد. این مرحله زخم دارد.
    درها به رویم بسته شدند. هیچ راهی نیست. هیچ دری باز نیست.
    امشب پیشنهادی از سمت بانو داشتم با اینکه رد کردم باز پیشنهاد داد، پیشنهاد تازه داد.
    بانو میخاهد نقش فرشته نجات من را بازی کند.
    بانو خیال دارد برای من هزینه کند.
    من نمیخاهم.
    فکر کردم که چه کار باید بکنم و یک راه به ذهنم رسید ولی نمیدانم این راه باز است یا نه. من آماده ام که این راه را طی کنم اما میترسم.
    میترسم از اینکه بی حاصل باشد. حاصل است که مرا زنده می‌کند.
    دیشب خابهایی دیدم که الان حضور ذهن ندارم ولی از خابها ترس دارم. وقتی بیدار شدم کل تنم عرق کرده بود و میلرزیدم، سرد بود و پتو میخاستم که ندادندم و بلند شدم.

    پیشنهاد بانو به من از سر لطف نیست، بانو میخاهد به هدفش برسد و رسیدن او به هدفش مرا از هدفم باز می‌دارد.
    او برگ برنده ای دارد که من ندارم و به برگ او محتاجم.
    او دوستانی دارد که سند لواسون رو به نامش میکنند، من ندارم.
    من این روزها هم قیمت یک کیسه سیب زمینی هستم شاید کمی بیشتر از یک کیسه.
    نمیخاهم خودم را ارزان بفروشم.
    کمک.

    1. نمیشناسمت ولی سیب‌زمینی خوشمزه‌ترین چیزیست که زمین به خود دیده.( آب‌پز، سرخ‌کرده حتی پوره) یاد سیب‌زمینی‌های سرخ‌کرده دوران کودکی افتادم‌که‌مادر برای مهمان آماده میکرد ولی نمیگذاشت برداریم چون همیشه کم بود( خب بیشتر درست میکردی).
      گاهی انسان‌ها دست‌خدا میشوند برای نجات ما، و این قلب ما هست که مسیر درست را نشان میدهد چون عقل، عقلش نمیرسد.
      اینکه ارزش خودت را میدانی لطف خداست.
      از تنهایی راه سعادت نترس، تاریک‌ترین لحظه در شب دقیقا لحظه‌ی طلوع است.
      خدا بالاتر از اندیشه‌هاست🌱☀️

  36. عجبا که امروز به درجه‌ای از عرفان رسیدم که فقط نظاره‌گر باشم. بی‌هیچ غری. کمرم به‌واقع از بار فشار این روزها به درد آمده و کج و کوله راه می‌روم همراه با لبخند. لبخندم الکی نیست. یا حداقل امروز که نبود. با این‌که امروز صبح ساعت ۶ با استرس بیدار شدم و تپش قلب داشتم ولی در ادامه مثل خرگوش درحال ورجه وورجه بودم. هزارتا کار انجام دادم و بیشتر در خدمت خانه و خانواده بودم. وسط این‌ها هم درس جلسه‌ی قبل فراسوی نیک و بد را مرور کردم که برای کلاس عصر حاضر باشم. تمرینی که داشتیم این بود که فضیلت تو چیست؟ از صبح به این فکر می‌کردم که واقعا فضیلت من چیه؟ پاسخ کماکان در هاله‌ای از ابهام است. آفلاین دوره‌ی تاپاس را گوش کردم. با صبر و حوصله به حرف‌های علی گوش دادم. یکم سنگ‌صبور را خواندم. یکم شکارچی کرم ابریشم را خواندم و همه را هم با جان کندن. این خواب‌آلوده‌گی موقع کتاب خواندن واقعا برایم معزلی شده. باید راهی بیابم. توی وبینار شرکت کردم و بیست‌وپنج دقیقه آزادنویسی کردم و به جواب فضیلت تو چیست فکر کردم. در جواب که البته نمی‌دانم جواب است یا نه این غزل از حافظ به ذهنم رسید. جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است. بعد از وبینار رفتم بیرون. یکم راه رفتم. یکم خرید کردم. خودم را به یک پاتیل چای و شیرینی گردویی دعوت کردم. بعد هم رفتم سرکلاس فراسوی نیک و بد. تمام زمان کلاس را در حالت آنگوزمان بودم. کلاس که تمام شد آمدم سراغ گوشی و تلگرام و دیدم که استاد کلاس فردا را کنسل کرده. با لبخند گفتم عه حالا چیکار کنم. برنامه‌هام خراب شد که. الان هم باز با یک پاتیل چای و یک مشت نقل آمدم توی بالکن. هوا خوبه. شجریان می‌خواند به سکوت سرد زمان نه زمان را درد کسی…. فکر میکنم وقت خالی فردا را چه‌ بکنم و برام سوال است که الان وسط این‌همه مشکل هیچ دغدغه‌ی دیگری جز این ندارم؟

  37. ذوب شدنِ غروبِ آتشینِ کرسی زیر پاهام. فیزیوتراپیِ قلمی. قلمِ استخوان. با نان. غلتیدن و پهلوبه‌پهلو شدنِ مدام. جرعه‌جرعه آب یخ. در دهان. مرهمی بر گدازه‌های سوزناک. لب‌به‌قرص‌. ماندن و ماندن. شبنمِ عرق بر حریرِ تن. مغزِ قفلِ خالی از سخن. ناآشنا. روغنِ بنفشه بر کویرِ بدن. برنخاستن. سرخ و سیاه. راهِ رَستن از تباهیِ زمان. رُمان. بادبانِ روزهای بی‌نشان. رُمان. رُمان. زادن. زایمان. هم‌نویسی و نوشتنِ روان. بی‌توقف. بی‌قلاف. واژه‌های عینی. دیدنی. بوییدنی. چیدنی. رقصِ شعرِ ساجده. شنیدنی. فیلم دیدن و فلان. فیلم دعوت. دعوت به آن. زوج همسایه‌‌. سکس و سرصدای قبل خواب. فیلمِ جواب. سوپِ شیر و سیب‌زمینی. بهتر از کباب‌. گرم و نرم. صافِ صاف. نوشیدنِ کلامِ نوری‌علا. تاب‌تاب. قرص‌خوارِ بی‌حساب. خواب. در غروبِ قرمزِ مذاب. کرسی. تُنگِ آب. خواب.

    1. شَرم‌دارم بگویم اولین بار است از زجرکشیدن خوشم آمد، امید که درد راه خروج را پیداکند و برود.
      ولی به‌دلم نشست این توصیف‌درد.

  38. پشه‌ی وزه، پُر سر و صدا کنار گوشم می‌چرخید. چشم باز کردم و سرم تیر کشید. چندی‌ست که سردرد امانم را بریده.
    این اعداد و ارقام و سخن‌ها و خبرها شده‌اند تمام زندگی‌ام، تصمیم می‌گیرند و دور می‌کنند و عقب می‌اندازند. نکند تمام زندگی‌ام همین دغدغه‌ها را داشته باشم؟
    پیاده‌روی نکردم اما به جایش در خیال پرسه زدم بسیار.
    اندکی از سفرنامه ناصرخسرو خواندم.
    «رنج و عنای جهان اگرچه دراز است
    با بد و با نیک بی‌گمان به سر آید
    چرخ، مسافر ز بهر ماست شب و روز
    هرچه یکی رفت بر اثر دگر آید
    ما سفر بر گذشتنی گذرانیم
    تا سفر ناگذشتنی به در آید»
    چیزی که دریافتم از ناصرخسرو دیدن بود. از قابِ او چیزهایی دیدم و بوییدم و شنیدم از بلخ و مصر و قسطنطنیه. به این فکر افتادم که من شهرِ محبوبم را چگونه قاب می‌بندم؟ شهر محبوبم شوشتر است. نمی‌دانم شاید یک‌روزی از شوشتر بگویم، از بوی آش و سازه‌های آبی و خیابان‌هایش و حس غریبی که در شهر جاری‌ست.
    این روزهایی که می‌گذرند را می‌بینید؟ همه‌اش اندک‌هایی از عمرمان‌اند. این اندک‌هایی که می‌گذرند و نمی‌گذرند، تیره می‌شوند بر کمر. خموده می‌شویم؟ شاید هم نشویم، امید که نشویم.
    خواندنِ «کوچه ابرهای گمشده» با درنگ و غرقگی در واژه‌ها گذشت.
    گوگل‌مپ را باز کردم و برای خودم فهرستی از اسامی روستاهای جالب ایران درست کردم.
    نکند ندانستن‌هایم زخمه بر من و آن منی که می‌خواهمش، شود؟
    برای هزارمین‌بار به آهنگ «سال‌های سال» گوش دادم. هنوز معتقدم که ترانه‌سرایش حتما مرا از دور دیده و نوشته است.
    خاک بر سر آن زخم‌هایی که قرار است نور از میان‌شان بتابد.

    1. 🌿🌿گیتاجانم
      😢خاک بر سر آن زخم‌هایی که قرارست نور از میان‌شان بتابد.

  39. ۱. خلاصه‌ای از ۸ مهر
    _زنگ اول، آقای اسدنیا، معلم دینی پارسال، بعد از چند نگاه همراه با حسرت به دانش‌آموزان، شروع به درس دادن کرد. سر صندلی نشست و بوی بدن چاق و عرق‌کرده‌اش و لباس پوسیده‌ای که در ۳۵ سال تدریسش احتمالاً از آن به‌صورت روزانه استفاده می‌کرد، به انتهای کلاس رسید. بعد از نیم ساعت، یکی از بچه‌های کلاس را بلند کرد تا واو به واو آنچه را که خودش از روی کتاب خوانده بود، از حفظ تکرار کند. مسلماً همکلاسی‌ام یک دستگاه ضبط صدا نیست. آقای اسدنیا شروع کرد به غر زدن و گفت که باید تمام کتاب دینی را به‌صورت کامل حفظ کنیم. بعد خودش دوباره شروع کرد به تدریس همان مطالب پیشین. متأسفانه خودش هم دستگاه ضبط صدا نیست و از روی کتاب خواند. من هم تاب نیاوردم و گفتم: «استاد، شما خودتون این همه سال این کتاب رو تدریس کردین. بعد از رو می‌خونید، چه انتظاری دارید که ما توی نیم ساعت این مطالب رو حفظ بشیم؟» بعد پا شد و سعی کرد با چند شوخی، به‌نوعی از جواب طفره برود. اسمش را هم آوردم، چون همیشه می‌گوید که من تمام اهالی شهر را می‌شناسم، ولی هیچ‌کس مرا نمی‌شناسد؛ پس آوردن اسم یک فرد گمنان نباید ایرادی داشته باشد.

    _زنگ دوم و سوم هم نکات جالبی داشت، ولی خیلی خسته هستم و نمی‌توانم از آن‌ها سخنی بگویم.

    _در این دو روز اخیر با همکلاسی‌هایم صحبت می‌کنم. می‌دانم، خیلی شاهکار نیست. ولی در دو سال گذشته هیچ زمانی برای شناخت آن‌ها نگذاشتم. و هر زمان که با آن‌ها مواجه می‌شدم، نگاهی از بالا به پایین به آن‌ها داشتم؛ البته این را هم اضافه کنم که این حرف آن‌هاست. وگرنه من از آن دسته انسان‌هایی نیستم که به خودم اجازه بدهم فقط برای تمسخر کردن و نشان دادن جایگاهم، بخواهم کسی را با نگاهم بیازارم.

    امروزم: ۵/۱۰

    1. چقدر خوب حس‌تون رو بیان کردید و معلم بی منطق دینی‌تون رو توصیف. و منو یاد ایام مدرسه ام با همین شرایط انداختین گویا زمانه فقط تکراره تکرار و تکرار متاسفانه و البته هر سال دریغ از پارسال.

    2. علی عزیز
      خاندن گزارش نیکت برایم جالب بود. از زنگ اول خیلی خوشم آمد.

  40. امروز از آن روزهای پر‌کار و پر‌بار بود.
    مثل اغلب اوقات، گزارش نیکم را ذره‌ ذره ننوشتم و همه را به شب موکول کردم.
    به احمقانه‌ترین شکل ممکن در جایی حاضر شدم که می‌دانستم جایی در آنجا ندارم. دلم می‌خاست اسلحه‌ی پری به همراه داشتم. با ذهنِ تصویر‌سازی که دارم، این امکان در لحظه فراهم شد و تا کاپوچینویشان را قورت دهند در خیالم سر‌های پر از پوچشان را ترکاندم.
    اینهمه خشونت از کجا ناشی می‌شود؟
    زن که باشی می‌فهمی چرا گاهی در اوج لطافتِ درونت مجبوری خشن باشی. حیف که تمام آن احساسات و خشم و نفرت بیرونی نشد. مودبانه گوشه‌ای نشستم و اجازه دادم تا می‌شود تصویرشان بشکند. اجازه دادم تا راهی برای پشیمانی نماند. آخرین ذره را هم خرج کردم. رودرواسی یا همراهی با بازی‌هایی که می‌دانی مقصد و مقصودش چیست اما اجازه می‌دهی آخرین تلاشش را بکند.
    دیگر آنجا را دوست ندارم. جایی که تمام کودکی‌ام را شکل داده. جایی که سوگم را با آن قسمت کردم و سعی کردم دوباره خودم را در آنجا پیدا کنم. امروز فهمیدم دوستش ندارم. دیگر آرامِ جانم نبود. تمام لحظات با رنج گذشت.
    بجای من تصمیم نگیر. دوشنبه‌های رباتی؟
    در چشمانش زل زدم، هیچ روحی درونش نبود.
    ذره هایم را جمع کردم و آمدم خانه، دوباره دوش گرفتم و زیر باران باریدم. آماده شدم و خودم را به بچه‌ها رساندم.
    دلم برایشان تنگ شده بود، بغلشان کردم.
    اصلن تمرکز نداشتم. فهمیدند چه شده. گاهی باور نمی‌کنم هنوز بیست سالشان هم نشده. دلم می‌خاهد ساعت‌ها پای حرف‌هایشان بنشینم و غرق شوم در واژه‌ها و خیالشان. حسابی خوش گذشت.
    معلمم امروز هم بوی اقیانوس می‌داد. اقیانوس را بغل کردم.
    از هولدن کالفیلد حرف زدیم، مدرسه را کوبیدیم، جامعه را کتک زدیم، والدین را سرزنش کردیم، بعد حسابی قربان صدقه‌ی خودمان رفتیم که چه خوبیم.
    می‌دانی، خوبیِ زیادی حس کردنِ چیزهایی که هر‌کسی توان حسش را ندارد این است که نیاز نداری کسی با واژه‌ها مقصودش را بیان کند. تو می‌توانی بشنوی، ببینی، حس کنی و تلاش کنی درک کنی. درک کردن آدم‌ها مهمترین کار آدم‌هاست.
    بچه‌هایم یکی از یکی گل‌تر، چنان حرف می‌زدند که از حیرت دهانم باز مانده بود. اصلن فرصت نمی‌شد حرف‌هایشان به ضبط برسد. ترجیح دادیم، بیشترِ صحبت‌های شیرینمان را ثبت نکنیم و بجایش فقط در لحظه لذتش را ببریم.
    عاشق هم‌فکری و صحبت‌هایی‌ام که در جلسه داریم. نشستمان حسابی عطر دخترانگی گرفته. جشن موها، رنگ‌ها و شادی‌ها.
    از همین حالا دلم گرفته. کاش می‌شد دوشنبه‌ها را از تقویم حذف کنیم.
    یک ساعت قدم زدم، تا به خانه برسم شب شد. اصلن متوجه نشدم کی رسیدم.
    سعی کردم بخش‌هایی از امروز را در کاغذ ثبت کنم. ثبت و دود شد. از ذره‌های دود خون می‌چکید. یک قاتلِ بالقوه که خیلی خانومی کرد و بالفعل نشد، بجایش رها نویسی کرد.
    به ادیت که فکر می‌کنم دلم می‌گیرد. دستم در ساخت کلیپ حسابی روان شده.
    می‌دانی، هدف بزرگی دارم. مطمعنم رنج به آن آغشته شده. رنج به همه چیز گره خورده.
    تایپ کردم. هزار واژه بیشتر. اغلب جمله‌ها تکراری بود: صبور باش. صبور باش. صبور باش.
    کمی ویالون گوش می‌کنم امروز را بشورد ببرد.
    بی‌بال‌ترین سمیرا
    https://t.me/samiraneshanifar

    1. 🌿🌿سمیراجانم.
      همه‌ی حس‌هات برام ملموسن.
      خودم دارم‌شان. چقد اون مدل از خوب بودن تنهایی‌ می‌زاید و چقد رنج.

  41. سال‌واژه‌ام: زن.
    دلم نمی‌خاست سر از بالشت بردارم. تا دل کندم و دوش گرفتم راننده زنگ زد که آمده.
    نرسیدم صبحانه بخورم.
    هندزفری گذاشتم و کل مسیر اهنگ گوش دادم و چرت زدم.
    ناهار عدسی خوردم.
    غروب زیبای دیگری را دیدم.
    با مامان حرف زدم. گفت احتمالن آخر هفته برنمی‌گردند.
    م زنگ زد. طرز تهیه‌ی غذا را پرسید. گفتم فردا ناهار بپزد تا بروم خانه.
    درس خاندم.
    خابیدم.
    نوشتم.
    خیال‌پردازی کردم.
    یخ کردم. هوا سرد شده. باید لباس‌های گرمم را بچینم توی کمد کم‌کم.
    تمام روز گرفتگی بینی داشتم.
    موقع شستن ظرف‌ها انگشتم توی آبچکان گیر کرد (هنوز نمی‌دانم چطور) و دردش ادامه دارد تا الان.
    دلم باران می‌خاهد. کاش فردا آسمان ببارد.

  42. گزارش نیک:۱۴۰۵٫۷٫۹

    امروز ظهر ساعت دوازده برای انجام کارهای جشن به موسسه رفتم.جشن شروع سال تحصیلی بچه های پیش دبستانی بود. روز شادی بود برای همه.
    بچه ها به همراه مادرشان وارد سالن شدند.و ازدیدن آن همه بادکنک رنگارنگ ذوق کرده بودند.بعضی ها شاد وپر انرژی بودند.بعضی ها ترسان وگریان.

    عصر به خانه برگشتم و مشغول شستن ظرفها شدم.

    بعد ازشام ،تمرین آزاد نویسی را انجام دادم. اما مدام رشته افکارم به سمت جشن وشلوغی بچه ها
    به این سو و آن سو کشیده میشد‌.

    وموضوع زیر را برای تمرین ادامه نویسی انتخاب کردم وچند سطر نوشتم:👇👇

    ازبین تمام ….

    ازبین تمام سنگها، سنگ دلی بی ارزش است.
    ازبین تمام احساسات ، شادی تاج سر است.
    ازبین تمام رنگها،بی رنگی بهتر از دو رنگی است‌.
    ازبین تمام واژه ها،مهربانی سرآمد است.
    ازبین تمام دردها ،دل شکستگی مرهمی ندارد.

    1. چقدر عالییییی نوشتین و در پایان منو یاد تمرین محبوبم ادامه نویسی انداختین که یادم رفته بود و این روزها فکر می‌کنم دوای دردامه‌. تنتان سلامت و دلتان شاد.

    2. 🌿🌿بیچاره بچه‌‌ها. چه تلف می‌شن تو این نظام توخالی آموزش و پرورش ما.

  43. امروز، کمتر توی مجازی بودم. طریق بسمل شدن را ادامه دادم. موسیقی گوش دادم، اندیشیدم، چند ایده‌ی نو به ذهنم رسید، یکی‌شان را جدی گرفتم و پر و بالش دادم. احتمالاً طی روزهای آینده داستان کوتاهی از توش دربیاید.
    به تازگی دغدغه‌هایم را توی ویس بدون تفکری که منجر به خودسانسوری یا هرچیزی بشود برای خودم بازگو می‌کنم و سپس می‌شنوم‌شان. معمولاً عاقبت به راه‌حل یا لااقل دیدگاه تازه‌ای در مورد آن‌ها می‌رسم، از همین رو، نام آزادگویی -نسخه‌ی صوتی آزادنویسی مثلاً- را برای‌شان انتخابیده‌ام.
    این گزارشک را که ثبت کنم کمی به ماه که از گوشه‌ی کناررفته‌ی پرده، خودش را انداخته وسط اتاق، نگاه می‌کنم و کمی حسرت می‌خورم و بسیاری دلتنگ می‌شوم و بعد می‌خوابم.

    ۸ مهر| شماره‌ی پنجم
    https://t.me/setayeshariian

  44. سال‌واژه/ فصل‌واژه: حرکت

    روز شلوغی داشتم اما خودم آرامِ آرام بودم. بعد مدت‌ها بالاخره قراری یافتم.بی‌هوا سری به درون زدم و با خودم چای نوشیدیم و لحظاتی را دوتایی لذت بردیم.
    امروز مفید هم بودم. حس مفید بودن برای دیگران دومین حسی‌ست که دوستش دارم. تا عرش رسیدم از خوشی. دقیقا زمانی‌که دوستانم اعتماد کردند و سوالات بالینی ماماییشان را ازم پرسیدند. باعث افتخارم بود که دقایقی را براشان مفید بودم.

    تنهایی و پیاده انداختن به کلاس هم قسمتی شیرین از لحظات روزم بود. دلِی‌دلِی‌گویان از خوابگاه تا ساختمان انسانی را قدم زدم. روی بُرد را از پشتِ سرِ سه تا گولاخ نگاهی انداختم و وقتی شماره کلاسم را نیافتم راهی ساختمان فنی شدم. دو طبقه بالا رفتم و روی بُرد آن‌‌جا را گشتم و بالاخره کلاسم را یافتم. تنهایی سر کلاس نشستن هم عالمی داشت. غرق حرف‌های بیخود استاد بودم. درسی بود عمومی و بی‌اهمیت. همین شد که توی بحث‌ها شرکت می‌کردم و هر از گاهی چیزکی می‌پراندم. راضی از نبود اضطراب، توی جمع با دست و دل‌بازی جولان می‌دادم و الکی خوش بودم.
    کلاس که تمام شد در راه برگشت به خوابگاه هوا بوی پاییز می‌داد.

    گوگوش از توی هندزفری می‌رقصید و زیر آواز زده بود. نسیم پاییز هم وزیدن گرفته بود. آسمان ابر داشت و خورشید آن دورها کم‌کم به خواب می‌رفت و من معلق در ۸ مهرِ پاییز ۴۰۵ قدم می‌زدم و پُر بودم از قرار و سرریز از خوشی بی‌دلیل.
    https://t.me/ravaanehh

  45. سال واژه‌ام: طبیب الهی

    الان می‌فهمم «در طی روز گزارش نیک‌ت رو بنویس» یعنی چی.
    با وجود اینکه روز نسبتا پربار و نیکی داشتم، الان به خاطر سرماخوردگی که از غروب گریبانم رو گرفته، خیلی حوصله نوشتن ندارم.
    صبحم رو با صفحات صبحگاهی آغاز کردم و بعد راهی شدم به سمت خانه آشنا برای تماشای فیلم «احتمال باران اسیدی».
    چهارشنبه‌ها نه فیلم برام مهمه، نه تحلیل‌گر؛ برای بازیابی خودم می‌رم. برای دوباره،آروم‌آروم ،کیانا شدن.
    فیلم جالبی بود، اما جالب‌تر از اون آدم‌هایی بودن که با هم فیلم رو تماشا کردیم. جوان‌ترین فرد جمع بودم و بقیه شرکت‌کننده‌ها ۶۵ سال به بالا سن داشتن؛ البته به‌شدت خانم‌های زیبا و سرحالی بودن.
    از میاسالی گفتن، از فهم و برداشتی که از زندگی داشتن در طی دهه‌ها زندگی کردن.
    پر از حسرت بودن؛ حسرت روزای رفته، حسرت جوانی، جسم سالم، کمتر حرص خوردن، عجله نکردن و…
    هنوز فیلم شروع نشده بود و دفتر من پر شده بود از حسرت‌هایی که بهم تلنگر زد.
    در کل نشست خوبی بود. حرف زدم و نظرم رو گفتم و نترسیدم. توی جمع، اون هم جمعی که همه با اختلاف زیاد ازم بزرگ‌تر هستن، برام سخت بود، ولی به لطف شرکت در کارگاه نویسنده‌سخنران، دیگه برام سخت و ترسناک نیست.
    بعدش رفتم نشر اطراف که نشر مورد علاقه‌م شده این روزها. سه تا کتاب رو از قبل تصمیم گرفته بودم بخرم و یک کتاب هم به پیشنهاد فروشنده خریدم که از فردا می‌خوام خوندنشون رو با اشتیاق فراوان شروع کنم.
    مسیر بسیار طولانی رو پیاده‌روی کردم، هم صبح و هم ظهر، و حسابی خسته شدم.
    خودم رو دقایقی قبل از وبینار «نویسنده‌ساز» به خونه رسوندم و آزاد‌نویسی کردیم. خیلی هم نیاز داشتم به آزاد‌نویسی.
    ۲۵ دقیقه نوشتیم و من همچنان فکر می‌کنم ۱۰ دقیقه بود، از بس که زود گذشت.
    بعد از وبینار ساعتی از خستگی خوابم برد و وقتی بیدار شدم، دچار آبریزش بینی و عطسه‌های فراوان شدم و همچنان هم درگیرشم و بسیار ناراحت.
    جلسه دوم کلاس «الفبای احیا» رو شرکت کردم و باز هم از شوق اشک ریختم. عجیبه، بعد از این همه سال که دوره‌ها رو شرکت کردم، این یه دوره این‌قدر احساساتم رو جریحه‌دار کرده.
    تمرین این بود که برای خودمون اسباب‌بازی بخریم و به فروشنده بگیم: «اومدم برای خودم اسباب‌بازی بخرم.»
    من خواستم این کار رو بکنم، ولی فلک یاری نکرد و بعد به این فکر کردم من که همیشه برای کیانای کوچولوی درونم وسیله‌هایی که دوست داره رو می‌خرم، چه اصراریه که به زور الان اسباب‌بازی بخرم؟
    مثلا هفته پیش دفتر نقاشی دایناسوری خریدم یا دیروز پاک‌کن خرگوشی صورتی.
    پس نیازی به اجبار برای خرید اسباب‌بازی نبود و خوشحالم که از ریشه حسی بد و صرفا به عنوان یه تمرین انجامش ندادم.
    امروز یک نامه دلی هم برای شخص عزیزی نوشتم که حسابی قلبشو لمس کرد.

  46. این گزارش نیک چرا تن ندارد؟

    ساعت که نزدیک به یک‌ونیم ظهر است. البته که ار ساعت ده‌ونیم برخاستم تا صبحانه بخورم و ویندوز مغزی لود بشود مدتی زمان می‌برد. اصطلاحات مربوط به تکنلوژی در دایره وازه‌‌گانی‌ام. حذف شود.مثلن .وقتی خسته‌ می‌شوم می‌گویم «باتر‌ی‌ام ته کشیده است» خیلی‌ها را دوست ندارم حس انسان‌بودگی نمی‌دهد باید پرهیزکار باشم تا رستگار شوم. همش روایت‌ذهنی نشد که عینیت کو؟ تن کو؟ تن ندارم. با چه عینیتی درگیرم. فایده داستان یا پرسه در داستان خوب درگیری با اشیا. بگذار ببینم در ادامه روز روز می‌شود کاری برای تن کنم… در ادامه روز از خانه بیرون زدم. با مادر راه‌افتادیم توی خیابان‌ برای کاری. خیابان شلوغ بود ما هم که مرکز شهر. با اینکه خیلی وقت بود بیرون نزده‌ام اما خیابان برایم آن‌قدر را که متصور بودم ملال‌زدا نبود. با این‌ها هنوز برایم سوال است موتوری‌ها که از کنار ماشین می‌گذشتند کجا می‌روند ساعت یک‌ربع به هفت برگشتیم خانه. بیست‌وپنج دقیقه آزادنویسی کردیم… برگردیم به موضوع تن. بهترین سوال این است. چگونه گزارش‌نیکم تن داشته باشد؟

    علی آراسته
    #نیک‌روز

  47. ۵/۷/۸
    چهارشنبه خُنُک

    ۱. صبح
    با یه تیپِ لشِ مسخره رفتم دکتر تا دکترم بفهمه من چقدر ردی‌ام و داروهام رو قوی‌تر کنه. نمی‌دونم خوشبختانه یا بدبختانه، دو تا قرصِ جدید بهم داد و دوباره تا یک‌ماهِ لعنتی دیگه اثرِ دارو معلوم نمی‌شه. کلا روند درمان صبر زیادی می‌طلبه که من ندارم.

    ۲.خرید
    انقدر پرخوریِ عصبی داشتم که نه کیک، نه کروسان، نه ویفر، نه بیسکوییت، نه هندونه و نه شیر تو یخچال نمونده. رفتم هندونه و پشمک و بیسکوییت خریدم، اما از شیر یادم رفت. شیییر که مایه‌ی حیاته، چجوری یادم رفت رو خدا می‌دونه.

    ۳.تسویه
    از فروشگاهِ قبلی که توش کار می‌کردم و ورشکست شد، بهم زنگ زدن که بیا پولتو بدیم. این همه راه از الهیه بلند شدم رفتم جهان‌آرا، بخاطرِ چص مثقال.
    هیچ حسی نداشتم نه حسرت که کاش ورشکست نمی‌شد نه لذت که ایول ورشکست شد.

    ۴.مدرسه
    بعدِ تسویه رفتم مدرسه‌ی خواهرم که کتاباش رو بگیرم. معلوم شد اسمش برای کتاب اصلاً ثبت نشده تو سایت و ده روزِ دیگه کتاباش میاد.

    ۵.ناهار
    اول یه کم لش کردم. بعد مایه‌ی ماکارونی که تازه یخش باز شده بود رو گذاشتم تو یخچال و چهارتا تخم‌مرغ با دلمه‌ای سرخ کردم. چون شب دورهمی‌ام و قطعاً و حتماً مست می‌شیم، بهتر بود ماکارونی نخورم. فکرشو بکن، از ماکارونی گذشتم. لعنت به مستی.

    ۶.خواب
    خوابیدم و با سردردِ عفونی بیدار شدم. دیگه خودم فهمیدم کِی سردردِ میگرنی میاد، کی عفونی. خدایا منو شفا بده.
    مجبور شدم بُخور بدم. نمی‌دونم املاش درست هست یا نه. بخور دادم، یه ناپروکسنِ ۵۰۰ انداختم بالا، به امیدِ اینکه شب مثلِ کما‌زده‌ها نباشم. و بخاطر سردرد کز نکنم ی گوشه و خودم رو فحش ندم که چرا از خوابم گذشتم و اومدم.

    ۷.وبینار شرکت کردم
    و آزادنویسی کردم، ما نه داخلِ خودِ وبینار.

    ۸.خوندن
    آتش‌پرست از صادق‌هدایت رو خوندم. چطور یک نفر می‌تونه انقدر دلبرانه، متمدنانه و روان بنویسه.عجیب است بسی عجیب.

    ۹‌.دورهمی

  48. نیک‌روز خاطره‌بازی

    پاییز آمده، برگ‌های رقصان روزمرگی از کتاب‌های قصه می‌ریزند توی حافظه‌ی نمور آدم‌ها.
    قفسه‌های مغزت نفس می‌کشند و بوی کهنه‌ی کاغذها با تن‌ات می‌ماند، مثل عطر باران روی برگ‌های خشک بلوار چهارباغ خواجو.

    کتاب حساب اول دبستان، به جای مانده از سال ۵۷ را ورق می‌زنم. پنجره‌ای می‌گشایم رو به کوچه‌های پر از مِه کودکی.
    در کوچه‌پس‌کوچه‌های خانقا با مریم، دخترعمه‌ام قدم می‌زنیم. کیف‌های چرمی سنگینمان را به هِنمان می‌کشیم.
    کیف سیاه من دو‌قفله است و مال مریم قهوه‌ای یک قفله. کاش کیف من هم یک‌قفله بود.‌ مریم با دست چپ می‌نویسد و من با دست راست. کاش من هم چپ‌دست بودم.
    مریم خواهری کوچولو دارد، لیلا.
    کاش من هم خواهری کوچولو داشتم. حتماً اسمش هم لیلا بود.
    مریم بچه‌ی اولی است و من بچه‌ی آخری. کاش من هم بچه‌ی اولی بودم و بزرگتر از بقیه‌ی خواهر و برادرهایم. که هی امر و نهی‌ام نکنند که من روی سر آن‌ها سوار باشم و نه این‌که مجبور باشم به حرفشان گوش کنم.
    و حال سال‌ها از آن «ای کاش‌های کودکی» گذشته. اصلاً دلم نمی‌خواهد بچه‌ی اولی باشم. کیف دوقفله با یک‌قفله فرقی ندارد. اینکه دست‌چپ یا دست‌راست باشم، توفیری ندارد. الان لیلا، خواهر کوچولوی سال ۵۷ مریم، دختر عمه‌ام، فرسنگ‌ها دور از ماست. استرالیا، در قاره‌ای آن طرف دنیا.‌
    چقدر زمان زود می‌گذرد.

    بوی کهنه‌ی کاغذهای کتاب حساب در هوا می‌ماند و خاطرات یکی‌یکی پر می‌کشند رو به پنجره‌ی خیال.
    آنیتا، دخترم هنوز از کلاس برنگشته. ظرف‌ها توی سینک صدایم می‌زنند. برنامه‌ی اییرجیم هنوز روی مبایلم باز است.
    دو، ر، می، فا در اکتاو چهار. صداهایشان دیگر آشناست. دارد از حس شنوایی‌ام خوشم می‌آید. چرا تا حالا با اییرجیم اینقدر رفیق نشده بودم.
    صبح رفته‌ام یوگا. پس از یک هفته طی نقاهت بیماری. سوپ شوربا و سرگنجشکی و پلوشوید پخته‌ام. این غذای مریض‌پزی خانه‌ی ماست.
    چند صفحه خسروخوبان خوانده‌ام.
    فصلی از «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» زویا پیرزاد را شنیده‌ام.
    وبینار نویسنده‌ساز را بی‌خیالش شده‌ام. هنوز بی‌حوصله‌ام. بدنم هنوز روی فرم نیامده و وامانده شده.
    خاطره‌بازی‌های کودکانه کرده‌ام با کتاب‌های آن روزها.
    گزارش نیک‌ام را نوشته‌ام تا پایان امشب شاید تماشای فیلمی به آن اضافه شود. باید فایل‌های صوتی جلسات نهایی رمانجا را بشنوم و یادداشت‌برداری کنم.
    امروز طلا از گرمی بیست و پنج میلیون تومان هم گذشت. دلار دویست و شصت هزار تومان. جان آدم‌ها اما ارزان. نمی‌دانم سفره‌ای مانده که کوچکتر شود؟
    محاصره‌ی اقتصادی از دریا و هوا، جنگ روانی فرسایشی چون سوهان روحمان را ساییده، اگر روحی دیگر مانده باشد در این وانفسا.

    ۱۴۰۵/۷/۸
    @Maryam_jelvani

    #درباره_امروزم
    #گزارش_نیک

    1. 🌿🌿😢😢نمی‌دانم سفره‌ای مانده که کوچکتر شود. با خاطراتت منم بُر خوردم با همان سال‌ها و همان روزها. و چه ای‌کاش‌های شیرینی. الان ای‌کاش‌هامان اما با گذشت زمان مسخره نمی‌شوند.
      کاش این همه غم از آدم‌ها بریزد.

  49. گزارش سی و چهارم
    سال واژه: تبدیل

    _صبح دکتر رفتم و هزینه‌ هایم بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم شد.
    _ ناهار خوردم و برنامه‌ی رژیم جدیدم را چک کردم.
    _ خواستم داستان‌های موازی ببینم که زود خوابم‌ برد.
    _ حدودا بیست و پنج دقیقه سفرنامه‌ام را نوشتم اما چون تمرکز کافی در محیط نداشتم ادامه‌اش را انداختم فردا.
    _ ها در گروه تبریک گویان بود امروز. ترانه‌ی عزیزم بالاخره از راز کوچکش رونمایی کرد. ذوق کردم حقیقتا.
    _ گزارش خوانی هم انجام شد.
    _ شب هول امروز را نخواندم.
    _ بعد از یک هفته آغاز کار و مدارس و دانشگاه فرصتی پیدا شد شب نشینی کوچکی با خانواده داشته باشیم.
    _شب نیک باشد.

  50. روزی دیگر از روزهای باوقار پاییز، دارد تمام می‌شود. از صبح که بیدار شدم می‌خاستم روزم را در طول روز بنویسم که تا حالا مجال نشده بود و الان که الان است، رسیده‌ایم به ساعت 11و 34 دقیقه. حالا کجا و 6 صبح کجا. حتی برای اینکه یادم بماند چه کار می‌خاستم بکنم و فرصتش نشد، یک متن ساختارشکنانه در یادبود روزبینی‌ام نوشتم و گذاشتم در وبلاگم.
    تقریبن به تمام برنامه‌های روتینم رسیدم جز دو، سه مورد و هنوز کمی فرصت دارم که تکمیلش کنم. خوب و زیاد نوشتم و دلی از عزا درآوردم. رمان را که آنلاین منتشر می‌کنی، بازخورد گرفتنش قشنگ است. آدم دوست دارد دیده شود حتی من درونگرای سردرلاک. شاید چون آنقدر که لازم است بلد نیستم و آنقدر که لازم است اعتماد به نفس ندارم و نیاز دارم به تایید.
    روزبینی 8 مهرم چیزی نشد که می خواستم اما همین قدر که هست و چیزکی نوشته‌ام خوب است.
    فردا روز بهتریست. می‌دانم.

  51. آنچه در حلزون وارگی های امروزم گذشت
    ورق‌نشینی:
    سه صفحه آزاد‌نویسی در صبح، برای رها کردن واژه‌هایی که در ذهنم جا خوش کرده بودند.
    اندکی تایپ حدیث، به اندازه‌ی ۴۰۰ کلمه.
    ورق‌زدن دنیای سوفی و نشانه‌گذاری بخش‌های مختلف آن؛ رنگ کرم برای افسانه‌ها، بنفش برای فلسفه‌ها و صورتی برای لحظه‌های هم‌ذات‌پنداری.
    دوباره‌خوانی بوف کور و قدم زدن در دنیای وهم‌آلود و رازآلود هدایت.
    خرید کتاب خودآموز فلسفه از کتاب‌فروشی محبوبم؛ خانه‌ای کوچک برای اندیشه‌های بزرگ.

    یادگیری واژه جدید:
    مصالحه
    از تو اخبار یادش گرفتم.
    فیلم و سریال‌گردی:
    – تماشای سریال سیلو و غرق شدن در دنیای پررمز و راز آن.
    دانش‌ورزی:
    یادگیری اصطلاحات انگلیسی.
    نوشتن دو صفحه از یک داستان کوتاه انگلیسی.
    شرکت در نشست مطالعاتی و در آغوش کشیدن استاد مهربانم.
    گوش سپردن به حرف‌های دیگران و ثبت اندیشه‌هایشان در گوشه‌ای از ذهنم؛ شاید روزی به کارم بیایند.
    نغمه‌ی گوشی
    گوش دادن به پادکست انگلیسی.
    گوش دادن به وبینار امروز نویسنده‌ساز امروز.
    🍊 لحظه‌های به‌یادماندنی:
    امروز اولین نارنگی پاییزی‌ام را خودم پوست کندم. میان آن همه کار و واژه و اندیشه، عطر دل‌انگیز نارنگی ناگهان مرا به یاد پاییز انداخت؛ همان بوی آشنایی که انگار با هر بار استشمامش، گوشه‌ای عمیق از قلبم را برای خودش خانه می‌کند.
    نمره به امروز ۷ از ۱۰

  52. امروز در مدرسه بالاخره تدریس را شروع کردم. نزدیک‌های ساعت دو که آخرین کلاسم بود، واقعاً توانم تمام شد. در خانه خوابیدم. چند روز است حالم اصلاً خوب نیست و به خواب بیشتری احتیاج دارم. عصر به آخرهای وبینار رسیدم. بعد غذا خوردیم. تا دیروز هیچ بو و مزه‌ای را متوجه نمی‌شدم، امروز کمی متوجه بو و مزه شدم. تا دیروز هر چه می‌خوردم، فقط بافتشان را تشخیص می‌دادم و هیچ مزه‌ای در مغزم راه نمی‌یافت. خیلی سخت بود.
    عصر به کارهای خانه رسیدگی کردم. کتابخانه را گردگیری کردم. دلتنگ خواندنم اما حالم چندان خوب نیست. سردرد از بعد مدرسه تا الان رهایم نکرده است.
    یادداشت کانال را هم نوشتم.
    https://t.me/NaimehGhaffarpoor

  53. الان ۱۴:۳۰ است. از صبح در تکاپو بودم. دایی چوچیخه و رفیقش یک سر آمدند دفتر. چندتایی تماس گرفتم و پیام جواب دادم و لابه‌لاش قفسه‌ی مجله‌ها را مرتب کردم. کلافه‌ام. هیچ چیز مثل هجوم افکاری تکراری نمی‌پریشدم. تا اینجای روز دو تا قهوه نوشیده‌ام. قهوه مضطرب‌ترم می‌کند ولی می‌ارزد. لحظه‌ها گوزگوزک می‌شوند، عمر با سرعت می‌گازد سمت دره و با خودت می‌گویی سگ رید به جوانی اگر قرار است دم‌به‌دم افسوسِ زوالش را بخوری. حالا آرام‌ترم. می‌بینی؟ خوشگل‌ترین ضرب‌المثل در وصف نوشتاردرمانی و نوشتآرامی را توی همین فارسیِ‌ خودمان داریم:‌ «زبان بادبزنِ‌ دل است.» چه استعاره ملموس و مؤثری‌. این یکی هم زیباست: «قلم، طبیبِ سخن است.» … از ۱۴:۳۰ تا ۱۷ یکسره درگیر ۳ کلاس خصوصی بودم، یادداشت و شعر و داستان و دیالوگ… وبینار نویسنده‌ساز با ۲۵ دقیقه آزادنویسی شروع شد و سپس از «پیرنگ»‌ گفتم با نمونه‌ای از هنریک ایبسن… بعدازظهر مادرِغلام هم یکسر آمد پیشم، کمی غیبت کردیم اما در نهایت سر موضوعی پرت افتادم به غُرغُر و به قول آن بانوی شرجی‌‌زده: «اصلن حالم بد شد.» در نتیجه دم‌وتشکیلاتم را جمع کردم و زدم بیرون و همین‌ قدر بگویم که تهش سر از عظیمیه‌ی کرج درآوردم. عظیمیه دیگر آن لطف سابق را ندارد، البته سابق هم لطفی نداشت، الان شلوغی بدترش کرده. توی کرج جهانشهر را ترجیح می‌دهم. گوشه‌هایی از مهرشهر هم بدک نیست، ولی مهرشهر بی‌روح است در نگرم… باری، الان ۱۱ شب است. قدری از پریشانی عصرم کاسته شده. در جاهای ناهمواری پیاده‌روی کردم که بز کوهی هم می‌پرهیزد ازشان. گفتم باید طوری راه بروم که آخرش حس کنم پاهایم دارد کَنده می‌شود از بیخ، بلکه اینطوری قدری از آلامم کاسته شود… کلافگی و دل‌آزاردگی سبب شد کلاس حضوری فردا را لغو کنم. برای بچه‌ها نوشتم که دوست دارم همیشه با بهترین نسخه‌ی خودم کلاسشان را برگزار کنم و حالیا آن نسخه‌ی مرغوب گوزیده به آب… آهان مگر می‌شود بزنم بیرون و سر از کتابفروشی در نیاورم؟ متاع امروز: «آفاق فلسفه در سپهر فرهنگ: گفتگوی حامد زارع با رضا داوری اردکانی». رضا داوری چندان در فضای روشنفکری ایران چندان محبوب نیست و حتا می‌توان گفت به‌نوعی منفور است؛ من اما از برخی سخنان او چیزهای سودمندی آموخته‌ام. ضمن اینکه باید تحول فکری او را هم در نظر بگیریم. در پاره‌ای از کتاب می‌خانیم: «علمِ‌ آموختنی می‌تواند در تصاحب آموزندگان و زائد بر وجود آنان باشد به قسمی که بتوانند هرجا بخواهند از آن بهره‌برداری کنند. ولی فلسفه و شعر از جان صاحبانشان جدا نیستند که بخواهند آن‌ها ار هر طور بخواهند مصرف کنند. شعر و رمان اثر و تأثیر دارند اما این اثر و تأثیر را شاعر و نویسنده و البته اشخاص دیگر معین نمی‌کنند. شعر و رمان وسیله نیستند بلکه چیزهایی هستند که همه‌ی ما به آن‌ها نیاز داریم تا آن‌جا که می‌توان گفت اگر شعر نبود، آدمی نبود. زمانی که بشر در آن شعر نداشته باشد، زمان حُرمان است.(ص۲۸۸)». خلاصه که مصاحبه می‌دوستم و همیشه تو سبدِ کتاب‌هایم یک مجموعه مصاحبه هم دارم. خیلی از نکته‌های باریک را توی همین گفت‌وگوها می‌توان جست… راستی،‌ یک قانون تازه‌ هم تصویب کردم برای خودم: (بی‌تردید این قبیل قوانین من ساخته می‌شوند که فوری شکسته شوند، ولی قوه‌ی مقننه بر جوانان عیب نیست.): کنار تختت فقط ۲ تا کتاب بگذار… چکیده‌ی تجربه‌ی تازه‌ام را هم بگویم برایتان: نوشتن «گزارش نیک»، به این شیوه، یعنی پیوسته و روایی، خیلی بهتر از فهرست‌وار نوشتن است. اینطوری هم لذت بیشتری می‌بریم از نقل عملکردمان، هم مهارت نویسندگی‌مان را ارتقا می‌دهیم، چو ن نگارش جملات پیوسته چالش‌برانگیزتر از فهرست‌نگاری‌ست… دیگر اینکه می‌خاستم بیشتر ژاژ بخایم امروز اما ژاژم نمی‌خاید، پس دربِ خیشتنِ خیش‌ را می‌گذارم، نعلتِ خدا بر باگِز و بانی‌اش. در هر صورت، ما آیندگانیم.

  54. با خنکایِ صبح بیدار شدم. از تخت پایین نيامده، صفحه صبحگاهی را نوشتم و تکلیف امروز را روشن کردم.
    با یک پومودورو تمرینِ یوگا، برای نشستن‌هایِ نوشتن و نواختن آماده شدم.
    یک پومودورو آزادانه نوشتم. به آینده رسیدم.
    فهمیدم که آینده یک دستگاه مبدل است و سوخت آن، امروز.
    امروز را به خوردش می‌دهی و یک فرآورده‌ می‌سازد.
    بیفزایم که نوشتن گزارش نیک را از همان کله‌ی صبح آغازیدم.
    صوت کلاس چینش و طراحی تمرین را دوباره شنیدم. نکاتی را فهمیدم که در کلاس از کنارشان گذشته‌بودم.
    امروز، مهرماه هوای گرم را دک کرد و پاییز را در شهر پخش کرد.
    کتاب بی‌لنگر را خاندم. کتاب زیر متن از سن، پیشینه‌ی شخصیت و تحصیلات شخصیت‌ها گفت، حتا اگر داستان به آن اشاره نکند.
    از روی این شعر حافظ نوشتم:
    زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
    راه هزار چاره‌گر از چارسو ببست
    در خانه‌تکانی پاییز، پنجره‌ها را پاک کردم و پرده‌های شسته‌ شده را آویختم.
    در تمرین‌جا، از نقد استاد بر نوشته‌های دوستان، بهره‌ها بردم.
    یک پومودورو براساس الگوی جلسه‌ی هفتم نویسندگی خلاق نوشتم.
    سپس کتاب تسلی‌بخشی‌های فلسفی را خاندم.
    در نویسنده‌ساز کتاب چکادخانه‌ی والا معرفی شد.
    در هزار کلمه‌ی داستان‌ساز، از خودم و تصمیم‌هایم نوشتم.
    به تازگی《فکر نکردن》 در آزادنویسی را آموخته‌ام.
    شروع می‌کنم به نوشتن و از هرچه که بخاهم می‌نویسم.
    انگار وزنه‌ای از پایم باز کرده‌اند و غلت می‌زنم در میان کلمات.
    بانو حق‌پرست از کشف شاعرانه گفت.
    آیا کشف شاعرانه یعنی بیان‌کردنِ آنچه که به چشم غیر شاعر نیامده؟
    نگاهی انداختم به مرغابی وحشی.
    یک ویدئو از اجرای آساناها با بند ضبط و ویرایش کردم.
    مقاله هوشنگ گلشیری و دومین داستان از هیچکاک و آغاباجی را خاندم.
    شش دانگ حواس پدرم به اخبار ناگویاست و من هم بی‌نصیب نیستم.
    با گذشت دوازده روز از مسابقاتِ آسیایی، چین یکصد و چهل مدال طلا کسب کرده، بیشتر از تعداد کشورهای شرکت‌کننده.

  55. _ صفحات صبحگاهی

    _ پیاده روی

    _ سال واژه مشاهده گری

    _ نمره امروز ۶ از ۱۰

    _ حضور در شرکت، صرف صبحانه درجمع هیات مدیره،
    سپس به قسمت حقوقی رفتم سارا مسئول بخش حقوقی است، متوجه شدم کارهایی که جزو وظایف اوست، انجام نداده، رو به من کرد و گفت ایمیل را متنش را بنویس گفتم قبلن نوشتم و در واتس اپ برات فرستادم، گفت نفرستادی، گوشی را برداشتم و سرچ کردم، دیدم اول هفته برایش فرستادم، ارسال نکرده اسکرین گرفتم، گفتم گوشیت را چک کن، وقتی دید خندید و گفت زحمت ارسال ایمیل را هم بکشید جبران می کنم، رفتم پشت میز و از سیستم ارسال کردم، گفت می روم امور مالی پیش دکتر فلانی گفته بروم امور مالی کار دارد، بعد از چند دقیقه زنگ زد و گفت راستی خانم چیز پرونده فلان را هم بررسی کنید و بایگانی کن، با خنده که صدایش را می شنیدم گفت جبران می کنم، تاکید میکنم گفت جبران می کنم. پشت تلفن گفتم نمی خواهم جبران کنی کارهای خودت را انجام بده منفعت طلب یک طرفه هستی، نمی خواهد جبران کنی.
    البته ناراحت شدم چرا بهش گفتم منفعت طلب یک طرفه…

    مولانا سرود ومن گوش سپردم به دردانه امیر نیما.

    «گفتی بیا، گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ما

    گفتی مرو. گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا»

    «گفتی که وصلت میدهم. جام الستت میدهم

    گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم»

    «گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن

    گفتم مرامستی دهی، با باده ای هستی دهی»

    و گزارش ۱۴۱ نیز به خط پایان رسید.

  56. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    صبحی هزار کلمه نوشتم. بعدش تمرین و تمرین و تمرین آن فلانی. در کلاس به آن خانم خوش‌مشرب گفتم که چرا بازدهی‌ام قدر تمرین‌هایم نیست؟ کلی حرف زدیم و از پانصد شغلی که امتحانش کرده بود، گفت. چقدر شیرین و الهام‌بخش بود شنیدن این تجربه‌ها.
    از نجدی خاندم و شاملو. بعد هم سر ذوق آمدم برای باز نوشتن. باز نوشتم روزم را. چه کیفی که فور نکردم. از این پس با همین جزئیات می‌نویسم روزم را. این هدیه‌ی بزرگی‌ست به آینده‌ام.
    زبان خاندم.
    حالا هم که مانده اسطوره‌کاوی‌هایم. انگار که زئوس با آذرخشش بالای سرم ایستاده باشد به تهدید.

  57. سال‌واژه: ثمربخشی
    هر روز دارم به یک سری نتایج شخصی می‌رسم ‌ چه کیفی دارد لحظه را زیستن و فهمیدن به روش خودت جایی که زندگی مثل یک دیکته نیست امروز فهمیدم سن و سال و میزان علاقه به تکرار با هم رابطه مستقیم دارند بزرگتر که شدم بیشتر از تکرار خوشم اومد تکرار آرامش، تکرار کارهای تکراری که خوشایندم هستند مثل همین نوشتن مثل کتاب‌خاندن، شعر خاندن، پیاده‌روی، گوش دادن به موسیقی بی‌کلام تکراری که تکرار زده‌ام نمی‌کند. انگار هر کدام از این تکرارها سهم خودشان را در خوشبختی‌ام ایفا می‌کنند.
    وبینار نویسنده‌ساز را دیدم ۲۵ دقیقه نوشتم ساجده‌جان حق‌پرست شعر خاند و وبینار را برایم ختم به خیر و خوشی کرد.
    مدت زیادی است گزارش نیک ننوشتم امروز که در وبینار حرفش شد خیلی خجالت کشیدم.
    برای اولین بار در چالش روزنویسی گروه نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    https://t.me/sohahashayeb

  58. ویل‌ویلی

    – نوشتم.
    – وبیکار الهه را شرکت کردم.
    – کتاب خاندم.
    ماکارونی پختم.
    -برگه‌ی شاگردم را صحیح کردم.
    – نویسنده‌ساز را شرکت کردن‌م.
    – انتشار روزانه داشتم.

  59. گزارش نیک

    سال واژه: عمل‌گرایی. مهم‌‌‌‌تر از اغازیدن یک
    کار، انجام پایان ان است. چه کارهایی را امروز عمل‌گرایانه انجام دادی؟
    شستن ظرف‌های بعد ناهار که همیشه در اعماق سینک غرق‌شده و به فردای صبح ان روز موکول می‌شوند.

    یک‌ربع اخر وبینار کلونتری حوصله ام نمی‌کشید و می‌خواستم از کلاس خارج شوم اما تا
    اخر ماندم.

    به نمره‌ی امروز از ده هفت می‌دهم.کار مهم
    چندانی به‌غیر از نوشتن نداشتم.

    امروز دوره‌ی بوفه‌ی سلامت ثبت‌نام کردم. دراین فصل از سال که مادران دغدغه‌ی تغذیه‌ی سالم برای مدرسه‌ی بچه‌ها را دارند ایده‌ی
    خوبی‌ست. از مادرم خواستم میز شش نفره‌شان که دارد در انبار پدر خاک می‌خورد را به
    من بدهد تا یک کارگاه کوچک درخانه راه بیندازم. از یارا خواستم از هوش مصنوعی بپرسد برای تیزر و استوری چه محتوایی می‌تواند بدهد.

    امروز دومرتبه هزارکلمه نویسی کردم. اول بار در صفحات صبح‌گاهی که شش‌صفحه قلم زدم و دل از سفیدی کاغذ نمی‌کندم. دوم بار با
    کلونتری سر وبینار نوشتیم. هزار کلمه در ورد ازادنویسی کردیم و ایده ی یادداشت
    امروزم درخشید.

    در خوانش یادداشت‌های روزانه شاهرخ مسکوب به واژه هایی سخت برخوردم. اصطلاحات سیاسی را در گوگل سرچ کردم اما چیزی حالی‌مان نشد. پس دوصفحه پریدم جلو. مسکوب از روزهای امدن ایت‌الله نوشته بود هرگز تهران را این‌جوری ندیده بودم ونخواهم دید. شاهرخ‌خان در عصر ما نبود تا در تشییع ژنرال سلیمانی و ایت‌الله خامنه‌ای تهرانِ دیگرگونه را نظاره‌گر باشد.

    همیشه برایم سوال بود که این اقای کلونتری روزش را چگونه می‌اغازد؟ روزی چقدر
    مطالعه می‌کند؟ چگونه روزگار می‌گذراند؟چه کتاب‌هایی می‌خواند؟ تا این‌که در نوشتن
    گزارش نیک‌ سراغ شیوه‌ی جدیدی رفت. در
    خوانش ان برگ‌‌ریزان بود.این مرد چقدر واژه افریده. برای زایش کلمات او باید
    یک زایش‌گاه جدا زد. کمااینکه خودش یک
    دفترنویسندگی برای این‌کار دارد.
    تندگامیدن/ قابل‌اعتنا/ ژرفکاوی/ دوشیدم چه دوشیدنی/ قلمی کنم.

    وقت غروب یک دورهمی داشتیم با خاله‌جان، خنده‌ها کردیم از ته‌دل.
    ادم باید هرچه زورش می‌رسد با ادم‌های امن زندگی‌اش وقت بگذراند و باهاشان بخندد و
    بخنداند.

    اخر‌شب هم با سوپرایز دوستی از همان ادم‌های امن گذشت. خواهر روزهای سخت. چه‌خوب که سوپرایز تولد یک‌هفته بعد هم ادامه‌دار شد.

    فاطمه بهزادی‌مقدم
    ۸ مهر ۱۴۰۵
    چهارشنبه

    @fatemehbehzadimoghadam

  60. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم.
    اینستاگرام‌گردی کردم که اشتباه بزرگی بود؛ نه فقط زمانم را هدر داد، اعصابم را هم به هم ریخت.
    سریال «صد» را دیدم.
    پادکست وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    روزنویسی کردم.
    مراقبه کردم.
    با دخترم bingo بازی کردیم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. مثل هر روز آزادنویسی کردیم. اولش از احساساتم گفتم و از چیزهایی که نمی‌شد با دیگری گفت. در نهایت هم به یک داستانک رسیدم.
    پیاده‌روی رفتم‌. کوتاه بود، ولی برایم سودمند بود.
    پادکست جافکری را گوش دادم. در مورد مشاهده بود و دقت و تمرکز. این جمله برایم جالب بود: «ما با همهٔ حواسمان فکر می‌کنیم».
    ۱۰ صفحه از «قمارباز» را خواندم.
    ظرف‌ها را شستم و گاز را پاک کردم.
    ۵ صفحه از «اثر مرکب» را خواندم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  61. صبح دو قدمی مدرسه سرم محکم خورد به لوله گازی که از مدرسه‌ی بغلی بیرون زده. مغزم تکان خورد انگار. همکارانم نگرانم شدند و من اشک‌ریزان از درد به دفتر رفتم. یخ گذاشتم رویش ولی تا الان هنوز هم کمی درد می‌کند.
    مدرسه مثل تمام این یک هفته سخت بود. بچه‌ها نه، که دوستشان دارم و بعضی چه بامزه‌اند و دوست‌داشتنی. ماجراهای همکارانم تمامی ندارد. خسته‌کننده است. فرسایشی.
    بعد از مدرسه مدام تلفن حرف زدم. با فاطمه و مامان و مادرشوهرم و فائزه و زهرا. بینش هم نوشتم. چرت می‌زدم و غذا درست کردم. با سهیل حرف زدیم و شام خوردیم و کاتان بازی کردیم. حالا هم می‌خواهم بخوابم. چهارشنبه‌ی با کیفیتی نبود. دوست داشتم بیشتر با خودم خلوت کنم اما نشد.

  62. گزارش نیک ۱۴۱
    صبح با سردرد بلند شدم. نبات زیاد توی آبجوش‌ انداختم. خوردم. این معجون را فراموش نکنید. فوری خوب شدم. تخم‌مرغم را می‌خورم. می‌روم سراغ روزانه‌نویسی.
    — یادداشتم در باره‌ی «شانس» را اتود می‌زنم.
    — ناهارم را  ساعت ۳ می‌خورم جوجه کباب‌‌طور. به جای منقلِ زمخت و یُقُر با زغال سیاه سوخته‌اش و سیخ‌های سیخونکی دراز، تابه‌ی تفلونِ ملوسی‌ام به دادم می‌رسد. های. های. راحت شدم از کثیف‌بازی‌های بعد از کباب کردن جوجه. با دل راحت یک جوجه‌کباب‌طور تو رگ می‌زنم.
    —الهه علیزاده در سرزبان از مود و خلق و خو حرف زد. از دازاین و بودگی. از هستی. از مارتین هایدگر.
    پرسش‌هایی دارم؟ از کی؟ از خودم. چقدر خُلقِ خوشم بقیه را به اشتباه انداخته؟ چرا جاهایی که باید ناراحتی‌ام را بروز می‌دادم با لبخند تلخی قال قضیه را کَنده‌ام؟ آن درون من چقدر بیرون من را می‌خورَد؟ یا برعکسش. تا کجا می‌توانیم تربیت را وارد عمل کنیم؟ چقدر به بی‌عرضه‌گی‌هایم لیبل «ادب» زده‌ام؟ چرا به کم آوردن‌هایم در پاسخ، توجیه «تربیت» گذاشته‌ام؟
    — موزیک در حال پخش و‌ من در حال نوشتن. در ۲۵ دقیقه آزادنویسیِ وبینار نویسنده‌ساز. شاهین کلانتری با خواندن یک‌ نمایشنامه از ایبسن، طرح و پیرنگ را بیشتر حالی‌مان می‌کند.
    تمام کننده‌ی وبینار ساجده جان است که در باره‌ی خیال شعری حرف می‌زند و شعری از نصرت رحمانی می‌خواند.
    —باد شدیدی می‌آید. به واقع، اصفهان شهر چهار فصل است. هوای هر فصل سر موعد مقررش، عوض می‌شود. برگریزان و شاخه‌ریزان‌ها شروع شده. فکر می‌کنم برگ‌های تمام درختان شهر در حیاط و راه‌پله‌های ما ریخته و جمع شده. حالا چه کسی جاروی‌شان کند؟ خدا به دادمان برسد.
    — نیم ساعت پیاده‌روی‌ام در تراس انجام می‌شود.
    — شب دلم گرفته بود. زنگ‌ زدم به دوستم‌. برای احوال‌پرسی. آمپول‌های اسپارتینا را برای لاغری می‌زند. جواب که نگرفته هیچ، به عوارضش هم دچار شده. از گرفتاری‌های روزمره حرف می‌زنیم و با آرزوی این که هر چه زودتر همدیگر را بببنیم، خداحافظی می‌کنیم.
    — شام نخوردم. نه که چیزی نخورده باشم. اسم شام رویش نمی‌‌شود گذاشت. بقول اصفهانی‌ها خیلی قاقالیلی خوردم. درهم برهم. با بیسکویت و میوه سیر شدم.
    — با خواندن دو نمونه پیرنگِ نمایشنامه از هنریک ایبسن خواب به چشمانم آمده. بسیار هم جالب بودند.

    کانال تلگرام من
    https://t.me/nahid40rasti02

  63. اینجا حسابی خلوت است و تنها ماییم که آمدیم پِی گزارش نویسی. می‌ترسیم به کمرمان بزند برای همین هرشب اینجا روانه می‌شویم. بعد از ناهار سراغ کارهای روزمره رفتم. نوشتن بقیه‌ی زندگی‌نامه حسین منزوی و یادداشت های روزانه‌ام. بعد از آن هم شروع یک کتاب جدید و رسیدگی به گلدان‌ها.
    حسابی قهر بودند و خسته.
    کلی ویتامین و تقویتی هدیه کردیم تا با ما آشتی کنند.
    تلگرام را باز کردم و نامم در صفحه‌ی تمرینجا، سبز نمایان شد. خوشحال شدم و سریع صوت را باز کردم.
    گوش کردم و فکر می‌کنم دیگر خوشحال نبودم.
    یک گازخورد گرفتم و زانوهای غمم را بغل کردم و رفتم دنبال کارم.
    دم غروب بین لوازم انباری نخ های دستبند پیدا کردم. در جوانی حسابی مشغولشان بودم. هوای جوانی کردیم و آنقدر بافتیم و گره زدیم تا یک دست‌آغوش پدیدآمد. به‌جای دستبند نمی‌شود گفت دست‌آغوش؟
    راستش انگار حکم سیگار داشت بعد از آن گازخورد.
    دیگر چیزی برای گفتن نیست. روزهایم ساده می‌گذرد و تنها گزارش می‌نویسم تا به کمرم نزند.
    همینطوری هم کمر درد دارم.
    باشد که رستگار شویم. و بازخورد بگیریم.

  64. گزارش نیک ۲

    می‌توان گفت به نحوی دست‌پیش گرفتم. و خود به این آگاهم. دانش، بخش اعظمی از پیشرفت را شامل می‌شود، ولی فعلاً که ماحصلش برای من یک پوزخندِ دانه‌درشت بیش نبوده.
    تمایل دارم دومینووار خرابکاری کنم. بزنم زیر همه‌ی ساخته‌هایم. به طور مثال به آدم‌های مهم زنگ نزنم. قهرها را آشتی نکنم. دوستی‌هایی که مرا «پایه» خطاب می‌نمایند، به خط بطلانِ تنبلی و ضدحال‌بودن بکشانم…
    من اصرار به از اول انجام دادن دارم. چیزهایی که هستند، ابداً خوب نیست. باید خفتِ شروع را دوباره ببینم.
    به طور مثال، با خودم عکس‌های گروهک‌های دانشجویی را ببینم، هوف‌هوفم شود. بعد که بچه‌خفن‌های دانشگاه ثانویه‌ام آخر هفته‌ای مرا دعوت کردند که «بیا و کنار ما باش»، خود «نوچ» بلندبالایی بکشم که این‌طور نمی‌شود. خب که چی؟با کسی از آن‌ها حال نمی‌کنی؟ می‌کُشمت‌ها!
    جوانی نکردم، نکردم، چه شد؟ بعد اگر آدمی که «پایه‌پایه» به ریشت می‌بست، دربیاید رویت بگوید «توقعی بیشتر از تو نمی‌رود»، یا دیگری ذکر کند «سطح توقعم را از  تو می‌آورم پایین» شاکی نشو …
    امروز فیلم «رها» را دیدم. روزی که موهایم مثل آن دخترک شود، دلم رضا می‌دهد دیگر. ولی قول می‌دهم هیچ‌وقت کوتاهشان نکنم؛ حتی اگر به بدبختیِ آن طفلکی‌ها رسیده باشم!
    دیگر چه؟
    امروز حس ارزشمند بودن زیادی داشتم. مریض که باشید، دردانه‌ی دنیایید. برایتان فرنی درست می‌کنند. داد بزنید، نمی‌گویند «خفه، کر شدیم»؛ می‌گویند: «عزیزم، داد نزن، برای دندانت بد است.»
    در کل برای همین چیزهایش است که فنِ مریضی و بازیِ دکتر‌بازی هستم!
    قول زنانه می‌دهم به انواع و اقسام این ادا‌بازی‌های نویسندگی و کارهای روزانه عمل کنم. نه برای پیشرفت قلم، بلکه برای انسجام مغز زیبایم. و راستش، از رویِ دایره بودن زندگی‌ام نمی‌ترسم. حداقل نه تا وقتی که آشناها مرا پیدا کنند!
    نمره‌ی امروز در خاطرم ۸ است؛ آن هم به‌خاطر درد دندان و ضدحال‌های نرفتن‌ها و نداشتن‌هایی که باز خود را در آن‌ها می‌اندازم. غیر از آن، هیچ.
    همچنین جای تکرار دارد که این کمدیلای من است؛ لینکش پیشکش شما:

    https://t.me/Comodila

  65. تایم صبحگایی با آیین‌نامه رانندگی گذشت که هیچی نفهمیدم اینو فهمیدم که (حق تقدم با کسی هست که سمت‌راستش کامل خالی هست.)
    ساعت ۱ قرار بود یک صفحه کتاب بخوانم بخودم آمدم دیدم لای (چطور رمان بنویسیم‌) مدرسه نویسندگی چُرتم بُریده.
    اماده شدم‌ و سنگ‌ترین کار این اخیر که پیاده‌روی بود رو انجام دادم اون‌هم ۲بار ، قبل از کلاس‌یوگا پیاده‌روی کردم به‌زمین و زمان نشان دادم که من اهل ورزشم.
    ۶:۳۰ از کلاس‌یوگا بیرون ریختم هوا تک‌تنفره بود و‌ من نهایت لذت رو داشتم میبردم.
    قدم‌به‌قدم‌کافه بود و پراز جوون‌های شاد و‌پرانرژی که دنبال تمامِ ‌گمشده‌ی خودشون بودند.
    از اینکه هنوز پیر نشدم مطمنم ولی از اینکه چرا اینقدر دنیام با دیگران متفاوت شده متعجبم.
    از کنار بستنی‌کارن رد شدم ، (قیفی وانیلی با لبه‌های کارامل)یاد سلام‌برخورشیدهای کلاس‌یوگا افتادم و با حسِ غلبه‌بر نفس گذشتم.
    ۷:۳۰ به آرامگاه رسیدم( خونه آرامش زیادی برایم دارد)برای هدر نرفتن انرژیم خواستم تولیدمحتوای تصویری کنم برای اینستاگرام ولی رونالدویی عمل کردم صوتی پست گذاشتم داخل کانال تلگرامم و راجب احساس ارزشمندی صحبت کردم، که انسان باارزش به دنیا میاد و برای باارزش بودن نیازی نیست کاری انجام بده.
    ناخنکی هم به موضوع پذیرش در زندگی زدم و از شدت زیبایی کلامم چندین‌بار ویس رو گوش کردم.
    باتاخیر وبینار نویسنده‌ساز رو از باندهای خونه پخش کردم انگار استاد وسط خونه درحال برگزاری سمینار بود.
    شروع کردم به نوشتن‌نوشتن‌ ونوشتن، نوشتنم ادامه نداشت گفتوشنودهایی پیش آمد که از شدت غم مجدد رفتم یک‌ربع دیگر هم قدم زدم و امروز پرتلاش‌ترین غمگین شهر بودم وحالا که گزارش‌نیک رو‌ مینویسم صرفا برای رهایی از رنج سنگین این لحظه‌ام هست.
    با تشکر از خودم و مدرسه‌نویسندگی و‌هرچشم و‌کلامی که تا انتها مرا خواند.

  66. حلزون و گیر کردن توی سیاهی. یاد مثل خر گیرکردن توی گل افتادم.
    مریض شدم. از بچه‌ها.
    حالا شدند بچه‌ها؟ همیشه که بچه‌هام بودند؟🫥
    هنوز دو هفته نگذشته از شروع مدرسه‌ها مریض افتاده‌ام گوشه‌ای.
    کارهای مفیدم یک مدرسه بود که مفیدترینش این بود که کتاب خواندم برایشان.
    و یک شکارچی کرم ابریشم که هی خواندم ازش.
    شب‌بخیر.

  67. چهارشنبه 8 مهر 1405
    گزارش نیک
    سال واژه عمل‌گرایی. مهم‌‌‌‌ تر از اغازیدن یک کار انجام پایان ان است.امروزچه کارهایی را عمل‌گرایانه انجام دادی؟
    شستن ظرف‌های بعد ناهار که همیشه در اعماق سینک غرق‌شده و به فردای صبح ان روز موکول می‌شدند. یک‌ربع اخر وبینار کلونتری حوصله ام نمی‌کشید و می‌خواستم از کلاس خارج شوم اما تا اخر ماندم.
    به نمره‌ی امروز از ده هفت می‌دهم.کار مهم چندانی به‌غیر از نوشتن نداشتم.
    دوره‌ی بوفه ی سلامت ثبت‌نام کردم. دراین فصل از سال که مادران دغدغه‌ی تغذیه‌ی سالم برای مدرسه‌ی بچه‌ها را دارند ایده‌ی خوبی‌ست. از مادرم خواستم میز شش نفره‌شان که دارد در انبار پدر خاک می‌خورد را به من بدهد تا یک کارگاه کوچک درخانه راه بیندازم. از یارا خواستم از هوش مصنوعی بپرسد برای تیزر و استوری چه محتوایی می‌تواند بدهد.
    امروز دومرتبه هزارکلمه نویسی کردم. اول بار در صفحات صبح‌گاهی که شش‌صفحه قلم زدم و دل از سفیدی کاغذ نمی‌کندم. دوم بار با کلونتری سر وبینار نوشتم. هزار کلمه در ورد ازادنویسی کردیم و ایده ی یادداشت امروزم درخشید.
    در خوانش یادداشت‌های روزانه شاهرخ مسکوب به واژه هایی سخت برخوردم. اصطلاحات سیاسی را در گوگل سرچ کردم اما چیزی حالی‌مان نشد. پس دوصفحه پریدم جلو. مسکوب از روزهای امدن ایت‌الله نوشته بود هرگز تهران را اینجوری ندیده بودم ونخواهم دید.شاهرخ‌خان در عصر ما نبود تا در تشییع ژنرال سلیمانی و ایت‌الله خامنه‌ای تهران دیگرگونه را نظاره‌گر باشد.
    همیشه برایم سوال بود که این اقای کلونتری روزش را چگونه می‌اغازد؟ روزی چقدر مطالعه می‌کند؟ چگونه روزگار می‌گذراند؟ چه کتاب‌هایی می‌خواند؟ تا این‌که در نوشتن گزارش نیک‌ سراغ شیوه‌ی جدیدی رفت. در خوانش ان برگ‌‌ریزان بود.این مرد چقدر واژه افریده. برای زایش کلمات کلونتری باید یک زایش‌گاه جدا زد. کمااینکه خودش یک دفترنویسندگی برای این‌کار دارد.
    تندگامیدن/ قابل‌اعتنا/ ژرفکاوی/ دوشیدم چه دوشیدنی/ قلمی کنم.
    وقت غروب یک دورهمی داشتیم با خاله‌جان خنده‌ها کردیم از ته‌دل . ادم باید هرچه زورش می‌رسد با ادم‌های امن زندگی‌اش وقت بگذراند و باهاشان بخندد و بخنداند.
    اخر‌شب هم با سوپرایز دوستی از همان ادم‌های امن گذشت. خواهر روزهای سخت. چه خوب که سوپرایز تولد یک‌هفته بعد هم ادامه‌دار شد.
    فاطمه بهزادی‌مقدم
    8 مهر 1405
    چهارشنبه

  68. ۱- خورشت سیب‌زمینی‌ای که درست کرده بودم، در کنار سیب‌زمینی‌های ترد و طلایی که شقایق سرخ کرده بود، دست به دست هم دادند تا از خوردن غذا حسابی لذت ببرم. ترکیب خورشت و آن سیب‌زمینی‌های طلایی، ناهار خوشمزه‌ای ساخته بود.

    ۲- صادقانه بگویم، صبح ترجیح دادم در تختم بمانم و برای پیاده‌روی نروم. کمی عذاب وجدان دارم، اما تصمیم گرفته‌ام فردا حتی اگر سنگ از آسمان ببارد، پیاده‌روی صبحگاهی‌ام را انجام بدهم و این یک روز وقفه را جبران کنم.

    ۳- امروز، درست مثل رمانی که دارم می‌خوانم، یک روز کاملاً هواپیمایی بود. از ماجرای هواپیمای اماراتی و انگلیسی گرفته تا مطالعه درباره حادثه ۱۱ سپتامبر، همه‌چیز به نوعی حول محور سقوط می‌چرخید. این هم‌زمانی برایم جالب بود؛ انگار موضوع رمان از صفحه‌های کتاب بیرون آمده بود و خودش را به اتفاق‌های روزم رسانده بود.

    ۴- با شقایق درباره مدیریت بحث و اصول آن صحبت کردیم؛ مسئله‌ای که همیشه دغدغه‌ام بوده و هست. به نظرمان خیلی مهم است که با کسی وارد بحث شویم که دست‌کم در بعضی علایق و نقطه‌نظرها با ما اشتراک داشته باشد. وگرنه گفت‌وگو خیلی زود می‌تواند به بحثی فرسایشی و بی‌نتیجه تبدیل شود؛ بحثی که نه کسی چیزی یاد می‌گیرد و نه کسی قانع می‌شود.

    ۵- دلم می‌خواهد یک ماشین کاروان داشته باشم؛ پشت فرمان بنشینم و بزنم به دل جاده، از این طبیعت به آن طبیعت. آخرش هم جایی بکر و خلوت پارک کنم، آشپزی کنم، قدم بزنم، کتاب بخوانم و رمانم را بنویسم. حتی فکر کردن به این سبک زندگی هم هیجان‌زده‌ام می‌کند. انگار همین حالا می‌توانم خودم را پشت فرمان ببینم.

    ۶- نمره امروز ۹ شد. خوشحال بودم، آرامش داشتم، خودخوری نکردم، کارهایم روی زمین نماند و آزاد‌نویسی مفصلی هم انجام دادم. پس دلیلی برای ناشکری ندارم؛ همین روز متعادل و آرام برایم کافی است و از نمره‌ام هم راضی‌ام.

  69. امروز کله‌ی سحر از خانه بیرون زدم. از این طرف به آن‌ طرف. از این کلاس به آن کلاس. غروب که شد آفتاب بساطش را جمع کردو رفت. رفت به آن‌ سوی دنیا. من هم دفتر دست‌کم را زدم زیر بغل و برگشتم. برگشتم به سوی خانه‌‌‌‌مان.

    معده قهر کرده بود و غذا نمی‌خورد. می‌گفت به من ناهار ندادی. من را اسیدی کردی. حالا یادت آمده معده‌ای هم داری؟
    گرسنگی اشکم را در آورده بود. به اجبار صبر را جویدم. معده من را که دید، دلش به حالم سوخت. از خر شیطان پایین آمد و غذایش را خورد.

    چه کسی می‌گوید انسان صاحب اختیار و اراده است؟
    چه کسی می‌گوید خواستن توانستن است؟
    هیچ اراده‌ای در کار نیست و انسان بازیچه‌‌ی دست گردو‌های تازه، سفید، ترد و جوان است.
    من، چکش، یک سبد گردو. دست‌هایم رنگ گرفته. لب‌هایم خشک، معداه‌ام پر شده.

    کمی استراحت کردم و چای خوردم. حالا دیگر از هشت مهرماه ۱۴۰۵ سه ساعت بیشتر نمانده است.
    نشستم و نوشتم. هر چه از روزم داشتم را روی کاغذ ریختم. گفتم و گفتم. طفلک کاغذِ بی‌زبان هم در سکوت گوش کرد.

    گزارش نیک خواندم. در رسانه‌‌ی شخصی دوستانم به گشت‌وگذار پرداختم. کمی هم به صوت تمرینجا گوش دادم.

    فرصتی نماند برای کتاب خواندن فقط توانستم چند برگ از روزنویسی‌های شاهرخ مسکوب را بدزدم.
    و در نهایت این هم
    این هم از گزارش نیک امروزم.

  70. شعر بی‌زمان

    صبح‌های طاقت‌فرسایی‌ست. نمی‌دانم هیچ‌جوره نمی‌توانم خودم را با شش صبح وقف بدهم. فقط به امید اینکه یک کلاس داشتم و فردا دیگر شش صبحی نبودم، بلند شدم.
    هوا بارانی بود. پس گفتم بوتم را بپوشم که حیف نشود. بوتم پاشنه‌بلند بود. پاهای خودم حیف شد.

    تمام راه را در مترو ایستاده بودم. کمی زبان خاندم و کتاب چرخنده‌ی حق را. این چرخش بیشتر جنبه‌ی تبلیغاتی داشت. دیالوگ‌های اضافه و به‌دردنخور و فقط در هدف تبلیغ کارش. اما لابه‌لایش اطلاعات مفیدی هم جا داشت. درباره‌ی اینکه در قونیه کجاها می‌توانیم برویم سماع تماشا کنیم یا انجام بدهیم توضیح داد. دلم می‌خاهد حتمن یک‌بار قونیه بروم.

    فارماکولوژی داشتیم. استادمان سوالی سر کلاس پرسید و من جواب درستی دادم. بعد بلند بهم گفت آفرین. خوشحال شدم و می‌خاستم یک لبخند گنده بنشانم روی صورتم. اما گفتم زشت است. و واکنشی نشان ندادم. فقط ته دلم ذوق کردم.

    برگشتنه تئوری شعر را خاندم. برای تعریف شعر، معیار دیگری را به «تصویر عاطفی» افزود: بی‌زمانی.
    می‌گفت شعر تفائتش با بقیه‌ی آثار این است که در آن زمان مشخص نیست. اما در آثار دیگری مثل داستان و فیلم و… اتفاقات در زمان جاری هستند و حتا اگرذ به صورت خطی نمایش داده نشود اما وجود دارد.
    اما شعر اززمان جداست چون زمان تنها متعلق به دستگاه عقل است و ما در شعر با دستگاه عاطفی‌مان سر و کار داریم. حتا اگر اندیشه‌ای هم در پس شعری باشد. آن را با عاطفه توام می‌کنیم.
    اما سخنی که راجب صورت شعر می‌گوید را به طور کامل قبول ندارم. مثل صورتگرایان هم نمی‌اندیشم. اما زبان را تنها مصالح و وسیله‌ای برای ساختمان شعری‌ام نمی‌بینم. بلکه نوآوری در زبان، زبان‌آوری و فرم را نیز از ویژگی‌های یک شعر خوب می‌دانم. لزومن شاید در تعریف شعر جایی نداشته باشد. اما ویژگی غیرقابل توجهی هم نیست.

    وبینار را بودم. آزادنویسی بسی چسبید. هذیان‌نویسی کردم و این مابین به یک داستانی رسیدم و جاهای رنگ و بوی شعر هم گرفت. بعد به این فکر کردم که در آزادنویسی هم انگار از مان خارج می‌شویم. در رقص هم همینطور. مثل شعر می‌مانند.

    وبینار رقص را داشتیم. پیش از وبینار خیلی خسته و بی‌رمق بودم. اما وقتی وبینار تمام شد کلی انرژی گرفته بودم. اینکه دوستان توانستند حرکات را درست انجام بدهند و آموخته بودند، خیلی سر ذوقم آورد.

    بعد استخر رفتم و کمی شنا کردم.
    از بیژن نجدی دو شعر خاندم.
    پیش از خاب، مطالعه‌ی مقاله‌ی رقص را هم ادامه خاهم داد. و در دو سه روز آینده ازش خاهم نوشت.

    ✍ساحل خسروی
    🌼sahelshkh
    #گزارش_نیک

  71. گزارش نیک امروز
    سال‌واژه «پستاندار درون»

    صبح باز هم با بی‌حالی بلند شدم. بچه‌ها را روانه‌ی مدرسه کردم. حین بردن‌شان بتهوون گوش دادم. آمدم نوشتم. به باغچه آب دادم و تا ظهر به هر زوری بود خودم را سرپا نگه‌داشتم تا نخوابم. چند دور لباسشویی را پر و خالی کردم. کمی خیاطی کردم، و بالاخره ظهر یک ساعتی خوابیدم.
    عصر چند صفحه شعر خواندم. وبینار نویسنده‌ساز را بودم.

    در آزادنویسی، فکرها و قضاوت‌هایی که با خودم یا در مورد دیگران داشتم نوشتم. اولش ترسیدم آن‌ها را روی کاغذ بیاورم. فکر می‌کردم با نوشت‌نشان دارم اقرارنامه پر می‌کنم. اما نوشتم. تک‌به‌تک‌شان را. این‌ها همان صداهایی هستند که هر روز در سرم ورور می‌کنند. اگر ناظری از بالا باشد همه را می‌بیند، چه بنویسم و چه در ذهنم بی‌صدا نگه‌شان دارم. پس بهتر دیدم بدون هیچ قضاوتی آن‌ها را بنویسم. این‌طوری شاید به مرور از ذهنم به کاغذ منتقل شود و فضا برای اندیشه‌های کارآمد بازتر شود.

    بعد غروب کمی پیاده‌روی کردم. با فیلتر شکن‌های مختلف سروکله‌ زدم تا بالاخره یکی‌شان کار کرد. امشب برای این‌که کمی حالم بهتر شود رفتم سراغ کتاب «بوبول» پزشکزاد و «تیغه‌ی انحرافی سولاخ چپ » از بهمن فرسی.

    https://t.me/mahnaz_roointan

  72. سال واژه: ساده
    صبح با صدای داد ناظم که خودش را با میکروفون می‌کشت تا بچه‌ها به کلاس‌شان بروند، بیدار شدم. آخر چرا باید نزدیک خانه‌ی ما این‌قدر مدرسه باشد؟ هنوز وقت داشتم تا کلاسم شروع شود، پس به سراغ دفتر و ماژیک‌هایم رفتم. هرچه آزارم می‌داد، آوردم روی کاغذ و دلی سبک کردم. بعد از آن آماده شدم بروم که دیدم لعنت بر شیطان، کیفم را پیدا نمی‌کنم. می‌خواستم کیف دیگری را بردارم، دیدم کارت دانشجویی‌ام توی همان کیفی است که گم شده است. بدون آن هم راهم نمی‌دادند. پس چیکار می‌کردم؟ دوباره چرخی زدم. آخرش کیف را پیدا کردم و سوار اسنپ شدم و خودم را به دانشگاه رساندم. بعد از سه ساعت کلاس که وسطش عادت ماهانه شدم، به خانه برگشتم. به تمرینجا نرسیدم، اما فایلش را گوش دادم. از تمرین‌های بچه‌ها لذت بردم. بعد از آن کمی خابیدم و بعد به وبینار نویسنده ساز رفتم. دوباره آزادنویسی کردیم. این دفعه توی آزادنویسی از آدمی فضول و بیکار نوشتم که سرش هرجایی بود به غیر از زندگی خودش. بعد استاد کتابی را معرفی کرد درباره‌ی پیرنگ و یکی از طرح‌هایش را برایمان خواند. مثل هر چهارشنبه ساجده برایمان از شعر گفت. وقتی وبینار تمام شد، پیش مادرم رفتم. داشت مربای سیب درست می‌کرد و من هم کنارش بساط گردو سبزم را پهن کردم و مشغول شدم. از شب هول خاندم و کمی دیگر نوشتم.

    https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk

  73. نه تمرینجا را بودم نه وبینار، نه آزادنویسی نه خواندن. فقط صفحات صبحگاهی و قدری هم پیاده‌روی. از صبح تا همین یکی دو ساعت پیش مهمان داشتم. یکی از تنبل‌ها آمده بود. اسمش این است که ما تنبلیم، اما خروس‌خوان خودمان را می‌رسانیم و تا دیروقت به لیست بلندبالایی از کارها رسیدگی می‌کنیم. باز هم خدا را شکر که انجام شدند.

    فردا هم مهمان دعوت کرده‌ام. این یکی دوستی خیلی خیلی قدیمی است، حتی از تنبل‌ها هم قدیمی‌تر؛ دوست دوران دبیرستان که شخصیت خاصی دارد و من هم خیلی دوستش دارم.

    عزمم را جزم کرده‌ام که همه را ببینم، انگار دارم می‌میرم. به‌هر‌حال همه‌ی ما در حال مردنیم؛ امروز یا فردا.

    خدای خوبم، من پشت دست شما بازی می‌کنم؛ راه همان باشد که شما می‌نمایی و کار همان باشد که شما می‌گویی. راهکار از آن شماست و من کسی هستم که می‌کوشد به راهکار شما اعتماد کند.

    الهی شکرت…

  74. _ چه کسی گفته پاییز دلگیر است؟ هوای شب‌های ملس پاییز بوی عشق می‌دهد.
    _ امروز تا ساعت شش عصر مثل برق و باد گذشت. مسئله بود که مطرح و بررسی می‌شد. تمام روز مغزم به دنبال راهکار برای حل آنها بود. امروز از قافله‌ی «نویسنده ساز» جاماندم.
    _ از باقیمانده روزم خوب استفاده کردم. یک ساعتی را با کیانا گذراندم. برای خانه خرید کردم. فیلم «The last sunrise» را دیدم و از زیبایی بصری فیلم لذت بردم.
    _ چندین و چند بار آهنگ« بیا نزدیکتر» سهراب پورناظری را شنیدم.
    _بعد از مدت‌ها چند حرکت خوب کشش انجام دادم.
    _تعیین تکلیف آبان
    _ گزارش نیک روزم را نوشتم.

  75. گذر از روزهای دور از آدم‌ها

    سال واژه: بازگشت
    روز واژه: ذهن‌نوردی

    امروز بعد از یک غیبتِ کش‌دار، برگشتم به تیم مدرسه‌ی نویسندگی.
    بازگشت به مدرسه، آن هم بعد از مدتی غیبت، شبیه برگشتن به خانه‌ای‌ست که کلیدش را هنوز داری، اما مدتی‌ست جرئت نکرده‌ای در را باز کنی.
    و البته این بازگشت را مدیون استادم هستم که جویای احوالم بودند.
    گاهی آدم با یک «کجایی؟» ساده، از ناکجاآباد برمی‌گردد.

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    آزاد‌نویسی کردیم؛ یعنی برای چند دقیقه به مغز اجازه دادیم هرچه می‌خواهد بگوید، بی‌آنکه پلیسِ ویرایش بالای سرش ایستاده باشد.
    بعد هم نشستیم و به نمایشنامه گوش سپردیم.
    خلاصه امروز مغز، هم نوشت، هم شنید؛ یک جور مغزشوییِ ادبی.

    اما مهم‌ترین اتفاق امروز:
    قرارداد کتابم با نشر مون بسته شد.
    متن ویرایش‌شده‌ی نهایی را هم تحویل گرفتم و از فردا طراحی شروع می‌شود.

    هیجان دارم.
    از آن هیجان‌هایی که آدم دلش می‌خواهد برود یقه‌ی فردا را بگیرد و بگوید:
    «زود باش ببینم این کتاب بالاخره چه شکلی می‌شود!»
    کتاب امیرعلی.
    کتابی که قرار است یک آدمِ رفته را دوباره در خانه‌ها راه بدهد.
    نه با کلید، با کلمه.
    قرار است یادش، جایی میان دست‌های آدم‌ها، ورق بخورد؛
    و امیرعلی، هر بار که کسی کتاب را باز می‌کند، یک جور دوباره‌آمدنِ کاغذی داشته باشد.

    امروز در اینستاگرام هم حسابی فعال بودم.
    بعد از یک استاپِ طولانی در همه‌جا، ظاهراً وقتِ استارتِ دوباره رسیده.
    آدم گاهی از دنیا مرخصی می‌گیرد، بعد یک روز می‌فهمد مرخصی‌اش زیادی طولانی شده و باید برگردد سرِ کارِ زندگی.

    داروهای دکتر هم کم‌کم دارند اثر خودشان را نشان می‌دهند و انگیزه‌ی زندگی را به سلول‌هایم برمی‌گردانند.
    ظاهراً مغز هم مثل بعضی کارمندان اداری‌ست؛
    اول باید چند بار نامه را ببری، مهر کنی، امضا بگیری، بعد تازه یک تکان مختصر بخورد.

    خلاصه اینکه امروز کارهای نیکم زیاد نبود؛
    اما کم‌تعداد، پرکارکرد بودند.

    یک وبینار.
    یک بازگشت.
    یک قرارداد.
    یک تحویل.
    یک قدم به سمت کتاب.
    یک قدم به سمت خودم.
    و گاهی همین‌ها برای یک روز کافی‌ست.

    شب اون‌هایی بخیر که توی مسیر زخمی می‌شن،
    زخم‌هاشون رو پانسمان نمی‌کنن،
    فقط یک کم آهسته‌تر می‌رن؛
    اما همچنان می‌رن.

  76. سال واژه: تحول
    پرپر و داغون خوابم.
    فقط همین قدر میتونم از نیک‌کاری‌های امروز بگم.
    ساعت‌هایی رو که توی کلاس گویندگی می‌گذرونم چیزی جز قابِ آموزش، همدلی و خوش‌وقتی نمی‌بینم.
    مربی و دوستان بامحبت و امن شادترین ساعت‌ها رو برام می‌سازند.
    خداروشکر که با همه‌ی دغدغه‌های این روزهام چهارشنبه ها جزو عمرم حساب نمی‌شه.
    فایل صوتی وبینار نویسنده‌ساز امروز رو گوش کردم و تنها ۳۰ صفحه از کتاب «دومنظره، غزاله علیزاده» رو خوندم.
    آزادنویسی و پست کانال و گزارش نیک رو هم طبق روتین هر روزه انجام دادم.
    بیهوش خواب و مشت‌مشت دارو و امید به فردا.

  77. گزارش نیک

    دیروز بی‌گزارش گذشت. سردردی داشتم زیاد.

    باید امروز یه گزارشی بزنم به کمر.
    کلاس اول دانشگاه درباره تاریخ دوربین‌ها و اولین دوربین تا دوربین‌های جدید مدرن بود.

    نمی‌دانستم اولین عکس که با دوربین گرفته شده ۸ ساعت زمان برده.

    دلم دوربین می‌خواد.
    ناهار شنیسل خسته‌ی دانشگاه را زدم به سلول.
    بعد از دانشگاه سری به نشر چشمه زدم.

    مشغول خواندن یادداشت‌های قبلی و مقاله‌های قبلی خودم بودم.

    بعضی جاها اینجوری بودم: نه بابا تو نوشتی واقعاً اینا رو؟!
    سپس تلاش کردم تا هوا کنم سایتم را.

    هوا شد.
    ehsanshenasa.com
    باز هم به دلیل محدودیت‌های ایران ممکنه باز نشود. اگر باز نشد، قندشکن را روشن کنید.

  78. -روزم را با شانزده دقیقه پیاده‌روی به نیکی آغازیدم. ساعت نه و بیست دقیقه بود و آفتاب میان آسمان. هنگام قدم زدن به صحنه‌ای که برای تمرین نویسندگی خلاق باید بنویسم فکر می‌کردم.
    -دوش گرفتم و آزادنویسی را در مدت سی و پنج دقیقه انجام دادم و چهار صفحه نوشتم.
    -صبحانه دلچسبی خوردم.
    -کتاب «زندگی از دریچه حواس پنج‌گانه» نوشته «گرچن روبین» را در دیجی‌کالا سفارش دادم. زیر عنوان کتاب نوشته: «چگونه کاوش در حواس مرا از زندان ذهن رها کرد و جهان واقعی را به من نشان داد.» امیدوارم برای من هم این‌گونه شود.
    -صد صفحه از رمان «حریم» نوشته فاکنر را خواندم.
    -کمی گزارش نیک نوشتم.
    -ساعت سه بعد از ظهر رفتم سر کار و تا یازده شب مشغول بودم. موقع نظافت و مرتب کردن انبار و قفسه‌ها فایل صوتی جلسه پنجم و ششم نویسندگی خلاق را گوش کردم. یک داستان کوتاه سه صفحه‌ای تمیز هم از «ریچارد براتیگان» خواندم به نام «قهوه».
    -ساعت یازده و ده دقیقه رسدم خانه. شام خوردم و گزارش نیک را کامل کردم.

  79. گزارش نیک چندم است؟
    چهل و یکم.
    امروز آماده شدم که یک روز کاری دیگر را شروع کنم.
    صبحانه که نیمرو زدم، اما قبلش رفتم اتاق تا آماده شوم.
    شلوار مشکی ریزشی و مانتو سبز مغز پسته ای ام را پوشیدم.
    کمی سرخاب سفیدآب کردم و بعد رفتم صبحانه خوری.
    مجددا به اتاق برگشتم و ادامه ی کار را انجام دادم. سپس یک دو سه حرکت.
    به شرکت که رسیدم با نگهبانی سلام و احوال پرسی کردم و گفت که کلر مخزن تمام شده و باید به او کلر دهم تا دوباره در مخزن بریزد و آب را ضدعفونی کند.
    گفتم حتما برایتان می آورم.
    بعد رفتم بالا در اتاقم.
    کمی نشستم و سیستم را روشن کردم و استانداردها را خواندم.
    بعد به سالن تولید رفتم و کمی آن ها را زیرنظر گرفتم.
    به انبار رفتم و کلاه گرفتم که به آن ها دهم.
    و به انبار گفتم که کلر هم به من بدهد.
    او آمد به یکی از بچه ها گفت.
    من و او به انبار رفتیم و مقدار کلر موردنظر را وزن کردم.
    ۶۰۰ گرم وزن شده را تحویل نگهبانی دادم.
    مجددا به اتاقم رفتم و ادامه ی روند یادگیری را دنبال کردم.
    همین حین تماسی از جای دیگری داشتم که دوست داشتم آنجا بروم.
    خانمه گفت که پیامی در بله برایم فرستاده مدارک موردنیاز را بارگذاری و ایمیل کردم.
    خیلی هیجان داشتم اما کمی هم نگران بودم.
    روز کاری خوبی بود.
    قرار بود یادگیری و آموزش هم داشته باشم که انجام نشد.
    بعد از پشت سر گذاشتن روز کاری به خانه برگشتم کمی در فضای مجازی چرخیدم تا وبینار نویسنده ساز شروع شود.
    اول وبینار را با آزادنویسی شروع کردیم.
    من مدام ذهنم در حال پرش بود و نمی توانستم تمرکز کنم.
    چیزی می نوشتم و کمی بعد ذهن آشفته ام به چیزی دیگر روی می آورد.
    گرگرش وای چه اسمی است این دیگر.
    شاهین کلانتری کتابی برایمان خواند که این اسم عجیب در آن نوشته شده بود.
    وبینار که تمام شد رفتم و دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم.
    همین طور ول چرخیدم تا فیلم شروع شد و با مادر آن را دیدیم.
    گیج و ملول می نویسم.
    چشمانم خوابالود است و می خواهم به آغوش رختخواب برم و بخوابم.

  80. کل روز را بیرون بودم. تا بیدار شدم گوشی زنگ خورد و آرین گفت ندا بلیم کوسنگی بشتنی بخولیم بیایم. منم گفتم باشه بریم. کل راه تو اتوبوس بچه بغل من بود و داشتم باهاش حرف می‌زدم. بعد هم راه رفتیم. گربه‌نازی کردم. بچه‌بازی کردم یعنی با بچه بازی کردم. راه رفتیم و رفتیم. می‌خاستیم برگردیم خانه که مهناز پیشنهاد جای دیگری داد. الماس شرق. رفتیم آنجا اصرار داشت که بیا برو گردنبند سنگ برای خودت بگیر. خوب است. با سختی مغازه را پیدا کرده‌. منم هفت سنگش را گرفتم.
    نشسته بودم جلوی کتابفروشی. همین کتابفروشی‌های وسط و توی پاساژ که یهویی چشمم به کتاب آشنایی خورد. «شاهراه تاثیرگذاری» جلد اولش آن زرده. ذوقیده برداشتمش و به مهناز نشانش دادم که ببین این کتاب استاد مایه.
    بعد هم ون سوار شدیم. مقصد آنها رسید و پیاده شدند. منم برگشت را پیاده تا خانه آمدم.
    با فرشته صحبت کردیم و نوشتیم.
    بعد هم درگیر سایت بچه‌ها شدم که صفحه‌ی روزنویسی را درست کنم. و یه سری ریزه‌کاری‌های دیگر.
    می‌روم که بی‌لنگر را بخانم.

    https://t.me/yaddashtneda

  81. صدای گریه‌‌ی نوزاد از دهلیز گوشش رد می‌شود. کنجکاو پی صدا می‌گردد. به جبران کودکی‌هایش حساس است به کودکان. به کودکی.
    تازه جلسه‌ش تمام شده. دیر پرسید. با قضاوتش توی جلسه بود. از چند جلسه پیش دیده بود. سوال درست را پیدا نمی‌کرد. چون با عینک خودش نگاه می‌کرد به ماجرا. حالا دارد گزارش روزش را می‌نویسد. هنوز نمی‌داند اعتماد به کامپیوتر فکستنی محل کارش نشاید. ناگزیر دوباره می‌‍‌نویسد.
    در من نگاه می‌کند خودش را. کار هر روزش جلوی من ایستادن و شکلک درآوردن است. گاهی ترک می‌افتد به شیشه‌ام از وحشت اداهاش. تاپ ضخیم زرشکی‌ش را می‌پوشد. یاد گرمای ظهر پشیمانش می‌کند. از میان تار موهای ریخته‌ سفیدها را بیشتر وارسی می‌کند. دارد دیر می‌شود. صداش می‌کنند. ضدآفتاب را می‌مالد به پیشانی، گونه‌ها و چانه‌‌ش. لبهاش را چرب می‌کند. ماتیک قرمزش را بر می‌دارد. در من نگاه می‌کند به لب‌هایش به شلی غبغبش. شکلک دوباره. جا عینکی‌ش را برمی‌دارد. در من می‌رود.

    از جعبه بیرونم می‌آورد. چشم‌هاش را باریک می‌کند برای دیدنم. دستمال برمی‌دارد که پاک کند لکه‌ها را از تنم. چرب می‌شوم از رد دستان کرم زده‌ش. محلول بدبوی آبی‌رنگ را اسپری می‌کند روی تنم. سردم است. خشک می‌کند تنم را با دستمال آبی رنگ. تمیز می‌شوم. موهای کنار گوشش زیربغلم را غلغلک می‌دهد. نقص فنی‌ش را رفع می‌کنم.

    پا برنمی‌دارد از تنم. زله شدم بس هر روز مرا می‌پوشد. دو سال پی‌ در پی. سراغ یاسی‌ نمی‌رود مبادا چرک شوند. ساعت‌های طولانی با سورمه‌ای ورم می‌کند. قهوه‌ای مناسب نیست و من با این بهانه‌ها از ریخت افتادم. لبه‌هام پوست‌پوست شده. دهانه‌ام گشاد. کمی‌ هم بو گرفته‌ام.

    تا برسد چشم ازم برنمی‌دارد. برسد هم برنمی‌دارد. حالتم را می‌گذارد روی هواپیما. تایمر را روشن می‌کند و شروع.

    همان ساعت همیشگی. از شنبه تا چهارشنبه اول صبح کارش نشستن روبه‌روی من است. حدود بیست دقیقه می‌نویسد. هندزفری توی گوشش دارد غر می‌زند از آدمهایی که اصرار دارند همه حرف‌هاشان را همین 20 دقیقه به او بگویند.

    اینجا تاریک و تلخ و چسبناک است. همیشه هم چیزهایی می‌چسبد به تنم که دوست ندارم. گرچه تمیزم می‌کند از اینجا خوشم نمی‌آید. دائم هم غر می‌زند که کارم خوب نیست. هیچ وقت راضی نمی‌شود.

    خودش کم بود چشم همکارش را هم گرفتم. حالا مگر دست برمی‌دارند از دست و پای آکاردئونی‌م. همان روز تو مغازه که تا شمش خورد به من نیشش باز شد تا بناگوش فهمیدم گیر آدم جلبی افتادم. گیرم دست و پای آبی من کش می‌آید و می‌چسبد به هر سطح صیقلی. همکارش چرا باید بچسباندم روی صفحه‌ی مانیتور. خودش کم می‌کشیدم امروز دست به دست می‌گشتم. همین شد که آخرین بازمانده از نسل ما هم که تو مغازه جاخوش کرده بود افتاد دست یک نااهل دیگر که هی دست و پاش هوا شود یا هزار جور ادا و اطوار سرش دربیارند. او بنفش بود با خال‌های آبی رنگ.

    صورتش را می‌گیرد روبرویم. عینکش را درآورده. باید چشمهاش را تشخیص دهم. از چند سال پیش تا حالا چقدر صورتش پیر شده. ساعت رفتنش را می‌نویسم.

    از خیابان عبور می‌کند. می‌رسد به پل. قرارشان کنار گلفروش‌های دستفروش است. آفتاب‌گردان‌ها دلبری می‌کند. یادم باشد سفارش کنم بهروز یک‌دسته بخرد. می‌رسد به ماشین. لابد مرغ آمین آنجا بودی. دسته‌ی آفتاب‌گردان با حاشیه‌ی سرخ تاج‌خروس نشسته رو صندلی ماشین.

    می‌رسد به من. ساعت پنج عصر. 25 دقیقه تمام انگشتانش را می‌کوبد روی تنم. بعد هم می‌نشنید پای حرفهای کسی که شعر را می‌فهمد. از بی‌فکری به شارژ نمی‌زند مرا و میان گزارشش خاموش می‌شوم.

    می‌رود که مسواک بزند. توی رختخواب کتابش را بخواند.

    هوا حسابی خنک شده. دلش نمی‌آید پنجره را ببند یا لباس گرم‌تر بپوشد. می‌خزد زیر لحاف.

  82. آلیس در سرزمین عجایب

    از خانه که بیرون می‌زنم ابر بسیار بزرگی به شکل بادبادکی اثیری با لبه‌های مواج در نیمی از آسمان شناور است. آن قدر افسانه‌ای‌ست که فکر می‌کنم برای من آن‌جا گذاشته شده. شاید یک نشانه است. خودپند امروز: «نشانه‌ها را دریاب».
    چند کار کوچک در ساختمان دانشگاه دارم. کارهای لیدا را هم پیگیری می‌کنم اما کارشناس چندان از این قضیه خوشش نیامده. بعد می‌روم دانشکده. با بچه‌های رزیدنت‌ نانو کلاس دارم. نیم ساعتی که زودتر رسیده‌ام به خرده‌کاری‌های رد کردن مرخصی و چک کردن کارتابل می‌گذرد و کمی نوشتن.
    از اتاق بیرون می‌زنم. خیابان بلند بین ساختمان اساتید تا کلاس‌ها که دو ردیف سرو دو طرفش قراول کشیده‌اند بین بچه‌ها به خیابان وصال معروف است. زیر آفتاب مطبوع پاییزی، هایده در ذهنم می‌خواند: «زندگی همش حرفای عاشقونه‌اس.» غارغار بلافاصله‌ی کلاغی. نشانه است؟
    امروز لیست آرزوهای دی‌ماهم را نوشتم. از ماه پیش به دنبال خواندن بخش‌هایی از کتاب «حق نوشتن» جولیا کامرون که سحر فرستاده بود، دلم خواست امتحانش کنم. یکی از گزینه‌هایم این است: «بیشتر سفر کنم». سر ظهر علیرضا می‌آید دنبالم برویم هتل پرسپولیس، همایش هتل‌سازی دریا. نشانه است؟
    تلاش می‌کنم به نحوه‌ی اجرای خط‌کشی شده و مصنوعی مجری نخندم ولی حس حماقت بهم می‌دهد.
    بعد از همایش می‌رویم ساندویچی سیروس. به هتل نزدیک است. یک جای قدیمی و کوچک و کثیف و نوستالژیک. سفارش من معلوم است: پنکیک. که این‌بار چون گرسنه‌ام نمی‌گویم بدون نان، و پنکیک را لای نان فانتزی تحویل می‌گیرم. وقت ندارم‌. ساندویچم را در ماشین گاز می‌زنم و به خانه که می‌رسم تنها فرصت می‌کنم لباس عوض کنم و بروم داروخانه.
    نمی‌دانم چرا وسط کار یادم می‌آید آقای امام‌رضایی مدت‌هاست به داروخانه سر نزده. توی لیست to do یادداشت می‌کنم «امام‌رضایی» که یادم بماند سراغش را بگیرم.
    «برادرم جادوگر بود» را تمام می‌کنم. آخرش را به اندازه‌ی آغازش دوست نداشتم.
    شیفتم تمام می‌شود اما می‌مانم منتظر که بعد از تعطیلی داروخانه با علیرضا برویم پیاده‌روی. هوا بدجور دلنشین است و ماه بر فراز شهر می‌خندد.

    https://t.me/Darang_Farzaneh

  83. هشتِ هفتِ پنج🎀.

    ● سال‌واژه: تحول.
    وی امشب را تصمیم دارد کمی حوصله به خرج دهد. چون نیک‌تر است گزارش نیکش را کمی طومارگونه بنویسد. که پرمشغله بنظر بیاید. اما در قعر ماجرا حَرافی‌ای بیش نیست.
    از روزنویسی‌اش که نویسیده تقلب می‌کند.
    ● صبح دیر بیدار شد. چرا؟ چون خانواده به خود زحمت نداده بودند صدایش کنند. صبحانه را به رگ زده و به سوی مقصدی نامعلوم گازش را گرفته بودند.
    او هم هاج‌وواج به دنبال گوشی‌اش، بلکه خبری از خانواده‌ی گم‌گشته‌اش بگیرد. پس از پیگیری‌های موثق فهمید به خانه‌ی عمه‌جانش رفتند. این صبح چرا باید به آنجا بروند؟ باید بگویم بحث ته‌تغاری درمیان بوده و گویا دیشب دفتر نقاشی‌اش را در آنجا جا می‌گذارد.
    ساعت نزدیک ده بود. صبحانه نخورده، مسواک زد. آش گندم دیشب را داغیده و خورد.
    ● خانواده رسیدند و مشغول طبخ طعامی شدند. او هم از فرصت استفاده کرد و به سراغ تست‌های جامانده رفت. با تکنیک سامورایی پومودورو همه را رنده کرد. بابت سریع شدن عملکردش در تست‌زنی واقعا خوشحال بود.
    ناهار حاضر شد. ماکارونی. به دلیل اینکه ته‌تغاری اگر سس را ببیند نمی‌تواند جلوی خود را بگیرد و همه را مثل شیشه‌شیر در دست گرفته و می‌مکد. از خوردن ماکارونی سسی محروم ماند. تعجبی ندارد، معمولا همیشه همینطور می‌شود.
    ● ظهر هم خود را به موش‌مردگی زد که ته‌تغاری بخابد.
    ● عصر هم بیسکوییت خالی خورد. آخر ته‌تغاری‌جان نمی‌شود یکروز شیر نخورد.
    ● مشغول درس خواندن بود. لذت‌بخش‌ترین بخش روز برایش همین ‌است. درس‌خواندن.
    ● وبینار ضبط‌شده‌ را گوش کرد. برای جلوگیری از متورم‌شدن مغزش ۲۵دقیقه خیالاتش را روی کاغد ریخت. و از زندگینامه‌ی غزاله علیزاده قلبش به درد آمد.
    ● از تکرارآموزی بخاهم بگویم. بله درس‌هایش را مرور کرد. اما امروز بیرون نرفت. پس پیاده‌روی هم کنسل. ولی از پنجره درختان افرای کوچه‌شان را تماشا کرد.
    امشب با چاهار انگشت سر بر بالین می‌گذارد.
    خیلی هم طومار نشد. دیگر مهم نیست چون خیلی خسته‌ و خمیده و خاب‌آلود و خمیازه‌کن شده.

    خلاصه‌ی این‌همه حرافی می‌شود چیزی که صادق هدایت گفته:
    -روزها همه یکجور می‌گذرد، بیخود و بی‌فایده
    چیز تازه ندارم، قربانت.-

    شبدون خوش.

  84. دومین روزیست که می‌نویسم. امروز، یک روز پر از ترافیک بود. ترافیک وحشتناک همت، ترافیک زین‌الدین، روزی که ترافیک اینترنت من تمام و مجدد خریداری شد و ترافیک فکریِ سنگینی برای چیدن برنامه‌ی ماهانه.
    این ماه، ماه آخری بود که کاشان بودم. کاشان شهر کوچه‌های باریک و آشتی‌دهنده، مردمی گرم و خوش‌سخن، رانندگی‌های نه‌چندان خوب، گربه‌های ترسان، غذاهای چسبِ جان، احتیاط های بی‌کران! و کلی این و آن که همگی هم‌دیگر را خوب می‌شناختند و شهر کوچک همینش خوشگل است. بدون دزد، مردم باصفت، کودکان موتورسوارِ ناشی با لهجه‌ی زیبای کاشی!
    دور نشوم از فضا بالاخره برگشتم به خانه و شد نوبت چه‌کنم‌های نو. بنشینم برای خودم حساب و کتاب کنم که چطور باقی ماه را تا آمدن نتایج ارشد بگذرانم که خاکسترش بر باد نرود و بشود گوشتی بر استخوانِ زندگیِ من. شاید هم نشود. شاید باز ساز را بیاغازم، شاید بروم لینوکس یاد بگیرم، بدردم خواد خورد. ورزش هم که سر جایش است، پروژه‌ام و نویسندگی هم.
    فرصت خوبی‌ست بعد از سه سال دانشجو بودن، دمی دکمه توقفِ تکاپو را بزنم و با جریان همراه شوم. جریان رود. لازم نیست همیشه بر خلافش به سختی شنا کنم. بگذارم ذهنم هر آنچه می‌خواهد بنویسد، به هر حال یک گوشه از این دنیا خیره به اوضاعِ نزارِ کنونی نشسته‌ام و این پشتک وارو زدن‌ها عیبی ندارد. ما که بیکاریم! اما سانسورچی بیکار نمی‌ماند. گاهی طعنه می‌زند: باباجان! این که گفتن ندارد! این را که تکراری گفته‌ای! نگو دل‌شان می‌شکند! اگر ننویسی می‌گویند چه گزیده‌گوست و مروارید و مرجان است که از دهانش رابه‌راه می‌پاشد بیرون. به به! اما اگر زیاد بنویسی، می‌شود علف هرز، خرمنِ صد گیاه، گزافه.
    کمی دیگر از گاندی خواندم، انسانی کاریزماتیک با قلبی بزرگ و صبری مافوق تصورم. دیدم که چگونه مالیات را از معدن کاران حذف کرد و ازدواجِ غیر مسیحیان را معتبر کرد. فرصت نشد چیز دیگری بخوانم، صرفا دانستم گاهی با بدترین مخالفان باید آن‌قدر مهربانانه برخورد کرد که شرمگین شوند، و بعد اندیشیدم: شاید هم فقط این تقلب‌ها برای گاندی کار می‌کرده و کینه دارندگان از ما، بدتر شوند. چمیدانم یکهو سرسخت شوند و با دو کوهان در بیابان پیدایشان کنیم.
    باری، امروز کمی تحقیق درباره رسم الخط فارسی هم کردم اما نتایج؟ فعلا (یا فعلن) زود است. سخت است بیاییم ناگهان آنچه می‌نوشتیم را ننویسیم به فلان و بهمان علت. البته “فلان و بهمان” به قدر کافی دهان‌پرکن و مبسوط بودند.
    روزها یک به یک میگذرند، و من نگاه‌شان می کنم. کاش جریان به سمت و سوی بهتری برود و ما هم همراهش؛ زیرا خلاف جریان رود شنا کردن، وقتی آن‌سوی رود پیدا نباشد، نفس ما را تنگ می‌کند و طاقت ما را طاق. من “باید” بهتر باشم. اما گاهی خسته ام. کوبیدن توی سر، بهترش نخواهد کرد، با این‌حال، یواشکی می‌کوبم. حواسم هست.

  85. خسرو نوخسرانی بود قصدم. ریده شد بهش با یک ساعت حمام. گه پاک شد با دیر حاضر شدن خاهرم. دیر حاضر شدنش یعنی چند شعری از علی عباس‌نژاد. وزن ریزی دارد و قافیه‌ای گاه. نمونه‌اش:
    موج ماسیده بر سطح ماسه
    کو توانی که ‌کوبد به صخره؟
    مغرب آفتاب حماسه.
    چه موقعیتی آسوده‌سازتر از پیچیدن باد لای موهایت و کتابی در دست و گربه‌ای در کنارت؟ تازه کتابش هم« داستان چگونه کار می‌کند». سخنش در چند کلام: شخصیت‌پردازی با ذهن و مونولوگ.
    نشستنم پشت نیمکت یعنی نوشتن چند خطی گزارش نیک.
    آزادنویسی در جمعه‌بازاری به نام کلاس می‌اندازتم یاد فرشته. حرفش در وبینار من و سلامتی‌اش چنین وضعیتی. دوران دانشجویی آزادنویسی می‌کرد و از محیط می‌نوشت. از اینکه مثلن آن یارو چپ نگاهش می‌کند و به خیالش فرشته اوسگلولی چیزی هست. از محیط من اما کم می‌نویسم جز یک حالت. سر و صداها خفه کند صدای فکر کردنم را. آن‌گاه چه می‌گذرد تو مغز که بنویسم؟ در اصل چه می‌شنوم از خود که بنویسم؟ جواب هر دو هیچ. ناظم را سه‌بار شکر که نماینده‌ی کلاس را برد بیرون. معلم هم به خاطرش درس را گذاشت رو میز. من هم دفتر آوردم رو میز. نوشتم دو سه صفحه‌ای. توش دنبال مکانی برای قرار با فریما. توش تصمیم به نامه‌نویسی برای شیوا.
    نشستنم پشت میز خودم یعنی وارد کردن گزارش به گوشی.
    کاریکلماتوری از شاپور:
    ابر پاره پاره نشان‌دهنده‌ی آن است که در آسمان هم فقر وجود دارد.
    چندین بار خاندنش و بازنویسی‌اش.
    پنج جمله از ابر نوشتم. تمرین‌های کم‌زمان را می‌آغوشم‌. به گمانم بیش از نوشتن در مورد ابر صرفن جملات ابردار گفتم.
    برای فریما چت یعنی آزادنویسیِ ویرایش‌یافته. ارتباط پیام‌هایش را نمی‌فهمم. می‌پرسد ساکن تهرانم و زیر همان پیام می‌نویسد آخر مادربزرگم زانوش را عمل کرده و فلان و فلان. به قول سمیه چه ربطی داشت؟ با کلی فسفر سوزاندن فهمیدم پیام مامان‌بزرگ در ادامه‌ی دو سه پیام بالاترش بود. این چه کاری است با من می‌کنی زن؟
    صدجمله یاقوت یک‌جا نشسته با نظم و ترتیب مرا گاییده. شاید هم من او را.
    از بعدِ جلسه با شیما به تاثیرگذاری فکر می‌کنم. شاهراه تاثیرگذاری را دریاب.
    خنده‌‌ام یعنی اتمام نمایش در دو پرده. داستان کوتاهی از سنگر و قمقمه‌های تو خالی. چه عجب اسمش را درست گفتم. نمی‌توانست حضور نمایش‌نویس را بیشتر کند و نمایش‌نامه چیزی تو مایه‌های پیش‌نویس باشد؟ در اصل حضورش مختصر نمی‌شد به پایان و انتها. چرا چنین کرد و چنین نکرد؟
    شعرهای علیرضا قاضی مقدم بیشتر می‌لسمندم تا عباس‌نژاد. چندتای اول چیزهایی شبیه به هم در کلمه و مضمون. نمونه‌اش:
    ظهر: خالی از خون رگ کوچه
    استخان سکوت را خوردند
    بچه‌های پدرسگ کوچه.
    پس می‌اندازم مقدمه‌ی دراز طرزی را. خاندنش و خاندنش و رونویسی‌اش. چند وقت دورم از شعر کلاسیک. چند وقت؟ وضعش از من هم خراب‌تر. نمی‌فهمم گاه کدام کلمه مصدرش شده این. بیتی از غزل دومش:
    می‌تواند چون که انسان سان انیس و مونسند
    از چه یارب یار می‌پنهان پریوارد ز ما
    قهقهه‌هایی که از درِ اتاقم می‌تجاوزند یعنی رفته‌ام وبیکار. بیرون. می‌خاست پز کتاب به خانم چیتگرها بدهد اما ایشان به این راحتی‌ها کم نمی‌آورند. به یاد ندارم در کامنت حمیده وحدتی تا به حال جدیتی بوده باشد. تاثیر عاطفه بر دیدگاه موحب نکته‌برداری‌ام می‌شود. موفقیت بسته به خلق و خوی است. هیچ دیدگاهی خنثا نیست. الهه مادر پرسش‌هایم است‌. آخر جلسه مصادف است با تاریخ تولد مثلث‌سوال. از احساس پرسیدم. از اینکه واقعن فلان احساس را دارم؟ چرا به احساساتم مشکوکم و چگونه بهشان اعتماد کنم؟ البته از همه‌ی احساسات نپرسیدم. یک‌دانه‌اشان فقط.
    قهرمان را دیدم. واقع‌گرایی‌اش بیش از سایر کارهایش. رابطه‌ی علل معلولی خیلی ریز و ظریف. رحیم نمی‌خاهد از با لکنت پسرش آبرو برگرداند. آن هم به خاطر حرف باجناق در صحنه‌های پیش. نمی‌بینیم چه فعل و انفعالاتی چه افکار و احساساتی در رحیم می‌گذرد با حرف بهرام. فقط نتیجه‌ی حرفش را می‌بینیم. نقش پیرنگ بیشتر تا شخصیت. شاید صحنه‌ی آزاد شدن پیرمردی در انتها اضافه باشد اما خیر. رحیم هم می‌تواند همان پیرمرد باشد. روزی آزاد شود و فرخنده جلوی در زندان.
    اگر در صدایم ذوق ته‌‌نشین شده یعنی با شیوا حرف زده‌ام. امروز را اژ قهرمان. مفصل. تا حد امکان بدون اسپویل داستان را تعریف کردم. بهش داستان چگونه کار می‌کند را معرفی کردم. گفت ندیده. گفت عاشق مرگ فروشنده است.
    جنبیدنم یعنی پس از مدت‌ها رفته‌ام قرینار. ساخل سالسا آموزاند. خانم یوسف‌زاده بود و خوش‌آموز. فامیلی ایشان هم مثل پیام بازرگانی راه می‌دهد به جلف‌بازی تو گزارش نیک.
    روزنویسی کردم. به نوعی آزادنویسی‌ آخر نمی‌دانستم چه بنویسم. باید وقتی از روز سراغش بروم که احساسات و ذهنیات هم دچار سونامی شده‌اند.
    افتادن مثل جنازه کف اتاق یعنی نمی‌دانم چه در کانال منتشر کنم. نمی‌خاهم باز گزارش‌های عهد عتیق را بفرستم. آزادنویسی‌هایم هم بچه‌ی درست حسابی نمی‌دهد. به گمانم باید ناچار همین گزارش را بفرستم. حتا جمله‌ای آبرومند هم به ذهنم نمی‌رسد تا باشد خرده‌عادتم. مدام به خودم یادآوری می‌کنم تازه بعد از یکسال انتشار روزانه بدون هیچ وقفه، وقتِ کار روی کیفیت است. مدام یادآوری می‌کنم الان فقط کمیت و تداوم مهم است با این حال نمی‌توانم از فکر کردن به کیفیت دست بردارم و هر آشغالی را بفرستم. البته روزهایی آشغال‌ها هم می‌فرستم. خدا آدم را نمی‌کشد. به این روز می‌اندازد.

  86. توجه!
    در نگارش این گزارش، شیوه‌ای جدید به کار گرفته‌شده است که احتمالن بدون تکرار خاهد بود.
    پیشاپیش بابت احتمال آزار، طول معذرت بنده را پذیرا باشید، چراکه عرضم درحال لذت است.
    ————————-
    صبح.زود.خاب.میل.خاب.اجبار.بیدار.قهوه.آح.
    مترو.کتاب.اسماعیل.جدال.با.مدعی.ماه.
    کار.دمنوش.دل‌درد.سردرد.کمردرد.درد.درد.وای.
    نقاشی.موبایل.فکر.ترس.کلاغ.خط‌خطی.دعوت.دیدن. تصویر.ترس.کانال.نقاشی.دوستان.بَه.
    عصر.قهوه.پاییز.باد.هوا.میل.پیاده‌‌روی.خستگی.شوق.لذت.رفت.رفت.رفت.بَه.
    مترو.شلوغی.گرما.تاریکی.مرد.زن.دعوا.زن.زن.جیغ.چَک.فحش.خشم.زن.مرد.فحش.جیغ.خشم.اووه.
    قطار.رفت.ایستگاه.سه‌تا.بعد.هنوز.دعوا.پیاده.بیرون.موتور.هوا.خنک.آح.
    راننده.مرد.جوان.پرحرف.شاید.وراج.حرف.حرف.حرف.خیلی.حرف.
    خرید.خانه.خسته.شاید.لِه.دوش.چای.مامان.تازه.بَه.
    گوشی.کانال.دوستان.خاندن.بَه.
    شام.ولو.میل.خاب.خاب.خاب.بَه.
    اودا.اودا.اودا. اودافظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  87. تعهدورزی به صفحه‌ی گزارش نیک کشاندم امروز شرح حالم را در یادداشت روزانه که فردا منتشر می‌شود نوشته‌ام و فقط با جان کندن نمازی خواندم و افتادم و چه بد حالی داشتم. امروز خانه برایم بیمارستان شد و لحظه‌های بدی را گذراندم. الان کمی بهترم اما ضعف دارم نمره ندارم چون ورقه‌ام امروز سپید بود.
    کانال تلگرام منتظر شماست به آدرس👇

    https://t.me/notetoday1

  88. اگه سامیار سر صبحی با خواب بدش بیدار می نمی‌کرد، حتمی خواب می‌موندم و آراد و مدرسه‌اش به فنا می‌رفت.
    کتاب خوندم. خیلی کم. حوصله‌ی کتاب‌خوانی ندارم.کتاب‌ الکترونیکی واسم صفایی نداره، بیشتر سردردم می‌کنه. باید یه جمعه برم، جمعه بازار کتاب و کمی خرید کنم، شاید سر ذوق اومدم.
    بعد از سال‌ها به صف نانوایی رفتم. شلوغ بود. شاید اگر آدم قبل بودم، حوصله نداشتم نان بخرم و خرید را به روز و روزهای بعدی موکول می‌کردم. اما حضور در صف و دیدن آدم‌ها در یک زمان و مکان مشخص و برای هدفی یکسان برایم جالب بود.
    یکی از همسایه‌ها را دیدم، خیلی خسته و ناراحت بود. از زندگی گِله داشت.
    بهم گفت: چرا چشمات همیشه برق دارد.
    چی می‌بینی که من نمی‌بینم؟
    گفتم: امید.
    گفت: توی این گرونی و اوضاع و احوال؟
    گنجشکی که روی لبه‌ی دیوار نشسته بود را نشانش دادم که فارغ از همه‌ی ما، با وسواسِ عجیبی پرهایش را مرتب می‌کرد.
    گفتم: «امید یعنی همین، اینکه بدونی دنیا هنوز کار خودش را می‌کنه. حتی وقتی ما فکر می‌کنیم همه چیز درِ بسته است.

    آزاد‌نویسی.
    نویسنده‌ساز.
    پیاده‌روی.

  89. هیچ از بعضی‌ها حسودی کردم مثلن گاهی‌دم استاد فلنی خوش‌آمدی چه‌خوب تو ام گذارش‌نیک نویس‌داری می‌بینِم و یا ممنون عزیزم بابت تعریف تو. خب باشه خوبه دگه ای‌شکلی نویس‌داری کنم خیلی دوست دارم یک کلمه اظافه بردارم خوش‌ام می‌آد دگه می‌گم خب
    مه‌ هرشب حتمن یک کلمه پروداکس به استاد می‌زنم کو ممنونیت؟
    — مگه تو تعریف می‌کنی غیر از کنایه زدن؟
    خب چکارکنم برعکس می‌شه دستِ خودم نیست همه مقصیر الهه علیزاده خانوم جان هسته. می‌گه همش دنبالِ سوال باشید!

    / امروز همسرم خونه بود بخاطری همی‌ پنج و پنج دقیقه فرصت رمانم نویس‌داری کردم و یک شعر داخلِ رمان نویس‌داری شد باز ام
    — خوبه شعرهاای‌که نویس‌داری می‌شه مربوط به داستان هسته هنوز جذاب‌تر هم می‌کنه و زیاد لغتی نیست که دنبال معنی کلمه کسی بگرده
    — تا هنوز پیاده‌روی نداشتم دنبالِ دخترم همسرم رفت با موتور
    — می‌خام هدفون بزنم یکم آهنگ شاد گوش‌دهم چو از صبح غمگین ام جاای‌که از رمانم نویس‌داری کردم گریه مه در آورد
    / خوب وبینار ساعت پنج بودم تا دمی تمرین هزارکلمه بودم ولی همسرم آمد خونه ازی‌بر ام از تو وبینار دستگاه مره پرت کرده بود جلوِ همسرم نمِه تونیستم گوشی بردارم آخه جلو رو او زیر بالشت بود مه‌‌ام از فرصت استفاده کردم گفتم برِم پارک دیدم فوری قبول کرد باز ام سوپرایز شدم خوب جزیاتِ شو چو شخصی هسته می‌ره تو رمان ولی کشفِ جدید کردم وقتی حرکت کردِم دیدم کنارِ بهارستانِ دو پارکه مه خبر نداشتم ولی همسرم خبر داشت خیلی زیرک بمه نه‌ گفته بود ای‌هم کشف کردم بچه خود دادم دستِ همسرم دورِ پارک به‌ بهانه‌ای پیاده‌روی چرخیدم تا رسیدم دیدم خانومه وسایل مورد نیاز آشپزخونه می‌فروشه مه‌ام چاقو، چارو دستی و تکه‌ای ضرف‌شوئی ره خریدم پس آمدم پسرم ره گرفتم باباش داشت او ره سرسره بازی می‌داد مه ازش گرفتم یک‌کمی مه‌ام اوره سرسره‌بازی دادم
    حال ضمیمه‌ای‌ وبینار ره خوندم حال چو یکم کار دارم دیرتر ووس وبینار هم گوش می‌دم

    / از هزار کلمه امروز ام از پیاده‌روی بازی بود یک جوری داشتم بازی با کلمات انجام می‌دادم که ناگهان نامه‌ای تشکری شد نمی‌گم به‌کی چو پُرو می‌شه نه ولش‌کن می‌گم از خاهر زاده‌ام تشکری کردم چو اگه تشویق او نبود مه حال داخلِ دوره‌ ههه شعر نبودم. مه‌ که به او گفتم همی‌جوری دوره‌ها هسته گفت:
    برو کاری خلاف کو انجام نمی‌دی‌که باید همسر تو از خدا او هم باشه که خانومِ داره نویس‌داری کنه مگه ندیدی هزاران‌تا کلاه می‌رند بسرِ همسرِ خود هنوز کو تو بواسطِ ثبات انجام می‌دی ای‌که ۵۰۰ یا ۱۰۰۰۰۰۰۰ ره تو مصرف کنی بی‌صدا اشکالی نداره کو خلاصه خیلی گفت
    / نگو می‌خاستم بلو برم خداای مه همسرم یک دفعه بالا سرم بود مه‌ام زود‌ِ از رو صفحه پاک کردم گفت چرا پاک می‌کنی گفتم شخصی بود گفت شخصی دگه چیه باز گفتم یک چیز‌هاای هسته بواسطِ خود نویس‌داری کنی خلاصه نارحت شد رفت اتاق خاب خدا مره نجات بده
    خدانگهدار تا فردا

  90. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. امروز یه تغییر دکوراسیون داشتم برای میز کامپیوتر که افتضاح شد در نهایت دوباره به همان روز قبلش برگرداندم.
    3. امروز نمی‌دونم چرا بدنم خسته‌‌ام به طوری که به زور دارم این گزارش نیک رو می‌نویسم.

  91. چهارشنبه ۸ مهر
    امروز به موندن تو خونه و رختخاب گذشت اونم تا ظهر. بلاخره تونستم ظهر خودمو از رختخاب بکنم و از سر اجبار برم دوا و دکتری بگیرم. بعد از یه تعداد ورود آمپول و مقداری سرم به بدن، تونستم اندکی سر‌حال بشم. برگشتنی مواد اولیه‌ واسه سوپ پختن، خریدم. هر چند وقتی رسیدم خونه جونی نداشتم اما چاره نبود. حسابی اجبار و اراده قاطی پاتی شدند. سوپ رو با پای مرغ تازه و فراوون پخته کردم. واسه اولین تجربه، مزه‌ بدی نداشت. به خودم امیدوار شدم. بعد از پخت و پز، دوشی گرفتم. با همکار کاردرمانگرم گپ و گفتی داشتم. گفتگو که تمام شد، چند دقیقه مختلف نوشتم روی کاغذ. خیلی چسبید. دوباره رختخاب پناهم شد. توان کاری نبود جز دیدن فیلم.
    it’s a wonderful life

  92. امروز هم “من” هفت و نیم بیدار شد.
    رادیو چهرازی شنوید و خرچ‌خرچ ساقه‌طلایی قورت.
    به تفأل خیام خوانید و کتابها را به ترتیب قد چید.
    بعد یادش افتاد که جای کتاب‌ها در کتابخانه‌اش خالی. انقلابید و انقلاب را جورید و دستفروشها را پایید تا نهایت به معشوق نرسید و رجعید و خوراک را بلعید و کپید. پیاده روی تا جایی که پُکید. پس در آخر لِهید.
    وبینار، یادم تو را فراموش امروز. ولی هزار و دویست کلمه نوشت.
    ویرانه، همین.

  93. گزارش نیک: تداوم.
    -صبح با روزنویسی شروع شد.
    در دفترچه جدیدم که خیلی دوسش دارم، با نوشتن تاریخ آن روز چند صفحه‌ایی روز نویسی کردم.
    قصد دارم این کار رو هر روز انجام بدم.
    – ادامه داستان شب یک شب دو از بهمن فرسی رو خوندم.
    اعتراف می‌کنم که باید این کتاب رو یک بار دیگه بخونم.
    – خواندن ادامه کتابِ«و خدایان دوشنبه‌ها می‌خندند.» با پایانی وحشناک و تلخ.
    – رفتن بیرون و پیاده‌روی و خوردن بستنی شاتوت همراه خواهر جان در هوای پاییزی.
    – گوش دادن به پادکست وبینار نویسنده ساز .
    نوشتن 25 دقیقه آزادنویسی هزار کلمه که در آن به قول استاد برون ریزی ذهنی داشته باشیم و اینکه بتونیم سانسورچی درون خودمون رو ضعیف و ضعیف‌تر کنیم.
    آشنایی با شیوه‌ی پیرنگ و طرح.
    داستان و فیلمنامه‌نویس نیازمند پلات و طرحه.
    تعریف: خلاصه داستان با رابطه‌ی متوالی علت و معلولی بین رخدادهای داستان که در آن از سوم شخص و زمان حال استفاده می‌شود.
    – معرفی کتاب «چکادنشین والا» از هنریک ایسن برای آشنایی پیرنگ‌نگاری و خواندن مرغابی یا اردک وحشی از این کتاب توسط استاد.
    – نوشتن ادامه روزنگاری.
    – به خودم از یک تا ده عدد7 میدم.
    تا گزارش نیک بعدی بای.

  94. مرخصی گرفته بودم که بروم مرکزی که کارورزی‌ام را گذرانده‌ام و گواهی انجام کارورزی بگیرم. اما زینب مضطربم بالا می‌آمد که گزارش‌هایت را بفرست شاید قبول کردند و ببین نامه‌ای که تایپ کردی را پرینت نگرفتی. بزرگسال سالمم بعد از کمی آزادنویسی نامه را دستی نوشت و هر جور بود آماده شد و رفت مرکز.
    در مسیر رفت یاد دوازده باری افتادم که این راه را با ترس و لرز رفته بودم و هربار به اجبار. ولی این‌بار با وجود ترافیک سنگین هیچ ترسی از راه و پیچ تند آن نداشتم، با اینکه سر دنده عوض کردن، دنده دستی ماشینم قاتی کرد و تا روشن خاموشش نکردم راه نرفت. از آنجا هم رفتم دیدن دوستان همدردم در اداره بهزیستی و کارهای کارت سفرم را انجام دادم.
    در خانه باز تغییرات جزئی در پروپزالم انجام دادم و به اساتید راهنما و مشاورم ایمیلدم. سپس با سامانه‌های تثبت پیشنه و همانندجویی ایرانداک سروکله زدم. سامانه‌ی همانندجویی ایمیل استاد راهنمای اولم را نمی‌پذیرفت. خوشبختانه ایمیل استاد راهنمای دومم را با جان و دل پذیرفت. همانندجویی همان مشابهت‌یابی است. یک جور سایت سرقت‌یابی علمی. البته صفر نمی‌شود و تا حدی همانندبودن متون طبیعی است. مدرک را زود برایم فرستاد. دمش گرم. نتیجه هم خوب بود متن پروپزالم یازده درصد همانندجویی داشته است.
    زینب مضطربم دست‌بردار نبود و دو ساعت وقتم را صرف بالا پایین فرم‌هایی کرد که باید پرینت بگیرم و برای امضا گرفتن و ردیف کردن کارها به تهران ببرم. برق امروز دمش گرم که نرفت، فردا و پس‌فردا حتماً می‌رود. امروز منتظر بودم برق برود من بروم چرتکی بزنم. برقمان این هفته 12 تا 14 می‌رفت. ساعت 15 بعد از ناهار و ادامه سروکله با فرم‌ها گفتم چرتکی بزنم، اما 20 دقیقه تلاش به خواب منتهی نشد، پا شدم و به پادکست وبیکار دیروز سرزبان و توضیحات الهه علیزاده درباره‌ی تأثیر منافع اقتصادی بر دیدگاه‌مان گوش دادم و از روی درس‌برگ و یادداشتش رونویسی کردم. سپس زنده در وبیکار امروز سرزبان از تأثیر حالت عاطفی یا خُلق در دیدگاه‌مان شنیدیم و کلی هم سربه‌سر هم گذاشتیم. در آزادنویسی وبینار نویسنده‌ساز با گزگز سینه‌ام گفت‌وگو کردم و رخدادکی زائید.
    در جلسه درمانم یک عالمه حرفیدم و درمانگرم، دکتر محمد طاهری، با صبوری و تشویق همیشگی گوش داد و یکجاهایی راهنمایی‌ام کرد و در حوزه‌ی سوپرویژنی هم کلیدواژه‌ی «گروه سیال» را مطرح کرد، حالا منم که ته و تویش را در بیارم و بیاموزم و به کارش ببرم. مادر خانه نبود که زیاد حرف‌زدنم را به غارغار رادیو کهنه یا ریزش آب در دل سنگ تشبیه کند. در وبینار نویسنده‌ساز استاد کتاب «چکادنشین والا؛ واکاوی نمایشنامه‌های مدرن ایبسن» را معرفی کرد و چند برگی هم خواند. در طاقچه بی‌نهایت دانلودش کردم و پی رنگ نمایشنامه‌ی عروسک‌خانه را خواندم. خود نمایشنامه را پیشتر دوباری خوانده بودم. فردا واکاوی نمایشنامه را هم می‌خوانم و الگو می‌گیرم. راستش توی دوره‌های صد داستان و جریان قصه قصه با نمونه‌های خوب داستان کوتاه آشنا شدم. بیشتر داستان‌های معرفی شده را هم خوانده‌ام ولی گمانم برای بیشتر یادگرفتن باید باز بخوانمشان و واکاوی‌شان بکنم و چه الگویی بهتر از کتاب چکاد نشین والا برای این کار.
    توی طاقچه یک فصل دیگر از کتاب «لمس» محمدرضا کاتب خواندم. این پاراگراف توجهم را جلبید: «به وسیلۀ آن سؤال‌ها ریحانه همه‌ی‌شان را گیر می‌انداخت. می‌خواست بفهمند، زندگی فرار کردن از خودشان و ناچاری‌های‌شان به وسیله‌ی گذر موقت‌ها نیست: «اگر مردی فقط یک درصد برای خودِ زن و نود و نه درصد برای پَروپاچه و چشم و ابروش ارزش قائل باشد، می‌تواند مثل آب خوردن اسمش را توی دفتر عاشق‌های بزرگ تاریخ، کنار اسم مجنون و فرهاد بنویسد و به خودش کلی هم افتخار کند.»» دارم به پادکست نویسنده‌ساز دیروز گوش می‌دهم. استاد اول از غزاله علیزاده گفته و در آخر با روش خاص خود به پرسش‌های دوستان جواب می‌دهد. «چوب استاد گُله هرکی نخوره خُله.» شاید دلم بخواهد انیمه ببینم و سپس بخوابم. کدام انیمه هنوز نمی‌دانم.
    آقا محمدحسن به بهانه‌ی آوردن قابلمه سری زد، مادر نبود، زنگ زد و باهاش صحبت کرد. بچه‌ی زبان‌بازی است. دیروز که آقا محمدجواد در بغل من گریه می‌کرد بهش می‌گفت: «گریه نکن گریه نکن تو بغل بزرگترین عمه‌ای، تو بغل بهترین عمه‌ای.»

    1405.7.8
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

    https://t.me/bidemajnoon9

  95. یک‌نفر زنجیر بیاورد و به ماشینش ببندد تاهرچه زودتر حلزون را از باتلاق بیرون بکشیم.
    ۱- تکرر الگوها در محتواهای اطرافم تومخی شده بود و من هم یادداشتی بر مساله‌ی یکنواختی نوشته‌ها و محتواهای شبکه‌های اشتباهی نوشتم که متن کاملش را می‌توانید از دفتر پربرگم بخانید.
    ۲- به داستان کوتاهم دستی کشیدم، ولی اتفاقات و پیرنگ جور در نمی‌آمدند. باز هم باید فکر کنم.
    ۳- بعد از چند روز فاصله دوباره به «نیمه‌ی تاریک ماه» برگشتم و خانش قصه‌های واقع‌گرایانه‌ی استاد گلشیری را ادامه دادم. به فضاهای داستان‌ها در گذر زمان که فکر می‌کنم، از تغییر فضای اجتماعی ایران در دهه‌های ۴۰ الی ۶۰ چیزهایی دستگیر من قدیم‌نویس نوگرا می‌شود؛ چون گلشیری اغلب از مناسبت‌های اجتماعی در داستان کوتاه‌هایش وام گرفته.
    ۴- سپاسگزار بودنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  96. سال‌واژه‌ام:صبر
    چشم که باز می‌کنم، گوشی را چنگ می‌زنم. دیشب خاموش شد، زدم به شارژر و خوابیدم. علی اینجور وقتها می‌گوید «با اینکارت باطری گوشیتو به باد میدیا ». اما من مدتی متنبه می‌شوم و بعد برمی‌گردم به تنظیمات کارخانه. اخبار را چک می‌کنم. اضطراب می‌آید. ذهنم می‌رود پیِ قرصِ سبزِ مامان. کجای کشو بود؟

    تا می‌رسم مغازه، بابا می‌رود برای استراحت. سرماخورده. کاش مامان هم یاد می‌گرفت موقع مریضی استراحت کند. ولی یاد نگرفته‌. برای همین کسی مریضیش را به رسمیت نمی‌شناسد.

    کمی در شبکه‌های مجازی وقت می‌سوزانم. از سرِ عذاب‌وجدان فیلترشکن را می‌بندم و وقتم را صرفِ خواندن گزارش‌ روزانه‌ی دوستانم می‌کنم.

    دو کتابِ روی میز را می‌خوانم: یکی قصه‌ای از این یکی از دیگری. همیشه با «یوزپلنگانِ» بیژن نجدی شروع می‌کنم و بعد «خیمه‌شب‌بازی» چوبک. جامدادی را باز می‌کنم برای آزادنویسی. یک چای کیسه‌ایِ گاوزبان آن توست که دیروز از اشانتیون‌های علی کش رفته‌ام. آب‌جوش می‌ریزم. طعمِ لیمو‌عمانی می‌دهد. از پالتِ کنارِ ادویه‌ها، گل‌گاوزبان را پیدا می‌کنم و چند پَرِ بنفش می‌اندازم توی لیوان.

    ساعت یک که می‌شود، بساطم را جمع می‌کنم: دو کتاب، سررسید، جامدادی، لیوان دمنوش. ناهار را تنهایی می‌خورم. در خانواده‌ی ما صبر کردن رسم نیست. اگر از وقتِ غذا بگذریم، اوقات‌تلخی‌مان شروع می‌شود.

    ساعت دو، خودم را به تمرینجا می‌رسانم. از متنِ «فرشته‌برگی» لذت می‌برم و بعد راهی باشگاه می‌شوم. استرسِ محیطِ ناآشنا، چند دقیقه بیشتر دوام نمی‌آورد. ورزشی که انتخاب کردم به‌جای پیلاتس، آمادگی‌جسمانی از آب درآمده اما همین که هفته‌ای سه بار ماتحت مبارک را تکانی دهم و عرقی بریزم، غنیمت است.

    مشغولِ وعده‌ی بعد از تمرینم که صدای گوشیِ مامان بلند می‌شود. تازه با تیک‌تاک رفیق شده. سریالِ عاشقانه‌ی هوش مصنوعی می‌بیند با تمِ ازدواجِ قراردادی. عینکِ نزدیک‌بینش را گذاشته روی نوک بینی و به صفحه‌ی گوشیش زل زده.
    ساعت پنج به «نویسنده‌ساز» ملحق می‌شوم. بیست‌وپنج دقیقه آزادنویسی می‌کنم. برای اولین بار متوجه گذشت زمان نمی‌شوم. بعد هول‌هولکی خورشتِ مرغ‌ و آلو را سرهم‌بندی می‌کنم و سالادی می‌گذارم تنگش.

    شب، نیت می‌کنم فیلم «آپارتمان» را تمام کنم. همان که چند روز است روزی پنج دقیقه از آن را می‌بینم. با این تنِ کوفته، چشمم آب نمی‌خورد. اول گزارش «نیک» را تمام می‌کنم برای سایت.اگر رمقی ماند فیلم را ادامه می‌دهم. اگر نه، مثل روزهای قبل با همان پنج دقیقه سر و تهش را هم می‌آورم.

    کانال تلگرام :https://t.me/redeaheste

  97. چهارشنبه ۸ مهر
    گزارش نیک ۱۴۱
    سال واژه ام تغییر

    شروع روز با بهترین ها خواندن نماز و آیاتی از کتاب آسمانی ام، این دو از نیک ترین هایم هستند.

    خودکار بین دو بال انگشتانم سوار شده و آسمان خطوط را در سه صفحه پیمود.
    کارهای امروز را فهرست وار نوشتم.

    گسترش واژگان از فرهنگ عمید
    هر روز سه واژه:
    آصال=جمع اصیل،به معنی شبانگاه و وقت بین عصر و مغرب، نزدیک غروب آفتاب

    آغاج=درخت،چوب،به معنی فرسنگ هم گفته شده

    آغار=نم، نم و رطوبت که به زمین فرو رود و اثر آن باقی بماند، نم کشیده و خیسیده و آمیخته، مثال:
    عمیق وار بود آن زمین ز بس که خون
    به روی دشت و بیابان فزون شده است آغار
    *عنصری*

    هدف ادبیات:
    نخستین هدف از خواندن آواز و بر زبان آوردن سخنان زیبا، گزارش حالاتی است که در درون خواننده یا گوینده می گذرد چنان که پرنده ای تنها هنگامی که به گل و آبی می رسد نغمه سر می دهد.آیا این نغمه حاکی از وحشت تنهایی اوست که با وجود مواجه بودن با مطلوب خویش از آن که در تمتع از نعمت شریکی ندارد رنج می برد و ندا در می دهد تا دیگر هم جنسان او هم بیایند و از آن چه نصیب او شده است بهره ای بردارند؟یا آن که احساس زیبایی خود به خود آتشی در درون وی به وجود آورده و آوازی که از میان منقار وی به در می آید شعله ی همان آتش درونی است؟

    دیباچه گلستان:
    یکی از صاحبدلان سر به جِیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق گشته،حالی که از آن حالت باز آمد یکی از دوستان به طریق انبساط گفت:از این بوستان که بودی ما را چه تحفه ای کرامت آوردی؟گفت:به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

    ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
    کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
    این مدعیان در طلبش بی خبرانند
    کان را که خبر شد خبری باز نیامد
    جیب=گریبان
    مراقبت=تامل و اندیشه
    مستغرق=فرو رفته و غرق شده

    در وبینار شرکت کردم و چون روزهای قبل ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردم.استاد در باره طرح و پیرنگ داستان گفتند.از مرغابی وحشی خواندند و چند بار جملات را تکرار کردند که خوانش ایشان حالتی طنزگونه به خود گرفت و لحظات شادی را سپری کردیم.پی دی اف قسمت هایی از کتاب را در کانال مدرسه گذاشتند که قسمت اول در مورد زنی به نام نورا بود که همسرش هلمر رئیس بانک شده و دوست نورا از او می خواهد سفارش کند تا هلمر به او کار بدهد و ادامه ماجرا و پنهان کاری های نورا در گذشته…

    آب نوشیدن را فراموش نکردم.

    در حال خواندن کتاب دیدار و جای خالی سلوچ هستم.

    دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
    گر از قفس گریزم کجا روم کجا من؟
    کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
    که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
    *سیمین بهبهانی*

    تعدادی از گزارش نیک همراهان را خواندم.
    به بعضی از دوستان غبطه می خورم که چگونه قلم فرسایی می کنند و پر و پیمان می نویسند و بعضی دیگر چنان زیبا و جاندار می نویسند که دلت می خواهد چندین بار گزارششان را مرور کنی

    نمره ام ۸

  98. دیروز یک اتفاقی افتاد که دوست داشتم به شما بگویم که یادم رفت. خب حالا می‌گویم.
    یک زنبور بزرگ آمد توی اتاقم سر کار.
    بعد چسبید به پنجره و نمی‌رفت. اول من هم کاری به کارش نداشتم. تا شروع به گشتن دور سر من کرد. من هم رفتم حوله آوردم و دور سرم گرداندم تا گورش را گم کند. اما زنبور خنگ چسبیده بود به پنجره که تورش لانه مورچه‌ای بود. منم با حوله زنبور را گرفتم و جلوی چشم دختربچه دو ساله‌ای توی فضای آزاد رها کردم. تجربه‌ی جالبی بود آزاد کردن زنبور به جای پروانه.

    امروز به آسان‌گیری سر کار شروع شد و پدر درآوردن برای شاخص‌گیری.
    خوشم می‌آید همکاری از جلوی اتاقم رد می‌شود و لبخند می‌زند و منم لبخند می‌زنیم. ما زن‌ها اگر دهان‌مان بسته بماند، دوست‌های خوبی می‌توانیم برای هم باشیم، به خدا.
    مادرم امروز آمد دیدن مادرش خانه‌ی اقوام اینجا. خوشحال شدم که مادرم توی این شهر است.
    ظهر رسیدم به تمرین‌جا و خوشحال‌تر شدم.
    فرشته هم آووکادو خورده بود و تمرین فرستاده بود و فیض بردیم.
    عصری وبینار الهه علیزاده بودم و یک جمله‌اش قند شد و نشست توی دلم. گفت فائزه دوست خوبی‌ست.
    چقدر دوست دارم کسی بفهمد، بگوید، به نظرش دوست خوبی هستم.
    نویسنده‌ساز را بودم و آزادنویسی کردم.
    حالا من و آزادنویسی با هم ندارتر شدیم.
    بعد رفتم با مادر بازار گردی. صحبت از این و آن. غم این و آن.
    بعد هم خانه اقوام که صحبت خاصی نشد. یا به نظرم من خاص نیامد. آخرش هم من نوک دماغم را گفتم و آمدم پانسیون.
    یک ساعت آب دهان غرغره کردم و یک جمله قصار منتشر کردم.
    البته که روزنویسی تخصصی‌ام را هم در سایت عزیزتر از جانم منتشر کردم.
    صد البته که گزارش نیک اولم پودر شد رفت هوا و دوباره نوشتم.

  99. —اول صبح با بی‌حوصلگی دو صفحه می‌نویسم.
    —موکلم از شهرستان با من تماس می‌گیرد. عجیب است، آدرس اجرای ثبت محل سکونتش را از من می‌خواهد.
    —نمی‌خواهم وقتم را در فضای مجازی تلف کنم. می‌روم سراغ دفتر شعر شاملو.
    —با نیم ساعت پیاده‌روی حالم بهتر می‌شود.
    —وقتی به خانه برگشتم دو صفحه دیگر می‌نویسم.
    —تمرینجا آنلاین حاضر می‌شوم. حتی یک جلسه را هم نمی‌خواهم از دست بدهم. هنوز تا نویسنده‌ شدن فاصله‌ی زیادی دارم.
    —وبینار نویسنده‌ساز بیست‌وپنج دقیقه بی‌وقفه می‌نویسم. حالا پس از چند جلسه زمان زود می‌گذرد.
    —رخدادک امروز را هم در کانالم و در بخش رخدادک‌نویسی بازنشر می‌کنم.
    —چند صفحه اشعار نادر نادرپور می‌خوانم.

    https://t.me/sorayaahmadiani

  100. دیشب تا خابم ببرد ساعت شد یک. چرا نمی‌توانم زودتر از یازده بخابم. حالا یازده هم نه، حداقل دوازده. آخر یک روزی کم می آورم و قید این سحرخیزی‌ای را که تا امروز در یازدهمین روز چالشم، داشتمش، می زنم. البته چرتکی در میان روز می‌زنم، اگر ستیا بگذارد. تمام سوال‌هایش جمع می‌شود دقیقن در همان چند دقیقه‌ای که می‌خاهم بخابم.
    ساعت شش و نیم صبح بیدار شدم. یک ساعت دیرتر از این ده روز. اما راضی بودم انگار خاب عمیقی داشتم، چون سرحال بودم. قرص ناشتایم را خوردم. برنامه‌ی روزم را نوشتم. حدود یک ربع با این فیلترشکن کلنجار می‌رفتم. تا قبل از این خیلی راحت و سریع وارد می‌شدم، همین دیروز چشمش کردم. خلاصه وارد یوتیوب شدم. با ثمین چهل دقیقه یوگا کردم.
    خاستم اول بنویسم و بعد صبحانه بخورم اما میان صفحات صبحگاهی، نان تازه رسید و بعد از صبحانه به ادامه‌ی نوشتن پرداختم. یادداشت روزانه را نوشتم رو به اتمام بود اما نمی‌دانم چه مرضی بود که گفتم بروم دختران را بیدار کنم که شب زودتر بخابند. و دقیقن قبل از همین الان که دارم گزارش نیک را می‌نویسم و ساعت هشت و نیم شب است یادداشت روزانه را به اتمام رساندم و منتشرش کردم. خلاصه این‌گونه است نوشتن و انتشار در حضور سروصداهای زندگی.
    بعد از بیدار شدن بچه‌ها لپ‌تاپ و نوشتن همان‌جا روی میزم گوشه‌ی اتاق ماند و سرگرم کارهای خانه شدم و چک کردن پیام‌های گوشی، گذاشتن شکرگزاری و ویس چالش هروز در گروه کاری‌ام، و اعلام تارگت امروزم.
    بعد از صبحانه‌ی بچه‌ها هوس کردم لاته‌ای بسازم و هوس‌تر که ساختنش را منتشر کنم. وارد اینستاگرام که شدم از گفتگوی آزاده اسدی با خدا خوشم آمد صدایش را برداشتم و بر آرت زدن لاته‌ام انداختم نتیجه را دوست داشتم.
    هستی را راهی مدرسه کردم.
    کتاب صوتی فروش یک دقیقه‌ای را شنیدم برایم جالب بود اما اصلن نمی‌توانم روی صوت تمرکز کنم وقتی دارم کاری انجام می‌دهم. تصمیم گرفتم یک ساعت و چهل دقیقه در روزم را خالی کنم و این کتاب کوچک را گوش دهم و یادداشت‌برداری کنم. این‌گونه نمی‌شود که لباس‌ها را تا کنم و گوش دهم چون مدام ذهنم می‌رود دنبال چالشی که دو روز است درگیرش شده‌ام. بی‌خیال سعی می‌کنم به چالش به دیدِ بزرگ شدن نگاه کنم.
    اقدامات این دو روز خیلی جواب نداد اما از جایی دیگر پیامی دریافت کردم که منجر به فروش شد.
    چالشی تا پس‌فردا گذاشته‌ایم که برویم و بیست تا “نه” بشنویم. قشنگ است. این چالش‌های ترسناک را دوست دارم. حکم پا گذاشتن روی ترس‌هایم را دارد دیگر، که مرا رشد می‌دهد.
    خانه را مرتب کردم. هر کار کردم امروز هم نتوانستم به این سه کاری که هروز دارد روی تخته‌وایت‌بردم تکرار می‌شود برسم. یکی از آن‌ها گوش دادن و نوشتن یک آموزش دو ساعته است. چون باید بعدش ارائه دهم. مدام از زیر بارش شانه خالی می‌کنم. بعدی خاندن وظایف یک حامی است که باید از آن چک لیست بیرون بکشم و دیگری هم دیدن یک آموزش چهل دقیقه‌ای است این هم بعدش ارائه می‌خاهد.
    یکی دیگر از کارها که همین الان روی تخته دیدمش عکس از دندان‌هایم است، این را هم هروز تکرار می‌کنم. سخت است برای من از خانه بیرون رفتن. ولی باید این بیرون رفتن را جدی بگیرم. حداقل یک پیاده‌روی شبانه یا صبحانه داشته باشم نمی‌دانم چرا نمی‌زنم بیرون و چرا این‌قدر در خانه ماندن و غرق شدن در کارهایم را دوست دارم.
    مریم عبداللهی

    #گزارش_نیک
    https://t.me/Maryam_abdollahi_am

  101. جفت‌کردم از بی‌جراتی
    یک گام به عقب برداشتم و جرات را جستم
    I step back and see the big picture
    وقتی می‌ترسی از پیشروی یا ناامیدی از ادامه، یه عقب‌گرد ریز کن و به تصویر اصلی نگاه کن که در مسیر ساختنش هستی. اونوقت درگیر جزئیات دلسرد‌کننده نمی‌مونی چون میدونی صرفا بخشی از یه پازل یا تصویر بزرگتره نه تماش.

    فیلمی هم با نام “big picture” محصول سینمای فرانسه در ۲۰۱۰ هست و ترجمه شده:
    “مردی که می‌خواست زندگی خودش را زندگی کند.»
    حالا چرا؟
    خودتون بجورید. تا به قولی اسپَوِل نشه( زورم میاد بیشتر بگم)
    من مریض آزادنویسی‌های عصر شدم. هر جا باشم مثل کفتر جلد خودمو می‌رسونوم. الهی آشیون نویسنده‌ساز برقرار باشه و من پای‌کار.

    عصری نوشتم دلم میخواد وبینارهایی بذارم که فقط درباره یه واژه از ابتدا بگم تا انتها.
    به گمونم ضعف در انتخاب و حذف واژه‌ها باعث هرزگوییه.
    روز نهم از دوگانه‌ی یوگا و پیلاتس روی دایره حرکت لگن چرخیدیم.
    دو روزه عصرها برای سی تا جهل دقیقه اطراف دفتر پرسه می‌زنم.
    یه گل ریز زرد بین انگشت شست و سبابه دختر با لاک قرمز چشمک می‌زد، منم عکسشو گرفتم در جواب دلبریش
    بالاخره محاسبه، تحلیل و تحقیق برای قیمت‌گذاری مهر تموم شد. قبلا شش ماه یه بار نهایت اضافه‌کاری یود برای قیمت الان هر دو هفته، تازه روز به روز هم رصدش می‌کنیم.
    یه خال اساسی هم به پوست دادم، با اسکراب جدید و ماسک ورقه‌ای آبرسان و کلاژن
    دو تا حرکت خارج از برنامه غذایی هم زدم، یه کعب پروتئین گرفتم ترکیب( شکلات تلخ، بادوم زمینی، پودر نارگیل و پودر پسته با خرما)
    شامم ماکارونی با سالاد شیرازی( یادم نیست بار قبلش کی بود و حتما شام نبوده)
    پادکست ملال انسانک را بازشنیدم.
    نمایشنامه عروسک‌خانه رو از رادیو ایران صدا پیدا کردم تا بشنوم و مقدمه‌ای باشه برای خوندنش در آینده
    “زیرپاکشی ” هم امروز از خوانش استاد کلانتری قاپیدم. (چکادنشین والا )
    معنی: به لطائف حیل و فریب کسی را به گفتن رازهای خود واداشتن
    سه دستبند محشر خریدم سیصد. دو تاش کادوی رها و فریمهر ، یکی خودم.
    دلم می‌خواست قیمت خریدشو بدونم.
    و یک ساعتی دانلودهای سیستم رو حذف و هدایت کردم به درایو درست.

  102. 📌 #گزارش_نیک ۱۴۱
    👀شرکت در وبینار الهه علیزاده و موضوع حالت های عاطفی بود همراه معرفی کتاب درخشش های تیره از آرامش دوستدار سپری شد.
    🎧کتاب صوتی جای خالی سلوچ با صدای آرمان تا صفحه۱۷۶رسیدم و از روی پی دی اف هم همزمان با چشم خواندم.
    «آنچه مهرگان را می کشد لگد و شلاق نبود دوری سلوچ بود دوری سلوچ مرگان رو میکشد دوری پسر تنور مال» «سلوچ رفته بود و مرگان هم دندان بود و نبود او را کنده و دور انداخته بود.»
    👣سی دقیقه پیاده روی تو هوای آزاد همراه مادر.
    🍵ساعتی هم رفتیم منزل پدربزرگ مرحوم و چند نفری مهمان داشتیم و چای نوشیدیم.
    👩‍👦با داداشم محمد مهدی درس ریاضی بخش معادله کار کردم.
    🖍طراحی و رنگ آمیزی اردک رو تموم کردم.
    📙تا صفحه ۱۵٠ لاشه ی لطیف از روی پی دی اف الکترونیکی خونده شد.
    📝متون فقه بخش وکالت رو شروع کردم.
    @Maryamwriter_2

  103. همیشه کتاب هایی که باعث می‌شوند تصویری در ذهن بسازم را بسیار دوست می‌دارم مثل حالا مثل خاندن کتاب «خانه‌ی مانگو».

  104. _ویس جلسه‌ی ششم دوره‌ی پیشرفته‌ی نویسندگی خلاق را گوش کردم.

    _امروز هم برای سال‌واژه‌م کار کردم. «عادت‌سازی». حالا چهار روزی‌ست که روی عادت شعرخوانی کار می‌کنم تا بتوانم این عادت را بازیابم. پس امروز را به شعرخوانی صائب گذراندم. تصویر. تصویر کلمه‌یی‌ست که می‌توانم در شعرهای صائب تاکید و تکرار کنم.

    _آزادنویسی کردم. در حین‌ش ادامه‌ی داستان انتزاعی‌م شکل گرفت. خودبه‌خود آمد. زبان که شکل بگیرد، داستان خودش را نشان می‌دهد. زبان خاص شخصیتی که ساختم از هر جهت برایم کنجکاو‌برانگیز است. نمی‌دانم در سرش چه می‌گذرد اما درعین حال خودش را نشانم می‌دهد.

    _چند صفحه از همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها را خواندم‌. اما یک نکته دستگیرم شد. قبلن از اینکه به اینستاگرام سر بزنم، کتاب را خواندم. تمرکزم بالا بود اما همین که به اینستاگرام سر زدم، در حد چند دقیقه، ذهنم پراکنده شد. دلم می‌خواست باز هم بروم سراغش اما خودم را مجاب کردم تا کتاب بخوانم. فهمیدم اگر در اوایل روز به سراغ اینستاگرام نروم خیلی بهتر است. باشد که روزهای آتی این کار را انجام دهم.

    _چند قسمت از سریالی را دانلود کردم.

    _امشب فیلم parallel tales را می‌بینم.

    https://t.me/elireine

  105. پله‌ی اول: تدریس. سال‌واژه‌ی کم‌رنگ‌شده‌ام.
    پله‌ی دوم: سریال. دو قسمت دیگر از «ونزدی».
    پله‌ی سوم: تمیزکاری. سر و سامان دادن به اتاق‌.
    پله‌ی چهارم: نوشتن. یادداشت کانال.
    پله‌ی پنجم: خواندن. یادداشت‌های دوستان.
    پله‌ی ششم: گزارش نیک. پله‌‌پله.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  106. ساعت هفت‌وپنج دقیقه‌ی صبح با پسرک دم در ساختمان ایستادیم تا سرویسش برسد. خیابان را می‌پاییدیم. منتظر تیبا بودیم. چندین دقیقه گذشت. دیرم شده بود و خبری از تیبا نبود. بهم ریختم. پسرک هم غر میزد. لحظه‌ای نمیدانم چگونه تصمیم گرفتم کمی متفاوت‌تر از همیشه رفتار کنم. عصبی نشوم. طلبکار نباشم. نگرانی تاخیرهای مکررم را به تعویق بیاندازم.
    با راننده تماس گرفتم. گفت خوابش برده. از اینکه توانستم کمی از اضطراب فاصله بگیرم و بدنم را منقبض نکنم، خوشحالم.
    آزادنویس‌ام ختم به آنافورا شد.
    صبحانه را محل کار هول‌هولکی خوردم تا با همکاری که بازنشسته است تماس بگیرم و ازش راهنمایی بگیرم.
    بیشتر وقتم صرف پیگیری تلفنی کارها شد. اما کارش را دوست داشتم. مربوط به آزمایشات پرسنل است و اگر حتی یک نفر با این پیگیری‌ها جسمش را دریابد برایم خوشایند است.
    لابه‌لای روزمرگی پادکستی از آنوشا را شنفتم. او می‌گوید برای رسیدن به هدف فقط علاقه و انگیزه کافی نیست. استمرار مهم است و اعتبار دادن به کوچکترین اقداماتی که در رسیدن به آن هدف انجام می‌دهیم. پس حواسم باشد اگر روزهایی بی‌حال بودم و فقط حوصله‌ی رونویسی از چند بیت شعر را داشتم، به همین کارم هم اعتبار دهم.
    ظهر موقع رفتن به خانه، تعدادی سگ ولگرد دور ماشینم خوابیده بودند. احتمالا می‌دانستند من همانم که پیگیر زنده‌گیری‌شان از طریق شهرداری هستم. چندبار عقب و جلو شدم. جرات نکردم به ماشین نزدیک شوم. همکاری آمد و نجاتم داد. چقدر خوب است در تنگنا کسی بیاید و کمک کند.
    بعد از ظهر کارهای کافی‌نتی انجام دادم.
    کمی فلسفیدم با کتاب فلسفه‌ای برای زندگی. و رواقی‌ها همچنان به تجسم منفی توصیه می‌کنند تا بتوانیم چیزهایی که داریم را بیشتر قدر بدانیم و دوست بداریم. تجسم منفی یعنی اینکه برای لحظه‌ای تصور کنیم مثلا میشد این خانه را نداشته باشیم یا فلان دارایی‌مان را از دست بدهیم.
    با برادر و خواهر گپی تلفنی میزنم.
    کمی بیژن جلالی می‌خوانم. او می‌گوید:
    از غم‌ها آوازی می‌ماند
    از امیدها کلمه‌ای
    از زندگی شعری می‌ماند.

    و امروز هم روبه پایان است تا ختم شود به خواب‌های شبانه‌ام.

    کانال من:https://t.me/qalamgah_niku

  107. حال و هوای خوبی ندارم داغان و ویلان و سرگردان‌تر از آنم که بتوانم گزارش نیک بنویسم. نه اینکه کاری نکرده باشم امروز.نه. اتفاقا اگر بخواهم نمره بدهم از ده امتیاز ، راحت ده می‌گیرم. ولی چه کنم با این دل بی‌قرار‌ِ ‌ وامانده. از دنیا دلگیرم. از آدم‌ها . از خودم. دوست داشتم حجمی از دنیا باشم. ولی نیستم. هیچی نیستم. اصلا نمی‌دانم چه‌ام است. شاید دارد شعرم می‌آید.
    درست است ! حال هوای شاعری دارم قبل از شعر گفتن. اصلا ول کن. مهم این است که صفحات صبحگاهی نوشته‌ام. داستانک نوشته‌ام. دستی هم روی سر و صورت سایتم کشیده‌ام. داستان خسرو خوبان را بلندخوانی کرده‌ام. روزگفتار هم منتشر کرده‌ام. باشگاه رفته‌ام. رژیم غذاییم را هم کامل اجرا کرده‌ام. توی وبینار نویسنده ساز هم رفتم. گزارش نیکم را هم که دارم می‌نویسم. دیگر گور بابای بقیه‌اش.
    https://t.me/haniasefi
    https://haniyeasefi.ir/

  108. امروز خیلی بیشتر از هزار کلمه نوشتم، از آن جایی که روی کاغذ نوشته بودم امکان شمارش دقیق نبود اما.

    روز واژه‌ام «دلو» بود. کلمه‌ای که دیروز در وبینار شنیدم امروز بیشتر دنبالش رفتم. کلمه‌های مترادفش آبریز و آفتابه و ابریق بود.

    یک پومودرو هم پیاده‌روی کردم و خیلی چسبید به تن و روح و ذهنم.
    راستش پیاده‌روی هم یکی از کلمه‌های شخصی سال‌واژه‌ شخصی‌ام است و هر روز دارم انجامش می‌دهم.

    با این همه تلاش و هر روز نوشتن و انتشار راستش اعضای کانالم پیشرفت محسوسی نداشته، به هر حال من که ادامه می‌دهم اما دیشب یک نفر آمد کمی چرت و پرت نوشتن که من متوجه نشدم منظورش چیست. پس سکوت پیشه کردم همان جمله‌ی معروف که« جواب ابلهان خاموشی‌ست»
    مردم را برق می‌گیرد ما را چراغ موشی.
    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/tarqim1

  109. امروزم هم تونستم بعد از بیدار شدن، ادامه‌ی چالش سلامت مغز را انجام بدهم. همیشه این کار برام سخت بود. ولی الان که انجام دادم، خیلی راحت‌تر از آنی بود که فکرش را می‌کردم.
    صبحانه‌ام را آماده کردم. ماست ایسلندی، توت‌فرنگی و دانه‌ی چیا. کمی هم خرما پیارم با خودم بردم سرکار.
    این روزها که کار قبلی را تحویل داده‌ام و هنوز کار جدید را تحویل نگرفته‌ام، می‌تونم با استرس کم و راحت‌تر باشم. هرچند تلفن‌ها و ارباب‌رجوع‌ها هنوز از من راهنمایی می‌خاهند.
    به شرکت در یک دوره‌ی جدید فکر می‌کنم. یک کار هنری، برای کسب درآمد.
    به پیشنهاد دوستی فکر کردم و یک مسافرت نصفه روزه ثبت‌نام کردم. شاید یک کم فکرم را از مسائلم دور کند.
    یک فایل روانشناسی، از خانم نازنین مددی را در یوتیوب دیدم. یک کم استرسم کم‌تر شد. تحمل ابهام برایم خیلی سخت است. به راحتی دچار اضطراب می‌شوم.
    بیست و پنج دقیقه آزادنویسی، چه انرژی جمعی خوبی دارد. استاد از طرح و پیرنگ صحبت کردند. و ساجده جان هم از شعر گفتند. چه مطالب خوبی. خدا را شکر سوئدی نیستم.
    پنج دقیقه نوشتم و در تلگرام به اشتراک گذاشتم. طبق یک توصیه‌ی روانشناسی هرشب باید درباره‌ی پرسش‌های زیر نوشت. عین پرسش‌نامه را آوردم و جمله‌ها را عوض نکردم. و من این دو تمرین را یکی می‌کنم.
    1- امروز چه احساسی در من غالب بود؟ (غم، خشم، بی‌حسی، شادی، اضطراب و …)
    2- این احساس از کجا آمده بود؟ (چه اتفاق یا خاطره‌ای این احساس رو فعال کرد؟)
    3- پشت این احساس چه نیاز یا زخمی پنهان شده؟ (مثلن نیاز به دیده شدن، امنیت، عشق، کنترل و ..)
    4- امروز یا این هفته کجاها از خودم دور شدم؟ (مثلن دروغ گفتم، نقش بازی کردم، بیش از حد سکوت کردم، خودم رو کوچک کردم …)
    5- آیا رفتاری داشتم که پشیمانم؟ چرا این طور رفتار کردم؟ (ریشه‌ی این واکنش چی بود؟ ترس؟ خشم؟ انتقام؟ بی‌توجهی؟
    6- آیا نیاز به بخشیدن کسی هست؟ یا خودم؟ (اسم ببر، یا حس بنویس)
    7- چه پیامی از درونم گرفتم؟ (گاهی یک جمله می‌آید، یک آگاهی، یا فقط سکوت …)
    8- چه قدم کوچکی می‌توانم برای مراقبت از خودم بردارم؟ (مثلن یک نه گفتن، یک گفتگوی مهم، استراحت، یا حتی آغوش به خود)

  110. چهارشنبه ۸ مهرماه
    صبح زود بیدار شدم. میل چندانی به صبحانه نداشتم. چای و خرما خوردم. مابقی مخلفات را درون کیفم گذاشتم.
    خورشت کرفسِ بدون گوشت را با لوبیای فراوان بارگذاشتم و از خانه بیرون زدم. گیاهخواری مورد پسند من است. از گوشت بیزارم.
    به پارک رسیدم. روزم را که با پیاده‌روی می‌آغازم، شوروحالی در جانم می‌نشیند و انرژی‌ای که تا پایان روز هم‌پای من است. پیاده‌روی در خنکای صبح، لابه‌لای گل‌وبوته‌ها و دارودرخت‌های سربه‌فلک‌کشیده، خوش‌جوری می‌چسبد. قمقمه‌ام را از آب پر کردم. دورتادور پارک راه رفتم. هرزگاهی جرعه‌ای می‌نوشیدم.
    دیدن کسانی که اول صبح از خواب نازشان زده‌اند و به پیاده‌روی و ورزش مشغولند، انگیزه‌جنبان است و حال‌ْخوب‌کن. صدای موزیک آرامی که از بلندگو پخش می‌شد با صدای آواز پرندگان فضایی شاعرانه ساخته بود.
    ۴۵ دقیقه دور پارک راه رفتم. یک دور هم عقب‌عقبکی دویدم. به‌عقب‌دویدن فواید شگفت‌انگیزی دارد. هر ۱۰۰ قدم راه‌رفتن یا دویدنِ رو‌به‌عقب مانند هزار قدم راه‌رفتنِ روبه‌جلو سبب کالری‌سوزی و تناسب اندام می‌شود. صاف‌شدن ستون فقرات و متعادل‌سازی بدن هم از فواید دیگر است.
    وقتی بدنم گرم شد. با دستگاه‌های ورزشی هم کار کردم. دوچرخه را خیلی دوست دارم.
    در آلاچیق نشستم. از ابراهیم گلستان خواندم. خوب بود اما با چخوف جورترم. کلمه‌برداری کردم. ساعتی بعد راهیِ کتابخانه شدم. کتابِ امانتی را تحویل دادم. در پی یادداشت‌های روزانه بودم. در سیستم کتابخانه جست‌وجو کردم. یادداشت‌های روزانه‌ی نیما یوشیج را یافتم. راهروی شماره ۱۰ را گرفتم و رفتم. بالای قفسه‌ی آخری لابه‌لای کتاب‌های قطور، کتاب کم‌حجمی دیدم. خودش بود. ۱۲۷ صفحه. به متصدی گفتم کتاب را نمی‌برم. همینجا می‌خوانمش.
    پشت میز سالن مطالعه نشستم. دفترچه‌ی کلمه‌برداری و خودکارم هم کنار دستم. شروع کردم به خواندن. پس از مقدمه‌ای طولانی به یادداشت‌های نیما که رسیدم، مجذوب ساده‌نویسی و روان‌نویسی‌اش شدم. ادامه دادم. ایده گرفتم برای روزنویسی‌هایم. ساعت از ظهر گذشت. همه‌اش را خواندم. صفحه‌های بی‌شماری از دفترچه‌ام رنگی شد. کتاب را تحویل دادم. راهیِ خانه شدم. تا خانه نیز مسافت نسبتاً طولانی را پیاده‌روی کردم. قمقمه‌‌ی آب در دستم بود. لابه‌لای گامیدن، آب هم می‌نوشیدم. به خانه که رسیدم باقیمانده‌ی آبِ قمقمه را نثارِ گلدان توی حیاط کردم.
    یک ساعتی زمان داشتم تا تمرینجا که به صرف ناهار و خرده‌کاری گذشت.
    ساعت ۱۴ به وقت تمرینجا. مثل روزهای دیگر نکته‌ها برچیدم. از جمله:
    ۱. قید و صفت مخلّ تصویرسازی است. برای تصویرسازی به حرکت‌ها توجه کنید.
    ۲. هرچیزی را نمی‌شود عطف کرد به دیگری. تناسبی لازم است.
    ۳. اغراق و زیاده‌گویی انشاست و گناهی نابخشودنی.
    دلم می‌خواهد گهگاه نوشته‌ای حواله کنم به صفحه‌ی تمرینجا تا بازخورد یا گازخوردی از استاد دریافت کنم. آخر چوب معلم گل است و هر کس نخورد خُل است. دوره‌ی ما می‌گفتند.
    بعد از تمرینجا پرسه زدم در مدرسه‌ی نویسندگی. یک ساعتی گشت‌وگذار کردم. پلک‌هایم سنگین شد. بیهوش افتادم.
    با صدای زنگ تلفنِ منزل از جا پریدم. برادرم بود. همیشه وقتی می‌رود مغازه زنگ می‌زند. فهمیدم ساعت ۵ است. دست بردم گوشی را از کنار تختم برداشتم. ساعت ۱۷:۷ دقیقه. شتابان وارد وبینار نویسنده‌ساز شدم. هنوز هزارکلمه شروع نشده بود. به‌موقع رسیدم. استاد طبق روال هر روز اندر آداب آزادنویسی می‌گفت. حرف استاد همیشه این است که نگویید ایده ندارم. همین ایده‌نداشتن را سوژه کنید. فقط تندوتند بنویسید. دست از روی کاغذ و انگشت از روی کیبود برندارید. مهم تمرکز است. این کار یک‌جور بارش فکری است. یک‌نوع برون‌ریزی تا سانسورچی درونمان را به‌تدریج ضعیف کنیم. حرف‌های استاد بدجور به دلم می‌نشیند. همین خواب‌ماندن و دیررسیدن را سوژه کردم. از خودم نوشتم. اول کمی خودسرزنشی کردم که چرا خوابیدم. بعد به خودم گفتم از صبح کله‌ی سحر به‌سانِ اسبی تیزپا دویده‌ای جانِ من! زورکی که نیست. هر کس توانی دارد. خب قهوه هم که نمی‌خوری راه‌به‌راه، تا کافئینش سرحالت کند. نوشتم و نوشتم تا زمان‌سنجِ استاد به صدا در آمد. هنوز حرف‌ها داشتم با کاغذ.
    بعد از هزارکلمه، استاد با معرفی کتاب «چکادنشین والا» درباره‌ی طرح و پیرنگ صحبت کرد. در پایان هم ساجده جان از شعر گفت و «بلورها» را از نصرت رحمانی برایمان خواند. لذت‌بخش بود.
    این بود روزنویسی من.
    شبتون نیک☘️

  111. گزارش نیک ۱۴۱فرح

    بیداری سحرگاهی. نیایش الهی. نوشتن یک آیه از کتاب الهی به زبان فارسی. زبان مادری. اذان صبحگاهی. طلوع خورشید . خواب صبحگاهی. هوای خنک مهرماه . بیداری کامل. نرمش کمر. ورزش ملایم صبح. بیداری کامل صبحگاهی. نوشتن روزانه نویسی سهم صبحگاهی.

    خدمتکار ورزشکار. کارِ خانه همیشگی. دستان دردناک. دستان خسته زن‌ِِ خانه‌دار. مرد زحمتکش کُرد . مرد نترس‌ شجاع. شیشه‌های شفاف قدی. نظافت طبقه‌ هفتم. نظافت شیشه‌های بلند. کار مردانه.‌جابجایی وسایل خانه. شست‌و‌شو تمام کف اتاق‌ها. ناهار پروتئینی خدمتکار خانه. رعایت اصول تغذیه. آگاهی شعورمندانه. نظافت‌چی فهمیده.
    بوی خوش شوینده‌ها. سیرویس‌های بهداشتی تمیز. نظافت اول فصل. خانه تمیز.
    صدای اذان ظهر. نیایش نیم روز. نیایش روزانه. ناهار زرشک پلوی خوشمزه.
    خدمتکار جوان شعورمند. تغذیه سالم. ناهار پروتئینی.
    نوشیدن چای عطری. خرید میوه و سبزیجات . چای ایرانی دم‌شده کمرنگ. خستگی بعد از نظافت کل خانه. کمر درد فرح. کار های اصلی با جوان کُرد. خستگی با فرح.

    شرکت در وبینار نویسنده‌ساز. عصرگاهی با نفرین‌های استاد شاهین.‌
    به یاد مامانم. ناله نفرین‌های معلم دلسوز. نیم‌فاصله به کمرفرح زده شده.
    ۲۵ دقیقه تند و تند نوشتن، این یک جور بارش نویسندگی . یکنوع برون ریزی.
    سانسور چی درونتون. ازبین بردن سانسور در نوشتن‌ها.
    باز حلزون نویسندگی و قر و اطوار‌های شبانه‌اش:
    یاد شعر و ترانه قدیمی منوچهر سخایی افتادم. ( تا سرو گردن ناز تو پیدا میشه / تو کوچه تند و تند پنجره‌ها وا میشه/ عاشق بینوا غرق تماشا میشه…)

  112. ساعت پنج عصر، وبینار استادشاهین بود و بیست و پنج دقیقه آزادنویسی. خودکار آبی‌ام بی‌خبر تمام شده بود و حوصله‌ی کیبورد را هم نداشتم. خودکار قرمز دست گرفتم و کاغذهای کاهی. خط من هنگام تندنویسی، آفتاب‌پرست‌تر می‌شود. با حرکات موزونِ شلخته می‌خواهد مخ آفتاب را بزند. مستِ مست است و حرکاتش هم مستانه. من هم با او همراه شدم. زیر آفتاب با او چرخیدم و چرخیدم و نفهمیدم چطور کار به گریه کشید. معمولا توی آزادنویسی، کارم از این شاخه به آن شاخه پریدن است. اما این‌بار به خودم اجازه دادم بپرم روی شاخه‌ی مامان‌جون(مامان‌بزرگم). و بعد روی همان شاخه ماندم و تا می‌شد روی واژه‌ها آب پاشیدم. و حالا راضی راضی‌ام. ممنون آزادنویسی عزیز.

    استاد شاهین، برایمان پیرنگ نمایشنامه‌ی اردک وحشی را خواند. همان‌موقع رفتم طاقچه و کتابش را بار گذاشتم.

    یک داستان کوتاه هم از چخوف خواندم همراه با نقدش؛ داستانِ وارکا. و یک‌کمی هم مکبث؛ وزغ مرا می‌خواند.

    بالاخره تاریخ آزمون عملی فنی‌حرفه‌ای تئاتر مشخص شد؛ سیزده مهر. به فاطمه زنگ زدم که با هم برایش تمرین کنیم. مدت زیادی است از بازیگری دور افتاده‌ام. حتی چهره‌ی استادمان را به زور به خاطر دارم. البته لباس‌هایش یادم هست. چون لباس‌های خوشگل‌موشگل می‌پوشید.

    با صدف هم ویدئوکال داشتیم و درمورد همه‌چیز حرف زدیم جز آنچه باید. البته تقصیر خودم بود. گفتم حس می‌کنم دوستی‌مان دارد کمرنگ می‌شود. گفت چرا؟ و من هیچ دلیلی به ذهنم نمی‌آمد. به همین خاطر از استادخطیبی_استاد فیلمنامه‌نویسی‌ام_ گفتم. چند سال پیش شاگردش بودم و او هنوز من را یادش نرفته بود. سریال می‌دیدم و کیک و قهوه می‌خوردم که تماس گرفت. گفت روزگفتارِ توی کانالم را گوش داده؛ همان چس‌ناله‌هایم برای کنکورعملی کثافت. گفت خودش از مصاحبه‌کننده‌ها بوده. گفت نگرانش نباشم، تمجیدهایی از من کرد و مقداری لوس شدم. شوپنهاور می‌گفت، دوستان گذرنامه‌ای‌اند به دیار خوشبختی.

    بفرما؛ باز هم دست و پاهایم شده کوه یخ. فشارم را نمی‌گیرم؛ اگر بفهمم چقدر آمده پایین باز لوس و ننر می‌شوم و می‌خوابم. خب اینطور که نمیشود. پس می‌فرمایید کِی زندگی کنم؟

  113. 1صبح رفتم سرکار پاهام درد می کردن زود برگشتم خونه و رفتم برم سمت کلینیک که تعطیل بود جایش نشستم توی ماشین رمانم رو نوشتم.
    ۲ ظهر غذای بچه ها رو دادم و خواستم موهام رو کوتاه کنم نوبت ارایشگاه گرفتم… نرفتم.
    ۳ بچه ها خوابیدن منم دوره افتادم دنبال کفش مخصوص خارپاشنه.
    ۴توی خیابون خ استم وبینار گوش بدم چونکه هندزفری دوست ندارم روی بلندگو گوش می دادم مردم نگاهم کردن منم نت رو خاموش کردم.
    ۵ اومدم اب میوه بخورم گرون بود اومدم لباس،بخرم گرون بود یه ماگ قشنگ بخرم گزون بود یه ماشین کوچیک برای پسرم بخرم گرون بود
    ۶ یه کفش مخصوص،خارپاشنه گرون قیمت خریدم و برگشتم خونه تشنه و گشنه!
    ۷ بچه ها گرسنه بودن شوهرم داشت سریال می دید و توی این عالمها نبود‌.
    ۸ شام خوردیم و حالا دارن تلاش میکنم تا دخترم بخدابه منم یه نفس راحت بکشم…البته نفس اول به دوم نرسیده منم خواب میرم.

    مخلصم.

  114. گزارش نیکم در هشتم مهر‌ماه
    صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. بعداز نماز و دعا جزء بیست وپنجم قرآن را خواندم. که در گروهِ قرآنی مشکات به نیتِ من بود.بعداز فوت پدر وبرادرِ خدا بیامرزم به کمکِ یکی از دوستان همراهِ این گروه شدم. که چله‌ی زیارت عاشورا، حدیث کسا، دعای توسل را برگزار می‌کند. به نیت شفای بیماران، آمرزشِ اموات، برآورده شدن حاجات و گشایش در کارها. در کنارِ برگزاری چله‌ها جزخوانیِ قرآن همراه با ترجمه را هم داریم.
    خانه سرد است وشومینه را روشن می‌کنم.سرما زودتر از آنچه انتظارش را داشتیم، به منطقه‌ی ما رسید. باران می‌بارد و هوا سرد است. انگار فصل سرد، بی‌خبر از تقویم، زودتر در را به روی روزهای خودش باز کرده. صفحات صبحگاهی را تند وسریع می‌نویسم. سه صفحه پر می‌شود از یادداشتِ روزانه دلیلش را نمی‌دانم مهم نوشتن است که انجام می‌دهم.
    از کتاب علفِ ایام داستانِ دوتکه زغالِ افروخته و شبِ کوهستانی را خواندم.
    به همراه همسرم به مرکز خرید رفتم. از دیدنِ قیمت‌‌ها که چگونه سر به فلک کشیده و حسابی قد کشیدند. نگران شدم ودلسرد. جوری شده که قبل از خرید کردن وپرسیدنِ قیمت، باید فکر کنیم که واقعا لازمش داریم یا نه؟چیزی که در گذشته به آن بی‌توجه بودیم. خدا به خیر کند.
    در وبینار،بیست وپنج دقیقه آزاد نویسی کردم که بیشتر درمورد دغدغه گرانی و کسب وکارِ جوانانی که به امیدی شروع کردند بود.
    در وبینار ساجده حق پرست از شعر گفت وخواند.
    رمان مادران و دختران را تا فصل ششم از جلد دوم خواندم.

  115. گزارش‌نیک”1405/6/8″ مهر. روز چهارشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب‌”بی‌لنگر” از بهمن شعله‌ور را خاندم.

    کتاب”عقرب‌کشی” از شهریار مندنی‌پور را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    ویس نویسندگی‌خلاق پیشرفته را گوش دادم.
    بخش کوتاهی از ادامه متن تمرین نویسندگی‌خلاق پیشرفته را نوشتم.

    زمانی موسیقی گوش کردم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم. در موقع آزاد‌نویسی یک شعری آمد ادامه‌دار شد و دوباره آزاد‌نویسی را ادامه دادم.

    یکی از پیشی‌های تازه دنیا آمده را نمی‌دانم چی‌کارش کردند.
    آجی دیروز می‌گفت نه می‌دود، نه غذا می‌خورد. انگار یک چشمشم‌ آسیب دیده.
    حالا امروز گفت اصلن تکان نمی‌خورد.
    ثابت مانده.
    گفت شاید مرده.
    گفتم کوچه نمی‌تواند برود به جز حیاط ما شاید حیاط بغلی‌ها برود.
    یعنی آن‌ها بلایی سرش آوردند؟
    تعجب می‌کنم از بعضی آدم‌ها همدیگر را که آزار می‌دهند به حیوان خدا‌هم رحم نمی‌کنند.
    کشتن گربه چه سودی برات دارد نمی‌دانم.

    اینم‌ از نیک‌نیک امروز.

    https://t.me/speechoff

  116. 📍تن‌آرامی مسلم‌ترین حق بدن است که خیلی وقت‌ها از او دریغ می‌شود.

    سال واژه: خوددوستی 🌷

    —تا به حال چه کرده‌ای؟
    نیمی از روز گذشته، دو بادمجان را روی حرارت گاز گذاشته‌ام تا جزغاله شوند برای ماست سیر و بادمجان کبابی. خورشت مرغ در حال آماده شدن است و عدس‌ها هم برای خودشان در حال پختن‌اند. می‌خواهم امروزمان پروتئینی باشد. گوش شیطان کر، یک روز در میان ورزش می‌کنم و خدا را شکر که امروز روز استراحت است. دیروز ستون فقراتم با وسیله ورزشی جدیدم که نامش تَنَسون است، خوب تحت فشار قرار گرفت و حالا دردش را به امانت به من داده تا فردا دوباره به خدمتم برسد.

    —آغوشت گرم است
    صبح، بیداری عین قاشق‌ نشُسته‌ها پرید بین من و خواب عزیزم. خیلی زود بود برای چشم باز کردن، هنوز عقربه‌ها به شش نرسیده بودند. یک نفر به بیداری بگوید من خواب کم دارم، دست از سرم بردارد.
    لاکردار دیگر اجازه نداد به آغوش گرم خواب بازگردم. به هر طرفی خودم را زدم، نشد که نشد و درد عضله‌ها همدست او شدند در آزار دادنم.
    در رختخواب ماندم، گزارشم را ویرایش کردم و در کانالم به اشتراک گذاشتم. دیشب از شدت خواب فقط توانسته بودم در سایت روانه‌اش کنم.
    بعد از آن در یوتیوب گشتی زدم. دیگر ساعت نزدیک هفت بود که یکی از بچه‌ها در سیاه‌چاله «صبح بخیر» نوشت، من هم با عکسی از هوای نیمه‌ابری پاسخش را دادم. در همان هنگام بود که صدای بارش باران را شنیدم و فهمیدم امروز بارانی‌ست.

    —پومودورو
    در ادامه، موبایل را کنار گذاشتم و فکر کردم امروز دوست دارم چه کارهایی را انجام بدهم؟ کدام ارتفاع دست‌نیافتنی را با نردبان تجربه کنم؟ برای خودم برنامه‌ی ذهنی نوشتم از تمام جاهایی که در نظر داشتم از خاک بروبم.
    اما راستش را بخواهید، کم‌خوابی و درد بدنم نگذاشتند برنامه‌ام راه به جایی ببرد. همین‌قدر بگویم که یک پومودوروی بیست‌و‌پنج‌ دقیقه‌ای از کتاب زندگی از دریچه‌ی حواس پنجگانه را خواندم. به توصیه‌ی لیلی گوش کردم و از بخشی شروع کردم که بیشتر مجذوبش بودم. آدمی هستم که از لمس شدن و در آغوش کشیدن یا کشیده شدن از طرف عزیزانم لذت می‌برم، پس ترجیح دادم از بخش لامسه شروع کنم.

    —رازش را فاش کرد
    در صفحه‌ی شخصی‌ام ترانه پیام داد که بالاخره رازش را در گزارش نیکش برملا کرده و این خبر باعث شد بروم و گزارش او و تمام دوستانم را بخوانم.
    ترانه حامل یک نخودک در وجودش بود که دارد تبدیل به موجودی خارق‌العاده می‌شود. راستش حسودی‌ام شد به شجاعتِ غلبه کردن بر ترسش. به او تبریک گفتم و آرزوهای خوبی در دل و کلامم برایش جاری کردم. او مادر خوبی خواهد شد.
    در سیاه‌چاله بحث زایمان شد و تنها مامای گروهمان که دختری بیست‌ویک‌ ساله است، به برخی سؤال‌های ما پاسخ داد.
    الحق که بچه‌‌ی زرنگی است. صد الله و اکبر به جوجه‌مامای گروهمان.

    —راهراهی بودی
    در ادامه‌ی روز به دلیل بی‌رمقی فقط توانستم به تمرین‌جا بروم و استاد را شاد دیدم با لباسی راهراهی. این را برایش نوشتم و امیدوار بود تلاش من، بعدها در متفاوت سلام دادن به جاهای بد نکشد‌. از این تریبون خاطر جمعَش می‌کنم که آدم جاهای بد نیستم، تا خیالش راحت باشد.
    از تلاش معصومه عباس‌زاده‌ی عزیز و از خوب‌ نگاری‌های دوستانی چون فرشته‌ی برگی عزیز چیزکی یاد گرفتم.

    —بخش کیو
    برای سرگرم شدنم شروع به دیدن سریالی با نام «بخش کیو» کردم که جنایی انگلیسی‌ست. پیشتر گفته‌ام که جنایی انگلیسی را به آمریکایی ترجیح می‌دهم. غیر از فیلمنامه‌های بهتر، فضای ساختمان‌های انگلیسی که گویی قدمت در آن هنوز زندگی می‌کند، برایم خوش است. دو قسمتش را دیدم و دلم می‌خواهد الباقی را هم ببینم.

    —قیمت‌گذاری هنر
    عصر هنگام نوشیدن چای با همسرم درباره‌ی اثر هنری و قیمت‌گذاری بر آن صحبت کردیم. به‌راستی چه چیز تعیین می‌کند که ارزش مالی یک اثر به چه قیمتی باشد؟
    موضوع گفتگو هم بخاطر دیدن ویدئوی افشین در یوتیوب شکل گرفت. برنامه‌ای که او می‌سازد نامش تی‌و‌َسی است و فضای هنری و دوستانه‌ای دارد که ما را جذب خودش کرده.

    —پنج دقیقه
    به نویسنده‌ساز ملحق شدم، البته در اواسطش. احساس کردم اصلاً مغزم نمی‌کشد. بعد از پنج دقیقه بیرون پریدم و ادامه‌ی سریال را در حالت درازکش نگاه کردم. دلم می‌خواست پفک بخورم، اما همسرم بیرون رفته بود. منتظر ماندم تا بیاید.
    ۱۴۰۶/۰۷/۰۸
    نشانی کانالم در تلگرام
    https://t.me/pichesabz

  117. امروز رفتم دانشگاه و فرم ارائه‌ی دیروزم را بردم پژوهش امضا کردند و آمدم دانشکده و رفتم محیط سلول‌هایم را عوض کردم و بعد با بچه‌ها حرف زدم و بعد یهویی دیدم ساعت شده ۱ و چه زود دیر شد و رفتم ناهار خوردم و آمدم خانه.

    دیروز وسط ارائه برق دانشگاه رفت. لپتاپ را گذاشتیم روی میز و همین‌طوری ارائه دادیم. کسی نمی‌دید و کسی هم اهمیت نمی‌داد. امروز هم که آمدم خانه برق خانه رفته بود. من هم خوابیدم و بیدار که شدم برق داشتیم. از یک ساعت پیش هم کولر خراب شده. روشن بود. بعد دیدیم خاموش است. ما که خاموش نکرده بودیم. پس؟

    عصر هم که خوابیدم خواب بدی دیدم. خواب دیدم از مترو پیاده شدم و برق ایستگاه قطع بود. آمدیم سمت پله‌برقی و پله‌برقی کتده شده بود. به دو تا دختری که کنارم بودند گفتم یک چیزی شده، بیایید با هم برویم بالا. رفتیم بالا دیدیم شهر انگار بمب خورده و یک عده ایستاده بودند دم مترو و نمی‌گذاشتند برویم. بعد من سریع پریدم و رفتم و بدو بدو آمدم تا خانه و همه جا داغون بود و همه داشتند فرار می‌کردند.
    بیچاره مغز ما چه بر سرش آمده.

    از عصر دارم فرار می‌کنم از این که بروم سراغ آماده کردن ارائه‌ام برای کنگره. چقدر این روزها ارائه در ارائه شده. البته دوست دارم. هر چه تمرین بیشتر بهتر. این یکی را باید فیلم بگیرم از خودم و بفرستم برایشان. نمی‌دانم چه بگویم و چطوری و هی دارم فرار می‌کنم. ولی الان دیگر گفتم پاشو بابا، می‌خواهی یک چیزی بگویی و تمام شود. پیچیده و سختش نکن، می‌خواهی حرف بزنی دیگر، موضوع را بلدی، برو تعریفش کن.

    https://t.me/f_mahmudpur

  118. متاسفانه امروزم صبح آفتابی بود. پس کی این ابرا میان؟ صبح آرومی داشتم. دوست دارم هیجان اول روز رو ببرم بالا، ولی اصلا حسش نیست. هنوزم مهر بدون مدرسه و دانشگاه برام تحملش سخته. یه استرس خفته‌ای دارم.
    سریالم تموم شد. کاش «شرلوک هلمز» با همین کیفیت چند قسمت بیشتر ادامه پیدا می‌کرد. ولی اگه الان بخوان ادامه‌ش بدن، میان دوتا از این سیاه‌پوستا می‌ندازن توش. نژادپرست نیستم، ولی اصلا حال نمی‌کنم با این کار. مثلا عکس‌های این سریال «هری پاتر» جدید رو دیدم؛ بازیگری که برای نقش اسنیپ انتخاب کرده بودن، یه سیاه‌پوست بود. تو ذوقی از این بدتر؟
    ادامه‌ی «یادداشت‌های یک دیوانه» رسیدم به داستان یه مرد که داره مهمانی اشرافی‌ای که رفته بود رو تعریف می‌کرد. آب شنگولی بالا می‌دادن و برای هم پز اشرافی می‌اومدن. آخر داستانم با گندی که این مرده زد تموم شد. داستانش مال اون زمان‌های قدیمی بود که مردا از این لباس‌های یقه‌چین‌دار می‌پوشیدن. توصیفات نویسنده رو دوست دارم. بعد خوندنش خوابم برد و یه دورم تو خواب، سینماتیک داستان رو دیدم.
    کار کردم. با چیزای جدیدی که به چک‌لیست اضافه کردن، کارم سبک‌تر شده و لازم نیست خودمو بکشم تا به معیارا برسم. از این نظر خوبه، ولی در کل به نفع ما نیست.
    وبینار رو بودم، ولی بیشتر از یه خط نتونستم بنویسم.
    شب کلی نوشتم. الان که نگاه می‌کنم، به نوشته‌م از تنفرم از سکون نوشتم؛ چیزی که ازش وحشت دارم، توی مسیر نبودنه. خیلی سخته آدم از یه جایی بفهمه اینی که داره، مناسبش نیست و باید تغییرش بده. اصلا رسیدن و فهمیدن این نقطه هم سخته، چه برسه به انجامش. تغییری که قبلا دادم باعث شده همیشه هشیار باشم؛ حتی وانمود کنم که هستم. هر دو حالت انرژی می‌بره. همین نصفه‌بودن حتی باعث شده بعضی وقتا دچار سکون شم و کاری نکنم، از بس که برای خودم قانون گذاشتم. ممکنه روزی این تشویش تموم بشه؟ چقدر چیزای تاثیرگذار زیادن و چقدر فکر کردن به هر کدومشون داره برام سخت‌تر می‌شه.
    دوست پیدا کردن و دوست نگه داشتن خیلی کار سختیه. دلم یه جمع دوستانه می‌خواد. همون حسی که از جمع شرلوک و رفیقاش تو آخرین قسمت سریال گرفتم، بهم بده. پیدا کردنش سخته و نگه داشتنش سخت‌تر. شرایط الان کشور جوریه که باید فکر کنم چطور زنده بمونم و ادامه بدم. اما خب جوونیه و آرزوهاش.
    تو پینترست‌گردی کلی نقاشی‌های بامزه اومد بالا. حالا که وقت نمی‌کنم نقاشی کنم از این به بعد هر روز کنار گزارش روزنویسی یکیشو می‌کشم. امروز مهنا رو هم آوردم به چالش.
    لعنت به این لغزش کلامی. این یکیو چطور از دستش راحت شم؟
    در ادامه‌ی شب مشغول خوندن دو صفحه‌ی جدید از دیکشنری تخصصیم بودم و تیک زبان خوندن امروزم خورد.
    احتمالا ما آیندگانیم.
    https://t.me/MaedehJavadiCHN

  119. سلام
    به کجا شتابان گون از نسیم پرسید
    روزاگر واسش خواب ببینی برات تعبیر میشه ،اما اگه هولکی چشات رو باز کنی اون وقته که همه چی به فناست وتو بدو روز بدو .امروز فقط توانستم فیلم جستجوگر ۲۰۱۸ رو ببینم ،به وبینار دیر رسیدم ،اما ۱۸ دقیقه رو نوشتم ،چقدر حرف توی مغزم میچرخید وقتی به خط شدند ،انگاری از بالای کوه همه چیز رو میبنی، آنوقته که میفهمی کدوم موضوع چند درجه اعتبار داره وتکلیفت با خودت مشخص میشه ،وقتی مینویسم دیگه به سادگی گول اگر های وحشتناک رو نمیخورم،خوشحالم که اینجا مینویسم .

  120. فکر می‌کنم؟ یا فکر می‌کنم که فکر می‌کنم؟

    پریودم و طبق معمول اشتهایم کم و کور. کله‌ی صبحی یکدانه سیب دادم بالا. به صد نیرنگ و حیله. بیزارم از سیب در اصل. سرخ و سبز باشد یا زرد، نرم باشد یا سفت، ترش باشد یا شیرین توفیری ندارد. همه از یک قماش‌اند. می‌گویم خدایا تو اگر سیب نمی‌آفریدی کسی نمی‌گفت آفریدن بلد نیستی. آدم و حوا هم تر نمی‌زدندت. اصلن یکی نیست بگوید آدم‌جان حواجان یک سیب ناقابل ارزش از پشت خنجر زدن ندارد که. داشت؟ نداشت دیگر. هیچ‌جوره نمی‌توانم آدم‌هایی که سیب دوست دارند را هضم کنم. عازم سفری فضایی می‌شوم. هدفون. آهنگ. خودکار هرچه باریک‌تر بهتر. زیبایی در ظرافت است. ترجیحن آبی. از ویدیویی که دیشب قبل خاب دیدم می‌نویسم. دخترک با افتخار می‌گوید چهارتا شغل دارم. نمی‌گذارم آب توی دل خانواده‌ام تکان بخورد. شده چهار شب پشت سر هم نخابیده باشم(در صحت این موضوع بین علما اختلاف است). دوستانش هم کف‌زنان و سوت‌کشان که بابا تو چِنگَدِه(Made in Ph4ti😎) خوبی خَبَل نداشتیم. واه، واه سامسای کی بودی تو خپل‌ خانوم؟ یعنی حتمن باید سوسکی چیزی شوی تا بفهمی راه را برعکس می‌روی؟ به گمانم وقتش رسیده کمی درنگ کنیم و در مرزهای تعاریف‌مان تامل و تعلل. به واقع آیا کون‌پارگی معیاری‌ست برای خوب بودن؟ آیا خود را به گا دادن به منزله‌ی عشق به دیگری‌ست؟ چه توقعی از دیگران می‌توانیم داشته باشیم وقتی مدام گل به خودی می‌زنیم؟ هیچکسی یادش نخاهد ماند که تو چقدر خودت را انگشت کرده‌ای از برای دیگری. می‌ماند؟ نمی‌ماند دیگر. یک سوالی هم وسط آزادنویسی‌ام جفتک پراند: جهنم نویسنده چیست؟ شاید هم کیست؟ سانسور؟ ممنوع‌القلم شدن؟ استیو هاوکینگ شدن؟ جوابی ندارم. می‌گذارم گوشه‌موشه‌های ذهنم خیس بخورد. بالاخره یکروز می‌فهمم. دیر فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدن است. من رفتم نان بخورم(شام=ناهار=نان. صبحانه=چای😁). برگشتم. می‌دانید چی شد؟ همینجور ظرف نشُسته بود که می‌بارید از در و دیوار آشپزخانه. پس برای همین اعصابش خورد بود. فکر می‌کند من از کار خانه فراری‌ام. متوجه نیست که وقتی این قلم لعنتی را دستم می‌گیرم دیگر حسابم با کرام‌الکاتبین است. حین نوشتن کر می‌شوم، کور می‌شوم. حتا بعضی‌وقت‌ها خوردن و آشامیدن را موکول می‌کنم به بعد. خوب شد گفتم، من رفتم نان بخورم. خوب خوب کجا بودم؟ درباره‌ی نوشتن بود. باری استاد در یکی از گزارش‌ نیک‌هایش نوشته بود آدم عاقل کسی‌ست که بداند در چه کاری افراط کند(نقل به مضمون. جمله‌ی دقیقش یادم نیست). من فکر می‌کنم نوشتن یکی از همان کارهاست. درباره‌ی خاندن اینطور فکر نمی‌کنم. خوراک مغز. من بروم که خاندنی و شنیدنی زیاد است. من آمده‌ام وای وای(ترجیحن با لحن و صوت تا مقبول درگاه فاطی واقع شود). خوشبختانه روزنویسی‌ام تیک خورد. مسأله‌ای ذهنم را درگیر کرده. همان همیشگی‌ست. آدم و حوا. بیشتر شبیه افسانه است. حداقل من اینطور فکر می‌کنم. به نظرم بی‌تاثیر نبوده این داستان روی ادیان ابراهیمی. همه حوا را به انگشت نکوهش کشیدند. اینجا مسأله شخص مطرح نیست و این موضوع می‌آزاردم. مسأله جنس حواست. جنسیت. نیم‌نگاهی که به اطرافتان بیاندازید متوجه منظورم می‌شوید. زن همیشه مقصر است. زن همیشه تابع مرد است. یعنی باید باشد. مرد جهنم می‌رود چرا؟ حتمن زنی موهایش را افشان کرده. به همین راحتی. اما این قصه سر درازی دارد و من نمی‌توانم با دو جمله فکر کردن به جوابی برسم. سردردم برگشته، یعنی بخاطر این فکرهاست؟ اصلن این چیزهایی که از ذهنم می‌گذرد اسمشان فکر است؟ یا نه فکر می‌کنم که فکر می‌کنم؟ من به خدا باور دارم اما به دین شک(ادیان غیرابراهیمی هم شاملش می‌شود). اللخصوص اسلامی که زیر پرچمش بدنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام. این که نمی‌دانم چی درست است چی اشتباه آزارم می‌دهد. صبح که از خاب بیدار می‌شوم مسلمانم و شب که می‌خابم باخدای بی‌دین. منظورم از این خدا خدای خودم است. خدای فاطی. نه خدای ادیان ابراهیمی و غیرابراهیمی. شرط می‌بندم خیلی دلتان می‌خاهد دیگر ننویسم😁.

    #گزارش_نیک

    https://t.me/Mohammadfaty2

  121. کار بود و سرگرم تمام کردن آمار. همه‌مان مشغول بودیم.

    مریم کیک پخته بود و من را به هوس انداخت. سیب و دارچین، موز و گردو، هویج‌گردو، کوکی، نان‌حلوایی. پاییز و زمستان قشنگم، خوب است که شش‌ماه می‌توانم کیف کنم با سرما و باران و موزیخ و قمیشی و پتو و چای و کیک و فیلم و کتاب و خاب و واهاهاهای.

    پریودیت و شکم‌دردیت اما پیاده‌رویت بود تا خانه. اتفاقن خوب است اگر درد شدید نباشد که بشود راه رفت و پیاده‌روی آرام برای پریود خیلی‌خیلی خوب است.

    تمرینجا را می‌شنیدم در راه. رسید به تمرین من. وقتی استاد خاند گفت خوب بود اما وقتی بلند شنیدمش از زبان دیگری، حس کردم می‌شد کمی وحشی‌تر نوشت، سَس بود.

    مستندی که درباره‌ی غزاله علیزاده بود را تا جایی دیدم. اینجور مستندها را دوست دارم. انگار آدم‌ها دنیای دیگری داشته‌اند که نزدیکِ دور بود از بقیه.

    نویسنده‌ساز را بودم. ساژده حق‌پرست‌ از شعر برایمان گفت. استاد از طرح گفت. بیست و پنج دقیقه هم نوشتیم.

    با ندا حرف زدیم. سایت فایزه و خودمان را بررسیدیم و سایت فایزه خیلی خوشگل شده است و کلی ذوقی شدیم.

    روزنویسی‌ام را نوشتم.

    و چی؟ و خاب.

  122. سال‌واژه: شوق زندگی

    صبح سه بار آلارم گوشی را قطع کردم و برای پنج دقیقه‌ی بعد گذاشتم تا بالاخره بیدار شدم. دست‌و‌رویم را شستم و نشستم به مدیتیشن. موبایلم هم‌چنان روی حالت هواپیما بود. ایر‌پاد گذاشتم و با صدای حسین اورا مدیتیشن کردم. اوایلش خوب بودم و رم نمی‌کردم. کم‌کم شروع کردم به جفتک انداختن و از این فکر به آن یکی پریدن. دوباره شیطان آمد توی جلدم. همان که می‌گویند همه چیز زیر سر اوست و با اسم او سال‌ها تا دسته به ما فرو کردند هر چه که فرو کردنی بود یا نبود. همان شیطان آمد و گفت: « بی‌خیال بابا. اینم شد مدیتیشن. خودتو مسخره کردی. حواست همه جا هست جز این‌جا. جمع کن کاسه کوزتو برو سریع‌تر باشگاه چند تا حرکت بزن تا کون و رون بسازی واسه خودت.»
    نگاهی به هیکل مسخره‌اش کردم و گفتم: « ببین الکی واسه من ادای موجودات مخوف و بدذاتی که کینه‌ی آدم رو برداشته در‌نیار. این قصه مال اون وقتاس. الان دیگه دوره زمونه عوض شده. توام بخشی از منی و هیچ پدر‌کشتگی با من نداری. پس ولم کن و توام بشین کنارم با هم انجامش بدیم. یکمم از این کسخل‌بازیات کم کن و این قصه‌ی مسخرتو واسه کسی تعریف نکن. اون پارچه سیاه چیه دورت کردی؟ بنداز دور بابا دلم گرفت. چشماتم اینقد واسه من گرد نکن. بیشتر از این‌که بترسم خندم می‌گیره.»
    او هم کنارم نشست و با هم مدیتیشن را تمام کردیم. گاهی دوباره حواسمان پرت می‌شد ولی سریع برمی‌گشتیم به همان‌جایی که نشسته بودیم.
    به باشگاه رفتم. امروز تمرینم عضلات سینه و پشت‌بازو و این‌ها بود. ست‌های طولانی که تمام نمی‌شد. نزدیک بود نذر کنم که رسیدم به شماره‌ی آخر و خدا رو شکر تمام شد. تخم‌مرغ را با سس فراوان خوردم و با دوستم صحبت کردیم. گزارش‌های نیکم را خانده بود و متوجه حال مزخرفم طی روزهای قبل شده بود. خاست ببیند بهتر شدم. گفت منتظر است که من نوشته‌ای در کانالم منتشر کنم و او بیاید و بخاند. گفت به عشق نوشته‌هایم وارد تلگرام می‌شود. ممنون از محبت زیادش که همیشه شامل حالم شده.
    امروز نشد در باشگاه هرزه‌نویسی کنم. وقت کم بود. به خانه آمدم و از راه که رسیدم جو‌گیر شدم و به خاهرزاده‌هایم گفتم: « امروز میریم پارک. من یکم دراز بکشم آماده شین بریم.» دوش گرفتم و دراز کشیدم و دیدم از گرفتگی عضلات و کم‌خابیِ این مدت نمی‌توانم تکان بخورم. کمی خابیدم و کمی هم غلت زدم تا بدنم آرام شد. تمرینجا هم نتوانستم بروم. راستی باید چیزی هم برای تمرینجا بنویسم. این‌قد دست‌خالی که نمی‌شود.
    دیشب موشی آمده بود به آشپزخانه. از حیاط و انباری بوده احتمالن. امروز به تله‌ی مقوای چسبی افتاده بود و در حیاط گذاشته بودنش و ریتا و لنا با هیجان نشانم دادند. فکر کردم مرده است ولی تکان می‌خورد. کوچک بود و ناز. از دور دیدم و طاقت نیاوردم از نزدیک ببینمش. دلم آشوب شد و به خانه آمدم. داشتم رخدادکم را کامل می‌کردم که دوباره یاد موش افتادم. حالم بد شد. بچه‌ها هنوز در حیاط بودند. رفتم به حیاط و گفتم: « بچه‌ها نظرتون چیه موشو برگردونیم پیش مامان و باباش.» این را گفتم که انگار بلا گفتم. عین دو تا توله‌سگ جیغ‌جیغو فقط داد می‌زدند: « نه خاله این کارو نکن، لطفن خاله.» خاستم توضیح بدهم که دوباره شروع کردن به جیغ و داد. واقعن اُسکل هستن. به خانه آمدم و در حالی‌که موشِ چسبیده جلوی چشمم بود، رخدادکم را تکمیل کردم و فرستادم در کانال خودم و باشگاه نویسندگی خلاق.
    ساعت پنج عصر شد و وقت وبینار. آزاد‌نویسی کردم و کلی جمله با « بهتر بود » نوشتم تا شاید جرقه‌ای باشد برای داستانکم و هیچ جرقه‌ای هم نشد. فدای سرم حتمن وقتش نبوده.
    ریتا را بردم باشگاه. بزودی کمربند نارنجی را می‌گیرد. بسیار سخت‌کوش است و دقیق. قرار شد یک ساعت و نیم بعد بروم دنبالش. در راه احوال دوستِ دورم را پرسیدم و خدا را شکر خوب بود.
    در این فرصت هرزه‌نویسی‌ام را با سرعت بالا نوشتم در دفتر. یک چای نوشیدم و چند داستان کوتاه از چخوف خاندم. آن‌قدر راحت و صمیمی می‌نویسد که انگار عمو یا داییِ من است. با این‌که رابطه‌ی صمیمی هم با هیچ کدام ندارم ولی نمی‌دانم چرا این را گفتم.
    راستی یکی از بچه‌های گروه نویسندگی‌مان باردار شده. بسیار خوشحال شدم و الان هم دوباره ذوق کردم. مبارکش باشد.
    ریتا را از باشگاه آوردم. کمی در یوتیوب چرخیدم و شروع کردم گزارش نوشتن تا زودتر بتوانم بخابم.
    هنوز با او صحبت نکردم. مغزم یخ‌زده. می‌دانم که باید حرفی بزنم و شاید خط‌و‌نشانی بکشم ولی اصلن زبانم باز نمی‌شود. نکند مرا دعایی کردند؟ معلوم نیست. شاید کسی در سوراخ‌سمبه‌ای از من کاغذی کم‌عرض و بلند لوله کرده و چپانده. همین الان شیطان به من لبخندی زد و گفت: حالا من کسخلم یا تو؟

    مینا طالبی
    https://t.me/Neveshtkhaneh

  123. گزارش نیک ۳۸

    بعد از بیدار شدن آن‌قدر نوشتم که دستم درد گرفت. اما خودم سبک شدم.
    ورزش کردم.
    قدم زدم.
    روزنویسی کردم.
    فلسفه خواندم و با متنی درباره‌ی «اسپینوزا» کانال تلگرامم را به‌روز کردم.
    «جنگ آخرالزمان» خواندم و آزادنویسی کردم.
    امروز تنبل بودم. کارهایی که باید را انجام دادم، اما تنبلانه.
    شب را با سریال و «یوسا» تمام می‌کنم.
    روز بدی نبود، من تنبل بودم.

    نمره‌ی امروز: ۷ از ۱۰

  124. هشت هفت سال پنج:

    صفحه ای از دفترچه‌ی آنتوان روکانتن

    چهارشنبه

    امروز یادم رفت ساعت ببندم. ادکلن هم نزدم. این چیزهای کوچک — این مناسکِ روزانه — نبودنشان کافی‌ست تا همه چیز فرو بریزد. ساعت فقط یک تکه فلز گرد است. اما نبودنش یعنی زمان رها شده. و زمانِ رهاشده مثل آب راکد می‌گندد. من در این گندابِ همیشه آشنا فرو می‌روم. همیشه آشنا — مثل تهوع. مثل خودم.
    به عطرهای کوچک داخل کیفم فکر کردم. مری‌می. عطرِ بوی گلی. اسم احمقانه‌ای دارد. زدم. آن‌قدر زدم که حالم بد شد. می‌روم دست‌هایم را بشورم. آب. صابون. پوست. هر پنج دقیقه. این شستن فقط شستن نیست. یک مراسم است. راهی برای فراموش کردنِ چیزی که نمی‌دانم چیست. شاید فراموش کردنِ خودم. شاید فراموش کردنِ این حقیقت که من اینجا هستم. که من هستم. و این «هستم» — این دو حرف — سنگین‌تر از هر چیزی‌ست که می‌توانم تصور کنم. سنگین و گزندبار. زخمی که هیچ‌وقت کامل بسته نمی‌شود.

    صبح، پیرمرد راننده، با آن پژو ۴۰۵ِ یشمی‌اش چنان لایی می‌کشید و از راست سبقت می‌گرفت که من — من که ماشین ندارم، من که اصلا هیچ چیزی ندارم — دستم را محکم به صندلی چسبانده بودم. از ترس نبود . واکنش بدنم بود ، بدنی که مال من نیست .فقط من در آن هستم. به او گفتم: «بابا بکش، اشکال نداره.» اعتنایی نکرد، سیگاری روشن کرد.چند دقیقه بعد ، نمی‌دانم ، بلاخره ته سیگارش را — همان ته سیگارِ لعنتی که تا آخر جِر داده بود — انداخت بیرون. یک سانت مانده بود. نگاه کردم. افتاد روی آسفالت. خاموش شد. و من فکر کردم: همه چیز این‌طوری‌ست. همه چیز می‌افتد. همه چیز خاموش می‌شود. و بعد؟ بعد هیچ. فقط آسفالت. فقط سیاهی. این «هیچ» است که مرا می‌ترساند. نه مرگ. مرگ هم چیزی‌ست که اتفاق می‌افتد. اما این خاموشیِ ساده — این چیزی‌ست که هست.چیزی که ترس دارد، و این ترس از هیچ، وهم‌خیز است.
    نیم ساعتی در راه بودیم و هنوز به نیمه‌ی راه نرسیده بودیم. پیرمرد مسیر را عوض می‌کرد. از ترافیک فرار می‌کرد. مدام می‌پیچید. انگار می‌خواست جایی برسد که وجود ندارد. دوری‌گزین بود. دوری‌گزین از هر جای شلوغ. یا از هر راهی که به جایی برسد. چند صفحه‌ای از نیما خواندم و از برادرم جادوگر بود. برادری که جادوگر باشد. برادری که چیزی را می‌داند که من نمی‌دانم. این «نمی‌دانم» مثل تهوع است. مثل آن تهوعِ همیشه آشنا که هیچ‌وقت کامل نمی‌رود. و فکرهایی که در این ندانستن می‌چرخند، یاوه‌گردند. یاوه‌گرد در من. یاوه‌گرد در این صفحه.
    همکارم می‌گوید طلا شده گرمی بیست و شش. عددی که هیچ معنایی ندارد. فقط نشان می‌دهد چیزها تغییر می‌کنند. که چیزها می‌روند. که چیزها دیگر قابل خریدن نیستند. و آدم‌ها به این عدد چنگ می‌زنند. مثل من که به این کاغذ چنگ می‌زنم.
    کوله‌ی باشگاه را نیاوردم. لعنتی. شاید برای همین است که امروز دل‌پیچه دارم. حالا ساعت یک و بیست و سه دقیقه است. بهترم. کمی بهتر. اما این «بهتر» هم چیزی نیست جز حالت دیگری از همان چیزِ همیشگی. همان تهوع. همان آگاهی از بودن. من در تهوع‌ام. من همیشه در تهوع هستم. تهوع، خودِ آگاهی‌ست. آگاهی از اینکه هستم. آگاهی از اینکه نباید باشم. این سیب که روی میز است — چرا هست؟ چرا گرد است؟ چرا قرمز است؟ هیچ دلیلی ندارد. فقط هست. و من هم فقط هستم. بدون دلیل. بدون چرا. این «بدون چرا» همان تهوع است.
    امروز روز عجیبی‌ست. ساکت. آرام. کم‌کار. تمام روز مشغول خواندن گزارشِ نیک بودم. نیک. نیک‌راد، نیک‌زاد، نیک‌روز. این‌ها دایی هایم بودند. که همه مرده اند. حالا این نیک شاید خودم باشم. شاید هیچ‌کس نباشد. فقط کلمه‌ها روی صفحه. و بعد نوبت ثبت اسناد بانکی شد. اسناد مناقصه. تایپ کردم. با یک دست. بی‌حال. بی‌حوصله. بعد یادم افتاد باید تایپ ده‌انگشتی یاد بگیرم، برای نوشتن. پس راست نشستم. با دو دست سند زدم. دو دست. انگار که این دو دست می‌توانند مرا به جایی برسانند. به جایی که نیست.
    کفش هم باید بخرم. چند ماه است که قصدش را دارم. اصلاً مهم نیست. شاید هم نخرم. هیچ چیزی مهم نیست. و این «مهم نیست» تنها چیزی‌ست که واقعاً مهم است. مثل صفرا در من بالا می‌آید. تلخ و گزندبار.
    ساعت سه. چقدر این ساعت‌ها سخت می‌گذرد. چرا کار تمام نمی‌شود؟ شکیبا زنگ می‌زند. برای باشگاه. می‌گویم شاید نیام. شاید نرم. خواب‌آلودم. فقط برای نوشتن انگیزه دارم. فقط برای نوشتن نشستم. و نوشتن هم چیزی نیست جز راهی برای فرار از تهوع. اما تهوع همه‌جا هست. حتی در نوشتن. حتی در این صفحه. حتی در این جمله. مخصوصاً در این جمله.
    میروم. باشگاه در زیر زمین ساختمانی بلند است . من در این باشگاه تنها نیستم . اما انگار تنها هستم. صدای آدم‌ها می‌آید. صدای زندگی. اما من در آن زندگی نیستم. من فقط نگاه می‌کنم. مثل تماشاگری که بلیت ندارد. مثل مسافری که قطارش رفته. مثل کسی که مدت‌ها پیش مرده، اما کسی به او نگفته.
    به خانه می‌رسم. وبینار را می‌شنوم. می‌نویسم، نه به سیاق مدرسه. به سیاق خودم. شاید نیم ساعت. سعی می‌کنم به خاطر بیاورم. نگاهی به دفترچه می‌اندازم.سه صفحه نوشته‌ام. از مردی که در خیابان دیده‌ام. مردی که تلاش می‌کند به گربه‌ای غذا بدهد. با پالتوی بلند مشکی. یقه‌اش را بالا داده. صورتش را نمی‌بینم. خم شده و گوشت را تکه‌تکه در دست می‌گیرد و به گربه نشان می‌دهد. هر دفعه اول آن‌را بو می‌کند، بعد به گربه می‌دهد. انگار برای خودش لقمه آماده می‌کند. چشم از گربه برنمی‌دارد، طوری که شاید به عشقش نگاه می‌کند. با لبخند می‌گوید: «جان.» فکر می‌کنم: این مرد چیزی دارد که من ندارم. این مرد، در همان لحظه، هست. اما من نه .
    دوباره به نوشتن گزارش امروز برمی‌گردم. کسی مثل من چگونه باید از روزش بنویسد؟ منی که چیزی ندارم جز خودم .من و تنهایی. تنهایی و تهوع.
    فردا هم می‌نویسم. شاید. اگر هنوز باشم .اگر نباشم؟ خب، نباشم. هیچ فرقی نمی‌کند.

    (پی‌نوشت: در این گزارش نیک سعی کردم با جهان‌بینی شخصیت رمان تهوع، بخشی از روزم را ببینم و بنویسم، برای ایجاد تنوع در نوشتن گزارش نیک و البته تمرین.
    به قول کتاب نویسنده ساز، نوشتن یعنی رفتن و نرسیدن، بی ذره‌یی احساس باخت.)

  125. صبح با نیم‌ساعت تأخیر به ورزش رسیدیم. من اینطور موقعیت‌ها: ورزشت توی سرت بخورد، بقیه زود می‌رسند فقط شما دیر می‌کنید، حالا که دیگر فایده ندارد.
    با اینحال فایده داشت. بدن هم انرژی نداشت ولی حالش از نَرَهاییدن عادت خوش بود.

    مستقیم رفتم دانشگاه. نمایشنامه نویسی برای رادیو. درباره‌اش حرفیدیم و تمرینیدیم. خیلی تمرین سختی‌ست. باید فرض کنی مخاطبت فقط دارد صدای اجرا را می‌شنود. این است که باید در تصویری‌ترین حالت ممکن بنویسی. من رفتم به راحت‌ترین تصویر ممکن. تصویرسازی جنایت و فرار.

    کلاس بعدش سبک‌های سینمایی. انواع مستندها. استاد برای سما را گذاشت. مقداری‌اش. مستند در هنگمم جنگ سورین گرفته شده بود. تصاویر لحظه‌ای متأثرکننده‌تر از بازسازی‌شده‌ها است. گریه‌ام گرفت. دلخراش و واقعی بود. برای سما را مادر و پدر سما ساختند تا به او بگویند در چه شرایطی ازدواج کردند و او را به دنیا آوردند. کامل دیدنش رفت در لیستم.

    فعلن کتاب‌خانی متمرکزی ندارم. فقط پراکنده. کمی متفکران روس و کمی حمله به سفسطه. روزها روزهای پراکندگی‌ست. پراکنده در نویسنده‌سازها می‌شرکتم و به هزارکلمه‌نویسی می‌رسانم خود را. در این مدت اولین روزی بود که ساعت را هنگام تایپیدن با چشم نپاییدم. حتا زنگ را هم متوجه نشدم. غرقگی‌ای که مدت‌ها نچشیده بودم.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  126. – یک فصل خواندم از رها و ناهشیار می‌نویسم. دربارۀ شروع جستارنویسی با تضاد بود. ویرجینیا ولف برای اینکه سختی‌های مسیر نویسندگی زنان را بگوید، اول گفته که نویسندگی شغل خوبی است، چون قلم به خانواده آسیب نمی‌رساند و می‌توانید با نوشتن یک اتفاق پیش‌پاافتاده و فروختنش، برای خودتان گربهٔ ایرانی بخرید. بعد سختی‌های راه نویسندگی زنان را توضیح داده.

    – این هفته واقعا کم‌کاری کردم و اصلا از عملکردم راضی نیستیم.‌ تولید محتوای یوتوب را انجام ندادم و چیزی هم در کانال نفرستادم.‌ البته دو یادداشت نوشتم اما کمال‌گرایی نگذاشت بفرستمشان. می‌دانم لایق سرزنشم.

    – مامانم وقت دکتر داشت. اولش مطب ساکت بود چون فقط ما دو نفر آنجا بودیم. کم‌کم شلوغ شد اما فاجعه زمانی بود که یک خانم با پسر کوچکش آمد. آن‌قدر این پسربچه حرف می‌زد و شیطنت می‌کرد که هر آن می‌خواستم یکی بزنم در گوشش.

    – هزار کلمه آزادانه نوشتم.‌ چند روز بود که فقط با گوشی می‌نوشتم. امروز که لپ‌تاپ را روشن کردم و دستم روی کیبورد رفت، دوباره حس کردم که با نوشتن عجین شده‌ام.

    – دوست دارم ادامه بدهم و از اتفاقات امروز بیشتر بگویم اما خیلی خسته‌ام. پس فعلا بای‌ بای.

    https://t.me/zahrahabibi9626

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *