«نگرانی هرگز اندوه فردا را از بین نمیبرد، فقط شادی امروز را تباه میکند.»
-لئو بوسکالیا
در سلسلهفرستههای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
ژورنال نویسی و آزادنویسی
رونویسی و کلمهبرداری
انتشار متن در رسانهی شخصی
پیادهروی
مطالعهی داستان کوتاه و رمان
تماشای فیلم
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | ملیحه ناصحی | مبینا عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی | ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | بهار اخوت | محبوبه صداقتی | فاطمه محمودپور | آوین میرصیفی | نسیم کمالی | محبوبه گلکار | علیرضا اندیشمند شوشتری | ملیکا فولادی وندا | عاطفه قربانی | سارا کمرروستا | زینب سرخه | محمد حامدی | مریم سادات صداقت | مهسا کاظمی | معصومه روستائی | مینا طالبی | مرضیه عطار | ملیکا اجابتی | صدیقه علیزاده | کوثر علیزاده | زینب شاگردی | فرزانه فرودی | ثمین واحد | بیتا پرهام | مائده حسینزاده | فاطمه مهرآور | محدثه عبدی | علی شریفی | زهرا باوفا | مریم گلمکانی | ناعمه سجادی | آتنا پورعظیم | فاطمه آقاجانی | فاطمه محمدی | مریم باقری | زهره عسگری | حیدر چنعانی | فیروز قاسمیفرد | ارشین کیخا | ترانه زاجری | میترا رستگاران | سیما دهقانپور | کبری مرآتی | علی جواد | پیام هماورد | ستایش آریان | مرضیه رضایی | مهلا طهماسبی زاوه | طاهره قاسمی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چندوظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟
162 پاسخ
سالواژهام: شناخت
دوست ندارم بنویسم. دوست ندارم در چارچوب بروم. دوست ندارم سختی بکشم. دوست ندارم اینهمه تلاش کنم برای هیچ. دوست ندارم هر چهار هفته به چهار هفته اینهمه درد بکشم. دوست ندارم موجود زنده باشم.
چه اهمیتی دارد دوست داشتن من؟
راستش هیچ اهمیتی ندارد. همهچیز طبق برنامه چیده شده. تو هم اگر خیلی تحت فشاری، نهایتن بیا بغلم.
دوباره میلم به بیدار نشدن، بیدار شده. به سختی از رختخاب کنده شدم. بدنم درد میکرد. معدهام هم به آن اضافه شد. شب سختی را پشتسر گذاشتم. سردرد و پادرد و حالت تهوع. دردی که با مسکن قوی هم دست بردار نبود. خدا وکیلی لازم بود اینهمه درد برای یک خبر ساده؟ که تو حامله نیستی.
۵ ساله هم همزمان با من بیدار شد. صبحانه میخاست. خودم را جمع و جور کردم و یک ساندویچ پنیر و گردو پیچیدم دادم دستش.
حال باشگاه رفتن ندارم. شاید حال ادامه دادن هم ندارم( به روش دوستمون نامجو). نزدیک به ناهار است و من هیچ میل و جانی برای پختن ندارم. ۱۱ ساله از مدرسه برسد خانه گرسنه است. ظرفهای کثیف از دیشب توی سینک آرمیدهاند. برق را چه کنیم؟ محدودیت. ستاره شدن. اینجا به کارم نمیآید. من کمک میخاهم. این بار از پیتزافروش سر کوچه کمک میگیرم. مشکل ناهار را حل کردم. بار بزرگی از دوشم برداشته شد. بچهها که سیر شوند ذهنم سبکتر میشود.
بعد از ناهار میروم سر کار. توان و حوصلهام کم شده. کار با بچهها انرژی میخاهد که من امروز ندارم. پس سعی میکنم شنوندهی بهتری باشم. با خودم مدارا میکنم. برایش یک چای میریزم و دستانم را روی شانههایش میگذارم. با محبت نگاهش میکنم. دوستت دارم.
یک کتاب کودک میخانم. اعتراض. از ادوآردا لیما. دربارهی محیط زیست است. از آن کتابهاییست که نیمی از مفهوم داستان را متن و نیم دیگر را تصویر به دوش میکشد. دوستش داشتم. ساده اما عمیق بود.
در وبیکار پرسشگری خانم علیزاده شرکت میکنم. هفتهی پیش عقبماندگی دو هفتهایام را در دو روز جبران کردم. تمام ویسها را با دقت گوش و رونویسی کردم. این روزها دربارهی دیدگاه صحبت میکنیم. دیدگاه به عنوان زمان و مکان شروع ادراک جهان.
دلم میخاهد بیشتر بنویسم. زمانم کم است و کارهایم زیاد. گیر همین زمان کرونوسی کممقدارم. نمیشود زمان مادران شاغل را سوبل کنید؟
صبحش زیادی زود بیدار شدم. ولی به قدر کار داشتم و دارم که باز هم وقت کم میآید.
محتوای وبیکار را اول آماده کردم. خیالم که تخت شد رفتم سراغ آمادهسازی درسبرگ و انتخاب قطعی منبع.
چه کتابهای خوب نترجمیدهای اسماعیل. چه کتابهایی. شنیدید خانم ملائی؟ اینها کار شماست ها. کلی کتاب خوب بیزبان افتادهاند در بستر نت به زبان فرنگستانی.
بعدش نشستم پای بازنویسی معرفی وبیکارها. البته نسخهی سایت. چقدر سخت است نوشتن معرفی اسماعیل. چقدر سخت است.
جلوسمان تمام شد و بازنویسی من تمام نشد اسماعیل. تمام نشد اسماعیل.
تماlش کردم اسماعیل. تمامش کردم اسماعیل.
بارگذاری و ویرایش و پیرایش و عزای بعدی که ایوایگویوم، نسخهی تلگرامش چی اسماعیل؟ نسخهی تلگرامش چی اسماعیل؟
تا دمدمهای وبیکار هنوز کارم تمام نشده بود. تندوتند ناهارم را خوردم. بینان خوردم اسماعیل. بینان، اسماعیل. از هول اسماعیل.
برق رفت. منتظر ماندم تا اینترنت زنده شود. بعدش جلوس را آغازیدیم. همان چهار مرحله.
اول: تمرین
دوم: ترویج
سوم: تدرس
چهارم: گفتگو و دیالوگ، اسماعیل. اسماعیل.
پریدم توی وبینار نویسندهساز اسماعیل. پریدم اسماعیل. نوشتم و نوشتم و نوشتم و دستی نوشتم و بیپرده نوشتم و اعتراف نوشتم اسماعیل. اعتراف، اسماعیل.
نوشتیم و نوشتیم تا دوباره اینترنت قطع شد و باتری لپتاپ هم توی بیبرقی، تمام، اسماعیل. لباس تنم کردم و زدم بیرون برای پیادهروی اسماعیل. زدم بیرون اسماعیل.
هوس سیبزمینی یا پیتزای پرپنیر کرده بودم اسماعیل ولی خیر سرم رفته بودم پیادهروی برای کالریسوزی اسماعیل. تهش هم طاقت نیاوردم. ختم دلستر و چیپس شد پیادهروی اسماعیل. ختم خوراکی شد پیادهروی اسماعیل. ختم خوراکی، اسماعیل.
فهمیدم پیادهروی برای سلامتی ضرر دارد و آدم را انگولک میکند به خرید و خوراکی اسماعیل. پیادهروی ضرر دارد اسماعیل و آغوی کلانتری دارند ما را به راه کج، راست میکنند اسماعیل. به راه کج، اسماعیل.
برگشتم و شیما از یادم شد اسماعیل. از یادم شد اسماعیل. عجب روزگار غریبیست اسماعیل.
نشستم به نوشتن فرسته و آمادهاش کردم به فرسته اسماعیل و شامکی عجولانه زدم بر بدن اسماعیل و بعدش نشستم کمی مطالعه کردم اسماعیل. اسماعیل فهمیدم توی گزارشهای روزانهام یادم میرود از مطالعاتم بگویم اسماعیل و چه مطالعاتی اسماعیل. چه مطالعاتی.
با دوستم جلوسیدیم و از نکاتی فراسِنی گفتیم اسماعیل. فراسِنی، اسماعیل.
تمام که رفت فرسته را فرسته و در جلوسم با دوستانم پریدم اسماعیل و نقد و بررسیها کردیم اسماعیل و چه نقدوبررسیهایی اسماعیل. چه نقدوبررسیهایی اسماعیل.
https://t.me/channelelahehalizade
گزاش نیک یا گزارش خواب؟
1405.07.07
_ کسی میگوید بعدها که نگاه کنی به این سالها، میبینی که به بچههای بیچاره چیزی یاد ندادهای. هرچقدر هم تلاش کنی، باز هم عیب و ایراد زیاد خواهدبود. اولش حرفش برمیخورد بهم. با خودم میگویم من مثل هرکسی نیستم که من زیاد تلاش میکنم. که من فرق دارم. همهجا را چک میکنم. تحقیق. بررسی. ولی بعد که فکر میکنم، میبینم راست میگوید. اوایل که نویسندگی میکردم، گمانم این بود که بهترینها را مینویسم. که نوشتههایم ردخور ندارند. ولی حالا که نگاه میکنم بهشان، خجالت میکشم از خودم. آنها چه بود که من نوشتهام؟ پس احتمالن وقتی بعدن نگاه کنم به این سالها، با خودم بگویم چه کردم با آن بختبرگشتهها؟
_ اگر مجازی بشود، چهکار بکنم؟ دلم تجربههای بیشتر میخواهد. دلم درس گفتن واقعی میخواهد.
_ خانه که میرسم، خیلی خستهام. ناهار را گرم میکنم و بعد از ناهار خودم را میسپارم به دستِ خواب. تصمیم گرفتهبودم از این پس که برگشتم به خانه، نخوابم. ولی مگر میشود چشمهایی که دلشان خواب میخواهد را، آرام کنم؟ اینبار حتی بیشتر از همیشه میخوابم. شاید سه ساعت.
_ بیدار که میشوم، بیحالم. سنگصبور را میخوانم. خواندنش حالم را بهتر میکند. انرژیام را برمیگرداند.
_ خانه را مرتب کنم و شام را آماده میکنم.
_ آزادنویسی میکنم. بیشتر از همیشه و خالی میشوم.
_ تا دیروقت کتابها را ورق میزنم. کاربرگ طراحی میکنم برای کلاس. مرور میکنم هرچیزی را که قرار است، توی کلاس بگویم.
_ دلم برای مامانم خیلی تنگ شده. دور بودن از خانواده، چنین سختیهایی را هم دارد. که باید منتظرِ آخر هفته بمانی. که باید دستِ دلت را بگیری و بنشانیاش گوشهای. که باید منتظرش بگذاری.
#گزارش_نیک
دوباره از صبح تا ظهر علاف کلاسهای آنلاین دانشگاه شدم. کلاسهایی که برگزار نشوند بهتر است. به درد نمیخورند. بیبرنامهاند. یا برگزار نمیشوند یا اگر بشوند بیخود و بدون تاثیراند.
چند صفحه از «شرقشناسی» ادوارد سعید خواندم و بیشتر نفهمیدم که چرا بعضی از قسمتهای کتاب را نمیفهمم. وقتی روزی به هیچکارگی میگذرد یک دفتر شعر کم حجم یا نمایشنامه سبک انتخاب میکنم که بتوانم یک روزه تمامش کنم و آن حس بد بطالت را نداشته باشم.
یک دفتر شعر دیگر از غاده السمان انتخاب کردم. دفتر شعر عشق از سویدای دل.
«در آغاز، چون نغمه ساز کردم
مردم گفتند: من توطئهگر هستم
چرا که من با زخمم
هر زخمی را که میدیدم لمس میکردم
گفتند: چرا چنین میکنی؟
گفتم : تا بشناسم
گفتند: اندازه زخم هر کس
به اندازه نمره کفش اوست
در آغاز، نغمه سر دادم
اما اکنون کار دیگرگون شد
برخی میکوشند مرا وادارند موعظهگر باشم
اما من هرگز چنین نمیکنم… هرگز… هرگز»
گزارش نیک ۹۸ من/ دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵
ـ با سروصدای مریم از خوابی خوش میپرم و چون سروصدایش ادامهدار است دیگر خوابم نمیبرد ساعت ۴:۳۰ است و با بیحسی تا پنج در جایم میمانم صدای خروپفش که بالا میرود بلند میشوم و ناچار در تاریک روشنای صبح بدون روشن کردن چراغ با نور چراغهای دو همسایه روبرو صفحات صبحگاهی را مینویسم باز بوی خوشی از پنجره با نسیم خنکی مشامم را مینوازد و مرا به شکرگزاری از صمیم قلب وامیدارد.
– ساعت ۶ بیزنس کوچ بیپایان و استاد علوی با سخاوت و مبحث تبلیغنویسی را پی میگیرم.
– سایتم دوباره باز نمیشود و دیشب ایمیل به پشتیبانی ارسالیدهام با ایمیل جدید و دستوراتش پیش میروم اما باز هم باز نمیشود و ایمیلی دیگر میارسالم.
_ساعت ۹ جلسهی مشاورهی شرکت دانش بنیان با سمیه فرحمند
_ سر زدن به معاملات املاکیها و دیدن دو خانه از صبح تا ساعت دو و نیم و نپسندیدن و خرد و خسته و لهیده برگشتن.
_ دولینگوی عربی و اول شدن دایموندی
_ وبیکار الهه علیزاده نازنین با موضوع همتایانت کیستند؟ قالب تو = همتایان تو
_ نویسندهساز و ۲۵ دقیقه نوشتن آزادانه محبوبم و بعد پرسش و پاسخ
_ استراحت ذهنی و جسمی بعلت ضعف جسمی حاصل از کرونا در بعد از ظهر و تشکیل نشدن دو کلاسم
& جواب به پرسشهای یک دوست تحت درمان و انجام کارهایش.
_ دادن اطلاعات در مورد جلسات کوچینگ. و قبمت به چند نفر و بیش از یکساعت وقت گرفتن
_ مدیتیشن انرژی بخش برای بهبود حالم
_ ۳۰ صفحه از رمان «رازهای سرزمین من» رضا براهنی
_ ادامه کتاب «اثر انتظار »
_ارسال نشدن گزارش نیک یکشنبه و پس از دوبار ارسالیدن و نشدن، بدون حرص دست برداشتن. تازگی فهمیدهام گویا بعضی گزارشهایم نباید ارسال شود و من تعیین نمیکنم و اوست که تعیین کننده است. اویی که با حوادثی که اتفاق میافتد روز به روز عاشقترش میشوم. اویی که بهترین هاست اگر درکش کنم و این روزها دارد خودش را بر من زیباتر از همیشه مینمایاند چون با مشکلاتم قلبم بیش از اندازه به درد آمده و او در زمان دردمندی است که رخ زیبایش را مینمایاند چه زیبا نمایاندنی.
https://t.me/mahro1402
گزارش نیک/ جناب ناصرخسرو و نوشتنیهای پراکنده
جناب ناصرخسرو از فراز خرزویل عزم نشیب برزالخیر میکند-جایی که هنوز بر سر اینکه واقعاً کجای بلاد طبرستان بوده، اتفاق نظری نیست. من هم نظری نمیدهم که بعداً علیه خودم از آن استفاده بشود!
اما هرچه بوده، مسافر قدر ِما از درختان انجیر و انار خودروی آنجا بهرهی نیک برده و به نظر میرسد از بساط باجگیری سرگردنهی خندان هم جان سالم بهدر برده. آقا باج میگرفتهاند برای احدی از ملوک دیلمستان چه باجی.
خلاصه اینکه رودهای شاهرود و سپیدرود و هزار و چهارصد رودخانه ــ به روایت ناصرخسرو ــ به دریای آبسکون میریختهاند-دریایی که اگر بپذیریم همان دریای خزر خودمان است، آن روزگار بسیار پرآب و پرجزیره بوده و حاشیهاش هم نفوس فراوان داشته.
امشب اما دل و دماغ چانهزنی با جناب ناصرخسرو را ندارم. حالم بیشتر به حال شاسب، احمد آقای محمود، میخورد که خودش یکتنه دارد یک گردان را در سرش راه میبرد و فیالمجلس سر همان ایستگاهی ایستاده در فلکهی مجسمه که من به وقت نوجوانی سوار اتوبوس شرکت نفت میشدم و سرظهری عزم خانه میکردم.
این روزها اقبال ما اینجوری است دیگر- از خواندنیها و شنیدنیها و دیدنیها، همهچیز سوهان میشود به روحمان. خدا عاقبتمان را به خیر کند.
قدری سر صبحی به امور خانه پرداختم و برای ناهار، جای دوستان سبز، تاسکباب را بار گذاشتم با چلو و سالاد شیرازی.
بعد گفتم امروز دیگر، بپردازم به الا ماشاءالله نوشتهجاتِ زخمیام و سر و شکلی بهشان بدهم.
ببینیم از این همه زخمی، کدامشان امروز تیمار میشوند و صبح فردا را به چشم میبینند.
آدرس کانال تلگرامم:
https://t.me/Mitra_Nevis39
میترا رستگاران
صفحات صبحگاهی را نوشتم.
باشگاه برعکس همیشه صبح زود شلوغ بود. جدیدا همه به سحرخیز روی آوردهاند و تصمیم میگیرند هفت یا هشت صبح آنجا باشند. این شد که مدام مجبور به پرسیدن «تموم؟ چند ست مونده؟» بودیم و حرکت آخر را چون سیم گیر نمیآمد جایگزین کردم.
دنبال موضوعی در گذشته بودم. اسم یک قطعه که یادم نمیآمد و پارسال داشتم آمادهاش میکردم. رفتم صفحات صبحگاهی پارسال را دیدم. از دستخطم میشد فهمید که آشفته بودهام. مدام غر محل کارم را زده و نوشته بودم که میخواهم هر چه سریعتر از بند بردگی رها شوم.
اطلاعات مورد نظر را که در دفتر نیافتم، سراغ نوشتههای روزانهام رفتم. ذوق میکنم وقتی میبینم پنج سال گذشته چنان پروندهای تمیز و مرتب در لپتاپ است و این موضوع جلوی هرگونه تحریف خاطره را میگیرد. شروع کردم به خواندن بخشی از فایل پاییز ۱۴۰۴. چیزی که دنبالش بودم را پیدا نکردم ولی برای خودم خوشحال شدم. خوشحالم که از آن کار استعفا داده و الان مشغول اعمالی هستم که به رشدم کمک میکنند.
فهمیدم استاد ساز خودم از دانشگاه رفته. از بچهها پیگیر استاد جدید شدم و برنامه که بیاید باید سری به دانشگاه بزنم.
کلاسهای آنلاینم را شرکت کرده و کمی درس خواندم.
فهمیدم باید برای خاهرم بیشتر از این حرفا خاهری کنم
چقد دلش پر بود ازم
چه روزاییو گذرونده بودو صداش در نیومده بود
یه عمر باهام رفیق نبود و دیشب یهو کل زندگیشو با جزئیات گفت
باید حواسم بهش باشه
نمیذارم خم به ابروش بیاد
عذاب وجدانم به خاهری نکردنم 10 از 10
پی نوشت: دلتنگی 24 ساعت برام خیلی بیشتر از اینا گذشت mia vita
سالواژه: خایهی اخلاقی
روز را با هزار و بیست و پنج کلمه نوشتنِ صفحات صبحگاهی آغازیدم. قهوهی اول را خوردم و بعد شروع کردم به لولیدن در شعرها.
«زبان تو باید
پرچم نیلوفر باشد
و لبهایت زرورق سپیدهدم
که هر چرندی میگویی یا شعر ناب است
یا زمزمهی آبشار
آنوقت برای همین چارخط مدحِ بیقافیه
که مثل باد از کنار گوشت خاهد گذشت
من یک خروار کلام ریز و درشت را
غربال کردهام.»
شعر پرچک نیلوفر از دفترشعرِکبریتِ خیسِ عباس صفاری
کلمهی روز: تکرارآموزی.
و اولین پیادهروی روز با پسرخالهم بود که پریشب آمد پیشم ماند. برگشتیم. روزم پر بود از گوجهفرنگیهایی که روشون نمک زدم و خوردم. پومودوریانا. سوپردولینگو رو بگو con mia simpatica amica. خوشهدفی در خاندنِ کتاب تقویم بیهدفی، بیهدفی است.چند روزی هوسِ خاندنش قلقلکم داد تا یک جستار را گشودم به اتفاق. سر ذوقم آورد. یک روز هم که لائوتسه نخاندم شباهتِ استاین و لائوتسه را با مثالهایی از ایشان باز کرد. «رابطهی مشابه بین زبان و ایده و زبان و شی وجود دارد. از نظر هر دو، واقعیتهای زندگی روزمره یگانه ابژهی تاملاند و، در عین حال، نه چندان درخور تامل. چنان که استاین میگوید: توصیف بیپایان است و میتوان از توصیف دست کشید. و لائوتسه میگوید:تائویی که به بیان آید، تائوی جاودان نیست؛ نامی که بتوان آن را نامید، نام جاودان نیست.» تائوتچنگ همان جیزی است که جنزوئیکی آن را فلسفهی تغزلی مینامد. «علاقهی اصلی زوئیکی به دو چیز است: نخست، توصیف بدیلی برای فلسفهی تحلیلی(که آن را فلسفهی تغزل میخاند) و دوم، توصیفی از فرم تغزلی.«در فرم تغزلی، هر جز خبر از کل میدهد و ، به درجات مختلف، آن کل را آشکار میکند.ژست هرچقدر تغزلی باشد، میزان این خبردهی بیشتر است.» که این متضاد آن نوع استدلالی است که او آن را ماهیت خطی و متوالی استدلال میداند،تحلیل نظاممند منطقزبانی. به گفتهی استاین: فلسفه درست از همین نقطه آغاز میشود؛ از لحظهای که از ادامهی توصیفِ همهچیز دست میکشیم. علم هدف مشخصی دارد که در هرچیز به توصیفِ کامل همهچیز برسد اما فلسفه چنین نیست.
پس از قهوهی دوم یک دور کامل کتاب روزنویسه را خاندم که رسیدم به «گاه نیز به قصد زبانآموزی میتوان به زبان دیگری روزنویسی کرد. علاوهبراین چون هر زبانی به نوع دیگرگونی از اندیشیدن راه میدهد، شاید امکان بیشتری برای برخی ناگفتههایمان بیابیم. برای برخی هم نوشتن به زبان بیگانه فرصتیست برای گریز از خودسانسوری.» سوپر دولینگو رو بگو. با اینکه تا حالا چندبار این روزنویسهها را بالا پایین کردم اما این یادداشت و لینکش را نسبت به روزهای دیگر طور دیگری عاشقم.
پس از قهوهی سوم و پیادهروی دوم به یادداشتهای یک آدمکش احساساتی سر زدم که به واقع دلم نمیخاست زمینش بگذارم. دو فصلش را خاندم که نوع بیان راوی و فضاسازیش از احمقانه حرفهای بودن را دوست داشتم.
در آنِ شروع وبینار قهوهی چهارم. بیستوپنج دقیقه آزادنویسی و رسیدن به جرقههایی برای تکمیل و ادامهی جرقههای دیگر. و بعد به دستِ نویسندهساز اشاره شد. یک انگشت که فکر کنم انگشت حلقه بود خیلی برام جذاب بود. تکرارآموزی، دوباره یادگیری آموختههایی که داشتیم. چقدر آرامشبخش آخه. بر خلاف ازدواج. ازدواج یعنی چی؟ یعنی تعهد به یکنفر که تعهد به اون باعث میشه نتونی نری سر کار یا نون نبری خونه؟ یعنی اگه ازدواج نباشه تعهدی نیست؟ نمیتونه باشه یا حضور یک فرد مهمه؟ فکر کنم در این نوع تعهد و ازدواج صدق میکنه فقط.
بازهم فیلم ندیدم اما یاد گرفتم از هرروز یک چیزی هست که برای کانال باشه. یاد گرفتم تمرینم رو ریده هم باشم همون میتونه سوژهای باشه که قطعن از هیچی بهتره. مگه بعدن نمیشه درستش کرد؟ سوال امروزم اینه که: چطوری میتونم بیشتر باشم؟ حضور بیشتر؟ چگونه راحتترحضور داشته باشم؟
در کلاس پیشرفته دو رمانی خاندیم که از کلاژی و بیهدفیش نمیتوان چیزی گفت فعلن. رمانجستار. پراکندگی هایی با قصد و نیت.
موزیک روز را هم هرشب نشر میدهم در کانال که تقدیم میشود به به بروکن اولافورآرنالدز .
https://t.me/dreamdrawgrow
من از اولین تجربه ی کاریم این مدلی بودم که دوست داشتم صبحا قبل از همه بیام سر کار، اون آرامش و خلوتی اول صبح شرکت رو دوست داشتم همیشه، واسه همین هم معمولا اولین نفری هستم که میرسه شرکت، امروز اما وقتی وارد اتاقمون شدم دیدم یکی از همکارا قبل از من رسیده و کاخ آرزوهام در چشم به هم زدنی دود شد رفت هوا، چون از قضا کسی بود که خیلی همیشه دوس داره سر صحبت رو با من باز کنه و من همیشه از معاشرت باهاش فراری هستم به چندیدن دلیل که مهمترینش اینه که آنتن مدیر عامل هست. به هر حال مجبور شدم یه نیم ساعتی تا بقیه کم کم برسن با یان آدم معاشرت کنم و خدا میدونه که چقدر تلاش کرد سر از همه کار من در بیاره و باز هم فقط خدا میدونه چقدر تلاش کردم نذارم خیلی سر از کارم در بیاره اونم جوری که اون نفهمه من دارم تلاش میکنم که اون نتونه سر از کارم در بیاره! صبح اینطوری شروع شد ولی روز به نسبت آرومی داشتم، دارم کم کم یاد میگیرم که شل کنم و بذارم فقط بگذره چون کار دیگه ای از دستم ساخته نیست. توی راه برگشت به خونه یه تماس جالب با یه آدم جالب داشتم که همیشه صحبت کردن باهاش برام جالبه. بقیه روز به کوفتگی و خستگی گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد.
ـ از هفت صبح زدم بیرون و هشت شب به خانه برگشتم. یک جلسهی طولانی تحلیل داشتم. دو جلسهی آموزشی. آیا برای سازمانم مفیدم؟ بله. برای زندگی شخصی خودم چطور؟ کمی تا قسمتی ابری احتمالن.
_ در بدوبدوی روز حواسم بود به قدر کافی آب بنوشم.
_ با همکارانم معاشرت نمودم.
_ دو گزارش کاری آمادهکردم.
_ به این سوال اندیشیدم که آدمهای دیگر چگونه بین کار و زندگی خود تامل ایجاد میکنند. اصلن در شرایط مشابه من شدنی است؟ بدنم خسته است. اما از عملکرد خود راضیم. البته باید راهکاری بیابم که در نیمساعت اول که وارد خانه میشوم بتوانم فشار روز را در بدنم کاهش دهم. در حال حاضر به گوشی پناه میبرم که روش مناسبی نیست.
دوشنبه ششم مهرماه
🔹️برای آن همکار تپلویم که خیلی نگاهم میکند جزوه فرستادم تا توی گزینش کارش گیر نیفتد.
🔹️تا خود گلخانه آهنگ گوش دادم و آدمها رو ایگنور کردم.
🔹️توی گلخانه دعوا شد. این وسط هم چهارتا به من زدند که آن گوشه نشسته بودم آبدوغ خیارم را میک میزدم. الاغند دیگر. تحصیلات واقعا چیز خوبی است. برای بار چندم بهم اثبات شد ک تحصیلات واقعا چیز کارآمد و پرستیژبخشِ خوبی است. الزاما نه، اما باید پذیرفت که معمولا آری.
انرژی ام افتاد. خیلی. آدمهای رکیک و به درد نخور و سطحی حسابی میرینند توی انرژی و اعصابم. حالا حتما این وسط یک نفر پیدا میشود که بگوید خودت مگر عن خاصی هستی؟ باید در جوابش بگویم که لطفا سیشتیر.
🔹️گلهایم را امروز آوردم خانه. تپل طلاها را. حاج ممرضا از دیدنشان کلی ذوق کرد و یه مشت سوال بیمزه دربارهٔشان پرسید و بعد ازش خواهش کردم که با بشکه آب به شکم این طفلکیها نیندد و حاجی قول داد که کاری به کارشان نداشته باشد. باغش آباد.
🔹️غذای من درآوردی خوردیم و بعدش باهم فیلم عروسیمان را دیدیم و مردم را مسخره کردیم و خندیدیم، خدا از سر تقصیراتمان بگذرد بحق عمهٔ عطار.
🔹اگر میخواهی بگویی ️اینکه گزارش «نیک» نیست باید خدمتت عرض کنم که خودم میدانم اما چه کنم که با خودم عهد بسته ام که بنویسم. ممنان و خدافس.
کانالم: https://t.me/zargooyehaa
گزارش نیک ۱۳۹
هزار سالهام. هزار سال است که صبح میشود. هزار سال است که خورشید طلوع میکند. هزارسال است زندگی میکنم. هزار سال است از مادرم متولد شدهام. هزار سال است راه میروم. هزار سال است از خواب بلند میشوم. هزار سال است صبحها معدهام طلب صبحانه میکند. هزار سال است برای ناهار چلو و قورمه سبزی میپزم. هزار سال است بعد از خوردن هر وعده غذا باید همان لحظه ظرفها را بشورم. هزار سال است دست از این عادت برنمیدارم. هزار سال است که ورزش را دوست دارم. هزار سال است پیادهروی را دوست دارم. هزار سال است که میخوانم. هزار سال است هزار کتاب را خواندهام.
اما
هزار سال نیست که مینویسم. هزار سال نیست که کانال دارم. هزار سال نیست که فشار میآورم به مغزم. هزار سال نیست که چسبیدهام به نوشتن. هزار سال نیست که اگر ننویسم روزم شب نمیشود.
هزار سال چقدر است؟
— غروب روی تخت ولو میشوم. تیکِ پیادهروی را با راه رفتن در تراس، زدهام.
—شبها دراز شده. انگار فنری است که هی کش میآید.
—شام دلم نمیخواهد. در عوض خواب میل دارم.
—امروز از خودم راضیام. خیلی نوشتم وخواندم.
—«گزینهی اشعار» جواد مجابی را خواندم.
کمی از شعر «در انعکاس نقره و مفرغ» را مینویسم:
«از آن ترانه پدید آمد
این سروهای سهگانه
که شبهای بیامان مرا
فرشتگان نگهباناند…»
— خواب پشت چشمانم در میزند.باید در را برایش باز کنم وگرنه قهر میکند.
کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
گاهی همان بیزمانیِ محبوبهی ویتگنشتاین را حس میکنم، مثل الان.
نمیدانم ساعت چند خابم برد و وقتی بیدار شدم تا قبل از گوشی خبری از زمان نداشتم. نمیخاستم هم داشته باشم.
صبح که کار بود. با یکی از مراجعین دربارهی تغذیه بیشتر حرف زدم. کسانی که پیشدیابت هستند فرصت خوبی دارند که سبک زندگی خود را عوض کنند. مثل کسانی که PMOS دارند.
تمرینجا را بودم توی راه.
خانه و ناهار و نوشتن و سعی به خاب. عصرها اصلن خابم نمیبرد و بهتر. شب زود میخابم ولی خاب شب حالم را بهتر میکند تا عصر.
نویسندهساز را بودم. نوشتم. نوشتم و نوشتم و نوشتم. گاهی میخاهم بگویم وسط آزادنویسی که دیگر دربارهی فلانچیز ننویس و عوض کن. اما باز برمیگردم به امنترین موضوع که نمایانگر ناامنترین بخش زندگیام است.
نویسندگی خلاق پیشرفته را بودم و استاد دو رمان خاند و «محبوبهی ویتگنشتاین» را خیلی دوست داشتم.
آن وسط هم بیهوش رفتم از خستگی.
واقعن نور روی خاب تاثیر میگذارد. برق رفته بود دیشب. ساعت هشت تا ده. فکر کنم پیرزنی چروک خاهم شد که موقع مرگش فقط میپرسد چرا و بعد یک کفتر از ناکجاآباد میریند به او و تمام میکنم. تصورم از زندگی اینروزهاست. چرا باید برق برود؟ چراااا.
از «تمرین» هم خاندم.
الان هم که ساعت شش صبح است و بروم دوباره بخابم. میخاهم از دادن فرصت دوباره به خاب لذت ببرم. مثل آن پیرزن که میداند میمیرد پس فرصت خوردن کیک شکلاتی را به خود میدهد.
واژه سال: انجام وظیفه نکن، رشد کن
نمره اصولی 5 ؛ کیلویی 8
اصولی یعنی به نمره دادن به لحاظ کارهایی که از لیست کارهای نیکو برداشتم مثل پیاده روی شرکت در جلسات نویسندگی و غیره. کیلویی یعنی الله و اکبری ؛ همین جوری و بر اساس احسا ساتی که در طول روز تجربه میکنم.
بیدار شدم
صحفه های صبح انجام شد
قرار با دکتر
رفتن به شهرداری برای اجازه گرفتن کوفت و زهر مارو کار معیشتی.
خرید هفتکی با همسر گرامی
انجام یکسری تلفونها. وکار رو ی داستان کوتاه سایه ها
از طرف یکی از جشنواره هاخبر دادند که فیلمنامه برای ارائه در جشن واره انتخاب شده.
ساعت اینجا ده و نیم شده و من علیرغم قولم، گزارش رو در ساعت دیر میفرستم و بعلت بیهوشی نمی تونم بنویسم.
روزواژه: شگفتیزا
امروز بینظیر بود. کاش تمام روزها، شگفتیزا باشند.
صبح را کم خواب، از خواب بیدار شدم. دیشب بعد از ارسال گزارش نیک، یک ساعتی بیدار بودم و در شامگاه، رقص افکار را نظارهگر بودم. صبح هم ساعت هشت بیدار شدم بودم و هی نگران ساعت بودم. کلاس هفت صبح، کنسل شده بود و من باز، کم خواب بودم. میخواستم بروم کتابخانه و درگیر و دار فکر ساعت حرکت اتوبوسها و رسیدن به کلاس بودم. آخرش دیدم نمیرسم بروم سمت مهندسی. تصمیم گرفتم نروم. امروز بروم کتابخانه ادبیات و این سه تا کتاب را تحویل بدهم و صبح بروم مهندسی. فکر میکردم که چقدر سخت است زندگی. آماده شدم و زره پوشیدم برای مقابله با حالت تهوع. ضدآفتابی زدم و با یاسمن رفتیم سمت کتابخانه. کتاب را بدو بدو تحویل دادیم و در آن تیزی آفتاب، به کلاس رسیدیم. توی راه هما را دیدیم و داشتیم درمورد دیر خوابیدنمان صحبت میکردیم. رفتیم توی کلاس. از همان اول مسخره بازی را شروع کردیم. یکی یکی بچههایی که چیزی ازشان تعریف کرده بودم را نشانش دادم. این همان یکی است که خیلی زل زده است. این همان چاپلوسه است. این هم که ببعی کلاس است. سر کنار گوش یکدیگر میآوریم و نامها را با پس پس میگوییم. حواسمان هست خیلی ضایع بازی درنیاوریم. خندههامان معلوم است از مسخره بازی است. استاد با تاخیر بیست دقیقهای میآید و من شگفتزده میشوم که جوانتر از آن چیزی است که حدس میزدم. لهجه فارسیاش زیاد است و معلوم میشود اینجایی نیست. همان اول از از نقی و تقلب مثال میزند و کلاس را فضای خوبی میبخشد. میگوید کسی که تقلبی میکند، باهوش است. حرف میزند و تعریف میکند و من سراپا ذوق میشوم که بلاخره استاد خوب، استاد خفن داریم. از تقلبهایش و درس خواندنهایش تعریف میکند، از داستانش با استاد لجیاش میگوید که سوالی که او گیر کرده بوده را حل کرده و دیگر لج افتاده. دکترایش دوازده سال طول میکشد و میگویند به رضایی بگوید، حتما کمکش میکند. از همان سالهاست که با او لج افتاده. از حسابداری میپرسد و گپ میزنیم. هر چیزی استاد میگوید، من هم چیزی میگویم. قفل دهانم سر کلاس استادهای خوش ذوق و فهمیده، باز میشود و راه به راه به حرف میآیم. استاد میپرسد شاگرد اول کلاستان کیست و میگویند انصراف داده. میگوید بعدی کیست، یاسمن دستم را بالا می.گیرد میگوید مریم مریمه. میمیرم از خنده. استاد میگوید شمایید؟ من محکم میگویم نه. میپرسد خب کی بالای چهارده شده است و بیشتر کلاس دستشان را بالا میگیرند. از اینکه ذهنم به دهانم وصل میشود و سوال میپرسم و جواب میگویم، خوشم میآید. احوالم را سر جا میآورد. تصمیم میگیرم برای پاسخ تمرینی که داده است، داوطلب شوم و توضیح بدهم. سوالی طرح کنم و چند صفحه، جواب بلند و فلسفی پیدا کنم. تمام میشود. میرویم بیرون و فضای دانشکده، شلوغتر از چند روز گذشته است. بیش باد. به اتاق میروم و باید غذا درست کنم. شادم و شاد بودنم، خواب را از سرم پرانده. غذا را بار میگذارم و شروع میکنم مرتب کردن وسایلم را. کتابهایم را. گردروبی کمدها را و از اول وسایل را چیدن. بیست دقیقه مانده است به کلاس ساعت سهام. تند غذا میخورم و راه میافتم سمت کلاس. آفتاب، ظلمات است. بچهها را میبینم که توی سالن جمع شدهاند و دارند چیزی مینویسند. کلاس نیکپناه است و دارند اسم مینویسند. میگوید استاد نمیآید. همه منتظرند و من هم میمانم. خوابم میآید. ده دقیقه بعد استاد میآید. از شعر شروع میکند و ده دقیقهای میخواند. متوقف میکند و میگوید اگر اینطور ادامه میدادم، سمفونی خر و پف صداتان حتما درمیآمد. برعکس کلاس قبل، همه ساکتند در این کلاس. استاد شوخی میکند و ما باز نفسمان درنمیآید.استاد خوبی است. خوش صحبت و ادبیاتدان است. امیددارم برعکس استادهای مدرسه، زیبایی ادبیات را درس بدهد. تمام میشود و میروم اتاق. منگم. قرار عصر را کنسل میکنم و فکر میکنم خوابم میآید، وبینار هم هست. سرم توی گوشی است تا وبینار شروع میشود. آزادنویسی میکنیم و من از تصمیمم مینویسم. از ساختن. از تولید. از شروع. مینویسم و همه تن مینویسم. بیست و پنج دقیقه که تمام میشود به دوستم میگویم. میگویم که کمک میخواهم. فکر چگونگی انجام کار شکل میگیرد. شکل میگیرد و من گریهام میگیرد. میترسم و فکر میکنم به آدمها و حرف هاشان زیادی اعتماد کردهام. درمیان گریه، نقشهی انجام کار را بدون کمک، پی ریزی میکنم. اشکهایم را با سالاد میوه و دگم نباش پس میزنم که حالا وقتش نیست. از آن حال دور میشوم. میفهمم تنها رها نشدهام. هنوز کمک هم هست، اما من که نباید اینقدر بنا را بر کمک ایشان بگذارم. همه کاره منم و آنها، کمکاند. از این بیشتر محاسبه نکن. حمام میروم و تصمیم میگیرم امشب نرویم اتاق کوثر. خستهام و کمخوابم. زود بخوابم که صبح کلاس دارم. کوثر اما انگاری خیلی منتظرمان است. زنگ میزند و میرویم. توی راه فاطیما را میبینم از دور که میآید و چشمم مطمئن نیست که اوست یا نه، تا میآید نزدیک و خیلی بامزه و خنده فروخورده، سلام میکند. جواب میگویم و او در میشود. من و یاسمن میمیریم از خنده. خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودم. میرویم پیش کوثر. چقدر ناز و ملیح است این دختر. عمیقاً دوستش دارم. گپ میزنیم و از داستانهای این مدت نبوده میگوید. خوش میگذرد. خوابم میآید. میگویم فردا دوباره میآییم. میخواهم همهی پوستهای نازم را هر روز ببینم و با هم گپ بزنیم. چقدر خوش میگذرد. بر که میگردیم دو قدمی یکبار، آشنا میبینیم و سلام و علیک میکنیم. انگار توی یک فیلم بامزه گیر کردهایم. چهار پنج بار می ایستیم و گپ میزنیم. سر جمع ده دقیقه. به اتاق که میرسیم، حالمان چقدر خوب است. به یاسمن میگویم اگر دفعه بعدی خسته بودم و نخواستم بیایم پیش بچهها، مجبورم کن. دو شب است این حس خوب را از ته قلبم احساس میکنم و چقدر حالم را خوب میکند. به اتاق که میآییم ما باز صحبت میکنیم. چقدر خوش گذشت. چقدر آدم خوبی است. چقدر دوست داشتنی است. نتایجی که از رفت و آمدها میگیریم را، با یکدیگر رد و بدل میکنیم. میگویم برای فاطیما دلم تنگ است و یاسمن میگوید من که میگویم او هم دلش تنگ است. میخندیم. مکالمهمان طوری است که انگار درمورد اکسم حرف میزنیم. تا ساعت یک و نیم میخندیم و چرت و پرت میگوییم. لامپ خاموش است و ما داریم به سلام میخندیم، به فکرهامان میخندیم. من دارم به رابطهی صمیمیای که با فاطیما داشتم فکر میکنم. که چقدر دوستش دارم. چقدر خاطره داریم، دنیا کوچک است و من میخواهم دوباره دوست باشیم، که نه اینطور خندهدار سلامی کنیم و رد شویم…
#روزمره
۶ مهرماه ۱۴۰۵
لوکیشن: خوابگاه، مهمونی، فرصتها
موزهگردی:
برایم جذابیتی ندارد، دیدن اجسامی تاریخی که در ویترینهای شیشهای محصور شدهاند. سخت، سرد،بیروح.
اما در و دیوارهای کاخ شاهنشاهی، راهروها، فرشهای قرمز، مبلمان قدیمی، آینههای برنجی، این دستنخوردگی تجربهای ملموس به من میبخشد، در زمانی دور از تاریخ.
نوشتن:
بعد از نیمساعت آزادنویسی بیوقفه، حالا دلم میخاهد از چیزهای دیگری هم بنویسم. چیزهایی که انگار پیش از آغاز نوشتن وجود نداشتهاند.
خاندن:
چه تمرینهای جذابی دارد کتاب منحنی خلاقیت. امروز تنها نگاهی اجمالی به صفحاتش انداختم. گذاشتمش بغل کتابهایی که شاید مجال خاندنشان فراهم شود.
گزارشی که در طول روز نوشتم را انگار آدم دیگری نوشته. برایم ارزش تأمل شخصی دارد تا انتشار. پس از نو مینویسم. امروز فقط فهرست طولانیای از کارها را به پایان رساندم. هیچ احساس خستگی نمیکنم. در اصل هیچ احساسی نمیکنم.
به نام خدا
گزارش نیک ۱۳۹:
عجیب به نوشتن صفحات صبحاهی عادت کردهام چشمم را که باز میکنم سراغ نوشتن میروم، خودم هم نمیدانم چه مینویسم شاید آزادنویسی، آزادنویسی، آزادنویسی
اول صبح است هوا خنک است دلم میخاهد
پیادهروی بروم اما شرایطش را ندارم به جایش هزار کلمه تایپ میکنم گاهی آزاد نویسی گاهی شکرگزاری، گاهی درد و دل میشود با یک دوست و گاهی هم دلداری خودم است.
حدود ظهر به مطب دکتر میرسم. مطب شلوغتر از همیشه است و دکتر هنوز نیامده است، من سر موقع رفتهام حتی نیم ساعت هم زودتر، وقتها اینترنتی هستند و حتی ساعت و دقیقه اش هم مشخص است و اغلب خیلی معطلی ندارد، شاید یک ساعت، اما امروز این ازدهام بیمار و غیبت دکتر خبر از انتظاری طولانی میدهد. صدای تلوزیون مطب زیاد است سریال پایتخت پخش میکند، مریضها کلافهشدهاند دکتر همچنان غایب است، نمیدانم چقدر هم رنجم با بیماران دیگر هستم اما ترجیح میدهم شرایط را برای خودم قابل تحمل کنم. نیم ساعتی در دفترچهیادداشت کوچکی که همیشه همراهم است مینویسم ، دلم میخاهد حال و هوایم را فقط با یک کلمه توصیف کنم، مثل تمرین فهرست کلمات، شروع میکنم به نوشتن کلمات، بعد از چند دقیقه کلمه نویسی بلاخره کلمهی مورد نظر رخ مینماید. یک ساعت گذشته هنوز دکتر نیامدهاست ترجیح میدهم بروم و وقتم را برای یک روز دیگر بیندازم اما دکتر تا سه ماه آینده وقتهایش پر است چارهای ندارم جز انتظار بعد از یک ساعت بلاخره دکتر سر و کلهاش پیدا میشود. بیش از سی بیمار جلوی من هستند و بیش از سه ساعت طول خواهد کشید، خوشبختانه مطب دکتر مجهز است به کافهی کوچکی است که در طبقهی پایین است برای اولین بار است که به این کافه میروم، جای دنج و خنکی است و یک آبنمای شیشهای در گوشهی آن است، یک صفحهی شیشهای تخت که جریانی از آب روی آن از بالا به پایین میلغزد و صدای دلنشین باران میآید، خوشبختانه کافه خلوت است، در کنجی مینشینم، اوضاع خیلی بهتر است میتوانم راحت بخانم و بنویسم، حال کلمه هم بهتر است خوشبخانه کتابهای روزانهام در گوشیام موجود است. «فرهنگوارهی فارسی خلاق» میخانم و بیشتر با کلمهام دوست میشوم حتی پایش را به شعرکی هم باز میکنم که البته قرار است بین خودمان بماند. انگار دارد خوشمیگذرد به خاندن ادامه میدهم، چند بخش از «سنگ صبور» را میخانم دوست دارم احوالات بلقیس را هم با کلمهای بیان کنم شاید کلمهی مناسب «سرکوب» باشد. داستان دئول را میخانم خیلی بیشتر از روزهای قبل میخانم اما باز موفق نمیشوم تمامش کنم، دلم میخاهد برای احوالات لایوسکی هم کلمهای بنویسم به نظرم کلمهی «پشیمانی» مناسب است.
دو ساعتی گذشته است دوباره سری به مطب میزنم هنوز پانزده نفر مانده به نوبت من ،دوباره به کافه برمیگردم به کتابخانهی شعر محبوبم سرک میکشم دوباره سراغ «در مدت درخت» میروم پراکنده میخانم چند نثر چند شعر. کافه کمی شلوغ میشود دیگر تمرکز خاندن ندارم چای می نوشم و کمی با کلمهامبازی میکنم. حوصلهام سر می رود خوشبختانه هندزفری همراهم است، قسمت دیگری از سریال «The mantis» را میبینم دلم میخاهد ملکهی مانتیس را هم با کلمهای توصیف کنم. اما نمیتوانم، شخصیت پیچیدهاش این اجازه را به من نمیدهد.
از کافه به مطب می روم خوشبختانه دیگر سریال پایتخت پخش نمیشود، و موزیک ملایمی شنیده میشود. دونفر به نو بت من مانده است، اما از شانس من دکتر نیمساعتی را صرف ناهار خوردن و استراحت میکند، بلاخره ساعت پنج نوبتم میشود. دکتر برخلاف همیشه خوشاخلاق است.
تا به خانه میرسم ساعت ششونیم است متأسفانه وبینار نویسندهساز را از دست دادهام. تا میآیم قدری بیاسایم، که باز هم مهمانها از راه میرسد، تدارک شام میبینم، مادر قیمه سفارش دادهاست، حوصلهی سیبزمینی سرخ کردن ندارم، بادمجان سرخ شده را از فریز در میآورم و میشود قیمه بادمجان، خوشبختانه مهمانها شام میخورند و زود میروند.
فرصتی پیدا میکنم برای روزنویسی، یک ساعتی روزنویسی میکنم میبینم امروز دلم خیلی پر است.
فایل ضبط شده وبینار نویسنده ساز را گوش میدهم. دلم برای با همنویسی تنگ میشود.
امشب دلم میخاهد حافظ بخانم، دلتنگ دیوان حافظ محبوبم هستم، اما از من دور است به ناچار غزلی از یک دیوان حافظ دیگر میخانم.
آخر شب هم آزادنویسی میکنم ،خستهام و آزادنویسی هم چندان مزه نمیدهد هر چندحال و هوای امروزم را در روزنویسی نوشتهام.
محبوب امروز:
جلوه بخت تو دل میبرد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
حافظ
دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵
گزارش نیک 🌱
سالواژهام: آفرینش
صبح خیلی زود بیدار شدم. بوی کلهپاچه در خانه پیچیده بود و حسابی هوس کرده بودم. مامان هم بیدار شد. حسابوکتاب کردم و دیدم امروز فرصت خوبیست که نقاشی کنم.
همین که پشت میز نشستم و مدادرنگیها را چیدم، برق رفت! قسمت نبود.
به اتفاق مامان و مادرشوهر صبحانهای خوردم و تصمیم گرفتم کمی بیشتر استراحت کنم تا برق بیاید و بعد، تا قبل از ناهار، دوساعتی نقاشی بکشم.
ساعت دوازده برق آمد و همین که خواستم نقاشی را شروع کنم، همسرم با دو جعبهی یونولیتی بزرگ به خانه آمد. از جنوب ماهی و میگو سفارش داده بود. یخها هنوز آب نشده بودند و حسابی کارمان درآمد!
مامان و مادرشوهر کمک کردند و ماهی و میگوها را در کیسههای فریزری تقسیم کردیم و داخل فریزر گذاشتیم.
تنها یک ساعت دیگر تا ناهار وقت داشتم. ترجیح دادم تا کار دیگری پیدا نشده، همان یک ساعت را نقاشی بکشم. همزمان به وبینارهای نویسندهسازِ گذشته که آن زمان شرایط شرکت در آنها را نداشتم، گوش دادم.
حین نقاشی، لیلیا مدام تکان میخورد. آنقدر حرکاتش شدید بود که نمیتوانستم درست تمرکز کنم. یکی از مدادرنگیها را روی شکمم گذاشتم و مداد شروع کرد به تکان خوردن. خیلی صحنهی بامزهای بود.
همسرم که تازه به خانه آمده بود را صدا زدم و گفتم: «ببین، انگار دلش میخواد نقاشی کنه.»
گفت: «انقدر که تو توی دورهی بارداریات نقاشی کشیدی، بعید نیست همین که به دنیا اومد مداد دست بگیره!»
کلهپاچه خیلی خوشمزه شده بود. بعد از ناهار کمی دراز کشیدم و چند استوری گذاشتم. سپس نیمساعتی نقاشی کشیدم و همزمان در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
قرار شد ۲۵ دقیقه آزادنویسی کنیم. به اتاق خواب رفتم، دراز کشیدم و دست به قلم شدم.
پنج دقیقهای بود که داشتم مینوشتم که خوابم برد. اصلاً نتوانستم مقاومت کنم. انگار بدنم امروز بیشتر از همیشه به خواب نیاز داشت. احساس خستگی زیادی میکردم.
سر شب به مامان گفتم: «بیا برای شام ناگت مرغ درست کنیم.»
مامان که عاشق آشپزیست و من هم علاقهام به آشپزی را از او به ارث بردهام، در آشپزخانه ترکیب خوبی هستیم. به کمک هم شام را آماده کردیم و کنارش سیبزمینی تنوری هم درست کردیم.
کمی تلفنی با خواهرم حرف زدم. خواهرزادهی هجدهسالهام تعریف میکرد که دیشب خواب دخترکم را دیده. گفت: «خاله، خواب دیدم بچه رو بدون اینکه چیزی زیرش باشه از دستاش بلند کردم. به شوخی گفت دلم میخواد به دنیا که اومد تجربش کنیم.»
کلی خندیدیم. گفتم: «من هم رضایت بدم، مامانجون قطعا حسابتو میرسه!»
بعد به خواهرم گفتم چقدر حسرت میخورم که او آتلیهی کودک دارد و به خاطر دوری، من از این امکان محرومم.
گفت: «به نظر من که تا بچه به دنیا اومد پاشو بیا گراش. کاش ساری زایمان نمیکردی. اونوقت کلی ازش عکس میگرفتم.»
تلفن را که قطع کردم، چند صفحه از کتاب «شب هول» خواندم تا امروز امتیاز بیشتری بگیرم.
شب که همسرم به خانه آمد، تشک و چوب زیر تخت لیلیا را هم با خودش آورده بود. وقتی اندازه گرفتیم، دیدیم پایههایش اضافیست. قرار شد روز بعد، سر فرصت، پایهها را با ارهبرقی کوتاه کند تا ارتفاع تخت زیاد نشود.
آخر شب مامان برای همه فالوده درست کرد و ادامهی سریال «خانه به دوش» را تماشا کردیم.
قبل از خواب، مثل همیشه، با همسرم حرف میزدیم. گفت: «به نظرت چه طلایی واسه لیلیا بگیریم؟»
یک لحظه قلبم پر از ذوق شد.
انگار حالا من و او رویایی مشترک داشتیم؛ رویای دختری که قرار بود نور خانهمان شود. رویایی که کمکم شکل واقعیت گرفته بود.
گفت: «وقتی پنجششماهه شد و خواستیم گوشاشو سوراخ کنیم، واسش گوشواره میخریم از گراش. اونجا تنوع طلا بیشتره. ولی الان دوست دارم واسش یه کادو بگیرم.»
گفتم نمیخواهم در این شرایط اقتصادی به خودش فشار بیاورد، اما اگر دوست دارد، میتوانیم سر فرصت طلای کوچولویی به یادگار برایش بخریم.
مثل هر شب شکمم را نوازش کرد، با دخترش حرف زد و بوسیدش.
چقدر این حس پدرانه را دوست دارم؛ دیدن این تصویر، قشنگترین قاب این روزهای من است.
همسترِ زیادهگو میگوید:
امروز را در خانه گذراندی. بعد از مدتها، دوساعت نقاشی کشیدی، کتاب خواندی و به وبینار گوش سپردی.
شام درست کردی و تشک لیلیا هم رسید و یکی از دغدغههایت کمتر شد.
برای فردا برنامهات را متنوعتر کن تا روز جذابتری داشته باشی؛ هرچند امروز هم به نوبهی خودش زیبا بود.
⸻
🌿 نمرهی امروز
🎨 آفرینش و هنر: ۱۰
🥗 تغذیه و آب: ۸
✍🏻 نوشتن و ثبت زندگی: ۷
📖 خواندن و شنیدن: ۱۰
🏡 مراقبت از خانه: ۱۰
🤰🏻 حرکت و مراقبت از بدن: ۴
🧸 آمادگی برای لیلیا: ۵
❤️ روابط و محبت: ۱۰
💄 زیبایی و خودمراقبتی: ۰
😴 استراحت و خواب: ۱۰
امتیاز امروز: ۷۴ از ۱۰۰
https://t.me/zahraghasemi_channel
ساعت ۱۲ و۳۳ نیمهشب است. نشستهام در آشپزخانه. شام نداریم. شام خوردهاند و من ماندم حالا. یا باید تخممرغی نیمرو کنم، یا اگر تنگش کنم سیبزمینی سرخ کنم. حوصله هیچکدوم را ندارم. نشستهام در تاریکیِ آشپزخانه و مینویسم. نور موبایل میزند به چشمانم و اذیتم میکند. حالت زرد را هم فعال کردهام. باز اذیتم میکند. روزم از سه صبح شروع شده بود. با خوابیدنم تا هشت. یعنی هفتونیم. بیدارشدم و دویدم حمام. دیر شده بود. اما نمیشد دوش نگرفت. بسان برق، بسان باد، تنی به آب زدم و پریدم بیرون. دانشگاه رفتم. از دانشگاه چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه بعد از کلاس رفتم کتابخانه. اجازه گرفتم بروم داخل مخزن. موافقت شد. اما ربع ساعت، بیست دقیقه بعد انداختنم بیرون. خانم مطوریِ جینده. انگاری پا گذاشته بودم روی گردنش. چکارت دارم آخر که میگویی وقتت تمام شده، بیش از اندازه ماندی. قهر کردم آمدم بیرون. جلوتر، کسی را دیدم. از دور. بگو پنج لحظه خیره شدم و بعد رو گرفتم. پنج ثانیه برای زنده کردن احساساتی مرده کافیست. و کردنِ حالت در ادامه روز. گفتیم برگردیم به خانه. رزرو داشتم ولی یک ساعت مانده بود به نهار. حوصله ماندن نداشتم. و البته جایی هم برای ماندن. در راه تصمیم گرفتم، در خانه، پایهمراهی به هیچ مرافهای نگذارم. بگذار کمی آرامش داشته باشیم. هرچه بادا باد. خانه بهتر بود امروز. کمی. با دیروز اگر مقایسه کنی. چند ساعتی گشتم در موبایل. تلگرام یا یوتوب. یادم نیست. هردو. مضافن چتجیپیتی. روزی صدبار دست میگزم که دیگر برای این سیاهههایم بازخورد نگیرم که واقعا خنگ است و با میانگین متنها میسنجد و لزوما حالیاش نیست که خلاقیت متنت یعنی چه. با این حال، هربار باز هم میفرستم نوشتههایم را. این ظاهر ساختارمندی که پاسخهایش دارد هربار به وسوسهام میاندازد که باز هم تحلیلِ ادبی، فرمی، سبکی بخواهم. گزارش نیک استاد را فرستادم، بهبهید و چهچهید. اما گفت یکجایش به فهرست کردن مانده و متن افت کرده. کس مادرت. گفتم کس و مادر. امشب مادرم جملهاب خواند از کسی. پیامی بود یا چه. خطاب به آن فرد، به جای گهت را بخور. زبانآوری کرده گفتم کست را بخور. گفت این چه بدزبانی است که رو آوردهای. آدم شو. گفتم: مادر. زبان من هویت من است. الان اینگونه است. هویت مرا زیر سوال مبر. مادرم گفت: یعنی میگی نویسندگی و با اهل ادب وقت میگذرونم. من شاشیدم در ادبی که تو رو اینقدر بیادب کرده باشه. آن غمِ صبحگاهی بود، باز رفت روی مخ، چرخید دور سرم. دور شد. نزدیک شد. رو گرفت. جلوه کرد و آنقدر راه رفت روی مخم که گفتم خیلی خب. بنویسیمش. داستانش کنم قصهای چیزی. گفتیم خب کجا منتشرش کنیم. در کانالی که هماتاقی و آقایی و هزار حسود و حقود چشم انداختهاند که ببینند چه مینویسی؟ بیمعنی شد. و باز هزار بار خدا را شکر کردم که لینک کانال یادداشتهایم را نه اشتراکیدم با دانشگُهیان. آزادی دارم بیآنکه ترسی باشد از قضاوت. و با هویتم مینویسم. بهتر از این؟ فردا همکلاسیهایم زبان دارند. حذف ترمی که کردم سه ماه، پیش عقبم انداخت از بقیه. نمراتم اما خوب بود. تا آخرین جلسه و تکلیف، مانده بورم در کلاس و مشارکت میکردم. غروب پیام دادم به استاد. که ممکن است من هم بیایم سرکلاست فردا؟خوشحال میشوم. گفت: تو همیشه خوشآمد هستی برای حضور در کلاسهایم. اکلیلیام کرد پاسخش. میدانستم البته. یکی دوساعت میگذرد. گروه وبینار باز میشود تا گزارشی بدهیم از روزنویسیهایمان. مینویسم یک ساعت یا کمتر روزنویسی کرد. یک ساعت یا کمتر روزنویسی کردم؟ به چه اشاره میکردم؟ صبح سرکلاس، روی جزوه چندخط غصه و قصهتکراری نوشته بودم. ظهر و غروب هم چند خطی در کانال تکعضوه تلگرامم. با این حال دلم رضا نمیداد. شاید چون بخش بیشتر روزم را کسپرسه میزدم در موبایل. یازده بود. یا شاید ده و پنجاهوهفت. یک ساعت نوشتم تا دوازده. برای حلال و حرامش هم دو دقیقه بیشتر نوشتم تا ۱۲:۰۲ صبح. گرسنهام شد. گشتم دنبال غذا. چیزی نبود. آنها هم شام خورده بودند. تخم مرغ بود برای نیمرو. اگر هم تنگش میکرد، سیب زمینی هم بود برای سرخ کردن. اما از بین این دو، خوش داشتم بنشینم روی صندلی و بنویسم که صبح ساعت سه شروع شد. با خوابیدنم تا هشت…
پینوشت: کو جانی که ویرایش کند؟
https://t.me/Heydarnotes
نفیسه جلالی
شب دیگری و به عبارتی نیمه شبی دیگر آغاز شده. بازهم همینجا در همین اتاق بیمارستان روی صندلی کنار تخت بابا نشستهام. چشمانم از خواب و خستگی میسوزد ولی جرأت نمیکنم که بخوابم.
امروز خیلی تلاش کردم تا در کنار پرستاری کارهای دیگرم را انجام بدهم. مثل تمرینای تاپاس. خلاق پیشرفته و پیادهروی مختصر. سر وبینار حاضر شدم و بیست و پنج مین آزاد نویسی کردم. بعدهم که رفتم سرکلاس تا نزدیکهای ۹. سر جلسهی بازخورد نتوانستم بمانم چون باید میآمدم بیمارستان.
گزارش نیک
خب امروز ۳ صفحه روی کاغذ نوشتم. کم کم درک ابن موضوع که ابزار روی رفتار اثرگذار کار سختی نیست. امروز همچنان در این یک صفحه به موضوعی که رنج تمام این بیستسال است میخاهم تصمیم بگیریم. البته این تصمیمگیری تفاوت دارد چون با پرسش همراه است.
بعد رفتیم سراغ وبیکار خانم علیزاده، که این روزها از دیدگاه و مولفههای اثر گذار روی دیدگاه میگوید. جمعهای دوستانه چگونه میتواند روی نگاه ما تاثیر بگذارد و به دیدن ما جهت دهد. این جاست که زندهباد دیدگاه مخالف. دیدگاه های موافق یک امنیت روانی محسوب میشود که خیلی وسعت نگاهمان را میکاهد.
در نیکجای اهل نوشتن و نویسندهساز با کاغذ بودم، نوشتن نوشتن نوشتم با فحش کلمه ساختم، البته کلمه ساختن حساب نیست. یکپش و پیشکردن مادرقهوه تبدیل شد قهوهی مادری، اسم یک فیلم بشود چطور خوب است؟
شاهین کلانتری با گلب قرمز گازخورد داد به ما که «یک یادگیری مینویسی و میروی در» کم کاریات توجیهپذیر نیست. علت این که کمنویسم در گزارش نیک بیشتر وقتها، راستش و صادقانهاش. این است که نسبت به خودم در گزارش نیک نا.امید شدم. چراکه وقتی گزارش نیک دوستان را میخانم، حقیقت من چیزی در برابر قلم دوستان و نوع نگاه دوستانم ندارم. اما اگر چنین پنداشتی که من بر اساس گزارهیپشین وا میدهم و میگذارم میروم خانهی خاله، و غیب میشوم، سخت اشتباه پنداشتید. من آمدهام که نروم. من رمان بیشتر میخانم به شاهین کلانتری با گَلبقرمز نه. گَلبهای قرمز.
اما گزارش نیک امیدوارم این نیک باشد در آینده روز فرمهای بیشتر میآزمایم.
این گزارش نیک در طول روز نوشته شده است.
اتاق را جارو پارو کردم. میزم را تمیز کردم و کتابها را گردگیری. چقدر دلم میخاست کتابهایی که مال من نیست را از قفسه بردارم و درجایی گم و گورشان کنم. اما نمیشود. جا گیرند و بیخودی.
تمرینجا را ببودم و کلی خندیدیم.
سایت فائزه را کمی درست کردم.
نویسندهساز و بیست و پنج دقیقه آزادنویسی. کلی خوب بود و اینبار سنگینم نکرد نوشتن.
باز دوباره درگیر سایت شدم و اینقدر با موس ور رفتم که دستم درد گرفت.
دوشنبه بود و بچهها کلاس داشتند و تنها بودم و آمدم سریال را دیدم و کلی فحش به نویسندهی لعنتی دادم.
دوباره آزادنویسی کردم اما به خاطر درد دستم بیشتر از بیست دقیقه نتوانستم.
شعرکی جای پست.
نقاشی کشیدم و فرستادم. آدمی که داشت توی دستی له میشد از فشار.
رفتم سراغ یادداشتهای قدیمی و ویرایش که یهویی یادم افتاد گزارش نیک ننوشتم. آمدم و سریع نوشتمش.
https://t.me/yaddashtneda
کمی سوالپرسی کردم روی کاغذک امروز. داشتم خودم را سرزنش میکردم که وقت ننیدزدم برای نوشتن. اما توی یکی از پاسخها خاندم که مگر میشینی دو دقیقه یکجا؟ تمام روز سرپایی.
توی زمان بیکاری بیمارستان -که از زمان غیربیکاری بیشتر است- آوارهایم. آوارگی در این بیمارستان حیاطدار و سرسبز بهتر است. از شدت خستگی کلاس اول را یادم نیست. میخواهم بعد کلاس برگردم و بخوابم، اما با چای بیدار میدارم خودم را. میرویم اورژانس. بخیههای بیشتری میزنم روی پارچه و گاز استریل. همان دوخت و دوز ساده است، فقط باید فکر کنی زیر دستت تکهپارچه است، نه تکهپوست. بلدش میشوم. آنقدر که یاد میدهم به چند نفر. کتاب “موزه اشیای گمشده” از پیام یزدانجو را در بیمارستان مییابم و کمی میخوانم. فقط از بیکاری بهتر بود.
بهترین خوابها، خوابهای بعد از کلی نخوابیدن و بعد از خستگیاند. یک آخیش میآید توی صورتت که لبخند دارد.
عصر را دوباره برگشتیم اورژانس. اتاق احیای قلبی. پرستار گفت که دنده میشکند معمولا توی احیا. اما زنده بماند بیمار بهتر است. توی اتاق عمل سرپایی سه کودک آمده بودند برای بخیه. امروز پدر مادرها کجا گرم بوده سرشان؟ کودک اول پایش بریده بود با لبهای تیز. تپلنمکی بود و قبول نمیکرد دراز بکشد. بیحس بود، اما قلقلک پایش را تکان میداد. فهمیدم بخیه همان دوخت و دوز ساده نیست، مقدار زیادی هم قلب نداشتن است. ریشریش شد قلبم با جیغهای بچه و چشمهام سیاهی رفت. آمدم بیرون. فشارم افتادهتر شده بود. برای دو کودک بعدی نرفتم داخل.
اتاق جدید را نمیتاقم هنوز. فقط میخوابم تویش. شب هم کمدم را چیدم و تخت را مرتب کردم. برای فردا خوراکی دم دست گذاشتم تا مثل امروز معدهام چشمم را سیاه نکند.
https://t.me/mahnameyeman
سالواژه: ویلویلی
– امروز سر کار نرفتم. برنامه هی تغییر میکند. من هم نرفتم.
– با یکی از مسئولین اداره بد حرف زدم. کار خوبی نیست اما خب دیگر. همه میدانند که برنامهی من را بد دادهاند. سه مدرسهی مختلف. که از خانهمان، یک ساعت، یک ساعتونیم و دو ساعت فاصله دارند. بهشان میگویم یک مدرسهای که دو ساعت با من فاصله دارد و دور است و روستا و آژانس درست و درمان پیدا نمیشود من با خیال راحت رفتوآمد کنم و کلی هزینه برمیدارد را حذف کنند، آنها میزنند مدرسهی آبادتر و در دسترستر را حذف میکنند. حالا خودم آن منطقه را انتخاب کردم اما آنها هم باید برنامه را برای یک معلم بچینند نه برای توپ فوتبال. ماجرا ماجرای برگشتن از آنجاست. من ماشین ندارم و آنجا هم آژانس بهراحتی پیدا نمیشود. حتا از مدرسهی یکساعتونیمفاصلهای هم. یک روز مدیر مدرسه چند جا تلفن کرد تا بلخره یکی پیدا شود تا جایی برساندم اما تا وقتی راننده حرف نزده بود، استرس داشتم. نه چاقویی داشتم، نه اسپری فلفلی، نه شوکری. اما یک ذهن منفیباف، چرا. آموزشوپرورش نیرو کم دارد و فشار را میاندازند روی تازهواردها. یک کاری میکنند که آدم به همان برنامهی اولیه رضایت دهد. اما دنیا کوچکتر از این حرفهاست و آدمها به هم میرسند، نه؟
– چالشعر روزانه را انجام دادم و شعر دیروزم را هم بازنویسی کردم.
– امروز کلی آزادنویسی کردم. یعنی بیشتر از روزهای معمول این روزهایم.
– وبیکار الهه و وبینار مدار و نویسندهساز را شرکت کردم.
– برای امتحان فردای شاگردم سوال طرح و تایپ کردم.
-کمی ورزش کردم.
– کانال دوستانم را خاندم و کامنتیدم.
گزارش نیک امروز
سالواژه «پستاندار درون»
صبح با آبریزش بینی و خارش گلو از خواب پا شدم. بچهها را راهی کلاس کردم و صفحات صبحگاهی نوشتم. بعدش صبحانه و یک قرص آلرژی و دوباره خواب تا ظهر. ناهار آماده کردم کمی با بچهها سروکله زدم، فرداد را باز راهی کلاس ریاضی کردم و دوباره خواب تا وبینار نویسندهساز. امروز در هزارکلمه نویسی داستان مورچهای را نوشتمکه یک روز صبح زود کولهاش را بست و خودش را به جریان باد سپرد تا او را ببرد پی ماجراجویی.
سر شب رفتم خانهی خاله فاطمه. خانه بیحضورش بیجلاست. بعد به دخترخالهها سر زدم. کلی دیدار تازه شد با دوست و آشنا که برای تسلیتگویی آمده بودند. فوزیه همکلاسی دوران راهنمایی را دیدم و حسابی از دیدارش خوشحال شدم.
آخر شب دوباره درگیر مشق سارا شدم. همینطور که مشق فارسی را مینوشت گفت: «مامان میخوام فردا از خانم معلمم بپرسم میدونه امید کدوم یکی از این بچههای تو کتابه؟». پارسال درگیر آن دو پرندهی درس نوشا و کوشا بود. میگفت: «خب الان از کجا باید بدونم کدومشون نوشاست، کدومشون کوشا». بالای تصویر آن دو پرنده به حدس خودش اسمشان را نوشته بود و تا آخر مدرسه، همهاش میگفت: نمیدونم درست نوشتم یا نه.
آخر شب چند صفحه شعر خواندم از کتاب«رَمه در مه» نوشتهی: علیرضا رجبعلیزاده.
هنوز گیج و کرختم. باز باید قرص آلرژی بخورم.
https://t.me/mahnaz_roointan
امروز منگم. بیحال. شیمیِ خونم خوابم میکند. ولی 8 باید بیدار شوم، بروم درمانگاه و دگزا بزنم. بیحوصله انجامش میدهم و برمیگردم در رختخواب میلولم. میرود تا دمدمای یک ظهر.
مامان زنگی میزند. میگویم نهار ندارم. چیزی تو دستوبالت هست محمد بیاید بگیرد؟ و او میگوید ماکارونی. یک دغدغهام پَر. محمد با ظرف ماکارونی میآید و میلمبانیم و باز میخوابم.
پنج میشود. بیدار میشوم به ذوق نویسندهساز. مینشینم پشت میز کار و آزادنویسی میکنم با بچهها. هرکسی یک گوشهی دنیا دارد خودش را در نوشتن رها میکند. زیباست. این حس آرامم میکند و دلگرم.
بعد از نویسندهساز دوباره برمیگردم تا دستی به جملههای آغازینِ داستانم بکشم. میفرستم برای بازخورد. ساعت 19:35 است. به جلسهی نویسندگی خلاق پیشرفته میپیوندم. هندزفری در گوش. و همزمان میشتابم برای رفتن به درمانگاه و زدن دگزای بعدی. و آن آمپول زیرجلدیِ بدجنسِ مهربان، پگاژن. میخواهد استخوانهایم را تحریک کند به سلولسفیدسازی، به فنایم میدهد. تا روزها، دردی میکشم که نپرس. موقع زدنش استرسم بیش از خودِ شیمیدرمانیست.
نوبت به بازخوردها میرسد و من فقط شنوندهام. چیزهای خنک و سردکننده میطلبم برای آتشِ گلویم که رها نمیکند. میرویم خرید. به خانه که میرسیم، محمد دستبهآچار میشود تا کرسیِ جذابی که نوید با چراغِ مادون قرمزِ فیزیوتراپی ساخته را برایم روبهراه کند.
استخوانهایم که درد میکند، یخ میزنم. و هیچ چیز جز گرما از آن حالتِ مرگ جدایم نمیکند. مانده بودم پتو برقی بگیرم یا کرسی. که اکثریت کرسی را پیشنهاد دادند. تستش میکنم. خیلی خوب است و آرامبخشِ تن.
شام همبرگر خانگی میخوریم. با رسپیِ زکی. همبرگر، سس، گوجه، خیارشور و اسنک خلالی کچاپ چیتوز، لای نان گردِ همبرگری. چسبید. آمدم چند صفحهای تئوری شعر بخوانم و گزارش نیک بنگارم.
کلمهبرداریهایم از «تئوری شعر» نوری علاء:
تعبیرپذیریِ طبیعیِ شعر
برخورد فرهنگِ ازرمقافتادهی ما با فرهنگِ نوتوانشدهی غرب
همریشگی
جوانانِ زودپیرشدهی آن روزها
به عنوان حسن ختام روز، مقالهی «موسیقی شعر سپید فارسی» را میخوانم تا فردا صبح بکوشم برای نوشتن ترانهای بیوزن یا نووَزن.
شب خوش
سال واژهام: طبیب الهی
امروز رو هم با صفحات صبحگاهی شروع کردم و احساس سبکی داشتم در طی روز.
بیشتر روز رو مشغول نوشتن و برنامهریزی برای پروژههای درسی و کاری پیشرو بودم و زمان زیادی رو هم در کنار خانواده گذروندم.
وبینار «نویسندهساز» رو شرکت کردم و ۲۵ دقیقه آزادنویسی مثل برق و باد گذشت. دیگه نوشتن برام سخت و نفسگیر نیست.
از اینکه اسمم بین گزارش نیکنویسان بود، بسیار خوشحال شدم.
ساعتهای پایانی روز رو هم مشغول انتخاب کادوی تولد بودم و حس جالبی بود، معیارهایی که برای انتخابهام داشتم.
دقایقی رو هم بین کتابهام پرسه زدم و باهاشون صحبت کردم؛ هم با اونایی که خونده بودم و هم با اونایی که مدتهاست در انتظار خوانده شدن هستن.
-امروز دایی جان ناپلئون خوندم و حالم بهتر از دیروز بود. نه نثرش عجیب، نه شاعرانه. حالخوبکن. باید یاد بگیرم رمان تموم کنم. حال بهتری دارم اینجوری.
-دیروز توی یکی از کلاسها بحث کلمهی سینگل شد، ترانهی سینگل ندا احمدی رو آوردم. «بد بخ تیم» رو با هم میگفتند.
-چندتا کاغذ کوچیک بریدم و روشون شعرک نوشتم.
– تصمیم گرفتم سال تعهد که تموم شد از آموزش و پرورش لفت بدم. تعهدم هشت سالهست. سه سال دیگه میتونم بدون هزینه بیام بیرون. داشتم فکر میکردم اوایل این حس رو نداشتم. نسبت به شاگردها حس خوبی نداشتم اما الان با شاگردها عالیم ولیییی تا میام توی دفتر ریخت مدیر و معاون و در و دیوارو میبینم… اتفاقاتی افتاد که حالم ازش بهم میخوره الان.
-ممنون برای این جمله قصار. بهش نیاز داشتم.
گزارش نیک :۱۴۰۵٫۷٫۷
امروز ساعت هفت ونیم صبح بیدار شدم .صبحانه خوردم وراهی موسسه شدم تا ظهر آن جا بودم.
وقتی برگشتم ناهار خوردم وبرای خرید به فروشگاه رفتم. خریدهایم را انجام دادم وبه خانه برگشتم.
استراحت کوتاهی انجام دادم . وبعد از آن فایل صوتی وبینار را گوش کردم.
بعد از شام، مقداری تمرین آزاد نویسی انجام دادم.
معمولن آخر شب وقبل از خوابیدن ،مطالعه می کنم.وامشب هم با وجود خستگی قدری مطالعه کردم.
وموضوع زیر را برای ادامه نویسی انتخاب کردم وچند سطر نوشتم.👇👇
تصور کن ….
تصور کن رود بودی آن وقت چقدر از رفتنت پشیمان میشدی؟
تصور کن شب بودی آن وقت چقدر به انتظار روز می نشستی؟
تصور کن ستاره بودی آن وقت در آسمان دل چه کسی می درخشیدی؟
تصور کن سنگ بودی آن وقت دلت برای چه کسی نرم میشد؟
تصور کن باران بودی آن وقت برسر چه کسی میباریدی؟
سالواژهام:زن
چهارونیم صبح از خاب پریدم. دیگر خابم نبرد.
ساعت شش رفتم دوش گرفتم و صبحانه خوردم.
کمی شعر خاندم.
توی درمانگاه دلم میخاست چرت بزنم. مگسهای مزاحم هی توی گوشم ویزویز میکردند. مگسکش که دست میگرفتم غیب میشدند اما. خلوت بود.
به محض اینکه توانستم پرواز کردم سمت خانه.
سالاد مندرآوردی درست کردم برای خودم که الحق خوشمزه هم بود.
یک قسمت فیلم دیدم.
آمدم درس بخانم ولی خاب نمیگذاشت. یک ساعتی خابیدم. وقتی بیدار شدم برق نبود.
مامان زنگ زد. با برادرم هم حرف زدم.
فکرم هزارجا پراکنده بود. پراکنده ماند تا آخر شب. آنقدر که اصلن یادم نیست شب را چطور سپری کردم.
بعد از نوشتن گزارش احتمالن شعر بخانم تا بخابم.
روزم را با نیم ساعت پیاده روی شروع کردم.
آزاد نویسی کردم.
سی صفحه از رمان حریم اثر ویلیام فاکنر را خواندم.
سر کارم رفتم.
توانستم کمی از وبینار نویسنده ساز را بشنوم. استاد گفتند تکرار هراس ندارد. هوس کردم فیلم تکراری ببینم. مثلا قرمز کیشلوفسکی را.
پادکست مترونوم را گوش دادم که درباره داستان شکلگیری ترانههاست. امشب «ای شرقی غمگین» فریدون فرخزاد را شنیدم. در مسیر برگشت به خانه، ساعت 11 شب.
کمی موسیقی گوش دادم تا حال و هوایم عوض شود. «یا رایح» با صدای رشید طاها. ترانهای که مثل «دل شده یک کاسهی خون» آغاسی است. هردو ترانه غمگین با آهنگی شاد و وجدآور.
تمام روز سعی کردم برای گزارش نیکم دست خالی نباشم. خودم را که گول نمیخواهم بزنم. یکی از خوبیهای نیکنویسی همین باید باشد. نیک بزیستیم و نیک بنویسیم.
شب خوش.
هه امروز خواب موندم ساعت هفت اونم یوتاب بیدارم کرد دیگه نمیشد برم مدرسه منم رفتم به پیجام رسیدگی کردم مقاله خوندم کتاب شعر و رمان خوندم عکسام رو تو کانالم هم منتشر کردم کلاس استایل و زبان و طراحی لباسم شرکت کردم وبینار روز قبل رو گوش کردم صبحانه آماده کردم و هم زمان پادکست خوندم بعد از پادکست ۱۰یا۲۰دقیقه فیلم دیدم بعد خوابیدم تا یک بعد بیدار شدم ناهار خوردم رفتم خیاطی دوتا شلوار رو برش زدم آوردم دوختم چند تا لباس از مشتری بود کمکشون کردم پیاده روی نکردم طراحی کردم وسایلم رو آماده کردم برای فردا الآنم می خوام بخوابم
بعد از تشویق یا بهتره بگم ترغیبِ تهدیدآمیزِ استاد، به این جریان نیک میپیوندم.
صبح، درجا زدن بود و تصمیم و عمل نکردن به آن تصمیم. کنارش وسط حیاط پتو شستن بود و کلافگی از آفتاب پاییزی.
ظهر، شغلگشتی بود و تنبلی و نرفتن برای مصاحبه و غر زدن از اینکه کار نیست.
عصر، رمانخوانی بود و ناخنک زدن به «چاه بابل» و کیفور شدن از هوش داستانسرا و حادثهسازِ رضا قاسمی.
غروب، کارگاه نویسندگی خلاق پیشرفته بود و نثرنشینی و حیرت از آوانگاردگزینیِ استاد و آشنا شدن با رمانهای تجربی.
شب، حماقت بود و حسادت. حسادت به یادداشتهای همسفران و نوشتن یادداشتی درباره لجنزدایی در کانال. اما بعدش حماقت و پاککردن همان یادداشت. کنارش، خلوتگزینی با «بوطیقای شعر نو» بود و تکنیکهای نیمایی.
و گلچینش:
«بدون خلوت با خود، شعر شما تطهیر نمییابد و آنچه را که باید باشد نخواهد بود. به هر اندازه در خودتان خلوت داشته باشید به همان اندازه این کیفیت بیشتر حاصل آمده است. از این حرف کودکانه و جوانفریب بگذرید که شعر از جمعیت ساخته میشود. کسی که معترف به این است خود منم. اما شاعر این کالا را که از جمعیت میگیرد در خلوت خود منظم و قابل ارزش میکند.»
نوشتدونی من:
https://t.me/Fsssmv1404
مهمترین کاری که امروز انجام دادم این بود که برای بقا تلاش نکردم فقط نفس کشیدمو تماشاگر اتفاقات نفسگیر زندگیم بودم،بهزور مدرسه نویسندگی جنازه قلمم روروی دوشانگشتانم انداختم و روی تنلَش کاغذ خطکشیدم. چندروزیست جلوی خودم رو برای یادگیری چیزاهای جدید گرفتهام از حجم زیاد اطلاعات مغزم میسوزد. امروز تنها کسی که دیدهام تصویر خودم در آینه بود، تنها کسی که بوسیدم لیوان شیربیسکوئیتم بود. اخیرا تصمیم دارم روزی یکوعده غذا بخورم میخوام بدنم استراحت کند و دائم درحال تجزیه و تحلیل موادغذایی نباشد.
خورهی کتاب دارم و همیشه چندتا کتاب باز در برنامهی طاقچه با موضوعات متفاوت دارم ، موضوع کتاب بستگی به حوصلهام دارد.ولی امروز باید دانشم به خورد مغزم برود.
هرشب هم تا وقتی خوابم ببرد فیلمگیمآفترنز رو میبینم الان فصل ۴ هستم. علاقه زیادی به فیلم دیدن در شب رو دارم و اعتقاد دارم فیلم باید چیزی به من اضافه کند . یا شاید چیزی یاداوری کند. بزرگترین کار امروز را من کردهام، چون حوصلهی نوشتن همین چند خط را هم نداشتم اما نوشتم.
🌿🌿
سال واژه: ساده
به یاد پست توی اینستاگرام افتادم که دو دانشجو به اراجیف استاد گوش میدادند و میگفتند این همون کلاسی بود که با کلی بدبختی توی انتخاب واحد گیرمان آمد. من هم وقتی روی صندلی نشسته بودم، به استاد نگاه میکردم و یادم میآمد چقدر پله هم بالا آمدهام، فهمیدم همچین بیراهه هم نمیگویند. آخر این چرت و پرتها چیست که روانه گوشهای بیچارهام میکنم؟
سرانجام کلاس تمام شد. نمیدانم توی انتخاب واحد توی چه خیالی بودم که لنگ ظهر کلاس برداشتهام. این هوای گرم مرا دیوانه کرد. خوب است که خواهرم هم همین ساعت تعطیل میشد. بیچاره هنوز کتابهایش نیامده است و معلمش فایل کتاب را برایشان فرستاده است، به جای کتاب. عجب اوضاعی است، واقعن.
پس پدر به دنبالم میآمد و اسیر اسنپ نمیشدم. توی راه به تمرینجا رفتم که آن درس مسخره را با خود بشورد و ببرد. این بار فهمیدم که باید علاوه بر آن جملهای که به تنهایی مینویسم، ببینم آن جمله به حال و هوای متن من میخورد یا نه.
بعد از آن کمی دراز کشیدم. پاهایم از راه رفتن زیاد تیر میکشید. فردا قرار است بروم نوار عصب و عضله بدهم و جوابش را برای دکترم بفرستم تا تاریخ عمل را برایم بزند. چه میشود که زودتر بزند؟
به وبینار نویسنده ساز رفتم. توی آزادنویسی امروز، حداقل با خودم صادق شدم. سفره دل را باز کردم. بعد از آن بیست و پنج دقیقه جادویی که نفهمیدم کی تمام شد، نفسی کشیدم.
وبینار نویسنده ساز که تموم شد، نگاهم به گوشیام افتاد. چرا آن علامت شارژ رویش نبود؟ شارژر را در آوردم، دوباره توی پریز زدم. فایدهای نداشت. چراغی از قبل روشن نکرده بودم، نور از پنجره به اتاق سرک میکشید. صدای کولر نمیآمد. دیدم بله، چه زمان خوبی برق دلش هوس پیادهروی به سرش زد و از خانه رفت. البته مثل فیلمهای خارجی نبود که برق برود و بعد بفهمند یکی آن وسط، توی تاریکی، دزدیده شده است. نه، اینجا هم مثل آنجا هیجانانگیز نیست. فقط آدم توی تاریکی و خاموشی میماند، با خودش.
من هم یک ساعتی به دنیای بیخبری رفتم، خستگیها را از تن تکاندم و توی گروه وبینار نویسنده ساز خبر از روزنویسی دادم. انگار همین که بخاهی به کسی بگویی چه کردهای، میشود انگیزهای برای انجام دادن کارها. باز هم به سراغ شب هول رفتم، آن هم بیست و پنج دقیقه. اینجوری راحتتر کتابی میخانم. به سراغ چشمهایش علوی هم رفتم. کرم درونم انگار از اینکه هی وسط خاندن متن را رها کنم و خودم آن زن نقاشی را خیالپردازی کنم، خوشش میآید. سکوت شب را بیشتر از هیاهو روز دوست دارم. انگار تازه روز من آغاز میشود، کارها انجام میدهم.
https://t.me/+NInbdFU5VD5jMGRk
🌿🌿الهی زودی خوب بشی زینبجانم.
«اتفاقن این تکراری بودن روزمرگیها برای نویسنده خوب است.»
خوب است اتفاقن تکرار این روزمرگیها برای نویسنده.
برای نویسنده، اتفاقن تکرار این روزمرگیها خوب است.
اتفاقن برای نویسنده، تکرار این روزمرگیها خوب است.
تکرار این روزمرگیها، اتفاقن برای نویسنده خوب است.
«روزمرّگی» چیست؟
«روزمرّگی یعنی تکرار کارهای روزمرّه به صورت یکنواخت و کسلکننده بدون هیچگونه تغییر. معادل آن به زبان انگلیسی واژه routineness است.- سایت واژهیاب»
تکرار کارهای روزمرّه – یکنواخت – کسلکننده – بدون تغییر.
پس وقتی میگوید: «تکرار این روزمرگیها برای نویسنده خوب است» یعنی وقتیکه تکرار و تکرار و تکرار را بارها تکرار کردی و این تکرار را ثبت کردی، کمکم میبینی باید کاری کنی. کاری کنی که کسلکننده نباشد. که روزت را از یکنواختی بتکاند. که اگر هم حتی به تکرار انجامید، تکرارش در تو تغییر ایجاد کند.
مثلن همین کتاب خاندن. پیادهروی کردن (حتی کوتاه). یا اصلن همین گزارش نیک نوشتن.
روزمرگی که به ما وصل است تا زندهایم، اما انسان هنرمند یکی زیر «روزمره» میبافد و دوتا رو «زندگی».
دوتا روی من امروز اینها بود:
صبح کمی زودتر بیدار شدم و دوش گرفتم. دوش صبحگاهی تازهام میکند. اصلن دوشگرفتن کار پسندیدهایست. حتی روایت داریم که از صفاتِ بارز امام بوده. بوخدا.
مثل هر روز کار کردم و اوضاع اقتصاد هر روز شخمیتر از دیروز. دلار نزدیک به ۲۴۵ هزار تومان رسید. علی برکت الله. تا کجا ریدن رضایتتان میدهد؟
هووف
مهسا و حامد آمدند پیشمان. گفتند که دوقلوهای توی شکم مهسا یکیشان دخمل است و دیگری پِسمَل. بچهها ظاهرن توی شکم مهسا هستند اما من به شکم حامد مشکوکم. نکند در دنیای مدرن، حاملگی هم بین زن و مرد مشترک شدهاست. خوب میشود والا. هارهارهار.
یکی از دوستانم گفت چندتا از روزگفتارهایم را در محل کارش بین همکارانش پخش کرده و خوششان آمده. و قلبِ من در این زمان به جای خون، اکلیل پمپاژ میکرد. من کِیف. من ذوق.
آححح
این راهم بگویم که دیگری گفت غزاله زیادی میفهمد و چندسال بعد احتمالن دیوانه میشود و ردّی. به نظر من، تعریف کرد ازم. شما چه فکر میکنید؟ چند سالِ بعد؟ [خندهی شیطانی یا شاید مجنونانی]
جلسهی بعد از قبلیِ نویسندگی خلاق پیشرفته بود. درمورد نوعی نثر و زبان صحبت کردیم که بسیار جالب بود. دو کتاب هم معرفی شد که بسیار دوستشان داشتیم. رمانهایی تجربهگرا. مخصوصن «محبوبهیویتگنشتاین» اثر دیوید مارکسن.
آمازون دربارهاش نوشته: «رمانی متفاوت از هر چیزی که هر کس قبلا نوشته است.»
و گاردین: «این کتاب خارق العاده، سفری به تنهایی است.»
وسوسهی خاندنش شدم.
برای داستان کوتاهم نشستم و طرحهایی اسکچ زدم. نزدیک به ۲۰ طرح شد. البته که به خودم گفتم به دید پروژهای بلندمدت ببینش. چون کشیدن اینهمه طرح دستی مسلمن زمانبر است. حالا تا ببینیم چه میشود.
گفتم «زمانبَر» یادم افتاد که چرا ما «میانبُر» داریم، اما «زمانبُر» نداریم؟
هووف
آها راستی از «جدال با مدعی» هم چند صفحهی دیگرخاندم. این اسماعیل جان چه تسلطی دارد به اعصابش. مشتاقم ببینم کجا بلاَخره داغ میکند. باید بکند دیگر.
و همچنین کانال دوستانم را هم کمکم سر زدم. دلم میخاهد همه را هر روز ببینم، اما فرصت نمیشود. بیخشیدم. دم همگی گرم.
همین دیگر
اودافظظظظ شرکای جُرمِ من.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
🌿🌿
سال واژه: تحول
غرق شدن در واژهنامهها و فرهنگ لغات، یکی از لذتبخشترین سرگرمی های این روزهام شده.
امروز سری به فرهنگ زبانزدهای فارسی از غلامحسین صدری افشار زدم.
بکارگیری جملههای پرتصویر در دنیای گذشته، منو یاد جذابیت سخنوری مادربزرگم انداخت.
چیزی که امروزه خیلی کمتر در گویش مردم میشه دید.
زبان نسل امروز از خلاصهگویی و بیحوصلگی خاصی برخوردار شده. البته پیشتر در گفتگوهای شاگردانم خیلی زیاد دیده و شنیده بودم.
همین بهانهای شد برای یادداشت کانال تلگرام.
امروز بیشتر خونه بودم و فقط یکی دو ساعتی برای خرید رفتم.
واقعا نیاز داشتم به پاساژ درمانی. با دیدن قیمتهای لجامگسیخته و فلکفرسا، تنها به خرید یک تکه لباس اکتفا کردم. که جای سوزش و دردش، هنوز اذیتم میکنه.
اما چاره چیه؟ کاری جز سازگاری با شرایط فعلی از عهدهمون برنمیاد.
شرکت در وبینار های تمرینجا و نویسندهساز و نوشتن دوهزار کلمه، غصهی گرونی رو کمرنگتر کرد.
هرچه بیشتر از ساعدی میخونم بیشتر جذب داستانگوییِ پرمایه و سادهش میشم.
مثل داستان آتش و عافیتگاه از کتاب دندیل.
کتاب «ایگو دشمن است، از رایان هالیدی» را شروع کردم. اما ۴۰ صفحه بیشتر ورق نزده بودم که ترجیح دادم وقتم رو تلف نکنم.
جملات طولانی و پیچیده و قلمبهسلمبهش هیچ جذابیتی که نداشت، خواننده رو از موضوع اصلی دور هم میکرد.
به لطف صدای عرعریهای شبانه، با موزیکِ ولوم بسیار بالا شروع کردم به نرمش و ورزش.
عدو گشت سبب خیر.
نمرهی امروزم شاید هشت از ده عادلانه باشه.
@yaddashthayemaryamgoli
maryamgolmakani.ir
🌿🌿
روز چهارم
این چهارمین گزارش نیک من است.
وبینار را بودم. آزاد نویسی را دوست دارم و گاهی فکر میکنم انگلیسی انجامش بدهم. رایتینگ را از همه مهارت ها بیشتر دوست داشتم. اما بی وقفه نویسی در فارسی هم برایم سخت است و موضوع کم میاورم. برای پر و بال دادن باید کمی فکر کنم اما در تمرین وبینار بدون لحظه ای مکث مینویسیم. با اینحال من به ۱۰۰۰ کلمه نمیرسم. امروز شد ۸۵۰ کلمه. نصفش را از ویدیو های یوتیوب که دیده بودم نوشتم. نصف دیگرش هم نیمه داستانی بود تاثیر گرفته از یک داستان کوتاه که دیشب همینجا خواندم. منظورم همین سایت است. داستان درباره یک گنج خانوادگی بود و با یک قتل و خودکشی شروع میشد و در آخر هم جویندگان گنج به قتل رسیدند و راستش به نظرم پایان خوبی نبود.
من هم چون این داستان در سرم بود درباره یک کارمند صادرکننده گواهی فوت نوشتم و اینکه اگر گواهی دیر شود مرده چه کارهایی میتواند بکند؟
قبل از وبینار داشتم فکر میکردم برنامه پاییز چه باشد و در مهر کدام پروژه ها رو جلو ببرم. کدام کارهای عقب افتاده در اولویت هستند و چه کارهایی دیگر نیاز نیست انجام شوند.
در این میان سیستم امتیاز روزانه را هم بیشتر کاویدم و به یک نسخه اولیه رسیدم. لیستی از کارها را تهیه و دسته بندی کردم. کارهای روتین که باید انجام شوند و کارهای جایزه دار. کارهای مهمی که اغلب انجام نمیدهم اما امید دارم پس از طراحی این سیستم آنها را بیانجامم
قبل از خواب هم پیاده روی کردم و این دومین روز است.
🌿🌿
امروز صبح بیمارتر از روز قبل بودم با این حال آزادنویسی کردم تا بتوانم برای کلاس عصر چیزی بنویسم. زیر پوستم پر از درد بود. ظهر به مدرسه رفتم. اسنپ گیر نمیآمد. این روزها ترافیک زیاد است. ساعت اول و دوم با دو کلاس دهم جدید کلاس داشتم. با حدود شصت و پنج دانشآموز جدید آشنا شدم و ویژگیهایشان را نوشتم. مثل همیشه، بچهها نمیدانند چطور خودشان را معرفی کنند. هر دو کلاس خوب گذشت. برایم جالب بود که یکی آخر کلاس آمد و گفت کلاس خوبی بود، ممنون.
بهسختی دو کلاس را گذراندم. ساعت آخر دانشآموزان نیامده بودند. مدرسه نصفه و نیمه باز شده چون در حال تعمیر ساختمان هستند. زودتر برگشتم خانه. کمی چرت زدم. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. امروز در آزادنویسی از هزار کلمه گذشتم. بعد از وبینار، گرچه حالم خوب نبود اما نشستم پای متن داستان انتزاعی. چندان به دلم ننشست اما فرستادم. بدنم اصلاً یاری نمیکرد. در کلاس نویسندگی پیشرفته از متنهایی متفاوت صحبت کردیم. متنهایی که نویسنده به عمد در زبان و ساختار تحولهایی آفریده است. بعد هم بازخورد به متنهایمان. متوجه ایراد کارم بودم. استاد هم اشاره کردند.
شب یادداشت کانال را هم نوشتم.
https://t.me/NaimehGhaffarpoor
روزهایی که نوبت ظهرم، سردرد امانم را میبرد. از ساعت چهار تا الان سردرد دارم و هیچ مسکنی کارساز نبود. به امید فردای سالمتر میخوابم.
🌿🌿
سالواژهام: خودآغوشی
همه چیز از تنهایی شروع میشود. از صبح زود. فشار فشار فشار. فشارم بالا نمیآید. دیشب هنگام نوشتن جملهها خابم برده بود. توی خاب داشتم به دلتنگی فکر میکردم. نیمهشب از خاب پریدم. گوشی را دست گرفتم تا بنویسم اما چشمهایم باز نمیشد. فشار فشار فشار. هرچه پلکهایم را میفشردم، تار میدیدم. نور گوشی تاریکی را تیزتر میکرد. کمی که هوشیار شدم، سرم را برگرداندم سمت بالشت. نمیدانم کدام جمله بود که در خاب و بیداری از سرم گذشت. فشار فشار فشار.
صبح که بیدار شدم، اول جملههایم را کامل کردم، صیقل دادم و گذاشتم توی کانال. «دلتنگی نهنگیست در سینهی ماهیگلیها.» سینهام تنگ میشود. شعرکی مینویسم. بلند میشوم، کژوکوله راه میروم. سرم سنگین است. میافتم. دوباره فشار؟ گوگولیمگولی، بالا نمیآیی؟ قهر کردهای؟ نمیجوشی؟ فشار فشار فشار.
میخاهم امروز همه کار کنم. به خانه برسم، تیکهایم را بفرستم، طرح بزنم، پروژه تحویل بدهم، از دانشگاه پیگیری کنم. رفرش رفرش رفرش. کارتابل هنوز در دسترس نیست و حوصله ندارم پشت خط انتظار باشم. فشار فشار فشار. سرم درد میکند. پلکهایم میافتند. میخزم زیر پتو. همینطور که دارم به بازخوردهای جلسهی آخر شعر گوش میدهم، خوابم میبرد.
فشار فشار فشار. فشارم افتاده. خودم میدانم. بعد از دو سه ساعت از جا میپرم. نمیتوانم پلک بالا بکشم. دست میبرم سمت گوشی و صدای موسیقی را بلند میکنم. هوشیاریام را میسنجم. نفسهای بلند میکشم.
همه چیز از تنهایی شروع میشود. از صبح زود. صدای موسیقی بلندتر میشود. میتوانم پتو را کنار بزنم. روی دو پا بایستم. آب بزنم به صورتم. همه چیز از پلکها شروع میشود. تخمههای شور را میمکم. شربتهای شیرین را میبلعم. آب میزنم به صورتم. فشارم آرامآرام بالا میآید.
در وبینار سرزبان شرکت میکنم. آنقدر گوشیام زنگ میخورد که نمیفهمم چه میشود. بعد لینک وبینار را باز میکنم. دوروبر شام و خریدها و آشپزخانه میپلکم. میروم سراغ دفترچه یادداشتم و کارهایم را مینویسم: غذا، شستوشو، خانه، لباسها و…
شام میخوریم. کارها را نصفهنیمه انجام دادهام. هنوز کارتابلم فعال نیست. میخاهم تئوری بخانم. بنویسم. انتشار یادداشتهایم سخت شده، اما شعرکم را دوست دارم:
چیزی بگو
در لبهای تو پیرند
دلتنگترین قصهها
https://t.me/sajedeh_haqparast
🌿🌿
با اینکه دوشنبه بود، آنچنان روز جالبی نبود. حسابی عصبانی و پریشان بودیم. تیر آخرم را برای جلسه ششم دوره پیشرفته نگهداشته بودم که استاد تشریففرما شدند و تیرخلاص را هوالهما کردند.
یک سلام کردیم و استاد نه گذاشتند و نه برداشتند و گفتند:« اِی گزارش نیک به کمرت بزنه چرا نمینویسی؟» چیزی نگفتیم و حالا آمدهام تا گزارش نیک به کمرم نزده چیزهایی بنویسم. لازم به ذکر است که دو گزارش آخر استاد بیشتر مشتاقم کرد. راستش با سبک قبلی هیچ ارتباط نگرفتم و نشد که بشود.
فونت اینجا هم جالب است. ندیده بودیم.
جانم بگوید که، من مثل دیگر گزارشها از جمله استاد عزیز، اصلا روزهایی چنین پرکار و فعال ندارم. بسیار یکنواخت و ساده زندگی میکنم. اگر صبحها هم یک عصا بردارم و پارکی پیدا کنم تا شطرنج بازی کنم دیگر هیچ فرقی با پیرمردهای بازنشستهی هشتاد ساله ندارم. در این حد روزهای سبک و خلوتی دارم. حتی به ندرت ممکن است به جز خانواده و گلدانهایم موجود زنده ببینم. در طول روز کمی میخوانم کمی مینویسم کمی به سرتاپای نوشتههایم ایراد میگیرم و بعد که حسابی اعصاب خودم را خراب کردم بیخیال میشوم.
آها، در گوشی مزرعه بازی هم میکنم. راستش دیگر معتاد شدهام. شبها محصولات را میکارم و کارخانهها را راه میاندازم و صبح با فکر برداشت بیدار میشوم. به کسی نگویید که کلی پول هم خرج این بازیها کردهام و… هنوز هم میکنم.
تا بیش از این دست خود را رو نکردهام و آن اندک آبرویی که دارم را نبردهام خاتمه میدهم گزارشم را.
باشد که رستگار شویم. چیزی هم به کمرمان نزند.
🌿🌿همیشه چیزی هست که کمرمان را ناقص کند.
اول.
۱.صبحانه خوردم، تمام و کمال
۲.صبحانه نی نی را دادم، خسته.
۳. آسودم، به صدای جسم خسته ام گوش دادم.
۴.پوشک عوض کردم و دست و رویش را شستم.
۵.تدلاسو نگاه کردم.
۶.نی نی با بالشت و پتو بازی میکرد خرگوش خوابتان را دادم دستش.
۷.بلند شدم یک ماکارونی تنبل پختم، چرب و چیلی و قرمز. برای خودم فلفل و پنیر هم ریختم. این پنیر را قرار بود بزارم وسط شیرینی!
۸.تا خواب به چشمهایش سوار نشده بود ضربتی حاضر شدم برای پارک.
۹. رفتیم پارک، یک دفتر ماجرا.
۱۰.خسته شد، خوابش گرفته بود، غر غر و لجبازی میکرد . بلند کردم زدم زیر بغل . مسیر را طولانی کردم. از خوابیدنش نا امید شدم خوب که از مسیر خانه زیادی دور شدیم. خوابش برد.
۱۱. پیاده رویها یک را دیگر تند و با عجله نمیروم آرام و آسوده و خسته قدم برمیدارم. زمان سریعتر میگذرد!
میخواستم استراحت کنم روی نیمکتهای پارک کوچولو . مردی نشسته بود سیگار میکشید: عصبانی شدم. زورم گرفت، ایشالا لبتابت بخوره تو سرت. من خیلی خسته ام می خواستم آنجا بنشینم. تا چهارتا فحش در دلم دادم رسیدم سر کوچه.
۱۲.پیرزن پا آهنی را برای چهارمین بار در محله دیدم خانه اش همین ساختمان قدیمی برگ انگوری است حتما.
۱۳.گزارش نیک نوشتم
خوش آمدید به جمع ما سپیده عزیز.
🌿🌿
بعضی روزها آنقدر پر از کارند که آدم فرصت نمیکند به خستگیاش فکر کند؛ از صبح، یکییکی مسئولیتها از راه میرسند و تا شب، دست از سرت برنمیدارند.امروز از همان روزها بود. هزار کار ریز و درشت خانه، کارهایی ساده که وقتی کنار هم قرار میگیرند، تمام یک روز را پر میکنند.اما میان همهی این کارها، مراقبت از مادر جای دیگری داشت.مادرم هنوز داغ برادر جوانم را با خودش حمل میکند. بعضی غمها با گذشت زمان تمام نمیشوند؛ فقط آرامتر و عمیقتر در گوشهای از دل جا میگیرند. گاهی نگاه مادر به نقطهای دور خیره میماند و آدم میفهمد که دلش دوباره رفته است پیِ همان فرزندی که دیگر برنمیگردد.کنارش بودن، گاهی یعنی کاری نکنی؛ فقط باشی.یک فنجان چای، چند کلمه، دستی روی دستش و سکوتی که لازم نیست چیزی را توضیح بدهد.بعد از آن، سری به گالری طلای دخترم زدم. میان درخشش طلاها و شلوغی روز، دیدن تلاش دخترم برایم مکثی شیرین بود.
حالا که شب شده، به فهرست کارهای امروز نگاه میکنم؛اما هیچکدام فقط یک «کار» نبودند شاید زندگی همین رفتوآمد میان غم و شادی است؛
یک جا دستِ مادرت را میگیری تا تنهاییِ دلش را کمتر کنی،جای دیگر به تماشای موفقیت دخترت میایستی،و چند ساعت بعد، کودکی را در آغوش میگیری که هنوز چیزی از غمهای بزرگ دنیا نمیداند.
و شب، وقتی همهچیز آرام میشود، میمانی و خستگیِ شیرینی که از دوست داشتن آدمهایت به جا مانده است.
زندگی ادامه دارد؛با همهی فقدانها، با همهی دلتنگیها،
و با همهی عشقهایی که هنوز در خانه و دل ما نفس میکشند.
🌿🌿روحش شاد. خدا مامانو برات نگه داره میتراجانم.
آبغورههایی که تغییر جنسیت دادند
– صبح را زود بیدار شدم. اما نه آنقدر که برسم صفحههای صبحگاهی را بنویسم. فقط آماده شدم و پریدم به سمت دانشگاه. دیشب را باز کم خابیدم. داشتم تمرینهای خوشنویسی را انجام میدادم. آخرشهم کامل نشد.
– در راه، آتشنشانی را دیدم که داشت بیرون ایستگاه، میدوید و ورزش میکرد. لبخند زدم به این ذوق و نشاط. فردا روز آتشنشانها است. یادم آمد «حمید مهدوی» را. خنده روی لبهایم خشک شد.
– کلاس اول، کلاس چاپ بود. فهمیدیم وسایل چاپ لیتوگرافی اصلن در کشورمان وجود ندارد. یعنی دیگر وارد نمیشود. پس نمیتوانیم آن را یاد بگیریم. چه بگویم. خاک بر سرشان بریند با این ممکلتداریشان. خلاصه که قرار شد بهجای چاپ لیتوگرافی، دوباره چاپ استنسیل کار کنیم. برای بار هزارم. بعدهم چاپ قلمکار یاد بگیریم و بعدترهم کمی باهم روشهای متفاوت ساخت پسزمینه را یاد بگیریم و انجام بدهیم.
– کلاس دوم، تاریخچه کتابت بود. فهمیدیم زبانهایی مثل زبان فارسی، قابلیتهای بیشتری دارد تا خط و زبانی مثل چینی. چرا؟ چون آنقدر آن را ساخته و پرداختهاند که رسیده است به سیودو حرف و بعد میشود با این سیودو حرف، هزاران حرف را بیان کرد. دربارهی اولین کتیبههای موجود در چغازنبیل و بعد تختجمشید حرف زدیم. فهمیدیم با کشف کتیبهی بیستون بود که توانستند کتیبههای تختجمشید را بخانند. چرا؟ چون بیستون به سه زبان نوشته شده بود و از خطهای دیگر، کشف کردند خط میخی عیلامی را. دربارهی لوحهای زرین تختجمشید شنیدیم. که به دستور داریوش در چهارگوشهی بنا، زیر چهار ستون، چهار قطعه طلا که روی آنها دربارهی داریوش، منطقهی تحت فرمان او، اهورامزدا و دیگر چیزهای مربوط نوشته شده است. آنها را میگذارند زیر زمین، رویشان قطعههایی با متن مشابه اما از جنس نقره میگذارند. بعد سنگ میچینند روی آنها و بالا میآیند و ستون میگذارند.
– میان استراحت کلاسها نشستم به انجام بقیهی تمرینهای خوشنویسی. باسرعت انجام میدادم که فقط استاد ببیند و ایرادهایم را بگیرد. چون اگر این هفته نشان نمیدادم، دیگر نمیدید. میگوید کار هرجلسه، فقط هفتهی بعد بررسی میشود و نه بیشتر. با اینکه باسرعت انجام دادم و خودم از تمرینهایم راضی نبودم، اما استاد راضی بود. گفت خوب است به نسبت. البته که اگر کمی وسواس بیشتری خرج کنم، میتوانم خیلی بهتر کار کنم. اما درکل رضایت داشت. شادم کرد این رضایت. ذوق دارم برای تمرینهایش.
– تازه دیروز فهمیدم که کلاسهای معارف و عمومیام، آنلاین برگزار میشود. چقدر خوشحال شدم بابتش. نیاز نیست بنشینم و به شعرخانی محضشان گوش کنم! خوشحال و شاد یکساعتی زودتر برگشتم از دانشگاه و درمسیر به کلاس گوش دادم کموبیش. درحدی که اگر صدایم زد بتوانم بگویم بله.
– به خانه رسیدنی، کمی استراحت کردم و ناهار را تازه شش عصر خوردم و بعد بلند شدم به پختن کیک. پودر جدید داشتیم. میخاستم امتحانش کنم ببینم چطور است. سریع کارهایش را روال کردم و رفتم حمام. خستگیام را با آب داغ و بعد سرد، کمتر کردم. اما نه آنقدر که الان دلم نخاهد بخابم همین ساعت را تا صبح.
– کیک خوب شده بود. خیلی خوب. داداش بزرگه دوباره تعریف کرد از کیک. وقتی تعریف میکند احساس میکنم چیزی به سرش خورده است.
– سر شام، با آبغورههای سالادشیرازی مشکل داشتند خانواده. برای من که عالی بود. ترش بود به اندازهای که هرچه خوردهای را بشورد و ببرد. همین را انتظار دارم از آبغوره. اما خانواده گفتند زیادی ترش است. مامان گفت یکشیشهی دیگرهم داریم که آنیکی عمهاش داده است. کمی از آن را آورد که بابا تست کند و اگر خوب است طعماش، یکی کنند با آن ترشها. بابا مزه کرد و دیدیم چهرهاش حسابی رفت درهم. فکر کردیم اینها ترشتر بوده؟ شاید زیادی شیرین بوده؟ درنهایت فهمیدیم درست شدن نوشیدنیهای الکلی آنقدرهاهم سخت نیست و داشته تبدیل میشده آبغورههایمان به آنهایی که نباید. -مامان گفت نروی این را هم بنویسی؟ ببخشید مامان، نوشتم.-
– باید قبل از خاب تمرینهای آن مهارت جدید را تمام کنم. فرداهم روز شلوغی است. از الان هم برایش ذوق دارم و هم استرس.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
🌿🌿
نه جزایی نه پاداشی
گلی بود روییدن آموخت
نه عشقی نه تنفری
زنی از صبوری سنگ شد
نه درنگی نه شتابی
باز هم سرنوشت برنده بود
-دوبارهخانی شبیک شبدوی فرسی؛ چهلصفحه: گیومهها و کمانکها و ویرگولهای ناتمام. نامههای پسوپیش شده، زنی که از نامههای زاووش میشناسیم. طنز و لحن گستاخ زاووش و… در دوبارهخانی پازلش را هشیارتر میچینم.
-گوشدادن وبینار دیروز و دیدن وبینار امروز:
از گزارش نیک گفتند. هزارکلمه آزادنویسی؛ بیستوپنجدقیقه. نفهمیدم چهطور گذشت. فکرکردم ده دقیقه گذشته. دو شعر نوشتم یکی بالایی. دومی هنوز نارس در آنکوباتورِ ذهنم در انتظار رسیدن. و باز گفتن از پنجتن آل عبا: پیادهروی، آزادنویسی، تکرارآموزی، کلمهبرداری.
-ویس ارتباط فن بیان ۳۱ و ۳۲:
دوباره گوشدادن و فشردهنویسی.
-همیشه یکروز قبلتر خورشت فردا را بار میگذارم تا وقت کم نیاورم. خورشت آلومسما برای نهار امروز درست کرده بودم. دیدم وقت دارم تا ظهر، سبزی وحشی چیدم برای غذای محلی. چندتایی بادنجان کبابی برای میرزاقاسمی و چندتایی سرخکرده با گوجه، برای خورشت قورمهسبزیِ جمعه. خوشمزه میشود. از «م» یاد گرفتم. نمیدانم رسم ترکهاست یا گیلکها. «م» در پوستکندن بادنجانکبابیها کمکم کرد. پیاز ماکارونی شام را ریز کرد تا سرخ کنم. «خ» آمد، ساعت یک بود. کمیخرت وپرت خریده بود که سفارش داده بودم.
گفتم دلم پر میزند برای بیرون. همینروزهاست دیوانه شوم و راهی تیمارستان. میخاهم بروم بییرررررون. میخاهم بگریزم اما کجا؟ کجاکجاکجا…؟ دستوبالم بسته. این روزهای نحس؛ چکهچکهی آباند، میچکند بر پیشانیم. آشفتهام. بیقرارم. از سماجت خونسرد و بیرحم تکرار؛ این شکنجهی تمامناشدنیِ ویتکونگی. شایدم هم همان دستوپابریدهی نمکسود در طابوتم. دوباره آغاز شعر دیگر میشود، فعلن در تابوتش نمکسود بماند تا بعد.
«خ» گوشیش رو سکوت. گیرش نمیآورند، تلفنپیچم میکنند. جوابی ندارم بهشان بدهم. اشکهاشان آینهی دقم. یک نادان سنگ میاندازد تو چاه صدتا عاقل ناتوان از درآوردنش. کاش هرکس که برمسندی مینشست، شایستگی داشت. کاش…کاش.
– باز چند صفحه خاندم از سنگ صبور چوبک تا صفحهی ۱۶۲. قسمت طنز دیالوگ کتابتی انوشیروان و لحن خاکوخلی خر تلخی صفحات قبل را ملس کرد. چه تنوع لحنی است درکتاب.
سه واژه شکار امروزم از کتاب سنگ صبور:
پایمردی= شفاعت، میانگیکردن، میانجیشدن (صفحهی ۱۴۶)
باژگزار= صورت قدیمی باجگزار (صفحهی ۱۴۸)
کِلجو= خوشیکش، مزاحمِ شادی(صفحهی ۱۵۸)
🌿🌿
سالواژهام: ارتباط
زبان خاندم.
تمرینهای طراحی سایت را انجام دادم. با خود عهد بستم که روزی پنج ویدیوی آموزشی ببینم و تا دو هفتهی آینده تمامش کنم دوره را.
صفحهای رونویسی از مقالهی «شناخت اسطوره»
خاندن یک فصل کجرفتاری و پی بردن به اهمیت عدد با یک مثال. گویا هنگام خرید یک ساختمان جدید برای استادان دانشگاه شیکاگو، چشمانداز و نور خوبش را در نظر گرفتهاند. اما استادان به این دو مورد بیتوجه بوده و برای به دست آوردن اتاقهای بزرگ، جنگ و جدل راه انداختهاند. زیرا هیچکس نمیخاهد عدد را از دست بدهد.
روزم را دو هزار کلمه کردم و در این روزنویسی، سپیدی دو شعر هم در آمد.
بخشی از «افسانهی اسطوره» را خاندم. کمکمک دارم قانع میشوم که اسطورهپاشیام را به افسانهپاشی تغییر بدهم. افسانه خوشآهنگتر است. از نظر علمی هم درستتر باشد که چه بهتر.
🌿🌿
امروز رفتم آزمایشگاه. خلوت بود. چند روز است خیلی خلوت است. استادم صدایم کرد و گفت قرار شده گزارش ۶ ماههی کارم را فردا ارائه بدهم. قرار بود یکشنبه باشد که عقب افتاد. با محمد دربارهی چیزهایی که قرار است بگوییم حرف زدیم و رفتیم سراغ تست.
دارو آماده کردیم و باید میفرستادیم برای شرکتی در کرج که یک عالمه منتظر پیک شدیم و نیامد و نیامد و نیامد و بالاخره بعد از کلی پیدا شد و چقدر هم گران.
بسته را دادم و بدو بدو رفتم سلف ناهار بخورم. ساعت ۲ زمان ناهار تمام میشود. ۵ دقیقه به ۲ آنجا بودم و همین که نفر قبلیام غذا گرفت ناهار تمام شد. گفتند صبر کنید میآوریم. چند دقیقه بایستید. همینطوری چند دقیقه چند دقیقه ساعت شد ۲ و نیم و هنوز هیچی به هیچی. همه هم صدایشان درآمده بود که ما رزرو کردیم و یعنی چه که تمام شده. بعد یک غذای دیگر آوردند که هیچ کس نگرفت و اعتراضها بالا گرفت و بعد که دیگر هیچ کاری نتوانستند کنند قبول کردیم که همان غذای دیگر را بگیریم به شرطی که کنارش بهمان نوشابهی رایگان بدهند. مذاکرات ما را نگاه کن. غنیمت جنگی.
رسیدم خانه و کمی خوابیدم و بعد ارائهی فردایم را تمرین کردم. تا شب به خواندن و تمرین و یک مقداری هم آنالیز دادههای آزمایشها گذشت و به خودم آمدم دیدم چقدر دیر شد.
راستی امروز نتیجهی داوری مقالهای که به کنگره فرستاده بودم هم رسید و قبول شدم. ولی شوکه شدم وقتی دیدم باید تا هفتهی بعد فایل ارائهام را بفرستم برایشان.
ارائهی فردا را که بدهم باید سریع بروم سراغ کارهای این یکی ارائه.
https://t.me/f_mahmudpur
شاید پایان خوب
سالواژهام: نظم
صفحات صبحگاهی نوشتم. دو صفحه.
بودمشان. کلاسها را. نصفنصف. گوش دادم و فکر کردم. مرد خیلی مرد باشه نامرد میشه. استاد بهلحاظ علمی اثبات کرد. کلاین فلتر مثلا.
آره دوستش دارم. املت دانشکده را.
نه دوستشان ندارم. پینوکیوها را. آزادنویسیام میگوید. تو وبینار نویسندهساز. گازخورد تمرین قبلی را هم شنیدم. عه پس طرح کوتاه داشته باشی فیلم ایرانی و هندی و ترکی میسازی. البته اکثر فیلمها. اما آخه گاهی فیلمها از روی داستانکوتاهها ساخته شدهاند. اقتباس. چطوری؟
و بعد کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته. نحوشکنی باید یاد بگیرم. مثلا بعدتر بنویسم. مفعولها را. مثل الان. یا خیلی کارها میشود کرد ولی جایش باشد باید. نه مثل این که نیست. جایش.
بعدتر. همین. حمام و آواز و کنسرت و عذابوجدان اینکه چیزی نخوانده و ندیدهام. اما چرا به داستانهای باحالی گوش دادم. تو کلاس. و دارم زودتر میخوابم که فردا روز خوبی باشد. البته کلاس شرححال داریم. سخت است. که خوب باشد این. اما چرا. وقتی داستانی داری که بهش بچسبی و نجاتت دهد. داستانها پایانهای خوبی دارند. به خوبی و خوشی زندگی کردند… او هم که خوشباطن است.
🌿🌿
هر گرفتاری پرسشیست؛
زندگی
چگونه باختن است
یا بُردن؟
«خودم»
-ساعت شش بیدار میشوم تا دخترها را قبل تز پدرشان راهی مدرسه کنم.
– ساعت هفتونیم تنها میشوم. اولین کار کلنجار رفتن با برداشتی ست که از گرفتاریهای تمامنشدنی زندگی دارم و حاصلش جمله بالاست.
– کارهایم را لیست کردهام.
یک جملهی خوب از کتاب بادبادکباز انتخاب میتم و رونویسی و منتشر میکنم.
– میروم سراغ معرفی نمایشنامهی خرس پاندا و یک ساکسیفونیست که دوستدختری اهل فرانکفورت داشت. خلاصه و معرفیاش را مینویسم.
– باید دستی به سر و گوش سایتم بکشم. چد تاییرشعر منتشر میکنم.
– ناهار میپزم. کتلت دو ساعت بیشتر سر پا نگهم میدارد. سبزی پاک کردم و گوجه و خیارشور و… دخترها را با یک ناهار خوشمزه خوشحال کردم.
– کتاب میخاندم که خابم برد. کمتر از چهل دقیقه.
– قدری نظافت و جمعوجور کردن آشپزخانه را داشتم.
– رنگینکلامهایی که از چند هفته قبل جا مانده بودند را بن سایت افزودم.
– پای صحبت بزرگترها را باید منتشر میکردم و بین هر متن فاصلهای ترتیب میدادم. کارم تقریبن تمام شده بود که برق لعنتی رفت و چهل دقیقه زحمتم با برق پرید.
– دخترها را بردم باشگاه و پشت در زیر نور لامپ ماشین بادبادکباز را خاندم.
– شام بچهها را پختم.
– بادبادکباز را ادامه دادم و تا صفحه ۳۸۰ پیش رفتم. تاسف خوردم برای روزگار مردم خاورمیانه.
-برای دوستانم کامنت گذاشتم و از همراهی شان شادم.
شب بخیر
https://t.me/marzie_yarmohamadi
🌿🌿دخترهات بمانند برات.
صبحها سنگین شروع میشوند. طبق عادت زود بلند میشوم، ولی خستهام، حتی با وجود استراحت خوب.
نوشتن را شروع کردم. الان که نگاه میکنم، موضوع صحبتم پیرامون نشان ندادن بود؛ نشان ندادن هر جور احساس و خواسته. حتی شرمِ نشان دادنش را هم بررسی کردم. چه چیزی باعث شد که چنین احساسی به این شکل قوی در من ریشه بدواند؟ تا اینجا که دیگر مرز بین نشان دادن و ندادن را فراموش کردم. چند روزی بود که در نوشتههایم نمیفهمیدم این چیست که هر دم مرا بازمیدارد. امروز صبح فهمیدم این همان احساس پنهانی است که شروعکنندهی هر کشمکشی، قبل از انجام دادن کوچکترین کارهایم، است.
از بهترین مزایای کارم، مجبور نبودن به پر کردن ساعت معینی از روز برای آن است. ولی این دقیقهی آخری نگه داشتن همهچیز هم آدم را از پا درمیآورد.
بیشتر روز اختصاص پیدا کرد به دیدن سریال «شرلوک هلمز» و خواندن «یادداشتهای یک دیوانه». این دفعه بیشتر راجع به هنر استنتاج میخوانم و تحقیق میکنم.
نویسندهساز را بودم و نوشتم. فکرم درگیر داستان «شنل» از «یادداشتهای یک دیوانه» بود. هی فکر میکردم که چه شد مرد بیچاره به چنین سرنوشتی دچار شد. چطور میتوانست جلوی این بدبختی را بگیرد؟ بعد هم رفتم سراغ خودم. من چقدر شبیه این مردم؟ از کجا به بعد شبیه او میشوم؟ چطور جلوی این اتفاق را بگیرم؟ البته که بحث پیچیدهتر از اینهایی بود که گفتم، ولی نمیتوانستم خیلی خوب جملهها را ردیف کنم. حرف بیربط آن وسطمسطها کم نبود.
زبان خواندم؛ ۲ صفحه از دیکشنری. اگر دوباره بدون نت بمانیم، نمیتوانم ادامهی دیکشنری را بخوانم. متن سنگین است. علاوه بر معنی کردن هر جمله، باید ویس متن را هم درست کنم و همهی اینها با AI راه میافتد.
درس هم خواندم.
آزادنویسی آخر شب و تکمیل گزارش نیک هم انجام شد. ایدهای برای یادداشت بعدی کانال به ذهنم رسید، ولی فقط در حد ثبت ایده پیش رفت. نوشتنش بماند برای صبح.
🌿🌿
گزارش۱۳۹
امروز دوشنبه بود و من در خلع
🌿🌿
سالواژه: شوقِ زندگی
گمشده
ساعت هفت صبح بود که از خانه زدم بیرون. خیابانها شلوغ و پرترافیک بود و توی ماشینها پر از بچه مدرسهای. توی پیادهروها هم کلی پدر و مادر بودند که دست بچههایشان را گرفته بودند و باسرعت میرفتند. همین طور در فکر و خیال بودم و بخاطر وزن زیاد ساک باشگاهم غر میزدم که چشمم خورد به یک اعلامیه روی دیوار. گمشده آقای فلانی، یک تصویر و زیر آن یک شماره تماس. سرعتم را کمتر کردم تا مطمئن شوم درست دیدهام. همان موقع دو پسر نوجوان از جلوی من عبور کردند و آنها هم اعلامیه را دیده بودند و صحبت میکردند. چیزی گفتند و خندیدند و یکهو ایستادند. پشت سرشان بودم و حدس زدم میخاهند چه آتشی بسوزانند. برگشتند به سمت اعلامیه و شماره تماس را در موبایل ذخیره کردند.
تا رسیدن به باشگاه به این مرد میانسالِ سفید مو فکر میکردم. آلزایمر داشته و گم شده؟ از زندگی خسته شده و خودش را گم و گور کرده تا کمی تنها باشد؟ دزدیدنش چون پول داشته؟ چیزی را دیده که نباید میدیده و یکی سر به نیستش کرده؟ با همین فکرها وارد باشگاه شدم و صدای بلند موزیک، پیرمرد را از سرم پراند. تمرین نکردم و پشت کانتر منشی نشستم. سردم بود و دلم ضعف میرفت. صدای موزیک توی سرم میکوبید و مضطرب بودم. دفترم را باز کردم و هرزهنویسی را شروع کردم.
نفس گرمی به گونهاش خورد و حس کرد گونهاش مرطوب شده. چشمهایش تکانی خوردند و تا پلکش را بازکرد دو حفرهی سیاه دید که اطرافش خیس است و او را بو میکشد. جستی زد و سگ سیاه کمی از او فاصله گرفت. سگ دوباره به سمتش آمد و پیرمرد سریع یک تکه سنگ برداشت و به سمتش پرتاب کرد. زوزهای کشید و دوان دوان رفت. پیرمرد نفسنفس میزد. به سختی از روی زمین بلند شد و شلوارش را تکاند.
«پس چرا نیومدن؟ ما هر روز همین ساعت اینجا قرار داشتیم. حتمن باز بابای محمد گیر داده نره. آخ بدم میاد از اون پفیوز. خب علی و حسام کجان؟ دوچرخم. دوچرخم کجاست؟ کجا گذاشتمش؟ نکنه دزدیدنش؟ شایدم اصلن برش نداشتم و خونه است. دیگه جرات نمیکنم برم سمت خونه. ننم منو ببینه نمیذاره برگردم اینجا. میام جلوی همین سراشیبی میشینم. محمد و علی وحسام از همین جا میان. بعد باهاشون میرم یواشکی دوچرخمو از خونه برمیدارم.»
قدمزنان میرود و با چوبی که از بین علفها پیدا کرده، پلاستیکها و بطریها و زبالهها را به اطراف میپراکند. میایستد و دستش را سایهبان چشمش میکند.
« پس رودخونه کجاس؟ اینجا قبلن رودخونه بود. کِی خشک شد؟ چرا اینقد آتوآشغال ریختن اینجا؟ آها اینم سراشیبی. کجان این بیناموسا.»
به چوب تکیه میدهد و در انتهای سراشیبی کال منتظر میماند.
سردم شده ولی میخاهم سه صفحه را تمام کنم و بعد برای خودم چای بریزم. هنوز چهار یا پنج نفریم در باشگاه و صدای نالهها موقع زدن وزنههای سنگین به گوش نمیرسد.
« آخه پیری این همه مقاومتت واسه چیه؟ از دیروز تا حالا کلی احترامتو نگه داشتم و بیحرمتی نکردم. الان دیگه بریدم. یه کلمه بود. اگه میگفتی الان خونت بودی و منم مثل عزرائیل بالا سرت نبودم. دِ بنال دیگه. کجاس؟ واسه من از این دروغا نباف که حوصلم سر رفته. کسکشِ زنجنده یعنی من اینقد خرم که حرفتو باور کنم. هر چقدم پیرو خرفت باشی معلومه همه عتیقهها رو نمیتپونی تو خونت که یکی نصفه شب بیاد همه رو جارو کنه ببره.»
به صفحهی سوم یادداشتم رسیدم. هنوز برای گفتگو با آن عزیز جملات مناسب پیدا نکردم. کلافه میشوم و آخرین خط را مینویسم و سریع دفتر را میبندم. میروم که یک چای بریزم و گرم شوم.
—چرا بیدارم نکردی؟ این قرصا همش منو میخابونه. ببخشین منتظر موندی. کی بیدار شدی؟ چیزی خوردی؟
پیرمرد جلوی پنجره ایستاده و به درخت توی حیاط نگاه میکند.
« نه بابا چیزی نیس. اصن نخابیدم. هیچی میلم نمیکشه.»
—صبحونه خوردیم راه میفتیم. دیشب نرفتیم چون اصلن تو شب دید ندارم برونم. عکستم که دیدی تو پیج قوچان لایو گذاشتن. دخترتم کلی زیرش التماس کرده و نوشته که پیداش کردین خبر بدین.»
حالا کمی گرم شدهام. چای دوم را میریزم و کتاب بالاخره این زندگی مال کیه؟ را باز میکنم. صفحات را بدون وقفه میخانم و دوست دارم کنار هریسون باشم و کلی با هم صحبت کنیم و از تصمیمش حمایت کنم. مسیجی برایم میآید و باید زودتر به خانه بروم.
پیرمرد کنار سراشیبیِ کال اترک نشسته. چوب را در دستش گرفته و سگ سیاه در زبالههای اطراف میچرخد.
باسرعت میروم سمتِ خانه. هنوز مضطربم و سنگینیِ ساک باشگاه کلافهام کرده. در ویترین مغازهها گاهی خودم را برانداز میکنم و از لباسهای جینی که پوشیدم لذت میبرم.
« حالت جا اومد؟ تازه اولشه. اینبار مُقُر نیای، فاتحه. ولی خیلی سگ جونیا. منو اگه یکی اینقد زیرِ آب نگه میداشت مثه سگ میمردم. تو خب معلومه هنوز دلت نمیاد بری. پیریه جاکِش.»
به خانه رسیدم. ریتا بیدار است و به استقبالم میآید. لنا کمی بعد بیدار میشود و با هم صبحانه میخوریم
« الو سلام. من واسه اون اعلامیهای که زدین رو دیوار تماس گرفتم. بله دیدمش. همین امروز صبح. تو خیابون بهار بود. بله مطمئنم خودش بود. خب اونموقع هنوز عکسشو ندیده بودم که خبر بدم. والا نمیدونم. شاید هنوزم باشه. نه من که الان مدرسهام. حالا بیاین یه سر بزنین ایشالا پیداش کنین»
پسر مُشتی به بازوی دوستش میزند. «دهنت سرویس.» هر دو میخندند و بستنی به دست در خیابان بهار قدم میزنند.
ریتا و لنا در حیاط تاب بازی میکنند. تابِ لنا کج است و باید حواسم باشد به تابِ ریتا نخورد.
— ببین قدمت رو تخم چشمام. ما رفیق گرمابه و گلستونیم. علی رو که خدا رحمتشون کنه. از اون سالا فقط تو موندی واسمو حسام. اینی که میگم بخدا واسه دخترته. پسرات به درک. خیلی داغونه از دیروز تا حالا. فکراتو کردی؟ کاش لااقل به دخترت میگفتی اینقد بیقراری نمیکرد.
« یادش بخیر قدر ندونستیم. فک میکردیم بزرگ شیم قراره چه گهی بخوریم. چقد دوچرخه سواری کردیم تو این خیابونا و کنارِ کال. هِی. نه هنوز زوده. از اعظمم دلم چرکیه. پسرا که هیچی. از وقتی زن گرفتن انگار غریبهام. باز تا وقتی حاج خانوم زنده بود همه چی خیلی بهتر بود. اون که رفت هم خوشی رفت و هم عزت و احترام. بمونم که چیکار کنم؟ خبر بدم که چی بشه؟ چند روزی مشهد میمونمو از اونجا میرم زاهدان پیشِ حسام.»
دارم رخدادک مینویسم که خاهرزادههایم وارد اتاق میشوند و رخدادک را نیمه رها میکنم. فریاد میزنند. گاهی بازی میکنند و گاهی هم را کتک میزنند. کاش من هم بتوانم کتکشان بزنم.
پیرمرد از سراشیبی بالا آمده. کنار کال قدم میزند و مدام سرش را میچرخاند تا شاید دوستانش را ببیند. از دور دو پسر بچهی دوچرخهسوار میبیند و فریاد میزند: «کجا بودین بیناموسا؟ پس محمد کجاس؟» دوچرخهسوارها نزدیک میشوند و پیرمرد میبیند که دوستانش نبودند.
« ای بابا. ولش کن میرم سمت باغ ملی. حتمن اونجان. ازاونجا میرم دوچرخمو میارم. ننمم اون موقع رفته مسجد خونه هیچکی نیست.»
در جلسهی تمرینجا هستم. استاد برای لیلا قوقولی قو میخاند و نوشتهی زیبایش را میخاند.
« به جون مادرم اینبار کارو یهسره میکنم. اینقد همین زیر نگهت میدارم تا نفست بند بیاد. نمیذارم سالم از اینجا بری بیرون. یک کلمه بگو و خلاص.»
کمی چرت میزنم و برای اینکه کمتر صدای خاهرزادهها را در چهاردیواریِ خانه بشنوم تصمیم میگیرم آنها را به پارک ببرم.
«همینجا نگهدار.»— چی شد؟ «نمیرم مشهد.» — جدی میگی؟ « دلم داره میترکه واسه اعظم. طاقت نمیارم ببینم اینقد اذیت میشه.» —خوب کاری میکنی. « ببخش اذیتت کردم. خدافظ.» —کجا بابا. واسا منم الان ماشینو پارک میکنم میام.
ساعت چهار بعدازظهر است. به سمت باغ ملی میروم. در راه چندین بار تلاش میکنم وارد وبینار الهه جان شوم ولی موفق نمیشوم.
پیرمرد روی نیمکتی اطراف آبنما نشسته و سرش را مدام میچرخاند و دوچرخهسوارها را که میبیند صدایش را بالا میبرد و دوستانش را صدا میکند. پسران دوچرخهسوار از کنارش میگذرند.
حالا به باغ ملی رسیدم. ریتا اصرار میکند از سمت آبنما برویم. قبول میکنم و میرویم.
« دیدی مثه سگ جون دادی. اینقد چسبیدی به مال دنیا که حاضر نشدی یه قرون گیرِ ما بیاد. اینم عاقبتت. گفتم دیگه صبرم لبریز شده.»
از کنار آبنما رد میشوم و باز هم به مجسمهی بیتناسب عقابی که وسط آبنماست نگاه میکنم. لنا میخاهد یک چرخی دورِ آبنما بزنیم. روی نیمکت روبرویم پیرمردی نشسته و مدام سرش را میچرخاند و از پسرها سراغ حسام و علی و محمد را میگیرد. از جلویش رد میشوم. نیمکت بعدی دو پیرمرد نشستهاند و قاهقاه میخندند. یکی که مویش سفیدتر است میگوید: « یادمه بابا. اعظم بچگیاش کلی بغل تو آروغ زد و بالا آورد.» همانطور که دست ریتا و لنا را گرفتم تا وارد محوطهی بازی شویم دو پسر نوجوان را دیدم. یکی روی نیمکت چهارزانو زده بود و دیگری کنارش ایستاده و با خوشحالی چیزی تعریف میکند.
« جانِ من دیدی زنه چیکار میکرد؟ یه جوری میگفت: بابا بابا انگار بچه بوده گم شده. ولی فقط اونجایی که اون پیرمرده رو از پشت سر فکر کردن باباشونه و پریدن سمتش و دیدن نیست. پیرمرده جفت کرد. چقد فحششون داد.»
ریتا آستینم را میکِشد. « خاله بریم دیگه. تاب الان خالیه. زود بریم سوار شیم.»
https://t.me/Neveshtkhaneh
🌿🌿بهبه. عالی بود میناجانم.
دستاورد نیکم از امروز «کوفته» بود.
دو دست و یک چشمِ کوفته از نوشتن مقاله برای کارفرما
یک دلِ کوفته از روزنویسی، به خاطر خود درگیری با کلماتی که نوشتم
یک گوشِ کوفته بهخاطر شنیدن درسهای آفلاین و حرفهای آنلاین
و در آخر
یک بدن ِکوفته از ورزش
حیف که نهار کوفته نداشتم.
https://t.me/azadehabbassi
🌿🌿
گزارش میگ میگ
روز را میشود از آخر خواند. بشود شب و بعد روز.
استاد از شکستن نحو گفت. استاد گفت. استاد گفت و من شکستم زبانم را. زبان خودم را. مثل یک بشقاب چینی ترک خورد. اما نشکست که بشود آن را دور انداخت.
دیگر چه؟ دیگر چه؟ تنها نوک زبانم مانده برای گفتن. باشگاه بودم. بین کشمکش کش و تن اسیر. قبلتر دو ساعت قبلتر. آزادنویسی بود و رقص پیانو روی کیبورد. در خیالاتم پیانیست شده بودم.
قبلتر وبینار الهه علیزاده بودم. شنیدم و شنیدم و آویزهی گوش کردم.
قبلتر نخوابیدم. نتوانستم بخوابم. چشمهایم پر پر میزد برای اصلاح تمرین نویسندگی خلاق.
قبلترش هم تمرینجا را بودم و نودل هوف میکشیدم.
قبلترش هم سر کار بودم. روی پا بند نبودم از اتاقی به اتاقی. از محمود کیانوشی به خواندن تمرین بچهها.
🌿🌿
1. سالواژهام: استمرار.
2. امروز و دیروز کلن فلفلهای باغچه را یک شتشوی کامل دادم آخه شپشک گرفته بودند. بلاخره انجام دادم و خیالم راحت شد چون همش بهش فکر می کردم کی به فلفلها رسیدگی میکنم.
3. یه سیستمسازی حسابی کردم هم برای کمدم و هم برای وسایل که گم میشوند و هم برای فایلهای کامپیوتر. خیلی وقت برد اما از این به بعدی وقتم را کمتر میگیرند و زمان بیشتری به من بازمیگردانند. از این بابت خوشحال هستم.
باحال بود
دوشنبه
۵/۷/۶
۱. صبح
از سرِ عادت سیگار کشیدم و دوباره بهم نچسبید. انگار دیگه فایدهای نداره، باید برم سراغِ تریاک. صبونه نون پنیر گوجه خوردم، اما متأسفانه نون زیادی خشک شده بود.
۲. سرکار
رفتم خونهی پیرمرد نصب و بعد خونهی پیرزن. پیرزن یهجورایی عجیب بود؛ کلِ خونه پر از دعاهای اسلامی مثل «اللهم عجل لولیک الفرج» یا «یا مهدی» و… بود، اما صدای بلندِ معین که از تلویزیون پخشرا میشد، به همهشون فحش میداد، انگار.
چیزِ جالبتر اینکه دکوراسیونِ خونه تو دههی چهل پنجاه مونده بود و خیلی خفن بود. همهچی قدیمی، از پرده گرفته تا دراور و کنسول و مبلمان. قدیمی اما شیک.
۳. ناهار
بعدِ کار اومدم خونه، قرمهسبزیِ چسبناکی زدم بر بدن و بعد مثل مجنون، تختم، لیلی رو بغل کردم.
۴. تراس
رفتم تراس و آبجو بخورم و سیگارِ نچسب بکشم.
فکر میکردم خونه که خالی بشه، هر روز رفیقام رو دعوت میکنم و هر شب پارتی دارم؛ مثلِ سری پیش. اما این دفعه انگار پیر شدم، حوصلهی آدم ندارم. و جالبیش اینجاست که از تنهایی اَم لذذذذت نمیبرم؛ بلکه فقط لزت میبرم. نمیدونم. گاهی آدم دلش آدم میخواد اما حوصلهی آدم نداره. گاهی دلت مستی میخواد اما تن به تلخیِ عرق نمیدی.
۵. مستی
مستی، چَت، خواب.
۶. پرخوری عصبی
هندونهی کامل، ویفر و دوتا کروسان خوردم. راستی کروسان رو تو ماکرو نذارین چون شکلاتش به جوش میاد. با شربت آلبالو هم نخورید چون ترکیبِ جالبی نیس.
۷. ترکوندم
این سه روزِ اولِ هفته رو ترکوندم. نه آزادنویسی داشتم، نه مطالعهی جدی، نه درس و دانشگاه. فقط و فقط گزارشنیکک.
۸. خواب
(من آدم شلخته نویسی هستم حتی حرف زدنم هم شلختست پس متن رو میدم هوش مصنوعی تا مرتب کنه)
سالواژه: تغییر
۱- صبح برای پیادهروی به پارک رفتم و تصمیم گرفتم منتظر دوستم بمانم. هنوز یک دور کامل نزده بودم که دیدم هراسان و دواندوان به طرفم میآید. جلوِ پارک گربهای بیمار و بیحال دیده بود. وقتی خودم گربه بیچاره را دیدم، فهمیدم در حال احتضار است. همان صحنه کافی بود تا حال و هوای پیادهرویمان عوض شود و اتفاق تلخ صبح تا مدتی ذهنمان را درگیر کند.
۲- کتاب خاصی را شروع نکردم و همچنان همان رمان «سقوط» را میخوانم؛ رمانی که انگار چلهاش افتاده و خیال تمام شدن ندارد. اگر خدا بخواهد، تا آخر هفته تمامش میکنم.
۳- میگویند کسی که عقل ندارد، غم ندارد. به نظرم این جمله از یک جهت اشتباه است. آدم بیعقل بیشتر از آنکه بیغم باشد، قابل ترحم است؛ چون ممکن است همیشه در رنج باشد، بیآنکه بداند اشکال کار کجاست و چرا رنج میکشد.
۴- اتفاق تلخ صبح، ذهنم را به سمت قانون طبیعت برد. گفتوگویی هم که با مادر دوستم داشتم، در این درگیری ذهنی بیتأثیر نبود. مدتی ذهنم درگیر این شد که چقدر از اتفاقهایی که برایمان تلخ و ناعادلانه به نظر میرسند، در واقع بخشی از همان چرخهای هستند که طبیعت بدون توجه به احساسات ما پیش میبرد.
۵- ناراحت بودم از آدمهای پرتوقعی که همهچیز را یکطرفه میخواهند، بهخصوص احترام را. ناراحت بودم که در ذهن من، قاضی همیشه علیه من است. به نظرم اگر انسان قاضی خوبی نیست، بهتر است دستکم در سکوت، صلاحیت قضاوتش را نشان ندهد. ناراحت بودم، چون گاهی آدمها دل میشکنند و بعد طوری رفتار میکنند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ انگار نه حرفی زده شده، نه زخمی به جا مانده و نه کسی آن طرف ماجرا ایستاده که هنوز دردش را با خودش حمل میکند.
۶- طرفهای غروب برای خودم و مامان چای تازهدم ریختم. دوتایی کنار هم نشستیم و چایمان را با خرما خوردیم. گرمای فنجان در دستم و طعم شیرین خرما، خستگی و کسالت تمام روز را کمکم از تنم بیرون کشید.
۷- نمره امروز ۶ شد. کارهای کوچک و پراکندهای انجام دادم که بیشتر از هر چیز برای حفظ استمرارم بودند. روز درخشانی نبود، اما رشته کارم را هم پاره نکردم و همین برای امروز کافی است.
-جملهی اولی که اینجا مینویسم به حس و حال «الانم» بازمیگردد. همین الانی که ساعت ۲۳:۳۱ دقیقه است و با خودم میگویم چرا ۲۳:۳۲ دقیقه نمیشود تا از قرینگیاش حرف بزنم؟ که بچسبانمش به آیینه و نگاه معکوس و هر پرتوپلایی؟ خب الان ۲۳:۳۲ هست. اما آنموقع که نبود. آنموقع میخاستم بگویم.
داشتم میگفتم. جملهی آغازینِ من، حالِ الان من است. و سرم، سر و سینهی بیچارهام از سرفه تیر میکشد و میسوزد. بیشتر هم شبها. خب دلم نمیخاهد دکتر روم. نمیشود همینطوری خوب شوم؟
-امروز نشستم پهلوی واژهی خوشحالی، و گفتم برایم حرف بزند. درددل کرد. از صاحبی که به کتک گرفتهاش حرف زد. گفت ازش بردگی میکشد و تنش را خط به خط خونین کرده است. شرمنده شدم. به رویم خودم نیاوردم مخاطبش منم. فقط کوشیدم از دلش در بیاورم. کوشیدم امروز نزنمش، و بگذارم خودش باشد.
میدانید؟ خوشحال بودن خیلی سختتر از ناخوشحال بودن است. ولی من امروز خوشحال بودم. منِ دلتنگ، که به یار رسید. من بازیگوش که کلی ورجهوورجه کرد، با هُویه (وسیلهی لحیمکاری) بازی کرد و کمی پلاستیک ذوبانید (خب همسرم داشت آبفشان ماشین ظرفشویی را درست میکرد، گفتم کمی هم دست من دهد).
نمیدانید چقدر ذوقزده شدم از اینکار کوچک. بوی سوختگیِ پلاستیکش، بوی کباب میداد. من هم که عشق کباب و ذغال!
از این خردهکار آنقدر ذوقیدم که بلند شدم پایتون نصبیدم روی لپتاپ (کاری که هی پشت گوش میانداختم). و حتا برای اولینبار با اکسل کار کردم و دفترچهی نمرهدهی ساختم برای کلاسهایم. چقدر هم که سخت گرفتم. ریز به ریز. پناه بر خدا. چطور میخاهم بسنجم طفلانِ معصوم را؟
-امروز بعدِ اینکارها یا قبلشان، جرقهای در من زده شد. یادآوری شد. سردکنندهها و گرمکنندهها. دیروز خوشحال نبودم چون سردم کرده بودند. امروز گرمِ گرم بودم و شدم. با پیتزای سیر و استیکی که خوردم، با حرافیهایم و ایدهپردازیهایم و خلاقیتهایم و انجام به موقع کارها و بیرونرفتنها و صحبت با مادر و دلستر گندم و لیمو و خالی بودن سینک و درستشدن ماشین ظرفشویی و پودریدن گوجهخشکها و کلیکلی چیز دیگر. و یکی از همهشان مهمتر. که یادم آمد، از زبان خودم یادم آوردند خدا کاری را برایم درست کرد، که همه میپندارند با پارتی به دستش آوردم. چقدر خوب که پارتیام خدا شد. خدا رو شکر آنقدر بهم صبر داد که طاقت بیاورم پارتیام شود. خدا کند بیشتر دوام بیاورم تا عمیقتر بچشم طعم پارتیبازیهایش را. جوریست که به هزارسال صبر هم میارزد.
امروز خوشحال بودم، و همه را مدیون خدا و گرمکنندههایمم.
البته از خودم ممنونم که نشستم پای احساسم. پای احساسِ خوشحالیام.
#گزارش_نیک
https://t.me/kosarmahmoudabadi_journey
امروز را هم در میانِ واژهها و رنگها گذراندم.
نیمهی دومِ «ناطور دشت» را بازخاندم. بازبینی و بازخاندن، گاه، همچون بازگشتن به خانهایست که سالها پیش در آن زیستهایم. خانه همان است، اما ما دیگر آن آدمِ پیشین نیستیم.
هولدن کالفیلد، با آن تنهاییِ آشنایش، بار دیگر از میانِ سطرها گذشت و مرا با خیش به خیابانهای سرد و بیپناهِ جهانش برد.
اندکی نیز در دفترهای شعر گشتم. بعضی شعرها را خاندم و از کنارِ بعضی دیگر گذشتم. چه بسیار حرفها که در چند سطر پنهاناند و چه بسیار سکوتها که از هزاران واژه رساترند. سکوتِ بعضی شعرها را دوست داشتم.
امروز هم در وبینارِ نویسندهساز شرکت کردم. ساعتی در همنشینیِ واژه و اندیشه گذشت.
پس از آن، در کلاسِ نویسندگیِ پیشرفته بودم.
نوشتن، غریبانه آدمی را، در کلمات نگاه میدارد.
آزادنویسی کردم. بیآنکه از خود بپرسم این واژه از کجا آمده و آن جمله به کجا میرود، لپتاپ به میهمانی تعمیرجای شتافته بود و به اجبار قلم را برداشتم و بر کاغذ روان شدم. فیلمِ «شکلِ آب» را بازبینی کردم.
در آن جهانِ آبی و خاموش، زنی بود که زبانش با جهانِ آدمیان یکی نبود و موجودی که از آب و تنهایی آمده بود. میانِ آن دو، پیوندی شکل میگرفت که به واژهها نیاز نداشت. انگار آب، رازِ دلهایشان را بهتر از هر زبانی میفهمید.
فیلم را که میدیدم، به این میاندیشیدم که مگر نه آنکه گاه، آدمی در سکوتِ دیگری، خیشتن را بازمییابد؟ گاه دو تن، بیآنکه سخنی میانشان ردوبدل شود، به یکدیگر نزدیکترند از آنان که ساعتها با هم سخن میگویند.
و شاید عشق، همین باشد. آنگاه که جهان، زبانِ تو را نمیفهمد، کسی پیدا شود که بینیاز از واژهها، صدایت را بشنود.
پس از آن، قلممو را به دست گرفتم و نقاشی کردم.
رنگها بر سطحِ قهوهایِ کاغذ نشستند و هر یک، گوشهای از آنچه را که در دلم میگذشت، روی کاغذ نشاندند. در آن لحظه، میانِ من و جهان، فاصله کمتر از همیشه بود و غرق بودم در جهانِ خیال.
اینکه آدمی چند زبان برای سخنگفتن با جهان داشته باشد بسیار عالیست. قلم، رنگ و گاه حتا خاموشی.
امروز، در میانِ کتابها و شعرها، در کلاس و وبینار، در تماشای فیلم و خلوتِ نقاشی، چیزی از خیشتن را جستوجو کردم.
سالواژه: صلحخویشی
مقدمه:
یکی از سختترینهایم تا این سن، مدیریت زمان در خوابگاه است. احساس میکنم زمانت دربست در اختیار خودت نیست. قطعا هیچوقت نبوده و نیست. اما در خوابگاه بیشتر. کلافهام. از زمانی که به خوابگاه برگشتهام برنامهی خواندن و نوشتنم بهم خورده.
+بشور و بساب و حمام کردن
+خواندن داستان کوتاهی از چخوف
+خواندن شعری از ملا طاهری نایینی
+پشتیبانی دوره
+گپ زدن با دوستم
+حضور در نویسندهساز
+شرکت در سرزبان
+چارهاندیشی برای آینده و برنامهریزی بهتر
+آزادنویسی
+آزادپرسی
+دیالوگ نوشتن درباره بدن
+پاسخ به پیامهای دوستانم
خاتمه:
خوابگاه بهانه است؟ زیاد حرف میزنم.
کانال من: https://t.me/mrymsedaghat21
سالواژه/ فصلواژه: حرکت
نیک پشت نیک. گزارش امروزم واقعا نیک است. صبح اولین چیزی که شنیدیم خبر کنسل شدن امتحان بود.
استاد گفت امتحان نمیگیرم و دانشجوهای نمونهای بودید و اولینبار است این اتفاق میافتد.
بعد هم مرکز را سپرد دست ما و گفت
جلسهای دارد و رفت. تا ظهر چرخ زدیم توی مرکز. از حیاط گل پیدا کردم، از توی خرتوپرتهای استاد کتابچهی مخصوص مادران باردار پیدا کردم که داستانهای بامزه داشت، چای خوردیم، عکس گرفتیم و خندیدیم.
این وسط دو سه تا مادرباردار برای مراقبت مراجعه کردند. لئوپولد¹ها را من انجام دادم، پر کردن دفترچه و فشار و وزن مادر هم افتاد گردن بچهها.
دوستان. نمیدانید چقدر شادم. قلب جنین را خودم پیدا کردم. خودم تنهایی. نه استادی بود و نه کسی. صدای تپ تپ قلب که توی اتاق پیچید کم مانده بود مادر بیچاره را ببوسم.
قلب را پیدا کردم سر و ته جنین را یافتم، چپ و راست جنین را هم یافتم. فقط چون مادر چاق بود مانور سومم ناقص شد و جز چربی چیزی در دستم نیامد.
خلاصه صبحم اینجوری سر شد. آخرین روز از کارآموزی بهداشت.
ظهر تا سرم به بالش رسید رفتم. خیلی خسته بودم. تا حوالی عصر خوابیدم و بعد کل لباسهایم را بیرون ریختم و شستم. دست برایم نماند.
بعد هم ظرف شستم و آخر شب هم…
آخ امان از آخر شب. دوستان این قسمت زیادی مثبت هجدهست. در همین حد بگویم که کل شب را بینفس میخندیدیم.
در کل روز فرخندهای بود اگر مقدار درسهای روی هم جمع شده برای هفتهی بعدم را نادیده بگیرم.
…
¹.لئوپولد: معاینهٔ لمسی شکم مادر برای تعیین وضعیت، پوزیشن و نزول جنین.
https://t.me/ravaanehh
سی و نهمین گزارش نیک را می نویسم.
در طی این دو روز گزارش نیک هایم خیلی محدود و کوتاه بودند. نه اینکه اتفاق ها را تحربه نکردم، نه.
بلکه به حدی خسته بودم که نای نوشتن نداشتم.
اما با این حال چند خطی نوشتم که پای تعهدم بمانم.
به خودم و نوشتن قول دادم پایش بمانم و در هر شرایطی بنویسم.
نمی خواهم این زنجیره قطع شود، بلکه می خواهم این زنجیره پیوسته و مدام ادامه پیدا کند.
امروز درگیر مصاحبه جدید بودم و بعد شرکت رفتم.
قرار بود که امروز آموزش ببینم.
آموزش من و نیروی قبلی تا ساعت ۱۷:۳۰ طول کشید و من هنوز شرکت بودم.
دلیل شرکت نکردن در وبینار امروز هم همین بود.
ناراحت شدم که نتواستم شرکت کنم و بهره ببرم.
به خانه برگشتم و ساعت ۱۸:۱۰ شده بود.
وبینار هم تمام شد.
در این دو روز نه داستان نوشتم نه فهرست کلمات انگار چیزی گم کردم.
امیدوارم به روال قبلی برگردم و با نویسنده ساز و استاد کلانتری همراه شوم.
کمی هم کتاب خواندم و الان هم از خواب بیهوش می شوم.
امروز با اینکه دیرتر از خواب بیدار شدم وجدانم اجازه نداد بیخیال نوشتن صبحگاهی شوم.
روز واژه: خلخال بود. تصور کنید خُلی که یک خال بالای لبش داشته باشد.
از پایبند و پایبست گرفته تا اسیر و گرفتار و دلباخته گرفته تا زنجیر و هواخواه از معنای درون واژهدان بود.
همه عنبرین دار و خلخال پوش
سر زلف پیچیده بالای گوش
«نظامی»
امروز متوجه شدم ناخودآگاه پیاده روی ها را از بیست دقیقه به سی دقیقه افزایش دادهام و از این بابت خوشحالم.
آدرس کانالم:
https://t.me/tarqim1
۱. روز تمیزی بود، تا توان داشتم همهجا را سابیدم، از گارد گوشی گرفته تا خودم و خانه را.
۲. مجازی را سر و سامان دادم، کانالهای پرت را حذف کردم و حالا احساس بهتری دارم. پیامهای نخوانده را هم جواب دادم و باری از دوشم برداشته شد -وی وسواس تلگرامی دارد، پیامهای نخوانده و ستون پیویهای شلوغ، آزارش میدهد-
۳. از پادکست رخ، اپیزود یک فلسطین را شنیدم، حرفهای جالبی زد. اساسا اگر صدایی بتواند تمرکز را در آدمی به حواسپرتی من، ایجاد کند، محشر است و امیر سودبخش همچین صدایی دارد.
۴. نه چون سالواژهام نظم است، که چون کجخوابی دمار از روزگارم در میآورد، امشب را پیش از نیمهشب میخوابم و امید که به دوران خوش گذشته در انظباط خوابم برسم.
گزارش نیک ۶ مهر
شمارهی سوم
https://t.me/setayeshariian
لولیوش لولیدم در بساط دنیا
لات و لوت
واسه اینکه لال از دنیا نرم و میخوام براتون لغوز بخونم پیش از لالا و جای لالایی
صبحی تو لاک خودم بودم با مناجات و مراقبه، لحظهای هم با ارغوان ابتهاج و لحظاتی با کاساندرا و یوگا
در روز پلیکیدم در حساب و لاس زدم با دفتر و کتاب
لعنت فرستادم به ترس بیجواب و نگرخیدم از شتاب
به سفارش سایه رهیدم:
” گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است”
(به گمونم دلخور باشه از خودش برای لافعشق زدن و گالیا به گذر زمان سپردن، شاید هم لام تا کام نگفته باشه به وقت فراق، من ندانم و نخواندم جایی)
لازم میدونم در لباس باباطاهر برم:
“اجرام که ساکنند این ایوانند اسباب تردد خردمندانند هان تا سر رشته خرد گم نکنی کانان که مدبرند سرگردانند. چیه جان کلام”
در روزی که نیت کرده بودم فقط عشق ساطع کنم:
مشاهده کردم و لهیدم حالا
۱۴۰۵/۰۷/۰۶
سلام کن به فلزهای روییده از تن کوه. به پتپت راه. به دو رود میان سینهی دستهایت.به اختیارِ آزادی.
اختیارِ:
▫️بیداری به اجبار.
▫️تلبیس تن به انزجار.
▫️انتخاب مسیر به التزام.
▫️رسیدن به اضطرار.
▫️انتخاب بروکراسی به تکلف.
▫️دموکراسی به اقتضا.
▫️خواندن کهنههای گزارش نیکت به اتفاق.
▫️حضور در نویسندهساز به افتخار
▫️انتخاب پختوپز به انتظار
▫️نویسش به اعتقاد
حد اختیارِ انتخاب، اضطراب.
پرسه در «نوواژه» و انسجام ساختاری و فارسیسازی.
آقا، خانم، سوغات، تومان واژههای مغولی هستند. نمیدانستمو اینکه در زبان پای بیگانهزدایی را نکشانیم به بیگانهستیزی. پاسداری کنیم از «رسایی»، «پذیرفتگی»، «فهمپذیری» در زبان.
حلزون روی صدفش انگاری داره آرشه میکشه و مینوازه. صوتش چشمها رو هم همراه با گوشها باخود میبره.
انگاری حلزون یه مداد هم دستشه شاید. نوشتههاش آواز شدن. شاید داره شعر میسُره یا ترانه میزایه یا پسمیندازه.
کارهای مفیدی که نکردم امروز:
۱. هزار کلمه ننوشتم.
۲. نه داستان کوتاه خوندم و نه رمان.
۳. نقاشی نکشیدم.
۴. تمرین نویسندگی خلاق پیشرفته را ننوشته و ارسال نَنَنودم.
۵. نویسندهساز نبودم.
۶. پست برای کانال ننوشتم.
۷. روزکفتار پرت نکردم توی کانال.
کارهایی که کردم امروز:
۱.فرتوفرت عطسه کردم و میکنم. حساسیت یا مرض؟ مسئله این است.
۲. بچههام را دوست میداشتم.
۳. مامان را دوست میداشتم.
۴. قراری داشتیم. هی نگاه کردم و سوال.
۵. سیخی گوشتپیچ خوردم و سیخی کبابپیچ. احتمالا امشب سکته میکنم توی خواب. خواب؟ خواب آخه؟
بهگمانم مرگ توی خواب برای من کنسل است از بیخ. مزیت است یا بدبیاری؟
۶. با قدرت جلوی خودم را گرفتم که چیزی نخرم. چون همش غیرضروریها چشمم را میگیرند اغلب. نخریدم.
فقط دو تا تاپ خریدم که جای خاصی نمیشود پوشید. نه بهتر است بگویم فقط جای خاصی میشود پوشید که آن جای خاصم قرنی پیش بیاید. خلاصه که جز غیرضروریترین اقلام جهانند برایم در این زمان. خداروشکر که بیشتر نخریدم. تلاشم بسیار ستودنی و
فوق لجی بوده است.
۷. توی جلسهی گازخورد گوش سپردم و دریافتم و میخوام بنویسمش حتما.
۸. نگریستم خوب. زیاد.
لمس هم کردم.
۹. سیبزمینی کش رفتم از داداش و چند قدم دیگر برداشتم سوی افزایش وزن و مرگ.
شببخیر.
حافظ زمونه
سال واژه: پذیرش
_ رفتن به محل کار بعد از یک هفته
_ امروز خیلی کم فحش دادم در حین رانندگی، به دو سه فحش بسنده کردم. یاد شکرگذاری دیروز من را به آرامش دعوت می کرد.
( گرچه با فرستادن بچه ها به مدرسه شدیدن مخالف هستم، برای ما چیزی جز ترافیک و همهمه ندارد).
_ به گربه های پارکینگ و گربه های کوچه ی محل کار، غذا دادم و نه بیشتر.
_بسته ی ویتامین ها را تحویل گرفتم. امید که سيستم ایمنی ارتقا یابد.
_ پادکست وبینار را گوش دادم.
_قاطعانه برای رفتاری ضد فرهنگ با یکی از نزدیکانم برخورد کرده و تلفن را روی من قطع کردند.
_ چورتی نه چندان عمیق زدم.
_ یک اپیزود از پادکست مورد علاقه ام گوش دادم.
_با دوست خارج از ایران، بعد از مدتها حرف زدیم و کلی خندیدیم.
_ظرف ها راشستم.
_ یک باکس آب معدنی برای محل کار سفارش دادم، تنها روشی است برای ترغیب آب نوشیدن حین کار.
*احتمال دارد از فردا من هم گزارش نیک را طی روز نوشته و منتشر کنم. ممکن است کارهای تکراری از قلم بیفتد، در عوض حوصله ی بیشتری دارم.
تلنگر استاد برای خواندن رمان خوب، بجا بود. به زودی رمانی را به سبد خواندنی هایم اضافه می کنم.
♡ناگفته نماند از شنیدن اسم خود بسیار مسرور می گردم.
=> اکنون سراغ Dolingo می روم، حالا بیا به این جغد زبان نفهم شیرفهم کن فقط روزهای بیماری را با تو سر می کردم. اگر فهمید؟
تا” نیک نویسی” دیگر ، شب تان خوش.
۱_صبح زود به خاطره سرماخوردگی آبونمک غرغره کردم و بچهها رو راهی مدرسه کردم.
۲_ کتاب یادداشتهای روزانه مقاومت رو خوندم و جملهای از اون را یادداشت کردم تا بعدن در موردش بنویسم.
۳_ کلمهبرداری کردم.
۴_ بچهها رو مجبور کردم سوپ جو بخورند.
۵_ با جواد سر وام عقبافتاده بحث کردم و تا همین حالا هم از دستش ناراحتم.
۶_ادامهی مقالهی «بلوغ بازاریابی محتوایی» رو نوشتم.
۷_ یادداشت زهرا رو خوندم و تعجب کردم از اینکه گفته توی دفتر موش بوده ولی پیداش نکرده.
۸_ توی وبینار نویسندهساز بعد از مدتها شرکت کردم و بیستوپنج دقیقه آزادنویسی کردم.
گزارش نیک دوشنبه ششم مهرماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
امروز دلم برای خودم تنگ شده.
برای آن زنی که مینشست گوشهای، کتابش را باز میکرد، مینوشت، چیزی یاد میگرفت و با یک وبینار، انگار پنجرهای تازه توی سرش باز میشد.
دلم برای وبینارهای نویسندهساز تنگ شده، برای آن ساعتهایی که شاهین کلانتری حرف میزد و یکهو چیزی در سرم جرقه میزد. برای حرفهایش درباره داستان، درباره آدمها، حتی آنجاهایی که میرسید به ادبیات اروتیک و کلمهها کمی تن پیدا میکردند.
این روزها اما همهچیز شده خانه.
دیدن، پرسیدن، حسابوکتاب کردن، بالا و پایین کردن محلهها و مترها و پول پیشها.
من ماندهام وسط این همه آجر و دیوار و عدد، با روحی که دارد از تشنگی لب ترک میزند.
دلم برای نوشتن تنگ است.
برای خواندن.
برای یاد گرفتن.
برای همان چیزهایی که بعدشان حس میکردم هنوز یک جایی درونم زنده است.
کاش این خانهی لعنتی زودتر پیدا شود.
کاش یکبار درِ خانهای باز شود و بفهمم: همین است.
کلیدش را بگیرم، وسایلم را جابهجا کنم و بعد برگردم سراغ چیزهایی که روحم با آنها سیراب میشود.
فعلاً جسمم دنبال خانه میگردد و روحم دنبال آب.
https://t.me/MashgheBodan
سالواژه: پیوستگی
یک ماه و نیم است که در کمپِ ترک اعتیاد گوشی، در موقع خواب و اول صبح هستم!
چند کتاب و دفتر خوابنگاری بالای سرم است. چشم که باز میکنم دست میبرم و یکی از کتابها را برمیدارم. امروز کتاب شعر «دیدن» بیژن الهی نصیبم شد:
«ترک اَنگشت اِشاره
بَر سَمتی
تأکید میکند…
سمت سَبابهیی
که درون مُشت پیچیده
…اِنحنای ماهیکی
در همیشهی متروک»
بعد همراه با صبحانه، صوتیِ «جای خالی سلوچ» را گوش دادم و به صفحهی ۱۳۰ رسیدم:
«هاجر را خواب برده بود. صدای خواب خانه پر کرده بود. تنها مرگان بیدار بود و چشم به در داشت. خاموش بود و خاموشی در دموبازدم نفیر بچهها. خاموشتر مینمود.»
چند صفحه خواندن و شنیدن، مرا از صبح برد به دیدار یک دوست
. با چند نفر از دوستان به دیدن دوستی رفتیم که دیسک کمرش را عمل کرده بود. با شنیدن هزینهی عمل و بیمارستان و لوازم و زیرمیزی پزشک، سرم سوت کشید.
حرف رانندهی اسنپ در گوشم پیچید:
«خانم پول داشته باشی زنده باش وگرنه برو بمیر.»
آبگوشت را با نان و ترشی لیته بر سفرهی خانواده گذاشتم.
عصر تا کتابفروشی رفتم به قصد خرید کتاب شعر یدالله رؤیایی که نداشت. پیاده به خانه برگشتم و این پیادهروی هم به بخشی از روزم اضافه شد.
قسمت دیگری از «گل یخ» را که آماده بود منتشر کردم و دو قسمت بعد را دوبارهنویسی کردم.
بعد سراغ داستان دیگری از مجموعهداستانهای چخوف با ترجمهی گلشیری رفتم و خواندم.
شب در کلاس پیشرفتهی نویسندگی خلاق شرکت کردم. استاد قسمتی از دو کتاب را خواندند؛ نثری انتزاعی با زبان و قلمی متفاوت که خیلی جالب و شنیدنی بود. بعد هم برای داستانهایمان از استاد بازخورد گرفتیم.
و نوشتن گزارش نیک، آخرین قسمت روزم شد.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
گزارش نیک:
1. پرسش. پرسش. پرسش میکوبد توی فکرم. با پرسش میکوبم روی فکرش. از پرسش تازیانهای میسازم و هی فرود میآورمش روی تنِ زندگی و قواعدش. هی این تازیانه را فرود میآورم؛ مکرر و هربار محکمتر. آیا این هربار محکمتر از یکنواختیِ این کار میکاهد؟؟
در تمامِ ثانیههای آمیخته با «آزادپرسی» هی تازیانه زدم بر تنِ زمختِ دنیا. من بیرحمم. شاید نفر بعدی تو باشی، فردا.
2. از تکرار بیزارم. از تکرارِ مکررِ تکرارها بیزارتر. از عادیشدنِ چیزی که تا قبل از عادیشدنش تکرار بود بیزارترتر. از چیزی که از بس تکرار میشود دیگر از تکرار به عادت تبدیل میشود بیزارترترتر. میدانی چه چیزی موجودیتِ تکرار را ازش میگیرد؟
همین عادت. و من از هرچه که اولش تکرار است و بعد میشود «همین است که هست» و بعدش میشود عادت بیزارم.
توی نویسندهساز گفتم «چه کنیم که گزارشمان تکراری نشود؟» و همین پرسش، باز هم پرسش. باز هم تازیانهای که محکم کوبیدمش بر تنِ روزمرگی. پرسش. همین تازیانه را اگر هی بکوبم بر بدنِ عادت و تکرار و «همین است که هست»ها، قضیه خود به خود حل میشود.
امروز سر و تهِ همهچیز هی دارد برمیگردد به «پرسش». چگونه از تکرار فاصله بگیریم؟
با پرسش.
چگونه گرفتار عادت نشویم؟
با همین پرسش.
چگونه نوتجربه بسازیم؟
با همین پرسش.
چگونه با خودمان روبهرو شویم؟
با پرسش.
چگونه خودمان را مهار کنیم؟
با پرسش.
… … … …
همیشه پرسش است که مانع توقف میشود.
3. بیست و پنج دقیقه آزاد نوشتم. توی نویسندهساز. آزاد نوشتم و آزاد شدم از فکرهای تلخ.
4. خانه را جارو کردم.
5. باز هم نوشتم.
6. فیلم دیدم.
7. از پاییز چند سالی است که خوشم نمیآید و خوشحالم که با الهه در این مورد همتاییم. همتا را توی وبیکار سرزبان امروز یادگرفتمش و دربارهاش گفتیم و شنیدیم. فقط نمیدانم که آیا آنهایی که رنج مشترک هم با هم دارند با هم «همتا» هستند یا نه.
8. مرضیه دارد گریه میکند. بهش میگویم «جرم که نکردی. گریه کن و اصلا بذار همه بفهمن.» والا. خودم هم دیشب یه دل سیر گریه کردم. کاش اشکهام را جمع کرده بودم میریختمش توی دریاچه ارومیه. به قول «ر»: «ما دیگه باید به جای نفت آبقوره صادر کنیم اونم با برند تو» فکر بدی هم نیست.
9. اگر پنج دقیقهی دیگر برق نرود شااااید بروم پیادهروی. الان ساعت نوزده و پنجاه و پنج دقیقه است.
10. گزارش نیک من امروز تمامرفت.
https://t.me/mahdeyekazemiii
گزارش نیک امروز را از صبح میآغازم. اگر در طول روز بنویسم بسیاری نکتهها را از کف نمیدهم و آخر شب هم کارم سهلتر است، خاصه در روزهای پرمشغلهای که کمتر جانی میماند برای شبنویسی. از لحظهی بیداری بگویم. همینکه بیدار شدم دست انداختم گوشی را از روی قفسهی کتابهای کنار تخت برداشتم. منتظر پیام خاصی هم نبودم. چند دقیقهای توی ایکس چرخیدم و بختآمدانه چشمم خورد به قیمت دلار: هر ۱ دلار، دومیلیون و چهارصد و چهل هزار ریال. بده شش. سِر شدهایم، میبینیم که یومالفاجعه با چه سرعت مهیبی در راه است. از بحثهای داغ این روزهای توییتر، یکی هم اوضاع فجیع آموزشوپروش و موج استعفای معلمها و پرستارهاست. غمانگیز است که گویا هنوز کتاب درسی به برخی دانشآموزان نرسیده. یا حتا برخی مدارس با کمبود ماژیک تخته مواجهند… رفتم آشپرخانه قهوه بسازم، و همزمان گذاشتم یوتیوب مصاحبهی حسین دولتآبادی را پخش کند. خوردن کیک کشمش و قهوه درآمیخت با ذکر مصیبتهای دولتآبادی از سالهای تبعید؛ مشقتهای کاریابی در دههی پنجم زندگی و نوشتن رمانی سه جلدی همزمان با رانندگی تاکسی. اصلن انگار پُروپیماننویسی عجین شده با جانِ خانوادهی دولتآبادیها… زمان افعال را برگردانم به حال. گوشی را میگذارم کنار و میروم روی تخت ولو میشوم. دربارهی نیچه میخانم و کتاب معروفش «فراسوی خیر و شر». و میرسم به جملهای از هایدگر در نوشتاری دربارهی نیچه: «در این بدن رود زندگی جاریست.» و میبینم بیش از هروقت دیگری، هنگام خاندن و نوشتن و تدریس است که حس میکنم رود زندگی در من جاریست… از علایق کیکانهام بیشتر بگویم: اولین انتخابم چیزکیک است اما بدبختانه زود دلم را میزند. انتخاب بعدیام کیک هویج است که اگر خوب درست شود حاضرم عزیزترین دوستانم رابه پایش فدا کنم و سومین گزینهام کیک کشمشیست… در ادامهی روز چه در پیش دارم؟ دو تا از کلاسهای خصوصیام لغو شده امروز. یکی از بچهها دیشب عروسی بوده و باطری خالی کرده و دیگری هم در مهرماه پردردسری در پیش دارد. وقتِ این جلسات را میگذارم برای بازخورد به تمرینهای دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق. الان اما ترجیح میدهم باز ولو شوم و فلسفه بخانم. اینبار دربارهی اسپینوزا که باور داشت: «شخص آزاد همواره صادقانه عمل میکند، و نه هرگز فریبکارانه؛ و انسان کمتر آزاد، اگر امید به آزادی کامل دارد، باید همواره صادقانه عمل کند، و نه هرگز فریبکارانه.»… حالیا ساعت ۱۳:۱۴ است. لج کردهام اینتر نمیزنم، خودت بیا سر سطر. حین مطالعه خوراک امروزِ گوشم را یافتم. حرف نیچه که میشود پای واگنر هم میآید وسط، امروز واگنر گوش میدهم. موسیقی واگنر همیشه مرا یاد فیلم «اینک آخرالزمان» میاندازد. توی آن شاهکار هم از موسیقی واگنر به نیکی بهره جستهاند… میروم دوش بگیرم. این را هم اضافه کنم: بعد از مطالعه، ۲۰ دقیقه «متل بیتس» تماشا کردم. انگار باید در طول روز به چشمم خوراک مناسب برسانم تا لحظههایم رنگینتر شوند. فیلم دیدن بهانهایست برای معاشرت با آدمها، مثل وقتی که تنهایی میروی کافه و همینکه میبینی دیگرانی هم پیرامونت نشستهاند حسی از همدلی و پیوستگی بهت دست میدهد… واگنر خستهام میکند، همانقدر که شیفتهی موسیقی بیکلامِ کلاسیکم از اپرا گریزانم. حین نوشیدن دومین اسپرسوی روز، «سیاه هلدان» گوش میدهم. آماده میشوم برای جلسهی «تمرینجا». راستی چقدر بیشتر کیف میدهد نوشتن تدریجی« گزارش نیک». کاش شما هم این شیوه را بیازمایید… و اما «تمرینجا». جلسهی امروز را یکساعته برگزار کردم. ۴ تا متن خاندیم، هم از بچههای دورهی ۷۶ نویسندگی خلاق و هم از همسفران دورههای پیشین. به بچهها گفتم تمرینجا یک جور آزمایشگاه زبان است. میکوشیم با درنگ بر جزئیترین نکتهها، نوعی نگاه ژرفتر به زبان را بیاموزیم. کار ما محدود به نوشتار نیست، گفتار و نوشتار را همزمان با هم میکاویم و میکوشیم در اولی دقتِ دومی را داشته باشیم ودر دومی به پویاییِ اولی برسیم . بگذارید ماجرایی از تمرینجای امروز هم نقل کنم: یکی از بچهها پس از پایان متنش گفت که نوشتهاش بر اساس رخدادی واقعیست. گفتم این هیچگاه توجیه مناسبی برای متنی کلیشهای یا غیرمنطقی نیست. واقعیت سر جای خود، اما از یاد نبریم که ما روایتی از واقعیت را عرضه میکنیم. یعنی ما برد اشت محدودی از واقعیت داریم و همین برداشت را با گزینشهایی نقل میکنیم. برای مثال شروع متن شما شاعرانه است و سیاقی انشاگونه دارد، اما به یکباره توی دیالوگها با آدمی هَوَل طرف میشویم که تشنهی مخزنیست، و پایان متن هم شبیه داستانکهای زردیست که میخاهند به هر ضربی شده مخاطب را غافلگیر شدند. بنابراین تناسبی میان اجزای متن شما نمیبینیم. درست است که میگویید از رخدادی واقعی وام گرفتهاید، اما اول همه باید بدانید که شما برده و بندهی آن رخداد نیستید. اگر دارید قصه مینویسد باید دنبال نوآوری باشید، نه نقل نعلبهنعلِ یک رخداد. واقعیت ممکن است بسیار کهنه و کلیشهای و غیرمنطقی باشد. نکتهی مهمتر: در روایت پارهای از واقعیت، ماییم که باید تصمیم بگیریم از چه شیوهای در صورتبندی و سخنپرد ازی بهره بجوییم. در کار شما سیاق شاعرانهی آغازین با سایر بخشهای متن تناسبی ندارد. هنر نویسنده در خلق ساختاری مناسب است که اجزای آن در هماهنگی کامل باشند…. بعد از جلسه پیتزا سفارش دادم. حالا منتظرم. تفأل میزنم به هشت کتاب سپهری: «نه تو میپایی، و نه کوه. میوهی این باغ: اندوه، اندوه.». یک چیزی هم بگویم این لا: درست است که نوشتن و اندیشیدن تنهایی و حتا قدری انزوا میطلبد اما تو باید با آدمها سروکله زده باشی و بزنی که توی خلوتت دستآو یز ی برای نوشتن بیابی… پیتزای مرغ و قارچ رسید و مطبوع بود و جای شما خالی. الان ۱۵:۴۶ است. بازخورد به تمرینهای دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق را میآغازم. پشت میز کارم نشستهام و منتظرم وقت سومین قهوهی روز برسد… بروید (یا بمانید) خدا را شکر کنید که من آشپزی بلد نیستم، وگرنه باید جزییات چُسمقدار غذا پختنم را هم توی این گزارشهای میخاندید… اکنون ساعت ۱۹ است. همینطوری در حال دویدنم. رگبارِکار. جزییاتش را یکی دو ساعت بعد مینویسم… برگشتم. ولی اینتر بی اینتر. الان ۲۲:۵۰ است… تنها پیشگویی معتبر: تو خاهی رید. تو باز هم خاهی رید. تو همواره خاهی رید. مجاری و حقیقی. حتا میت آدم هم چند ساعت پس از مرگ میریند. تو خود حدیث فلان بخان از این فولان. خب،آنچه ازساعت ۵ به اینور گذشت: در وبینار نویسندهساز ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردیم و نکتههایی هم گفتم دربارهی آزادنویسی، از جمله اینکه آزادنویسی مثل گویی جادویی بسیاری از چیزهای از یاد رفته را دوباره به خاطر میآورد، یادهایی بعضن درناک اما غالبن سودمند. بعد وبینار درگیر خردهکارها شدم تا کلاس خصوصی ساعت ۱۸:۳۰: بررسی مقالههای وبگاه معلمی کوشا و خوشآتیه. باز قدری خردهکاری تا جلسهي ششم دورهی پیشرفتهی نویسندگی خلاق؛ اینبار دربارهی رمانهای تجربی و آوانگارد. و یک ساعتی هم صرف بررسی تمرین جلسهی پیشین شد: آغازینهی رمانی انتزاعی و هنجارگریز… صبر کن. میگویم یک چیزی دارد میرنجاندم. نگو لامپها را خاموش نکردهام. شبها فقط یک آباژور کافیست. این از مهمترین گامهاست در بهداشتِ لالا… اینک ظلمات. چه باد باشعوری از پنجرهی کنار میز میوزد رو موهام… آخرهای کلاس قدری مضطرب بودم. اول به خاطر پیامکی احمقانه که توی استراحت وسط کلاس به چشمم خورد، و از آن مهمتر به خاطر وسوسهی یک تصمیم. بعدِ کلاس رفتم دراز کشیدم. کمی در توییتر وقت سوزاندم. توییتر را گهگاه نصب میکنم وبعد فوری پاک میکنم. منجلابیست برای خودش. اما شنگولترین نوع فارسیِ امروزِ کوچه را هم میتوان درش دید… عنترنتگردیبیفایده بود. در نهایت اضطراب، از صرافت آن تصمیم نابجا افتادم. دیدم تناسبی با اکنون زندگیام ندارد و دستِکم دوای پارهی کوچکی از درد من است. نمیارزید به هزینهاش. باز رفتم دوش بگیرم. سرم را نشستم اینبار. الان هم نشستهام دارم این این سطرها را مینویسم. حالیا اضطرابم فروکش کرده. نوشتن همین سطرها هم مؤثر است. گاهی با پرخوری و بدخوری مغلوب خستگی میشوم و اوضاع بدتر میشود. میدانم دوای دردم نوشتن است و البته گامیدن. کاش بلند شوم بروم پیادهروی. اگر این سطرها را نمینوشتم شاید جان نمیگرفتم برای راه رفتن. یک دلستر تلخ هم بزنم یحتمل. وقتی برگشتم ادامه میدهم به گزارش نیک… ولی ببین، حالا که نگاه میکنم میبینم این گزارش نیک خیلی طولانی شده. تازه جزییات بخشهایی از روز را هم نگفتهام. پس بگذار بفرستمش… در ادامهی شب، علاوه بر پیادهروی، بسیار کتاب خاهم خاند و یک فیلم سینمایی کامل خاهم دید. ما آیندگانیم.
🤍
🤍
چه خوب بود این گزارش نیک. چه خوبه اینطوری نوشتن و این اینتر گریزی. اینقده خوشم میاد.
امروز بیقرارم و بیقرار که باشم جا نمیگیرم در صندلی تنگِ پشت میز شرکت و باید قهوهی بیشتر بنوشم برای تمرکز و قهوهی بیشتر مساویست با بیقرارتر شدن و برای آرام گرفتن شاید لازم باشد دو دور کامل دور پردیسان بدوم با یکی دوتا اسپرینت ۲۰ متری تا نای نفس کشیدن هم برام نماند چه برسد به ادا و اطوار مدرن بیقراری.
انفجار ناآرامیهام به حرکت و تحلیل رفتن کالریها و شاخص BMI و بعد طبق معمول تولد یکی از همکارهای شرکت برسد و موقع شیرینی تعارف کردن بپرسند تو که هیچی نداری برای چی رژیم میگیری بردار! و من که لابد باید بگویم عزیزم من نه الان و نه هیچ وقت دیگر رژیمی جز رعایت مصرف قند مصنوعی ندارم و محض اطلاع مرتب گینر مصرف میکنم و رژیم نیستم و تنها بیقرارم.
بیقراری از کجا میآید؟ استاد رقصم گفته بود اجداد اولیهمان برای نجات یافتن در طبیعت به شنیدن صدا حساس بودهاند و سیستم عصبیمان مجهز شده به تبدیل صوت به حرکت و شاید برای همین با صدایی ناگهانی از جا میجهیم یا با پا و انگشت دستمان روی ریتم ضرب میگیریم و اگر دست و پامان را محکم ببندند تا به حرکت تبدیل نشود بیقرار میشویم.
از آن روز دیگر در طول روز کاری هیچ وقت موزیک گوش ندادهام. اما امروز هم که هیچ موزیکی پخش نشده باز بیقرارم.
چه میشد کارمند گوگل در گوگل پلکس بودم تا بدون هیچ توضیحی بروم به سالن ورزش یا در محوطه چند دور با دوچرخه بزنم و وقتی آرام شدم برگردم پشت میز کارم. تصور رفتن به اتاق منابع انسانی شرکت خودمان و چهرهی مات بردهشان از شنیدن اینکه “امروز باید بروم بدوم” و نگاه پشیمان مدیرعاملمان بعد پی بردن به میزان دیوانگی فردی که واحد بازرگانی را بهش سپرده و لابد فکر کردنش به اینکه ای داد بی داد این یکی هم از دست رفت. نفر قبل از من چون طفلک واقعا از دست رفت و آخریها میگفت با ترامپ عکس گرفته و شب با فلان وزیر جلسهی مهمی دارد.
امروز بین کارهای شرکت که با هیچ تکنیک گوجه نشانی هم نتوانستهام ده دقیقه انجام دادنشان را دوام بیاورم، فقط نوشتهام. رو آوردهام به تکنیک پاد پومودورو. بیست و پنج دقیقه تفریحِ با تمرکز در نوشتن و پنج دقیقه کار مفید که الحق از نسخهی اصلی جذابتر بوده.
و بعد قشنگترین معاملهی این چند ماه را کردهام. از سوین درخشانی دوست داشتنی، همسفرم در دورهی نویسندگی پیشرفته پرسیدهام میتوانم طرح داستانش را ازش بخرم برای خودم و با سخاوت گفته رایگان میتوانم. طرح داستانش در مورد رقص که مثل قصههای پریان بوده و نصف روزهای این هفته و هفتهی پیش در خیالش بودهام و حتی یک شب خوابش را دیدهام. حالا اینجاست درست در نوت گوشیام و میتوانم روزها و هفتههای بعدیم را بگذارم برای بازنویسیاش. البته روزها و هفتههای بعد از اجرای جمعه.
عصر بعد شرکت تمرین گروه رقص بوده تا آخر شب و شب لابد جنگ است با کورتیزول تا صبح.
روزواژه : مراقبت از خود
ساعت ٦:٣٠ بيدار شدم . هنوز اثر بقایای قرصِ كلد استاپ در تنم باقیماندهست.
صبحانه را با پسرکم خوردیم و او راهی مدرسه شد . نگرانم قسمتی از مسیر را با مترو میرود ولی باید ساخته شود.
چرخی در کانالم زدم واصلاح نگارشی نوشته هایم را انجام دادم . متاسفانه هنوز بعضی از متنها ایرادِ نگارشي دارد.
سری به نوشته های رفیق عزیزم خانم گلمکانی زدم همیشه از قلمشان لذت میبرم . با کانال ندا جان اکبری آشنا شدم قلم فلسفیِ زيبایی دارد.
پیاده روی رفتم. در راه کمی گردنِ مرغ برای گربهي سر راهم گذاشتم.
درمسیر با خانمی میانسال همقدم و همصحبت شدم. من پیاده و او با واکر بود.
ازاودر خواست کردم که روی نیمکت نزدیک نانوایی بنشیندو اجازه بدهد من برای خودم و ایشان نان بگیرم.
برایم گفت :«که در کمال ناباوری چطور در سن زیر ۵۰ وخوردهای، دچار سکته مغزی شده بود ومتاسفانه منجر به عارضهی حسی-حرکتی .» علت:« ژن خانوادگی فشار خون وعدم کنترل آن »پرسیدم :«چرا تنها برای خرید آمدهای ؟ چرا کسی تورا همراهی نمیکند؟ »و برایم گفت «که بعضی روزها پیاده می آید تا عضلاتش تحلیل نرود. » میخواست تنها برود که با اصرار اورا تا منزلش همراهی کردم.
امیدوارم بندهی شاکری باشم و قدر سلامتی را بدانم. قول میدهم مراقب خودم باشم تا عزیزانم دچار مشکلات من نشوند.داروهای فشار خونم را باید منظمتر مصرف کنم.
ناهار را درست کردم وظرف ها راشستم .
در جمعِ تمرينجا شرکت کردم.
تنفس در فضای روح انگیزِ وبينار نویسندهساز.
٢٥ دقيقه پرواز در آسمان آزاد نویسی وبازخوردهای خوب دوستان از حس های متفاوتشان .
پیاده روی مجدد با همسر.
نیم ساعت پاساژ گردی و خرید برای همسر.
نمیدانم چرا مثل خیلی از خانمها از پاساژگردی خوشم نمی آید وزود خسته میشوم
امروز مطالعه کتاب نداشتم متاسفانه ولی فردا، به شرط حیات، دو زمان برای مطالعه کتاب در برنامه روزانهام خواهم گذاشت .
واینک پایان گزارشی نیک
شبتان نیک
آزمایشگاه نعنایی
نوشتن توی ساحلک را دوست دارم.
هربار خریدن فونتهای جدید با سکههایی که جمع کردهام، سر ذوقم میآوردم.
کلمهی امروزِ ساحلک، ستاره بود. اغلب نوشتن را با انجام این چالش پنج جملهای میآغازم. تا دستم راه بیوفتد و ایدهای بگیرم.
بعد به گل قشنگم نگاه میکنم. که حالا در بیست و ششمین روز، فقط یک گلبرگ کم دارد تا کامل شود. بعد باید در نگهداری آن بکوشم و با نوشتههایم او را هر روز آب و نور بدهم.
صبح، آسمان هر چه دل تنگش میخاست بر سر ما ریخت. در راه مترو، کفش و پاچههای شلوار و کیفم خیس شد. اما کیف کردم. عاشق این هوا هستم.
امروز اولین روز آزمایشگاه امسالمان بود. آزمایشگاه فارماسوتیک تکنولوژی و فارماسوتیک شیمی داشتیم.
در آزمایشگاه اولی هاونها و شیشههایمان را بردیم و آب نعناع درست کردیم. (یک هفته برای استفاده از این هاون و شیشهها ذوق داشتم)
اسانس نعناع و تالک و آب را باهم در هاون مخلوط کردیم. از کاغذ صافی ردش کردیم. در شیشههایمان ریخیتیم و برچسب زدیم.
البته انقدر هم که به نظر میرسد آسان نبود. باید مقدار مورد نظر را حساب میکردیم و بعد میفهمیدیم آن مقدار نعناع با چند قطره برابر میشود.
قبل از این هم داشتیم آزمایش شماردن قطره انجام میدادیم. به نظر مسخره میآمد. هجدهبار یک گرم آب و یک میلیلیتر آب را با انواع روشهای مختلف قطرهقطره شماردیم.
بین آزمایشگاه اول و دوممان فاصله زیاد بود. پس بعد از ناهار با یاسمین رفتیم بیرون دانشگاه را بچرخیم. بعد از سهسال این اولینبار بود که این کار را میکردیم. فهمیدیم چقدر رستورانهای خوب و ارزان اطرافمان بوده و تا الان خبر نداشتیم.
قهوهای در کافهی خوشگلی خوردیم که دستشویی خوشگلتری داشت.
به آزمایشگاه دوم رفتیم. چون از قبل فیلم آزمایشمان را دیده بودم سریع فهمیدم باید چی کار کنیم. برای همین اولینبار، آخریننفر از آزمایشگاه بیرون نیامدیم.
این آزمایشگاهمان هم خوش گذشت. غیر از موقعی که برای برداشتن مواد توی صف بودیم.
در راه برگشت بارانِ نمنمی میزد. ما را به هوس خوردن چایی انداخت.
شب بیوشیمی را خاندم و حالا برای درسهای فردایم آمادهام.
راستی وبینار را هم تا جایی که توانستم بودم و آزادنویسیام را کردم.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
– شاهنامه خواندم. پادشاهی بهرام پنجم.
– کلمه برداریها را از ملکوت سامان دادم. مثلاً میدانستی تمجمج کردن یعنی بریدهبریده حرف زدن؟
اصطلاح موهای فلفل نمکی هم دوستداشتنی بود.
از فردوسی هم دینپژوه را آموختم.
-با 800 کلمه آزادنویسی در یک پومودورو، حسابی سامان یافتم.
-به پیشنهاد دوستی گشتم و سرانجام هورلا اثر گیدو موپاسان را پیدا کردم.
– سی و شش روز از ترک گذشته و تازه دارد فشار میآید. ترکِ کنکور و اعتیاد به پانسیونِ دوازده ساعته. حالا بیشتر از قبل وقتهای آزادم را به بطالت میگذرانم.
یادش بخیر یکمدت هم وبینارها را از پانسیون گوش میکردم. کاااملاً غیر قانونی.
– پیاده روی.
سال واژه: ماراتن معکوس.
همچنان اولگا میخوانم. لحن دختر را دوست دارم. شبیه بزرگترها فکر کردنش را هم. پس باز هم روزگفتار شد.
امروز چند کار پزشکی معوقه را انجام دادم.
بعد از مدتها، قرار با خود را به جا آوردم.
بعدازظهر ماسیدم از پا برجا مانده یک مشکل.
از دیدن خودم وسط مترو ی تهران، در ساعت شلوغی به خود نهیب زدم.
این روزها مدام: ای چشم تو شیشهی عمر من.
یک آشنای قدیمی امروز بهم گفت اسمت رو فراموش کردم، فقط اینجوری یادمه تو رو، اونی که اون روزا سختکوش بود.(سالها ندیده بودنش)
احساس سرماخوردگی، آب دهان قورت دادنی که میدانی طبیعی نیست اما کتمان میکنی.
دیالکتیک
گزارش نیک ۱۳۹فرح
بعد از پست گذاشتن در کانال فرحنامه ، امروز بعد از شش ماه بلاخره دندانپزشکی با دخترم لیلا رفتم.
اول خانم دکتر یک عکس “اوپیجی “ از همه دندانهایم نوشت که بگیریم و آن چهار دندانی که بهش مشکوک بود را هم دستور عکس جدا داد. خوشبختانه عکسبرداری که در خیابان نزدیک مطب بود بیمه تکمیلی ما را پذیرفت. و کار شش ماه پیش که به دلایل خط خوردگی نسخه دکتر و جدا جدا ننوشتن عکس دندانها و اُپیجی عقب افتاده بود. و نداشتن وقت من به دلیل مراقبت هر روز من از مادرم، بلاخره انجام شد.
خوشبختانه عکسها را هم دکتر دید و گفت مسیله جدی ندارم، خیلی شکر گزاری کردم.
چون دیگه نه حوصله مطب دکتر دندانپزشکی را دارم و نه وقت رفتن به مطب .
بعد از اذان ظهرها با دخترم به خونه آمدیم. البته دخترم قالب گیری داشت برای ساخت “ نایت گارد” برای دندانهایش. چون در طول خواب دندانهایش را بهم میساید و برای جلوگیری از این عمل باید هرشب “نایت گارد” در دهانش بگذارد.
عصر در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. البته به موقع وصل نشدم. باید فیلتر شکن را خاموش میکردم و امروز فراموش کردم. البته به موقع به ۲۵دقیقه آزاد نوشتن و رها نویسی رسیدم.
دارم کتاب شبیک، شب دو را دوباره میخوانم دیشب بیخوابی به سرم زده بود تا ۲۰ صفحه اولش را خواندم.
سریال کرهای دیدم. داستانش کمکم جنایی شده . معمولن فیلمهای کرهای داستانهای پیچیده و جالب دارند و این کمی جنایی شده. امیدوارم زود تموم بشه، البته سریالهای کرهای خیلی طولانی نیستند خوشبختانه.
«نگرانی هرگز اندوه فردا را ازبین نمیبرد، فقط شادی امروز را تباه میکند.»
دهه ۷۰ از کتابهای لئو بوسکالیا بسیار خواندم. کتاب زندگی با عشق چه زیباست اثر خوبی روی من داشت.
حلزون مدرسه نویسندگی به نظرم خوشحاله و داره در مسیر پیشرفت زیگزاگی آهسته وپیوسته میره، کمی در هالهای از تیرگی هست اما آنچه در جلو رویش میبینم روشنایی است و این بسیار امیدوار کننده است.
صبح وقتی در را باز کردم امروز ِگرسنه پرید داخل خانه، غذا طلب کرد.
چند برگ آزادنویسی و چند برگ از چنین گفت زرتشت نیچه را جلویش گذاشتم. لای نان پیچید و با ولع خورد.
دو قسمت از سریال dark را هم دادم دستش روی پلو ریخت و خورد.
هرچه گفتوگوی شیرین با دوستانم داشتم را هم یک لقمه کرد و خورد.
زیر تخت مخفی شدم تا با خیال راحت از یدالله رویایی شعری بخوانم. اما نتوانستم بوی خوش شعر را مخفی کنم. رد بو را گرفت، من و شعر را پیدا کرد. بله، شعرهایم را هم خورد و یک لیوان آب رویش.
کتاب شفای کودک درون و هرچه درباره منتقد درونی گفته بود را برداشت، روی تخت نشست و خورد.
واژههایی را که از فرهنگوارهی خلاق کنده بودم را هم با آبمیوه خورد.
سر جولیا کامرون بحثمان شد. زورش به من چربید. یک بخش از حق نوشتن و هرچه دربارهاش نوشته بودم را هم یک لقمه چپ کرد.
امروز صبح برای خوردن صبحانه، مرغانه آبپز کردم. به تراس رفتم. اما سرد بود برگشتم. چای دارچین را سر کشیدم. آزادنویسی کردم.
چند روز خوب خواندم و نوشتم، آشپزخانه باز به تنظیمات کارخانه بازگشت. تصمیم گرفتم یکساعته یخچال را بسابم. قفسه هایش را تمیزکردم. روکش های روی قفسهها را شستم. دیدم کف آشپزخانه کثیف شد، جارو کشیدم. کلی ظرف در سینک جمع شد، شستم. برای ناهار هم مقدمات سالاد ماکارونی را آماده کردم. اوف. آخر چرا باید بین نوشتن و نقش زدن و خواندن و از آن طرف، تمیزکاری یکی را انتخاب کنم؟ تا کمی لذت میبرم از مطالعه و به اندیشیدن و کارهای شخصی رسیدن، یهو به خودم میآیم که خانه بَلبشو شده.
در همین افکار هستم که یهو دیدم ساعت ۱۱ظهر است. خستهام. حوصله دوش نداشتم اما باید میرفتم. به دوستم زنگ زدم. احوال مادر را تلفنی پرسیدم.
آزادنویسی در مورد صد کلمهیهمیشگی را در مورد ادامه واژهها انجام دادم. خیلی چیزی نیامد به زبانم راستش.
ده صفحه از «حرف و سکوت» خواندم.
کمی ادامه دادم داستان کوتاهم را.
شعر از شهریار خواندم:
پاشو اِی مست که دنیا همه دیوانهی توست
همه آفاق پُر از نعرهی مستانهی توست
درِ دکّانِ همه باده فروشان، تختهست
آنکه باز است همیشه، درِ میخانهی توست
شب به باغ رفتیم. یک ضربالمثل نه چندان قدیمی هست که میگوید: روزی که کوزتوار است از صبحش پیداست.
خلاصه با خستگی تمام به خانه رسیدم و کارهای ریزه میزه را سامان دادم اما اینجای قضیه کمی دارک شد. کدر شد. از کدر هم کمی آنطرفتر. مهمان آمد. چه مهمانی. به صرف چای و شام. اجازه میخواستم غش کنم. اما در آن مقال نمیگنجید.
شبِ عالی، پرتقالی
مدرسه بودم و زنگ ورزش داشتند بچهها و دو مجروح.
رفتم خانهی ماماناینها و الهام بود و فاطمه آمد. تا شب آنجا بودم. چقدر خوب بود که غذا نپختم.
ویدئوهای تدریسم را از تلگرام برداشتم و دستهبندی کردم تو موبایلم.
شعرکی نوشتم.
با سهیل حرف زدیم.
سرم خیلی درد میکند و میخواهم بخوابم.
از عبادت، آزادنویسی و نرمش صبحگاهی میگذرم و فقط تفاوتهای امروزم با روزهای دیگرم را مینویسم. در وبینار آشنایی با سامانهی حضور و غیاب جدیدمان به اسم آذرخش شرکت کردم. تفسیرهای گوناگونی دربارهی این سامانه وجود دارد یک عده میگویند میخواهند عملکرد را ببرند زیر ذرهبین و همان اضافهکار را هم نپردازند (البته ما اضافهکار نداریم و اضافهکار ما اسمش حقالتدریس است). عدهای هم میگویند برای راحتی کار است. «در کل این همه سامانه؟ کاش یک سامانه جمعوجور وجود داشت که همه بخشها در آن جمع میشد.» جملهی داخل گیومه آرزوی خانم دکتر حنیفی مهربان بود که برای احوالپرسی به اتاقم آمده بود.
گوش شیطان کرخیابانها خلوتتر از دو روز پیش بود.
در وبیکار سرزبان آزادپرسیام بد نبود، اما پرسشگری تمرینیام به بنبست خورد و مکالمهی درست و حسابی شکل نگرفت. الهه جان با گفتن فدای سرتان دلداریام داد. اگر استمرار داشته باشم اوضاع بهتر میشود. همچنانکه تازه دو روز است در آزادنویسی وبینار نویسندهساز شرایطم بهتر شده است و احساس میکنم کلمهها راحتتر در صفحه ورد جاری میشوند. شما میدانید همتایان چه تأثیری بر دیدگاههایتان دارند؟ اگر نمیدانید به پادکست وبیکار سرزبان گوش دهید. اگر میخواهید دربارهی گزارش نیک و آزادنویسی بیشتر بدانید پادکست امروز وبینار نویسندهساز را گوش دهید.
اصلاحات جلسه حضوری پروپزالم با استاد مشاور همکارم را انجام دادم و برای استاد راهنمای اولم ایمیل کردم. فردا باید زنگ بزنم و اسامی داوران را بپرسم و برای امضای فرمها جهت رفتن به تهران هماهنگ شوم. اضطراب رفتن به تهران دارم که دارم، قرار نیست تسلیم اضطرابم بشوم و هی دور خودم بچرخم. برای گرفتن تأییدیه کارورزی 2 با مرکزی در زنجان هم هماهنگی کردم، انشاالله پس فردا میروم برای گرفتن امضا. چند تا از درسهایم هم تأیید نهایی شد، اینها گامهایی بود برای مواجهه با اضطرابم و زدن در دهان آن منم که میگوید نانت نبود آبت نبود سر پیری دکترا خواندنت چه بود.
از کتاب «لمس» محمدرضا کاتب هم چند صفحهای خواندم این پاراگراف را امروز رنگی کردم: «ریحانه از اینکه بدهیاش روز به روز بیشتر میشود لذت میبرد، چون کمتر درد میکشید: «میگویند آدم تا وقتی به دنیا میآید دو تا ترس همراهش است. ترس از سقوط که ماده است و ترس از صدای خیلی بلند که نر است. باقی ترسهامان هم بچههای آن دو تا هستند که به مرور زندگیمان برایمان جور میکند. فکر میکنی از چشم من، تو بیشتر میروی پشت کدامشان قایم میشوی.» ریشهی ترس من چیست؟ ترس از سقوط یا صدای بلند؟ یا هر دو؟
در کانال ناعمه سجادی معرفی کتاب «والد متصل؛ راهنمای تخصصی فرزندپروری در دنیای دیجیتال» را دیدم. نسخهی الکترونیکیاش را پیدا نکردم. اما کتاب الکترونیکی مشابه با عنوان «راهنمای فرزندپروری در عصر دیجیتال» را از طاقچه بینهایت دانلود کردم. درست است فرزند ندارم، اما عمه و خاله که هستم. دیشب با محمدحسن سر استفاده از گوشی مامانم چالش داشتم. رمز ورود گوشی را عوض میکنیم، اما مامان جان حریف نگاه محمدحسن نمیشود. خودش قفل صفحه را باز میکند و گوشی را به محمدحسن میدهد. البته وقتی ریحانه و رضوانه زیاد فیلم میبینند هم دچار عذاب وجدان میشوم. گرچه آنها میگویند بزرگ شدهاند و حواسشان به درس خواندنشان هم هست.
یک نامه تنظیم میکنم و سپس میخوابم.
1405.7.6
قهرمانی
#گزارش_نیک
https://t.me/bidemajnoon9
06/07/1405
گزارش نیک 139♥️🐌
سال واژه: در مسیر معنوی
نمره روز: ده از ده
1. صبح را با بیست دقیقه تمرین مدیتیشن تمرکز بر روی تنفس آغاز کردم.
2. گزارش اندازهگیری عوامل زیان آور سال قبل چه میگفت؟
به جان گزارش اندازه گیری عوامل زیان آور محیط کار سال قبل افتادم. ایستگاههای کاری که اندازه گیری انجام شده بود را در یک اکسل وارد کردم. فردا اندازه گیری سال 1405 را داریم. امیدوارم بتوانم یا در حد سال قبل یا بهتر از آن آنرا اجرا کنم. دست تنها هستم. هر وقت هم که در منزل آنقدر کار میکنم که نه دیگر وقتی برای نوشتن میماند نه خواندن و نه تمرین ری-کی و مدیتیشنهای یک ساعته و دو ساعته دلم بیشتر میگیرد.
3. برفک زدایی.
مادرم دیشب تا چهار صبح بیدار بود. به برفکهای فریزر چاقو و چکش میکوبید. آخرین باری که فریزر را برفکزدایی کرد، آنقدر دور یخچال چرخید و آب جمع کرد و با چکش و چاقو به جان یخهای سنگ شده افتاد که حوالی ساعت سه بامداد با آمبولانس راهی بخش ICU بیمارستان آتیه شد. اختلال گوش داخلیش برای اولین بار از استرس و کار زیاد بالا گرفت و چون سرگیجهها با علائم سکته یکی بود دو شب بستری شد. دیروز به من اجازهی کمک نداد، اما امروز که از او پرسیدم مادر کمک نمیخواهی در کمال تعجب گفت که از پا و زانو افتاده بود. این بود که گذاشت دست به کار شوم. سشوارم را برداشتم و با کمک سه راهی آنقدر به یخها نزدیک شدم که بیست دقیقه نکشید که یخهایی به قطر دست کم پانزده سانتیمتر و به پهنای پیشدستی یکی پس از دیگری خودشان را از سیمها و دیوارههای طبقهی بالای فریزر رها کردند و کار تمام شد و ده دقیقه بعد مادرم با خیال آسوده چای کیسهای که برایش درست کرده بودم را مینوشید. هر چند که زیر لب هم می گفت که میدانستم که جواب آن یخها فقط چاقو و چکش بود. من هم دوباره به پشت لپتاپ برگشتم.
4. 800 سی سی آب نوشیدم.
5. در وبینار روزانه نویسنده ساز شرکت کردم.
6. 25 دقیقه بداهه داستان نوشتم.
داستانم در مورد حال و هوای این روزهای خودم بود. حال و هوایی که با هیچ کس در موردش صحبت نکردهام. از افزایش علاقهام به مدیتیشن و آدم گریزی ،خواندن داستان کوتاه و افزایش شل شدگیم به کارهای شرکت.
7. . ثبت نام کارشناسی ارشد علوم پزشکی.
وسط کلنجار رفتن با کارهای شرکت بودم که ناگهان کسی به من گفت به سایت سنجش پی بروم شاید یکبار دیگر فرصت ثبت نام ارشد را به داوطلبان جا مانده داده باشند. دقیقا هم همینطور بود. از چهارم تا ششم مهرماه فرصت دوبارهی ثبت نام گذاشته بودند. این بود که دست به کار شدم. اینترنت قطع شد و وصل شد، اسکن مدارک را نداشتم و یا سایزهایشان به فرمت درخواستی نمیخورد اما من خونسرد ماندم و خدا رو شکر انجام شد.
8. 90 درصد روز را آرام و شکرگزار ماندم.
9. وسایل فردا را در کوله پشتیام جمع کردم. فردا باید به کارخانه بروم.
10. سپاسگزاری
سپاسگزارم برای یک روز بیدغدغهی پر شده از کار در خانه، وبینار نویسنده ساز، گزارش نیک و نوشتن با استاد شاهین ♥️جان و دوستان ♥️اهل کلمه.
سالواژهام:صبر
-قصهی« تاریکی در پوتین »و « سپرده به زمین» از کتاب یوزپلنگانی که با من دویده اند بیژن نجدی را خاندم .
«جمعه پشت پنجره بود. با همان شباهت باورنکردنیاش به تمام جمعههای زمستان.یکی از سیمهای برق،زیر سیاهی پرندهها شکم کرده بود. پردهیاتاق ایستاده بود و بخار هیزمی با صدای گنجشک میسوخت»
«همان شب پدر پوتین را به خانه برد و آن را روی طاقچه گذاشت.در اتاق را نبست.پرده را کنار نزد.رختخاب پهن کرد دراز کشید و با چشمهای باز خابید.کمی بعد یا قبل از نیمهشب رودخانه از لنگههای باز در به اتاق آمد و از روی پدر و پوتین رد شد»
-بالاخره بعد از شش ماه وقفه به میادین ورزشی برمیگردم .پیلاتس را ثبت نام کردم.
-در نویسنده ساز ۲۵دقیقه آزادنویسی کردم.
-قصهی عدل از صادق چوبک را بازخاندم.
-سی دقیقه پیادهروی کردم.
ششم مهرماه سال ۱۴۰۵:
به خود جسارت این را دادم که برای بار نخست گزارش نیک را در سایت مدرسه نویسندگی بارگذاری کنم، اما برای آشنایی اولیه کمی به گزارشات نیک دیشب نگاهی انداختم و گمان میکنم گزارش من آنچنان هم نیک نیست….
قلمِ دوستان به قدری گیرا و عمیق بود که گویی یک چماق سرم زده شد و داد زد: ” تو میان این همه افراد حرفهای میخواهی نوشته ای نه چندان پر محتوا به اشتراک بگذاری؟”
زیادی خجالت زده شدم ولی گفتم هر چه باشد شروع کردن بهتر از شروع نکردن است.
متاسفانه امروز حال چندان خوشی نداشتم به این علت که ناخوش شده بودم و شب را هم خواب مطلوبی نداشتم با اینحال هر چه در توانم بود سعی کردم انجام دهم؛ گمان میکنم خواندن کتاب چهار میثاق هم در انجام کارها حتی با بیتمایلیِ سمج و مصر بیتاثیر نبوده؛
این کتاب چالشی بزرگ برای گشودن قلب و ذهن انسانی پخته شده از تعصبات و باورهای ریشه زده است اما دوست دارم کمِ کم بیشترین تمریناتش را انجام دهم.
گوش دادن به پادکست دانلود شده جافکری موقع خاموشیِ برق ایده خوبی بود که خودم پیدا کرده بودم، درست است که قسمت اولش کمی دلشوره آور بود چون برای من که در اوایل دهه بیست سالگی هستم را بیشتر دچار اظطراب کرد با اینحال تلنگری خوب بود تا خودم را جمع کنم.
از شرکت در وبینار نویسندهساز هم بسیار راضی بودم، همیشه چیزی برای یادگرفتن پیدا میشود و این یعنی یک درصد قدم بهتر برای ساختن زندگی خوب و انسانی خردمند و فرهیخته شدن.
حالا که انتهای شب شده گذر زمان دوباره من را درگیر خود کرده، ترس از آن که در آینده آن چه را که میخواهم به دست نیاورم و آن کسی را که دوست داشتم شوم، نشوم.
گمان میکنم این نگرانی خوب است؛ حداقل بیخیال نیستم.
سلام سارا جان
چه خوب که به جمع پیوستید.
مشتاق خوندن نوشتههای بعدی شما هستم.
حتما شما هم میشناسید اساتیدی را که کتابهاشان را گم میکنند. آخر آنقدر کتاب دارند که نمیدانند کجا میگذارند و به چه کسی هبه میکنند.
اصلا چه معنا دارد یک استاد، هر چقدر هم بزرگوار باشد، این قدر زیاد کتاب داشته باشد؟
من که بخیل نیستم، برای خودشان میگویم. که گرگیجه نگیرند و خروارخروار کتاب را زیرورو نکنند که بیابند جلد مفقود یا مفقوده را. (کتابها از نظر من نر و ماده دارند).
در نهایت بعضیهاشان، همین اساتید را میگویم میروند به کوری چشم بعضی از شاگردهای کتابدوستشان چندین جلد کتاب لغت و فرهنگ و اینا میخرند که بیایند و پزش را دهند.
حالا ناز شصتشان. دمشان گرم. گوارای وجودشان. مبارک تن و بدن و چشمهاشان.
اما از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد. بنده هم امروز کلی کتاب خریدهام. بعله.
اینطوریهاست که با رسیدن کتابها به دستم دیگر پاک از سرم پاک میشود که امروز را چه کردهام یا نکردهام.
اصلا چه اهمیتی دارد امروز خواندهام، نوشتهام، یا اصلا به کل روزم ر…دهام.
مهم این است که من کلی امروز با ورقهای کتابهای رسیدهام کیف کردهام.
شما هم اگر دلتان میخواهد کیف کنید فردا یک سری به کانالم بزنید تا عکسشان را ببینید. ولی میدانید که عکس کیف نمیدهد. باید کتابها را بویید. ورق زد.
میشود مثل بنده پولهاتان را جمع کنید و اگر استادی داشتید که پز کتاب بهتان داد زود بروید و چندتا بیشتز از او کتاب بخرید.
چه اشکالی دارد.
ولی این کارها را نکنید، عاقبت ندارد. من این کتابها را خیلی وقت است که خریدهام و امروز به دستم رسیده است. وگرنه ربطی به هیچچیز و هیچکس ندارد. 😄
https://t.me/manesehchtgrh
ساعت ۷ صبح مامانم را به بیمارستان بردم؛ نوبت چشم پزشک برایش گرفته بودم. در زمانی که آنجا منتظر نشسته بودیم، کمی از «قمارباز» را خواندم.
فصل سوم سریال walking dead: dead city را دیدم و این دیالوگ خیلی به دلم نشست: «اگه حاضر نباشی چیزی که داری رو با بقیه تقسیم کنی، به چه دردی میخوره؟».
یک داستانک نوشتم و در کانالم گذاشتم.
با دوستم در کانادا صحبت کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. با هم ۲۵ دقیقه آزادنویسی کردیم. اولش از خودم نوشتم و بعد دو تا داستانک. خودم هم داستانکهایم را تحلیل کردم و به کلی پرسش و پاسخ رسیدم. در آخر هم یاد فیلم love story افتادم و از آن نوشتم.
فیلم «داستانهای موازی» را دیدم.
کمی زبان اسپانیایی خواندم.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
صبح پشت پردهی تور، آبی آسمان بود و شاخههای سبز انار.
با دولینگو زبان خواندم.
قدری تئوری شعر خواندم.
سبزی پاک کردیم در ایوان خانهی خاله با مامان و خاله.
با مامان رفتیم دکتر.
خرید و گشت و گذار در میدان نقشجهان خوش گذشت.
خسته و له برگشتیم خانه.
چای زدیم و همسخن شدیم. همدلانه گریستیم و خندیدیم.
– روی تابلو با فونت درشت نوشته شده بود: «انجیل و گردو». باید میپرسیدیم کدام اِنجیل را میفروشید. یادت افتادم که به انجیر میگفتی انجیل.
– به دوستم گفتم «میخواهم جبران کنم برای خودم تمام سالهایی را که پاره شدم.» همینطور بیهوا جاری شد، انگار دلم همین را میخواهد. امروز در موردش آزادنویسی کردم.
– قبل از آزادنویسی مغزم میگفت برو قهوه آماده کن، از صبح قهوه نخوردی، حق داری. همهی اشتیاقاتم را برایم زنده میکرد. میدانستم که باید سگمحل کنم این فکرها را و کردم البته.
– انارها از شاخهها آویزان شدهاند.
– جاده، جاده، جاده.
– دختربچه مرا آرایش کرد. نمیدانم صبوربودن در برابر بچهها از قبل روی بعضی از آدمها نصب است و یا یک ویژگی اکتسابی است. هر چه هست من ندارمش.
– خدای خوبم، رفتنم خالی از دلگرمی است و ماندنم خالی از امید. مرا دیگر رفتن و ماندن یکیست. حالا تنها نخ تسبیح زندگیام شمایی که میکوشم آن را رها نکنم.
– الهی شکرت…
گزارش نیک ۶ مهرماه
دیروز استاد گفت که اگر آب دستم هست زمین بگذارم و بروم کتاب تقویم بیهدفی را بخوانم.
بلافاصله پس از وبینار با شهر کتاب تماس گرفتم. تنها یک نسخه از کتاب موجود بود. گفتم کنار بگذارند. صبح کلهی سحر بیدار شدم. امورات صبحگاهیام را انجام دادم و راهیِ شهر کتاب شدم. کتاب را خریدم و دردَم شروع کردم بهخواندن. تجربه و برداشتم را در گزارش نیک بعدی میگویم😊
امروز باشگاه نداشتم. پیادهروی کردم. اندکی هم دویدم.
تمرینجا خیلی خوش گذشت. یک نکتهی اساسی هم یاد گرفتم. یادداشتش کردم ها! یادم نمیآید چه بود! معذرت!
بهوقتِ پرسهزنی در سایت مدرسهی نویسندگی، از میان دستهبندیهای بخش بایگانی «کلمه» را از نظر گذراندم.
کلمهبرداری کردم.
در بخشی از آزادنویسیام خروارخروار بدوبیراه نثار موجود آدمنمایی کردم که دارد روی اعصابم راه میرود. حسابی که تخلیه شدم، نفس راحتی کشیدم. بعد از تصمیمها و دغدهایم نوشتم. (دغد: نوواژهی استاد)
خدا را شکر امروز هم نوشتاردرمانی کردم.🌱
خودپند امروز: در دنیای امروز که محتوا از درودیوار میریزد، وقتی تکتک لحظههایم را با کارهای ارزشمند پر میکنم دیگر نه جایی میماند و نه میلی برای سرککشیدنهای الکی و پرسهزدنهای بیخودی در شبکههای اجتماعی و محتواهای بهدردنخور.
شبتون نیک☘️
سال واژه: تداوم.
– رفتن به بانک برای صادر کردن کارت جدید.
چون قبلی رو هفتهی گذشته در بابلسر گم کردم.
– خرید نون و ایستادن در صف نانوایی بعد از مدتها.
– آزادنویسی کردم.
– خوندن کتاب «ماجراجوی جوان» نوشته ژاکسرون.
یک داستان زیبا برای دورهی سنی ِنوجوانانه.
– برقها رفت و نت اذیت میکرد و نمیشد وبینار را با قطع و وصل دنبال کرد.
پس رفتم باشگاه و ورزش کردم.
– خرید با همسر برای خونه. زبان دیگه قاصره از این همه گرونی.
واقعن معلوم نیست دیگه تا جا میشه ادامه داد.
– بعد از گرفتن دوش و خوردن شام نشستم، سر گوش دادن به پادکست نویسندهساز و همگام شدن با بچهها.
نوشتن هزار کلمه آزادنویسی در 25 دقیقه به قول استاد آزادنویسی به معنای واقعی کلمه. صحبت از دست نویسندهساز و آخرین انگشت که مربوط به گزارش نیک بود.
در گزارش نیک 138. شنیدن اسم بچهها که خودم هم مثل همیشه در بین اسمها حضور داشتم با افتخار.
– گپ زدن با برادر و …در کانادا و شهر تورنتو و پرسیدن از وضعیت اقتصادی اونوریها و فهمیدن اینکه اصلن اینطور که اینا اینور میگن نیست و طبق معمول بدبختتر از بدبخت خود بدختمونه.
به خودم از یک تا 10عدد 7 رو میدم.
تا گزارش نیک بعدی بای.
نوشتم
خواندم
خوابیدم
خوردم
رفتم
آمدم
بعد هم شب شد.
امروز با صدای داریوش از خاب بیدار شدم. صدای خود داریوش هم که نه. صدای لناداریوش. زبان همینقدر چیز بهم ریختهای است نه؟
وبینار را ببودم و هزار کلمه نوشتم. جهت درمان حلق کجدار و مریضم دو بستنی چوبی خوردم. بله مریض.
نویسندگی خلاق پیشرفته را هم ببودم. چقدر خوش گذشت. دارد سخت میشود. بازخوردش را هم ببودم. البته اگر چند دقیقهای که خابم گرفت را حساب نکنیم. صداها را میشنیدم. باور کنید. این اخلاق عمهی مادرم است. میخابد و میگوید گوش میدادم، حواسم بهتون بود. حالا میفهممش. بعضی وقتها بدن آدم خاب است ولی واقعن دارد میشنود. حواسش هست.
در دیوان حسن دهلوی پرسه زدم. حالا هم دارم میخابم. خابِ سرماخوردگی خوب است. میپسندمش. حالا اگر وسط خابیدنهایم بیدار شدم و دیگر خابم نبرد، شاید شبی ماجرایی چیزی هم دیدم. از آنتونیونی. امروز به آشفتگی زبان دامن میزنم.
دوستدار شما، لنا
امروز از جلوی مدرسه راهنمایی سال ها پیش در آنجا درس می خواندم رد شدم وقتی به یکی از پنجره های کلاس طبقه دوم نگاه می کردم، جاتون سبز، از ته دل خندیدم.
یکی از روزهای زمستان را به یاد آوردم، بعدازظهر در زیر زمین مدرسه از صدا و سیما گزارشگر وفیلمبردارآمده بودند، از کمک های دانش آموزان فیلم برداری و مصاحبه کنند، هرچند دانش آموزانی که بنا بود در برابر گزارشگر مصاحبه شوند، از قبل مشخص بودند، با این حال همه می خواستندزودتر بروند که در فیلم برداری حضور داشته باشند.
یکی از همکلاسی ها گفت حالش خوب نیست ونمی تواند تا زیرزمین بیاید شماها بروید، من هم رفیق باز گفتم ما هم نمی رویم و با تعدادی از بچه ها درکلاس ماندیم، همه چیز به خوبی بود تا اینکه معصومه از نامادری و نارضایتیش گفت، گریه کرد، در حین گریه گفت می خواهم درس بخونم دکتر شوم تا نجات پیدا کنم، معصومه و دکتر شدنش همه خندیدیم دوباره گفت چرا می خندید گفتیم ثلث اول دوتا تجدید آوردی ریاضی و زبان
چه طور می خوای دکتر بشی، گفت درس می خوانم می توانم دکتر شوم، معصومه رو به من کرد و گفت نظرت چیه من نمی توانم دکتر بشوم.
ناگهان من داد زدم هو هو سرخپوستا حمله کردن، هو هو سرخپوستا حمله کردن. همکلاسی های دیگر هم به تبعیت از من داد می زدند و همه باهم می گفتیم، هو هو سرخپوستا حمله کردن. ناراحتی یک آدم با هو هو سرخپوستا حمله کردن چه ارتباطی دارد نمی دانم.
هیچ وقت نفهمیدیم ناظم چه طور خودش را به طبقه دوم رسانید و کلی بهمون دعوا کرد، البته مشخص نشد شروع کننده من بودم، یادش بخیر از دوستان همدل و با معرفت.
امروز معصومه متخصص قلب است. بقیه همکلاسی ها نیز افراد کمی بلندتر از اطرافیان خود شدند.اما تحمل روزهای سخت هنوز با همه ما هست.
و گزارش نیک ۱۳۹ نیز مختومه شد.
گزارش نیک ۳۶
ساعت خوابم جوری افتضاحه که اصلا نمیدونم.
ولی زیاد نوشتم، خوبم خوندم. اینش مثبت بود.
کانالم رو دیشب بهروز کردم. یا شاید بهشب کردم. نمیدونم.
«جنگ آخرالزمان» از جذابیتش کم که نمیشه هیچی، زیادم میشه.
اینکه حدود هزار صفحه بنویسی و هنوز جذاب باشه، خیلی سخته.
گاهی ۵ صفحه که مینویسم و خودم میخونم، توی صفحهی ۴ حوصلهام فناییده میشه. فناییده داریم؟
روزنویسی کردم. ورزشم کردم. قدمم زدم. شعر خوندم.
«نویسندگی خلاق پیشرفته» برگزار شد. «استاد» ایراد کارم رو گفتن.
شاید کلا یه موضوع دیگه بنویسم. نمیدونم چه مرضی دارم دوست دارم از اول شروع کنم.
دلم خیلی برای «استاد» تنگ شده بود. باید خودم رو به «وبینار»ها برسونم.
چون کم خوابیدم، امشب زود میخوابم و سریال نمیبینم. قبلش آزادنویسی میکنم.
پای «تاکسیدو»، جای آمپولایی که زدن درد میکنه. کاش همه درداش مال من بود. بچهها و حیوانات نباید اذیت شن. ما مثلا «آدم بزرگا» به جهنم.
کانال تلگرامم:
https://t.me/saaye_zaad
نمرهی امروز: ۷/۵ از ۱۰
۱. خلاصهای از ۶ مهر
_مدرسه رفتم. آقای مدیر، مثل هزار بار گذشته، به موهایم گیر داد و گفت: «آقای احسانی؟! نمیدونم آرایشگاه کجاست؟ میخوای باهات بیام؟» بهاش توجهی نکردم و به صف کلاس دوازدهم تجربی پیوستم.
_معلمان درس میدادند و ما هم در دو میز اول، که روبهروی معلم بود، دربارهٔ اینکه «آیا Ana de Armas خوشگل هست یا نه؟» بحث کردیم. (واقعاً چندان خوشگل نیست.)
_زنگ آخر ورزش بود؛ من هم به خانه رفتم. چون خیلی دیر خوابیده بودم، خوابم گرفت و ساعت ۱۷:۰۰ بیدار شدم و شروع کردم به آزادنویسی.
_با پایان وبینار، انگلیسی خواندم که در حینش برق رفت تا ساعت ۲۲:۰۰.
امروزم: ۵/۱۰
۲. پارهفکری از یک مغز رو به زوال
_چرا Ana de Armas چندان زیبا نیست؟ باید برگردیم به قبل… بسیار خستهام. ولی باور کنید که کلی مدرک و حرف برای گفتن دارم، اما خستهام. خوابم میآید.
سالواژه: رشد پلهای
•دلم نمیخواست گزارش نیک بنویسم؛ اما مگر باید همیشه به حرف دل گوش داد؟
•صبح زود، تقریباً ساعت پنجونیم بیدار شدم.
•به شرکت رفتم و تلاش کردم گفتوگوی موفقیتآمیزی با مدیر دربارهٔ استخدامم داشته باشم. به نظرم تا الان ۶۰ درصد قضیه اوکی شده! امیدوارم هرچه خیر و صلاح است، رقم بخورد.
•غروب، آسمان گلبهی دلبرانهای را تماشا کردم. به کتابفروشی رفتم و با فروشنده، دختری با چهرهای مهربان و موهایی که با کانزاشی گوجهای بسته بود، همصحبت شدم. حس لطیف و بوسیدنیای داشت!
•وقتی به خانه برگشتم، اتفاقات شرکت و گفتوگویم با مدیر را جزءبهجزء برای مادرم تعریف کردم.
اما حسابی اعصابم خرد شد! بعضی مسائل را بدون احتیاط برای چند نفر از همکارانم هم تشریح کرده بودم که واقعاً لزومی نداشت.
سیاست هم خوب چیزی است آخر، دختر!
خیلی overthink کردم، اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که خوب شد حداقل اول راه متوجه شدم. هنوز اتفاقی نیفتاده و جلوی ضرر را هر وقت بگیری، منفعت است.
• «نگرانی هرگز اندوه فردا را از بین نمیبرد، فقط شادی امروز را تباه میکند.»
-لئو بوسکالیا
این جمله گزارش نیک انگار مخاطبش من بودم!
•الان خوشحالم که بی پرده گزارشم را نوشتم.
https://t.me/WaterLilyEcho
مستمرن طاقباز، دراز به دراز خوابیدهام و روزم را گزارش میدهم.
دیشب خوب نخوابیدم.
خیلی وقت است شبها بد میخوابم.
بیخیال، اینجا مطب متخصص خواب نیست.
صبح، بعد بیداری ننوشتم.
تندی رفتم آشپزخانه.
امور را نظم دادم، که بروم پیلاتس.
آیدا امروز مانده خانه.
دخترم برای انجامِ سفارشِ من و دوستانم، نشسته و مشغول است.
فعالیت عمدهی من، سر و سامان دادن به استوریهایم بود.
برای اعلام آغاز به کارمان در انتشارِ ماهنامهمان.
ماهنامهی چهارگوشه.
پیادهروی نکردم.
آشپزخانه مالی را کاش میشد نکنی.
همانطور که گاهی پیادهروی نمیکنی.😁
آیدا،با سلیقهی منو دوستانم، مشغول طراحی و دیزاین ماهنامه ماست.
عاشق ماهنامه شدم.
همانطور که عاشقِ صفحهی اینستاگرامم و کانال تلگرام و سایتم هستم.
امان از عشق به مال دنیا.
اینجا هم شکر خدا همچنان آباد است.👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
گزارش سی و دوم
سال واژه: تبدیل
بیخوابی به سرم زده بود. سرد بود و تا چشمم بسته میشد صدای سگها و شغالها در گوشم زنگ میزدند.
بعد از طلوع همه چیز آسانتر و زیباتر و حل شدنی به نظر میرسید.
_صبحانه را در طبیعت خوردیم و در گروه هم عکسی حواله کردم و صبح بخیر گفتم.
_کمی پیاده روی اطراف دریاچه و وداع با آن تصویر به یاد ماندنی.
_در ماشین خودم را لای پتو پیچیدم و لبخندزنان خوابیدم.
_با زنگ تلفنم بیدار شدم. دل سپردم به وبینار نویسندهساز. دو قسمتی گوش کردم. کمی هم تمرینجا بودم که تونلهای پی در پی اجازهی آنتن دهی نمیداد.
_از مرد خونگرم دوست داشتنی نارنگی خریدیم. عطر نارنگی از انگشتانمان بلند میشد و همه جا اثرش را میگذاشت.
_کمی ترافیکِ همت. نهار حاضری و استراحت.
_آغشته شدن به فکر سفرنامهای که قولش را به خودم دادم. باید زودتر شروع کنم تا جزئیات فراموشم نشوند.
_کیک تولد مهرماهیِ پر مهر و ماهم را خوردیم و گفتیم چقدر تازه است.
_فیلم روز یونابامبر بود که بر اساس واقعیت بود. بعد مدتها ارتباط برقرار کردن با رشتهام دوست داشتنی بود. فیلم هم تازه و داغ و ناب چسبید.
_خواب. امشب مرا پذیرا باش.
راستی خدایا شکرت.
امروزِ من
امروز به آنشکل که باید جلو نرفت. اما آنشکلِ ناراحتکنندهای هم نبود؛ بیشتر شبیه روزی بود که در آن قدمهایت را برداشتی، ولی کفشهایت توی شن فرو میرفت. نوشتن، خواندن و مطالعه برای آیلتس، آنقدر کم بود که انگار اصلاً نبود.
خیلی زیاد تمیز کاری کردم و به رمان «شکوفههای عناب» گوش دادم.
«اینجا تهرونه. گرز رستم هم گرو نان است.»
توانستم احساساتم را مدیریت کنم. در فرهنگ ما، کسی که احساساتش توی صورتش هویدا شود، عیبش میگذارند؛ به او میگویند «ساده» و «بیسیاست». اما حقیقتِ این ماجرا، ظریفتر از این حرفهاست.
کسی که احساساتش را برای هر چیزی خرج نمیکند، بخل نمیورزد؛ بلکه آنها را جایی خرج میکند که ارزشش را داشته باشند. بلد باشد در تنگناها آرام باشد، در موقع لزوم سرد و حسابشده، و در جای درست، گرم و صمیمی. این نشانِ بلوغ فکری است. منطقی بودن، از احساساتی بودن، نه بدتر است، نه ننگ. بلکه یک جور کمال است؛ کمالی که دردش را دارد، اما ثمرهاش شیرینتر است.
چند گزارشِ از دیروز خواندم. اما راستش را بخواهی؛ فقط سرسری از رویشان عبور کردم و از کنار جزئیات تند رد شدم.
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
۱ صبح رفتم سرکار پسرم رفت مدرسه دخترم بردم مهد
۲ توی محل کارم یکی گفت یه رمان نوشتم میخوام بدم چاپ میترسم سرقت بره..خنده ام گرفت حس شاهین کلانتری گرفتم گفتم سرقت؟؟! نگران نباش این چرندیات تو سرقت نمیرن.
۳ پام هنوزم درد میکنه یعنی میشه خوب شه؟
۴ اخبار گوش دادم
۵ رفتیم خونه ناهار خوردم و به بچه ها دادم باز مدرسه ها شروع شده و پسرم درس نمی خونه
۶ به اخرای وبینار رسیدم ضمنش شام درست کردم.
۷ دارم ادامه رمانم رو می نویسم از دست بچه هام اومدم توی یک اتاق تاریک
۸ به شوهرم گفتم برو بنزین بزن برام…گفت چقدر بنزین میسوزونی تو..حالا خوبه کارت سوختمم و همه چیزم مال خودمه
۹ خوابم گرفته…باید بنویسم…
مخلصم.
گزارش نیک
_ من صفر هستم؛ همهچیز از من شروع میشود. من و داداشم همهچیز را میسازیم.
صفر و یک.+ کتابی جالب برای بچهها در طاقچهی بی نهایت
🎀 نام این فصل از زندگانیِ من
«تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟»
«از کوتهی ماست که دیوار بلند است.»
💞 امروز چهار مدل جمله خبری، پرسشی، امری و عاطفی را توضیح دادم. تکتک جملهها را خواندم. مشکلی که بچهها دارند این است که فرق بین محاوره و متن نوشتاری را خوب نمیدانند. باید طرح درسی درست و حسابی ترتیب داد.
💋 از «آیا باهوش بودن کافی است؟» نوشتم؛ از مقایسه خرگوش و لاکپشت و معرفی «تلهی نبوغ». مثالهای این کتاب از آدمهای مشتاق، هیجانانگیز است.
🌎 آنقدر مشتاق نوشتنم که برای نوشتن لحظهشماری میکنم.
☃️ صبح با همکارم دست دادم و گفت: «دستهایت یک حالت خاصی دارد.» گفتم شاید از بس تایپ میکنم؛ البته در دلم گفتم: دستهای نویسنده. پیشنهاد مطالعه
🎣 محتوای جلسه اولیا را آماده کن.
📌 چگونه قصهگوی بهتری باشم؟ چگونه به دانشآموزان قصهگویی را آموزش دهم؟ تقویت هوش روایی بچهها.
🎀 شرکت در وبینار خانم دشتستانی و خوانش جذاب از کتاب.
🪡 دوست دارم آینده را ننگرم. اصلا دوست دارم هر روز را برای همان روز زندگی کنم. با شوق و اشتیاق. آینده ترسناک است؛ گذشته چندان افتخاری ندارد. پس چرتکه را کنار گذاشتن و لیموی زندگی را چلاندن تا ته. 🍋🍋
فاینمن، فیزیکدان بزرگ، مینویسد: «مزه واقعی زندگی به همین آزمون و خطاهای همیشگی است، فارغ از هر ظرفیتی، چقدر میتوانید پیشرفت کنید.»
_ صفر بودن هم خیلی بد نیست؛ جایی است که همهچیز از آن شروع میشود.☺️
✍ چگونه میشود هرم مازلو را به بچهها آموزش داد؟
🐿 یک کرمکتاب جدید در یوتیوب یافتم. خیلی انگیزهبخش است برای یادداشتبرداری و صفحات صبحگاهی.
🎂 در تعریف هنر، شاگردم گفت: «هنر یعنی ساختن دنیای جدید.» این بچهها هم چه چیزهای جالبی میگویند.
🐥 این بود از گزارش نیک من.
راستی، سالواژه: غرقگی.
۱. صبحی را آغاز کردم که هیچ میلی به آغاز نداشت.
۲. ذهنم بدون توقف برای تمرینهای سفالگریام ایده میساخت. بدون تمرین واقعی خستهشدم.
۳. نوشتم، خواندم، نقاشی کشیدم تا به وبینار رسیدم.
۴. آزادنویسی امروزم را بیشتر از همه آزادنویسیهایم دوست داشتم. حتی با اینکه سه بار، باحضور مشتری و کارکنان شکست ولی همچنان ادامه داشت.
۵. کلاسم امروز روی نقاشی تمرکز داشت. خیلی خسته بودم با تکنیک رنگ هم کامل آشنایی نداشتم واقعا اذیت شدم و دیرتر از ساعت همیشگی هم تمام شد.
۶. بیخیال شام شدم.
۷. شب بخیر.
گزارش نیک – ششم مهرماه هزار و چهارصد و پنج
/✽ بنویس. خسته نشو. ادامه بده. معجزه در انتهای شب رخ میدهد. ✽/
✽ صبحانه دیروز را تکرار کردم. چرا که نه؟ لذت تکرار، لذت تازه آنلاک شدهی اینروزهایم شده.
✽دینگ! آزادنویسی کردم. بیست و پنج دقیقه. دینگ!
✽ رفتم تو لباسهای ورزش، مت را پهن کردم، دمبلها را برداشتم و رفتم به جنگ با خودم. حسابی خستهام کرد. اما شنیدن آفرینها، خستگیام را دلچسب میکند. بعضی خستگیها، یک نوع رضایت از خود هستند.
✽ دیدم توان و حال کاری را ندارم، سریال خیلی نیمهرهاکردهی عزیزم را پخش کردم. دلم برای خانهام، تختم و تنهایی فیلم دیدن به همراه یک سطل بستنی تنگ شده. وقتی برگردم، گوشیام را میگذارم روی حالت پرواز و دیگر هیچکس را نمیشناسم. هرکس هم پیگیر شد، به قول استاد، میگویم، شما؟
✽ کتابم «چرا تا بحال کسی اینها را به من نگفته بود؟» را خواندم. از ترس از مرگ میگوید. من از مرگ میترسم؟ فکر کنم از مرگ عزیزانم بیشتر از مرگ خودم میترسم.
✽ نویسندهسازیدم. آزادنویسی کردم. سلسه گفتگوهایم را با سانسورکننده درونم ادامه دادم. داشت به جاهای خوبی میرسید که، دینگ!
✽ «پرنده فقط یک پرنده بود» از هوشنگ گلشیری را خواندم. حال و هوای سریال سیلو را داشت. نوشته شده قبل از انقلاب!
✽ از انیمه و نیمچه تاریخش در مقاله «از گالیور تا سندباد» نوشته رضا بهمنی خواندم. درباره سفارش و سفارشیسازی در انیمیشنهای ژاپنی میگوید.
✽ کتاب steal like an artist از آستین کلون را بازخوانی کردن. اولینبار که خواندمش، آنقدر برایم جذاب و روان بود که گفتم باید این را ترجمه کنم. اما مثل تمام بایدهای خاک خورده، دیر رسیدم و چند ماه بعد ترجمهاش را در طاقچه کتابفروشی دیدم. همیشه دیر میرسم. شاید از کتاب روزگفتاری سریالی بسازم. امیدوارم ایندفعه دیر نرسم.
✽ کمی بیحال و دمغم. خلاقیت امشب نتوانست خودش را بین کلماتم جا کند. متن معمولیام را ببخشید. میروم روزنویسی کنم و مدرکش را در گروه بفرستم. بعد هم به خوابی عمیق بروم. قصد دارم زیاد بخوابم.
فاطمه شَبِّه
https://t.me/faashnevesht
سلام
ششم مهر
امروز با کارهای کوچک ولی وقت گیر ، گذشت.عصری در خیابان گلدسته، هتل ویرا وهتل سفیر وهتل عباسی در رقابت همدیگر خیابان را غرق نور کرده بودند ،حیف که سهم من فقط همین نگاه است.
گل
گلها جواب خاک
هستند
به سلام خورشید
بیژن جلالی
ششم مهر
دلم نمیخواهد به دانشگاه بروم، این را از لحظهای که چشمانم را باز میکنم، میفهمم، اما با هر ضرب و زور به راه میافتم. دوماهی میشود که عادتِ چک کردنِ تلفن همراه، به عنوان اولین کار بعد از بیدار شدن را از سرم انداختهام و یک هفتهای میشود که حتی اولین کار بعد از نشستن روی صندلی اتوبوس هم چک کردن موبایلم نیست. همین که مینشینم، نگاه اجمالی به افراد حاضر در اتوبوس میاندازم. دلیلش را نمیدانم اما همیشه نگاه کردن به چشمان افرادی که ایستادهاند در حالی که من نشستهام معذبم میکند. کیکی که خالهام برای تولد مادرم پخته بود را از کیف درمیآورم و میخورم. از بطری آب معدنی بزرگی که همه را به خنده میاندازد آب میخورم تا کیکها راحتتر به سمت معدهام هدایت شوند. کمی به آسمان نگاه میکنم و بعد از همه اینها تازه به سراغ گوشیام میروم. مثل همیشه هیچ پیام و زنگی ندارم. نگاهی به کانال تلگرام دانشگاه و دوستانم میاندازم و فیدیبو را باز کرده و چند صفحه از «حق نوشتن» کامرون میخوانم.
-کلاس اولم داستان نویسی بود. در مسیر از انتخابم پشیمان بودم آخر سگ هشت صبح داستان مینویسد؟ اما برخلاف تصورم خوب پیش رفت. داستان نوشتن را از تمام مدلهای نوشتن بیشتر دوست دارم. امیدوارم تلاشم را در این زمینه بیشتر کنم و بیشتر از آن امیدوارم تلاشهایم ثمربخش باشند.
– کلاس دومم در لیست انتظار مانده برای همین نیاز است تا حذف و اضافه صبر کنم تا بفهمم میتوانم در آن شرکت کنم یا نه.
– ناهار را در کنار دوستانم میگذرانم. دانشگاه کمی اذیتم میکند، چون بخشهایی که از آنها فرار میکنم و در میان روزمرگی پنهان نگه میدارمشان را در صورتم میکوباند.
– کلاس دومم تحلیل نمایشنامه است، از آن کلاسها که انتظار میرود حرف بزنی و مدام نظری ارائه بدهی. این کلاسها اذیت کننده و انرژیبر است. مخصوصا منی که بیشتر اوقات نظری ندارم و از اینکه مجبور به حرف زدن و گفتن اراجیف نداشتهام شوم بیزارم. و این درحالی است که از استادش هم آنقدرها دل خوشی ندارم. راجع به فرم و محتوا و فن شعر ارسطو صحبت کردیم.
– کلاس سومم میتواند بهترین پایانبندی برای دوشنبهها باشد( البته اگر به همین منوال بگذرد) ، آخروقت است، خستهای، استاد هم کار زیادی ازت نمیخواهد. چه چیز بهتر از این. راجع به پلات و شخصیت، تفاوت داستان و پیرنگ و انواع پیرنگ حرف زدیم. گمان میکنم این تعاریف را برای بار ششم یا هفتم است که میشنوم. هر ترم یک الی دو کلاس از همین جا شروع میکنند.
– موقع برگشت حالت تهوع عجیبی مرا در خود خفه میکند، آنقدر که هوای خنک و کولر روشن اتوبوس هم ذرهای از حال بدم کم نکرد. کمی از نان باقیماندهی ناهارم خوردم. خواهرم همیشه میگوید نان حالت تهوع را بهتر میکند. نمیدانم منطق علمی دارد یا نه اما هربار که گفتهاش را انجام میدهم حالم بهتر میشود. یا واقعا تاثیر نان است، یا تاثیر اعتقاد و اعتماد من به حرف خواهرم.
از انرژی باقیماندهام برای خواندن بخش کوچکی از کتاب فلسفهام استفاده میکنم. داستان گلهای شیراز گلی ترقی را میخوانم و احتمالا زود بخوابم و در خواب به مشتریهای سالمندم لبخند بزنم.
✔️صفحهی صبحگاهی و یوگای صبحگاهی، روزم را جهت میدهند.
✔️در مترو هزار کلمه نوشتم، دومین داستان هیچکاک و آغاباجی را خاندم.
تسلیبخشیهای فلسفی از آلندوباتن را هم امروز آغازیدم.
بیلنگر را پیش بردم. دوست ندارم تمام شود.
✔️تار نواختم، شادمانم که جرأت کردم و صدای ساز زدنم را شنیدم. تمام توانایی من برای امروز بود، خودِ خودم بودم و این را دوست داشتم. راستش نوشتن مرا با خودم روبرو کرده و این خودبینی، به سایر جنبههای زندگی هم تسری یافته.
✔️در تمرینجا علاوه بر زبانآموزی، سخن گفتن هم یاد میگیرم.
✔️در نویسندهساز امروز، کاغذ سیاه کردم.
از لپتاپ دور بودم و ذهنم، دستخوش رخدادهای گوناگون بود، اما شادمانم که رخدادکم برای باشگاه نوشتهشد.
✔️از روی این شعر حافظ نوشتم:
عکس روی تو چو در آیینهی جام افتاد
عارف از خندهی من در طمع خام افتاد
یک صفحه هم از روی کتاب زندگی با حواس پنجگانه هم نوشتم.
✔️تار نواختم. سالها بدنم را عادت دادهام که شق و رق باشد اما برای نواختن نباید عصا قورتداده باشم.
هنوز درگیر حل این دوگانهام تا در نواختن راحت باشم و صدای سازم روحخراش نباشد.
✔️پیادهروی کردم.
✔️روزواژهام روحخراش بود.
✔️یک پومودورو در پایان شب نوشتم، دربارهی عشق،
روحخراش را هم در آن به کار بردم.
✔️برای تکرارآموزی، نگاهی انداختم به گوربهگور.
دوبار خاندهام و بازهم نفهمیدمش.
✔️طرحهای ابتدای گزارش نیک را دوست دارم.
مرا به فکر وا میدارد.
《گزارش نيک ۱۳۹》
سال واژه:سومين روزمدرسه
سلام امروز همه چی خوب بود مدرسه رفتم مطالعه داشتم ولی باید جدی ترش کنم کتابهای درسیم رو گرفتم و با خوشحالی جلدشون کردم امسال با واو عطف و او پیوند و میان وند در ادبیات فارسی آشنا میشیم امسال از کتاب من زنده ام هم اومده البته قبلا خوندمش ها و خیلی کتاب عمیقی بود داستان خسرو واقعأ خیلی غم انگیزه و عجیبه که تو ادبیات نظام قدیم جز ادبیات فرهنگ بوده ولی درنظام جدید جر ادبیات داستانی شده!متاسفانه ادبیات جهان رو مثل ادبیات حماسي جدا سازی نکردند مریم درس اول اقتصاد رو ازم پرسید تو کتاب دینی کتاب معتقده شیطان جدا از نفس اماره است اما من اینو اصلآ قبول ندارم و نماز خوندن حتما به عربی باشه هنوز صندلي مو درست نکردم و میز آخرم ..
محمد مهدی باقری۶مهر۱۴۰۵
یه تنوعی بده لعنتی
▪️تدریس بود سالواژهام. معطل مانده این روزها.
▪️قسمت دوم سریال «ونزدی» را دیدم.
▪️دیروز تلاش نافرجامی داشتم برای ساختن گردنبند. از قلم گزارش نیک افتاده بود. به فرجامخواهیاش، امروز دستبند تمیمهیی ساختم. برای بار اول بدک نشد انصافن.
▪️نگاهی انداختم به گزارش نیکهای قبلیام. جملههای ساده و خبری. نه کششی، نه هیجانی، نه تعلیقی. قصه ندارند انگار.
▪️نگاهی انداختم به گزارش نیک استاد. جواب سوالم را گرفتم. تنوعی نبود تو گزارشهای من. خیلی از کارها را هر روز انجام میدهم. تکراریست ولی از انجامشان لذت میبرم، مثل همین نوشتن. پس مشکل از بیان این تکرارهاست. من دنبال شیوهی تازهیی نبودم برای گفتن. فهرست کوچکی مینوشتم و شب به شب ارسالش میکردم. برای همین هم از یک جایی به بعد کمتر تو کانالم گذاشتمش. به نظرم بیمعنی بود و خشک.
▪️در فکر یافتن روشهای تازهام. میخواهم از امشب، هر گزارش نیک راه خودش را برود.
▪️سفارش دستبند 👈 دایرکت
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
—این چند روز دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. خستهام و بی حوصله. دوری از دخترم بیشتر مرا آزار میدهد. اول صبحی چند صفحه رمان «قرنطینه» خواندم.
—شعرهای شاملو کمی حالم را بهتر میکند.
—رفتم پیادهروی. حسابی راه رفتم آنقدر که خسته به خانه برگشتم.
—پس از پیادهروی طولانی یک صفحه نوشتم.
—شوخیهای بامزه استاد در تمرینجا حال و هوایم عوض شد.
—چند صفحه «چنین گفت زرتشت» خواندم. اعتراف میکنم بعضی جملاتش برایم نامفهوم است. اما من به خواندن ادامه میدهم.
—وبینار امروز بیستوپنج دقیقه پیوسته نوشتم. سبک و آرام شدم.
https://t.me/soraya_ahmadiani_132
بیداری، صرف کردن وقت، خوردن، خوابیدن، نوشتن و خواب. یک زندگی ساده
امروز حدودا یکساعت و نیم در ترافیک بودم تا رسیدم سرکار، شب گذشته را از یک جلسه تمرینی سخت ورزشی آمده بودم و بدون هیچ صحبتی حتی نوشتن گزارش نیک رفتم و خوابیدم، صبح زود به سختی خودم را از رختخواب کندم و بیرون رفتم. اما سرکار که رسیدم مثل همیشه باید چند کار را همزمان با هم شروع میکردم، کمی حالم بهتر شد به خصوص که امروز چالش فرمول جدید هم داشتم در گیر کار که میشوم حالم بهتر میشود، کارگر خدمات عادت دارد که مدام از بدبختیهایش بگوید، فقط گوش میکنم امروز از خانه و بچه هایش قهر کرده بود و به خانه دوستش رفته بود، بعضی وقتها فکر میکنم فلاکت آدمها واقعا به خاطر وضعیت ذهنییتشان هست یا سرنوشتشان؟به هر حال جایی که هیچ کاری برای آدمها نمیتوانم بکنم فقط شنونده هستم. امروز روز بسیار پرکاری داشتم، فردا قرار است نیروی جدید برایم بیاید که هم کار یاد بگیرد و هم کمکم باشد به هر حال با آدم جدیدی آشنا میشوم. بعد از ظهر کلاس آنلاین داشتم و بعد از آن آزاد نویسی کردم، انتهای آزاد نویسی به این رسیدم زندگی گذشته من جبری بوده که انتخاب من نبوده اما چرا این زندگی را بارها و بارها تکرار کردم چند بار دیگر باید تکرار شود تا روان و تنم از درد کشیدن آزاد شود یعنی هنوز روان من به آگاهی نرسیده است؟انصاف نیست. به شکلهای مختلفی مینویسم اما چرا باز هم خشمی که در من هست تمام نمیشود ، این حس را در نوشتن ، در هنر ، در تمرین ورزشی میبرم، شاید آزاد شود اما هم چنان همراه من هست ، انگار تمام این تجربیات تازه هستند ، فقط آدم و موقعیت تجربه هربار عوض میشود. کاش بدانم چطور یکبار میشود برای همیشه، همه اتفاقات را بخشید و آزاد شد و درد را تکرار نکرد.
– بیبی در نامههای آخرش نوشته بود: «هوم که مرد من هم بستم». راستش این چند روز که «شب یک شب دو» تمام شده، من هم احساسم شبیه بیبی است. خواندنش برایم روتین شده بود. مثل کارگاهی مینشستم و گاه ساعتها کتاب را زیر و رو میکردم، البته کتاب کاغذی که نه نسخهٔ پیدیاف. دیشب چند جملهای را خواندم که پیشتر از رویشان عکس گرفته بودم. کاش زود تمامش نمیکردم. کاش هر صفحهاش را یک روز طول میدادم. حس میکنم منبع تغذیهٔ روحم تمام شده و دیگر نمیتوانم چیزی با آن عمق و تأثیر بیابم.
– کمی «تقویم بیهدفی» خواندم و کمی «شکارچی کرم ابریشم». امیدوارم بتوانم دومی را تا روز سمپوزیوم تمام کنم.
– بیشاز ۱۱۰۰ کلمه آزادانه نوشتم. هر لحظه میخواستم متوقفش کنم اما دلم نمیآمد. به زور ادامه دادم.
– بین حضور در نویسندهساز و تماشای فیلم مانده بودم که زور استاد کلانتری بیشتر بود و فیلم بیچاره شکست خورد. دلم برایش میسوزد، خیلی وقت است که در قسمت دانلودها به انتظار تماشا نشسته.
https://t.me/zahrahabibi9626
امروز از لحاظ نویسندگی تخت استراحت کردم. لحاظهای دیگر، سنگ تمامم گذاشتند.
تف به بیخوابی و تف به بدخوابی. تف به خواب بد و تف به متن بد. تف به تنبلی و تف به وقتکشی. تف به دلتنگی و تف به این لحظه. صبحی تفآلود.
تمرینجا شروع. آمد اعظمتف. تف و تفمالی. تافی توفیس. تذکره با وزن. تذکرهالتُفیا. سوغات خارج. شلوارکُردیا. اشعار موزون با شلوارکردی. اشعار سپید با اس پِرِ سو. تف به پاییز و تف به این لحظه. ظهری تفآلود.
آزادپرسی و پرسش از بدن. خاطرهبازی و بگو و بخند. تاثیر همتا به روی دیدگاه. آزادنویسی و تکرارآموزی. یادآوری و گزارش نیک. نویسندهساز. دوربین بسته. خنده و شوخی. شلوارِ کردی. تا که خندیدم، شدم گازیده. تف به زمان و تف به این لحظه. عصری تفآلود.
شیما و مدار. کتابخوانی و یه عالمه کار. جستار و کتاب. شعر و ترانه. روزنویسی و خواندن کانال. کیک تولد. پایان چهل. تف به پیری و تف به این لحظه. شبی تفآلود.
پینوشت: تولدم نیست.
این گزارش نیک هم دوست داشتنی شده و بامزه درست تکرار خیلی از کارها را گوشزد میکند در عنوان تکراریست اما وقتی با روزهای قبل مقایسه میکنم متفاوت است. صدای موتور سوار بی رحمی از خواب زودتر از موعد بیدارم کرد. از خیر خواب گذشتم پنجره را باز کردم و کولر را خاموش کردم سردم بود. به خیابان نگاه کردم سکوت و خلوت شب. صدای اذان آمد و گوش سپردم خیلی حس خوبی داشت. وضو گرفتم و نماز خواندم و دعا کردم و به یاد درگذشتگان فاتحهای نثار کردم بسوی نوشتن شتافتم نیم ساعتی نوشتم و به پیادهروی رفتم و ساعتی هم از عالم کون و مکان جدا شدم. کتاب مادران و دختران را ادامه دادم و پنجاه صفحه خواندم. شارژر هم کلمهی آشنایی شده و به اصطلاح آشنا درآمده. خاطرهی بازدید از برج میلاد با دیدن آن از دور دست زنده شد. سوت و کوری اقتصاد ناراحتم میکند. داستان کودک را دوباره باز نویسی کردم. گنجشکی که نقش اول داشت و بچه مثبت بود نقشش را عوض کردم. امروز نمرهام نه است. با خیلی از مردمان گفتگو کردم از طلبکار تا بدهکار. نه من پول طلبکارام را دادم و نه بدهکاران پول منو دادن و رفتیم سر پله اول. بند ساعتم را عوض کردم و توی ترافیک ماندم الان که خونه رسیدم بعد از خوردن شام و رسیدگی به اوضاع خانه و آشپزخانه، نوشتن گزارش نیک را شروع کردم. به کانال تلگرام مهرابی سر بزنید. 👇
https://t.me/notetoday1
گزارشنیک”1405/6/6″ مهر. روز دوشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب”بیلنگر” از بهمن شعلهور خاندم.
کتاب”عقربکشی” از شهریار مندنیپور خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
ویس نویسندگیخلاق پیشرفته را دوباره گوش دادم.
تمرین نویسندگیخلاق پیشرفته را نوشتم.
زمانی موسیقی گوش دادم.
شعری آمد نوشتم.
نویسندهساز شرکت کردم.
نویسندگیخلاق پیشرفته را شرکت کردم اما در خاب.
قبلش خابم برده بود.
برای کلاس چشمهامُ باز کردم، سلام نوشتم و بعدش خابم برده دوباره.
وسطش که نمیدانم کجای کلاس بود شببخیر نوشتم آمدم بیرون.
اینم از نیکنیک امروز.
https://t.me/speechoff
نشستهام روی پیاز آخر. ماه به دست، مینویسم.
میبوسد کوسههایم. کلاغم. گردنم. شانههایم.
میبوسد. نمیدانم از استرس برگ جدید است یا از خالی بودن شکم.
امروز نسخه نهایی مقاله، برای سایت خواهرم را نوشتم. نسخه سئو شدهاش را. دو سه روز است درگیرش هستم. بالاخره تمام شد.
حالا فقط مانده بارگذاری مقاله
و بعد باید روی مقاله سایت خودم برگ کنم.
امروز برای دختر خواهرم سرسرهی رختخوابی درست کردم و اجازه دادم هرچه میخواهد بسرد.
خودم هم به نظافت درخت رسیدم.
به این فکر میکنم که داشتیادهایم شبیه سانتور شده؛ نصف آدم، نصف نآدم.
باید کلمات تعویضی را کمی متنوعتر انتخاب کنم. این نآدمی را در تمام داشتیادم پخش کنم.
https://t.me/meslenafas
بازگشت آرامش
ــ نوشتم، اتفاق تلخی را که سیزیفوار در ذهنم میچرخید. آن هم بعد از ششهفت سال. حالا حس آدمی را دارم که روح و روانش زلال شده. خوشحالم که موفق شدم.
ــ با دوستم گپ زدم. میشود چند رمان ناب درآورد از زندگیاش. گفتم. خندید. من فکر میکنم هر آدمی رمانیست متحرک.
https://t.me/Mohammadfaty2
#گزارش_نیک۱۳۹
سالواژه: خوددوستی 🌷
• ترک خوردهام
غروب است، در حمام نشستهام و بدنم را محکم لیف میزنم و به این فکر میکنم که من تنهام.
درمانگر دوباره و دوباره در ذهنم میپرسد: آیا تو تنهایی؟
و جواب هربار «بله» است.
من تنهام و میترسم و در زندانیام که خودم ساختهام و کلیدش را پیدا نمیکنم.
سردرد از پشت سر به پیشانیام رسیده و دوباره میپرسد: تو تنهایی؟
هر بار همان سؤال، تا به گریه میافتم.
چه از جانم میخواهی؟
هزاران بار اعتراف کردهام.
من ترک خوردهام.
به امروزم نگاه میکنم، حس میکنم پَرپَر شده.
ورزش نکردهام.
برنامه داشتم تا قبل از آمدن مهمانهای جمعه، کمکم خانه را تمیز کنم. امروز نوبت کابینتهای بالا بود.
تازه شروع کرده بودم که خبر آمد همسرم با مادرش میآید، زیرا صبح با هم رفته بودند چشمپزشکی در شهر بابل.
پس فقط به شستن ماگهای دوستداشتنیام رسیدم و این کار همینجا شروعنشده، ایستاد.
شاید بپرسید چرا کابینتها را تمیز میکنم. چون خانهام کنار جادهای خاکیست که مدام رفتوآمد دارد و از لطف روزگار، بهعلت باز بودن در و پنجرهها خاک مهمان همیشگیام در روزهای تابستانی و گرم سال است.
مهمان هم قرار است چند روزی بماند و هر چیز نادیدنی به چشمش خواهد آمد.
بعد از ناهار به تمرینجا پیوستم کمی با استاد که امروز چشم حسودان دور، شاد و شنگول بود، نمک پراندم و داستانهای خوب شنیدم و بعد از تمام شدن دوباره برگشتم به واقعیت.
ترکهایم هنوز هم دیده میشد.
به جواب استاد نانپزیام که در قالب وویس ارسال شده، گوش میدهم. او را دوست دارم.
بعدازظهر همسرم و مادرش دوباره به چشمپزشکی مراجعه کردند و این بار در شهر آمل و برگشتن مادرش برای شام در هالهای از ابهام ماند.
در این فرصت با لیلی حرف زدم. من پُر از حرف بودم، اما لیلی وقتش کم بود. پس کم شدم.
به سراغ شستن ظرفها رفتم و برای استراحت چای نوشیدم و یک قسمت سریال دیدم و فکر کردم برای نجات از نشخوارهای فکری به حمام پناه ببرم اما بمباران آنجا هم ادامه داشت.
و من مینویسم تا امروزم ثبت شود. شاید روزی نجات پیدا کردم و به این روزها نگاه انداختم.
۱۴۰۵/۰۷/۰۶
امروز دوشنبه ۶ مهر، باید سر میزدم به بانک. چرا خلوتند این روزها؟ از بس همه کارها، با نئوبانک و اینترنتی راه میفتد. کارت کشیدنها هم که به رقمهای تپلیتری راه میدهد. من؟ رمز کارت یادم نبود و غیرفعال شد و رفتم رمز نو بگیرم. رمز میخاستم چه کار؟ برای یک خرید شایسته. -یادم که میآید شوهرِ عمه شایسته زمستان مرد. آدم خیلی خوبی بود-
بعد چند خط تمرین پیانو تا باز جلوی معلم رنگم بنفش نشود که این انگشتها نرم نمیروند و میپرند و نتها توی چشمم پرنده میشوند.
دیگر نشستن پای مشقبازی و «بستهی تمرینی بازیگری» که برای خودم جور کردهام. آمدن همبازی و بازیبازی پیش رفتن و رضایت و سُر خوردن سوی خانه و خانهداری. خوش میگذرد با این چند پر کتابی که چیدهام دم دست تا چشمهام سنگین شوند و زود بخابم توی این شبهای بلند.
این یکی نوشته «ما اجازه نداریم به تجربهی تاریخی انسان معاصر بیاعتنا بمانیم و یا حتی آن را تحقیر کنیم. اگر انسان به قعر وجود خویش دست نیابد، چگونه خواهد توانست که اوج آن را باز پیدا کند؟» آوینی دارد دربارهی ماهیت نقاشی مدرن میگوید. برای ورود به قضیهی هنر انتزاعی از نقل تجربهی حیرت کاندینسکی شروع کرده و دلی از خاننده برده که چشمهای سنگینم هم چکهپر میزنند برای یکخط بیشتر.
ششِ هفت سال پنج:
«امروز، در اسنپ»
گزارش نیک بچهها را خواندم؛ از آخرین گزارش نیک تا احسان شناسا. یکی از یکی بهتر؛ روانتر و دلنشینتر.
رسیدم محل کار. زنگ زدم. کسی در را باز نکرد.
وای بر من: سیستم بخش فروش قطع بود، همکاران از کار معاف، کلید هم در دفتر جا مانده بود.
کنار محل کار، دبیرستانی پسرانه است. چند نفر دم در پرسه میزدند. یکیشان دیشب همهی پولش را باخته بود و در قرار امروز همراهی نمیکرد، مگر کسی دنگش را گردن میگرفت. گویا قرار، قرار سینما بود؛ نمیدانم. طاهرهخانمبازی کافی است، سرت به کار خودت باشه.
تماس گرفتم و چشمانتظار ماندم تا کسی بیاید و در را باز کند.
چه زمانی بهتر از این برای نوشتن گزارش نیک؟
تصور کن: سرِ کوچهای که بهترین دسترسی را داشت، دیواری از بلوک کاشتهاند؛ به بهانهی شکستن پل. و ما حالا ناچاریم از ته کوچه، از خیابان شورا که عذابالیمیست از بس شیبناک است، آمدوشد کنیم.
به این میاندیشم که هنگام انتخاب هر چیز، جهات مختلفش را با این خیال میسنجیم که دستکم بعضی چیزها مدتی بر جای خود میمانند.
کی فکرش را میکرد دسترسی راحت این محل کار، سه ماه بعد از آمدنم، مسدود شود؟
بگذریم. هنوز نیامدهاند.
من از منتظر ماندن بهشدت عصبی میشوم. نمیدانم؛ شاید جایی، در زندگیای دیگر، در جزیرهای تنها، آنقدر منتظر هلیکوپتر نجات ماندم و نیامد که جان دادم. حالا اگر کمی جایی منتظر بمانم، اینطور جانبهلب میشوم.
اینبار کسی را نمیتوانم سرزنش کنم؛ خودم کلید را جا گذاشتم. (اما از فحش که نمیشود گذشت؛ به قول اصفهونیها: «فوش بادبزنِ جگرِ».)
نمیدانم از اینکه کسی در دفتر نیست باید خوشحال باشم یا ناراحت.
امروز قرار نیست صدای همکاران روی اعصابم برود و به هندزفری پناه ببرم.
از طرفی هم این محیط گلگشاد، جای دلتنگی است.
برای گرم و آرام کردن اعصاب، سری به سایت نویسندهساز میزنم. قرار است کل گزارش نیک بچهها را امروز بخوانم.
بین خواندن، صدای موبایل بلند میشود؛ پس میپرم سراغ ادامهی رسیدگی به گزارش کار نصابها.
باید امروز گزارشی برای بهرهوری عملیاتی آماده کنم. گزارش آماده است که برق میرود.
به وبینار نرسیدم.
خستهام، اما تعهد مهمتر است؛ پس این را هم با خودم تا باشگاه میکشانم.
با توجه به انرژی مارس در لئو، اینهمه انرژی برای بهبود و دوری از رخوت ایام طبیعی است.
اسنپسواری و ادامهی گزارش نیکها.
چند بازخورد ثبت میکنم و نمیدانم ثبت شدهاند یا نه. به هر حال سعی میکنم هرجا سرِ ذوق آمدم، ردی بهجا بگذارم.
سه نفر از بچهها هم از گزارش نیک دیشبم خوششان آمده. سرخوش به باشگاه میرسم.
مربی باز هم نیامده. نمیآید.
ملخها در اینجا هم مشغول کارند.
تا ترتیب تخم مسئولیتپذیری من هم داده نشده، پیاده به خانه میروم.
پیاده آمدم؛ با خستهبالی و هرزهنالی، انگوروار بر تخت میافتم 😁
«فرهنگوارهٔ فارسی خلاق» را پرینت گرفتهام تا متمرکزتر باشم. ورق که میزنم، واژهها یکییکی میآیند: نو، دستنخورده، ناب.
چقدر واژههای جدید حس بکارت دارند؛ بهویژه برای منِ تنوعطلب.
هر واژه یک دریچه. هر صفحه یک جزیره.
تمرکز شاید همین باشد: نه بستنِ ذهن، که دادنِ جهانهای تازه به آن.
باید دوش بگیرم؛ در حمام فایل وبینار را صوتی میشنوم، میدانم، میبینم خودم را. این یکی از هراسهای من است: سکوتهراسی، توأمان با جمعگریزی!
آیا از نوشتن جایی ساختهام برای ناگفتنیها؟ سریع پشت لپتاپ مینشینم و از پنهانیترین دغدغهها با موهای خیس مینویسم. بخشی از متن را اینجا میآورم:
نوشتهام؛ حتی برای هیچکس. آری، سقفی ساختهام. سقفی از جنس جملههای ناتمام. این سقف ناگفتنیها را بیرون نمیاندازد؛ اجازه میدهد زیرش بایستم و بدون خیس شدن به آنها نگاه کنم.
از پنهانیترین دغدغههایت بنویس. برهنه بنویس. گاهی با استعاره بنویس، با سومشخص، شاید نامهای که هرگز فرستاده نمیشود. خاطرهای را جابهجا کن. نوشتن، اعترافی است برای خودت. نوشتن، سقف من است؛ اگر پنجره نداشته باشد، میشود سقفِ یک زیرزمین خفه. پنجرهاش بازخوانی بعد از مدتهاست. ناگفتنیها با نوشتن «گفتنی» نمیشوند؛ «تحملپذیر» میشوند. و همین کافی است تا امروز را رد کنم. اصلاً بگذار هر کس میخواهد بخواند؛ قضاوت کند. مگر من چند بار زندگی میکنم؟ اصلاً ولش کن. برای خودت بنویس، نه برای کسی. اگر اسمها را نمیتوانی بنویسی، عوضشان کن. اگر دغدغهها سنگین شد، بنویس، پاره کن. فقط بنویس.
سری به ابتدای کانال اهل نوشتن میزنم و چند ویس اول را میگوشم. کتاب قرنطینهی فریدون هویدا دانلود شد؛ چند صفحهای میخوانم.
حتماً ادامهی سریال هتل بیتس، قسمت نهم فصل اول.
Manebipar @
زیر پتو چپیدهام. دیروز لباس زمستانیها را درآوردم. چیدنشان غم و شادی بود. احساس از دست دادن و بدست آوردن. خوشحالم که تابستان تمام شده. تنوع هوا نیاز داشتم و رنگپوشیهای جدید. تعویض اما زمان مینمایاند.
باز دیروز، مقدمهی متفکران روس* را خاندم. نثر دریا بندری شوقمندم کرد. هنگام خرید مردد بودم. بعد خرید مقدمه را خاندم و همان از خرید راضیام کرد و متقاعد به خرید بیشتر از دریا بندری.
امروز نمیخاستم خیاطی بروم. تنبلی زده بود به کمرم. برای خودم غذا گذاشتم و بار بستم. توی راهپله نرفته برگشتم و به مامان گفتم نمیخاهم بروم. ولی از آخر رفتم. آنجا فهمیدم ترس از پروژهی سخت فراریام داده. یک ساعت هم وقتاتلافی کردم تا نروم سراغ الگو. از آخر فقط یک ساعت طراحی و برش طول کشید. وقتی عقب نکشی میفهمی بهانه و ترس بوده. وقتی بکشی پای چیزهای دیگر میاندازی و حتا پای تنبلیات. گاهی هم نیازمند استراحتم اما امروز از آن روزها نبود.
باز نشد طراحی کنی. اگر بخاهی به امروزت نمره دهی کم میگیری. نمره بهرهوریات را کامل میدهی. یک درازکشی ده دقیقهای انرژیات را برگرداند. هزار کلمه را نوشتی و درش گریه کردی. کلاسهایت را هم رفتی. با خاب زود میشود پنج نمره.
چگونه بیشترش کنی؟ با زبانخانی، تکالیف طراحی، پیادهروی، مطالعه و تعامل با دوستانم.
*متفکران روس از آیزایا برلین ترجمهی نجف دریا بندری.
https://t.me/ReyhaneRabani
📝#گزارش_نیک ۱۳۹
📙پی دی اف لاشه لطیف تا صفحه۱۲٠ مطالعه شد.
🎧صوتی جای خالی سلوچ رو تا صفحه ۱۲٠رسیدم از روی پی دی افش هم نت برداری شد.برای مرگان برف جزء خواری به همراه نداشت اما برای دشت و بیشتر مردم زمین برف همان زر بود که می باربد و هر پر برف مثل هزار دانه گندم و یک مشت هندونه بود و مثل نان بر آنها می بارید و چه خوش می بارید.
#جای_خالی_سلوچ
👀شرکت در وبینار امروز نویسنده ساز داشتم.
✍🏻امروز۲۵ دقیقه نویس داری کردم.
📗حقوق مدنی+نت برداری+تست آموزشی مطالعه شد.
🖍طراحی و یکم از رنگ آمیزی طرح اردک رو شروع کردم.
👩🏫با داداشم محمد مهدی درس اقتصاد کار کردم.
🌊قسمت جدید امپراطور دریا رو دیدم.
اولین نیک امروز اینکه، تونستم روز دوم چالش سلامت مغز، را هم با خانم مونا رحمانزاده انجام بدهم. علیرغم اینکه با خستگی بیدار شدم. ولی دلم نیامد که تمرینات را در ابتدای صبح انجام ندهم.
به طرز عجیبی گرسنه بودم. قبل از سرکار رفتن به یک لیوان شیر برای رفع گرسنگی اکتفا کردم. و بقیه صبحانه را که دو تا تخممرغ سرخ شده بود، بردم سرکار.
تداخل جلسهها و اعصاب خوردی اول صبح، از اشتباه دو مسئول دفتر. خدا را شکر جلسه پسماند به موقع تشکیل شد. بعد از جلسه برگشتیم اداره. همکاران یک مراسم برای بازنشستگی یکی از آقایان گرفته بودند. من با اکراه در این جلسه شرکت کردم.
نوشتن همزمان با یک جمع پرانرژی در وبینار نویسندگی.
دوشنبه ۶ مهر
گزارش نیک ۱۳۹
سال واژه ام تغییر
روزم را با یک استکان آب ولرم و عسل شروع کردم، پارچ استیلم را از آب پر کرده و آبشارگون در هیکل پت و پهن سماور شُراندم.این لحظات، شیرین ترین هستند در روزمره ام مراسم چای،سماور را پر از آب کردن، منتظر نشستن تا سماور شا بکشد این را مادرم همیشه می گفت و بعد،شنیدن صدای تند سماور و غُرغرش یا غُلغلش و در انتها قوری چینی که چای خشک و آب جوش را در دل خود جای می دهد.لحظه ای زیباتر از این هست که استکان استکان چای بنوشیم در دورهمی صمیمانه عزیزانمان و درد دل کهنه یا نوی مجلس مان را گرم کند؟
با خواندن نماز و قرآن به آرامش می رسم و دلم شاد می شود.
دفتر سررسید را بر می دارم.سهم روزانه ام را می نویسم روی سه صفحه
فهرست کارهایم را می نویسم:
نماز و قرآن
شکرگزاری
آماده کردن صبحانه
روزانه نویسی
پیاده روی
نوشیدن آب
تدارک ناهار
جمع و جور هال و آشپزخانه
نظارت اتاق های بالا
سرویس بهداشتی
جارو و گردگیری
شستن لباس
اتو کردن
مطالعه کتاب
شرکت در وبینار
خواندن گزارش نیک دوستان و دیدن کانال دوستانم( تازگی ها توفیق کمتری دارم)
حفظ کردن یک بیت شعر یا جملات جالبی از کتاب ها
نوشتن گزارش نیک
و کارهای دیگری که بر حسب روزهای مختلف پبش می آید.
در حد ۵ دقیقه پیاده روی کردم + قدم زدن های تکراری برای پختن ناهار، آماده کردن میوه، چای و کارهای دیگر خانه
بی خیال آب خوردن نمی شوم و مرتب به فاصله هایی متفاوت آب می نوشم.
گسترش واژگان:
آشکوب=سقف،چخت،آسمانه،بام،هر طبقه از بنا
آشگر=دباغ،کسی که کارش آش دادن و دباغت کردن پوست حیوانات است.
آشمالی=تملق،چاپلوسی،خوش آمدگویی گفتن
چند بیتی از محمدعلی بهمنی با عنوان با همه ی بی سر و سامانی ام
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دل خوشِ گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
منشا روانی ادبیات:
میل های عالی و شهوت ها و عاطفه ها همه فرزندان انفعالات و احساسات ما هستند که جوش و خروشی در درون ما به وجود می آورند و در ذهن ما دریایی متلاطم می سازند اما ما در جوش و خروشیم و دیگران درون ما را آرام و خود ما را بی حرکت و جنبش می پندارند.دیری نمی گذرد که همچون آبشار برق زای،هیجانات نفسانی ما حرکاتی در جهان وجود می بخشد که یکباره عالم را منقلب و طبیعت را دگرگون می کند.
دیباچه گلستان:
که هر گاه یکی از بندگانِ گنهکارِ پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جلّ و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند.بازش بخواند باز اعراض کند، دیگر بارش به تضرّع و زاری بخواند.حق سبحانه و تعالی فرماید: دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.
کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کردست و او شرمسار
انابت=بازگشت به خدا و از نظر مراحل سلوک مرحله ای است پس از توبه
اجابت=پذیرفتن و جواب دادن
تضرّع=گریه و زاری کردن
اعراض=روی گردانیدن، انصراف
وبینار و ۲۵ دقیقه آزادنویسی و صحبت های استاد که به دل می نشینند.در این یک چهارم ساعت از خودم نوشتم از کارهای نیمه تمامم، از وظایفی که در برابر خانواده ام و مادرم دارم، مادری که ۱۶ سال تر و خشکم کرد، از بی خوابی های شبانه اش نوشتم، از شیردادنش، از شستن و رُفتن و آمدن ها و رفتن هایش، از پرستاری ها و مراقبت هایش و اما ما فرزندان که نمک خورده ایم و نمکدان شکسته ایم.
با نوشتن معجزه می کنی
با نوشتن به خود می آیی
با نوشتن سبک می شوی
با نوشتن آرام می شوی
و من می نویسم چون نوشتن داروست و شفابخش است.
نمره ام ۸/٥
امروز کار مفیدی که انجام دادم این بود که برای بقا نجنگیدم، به زور مدرسهنویسندگی جنازهقلمم رو روی دوشانگشتانمانداختم و روی تنلَش کاغذ خط کشیدم، امروز تنها کسی که دیدم تصویرخودم در آینه بود، تنها کسی که بوسیدم لیوان شیربیسکوئیتم بود. افکارمبه رسم عادت میگفتند که یککاری انجام بده تا به منِ ایدهآلتنزدیک شوی، ولی درونم کسی آرومزمزمه میکرد منِبرتر تو امروز میخواهد تنبلانه به غروب نگاه کند و فقط نفس بکشد و من امروز فقط نفسکشیدم ولی برای شب میخوام فصل ۵ کیمآفترنز قسمت دوم را ببینیم .
بعد از مدت ها به مدرسه نویسندگی برگشتم. فایل صوتی جلسه دیشب را شنیدم. شاهین در پاسخ به خانمی که در چت نوشته بود بعد از دو سال به این جمع آمده گفت که هدفش همین است. این جمع و جریان مثل کافه ای دنج است که ممکن است مدتی سراغش نیایی اما می دانی که همیشه این کافه هست و چراغش روشن می ماند. هر وقت خواستی دوباره برمی گردی. با آدم ها معاشرت می کنی. می نویسی و یاد می گیری.
من هم دوباره سراغ این کافه آمدم. در زمانه ای که خیلی از جاهای دوست داشتنی و دنج تعطیل می شوند، این جمع غنیمت است. از این تعطیل شدن ها خاطرات زیادی دارم. مثلا اولین کتابخوانه ای که بهش دل بستم و در راه مدرسه مان بود. بعد از دو سال جمع کرد و رفت. پرسیدم چرا؟ مرد صاحب کتابفروشی گفت: «کتاب فروختن در این جامعه مثل آینه فروختن در شهر کورهاست.» این استعاره برای سمیه ی 13 ساله واقعا ناامید کننده و سنگین بود.
البته دیشب در عین حال خودم را هم سرزنش کردم که چرا چراغ سایت شخصی ام را این سال ها خاموش کردم. بی جهت نبود، دلایلی به ذهنم می آید ولی یک اندوهی هم برایم دارد. این مدت نوشتن را کنار نذاشتم. زیاد خواندم، جمع خوانی های متنوعی را تجربه کردم و جسته و گریخته نوشتم.
یک عادتی هم که ترکش نکردم کلمه برداری بود. عادت خوبی که از شاهین سال ها پیش یاد گرفتمش. در دفتر یادداشتم همیشه کلمه های جدید را نوشتم و تلاش کردم از آن ها استفاده کنم. همین که یک لیست دلچسب دارم خیلی خوشحالم. البته این لیست من پر از عبارت های چند کلمه ای و کنایه و ضرب المثل های محلی هم شده.
دوست دارم 5 تا از این کلمه ها و عبارت ها را به بهانه گزارش نیک امشب به اشتراک بگذارم.
1) سلاخی روایت
2) جهان هم شکلساز و نمایشخواه
3)دچار بودن
4) قدم گذاشتن به اقلیم …
5) پرورش موزون قلب و ذهن و دست
سلام سمیه خانم رزبان
چه سعادتی.
همیشه به یاد شما دوست فرهیخته و خلاقم هستم.
بیاندازه خوشحالم از حضورتون در گزارش نیک.
ادامهیکم گزارش ۱۳۹
«سه قطره خون»؛
داستان «سه قطره خون» از آن داستانهایی است که بعد از تمام شدنش، تازه در ذهن خواننده شروع میشود. ممکن است در نگاه اول بگوییم داستان یک بیمار روانی است که در آسایشگاه زندگی میکند و دچار توهمات و سوءظنهای عجیب شده است. اما اگر کمی بیشتر در داستان بمانیم، متوجه میشویم که مسئله فقط «دیوانگی» نیست.
مسئله این است که ما از کجا بفهمیم آنچه میبینیم حقیقت دارد؟
راوی داستان خودش در آسایشگاه روانی است. بنابراین تمام جهان داستان از دریچهی ذهن او به ما نشان داده میشود. ما شاهدی بیرونی نداریم که بتواند روایت او را تأیید یا رد کند. همین موضوع، داستان را وارد منطقهای خاکستری میکند؛ جایی که واقعیت و خیال در هم میروند.
راوی قابل اعتماد نیست؛ اما شاید کاملن هم دروغ نمیگوید
یکی از شگردهای مهم هدایت این است که راوی را بهگونهای ساخته که نمیتوانیم بهطور کامل به او اعتماد کنیم.
اگر راوی میگفت:
«من دیوانهام و همهی این چیزها را خیال میکنم»،
داستان خیلی ساده میشد.
اما چنین نیست.
راوی آنچه را میبیند و احساس میکند، برای خودش کاملن واقعی میداند. بنابراین خاننده ناچار است جهان را از چشم او ببیند.
اینجاست که ما گرفتار همان وضعیتی میشویم که خود راوی گرفتار آن است:
نمیدانیم چه چیزی واقعی است و چه چیزی ساختهی ذهن.
این شاید مهمترین تجربهای باشد که هدایت میخواهد به خاننده منتقل کند.
سیاوش؛ دوست، دشمن یا آینه؟
در برداشت نخست، راوی و سیاوش دو مرد دیوانهاند که در توهمات خود با یکدیگر شریکاند. این برداشت جذاب است، اما میتوان آن را یک مرحله عمیقتر کرد.
سیاوش برای راوی فقط یک آدم دیگر نیست. او کسی است که راوی بخش مهمی از جهان ذهنی خودش را در ارتباط با او تجربه میکند.
میتوان سیاوش را نوعی «آینه» هم دید.
آینهای که راوی در آن بخشی از خودش را میبیند؛ ترسها، سوءظنها، تنهایی و آشفتگی خودش را.
در این خانش، شاید اهمیت سیاوش فقط در این نباشد که «واقعن چه کرده»، بلکه در این باشد که وجود او چه چیزی را در ذهن راوی فعال میکند.
آیا دو نفر در یک توهم مشترکاند؟
اینجا دقیقن به این نکته میرسیم.
میشود گفت یکی از خانشهای ممکن داستان این است که راوی و سیاوش در فضایی زندگی میکنند که واقعیت بیرونی و ذهن آشفتهی آنان در آن به هم پیوند خورده است.
اما یک تفاوت مهم وجود دارد:
ما نمیتوانیم با قطعیت بگوییم که سیاوش نیز دقیقن همان توهمات را دارد.
این عدم قطعیت بسیار مهم است.
ممکن است راوی سیاوش را آنگونه ببیند که ذهن خودش میخاهد. ممکن است سیاوش واقعن وجود داشته باشد اما راوی رفتار او را تحریف کند. حتی میتوان پرسید آیا آنچه راوی دربارهی سیاوش میگوید، اساس تمام حقیقت رابطهی آن دو است یا نه.
پس به نظرم تعبیر دقیقتر این است:
راوی و سیاوش در یک فضای مبهم مشترک زندگی میکنند؛ فضایی که در آن تشخیص واقعیت از برداشت ذهنی بسیار دشوار است.
«سه قطره خون» چرا اینقدر مهم است؟
عنوان داستان را نباید فقط یک عنوان حادثهای دانست.
خون معمولن نشانهی زندگی است؛ اما وقتی خون از بدن بیرون میآید، میتواند نشانهی زخم، خشونت، مرگ یا جنایت باشد.
سه قطره خون، چیزی کوچک است؛ فقط سه قطره.
اما همین چیز کوچک در ذهن راوی به موضوعی بزرگ تبدیل میشود.
این تضاد جالب است:
سه قطره از نظر مقدار ناچیزند، اما از نظر معنایی سنگیناند.
شاید هدایت میخواهد نشان دهد که یک نشانهی کوچک میتواند در ذهن انسانی آشفته به حقیقتی عظیم تبدیل شود.
از سوی دیگر، خون چیزی است که نمیتوان بهآسانی انکارش کرد. لکهی خون میتواند نشانهای باشد که ذهن را به سمت حادثهای پنهان هدایت میکند.
گربهها؛ موجوداتی که فقط در حاشیه نیستند
گربهها در داستان حضور عجیبی دارند. آنها بخشی از فضای آسایشگاهاند، اما در عین حال به فضای وهمآلود داستان کمک میکنند.
گربهها در بسیاری از فرهنگها موجوداتی هستند که با شب، راز، استقلال و ناشناختگی پیوند خوردهاند. اما بهتر است در مورد هدایت با احتیاط حرف بزنیم و هر معنای نمادینی را قطعی ندانیم.
در این داستان، دستکم میتوان گفت حضور گربهها باعث میشود فضای داستان از یک محیط عادی فاصله بگیرد و حالتی غریب و ناآرام پیدا کند.
آسایشگاه؛ یک جهان کوچک
آسایشگاه در داستان فقط محل زندگی چند بیمار نیست.
این مکان شبیه جهانی بسته است؛ جهانی که آدمها در آن گرفتارند و از جهان عادی بیرون فاصله گرفتهاند.
اما نکتهی جالب این است که هرچه بیشتر در داستان پیش میرویم، این سؤال مطرح میشود:
آیا فقط آدمهای داخل آسایشگاه گرفتارند؟
یا آدمهای بیرون هم ممکن است در برداشتهای خودشان از واقعیت گرفتار باشند؟
هدایت این مرز را عمدن مبهم میکند.
دیوانه کیست؟
این شاید مهمترین پرسش داستان باشد.اگر کسی چیزی را ببیند که دیگران نمیبینند، ما خیلی راحت میگوییم:
«او توهم دارد.»
اما اگر واقعن چیزی وجود داشته باشد و دیگران آن را نبینند چه؟
و اگر راوی فقط بخشی از حقیقت را ببیند چه؟
در این صورت، «دیوانگی» دیگر یک پاسخ ساده نیست.
هدایت به ما یادآوری میکند که تشخیص عقل و جنون همیشه از درون ذهن خود انسان آسان نیست.
تنهایی؛ شاید دردناکتر از دیوانگی
یکی از احساسهای پررنگ داستان، تنهایی است.
راوی حتی وقتی آدمهایی اطرافش هستند، در جهانی زندگی میکند که دیگران نمیتوانند بهطور کامل وارد آن شوند.
او میخواهد دیده شود، فهمیده شود و کسی جهان او را باور کند.
اما هرچه بیشتر تلاش میکند، بیشتر در جهان ذهنی خودش فرو میرود.
اینجا داستان فقط دربارهی «یک دیوانه» نیست.
دربارهی انسانی است که راه ارتباطش با دیگران از بین رفته است.
چرا پایان داستان مهم است؟
هدایت در پایان، همهچیز را برای ما توضیح نمیدهد.
و این تصمیم بسیار مهمی است.
اگر در پایان میگفت:
«تمام این اتفاقات توهم راوی بود»،
ما تکلیفمان را میدانستیم.
اگر میگفت:
«همهچیز دقیق همانطور که راوی گفت اتفاق افتاد»،
باز هم مسئله حل میشد.
اما چنین پاسخ روشنی به ما نمیدهد.
بنابراین داستان بعد از پایان یافتن، در ذهن خاننده ادامه پیدا میکند.
ما مجبوریم خودمان قضاوت کنیم؛ اما شواهد کافی برای یک قضاوت قطعی نداریم.
پس برداشت شما چه میشود؟
برداشت شما را میتوان اینگونه دقیقتر کرد:
««سه قطره خون» داستان دو مردی نیست که دیوانهاند و توهم دارند؛ بلکه داستان جهانی است که در آن مرز میان واقعیت، توهم و برداشت ذهنی از واقعیت فرو میریزد. راوی و سیاوش در این جهان مبهم به یکدیگر پیوند خوردهاند و خاننده نیز ناخواسته وارد همین فضای نامطمئن میشود.»
به نظرم این برداشت، از گفتنِ صرفِ «داستان دو دیوانه است» عمیقتر است.
و شاید مهمترین پرسشی که هدایت بعد از پایان داستان در ذهن ما باقی میگذارد این باشد:
اگر نتوانیم به ادراک خودمان اعتماد کنیم، از کجا بفهمیم چیزی که «واقعیت» مینامیم واقعیت است؟
شاید به همین دلیل است که «سه قطره خون» داستانی نیست که فقط یک بار خوانده شود. بار اول ممکن است دنبال فهمیدن ماجرا باشیم؛ بار دوم دنبال فهمیدن راوی؛ و بار سوم شاید متوجه شویم که خودِ ما، بهعنوان خاننده، در دام همان ابهامی افتادهایم که راوی در آن گرفتار است.
و این، به نظرم، یکی از ظریفترین کارهای هدایت در این داستان است.
@ehteramkarami
گزارش نیک| دوشنبه ۶ مهر پاییز ۰۵
✓🟥 فالِ پنج کارت برای روزی که هنوز نیامده بود
امروز، در میانه روزی که هنوز شکل نهایی خود را پیدا نکرده بود، دست به دامان اوراکل شدم. کارتها را بر زدم و با آن کنجکاوی آشنای کسی که گاهی میخواهد از پشت پرده روزگار سرک بکشد، پنج کارت بیرون کشیدم. پنج تصویر که قرار بود هر یک پنجرهای باشند به سوی حال اکنون، آنچه در ژرفای ذهن پنهان مانده، فرصتهای پیش رو، زخمهای نیازمند ترمیم و سرانجام، قلمروی خیال.
نخستین کارت، A Chance in the Wind بود. فرصتی در باد. چه تعبیر لطیفی برای روزی که هنوز نمیدانستم با خود چه خواهد آورد. باد، این مسافر بیقرار و بیچمدان، همیشه چیزی از ناشناختهها با خود دارد. شاید دری را که گمان میکردم بسته است، اندکی به حرکت درآورد. شاید اتفاقی کوچک، گفتوگویی ساده یا دعوتی ناگهانی، مسیر روز را تغییر دهد. با خود اندیشیدم که زندگی گاهی درست در لحظهای که از برنامهریزی دست میکشیم، پنجرهای باز میکند.
کارت دوم، Higher Power، مرا به سکوتی عمیقتر دعوت کرد. قدرتی فراتر از اراده من. گویی دستی نامرئی بر شانهام گذاشته بود و میگفت لازم نیست تمام رشتههای جهان را در مشت خود نگه داری. چه خستگی پنهانی در این میل همیشگی به دانستن، پیشبینی کردن و به سرانجام رساندن امور وجود دارد. شاید امروز بتوانم اندکی از این بار را زمین بگذارم و به زندگی اجازه دهم بخشی از کار را خودش انجام دهد.
سومین کارت، Thinker، آشنای دیرینه من بود. اندیشمند. همان ذهنی که از تماشای یک فیلم، شنیدن یک موسیقی یا خواندن چند سطر، راهی به سوی هزاران پرسش باز میکند. ذهنی که گاهی جهان را با جزئیاتش میبلعد و گاهی در پیچوخم تحلیلهای بیپایان، لذت ساده زیستن را از یاد میبرد. کارت به من یادآوری کرد که اندیشیدن میتواند پنجره باشد، مشروط بر آنکه آن را به دیوار تبدیل نکنم.
چهارمین کارت، Mending، آرامتر از بقیه به نظر میرسید. ترمیم. کلمهای که در آن هم اندوه بود و هم امید. به یاد آوردم که بعضی زخمها با گذشت زمان محو نمیشوند، فقط یاد میگیریم با حضورشان زندگی کنیم. گاهی ترمیم در هیئت اتفاقی بزرگ ظاهر نمیشود. ممکن است در یک وعده غذای دلچسب، در حرکتی آرام، در گفتوگویی صمیمانه یا در لحظهای که خودمان را به خاطر خستگیهایمان سرزنش نمیکنیم، آغاز شود.
و سرانجام، پنجمین کارت، Imagine، گشوده شد. تصور کن. چه پایان باشکوهی برای این سفر پنجمرحلهای. پس از باد و اعتماد و اندیشه و ترمیم، نوبت خیال بود. همان قلمروی بیمرزی که در آن هنوز هیچ دری بسته نشده و هیچ رؤیایی به دلیل ناممکن بودن از ورود محروم نیست.
به آیندهای اندیشیدم که هنوز نیامده است. به دیدارهایی که شاید روزی اتفاق بیفتند، به فیلمهایی که هنوز تماشا نکردهام، به سفرهایی که در نقشه ذهنم انتظار میکشند و به نسخهای از خودم که آرامتر، سرزندهتر و آشتیکردهتر با زندگی است.
پنج کارت امروز برایم داستانی ساختند از فرصتهایی که در باد میوزند، نیرویی که میتوان به آن اعتماد کرد، ذهنی که باید آزادانه بیندیشد، قلبی که سزاوار ترمیم است و خیالی که هنوز میتواند جهانهای تازهای بیافریند.
فال را بستم و کارتها را جمع کردم. روز همچنان ادامه داشت و آینده، مثل همیشه، از گفتن رازهایش امتناع میکرد.
اما من با این جمله از جایم برخاستم:
من به فرصتهای پیشبینینشده خوشامد میگویم، به ذهنم مجال اندیشیدن میدهم و به خیالم اجازه میدهم جهانی تازه بسازد.
#اوراکل #گزارش_نیک
✓🟥 تماشای نیمی از فیلم حکایتهای کانتربریِ پازولینی
امروز تا نیمهی The Canterbury Tales پازولینی را تماشا کردم. از همان صحنههای نخست، آن جهان شلوغ و خاکی قرون وسطایی، چهرههای خندان، بدنهای بیپیرایه و شوخیهای بیپردهاش مرا با خود برد. عروسیها، بازارها، کوچههای پرهیاهو و آدمهایی که با میل و شیطنت و ایمانشان زندگی میکردند، روی پرده جانی غریب و تماشایی داشتند.
بعضی صحنهها چنان سرزنده و زمینی بودند که احساس میکردم بوی نان، عرق بدن، خاک و هوای گرم آن شهرها از صفحه تلویزیون بیرون میزند. پازولینی با همین بیپروایی، جهان چاوسر را از کتاب بیرون کشیده و به چیزی جسمانی و زنده تبدیل کرده بود.
اما درست در میانهی این سفر، اینترنت و فیلترشکن قطع شد و تماشای فیلم نیمهتمام ماند. راستش دلم میخواست ادامهاش را ببینم. قصه همانجا ایستاد و من ماندم با چند تصویر سرکش که هنوز در ذهنم میچرخیدند.
نیمهی دوم حالا جایی در تاریکی منتظر من است و عجیب اینکه همین ناتمام ماندن، میل مرا برای بازگشت به فیلم بیشتر کرده است.
#گزارش_نیک #پازولینی
✓🟥 وبینار نویسندهساز و پیتزای نویسندگی
امروز در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم و میان حرفهای استاد کلانتری، ناگهان متوجه شدم که مدتهاست خودم هم، بیآنکه نامی برایش داشته باشم، از همان روش و متد «پیتزای نویسندگی» استفاده میکنم.
پارهپارهنویسی، جزبهجز ثبت کردن لحظهها و تکهتکه نوشتن تجربههای روزانه، همان کاری است که من در «گزارش نیک» انجام میدهم. هر اتفاق کوچک را همان لحظه میقاپم و جایی روی کاغذ یا صفحه مینشانم تا بعد، تکههای پراکنده روز در کنار هم تصویری از یک زندگی بسازند.
شاید به همین دلیل است که بعضی گزارشهای نیک آنقدر کش میآیند که دیگر در قالب یک پست واحد تلگرامی جا نمیشوند. روز، تکهتکه وارد نوشته میشود و نوشته هم گاهی چنان قد میکشد که دیگر از قاب کوچک یک پست بیرون میزند.
امروز فهمیدم این طولانی شدنها لزومن نشانهی پرگویی یا به اصطلاح خودمان اسهال قلمی نیست. شاید نتیجهی همان پارهپاره زندگی کردن و پارهپاره نوشتن باشد. هر تکه، سهم کوچکی از روز است و وقتی همه کنار هم قرار میگیرند، چیزی شبیه یک پیتزای کامل.ِ چند نفره از تجربه شکل میگیرد!
#گزارش_نیک #نویسنده_ساز
✓🟥 اندکی پناه بردن به موسیقی
بعد از این همه فکر و کلمه و تصویر، اندکی به موسیقی پناه بردم. تلویزیون را روی PMC Select گذاشتم و سیستم صوتی Creative را روشن کردم و بیس را بالا بردم. اتاق ناگهان پر شد از صدا و نور. ضرب موسیقی از بلندگوها بیرون میآمد و در فضای اتاق میپیچید و بیسش را میشد تقریباً با بدن حس کرد. تصاویر رنگارنگ موزیکویدئوها روی صفحه میدویدند و نورشان روی دیوار و وسایل اتاق میلغزید.
روی مبل نشسته بودم و موسیقی را با تمام وجود گوش میدادم. هر بار که ترانهای عوض میشد، انگار اتاق هم برای چند دقیقه پوست میانداخت. صدای خواننده در فضا شناور میشد، ضربها به سینه میرسیدند و بیس، مثل موجی کوتاه و پیوسته، زیر پوست اتاق حرکت میکرد.
یاد فلسفهی آرتور شوپنهاور افتادم که موسیقی را هنری میدانست که برای لذت بردن از آن به واسطهای از جنس مفهوم و دانش نیاز نداریم. لازم نیست موسیقی را بوسیله نتها و تئوری یا تاریخ موسیقی بشناسیم تا لذت موسیقی در ما اتفاق بیفتد. چند نت کافی است تا چیزی بینام درون آدم تکان بخورد و دوپامین کافی در خون ترشح شود.
و من همانجا، میان نور تلویزیون و ارتعاش بیس و رفتوآمد ترانهها، از فکر کردن دست کشیدم. نه گذشته را مرور کردم، نه آینده را پیشبینی کردم. فقط گذاشتم موسیقی باشد و اتاق باشد و من، برای دقایقی کوتاه، در میان این سه شناور بمانم.
گاهی پناهگاه آدم جای عجیبی نیست. گاهی فقط یک اتاق نیمهروشن است، یک تلویزیون روشن، یک سیستم صوتی با بیسی که کف اتاق را میلرزاند و موسیقیای که بیآنکه چیزی از تو بخواهد، کنارت مینشیند.
#گزارش_نیک
آدرس کانال تلگرام من: 🧿
https://t.me/draliandishmandir
آدرس پروفایل اینستاگرام من: 🪬
https://www.instagram.com/draliandishmand.ir?stkn=MTAxcWNzY3RvNGJ6ZA==