حالا آه چرا؟
از شدت شوق. از اندوهِ بیوقتی و کمحواسی.
آه از کتابهای نخانده.
آه چون برخی رمانها چنان خوش میآغازند که افسوس میخوری چرا نمیتوانی کل داستان را یکنفس بخانی، پنداری وقفههای ناگزیر در مطالعه، بهقیمت از دست دادن لذتیست که تنها در بیدرنگخانی به چنگ میآید.
آهدلیل اینبارم سرآغاز رمان «حکومت نظامی*» است:
«مانونگو ورا در این فکر بود که آیا پابلو نرودا به این خاطر در دامنهی جنوبی تپهی سن کریستوال مسکن گرفته بود که میتوانست از آنجا غرش کارلیتوس، یگانه شیر موجود در باغوحش سانتیاگو را بشنود. این از آن کارهایی بود که به نرودا میآمد، بهترین دلیلی که میتوانست برای گزینش خانهای بر خانهی دیگر بیاورد. شاید هم راهی بود برای ارضای آرزویی فراموششده از دوران کودکی، از همان هوسهایی که زندگی هرروزهاش را سرشار از شعر میکرد.»
با همین سطرها درمییابی که با ترجمهی خوب یک رمان-تفکر طرفی. («رمان-تفکر» اصطلاحیست که رضا قاسمی ساخته برای داستانهایی که به فلسفهورزی آمیختهاند.)
شروع داستان با بحثی دربارهی ترجمهی شعرهای نرودا هم میتواند داستانی جذاب بسازد، اگر عقل نقل داشته باشی و طرف نقل را هم درست برگزیده باشی.
*خوسه دونوسو، ترجمهی عبدالله کوثری، نشر نی
2 پاسخ
داستانهایی که با سوال شروع میشن رو جور دیگهای دوست دارم. مثلا داستان «آذر، ماه آخر پاییز» ابراهیم گلستان یا «گرداب» صادق هدایت.
«آذر، ماه آخر پاییز» اینطور شروع میشه:
«مگر خیال دیگر مرا ول میکرد؟ چرا چنین کرده بودم؟ آیا بد کرده بودم؟ من پیش خود فکر کرده بودم ناراحت خواهد شد؛ شاید خجالت بکشد؛ شاید پکر شود. من نخواسته بودم در این شب آخر به یاد خودشان بیفتد.
نه من نمیخواستم قدرت تصمیم و جنبش او، از تأثر و رقت، سست شود. هم من و هم خودش میدانستیم که وظیفه سختی را بر دوش گرفته است»
چه عالی که برامون شروع مورد علاقهاتون رو نوشتید.
ممنون بابت کامنتتون اقای افضلزادهی عزیز